جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۳۸ : تعریف شبهه [منبع]

من كلام له (علیه السلام) و فيها علة تسمية الشبهة شبهة ثم بيان حال الناس فيها :
وَ إِنَّمَا سُمِّيَتِ الشُّبْهَةُ شُبْهَةً لِأَنَّهَا تُشْبِهُ الْحَقَّ، فَأَمَّا أَوْلِيَاءُ اللَّهِ فَضِيَاؤُهُمْ فِيهَا الْيَقِينُ وَ دَلِيلُهُمْ سَمْتُ الْهُدَى، وَ أَمَّا أَعْدَاءُ اللَّهِ فَدُعَاؤُهُمْ فِيهَا الضَّلَالُ وَ دَلِيلُهُمُ الْعَمَى، فَمَا يَنْجُو مِنَ الْمَوْتِ مَنْ خَافَهُ وَ لَا يُعْطَى الْبَقَاءَ مَنْ أَحَبَّه.

سَمْتُ الْهُدَى : مسير هدايت. 

(در سال ۳۷ هجرى پس از جنگ صفّين و ماجراى حكميّت در تعريف «شبهه» فرمود، برخى خطبه (۳۸ و ۴۱ را يك خطبه مى دانند). 
ضرورت شناخت شبهات:
شبهه را براى اين شبهه ناميدند كه به حق شباهت دارد. امّا نور هدايت كننده دوستان خدا، در شبهات يقين است، و راهنماى آنان مسير هدايت الهى است، امّا دشمنان خدا، دعوت کننده شان در شبهات گمراهى است، و راهنماى آنان كورى است. آن كس كه از مرگ بترسد نجات نمى يابد، و آن كس كه زنده ماندن را دوست دارد براى هميشه در دنيا نخواهد ماند.(۱)
____________________________________(۱). اشاره است به آنان كه بى ‏تفاوت شده خواهان زندگى و رفاه بودند، مانند سعد وقّاص كه پس از آغاز فتنه‏ ها در خانه نشستند. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در بيان وجه تسميه شبهه و اينكه كسيرا از مرگ رهائى نيست): 
(1) شبهه از اين جهت شبهه ناميده شده كه شبيه و مانند حقّ است (هر كس نمى تواند ميان حقّ و باطل تميز دهد) پس روشنى دوستان خدا در شبهه ايمان و اعتقاد ايشان است (بخدا و رسول) و راهشان راه هدايت و رستگارى است (كه از آن راه پيروان خود را از تاريكى هاى شبهه ها نجات داده و حقّ را بآنان آشكار مى نمايند) 
(2) و امّا دشمنان خدا دعوت كننده شان در آن شبهه ضلالت و گمراهى است و رهنماى شان كورى و سرگردانى (كه بسبب آن پيروان خود را در دنيا بد بخت و در آخرت بعذاب الهىّ گرفتار مى سازند) 
(3) پس (پيروان دوستان خدا نبايد از مرگ و كشته شدن بيم داشته باشند، زيرا) كسيرا هم كه از مرگ بيم داشته باشد بالأخره نجات و رهائى از آن نيست و كسيكه دوستدار زنده بودن باشد هميشه باقى و زنده نخواهد ماند (بنا بر اين شايسته آنست كه شخص به زندگى موقّتى دنيا دل نبندد و از مرگ و پيكار در راه خدا براى نصرت دين رو نگرداند). 
از خطبه هاى آن گرامى است در توضيح اين كه شبهه چيست:
شبهه از اين نظر شبهه ناميده شده كه شبيه و مانند حق است. ولى دوستان خدا با روشنايى يقين سير مى كنند و راهشان راه هدايت و نيكبختى است. و اما دشمنان خدا وسيله دعوتشان گمراهى است و راهنمايشان كوردلى است. كسى كه از مرگ مى ترسد راه فرار از آن را ندارد و آنكه علاقمند به ماندن است، هميشه نمى ماند و بالاخره يك روز بايد برود. 
شبهه، تنها از اين جهت شبهه ناميده شده است که شباهتى به حق دارد (هر چند در واقع باطل است)، امّا دوستان خدا در برابر شبهات نور و چراغ راهشان يقين است و دليل راهنماى آنها سمت و مسير هدايت. و امّا دشمنان خدا، دعوت کننده آنان در شبهات همان ضلالت و راهنماى آنها کور دلى است. آن کس که از مرگ بترسد، (هرگز به خاطر اين ترس) از مرگ رهايى نمى يابد و آن کس که بقا را دوست دارد به او بقا نمى دهند.
شبهه را شبهه ناميده اند چون حقّ را ماند، ليكن دوستان خدا را -فريفتن نتواند- كه يقين، چراغ -رهگذر- ايشان است، و رستگارى راهبر. امّا دشمنان خدا را گمراهى دعوت كننده است، و كورى همراه برنده. پس نه آن كه بيم مرگ دارد، از آن رهد، و نه آن كه زندگانى جاودانه خواهد بدان رسد. 
از خطبه هاى آن حضرت است در تعريف شبهه:
شبهه را به اين خاطر شبهه مى گويند كه شبيه حق است. اما چراغ اولياء خدا در امور شبهه ناك يقين، و راهنمايشان راه هدايت است. ولى دعوت كننده دشمنان خدا در مسير شبهه ضلالت، و راهنماشان كور دلى است. نه ترس از مرگ علت نجات است، و نه عشق به بقا عامل جاودانگى است.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 414-403 و من كلام له عليه السّلام و فيها علّة تسمية الشّبهة شبهة ثمّ بيان حال النّاس فيها.در اين خطبه، علت نامگذارى شبهه، به شبهه آمده و سپس حال مردم به هنگام گرفتارى در شبهات، تبيين شده است. خطبه در يك نگاه:مختصر دقّتى در محتواى اين خطبه نشان مى دهد كه اين سخن، بخشى از يك سخن مشروح ترى بوده كه مرحوم سيد رضى اين چند جمله را از آن برگزيده است. به همين دليل در اين سخن دو بخش مى بينيم كه ظاهرا با هم سازگار نيست.بخش نخست در باره علت نامگذارى شبهه به اين نام و راه نجات از شبهات سخن مى گويد، و در بخش دوم بيان چگونگى حال مردم در برابر مرگ است كه نه آنهايى كه از مرگ مى ترسند از آن نجات مى يابند و نه آنها كه خواهان بقا و ابديّتند به آن مى رسند و روشن است كه اين دو در ظاهر، پيوندى با هم ندارند. قرائن زيادى در نهج البلاغه وجود دارد كه نشان مى دهد كه بناى سيد رضى بر اين نبوده است كه خطبه هاى مولا عليه السّلام را به طور كامل نقل كند، بلكه بخشهايى كه از نظر او فصيح تر و پر محتواتر بوده و فنون بلاغت بيشترى در آن رعايت شده است، بر مى گزيد و به صورت قطعه اى در مى آورده و در نهج البلاغه ذكر مى كرده است. تعبير به «من كلام له» يا «من خطبة له» كه با «من» تبعيضيه شروع مى شود نيز شاهدى گويا براى اين مدّعا است، زيرا نمى فرمايد: «و من خطبته»، يا «و من كلماته» كه مفهومش اين است كه «يكى از خطبه ها يا يكى از كلمات مولا اين است» بلكه مى فرمايد: «و من خطبة له» يعنى آنچه در اينجا آمده است بخشى از يك خطبه آن حضرت است، يا مى فرمايد: «و من كلام له» يعنى آنچه در اينجا آمده بخشى از يك سخن آن حضرت است. به هر حال خطبه بالا در عين فشردگى دو نكته بسيار مهم را در مورد تفسير شبهه و وضع مردم در برابر مرگ بازگو كرده است كه در شرح خطبه خواهد آمد. در شبهات چه بايد کرد؟ از پاره اى از منابع استفاده مى شود که اين بخش از خطبه بالا ناظر به داستان طلحه و زبير و جنگ جمل است; چرا که در آن جنگ گروهى از مردم را گرفتار شبهه و به پيمان شکنى و قيام بر ضدّ حق دعوت کردند. از عوامل شبهه کشانيدن پاى همسر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به ميدان جنگ و طرح خونخواهى عثمان و امثال آن بود. امام (عليه السلام) در اينجا، تحليل دقيقى درباره شبهه دارد، مى فرمايد: شبهه تنها از اين جهت شبهه ناميده شده که شباهتى به حق دارد (هر چند در واقع باطل است). «وَ إِنَّمَا سُمِّيَتِ الشُّبْهَةُ شُبْهَةً لاَِنَّهَا تُشْبِهُ الْحَقَّ». و به همين دليل سبب فريب گروهى از ساده لوحان و دستاويزى براى شيطان صفتان، جهت فرار از حق مى شود. در حقيقت امورى که در زندگى فردى و اجتماعى براى انسان پيش مى آيد، از سه حال خارج نيست: «گاهى حقّى است آشکار، مثل اين که مى گوييم آن کس که خوبى کند نتيجه آن را مى گيرد و آن کس که راه خطا بپويد گرفتار مى شود. و گاه باطلى است روشن، مثل اين که کسى بگويد: «بى قانونى و هرج و مرج از نظم و قانون بهتر است». بديهى است که هر کس باطل بودن چنين سخنى را تشخيص مى دهد. ولى مواردى پيش مى آيد که نه مانند قسم نخست است و نه قسم دوم و آنجايى است که مطلب باطلى را در لباس حق عرضه مى کنند، ظاهرش حق است و باطنش باطل و از همين پوشش براى فريب مردم يا استدلال هاى بى اساس استفاده مى شود، درست شبيه همان عذرهاى واهى که اصحاب جنگ جمل و معاويه و يارانش براى آتش افروزى هاى جنگ به آن استناد مى جستند. مشکل بزرگِ جوامع بشرى در گذشته و امروز، همين مشکل بوده و هست، بلکه با گذشت زمان، اين معنا گسترش پيدا کرده است، چنانکه امروز مى بينيم که بسيارى از مقاصد شوم و اهداف باطل و سلطه جويى هاى ظالمانه را زير پوشش هاى حقوق بشر و دفاع از آزادى انسان و حفظ قانون و نظم و ثبات و صلح جهانى عملى مى کنند. سپس امام (عليه السلام) راه نجات از شبهه ها را بيان مى فرمايد و موضعگيرى دوستان خدا و دشمنان حق را در برابر شبهه ها در عبارت زيبايى چنين بيان مى کند. امّا دوستان خدا «در برابر شبهات (و براى زودن ظلمات آنها) نور و چراغ راهشان يقين است و دليل و راهنمايى آنان سَمت و مسير هدايت; «فَأَمَّا أَوْلِيَاءُ اللهِ فَضِيَاؤُهُمْ فِيَها الْيَقِينُ وَ دَلِيلُهُمْ سَمْتُ(1) الْهُدَى». اين تعبير ممکن است اشاره به يکى از دو چيز باشد: نخست اين که اولياء الله به خاطر برخوردارى از يقين به مبانى وحى، به سراغ قرآن و سخنان پيشوايان معصوم مى روند و در پرتو اين نور و روشنايى، ظلمات شبهات را در هم مى شکنند و از چنگال آن رهايى مى يابند. بنابراين تفسير، يقين اشاره به ايمان به خدا و نبوت است «و سمت الهدى»، اشاره به هدايتهايى است که از طريق وحى نصيب انسان مى شود، همانطور که قرآن مجيد مى گويد: (ذلِکَ الْکِتابُ لارَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقينَ(2)); اين کتاب بزرگ، شکى در آن نيست، و مايه هدايت پرهيزکاران است. تفسير ديگر اين که مراد از يقين، استفاده از مقدمات قطعى و امور يقينى است که هر گاه انسان در تجزيه و تحليل خود بر امور يقينى تکيه کند، مى تواند گره شبهه را بگشايد و به سمت هدايت حرکت کند. و به تعبير ديگر، اولياءالله چون گرفتار هوا و هوس نيستند و عقل سليم بر وجودشان حاکم است، مى توانند در پرتو نور آن ظلمات شبهه را بشکافند و به مسير هدايت گام نهند، در حالى که اگر فضاى فکر آنها انباشته از غبار هوا و هوس بود، هرگز نمى توانستند چهره حق و باطل را از لابه لاى پوشش ها تشخيص دهند. اين دو تفسير، با هم منافاتى ندارد و مى تواند در مفهوم جمله هاى بالا جمع باشد. ممکن است گفته شود که در آيات و روايات نيز تعبيراتى است مشتبه و قابل تفسيرهاى مختلف، در اينجا بايد چه کار کرد؟ جواب اين سؤال را قرآن مجيد به روشنى داده است و آن اين که در اين گونه موارد، بايد به سراغ محکمات آيات و روايات رفت و در پرتو آيات و رواياتى که با صراحت حقايق را بيان کرده، موارد مشتبه را تفسير کرد و از اين امتحان الهى که به وسيله آيات و روايات متشابه است، سر بلند بيرون آمد. در امور زندگى انسان نيز همانند آيات قرآن، محکمات و متشابهات وجود دارد، مثلا ما از دوستمان حرکت مشکوکى مى بينيم که مى توانيم براى آن تفسير خوب يا بدى کنيم، در حالى که ساليان دراز امتحان صداقت خود را در کارهاى مختلف و حوادث گوناگون داده است، اين حُسن سابقه جزء محکمات است و آن حرکت مشکوک از متشابهات که به وسيله محکمات تفسير مناسب مى شود. سپس به سراغ روش دشمنان خدا مى رود و مى فرمايد: «امّا دشمنان خدا، دعوت کننده آنان در شبهات همان ضلالت، و راهنماى آنان، کوردلى است; «وَ أَمَّا أَعْدَاءُ اللهِ فَدُعَاؤُهُمْ فيهَا الضَّلالُ وَ دَلِيلُهُمُ الْعَمْى». براى پيمودن هر راه انگيزه حرکتى لازم است و راهنمايى و در اينجا است که اولياء الله و اعداء الله از هم جدا مى شوند. اولياء الله انگيزه اى جز يقين به خدا و قيامت ندارند و راهنمايى جز وحى و نبوت، در حالى که انگيزه دشمنان خدا عوامل مختلف گمراهى، مانند هواى نفس و وسوسه هاى شياطين جنّ و انس است، و راهنمايى جز کور دلى، براى آنان وجود ندارد. به همين دليل گروه نخست به سعادت جاويدان مى رسند و به مصداق (أَلا أِنَّ أَوْلِياءَ اللهِ لاخَوفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاهُمْ يَحْزَنُونَ... لَهُمُ البُشْرى فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِى الاْخِرَةِ)(3); آگاه باشيد! دوستان خدا نه ترسى دارند و نه غمگين مى شوند (گذشته و آينده آنان، هر دو روشن و اميدبخش است.) ... هم در زندگى دنيا شاد و مسرورند و هم در زندگى آخرت. زندگى آنان در دو سرا، غرق نور و سعادت است، در حالى که دشمنان خدا به مصداق، (أَوْ کَظُلُمات فى بَحْر لُجِّىٍّ يَغْشاهُ مَوجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْض اِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَکَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِنْ نُور)(4); يا مانند ظلماتى در يک درياى عميق و پهناور که موج آن را پوشانده و بر فراز آن موج ديگرى و بر فراز آن ابرى تاريک است، ظلمت هايى است متراکم يکى بر فراز ديگرى، آن گونه که وقتى که دست خود را خارج کند، ممکن نيست آن را ببيند و کسى که خدا نورى براى او قرار نداده، نورى براى او نيست. اينان در لابه لاى امواج گمراهى و ضلالت و بدبختى و شقاوت دست و پا مى زنند. آنچه در کلام بسيار پر معناى امام در اين خطبه آمده است، هم در مقياس زندگى فردى صادق است و هم در مقياس زندگى جمعى، بلکه در بعد اجتماعى آثارش گسترده تر و وحشتناک تر است. و نمونه کامل آن در بخش دوم (أعداء الله)، همان سه گروهى هستند که در جنگ «جمل» و «صفّين» و «نهروان» با استناد به شبهات واهى و دلايلى سست تر از تار عنکبوت، به مقابله با امام (عليه السلام) برخاستند و ضربات سهمگينى بر پيکر اسلام و مسلمانان وارد ساختند. جالب اين که در صحيح بخارى در حديثى از «أبوبکرة» ـ يکى از ياران پيامبر خدا ـ چنين نقل شده است که مى گويد: «من سخنى از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) شنيده بودم که در ايّام جنگ جمل براى من بسيار مفيد بود; چرا که نزديک بود به لشکر جَمَل بپيوندم و همراه آنها (در برابر على (عليه السلام)) بجنگم و آن سخن، اين بود که وقتى اين خبر به پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) رسيد که گروهى از ايرانيان دختر کسرا را به پادشاهى برگزيده اند، فرمود: لَنْ يُفْلَحْ قَومٌ وَلُّوا أَمْرَهُمْ إِمْرَأَةً; هر قوم و ملّتى که زنى را زمامدار خود کنند روى رستگارى را نخواهند ديد. همين امر سبب شد تا لشکر جمل را که در حقيقت، عايشه، بر آنان حکومت مى کرد، رها سازم(5).» *** نکته: تأثير شبهه در تحريف حقايق: اگر باطل در چهره اصلى اش ظاهر شود، بر کسى مخفى نمى ماند و وجدان ها بيدار و طبع سليم انسان ها هرگز آن را پذيرا نمى شود و تنها کسانى به سراغ آن مى روند که دلى بيمار و فکرى منحرف دارند. امّا هنگامى که باطل را در لباس حق بپيچند و با آرايش حق آن را بيارايند، غالباً کار مشکل مى شود و حق طلبان گرفتار اين فريب و نيرنگ شده به آن روى مى آورند. و اين يکى از شاخه هاى شبهه است. شاخه ديگر آن که مقدارى از حق با مقدارى از باطل آميخته گردد و چهره زشت و شوم باطل، در اين اختلاف پنهان گردد. شاخه ديگر اين که باطل را از طريق توجهيات فريبنده در نظرها حق جلوه دهند بى آن که باطل به حق آميخته شده باشد. از اينجا مصايب و فاجعه هايى که مى تواند دامنگير فرد يا جامعه به خاطر شبهات شود، به خوبى آشکار مى گردد. تاريخ بشر پر است از مشکلات و مصايبى که از طريق شبهات و وسوسه هاى شيطانى دامان انسان ها را گرفته و شيّادان و فريبکاران با ايجاد شبهات خود را بر مردم صالحِ ساده دل تحميل کردند. جنگهاى سه گانه معروفى که در بصره و صفّين و نهروان رخ داد و گروه زيادى را به کام مرگ فرو کشيد ـ که در ميان آنها افراد ساده دلِ بسيارى بودند ـ نمونه هاى روشنى از سوءِاستفاده شيّادان از شبهه، براى پيشرفت مقاصدشان محسوب مى شود. داستان اشک ريختن بر کشته شدن عثمان و استفاده از پيراهن خونين او براى بسيج مردم، حتّى از سوى کسانى که دستِ خودشان به خون عثمان آلوده بود و سپس تحريک «اُمّ المؤمنين» و سوار کردن او بر شتر و کشاندن حرم پيامبر به ميدان جنگ، نمونه زنده اين معنا است. بر افراشتن قرآنها بر سر نيزه و شعار تسليم در برابر فرمان آن، هر چه باشد و جلوگيرى از خونريزى و برادر کشى، شبهات ديگرى بود که جنگ صفّين را به نتيجه دردناکى کشاند. عمق فاجعه شبهه آنگاه ظاهر مى شود که قاتل عمّار را به دليل بودن او در لشکريان امام بود، حضرت على (عليه السلام) معرّفى کنند و قاتلان شامى را تبرئه کنند! و بدين ترتيب، حديث معروفِ نبوى «يا عمّار! تَقْتُلُکَ الْفِئَةُ الْباغيَةُ; تو را گروه ستمگر خواهد کشت»، را که دليل روشنى بر ستمگرى و فساد دستگاه معاويه بود، به نفع آنان تفسير کنند. در نهروان نيز، يک عدّه بظاهر قاريان قرآن و نماز شب خوانهاى داغِ سجده به پيشانى بسته، با شعار فريبنده «لا حُکْمَ اِلاّ للهِِ»، «حکميّت تنها از آنِ خداست»، چنان بازار شبهه را داغ کردند که گروه عظيمى از بى خبرانِ غافل را به کام مرگ فروبردند، مرگى که پايانش دوزخ و جهنّم بود! در دنياى فريبکار امروز، وضع از اين هم بدتر است; شعارهاى بسيار زيبا و جالب، مانند شعار آزادى و برابرى انسان ها و حکومت مردم بر مردم و احياى حقوق بشر و تمدّن و تعالى و پيشرفت، عناوينى هستند که تحت پوشش آنها بدترين جنايات و زشت ترين اعمال و وقيح ترين کارها انجام مى شود. در خطبه 40 و 50 شرح بسيار جالبى در اين زمينه آمده که به خواست خدا به زودى به تفسير آن مى رسيم و نيز در کلمات قصار در جمله 198 اشاره ظريفى به اين مسأله شده است. *** «فَمَا يَنْجُو مِنَ الْمَوتِ مَنْ خافَهُ وَ لايُعْطَى الْبَقاءَ مَنْ أَحَبَّهُ»، «آن کس که از مرگ بترسد، (هرگز به خاطر اين ترس) از مرگ رهايى نمى يابد و آن کس که بقا را دوست دارد بقا به او نمى دهند. ترس از مرگ بيهوده است: بسيارى از شارحان نهج البلاغه بر اين عقيده اند که اين فراز پيوند خاصى با فراز قبل ندارد و هر يک از جايى گرفته شده و مرحوم سيّد رضى آنها را به عنوان برگزيده هايى از يک خطبه يا از دو خطبه در اينجا آورده است. البتّه مى توان با تکلّف پيوندى در ميان اين جمله ها به وجود آورد. و آن اين که کسانى که در چنگال شبهات گرفتار و تسليم مى شوند، ممکن است که از ترس مرگ باشد. امام در اين جمله هاى اخير مى فرمايد که ترس از مرگ باعث نجات از مرگ نخواهد شد. به هر حال اين بخش از خطبه مرکّب از دو جمله است که هر دو ناظر به مسأله مرگ و پايان زندگى انسان ها است. در جمله نخست مى فرمايد: «آن کس که از مرگ بترسد، (هرگز به خاطر اين ترس) از مرگ رهايى نمى يابد; (فَما يَنْجُو مِنَ الْمَوتِ مَنْ خافَهُ). بلکه اين ترس و وحشت، خود يکى از اسباب نزديک شدن مرگ است. مرگ قانونى است که بر پيشانى تمام موجودات زنده نوشته شده است، چرا که حيات جاودان جز براى خدا نيست. تمام ممکنات محدودند و سرانجام پايان مى گيرند و فانى مى شوند، آنچه باقى مى ماند، ذات پاک ازلى و ابدى خدا است که هرگز گرد و غبار فنا بر دامان کبريايش نمى نشيند. بنابراين نه ترس و وحشت از مرگ چيزى را عوض مى کند و نه دست و پا زدن براى بقا موجب بقا و حيات جاودانه است. به همين دليل در جمله دوم، امام مى افزايد: «و آن کس که بقا را دوست دارد، بقا به او نمى دهند (وَ لايُعطَى الْبَقاءَ مَنْ أحَبَّهُ). ممکن است که پايان زندگى دير و زود داشته باشد، ولى به قول معروف سوخت و سوز ندارد و دنبال آبِ حيات گشتن و جرعه اى از آن سر کشيدن و هميشه زنده ماندن، خيال باطل و فکرِ محال است. *** نکته: شک نيست که در اين جهان هستى، غير از ذات پاک پروردگار همه چيز تدريجاً کهنه و فرسوده مى شوند و راه فنا و مرگ را پيش مى گيرند. خورشيد ـ که بزرگترين ستاره منظومه شمسى است و حجم آن يک ميليون و دويست هزار مرتبه از کره زمين بيشتر است ـ سرانجام خاموش و تاريک مى شود و مى ميرد; چرا که در هر شبانه روز، مقدار عظيمى از مادّه آن تبديل به انرژى مى شود و در فضا پخش مى گردد. کره زمين و تمام سيّارات و همه کهکشانها، سرانجام مرگى دارند. اصولا تولّد، خود بهترين دليل بر مرگ است; چرا که اگر چيزى جاودانه شد، نه تولّدى دارد و نه مرگى. بنابراين تصوّر اين که کسى حيات جاودان داشته باشد، تصوّرى است باطل و برخلاف قانون قطعى آفرينش. آيه شريفه، (کُلُّ نَفْس ذائِقَةُ الْمَوتِ); هر انسانى چشنده مرگ است»، و از آن بالاتر آيه «کُلُّ شىء هالِکٌ اِلاّ وَجْهُهُ; هر چيزى فانى مى شود جز ذات پاک خدا» ـ از عموماتى است که هيچ استثنايى برنمى دارد و تخصيصى بر آن وارد نمى شود. بنابراين ترس از مرگ ترسى است بدون دليل و انتظار حيات جاودان انتظارى است بى معنا. آنچه مهم است اين است که آماده مرگ باشيم و از حيات خود، به نحو احسن استفاده کنيم، و مرگ را نه به معناى فناى مطلق، بلکه به معناى انتقال از سراى کوچک و محدودى به جهانى بسيار وسيع و مملوّ از نعمت ها بدانيم، که اگر عملمان پاک باشد نه مرگ به ما لطمه اى مى زند و نه انتقال از اين دنيا ترس و وحشتى دارد.آرى، مهم ايمان و عمل پاک است. *** پی نوشت: 1 ـ سَمْت، به معناى «راه يا شاهراه» است، به چهره و قيافه نيکان نيز سمت گفته مى شود، «تسميت» عطسه کننده، به معناى دعا کردن براى کسى است که عطسه مى کند، به مناسبت آن که از خدا تقاضاى سلامت او مى شود و نيز از نشانه هاى سلامت انسان است. 2 ـ سوره بقره، آيه شريفه 2. 3 ـ سوره يونس، آيه 62 و 64. 4 ـ سوره نور، آيه 40. 5 ـ صحيح بخارى، جلد 6، صفحه 10، (باب کتاب النبى (صلى الله عليه وآله وسلم)، الى کسرى و قيصر).  
شرح علامه جعفریمعني شبهه: «و انما سميت الشبهه شبهه لانها تشبه الحق» (علت اينكه شبهه، شبهه ناميده شده است اينست كه شبيه به حق است). شبهه‌هاي طبيعي و شبهه‌هاي عمدي: دو نوع عمده در پديده‌ها و سخنان شبهه‌ناك وجود دارد كه توجه به آن دو ضرورت دارد: 1- شبهه‌هاي طبيعي- همه‌ي ما مي‌دانيم كه حق و باطل در حيات بشري همواره و در همه‌ي موقعيتها با آن وضوح و صراحت نمودار نمي‌شوند كه براي هيچ كس جاي ترديد و شك و شبهه نمانده است. دخالت نيتها و هدف گيريهاي دروني كه نمود عيني در گفتارها و كردارها و ساير شئون بشري ندارند، از عوامل بسيار رايج و متداول بروز شبهه‌ها است. نارسائي الفاظ در بيان مقاصد واقعي و كاملا مشخص نيز يكي ديگر از عوامل فراواني شبهه مي‌باشد. همچنين بي‌زبان بودن و چند علتي بودن نمودهائي كه در اعمال و آثار انساني وجود دارد، مانند بعضي از نمودهاي طبيعي عيني. مثلا حرارت يك پديده‌اي است قابل لمس، ما دست رفيقمان را لمس مي‌كنيم، مي‌بينيم حرارت دستش زيادتر از معمولي است، اين حرارت ممكن است معلول تماس طولاني دست با گرماي آفتاب باشد، و ممكن است معلول تب يا ماليدن دست به اجسامي مانند پشم بوده باشد و امثال اين علل. حال اگر ما بخواهيم كار يا تفكر مهمي را بر علت مشخص اين حرارت بناگذاري كنيم و دلايل تعيين كننده‌ي يكي از آنها قطعي نباشد، ما در قضاوت درباره‌ي آن حرارت قطعا به اشتباه خواهيم افتاد. در اين نوع از شبهات ماداميكه تقصيري در تشخيص حق صورت نگيرد، تنها ضرري كه خواهيم ديد، ضرر محروميت از حق است كه بجهت ناداني براي ما وارد خواهد گشت. 2- شبهه‌هاي عمدی- القاء شبهه و مشتبه ساختن عمدي حقايق است كه يكي از دلايل خبث و پليدي تبهكاران محسوب مي‌شود و به اضافه‌ي ضرر محروميت از حق كه به انسانهاي ناآگاه وارد مي‌شود، عامل سقوط بوجود آورنده‌ي شبهه را نيز فراهم خواهد ساخت. *** «فاما اولياءالله فضياوهم فيها اليقين و دليلهم سمت الهدي. و اما اعداءالله فدعاوهم فيها الضلال و دليلهم العمي» (اما اولياءالله در موقعيتهاي شبهه‌ناك با روشنائي يقين حركت مي‌كنند و راهنماي آنان طريقه‌ي هدايت است. و اما دشمنان خدا، در اين موقعيتها دعوت به گمراهي مي‌كنند و راهنماي آنان نابينائي است). نور يقين بزرگترين عامل روشنائي انساني در تاريكيهاي شبهات براي اولياءالله است. مقصود از يقين در اينجا آن انكشاف صد در صد معلوم نيست كه ذهن آدمي مانند آيينه‌اي صاف آن را در خود منعكس مي‌نمايد و بس، بلكه مقصود آن حالت نوراني روح است كه از بكار بستن عقل سليم و عمل به نداهاي سازنده‌ي وجدان و تعهد برين است كه با خداوند سبحان بسته شده است. اين نورانيت با زيادي علم و كوششهاي بي‌اساس بوجود نمي‌آيد، بلكه چنانكه در روايتي آمده است: «يقذفه الله في قلب من يشاء من عباده» (اين نوري است كه خداوند در دل آن بندگاني كه بخواهد مي‌تاباند). البته مي‌دانيم كه مقصود از خواستن خداوندي، خواستن بي‌علت نيست، بلكه علت اين خواستن و مشيت خداوندي را خود انسان با بكار بستن عقل سليم و عمل به نداهاي وجدان و تعهد برين مي‌باشد كه مربوط به اراده و عمل خود انسان است. آيات و روايات مربوط به نورانيت يقين فراوان است و همه‌ي آنها بر اين حقيقت دلالت مي‌كند كه اين نورانيت معلول خلوص و صفاي قلبي انسان است كه واقعيات و حقايق را بطور ناب مي‌بيند. اين بينش نوراني بزرگترين الطاف خداوندي است كه به يك بنده عطا مي‌شود و در موقع تاريكي و شبهات حيرت زده و ناتوان نمي‌ماند، زيرا براي رسيدن به مقام والاي اخلاص حتما مجاهدتهاي خالصانه ضرورت دارد و مطابق آيه‌ي شريفه «والذين جاهدوا فينا لندينهم سبلنا» (و كسانيكه در راه ما مجاهدت مي‌ورزند، ما حتما آنان را به راههاي خود هدايت مي‌كنيم) اينست موقعيت انسانهاي رشد يافته در برابر تاريكيها و شبهات. و اما آنانكه به خصومت با خدا برخاسته‌اند، از اين تاريكيها و شبهات سوء استفاده نموده، از آنها براي گمراه كردن مردم بهره‌برداري مي‌كنند و راهنمائي جز نابينائي ندارند. چه در آن تاريكيها و شبهاتي كه بطور طبيعي نمودار گشته و مردم در برابر آنها قرار گرفته باشند. *** «فما ينجو من الموت من خافه و لايعطي البقاء من احبه» (با ترس از مرگ هيچ كسي از مرگ نجات پيدا نمي‌كند و با دوست داشتن بقاء هيچ كسي پايدار نمي‌ماند). نه از ترس مرگ مي‌تواند مرگ را منتفي بسازد و نه عشق و علاقه به بقاء، پايداري را نصيب انسان مي‌كند. «قل ان الموت الذي تفرون منه فانه ملاقيكم» (به آنان بگو: مرگي كه از آن فرار مي‌كنيد، به ديار شما خواهد آمد) «كل نفس ذائقه الموت ثم الينا ترجعون» (همه‌ي نفوس مرگ را خواهند چشيد، سپس بسوي ما خواهيد برگشت) آري، آنچه كه با قوانين طبيعت كه جلوه‌گاه مشيت خداوندي آمده است، با قوانين طبيعت هم خواهد رفت، جز روح انساني كه طبق مشيت الهي گام به مافوق طبيعت گذاشته و آماده‌ي زندگي ابدي خواهد گشت «خلقتم للبقاء لا للفناء» (شما براي بقاء آفريده شده‌ايد، نه براي نابودي و فنا) درباره‌ي مرگ و مرگ از ديدگاه علي (ع) در مجلد هشتم از تفسير و نقد و تحليل مثنوي مباحث مشروحي مطرح كرده‌ايم، مراجعه شود. در تفسير بعضي از خطبه‌هاي آينده كه اميرالمومنين عليه‌السلام مسائل مهمي را در موضوع مرگ متذكر شده‌اند، مطالبي را طرح خواهيم كرد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحة 212-210 سخن امام (ع) در اين خطبه مشتمل بر دو فصل است: يك فصل از آغاز خطبه تا جمله «و دليلهم العمى» است و فصل دوم باقيمانده خطبه را در بر مى گيرد.  فصل اول خود دو قسمت است:  قسمت اول در بيان وجه تسميه شبهه است و قسم دوم در چگونگى حال مردم با توجه به شبهه.  اما قسم اول: شبهه آن است كه يا بظاهر حق جلوه كند و يا در محتوا حق و در ظاهر باطل بنمايد و يا هم به ظاهر و هم در محتوا جلوه حق دارد. به همين لحاظ حضرت كلام را به صورت حصر بيان فرموده و لفظ انّما را آورده است.  قسم دوم: موضع گيرى مردم نسبت به شبهه موضعى دوگانه است، زيرا مردم يا دوستان خدا و يا دشمنان اويند. جانهاى دوستان خدا به نور يقين درخشان و به چراغ نبوت در پيمودن راه راست روشن است. و به وسيله روشنى انديشه در تاريكى شبهات هدايت شده اند و از پرتگاههاى نادانى و هواپرستى بركنارند چنان كه خداوند متعال در اين زمينه فرموده است: «يَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ يَسْعى نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ بُشْراكُمُ الْيَوْمَ...» هدايت حقيقتى است كه بايد جهت آن را رعايت و به سمت ويژگيهاى آن حركت كرد. منظور از عبارت امام (ع) كه روشنى آنها در باره ترك شبهه، يقين آنها و راهنمايى شان خود جهت هدايت است، با توضيح فوق روشن گرديد. سپس مى فرمايد: ولى دشمنان خدا به چيزى، جز گمراهى فرا نمى خوانند و بر مقصد استوارى دلالت نمى كنند. دعوت آنها گمراه كردن مردمان از راه حق است و عقايد آنان دليل قابل اعتمادى نيست.  خود مى پندارند كه به راه راست مى خوانند ولى در حقيقت شبهه اى است كه از كورى ديده دلشان در نفس خود از مطالعه نور حق و تيرگى افكارشان دارند. هر كس دعوت آنان را از روى اشتباه به گمان اين كه راه حق است قبول كند به گمراهى مى افتد. «وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ».  *** فصل دوم كلام حضرت «فما ينجو...»،  آن كه از مرگ ترسيد نجات نيافت و آن كه طالب بقا بود جاويد نماند. مؤيّد سخن امام (ع) فرموده حق تعالى است: «قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِيكُمْ»، «أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ».  منظور از فرموده امام (ع) يادآورى ناپايدارى خوشيها، و ايجاد ترس در افراد غافل، و زمينه سازى براى بيزارى از دوستى چيزهايى است كه بناچار روزى از بين خواهند رفت. تا شنوندگان در صورت زياد شدن توفيق و به دست گرفتن مهار خرد، آماده عمل كردن به امور اخروى شوند. زيرا ترس از مرگ و يا دوست داشتن بقا، در نجات يافتن از چنگال مرگ تأثيرى ندارند. چه اين كه مرگ امرى ضرورى است.  احتمال سوّمى نيز هست و آن اين كه فصل دوّم سخن امام (ع) مربوط به مطلبى باشد كه پيش از فصل اوّل بوده و ارتباط فصل دوم به آن پيوستگى زيبايى را بوجود آورده است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 166 و من خطبة له عليه السّلام و هى الثامنة و الثلاثون من المختار في باب الخطب  و إنّما سمّيت الشّبهة شبهة لأنّها تشبه الحقّ، فأمّا أولياء اللّه فضياءهم فيها اليقين، و دليلهم سمت الهدى، و أمّا أعداء اللّه فدعائهم فيها الضّلال، و دليلهم العمى، فما ينجو من الموت من خافه، و لا يعطى البقاء من أحبّه. (8463- 8424)اللغة:(السّمت) بالفتح فالسكون الطريق و هيئة أهل الخير، و السّير على الطريق بالظنّ و حسن النّحو و قصد الشي ء و السّكينة و الوقار.الاعراب:البقاء إمّا بالرّفع كما في اكثر النّسخ، و هو الأظهر «1» على قراءة يعطى بصيغة المجهول أو منصوب كما في بعضها على كون يعطي مبنيّا على الفاعل فيكون مفعولا ثانيا قدّم على الأوّل.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام له فصلان غير ملتئمين: فإما أنّ السّيد «ره» جمعهما من كلام طويل على ما هو دابه في هذا الكتاب، و إمّا أن يكون الفصل الثاني مربوطا على كلام مذكور قبل الفصل الأوّل حسن ارتباطه به فيكون الفصل الأوّل اعتراضا بينهما و كيف كان.فالفصل الاول:وارد في بيان وجه تسمية الشّبهة و بيان حال النّاس فيها، أمّا وجه التسمية______________________________ (1) وجهه ان البقاء مفعول ثان لا داعى الى تقديمه على الأوّل مع كونه باقيا على المفعولية بخلاف ما لو كان نايبا مناب الفاعل فيكون له حينئذ رتبة المتقدم، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 167 فأشار إليه بقوله: (و انّما سمّيت الشّبهة شبهة لانّها تشبه الحقّ)اعلم أنّ الشّبهة هو الالتباس مأخوذة من التشابه و هو كون أحد الشيئين مشابها للآخر بحيث يعجز الذهن عن التّمييز بينهما قال اللّه تعالى:إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: حلال بيّن و حرام بيّن و شبهات بين ذلك ثمّ لما كان من شأن المتشابهين عجز الانسان عن التّمييز بينهما سمّي كلّ ما لا يهتدى الانسان إليه بالمتشابه، و نظيره المشكل سمّى بذلك لأنّه أشكل أى دخل في شكل غيره فأشبهه و شابهه.قال الصّادق عليه السّلام: أمر بيّن رشده فيتبع، و أمر بيّن غيّه فيجتنب، و أمر مشكل يردّ علمه إلى اللّه و رسوله، ثمّ يقال لكلّ ما غمض و إن لم يكن غموضه من هذه الجهة إنّه مشكل إذا عرفت ذلك فأقول: إنّ في قوله إشارة إلى أنّ الامور على ثلاثة: حقّ بيّن رشده، و باطل بيّن غيّه، و شبهة بين ذلك سمّيت بها لأنها تشبه الحقّ، و اللازم فيها الرّجوع إلى الرّاسخين في العلم الذّين تثبتوا و تمكنوا فيه، و لهم حسن التدبر وجودة الذّهن لتجرّد عقولهم عن غواشى الحسّ لكون نفوسهم مشرقة بنور اليقين مستضيئة بنور النبوّة في سلوك الصّراط المستقيم، فبهم يكشف النقاب عن وجه الشّبهة و يرتفع الحجاب و يهتدى إلى صوب الصّواب كما قال عليه السّلام. (فأما أولياء اللّه فضياؤهم فيها اليقين و دليلهم سمت الهدى) فيخرجون تابعيهم و المهتدين بهم من الرّدى و يدلّونهم على الهدى و هو هدى اللّه سبحانه و تعالى و قد قال:قالَ اهْبِطا مِنْها جَمِيعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا في البحار من كنز جامع الفوايد و تأويل الآيات باسناده عن داود النجّار عن أبي الحسن موسى بن جعفر عليهما السّلام أنّه سأل أباه عن قول اللّه: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 168 قالَ اهْبِطا مِنْها جَمِيعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يا أيها النّاس اتّبعوا هدى اللّه تهتدوا و ترشدوا و هو هداى هداى عليّ بن أبي طالب فمن اتّبع هداه في حياتي و بعد موتى فقد اتّبع هداى و من اتّبع هداى فقد اتّبع هدى اللّه و من اتّبع هدى اللّه فلا يضلّ و لا يشقى. (و أمّا أعداء اللّه) الذين في قلوبهم زيغ و عدول عن الحقّ (فدعاؤهم فيها الضّلال) و الغوى (و دليلهم العمى) فيهدون المهتدين بهم إلى طريق الرّدى و يخرجونهم عن قصد الهدى و هم الأئمة الهادون إلى النّار الموقفون لتابعيهم كأنفسهم في غضب الجبّار كما قال تعالى:«وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى  قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى  وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى» .روي في الكافي عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قول اللّه عزّ و جلّ: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً» قال: يعنى به ولاية أمير المؤمنين قلت:«وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى»  قال يعنى أعمى البصر في الآخرة أعمى القلب في الدّنيا عن ولاية أمير المؤمنين قال و هو سيحشر يوم القيامة يقول: «رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 169 قال الآيات الأئمة عليهم السّلام  فَنَسِيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى  يعنى تركتها فكذلك تترك في النّار كما تركت الأئمة فلم تطع قولهم و لم تسمع أمرهم.و قد ظهر ممّا ذكرنا أنّ مقصوده بذلك الاشارة إلى وجوب الرّجوع في الوقايع المشتبهة و الامور الملتبسة إلى أئمة الحقّ الّذينهم أولياء اللّه سبحانه و تعالى، لأنّهم من حيث كمال نفوسهم القدسيّة بنور اليقين قادرون على رفع الشكوكات و دفع الشّبهات، و من حيث أنّ دليلهم سمت الهدى يهدون الرّاجعين إليهم إلى طريق النّجاة.و أما أئمة الجور الّذينهم أعداء اللّه عزّ و علا فلا يمكن الرّجوع فيها إليهم لأنّهم من حيث اتّصافهم بالجهل و العمى عاجزون عن رفع النّقاب و كشف الحجاب في الامور المشتبهة و الوقايع المشكلة، و من حيث إنهم معزولون عن الحقّ يدعون الراجعين إليهم و التابعين لهم الى طريق الضّلال.و قد قال لكميل بن زياد: النّاس ثلاثة: عالم ربّاني، و متعلّم على طريق النجاة، و همج رعاع أتباع كلّ ناعق يميلون مع كلّ ريح لم يستضيئوا بنور العلم و لم يلجئوا إلى ركن وثيق هذا.و يحتمل أن يكون غرضه بذلك الكلام الاشارة إلى خصوص أمر الخلافة الذي اشتبه على الناس و صاروا منه في شبهة فمنهم من رآه أهلالها و اقتدى فسعد و نجى و صار من أصحاب الصراط السويّ و اهدى، فتنوّر قلبه بنوره عليه السّلام و يهدي اللّه لنوره من يشاء من عباده، و منهم من قدّم غيره عليه و ائتمّ به فضلّ و هلك و خاب و غوى و يحشر يوم القيمة أعمى. «1»______________________________ (1) روى فى البحار من كنز جامع الفوائد و تاويل الايات باسناده عن عيسى بن داود عن موسى بن جعفر «ع» فى قول اللّه عزّ و جلّ  قُلْ كُلٌّ مُتَرَبِّصٌ فَتَرَبَّصُوا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أَصْحابُ الصِّراطِ قال الصراط السوىّ هو القائم «ع» و الهدى من اهدى طاعته و مثلها فى كتاب اللّه عزّ و جلّ  وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى ، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 170 و إلى الفريقين أشير في قوله عزّ و جلّ: «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ » قال عليّ بن ابراهيم في تفسيره: جاهلا عن الحقّ و الولاية فهديناه اليها.«وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ» قال النّور الولاية «كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها» يعني في ولاية غير الأئمّة (ع) «كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرِينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»  و روى العياشي عن بريد العجلي قال: قال:«أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ»  قال الميت الّذي لا يعرف هذا الشأن قال أ تدري ما يعني ميتا قال قلت: جعلت فداك لا، قال الميت الذي لا يعرف شيئا فأحييناه بهذا الأمر و جعلنا له نورا يمشى به في الناس قال إماما فأتمّ به قال: «كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها قال كمثل هذا الخلق الّذين لا يعرفون الامام.و في قوله: «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» قال الصادق عليه السّلام في رواية الكافى عن ابن أبي يعفور عنه عليه السّلام من ظلمات الذّنوب إلى نور التّوبة أو المغفرة لولايتهم كل امام عادل من اللّه قال: «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 171 فأىّ نور يكون للكافر فيخرج منه إنّما عنى بهذا أنّهم كانوا على نور الاسلام فلمّا تولّوا كلّ امام جاير ليس من اللّه خرجوا بولايتهم إيّاهم من نور الاسلام إلى ظلمات الكفر فأوجب اللّه لهم النّار مع الكفّار و قال:«أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»* والى الفرقة الاولى خاصّة وقعت الاشارة في قوله سبحانه:«فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنا» قال أبو خالد سألت أبا جعفر عليه السّلام عن هذه الآية فقال عليه السّلام: يا أبا خالد النّور و اللّه الأئمة إلى يوم القيامة هم و اللّه نور اللّه الذي انزل، و هم و اللّه نور اللّه في السّموات و الأرض و اللّه يا أبا خالد لنور الامام في قلوب المؤمنين أنور من الشّمس المضيئة بالنّهار، و هم و اللّه ينوّرون قلوب المؤمنين و يحجب اللّه نورهم عمّن يشاء فتظلم قلوبهم، و اللّه يا أبا خالد لا يحبّنا عبد و يتولّانا حتّى يطهر اللّه قلبه، و لا يطهر اللّه قلب عبد حتّى يسلم و يكون سلما لنا، فاذا كان سلما لنا سلّمه اللّه من شديد الحساب و آمنه من فزع يوم القيامة الاكبر.والى الفرقة الثّانية خاصّة اشيرت في قوله سبحانه: «فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ»  فقد روى في الكافي باسناده عن عبد الرّحمن بن كثير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قوله عزّ و جلّ:«هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ»  قال أمير المؤمنين و الأئمّة عليهم السّلام  «وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ»  قال فلان و فلان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 172 و فلان «فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ»  و هم أمير المؤمنين و الأئمّة عليهم السّلام هذا.و غير خفيّ على النّاقد البصير المجدّ الخبير أنّ التّأويل الذي ذكرته في شرح كلامه عليه السّلام ممّا لم يسبقني أحد من الشّراح، و إنّما حاموا حول القيل و القال و أخذوا بشرح ظاهر المقال و قد هداني إلى هذا التحقيق نور التوفيق، و قد اهتديت إليه بميامن التمسك بولاية أئمّة الهدى و الاعتصام بعراهم الوثقى، «رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ» .و الفصل الثاني:وارد في مقام التذكير بالموت الذي هو هادم اللذات كما قال عليه السّلام (فما ينجو من الموت من خافه) يعنى:«إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»  و قوله عليه السّلام (و لا يعطى البقاء من أحبّه)يعنى أنّ حبّ البقاء في الدّنيا لا يثمر البقاء فيها و في معنى هذا الفصل قال في الدّيوان المنسوب إليه:أرى الدّنيا ستؤذن بانطلاق          مشمّرة على قدم و ساق        فلا الدّنيا بباقية لحىّ          و لا حىّ على الدّنيا بباق     و قال ايضا: حياتك انفاس تعدّ فكلّما         مضى نفس منها انتقضت به جزءا    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 173 و يحييك ما يفنيك في كلّ حالة         و يحدوك حاد ما يريد بك الهزءا       فتصبح في نفس و تمسى بغيرها         و مالك من عقل تحسّ به رزءا     و قال ايضا:الموت لا والدا يبقى و لا ولدا         هذا السبيل الى أن لا ترى أحدا       كان النّبيّ و لم يخلد لامّته          لو خلّد اللّه خلقا قبله خلدا       للموت فينا سهام غير خاطئة         من فاته اليوم سهم لم يفته غدا    الترجمة:از جمله خطب آن حضرت است كه مشتمل است بدو فصل يكي در بيان وجه تسميه شبهه مى فرمايد كه: بدرستى نام نهاده شد شبهه بشبهه بجهة آنكه آن شباهت دارد بحق پس أما دوستان خدا پس روشنى ايشان در آن شبهه نور يقين است، و راه نمائى ايشان قصد راه راست است، و أما دشمنان خدا پس خواندن ايشان در امور مشتبه گمراهى است و ضلالت، و دليل ايشان كورى است و عدم بصيرت فصل دوم در تذكير موت مى فرمايد: پس نجات نيافت از مرگ كسى كه ترسيد از او، و عطا نشد بقا بر كسى كه دوست داشت آنرا، بلكه مآل هر دو أجل است پس هر كه راه خدا گزيد به بهشت و نعيم رسيد، و هر كه راه دشمنان خدا اختيار نمود گرفتار عقوبت و جهنم گرديد. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom