جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۴۱ : نکوهش مکر و حیله [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) و فيها ينهى عن الغَدر و يحذر منه :
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ الْوَفَاءَ تَوْأَمُ الصِّدْقِ وَ لَا أَعْلَمُ جُنَّةً أَوْقَى مِنْهُ، وَ مَا يَغْدِرُ مَنْ عَلِمَ كَيْفَ الْمَرْجِعُ.
وَ لَقَدْ أَصْبَحْنَا فِي زَمَانٍ قَدِ اتَّخَذَ أَكْثَرُ أَهْلِهِ الْغَدْرَ كَيْساً وَ نَسَبَهُمْ أَهْلُ الْجَهْلِ فِيهِ إِلَى حُسْنِ الْحِيلَةِ، مَا لَهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ.
قَدْ يَرَى الْحُوَّلُ الْقُلَّبُ وَجْهَ الْحِيلَةِ وَ دُونَهَا مَانِعٌ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ، فَيَدَعُهَا رَأْيَ عَيْنٍ بَعْدَ الْقُدْرَةِ عَلَيْهَا، وَ يَنْتَهِزُ فُرْصَتَهَا مَنْ لَا حَرِيجَةَ لَهُ فِي الدِّينِ.

التَوْاَم : همزاد. 
الجُنّة : سپر، زره يا هر چيزى كه موجب حفظ و مصونيت باشد. 
اوْقَى مِنه : حفظ كننده تر از آن. 
الكَيْس : زيركى، هوشيارى، تيز هوشى. 
الحُوَّلُ الْقُلّبُ : آگاه به دگرگونيها و تغييرات امور. 
الحَرِيجَة : دورى و پرهيز از گناهان.
تَوأم : همزاد، دو قلو 
أوقَى : حفظ كننده تر 
كَيْس : زيركى و سياستمدارى 
حُوَّلُ القُلَّب : كسى كه بتحولات و تقلبات امور دانا است و بتغيرات كارها بينا است (شخص وارد به سياست) 
يَدَعُ : ترك ميكند و انجام نمى دهد 
حَريجَة : مانع، جلوگيرى كننده، از ماده حرج 
(پس از جنگ صفّين در سال ۳۷ هجرى در كوفه ايراد فرمود): 
پرهيز از حيله و نيرنگ:
اى مردم وفا همراه راستى است، كه سپرى محكم تر و نگهدارنده تر از آن سراغ ندارم. آن كس كه از بازگشت خود به قيامت آگاه باشد خيانت و نيرنگ ندارد. امّا امروز در محيط و زمانه اى زندگى مى كنيم كه بيشتر مردم حيله و نيرنگ را، زيركى مى پندارند، و افراد جاهل آنان را اهل تدبير مى خوانند. چگونه فكر مى كنند خدا بكشد آنها را.
چه بسا شخصى تمام پيش آمدهاى آينده را مى داند، و راه هاى مكر و حيله را مى شناسد ولى امر و نهى پروردگار مانع اوست، و با اينكه قدرت انجام آن را دارد آن را به روشنى رها مى سازد، امّا آن كس كه از گناه و مخالفت با دين پروا ندارد از فرصت ها براى نيرنگ بازى، استفاده مى كند. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (كه در آن وفاء را ستوده و حيله را مذمّت فرموده):
(1) وفاء قرين راستى است، و من سپرى نگاه دارنده تر از وفاى بعهد (براى جلوگيرى از عذاب الهىّ) سراغ ندارم، و كسيكه بداند باز گشتش (در قيامت) چگونه است (و بچه نحوى از او حساب مى كشند، هرگز) مكر نمى كند، 
(2) ما در زمانى واقع شده ايم كه بيشتر مردم آن، مكر را زيركى پندارند، و نادانان ايشان را زيرك خوانند، چه سودى مى برند اين مكر كنندگان خدا ايشان را بكشد (تا مردم از شرّشان آسوده گردند، و يا اينكه خدا آنان را از رحمت خود دور فرمايد) 
(3) شخص زيرك و كار دان راه حيله و چاره هر كار را ميداند و سبب اينكه حيله بكار نمى برد آنست كه امر و نهى خدا او را مانع ميشود، و با اينكه حيله را ديده و دانسته و توانائى بكار بردن آنرا دارد ترك ميكند، و كسيكه در دين از هيچ گناهى باك ندارد (مانند معاويه و عمرو ابن عاص) فرصت را از دست نداده در هر كارى بمكر و حيله دست اندازد (مقصود حضرت آنست كه اگر ترس از خدا نبود براى بكار بردن حيله و مكر، من از همه زبردست تر بودم). 
وفا همزاد راستى است. هيچ سپرى نمى شناسم كه بهتر از وفا آدمى را از گزند در امان دارد. و آنكه بداند، كه پس از مرگ به كجا باز مى گردد، هرگز راه بيوفايى نپويد. ما در زمانى زندگى مى كنيم كه بيشتر مردمش بيوفايى و غدر را گونه اى كياست مى شمرند و نادانان نيز، چنين مردمى را زيرك و كارگشا مى خوانند. اينان چه سودى مى برند خدايشان نابود كناد.
مردم كار افتاده و زيركى هستند كه مى دانند در هر كارى چه حيلت سازند، ولى امر و نهى خداوندى سد راه آنهاست. اينان با آنكه راه و رسم حيله گرى را مى دانند و بر انجام آن توانايند، گرد آن نمى گردند. تنها كسانى كه از هيچ گناهى پروايشان نيست، همواره منتظر فرصت اند تا در كار مردم حيلتى به كار برند. 
اى مردم! وفا همزاد راستگويى است (و اين دو هرگز از هم جدا نمى شوند) و من سپرى محکمتر و نگهدارنده تر از آن سراغ ندارم. آن کس که از چگونگى رستاخيز آگاه است هرگز پيمانشکنى نمى کند. ما در زمانى زندگى مى کنيم که غالب اهلش خيانت و پيمانشکنى را کياست و عقل مى شمارند، و جاهلان بى خبر اين گونه افراد را مدير و مدبّر مى شمارند! آنها را چه مى شود؟ خداوند آنان را بکشد!
گاه شخصى که آگاهى و تجربه کافى دارد و طريق مکر و حليه را خوب مى داند فرمان الهى و نهى او وى را مانع مى شود، و با اين که قدرت بر انجام اين کارها را دارد آشکارا آن را رها مى سازد، ولى آن کس که از گناه و مخالفت فرمان دين پروا ندارد، از فرصتى که پيش آمده استفاده مى کند (و دست به کارهاى خلافى مى زند که در نظر ساده انديشان تدبير و سياست است.)
-مردم- همانا وفا همزاد راستى است، و هيچ سپرى چون وفا بازدارنده -گزند- نيست. و بى وفايى نكند، آن كه مى داند او را چگونه بازگشتگاهى است. ما در روزگارى بسر مى بريم كه بيشتر مردم آن بى وفايى را زيركى دانند، و نادانان آن مردم را گربز و چاره انديش خوانند. خداشان كيفر دهد چرا چنين مى پندارند. 
گاه بود كه مرد آزموده و دانا از چاره كار آگاه است، امّا فرمان خدا وى را مانع راه است. پس دانسته و توانا بر كار، چاره را واگذارد تا آن كه پرواى دين ندارد، فرصت شمارد و سود آن را بردارد. 
از خطبه هاى آن حضرت است در تحذير از مكر و حيله:
وفا همزاد درستى است، من سپرى باز دارنده تر از وفاى به عهد سراغ ندارم، كسى كه بداند باز گشتش به قيامت چگونه است مكر نمى كند. ما در زمانى قرار گرفته ايم كه اكثر مردم آن مكر را زيركى پندارند، و نادانان چنين كسانى را به مهارت در چاره جويى نسبت دهند. آنان را چه شود خدا نابودشان كند.
انسان واقف به تحولات راه حيله را مى بيند، ولى امر و نهى حق مانع از حيله گرى اوست، پس با چشم باز حيله را وامى گذارد با اينكه قدرت در به كار گيرى آن دارد، و آن كه باكى در دين ندارد فرصت حيله گرى را از دست نمى دهد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 458-445 و من خطبة له عليه السّلام «و فيها ينهى عن الغدر و يحذر منه».در اين خطبه امام از پيمان شكنى نهى مى كند و مردم را از آن بر حذر مى دارد. خطبه در يك نگاه:در واقع امام در اين خطبه به سه نكته مهم اشاره مى كند:نخست از اهمّيّت وفا و صدق و راستى سخن مى گويد، و پيمان شكنان را سخت مورد ملامت قرار مى دهد. ديگر اين كه بر خلاف آنچه پيمان شكنان نادان مى پندارند، حيله گرى و نيرنگ و خيانت و تزوير دليل بر هوش و خردمندى نيست. خردمند و هوشمند و زيرك كسى است كه در همه جا پاى بند به عهد و صداقت و طرفدار پيمانهاى خويش باشد. و در نكته سوم به اهميّت بهره گيرى از فرصتها در مسير اجراى اوامر الهى و وفاى به عهد و پيمان را اشاره مى فرمايد.***گرچه مفسّران نهج البلاغه تا آنجا که اطلاع داريم شأن ورودى براى اين خطبه ذکر نکرده اند، امّا ارتباط معنوى اين خطبه با خطبه 35 و قرائن ديگر نشان مى دهد که اين خطبه ناظر به جنگ «صفين» و «مسأله حکمين» است، چرا که بعد از ماجراى غم انگيز حکمين اين مسأله به طور گسترده در ميان مسلمانان مورد بحث بود، و شايد گروهى از ناآگاهان مکر و خيانت و پيمانشکنى عمرو بن عاص را دليلى بر هوشيارى و عقل او مى پنداشتند، و ممکن بود اين تفکّر سبب گرايش به اين گونه کارهاى غيرانسانى و غيراسلامى شود، لذا امام (عليه السلام) براى پيشگيرى از اين گونه افکار انحرافى، خطبه بالا را ايراد کرد، و از مکر و خدعه و نيرنگ و پيمانشکنى سخت نکوهش فرموده، و به عواقب شوم آن اشاره مى کند، و به عکس، وفا و صداقت را مى ستايد.در بخش اوّل اين خطبه همه مردم را مخاطب قرارداده، مى فرمايد: «اى مردم! وفا همزاد راستگويى است»، (و اين دو هرگز از هم جدا نمى شوند) (اَيُّهَا النّاسُ إِنَّ الْوَفَاءَ تَوْأَمُ(1) الصِّدْقِ).توأم به معناى «همزاد» و «توأمان» به معنى کودکان دوقلو است، و هرگاه دو چيز رابطه بسيار نزديک و تنگاتنگ با هم داشته باشند اين تعبير در مورد آنها به کار مى رود، و امام (عليه السلام) در اينجا دو فضيلت (وفا و صدق) را شبيه فرزندان دوقلو مى شمارد که بسيار با يکديگر شبيهند و رابطه ظاهرى و باطنى دارند. دقّت در مفهوم اين دو صفت و سرچشمه هاى روحى و فکرى آن، نشان مى دهد که مطلب همين گونه است. وفا، يعنى پايبند بودن به پيمانها، در حقيقت نوعى صداقت و راستگويى است، همان گونه که صدق و راستى نوعى وفا نسبت به واقعيّتها و اداى حقّ آنها است. صداقت به معنى وسيع کلمه منحصر به راستى و درستى در گفتار نيست، بلکه معنى وسيعى دارد که راستى در عمل را نيز شامل مى شود، و در قرآن مجيد نيز آمده است: (مِنَ الْمُؤمِنيْنَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللهَ عَلَيْهِ)(2) در ميان مؤمنان مردانى هستند که بر سر عهدى که با خدا بستند صادقانه ايستاده اند. روشن است که منظور از «صدق عهد» در اين آيه همان صدق در عمل است، به همين دليل به دنبال آن مى فرمايد: فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ; بعضى از آنها پيمان خود را به آخر بردند (و در راه خدا شربت شهادت نوشيدند) و گروهى ديگر در انتظارند! درست است که معمولا صدق به راستگويى در گفتار گفته مى شود، ولى معنى وسيع آن گفتار و عمل را هر دو در برمى گيرد. و به اين ترتيب رابطه ميان «وفاء» و «صدق» روشن مى شود. کسى که پيمان مى بندد و مى گويد: من فلان کار را انجام مى دهم، هنگامى که پيمان شکنى کند، در واقع دروغ گفته است; و آدم پيمان شکن را مى توان آدمى دروغگو به شمار آورد، و از آنجا که حسن صداقت و زشتى دروغ بر همه کس واضح بوده است، امام (عليه السلام) وفاى به عهد و پيمان شکنى را قرين اين دو مى شمارد، تا حسن و قبح آن دو روشنتر شود. سپس درباره آثار مثبت وفاء به عهد چنين مى فرمايد: «سپرى محکم تر و نگهدارنده تر از آن سراغ ندارم». (وَ لاَأَعْلَمُ جُنَّةً(3) أَوْقَى مِنْهُ). اين در واقعه يکى از مهمترين آثار و برکات دنيوى وفا به عهد است که آن را به عنوان محکمترين سپر معرفى مى کند; زيرا اساس زندگى اجتماعى، تعاون و همکارى و اعتماد متقابل مردم به يکديگر، و پايبندى به قراردادها و تعهدات فردى و اجتماعى است که اگر پايه هاى آن متزلزل شود چيزى جاى آن را نمى گيرد. به تعبير ديگر اگر سرمايه اعتماد وجود داشته باشد، فقدان سرمايه هاى ديگر قابل حلّ است; ولى اگر سرمايه اعتماد نباشد وجود ديگر سرمايه ها سودى نمى بخشد; و اصولا پايه اصلى دين را وفاى به پيمانها و تعهدات تشکيل مى دهد. در سايه وفاى به عهد و پيمان، باران رحمت الهى و مواهب و برکات او بر جوامع بشرى سرازير مى شود و بلاها برطرف مى گردد و در حديث نبوى آمده است «لا دِيْنَ لِمَنْ لا عَهْدَ لَهُ(4); کسى که پايبند به عهد و پيمان نيست دين ندارد.» و نيز آمده است: «اِذا نَقَضُوا الْعَهْدَ سَلَّطَ اللهُ عَلَيْهِمِ عَدُوَّهُمْ;(5) و هنگامى که مردم پيمان شکنى کنند خداوند دشمنانشان را بر سر آنها مسلط مى گرداند!» اين نکته قابل توجه است که «جُنَّة» به معنى سپر، يک وسيله دفاعى در برابر خطرات دشمن در ميدان جنگ است. تشبيه وفاء به سپر نيز اين حقيقت را بازگو مى کند، که خطرات اجتماعى که معمولا ناشى از بى نظمى ها و قانون شکنى ها است، به وسيله سپر وفاء به عهد و پيمان از ميان مى رود. سپس اشاره به جنبه هاى معنوى و اخروى آن کرده مى فرمايد: «کسى که از چگونگى رستاخيز آگاه است هرگز پيمان شکنى نمى کند»! (وَ مَا يَغْدِرُ مَنْ عَلِمَ کَيْفَ الْمَرْجِعُ). اين همان چيزى است که مولا اميرالمؤمنين على (عليه السلام) در يکى از خطبه هاى نهج البلاغه به آن اشاره کرده، مى فرمايد: «وَ لَوْلا کَراهِيَةُ الْغَدْرِ لَکُنُتُ مِنْ اَدْهَى النّاسِ! وَلکِنْ کُلُّ غُدَرَة فُجَرَةٌ، وَ کُلُّ فُجَرَة کُفَرَةٌ وَ لِکُلِّ غادِر لِواءٌ يُعْرَفُ بِه يَوْمَ الْقِيامَةِ; اگر من از پيمان شکنى و خدعه و نيرنگ بيزار نبودم، از سياستمدارترين مردم بودم، ولى هر پيمان شکن فريبکارى گنهکار است و هر گنهکارى کافر است (کفر به معنى ترک اطاعت فرمان خدا) و هر غدّار و مکّارى در قيامت پرچم خاصى دارد که به وسيله آن شناخته مى شود».(6) و از آنجا که گاه انحراف جامعه از اصول صحيح اخلاقى سبب دگرگون شدن ارزشها مى شود، تا آنجا که پيمان شکنى و فريب و نيرنگ را نوعى ذکاوت و هوشيارى مى شمرند و پايبند بودن به عهد و پيمان را ساده لوحى مى انگارند، امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن چنين مى فرمايد: «ما در زمانى زندگى مى کنيم که غالب اهلش خيانت و پيمان شکنى را کياست و عقل مى شمارند، و جاهلان بى خبر اين گونه افراد را مدير و مدبّر مى خوانند! (وَ لَقَدْ أَصْبَحْنا في زَمَان قَدِ اتَّخَذَ أَکْثَرُ أَهْلِهِ الْغَدْرَ کَيْساً(7) وَ نَسَبَهُمْ أَهْلُ الْجَهْلِ فِيهِ إِلى حُسْنِ الْحِيلَةِ)! آرى نظام ارزشى جامعه که معيارى است براى سنجش نيکى ها و بدى ها اگر واژگون گردد، ظهور چنين پديده هايى در آن جامعه دور از انتظار نيست، معروف منکر مى شود، و منکر معروف. ديو به صورت فرشته نمايان مى شود، و فرشتگان در نظرها به صورت ديوان! با نهايت تأسف اين موضوع در عصر و زمان ما نيز به طور گسترده ظاهر شده، که حيله گران مکار و پيمان شکنان در عرصه سياست جهان به عنوان سياستمداران لايق شناخته مى شوند، و آنها که پايبند به عهد و پيمان الهى و انسانى هستند افرادى ساده انديش و خام و بى تجربه و چقدر مشکل است در چنين جهانى زيستن و نفس کشيدن؟! ممکن است در کوتاه مدت پيمان شکنى و حيله گرى منافعى براى صاحبش به بار آورد، و او را در سياستش موفّق سازد، ولى بى شک در دراز مدّت شيرازه هاى اجتماع را از هم مى پاشد; اين درست به فرد متقلّبى مى ماند که با چند بار تقلب در معاملات سرمايه اى مى اندوزد، ولى هنگامى که تقلب و نيرنگ او گسترش يافت چرخهاى اقتصادى از کار مى افتد، و همه در گرداب ضرر و زيان فرو مى روند. روى همين جهت بسيارى از افراد بى ايمان و بى بند و بار براى حفظ منافع دراز مدّت خود سعى مى کنند اصل امانت و احترام به قرار داد را در معاملات خود حاکم کنند، مخصوصاً در برنامه هاى اقتصادى در دنياى امروز از سوى شرکتهاى مهم بيگانه اين اصل رعايت مى شود، تا با جلب اعتماد ديگران بتوانند منافع سرشار خود را تضمين کنند! به همين دليل در روايات اسلامى آمده است: «اَلاَْمانَةُ تَجْلِبُ الْغِنى وَ الْخيانَةُ تَجْلِبُ الْفَقْرَ; امانت غنا و بى نيازى مى آورد و خيانت سرچشمه فقر است».(8) درست است که امانت و وفا دو مفهوم جداگانه اند، ولى با توجّه به رابطه نزديکى در ميان اين دو است مى توان موقعيت يکى را از ديگرى استفاده کرد، به همين دليل در حديثى از امام اميرالمؤمنين آمده است که فرمود: «اَلاَْمانَةُ وَ الْوَفاءُ صِدْقُ الاَْفْعالِ».(9) يکى از ياران امام صادق (عليه السلام) به نام عبدالرحمن بن سيّابه مى گويد: «هنگامى که پدرم از دنيا رفت، وضع من بسيار در هم پيچيد، بعضى از دوستان پدرم به من کمک کردند تا سر و سامان مختصرى به زندگيم بدهم، سپس به حج مشرّف شدم و به خدمت امام صادق (عليه السلام) رسيدم، فرمود: مى خواهم نصيحتى به تو کنم، عرض کردم فدايت شوم آماده پذيرشم، فرمود: «عَلَيْکَ بِصِدْقِ الْحَديثِ وَ اَداءِ الاَْمانَةِ تَشْرَکُ النّاسَ فى اَمْوالِهِمْ هکَذا ـ وَ جَمَعَ بَيْنَ اَصابِعِهِ ـ قالَ فَحَفِظْتُ ذلِکَ عَنْهُ، فَزَکَّيْتُ ثَلاثَمِأَةَ اَلْفِ دِرْهَم; بر تو باد به راستگويى و اداى امانت تا اين گونه شريک اموال مردم شوى (امام اين جمله را فرمود) و انگشتانش را به يکديگر جمع کرد و در هم فرو برد (اشاره به اين که به اين صورت در اموال مردم شريک خواهى بود) من اين سخن را حفظ کردم و به آن عمل کردم چيزى نگذشت که زکات مال من سيصد هزار درهم شد».(10) سپس امام به پاسخ کسانى مى پردازد که آن حضرت را متهم به عدم آگاهى از اصول سياست مى کردند، مى فرمايد: «آنها را چه مى شود؟! خداوند آنان را بُکشد! گاه شخصى که آگاهى و تجربه کافى دارد و طريق مکر و حيله را خوب مى داند فرمان الهى و نهى پروردگار، او را مانع مى شود، و با اين که قدرت بر انجام اين کار را دارد آشکارا آن را رها مى سازد، (مَا لَهُمْ! قَاتَلَهُمُ اللهُ! قَدْ يَرَى الْحُوَّلُ(11) الْقُلَّبُ(12) وَجْهَ الْحِيلَةِ وَ دُونَهَا مَانِعٌ مِنْ أَمْرِ اللهِ وَ نَهْيِهِ، فَيَدَعُهَا رَأيَ عَيْن بَعْدَ الْقُدْرَةِ عَلَيْها). ولى آن کس که از گناه و مخالفت فرمان دين پروا ندارد، از فرصتى که پيش آمده استفاده مى کند (و دست به هر کار خلافى مى زند که در نظر ساده انديشان تدبير و سياست است). (وَ يَنْتَهِزُ(13) فُرْصَتَهَا مَنْ لاَ حَرِيْجَةَ(5) لَهُ فِي الدِّينِ); من اگر دست به کارهايى نمى زنم که دشمن را ناجوانمردانه از پاى درآورم، و با استفاده از وسيله نامقدّس به مقصود برسم به خاطر اين نيست که از اين امور آگاهى ندارم، بلکه بدين جهت است که من از خدا مى ترسم، و در مناسباتم با همه کس، حتّى با دشمن، به اصول عدالت و جوانمردى و تقوى پايبندم! من هدف را توجيه گر وسيله نمى دانم و رسيدن به پيروزى بر دشمن را به هر قيمت قبول ندارم، ولى دشمنان من به هيچ يک از اين اصول پايبند نيستند، دست به هر کارى مى زنند و هر جنايتى را جايز مى شمرند، نه به خون بى گناهان احترام مى گذارند و نه از ظلم و ستم پروا دارند و نه به پيمان و عهدشان وفا دارند، آنها تنها يک چيز را مهم مى شمرند و آن رسيدن به اهداف نامشروع شان است، از هر طريق که ميسّر شود! هنگامى که ساده لوحان، تحرّکات آنها و احتياطات مرا مى بينند، آن را حمل بر عدم آگاهى من از اصول سياست مى کنند، حال آن که سياستهاى آميخته با تقوى از سياستهاى تبهکاران و ظالمان و فرصت طلبان بى تقوا جدا است. *** نکته: سياستهاى الهى و شيطانى! تفاوت بين روشهاى سياسى از تفاوت ديدگاهها در مسأله حکومت ناشى مى شود. آنها که حکومت را براى حفظ منافع شخصى يا گروهى مى طلبند، سياستى درخور آن دارند و آنها که حکومت را براى حفظ ارزشها مى خواهند، سياستى هماهنگ با آن دارند. توضيح اين که در گذشته حکومتهاى ديکتاتورى بر محور افراد دور مى زد و يک فرد قلدر زورمند و خود کامه، براى تأمين منافع شخصى خويش در جهت مال و مقام، با تکيه بر زور، بر مردم يک ناحيه يا يک کشور مسلّط مى شد، افرادى را به کار مى گرفت که در حفظ قدرت او بکوشند و اصولى را محترم مى شمرد که به تقويت پايه هاى حکومت او کمک کنند. در دنياى مادى امروز گرچه شکل حکومتها تغيير يافته، ولى ماهيت آنها با گذشته تفاوت چندانى ندارد، هر چند در اين راه گروهها مطرحند. مثلا در کشورهاى بزرگ صنعتى دنياى امروز، احزابى تشکيل مى شود که هر کدام حافظ منافع گروه معيّنى مى باشد، سپس از هر وسيله اى براى جلب آراء بيشتر و دستيابى به حکومت بهره مى گيرند، و هنگامى که به حکومت رسيدند افرادى را به کار مى گيرند، که قدرت آنها را تحکيم کند و اصولى را به کار مى بندند که منافع مادى گروهى آنها را تضمين نمايد. اين متن کار حکومتها است، هر چند در حاشيه آن گاهى مسائلى مانند حقوق بشر، و آزادى انسانها، و گاه مسائل اخلاقى مطرح مى شود، ولى هم خودشان و هم ساير مردم مى دانند که اينها هرگز جدّى نيست، و در تعارض با منافع گروهى کم رنگ و بى رنگ مى شود. به همين دليل هرگاه يکى از مخالفانشان کمترين تخلّفى از حقوق بشر مرتکب شود، و به اصطلاح پاى خود را پس و پيش بگذارد داد و فرياد آنها بلند مى شود، اما اگر دوستانشان، يعنى حاميان منافعشان، همه روز و هميشه اين حقوق را پايمال کنند مورد اعتراض قرار نمى گيرند! در برابر اين نوع حکومت، حکومت انبيا و اولياء الله است که نه بر محور منافع فرد دور مى زند و نه منافع گروه معيّنى، بلکه اساس و پايه آن بر حفظ ارزشهاى والاى انسانى گذارده شده است. گروه اوّل با صراحت مى گويند که اخلاق و سياست با يکديگر جمع نمى شود، بنابراين فرمانروايى که خويشتن را ملزم به رعايت اصول اخلاقى مى داند، در حقيقت مغز سياسى ندارد; و هرگز حاکميتش دوام نخواهد يافت! هدف وسيله را توجيه مى کند و هر آنچه در راه نيل به هدف دستاويز قرار گيرد نيک شمرده مى شود! در حالى که پيشواى گروه دوم مى گويد: اِنَّما بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَکارِمَ الاَْخْلاقِ; من تنها براى تکميل ارزشهاى اخلاقى مبعوث شده ام.(15) يا اين که (لَوْلا ... ما أَخَذَ اللهُ عَلَى الْعُلَماءِ أنْ لايُقارُّوا عَلَى کِظَّةِ ظالِم وَ لاسَغَبِ مَظْلُوم ...; اگر به خاطر اين نبود که خداوند از دانشمندان امّتها پيمان گرفته که در برابر پرخورى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان سکوت نکنند هرگز حکومت را نمى پذيرفتم(16)، و در جايى ديگر مى خوانيم: وَ إِنَّما خَرَجْتُ لِطِلَبِ اِلاِْصْلاحِ فى أُمَّةِ جَدّى(صلى الله عليه وآله وسلم): قيام من براى کسب قدرت و مقام نيست، من تنها مى خواهم در ميان مردم اصلاح کنم (و آنها را به راه حقّ و عدالت و ارزشهاى والاى انسانى بازگرداندم).(17) بديهى است اصولى که بر سياست گروه اوّل حاکم است، با اصول سياسى شناخته شده از سوى گروه دوم کاملا متفاوت، بلکه در تعارض است. گروه اوّل به شهادت تاريخ به آسانى همه ارزشها را در پاى حکومت خود قربانى کنند، و گروه دوم بارها و بارها حکومت و قدرت خود را فداى حفظ ارزشها کردند. آنچه در خطبه بالا آمده در واقع تبلور همين معنى است، امير مؤمنان على (عليه السلام) مى فرمايد: من به خوبى از تمام ريزه کاريهاى سياست مخرّب باخبرم، و راههاى پيروزى بر دشمن را دقيقاً مى دانم و توانايى به کار بستن آنها را دارم، ولى مى دانم که حفظ ارزشها هرگز اجازه بسيارى از اين چاره جويى هاى سياسى را که از اصول شيطانى سرچشمه مى گيرد نمى دهد! من چشم به اوامر و نواهى الهى دوخته ام، هر جا به من اجازه پيشروى بدهد مى روم، و هر جا مانع شود، باز مى ايستم. «به خدا سوگند معاويه از من سياستمدارتر نيست، ولى او نيرنگ مى زند و مرتکب گناه مى شود، اگر نيرنگ و پيمان شکنى ناپسند و ناشايسته نبود من از سياستمدارترين مردم بودم»! (وَ اللهِ ما مُعاوِيَةُ بِأَدْهى مِنّى وَلکِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ وَ لَو لا کَراهِيَةُ الْغَدْرِ لَکُنْتُ مِنْ أدْهَى النَّاسِ).(18) به من مى گويند: «پيروزى خود را در جور و ستم درباره کسانى که بر آنها حکومت مى کنم، جستجو نمايم (گروهى از قدرتمندان صاحب نفوذ را بى حساب از بيت المال سير کنم در حالى که گروهى از پاکدلان گرسنه و محروم بمانند) به خدا سوگند! تا عمر من باقى است و شب و روز برقرار است، و ستارگان آسمان طلوع و غروب دارند، هرگز به چنين کارى دست نمى زنم (و براى حفظ حکومتم ارزشهاى الهى و دينم را قربانى نمى کنم)! (أَتَأمُرُونى اَنْ اَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَورِ فَيمَنْ وُلِّيْتُ عَلَيْهِ؟ وَ اللهِ لا أَطُورُ بِه، ما سَمَرَ سَميرٌ، وَ ما أَمَّ نَجْمٌ فِى السَّماءِ نَجْماً).(19) اختلاف اين دو ديدگاه در سياستهاى الهى و شيطانى سبب مى شود که گاه افراد ناآگاه به حاميان سياستهاى الهى خرده بگيرند و اعمال آنها را بر ساده انديشى و عدم آگاهى به فنون سياست حمل کنند، غافل از اين که آنها در عالم ديگرى سير مى کنند که اصول و ضوابط حاکم بر آن جز اين روش را اجازه نمى دهد! مثلا هنگامى که مى شنوند على (عليه السلام) در صفّين بعد از آن که دشمن آب را به روى او بست و ياران امام (عليه السلام) دشمن را عقب راندند و شريعه فرات را در اختيار گرفتند، به پيشنهاد بعضى از يارانش که مى گفتند: شما هم دستور دهيد آب را به روى لشکر دشمن ببندند تا از پاى درآيند، اعتنايى نکرد فرمود آبى را که خدا بر آنها حلال کرده از آنها منع نمى کنم!(20) و هنگامى که مى شنوند پيش از اميرمؤمنان على (عليه السلام) پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به پيشنهاد کسانى که به هنگام محاصره قلعه هاى خيبر اصرار داشتند آب را به روى يهوديان ببندند وقعى ننهاد، تعجّب مى کنند.(21) يا هنگامى که مى شنوند «مسلم بن عقيل» با اين که مى توانست ابن زياد را غافلگيرانه در خانه «هانى بن عروه» به قتل برساند، از اين کار خوددارى کرد و گفت: حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به يادم آمد که از «ترور» منع فرموده است: (أَلاْيمانُ قَيِّدُ الْفَتْکَ)(22)، در شگفتى فرو مى روند! و نيز هنگامى که در تاريخ مى خوانند على (عليه السلام) در جنگ صفّين از کشتن عمروعاص، موقعى که خود را کاملا برهنه کرد، صرف نظر فرمود در حالى که اگر او را مى کشت سرنوشت جنگ عوض مى شد. مى گويند اين گونه کارها در ميدان سياست قابل قبول نيست و کسى که رفتارى اين گونه دارد، سياستمدار نيست. همچنين اصرار بر پايبندى به عهد و پيمانها، حتى با دشمنان، که در قرآن مجيد و احاديث اسلامى آمده است و اصرار بر حفظ امانت هر چند امانت شمشير دشمن بوده باشد،(23) تمام اين امور ارزشى را با اصول سياست سازگار نمى بينند، بلکه مى گويند سياستمدار ماهر آن است که از پيمانها و امانتها تا آنجا دفاع کند که به نفع او تمام مى شود، و آنجا که به زيان او است بايد به بهانه اى از عمل به تعهدات خود و امانتدارى سرباز زند! اين گونه افراد که در حال و هواى شرايط حاکم بر سياستهاى شيطانى زندگى مى کنند هرگز به سياستهاى الهى که حفظ ارزشها در متن آن قرار دارد، نمى انديشند. براى يک «سياستمدار الهى» پيروزى بر دشمن در درجه دوم اهميت است و در درجه اوّل حفظ ارزشها مهم است، ارزشهايى که ماندنى است، و بهترين وسيله تکامل جامعه انسانى و پرورش انسانهاى شايسته و تشکيل «حيات طيبه» است. اين نکته نيز قابل توجه است که ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه هنگامى که به نمونه اى از جوانمردى «ابراهيم بن عبدالله» که از نواده هاى امام حسن مجتبى (عليه السلام) بود اشاره مى کند، مى افزايد: آل ابى طالب از اين جوانمردى ها (که بر پايه حفظ ارزشهاى اسلامى بود) بسيار داشتند، چرا که آنها اهل دين بودند نه دنيا، و جهان مادى را تنها براى اين مى طلبيدند که ستون خيمه دين را به وسيله آن برپا کنند (نه براى خودکامگى و لذّات زودگذر که سياستمداران مادّى طالب آن هستند).(24) *** پی نوشت: 1 ـ «توأم» به گفته بعضى از ارباب لغت از مادّه «وئام» به معنى موافقت آمده است، در حالى که بعضى ديگر مانند صاحب مقاييس «تاء» آن را اصلى مى دانند و اتئام (مصدر باب افعال) را به معنى دوقلو زاييدن ذکر کرده اند، و در هر حال معمولا به معنى وسيع کلمه که مقارنت و شباهت دو چيز به يکديگر است، به کار مى رود، و ما نيز در بالا آن را به معنى همزاد تفسير کرديم که در فارسى مفهوم خاص و مفهوم عام و گسترده اى دارد. 2 ـ سوره احزاب، آيه 23. 3 ـ «جُنّة» (بر وزن غُصّه) به معنى سپر است، و در اصل از مادّه «جَنّ» (بر وزن فَنّ) به معنى پوشانيدن گرفته شده، و به ديوانه مجنون مى گويند، به خاطر اين که گويى عقل او زير پوشش قرار گرفته و باغ را جنّت مى نامند به خاطر اين که زمينش پوشيده از درخت است و جنين را جنين مى گويند، از آن رو که در شکم مادر پوشيده و پنهان است، و اطلاق جِنّ بر گروه خاصى از موجودات به خاطر پنهان بودن آنان است، و سپر نيز جُنَّةَ ناميده مى شود به خاطر اين که انسان را از سلاحهاى خطرناک دشمن مى پوشاند. 4 ـ نوادر راوندى، صفحه 5. 5 ـ بحارالانوار، جلد 97، صفحه 46. 6 ـ نهج البلاغه، خطبه 200. 7 ـ «کَيْس» و «کياست» به معنى زيرکى و هوشيارى است، و کيّس (بر وزن سيّد) به معنى عاقل و هوشيار است; و به گفته ابن فارس «کيس» (جيب لباس يا کيسه) را به اين نام مى نامند، به خاطر اين که اشيايى در آن گردآورى مى شود همان گونه که انسان باهوش و کيّس مسائل مختلف را در فکر خود جمع مى کند. 8 ـ بحارالانوار، جلد 72، صفحه 114. 9 ـ غررالحکم، حديث 2083. 10 ـ فروع کافى، جلد 5، صفحه 134، (اندکى با تلخيص). 11 ـ «حُوّل» (بر وزن ذرّت) از مادّه «حول» به معنى دگرگون شدن چيزى است، و حوّل به کسى مى گويند که مى تواند مسائل را زير و رو کند و از تجارب مختلف در آن بهره گيرى نمايد، و سال را از اين جهت «حَوْل» مى گويند، که با گذشت آن مسائل دگرگون مى شود. 12 ـ قُلَّب (بر وزن قُلَّک) از مادّه قلب، آن هم به معنى دگرگونى است، و قُلَّب به کسى مى گويند که کارهاى مختلف را زير و رو مى کند و چاره جويى مى نمايد، واطلاق واژه قلب براى آن عضو مخصوص، از اين جهت است که دائماً در حرکت و تغيير و دگرگونى است. 13 ـ «ينتهز» از مادّه «انتهاز» به معنى اقدام به انجام کارى است، و در بسيارى از موارد مانند خطبه مورد بحث با فرصت همراه است و به معنى بهره گيرى کامل از فرصتها است. 14 ـ «حريجة» از ماده «حرج» (بر وزن کرج) به معنى جمع شدن و تنگ شدن است، و بعضى اصل آن را به معنى فشار معنوى حاصل از تحمّل مشقتها دانسته اند، اين واژه (حرج) گاه به معنى گناه نيز مى آيد، و حريجة به معناى پرهيز از گناه است. 15 ـ کنزالعمال، جلد 3، صفحه 16، حديث 5217. 16 ـ نهج البلاغه، خطبه 3. 17 ـ بحارالانوار، جلد 44، صفحه 329. 18 ـ نهج البلاغه، ، خطبه 200، و در نقل ديگرى از آن حضرت آمده است: لَولاَ التُّقى ـ يا ـ لَوْلاَ الدّينُ وَ التُّقى لَکُنْتُ أدْهَى الْعَرَبِ: «اگر دين و تقوى نبود، سياستمدارترين عرب بودم، (اشاره به سياستهاى شيطانى است); (شرح ابن ابى الحديد، جلد 1، صفحه 28). 19 ـ نهج البلاغه، خطبه 126. 20 ـ تاريخ طبرى، ج 3، صفحه 569، در ضمن بيان تاريخ سال 36 هجرى. 21 ـ سيد المرسلين، جلد 2، صفحه 408، به نقل از سيره حلبى، جلد 3، صفحه 40. 22 ـ يعنى ايمان کشتن غافلگيرانه (ترور) را ممنوع کرده است، و به مؤمن اجازه اقدام به چنين کارى نمى دهد، اين در واقع يک اصل است و هيچ مانعى ندارد که بعضى از استثناهاى محدود و معدود داشته باشد، (اين حديث را علامه مجلسى در بحارالانوار، ج 44، ص 344، و ج 47، ص 137 نقل کرده است). 23 ـ به ميزان الحکمه، ماده امانت، ح 1493 به بعد مراجعه شود. 24 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 2، ص 314.  
شرح علامه جعفری«ايها الناس ان الوفاء توام الصدق و لااعلم جنه اوقي منه» (اي مردم، وفا همراه صدق است و من سپري نگهدارنده‌تر از وفاء (يا صدق) نمي‌بينم). رابطه‌ي مستقيم وفاء و صدق: رابطه ميان وفاء و صدق مستقيم است، به اين معني كه صدق معلول وفاء به تعهدها و تقيد به اصول قوانين انساني است و از جهت ديگر وفاء معلول صدق و صفاء در گفتار و كردارها و انديشه و هدف گيريها است. معناي وفاء چنانكه از موارد استعمالات آن برمي‌آيد، بجا آوردن و انجام و تتميم آن مقتضي است كه در مسير حيات معقول انسان بوجود آمده است. به عنوان مثال تعهدي كه بسته ميشود، اين تعهد است كه انجام دادن و بجا آوردن آن را اقتضا مي‌كند. درك و پذيرش يك اصل يا يك قانون، عمل و پايبندي به آن را اقتضا ميكند. عمل به اين اقتضاها وفا ناميده ميشود. معناي صدق به طور كلي عبارتست از تطابق گفتار و كردار و تفكرات با واقع. بنابراين، با نظر به اينكه صدق معلول وفا باشد، معنايش اينست كه وقتي روحيه‌ي يك انسان آماده‌ي عمل بر طبق عوامل مقتضي در مسير حيات معقول گشته است، چنين انساني همواره بر مبناي صدق حركت ميكند، يعني همه‌ي اموال و انديشه‌ها و گفتارها و نيتهاي او بر مبناي انطباق با واقعات انجام ميگيرد. و اگر قضيه را برعكس فرض كنيم و بگوئيم: وفا معلول صدق است مسئله روشنتر خواهد بود، زيرا معناي قضيه چنين مي‌شود كه هر انساني كه روحيه‌ي حركت بر طبق واقعيات را دارا شده است، قطعا در مسير وفاء كه عمل بر مبناي مقتضي در حيات معقول است، حركت مينمايد. سپس اميرالمومنين عليه‌السلام ميفرمايد: من هيچ سپري نگهدارنده‌تر از وفا يا صدق نمي‌بينم. صدق و وفا سپري نگهدارنده‌تر از همه‌ي سپرها با نظر بمعناي وفا و صدق كه در مبحث گذشته بطور مختصر مطرح كرديم، طبيعتا به اين نتيجه ميرسيم كه اميرالمومنين گوشزد فرموده است كه هيچ سپري نگهدارنده‌تر از وفا و صدق وجود ندارد. براي روشن شدن اين نتيجه، يك توجه اجمالي به دو مفهوم ضد وفا و ضد صدق لازم است كه بدانيم به چه علت وفاء و صدق نگهدارنده‌ترين سپر است و اين سپر آدمي را از چه عوارض و تباهيها مصون و محفوظ ميدارد؟ مفهوم ضد وفاء عبارتست از تخلف از آنچه كه مقتضي مسير در حيات معقول است. مفهوم ضد صدق عبارتست از عدم انطباق گفتار يا كردار و انديشه و نيت بر واقعيات، كه آن نيز تخلف از مسير حيات معقول مي‌باشد. پس در اينجا دو مسئله داريم: مسئله يكم- وفاء و صدق نگهدارنده‌ترين سپرها از تخلف از آنچه كه مقتضي مسير در حيات معقول است و ضد آن دو عدم انطباق گفتار و كردار و انديشه و نيات بر واقعيات ميباشد. مسئله دوم- شناخت عوارض و تباهيهائي كه وفاء و صدق از ابتلاء به آن عوارض و تباهيها جلوگيري مي‌نمايد.  مسئله يكم- با در نظر گرفتن اين حقيقت كه شخصيت انساني در برابر عوامل موثر چه از قلمرو طبيعت و چه از ناحيه‌ي عوامل همنوع خود، دائما در معرض تغييرات و دگرگونيها است و اين تغييرات و دگرگونيها اغلب بجهت عنصر طبيعت گرايي او بسيار قويست، منجر به لغزش و انحراف از مسير اصلي روح او كه رشد و كمال انساني است، ميگردد، لذا همواره آدمي نيازمند سپري است كه از تاثير اين عوامل موجب لغزش و انحراف، او را محفوظ و حركت در مسير اصلي روح او را تامين و تضمين نمايد. علت احتياج به اين سپر محكم و غير قابل نفوذ، اينست كه هر لغزش و انحرافي موجب بركناري و محروميت آدمي از يك يا چند واقعيت ميگردد. و چون عوامل لغزش و انحراف از همه جهات است پيرامون آدمي را فرا گرفته است، و به قول مولوي: اي هميشه حاجت ما را پناه           بار ديگر ما غلط كرديم راه دم بدم وابسته‌ي دام نويم           هر يكي گر باز و سيمرغي شويم صد هزاران دام و دانه است اي خدا            ما چو مرغان حريص بينوا در نتيجه‌ي مسير آدمي در اين زندگاني از پرتگاه باريكي كشيده است كه دائما در معرض سقوط ميباشد. صدق و وفاء نگهدارنده آدمي در اين پرتگاه هولناك است كه بناچار بايد در آن حركت كند. در اينجا لازم است كه به يك نكته‌ي مهم توجه كنيم و آن اينست كه دو كلمه‌ي لغزش و انحراف بجهت كثرت و شيوع استعمالي كه در اطلاعات عمومي ما دارند، موجب شده است كه ما از دقت لازم و كافي در معناي واقعي و نتايج آنها محروم بمانيم و لذا معمولا نميدانيم كه معنا و نتيجه‌ي لغزش و انحراف از دستورات الهي و فريادهاي وجدان موجوديت ما را پوچ و در برابر واقعيات محو و نابود ميسازد. به عنوان مثال: وقتي كه خيانت به امانت ميكنيم، در حقيقت شخصيت خود را به چنگال رذالت ميسپاريم، اگر ما ارزش و عظمت وفاء و صدق را درك كنيم و عمل به آن دو را جدي بگيريم، نگهدارنده‌ترين سپر را در برابر آن چنگالها در اختيار خواهيم داشت. جمله‌اي كه در كلام اميرالمومنين عليه‌السلام ميگويد: من سپري نگهدارنده‌تر از صدق و وفاء نميدانيم، در حقيقت دو عنصر متلازم تقوي را بيان ميدارد كه خود تقوي از ماده وقايه به معناي نگهداري و حراست است، بنابراين كسيكه داراي تقوي است در حقيقت سپري در برابر عوامل متلاشي كننده‌ي شخصيت دارد. **** «و ما يغدر من علم كيف المرجع» (كسيكه بداند سرنوشت نهائي حيات او چيست مكر و حيله نميكند). آن سرنوشت نهائي حيات كه در انتظار انسان است با حيله‌پردازي پوچ و تباه ميگردد:اعتقاد به اينكه حيات انسان بر مبناي محاسبه‌ي دقيق استوار است و رشته‌ي اين محاسبه تا آخرين نفسهاي انسان در جريانست، هرگز بخود اجازه نمي‌دهد كه اين محاسبه را مختل و به ضرر ابدي خود تمام كند. دلايل عقلي و منابع اسلامي با كمال صراحت اثبات نموده است كه سرنوشت نهائي حيات آدمي محصولي از مجموع گفتارها و اعمال و انديشه‌ها و نيتها و هدف گيريهاي او است. احتمال اينكه شئون زندگي انساني با انواع پديده‌هائي كه دارد، رو به زوال و نابوديست، مساوي احتمال اينست كه علتي بوجود بيايد، ولي معلولي در دنبال خود نداشته باشد. اگر كسي معتقد به سرنوشت نهائي حيات باشد و بداند كه: يا سبو يا خم مي‌ يا قدح باده كنند           يك كف خاك در اين ميكده ضايع نشود و بداند كه: اين جهان كوه است و فعل ما ندا          سوي ما آيد نداها را صدا و بداند كه: «كل نفس بما كسبت رهينه» (هر نفسي در گرو اندوخته‌هاي خويش است). محال است كه در طول زندگي تصور حيله‌گري را به ذهن خود خطور بدهد. اما تصور اينكه سرنوشت نهائي حيات قابل اثبات نيست، مساوي اين تصور است كه در اين زندگاني هيچ اصل و قانوني و ارزشي جز خودمحوري وجود ندارد و آن همه احساسهاي عالي انساني و دريافتهاي اصيل روحي كه از آغاز تاريخ بشري تاكنون از اعماق درون انسان مي‌جوشد و ميليونها كتاب درباره‌ي آنها نوشته شده است و كاروانهاي انبوهي از پيامبران و اولياءالله و حكماي راستين و ميليونها شهداي راه آن اصول و ارزشها و آن همه فداكاريهاي جدي در تحقق بخشيدن به آن اصول و ارزشها و انحصار آرامش و اطمينان روحي در جهان پر از اشارت قانوني در اين كارگاه معظم يك تكاپوي كلي براي محصول نهائي را نشان ميدهد، همه و همه اينها خيالات پوچ است!! و فقط آنچه كه واقعيت دارد اين است كه اين جهان جايگاه بازي و همه‌ي انسانها بازيگران اين بازيگاه هستند!!! بلي، همين طور است: روزگار و چرخ و انجم سربسر بازيستي             گر نه اين روز دراز دهر را فرداستي (ناصر خسرو) حال برگرديم به معناي حيله‌پردازيها و مكاريها كه نابخردان آن را هشياري و نبوغ و استعداد مي‌نامند. **** «و لقد اصبحنا في زمان قد اتخذ اكثر اهله الغدر كيسا و نسبهم اهل الجهل فيه الي حسن الحيله ما لهم قاتلهم الله قد يري الحول القلب وجه الحيله و دونها مانع من امر الله و نهيه فيدعها راي عين بعد القدره عليها و ينتهز فرصتها من لا جريحه له في الدين» (و ما در زماني بسر مي‌بريم كه اكثر مردمش مكر را هشياري تلقي كرده‌اند و نادانان اين مكرپردازي را به مهارت در چاره‌جوئي نسبت مي‌دهند. اينان در چه وضعي هستند! خدا آنان را بكشد. انسان آگاه به دگرگونيها و تغييرات امور، راه حيله‌گري را مي‌بيند، ولي در مقابل او از امر و نهي خداوندي براي ارتكاب به حيله‌گريها مانعي وجود دارد، در نتيجه آن حيله‌گري را در عين حال كه قدرت بر اعمال آن دارد، رها مي‌كند، و كسي كه هيچ تاثر و اجتنابي در حيات ديني ندارد، فرصت را براي حيله‌گري غنيمت مي‌شمارد). آيا حيله‌گري و مكاري، نبوغ و استعداد و هشياري و زيركي است؟اين نامگذاري و پوشاندن پرده‌ي زيبا بر روي نابكاريهاي نابكاران و باطلهاي باطل‌گرايان تاريخي بس طولاني دارد و اميرالمومنين (ع) از وجود چنين نابكاري در عصر و زمان خود با صراحت كامل اطلاع ميدهد. آري اين الفاظ و مفاهيم جالب با دست قدرت پرستان و احمقان بي‌شخصيت و ناآگاه كه وسيله‌هائي در دست آن قدرتمندان بوده‌اند، ماموريت زشتي را انجام داده‌اند و به قول مولوي: راه هموار است و زيرش دامها قحطي معني ميان نامها لفظها و نامها چون دامها است لفظ شيرين ريگ آب عمر ما است نبوغ، كياست، فراست، هشياري، زيركي، استعداد و امثال اين الفاظ كه داراي عاليترين معاني بوده و عوامل تماس صحيح و ارتباط شايسته با واقعيات مي‌باشند، در پوشاندن بي‌شرميهاي مردم انگل صفت جوامع استخدام شده‌اند. مكر و حيله و شيطنت كه عبارتست از محروم كردن مردم از حقيقت نماها و فريفتن انسانهائي كه مقيد به اصول و قوانين هستند، (بوسيله‌ي نمايشهاي دروغين همان اصول و قوانين) مستند به عواملي مي‌باشند كه ما برخي از آنها را يادآور مي‌شويم: عامل يكم- ناتواني از حركت بر مبناي واقعيات و حقايق، مانند بكار بردن عوامل تخدير بجهت ناتواني از هشياريها و آگاهيها. اين ناتوانان بجاي اينكه در صدد تحصيل قدرت بر حركت بر مبناي واقعيات و حقايق برآيند، به حيله‌گريها و مكرپردازيها روي مي‌آورند كه مبادا نقص و ناتواني آنان را از قافله‌ي انسانهاي بر خوردار از آن واقعيات باز بدارد. و بگويند كه ما هم با قافله‌ي واقع‌گرايان و حق‌طلبان همراه و هم قافله مي‌باشيم! ولي مسلم است كه دير يا زود مشت اين دون صفتان باز گشته و چهره‌ي واقعي آنان آشكار ميگردد. زشتي كار اينان در اين نكته است كه آنان بجاي جبران ناتواني و ضعف خود، يا بجاي قناعت و اكتفاء به مقدرات محدودي كه دارند، اقدام به حيله‌پردازيها و مكاري مينمايند، و نميدانند كه همان نبوغ و كياست و فراست و هشياري و زيركيها را كه در راه نقشه‌ها و حيله‌گريها بكار مي‌اندازند، قدرتهاي بسيار باارزشي هستند كه يا آنان را به همان واقعياتي ميرسانند كه خود را از بدست آوردن آنان ناتوان ميبينند و يا ميتوانند آنان را موفق به وصول به واقعياتي نمايند كه اگر بالاتر و باارزشتر از آنچه كه خود را محروم از آن ميدانند، نباشد، حداقل مثل آن يا جبران كننده‌ي آن مي‌باشند. به عنوان مثال: فرض مي‌كنيم يك انسان توانائي رسيدن به مقامي را كه دلخواه او است، ندارد و او به اين ناتواني خود از راه وصول و قوانين مربوطه آگاه است ولي او ميخواهد به هر شكلي كه ممكن است آن مقام دلخواه خود را حيازت كند و فرض اينست كه از راه اصول و قوانين مربوطه نميتواند آن مقامم را بدست بياورد. در اين فرض چنين شخصي داراي يكي از دو حال است: يا هيچ قدرت و وسيله‌اي ديگر براي وصول به آن مقام را ندارد، يا واجد قدرت و وسيله‌اي است كه ميتواند به آن مقام برسد، ولي بر مبناي اصول و قوانين مربوطه نيست، اگر هيچ قدرت و وسيله‌اي ديگر ندارد، حال او حال ديگر ناتوان است كه بطور اجبار از تكاپو براي وصول به مقصودش محروم و بي‌بهره مي‌باشد. اگر قدرت و وسيله‌اي دارد كه ميتواند بدون توجه و اعتنا به اصول و قوانين مربوطه مقام مزبور است را بدست بياورد، منطق عقلاني و وجداني و مذهبي اقتضاء ميكند كه بوسيله‌ي آن قدرت، مقصد صحيح ديگري را دنبال كند كه موافق اصل و قانون و در حق او مشروع است. نبوغ، كياست، فراست، هشياري، زيركيها با انواع گوناگوني كه دارند، نيروها و وسايلي هستند كه نه تنها آن مقاصد را كه محبوب و دلخواه انسان است، جبران مي‌كنند، بلكه ممكن است بهتر و بيش از آنچه را كه مي‌خواهد نصيب او نمايند. عامل دوم- جلب سود بيشتر براي ارضاي حس سودپرستيهاي خود، اين عامل در قلمرو اقتصاد و مواد معيشت بسيار رايج و متداول بوده است، مانند بوجود آوردن تقاضاهاي مصنوعي در مردم و كشيدن نقشه‌هاي بسيار ماهرانه براي عرضه‌ي مواد مضر و مفسد، و بي‌ارزش ساختن نتيجه‌ي كار و كوشش انسانها و غير ذلك. عامل سوم- بدست آوردن رياست و مقام و زمامداري بر جامعه و يا ادامه ي آن حيله‌گريها و مكرپردازيها كه در اين راه انجام شده است و آن نيروها و انرژيها را كه در زمينه‌سازي براي اين پديده مصرف شده است، موجب بهت و سرسام‌آور است. شگفت‌آور اينست كه با اينكه حيله‌گران و مكرپردازان روبه صفت بهتر از همه ميدانند كه نتايج كارهايشان آنقدر قبيح و شرم‌آور است كه حتي خودشان هم در حالات اعتدال رواني نمي‌توانند بدون خجلت و سرافكندگي در آنها بنگرند، مخصوصا در آن موقعيتها كه فريب خوردگان به اشتياق وصول به واقعيت و نيل به حق، در دام حيله‌هاي آنان گرفتار و تباه شده‌اند. و با اينكه ميدانند كه اغلب حيله‌گريها در معرض فاش شدن قرار گرفته‌اند، و با نظر به آينده‌اي كه در انتظار آنان نشسته است، دير يا زود پرده‌ها در آينده برداشته مي‌شود، و پليديها و خصومت آنان را آشكار و روشن ميسازد، با اينحال با تمام پرروئي و بي‌اعتنائي مرتكب حيله‌گري ميشوند و حقايق و واقعيات را مسخ و يا خلاف حقايق و واقعيت نشان ميدهند!!! حيله‌گري و مكرپردازيها در برابر واقعيات، كفهاي ناپايدارند عظمت و مقاومت و پايداري واقعيات بحديست كه چنانكه از دسترس و پندارها و شوخيها بالاتر است، هم چنان خارج از دسترس حيله‌گريها و نابكاران است. ممكن است يك شخص يا يك گروه، حتي يك جامعه‌ي بزرگ را با تبليغات و تلقينات بي‌اساسي درباره‌ي يك موضوع فريب داده و آنها را بر خلاف واقع توجيه نمود. ولي چون عامل توجيه قائم به شخص نابكار و گفتارها و حركات شخصي او است، با از بين رفتن و يا حتي بجهت بروز رويدادهاي محاسبه نشده براي خود آن شخص يا براي آن جامعه، آن عامل از بين رفته و واقعيت بار ديگر چهره‌ي اصلي خود را نشان ميدهد. به عنوان مثال يكي از كمترين و دغل‌بازيها و حيله‌گريها و حقه‌بازيهاي بسيار ماهرانه كه در تاريخ ديده شده است، پرده‌ها و پوششهاي بسيار ضخيمي است كه معاويه بر چهره‌ي شخصيت اميرالمومنين عليه‌السلام در جوامع آن روز مخصوصا در شام كشيده بود، تا جائيكه نقل شده است كه هفتاد هزار و ده منبر در جوامع اسلامي در مدتي از دوران بني‌اميه بر تخريب شخصيت اميرالمومنين و لعن و ناسزا به آن حضرت، مشغول فعاليت بوده است. با اينحال ديري نگذشت كه اين كفهاي ناپايدار محو و نابود شدند و چهره‌ي تابناك آن بزرگ بزرگان همه‌ي اقاليم دنيا را به عظمتهاي خود خيره ساخت و تاكنون هيچ انسان خردمند و پاكدلي چه مسلمان و چه غير مسلمان ديده نشده است كه از تاريخ حيات آن عادل محض اطلاعي داشته باشد و به او عشق نورزد. عشقي كه در تاريخ به فرزند ابيطالب ورزيده شده است عاليترين و انساني‌ترين عشق بوده است كه انسانها شنيده‌اند و هيچ معشوقي اين همه عشاق فراوان نداشته است. كجا رفت نقشه‌كشيهاي معاويه پرستان؟! چه شد پايان كار حيله‌گريهاي امثال معاويه كه چند روزي با تمام خوشحالي، روبه صفتي نابكارانه را كياست و فراست و هشياري و زيركي ناميدند و مشغول دريدن اصول مباني عالي انسانيت گشتند و رفتند و براي ديدن سرنوشت نهائي حيات خود زير خاك تيره به انتظار روز داوري آرميدند، داوري آن خداوند بزرگ كه خود شاهد تبهكاريها و پليديهاي مجرمان و معصيت كاران ميباشد. آري كفهاي ناپايدار ميروند و شخصيت فرزند ابيطالب كه براي مشتاقان حيات معقول سودمند است پايدار ميماند. «اما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض» (اما كف در حاليكه پوچ است ميرود و آنچه كه بر حال مردم سودمند است در روي زمين پايدار ميماند). آنچه كه واقعا جاي تعجب است اينست كه با اينكه حيله‌گران و فريبكاران جوامع شنيده‌اند كه هر گونه حيله‌گري و دغلبازي دير يا زود فاش ميشود و تاكنون هيچ نتيجه و ثمري قابل توجه نداشته است و هر چه را كه در اين روش مكارانه، سكنجبين انگاشته‌اند، موجب زيادي صفرا بوده و آنچه را كه روغن بادام خيال كرده، و بكار بسته‌اند موجب قبض شده و هر چيزي را كه آب گمان كرده‌اند، مانند نفت باعث شعله‌ور شدن آتش گشته است، با اينحال دست از مكرپردازي و حيله‌گري برنداشته‌اند و هر روزي كه ميگذرد بر دردهاي بشري مي‌افزايند، با اينحال با تمام پرروئي و خود را به فراموشكاري زدن، راههاي تازه‌تري را براي مبارزه با حق و واقعيت كشف ميكنند و بكار ميبرند. غافل از آنكه: عيسي به رهي ديد يكي كشته فتاده            حيران شد و بگرفت به دندان سرانگشت گفتا كه، كه را كشتي تا كشته شدي زار           تا باز كجا كشته شود آنكه ترا كشت انگشت مكن رنجه به در كوفتن كس           تا كس نكند رنجه به در كوفتنت مشت آيات قرآني در توبيخ مكر و حيله و كيد و اينكه نتايج اين نابكاريها بخود عمل كنندگان آنها برميگردد و آنان رستگار نخواهند گشت، متعدد و متنوع است از آنجمله: و ان الله موهن كيد الكافرين (خداوند حيله‌گري كفار را پست و ساقط مينمايد). «و ان الله لا يهدي كيد الخائنين» (و خداوند حيله‌ي خيانتكاران را هدايت نميكند). «انهم يكيدون كيدا و اكيد كيدا فمهل الكافرين امهلهم رويدا». (آن تبهكاران حيله‌گري به راه مي‌اندازند و من براي آنان از حوادث پشت پرده چاره‌جوئي ميكنم به آن كفار مهلت بده، كمي به آنان فرصت بده). آيات ديگري وجود دارد كه كلمه‌ي مكر را مطرح و آن را شديدا محكوم ميكند. آيه‌اي در ميان آيات مربوط به مكر موجود است كه معناي مكر خداوندي را در برابر مكاران و حيله‌پردازان توضيح ميدهد: «قد مكر الذين من قبلهم فاتي الله بنيانهم من القواعد» (پيش از آنان كساني بودند كه مكر به راه انداختند و خداوند بنيان و ريشه‌هاي بنيادين مكر و نيرنگ آنها را در هم ريخت و نابود كرد). مقصود از مكر خداوندي در مقابل مكر مكاران همين است كه در اين آيه‌ي شريفه مي‌بينيم كه چنان نيست كه خداوند مانند مكرپردازان واقعيتها را خلاف واقعيت يا خلاف واقعيتها را واقعيت نشان بدهد، بلكه خداوند متعال بنيان و ريشه‌ها و نتايج مكر و نيرنگ مكرپردازان را در هم ميريزد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 228-225 شرح خطبه: واژه وفاء كه در كلام امير المؤمنين (ع) آمده است، ملكه اى است نفسانى كه از پايبندى به پيمان و پابرجايى بر آن حاصل مى شود و صدق و راستى خصلتى است نفسانى، كه از برابرى سخن با واقع تحقّق پيدا مى كند. و اين دو، از صفات نيك و فضايلى هستند كه داخل در ويژگى عفّت و همراه آن مى باشند.  چون كلمه توأم براى دو كودكى كه با يك شكم از مادر بدنيا مى آيند بكار مى رود حضرت وفاء را كه همراه با صدق، تحت ملكه عفّت قرار دارد به دو كودك همزاد تشبيه كرده و لفظ توأم را براى آن دو استعاره آورده است.  و بدين سان فضيلت وفاء در مقابل صفت پست مكر و فريب و فضيلت صدق و راستى در برابر صفت زشت دروغگويى، و اين دو صفت رذل، تحت پوشش گناهكارى توأم بوده و ضد پاكى و عفت اند. سپس مى فرمايد من سپرى از وفاى توأم با راستى، نگهدارنده تر نمى دانم. اين بيان حضرت كاملا واضح و روشن است، زيرا وفادارى براى شخص در آخرت نگاهبان كاملى از عذاب خدا، بلكه بزرگترين مانع كيفر اخروى است.  و امّا در دنيا استتار كننده خوبى از زشت نامى و ننگ است، از آنچه نتيجه بى وفايى مى دهد. مثل مكر و دروغ كه آلودگى نفسانى است.  وقتى كه بدانى هيچ چيز مانند وفا انسان را از بديها پناه نمى دهد خواهى دانست كه سپرى پناه دهنده تر از آن نيست. سخن در ستودن وفاء و بدگويى از حيله و نيرنگ فراوان است چنان كه خداوند متعال مى فرمايد: «الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْمِيثاقَ» و باز مى فرمايد: «لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ» و در ستايش وفاى به عهد مى فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ» و باز مى فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ.» در بدگويى و مذمّت مكر و فريب، در روايت مى گويد: «با هر فريبكارى پرچمى است كه روز قيامت بدان شناخته مى شود.»  قوله عليه السلام: «و لا يغدر من علم كيف المرجع»،  سپس امام (ع) مى فرمايد: آن كه برگشتش را بسوى خدا بداند، فريب كارى نمى كند. دانستن چگونگى بازگشت به سوى خداوند متعال و آگاهى يافتن بر منزلگاههاى سير و سفر الى اللّه. و ويژگيهاى آخرت كه آخرين مرحله سير و دار استقرار است، بازدارنده نيرومندى، از انجام دادن اعمال پست و از آن جمله فريب كارى است.  اين كه امام (ع) مكر و فريب را به نادانى، در باره معاد و بازگشت به سوى خداوند نسبت داده اند، براى اين است كه حضرت مى خواهند وفاى به عهد را ستوده و افراد را بر وفادارى نسبت، به پيمانها ترغيب كنند.  سپس فرموده اند: «و لقد اصبحنا فى زمان الى قوله الحيلة»،  «ما در بد روزگارى قرار داريم...» اين كه مردم روزگار، گروهى فريب كارى را به جاى زيركى گرفته، و بيشتر مردم اين فريبكاران را چاره جويان خوبى دانسته اند. براى بيان اين حقيقت است، كه هر دو گروه، به دو نوع نادانى گرفتارند: 1-  به عواقب بد فريب كارى آگاه نيستند 2-  بين نيرنگ و زيركى فرق نمى گذارند.  ميان فريب كارى و زيركى اشتراك مفهومى برقرار است. توضيح مطلب اين است كه فريب كار، براى رسيدن بمقصود نامشروع و چاره جويى در دستيابى به خواست خود، به زرنگى و هوشيارى نيازمند است چنان كه شخص زيرك براى رسيدن بمقصود خيرخواهانه و جهات مصلحت به هوشيارى، زرنگى و درست انديشى احتياج دارد بنا بر اين هم شخص فريب كار و هم فرد زيرك، به هوشيارى و زرنگى نيازمندند، امّا فريب كار براى استنباط انديشه اى كه مبتنى بر حيله است تلاش مى كند هر چند، با قوانين شريعت مخالف باشد، و مصالح كلّى را در رابطه با مصلحت جزئى پايمال كند.  ولى مرد زيرك و دورانديش، استنباط راه بهتر را براى نظام مبتنى به مصالح جهان و توافق با قوانين شرع انجام مى دهد. چون فرق گذارى ميان اين دو معنى بسيار دقيق بوده است، فريب كاران فريب كارى شان را، بجاى زيركى قرار داده اند. و نادانان آنها را چاره ساز خوبى به حساب آورده اند.  امام (ع) حيله بازان را در انجام فريب كارى به خوب حيله كردن متّصف كرده اند، زيرا آنان چنان فريب كارى را دقيق انجام مى دادند كه همگان آن را زيركى به حساب مى آوردند. حضرت بصراحت اين نوع فريب كارى را به عمرو عاص و مغيرة بن شعبه و امثال آنها نسبت داده است. آنها فريب كارى مى كنند بى آنكه بدانند چاره جويى در امر فريب كارى، آنها را به پستى رذالت و ستمگرى مى كشاند، و هيچ حسنى در حيله اى كه منجر به سستى شود نيست.  قوله عليه السلام: «ما لهم قاتلهم اللّه»،  در پايان خطبه حضرت كوفيان را نفرين كرده مى فرمايد: آنها را چه مى شود خداى بكشدشان. اين كلام حضرت بصورت پرسش انكارى پس از كنكاش آنان از كار امام (ع) نفرينى بر عليه آنهاست كه بعنوان جنگ با خداوند اعلام شده است.  جنگ با خدا، كنايه از دشمنى و دورى از رحمت خداوند است. روشن است كه فريب كاران حيله گر از رحمت خدا بدورند.  پس از بيان لعن و نفرين، سخن امام (ع) باين حقيقت اشاره دارد كه، افتخار كردن آنها به زيركى در به كار بستن انواع فريب كارى، فضيلت و برترى به حساب نمى آيد، چه اين كه، فريب كارى خيانت است، افراد زيرك و تيزبين، انواع فريب كارى را بخوبى مى دانند، ولى در عمل بدان اقدام نمى كنند، زيرا از ناحيه خداوند، مانعى بر سر راه داشته، و نهى كردن حق متعال از فريب كارى، موجب ترك رذايل مى شود، افراد با هوش و زيرك، با شناخت راههاى حيله گرى آن را رها مى كنند. يعنى با وجودى كه فريب كارى را مى شناسند و بر انجام آن، نيز توانايى دارند به دليل ترس و خشيت از خدا آن را ترك مى كنند.  ولى كسى كه حيله را بشناسد و اعتقاد به گناه بودن آن و تخريب پايه هاى دين نداشته باشد، با امكان دست به انجام مى زند. اين دليل فضيلت حيله گر نيست. در حقيقت فضيلت از آن كسى است كه فريب كارى را ترك كرده و دين را استوار دارد. واژه قلّب و حوّل اشاره به خود امام (ع) دارد، زيرا سرشت بزرگوارانه آن حضرت اقتضاى ترك فريبكارى و حيله گرى را داشته است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 189 و من خطبة له عليه السلام و هى الاحدى و الاربعون من المختار فى باب الخطب و قد رواها المحدّث المجلسى في البحار من كتاب مطالب السؤول لمحمد بن طلحة قال: و من خطبه عليه السّلام: الحمد للّه و إن أتى الدّهر بالخطب الفادح و الحدث الجليل، فانّه لا ينجو من الموت من خافه و لا يعطى البقاء من أحبه. ألا و إنّ الوفاء توأم الصّدق، و لا أعلم جنّة أوقى منه، و لا يغدر من علم كيف المرجع، و لقد أصبحنا في زمان قد اتّخذ أكثر أهله الغدر كيسا، و نسبهم أهل الجهل فيه إلى حسن الحيلة، ما لهم قاتلهم اللّه قد يرى الحوّل القلّب وجه الحيلة و دونه مانع من أمر اللّه و نهيه، فيدعها رأى عين بعد القدرة عليها، و ينتهز فرصتها من لا حريجة له في الدّين. (8796- 8113)اللغة:(التوأم) معروف يقال هذا توأم هذا و هذه توأم هذه و هما توأمان و (الجنّة) بالضم الترس و (المرجع) اسم مكان أو مصدر و الموجود في اكثر النّسخ بفتح الجيم و في بعضها بالكسر، و الظاهر أنّه الصّحيح، قال الفيروزآبادي: رجع يرجع رجوعا و مرجعا كمنزل و مرجعة شاذّان، لأنّ المصادر من فعل يفعل إنّما تكون بالفتح و (الكيس) وزان فلس مصدر من كاس كيسا و هو الفطنة و العقل و (الحوّل القلّب) البصير بتقليب الامور و تحويلها و (الرّاى) مصدر كالرّؤية و (الانتهاز) المبادرة يقال انتهز الفرصة اغتنمها و بادر إليها و (الحريجة) التّحرج، و التّأثمّ، اى التحرّز من الحرج و الاثم، قال الفيومي تحرّج الانسان تحرّجا هذا ممّا ورد لفظه مخالفا لمعناه و المراد فعل فعلا جانب به الحرج كما يقال، تحنّث إذا فعل ما يخرج به عن الحنث، قال ابن الاعرابي: للعرب أفعال تخالف معانيها ألفاظها يقال تحرّج و تحنّث و تأثمّ و تهجّد إذا ترك الهجود.الاعراب:قوله: كيف المرجع كيف اسم استفهام مبنيّ على الفتح و هو في محلّ رفع على الخبرّية، و المرجع مبتداء مؤخر و الجملة في موضع نصب بعلم و هي معلّقة عنها العامل لأنّ الاستفهام لا يعمل فيه ما قبله، استفهام انكاريّ و ما لهم استفهام انكاريّ ، و جملة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 190 قاتلهم اللّه دعائية لا محلّ لها من الاعراب، و جملة و دونه مانع حالية، و انتصاب رأى عين على حذف المضاف لدى بعد رايه أو مع رايه بعين و يحتمل أن يكون حالا أى يتركها حال كونها مرئية بعين، و جملة و ينتهز فرصتها استينافية لا محلّ لها من الاعراب، و من الموصولة فاعل ينتهز.المعنى:اعلم انّ الوفاء و الصّدق من جنود العقل كما أنّ الغدر و الكذب من جنود الجهل على ما ورد في رواية الكافي باسناده عن ابن مهران عن أبي عبد اللّه عليه السّلام، و تقابل الأوّلين مع الآخرين تقابل العدم و الملكة، لأنّ عدّ هذه الأوصاف من جنود العقل و الجهل باعتبار مباديها الرّاسخة و ملكاتها الثّابته في النّفس دون آثارها التي هى من الأعمال و الأفعال، و على هذا فالوفاء ملكة نفسانية تنشأ من لزوم العهد كما ينبغي و البقاء عليه، و الغدر عدم الوفاء عمن من شأنه الوفاء، و الصّدق ملكة تحصل من لزوم مطابقة الأقوال للواقع، و الكذب عدم الصّدق لمن من شأنه الصّدق.و أما النّسبة بين الوفاء و الصّدق فهى أنّ الأوّل أخصّ من الثّاني مطلقا لأنّ الوفاء هو الصّدق في الوعد و ربّما يكون صادقا في غير مقام الوعد فكلّ وفاء صدق و لا يكون كلّ صدق وفاء، و يمكن أن يقال: انّ النسبة عموم من وجه إذ الصّدق لا يكون إلّا في القول، لأنّه من أنواع الخبر، و الخبر قول و الوفاء قد يكون بالعمل، و مثلها النّسبة بين الغدر و الكذب قال الشّاعر:غاض الوفاء و فاض الغدر و اتّسعت          مسافة الخلف بين القول و العمل     إذا عرفت ذلك فأقول: إنّ الوفاء و الصّدق لما كانا متشاركين في كونهما من جنود العقل متلازمين غالبا لاجرم شبّههما بالتّوأمين و قال عليه السّلام تشبيه (إنّ الوفاء توأم الصّدق) و ذلك إنّ التّوأم الولد المقارن للولد في بطن واحد، فشبّه الوفاء به لتقارنه الصّدق بحسب العقل و تصاحبه معه غالبا (و لا أعلم جنّة أوقى منه) أى أشدّ وقاية منه من عذاب الآخرة و من عار الدّنيا المترتّبين على الغدر و خلف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 191 الوعد، مضافا إلى ما فيه من الثمرات و المنافع الاخر، و سنشير إلى منافعه الأخروية بعد الفراغ من شرح الخطبة، و أما الثمرات الدّنيويّة قمنها اعتماد الناس على قول الوفيّ و ثقتهم به و ركونهم إليه و استحقاق المدح و الثّناء عند الخالق و الخلائق، و من هنا قيل الوفاء مليح و الغدر قبيح.قال المطرزي في شرح المقامات: السّمؤل يضرب به المثل في الوفاء يقال أو في من السمؤل، و من وفائه أنّ امرء القيس بن الحجر لما أراد الخروج استودع السمؤل دروعا فلما مات امرء القيس غزاه ملك من ملوك الشام فتحرز منه السمؤل، فأخذ ابنا له كان مع ظئر خارجا من الحصن، ثمّ صاح بالسمؤل فأشرف عليه ثمّ قال هذا ابنك في يدي و قد علمت أنّ امرء القيس ابن عمّي و أنا احقّ بميراثه، فان دفعت إليّ الدّروع و إلّا ذبحت ابنك، فقال: أجّلني، فأجّله فجمع أهل بيته و نساءه فشاورهم فكلّ أشار إليه أن يدفع الدّروع، فقال: ما كنت لاحقّر أمانة فاصنع ما انت صانع إنّ الغدر طوق لا يبلى و لا بني هذا اخوة فذبح الملك ابنه و هو ينظر إليه، و رجع خائبا فلما دخلت أيّام الموسم وافى السّمؤل بالدّروع الموسم فدفعها إلى ورثة امرء القيس.و في الأثر إنّ النّعمان بن المنذر قد جعل له يومين، يوم بؤس من صادفه فيه قتله و أرداه، و يوم نعيم من لقى فيه أحسن إليه و أغناه، و كان رجل من طيّ قد خرج ليطلب الرّزق لأولاده، فصادفه النّعمان في يوم بؤسه فعلم الطائيّ أنّه مقتول، فقال: حيا اللّه الملك إنّ لي صبية صغارا و لم يتفاوت الحال في قتلي بين أوّل النّهار و آخره، فان رأى الملك أن اوصل إليهم هذا القوت و أوصى بهم أهل المروّة من الحيّ ثمّ أعود للملك، فقال النعمان: لا إذن لك إلّا أن يضمنك رجل معنا فان لم ترجع قتلناه، و كان شريك بن عديّ نديم النعمان معه، فقال: أيّها الملك أنا أضمنه فمضى الطائيّ مسرعا و صار النعمان يقول لشريك جاء وقتك فتأهّب للقتل، فقال: ليس للملك علىّ سبيل حتّى يأتي المساء.فلما قرب المساء قال النعمان: تأهّب للقتل، فقال شريك، هذا شخص قد لاح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 192 مقبلا و أرجو أن يكون الطائي، فلما قرب إذا هو الطائي قد اشتدّ في عدوه مسرعا حتّى وصل، فقال: خشيت أن ينقضي النّهار قبل وصولى فعدوت، ثمّ قال: أيّها الملك مر بأمرك، فأطرق النّعمان ثمّ رفع رأسه فقال: ما رأيت أعجب منكم، أما أنت يا طائي فما تركت لأحد في الوفاء مقاما يفتخر به، و أما أنت يا شريك فما تركت لكريم سماحة يذكر بها في الكرماء، فلا أكون أنا ألام الثلاثة ألا و إنّي قد رفعت يوم بؤسى عن النّاس و نقضت عادتي كرما لوفاء الطائي و كرم شريك، فقال له النعمان: ما حملك على الوفاء و فيه اتلاف نفسك، فقال: من لا وفاء له لا دين له فأحسن إليه النعمان و وصله بما أغناه.ثمّ إنّه عليه السّلام بعد الترغيب في الوفاء و بيان حسنه رهّب عن الغدر بقوله (و لا يغدر من علم كيف المرجع) يعنى من كان له علم بحالة الغادر في الآخرة و بما يستحقّ به بغدره من الجحيم و العذاب الأليم، لا يصدر منه غدر و لا يكون له رغبة إليه.روى في البحار من الكافي مسندا عن الاصبغ بن نباتة، قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام ذات يوم و هو يخطب على المنبر بالكوفة: يا أيّها الناس لو لا كراهية الغدر لكنت من أدهى النّاس الا أن لكلّ غدرة فجرة، و لكلّ فجرة كفرة ألا و إنّ الغدر و الفجور و الخيانة في النّار هذا.و لمّا بيّن حسن الوفاء و قبح الغدر أشار إلى ما عليه أكثر أهل زمانه من رغبتهم إلى الغدر و عدّهم ذلك حسنا و غفلتهم عن قبحه فقال: و (لقد أصبحنا في زمان اتّخذ أكثر أهله الغدر) و الخديعة (كيسا) و فطانة (و نسبهم أهل الجهل فيه إلى) صحة التّدبير و (حسن الحيلة).و ذلك لأنّ الغدر كثيرا ما يستلزم الذّكاء و التفطن لوجه الحيلة و ايقاعها بالمغد و ربه كما أنّ الكيس أيضا عبارة عن الفطانة وجودة الذّهن في استخراج وجوه المصالح، فالغادر و الكيس يشتركان في الاتصاف بالفطنة إلّا أنّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 193 الأوّل يستعمل فطنته في استخراج وجوه الحيلة لجلب منفعة دنيويّة و إن خالفت القوانين الشّرعيّة، و الكيّس يستعمل تفطنه في استنباط وجوه المصالح الكلية على وجه لا يخالف قواعد الشّريعة، فلدقّة الفرق استعمل الغادرون غدرهم في موضع الكيس و نسبهم أهل الجهالة و الغفلة إلى صحّة الرأى و حسن الحيلة، كما كانوا يقولون في عمرو بن العاص و المغيرة بن شعبة و لم يعلموا أنّ حيلة الغادر تخرجه إلى رذيلة الفجور و أنّه لا حسن في حيلة جرّت الى رذيلة. (ما لهم) اى لهؤلاء الغادرين في افتخارهم بغدرهم (قاتلهم اللّه) و أبعدهم من رحمته (قد يرى الحوّل القلّب) أى كثير البصيرة في تحويل الامور و تقليبها لاستنباط وجوه المصالح، و أراد به نفسه الشّريف و مقصوده أنّ الغدر و الخديعة ليس قابلا لأنّ يفتخر به فانّ صاحب البصيرة ربّما يعرف (وجه الحيلة) كأنّه يراه عيانا (و) مع ذلك لا يقدم عليها لما يشاهد أنّ (دونها) أى دون الحيلة و العمل بها (مانع من أمر اللّه) بتركها (و نهيه) عن فعلها (فيدعها) و يتركها (رأى عين) أى مع رؤيته عيانا (بعد القدرة عليها) و تمكّنه منها تجنّبا من الرّذايل الموبقة و خوفا من اللّه سبحانه (و ينتهز فرصتها) و يبادر إليها (من لا حريجة له في الدّين) و لا مبالاة له في أوامر الشّرع المبين و لا خوف له من اللّه ربّ العالمين.تبصرة:قد عرفت حسن الوفاء و أنّه ممّا يترتب عليه المدح و الثّواب، و قبح الغدر و أنّه ممّا يترتب عليه اللّوم و العقاب، فيكون الأوّل واجبا سواء كان في عهود اللّه سبحانه أو عهود الخلق، و الآخر حراما، و قد اشير إلى ذلك المعنى في غير موضع من القرآن و وردت بذلك أخبار كثيرة و لا بأس بالاشارة إلى بعضها فانّ الاستقصاء غير ممكن.فأقول: قال سبحانه في سورة المائدة: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 194 اى بالعهود قال ابن عباس: و المراد بها العهود التي أخذ اللّه سبحانه على عباده بالايمان به و طاعته فيما أحلّ لهم أو حرّم عليهم، و في رواية اخرى قال: ما هو أحلّ و حرّم و ما فرض و ما حدّ في القرآن كلّه، أى فلا تتعدّوا و لا تنكثوا، و قيل المراد العقود التي يتعاقدها النّاس بينهم.و في سورة النّحل «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ» و فيها أيضا:«وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلًا إِنَّما عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ» قال الطبرسيّ: أى لا تخالفوا عهد اللّه بسبب شي ء يسير تنالوه من حكّام الدّنيا فتكونوا قد بعتم عظيم ما عند اللّه بالشي ء الحقير.و في سورة مريم: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا».قال في مجمع البيان: إذا وعد بشي ء و في به و لم يخلف، قال ابن عبّاس: إنّه واعد رجلا أن ينتظره في مكان و نسي الرّجل فانتظره سنة حتّى أتاه الرّجل، و عن الكافي عن الصادق، و العيون عن الرّضا عليهما السّلام ما في معناه و الإسماعيل ابن خرقيل و قيل اسماعيل بن إبراهيم، و الأوّل رواه أصحابنا عن أبي عبد اللّه عليه السّلام.أقول: و لعلّه أراد بهذه الرّواية ما رواه المحدّث العلامة المجلسي في البحار عن الصّدوق باسناده عن الصّادق عن آبائه عليهم السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إنّ أفضل الصّدقة صدقة اللّسان تحقن به الدّماء و تدفع به الكريهة و تجرّ المنفعة الى أخيك المسلم.ثمّ قال: إنّ عابد بني اسرائيل الذي كان أعبدهم كان يسعى في حوائج النّاس عند الملك، و إنّه لقى اسماعيل بن خرقيل فقال لا تبرح حتّى أرجع اليك يا اسماعيل، فسهل عنه عند الملك فبقى عند الملك، فبقى اسماعيل إلى الحول هناك فأنبت اللّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 195 لاسماعيل عشبا فكان يأكل منه و اجرى له عينا و أظلّه بغمام فخرج الملك بعد ذلك إلى التّنزه و معه العابد فرأى اسماعيل: فقال له: إنّك لهاهنا يا اسماعيل: فقال له:قلت لا تبرح فلم أبرح فسمّى صادق الوعد.قال: و كان جبّار مع الملك فقال: أيّها الملك كذب هذا العبد قد مررت بهذه البرّية فلم أراه ههنا، فقال اسماعيل إن كنت كاذبا فنزع اللّه صالح ما أعطاك قال فتناثرت أسنان الجبّار، فقال جبّار إنّى كذبت على هذا العبد الصّالح فاطلب أن يدعو اللّه أن يردّ علىّ أسنانى فاني شيخ كبير، فطلب إليه الملك فقال: إنّى أفعل قال: الساعة، قال: لا، و أخّره إلى السّحر، ثمّ دعى ثمّ قال: يا فضل إنّ أفضل ما دعوتم اللّه بالأسحار، قال اللّه تعالى  وَ بِالْأَسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ .و في سورة الأحزاب: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا».روى في الصافي من الكافي عن الصّادق عليه السّلام أنّه قال المؤمن مؤمنان، فمؤمن صدق بعهد اللّه و وفى بشرط اللّه، و ذلك قول اللّه عزّ و جلّ  رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ ، و ذلك الذي لا يصيبه أهوال الدّنيا و لا أهوال الآخرة، و ذلك ممّن يشفع و لا يشفع له، و مؤمن كخامة الزّرع يعوج احيانا و يقوم احيانا، فذلك ممّن يصيبه أهوال الدّنيا و أهوال الآخرة، و ذلك ممّن يشفع له و لا يشفع.و عنه عليه السّلام لقد ذكّركم اللّه في كتابه فقال «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا...»، الآية إنّكم و فيتم بما أخذ اللّه عليه ميثاقكم من ولايتنا و انكم لم تبدلوا بنا غيرنا.و في سورة الصّف: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ» الآية و نحوها آيات أخر.و أمّا الأخبار فمضافا إلى ما ذكرنا ما رواه في الوسايل من الكافي باسناده عن شعيب العقرقوفي، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فليف إذا وعد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 196و من العلل باسناده عن عبد اللّه بن سنان قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام، يقول: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وعد رجلا إلى صخرة فقال أنا لك ههنا حتّى تأتى، قال: فاشتدّت الشمس عليه فقال له أصحابه يا رسول اللّه لو أنك تحوّلت إلى الظلّ، قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: قد وعدته إلى ههنا و إن لم يجي ء كان منه المحشر.و في كتاب تحف العقول قال: و من حكم أمير المؤمنين عليه السّلام و ترغيبه و ترهيبه و وعظه أما بعد فانّ المكر و الخديعة في النار فكونوا من اللّه على وجل و من صولته على حذر إنّ اللّه لا يرضى لعباده بعد اعذاره و اندازه استطرادا و استدراجا لهم من حيث لا يعلمون، و لهذا يضلّ سعى العبد حتّى ينسى الوفاء بالعهد و يظنّ أنّه قد أحسن صنعا.و لا يزال كذلك في ظنّ و رجاء و غفلة عمّا جاءه من النباء يعقد على نفسه العقد و يهلكها بكل الجهد و هو في مهلة من اللّه على عهد (عمد خ) يهوى مع الغافلين، و يغدو مع المذنبين و يجادل في طاعة اللّه المؤمنين، و يستحسن تمويه المترفين «المسرفين خ»، فهؤلاء قوم شرحت قلوبهم بالشّبهة، و تطاولوا على غيرهم بالفرية، و حسبوا أنّها للّه قربة.و ذلك لأنّهم عملوا بالهواء، و غيّروا كلام الحكماء، و حرّفوه بجهل و عمى و طلبوا به السّمعة و الرّياء، بلا سبيل قاصدة، و لا أعلام جارية، و لا منار معلوم إلى أمدهم و الى منهل هم واردوه حتّى إذا كشف اللّه لهم عن ثواب سياستهم، و استخرجهم من جلابيب غفلتهم، استقبلوا مدبرا و استدبروا مقبلا، فلم ينتفعوا بما أدركوا من امنيّتهم، و لا بما نالوا من طلبتهم، و لا ما قضوا من وطرهم، و صار ذلك عليهم و بالافصاروا يهربون ممّا كانوا يطلبون.و إنّى احذّركم هذه المنزلة، و آمركم بتقوى اللّه الذي لا ينفع غيره فلينتفع بتقية «بنفسه خ ل» إن كان صادقا على ما يحنّ ضميره، فانّ البصير من سمع و تفكّر و نظر فأبصر، و انتفع بالعبر، و سلك جددا واضحا يتجنّب فيه الصّرعة في الهوى، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 197 و يتنكّب طريق العمى، و لا يعين على فساد نفسه الغوات بتعسّف في حقّ أو تحريف في نطق أو تغيير في صدق، و لا قوّة إلّا باللّه، الحديث.و في حديث الائمة إنّ اللّه أخذ من شيعتنا الميثاق كما أخذ على بني آدم أ لست بربكم فمن و في لنا و في اللّه له بالجنّة.و عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و يجي ء كلّ غادر يوم القيامة بامام مايل شدقه  «1» حتّى يدخل النّار هذا.و قد ظهر لك ممّا ذكرناه و رويناه أنّ متعلّق الوفاء أعمّ من عهود اللّه سبحانه و مواثيقه التّي أخذها من العباد، و من عهود النّاس و شروط بعضهم مع بعض و مواثيقهم الموافقة للقوانين الشّرعية، و الاولى عامة لاصول العقائد من التّوحيد و النّبوة و الولاية حيث أخذ ميثاق النّاس عليها في عالم الذّرّ، و بالسّنة الأنبياء و الرّسل و الكتب المنزلة، و الفروع العقائد من العبادات البدنية و الواجبات العملية، و الثانية شاملة للعقود التي يتعاقدونها بينهم من البيع و الصّلح و الاجارة و نحوها، و للعهود و العدات المجرّدة عن العقد.و ثمرة الوفاء بالاولى الترقّى الى مدارج الكمال و اليقين و الطيران في حظيرة القدس مع الأولياء المقرّبين، و ثمرة الوفاء بالفروع البدنيّة النجاة من الجحيم و الخلاص من العذاب الأليم، و نتيجة الوفاء بالعقود المعقودة استكمال النّظام و حصول الانتظام، و بالعهود المجرّدة اقتاء الفضايل و اجتناب الرّذايل.و الظاهر من كلامه عليه السّلام الذي نحن في شرحه هو أنّ مراده بالوفاء هو وفاء الناس بما يتعاهدون بينهم، و بالغدر الغدر المقابل له، و غير خفيّ أنّ حسن الوفاء و وجوبه إنما هو في حقّ أهل الوفاء كما أشار إليه أمير المؤمنين عليه السّلام في بعض كلماته: الوفاء لأهل الغدر غدر عند اللّه، و الغدر بأهل الغدر وفاء عند اللّه.يعني أنّه إذا كان بينهما عهد و مشارطة فغدر أحدهما و خالف شرطه فيجوز للآخر نقض العهد أيضا، و لا يجب له الوفاء بل يكون وفائه في حقّه غدرا قبيحا،______________________________ (1) الشدق بالكسر و بفتح الدّال المهملة طفطفة الفم من باطن الخدّين، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 198 و غدره وفاء متّصفا بالحسن، و ذلك لأنّ اللّه سبحانه قد أمر بالوفاء مع وفاء الطرف الآخر و بالنقض مع نقضه كما اشير اليه في قوله:كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ رَسُولِهِ إِلَّا الَّذِينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَا اسْتَقامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ  فيكون الوفاء مع مخالفة الطرف الآخر مخالفا لأمر اللّه و لحكمه الذي كان يجب عليه امتثاله و الالتزام به، فيكون ذلك الوفاء غدرا في حكم اللّه و يترّتب عليه أثره، و الغدر له امتثالا لأمر اللّه و وفاء بحكم اللّه فيستحقّ الثناء الجميل و الأجر الجزيل، و يحتمل أن يكون المراد أنّه يترّتب على الموفى إثم الغادر و على الغادر أجر الموفي، و اللّه العالم.الترجمة:از جمله خطب آن حضرتست در مدح وفا و ذمّ غدر مى فرمايد:بدرستى كه وفا نمودن بعهد همزاد راستى و درستى است، و نمى دانم هيچ سپرى كه نگاه دارنده تر باشد از اين خصلت، و غدر نمى كند كسى كه داند كه چگونه است بازگشت بخدا، و بتحقيق كه صباح كرده ايم در زمانى كه أخذ نموده اند بيشترين أهل آن زمان بى وفائى را كياست و زيركى، و نسبت داده أهل جهالت جماعت غدار را در آن روزگار به نيكوئى حيلت و فراست، چيست اين جماعت را خدا دور گرداند ايشان را از رحمت خود در هر دو جهان بدرستى كه مى بيند مردى كه صاحب بصيرتست در تحويل امور و تقليب آنها و در استنباط وجوه مصالح ظاهر حيله را و حال آنكه نزد آن حيله مانعى است از امر خدا و نهى او، پس ترك مى كند آن حيله را در حال ديدن آن بچشم بعد از قدرت او بر آن بجهت خوف از عقاب خداوند، و غنيمت مى شمارد مجال آن را كسى كه صاحب پرهيز از گناه نيست در دين. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص415 اين خطبه با عبارت «ايها الناس ان الوفاء توءم الصدق» (اى مردم همانا كه وفا همتا و ضميمه صدق است) شروع مى شود. [ابن ابى الحديد پس از توضيح لغات دو نكته ظريف تاريخى را كه نمودارى از سجاياى على (ع) است ياد آورد شده است.] او مى گويد: در جنگ صفين، نخست شاميان بر شريعه فرات پيروز شدند و تصميم گرفتند على (ع) و لشكر عراق را از تشنگى بكشند، على (ع) براى تصرف شريعه با آنان جنگ كرد و آنرا به دست آورد و شاميان را از آن دور كرد، عراقيان گفتند: اينك تو آنانرا با شمشيرهاى تشنگى بكش و آب را از ايشان باز دار تا آنكه تسليم شوند، فرمود: در لبه تيز شمشير از اين كار بى نيازى است و من هرگز روا نمى دارم كه آنان را از آب باز دارم، و براى آنان راه گشود تا كنار آب آيند و سپس شريعه را ميان خود و ايشان تقسيم كرد. اشتر هم مكرر از على (ع) اجازه مى خواست كه بر معاويه شبيخون زند، و على (ع) مى فرمود: همانا پيامبر خدا كه درود خداوند بر او باد از اينكه بر مشركان شبيخون زده شود منع مى كرد و فرزندانش هم اين خوى گرانقدر را از او ارث برده اند. [سپس اخبار و آيات و احاديثى در ستايش وفا و نكوهش غدر آورده است كه چون بحث اخلاقى و خارج از موضوع تاريخ است ترجمه اش ضرورى نيست ].  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom