جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۴۳ : موقعیت شناسی جنگ [منبع]

من كلام له (علیه السلام) و قد أشار عليه أصحابه بالاستعداد لحرب أهل الشام بعد إرساله جرير بن عبد الله البجلي إلى معاوية و لم ينزل معاوية على بيعته :
إِنَّ اسْتِعْدَادِي لِحَرْبِ أَهْلِ الشَّامِ وَ جَرِيرٌ عِنْدَهُمْ إِغْلَاقٌ لِلشَّامِ وَ صَرْفٌ لِأَهْلِهِ عَنْ خَيْرٍ إِنْ أَرَادُوهُ، وَ لَكِنْ قَدْ وَقَّتُّ لِجَرِيرٍ وَقْتاً لَا يُقِيمُ بَعْدَهُ إِلَّا مَخْدُوعاً أَوْ عَاصِياً وَ الرَّأْيُ عِنْدِي مَعَ الْأَنَاةِ فَأَرْوِدُوا وَ لَا أَكْرَهُ لَكُمُ الْإِعْدَادَ.
وَ لَقَدْ ضَرَبْتُ أَنْفَ هَذَا الْأَمْرِ وَ عَيْنَهُ وَ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَ بَطْنَهُ، فَلَمْ أَرَ لِي فِيهِ إِلَّا الْقِتَالَ أَوِ الْكُفْرَ بِمَا جَاءَ [بِهِ] مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه وآله)؛ إِنَّهُ قَدْ كَانَ عَلَى الْأُمَّةِ وَالٍ أَحْدَثَ أَحْدَاثاً وَ أَوْجَدَ النَّاسَ مَقَالًا فَقَالُوا ثُمَّ نَقَمُوا فَغَيَّرُوا.

الأنَاة : شكيبائى و بردبارى. 
أرْوِدُوا : مدارا كنيد، آرام باشيد. 
الِاعْدَاد : بسيج و آماده كردن.
وَ لَقَدْ ضَرَبْتُ انْفُ هَذَا الَامْرِ وَ عَيْنَهُ : من بينى و چشم اين كار را زدم، مثلى است كه عرب در مورد موضوعى كه كاملا در آن بحث و تأمل شده است، بكار مى برد. 
أَوْجَدَ النّاسَ مَقَالًا : مردم را به اعتراض و سر و صدا واداشت.
استعداد : آماده شدن، وسائل جنگ فراهم كردن 
إغلاق : بستن در 
مَخدوع : فريب خورده، از ماده خدعة 
أناة : عجله نكردن، كارى را با صبر و حوصله انجام دادن 
أروِدوا : با آرامى حركت كنيد، با فكر و عقل اقدام نمائيد 
نَقَموا : عيب گرفتند، انتقاد كردند 
(وقتى نماينده خود جرير بن عبد اللّه را در سال ۳۶ هجرى به طرف معاويه فرستاد و معاويه پاسخى روشن نمى داد ياران امام گفتند، وسائل جنگ را مهيّا كن، فرمود): 
۱. واقع نگرى در برخورد با دشمن: 
مهيّا شدن من براى جنگ با شاميان، در حالى است كه «جرير»(۱) را به رسالت به طرف آنان فرستاده ام، بستن راه صلح و باز داشتن شاميان از راه خير است، اگر آن را انتخاب كنند. من مدّت اقامت «جرير» را در شام معيّن كردم، كه اگر تأخير كند يا فريبش دادند و يا از اطاعت من سرباز زده است. عقيده من اين است كه صبر نموده با آنها مدارا كنيد، گرچه مانع آن نيستم كه خود را براى پيكار آماده سازيد. 
۲. ضرورت جهاد با شاميان:
من بارها جنگ با معاويه را برّرسى كرده ام، و پشت و روى آن را سنجيده، ديدم راهى جز پيكار، يا كافر شدن نسبت به آن چه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آورده باقى نمانده است، زيرا در گذشته كسى بر مردم حكومت مى كرد كه اعمال او [عثمان] حوادثى آفريد و باعث گفتگو و سر و صداهاى فراوان شد، مردم آنگاه اعتراض كردند و تغييرش دادند.(۲)
_____________________________________________(۱). جرير، فرماندار همدان بود، پس از بيعت مردم با امير المؤمنين عليه السّلام امام نامه ‏اى بوسيله «زهر بن قيس» به او نوشت و ماجراهاى سياسى مدينه را توضيح داد، او از مردم همدان براى امام بيعت گرفت، و نامه ‏اى به اشعث فرماندار آذربايجان نوشت كه از مردم براى امام بيعت بگيرد، سپس براى ملاقات با امام به كوفه رفت، و چون اكثر بستگان و هم شهرى‏ هاى او در شام بودند از امام خواست او را بعنوان مذاكره به شام بفرستد، و پس از بحثهاى فراوان با معاويه مأيوس بازگشت. امّا مردم عراق نسبت به او بد بين شده بودند كه ناچار باقى مانده عمر را در جزيره «قرقيسا» گذراند و در سال ۴۵ هجرى وفات كرد. «شرح ابن ابى الحديد ج ۳ ص ۷۰» (۲). عثمان در سال ۲۴ هجرى به خلافت رسيد و در سال ۳۵ هجرى كشته شد. تنها يك مرحله از اسراف بازى ‏هاى عثمان به شرح زير است: به دامادش، حارث بن حكم، هزار درهم و شترهاى فراوان زكات آن سال، و زمين بزرگى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وقف مسلمانان كرده بود بخشيد. به سعيد بن عاص بن اميّه، از طايفه خود صد هزار درهم داد. به داماد ديگرش مروان بن حكم، صد هزار درهم و به ابو سفيان دويست هزار درهم داد. به طلحه سى و دو مليون و دويست هزار درهم، و به زبير پنجاه و نه مليون و هشت صد هزار درهم داد. براى خودش سى مليون و پانصد هزار درهم، و سيصد و پنجاه هزار دينار كنار گذاشت. به يعلى بن اميّه پانصد هزار دينار، و به عبد الرّحمن شوهر خواهرش دو مليون و پانصد و شصت هزار دينار داد. «الغدير ج ۸ ص ۲۸۶».                        
از سخنان آن حضرت عليه السَّلام است كه پس از آنكه جرير ابن عبد اللّه بجلىّ را (براى گرفتن بيعت) نزد معاويه بشام فرستاد، اصحاب آن بزرگوار (چون دانستند معاويه امر آن جناب را اطاعت نخواهد نمود، پيش از مراجعت جرير از شام و پاسخ آوردن) گفتند مصلحت در آن است كه براى جنگ با مردم شام آماده شويم (حضرت فرمود): 
(1) آماده شدن من براى جنگ با مردم شام با اينكه جرير نزد ايشان است (و هنوز جواب ما را نياورده) بستن در است بروى آنان، و باعث رو گردانيدن آنها است از خوبى (بيعت كردن) اگر اراده كرده باشند (اگر بگويند اقدام تو بجنگ، ما را وادار نمود كه فرمانت را قبول نكنيم، ما را بر نافرمانى آنها ايرادى نيست، و بر فرض كه بخواهند بيعت كنند شروع ما بجنگ سبب انصراف آنان ميشود) 
(2) امّا من براى جرير مدّتى را معلوم كرده ام كه بيش از آن توقّف ننمايد مگر (از معاويه) فريب خورده باشد (او را براى گرفتن جواب معطّل داشته) يا نافرمانى كرده (در گرفتن جواب از او اهمال نموده) و رأى من مدارا نمودن (با ايشان) است، پس شما هم مدارا كنيد و (اگر چه) بدم نمى آيد كه شما آماده براى جنگ باشيد 
(3) «و لقد ضربت أنف هذا الأمر و عينه» يعنى من بينى و چشم اين كار را زده ام (اين ضرب المثل عربى است كه بجاى ضرب المثل فارسى: من همه طرف اين كار را پائيده ام، بكار مى رود) و نهان و آشكار آنرا زير و رو كرده ام، چاره اى براى خود نديدم مگر جنگيدن (با معاويه و يارانش) يا كفر و انكار آنچه را كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله آورده زيرا جلوگيرى نكردن از اضلال و گمراهى كفّار و منافقين بى اعتنائى بامر خدا و رسول مى باشد و آن براى على كفر است، و براى اطاعت امر خدا و رسول البتّه با آنان جنگ كرده شرّشان را دفع مى نمايم. پس در موضوع سبب قتل عثمان كه معاويه به آن حضرت نسبت مى داد مى فرمايد:)
(4) عثمان بر امّت حكومت ميكرد و بدعتهاى چندى (كارهاى ناشايسته و مخالف ايمان) پديد آورد، و (آن كارهاى زشت) سبب گفتگو بين مردم (مذمّت و اعتراض) گرديد، و ايشان هم (آنچه بايد در باره او بگويند) گفتند و باو بى ميل شدند، و تغييرش دادند (او را كشتند، پس نسبت قتل او بمن از طرف معاويه بر خلاف واقع است).
پس از آنكه، جرير ابن عبد الله البجلى را به سفارت نزد معاويه فرستاد، اصحابش اشارت كردند كه براى نبرد با مردم شام مهيا شود، فرمود:
اگر با مردم شام بسيج نبرد كنم، در حالى كه جرير نزد آنهاست، راه آشتى را به روى آنان بستن است، و از راه خير -اگر آهنگ آن داشته باشند- باز داشتن. ولى من براى جرير زمانى معين كرده ام كه بيش از آن در شام نماند، مگر آنكه، فريبش دهند يا خود عصيان ورزد. نظر من تأنى و پرهيز از شتابكارى است، شما نيز راه مدارا در پيش گيريد. البته، اگر خود را مهياى نبرد هم داشته باشيد، مخالفتى ندارم. 
من همه جوانب اين كار را بر رسيده ام و برون و درون آن بازجسته ام. بيش از دو راه در پيش نداريم، يا جنگ با اينان يا كافر شدن به آنچه محمد (صلی الله علیه وآله) آورده است. آن مرد (عثمان) بر امت حكومت كرد و بدعتهاى چندى نهاد كه سبب شد تا مردم چيزهايى بگويند و گفتند. و از او به خشم آمدند و تغييرش دادند. 
مهيّا شدن من براى جنگ با شاميان با آن که «جرير» نزد آنهاست سبب مى شود که راه صلح را بر آنها ببندم، و اگر بخواهند به کار نيکى (اشاره به تسليم و بيعت و صلح است) اقدام کنند، آنها را منصرف سازم، ولى براى «جرير» وقتى تعيين نموده ام که اگر تا آن زمان بازنگردد، يا فريب خورده است، يا از فرمان من سرپيچى نموده، نظر من فعلا «صبر کردن» و مدارا نمودن است، شما هم اين نظر را بپذيريد و مدارا کنيد; ولى من در عين حال از آماده شدن شما براى جنگ ناخشنود نيستم (اما شخصاً فرمان نمى دهم).
من بارها اين مسأله را بررسى کرده ام، و پشت و روى آن را مطالعه نموده ام، ديدم راهى جز جنگ (با خودکامگان بى منطق شام) يا کافر شدن به آنچه «پيامبر اسلام» آورده است ندارم. کسى قبل از اين بر مردم حکومت مى کرد (اشاره به عثمان است) که بدعتهايى گذارد و حوادث نامطلوبى به بار آورد و موجب سر و صداى زيادى در ميان مردم شد، انتقادهايى از او کردند، سپس از او انتقام گرفتند و تغييرش دادند.
چون پس از فرستادن جرير پسر عبد اللّه بجلى نزد معاويّه، ياران امام بدو گفتند ساز جنگ را آماده فرما:
همانا آماده شدن من براى نبرد با مردم شام، حالى كه جرير نزد آنهاست، بستن در آشتى با شام است، و بازداشتن شاميان از خير -طاعت امام- اگر راه آن جويند -و طريق آشتى پويند-. من جرير را گفته ام كه تا چه مدّت در شام بمان اگر بيش از آن بماند فريب خورده است يا نافرمان، و رأى من اين است كه بردبار باشيم نه شتابان. پس با نرمى و مدارا دست به كار شويد، و ناخوش نمى دارم كه آماده پيكار شويد. 
من اين كار را نيك سنجيدم، و درون و برون آنرا ژرف ديدم، بايد جنگيد يا به كفر گراييد. مردم حاكمى داشتند كه بدعتها پديد آورد، و زبان طعن آنان را دراز كرد، بدو خرده گرفتند و كينه كشيدند. كار را دگرگون ساختند -و پايان آن را ديدند-. 
از سخنان آن حضرت است پس از آنكه جرير بن عبد اللّه بجلى را براى بيعت گرفتن از معاويه به شام فرستاد و ياران حضرت آمادگى خود را براى جنگ با اهل شام مطرح كردند:
آماده شدن من براى جنگ با اهل شام در حالى كه جرير نزد آنان است، بستن در حجت به روى آنان، و باعث روى گرداندن شاميان از خير است اگر خواهان خير باشند. ولى من براى سفارت جرير وقتى را معين كرده ام كه پس از پايان آن نمى ماند مگر اينكه فريب خورده يا آلوده به نافرمانى من شود. در اين وقت نظر من مدارا است، و شما هم همان را پيشه خود سازيد، البته با آمادگى شما جهت نبرد مخالفتى ندارم. 
همه جوانب اين كار را سنجيده، و ظاهر و باطن آن را زير و رو كرده ام، براى خود چاره اى جز جنگ يا كفر به آورده محمّد صلّى اللّه عليه و آله نديدم. قبل از من براى مردم حاكمى بود كه حوادثى را پديد آورد، و جاى اعتراض و گفتگو عليه خود را براى مردم باز كرد، مردم هم در باره او سخنانى گفتند، آن گاه بر او خرده ها گرفتند و به تغيير او دست زدند.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 490-473من كلام له عليه السّلام و قد أشار عليه أصحابه بالاستعداد لحرب أهل الشام بعد إرساله جرير بن عبد اللّه البجلى إلى معاوية و لم ينزل معاوية على بيعته.هنگامى كه امام امير المؤمنين على عليه السّلام «جرير بن عبد اللّه بجلى» را به عنوان نماينده خود براى گفتگو با معاويه به شام فرستاد و معاويه حاضر به بيعت نشد يارانش از او خواستند كه آماده جنگ با شاميان شود (امام اين پيشنهاد را نپذيرفت و دليل روشن و آشكارى بر آن بيان فرمود). خطبه در يك نگاه:اين خطبه در واقع از دو بخش تشكيل مى شود كه هر كدام حال و هوايى مخصوص به خود دارد و به نظر مى رسد كه هر يك از اين دو بخش در جاى خاصّى عنوان شده، ولى سيّد رضى -رحمة اللّه عليه- به مناسبتى آنها را جمع و تلفيق نموده است! بخش اوّل ناظر به داستان «جرير بن عبد اللّه» است، او از ناحيه عثمان فرماندار همدان بود، بعد از بيعت مردم با امير مؤمنان على عليه السّلام و جريان جنگ جمل، هنگامى كه امام عليه السّلام به كوفه وارد شد و براى هر يك از فرمانداران نامه اى نوشت، نامه اى هم براى «جرير» فرستاد و او را دعوت به بيعت فرمود، «جرير» از نامه امام عليه السّلام استقبال فوق العاده كرد و با شور و هيجان مردم را به بيعت با حضرت عليه السّلام دعوت نمود و مردم اعلام آمادگى كردند، «جرير» علاوه بر اين نامه اى به «اشعث» فرماندار آذربايجان نوشت و تأكيد كرد كه از مردم بيعت بگيرد، سپس خودش براى ديدار با امام عليه السّلام به كوفه آمد.«جرير» از امام عليه السّلام درخواست نمود كه چون مردم شام غالبا از بستگان و همشهريان او هستند رسالت رساندن پيام به معاويه را به او واگذار كند، حضرت نامه اى نوشت و او را راهى شام كرد، او در شام معاويه را دعوت به بيعت با امام عليه السّلام كرد و عذر و بهانه هاى او را پاسخ گفت، ولى معاويه زير بار نرفت و به دفع الوقت مى پرداخت. او به وسيله جرير نامه اى براى امام نوشت و تقاضاى حكومت مصر و شام را كرد! و در ضمن مردم را بر ضدّ امام عليه السّلام مى شوراند، حضرت عليه السّلام «جرير» را از توطئه معاويه آگاه ساخت. سرانجام جرير مأيوس شد و به كوفه بازگشت، در حالى كه مردم عراق به جرير بدبين شده بودند و او را طرفدار معاويه مى شمردند، جرير سخت ناراحت شد و به جزيره قرقيا (شهرى در شامات ميان نهر فرات و نهر خابور) رفت و گروهى از بستگان او به او ملحق شدند و در همان جا باقى ماند و در همان جا از دنيا رفت. به هر حال در آن ايّام كه «جرير» در شام بود، و توقف او ماهها طول كشيد، جمعى از ياران امام عليه السّلام پيشنهاد كردند كه حضرت عليه السّلام فرمان آماده باش براى جنگ با شاميان را صادر كند، ولى امام عليه السّلام فرمود: اين كار صلاح نيست، چرا كه با مسأله فرستادن جرير به شام تضاد دارد، مگر زمانى كه موعدى را كه براى جريد تعيين كرده ام پايان يابد، و او به نتيجه اى نرسد.بخش دوم اين خطبه ناظر به اصرار امام عليه السّلام بر جنگ با شاميان است، و به گفته «نصر بن مزاحم» در كتاب «صفّين» زمانى امام عليه السّلام اين سخن را بيان فرمود كه مردى از شاميان در ايّام جنگ صفّين از لشكر بيرون آمد، و از امام تقاضاى ملاقات كرد، و پس از آن كه در ميان ميدان با امام عليه السّلام ملاقات كرد پيشنهاد ترك مخاصمه نمود، به اين ترتيب كه عراقيان به عراق برگردند و شاميان به شام (عراق از آن امام عليه السّلام باشد و شام از آن معاويه!)، ولى حضرت عليه السّلام با پاسخى قاطع سخن او را نفى كرد و با دليلى روشن و آشكار بيان نمود كه چرا با معاويه بايد بجنگد؟! اين دو فراز به خوبى نشان مى دهد كه حضرت عليه السّلام در جاى صلح و آرامش مرد صلح و آرامش بود، و در جاى جنگ مرد جنگ و پيكار! با اين مقدمه به سراغ تفسير خطبه مى رويم: مرد صلح و جنگ! اين خطبه ناظر به جريان جرير بن عبدالله است که در آغاز فرماندار همدان بود، و بعد به کوفه آمد و به عنوان رسول و فرستاده امام (عليه السلام) براى بيعت گرفتن از معاويه به شام رفت، ولى با توجه به اين که احتمال پيروزى جرير در اين مأموريت بسيار ناچيز بود ياران امام (عليه السلام) پيشنهاد کردند که حضرت (عليه السلام) اعلام آماده باش جنگى کند. امام (عليه السلام) در پاسخ آنها چنين فرمود: «مهيّا شدن من براى جنگ (با شاميان) با اين که جرير (به عنوان فرستاده من) نزد آنها است، سبب مى شود که راه صلح را بر آنها ببندم، و اگر بخواهند به کار نيکى (اشاره به تسليم و بيعت و صلح است) اقدام کنند آنها را منصرف سازم» (إِنَّ اسْتِعْدَادِي لِحَرْبِ أَهْلِ الشَّامِ وَ جَرِيرٌ عِنْدَهُمْ، إِغْلاَقٌ لِلشَّامِ وَ صَرْفٌ لاَِهْلِهِ عَنْ خَيْر إِنْ أَرادُوهُ). اين سخن نشان مى دهد که امام (عليه السلام) به عنوان يک پيشواى بزرگ اسلامى جنگ را به عنوان يک راه حلّ قابل قبول براى حلّ اختلافات نمى پذيرد، بلکه راه صلح را به روى مخالفين باز مى گذارد و بر آنها اتمام حجّت مى کند، هرگاه تمام درهاى صلح بسته شد آنگاه جنگ را به عنوان آخرين درمان يا به تعبيرى ديگر يک جراحى ضرورى اجتماعى، بااکراه، پذيرا مى شود. قابل توجه اين که امام (عليه السلام) روى عقيده معاويه تکيه نمى کند، بلکه به افکار عمومى مردم شام مى انديشد مى فرمايد: (اِغْلاقٌ(1) لِلشّامِ) (موجب بسته شدن شام مى شود) و در جايى ديگر مى گويد: «وَ صَرْفٌ لاَِهْلِه عَنْ خَيْر اِنْ اَرادُوهُ». اشاره به اين که نبايد شاميان را بى دليل به راه جنگ کشاند، و از نيّت خير و صلح و سازش و تسليم بازداشت. گرچه اين ملاحظات براى گروهى از افراد داغ و آتشين ناراحت کننده است، ولى پيشواى آگاه و بيدار نبايد در اين گونه مسائل تسليم احساسات تند و داغ شود، و با خويشتن دارى و تسلط بر نفس آنچه را خدا مى پسندد و عقل و منطق فرمان مى دهد انجام دهد. سپس براى اين که مردم تصوّر نکنند اين انتظار تا مدّت نامحدودى ادامه خواهد يافت چنين مى افزايد: «من براى جرير وقتى تعيين نموده ام که اگر تا آن زمان بازنگردد يا فريب خورده است و يا از فرمان من سرپيچى نموده»! (وَلکِنْ قَدْ وَقَّتُّ لِجَرير وَقْتاً لاَيُقِيمُ بَعْدَهُ إِلاَّ مَخْدُوعاً أَوْ عَاصِياً). در واقع امام (عليه السلام) براى رعايت دورانديشى و حفظ مصالح مسلمين، و اين که فرصتها از دست نرود ضرب الاجلى براى جرير تعيين کرده بود، زيرا مى دانست معاويه ممکن است جرير را تا مدّت زيادى سرگرم سازد و دفع الوقت کند تا حدّاکثر آمادگى جنگى خود را فراهم سازد، سپس پاسخ منفى به دعوت امام (عليه السلام) براى بيعت دهد، آن هم در زمانى که فرصتها از دست ياران امام (عليه السلام) بيرون رفته باشد! اما اين که چرا مى فرمايد: اگر بيش از موعد مقرّر بماند يا فريبش داده اند، و يا پرچم عصيان بر ضدّ من برافراشته، با اين که محتمل است عذرهاى ديگرى مانند بيمارى براى او پيش آمده باشد؟ اين به خاطر آن است که احتمالات ديگر در مقابل دو احتمال بالا ضعيف و غير قابل ملاحظه است و به تعبير علماى اصول در اين گونه موارد اصل سلامت حاکم مى باشد و به احتمالات ديگر نبايد ترتيب اثر داد. سپس براى آرام ساختن اصحاب و يارانش فرمود: «نظر من صبر کردن و مدارا نمودن است، شما هم اين نظر را بپذيريد و مدارا کنيد» (وَ الرَّأْيُ عِندِى مَعَ الاَْنَاةِ(2) فَأَرْوِدُوا(3)). اما از سوى ديگر براى آن که در آن لحظات حساس و سرنوشت ساز اصحاب و يارانش غافل نشوند، و عزم راسخ آنها بر نبرد در صورت بسته شدن درهاى صلح تضعيف نگردد، و شعله هاى خشم بر دشمنان خدا براى روز حاجت خاموش نگرددد، فرمود: ولى من در عين حال از آماده شدن شما براى جنگ ناخشنود نيستم» (اما شخصاً فرمان نمى دهم) (وَلاَأَکْرَهُ لَکُمُ الاْعْدَادَ). اشاره به اين که من اعلام آماده باش نمى کنم، چرا که با فرستادن پيام صلح در تضاد است. در عين حال مانع از انجام وظيفه شما در زمينه آماده شدن خود جوش نيستم، و اين در واقع عاقلانه ترين راه و منطقى ترين روش در چنان شرايطى بود، يعنى: نه درهاى صلح بسته شود، نه دور افتادگان بر سر خشم و لجاجت آيند، نه کارى متضاد و منافقانه صورت گرفته باشد، و نه فرصتها بى جهت از دست برود! *** نکته: هدف دعوت به صلح و بيعت بود: برخلاف آنچه برخى از ناآگاهان مى پندارند، على (عليه السلام) هرگز اقدام به جنگ با معاويه نکرد، مگر آن زمان که از هر نظر حجّت را بر او تمام نمود، به گونه اى که جنگ به عنوان آخرين درمان در برابر تفرقه افکنى «معاويه» و شاميان بود. خطبه بالا به خوبى نشان مى دهد که «على» (عليه السلام) تسليم فشارهايى که براى شروع جنگ از ناحيه اصحابش مى شد نگرديد، و پيوسته تا آنجا که اميدوارى بود به اقدامات مسالمت جويانه ادامه مى داد. نامه اى که همراه «جرير» به «شام» فرستاد و از نخستين نامه هاى آن حضرت (عليه السلام) محسوب مى شود، گواه زنده اين مدّعى است، اين نامه که در نهج البلاغه در بخش نامه ها به عنوان نامه ششم آمده است، نشان مى دهد که امام (عليه السلام) با اين منطق روشن که جايى براى ايراد ـ حداقل از سوى «معاويه» ـ وجود نداشت او را اندرز داد، و فرمود: همان گروهى که با «ابوبکر» و «عمر» و «عثمان» بيعت کردند به همان گونه با من بيعت کرده اند، بنابراين نه آنها که حاضر بودند اختيار فسخ دارند و نه آن کس که غائب بوده اجازه رد کردن! اگر قبول کنيم خليفه از طريق شورى تعيين شود ـ همان گونه که در گذشته نيز اين معنى انجام گرفت ـ بايد مهاجران و انصار به مشورت بنشينند، اگر کسى را انتخاب کردند هيچ کس حقّ مخالفت ندارد. بنابراين اگر عقل خود را حاکم کنى سخن مرا مى پذيرى و تو به خوبى مى دانى که من از همه در خون «عثمان» مبّرى ترم، بنابراين بهانه خون «عثمان» براى ترک بيعت کردن به هيچ وجه عاقلانه نيست.(4) «معاويه» در حقيقت دو بهانه براى ترک بيعت داشت، يکى آن که به هنگام بيعت مردم با «على» (عليه السلام) حضور نداشته است، و ديگر اين که امام (عليه السلام) مسؤول خون «عثمان» است، و نمى توان با او بيعت کرد، ولى حضرت (عليه السلام) هر دو بهانه را با منطق روشنى در اين نامه از او گرفت، امّا «معاويه» که اهداف ديگرى را در سر مى پروراند و اينها همه بهانه بود، زير بار اين منطق روشن نرفت. به هر حال همان گونه که قبلا گفتيم «جرير» که در زمان «عثمان» حاکم «همدان» بود پس از دريافت نامه امام (عليه السلام) در مورد بيعت، هم خودش بيعت کرد و هم مردم آن سامان را تشويق به بيعت نمود، سپس خدمت امام (عليه السلام) به کوفه آمد و پيشنهاد کرد که مأموريت دعوت «معاويه» را به بيعت برعهده بگيرد، چرا که بسيارى از مردم آن سامان از اقوام و همشهريان او بودند و احتمال تأثير زياد بود. «اشتر» با اين امر مخالفت کرد، و خدمت امام (عليه السلام) معروض داشت که «جرير» مرد قابل اعتمادى نيست، افکارش همانند افکار آنهاست، ولى تمايلش با «معاويه» است امام به خاطر سخن ستايش آميزى که پيغمبر درباره «جرير» فرموده بود و هنوز خلافى از او آشکار نبود «جرير» را براى اين مأموريت برگزيد، و شايد به دليل اين که دسترسى به شخصى بهتر از او نبود به او گفت: «نامه مرا به معاويه مى دهى و با او اتمام حجّت مى کنى». «جرير» وارد شام شد، و جريان بيعت همه مسلمانان از جمله اهل «مکّه» و «مدينه» و «مصر» و «حجاز» و «يمن» و ساير بلاد را براى «معاويه» شرح داد و گفت: «آمده ام تو را به بيعت با او دعوت کنم و اين نامه «على» (عليه السلام) است که براى تو آورده ام»! «معاويه» که سخت دلباخته حکومت بود تسليم سخن حق نشد، سخنرانى تحريک آميزى براى مردم کرد و خود را به عنوان خونخواه «عثمان» معرفى کرد، و از مردم شام بيعت گرفت که براى خونخواهى «عثمان» بپاخيزند و هر چه در توان دارند به کار گيرند. «جرير» باز او را نصيحت کرد که دست از اين تفرقه افکنى و نفاق بردارد، و با امام(عليه السلام) بيعت کند، ولى «معاويه» گفت اين مطلب ساده اى نيست پيامدهاى زيادى دارد که بايد به آن انديشيد! برادر «معاويه» به او پيشنهاد کرد که از افرادى مانند «عمروعاص» دعوت کن و با آنها به مشورت بنشين، «عمروعاص» نيز بعد از آن که از معاويه قول گرفت که حکومت «مصر» را به او بسپارد او را تشويق به قيام کرد، و قول هرگونه همکارى را به او داد! در اين ميان «شُرَحبيل» که رئيس و بزرگ يمنى ها بود نقش مؤثّرى ايفا کرد، او با «جرير» به گفتگو پرداخت، ولى «جرير» او را قانع کرد، و به اين علت و علل ديگر عزم کرد تا از على (عليه السلام) پيروى کرده و معاويه را رها سازد; ولى «معاويه» گروههاى زيادى را مأمور کرد تا مرتّب نزد او بروند و او را تکريم کنند، و به شرکت داشتن على(عليه السلام) در خون «عثمان» شهادت بدهند، و نامه هايى از گوشه و کنار نيز به او بنويسند، و او را به خونخواهى «عثمان» دعوت کنند! «شُرَحبيل» تحت تأثير واقع شد و آماده خونخواهى «عثمان» گشت، «معاويه» او را به شهرهاى «شام» فرستاد تا مردم را براى اين امر تحريک و تشويق کند، و گروه زيادى به او پاسخ مثبت دادند. «جرير» بعد از اين ماجرا از «معاويه» مأيوس شد و در همين حال «معاويه» به او گفت: اگر على(عليه السلام) جمع آورى خراج شام و مصر (و حکومت آن) را به من واگذارد، و پس از وفات خود بيعت کسى را بر عهده من نگذارد من با او بيعت مى کنم! «جرير» به او گفت: «اين را طى نامه اى براى «اميرالمؤمنين على (عليه السلام)» بنويس، و من هم نامه اى همراه آن مى فرستم. هنگامى که اين نامه ها به «اميرمؤمنان على(عليه السلام)» رسيد نامه اى به «جرير» نوشت که معاويه با اين عمل مى خواهد تو را فريب دهد و کار را به تأخير اندازد تا شاميان را آماده کند، پيشنهاد سپردن حکومت «شام» به «معاويه» در «مدينه» که بودم از سوى «مغيرة بن شعبه» به من داده شد، من از اين کار اِبا کردم، خدا نکند که من گمراهان را بازوى خود قرار دهم (لَمْ يَکُنِ اللهُ لِيَراني أَتّخِذُ الْمُضِلِّينَ عَضُداً). اگر «معاويه» بيعت کرد چه بهتر، و اگر نکرد به «عراق» برگرد! «جرير» باز هم تأخير کرد (شايد به اين اميد واهى دل خوش داشت که ممکن است «معاويه» تغيير روش دهد) و همين امر سبب شد که مردم عراق او را متّهم به سازش با «معاويه» کنند.(5) و به اين ترتيب برنامه رسالت «جرير» با شکست قطعى پايان يافت. *** فراز دوم اين خطبه که در اينجا موضوع بحث است دقيقاً نقطه مقابل فراز اوّل قرار دارد، يا به تعبير ديگر مرحله دوم مبارزه است. در فراز اوّل امام مکرّر تأکيد بر خويشتن دارى، و پرهيز از درگيرى و توسّل به منطق و دليل و صبر و تحمّل مى نمود، در حالى که در اين فراز به گونه اى بسيار قاطعانه سخن از توسّل به زور و جنگ در ميان آورده است. اين به خاطر آن است که امام (عليه السلام) آخرين راههاى مختلف مسالمت جويانه را در طى مدت نسبتاً طولانى تجربه فرمود، ولى هيچ کدام سودى نبخشيد، و نشان داد که «معاويه» در برابر هيچ منطق و دليلى تسليم نيست، او فقط به مقصود خودش که رسيدن به حکومت است مى انديشد و همه چيز را در پاى آن قربانى کند! بديهى است در برابر چنين شخصى دو راه بيشتر وجود ندارد، يا تسليم شدن و سپردن مقدّرات جامعه اسلامى به دست فردى خودخواه و خودکامه خطرناک، و يا دست بردن به اسلحه و پاکسازى جامعه از وجود او! به همين دليل امام مى فرمايد: «من بارها اين مسأله را بررسى کرده ام، و پشت و روى آنرا مطالعه نموده ام و ديدم راهى جز جنگ (با خودکامگان بى منطق شام) يا کافر شدن به آنچه «پيامبر اسلام» آورده است ندارم (وَ لَقَدْ ضَرَبْتُ أَنْفَ هذاَ الاَْمْرِ وَ عَيْنَهُ، وَ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَ بَطْنَهُ، فَلَمْ أَرَ لِي إِلاَّ الْقِتَالَ أَوِ الْکُفْرَ بِما جاءَ مُحَمّدٌ صَلّى اللهُ عَلَيْهِ). جمله «ضَرَبْتُ أَنْفَ هذاَ الاَْمْرِ وَ عَيْنَهُ» (من چشم و گوش اين کار را زده ام) کنايه از بررسى کردن دقيق چيزى است، و زدن در اينجا به معنى هدفگيرى، و چشم و بينى به معنى حسّاس ترين نقطه يک مطلب است، چرا که در بدن انسان از همه جا حسّاس تر سر انسان است، و حسّاسترين عضو در سر همان چشم و بينى است، آدمى با چشم همه چيز را مى بيند و با بينى تنفّس مى کند و زنده است. به هر حال اين جمله در ادبيات عرب به صورت ضرب المثلى براى تحقيق عميق و دقيق ذکر مى شود. جمله «وَ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَ بَطنَهُ» (آن را پشت و رو کردم) نيز کنايه ديگرى از بررسى همه جانبه و دقيق چيزى است، زيرا هنگامى که انسان مى خواهد متاعى را خريدارى کند آن را پشت و رو يا زير رو مى کند تا به تمام ويژگى هاى آن آشنا شود. اما اين که مى فرمايد: دو راه بيشتر در جلوى من وجود ندارد: يا جنگ با اين گروه منحرف، و يا کفر به آئين محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) به خاطر اين است که اگر امام سکوت مى کرد و مردم را به حال خويش وامى گذاشت سبب انحراف مردم از اسلام و پا گرفتن يک حکومت جاهلى أموى و «ابوسفيانى» و زنده شدن ارزشهاى عصر بت پرستى مى شد، و اين به معنى پشت پا زدن به تمام ارزشهايى بود که «پيغمبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)» به خاطر آن بيست و سه سال سخت ترين درد و رنج را تحمل کرد، و «اميرمؤمنان على (عليه السلام)» بيست و پنج سال خانه نشين شد، بنابراين براى «على» (عليه السلام) به عنوان فرزند رشيد اسلام راهى جز جنگ و پيکار باقى نمانده بود. و اين پاسخ گويايى است به تمام کسانى که جنگ با «معاويه» را بر آن حضرت خرده مى گرفتند. سپس به داستان قتل «عثمان» که بهانه اى براى «معاويه» و اطرافيان او شده بود تا به اميال و هوسها و خواسته هايشان برسند اشاره کرده، مى فرمايد: «کسى قبل از اين بر مردم حکومت مى کرد که بدعتهايى گذارد، و حوادث نامطلوبى به بار آورد، و موجب گفتگو و سر و صداى زيادى در ميان مردم شد، انتقادهايى از او کردند سپس از او انتقام گرفتند و تغييرش دادند» (إِنَّهُ قَدْ کَانَ عَلَى اْلاُْمَّةِ وَال أَحْدَثَ أَحْدَاثاً، وَ أَوْجَدَ النَّاسَ مَقَالا، فَقَالُوا ثُمَّ نَقَمُوا فَغَيَّرُوا). منظور امام(عليه السلام) از اين سخن اين است که عامل اصلى قتل «عثمان» خود او بود که اعمالى برخلاف عدالت اسلامى، و سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) انجام داد که موجب اعتراض و خشم عمومى شد، و در درجه بعد از طريق يک اعتراض عمومى سبب قتل و تغيير او شدند، و به همين دليل صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) غالباً در اين ماجرا تماشاچى بودند و با سکوت آميخته با رضاى خود بر قيام مردم صحّه نهادند، تا آنجا که بدن عثمان بعد از کشته شدن سه روز در برابر چشم مردم بر زمين مانده بود. و کسى اقدام به دفن او نمى کرد،(6) و اين خود نشان مى دهد که تا چه حد صحابه و توده مردم از او خشمگين و ناراضى بودند! بنابراين کشتن «عثمان» چيزى نبود که بهانه قيام بر ضد «اميرمؤمنان على (عليه السلام)» شود، بديهى است بهانه جويان اين واقعيت را به خوبى مى دانستند، ولى براى بسيج توده هاى ناآگاه «شام» بر ضد «امير مؤمنان على (عليه السلام)» راهى بهتر از اين نداشتند. *** نکته: «عثمان» چه کارهايى کرد که موجب خشم عمومى شد؟ غالب شارحان نهج البلاغه در ذيل اين خطبه، اشاره به بخشهاى وسيعى از کارهاى عثمان کرده اندکه اعتراض مردم را برانگيخت،و نطفه قيام خونين بر ضد او را پرورش داد. مهمترين اين اعمال که غالباًبه آن اشاره کرده اند امور زير بود: 1 ـ «عثمان» پستهاى حسّاس کشور اسلامى را در ميان اطرافيان و خويشاوندان خود که بسيارى از آنان نالايق، فاسد و دور از تعاليم اسلام بودند تقسيم نمود، از جمله «وليد» را که مردى فاسق و شراب خوار بود، بر مسند فرماندارى کوفه نشانيد، کوفه اى که مرکز بسيارى از پيشگامان اسلام بود.(7) و «حکم بن ابى العاص» را که عموى او بود و از سوى «پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم)» مطرود و تبعيد شده بود مقرّب خود ساخت، و به گرمى از او استقبال نمود، و جبّه خز بر او پوشاند و جمع آورى زکات طائفه «قضاعه» را در اختيار او گذارد; هنگامى که آنها را جمع کرد و بالغ بر سيصد هزار درهم شد و نزد او آورد، همه را به او بخشيد. «ابن قتيبه» و «ابن عبدربّه» و «ذهبى» که همه از معاريف اهل سنت هستند مى گويند: از جمله امورى که مردم بر «عثمان» انتقاد داشتند اين بود که «حکم بن ابى العاص» را نزد خود جاى داد در حالى که «ابوبکر» و «عمر» حاضر به اين کار نشدند.(8) و نيز «مروان بن حکم» را که پسر عمو و دامادش بود به عنوان معاون و مشاور خود انتخاب کرد و خمس غنائم «افريقا» را که پانصد هزار دينار بود به او بخشيد! 2 ـ به عکس شخصيت هاى بسيار بزرگوار و برجسته اى همچون «ابوذر» را اذيت و آزار کرد و به محل بسيار بد آب و هوايى يعنى «ربذه» تبعيد کرد، و ابوذر تا آخر عمرش در آنجا ماند و همانجا بدرود حيات گفت، و گناهش اين بود که به کارهاى خلاف «عثمان» خرده مى گرفت، و امر به معروف و نهى از منکر مى کرد!(9) در مورد «عمار ياسر» که از پيشگامان اسلام و مورد علاقه شديد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود نيز بدرفتارى شديدى داشت و او را به قدرى با چوب زد که گرفتار فتق گرديد، و گناهش اين بود که: گروهى از صحابه اعتراضات خود را بر عثمان به طور کتبى ذکر کرده و او را از کارهايش برحذر داشته بودند، «عمار ياسر» نامه را بر «عثمان» رساند و براى او قرائت کرد «عثمان» خشمگين شد و به غلامانش دستور داد تا دست و پاى «عمار» را محکم گرفتند و سپس خودش او را آن قدر زد که بيهوش شد.(10) و نيز با «عبدالله بن مسعود» همين گونه رفتار کرد، يکى از جلاّدانش را فرستاد که او را به در مسجد بياورد، سپس او را بر زمين کوبيد و يکى از دنده هايش درهم شکست و گناهش اين بود که به او اعتراض کرده بود چرا اموال بيت المال را در ميان تبهکاران بنى اميه تقسيم کرده است.(11) از «زيد بن ارقم» که يکى از معاريف صحابه بود سؤال کردند به چه دليل شما «عثمان» را تکفير کرديد گفت به سه دليل: اموال «بيت المال» را در ميان اغنيا تقسيم کرد و مهاجران از ياران رسول خدا را همچون دشمنان و محاربان پيغمبر قرار داد و به غير «کتاب الله» عمل نمود.(12) 3 ـ اموال «بيت المال» را بدون حساب و کتاب در ميان اقوام و بستگانش تقسيم کرد در حالى که مستمندان باايمان در آتش فقر مى سوختند که نمونه هايى از آن در بالا ذکر شد.(13) مورّخان و محدّثان درباره نقاط ضعف سه گانه فوق بحثهاى مشروحى دارند، که اگر همه آنها جمع آورى شود کتاب بزرگى را تشکيل مى دهد، آرى اين، امور و امور ديگرى همانند آن، سبب شد که مردم «مدينه» و از جمله مهاجران و انصار و به ويژه صحابه «پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)» بر ضدّ «عثمان» بشورند، و او را شايسته مقام خلافت پيامبر ندانند، و در اين ميان معترضانى از مصر و کوفه و بصره آمدند. و زبان به اعتراض گشودند و چون اعتناء نکرد او را به قتل رساندند، در حالى که کسى از مسلمانان «مدينه» به يارى او برنخاست! و اين نشان مى دهد که عموم مسلمين مدينه از دست او ناراضى بودند. با اين حال «معاويه» که کاملا از عوامل قيام عمومى بر ضدّ «عثمان» آگاه بود براى اين که ناآگاهان شام را بر ضدّ «اميرمؤمنان على (عليه السلام)» بشوراند مسأله قتل «عثمان» را بهانه کرد و به اصطلاح به خونخواهى عثمان برخاست! *** پی نوشت: 1 ـ «اغلاق» مصدر باب افعال است به معنى بستن آمده و معمولا در مورد بستن درها به کار مى رود. 2 ـ «اناة» به معنى صبر و تحمل و خويشتن دارى است. 3 ـ «أروِدُوا» در اصل از ماده «رود» (بر وزن فوت) به معنى طلب چيزى با رفق و مدارا است. اراده نيز از همين ماده گرفته شده است. 4 ـ اقتباس از نامه ششم نهج البلاغه. 5 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 3، صفحه 70 تا 91 (با تخليص فراوان)، شرح بيشتر در اين زمينه را در همان منبع مى توانيد مطالعه کنيد. 6 ـ کامل ابن اثير، جلد 3، صفحه 180. 7 ـ در ميان بسيارى از مفسّران شيعه واهل سنّت معروف است که آيه (اِنْ جائَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبأ فَتَبَيَّنُوا)(هرگاه شخص فاسقى خبرى براى شما نقل کند تفحص و بررسى کنيد). سوره حجرات، آيه 6، درباره «وليد» نازل شده است، بلکه «علاّمه امينى» ادعاى اجماع آگاهان به تأويل قرآن را بر اين مسأله نقل مى کند (الغدير، جلد8، صفحه 276). 8 ـ مدارک اين مطلب را مرحوم «علاّمه امينى» در جلد 8، «الغدير» صفحه 241 به بعد آورده است. 9 ـ همان مدرک صفحه 292 به بعد. 10 ـ اين داستان را بسيارى از مورخان نقل کرده اند از جمله «بلاذرى» در «أنساب الاشراف» جلد 5، صفحه 49 و «ابن قتيبه» در «الامامة و السياسة» جلد 1، صفحه 35. 11 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 3، صفحه 43 و «تاريخ يعقوبى» جلد 2، صفحه 170. 12 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، طبق نقل «نهج الحقّ» صفحه 297. 13 ـ شرح اين مطلب را در جلد اوّل «پيام امام» صفحه 363، ذيل خطبه «شقشقيّه» آورده ايم.  
شرح علامه جعفریعلت درنگ در جنگ: «ان استعدادي لحرب اهل الشام و جرير عندهم اغلاق للشام و صرف لاهله عن خير ان ارادوه، ولكن قد وقت لجرير وقتا لايقيم بعده الا مخدوعا او عاصيا و الراي عندي مع الاناه فارودوا و لا اكراه لكم الاعداد» (آماده شدن من براي نبرد با اهل شام در حاليكه جرير در نزد آنان است، بستن درهاي حجت بر روي شام است و منصرف نمودن اهل شام از خير، اگر خير را بخواهند، ولي من براي ماموريت جرير وقتي را تعيين نموده‌ام كه پس از سپري شدن آن مدت معين، در نزد معاويه و اهل شام توقف نخواهد كرد، مگر اينكه فريب بخورد يا مرتكب معصيت گردد. نظر من در اين موقع شكيبائي است، شما در چنين وضعي مدارا كنيد و من در اين حال از بسيج كردن شما كراهت دارم). داستان جرير بن عبدالله بجلي: جرير بن عبدالله بجلي والي همدان از طرف عثمان بوده است، اميرالمومنين عليه‌السلام پس از پايان دادن به غائله‌ي جمل به كوفه برگشته، نامه‌اي به جرير مينويسد و آن را بوسيله‌ي زجر بن قيس به جرير ميفرستد. جرير پس از خواندن نامه، مردم را جمع نموده و ميگويد: اي مردم، اينست نامه‌ي اميرالمومنين (ع) و او مورد اطمينان است در همه‌ي امور دين و دنيا و كار او با دشمنانش به طوري پايان يافته است كه موجب حمد و شكر خداوندي است. و در همه‌ي مهاجرين و انصار صدر اسلام و تابعين نيكوكار آنان با او بيعت نموده‌اند. اگر اين امر زمامداري در ميان مسلمانان به مشورت گذاشته ميشد، شايسته‌ترين آنان به زمامداري، اميرالمومنين (ع) بود. آگاه باشيد، ادامه‌ي حيات با اجتماع است نابودي آن با اختلاف و پراكندگي. اين علي بن ابيطالب است كه شما را بر حركت در مسير حق تحريك ميكند اگر استقامت بورزيد، و اگر منحرف شويد، شما را از انحراف بازميگرداند. همه‌ي مردم گفتند: شنيديم و اطاعت ميكنيم، ما به زمامداري اميرالمومنين راضي شديم، راضي شديم. جرير نامه‌اي به اميرالمومنين به عنوان پاسخ نامه‌ي آن حضرت نوشت و تسليم و اطاعت خود و مردم را به آن حضرت اطلاع داد. سپس جرير از همدان حركت كرده در كوفه به اميرالمومنين وارد ميشود و مانند ديگر مسلمانان به آن حضرت بيعت مينمايد. سپس اميرالمومنين عليه‌السلام نامه‌اي به معاويه مينويسد و بوسيله‌ي جرير بن عبدالله بجلي به معاويه ميفرستد. جرير نامه را گرفته به راه ميفتد و در شام نزد معاويه ميرود. و پس از حمد و سپاس خداوندي ميگويد: اي معاويه، همه‌ي مردم حرمين (مكه و مدينه و مصر و عراق و حجاز و يمن و عمان و بحرين و يمامه به پسر عموي تو (اميرالمومنين) اجتماع كرده و زمامداري او را پذيرفته‌اند، و نمانده است مگر همين قلعه‌هائي كه اگر سيلي از دره‌هاي آنها سرازير شود، همه‌ي آنها را غرق ميكند و من پيش تو آمده‌ام و تو را به قبول چيزي دعوت ميكنم كه تو را ارشاد و هدايت ميكند. يعني به بيعت با اين مرد. و نامه‌ي اميرالمومنين را به معاويه داد. وقتي كه معاويه نامه را خواند، جرير برخاست و حمد و سپاس خداوندي را بجاي آورده و گفت: اي مردم فهم و تفسير داستان عثمان كساني را که شاهد قضايا بودند، عاجز نموده است، چه رسد به كساني كه از آن قضايا دور بوده، فقط چيزهائي را شنيده‌اند. مردم بدون اجبار با علي بن ابيطالب بيعت كرده‌اند و طلحه و زبير از كساني بودند كه با آن حضرت بيعت نموده‌اند و بدون رويداد مجوز بيعت خود را با علي نقض كردند. و بدانيد، اين دين فتنه و آشوب را تحمل نميكند و عرب شمشير را نمي‌پذيرد. ديروز در بصره جنگ و غائله‌اي برپا شده بود كه اگر بلاي ديگري مانند آن پيشامد كند، زندگي مردم از بين خواهد رفت. و عموم مسلمانان به علي (ع) بيعت كرده‌اند. و اگر ما اختيار امور خود را در دست داشتيم، براي زمامداري كسي جز او را انتخاب نميكرديم و هر كس مخالفت ميكرد مورد عتاب و سرزنش بود. بنابراين دلايل، تو اي معاويه، آنچه را كه مردم پذيرفته‌اند بايد بپذيري. و اگر بگوئي: عثمان مرا باين مقام شايسته ديده است و سپس مرا عزل نكرده است، اين سخني است كه اگر صحيح باشد، براي خدا ديني نخواهد ماند، و هر كس در هر حالي كه اختيار چيزي را در دست داشته باشد، ثابت و غير قابل تغيير خواهد ماند! در صورتيكه براي هر ولي و زمامداري همان حق را داده است كه به زمامدار گذشته داده بود. و خداوند امور مسلمانان را هموار نموده و براي آنان حقوقي داده است كه بعضي از آنها بعضي ديگر را نسخ نموده و از بين ميبرد. معاويه در پاسخ اين سخنان گفت: اي جرير، تو بما مهلت بده يا تو در اين امر دقت كن و ما هم بررسي كنيم تا نظر اهل شام را مطلع شويم، چند روزي بر اين گذشت و معاويه مردم را عموما براي نماز دعوت كرد و هنگاميكه مردم جمع شدند، بالاي منبر رفته و پس از سخنان طولاني گفت: اي مردم ميدانيد كه من خليفه‌ي عمر بن الخطاب و عثمان بن عفان بر شما هستم و من هرگز مردي از شما را كه موجب رسوائي شود، بر شما مسلط نكرده‌ام و من ولي عثمان مظلوم كشته شده هستم و خداوند ميفرمايد: «و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلايسرف في القتل انه كان منصورا» (و هر كس كه مظلوم كشته شود، ما براي ولي او سلطه بر قاتل آن مظلوم قرار داده‌ايم، ولي در قتل اسراف نكند، زيرا او ياري شده است). ومن ميل دارم شما آنچه را كه درباره‌ي قتل عثمان در درون خود داريد بمن بگوئيد، همه‌ي اهل شام برخاسته و خونخواهي عثمان را پيش كشيدند و با معاويه براي همين خونخواهي بيعت كردند و با خدا تعهد بستند كه از مال و جان خود در گرفتن خون عثمان بگذرند، تا آنجا كه خدا ارواح آنان را در اين راه بگيرد. جرير پس از اين گفتگوها بار ديگر معاويه را به بيعت با اميرالمومنين تحريك ميكند و معاويه در اندوه فرو ميرود با نزديكانش به مشورت مي‌پردازد، برادرش پيشنهاد ميكند كه عمرو بن عاص را بخواهد … و در مجلدات گذشته داستان عمرو بن عاص و دين فروشي و خود فروشي او را مشروحا نوشته‌ايم و عمرو بن عاص به كمك معاويه ميشتابد و در ركاب معاويه به مبارزه با ولي‌الله اعظم اميرالمومنين مي‌پردازد. سپس جرير بدون گرفتن نتيجه از شام برميگردد و مالك اشتر رحمه‌الله عليه او را به مسامحه و تقصير در ماموريتش متهم ميسازد و ميان آن دو گفتگوهاي تند انجام ميگيرد و سپس جرير از اميرالمومنين جدا ميشود و به قرقيساء ميرود و در جنگهاي صفين شركت نميكند و اميرالمومنين خانه او و خانه‌ي كساني را كه از اميرالمومنين اعراض كرده و رفته بودند، خراب كرد. اميرالمومنين سخنان مورد تفسير را موقعي كه جرير در شام بود، به ياران خود كه ميخواستند براي نبرد با معاويه آماده شوند، فرموده است. و ميفرمايد: مقداري مهلت بدهيد تا جرير كار خود را در شام انجام بدهد، و اگر ما در اين موقع شتابزده باشيم، مردم شام را در تنگناي قرار داده و آنان را از موقعيت به خير باز داشته‌ايم، اگر خير را بخواهد. *** «و لقد ضربت انف هذا الامر و عينه و قلبت ظهره و بطنه فلم ارفيه الا القتال او الكفر بما جاء به محمد صلي الله عليه و آله» (من بيني و چشم اين امر را زدم و پشت و روي آن را گردانم (همه‌ي سطوح و ابعاد عائله‌ي شام و كاخ نشينان شام را بررسي و تحقيق نمودم) در نتيجه جز تخيير ميان دو موضوع نديدم: يا نبرد با آن طغيانگر فرعون صفت و يا كفر به آنچه كه محمد (ص) آورده است). يا نبرد با طغيانگر فرعون صفت يا كفر به دين محمد (ص): آنچه كه در پيش روي ما است، يكي از دو موضوع است: يا جنگ و پيكار با طغيانگر فرعون صفتي كه در كاخ سبز شام نشسته و ادعائي پوچ به راه انداخته و مردم ساده‌لوح را فريفته است كه بوسيله‌ي آنان جور و استبداد و نژادپرستي و چپاولگري و غارتگري بيت‌المال مسلمانان و ريختن خون ناحق مردم را شايع و رايج بسازد. و يا سكوت و واگذاشتن آن ياغي خونخوار بحال خود كه اين كفر به دين خداوندي است. ترديدي نيست كه ما جز مبارزه‌ي بي‌امان با آن طغيانگر ظالم و مدعي دروغين راه ديگري در پيش نداريم. *** «انه قد كان علي الامه وال احدث احداثا و اوجد الناس مقالا فقالو ثم نقموا فغيروا» (در گذشته براي امت اسلامي زمامداري بود كه حوادثي را بوجود آورد و مردم را درباره‌ي خود به گفتگوي باغضب و هيجان وادار كرد، سپس مردم با او عداوت ورزيدند و تغييرات دادند). حوادثي را كه والي ايجاد كرد در كتاب منهاج البراعه في شرح نهج‌البلاغه حوادث مورد اعتراض را كه به عثمان نسبت داده شده است، بيست حادثه ثبت كرده است. ابن ابي‌الحديد در شرح نهج‌البلاغه يازده حادثه نقل كرده است و گفتگو مابين قاضي عبدالجبار معتزلي و سيد مرتضي علم‌الهدي را درباره‌ي آن حوادث مشروحا مطرح نموده است. خواجه نصير طوسي رحمه‌الله عليه مقداري از آنها را تذكر داده است. مورخين صاحبنظر مانند مسعودي و ديگران با كمي اختلاف آن حوادث را كه منجر به قتل عثمان شده است، نوشته‌اند.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2    ، صفحة 236  از سخنان امام (ع) است كه در زمينه پيشنهاد اصحاب براى جنگ با قاسطين، به دنبال فرستادن جرير بن عبد اللّه بجلى به سوى معاويه، ايراد فرموده است.  مى گويم (شارح) پس از رسيدن آن حضرت به خلافت ظاهرى، بسيارى از صحابه امام (ع) به دليل فراوانى گمانشان اين بود كه معاويه اطاعت نخواهد كرد و به همين دليل پس از گسيل داشتن جرير، ياران آن بزرگوار پيشنهاد آمادگى براى جنگ با شاميان را دادند.  روايت شده است. هنگامى كه تصميم رفتن جرير را آن حضرت مطرح كرد، جرير عرض كرد به خدا سوگند، اى امير مؤمنان نفعى از يارى من به تو نخواهد رسيد، و اميدى به فرمانبردارى معاويه هم ندارم. حضرت در پاسخ فرمودند: «قصد من از فرستادن تو اتمام حجّتى است بر معاويه» و سپس نامه اى بدين مضمون نوشت: «پس از حمد و سپاس پروردگار، بدان كه بيعت كردن مردم در مدينه با من، براى تو الزام آور است، هر چند كه تو حضور نداشته، و در شام باشى. زيرا مردمى كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كردند، همان افراد و با همان ويژگى با من بيعت كردند. با وجود بيعت اكثريّت مردم، نه اقليّت حاضر حق دارد كه مخالفت كند و نه افراد غائب مى توانند بيعت وارد كنند. چه اين كه شوراى مهاجر و انصار، وقتى كه تحقّق يابد و به وحدت كلمه اى برسند و فردى را پيشوا قرار دهند، نهايت رضامندى آنها را مى رساند. بنا بر اين اگر كسى از فرمان آنها با طعن و سرزنش و يا هواى نفس خارج شود، بر مهاجر و انصار است كه او را بفرمانبردارى توصيه كنند اگر قبول نكرد، چون راهى غير از راه مسلمين اختيار كرده، با او پيكار خواهند كرد. و خداوند نيز به دليل پشت كردن وى به جامعه مسلمان، از او روى گردان شده وارد جهنمش مى كند، و چه بد جايگاهى است جهنّم.  آگاه باش كه طلحه و زبير با من بيعت كرده و سپس آن را نقض كردند، نقض بيعت آنها بمنزله ردّ بيعت بود. من به همين دليل بر عليه آنها جهاد كردم، تا حق ثابت شده، و فرمان خدا بر خلاف ميل آنها آشكار گرديد. حال تو اى معاويه به جامعه اسلامى بپيوند، زيرا من از همه بيشتر سلامت جان تو را خواهانم مگر اين كه خود را با من درگير سازى كه در اين صورت با تو مى جنگم و خدا را عليه تو به كمك مى گيرم و اكنون كه فراوان از كشندگان عثمان سخن مى گويى اول به ميان مردم در آى و سپس مردم شام را براى داورى به نزد من بياور تا من شما را با استدلال از كتاب خدا قانع كنم.  امّا بهانه اى كه تو براى عدم بيعت با من آورده اى، مانند بهانه جوييهايى است كه كودكان براى شيرخوردن مى گيرند. بجان خود سوگند، اگر بديده خرد، و نه با هواى نفس به موضوع قتل عثمان بنگرى، خواهى ديد، كه من پاكترين فرد قريش نسبت به قتل وى مى باشم. بدان و متوجّه باش كه تو از آزاد شدگانى هستى، كه زيور خلافت بر اندام آنها روا نبوده، شايستگى عضويّت در شورا را ندارند. من جرير بن عبد اللّه را كه فردى با ايمان و جزء مهاجران است به سوى تو فرستادم، تصميم خود را بگير و بيعت كن. بديهى است كه هيچ قدرت و نيروئى جز نيروى حق تعالى نيست».  بخشهايى از اين نامه، در نامه هاى ديگر حضرت به معاويه آمده است. در پاسخ اين نامه، معاويه چنين نوشت: پس از حمد خدا، بجان خودم سوگند، اگر تو در خون عثمان دست نداشته باشى و مردمى كه با تو بيعت كردند همان افرادى باشند كه با خلفاى پيش از تو بيعت كردند. در اين صورت تو از نظر شايستگى و احترام همچون ابو بكر، عمر و عثمان بودى ولى تو مردم را در باره عثمان گمراه كردى و انصار را از اطراف عثمان پراكنده ساختى، و نادانان از تو فرمانبردارى كردند و ضعفا از ناحيه تو قوّت و نيرو گرفتند.  مردم شام، جز جنگ با تو چيزى را قبول نمى كنند، تا ناگزير شوى كشندگان عثمان را تسليم آنها كنى اگر قبول كنى، و قاتلين عثمان را دستگير و تحويل دهى، آن گاه است كه شوراى مسلمين تشكيل مى شود.  اى على، به بقاى زندگيم سوگند، دليلى كه بر عليه من اقامه كرده اى نمى تواند همان دليلى باشد كه بر عليه طلحه و زبير، اقامه شده است زيرا طلحه و زبير با تو بيعت كرده بودند، ولى من بيعت نكرده ام. استدلال تو بر عليه مردم شام، نيز نمى تواند همان دليلى باشد كه بر عليه مردم بصره آورده اى، چه اين كه مردم بصره فرمانبردار تو شده اند، و مردم شام از تو اطاعت نمى كنند.  البتّه بزرگوارى تو در اسلام و قوم و خويشى ات با پيامبر اسلام (ص) و مقام و جايگاهت در ميان قريش قابل انكار نيست. در خاتمه نامه قصيده كعب بن جميل را نوشت. و اين دو مصرع از آن قصيده است.  أرى الشام تكره اهل العراق            و اهل العراق لها كارهونا ما (شارح) بخشى از اين قصيده را قبلا ذكر كرديم.  بنا به روايتى نامه اى كه امام (ع) همراه جرير كرده براى معاويه به شام فرستاد مضمونش چنين بود: «اى معاويه، من تو را از ولايت امرى شام بر كنار كردم سرپرستى مردم شام را به جرير بسپار، و السّلام.» و سپس به جرير فرمود: «مواظب فريب كارى آنها باش. اگر ولايت امرى شام را به تو سپرد و به سوى من آمد، شما در شام مى مانيد، و اگر تعلّل ورزيد و قبول نكرد، باز مى گردى.» هنگامى كه جرير نامه حضرت را به معاويه داد، شروع به بهانه جويى كرد.  از جمله اين كه بايد با مردم شام در اين باره مشورت كند. جرير بدون نتيجه بازگشت.  پس از بازگشت جرير، معاويه بر پشت نامه امام (ع) نوشته بود كه: چه كسى شما را بخلافت قبول كرده است تا شما بخواهيد، مرا از مقامم بركنار كنيد و السّلام، و سپس نامه را براى حضرت به كوفه فرستاد.  فرموده حضرت: «انّ استعدادى...»، مقصود اين است تا زمانى كه جرير در شام و نزد مردم آن جاست، آنها در باره قبول بيعت و يا ردّ آن تامّل داشته و مى انديشند، اگر چه همه مردم شام چنين نباشند، گروهى يقينا در اين مايه فكرى هستند. با اين وصف اگر ما، آماده پيكار شويم، اين خبر به مردم شام مى رسد، و آنها را براى جنگ و ستيز و برخورد با ما وادار خواهد كرد. اين موضوع، كار مردم شام را بكلّى مشكل كرده، موجب انصراف «آنها كه زمينه فكرى داشته و يا در دلشان قصد پيوستن به ما را داشته باشند» مى گردد. و دور داشتن مردم شام از تفكّر در اين باره خلاف حزم و احتياط است. و سپس مى فرمايند «قد وقّتّ الى قوله عاصيا»، «براى جرير تعيين وقت كرده ام...» يعنى زمانى را مقرّر كرده ام، كه جرير بتواند از شام باز گردد، و اگر در تاريخى كه تعيين كرده ام خلاف كند، به يكى از دو طريق خواهد بود. يا به دليل فريب خوردگى جرير و وعده هاى دروغينى است كه شاميان در پاسخ به جرير، بمنظور آمادگى لازم از جهت كارزار به وى مى دهند و يا به دليل سرپيچى و تخلّف از فرمان من خواهد بود.  اگر كسى اشكال كند، كه چگونه حضرت تخلّف جرير را به يكى از دو امر منحصر كرده اند با اين كه ممكن بود تخلّف وى و بموقع نيامدنش، دليل ديگرى مثل بيمارى يا مردن و يا هدف ديگرى مى داشت در پاسخ گوييم: حضرت قصد حصر حقيقى را نداشته اند، منحصر كردن تخلّف جرير از بموقع نيامدن به دليل گمان بيشترى بوده، كه از قراين و علايم امور به دست مى آمده است. بعلاوه سخن امام (ع) در باره آن پيشامدهاى اضطرارى كه از جانب خداوند فرا مى رسد نيست زيرا فرا رسيدن قضاى الهى مورد بحث نيست و تذكر آن هم مفيد نيست. امّا موانع اختيارى در نيامدن جرير به گمان غالب يا از ناحيه مردم شام به دليل فريب و خدعه بوده، و يا تأخير در خبر رسانى از ناحيه خود جرير به دليل تخلّف و عصيان فرمان حضرت بوده است. چه اين كه تصوّر نمى رفت، شخصيّتى مانند جرير شخصيّتى در چنين موضوع مهمّى، وظيفه را ترك كند و به كارهاى شخصى خود بپردازد با توجّه به زمينه هايى كه ياد شد، انديشه صحيح صبر و تأمّل در كار بود، و لذا امام (ع) مى فرمايد: «الّرأى مع الأناة» نظر درست، تأمّل در كار است. يعنى نظر حقّى كه، تمام انديشمندان بر درستى آن اتّفاق نظر دارند، دستيابى به مقصود و به پيروزى قطعى رسيدن، جز با پايدارى و تفكّر در موضوع كار حاصل نمى شود.  منظور از «اناة» در كلام حضرت آن برآورد فكرى است كه در به دست آوردن صورت بهتر كار و مصلحت فراگير، انسان را در رسيدن بمقصود ارشاد مى كند. بدين دليل است كه بعضى از حكما براى تاكيد بيشتر، امر به تأمّل و تفكّر كرده گفته اند: آن كس كه در كارها انديشه نداشته باشد، هر چند به مطلوب دست يابد، به مقصد نرسيده است. معناى كلام حكما اين است كه هرچند بدون فكر، انسان به مقصود برسد، چون از روى تأمل و تفكّر نبوده در كار تقصير مى كند، و نتيجه همواره پشيمانى و نرسيدن به مقصود است. كسى كه بدون فكر به مقصود مورد نظرش دست يابد آن مقصود بسيار اندك و ارزش قابل توجّهى ندارد.  حضرت فرمود: «فارودوا و لا اكره لكم الاعداد»،  در كار شكيبا باشيد و از آمادگى شما براى جنگ كراهتى ندارم پس از آن كه حضرت اصحاب خود را به ارزشمندى تفكّر در كارها توجه مى دهد آمادگى آنها را براى پيكار به سه دليل رد نمى كنند. بشرح زير: 1-  شايسته بود اصحاب، در باره اين موضوع چنان هوشيار باشند كه بمجرّد فرمان حضرت، براى جهاد آماده باشند.  2-  كسى خيال نكند كه امام (ع) به دليل ضعف و ناتوانى آماده كارزار با مردم شام نمى شود و اين سبب شود تا اصحاب در اراده و تصميم شان سستى ورزند.  3-  نظر ابن ابى الحديد اين است كه آن حضرت آمادگى ظاهرى را منع كرده، و با گفتن اين كه «از آمادگى شما كراهت ندارم»، منظور اين بوده است كه اصحاب در خفا براى جنگ آماده شوند.  به نظر ابن ميثم، توجيهى كه ابن ابى الحديد براى كلام امام (ع) آورده است براى فرار از تناقض خيالى است كه در ظاهر كلام حضرت ديده مى شود، و آن تناقض عبارت است از ترك آمادگى و تفكّر در بخشى از كلام، و ناپسند نداشتن آمادگى در بخش ديگر سخن حضرت. ولى با شرحى كه ما براى كلام امام (ع) آورديم روشن شد كه تناقضى در كار نيست، زيرا ترك آمادگى براى جنگ، در وقتى معيّن، و ناپسند ندانستن آمادگى و هوشيار بودن در زمانى بعد از آن چنان كه اشاره شد تناقضى ندارد. در عبارت «و لقد ضربت... او الكفر...» امام (ع) لفظ: «عين»، «أنف»، «ظهر»، و «بطن» را كه حقايقى در وجود حيوانند به عنوان استعاره، براى خصلتهاى معاويه در مورد خلافت، و مخالفت مردم شام با خلافت خود، به عنوان استعاره بالكنايه آورده اند. «عين» و «انف» كنايه از اين امر مهم و چكيده آن بكار رفته، زيرا چشم و دماغ با ارزشترين عضو صورت انسانند. و منظور از «ضرب» به عنوان استعاره، كنايه اى از قصد با اهميّتى است كه حضرت به موضوع مى داده است. و لفظ ظاهر و باطن را كنايه از بررسى همه جانبه، و انديشه عميق آورده اند. و عبارت «تقلّب» را براى رسيدگى كامل به همه جوانب مصلحت و عرضه داشتن يك امور بر خرد ذكر نموده اند. نتيجه آن كه:  حضرت فرمود: «فلم ار لى الّا القتال أو الكفر...»،  راهى براى من جز پيكار با معاويه و شاميان، و يا پشت پا زدن به دينى كه پيامبر (ص) آورده است. نيست.  اين سخن حضرت پس از تفكر عميق و در نظرگيرى تمام جهات دورانديشى، در باره مخالفت آنان روشن مى كند كه وظيفه اى جز جنگ با قاسطين ندارد. و تذكّر مى دهد كه اگر اين راه را اختيار نكند لزوما بايد به آنچه كه بر رسول خدا (ص) نزول يافته كافر گردد. بدين بيان كه انتخاب يكى از دو امر «جنگ با شاميان و يا كفر ورزيدن بدين» الزامى است. يعنى اگر جنگ را اختيار نكند، لزوما جهاد ترك شده و ترك جهاد، موجب كفر ورزيدن است. امّا كفر ورزيدن آن بزرگوار امر عالى است. بنا بر اين قتال با شاميان حتى خواهد بود.  منظور حضرت از كفر، هم كفر حقيقى است، زيرا سخن گذشته امام (ع) كه اين موضوع را كاملا بررسى كرده، ظاهر و باطنش را، با وجودى كه اطرافيان صلاح نمى دانسته اند سنجيده، و راهى جز جنگ و يا انكار شريعت محمدى (ص) نيافته، دليل روشن اين حقيقت است.  اگر معترض بگويد: دليل منحصر بودن وظيفه آن بزرگوار در جنگ و يا كفر ورزيدن بديانت چيست با اين كه حضرت مى توانست جنگ را ترك كند و به دين رسول خدا (ص) نيز كافر نشود. پاسخ اين اعتراض بدو صورت داده شده است: 1-  شارحان نهج البلاغه پاسخ داده اند كه رسول خدا (ص) فرمان پيكار با مخالفان را به آن حضرت داده بود. به دليل گفته خود امام (ع) كه فرموده اند: «به من دستور داده شده است كه با ناكثين، قاسطين و مارقين بجنگم.» بنا بر اين اگر جنگ با آنها را ترك مى كرد، با اين كه اسلام در خطر بود با فرمان رسول خدا مخالفت كرده بود. روشن است كه مخالفت با رسول خدا از شخصيّتى مثل امام قابل تصور نيست، مگر از باب اعتقاد نداشتن بدرستى آن، و اين همان انكار و كفر است.  2-  احتمال دوّم در پاسخ اين است كه لفظ «جحد و انكار» را حضرت مجازا براى سهل انگارى بكار برده باشند، تا بزرگى موضوع را براى شنوندگان اثبات كنند. اين گونه مجاز فراوان به كار مى رود.  حضرت در اين قسمت به دفع تهمتى كه از ناحيه معاويه به وى وارد شده و آن ادّعاى دروغين قتل عثمان كه دست آويز مخالفت مردم شام قرار گرفته، مى پردازد و به مختصرى از اعمال نارواى عثمان كه سبب قتلش شد اشاره مى فرمايد.  منظور از «والى» در عبارت آن حضرت، عثمان و مقصود از «احداث» امور ناروايى بود كه به او نسبت داده شده، موجب بدگوييهاى مردم شده بود. با اين توضيح كه عثمان با انجام كارهاى جديد و ناپسند خود، باعث شد تا مردم بر عليهش حرفهايى بزنند، كارهايش را نپسندند، سرزنشش كنند و سپس از قدرت بركنارش سازند. كارهاى نارواى بدعت گونه عثمان را سيره نگاران ده چيز و به شرح ذيل نقل كرده اند.  1-  سپردن سرپرستى مسلمين به تبهكارانى كه شايستگى اخلاقى و اسلامى نداشتند، و صرفا به دليل خويشاوندى با عثمان بدون در نظرگيرى حرمت اسلامى شان منصوب شده بودند مانند وليد بن عقبه فاسق، كه در نهايت به شرابخوارى و مى گسارى شهرت يافت، و سعيد بن عاص كه، كارهاى زشتش موجب شد مردم كوفه بر او بشورند، اخراجش كنند.  و عبد اللّه بن ابى سرح، ستمكار كه مردم مصر از ستمگرى وى بدادخواهى آمدند. اين همان عنصر پليدى است كه مسلمانها وى را متّهم به قتل محمد بن ابي بكر نماينده امير المؤمنين (ع) كرده، معتقد بودند كه در باره شهادت محمد بن ابى بكر نامه نگارى كرده است و از مكاتبات سرّى او نارواى بدست آوردند، و به سبب جاسوسى و خيانت، مردم از او شكايت داشتند و سرانجام بر وى شوريده و محاصره اش كردند.  2-  بازگرداندن حكم بن ابى العاص از تبعيدگاه به مدينه. پيامبر (ص) وى را به دليل افسادش تبعيد كرده بود. ابو بكر و عمر نيز او را از تبعيد برنگردانده بودند. عثمان با سنت پيامبر (ص) و رفتار شيخين مخالفت و بى هيچ دليلى اقدام ببازگشت ابى العاص از تبعيد كرد.  3-  اموال فراوانى از بيت المال مسلمانها را، به اقوام و خويشانش بخشيد، بدون آنكه استحقاقى داشته باشند از جمله به چهار نفر از قريش كه با دختران عثمان ازدواج كرده بودند، چهارصد هزار دينار داد، و به مروان حكم نيز چهارصد هزار دينار بخشيد. و بروايتى يك پنجم بيت المال آفريقا را به مروان داد.  و اين خلاف سنّت رسول خدا (ص) و روش خلفاى قبل از وى بود.  4-  قانون قرقگاه يا «حمى» را كه رسم جاهليت بود زنده كرد. با وجودى كه پيامبر (ص) ميان مسلمين در آب و علف چراگاهها برابرى و مساوات برقرار كرده بود.  5-  تعهّدات جنگى را از صدقات بيت المال پرداخت كرد. با اين كه خلافت ديانت بود.  6-  با وجودى كه عبد اللّه مسعود از بزرگان و دانشمندان صحابه امّت بود، بدستور عثمان چنان او را زدند كه بعضى از استخوانهاى پهلويش شكست و اين ستمى آشكار بود.  7-  تمام مسلمين را در جمع آورى قرآن بر قرائت زيد بن ثابت متقاعد و قرآنهاى ديگر را باطل كرد و آنها را سوخت با اين كه نوشته هاى ديگر قرآن نيز نازل شده بودند، و اين عملى بر خلاف رسول خدا (ص) و خلفاى بعد از پيامبر بود.  8-  عثمان به كتك زدن عمار بن ياسر اقدام كرد به طورى كه وى بر اثر كتك فراوان دچار فتق شد، با وجودى كه عمّار از شرافتمندترين اصحاب بود.  عثمان اين حديث كه: «عمّار بمنزله پوست ميان دو چشم من است و او را سپاه ستمگر مى كشند، و هرگز شفاعت من بدانها نخواهد رسيد» را از پيامبر شنيده بود. براى همين بود كه عمّار با شورشيان و دادخواهان در كشتن عثمان همكارى مى كرد. و روايت، شده است كه پس از كشته شدن عثمان، عمّار گفت: كافرى را كشتيم.  9-  اقدامى كه بر عليه ابو ذر كرده، و سرانجام به ربذه تبعيدش كرد. با اين كه ابو ذر از اصحاب بزرگوار پيامبر بود و رسول خدا (ص) او را چنين ستوده بود.  10-  عبيد اللّه عمر بن خطّاب را از حدّ واجب معاف داشت، با وجودى كه عبيد اللّه، هرمزان مسلمان را بصرف يك تهمت كه او ابو لؤلوء را به قتل عمر وادار كرده، كشته بود. عثمان عبيد اللّه را حتّى بر انجام آن قتل مؤاخذه نكرد. امير المؤمنين (ع) در دوران خلافت خود از عبيد اللّه مطالبه خون هرمزان را كرد. اينها كه برشمرديم ملامتهاى مشهورى است كه براى عثمان نقل كرده اند. طرفداران عثمان از اين بدعتها جوابهاى استحسانى داده اند كه در كتابهاى مطول بايد جستجو كرد، اين مطاعن را به دليل اين كه خطبه ايجاب مى كرد به اختصار آورديم.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 208 و من كلام له عليه السّلام و هو الثالث و الاربعون من المختار في باب الخطب و قد أشار عليه «إليه خ ل» أصحابه بالاستعداد لحرب أهل الشّام بعد ارساله إلى معاوية لجرير بن عبد اللّه البجلي:إنّ استعدادي لحرب أهل الشّام و جرير عندهم إغلاق للشّام، و صرف لأهله عن خير إن أرادوه، و لكن قد وقتّ لجرير وقتا لا يقيم بعده إلّا مخدوعا أو عاصيا، و الرّأي مع الأناة، فأرودوا و لا أكره لكم الاعداد، و لقد ضربت أنف هذا الأمر و عينه، و قلّبت ظهره و بطنه فلم أر فيه إلّا القتال أو الكفر بما جاء محمّد صلّى اللّه عليه و آله (بما أنزل على محمّد خ ل) إنّه قد كان على الأمّة وال أحدث أحداثا و أوجد النّاس مقالا فقالوا ثمّ نقموا فغيّروا (9015- 8934)اللغة:(أشار) عليّ بكذا اى أرانى ما عنده من المصلحة و (البجليّ) بالتّحريك منسوب إلى البجيلية حىّ باليمن من معدو (الاغلاق) الاكراه كما في القاموس و قيل إنّه من أغلق الباب اذا عسر فتحه و (الاناة) كالقناة اسم من التّأنى و هو الرّفق و التثبّت و (أرودوا) أمر من باب الافعال يقال أرود في السير إروادا أى سار برفق و (الحدث) بالتّحريك الأمر الحادث المنكر الذي ليس بمعتاد و لا معروف في السنة، هكذا فسّره ابن الأثير على ما حكى عنه و (أوجد) هنا للصيرورة أى صيّرهم واجدين مقالا (و نقم) منه نقما من باب ضرب و علم عاقبه و نقم الأمر كرهه و أنكره.الاعراب:اللّام في قول الرضى لجرير زايدة للتقوية و في بعض النّسخ بدون اللّام، و جملة و جرير عندهم حالية، و اغلاق خبر ان و الضّمير في انّه للشأن و الكوفيّون يسمّونه ضمير المجهول لأنّ ذلك الشّأن مجهول لكونه مقدّرا إلى أن يفسّر الضّمير.قال نجم الأئمة الرّضيّ: و هذا الضّمير كأنّه راجع في الحقيقة إلى المسئول عنه بسوال مقدّر، تقول هو الأمير مقبل كأنه سمع ضوضاة و جلبة فاستبهم الأمر فسأل ما الشأن و القصّة؟ فقلت هو الأمير مقبل، أى الشّأن هذا، فلما كان المعود إليه الذي تضمنه السّؤال غير ظاهر قبل اكتفى في التّفسير بخبر هذا الضّمير الذى يتعقبه بلا فصل، لأنّه معين للمسئول عنه، و مبين له، فبان لك بهذا أنّ الجملة بعد الضّمير لم يؤت بها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 209 لمجرّد التّفسير، بل هى كساير أخبار المبتدءات، لكن سمّيت تفسيرا لما قررته، و القصد بهذا الابهام ثمّ التّفسير تعظيم الأمر و تفخيم الشّأن، فعلى هذا لا بدّ أن يكون مضمون الجملة المفسّرة شيئا عظيما يعتنى به فلا يقال مثلا هو الذّباب يطيرالمعنى:اعلم أنّه كان ظنّ كثير من النّاس بعد ولايته عليه السّلام أنّ معاوية لا يمكّن له و لا ينقاد لبيعته بأمارات كانت لائحة عندهم (و) لذلك (قد أشار عليه أصحابه بالاستعداد) و التّهيؤ (لحرب أهل الشّام بعد ارساله) عليه السّلام (إلى معاوية لجرير بن عبد اللّه البجلي) مع كتاب له كتبه اليه على ما يأتي ذكره، و لمّا لم يكن هذه الاشارة من الأصحاب مطابقة لرأيه الصّواب أجابهم بقوله: (إنّ استعدادي لحرب أهل الشّام و جرير عندهم إغلاق للشّام)و اكراه (و صرف لأهله عن خير إن أرادوه) و ذلك لأنّهم ما دام كون جرير عندهم في مقام الشّور و التروّى في متابعة أىّ الأميرين و إن لم يكن كلّهم فبعضهم كذلك لا محالة فاستعداده لحربهم في تلك الحال موجب لاستعدادهم لحربه و تأهّبهم للقائه و ملجئا «1» لهم إلى قتاله، ففيه صرف لقلب من كان متردّدا في الأمر و مريدا للخير (و لكن قد وقتّ لجرير وقتا لا يقيم بعده الّا مخدوعا أو عاصيا) وجه الحصر أنّ تخلّفه عن الوقت الموقت له إمّا أن يكون بسبب تأخيرهم في الجواب خداعا له و أخذا في تلك المدّة بتهيّة الأسباب، و إمّا أن يكون بسبب تقصير منه في المبادرة إلى المراجعة إليه، فيكون عاصيا و لما لم يستصوب رأيهم أشار إلى وجه المصلحة و ما هو الرّأى الصّواب بقوله:  (و الرّأى مع الاناة)، و ذلك لأنّ إصابة المطالب و الظفر بها إنّما يكون في الغالب بالتثبّت و التّأنّي، لأنّ اناة الطالب هى مظنّة فكره في الاهتداء إلى تلخيص الوجه الأليق و الأشمل للمصلحة في تحصيل مطلوبه، و لذلك جعل التوءدة من جنود العقل و التّسرّع و هو ضدّها من جنود الجهل.______________________________ (1) اسم فاعل من الالجاء و هو الاكراه و الاغلاق منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 210 قال بعض المحقّقين  «1»: التّوءدة صفة نفسانية من فروع ملكة التّوسط و الاعتدال في القوّة الغضبيّة يعني هيئة الوقار كما أنّ التّسرّع الذي هو ضدّها و هو الاشتياط من فروع الافراط فيها.و توضيحه ما قاله بعض  «2» شرّاح الكافي حيث قال: التوءدة تابعة للسّكون و الحلم الذين من أنواع الاعتدال في القوّة الغضبيّة فانّ حصولها يتوقّف عليهما أمّا على السّكون فلأنّه عبارة عن نقل النّفس و عدم خفّتها في الخصومات، و أمّا على الحلم فلأنّه عبارة عن الطمأنينة الحاصلة للنّفس باعتبار ثقلها و عدم خفّتها بحيث لا يحرّكها الغضب بسرعة و سهولة، و إذا حصلت للنّفس هاتان الصّفتان أمكن لها التّأنّي و التثبّت و عدم العجلة في البطش و الضّرب و الشّتم إلى غير ذلك من أنواع المؤاخذة.و كيف كان فلمّا أجابهم بكون صلاح الامر في الاناة عقّبه بالأمر بملازمتها بقوله (فأرودوا)فانّ الرّفق و المداراة الذين هما معنى الارواد لا زمان للتثبّت و الاناة، و لمّا كان ظاهر كلامه مفيدا لكون الصّواب في الاناة مطلقا استدرك ذلك بقوله (و لا اكره لكم الاعداد)قال الشّارح المعتزلي: و لا تناقض بينه و بين نهيه لهم سابقا عن الاستعداد، لأنّه كره منهم إظهار الاستعداد و الجهر به و لم يكره الاعداد في السرّ و على وجه الكتمان و الخفاء، و قال الشارح البحراني: إنّه عليه السّلام نبّه بذلك على أنّه ينبغي لهم أن يكونوا على يقظة من هذا الامر حتّى يكونوا حال إشارته إليهم قريبين من الاستعداد.استعاره بالكنايه و قال البحراني أيضا: إنّ قوله (و لقد ضربت أنف هذا الأمر و عينه و قلّبت ظهره و بطنه)استعارة على سبيل الكناية فانّه استعار لفظ العين و الانف و الظهر و البطن التي حقايق في الحيوان، لحاله مع معاوية في أمر الخلافة و خلاف أهل الشّام له، و كنّى بالعين و الأنف عن المهمّ من هذا الأمر و خالصه، فانّ العين و الانف______________________________ (1) ملا صدرا في شرح اصول الكافى، منه. (2) ملا صالح المازندرانى في شرح اصول الكافى، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 211 أعزّ ما في الوجه، و كنّى بالضّرب لهما عن قصده للمهمّ على سبيل الاستعارة أيضا، و كنّى بلفظ الظهر و البطن لظاهر هذا الأمر و باطنه و وجوه الرّأى فيه و لفظ التقليب لتصفح تلك الوجوه و عرضها على العقل واحدا واحدا.ثمّ أشار إلى ما تحصّل له بعد التّروي و التفكّر و التّقليب بقوله: (فلم أر فيه إلّا القتال أو الكفر بما جاء)به (محمّد صلّى اللّه عليه و آله) و من المعلوم أنّ الكفر في حقّه عليه السّلام محال فتعيّن القتال، و وجه انحصار الأمر فيهما أنّه كان مأمورا من اللّه و من رسوله بقتال النّاكثين و القاسطين و المارقين، فكان أمره دائرا بين المقاتلة و الجهاد امتثالا للأمر و التّرك و المنابذة كفرا و عصيانا، و ربّما يسمّى ترك بعض الواجبات بالكفر حسبما مرّ تفصيلا في شرح آخر فقرات الخطبة الاولى أعنى قوله: و من كفر فانّ اللّه غنيّ عن العالمين، فتذكّر و يدلّ على كونه مأمورا بقتال هؤلاء ما رواه في البحار من أمالي الشّيخ باسناده عن مجاهد عن ابن عبّاس قال لمّا نزلت:«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ»* قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: لأجاهدنّ العمالقة يعني الكفّار و المنافقين، فأتاه جبرئيل قال:أنت أو عليّ و من الكافي باسناده عن الفضيل بن عياض عن أبي عبد اللّه عن أبيه عليهما السّلام قال:قال: بعث اللّه محمّدا بخمسة أسياف ثلاثة منها شاهرة، و سيف منها مكفوف، و سيف سله إلى غيرنا ثمّ قال: و أمّا السّيف المكفوف فسيف على أهل البغى و التأويل، قال اللّه تعالى: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ»  فلمّا نزلت هذه الآية قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إنّ منكم من يقاتل بعدى على التّأويل كما قاتلت على التّنزيل فسئل النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من هو؟ فقال: خاصف النّعل يعني أمير المؤمنينمنهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 212فقال: عمّار بن ياسر: قاتلت بهذه الرّاية مع النّبيّ ثلاثا، و هذه الرّابعة، و اللّه لو زحفوا حتّى بلغوا بنا السّعفات من هجر لعلمنا أنّا على الحقّ و أنّهم على الباطل و من العيون باسناد التّميمي عن الرّضا عن آبائه عليهم السلام، قال: قال عليّ عليه السّلام: أمرت بقتال الناكثين و القاسطين و المارقين و من رجال النّجاشي مسندا عن عبد اللّه بن عبيد اللّه بن أبي رافع، عن أبيه، عن أبي رافع قال: دخلت رسول اللّه و هو نائم أو يوحى إليه و إذا حيّة في جانب البيت فكرهت أن أقتلها فاوقظه، فاضطجعت بينه و بين الحيّة حتّى ان كان منها سوء يكون لي دونه، فاستيقظ و هو يتلو هذه الآية:«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» ثمّ قال: الحمد للّه الذي أكمل لعليّ منيته، و هنيئا لعليّ بتفضيل اللّه إيّاه، ثمّ التفت فرآني إلى جانبه فقال: ما أضجعك ههنايا أبا رافع؟ فأخبرته خبر الحيّة فقال: قم إليها فاقتلها، فقتلتها، ثمّ أخذ رسول اللّه بيدى فقال يا أبا رافع كيف أنت و قوم يقاتلون عليّا هو على الحقّ و هم على الباطل يكون في حقّ اللّه جهادهم فمن لم يستطع جهادهم فبقلبه و من لم يستطع بقلبه فليس وراء ذلك شي ء، فقلت: ادع لي إن أدركتهم أن يعينني اللّه و يقويني على قتالهم، فقال صلّى اللّه عليه و آله: اللّهمّ إن أدركهم فقوّه و أعنه ثمّ خرج إلى النّاس فقال: يا أيّها النّاس من أحبّ أن ينظر إلى أمينى على نفسي فهذا أبو رافع أميني على نفسي.قال عون بن عبيد اللّه بن أبي رافع: فلمّا بويع عليّ و خالفه معاوية بالشّام و سار طلحة و الزّبير إلى البصرة، قال أبو رافع هذا قول رسول اللّه سيقاتل عليّا قوم يكون حقّا في اللّه جهادهم فباع أرضه بخيبر و داره ثمّ خرج مع عليّ عليه السّلام و هو شيخ كبير له خمس و ثمانون سنة، و قال: الحمد للّه لقد أصبحت و لا أحد بمنزلتي لقد بايعت البيعتين: بيعة العقبة، و بيعة الرّضوان، و صلّيت القبلتين و هاجرت الهجر الثلاث، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 213 قلت: و ما الهجر الثّلاث؟ قال: هاجرت مع جعفر بن أبي طالب إلى أرض الحبشة، و هاجرت مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إلى المدينة، و هذه الهجرة مع عليّ بن أبي طالب إلى الكوفة فلم يزل مع عليّ حتّى استشهد عليّ عليه السّلام فرجع أبو رافع إلى المدينة مع الحسن لا دار له بها و لا أرض فقسّم له الحسن دار عليّ بنصفين و أعطاه سنخ أرض اقطعه إيّاها فباعها عبيد اللّه بن رافع من معاوية بمأة ألف و سبعين ألفا و الأخبار في هذا المعنى من طريق الخاصّة و العامّة كثيرة، و فيما ذكرناه كفاية.ثمّ إنّه عليه السّلام بعد الاشارة إلى مصير مآل أمره مع معاوية إلى القتال، نبّه على بطلان ما نسبه إليه معاوية و جعله عذرا لمخالفته و سببا لعصيانه له، و هو الطلب بدم عثمان و تهمته له بذلك فقال: (انّه كان على الأمة وال) و هو عثمان بن عفان (أحدث) في الدّين (احداثا) و أبدع بدعا (و أوجد النّاس مقالا) أى أبدى لهم طريقا إليه باحداثه (فقالوا) في حقّه و أكثروا القول في أحداثه (ثمّ نقموا فغيّروا) أى أنكروا و عتبوا و طعنوا عليه فغيّروه و أزالوه.و ينبغي تذييل المقام بامرين، الاول:اعلم أنّ الشّارح المعتزلي قد ذكر في شرح هذا الكلام حال أمير المؤمنين منذ قدم الكوفة بعد وقعة الجمل إلى أن سار إلى صفّين، و قد أردت أن اذكر طرفا ملخّصا ممّا رواه ممّا له ارتباط بالمقام و فيه توضيح للمرام باسقاط الزّوايد المستغني عنها حذرا من الاطناب المملّ فأقول:في الشّرح من كتاب الصّفين لنصر بن مزاحم أنّ عليّا حين قدم من البصرة إلى الكوفة بعد انقضاء أمر الجمل كاتب إلى العمّال فكتب إلى جرير بن عبد اللّه البجلي و كان عاملا لعثمان على ثغر همدان كتابا مع زجر بن قيس، فلمّا قرء جرير الكتاب قام فقال: أيّها النّاس هذا كتاب أمير المؤمنين و هو المأمون على الدّين و الدّنيا و قد كان من أمره و أمر عدوّه ما يحمد اللّه عليه، و قد بايعه النّاس الأوّلون من المهاجرين و الأنصار و التّابعين باحسان، و لو جعل هذا الأمر شورى بين المسلمين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 214 كان أحقّهم بها، ألا و إنّ البقاء في الجماعة و الفناء في الفرقة، و إنّ عليّا حاملكم على الحقّ ما استقمتم، فان ملتم أقام ميلكم، فقال النّاس: سمعا و طاعة رضينا رضينا، نكتب جرير إلى عليّ جواب كتابه بالطاعة. قال نصر: و أقبل جرير سايرا من ثغر همدان حتّى ورد على عليّ الكوفة، فبايعه و دخل فيما دخل فيه النّاس في طاعته و لزوم أمره، فلمّا أراد عليّ أن يبعث إلى معاوية رسولا قال له جرير: ابعثني يا أمير المؤمنين إليه فأدعوه على أن يسلّم لك الأمر و يجامعك على الحقّ على أن يكون أميرا من امرائك و أدعو أهل الشّام إلى طاعتك فجلّهم قومي و أهل بلادي، و قد رجوت أن لا يعصوني، فقال له عليه السّلام الأشتر: لا تبعثه و لا تصدّقه فو اللّه إنّي لأظنّ هواه هواهم و نيته نيّتهم، فقال له عليه السّلام:دعه حتّى ننظر ما يرجع به إلينا، فبعثه عليّ و قال له حين أراد أن يبعثه إنّ حولي من أصحاب رسول اللّه من أهل الرّأى و الدّين من قد رأيت و قد اخترتك لقول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إنّ فيك من خير ذى يمن ائت معاوية بكتابي فان دخل فيما دخل فيه المسلمون و إلّا فانبذ إليه و اعلمه أنّي لا أرضى به أميرا، و إنّ العامّة لا ترضى به خليفة.فانطلق جرير حتّى أنى الشّام و نزل بمعاوية، فلمّا دخل عليه حمد اللّه، و أثنى عليه و قال: أمّا بعد يا معاوية فانّه قد اجتمع لابن عمّك أهل الحرمين و أهل المصرين و أهل الحجاز و أهل اليمن و أهل العروض، و العروض عمان، و أهل البحرين و اليمامة فلم يبق إلّا هذه الحصون التي أنت فيها لو سال عليها سيل من أوديته غرقها و قد أتيتك أدعوك إلى ما يرشدك و يهديك إلى مبايعة هذا الرّجل، و دفع إليه كتاب علىّ و يأتي ذكر هذا الكتاب في باب المختار من كتبه عليه السّلام في الكتاب إنشاء اللّه فلمّا قرء الكتاب قام جرير فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال، أيّها النّاس إنّ أمر عثمان قد أعيى من شهده فما ظنكم بمن غاب عنه، و إنّ النّاس بايعوا عليّا غير واتر و لا موتور، و كان طلحة و زبير ممّن بايعه ثمّ نكثا بيعته على غير حدث ألا و إنّ هذا الدّين لا يحتمل الفتن، ألا و انّ العرب لا يحتمل السّيف، و قد كانت بالبصرة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 215 أمس ملحمة إن يشفع البلاء بمثلها فلا بقاء للنّاس، و قد بايعت العامّة عليّا و لو ملكنا و اللّه امورنا لم نختر لها غيره و من خالف هذا استعتب فادخل يا معاوية فيما دخل فيه النّاس.فان قلت استعملنى عثمان ثمّ لم يعزلني، فانّ هذا قول لو جاز لم يقم للّه دين و كان لكلّ امرء ما في يديه، و لكن اللّه جعل للآخر من الولاة حقّ الأوّل و جعل الامور موطاة و حقوقا ينسخ بعضها بعضا، فقال معاوية انظر و ننظر و استطلع رأى أهل الشّام، فمضت أيّام و أمر معاوية مناديا ينادي الصّلاة جامعة فلمّا اجتمع النّاس صعد المنبر و قال بعد كلام طويل: أيّها النّاس قد علمتم أنّي خليفة أمير المؤمنين عمر بن الخطاب و أمير المؤمنين عثمان بن عفّان عليكم، و إنّي لم اقم رجلا منكم على خزاية قطّ، و انّي وليّ عثمان و قد قتل مظلوما و اللّه تعالى يقول: «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً» و أنا احبّ أن تعلموني ذات أنفسكم في قتل عثمان، فقام أهل الشّام بأجمعهم فأجابوا إلى الطلب بدم عثمان، و بايعوه على ذلك و أوثقوا اللّه على أن يبذلوا بين يديه أموالهم و أنفسهم حتّى يدركوا بثاره أو يفنى اللّه أرواحهم قال نصر: فلمّا أمسى معاوية اغتمّ بما هو فيه و جنّه اللّيل و عنده أهل بيته و استحثّه جرير بالبيعة، فقال يا جرير: إنّها ليست بخلسة و إنّه أمر له ما بعده فابلغ (فابلع خ ل) ريقى و دعا ثقاته فأشار عليه أخوه بعمرو بن العاص، و قال إنّه من قد عرفت، و قد اعتزل أمر عثمان في حياته و هو لامرك أشدّ اعتزالا إلّا أن يثمن له دينه و قد ذكرنا في شرح الفصل الثّالث من فصول الخطبة السّادسة و العشرين رواية استدعائه عمرو بن العاص و ما شرط له من ولاية مصر و استقدامه شرجيل بن السّمط و دسس الرّجال عليه يغرّونه بعليّ عليه السّلام و يشهدون عنده أنّه قتل عثمان حتّى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 216 ملئوا قلبه و صدره حقدا بمالا حاجة إلى اعادته قال نصر: فخرج شرجيل فأتى حصين بن نمير فقال: ابعث فليأتنا فبعث إليه حصين ان زرنا فعندنا شرجيل فاجتمعا عند حصين، فتكلّم شرجيل فقال: يا جرير أتيتنا بأمر ملفّف لتلقينا في لهوات الأسد و أردت أن تخلط الشّام بالعراق و أطريت عليّا و هو قاتل عثمان و اللّه سائلك عمّا قلت يوم القيامة فأقبل عليه جرير و قال يا شرجيل أما قولك: إنّي جئت بأمر ملفّف فكيف يكون أمرا ملفّفا و قد اجتمع عليه المهاجرون و الأنصار و قوتل على ردّه طلحة و الزّبير، و أمّا قولك إنّى ألقيتك في لهوات الأسد ففي لهواتها القيت نفسك، و أمّا خلط الشّام بأهل العراق فخلطهما على حقّ خير من فرقتهما على باطل، و أمّا قولك: إنّ عليّا قتل عثمان فو اللّه ما في يديك من ذلك الّا الرّجم بالغيب من مكان بعيد، و لكنّك ملت الى الدّنيا و شي ء كان في نفسك على زمن سعد بن أبي وقاص فبلغ معاوية قول الرّجلين فبعث الى جرير و زجره و كتب جرير الى شرجيل أبياتا يعظه فيها فذعر شرجيل و فكر و قال هذا نصيحة لي في ديني لا و للّه لا اعجل في هذا الأمر لشي ء و كاد يحول عن نصر معاوية فلفف معاوية له الرّجال يدخلون اليه و يخرجون و يعظّمون عنده قتل عثمان، حتّى أعادوا رأيه و شحذوا عزمه، ثمّ حثّه معاوية على السّير في مداين الشّام و النّداء فيها انّ عليّا قتل عثمان و أنّه يجب على المسلمين أن يطلبوا بدمه، فسار شرجيل فبدء بأهل حمص فأجابه النّاس كلّهم إلّا نساكا من أهل حمص، فانّهم قالوا له: بيوتنا قبورنا و مساجدنا و أنت أعلم بما ترى و جعل شرجيل يستنهض مداين الشّام حتّى استفرغها لا يأتي على قوم إلّا قبلوا ما أتاهم به.قال نصر: فآيس جرير عند ذلك من معاوية و من عوام أهل الشّام، و كان معاوية قد أتى جريرا قبل ذلك في منزله فقال: يا جرير انّي قد رأيت رأيا، قال:هاته، قال: اكتب الى صاحبك يجعل لي الشّام و مصر جباية فاذا حضرته الوفات لم يجعل لأحد بعده في عنقي بيعة و أسلّم له هذا الأمر، و أكتب إليه بالخلافة، فقال جرير: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 217 أكتب ما أردت و اكتب معك، فكتب معاوية بذلك الى عليّ فكتب عليّ إلى جرير أمّا بعد.فانّما أراد معاوية أن لا يكون لي في عنقه بيعة و أن يختار من أمره ما أحبّ و أراد أن يورثيك و يبطيك حتّى يذوق أهل الشّام، و أنّ المغيرة بن شعبة قد كان أشار عليّ أن استعمل معاوية على الشّام و أنّا بالمدينة فأبيت ذلك عليه، و لم يكن اللّه ليراني أتّخذ المضلّين عضدا، فان بايعك الرّجل و إلّا فاقبل و السّلام، و فشا كتاب معاوية في النّاس و في حديث صالح بن صدقة قال: أبطأ جرير عند معاوية حتّى اتّهمه النّاس و قال عليّ عليه السّلام: قد وقت لجرير وقتا لا يقيم بعده إلّا مخدوعا أو عاصيا، و أبطأ على عليّ حتّى آيس منه و في حديث محمّد و صالح بن صدقة قال: و كتب عليّ إلى جرير: أمّا بعد فاذا أتاك كتابي فاحمل معاوية على الفصل ثمّ خيّره و خذه بالجواب بين حرب مخزية أو سلم محظية، فان اختار الحرب فانبذ إليه، و إن اختار السّلم فخذه ببيعته و السّلام و يأتي ذكر هذا الكتاب من السّيد في باب المختار من كتبه قال: فلمّا انتهى الكتاب إلى جرير أتى معاوية فاقرئه الكتاب و قال له: يا معاوية انّه لا يطبع على قلب إلّا بذنب، و لا يشرح صدر إلّا بتوبة، و لا أظنّ قلبك إلّا مطبوعا عليه أراك قد وقفت بين الحقّ و الباطل كأنّك تنتظر شيئا في يد غيرك فقال معاوية ألقاك بالفصل في أوّل مجلس انشاء اللّه، فلمّا بايع معاوية أهل الشّام و ذاقهم قال: يا جرير الحق بصاحبك و كتب اليه بالحرب و كتب في أسفل الكتاب شعر كعب بن جعيل أرى الشّام تكره أهل العراق          و أهل العراق لهم كارهونا    و قد مرّ تمام ذلك الشّعر في شرح الكلام الثلاثين أقول و روى انّ الكتاب الذي كتبه عليه السّلام مع جرير صورته: انّي قد عزلتك ففوّض الأمر إلى جرير و السّلام. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 218 و قال لجرير: صن نفسك عن خداعه فان سلّم إليك الأمر و توجه إليّ فأقم أنت بالشام، و إن تعلّل بشي ء فارجع، فلما عرض جرير الكتاب على معاوية تعلّل بمشاورة أهل الشام و غير ذلك، فرجع جرير و كتب معاوية في اثره في ظهر كتاب عليّ عليه السّلام: من ولّاك حتى تعزلني و السلام قال نصر لمّا رجع جرير إلى عليّ كثر قول النّاس في التّهمة لجرير في أمر معاوية فاجتمع جرير و الاشتر عند عليّ فقال الاشتر: أما و اللّه يا أمير المؤمنين ان لو كنت ارسلتني إلى معاوية لكنت خيرا لك من هذا الذي أرخا من خناقه و أقام عنده حتّى لم يدع بابا يرجو فتحه إلّا فتحه، و لا بابا يخاف أمره إلّا سدّه، فقال جرير: و اللّه لكنت أتيتهم لقتلوك و خوّفه بعمر و ذوى الكلاع و حوشب، و قال: إنّهم يزعمون إنّك من قتلة عثمان، فقال الأشتر: و اللّه لو أتيتهم لم يعيني جوابها و لم يثقل عليّ محملها و لحملت معاوية على خطة اعجله فيها عن فكره، قال: فأتهم إذن، قال: الآن و قد افسدتهم و وقع بيننا الشرّ قال نصر و روى الشّعبي قال: اجتمع جرير و الاشتر عند عليّ فقال الأشتر:أليس قد نهيتك يا أمير المؤمنين أن تبعث جريرا و أخبرتك بعداوته و غشّه، و أقبل الأشتر يشتمه و يقول: يا أخا بجيله إنّ عثمان اشترى منك دينك بهمدان، و اللّه ما أنت بأهل أن تمشى فوق الأرض حيّا إنّما أتيتهم لتتّخذ عندهم يدا بمسيرك إليهم ثمّ رجعت إلينا من عندهم تهدّدنا بهم، أنت و اللّه منهم و لا أرى سعيك إلّا لهم، لئن أطاعني فيك أمير المؤمنين ليحبسنّك و أشباهك فى محبس لا يخرجون حتّى يستتمّ هذه الأمور و يهلك اللّه الظالمين.قال جرير: وددت و اللّه لو كنت مكاني بعثت اذن و اللّه لا ترجع، قال: فلمّا سمع جرير مثل ذلك من قوله فارق عليّا عليه السّلام فلحق بقرقيساء، و لحق به اناس من قسر من قومه فلم يشهد صفين من قسر غير تسعة عشر رجلا، و لكن شهدها من أحمس سبعمائة رجل و خرج عليّ عليه السّلام إلى دار جرير فهدمه و هدم دور قوم ممّن خرج معه حيث فارق عليّا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 219 التذييل الثاني في احداث عثمان و بدعه و مطاعنه و المثالب التي طعن بها فيه:و هى كثيرة و نحن نذكر منها هنا عشرين، الاول:أنّه ولّى امور المسلمين من لا يصلح لذلك و لا يؤتمن عليه، و من ظهر منه الفسق و الفساد، و من لا علم له مراعاتا لحرمة القرابة وعد و لا عن مراعاة حرمة الدّين و النّظر للمسلمين حتّى ظهر ذلك منه و تكرّر، و قد كان عمر حذّره من ذلك حيث وصفه بأنّه كلف بأقاربه و قال له: إذا وليت هذا الامر فلا تسلّط بني أبي معيط على رقاب النّاس، فوقع منه ما حذّره إيّاه و عوتب في ذلك فلم ينفع العتب و ذلك نحو استعماله الوليد بن عقبة و تقليده إيّاه حتّى ظهر منه شرب الخمر و استعماله سعيد بن العاص حتّى ظهرت منه الامور التي عندها أخرجه أهل الكوفة و توليته عبد اللّه بن أبي سرج، و عبد اللّه بن عامر بن كريز حتّى روى عنه في أمر ابن أبي سرج أنّه لمّا تظلّم منه أهل مصر و صرفه عنهم بمحمّد بن أبي بكر كاتبه بأن يستمرّ على ولايته فأبطن خلاف ما أظهر فعل من غرضه خلاف الدّين، و يقال إنّه كاتبه بقتل محمّد بن أبي بكر و غيره ممّن يردّ عليه، و ظفر بذلك الكتاب و لذلك عظم التظلم من بعد و كثر الجمع، و كان سبب الحصار و القتل حتّى كان من أمر مروان و تسلّطه عليه و على امور ما قتل بسببه.الثاني:أنّه ردّ الحكم بن أبي العاص طريد رسول اللّه إلى المدينة و قد امتنع أبو بكر من ردّه، فصار بذلك مخالفا للسنّة و لسيرة من تقدّمه و قد شرط عليه في عقد البيعة اتّباع سيرتهما.الثالث:أنّه كان يؤثر أهل بيته بالأموال العظيمة من بيت مال المسلمين، و قد مرّ ما يوضحه في شرح كلامه في الخطبة الشقشقيّة يخضمون مال اللّه خضم الابل نبت الرّبيع، فتذكّر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 220 الرابع:أنّه حمى الحمى عن المسلمين مع أنّ رسول اللّه جعلهم شرعا سواء في الماء و الكلاء روى المرتضى عن الواقدي باسناده قال: كان عثمان يحمى الرّبذه و الشرف و النقيع، فكان لا يدخل الحمى بعير له و لا فرس و لا لبنى اميّة حتّى كان آخر الزّمان فكان يحمى الشّرف لابله و كانت ألف بعير، و لابل الحكم بن أبي العاص، و الرّبذة لابل الصّدقة، و يحمى النّقيع لخيل المسلمين و خيله و خيل بني اميّة.الخامس:أنّه اعطى من بيت مال الصّدقة المقاتلة و غيرها، و ذلك ممّا لا يحلّ في الدّين لأنّ المال الذي جعل اللّه له جهة مخصوصة لا يجوز العدول به عن تلك الجهة.السادس:أنه ضرب عبد اللّه بن مسعود حتى كسر بعض أضلاعه، و قد رووا في فضله في صحاحهم أخبارا كثيرة قال المرتضى في محكيّ الشّافي: قد روى كلّ من روى السّيرة على اختلاف طرقهم أنّ ابن مسعود كان يقول: ليتني و عثمان برمل عالج يحثو عليّ و أحثو عليه حتّى يموت الأعجز منّي و منه، و كان يقول في كلّ يوم جمعة بالكوفة جاهرا معلنا إنّ أصدق القول كتاب اللّه، و أحسن الهدى هدى محمّد، و شرّ الامور محدثاتها، و كلّ محدث بدعة، و كلّ بدعة ضلالة، و كلّ ضلالة في النّار، و إنّما كان يقول ذلك معرّضا بعثمان حتّى غضب الوليد بن عقبة من استمرار تعريضه و نهاه عن خطبته هذه فأبى أن ينتهى فكتب إلى عثمان فيه فكتب عثمان يستقدمه عليه و روى الواقدى و غيره أنّ ابن مسعود لمّا استقدم المدينة دخلها ليلة جمعة فلمّا علم عثمان بدخوله قال: أيّها النّاس إنّه قد طرقكم الليلة دويبة من تمش (من تمرّ على طعامه نقى و تسلخ خ ل) على طعامه يقي و يصلح، فقال ابن مسعود لست كذلك، و لكنّني صاحب رسول اللّه يوم بدر، و صاحبه يوم أحد، و صاحبه يوم بيعة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 221 الرّضوان، و صاحبه يوم الخندق، و صاحبه يوم حنين، قال: و صاحت عايشة يا عثمان أتقول هذا لصاحب رسول اللّه؟ فقال عثمان: اسكتي، ثمّ قال لعبد اللّه بن زمعة بن الأسود أخرجه اخراجا عنيفا، فاحتمله حتّى جاء به باب المسجد فضرب به الأرض فكسر ضلعا من أضلاعه فقال: قتلني ابن زمعة الكافر بأمر عثمان.السابع:أنّه جمع النّاس على قراءة زيد بن ثابت خاصة و أحرق المصاحف و أبطل ما لا شك أنّه منزل من القرآن و أنّه مأخوذ من الرّسول، و لو كان ذلك حسنا لسبق إليه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قد مرّ توضيح ذلك في التّنبيه الثّاني من تنبيهات الفصل من فصول الخطبة الاولى و الطعن في ذلك من وجهين احدهما أنّ جمع النّاس على قراءة زيد إبطال للقرآن المنزّل و عدول عن الرّاجح إلى المرجوح في اختيار زيد من جملة قرّاء القرآن، بل هو ردّ صريح لقول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نزل القرآن على سبعة أحرف كلّها كاف شاف على ما ورد في صحاح أخبارهم الثاني أنّ إحراق المصاحف الصّحيحة استخفاف بالدّين محادّة للّه ربّ العالمين.الثامن:أنّه أقدم على عمّار بن ياسر بالضّرب حتّى حدث به فتق، و لهذا صار أحد من ظاهر المتظلمين من أهل الأمصار على قتله و كان يقول قتلنا كافرا قال المرتضى في محكيّ الشّافي: ضرب عمّار ممّا لم يختلف فيه الرّواة و إن اختلفوا في سببه، فروى عبّاس بن هشام الكلبي عن أبي مخنف في اسناده أنّه كان في بيت المال بالمدينة سفط فيه حليّ و جوهر فأخذ منه عثمان ما حلى به بعض أهله و اظهر النّاس الطعن عليه في ذلك و كلّموه فيه بكلّ كلام شديد حتّى غضب فخطب و قال: لنأخذنّ حاجتنا من هذا الفي ء و إن رغمت أنوف أقوام، فقال له عليّ اذا تمنع من ذلك و يحال بينك و بينه، فقال عمّار: اشهد و اللّه انّ أنفى أوّل راغم من ذلك، فقال عثمان أعلىّ يابن ياسر و سميّة تجترى؟ خذوه، فأخذ و دخل عثمان فدعا به فضربه حتّى غشى عليه، ثمّ اخرج فحمل حتّى اتى به منزل امّ سلمة فلم يصلّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 222 الظهر و العصر و المغرب فلمّا أفاق توضّأ و صلّى و قال الحمد للّه ليس هذا أوّل يوم أوذينا في اللّه.فقال هشام بن الوليد بن المغيرة المخزومي و كان عمّار حليفا لبني مخزوم: يا عثمان أمّا عليّ عليه السّلام فاتّقيته، و أمّا نحن فاجرأت علينا و ضربت أخانا حتّى أشفيت به على التّلف أما و اللّه لئن مات لأقتلنّ به رجلا من بني اميّة عظيم الشأن، فقال عثمان: و إنّك ههنا يابن القسريّة قال: فانّهما قسريّتان و كانت امّ هشام وجدته قسريتين من بحيلة فشتمه عثمان و أمر به فاخرج، و اتى به امّ سلمة فاذا هى قد غضبت لعمّار و بلغ عايشة ما صنع بعمّار فغضبت أيضا و أخرجت شعرا من شعر رسول اللّه و نعلا من نعاله و ثوبا من ثيابه و قالت أسرع ما تركتم سنّة نبيّكم و هذا شعره و ثوبه و نعله لم تبل و روى آخرون أنّ السّبب في ذلك أنّ عثمان مرّ بقبر جديد فسأل عنه فقيل عبد اللّه بن مسعود، فغضب على عمّار لكتمانه إيّاه موته إذ كان المتولّى للصّلاة عليه و القيام بشأنه فعندها و طى ء عثمان عمّارا حتّى أصابه الفتق و روى آخرون أنّ المقداد و طلحة و الزّبير و عمّار او عدّة من أصحاب رسول اللّه كتبوا كتابا عدّدوا فيه أحداث عثمان و خوّفوه ربّه و أعلموا أنّهم مواثبوه ان لم يقلع فأخذ عمّار الكتاب فأتاه به فقرأه منه صدرا، ثمّ قال له أعلىّ تقدم من بينهم، فقال إنّي أنصحهم لك، قال: كذبت يابن سميّة، فقال: أنا و اللّه ابن سميّة و ابن ياسر، فأمر عثمان غلمانا له فمدّوا بيديه و رجليه ثمّ ضربه عثمان برجليه و هى في الخفّين على مذاكيره فأصابه الفتق و كان ضعيفا كبيرا فغشي عليه و قال المحدّث المجلسي: و عندي أنّ السّبب الحامل لعثمان على ما صنع بعمّار هو أنّ عمّارا كان من المجاهرين بحبّ عليّ عليه السّلام و أنّ من غلبه على الخلافة غاصب لها فحملته عداوته لأمير المؤمنين و حبّه للرّياسة على إهانته و ضربه حتّى حدث به الفتق و كسر ضلعا من أضلاعه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 223 التاسع:ما صنع بأبي ذر من الاهانة و الضرب و الاستخفاف مع علوّ شأنه و تقدّمه في الاسلام حتّى سيّره إلى الربذة و نفاه و يأتي تفصيل ذلك في الكتاب حيثما بلغ الكلام محلّه.العاشر:تعطيله الحدّ الواجب على عبيد اللّه بن عمر بن الخطاب، فانه قتل الهرمزان بعد اسلامه بتهمة أنّه اغرى أبا لؤلؤة إلى قتل أبيه عمر، فلم يقده عثمان به و قد كان أمير المؤمنين يطلبه، و روى أنّه لمّا ولى الخلافة أراد قتله فهرب منه إلى معاوية بالشّام.الحادي عشر:و هو اجمالي قاليّ و هو أنّه لو لم يقدم عثمان على إحداث يوجب خلعه و البراءة منه لوجب على الصّحابة أن ينكروا على من قصده من البلاد متظلّما، و قد علمنا أنّ بالمدينة كان كبار الصحابة من المهاجرين و الأنصار و لم ينكروا على القوم بل أسلموه و لم يدفعوا عنه، بل أعانوا قاتليه و لم يمنعوا من قتله و حصره و منع الماء عنه، و هذا من أقوى الدّليل على تصديق الصّحابة للمطاعن فيه و براءتهم منه، و لو لم يكن في أمره إلّا ما روى عن أمير المؤمنين من قوله: اللّه قتله و أنا معه مريدا بذلك رضائهما به لكفى هذا كلّه مضافا إلى أنّهم تركوه بعد قتله ثلاثة أيّام على المزابل لم يدفنوه و هو من أدلّ الدلايل على رضاهم بقتله و يناسب المقام حكاية ظريفة روى في كتاب الصّراط المستقيم و غيره إنّ ابن الجوزي قال يوما على منبره سلوني قبل أن تفقدوني. فسألته امرأة عمّا روى أنّ عليّا سار في ليلة إلى سلمان فجهّزه و رجع، فقال: روي ذلك، قالت: فعثمان ثمّ ثلاثة أيّام منبوذا في المزابل و علىّ حاضر، قال: نعم، قالت: فقد لزم الخطاء لأحدهما، فقال: إن كنت خرجت من بيتك بغير إذن زوجك فعليك لعنة اللّه، و إلّا فعليه، فقالت: خرجت عايشة إلى حرب علىّ عليه السّلام باذن النبىّ أو لا؟ فانقطع و لم يحر جوابا.الثاني عشر:إتمامه الصّلاة بمنى مع كونه مسافرا و هو مخالف للسنّة و للسّيرة، فقد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 224 روى في البحار من كتاب جامع الاصول عن عبد الرّحمن بن يزيد قال: صلّى بنا عثمان بمنى أربع ركعات فقيل ذلك لعبد اللّه بن مسعود، فقال: صلّيت مع رسول اللّه بمنى ركعتين و مع أبى بكر ركعتين و مع عمر ركعتين.الثالث عشر:جرأته على الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مضادّته له، فقد حكى العلامة فى كتاب كشف الحقّ عن الحميدي قال: قال السدي فى تفسير قوله تعالى: «وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً» انّه لمّا توفّى أبو سلمة و عبد اللّه بن حذافة و تزوّج النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم امرئتهما امّ سلمة و حفصة قال طلحة و عثمان: أينكح محمّد نسائنا إذا متنا و لا ننكح نسائه إذا مات، و اللّه لو قد مات لقد اجلنا على نسائه بالسّهام، و كان طلحة يريد عايشة و عثمان يريد امّ سلمة فأنزل اللّه تعالى:«وَ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِكُمْ كانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيماً» و أنزل «إِنْ تُبْدُوا شَيْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً» و أنزل «إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً».الرابع عشر:عدم اذعانه بقضاء رسول اللّه، روى العلامة أيضا في كشف الحقّ عن السّدى في تفسير قوله تعالى: «وَ يَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالرَّسُولِ وَ أَطَعْنا ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ ما أُولئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ، وَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ وَ إِنْ يَكُنْ لَهُمُ الْحَقُّ يَأْتُوا إِلَيْهِ مُذْعِنِينَ، أَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ ارْتابُوا أَمْ يَخافُونَ أَنْ يَحِيفَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ رَسُولُهُ بَلْ أُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» الآيات. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 225 قال السّدى: نزلت هذه في عثمان بن عفّان، قال: لمّا فتح رسول اللّه بني النّضير فغنم أموالهم فقال عثمان لعليّ: ائت رسول اللّه فاسأله أرض كذا و كذا، فان أعطاكها فأنا شريكك و آتيه أنا فأسأله إيّاها، فان أعطانيها فأنت شريكى فيها فسأله عثمان أوّلا فأعطاه إيّاها فقال له عليّ اشركنى فأبى عثمان، فقال بيني و بينك رسول اللّه فأبى أن يخاصمه إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقيل له لم لم تنطلق معه إلى النبيّ؟ فقال: هو ابن عمّه فأخاف أن يقضى له فنزل قوله: «وَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ...» إلى قوله «بَلْ أُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»  فلمّا بلغ النبيّ ما انزل اللّه فيه أتى النّبيّ فأقرّ لعليّ بالحقّ.الخامس عشر:انّه زعم أنّ في المصحف لحنا، فقد حكى في البحار من كشف الحق  «1» عن تفسير الثّعلبي في قوله تعالى: «إِنْ هذانِ لَساحِرانِ» قال قال عثمان: إنّ في المصحف لحنا فقيل له ألا تغيّره؟ فقال: دعوه فلا يحلّل حراما و لا يحرّم حلالا قال في البحار: و رواه الرّازي أيضا في تفسيره.السادس عشر:تقديمه الخطبتين في العيدين، و كون الصّلاة مقدّمة على الخطبتين قبل عثمان ممّا تظافرت به الأخبار العاميّة و أخبار أهل البيت في ذلك أيضا بالغة حدّ الاستفاضة و قال العلامة (ره) في محكيّ المنتهى: لا نعرف في ذلك خلافا إلّا من بني أميّة، و في البحار من التّهذيب باسناده عن محمّد بن مسلم عن أحدهما قال: الصّلاة قبل______________________________ (1) و لم نجده فى الكتاب المذكور و لذلك رويناه عن البحار عنه، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 226 الخطبتين: و كان أوّل من أحدثها بعد الخطبة عثمان لمّا أحدث احداثها كان إذا فرغ من الصّلاة قام النّاس ليرجعوا فلمّا رأى ذلك قدّم الخطبتين و احتبس النّاس للصّلاة.السابع عشر:إحداثه الأذان يوم الجمعة زايدا على ما سنّه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هو بدعة محرّمة.الثامن عشر:أنّه لم يتمكّن من الاتيان بالخطبة، فقد روى في البحار من روضة الأحباب أنّه لمّا كان أوّل جمعة من خلافته صعد المنبر فعرضه العىّ فعجز عن أداء الخطبة فتركها، و قال: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم أيّها النّاس سيجعل اللّه بعد عسر يسرا و بعدعيّ نطقا، و إنّكم إلى إمام فعّال أحوج منكم إلى امام قوّال، أقول قولي و أستغفر اللّه لي و لكم فنزل قال و في رواية أنّه قال: الحمد للّه و عجز عن الكلام، و في رواية أنّه قال أوّل كلّ مركب صعب و أنّ أبا بكر و عمر كانا يعدان لهذا المقام مقالا و أنتم إلى امام عادل أحوج منكم إلى امام قائل، و إن أعش فآتكم الخطبة على وجهها و يعلم اللّه إنشاء اللّه تعالى فانّ الظّاهر من الرّواية أنّ الخطبة كانت خطبة الجمعة الواجبة و أنّ عثمان لمّا حصر و عرضه العيّ ترك الخطبة و لم يأمر أحدا بالقيام بها و إقامة الصّلاة و إلّا لرووه فالأمر في ذلك ليس مقصورا على العجز و القصور، بل فيه ارتكاب المحظور فيكون أوضح في الطعن.التاسع عشر:جهله بالأحكام، فقد روى العلامة في كشف الحقّ من صحيح مسلم أنّ امرأة دخلت على زوجها فولدت لستّة أشهر فذكر ذلك لعثمان بن عفّان فأمر بها أن ترجم فدخل عليه عليّ عليه السّلام فقال: إنّ اللّه عزّ و جل يقول: «و حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً» و قال أيضا «وَ فِصالُهُ فِي عامَيْنِ» فلم يصل رسولهم إليه إلّا بعد الفراغ من رجمها، فقتل المرأة المسلمة، عمدا لجهله بحكم اللّه و قد قال اللّه: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 227 «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً» و قال أيضا «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ» ...، «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» ...، «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ».الطعن العشرون:قلّة اعتنائه بالشريعة، و قد قال في البحار أنّ مرويّاته في كتب الجمهور مع حرص أتباعه من بني اميّة و المتأخّرين عنهم على إظهار فضله لم يزد على مأئة و ستّة و أربعين، و قد رووا عن أبي هريرة خمسة آلاف و ثلاثمأة و أربعة و سبعين حديثا، و ذلك إمّا لغلبة الغباوة حيث لم يأخذ في طول الصّحبة إلّا نحوا ممّا ذكر أو لقلّة الاعتناء برواية كلام الرّسول و كلاهما يمنعان من استيهال الخلافة و الامامة.و اعلم أنّ الشّارح المعتزلي بعد ما أورد المطاعن العشرة الاول مع الطعن الحادى عشر في الشّرح و ما أجاب به قاضى القضاة عن تلك المطاعن في المغني و ما أورده السيّد في الشّافي على تلك الأجوبة أجاب عنها جميعا بوجه إجمالىّ و هو: انّا لا ننكر أنّ عثمان أحدث أحداثا أنكرها كثير من المسلمين، و لكنّا ندّعى مع ذلك أنّها لم تبلغ درجة الفسق و لا احبطت ثوابه و أنّها من الصغائر التي وقعت مكفّرة، و ذلك لأنّا قد علمنا أنّه مغفور له و أنّه من أهل الجنّة لثلاثة أوجه:أحدها أنّه من أهل بدر و قد قال رسول اللّه إنّ اللّه اطلع على أهل بدر فقال اعملوا ما شئتم فقد غفرت لكم لا يقال: إنّ عثمان لم يشهد بدرا لانا نقول: صدقتم إنّه لم يشهدها و لكنّه تخلّف على رقية ابنة رسول اللّه بالمدينة لمرضها و ضرب له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بسهمه و أجره باتّفاق ساير الناس و ثانيها أنه من أهل بيعة الرّضوان الذين قال اللّه تعالى فيهم: «لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 228 لا يقال: إنّه لم يشهد البيعة تحت الشّجرة لانا نقول: صدقتم إنّه لم يشهدها و لكنّه كان رسول اللّه أرسله إلى أهل مكّة و لأجله كانت بيعة الرّضوان حيث ارجف بأنّ قريشا قتلت عثمان، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: و إن كانوا قتلوه لأضر منّها عليهم نارا ثمّ جلس تحت الشّجرة و بايع النّاس على الموت ثمّ قال: إن كان عثمان حيّا فأنا بايع عنه فصفح بشماله على يمينه و قال: شمالي خير من يمين عثمان، روى ذلك جميع أرباب أهل السّيرة متّفقا عليه و ثالثها انّه من جملة العشرة الذين تظاهرت الأخبار بأنّهم من أهل الجنّة و إذا كانت هذه الوجوه الثلاثة دالّة على أنّه مغفور له و أنّ اللّه قد رضى عنه و أنّه من أهل الجنّة بطل أن يكون فاسقا، لأنّ الفاسق عندنا يخرج من الايمان و ينحطّ ثوابه و يحكم له بالنّار و لا يغفر له و لا يرضى عنه و لا يرى الجنّة و لا يدخلها، فاقتضت هذه الوجوه الصّحيحة الثّابتة أن يحكم بأنّ كلّ ما وقع منه فهو من باب الصغائر المكفّرة توفيقا بين هذه الوجوه و بين روايات الأحداث المذكورة انتهى. و يورد عليه انّ المستند في جميع تلك الوجوه ليس إلّا ما تفرّد المخالفون بروايته و لا يصحّ التمسّك به في مقام الاحتجاج كما مرّ مرارا، و الأصل في أكثرها ما رواه البخاري عن عثمان عبد اللّه قال: قال رجل من أهل مصر لعبد اللّه بن عمر: أنا سائلك عن شي ء فحدّثنى هل تعلم أنّ عثمان فرّ يوم أحد؟ قال: نعم، فقال: تعلم أنّه تغيب عن بدر و لم يشهد؟ قال: نعم قال: تعلم أنّه تغيب عن بيعة الرّضوان فلم يشهدها؟ قال: نعم، قال: اللّه أكبر، قال ابن عمر: تعال ابيّن لك، أمّا فراره يوم أحد فاشهد أنّ اللّه عفا عنه و غفر له، و أمّا تغيّبه عن بدر فانّه كانت تحته بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: و كانت مريضة فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ لك أجر رجل ممن شهد بدرا و سهمه، و أما تغيّبه عن بيعة الرّضوان فلو كان أحد أعزّ ببطن مكة من عثمان لبعثه مكانه فبعث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عثمان و كانت بيعة الرّضوان بعد ما ذهب عثمان إلى مكة فقال رسول اللّه بيده اليمنى هذه يد عثمان فضرب بها على يده فقال هذه لعثمان، ثمّ قال ابن عمر اذهب بها الآن معك و ابن عمر هو الذي قعد عن نصرة أمير المؤمنين و بايع رجل الحجّاج و لا عبرة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 229 بقوله و لا روايته مع قطع النّظر عن ساير رواة الخبر، و حديث العشرة المبشّرة أيضا ممّا تفرّدوا بروايته، و قد روى أصحابنا تكذيب أمير المؤمنين لهذه الرّواية.و هو ما رواه الطبرسي في الاحتجاج عن سليم بن قيس الهلالي قال: لمّا التقى أمير المؤمنين أهل البصرة يوم الجمل نادى الزّبير يا أبا عبد اللّه اخرج إلىّ، فخرج الزّبير و معه طلحة، قال: و اللّه إنّكما لتعلمان و أولو العلم من آل محمّد و عايشة بنت أبي بكر أنّ كلّ أصحاب الجمل ملعونون على لسان محمّد و قد خاب من افترى، قال الزّبير: كيف نكون ملعونين و نحن أهل الجنّة؟ فقال عليّ عليه السّلام: لو علمت أنّكم من أهل الجنّة لما استحللت قتالكم.فقال له الزّبير أما سمعت حديث سعيد بن عمرو بن نفيل، و هو يروى أنّه سمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: عشرة من قريش في الجنّة قال عليّ عليه السّلام: سمعته يحدث بذلك عثمان في خلافته، فقال له الزّبير: أ فتراه يكذب على رسول اللّه فقال عليّ عليه السّلام لست اخبرك بشي ء حتّى تسمّيهم، قال الزبير: أبو بكر، و عمر، و عثمان، و طلحة، و الزبير، و عبد الرّحمن بن عوف، و سعد بن أبي وقاص، و أبو عبيدة بن الجرّاح، و سعيد بن عمرو ابن نفيل، فقال له عليّ عليه السّلام عددت تسعة فمن العاشر؟ قال له: أنت. قال له عليّ عليه السّلام: أمّا أنت فقد أقررت أنّي من أهل الجنّة، و أمّا ما ادّعيت لنفسك و أصحابك فأنا به من الجاحدين الكافرين، قال الزّبير: أ فتراه كذب على رسول اللّه؟ قال: ما أراه كذب و لكنّه و اللّه اليقين، فقال عليّ عليه السّلام: و اللّه إنّ بعض ما سمّيته لفى تابوت في شعب في جبّ في أسفل درك من جهنّم، على ذلك الجبّ صخرة إذا أراد اللّه أن يسعر جهنّم رفع تلك الصّخرة، سمعت ذلك من رسول اللّه و إلّا أظفرك اللّه بي و سفك دمي على يديك و إلّا أظفرني اللّه عليك و على أصحابك و عجّل أرواحكم إلى النّار. فرجع الزّبير إلى أصحابه و هو يبكي و يؤيّد ضعفه أيضا أنّه ليس بمرويّ في صحاحهم إلّا عن رجلين عدّا انفسهما، و هما سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل، و عبد الرحمن بن عوف و التّهمة في روايتهما لتزكيتهما أنفسهما واضحة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 230 و يؤكّده أيضا ما ذكره السيّد (ره) في الشّافي من أنّه تعالى لا يجوز ان يعلم مكلفا يجوز أن يقع منه القبيح و الحسن و ليس بمعصوم من الذّنوب بأنّ عاقبته الجنة لأنّ ذلك يغريه بالقبيح و لا خلاف في أنّ أكثر العشرة لم يكونوا معصومين من الذّنوب و قد أوقع بعضهم بالاتفاق كباير و ان ادّعى المخالفون أنّهم تابوا منها قال و ما يبيّن بطلان هذا الخبر أنّ أبا بكر لم يحتجّ به لنفسه و لا احتجّ به له في مواقع وقع فيه الاحتياج إلى الاحتجاج، كالسقيفة و غيرها، و كذلك عمر و عثمان لمّا حوصر و طولب بخلع نفسه و همّوا بقتله، و قد رأينا احتجّ بأشياء يجرى مجرى الفضايل و المناقب، و ذكر القطع له بالجنة أولى و أحرى بأن يعتمد عليه في الاحتجاج و في عدول الجماعة عن ذكره دلالة واضحة على بطلانه.تبصرة:روى الشّارح المعتزلي في تضاعيف شرح هذا المقام عن إبراهيم بن ويزيل، قال: حدّثنا زكريّا بن يحيى، قال: حدّثنا عليّ بن القاسم، عن سعيد بن طارق، عن عثمان بن القاسم، عن زيد بن أرقم قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ألا أدلكم على ما إن تسالمتم عليه لم تهلكوا، إنّ وليّكم اللّه و إمامكم عليّ بن أبي طالب فناصحوه و صدّقوه، فان جبرئيل أخبرنى بذلك ثمّ قال الشّارح: فان قلت: هذا نصّ صريح في الامامة فما تصنع المعتزلة قلت: يجوز أن يريد أنّه إمامهم في الفتاوى و الأحكام الشّرعية لا في الخلافة، و أيضا فانّا قد شرحنا من قول شيوخنا البغداديّين ما محصوله أنّ الامامة كانت لعليّ ان رغب فيها و نازع عليها، و إن أقرّها في غيره و سكت عنها تولينا ذلك الغير، و قلنا بصحّة خلافته، و أمير المؤمنين لم ينازع الأئمّة الثلاثة و لا جرّد السّيف و لا استنجد بالنّاس عليهم، فدلّ ذلك على اقراره لهم على ما كانوا فيه، فلذلك توليناهم و قلنا فيهم بالطهارة و الخير و الصّلاح، و لو حاربهم و جرّد السّيف عليهم و استصرخ العرب على حربهم، قلنا فيهم ما قلناه فيمن عامله هذه المعاملة من التّفسيق و التّضليل انتهى أقول: بعد الاعتراف بكون الرّواية نصّا صريحا في الامامة كما هى كذلك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 231 في الواقع أيضا كيف يجوز تأويله، إذ التأويل إنّما يأتي في المتشابهات و المحتملات لا في النّصوصات، و على فرض التنزيل أقول: لا أقلّ من كونها ظاهرة في الامامة المطلقة و لا دليل و لا داعي إلى رفع اليد عن الظهور و حملها على الامامة في الفتاوى و الأحكام مع تنافي المعطوف عليه أعني قوله: وليّكم، لذلك الحمل أيضا، لأنّ المتبادر منه هو الاولى بالتّصرف حسبما ذكرناه في مقدّمات الخطبة الشّقشقيّة، مضافا إلى عدم تعارف استعمال لفظ الامامة في مقام الفتوى و القضا كما لا يخفى و أمّا ما ذكره من قول شيوخه البغداديّين فهو محصّل ما حكيناه عنه في مقدّمات الخطبة الشقشقية و في شرح الكلام السابع و الثلاثين في أوّل التنبيهين، و نبّهنا هناك على فساده بما لا مزيد عليه و دللنا على أنه عليه السّلام طلب الخلافة و رغب فيها و استنجد في الناس و استصرخ العرب على الحرب و حمل امرأته و ابناه معه، فلم يدع أحدا من المهاجرين و الأنصار إلّا استنجد بهم و استنصر منهم، فلم يجبه إلّا ثلاثة أو أربعة و لما لم يجد أعوانا كفّ و سكت تقيّة و حقنا لدمه، فليس في عدم تجريد السيف و النزاع دليلا على التقرير و الرّضاء كما علمت تفصيلا فتذكّر.الترجمة:از جمله كلام بلاغت نظام آن امام عالى مقام است در وقتي كه اشاره كردند بر او أصحاب او بمهيا شدن از براى حرب اهل شام بعد از فرستادن آن حضرت جرير بن عبد اللّه بجلى را بسوى معاويه ملعون مى فرمايد:بدرستى كه مهيا شدن من از براى محاربه اهل شام و حال آنكه جرير نزد ايشان است اكراه كردن است يا در بستن شام را و باز گردانيدنست اهل آن را از قبول طاعت اگر اراده طاعت داشته باشند، و لكن من تعيين كرده ام از براى جرير وقتى را كه نمى ايستد بعد از آن وقت مگر فريفته شده يا عصيان ورزيده، و فكر صايب با تأني و آهستگى است، پس بنرمى كار كنيد، و مكروه نمى شمارم از براى شما مهيا ساختن اسباب حرب را بجهه حزم و احتياط و بتحقيق كه زدم بينى اين كار را و چشم او را و گردانيدم پشت و شكم او را، پس نديدم از براى خود در آن كار مگر محاربه نمودن يا كافر شدن به آن چيزى كه پيغمبر خدا آنرا آورده است، بدرستى كه بود بر امّة حضرت رسالت حاكمى كه پديد آورد كارهاى بى موقع و نا مناسب را، و موجود ساخت از براى مردمان محلّ گفتگو را، پس گفتند در حق او آنچه گفتنى بود، بعد از آن انكار كردند و عتاب نمودند، پس تغيير دادند و بقتل آوردند او را. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )اين خطبه با عبارت «ان استعدادى لحرب اهل الشام و جرير عندهم» (همانا آماده شدن من براى جنگ با مردم شام در حالى كه جرير پيش ايشان است) شروع مى شود. [در اين خطبه كه پس از فرستادن جرير بن عبد الله بجلى نزد معاويه به منظور آماده شدن ياران خود براى جنگ با شاميان ايراد فرموده است بحث تاريخى طرح نشده است. پس از توضيح درباره برخى از لغات و اصطلاحات مبحث جدلى مطاعن عثمان و دفاع قاضى عبد الجبار معتزلى از او، اعتراضات سيد مرتضى (ره) را با استفاده از كتاب المغنى قاضى و كتاب الشافى سيد مرتضى به تفصيل آورده است كه تا صفحه هفتاد جلد سوم ادامه دارد، و چون در چارچوب كلام و عقايد است موضوع آن خارج از بحث ماست. پس از آن موضوع تاريخى چگونگى بيعت جرير بن عبد الله بجلى را با امير المومنين (ع) آورده است كه بخواست خداوند متعال در آغاز جلد بعد خواهد آمد.] سپاس فراوان خداوند متعال را كه توفيق ترجمه اين بخش را ارزانى فرمود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 1 [ضمن شرح خطبه چهل و سوم مباحث تاريخى زير آمده است.] بيعت جرير بن عبد اللّه بجلى با على عليه السّلام: اما خبر جرير بن عبد اللّه بجلى و گسيل او توسط امير المومنين-  عليه السّلام-  به سوى معاويه را از كتاب صفين نصر بن مزاحم بن بشار منقرى نقل مى كنيم، و اخبار مربوط به آمدن على (ع) را به كوفه پس از جنگ جمل و مكاتبه و گسيل داشتن اشخاصى را پيش معاويه و ديگران و پاسخ معاويه و مكاتبه معاويه با او و ديگران را در آغاز كار و تا هنگام حركت على (ع) به صفين بيان مى كنيم. نصر بن مزاحم مى گويد: محمد بن عبيد اللّه، از جرجانى براى من نقل كرد كه چون على (ع) پس از جنگ به كوفه آمد با كارگزاران و عاملان مكاتبه كرد، از جمله براى جرير بن عبد اللّه بجلى نامه يى نوشت و آن را همراه زحر بن قيس جعفى فرستاد. جرير، كارگزار عثمان بر همدان [و متن نامه چنين ] بود: اما بعد، «همانا خداوند حال و نعمت هيچ قومى را دگرگون نمى سازد تا زمانى كه خود آن قوم حال نفسانى خود را دگرگون كنند و هرگاه خداوند براى قومى-  به واسطه اعمالشان-  اراده عذاب فرمايد، هيچ راه دفاعى براى آن نخواهد بود و براى آنان هيچكس جز خداوند را ياراى آنكه آن بلا را برگرداند نيست». و تو را آگاه مى كنم از خبر زمانى كه آهنگ لشكرهاى طلحه و زبير كرديم، كه نخست بيعت مرا شكستند و آنچه نسبت به كارگزار من، عثمان بن حنيف كردند. من از مدينه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 2 همراه مهاجران و انصار حركت كردم و چون به عذيب رسيدم پسرم حسن و عبد اللّه بن عباس و عمار بن ياسر و قيس بن سعد بن عباده را نزد مردم كوفه گسيل داشتم و از آنان خواستم حركت كنند كه پذيرفتند و آمدند و همراه ايشان حركت كردم تا كنار بصره فرو آمدم. نخست در دعوت ايشان حجت تمام كردم و لغزش را بخشيدم و ايشان را به رعايت عهد و بيعت فرا خواندم و سوگند دادم، ولى آنان هيچ چيز جز جنگ با مرا نپذيرفتند و من از خداوند بر عليه آنان يارى خواستم و گروهى كشته شدند و ديگران پشت به جنگ دادند و به شهر خود گريختند و از من همان چيزى را خواستند كه من پيش از شروع جنگ از ايشان خواسته بودم. من هم عافيت را پذيرفتم و شمشير از ايشان برداشتم و عبد اللّه بن عباس را به فرماندارى ايشان گماشتم و به كوفه آمدم و اينك زحر بن قيس را پيش تو فرستادم و هر چه مى خواهى از او بپرس. و السّلام». گويد: چون جرير آن نامه را خواند، برخاست و گفت: اى مردم اين نامه امير المومنين على بن ابى طالب عليه السّلام است كه امين دين و دنياست، و كار او و دشمنش چنان شد كه ما خدا را بر آن سپاس داريم و همانا پيشگامان مهاجران و انصار و تابعان با او بيعت كرده اند و اگر اين كار به شورايى ميان مسلمانان هم واگذار مى شد باز على از همگان به خلافت سزاوارتر بود. همانا هستى و بقا در جماعت و هماهنگى و نيستى در پراكندگى است و همانا على تا هنگامى كه شما راست و پايدار باشيد بر حق بر شما حاكم است و هر گاه به كژى گرايش پيدا كنيد كژى شما را راست خواهد كرد. مردم گفتند: گوش به فرمانيم و بر اين كار راضى و خشنوديم. جرير پاسخ نامه على عليه السّلام را نوشت و فرمانبردارى خود و قوم را اعلان كرد. نصر مى گويد: مردى از قبيله طى كه خواهرزاده جرير بن عبد اللّه بجلى و همراه على (ع) بود، اشعار زير را سرود و همراه زحر بن قيس براى دايى خود جرير فرستاد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 3 «اى جرير بن عبد اللّه، هدايت را رد مكن و با على بيعت كن كه من خير خواه تو هستم. همانا كه على پس از احمد (ص) بهترين كسى است كه بر شنها گام نهاده است و مرگ بامداد و شامگاه فرا رسنده است. گفتار پيمان گسلان را رها كن كه-  اى ابا عمرو-  آنان سگهايى هستند كه پارس كننده اند...» نصر بن مزاحم مى گويد: سپس جرير بن عبد اللّه ميان مردم همدان برپا خاست و خطبه خواند و ضمن آن چنين گفت: «حمد و سپاس خداوندى را كه حمد را براى خويشتن برگزيد و آن را ويژه خود فرمود بدون آنكه خلق را در آن سهمى باشد، در حمد و ستايش او را انبازى نيست و در مجد و بزرگى او را همتايى نه، و خدايى جز خداى يگانه نيست. اوست جاودانه برپا، و پروردگار آسمان و زمين، و گواهى مى دهم كه محمد (ص) بنده و رسول اوست كه او را با پرتو روشن و حق-  گويا گسيل فرمود، فرا خواننده به خير و راهنماى به هدايت است. سپس گفت: اى مردم همانا على براى شما نامه يى نوشته است كه پس از آن هر سخن كه گفته شود بى ارزش است، ولى از پاسخ دادن به نامه چاره يى نيست، و بدانيد كه مردم در مدينه بدون هيچگونه پروايى با على بيعت كرده اند كه او به كتاب خدا و سنتهاى حق عالم است و همانا طلحه و زبير بيعت على را بدون آنكه بدعتى پديد آمده باشد شكستند و مردم را بر او شوراندند و به اين نيز بسنده نكردند و به او اعلان جنگ دادند و ام المؤمنين عايشه را با خود بيرون آوردند و على چون با آن دو روياروى شد در فرا خواندن آنان به حق، حجت را تمام نمود و نسبت به بازماندگان نيكى كرد و مردم را بر كار حق كه مى شناختند واداشت و اين [سخن كه گفتم ] براى روشن ساختن آنچه كه از شما پوشيده مانده كافى است و اگر توضيح بيشترى مى خواهيد خواهيم داد و هيچ نيرويى نيست مگر از خدا، سپس گفت: «نامه على براى ما رسيد و ما اين نامه را به سرزمين عجم رد نمى كنيم و از آنچه در آن آمده است سرپيچى نخواهيم كرد تا نكوهش و سرزنش نشويم. ما واليان اين مرز خود هستيم كه قدرتمندان را خوار و زبون مى سازيم و از اهل ذمه [و پيمان ] حمايت مى كنيم...». نصر بن مزاحم مى گويد. مردم از شعر و سخنان جرير، خوشحال شدند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 4 ابن ازور قسرى هم درباره [اين كار] جرير بن عبد اللّه بجلى اين ابيات را سروده و او را ستوده است: «به جان پدرت سوگند كه اخبار منتشر مى شود و جرير با خطبه خود كار را روشن ساخت، و سخنى گفت كه در آن به مردانى از هر دو گروه كه گناهشان بزرگ بود دشنام داد...» بيعت اشعث با على عليه السّلام: نصر بن مزاحم مى گويد: على عليه السّلام براى اشعث-  كه كارگزار عثمان بر آذربايجان بود-  نامه يى نوشت و او را به اطاعت و بيعت فرا خواند. جرير بن عبد اللّه بجلى هم براى اشعث نامه نوشت و او را بر اطاعت از امير المؤمنين و قبول دعوت آن حضرت تشويق كرد [و ضمن نامه يى براى او چنين نوشت ]: اما بعد، چون تقاضاى بيعت با على به من رسيد، آن را پذيرفتم و براى رد كردن آن دليل و راهى نيافتم. من در آنچه از كار عثمان كه بى حضور من صورت گرفته است انديشيدم و چنان نديدم كه رعايت عهد او بر من لازم باشد و حال آنكه مهاجران و انصار كه آنجا حضور داشتند حداكثر كارى كه انجام دادند اين بود كه در مورد او متوقف ماندند. تو هم بيعت على را بپذير كه به بهتر از او دست نخواهى يافت و اين را هم بدان كه پذيرش بيعت على بهتر از كشتار مردم بصره است. و السّلام. نصر مى گويد: اشعث هم بيعت على را پذيرفت و فرمانبردارى خود را اعلان كرد. در اين هنگام جرير از مرز همدان حركت كرد و در كوفه به حضور على عليه السّلام آمد و با او بيعت كرد و در آنچه كه مردم از اطاعت و لزوم فرمانبردارى آن حضرت در آمده بودند در آمد. دعوت على (ع) معاويه را به بيعت و اطاعت و سرپيچى معاويه از آن: نصر بن مزاحم مى گويد: هنگامى كه على عليه السّلام خواست فرستاده يى پيش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 5 معاويه گسيل دارد، جرير بن عبد اللّه گفت: اى امير المؤمنين مرا پيش معاويه بفرست كه او هميشه نسبت به من اظهار دوستى و نزديكى مى كند. پيش او مى روم و از او مى خواهم كه حكومت را به تو واگذار كند و بر حق با تو متفق و هماهنگ باشد و در عوض تا هنگامى كه از فرمان خدا اطاعت و از آنچه در قرآن است پيروى كند يكى از اميران و كارگزاران تو باشد. مردم شام را هم به اطاعت و قبول حكومت تو دعوت مى كنم و چون بيشترشان از خويشاوندان و اهل ديار من هستند اميدوارم كه از دعوت من سرپيچى نكنند. مالك اشتر به امير المومنين گفت: سخن او را تصديق مكن و او را گسيل مدار كه به خدا سوگند چنين گمان مى كنم كه خواسته او خواسته ايشان و نيت او نيت آنان است. على عليه السّلام به اشتر گفت: آزادش بگذار تا ببينيم با چه چيزى نزد ما بر مى گردد. على (ع) جرير بن عبد اللّه را گسيل داشت و هنگام فرستادن، او را گفت: مى بينى كه شمارى از ياران خردمند و متدين پيامبر (ص) اطراف من هستند و من براى اين كار، تو را از اين جهت از ميان آنان برگزيدم كه پيامبر (ص) درباره تو فرموده است «كه تو از گزيدگان مردم يمنى». اينك اين نامه مرا پيش معاويه ببر، اگر او هم در آنچه ديگر مسلمانان در آمده اند در آمد، چه بهتر و گرنه عهد و پيمانش را به خودش برگردان و به او بگو كه من به اميرى او راضى نيستم و عموم مردم هم به خلافت او راضى نيستند. جرير گام در راه نهاد و هنگامى كه به شام رسيد در بارگاه معاويه ساكن شد و چون پيش معاويه رفت، نخست ستايش و نيايش خدا را بر زبان آورد و سپس گفت: اى معاويه، اهل دو حرم [مكه و مدينه ] و مردم دو شهر بزرگ [كوفه و بصره ] و مردم حجاز و يمن و مصر و عروض [عمان ] و اهل بحرين و يمامه همگى بر خلافت و حكومت پسر عمويت اتفاق و بيعت كرده اند و از سرزمينها فقط همين دژها كه تو در آن هستى باقى مانده است و اگر سيلى از آن دره ها بر اين سرزمين جارى شود آن را غرق خواهد كرد. اينك من پيش تو آمده ام و ترا به بيعت با اين مرد فرا مى خوانم و اين كار موجب هدايت و سعادت تو خواهد بود. و نامه على عليه السّلام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 6 را به معاويه داد كه در آن چنين نوشته بود: «اما بعد، همانا بيعتى كه در مدينه با من شده است بر تو نيز كه در شام هستى واجب است، زيرا همان قوم كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده اند با من نيز بيعت كرده اند و با همان شرط كه با ايشان بيعت شده بود و پس از آن براى كسى كه در آن حاضر بوده است حق انتخاب ديگرى نيست و آن كسى كه غايب بوده است نمى تواند آن را رد كند و همانا شورى از مهاجران و انصار است كه چون بر بيعت با مردى اجتماع كردند و او را امام ناميدند رضا و خشنودى خداوند هم در اين كار است و اگر كسى به سبب عيبجويى يا بدعتى از اين كار سرپيچيد او را به آن فرا مى خوانند و اگر نپذيرفت با او جنگ مى كنند تا از راه مؤمنان پيروى كند، و خداوند او را واگذار خواهد كرد و او را به جهنم خواهد انداخت و چه بد سرانجامى است. همانا طلحه و زبير با من بيعت كردند و سپس بيعت مرا شكستند و اين پيمان شكنى ايشان همچون برگشتن ايشان از دين بود و من در اين باره با آنان جهاد كردم و حق آشكار شد و فرمان خداوند آشكار و پيروز گرديد، هر چند آنان ناخوش مى داشتند. اكنون تو در آنچه كه مسلمانان در آمده اند در آى، كه بهترين كار در مورد تو از نظر من [صلح و] عافيت است و اينكه خود را بر بلا عرضه نكنى، ولى اگر خود را در معرض آن قرار دهى با تو جنگ خواهم كرد و از خداوند عليه تو يارى خواهم طلبيد. درباره قاتلان عثمان هم سخن بسيار گفته اى، اينك نخست در آنچه مردم در آمده اند [اطاعت و بيعت ] در آى و سپس در آن باره با آن قوم محاكمه كن، تا تو و ايشان را بر آنچه در كتاب خداوند آمده است وا دارم و اما آنچه را كه اراده كرده اى و مى خواهى، همچون فريب دادن كودك به هنگام باز گرفتن از شير است و به جان خودم سوگند اگر با عقل خود و بدون هوى و هوس بنگرى مرا از همه قريش از خون عثمان برى تر خواهى يافت و اين را هم بدان كه تو از اسيران جنگى آزاد شده هستى كه خلافت آنان را نشايد و شورى هم به آنان عرضه نمى شود. اينك جرير بن عبد اللّه بجلى را كه اهل ايمان و هجرت است، پيش تو [و كسانى كه آنجا هستند] گسيل داشتم، بيعت كن و نيرويى نيست جز از خداوند.» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 7 چون معاويه آن نامه را خواند جرير بن عبد اللّه برخاست و خطبه خواند و چنين گفت: «سپاس خداوندى را كه به واسطه نعمتها ستوده شده است و از او آرزوى بيشى و فزونى و اميد پاداش مى رود، و در سختيها بايد از او يارى جست. او را مى ستايم و از او يارى مى جويم تا در كارهايى كه خردها در آن سرگردان و اسباب و وسايل مضمحل است يارى فرمايد و گواهى مى دهم كه خدايى جز خداوند يكتاى بى انباز نيست و «همه چيز جز او نابود شونده است. حكم و فرمان از آن اوست و به سوى او باز مى گرديد.» و گواهى مى دهم كه محمد بنده و رسول اوست كه او را پس از دوره ارسال فترت پيامبران گذشته و روزگاران پيشين و كالبدهاى پوسيده و گروههاى سركش گسيل فرمود. او رسالت را تبليغ كرد و براى امت، خير خواهى نمود و حقى را كه خداوندش وديعه سپرده و به اداى آن دستور داده بود به امت خويش رساند. درود خدا بر آن رسول مبعوث و گزيده و بر خاندانش باد. اى مردم كار عثمان آنان را كه آنجا حاضر بودند حيران و سرگردان ساخت تا چه رسد به كسانى كه غايب بوده اند. همانا مردم با على بى آنكه خونخواه باشد يا خون كسى برگردنش باشد بيعت كرداند، طلحه و زبير هم از كسانى بودند كه با او بيعت كردند و سپس بدون هيچ سببى بيعت او را شكستند. همانا كه اين دين فتنه انگيزيها را تحمل نمى كند و نيز اعراب هم آن را تحمل نمى كنند. همين ديروز در بصره فتنه خونبارى رخ داد و اگر اين بلا تكرار شود بقايى براى مردم نخواهد بود، و اينك همه امت با على بيعت كرده اند. به خدا سوگند اگر خود، مالك كار خويش بوديم باز هم براى خلافت كسى جز او را بر نمى گزيديم، واى معاويه تو هم در آنچه مردم در آمده اند در آى. و اگر مى گويى: عثمان مرا به ولايت گماشته و هنوز مرا عزل نكرده است، اين سخنى است كه اگر گفتن آن جايز باشد هرگز براى خداوند دينى برپا نخواهد ماند و بايد هر چه در دست هر كس هست همواره از او باشد و حال آنكه خداوند براى واليان ديگر هم همان حقى را كه براى پيشينيان بوده قرار داده است و امور را پيوسته قرار داده كه برخى ديگر را نسخ مى كند.» آن گاه جرير [بر جاى خود] نشست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 8 نصر بن مزاحم مى گويد: معاويه به جرير گفت: منتظر باش من هم بايد در اين كار بنگرم و از نظر مردم شام آگاه شوم. چند روزى كه گذشت معاويه دستور داد كه منادى بانگ نماز جماعت زند و چون مردم جمع شدند به منبر رفت و چنين گفت: سپاس خداوندى را كه سران و بزرگان را اركان اسلام و شرايع را برهان ايمان قرار داده است و اخگر اسلام در سرزمين مقدس، كه خود آنجا را محل پيامبران و بندگان صالح خويش قرار داده است، فروزان شده است، و مومنان را در سرزمين شام در آورده و آن سرزمين را براى ايشان و آنان را براى آن سرزمين پسنديده است كه پيشاپيش از اطاعت و خير خواهى آنان نسبت به خلفاى خود آگاه بوده است، و ايشان را بر پا دارندگان فرمان خويش و مدافعان دين و حريم آن قرار داد. و آن گاه ايشان را مايه نظام كار اين امت و نشانه هاى بارز راه نيكى ها قرار داد و خداوند به وسيله ايشان، پيمان شكنان را مى راند و هماهنگى و دوستى مومنان را فراهم مى كند. اينك ما از خداوند يارى مى جوييم تا ما را در كار مسلمانان كه انسجام آن از هم گسيخته و نزديكى آنان به دورى تبديل شده است يارى دهد. پروردگارا ما را بر آن كسانى كه مى خواهند فتنه خفته ما را بيدار كنند و افراد ما را كه در ايمنى هستند بترسانند و قصد دارند خونهاى ما را بريزند و راههاى ما را نا امن سازند نصرت عنايت كن. و خداوند خود مى داند كه ما براى آنان [شكنجه و] عقابى را اراده نكرده ايم و پرده يى را ندريده ايم و اسب و سپاهى به سوى ايشان نرانده ايم. آرى خداوند ستوده از كرامت خويش جامه يى بر ما پوشانده است كه هرگز تا طنين صدا از كوه مى رسد و باران فرو مى بارد و هدايت شناخته مى شود با ميل خويش از تن بيرون نمى آوريم، ولى حسد و ستم آنان را بر اين كار واداشته است و ما از خداوند بر عليه آنان يارى مى جوييم. اى مردم به خوبى مى دانيد كه من خليفه امير المؤمنين عمر بن خطاب و خليفه امير المومنين عثمان بن عفان برشمايم و هيچ گاه هيچ كس از شما را بر كارى كه از آن شرم و آزرم داشته باشد وادار نكرده ام و مى دانيد كه من خونخواه عثمان هستم. بدون ترديد او مظلوم كشته شده است و خداوند متعال مى فرمايد: «و هر كس مظلوم كشته شود براى ولى او قدرت و تسلط قرار داديم و او در خونريزى زياده روى مكند كه او از جانب ما مؤيد و نصرت داده شده است،» و من اينك دوست دارم كه آنچه در مورد كشته شدن عثمان در دل جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 9 داريد به من بگوييد.» مردم شام همگان بر پا خاستند و پاسخ دادند: ما خونخواه عثمان هستيم. و با معاويه در آن مورد بيعت كردند و به او اطمينان دادند كه جان و مال خويش را براى او مبذول دارند تا انتقام خويش را بگيرند يا آنكه روحشان به خداوند ملحق شود. نصر مى گويد: معاويه چون آن روز را به شب آورد از گرفتارى خويش اندوهگين بود و همين كه شب او را فرو گرفت در حالى كه افراد خانواده اش پيش او بودند اين ابيات را خواند: «شب من فرا رسيد در حالى كه به سبب اين شخص كه با سخنان ياوه آمده است وسوسه ها مرا فرو گرفته است. جرير پيش من آمده است با حوادثى فشرده كه در آن موجب بريده شدن بينى [خونريزى و زبونى ] خواهد بود. در حالى كه ميان من و او شمشير قرار دارد، با او حيله گرى مى كنم و من جامه پستى را بر تن نخواهم كرد. اگر مردم شام فرمانبردارى درستى، آنچنان كه مشايخ ايشان در مجالس خود وصف كرده اند داشته باشند، با اسبان و سواران چنان صدمه يى بر على بزنم كه هر خشك و ترى را در هم ريزد و من بهترين چيزى را كه افراد به آن نائل شده اند آرزو مى كنم و از [پادشاهى و] سرزمين عراق نااميد نيستم.» مى گويم: [ابن ابى الحديد] لغت جبهه كه در اين ابيات آمده به معنى «اسب» است و از جمله گفتار رسول خدا (ص) است كه فرموده است: «ليس فى الجبهة صدقة» يعنى در اسب، پرداخت زكات نيست. نصر بن مزاحم مى گويد: جرير بن عبد اللّه همچنان معاويه را به بيعت با على (ع) تحريك مى كرد. معاويه به او گفت: اى جرير، اين كار ساده يى نيست و كارى است كه امور بعد هم به آن بستگى دارد. بگذار آب دهانم را فرو دهم و در اين كار بنگرم. معاويه اشخاص مورد اعتماد خويش را فرا خواند. برادرش به او گفت كه از عمر و عاص يارى بخواهد و به معاويه گفت: عمر و عاص كسى است كه او را خوب مى شناسى، او در حالى كه عثمان زنده بود از او كناره گيرى كرد و طبيعى است كه از كار و حكومت تو بيشتر كناره گيرى كند، مگر اينكه دين او خريده شود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 10 ما در مباحث گذشته ماجراى فرا خوانده شدن عمرو عاص توسط معاويه و نيز شرطى كه معاويه با او كرد كه ولايت مصر به وى واگذار شود و اينكه عمرو عاص موفق شد شرحبيل بن سمط سالار و پيرمرد يمنيهاى مقيم شام را با گماشتن گروهى از مردان كه نزد او به قتل عثمان توسط على (ع) گواهى دادند و بدينگونه او را براى جنگ با على (ع) آماده كردند و سينه اش را از كينه على آكندند و او و يارانش را به خونخواهى عثمان بر انگيختند مفصل بيان كرده ايم و نيازى به بازگويى آن نيست. نصر بن مزاحم مى گويد: محمد بن عبيد اللّه از قول جرجانى براى من نقل كرد كه مى گفته است: شرحبيل نزد حصين بن نمير آمد و به او گفت پيام بفرست كه جرير بن عبد اللّه بجلى پيش ما بيايد. حصين به جرير پيام داد كه شرحبيل پيش ماست تو هم براى ديدار ما بيا، و چون جرير و شرحبيل در خانه حصين به يكديگر رسيدند شرحبيل به جرير گفت: اى جرير با كارى سست پيش ما آمده اى كه ما را در كام شير بيفكنى وانگهى مى خواهى شام را با عراق در آميزى و على را بسيار ستايش مى كنى و حال آنكه او قاتل عثمان است و خداوند از آنچه گفته اى روز قيامت از تو خواهد پرسيد. جرير روى به شرحبيل كرد و گفت: اى شرحبيل اما اين سخن تو كه من كارى سست را عرضه داشته ام، چگونه كار سستى است كه همه مهاجران و انصار بر آن اتفاق كرده اند و با طلحه و زبير به سبب رد كردن آن جنگ شده است اما اين سخنت كه من ترا در كام شير افكنده ام [بايد بگويم كه ] اين تويى كه خود را در كام شير افكنده اى، اما آميزش و هماهنگى مردم شام با مردم عراق چنان است كه هماهنگى و آميزش اين دو ملت با يكديگر در كار حق بهتر از آن است كه در باطل از يكديگر جدا و پراكنده باشند. اما اين سخن تو كه على عثمان را كشته است، به خدا سوگند در آن باره هيچ اطلاع صحيحى در دست تو نيست و فقط از راه دور و از غيب تهمت مى زنى. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 11 آرى تو به دنيا مايل شده اى، وانگهى از زمان سعد بن ابى وقاص چيزى در دل دارى. چون گفتگوى آن دو به اطلاع معاويه رسيد كسى پيش جرير فرستاد و او را سخت سرزنش كرد. نصر مى گويد: نامه يى هم كه نويسنده آن شناخته نشد براى شرحبيل نوشته شد كه در آن اين ابيات آمده بود: «اى شرحبيل اى پسر سمط از هواى نفس پيروى مكن كه براى تو در دنيا هيچ چيزى نمى تواند بدل و عوض دين تو باشد... پسر هند به على تهمت و بهتان مى زند و حال آنكه در سينه پسر ابى طالب خداوند از هر چيز بزرگتر است و على در مورد عثمان هيچ دشنامى نداد و نه كسى را بر او شوراند و نه او را كشت... على از ميان همه افراد خاندان پيامبر وصى اوست و كسى است كه در فضيلتش به نام او مثال مى زنند.» نصر مى گويد: هنگامى كه شرحبيل آن نامه را خواند هراسناك در انديشه فرو رفت و گفت اين نامه، مايه نصيحت و خيرخواهى در دين من است و به خدا سوگند در اين كار هيچ گونه شتابى نمى كنم هر چند نفس مرا به سوى آن نياز و كشش است. و نزديك بود از يارى معاويه دست بردارد و بر جاى خود بايستد، ولى معاويه مردانى را برگماشت كه پيش او آمد و شد مى كردند و كشته شدن عثمان را با اهميت جلوه مى دادند و على را به آن كار متهم مى ساختند و گواهى ياوه و دروغ مى دادند و نامه هاى جعلى بر او عرضه مى داشتند تا موفق شدند عقيده او را برگردانند و عزم او را در مورد يارى دادن معاويه استوار كنند نصر مى گويد: عمر بن سعد با استاد خود براى ما نقل كرد كه معاويه كسى را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 12 پيش شرحبيل بن سمط فرستاد و گفت بخوبى مى دانى كه چون حق را پذيرفتى و پاسخ دادى پاداش تو بر عهده خداوند است و مردم صالح هم پيشنهادت را پذيرفتند ولى اين كارى كه ما مى خواهيم انجام دهيم تمام و كامل نخواهد شد مگر با رضايت همه مردم، بنابر اين حركت كن و در شهرهاى شام اعلان كن كه على عثمان را كشته است و بر مسلمانان واجب است كه خون عثمان را مطالبه كنند. شرحبيل حركت كرد و نخست به شهر حمص درآمد و در ميان آنان براى خطبه برخاست. شرحبيل كه ميان مردم شام به امانتدارى و پارسايى و خداپرستى مشهور بود، چنين سخن گفت: اى مردم همانا كه على، عثمان را كشت و گروهى از اصحاب رسول خدا (ص) در اين باره بر او خشم گرفتند و على به جنگ با ايشان پرداخت و آن جمع شكست خورد و على مردان صالح ايشان را كشت و بر همه سرزمينها چيره شد مگر شام و اينك على شمشير خود را بر دوش نهاده و آهنگ كشتار و مرگ دارد تا چه هنگامى به سوى شما آيد يا آنكه خداوند كارى تازه پديد آورد و ما هيچ كس را نمى يابيم كه در جنگ با او قويتر از معاويه باشد، بنابر اين كوشش كنيد و بر پاخيزيد. همه مردم، غير از گروهى از پارسايان حمص، دعوت او را پذيرفتند و آن پارسايان به او گفتند: خانه هاى ما هم مسجد ماست و هم گورستان ما و تو خود داناترى به آنچه كه [انجام مى دهى و به مصلحت ] مى بينى. گويد: شرحبيل همه شهرهاى شام را به قيام و حركت واداشت و بر هر قومى كه مى گذشت آنچه مى گفت مورد قبول واقع مى شد. نجاشى بن حارث كه دوست شرحبيل بود ابيات زير را سرود و براى او فرستاد: «اى شرحبيل تو براى دين از دين و آيين ما جدا نشدى، بلكه به سبب كينه يى كه جرير مالكى داشت اين كار را انجام دادى و هم به سبب خشم و گله يى كه ميان او و سعد ظاهر شد و همچون آوازخوانى شدى كه شترى ندارد ولى آواز مى خواند...» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 13 نصر مى گويد: عمر بن سعد از نمير بن وعلة از شعبى نقل مى كند كه مى گفته است شرحبيل بن سمط بن اسود بن جبله كندى پيش معاويه آمد و گفت: تو كارگزار و پسر عموى امير المومنين عثمان هستى ما هم همگى مؤمنيم. اكنون اگر مردى هستى كه با على و قاتلان عثمان جنگ كنى تا ما انتقام خون خود را بگيريم يا آنكه جان بر سر اين كار نهيم، ترا بر خود حاكم قرار مى دهيم و گرنه ترا عزل مى كنيم و كسى ديگر غير از ترا كه بخواهيم بر خود حاكم مى كنيم و سپس با او چندان جهاد مى كنيم تا انتقام خون عثمان را بگيريم يا در آن راه نابود شويم. جرير بن عبد اللّه كه آنجا حاضر بود گفت: اى شرحبيل، آرام باش كه خداوند اينك خونها را حفظ فرموده و پراكندگى را پايان داده و كار اين امت را سر و سامان بخشيده است و نزديك است كار اين امت به آرامش برسد. بر حذر باش كه ميان مردم تباهى نياورى و از گفتن اين سخن پيش از آنكه شايع شود و گفتارى از تو آشكار گردد كه نتوانى جلو آن را بگيرى، خوددارى كن. شرحبيل گفت: به خدا سوگند كه اين سخن را هرگز پوشيده نمى دارم. سپس برخاست و سخن گفت و مردم از هر سو گفتند: راست مى گويد، راست مى گويد، سخن صحيح سخن اوست و انديشه درست انديشه اوست. در اين هنگام جرير از معاويه و عموم مردم شام نا اميد شد. نصر مى گويد: محمد بن عبيد اللّه، از جرجانى برايم نقل كرد كه معاويه پيش از آن به خانه جرير آمد و به او گفت: اى جرير نظرى دارم. گفت: بگو، [معاويه ] گفت: براى سالارت بنويس كه مصر و شام را در اختيار من بگذارد و پس از مرگ خودش نيز بيعت با كسى را بر گردن من نگذارد تا من خلافت را به او واگذارم و نامه هم به عنوان خلافت براى او بنويسم. جرير گفت: هر چه مى خواهى بنويس تا من هم [زير نامه تو و با نامه ] تو بنويسم. معاويه در اين باره نامه نوشت و على (ع) در پاسخ براى جرير چنين نوشت: «اما بعد. معاويه مى خواهد برگردنش بيعتى نباشد و اينكه بتواند هر كارى را كه دوست مى دارد انتخاب كند، وانگهى قصد دارد تا هنگامى كه مزه دهان مردم شام را بچشد ترا سرگردان و معطل بدارد. هنگامى كه من هنوز در مدينه بودم مغيرة بن شعبه به من اشاره كرد و گفت: كه معاويه را به حكومت شام بگمارم و من جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 14 اين پيشنهاد او را نپذيرفتم و خداى آن روز را به من نشان ندهد كه گمراهان را بازوى خود قرار دهم. اگر اين مرد با تو بيعت كرد چه بهتر و گرنه باز گرد. و السلام». نصر مى گويد: و چون اين نامه معاويه ميان اعراب شايع شد وليد بن عقبه اشعارى سرود و براى معاويه فرستاد [كه مضمون آن، تحريك بر جنگ بود]: «اى معاويه همانا شام، شام توست به شام خودت استوار باش و افعيها را بر خود وارد مكن. با شمشيرهاى تيز و نيزه ها از آن حمايت كن و چنان مباش كه سست بازو و ناتوان باشى. على نگران است كه چه پاسخى به او خواهى داد جنگى براى او آماده ساز كه موهاى پيشانى را سپيد كند...» نصر مى گويد: وليد بن عقبه همچنين اشعار زير را هم براى معاويه فرستاد كه در آن هم او را به جنگ تشويق كرده [و گفته است ] كه پاسخى به نامه يى كه جرير آورده است ننويسد: «... براى يمانيها كلمه يى بگو تا در پناه آن سخن به حكومتى كه خواهان آن هستى برسى، بايد بگويى امير المؤمنين عثمان را دشمنى كشته است كه نزديكان و خويشاوندانش او را بر او شورانده اند». نصر مى گويد: جرير روزى براى تجسس و اطلاع از اخبار بيرون آمد. ناگاه به نوجوانى برخورد كه بر شتر خود سوار بود و اين ابيات را ترنم مى كرد: «حكيم بن جبله و عمار اندوهگين و محمد پسر ابى بكر و اشتر و مكشوح مرادى گرفتاريها را از پى مى كشيدند. در آن فتنه براى زبير و دوست نزديك او [طلحه ] هم اهدافى بود كه گرفتاريها را بيشتر بر مى انگيختند. اما على به خانه خود پناه برده بود و نه به آن كار دستور مى داد و نه از آن نهى مى كرد...» جرير به او گفت: اى برادر زاده، تو كيستى گفت: نوجوانى از قريش، و اصل من از ثقيف است. من پسر مغيرة بن اخنس بن شريق هستم كه پدرم همراه عثمان روز جنگ در خانه عثمان كشته شده است. جرير از شعر او و سخنش تعجب كرد و آن را براى على (عليه السّلام) نوشت و على فرمود: به خدا سوگند اين نوجوان در شعر و سخن خود خطايى نكرده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 15 نصر مى گويد: در حديث صالح بن صدقه آمده است كه جرير همچنان نزد معاويه ماند و درنگ كرد تا آنجا كه مردم، او را متهم ساختند و على عليه السّلام هم فرمود: من براى جرير وقتى را معين كردم كه پس از آن نبايد آنجا بماند مگر اينكه نسبت به او خدعه و مكر شده باشد يا اينكه عاصى شده باشد. بازگشت جرير چندان به تأخير افتاد كه على (عليه السّلام) از او نااميد شد. همچنين مى گويد: محمد و صالح بن صدقه مى گويند: كه على (عليه السّلام) پس از آن براى جرير چنين نوشت: «چون اين نامه من به تو رسيد معاويه را به تعيين كار وادار كن و او را بين جنگى خوار و زبون كننده و صلحى كه در آن به خطاى خود اقرار كند، مخير كن. اگر جنگ را برگزيد پيمان امان را لغو كن و اگر صلح را پذيرفت از او بيعت بگير. و السّلام» گويد: چون اين نامه به دست جرير رسيد نزد معاويه آمد و نامه را براى او خواند و به او گفت: اى معاويه هيچ چيز جز گناه، موجب زنگار قلب نمى گردد و سينه جز به توبه و بازگشت به سوى خداوند گشاده نمى شود و چنين گمان مى برم كه بر قلب تو زنگار است و ترا مى بينم ميان حق و باطل سرگردان مانده اى، گويى منتظر چيزى هستى كه در دست غير توست. معاويه گفت: به خواست خداوند در نخستين مجلس به تو جواب قطعى خواهم داد، و چون معاويه پس از آنكه رأى آنان را سنجيد با آنان بيعت كرد [و ايشان بيعت او را پذيرفتند] به جرير گفت: پيش سالار خودت برگرد و نامه يى نوشت كه در آن اعلان جنگ داده بود و پايين نامه اشعار كعب بن جعيل را نوشت [كه مطلع آن چنين است ]: «مى بينم كه مردم شام مردم عراق را ناخوش مى دارند و مردم عراق هم آنان را ناخوش مى دارند» و ما اين شعر را در مباحث پيشين آورده ايم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 16 ابو العباس محمد بن يزيد مبرد در كتاب الكامل چنين آورده است: كه چون على عليه السّلام تصميم گرفت جرير را پيش معاويه بفرستد، جرير گفت: اى امير المؤمنين به خدا سوگند من در يارى دادن خود از تو چيزى را دريغ نمى دارم ولى براى تو در معاويه طمعى نبسته ام. على (عليه السّلام) فرمود: مقصود من اين است كه حجت را بر او تمام كنم. و چون جرير نزد معاويه رسيد معاويه در مورد بيعت با او امروز و فردا مى كرد، جرير به او گفت: منافق [به طور عادى ] نماز نمى گزارد مگر اينكه چاره يى از نمازگزاردن نيابد [كه در آن صورت نماز مى گزارد]. معاويه گفت: اين موضوع همچون خدعه اى نيست كه براى از شير باز گرفتن كودك مى شود، به من مهلت بده تا آب دهانم را فرو برم كه اين كارى است كه كارهاى پس از آن هم به آن بستگى دارد. آن گاه همراه جرير نامه على عليه السّلام را پاسخ داد: «از معاوية بن صخر، به على بن ابى طالب. اما بعد، به جان خودم سوگند اگر اين قوم كه با تو بيعت كرده اند در حالى بود كه تو از خون عثمان مبرا مى بودى تو نيز مانند ابوبكر و عمر و عثمان بودى، ولى تو مهاجران را بر عثمان شوراندى و انصار را هم از يارى دادن او بازداشتى. نادان از تو اطاعت كرد و ضعيف به سبب تو قوى شد و مردم شام هيچ چيز جز جنگ با ترا نمى پذيرند مگر اينكه كشندگان عثمان را به ايشان تسليم كنى و اگر اين كار را كردى خلافت ميان شورايى از مسلمانان تعيين خواهد شد. به جان خودم سوگند حجت و برهان تو بر من چون حجت و برهان تو بر طلحه و زبير نيست كه آن دو با تو بيعت كرده بودند و من با تو بيعت نكرده ام و دليل و حجت تو بر مردم شام هم همچون دليل و حجت تو بر مردم بصره نيست كه بصريان با تو بيعت و از تو اطاعت كرده اند، ولى شاميان از تو هرگز اطاعت نمى كنند. البته شرف تو در اسلام و قرابت ترا به پيامبر (ص) و موضع ترا نسبت به قريش منكر نيستم و رد نمى كنم.» و در آخر نامه هم اشعار كعب بن جعيل را نوشت كه مطلع آن چنين است: «مى بينم كه شاميان عراقيان را ناخوش مى دارند و عراقيان هم آنان را ناخوش مى دارند». ابو العباس مبرد مى گويد: على عليه السّلام در پاسخ اين نامه معاويه چنين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 17 مرقوم فرمود: از امير المومنين على بن ابى طالب، به معاوية بن صخر بن حرب. اما بعد، همانا نامه يى از تو براى من رسيد، نامه مردى است كه نه او را بينشى است كه هدايتش كند و نه رهبرى كه او را به راه راست آورد، هواى نفس او را فرا خوانده و او اجابت كرده است و گمراهى او را رهبرى كرده و او از آن پيروى كرده است، چنين پنداشته اى كه گناه [واهى ] من در مورد عثمان بيعت مرا كه بر عهده توست تباه كرده و حال آنكه به جان خودم سوگند من هم فقط مردى از مهاجران بودم همچنان كه آنان در آن كار در آمدند در آمدم و همان گونه كه ايشان از آن بر آمدند بر آمدم، و چنين نيست كه خداوند آنان را به گمراهى جمع فرمايد و بينش آنان را فرو كوبد و كوردلشان قرار دهد. و از اين گذشته ترا با عثمان چه كار كه تو مردى از بنى اميه هستى و پسران عثمان به مطالبه خون او از تو سزاوارترند، و اگر مى پندارى كه تو در خونخواهى تواناترى، نخست به بيعتى كه مسلمانان در آمده اند در آى، سپس از آن قوم پيش من محاكمه آور. اما اينكه ميان خودت و طلحه و زبير و ميان مردم شام و مردم بصره فرق نهاده اى، به جان خودم سوگند كه اين موضوع براى همه يكسان است، كه بيعتى همگانى بوده است و در آن اختيار و تجديد نظرى نيست. اما شرف من در اسلام و نزديكى من به رسول خدا (ص) و جايگاه من در ميان قريش را هم، به جان خودم سوگند، اگر مى توانستى انكار كنى انكار مى كردى. سپس على (ع) نجاشى را، كه يكى از افراد قبيله بنى حارث بن كعب است، فرا خواند و به او فرمود: پسر جعيل، شاعر شاميان است و تو شاعر مردم عراقى، پاسخ آن مرد را بده. او گفت: اى امير المؤمنين نخست شعر او را براى من بخوان. فرمود: هم اكنون شعر آن شاعر را براى تو مى خوانم و اشعار كعب را براى نجاشى خواند و نجاشى در پاسخ چنين سرود: «اى معاويه چيزى را كه هرگز نخواهد بود رها كن، كه خداوند آنچه را كه از آن حذر مى كنيد محقق فرموده است. على همراه عراقيان و حجازيان به سوى شما مى آيد. چه خواهيد كرد...» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 18 مى گويم [ابن ابى الحديد]: اشعار كعب بن جعيل از اشعار نجاشى استوارتر و زيركانه تر و بهتر و در عين حال در بيان مقصد پليد رساتر است. نصر بن مزاحم در اين نامه على (ع)، پس از جمله «و خداوند بينش آنان را فرو نگرفته و كورشان نكرده است» اين عبارات را افزون بر آن آورده است: «من كسى را تحريض نكرده ام كه گناه امر كننده بر من باشد، و نه كسى را كشته ام كه قصاص بر من واجب باشد و اما اين سخن تو، كه اهل شام حاكمان بر مردم حجازند، يك مرد از شاميان را بياور كه در شورى پذيرفته شده باشد و خلافت براى او روا بوده و به خلافت رسيده باشد و اگر تو چنين ادعايى كنى همه مهاجران و انصار ترا تكذيب خواهند كرد و گواه از قريش حجاز هم براى تو مى آورم. اما اينكه در مورد كار عثمان به من تهمت مى زنى و دروغ مى بندى، آنچه مى گويى از حق و علم و يقين نيست. اين افزونى كه نصر بن مزاحم آورده است دليل بر آن است كه در نامه معاويه به على (ع) چنين آمده بوده است كه «شاميان بر حجازيان حاكم اند» و حال آنكه ما چنين چيزى در نامه او نيافته ايم. اخبار متفرقه: نصر بن مزاحم روايت مى كند و مى گويد: همين كه عثمان كشته شد، سواران براى اعلان خبر كشته شدن او آهنگ شام كردند. گويد: روزى همچنان كه معاويه نشسته بود مردى كه چهره خود را پوشانده بود از راه رسيد و چهره خود را گشود و به معاويه گفت: اى امير المؤمنين آيا مرا مى شناسى گفت: آرى تو حجاج بن خزيمة بن صمه هستى، آهنگ كجا دارى گفت: قصد تقرب به تو را دارم و خبر مرگ پسر عفان را اعلان مى كنم و سپس ابياتى [به اين مضمون ] سرود: «همانا پسر عموهايت، فرزندان عبدالمطلب، بدون هيچ دروغ و ترديد پير و سالار شما را كشتند و تو سزاوارترين اشخاص به قيام هستى، قيام كن و اى معاويه، به خاطر خدا و رضاى او خشم بگير...» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 19 [نصر] گويد: منظورش على عليه السّلام بود. نصر مى گويد: معاويه به حجاج بن خزيمة گفت: آيا تو مى توانى مردم را به جوش و خروش فرا خوانى گفت: آرى. گفت: پس موضوع را به مردم خبر بده. حجاج به معاويه گفت: اى امير المومنين (در حالى كه هيچكس پيش از او عنوان «امير المومنين» را به معاويه نداده بود) من از كسانى بودم كه همراه يزيد بن اسد قسرى براى يارى دادن و فريادرسى عثمان حركت كرديم. من و زفر بن حارث پيشاپيش حركت مى كرديم، با مردى برخورديم كه گمان مى رفت از قاتلان عثمان باشد او را كشتيم. و اى امير المؤمنين، به تو مى گويم كه تو به جهاتى از على نيرومندترى و اين جهات در او نيست، زيرا مردمى همراه تو هستند كه چون سخنى بگويى سخن نمى گويند و چون فرمانى دهى علت آن را نمى پرسند و حال آنكه همراه على مردمى هستند كه چون سخنى بگويد، سخن مى گويند و چون فرمانى دهد از سبب آن مى پرسند. بنابراين گروهى اندك از همراهان تو بهتر از گروهى بسيار از همراهان او هستند، و بدان كه على جز با رضايت خود، راضى نمى شود و رضايت او موجب خشم تو خواهد بود وانگهى خواسته هاى تو و على يكسان نيست كه على به عراق بدون شام راضى نخواهد شد و حال آنكه تو به حكومت شام بدون عراق راضى و خشنودى. نصر مى گويد: سينه معاويه از خبر كشته شدن عثمان تنگى گرفت و از اينكه او را يارى نداده بود پشيمان شد و اين ابيات را خواند: «خبرى به من رسيد كه در آن براى نفس غم و اندوه و براى چشمها مايه گريه اى طولانى و بسيار است. در آن خبر نابودى همه جانبه و درماندگى نهفته است و مايه بريده شدن بينى هاى مردم نژاده است. سوگ كشته شدن امير المؤمنين، و اين خبرى است كه از وحشت آن نزديك است كوههاى استوار فرو ريزد...» نصر مى گويد: حجاج بن خزيمه بر مردم شام افتخار مى كرد كه او نخستين كس است كه با عنوان «امير المؤمنين» به معاويه سلام داده است. نصر مى گويد: صالح بن صدقه، از ابن اسحاق، از خالد خزاعى و غير او كسانى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 20 كه متهم به وضع و جعل حديث نيستند براى ما نقل كرده اند كه چون عثمان كشته شد و نامه على عليه السّلام در مورد عزل معاويه از حكومت شام به دست او رسيد، خود به منبر رفت و بانگ برداشت تا مردم جمع شوند و چون مردم جمع شدند براى ايشان خطبه اى خواند. نخست حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و بر پيامبر درود فرستاد و سپس گفت: اى مردم شام همانا به خوبى مى دانيد كه من خليفه امير المؤمنين عمر بن خطاب و خليفه عثمان هستم، عثمان كشته شده است من پسر عمو و خونخواه او مى باشم و خداوند متعال مى فرمايد: «هر كس مظلوم كشته شود براى ولى او [حكومت و] تسلط قرار داده ايم» و اينك دوست مى دارم آنچه از كشته شدن خليفه در دل خود داريد به من بگوييد. مرة بن كعب برخاست و در آن روز در مسجد چهار صد تن، يا در آن حدود، از اصحاب پيامبر (ص) حضور داشتند. مره گفت: به خدا سوگند اينجا كه ايستاده ام مى دانم ميان شما كسانى هستند كه در افتخار مصاحبت با رسول خدا از من جلوترند ولى من پيامبر (ص) را در نيمروزى بسيار گرم ديدم و شنيدم كه مى فرمود: «همانا فتنه يى در شهر اتفاق خواهد افتاد». در اين هنگام مردى كه روبند بر چهره داشت از آنجا گذشت و پيامبر فرمودند: و اين مرد كه روبند و نقاب بر چهره دارد آن روز بر حق خواهد بود. من برخاستم و بازوى آن مرد را گرفتم و روبند از چهره اش گشودم آن گاه ديدم عثمان است. چهره اش را به سوى رسول خدا (ص) برگرداندم و گفتم: اى رسول خدا همين شخص را مى گوييد فرمود: آرى. در اين هنگام مردم شام دست در دست معاويه نهادند و با او براى خونخواهى عثمان بيعت كردند كه در آن كار امارت با او باشد و طمع به خلافت نبندد و پس از آن، امر خلافت با شورى باشد. ابراهيم بن حسن بن ديزيل، در كتاب صفين خود، از ابوبكر بن عبد اللّه هذلى نقل مى كند كه وليد بن عقبه نامه يى به معاويه نوشت و ضمن سرزنش او از تأخير در خونخواهى عثمان، او را به جنگ تشويق نمود و از اينكه با نامه نگارى، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 21 امروز و فردا كند او را باز داشت [و چنين سرود]: «هان به معاوية بن حرب بگو كه تو از جانب برادرى مورد اعتماد، سرزنش و نكوهش شده اى. همچون شتر بازداشته در پرچين، روزگار مى گذرانى. در دمشق باز داشته اى و مثل تو و نامه نوشتن به على، مانند زنى است كه مى خواهد پوست فاسد شده را دباغى كند...» گويد: معاويه در پاسخ او فقط يك بيت از شعر اوس بن حجر را نوشت: «و چه بسيار كس كه از بردبارى و تحمل ما دچار شگفتى مى شود، ولى اگر آتش جنگ به سوى او زبانه كشد از بيم سخن نمى گويد». ابن ديزيل همچنين روايت مى كند كه چون على عليه السّلام آهنگ شام كرد مردى را فراخواند و به او گفت كه مجهز شود و عازم دمشق گردد و چون به دمشق رسيد مركوب خويش را كنار در مسجد بخواباند و بدون آنكه جامه سفر از تن بيرون آورد وارد مسجد شود كه مردم چون نشانه هاى سفر و غريب بودن او را ببينند بيشتر از او سؤال خواهند كرد و به آنان بگويد: من على را در حالى ترك كردم كه با مردم عراق قصد حمله به شما را داشت، و دقت كند كه آنان چه مى كنند. آن مرد همان گونه رفتار كرد. مردم جمع شدند و از او سؤال كردند و او همچنان به ايشان مى گفت، و جمعيت انبوهى گرد او جمع شدند و از او سؤال مى كردند. معاويه اعور سلمى را پيش او فرستاد و او رفت و از او پرسيد كه همان پاسخ را داد. اعور سلمى نزد معاويه برگشت و آن خبر را به او داد و معاويه دستور جمع شدن مردم را در مسجد داد و سپس براى سخنرانى برخاست و به شاميان گفت: همانا على همراه لشكرهاى عراق، آهنگ شما كرده است. نظرتان چيست مردم سر به زير افكندند و چانه هاى خود را به سينه هايشان چسباندند و هيچ نمى گفتند، در اين هنگام ذو الكلاع حميرى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 22 برخاست و با لهجه حميرى گفت: اظهار نظر و رأى بر عهده تو و انجام آن بر عهده ماست. معاويه از منبر فرو آمد و ميان مردم جار زد كه به اردوگاه خود بروند. آن مرد هم پيش على عليه السّلام برگشت و موضوع را گزارش داد. على (ع) هم مردم را به تجمع در مسجد فرا خواند و برخاست و خطبه اى ايراد كرد و گفت: كسى را كه به شام فرستاده بودم بازگشته است و خبر آورده كه معاويه همراه شاميان آهنگ عراق كرده است. چاره و رأى چيست در اين هنگام مردمى كه در مسجد حاضر بودند به هياهو آمدند و يكى مى گفت: راى درست چنين است و ديگرى مى گفت: راى درست چنان است و چندان جنجال و هياهو شد كه على عليه السّلام از سخن ايشان چيزى نفهميد و نتوانست درك كند كه چه كسى درست مى گويد و چه كسى نادرست. و از منبر فرود آمد و در حالى كه الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا مى گفت افزود: حكومت را پسر هند جگر خواره يعنى معاويه در ربود. ابن ديزيل همچنين از عقبة بن مكرم، از يونس بن بكير، از اعمش نقل مى كند كه مى گفته است ابو مريم دوست على (ع) بود و چون شنيد كه آن حضرت گرفتار اختلاف نظر اصحاب خود شده است به كوفه آمد و بيخبر خود را به على (ع) رساند، آن چنان كه على عليه السّلام سر خويش را بلند كرد و ناگهان ديد ابو مريم بالاى سر او ايستاده است: فرمود: اى ابو مريم چه چيز ترا پيش من كشانده است گفت: چيزى جز علاقه به تو موجب آمدن من نبوده است. من با تو عهد كرده بودم كه اگر عهده دار حكومت امت شوى آنانرا بسنده و كافى خواهى بود و اينك شنيده ام كه گرفتار اختلاف نظر اين مردم شده اى. على عليه السّلام فرمود: اى ابو مريم من گرفتار اشرار خلق خدا شده ام. مى خواهم آنان را به كارى كه مصلحت است وادارم، ولى از من پيروى نمى كنند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 23 ابن ديزيل، از عبد اللّه بن عمر، از زيد بن حباب، از علاء بن جرير عنبرى، از حكم بن عمير ثمالى كه مادرش دختر ابو سفيان است نقل مى كند كه پيامبر (ص) روزى به ياران خود روى كرد و فرمود: اى ابوبكر چون خليفه شوى و اگر اين كار صورت گيرد چه مى كنى گفت: اميدوارم اين كار هرگز صورت نپذيرد رسول خدا فرمود: اى عمر اگر تو خليفه شوى چه مى كنى گفت: سنگ خواهم خورد كه در آن صورت گرفتار شر خواهم بود. فرمود: اى عثمان اگر تو خليفه شوى چه مى كنى گفت: خود مى خورم و مى خورانم و اموال را تقسيم مى كنم و ستم نمى كنم. رسول خدا فرمود: اى على اگر تو خليفه شوى چگونه رفتار خواهى كرد گفت: به اندازه روزى و قوت خود مى خورم و از قبيله [مسلمانان ] حمايت مى كنم و يك خرما را هم تقسيم مى كنم و نواميس را پوشيده مى دارم. پيامبر (ص) فرمودند: هر آينه جملگى شما بزودى والى مى شويد و بزودى خداوند اعمال شما را خواهد ديد. سپس فرمود: اى معاويه تو هنگامى كه خليفه شوى چه خواهى كرد گفت: خدا و رسولش داناترند. فرمود: «تو اساس و رأس همه ويرانيها و كليد ستمهاى گسسته و پيوسته هستى. كار زشت را نيكو و كار نيكو را زشت مى شمارى، آن چنان كه كودك در آن بزرگ و بزرگ در آن سالخورده مى شود. مدت تو اندك ولى ستم تو بسيار بزرگ خواهد بود.» همچنين ابن ديزيل، از عمر بن عون از هشيم، از ابو فلج، از عمرو بن ميمون نقل مى كند كه مى گفته است عبدالله بن مسعود مى گفت: چگونه خواهيد بود وقتى كه فتنه يى را ببينيد كه در آن شخص بزرگ، سالخورده و كودك بزرگ مى شود و آن فتنه چنان ميان مردم جريان پيدا مى كند كه آن را سنت مى پندارند و چون آن فتنه تغيير پيدا كند گفته مى شود اين كار زشت است. همچنين ابن ديزيل، از حسن بن ربيع بجلى، از ابو اسحاق فزارى، از حميد طويل، از انس بن مالك، در تفسير اين آيه كه خداوند فرموده است: «پس اگر ببريم ترا، همانا كه ما از ايشان انتقام گيرنده ايم يا نشان دهيم آنچه كه به تو وعده كرده ايم، همانا به تحقيق ما بر ايشان توانائيم»، مى گفته است خداوند متعال پيامبر خود را گراميتر از اين داشته است كه ميان امتش چيزى را كه خوش نمى دارد به او بنماياند، ولى انتقام و نقمت باقى است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 24 ابن ديزيل همچنين مى گويد: عبد اللّه بن عمر، از قول عمرو بن محمد، از اسباط، از سدى، از ابو المنهال، از ابو هريره نقل مى كند كه مى گفته است: پيامبر (ص) فرموده اند: از خداى خود براى امتم سه چيز مسئلت كردم، دو چيز آن را به من ارزانى فرمود و يكى را از من بازداشت. از خداوند خواستم كه امت من همگى و يكباره كافر نشوند كه اين استدعا را پذيرفت. از خداوند خواستم كه آنان را با عذابهايى كه امتهاى ديگر را عذاب نموده است عذاب نكند و اين را هم به من عطا فرمود. از خداوند مسئلت كردم كه جنگ و درگيرى ميان ايشان نباشد كه اين را نپذيرفت و از من باز داشت. ابن ديزيل همچنين از يحيى بن عبد اللّه كرابيسى، از ابو كريب، از ابو معاويه، از عمار بن زريق، از عمار دهنى، از سالم بن ابى الجعد نقل مى كند كه مى گفته است مردى نزد عبد اللّه بن مسعود آمد و گفت: خداوند متعال از اينكه به ما ظلم كند ما را در امان قرار داده است، ولى از اينكه گرفتار فتنه كند امان نداده است. بنابراين اگر فتنه يى پيش آيد به نظر تو چگونه رفتار كنم ابن مسعود به او گفت: در آن حال به كتاب خداوند پناه ببر. آن مرد گفت: اگر چنان شد كه هر يك از دو طرف فتنه مردم را به كتاب خدا فرا خواندند چه كنم ابن مسعود گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم كه مى فرمود: «چون ميان مردم اختلاف پديد آيد، پسر سميه همراه حق است» يعنى عمار. همچنين ابن ديزيل از يحيى بن زكريا، از على بن قاسم، از سعيد بن طارق، از عثمان بن قاسم، از زيد بن ارقم نقل مى كند كه مى گفته است پيامبر (ص) فرمودند: «آيا مى خواهيد شما را به كسى راهنمايى كنم كه تا هر گاه كه به او توجه داشته باشيد هرگز هلاك نخواهيد شد همانا ولى شما خداوند است و به درستى كه امام شما على بن ابى طالب مى باشد، خيرخواه او باشيد و او را تصديق كنيد كه جبريل اين موضوع را به من خبر داده است.» اگر بگويى اين حديث، نص صريح در امامت است و معتزله در اين باره چه مى كنند مى گويم [ابن ابى الحديد]: ممكن و جايز است كه پيامبر (ص) اراده فرموده باشد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 25 كه على امام و پيشوا در فتاوى و احكام شرعيه است نه در خلافت وانگهى ما قبلا سخن مشايخ بغدادى خود را گفتيم و خلاصه آن اين است كه امامت از على (ع) بوده است و اگر در آن مورد راغب باشد و براى آن منازعه كند بدون ترديد حق اوست، ولى اگر آن را در مورد كسى ديگر اقرار و در مطالبه حق خود سكوت نمايد ما همان شخص را امام خود مى دانيم و معتقد به صحت خلافت او مى شويم و امير المؤمنين على عليه السّلام با سه خليفه و امام پيش از خود منازعه نكرده و شمشير نكشيده است و مردم را هم بر ضد ايشان نشورانده است و اين موضوع نشان آن است كه بر خلافت آن سه تن اقرار نموده است و به همين سبب ما آن سه تن را دوست مى داريم و در مورد ايشان اعتقاد به خير و صلاح و طهارت داريم و اگر على عليه السّلام با آنان جنگ مى كرد و بر ايشان شمشير مى كشيد و از اعراب در جنگ با ايشان يارى مى خواست و فريادرسى مى كرد، درباره آنان هم همان اعتقادى را داشتيم كه در مورد كسانى كه با آنان جنگ كرده است و حكم به گمراهى و فسق آنان مى كرديم. ابن ديزيل مى گويد: عمرو بن ربيع، از سرى بن شيبان، از عبد الكريم نقل مى كند كه چون عمر بن خطاب زخم خورد گفت: اى ياران محمد (ص) خيرخواه يكديگر باشيد كه اگر چنان نكنيد عمرو بن عاص و معاوية بن ابى سفيان در خلافت بر شما پيروز مى شوند. مى گويم: [ابن ابى الحديد]: محمد بن نعمان، معروف به «مفيد» كه يكى از اماميه است در يكى از كتابهاى خود مى گويد: عمر با اين سخن خود خواسته است معاويه و عمرو عاص را به طلب خلافت تحريك كند و بر انگيزد و آن دو را به طمع خلافت اندازد، كه معاويه كارگزار و حاكم او بر شام و عمرو عاص نيز كارگزار و حاكم او بر مصر بوده است، و عمر ترسيده است كه عثمان از وصول به خلافت ناتوان ماند و خلافت به على عليه السّلام برسد و اين سخنان را به مردم گفته است تا براى آن دو نقل شود و آن دو كه در مصر و شام هستند اگر خلافت به على عليه السّلام برسد آن دو اقليم در تصرف آنان بماند. و اين سخن در نظر من از استنباطهايى است كه از كينه و دشمنى سرچشمه گرفته است و عمر از خداوند بيش از آن مى ترسيده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 26 كه چنين چيزى به ذهن او خطور كند، ولى او با زيركى و فراست صادقانه خود كه بسيارى از امور آينده را مى ديده است اين سخن را گفته و پيش بينى كرده است. همچنان كه عبد اللّه بن عباس در وصف عمر مى گفته است: به خدا سوگند، گويى اوس بن حجر در شعر زير كسى جز او را در نظر نداشته است كه مى گويد: «زيرك مردى كه گمانى را كه به تو مى برد چنان است كه گويى آنرا ديده و شنيده است.» ابن ديزيل، از عفان بن مسلم، از وهب بن خالد، از ايوب، از ابو قلابه، از ابى الاشعث، از مرة بن كعب نقل مى كند كه مى گفته است: پيامبر (ص) از وقوع فتنه يى سخن گفت و زمان آن را بسيار نزديك معين كرد و در همان حال مردى كه چهره خود را با جامه اش پوشانده بود از آنجا گذشت و پيامبر (ص) فرمود «اين مرد و يارانش در آن روز بر حق خواهند بود»، من برخاستم و شانه آن مرد را گرفتم و گفتم اى رسول خدا او همين مرد است فرمود آرى. و آن مرد عثمان بن عفان بود. مى گويم [ابن ابى الحديد]: اين حديث را گروه بسيارى از محققان و محدثان نقل كرده اند، از جمله محمد بن اسماعيل بخارى در كتاب تاريخ كبير خود با چند سلسله روات آن را آورده است. و كسى را نشايد كه بگويد اگر اين خبر را صحيح بدانيد براى سفيانيها دليل خواهد بود، زيرا ما مى گوييم: اين خبر متضمن اين معنى است كه عثمان و اصحاب او برحقند و اين مذهب ماست، زيرا معتقديم كه عثمان مظلوم كشته شده است و او و ياوران او روز جنگ در خانه عثمان بر حق بوده اند و گروهى كه او را كشته اند بر حق نبوده اند، اما معاويه و مردم شام كه در صفين با على (ع) جنگ كرده اند مشمول اين خبر نيستند. همچنين در الفاظ اين خبر لفظ عامى كه بتوان به آن متمسك شد، نيامده است. مگر نمى بينى كه در اين خبر نيامده است: كه هر كس به روزگار زندگانى يا پس از مرگ عثمان بخواهد او را يارى دهد يا انتقام او را بگيرد بر حق است و خلاصه اينكه آنچه در اين خبر آمده اين است كه بزودى فتنه يى برپا مى شود كه عثمان و يارانش در آن بر حق اند و ما اين موضوع را نه تنها رد نمى كنيم بلكه مذهب و اعتقاد ماست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 27 نصر بن مزاحم در كتاب صفين خود نقل مى كند كه چون عبيد اللّه بن عمر بن خطاب به شام و پيش معاويه آمد معاويه به عمرو عاص پيام داد كه خداوند با آمدن عبيد اللّه بن عمر به شام عمر بن خطاب را براى تو زنده كرده است. چنين انديشيده ام كه او را وادار كنم خطبه يى ايراد كند و گواهى دهد كه على عثمان را كشته است و به على دشنام دهد. عمرو عاص گفت: آنچه انديشيده اى درست و به مصلحت است. معاويه به عبيد اللّه بن عمر پيام فرستاد و احضارش كرد و چون آمد به او گفت: اى برادرزاده نام پدرت بر توست. با تمام قدرت بنگر و سخن بگو كه تو شخص مورد اعتمادى و هر چه بگويى تصديق مى شود. اينك به منبر برو و به على دشنام بده و گواهى بده كه او عثمان را كشته است. عبيد اللّه بن عمر گفت: اى امير دشنام دادن به او چگونه ممكن است كه پدرش ابو طالب و مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم است و من درباره حسب و نسب او چه مى توانم بگويم اما شجاعت و نيرومندى او چنان است كه دلاورى كوبنده است. ارزش جنگهاى او نيز چنان است كه مى دانى، ولى من خون عثمان را بر گردن او خواهم نهاد. عمرو عاص گفت: به جان پدرت، در اين صورت دمل را فشرده اى [همين كافى و بسيار خوب است ]. و چون عبيد اللّه بن عمر بيرون رفت، معاويه گفت: به خدا سوگند اگر نه اين بود كه هرمزان را كشته است و از على بر جان خود مى ترسد هرگز پيش ما نمى آمد. نمى بينى چگونه على را مى ستايد عمرو عاص گفت: اگر بر چيزى [كاملا] پيروز نمى شوى چنگال بزن. گويد: گفتگوى آن دو به اطلاع عبيد اللّه بن عمر رسيد و چون براى سخنرانى برخاست آنچه خود مى خواست گفت و چون مى خواست درباره على سخن گويد خوددارى كرد و سخنى نگفت، و چون از منبر فرود آمد معاويه به او پيام فرستاد كه اى برادرزاده، يا گرفتار گمراهى و كم خردى هستى يا خيانت كردى. عبيد اللّه پيام داد كه خوش نداشتم در مورد مردى كه عثمان را نكشته است گواهى قطعى بدهم و دانستم كه مردم از من مى پذيرند و بدين سبب آن را رها كردم. معاويه او را از خود راند و او را خوار و سبك كرد و تبهكارش خواند. عبيد اللّه بن عمر [چنين سرود و] گفت: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 28 «اى معاويه، من در اين خطبه دروغ نگفته ام و در مورد خاندان لوى بن غالب، گول و نابخرد نيستم، ولى من داراى نفسى خوددار هستم از اينكه به پيرمردى كه در عراق است تهمت بزنم، و اگر آشكارا على را به كشتن پسر عفان متهم كنم دروغ است و در سرشت من خوى دروغگويى نيست. البته آن قوم كوشش خود را كردند و همچون كژدمها بر گرد او مى گشتند و على نه به آنان گفت: كار پسنديده يى كرده ايد و نه كار ناخوشايندى و همچون مار شجاعى كه قصد حمله داشته باشد سكوت كرد. اما در مورد پسر عفان گواهى مى دهم كه او در حالى كه از تهمتها برى و جامه توبه كننده پوشيده بود كشته شد. آرى در در آن فتنه زبير را جوش و خروشى بود و طلحه نيز در آن سخت كوشا بود و شوخى نمى كرد. هر چند آن دو پس از آن، توبه خود را آشكار كردند ولى اى كاش مى دانستم سرانجام آن دو چيست» گويد: چون اين شعر عبيد الله بن عمر به اطلاع معاويه رسيد كسى پيش او فرستاد و او را راضى كرد و گفت: همين اندازه از تو براى من كافى است. نصر بن مزاحم از عبيد اللّه بن موسى نقل مى كند كه مى گفته است شنيدم سفيان بن سعيد، كه به سفيان ثورى معروف است، مى گفت: من در اين موضوع كه طلحه و زبير نخست با على بيعت كردند هيچ ترديد ندارم و چنين نبوده است كه آن دو به سبب ستم على (ع) در حكمى يا تصرف او در غنيمتى بر او خشم و كينه گرفته باشند و هيچ كس با على جنگ نكرده است مگر اينكه على (ع) به حق سزاوارتر از او بوده است. نصر همچنين مى گويد: كه على عليه السّلام از بصره، روز اول رجب سال سى و ششم هجرت به كوفه رسيد و هفده ماه مقيم كوفه بود و در اين مدت تبادل نامه ميان او و معاويه و عمرو عاص ادامه داشت و سپس به سوى شام حركت كرد. نصر مى گويد: از ابى الكنود و ديگران روايت شده است كه على عليه السّلام پس از جنگ جمل دوازده شب از رجب سال سى و ششم گذشته بود كه وارد كوفه شد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 29 نصر مى گويد: على (ع) در حالى كه اشراف مردم بصره و كسان ديگر همراهش بودند به كوفه آمد و مردم كوفه در حالى كه اشراف و قاريان همراهشان بودند از او استقبال كردند و براى او به خير و بركت دعا كردند و گفتند: اى امير المؤمنين كجا منزل مى كنى و فرود مى آيى آيا در قصر منزل مى كنى فرمود: نه، در رحبه منزل مى كنم. و همانجا فرود آمد و بلافاصله حركت نمود و به مسجد بزرگ [كوفه ] در آمد و دو ركعت نماز گزارد و سپس به منبر رفت و خداى را حمد و ثنا گفت و بر پيامبر درود فرستاد و سپس چنين گفت: «اما بعد، اى مردم كوفه، براى شما تا هنگامى كه وضع خود را مبدل و دگرگون نكنيد در اسلام فضيلتى است. من شما را به حق فرا خواندم و پذيرفتيد و شما آغازگر آن بوديد كه كار زشت و منكر را تغيير دهيد. همانا فضل شما ميان شما و خدايتان است. ولى در مورد احكام و قسمت اموال، شما بايد سرمشق ديگرانى باشيد كه دعوت شما را پذيرفته و به راه و روش شما در آمده اند. بدانيد كه ترسناكترين چيزى كه از آن بر شما بيم دارم پيروى از هواى نفس و درازى آرزوست كه پيروى از هواى نفس از حق باز مى دارد و درازى آرزو آخرت را از ياد مى برد. همانا دنيا آهنگ رفتن دارد و پشت كرده و آخرت آهنگ آمدن دارد و روى آورده است و براى اين سرا و آن سرا فرزندانى است و شما از فرزندان آن سرا باشيد. امروز عمل است بدون حساب و فردا حساب است بدون عمل. سپاس خداوندى را كه دوست خويش را يارى داد و دشمن خود را زبون كرد و راستگوى محق را عزت بخشيد و پيمان شكن مبطل را خوار ساخت. بر شما باد به ترس از خداوند و فرمانبردارى از آن گروه از اهل بيت پيامبرتان كه از خداوند اطاعت مى كنند، كه آنان به سبب اطاعت از فرمان خدا براى اطاعت شما شايسته ترند و از اين گروهى كه حرام خدا را حلال دانسته و مدعى هستند و به سوى ما آمده اند سزاوارترند. آنان در حالى كه با فضيلت ما ادعاى فضل دارند فرماندهى ما را انكار نموده و با حق ما ستيز مى كنند و ما را از آن كنار مى زنند، و همانا كه بدبختى آنچه را كه مرتكب شدند چشيدند و بزودى گمراهى و بدبختى اخروى را خواهند ديد. همانا مردانى از شما از يارى من خوددارى كردند و من برايشان خشمگين و از آنان ناراحتم. آنان را از پيش خود برانيد و آنچه را ناخوش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 30 مى دارند به سمع آنان برسانيد تا ناراحت شوند و بدينگونه حزب خدا به هنگام پراكندگى شناخته شود.» مالك بن حبيب يربوعى كه سالار شرطه على عليه السّلام بود برخاست و گفت: اى امير المؤمنين، به خدا سوگند من كلام ناپسند و سخن درشت گفتن به ايشان را براى ايشان كم مى دانم و به خدا سوگند اگر فرمان دهى آنان را مى كشيم. على عليه السّلام گفت: سبحان اللّه و فرمود: اى مالك، از مقصد دور افتاده اى و از حد معمول گذشته اى و در خصومت و دشمنى فرو رفته اى. او گفت: اى امير المؤمنين، همانا اندكى ستم و تند روى در اين كار كه براى شما پيش آمده است بهتر از صلح و سازش با دشمنان است. على عليه السّلام فرمود: اى مالك خداوند چنين مقرر نداشته بلكه خداوند سبحان فرموده است: «جان در قبال جان» بنابر اين چه معنى دارد كه از تندروى و خشونت سخن به ميان آيد، و خداوند متعال فرموده است: «و هر كس مظلوم كشته شود براى ولى او حكومت و تسلط قرار داده ايم، پس در مقام انتقام اسراف نكند» و اسراف در قتل اين است كه كسى غير از قاتل را بكشى و خداوند از اين كار منع كرده و همين كار تندروى است. در اين هنگام ابو بردة بن عوف ازدى كه از كسانى بود كه از يارى على (ع) خوددارى كرده بود، برخاست و گفت: اى امير المؤمنين، به نظر تو اين كشتگان كه اطراف عايشه و طلحه و زبير كشته شدند به چه سبب و به چه جرمى كشته شدند على عليه السّلام فرمود: بدان سبب كشته شدند كه شيعيان و كارگزاران مرا كشتند. آنان برادر ربيعه عبدى را، كه خداى از او خشنود باد، با گروهى ديگر از مسلمانان كه گفته بودند ما همچون شما بيعت خويش را نمى شكنيم و آن چنان كه شما مكر كرديد مكر و غدر نمى كنيم، بدينسان مورد هجوم قرار دادند و همگى را كشتند و من از آنان خواستم كه قاتلان اين برادران دينى مرا به من بسپرند تا در قبال خون آنان ايشان را قصاص كنم و كتاب خدا ميان من و ايشان حكم باشد، نپذيرفتند و با من جنگ كردند و حال آنكه بيعت من برگردن ايشان بود و خون نزديك به هزار تن از شيعيان من هم بر عهده ايشان بود و بدين سبب آنان را كشتم. آيا در اين باره شك و ترديدى دارى گفت: آرى در شك و ترديد بودم ولى اينك دانستم و خطا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 31 و گناه آن قوم بر من روشن شد و فهميدم كه تو بر صواب و هدايتى. نصر بن مزاحم مى گويد: پيرمردان قبيله ازد مى گفتند، كه ابو بردة بن عوف از هواداران عثمان بوده است و با وجود اين در جنگ صفين به همراه على عليه السّلام شركت كرده است ولى پس از بازگشت از صفين با معاويه مكاتبه مى كرد و چون معاويه پيروز شد قطعه زمينى در ناحيه فلوجة به او بخشيد. و نسبت به او كريم و بخشنده بود. گويد: در اين هنگام على عليه السّلام آماده شد كه از منبر فرود آيد و مردانى برخاستند كه سخن بگويند، ولى همين كه ديدند آن حضرت از منبر فرود مى آيد نشستند و سكوت كردند. گويد: على عليه السّلام در كوفه به خانه جعدة بن هبيرة مخزومى منزل كرد. مى گويم [ابن ابى الحديد]:، جعده، پسر خواهر امير المؤمنين (يعنى ام هانى) است و ام هانى همسر هبيرة بن ابى وهب مخزومى است كه جعده را براى او زاييد و جعده مردى شريف بود. نصر بن مزاحم مى گويد: و چون على عليه السّلام وارد كوفه شد كنار در مسجد پياده شد و نخست در مسجد دو ركعت نماز گزارد و سپس از مسجد بيرون آمد و در حضورش نشستند. على عليه السّلام احوال مردى از اصحاب پيامبر (ص) را كه در كوفه ساكن بود پرسيد. كسى گفت: خداوند او را براى خود برگزيد [يعنى مرده است ]. على عليه السّلام فرمود: خداوند هيچيك از خلق خويش را براى خود بر نمى گزيند. همانا خداوند متعال با مرگ، عزت و قدرت نفس خويش و زبونى بندگان را اراده كرده است و سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «مردگان بوديد، شما را زنده كرد سپس شما را مى ميراند و باز شما را زنده مى كند». نصر بن مزاحم مى گويد: و چون باروبنه على (ع) رسيد، گفتند: آيا در قصر منزل مى كنى فرمود: كاخ تباهى نه، در آن ساكن مشويد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 32 نصر همچنين مى گويد: هنگام بازگشت امير المؤمنين از بصره، سليمان بن صرد خزاعى به حضور ايشان آمد. على (ع) او را نكوهش و سرزنش كرد و فرمود: شك و ترديد كردى و درنگ نمودى و فريب ساختى و حال آنكه در نظر من از اشخاص مورد اعتماد بودى و چنان مى پنداشتم كه در يارى دادن من از همگان شتابانترى. چه چيز ترا از خاندان پيامبرت بازداشت و چه چيز باعث شد نصرت آنان را ترك كنى؟ سليمان بن صرد گفت: اى امير المؤمنين، كارها را به گذشته بر مگردان و در مورد آنچه گذشته است مرا سرزنش مكن و دوستى مرا براى خود برگزين تا خير خواهى من ويژه تو گردد و هنوز كارها باقى مانده است كه ضمن آن دشمن را از دوست خود باز خواهى شناخت. على (ع) سكوت كرد. سليمان اندكى نشست و سپس برخاست و نزد حسن بن على (ع)، كه كنار در مسجد نشسته بود، رفت و گفت: آيا ترا به شگفتى وا دارم كه چه توبيخ و سرزنشى از امير المؤمنين شنيدم. امام حسن (ع) فرمود: همانا نسبت به كسى كه اميد به مودت و خيرخواهى او مى رود سرزنش و نكوهش مى شود، سليمان گفت: فتنه هايى در حال صورت گرفتن است كه بزودى نيزه ها در آن سيراب و شمشيرها بيرون كشيده مى شود و به امثال من احساس نياز خواهد شد و اين عتاب مرا بر بى مهرى من حمل مكنيد و خيرخواهى مرا مورد اتهام قرار مدهيد. حسن (ع) فرمود: خدايت رحمت كناد، تو در نظر ما متهم نيستى. نصر مى گويد: سعيد بن قيس ازدى هم به حضور على (ع) آمد و سلام داد. فرمود: سلام بر تو هر چند كه از درنگ كنندگان بودى. سعيد گفت: اى امير المومنين خدا نكند و من از آن گروه نبوده ام. فرمود: آرى انشاء اللّه كه چنين است. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از يحيى بن سعيد، از محمد بن مخنف نقل مى كند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 33 كه مى گفته است، در سالى كه بالغ شدم همراه پدرم به حضور على (ع) رفتم و اين هنگام آمدن او از بصره بود. مردانى در حضور على (ع) بودند كه آنان را نكوهش مى كرد و مى گفت: چه چيزى شما را از يارى من بازداشت و حال آنكه شما اشراف قوم خود هستيد. به خدا سوگند اگر اين كار از سستى نيت و كمى بينش سرچشمه گرفته باشد شما نابود شدگانيد و اگر از شك و ترديد شما در فضيلت من و اينكه [دشمن را] بر ضد من يارى دهيد سرچشمه گرفته باشد، خود دشمنيد. گفتند: اى امير المؤمنين خدا نكند كه چنين باشيم. ما نسبت به تو تسليم و سرسپرده ايم و با دشمن تو در حال جنگ و ستيزيم، و سپس شروع به عذرخواهى كردند و هر يك بهانه يى ذكر كردند. يكى گفت: بيمار بودم و ديگرى گفت: در آن هنگام در كوفه نبودم. به آنان نگريستم و ايشان را شناختم و ديدم عبد اللّه بن معتم عبسى و حنظلة بن ربيع تميمى-  كه هر دو از اصحاب پيامبر (ص) شمرده مى شوند-  و ابو بردة بن عوف ازدى و غريب بن شرحبيل همدانى بودند. گويد: در اين هنگام على (ع) به پدرم نگريست و فرمود: ولى مخنف بن مسلم و قوم او از شركت در جنگ تخلف نكردند و مثل ايشان همچون مثل آن قوم نيست كه خداوند متعال درباره آنان فرموده است: «و همانا گروهى از شما از جنگ باز-  مى ايستد و اگر بر شما مصيبتى رسد مى گويد خدا بر ما منت نهاد كه همراهشان نبودم و اگر فضل خداوند شامل حال شما گردد، آن چنان كه گويى ميان شما و او دوستى نبوده است، مى گويد اى كاش با ايشان مى بودم و بهره يى بزرگ مى بردم». نصر بن مزاحم مى گويد: سپس على عليه السّلام در كوفه ماند و شنّى [شنّ بن-  عبد القيس ] در اين باره ابيات زير را سروده است: «به اين امام بگو اين جنگ فرو نشست و خاموش شد و بدينگونه نعمت تمام فرا رسيد. آرى ما از جنگ با كسانى كه پيمان شكستند آسوده شديم ولى در شام مار كرى است كه افسون برنمى دارد...». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 34 نصر گويد: على عليه السّلام از روزى كه وارد كوفه شد نماز خويش را [كه قبلا شكسته مى گزارد] كامل مى گزارد و چون جمعه فرا رسيد براى مردم خطبه خواند و چنين فرمود: «سپاس و ستايش خداوندى را كه او را مى ستايم و از او يارى و هدايت مى طلبم، و از گمراهى به خداوند پناه مى برم «هر كه را خداى هدايت فرمايد، گمراه كننده يى براى او نيست و هر كه را خداى گمراه كند، او را راهنمايى نخواهد بود» و گواهى مى دهم كه خدايى جز خداوند يكتا كه او را انبازى نيست وجود ندارد و گواهى مى دهم كه محمد (ص) بنده و رسول اوست كه او را براى ابلاغ فرمان خويش برگزيده و به پيامبرى خويش مختص كرده است او گراميترين خلق خدا در پيشگاه او و محبوبترين ايشان در دل اوست. پيامهاى پروردگار خويش را ابلاغ كرد و براى امت خود خيرخواهى نمود و آنچه بر عهده اش بود انجام داد. اينك شما را به بيم از خداوند و تقوى سفارش مى كنم، كه تقوى بهترين چيزى است كه بندگان خدا به آن سفارش مى كنند و نزديكترين چيزها به رضوان خداوند است و سرانجام آن در پيشگاه حق بهتر است. شما به تقوى و بيم از خداوند فرمان داده شده ايد و براى احسان و فرمانبردارى آفريده شده ايد. دورى كنيد از آنچه كه خداوند در آن باره شما را از خويشتن بر حذر داشته است كه او از عذابى سخت ترسانده و بيم داده است، و از خداى چنان بترسيد كه در آن هيچ سستى و كاهلى نباشد و عمل كنيد بدون آنكه بخواهيد آن را به ديگران نشان دهيد يا به گوش آنان برسانيد و همانا هر كس كه براى غير خدا عمل كند، خداوند او را با همان چيزى كه براى آن عمل كرده است وا مى گذارد و هر كس مخلصانه براى خدا عمل كند خداوند پاداش او را بر عهده مى گيرد. از عذاب خدا بترسيد كه خداوند شما را نام بيهوده نيافريده است و هيچ كار شما را بيهوده رها نكرده است. آثار شما را نام نهاده و كارهاى شما را مى داند و مدت عمر شما را براى شما مقدر فرموده و نبشته است. به جهان شيفته مشويد كه براى اهل آن سخت فريبنده است. فريب خورده كسى است كه به دنيا فريب خورده باشد و بناى دنيا به سوى نيستى است «و اگر بدانند جهان ديگر خانه زندگانى جاودانه است». از خداوند منزلت شهيدان، همنشينى و دوستى با پيامبران و زندگى نيكبختان را مسئلت مى كنم كه ما براى او و از آن اوييم.» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 35 نصر بن مزاحم مى گويد: آن گاه على عليه السّلام كارگزاران خويش را برگزيد و آنان را به شهرها گسيل داشت و با جرير بن عبد اللّه بجلى براى معاويه نامه يى را كه بيان آن گذشت مرقوم فرمود. نصر بن مزاحم مى گويد: هنگامى كه جرير بن عبد اللّه بجلى نزد معاويه و منتظر پاسخ او بود، معاويه به عمرو عاص گفت: مصلحت چنين مى بينم كه براى مردم مكه و مدينه نامه يى بنويسيم و در آن موضوع كشته شدن عثمان را يادآور شويم و با نوشتن اين نامه، يا به خواسته خود مى رسيم يا آنكه آنان را از هجوم به خود باز مى داريم. عمرو گفت: تو براى سه گروه مى خواهى نامه بنويسى، گروهى كه به حكومت على راضى هستند و اين نامه تو چيزى جز بصيرت برايشان نمى افزايد، گروهى كه هوادار عثمانند و نامه تو چيزى بر آنها نمى افزايد و گروهى كه كناره گرفته اند و تو در نظر ايشان بهتر و مورد اعتمادتر از على نيستى. معاويه گفت: آن بر عهده من است و چنين نوشتند. «اما بعد، اگر پاره يى از امور از ما پوشيده مانده است اين مسئله بر ما پوشيده نيست كه على، عثمان را كشته است و دليل اين كار اين است كه كشندگان عثمان، مقرب درگاه اويند و اينك ما فقط قاتلان عثمان را مطالبه مى كنيم كه آنان به ما سپرده شوند و ايشان را بكشيم و اين بر طبق حكم كتاب خداوند است و اگر على آنان را به ما بسپرد از او دست برمى داريم و سپس خلافت را همان گونه كه عمر بن خطاب عمل كرد به شورايى وامى گذاريم تا خليفه را تعيين كند و ما خود طالب خلافت نيستيم. شما در اين كار، ما را يارى دهيد و در ناحيه خود قيام كنيد و پيش ما آييد كه چون دستهاى ما و شما بر يك كار متحد شود على از آن به بيم خواهد افتاد. و السّلام». عبد اللّه بن عمر [بن خطاب ] در پاسخ آن دو چنين نوشت: «اما بعد، به جان خودم سوگند كه شما جايگاه نصرت و پيروزى را اشتباه گرفته ايد و مى خواهيد از جاى دورى بر آن دست يابيد. با اين نامه شما خداوند بر شك در اين كار، جز شك و ترديد نيفزود. شما را با شورا و خلافت چه كار؟ اما تو اى معاويه از آزادشدگان از اسارت و بردگى هستى و تو اى عمرو عاص متهم هستى. همانا خويشتن را از اين كار باز داريد كه براى شما ميان ما دوست و يارى دهنده يى نيست. و السّلام». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 36 نصر مى گويد: و مردى از انصار نيز همراه نامه عبد اللّه بن عمر ابياتى براى آن دو نوشت: «اى معاويه همانا كه حق، واضح و روشن است و چنان نيست كه تو و عمرو عاص پنداشته ايد. امروز پسر عفان را براى مكر و فريب براى ما مطرح مى كنى، همان گونه كه پس از خلافت على (ع) آن دو پيرمرد-  طلحه و زبير-  چنان كردند. اين فتنه هم همچون آن فتنه و كاملا همانند آن است، همچون سراب و آب نمايى كه مسافران بدان فريفته مى شوند...» نصر بن مزاحم مى گويد: عدى بن حاتم طايى برخاست و به على عليه السّلام گفت: اى امير المؤمنين نزد من مردى [خردمند] است كه هيچ كس همتاى او نيست و او مى خواهد به ديدار پسر عمويش حابس بن سعيد طايى به شام برود و اگر او را فرمان دهيم كه با معاويه ديدار كند شايد بتواند او و مردم شام را در هم شكند. على عليه السّلام فرمود: آرى پيشنهاد خوبى است و سپس عدى او را به اين كار فرمان داد-  نام آن مرد خفاف بن عبد اللّه بود. خفاف پس از آنكه پيش پسر عموى خود، حابس بن سعد، رسيد و حابس سالار مردم قبيله طى در شام بود، با او گفتگو كرد و گفت: با عثمان در مدينه بوده و سپس همراه على عليه السّلام به كوفه آمده است. خفاف مردى خوش ظاهر و زبان آور و اهل شعر بود. حابس فرداى آن روز خفاف را پيش معاويه برد و گفت: اين پسر عموى من است كه هر چند با على به كوفه آمده ولى در مدينه همراه عثمان بوده است و مردى مورد اعتماد است. معاويه به خفاف گفت: درباره عثمان بگو. گفت: آرى مكشوح او را محاصره كرد و حكيم درباره او فرمان صادر كرد و عمار ياسر آنرا اجراء نمود. سه تن درباره كار عثمان به تنهايى كوشش كردند تا او را از ميان بردارند و آنان عدى بن حاتم و اشتر نخعى و عمرو بن حمق بودند و دو تن ديگر و طلحه و زبير در مورد كشتن او كوشش كردند و على از همه مردم از خون عثمان مبراتر است. معاويه پرسيد: سپس چه شد گفت: آن گاه مردم براى بيعت با على همچون پروانگان هجوم آوردند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 37 و آن چنان بود كه رداها از تن مى افتاد و كفشها گم مى شد و سالخوردگان زير دست و پا مى ماندند، و نه او از عثمان ياد كرد و نه از عثمان پيش او نام برده مى شد و سپس آماده حركت شد و مهاجران و انصار سبك بار همراهش حركت كردند و سه تن همراهى با او را در جنگ خوش نداشتند و آن سه تن سعد بن مالك و عبد اللّه بن عمر و محمد بن مسلمه بودند و على هيچكس را به زور وادار به شركت [در جنگ ] نكرد و به همانان كه سبك بار همراهش شده بودند بسنده كرد و حركت كرد تا به كوهستانهاى قبيله «طى» رسيد در اين هنگام گروهى از قبيله ما به يارى او آمدند و او با ايشان مى توانست مردم را فرو كوبد. ميان راه به او خبر رسيد كه طلحه و زبير و عايشه به بصره رفته اند مردانى را به كوفه گسيل داشت و آنان را فرا خواند كه دعوتش را پذيرا شدند و به بصره حركت كرد و آن شهر به تصرفش در آمد و سپس به كوفه بازگشت. كودكان و سالخوردگان و عروسها همگان از شوق و شادى ديدارش شتابان به حضورش شتافتند، و من در حالى از على (ع) جدا شدم كه آهنگى جز براى حركت به شام نداشت. معاويه از گفتار خفاف هراسان شد. در اين هنگام حابس به معاويه گفت: اى امير، او براى من شعرى خواند كه عقيده مرا درباره عثمان تغيير داد و على را در نظرم بزرگ ساخت. معاويه گفت: اى خفاف آن شعر را براى من بخوان و وى شعرى براى او خواند كه [مضمون ] مطلع آن چنين است: «در حالى كه شب دامن گسترده بود و پهلوى من بر بستر آرام نمى گرفت چنين سرودم» در اين شعر چگونگى احوال و كشته شدن عثمان را آورده است و چون طولانى است از بيان تمام آن خوددارى مى كنيم و از جمله چنين مى گويد: «همانا گذشت آنچه گذشت و روزگار بر آن سپرى شد همچنان كه گذشته ها سپرى شده است، و من سوگند به كسى كه مردم براى او حج مى گزارند سوار بر شتران لاغر اندام باريك ميان بودم...» گويد: معاويه [از شنيدن آن ] درهم شكست و به حابس گفت: چنين مى پندارم كه اين شخص جاسوس على است. او را از پيش خود بيرون كن كه مبادا مردم شام را بر ما تباه كند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 38 نصر مى گويد: عطية بن غنى، از زياد بن رستم نقل مى كند كه مى گفته است معاويه علاوه بر نامه يى كه براى مردم مدينه نوشت، نامه هاى اختصاصى براى عبد الله بن عمر و سعد بن ابى وقاص و محمد بن مسلمه نوشت. نامه اش به عبد الله بن عمر چنين بود: «اما بعد، همانا پس از كشته شدن عثمان هيچ كس از قريش در نظر من محبوبتر و شايسته تر از تو نبود كه مردم بر خلافت او متحد شوند. سپس اين موضوع را به ياد آوردم كه تو او را يارى ندادى و بر ياران او هم طعنه مى زدى از اين رو بر تو دگرگون شدم ولى ستيز و مخالفت تو با على اين موضوع را بر من آسان كرد و برخى از كارهاى ترا از ذهن من زدود. اينك خدايت رحمت كناد، ما را براى گرفتن حق اين خليفه مظلوم يارى بده كه من نمى خواهم بر تو فرمانروايى كنم بلكه آن را براى تو مى خواهم و بر فرض كه تو آن را نپذيرى به شورايى ميان مسلمانان واگذار خواهد شد.» عبد اللّه بن عمر در پاسخ او نوشت: «اما بعد، همين انديشه تو، كه ترا در من به طمع انداخته است، موجب آمده تا ترا اين چنين كند كه شده اى. آيا از ميان مهاجران و انصار، على و طلحه و زبير و عايشه ام المومنين را رها كنم و از تو پيروى كنم و اما اين پندار ياوه تو كه من بر على طعنه مى زنم به جان خودم سوگند كه من از لحاظ ايمان و هجرت و قرب به رسول خدا (ص) و تحمل زحمت در مصاف با مشركان همپايه على نيستم، ولى در اين مورد بر من عهد و پيمانى شده كه ناچار در آن متوقف ماندم و با خود گفتم اگر اين هدايت باشد، امر مستحبى است كه رها كرده ام و اگر گمراهى باشد شرى است كه از آن نجات يافته ام پس خود را از ما بى نياز گردان [يارى ما را به حساب مياور]. و السّلام. نامه معاويه به سعد بن ابى وقاص چنين بود: «اما بعد، همانا سزاوارترين و شايسته ترين مردم به يارى دادن عثمان از ميان قريش، اعضاى شورى بودند كه حق او را ثابت كردند و او را بر ديگران برگزيدند. با آنكه طلحه و زبير در شورى عضو بودند و همچون تو مسلمان بودند او را يارى دادند و عايشه ام المومنين هم در آن كار شتابان و سبكبار شركت كرد. اينك تو آنچه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 39 را كه ايشان به آن راضى شده اند ناخوش مدار و آنچه را پذيرفته اند رد مكن كه ما تعيين خليفه را به شورايى از ميان مسلمانان واگذار خواهيم كرد.» سعد بن ابى وقاص براى او چنين نوشت: «اما بعد، عمر فقط كسانى از قريش را عضو شورى قرار داد كه هر يك شايسته خلافت بودند و هيچيك از ما براى خلافت از ديگرى شايسته تر نبود مگر اينكه در موردش جملگى موافقت كنيم. البته آنچه كه در ما وجود دارد در على هم موجود است و حال آنكه فضايلى كه در او وجود دارد در ما نيست. وانگهى اين كارى است كه من آغازش را خوش نمى داشتم تا چه رسد به پايانش، اما طلحه و زبير اگر در خانه هاى خود اقامت مى كردند براى ايشان بهتر بود و خداوند آنچه را كه ام المومنين انجام داد بيامرزد. و السّلام.» نامه معاويه براى محمد بن مسلمه چنين بود: «اما بعد، من اين نامه را براى تو نمى نويسم كه اميدى به بيعت كردن تو داشته باشم، ولى مى خواهم به تو تذكر دهم كه از چه نعمتى محروم شدى و در چه شك و ترديدى افتادى. تو كه شجاع و سواركار انصار و پشتيبان مهاجران هستى مدعى شده اى كه پيامبر (ص) به تو فرمانى داده اند كه فقط بايد همان گونه رفتار كنى و مى گويى ايشان ترا از جنگ كردن با «اهل قبله» نهى كرده اند. آيا نمى بايست اهل قبله را از جنگ كردن با يكديگر باز مى داشتى و حال آنكه بر تو واجب بود كه آنچه را پيامبر (ص) خوش نمى داشته اند براى ايشان خوش نداشته باشى. مگر تو عثمان و كسانى را كه در خانه بودند مسلمان نمى دانستى اما قوم تو از فرمان خداوند سرپيچى كردند و عثمان را يارى ندادند و خداوند از ايشان و تو درباره آنچه اتفاق افتاده است روز قيامت خواهد پرسيد. و السّلام.» محمد بن مسلمه در پاسخ او چنين نوشت. «اما بعد، همانا كسانى كه فرمانى از پيامبر (ص) نشنيده بودند و آنچه در دست من است در دست نداشتند از اين كار كناره گيرى كردند و پيامبر (ص) به آنچه كه اتفاق افتاد پيش از آنكه واقع شود مرا آگاه كرده اند و چون چنان شد شمشير خود را شكستم و در خانه ام نشستم و در قبال دين انديشه و راى را متهم كردم كه براى من هيچ معروفى كه به آن فرمان دهم و هيچ منكرى كه از آن نهى كنم روشن نبود. اما تو، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 40 به جان خودم سوگند كه در جستجوى چيزى جز دنيا نيستى و از چيزى جز هوس پيروى نمى كنى و اگر عثمان را پس از مرگش مى خواهى يارى دهى به هنگامى كه زنده بود خوار و زبونش كردى. و السّلام.» جدا شدن جرير بن عبد اللّه بجلى از على عليه السّلام: ما تاكنون آنچه كه مى خواستيم درباره احوال امير المؤمنين (ع) از هنگام بازگشت ايشان از جنگ بصره به كوفه و پيامهايى كه ميان او و معاويه رد و بدل شد و آنچه كه ميان معاويه و ديگر اصحاب از تقاضاى يارى و فرياد خواهى انجام يافت بنويسيم نوشتيم و اينك مى خواهيم آنچه را كه پس از بازگشت جرير بن عبد اللّه به حضور امير المؤمنين اتفاق افتاده است و اينكه شيعيان جرير را متهم به تحريك و تشويق معاويه بر ضد خود كردند و موجب آمد تا جرير از امير المؤمنين كناره بگيرد توضيح دهيم. نصر بن مزاحم مى گويد: صالح بن صدقه با اسناد خود چنين نقل مى كند كه چون جرير به حضور على (ع) برگشت سخن مردم درباره تهمت زدن به او بسيار شد. يك بار كه مالك اشتر و جرير حضور على عليه السّلام بودند، اشتر گفت: اى امير المؤمنين به خدا سوگند اگر مرا پيش معاويه فرستاده بودى براى تو بهتر از اين مرد بودم كه آن قدر به او فرصت داد و پيش او درنگ كرد كه هر درى را اميد داشت بگشايد گشود و هر درى را كه از آن بيم داشت بست. جرير گفت: به خدا سوگند اگر تو پيش آنان رفته بودى ترا مى كشتند و مالك را از عمرو عاص و ذو الكلاع و حوشب ترساند و گفت: آنان مى پندارند كه تو از قاتلان عثمانى. مالك اشتر گفت: اى جرير به خدا سوگند اگر پيش آنان رفته بودم از پاسخ اين تهمت درمانده نبودم و اين موضوع بر من سنگين نبود و معاويه را در چنان حالى قرار مى دادم كه او را از تفكر و انديشه در آن مورد باز مى داشتم. جرير گفت: هم اكنون پيش آنان برو. گفت: اينك كه آنان را به تباهى كشانده اى و ميان ايشان شر و فتنه پاى گرفته است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 41 نصر بن مزاحم همچنين، از نمير بن وعلة، از شعبى نقل مى كند كه مى گفته است: جرير و اشتر در حضور على (ع) بودند، اشتر گفت: اى امير المؤمنين، آيا تو را از فرستادن جرير باز نداشته بودم و آيا از دشمنى و ستيز او آگاهت نكرده بودم و سپس شروع به سرزنش جرير كرد و گفت: اى برادر بجلى عثمان دين ترا با حكومت همدان از تو خريد و به خدا سوگند تو سزاوار و شايسته نيستى كه بگذارند روى زمين راه بروى. همانا پيش آنان رفته اى كه دستاويزى براى پيوستن به ايشان داشته باشى و اكنون هم كه پيش ما برگشته اى ما را از ايشان بيم مى دهى. به خدا سوگند كه تو از ايشانى و كوشش ترا فقط براى ايشان مى بينم. اگر امير المؤمنين پيشنهاد مرا بپذيرد بايد تو و امثال ترا به زندان اندازد و نبايد از زندان بيرون آورده شويد تا اين امور همگى اصلاح شود. و خداوند ستمگران را نابود كند. جرير گفت: به خدا سوگند دوست مى داشتم كه تو جاى من فرستاده مى شدى ولى به خدا سوگند كه باز نمى گشتى. گويد: و چون جرير اين سخنان و نظاير آنها را از گفتار مالك اشتر شنيد از على (ع) جدا شد و به قرقيسيا رفت و گروهى از عشيره او كه قسرى بودند به او پيوستند و در جنگ صفين از قسريها فقط نوزده مرد شركت كردند و حال آنكه از احمس هفتصد مرد شركت كردند. نصر مى گويد: مالك اشتر درباره آنكه جرير بن عبد اللّه او را از عمرو عاص و حوشب و ذوالكلاع ترسانده بود چنين سروده است: «اى جرير به جان خودت سوگند كه گفتار عمروعاص و دوستش معاويه در شام و سخنان ذو الكلاع و حوشب ذو ظليم در نظر من سبكتر از پر شتر مرغ است...» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 42 نسب جرير و پاره يى از اخبار او: ابن قتيبه در كتاب المعارف خود آورده است كه جرير در سال دهم هجرت در ماه رمضان به حضور پيامبر رسيد و مسلمان شد و با رسول خدا بيعت كرد. جرير زيبا روى و سپيد چهره بود و پيامبر (ص) در مورد او فرموده اند: «گويى فرشته بر چهره اش دست كشيده است.» و عمر بن خطاب مى گفته است: جرير يوسف اين امت است و چنان كشيده قامت بود كه بر كوهان شتران كشيده قامت سوار مى شد و در حالى كه روى زمين ايستاده بود بر كوهان شتر آب دهان مى انداخت و طول كفش او يك ذراع بود. معمولا ريش خود را هنگام شب با زعفران خضاب مى بست و به هنگام صبح آنرا مى شست و رنگى زرين بر آن باقى مى ماند. او از همراهى على (ع) و معاويه كناره گرفت و در جزيره و نواحى آن مقيم شد تا آنكه در شراة به سال پنجاه و چهار هجرى و روزگار حكومت ضحاك بن قيس بر كوفه، در گذشت. نسب جرير را ابن كلبى در جمهرة الانساب چنين آورده است: جرير بن عبد اللّه بن جابر بن مالك بن نضر بن ثعلب بن جشم بن عويف بن حرب بن على بن مالك بن سعد بن بدير بن قسر است كه نامش ملك بن عبقر بن اراش بن عمرو بن غوث بن نبت بن زيد بن كهلان است. مورخان و سيره نويسان گفته اند كه على عليه السّلام خانه جرير و گروهى از كسانى را كه همراه او از على جدا شدند ويران كرده است و از جمله ايشان خانه ابو اراكة بن مالك بن عامر قسرى است كه داماد جرير يعنى شوهر دخترش بوده است، و محل خانه اش از ديرباز معروف به خانه ابى اراكه بوده است و شايد امروز اين نام فراموش شده باشد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom