جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۴۴ : سختگیری در مورد بیت‌المال [منبع]

من كلام له (علیه السلام) لما هرب مصقلة بن هبيرة الشيباني إلى معاوية، و كان قد ابتاع سبي بني ناجية من عامل أمير المؤمنين (عليه السلام) و أعتقهم، فلما طالبه بالمال خاس به و هرب إلى الشام :
قَبَّحَ اللَّهُ مَصْقَلَةَ، فَعَلَ فِعْلَ السَّادَةِ وَ فَرَّ فِرَارَ الْعَبِيدِ، فَمَا أَنْطَقَ مَادِحَهُ حَتَّى أَسْكَتَهُ وَ لَا صَدَّقَ وَاصِفَهُ حَتَّى بَكَّتَهُ، وَ لَوْ أَقَامَ لَأَخَذْنَا مَيْسُورَهُ وَ انْتَظَرْنَا بِمَالِهِ وُفُورَهُ.

خَاسَ : بِه خيانت كرد. 
قَبَّحَهُ اللَّه : خدا از خير دورش دارد. 
بَكّتَهُ : او را مذمت كرد، به او درشتى كرد. 
مَيْسُورَهُ : آنچه در امكان و توانش بود. 
الوُفُور : زياد شدن، فراوان شدن. 
إبتاعَ : خريد، قبول بيع كرد 
سَبَى : اسير جنگى 
أعتَقَ : از اسارت و بردگى آزاد كرد 
خَاسَ بِه : به آن خيانت كرد 
بَكَّتَ : سرافكنده نمود، بسرزنش گذاشت 
مَيسور : آنچه ممكن و آسان است، از ماده يسر 
وُفور : فراوانى مال و ثروت 
(در سال ۳۸ هجرى يكى از فرمانداران امام به نام مصقلة بن هبيرة، اسيران بنى ناجيه را از فرمانده لشكر آن حضرت خريد و آزاد كرد. امّا وقتى از او غرامت خواستند به طرف معاويه فرار كرد):
تأسّف از فرار مصقله: 
خدا روى مصقله را زشت گرداند، كار بزرگواران را انجام داد، امّا خود چونان بردگان فرار كرد، هنوز ثنا خوان به مدّاحى او برنخاسته بود كه او را ساكت كرد، هنوز سخن ستايشگر او به پايان نرسيده بود كه آنها را به زحمت انداخت. امّا اگر مردانه ايستاده بود همان مقدار كه داشت از او مى پذيرفتيم و تا هنگام قدرت و توانايى به او مهلت مى داديم. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است هنگاميكه مصقلة ابن هبيره شيبانىّ گريخته نزد معاويه رفت، و او اسيران بنى ناجيه را از عامل امير المؤمنين خريده آزاد كرد، چون حضرت بهاى آنرا مطالبه نمود خيانت كرده بشام گريخت (گروهى از بنى ناجيه بعد از جنگ صفّين با خوارج نهروان متَّفق و به آن حضرت ياغى گشته رو به مدائن آوردند، حضرت معقل ابن قيس را با دو هزار سوار بجنگ آنها فرستاد، چون معقل در كنار درياى فارس بايشان رسيد جنگيد و رئيس بنى ناجيه خرّيت ابن راشد را با اصحابش بقتل رسانيد، و پانصد تن زن و مرد و بچه را كه در اوّل نصرانى و بعد مسلمان آنگاه مرتدّ شده و به خريّت ملحق گشته بودند اسير كرد، و در برگشتن رسيد به اردشير خرّه كه اسم شهرى است در خوزستان، و در آنجا مصقله از جانب امير المؤمنين حاكم بود. اسيران باو پناه برده آزادى خودشان را درخواست نمودند. مصقله آنان را از معقل به پانصد هزار درهم خريده آزاد كرد و وعده داد كه در وقت معيّنى آن مبلغ را براى حضرت بفرستد، پس معقل به كوفه رفته واقعه را خدمت حضرت عرض كرد، آن بزرگوار منتظر بود كه مصقله پانصد هزار درهم بفرستد، چون دير كرد نامه اى باو نوشت كه يا مال را بفرست يا حاضر شو تا بكار تو رسيدگى شود، مصقله به خدمت حضرت رسيد و دويست هزار درهم اداء نمود، و نتوانست باقى را پرداخت نمايد، چند روزى مهلت خواست و شبانه نزد معاويه بشام گريخت، چون حضرت گريختن او را شنيد فرمود): 
(1) خدا مصقله را زشت سازد رفتارى كرد مانند رفتار بزرگان (اسيرانى خريده آزاد نمود) و گريخت مانند گريختن بندگان، 
(2) پس هنوز مدح كننده را گويا نكرده خاموش گردانيد، و توصيف كننده تصديق كار او را ننموده مجبور بتوبيخ و سرزنشش گرديد (آزاد كردن اسيران سبب مدح و ثناى او شد، ليكن چون براى پرداخت بهاى آنها نزد دشمن گريخت مدح خود را بذمّ تبديل نموده سبب ملامت خلق گرديد) 
(3) و اگر مى ماند و نمى رفت آنچه را كه مقدور او بود مى گرفتيم، و (براى دريافت باقى) منتظر زياد شدن مال او مى گرديديم. 
مصقلة ابن هبيره شيبانى، اسيران بنى ناجيه را از عامل امير المؤمنين خريد و آزاد كرد و چون على (ع) بهاى آن مطالبه نمود، مصقله نزد معاويه گريخت و على (ع) در باره آن فرمود: 
خداوند مصقله را از خير دور كناد. كردارش چون سروران آزاده بود و فرارش چون بردگان. ستاينده اش را، هنوز سخن آغاز نكرده، خاموش ساخت و هنوز زبان به وصف او نگشوده بود كه سرزنش نمود. اگر مانده بود و نمى رفت آنچه را كه برايش ميسر بود از او مى ستدم و براى باقى، تا مالى به دستش افتد، مهلت مى دادم. 
خداوند مصقله را سياه رو کند، کار بزرگواران را انجام داد، ولى همچون بردگان فرار کرد! هنوز ثناخوانش لب به مدحش نگشوده بود که او را ساکت کرد! و هنوز سخن ستايشگرانش را با عمل خود تصديق نکرده بود که آنها را خاموش ساخت، اگر مانده بود آنچه را در توان داشت از او مى گرفتيم و نسبت به بقيه تا زمان توانائيش به او مهلت مى داديم!
[چون مصقلة، پسر هبيره شيبانى نزد معاويه گريخت، و اين هنگامى بود كه اسيران بنى ناجيه را از عامل امير المؤمنين خريد، و آنان را آزاد ساخت. چون امام مال را از او طلبيد، خيانت كرد و به شام رفت.]
خدا مصقله را خير ندهاد كارى كرد چون كار آزادگان، و گريختنى چون گريختن بندگان، هنوز آفرين گويش را به سخن نياورده، خاموش ساخت، و ستاينده اش را تصديق نكرده به سرزنش واداشت. اگر مانده بود آنچه در توان داشت مى گرفتيم، و مانده را تا گشايشى در مال براى او پديد آيد انتظار مى برديم. 
از سخنان آن حضرت است به وقتى كه مصلقة بن هبيره شيبانى به سوى معاويه فرار كرد. مصلقه اسراى بنى ناجيه را از عامل امير المؤمنين (ع) خريده و آزاد نموده بود (و حدود نيمى از مبلغ را نپرداخته بود). زمانى كه حضرت بهاى آن را خواست خيانت كرده به شام گريخت. 
خدا مصقله را خير ندهد، عمل كرد عمل بزرگان، و فرار كرد فرار بردگان. او ستايش كننده خود را هنوز گويا نكرده خاموش نمود، و وصف كننده اش را هنوز تصديق نكرده سركوب كرد. اگر پيش ما مى ماند آنچه مقدورش بود از او مى گرفتيم، و به انتظار فراوانى مالش براى تسويه بقيه آن مى مانديم. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 498-491و من كلام له عليه السّلام لمّا هرب مصقلة بن هبيرة الشيباني إلى معاوية، و كان قد ابتاع سبي بني ناجية من عامل امير المؤمنين عليه السّلام و أعتقهم، فلمّا طالبه بالمال خاس به و هرب إلى الشام.اين سخن را هنگامى «امير مؤمنان على عليه السّلام» ايراد كرد كه «مصقلة بن هبيرة شيبانى» (از تحت فرمان آن حضرت) به سوى معاويه فرار كرد، و اين در حالى بود كه اسيران «بنى ناجيه» را از كارگزاران حضرت عليه السّلام خريدارى كرد و آزادشان نمود. هنگامى كه حضرت پرداخت ثمن را به «بيت المال» از او مطالبه كرد امتناع ورزيد و به سوى «شام» گريخت! شأن ورود:همان گونه كه در بالا اشاره شد، اين سخن مربوط به داستان قبيله «بنى ناجيه» است، و داستان چنين است كه «خريت بن راشد» از رؤساى قبيله «بنى ناجيه» بعد از جريان حكمين با سى نفر از يارانش نزد امام عليه السّلام آمد و با صراحت گفت: به خدا سوگند! نه فرمان تو را اطاعت مى كنم، و نه پشت سرت نماز مى خوانم، و فردا از تو جدا خواهم شد! امام عليه السّلام فرمود: مادرت به عزايت بنشيند، هر گاه چنين كنى عهد و بيعت خود را شكسته اى و نافرمانى امر خداوند كرده اى، و تنها به خودت زيان مى رسانى! بگو ببينم به چه علّت چنين راهى را در پيش گرفته اى؟ عرض كرد: به خاطر اين كه حكميت را پذيرفتى، و در برابر حق ضعف نشان دادى و به گروهى اعتماد كردى كه حتى به خودشان ستم كردند! امام عليه السّلام فرمود: واى بر تو بيا تا با تو به بحث و گفتگو بنشينم و حقايقى را كه مى دانم براى تو بيان كنم، شايد حق را بشناسى و به حق بازگردى! خريت گفت: فردا مى آيم. امام عليه السّلام فرمود: برو، ولى مواظب باش شيطان تو را فريب ندهد، و افراد نادان در تو نفوذ نكنند به خدا قسم اگر به سخن من گوش فرا دهى تو را به راه راست هدايت خواهم كرد! «خريت» از خدمت امام عليه السّلام خارج شد و به سوى قبيله خود بازگشت. امام عليه السّلام به خاطر اين كه فسادى بر پا نكند، كسى را به تعقيب او فرستاد و دستور داد او را در نقطه اى به نام دير ابو موسى متوقّف كند، سپس فرمانده ديگرى به نام «معقل بن قيس» را به تعقيب خريت گسيل داشت، خريت به مبارزه برخاست و كشته شد، و نفرات او اسير شدند. آنها را كه مسلمان بودند آزاد كردند، و عده اى از غير مسلمانان را به اسارت گرفتند. هنگامى كه اسيران را به كوفه مى آوردند «مصقله بن هبيره» كه يكى از فرمانداران امام عليه السّلام در شهرهاى مسير راه بود، اسيران را به پانصد هزار درهم از معقل خريد و آزاد كرد. امام عليه السّلام عمل او را ستود. «مصقله» بعد از پرداخت دويست هزار درهم از پرداخت بقيه عاجز ماند، ترسيد و به شام گريخت. امام عليه السّلام سخن مورد بحث را در باره او بيان كرد كه دليل روشنى بر لطف امام عليه السّلام نسبت به اين گونه افراد است. بزرگوار فرارى! امام (عليه السلام) بعد از شنيدن خبر فرار مصقله (فرماندار اردشير خَرّه يکى از مناطق مهم فارس) به سوى شام; فرمود: «خدا روى مصقله را سياه کند، کار بزرگواران را انجام داد، ولى همچون بردگان فرار کرد!» (قَبَّحَ اللهُ مَصْقَلَةَ! فَعَلَ فِعْلَ السَّادَةِ، وَ فَرَّ فِرَارَ الْعَبِيدِ!) او با خريدن اسيران بنى ناجيه و آزاد کردن آنها يک کار مهم انسانى انجام داد، زيرا انسانهايى را از اسارت نجات بخشيد تا بتوانند آزادانه زندگى کنند، ولى به جاى اين که براى پرداخت باقى مانده بدهکارى خويش به بيت المال با گرفتن مهلت براى تأخير، و يا طلب عفو و بخشش راهى بينديشد، انتخاب نادرستى نمود و از حق فرار کرد و به باطل پناهنده شد، به همان کسى که انسانها را فريب داده و به بند کشيده و اسير و برده مطامع خويش ساخته است! درست است که ظاهر قضيه اين بوده است که مصقله از ترس بدهکارى خود به بيت المال به شام فرار کرد، ولى به نظر مى رسد که اضافه بر اين که آمادگيهاى روانى «مصقله» براى اين خيانت بزرگ از قبل فراهم شده بود، شايد کارهاى ديگرى داشته که مى ترسيده برملا شود و گرفتار آيد، و شايد تحمل عدالت على (عليه السلام) که اصرار بر گرفتن حق بيت المال مى فرمود، براى او گران بود، همان گونه که بر بسيارى ديگر نيز گران بود. شاهد سخن اين است که به يکى از دوستانش به نام «ذهل بن حارث» گفته بود اگر طلبکار من عثمان يا معاويه بود غمى نداشتم! مى دانستم که به آسانى حق بيت المال را به من مى بخشند! همان گونه که آلاف الوف به ديگران بخشيدند، ولى از على (عليه السلام) نگرانم، چون او در امر بيت المال سختگير است! اما به هر حال کار مصقله قابل توجيه نبود، به خصوص اين که تضاد آشکارى در آن ديده مى شد. از يک سو دست سخاوت گشود و کار انسانى انجام داد و از سوى ديگر خيانت کرد و پا به فرار گذاشت! لذا امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «هنوز مداح و ثناخوانش لب به مدحش نگشوده بود که او را ساکت کرد، و هنوز سخن ستايشگرانش را عملا تصديق نکرده بود که آنها را خاموش نمود! (فَمَا أَنْطَقَ مَادِحَهُ حَتَّى أَسْکَتَةُ، وَ لاَصَدَّقَ واصِفَهُ حَتَّى بَکَّتَهُ(1)). او در آغاز کارى انجام داد که هر کس شنيد بر او آفرين گفت، ولى هنوز خبر آزادى اسيران بنى ناجيه به همت و فتوّت او به طور کامل در ميان مردم پخش نشده بود که خبر فرارش به سوى شام در همه جا پيچيد! و همه را در شگفتى فرو برد که چگونه مى توان باور کرد انسانى با اين عمل بزرگوارانه به عنصر پليدى همچون حاکم شام پناهنده شود، و همکارى با آن ظالم بيدادگر را بر همکارى با على (عليه السلام) ترجيح دهد؟! آرى تحمّل عدالت براى همه آسان نيست! و در پايان اين سخن مى فرمايد: (او اشتباه کرد) «اگر مانده بود، آنچه در توان داشت از او مى گرفتيم، و نسبت به بقيه تا هنگام توانائيش به او مهلت مى داديم!» (وَ لَو أَقَامَ لاََخَذْنَا مَيْسُورَهُ، وَ انْتَظَرْنا بِمَالِهِ وُفُورَهُ). آرى اين دستور قرآن کريم است که مى فرمايد: (وَ اِنْ کانَ ذُو عُسْرَة فَنَظِرَةٌ اِلى مَيْسَرَة)(2) «هرگاه بدهکار در زحمت باشد او را تا هنگام توانائيش مهلت دهيد». هيچ کس باور نمى کند که على برخلاف دستور قرآن در مورد او رفتار کند، بنابراين او نمى توانست بهانه بياورد که نسبت به باقيمانده بدهى خود از سوى امام(عليه السلام) وحشت داشتم! در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که چرا امام (عليه السلام) در مقابل اين کار انسانى «مصقله» باقيمانده بدهى او را نبخشيد؟ و فرمود در انتظار قدرتش مى مانديم؟ به يقين مصقله اين بدهى را براى منافع شخصى خود تحمل نکرده بود، بلکه براى يک کار انسانى بود. پاسخ اين سؤال با توجه به يک نکته روشن مى شود که اگر امام (عليه السلام) اين کار را مى کرد سنّتى براى آينده مى شد، و هر فرماندار يا فرمانده لشکر به خود اجازه مى داد که اسيران را آزاد کند، و اين امر قطع نظر از جنبه هاى مادى در بسيارى از موارد براى جامعه اسلامى خطر آفرين بود، و به تعبير ديگر مدح و ثناخوانيش براى او مى شد و خطرش براى جامعه اسلامى! اضافه بر اين، اين گونه بذل و بخشش از بيت المال پايه هاى بيت المال را سست مى کرد و خاطرات زمان عثمان در نظرها تجديد مى شد، در حالى که امام (عليه السلام) به مردم قول داده بود که آنچه را در زمان عثمان از بيت المال به ناحق به مردم بخشيده اند بازمى گرداند. *** نکته ها: 1 ـ تاريخچه اسيران بنى ناجيه: از جمله سؤالاتى که پيرامون خطبه بالا مطرح است اين است که مگر اسيران «بنى ناجيه» مسلمان نبودند، چگونه مى توان مسلمان را به اسارت گرفت، و او را در برابر فديه آزاد کرد؟! پاسخ اين سخن در ماجراى به اسارت گرفتن جمعى از «بنى ناجيه» بيان شد، جريان چنين است که شخصى به نام «خريت بن راشد» بر ضد اميرمؤمنان على (عليه السلام) قيام کرد و گروهى را گرد خود جمع آورى نمود، و دست به فتنه و فساد زد، به امام(عليه السلام) خبر دادند، امام «معقل بن قيس» يکى از ياران باوفايش را با گروه عظيمى به مقابله با او فرستاد، بعد از درگيريهاى متعدّد «خريت بن راشد» کشته شد، و گروهى از هوادارانش نيز در اين پيکار خونين به خاک افتادند، و گروهى هم اسير شدند که در ميان آنان مسلمان و غيرمسلمان بود، «معقل» مسلمانان را توبه داد و آزاد کرد، ولى غير مسلمين را که به حمايت «خريت بن راشد» برخاسته و در جامعه اسلامى بذر فساد مى پاشيدند آزاد نکرد، هنگامى که اين اسيران غيرمسلمان را به سوى امام(عليه السلام) مى آوردند به منطقه «اردشير خُرّه» رسيدند که در آنجا «مصقله» به عنوان فرماندار امام (عليه السلام) بود، اسيران دست به دامن «مصقله» شدند و او آنها را از معقل در برابر پرداخت غرامتى معادل «پانصد هزار درهم» گرفت و آزاد کرد. «مصقله» در پرداختن اين غرامت که مربوط به بيت المال مسلمين بود، تعلّل مى ورزيد، امام (عليه السلام) کسى را به سراغ او فرستاد و او به کوفه آمد، و دويست هزار درهم را پرداخت و اظهار کرد که توانايى بر پرداخت بقيه را ندارد و انتظار داشت که امام (عليه السلام) بقيه را به او ببخشد. امام (عليه السلام) موافقت نفرمود زيرا اگر در اين کار کوتاه مى آمد اوّلا اين کار بدعتى براى ديگران مى شد که اسيران را به اصطلاح بخرند و آزاد کنند، و بعد هم حق بيت المال را نپردازند، و ثانياً بخشش هاى عثمان از حقوق بيت المال در اذهان تداعى مى شد و چهره واقعى حکومت على(عليه السلام) که دفاع از حقوق بيت المال بود دگرگون مى شد. عجب اين که يکى از دوستان «مصقله» به او پيشنهاد کرد که من باقى مانده بدهى تو را از کسانت جمع آورى مى کنم و به امام (عليه السلام) مى پردازم، او مخالفت کرد، و گفت: اگر عثمان يا معاويه طرف حساب من طلبکار بودند اين مبلغ را به من مى بخشيدند، همان گونه که به ديگران اموال زيادى از بيت المال را بخشيدند. اينها همه نشان مى داد که شايد او از اوّل قصد جدّى براى پرداخت بدهى خود نداشت، و از نامه چهل و سوم نهج البلاغه، به خوبى استفاده مى شود که او عملا پيرو مکتب عثمان بود. به همين جهت قسمتى از بيت المال را در ميان اقوام و بستگان خود بذل و بخشش نمود! و در يک کلمه او از نظر فکرى و عملى از قماش معاويه بود نه شايسته دستگاه اميرمؤمنان على (عليه السلام) و شايد پيش از آن که به مقام برسد مرد صالحى بود ولى مانند بسيارى از افراد کم ظرفيت پس از رسيدن به مقام مسير خود را تغيير داد و دنياپرستى بر او غلبه کرد. و به همين دليل عدالت امام (عليه السلام) را تحمّل نکرد و سرانجام به همفکران خود يعنى معاويه و هم دستانش پيوست و امام (عليه السلام) درباره او جمله هاى بالا را فرمود که اگر مى ماند ما به او مهلت مى داديم و حق بيت المال را عند القدرة و الإستطاعة از او مى گرفتيم.(3) از آنچه در بالا گفته شد روشن مى شود که اسيران مزبور اسيران مسلمان نبودند. 2 ـ چرا سختگيرى؟! سؤال ديگرى که در اينجا مطرح است اين است که چرا امام (عليه السلام) در اين گونه موارد سختگيرى مى فرمود؟ پاسخ اين سؤال نيز از آنچه در بالا آمد روشن مى شود که اوّلا امام سختگيرى نفرمود، بلکه فرمود: به او مهلت مى داديم تا به هنگام توانايى بدهى خود را بپردازد، ثانياً اين حق شخصى امام (عليه السلام) نبود که از آن بذل و بخشش کند، بلکه مربوط به بيت المال مسلمين بود که امام (عليه السلام) همواره نسبت به آن دقيق و موشکاف بود، و در عين سختگيرى رفق و مدارا را در جاى خود فراموش نمى کرد، و لذا در همين داستان مى خوانيم که بعد از فرار «مصقله» عده اى پيشنهاد کردند که اسيران آزاد شده بار ديگر به اسارت کشيده شوند، امام (عليه السلام) فرمود: هرگز چنين کارى صحيح نيست، آنها را «مصقله» باز خريد کرده، و آزاد نموده، بدهکار مصقله است نه آنها، آنها گناهى ندارند.(4) *** پی نوشت: 1 ـ «بَکَّتَهُ» از ماده «بکت» (بر وزن بخت) به معنى زدن با عصا و مانند آن است، سپس به معنى توبيخ و سرزنش و غلبه بر ديگرى از طريق استدلال آمده است. 2 ـ سوره بقره، آيه 280. 3 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 3، صفحه 128 ـ 150، با تلخيص. 4 ـ همان مدرک.  
شرح علامه جعفری«قَبَّحَ اللَّهُ مَصْقَلَةَ- فَعَلَ فِعْلَ السَّادَةِ وَ فَرَّ فِرَارَ الْعَبِيدِ- فَمَا أَنْطَقَ مَادِحَهُ حَتَّى أَسْكَتَهُ- وَ لَا صَدَّقَ وَاصِفَهُ حَتَّى بَكَّتَهُ- وَ لَوْ أَقَامَ لَأَخَذْنَا مَيْسُورَهُ- وَ انْتَظَرْنَا بِمَالِهِ وُفُورَهُ»؛ (خدا مصقله را زشت و دور از خير كناد، كار بزرگان را انجام داده است و مانند بردگان فرار كرد، او مداح كننده‌ي خود را به سخن گفتن وادار نكرده ساكتش كرد، و توصيف كننده‌ي خود را تصديق نكرده سركوب كرد، اگر توقف ميكرد، آنچه را كه به ناحق گرفته بود، از او ميگرفتيم و انتظار افزايش فراواني مال حلال او مي‌كشيديم). داستان مصلقه‌ي بن هيبره‌ي شيباني و بني‌ناحيه: ابن ابي‌الحديد از ابراهيم بن هلال ثقفي نقل ميكند كه: هنگاميكه اهل بصره پس از پيروزي اميرالمومنين با آن حضرت بيعت كردند، قبيله‌ي بني‌ناحيه از بيعت با اميرالمومنين (ع) امتناع ورزيده، براي خود لشگري را جمع نموده و به مقابله‌ي با آن حضرت برخاستند. اميرالمومنين (ع) مردي را به سوي آنان فرستاده علت تخلف آنان را از بيعت استفسار فرمود. آنان در پاسخ به سه گروه تقسيم شدند: گروهي گفتند كه ما مسيحي بوديم و اسلام آورديم و در فتنه‌اي كه مردم در آن قرار گرفته بودند، افتاديم و ما مانند مردم با شما بيعت ميكنيم. فرستاده‌ي اميرالمومنين گفت: پس شما كنار برويد. و ديگر گروه گفتند: ما مسيحي بوديم و اسلام نياورده‌ايم و با مردمي كه خروج كردند، همراهي كرديم و همراهي ما با آنان از روي جبر و اكراه بوده است و ما اكنون از مردمي كه با علي بيعت كرده‌اند، پيروي نموده و جزيه‌ي مقرره را مي‌پردازيم. فرستاده‌ي اميرالمومنين گفت: شما هم كنار برويد. گروه سوم گفتند: ما مسيحي هستيم و اسلام آورديم، ولي اسلام را نپسنديديم و به مسيحيت برگشتيم و ما مانند ديگر مسيحيها به شما جزيه مي‌پردازيم. فرستاده‌ي اميرالمومنين گفت: توبه كنيد و به اسلام برگرديد. آنان از رجوع به اسلام امتناع ورزيدند، فرستاده‌ي اميرالمومنين با جنگجويان آنان جنگيد و اسيراني از آنان گرفته و نزد اميرالمومنين آورد. منابع تاريخي درباره‌ي داستان خريت بن راشد ناجي و مخالفت او و يارانش با اميرالمومنين عليه‌السلام مطالب مفصل و مشروحي دارند. پس از آنكه خبر خروج و طغيانگري خريت بن راشد به آن حضرت ميرسد به معقل بن قيس رياحي دستور ميدهد كه به تعقيب آنان بپردازد و نامه‌اي به عبدالله بن عباس مينويسد كه دو هزار نفر از مردم بصره را با يك فرمانده دلاور و شايسته به كمك معقل بفرستد و معقل فرمانده همه‌ي آنان خواهد بود. موقعي كه معقل حركت ميكرد، اميرالمومنين او را به تقوي توصيه نمود و فرمود: «اتق الله ما استطعت فانه وصيه الله للمومنين، لاتبغ علي اهل القبله و لاتظلم اهل الذمه و لاتتكبر فان الله لايحب المتكبرين. فقال معقل: الله المستعان. فقال خير مستعان» (به خدا تقوي بورز، زيرا تقوي وصيت خداوندي به مومنين است، ستم بر اهل قبله روا مدار و بر غير اهل قبله كه با مسلمانان پيمان همزيستي دارند ظلم مكن. و تكبر را از خود دور كن، زيرا خداوند متكبران را دوست نميدارد. معقل گفت: خدا است كه براي اين توفيقات بايد از او ياري و كمك خواست، اميرالمومنين فرمود: آري، او است بهترين موجودي كه بايد از او كمك خواست). معقل حركت كرده و به اهواز وارد ميشود و در انتظار كمك از بصره مي‌نشيند. اگر چه كمك از بصره كه ابن‌عباس فرستاده بود، كمي تاخير ميكند، ولي بالاخره لشگري به فرماندهي خالد بن معدان طائي از بصره به معقل ملحق ميشوند. در اين موقع خريت بن راشد و يارانش به طرف كوههايي رامهرمز براي پيدا كردن قلعه‌اي محكم بالا رفته بودند و مردم شهر خبر آنان را به معقل ميدهند. سپاهيان معقل با تحريك و تشجيع شديد به خريت و يارانش حمله‌ور شد و آنان را به سرعت در هم مي‌شكند و خريت رو به فرار ميگذارد و در سواحل درياي فارس جمعي را به دور خود جمع ميكند، معقل بار ديگر به تعقيب او پرداخته و او را در سواحل درياي فارس با لشگريانش مغلوب ميسازد. قاتل خريت، نعمان بن صهبان راسبي است. معقل سواراني را براي اسير كردن باقيماندگان خريت فرستاد و آنان را به اسارت درآوردند، معقل مسلمانان آنان را آزاد كرد و از آنان براي اميرالمومنين بيعت گرفت و كساني را كه از اسلام مرتد شده بودند، به بازگشت به اسلام دعوت نمود و در صورت مخالفت دستور كشتن آنها را داد و آنان را اسلام آوردند آزاد ساخت. سپس معقل اسيران را كه پانصد نفر بودند برداشته و حركت كرد، وقتي كه به اردشير خره رسيد، عامل اميرالمومنين در آنجا مصقله بن هبيره‌ي شيباني بود، و اسيران موقعي كه مصلقه را ديدند بناي گريه و شيون گذاشتند كه ما را آزاد كن، مصقله همه‌ي آنان را از بيت‌المال خريد و آزاد كرد. معقل از اين مسئله ناراحت گشته بود. اميرالمومنين نامه‌اي به مصقله مينويسد. در اين نامه چنين آمده است: خيانت بر امت از بزرگترين خيانتها است و بزرگترين فريب در يك جامعه فريب دادن رهبر و پيشواي آن جامعه است. پانصد هزار درهم از حق مسلمانان در نزد تست، بمجرد اينكه فرستاده‌ي من بر تو وارد شد آن پول را بفرست و در غير اين صورت با ديدن نامه‌ي من، حركت كن و خود را بمن برسان و من به فرستاده‌ي خود گفته‌ام حتي يك ساعت تو را رها نكند، يا به سوي من حركت كني و يا مال را بفرستي. مصقله‌ي پس از ديدن نامه‌ي اميرالمومنين رهسپار بصره گشته سپس به كوفه به نزد آن حضرت رفت، چند روزي در نزد او بود و چيزي به مصلقه نفرمود، سپس حضرت مال متعلق به بيت‌المال را از او خواست، مصقله دويست هزار درهم پرداخت نمود و از پرداخت بقيه كه سيصد هزار درهم بود، عاجز گشت. ذهل بن الحارث ميگويد: مصلقه مرا خواست و با او غذا خورديم و به من گفت: سوگند به خدا، اميرالمومنين اين مال را از من مي‌خواهد و من سوگند به خدا، به پرداخت آن قدرت ندارم. من به مصقله گفتم: يك جمعه بر تو نميگذرد مگر اينكه ميتواني اين مال را جمع كني. مصقله پاسخ داد: نميتوانم به خويشاوندانم تحميل كنم و از كسي ديگر هم نميخواهم، سوگند به خدا، اگر پسر هند (معاويه) يا پسر عفان (عثمان) اين مال را از من طلبكار بود، بمن مي‌بخشيد. مگر نديده‌اي كه عثمان در هر سال صد هزار درهم از ماليات آذربايجان را به اشعث ميداد. من گفتم: علي بن ابيطالب اين كار را نمي‌كند و او ترا رها نخواهد كرد تا مال بيت‌المال را از تو بگيرد. مقداري سكوت كرديم. مصقله پس از اين گفتگو، شبي را توقف نكرد، مگر اينكه به معاويه ملحق شد. وقتي اين خبر را به اميرالمومنين (ع) رسيد، سخنان مورد تفسير را فرمود. در اين سخنان مي‌فرمايد: كاري كه مصقله نمود، كار بزرگان رادمرد بود كه اسيران را آزاد كرد، ولي او با فرار كردنش مانند فرار بردگان بود. كار او شايسته‌ي مدح بود كه اسيران را آزاد كرد، ولي او با فرار به سوي معاويه بجهت ترس از اينكه من بيت‌المال مسلمانان را از وي بگيرم، اين شايستگي را از او سلب كرد و كسي را كه ميخواست او را به نيكوكاري توصيف نمايد، سركوب نمود. اگر فرار نمي‌كرد و ناتواني او از پرداخت بقيه‌ي بيت‌المال (سيصد هزار درهم) ثابت ميشد، من او را در فشار نميگذاشتم و آنچه را كه در امكانش بود ميگرفتم و صبر ميكرديم تا قدرت مالي فراوان پيدا ميكرد و بقيه را از او ميگرفتيم.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 248 از سخنان آن حضرت است هنگامى كه مصقلة بن هبيرة الشيبانى به سوى معاويه فرار كرد، بيان فرموده است. وى تعدادى اسير را از معقل بن قيس با پول بيت المال خريدارى و آزاد كرد. وقتى كه حضرت پول را از او مطالبه نمود مقدارى از آن را پرداخت و بقيه را به بعد موكول و پس از چندى به شام فرار كرد.  *** در علت صدور اين كلام از حضرت بايد دانست كه مصقله عامل حضرت على (ع) در محلى به نام اردشير خرّه بود و بنو ناجيه قبيله اى بودند كه خود را به اسامة بن لوّى بن غالب نسبت مى دادند، ولى قريش اين نسبت را براى آنها صحيح ندانسته و آنها را بنى ناجيه ناميدند. و اين ناجيه مادر آنها زنى سامى بود.  اما علت فرار مصقله به شام اين بود كه «حريث» يكى از همين بنى ناجيه كه در صفين همراه حضرت على (ع) بود شيطان او را اغوا كرد و به دليل حكميت جزو خوارج شد و با گروهى از يارانش از على (ع) كناره گرفت و به مداين رفت. امام (ع) معقل بن قيس را با دو هزار سوار از مردم بصره براى سركوب آنها فرستاد. معقل بن قيس آنها را تعقيب كرد تا سرانجام در ساحل خليج فارس بدانها رسيد. با حريث جمعيّت فراوانى از جمله مسيحيانى بودند كه قبلا مسلمان شده و سپس به سبب اختلاف مسلمين از اسلام برگشته بودند.  معقل بن قيس بر حريث و يارانش تاخت. حريث و جماعتى كشته و تعدادى زن و مرد هم اسير شدند. معقل از اسرا هر كس را كه مسلمان بود آزاد كرد. نصرانيهاى مرقد با خانواده هاشان كه حدود پانصد نفر بودند، در اسارت باقى ماندند.  معقل، همراه اسرا از محلّ «اردشير خرة» كه محلّ فرمانروايى، مصقله بود عبور مى كرد. اسرا از مصقله يارى خواسته تقاضا كردند، كه بزرگوارى كرده آنها را خريدارى و آزاد كند. مصقله سوگند ياد كرد كه صدقه داده آنها را آزاد خواهد كرد. سپس قاصدى پيش معقل فرستاد و اسرا را به پانصد هزار درهم خريدارى كرد و به معقل فرمانده نظامى حضرت قول داد كه اين پانصد هزار درهم را در وقت معيّنى براى امير المؤمنين (ع) خواهد فرستاد. معقل بهنگام بازگشت جريان امر را به عرض امام (ع) رساند. حضرت از زحمات معقل قدردانى كرد و منتظر فرستادن پانصد هزار درهم شد. امّا مصقله در فرستادن مال تأخير كرد. حضرت نامه اى نوشت و از مصقله خواست كه يا سريعا پول را بفرستد، و يا خودش براى رسيدگى نزد آن حضرت باز گردد، مصقله كه نامه حضرت را خواند بفكر تهيه پول افتاد. باز مدّتى گذشت. هنگامى كه امام (ع) در كوفه بود، مجددا مال را مطالبه كرد. مصقله دويست هزار درهم فرستاد، و سيصد هزار درهم باقى مانده را نتوانست فراهم كند. از اين بابت هراسناك شده و به نزد معاويه گريخت. وقتى كه خبر فرار مصقله به حضرت رسيد اين كلام را ايراد فرمود: «قَبَّحَ اللَّهُ مَصْقَلَةَ» مقصود حضرت از اين دعا نفرين مصقله، و بيان اشتباه اوست، خطاى مصقله اين بود كه ميان دو امر مخالفى كه عرفا قابل جمع نيستند جمع كرده بود.  يكى خريدن و آزادى اسرا كه كارى شبيه كار بزرگان است و يكى فرار از حقيقت كه روش بردگان و طبيعت آنهاست.  براى تاكيد و توضيح بيشتر مطلب حضرت دو مثال آورده اند و بطريق ذيل.  1-  ستايشگر او هنوز ستايشش را شروع نكرده بود كه خاموش شد. اين بيان حضرت دو معنا دارد.  الف: ساكت شدن ستايشگر فرع بر اين است كه شروع به ستايش كرده باشد، در صورتى كه عبارت حضرت «لم ينطق» به كار رفته، يعنى شروع نكرده بود، پس چگونه تصوّر خاموش ساختن ستايشگر مى رود پس بايد معناى سخن حضرت را چنين بدانيم كه مدح كننده قصد ستايش مصقله را به سبب كرم و بزرگواريى كه بواسطه خريدن و آزاد كردن بردگان به حسب ظاهر صورت گرفته بود، داشت كه ناگاه به علّت فرار او، از اين قصد منصرف شد.  ب: معناى دوّم اين كه مقصود از اداى اين عبارت، بيان انديشه مصقله، كه جمع ميان دو هدف متناقض است مى باشد، يعنى او ستايشگر را به سبب فديه دادن براى اسرا به ستايش واداشت و پيش از اتمام سخن و ستايش فرار كرد، و ستايشگر را از ستايش ساكت نمود، و اين كنايه از مربوط كردن پستى و رذيلت مصقله است با فضيلت او، چنان كه گويا ميان اين دو هدف جمع كرده است. بدان سان كه در باره جدايى سريع دوستان از يكديگر، گفته اند: اجتماع نكردند مگر آن كه متفرق شدند. يعنى به دليل سرعت جدايى شان، گويا روزگار بين اجتماع و افتراق شان جمع كرده بود.  2-  مثال دوّم حضرت كه توصيف كننده او هنوز تصديقش نكرده بود كه ملامتش كرد. توضيح اين مثال مانند توضيح مثل فوق است بنا بر اين تكرار نمى كنيم.  بدنبال ذكر اين دو مثال امام (ع) فرموده اند: اگر مصقله فرار نكرده ايستاده بود، هر مقدار از پانصد هزار درهم را كه مى توانست مى پرداخت. پس از آن كه حضرت به اشتباه مصقله اشاره مى كند. سخنى را مى فرمايند كه بتواند جواب بهانه تراشيهايى باشد كه احتمالا از ناحيه وى مطرح مى شود، و آن بهانه جوييها مى تواند چنين باشد، گمان ما اين بود كه در باره پرداخت الباقى پانصد هزار درهم، مورد تعقيب قرار گيريم، بهمين دليل از انجام وظيفه فرار كرديم.  در برخى از روايات، بيان حضرت اين است: اگر مصقله فرار نمى كرد، آنچه در توان داشت مى گرفتيم و اگر پرداخت مقدار وجه برايش دشوار بود مهلتش مى داديم و اگر نمى توانست بپردازد از او چيزى نمى گرفتيم ولى عبارت اول از اين روايت مشهورتر است. توفيق از ناحيه خداوند است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 232 و من كلام له عليه السّلام و هو الرابع و الاربعون من المختار في باب الخطب  لمّا هرب مصقلة بن هبيرة الشّيباني إلى معاوية و كان قد ابتاع سبى بني ناجية من عامل أمير المؤمنين و أعتقهم، فلمّا طالبه بالمال خاص به و هرب إلى الشّام قبّح اللّه مصقلة فعل فعل السّادة، و فرّ فرار العبيد، فما أنطق مادحه حتّى أسكته، و لا صدّق واصفه حتّى نكبه، و لو أقام لأخذنا ميسوره، و انتظرنا بماله وفوره. (9082- 9021)اللغة:(مصقلة) بفتح الميم و هو مصقلة بن هبيرة بن شبل بن ثيرى بن امرء القيس بن ربيعة بن مالك بن ثعلبة بن شيبان، و (بنو ناجية) قوم نسبوا انفسهم إلى سامة بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن النّضر بن كنانة، فدفعتهم قريش عن هذا النسب و نسبتهم إلى امّهم ناجية و هى امرأة سامة بن لوى قالوا إنّ سامة خرج إلى ناحية البحرين مغاضبا لأخيه كعب بن لوي فطاطات ناقته رأسها لتأخذ العشب فعلق بمشفرها أفعىّ ثمّ عطفت على قبتها فحكمته به، فدبّ الأفعيّ على القبت «كذا» حتّى نهش ساق سامة فقتله، و كانت معه امرئته ناجية فلمّا مات تزوّجت رجلا في البحرين فولدت منه الحارث، و مات أبوه و هو صغير فلمّا ترعرع طمعت امّه أن تلحقه بقريش فأخبرته أنّه ابن سامة بن لوي فرحل من البحرين إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 233 مكّة و معه أمّه، فاخبر كعب بن لوى أنّه ابن أخيه سامة، فعرف كعب أمّه ناجية فظنّ أنّه صادق في دعواه فقبله، و مكث عنده مدّة حتّى قدم ركب من البحرين فرأوا الحارث فسلّموا عليه و حادثوه فسألهم كعب بن لوي اين يعرفونه، فقالوا هذا ابن رجل من بلدنا يعرف بفلان، و شرحوا له خبره فنفاه كعب عن مكة و نفي أمّه فرجعا إلى البحرين فكانا هناك، و تزوّج الحارث و أعقب هذا العقب و (خاس به) يخيس و يخوس أى غدر به، و خاس فلان بالعهد أى أخلف و (التنكيب) التّوبيخ و التّقريع و (الميسور) ضدّ المعسور و (الوفور) مصدر وفر المال اى كثر و تمّ و يجي ء متعدّيا و في بعض النّسخ موفوره و هو التّامّ.الاعراب:جملة قبّح اللّه مصقلة دعائية لا محلّ لها من الاعراب، و جملة فعل فعل السّادة استينافيّة بيانيّة واقعة موقع الجواب عن سؤال علّة الدّعاء بالتقبيح.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام قاله عليه السّلام (لمّا هرب مصقلة بن هبيرة الشيباني) منه (إلى معاوية و كان) سبب هربه انّه (قد ابتاع سبى بني ناجية من) معقل بن قيس الرياحى (عامل أمير المؤمنين و اعتقهم فلمّا طالبه) أمير المؤمنين (بالمال خاس به) و غدر (و هرب إلى الشّام) نحو معاوية فبلغ ذلك إليه عليه السّلام فقال (قبّح اللّه مصقلة) و نحاه عن الخير (فعل فعل السّادة) حيث اشترى القوم و اعتقهم (و فرّ فرار العبيد) على ما هو شيمتهم و عادتهم (فما أنطق مادحه حتّى أسكته) يعنى أنّه جمع بين عاتبين متنافيين انطاقه لمادحه بفداء الاسرى مع اسكاته بهر به قبل تمام انطاقه، و هو وصف لسرعة إلحاقه رذيلته بفضيلته حتّى كأنّه قصد الجمع بينهما (و لا صدّق واصفه حتّى نكبه) يعنى أنّه لم يصدق الواصف له بحسن فعله حتّى وبخه بسوء عمله، ثمّ أشار إلى جواب ما يتوهّم اعتذاره به و هو خوف التضييق عليه في بقيّة المال فقال (و لو أقام) و لم يهرب (لأخذنا) منه (ميسوره و انتظرنا بماله) تمامه (و وفوره) هذا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 234 و أما قصة بنى ناجية و سبب هرب مصقلة فعلى ما ذكره في البحار و شرح المعتزلي من كتاب الغارات لابراهيم بن محمّد الثّقفي بتلخيص منّا هو: أنّ الخريت ابن راشد النّاجي أحد بني ناجية قد شهد مع عليّ عليه السّلام صفّين ثمّ استهواه الشّيطان و صار من الخوارج بسبب التّحكيم، فخرج هو و أصحابه إلى المداين و قتلوا في طريقهم مسلما فوجه أمير المؤمنين إليهم زياد بن حفصة في مأئة و ثلاثين رجلا، فلحقوهم بالمداين و اقتتلوا هنالك و استشهد من اصحاب زياد رجلان و اصيب منهم خمسة نفر و حال اللّيل بين الفريقين فبات أصحاب زياد في جانب و تنحّى الخوارج فمكثوا ساعة من اللّيل ثمّ مضوا فذهبوا و لمّا أصبح أصحاب زياد وجدوا أنّهم ذهبوا فمضى أصحاب زياد إلى البصرة و بلغهم أنّهم أتوا الأهواز فنزلوا في جانب منها، و تلاحق بهم ناس من أصحابهم نحو مأتين، فأقاموا معهم و كتب زياد بذلك إلى أمير المؤمنين يخبره الخبر، و يأتي ذكر ذلك الكتاب و تفصيل قتال الفريقين في شرح المختار المأة و الثمانين إنشاء اللّه قال إبراهيم فلمّا أتاه الكتاب قرأه على النّاس، فقام إليه معقل بن قيس الرّياحى فقال: أصلحك اللّه يا أمير المؤمنين إنّما كان ينبغي أن يكون مكان كلّ رجل من هؤلاء الذين بعثتهم في طلبهم عشرة من المسلمين فاذا لحقوهم استأصلوا شافتهم و قطعوا دابرهم، فقال عليه السّلام له: تجهّز يا معقل إليهم و ندب معه ألفين من أهل الكوفة فيهم يزيد بن المعقل و كتب إلى عبد اللّه بن العباس و كان عامل البصرة أمّا بعد فابعث رجلا من قبلك صليبا شجاعا معروفا بالصّلاح في ألفي رجل من أهل البصرة فليتبع معقل بن قيس فاذا خرج من أرض البصرة فهو أمير أصحابه حتّى يلقى معقلا، فإذا لقاه فمعقل أمير الفريقين فليسمع منه و ليطعه و لا يخالفه، و مر زياد بن حفصة فليقبل إلينا فنعم المرء زياد و نعم القبيل قبيلته و كتب عليه السّلام إلى زياد أمّا بعد فقد بلغنى كتابك و فهمت ما ذكرت به النّاجي و أصحابه الذين «طَبَعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ* و زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ»* فهم حيارى عمون «يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً»، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 235 و وصفت ما بلغ بك و بهم الأمر فأمّا أنت و أصحابك فللّه سعيكم و عليه جزائكم و أيسر ثواب اللّه للمؤمن خير له من الدّنيا التي يقتل الجاهلون أنفسهم عليها فما عندكم ينفد و ما عند اللّه باق و لنجزينّ الّذين صبروا أجرهم بأحسن ما كانوا يعملون، و أمّا عدوّكم الذين لقيتم فحسبهم خروجهم من الهدى و ارتكابهم في الضّلالة و ردّهم الحقّ و جماحهم في التّيه، «فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ»*، و دعهم  «فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»*، ف «أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ» فكانّك بهم عن قليل بين أسير و قتيل، فاقبل الينا أنت و أصحابك ماجورين، فقد أطعتم و سمعتم و أحسنتم البلاء و السلام.قال: و نزل النّاجي جانبا من الأهواز و اجتمع إليه علوج كثير من أهلها ممّن أراد كسر الخراج و من اللّصوص و طايفة اخرى من الأعراب يرى رأيه.قال إبراهيم: و روى عن عبد اللّه بن قعين قال: كنت أنا و أخى كعب بن قعين في ذلك الجيش مع معقل بن قيس، فلما أراد الخروج أتى أمير المؤمنين يودّعه فقال عليه السّلام: يا معقل بن قيس اتّق اللّه ما استطعت فانّه (فانها خ) وصيّة اللّه للمؤمنين لا تبغ على أهل القبلة و لا تظلم على أهل الذّمة و لا تتكبّر فانّ اللّه لا يحبّ المتكبّرين، فقال معقل: اللّه المستعان، فقال عليه السّلام: خير مستعان، ثمّ قام فخرج و خرجنا معه حتّى نزل الأهواز، و بعث ابن عباس خالد بن معدان مع جيش البصرة فدخل على صاحبنا فسلّم عليه بالامرة و اجتمعا جميعا في عسكر واحد.قال عبد اللّه بن قعين ثمّ خرجنا إلى النّاجي و أصحابه فأخذوا نحو جبال رامهرمز يريدون قلعة حصينة، و جاءنا أهل البلد فأخبرونا بذلك فخرجنا في آثارهم فلحقناهم و قد دنوا من الجبل فصفقنا لهم، ثمّ أقبلنا نحوهم فجعل معقل على ميمنته يزيد بن معقل، و على ميسرته منجاب بن راشد، و وقف النّاجى بمن معه من العرب فكانوا ميمنة و جعل أهل البلد و العلوج و من أراد كسر الخراج و جماعة من الاكراد ميسرة.و سار فينا معقل يحرّضنا و يقول: يا عباد اللّه لا تبدءوا القوم و غضّوا الأبصار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 236 و أقلّوا الكلام و وطنوا أنفسكم على الطعن و الضرب و ابشروا في قتالهم بالأجر العظيم إنّما تقاتلون مارقة مرقت و علوجا منعوا الخراج و لصوصا و أكرادا فما تنتظرون فاذا حملت فشدّ و اشدّة رجل واحد.قال فمرّ في الصّف لكلّهم يقول: هذه المقالة حتّى إذا مرّ بالنّاس كلّهم أقبل فوقف وسط الصّف في القلب و نظرنا إليه ما يصنع فحرّك رايته تحريكتين ثمّ حمل في الثالثة و حملنا معه جميعا، فو اللّه ما صبروا لنا ساعة حتّى ولّوا و انهزموا، و قتلنا سبعين عربيا من بني ناجية، و من بعض من اتّبعه من العرب، و نحو ثلاثمائة من العلوج، و الأكراد، و خرج النّاجي منهزما حتّى لحق بسيف من أسياف البحر و بها جماعة من قومه كثير فما زال يسير فيهم و يدعوهم إلى خلاف عليّ عليه السّلام و يزيّن لهم فراقه و يخبرهم أنّ الهدى في حربه و مخالفته حتّى اتّبعه منهم ناس كثير.و أقام معقل بن قيس بأرض الأهواز و كتب إلى أمير المؤمنين بالفتح و كان في الكتاب: لعبد اللّه عليّ أمير المؤمنين من معقل بن قيس سلام عليك فانى أحمد إليك اللّه الذى لا إله إلّا هو أمّا بعد، فانّا لقينا المارقين و قد استظهروا علينا بالمشركين فقتلنا منهم ناسا كثيرا و لم نعد فيهم سيرتك، لم نقتل منهم مدبرا و لا أسيرا و لم ندفف منهم على جريح، و قد نصرك اللّه و المسلمين و الحمد للّه ربّ العالمين.فلما قدم الكتاب على عليّ عليه السّلام قرأه على أصحابه و استشارهم فاجتمع رأى عامّتهم على قول واحد قالوا: نرى أن نكتب إلى معقل بن قيس يتّبع آثارهم و لا يزال في طلبهم حتّى يقتلهم أو ينفيهم من أرض الاسلام.فكتب عليه السّلام إليه أمّا بعد فالحمد للّه على تأييده أوليائه و خذله أعدائه، جزاك اللّه و المسلمين خيرا فقد أحسنتم البلاء و قضيتم ما عليكم فاسأل عن أخي بنى ناجية فان بلغك أنّه استقرّ في بلد من البلدان فسر إليه حتّى تقتله أو تنفيه، فانّه لم يزل للمسلمين عدوّا و للفاسقين وليّا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 237 قال فسأل معقل عن مسيره و المكان الذي انتهى إليه فنبّىء بمكانه بسيف  «1» البحر بفارس و أنّه قد ردّ قومه عن طاعة عليّ عليه السّلام و أفسد من قبله من عبد القيس و من و الاهم من ساير العرب، و كان قومه قد منعوا الصدقة عام صفين و منعوها في ذلك العام أيضا.فسار إليهم معقل في ذلك الجيش من أهل الكوفة و البصرة فأخذوا على أرض فارس حتّي انتهوا إلى أسياف البحر فلما سمع النّاجى بمسيره أقبل على من كان معه من أصحابه ممّن يرى رأى الخوارج فأسرّ إليهم أنى أرى رأيكم و أن عليا ما كان ينبغي له أن يحكم الرّجال في دين اللّه، و قال للآخرين من أصحابه مسرّا إليهم:إنّ عليّا قد حكم حكما و رضى به فخالف حكمها الذي ارتضاه لنفسه و هذا الرّأى الذي خرج عليه من الكوفة، و قال لمن يراى رأى عثمان و أصحابه: إنّا على رأيكم و إنّ عثمان قتل مظلوما، و قال لمن منع الصّدقة: شدّوا أيديكم على صدقاتكم ثمّ صلوا بها أرحامكم و عودوا إن شئتم على فقرائكم فأرضى كلّ طائفة بضرب من القول.و كان فيهم نصارى كثير أسلموا، فلما رأوا ذلك الاختلاف قالوا: و اللّه لديننا الذي خرجنا منه خير و أهدى من دين هؤلاء الذين لا ينهيهم دينهم عن سفك الدّماء و إخافة السّبل فرجعوا إلى دينهم، فلقى الناجى اولئك فقال: و يحكم إنّه لا ينجيكم من القتل إلّا الصّبر لهؤلاء القوم و اتّصالهم أ تدرون ما حكم عليّ فيمن أسلم من النصارى ثمّ رجع الى النّصرانية لا و اللّه لا يسمع له قولا، و لا يرى له عذرا، و لا دعوة و لا يقبل منه توبة و لا يدعوه اليها و أنّ حكمه فيه أن يضرب عنقه ساعة يستمكن منه، فما زال حتّى خدعهم فاجتمع اليه ناس كثير و كان منكرا «2» داهيا، فلما رجع معقل قرء على أصحابه كتابا من عليّ فيه:______________________________ (1) السيف بالكسر ساحل البحر و الجمع أسياف، لغة. (2) و النكر و النكارة و النكراه الدهاء و الفطنة يقال رجل نكر كفرح و منكر كمكرم اى ذو نكرة و الدهى كالدهاء جودة الراى، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 238 بسم اللّه الرّحمن الرّحيم من عبد اللّه عليّ أمير المؤمنين إلى من قرأ عليه كتابي هذا من المسلمين و المؤمنين و المارقين و النّصارى و المرتدّين، سلام على من اتّبع الهدى و آمن باللّه و رسوله و كتابه و البعث بعد الموت وافيا بعهد اللّه و لم يكن من الخائنين.أمّا بعد فانّى أدعوكم إلى كتاب اللّه و سنّة نبيّه و أن أعمل فيكم بالحقّ و بما أمر اللّه تعالى به في كتابه فمن رجع منكم إلى رحله و كفّ يده و اعتزل هذا المارق الهالك المحارب الذي حارب اللّه و رسوله و المسلمين و سعى في الأرض فسادا فله الأمان على ماله و دمه، و من تابعه على حربنا و الخروج من طاعتنا استعنّا باللّه عليه و جعلناه بيننا و بينه و كفى باللّه وليّا و السّلام.قال فأخرج معقل راية أمان فنصبها و قال: من أتاها من الناس فهو آمن إلّا الخريت و أصحابه الذين نابذوا أوّل مرّة، فتفرّق عن الخريت كلّ من كان معه من غير قومه و عبا معقل أصحابه ثمّ زحف بهم نحوه، و قد حضر مع الخريت جميع قومه مسلمهم و نصرانيهم و مانع الصّدقة منهم فجعل مسلمينهم يمنة و مانع الصّدقة يسرة.و سار معقل يحرّض أصحابه فيما بين الميمنة و الميسرة و يقول: أيّها النّاس ما تدرون ما سيق اليكم في هذا الموقف من الأجر العظيم إنّ اللّه ساقكم إلى قوم منعوا الصّدقة و ارتدّوا من الاسلام و نكثوا البيعة ظلما و عدوانا، انّى شهيد لمن قتل منكم بالجنّة، و من عاش بأنّ اللّه يقرّ عينه بالفتح و الغنيمة، ففعل ذلك حتّى مرّ بالنّاس أجمعين ثمّ وقف في القلب برايته فحملت الميمنة عليهم ثمّ الميسرة و ثبتوا لهم و قاتلوا قتالا شديدا، ثمّ حمل هو و أصحابه عليهم فصبروا لهم ساعة.ثمّ إنّ النعمان بن صهبان أبصرت بالخريت فحمل عليه و ضربه فصرعه عن فرسه ثمّ نزل إليه و قد جرحه فاختلفا بينهما ضربتين فقتله النّعمان و قتل معه في المعركة سبعون و مأئة و ذهب الباقون في الأرض يمينا و شمالا، و بعث معقل الخيل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 239 إلى رحالهم فسبى من أدرك فيها رجالا و نساء و صبيانا، ثمّ نظر فيهم فمن كان مسلما خلاه و أخذ بيعته و خلا سبيل عياله، و من كان ارتدّ عن الاسلام عرض عليه الرّجوع إلى الاسلام أو القتل فأسلموا فخلّى سبيلهم و سبيل عيالاتهم إلّا شيخا منهم نصرانيا أبى فقتله.و جمع النّاس فقالوا ردّوا ما عليكم في هذه السّنين من الصّدقة فأخذ من المسلمين عقالين  «1» و عمد إلى النّصارى و عيالاتهم فاحتملهم معه، و أقبل المسلمون الذين كانوا معهم يشيّعونهم، فأمر معقل بردّهم فلما ذهبوا لينصرفوا تصايحوا و دعا الرّجال و النساء بعضهم إلى بعض، قال: فلقد رحمتهم رحمة ما رحمتها أحدا قبلهم و لا بعدهم.و كتب معقل إلى أمير المؤمنين عليه السّلام أمّا بعد فانى اخبر أمير المؤمنين عن جنده و عن عدوّه إنّا رفعنا إلى عدوّنا بأسياف البحر فوجدنا بها قبايل ذات جدّ و عدد و قد جمعوا لنا فدعوناهم إلى الجماعة و الطاعة و إلى حكم الكتاب و السنّة و قرأنا عليهم كتاب أمير المؤمنين و رفعنا لهم راية أمان، فمالت الينا طائفة منهم و ثبتت طائفة اخرى، فقبلنا أمر التي أقبلت، و صمدنا إلى التي أدبرت فضرب اللّه وجوهم و نصرنا عليهم، فأمّا من كان مسلما فانا مننّا عليه و أخذنا بيعته لأمير المؤمنين و أخذنا منهم الصّدقة التي كانت عليهم، و أمّا من ارتدّ فعرضنا عليهم الرّجوع إلى الاسلام و إلّا قتلنا فرجعوا إلى الاسلام غير رجل واحد فقتلناه و أمّا النّصارى فانا سبيناهم و أقبلنا لهم ليكونوا نكالا لمن بعدهم من أهل الذّمة كيلا يمنعوا الجزية و لا يجتروا على قتال أهل القبلة و هم للصّغار و الذّلة أهل، رحمك اللّه يا أمير المؤمنين و أوجب لك جنات النّعيم و السّلام.قال: ثمّ أقبل بالاسارى حتّى مرّ على مصقلة بن هبيرة الشيباني و هو عامل عليّ على أردشير خوّة و هم خمسمائة إنسان فبكى إليه النساء و الصّبيان و تصايح الرّجال يا أبا الفضل يا حامل الثقيل يا مأوى الضعيف و فكاك العصاة، امنن علينا فاشترنا______________________________ (1) اى صدقة عامين قال في القاموس العقال ككتاب زكاة عام من الابل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 240 و اعتقنا، فقال مصقلة: اقسم باللّه لأتصدّقنّ عليهم إنّ اللّه يجزى المتصدّقين، فبلغ قوله معقلا فقال: و اللّه لو اعلمه قالها توجعا لهم و وجدا و إزراء علىّ لضربت عنقه، و إن كان في ذلك فناء بنى تميم و بكر بن وايل.ثمّ إنّ مصقلة بعث زهل بن الحارث إلى معقل فقال: بعنى نصارى بنى ناجيه فقال أبيعكم بألف ألف درهم، فأبى عليه فلم يزل يراضيه حتّى باعه إيّاهم بخمسمائة ألف درهم، و دفعهم إليه و قال: عجّل بالمال إلى أمير المؤمنين فقال مصقلة: أنا باعث الآن بصدر منه، ثمّ أبعث بصدر آخر و كذلك حتّى لا يبقى منه شي ء.و أقبل معقل إلى أمير المؤمنين عليه السّلام فأخبره بما كان من الامر فقال أحسنت و أصبت و وفقت و انتظر عليّ عليه السّلام أن يبعث مصقلة بالمال فأبطأ به، و بلغ عليّا أن مصقلة خلّى الاسارى و لم يسألهم أن يعينوه في فكاك أنفسهم بشي ء فقال: ما أرى مصقلة إلّا قد حمل حمالة و لا أراكم إلّا سترونه عن قريب مبلدحا «1» ثمّ كتب عليه السّلام إليه أمّا بعد، فانّ أعظم الخيانة خيانة الامة، و أعظم الغشّ على أهل المصر غشّ الامام، و عندك من حقّ المسلمين خمسمائة ألف درهم، فابعث بها إلىّ حين يأتيك رسولى و إلّا فاقبل إلىّ حين تنظر في كتابى فاني قد تقدّمت إلى رسولى أن لا يدعك ساعة واحدة تقيم بعد قدومه عليك إلّا أن تبعث بالمال و السّلام.فلما قرء كتابه أتاه بالكوفة فأقرّه أياما لم يذكر له شيئا، ثمّ سأله المال فأدّى، إليه مأتي ألف درهم و عجز عن الباقي ففرّ و لحق بمعاوية فلما بلغ ذلك عليّا قال:ماله ترحه اللّه فعل فعل السّيد و فرّ فرار العبد، و خان خيانة الفاجر فلو عجز ما زدنا على حسبه، فان وجدنا له شيئا أخذناه، و إن لم نجد له مالا تركناه.ثمّ سار عليّ عليه السّلام إلى داره فهدمها و كان أخوه نعيم بن هبيرة شيعة لعليّ عليه السّلام مناصحا فكتب إليه مصقلة من الشام مع رجل من النّصارى تغلب يقال له حلوان أمّا بعد______________________________ (1) بلدح ضرب بنفسه الى الارض و وعد و لم ينجز العدة، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 241 فانّي كلّمت معاوية فيك فوعدك الكرامة، و مناك الامارة فأقبل ساعة تلقى رسولي و السّلام.فأخذه مالك بن كعب الأرحبي فسرح به إلى عليّ عليه السّلام فأخذ كتابه فقرأه ثمّ قدّمه فقطع يده فمات، و كتب نعيم إلى مصقلة شعرا يتضمّن امتناعه و تعييره، فلما بلغ الكتاب إليه علم أنّ النّصراني قد هلك و لم يلبث التغلبيّون إلّا قليلا حتّى بلغهم هلاك صاحبهم، فأتوا مصقلة فقالوا: أنت أهلكت صاحبنا فامّا أن تجيئنا به، و إمّا أن تديه فقال: أمّا أن أجي ء به فلست أستطيع ذلك، و أمّا أن أديه فنعم فوديه قال إبراهيم: و حدّثنى ابن أبي سيف عن عبد الرّحمن بن جندب عن أبيه قال: قيل لعليّ عليه السّلام حين هرب مصقلة: اردد الذين سبوا و لم يستوف ثمنهم في الرّقّ، فقال عليه السّلام ليس ذلك في القضاء بحقّ قد عتقوا إذ اعتقهم الذي اشتراهم و صار مالي دينا على الذي اشريهم.الترجمة:از جمله كلام آن حضرت است در حينى كه بگريخت مصقلة بن هبيرة شيباني بسوى معاويه ملعون، و جهة فرار او اين بود كه خريده بود اسيران بني ناحيه را از معقل بن قيس رياحي عامل أمير المؤمنين عليه السّلام و آزاد كرده بود ايشان را، پس زمانى كه مطالبه كرد إمام عليه السّلام ثمن آنها را غدر كرد مصقله بآن و گريخت بطرف شام پس چون آن خبر بحضرت رسيد فرمود:دور گرداند خدا مصقله را از رحمت خود، كرد كار خواجگان را كه خريدن بندگان بود و آزاد كردن ايشان، و گريخت همچو گريختن غلامان پس گويا نگردانيد مدح گوينده خود را تا اين كه ساكت ساخت او را بغدر و فرار، و تصديق نكرد وصف كننده خود را تا اين كه توبيخ نمود او را بجهة سوء كردار، و اگر اقامت ميكرد و نمى گريخت هر آينه دريافت مى كرديم از او آنچه مقدور او بود، و انتظار مى كشيديم بمال او افزونى او را، يعنى مى گذاشتيم مال او زياده شود و از عهده قرض و دين خود بر آيد 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 43 اين خطبه با عبارت «قبح الله مصقلة» (خداوند مصقله را تقبيح نمايد) شروع مى شود. و از سخنان امير المؤمنين عليه السّلام، هنگامى كه مصقلة بن هبيرة شيبانى به معاويه پيوسته بود. او اسيران بنى ناجيه را از كارگزار على (ع) خريد و آنان را آزاد كرد، ولى چون اموال را از او مطالبه كردند، از پرداخت آن خوددارى كرد و به شام گريخت و على (ع) اين سخنان را ايراد فرمود. نسب بنى ناجيه: سخن درباره نسب بنى ناجيه چنين است كه آنان خود را از نسل سامة بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان مى شمرند. در حالى كه قريش اين نسب را درباره ايشان نفى مى كنند و آنان را «بنى ناجيه» مى نامند. ناجيه-  مادر اين طايفه-  همسر سامة بن لوى بن غالب بوده است و مى گويند سامه به سبب نزاع و ستيزى كه ميان او و برادرش، كعب بن لوى، پيش آمد خشمگين به جانب بحرين رفت. ميان راه، ناقه او براى خوردن خار و علف سر فرود آورد كه يك افعى به بينى او آويخت. ناقه بينى خود را به جهاز و نمدزين ماليد و افعى در آن جاى گرفت و ساق پاى سامه را گزيد و او را كشت. كعب بن لوى برادر سامه در مرثيه اش چنين سرود: «اى چشم بر سامة بن لوى فراوان اشك ببار كه مرگ بر ساق پايش آويخت...» گويند: همسر او ناجيه همراهش بود و چون سامه در گذشت او در بحرين با مردى ازدواج كرد و حارث را از او به دنيا آورد و در حالى كه او كودك بود پدرش در گذشت. و چون حارث نوجوان و بالنده شد مادرش طمع بست كه او را به قريش ملحق سازد. از اين رو به فرزند خود گفت كه او پسر سامة بن لوى است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 44 حارث همراه مادرش از بحرين به مكه رفت و به كعب بن لوى چنين گزارش داد كه او پسر برادرش سامة است و چون كعب مادرش ناجيه را مى شناخت چنين پنداشت كه او در ادعاى خود صادق است، پس او را به عنوان برادرزاده خود پذيرفت و حارث مدتى نزد كعب زندگى مى كرد تا آنكه كاروانى از بحرين به مكه آمد و افراد كاروان حارث را ديدند، بر او سلام دادند و با او گفتگو كردند. كعب بن لوى از آنان پرسيد: چگونه او را مى شناسند گفتند: اين پسر مردى از شهر ما مى باشد كه نامش فلان بود، و داستان او را براى كعب شرح دادند. كعب او و مادرش را از مكه تبعيد كرد و آن دو به بحرين برگشتند و همانجا مقيم شدند و حارث ازدواج كرد و بنى ناجيه از اعقاب اويند. اين گروه [از قريش ] همچنين مى گويند از پيامبر (ص) روايت شده كه فرموده است: «عمويم سامه فرزند و اعقابى نداشته است». ابن كلبى چنين پنداشته است كه سامة بن لوى دو پسر به نامهاى غالب و حارث داشته است-  و مادر غالب، ناجيه بوده-  و پس از اينكه سامه درگذشت پسرش حارث، نامادرى و زن پدر خويش را به همسرى گرفت و چون غالب و پسران سامه در گذشتند نسلى از آن دو باقى نماند و گروهى از بنى ناجية بن جزم بن ربان بن علاف مدعى شدند كه آنان از اعقاب سامه هستند و مادرشان همين ناجيه است و براى خود اين نسب را برگزيدند و خود را به حارث بن سامه منسوب مى دانند و همانها گروهى هستند كه على عليه السّلام ايشان را به مصقلة بن هبيرة فروخت، و همين گفتار، سخن هيثم بن عدى هم هست و تمام اين موضوع را ابو الفرج اصفهانى در كتاب الاغانى الكبير آورده است. من هم [ابن ابى الحديد] در كتاب جمهرة النسب ابن كلبى گفتارى ديده ام كه در جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 45 آن تصريح كرده، كه سامة بن لوى فرزند داشته است. او گفته است سامة پسرى به نام حارث داشته و مادرش هند دختر تيم است و پسرى ديگر به نام غالب كه مادرش ناجيه، دختر جرم بن ربان، از قبيله قضاعة است. غالب پس از پدر خود در دوازده سالگى در گذشت. حارث بن سامه فرزندانى داشت كه عبارتند از: لؤيا، عبيدة، ربيعة و سعد و مادرشان سلمى دختر تيم بن شيبان و شيبان پسر محارب بن فهر است و عبد البيت كه مادرش ناجيه دختر جرم مى باشد و حارث پس از مرگ پدر خويش با ناجيه كه زن پدرش بود ازدواج كرد و آنان كسانى هستند كه على عليه السّلام ايشان را كشته است. ابو الفرج اصفهانى مى گويد: زبير بن بكار، بنى ناجيه را از قريش دانسته و گفته است كه آنها تيره يى از قريش هستند كه به عازبه معروفند و بدين سبب آنان به اين لقب معروف شده اند كه از قوم خود كناره گرفتند و به مادر خود، ناجيه دختر جرم بن زبان بن علاف، مشهور شدند. او [ابن علاف ] نخستين كسى است كه زينهاى علافيه را ساخته و لذا به او منسوب شده است. نام اصلى ناجية ليلى است، زيرا او همراه سامه در بيابانى خشك مى رفت كه دچار تشنگى شد و از سامه آب خواست. سامه به او گفت آب در برابر توست، در حالى كه سراب را به او نشان داده بود. سرانجام به آب رسيد و آن را نوشيد و بدينسان ناجيه ناميده شد. ابو الفرج اصفهانى مى گويد: زبير بن بكار در اين موضوع كه آنان را در زمره قريش شمرده نظر خاصى داشته است و آن عبارت بود از مخالفت و ستيز او با امير المؤمنين على عليه السّلام و گرايش به آن گروه، از اين جهت كه آنان همگى دشمنان على بوده اند و اين شيوه زبير بن بكار مشهور و معروف است. نسب على بن جهم و برخى از اخبار و اشعار او: از جمله كسانى كه نسبش به سامة بن لوى مى رسد على بن جهم شاعر است و نسب او چنين است: على بن جهم بن بدر بن جهم بن مسعود بن اسيد بن اذينة بن كراز بن كعب بن جابر بن مالك بن جابر بن مالك بن عتبة بن حارث بن عبد البيت بن سامة بن لوى بن غالب. او خودش را چنين منتسب مى كند. او با على عليه السّلام دشمن بوده و همچون جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 46 مروان بن ابى حفصة، در هجو بنى طالب و نكوهش شيعه شعر مى سروده است و همو مى گويد: «چه بسيار مردم رافضى كه مى گويند در شعب رضوى امامى است، چه امام درمانده اى...» ابو عباده بحترى او را هجو گفته و چنين سروده است: «چون علو و بزرگى قريش سنجيده شود، تو نه از زمره آن كاروانى و نه از زمره كوچ كنندگان براى جنگ... به چه سبب با كوشش على را هجو مى گويى آن هم با دروغ و بهتان...» ابو العيناء روزى شنيد كه على بن جهم به امير المؤمنين على (ع) طعنه مى زند. گفت: من مى دانم به چه سبب به على (ع) طعنه مى زنى. گفت: آيا مقصودت داستان فروختن او خويشاوندان مرا به مصقلة بن هبيره است گفت: نه، كه تو فرومايه تر از اين هستى و على عليه السّلام، هم لواط كننده و هم مفعول را كشت و تو از آن دو نيز فروتر هستى. از جمله اشعار على بن جهم هنگامى كه متوكل او را به زندان انداخته بود اين ابيات است: «آيا نمى بينى اينان كه امروز نكوهش و عتاب بر من را اظهار مى دارند، ديروز جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 47 خود را برادران با صفاى من مى دانستند ولى همين كه گرفتار شدم صبحگاهان و شامگاهان براى من سخت ترين اسباب گرفتارى و بلا شدند...» ابو الفرج اصفهانى مى گويد: على بن جهم از «حشويه» بوده و به شدت ناصبى و نسبت به اهل توحيد و عدل دشمن بوده است و هنگامى كه متوكل بر احمد بن ابى دؤاد خشم گرفت و او را در بند كشيد، على بن جهم او را سرزنش و هجو كرد و چنين سرود: «اى احمد بن ابى دؤاد، ادعا و دعوتى كردى كه براى تو بند و زنجيرها را به ارمغان آورد...» ابو الفرج اصفهانى در كتاب اغانى ضمن شرح حال مروان بن ابى حفصة اصغر مى گويد: على بن جهم، زنى از قريش را خواستگارى كرد به او ندادند. اين خبر به متوكل رسيد از سبب آن پرسيد. موضوع داستان بنى سامة بن لوى را به او گفتند و گزارش دادند كه ابو بكر و عمر آن گروه را از تيره قريش حساب نمى كردند، عثمان آنان را در شمار قريش آورد و على (ع) آنان را از قريش بيرون كرد و آنان از دين برگشتند و مرتد شدند و على (ع) از دين برگشتگان ايشان را كشت و بازماندگان را به اسيرى گرفت و آنان را به مصقلة بن هبيره فروخت. متوكل خنديد و على بن جهم را احضار كرد و آنچه را قوم گفته بودند به او خبر داد. مروان بن ابى حفصة كه كنيه اش ابو السمط و همان مروان اصغر است حضور داشت و متوكل او را بر على بن جهم مى شوراند و وادار مى كرد او را هجو بگويد و معايب او را برشمرد و از بگو و مگوى آن دو مى خنديد. مروان چنين سرود: «چون نسب جهم را بخواهى، نه از عرب است و نه از عجم. بدون سبب در دشنام دادن من لج مى كند و حال آنكه شعر و نسب را مى دزدد. او از مردمى است جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 48 كه خود را به پدرى منسوب مى دانند كه ميان مردم هيچ فرزندى از او باقى نمانده است». على بن جهم خشمگين شد و به مروان بن ابى حفصه پاسخ نداد، زيرا او را كوچكتر از اين مى دانست كه پاسخش دهد. متوكل به مروان اشاره كرد كه بيشتر بگويد و او چنين گفت: «اى پسر جهم آيا شما از قريش هستيد و حال آنكه شما را فروختند به هر كس كه مى خواست آيا اميدوارى كه آشكارا بر ما افزون طلبى كنى آن هم با اصل و نسب خودتان و حال آنكه نياكان فروخته شده اند». ابن جهم باز هم به او پاسخ نداد و مروان همچنين درباره او سرود: «اى فرو مايه از گمراهى و به سبب جهل خود در شعر بر من تعريض مى زنى...» نسب مصقلة بن هبيره: درباره نسب مصقلة بن هبيرة، ابن كلبى در كتاب جمهرة النسب چنين آورده است: مصقلة بن هبيرة بن شبل بن تيرى بن امرؤ القيس بن ربيعة بن مالك بن ثعلبة بن عكابة بن صعب بن على بن بكر بن وائل بن قاسط بن هنب بن افضى بن دعمى بن جديلة بن اسد بن ربيعة بن نزار بن معد بن عدنان. خبر بنى ناجيه با على (ع): اما داستان بنى ناجيه با امير المؤمنين على عليه السّلام را ابراهيم بن هلال ثقفى در كتاب الغارات چنين آورده است: محمد بن عبد اللّه بن عثمان، از نصر بن مزاحم، از عمر بن سعد، از قول كسى كه خود در داستان بنى ناجيه حضور داشته است برايم چنين نقل كرد كه چون مردم بصره پس از شكست، با على (ع) بيعت كردند و به اطاعت او در آمدند، بنى ناجية از اين كار خوددارى كردند و خود لشكرگاه ساختند. على (ع) مردى از ياران خود را پيش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 49 آنان فرستاده سوارانى را همراه او روانه كرد تا با آنان جنگ كند، آن مرد نزد ايشان آمد و پرسيد: به چه مناسبت لشكرگاه ساخته ايد و حال آنكه مردم همگى، غير از شما، به اطاعت در آمده اند آنان سه گروه شدند. گروهى گفتند: ما نخست مسيحى بوديم و مسلمان شديم و همچون ديگر مردم در اين فتنه [جنگ جمل ] در افتاديم، اينك هم همان گونه كه مردم بيعت كرده اند بيعت مى كنيم، آن مرد به اين گروه فرمان داد كناره بگيرند و آنان كناره گرفتند. گروهى گفتند: ما مسيحى بوديم و مسلمان نشديم و ما همراه قومى كه [براى جنگ جمل بيرون ] آمدند بيرون آمديم و در واقع ما را با زور و اجبار بيرون آوردند و ما همراهشان شديم و همگان شكست خوردند و اينك ما هم مانند مردم به هر كارى كه در آيند درمى آييم و جزيه خود را همان گونه كه به ايشان مى پرداختيم به شما مى پردازيم. آن مرد به آنان گفت: از ايشان كناره بگيريد و آنان كناره گرفتند. گروه ديگرى گفتند: ما مسيحى بوديم مسلمان شديم ولى اسلام، ما را به خود جذب نكرد، از اين رو به مسيحيت خويش بازگشتيم و اكنون همان گونه كه مسيحيان به شما جزيه مى پردازند جزيه خواهيم پرداخت. به آنان گفت: توبه كنيد و به اسلام برگرديد. آنان نپذيرفتند در نتيجه جنگجويان ايشان را كشت و بازماندگان ايشان را به اسيرى گرفت و ايشان را به حضور على (ع) آورد. داستان خريت بن راشد ناجى و خروج او بر على (ع): ابن هلال ثقفى مى گويد: محمد بن عثمان، از ابو سيف، از حارث بن كعب ازدى، از قول عمويش عبد اللّه بن قعين ازدى چنين نقل مى كرد كه خريت بن راشد، از بنى ناجيه بود كه همراه على عليه السّلام در جنگ صفين شركت كرده بود، پس از جنگ صفين و داستان حكميت در حالى كه سى نفر از يارانش همراهش بودند و او ميان ايشان حركت مى كرد آمد و مقابل على (ع) ايستاد و گفت: به خدا سوگند فرمان ترا اطاعت نمى كنم و پشت سرت نماز نمى گزارم و فردا از تو جدا خواهم شد. على (ع) به او گفت: مادرت بر سوگ تو بگريد در اين صورت عهد خود را شكسته اى و از فرمان خدايت سرپيچى كرده اى و به كسى جز خودت زيان نرسانده اى، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 50 ولى به من بگو چرا اين چنين مى كنى گفت: براى اينكه در مورد احكام قرآن حكميت را پذيرفتى و چون كوشش به نهايت رسيد از حق ضعف و سستى كردى و به قومى گرايش پيدا كردى كه بر خود ستم روا داشتند از اين رو ما [اين انديشه ] ترا رد مى كنيم و برايشان خشمگين و از شما جدا هستيم. على عليه السّلام به او گفت: اى واى بر تو پيش من بيا تا با تو درباره سنتها گفتگو و مذاكره كنم و امورى از حق را كه من بر آن از تو داناترم براى تو شرح دهم، شايد آنچه را كه اينك نمى شناسى بازشناسى و آنچه را كه اينك نسبت به آن بينش ندارى به آن بينش پيدا كنى. خريت گفت: من فردا پگاه پيش تو خواهم آمد. على (ع) فرمود: فرا پگاه بيا و مبادا شيطان ترا گمراه كند و رأى نادرست بر تو چيره شود و نادانان كه چيزى نمى دانند تو را خوار و زبون كنند، به خدا سوگند اگر از من راهنمايى و نصيحت بخواهى و سخن مرا بپذيرى براستى كه ترا به راه راست هدايت خواهم كرد. خريت از پيش على (ع) بيرون رفت و به اهل خود پيوست. عبد اللّه بن قعين مى گويد: من شتابان از پى او بيرون شدم و چون با پسر عموى خريت دوست بودم خواستم پسر عمويش را ببينم و آنچه را امير المؤمنين به خريت گفته بود به او بگويم و از او بخواهم خريت را سخت نصيحت كند و به او فرمان دهد تا نسبت به امير المؤمنين فرمانبردار و خير انديش باشد و به او بگويد كه اين كار براى او مايه خير اين جهانى و آن جهانى خواهد بود. گويد: بيرون آمدم و چون به منزل خريت رسيدم معلوم شد او پيش از من به خانه رسيده است. من بر در خانه ايستادم و در آن خانه گروهى از يارانش بودند كه با او به هنگام گفتگويش با على (ع) حضور نداشتند. به خدا سوگند نه از عقيده خود برگشته بود و نه از آنچه به امير المؤمنين گفته بود پشيمان بود و نه پاسخ او را پذيرفته بود، ليكن به ياران خود گفت: اى قوم من چنين به مصلحت مى بينم كه بايد از اين مرد جدا شوم و اينك هم از او جدا شدم كه فردا براى مذاكره پيش او برگردم و چاره و مصلحتى جز جدايى نمى بينم. بيشتر يارانش گفتند: پيش از آنكه به حضورش بروى چنين كارى مكن كه اگر پيشنهاد و كار پسنديده اى عرضه دارد از او خواهى پذيرفت و اگر چنان نبود به راحتى مى توانى از او جدا شوى. به آنان گفت: آرى نيك انديشيده ايد. گويد: در اين هنگام اجازه ورود خواستم به من اجازه دادند وارد شدم و به پسر عمويش، مدرك بن ريان ناجى كه از پير مردان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 51 عرب بود روى كردم و گفتم: ترا بر من حقى است كه نسبت به من احسان و دوستى كرده اى و حق مسلمان بر مسلمان محفوظ است. از اين پسر عموى تو چيزى سرزده است كه براى تو گفته شد، اينك با او خلوت كن و او را از اين انديشه بازدار و كار او را گناهى بزرگ بدان، و توجه داشته باش من بيم آن دارم كه اگر از امير المؤمنين جدا شود ترا و خود و عشيره اش را به كشتن دهد. گفت: خدايت پاداش خير دهاد كه حق برادرى را ادا كردى. اگر او بخواهد از امير المؤمنين جدا شود در اين كار نابودى او خواهد بود و حال آنكه اگر خيرخواهى او را برگزيند و با او همراه باشد بهره و هدايت او در اين كار خواهد بود. گويد: من خواستم نزد على (ع) برگردم تا آنچه را اتفاق افتاده است به او بگويم ولى به سخن دوست خود اطمينان كردم و به خانه خويش بازگشتم و شب را به صبح رساندم و چون روز بر آمد به حضور امير المؤمنين عليه السّلام رسيدم و ساعتى نزد او نشستم و مى خواستم گفتگوى خود را در خلوت به اطلاعش برسانم از اين رو مدتى نشستم ولى بر شمار مردم افزوده مى شد. ناچار نزديك رفتم و پشت سرش نشستم على (ع) سرش را نزديك من آورد و من آنچه را از خريت شنيده بودم و آنچه را به پسر عمويش گفته بودم و نيز پاسخى را كه به من داده بود نقل كردم. فرمود: رهايش كن، اگر حق را پذيرفت و بازگشت براى او منظور مى داريم و از او مى پذيريم. گفتم: اى امير المؤمنين، چرا هم اكنون او را فرو نمى گيرى تا از او اطمينان پيدا كنى فرمود: اگر ما اين كار را نسبت به هر كس از مردم كه متهم است انجام دهيم بايد زندانها را از آنان انباشته كنيم و حال آنكه مناسب نمى بينم تا زمانى كه مردم مخالفتى با من نكرده اند نسبت به آنان سختگيرى كنم و ايشان را به كيفر و حبس دچار سازم. عبد اللّه بن قعين مى گويد: سكوت كردم و گوشه يى رفتم و اندكى با ياران خود نشستم. در اين هنگام على عليه السّلام به من فرمود: نزديك بيا و نزديك رفتم. پوشيده به من فرمود: به خانه آن مرد برو و ببين چه كرده است زيرا كمتر روزى اتفاق افتاده است كه پيش از اين ساعت نزد من نيايد. من به خانه اش رفتم و ديدم در خانه او هيچ كس از آن گروه نيست. بر گرد درهاى خانه هاى ديگر گشتم كه گروهى ديگر از ياران خريت در آن خانه ها بودند، ديدم آنجا هم هيچ فرا خواننده و هيچ پاسخ دهنده اى نيست. پس نزد امير المؤمنين على برگشتم. همينكه مرا ديد فرمود: آيا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 52 هوشيارى كرده و مانده اند يا ترسيده و كوچ كرده اند گفتم: نه، كه كوچ كرده و رفته اند. فرمود: خداى آنان را از رحمت خود دور بداراد، همچنان كه قوم ثمود از رحمت خدا به دور ماندند. همانا به خدا سوگند پيكان نيزه ها براى آنان آماده است و شمشيرها بر فرق سرشان فرو خواهد آمد و در آن حال پشيمان خواهند شد. امروز شيطان آنان را به هوس انداخته است و به گمراهى كشانده و فردا از آنها بيزارى نشان مى دهد و از آنان كناره مى گيرد. در اين هنگام زياد بن خصفه برخاست و گفت: اى امير المؤمنين اگر فقط مسئله جدايى ايشان از ما مى بود، نبودن آنان با ما چندان اهميتى نداشت، زيرا اگر با ما باشند چندان بر شمار ما نمى افزايند و جدايى آنان هم چيزى از ما نمى كاهد ولى بيم آن داريم كه گروه بسيارى از فرمانبرداران ترا كه پيش آنان مى روند تباه سازند. اجازه فرماى تا ايشان را تعقيب كنم و به خواست خداوند آنان را پيش تو برگردانم. على عليه السّلام فرمود: در پى ايشان با راستى و هدايت حركت كن و چون زياد خواست بيرون برود على (ع) از او پرسيد: آيا مى دانى اين قوم به كجا رفته اند گفت: به خدا سوگند نمى دانم ولى بيرون مى روم و مى پرسم و نشان ايشان را تعقيب مى كنم. فرمود: برو خدايت رحمت كناد تا آنكه به دير ابو موسى برسى، آنجا باش و از جاى خويش حركت مكن تا فرمان من به تو برسد كه اگر آنان به صورت آشكار و براى مبارزه و همراه جماعتى خروج كرده باشند، همانا كارگزاران من برايم بزودى خواهند نوشت و اگر پراكنده و پوشيده حركت كنند اين كار براى آنان پوشيده تر خواهد بود و من بزودى براى كارگزاران اطراف خود درباره ايشان نامه يى خواهم نوشت. و على (ع) بخشنامه يى نوشت و براى همه كارگزاران فرستاد و چنين بود: «از بنده خدا على امير مؤمنان به هر يك از كارگزاران كه اين نامه بر او خوانده خواهد شد. اما بعد، مردانى كه از لحاظ ما گنهكارند گريخته و بيرون رفته اند. چنين مى پنداريم كه به سوى بصره رفته اند. از مردم سرزمين خود درباره ايشان بپرس و برايشان در هر ناحيه از نواحى سرزمين خود جاسوسان بگمار و هر خبرى كه از ايشان به تو مى رسد به ما گزارش كن. و السّلام.» زياد بن خصفه از حضور على (ع) بيرون رفت و چون به خانه خويش رسيد ياران خود را جمع كرد و نخست خدا را ستود و نيايش كرد و سپس گفت: اى گروه بكر بن وائل همانا امير المؤمنين مرا مأمور انجام كار مهمى از كارهاى خويش فرموده و مقرر داشته است كه همراه عشيره خود بر آن قيام كنم تا فرمان بعدى او به من جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 53 برسد. شما پيروان و شيعيان اوييد و مورد اعتمادترين قبيله از قبايل عرب هستيد، هم اكنون شتابان آماده شويد و با من بيرون آييد. به خدا سوگند هنوز ساعتى نگذشته بود كه يكصد و سى نفر نزد او جمع شدند. زياد گفت: ما را بس است و بيش از اين نمى خواهيم. او حركت كرد و از پل گذشت و خود را به دير ابو موسى رساند و همانجا فرود آمد و بقيه آن روز را همانجا ماند و منتظر رسيدن فرمان على (ع) بود. ابراهيم بن هلال مى گويد: همچنين محمد بن عبد اللّه، از ابو الصلت تيمى، از ابو سعيد، از عبد اللّه بن وال تيمى نقل مى كرد كه مى گفته است نزد امير المؤمنين على بودم كه ناگاه پيكى شتابان در رسيد و در حالى كه همچنان مى دويد نامه يى از قرظة بن كعب بن عمرو انصارى كه يكى از كارگزاران او بود آورد و در آن نامه چنين آمده بود: «براى بنده خدا على امير المؤمنين، از قرظة بن كعب. درود بر تو، نخست همراه با تو خداوندى را مى ستايم كه خدايى جز او نيست. اما بعد، اى امير المؤمنين گزارش مى دهم كه گروهى سوار از كوفه به سوى نفر رفته اند و در پايين فرات به دهقانى به نام زادان فروخ كه اسلام آورده بود و نماز مى گزارد و از پيش داييهاى خود بر مى گشت برخورد كرده و از او پرسيده اند آيا مسلمانى يا كافر گفته است: مسلمانم. گفته اند: درباره على چه مى گويى گفته است: خير و نيكى مى گويم و معتقدم كه او امير مومنان و سرور بشر و وصى رسول خداست. به او گفته اند: اى دشمن خدا در اين صورت تو كافرى و گروهى از ايشان بر او حمله برده و با شمشيرهاى خويش او را پاره پاره كرده اند. همراه او مردى از اهل ذمه را هم كه يهودى بوده است گرفته اند و از او پرسيده اند: آيين تو چيست گفته است: يهودى هستم. آنان به يكديگر گفته اند او را آزاد بگذاريد و شما را بر او بهانه و راهى نيست. آن مرد يهودى پيش ما آمد و اين خبر را آورد. من درباره آنان پرسيدم و هيچ كس درباره آنان چيزى به من نگفت. اينك امير المؤمنين در مورد ايشان رأى خود را براى من بنويسد تا به خواست خداوند آن را انجام دهم.» امير المؤمنين عليه السّلام در پاسخ او چنين مرقوم فرمود: «اما بعد، آنچه را در مورد گروهى كه از منطقه حكومت تو گذشته اند نوشته اى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 54 دانستم. آرى آنان مسلمان نيكوكار را مى كشند و حال آنكه مشرك مخالف نزد آنان در امان است. آنان گروهى هستند كه شيطان ايشان را فريفته و گمراه شده اند همچون كسانى كه پنداشته اند هيچ آزمايش و فتنه يى نيست و كور و كر شده اند، پس آنان را نسبت به عرضه اعمالشان در قيامت شنوا و بينا كن. اينك به عمل خود پايبند باش و بر جمع خراج خود مواظبت كن و همان گونه كه خود گفته اى در اطاعت و خيرخواهى هستى. و السّلام». گويد: على عليه السّلام همراه عبد اللّه بن وال براى زياد بن خصفه نامه يى نوشت كه چنين بود: «اما بعد، من به تو فرمان داده بودم در دير ابو موسى فرود آيى تا فرمان من به تو برسد و اين به آن جهت بود كه نمى دانستم آن قوم به كجا رفته اند اينك به من خبر رسيده است كه آنان به سوى دهكده يى از دهكده هاى سواد [عراق ] رفته اند، آنان را تعقيب كن و درباره ايشان بپرس. كه آنان مردى مسلمان و نمازگزار از مردم سواد را كشته اند، و چون به ايشان رسيدى آنان را پيش من برگردان و اگر نپذيرفتند از خداوند يارى بخواه و با آنان جنگ كن كه آنان از حق جدا شده و خونى حرام را ريخته اند و راهها را ترسناك كرده اند. والسّلام». عبد اللّه بن وال مى گويد: من كه در آن هنگام جوان بودم نامه را از على عليه السّلام گرفتم و چون اندكى رفتم، برگشتم و گفتم: اى امير المؤمنين آيا [اجازه مى دهى كه ] من هم همراه زياد بن خصفة پس از اينكه نامه را به او سپردم به جنگ دشمن تو بروم فرمود: اى برادرزاده چنين كن، به خدا سوگند اميدوارم كه تو از ياران بر حق من و از نصرت دهندگان من بر قوم ستمگر باشى. عبد اللّه بن وال مى گويد: به خدا سوگند اين گفتار امير المؤمنين براى من دوست داشتنى تر از شتران سرخ موى بود و گفتم: اى امير المؤمنين به خدا سوگند كه من از همان گروه هستم و به خدا سوگند چنانم كه تو دوست مى دارى. سپس در حالى كه بر اسبى نژاده و جوان سوار بودم و سلاح با خود داشتم نامه را به زياد رساندم. زياد گفت: اى برادرزاده به خدا سوگند من از تو بى نياز نيستم و دوست مى دارم كه در اين سفر همراه من باشى. گفتم: من خود در اين مورد از امير المؤمنين اذن خواسته ام و به من اجازه داد. زياد از اين موضوع شاد شد و همگى بيرون آمديم تا به جايى رسيديم كه آنان بودند. سراغ ايشان را گرفتيم. گفتند: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 55 به سوى مدائن رفته اند و در حالى كه آنان در مدائن فرود آمده بودند به ايشان رسيديم. آنان يك شبانه روز بود كه به مداين رسيده و استراحت كرده بودند و اسبهاى خود را تيمار نموده و آسوده و راحت شده بودند. ما در حالى پيش آنان رسيديم كه خسته و فرسوده بوديم. آنان همين كه ما را ديدند بر پشت اسبهاى خود پريدند و راست نشستند و در يك خط مستقيم صف آرايى كردند. و چون مقابل آنان رسيديم خريت بن راشد بانگ برداشت و خطاب به ما گفت: اى كسانى كه دلها و چشمهايتان كور است آيا با خداوند و كتاب اوييد، يا با قوم ستمگر همراهيد زياد بن خصفة گفت: ما با خدا و كتاب خدا و سنت رسول خداييم و همراه كسى هستيم كه خدا و رسول خدا و كتاب و پاداش او نزدش ارزنده تر از دنياست و اگر تمام نعمتهاى اين جهانى از روزى كه جهان آفريده شده تا روزى كه فانى مى شود بر او عرضه شود او در قبال آن، خدا را خواهد گزيد، اى كوران و اى كران خريت گفت: اينك بگوييد چه مى خواهيد زياد، كه مردى آزموده و نرمخو بود، گفت: تو مى بينى كه ما خسته و فرسوده ايم و چيزى كه براى آن آمده ايم شايسته نيست آشكارا مورد گفتگو قرار گيرد و در حضور همه يارانت بررسى شود، بهتر آن است كه شما فرود آييد و ما هم فرود آييم سپس با يكديگر خلوت و مذاكره كنيم و بر آن بنگريم. اگر در آنچه كه ما پيشنهاد مى كنيم براى خود خير و بهره يى ديدى آن را خواهى پذيرفت. من هم اگر از تو سخنى بشنوم كه در آن براى خودم و تو اميد عافيت داشته باشم هرگز آن را رد نخواهم كرد. خريت گفت: فرود آى و زياد بن خصفة فرود آمد و سپس روى به ما كرد و گفت: كنار اين آب فرود آييد. ما خود را كنار آب رسانديم و پياده شديم و همين كه پياده شديم پراكنده گشتيم و به صورت گروههاى ده نفرى و نه و هشت و هفت نفرى حلقه وار گرد هم نشستيم و هر گروه خوراك خود را برابر خويش نهادند كه بخورند و سپس برخيزند و آب بياشامند. زياد به ما گفت: توبره ها را برگردن اسبهاى خود بياويزيد و چنان كرديم. در اين هنگام زياد بن خصفة همراه پنج تن سوار كه يكى از ايشان عبد اللّه بن وال بود ميان ما و آن قوم ايستاده بودند و چون آن قوم رفتند و اندكى از ما دور شدند و پياده گرديدند، زياد نزد ما آمد و همين كه ديد ما پراكنده شده و حلقه وار نشسته ايم، گفت: سبحان اللّه شما جنگجوييد به خدا سوگند اگر اين قوم اكنون به سوى شما جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 56 بيايند، غفلتى بيش از آنچه اينك بدان دچار هستيد از شما نمى خواهند. بشتابيد، برخيزيد و كنار اسبهاى خود باشيد. ما شتاب كرديم برخى از ما وضو مى گرفتند و برخى از ما آب مى آشاميدند و برخى اسب خود را آب مى دادند و چون از اين كارها آسوده شديم همگى نزد زياد جمع شديم و او استخوانى كه بر آن گوشت بود در دست داشت. دو سه بار آنرا گاز زد و سپس كوزه آبى آوردند كه آب آشاميد. آن گاه استخوان را از دست انداخت و خطاب به ما گفت: اى قوم، همانا كه ما با دشمن روياروييم، آنان هم به شمار شمايند و من شمار ايشان را تخمين زدم، خيال نمى كنم هيچ يك از دو گروه پيش از پنج نفر با گروه ديگر اختلاف داشته باشد و من چنين مى بينم كه كار شما و ايشان سرانجام به جنگ كشيده مى شود و اگر چنين شد مبادا كه شما گروه ناتوان باشيد. سپس گفت: هر يك از شما لگام اسب خود را در دست بگيرد و چون من به ايشان نزديك شدم و با سالارشان سخن گفتم اگر آن چنان كه مى خواهم از من پيروى كرد چه بهتر وگرنه چون شما را فرا خواندم بر اسبهاى خود سوار شويد و همگى با هم و بدون اينكه پراكنده باشيد پيش من آييد. در اين هنگام زياد بن خصفة در حالى كه من همراهش بودم پيشاپيش ما حركت كرد. من شنيدم مردى از خوارج مى گفت: اين قوم در حالى پيش شما رسيدند كه خسته و فرسوده بودند و شما آسوده و راحت بوديد، آنان را رها كرديد تا پياده شدند خوردند و آشاميدند و اسبهاى خود را از خستگى بيرون آوردند، به خدا سوگند چه بدفكرى بود گويد: در اين هنگام زياد سالار ايشان-  خريت-  را فرا خواند و گفت: بيا كنارى برويم و در كار خود بنگريم و خريت همراه پنج تن پيش او آمد. من به زياد گفتم: مناسب است سه تن ديگر از ياران خود را فرا خوانم كه شمار ما هم با آنان برابر باشد. گفت: آرى هر كه را مى خواهى فرا خوان و من سه مرد ديگر فرا خواندم و ما پنج تن بوديم و ايشان هم پنج تن بودند. زياد بن خصفة به خريت گفت: بر امير المؤمنين و بر ما چه اعتراضى داشتى كه از ما جدا شدى گفت من سالار شما را به امامت نمى پسندم و به سيره و روش شما هم راضى نيستم و چنين مصلحت ديدم كه كناره گيرى كنم و همراه كسانى باشم كه مى گويند امامت را بايد شورايى از مردم تعيين كند و هر گاه مردم بر امامت كسى اتفاق كردند كه مورد رضايت همه امت باشد من هم همراه مردم خواهم بود.   جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 57 زياد گفت: اى واى بر تو، ممكن است مردم بر حكومت كسى اجتماع كنند كه بتواند با على از لحاظ علم او به خداوند و كتاب و سنت رسول خدا برابر باشد و افزون بر اين، نزديكى خويشاوندى او به پيامبر (ص) و سابقه او در اسلام هم هست. خريت گفت: سخن همين است كه به تو گفتم. زياد گفت: به چه مناسبت و با چه جرمى آن مرد مسلمان را كشتيد خريت گفت: من او را نكشته ام. كه گروهى از ياران من او را كشته اند. گفت: آنان را به ما تسليم كن. گفت: آن راهى ندارد [و ممكن نيست ]. زياد گفت: تو چنين مى كنى گفت: همين كه مى شنوى. گويد: ما ياران خود را فرا خوانديم و خريت هم ياران خود را فرا خواند و جنگ كرديم. به خدا سوگند از هنگامى كه خداوند مرا آفريده است چنين جنگى نديده بودم. نخست چندان با نيزه به يكديگر حمله كرديم تا جايى كه هيچ نيزه يى در دست ما باقى نماند و سپس با شمشير بر يكديگر نواختيم و چندان شمشير زديم كه خميده شد و بيشتر اسبهاى ايشان پى شدند و از هر دو گروه بسيارى زخم برداشتند، از ما دو مرد كشته شد، برده يى آزاد كرده از بردگان زياد كه رايت بر دوش او و نامش سويد بود و مردى ديگر از انباء [ايرانيان ] كه نامش واقد بن بكر بود، و از ايشان هم پنج تن كشته شد و به خاك در افتادند. در اين هنگام شب فرا رسيد، به خدا سوگند هم ما از آنان كراهت داشتيم و هم ايشان از ما و هر دو گروه از يكديگر ملول شده بوديم. زياد و من هم زخمى شده بوديم. آن گاه ما شب را كنارى به سر آورديم و آنان هم از ما فاصله گرفتند و ساعتى از شب را درنگ كردند و سپس حركت نمودند و رفتند و ما چون شب را به صبح آورديم ديديم آنان رفته اند. به خدا سوگند كه از اين موضوع كراهت نداشتيم. پس ما حركت كرديم و به بصره رسيديم و به ما خبر رسيد كه ايشان به سوى اهواز رفته و بر كناره آن فرود آمده اند و حدود دويست مرد ديگر هم از ياران ايشان كه در كوفه بوده اند و هنگام بيرون آمدن ايشان امكان حركت كردن را نداشته اند، اينك پس از رسيدن آنان به اهواز به ايشان پيوسته اند و همراه آنان شده اند. گويد: زياد بن خصفه براى على عليه السّلام چنين نوشت: «اما بعد، ما با اين مرد بنى ناجيه-  كه دشمن خداوند است-  و با ياران او در جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 58 مداين روياروى شديم. آنان را به حق و هدايت و كلمه برابرى فرا خوانديم ليكن از پذيرش حق سر برتافتند، و قدرت و شوكت ايشان را به گناه دچار كرد و شيطان هم كردارشان را در نظرشان بياراست و آنان را از راه راست باز داشت. آنان آهنگ ما كردند، ما هم آهنگ ايشان كرديم و جنگى سخت از نزديك ظهر تا غروب آفتاب ميان ما در گرفت. دو مرد صالح از ما به شهادت رسيدند و از آنان پنج تن كشته شدند و آوردگاه را به نفع ما رها كردند و حال آنكه ما و ايشان خسته و زخمى بوديم و چون آن قوم شب كردند، زير پوشش شب، ناشناخته به سوى اهواز گريختند و اينك به من خبر رسيده است كه آنان بر كناره اهواز فرود آمده اند. ما در بصره ايم و زخميان خويش را معالجه مى كنيم و منتظر فرمان تو هستيم، خدايت رحمت كناد. و السّلام.» چون اين نامه به على عليه السّلام رسيد آن را براى مردم خواند. در اين هنگام معقل بن قيس رياحى برخاست و گفت: اى امير المؤمنين خداوند همواره كارت را به صلاح دارد، همانا شايسته بود كه به جاى هر يك از اين گروه كه به تعقيب آنان فرستادى ده تن از مسلمانان را روانه مى كردى، كه چون به آنان برسند درمانده شان كنند و ريشه آنان را از بن بركنند ولى اينكه با شمار آنان با آنان روياروى شوى، به جان خودم سوگند كه پايدارى مى كنند كه ايشان قومى عربند و شمارهاى مساوى در قبال يكديگر ايستادگى نموده و به سختى جنگ مى كنند. گويد: على (ع) به او فرمود: اى معقل، خودت مجهز و آماده شو كه به سوى آنان بروى و دو هزار مرد از مردم كوفه را كه يزيد بن معقل هم ميان ايشان بود همراهش روانه كرد و براى ابن عباس، كه خدايش رحمت كناد، به بصره چنين مرقوم داشت. اما بعد، مردى شجاع و پايدار و معروف به صلاح را همراه دو هزار مرد از مردم بصره از جانب خود گسيل دار كه از پى معقل بن قيس برود، چون آن مرد از بصره بيرون رفت امير ياران خود خواهد بود تا هنگامى كه به معقل برسد و چون به معقل رسيد، معقل فرمانده هر دو گروه خواهد بود و بايد آن مرد از معقل سخن بشنود و اطاعت كند و با او مخالفت نورزد و به زياد بن خصفه فرمان بده پيش ما بيايد. زياد چه نيكو مردى است و قبيله اش چه نيكو قبيله يى هستند. و السّلام.» گويد: على عليه السّلام براى زياد بن خصفه نيز چنين نوشت: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 59 «اما بعد نامه ات به من رسيد و آنچه را كه به آن مرد ناجى و يارانش گفته بودى دانستم. [او و يارانش ] كسانى هستند كه خداى بر دل ايشان مهر [زنگار] نهاده است، شيطان اعمال ايشان را براى آنان آراست و ايشان كوران سرگشته اند. «چنين مى پندارند كه پسنديده رفتار مى كنند» آنچه را هم كه بر سر تو و ايشان آمده بود وصف كرده بودى. اما تو و يارانت [بدانيد كه ] كوشش و سعى شما براى خدا و پاداشتان بر عهده اوست و كمترين پاداش خداوند براى مؤمن بهتر از دنيايى است كه جاهلان به آن روى مى آورند، كه «آنچه نزد شماست نابود مى شود و آنچه نزد خداوند است باقى مى ماند و همانا به كسانى كه پايدارى كنند پاداش و جزايى بهتر از آنچه عمل كرده اند خواهيم پرداخت». اما براى دشمنانى كه با آنان رو به رو شده ايد همين بس كه از هدايت بيرون شده اند و در گمراهى فراهم آمده اند و حق را رد كرده اند و در گمراهى سركش شده اند. آنان را به دروغهايى كه مى گويند واگذار و رهايشان كن تا در سر كشى خود سرگردان بمانند. خواهى ديد و خواهى شنيد كه پس از مدتى گروهى از ايشان كشته و گروهى اسير خواهند شد. تو و يارانت پيش من آييد، پاداش داده شده. بدرستى كه شنيديد و فرمانبردارى كرديد و نيكو پايدارى ورزيديد. و السّلام.» گويد: خريت بن راشد ناجى بر كناره اهواز فرود آمد. گروه كثيرى از صحرانشينان منطقه كه گبر بودند و مى خواستند خراج نپردازند و گروهى از راهزنان و گروهى ديگر از اعرابى كه با او هم عقيده بودند گرد او جمع شدند و به او پيوستند. ابراهيم بن هلال ثقفى مى گويد: محمد بن عبد اللّه، از ابن ابى سيف، از حارث بن كعب، از عبد اللّه بن قعين نقل مى كرد كه مى گفته است: من و برادرم كعب بن قعين در زمره افراد لشكر و همراه معقل بن قيس بوديم. معقل چون مى خواست از كوفه بيرون آيد براى توديع به حضور امير المؤمنين رسيد و على (ع) به او فرمود: اى معقل تا آنجا كه مى توانى از خداى بترس و تقوى اختيار كن كه آن سفارش خداوند براى مومنان است. بر اهل قبله هرگز ستم مكن و بر مردم اهل ذمه ظلم مكن و تكبر مكن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 60 كه همانا خداوند متكبران را دوست نمى دارد. معقل گفت: از خداوند بايد يارى خواست. على فرمود: آرى بهترين است. آنگاه معقل برخاست و از كوفه بيرون آمد و ما هم همراهش آمديم. او چون به اهواز رسيد، فرود آمد. همانجا منتظر رسيدن لشكر اعزامى از بصره شديم و چون رسيدن آنان به تأخير افتاد، معقل بپاخاست و گفت: اى مردم همانا ما منتظر آمدن مردم بصره مانديم و حال آنكه تأخير كرده اند و خداى را سپاس كه شمار ما اندك نيست و از مردم بيمى نداريم، اينك با ما به سوى اين دشمن اندك و زبون حركت كنيد كه من اميدوارم خدايتان يارى دهد و آنان را هلاك نمايد. برادرم كعب بن قعين برخاست و گفت: به خواست خداوند رأى صواب ديده اى و رأى ما نيز رأى توست من هم اميدوارم كه خداوند ما را برايشان نصرت دهد و اگر كار به گونه ديگر هم باشد همانا در مرگ در راه حق، بهترين شكيبايى بر امور دنياست. معقل گفت: در پناه بركت خداوند حركت كنيد و حركت كرديم. به خدا سوگند معقل بن قيس چنان من و برادرم را گرامى مى داشت و اظهار مودت مى كرد كه نسبت به هيچيك از افراد لشكر همچون ما نبود و همواره به برادرم مى گفت: چگونه آن سخن را گفتى، كه در مرگ بر حق، شكيبايى از دنياست. به خدا سوگند راست گفتى و نيكو كردى و موفق بودى و خدايت توفيق دهاد. گويد: به خدا سوگند هنوز به اندازه يك روز راه نپيموده بوديم كه پيكى در حالى كه نامه يى را در دست خود به شدت تكان مى داد فرا رسيد و متن نامه چنين بود: از عبد اللّه بن عباس به معقل بن قيس. اما بعد، اگر اين فرستاده من در جايى كه مقيمى به تو رسيد و يا ميان راه و در حالى كه بيرون آمده اى به تو رسيد از جاى خويش حركت مكن تا آنكه گروهى را كه ما براى تو فرستاده ايم به تو برسند. من خالد بن معدان طايى را كه اهل دين و صلاح و شجاعت است نزد تو روانه كرده ام، از او سخن شنوى داشته باش و به خواست خداوند قدر او را خواهى شناخت. و السّلام. گويد: معقل بن قيس اين نامه را بر ياران خود خواند. همگى شاد شدند و سپاس خدا را بجا آوردند، كه اين سفر و راه، آنان را به بيم انداخته بود. ما همانجا مانديم تا خالد بن معدان طايى رسيد و پيش ما آمد و به حضور سالار ما رسيد و بر او به اميرى سلام داد و همگى در يك پايگاه جمع شديم و سپس به سوى خريت ناجى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 61 و يارانش حركت كرديم. آنان به سمت بلنديهاى كوهستان رامهرمز رفتند و قصد داشتند دژ استوارى را كه آنجاست تصرف كنند. مردم شهر، پيش ما آمدند و اين خبر را آوردند و ما از پى ايشان حركت كرديم و هنگامى به آنان رسيديم كه به كوهستان نزديك شده بودند. ما در برابر آنان صف بستيم و به سوى ايشان پيشروى كرديم. معقل، يزيد بن معقل ازدى را بر ميمنه سپاه خود و منجاب بن راشد ضبى را بر ميسره گماشت. خريت بن راشد هم با همراهان عرب خود بر جانب ميمنه لشكر خويش ايستاد و مردم شهر و گبرها و كسانى را كه مى خواستند خراج نپردازند و گروهى از كردها را بر ميسره گماشت. گويد: در اين هنگام معقل ميان ما شروع به حركت كرد و مى گفت: اى بندگان خدا شما جنگ را با اين قوم آغاز مكنيد، چشمها را فرو بنديد و سخن كم گوييد و خويشتن را براى نيزه و شمشير زدن آماده سازيد و در جنگ با آنان شما را به پاداش بزرگ مژده باد. همانا شما با گروهى كه از دين بيرون شده اند و با گروهى از گبركان كه از پرداخت خراج خوددارى كرده اند و با گروهى از دزدان و كردها جنگ مى كنيد، بنابر اين چه انتظارى داريد و چون من حمله كردم شما هم همگى همچون حمله يك مرد حمله كنيد. گويد: معقل ضمن عبور از برابر صف، اين سخنان را تكرار مى كرد تا آنكه از برابر همه مردم گذشت. آن گاه آمد و ميان صف و در دل لشكر ايستاد و ما به او مى نگريستيم كه چه مى كند. او نخست دوبار سر خود را تكان داد و با رسوم حمله كرد و ما هم همگى حمله كرديم. به خدا سوگند آنان يك ساعت ايستادگى نكردند پشت به جنگ دادند و گريختند و ما هفتاد تن از اعراب بنى ناجيه را كشتيم كه برخى از ايشان اعراب ديگرى بودند كه از او پيروى كرده بودند و حدود سيصد تن از گبركان و كردان را كشتيم. كعب مى گويد: در اين حال نگريستم و ديدم دوست من مدرك بن ريان كشته شده است. خريت هم گريزان از معركه بيرون شد و خود را به يكى از سواحل دريا رساند كه آنجا گروه بسيارى از قوم او جمع شده بودند و او همواره ميان ايشان حركت مى كرد و آنان را به مخالفت با على (ع) فرا مى خواند و جدا شدن از او را در نظر ايشان مى آراست و به آنان مى گفت: هدايت، در جنگ با او و در مخالفت با اوست و بدينگونه گروهى بسيار از او پيروى كردند. معقل بن قيس در سرزمين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 62 اهواز باقى ماند و براى امير المؤمنين خبر پيروزى را نوشت و من كسى بودم كه آن نامه را براى على (ع) بردم و در آن چنين آمده بود: از معقل بن قيس، براى بنده خدا على امير مؤمنان. سلام بر تو، نخست با تو خداوندى را كه خدايى جز او نيست مى ستايم. اما بعد، ما در حالى با مارقان روياروى شديم كه از مشركان هم براى جنگ با ما يارى گرفته بودند. پس گروهى بسيار از ايشان را كشتيم و از سيره و روش تو تجاوز نكرديم، چرا كه از ايشان هيچ گريخته و اسير و زخمى را نكشتيم. و همانا كه خداوند تو و مسلمانان را نصرت داد و سپاس خداوندى را كه پروردگار جهانيان است. گويد: چون آن نامه را پيش على (ع) بردم، آن را براى ياران خود خواند و از ايشان رايزنى خواست. همگان بر اين رأى توافق كردند كه ما چنين مصلحت مى بينيم كه براى معقل بن قيس بنويسى كه ايشان را تعقيب كند و همواره در جستجوى آنان باشد تا آنان را بكشد يا از سرزمين اسلام تبعيد كند، زيرا در امان نيستيم كه مردم را بر تو تباه نسازند. گويد: امير المؤمنين مرا نزد معقل باز فرستاد و همراه من براى او چنين نوشت: «اما بعد، سپاس خدا را بر تأييدش نسبت به دوستان خود و بر زبون ساختن دشمنانش، خداوند به تو و مسلمانان پاداش خير عنايت فرمايد كه نيك پايدارى كرديد و آنچه را بر عهده داشتيد انجام داديد. اينك درباره آن مرد بنى ناجية بپرس اگر به تو خبر رسيد كه او در شهرى از شهرها مستقر شده است به سوى او برو تا او را بكشى يا از آن شهر تبعيد كنى كه او همواره دشمن مسلمانان و دوست تبهكاران است. و السّلام.» گويد: معقل از مسير و جايى كه خريت بن راشد آنجا رسيده است پرسيد و به او خبر داده شد در فارس و كرانه درياست و قوم خود را از فرمانبردارى از على (ع) بازداشته و افراد قبيله عبد القيس و ديگر وابستگان ايشان از اعراب را به تباهى كشانده است، قوم او هم در سال جنگ صفين و هم در اين سال زكات خود را نپرداخته بودند. معقل بن قيس همراه لشكر خود كه از مردم كوفه و بصره بودند به سوى ايشان حركت كرد و وارد سرزمين فارس شدند و خود را كنار دريا رساندند. همين كه خريت بن راشد شنيد كه معقل به سوى او حركت كرده است با همه ياران خود به گفتگو پرداخت. او با كسانى كه عقيده خوارج را داشتند مى گفت: من هم با جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 63 شما موافقم و على حق نداشته است كه مردان را در دين خدا حكم قرار دهد و نيز به طرفداران عثمان و يارانش مى گفت: من با شما موافقم و عثمان مظلوم و به ناحق كشته شده است و نيز به كسانى كه زكات نپرداخته بودند مى گفت: زكات و صدقات خود را در دست خويش نگهداريد و نخست با آن به ارحام و خويشاوندان خويش كمك كنيد و اگر خواستيد به مستمندان خودتان بدهيد. و بدينگونه هر گروهى را با گفتارى مطابق ميل ايشان راضى مى كرد. گروه بسيارى نيز مسيحى ميان ايشان بود كه مسلمان شده بودند ولى چون اين اختلاف را ديدند گفتند: به خدا سوگند دين و آيين خودمان كه از آن بيرون آمديم بهتر از دين اين گروه است كه دين ايشان آنان را از خونريزى و نا امن ساختن راهها باز نمى دارد و به آيين مسيحى خود برگشتند. خريت بن راشد با اين مسيحيان ملاقات كرد و به آنان گفت: اى واى بر شما كه چيزى جز صبر و پايدارى در جنگ با اين قوم شما را از كشته شدن محفوظ نمى دارد. آيا مى دانيد حكم و فرمان على بن ابى طالب در مورد مسيحيانى كه مسلمان شده و سپس به مسيحيت برگشته اند چيست به خدا سوگند كه هيچ سخن و عذرى را از آنان نمى شنود و نمى پذيرد و توبه آنان را هم قبول نمى كند و آنان را به توبه نيز فرا نمى خواند و حكم او در اين مورد چنين است كه در همان ساعت كه بر آنان پيروز شوند گردنشان را بزنند و همواره از اين گونه سخنان با آنان مى گفت تا ايشان را فريب داد و خلاصه آنكه تمام افراد بنى ناجيه كه در آن ناحيه بودند و ديگران برگرد او جمع شدند و مردمى بسيار بودند و خريت بن راشد مردى بسيار زيرك و گربز بود. گويد: و چون معقل آنجا باز آمد خريت نامه يى از على عليه السّلام را بر ياران خواند كه در آن چنين آمده بود: «از بنده خدا على امير مومنان، براى هر كس از مسلمانان و مومنان و خوارج و مسيحيان و از دين برگشتگان كه اين نامه برايشان خوانده شود. سلام بر هر كس كه از هدايت پيروى كند و به خدا و رسول و كتابش و برانگيخته شدن پس از مرگ معتقد باشد و به پيمان خدا وفا كند و از خيانت پيشگان نباشد. اما بعد، من شما را به كتاب خدا و سنت رسول خدا فرا مى خوانم و به اينكه ميان شما به حق و به آنچه خداوند متعال در كتاب خود فرمان داده است عمل كنم هر كس از شما كه به جايگاه خويش برگردد و از جنگ دست بدارد و از اين شخص محارب از دين بيرون شده كناره بگيرد كه در حال جنگ با ما و نابود كننده است و با خدا و رسول او و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 64 مسلمانان جنگ كرده و در زمين فساد و تباهى بار آورده است، در امان و بر مال و جان خويش در زينهار است و هر كس در جنگ با ما از او پيروى كند و از فرمانبردارى ما بيرون رود، ما در جنگ با او از خداوند يارى مى جوييم و خداوند را ميان خود و او قرار مى دهيم و خداوند بسنده تر دوست است. و السلام.» گويد: معقل، رايت امانى بيرون آورد و نصب كرد و گفت هر كس از مردم كنار اين رايت آيد در امان است، غير از خريت بن راشد و ياران او كه نخست جنگ را بر پا كرده اند. همه كسانى كه از قوم خريت بن راشد نبودند از گرد او پراكنده شدند و در اين هنگام معقل بن قيس ياران خود را آرايش جنگى داد و به سوى خريت پيشروى كرد. با خريت همه افراد قوم او چه مسلمان و چه مسيحى و چه افرادى كه از پرداخت زكات خوددارى كرده بودند همراه بودند. خريت، مسلمانان ايشان را بر ميمنه لشكر خويش قرار داد و به قوم خود چنين مى گفت: امروز از حريم خود دفاع كنيد و براى حفظ زن و فرزند خويش جنگ كنيد و به خدا سوگند اگر ايشان بر شما پيروز شوند شما را خواهند كشت و همه چيز شما را فرو خواهند گرفت. مردى از قوم او به خريت گفت: به خدا سوگند اين بلايى است كه دست و زبان تو بر سر ما آورد. خريت گفت: به هر حال جنگ كنيد كه اينك شمشير بر هر عذر و بهانه اى پيشى گرفته است. گويد: معقل بن قيس هم ميان ميسره و ميمنة لشكر خويش حركت مى كرد و آنان را به جنگ تشويق مى نمود و مى گفت: اى مردم نمى دانيد براى اين جنگ و آوردگاه براى شما چه پاداش بزرگى منظور شده است. خداوند شما را به جنگ قومى آورده است كه از پرداخت زكات خوددارى كرده و از اسلام برگشته اند و بيعت خود را با ظلم و ستم گسسته اند و من گواهى مى دهم هر كس از شما كشته شود به بهشت مى رود و هر كس زنده بماند خداوند چشمش را با فتح و غنيمت روشن خواهد كرد. و اين سخن را همچنين تكرار مى كرد تا از مقابل همگان عبور كرد. آن گاه برگشت و با رايت خويش در قلب لشكر ايستاد و به يزيد بن معقل ازدى كه بر ميمنه بود پيام فرستاد: بر ايشان حمله كن. او حمله كرد، آنان نيز در برابر او پايدارى كردند و يزيد مدتى طولانى جنگيد و آنان هم با او جنگ كردند. يزيد برگشت و بر جايگاه خود در ميمنه ايستاد. معقل سپس به منجاب بن راشد ضبى كه در ميسره بود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 65 پيام داد: حمله كن. او حمله كرد، خوارج پايدارى كردند او هم مدتى طولانى جنگ كرد و آنان هم جنگ كردند و منجاب بازگشت و در جايگاه خويش كه ميسره لشكر بود ايستاد. آن گاه معقل به ميمنه و ميسره لشكر پيام داد كه چون من حمله كردم همگى با هم حمله كنيد. آن گاه اسب خويش را شتابان به حركت آورد و تازيانه اش زد و يارانش حمله كردند و خوارج نخست ساعتى پايدارى كردند. در اين هنگام نعمان بن صهبان را اسبى، خريت را ديد و بر او حمله برد و او را از اسب در افكند و خود پياده شد كه او را زخمى كرده بود آن دو به يكديگر ضربتى زدند و نعمان، خريت را كشت و همراه او در آوردگاه يكصد و هفتاد تن كشته شدند و بقيه از چپ و راست گريختند. معقل سواران را به جايگاه ايشان گسيل داشت و آنان هر مرد و زن و كودكى كه يافتند به اسيرى گرفتند. سپس معقل آنان را مورد بررسى قرار داد، هر كس را كه مسلمان بود آزاد ساخت و از او بيعت گرفت و زن و و فرزندش را هم آزاد كرد. هر كه را از اسلام برگشته بود، بازگشت به اسلام را بر او عرضه مى كرد وگرنه كشته مى شد و آنان هم كه مسلمان شدند آزادشان ساخت و زن و فرزندشان را هم آزاد كرد، غير از پيرمردى مسيحى كه نامش الرملخس بن منصور بود، او گفت: به خدا سوگند از هنگامى كه عقل پيدا كردم همواره كار درست و صواب انجام داده ام جز اين موضوع كه از دين خودم كه دين راستى بود به دين شما كه بد آيينى است در آمدم و اينك به خدا سوگند دين خود را رها نمى كنم و تا زنده باشم به دين شما نزديك نمى شوم. معقل او را پيش آورد و گردنش را زد و سپس مردم را جمع كرد و گفت: زكات اين دو ساله خود را بپردازيد و از مسلمين دو زكات گرفت، و سپس مسيحيان و زن و فرزند ايشان را با خود برد. مسلمانانى كه با آنان همراه بودند براى بدرقه ايشان جمع شدند. معقل فرمان داد ايشان را برگردانند و چون خواستند برگردند فرياد بر آوردند و زنان و مردان يكديگر را فرا مى خواندند و صدا مى زدند. گويد: مرا بر ايشان رحمتى آمد كه بر هيچ كس پيش و بعد از ايشان چنان رحمت نياورده ام. و معقل براى على (ع) چنين نوشت: اما بعد، من به امير المؤمنين از لشكرش و دشمنش چنين گزارش مى دهم: ما خود را به دشمن خويش كه بر كناره دريا بود رسانديم آنجا قبائلى را ديديم كه داراى نيرو و شمار بوده و براى جنگ با ما فراهم آمده بودند. آنان را به اطاعت و پيوستن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 66 به جماعت و حكم قرآن و سنت دعوت كرديم. نامه امير المومنين را هم براى آنان خوانديم و رايت امان براى ايشان برافراشتيم. گروهى از ايشان به ما گرايش پيدا كردند و گروهى ديگر پايدارى نمودند. ما به آنچه پيش آمد تن داديم و آهنگ جنگ كرديم و خداوند بر چهره آنان فرو كوفت و ما را بر ايشان نصرت بخشيد. اما كسانى را كه مسلمان بودند بر ايشان منت نهاديم و پس از بيعت گرفتن از ايشان براى امير المؤمنين آزادشان ساختيم و زكاتى را كه بر عهده ايشان بود از ايشان گرفتيم. به آنان كه از دين برگشته بودند پيشنهاد بازگشت به اسلام داديم و گفتيم در غير آن صورت ايشان را خواهيم كشت. آنان همگى جز يك مرد به اسلام برگشتند و آن مرد را كشتيم. اما مسيحيان را به اسيرى گرفتيم و با خود آورده ايم تا مايه عبرت ديگران از اهل ذمه قرار گيرند و از پرداخت جزيه خوددارى و بر جنگ با اهل قبله گستاخى نكنند و آنان سزاوار كوچكى و زبونى هستند. اى امير المومنين خدايت رحمت كناد و درود و سلام بر تو باد و بهشت و نعمتهايش بر تو واجب باد. و السلام. گويد: معقل اسيران را با خود آورد تا آنكه بر مصقلة بن هبيرة شيبانى گذشت. او كارگزار على عليه السّلام بر اردشيرخره بود. شمار اسيران پانصد تن بود، زنان و كودكان گريستند و مردان خطاب به مصقله بانگ برداشتند كه اى ابا الفضل اى بر دوش كشنده سختيها و بارها، اى پناه ضعيفان و اى آزاد كننده [بردگان ] سركش، بر ما منت بگذار ما را خريدارى و از بردگى آزاد كن. مصقله گفت: به خدا سوگند كه بر آنان صدقه مى دهم كه خداوند صدقه دهندگان را پاداش مى دهد. چون اين سخن مصقله به اطلاع معقل رسيد گفت: به خدا سوگند اگر بدانم كه اين سخن را از روى دردمندى براى آنان و خوار كردن من گفته باشد گردنش را خواهم زد هر چند در اين كار نيستى و نابودى قبايل بنى تيم و بكر بن وائل باشد. سپس مصقله، ذهل بن حارث ذهلى را پيش معقل فرستاد و گفت اين مسيحيان بنى ناجيه را به من بفروش. معقل گفت: آنان را به يك ميليون درهم به تو مى فروشم. او نپذيرفت و همچنان پيام مى فرستاد تا سرانجام به پانصد هزار درهم خريد. معقل اسيران را به او سپرد و به مصقله گفت: اين مال را با عجله براى امير المومنين بفرست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 67 مصقله گفت: من هم اكنون بخشى از آن را مى فرستم، سپس بخش ديگرى از پى تو خواهم فرستاد و همچنين پرداخت خواهم كرد تا چيزى از آن باقى نماند. معقل به حضور امير المومنين رسيد و او را از آنچه صورت گرفته بود آگاه كرد. على (ع) فرمود: خوب و پسنديده رفتار كرده اى و موفق بوده اى. على (ع) مدتى منتظر ماند كه مصقله مال را بفرستد ولى او در اين كار تأخير كرد و به على (ع) خبر رسيد كه مصقله همه اسيران را آزاد كرده است بدون اينكه از ايشان بخواهد كه در آن باره به او كمكى كنند. فرمود: جز اين نمى بينم كه مصقله بار سنگينى بر دوش كشيده و خواهيد ديد كه بزودى بر زمين خواهد افتاد، و سپس براى مصقله چنين نوشت: «اما بعد، از بزرگترين خيانتها، خيانت به امت و از بزرگترين دغل ها بر مردم شهر، دغل ورزيدن با امام است. پانصد هزار درهم از حق مسلمانان پيش تو است. همينكه اين فرستاده من نزد تو رسيد آن را بفرست وگرنه همين كه نامه مرا ديدى خودت پيش من بيا. من به فرستاده خود گفته ام كه يك ساعت هم پس از رسيدن نزد تو، به تو مهلت ندهد مگر اينكه مال را بفرستى. و السلام.» فرستاده على (ع) ابو حره حنفى بود كه به مصقله گفت: اين مال را بفرست وگرنه همراه من به حضور امير المومنين بيا. مصقله چون نامه را خواند حركت كرد و به بصره آمد و كارگزاران معمولا اموال را از همه جا به بصره و نزد ابن عباس مى آوردند و او اموال را به حضور على (ع) مى فرستاد. مصقله سپس از بصره به كوفه و حضور على آمد. امير المومنين چند روزى چيزى به او نگفت و سپس مال را از او مطالبه كرد و مصقله دويست هزار درهم پرداخت و از [پرداخت ] بقيه آن فروماند. گويد: ابن ابى سيف از ابو الصلت از ذهل بن حارث نقل مى كند كه مى گفته است مصقله مرا به جايگاه خويش دعوت كرد. نخست شام آوردند و پس از اينكه خورديم گفت: به خدا سوگند امير المومنين عليه السّلام اين مال را از من مطالبه مى كند. به خدا سوگند قادر به پرداخت آن نيستم. گفتم: اگر دلت بخواهد يك هفته بر تو نخواهد گذشت مگر اينكه اين مال را جمع خواهى كرد. گفت: پرداخت آن را بر قوم خويش تحميل نخواهم كرد و از هيچ كس در اين مورد چيزى مطالبه نمى كنم. سپس مصقله گفت: به خدا سوگند اگر پسر عفان يا پسر هند [عثمان و معاويه ] اين مال را از من طلب مى داشتند آن را به من واگذار مى كردند. آيا نديده بودى كه عثمان چگونه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 68 همه سال يكصد هزار درهم از خراج آذربايجان را به اشعث مى بخشيد گفتم: على عقيده اش اين چنين نيست و او چيزى را بر تو رها نمى كند. من ساعتى سكوت كردم او هم در اين مورد سكوت كرد و پس از اين گفتگو يك شب هم درنگ نكرد و به معاويه پيوست. چون اين خبر به على عليه السّلام رسيد فرمود: «او را چه مى شود خدايش اندوهگين بداراد كه همچون سروران عمل كرد و همچون بردگان گريخت و چنين خيانت بزرگى انجام داد اگر او مى ماند و از پرداخت وام خود ناتوان بود ما كارى بيشتر از حبس كردنش انجام نمى داديم اگر براى او اموالى مى يافتيم مى گرفتيم وگرنه رها و آزادش مى ساختيم». آن گاه على (ع) كنار خانه مصقله آمد و آن را ويران كرد. برادر مصقله، يعنى نعيم بن هبيرة شيبانى، از شيعيان خيرخواه على (ع) بود. مصقله از شام همراه مردى از مسيحيان قبيله تغلب كه نامش حلوان بود براى نعيم نامه يى نوشت كه در آن چنين آمده بود: «اما بعد، من درباره تو با معاويه سخن گفتم او در مورد تو وعده گراميداشت و امارت مى دهد همان ساعت كه فرستاده مرا ديدار كردى اينجا بيا. و السّلام». مالك بن كعب ارحبى او [آن مرد مسيحى ] را گرفت و به حضور على (ع) فرستاد، نامه او را گرفت و خواند و دست او را بريد و او از آن زخم مرد. نعيم براى مصقله اشعارى سرود و نوشت كه مصقله پاسخى به او نداد [مضمون برخى از ابيات او چنين بود]: «خدايت هدايت كناد، چرا از گمان باطل خويش به كارهايى دست مى زنى، آخر مرا با حلوان چه كار است... تو كه در بهترين منطقه و چمنزار بودى، از عراق حمايت مى كردى و بهترين فرد خاندان شيبان خوانده مى شدى، اگر با شكيبايى مال خدا را پرداخت كرده بودى در حال مرگ و زندگى منزه و بر حق بودى...» چون اين نامه به مصقله رسيد دانست كه آن مرد مسيحى تغلبى نابود شده است و اندكى نگذشت كه تغلبيها پيش او آمدند و از مرگ يار خود آگاه شده بودند. به مصقله گفتند: تو دوست ما را به كشتن دادى، اينك يا او را براى ما بياور يا آنكه خونبهاى او را بپرداز. گفت: اينكه بخواهم او را بياورم از آن عاجزم اما اينكه خونبهايش را بپردازم صحيح است. و خونبهاى او را پرداخت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 69 ابراهيم ثقفى مى گويد: ابن ابى سيف، از عبد الرحمان بن-  جندب، از قول پدرش برايم نقل كرد كه پس از گريختن مصقله، به على (ع) گفته شد: آن اسيران را كه ديه آنان براى آزادى از بردگى پرداخت نشده و آن را كامل دريافت نكرده اى به اسيرى برگردان. فرمود: در قضاى حق راهى براى اين كار نيست. آنان همان هنگام كه مصقله ايشان را خريد و آزاد كرد آزاد شدند و طلب مال من به صورت وام بر عهده آن كسى است كه ايشان را خريده است. همچنين ابراهيم ثقفى از ابراهيم بن ميمون از عمرو بن قاسم بن حبيب تمار از عمار دهنى نقل مى كند كه مى گفته است هنگامى كه مصقله گريخت ياران على (ع) گفتند اى امير المومنين تكليف غنايم ما چه مى شود فرمود برعهده وامدارى از وامداران است، در جستجوى او بر آييد. ظبيان بن عمارة كه يكى از افراد قبيله سعد بن زيد منات است درباره بنى ناجية ابياتى سروده است: «پروردگار مردم بر شما خوارى و زبونى ريخت و شما را پس از عزت، بردگان قرار داد. شما پس از قدرت و شمار فراوان چنان درمانده شديد كه ياراى دفاع از فرزندان را نداريد». ابراهيم بن هلال ثقفى مى گويد: عبد الرحمان بن حبيب، از پدرش نقل مى كند كه مى گفته است چون خبر كشته شدن بنى ناجيه و كشته شدن سالارشان به اطلاع على (ع) رسيد، فرمود: مادرش خوار و زبون باد اين مرد چه كم عقل و گستاخ بود يك بار پيش من آمد و گفت: ميان ياران تو كسانى هستند كه بيم دارم از تو جدا شوند عقيده ات درباره ايشان چيست گفتم: من هيچ كس را به تهمت نمى گيرم و بر گمان، كسى را عقوبت نمى كنم و با كسى جنگ نمى كنم مگر اينكه مخالفت و ستيز كند و دشمنى خود را اظهار نمايد، وانگهى با چنين كسى هم جنگ را شروع نمى كنم تا او را به حق فرا خوانم و حجت بر او تمام كنم و اگر توبه كند و به حق برگردد از او مى پذيرم و اگر چيزى جز جنگ با ما را نپذيرد، از خداوند بر عليه او يارى مى جوييم و آن گاه با او جنگ مى كنيم. اين مرد مدتى دست از من بداشت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 70 آن گاه بار ديگر پيش من آمد و گفت: بيم دارم كه عبد اللّه بن وهب و زيد بن حصين طائى كار را بر تو تباه كنند. من شنيدم درباره تو مطالبى مى گفتند كه اگر خودت مى شنيدى از آنان جدا نمى شدى تا آنكه هر دو را بكشى يا در بند كشى و همواره در زندان تو باشند. من به او گفتم: در مورد آن دو با خودت مشورت مى كنم چه فرمان مى دهى گفت: دستور مى دهم آن دو را فرا خوانى و گردنشان را بزنى. من دانستم كه او را نه عقل است و نه پارسايى. به او گفتم: به خدا سوگند، گمان نمى كنم كه پارسايى و خردى داشته باشى. براى تو سزاوار بود اين موضوع را مى فهميدى كه من هرگز كسى را كه با من جنگ و دشمنى خويش را اظهار نكند نخواهم كشت، زيرا بار نخست كه پيش من آمده بودى اين رأى خود را براى تو گفته بودم و شايسته بود بر فرض كه من اراده كشتن ايشان را مى داشتم تو به من بگويى: از خدا بترس، به چه جرمى كشتن آنان را روا مى دارى و حال آنكه كسى را نكشته اند و عهد و پيمان ترا نگسسته اند و از طاعت تو بيرون نرفته اند. [ابن ابى الحديد پس از اين بحث تاريخى، بحثى درباره اقوال فقها در مورد اسيران و حالات مختلف آن آورده و اقوال شافعى و ابو حنيفه و ديگران را نقل كرده است كه خارج از موضوع تاريخ است ].  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom