جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۳۶ : نبرد با خوارج [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) في تخويف أهل النهروان :
فَأَنَا نَذِيرٌ لَكُمْ أَنْ تُصْبِحُوا صَرْعَى بِأَثْنَاءِ هَذَا النَّهَرِ وَ بِأَهْضَامِ هَذَا الْغَائِطِ عَلَى غَيْرِ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لَا سُلْطَانٍ مُبِينٍ مَعَكُمْ.
قَدْ طَوَّحَتْ بِكُمُ الدَّارُ وَ احْتَبَلَكُمُ الْمِقْدَارُ.
وَ قَدْ كُنْتُ نَهَيْتُكُمْ عَنْ هَذِهِ الْحُكُومَةِ فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ [الْمُخَالِفِينَ] الْمُنَابِذِينَ حَتَّى صَرَفْتُ رَأْيِي إِلَى هَوَاكُمْ.
وَ أَنْتُمْ مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ الْهَامِ سُفَهَاءُ الْأَحْلَامِ وَ لَمْ آتِ لَا أَبَا لَكُمْ بُجْراً وَ لَا أَرَدْتُ لَكُمْ ضُرّاً.

النَّهْرَوَان : نهروان در كنار نهرى نزديك كوفه، در سمت صحراى «حروراء» قرار دارد. همين گروه بودند كه مسئله حكميت را مطرح كردند و در نهايت، بيعت خود را شكسته و دشمنى خويش را با حضرت على (ع) آشكار نمودند و در همين مكان (صحراى حروراء) جنگى را بر عليه او بر پا كردند و چون محل جنگ حروراء نام داشت اين گروه بنام «حروريَّة» معروف شدند. رئيس اين جمعيت «حرقوص بن زهير السّعدى» ملقب به «ذى الثديّة» است. حضرت امير ابتدا به سوى آنها رفت و آنها را موعظه نمود و از آنها خواست كه به بيعت خود باز گردند ولى آنها جواب حضرت را با تير دادند و آن حضرت نيز به جنگ با ايشان برخاست و قبل شروع نبرد اين خطبه را قرائت فرمود. 
صَرْعَى : جمع «صريع»، (بخاك) افتاده ها. 
الأهْضَام : جمع «هضم»، قسمتهاى پست و هموار بيابان. 
الْغَائِط : زمينهاى گود، منظور در اينجا گودالهاست. 
طَوَّحَتْ بِكُمُ الدَّارُ : دنيا شما را به انحراف و گمراهى انداخت. 
احْتَبَلَكُمُ الْمِقْدَارُ : قَدر الهى شما را در بند خود انداخت. 
اخِفّاءُ الْهَامِ : سبك سران، كم عقلان. 
السُّفَهَاء : احمقها. 
الَاحْلَام : عقلها. 
الْبُجْر : شر، امر عظيم، حادثه و مصيبت سخت.
تَخويف : ترساندن 
صَرعَى : كشته گان، جمع صريع شخص كشته و بزمين افتاده 
أهضام : جاهاى مطمئن و آرام 
غائِط : جاى پست و گود، بفضله انسان هم غائط مى گويند چون عربها در جاهاى گود قضاى حاجت مى كردند 
سُلطان : دليل علمى و عقلى 
طَوَحَّت بِكُم الدِار : خانه شما را انداخته يعنى از جامعه طرد و رانده شده ايد 
احتَبَلَكُم المِقدار : قضا و قدر شما را بدام انداخته است، از كلمه حباله : دام و تور 
اخِفّاءُ الهَامِ : اشخاص سبك سر و بى مغز 
أحلام : افكار و خيالات 
لا أبَا لَكُم : براى شما پدر نيست، مى گويند : اين كلمه در مقام مذمت و سرزنش است يعنى شما اشخاص بى اصل و بى ريشه هستيد و بعقيده بعضى در مقام تعريف و تشويق است يعنى شما اشخاص خود ساخته هستيد و به پدر احتياج و افتخار نداريد 
بُجر : كار شر و قبيح، لم آتِ بُجرا : كار قبيح انجام نداده ام 
(براى هشدار و نصيحت خوارج نهروان و تذكّر اشتباهات آنان در ماه صفر سال ۳۸ هجرى فرمود). 
تلاش در هدايت دشمن:
شما را از آن مى ترسانم مبادا صبح كنيد در حالى كه جنازه هاى شما در اطراف رود نهروان(۱) و زمين هاى پست و بلند آن افتاده باشد، بدون آن كه برهان روشنى از پروردگار، و حجّت و دليل قاطعى داشته باشيد. از خانه ها آواره گشته و به دام قضا گرفتار شده باشيد. 
من شما را از اين حكميّت نهى كردم ولى با سر سختى مخالفت كرديد، تا به دلخواه شما كشانده شدم. شما اى بى خردان، و بى خردان، اى ناكسان و بى پدران، من كه اين فاجعه را به بار نياوردم و هرگز زيان شما را نخواستم. 
____________________________(۳) نهروان: نام دامنه رودخانه ‏اى در نزديكى كوفه، در كنار صحراى «حروراء» ميان كوفه و بغداد است به همين علّت خوارج را «حروريّه» مى ‏ناميدند، و رئيس آنها حرقوص بن زهير بود كه به «ذو الثديه» معروف شد. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در ترسانيدن اهل نهروان فرموده:
(نهروان اسم موضعى است در كنار نهرى در راهى كه به كوفه نزديك است سمت صحراى حروراء، و حروراء نام قريه ايست نزديك كوفه، و اينكه خوارج نهروان را حروريّه مى نامند از جهت اين است كه اجتماع ايشان براى مخالفت با امير المؤمنين در آن صحرا بوده است، و سبب جنگ حضرت با خوارج نهروان آنست كه چون در جنگ صفّين كارزار بر معاويه و اصحابش سخت شد مخصوصا در ليلة الهرير كه سى و شش هزار نفر از هر دو لشگر كشته شد، و هرير الكلب در لغت زوزه كشيدن سگ را گويند، و روبرو شدن دليران را در كارزار بآن تشبيه مى نمايند، خلاصه بامداد آن شب معاويه بدستور عمرو ابن عاص حيله بكار برده فرمان داد تا لشگريان پانصد قرآن بر سر نيزه ها كرده جلو لشگر حضرت آورده فرياد كردند: اى مسلمانان كارزار دمار از روزگار عرب بر آورد و اين همه مخالفت بنياد قبائل ما و شما را بر انداخت، بياييد تا بكتاب خدا باز گشته بآنچه ميان ما حكم كند رضاء داده دست از مخالفت برداريم، اين حيله ايشان مؤثّر شد و لشگر عراق از آن سخنان متردّد گشته در جنگ سستى نمودند و دوازده هزار كس رو گرداندند و بحضرت گفتند: مالك اشتر را از جنگ باز گردان و گر نه با تو مى جنگيم، آن جناب ناچار مالك را باز گردانيد و قضيّه حكمين رو داد، و حضرت از زيادى اصرار ايشان به حكميّت آنان تن داد، و آنها بعد از دانستن رأى حكمين و حيله عمرو ابن عاص بيش از پيش با حضرت مخالفت نموده گفتند: چون خلق را در كار خالق و امر خلافت حكم ساختى اكنون بكفر و خطاى خويش اقرار و پس از آن توبه كن تا از تو اطاعت و پيروى نماييم، حضرت ابتداء عبد اللّه ابن عبّاس را فرستاد تا ايشان را نصيحت نمود و پس از آن خودش با آنان سخن گفته شبهاتشان را رفع فرمود تا اينكه هشت هزار تن از گفتار و تصميم خود باز گشتند و چهار هزار نفر درصدد جنگ با آن جناب بر آمده متوجّه نهروان شدند، و همه آنها در حوالى آن نهر كشته گرديدند مگر نه نفر كه به اطراف گريختند، و اكثر نواصب و خوارج از نسل ايشانند، و سبب اينكه ايشان را خوارج مى گويند آنست كه بر آن حضرت خروج كردند، و سبب ناميدن نواصب آنست كه به عداوت و دشمنى اهل بيت «عليهم السّلام» و شيعيان ايشان متظاهرند، خلاصه حضرت پيش از جنگ براى اتمام حجّت آنها را ترسانيده فرمود): 
(1) من شما را مى ترسانم از اينكه صبح كنيد در حالتى كه در ميان اين نهر و در بين اين زمينهاى پست و بلند كشته افتاده باشيد بدون آنكه نزد پروردگار خود (بر مخالفت و ياغى شدن با من) حجّت و دليلى داشته و نه (در اين كار) برهان واضحى با شما است، 
(2) دنيا شما را هلاك ميكند و قضاء و قدر الهىّ شما را در دام مى اندازد (با مخالفت با امام خود راهى جز كشته شدن براى شما نيست) 
(3) من شما را از حكومت حكمين (كه اكنون پشيمان شده ايد) نهى كردم، پس شما امتناع كرده مخالفت نموديد مانند مخالفين پيمان شكن (هنگاميكه لشگر معاويه در جنگ صفّين قرآنها را بر سر نيزه ها كردند گفتيد: ايشان ما را بسوى كتاب خدا دعوت مى نمايند و ما را لازم است دعوت آنها را اجابت كنيم، و من مى دانستم آنان چون شكست خورده اين حيله را بكار برده اند، گفتارشان را باور نكردم، شما با من مخالفت نموده گفتيد: اگر دعوت ايشان را اجابت نكنى ترا بآنها تسليم مى نماييم، پس من بدون رضايت چاره نداشتم) تا اينكه بميل و خواهش شما رفتار كردم (از جنگ دست كشيده مالك اشتر را هم از كار زار باز گردانيدم) 
(4) و شما (ديروز كه حكومت حكمين را واجب دانسته امروز آنرا كفر مى پنداريد، پس) گروهى سبك سر و سفيه و بى بردبارى هستيد (زيرا در گفتار و كردار ثابت قدم نبوده از روى خردمندى سخن نگفته كارى نمى كنيد). من شرّى براى شما نياوردم، اى بى پدرها (جمله «لا أبا لكم» را عرب در موقع مذمّت و نفرين گويد، زيرا پدر نداشتن نزدشان سبب ذلّت و خوارى است) و نخواستم بشما زيانى وارد شود. 
خطبه اى از آن حضرت (ع) در بيم دادن نهروانيان:
من شما را مى ترسانم، از آن گاه كه كشته در كنار اين رود، يا در پست و بلند اين بيابان به خاك افتاده باشيد، بدون آنكه، نزد پروردگار خود حجتى يا دليلى روشن داشته باشيد. اين دنياى ناپايدار به ورطه هلاكتان افكند و قضاى الهى شما را به دام خود كشيد.
بسا شما را از «حكميت» منع كردم و شما سر بر تافتيد و مخالفت ورزيديد، چون كسانى كه عهد و بيعت شكسته باشند. تا بناچار رأى خود با خواست شما هماهنگ كردم. براستى، مردمى سبك مغز و سفيه و نابردبار هستيد. -اى بى ريشه ها- من هيچگاه برايتان موجب شرّى نبوده ام و نخواسته ام به شما زيانى برسانم. 
من شما را از اين برحذر مى دارم که بدون دليل روشنى از سوى پروردگارتان و با دستى تهى از مدرک، اجساد بى جانتان در کنار اين نهر و در اين گودال بيفتد. دنيا (و دنيا پرستى) شما را در اين پرتگاهِ (بدبختى) پرتاب کرده و افکار نادرستتان شما را گرفتار اين دام خطرناک کرده است.
من شما را از اين حکميت نهى مى کردم، ولى شما با سرسختى مخالفت مى کرديد و فرمان مرا دور افکنديد تا آنجا که ناچار به پذيرش شدم و به دلخواه شما تن در دادم. اينها همه به خاطر آن است که شما گروهى سبک سر هستيد و کوتاه فکر. خداوند شما را خوار و ذليل کند! من کار خلافى انجام ندادم و نمى خواستم به شما زيانى برسانم (اين شما بوديد که مرا در تنگنا قرار داديد و مجبور به پذيرش حکميّت کرديد).
از خطبه هاى آن حضرت است در ترساندن خارجيان نهروان: 
شما را از آن مى ترسانم كه كشته در كرانه اين رود افتاده باشيد، و در پست و بلنديهاى اين مغاك افكنده. نه برهانى روشن از پروردگار داشته باشيد، و نه حجّتى آشكار، آواره خانه و ديار، و به دام قضا گرفتار. شما را از كار حكميّت باز داشتم، و سرباز زديد. با من در افتاديد و مخالفت ورزيديد. چندان كه راى خود را در كار هواى شما كردم. شما اى سبكسران، اى بيخردان نادان، اى ناكسان من نه بلايى براى شما آوردم و زيانى برايتان خواستم. 
از خطبه هاى آن حضرت است در ترساندن اهل نهروان:
من شما را از اينكه فردا در اطراف اين نهر و ميان اين زمينهاى پست روى خاك افتاده باشيد مى ترسانم، بدون آنكه برهانى از پروردگارتان داشته و حجتى آشكار همراهتان باشد. 
دنيا شما را دچار هلاكت كرد، و به دست خود به دام قضا و قدر افتاديد. من شما را از اين حكميت باز داشتم، و شما با من همانند مخالفان پيمان شكن مخالفت كرديد، تا مجبور شدم رأيم را با رأى شما يكى كنم. شما مردمى سبكسر و غرق در خيالات احمقانه هستيد. اى مردم بى ريشه، من كه شرّى برايتان نياوردم، و زيانى براى شما نخواستم.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 380-371 و من خطبة له عليه السّلام فى تخويف أهل نهروان.امام اين خطبه را در تهديد خوارج نهروان بيان فرموده (تا بيدار شوند و به حق گردن نهند). خطبه در يك نگاه:معلوم است كه امام اين خطبه را در روز جنگ با خوارج، در كنار نهروان ايراد كرده است اين جنگ در سال 37 هجرى واقع شد. در اين خطبه امام روى سه نكته پا فشارى مى كند:نخست: اين كه مراقب باشند تا بدون دليل شرعى كه در پيشگاه خدا پذيرفته باشد، وارد اين ميدان نشوند كه در اين صورت، جان آنان بيهوده بر باد رفته است.دوم: اين كه به آنان يادآور مى شود كه شما مسأله حكميت را بهانه كرده ايد، در حالى كه من از ابتدا با آن مخالف بوده ام.سوم: اين كه شما به جنگ من برخاسته ايد، در حالى كه كار خلافى از من سر نزده است، اگر خلافى بوده، از سوى شما و ديگران است، ولى شما افراد كم عقل عاملان اصلى را رها كرده و به سراغ من آمده ايد! و به اين ترتيب امام با آنها اتمام حجّت مى كند.   اتمام حجّت بر خوارج نهروان: اين خطبه قبل از شروع جنگ نهروان از سوى امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) ايراد شده است و مى دانيم جنگ نهروان يکى از پيامدهاى داستان حکمين است. گروه نادان و خيره سرى که نتيجه نامطلوب حکمين را مشاهده کردند، در برابر امام (عليه السلام) سر به طغيان برداشته و او را مسؤول جريان حکميّت و پيامدهاى آن دانستند، حال آن که امام (عليه السلام) هم با اصل مسأله حکميّت مخالف بود و هم با شخصى که به عنوان حَکَم انتخاب کردند. اين خطبه در واقع اتمام حجّتى است براى کسانى که آگاهى کافى از ماجرا نداشتند و يا مى دانستند و عملا آن را به فراموشى سپرده بودند. در بعضى از روايات، در آغاز خطبه جمله هايى ديده مى شود که امام (عليه السلام) نخست به معرفى خود پرداخته مى فرمايد: «نَحْنُ أهْلُ بيتِ النُّبُوَّةِ وَ مَوضِعُ الرّسالَةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلائکَةِ وَ عُنْصُرُ الرَّحْمَةِ وَ مَعْدَنُ الْعِلمِ وَ الْحِکْمَةِ. نَحْنُ أُفُقُ الْحِجازِ، بِنا يَلْحَقُ الْبَطىءِ وَ اِلَيْنا يَرجَعُ التّائِبِ;(1) ما خاندان نبوّت و جايگاه رسالت و محل آمد و شد ملائکه و عنصر رحمت و معدن دانش و حکمت هستيم. ما افق تابناک حجازيم و کندروان، به ما مى پيوندند و تندروان توبه کار به سوى ما باز مى گردند.» اين در واقع اشاره به افراط و تفريط هايى بود که گروه هاى نادان، در مسأله حکميت داشتند. حضرت سپس آنها را مخاطب ساخته، فرمود: «من شما را از اين برحذر مى دارم که بدون دليل روشنى از سوى پروردگارتان و با دستى تهى از مدرک اجساد بى جانتان در کنار اين نهر و گودال بيفتد. «فَأَنَا نَذِيرٌ لَکُمْ أَنْ تُصْبِحُوا صَرْعَى(2) بِأَثْنَاءِ هذَا النَّهْرِ، وَ بِأَهْضَامِ(3) هذَا الْغَائِطِ(4)، عَلَى غَيْرِ بَيِّنَة مِنْ رَبِّکُمْ، وَ لاَسُلْطَان مُبِين مَعَکُمْ»; امام (عليه السلام) در واقع در اين سخن خود پيشگويى صريحى درباره پايان جنگ نهروان مى کند و به آنان خبر مى دهد که در همين مکان، همه بر روى خاک خواهيد افتاد، ولى مشکل مهم اين است که پرونده شما در روز قيامت سياه و تاريک است; چرا که انگيزه اى براى اين جنگ جز لجاجت و خيره سرى نداشته ايد و هيچ مدرک الهى و قابل قبولى، در دست شما نيست. به اين ترتيب، هم دنياى شما بر باد مى رود و هم آخرت شما. حضرت سپس مى افزايد: «دنيا و (دنياپرستى) شما را در اين پرتگاه (بدبختى) پرتاب کرده و افکار نادرستتان شما را گرفتار اين دام خطرناک کرده است. «قَدْ طَوَّحَتْ(5) بِکُمْ الدَّارُ وَ احْتَبَلَکُمُ(6) الْمِقْدَارُ». واژه «دار» در اينجا اشاره به دار دنيا يا به تعبير ديگر دنياپرستى است و «احتبل» از مادّه «حبل»، به معناى «دام» است و منظور از «مقدار» به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه، همان تفکرات نادرست و تحليل هاى بيهوده از حوادث مختلف است و به گفته بعضى ديگر مقدار، اشاره به مقدّرات الهى است که بر طبق لياقت ها از سوى خداوند تعيين مى شود. هنگامى که تاريخ اين ماجرا را بدقّت مطالعه کنيم، آثار سخنان امام (عليه السلام) کاملا در زندگى اين گروه نمايان است. آنها گروهى لجوج و متعصّب و کم فکر و دنياپرست و سست عنصر بودند. سپس امام (عليه السلام) به داستان حکمين پرداخته و با صراحت مى فرمايد: «من شما را از اين حکميت نهى مى کردم، ولى شما با سرسختى مخالفت کرديد و فرمان مرا دور افکنديد تا آنجا که ناچار به پذيرش شدم و به دلخواه شما تن در دادم. وَ قَدْ کُنْتُ نَهَيْتُکُمْ عَنْ هذِهِ الْحُکُومَةِ فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخالِفينَ الْمُنابِذينَ، حَتَّى صَرَفْتُ رَأْيِي إِلَىْ هَوَاکُمْ». در واقع شما، چيزى را بر من خرده مى گيريد که بنيانگذارش خودتان بوديد و بر من تحميل کرديد و حتّى مرا به قتل تهديد کرديد. حال که آثار شوم حکميت را ديده ايد، مى خواهيد گناهتان را به گردن ديگرى بيندازيد! حضرت، سپس مى فرمايد: «اينها همه به خاطر آن است که شما گروهى سبک سر هستيد و کوتاه فکر; (وَ أَنْتُمْ مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ الْهَامِ(7) سُفَهَاءُ الاَْحْلاَمِ). ممکن است اين دو جمله تأکيد بر سفاهت و نادانى جمعيّت نهروانيان باشد و ممکن است که جمله نخست ـ همان گونه که بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند ـ اشاره به سبک سرى آنها باشد که با کمترين چيزى، تغيير فکر و تغيير مسير مى دادند و يک روز، طرفدار شديد حکميت بودند و روز ديگر، دشمن سرسخت آن; و جمله دوم اشاره به کم فکرى آنان است; چرا که توطئه هاى دشمن را که يکى بعد از ديگرى صورت مى گرفت و قرائن آن براى همه هوشمندان آشکار بود، نمى ديدند و درک نمى کردند و همين سبب شد که بارها فريب لشکر معاويه و اطرافيان او را بخورند و در مسيرى گام بگذارند که سبب بدبختى آنها و مصيبت براى جهان اسلام بود. حضرت در پايان اين سخن بار ديگر بر اين حقيقت تأکيد مى فرمايد که اين بلاهايى که دامنگير شما شده است از سوى خود شما است و من هيچگونه دخالتى در آن نداشتم که به مبارزه با من برخاسته ايد و شمشيرها را برکشيده، راهى اين ميدان گشته ايد! مى فرمايد: «خداوند شما را خوار و ذليل کند! من کار خلافى انجام ندادم و نمى خواستم به شما زيانى برسانم. وَ لَمْ آتِ ـ لاَأَبَالَکُمْ! ـ بُجْراً(8) وَ لاَأَرَدْتُ لَکُمْ ضُرّاً». جمله (لا أَبَالَکُمْ)! «پدرى براى شما نباشد» ممکن است که از قبيل دشنام باشد که مفهوم آن در فارسى «اى بى پدران» مى شود و اشاره به اين است که شما افرادى هستيد که تربيتِ خانوادگى صحيح اسلامى و انسانى نداريد ـ به همين دليل کار خلافى را انجام مى دهيد، بعد که آثار سوء آن را مى بينيد به ديگرى نسبت مى دهيد و نيز ممکن است از قبيل نفرين باشد; يعنى «خداوند پدرانتان را از ميان بردارد» که در واقع کنايه از خوار گشتن و ذليل شدن است; زيرا از دست دادن پدر، مخصوصاً در کودکى و آغاز جوانى، سبب خوارى و ذلّت است. آرى همان گونه که در بالا گفتيم امام (عليه السلام) در آغاز با اصل مسأله حکميت مخالف بود و دستور ادامه جنگ را که به مراحل حسّاس و سرنوشت ساز رسيده بود صادر کرد ولى اين سبک سران سفيه امام على(عليه السلام) را تهديد به مرگ و او را وادار به رها ساختن جنگ کردند و در مرحله بعد که امام (عليه السلام) بناچار تسليم حکميت شد، درباره شخص حَکَم نظرى داشت که اگر عمل مى شد، ماجراى رسواى ابوموسى اشعرى سفيه واقع نمى شد. بنابراين در هر مرحله امام (عليه السلام) وظيفه خود را در مسير پيروزى و سربلندى آنها انجام داد و آنها در هر مرحله با آن مخالفت کردند. هنگامى که نتايج دردناک حکميت آشکار گشت به جاى آن که خود را ملامت کنند و به پيشگاه امام (عليه السلام) بيايند و عرض توبه کنند، گناه خود را به گردن امام (عليه السلام) افکندند که «چرا قبول کردى»؟! و به دنبال آن آتش جنگ نهروان را برپا ساختند! و اين است طريقه افراد سبک سر و طرز کار سفيهان کم عقل.  *** نکته: داستان عبرت انگيز خوارج: همان گونه که در جلد يکم، در شرح خطبه شقشقيه گفتيم، خوارج گروهى متعصّب و لجوج و نادان و قشرى بودند که از درون جنگ صفين و داستان حکميت آشکار شدند. آنها در آغاز مسأله حکميّت (عمروعاص و ابوموسى اشعرى) را پذيرفته و امام(عليه السلام) را مجبور به پذيرش آن کردند و هر اندازه که امام (عليه السلام) فرمود اينها همه خدعه و نيرنگ است و تا پيروزى بر دشمن و خاموش کردن آتش فتنه شاميان و پيروان معاويه راه چندانى باقى نمانده، گوش ندادند، ولى بعد که نتيجه حکميت را ديدند از کار خود پشيمان شده و به اصطلاح توبه کردند، اما اين بار در طرف تفريط قرار گرفتند و گفتند: قبول حکميت کفر بود، چون حکم فقط از آن خدا است. ما از کفر خود توبه کرديم و بايد على بن ابى طالب (عليه السلام) نيز توبه کند. امام (عليه السلام) به آنها فرمود: حکميّت کفر نيست. قرآن در دو مورد اشاره به مسأله حکميّت دارد: يکى در اختلافات خانوادگى(9) و دوم، در مورد کفارات احرام(10)، ولى حکميّت به اين شکل که شما عمل کرديد، سر تا پا اشتباه بود. به هر حال اين گروه نادان و فراموشکار که در ميان آنان افراد بظاهر بسيار متعبّد و مقيّد به واجبات و مستحبات شرع نيز ديده مى شدند، از اسلام تنها به پوستى قناعت کرده و مغز آن را رها کرده بودند و در برابر اميرمؤمنان على (عليه السلام) در منطقه اى نزديک کوفه به نام حروراء و در کنار نهروان صف آرايى کردند. امام باحوصله و بردبارىِ بى حساب با آنها روبرو شد و به آنها اتمام حجّت کرد و بسيار اندرز داد. نصايح امام مؤثّر واقع شد و اکثريت آنها توبه کردند و از لشکر خوارج جدا شدند و حدود چهار هزار نفر سرسختانه، ايستادگى کردند و در يک درگيرى محدود با لشکر امام اجساد همگى جز چند نفر، در کنار همان نهر بر روى زمين افتاد، همان گونه که امام قبلا با صراحت پيش بينى کرده بود. در زندگى خوارج تضادهاى عجيب و نکات عبرت انگيزى ديده مى شود که مانند آن درباره گروههاى ديگر بسيار کم ديده شده است از جمله: 1 ـ عبد الله بن خبّاب ـ که فرزند خبّاب بن اَرت، صحابى معروف پيامبر بود در حالى که قرآنى برگردن خود آويخته و همراه همسرش ـ که باردار بود ـ سوار بر مرکبى از نزديکى مرکز خوارج مى گذشت، خوارج، جلوى او را گرفتند و گفتند: «همين قرآنى که بر گردن تو است ما را به کشتن تو فرمان مى دهد». عبدالله به آنان گفت: «آنچه را قرآن زنده کرده است، زنده کنيد و آن چه را قرآن از بين برده است، بميرانید». خوارج کمترين اعتنايى به گفتار حکيمانه او نکردند. در اين هنگام يکى از خوارج دانه خرمايى را که از درخت نخلى بر زمين افتاده بود برداشت و بر دهان گذاشت. دوستانش بر سرش فرياد کشيدند که «چرا به حق ديگران تجاوز کردى و مال غصب خوردى؟» و او خرما را از دهان بيرون افکند! يکى ديگر از آنها خوکى را که راه بر او بسته بود کشت، ديگران بر او اعتراض کردند که اين عمل نادرستى بود و اين در واقع مصداق فساد در ارض است! سپس رو به عبدالله بن خبّاب کرده گفتند: «براى ما حديثى از قول پدرت نقل کن!» او گفت: «از پدرم شنيدم که از پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل کرد: «به زودى بعد از من فتنه اى خواهد بود که در آن دل مردم مى ميرد، آن گونه که بدن مى ميرد. بعضى روز مؤمنند و شب کافر». سپس گفتگوهاى زيادى با او کردند، تا به اينجا رسيدند که به او گفتند: «درباره على (عليه السلام) پس از پذيرش حکميت چه مى گويى؟» او گفت: «على (عليه السلام) به (حکم) خدا داناتر است و نسبت به حفظ دين خود از همه استوارتر و آگاه تر». خوارج گفتند: «تو پيرو هدايت نيستى». او را به کنار نهر آوردند و خواباندند و (همانند گوسفند) سرش را بريدند! سپس رو به سوى زنش کردند، او هر چه فرياد زد که من زنى (باردار) هستم، گوش ندادند و شکمش را پاره کردند و خودش و جنينش را کشتند.(11) 2 ـ على (عليه السلام) اصحاب و ياران خود را به خويشتندارى در برابر خوارج دعوت مى کرد و درگير شدن با آن افراد فريب خورده لجوج و بظاهر مسلمان را صلاح نمى دانست. حبّه عُرنى مى گويد: هنگامى که در برابر خوارج رسيديم، آنها بدون مقدّمه ما را تير باران کردند. ما از على (عليه السلام) اجازه مقابله خواستيم، فرمود: «خويشتندار باشيد!» بار دوم، شروع به تيراندازى کردند، باز امام ما را به خويشتندارى دعوت کرد. بار سوم، که تير باران را آغاز کردند و از امام دستور خواستيم، فرمود: «اينک، جنگ گوارا است، به آنها حمله کنيد!» لشکر امام، حمله کردند و آنها را تار و مار نمودند. قيس بن سعدبن عباده مى گويد: هنگامى که امام در مقابل خوارج قرار گرفت، فرمود: «آن کس که عبدالله بن خبّاب را کشته است، معرفى کنيد تا قصاص شود!» (آن بى شرمان خيره سر) گفتند: «همه ما قاتل او هستيم». امام فرمود: «به خدا سوگند! اين اعترافى که آنها کردند، اگر همه اهل دنيا به قتل يک نفر اين چنين اعتراف کنند، در خور اعدامند!»(12) 3 ـ هنگامى که خوارج به لشکر امام حمله ور شدند، امام به ياران خود فرمود: «به آنها حمله بريد! به خدا سوگند از شما ده تن کشته نمى شود و از آنان ده تن به سلامت نخواهد ماند». جالب اين که همين گونه شد و از ياران امام فقط نُه تن کشته شدند و از خوارج تنها هشت يا نُه تن توانستند فرار کنند. 4 ـ از آنجا که داستان خوارج، بسيار در روح پاک و ملکوتى امام (عليه السلام) اثر گذارد و محيط کشور اسلامى را نيز شديداً آلوده ساخت، امام (عليه السلام) بارها و بارها در همين خطبه هاى نهج البلاغه از آنها سخن مى گويد و با منطق گويا و پر مغز خود خطوط انحرافى آنها را روشن مى سازد، مبادا ديگران در آن زمان يا اعصار ديگر گرفتار چنين تفکّراتى بشوند; چرا که اين طرز تفکّر قشرىِ آميخته با جهل و لجاجت، در هر عصر و زمانى طرفدارانى، هر چند اندک دارد. از جمله خطبه هايى که درباره خوارج سخن مى گويد، عبارت است از خطبه هاى: 40 و 59 و 60 و 61 و 121 و 122 و 127 و 184 و نامه 77 و 78 که به خواست خدا، در ذيل آنها بحث هاى مناسبى خواهد آمد. اين سخن را با ذکر اين نکته پايان مى دهيم که خط خوارج ـ همان گونه که اشاره شد ـ خطّى است که به صورت يک جريان در طول تاريخ ديده مى شود و منحصر به زمان مولا اميرمؤمنان (عليه السلام) نبوده است. آنها گروهى هستند که از دين و مذهب جز ظواهرى ناچيز نمى دانند و به اعمال ظاهرى خود مغرور و از تحليل حوادث اجتماعى ناتوان و نسبت به افکار خود سخت دل بسته و دل باخته اند و هر کسى غير از خود را تکفير مى کنند و در لجاجت و خيره سرى حدّى نمى شناسند. و زندگى آنها پر از تضادها و کارهاى ضدّ و نقيض است. آنها بلاى بزرگى براى خودشان و براى جوامعى محسوب مى شوند که در آن زندگى مى کنند. جالب اين که امام (عليه السلام) شخصاً به اين حقيقت اشاره کرده و درباره آينده خوارج در خطبه 60 چنين پيشگويى مى کند. هنگامى که همه آنها تقريباً از ميان رفتند، يکى از ياران از قلع اين مادّه فساد اظهار خوشحالى مى کند، امام (عليه السلام) مى فرمايد: «کَلاّ! وَ اللهِ! اِنَّهُمْ نُطَفٌ فى أَصْلابِ الرِّجالِ وَ قَراراتِ النِّساءِ کُلَّما نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ حَتّى يَکُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلاّبيْنَ; نه، به خدا سوگند! آنها نطفه هايى در صلب پدران و رَحِمِ مادران خواهند بود که هر زمان شاخى از آنها سر بر مى آورد و آشکار مى شود و قطع مى گردد تا اين که آخرشان دزدها و راهزنان خواهند بود». *** پی نوشت: 1 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 2، صفحه 283. 2 ـ «صرعى» جمع «صريع» از مادّه «صرع» در اصل به معناى «افکندن چيزى بر زمين» است، و صريع به معناى جنازه يا کشته اى است که بر زمين افتاده است. و نيز به کسى که در کشتى گرفتن بر زمين مى افتد، صريع گفته مى شود. بيمارى صرع را از اين جهت به اين نام ناميده اند که انسان غش مى کند و بر روى زمين مى افتد. 3 ـ «اهضام» جمع «هضم» به معناى «وسط درّه» است و در اصل به معناى «شکستن و فشار دادن و در هم کوبيدن» است. 4 ـ «غائط» به معناى «زمين پست» است، و در اصل از «غوط» به معناى «حفر کردن» گرفته شده است. و از آنجا که افراد بيابانگرد و مسافر، در زمانهاى گذشته براى قضاى حاجت نقطه اى را انتخاب مى کردند که گود و از نظرها دور باشد، به همين مناسبت به چنين محلى غائط و به مدفوع انسان نيز غائط گفته اند. 5 ـ «طوّحت» از مادّه «طوح» به معناى «سقوط و هلاکت» است و هنگامى که در باب تفعيل قرار مى گيرد (مانند خطبه بالا) به معناى «پرتاب کردن در پرتگاه» مى آيد که در معرض هلاکت واقع مى شود. 6 ـ «احتبل» از مادّه «حبل» به معناى «طناب» گرفته شده و حِباله به معناى «دام»، و احتبال، به معناى «در دام افکندن» است. 7 ـ «هام» جمع «هامة» به معناى سر انسان يا ساير موجودات ذى روح است و با توجه به اين که اَخفّاء، جمع خفيف است، تعبير به «اخفّاء الهامِ» به معناى «افراد سبک سر و نادان و غافل» است. 8 ـ «بُجر»، به معناى «کار مهم يا حادثه زشت و دردناک» است. 9 ـ «فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أهْلِها». سوره نساء، آيه 35. 10 ـ «يَحْکُمْ بِهِ ذَوا عَدل مِنْکُمْ». سوره مائده، آيه 95. 11 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 2، صفحه 281، تاريخ طبرى، جلد 4، صفحات 60 ـ 61، حوادث سال سى و هفت. 12 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد، صفحه 271 ـ 282.  
شرح علامه جعفریداستان خوارج نهروان و معرفي آنان: پيش از شروع به تفسير جملات خطبه، لازم است كه توضيحي مختصر درباره‌ي داستان خوارج نهروان داده شود. ابن ابي‌الحديد در مجلد دوم از شرح نهج‌البلاغه از ص 265 به بعد در شرح همين خطبه چنين مي‌گويد: اخبار فراوان تا حد تواتر رسيده است كه خداوند با زبان پيامبرش (ص) وعده‌ي پاداش نيكو به قاتلين خوارج داده است. و در روايات صحيح كه مورد اتفاق است، چنين آمده است كه موقعي كه پيامبر اكرم (ص) مالي را قسمت مي‌كرد، مردي از بني‌تميم كه ذالخويصره ناميده مي‌شد آمد و گفت: يا محمد عدالت كن! حضرت فرمود: عدالت كرده‌ام. آن مرد دوباره همان سخن را تكرار كرد و گفت: يا محمد، عدالت كن، زيرا تو عدالت نكردي! حضرت فرمود: واي بر تو اگر من عدالت نكنم چه كسي عدالت خواهد كرد؟ عمر در اين موقع برخاست و گفت: يا رسول‌الله اجازه بده گردنش را بزنم، حضرت فرمود: رهايش كن، به زودي از جنس اين مرد گروهي خروج مي‌كنند و از دين تجاوز و مي‌گذرند، چنانكه تير از شكار و نشانه‌ي خود بدون اينكه به خون آن شكار آلوده شود مي‌گذرد … . اين خبر از عايشه نقل شده است: مسروق مي‌گويد: عايشه به من گفت: تو از فرزندان من و از بهترين آنان در نزد من مي‌باشي. آيا اطلاعي درباره‌ي مخدج داري؟ گفتم: آري، علي بن ابيطالب او را در كنار رودخانه‌اي كه بالاي آن را تامرا و پائين آن را نهروان مي‌نامند، كشت. اين رودخانه مابين لخاخيق و طرفاء قرار دارد. عايشه گفت: دليلي بر اين گفته‌ي خود بياور. من مرداني را آورده‌ام، همه‌ي آنان شهادت داده‌اند كه علي بن ابيطالب مخدج را كشته است. سپس من به عايشه گفتم، تو را به صاحب اين قبر (رسول‌الله)، از پيامبر خدا چه شنيده‌اي درباره‌ي اين گروه؟ عايشه پاسخ داد: من شنيده‌ام كه فرمود: اين گروه بدترين مردم و بدترين مخلوقاتند و بهترين مخلوقات و نزديكترين مردم به خدا از جهت وسيله آنانرا خواهد كشت. مسلم بن حجاج در صحيح خود كه ابوداود نيز با او موافقت كرده است از زيد بن وهب كه در لشگريان اميرالمومنين (ع) بوده است، نقل كرده‌اند كه اميرالمومنين فرمود: اي مردم، من از رسول‌الله (ص) شنيدم كه مي‌فرمود: گروهي از امت من خروج مي‌كنند و قرآن را مي‌خوانند كه قرآن خواندن شما چيزي در برابر قرآن خواندن آنان نيست و نماز مي‌خوانند در صورتي كه نماز خواندن شما در مقابل نماز خواندن آنان چيزي نيست. قرائت قرآن آنان از گلويشان تجاوز نمي‌كند. از دين تجاوز مي‌كنند و مي‌گذرند، چنانكه تير از نشانه‌ي خود مي‌گذرد. اگر آن لشگرياني كه با آنان به مبارزه خواهند برخاست بدانند كه خدا با زبان پيامبرشان چه ثوابي براي آنان وعده داده است، از عمل كردن (از ديگر عبادات) باز مي‌ايستند. اما داستان خوارج نهروان بطور اختصار چنين است: ابن ديزل يا ابن ويزل در كتاب صفين نقل مي‌كند از عبدالرحمن بن زياد از خالد بن حميد از عمر غلام غفره كه مي‌گويد: وقتي كه علي بن ابيطالب عليه‌السلام از صفين به كوفه برگشت، خوارج توقف كردند تا عددشان زياد شد، سپس به بياباني در اطراف كوفه رفتند كه حروراء ناميده مي‌شد و در آنجا دسته جمعي فرياد زدند كه «لا حكم الا لله و لو كره المشركون» (حكم نيست از آن خدا اگر چه مشركين نخواهند) بدانيد علي و معاويه در حكم خدا شرك ورزيدند. اميرالمومنين عليه‌السلام عبدالله بن عباس را فرستاد كه درباره‌ي خواسته‌ي آنان بررسي نمايد. ابن‌عباس با آنان به گفتگو پرداخت و سپس برگشت. اميرالمومنين گفت: چه ديدي؟ ابن‌عباس گفت: سوگند به خدا، نمي‌دانم آنها كيستند (چه مي‌گويند) اميرالمومنين فرمود: آيا آنان منافقين‌اند؟ ابن‌عباس گفت: قيافه‌ي آنان قيافه‌ي منافقين نيست، زيرا اثر سجده در پيشانيشان ديده مي‌شود و قرآن را تاويل مي‌كنند. حضرت فرمود: آنان را رها كنيد ماداميكه خوني نريخته‌اند و مالي را به تجاوز غصب نكرده‌اند و سپس فرستادگاني به سوي آنان فرستاد كه از آنان بپرسند: اين چه حادثه‌اي است يا چه بدعتي است كه به وجود آورده‌ايد و چه مي‌خواهيد؟ خوارج پاسخ دادند كه ما مي‌خواهيم ما و تو و هر كسي كه در صفين با ما بود سر شب از شهر بيرون برويم و از داستان حكمين به خدا توبه كنيم، سپس به سوي معاويه حركت كرده و با او بجنگيم تا خدا ميان ما و او حكم كند. اميرالمومنين فرمود: چرا اين سخن را موقعي كه دو حكم را به حكميت مقرر كرديم، و از آن دو عهد و پيمان گرفتيم كه مطابق قرآن عمل كنند، نگفتيد؟ خوارج در جواب گفتند: در آن موقع طولاني شده و ناراحتيها شدت پيدا كرده و زخمها زياد و چهارپايان و سلاح از كار افتاده بود. اميرالمومنين فرمود: آيا در آن موقع كه ناراحتي شديد بود معاهده كرديد، وقتي كه خسته شديد، گفتيد: ما پيمان را بشكنيم؟! رسول خدا (ص) پيماني را كه با مشركين مي‌بست وفاء مي‌كرد، آيا دستور مي‌دهد كه من پيمان شكني كنم؟! در برابر اين سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام در جاي خود ايستادند (سخني نداشتند و خشكيدند) … احتجاجات و سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام در آن مارقين اثري نكرد و كار به جنگ و پيكار كشيد. حبه‌ي عرني مي‌گويد: وقتي كه با سپاهيان علي (ع) به آنان رسيديم. آنان به سوي ما تيراندازي كردند، گفتيم يا اميرالمومنين آنان به سوي ما تيراندازي مي‌كنند. فرمود: شما خودداري كنيد، بار ديگر خوارج به سوي ما تيراندازي كردند، باز اميرالمومنين فرمود: شما خودداري كنيد. وقتي كه براي بار سوم شروع به تيراندازي كردند، فرمود: اكنون جنگ جايز است، حمله كنيد به آنان. علامه‌ي مجلسي از جندب بن زهير ازدي نقل مي‌كند: سپس اميرالمومنين وارد صف شد و فرمود: كيست كه اين قرآن را بگيرد و به طرف آن گروه ببرد و آنانرا به كتاب خدا و سنت پيامبرش دعوت كند و او كشته خواهد شد و بهشت جاي او خواهد بود. كسي پاسخ نداد مگر جواني از بني عامر بن صعصعه، وقتي كه اميرالمومنين كمي سن او را ديد، فرمود: تو برگرد به جاي خود. سپس آن حضرت بار ديگر سخن خود را تكرار فرمود، كسي جز همان جوان كم سن جواب نداد. حضرت فرمود: بگير و برو. صداي او را مي‌شنيدند، او را تيرباران كردند، جوان به سوي ما برگشت در حاليكه صورتش مانند خارپشت شده بود. اميرالمومنين فرمود: اكنون بگيريد اين گروه را و ما به آنان حمله كرديم. در تواريخ آمده است كه اميرالمومنين (ع) پيش از صادر كردن فرمان حمله به گروه خوارج، براي آنان احتجاج و استدلال مي‌كرد، ولي از روي لجاجت نمي‌پذيرفتند. برخي ديگر از راويان مي‌گويند: اميرالمومنين هم شفاها و هم به وسيله‌ي نامه‌ها خطاي خوارج را به ايشان گوشزد كرد، ولي به همان خطاي خود مقاومت نمودند. پس از آن همه صبر و تحمل و اتمام حجت كه اميرالمومنين (ع) فرمودند: جنگ ميان سپاهيان آن حضرت و گروه خوارج شعله‌ور شد و در اندك ساعاتي همه‌ي آنان كه چهار هزار نفر بودند كشته شدند مگر نه (9) نفر كه تقسيم شدند و به طرف خراسان و عمان و يمن و الجزيره و كرانه‌هاي فرات و تل موزون گريختند و از ياران اميرالمومنين كشته نشد جز نه (9) نفر و اين خبري است كه آن حضرت پيش از حادثه‌ي نهروان داده بود كه: «نقتلهم و لا يقتل منا عشره و لا يسلم منهم عشره» (ما آنانرا مي‌كشيم و از ما ده نفر كشته نمي‌شوند و از آنان ده نفر سالم نمي‌مانند) همين مطلب را در خطبه‌ي شماره‌ي 59 صريحا فرموده است: «و الله لا يفلت منهم عشره و لا يهلك منكم عشره» (سوگند به خدا، از اين خوارج ده نفر نجات پيدا نمي‌كنند و از شما ده نفر هلاك نمي‌گردند). **** «فانا نذير لكم تصبحوا صرعي باثناء هذا النهر و باهضام هذا الغائط علي غير بينه من ربكم و لا سلطان مبين معكم قد طوحت بكم الدار و احتبلكم المقدار» (من شما را از به خاك افتادن در اثناي اين نهر (يا پيچگاه آن) و در زمينهاي هموار اين گودي مي‌ترسانم (كه به خاك و خون درغلطيد) بدون دليل روشني از پروردگارتان. اين دنياي فاني شما را به هلاكت انداخت و قضا و قدر الهي (كه مقدماتشان را خودتان آماده كرده‌ايد) شما را در دام خود گرفت). بدون هيچ دليل روشن خود را به هلاكت خواهيد انداخت در مباحث قبلي روشن شد كه خوارج حتي يك كلمه براي گفتن و توجيه تبهكاري خود نداشتند. پس آن همه اصرار و مقاومت و لجاجت از كجا ناشي شده بود كه آن را تا دم مرگ بي‌دليل كشانيد و مطابق گفته‌ي پيامبر رو به عذاب الهي رهسپار شدند؟! آيا اينان به كج فهمي دچار شده بودند؟ آيا مقام مي‌خواستند؟ آيا خود بزرگ بيني دمار از روزگارشان برآورد؟ درد اين گروه نابخرد چه بوده است كه با حجت خدا و حق بين و حق پرست به مبارزه برخاستند؟ آري، چنانكه- رسد آدمي به جائي كه بجز خدا نبيند همچنين رسد آدمي به جائي كه جز خود بيمارش چيزي ديگر نمي‌بيند خدايا، اين خودبيني چه بيماري مهلكي است كه اگر به مرحله‌ي لجاجت برسد، از همه‌ي منطقهاي راستين و حجت و مظهر الهي رويگردان مي‌شود و مي‌گويد: همين است كه مي‌گويم!! جز اينكه من مي‌گويم حقيقتي وجود ندارد!! در اين حالت است كه حيات چنين نابخردان مي‌سوزد و تباه مي‌گردد و گمان مي‌كنند كه بهترين كار را انجام مي‌دهند. «قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم في الحياه الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» (به آنان بگو: آيا به شما خبر بدهم درباره‌ي كسانيكه تمام اعمال آنان به خسارت افتاده و تباه شده است، اينان كساني هستند كه كوششان در اين زندگي دنيا منحرف شده است و گمان مي‌كنند كه كار خوبي انجام مي‌دهند). اين لجاجت و مقاومت در برابر حق به هر عاملي كه مستند باشد، ريشه‌ي دنيوي دارد، اگر اين لجوجان تبهكار پينه بسته باشند و اثر فيزيكي سجده در قيافه‌ي منحوسشان مشاهده شود، ولي آن پينه و آن اثر سجده با دلي سياه و رواني بيمار از خود بزرگ بيني و تورم خودطبيعي به چه كار آيد؟! قضا و قدر نابخردان لجوج را در دام خود تباه خواهد ساخت درباره‌ي قضا و قدر مباحثي بسيار فراوان در كتب فلسفي و كلامي مطرح شده است و مي‌توان گفت: هر مكتبي كه براي كل مجموعه ي جهان هستي نقشه‌ي معيني را مي‌پذيرد، چه آن مكتب الهي باشد و غير الهي باشد حقيقتي را به عنوان نقشه‌ي تعيين كننده‌ي سرگذشت و سرنوشت عالم هستي با همه‌ي اجزا و روابطش قبول كرده است، هر چند كه اين نقشه‌ي معين را با اصطلاحاتي مختلف بيان نموده‌اند. در مكتب اسلام اين نقشه‌ي معين را با نظر به فعل خالق قضا و با نظر به خود نقشه‌ي تعيين يافته در سرگذشت و سرنوشت عالم هستي قدر مي‌نامند. آيات و روايات مربوط به قضا و قدر فراوان است، اين آيات و روايات به اضافه‌ي دريافتهاي عقلاني، اين مباحث بسيار مفصل و متنوع و داراي تاريخي بس طولاني است. خلاصه آن مباحث از ديدگاه مكتب تشيع و عقيده‌ي آنان چنين است: 1- خالق مطلق و فيض بخش كل عالم هستي با تمامي اجزا و روابطش خداوند يكتا است. 2- خداوند يكتا به هر چه در عالم هستي به وجود مي‌آيد، بدون اندك استثناء دانا و عالم است، بطوريكه حتي به مقدار ذره‌اي از آنچه كه تحقق مي‌يابد، دانا بوده و از علم آن ذات پاك پوشيده نيست. 3- جريان خلقت و فيض وجود در عالم هستي در عين حال كه در همه‌ي لحظات و ميليار دم لحظات وابسته به مشيت خداونديست، مشمول قوانين كلي است و هيچگونه اختلالي در آن قوانين به وجود نمي‌آيد، و معجزه‌ها و كرامات و استجابت دعاها استثناء و شكننده‌ي آن قوانين نيست، بلكه خود آن امور با نيروهائي از ماوراي طبيعت به وسيله‌ي استعدادهائي كه خداوند متعال در ارواح انسانها قرار داده است، در سطوح طبيعت كه داراي سيستم باز است، تحقق مي‌يابند. 4- علم خداوندي به همه‌ي اجزاء و روابط و مجموع كل عالم هستي علت به وجود آمدن آنها نيست، چنانكه بعضي از سطحي‌نگران گمان كرده و گفته‌اند: مي‌خوردن من گر ز ازل حق دانست گر مي‌نخورم علم خدا جهل شود! با نظر به آنچه گفتيم كه علم الهي علت به وجود آمدن اجزاء و روابط و رويدادهاي عالم هستي نيست، پاسخ زير به بيت بالا داده شده است كه: علم ازلي علت عصيان کردن           نزد عقلا به غايت جهل بود 5- معاني قضا با نظر به مجموع منابع اسلامي متعدد است، آنچه كه در موقع ارتباط آن با قدر اراده مي‌شود، خواست و حكم خداونديست به تحقق شيئي يا اشياء كه قدر يعني نقشه‌ي تحقق يافته در هستي، محصول آن است. 6- قضاي حتمي الهي با نظر به دلايل عقلي و منابع قطعي اسلامي متعلق به كارهاي اختياري انسانها نمي‌باشد، زيرا به اضافه‌ي منابع نقلي معتبر كه شامل آيات قرآني و روايات معتبر مي‌باشد، دلايل عقلي صريح با كمال وضوح كارهاي اختياري انسان را كه محور مسئوليت و تعهد و پاداش و عقاب و تكامل قرار داده است، از مجراي قضاي حتمي بركنار مي‌سازد. 7- بنابراين مجموع سرنوشت انساني در اين جهان هستي از دو عنصر مهم تشكيل مي‌گردد: عنصر يكم- صحنه‌ي جهان هستي و وسايل و ابزاري كه در اين جهان مورد بهره‌برداري قرار مي‌گيرد و همچنين موجوديت طبيعي انسان كه با كميت و كيفيت خاص عضلاني و سازمان رواني در وي تعبيه شده و همچنين همه‌ي رويدادهاي طبيعي جبري كه پيرامون انسان را فراگرفته است، خارج از اراده و اختيار انساني بوده و نمي‌تواند ملاك و مدار مسئوليت وي قرار بگيرد. عنصر دوم- محصول كارهاي اختياري خود انسان است كه مستند به نظارت و سلطه‌ي شخصيت او بر دو قطب مثبت و منفي كار مي‌باشد. پس نقشه‌ي كلي سرنوشت هر انسان از دو عنصر يا از دو جز تشكيل مي‌يابد: غير اختياري و اختياري. 8- با نظر به مسائل هفتگانه كه بطور مختصر بيان كرديم، روشن مي‌شود كه مقصود از جمله‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام در خطاب به خوارج: «و احتبلكم المقدار» (و قدر شما را به طناب و دام خود كشيد). مانند ديگر جملات كه موضوع قضاء و قدر را در كارهاي اختياري انسان متذكر مي‌شود، آن نيست كه گرفتارشدگان اختياري در قضاء و قدر الهي بركنار از مسئوليت و پاداش و كيفر مي‌باشند، بلكه مقصود اينست كه آنان با به وجود آوردن مقدمات اختياري خود را در زنجير قضا و قدر مي‌بندند، چنانكه در بعضي از آيات قرآني مشيت خداوندي را در گمراه ساختن و هدايت انسانها به مقدماتي كه خود آنان را فراهم مي‌آورند مستند مي‌دارد. مانند: «يضل به كثيرا و يهدي به كثيرا و ما يضل به الا الفاسقين» (گمراه مي‌كند با آن مثلها افراد فراواني را و هدايت مي‌كند با همان مثلها افراد كثيري را و گمراه نمي‌كند با آن مثلها مگر مردم فاسق و منحرف را). و يهدي اليه من اناب (و خداوند هدايت مي‌كند به سوي خود كسي را كه به سوي او بازگشت نمايد). «و يضل الله الظالمين» (و خداوند ستمكاران را گمراه مي‌كند). «كذالك يضل الله من هو مسرف مرتاب» (بدينسان خداوند گمراه مي‌كند كسي را كه اسراف مي‌كند و در ترديد است). با در نظر گرفتن اين نوع آيات روشن است كه مقصود از تمامي آن آياتي كه هدايت و ضلالت را به مشيت خداوندي مستند مي‌سازد، آن مشيت الهي است كه مقدمات و زمينه‌ي آن را خود انسانها آماده مي‌سازد. علم خداوندي و كارهاي اختياري انسانها و چند مسئله مهم كه مربوط به علم خداونديست: اين مسئله در معارف حكمت الهي دو گونه مي‌تواند مطرح شود: 1- عمومي. 2- خصوصي. طرح عمومي مسئله بدين شكل است كه آيا خداوند متعال چنانكه به همه‌ي كليات و مبادي زيربنائي جهان هستي و حقيقت آنها دانا است، همچنان به همه‌ي حوادث و رويدادهائي كه در پهنه‌ي هستي و در روبناي آن در مجراي زمان به وقوع مي‌پيوندد عالم است يا نه؟ اين سئوال مخصوصا با نظر به تقسيم شدن زمان به گذشته و حال و آينده داراي اهميت مي‌باشد. اين طرح عمومي مسئله شامل افتادن يك برگ ناچيز از درخت در سيستم باز جهان هستي و تمايل بي‌مقدار يك جاندار در اعماق دريا مي‌شود، چنانكه شامل همه‌ي حقايق و رويدادهاي كل جهان هستي مي‌باشد كه از آن جمله است كارهاي اختياري انسانها. پاسخ اكثريت چشمگير حكما و متكلمان و ديگر دانشمندان الهي اعم از مسلمين و غير مسلمين به اين مسئله مثبت است، زيرا به اضافه‌ي تصريحات و اشارات آشكاري كه دارند، با پذيرش اين حقيقت كه جهل خداوندي حتي به ناچيزترين رويداد در عالم هستي موجب خروج آن رويداد از احاطه‌ي مطلقه‌ي او است، نمي‌توان گفت: علم خداوندي همه‌ي حقايق و رويدادها را نمي‌تواند دربر بگيرد، مخصوصا با نظر به اينكه علم از صفات ذاتي خداوندي است و ذات يا علم خداوندي بطور عموم بر همه‌ي اشيا محيط است. افرادي معدود از فلاسفه گفته‌اند: علم خداوندي فقط بر كليات متعلق است، نه جزئيات زيرا جزئيات همواره در تغيير و دگرگوني است. بعضي ديگر مي‌گويند: علم خداوندي منحصر به كليات نيست، بلكه همه‌ي جزئيات را مي‌داند چنانكه كليات را مي‌داند، ولي علم او به كليات بطور مستقيم است و علم او به جزئيات به واسطه‌ي علم او به كليات مي‌باشد. اين نظريه را علم تفضيلي به كليات و علم اجمالي به جزئيات نيز مي‌نامند. مشروح اين نظريات در تفسير خطبه‌ي 49 خواهد آمد. براي توضيح مختصر درباره‌ي اين مسئله مطالبي را متذكر مي‌شويم: 1- حقيقت اوصاف و افعال خداوندي قابل مقايسه با اوصاف و اعمال انساني نيست: مسلم است كه ادراكات و مشاعر ما هيچ حقيقتي را بدون اينكه با اصول عمومي كميتها و كيفيتها و ديگر مقولات مخصوص به حواس و ساختمان ذهني قالب گيري كند، براي خود مطرح نمي‌سازد. و به همين علت است كه به حكم عقل صريح و دريافت اصيل وجدان و منابع معتبر اسلامي به هيچ وجه نمي‌توان در ذات اقدس ربوبي به تصور و انديشه پرداخت، دليل عقلي اين مسئله و منابع اسلامي كه تصور و انديشه در ذات خداوندي را ممنوع نموده است، در اغلب كتابهاي حكمي و كلامي ذكر شده است، مراجعه شود. فقط براي توضيح دادن درباره‌ي امكان‌ناپذير بودن مقايسه‌ي صفات الهي با صفات انساني، علم را در نظر مي‌گيريم: 1- علم ما مسبوق به جهل است. علم خداوندي كه مساوي ذات او است، نمي‌تواند مسبوق به جهل باشد. 2- علم ما مستند به عوامل و انگيزه‌ها و دلايل است (به استثناي علم حضوري). علم خداوندي فقط مستند به ذات او است. 3- علم و معرفت ما محصولي از شيي‌ء براي خود و شيي‌ء براي ما است كه در نتيجه ما از دريافت مستقيم و كامل اشياء محروميم. علم خداوندي متعلق به محض اشياء براي خود است بدون دخالت هيچ چيزي (ناگفته نماند كه اين تفاوت تقريبا همان تفاوت دوم يا يكي از نتايج آن است. 4- بعضي از علوم ما بالفعل و بعضي ديگر بالقوه است. علم خداوندي بالفعل است. 5- براي علم ما نقص و افزايش وجود دارد. علم خداوندي مافوق نقص و افزايش است. 6- تغييرات و دگرگونيها در معلومات موجب تغيير و دگرگوني در علم ما مي‌شود. علم خداوندي به هيچ وجه قابل تغيير و دگرگوني نيست. 7- نفي علم از ذات يك انسان مساوي نفي ذات او نيست. نفي علم از ذات خداوندي مساوي نفي ذات او است. ولي اين تفاوتها باعث آن نمي‌شود كه ما از صفات خداوندي هيچ چيزي را جز نفي ضد آنها درك نكنيم، چنانكه بعضي از متكلمين مي‌گويند كه وقتي كه مي‌گوئيم: خداوند عالم است ما از اين جمله چيزي را جز اينكه خداوند جاهل نيست، نمي‌فهميم. بر خلاف اين نظريه‌ي متكلمين، ما مي‌توانيم به وسيله‌ي تادب به آداب الهي و تخلق به اخلاق خداوندي، تجلياتي از صفات او را به اندازه ظرفيت خود درك كنيم. اين يك مختص باعظمت و بسيار باارزش انساني است كه مي‌تواند با تلاش جدي در راه رشد و كمال نمونه‌هائي از صفات الهي را در خود دريابد. اين است معناي من عرف نفسه عرف ربه (هر كس خود را شناخت پروردگارش را شناخت). 2- با اينكه اوصاف و افعال خداوندي در كلمات زماني بيان مي‌شود، با اين حال مافوق زمان مي‌باشند:نمي‌توان ترديد كرد در اينكه ذات خداوندي و صفات ذاتي و صفات فعلي او مافوق حلقه‌هاي زنجير زمان است. زمان با نظر به ماهيتي كه دارد، كششي است ناشي از حركت و تغير در جهان هستي يا امتداديست كه ذهن ما به وسيله‌ي ارتباط با حركات و تغييرات آن را درمي‌يابد. و به هر تقدير و با هر تعريفي كه زمان را بشناسيم، زمان امتداديست وابسته به تغيرات و حركات در جهانهستي، و مي‌دانيم كه جهان هستي با همه‌ي شئوني كه دارد، مخلوق و فيض ذات و صفات خداوندي است، پس زمان نيز ناشي يا وابسته به اين مخلوق و فيض الهي است كه از ذات و صفات الهي به وجود آمده است. و با اين حال قرآن مجيد در موارد فراواني از آيات صفات و افعال خداوندي را با كلمات زماني آورده است. مانند: «ان الله كان عليكم رقيبا» (خداوند بر شما ناظر بود). «ان الله كان عليما حكيما» (خداوند عليم و حكيم بود). «ان الله كان توابا رحيما» (خداوند پذيرنده‌ي توبه و حكيم بود) … در بعضي آيات قرآني صفت استمراري انسان را هم با كلمه‌ي زماني منقرض آورده است: «و كان الانسان اكثر شييء جدلا» و انسان در اكثر حالاتش جدلباز بوده است) (يا بيش از هر چيز جدلباز است) با اينكه مي‌دانيم خداوند در همه‌ي زمانها بلكه پيش از آغاز كشش زمان و پس از پايان آن نيز عليم و حكيم و قدير است. و همچنين تظارت خداوندي بر انسان و پذيرش توبه و مهربان بودن او شامل همه‌ي زمانها است، نه گذشته، فقط. «خلق السماوات و الارض بالحق و صوركم فاحسن تصويركم» (خداوند آسمانها و زمين را برحق آفريد و شما را با بهترين وجه تصوير نمود.) با اينكه مي‌دانيم امر خلقت و جريان فيض الهي دائمي و مستمر است، نه اينكه در برهه‌اي از زمان گذشته انجام گرفته و تمام شده است. آياتي كه دلالت به دوام و استمرار خلقت مي‌نمايد، در قرآن مجيد متعدد است. از آنجمله: «يسئله من في السماوات و الارض كل يوم هو في شان». (از او مي‌خواهند (فيض وجودي خود را) هر چه كه در آسمانها و زمين است، خداوند در هر روزي (هر لحظه‌اي) در كاريست). «و ان من شيي‌ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم» (و هيچ چيز نيست مگر اينكه منابع و خزائنش در نزد ما است و ما آنها نمي‌فرستيم مگر به اندازه‌ي معلوم) ملاحظه مي‌شود كه اوصاف و افعال خداوندي در آيات قرآن مجيد با كلمات زماني بيان شده است، ولي با توجه به دلايل عقلي و ديگر آيات قرآني و روايات معتبر چنانكه ذات خداوندي مافوق جريان زمان و مافوق محدوديت حقايق و رويدادهاي هستي است، همچنين صفات ذاتي و صفات فعلي آن ذات اقدس مافوق زمان و فراسوي محدوديتهاي هستي است. در آن هنگام كه اثر صفات خداوندي مانند قدرت و علم و اراده تجسم و تعين طبيعي به خود مي‌گيرد، مشمول زمان و محدوديتها و وابستگيها مي‌گردد. باز براي روشن شدن اين مسئله بايد رجوع كنيم به من اين من انساني صفات و فعاليتهائي دارد كه با نظر به ارتباط آن صفات و فعاليتها به ذات من نه احتياجي به زمان دارد و نه به زنجير و اسارت محدوديتها و كيفيتها و كميتهاي طبيعي عيني درمي‌آيد. به عنوان مثال نه علم و نه اراده هيچ يك در ذرات من مشمول زمان و محدوديتها نمي‌باشد و حال يك مهندس ساختمان را در نظر بگيريم. در ذهن اين مهندس دانشهاي متنوع وجود دارد كه مي‌تواند با در نظر گرفتن و بكار بردن آنها نقشه‌ي يك ساختمان بسيار معظم را كه متشكل از صدها جز و رابطه و شكل و بنياد است روي كاغذ بياورد و آنگاه با تهيه‌ي مصالح مربوطه آن ساختمان بسيار معظم را تحقق عيني ببخشد. مسلم است كه آن همه اشكال و خطوط متنوع و روابط ميان آنها در ذهن مهندس، هيچ يك از خواص مادي را مانند طول و عرض و عمق و سنگيني و رنگ و غير ذلك را ندارد، ولي هنگاميكه آن امور ذهني در تنظيم و تركيب مصالح پياده شده است، همه‌ي خواص مادي خود را در ساختمان خواهند داشت، بنابراين، صفات و فعاليتهاي خداوندي با نظر به ذات الهي مافوق همه‌ي زمانها و مكانها و خواص مادي و طبيعي بوده و هيچ آلايشي به امور مزبوره ندارند، اگر چه در هنگام جريان در پهنه‌ي طبيعت مشمول همه‌ي آن امور مي‌باشند. 3- توضيحي درباره‌ي علم خداوندي كه با كلمه‌ي ماضي يا مستقل در قرآن ذكر شده است: در چند مورد از قرآن مجيد ماده‌ي علم كه به خدا نسبت داده شده است با فعل ماضي آمده است. مانند: علم الله انكم ستذكرونهن (خدا دانست كه شما آنها را به ياد خواهيد آورد). علم ان لن تحصوه فتاب عليكم (خدا دانست كه شما هرگز آن را محاسبه نخواهيد كرد، پس شما را عفو نمود). مسلم است كه علم خداوندي مقيد به زمان و امور زماني نيست، و مقصود از علم در دو آيه‌ي فوق اين نيست كه خداوند به ياد آوردن و عدم محاسبه‌ي شما را در زمان گذشته، در همان موقع دانست و تمام شد، بلكه مقصود اينست كه آنچه را كه در آينده انجام خواهيد داد و يا قادر به آن نخواهيد بود، خداوند دانا است با دانائي مطلق خود. همچنين آياتي كه ماده‌ي علم را با كلمه‌ي مسقبل آورده است، مانند: «و من اهل المدينه مردوا علي النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم» (كساني از اهل مدينه به نفاق برگشتند، تو آنها را نمي‌داني، ما آنها را مي‌دانيم). در صورتيكه اين علم خداوندي درباره‌ي آنان تحقق يافته بود. همچنين اين آيات كه موارد خاصي از معلوم خداوندي را تذكر مي‌دهد، دليل آن نيست كه علم خداوندي محدود به آنهاست بلكه مطابق آياتي كه در پاورقي آورده‌ايم، علم او به همه‌ي جهان هستي اعم از پشت پرده و روي پرده و كوچك و بزرگ و ثابت و متغير و محسوس و نامحسوس شامل بوده و هيچ چيزي از اعلم او بركنار نيست تا پس از آزمايش علم براي او حاصل شود. با در نظر گرفتن اين دو مسئله‌ي مهم: 1- علم خداوندي مافوق زمان و محدوديتهاي طبيعي است. 2- علم خداوندي شامل همه‌ي موجودات و رويدادهاي جهان هستي است، اين مشكل هم حل مي‌شود كه در بعضي از آيات چنين آمده است كه خداوند مردم را آزمايش مي‌كند تا بداند كه آنان مي‌توانند از اين آزمايشها درآيند يا نه؟! مانند: «و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين» (و ما كساني را كه پيش از آنان بودند آزمايش كرديم تا خدا بداند كساني را كه صدق مي‌ورزند و بداند كساني را كه در ادعاي خود كاذبند). با نظر به دو مسئله‌ي فوق حل اين مشكل چنين است كه: خداوند با آزمايشهائي كه درباره‌ي انسانها انجام مي‌دهد، با بروز نتايج آن آزمايشها، معلوم خداوندي جنبه‌ي عيني به خود مي‌گيرد، يعني مثلا با آزمايش حضرت ابراهيم خليل (ع) معلوم خداوندي كه موفقيت آن حضرت بود، در روي صفحه‌ي هستي تحقق پيدامي‌كند. خداوند همه‌ي جريان اقدام ابراهيم (ع) را درباره‌ي ذبح پسرش اسماعيل مي‌دانست، اقدام عملي آن حضرت به دستور خداوندي، نمود عيني آن اقدام را كه معلوم خداوندي است، تحقق بخشيده است، نه اينكه خداوند اقدام آن حضرت را نمي‌دانست و سپس آن را دانست. و بالعكس، پس از دستور خداوندي، اقدام اشخاص پليد و ارتكاب آنان به بديها و خلاف دستور خداوندي چنان نيست كه خداوند علم تازه‌اي به كار آنان پيدا مي‌كند، بلكه معلوم الهي جنبه‌ي عيني و تحققي در روي صفحه‌ي هستي به خود مي‌گيرد. چهار آيه از قرآن مجيد مي‌تواند اشاره‌اي به همين معني بوده باشد: آيه‌ي يكم- «وليمحص الله آمنوا و يمحق الكافرين» (آن تلاشهاي جهاد را كه خدا براي شما دستور داده است) ( … و تا تصفيه كند كساني را كه ايمان آورده‌اند و نابود كند كافران را). آيه‌ي دوم- «و ليبتلي الله ما في صدوركم و ليمحص ما في قلوبكم» (و تا خداوند آزمايش كند آنچه را كه درون سينه‌هاي شما است و تصفيه كند آنچه را كه در دلهاي شما است). مضمون اين دو آيه مي‌گويد كه: منظور الهي از ابتلاها و آزمايشها كه براي مردم وارد مي‌سازد براي حصول علم تازه نيست، بلكه براي باز شدن استعدادها و بروز نيتها هدف گيريها و گذشتها يا بروز اضداد اينها در روي صفحه‌ي هستي است كه نتايج آنها مانند حلقه‌هاي زنجير پشت سر هم كشيده مي‌شوند. آيه‌ي سوم- «و ما كنتم تستترون ان يشهد عليكم سمعكم و لا ابصاركم و لا جلودكم و لكن ظننتم ان الله لا يعلم كثيرا مما تعملون» (و شما نمي‌توانيد شهادت گوش و ديدگان و پوستهاي خود را درباره‌ي اعمال خودتان بپوشانيد و لكن گمان كرديد كه خداوند خيلي از اعمال شما را نمي‌داند). آيه‌ي چهارم- «اليوم نختم علي افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانو يكسبون» (امروز (در قيامت) بر دهانهاي آنان مهر مي‌زنيم و دستهاي آنان با ما سخن خواهند گفت و پاهاي آنان به آنچه كه اندوخته‌اند شهادت خواهند داد). (و ممكن است جمله‌ي اخير (بما كانوا يكسبون) متعلق به همه‌ي جملات بوده باشد. در اين فرض معناي آيه چنين مي‌شود كه علت مهر زدن بر دهانهاي آنان و سخن گفتن دستها و شهادت پاهايشان اندوخته‌هاي آنان خواهد بود). معناي آيه‌ي سوم و چهارم به خوبي توضيح مي‌دهدكه چگونه معلوم خداوندي در اجزاء و فعاليتهاي صفحه‌ي طبيعت مانند گوش و ديدگان و پوست و دستها و پاها نمودار مي‌گردد و به سخن گفتن و شهادت مي‌پردازد. و همين معني را در آيه‌اي ديگر چنين مي‌خوانيم: «ام حسبتم ان تدخلوا الجنه و لما يعلم الله الذين جاهدوا منكم و يعلم الصابرين» (آيا گمان كرده ايد كه به بهشت وارد مي‌شويد بدون اينكه خدا بداند كساني را از شما كه جهاد كرده‌اند و ندانسته باشد كساني را كه در راه خدا صبر و تحمل نموده‌اند). بطور قطع مقصود از علم در اين آيه تحقق معلوم خداوندي است كه جهاد و صبر و شكيبائي مردم باايمان است، زيرا علت ورود به بهشت خود جهاد و صبر است، نه علم خداوندي به آنها. بروز و تحقق معلوم خداوندي در عرصه‌ي هستي كه در اجزا و نمودها و حركات و اعمال انسانها صورت مي‌گيرد و نمايش مهدوديتها را مي‌دهد منافاتي با علم مطلق و فراگير خداوندي ندارد، چنانكه نقش بستن اشكال و خطوط و نقاط هندسي در روي كاغذ و روي مصالح ساختماني، علم مهندس ساختمان را مشخص و محصور و محدود نمي‌نمايد. همچنانكه بروز قدرتها و نيروهاي الهي در طبيعت قدرت مطلقه‌ي او را محدود و مشخص نمي‌سازد. طرح خصوصي مسئله- علم خداوندي و كارهاي اختياري انسانها مسئله در اين مورد چنين طرح شده است كه اگر خداوند متعال كارهاي اختياري انسانها را مي‌داند، ديگر جائي براي آزادي و اختيار نمي‌ماند، زيرا اگر كاري كه معلوم خداوندي است از انسان صادر نشود، خلاف علم خداوندي خواهد بود، پس آن كار حتما بايد صادر شود، تا خلاف علم خداوندي نشود. درباره‌ي اين استدلال بيتي به خيام نسبت داده شده است و آن اينست كه: مي‌خوردن من گر ز ازل حق دانست گر مي‌نخورم علم خدا جهل شود البته نسبت بيت مزبور به عمر بن ابراهيم خيامي فيلسوف و رياضيدان معروف كاملا مشكوك است و به هر حال اين بيت براي توضيح مسئله از يك شاعر ناآگاه از مسائل حكمت الهي صادر شده است. پاسخي از خواجه نصير طوسي رحمه الله عليه بر اين بيت نقل شده است: علم ازلي علت عصيان بودن نزد عقلا به غايت جهل بود اين استدلال اگر صحيح باشد و بتواند براي دفاع از علم خداوندي كارهاي انساني را مجبور نمايد، كارهاي خود خداوندي هم مسبوق به علم او است. زيرا يقينا خداوند هر كاري را كه انجام مي‌دهد، مي‌داند، بنا به استدلال مزبور اگر آن كار معلوم را انجام ندهد جاهل خواهد بود!!! اين جواب نقضي است كه به استدلال مزبور داده شده است و پاسخي كاملا منطقي است. اما حل خود مشكل به اينست كه علم خداوندي تنها به حلقه‌اي از زنجير كارهاي اختياري انساني متعلق نيست، بلكه معلوم خداوندي كارهاي انساني است با تمام مقدمات و نتايج آنها كه يكي از آنها كه يكي از آنها هم اراده و تصميم و اختيار انساني است كه عبارت است از سلطه و نظارت من به دو قطب مثبت و منفي كار، بنابراين، اگر انسان اجباري در صدور كار داشته باشد، مخالف علم الهي است. نكته‌ي ديگر اينكه نقش بستن معلوم خداوندي در هندسه‌ي كلي جهان هستي، از جهتي شباهت به نقش بستن معلوم خود انسان است در تصرفات و تغييراتي كه خود انسان در جهان طبيعت به وجود مي‌آيد در مثال مهندس گفتيم كه يك مهندس ساختمان نقشه‌اي را كه روي كاغذ مي‌آورد و سپس آن را در يك ساختمان مجسم مي‌سازد، با اينكه معلوم آن مهندس در سه مرحله‌ي ذهني و مرحله‌ي رمزي نقشه در روي كاغذ و مصالح ساختماني متفاوت است، با اين حال نمي‌توان گفت: مهندس پيش از كشيدن نقشه در روي كاغذ، به آن نقشه جاهل بوده و پيش از پياده كردن آن نقشه در ساختمان و مجسم نمودن علم ذهني در وضع خاص ساختمان آگاه نبوده است. و اين اطوار گوناگون علم كمترين نقص و اختلالي به وحدت علم مهندس وارد نمي‌آورد. اين مبحث را در گذشته مشروحا بررسي كرديم. بنابر ملاحظات فوق علم خداوندي دليل اجبار انسانها در كار نمي‌باشد. يك اكتشاف عيني و تجربي در كارهاي انساني در مقابل علم خداوندي بطور قطع حتي يك فرد در تاريخ بشري در هيچ دوران و جامعه و شرايط ديده نشده است كه پيش از آنكه اقدام به كاري كند، بنشيند ودر انديشه‌هاي عريض و طويل فرورود تا براي او روشن شود كه آيا كاري را كه مي‌خواهيد انجام بدهد، معلوم خداوندي است يا نه؟! كه اگر معلوم خداوندي است، آن را انجام بدهد و الا بنشيند و كاري نكند. اگر كسي بگويد: مردم در زندگي خود رابطه‌ي الهي و نقش او را در زندگي در نظر نمي‌گيرند، چه رسد به اينكه درباره‌ي علم خداوندي بيانديشد. پاسخ اين اعتراض روشنتر از آن است كه نيازي به تفصيل داشته باشد. بسيار خوب، مردم معمولي چنين است كه شما مي‌گوييد. آيا يك فرد از پيامبران و اوصياءالله و آنانكه با اعتقاد جزمي به نظارت الهي در زندگاني گام برمي‌دارد، ديده شده است كه بنشيند و اول اين مسئله را بر خود مطرح كند كه آيا كاري را كه مي‌خواهد انجام بدهد و معلوم و مورد مشيت الهي است يا نه؟ آري حتي يك فرد هم ديده نشده و نخواهد شد. آيا مشاهده و تجربه و استقرائي بالاتر از اين در علوم سراغ داريد كه حتي يك فرد استثنائي هم پيدا نشود. حتي اگر انسان نوعي نهيليست هم بوده باشد، كه جز خدا همه چيز را پوچ بداند باز براي اثبات مكتب خود كه پوچي جهان هستي است، نمي‌نشيند تا بيانديشد در اينكه از نظر علم الهي اين كار بايد صورت بگيرد يا نه!! آيا مشاهده‌ي كامل و عمومی اثبات نمي‌كند كه عدم ارتباط كارهاي اختياري انساني با مشيت و علم الهي، يك حقيقت ضروري دروني است كه تمام انسانها ولو بطور ناآگاه، حتي بدون استثنائي يك فرد، دارا مي‌باشد. پس معلوم مي‌شود كه اين يك وسوسه‌ي ذهني است كه دامن انسان را پس از صدور كار مي‌گيرد، تا راه فراري به پيش پاي خود هموار بسازد. در پايان اين مبحث روي اين جمله تاكيد مي‌كنيم كه: هر كس عاشق كلمه‌ي جبر است، مانعي از عشق ورزي او به آن كلمه وجود ندارد، حتي اگر بالاتر از اين، هر موقع كه در انديشه‌ي جبر فرو رفت، روي همه‌ي جريانات طبيعي و غير طبيعي ضروري كه پيرامونش را گرفته‌اند، انگشت بگذارد و همه‌ي موقعيتها و رويدادها را ضروري و جبري تلقي نمايد، و خود را ميان حلقه‌هاي زنجير ضرورتها و جبرها ببيند ولي اگر ضمنا در خود نوعي از آگاهي به ضرورتهاي گذشته و حاضر و آينده احساس كرد و ديد قدرتي در خود او وجود دارد كه مي‌تواند پس از آگاهي به كميت و كيفيت ضرورتها، جهشي انجام بدهد و خود را در حلقه‌هاي والاتري از زنجير موقعيتها و رويدادهاي جبري قرار بدهد، حتما دست به چنين جهش بزند و تسبيحي به دست بگيرد و بگويد: اين يك ضرورت، اين جبر سوم، آن هم جبر چهارم، ولي آن كار صحيح را انجام بدهد. **** «و قد كنت نهيتكم عن هذه الحكومه فابيتم علي اباء المنابذين حتي صرفت رايي الي هواكم و انتم معاشر اخفاء الهام، سفهاء الاحلام. و لم آت لا ابا لكم. بجرا و لا اردت لكم ضرا» (من شما را از اين حكميت نهي كرده بودم و شما مانند طرد كنندگان كتاب الهي دستور مرا پشت سر انداختيد و از عمل به آن امتناع ورزيديد، تا آنكه مرا مجبور كرديد كه نظرم را با خواسته‌ي شما تطبيق كنم و شما مردمي سبك مغز و غوطه‌ور در روياهاي احمقانه‌ايد. من اي مردم بي‌اصل، هرگز قصد شر و افساد براي شما نداشتم و براي شما ضرري نخواسته‌ام). آيا اميرالمومنين (ع) راي خود را تابع هواي آن سبك مغزها نمود؟! ممكن است از ظاهر عبارت فوق چنين استنباط شود كه اميرالمومنين عليه‌السلام در مسئله‌ي حكميت راي خود را تابع آن سبك مغزهاي غوطه‌ور در روياهاي احمقانه نموده است. ولي با دقت كامل در مباحت گذشته به خوبي روشن شد كه در همه‌ي مراحل حكميت، اميرالمومنين عليه‌السلام مطابق قانون الهي رفتار كرده است، بدين ترتيب كه: 1- اميرالمومنين (ع) به مجرد اطلاع از حيله‌گري عمرو بن عاص و معاويه (پيشتاز در مكتب ماكياولي) در موقع بلند كردن قرآنها در سر نيزه‌ها با كمال صراحت و اصرار شديد، سپاهيان خود را از نقشه‌ي شوم آن دو عضو مكتب ماكياولي مطلع ساخت و از دست كشيدن آنان از جنگ سخت برآشفت و نهي اكيد فرمود. 2- هنگاميكه اكثريت سطحي‌نگر از سپاهيان اميرالمومنين با مكرپردازيهاي جانوران معاويه پرستي مانند اشعث بن قيس‌ها و ديگر مزدوران وي فريب آن نقشه‌ي شوم را خوردند، و اميرالمومنين را در صورت عدم پذيرش حكميت تهديد به قتل نمودند و شيرازه‌ي سپاه را از هم گسيختند، با اينكه بنا به نقل همه‌ي مورخين علامات پيروزي اميرالمومنين آشكار شده بود، او را با توسل به راي اكثريت مجبور به پذيرش حكميت نمودند. مسلم است كه اگر آن حضرت حكميت را نمي‌پذيرفت، باستثناي چند نفر محدود مانند مالك اشتر و قيس بن سعد بن عباده (بر فرض اينكه قيس در همانروز حضور داشته است) همه‌ي آنان مي‌گفتند: پس كجا رفت «و امرهم شوري بينهم» پس كو «و شاورهم في الامر» (و امر مسلمانان در ميان خودشان با مشورت است)، (و با آنان مشورت كن)؟ مشورت و راي اكثريت بر اينست كه ما حكميت را بپذيريم، و فرزند ابيطالب استبداد مي‌ورزد!!!. 3- پس از اين مرحله، مرحله‌ي تعيين حكم فرا مي‌رسد. در اين مرحله نيز با تمسك به همان مشورت و اكثريت! ابوموسي اشعري با تمام مخالفتي كه اميرالمومنين در تعيين وي براي حكميت ابراز فرمود، تعيين گشت. چنانكه از جريان اين مراحل روشن مي‌شود، در هيچ نقطه‌اي از اين مرحله اميرالمومنين از هواي آنان تبعيت ننموده است، بلكه آنان از روي جهل و حماقت، موقعيتي را پيش مي‌آوردند كه قانون همان موقعيت را اميرالمومنين مراعات مي‌فرمود، مانند كودكاني كه در حركاتش به لب بام برسند، مادرشان پيش از آنكه كودكان به لب بام برسند، همه گونه داد و فرياد براي جلوگيري آنان از رسيدن به آن پرتگاه خطرناك زده و حق مادري را ادا نموده است. پس از آنكه آن كودكان از لب بام به زمين مي‌افتند، مادر با تمام جديت حياتي آنان را مداوا و بستري مي‌كند. آيا مي‌توان گفت: مادر كودكان در اين مرحله از خواسته‌ي كودكانه‌ي آنان تبعيت كرده است؟!  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 199-194 از خطبه هاى آن حضرت (ع) است پيرامون ترساندن اهل نهروان  روى سخن در اين خطبه، به خوارجى است كه در نهروان آنها را كشت. حكم خداوندى در باره آنها كه بر عليه امام (ع) خروج كردند، چنين رقم خورده بود.  در خبر صحيحى نقل شده، كه روزى رسول خدا (ص) مشغول تقسيم بيت المال يا غنايم جنگى بود. مردى از قبيله بنى تميم پيش آمد و عرض كرد: اى محمّد (ص)، عدالت كن نام اين شخص ذو الخويصرة بود. پيامبر فرمود: به يقين عدالت مى كنم: دوباره عرض كرد: اى محمّد (ص) عدالت كن، تو عدالت نمى كنى رسول خدا (ص) فرمود واى بر تو اگر من به عدالت رفتار نكنم چه كسى به عدالت رفتار مى كند عمر از بى ادبى و جسارت اين شخص ناراحت شد، بپاخاست و عرض كرد يا رسول اللّه اجازه بدهيد تا گردن اين مرد را بزنم. رسول خدا (ص) فرمود او را بخود واگذار، بزودى از نژاد اين شخص افرادى پديد مى آيند، چنان كه تير از كمان بيرون مى رود از دين خارج خواهند شد، و عليه بهترين گروه از مردم خروج خواهند كرد، تظاهر آنها به ديانت بدان حدّ است، كه نماز و روزه شما در برابر نماز و روزه آنها حقير و ناچيز شمرده شود، قرآن را تلاوت مى كنند، ولى از زبان و لبشان فراتر نمى رود در قلبشان اثر نمى كند در ميان آنها مردى سياه چهره خواهد بود كه يكى از دو دستش ناقص و شبيه پستان زنان است و يا داراى يك انگشت است. او را گروهى بر حق خواهند كشت.  در كتاب مسند احمد بن حنبل از مسروق نقل شده است، كه عايشه همسر رسول خدا، به من گفت: اى مسروق تو به منزله اولاد من و دوست ترين فرد هستى نسبت به من، آيا از «مخدج» (ناقص الخلقه) چيزى مى دانى؟ در پاسخ گفتم: در كنار رودى كه به قسمت بالاى آن تأمر و به قسمت پايين آن نهروان مى گفتند جايى است بين لخاقيق و طرفاء، على بن ابى طالب (ع) او را كشت. عايشه پرسيد اگر براى اين ادّعاى خود دليلى دارى بياور. افرادى را حاضر كردم و در نزد عايشه گواهى دادند كه مخرج در نهروان بدست على (ع) كشته شد. سپس من عايشه را به حرمت پيامبر سوگند دادم كه اگر از رسول خدا (ص) در باره آن شخص چيزى مى داند. بگويد.  عايشه گفت: از پيامبر خدا (ص) شنيدم كه مى فرمود: آنها بد سرشت ترين مردمند، به دست بهترين خلق و نزديكترين فرد به خدا و نيكو سرشت ترين شخص كشته خواهند شد.  امّا سبب خروج آن گروه بر حضرت: پس از اين كه امام (ع) از ناحيه اصحابش مجبور به قبول حكميّت شد. آنها چنين وانمود كردند كه امام (ع) بر اين امر رضايت داشته است. با وجودى كه آن بزرگوار اصحابش را از قبول حكميّت برحذر داشت، آنها را پند و اندرز داد، ولى آنها توجّه نكردند و عهدنامه حكميّت را نوشتند.  اشعث بن قيس آن را گرفت و به رؤيت پيروان معاويه رساند و آنها رضايت خود را اعلام كردند و سپس به رؤيت بعضى از اصحاب امير المؤمنين (ع) رساند و آنها نيز اظهار رضايت كردند.  ولى وقتى كه اشعث بن قيس عهدنامه متاركه جنگ را بر جمعيّت تحت پرچم «عنزه» كه حدود چهار هزار سوار بودند و در صفّين با على (ع) حضور داشتند خواند دو نفر از جوانهاى آنها گفتند: «لا حكم الّا للّه» (فرمانى جز فرمان خدا نيست) و سپس بر سپاهيان معاويه حمله كردند، و پس از درگيرى سختى كشته شدند. اين دو نفر اوّل كسانى بودند كه حكميّت را رد كردند.  اشعث بن قيس عهدنامه را پيش قبيله «مراد» و بنى راسب، و بنى تميم برد و متن عهدنامه را بر آنها خواند، همگى گفتند: حكمى جز حكم خدا نيست، ما به اين عهدنامه رضايت نداريم و افراد را در باره دين خدا حكم قرار نمى دهيم.  اشعث بازگشت و جريان را به على (ع) طورى خبر داد كه امير المؤمنين (ع) مخالفت آنها را كوچك شمرد و تصوّر حضرت اين شد، كه آنها تعدادى اندك هستند.  هنگامى كه جريان حكمين به مخالفان رسيد، آن را رعايت نكردند، جمعيّت از هر طرف فرياد برآوردند: جز حكم خدا حكمى نيست، حكم از آن خداست اى على، نه حق تو، ما وقتى كه حكميّت را قبول كرديم، اشتباه كرديم، اينك به سوى خدا باز مى گرديم و توبه مى كنيم، تو نيز در پيشگاه خداوند توبه كن، و گر نه از تو بيزارى مى جوييم.  امام (ع) پيشنهاد مخالفان را رد كرد و فرمود: واى بر شما اگر از عهد و پيمان خود برگرديم با فرموده حق تعالى كه دستور مى دهد «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ»: چه كنيم، خوارج از سخن حضرت پند نگرفتند و آن را رد كردند، حكميّت را گمراهى دانستند و آن را به باد تمسخر گرفتند. و از امير المؤمنين (ع) بيزارى جستند. امام (ع) از آنها كناره گرفت. ابتدا خوارج در محلّى بنام «حرورا» اجتماع كردند و بدين دليل حضرت آنها را حروريّه ناميد، در آن مكان امام (ع) با آنها گفت و گويى انجام داد و مناظره اى كرد، دو هزار نفر از عقيده شان برگشتند.  باقيمانده آنها به نهروان رفتند و در آن روز فرمانده آنها شخصى بود به نام عبد اللّه بن كفرّا و به هنگام پيكار با آنها فرمانده شان عبد اللّه بن وهب راسبى بود. امام (ع) در نهروان به سمت آنها رفت، خطبه اى ايراد كرد و آنها را پند داد و فرمود: «ما خانواده نبوّت و پايگاه رسالت، و جايگاه نزول فرشتگان و اساس و اصل بخشش و رحمت و كان دانش و حكمت، اى گروه، من شما را از كيفر خداوند، بيم مى دهم و بر حذر مى دارم و...» امام (ع) بيانات خود را در ارشاد آنها بدين طريق ادامه داد ولى آنها نپذيرفتند. در روايتى آمده است كه پس از پايان كارزار و نبرد با خوارج حضرت، جستجوى زيادى را براى پيدا كردن كشته «ذو الثّديه» انجام داد و مرتّبا مى فرمود: نه رسول خدا به من دروغ گفته و نه من به شما دروغ مى گويم، جسد او را جستجو كنيد، به يقين جزو كشتگان است. فراوان گشتند، تا سرانجام او را در زير كشته هاى ديگر يافتند، او مردى بود، با دست ناقص، كه مانند پستان زنان در روى سينه اش قرار داشت و بر آن موهايى شبيه سبيل گربه، روييده بود. با ديدن جسد وى امام (ع) تكبير گفت و حاضران با آن حضرت تكبير گفتند. با روشن شدن حقيقت و صدق كلام رسول خدا (ص) همگان شاد شدند.  خلاصه اين خطبه و اين فصل از سخن مولا امير المؤمنين (ع) در برحذر داشتن خوارج از هلاكت ايراد گرديده، بدين توضيح كه آنان براى مخالفتشان دليلى روشن و برهانى محكم از طرف پروردگارشان نداشتند تا بدان بر حق بودن ادّعايشان را استدلال نمايند و با تكيه بر آن استدلال با امام (ع) بجنگند. با نداشتن حجّت و دليلى از جانب خداوند است، كه بايد از محروم ماندن سعادت دنيا و آخرت بر حذر و هراسناك باشند.  در عبارت حضرت، حجت و دليل به طور استعاره «سلطان» ناميده شده، كه به معناى غلبه كردن و چيره شدن بر طرف مقابل است.  قوله عليه السلام: «قد طوّحت بكم الدّار»،  دار، شما را به هلاكت انداخت. دار كنايه از دنياست و اين كه حضرت هلاكت، يا دور بودن شان از حقيقت، و يا گرايش آنها به دنيا را سبب هلاكت و نابودى آنها دانسته اند، براى اين است كه، نابود كننده و سبب حيرت آنها، پيروى از هواهاى باطل نفسانى بوده، و اساس پيروى نفس، به دست آوردن، مال و مقام و مانند اين امور است. بنا بر اين، دنيا چيزى است كه طلب آن شخص را، از رحمت خدا دور، و از فرمان حق خارج مى كند.  قوله عليه السلام: «و احتبلكم المقدار»،  فراز ديگر عبارت امير المؤمنين (ع) كه حكم الهى شما را گرفتار كرده است استعاره زيبايى است، در محيط و مسلّط بودن قدر الهى كه از قضاى خداوندى و حكم آسمانى مايه مى گيرد، مانند دام صياد كه هرگاه بر پرنده اى فرو افتد توان فرار از آن را ندارد.  سپس فرموده اند: «من شما را از اين حكميّت نهى كردم ولى شما از هواى نفستان پيروى كرديد.» اين عبارت امام (ع) اقامه دليلى عليه خوارج نهروان است، بدين شرح كه، اگر پذيرش حكميّت حق و لازم نبود چرا مانند مخالفان گناهكار، با اصرار آن را خواستيد، و گفته مرا كه از حكميّت بر حذر مى داشتم، نپذيرفتيد، تا مجبور شدم به خواست شما گردن نهم و نظر خود را با نظرتان وفق دهم و اگر وقوع و تحقّق پذيرى حكميّت حق بود چرا پس از عهد كردن و پيمان بستن، در پذيرفتن آن با من مخالفت مى كنيد. بنا بر اين در هر دو صورت شما گناهكار هستيد.  قوله عليه السلام: «و أنتم معاشر اخفّاء الهام سفهاء الاحلام»،  «واى بر شما جمعيّت كم عقل احمق كه در انديشه هاى خود ثبات و بردبارى نداريد.» «واو» در «و أنتم» براى بيان حالت آنها است و عمل كننده در حال فعل: «صرفت» در جمله قبل مى باشد. اضافه «أخفّاء» و «سفهاء» اضافه خالص نيست و به همين دليل براى كلمه «معاشر» صفت واقع شده اند.  عبارت «خفّة الهام» كنايه از اخلاق پست، متزلزل است كه ضدّ فضيلت، ثبات و پايدارى است و «السّفه» كنايه از خصلت زشت، دلهره و اضطراب كه ضد فضيلت حلم و بردبارى است در نظر گرفته شده است.  پايدارى و بردبارى دو صفت اخلاقى و از ويژگيهاى شجاعت به شمار مى آيند. از اين نظر كه آن دو صفت پست و زشت نسبتى با صفات فضيلت دارند به «هام»، به معناى تفكر، و «احلام» به معناى عقول اضافه شده اند.  قوله عليه السلام: «و لم آت لا ابا لكم...»،  حضرت آخرين فراز خطبه را چنين به انجام مى رسانند-  «اى بى پدرها-  من در باره شما كار منكرى انجام ندادم و قصد ضررى نداشتم.» اين عبارت بمنزله نوعى دلجويى و معذرت خواهى است كه بيانگر انجام كارى شايسته و بجا است كه منكر را از پيروان خود دور ساخته، و قصد ضرر زدن به آنها را نداشته است. به اين اميد كه خوارج به سر عقل آيند و از شبه اى كه برايشان حاصل شده، اجتناب ورزند.  اگر سؤال شود كه جمله معترضه -لا ابا لكم- نوعى اهانت است و با دلجويى مناسبتى ندارد مى گوييم اين نوع عبارت در زبان عرب آن روز رايج بوده است، جوهرى دانشمند لغت شناس مى گويد: عربها از اين جمله ستايش را قصد مى كرده اند. ولى ديگران گفته اند از اين عبارت، بدگويى و مذمت منظور بوده، زيرا كسى كه به پدرش ملحق نباشد، موجب ننگ و دشنام است. برخى ديگر اين عبارت را نفرين، در لباس دعا دانسته اند، چه اين كه پدر سبب عزّت و پشتيبانى است نفى پدر كردن، بمنزله نفى قبيله و فاميل است. آن كه اقربا و خويشاوند نداشته باشد، خوار و ذليل و بى ياور مى شود. به هر حال حقيقت امر را خداوند مى داند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 118 و من خطبة له عليه السلام فى تخويف اهل النهروان و هى السادسة و الثلاثون من المختار فى باب الخطب:فأنا لكم نذير أن تصبحوا صرعى بأثناء هذا النّهر، و بأهضام هذا الغايط، على غير بيّنة من ربّكم، و لا سلطان مبين معكم، قد طوّحت بكم الدّار، و احتبلكم المقدار، و قد كنت نهيتكم عن هذه الحكومة فأبيتم عليّ اباء المخالفين المنابذين، حتّي صرّفت رأيي إلى هواكّم، و أنتم معاشر أخفّاء الهام، سفهاء الأحلام لم آت لا أبا لكم بجرا و لا أردت بكم ضرّا. (8285- 8221)اللغة:(النّهروان) بفتح النّون و تثليث الرّاء و من العرب من يضمّ النّون أيضا ثلاث قرى أعلا و أوسط و أسفلهنّ بين واسط و بغداد، و في المصباح بلدة يقرب من بغداد أربعة فراسخ و (صرعى) جمع صريع و (ثنى) الوادى بكسر الثّاء المثلّثة منعطفه و الجمع أثناء و في بعض النّسخ بأكناف هذا النّهر و هو جمع كنف كسبب و أسباب بمعنى الجانب و (الأهضام) جمع هضم بفتح الهاء و قد يكسر بطن الوادى و المطمئنّ من الأرض و (الغايط) ما سفل من الأرض.و (طاح) يطوح و يطيح هلك و سقط، و طوحه فتطوح توهيه فرمى هو بنفسه ههنا و ههنا، و طوحته الطوايح قذفته القواذف و (احتبل) الصّيد أوقعه في الحبالة و (المقدار) هو القدر و الفضاء و (الهامة) الرّأس و الجمع الهام.و (البجر) بضمّ الباء و سكون الجيم المعجمة الدّاهية و الشرّ، و في بعض النّسخ هجرا و هو السّاقط من القول، و في نسخة ثالثة نكرا و هو الأمر المنكر و في رابعة عرّا و العر و المعرّة إلا ثم و العرّ أيضا داء يأخذ الابل في مشافرها و يستعار للداهية.الاعراب:مجاز (توسع) نسبة طوحت إلى الدّار [قد طوّحت بكم الدّار،] و احتبل إلى المقدار [و احتبلكم المقدار] من التوسّع، و جملة و أنتم معاشراه حاليّة و العامل صرفت، و بجرا مفعول لم آت و جملة لا ابا لكم معترضة بينهما و هي تستعمل في المدح كثيرا و في الذمّ أيضا و في مقام التّعجب و الظاهر هنا الذّم أو التعجب.المعنى:روى في شرح المعتزلي عن محمّد بن حبيب قال: خطب عليّ عليه السّلام الخوارج يوم النّهر فقال لهم: نحن أهل بيت النّبوة و موضع الرّسالة و مختلف الملائكة و عنصر الرّحمة و معدن العلم و الحكمة، نحن افق الحجاز بنا يلحق البطي ء و الينا يرجع التّائب أيّها القوم (فأنا نذير لكم أن تصبحوا صرعى) أى مصر و عين مطرّحين على الارض (بأثناء هذا النهّر و بأهضام هذا الغايط على غير بيّنة) و حجّة شرعيّة (من ربكم و لا سلطان مبين) و برهان عقلى (معكم) تتمسّكون به في خروجكم (قد طوحت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 119 بكم الدّار) و رمت بكم المرامي و هلكتكم (و احتبلكم المقدار) أى أوقعكم القدر النازل بكم في حبالته كالصّيد لا يستطيع الخروج منها (و قد كنت نهيتكم عن هذه الحكومة) التي ندمتم عليها و ما كنت راضيا بها و راغبا إليها (فأبيتم عليّ إباء المخالفين) الجفاة (و المنابذين) العصاة (حتى صرفت رايى إلى هواكم) و أقدمت على التحكيم برضاكم من دون أن يكون لي رضا في ذلك و (أنتم معاشر اخفاء الهام) لعدم ثباتكم في الرّاى و (سفهاء الأحلام) لعدم كما لكم في العقل انكم أمس كنتم معتقدين وجوب التحكيم و اليوم تزعمونه كفرا و تجعلونه ضرارا و (لم آت لا أبا لكم بجرا و لا اردت بكم ضرّا) و إنّما ورد عليكم ذلك الضّرر و نزلت بكم تلك الداهية بسوء تدبيركم و قلّة عقلكم و انّ إرادتى من التحكيم و غرضي منه بعد اكراهكم إيّاى عليه لم يكن إلا الخير و المنفعة فانعكست القضية و انجرّت إلى المضرّة.و ينبغي تذييل المقام بامرين:الاول في ذكر ما ورد من إخبار النبّي صلّى اللّه عليه و آله لقتال الخوارج و كفرهم من طريق الخاصة و العامة:فأقول: في البحار من كتاب كشف الغمة قال: ذكر الامام أبو داود سليمان بن الأشعث في مسنده المسمّي بالسّنن يرفعه إلى أبي سعيد الخدرى و أنس بن مالك أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: سيكون في امّتى اختلاف و فرقة، قوم يحسنون القيل و يسيئون الفعل يقرءون القرآن لا يجاوز تراقيهم، يمرقون من الدّين كما يمرق السّهم من الرّمية، هم شرّ الخلق طوبى لمن قتلهم و قتلوه يدعون إلى كتاب اللّه و ليسوا منه في شي ء من قاتلهم كان أولى باللّه منهم.و نقل مسلم بن حجّاج في صحيحه و وافقه أبو داود و سندهما عن زيد بن وهب أنّه كان في الجيش الذين كانوا مع عليّ عليه السّلام قال عليّ أيّها النّاس إنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: يخرج قوم من امّتي يقرءون القرآن ليس قراءتكم إلى قراءتهم بشي ء و لا صلاتكم إلى صلاتهم بشي ء و لا صيامكم إلى صيامهم بشي ء يقرءون القرآن يحسبون أنّه لهم و هو عليهم لا يجاوز قراءتهم تراقيهم يمرقون من الدّين كما يمرق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 120 السهم من الرّمية «1» لو يعلم الجيش الذين يصيبونهم ما قضى لهم على لسان نبيّهم لنكلوا عن العمل، و آية ذلك أنّ فيهم رجلا له عضد ليس له ذراع على عضده مثل حلمة الثدى عليه شعرات البيض فتذهبون إلى معاوية و أهل الشّام و تتركون هؤلاء يخلفونكم في ذراريكم و أموالكم و اللّه إنّي لأرجو أن يكون هولاء القوم فانّهم قد سفكوا الدّم الحرام و أغاروا على سرح النّاس فتسيروا.و من كتاب الأمالى للشيخ باسناده عن عبد اللّه بن أبي أوفي قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: الخوارج كلاب أهل النّار.و من كتاب المناقب لابن شهر آشوب من تفسير القشيرى و ابانة العكبرى عن سفيان عن الأعمش عن سلمة عن كهيل عن أبي الطفيل أنّه سأل ابن الكوا أمير المؤمنين عليه السّلام عن قوله تعالى: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا» فقال عليه السّلام إنّهم أهل حرورا ثمّ قال: «الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً» في قتال علي بن أبي طالب  «أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً ذلِكَ جَزاؤُهُمْ جَهَنَّمُ» بما كفروا بولاية علي «و اتّخذوا آيات- القرآن- و رسلي» يعني محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم «هزوا» استهزءوا بقوله: ألا من كنت مولاه فعلىّ مولاه، و انزل في اصحابه: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ»* الآية.فقال ابن عباس: نزلت في أصحاب جمل.______________________________ (1) في حديث خوارج يمرفون من الذين مروق السهم من الرمية. اى يجوزونه و يخرقونه و يتعدونه كما يمزق السهم الشي ء المرمى به و يخرج منه. و الرمية الصيد الذى ترميه فتقصده و ينفذ فيها سهمك و قيل هى كل دابة مرمية «نهاية» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 121 و من تفسير الفلكي عن أبي امامة قال النبّي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في قوله تعالى: «يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ ...» الآية هم الخوارج.و في شرح المعتزلي قد تظاهرت الاخبار حتّى بلغت حد التّواتر بما وعد اللّه قاتلي الخوارج من الثّواب على لسان نبيّه.و في الصّحاح المتفق عليها أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بينا هو يقسم قسما جاءه رجل يدعا ذا الحو يضرة فقال: أعدل يا محمّد فقال: قد عدلت فقال له ثانية: اعدل يا محمّد فانّك لم تعدل فقال: ويلك و من يعدل إذا لم أكن أعدل.فقام عمر بن الخطاب فقال: يا رسول اللّه ائذن لي أضرب عنقه فقال: دعه فانّه يخرج من ضئضئ  «1» هذا قوم يمرقون من الدّين كما يمرق السّهم من الرّمية ينظر أحدكم إلى نضيه فلا يجد شيئا فينظر إلى نضيه  «2» ثمّ ينظر إلى القذذ فكذلك سبق الفرث و الدّم يخرجون على خير فرقة من النّاس يحتقر صلاتكم في جنب صلاتهم و صومكم عند صومهم يقرءون القرآن لا يجاوز تراقيهم آيتهم رجل أسود أو قال صلّى اللّه عليه و آله اوعج مخدج إليه احدى يديه كانّها ثدى امرأة أو بضعة تدردر «3».و في بعض الصّحاح أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال لأبي بكر و قد غاب الرّجل عن عينه: قم فاقتله، فقام ثمّ عاد و قال: وجدته يصلّي فقال لعمر: مثل ذلك فعاد و قال وجدته يصلّي فقال لعليّ عليه السّلام: مثل ذلك فعاد و قال: لم أجده فقال رسول اللّه: لو قتل هذا______________________________ (1) الضئضى الاصل يقال ضئضئ صدق وضوء ضوء صدق و حكى بعضهم ضئضئ بوزن قنديل يريده انه يخرج من نسله و من عقبه نهاية. (2) النضى هو السهم قبل ان ينحت اذا كان قدحا و قيل النضى هو النصل و الاولى الاول لدلالة الرواية على التغاير و قيل هو من السهم ما بين الريش و النصل و قيل سمى نضيا لكثرة البرى و النحت فكانه جعل نضوا قاله في النهاية و فيه ايضا القذذريش السهم واحدتها قذة منه. (3) تدردر أى ترجرج تجى ء و تذهب و الاصل تتدردر فحذف احدى التائين تخفيفا نهاية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 122 لكان أوّل فتنة و آخرها أما أنّه سيخرج من ضئضئ هذا الحديث.و في مسند أحمد بن حنبل عن مسروق قال: قالت عايشة إنّك من ولدى و من أحبّهم إلىّ فهل عندك علم من المخدج؟ فقلت قتله عليّ بن أبي طالب على نهر يقال لأعلاه تأمر و لأسفله نهروان بين لخاقين و طرفاء، قالت ابغني على ذلك بينة فأقمت رجالا شهدوا عندها بذلك، قال: فقلت لها سألتك بصاحب القبر ما الذى سمعت من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فيهم؟ قالت نعم: سمعته يقول إنّهم شرّ الخلق و الخليقة يقتلهم خير الخلق و الخليقة أقربهم عند اللّه وسيلة.الثاني في كيفية قتال الخوارج و بعض احتجاجاته صلوات اللّه عليه و آله معهم:فأقول: قال في شرح المعتزلي روى ابن و يزيل في كتاب صفّين عن عبدّ الرحمن بن زياد، عن خالد بن حميد، عن عمر مولى غفرة، قال: لما رجع عليّ من صفين إلى الكوفة أقام الخوارج حتّي جموا ثمّ خرجوا إلى صحراء بالكوفة يسمّى حروراء، فتنادوا لا حكم إلّا للّه و لو كره المشركون ألا إنّ عليّا و معاوية أشركا في حكم اللّه.فأرسل عليّ عليه السّلام إليهم عبد اللّه بن العباس فنظر في أمرهم و كلّمهم ثمّ رجع إلى عليّ عليه السّلام فقال له ما رأيت؟ فقال ابن عباس: و اللّه ما أدرى ما هم فقال: أرأيتهم منافقين فقال: و اللّه ما سيماهم سيماء منافقين انّ بين أعينهم لأثر السّجود يتأوّلون القرآن فقال دعوهم ما لم يسفكوا دما أو يغصبوا مالا.و أرسل اليهم ما هذا الذى أحدثتم و ما تريدون؟ قالوا نريد أن نخرج نحن و أنت و من كان معنا بصفين ثلاث ليال و نتوب إلى اللّه من أمر الحكمين ثمّ نسير إلى معاوية فنقاتله حتّى يحكم اللّه بيننا و بينه، فقال عليّ عليه السّلام فهلّا قلتم حين بعثنا الحكمين و أخذنا منهم العهد و أعطينا هموه الا قلتم هذا حينئذ قالوا: كنا قد طالت الحرب علينا و اشتدّ الباس و كثر الجراح و كلّ الكراع  «1» و السّلاح.______________________________ (1) الكراع من الدابة قوايمها ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 123فقال لهم أ فحين اشتدّ البأس عليكم عاهدتم فلما وجدتم الجمام  «1» قلتم ننقض العهد إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان يفي للمشركين أ فتأمرونني بنقضه، فمكثوا مكانهم لا يزال الواحد منهم يرجع إلى عليّ و لا يزال الآخر منهم يخرج من عند عليّ عليه السّلام.فدخل الواحد منهم على عليّ عليه السّلام بالمسجد و الناس حوله فصاح لا حكم إلّا للّه و لو كره المشركون فتلفت  «2» الناس فقال: لا حكم إلّا للّه و لو كره المتلفتون فرفع عليّ عليه السّلام رأسه إليه فقال: لا حكم إلّا للّه و لو كره أبو حسن فقال عليه السّلام إنّ أبا حسن لا يكره أن يكون الحكم للّه، ثمّ قال حكم اللّه انتظر فيكم، فقال النّاس هلّاملت يا أمير المؤمنين على هولاء النّاس فأفنيتهم؟ فقال: إنهم لا يفنون إنّهم لفى أصلاب الرّجال و أرحام النّساء إلى يوم القيامة.و روى أنس بن عياض المدني، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه عليهم السلام أنّ عليّا كان يوما يؤمّ النّاس و هو يجهر بالقرائة فجهر ابن الكوا من خلفه: «وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ» فلما جهر ابن الكوا من خلفه بها سكت عليّ عليه السّلام فلما أنهاها ابن الكوا أعاد عليّ عليه السّلام فأتمّ قراءته، فلما شرع عليّ عليه السّلام في القرائة أعاد ابن الكوا الجهر بتلك الآية فسكت عليّ عليه السّلام فلم يزالا كذلك يسكت هذا و يقرأ هذا مرارا حتّى قرء عليّ عليه السّلام: «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ»______________________________ (1) جم الفرس جما و جما ما ترك فلم يركب فعفى عن تعبه. (2) لفته يلفته لواه و صرفه عن رايه و منه الالتفات و التلفت ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 124 فسكت ابن الكوا و عاد عليّ عليه السّلام إلى قراءته.و ذكر الطبرى صاحب التّاريخ أنّ عليّا عليه السّلام لما دخل الكوفة دخل معه كثير من الخوارج و تخلّف منهم بالنخيلة و غيرها خلق كثير لم يدخلوها، فدخل حرقوص بن زهير السعدى و زرعة البرج الطائي و هما من رءوس الخوارج على عليّ عليه السّلام فقال له حرقوص: تب من خطيئتك و اخرج بنا إلى معاوية نجاهده، فقال عليه السّلام إنّي كنت نهيت عن الحكومة فأبيتم ثمّ الآن تجعلونها ذنبا أما أنّها ليست بمعصية و لكنّها عجز من الرّأى و ضعف في التّدبير و قد نهيتكم عنه.فقال زرعة: أما و اللّه لئن لم تتب من تحكيمك الرّجال لأقتلنك اطلب بذلك وجه اللّه و رضوانه، فقال له عليّ عليه السّلام: بوسا لك ما أشقاك كأني بك قتيلا يسفي عليك الرّياح، قال زرعة: وددت أنّه كان ذلك قال: و خرج عليّ عليه السّلام يخطب فصاحوا به من جوانب المسجد لا حكم إلّا للّه و صاح به رجل: «وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ» فقال عليّ عليه السّلام: «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ».قال أبو العباس المبرّد: و يقال أوّل من حكم عروة بن اوّية، و اويّة جدّة له جاهلية و هو عروة جدير أحد بني ربيعة، و قال قوم أوّل من حكم رجل من بني محارب يقال له سعيد و لم يختلفوا في اجتماعهم على عبد اللّه بن وهب الرّاسبي و أنّه امتنع عليهم و اومأ إلى غيره فلم يقنعوا إلّا به، فكان امام القوم و كان يوصف برأى.فامّا اوّل سيف سلّ من الخوارج فسيف عروة بن اوّية، و ذاك أنّه أقبل على الأشعث فقال: ما هذه الدنية يا أشعث و ما هذا التّحكيم أشرط أوثق من شرط اللّه عزّ و جل، ثمّ شهر عليه السّيف و الأشعث مولّ فضرب به عجز بغلته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 125 قال أبو العباس: و عروة هذا من النّفر الذين نجوا من حرب النّهروان فلم يزل باقيا مدّة من ايّام معاوية ثمّ أتى به زياد و معه مولى له فسأله عن أبي بكر و عمر فقال خيرا، فقال له: فما تقول في أمير المؤمنين عثمان و في أبي تراب «قال ظ» فتولى عثمان ستّ سنين من خلافته ثمّ شهد عليه بالكفر و فعل في أمر عليّ عليه السّلام مثل ذلك إلى أن حكم ثمّ شهد عليه بالكفر ثمّ سأله عن معاوية فسبه سبّا قبيحا ثمّ سأله عن نفسه فقال أوّلك لزينة و آخرك لدعوة و أنت بعد عاص لربّك فأمر به فضربت عنقه.ثمّ دعا مولاه فقال: صف لى اموره قال: اطنب أم اختصر، قال: بل اختصر، قال: ما أتيته بطعام بنهار قط و لا فرشت له فراشا بليل قط.قال المبرّد: و سبب تسميتهم الحروري انّ عليّا لما ناظرهم بعد مناظرة ابن عباس إياهم كان فيما قال لهم: ألا تعلمون أنّ هؤلاء القوم لما رفعوا المصاحف قلت لكم إنّ هذه مكيدة و وهن و لو أنّهم قصدوا إلى حكم المصاحف لآتوني و سألوني التّحكيم أ فتعلمون أنّ أحدا أكره على التحكيم منّي قالوا صدقت.قال فهل تعلمون أنّكم استكر هتموني على ذلك حتّى أجبتكم فاشرطت أنّ حكمهما نافذ ما حكما بحكم اللّه فمتى خالفاه فأنا و أنتم من ذلك براء. و أنتم تعلمون أنّ حكم اللّه لا يعدوني، قالوا: اللهمّ نعم، قال: و كان معهم في ذلك الوقت ابن الكوا و هذا من قبل أن يذبحوا عبد اللّه بن خباب و إنّما ذبحوه في الفرقة الثانية بكسكر فقالوا له: حكمت في دين اللّه برأينا و نحن مقرونّ بأنّا كنّا كفرنا و لكن الآن تائبون فاقرّ بمثل ما اقررنا به و تب ننهض معك إلى الشام.فقال: أما تعلمون أنّ اللّه قد أمر بالتّحكيم في شقاق بين الرّجل و امرأته فقال سبحانه:فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها و في صيد اصيب كارنب يساوى نصف درهم فقال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 126 يَحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ  فقالوا له: فانّ عمرا لما أبى عليك أن تقول في كتابك هذا ما كتبه عبد اللّه عليّ أمير المؤمنين محوت اسمك من الخلافة و كتبت عليّ بن أبي طالب فقد خلعت نفسك فقال عليه السّلام: لى اسوة برسول اللّه حين أبى عليه سهل بن عمرو أن يكتب هذا ما كتبه محمّد رسول اللّه و سهيل بن عمرو، و قال لو أقررت بأنك رسول اللّه ما خالفتك و لكني اقدّمك لفضلك فاكتب محمّد بن عبد اللّه فقال لي: يا علي امح رسول اللّه فقلت يا رسول اللّه لا تشجعنى نفسي علي محو اسمك من النّبوة قال: فقفنى عليه فمحاه بيده، ثمّ قال اكتب محمّد بن عبد اللّه، ثمّ تبسّم إلىّ و قال: إنك ستسام (أى تعامل) مثلها فتعطى.فرجع معه عليه السّلام منهم الفان من الحر وراء، و قد كانوا تجمعوا بها فقال لهم على ما نسمّيكم؟ ثمّ قال: أنتم الحرورّية لاجتماعكم بحروراء.قال المبرّد: إنّ عليّا في أوّل خروج القوم عليه دعا صعصعة بن صوحان العبدي و قد كان وجّهه إليهم و زياد بن نضر الحارثي مع عبد اللّه بن العباس فقال لصعصعة: بأىّ القوم رأيتم أشدّ إطاعة، فقال: بيزيد بن قيس الأرحبى، فركب إلى حروراء فجعل يتخلّلهم حتّى صار إلى مضرب يزيد بن قيس فصلّى فيه ركعتين ثمّ خرج فاتكاء على قوسه و اقبل على النّاس.فقال هذا مقام من فلج فيه فلج إلى يوم القيامة ثمّ كلّمهم و ناشدهم، فقالوا إنّا أذنبنا ذنبا عظيما بالتّحكيم و قد تبنافتب إلى اللّه كما تننا نعدلك، فقال عليّ عليه السّلام:أنا استغفر اللّه من كلّ ذنب فرجعوا معه و هم ستّة ألف فلما استقرّوا بالكوفة أشاعوا أنّ عليّا رجع عن التّحكيم و رآه ضلالا، و قالوا: إنّما ينتظر أن يسمن الكراع و يجي ء المال ثمّ ينهض بنا إلى الشّام.فأتى الأشعث عليّا فقال: يا أمير المؤمنين إنّ النّاس قد تحدّثوا أنك رأيت الحكومة ضلالا، و الاقامة عليها كفرا فقام عليّ عليه السّلام فخطب فقال: من زعم أنّى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 127 رجعت عن الحكومة فقد كذب و من رآها ضلالا فقد ضلّ فخرجت حينئذ الخوارج من المسجد فحكمت.قال الشّارح المعتزلي: قلت كلّ فساد كان في خلافة عليّ عليه السّلام و كلّ اضطراب حدث فأصله الأشعث و لو لا محاقته أمير المؤمنين في معنى الحكومة في هذه المرّة لم يكن حرب النهروان، و لكان أمير المؤمنين ينهض بهم إلى معاوية و يملك الشّام فانّه عليه السّلام حاول أنّ يسلك معهم مسلك التّعريض و الموارية و في المثل النبويّ صلوات اللّه على قائله: الحرب خدعة.و ذلك انّهم قالوا له: تب إلى اللّه مما فعلت كما تبنا ننهض معك إلى حرب الشام، فقال لهم كلمة مجملة مرسلة يقولها الأنبياء و المرسلون و المعصومون، و هي قوله:استغفر اللّه من كل ذنب فرضوا بها و عدوها اجابة لهم إلى سؤالهم، وصفت لهم نياتهم، و استخلصت بها ضمايرهم من غير أن يتضمّن تلك الكلمة اعترافا بكفر أو ذنب.فلم يتركه الأشعث و جاء إليه مستفسرا و كاشفا عن الحال و هاتكا ستر التورية و الكناية و مخرجا لها من مشكلة الاجمال إلى تفسيرها بما يفسد التّدبير و يوعر الصّدور، و يعيد الفتنة، فخطب بما صدع به عن صورة ما عنده مجاهرة فانتقض ما دبّره و عادت الخوارج إلى شبهها الاولى و راجعوا التّحكيم و هكذا الاوّل التي يظهر فيها أمارات الزّوال و الانقضاء يتاح لها مثال الأشعث اولى الفساد في الأرض.سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا ثمّ قال: قال المبرّد: ثمّ مضى القوم إلى النهروان و قد كانوا أرادوا المضيّ إلى المداين فمن طريق أخبارهم أنّهم أصابوا في طريقهم مسلما و نصرانيا فقتلوا المسلم لأنّه عندهم كافر إذا كان على خلاف معتقدهم، و استوصوا بالنّصرانى و قالوا احفظوا ذمة نبيّكم.قال: و لقاهم عبد اللّه بن خباب في عنقه مصحف على حمار و معه امرأة و هي حامل فقالوا له: إنّ هذا الذى في عنقك ليأمرنا بقتلك فقال لهم: ما أحياه القرآن فأحيوه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 128 و ما اماته فأميتوه، فوثب رجل منهم على رطبة سقطت من نخلة فوضعها في فيه فصاحوا به، فلفظها تورّعا و عرض لرجل منهم خنزير فضربه و قتله، فقالوا: هذا فساد في الأرض و أنكروا قتل الخنزير.ثمّ قالوا لابن خباب: حدّثنا عن أبيك، فقال سمعت أبى يقول: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ستكون بعدي فتنة يموت فيها قلب الرّجل كما يموت بدنه يمسي مؤمنا و يصبح كافرا فكن عند اللّه المقتول و لا تكن القاتل، قالوا: فما تقول في أبي بكر و عمر؟ فأثنى خيرا، قالوا. فما تقول في علىّ قبل التّحكيم و في عثمان في السّنين الستّ الأخيرة؟ فأثنى خيرا قالوا: فما تقول في عليّ بعد التّحكيم و الحكومة؟ قال: إنّ عليّا أعلم باللّه و أشد توقيا على دينه و أنفذ بصيرة، فقالوا: إنّك لست تتّبع الهدى انما تتّبع الرّجال على أسمائهم ثمّ قرّبوه إلى شاطى ء النهر فأضجعوه فذبحوه.قال المبرّد: و ساوموا رجلا نصرانّيا بنخلة له فقال هي لكم، فقالوا: ما كنا لنأخذها إلّا بثمن، فقال: و اعجباه أ تقتلون مثل عبد اللّه بن خباب و لا تقبلون خبا نخلة إلّا بثمن.قال أبو عبيدة: و استنطقهم عليّ عليه السّلام بقتل ابن خباب فأقرّوا به، فقال، انفردوا كتائب لأسمع قولكم كتيبة كتيبة، فتكتبوا كتائب و أقرّت كلّ كتيبة بما أقرّت به الاخرى من قتل ابن خباب، و قالوا: لنقتلنك كما قتلناه، فقال: و اللّه لو أقرّ أهل الدّنيا كلّهم بقتله هكذا و أنا أقدر على قتلهم به لقتلهم، ثمّ التفت إلى أصحابه فقال: شدّوا عليهم فأنا أوّل من يشدّ عليهم فحمل بذى الفقار حملة منكرة ثلات مرّات كلّ حملة يضرب به حتّى يعوج متنه، ثمّ يخرج فيسوّيه بركبتيه ثمّ يحمل به حتّى أفناهم.و روى قيس بن سعد بن عبادة أنّ عليّا عليه السّلام لما انتهى إليهم قال لهم: اقيدونا بدم عبد اللّه بن خباب، فقالوا: كلّنا قتله فقال عليه السّلام: احملوا عليهم.و روى مسلم الضّبي أيضا عن حبة العرني: قال لما انتهينا إليهم رمونا، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 129 فقلنا لعليّ: يا أمير المؤمنين قدرمونا، فقال: كفوا ثمّ رمونا فقال: كفوا، ثمّ الثالثة فقال: الآن طاب القتال احملوا عليهم.و روى المحدّث العلامة المجلسي في البحار من كتاب الخرائج قال: روى عن جندب بن زهير الأزدي، قال: لما فارقت الخوارج عليّا خرج عليه السّلام إليهم و خرجنا معه فانتهينا إلى عسكرهم فاذا لهم دويّ كدويّ النّحل في قراءة القرآن و فيهم أصحاب البرانس و ذوو الثّفنات. «1» فلما رأيت ذلك دخلني شكّ و نزلت عن فرسي و ركزت رمحي و وضعت ترسي و نثرت عليه درعي و قمت أصلّى و أنا أقول في دعائي: اللّهمّ إن كان قتال هؤلاء القوم رضا لك فأرنى من ذلك ما أعرف به أنّه الحقّ، و إن كان لك سخطا فاصرف عنّى إذ أقبل عليّ فنزل عن بغلة رسول اللّه و قام يصلّي إذ جاءه رجل فقال: قطعوا النّهر، ثمّ جاء آخر يشدّ دابته فقال: قطعوه و ذهبوا، فقال أمير المؤمنين ما قطعوه و لا يقطعونه و ليقتلنّ دون النّطفة عهد من اللّه و رسوله.و قال لي يا جندب ترى الشّك؟ قلت: نعم قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: حدّثني أنّهم يقتلون عنده، ثمّ قال انا نبعث إليهم رسولا يدعوهم إلي كتاب اللّه و سنّة نبيّه فيرشقون وجهه بالنّبل و هو مقتول، قال: فانتهينا إلى القوم فاذا هم في معسكرهم لم يبرحوا و لم يترحّلوا، فنادى النّاس و ضمّهم.ثمّ أتى الصّف و هو يقول من يأخذ هذا المصحف و يمشى به إلى هؤلاء القوم فيدعوهم إلى كتاب اللّه و سنّة نبيّه و هو مقتول و له الجنّة فما أجابه احد إلّا شابّ من بنى عامر بن صعصعة، فلما رأى عليه السّلام حداثة سنّه قال له: ارجع إلى موقفك، ثمّ أعاد فما أجابه إلّا ذلك الشّاب.قال خذه أما أنّك مقتول فمشى به حتّى إذا دنى من القوم حيث يسمعهم ناداهم إذ رموا وجهه بالنّبل، فأقبل علينا و وجهه كالقنفذ، فقال عليّ عليه السّلام دونكم القوم فحملنا عليهم، قال جندب ذهب الشّك عنّي و قتلت بكفّي ثمانية.______________________________ (1) الثفنة بالكسر من البعير ركبته ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 130 و من كتاب المناقب لابن شهر آشوب لما دخل عليّ عليه السّلام الكوفة جاء إليه زرعة بن البرج الطائي، و حرقوص بن زهير التّميمي ذو الثدية، فقال لا حكم إلا للّه فقال عليّ عليه السّلام كلمة حقّ يراد بها باطل، قال حرقوص: فتب من خطيئتك و ارجع عن قصتك و اخرج بنا إلى عدوّنا نقاتلهم حتّى نلقى ربّنا، فقال عليّ عليه السّلام قد أردتكم على ذلك فعصيتموني، و قد كتبنا بيننا و بين القوم كتابا و شروطا و أعطينا عليها عهودا و مواثيق، و قد قال اللّه تعالى:وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ  فقال حرقوص: ذلك ذنب ينبغي أن نتوب عنه فقال عليّ عليه السّلام ما هو بذنب و لكنّه عجز من الرّأى و ضعف في القعل، و قد تقدّمت فنهيتكم عنه، فقال ابن الكواء:الآن صحّ عندنا أنّك لست بامام، و لو كنت إماما لما رجعت، فقال عليّ عليه السّلام:ويلكم قد رجع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عام الحديبيّة عن قتال أهل مكّة.ففارقوا أمير المؤمنين و قالوا: لا حكم إلّا للّه و لا طاعة المخلوق في معصية الخالق، و كانوا إثنا عشر ألفا من أهل الكوفة و البصرة و غيرهما، و نادى مناديهم أنّ أمير القتال شيث بن ربعي و أمير الصّلاة عبد اللّه بن الكوّا، و الأمر شورى بعد الفتح، و البيعة للّه على الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر، و استعرضوا النّاس و قتلوا عبد اللّه بن خباب و كان عامله عليه السّلام على النهروان.فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: يابن عبّاس امض إلى هؤلاء القوم فانظر ما هم عليه و لما ذا اجتمعوا، فلما وصل إليهم قالوا: ويلك يا بن عباس أكفرت برّبك كما كفر صاحبك عليّ بن أبي طالب. و خرج خطيبهم عتاب بن الأعور الثّعلبي.فقال ابن عبّاس: من بنا الاسلام؟ فقال: اللّه و رسوله، فقال النّبيّ أحكم اموره و بيّن حدوده أم لا؟ قال بلى، قال: فالنّبيّ بقى في دار الاسلام أم ارتحل؟ قال: بل ارتحل، قال: فامور الشرع ارتحلت معه أم بقى بعده؟ قال: بل بقيت، قال: فهل قام أحد بعده بعمارة ما بناه؟ قال: نعم الذّرية و الصّحابة، قال: أ فعمروها او خربوها؟ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 131 قال: بل عمروها؟ قال: فالآن هي معمورة أم خراب؟ قال: بل خراب، قال: خربها ذريته أم امّته؟ قال: بل أمّته، قال: أنت من الذرّية أو من الامة؟ قال: من الأمة، قال: أنت من الأمّة و خربت دار الاسلام فكيف ترجو الجنّة، و جرى بينهم كلام كثير.فحضر أمير المؤمنين في مأئة رجل، فلما قابلهم خرج إليه ابن الكوا في مأئة رجل، فقال: انشدكم اللّه هل تعلمون حيث رفعوا المصاحف فقلتم نجيبهم إلى كتاب اللّه فقلت لكم إنّى أعلم بالقوم منكم و ذكر مقالة إلى أن قال فلّما أبيتم إلّا الكتاب اشترطت على الحكمين أن يحييا ما أحيا القرآن و أن يميتا ما أمات القرآن فان حكما بحكم القرآن فليس لنا أن نخالف حكمه، و إن أبيا فنحن منه براء.فقالوا له: اخبرنا أ ترى عدلاتحكيم الرّجال في الدّماء؟ فقال: إنا لسنا الرّجال حكمنا و إنما حكمنا القرآن، و القرآن إنّما هو خط مستور بين دفتين لا ينطق إنّما يتكلّم به الرّجال.قالوا: فأخبرنا عن الأجل لم جعلته فيما بينك و بينهم؟ قال ليعلم الجاهل و يثبت العالم، و لعلّ اللّه يصلح في هذه المدّة هذه الامة، و جرت بينهم مخاطبات فجعل بعضهم يرجع، فأعطى أمير المؤمنين عليه السّلام راية أمان مع أبي ايّوب الأنصاري فناداهم أبو أيوب: من جار إلى هذه الرّاية أو خرج من بين الجماعة فهو آمن، فرجع منهم ثمانية الآف، فأمرهم أمير المؤمنين أن يتميّزوا منهم، و أقام الباقون على الخلاف و قصدوا إلى نهروان، فخطب أمير المؤمنين و استفزّهم  «1» فلم يجيبوه فتمثّل بقوله:امرتكم امرى بمنعرج اللّوى          فلم تستبينوا النّصح إلّا ضحى الغد    ثمّ استنفرهم فنفر ألفا رجل يقدمهم عديّ بن حاتم و هو يقول:إلى شرّ خلق من شراة تخرّبوا         و عادوا إله النّاس ربّ المشارق     فوجّه أمير المؤمنين نحوهم و كتب إليهم على يدي عبد اللّه بن أبي عقب و فيها:______________________________ (1) اى استخفّه و اخرجه من داره و ازعجه ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 132 و السّعيد من سعدت به رغبته، و الشّقي من شقيت به رغبته، و خير النّاس خيرهم لنفسه، و شرّ النّاس شرّهم لنفسه، ليس بين اللّه و بين أحد قرابة «و كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ» فلما أتاهم أمير المؤمنين عليه السّلام فاستعطفهم فأبوا إلّا قتاله و تنادوا أن دعوا مخاطبة عليّ عليه السّلام و أصحابه، و بادروا الجنّة و صاحوا: الرّواح الرّواح إلى الجنّة و أمير المؤمنين يؤبى أصحابه و نهاهم أن يتقدّم إليهم أحد، فكان أوّل من خرج أخنس من العزيز الطائي و جعل يقول:ثمانون من حىّ جديلة «1» اقتلوا         على النهر كانوا يخصبون العواليا       ينادون لا لاحكم إلّا لرّبنا         حنانيك فاغفر حوبنا و المسائيا       هم فارقوا من جاز في اللّه حكمه          فكلّ على الرحمن أصبح ثاويا     فقتله أمير المؤمنين عليه السّلام و خرج عبد اللّه بن وهب الرّاسبى يقول:انا ابن وهب الرّاسبى الشّارى          أضرب في القوم لأخذ الثّار       حتّى تزول دولة الأشرار         و يرجع الحقّ إلى الأخيار    و خرج مالك بن الوضّاح و قال:انّى لبايع ما يفنى بباقيه          و لا اريد لدى الهيجاء تربيصا «2»     و خرج أمير المؤمنين و الوضاح بن الوضاح من جانب، و ابن عمه حرقوص من جانب فقتل الوضاح و ضرب ضربة على رأس الحرقوص فقطعه و وقع رأس سيفه على الفرس فشرد و رجله في الرّكاب حتّى أوقعه في دولاب خراب فصارت الحرورّية: «كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ»______________________________ (1) القبيلة، ق. (2) التربيص الانتظار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 133 فكان «1» المقتولون من أصحاب عليّ روبة بن وبر البجلي، و رفاعة بن وابل الأرجي و الفياض بن خليل الازدي، و كيسوم بن سلمة الجهني و حبيب بن عاصم الأزدي إلى تمام تسعة و انفلت من الخوارج تسعة و كان ذلك لتسع خلون من صفر سنة ثمان و ثلاثين. «2» و من كتاب كشف الغمّة قال: قال ابن طلحة لمّا عاد أمير المؤمنين من صفين إلى الكوفة بعد إقامة الحكمين أقام ينتظر انقضاء المدّة التي بينه و بين معاوية ليرجع إلى المقاتلة و المحاربة إذا انخزلت طائفة من خاصّة أصحابه في أربعة آلاف فارس و هم العباد و النساك، فخرجوا من الكوفة و خالفوا عليّا عليه السّلام، و قالوا: لا حكم إلّا اللّه و لا طاعة لمن عصى اللّه، و انحاز نيف عن ثمانية آلاف ممّن يرى رأيهم فصاروا اثنا عشر ألفا، و ساروا لى أن نزلوا الحروراء، و أمّروا عليهم عبد اللّه ابن الكوا.فدعا عليّ عليه السّلام عبد اللّه بن عبّاس فأرسله إليهم فحاثّهم فلم يرتدعوا، و قالوا:ليخرج الينا عليّ عليه السّلام بنفسه لنسمع كلامه عسى أن يزول ما بأنفسنا إذا سمعناه، فرجع ابن عبّاس فأخبره فركب في جماعة ومضى إليهم فركب ابن الكوّا في جماعة منهم، فوافقه.فقال له عليّ عليه السّلام: يابن الكواّ إنّ الكلام كثير فابرز إليّ من أصحابك______________________________ (1) و في مناقب ابن شهر آشوب قال الاعثم المقتولون من اصحاب امير المؤمنين رويبة بن و بر العجلى و سعد بن خالد السبيعى و عبد اللّه بن حماد الارحبى و القياض بن خليل الازدى و كيسوم ابن سلمة الجهنى و عبيد بن عبيد الخولانى و جميع بن جشم الكندى و ضب بن عاصم الاسدى، انتهى أقول و هؤلاء ثمانية و سقط التاسع من قلم الراوى أو الكاتب منه. (2) هكذا في نسخة البحار و الظاهر انه غلط و الصحيح تسع و ثلاثين اذ قد مضى في شرح الخطبة السابقة ان مانع المصالحة في صفين كان تسعا و ثلاثين و وقعة النهروان كانت بعد ما و اللّه العالم منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 134 لاكلمك فقال: و أنا آمن من سيفك، فقال: نعم فخرج إليه في عشرة من أصحابه فقال له: عن الحرب مع معاوية و ذكر له رفع المصاحف على الرّماح و أمر الحكمين، فقال: ألم أقل لكم إن أهل الشّام يخدعونكم بها، فانّ الحرب قد عضّتهم فذرونى أناجزهم فأبيتم، ألم أرد نصب ابن عمّى و قلت إنّه لا ينخدع فأبيتم إلّا أبا موسى و قلتم رضينا به حكما، فأجبتكم كارها، و لو وجدت في ذلك الوقت أعوانا غيركم لما أجبتكم، و شرطت على الحكمين بحضوركم أن يحكما بما أنزل اللّه من فاتحته إلى خاتمته و السّنة الجامعة و أنّهما إن لم يفعلا فلا طاعة لهما عليّ كان ذلك، أو لم يكن؟قال ابن الكوّا: صدقت كان هذا كلّه فلم لا ترجع الآن إلى حرب القوم؟فقال: حتّى ينقضي المدّة التي بيننا و بينهم، قال ابن الكوّا: و أنت مجمع على ذلك، قال: نعم لا يسعني غيره، فعاد ابن الكوا و العشرة الذين معه إلى أصحاب عليّ عليه السّلام راجعين عن دين الخوارج و تفرّق الباقون و هم يقولون، لا حكم إلّا للّه و أمّروا عليهم عبد اللّه بن واهب الرّاسبي و حرقوص بن زهير البجلي المعروف بذي الثّدية و عسكروا بالنّهروان.و خرج عليّ حتّى بقي على فرسخين منهم و كاتبهم و راسلهم فلم يرتدعوا فاركب إليهم ابن عبّاس و قال: سلهم ما الذي نقموه و أنا ردفك فلا تخفف منهم، فلما جاءهم ابن عبّاس قال: ما الذي نقمتم من أمير المؤمنين عليه السّلام قالوا: نقمنا أشياء لو كان حاضرا لكفرناه بها، و عليّ عليه السّلام ورائه يسمع ذلك، فقال: يا أمير المؤمنين قد سمعت كلامهم و أنت أحقّ بالجواب.فتقدّم و قال: أيّها النّاس أنا عليّ بن أبي طالب فتكلّموا بما نقمتم عليّ.قالوا: نقمنا عليك أوّلا إنّا قاتلنا بين يديك بالبصرة فلمّا أظفرك اللّه بهم أبحتنا ما في عسكرهم و منعتنا النّساء و الذرّية فكيف حلّ لنا ما في العسكر و لم يحلّ لنا النّساء؟فقال لهم: يا هؤلاء إنّ أهل البصرة قاتلونا و بدءونا بالقتال فلمّا ظفرتم أقسمتم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 135 سلب من قاتلكم و منعتكم من النّساء و الذرّية فانّ النساء لم يقاتلن و الذرّية و لدوا على الفطرة و لم ينكثوا و لا ذنب لهم، و لقد رأيت رسول اللّه منّ على المشركين فلا تعجبوا أن مننت على المسلمين فلم أسب نسائهم و لا ذرّيتهم.و قالوا: نقمنا عليك يوم صفّين كونك محوت اسمك من امرة المؤمنين فاذن لم تكن أميرنا فلا نطعيك و لست أميرا لنا.قال: يا هؤلاء إنّما اقتديت برسول اللّه حين صالح سهيل بن عمرو و قد تقدّمت. «1» قالوا: فانّا نقمنا عليك أنّك قلت للحكمين: انظرا كتاب اللّه فان كنت أفضل من معاوية فاثبتانى في الخلافة فاذا كنت شاكّا في نفسك فنحن فيك أشدّ و أعظم شكّا.فقال: إنّما أردت بذلك النّصفة فانّى لو قلت: احكما لي دون معاوية لم يرض و لم يقبل، و لو قال النّبيّ لنصارى نجران لما قدموا عليه تعالوا نبتهل ثمّ اجعل لعنة اللّه عليكم لم يرضوا، و لكن انصفهم من نفسه كما أمره اللّه فقال:فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ  فأنصفهم من نفسه فكذلك فعلت أنا و لم أعلم بما أراد عمرو بن العاص من خدعة أبى موسى.قالوا: فانّا نقمنا عليك أنك حكمت حكما في حقّ هو لك فقال: إنّ رسول اللّه حكم سعد بن معاذ في بني قريظة و لو شاء لم يفعل، و أنا اقتديت به فهل بقي عندكم شي ء؟ فسكتوا و صاح جماعة منهم من كلّ جانب: التّوبة التّوبة يا أمير المؤمنين و استأمن إليه ثمانية آلاف و بقي على حربه أربعة آلاف، فأمر المستأمنين بالاعتزال عنهم في ذلك الوقت، و تقدّم بأصحابه حتّى دنى منهم.و تقدّم عبد اللّه بن وهب و ذو الثّدية حرقوص و قالا ما نريد بقتالنا إيّاك______________________________ (1) اى قصة مصالحة سهيل بن عمرو و هو صلح الحديبية منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 136 إلّا وجه اللّه و الدّار الآخرة، فقال عليه السّلام: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ» ثمّ التحم القتال بين الفريقين، و استعرّ الحرب بلظاها و اسفرت عن زرقة صبحها و حمرة ضحاها، فتجادلوا و تجالدوا بالسنة رماحها و حداد ظباها «1» فحمل فارس من الخوارج يقال له الأخنس الطائي و كان شهد صفّين مع عليّ عليه السّلام فحمل و شقّ الصّفوف يطلبه عليه السّلام فبدره عليّ بضربة فقتله.فحمل ذو الثّدية ليضرب عليّا فسبقه عليّ عليه السّلام و ضربه ففلق البيضة و رأسه فحمله فرسه و هو لما به فألقاه في آخر المعركة في جرف دالية على شط النهّروان، و خرج من بعده عمّه مالك بن الوضاح و حمل على عليّ فضربه فقتله.و تقدّم عبد اللّه بن وهب الرّاسبي فصاح يابن أبي طالب و اللّه لا نبرح من هذه المعركة حتّى تأتي على أنفسنا أو ناتى على نفسك فابرز إليّ و أبرز إليك و ذر الناس جانبا، فلما سمع عليّ عليه السّلام كلامه تبسّم و قال: قاتله اللّه من رجل ما أقلّ حياؤه أما أنّه ليعلم أنه لحليف السّيف و خدين  «2» الرّمح و لكنّه قد يئس من الحياة، و أنّه ليطمع طمعا كاذبا ثمّ حمل على عليّ، فحمله عليّ عليه السّلام فضربه و قتله و ألحقه بأصحابه القتلى.و اختلطوا فلم تكن إلّا ساعة حتّى قتلوا بأجمعهم و كانوا أربعة آلاف، فما أفلت منهم إلّا تسعة أنفس: رجلان هربا إلى خراسان إلى أرض سجستان و بها نسلهما و رجلان صارا إلى بلاد عمّان و فيها نسلهما و رجلان صارا إلى اليمن فبها نسلهما، و هم الاباضية، و رجلان______________________________ (1) ظبا كهدى جمعه ظبة حدّ سيف اوسنان ق. (2) الخدين الصديق لغة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 137 صارا إلى بلاد الجزيرة إلى موضع يعرف بالسن  «1» و البوازيخ و إلى شاطي الفرات و صار آخر إلى تلّ موزون.و غنم أصحاب علىّ غنايم كثيرة، و قتل من أصحاب عليّ تسعة بعدد من سلم من الخوارج، و هي من جملة كرامات عليّ عليه السّلام فانّه قال نقتلهم و لا يقتل منّا عشرة و لا يسلم منهم عشرة، فلما قتلوا قال عليّ عليه السّلام التمسوا المخدج  «2» فالتمسوه فلم يجدوه فقام عليّ عليه السّلام بنفسه حتّى أتى ناساقد قتل بعضهم على بعض فقال أخّروهم فوجدوه ممّا يلي الأرض فكبّر عليّ عليه السّلام و قال صدق اللّه و بلغ رسوله.قال أبو الوضيئى فكانّى أنظر إليه حبشى عليه قريطق إحدى يديه مثل ثدى المرأة عليها شعرات مثل شعر ذنب اليربوع، و هذا أبو الوضيئى هو عباد بن نسيب القيسى تابعي يروي عنه هذا القول أبو داود.و في كتاب المناقب لابن شهر آشوب عن أبي نعيم الاصفهاني عن سفيان الثوري إنّ أمير المؤمنين أمر أن يفتش على المخدج بين القتلى فلم يجدوه فقال رجل: و اللّه ما هو فيهم فقال عليّ عليه السّلام ما كذبت و لا كذبت.و عن تاريخ الطبري و ابانة بن بطة و مسند أحمد عن عبد اللّه بن أبي رافع و أبي موسى الوابلي و جندب و أبي الوضيئي و اللفظ له قال عليّ عليه السّلام اطلبوا المخدج فقالوا: لم نجده فقال و اللّه ما كذبت و لا كذبت يا عجلان ايتيني ببغلة رسول اللّه، فأتاه بالبغلة فركبها و جال في القتلى ثمّ قال: اطلبوه ههنا، قال: فاستخرجوه من تحت القتلي في نهر و طين.و عن تاريخ القمي أنّه رجلا أسود عليه شعرات عليه قريطق  «3» مخدج اليد أحد ثدييه كثدى المرأة عليه شعيرات مثل ما يكون على ذنب اليربوع.______________________________ (1) السن جبل بالمدينة و موضع بالراى و بلد على دجلة و بوازيخ بلد قريب تكريت ق. (2) رجل مخدج اليد ناقصها ق. (3) في حديث منصور جاء الغلام و عليه قرطق ابيض اى قباء و هو تعريب كرته و قد يضم طاؤه و ابدال القاف من الهاء في الاسماء المعربة كثير و منه حديث الخوارج كانى انظر إليه حبشى عليه قريطق هو تصغير قرطق نهاية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 138 و عن أبي داود بن بطة انّه قال عليّ من يعرف هذا؟ فلم يعرفه أحد قال رجل أنا رأيت هذا بالحيرة فقلت: إلى أين تريد؟ فقال إلى هذه و أشار إلى الكوفة و ما لى بهذا معرفة فقال عليّ عليه السّلام: صدق هو من الجانّ و في رواية هو من الجنّ.و في رواية أحمد قال أبو الوضى: لا يأتينّكم أحد يخبركم من أبوه، قال:فجعل النّاس يقول: هذا ملك هذا ملك و يقول علي: ابن من.و في مسند الموصلي في حديث: من قال من النّاس أنّه رآه قبل مصرعه فهو كاذب.و في مسند أحمد عن أبي الوضي أنّه قال عليّ عليه السّلام: أما ان خليلى أخبرنى بثلاثة اخوة من الجنّ هذا أكبرهم، و الثّاني له جمع كثير و الثالث فيه ضعف.و في شرح المعتزلي عن ابن و يزيل عن الأعمش عن زيد بن وهب قال: لمّا شجرهم عليّ عليه السّلام بالرّماح قال: اطلبوا اذا الثّدية فطلبوه طلبا شديدا حتّى وجدوه في وهدة من الأرض تحت ناس من القتلى، فاتى به و إذا رجل على يديه مثل سبلات السّنور، فكبّر عليّ عليه السّلام و كبّر النّاس معه سرورا بذلك.و عن ابن و يزيل أيضا عن مسلم الضبي عن حبة العرني قال: كان رجلا أسود منتن الرّيح له يد كثدي المراة إذا مدّت كانت بطول اليد الاخرى، و إذا تركت اجتمعت و تقلّصت و صارت كثدى المرأة عليه شعرات مثل شوارب الهرّة، فلما وجدوه قطعوا يده و نصبوها على رمح، ثمّ جعل عليّ يقول صدق اللّه و بلغ رسوله، و لم يزل يقول ذلك هو و أصحابه بعد العصر الى أن غربت الشّمس أو كادت.و عن العوام بن الحوشب، عن أبيه، عن جدّه يزيد بن رويم، قال: قال عليّ عليه السّلام يقتل اليوم أربعة آلاف من الخوارج أحدهم ذو الثّدية، فلما طحن القوم و رام استخراج ذى الثّدية فأتعبه، أمرنى أن أقطع له أربعة آلاف قصبة، فركب بغلة رسول اللّه و قال اطرح على كلّ قتيل منهم قصبة، فلم يزل كذلك و أنا بين يديه و هو راكب خلفي و النّاس يتّبعونه حتّى بقيت في يدي واحدة فنظرت و إذا وجهه أربد، و إذا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 139 هو يقول: و اللّه ما كذبت و لا كذبت فاذا حزير «1» ماء عند موضع دالبة، فقال:فتّش هذا، ففتشته فاذا قتيل قد صار في الماء و اذا رجله في يدي فجذ بتها، و قلت هذه رجل انسان فنزل عن البغلة مسرعا فجذب الرجل الاخرى و جررناه حتّى صار على التّراب، فاذا هو المخدج فكبرّ عليّ بأعلى صوته ثمّ سجد فكبّر النّاس كلّهم هذا.و بقيّة الكلام في اقتصاص وقعة الخوارج تأتى إن شاء اللّه عند شرح بعض الخطب الآتية المسوقة لهذا الغرض و اللّه الموفق و المعين.______________________________ (1) الحزير صوت الماء و الريح ق.الترجمة:از جمله خطب شريفة آن سرور أولياء عليه و آله آلاف التّحية و الثّناست در ترسانيدن أهل نهروان كه مى فرمايد:پس من ترساننده شما هستم از اين كه صباح نمائيد جان داده و افتاده در اثناى اين جوى و در زمينهاى هموار اين كودال در حالتى كه هيچ حجة شرعيّه نبوده باشد شما را از جانب پروردگار خود در خروج و نه برهان عقلى باشد با شما در ارتكاب اين امر، بتحقيق كه متحير و سرگشته ساخت يا اين كه بورطه هلاكت انداخت شما را دنياى فانى و در حباله و دام واقع نمود شما را قضا و قدر ربانى و بتحقيق كه بودم نهى كردم شما را از اين حكومت حكمين پس ابا و امتناع كرديد بر من مثل ابا كردن مخالفان و شكنندگان پيمان تا اين كه صرف نمودم راى خود را بميل و خواهش شما و حال آنكه شما جماعتى هستيد سبك مغز و شوريده عقل نياوردم من بشما حادثه و داهيه را پدر مباد شما را، و اراده نكردم در حقّ شما شر و ضرر را بلكه جزاى سوء تدبير خودتان است كه مى بريد. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص379 اين خطبه با عبارت «فانا نذيرا لكم ان تصبحوا صرعى باثناء هذا النهر» (من شما را بيم دهنده ام از اينكه كنار اين رود خانه كشته و بر زمين افتاده باشيد) شروع مى شود. اخبار خوارج: در مورد پاداش و ثوابى كه خداوند متعال به قاتلان خوارج وعده داده است چندان خبر صحيح مورد اتفاق از پيامبر (ص) نقل شده كه به حد تواتر رسيده است، از جمله در صحاح كه مورد اتفاق همگان است، چنين آمده: كه پيامبر (ص) روزى مشغول تقسيم اموالى بودند، مردى از بنى تميم كه مشهور به ذو الخويصره بود، گفت: اى محمد عدالت كن. پيامبر فرمود: «به درستى كه عدالت كردم.» آن مرد سخن خود را دوباره گفت و افزود، كه عدالت نكردى، پيامبر فرمود: «واى بر تو، اگر من عدالت نكنم چه كسى عدالت مى كند» عمر بن خطاب برخاست و گفت: اى رسول خدا، اجازه فرماى تا گردنش را بزنم. فرمود: «رهايش كن كه بزودى از امثال اين مرد گروهى پيدا مى شوند كه از دين چنان بيرون مى جهند كه تير از كمان، آن چنان كه يكى از شما به پيكان آن مى نگرد و چيزى نمى يابد و به چوبه آن مى نگرد چيزى نمى يابد و سرانجام به پرهاى انتهاى آن مى نگرد و آن تير از چرك و خون در گذشته است، آنان پس از پراكندگى مردم خروج مى كنند، نمازهاى شما در قبال نماز آنان كم شمرده مى شود و روزه شما در قبال روزه ايشان اندك شمرده مى شود، قرآن مى خوانند ولى از استخوانهاى ترقوه آنان تجاوز نمى كند، نشانه آنان اين است كه ميان ايشان مردى سياه-  يا سيه چشمى-  است كه يك دست او ناقص است. آن دستش همچون پستان زن يا پاره گوشتى است كه بى اختيار به اين سو و آن سو مى رود». و در يكى از كتابهاى صحاح آمده است كه پيامبر (ص) هنگامى كه آن مرد از نظرش ناپديد شده بود به ابو بكر فرمود: برخيز و اين شخص را بكش، ابو بكر برخاست، رفت و برگشت و گفت: او را در حال نماز ديدم. پيامبر به عمر هم همينگونه فرمود، او هم برخاست، رفت و برگشت و گفت: او را ديدم كه نماز مى گزارد. رسول خدا به على هم چنين فرمود، على عليه السلام برخاست و رفت و برگشت و گفت: او را نيافتم و پيامبر فرمود «اگر اين كشته مى شد اول و آخر فتنه بود همانا بزودى از امثال اين مرد قومى خروج خواهند كرد...». و در بعضى از كتابهاى صحاح آمده است: «آنها را گروهى كه به حق سزاوارترند مى كشند». در مسند احمد حنبل از مسروق نقل شده كه گفته است عايشه به من گفت تو از پسران من و بهترين و دوست داشتنى ترين ايشانى آيا خبرى از مخدج [مردى كه دستش ناقص است ] دارى؟ گفتم آرى او را على بن ابى طالب كنار رودى كه به قسمت بالاى آن تامرا و به قسمت پايين آن نهروان مى گويند و كنار درختان گز و گودالهاى زمين كشت، گفت: در اين مورد براى من گواهانى بياور، من چند مرد را پيدا كردم كه در حضور عايشه به اين موضوع گواهى دادند، سپس به عايشه گفتم ترا به صاحب اين گور سوگند مى دهم كه از پيامبر (ص) درباره آنان چه شنيده اى گفت: آرى شنيدم مى فرمود «آنان بدترين خلق و مردمند و آنان را بهترين خلق و مردم و نزديكترين آنان به خداوند مى كشند». و در كتاب صفين واقدى، از على عليه السلام روايت شده كه فرموده است: اگر بيم آن نبود كه ممكن است فريفته شويد و كار و كوشش را رها كنيد براى شما مى گفتم كه بر زبان پيامبر (ص) چه پاداشهايى براى كسانى كه اينان را بكشند بيان شده است. و در همان كتاب آمده كه على عليه السلام فرموده است: هر گاه سخنى را از قول پيامبر (ص) براى شما نقل مى كنم توجه داشته باشيد كه اگر از آسمان بر زمين فرو افتم براى من خوشتر است از اينكه دروغ بر رسول خدا (ص) ببندم، و هر گاه با شما درباره اين جنگ از خودم سخن مى گويم توجه كنيد كه من مردى در حال جنگ هستم و جنگ خدعه است، همانا از پيامبر خدا (ص) شنيدم مى فرمود: «در آخر الزمان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص380 گروهى كم سن و سال و سبك مغز خروج مى كنند كه ظاهر سخن ايشان از بهترين سخنان مردم نيكوكار است، نمازشان از نماز شما بيشتر و قرآن خواندن آنان از قرآن خواندن شما افزون تر است ولى ايمانهاى آنان از استخوانهاى ترقوه يا از حنجره هاى آنان فراتر نمى رود، از دين بيرون مى جهند آن چنان كه تير از كمان بيرون مى جهد، آنان را بكشيد كه كشتن آنان براى هر كس كه ايشانرا بكشد روز قيامت پاداش خواهد بود». و در صفين مدائنى، از مسروق نقل شده كه عايشه به او گفته است، من نفهميدم و ندانستم كه على عليه السلام ذو الثديه [مردى كه دستش مانند پستان است ] را كشته است، خداوند عمرو عاص را لعنت كند او براى من نوشته بود كه ذو الثديه را در اسكندريه كشته است، همانا كينه يى كه در دل دارم مرا از گفتن آنچه كه از پيامبر (ص) شنيده ام باز نمى دارد، پيامبر مى فرمود «او را بهترين گروه امت من كه پس از من باشند مى كشند»... ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در تاريخ مى گويد، كه چون على عليه السلام به كوفه بازگشت گروه بسيارى از خوارج هم با او به كوفه بازگشتند و گروهى از ايشان همراه مردم بسيار ديگرى در نخيلة ماندند و وارد كوفه نشدند، حرقوص بن زهير سعدى و زرعة بن برج طائى كه از سران خوارج بودند پيش على (ع) آمدند، حرقوص به او گفت: از گناه خود توبه كن و ما را به مقابله معاويه ببر تا جنگ كنيم. على عليه السلام به او گفت: من شما را از موضوع حكميت نهى كردم نپذيرفتيد اكنون آنرا گناه مى دانيد، گر چه موضوع حكميت معصيت نيست ولى نمودارى از عجز راى و ضعف تدبير است و من شما را از آن نهى كردم، زرعه گفت: همانا به خدا سوگند اگر از اينكه مردان را به حكميت گماشتى توبه نكنى ترا قطعا خواهم كشت و با آن كار رضايت خدا را مى طلبم. على عليه السلام به او فرمود: درماندگى براى تو باد كه چه بدبختى، گويى ترا مى بينم كه كشته در افتاده اى و بادها بر تو مى وزد، زرعه گفت: بسيار دوست مى دارم كه چنان باشد. [طبرى ] گويد: على عليه السلام براى ايراد خطبه بيرون آمد، از گوشه و كنار مسجد بر او فرياد كشيدند كه «فرمان و حكم نيست مگر براى خدا» و مردى از ايشان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص381 [در حالى كه انگشتهايش را در گوشهايش نهاده بود اين آيه را خواند] «همانا كه به تو و به رسولان پيش از تو وحى شده است كه اگر شرك بياورى بدون ترديد عمل تو نابود مى شود و از زيانكاران خواهى بود»، على عليه السلام اين آيه را تلاوت فرمود: «پس شكيبا باش كه وعده خداوند حق است و آنان كه يقين ندارند تو را به سبكى نكشانند»... ابن ديزيل در صفين روايت مى كند و مى گويد: خوارج روزهاى اول كه خود را از رايات على عليه السلام كنار كشيدند مردم را تهديد به قتل مى كردند، گروهى از ايشان در ساحل رود نهروان كنار دهكده يى آمدند، مردى از آن دهكده ترسان بيرون آمد و جامه خود را محكم گرفته بود، آنان خود را به او رساندند و گفتند: مثل اينكه ترا به بيم انداختيم گفت آرى، گفتند: ما ترا خوب شناختيم مگر تو عبد الله، پسر خباب صحابى پيامبر (ص) نيستى گفت چرا گفتند: از پدرت چه چيزى شنيده اى كه از رسول خدا (ص) نقل كرده باشد ابن ديزيل مى گويد: عبد الله براى آنان اين حديث را خواند كه پيامبر (ص) فرموده اند: «فتنه يى پيش مى آيد كه نشسته در آن بهتر از ايستاده است...» تا آخر حديث. كس ديگرى غير از ابن ديزيل مى گويد براى آنان اين حديث را نقل كرد «كه گروهى از دين چنان بيرون مى جهند كه تير از كمان بيرون مى جهد، قرآن مى خوانند و نمازشان بيشتر از نماز شماست...» تا آخر حديث، گردنش را زدند خونش در نهر بدون آنكه با آب مخلوط شود همچون تسمه و دوال كشيده شد، سپس كنيز آبستن او را آوردند و شكمش را دريدند. ابن ديزيل همچنين نقل مى كند كه چون على عليه السلام آهنگ خروج از كوفه براى تعقيب حروريه (خوارج) كرد، ميان يارانش منجمى بود كه به او گفت: اى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص382 امير المومنين در اين ساعت حركت مكن و چون سه ساعت از روز گذشت حركت كن كه اگر در اين ساعت حركت كنى به تو و يارانت آزار و بلاى سختى خواهد رسيد و اگر در آن ساعتى كه من گفتم حركت كنى پيروز خواهى شد و به آنچه مى خواهى مى رسى، على عليه السلام به او گفت: آيا مى دانى آنچه كه در شكم اسب من است نر است يا ماده گفت: اگر محاسبه كنم خواهم دانست. على عليه السلام فرمود: هر كس در اين مورد ترا تصديق كند قرآن را تكذيب كرده است، كه خداوند متعال مى فرمايد: «همانا كه علم به هنگام قيامت فقط نزد خداوند است و خداوند باران فرو مى فرستد و آنچه را كه در ارحام است مى داند» سپس فرمود: همانا كه محمد (ص) اين علمى را كه تو مدعى آن هستى ادعا نمى كرد، آيا چنين گمان مى كنى كه مى توانى به ساعتى راهنمايى كنى هر كس در آن ساعت حركت كند به او سودى مى رسد و مى توانى از ساعتى كه هر كس در آن حركت كند زيان مى بيند باز دارى، هر كس كه در اين مورد ترا تصديق كند از يارى خواستن از خداوند متعال براى باز داشتن چيزهاى ناخوش بى نياز است و كسى كه به اين سخن تو يقين داشته باشد سزاوار است كه ترا حمد و ستايش تو كند و خداى عز و جل را نستايد، زيرا كه تو به گمان خود او را به ساعتى راهنمايى كرده اى كه هر كس در آن ساعت حركت كند سود مى برد و او را از ساعتى باز داشته اى كه هر كس در آن حركت كند به بدى و زيان مى رسد و هر كس در اين باره به تو ايمان داشته باشد بر او در امان نيستم كه همچون كسى باشد كه براى خدا شريك و مانندى قائل است. پروردگارا هيچ خيرى جز خير تو نيست و هيچ زيانى جز از ناحيه تو نيست و خدايى جز تو نمى باشد. سپس فرمود: با تو مخالفت مى كنيم و در همان ساعتى كه ما را از حركت در آن بازداشتى حركت مى كنيم و سپس روى به مردم كرد و فرمود: اى مردم از آموزش نجوم جز آنچه كه براى سير و هدايت در تاريكيهاى خشكى و دريا لازم است بر حذر باشيد، همانا منجم همچون كاهن است و كاهن همتاى كافر است و كافر در آتش است، آنگاه خطاب به آن مرد فرمود: همانا به خدا سوگند اگر به من خبر برسد كه به نجوم اشتغال دارى تا هنگامى كه زنده باشم ترا در زندان خواهم داشت و تا هنگامى كه قدرت داشته باشم ترا از عطا و مقررى محروم مى دارم. على (ع) در همان ساعتى كه منجم او را از حركت در آن منع كرده بود حركت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص383 كرد و بر مردم نهروان پيروز شد و سپس گفت: اگر در آن ساعت كه او گفته بود حركت مى كرديم مردم مى گفتند در ساعتى كه منجم گفت حركت كرد و پيروز و مظفر شد، همانا براى محمد (ص) منجمى نبود و براى ما پس از او منجمى وجود نداشت و خداوند متعال براى ما سرزمينهاى خسرو و قيصر را گشود. اى مردم بر خدا توكل و به او وثوق كنيد كه او از هر كس غير از خودش كفايت مى فرمايد. مسلم ضبى از حبة عرنى نقل مى كند كه مى گفته است چون مقابل خوارج رسيديم ما را تير زدند به على عليه السلام گفتيم: اى امير المومنين آنها ما را تير زدند، فرمود: شما دست بداريد. دوباره چنان كردند و گفتيم، فرمود شما دست بداريد، چون براى بار سوم تيرباران كردند و گفتيم، فرمود: اينك جنگ روا و گوارا است بر آنان حمله بريد. و همچنين از قيس بن سعد بن عباده روايت شده است كه چون على عليه السلام مقابل خوارج رسيد فرمود: كسى را كه عبد الله بن خباب را كشته است براى ما قصاص كنيد: گفتند: همه ما قاتلان اوييم، فرمود: بر ايشان حمله بريد. ابو هلال عسكرى در كتاب الاوائل مى گويد: نخستين كس كه گفت «لا حكم الا لله» «داورى جز براى خدا نيست» عروة بن حدير بود كه اين سخن را در صفين گفت: و گفته شده است زيد بن عاصم محاربى اين شعار و سخن را گفته است. گويد: در آغاز كه [خوارج ] از على (ع) كناره گرفته بودند سالارشان ابن كواء بود، سپس براى عبد الله بن وهب راسبى كه از خطيبان بنام بود بيعت گرفتند و او به هنگامى كه خوارج با او بيعت مى كردند چنين گفت: بر حذر باشيد از راى ناسنجيده و گفتار همراه با شتاب، بگذاريد بر انديشه شما زمان بگذرد و سنجيده شود كه سنجش راى براى مرد عيب او را اصلاح و روشن مى كند و پاسخ شتابان مايه گمراهى از صواب است و انديشه چنان نيست كه ناسنجيده گفته شود و دور انديشى، در سرعت جواب نيست، اگر از خطا و اشتباه بدبخت كننده به سلامت مانديد و اگر يك بار غنيمتى بدون راى صواب بدست آورديد موجب نشود كه به آن كار باز گرديد و به آن طريق در جستجوى سود باشيد، راى و انديشه پارچه نازك نيست و آنچه كه بديهه گويى به تو مى دهد راى و انديشه نيست، و همانا راى سنجيده بسيار بهتر از راى ناسنجيده است و چه بسيار چيزها كه مانده آن بهتر از تازه آن است و تأخير آن بهتر از تقديم است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص384 مدائنى در كتاب خوارج خود مى گويد: چون على عليه السلام به جنگ نهروان مى رفت، مردى از يارانش كه در مقدمه لشكر بود شتابان و در حالى كه مى دويد خود را به على (ع) رساند و گفت: اى امير المومنين مژده. فرموده مژده ات چيست گفت: همينكه خبر رسيدن تو به خوارج رسيد از رودخانه عبور كردند و خداوند شانه ها و دوشهاى ايشان را به تو بخشيد، على (ع) به آن مرد گفت: تو را به خدا سوگند خودت ديدى كه از رودخانه گذشتند گفت آرى، و على (ع) سه بار او را سوگند داد و او همچنان مى گفت آرى، على عليه السلام فرمود به خدا سوگند از رودخانه نگذشته اند و هرگز از آن نخواهند گذشت و همانا كشتارگاه آنان اين سوى آب است و سوگند به كسى كه دانه را مى شكافد و جان را پرورش مى دهد به كنار درختهاى گز و كنار آن سو و قصر پوران نخواهند رسيد و خداوند آنان را مى كشد و هر كس دروغ گويد نوميد مى شود. گويد: در اين هنگام سوار ديگرى شتابان آمد و همچون گفتار آن مرد گفت. و على (ع) به سخن او هم توجه نكرد و سواران شتابان از پى هم و همه ايشان همان سخن را گفتند، على عليه السلام برخاست و بر اسب خود سوار شد و آن را به جولان در آورد. گويد: يكى از جوانان مى گفته است، من كه نزديك على (ع) بودم گفتم به خدا سوگند اگر خوارج از رودخانه عبور كرده باشند پيكان نيزه خود را در چشم على خواهم زد، كارش به آنجا كشيده كه ادعاى علم غيب مى كند و چون على (ع) كنار رود رسيد خوارج را ديد كه نيام شمشيرهاى خود را شكسته اند و اسبان خود را پى كرده اند و بر زانو به حالت آماده باش نشسته اند، و ناگهان همگى يكصدا موضوع داورى را محكوم ساختند و صداى آنان بانگى عظيم داشت، در اين هنگام آن جوان از اسب خود پياده شد و گفت: اى امير المومنين من چند لحظه پيش درباره تو شك كردم و اينك به پيشگاه خداوند و نزد تو توبه مى كنم و تو هم از من در گذر، على (ع) فرمود: خداوند است كه گناهان را مى آمرزد از خداى طلب آمرزش كن. و ابو العباس محمد بن يزيد مبرد در كتاب الكامل مى گويد: چون على (ع) در نهروان با خوارج روياروى شد، به ياران خود فرمود: شما جنگ را آغاز مكنيد تا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص385 آنان آغاز كنند، در اين هنگام مردى از ايشان به صف ياران على (ع) حمله كرد و سه تن را كشت و اين رجز را خواند: «آنان را مى كشم و على را نمى بينم و اگر آشكار شود او را نيزه خواهم زد.» على (ع) به مصاف آن مرد آمد و شمشيرى بر او زد و او را كشت، و همينكه شمشير بر او فرود آمد، گفت: آفرين و خوشامد بر رفتن به بهشت عبد الله بن وهب، سالار ايشان گفت: به خدا نمى دانم به بهشت رفته است يا به دوزخ مردى از آنان [خوارج ] كه از طايفه بنى سعد بود گفت: به وسيله اين مرد-  يعنى عبد الله بن وهب-  گول خوردم و [در جنگ ] شركت كردم و اينك مى بينم كه خودش شك دارد، او همراه گروهى از مردم از جنگ كناره گرفت. هزار تن از خوارج به سوى ابو ايوب انصارى كه فرمانده ميمنه سپاه على (ع) بود هجوم بردند، على (ع) به ياران خود فرمود: بر ايشان حمله بريد كه به خدا سوگند از شما ده تن كشته نمى شود و از ايشان ده تن به سلامت نخواهد ماند. و بر آنان حمله برد و ايشان را سخت در هم كوبيد. از ياران على عليه السلام فقط نه تن كشته شدند و از خوارج فقط هشت تن توانستند بگريزند. همچنين ابو العباس [مبرد] و كس ديگرى غير از او نقل كرده اند كه چون امير المومنين عليه السلام، عبد الله بن عباس را پيش ايشان فرستاد كه با آنان مناظره كند به آنان گفت: شما چه چيزى را بر امير المومنين اشكال مى گيريد گفتند: او امير مومنان بود ولى چون در مورد دين خدا داورى را پذيرفت از ايمان خارج شد، اينك بايد نخست اقرار به كفر خود كند و سپس توبه كند تا ما به فرمانبردارى او برگرديم. ابن عباس گفت: براى مؤمنين كه هيچگاه ايمان خود را با شك نياميخته است سزاوار نيست كه اقرار به كفر كند. گفتند: او داورى را پذيرفته است، ابن عباس گفت: خداوند در مورد كفاره كشتن شكار در حال احرام امر به پذيرفتن نظر داور داده و فرموده است: «كفاره اش چيزى است كه دو عادل از شما به آن حكم كند» تا چه رسد به موضوع امامتى كه بر مسلمانان مشكل شده باشد. گفتند: اين داورى بر على (ع) تحميل شده است و خود به آن راضى نبوده است. گفت: حكميت و داورى هم چون امامت است، همانگونه كه هر گاه امام فاسق شود سرپيچى از فرمان او واجب است، در صورتيكه داوران با احكام خدا مخالفت كنند گفته هايشان دور افكنده مى شود، برخى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص386 از خوارج به برخى ديگر گفتند اين احتجاج قريش را بر خود ايشان دليل و حجت قرار دهيد كه اين مرد از آنانى است كه خداوند در مورد ايشان گفته است «كه آنان قومى ستيزه جو هستند.» و همچنين خداى عز و جل فرموده است: «و تا معاندان لجوج را به وسيله آن بترسانى». ابو العباس [مبرد] همچنين مى گويد: نخستين كس كه در مورد حكميت اعتراض كرد عروة بن ادية بود. ادية نام يكى از مادر بزرگهاى دوره جاهلى اوست و نام پدرش حدير و از افراد طايفه ربيعة بن حنظلة است، گروهى هم گفته اند نخستين كس كه اعتراض كرد مردى از طايفه محارب بن خصفة بن قيس بن عيلان به نام سعيد بوده است، و در اين مورد خوارج همگى بر عبد الله بن وهب راسبى اجتماع كردند و او را به سرپرستى خود انتخاب كردند و او نخست نمى پذيرفت و اشاره مى كرد كس ديگرى را بر آن كار بگمارند و آنان جز به پيشوايى او راضى نشدند، و او رهبر آن قوم بود و به داشتن رأى و تدبير معروف بود، و نخستين شمشير از شمشيرهاى خوارج كه از نيام بيرون كشيده شد شمشير عروة بن اديه بود و چنان بود كه او روى به اشعث كرد و گفت: اى اشعث اين حالت پستى و بدبختى و اين داورى چيست مگر شرطى استوارتر از شرط خداى عز و جل هست و سپس بر روى او شمشير كشيد و اشعث گريخت و او با شمشير به كفل استرش زد، ابو العباس [مبرد] مى گويد: اين عروة بن حدير از آن چند تنى است كه از جنگ نهروان جان به در برد و تا مدتى از حكومت معاويه گذشت زنده بود و او را همراه يكى از بردگان آزاد كرده اش گرفتند و پيش زياد آوردند، زياد از او درباره ابو بكر و عمر پرسيد، عروه از آن دو به نيكى ياد كرد، زياد به او گفت: درباره امير المومنين عثمان و ابو تراب چه مى گويى؟ عروه شش سال اول حكومت عثمان را پذيرفت و سپس به كفر او گواهى داد و نيز از كار على (ع) همينگونه ياد كرد و گفت: تا حكميت را نپذيرفته بود خليفه بود و پس از آن كافر شد، آنگاه زياد از او درباره معاويه پرسيد كه او را دشنامى زشت داد، سپس از او درباره خودش پرسيد، عروه گفت: آغاز كار تو نتيجه زنا كارى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص387 بود و سرانجام كار تو چنين بود كه ترا به خود بستند، وانگهى تو نسبت به خداى خود عاصى هستى، زياد، دستور داد گردن عروه را زدند، سپس برده آزاد كرده او را خواست و گفت چگونگى كار عروه و حالاتش را براى من بگو، گفت: مفصل بگويم يا مختصر زياد گفت: مختصر بگو. گفت: هيچ روز براى او خوراكى نبردم و هيچ شب براى او بسترى نگستردم [كنايه از آنكه روزها روزه بود و شب را نماز مى گزارد]. ابو العباس [مبرد] مى گويد: علت نامگذارى خوارج به «حرورية» اين بود كه چون على عليه السلام پس از مناظره ابن عباس با آنان، شخصا با ايشان مناظره كرد، ضمن سخنان خويش گفت: آيا نمى دانيد كه چون شاميان قرآنها را برافراشتند به شما گفتم اين كار مكر و سستى است و اگر آنان به راستى حكم قرآن را مى خواستند نزد خودم مى آمدند و از من مى خواستند كه درباره حكميت تصميم بگيرم و آيا شما كسى را مى شناسيد كه بيشتر از من حكميت را ناخوش داشته باشد گفتند: راست مى گويى، گفت: آيا اين را مى دانيد كه شما مرا مجبور به پذيرش حكميت كرديد تا ناجار شدم تقاضاى شما را بپذيرم، و در عين حال شرط كردم و گفتم داورى آن دو فقط هنگامى نافذ خواهد بود كه به حكم خدا داورى كنند و اگر با آن مخالفت كردند من و شما از داورى آنان بيزار خواهيم بود و مى دانيد كه حكم خدا هرگز به زيان من نيست گفتند: آرى به خدا سوگند مى دانيم. گويد: به هنگام اين گفتگو ابن كواء هم با آنان بود و اين موضوع پيش از آن بود كه عبد الله بن خباب را كشته باشند و او را در مرحله دوم جدايى خود در كسكر كشتند، خوارج به على عليه السلام گفتند: بنابراين به تقاضاى ما در كار دين خدا داورى را پذيرفتى و ما اقرار مى كنيم كه در آن هنگام كافر شده بوديم و اينك از كفر خويش توبه كنندگانيم، تو هم به آنچه ما اقرار كرده ايم اقرار كن و به توبه درآ، تا همراه تو به شام حركت كنيم، على (ع) گفت: مگر نمى دانيد كه خداوند متعال در مورد بروز اختلاف ميان زن و شوهر فرمان به داورى داده و فرموده است: «داورى از خويشان زوج و داورى از خويشان زوجه گسيل داريد» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص388 همچنين در مورد شكار جانوران كوچكى چون خرگوش كه نيم درهم ارزش داشته باشد، فرموده است [كفاره آن چيزى است كه ]: دو عادل از ميان شما به آن حكم كنند» گفتند: در آن هنگام كه عمرو عاص آنچه را كه تو در عهدنامه درباره خود نوشته بودى نپذيرفت و جمله «اين عهدنامه يى است كه آن را بنده خدا على امير المومنين نوشته است» را به على بن ابى طالب تغيير دادى و عنوان خلافت را از نام خود محو كردى خود را [از خلافت ] خلع نمودى، على فرمود: در اين مورد رسول خدا (ص) براى من سرمشق بودند و آن هنگامى بود كه در صلحنامه «حديبيه»، سهيل بن عمرو نپذيرفت كه نوشته شود «اين صلحنامه يى است كه آنرا محمد رسول خدا و سهيل بن عمرو نوشته اند» و گفت، اگر اقرار مى كردم كه تو رسول خدايى هرگز با تو مخالفت نمى كردم. ولى به مناسبت فضل و برترى تو اجازه مى دهم نام خود را پيش از نام من بنويسى، بنابراين فقط بنويس «محمد بن عبد الله»، پيامبر (ص) به من فرمودند: اى على، عنوان «رسول خدا» را محو كن، گفتم اى رسول خدا نفس من مرا يارا نمى دهد كه عنوان پيامبرى را از نام تو محو كنم، پيامبر (ص) آنرا با دست خود محو كرد و سپس به من فرمود بنويس: محمد بن عبد الله، آن گاه لبخندى بر من زد و گفت: اى على تو هم بزودى گرفتار چنين وضعى مى شوى و از عنوان خود گذشت خواهى كرد، دو هزار تن از خوارج كه در شهر «حروراء» بودند با او برگشتند و خوارج در آن شهر جمع شده بودند، على عليه السلام به آنان گفت: به شما چه نامى بنهيم سپس خود فرمود: شما كه در حروراء جمع شده ايد «حروريه» هستيد.... همه [مورخان و] سيره نويسان روايت كرده اند كه چون على (ع) خوارج را از پاى در آورد به جستجوى جسد «ذو الثديه» بر آمد و ميان كشتگان بسيار جستجو كرد و همه را از پشت به رو خواباندند و بر جسد او دست نيافت و از اين جهت ناراحت شد و مى فرمود: به خدا سوگند نه دروغ مى گويم و نه به من دروغ گفته شده است، به جستجوى جسد آن مرد برآييد كه بايد ميان كشتگان قوم باشد، و چندان جستجو كردند كه جسد او را يافتند، و آن مردى بود كه يك دستش از كار افتاده بود و همچون پستانى بود كه از سينه اش آويخته باشد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص389 ابراهيم بن ديزيل در كتاب صفين از قول اعمش از زيد بن وهب نقل مى كند كه چون على عليه السلام خوارج را با نيزه ها از پاى در آورد، فرمود: جسد ذو الثديه را پيدا كنيد و آنان سخت به جستجوى آن بر آمدند و آنرا در زمين پست و هموارى در زير ديگر كشتگان پيدا كردند و پيش على (ع) آوردند، و بر سينه اش موهايى چون سبيل گربه روييده بود، على (ع) تكبير گفت و مردم هم از شادى همراه او تكبير گفتند. او همچنين از مسلم ضبى، از حبة عرنى نقل مى كند كه مى گفته است: ذو الثديه مردى سياه و بويناك بود، دستى همچون پستان زنان داشت كه چون آنرا مى كشيدند به بلندى دست ديگرش مى رسيد و چون آنرا رها مى كردند جمع مى شد و به شكل پستان زن در مى آمد. و بر آن موهايى همچون سبيل گربه روييده بود، چون جسد او را پيدا كردند آن دستش را بريدند و بر نيزه يى زدند، و على عليه السلام با صداى بلند مى گفت: خداوند راست گفت و رسولش درست ابلاغ كرد و تا پس از عصر، او و يارانش همچنين اين كلمه را مى گفتند تا هنگامى كه خورشيد غروب كرد يا نزديك بود غروب كند. ابن ديزيل همچنين روايت مى كند كه چون كاسه صبر على (ع) در جستجوى جسد ذو الثديه لبريز شد، فرمود: استر رسول خدا (ص) را بياوريد، آنرا آوردند سوار شد و مردم از پى او روان شدند و كشته ها را نگاه مى كردند و مى فرمود: كشتگان به رو در افتاده را به پشت بر گردانيد و آنان كشتگان را يكى يكى بررسى كردند تا جسد او را پيدا كردند و على عليه السلام سجده [شكر] بجا آورد. و گروه بسيارى روايت كرده اند كه چون على (ع) استر پيامبر (ص) را خواست تا سوار شود فرمود: آن را بياوريد اين استر راهنما خواهد بود و سرانجام استر، كنار پشته اى از جنازه ها ايستاد و جسد ذو الثديه را از زير جنازه ها بيرون كشيدند. عوام بن حوشب، از پدرش، از جد خود يزيد بن رويم نقل مى كند كه مى گفته است، على عليه السلام روز جنگ نهروان فرمود: امروز چهار هزار تن از خوارج را مى كشيم كه يكى از ايشان ذو الثديه خواهد بود، و چون خوارج زير آسياى جنگ آرد شدند و على (ع) تصميم گرفت جسد او را پيدا كند من هم از پى او روان بودم، على (ع) به من دستور داد براى او چهار هزار تير نى بريدم، آنگاه بر استر رسول خدا سوار شد و به من گفت: بر هر يك از كشتگان يك نى بينداز، من در اين حال پيشاپيش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص390 على (ع) حركت مى كردم و او از پى من مى آمد و مردم از پى او روان بودند و همچنان بر هر كشته يى يك نى مى نهادم تا آنكه فقط يك نى در دست من باقى ماند، من به على (ع) نگريستم و ديدم چهره اش افسرده است و مى گويد: به خدا سوگند من دروغ نمى گويم و به من دروغ گفته نشده است، ناگاه در جاى گودى صداى ريزش آب شنيديم، فرمود اينجا را جستجو كن، جستجو كردم و ديديم كشته يى در آب افتاده است، يك پاى او را در دست گرفتم و كشيدم و گفتم: اين پاى انسانى است، على (ع) هم شتابان از استر پياده شد و پاى ديگر جسد را گرفت و با يكديگر آنرا بيرون كشيديم و چون آنرا روى خاك نهاديم معلوم شد جسد ذو الثديه است، على عليه السلام با صداى بسيار بلند تكبير گفت و سپس سجده [شكر] بجا آورد و همه مردم تكبير گفتند. بسيارى از محدثان روايت كرده اند كه پيامبر (ص) روزى به ياران خود فرمود: «همانا يكى از شما در مورد تأويل قرآن جنگ خواهد كرد همانگونه كه من در مورد تنزيل قرآن جنگ كردم»، ابو بكر گفت: اى رسول خدا آن كس منم فرمود نه، عمر گفت: آيا من هستم فرمود: «نه، آن كسى است كه كفش را پينه مى زند» و سپس به على عليه السلام اشاره فرمود.... ابو العباس مبرد در كتاب الكامل مى گويد و گفته شده است نخستين كس كه بر موضوع حكميت اعتراض كرد ولى صداى خود را بلند نكرد مردى از خاندان سعد بن زيد منات بن تميم بن مر از طايفه بنى صريم بود و نامش حجاج بن عبد الله و معروف به برك بود، او همان كسى است كه بعدها به قصد كشتن معاويه بر كشاله رانش ضربت زد، گفته مى شود چون او موضوع حكميت را شنيد، گفت: مگر امير المومنين در مورد دين خدا مى تواند داور تعيين كند فرمانى جز براى خدا نيست، كس ديگرى كه اين سخن را شنيد، گفت به خدا سوگند نيزه يى سخت زد كه تا عمق نفوذ خواهد كرد. ابو العباس مى گويد: و نخستين كس كه ميان دو صف بر داورى اعتراض كرد مردى از خاندان يشكر بن بكر بن وائل و از ياران على عليه السلام بود كه نخست حمله جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص391 كرد و مردى از شاميان را غافلگير كرد و كشت و سپس ميان دو صف ايستاد و گفت: «فرمان و داورى جز براى خدا نيست» و باز بر ياران معاويه حمله كرد و آنان نزديك بود بر او چيره شوند، او كنار لشكر على (ع) برگشت، مردى از قبيله همدان بيرون آمد و او را كشت و شاعر همدانى در اين باره چنين سرود: «مرد يشكرى را از آنچه به دوزخ در آيد چيزى باز نداشت، در آن بامداد كه نيزه ها او را فرو گرفته بود و او فرياد مى زد: نخست على و سپس معاويه را از حكومت خلع مى كنم». ابو العباس مى گويد: محدثان روايت كرده اند كه كسى در محضر امير المومنين على عليه السلام اين آيه را تلاوت كرد «بگو آيا به شما خبر بدهم از زيانكارترين افراد از لحاظ عمل، آنان كه كوشش ايشان درباره زندگى اين جهانى تباه شد و حال آن كه آنان [به باطل ] مى پنداشتند كه نيكو رفتار مى كنند»، على عليه السلام فرمود: اهل حروراء از همين گروهند. ابو العباس مى گويد: از جمله اشعار امير المومنين على (ع) كه در آن هيچ اختلافى نيست [كه خود آنرا سروده و مكرر مى خوانده است، سه مصرع زير مى باشد و موضوع آن چنين است ] كه چون او را متهم كردند تا اقرار به كفر خويش كند و [از گناه خويش ] توبه كند تا با او براى نبرد به شام بروند، فرمود: آيا پس از افتخار مصاحبت رسول خدا و تفقه در دين به كفر برگردم و سپس چنين سرود: «اى گواه خداوند بر من گواه باش كه من بر آيين احمد نبى (ص) هستم و هر كس در خدا شك كند، همانا من بر هدايت هستم». همچنين ابو العباس مبرد در كتاب الكامل مى گويد: كه على عليه السلام در آغاز خروج خوارج بر او، صعصعة بن صوحان عبدى را كه قبلا هم او را همراه زياد بن نضر حارثى و عبد الله بن عباس براى آن كار گسيل داشته بود احضار كرد و از او پرسيد خوارج بيشتر اطراف چه كسى هستند گفت: به يزيد بن قيس ارحبى توجه دارند. على عليه السلام سوار شد و به حروراء رفت و شروع به بررسى كرد تا كنار خيمه يزيد بن قيس رسيد و نخست دو ركعت نماز در آن گزارد سپس از خيمه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص392 بيرون آمد و بر كمان خود تكيه داد و روى به مردم كرد و فرمود: اينجا مقامى است كه هر كس در آن رستگار شود در آخرت نيز رستگار است سپس با آنان سخن گفت و سوگندشان داد، گفتند: ما نخست كه تسليم داورى شديم گناهى بزرگ كرديم و اينك توبه كرده ايم تو هم همانگونه كه ما توبه كرده ايم توبه كن تا به بيعت و فرمان تو برگرديم. على عليه السلام فرمود: من از هر گناهى از خداوند طلب آمرزش مى كنم، و آنان كه ششهزار تن بودند با او برگشتند و چون در كوفه مستقر شدند چنين شايع كردند كه على (ع) از اعتقاد به داورى برگشته است و آنرا گمراهى مى داند، همچنين گفتند. امير المومنين منتظر است تا اسبها فربه شوند و اموال جمع شود و سپس با ما به شام حركت خواهد كرد. در اين حال اشعث به حضور على عليه السلام آمد و گفت: اى امير المومنين مردم مى گويند كه تو داورى را گمراهى مى دانى و بر پا داشتن و پايبندى به آنرا كفر مى پندارى على (ع) برخاست و سخنرانى كرد و ضمن آن فرمود: هر كس چنين پندارد كه من از موضوع داورى و اعتقاد به حكميت برگشته ام دروغ گفته است، و هر كس پذيرش آنرا گمراهى بداند گمراه شده است، و در اين هنگام بود كه خوارج از مسجد بيرون رفتند و بانگ برداشتند كه «داورى جز براى خدا نيست». مى گويم [ابن ابى الحديد]: هر فساد و نابسامانى كه در مدت خلافت على عليه السلام اتفاق افتاده و هر پريشانى كه صورت گرفته ريشه آن اشعث بن قيس بوده است، آن چنان كه اگر در همين مورد، او درباره معنى حكميت و داورى با على (ع) ستيز و جدل نمى كرد جنگ نهروان اتفاق نمى افتاد و امير المومنين عليه السلام همراه خوارج به جنگ معاويه مى رفت و شام را تصرف مى كرد، زيرا على، كه درودهاى خدا بر او باد، چاره انديشى كرده بود كه با آنان به روش «كج دار و مريز» رفتار كند و از جمله امثال نقل شده از پيامبر (ص) يكى اين است كه «جنگ، خدعه است»، بدين معنى كه چون خوارج به او گفتند، از آنچه كرده اى توبه كن، همانگونه كه ما توبه كرده ايم، در اين صورت با تو براى جنگ با مردم شام حركت كنيم، در پاسخ آنان كلمه مجملى گفت كه همه پيامبران و معصومين هم همان را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص393 مى گويند و آن گفتار او بود كه فرمود: «از پيشگاه خداوند طلب آمرزش مى كنم» و خوارج با همين كلمه راضى شدند و آنرا موافقت با خواسته خود پنداشتند و نيت آنان نسبت به او پاك و ضمائر آنان نسبت به او صاف شد بدون اينكه اين كلمه متضمن اعتراف به كفر يا گناهى باشد، ولى اشعث دست از على (ع) بر نداشت و براى استفسار و روشن كردن موضوع و به نيت اينكه پرده كنايه و پوشيدگى موضوع را بدرد و آنرا از حالت اجمال و چاره انديشى كه در آن بود به حالتى در آورد كه موجب تباهى تدبير و دلتنگى و بازگشت فتنه شود، و [اشعث ] در مورد آن كلمه از امير المومنين عليه السلام در حضور افرادى استفسار كرد و پرسيد كه براى آن حضرت امكان هيچگونه مجامله و خوددارى نبود و چنان آن حضرت را مورد سؤال قرار داد كه آنچه را در دل دارد بگويد و نتواند آنرا به صورتى كه احتمال ديگرى داده شود و به چيز ديگرى معلق فرمايد بيان كند و ناچار شد آنرا بسيار روشن و آشكار بگويد، در نتيجه آن تدبير در هم شكسته شد و خوارج به شبهه نخستين خود برگشتند و سر از فرمان بيرون كشيدند و همچنان داورى و حكميت را محكوم كردند و بدينگونه است كه دولتهايى كه در آنها نشانه هاى انقراض و نيستى ظاهر مى شود گرفتار پديده هايى چون اشعث مى شوند كه از تبهكاران در زمين هستند «اين سنت خداوند است در امتهايى كه در پيش بوده و گذشته اند و براى سنت خداوند هرگز تبديلى نخواهى يافت». ابو العباس [مبرد] مى گويد، سپس خوارج به نهروان رفتند و آنان مى خواستند از آنجا به مداين بروند، و از اخبار شگفت انگيز آنان اين بود كه ايشان در راه خود به يك مسلمان و يك مسيحى برخوردند، مسلمان را كشتند زيرا به عقيده آنان به سبب مخالفت با اعتقاد ايشان، كافر بود اما در مورد مسيحى به يكديگر سفارش كردند و گفتند: ذمه پيامبر خويش را حفظ كنيد. ابو العباس همچنين مى گويد. نظير اين مطلب اين است كه واصل بن عطاء كه خدايش رحمت كناد همراه تنى چند مى آمدند، احساس كردند كه خوارج در راه اند، واصل به دوستان و همراهان خود گفت رويارويى با ايشان كار شما نيست، كنار برويد و مرا با ايشان واگذاريد، و از بيم مشرف بر مرگ شده بودند، به او گفتند: خود دانى، واصل پيش خوارج رفت، گفتند: تو و يارانت كيستيد گفت، ما گروهى مشرك هستيم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص394 كه به شما پناهنده شده ايم، دوستان من مى خواهند سخن خدا را بشنوند و حدود آنرا بفهمند، گفتند شما را پناه داديم، واصل گفت: احكام را به ما بياموزيد و آنان شروع به آموختن احكام خود به ايشان كردند، واصل گفت: من و همراهانم احكام شما را پذيرفتيم، گفتند: همگى با هم برويد كه برادران ما شديد، واصل گفت شما بايد ما را به جايگاه امن خودمان برسانيد، زيرا خداوند متعال مى فرمايد: «و اگر كسى از مشركان از تو پناه خواست پناهش ده، تا سخن خدا را بشنود، سپس او را به جايگاه امن خودش برسان» گويد: خوارج برخى به برخى نگريستند و به آنان گفتند اين حق براى شما محفوظ است و با آنان همراه جمعيت خود حركت كردند و ايشان را به جايگاه امن رساندند.... ابو العباس مبرد مى گويد: عبد الله بن خباب در حالى كه برگردن خود قرآنى آويخته بود و همراه زنش كه حامله بود سوار خرى بود به خوارج برخورد، آنان به او گفتند همين قرآن كه برگردن تو است ما را به كشتن تو فرمان مى دهد، عبد الله به آنان گفت: آنچه را قرآن زنده كرده است زنده كنيد و آنچه را از ميان برده است بميرانيد، در اين هنگام يكى از خوارج يك دانه خرما را كه از درختى بر زمين افتاده بود برداشت و در دهان خويش نهاد ديگران بر سرش فرياد زدند و او را به رعايت پارسايى آنرا از دهان خود بيرون افكند، مردى ديگر از ايشان خوكى را كه راه را بر او بسته بود كشت ديگران اعتراض كردند كه اين كار تباهى در زمين است و كشتن خوك را كارى ناشايسته دانستند، سپس به عبد الله بن خباب گفتند: از قول پدرت براى ما حديث نقل كن، او گفت: از پدرم شنيدم كه مى گفت: خود شنيدم كه پيامبر (ص) مى فرمود «بزودى پس از من فتنه يى خواهد بود كه در آن دل مرد مى ميرد همانگونه كه بدنش مى ميرد، روز را به شب مى رساند و مومن است و شب را به صبح مى رساند در حالى كه كافر است» سپس پدرم به من گفت: اى عبد الله، مقتول باش ولى هرگز قاتل مباش، خوارج به او گفتند درباره ابو بكر و عمر چه مى گويى او از آن دو به نيكى ياد كرد، گفتند: درباره على پيش از پذيرفتن داورى و درباره شش سال آخر خلافت عثمان چه مى گويى عبد الله آن دو را ستود، گفتند: درباره على پس از پذيرش حكميت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص395 چه مى گويى گفت: على به خداوند داناتر است و از هر كسى در حفظ دين خود استوارتر و بينش او از همه بهتر و نافذتر است، گفتند: تو از هدايت پيروى نمى كنى و فقط از نام مردان پيروى مى كنى و او را كنار رودخانه بر زمين انداختند و سرش را بريدند. ابو العباس مبرد مى گويد: خوارج ارزش خرماى درختى را كه از مردى مسيحى بود از او پرسيدند، گفت: اين درخت از شماست، گفتند: ما بدون پرداخت بهاى آن نمى خواهيم، مرد مسيحى گفت: شگفتا مردى همچون عبد الله بن خباب را مى كشيد و حاصل درخت خرمايى را بدون پرداخت بهاى آن نمى پذيريد... ابو عبيدة معمر بن مثنى مى گويد: در جنگ نهروان يكى از خوارج نيزه خورد و نيزه در بدنش ماند او با همان حال و با شمشير كشيده به حركت خود ادامه داد و خود را به كسى كه بر او نيزه زده بود رساند و با شمشير بر او ضربتى زد و او را كشت و در همان حال اين آيه را مى خواند «خدايا و من به پيشگاه تو شتافتم تا خشنود شوى». ابو عبيده همچنين روايت مى كند كه على عليه السلام نخست از ايشان درباره كشتن عبد الله بن خباب استفسار كرد، اقرار كردند، فرمود: دسته دسته شويد كه من پاسخ هر دسته از شما را بشنوم، آنان دسته دسته شدند و هر دسته همانگونه اقرار كردند كه دسته ديگر، و همگى گفتند: ما عبد الله بن خباب را كشته ايم و ترا هم همانگونه كه او را كشته ايم خواهيم كشت، على (ع) گفت به خدا سوگند اگر تمام مردم جهان اين چنين به قتل او اقرار كنند و من قدرت داشته باشم آنان را به قصاص او مى كشم. و سپس به ياران خود روى كرد و فرمود: بر ايشان حمله بريد و من نخستين كس هستم كه بر آنان حمله مى برم و سه بار با شمشير ذو الفقار بر آنان سخت حمله كرد و در هر حمله چندان بر آنان ضربه زد كه تيغه ذو الفقار خم شد و هر بار آنرا با كمك زانوان خود صاف مى كرد و باز بر ايشان حمله مى برد تا آنكه همه را نابود كرد. محمد بن حبيب مى گويد: على عليه السلام روز جنگ نهروان براى خوارج جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص396 خطبه ايراد كرد و ضمن آن براى ايشان چنين فرمود: «ما خاندان نبوت و جايگاه رسالتيم، آمد و شد فرشتگان پيش ما بوده است، عنصر رحمت و معدن علم و حكمت و افق روشن حجازيم، كند رو به ما مى پيوندد و توبه كننده به سوى ما باز مى گردد، اى قوم من شما را بيم دهنده ام كه همگان به صورت كشتگان در زمينهاى هموار و ناهموار اين وادى بيفتيد...» تا آخر فصل.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom