جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : رحمت و نعمت دائمی خدا [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) و هو بعض خطبة طويلة خطبها يوم الفطر و فيها يحمد الله و يذمّ الدنيا:
حمدُ الله:
الْحَمْدُ لِلَّهِ غَيْرَ مَقْنُوطٍ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ لَا مَخْلُوٍّ مِنْ نِعْمَتِهِ وَ لَا مَأْيُوسٍ مِنْ مَغْفِرَتِهِ وَ لَا مُسْتَنْكَفٍ عَنْ عِبَادَتِهِ، الَّذِي لَا تَبْرَحُ مِنْهُ رَحْمَةٌ وَ لَا تُفْقَدُ لَهُ نِعْمَةٌ.

مَقْنُوط : اسم مفعول از قنوط، مأيوس. 
مُسْتَنْكَفٌ : چيزى كه عار شمرده مى شود و مورد بيزارى و استنكاف قرار مى گيرد. 
مَقنوط : نااميد، از ماده قنوط : نوميدى 
مُستَنكَف : خوددارى كننده، از ماده استنكاف : خوددارى كردن 
لا تَبرَحُ : زائل نمى شود، ثابت است 
لا تُفقَدُ : كم نمى شود، ناياب نمى گردد 
(قسمتى از سخنرانى طولانى امام كه در روز عيد فطر در كوفه ايراد فرمود):
۱. ضرورت ستايش پروردگار: 
ستايش خداوندى را سزاست كه كسى از رحمت او مأيوس نگردد، و از نعمت هاى فراوان او بيرون نتوان رفت، خداوندى كه از آمرزش او هيچ گنه كارى نا اميد نگردد، و از پرستش او نبايد سرپيچى كرد. خدايى كه رحمتش قطع نمى گردد و نعمت هاى او پايان نمى پذيرد. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در مذمّت دنيا و مفاسد آن):
سپاس خداوندى راست كه هيچكس مأيوس از رحمت او نيست، و نعمت او همگان را شامل است، و از آمرزش او احدى نوميد نبوده، و پرستش او براى كسى سبب سرشكستگى نمى باشد (زيرا تنها او سزاوار پرستش است و بسبب عبادت و پرستش تكبّر نكند تا بنده سر شكسته شود). خدائى كه از رحمت دريغ نمى كند، و نعمت او زوال نمى پذيرد. 
خدا را سپاس، در حالى كه نه از رحمت او نوميدم، نه از نعمتش بى بهره ام و نه از آمرزش او مأيوسم و نه از پرستش او سر بر تافته ام. خداوندى، كه رحمت او همواره برجاست و نعمتش را زوال نباشد.
ستايش ويژه خداوندى است که کسى از رحمتش مأيوس نمى شود و هيچ جا و هيچ کس از نعمتش خالى نيست، از مغفرت و آمرزش او کسى نوميد نمى گردد و از پرستش و عبادتش نمى توان سرپيچى کرد، همان خدايى که رحمتش دائمى و زوال ناپذير و نعمتش هميشگى و جاودانى است!
سپاس خداى را، كه نوميد نيستم از رحمت او، تهيدست نيستم از نعمت او، و نه مأيوس از مغفرت او، و سر نپيچيده از عبادت او. خدايى كه رحمت او پيوسته است، و نعمت او ناگسسته. 
از خطبه هاى آن حضرت است كه در روز فطر در نكوهش دنيا ايراد كرده است:
خداى را سپاس كه رحمتش را جاى نوميدى نيست، و نعمتش فراگير است، به آمرزشش يأس راه ندارد، و در بندگيش عار و ننگ نمى باشد. خدايى كه رحمتش زايل نمى گردد، و نعمتش مفقود نمى شود. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 504-499و هو بعض خطبة طويلة خطبها يوم الفطر، و فيها يحمد اللّه و يذمّ الدّنيا.اين قسمتى از يك خطبه طولانى است كه امام عليه السّلام روز عيد فطر براى مردم بيان كرد، و در آن خداوند را ستايش مى كند و دنيا پرستى را نكوهش مى فرمايد. خطبه در يك نگاه:اين خطبه در واقع از دو بخش تشكيل شده، بخشى از آن حمد و ثناى الهى است، و بخش ديگرى مذمّت دنيا، و هشدار به مردم براى تهيه زاد و توشه آخرت است، و به نظر مى رسد كه بخشهاى قابل ملاحظه اى از اين خطبه طولانى در كلام رضى نيامده است، به همين دليل پيوند روشنى در ميان دو بخش خطبه ديده نمى شود، ولى هر دو بخش در عين فشردگى بسيار پر معنى و هشدار دهنده است. رحمت بى پايان خدا: در بخش اوّل اين خطبه سخن از حمد و ثناى الهى است، با تعبيراتى بسيار پرمعنى و حساب شده، و در آن به شش وصف از اوصاف الهى اشاره شده که هر کدام در برگيرنده نعمتى است که مى تواند انگيزه حمد و ثنا و پرستش او شود. نخست مى فرمايد: «ستايش ويژه خداوندى است که کسى از رحمتش مأيوس نمى شود». (الْحَمْدُللهِِ غَيْرَ مَقْنُوط(1) مِنْ رَحْمَتِهِ). چگونه ممکن است از رحمت بى پايان او مأيوس شد در حالى که خودش مى فرمايد: (وَ رَحْمَتِى وَسِعَتْ کُلَّ شئ)(2) «رحمت من همه موجودات را فراگرفته است». و نيز از زبان يعقوب پيامبر خدا مى فرمايد: (لايَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللهِ إلاَّ الْقَوْمُ الْکافِروُنَ)(3) «از رحمت خدا مأيوس نشويد که تنها کافران از رحمت خدا مأيوس مى شوند». از زبان پيامبر بزرگ ابراهيم نقل مى کند (وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضّالّوُنَ)(4) «چه کسى از رحمت پروردگارش مأيوس مى شود جز گمراهان؟!» بنابراين انسان در هر شرايطى باشد و هر قدر آلوده به گناه گردد باز بايد به سوى خدا برگردد، و از رحمتش مأيوس نباشد که اين يأس کفر و ضلالت و بزرگترين گناهان است. و در جمله دوم مى فرمايد: «و هيچ جا و هيچ کس از نعمتهايش خالى نيست» (وَ لاَمَخْلُوٍّ مِنْ نِعْمَتِهِ). همان گونه که در قرآن آمده: (اَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللهَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً)(5); «آيا نديديد که خداوند آنچه در آسمانها و زمين است مسخر شما کرده، و نعمتهاى آشکار و پنهان خود را به طور گسترده بر شما ارزانى داشته است؟! و براى تکميل اين سخن در جمله سوم اضافه مى کند «و از مغفرت و آمرزش او کسى نوميد نمى گردد». (وَ لامَأيُوس مِنْ مَغْفِرَتهِ). چرا که خودش فرموده: (قُلْ يا عِبادِىَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لاتَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ اِنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ)(6); بگو اى بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده ايد! از رحمت خدا نوميد نشويد که خدا همه گناهان را مى آمرزد; زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است». اين جمله هاى تکان دهنده که با انواع لطف و عنايت الهى همراه است چنان سفره رحمت و مغفرت او را گسترده که همگان مى توانند بر سر آن بنشينند; حتى در حديثى از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آمده است: «در روز قيامت آنچنان خداوند دامنه مغفرت خود را مى گستراند که به فکر احدى خطور نکرده است، تا آنجا که حتى ابليس هم در رحمت او طمع مى کند»! لَيَغْفِرُ اللهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ مَغْفِرَةً ما خَطَرَتْ قَطٌّ عَلى قَلْبِ أَحَد حَتّى اِبْلِيِسَ يَتَطاوَلُ اِلَيْها!(7) و در حديث نبوى ديگرى مى خوانيم: «خداوند عزوجل يک صد رحمت دارد که يکى از آنها را بر زمين نازل کرده و در ميان مخلوقاتش تقسيم نموده است و آنچه از محبّت و رحم و مروّت در ميان آنها است از آثار همان يک جزء است، و نود و نه جزء ديگر را جهت خودش براى روز قيامت ذخيره کرده است!(8) و از آنجا که توجه به اين امور سبب گرايش بندگان به عبادت او مى شود در چهارمين جمله مى فرمايد: «از پرستش و عبادتش نبايد سرپيچى کرد» (وَ لا مُستَنْکَف(9) عَنْ عِبادَتِهِ). چرا که با آن همه نعمت و رحمت، استنکاف از عبادت او جز عذاب و خوارى نتيجه اى ندارد قرآن مجيد مى گويد: (وَ أَمَّا الَّذينَ اسْتَنْکَفُوا وَ اسْتَکْبَرُوا فَيُعَذِّبُهُمْ عَذابَاً أَليماً وَ لايَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللهِ وَليّاً وَ لا نَصيراً)(10); و آنها را که ابا کردند و تکبّر ورزيدند مجازات دردناکى خواهد کرد، و براى خود غير از خدا سرپرست و ياورى نخواهند يافت! سپس در بيان پنجمين و ششمين مواهب الهى مى فرمايد: «همان خدايى که رحمتش دائمى و زوال ناپذير است» (نعمتش هميشگى و جاودانى» و هر زمان نعمت تازه اى از او فرا مى رسد) (اَلَّذى لاتَبْرَحُ مِنْهُ رَحْمَةٌ، وَ لاتُفْقَدُ لَهُ نِعْمَةٌ). با اين که در اوصاف پيشين سخن از «رحمت» و «نعمت» الهى بود باز در اينجا هر دو تکرار شده است و از ظاهر تعبيرات اين چند جمله چنين استفاده مى شود که نخست اشاره به اصل رحمت و نعمت الهى شده، سپس از دوام و پايدارى آنها سخن به ميان آمده که هر کدام موهبتى جداگانه است، نعمت و رحمت او از مواهب اوست، و داوم آنها نيز از عنايات او. و اين همان است که در قرآن مجيد مى خوانيم: (وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللهِ لاتُحْصُوها)(11); و اگر نعمتهاى خداوند را بشماريد هرگز نمى توانيد آنها را احصاء کنيد!» جالب توجه اين که اين دو وصف را در واقع به صورت دليلى بر عدم استنکاف بندگان از عبادت پروردگار ذکر کرده است، اين همان چيزى است که در علم کلام تحت عنوان «شکر منعم يکى از انگيزه هاى معرفة الله»، ذکر کرده اند. واژه هاى رحمت و نعمت و مغفرت، با اين که با يکديگر پيوند دارند هر يک مفهوم جداگانه اى دارند، رحمت معنى وسيعى دارد که هرگونه محبت الهى را درباره بندگان شامل مى شود، خواه از طريق بخشش نعمتها باشد يا از طريق آمرزش گناهان، و به تعبير ديگر: نسبت ميان رحمت و هر يک از آن دو (نعمت و مغفرت) نسبت عموم و خصوص مطلق است، ولى نعمت و مغفرت دو مفهوم جداى از هم دارند، نعمت در مورد امکانات وجودى به کار مى رود که به انسان در مسير تکامل کمک مى کند، و او را بهره مند مى سازد، ولى مغفرت زدودن آثار گناه و برداشتن موانع از سر راه است. * * * پی نوشت: 1 ـ «مَقْنُوط» از ماده «قنوط» (بر وزن قنوت) به گفته راغب در مفردات، به معنى مأيوس شدن از خير و رحمتى است و «قنُوط» (بر وزن بلوط) صيغه مبالغه و به معنى بسيار نااميد است. 2 ـ سوره اعراف، آيه 156. 3 ـ سوره يوسف، آيه 87. 4 ـ سوره حجر، آيه 56. 5 ـ سوره لقمان، آيه 20. 6 ـ سوره زمر، آيه 53. 7 ـ فى ظلال نهج البلاغه، جلد 1، صفحه 269. 8 ـ مجمع البيان، ذيل تفسير آيه بسم الله الرحمن الرحيم در آغاز سوره حمد. 9 ـ «استنکاف» از ماده «نکف» (بر وزن نظم) در اصل به معنى دور کردن، يا دور کردن اشک از صورت با انگشتان است و «انتکاف» به معنى خارج شدن از سرزمينى به سرزمين ديگر است، و «استنکاف» به معنى خوددارى کردن و اعراض از چيزى است. 10 ـ سوره نساء، آيه 173. 11 ـ سوره نحل، آيه 18.  
شرح علامه جعفری«الحمدلله غير مقنوط من رحمته و لا مخلو من نعمته و لا مايوس من مغفرته ولامستنكف عن عبادته. الذي لاتبرح منه رحمه و لا تفقد له نعمه». (سپاس مر خداي را كه رحمتش مايوس شدني نيست و نعمتش فراگير و بخشايشش نااميد نشدني و پرستشش تكبر نورزيدني. خداوندي كه رحمت او زائل نمي‌شود و نعمتش مفقود نمي‌گردد). رحمتش بيكران و نعمتش بيشمار و مغفرتش مورد اميد و عبادتش شايسته‌ي مطلق. خداونديكه كاخ خلقت را بي‌نياز از هر نفعي كه در انتظارش باشد، برافراشته است. خداونديكه هستي موجودات فيضي از فيوضات رباني او بوده و هيچ موجودي را قدرت روياروئي با او نيست و همه و همه تسليم قدرت مطلقه‌ي او بوده با يك كلمه‌ي كن (باش) كه كائنات را در ظلمتكده‌ي نيستي مانند چراغي برافروخته است و با يك كلمه‌ي لاتكن (مباش) مي‌تواند آنها را رهسپار ديار نيستي كند و با نيازي كه همه‌ي موجودات به رحمت واسعه‌ي او دارند، چرا به آنها رحمت نورزد و چرا رحمتش فراگير عالميان نباشد و روي چه علتي كسي بتواند ياس از رحمت او را به خود راه بدهد. خداوندا: باد ما و بود ما از داد تست          هستي ما جمله از ايجاد تست لذت هستي نمودي نيست را          عاشق خود كرده بودي نيست را لذت انعام خود را وامگير          نقل و باده‌ي جام خود را وامگير ور بگيري كيت جست و جو كند          نقش با نقاش كي نيرو كند منگر اندر ما مكن در ما نظر           اندر اكرام و سخاي خود نگر ما نبوديم و تقاضامان نبود          لطف تو ناگفته‌ي ما مي‌شنود (مولوي) احتياج همه‌ي كائنات به لطف و رحمت خداوندي او از يكطرف و اتصاف آن مقام اقدس با لطف و محبت و رحمت و مقتضاي فيض هستي از طرف ديگر، دلايلي است روشن به بيكرانگي رحمت او. فراموش نمي‌كنم آن حالت شگفت‌انگيز روحي را كه در نوشتن كتاب جبر و اختيار در مبحث مربوط به رحمت پروردگار احساس نموده‌ام. در آن هنگام احساس كردم كه دست و انگشتان و قلمي كه با آن مي‌نوشتم حالت فيزيكي خود را از دست داده بود و احساس بي‌وزني وصف ناپذيري را در خود مشاهده مي‌ك‌ردم كه با به پايان رسيدن مطالب مربوط به رحمت خداوندي، بپايان رسيد و سپس من بودم و باز همان وضع طبيعي جسماني كه داشتم. در آنحال به خوبي دريافت مي‌كردم كه يك امداد غيبي براي روي كاغذ آوردن رحمت پروردگار كمك و ياريم مي‌نمايد. آيات مربوط به رحمت خداوندي با بيانات گوناگون در قرآن بسيار فراوان است. از آن جمله: ماده‌ي رحمت با مشتقات زير: 1- رحمت در حدود 112 آيه 2- رحم 8 آيه 3- ترحم 2 آيه 4- ترحمني 5 آيه 5- ارحم 5 آيه 6- ترحم 8 آيه 7- رحمت 4 آيه 8- ارحم الراحمين 4 آيه 9- خيرالرحمين 2 آيه 10- الرحمن 58 آيه 11- رحيم 112 آيه كلماتي ديگر در آيات قرآني كه مفهوم آن عفو و بخشايش و محبت است: 1- ودود 2 آيه 2- روف 11 آيه ماده‌ي غفران با مشتقات زير: 3- غفر 4 آيه 4- تغفر 2 آيه 5- نغفر 2 آيه 6- يغفر 26 آيه 7- اغفر 17 آيه 8- غافر و خير الغافرين 2 آيه 9- غفور 93 آيه 10- غفار 5 آيه 11- مغفره 26 آيه ماده‌ي عفو با مشتقات زير: 12- يعفو 2 آيه 13- عفو 3 آيه ماده‌ي توبه با مشتقات زير: 14- يتوب 5 آيه 15- تواب 15 آيه 16- كريم 2 آيه رحمت واسعه و رحمت مقرر خداوند متعال: در قرآن مجيد در دو آيه فرموده است كه من رحمت را بر خودم نوشته‌ام، يعني مقرر كرده‌ام كه بر بندگانم رحم كنم: «كتب علي نفسه الرحمه» (خداوند رحمت بندگان را بر خود نوشته است) «كتب ربكم علي نفسه الرحمه» (پروردگار شما رحمت بر بندگانش را بر خود نوشته است). معناي نوشتن خداوندي بر خود همان عهد و تعهد است كه با خود بسته است. «و من اوفي بعهده من الله» (و كيست وفا كننده‌تر از خدا به عهد خود) با اينكه خداوند سبحان چون خالق و بوجود آورنده‌ي همه‌ي موجودات و قوانين طبيعي و الزامي است، و هيچ موجود و قانوني نمي‌تواند او را مقيد و مكلف نمايد، وعده كرده است كه به عهد خود وفا كند. يعني با اينكه: گر تن حبشي سرشته‌ي تست         ور خط ختني نوشته‌ي تست گر هر چه نوشته‌اي بشوئي        شويم دهن از زياده‌گوئي گر باز به داورم نشاني         اي داور داوران تو داني (نظامي گنجوي) با اينحال رحم و احسان و محبت او بر مخلوقاتش چنان است كه درباره‌ي آن با خود عهد و پيمان بسته و مقرر فرموده است. و در سه آيه از قرآن وسعت و گسترش رحمت خدا را بيان فرموده است. در دو آيه گوشزد مي‌كند كه رحمت او فراگير همه‌ي مخلوقاتست: 1- «و رحمتي وسعت كل شيئي» (و رحمت من بر همه چيز وسعت دارد (يا گسترده بر همه چيز است). 2- «ربنا وسعت كل شيئي رحمه» (اي پروردگار ما، رحمت تو بر همه چيز گسترده است). و در يك آيه مي‌فرمايد: «فقل ربكم ذو رحمه واسعه» (پس به آنان بگو: پروردگار شما داراي رحمت فراگير است). ياس از رحمت خداوندي از صفات كفر و ضلالت است آيات فراواني در قرآن وجود دارد كه ياس و نوميدي از رحمت خداوندي را محكوم و آنرا از صفات گمراهان مي‌شمارد: «قال و من يقنط من رحمه ربه الا الظالون» (گفت: كيست كه از رحمت پروردگارش مايوس شود مگر گمراهان). «انه لا يياس من روح الله الا القوم الكافرون» (قطعي است كه از رحمت خداوند مايوس نمي‌شوند مگر كافران). همچنين در مواردي از قرآن از ياس و نوميدي نهي اكيد شده است: «لاتقنطوا من رحمه الله ان الله يغفر الذنوب جميعا» (از رحمت خداوندي مايوس مباشيد، زيرا خداوند همه‌ي گناهان را مي‌بخشد). و بدين جهت است كه ياس از رحمت خداوندي از گناهان كبيره محسوب شده است. البته در كتب اخلاق اسلامي و مباحث مربوط به رذائل اخلاقي و گناهان، اين مسئله وجود دارد كه فرق است ميان حق الله و حق الناس و بخشش گناهان ناشي از محو ساختن و ابطال حق الناس مربوط به خود انسانهائي است كه به آنان ظلم و تعدي شده است و بايد آن ظلم و تعدي را برطرف ساخته و حق مظلومان را جبران نمود، تا شايستگي رحمت و مغفرت خداوندي بوجود بيايد. و اما حق الله و بعد حق الهي كه در هر حق الناس وجود دارد، مي‌تواند مشمول رحمت و عنايات خداوندي باشد. اين نكته هم نبايد فراموش شود كه گناهاني كه با تكيه به رحمت و مغفرت خداوندي مورد ارتكاب قرار بگيرد، مشمول اصل رحمت نمي‌باشد، مانند اينكه كسي با تكيه به توبه گناهان را تكرار نمايد.  *** «و لامستنكف عن عبادته» (و پرستيدن او تكبر نورزيدني است). تكبر و سرپيچي از پرستش خداوندي و ارتباط با مقام الهي نافرماني از دستورات خداوندي و انجام ندادن عباداتي كه او بر بندگانش مقرر فرموده است، غير از بي اعتنائي به مقام اعلاي ربوبي است. هر دو نوع يا- ناشي از ناداني و ناآگاهي به عظمت و ضرورت عمل به دستورات و عبادات و اهميت ارتباط با آن مقام پاك و منزه است و يا ناشي از استقلال موهوم در برابر ذات پاك خداونديست و يا معلول بي‌اعتنائي به مقام اعلاي ربوبي است. بنابراين سرپيچي و نافرماني سه صورت پيدا مي‌كند: صورت يكم- ناآگاهي و ناتواني- ادعاي جهل و ناداني به وجود خداوندي با داشتن مغز و روان سالم قابل پذيرش نيست، چگونه مي‌توان با ديدن نظم و قوانين در عالم خقلت و ناتواني طبيعت كور از اراده‌ي خويشتن و حكم قطعي عقلاني و فطري سالم به اينكه هيچ حركتي بدون محرك و هيچ معلولي بدون علت امكان‌پذير نيست، ادعاي ناآگاهي و ناداني نمود؟! بطور كلي ناآگاهي و ناداني به وجود خداوندي و به دستورات و تكاليف الهي، يا ناشي از نقص مغزي و رواني است، در اين فرض تكليفي وجود ندارد، زيرا خداوند سبحان عادل است و هيچ كسي را به مافوق قدرت و آگاهي او مكلف نمي‌سازد. «لايكلف الله نفسا الا وسعها» (خداوند هيچ كسي را مكلف نمي‌سازد مگر بمقدار قدرتي كه مكلف داراي آن مي‌باشد). صورت دوم- بي اعتنائي و اهميت ندادن بمقام اعلاي ربوبي و دستورات و تكاليف او- مسلم است كه اين حالت رواني كه از زشت‌ترين و بدترين حالات رواني است، بطور معمولي ناشي از پيروي از هوي و هوسها و علاقه‌ي افراطي به اشباع شهوات و استخدام همه‌ي استعدادها و قواي مغزي و رواني در راه تكثير و تقويت عوامل اشباع شهوات و لذايذ. مي‌باشد، بدانجهت كه اينگونه پيروي و افراط مستند به خودخواهي و پرداختن دائمي به برآوردن خواسته‌هاي خود طبيعي است، نوعي تكبر و سرپيچي از ارتباط با خداوند متعال و دستورات و تكاليف او محسوب مي‌گردد. صورت سوم- مقاومت و جرئت و احساس استقلال موهوم در برابر لزوم ارتباط با خداوند و عمل به دستورات و تكاليف او است. اين نوع از نافرماني و عدم تسليم پست‌ترين حالت تكبر و استنكاف است كه وقيح‌ترين و نابكارترين و ناشايسته‌ترين صفات رذيله است كه ممكن است كه يك انسان بخود بپذيرد. در جمله‌ي مورد تفسير كه مي‌فرمايد: «و لامستنكف عن عبادته» (عبادت و پرستش او تكبر نورزيدني است). معنايش چنين است كه اگر براي يك انسان آگاهي درباره‌ي وجود خدا و عظمت او و نيازي كه در تكامل وصول به هدف اعلاي زندگي دارد، بوجود بيايد، هرگز نمي‌تواند او را عبادت و پرستش نكند. مقصود از نمي‌تواند معناي جبري آن نيست، بلكه منظور اين است كه براي اجراي اختيار (بهره‌برداري از آزادي در راه خير) بهتر از عبادت و پرستش خداوندي موضوعي نمي‌بيند. *** «لاتفقد له نعمه» (و نعمتش مفقود نمي‌گردد). اين مسئله در تفسير خطبه‌ي يكم در مجلد دوم در تفسير جمله‌ي «و لايحصي نعمائه العادون» بررسي شده است مراجعه فرمائيد.   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 255-252 به نظر من (شارح) اين خطبه بخشى از يك خطبه طولانى است كه حضرت آن را روز عيد فطر ايراد فرموده است و بين فرازهاى اين خطبه پيوستگى نيست، بلكه ميان واژه نعمت و الدّنيا فرازى طولانى بوده كه در اين خطبه ذكر نشده فصل ديگرى در همين خطبه و بدين عبارت «امّا بعد فانّ الدّنيا قد ادبرت» پس از اين فصل بود كه ما به لحاظ طولانى شدن از آوردن آن خوددارى كرديم.  با اعتبار و ملاحظه شش حالت، امام (ع) خداوند را سزاوار حمد و ستايش دانسته و انسانها را متوجه اين حقيقت كرده و با عبارت «غير مقنوط من رحمته» به اولين خصوصيّت ذات مقدس حق تعالى  كه در اين آيه كريمه: «وَ رَحْمَتى وَسِعَتْ كل شَىء» آمده اشاره فرموده است و آيه كريمه ديگر كه: «يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ». اين ويژگى حق تعالى، چيزى است كه عقل آن را اثبات مى كند. زيرا بنده بهنگام دريافت توجّهات خداوندى و دستيابى به نعمتهاى الهى، ارتباط تمام موجودات را جزئى و كلّى به مدبّرى حكيم درك مى كند و مى داند كه هيچ چيز خالى از مصلحت و حكمت نيست بنا بر اين استنباط مى كند، كه خداوند هر چيزى را براى مصلحتى خاص ايجاد كرده، و بدين منظور از وى پيمان عبادت و پرستش گرفته شده است. تا به بارگاه اصلى و مبدأ آغازين كه همانا ثبوت توحيد و ستايش مطلق است جذب شود و از آتش فروزان، و جهنّمى سوزان در امان بماند و مصداق «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لیعبدون» جلوه گر شود. بدين لحاظ از روح و رحمت حق بهنگام نزول امور واجبه، از چيزهايى كه شر و بدى محسوب مى گردند مأيوس نمى شود، بلكه به اميدوارى اش مطمئن تر گشته و قلبش به دريافت توجّهات حق تعالى وابسته تر مى شود، زيرا جز كسانى كه قوه بينائى دلشان را از دست داده اند و اسرار خداوندى را درك نمى كنند، نااميد نمى گردند. آرى آنان در ستمگريشان مدهوش اند و همانها زيان كارانند.  امام (ع) با عبارت: «و لا مخلوّا من نعمته» به حالت دوّم اشاره فرموده،  و تفسيرى نيز بر آيه كريمه «وَ ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ» مى باشد. جريان نعمت خداوند، به دليل توانايى اش، هميشگى است، زيرا نياز وجودى خلق بخالق و قدرت نامتناهى او، فيضان بخشش را ايجاب مى كند. و اين فيض دائمى -بزبان حال يا قال- مستلزم ستايش مطلق و شكرگزارى مدام مى شود. قرآن بحق ناطق مى گويد: «تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ...»  بويژگى سوّم خداوند با عبارت «و لا مأيوس من مغفرته» اشاره فرموده اند.  همان حقيقتى كه در آيه كريمه چنين آمده است. «قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أنفسهم» آيه كريمه بر پرده پوشى گسترده و گذشت زياد و آمرزش گناهان گواهى مى دهد، تا آنها كه خردشان به دست شيطان سپرده شده، و ابليس آنها را به هلاكت افكنده، و آنان نيز تسليم شده و از مقاومت در برابر شيطان درمانده شده اند با وجودى كه مى توانستند به حق متعال متوسّل شوند. ولى پناه بردن به خداوند را جدّى نگرفتند و در برابر خواهشهاى نفسانى شكست خوردند. مأيوس نشوند هر چند آمرزش خداوند به نسبت توجّه و توسل افراد فرق مى كند، لكن آمرزش و عفو خداوندى عموميّت دارد. هر خردى اين حقيقت را تأييد و بدرستى آن گواهى داده، حكم مى كند، زيرا هر انسانى كه توجّه به خداوند داشته باشد، اميد خلاصى و بخشش را دارد، گر چه رهايى يافتن گنهكاران از عذاب خداوند، مطابق دلايلى كه در جاى خود بطور كامل نقل شده است، بعيد به نظر مى رسد. امّا همين كه فرموده، از رحمت خداوند نااميد نشويد، موجب پذيرش نيكى و مستلزم ثنا و سپاس مى شود.  امام (ع) بويژگى چهارم خداوند بدين بيان «و لا مستنكف عن عبادته» اشاره فرموده كه دقيقا مفهوم آيات كريمه «لا يَسْتَنْكِفُون عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَكْبِرُونَ و لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلَّهِ وَ لَا الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ» است.  اين مضمون كه از بندگى خداوند، خوددارى نمى شود گواه بزرگى بر عظمت او بوده، و صرفا شايستگى حق متعال را اثبات مى كند زيرا تنها خداست كه داراى كمالات مطلق است و هيچ جهت نقصى در ذاتش قابل تصوّر نيست، تا سبب خوددارى از پرستش وى شود و يا خود بزرگ بينى را در برابر خداوند ايجاب كند. به لحاظ ادبى كلمه «غير» در عبارت حضرت به عنوان حال منصوب است.  امام (ع) دو، ويژگى ديگر حق تعالى را كه موجب حمد و سپاس مى شود، بدين عبارت «الّذى لا تبرح منه رحمة و لا تفقد له نعمة» بيان كرده اند. با توجّه به اين كه رحمت خداوندى زوال نمى پذيرد، و نعمتهايش تمام شدنى نيست. وجوب شكر حق تعالى امرى ضرورى و لازم به نظر مى رسد. امام (ع) با آوردن اين عبارت كه رحمت خداوند مدام بر بندگان جارى و بخششهايش پايان ناپذير است و جايى نيست كه از نعمتهايش تهى باشد، افراد را بر اداى شكر حق تعالى ترغيب مى كند.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 242 و من خطبة له عليه السّلام و هى الخامسة و الاربعون من المختار فى باب الخطب:الحمد للّه غير مقنوط من رحمته، و لا مخلوّ من نعمته، و لا مأيوس من مغفرته، و لا مستنكف عن عبادته، الّذي لا تبرح منه رحمة، و لا تفقد له نعمة.اللغة:(القنوط) الياس و (الاستنكاف) الاستكبار و المستنكف على صيغة المفعول.الاعراب:غير مقنوط نصب على الحال، و لا مخلوّ عطف على مقنوط و نحوه قوله سبحانه «فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ»* و ربّما يجي ء المعطوف بالنّصب عطفا على موضع غير، و جملة الذي لا يبرح صفته.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 243 المعنى:اعلم أنّ المستفاد من شرح البحراني هو أنّ هذه الخطبة ملتقطة من خطبة طويلة له عليه السّلام خطبها يوم الفطر، و أنّ بين قوله: و نعمة، و قوله: و الدّنيا، فصل طويل، و المستفاد منه أيضا أنّ الخطبة الثامنة و العشرين أيضا من فصول تلك الخطبة الطويلة إذا عرفت ذلك ظهر لك أنّ ما أتى به السيّد (ره) هنا منتظم من فصلين:الفصل الاول مشتمل على حمد اللّه سبحانه و ثنائه:و هو قوله مجاز مرسل- استعاره (الحمد للّه غير مقنوط من رحمته)أصل الرّحمة رقّة القلب و انعطاف أى نيل روحاني يقتضي التّفضّل و الاحسان، و إذا اسندت إلى اللّه سبحانه كان المراد بها غايتها أعنى التفضّل و الاحسان، لأنّ الرّقة من الكيفيّات المزاجيّة المستحيلة في حقّه سبحانه، فيكون اطلاقها على التّفضّل إمّا من باب المجاز المرسل من قبيل ذكر السّبب و إرادة المسبّب لكون الرّقة سببا للتّفضّل و إمّا من باب التمثيل بأن شبّه حاله تعالى بالقياس إلى المرحومين في إيصال الخير إليهم بحال الملك إذا عطف على رعيّته ورقّ لهم فأصابهم بمعروفه و انعامه، فاستعير الكلام الموضوع للهيئة الثانية للاولى من غير أن يتمحّل في شي ء من مفرداته و كيف كان ففي كلامه عليه السّلام تنبيه على عدم جواز اليأس من رحمة اللّه سبحانه لعمومها و سعتها للخلايق في الدّنيا و الآخرة كما قال سبحانه: وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ ءٍ و قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ للّه عزّ و جلّ مأئة رحمة أنزل منها واحدة إلى الأرض منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 244 فقسّمها بين خلقه فبها يتعاطفون و يتراحمون، و أخّر تسعا و تسعين لنفسه يرحم بها يوم القيامة.و روى إنّ اللّه قابض هذه إلى تلك فيكملها مأئة يرحم بها عباده يوم القيامة (و لا مخلوّ من نعمته) لأنّ سبوغ نعمته دائم لآثار قدرته التي استلزمت طبائعها الحاجة إليه فوجب لها فيض جوده إذ كلّ ممكن مفتقر إلى كرمه وجوده (و لا مأيوس من مغفرته) و ذلك لأنّ عفوه تعالى غالب على عقابه، و رحمته سابقة على غضبه، و مغفرته قاهرة لعقوبته كما قال سبحانه:«قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ» و في الحديث ليغفرنّ اللّه يوم القيامة مغفرة ما خطرت قطّ على قلب أحد حتّى أنّ إبليس ليتطاول لها رجاء أن تصيبه هذا و نظير كلامه في الفقرات الثلاث المفيدة لاتّصافه سبحانه بالرّحمة و الانعام و المغفرة ما ورد في دعاء الاستقالة عن الذّنوب من الصّحيفة السّجاديّة و هو قوله عليه السّلام: «أنت الّذي و سعت كلّ شي ء رحمة و علما، و أنت الّذي جعلت لكلّ مخلوق في نعمك سهما، و أنت الّذي عفوه أعلى من عقابه» (و لا مستنكف عن عبادته) إذ هو المستحقّ للعبادة دون ما عداه، لأنّه جامع الكمال المطلق ليس فيه جهة نقصان إليها يشار، فيكون سببا للاستنكاف و الاستكبار فالمقصود بقوله: و لا مستنكف عن عبادته، أنّ عبادته ليست محلّا لأنّ يستنكف عنها، لأنّها لا استنكاف عنها و لا استكبار، ضرورة أنّ المستكبرين و المستنكفين من الجنّة و النّاس من الكافرين و المنافقين فوق حدّ الاحصاء، و لذلك خصّ سبحانه عدم الاستكبار بأهل التّقرّب و المكانة كما قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 245 «وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ» و قال: «إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ» و قال: «لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلَّهِ وَ لَا الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمِيعاً فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزِيدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَمَّا الَّذِينَ اسْتَنْكَفُوا وَ اسْتَكْبَرُوا فَيُعَذِّبُهُمْ عَذاباً أَلِيماً» (الذي لا تبرح له رحمة و لا تفقد له نعمة) الاتيان بهذين الوصفين للاشارة إلى وجوب شكره سبحانه بهذين الاعتبارين أيضا فان قلت أليس قوله غير مقنوط من رحمته و لا مخلوّ من نعمته مغنيا عن هذين الوصفين؟قلت: لا إذ عدم القنوط من رحمته لا يستلزم دوام الرّحمة فلا يغنى ذكره عنه و هو ظاهر، و أمّا عدم الخلوّ من النّعمة و إن كان ملازما لعدم فقدانها إلّا أنّه يمكن أن يكون المراد بالأوّل الخصوص يعنى عدم خلوّ نفسه من نعمته كما أنّ الظاهر في الفقرات الثلاث الباقية أيضا ذلك، و بالثّاني مشمول نعمته لجميع الخلايق و عدم فقدانها في حقّ أحد و أمّا البرهان على دوام رحمته و كمال نعمته فهو على ما ذكره الفخر الرّازي أنّ الأشياء على أربعة أقسام: الذى يكون نافعا و ضروريّا معا و الذى يكون نافعا و لا يكون ضروريّا و الذى يكون ضروريّا و لا يكون نافعا و الذى لا يكون نافعا و لا يكون ضروريّا أمّا القسم الأوّل و هو الذي يكون نافعا و ضروريّا معا، فامّا أن يكون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 246 كذلك في الدّنيا فقط و هو مثل النّفس، فانّه لو انقطع منك لحظة واحدة لحصل الموت، و إمّا أن يكون كذلك في الآخرة و هو معرفة اللّه تعالى فانّها إن زالت عن القلب لحظة واحدة حصل الموت للقلب و استوجب العذاب الأبد و أمّا القسم الثّاني و هو الذي يكون نافعا و لا يكون ضروريّا فهو كالمال في الدّنيا و كساير العلوم و المعارف في الآخرة و أمّا القسم الثّالث و هو الذي يكون ضروريّا و لا يكون نافعا فكالمضّار التي لا بدّ منها في الدّنيا، كالأمراض و الموت و الفقر و الهرم و لا نظير لهذا القسم في الآخرة، فانّ ضروريّات الآخرة لا يلزمها شي ء من المضّار و أمّا القسم الرّابع و هو الذي لا يكون ضروريّا و لا نافعا فهو كالفقر في الدّنيا و العذاب في الآخرة إذا عرفت ذلك فنقول: قد ذكرنا أنّ النّفس في الدّنيا نافع و ضروريّ، فلو انقطع عن الانسان لحظة لمات في الحال، و كذلك معرفة اللّه تعالى أمر لا بدّ منه في الآخرة فلو زالت عن القلب لحظة لمات القلب لا محالة، لكنّ الموت الأوّل أسهل من الثّاني لأنّه لم يتألم في الموت الأوّل إلّا ساعة واحدة، و أمّا الموت الثّاني فانّه يبقى ألمه أبد الآباد.و كما أنّ التنفّس له أثر ان: أحدهما إدخال النّسيم الطيب على القلب و ابقاء اعتداله و سلامته، و الثاني إخراج الهواء الفاسد الحارّ المحترق عن القلب، كذلك الفكر له أثر ان: أحدهما ايصال نسيم الحجّة و البرهان إلى القلب و ابقاء اعتدال الايمان و المعرفة عليه، و الثّاني إخراج الهواء الفاسد المتولد من الشّبهات عن القلب، و ما ذاك إلّا بان يعرف أنّ هذه المحسوسات متناهية في المقدار منتهية بالأخرة إلى الفناء بعد وجودها، فمن وقف على هذه الأحوال بقى آمنا من الآفات و اصلا إلى الخيرات و المسرّات و كمال هذين الأمرين ينكشف بعقلك بأن تعرف أن كلّ ما وجدته و وصلت إليه فهو قطرة من بحار رحمة اللّه و ذرّة من أنوار إحسانه فعند هذا ينفتح على قلبك معرفة كون اللّه رحمانا رحيما. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 247 فاذا أردت أن تعرف هذا المعنى على التفصيل فاعلم أنك جوهر مركب من نفس و بدن و روح و جسد، أمّا نفسك فلا شكّ أنّها كانت جاهلة في مبدء الفطر كما قال تعالى:«وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»  ثمّ تامّل في مراتب القوى الحسّاسة و المحرّكة و المدركة و العاقلة و تأمّل في مراتب المعقولات و في جهاتها و اعلم أنّه لا نهاية لها البتّة و لو أنّ العاقل أخذ في اكتساب العلم بالمعقولات و سرى فيها سيران البرق الخاطف و الرّيح العاصف، و بقى في ذلك السّير أبد الآبدين و دهر الداهرين لكان الحاصل له من المعارف و العلوم قدرا متناهيا، و لكانت المعلومات التي ما عرفها و لم يصل إليها أصلا غير متناهية و المتناهي في جنب غير المتناهى قليل في كثير فعند هذا يظهر له أنّ الذي قاله اللّه تعالى في قوله: «وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» حقّ و صدق.و أمّا بدنك فانّه جوهر مركب من الأخلاط الأربعة، فتأمّل كيفيّة تركيبها و تشريحها و تأمّل ما في كلّ واحد من الأعضاء و الأجزاء من المنافع العالية و الآثار الشّريفة، و حينئذ يظهر لك صدق قوله سبحانه و تعالى: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها» و حينئذ ينجلي لك أثر من آثار كمال رحمته في خلقك و هدايتك، فتفهم شيئا قليلا من رحمته الكاملة و نعمته السّابغة الشّاملة.الترجمة:از جمله خطبه هاى آن حضرت است: حمد و ثنا مر خداى را است در حالتى كه نوميد كرده نشده است از رحمة او، و خالى كرده نشده است از نعمة او، و نوميد كرده نشده است از مغفرة او، و كبر ورزيده نشده است از عبادت او، چنان خداوندى كه زايل نمى شود از او هيچ رحمتى، و نا ياب نمى شود از او هيچ نعمتي.  
بخش ۲ : بهره‌گیری از دنیا به قدر نیاز [منبع]

ذمُّ الدنيا :
وَ الدُّنْيَا دَارٌ مُنِيَ لَهَا الْفَنَاءُ وَ لِأَهْلِهَا مِنْهَا الْجَلَاءُ وَ هِيَ حُلْوَةٌ [خَضِرَةٌ] خَضْرَاءُ وَ قَدْ عَجِلَتْ لِلطَّالِبِ وَ الْتَبَسَتْ بِقَلْبِ النَّاظِرِ؛ فَارْتَحِلُوا مِنْهَا بِأَحْسَنِ مَا بِحَضْرَتِكُمْ مِنَ الزَّادِ وَ لَا تَسْأَلُوا فِيهَا فَوْقَ الْكَفَافِ وَ لَا تَطْلُبُوا مِنْهَا أَكْثَرَ مِنَ الْبَلَاغ.

مُنِىَ لَهَا الفَنَاءُ : فنا براى آن مقدر شد. 
الجَلَاء : ترك وطن، جلاى وطن. 
الْتَبَسَتْ : (محبت دنيا با قلب و روح كسى كه بدنيا نظر دارد) آميخته شد، مخلوط شد، عجين گرديد. 
الكَفَاف : بمقدار كفايت. 
البَلَاغ : مقدار قوتى كه براى رسيدن به سر منزل لازم است، معاش به اندازه مدت زندگى.
منى : مقدر شده است 
جلاء : كوچ كردن و دربدرشدن 
كفاف : آن مقدارى كه بانسان كفايت ميكند 
بلاغ : آنچه انسان را بمقصد و هدف مى رساند 
۲. روش برخورد با دنيا: 
دنيا خانه آرزوهايى است كه زود نابود مى شود، و كوچ كردن از وطن حتمى است. دنيا شيرين و خوش منظر است كه به سرعت به سوى خواهانش مى رود، و بيننده را مى فريبد، سعى كنيد با بهترين زاد و توشه از آن كوچ كنيد و بيش از كفاف و نياز خود از آن نخواهيد و بيشتر از آنچه نياز داريد طلب نكنيد. 
دنيا سرائى است فناء و نيستى براى آن و براى اهلش رخت بر بستن مقدّر گرديده است، و آن (در نظر اهلش) خوشگوار و سبز و خرّم است، و (سبب گول زدن و غافل نمودن آن اينست كه) شتابان به سراغ خواهان و طالبش مى آيد، و علاقه و محبّت خود را بدل نظر كننده وارد ميكند، پس كوچ كنيد از آن (دلبند بآن نگشته مهيّاى سفر آخرت شده و آسايش در آنجا را بخواهيد) و از بهترين متاع خود (پرستش خالق و خدمت بخلق) توشه برداريد، و در آن بيش از حاجت نطلبيد، و از آن زيادتر از آنچه بشما رسيده نخواهيد (براى گرد آوردن مال در دنيا تلاش نكنيد، زيرا در حلال آن حساب و باز پرسى است، و در حرام آن عقاب و كيفر). 
و دنيا سرايى است، كه ناپايدارى مقدر اوست. مردمش از آنجا رخت برخواهند بست. هم شيرين و گواراست و هم سبز و خرّم. خواستاران خود را زود مى يابد و مى ربايد. هركه در او بنگرد، دلش را مى فريبد. پس هر توشه نيكو، كه ميسّر است، برگيريد و قدم به راه سفر نهيد. در دنيا بيش از آنچه شما را بسنده است مخواهيد و بيش از آنچه به شما داده است طلب مكنيد. 
دنيا سرايى است که فنا بر پيشانيش نوشته شده و جلاى وطن براى اهل آن مقدّر گرديده است، دنيا (ظاهراً) شيرين و سرسبز (و دل انگيز و وسوسه آميز) است، اما به سرعت در علاقه مندانش نفوذ مى کند، و با قلب و روح آن کس که به آن نظر افکند مى آميزد; بنابراين سعى کنيد با بهترين زاد و توشه اى که در اختيار شماست از آن کوچ نماييد، و بيش از نياز و کفاف از آن نخواهيد، و زائد بر آنچه حاجت داريد از آن نطلبيد.
دنيا خانه اى است ناپايدار، و مردم آن ناچار از گذاشتن شهر و ديار. دنيا شيرين است و خوشنما، در پى خواهانش شتابان و پويا، و دل بيننده را فريبا. پس رخت از آن بربنديد با نيكوترين توشه اى كه شما را آماده است، و مپرسيد در دنيا افزون از آنچه شما را بسنده است. و مخواهيد در آن بيشتر از آنچه شما را كفايت كننده است. 
دنيا خانه اى است كه فنا بر آن مقدر شده، و بر اهلش كوچيدن حتم گشته، در كامها شيرين و در نظرها سبز و خرّم است، به سوى خواهانش شتابان مى آيد، و در دل نظر كننده اش عشق خود را جا مى كند. از اين دنيا با بهترين توشه اى كه فراهم نموده ايد كوچ كنيد، و فوق اندازه كفاف در آن نخواهيد، و بيش از آنچه براى زندگى لازم است از آن نطلبيد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 511-499   دنيا سراى آرزوها! از آنجا که هميشه حبّ دنيا بزرگترين مانع راه سعادت انسانها بوده است، و شيفتگى نسبت به زرق و برق آن سرچشمه انواع گناهان مى باشد امام (عليه السلام) در بخش دوم اين خطبه به نکوهش دنيا پرداخته، و با شش ويژگى آن را وصف مى کند. نخست مى فرمايد: «دنيا سرايى است که فنا بر پيشانيش نوشته شده!» (وَ الدُّنْيَا دَارٌ مُنِيَ(1) لَهَا الْفَنَاءُ). آرى آثار فنا و زوال از در و ديوار جهان نمايان است، درختانى که در بهار شکوفه مى آورند و برگهاى زيبا بر شاخسار آنها ظاهر مى شود چند ماه بعد به هنگام پاييز پژمرده و خشک شده و با تندباد به هر سو پراکنده مى شوند، گويى نه بهارى در کار بود و نه برگ و نه شکوفه اى! جوانان نيرومند و پرنشاط ديروز، پيران ناتوان و خسته امروزند، و پيران خسته امروز استخوانهاى پوسيده فردا! عجبا که قانون فرسودگى و پيرى در مجموعه جهان آفرينش و عالم خلقت نيز حاکم است و دانشمندان از آن تعبير به «آنتروپى» مى کنند، اتمهاى موجودات تدريجاً متلاشى مى شود، و انرژيها به سوى يکنواختى پيش مى رود و منظومه ها و کهکشانها رو به زوال مى گذارد. سپس امام (عليه السلام) به بُعد ديگرى از اين معنى پرداخته، مى فرمايد: «و جلاى وطن براى اهل آن مقدر شده است» (وَ لاَِهْلِهَا مِنْهَا الْجَلاَءُ(2)). همه انسانها بدون استثنا دير يا زود با اين سراى فانى وداع مى گويند و به سوى زندگى جاويدان سراى ديگر مى شتابند، اين يک تقدير حتمى الهى است که هيچ کس نمى تواند آن را انکار کند، و به همين دليل در آيات قرآن از مرگ به عنوان «يقين» ياد شده، چرا که حتّى منکران مبدأ و معاد نيز به آن يقين دارند! در سومين و چهارمين وصف به پاره اى از جهات فريبنده دنيا که گروهى را به سوى خود جذب مى کند اشاره کرده، مى فرمايد: «اين دنيا (ظاهراً) شيرين و سرسبز (و دل انگيز و وسوسه آميز) است» (وَ هِيَ حُلْوَةٌ خَضْراءُ). شيرينى مربوط به ذائقه و خرمى و طراوت مربوط به باصره و بينايى است، آرى زيبايى خيره کننده و زرق و برق دنيا انسانهاى غافل را به سوى خود مى کشاند، و حلاوت و شيرينى اش انسانها را آلوده مى سازد، بديهى است جهات فريبنده دنيا تنها مربوط به اين دو حسّ نيست، بلکه از طريق تمام حواس نيز جاذبه هاى مخصوص به خود دارد، در واقع ذکر اين دو واژه (حُلْوَةٌ خَضْراءُ) کنايه از تمام جهاتى است که ايجاد جاذبه مى کند. در پنجمين و ششمين وصف مى فرمايد: «دنيا با سرعت به سوى علاقه مندانش پيش مى رود (و در آنها نفوذ مى کند)، و با قلب و روح آن کس که به آن نظر افکند مى آميزد» (وَ قَدْ عَجِلَتْ لِلطَّالِبِ وَ الْتَبَسَتْ(3) بِقَلْبِ النَّاظِرِ). آرى طبيعت دنيا اين است که ظاهراً «خير عاجل» و منفعت زودرسى دارد، و هنگامى که به سراغ انسان مى آيد چنان نفوذ مى کند که گاهى جزيى از روح و جان او را تشکيل مى دهد، زيرا در ديده ها زيبا و سرسبز است، و در ذائقه ها شيرين و گوارا است و به همين دليل رهايى از عشق آن آسان نيست، آرى آنچه ديده مى بيند دل از آن ياد مى کند، تا آنجا که شاعر را وادار مى سازد که از دست ديده و دل فرياد بکشد و خنجرى از فولاد بسازد و بر ديده بزند تا دل را آزاد سازد! بعد از بيان ويژگى هاى ششگانه بالا و آماده شدن دلها براى پذيرش فرمان الهى، امام مى فرمايد: «بنابراين سعى کنيد با بهترين زاد و توشه اى که در اختيار شماست از آن کوچ نماييد، و بيش از نياز و کفاف از آن نخواهيد، و زائد بر آنچه حاجت داريد از آن نطلبيد» (فَارْتَحِلُوا مِنْهَا بِأَحْسَنِ ما بِحَضْرَتِکُمْ مِنَ الزَّادِ وَ لاَتَسْأَلُوا فِيها فَوْقَ الْکَفَافِ، وَ لاَتَطْلُبُوا مِنْهَا أَکْثَرَ مِنَ الْبَلاَغِ(4)). فراموش نکنيد شما مسافرانى هستيد که موقّتاً در اين منزلگاه اقامت جسته ايد، مسافران آگاه و بيدار در چنين منزلگاههايى به تهيه زاد و توشه مى پردازند، و از بهترين و مفيدترين زاد و توشه ها براى خود فراهم مى کنند، هرگز بار خود را با اشياء بيهوده سنگين نمى کنند، و به گردنه هاى صعب العبور که در مسير خود پيش رو دارند مى انديشند! آنها از اين فرمان الهى الهام مى گيرند که: (وَ تَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى وَ اتَّقُونِ يا اُولِى الاَْلْبابِ)(5). «زاد و توشه تهيه کنيد که بهترين زاد و توشه پرهيزگارى است، و از (مخالفت فرمان) من بپرهيزيد اى خردمندان»، در نتيجه به تهيه اين زاد و توشه الهى مى پردازند يعنى تقوى و هرگز به خواب غفلت فرو نمى روند. *** نکته: کفاف و عفاف برتر از هر چيز است: در اين خطبه به جنبه هاى مختلف زندگى دنيا در عبارات کوتاه و گويايى اشاره شده است: نخست اين که طبيعت زندگى دنيا فناپذيرى است، و تمام اهل دنيا بدون استثنا چه بخواهند و چه نخواهند بايد از آن کوچ کنند. ديگر اين که ظاهرى زيبا و فريبنده و شيرين و جذّاب دارد، و به همين دليل ظاهربينان به سرعت مجذوب آن مى شوند و آگاهان در امانند. ديگر اين که عشق به دنيا به طور تدريجى در درون جان انسان نفوذ مى کند به گونه اى که جزيى از وجود او مى شود و به همين دليل رهايى از آن در اين حالت بسيار مشکل است. ديگر اين که امام (عليه السلام) براى نجات از خطرات دنيا دستور مؤثّرى در اينجا بيان فرموده، و آن قناعت به «کفاف» و «عفاف» است. منظور از «کفاف»(6) و «عفاف» (يا عفاف و کفاف) اين است که انسان در دنيا به مقدار نيازش قانع باشد و زياده طلبى را کنار بگذارد و از اموال حرام چشم بپوشد که در اين صورت هم قرين آرامش در زندگى دنيا خواهد بود، و هم بار او براى آخرت سبک مى شود چرا که بيشترين بدبختى انسان به خاطر حرص و ولع و افزون طلبى است. البتّه اگر اضافات را براى خدمت به محرومان بخواهد نه تنها با کفاف و عفاف منافات ندارد، بلکه در طريق تقويت برنامه کفاف و عفاف ديگران است. قرآن مجيد الگويى در اين زمينه براى همه انسانها بيان کرده، مى فرمايد: (يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتُحَرِّمُوا طَيِّباتِ مَا اَحَلَّ اللهُ لَکُمْ وَ لاتَعْتَدُوا اِنَّ اللهَ لايُحِبُّ الْمُعْتَدْينَ); «اى کسانى که ايمان آورده ايد روزى هاى پاکيزه اى را که خداوند براى شما حلال کرده، بر خود حرام نکنيد (و از آنها بهره بگيريد) ولى از حد تجاوز ننماييد که خداوند متجاوزان را دوست نمى دارد».(7) اين معنى در احاديث اسلامى نيز بازتاب وسيعى دارد، امام صادق (عليه السلام) اين دعاى کوتاه و پرمعنى را از پيغمبر اکرم نقل مى کند که عرضه مى داشت: «اَللّهُمَّ ارْزُقْ مُحَمَّدَاً وَ آلَ مُحَمَّد وَ مَنْ أَحَبَّ مُحَمَّدَاً وَ آلَ مُحَمَّد الْعِفافَ وَ الْکَفافَ»! «خداوندا! به محمد و آل محمد و کسانى که محمد و آل محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) را دوست دارند عفاف و کفاف مرحمت فرما».(8) در حديث ديگرى از امام اميرالمؤمنين على(عليه السلام) مى خوانيم: «قَلِيلٌ يَکْفِي خَيْرٌ مِنْ کَثير يُرْدى»; زندگى مختصرى که براى انسان کافى باشد بهتر است از اموال زياد و گسترده اى که انسان را به هلاکت افکند».(9) اصولا کسى که به حدّ لازم زندگى قانع باشد به پرهيزگارى و عفاف و پاکى از گناه آراسته خواهد شد، در غير اين صورت غالباً آلوده گناه مى شود على (عليه السلام) مى فرمايد: «مَنْ اقْتَنَعَ بِالْکَفافِ اَدّاهُ اِلَى الْعِفافِ»; «کسى که به مقدار کفايت قانع شود او را به سوى عفّت و پاکى هدايت مى کند!»(10) اضافه بر اين قناعت به مقدار لازم براى زندگى علاوه بر جنبه هاى معنوى و اخلاقى، سبب آرامش روح و جان آدمى در همين دنياست، در يکى از کلمات قصار مولى على (عليه السلام) در نهج البلاغه آمده است: «وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَى بُلْغَةِ الْکَفافِ فَقَدِ انْتَظَمَ الرَّاحَةَ وَ تَبُوَّأَ خَفْضَ الدَّعَةِ»; «آن کس که به مقدار نياز اکتفا کند به آسايش و راحتى دست يافته و در آرامش مسکن مى گزيند!»(11) افراد حريص و افزون طلب به انسانهاى بسيار فربهى مى مانند که در هر وعده غذا چندين برابر ديگران مى خورند، و اين نتيجه اى جز اين که بار سنگينى از گوشتهاى اضافى بر آنها تحميل شود که قدرت حرکت را از آنها بگيرد ندارد حتى براى چند قدم راه رفتن به نفس نفس مى افتند، نه از سلامت برخوردارند و نه از آسايش و آرامش! اين مقال را با حديثى از امام زين العابدين (عليه السلام) پايان مى دهيم، مى فرمايد: «پيغمبر اکرم در بيابانى از کنار ساربانى که مشغول چراى شترهايش بود گذشت از او مقدارى آب (يا شير) خواست. آن مرد که مى خواست طفره برود گفت: آنچه در پستانهاى اين شترهاست صبحانه قبيله است، و آنچه در ظرفهاست شام قبيله! پيغمبر عرض کرد: خداوندا! مال و فرزندانش را افزون کن! از آنجا گذشت و به چوپانى رسيد همين درخواست را از او کرد، چوپان آنچه در پستان گوسفندان بود دوشيد، و آنچه در ظرف داشت نيز بر آن ريخت (و با خوشحالى) خدمت رسول الله فرستاد و گوسفندى هم به عنوان هديه بر آن افزود و عرضه داشت: اين چيزى است که نزد ما حاضر بود و اگر دوست داشته باشى باز بر آن بيفزايم؟! پيغمبر در حق او دعا کرد و عرضه داشت: «اَلْلهُمَّ ارْزُقْهُ الْکَفافَ!»; «خداوندا! به اندازه کفايت به او روزى ده!». بعضى از ياران عرض کردند: اى رسول خدا! آن کس را که دست رد بر سينه تو گذاشت و بخل کرد مشمول دعايى ساختى که همه ما به آن علاقه داريم، و به آن کس که سخاوتمندانه نياز شما را برآورد، دعايى کرديد که همه ما از آن کراهت داريم! پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در پاسخ آنها اين جمله بسيار پرمعنى را فرمود: «اِنَّ مَا قَلَّ و کَفَى خَيْرٌ مِمّا اَکْثَرُ وَ أَلْهى; اَللّهُمَّ ارْزُقْ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّد الْکَفافَ»; «مقدار کم که براى زندگى انسان کافى باشد بهتر است از مقدار زيادى که انسان را از خدا غافل کند، خداوندا محمد و آل محمد را به اندازه کفايت روزى بده»!(12) *** پی نوشت: 1 ـ «مُنِىَ» از ماده «منى» (بر وزن نفى) به معنى برنامه ريزى کردن است، و به آرزوهايى که انسان براى آن طراحى مى کند اطلاق مى گردد، و مفهوم جمله بالا اين است که در طبيعت دنيا فنا مقدر شده است. 2 ـ «جلاء» در اصل به معناى ظاهر نمودن و آشکار ساختن است و از آنجا که خروج از شهر و وطن افراد را در صحنه بيابان ظاهر و آشکار مى سازد گويى انسان در شهر مخفى است و با خروج آشکار مى شود به اين معنى نيز جلاء اطلاق شده است و جلاى وطن به معنى ترک وطن است. 3 ـ ماده «التباس» اگر به وسيله باء متعدى شود به معنى ملحق شدن و آميختن است و اگر به وسيله «على» متعدى شود به معنى مشتبه شدن است و از اينجا روشن مى شود که سخن آنها که التباس را در جمله بالا به معنى اشتباه گرفته اند صحيح به نظر نمى رسد. 4 ـ «بلاغ» در اصل به معنى رسيدن به چيزى است، و بلوغ را از اين جهت بلوغ مى گويند که انسان به مرحله خاصى از زندگى مى رسد، و به همين جهت «بلاغ» به معنى «کافى بودن» به کار رفته است. 5 ـ سوره بقره، آيه 197. 6 ـ «کفاف» از ماده «کف» به معناى کف دست گرفته شده، و از آنجا که انسان با کف دست چيزى را از خود دور مى سازد اين واژه به معنى منع کردن و بازداشتن آمده است، و شخص نابينا را «مکفوف» مى گويند به خاطر اين که بينايى او گرفته شده، و به جماعت و گروه «کافّه» گفته مى شود چون حالت باز دارنده در مقابل دشمنان و مخالفان دارند، و از آنجا که مقدار کافى براى زندگى مى تواند انسان را از نياز به مردم و آلودگيها بازدارد به آن کفاف و گاه همراه با عفاف اطلاق کرده اند. 7 ـ سوره مائده، آيه 87. 8 ـ اصول کافى، جلد 2، صفحه 140. 9 ـ غررالحکم، حديث 234. 10 ـ غررالحکم، حديث 286. 11 ـ نهج البلاغه، جمله 371. 12 ـ شرح نهج البلاغه، علاّمه خويى، جلد 4، صفحه 249.  
شرح علامه جعفریگذرگاه دنيا: «و الدنيا دار مني لها الفنا و لاهلها منها الجلا و هي حلوه خضرا و قد عجلت للطالب و التبست بقلب الناظر» (دنيا جايگاهي است كه فنا بر آن مقدر و خروج از آن براي اهلش مسطر گشته است. اين دنيا بر مذاق فرزندانش شيرين و بر خيره شوندگانش سبز و با طراوت است. اين دنيا براي جوينده‌اش شتابان است و بر دل نظاره كننده‌اش مخلوط كننده و فريبا). آنچه آمده است رفتني است: مباني عالم خلقت و پديده‌هاي آن، فيض هستي خود را از خداوند فياض مطلق مي‌گيرد و بقاء و ابديت در ذات آن نيست، بلكه مقتضي بقا و ابديت را حتي بطور بالقوه هم دارا نمي‌باشد. اصلا معناي حركت و دگرگوني مستمر در همه‌ي اجزاء و روابط عالم خلقت از يكطرف و اينكه دستگاه هستي از فيض الهي شروع شده است و اين فيض به مقدار استعداد محدودي كه در دستگاه هستي وجود دارد، ادامه خواهد يافت، همين است كه دنيا رو به فنا است. «كل شيئي هالك الا وجهه» (همه چيز نابود شدني است مگر وجه خداوندي). «كل نفس ذائقه الموتت ثم الينا ترجعون» (همه‌ي نفوس انساني مرگ را چشيده سپس بسوي ما برمي‌گرديد). انك ميت و انهم ميتون (تو اي پيامبر، از دنيا مي‌روي و آنان نيز خواهند مرد). «كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذوالجلال و الاكرام» (هر كس (يا هر چيز) كه در روي زمين است رو به فنا است و تنها وجه پروردگار تو كه داراي جلال و كرامت است، باقي خواهد ماند). اما فناي انسانها بمعناي فنا و اضمحلال اجسام آنان كه جزئي از عالم خلقت هستند، مطابق حس و دلايل عقلي و قرآني كه متذكر شديم، روشن است و خداوند متعال با قدرت مطلقه‌ي خود اين اجسام فاني و پوسيده را در روز محشر جمع آوري نموده و بار ديگر آنها را براي ايفاي مسئوليت زنده خواهد كرد. ولي مطابق دلايل عقلي و قرآني و ديگر منابع اسلامي ارواح انسانها نابود نمي‌گردند، زيرا: «خلقتم للبقا لا للفنا» (شما براي بقا آفريده شده‌ايد نه براي فنا). اين دو مسئله مسلم و جاي ترديد نيست. فقط عده‌اي از اسيران و غوطه‌وران در طبيعت هستند كه بقاي روح را نمي‌پذيرند، و براي اين عدم پذيرش دليل قطعي نياورده‌اند، و دليلشان همان نمي‌بينم، پس نيست است كه اگر صحيح باشد، اكثر معرفتهاي بشري درباره‌ي انسان و جهان پوچ و نابود و بي‌اساس خواهد بود. از آن مسائلي كه شعرا و مردم با ذوق و علاقمند به ادبيات را بشدت تحريك نموده و مطالب بسيار جالب و شيرين درباره‌ي آن گفته‌اند عبارتست از زوال و فناي دنيا و انسانها. از آن جمله ابياتي كه ابوالعلا معري و خيام در رباعياتي كه منسوب به او است، گفته‌اند. شاد از ديده‌ي من يكسان بشمر همه الحان را         اين نغمه‌ي بلبل را و آن نوحه‌ي گريان را  از ديده‌ي دل بنگر بيني كه همانند است        آرند صلاي مرگ يا مژده‌ي جانان را بر گوي كبوتر را بر شاخه‌ي گل سرده          خه گريه‌ي سوزان را خه نغمه‌ي مستان را  اين پهن زمين پر گشت از لاشه‌ي ما ياد آر         آن دوره‌ي عاد و طسم وان دوره قحطان را  آرام قدم بردار در صفحه‌ي خاك آري         تا بو كه نيازاري مغز و دل و چشمان را  گيرم كه زمان دور است بين پدران و ما         توهين روا نبود اجساد نياكان را  بر روي هوا بر نه گام و به ره خود رو         پامال مكن در خاك در هم شده جثمانرا  اين تاريك لحد صد بار گوري شد و مي‌خندد        ز اضداد كه بگزينند اين دخمه‌ي بيجان را  مدفون ز پي مدفون تازه ز پي كهنه         انباشته بنمودن قانون شده ازمان را زان فرقد رخشنده با ديده‌ي گريان پرس         انبوه قوافل را آبادي ويران را روزان و شبان رفتند پشت سر هم غلطان        اي فرقد ديرينه ديدي همه دوران را اين زندگي فاني زندان پر از رنج است         من در عجبم، خواهند افزايش زندانرا آنجمع درخشنده كاراسته پروين است          در چهره‌ي هر يك بين تاريكي هجرانرا مريخ كه از آتش شعله به فلك دارد         خاموش كند گردون آن شعله و نيران را بر وعده‌گه مرگست آنرا كه زحل نامند        هر چند كه از نخوت گردونزده دامانرا اندوه زمان مرگ صد بار فزونتر بين         از شادي ميلادي كافروخته شادانرا آن خوابگه مرگست كارامگه جانست         بيداري شب پندار اين عيش پريشانرا مغرور نشد عاقل زيرا كه همي بيند         يك نيستي موحش دنباله‌ي اكوانرا حيرتزده انسانرا اين مشكله كاين جامد         برگردد و بنمايد خاصيت حيوانرا دعواي حق و باطل مردم بهم آميزند         مبهم نتوان كردن هرگز ره يزدانرا  آمد ز عدم انسان جان رو به ابد دارد         فاني نبود مشنو آن ياوه‌ي نادانرا از كارگه دنيا چون رخت همي بندند         يا قهر خدا بينند يا روضه‌ي رضوانرا در اين ابيات، گذران بودن دنيا و پراكندگي جمعها و از بين رفتن انسانها را كاروان در كاروان متذكر مي‌شود، ولي بر خلاف بعضي از اشعار ديگرش كه بوي پوچ گرائي مي‌دهد، روشنائي امر و حكمت الهي را گوشزد مي‌كند و آنانرا كه به معاد و ابديت معتقد نيستند گمراه مي‌خواند و مي‌گويد: مردم كه از دنيا مي‌روند، از جايگاه اعمال به سراي پاداش و كيفر مي‌روند، بهمين جهت است كه در تفسير اين شخصيتها نمي‌توان با ديدن چند سخن و يا با مشاهده‌ي چند عمل بي‌زبان از آنان، قضاوت كلي نموده و همه‌ي عناصر شخصيت آنان را در طول عمر و طرز تفكراتشان را در همان چند سخن و عمل خلاصه كرد. رباعياتي وجود دارد كه به عمر بن ابراهيم خيام نسبت داده شده است كه اغلب همه‌ي آنها مشكوك است و احتمال داده شده است كه خيام شاعر غير از عمر بن ابراهيم خيامي باشد كه لقبش (خيام) با ياي نسبي (خيامي) ذكر مي‌شود و اگر گوينده‌ي رباعيات همان فيلسوف و رياضيدان مشهور باشد كه تفكرات الهي دارد و لذا در توصيف او حجه الحق الامام گفته شده است، يا بايد بگوئيم: اين مرد به بيماري چند شخصيتي مبتلا بوده است، و يا زمان عمر او را دو قسمت كنيم و بگوئيم: در قسمتي از عمرش پوچ گرا بوده و بعضي رباعيات را در آن زمان گفته است و در قسمتي از عمرش يك فيلسوف و حكيم الهي بوده است. بهر حال برخي از رباعيات او را در فناي دنيا و انسانها بعنوان نمونه مي‌آوريم: هنگام صبوح اي صنم فرخ پي         بر ساز ترانه‌اي و پيش آور مي! كافكند بخاك صد هزاران جم و كي        اين آمدن تير مه و رفتن دي در كارگه كوزه‌گران رفتم دوش         ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش ناگاه يكي كوزه برآورد خروش        كو كوزه‌گر و كوزه‌خر و كوزه‌فروش مرغي ديدم نشسته بر باره‌ي طوس        در پيش نهاده كله‌ي كيكاوس با كله همي گفت كه افسوس افسوس          كو بانگ جرسها و كجا ناله‌ي كوس اين كهنه رباط را كه عالم نامست       آرامگه ابلق صبح و شامست بزميست كه وامانده‌ي صد جمشيدست         گوريست كه تكيه گاه صد بهرامست از تن چو برفت جان پاك من و تو        خشتي دو نهند بر مغاك من و تو وانگاه براي خشت گور دگران        در كالبدي كشند خاك من و تو با اينكه دنيا گذران است و مرگ هر لحظه نزديكتر مي‌شود هم دنيا زيبا و فريبا است، هم زندگي شيرين با اينكه همه‌ي مردم مي‌دانند كه دنيا در گذر است و مرگ هر لحظه نزديكتر مي‌شود و هيچ شريني ندارد مگر اينكه يك تلخي در دنبال خود مي‌آورد و هيچ آسايشي را به انسان نمي‌آورد مگر اينكه رنج و مشقتي در پي آن نهفته است، و از همه مهمتر آنكه لطافت و ظرافت روح آدمي كه مبناي كار و ديدگاهش كيفيتها و رهائي و آزادي از خشونت ماده و كميتها است مخصوصا اشتياق ذاتي كه روح براي آزادي از زنجير قوانين طبيعت دارد با اينحال كمتر كسي است كه از زندگي در اين دنيا و ادامه‌ي آن خوشحال نباشد و كمتر كسي است كه بقول مردم پايش در گل اين دنيا فرو نرود. مردم دنيا معمولا از فراق دنيا احساس وحشت مي‌كنند و زيبائي‌ها و خوشيهاي دنيا همه‌ي سطوح روحي آنان را مي‌خرد. به جالينوس حكيم چنين نسبت داده‌اند كه او گفته است: من از زندگي اين دنيا بقدري خوشحالم كه مي‌خواهم زنده بمانم اگر چه در شكم قاطري باشم و از … آن قاطر جهان را تماشا كنم: آنچنانكه گفت جالينوس راد        از هواي اينجهان و از مراد راضيم كز ممن بماند نيم جان         كه ز استري بينم جهان البته اين نكته‌ي بسيار مهم را فراموش نبايد كرد كه علت چسبيدن عده‌اي فراوان از مردم باين دنيا و زر و زيور آن، نه بدانجهت است كه واقعا بخود اين دنيا و لذايذ و زيبائي‌هاي آن عشق مي‌ورزند، بلكه علت زير بنائي آن قدرت و فشار خود حيات به ادامه‌ي خويش است، و باصطلاح بايد گفت: جبر ميكانيسم حيات بسيار قوي است و براي ادامه‌ي خود از هيچ گونه تكاپو و تلاش دريغ نمي‌دارد. عده‌اي ديگر بجهت ترسي كه از مرگ و ماوراي آن دارند، دو دستي به زندگي مي‌چسبند و نمي‌دانند كه هر اندازه هم از مرگ وحشت و خوف داشته باشند و هر اندازه هم از آن فرار كنند، بالاخره كل نفس دائقه الموت (همه‌ي نفوس انساني مرگ را خواهند چشيد). بطور كلي شيريني و طراوت و زيبائي‌ها و لذايذ جهان، بقدري جالب است كه همه‌ي تلخيها و شكستها و ناكاميها را قابل هضم مي‌سازد، با اينحال اين امور چيزي بدست نمي‌دهند كه حتي در طول عمر آدمي پايدار بماند. بلكه اگر درست دقت كنيم همه‌ي لذايذ و خوشيها پس از آنكه آدمي را موقتا اشباع نموده و منقرض شدند، يادآوري آنها پس از سپري شدن نوعي تلخي و تاسف ببار مي‌آورد، مخصوصا وقتي كه عمر انساني از ميانسالي تجاوز مي‌كند و پيري او آغاز مي‌گردد: افسوس كه ايام جواني بگذشت         سرمايه‌ي عمر جاوداني بگذشت تشنه بكنار جوي چندان خفتم         كز جوي من آب زندگاني بگذشت اگر بخواهيم تصور خوبي درباره‌ي لذايذ و خوشيهاي گذشته داشته باشيم، رباعي زير را در نظر مي‌گيريم: دنيا چو حبابست ولكن چه حباب          نه بر سر آب بلكه بر روي سراب آن هم چه سرابي كه ببينند بخواب         آن خواب چه خواب، خواب بدمست خراب پس چه بايد كرد كه زندگي ما در اين دنيا داراي معنائي باشد كه زر و زيورها و لذايذ و زيبائي‌هاي دنيا با آمدن و رفتن خود، جان عزيز ما را متلاطم نسازد، دريغها و افسوسها جان ما را مجروح ننمايد و در پايان كار احساس پوچي نكنيم. بايد گفت: فقط يك اصل است كه مي‌تواند معناي مزبور را به زندگي ما ببخشد و اين اصل چنين است: «اعمل لدنياك كانك تعيش ابدا و اعمل الاخرتك كانك تموت غدا» (براي دنياي خود چنان عمل نما كه گوئي زندگاني تو در اين دنيا جاودانيست و براي آخرت خود چنان عمل نما كه گوئي فردا خواهي مرد). اين اصل چنين توضيح داده مي‌شود كه با نظر به صفت اساسي حيات كه عبارتست: هر نفس نو مي‌شود دنيا و ما       بيخبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوي نو نو مي‌رسد        مستمري مي‌نمايد در جسد شاخ آتش را بجنباني به ساز        در نظر آتش نمايد بس دراز اين درازي مدت از تيزي صنع        مي‌نمايد سرعت انگيزي صنع پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتيست        مصطفي فرمود دنيا ساعتيست (مولوي) هر لحظه از جريان ممتد حيات از پشت پرده‌ي طبيعت آغاز مي‌شود و لحظه‌اي در روي پرده‌ي طبيعت نمودار مي‌گردد، و آنگاه به پشت پرده مي‌خزد. اين يك مطلب فلسفي تجريدي و ذوقي محض نيست، بلكه زيست شناساني كه از ديدگاه علم محض به پديده‌ي حيات مي‌نگرند، همين مثال رودخانه را براي توضيح حيات مي‌آورند. او پارين زيست شناس معروف در كتاب خود (حيات، طبيعت، منشا تكامل آن ص 57) از اين مثال استفاده كرده است. او مي‌گويد: بدنهاي ما مانند نهرها روانند و موادشان بسان آب جويي پيوسته تازه مي‌شود و مي‌دانيم كه او پارين و امثال او پديده‌ي حيات را حقيقتي مجزا از بدن و اجزاء آن نمي‌دانند. و بهر حال ما خود اين حركت دائمي و جريان نو به نو در حيات را در خود مشاهده مي‌نمائيم. اين جريان مستمر حيات را بايستي تا بتوانيم از حالت تسليم شدن و تاثيرپذيري از زر و زيور و لذايذ و زيبائي‌هاي دنيا كه موجب رنگ‌آميزي و آلودگي حيات مي‌شوند، محفوظ بداريم و آنرا بصورت عامل فعال نه يك موجود منفعل درآوريم. با اين عمل رواني بسيار با اهميت، ما مي‌توانيم هم با عوامل حيات طبيعي و حتي زر و زيور و لذايذ و زيبائي‌هاي دنيا بطور جدي با ارزيابي صحيح آنها، ارتباط برقرار كنيم و هم جوهر حيات را كه از پشت پرده‌ي طبيعت توجيه و راهنمائي مي‌شود و در روي پرده‌ي طبيعت با عوامل حيات طبيعي ارتباط برقرار مي‌كند، مورد توجه و با اهميت تلقي كنيم. بعبارت روشنتر: حيات كه ذاتا اعتلا طلب و استقلال جو و مشتاق كمال است، در اين دنيا با ارتباط با عوامل حيات طبيعي و مزاياي جالب آن، اگر بتواند ذات خود را حفظ نمايد، در ارتباط مزبور با عوامل و مزايا، هر يك از آنها مانند يكي از عوامل روئيدن و شكوفا نمودن گل، استعدادها و خواص با عظمت و با ارزش حيات را به فعليت مي‌رساند و براه خود مي‌رود، بعنوان مثال: هنگاميكه انسان جاندار و عاقل به موقعيتي مي‌رسد كه با انحراف از اصول انساني مي‌تواند ثروت يا مقام يا شهرت اجتماعي بدست بياورد، او در اين موقعيت صبر و شكيبائي و تحمل مي‌نمايد و از انحراف صرف نظر مي‌كند. اين صرف نظر كردن موجب به فعليت رسيدن استعداد تحمل و ظرفيت انسان در برابر رويدادهائي مي‌گردد كه ممكن است در امتداد زندگي به ضرر او تمام شوند. اين صرف نظر كردن استقلال و جنبه فاعليت مفيد انسان را تقويت مي‌نمايد. در اين فرض جوهر حيات در گذرگاه خود شكوفا مي‌شود. با اين توضيح، بعضي از ابيات مولوي را كه در پاورقي نقل كرديم، مانند: چون به غايت ممتلي بود و شتاب پس نگنجد اندرو الا كه آب صحيح نيست، زيرا جوهر حيات و ابعاد عالي آن، در ارتباط با عوامل طبيعي به فعليت مي‌رسند. اكنون مي‌توانيم معناي اصل براي دنياي خود چنان عمل نما كه گوئي زندگاني تو در اين دنيا جاودانيست و براي آخرت خود چنان عمل نما كه گوئي فردا خواهي مرد. را به خوبي درك و تصديق نمائيم. و خلاصه‌ي معناي اين اصل با نظر به مطالب فوق چنين است كه آنچه كه براي ادامه‌ي حيات طبيعي ضروري و موجب لذايذ مشروع است، (البته با ملاحظه‌ي نسبيت) چنان اهميتي دارد كه بايد بعنوان عامل ادامه‌ي حيات ابدي تلقي شود، زيرا جريان و ادامه‌ي حيات وابسته به آن است. بنابراين رابطه‌ي ما با عوامل حيات طبيعي، رابطه‌ي كاملا جدي بوده و در گذران بودن آنها از اهميت جدي آنها نمي‌كاهد، در عين حال اين عوامل گذرنده نبايد ما را در چارچوبه‌ي خود چنان اسير و ميخكوب نمايند كه اصل حيات و ابديت آنرا فراموش كنيم. ما بايد هر لحظه اين حقيقت را در ذهن خود آگاه و يا ضمير ناخودآگاه داشته باشيم كه هر يك از عوامل حيات طبيعي با ماهيت و مختصاتي كه دارد، بزودي ارتباط خود را با ما قطع خواهد كرد، اگر چه همان ارتباط موقت و محدود براي حيات ما يك امري حياتي مي‌باشد. با حركت بر مبناي اين اصل است كه حيات طبيعي براي ما ارزيابي منطقي مي‌شود و زر و زيور و مقام و ديگر عوامل لذت بار همه‌ي سطوح روح ما را اشغال نمي‌كنند. *** «فارتحلوا منها باحسن ما بحضرتكم من الزاد و لاتسئلوا فيها فوق الكفاف و لاتطلبوا منها اكثر من ابلاغ» (از اين دنيا با بهترين زاد و توشه كه اندوخته‌ايد، كوچ كنيد و بيش از حد كفايت از اين دنيا مخواهيد و بيش از آنچه كه براي معاش زندگاني لازم است، مجوئيد). ضرورت كسب و اندوختن زاد و توشه براي ابديت از اين دنيا، اصلي بسيار مهم در اسلام است كه در تفسير خطبه‌هاي آينده مورد بحث قرار خواهد گرفت. در اين جملات به تفسير لزوم قناعت به حد كفاف در معيشت مي‌پردازيم: قناعت بحد كفاف در معيشت از شرايط ضروري حيات معقول است آيا مي‌دانيد كه: ده تن از تو زرد روي و بينوا خسبد همي تا به گلگون مي‌تو روي خويش را گلگون كني آيا مي‌دانيد كه: مواد طبيعت بعنوان وسائل معيشت، بطور محدود و با كوشش و دسترنج انسانها در اختيار ما قرار مي‌گيرند و هرگز پاسخگوي حرص و طمع بي‌نهايت وسيع و عميق ما نمي‌باشند؟ آيا مي‌دانيد كه تلاش براي افزودن يك تنفس براي ادامه‌ي حيات محض حيواني نوعي از بيماري‌هاي خوشايند است؟ آيا مي‌دانيد كه اشباع حس بي‌نهايت جوئي روح فقط با مواد اقتصادي كه هيچ هدفي جز بحركت درآوردن ماشين مدفوع سازي در كار نباشد، بزرگترين جنايت به روح است؟ آيا مي‌دانيد كه: «في حلالها حساب و في حرامها عقاب و في شبهاتها عتاب» (در حلال اين دنيا حساب و در حرامش عقاب و در مشتبهاتش توبيخ و سرزنش است)؟. آيا در اين باره انديشيده‌ايد كه پرداخت بيش از اندازه‌ي منطقي به بعد مادي، خود موجب خفقان استعدادهاي روحي و بروز تاريكيهاي دروني كه جايگاه فروغ رباني است، مي‌باشد؟ اگر عشاق دلباخته‌ي تنفس حيواني فرصتي پيدا كردند، لحظاتي هم در جنگها و كشتارها كه فضاي تاريخ را با خون و خونابه رنگين كرده است، بينديشند كه اغلب آنها به علت يغماگريهاي اقتصادي و تكاثر در مواد معيشت مردم صورت گرفته است. اين مسائل را كه مطرح كرديم، مسائل بسيار ساده و قابل فهم همگاني است و هيچ چاره‌اي براي رفع اين بدبختيها جز تربيت انسانها و تعليم آنان براي درك و پذيرش ضرورت قناعت به ضرورتهائي كه متن زندگي را اداره كند، وجود ندارد. و هر تلاش و كوششي كه بدون تعليم و تربيت جدي مردم براي اكتفا به ضرورتهاي معاش و عدالت در برخورداري از تجملات مشروع، انجام بگيرد، تاثير ندارد. آخرين سخن اينست كه اسراف و تبذير كه عبارتست از تباه ساختن مواد حياتي معيشت مردم بايد از صحنه‌ي زندگي اولاد آدم منتفي گردد. در قرآن مجيد اسراف كنندگان برادران شياطين معرفي شده‌اند: «ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين» (قطعا اسراف كنندگان برادران شياطينند). «و لاتسرفوا انه لايحب المسرفين» (و اسراف نكنيد، زيرا خداوند اسراف كنندگان را دوست نمي‌دارد). «و ان المسرفين هم اصحاب النار» (و قطعا اسراف كنندگان اصحاب آتشند). آيات مربوط به اين مضمون با بيانات مختلف در قرآن مجيد فراوان است. اهميت قناعت به حد كفاف (ضرورت معاش) مستند به دو عامل بسيار مهم است: عامل يكم- ريشه كن شدن فقر از زندگي خود قناعت كننده و از زندگي مردم جامعه كه بطور محدود مواد طبيعي را به مواد معيشت تبديل مي‌كنند. بهمين جهت است كه اميرالمومنين فرموده است: ما منع فقير الا بما متع به غني (هيچ فقيري از معاش خود محروم نمانده است، مگر اينكه يك غني از حق مالي آن فقير بهره‌مند گشته است). عامل دوم- اسراف و تبذير و مال پرستي همان مقدار با رشد و تكامل روحي انسان ميتواند سازگار باشد، كه نيستي با هستي و ظلمت با نور. محمد بن يعقوب كليني در كتاب كافي باب مستقلي را درباره‌ي كفاف آورده است. ما دو روايت را بعنوان نمونه در اين مبحث مي‌آوريم: روايت يكم- «قال رسول‌الله (ص) اللهم ارزق محمدا و آل محمد العفاف و الكفاف» (پروردگارا، به محمد و ال محمد (ص) پاكدامني و كفاف عطا فرما). روايت دوم- «قال رسول‌الله (ص) يا اباذر اني قد دعوت الله جل ثناوه ان يجعل رزق من يحبني الكفاف و ان يعطي من يبغضني كثره المال والولد» (رسول خدا فرمود: اي اباذر، من از خداوند سبحان كه سپاسش بزرگست خواسته‌ام كه روزي كسي را كه مرا دوست مي‌دارد، بقدر كفاف قرار دهد و روزي كسي را كه مرا دشمن مي‌دارد، مال و اولاد فراوان بدهد). البته اين دعاي حضرت رسول براي زندگي معتدل و طبيعي مردم است و اما در صورت روياروئي با دشمنان كه زيادي مال و فرزندانشان موجب ضرر بر مسلمين بوده باشد، مطابق آيه‌ي: «و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه» (و آماده كنيد براي مقابله با آنان هر قدرتي را كه بتوانيد)، عمل خواهد گشت.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 258-255 امام (ع) با ذكر خصلتهاى ششگانه خداوند كه موجب شكرگزارى مى شود، انسانها را، متوجّه عيوب دنيا كرده تا از آن شديدا متنفّر شوند و در آغاز مى فرمايند: «دنيا بطور حتم از بين مى رود» و سپس از بزرگترين عيب دنيا «وجوب مفارقت و جدائى از آن» - كه اگر كمترين توجّه بدان شود، موجب عدم اعتماد و سلب محبّت آن مى شود- برحذر مى دارد و آن گاه به دو ويژگى دنيا كه همواره توجّه انسانها را بخود جلب كرده و مى كند پرداخته است.  يكى از دو ويژگى مربوط بقوّه چشايى، يعنى شيرينى دنيا و ديگرى مربوط به قوه بينايى يعنى سرسبزى دنياست، لفظ «حلوة و خضرة» مجاز بكار رفته، و كنايه است از جهات ميل انسانى به دنيا. به كار بردن لفظ «حلوة» براى قوه چشايى و «خضرة» براى قوّه بينايى از باب به كار بردن لفظ جزء در مفهوم كل است.  هر چند دو صفت حلوة و خضرة بظاهر بيان كننده ستايش دنيا محسوب مى شوند، ولى منظور حضرت از به كار بردن اين دو صفت، مذمّت دنيا بوده است، بدين لحاظ براى پيشگيرى از اعتراض احتمالى، عبارتى را كه گوياى پاسخ باشد آورده و فرموده اند: اين شيرينى و سبزى براى دنيا هر چند سهل الوصول است، امّا ديرپا نيست و عاقبت مطلوبى هم ندارد. زيرا هر چيزى كه سود آنى داشته باشد، بخصوص براى افرادى كه عاقبت نگر نباشند و نعمت آنى را منظور نظر داشته باشند در نهايت مضرّ خواهد بود و دنيا براى دنيا طلب چنين است. حضرت به همين معنا اشاره كرده، مى فرمايند: «دل دنيا طلب با محبّت آن آميخته مى گردد» سپس امام (ع) لفظ «ناظر» را به اعتبار اين كه كلمه «خضرة» آمده و بمعنى سبزى است به كار برده اند زيرا سبزى از چيزهايى است كه چشم از آن لذّت مى برد. بنا بر اين هر كس در به دست آوردن دنيا عجله كند و قلبش را با دوستى آن درآميزد، چون در نهايت از دنيا جدا مى شود، و براى عاقبتش سودى ندارد، بعذاب دائمى دچار خواهد شد و در تاريكى ترس زندانى مى شود.  قرآن كريم بدين معنا اشاره كرده، مى فرمايد: «مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً» پس از تذكّر مصايب دنيا دستور كوچ كردن از دنيا با برداشت بهترين زاد و توشه را مى دهد، زيرا راهى كه فراروى ما قرار دارد، و بايد پيموده شود، در نهايت سختى و دشوارى و مسيرى طولانى است، با توجّه باين كه زمان برداشت زاد و توشه نيز بسيار اندك است.  خواننده گرامى خدايت رحمت كند-  از واژه ارتحال نبايد معناى كوچ كردن حسّى كه بمثابه انتقال چيزى از شخصى به شخص ديگر است برداشت كنى و نه از واژه «زاد» خوراكيهاى حيوانى را بدين دليل كه بسيارى از زاد و توشه هايى كه به نظر ما نيكو و زيباست مورد نهى خداوندى است. منظور از كوچ معنايى است كه از تصوّر پيمودن راه آخرت به دست مى آيد.  هنگامى كه بدانى هدف از انجام وظايف شرعى رسيدن به پيشگاه حضرت حق و مشاهده عظمت و كبرياى خداست خواهى فهميد كه راه رسيدن به اين مقصود، استفاده از علايم و راهنماييهاى خداوند و دريافتهاى معنوى از جانب اوست. طى كننده راه، و عبور كننده منزل گاههاى آخرت پاى انديشه تو است كه با توسّل به نشانه هاى واضحى كه وجود دارد، منازل را مى پيمايد و به هر منزلى كه مى رسد شناخت آن منزل او را براى رسيدن به منزل ديگر، كه از منزل قبل برتر و با ارزش تر است آماده مى كند، چنان كه از آيه كريمه: «لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ»: «بر هر مرتبه اى بعد از مرتبه اى مسلّطشان مى گردانيم»، همين معنا فهميده مى شود.  بدين سان عروج پياپى انجام مى شود تا بدرگاه حضرت حقّ بار يابد و در نزد، مليك مقتدر منزل گزيند.  پس از آن كه معناى كوچ كردن را تصوّر كردى، دانستى كه براى هر كوچ و سفرى توشه اى مخصوص لازم است و فهميدى كه با ارزشترين و نيكوترين زاد، در پيمودن راه آخرت، جز تقوى و كارهاى شايسته نيست، خوراك عقل، و اساس زندگى اخروى كار شايسته و تقواست. و بدين معنا سخن حضرت اشاره دارد كه: «براى آخرت زاد و توشه برگيريد و بهترين توشه پرهيزكارى است».  امام (ع) با عبارت «ما بحضرتكم» اشاره دارند به آنچه در توان ما از انجام كارهاى صحيح براى نيل بثوابهاى اخروى مى تواند باشد. و پس از تشويق براى توشه گيرى اخروى، از فزون خواهى لذّتهاى دنيوى و افراط در چيزهايى كه بدن بدانها نيازمند است، نهى فرموده اند زيرا بدن بمنزله مركبى است كه جان و روان بتواند بوسيله آن، مراحل وجودى خود را طى كند، بنا بر اين بيشتر از نياز بدن، روان به امورى نيازمند است كه ناگزير بدانها توجّه كرده و در رسيدن به مقصد آنها را دوست بدارد.  فزون طلبى دنيا جز آن كه بار انسان را سنگين و او را از مقصد باز دارد چيزى نيست. فرموده حضرت: «بيشتر از اندازه كفاف دنيا مخواهيد، و فزون تر از آنچه به شما رسيده طلب نكنيد» ناظر به همين معناست. يعنى نگاهتان را به آنچه نعمت داران بدان بهره مندند، ندوزيد، زيرا در كوچ كردن به آخرت كوتاهى مى كنيد و سرگرم به دست آوردن چيزهايى مى شويد كه نظرتان بدانها افتاده است.   
منهاج البراعه (خوئی)و الدّنيا دار مني لها الفناء، و لأهلها منها الجلاء، و هي حلوة خضرة، و قد عجّلت للطّالب، و التبست بقلب النّاظر، فارتحلوا عنها بأحسن ما بحضرتكم من الزّاد، و لا تسئلوا فيها فوق الكفاف، و لا تطلبوا منها أكثر من البلاغ. (9179- 9105)اللغة:و (مناه) اللّه أى قدره و (الجلاء) بفتح الجيم الخروج من الوطن قال سبحانه: «وَ لَوْ لا أَنْ كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلاءَ» و (الخضرة) بفتح الخاء المعجمة و كسر الضّاد و الخضر ككتف الغصن و الزّرع و البقلة الخضراء و (الكفاف) من الرزق كسحاب ما اغنى عن النّاس و (البلاغ) كسحاب أيضا الكفاية.الاعراب:و لأهلها إمّا متعلق بمقدّر و هو خبر مقدّم و الجلاء مبتداء مؤخّر و الواو عاطفة للجملة على الجملة فتكون المعطوفة في محلّ الرّفع على كونها صفة لدار كالمعطوف عليها أو لأهلها عطف على لها و الجلاء مرفوع على النيابة عن الفاعل كما أنّ الفناء مرفوع كذلك، و الباء في قوله بأحسن للمصاحبة و الملابسة، و في قوله بحضرتكم للظرفيّة و من الزّاد بيان لما.المعنى:الفصل الثاني متضمّن للتّنفير عن الدّنيا و التّنبيه على بعض عيوباتها:و هو قوله (و الدّنيا دار منى لها الفناء و) قدّر (لأهلها منها الجلاء) كما قال سبحانه: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 248 «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ» و قال: «كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» (و هى حلوة) في الذّوق (خضرة) في النّظر يستلذّ بها الذّائق و النّاظر (و) لكنّها (قد عجّلت للطالب) فليس لها دوام و ثبات حتّى يتمتّع منها على وجه الكمال (و التبست بقلب النّاظر) أى اشتبهت لديه حتّى صار مولعا بحبّها مفتتنا بخضرتها و نضارتها.«كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِيدٌ» قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في رواية أبي هريرة: لا تكونوا ممّن خدعته العاجلة و غرّته الامنيّة، فاستهوته الخدعة، فركن إلى دار السوء سريعة الزّوال، و شيكة الانتقال إنّه لم يبق من دنياكم هذه في جنب ما مضى إلّا كاناخة راكب أو صر جالب فعلى ما تعرجون و ما ذا تنتظرون، فكأنكم و اللّه و ما أصبحتم فيه من الدّنيا لم يكن، و ما يصيرون إليه من الآخرة لم يزل، فخذوا اهبة لا زوال لنقلة، و أعدّوا الزّاد لقرب الرّاحلة، و اعلموا أنّ كلّ امرء على ما قدّم قادم، و على ما خلف نادم و لما نبّه عليه السّلام على فناء الدّنيا و تعجيل زوالها أردف ذلك بقوله (فارتحلوا عنها)يعنى تهيئوا للارتحال و استعدّوا للموت قبل نزول الفوت (بأحسن ما بحضرتكم من الزّاد) و هو التّقوى و الأعمال الصّالحة (و لا تسألوا فيها فوق الكفاف و لا تطلبوا منها أكثر من البلاغ) كما قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في رواية انس بن مالك: يا معشر المسلمين شمّروا فانّ الأمر جدّ، و تأهّبوا فانّ الرّحيل قريب، و تزوّدوا فانّ السّفر بعيد، و خفّفوا أثقالكم فانّ ورائكم عقبة كؤدا لا يقطعها إلّا المخفّفون، أيهّا النّاس إنّ بين يدي السّاعة امورا شدادا، و هو الاعظاما، و زمانا صعبا يتملّك فيه الظلمة، و يتصدّر فيه الفسقة، و يضام فيه الآمرون بالمعروف، و يضطهد فيه النّاهون عن المنكر، فأعدّوا لذلك الايمان و عضّوا عليه بالنّواجذ، و الجئوا إلى العمل الصّالح و أكرهوا عليه النّفوس تفضوا إلى النّعيم الدّائم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 249هداية:عقد ثقة الاسلام الكليني عطر اللّه مضجعه في الكافي بابا للكفاف و روى فيه الأخبار الواردة في مدحه و حسنه و لا بأس برواية بعضها تيمّنا و تبرّكا فأقول:فيه باسناده عن أبي عبيدة الحذّاء قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول قال: رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال اللّه عزّ و جلّ: إنّ من أغبط أوليائي عندي رجلا خفيف الحال ذا حظّ من صلاة أحسن عبادة ربّه بالغيب، و كان غامضا في النّاس، جعل رزقه كفافا فصبر عليه عجّلت منيّته فقلّ تراثه و قلّت بواكيه.و عن السّكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله طوبى لمن أسلم و كان عيشه كفافا و عن السّكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اللهمّ ارزق محمّدا و آل محمّد و من أحبّ محمّدا و آل محمّد العفاف و الكفاف، و ارزق من أبغض محمّدا و آل محمّد المال و الولد و عن النّوفلي رفعه إلى عليّ بن الحسين صلوات اللّه عليهما قال: مرّ رسول اللّه براعى إبل فبعث يستسقيه فقال: أمّا ما في ضروعها فصبوح الحيّ و أمّا ما في آنيتها فغبوقهم، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اللهمّ أكثر ماله و ولده، ثمّ مرّ براعي غنم فبعث إليه يستسقيه فحلب له ما في ضروعها و أكفا ما في إنائه في إناء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و بعث إليه بشاة و قال: هذا ما عندنا و إن أحببت أن نزيدك زدناك، قال: فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اللهمّ ارزقه الكفاف، فقال له بعض أصحابه: يا رسول اللّه دعوت للذي ردّك بدعاء عامّتنا نحبّه، و دعوت للذي أسعفك بحاجتك بدعاء كلّنا نكرهه، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إنّ ما قلّ و كفى خير ممّا أكثر و ألهى اللهمّ ارزق محمّدا و آل محمّد الكفاف و عن البختريّ عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ اللّه عزّ و جلّ يقول: يحزن عبدي المؤمن ان قترت عليه و ذلك أقرب له منّي، و يفرح عبدي المؤمن إن وسّعت عليه و ذلك أبغض له منّي. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 250 و في حديث أبي ذرّ المرويّ في البحار قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا باذر إنّي قد دعوت اللّه جلّ ثناؤه أن يجعل رزق من يحبّني الكفاف، و أن يعطي من يبغضني كثرة المال و الولد و قد أكثر شعراء العرب و العجم في مدح الكفاف و الاستغناء عن النّاس، و من جيّد ما قالوه قول أبي العلاء المعرّى:فان كنت تهوى العيش قانع توسطا         فعند التناهي يقصر المتطاول        توفى البدور النقص و هى أهلّة         و يدركها النّقصان و هى كوامل     و قال سليمان بن مهاجر البجلي:كسوت جميل الصّبر وجهي فصانه          به اللّه عن غشيان كلّ بخيل        فلم يتبذلني البخيل و لم اقم          على بابه يوما مقام ذليل        و انّ قليلا يستر الوجه ان يرى          إلى النّاس مبذولا بغير قليل     و قال بعض شعراء الحكماء:فلا تجزع إذا أعسرت يوما         فقد أيسرت في الدّهر الطويل        و لا تظنن بربّك ظنّ سوء         فإنّ اللّه أولى بالجميل        و إنّ العسر يتبعه يسار         و قيل اللّه أصدق كلّ قيل        و لو أنّ العقول تجرّ رزقا         لكان المال عند ذوي العقول     تكملة:قد ذكرنا سابقا أنّ المستفاد من شرح البحراني أنّ هذه الخطبة و الخطبة الثّامنة و العشرين ملتقطتان من خطبة طويلة خطب بها يوم الفطر، و قد ظفرت بعد ما شرحت الخطبة على تمامها برواية الصّدوق في كتاب من لا يحضره الفقيه فأحببت ايرادها على ما رواها قدّس سرّه فأقول: قال:و خطب أمير المؤمنين عليه السّلام يوم الفطر فقال: الحمد للّه الذي خلق السّموات و الأرض و جعل الظلمات و النّور ثمّ الذين كفروا بربّهم يعدلون، لا نشرك باللّه شيئا و لا نتّخذ من دونه وليّا، و الحمد للّه له ما في السّموات و ما في الأرض و له منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 251 الحمد في الدّنيا و الآخرة و هو الحكيم الخبير، يعلم ما يلج في الأرض و ما يخرج منها و ما ينزل من السّماء و ما يعرج فيها و هو الرّحيم الغفور، كذلك اللّه لا إله إلّا هو إليه المصير، و الحمد للّه الذي يمسك السّماء أن تقع على الأرض إلّا باذنه إنّ اللّه بالنّاس لرؤف رحيم اللهمّ ارحمنا برحمتك، و اعممنا بمغفرتك إنّك أنت العليّ الكبير، و الحمد للّه الذي لا مقنوط من رحمته، و لا مخلوّ من نعمته، و لا مؤيس من روحه، و لا مستنكف عن عبادته، بكلمته قامت السّماوات السّبع، و استقرّت الأرض المهاد، و ثبتت الجبال الرّواسي، و جرت الرّياح الواقع، و سار في جوّ السّماء السّحاب، و قامت على حدودها البحار، و هو إله لها و قاهر يذلّ له المتعزّزون، و يتضأل له المتكبّرون، و يدين له طوعا و كرها العالمون.نحمده كما حمد نفسه و كما هو أهله، و نستعينه و نستغفره و نستهديه، و نشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له يعلم ما تخفى النّفوس و ما يجنّ البحار و ما توارى منه ظلمة، و لا يغيب عنه غائبة، و ما يسقط من ورقة من شجرة، و لا حبّة في ظلمات الأرض إلّا يعلمها، لا إله إلّا هو، و لا رطب و لا يابس إلّا في كتاب مبين، و يعلم ما يعمل العاملون، و أىّ مجرى يجرون، و إلى أىّ منقلب ينقلبون و نستهدي اللّه بالهدى و نشهد أنّ محمّدا عبده و نبيّه و رسوله إلى خلقه، و أمينه على وحيه، و أنّه قد بلغ رسالات ربّه و جاهد في اللّه الحائدين عنه العادلين به، و عبد اللّه حتّى أتاه اليقين صلّى اللّه عليه و آله اوصيكم بتقوى اللّه الذي لا تبرح منه نعمة، و لا تفقد منه رحمة، و لا يستغنى العباد عنه، و لا يجزى انعمه الاعمال، الذي رغب في التّقوى، و زهد في الدّنيا و حذر المعاصي و تعزّز بالبقاء، و ذلّل خلقه بالموت و الفناء، و الموت غاية المخلوقين، و سبيل العالمين، و معقود بنواصي الباقين، لا يعجزه إباق الهاربين، و عند حلوله ياس أهل الهوى يهدم كلّ لذّة، و يزيل كلّ نعمة، و يقطع كلّ بهجة و الدّنيا دار كتب اللّه لها الفناء، و لأهلها منها الجلاء، فأكثرهم ينوى بقائها و يعظم بنائها: و هى حلوة خضرة قد عجلت للطالب، و التبست بقلب النّاظر و يضني ء ذو الثروة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 252 الضّعيف، و يحتويها الخائف الوجل، فارتحلوا منها يرحمكم اللّه بأحسن ما بحضرتكم و لا تطلبوا منها أكثر من القليل و لا تسألوا منها فوق الكفاف، و ارضوا منها باليسير و لا تمدّن أعينكم منها إلى ما متّع المترفون و استهينوا بها و لا توطنوها و أضرّوا بأنفسكم فيها، و إيّاكم و التنعّم و التلهّى و الفاكهات، فانّ في ذلك غفلة و اغترارا ألا إنّ الدّنيا قد تنكّرت و ادبرت و أصولت و آذنت بوداع، ألا و إنّ الآخرة قد رحلت فأقبلت و أشرفت و آذنت باطلاع، ألا و إنّ المضمار اليوم و السّباق غدا، ألا و إنّ السّبقة الجنّة و الغاية النّار، أفلا تائب من خطيئته قبل يوم منيته، ألا عامل لنفسه قبل يوم بؤسه، و فقره، جعلنا اللّه و إيّاكم ممّن يخافه فيرجو ثوابه ألا و إنّ هذا اليوم يوم جعله اللّه لكم عيدا، و جعلكم له أهلا، فاذكروا اللّه يذكركم و ادعوه يستجب لكم و أدّوا فطرتكم فانّها سنّة نبيّكم و فريضة واجبة من ربّكم فليؤدّها كلّ امرء منكم عن نفسه و عن عياله كلّهم ذكرهم و انثاهم و صغيرهم و كبيرهم و حرّهم و مملوكهم عن كلّ إنسان منهم صاعا من برّ أو صاعا من تمر أو صاعا من شعير و أطيعوا اللّه فيما فرض عليكم و أمركم به من إقام الصّلاة و إيتاء الزّكاة و حجّ البيت و صوم شهر رمضان و الأمر بالمعروف، و النّهى عن المنكر، و الاحسان إلى نسائكم و ما ملكت أيمانكم و أطيعوا اللّه فيما نهيكم عنه من قذف المحصنة، و إتيان الفاحشة، و شرب الخمر و بخس المكيال، و نقص الميزان، و شهادة الزّور، و الفرار عن الزّحف عصمنا اللّه و إيّاكم بالتّقوى، و جعل الآخرة خيرا لنا و لكم من الاولى، إنّ أحسن الحديث و أبلغ موعظة المتّقين كتاب اللّه العزيز أعوذ باللّه العظيم من الشّيطان الرّجيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ».الترجمة:و دنيا سرائيست تقدير كرده شده است از براى او فنا، و از براى اهل او بيرون رفتن از آن با رنج و عنا، و آن دنيا شيرينست در مذاق و سبز و خرّمست در نظر أهل آفاق و بتحقيق كه شتابانيده شده است از براى جوينده او، و مشتبه شده است در قلب نظر كننده او، پس رحلت نمائيد و كوچ كنيد از او به نيكوترين چيزى كه در حضور شماست از توشه كه عبارتست از تقوى و أعمال صالحه، و سؤال نكنيد در او بالاتر از قدر كفاف در معيشت، و طلب ننمائيد از او زياده از حدّ كفاية كه اينست شعار صاحبان بصيرت، و سالكان طريق حقيقت. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom