جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۳۹ : نکوهش سستی یاران [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) خطبها عند علمه بغزوة النعمان بن بشير صاحب معاوية لعين التمر، و فيها يبدي عذره، و يستنهض الناس لنصرته :
مُنِيتُ بِمَنْ لَا يُطِيعُ إِذَا أَمَرْتُ وَ لَا يُجِيبُ إِذَا دَعَوْتُ.
لَا أَبَا لَكُمْ، مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِكُمْ رَبَّكُمْ، أَمَا دِينٌ يَجْمَعُكُمْ وَ لَا حَمِيَّةَ تُحْمِشُكُمْ؟ أَقُومُ فِيكُمْ مُسْتَصْرِخاً وَ أُنَادِيكُمْ مُتَغَوِّثاً فَلَا تَسْمَعُونَ لِي قَوْلًا وَ لَا تُطِيعُونَ لِي أَمْراً حَتَّى [تَكْشِفَ] تَكَشَّفَ الْأُمُورُ عَنْ عَوَاقِبِ الْمَسَاءَةِ، فَمَا يُدْرَكُ بِكُمْ ثَارٌ وَ لَا يُبْلَغُ بِكُمْ مَرَامٌ.
دَعَوْتُكُمْ إِلَى نَصْرِ إِخْوَانِكُمْ فَجَرْجَرْتُمْ جَرْجَرَةَ الْجَمَلِ الْأَسَرِّ وَ تَثَاقَلْتُمْ تَثَاقُلَ النِّضْوِ الْأَدْبَرِ، ثُمَّ خَرَجَ إِلَيَّ مِنْكُمْ جُنَيْدٌ مُتَذَائِبٌ ضَعِيفٌ، كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ.

مُنِيتُ : مبتلاء شدم. 
تُحْمِشُكُمْ : شما را (نسبت به دشمنانتان) به غضب مى آورد. 
الْمُسْتَصْرِخْ : كسى كه فرياد كنان يارى مى طلبد. 
مُتَغَوِّثاً : در حاليكه «وا غوثاه» مى گفتم، يعنى شما را به فرياد رسى مى طلبيدم. 
جَرْجَرْتُمْ : مانند شتر خسته صدا كرديد، «جرْجرْة» : صدايى كه شتر در گلو مى پيچاند. 
الَاسَرّ : مبتلاء به بيمارى، «سرر» و آن زخمى است كه در سينه شتر پديد مى آيد، شتر كه كركره آن مجروح باشد. 
النِّضْو : شتر لاغر. 
الَادْبَر : مجروح، شترى كه بواسطه پالان، پشتش زخم شده است. 
مُنيتُ : مبتلا شدم 
یُحمِشُكُم : شما را جمع كند، شما را بدشمنان خشمگين سازد 
مُستصرِخ : دادخواه، فرياد يارى خواهى كننده 
أناديكُم : شما را صدا مى زنم 
مُتَغَوِّث : پناه خواه : وا غوثاه گويان 
مَسائَة : بدى و چيز ناراحت كننده 
ثَار : قصاص و انتقام، خون بنا حق ريخته شده 
جَرجَرتُم : صدا بگلو انداختيد 
الجمل الاَسَرّ : شتر مريض، شترى كه درد ناف داشته باشد 
نِضو : شتر لاغر 
أدبَر : حيوان يا شترى كه پشتش را پالان مجروح كرده باشد 
جُنَيد : لشكر كم و اندك 
مُتَذائب : مضطرب و ناراحت، بى تصميم 
ذِئب : گرگ 
(پس از شنيدن تهاجم يكى از افسران معاويه، نعمان بن بشير به عين التّمر، سرزمين آباد قسمت غربى فرات(۱) و كوتاهى كوفيان در سال ۳۹ هجرى در كوفه فرمود):
۱. نكوهش كوفيان: 
گرفتار كسانى شده ام كه چون امر مى كنم فرمان نمى برند، و چون آنها را فرا مى خوانم اجابت نمى كنند. اى مردم بى اصل و ريشه، در يارى پروردگارتان براى چه در انتظاريد؟ آيا دينى نداريد كه شما را گرد آورد و يا غيرتى كه شما را به خشم وا دارد؟(۲)
۲. علل شكست و نابودى كوفيان:
در ميان شما به پاخاسته فرياد مى كشم، و عاجزانه از شما يارى مى خواهم، امّا به سخنان من گوش نمى سپاريد، و فرمان مرا اطاعت نمى كنيد، تا آن را كه پيامدهاى ناگوار آشكار شد، نه با شما مى توان انتقام خونى را گرفت، و نه با كمك شما مى توان به هدف رسيد. شما را به يارى برادرانتان مى خوانم، مانند شترى كه از درد بنالد، ناله و فرياد سر مى دهيد، و يا همانند حيوانى كه پشت آن زخم باشد، حركتى نمى كنيد. تنها گروه اندكى به سوى من آمدند كه آنها نيز ناتوان و مضطرب بودند، «گويا آنها را به سوى مرگ مى كشانند، و مرگ را با چشمانشان مى نگرند». 
(مى گويم: «متذائب» يعنى مضطرب، از «تذاء بت الرّيح» يعنى وزش باد گوناگون و مضطرب گشت، و ذئب (گرگ) را ذئب ناميدند چون در رفتن اضطراب دارد).______________________________(۱) در آنجا مالك بن كعب، فرماندار امام عليه السّلام بود كه صد نفر نيرو در اختيار داشت و فرمانده مهاجم معاويه، نعمان با دو هزار سرباز به او حمله كرده بود، امير المؤمنين عليه السّلام به همين جهت مردم را به يارى او فرا خواند و كوفيان را در بى ‏تفاوتى هشدار داد و نكوهش كرد.(۲) نفى تفكّر: آپوليتيسم‏ APOLITISM (آپولوژيسم‏ APOLOGISM (لا قيدى و عدم شركت در مسائل سياسى). 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (هنگاميكه نعمان ابن بشير بامر معاويه با دو هزار نفر براى ترساندن مردم عراق از شام حركت كرد، چون به عين التّمر نزديك كوفه رسيد مالك ابن كعب ازحبىّ كه از جانب حضرت و حكومت آنجا را داشت و بيش از صد نفر با او نبود آن جناب را از اين واقعه خبر داد، حضرت بر منبر تشريف برده پس از اداى حمد و ثناى الهىّ فرمود: خدا شما را هدايت كند، نعمان ابن بشير با گروهى از مردم شام كه بسيار نيستند نزديك مالك ابن كعب كه برادر شما است فرود آمده اند، مهيّا شويد برويد و برادر خود را كمك دهيد، شايد بسبب شما خداوند جمعى از كفّار را نابود نمايد، چون مردم در رفتن بكمك مالك ابن كعب اهمال نمودند حضرت رؤساى ايشان را دعوت كرده امر به رفتن نمود، قريب سيصد نفر گرد آمده بقيّه خوددارى كردند، پس آن بزرگوار غمگين برخاسته فرمود): 
(1) به كسانى گرفتار شده ام كه چون ايشان را امر مى نمايم پيروى نمى كنند و آنها را مى خوانم جواب نمى دهند، 
(2) اى بى پدرها براى نصرت و يارى پروردگار خود منتظر چه هستيد (سبب سستى در كار و نرفتن بسوى جهاد در راه خدا چيست) آيا نيست دينى كه شما را گرد آورد (تا براى بدست آوردن سعادت دنيا و آخرت يكديگر را كمك نمائيد) و آيا نيست حميّت و غيرتى كه شما را (براى دفع دشمن) تكان بدهد (براى حمايت از دين و اهل آن) 
(3) در ميان شما ايستاده فرياد كنان يارى و همراهى مى طلبم، سخن مرا گوش نمى دهيد و فرمانم را پيروى نمى كنيد تا اينكه (بر اثر نافرمانى و مخالفت با من) پيش آمدهاى بد هويدا گردد (دشمن بر جان و مال و ايمان شما تسلّط پيدا نمايد) 
(4) بتوسّط شما خونخواهى نمى توان نمود (با شما مقاومت با دشمن ممكن نيست) و به همراهى شما مقصودى (در امر دين و دنيا) حاصل نمى شود، 
(5) شما را براى يارى برادرانتان دعوت كردم، ناله كرديد (آخ و واى گفتيد) مانند ناله شتر هنگامى كه نافش درد ميكند، و (در رفتن بكار زار و يارى برادرانتان) مانند (راه رفتن) شتر بيمارى كه پشتش زخم است سستى كرديد، و سپاه كمى از شما هم كه بسوى من آمد نگران و ناتوانند مانند اينكه ايشان بسوى مرگ فرستاده ميشوند و آنان مرگ را در مقابل خود مى بينند. 
(سيّد رضىّ فرمايد:) مى گويم: متذائب در سخن آن حضرت بمعنى مضطرب و نگران است و اين مأخوذ از گفتار عربست كه گفته اند تذاءبت الرّيح يعنى بادهاى مضطرب و درهم وزيد، و از اين جهت گرگ ذئب، ناميده شده كه در رفتارش نگران است. 
به مردمى گرفتار آمده ام، كه چون فرمان مى دهم اطاعت نمى كنند و چون فرا مى خوانم پاسخ نمى گويند. 
-اى بى ريشه ها- چرا در يارى پروردگارتان درنگ مى كنيد؟ آيا دينى نيست كه شما را با يكديگر متحد سازد؟ آيا غيرت و حميّتى نيست كه شما را به خشم آورد؟ 
در ميان شما ايستاده، بانگ برداشته، يارى مى طلبم، ندايتان مى دهم، مگر به فرياد رسيد. دريغا، كه هيچ سخنى از من نمى شنويد و هيچ فرمانى را به كار نمى بنديد. 
سرانجام، پايان ناگوار كارها پديدار خواهد شد. نپندارم كه به پايمردى شما از كس انتقامى توان گرفت يا به مقصودى توان رسيد. شما را به يارى برادرانتان فراخواندم، ناليديد، همانند اشترى كه از درد ناف بنالد و گرانى و سستى ورزيديد، همانند اشترى پشت ريش كه بار بر او نهاده باشند. سپس، خردك سپاهى مضطرب و ناتوان به نزد من روانه داشته ايد، چنان با بى ميلى قدم برمى دارند كه گويى به ديار مرگشان مى برند. 
من (سید رضی) مى گويم: «متذائب» در سخن امام (ع) به معنى مضطرب است. از «تذائبت الريح» يعنى وزش باد مضطرب شد و «ذئب» (گرگ) را ذئب گويند به سبب اضطرابى كه در رفتار دارد. 
«من گرفتار مردمى هستم که هرگاه به آنها فرمان مى دهم، اطاعت نمى کنند و هر زمان که آنان را فرا مى خوانم اجابت نمى کنند. اى بى اصلها! براى يارى آيين پروردگارتان منتظر چه هستيد؟ آيا دينى نداريد که شما را دور خود جمع کند و يا غيرتى که شما را به خشم آورد؟ من در ميان شما به پا مى خيزم و فرياد مى کشم و دردمندانه از شما يارى مى طلبم، اما نه سخن مرا مى شنويد و نه از دستورم اطاعت مى کنيد! تا زمانى که عواقب اعمال سوء شما ظاهر شود (و پشيمان گرديد در زمانى که کار گذشته و پشيمانى سودى ندارد) با اين حال نه با شما انتقام خون بى گناهى گرفته مى شود و نه با کمک شما هدف مطلوبى به دست مى آيد.
من شما را به يارى برادرانتان ـ که در چنگال دشمن گرفتار شده اند ـ فرا خواندم ولى شما همانند شترى که از درد سينه بنالد، آه و ناله سر داديد و يا همانند حيوان لاغرى که پشتش زخم باشد، کُندى کرديد! سپس گروه اندکى به سوى من آمدند، گروهى مضطرب و وحشت زده و ناتوان، که گويى آنها را به سوى مرگ مى برند در حالى که آن را با چشم خود نظاره مى کنند. 
گرفتار كسانى شده ام كه چون امر مى كنم فرمان نمى برند، و چون مى خوانم پاسخ نمى دهند. 
اى ناكسان! براى چه در انتظاريد و چرا براى يارى دين خدا گامى برنمى داريد؟ دينى كو كه فراهمتان دارد، غيرتى كو تا شما را به غضب آرد؟ 
فرياد مى خواهم و يارى مى جويم، نه سخنم مى شنويد نه فرمانم را مى بريد، تا آن گاه كه پايان كار پديدار گردد و زشتى آن آشكار. 
نه انتقامى را با شما بتوان كشيد، و نه با يارى شما به مقصود توان رسيد. شما را به يارى برادرانتان خواندم، همچون شترى كه از درد سينه بنالد و زخم پشت او را از رفتن بازدارد، ناله در گلو شكستيد و بر جاى خويش نشستيد. سرانجام دسته اى نزد من آمد لرزان، ناتوان «گويى به كام مرگشان مى برند و آنان نگران». 
[مى گويم، «متذائب» از سخن امام، به معنى مضطرب است، از «تذائبت الرّيح» يعنى وزش باد مضطرب گشت، و ذئب را ذئب-  گرگ-  ناميده اند چون در رفتن اضطراب دارد.] 
از خطبه هاى آن حضرت است در نكوهش ياران، و دعوت به جهاد:
به مردمى گرفتار شده ام كه دستورم را پيروى نمى كنند، و دعوتم را پاسخ نمى گويند. 
اى بى ريشه ها، براى يارى حق به انتظار چه هستيد، آيا دينى نيست كه شما را متحد كند؟ غيرتى نداريد كه خشم شما را به حركت در آورد؟
فرياد زنان در بين شما مى ايستم، و با صداى بلند از شما يارى مى خواهم، سخنم را گوش نمى دهيد، و فرمانم را نمى بريد تا وقتى كه بدى عاقبت امور آشكار شود. 
انتقام خونى را به وسيله شما نمى توان گرفت، و به توسط شما امكان رسيدن به مقصودى نيست. شما را به يارى برادرانتان خواندم ولى همانند شتر بيمار و خسته فرياد كرديد، و همچون شتر لاغر زخمديده از حركت سنگينى نموديد، آن گاه از شما لشگرى اندك و مضطرب و ناتوان به سوى من آمد كه «گويى به سوى مرگ رانده مى شوند و صحنه مرگ را به چشم خود مى نگرند». 
مى گويم: «متذائب» به معنى «مضطرب» است، و اين معنا از گفتار عرب گرفته شده كه مى گويند: «تذاءبت الرّيح» يعنى باد مضطرب وزيد. و به اين خاطر گرگ را «ذئب» مى گويند كه وقت راه رفتن مضطرب است.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 427-415و من خطبة له عليه السّلام خطبها عند علمه بغزوة النعمان بن بشير، صاحب معاوية لعين التمر، و فيها يبدى عذره و يستنهض النّاس لنصرته.اين خطبه را امام هنگامى ايراد كرد كه از حمله «نعمان بن شبير» (از ياران معاويه) به «عين التمر»، (يكى از مناطق شمالى عراق) آگاه شد. امام در اين خطبه، عذر خويش را (از عدم مقابله سريع با دشمن) بيان و مردم را براى يارى و همكارى بسيج مى كند. خطبه در يك نگاه:اين خطبه همان گونه كه در بالا اشاره شد، هنگامى ايراد شد كه نعمان بن شبير، به عين التمر- كه يكى از آبادى هاى معروف عراق بود حمله كرد. معاويه قبلا به او گفته بود كه منظور من از اين گونه حمله ها ايجاد ترس و وحشت در دل مردم عراق است، نعمان- كه از عثمانيان بود- براى اين كار داوطلب شد و معاويه دو هزار رزمنده در اختيار او قرار داد و به او سفارش كرد كه به شهرها و نقاط پر جمعيّت نزديك نشود و به مراكزى حمله كند كه گروه اندكى از سپاهيان در آن منطقه باشند و نيز به سرعت ضربه اى بزند و باز گردد تا مبادا در چنگال سربازان عراق گرفتار گردد و نتيجه معكوس شود. نعمان حركت كرد و به نزديكى «عين التمر» رسيد. مالك بن كعب (از سوى على عليه السّلام) در آنجا بود. همراه مالك هزار رزمنده بودند، ولى به آنها اجازه داده بود كه به كوفه برگردند و جز صد نفر با او باقى نمانده بود. مالك كه از آمدن نعمان با خبر شد، نامه اى به امام عليه السّلام نوشت و از ماجرا خبر داد.هنگامى كه نامه به على عليه السّلام رسيد، به اصحاب خود فرمود: «برخيزيد! و به يارى مالك بشتابيد، زيرا نعمان با سپاه كوچكى از اهل شام به عين التمر حمله ور شد». ولى مردم به دعوت امام جواب مثبت ندادند. امام به سراغ رؤساى قبايل فرستاد و به آنان دستور داد كه هم خودشان حركت كنند و هم مردم قبيله خود را بسيج كنند. آنها نيز كار مثبتى انجام ندادند و تنها سيصد نفر يا كمتر جمع شدند. امام از اين سستى و ضعف و زبونى و بى حرمتى نسبت به دعوت پيشوايشان، سخت بر آشفت و خطبه بالا را كه مملو از نكوهش و سرزنش اين قوم ضعيف و ناتوان است، ايراد فرمود و نشان داد كه تمام مشكل مسلمانان و مردم عراق، در ضعف و زبونى اين جمعيّت است كه مايه جسارت دشمنان و نوميدى دوستان شده است. چرا دست روى دست گذاردید؟! اين خطبه در زمانى ايراد شد که يکى از غارتگران شام به نام نعمان بن بشير، از سوى معاويه مأموريت يافت که به بعضى از مناطق عراق حملات ايذايى داشته باشد تا روحيه مردم را تضعيف کند و امام (عليه السلام) مردم را به مقابله با او دعوت کرد، ولى متأسّفانه بر اثر ضعف و زبونى و ناتوانى مردم عراق، پاسخ مثبتى به امام ندادند و امام ناچار شد اين خطبه را به دو منظور ايراد فرمايد: نخست اين که ضايعات و مشکلاتى را که از اين رهگذر حاصل مى شود، از ساحت خويش دور سازد و مسؤوليت آن را به گردن مردم عراق که تا اين حد، در برابر حرکت هاى کوچک دشمن نيز ابراز ضعف و ذلّت مى کنند، بيفکند. ديگر اين که شايد اين سخنان کوبنده در روح آن خفتگان بى درد اثرى بگذارد و بيدار شوند تا اين خطرات را ببينند و احساس مسؤوليت کنند، لذا حضرت مى فرمايد: من گرفتار مردمى شده ام که هر گاه به آنها فرمان مى دهم، اطاعت نمى کنند و هر زمان که آنان را فرا مى خوانم اجابت نمى کنند! «مُنِيْتُ بِمَنْ لاَيُطِيعُ إِذَا أَمَرْتُ وَ لايُجِيبُ إِذَا دَعَوْتُ». بديهى است که نيرومندترين و با تدبيرترين فرماندهان و مديران نيز، هنگامى که گرفتار چنين قوم و جمعيتى شود، کارى از او ساخته نيست و هر زيان و شکستى که دامان اين گروه را بگيرد، مسؤوليت آن متوجّه خودشان است. حضرت، سپس مى افزايد: «اى بى اصلها! براى يارى آيين پروردگارتان منتظر چه هستيد»؟ «لاَأَبَا لَکُمْ! مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِکُمْ رَبَّکُمْ»؟ همه شرايط مبارزه با دشمن را داريد، هم عِدّه و هم عُدّه و امکانات داريد و هم از نقشه هاى شوم دشمن آگاه شده ايد و هم از خطراتى که شما را احاطه کرده با خبر هستيد، ديگر منتظر چه مى باشيد؟ نشسته ايد تا مرگ ذليلانه خود را به دست دشمن تماشا کنيد؟ جمله «لا أَبَالَکُمْ!»، اى بى اصلها! همان گونه که در سابق نيز اشاره شد، يا کنايه از اين است که شما گويى پدرى بالاى سرتان نبوده و از تربيت خانوادگى محروم بوده ايد که اينچنين ضعيف و زبون و ناتوان هستيد و يا نفرين است; يعنى حضرت نفرين مى کند که خداوند! پدر را از شما بگيرد. و اين کنايه از ذليل و خوار شدن است; زيرا کسى که پدر خود را از دست مى دهد، نوعاً گرد و غبار ذلّت و خوارى بر او مى نشيند. در ادامه اين سخن براى تحريک آنها مى افزايد: آيا دينى نداريد که شما را دور خود جمع کند و يا غيرتى که شما را به خشم آورد؟ «أَمَا دِينٌ يَجْمَعُکُمْ وَ لاَ حَمِيَّةَ تُحْمِشُکُمْ»؟(1) در واقع هر يک از اين دو مى توانست دواى درد جانکاه آنها باشد، زيرا داشتن يک دين که حلقه اتصالى است در ميان اقوام و گروههاى به ظاهر مختلف و متفاوت کافى است که همه را دور يک هدف جمع کند و انسجام را ـ که يک شرط اصلى پيروزى است ـ فراهم سازد. و هر گاه چنين دينى در ميان آنها وجود نداشته باشد و يا ضعيف و فاقد کارايى گردد، حداقل غيرت اجتماعى و علاقه به حفظ آب و خاک و دفاع از حريم قوم و ملّت ايجاب مى کند که آنها در برابر دشمن متّحد شوند و به حرکت درآيند، ولى مردم کوفه و عراق در آن زمان با نهايت تأسّف، فاقد هر دو اصل بوده اند و نه دين محکمى داشته اند و نه غيرت اجتماعى کافى. يک چنين گروهى و جمعيّتى که فاقد يک پايگاه محکم اجتماعى است، در حقيقت، بزرگ ترين مشکل براى پيشواى مدير و مدبِّر خواهد بود. و چه زيبا فرموده است امام (عليه السلام) در خطبه اى ديگر; آنجا همين گروه ضعيف و زبون پراکنده را مخاطب ساخته و مى گويد: «أُريدُ أنْ اُداوِىَ بِکُمْ وَ أنْتُمْ دائى کَناقِشِ الشّوکَةِ بِالشَّوکَةِ; عجبا! من مى خواهم به وسيله شما بيماريم را درمان کنم، امّا شما خود بيمارىِ من هستيد، همانند کسى که بخواهد خار را به وسيله خار از بدن خود خارج کند».(2) و به همين دليل حضرت در ادامه سخن مى افزايد: «من در ميان شما به پا مى خيزم و فرياد مى کشم و دردمندانه از شما يارى مى طلبم، اما نه سخن مرا مى شنويد و نه از دستورم اطاعت مى کنيد، تا زمانى که عواقب اعمالِ سوء شما ظاهر شود و (پشيمان گرديد در زمانى که کار از کار گذشته و پشيمانى سودى ندارد). «أَقُومُ فِيکُمْ مُسْتَصْرِخاً(3) وَ أُنادِيکُمْ مُتَغَوِّثاً(4)، فَلاَتَسْمَعُونَ لي قَوْلا، وَ لاَتُطِيعُونَ لِي أَمْراً، حَتَّى تَکَشَّفَ الاُْمُورُ عَنْ عَوَاقِبِ الْمَساءَةِ(5)». آيا چيزى دردناک تر از اين پيدا مى شود که پيشوايى اين چنين آگاه و شجاع و عادل و پر تجربه گرفتار چنين قوم و ملّتى شود که پيوسته خون دل بخورد و فرياد بزند، امّا گوش شنوايى نباشد! تنها در برابر اميرمؤمنان على (عليه السلام) چنين نبوده اند، بلکه تاريخ مى گويد که نسبت به امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) ـ فرزندان رشيد اميرالمؤمنان ـ نيز همين گونه رفتار کرده اند. بعد از واقعه خونين کربلا که امام حسين(عليه السلام) و تمام يارانش شهيد شدند و آنچه نبايد اتفاق افتد، افتاد، مردم کوفه سخت تکان خوردند و بيدار شدند و پشيمان گشتند و به عنوان توّابين براى خونخواهى امام حسين (عليه السلام) قيام کردند امّا چه سود که کار از کار گذشته بود و آن روز که بايد شجاعانه اطراف نماينده امام حسين (عليه السلام)، مسلم، را بگيرند همگى بيعت شکسته، در خانه ها پنهان شدند و سرانجام، مسلم يکّه و تنها با آنان مبارزه کرد و شهادتِ پرافتخار را بر تسليم ذلّت بار ترجيح داد. سرانجام در آخرين جمله از اين فراز از خطبه حضرت به عنوان يک نتيجه گيرى روشن مى فرمايد: «بنابراين، نه با شما انتقام خون بى گناهى گرفته مى شود و نه با کمک شما هدف مطلوب، به دست مى آيد: فَمَا يُدْرَکُ بِکُمْ ثَارٌ، وَ لاَيُبْلَغُ بِکُمْ مَرَامٌ.» *** با ضعيفانى مثل شما نمى توان در مقابل دشمن ايستاد! امام در اين فراز که دنباله سرزنشها و ملامتهائى است که به مردم کوفه فرمود و از سستى و ضعف و زبونى و پراکندگى آنان در مقابل حرکت حساب شده ايذايى دشمن سخت آنها را نکوهش کرد، چنين مى افزايد: «من شما را به يارى برادرانتان (اشاره به مالک بن کعب و ياران او است که در سرزمين «عين التمر» مورد تهاجم غارتگران شام قرار گرفت) دعوت کردم، ولى شما همانند شترى که از درد سينه مى نالد، آه و ناله سر داديد و همانند حيوان لاغرى که پشتش زخم باشد، کُندى کرديد! (دَعَوْتُکُمْ إِلَى نَصْرِ إِخْوَانِکُمْ فَجَرْجَرْتُمْ جَرْجَرَةَ الْجَمَلِ الاَْسَرِّ، وَ تَثَاقَلْتُمْ تَثَاقُلَ النِّضْوِ الاَْدْبَرِ). اشاره به اين که هم در سخن اظهار ناتوانى کرديد و هم در عمل کارى کرديد که مايه سرشکستگى شما در دنيا و آخرت بود و دشمن زخم خورده را در برابر شما جسور ساخت و ضايعات انسانى و مالى شما را افزون کرد. تشبيه آنها به حيوانات بيمار، ممکن است اشاره به ضعف فکرى و ناتوانى در تصميم گيرى آنها باشد. زيرا انسان عاقل هرگز به دشمن خود اجازه نمى دهد که اين گونه جسورانه به کشورش حمله کند و به هر جا مايل باشد، بدون هيچ گونه مانع و رادع قابل ملاحظه اى ضربه وارد کند. حضرت در آخرين جمله اين خطبه، اشاره به گروه اندکى مى فرمايد که دعوتش را لبيک گفتند، ولى در عين حال چنان ترس و وحشتى آنها را فرا گرفته بود که در چهره هايشان نمايان بود، مى فرمايد: «سپس گروه اندکى به سوى من آمدند، گروهى مضطرب و وحشت زده و ناتوان که گويى آنها را به سوى مرگ مى برند در حالى که آن را با چشم خود نظاره مى کنند، «ثُمَّ خَرَجَ إِلَيَّ مِنْکُمْ جُنَيْدٌ مُتَذَائِبٌ ضَعِيفٌ کَأَنَّمَا يُسَاقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ». «متذائب»، همان گونه که سيّد رضى در پايان اين خطبه گفته است ـ به معناى «مضطرب» است و از «تذائبت الريح»، (بادها، به صورت مختلف وزيدند) گرفته شده است و گرگ را در زبان عرب، ذئب مى نامند براى اين که هنگام راه رفتن پيوسته اين طرف و آن طرف مى رود. بنابراين همين گروه اندک نيز گروهى نبودند که بتوان به مصداق «کَمْ مِنْ فِئَة قَليلَة غَلَبَتْ فِئَةً کَثْيرَةً»، بر آنها اعتماد کرد، بلکه گروهى بودند ضعيف و ترسو و مضطرب و پريشان که گويى آنها را به قربانگاه مى برند و مرگ خود را با چشم خود نظاره مى کنند، گروهى که عدمشان برتر از وجودشان است و تکيه بر آنها مايه سرافکندگى و شرمسارى است و چقدر دردناک است که پيشواى بزرگ و فرماندهِ شجاع و با تدبيرى مانند على (عليه السلام)، گرفتار چنين مردمى شود! جمله (کَأَنَّمَا يُسَاقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ)، اقتباس از آيه ششم سوره انفال است که درباره گروهى از مؤمنان ضعيف و ترسوىِ دوران پيامبر سخن مى گويد، آنها کسانى بودند که براى فرار از جهاد پيوسته به بهانه جويى و مجادله با پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم)، در حق و فرمان خدا در مورد جنگ بدر، مى پرداختند، ولى حوادث بدر، نشان داد که آنها چقدر گرفتار اشتباه و ترسِ بى دليل بودند و چه پيروزى هاى عظيمى که در اين جنگ براى مسلمانان حاصل شد! و عجب اين که بعد از جنگ، همين ها در مورد غنائم، زبان به اعتراض گشودند! اين تعبير ممکن است اشاره به اين باشد که حتّى اگر اين گروه اندک، داراى عزم راسخ و آهنين و پايمردى و مقاومت بودند، باز بر دشمنان فراوان خود پيروز مى شدند، ولى افسوس ... . *** نکته: پيامد سستى در برابر دشمن! با اين که اساس تعليمات اسلام بر صلح و صفا با همه اقوام و ملت ها ـ جز در مواردى که با اسلام و مسلمانان، سرستيز داشته باشند ـ گذاشته شده، با اين حال در مواردى شدّت عمل را واجب مى شمرد. نمونه آن همان چيزى است که در خطبه بالا و خطبه هاى ديگر نهج البلاغه در مورد سپاه معاويه و غارتگران شام ديده مى شود. معاويه براى تضعيف روحيه سپاه کوفه و عراق پيوسته برنامه ريزى مى کرد و يکى از عمده ترين برنامه هاى او کارهاى ايذايى بود. او گروهى را بسيج مى کرد که غافلگيرانه به يکى از بخشهاى تحت حکومت على (عليه السلام) حمله کنند و ضربه اى به هر کس که دم تيغ آنها مى آيد، خواه مرد باشد يا زن يا کودک، بزنند و گروهى را به خاک و خون کشند و اموالى را غارت کنند و سريعاً به پايگاه خود برگردند. اين مسأله چندين بار در حکومت على (عليه السلام) روى داد و هر زمان که مولا برآشفته مى شد و لشکريان را به تعقيب سريع دشمن و دادن پاسخ قاطع به آنها دعوت مى کرد، جمعيّت با کمال خونسردى و سستى با اين گونه مسائل روبرو مى شدند و هر قدر که مولا فرياد مى کشيد و آنها را به واکنش سريع دعوت مى کرد، آن افراد ضعيف و زبون به حرکت در نمى آمدند. گويا حملات دشمن متوجه آنها نيست، بلکه متوجه ديگران است! همين امر سبب شد که غارتگران شام روز به روز جسورتر شوند و سرانجام بعد از شهادت على (عليه السلام)، عراق به آسانى در مقابل معاويه تسليم گردد و امام حسن (عليه السلام) با آن موقعيت و مقام، نتواند جلوى آن مرد ظالم را بگيرد، چرا که نيروى کار آمد و شجاعى که بتواند دشمن را بر سر جا بنشاند در اختيار نداشت. در دنياى امروز نيز مطلب همين گونه است; يعنى اگر نخستين حرکات ايذايى دشمن در نطفه خفه نشود و به انتظار اين بنشينيم که حرکت همه جانبه اى از سوى آنها شروع شود، هنگامى بيدار مى شويم که کار از کار گذشته است. نه تنها با نهايت هوشيارى مى بايد مراقب کوچکترين حرکت چه در بُعد نظامى يا سياسى و چه در بُعد تبليغاتى و اقتصادى بود و هر حرکتى را فوراً دفع کرد، بلکه بايد در اين گونه امور، ابتکار عمل را به دست گرفت تا مجال تهاجم را از دشمن بگيريم و او را در موضع دفاعى قرار دهيم. معمولا افراد سست اراده هنگامى که نشانه هايى از اين گونه حرکات از سوى دشمن ظاهر مى شود به خاطر راحت طلبى، آن را توجيه ـ و به اصطلاح حمل بر صحّت ـ مى کنند، در حالى که در اين گونه موارد اصل بر سوءظن است; چرا که طرف مقابل، دشمن خونخوار است و نه يک انسان آزاده اى که عملش را مى توان حمل بر صحّت کرد. با يادآورى جمله اى بسيار آموزنده و پرمعنا، از خطبه جهاد ـ که شرح آن گذشت ـ اين سخن را پايان مى دهيم. امام اميرمؤمنان در اين جمله مى فرمايد: «أَلا وَ اِنّى قَدْ دَعَوْتُکُمْ اِلى قِتالِ هؤُلاءِ الْقَومِ لَيْلا وَ نَهاراً وَ سِرّاً وَ أِعْلاناً وَ قُلْتُ لَکُمْ: اَغْزُوهُمْ قَبْلَ أَنْ يَغْزُوکُمْ: فَوَاللهِ ما غُزِىَ قَومٌ قَطُّ، فى عُقْرِ دارِهِمْ إِلاَّ ذَلُّوا; آگاه باشيد! من شب و روز، پنهان و آشکار، شما را به مبارزه با اين جمعيّت دعوت کردم و گفتم: پيش از آن که با شما بجنگند با آنان نبرد کنيد! به خدا سوگند هر قومى که در درون خانه اش مورد تهاجم دشمن قرار گيرد به يقين ذليل خواهد شد»(6). سؤال: ممکن است باز اين سؤال براى گروهى مطرح شود که چرا اميرمؤمنان على (عليه السلام)، با گروهى از لشکريانش اين چنين تند و خشن برخورد کرده و آنها را تا اين حد تحقير مى کند؟ آيا بهتر نبود از دَرِ ملاطفت درآيد و با محبّت بيشترى با آنان سخن بگويد؟ پاسخ اين سخن را کراراً ذيل خطبه هاى گذشته بيان کرده ايم، و گفتيم که اين آخرين دوا و در واقع همانند يک نوع جراحى بود، که هيچ گريزى از آن وجود نداشت. *** پی نوشت: 1 ـ «تحمش» از مادّه «حمش» به گفته مقاييس، دو معنا دارد يکى به معناى «به غضب در آمدن» و ديگر به معناى «باريکى» در اينجا، همان معناى نخست است; چرا که امام مى فرمايد: «اگر جمعيّت و غيرتى داشتيد و از شنيدن اين واقعه اسفناک به خشم و غضب در مى آمديد. 2 ـ خطبه 121. 3 ـ «مستصرخ» از مادّه «صرخ» به معناى «صداى بلند و فرياد کشيدن» است و بعضى از ارباب لغت گفته اند که به معناى «فريادى بلند»، است که به هنگام ترس و وحشت يا مصيبت سر داده مى شود و به وسيله آن طلب يارى و کمک مى شود. 4 ـ «متغوّث» از مادّه «غوث» به معناى «يارى کردن به هنگام شدائد» است. بنابراين «متغوّث» به کسى مى گويند که در شدائد از ديگران يارى مى طلبد. اين تعبير و تعبير مستصرخ، به خوبى نشان مى دهد که امام تا چه اندازه در برابر سستى و زبونى اهل کوفه به هنگام بروز مشکلات ناراحت بوده است. 5 ـ «المساءة» مصدر از مادّه «سوء» به معناى «بدى و از دست دادن نعمت هاى مادّى يا معنوى دنيوى يا اخروى، بدنى يا غير بدنى» است. 6 ـ خطبه 27.  
شرح علامه جعفرینكوهش ياران: «منيت بمن لا يطيع اذا امرت و لا يجيب اذا دعوت» (من به مردمي مبتلا شده‌ام كه اگر امر كنم اطاعت نمي‌كند و اگر دعوت كنم اجابت نمي‌كند). رهبري مبتلا به پيرواني ناآگاه از عظمت تكليف چه دلخراش است: وضع روحي يك رهبر عظيم‌الشان كه رهبري كمترين سود مادي و مقامي براي خود منظور ننمايد و از همه‌ي عوامل سعادت و فضيلت همه‌ي ابعاد مردم جامعه‌اش مطلع باشد و شب و روز در راه بوجود آوردن همه‌ي عوامل سعادت و فضيلت براي مردم جامعه‌ي خود لحظه‌اي آرامش نداشته باشد، با اينحال مردم آن جامعه او را درك نكنند و طعم تكاليف و وظائفي را كه براي سعادت و فضيلت همان مردم متوجه مي‌سازد نچشند! آري، بسيار دلخراش و شكنجه‌زا است وضع روحي رهبري كه به مردم جامعه‌ي خود از افق بالاتري مي‌نگرد و خبائث و پليدي دشمنان آن جامعه را از همه جهات درك مي‌كند، ولي مردم آن جامعه با يك سستي و بي‌خيالي به زندگي احمقانه‌ي خود ادامه مي‌دهند! بايد گفت كه آن مردم يا آگاهي از عظمت تكليف نداشتند و يا شايستگي رهبر خود را به رهبري قبول نكرده بودند و يا مبتلا به ضعف اراده بودند و يا خودمحوري افراد آن جامعه، آنان را از شناخت حيات معقول بي‌بهره ساخته بودند. حقيقت اينست كه با نظر به وضع عمومي جامعه‌ي آن دوران، همه‌ي اين عوامل مزبور وجود داشته است، نه به اين معني كه هر يك از افراد آن جامعه بوسيله‌ي همه اين عوامل پوچ و تباه شده بودند، بلكه بعضي از آنان به يكي از عوامل مزبوره، بعضي ديگر به چند عامل از آنها مبتلا بودند، مگر اقليتي اسف‌انگيز كه هم شايستگي رهبر را به رهبري در حد اعلا و هم عظمت تكليف و هم قدرت اراده و انسان محوري را درك نموده و اين امور را در حيات معقول خود عينيت بخشيده بودند، مانند مالك اشتر، عمار بن ياسر، اويس قرني و امثال اينان. *** «لا ابا لكم، ما تنتظرون بنصر ربكم» (اي مردمي كه اصالت نداريد، براي ياري پروردگارتان در انتظار چه كسي و كدام روزي و چه حادثه‌اي نشسته‌ايد). آخر در انتظار چه نشسته‌ايد؟! آيا در انتظار حادثه‌اي بالاتر از هجوم دشمن بي‌باك و خدانشناس و ضد انسان نشسته‌ايد؟! چه حادثه‌اي دردناكتر از كشته شدن انسانها و ويران شدن دودمانها و ذلت و خواري شكستي كه از دشمن خونخوار نصيب شما مي‌گردد؟! در انتظار كدامين روزي نشسته‌ايد؟! در انتظار روزي كه رزمندگانتان در خاك و خون بغلطند و كودكانتان پايمال و زنهايتان اسير شوند و به بدترين وضعي مبتلا شوند؟! در انتظار كدامين رهبر نشسته‌ايد؟! آيا من كمترين تفاوت و ترجيحي براي خود در ميان شما قائلم؟! آيا شما را به ميدان جنگ فرستاده، خودم به رفاه و آسايش مي‌پردازم؟! آيا سعادت و فضيلتي را كه موجب زندگاني اصيل شما مي‌باشد درك نمي‌كنم؟! پس در انتظار چيستيد و چشم به راه كيستيد؟! *** «اما دين يجمعكم و لا حميه تحمشكم» (آيا هيچ ديني نداريد كه شما را براي اتحاد جمع كند و هيچ غيرتي نداريد كه شما را بر هجوم دشمنانتان تحريك كند و به هيجان درآورد). يا به مقتضاي ديني كه معتقديد از خود دفاع كنيد يا به تحريك غيرت انساني با مضمون همين جمله بود كه سرور شهيدان راه حق و حقيقت امام حسين عليه‌السلام در روز عاشورا در كربلاي خونين، دشمن تبهكار را مخاطب قرار داده و فرمود: «ان لم يكن لكم دين و كنتم لاتخافون المعاد فكونوا احرارا في دنياكم» (اگر براي شما ديني نيست و از روز معاد نمي‌ترسيد، اقلا در اين دنيا آزادمرد باشيد). اگر شما واقعا به دين اسلام (يا هر ديني كه بر مبناي انسانيت استوار است) معتقد هستيد، بايد از خود دفاع كنيد. و بايد به اصول انساني كه حيات فردي و اجتماعي شما را تامين مي‌كند پايبند بوده و از تباهي حيات خود جلوگيري نمائيد. همه‌ي مباني دين اسلام با تاكيد و اصرار صريح به حفظ حيات و ارزشهاي آن در اين دنيا دستور داده است، و جائي براي هيچگونه عذر و بهانه‌اي در اسلام وجود ندارد. دستورات اسلام به جهاد و دفاع از مستضعفين و مبارزه با مستكبرين و طغيانگران بحدي قاطع و روشن است كه قابل هيچگونه تاويل و چشم‌پوشي نيست. واگذار كردن حيات و رها كردن آن در عرصه‌ي طبيعت و محيط كه هر لحظه در معرض تباه شدن بوسيله‌ي عوامل مزاحم طبيعت و انسان‌نماهاي قدرت پرست است، كفران نعمت الهي و رفتار مخالف مشيت الهي است. و اگر معتقد به يك دين نيستيد، حداقل از نوع جاندارانيد كه انسان ناميده مي‌شود. آيا فرار از ذلت و مبارزه با خواري و تحقير از مختصات طبيعت رواني انسانها نيست؟! آيا دفاع از حيات اساسيترين مختص ذاتي حيات نيست؟! آيا دفاع از وطن كه جايگاه بروز گسترش ابعاد حيات است لازم نيست، با اينكه اين روحيه در همه‌ي جانداران ديده مي‌شود، چگونه شما انسانها متوجه اين اصل نيستيد؟! به همين جهت است كه اميرالمومنين عليه‌السلام در يك جمله از خطبه‌هاي گذشته فرموده‌اند: «و اي دار بعد داركم تمنعون»؟! (و از كدامين جايگاه غير از جايگاه خود دفاع خواهيد كرد؟!) *** «اقوم فيكم مستصرخا و اناديكم متغوثا، فلاتسمعون لي قولا و لاتطيعون لي امرا حتي تكشف الامور عن عواقب المسائه» (در ميان شما فريادزنان ميايستم و شما را به عنوان پناه‌جوئي ندا مي‌كنم، نه گفتاري را از من مي‌شنويد و نه امري را از من اطاعت مي‌كنيد، تا آنگاه كه حوادث عواقب وخيم خود را نشان بدهد). پيش از آنكه عواقب وخيم حوادث گريبان شما را بگيرد، به فريادهاي من گوش بدهيد فريادهاي اميرالمومنين از روي احساسات زودگذر نيست. فريادهائي كه او سر مي‌دهد، از اعماق جان الهي او برمي‌خيزد كه امواجي از حقايق و واقعيات روح او است. اين حقايق و واقعيات مستند به درك مباني عالي حيات معقول است كه معاني قرآن و اصول عقل سليم و وجدان پاك و تصفيه شده بوجود آمده است. اين همان فريادي است كه نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و محمد صلوات الله عليهم اجمعين براي پيشبرد بشريت راه انداخته بودند. آنها چه مي‌گفتند و فريادشان براي چه بود؟ فرياد و گفتار همه‌ي آنان اين بود كه خدا از آن خبر مي‌دهد: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط» (ما پيامبران خود را به دلايلي روشن فرستاديم و كتاب ميزان صلاح و فساد و خير و شر را بوسيله‌ي آنان نازل كرديم تا مردم به عدالت قيام كنند). پس فرياد پيامبران براي جلب و تحريك مردم به عمل به كتاب آسماني و قوانين حيات معقول و عدالت ورزيدن بوده است. اگر همه‌ي اوراق تاريخ را ورق بزنيم و در عمل ناگواريها و تلخيهاي زندگي جوامع و سقوط تمدنها با دقت بنگريم، چيزي جز بي‌اعتنائي و تخلف از راهنمائيها و فريادهاي پيامبران نخواهم ديد. *** «فما يدرك بكم ثار و لايبلغ بكم مرام، دعوتكم الي نصر اخوانكم فجرجرتم جرجره الجمل الاسر و تثاقلهم تثاقل النضو الادبر. ثم خرج الي منكم جنيد متذائب ضعيف كانما يساقون الي الموت و هم ينظرون» (نه بوسيله‌ي شما خوني كه ريخته است جبران مي‌گردد و نه به ياري شما به مقصودي مي‌توان رسيد. هنگامي كه شما را براي كمك به برادرانتان دعوت نمودم، مانند شتر زخم خورده ناله كرديد و مانند شتر مجروح از حركت باز ايستاديد و سنگيني كرديد، سپس مشتي سرباز متزلزل و ناتوان بطرف من حركت كرديد، مانند كسيكه بسوي مرگ رانده مي‌شوند و فقط به نگريستن اكتفا مي‌كنند). نه به انتقام خونهائي كه با شمشير تبهكاران ريخته مي‌شود اهميتي مي‌دهيد و نه از احساس برادري با آن انسانها كه در راه شما به خاك و خون درغلطيده‌ايد برخوردار هستيد آيا هيچ فكري كرده‌ايد در اينكه خونهائي كه در راه دفاع از دين و آرمانهاي شما روي خاك مي‌ريزد، پيامي به شما دارند؟ آيا هيچ در اين مسئله حياتي انديشيده‌ايد كه احساس برادري در دين اسلام كه از علامات درخشان اين مكتب است، بزرگترين عامل وحدت شما است و اگر اين عامل تباه شود و يا با بي‌اعتنائي در آن بنگريد، هيچ عامل وحدت و يگانگي براي خود نخواهيد يافت؟ زندگي مشتي از مردم كه از چنين احساسي بي‌بهره است اگر چه در محكمترين نظم رياضي باشد، برتر از زندگي مشتي حيوانات اهلي نخواهد بود كه با هم مي‌خورند و با هم مي‌آشامند و با هم حركت مي‌كنند و با هم مي‌نشينند و مي‌خوابند و ديگر هيچ. مردم آن جامعه‌اي كه انسانهائي از آنان مظلوم كشته مي‌شوند و ديگران به تماشاگري قناعت ورزيده و به زندگي بي‌اساس و بي‌پشتيبان خود دل خوش مي‌دارند، همانند چارپاياني هستند كه بعضي از آنها را مي‌كشند و ديگر جانداران به علف خواري و جست و خيز مشغولند. تلختر از همه‌ي اينها كه گفتم، اينست كه اصلا شما هدف و مرامي در زندگي نپذيرفته‌ايد! شما مانند برگهاي ناچيز و خشكيده خود را تسليم هدفها و مرامهاي قدرتمندان ضد انسان نموده‌ايد، گويا نمي‌دانيد كه هدف و مرام اقوياي قدرت پرست، جز وسيله ساختن شما را براي اشباع خودخواهي‌هايشان چيز ديگري نيست.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 217-214 اين خطبه را حضرت به هنگام غارت عين تمر به دست نعمان بن بشير ايراد فرموده اند. سبب ايراد خطبه اين بود كه معاويه نعمان بن بشير را با دو هزار سرباز براى به وحشت انداختن مردم عراق از شام گسيل داشت. نعمان در حركت به سمت عراق به نزديك محلى به نام «عين تمر» رسيد.  كارگزار آن محل در آن زمان از جانب امير المؤمنين (ع) شخصى به نام مالك بن كعب ارجى بود مالك بيش از حدود صد سرباز در اختيار نداشت، نامه اى به محضر آن حضرت نوشت و جريان را به اطلاع رساند. امام (ع) با دريافت نامه به منبر برآمد، حمد و ثناى الهى را به جاى آورده فرمود: براى يارى مالك برادرتان بسيج شويد -خداوند شما را هدايت فرمايد- زيرا نعمان بنى بشير با تعدادى از مردم شام كه چندان هم زياد نيستند. براى حمله به مالك در نزديك عين تمر فرود آمده است. به يارى برادرانتان بپاخيزيد، اميد است كه خداوند كفّار را به وسيله شما از بيخ و بن بر كند. از منبر فرود آمد، ولى مردم كوفه از آماده شدن، خوددارى كردند. امام (ع) بطور خصوصى به بزرگان كوفه پيام فرستاد و آنها را بر قيام و جنگ فرا خواند. امّا آنها همچنان سهل انگارى كردند و تعداد كمى حدود سيصد نفر بيشتر فراهم نشدند. حضرت بپاخاست و اين خطبه را ايراد كرد.  به روايت ديگر، بهنگام محاصره افراد نعمان توسط سپاهيان مالك بن كعب خطبه ايراد شده است.  در اين خطبه شريفه مطالب زير بيان شده است:  1-  حضرت مى فرمايند به افرادى گرفتار شده ام كه فرمان نمى برند. اين عبارت نشانه اظهار دلتنگى از اصحابى است كه موجب فريب خوردگى شده اند. امام (ع) با بيان اين عبارت گناه فريب خوردگى و شكست را بر عهده ياران بى وفاى خود مى گذارد و سرزنش بيگانگان را متوجّه آنها مى كند.  2-  فرموده است: «لا ابا لكم الى قوله مرام»:  اى بى پدرها امام (ع) كه قصد دارد با طرح سؤالى آنها را بر يارى دادن به دين خدا برانگيزاند، به صورت سؤال انكارى، علّت سنگينى و سهل انگارى يارانش را از سستى و كوتاهى آنان بر جنگ استفسار كرده، و توجّه آنها را به فراهم بودن اسباب پيكار و جهاد در راه خدا و خشمگين شدن براى رضاى حق متعال جلب كرده است. سؤال شده است كه آيا دينى كه لازمه اش حفظ و نگهدارى است، و شما نيز مدّعى آن هستيد، در شما وجود دارد يا خير چنان كه خداوند مى فرمايد: «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفاءَ» پس از بيان اين سؤال ملامت انگيز از غيرت آنها مى پرسد. غيرت خصلتى نفسانى است كه با شجاعت همراه است. و سپس مى فرمايند: «من در ميان شما بپاخاستم» اين جمله امام (ع) آنها را به وحدت و اجتماع برمى انگيزد، كه حضرت فرياد زده است و از آنها يارى خواسته امّا آنها سستى و سهل انگارى كرده و از فرمان آن بزرگوار سر برتافته اند. اطاعت نكردن آنها خطا و تقصيرشان را ثابت مى كند. آن گاه حضرت مى فرمايند نتيجه اين سنگينى و قيام نكردن به جهاد، كيفرى سخت خواهد بود. با اين عبارت نتيجه بد كار آنها را توضيح داده خطاكارى يارانش را ثابت مى كند، و سپس مى فرمايد به وسيله شما دشمن گوشمالى نمى خورد و انسان به مقصد عالى مطلوب نمى رسد. اين سخن امام (ع) خطاب توبيخ آميزى است، كه عرب را بر اجتماع براى يارى تهييج مى كند.  اصولا چنين سخنانى طبيعت همگان را بر مى انگيزد. پس از بيان اين مطالب حضرت سرزنش را نسبت به ياران خود شدّت مى بخشد و مى فرمايد: من شما را دعوت به جهاد كردم، شما مثل شترى كه نافش درد بگيرد و از شدّت درد صدا در گلويش بپيچد شانه از زير بار وظيفه خالى كرديد.  لفظ جرجرة را كنايه از بهانه گيرى زياد و ناراحتى فراوان از سختى دعوت به جهاد آورده اند و به اين دليل كه شتر نر به هنگام درد شكم از ديگر شتران بيشتر فرياد بر مى آورد، ناراحتى و دلتنگى اصحابش را بدان تشبيه فرموده است. حالت آنان در شانه از زير بار جهاد خالى كردن را تشبيه به شترى كرده است كه كوهانش بر اثر بار گران زخم شده باشد. چنان كه شتر به آسانى حاضر نيست بار بر پشتش بگذارند. هنگامى كه حضرت آنها را براى يارى برادرانشان مالك و اصحابش فرا خواند، به بهانه هاى واهى سهل انگارى كردند و آماده پيكار نشدند و آن تعداد اندكى هم كه آماده شدند سخت مضطرب و نگران بودند، بمانند اشخاصى كه بزور به سوى مرگ رانده شوند و با نگرانى مرگ را نظاره گر باشند. حضرت در اين عبارت حالت آنان را كه اعلام آمادگى كرده بودند، به دليل دلهره و هراس آنها به حالت افرادى كه احتضار و مرگ به آنها دست دهد و آنها ترسان و لرزان تماشاگر مرگ باشند، تشبيه كرده است.  جملات امام (ع) و تشبيهات، همگى براى توبيخ و سرزنش مردم كوفه آورده شده است، هر چند با عبارتها و كنايه هاى گوناگون بيان شده امّا هدف توضيح تقصير و كوتاهى آنها در انجام وظيفه و سرپيچى از اطاعت و فرمان، آن حضرت است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 174 و من خطبة له عليه السّلام و هى التاسعة و الثلاثون من المختار في باب الخطب خطب بها في غزاة النّعمان بن بشير بعين التّمر على ما تعرفها إن شاء اللّه قال:منيت بمن لا يطيع إذا أمرت، و لا يجيب إذا دعوت، لا أبا لكم ما تنتظرون بنصركم ربّكم، أما دين يجمعكم، و لا حميّة تحمشكم أقوم فيكم مستصرخا، و أناديكم متغوّثا، فلا تسمعون لي قولا، و لا تطيعون لي أمرا، حتّى تكشف الامور عن عواقب المساءة، فما يدرك بكم ثار، و لا يبلغ بكم مرام، دعوتكم إلى نصرة إخوانكم فجرجرتم جرجرة الجمل الأسرّ، و تثاقلتم تثاقل النّضو الأدبر، ثمّ خرج إليّ منكم جنيد متذائب ضعيف، كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ .قال السّيد (ره) أقول قوله عليه السّلام: متذائب أى مضطرب من قولهم تذائبت الرّيح اى اضطرب هبوبها، و منه سمى الذّئب ذئبا لاضطراب مشيته. (8593- 8488)اللغة:(منيت) على البناء للمفعول اى ابتليت و (حمشه) جمعه كحمشه و أغضبه كأحمشه و حمش القوم ساقهم بغضب و (المستصرخ) المستنصر مأخوذ من الصّراخ و هو الصّياح باستغاثة و (المتغوث) القائل و اغوثاه و (تكشف) بصيغة المضارع من باب ضرب أي تظهر و في بعض النّسخ تنكشف و في بعضها تكشف بصيغة الماضى من باب التّفعل يقال تكشف الامر و انكشف أى ظهر.و (الثّار) الدّم و الطلب به و قاتل حميمك قاله في القاموس و (الجرجرة) صوت يردّده الابل في حنجرته و أكثر ما يكون ذلك عند الاعياء و التّعب و (السرر) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 175 داء يأخذ البعير في سرّته يقال: منه جمل السّر و (النّضو) البعير المهزول و (الأدبر) الذي به دبر و هي القروح في ظهره و (الجنيد) تصغير الجند للتحقير.الاعراب:استفهام التّوبيخي ما تنتظرون استفهام على سبيل الانكار التّوبيخي ، استفهام التّقريرى- استفهام التّوبيخى و أ ما دين يجمعكم استفهام على سبيل التّقرير أو للتّوبيخ، و مستصرخا و متغوثا منصوبان على الحال من فاعل أقوم و أنادي، و قوله: حتّى تكشف الامور الغاية داخل في حكم المغيّى، و على ما في بعض النّسخ من تكشف بصيغة الماضى فحتّى ابتدائية على حدّ قوله سبحانه:ثمّ بدلنا مكان السّيئة الحسنة حتّى عفوا، و إضافة العواقب إلى المسائة بيانيّة، و جملة و هم ينظرون منصوبة المحلّ على الحال من فاعل يساقون.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة خطب بها في غزاة النعمان بن بشير الأنصاري على عين التّمر، و هو عين ماء قرب الكوفة، و كيفية تلك الغزوة على ما ذكره في شرح المعتزلي من كتاب الغارات هي أنّ النّعمان قدم هو و أبو هريرة على عليّ من عند معاوية بعد أبي مسلم الخولاني يسألانه أن يدفع قتلة عثمان إلى معاوية ليقدهم بعثمان لعلّ الحرب أن يطفأ و يصطلح النّاس.و إنّما أراد معاوية أن يرجع مثل النّعمان و أبي هريرة من عند عليّ عليه السّلام و هم لمعاوية عاذرون و لعليّ لايمون و قد علم معاوية أنّ عليا لا يدفع قتلة عثمان اليه، فأراد أن يكون هذان يشهدان له عند أهل الشّام بذلك و أن يظهرا عذره، فقال لهما ائتيا عليّا فانشداه اللّه و سلاه باللّه لما دفع الينا قتلة عثمان فانّه قد آواهم و منعهم ثمّ لا حرب بيننا و بينه، فان أبى فكونوا شهداء للّه عليه و أقبلا على النّاس فاعلماهم ذلك، فأتيا إلى عليّ عليه السّلام فدخلا عليه.فقال له أبو هريرة: يا أبا الحسن انّ اللّه قد جعل لك في الاسلام فضلا و شرفا أنت ابن عمّ محمّد رسول اللّه، و قد بعثنا اليك ابن عمّك معاوية يسألك أمرا يسكن به هذه الحرب و يصلح اللّه تعالى به ذات البين أن تدفع إليه قتلة عثمان ابن عمّه فيقتلهم به، و يجمع اللّه تعالى أمرك و أمره و يصلح بينكم و تسلم هذه الأمّة من الفتنة و الفرقة. ثمّ تكلّم النّعمان بنحو من هذا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 176فقال عليه السّلام لهما دعا الكلام في هذا حدّثني عنك؟ يا نعمان أنت أهدى قومك سبيلا؟ يعنى الأنصار قال: لا قال: فكل قومك تبعنى إلا شذاذ منهم ثلاثة أو أربعة أ فتكون أنت من الشّذاذ؟ فقال النّعمان: أصلحك اللّه إنّما جئت لأكون معك و ألزمك و قد كان معاوية سألني أن أؤدّى هذا الكلام و رجوت أن يكون لي موقف اجتمع فيه معك و طمعت أن يجري اللّه بينكما صلحا، فاذا كان غير ذلك رأيك فأنا ملازم و كاين معك فأما أبو هريرة فلحق بالشّام و أقام النّعمان عند عليّ عليه السّلام فأخبر أبو هريرة معاوية بالخبر فأمره أن يعلم الناس ففعل.و أقام النّعمان بعده ثمّ خرج فارّا من عليّ حتّى إذا مرّ بعين التمر أخذه مالك بن كعب الأرحبى و كان عامل عليّ عليها فأراد حبسه و قال له: ما مرّبك ههنا؟! قال إنّما أنا رسول بلّغت رسالة صاحبي ثمّ انصرفت فحبسه، و قال كما أنت حتى اكتب إلى عليّ فيك فناشده و عظم عليه أن يكتب إلى عليّ فيه فأرسل النّعمان إلى قرطة بن كعب الانصاري و هو كاتب عين التّمر يجبى خراجها لعليّ عليه السّلام فجائه مسرعا فقال لمالك بن كعب: خلّ سبيل ابن عمّي يرحمك اللّه، فقال يا قرطة اتّق اللّه و لا تتكلّم في هذا فانّه لو كان من عبّاد الانصار و نسّاكهم لم يهرب من أمير المؤمنين عليه السّلام إلى أمير المنافقين فلم يزل به يقسم عليه حتّى خلا سبيله و قال له يا هذا لك الأمان اليوم و الليلة و غدا و اللّه لان أدركتك بعدها لأضربنّ عنقك.فخرج مسرعا لا يلوى على شي ء و ذهبت به راحلته فلم يدر اين يتأكع من الارض ثلاثة إيام لا يعلم أين هو ثمّ قدم الى معاوية فخبره بما لقى و لم يزل معه مصاحبا له يجاهد عليّا و يتبع قتلة عثمان حتّى غزا الضّحاك بن قيس أرض العراق، ثمّ انصرف إلى معاوية فقال معاوية: أما من رجل أبعث معه بجريدة خيل حتى يغير على شاطي الفرات فانّ اللّه يرغب بها أهل العراق فقال له النّعمان: فابعثنى فانّ لي في قتالهم نيّة و هوى، و كان النّعمان عثمانيّا، قال فانتدب على اسم اللّه فانتدب و ندبمنهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 177معه ألفي رجل و أوصاه أن يتجنّب المدن و الجماعات، و أن لا يغير إلّا على مسلحة و أنّ يعجّل الرّجوع.فأقبل النّعمان حتّى دنى من عين التّمر و بها مالك بن كعب الارحبى الّذي جرى له معه ما ذكرناه و مع مالك ألف رجل و قد أذن لهم فقد رجعوا إلى الكوفة فلم يبق معه إلّا مأئة أو نحوها.فكتب مالك إلى عليّ عليه السّلام أمّا بعد فانّ النّعمان بن بشير قد نزل بى في جمع كثيف فمر رأيك سدّدك اللّه تعالى و ثبّتك و السّلام.فوصل الكتاب إلى عليّ عليه السّلام فصعد المنبر فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: اخرجوا هداكم اللّه إلى مالك بن كعب أخيكم، فانّ النّعمان بن بشير قد نزل به في جمع من أهل الشّام ليس بالكثير فانهضوا إلى إخوانكم لعلّ اللّه يقطع بكم من الكافرين طرفا ثمّ نزل.فلم يخرجوا فأرسل عليه السّلام إلى وجوههم و كبرائهم فأمر أن ينهضوا و يحثّوا النّاس على المسير فلم يصنعوا شيئا و اجتمع منهم نفر يسير نحو ثلاثمائة فارس أو دونها فقام عليه السّلام.فقال: ألا إنّى (منيت بمن لا يطيع) نى (إذا أمرت و لا يجيب) دعوتي (اذا دعوت) و هو اظهار لعذر نفسه على أصحابه لينسب التّقصير اليهم دونه و يقع عليهم لائمة غيرهم (لا ابالكم ما تنتظرون بنصركم ربّكم) و هو توبيخ لهم على التّثاقل و التقاعد و الانتظار و استنهاض بهم على نصرة اللّه (أما دين يجمعكم و لا حمية تحمشكم) و هو إمّا تقرير لهم بما بعد النفى ليقرّوا بذلك و يعترفوا بكونهم صاحب دين و حمية فيلزم عليهم الحجة و يتوجّه عليهم اللّوم و المذمّة، و إمّا توبيخ بعدم اتّصافهم بدين جامع و حمية مغضبة.و نظيره في الاحتمالين قوله سبحانه: «أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 178 و على التّقديرين فالمقصود به حثّهم و ترغيبهم على الجهاد تهيجا و إلهابا بأنّ صاحب الدّين و الحميّة لا يتحمّل أن ينزل على إخوانه المؤمنين داهية فلا تنصرهم مع قدرته على الذّبّ عنهم و تمكّنه من حماية دمارهم و معاونتهم. (أقوم فيكم مستصرخا، و أناديكم متغوّثا، فلا تسمعون لى قولا، و لا تطيعون لى امرا حتّى تكشف الامور عن عواقب المسائة) أراد أنّ عدم طاعتهم له مستمرّ إلى أن تظهر الامور «1» أى الامور الصّادرة عنهم عن عواقب السّوء و ترجع مآلها إلى النّدامة و ملامة النّفس اللّوامة، أو المراد انه ظهر «2» الامور الفظيعة اى الامور الصّادرة عن عدوّهم بالنّسبة اليهم كالقتل و الغارة و انتقاص الاطراف. (فما يدرك بكم ثار و لا يبلغ بكم مرام) تهييج لهم على التألف في النّصرة إذ من شأن العرب ثوران طباعهم بمثل هذه الأقوال استعاره (دعوتكم إلى نصر إخوانكم فجرجرتم جرجرة الجمل الاسرّ) قال الشّارح البحراني استعار لفظ الجرجرة لكثرة تملّلهم و قوّة تضجّرهم من ثقل ما يدعوهم إليه، و لمّا كانت جرجرة الجمل الأسرّ أشدّ من جرجرة غيرها لاحظ شبه ما نسبه إليهم من التضجّر بها، و كذلك التشبيه في قوله (و تثاقلتم تثاقل النّضو الأدبر)و قوله (ثمّ خرج إلىّ منكم جنيد متذائب).مضطرب (ضعيف) اشارة إلى حقارة شأنهم و قلّة عددهم و قد ذكرنا أنهم كانوا نحوا من ثلاثمائة أو دونها و قوله (كأنّما يساقون إلى الموت و هم ينظرون)اشارة إلى شدّة خوفهم و جبنهم و اضطرابهم فيما يساقون إليه مثل اضطراب من يساق إلى الموت و خوفه منه هذا.و قال صاحب الغارات: إنّه بعد ما خطب هذه الخطبة نزل من المنبر فدخل منزله، فقام عديّ بن حاتم فقال: هذا و اللّه الخذلان ما على هذا بايعنا أمير المؤمنين، ثمّ دخل إليه فقال: يا أمير المؤمنين انّ معي من طىّ ألف رجل لا يعصوني فان شئت أن أسير بهم سرت، قال: ما كنت لأعرض قبيلة واحدة من قبايل العرب للنّاس و لكن اخرج______________________________ (1) هذا المعنى على كون تكشف بصيغة المضارع من باب ضرب، منه. (2) هذا المعنى مبنى على كون تكشف بصيغة الماضى من باب التفعل و نحوه تنكشف بصيغة المضارع من باب الانفعال على ما في بعض النسخ، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 179 إلى النخيلة و عسكر بهم، فخرج و عسكر و فرض عليّ عليه السّلام لكلّ رجل منهم سبعمائة فاجتمع إليه ألف فارس عداطيا أصحاب عديّ و ورد عليه الخبر بهزيمة النعمان.و روى عبد اللّه بن جوزة الأزدي قال: كنت مع مالك بن كعب حين نزل بنا النّعمان و هو في ألفين و ما نحن إلّا مأئة، فقال لنا: قاتلوهم في القربة و اجعلوا الجدر في ظهوركم و لا تلقوا بأيديكم إلى التهلكة، و اعلموا أنّ اللّه ينصر العشرة على المأة و المأة على الألف و القليل على الكثير.ثمّ قال انّ اقرب من ههنا إلينا من شيعة أمير المؤمنين قرطة بن كعب و مخنف ابن سليم فاركض إليهما فاعلمهما حالنا و قل لهما فلينصرانا فمررت بقرطة فاستصرخته فقال إنّما أنا صاحب خراج و ليس عندي من اغيثه به، فمضيت إلى مخنف فسرح معي عبد الرّحمن بن مخنف في خمسين رجلا.و قاتل مالك و أصحابه النّعمان و أصحابه إلى العصر فأتيناه و قد كسر هو و أصحابه جفون سيوفهم و استقبلوا الموت، فلو أبطانا منهم هلكوا، فما هو إلّا ان رآنا أهل الشام و قد أقبلنا عليهم أخذوا ينكصون عنهم و يرتفعون و رائنا مالك و أصحابه فشدّوا عليهم حتّى دفعوهم عن القرية، فاستعرضناهم فصرعنا منهم رجالا ثلاثة فظنّ القوم أنّ لنا مددا و حال الليل بيننا و بينهم فانصرفوا إلى أرضهم.و كتب مالك إلى عليّ عليه السّلام أمّا بعد: فانّه نزل بنا النّعمان بن بشير في جمع من أهل الشّام كالظاهر علينا و كان أعظم أصحابي متفرّقين و كنا للّذي كان منهم آمنين فخرجنا رجالا مصلتين فقاتلناهم حتّى المساء و استصرخنا مخنف بن سليم فبعث لنا رجالا من شيعة أمير المؤمنين و ولده، فنعم الفتى و نعم الأنصار كانوا فحملنا على عدوّنا و شددنا عليهم، فأنزل اللّه علينا نصره و هزم عدوّه و أعزّ جنده و الحمد للّه ربّ العالمين و السّلام على أمير المؤمنين و رحمة اللّه و بركاته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 180 الترجمة:از جمله خطب آن حضرتست در وقتى كه نعمان بن بشير بأمر معاوية بد ضمير با دو هزار سوار بجهت تخويف أهل عراق از شام حركت نموده چون بعين التمر رسيد با مالك بن كعب ارحبى كه عامل أمير المؤمنين بود جنك نموده مالك آن حضرت را از ما وقع اخبار نموده آن حضرت هر چند ترغيب فرمود أصحاب خود را بنصرت مالك و كارزار دشمنان ايشان تكاهل ورزيدند پس حضرت اين خطبه را خواند كه:مبتلا شدم بكسى كه اطاعت نمى كند مرا در قتال أهل ضلال هرگاه أمر نمايم او را به آن، و اجابت نمى نمايد قول مرا در جدال هر گاه دعوت ميكنم او را به آن، پدر مباد شما را چه انتظار مى كشيد بيارى دادن پروردگار خود آيا نيست شما را دينى كه جمع نمايد شما را از اين تفرّق و اختلاف آراء، و نيست غيرتى كه بخشم آورد شما را أز اين حركت و كردار أعداء، ايستاده ام در ميان شما فرياد كننده بجهت دفع أشرار، و مى خوانم شما را بفرياد رسى در قتل دشمنان جفا كار.پس گوش نمى دهيد به گفتار من، و اطاعت نمى كنيد بأمر و فرمان من تا اين كه اظهار ميكند اين كارهاى ناشايسته شما از عاقبت هاى بدى، يا اين كه ظاهر مى شود كارهاى دشوار از عاقبت هاى بد، پس ادراك نمى شود با عانت شما كينه جوئى و خون خواهى از اعداء، و رسيده نمى شود بيارى و حمايت شما مقصودي از مقصودها.دعوت كردم شما را بيارى برادران خودتان پس آواز گردانيديد در حنجره بجهت دلتنگى از دعوت من چون آواز گردانيدن شترى كه درد ناف داشته باشد و ناله كند از آن، و گرانى نموديد در كار زار چون گرانى شتر لاغر ريش پشت در رفتار، پس بيرون آمد بسوى شما از جانب شما لشكركى مضطرب و ناتوان گويا كه رانده ميشوند با جبر و اكراه بسوى مرگ در حالتى كه نظر ميكند بشدايد مرگ و أهاويل آن. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص407 اين خطبه با عبارت «منيت بمن لا يطيع اذا امرت» (گرفتار كسانى شده ام كه چون فرمان مى دهم اطاعت نمى كنند) شروع مى شود. [پس از توضيح پاره يى از لغات با توجه به آنكه اين خطبه را امير المومنين عليه السلام به هنگام غارت آوردن نعمان بن بشير انصارى بر عين التمر ايراد فرموده است، ابن ابى الحديد بحث تاريخى زير را آورده است.] داستان نعمان بن بشير با على (ع) و مالك بن كعب ارحبى: مؤلف كتاب الغارات مى گويد: نعمان بن بشير و ابو هريره پس از اينكه ابو مسلم خولانى به حضور على عليه السلام آمده بود از طرف معاويه پيش على (ع) آمدند تا از او تقاضا كنند قاتلان عثمان را به معاويه بسپرد تا آنان را قصاص كند و شايد بدينگونه آتش جنگ خاموش شود و مردم، صلح كنند، معاويه قصدش اين بود كه كسانى چون نعمان و ابو هريره پس از بازگشت از حضور على (ع) در نظر مردم معاويه را در آنچه انجام مى دهد معذور جلوه دهند و على را سرزنش كنند و گرنه معاويه به خوبى مى دانست كه على (ع) قاتلان عثمان را به او نخواهد سپرد و مى خواست آن دو در اين مورد نزد مردم شام گواهى دهند و عذر او را موجه بدانند و به آن دو گفت پيش على (ع) برويد و او را به خدا سوگند دهيد و از او به حرمت خدا بخواهيد كه قاتلان عثمان را به ما بسپارد كه او آنان را پناه داده است و از آنان حمايت مى كند و حال آنكه اگر چنان كند جنگى ميان ما و او نخواهد بود و اگر اين پيشنهاد را نپذيرفت گواهان خدا بر او باشيد. آن دو، موضوع را با مردم در ميان گذاشتند و سپس به حضور على (ع) آمدند و ابو هريره به او گفت اى ابا حسن خداوند متعال براى تو در اسلام فضل و شرف قرار داده است و تو پسر عموى رسول خدايى و ما را پسر عمويت معاويه پيش تو فرستاده است و از تو چيزى را مى خواهد كه اگر بپذيرى اين جنگ آرام مى گيرد و خداوند ميان دو گروه را اصلاح مى فرمايد و آن تقاضا اين است كه قاتلان پسر عمويش عثمان را به او بسپارى تا آنانرا در قبال خون عثمان بكشد و خداوند تو و او را هماهنگ و ميان شما را اصلاح فرمايد و اين امت از فتنه و پراكندگى در امان قرار گيرد، سپس نعمان هم نظير همين مطالب را گفت. امير المومنين عليه السلام به آن دو فرمود: سخن در اين مورد را رها كنيد. و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 408 سپس به نعمان فرمود: اى نعمان تو درباره خودت با من سخن بگو، آيا تو از همه افراد قوم خودت-  يعنى انصار-  برتر و هدايت شده ترى؟ گفت نه، على فرمود: همه قوم تو جز تنى چند كه سه چهار تن بيشتر نيستند از من پيروى و با من بيعت كرده اند، آيا تو در زمره آن سه چهار تنى؟ نعمان گفت: خدا كارهايت را اصلاح فرمايد، من آمده ام كه با تو و در التزام تو باشم و معاويه از من خواسته است اين سخن او را به اطلاع تو برسانم و اميدوارم كه براى من موقعيتى پيش آيد كه با تو باشم و آرزومندم كه خداوند ميان شما صلح برقرار كند و اگر عقيده تو چيز ديگرى است من با تو و همراه تو خواهم بود. ابو هريره به شام برگشت و نعمان پيش على (ع) ماند، ابو هريره موضوع را به معاويه گزارش داد و معاويه به او فرمان داد موضوع را به اطلاع مردم برساند و چنان كرد، نعمان پس از رفتن ابو هريره يك ماه ماند و سپس از حضور على (ع) گريخت و چون به عين التمر رسيد مالك بن كعب ارحبى كه كارگزار على عليه السلام در آن شهر بود او را گرفت و خواست او را به زندان افكند و از او پرسيد چه چيز ترا به اينجا كشانده است گفت: من سفيرى بودم كه پيام سالار خود را ابلاغ كردم و برگشتم، [مالك ] او را بازداشت كرد و گفت: همين جا باش تا در مورد تو براى على (ع) نامه بنويسم، نعمان او را سوگند داد كه چنين نكند، و نوشتن نامه به على (ع) براى او بسيار گران بود. نعمان به كعب بن قرظة انصارى كه خراج گيرنده عين التمر بود و خراج آن منطقه را براى على (ع) جمع مى كرد پيام فرستاد كه بيايد او شتابان آمد و به مالك گفت: خدايت رحمت فرمايد پسر عموى مرا آزاد كن، مالك گفت: اى قرظه از خداى بترس و درباره اين مرد سخن مگو كه او اگر از عابدان و پرهيزگاران انصار مى بود هرگز از امير مومنان به سوى امير منافقان نمى گريخت، ولى قرظه همواره او را سوگند مى داد تا آنكه او را رها كرد و به او گفت: فلانى امروز و امشب و فردا را فرصت دارى و در امانى و به خدا سوگند اگر پس از اين مدت ترا پيدا كنم گردنت را خواهم زد، نعمان شتابان بيرون رفت و به هيچ چيز توجه نمى كرد و مركوبش او را سريع مى برد و نمى دانست كجا هست و سه روز همچنان مى رفت. نعمان پس از آن مى گفته است به خدا سوگند نمى دانستم كجا هستم تا آنكه شنيدم زنى در حالى كه گندم آرد مى كرد اين دو بيت را مى خواند: «با درخشش ستاره جوزا جامى آكنده نوشيدم و جامى ديگر با درخشش ستاره شعرى نوشيدم، شرابى سالخورده كه قريش آن را حرام مى دانست ولى همينكه ريختن خون عثمان را حلال دانستند آن هم حلال شد». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص409 دانستم كه ميان قبيله يى هستم كه طرفدار معاويه اند و آنجا آبى از بنى قيس بود و مطمئن شدم كه به جايگاه امن رسيده ام. نعمان سپس به معاويه پيوست و به او گزارش كار خود و آنچه را بر سرش آمده بود داد و همواره خير خواه معاويه بود و ستيزه گر نسبت به على (ع) و در تعقيب و جستجوى كشندگان عثمان بود، پس از آنكه ضحاك بن قيس به عراق حمله كرد و پيش معاويه برگشت، معاويه دو سه ماه پيش از آن گفته بود، آيا مردى پيدا مى شود كه همراه او گروهى سواران گزيده بفرستم تا بر كناره هاى فرات غارت برد و خداوند به وسيله او عراقيان را بترساند نعمان به معاويه گفت: مرا گسيل دار كه مرا در جنگ با آنان ميل و هوس است، نعمان از طرفداران عثمان بود، معاويه به او گفت: در پناه نام خدا حركت كن، و او آماده شد و معاويه همراه او دو هزار سوار گسيل داشت و سفارش كرد كه از شهرها و محل اجتماع مردم كناره بگيرد و فقط بر قرارگاهها و پادگانهاى دور افتاده غارت برد و شتابان باز گردد. نعمان بن بشير، روى در راه نهاد تا نزديك عين التمر رسيد، مالك بن كعب ارحبى كه ميان او و نعمان بن بشير آن جريان پيش آمده بود همچنان حاكم آن شهر بود، قبلا با مالك هزار مرد بود ولى او به آنان اجازه داده بود به كوفه برگردند و جز حدود صد تن با او باقى نمانده بود، مالك براى على عليه السلام نوشت كه نعمان بن بشير با گروهى بسيار كنار من فرا رسيده و موضع گرفته است خدايت استوار و ثابت بدارد چاره يى بينديش. چون نامه به على عليه السلام رسيد بر منبر رفت و خداى را سپاس و ستايش كرد و فرمود: خدايتان هدايت فرمايد، به يارى برادرتان مالك بن كعب بيرون رويد كه نعمان بن بشير همراه گروهى از مردم شام به مالك حمله آورده است و شمارشان بسيار نيست، به سوى برادرانتان برويد شايد خداوند به وسيله شما گروهى از كافران را نابود فرمايد، و از منبر فرود آمد، كسى از آنان حركت نكرد، على (ع) به سرشناسان و بزرگان ايشان پيام فرستاد و فرمان داد خود حركت كنند و مردم را بر حركت تحريك كنند و آنان هم كارى نساختند و گروهى اندك از ايشان، حدود سيصد سوار يا كمتر، فراهم آمدند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص410 و على (ع) برخاست و خطبه يى ايراد كرد و گفت: «همانا كه من گرفتار كسانى شده ام كه اطاعت نمى كنند...» يعنى همين خطبه كه به شرح آن مشغوليم، سپس [از منبر] فرود آمد. على عليه السلام به خانه خود برگشت، عدى بن حاتم برخاست و گفت اين [طرز كار كه ما پيش گرفته ايم ] به خدا سوگند كه خذلان و يارى ندادن است، مگر ما با امير المومنين چنين بيعت كرده ايم و سپس به حضور ايشان رفت و گفت: اى امير المومنين، هزار مرد از قبيله طى همراه من هستند كه از فرمانم سرپيچى نمى كنند و اگر بخواهيد من همراه ايشان حركت مى كنم و مى روم، فرمود من هرگز ميل ندارم افراد يك قبيله را برابر مردم قرار دهم ولى برو در نخيله مستقر شو و براى هر يك از ايشان هفتصد درهم مقررى تعيين كرد، هزار تن ديگر هم غير از افراد قبيله طى و همراهان عدى بن حاتم به آنان پيوستند، و چون نامه و خبر پيروزى مالك بن كعب و شكست و گريز نعمان بن بشير به على (ع) رسيد آن نامه را براى مردم كوفه خواند و خداى را سپاس و ستايش كرد و به آن نگريست و فرمود: بحمد الله اين [پيروزى ] عنايت خداوند و [مايه ] نكوهش اكثر شماست. اما داستان بر خورد مالك بن كعب با نعمان بن بشير چنان است كه عبد الله بن حوزه ازدى مى گويد: هنگامى كه نعمان بن بشير آهنگ ما كرد من همراه مالك بن كعب بودم، نعمان با دو هزار سپاهى بود و ما فقط صد تن بوديم، مالك بن كعب به ما گفت بايد با آنان داخل و چسبيده به شهر جنگ كنيد و ديوارها را پشت سر خود قرار دهيد «و خويشتن را با دست خود به مهلكه نيفكنيد» و بدانيد كه خداوند ده تن را بر صد تن و صد تن را بر هزار تن و گروه اندك را بر گروه بسيار نصرت مى دهد، و سپس گفت: نزديكترين كس از شيعيان و انصار و كارگزاران امير المومنين على (ع) به اينجا قرظة بن كعب و مخنف بن سليم هستند، و خطاب به من گفت: شتابان پيش آن دو برو و بگو هر چه مى توانند ما را يارى دهند، من شتابان روى به راه نهادم و مالك و يارانش را در حالى رها كردم كه به ياران نعمان بن بشير تير اندازى مى كردند، من خود را به قرظة رساندم و از او يارى خواستم، گفت: من مستوفى و صاحب خراجم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص411 كسى پيش من نيست كه وى را با اعزام او يارى دهم، من پيش مخنف رفتم و موضوع را به او گفتم او پسرش عبد الرحمان را همراه پنجاه مرد گسيل داشت، مالك بن كعب تا عصر همچنان به جنگ با نعمان و همراهانش ادامه داد و ما در حالى پيش او رسيديم كه او و يارانش نيامهاى شمشيرهاى خود را شكسته بودند و از مرگ استقبال مى كردند و اگر ما ديرتر رسيده بوديم نابود شده بودند، در همين حال شاميان ناگاه ديدند كه ما به ايشان روى آورديم آنان شروع به عقب نشينى كردند و چون مالك و يارانش ما را ديدند استوارتر حمله كردند و آنان را از شهر بيرون راندند در اين هنگام ما به آنان حمله كرديم و سه مرد از ايشان را كشتيم آنان پنداشتند كه نيروهاى امدادى از پى ما خواهند رسيد و همچنان عقب نشستند، و اگر گمان مى كردند كسى غير ما نيست بدون شك بر ما حمله مى كردند و نابودمان مى ساختند و شب فرا رسيد و ميان ما و ايشان حائل شد و آنان شبانه به سرزمينهاى خود برگشتند، مالك بن كعب براى على عليه السلام چنين نوشت: اما بعد، نعمان بن بشير همراه گروهى از شاميان آهنگ ما كرد و تصور مى كرد بر ما پيروز خواهد شد و گروه عمده سپاهيان من پراكنده بودند و ما از آنچه ممكن بود از ايشان صورت گيرد خود را در امان مى دانستيم پس همراه مردان و با شمشيرهاى برهنه اى كه در دست داشتيم بر آنان حمله كرديم و تا شامگاه با آنان جنگ كرديم، از مخنف بن سليم يارى خواستيم، مردانى از شيعيان امير المومنين را همراه پسر خود به يارى ما فرستاد، چه نيكو جوانمردى بود و چه نيكو يارانى كه ايشان بودند، ما بر شدت حمله خود بر دشمن افزوديم و خداوند نصرت خويش را بر ما فرو فرستاد و دشمن خود را شكست داد و لشكر خويش را عزت بخشيد، سپاس خداوند پروردگار جهانيان را و سلام و رحمت و بركات خدا بر امير المومنين باد. محمد بن فرات جرمى از زيد بن على عليه السلام نقل مى كند كه امير المومنين عليه السلام ضمن همين خطبه فرمود: اى مردم شما را به حق فرا خواندم از من رويگردان شديد، با تازيانه شما را زدم مرا درمانده كرديد، همانا بزودى پس از من واليانى بر شما حكومت خواهند كرد كه از شما راضى نخواهند شد تا شما را با تازيانه هاى استوار و آهن شكنجه كنند، و من شما را هرگز با آن آزار نمى دهم زيرا هر كه در دنيا مردم را با آن شكنجه كند خدا او را در آخرت عذاب خواهد كرد، و نشانه اش اين است كه صاحب يمن مى آيد و ميان شما جاى مى گيرد، كارگزاران و مأموران ايشان را مى گيرد، و مردى به نام يوسف بن عمرو كارگزار اين شهر خواهد شد و در آن هنگام مردى از افراد خاندان ما قيام مى كند او را يارى دهيد كه دعوت-  كننده به حق است. گويد: مردم مى گفتند كه مقصود زيد [بن على بن الحسين ] (ع) بوده است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom