جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۴۲ : ترک دنیا و یاد آخرت [منبع]

من كلام له (علیه السلام) و فيه يحذر من اتباع الهوى و طول الأمل في الدنيا:
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ [اثْنَتَانِ] اثْنَانِ:
اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ، فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَيُنْسِي الْآخِرَةَ.
أَلَا وَ إِنَّ الدُّنْيَا قَدْ وَلَّتْ حَذَّاءَ فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلَّا صُبَابَةٌ كَصُبَابَةِ الْإِنَاءِ اصْطَبَّهَا صَابُّهَا؛ أَلَا وَ إِنَّ الْآخِرَةَ قَدْ أَقْبَلَتْ وَ لِكُلٍّ مِنْهُمَا بَنُونَ، فَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الْآخِرَةِ وَ لَا تَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْيَا، فَإِنَّ كُلَّ وَلَدٍ سَيُلْحَقُ [بِأُمِّهِ] بِأَبِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَ إِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لَا حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لَا عَمَلَ.

طُولُ الَامَل : آرزوهاى دراز. 
الحَذّاء : سريع السير، تندرو. 
الصُبَابَة : ته مانده آب يا شير در ظرف. 
اصْطَبَّهَا : آن را ريخت. 
صَابَّهَا : ريزنده اش. 
جَذّاء : بريده، يعنى بريده از خير، بى خير.
وَلَّت : پشت كرد 
حَذّاء : بسرعت رفت 
صُبابَة : آنچه پس از ريخته شدن مايع در ته ظرف مى ماند 
اصطَبَّ : فرور ريخته است 
(پس از پايان جنگ جمل در ۱۲ رجب سال ۳۶ هجرى امام وارد كوفه شد، مردم به استقبال آمدند. آن حضرت وارد مسجد جامع شد دو ركعت نماز خواند و سخنرانى طولانى ايراد كرد كه بخشى از آن اين خطبه است.) 
پرهيز از آرزوهاى طولانى و هوا پرستى: 
اى مردم همانا بر شما از دو چيز مى ترسم: هوا پرستى و آرزوهاى طولانى. امّا پيروى از خواهش نفس، انسان را از حق باز مى دارد، و آرزوهاى طولانى، آخرت را از ياد مى برد.
آگاه باشيد دنيا به سرعت پشت كرده و از آن جز باقى مانده اندكى از ظرف آبى كه آن را خالى كرده باشند، نمانده است. بهوش باشيد كه آخرت به سوى ما مى آيد، دنيا و آخرت، هر يك فرزندانى دارند. بكوشيد از فرزندان آخرت باشيد، نه دنيا، زيرا در روز قيامت، هر فرزندى به پدر و مادر خويش باز مى گردد. امروز هنگام عمل است نه حسابرسى، و فردا روز حسابرسى است نه عمل. 
مى گويم: («حذّاء» به معناى شتابان و «جذّاء» به معناى بريده از نيك و بد، كه برخى نقل كردند).
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در مذمّت از متابعت هواى نفس و آرزوى بى حدّ):
(1) اى مردم ترسناكترين چيزيكه از ابتلاى شما بآن مى ترسم دو چيز است: اوّل پيروى از هواى نفس و دوّم آرزوى بيشمار، امّا پيروى از هواى نفس شخص را از راه حقّ باز مى دارد، و آرزوى بى حساب آخرت را از ياد مى برد، 
(2) آگاه باشيد دنيا بسرعت و تندى (از اهلش) رو مى گرداند (اهل آن بزودى فانى مى گردند، و يا اينكه خوشگذرانى در آن و دل بستن بآن بى نتيجه مى گردد) پس باقى نمانده از آن مگر ته مانده اى مانند باقى مانده آب ظرفى كه كسى آنرا (سراشيب گرفته) ريخته باشد (در آن ظرف آبى باقى نمانده باشد مگر اندكى) 
(3) و آگاه باشيد كه آخرت نزديكست، و براى هر يك از دنيا و آخرت فرزندانى است، پس شما از فرزندان آخرت باشيد (بدستور خدا و رسول رفتار نموده باين زندگى موقّتى دل نبنديد) و از فرزندان دنيا نباشيد، زيرا بزودى در قيامت هر فرزندى به مادرش ملحق خواهد شد (پس فرزند دنيا در آتش و فرزند آخرت در بهشت خواهد رفت) 
(4) و (بدانيد) امروز (ايّام عمر فانى) روز عمل و كار است، و حساب و باز خواستى ندارد، و فردا (قيامت) روز حساب و باز خواست است و موقع عمل و كار نيست (پس اين روزها را غنيمت شمرده در كارى كه رضاى خدا در آنست بكوشيد تا در قيامت موقع حساب آسوده باشيد. 
(سيّد رضىّ فرمايد:) مى گويم: حذّاء بمعنى سرعت و شتابست و بعضى جذّاء بجيم و ذال نقل ميكنند، يعنى در دل بستن بدنيا خير و سودى نمى باشد. 
اى مردم، آنچه بيش از هر چيز ديگر مى ترسم كه بدان گرفتار آييد، دو چيز است، از هوا و هوس پيروى كردن و آرزوهاى دراز در دل پروردن. پيروى هوا و هوس از حق منحرف مى كند و آرزوهاى دراز، آخرت را از ياد مى برد. 
بدانيد كه دنيا پشت كرده و شتابان مى گذرد. و از آن جز، ته مانده اى چون ته مانده آبى در ته ظرفى، كه آب آن ريخته باشند، باقى نمانده است. بدانيد، كه آخرت روى آورده است و هر يك از آن دو را فرزندانى است. شما فرزندان آخرت باشيد نه فرزندان دنيا. زيرا هر فردى در روز قيامت به پدرش مى پيوندد. امروز روز عمل است نه حساب و فردا، روز حساب است نه عمل. 
من (سید رضی) مى گويم: «حذّاء» به معنى شتابنده است. بعضى نيز «جذّاء» به جيم خوانده اند، يعنى، طمع خير از آن بريده است. 
اى مردم! وحشتناکترين چيزى که از آن بر شما مى ترسم، دو چيز است: پيروى از هواى (نفس) و آرزوى دراز، امّا پيروى از هوا (انسان را) از حق باز مى دارد، و امّا آرزوى دراز موجب فراموشى آخرت مى شود.
آگاه باشيد دنيا پشت کرده (و به سرعت مى گذرد) و از آن چيزى جز به اندازه ته مانده ظرفى که آب آن را ريخته باشند بيشتر باقى نمانده است; و آگاه باشيد آخرت روى آورده است، و براى هر کدام (از دنيا و آخرت) فرزندانى است، شما از فرزندان آخرت باشيد، نه از فرزندان دنيا، چرا که هر فرزندى روز رستاخيز به پدر خود ملحق مى شود، امروز روز عمل است، نه حساب و فردا وقت حساب است نه عمل!
اى مردم همانا بر شما از دو چيز بيشتر مى ترسم: از خواهش نفس پيروى كردن، و آرزوى دراز در سر پروردن، كه پيروى خواهش نفس، آدمى را از راه حقّ باز مى دارد، و آرزوى دراز، آخرت را به فراموشى مى سپارد. 
آگاه باشيد كه دنيا پشت كرده است و شتابان مى رود، و از آن جز اندكى باقى نيست، همچون قطره هاى مانده بر ظرفى كه آب آن را ريخته اند و تهى است. آگاه باشيد كه آخرت روى آورده است و هر يك از اين دو را فرزندانى است. از فرزندان آخرت باشيد و از فرزندان دنيا مباشيد، كه روز رستاخيز هر فرزند به مادر خود پيوندد. همانا امروز روز كار است و روز شمار نباشد، و فردا روز شمار است و كس را مجال كار نباشد. 
[مى گويم، «حذّاء» به معنى «شتابان» است، و بعضى «جذّاء» روايت كرده اند و آن به معنى بريده از نيك و بد است.] 
از خطبه هاى آن حضرت است در نكوهش آرزوى دراز و پيروى از هواى نفس:
اى مردم، ترسناكترين چيزى كه بر شما مى ترسم دو چيز است: يكى پيروى هواى نفس، و ديگرى بى مرز بودن آرزو. اما پيروى هواى نفس انسان را از حق باز مى دارد، و بى مرز بودن آرزو آخرت را از ياد مى برد.
بدانيد كه دنيا به سرعت از شما روى گردانده، و از آن جز ته مانده اى كه كسى آن را در كاسه باقى نهاده باشد نمانده. و آگاه باشيد كه آخرت روى نموده است، و براى هر يك از دنيا و آخرت فرزندانى است، شما از فرزندان آخرت باشيد نه از فرزندان دنيا، زيرا هر فردى در آخرت به مادرش ملحق مى شود. امروز زمان عمل است و باز خواستى نيست، و فردا روز باز خواست است و عملى در آن ميسّر نمى باشد. 
[مى گويم: «حذّاء» به معنى شتابان است، و گروهى «جذّاء» به جيم و ذال آورده اند، يعنى همه خير و خوبيهاى آن قطع شده است]. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 472-459 من كلام له عليه السّلام و فيه يحذر من اتّباع الهوى و طول الأمل فى الدّنيا.در اين سخن امام عليه السّلام مردم را از پيروى هواى نفس و آرزوهاى طولانى بر حذر مى دارد. خطبه در يك نگاه:با توجه به آنچه در سند خطبه از «نصر بن مزاحم» در ذيل نقل كرديم، به خوبى روشن مى شود كه اين خطبه بعد از جنگ جمل و به هنگام ورود امير مؤمنان على عليه السّلام به كوفه ايراد شده است، و ظاهرا ناظر به غرور و غفلت و توقّعات بى حسابى است كه بعد از پيروزى ها به افراد دست مى دهد، به خصوص اين كه پاى غنائمى نيز در ميان باشد، كه حسّ دنيا طلبى گروهى را بر مى انگيزد، و كسانى كه براى خود نقش بيشترى در اين پيروزى ها قائل هستند سهم بيشترى مى طلبند! هدف امام عليه السّلام آن است كه به مردم هشدار دهد و اهداف والايى را كه براى آن جنگيده اند به آنها يادآور شود و از غرق شدن در زرق و برق دنيا بر حذر دارد، و از گرفتار شدن در دام هواى نفس و طول الأمل (آرزوهاى دور و دراز) كه مانع راه حق و سبب فراموشى آخرت است، باز دارد.در اين خطبه امام عليه السّلام مخصوصا روى زودگذر بودن دنيا و لزوم غنيمت شمردن فرصت عمر براى اندوختن عمل صالح پافشارى مى كند، و در عبارتى كوتاه و تكان دهنده مسائل مهمّى را در اين زمينه يادآور مى شود.***به نظر مى رسد که امام (عليه السلام) اين خطبه را بعد از پيروزى در جنگ جمل به هنگام ورود به کوفه ايراد کرده است، تا کبر و غرور ناشى از پيروزى و رقابت بر سر غنائم جنگى را کنترل کند، مى فرمايد: اى مردم! وحشتناکترين چيزى که از آن بر شما مى ترسم، دو چيز است: پيروى از هواى (نفس) و آرزوى طولانى! (أَيُّهَا النَّاسُ! إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْکُمُ اثْنَانِ: اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الاَْمَلِ).سپس مى افزايد: «اما پيروى از هواى (نفس)، انسان را از حق باز مى دارد، و اما آرزوى دراز موجب فراموشى آخرت مى شود».(فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الاَْمَلِ فَيُنْسِي الاْخِرَةَ).اين جمله کوتاه از جمله هاى بسيار مهم و سرنوشت ساز است، که هم از پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده،(1) و هم از امير مؤمنان على (عليه السلام) در خطبه بالا و در آخر خطبه 28 نيز بدان اشاره نموده است. با توجه به اين که «هوى» همان تمايلات نفس امّاره به لذّات دنيوى در حدّ افراط و بدون قيد و شرط است، به خوبى روشن مى شود که چرا مانع از وصول به حق مى شود، زيرا هوى پرستى حجابى در برابر ديدگان عقل مى افکند که انسان را از مشاهده چهره حق محروم مى سازد، و باطل را که در مسير هوى و هوس او است چنان توجيه مى کند که از هر حقّى قابل قبولتر جلوه کند، و به عکس حقّى را که برخلاف هواى نفس مى باشد چنان تخريب مى کند که از هر باطلى بدتر نمايان مى شود. اين حقيقت را بارها در طول زندگى خود و در هنگام مطالعه تاريخ پيشينيان ديده و خوانده ايم که هوى پرستان چگونه با توجيه گريهاى زشت و رسوا حق و باطل را دگرگون ساخته و مى سازند. و امّا آرزوهاى دور و دراز به اين دليل موجب فراموشى آخرت مى شود که تمام نيروهاى انسان را به خود جلب مى کند، و با توجه به اين که نيروى انسان به هر حال محدود است، هنگامى که آن را در مسير آرزوهاى بى پايان سرمايه گذارى کند چيزى براى سرمايه گذارى در طريق آخرت نخواهد داشت، به خصوص اين که دامنه آرزوها هرگز محدود نمى شود، و طبيعت آنها اين است که هر زمان انسان به يکى از آرزوهايش جامه عمل مى پوشاند آتش عشق آرزوى ديگرى در دل او زبانه مى کشد، و نيروهايش را براى وصول به آن بسيج مى کند، بلکه گاه رسيدن به يک آرزو سبب دلبستگى به چند آرزوى ديگر مى شود، چون معمولا آرزوها به يکديگر پيوند خورده اند، با توجه به اين واقعيت ها نه وقتى براى او باقى مى ماند و نه نيرو و امکانى، و نه حتّى حال و حوصله اى که به آخرتش بپردازد! امّا زمانى که سيلى اجل در گوش او نواخته شد، از خواب غفلت بيدار مى شود، وقتى که عمر عزيز و فرصتهاى گرانبها را بيهوده تلف کرده است، نه آتش خواسته هاى نفسى فرونشسته و نه به جايى رسيده است، بلکه «سرمايه ز کف داده تجارت ننموده، جز حسرت و اندوه متاعى نخريده است». و به گفته شاعر شجاع عرب «ابوالعتاهيه» که براى سرودن شعرى به هنگام افتتاح قصر جديدى جهت هارون دعوت شده بود: عِشْ ما بَدا لَکَ سالِماً فى ظَلِّ شاهِقَةِ الْقُصُورِ!           يَهْدى اِلْيْکَ بِمَا اشْتَهَيْتَ لَدَى الرِّواحِ وَ فِى الْکُبُورِ! حَتَّى إذا تَزَعْزَعَتِ النُّفُوسُ وَ دَحْرَجَتْ!          فَهُناکَ تَعْلَمُ مُوقِناً ما کُنْتَ إِلاّ فى غُرُور(2)! تا مى خواهى در سايه قصرهاى سر به آسمان کشيده، سالم زندگى کن! در حالى که آنچه مورد علاقه توست هر صبح و شام براى تو هديه مى کنند. ولى اين تا زمانى است که جانها به لرزه درمى آيد و متزلزل مى شود. در آنجا به يقين خواهى دانست که عمرى در غرور و غفلت بودى! اطرافيان هارون از خواندن اين اشعار که به نظر آنها متناسب با چنان مجلسى نبود بسيار ناراحت شدند، ولى هارون او را ستود و از وى تمجيد کرد. بعضى از شارحان نهج البلاغه مى گويند: اين که آرزوهاى دور و دراز، قيامت را به فراموشى مى افکند به خاطر آن است که دنياپرستان پرتوقّع به خاطر عشقى که به مظاهر دنيا دارند سعى مى کنند مرگ را که وسيله جدايى آنها از معشوقشان مى شود، فراموش کنند; و فراموش کردن مرگ سبب فراموشى قيامت مى شود. اين نکته نيز قابل توجه است، که «امل» (آرزو) گاه جنبه مثبت دارد که از آن به «رجا» و اميد تعبير مى شود، مخصوصاً هرگاه بر اساس توکّل بر خدا باشد بسيار سازنده است، ولى جنبه منفى آن در جايى است که از حد بگذرد و انسان را به خود مشغول دارد و دامنه اش روز به روز گسترده تر شود و آدمى را از مبدء و معاد غافل سازد. روشن است که «هوى پرستى» و «طول امل» با يکديگر ارتباط نزديکى دارند، هواپرستى سرچشمه طول امل است و طول امل نيز سرچشمه هواپرستى مجدّد و سرانجام طول امل سبب غفلت از خدا و سراى ديگر مى شود. *** اين معلّم بزرگ انسانى در ادامه سخنان خود براى قطع ريشه هاى هواپرستى و طول امل که بزرگترين مانع راه خدا و سعادت انسانى است، تحليل جالب و پرمعنايى از وضع دنيا و آخرت ارائه مى دهد، مى فرمايد: «آگاه باشيد دنيا پشت کرده (و به سرعت مى گذرد) و از آن چيزى جز به اندازه ته مانده ظرفى که آب آن را ريخته باشند بيشتر باقى نمانده است، (أَلاَ وَ إنَّ الدُّنْيَا قَدْ وَلَّتْ حَذَّاءَ(3)، فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلاَّ صُبَابَةٌ کَصُبَابَةِ الاْنَاءِ اصْطَبَّهَا صَابُّهَا). در اينجا دنيا به موجودى تشبيه شده که به سرعت در مسير خود باز مى گردد، اين همان واقعيت حرکت چرخ زمان و گذشت سريع عمر انسانى است، حرکتى که از اختيار انسان بيرون است، و حتى يک لحظه نيز متوقف نمى شود، حرکتى که فراگير است و تمام کائنات، جز ذات پاک پروردگار را بدون استثناء شامل مى شود، زمين و آسمان و ستارگان و کهکشانها و انسان و حيوانات همه در اين حرکت فراگير شرکت دارند، و به سوى فناء و نابودى پيش مى روند، فنايى که دريچه عالم بقا است. کودکان به سرعت، جوان، جوانان پير، و پيران از ميان جمع ما خارج مى شوند، تازه اين در صورتى است که اجل هاى معلّق دامن افراد را نگيرد، و از کودکى يا جوانى به عمر انسان پايان ندهد. امام در اين سخن مى فرمايد: باقى مانده عمر دنيا بسيار کم است، درست همانند قطرات آبى که به بدنه ظرف پس از واژگون کردن آن باقى مى ماند، و يا به تعبير ديگر: هنگامى که انسان ظرف پر از مايع را واژگون مى کند، سپس آن را به حالت اوّليه برمى گرداند، کمى آب، ته ظرف جمع مى شود که آن را «صبابه»(4) مى گويند. و جمله «اِصْطَبّها صابّها» يا به اين معنى است که وقتى انسان متوجه شد هنوز اندکى آب ته ظرف باقى مانده، بار ديگر آن را سرازير مى کند تا آن هم فرو بريزد (اين در صورتى است که «اِصْطَبّ» و «صَبّ» به يک معنى باشد). و يا اين که گاهى انسان آن ته مانده را براى خود نگه مى دارد تا کامى از آن تر کند (و اين در صورتى است که «اِصْطَبّ» مفهومى غير از «صَبَّ» داشته باشد).(5) به هر حال «صبابة» مقدار کمى از مايع درون ظرف است که باقى مانده است که يا آن را نيز مى ريزد و يا با آن کامش را تر مى کند. بعضى نيز براى «اِصْطَبَّ» معنى ديگرى ذکر کرده اند که دلالت بر نوشيدن باقيمانده ته ظرف دارد، اين جمله خواه به معنى باقى گذاشتن مقدار ناچيزى از آب در ته ظرف و خواه به معنى نوشيدن آب باشد اشاره به عمر کوتاه دنياست که هيچ کس بهره قابل توجهى از آن نمى گيرد، دورانش کوتاه و نعمتهايش زوال پذير و زودگذر و کم دوام است. هرگز باقيمانده ته ظرف، بعد از آن که آب يا مايع ديگر درون آن را بريزند، کسى را سيراب نمى کند، گُلى از آن نمى رويد، درختى با آن پرورش نمى يابد. باغ و مزرعه و مرتعى را سيراب نمى کند و اين گونه است حال دنيا، و تشبيه حيات زودگذر دنيا به صبابه بيانگر اين واقعيتهاست و اين که دنيا را تشبيه به ظرف پر از آبى مى کند که آن را فرو ريخته باشند و ته مانده اى از آن باقى بماند به خاطر چيزى است که از روايات اسلامى استفاده مى شود که ما در قسمتهاى پايانى دنيا زندگى مى کنيم و بيشترين بخش از عمر دنيا گذشته و به همين دليل پيامبر اسلام را پيامبر آخرالزمان مى گويند. و سپس مى افزايد: «آگاه باشيد که آخرت (به سوى ما) روى آورده است أَلاَ وَ إِنَّ الاْخِرَةَ قَدْ أَقْبَلَتْ». چرا که هر چه از عمر دنيا کم مى شود به آخرت نزديکتر مى شويم، ما بر قطار زمان سواريم قطارى که به سرعت به سوى آخرت پيش مى رود، لحظه ها، دقيقه ها، ساعتها، روزها، هفته ها، ماهها، و سالها بيانگر سرعت سير اين قطار بزرگ جهان انسانيت است. سپس اين معلم بزرگ جهان انسانيت تکليف مردم را در اين ميان، روشن مى سازد و مى فرمايد: «هر يک از اين دو (دنيا و آخرت) فرزندانى دارند (که به آن دل بسته اند) امّا شما از فرزندان آخرت باشيد، نه از فرزندان دنيا! (وَ لِکُلٍّ مِنْهُمَا بَنُونَ، فَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الاْخِرَةِ، وَ لاَتَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْيَا). «چرا که هر فرزندى روز رستاخيز به پدر خود ملحق مى شود (فَإِنَّ کُلَّ وَلَد سَيُلْحَقُ بِأَبِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ). آرى در اينجا دو خط وجود دارد، خط دنياپرستان، و خط عاشقان آخرت، هر چند گروهى نيز در ميان اين دو خط سرگردانند! فرزندان دنيا جز خواب و خور و خشم و شهوت، طرب و عيش و عشرت، چيزى را به رسميّت نمى شناسند، آنها تنها به ظاهر زندگى دنيا دل بسته اند و حتى به خود اجازه نمى دهند که بينديشند از کجا آمده اند و در کجا هستند و به سوى کجا مى روند. آرى آنها مصداق اين آيه اند: (يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ اْلآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ).(6) آنها چنان در دنيا زندگى مى کنند که گويا عمر جاويدان دارند، و چنان بر آن و بر اموالشان تکيه کرده اند که گويا هرگز زوال و فنايى در کار نيست، آن گونه که قرآن مجيد مى فرمايد: (يَحْسَبُ اَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ): «چنين مى پندارد که اموالش او را جاودانه مى سازد». چنان براى دنيا در تلاش و کوشش اند، و چنان براى به چنگ آوردن ذخائر مادى حريصند که اگر به آنها گفته مى شد عمر جاويدان و ابدى داريد بيش از اين تلاش نمى کردند! ولى آنها که فرزندان آخرتند با نگاهى دقيق و نافذ به اعماق زندگى دنيا نگريسته، و آن را تو خالى و ناپايدار و بى قرار يافته اند! همچون سرابى فريبنده در بيابانى خشک و سوزان، يا همچون مارى خوش خط و خال که زهر کُشنده اش را براى طالبانش پنهان کرده است! آنها علىوار تشريفات و زرق و برق زندگى دنيا را طلاق داده، طلاقى بائن که بازگشتى در آن نيست! آنان با الهام گرفتن از قرآن مجيد به خوبى مى دانند که همه انسانها در زيان و خسرانند جز مؤمنان صالح العمل و طرفدار حق و استقامت و صبر (وَ الْعَصْرِ اِنَّ اْلاِنْسانَ لَفى خُسْر اِلاَّ الَّذيْنَ امَنْوُا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ). تعبير از دنياپرستان به فرزندان دنيا و تعبير از مؤمنان صالح به فرزندان آخرت از آن نظر است که همواره فرزند از طريق عامل وراثت و ژن ها شباهت زيادى به پدر و مادر خود دارد، شباهتى که سبب محبّت و دوستى و به هم پيوستگى مى شود آرى دنياپرستان فرزند دنيا هستند، به همين دليل عشق به دنيا تمام وجودشان را پر کرده است، به گونه اى که گويى براى آنها همه چيز، دنياست و جز آن چيزى وجود ندارد، و در عمل شعارشان (ما هِىَ اِلاّ حَيوتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيى)(7) است هر چند در عقيده، به ظاهر مسلمانند و به همين دليل دائماً در جهانى پر از اوهام و خيالات زندگى مى کنند. ولى فرزندان آخرت، عشق به خدا تمام وجودشان را پر کرده است، آنها از مواهب زندگى مادى دنيا براى سعادت جاويدان و ابدى خود بهره مى گيرند بى آن که در آن غرق شوند. بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند: اين تعبير اشاره به آن است که مؤمنان صالح در آخرت به فرزندانى مى مانند که در آغوش پدر قرار گرفته، در حالى که دنياپرستان همچون کودکان يتيم، بينوا و محرومند! ولى اين تفسير با جمله «اِنَّ کُلَّ وَلَد سَيُلْحَقُ بِاَبِيهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ» (هر فرزندى به زودى به پدرش در قيامت ملحق مى شود) سازگار نيست، بلکه اين تعبير مى رساند زندگى مادى منهاى ايمان و تقوى در قيامت به صورت دوزخ مجسّم مى شود، و دنياپرستان در آغوش آن قرار مى گيرند، همان گونه که قرآن مى گويد: (وَ أُمُّهُ هاوِيَةٌ)(8). «ما در و پناهگاه او دوزخ است!» امّا اگر زندگى اين جهان توأم با ايمان و تقوى باشد و شکل الهى و اخروى به خود گيرد در قيامت به صورت بهشت تجسّم پيدا مى کند و اين گروه از مؤمنان در آغوش آن قرار مى گيرند. حضرت على (عليه السلام) سرانجام در پايان خطبه به مهمترين تفاوت دنيا و آخرت اشاره کرده، مى فرمايد: «امروز روز عمل است نه حساب، و فردا وقت حساب است نه عمل!» (وَ إِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَحِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَعَمَلَ). اين سخن از يک سو بيانگر اين واقعيت است که تا فرصت در دست داريد، بر حجم اعمال صالحه خود بيفزاييد، و اگر مى بينيد نيکوکاران و بدکاران، پاکان و ناپاکان، اولياءالله و اشقيا، حزب خدا و حزب شيطان، در اين جهان در کنار هم زندگى مى کنند بى آن که بدکاران مورد مجازات الهى قرار گيرند و نيکوکاران مشمول پاداش خير شوند، به خاطر آن است که اين جهان تنها ميدان عمل است نه حساب و جزا. و از سوى ديگر هشدار مى دهد که با پايان عمر، پرونده هاى اعمال براى هميشه بسته مى شود، و راهى به سوى بازگشت و جبران نخواهد بود، و پشيمانى کمترين سودى نخواهد داشت، همان گونه که امام على (عليه السلام) در خطبه ديگر مى فرمايد: «لا عَنْ قَبِيْح يَسْتَطيعُونَ اِنْتِقالا وَ لا فِي حَسَن يَسْتَطيعُونَ اِزْدِياداً»; «نه مى توانند از اعمال زشتى که انجام داده اند بر کنار شوند، و نه مى توانند کار نيکى بر نيکيهاى خود بيفزايند!».(9) نه براى فرياد (رَبِّ اِرْجِعُونِ لَعَلَّى اَعْمَلُ صالِحاً) «خداى من! مرا بازگردانيد تا عمل صالحى انجام دهم»(10)، پاسخى مى شنوند و نه آرزوى (فَلَوْ أَنَّ لَنا کَرَّةً فَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ); «اى کاش بار ديگر به دنيا بازمى گشتيم تا از مؤمنان باشيم»(11). هرگز به واقعيت مى پيوندد! *** نکته: آرى، پرونده اعمال با مرگ بسته مى شود: آنچه در خطبه بالا در اين زمينه آمده است چيزى است که از آيات متعددى از قرآن مجيد نيز استفاده مى شود، حتّى از آيات قرآن برمى آيد که به هنگام نزول عذاب استيصال (مانند عذابهايى که براى ريشه کن کردن اقوام فاسد پيشين فرستاده مى شد) درهاى توبه بسته مى شود، و راهى براى جبران اعمال زشت گذشته، باقى نمى ماند، چرا که انسان در چنين شرايطى در آستانه انتقال قطعى از دنيا و گام نهادن در برزخ قرار گرفته است و در داستان اقوام پيشين مى خوانيم: «فَلَمّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا امَنّا بِاللهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنا بِما کُنّا بِهِ مُشْرِکينَ. فَلَمْ يَکُ يَنْفَعُهُمْ ايمانُهُمْ لَمّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّةَ اللهِ الَّتى قَدْخَلَتْ فى عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْکافِرُونَ; «هنگامى که عذاب ما را ديدند گفتند: هم اکنون به خداوند يگانه ايمان آورديم، و به معبودهايى که همتاى او مى شمرديم کافر شديم، امّا ايمانشان در اين زمان که عذاب ما را مشاهده کردند سودى به حال آنها نداشت، اين سنّت خداوند است که همواره در ميان بندگانش اجرا مى کند و در آنجا کافران زيانکار شدند».(12) و نيز مى دانيم هنگامى که فرعون در لابه لاى امواج خروشان نيل گرفتار شد، و مرگ را به چشم خود ديد، اظهار ايمان کرد، اظهارى که از سر صدق بود، ولى چون درهاى توبه بسته شده بود به او پاسخ داده شد: «اَلاْنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدينَ; الآن اظهار ايمان مى کنى، در حالى که قبلا عصيان کردى و از مفسدان بودى؟!»(13) از اين آيات و روايات مشابه آن که در خطبه بالا آمد به خوبى نتيجه مى گيريم که اين يک سنّت تخلف ناپذير الهى است که پرونده اعمال با مرگ يا زمانى که انسان در آستانه مرگ قطعى قرار مى گيرد بسته مى شود، و راهى به سوى بازگشت و جبران نيست! در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که در بسيارى از روايات آمده که آثار کارهاى نيک و بد انسان بعد از مرگ او به او مى رسد و به اين ترتيب پرونده اعمال او از نظر حسنات يا سيّئات سنگين تر مى شود; در حديثى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) مى خوانيم: «سَبْعَةُ اَسْباب يُکْتَبُ لِلْعَبْدِ ثَوابُها بَعْدَ وَفاتِه، رَجُلٌ غَرَسَ نَخْلا اَوْ حَفَرَ بِئْراً اَوْ اَجْرى نَهْراً اَوْ بَنى مَسْجِداً اَو کَتَبَ مُصْحَفاً اَوْ وَرَّثَ عِلْماً اَوْ خَلَّفَ وَلَداً صالِحاً يَسْتَغْفِرُ لَهُ بَعْدَ وَفاتِه; هفت سبب (از اسباب خير) است که ثوابش براى بنده خدا بعد از مرگ او نوشته مى شود: کسى که نخلى بکارد، يا چاه آبى حفر کند، يا نهرى به جريان اندازد، يا مسجدى بنا کند، يا قرآنى ]و يا کتابى سودمند [بنويسد، يا علمى از خود به يادگار بگذارد، يا فرزند صالحى بعد از او بماند که پس از درگذشت وى برايش استغفار کند.»(14) روشن است که آنچه در اين حديث آمده نمونه هاى بارز کار خير است، وگرنه تمام آثار نيک و سنّت هاى حسنه اى که از انسان باقى مى ماند همين اثر را دارد. آيا اينها با آنچه در بالا گفته شد منافاتى ندارد؟ پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا انسان بعد از مرگ عمل تازه اى نمى تواند انجام دهد، نه اين که آثار اعمال گذشته به او نمى رسد، آرى پرونده اعمال جديد بسته مى شود و چيزى بر آن افزوده نمى گردد، ولى پرونده اعمال پيش از مرگ همواره گشوده است و انسان از ميوه هاى درخت هاى اعمال صالحه اش در برزخ و قيامت بهره مند مى شود. حتى از اعمالى که فرزند صالح او انجام مى دهد و از آثار تربيت صحيحى است که او در حال حياتش در مورد فرزند انجام داده بهره اى به او مى رسد، و طبيعى است که انسان از ميوه هاى درخت برومندى که نشانده است بهره ببرد. *** پی نوشت: 1 ـ بحارالانوار، جلد 74، صفحه 188، (با کمى تفاوت) و بحارالانوار، جلد 70، صفحه 90 ـ 91، (با تفاوت بسيار اندک). 2 ـ انوار نعمانيه، جلد 3، صفحه 114 (با کمى تفاوت). 3 ـ «حَذّا» همان گونه که در تفسير سيد رضى (رضوان الله تعالى عليه) و مفسران نهج البلاغه آمده و به معنى «سريع» است، و در اصل از «حذّ» (بر وزن حظّ) به معنى قطع، يا قطع سريع گرفته شده، سپس به هر حرکت سريع اطلاق شده است، «حذا» مؤنث (اَحْذّا) است. 4 ـ «صبابه» در متن به قدر کافى توضيح داده شده است، نکته اى که در اينجا بايد بر آن بيفزاييم اين است که ضميرهايى که در (اصطبها) و (صابها) آمده به صبابه برمى گردد زيرا واژه اناء مذکر است، و ضمير مؤنث به آن باز نمى گردد. 5 ـ از مراجعه به کتب لغت روشن مى شود که براى کلمه «اِصْطَبَّ» هر دو معنى را ذکر کرده اند.  6 ـ سوره روم، آيه 7. 7 ـ سوره جاثيه، آيه 24.2 8 ـ سوره قارعه، آيه 9. 9 ـ نهج البلاغه، خطبه 188. 10 ـ سوره مؤمنون، آيه 99 ـ 100. 11 ـ سوره شعراء، آيه 102. 12 ـ سوره مؤمن، آيات 84 و 85. 13 ـ سوره يونس، آيه 91. 14 ـ تنبيه الخواطر، (طبق نقل ميزان الحکمه، جلد 3، صفحه 24 ـ 23 ماده عمل).  
شرح علامه جعفری پرهيز از هوسراني: «ايها الناس، ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان: اتباع الهوي و طول الامل فاما اتباع الهوي فيصد عن الحق و اما طول الامل فينسي الاخره» (اي مردم شديدترين خوف و هراسي كه درباره‌ي شما دارم، براي دو چيز است: پيروي از هوي و درازي آرزو. اما پيروي از هوي آدمي را از برخورداري از حق جلوگيري مي‌كند و درازي آرزو، آخرت را به فراموشي ميسپارد). پيروي از هوي مزاحم حق‌يابي و درازي آرزوها موجب فراموش شدن آخرت: هوي عبارتست از امواجي كه از جوشش غرائز حيواني سر مي‌كشد و فضاي درون را تيره و تاريك مي‌سازد و عوامل و وسايل درك و دريافت حقيقت را فلج ميكند. اين هوي با اينكه داراي جوهر و مبناي اصيلي جز خواستن بي‌محاسبه چيز ديگري نيست، ميتواند همه‌ي اصالتها و حقايق ريشه‌دار را از جلو چشم انسان و عقل و وجدان او دور كند. اين همان ميخواهم است كه به هيچ علت و دليلي جز خود تكيه نميكند. و اين يك سخن بي‌اساس است كه در موقع سوال از كسيكه مطابق هوي عملي كرده است، به عنوان جواب ميگويد: كه دلم خواست كدام دل؟! تو همي گوئي مرا دل نيز هست دل فراز عرش باشد ني به پست دل و هوي؟! دل جايگاه دريافت عاليترين حقايق است، دل همان جنبه‌ي ملكوتي انسان است كه خدا را بوسيله‌ي آن درمي‌يابد. دل جايگاه تصفيه‌ي همه‌ي مفاهيم و موضوعاتي است كه حواس طبيعي آنها را به عقل نظري تحويل مي‌دهد و عقل نظري بدون اينكه بتواند آنها را از جنبه‌ي ارزشها و عظمتها درك كند، به دل تحويل ميدهد. «دلم خواست كردم» از آن جملات ويرانگر موجوديت آدمي است كه با صورت حق بجانبش، آتش به ريشه‌ي همه‌ي اصول و قوانين مبتني بر حق و حقيقت ميزند.  هوي همان امواج بي‌محاسبه‌اي است كه از جوشش غرايز انساني سر برمي‌كشند و بدون اعتناء به بايدها و شايدها و نبايدها و نشايدها همه‌ي اصالتها را به بازي گرفته و سرمايه‌هاي حيات گرانبهاي آدمي را مستهلك مي‌سازند. گاهي هوي محوري بقدري شدت پيدا مي‌كند كه تا سرحد معبوديت پيش مي‌رود. اين خطر تباه كننده را خداوند سبحان در قرآن مجيد گوشزد فرموده است: «افرايت من اتخذ الهه هواه» (آيا كسيكه هواي خود را براي خويشتن معبود اتخاذ كرده است؟!) در چنين موقعيتها است كه موجوديت آدمي كاملا مسخ مي‌شود و از انسانيت جز اعضاي مادي شبيه به انسان، چيزي در او نميماند. مهار كردن هوي براي وصول به حق و حقيقت، درست شبيه مهار كردن كوه آتشفشان است كه ميتواند مقدمه‌اي براي استخراج مواد معدني باارزش آن كوه بوده باشد. درون آدمي داراي نيروها و استعدادهاي بسيار گرانبهائي است مانند معادن باارزش در شكم كوه آتشفشان، هنگامي كه هويها به تموج درمي‌آيند، نه تنها آن نيروها و استعدادها خفه مي‌شوند، بلكه انسان در آن موقع بصورت آتشفشاني درمي‌آيد كه تبديل به موجود خطرناك نيز مي‌گردد. بطور قطع بايد گفت: دردهاي بي‌درمان بشري كه سر تا سر تاريخ ما را فرا گرفته است، ميكربي جز هواهاي نفساني ما ندارد. هر كجا ستمي و تجاوزي ديديد، فورا به سراغ كشف ريشه‌ي اصلي آن بپردازيد، خواهيد ديد كه ريشه‌ي اصلي آن ستم و تجاوز هواي نفساني يك يا چند نفر بوده است. دليل اينكه در اين مسئله ادعاي قطع و يقين كرديم اينست كه هر چه مقابل هوي است، اصيل و حقيقت است و جاي ترديدي نيست كه از واقعيات اصيل و حقيقت هرگز ظلم و تجاوزي بوجود نمي‌آيد. خطاها و اشتباه‌كاريها ممكن است مردم يا خود انسان را براي مدتي حتي براي هميشه از برخورداري از حقايق و اصالتها محروم نمايد، ولي اين محروميت ظلم و تجاوز نيست، دليل روشن اين مسئله اينست كه بشر در طول تاريخ گذشته‌اش به جهت غوطه‌ور شدن در مجهولهائي كه به ضرر او تمام شده است، احساس ظلم و تجاوز نميكند، بلكه تاسف مي‌خورد از اينكه چرا آن مجهولات را دير كشف كرده است.  به عنوان مثال: هزاران شايد ميليونها نفر در قرون و اعصار گذشته از بيماري سل رنج برده و رخت از اين دنيا بربسته‌اند، اما بدان جهت كه جهل به معالجه‌ي سل يك پديده‌ي اختياري و از روي هوي نبوده است، هيچ عاقلي نميتواند گذشتگان را توبيخ كند باينكه چرا بيماران مسلول شما رنج كشيدند و از دنيا رفتند و شما ظالم و تجاوزكاريد!! ولي اگر يك يا چند انسان در امروز دواي بيماري سل را به جهت سودپرستي كه آشكارترين مصداق هوي پرستي است، براي بالا بردن قيمت آن احتكار كنند، بدون ترديد اينان ستمكار و متعدي و مبارزه كننده با حق و محارب با خدا هستند. برويم به سراغ آرزوهاي دور و دراز كه موجب فراموش شدن ابديت مي‌گردد. نخست اين نكته را در نظر ميگيريم كه فرق ميان آرزوها و اميد در اينست كه اميد عبارتست از خواستن مطلوبي كه در آينده قابل تحقق است و چون قابل تحقق است، بالضروره مبتني بر واقعيات و يا بر آنچه كه قابل تبديل به واقعيات است، ميباشد، لذا اميد آن پديده‌ي رواني است كه هر چه بر واقعيات و حقايق بيشتر تكيه كند، مفيدتر و محركتر خواهد بود، بر خلاف آرزو كه با امثال اين جملات اي كاش چنين باشد، اي كاش چنين پيشامد كند ابراز ميگردد. لذا آرزو نوعي خواستن است كه خواسته شده فعلا تحققي ندارد، و از عوامل و علل كه ممكن است كه آن خواسته شده را در آينده تحقق ببخشد اثري و نشاني وجود ندارد.  به همين جهت است كه انسان در حال آرزوهاي دور و دراز مجبور است انرژيهاي مغزي خود را در ساختن تصنعي علل و عوامل و جابجا كردن حقايق و حذف و انتخاب نامعقول واقعيات مستهلك نمايد. در صورتيكه اين نيروها و انرژيهاي مستهلك شده ممكن است آرمانهاي بسيار مفيدتر و ضروريتر از آن خواسته‌هاي آرزوئي را تحقق ببخشد. نتيجه‌ي تباه كننده‌ي ديگري را كه آرزوهاي دور و دراز در بر دارد همانست كه موجب ناپديد شدن آخرت و سراي ابديت و لقاءالله از افق روح آدمي است. اين همان خطر بزرگ است كه سر راه حيات هدفدار انسانها را ميگيرد و از حركت در مسير تكاملي حيات معقول باز ميدارد. آرزوها يك امواج زودگذر و ناپايدار مغزي نيستند كه لحظاتي سر بر كشند و سپس فرو بنشينند، بلكه آرزوها همواره سطوح رواني امروز را كه روياروي حقايق و واقعيات و متاثر از آنها است ميتراشد و ميخراشد و قشري از مفاهيم حقيقت نما و مطلوب نما در آينده را بر آن سطوح مي‌چسباند و جلو فعاليتهاي طبيعي روح را ميگيرد. اينان در فرداهاي بدون ديروز و امروز زندگي ميكنند: عمر من شد برخي فرداي من واي ازين فرداي ناپيداي من ناظر زاده كرماني و به همين علت است كه درك و اشتياق به ابديت از افق روح محو ميشود و بجاي آن، فرداهاي موهوم جانشين ميگردد. آيه‌اي در قرآن سرگرم شدن بر آرزو را باين نحو مورد توبيخ قرار ميدهد: «ربما يود الذين كفروا لو كانوا مسلمين. فذرهم ياكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون» (چه بسا كسانيكه كفر ورزيدند. دوست ميدارند كه كاش مسلمان بودند، آنها را به حال خود واگذار، بخورند و از متاع دنيا برخوردار شوند و آرزو آنان را بخود مشغول بدارد، بزودي خواهند فهميد).  *** «الا و ان الدنيا قد ولت حذاء فلم يبق منها الا صبابه كصبابه الاناء اصطبها صابها» (هشيار باشيد، دنيا بشتاب ميگذرد و نمانده است از دنيا مگر ته‌مانده‌اي در كاسه مانند آن ته‌مانده‌اي كه كسي آن را در كاسه ريخته باشد).  زمان بسيار سريع ميگذرد، ولي نگاه ما به اين حركت سريع از فاصله‌ي بسيار زياد است كه حركت سريع را كند نمايش ميدهد. هر اندازه كه فاصله مابين ناظر و جسم متحرك زيادتر باشد، حركت آن جسم كندتر ميماند. حقيقت اينست كه با اينكه سازنده‌ي كشش زمان در كارگاه مغز ما است و ما ميتوانيم عبور طناب ممتد زمان را در درون خود احساسي كنيم، و چگونگي شتاب و كندي آن را بطور مستقيم دريافت نمائيم، با اينحال به ندرت اتفاق مي‌افتد كه ما چنين توجه عميقي به درون داشته و واقعيت گذشت زمان بخوبي دريابيم. آري، فقط در آن هنگام كه پس از سپري شدن ساليان عمر به عقب برميگردم، تا حدودي سرعت گذشت زمان را درك ميكنيم. فراموش نميكنم كه روزي در بالين يك بيمار نشسته بودم كه در حدود نود سال از عمرش گذشته بود و دو روز بعد از دنيا رفت، او هنوز هوش و دركش را از دست نداده بود، از وي پرسيدم ساليان گذشته‌ي عمر خود را چگونه درك ميكنيد؟ او پلكهاي چشمش را روي هم گذاشت و فورا باز كرد و گفت: چنين چيزي و با چنين سرعتي. اشتغال مغز معمولا به پديده‌هاي دروني و بروني در حال سكون بيشتر و طبيعيتر از اشتغال به حركتها است، حتي اگر فرض كنيم مانند كارگري باشيم كه صبح تا شام با حركتهاي طولي يا دوري ماشين‌آلات يك كارگاه در تماس باشد و همواره ديدگاه او اجسام در حال تحرك بوده باشد، و مانند كسي باشيم كه دائما در كنار جوئي نشسته باشد كه آب جاري از آن ميگذرد، با اين فرض نيز يك مفهوم ثابت از آن حركتها که دائما روياروي ما است در ذهن ما منعكس ميشود و خود حركت در درون ما قابل لمس تحققي نميباشد. نميخواهيم بگوئيم: ما نميتوانيم حركت را درك كنيم، بلكه ميگوئيم: مفهومي انتزاعي از حركت غير از خود حركت است، و آنچه را كه ما در مغز خود درمي‌يابيم، مفهوم انتزاعي حركت ميباشد. بنابراين، درك ما هم درباره‌ي گذشت زمان بر زندگي ما غالبا درك يك مفهوم انتزاعي است نه واقعيت آن. اگر بتوانيم با يك درون بيني دقيق گذشت زمان را نظاره كنيم، خواهيم ديد: ارتباط ما با محسوسات پهناور و بسيار متنوع است كه آنها را به طور ناخودآگاه يكي پس از ديگري قرار داده گمان ميكنيم كشش زمان همين حوادث و رويدادها و محسوسات است كه ما به طور تصنعي يكي پس از ديگري برنهاده‌ايم چند آيه در قرآن مجيد ميفرمايد: مردم در روز قيامت خواهند فهميد كه «كان لم يلبثوا الا ساعه من النهار» (گويا آنان در دنيا توقف ننموده‌اند، مگر ساعتي از روز را،) نكته‌ي اينكه مي‌فرمايد: ساعتي از روز را كاملا روشن است، زيرا مغز ما در حال خواب كشش زمان را بطور طبيعي درك نميكند. و اگر اين قدرت مغزي را داشته باشيم كه: در اين زندگاني از حوادث و رويدادها و محسوسات قطع نظر نموده و بطور خالص گذشت لحظات زمان را به طور خالص مورد تماشا قرار بدهيم، از سرعت گذشت آن به وحشت خواهيم افتاد.  مخصوصا اگر نتيجه‌ي گذشت زمان را هم در نظر بگيريم كه عبارتست از بريدن تدريجي درخت عمر ما، تاسف شديد هم به آن وحشت اضافه خواهد گشت:  در قطع نخل سركش باغ حيات ما           چون اره‌ي دو سر نفس اندر كشاكش است فقط يك توجه است كه ميتواند وحشت و تاسف گذشت و سپري شدن عمر ما را از بين ببرد و اميد و خوشحالي و آرامش را جانشين آنها بسازد و آن توجه باينست كه بدانيم با هر نفسي كه ميزنيم از زندان دنيا دورتر و به ملاقات پروردگارمان نزديكتر ميشويم: اين نفس جانهاي ما را همچنان اندك اندك دزدد از حبس جهان تا «اليه يصعدا طياب الكلم صاعدا مناالي حيث علم ترتقي انفسنا باالارتقاء متحفا منا الي دار البقاء» پارسي گوئيم، يعني اين كشش زانطرف آيد كه دارد او چشش اين توجه معلول درك صحيح واقعات است كه با عمل مطابق آن واقعيات همراه باشد. عمل مطابق واقعيات از قطعه قطعه شدن موجوديت آدمي با گذشت زمان و سپرده شدن هر قطعه‌ي آن به برهه‌اي از زمان جلوگيري مينمايد: هست هشياري زياد مامضي ماضي و مستقلت پرده‌ي خدا آتش اندر زن بهر دو تا به كي پر گره باشي ازاين هر دو چوني لا مكاني كه در او نور خدا است ماضي و مستقبل و حالش كجا است زيرا- مقصود از جمله‌ي: «فلم يبق منها الا صبابه كصبابه الانا اصطبها صابها» (و نمانده است از دنيا مگر ته‌مانده‌اي در كاسه‌اي كه كسي آن را در كاسه ريخته باشد). اينست كه هر لحظه‌اي از زمان كه در آن قرار گرفته‌ايم، بدانجهت كه لحظات بعدي در اختيار ما نيست و ممكن است زندگي ما پيش از فرا رسيدن آن لحظات به پايان برسد، يا در امكانات و استعدادهاي فعلي ما نقص و كاهشي پيدا شود و علل موفقيتهاي ما از بين بروند لذا همان لحظه‌اي كه در آن قرار داريم، با نظر به امكانات و استعدادهاي موجود مانند اينست كه ته‌مانده‌اي از امكانات و استعدادهاي گذشته در اختيار ما است و يا اصول و مبادي هستي‌آفرين، مقدار كمي آن امكانات را به گنجايش اين لحظه در اختيار ما قرار داده است. اين همان مضمون بيتي است كه مي‌گويد: «ما فات مضي و ما سياتيك فاين،        قم فاغتنم الفرصه بين العدمين»  (آنچه كه گذشته، سپري شده است و آنچه كه مي‌آيد آمدنش قطعي نيست و معلوم نيست كه چگونه خواهد آمد، پس برخيز و ميان دو عدم را غنيمت بشمار)  *** «الا و ان الاخره قد اقبلت» (بدانيد كه آخرت روي آورده است). معاد و آخرت در پيش است همه‌ي كتابهاي آسماني كه پيش از قرآن براي بشر نازل شده است، با نظر به ماهيت دين الهي كه اين كتابها آورده‌اند و با نظر به اطلاعاتي كه قرآن درباره‌ي محتويات آن كتابها بما ميدهد، موضوع آخرت به عنوان يك اصل اساسي در آن كتب آسماني گوشزد شده است. در قرآن مجيد موضوع معاد و آخرت با اهميت فوق‌العاده‌اي مطرح شده است و جاي كمترين ترديد نمانده است در اينكه روزي بسيار با عظمت و تعيين كننده‌ي سرنوشت ابدي براي ما در پيش است كه با كلمات مختلف در قرآن مورد متذكر قرار گرفته است.  ما در اين مبحث فقط شماره‌ي آيات مربوط به موضوع معاد و آخرت كه با كلمات و جملات گوناگون آمده است، اشاره ميكنيم: 1- روز آخر در حدود 20 آيه 2- آخرت در حدود 112 آيه 3- قيامت 70 آيه 4- الساعه در حدود 47 آيه 5- حشر با مشتقاتش 35 آيه 6- بعث با مشتقاتش 31 آيه 7- لقاء يوم و حساب 12 آيه 8- لقاءالله با مشتقاتش 21 آيه 9- رجوع بسوي خدا با مشتقاتش 44 آيه 10- بروز مانند «و برزو الله الواحد القهار» (و به روياروئي با واحد قهار سر بر آورده‌اند) 4 آيه 11- يوم با اضافه به خواص و اوصاف قيامت مانند يوم‌الدين، يوم ينفخ في الصور، يوم مشهود، يوم التلاق، يوم تجد كل نفس … در حدود 50 آيه 12- جملاتي كه پديده‌ها و آثار روز قيامت را بيان مي‌كند، مانند اذا زلزلت الارض زلزالها. ان زلزله الساعه شيئي عظيم. يوم تبدل الارض غير الارض … در حدود 50 آيه جمع در حدود 496 آيه كلمات مربوط به ابديت پس از سپري شدن قيامت 13- كلمه‌ي جنت در صورت مفرد و جمع و عدن و فردوس و ديگر كلماتي كه امتيازات ابديت را در بر دارد. در حدود 150 آيه 14- كلمه‌ي جهنم و عذاب در حدود 90 آيه  15- كلمه‌ي جحيم 26 آيه جمع در حدود 266 آيه آيات مربوط به لقاءالله (ديدار خداوندي كه 21 آيه است، شامل مراحل قيامت و ابديت است. اين نكته را در نظر بگيريم كه در برابر 116 آيه‌ي مربوط به دوزخ، صد و پنجاه آيه مربوط به بهشت و در 511 آيه‌ي رحمت و داد و رافت و مغفرت و توبه و كرامت الهي را در قرآن گوشزد فرموده است. باضافه‌ي اينكه در آيات مربوط به رحمت خداوندي، فراگيري رحمت او به همه‌ي موجودات تذكر داده شده است. شماره‌ي تفضيلي اين آيات در تفسير خطبه‌ي چهل و پنجم خواهد آمد. با وجود آيات صريح قرآني كه شماره‌ي آنها به 762 آيه ميرسد، در اينكه معاد و يك روز بسيار با عظمت براي بشر در پيش است، از ديدگاه اسلام كمترين ترديدي وجود ندارد. در اين آيات باضافه‌ي خبر دادن از قطعيت چنين روزي، استدلالهاي روشن نيز براي اثبات آن ارائه ميدهد. ضرورت معاد و آخرت از ديدگاه فلسفي چند دليل روشن را براي اثبات ضرورت چنين روزي ميتوان در نظر گرفت:  دليل يكم- احساس تعهد و تكليف برين در اين زندگاني. ما ميدانيم كه تعهدها و تكاليفي را كه مردم در اين زندگاني آنها را احساس نموده و انجام ميدهند، اگر چه اغلب بر مبناي جلب سود و دفع ضرر به معناي عام سود و دفع ضرر به معناي عام سود و ضرر و گاهي هم به تحريك عادت و ديگر انگيزه‌هاي معمولي صورت ميگيرد، ولي با كمال روشنائي و به طور فراوان مي‌بينيم كه هر اندازه كه رشد روحي يك انسان بالاتر ميرود و از دائره‌ي تنگ خودطبيعي گام فراتر مي‌نهد، دو نوع اشتياق عالي درباره‌ي احساس و انجام تكليف در وي بوجود مي‌آيند:  نوع يكم- اشتياق به اينكه تكاليفي را كه انجام ميدهد و تعهدهائي را كه ايفاء مينمايد، از مجراي سوداگري بالاتري رفته، و از انگيزه‌ي جبر ماشيني سود و زيان نجات پيدا كند و تكليف را بدان جهت كه تكليف است انجام بدهد و تعهد را بدان جهت كه شخصيت قابل احترام معقول خود را در گرو گذاشته است، ايفا ميكند. اين گونه احساس و انجام تكليف كه مافوق انگيزه‌هاي مادي در يك انسان بوجود مي‌آيد، بدون فرض ابديت شخصيت قابل تفسير نيست، زيرا اگر شخصيت را يك پديده‌ي مادي و غوطه‌ور شدن در ماديات بدانيم كه همه‌ي موجوديت و فعاليتهايش از ماده و ماديات شروع و در نتايج مادي خلاصه شود، ارزش استقلالي احساس تكليف و تعهد عالي كه مافوق پاداش و كيفر است، بكلي نامفهوم و پوچ خواهد بود. و پوچ و نامفهوم شمردن اين عاليترين پديده‌ي انساني مساوي نابود بودن انسانيت بوده و موجب سقوط آن به پست ترين مراحل حيوانيت مي‌باشد. و به همين جهت است كه عده‌اي از فلاسفه و حكماي مشرق زمين و مغرب زمين، پديده‌ي اخلاق را كه اصول و مباني در ميان همه‌ي جوامع انساني مشترك است، از تنظيم زندگي طبيعي محض در كره‌ي خاكي بالاتر دانسته و معتقد شده‌اند كه اگر اخلاق مستند به عامل الهي و ابديت شخصيت نباشد، به هيچ مبناي متكي نخواهد بود. نوع دوم- احساس بسيار عميق اينكه انسان در اين زندگاني، ماوراي اشتغال به شئون و پديده‌هاي زندگي و ماوراي عمل به قانون و اصلي كه زندگي او را در قلمرو طبيعي و اجتماعي امكان‌پذير مي‌سازد، يك تكليف برين دارد كه اگر درون آدمي صاف و پاك از آلودگيها و كثافتها باشد، ميتواند اين تكليف برين را كه تفسير و توجيه كننده‌ي موجوديت او در جهان هستي است احساس و شهود نمايد. براي كسي كه نمي‌تواند يا نمي‌خواهد از امواج حيات طبيعي محض خود را نجات دهد و به اعماق شخصيت خود بنگرد، اين احساس براي وي نامفهوم است. اين احساس يا به طور مستقل ابديت شخصيت را اثبات مي‌كند، يا بضميه‌ي نوع يكم كه مطرح نموديم.  دليل دوم- يك توجه عميق و همه جانبه در سرگذشت بشري و فعاليتها و نمودهاي متنوع زندگي او كه بدون قبول يكروز نهائي كه همه‌ي فعاليتها و نمودهاي متنوع زندگي انسانها را تحت محاسبه‌ي دقيق قرار بدهد قابل تفسير و توضيح نمي‌باشند. به عنوان مثال ظلم و ستمهائي كه در اين دنيا بوسيله‌ي قدرتمندان تبهكار، انسانهاي ناتوان را از پاي درمي‌آورد، و آن ستمكاران به مجازات كامل خود نميرسند اين يك مسئله‌ي فوق‌العاده بااهميتي است كه خودمحوري و عشق به حيات طبيعي محض از درك آن عاجز و ناتوان است. ولي انسانهاي رشد يافته‌اي كه اين مناظر هولناك و رقت بار را با بيطرفي كامل و با نظر به حكومت مطلقه‌ي قانون عليت در جهان هستي يا حكومت مطلقه‌ي قانون عمل و عكس‌العمل در تمام شئون كارگاه منظم خلقت، تماشا نموده و آن را دقيقا مورد بررسي قرار ميدهند، ضرورت روز محاسبه‌ي نهائي و تحقق عكس‌العمل آن ظلم و ستمها را بديهيتر از آن مي‌بينند كه احتياجي به اثبات داشته باشد. همچنين عدالت و دادگريهايي را كه انسانهاي كمال يافته انجام ميدهند، و هيچ گونه پاداشي منظور نميكنند، مانند پيامبران و اوصياءالله و اولياءالله و ديگر رادمردان دادگر كه بدون كمترين توقع پاداش تجسمي از جوهر عدالت و لطف ميباشند، با هيچ محاسبه‌اي در زندگي طبيعي محض قابل تفسير و خاتمه يافتن نيست. به عنوان مثال شئون زندگي اميرالمومنين عليه‌السلام و عدالت شگفت‌انگيز او را كه در نظر ميگيريم، با هيچ محاسبه‌ي طبيعي قابل توجيه نمي‌باشد. و چنانكه اين جهان هستي كه ما در آن زندگي مي‌كنيم ظرفيت و توانائي بوجود آوردن عكس‌العمل و نتايج ستمكاريها را ندارد، همچنان ظرفيت و قدرت بوجود آوردن عكس‌العملها و نتايج عدالت علي بن ابيطالب و ديگر دادگران تاريخ را ندارد. بنابراين، بطور حتم بايد يك روز محاسبه‌اي وجود داشته باشد كه اينگونه شئون زندگي بشري را حساب نموده و عكس‌العملها و نتايج آنها را تحقق ببخشد.  دليل سوم- اشباع نشدن استعدادهاي عالي بشري در اين دنيا. آدمي در حال كمال اعتدال رواني بخوبي احساس ميكند كه اشتياق شديد دارد باينكه به فهم و درك همه‌ي جهان هستي نائل شود، ولي امكان‌پذير نيست. اشتياق شديد دارد باينكه آرزوها و اميدها بطور عموم برآورده شود، ولي مي‌بيند برآورده شدن آرزوها و اميدها بطور عموم امكان‌ناپذير است. همچنين اشتياق موكد دارد باينكه همه‌ي احساسات عالي او اشباع شود و اراده‌هائي كه در درونش موج مي‌زند به مقصد برسند، همه‌ي ابعاد عقل و شعور او به فعليت برسند. اين اشتياقها خيالات و پندارهائي واهي و بي‌اساس نيست بلكه از اعماق جان او برمي‌آيند و لحظاتي او را بخود مشغول ميدارند، سپس يا بجهت بروز عوامل جبري زندگي آن امواج در درون او فرو مي‌نشيند و يا بجهت توجه به امكان‌ناپذير بودن آن خواسته‌هاي عالي با نوعي از ياس و نوميدي راه خود را پيش ميگيرند. ولي به هر حال اشتياق به اموري كه متذكر شديم، واقعا جدي است. اگر جهان ديگري وجود نداشته باشد كه اين اشتياقها عملي شوند، يعني اگر بشر يقين داشت كه اين اشتياقهاي او خيالات واوهام پوچ و باطل است، در همان دورانهاي ابتدائي زندگي در كره‌ي خاكي به فراموشي مي‌سپرد و در درون او پديده‌هائي بنام آن اشتياقها نمي‌جوشيد.  دليل چهارم- كه براي خداشناسان داراي اهميت اصلي ميباشد، بر دو دليل عمده تقسيم ميگردد:  الف- حكم عقل قطعي و بديهي كه خداوند حكيم مطلق جهان و انسان را بدون حكمت و علت نيافريده است. مقتضاي فيض الهي او بوجود آمدن خيرات و كمالات است كه در انسان و جهان قابل تحقق است، اين خيرات و كمالات كه بالقوه و مخفي در استعدادهاي موجودات است، با حركت و سير در مسير هدايت قانوني و دستورات الهي به فعليت ميرسد كه در قلمرو انساني بجهت اختياري كه باو عنايت شده و با داشتن دو بعد اعتلا و سقوط: «فالهمها فجورها و تقواها» (دو بعد انحراف و تقوي را به او الهام نموده است). ممكن است استعداد خير و كمال او به فعليت برسد و ممكن است بعد سقوط وي فعليت پيدا كند. و به هر تقدير خداوند متعال مسير و قدرت دو نوع حركت را در انسان و جهان آماده كرده است. و چون نتايج نهائي اين حركت بزرگ و پرمعنا در اين دنيا قابل تحقق نيست، پس حتما دنياي ديگري ضرورت دارد كه نتايج نهائي آن دو نوع حركت فعليت پيدا كند. ب- نزول آيات فراواني در قرآن مجيد است كه بيانات مختلف روز معاد در دنباله‌ي آن ابديت را گوشزد ميكند، و چنانكه در مبحث گذشته ديديم شماره‌ي اين آيات متجاوز از 762 آيه است. اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير ميفرمايد: چنين روز بزرگي كه روز آخر، آخرت، معاد ناميده مي‌شود، پيش روي ما است و ما هر لحظه به آن نزديك مي‌شويم.  *** «و لكل منهما بنون، فكونوا من ابناء الاخره و لا تكونوا من ابناء الدنيا، فان كل ولد سيلحق بابيه يوم القيامه» (و براي هر يك از دنيا و آخرت فرزنداني است (علاقمنداني است) شما از فرزندان آخرت باشيد و از فرزندان دنيا مباشيد، زيرا هر فرزندي در روز قيامت به پدرش ملحق مي‌شود).  فرزندان دنياي گذران و فرزندان آخرت جاودان آنانكه در اين زندگاني بدون توجه به حقيقت اصلي دنيا كه مانند پلي براي عبور به آخرت جاودان است، به مزاياي نسبي و مخلوط به ناگواريهاي دنيا دل باخته و خود را فريب داده‌اند، همانند آن كودكان گستاخند كه بگمان ابديت دامن پدر و مادر، به آن دامن چسبيده، بر قيافه‌ي آن دو وسيله‌ي وجود چنان خود را باخته‌اند كه خود را جزئي غير قابل تفكيك و استقلال از آن پدر و مادر ميدانند. گوئي هرگز بوئي از رشد و استقلال به مشام آنان نرسيده است و آنان براي ابد جزئي پيرو از وسيله‌ي وجود خود مي‌باشند. آنان با اينكه مي‌بينند با گذشت ساليان عمر استعدادهاي عاليتري در وجودشان براي به فعليت رسيدن مي‌جوشند، با اينحال آنها را سركوب و خفه مي‌كنند و يا آن استعدادها را به صورت نيروهائي براي محكمتر چسبيدن به دست و پا و دامن پدر و مادر به كار ميگيرند، ذكر و فكرشان حيات طبيعي محض و لذايذ و آلام آن است. آنان در عشق به دنيا مبدل به نمودهاي خود دنيا شده‌اند، پول پرستان پول شده‌اند و مقام پرستان مبدل به مقام شده‌اند و شهرت پرستان تجسمي از شهرت گشته‌اند: اي برادر تو همان انديشه‌اي          مابقي خود استخوان و ريشه‌اي گر بود انديشه‌ات گل گلشني          ور بود خاري تو هيمه‌ي گلخني (مولوي) اين فرزندان دنيا گاهي از شدت عشق و علاقه به دنيا فراموش ميكنند كه خود مبدل به دنيا شده‌اند، با اينحال دم از آگاهي و اطلاع درباره‌ي دنيا و حقيقت آن ميزنند و نمي‌دانند كه هر چه بيشتر در دنيا غوطه‌ور شوند، بر ناداني آنان درباره‌ي دنيا افزوده ميشود: چون شما سوي جمادي ميرويد آگه از جان جمادي كي شويد آنگاه با تمام آسودگي خاطر به اظهار نظر درباره‌ي دنيا و مديريت وايجاد نظام در آن مي‌پردازند!! در صورتيكه كمترين درك و فهمي در شئون زندگي دنيوي ندارند. خداوند سبحان ميفرمايد: «يعلمون ظاهرا من الحياه الدنيا» (آنان پديده‌اي از دنيا را ميدانند). كه عبارتست از خور و خواب و خشم و شهوت و طرب و عيش و عشرت و توليد چند عدد مثل بي‌هدف مانند خويش! آيا اينست دنيا؟! آيا اينست راز بزرگ هستي آدمي در اين جهان بزرگ؟! آيا اينست ارزش استعدادهاي سازنده‌ي انساني؟! آيا اينست پاسخگوي از كجا آمده‌ام، براي چه آمده‌ام، بكجا ميروم؟ و آنانكه در اين دنيا فرزندان آخرت هستند، هنگاميكه از شير مادرشان كه اين دنيا است، بريده شدند و از دامان پدرش كه مزاياي فعاله‌ي طبيعت است، آزاد گشتند، خود شروع به راه رفتن ميكنند، از آزادي و استقلال و بالاتر از همه‌ي صفات انساني كه اختيار است، برخوردار ميشوند، دنيا را بهتر از دنياپرستان ميشناسند، زيرا آخرت را درك كرده‌اند و ميدانيم كه نسبت درك آخرت به درك دنيا، نسبت درك علت به معلول و درك نتيجه به مقدمه است، چنانكه بدون درك علت و نتيجه، شناخت معلول و مقدمه هرگز به كمال نميرسد، همچنين درك دنيا بدون شناخت آخرت قطعا ناقص و محدود و ناچيز خواهد بود. اين دنيا يك طرفه معادله‌اي است كه بدون شناخت آخرت كه طرف ديگر معادله است، امكان‌پذير نميباشد. و اين يك امر طبيعي بوده است كه آن متفكران و دانش پژوهشان كه به شناخت آخرت اهميتي قائل نشده‌اند، همواره به جهل و ناداني خود درباره‌ي اصول زيربنائي و مبادي كلي و حتي شئون و پديده‌هاي روبنائي اين دنيا اعتراف نموده‌اند و آنانكه از روي كبر و نخوت از اعتراف به ناداني و غوطه‌ور شدن در مجهولات سرسام‌آور امتناع ورزيده‌اند، بالاخره نتوانسته‌اند نارسائي و و گسيختگي نظريات كلي خود را درباره‌ي دنيا و موقعيت حيات خود در آن پوشيده بدارند. از طرف ديگر همه‌ي آنان كه زندگي ابدي پذيرفته‌اند، باضافه‌ي اينكه شناخت دنيا براي آنان يك شناخت منطقي صحيح است يعني هم از ديدگاه علمي و فلسفي با اين دنيا ارتباط برقرار ميكنند و هم از ديدگاه آيات وابسته به خدا كه زندگي در آن را ميتواند در مسير حيات معقول قرار بدهد، با نظر به معرفت دنيا و زندگي در آن به عنوان قابل حقيقتي تكميل با زندگي اخروي، به يك معرفت كامل درباره‌ي دنيا دست مي‌يايند كه بر ديگران امكان‌پذير نميباشد، زندگي با چنين معرفتي، همان حيات معقول در دنيا است كه دارندگان آن فرزندان آخرتند.  *** «اليوم عمل و لا حساب و غدا حساب و لا عمل» (امروز دوران عمل است و حسابي در كار نيست (حساب محسوس ديده نميشود) و فردا موقع حساب است و عملي در كار نيست). امروز روز كشت و كار است و فردا روز درو كردن همه‌ي وسائل درك و فهم آدمي با اصرار تمام اثبات ميكند كه اين دنيا جايگاه فرا گرفتن علم و انجام اعمال شايسته است، اگر چه نتايج نهائي آن علم و عمل را در اين دنيا نمي‌بينيم. و هرگز ديده نشده است كه اشخاص رشد يافته‌اي كه در اين دنيا بدون توقع نتايج محسوس و عيني، بلكه براي پاسخگوئي به شعور و فهم عالي كه تحريك شديد براي محاسبه‌ي زندگي در ابديت مينمايد از طرف خردمندان و دانايان مورد توبيخ قرار بگيرند كه براي چه اين همه تكاپو و تلاش بدون توقع نتايج محسوس و عيني به راه انداخته‌ايد بلكه با احتمال عقلاني بسيار محرك و پرمعنا كه ممكن است ابديتي در كار باشد، و اينان با نظر به زندگي ابدي است كه به چنين تلاش جدي پرداخته‌اند، آن رشد يافتگان را را تحسين و تعظيم خواهند كرد. بلي كسانيكه از خرد و شعور عميق‌تر برخوردار نيستند، درباره‌ي تلاش و تكاپوي جدي رشد يافتگان در تحير و شگفتي فرو ميروند كه اينان چه ميكنند و آن عاملي كه اينان را بچنين تكاپو و تلاش جدي وادار كرده است، چيست؟ ولي هيچ كس توانائي ارائه دليل براي اثبات بيهودگي آن تكاپوها و تلاشها را ندارد. بنابراين، اصل امكان ابديتي كه همه‌ي شئون و پديده‌ها و تكاپو و تلاش بشري در آن، مورد محاسبه قرار بگيرد، قابل ترديد و انكار نيست و با نظر به دلايل چهارگانه‌اي كه در مبحث گذشته، بيان كرديم، لزوم واقعيت ابديت ثابت ميشود.  حال اين مسئله اينست كه عمر آدمي در اين دنيا بايستي در تحصيل معرفت به حقايق بگذرد و آن معرفت را بكار ببندد و بداند كه فردائي در انتظار او است كه قطعا آن معرفت و عمل مورد محاسبه‌ي دقيق قرار خواهد گرفت. آيا پس از انقراض اين زندگي دنيوي، باز حركت تكاملي امكان‌پذير خواهد بود؟ انس و ارتكاز ذهني در اين زندگاني درباره‌ي حركت و تكامل، موجب ميشود كه انسان عالم پس از زندگي دنيوي را هم حركت و تكاپو تصور نمايد و اين سوال يكي از آن سئوالات رايج و متداول است كه به طور فراوان مطرح ميگردد كه آيا پس از اين زندگي حركت بطور كلي متوقف ميشود؟ بنظر ميرسد كه ارزش و عظمت حركت شخصيت در مقابل توقف و سكون ناشي از جوهر و مختصات زندگي طبيعي در جهان طبيعت است كه از پستيها به مراحل عالي انجام ميگيرد. نه اينكه حركت به معناي مزبور چنان مطلق باشد كه حتي پس از منتفي شدن مقتضيات حركت هم به مطلوبيت خود باقي بماند. براي اثبات اين مطلب دو مسئله را ميتوان مطح نمود:  مسئله‌ي يكم- دگرگون شدن طبيعت با همه‌ي مبادي و اصول بنيادين و قوانيني كه دارد. و يكي از اساسي‌ترين آنها موضوع كشش و امتداد كه در مسير حركت ضرورت دارد.  مسئله‌ي دوم- دگرگوني هدفها و وسيله‌هائي كه در اين دنيا در مقوله‌ي حركت منظور ميشوند. و آن انس و ارتكاز ذهني كه در اين دنيا درباره‌ي حركت و تكامل در انسانها مشاهده ميشود، با ورود به صحنه‌ي ابديت كه مافوق حركت و سكون و نقص و كمال است، منتفي ميگردد. بلي، آن عده از اشخاصي كه پيش از رسيدن به بلوغ كه حد تكليف است از اين دنيا ميروند و آن اشخاصي كه بجهت نبودن عوامل انجام تكليف يا وجود موانع نتوانسته‌اند عمل به دستورات الهي نمايند و از بين رفته‌اند، چنانكه در روايات متعدد و معتبر آمده است، براي آنان تكليفي پيش از ورود به ابديت متوجه خواهد شد كه مطابق عمل يا تخلف از انجام آن تكليف، سرنوشتشان تعيين خواهد گشت.    
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 234-232 امّا شرح بيانات حضرت در اين فراز، مقصود امام (ع) از بيان اين فصل، برحذر داشتن از پيروى هواى نفس، و آرزوى طولانى داشتن در دنياست، زيرا اين دو، بيشتر از هر چيز سبب هلاكت و تباهى مى شوند، و دورى از اين دو خصلت بهترين وسيله خلاص و رهايى است، چنان كه خداوند متعال مى فرمايد: «فَأَمَّا مَنْ طَغى  وَ آثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوى  وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى ...» امام (ع) به دنبال برحذر داشتن از پيروى هواى نفس و آرزوى طولانى، امور آخرت را يادآورى فرموده است.  هواى نفس عبارت از گرايش نفس امّاره ببدى است، آنچه مقتضاى سرشتش مى باشد، يعنى پيروى از خوشيهاى زندگى تا بدان اندازه كه از حدود شريعت خارج شود و معناى «امل» چنان كه قبلا شرح داديم، آن آرزوهاى طولانى است كه انجام همه آنها يقينا مقدور نيست. بنا بر اين پيروى هواى نفس و آرزوى طولانى سعادت به حساب نمى آيد. سعادت كامل جز مشاهده حضرت حق و رسيدن بدرجات عالى رحمت ربوبى، و تقرّب يافتن در پيشگاه خداوند، چيز ديگرى نيست. با روشن شدن اين حقيقت، پيروى از نفس امّاره در خواسته هاى دنيويش، و فرو رفتن در خوشيهاى از بين رونده قوى ترين وسيله هلاكت و نيرومندترين بازدارنده انسان از مقصد حق است و او را از پيمودن راه خداوند بازمى دارد و به جاى پرواز در ملكوت آسمانها، وى را به پست ترين جايگاه جهنم سقوط مى دهد. سيّد انبيا محمّد مصطفى (ص) در مواردى فرموده اند: «سه چيز اسباب هلاكت است: آزمنديى كه از آن اطاعت شود، هواى نفسى كه از آن پيروى گردد و خودبينى آدمى.» و باز فرموده اند: «دنيا و آخرت دو قطب مخالفند به هر اندازه به يكى نزديك شوى از ديگرى دور شده اى» با توجّه به اين فرمايشات رسول اكرم (ص) ترسناكترين امر هلاكت بار پيروى هواى نفس است.  امّا مقصود از «آرزوى طولانى»، آرزوهاى طولانى در كسب امور بى اعتبار دنيايى است، نظر به اين معنا روشن است كه طول آرزو در امور دنيايى، مطابق- همان پيروى هواى نفس است و به همين دليل موجب فراموشى آخرت مى شود، آرزوى به دست آوردن چيزهاى دوست داشتنى دنيا سبب مى شود، كه همواره بفكر آنها باشى، و اين امر انسان را از توجّه به امر آخرت باز مى دارد و مدام ذهن شخص را از تصوّر عاقبت كار منصرف مى كند معناى فراموش كردن آخرت نيز همين است. در فراموشى آخرت اوج شقاوت و بدبختى و هلاكت ابدى است.  نظر به اين كه امام (ع) سرپرست اصلاح حال زندگى دنيوى و اخروى مردم است، كوشش، در بهبود وضع آنها، بسته بهمّت عالى آن بزرگوار است.  بدين دليل حضرت ترس در باره آنها را بخود نسبت داده و فرموده است: «در باره شما از دو چيز مى ترسم.»  توضيح كلام آن حضرت «الا و إنّ الدّنيا قد ولّت... صابّها»:  «آگاه باشيد دنيا پشت كرده...» اين است كه دنيا از هر كسى جدا شونده است و به سرعت سپرى مى شود، تا بدان حد كه اگر باقيمانده دنيا را نسبت به گذشته آن مقايسه كنى جز اندكى بر جاى نمانده است، در اين عبارت امام (ع) كلمه «صبابه» را براى باقى مانده دنيا، استعاره آورده اند و جهت مشابهت باقى مانده دنيا، به آب ته ظرف، اندك بودن هر دو امر است. و سپس مى فرمايند: متوجّه باشيد كه اگر دنيا بر شما پشت كرده، در عوض آخرت به شما روى آورده است. لازمه سريع گذشتن دنيا، شتابان رسيدن آخرت، و هر يك از اين دو آرزوهاى فانى را قطع كرده، انسان را از پيروى هواى نفس باز مى دارد. آرى روش درستكاران اين است كه هرگاه عمر را پشت كرده و مرگ را روى آورنده ببينند ملاقات آن را سريع مى پندارند و چنين است كه مرگ را راهرو آخرت دانسته اند.  فرموده حضرت: «و لكل منهما بنون... يوم القيامه»:  «براى هر يك از دنيا و آخرت فرزندانى است...» از لطائف سخنان آن بزرگوار مى باشد. لفظ «أبناء» را براى خلق نسبت بدنيا و آخرت استعاره آورده است. مناسبت استعاره اين است، كه چون از شأن فرزند تمايل و گرايش به پدر است و فرقى نمى كند كه اين تمايل و علاقه طبيعى باشد، يا به گمان سود بردن باشد گروهى قصد دنيا و دسته اى ميل به آخرت مى كنند. ميل هر كدام به سوى مراد و مقصودش مى باشد فرزندان دنيا رغبت به دنيا و لذّات آن و فرزندان آخرت، خواهان آخرت و سعادت آن مى باشند. بهترين شباهت به نسبت آنچه مى خواهند و استفاده مى كنند، شباهت فرزند نسبت به پدر است. بنا بر اين لفظ «ابن» را به دليل همين شباهت استعاره آورده است و چون قصد حضرت وادار كردن خلق بر تلاش براى آخرت و گرايش بدان و كناره گيرى از دنيا بوده فرموده اند: از فرزندان دنيا نبوده و از فرزندان آخرت باشيد و سپس فايده اين دستور را چنين بيان كرده كه بزودى هر فرزندى روز قيامت بمادرش ملحق خواهد شد. سپس تذكر مى دهند كه: فرزندان آخرت، يعنى آخرت طلبان و عمل كنندگان براى آن، مقرّب درگاه حق اند و بمقاصد خود خواهند رسيد. آنچه بخواهند آماده و هر آنچه بطلبند از نزد خداوند آمرزنده بخشنده براى آنان نزول مى يابد.  ولى فرزندان دنيا غرق در محبّت دنيا بوده، از نعمتهاى آخرت فراموش كرده و از آنها كناره گيرى كرده اند. ناگزير روز قيامت، در دوستى امور باطل فرو رفته، و به زنجيرهاى بدى به سبب خصلتهاى زشت و پستشان گرفتارند. اين صفات زشت به لحاظ وابستگى آنها به محبّت دنيا در جوهر وجودشان نفوذ كرده و استقرار يافته است. حال كه به محبوبشان دست نمى يابند، همچون فرزندى هستند كه از پدر جدا افتد، و بدون دسترسى بوى آرام نگيرد، زيرا الفتى و انسى به غير او ندارند، و با شدّت علاقه و وابستگى كه نسبت به وى دارند ميان آنها و محبوبشان فاصله اى ايجاد شود، نه بلكه در تنگ ترين زندان گرفتار آيند و عزّتشان بذلت و پستى بدل شود بنا بر اين به سخت ترين اندوه و جدايى و به بزرگترين تأسّف و غم دچار شوند.  اما فرزندان آخرت كه تحت سرپرستى پدر و نعمتهايش قرار گرفته اند، از غربت و تنهايى و بدبختى يتيم شدن، بدور خواهند بود. براى هر انسانى شناخت و چگونگى وضع پدر و مادر، و پيروى از نيكوترين و بزرگوارترين شان واجب است و آن جز آخرت چيزى نيست. با توضيح مطلب فوق، خردمند كسى است كه از فرزندان آخرت باشد، و لازم است كه بپدرش يعنى آخرت نيكى كند و به نيرومندترين سبب و معتبرترين وسيله توسّل جويد. پس از اين تحليل و برداشت حضرت مى فرمايند: امروز، روز كار است و حسابى نيست و فرداى قيامت، وقت حسابرسى است و عملى در كار نيست.  امام (ع) مدّت عمر و حيات را به كنايه «يوم» و بعد از مرگ را به كنايه «فردا» تعبير كرده است. از نظر، ظرافت ادبى امروز را با فردا، و عمل و حساب را به نبودن حساب و عمل، مقابله و رديف كرده است. كلمه «اليوم» اسم «انّ» و لفظ عمل بجاى خبر «انّ» و مضاف اليه (يعنى عمل) بجاى مضاف «يوم» به كار رفته است. معناى كلام و عبارت چنين است: «امروزه روز عمل است.» احتمال ديگرى در باره تركيب نيز هست، و آن اين كه اسم «انّ» ضمير شأن باشد، و جمله (اليوم عمل) مبتدا و خبر، و جمله مبتدا و خبر، خبر ضمير مقدّر باشد، بهر صورت معناى كلام روشن است.  فايده سخن حضرت آگاه ساختن مسلمين بوقت مناسب براى زاد و توشه برگرفتن سفر دور و دراز آخرت مى باشد، تا مردمان توجّه پيدا كرده به انجام كارهاى نيك بپردازند و از فرزندان آخرت به حساب آيند، قبل از آن كه فرداى قيامت و روز محاسبه فرا رسد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 199و من خطبة له عليه السّلام و هى الثانية و الاربعون من المختار في باب الخطب و قد رواها المحدّث المجلسي و غيره بطرق مختلفة و اختلاف يسير، و رواها الشارح المعتزلي أيضا في شرح الخطبة الآتية، و نشير الى تلك الرّوايات بعد الفراغ من شرح ما أورده السّيد قدّس سرّه في الكتاب و هو قوله عليه الصّلاة و السّلام:أيّها النّاس إنّ أخوف ما أخاف عليكم إثنتان: اتّباع الهوى، و طول الأمل، فأمّا اتّباع الهوي فيصدّ عن الحقّ، و أمّا طول الأمل فينسى الآخرة، ألا و إنّ الدّنيا قد ولّت حذّاء، فلم يبق منها إلّا صبابة كصبابة الاناء إصطبّها صابّها، ألا و إنّ الآخرة قد أقبلت، و لكلّ منهما بنون، فكونوا من أبناء الآخرة، و لا تكونوا من أبناء الدّنيا، فإنّ كلّ ولد سيلحق بأبيه (بأمّه خ ل) يوم القيمة، و إنّ اليوم عمل و لا حساب، و غدا حساب و لا عمل. (8893- 8813)اللغة:قال السيّد (ره) قوله: (حذّاء) الحذّاء السّريعة و من الناس من يروى جذّاء بالجيم و الذال اى انقطع خيرها و درّها انتهى  «1» و (الصّبابة) بضمّ الصّاد المهملة بقية الماء في الاناء و (الاصطباب) افتعال من الصّبّ و هو الاراقة.الاعراب:كلمة ما في قوله أخوف ما أخاف نكرة موصوفة، و العايد من الصّفة إلى الموصوف محذوف، أى أخوف ما أخافه على حدّ قوله ربما تكره النّفوس له فرجة______________________________ (1) حذّاء بالحاء و الذال المعجمة و هى السريعة قطاة حذا اخف ريش ذنبها و رجل حذا أحصف اليد و قد روى قد أدبرت جذاء بالجيم اى قد انقطع خيرها و درّها، ابن ابى الحديد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 200 كحلّ العقال، أى ربّ شي ء تكرهه النّفوس، توشيح و قوله: اتّباع الهوى و طول الأمل مرفوعان على أنّهما خبران لمبتدأ محذوف واقعان موقع التفسير لاثنتان، و هو من باب الايضاح بعد الابهام المسمّى في فنّ البلاغة بالتّوشيح، و هو أن يؤتى في عجز الكلام بمثنّى مفسّر باسمين ثانيهما عطف على الأوّل، و مثله يشيب ابن آدم و يشبّ فيه خصلتان: الحرص و طول الأمل، و حذّاء منصوب على الحالية، و إلّا صبابة مرفوع على الاستثناء المفرغ.المعنى:اعلم أنّ مقصوده بهذه الخطبة النّهى عن اتّباع الهوى و المنع من طول الأمل في الدّنيا، فانّهما من أعظم الموبقات و أشدّ المهلكات كما قال سبحانه:«فَأَمَّا مَنْ طَغى وَ آثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوى، وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى» يعنى من تجاوز الحدّ الذي حدّه اللّه و ارتكب المعاصي و فضّل الدّنيا على الآخرة و اختارها عليها: فانّ النّار منزلها و مأواها، و أمّا من خاف مقام مسألة ربّه فيما يجب عليه فعله أو تركه، و نهى نفسه عن الحرام الذي تهويه و تشتهيه، فانّ الجنّة مقرّه و مثواه و لكونهما من أعظم المهلكات كان خوفه منهما أشدّ كما أشار إليهما بقوله عليه السّلام (أيها النّاس إنّ أخوف ما أخاف) ه (عليكم اثنتان) اى خصلتان إحداهما (اتّباع الهوى) و المراد به هو ميل النّفس الأمارة بالسّوء الى مقتضى طباعها من اللّذات الدّنيوية إلى حدّ الخروج عن قصد الشّريعة.و مجامع الهوى خمسة امور جمعها قوله سبحانه:«اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شدیدٌ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 201 و الاعيان التي تحصل منها هذه الخمسة سبعة جمعها قوله سبحانه:«زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ» (و) الخصلة الثانية (طول الأمل) و المراد بالأمل تعلّق النّفس بحصول محبوب في المستقبل، و يرادفه الطمع و الرّجاء إلا أنّ الأمل كثيرا ما يستعمل فيما يستبعد حصوله و الطمع فيما قرب حصوله و الرّجاء بين الأمل و الطمع و طول الأمل عبارة عن توقع امور دنيوية يستدعى حصولها مهلة في الاجل و فسحة من الزمان المستقبل.ثمّ إنّه عليه السّلام بعد تحذيره عن اتباع الهوى و طول الأمل أشار إلى ما يترّتب عليهما من المفاسد الدّينية و المضار الأخرويّة فقال: (أمّا اتّباع الهوى فيصدّ عن الحقّ) و ذلك لأنّ اتّباع الهوى يوجب صرف النّظر إلى الشهوات الدّنيوية و قصر الهمّة في اللذات الفانية و هو مستلزم للاعراض عن الحقّ و هو واضح، لأنّ حبّك للشي ء صارفك عمّا وراه و شاغلك عمّا عداه. (و أمّا طول الأمل فينسى الآخرة) و ذلك لما قد عرفت من أنّ طول الأمل عبارة عن توقع امور محبوبة دنيويّة فهو يوجب دوام ملاحظتها و دوام ملاحظتها مستلزم لاعراض النّفس عن ملاحظة أحوال الآخرة و هو مستعقب لا نمحاء تصورها في الذّهن و ذلك معنى النّسيان لها.قال بعضهم: سبب طول الأمل هو حبّ الدّنيا فانّ الانسان إذا أنس بها و بلذّاتها ثقل عليه مفارقتها و أحبّ دوامها، فلا يتفكّر في الموت الذي هو سبب مفارقتها، فانّ من أحبّ شيئا كره الفكر فيما يزيله و يبطله، فلا يزال تمنّى نفسه البقاء في الدّنيا و تقدّر حصول ما تحتاج إليه من أهل و مال و أدوات و أسباب، و يصير فكره مستغرقا في ذلك فلا يخطر الموت و الآخرة بباله.و إن خطر بخاطره الموت و التّوبة و الاقبال على الأعمال الأخرويّة أخّر ذلك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 202 من يوم إلى يوم، و من شهر إلى شهر و من عام إلى عام و قال إلى أن اكتهل و يزول سنّ الشباب، فاذا اكتهل قال إلى أن أصير شيخا، فاذا شاخ قال إلى أن اتمّ هذه الدّار و ازوّج ولدي فلانا و إلى أن أعود من هذا السّفر و هكذا يسوّف التوبة كلّما فرغ من شغل عرض له شغل آخر بل اشغال حتّى يختطفه الموت و هو غافل عنه غير مستعدّله مستغرق القلب في امور الدّنيا، فتطول في الآخرة حسرته و تكثر ندامته و ذلك هو الخسران المبين.ثمّ إنّه بعد الاشارة إلى كون اتّباع الهوى صادّا عن الحقّ و طول الأمل منسيا للآخرة أردف ذلك بالتنبيه على سرعة زوال الدّنيا و فنائها كى يتنبّه الغافل عن نوم الغفلة و يعرف عدم قابليتها لأن يطال الأمل فيها أو يتّبع الهوى فقال (ألا و إنّ الدّنيا قد ولّت حذّاء) أى أدبرت سريعة لكونها مفارقة لكلّ شخص (فلم يبق منها) بالنّسبة إليه استعاره (إلّا صبابة كصبابة الانآء اصطبّها صابّها) اطلاق الصبابة استعارة لبقيّتها القليلة، و القلّة هى الجامع بين المستعار منه و المستعار له (ألا و إنّ الآخرة قد أقبلت) إشارة إلى سرعة لحوق الآخرة، إذا إدبار العمر مستلزم لاقبال الموت الذي هو آخر أيام الدّنيا و أوّل أيّام الآخرة.و الاتيان بانّ المؤكدة و حرف التّنبيه و قد التّحقيقية، من أجل تنزيل العالم منزلة الجاهل فكان المخاطبين لغفلتهم عن اقبالها حيث لم يتزّودوا لها و لم يتّخذوا لها ذخيرة جاهلون له تشبيه و قوله عليه السّلام (و لكلّ منهما بنون)شبّه الدّنيا و الآخرة بالأب أو الامّ و أهلها بالأبناء و الأولاد إشارة إلى فرط ميل أهل الدّنيا إلى دنياهم و أهل الآخرة إلى آخرتهم فهم من فرط المحبة إليهما بمنزلة الابن إلى أبويه، و هما من حيث تهيّة الاسباب لأهلهما بمنزلة الأبوين الصّارفين نظرهما إلى تربية الأولاد.ثمّ لما كان غرضه عليه السّلام حثّ الخلق على السّعى للآخرة، و الميل إليها و الاعراض عن الدّنيا قال (فكونوا من أبناء الآخرة و لا تكونوا من أبناء الدّنيا) و علّله بقوله (فانّ كلّ ولد سيلحق بأبيه يوم القيامة) قال الشّارح البحراني: و أشار بذلك إلى أنّ أبناء الآخرة و الطالبين لها و العاملين لأجلها مقرّبون في الآخرة لاحقون لمراداتهم فيها، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 203 و لهم فيها ما تشتهى أنفسهم و لهم ما يدّعون نزلا من غفور رحيم.و أما أبناء الدّنيا فانّ نفوسهم لما كانت مستغرقة في محبّتها و ناسية لطرف الآخرة و معرضة عنها، لا جرم كانت يوم القيامة مغمورة في محبّة الباطل، مغلولة بسلاسل الهيئات البدنية و الملكات الرّديّة، فهي لتعلّقها بمحبة الدّنيا حيث لا يتمكّن من محبوبها بمنزلة ولد لا تعلّق له إلّا بوالده و لا ألف له إلّا هو و لا انس إلّا معه، ثمّ حيل بينه و بينه مع شدّة تعلّقه به و شوقه إليه، و اخذ إلى ضيق الأسجان و بدل بالعزّ الهوان فهو في أشدّ وله و همّ و أعظم حسرة و غمّ.و أمّا أبناء الآخرة ففي حضانة أبيهم و نعيمه قد زال عنهم بؤس الغربة و شقاء اليتم و سوء الحضن فمن الواجب إذا تعرف احوال الوالدين و اتباع اثرهما و ادومهما شفقة و أعظمهما بركة، و ما هى الّا الآخرة و ليكن ذو العقل من أبناء الآخرة و ليكن برا بوالده متوصلا إليه بأقوى الاسباب و أمتنها (و انّ اليوم عمل و لا حساب) أراد باليوم مدّة الحياة يعنى أنّ هذا اليوم يوم عمل، لأنّ التكليف إنّما هو في هذا اليوم و العمل به و الامتثال له إنّما يكون فيه (و غدا حساب و لا عمل) أراد بالغد ما بعد الموت و هو وقت الحساب و لا عمل فيه لانقطاع زمان التكليف فعلى هذا فاللّازم للعاقل أن يبادر إلى العمل الذي به يكون من أبناء الآخرة في وقت امكانه قبل مجي ء الغد الذي هو وقت الحساب دون العمل، و اللّه ولىّ التوفيق.تبصرة:اعلم أنّ طول الأمل من أعظم الموبقات حسبما مرّت إليه الاشارة، و كفى في ذلك قوله سبحانه:«رُبَما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كانُوا مُسْلِمِينَ، ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ» فنبّه سبحانه على أنّ ايثار التّنعّم و التّلذّذ الذي هو من شئونات اتّباع الهوى و ما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 204 يؤدّي إليه طول الأمل من أخلاق الكافرين لا من أخلاق المؤمنين.و أمّا الأخبار في ذمّه و التّحذير منه و بيان ما يترّتب عليه من المفاسد فهو فوق حدّ الاحصاء.فمن ذلك ما ورد في الحديث القدسي: يا موسى لا تطول في الدّنيا أملك فيقسو لذلك قلبك و قاسي القلب منّى بعيد.و في النّبويّ المعروف المرويّ في البحار بعدّة طرق قال صلّى اللّه عليه و آله: يا باذر إيّاك و التّسويف بأملك فانك بيومك و لست بما بعده فان يكن غدلك فكن في الغد كما كنت في اليوم، و إن لم يكن غدلك لم تندم على ما فرطت في اليوم، يا باذركم مستقبل يوما لا يستكمله و منتظر غدا لا يبلغه، يا باذر لو نظرت إلى الأجل و مصيره لأبغضت الأمل و غروره، يا باذر إذا أصبحت لا تحدّث نفسك بالمساء، و إذا أمسيت فلا تحدّث نفسك بالصّباح، و خذ من صحتّك قبل سقمك، و من حياتك قبل موتك، فانّك لا تدرى ما اسمك غدا.و عن أنس أنّ النّبيّ خطّ خطا و قال: هذا الانسان، و خطّ إلى جنبه و قال: هذا أجله، و خطّ اخرى بعيدا منه فقال: هذا الأمل فبينما هو كذلك إذ جاءه الأقرب.و في رواية أنّه اجتمع عبدان من عباد اللّه فقال أحدهما للآخر: ما بلغ من قصر أملك؟ فقال: أملي إذا أصبحت أن لا امسى و إذا امسيت أن لا اصبح، فقال: إنك لطويل الأمل، أمّا أنا فلا اؤمّل أن يدخل لي نفس إذا خرج و لا يخرج لي نفس إذا دخل.و في الصّحيفة السّجادية على منشئها آلاف السّلام و التّحية: اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد و اكفنا طول الأمل، و قصره عنّا بصدق العمل، حتّى لا نؤمل استتمام ساعة بعد ساعة، و لا استيفاء يوم بعد يوم، و لا اتّصال نفس بنفس، و لا لحوق قدم بقدم، و سلّمنا من غروره، و آمنّا من شروره. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 205 و في الدّيوان المنسوب إلى علىّ عليه السّلام:تؤمّل في الدّنيا طويلا و لا تدرى          اذا جنّ ليل هل تعيش إلى فجر       فكم من صحيح مات من غير علّة         و كم من مريض عاش دهرا إلى دهر       و كم من فتى يمسى و يصبح آمنا         و قد نسجت اكفانه و هو لا يدرى     و بالجملة فانّ مضار طول الأمل و مفاسده غير خفيّة على من تنوّر قلبه بنور العرفان، و لو لم يكن فيه إلّا نسيان الآخرة الذى أشار عليه السّلام إليه بقوله: و أمّا طول الأمل فينسى الآخرة لكفى، فكيف بمفاسد متجاوزة عن حدّ الاحصاء، و قاصرة عن طىّ مسافتها قدم الاستقصاء، عصمنا اللّه من طول الأمل في الدّنيا و من طول الحساب في الآخرة بمحمد و آله أعلام الهدى إنّه على كلّ شي ء قدير و بالاجابة حقيق و جدير.تكملة:اعلم أنّ هذه الخطبة مرويّة في البحار و غيره مسندة بعدة طرق و اختلاف يسير أحببت الاشارة إليها.فأقول: في البحار من مجالس المفيد عن أحمد بن الوليد عن أبيه عن الصفار عن ابن معروف عن ابن مهزيار عن عاصم عن فضيل الرّسال عن يحيى بن عقيل قال: قال عليّ عليه السّلام: إنّما أخاف عليكم اثنتين اتّباع الهوى و طول الأمل فأمّا اتّباع الهوى فيصدّ عن الحقّ، و أمّا طول الأمل فينسى الآخرة، ارتحلت الآخرة مقبلة و ارتحلت الدّنيا مدبرة، و لكلّ بنون فكونوا من بني الآخرة و لا تكونوا من بني الدّنيا، اليوم عمل و لا حساب و غدا حساب و لا عمل.و في بعض مؤلّفات أصحابنا من المجالس و الأمالى عن المفيد عن الجعابي عن محمّد بن الوليد عن عنبر بن محمّد عن شعبة عن مسلمة عن أبي الطفيل قال: سمعت أمير المؤمنين عليه السّلام يقول: إنّ أخوف ما أخاف عليكم طول الأمل و اتّباع الهوى، فأمّا طول الامل فينسى الآخرة، و أمّا اتّباع الهوى فيصدّ عن الحقّ، ألا و إنّ الدّنيا قد تولّت مدبرة، و انّ الآخرة قد أقبلت مقبلة، و لكلّ واحدة منهما بنون، فكونوا من أبناء الآخرة و لا تكونوا من أبناء الدّنيا فانّ اليوم عمل و لا حساب و الآخرة حساب و لا عمل.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 206 و في شرح المعتزلي من كتاب نصر بن مزاحم أنّ عليّا قدم من البصرة في غرة شهر رجب من سنة ستّ و ثلاثين إلى الكوفة و أقام بها سبعة عشر شهرا يجرى الكتب بينه و بين معاوية و عمرو بن العاص حتّى صار إلى الشام.قال نصر و قد روى من طريق أبي الكنود و غيره أنّه قدم الكوفة بعد وقعة الجمل لا ثنتى عشرة ليلة خلت من شهر رجب سنة ستّ و ثلاثين، فدخل الكوفة و معه أشراف النّاس من أهل البصرة و غيرهم فاستقبل أهل الكوفة و فيه قرّائهم و أشرافهم فدعوا له بالبركة و قالوا يا أمير المؤمنين أين تنزل أتنزل القصر؟ قال عليه السّلام: و لكنّى أنزل الرهبة، فنزلها و أقبل حتّى دخل المسجد الأعظم فصلّى فيه ركعتين، ثمّ صعد المنبر فحمد اللّه و أثنى عليه و صلّى على رسوله ثمّ قال:أما بعد يا أهل الكوفة فانّ لكم في الاسلام فضلا ما لم تبدّلوا و تغيّروا، دعوتكم إلى الحقّ فأجبتم و بدأتم بالمنكر فغيّرتم، ألا إنّ فضلكم فيما بينكم و بين اللّه، فأمّا الأحكام و القسم فأنتم أسوة غيركم ممّن أجابكم، و دخل فيما دخلتم فيه، ألا إنّ أخوف ما عليكم اتّباع الهوى و طول الأمل أمّا اتّباع الهوى فيصدّ عن الحقّ، و أمّا طول الأمل فينسى الآخرة، ألا إنّ الدّنيا قد رحلت مدبرة، و إنّ الآخرة قد ترحلت مقبلة، و لكلّ واحدة منهما بنون، فكونوا من أبناء الآخرة، اليوم عمل و لا حساب و غدا حساب و لا عمل.و يأتي روايتها بسند آخر في شرح الخطبة المأتين و الرّابعة و العشرين إنشاء اللّه تعالى باختلاف و زيادة كثيرة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 207 الترجمة:از جمله خطب آن حضرتست در تنفير مردمان از اتباع هوى و طول أمل باين وجه كه مى فرمايد:أى مردمان بدرستى كه ترسناك ترين چيزى كه مى ترسم بر شما از عقوبت آن دو چيز است: يكى متابعت خواهشات نفس أماره، و دويمى درازى اميد در امور دنيويه، پس أما متابعت هواى نفس پس باز مى دارد بنده را از راه حقّ و أما درازى اميد پس فراموش مى گرداند آخرت را آگاه باشيد كه دنياى فانى رو گردانيده است در حالتى كه شتابان است يا در حالتى كه مقطوع المنفعة است، آگاه باشيد كه آخرت رو آورده است و مر هر يكى را از دنيا و آخرت پسرانست، پس باشيد از فرزندان آن جهان تا داخل شويد در بهشت جاويدان، و نباشيد از فرزندان اين جهان تا معذب شويد بعذاب نيران، پس بدرستى كه هر فرزند ملحق مى شود به پدر خود فرداى قيامت، و بدرستى امروز كه روز زندگانيست روز عملست و حساب نيست، و فردا روز حسابست و عمل نيست، پس لازم است كه امروز كه روز عملست فرصت را غنيمت شمرده و در عمل كوشيد تا فردا كه روز حسابست فارغ البال از كوثر و سلسبيل آب نوشيد، و از سندس و استبرق لباس پوشيد، و اللّه العالم.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom