جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : شکر خدا در هر حال [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) بعد التحكيم و ما بلغه من أمر الحكمين و فيها حمد اللّه على بلائه، ثم بيان سبب البلوى؛الحمد على البلاء :
الْحَمْدُ لِلَّهِ، وَ إِنْ أَتَى الدَّهْرُ بِالْخَطْبِ الْفَادِحِ وَ الْحَدَثِ الْجَلِيلِ، وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ [وَحْدَهُ] لَا شَرِيكَ لَهُ لَيْسَ مَعَهُ إِلَهٌ غَيْرُهُ، وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ (صلی الله علیه وآله).

الْخَطْبُ الْفَادِحِ : پيش آمد سخت و سنگين. 
الْحَدَث : حادثه، مقصود از حادثه در اينجا موضوع حكميت است. 
خَطب : كار بزرگ و با اهميت 
فادِح : سنگين و كمرشكن 
حَدَث : كار تازه 
(پس از اطّلاع از ماجراى حكميّت و نيرنگ عمرو عاص كه ابو موسى را فريب داد، و طبق شروطى كه براى حكميّت قبول كردند عملى نشد، امام اين خطبه را در سال ۳۸ هجرى ايراد كرد). 
۱. ضرورت ستايش پروردگار:
خدا را سپاس هر چند كه روزگار دشوارى هاى فراوان و حوادثى بزرگ پديد آورد. شهادت مى دهم جز خداى يگانه و بى مانند خدايى نباشد و جز او معبودى نيست، و گواهى مى دهم محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده و فرستاده اوست. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است كه پس از رأى دادن حكمين فرموده است: 
(وقتى كه عمرو ابن عاص و ابو موسى بموجب قرارداد تحكيم در دومة الجندل كه قلعه بين شام و مدينه و بشام نزديكتر بوده و در سر حدّ شام و عراق واقع است بهم رسيدند و راجع بامر خلافت با يكديگر گفتگو نمودند، حضرت در آن هنگام به كوفه تشريف برده منتظر دانستن نتيجه حكم آنها بود، تا اينكه در آخر عمرو، ابو موسى را فريب داد و قرار گذاشتند هر يك بمنبر رفته امير خود را عزل نموده امر خلافت را بشورى محوّل نمايند، عمرو، ابو موسى را بر خود مقدّم داشت كه بمنبر رفت و حضرت امير را از خلافت عزل نمود، و بعد از او عمرو بمنبر رفته معاويه را بخلافت نصب كرد، چون اين خبر در كوفه به آن حضرت رسيد دلتنگ شده برخاست و براى مردم اين خطبه را خواند): 
(1) ستايش مخصوص خداوند است هر چند روزگار بليّه بزرگ و پيش آمد بسيار سخت پيش آرد (مقصود حضرت اين است كه ستايش خداوند در هر حال خواه در وقت خوشى و خواه در وقت سختى لازم است.
(2) و گواهى مى دهم كه نيست خدائى مگر خداى يگانه كه شريك ندارد و نيست معبودى سواى او، و محمّد بنده و فرستاده او است، خداوند بر او و آلش درود فرستد. 
خطبه اى از آن حضرت (ع) بعد از حكميّت: 
حمد براى خداوند است، در هر حال، و در اين زمان، كه روزگار اين فاجعه دشوار و حادثه بزرگ را پيش آورده است. و شهادت مى دهم كه معبودى جز الله نيست و هيچ خدايى غير از او و با او نباشد. و شهادت مى دهم كه محمد (صلی الله علیه وآله) بنده او و پيامبر اوست. 
ستايش مخصوص خداوند است، هر چند روزگار، حوادث سنگين و مهم (و دردناکى براى ما) پيش آورده است و گواهى مى دهم که معبودى جز خداوند يگانه نيست، شريکى ندارد و معبودى با او نمى باشد و گواهى مى دهم که محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) بنده (برگزيده) و فرستاده او است.
و از خطبه هاى آن حضرت است بعد از گماردن داوران: 
سپاس خداى راست، هرچند روزگار كارى دشوار پيش آورده، و حادثه اى بزرگ پديد كرده. گواهى مى دهم كه خدا يكى است، انبازى ندارد و با او شريكى نيست، و محمّد (صلی الله علیه وآله) بنده او و فرستاده اوست. درود بر او و آل او باد. 
از خطبه هاى آن حضرت است بعد از جريان حكميت: 
خداى را سپاس اگر چه روزگار امرى عظيم و شكننده، و حادثه اى بزرگ پيش آورده. و شهادت مى دهم كه معبودى جز اللّه نيست كه يگانه است و بى شريك، و خداى ديگرى با او نيست. و محمّد بنده و رسول اوست، درود خدا بر او و آلش باد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 359-355 و من خطبة له عليه السّلام بعد التّحكيم و ما بلغه من أمر الحكمين و فيها حمد اللّه على بلائه، ثمّ بيان سبب البلوى. امام اين خطبه را پس از پايان گرفتن جريان حكمين ايراد فرمود (كه عمرو بن عاص با حيله و تزوير ابو موسى اشعرى نادان را فريب داد تا على عليه السّلام را از خلافت خلع و معاويه را نصب كنند و اين معنا مردم عراق را سخت تكان داد) و در اين خطبه امام عليه السّلام بعد از حمد و ثناى الهى بر اين ابتلاء، به شرح آن مى پردازد. خطبه در يك نگاه:همان گونه كه در بالا اشاره شد، اين خطبه را امير مؤمنان بعد از خاتمه كار حكمين بيان فرمود. پيامد حكمين براى جهان اسلام بسيار سخت و ناگوار بود. اين جريان ثابت كرد كه اگر على عليه السّلام آنها را از مسأله ارجاع به حكميت نهى فرمود و بر لزوم ادامه جنگ تا پيروزى نهايى توصيه كرد، دليلش اين گونه پيامدها بود. از اين رو امام عليه السّلام مردم كوفه را سخت سرزنش مى كند و به آنها نشان مى دهد كه اين محصول نافرمانى و پند نپذيرفتن آنان است. *** شرايطى که اين خطبه در آن بيان شده، شرايطى بسيار دردناک و جانکاه بود. توطئه هاى معاويه و عمرو بن عاص، با استفاده از جهل و نادانى ابوموسى اشعرى و گروه عظيمى که پشت سر او ايستاده بودند، به نتيجه رسيده بود. آنها موفّق شدند که نتيجه حکميت را به نفع خود تمام کنند و به پندار خويش امام را از خلافت عزل کرده، معاويه را بر جاى او بنشانند! اين در حالى بود که غم و اندوه قلب امام را مى فشرد، زيرا از قبل تمام اين امور را پيش بينى فرموده و به مردم عراق و کوفه خبر داده بود، ولى جهل و عصبيّت و لجاجت و خودخواهى و تنبلى و تن پرورى مانع از آن شد که نصايح حکيمانه امام را پذيرا شوند. به هر حال امام اين خطبه را مانند خطبه هاى ديگر، با حمد و ثناى الهى شروع مى کند، حمد و ثنايى که رنگ ديگرى دارد و خدا را حتّى بر اين حادثه دردناک و امتحان بزرگ ستايش مى کند. مى فرمايد: «ستايش مخصوص خداوند است هر چند روزگار حوادث سنگين و مهم (و دردناکى براى ما) پيش آورده است. «الْحَمْدُللهِِ وَ إنْ أَتَى الدَّهْرُ بِالْخَطْبِ(1) الْفَادِحِ(2) وَ الْحَدَثِ الْجَلِيلِ». جالب اين که امام در اينجا اوّلا خدا را بر اين حادثه سپاس مى گويد تا معلوم شود که شکر و ثناى الهى، تنها در برابر حوادث خوشايند و کامروايى ها و پيروزى ها و بهره مند شدن از مواهب معنوى و مادّى نيست، بلکه در همه حال بايد او را حمد و ثنا گفت، در سلامت و بيمارى، در شادى و غم، در پيروزى و شکست، در همه جا و در برابر همه چيز، چرا که حتّى اين حوادث دردناک نيز فلسفه هايى دارد که اگر درست شکافته شود، آنها نيز جزء نِعَمْ و مواهب الهى است. ثانياً: اين حادثه دردناک را به روزگار نسبت مى دهد و مى دانيم که روزگار، چيزى جز مردم روزگار نيست و گرنه تابش آفتاب و ماه و نزول باران و وزش باد و ساير امور طبيعى چيزى نيست که منشأ اين امور باشد و در خور گِله. اين مردم روزگارند که به خاطر اعمال غلطشان گرفتار عواقب دردناک مى شوند! در همين حادثه اگر مردم عراق گوش به فرمان امام و مولايشان داده بودند و از هشدارهاى او بيدار شده و از پندهاى اين حکيم الهى نتيجه گرفته بودند، هرگز در چنين دام سختى گرفتار نمى شدند. منظور از «خَطْبِ فادح» (با توجه به اين که خطب، به معناى «امر مهم» است، و «فادح» به معناى «تأکيد ديگرى بر آن است»)، داستان حکمين است که براى جهان اسلام بسيار سخت و سنگين بود و پيامدهاى ناگوارى را به بار آورد. درست است که داستان حکمين ـ به شرحى که در نکات خواهد آمد ـ چيزى را دگرگون نساخت، ولى بهانه خوبى به دست معاويه و پيروان او براى اغواى ناآگاهان داد و بدعت بسيار بدى در جهان اسلام گذاشت. تعبير به «حدث جليل» تأکيد ديگرى بر آثار سوء اين بدعت شوم است. حضرت، بعد از اين حمد و ثنا، شهادت به يگانگى خداوند و نبوت پيامبر اسلام مى دهد و مى فرمايد: «گواهى مى دهم که معبودى جز خداوند يگانه نيست، شريکى ندارد و معبودى با او نمى باشد، و گواهى مى دهم که محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) بنده و فرستاده اوست; «وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَإِلهَ إِلاّ اللهُ لا شَريکَ لَهُ، لَيْسَ مَعَهُ إِلهٌ غَيْرُهُ، وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ(صلى الله عليه وآله وسلم)». ذکر شهادتين در آغاز اين خطبه، ممکن است علاوه بر تأکيد مجدّد بر لزوم تقويت پايه هاى تکامل انسان و احياى اصول عقيدتى اسلام، اشاره به اين نکته باشد که رسوايى حادثه حکمين، از اينجا سرچشمه گرفت که مردم اصل توحيد را پشت سر گذاشتند و به دنبال کارهاى شرک آلود رفتند و تأسّى به پيامبر اسلام را ناديده گرفتند و تسليم هواى نفس شدند. *** پی نوشت: 1 ـ «خطب» (بر وزن ختم) به معناى «کار مهمى است که ميان انسان و شخص ديگرى جريان دارد» به همين دليل به گفتوگويى که ميان انسان و ديگرى انجام مى گيرد «مخاطبه» گفته مى شود. 2 ـ «فادح» به معناى «سنگين» است، لذا اگر کسى قرضى داشته باشد که بر دوش او سنگينى کند، به آن، «دَيْنِ فادِح» مى گويند.  
شرح علامه جعفری«الحمدلله و ان اتي الدهر بالخطب الفادح و الحدث الجليل» (سپاس مر خدا را است، اگر چه روزگار حادثه‌اي بسيار سنگين و رويدادهاي بزرگ را پيش آورده است). سپاس مر خدا را است حتي در ناگوارترين حالات زندگي: اين يك مقام بسيار والائي از تسليم و عبوديت است كه اميرالمومنين عليه‌السلام داراي آن بوده و آموزنده‌ترين اصل در حيات معقول انساني است كه بدون برخورداري از آن، زندگي جز يك جنبش بي‌معني چيز ديگري نيست. نخست مي‌پردازيم به بيان آن حادثه‌ي سنگين و بسيار تلخ كه براي اميرالمومنين عليه‌السلام پيش آمده بود و سپس مسائلي را درباره‌ي ناگواريها و تلخيها كه شرور ناميده مي‌شود، مطرح مي‌نمائيم. اما حادثه‌ي سنگين و بسيار تلخ كه پيش آمده بود، مسئله‌ي حكميت بود كه از پيشرفت اميرالمومنين در جنگهاي صفين با معاويه‌ي قدرت پرست ماكياولي صفت جلوگيري نمود. اين داستان با تدبير شاگرد ماكياولي معاويه انجام گرفت. بدين ترتيب كه هنگامي كه معاويه پيروزي اميرالمومنين را احساس كرد، با عمرو بن عاص كه همه‌ي شخصيت و ابديت خود را به معاويه فروخته بود، به مشورت پرداخت. عمرو بن عاص خدعه‌گر و نيرنگ ساز به معاويه پيشنهاد كرد كه قرآن را در سر نيزه‌ها كنند و فرياد بزنند ما بايد درباره‌ي اين جنگ و اختلاف به قرآن رجوع كنيم و آن را ميان طرفين حكم قرار دهيم. در به راه انداختن اين مكر شيطاني چنان مهارتي به خرج داده‌اند كه افراد فراواني از سپاهيان علي‌نشناس اميرالمومنين نيز فريب خورده و همين درخواست را از آن حضرت تقاضا كردند بنا به تحقيق بعضي از مورخين جاسوسان و هواداران معاويه براي اشاعه و همه‌گير نمودن اين درخواست تصنعي و مكارانه سخت دست بكار شده نظم و انضباط سپاهيان اميرالمومنين را بر هم زدند. هر چه علي بن ابيطالب و ياران خالص و وفادارش فرياد زدند كه اي مردم، فريب اين ظاهرسازي را نخوريد اينان دروغ مي‌گويند، اينان قرآن را نمي‌شناسند، اثري نكرد و حتي خود اميرالمومنين دستور به انداختن قرآنها از سر نيزه‌ها كه در مقابل قرآن ناطق، وسيله‌ي بازيهاي ماكياولي قرار گرفته بود صادر فرمود. با اينحال دنيا پرستان دَد صفت و هواخواهان سفره‌هاي رنگارنگ معاويه بر آشوب و فتنه‌گري خود افزودند و اميرالمومنين را با توسل به اكثريت وادار به قبول حكميت نمودند، با اينكه آن حضرت سخت مخالفت فرمود و در سخنان خود كه در نهج‌البلاغه آمده است، بارها به اين مخالفت صريح و شديد خود اشاره فرموده است. پس از اين مرحله‌ي ننگ‌آور، مرحله‌ي ننگ‌آورتري شروع مي‌شود كه عبارت بود از حكم كردن ابوموسي اشعري از طرف اميرالمومنين، مردي بظاهر ساده‌لوح و در باطن هواخواه عبدالله بن عمر براي خلافت در برابر اميرالمومنين خليفه‌الله در صورتي كه اميرالمومنين فرمود: اگر اين حكميت را ضروري ميدانيد ابن‌عباس را بفرستيد نه ابوموسي را. به اضافه اينكه كساني كه ابوموسي را براي مقابله با عمرو عاص انتخاب كردند، همان كساني بودند كه بعدها اعضاي گروه خوارج شده بر اميرالمومنين طغيان نمودند در صورتي كه حكم از طرف معاويه عمرو بن عاص حيله‌گر خودفروخته بود. با اينكه مطابق تواريخ و سخناني كه از اميرالمومنين در نهج‌البلاغه آمده است قرار بر اين بود كه اين دو حكم مطابق قرآن كه كتاب الهي است حكم كنند، ولي حكم اين دو نفر از قرآن بي‌خبر به يك بازي كودكانه‌اي مستند شد كه هر انسان مطلع را مي‌خنداند. قضيه بدين قرار است كه اين دو نفر علي‌نشناس و يا به عبارت بعضي از مورخين اين دو مخالف علي و عدالتش، پس از مقداري گفتگو به اين نتيجه رسيدند كه اميرالمومنين و معاويه را عزل نمايند و موضوع را به شوري و انتخاب واگذار كنند!! اگر بخواهيد ماهيت و ارزش آن گفتگوها و تبادل نظرها را كه مابين اين دو مخالف اميرالمومنين، از نتيجه‌اي كه به آن رسيده‌اند درك كنيد. نتيجه اين بود كه مقداري به يكديگر تعارف نموده عمرو بن عاص پيشنهاد مي‌كند كه تو موكل خودت (علي (ع) را از خلافت عزل كرن. ولي عمرو بن عاص گفت: مردم شاهد باشيد و بدانيد كه ابوموسي علي را عزل كرد، ولي من موكل خودم (معاويه) را تثبيت مي‌كنم!!! هيچ انساني را اگر از حداقل آگاهي برخوردار باشد، نمي‌توان پيدا كرد كه مسخره بودن اين داستان را درك نكند و نفهمد كه اين يك قضيه‌ي كاملا ساختگي در ميان طرفين بوده است كه در ظاهر با آن عزل و اقرار مسخره و كودكانه بروز كرده است. داستان حكميت يكي از تلخترين رويدادهاي زندگي اميرالمومنين (ع): قضاياي بسيار تلخ و ناگواري كه در اين داستان وجود دارد: قضيه‌ي يكم- هنگامي كه سپاهيان معاويه قرآنها را به حيله‌گري عمرو بن عاص خود فروش بر نيزه‌ها بلند كردند، و اختلاف ميان سپاهيان اميرالمومنين (ع) انداختند، اميرالمومنين رو به بارگاه خدا نموده عرض كرد: «اللهم انك تعلم انهم ما الكتاب يريدون فاجكم بيننا و بينهم انك انت الحكم الحق المبين» (پروردگارا تو قطعا مي‌داني كه آنان از اين وا قرآنا به راه انداختن، قرآن را قصد نمي‌كنند، پس ميان ما و آنان تو حكم فرما، توئي حاكم حق آشكار). ملاحظه مي‌شود كه اميرالمومنين يقين دارد كه خصم تبهكار و بي‌شرم حيله‌اي به راه انداخته است و مقصود آنان جز افسرده و سرد كردن سپاهيان آن بزرگوار در هنگامي كه علامات پيروزي آنان آشكار شده است، نبوده است. او به خوبي عواقب وخيم اين حيله‌گري را مي‌داند و يقين دارد كه اين مكر شيطاني همه‌ي زحمات و فداكاريهاي او را در جنگهاي صفين بحسب ظاهر و از ديدگاه مردم معمولي به باد فنا خواهد داد و در سرنوشت آينده‌ي جنگ، بلكه همه‌ي مسائل اجتماعي مسلمين اثر خواهد گذاشت. ابن ابي‌الحديد جملاتي ديگر از اميرالمومنين درباره‌ي هشدار دادن به سپاهيان خود نقل مي‌كند كه فرمود: «ايها الناس اني احق من اجاب الي كتاب الله و لكن معاويه و عمروبن العاص، و ابن ابي‌معيط و ابن ابي‌سرح و ابن مسلمه ليسوا باصحاب دين و لا قرآن اني اعرف بهم منكم، صحبتهم صغارا و رجالا و كانوا شر صغار و شر رجال و يحكم انها كلمه حق يراد بها الباطل! انهم ما رفعوها لانهم يعرفونها و يعلمون بها، و لكنها الخديعه و الوهن و المكيده! اعيروني سواعدكم و جماجمكم ساعه واحده فقد بلغ الحق مقطعه و لم يبق الا ان يقطع دابر القوم الذين ظلموا». (اي مردم، من شايسته‌ترين كسي هستم كه كتاب خدا را اجابت كرده و آن را پذيرفته‌ام. و لكن معاويه و عمرو بن عاص و ابن ابي‌معيط و ابن مسلمه نه با دين سر و كاري دارند و نه با قرآن. من بهتر از شما آنان را مي‌شناسم، من آنان را هم در دوراني كه كوچك بودند مي‌ديدم و هم در دوران بزرگيشان (با من كوچكها وبزرگهايشان را از سابق) مي‌شناسم، آنان بدترين كوچكها و بزرگهاي جامعه بودند. واي بر شما، سخني كه آنان از راه مكرپردازي به راه انداخته‌اند، سخني است حق‌نما با مقصود باطل. آنان قرآن را كه بلند كرده‌اند، نه از آنرو است كه آن را مي‌شناسند و به آن عمل مي‌كنند، بلكه اين يك نيرنگ و سستي و حيله‌گري است! شما بيائيد يك ساعت بازوان و جمجمه‌هاي خود را به من بسپاريد، اكنون حق به مقطع خود رسيده و چيزي نمانده است كه دنباله‌ي ستمكاران قطع شود). قضيه‌ي دوم- اختلاف و پراكندگي آراء سپاهيان اميرالمومنين به قدري شدت گرفت و فريبكاري معاويه‌پرستان در مردم ساده‌لوح سپاهيان اميرالمومنين به قدري اوج گرفت كه حضرت فرمود: «الا اني كنت امس اميرالمومنين فاصبحت مامورا و كنت ناهيا فاصبحت منهيا و قد احببتم البقاء و ليس لي ان احملكم علي ما تكرهون ثم قعد» (بدانيد من تا ديروز زمامدار و اميرالمومنين بودم، امروز مامورم و تا ديروز نهي مي‌كردم، امروز نهي به من مي‌شود. شما ادامه‌ي زندگي در اين دنيا را دوست مي‌داريد و براي من لزومي ندارد كه شما را به آنچه كه كراهت داريد مجبور كنم). اگر در سخنان اميرالمومنين در آغاز زمامداريش دقت كنيم كه فرمود: اگر با حضور جمعي از مردم كه به ياري من برخاسته‌اند، حجت الهي بر من تمام نمي‌شد، من اين زمامداري را نمي‌پذيرفتم به اين نتيجه مي‌رسيم كه شرط قيام عملي پيشواي الهي وجود ياوران و تلاش و فداكاري آنان تحت رهبري آن پيشوا است، لذا وقتي كه مي‌بينيد مردمي كه اجتماع آنان حجت را براي قيام آن پيشوا تمام كرده بود، امروز عقب نشيني نموده و زندگي دنيوي پر از عار و ننگ را بر جهاد في سبيل‌الله ترجيح داده و او را تنها مي‌گذارند، با كمال تلخي و ناگواري و تاسف آنان را به حال خود مي‌گذارد و اجبار نمي‌كند. قضيه‌ي سوم- اجبار اميرالمومنين به قبول حكميت ابوموسي اشعري از طرف اميرالمومنين (ع) اين اجبار كنندگان عبارت بودند از اشعث بن قيس و گروهي كه بعدها اعضاي گروه خوارج گشتند. اميرالمومنين فرمود: من به حكميت ابوموسي راضي نيستم و او را شايسته‌ي اين امر نمي‌دانم. اشعث و زيد بن حصين و مسعر بن فدكي و گروهي ديگر از قراء اصرار ورزيدند كه ما جز به ابوموسي رضايت نمي‌دهيم، زيرا او ما را از اين وضعي كه پيش آمده است برحذر داشته بود! اميرالمومنين بار ديگر فرمود: او مورد رضايت من نيست، زيرا او از من جدا شده و مردم را از پيرامون من متفرق كرده است و از من فرار كرد تا پس از ماهها به او امان دادم. اينست ابن‌عباس، من اين حكميت را به او واگذار مي‌كنم. اشخاص نامبرده و گروه مزبور به شدت در مقابل اين پيشنهاد اميرالمومنين مقاومت كردند … تا آنجا كه اميرالمومنين فرمود: هر كاري كه مي‌خواهيد انجام دهيد. محققاني كه با ديدن اين جريان و تحريكات پشت پرده و خيانتكاريهاي آن مردم از خدا و اسلام بي‌خبر، باز مي‌خواهد قضاياي حكميت را طبيعي و صحيح تلقي نمايند، بايد پاسخي هم به عقل و وجدانشان مهيا كنند و يك جواب هم براي خدا در آن روز كه در پيشگاه الهي خواهند ايستاد. مي‌توان گفت: اين اجبار وقيحانه را كه درباره‌ي تحميل ابوموسي اشعري بر اميرالمومنين روا داشته‌اند، از تلخترين رويدادهاي زندگي آن حضرت بوده است. عمرو بن عاص براي علي بن ابيطالب سرنوشت تعيين مي‌كند!!!! بيائيد اين حادثه را تفسير كنيد، خوب بينديشيد، و معناي اين حادثه را كه حتي مي‌تواند به تنهائي فلسفه‌ها و انسان‌شناسيها را در نظر اشخاصي دگرگون بسازد، خوب درك كنيد. به عشاق دلباخته‌ي دنيا خبر بدهيد تا بيايند در اين رويداد وقيح اظهار نظر كنند. از پيروان تفكرات ماكياولي هم خواهش كنيد كه آنان نيز تشريف بياورند! و نتيجه‌ي تفكر اتشان را در ريختن آبروي اصول انساني تماشا كنند. و همه‌ي آنانكه مي‌گويند: بشر در مسير تكامل عقلاني به مرحله‌ي اشرف موجودات و سرفصل تكامل رسيده است، قدم رنجه فرموده بيايند و اين حادثه را از نزديك ببينند كه عمرو بن عاص در اين دنيا براي علي بن ابيطالب (ع) سرنوشت تعيين مي‌كند، يا مي‌فرمايد!!! چه كسي سرنوشت تعيين مي‌نمايد؟ خفاش براي آفتاب! جهل مطلق براي علم محض! غوطه‌ور در شهوات براي منزه‌ترين شخص از شهوات، ظلمت مطلق براي نور محض! عاشق مقام و رياست براي متنفر از مقام و رياست براي احقاق حق و باطل! از خود بيگانه براي آشناترين شخص با خود! بيگانه از خدا براي عاشق شيفته و بيقرار خدا! بي‌اعتنا به همه‌ي اصول عالي انساني براي خاضعترين انسانها در مقابل اصول عالي انساني! اين حادثه‌ي وقيح و كشنده ي انسانها در اين تاريخ روي داده است و عده‌اي از همين مردم هم آن را تاييد نموده و آتشش را برافروخته‌تر كرده و عده‌اي ديگر هم به تماشاي آن پرداخته‌اند!! اي بشر، تو خيلي جانور پست و محقري، به پستي و حقارت تاييد كنندگان چنان حادثه‌ي عقل كش و وجدان سوز. اي بشر، تو خيلي بزرگ و باعظمتي، به بزرگي و عظمت آن كمال يافتگاني كه در برابر آن حادثه‌ي وقيح جانهاي خود را از دست دادند و يا سوختند و تحمل كردند و نتوانستند از حق روشن و قاطع دفاع كنند. اينست تاريخ سرگذشت انسانها و ضد انسانها، حق‌طلب و حق‌پرست و احتياج به تعليم و تربيت ندارد! او راه خود را به خوبي انتخاب مي‌كند فقط كاري كه بايد انجام داد، اينست كه بايد شمشير را از بالاي سر او برداشت!! آري، صحيح مي‌گوئيد!! دليلش هم وجود معاويه‌ها و عمر بن عاصها و اشعثها هستند كه در امتداد تاريخ مشغول متلاشي كردن جسم و جان آدميان مي‌باشند. بدتر از اين دشمنان انسانيت و اصول آن، هم دستان اب لامنس‌ها هستند كه مي‌خواهند با قيافه‌ي تصنعي تحليل‌گري در تاريخ، كار آن دشمنان انسانيت را تصحيح نمايند. حقيقت اينست كه آنان عاشق دلباخته‌ي عمرو بن عاصها نيستند، بلكه دشمنان اصول عالي انساني مي‌باشند كه به دنبال سزاربورژياها به راه افتاده و رسالت آنان را به عهده گرفته‌اند. با همه‌ي اين تلخيها و ناگواريها، اي خداي بزرگ دهان از سپاس تو نخواهم بست. اينست منطق حيات معقول فرزند ابيطالب (ع) نه تنها در برابر اين تلخيها و ناگواريها دهن به شكوه نمي‌گشايند، نه تنها سخنان ناشايست بر زبان نمي‌آورند و نه تنها در قضاوت درباره‌ي انسانها به افراط و تفريط دچار نمي‌گردد، نه تنها براي ساكت كردن وجدان الهي خود كه دستور به تحمل و شكيبائي مي‌دهد، مسئله‌ي شر و نقص را در جهان خلقت پيش نمي‌كشد، بلكه سپاسگزار پروردگاري است كه او را در كوره‌هاي سوزان آزمايش مي‌گذارد و با تلخترين حوادث او را روياروي مي‌سازد، تا فرشتگاني كه در موقع آفرينش آدم (ع) حكمت خلقت او را از خدا پرسيدند، پاسخ خود را دريابند. چرا اميرالمومنين سپاسگذار پروردگارش نباشد، مگر او نيست كه در همه‌ي اشياء و حوادث خداي خود را مي‌بيند؟ مگر او نيست كه از محاصره‌ي تنگ حيات محوري نجات پيدا كرده واقعيتها را آنچنانكه هست در مي‌يابد. كيست راستگوتر از فرزند ابيطالب كه مي‌گويد: «لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا» (اگر پرده از روي واقعيات بر داشته شود بر يقين من افزوده نشود. بنابراین: فرزند ابيطالب از حيات محوري در قضاوتهايش درباره‌ي جهان و رويدادهاي تلخ و ناگوار زندگي نجات پيدا كرده و از افق بالاتري مي‌نگرد اين مسئله مهم را كه در جهان طبيعت نقصها و شروري وجود دارد كه موجب شده است بعضيها بگويند كه با عدالت خداوندي سازگار نيست، اغلب فلاسفه و حكماء مطرح كرده‌اند. براي پاسخ به اين مسئله بعضيها گفته‌اند: وجود نقص و شر در جهان طبيعت در مقابل كمال و خير بسيار اندك است و وجود نقص و شر اندك در مقابل خير كثير اشكالي ندارد. اين پاسخ با حكم عقل و منابع اسلامي به اينكه امكان ندارد از خداوند كه خير محض و كمال مطلق است شر و نقصي به وجود بيايد اگر چه بسيار بسيار اندك باشد، مخصوصا با نظر به اينكه در دو مفهوم نقص و شر ناشايستگي وجود دارد كه اسناد آن به خدا غلط است و خطاي بزرگ است. پاسخ ديگر به اين مسئله اين است كه نقص و شر امور عدمي هستند و امور عدمي متعلق جعل و خلقت خداوندي نيستند، بلكه آنچه كه مجعول و مخلوق خداوندي است موجودات است، يا آنچه كه مقتضاي فياضيت الهي است وجود است و خود وجود در هر نشئه و قلمروي باشد خير است، و اما نقص و شر خواص محدود ماهيات است و امور عدمي مي‌باشند. اين پاسخ مبتني بر يك تحليل عقلاني و ذهني است كه بر فرض صحت آن، استناد نقص و شر را كه به وسيله حس و عقل قابل درك مي‌باشند، بر خداوند منتفي نمي‌سازد، زيرا با يك عبارت كاملا ساده اگر جهان طبيعت نبود، شر و نقصي هم وجود نداشت و وجود اين طبيعت مستند به خدا و قوانيني است كه او در طبيعت به جريان انداخته است. به نظر مي‌رسد كه پاسخ حقيقي به مسئله نقصها و شرور بدون حل مسئله حيات محوري امكان‌پذير نخواهد بود. توضيح اين پاسخ چنين است كه اگر بر فرض محال يا بر فرض بعيد، هم اكنون خبري صحيح به ما برسد كه همه‌ي كهكشانها و كازارهاي كيهاني به تلاطم افتاده و در حركت خود تغييرات و دگرگونيها داده و همه‌ي وضع منظم كيهاني بر هم خورده است، ولي ضمنا اين خبر را هم بدهند كه هيچ جانداري در اين تلاطمها و انقلابات و دگرگونيها صدمه‌اي نديده است. با شنيدن اين دو خبر گمان نمي‌رود هيچ كسي ناراحت شود و خم به ابرو بياورد. بلكه بالعكس، با تمام فراغت قلب و آسودگي تعقل خود را به فعاليت وادار نموده در صدد شناخت علل و نتايج آن تلاطمها و انقلابات برخواهد آمد و در صورت امكان اقدام به شناخت وضع جديدي كه براي كيهان پيش آمده است، خواهد نمود و هيچ بحثي درباره‌ي نقص و شر براي هيچكس مطرح نخواهد گشت. مثال ديگري را در همين كره‌ي خاكي خود در نظر بگيريم. فرض كنيد امروز ناگهان همه‌ي كوهها و درياها و جنگلها حركت كنند و جابجا شوند، ولي در اين حركت و جابجا شدن حتي يك مورچه‌اي هم صدمه‌اي نبيند، آيا باز هم احتمال مي‌رود كه كسي پيدا شود و درباره‌ي نقص و شر گفتگوئي كند؟ حال مسئله را مشخصتر و محدودتر مي‌سازيم: اگر ساختمان بشري طوري بود كه احساس رنج و درد نمي‌كرد، آيا باز هم كسي پيدا مي‌شد كه سئوال نقص و شر را پيش مي‌كشيد؟ بنابراين، حكم به وجود نقصها و شرور مستند به قضاوت در حوادث جهان و زندگي با عينك حيات محوري است كه ما به ديدگان خود زده‌ايم. اميرالمومنين چنين عينك محدود كننده‌اي را بر ديدگان خود نزده است تا در برابر آن تلخيها و ناگواريها كه كمتر كسي در تاريخ بشري نظير آنها را ديده است، دهان از سپاس بربندد و به شكوه و گله از عدالت الهي باز كند. اين نكته را هم بايد در نظر بگيريم كه مقصود از حيات در حيات محوري همان زندگي طبيعي محض است كه همواره با دو بال جلب لذت و دفع الم و درد پرواز مي‌كند، نه حيات معقول كه با اصالتي مافوق لذت و الم حركت مي‌كند. *** «و اشهد ان لا اله الا الله لا شريك له، ليس معه اله غيره و ان محمدا عبده و رسوله صلي الله عليه و آله» (و شهادت مي‌دهم به اينكه معبودي جز خداوند يگانه وجود ندارد، شريك و انبازي براي او نيست، خدائي ديگر با وجود او موجود نيست و شهادت مي‌دهم به اينكه محمد (ص) بنده‌ي او و فرستاده‌ي اوست، درود خدا بر او و خاندانش باد). فلسفه‌ي تذكر و زمزمه‌ي دائمي شهادتين در سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام: در نهج‌البلاغه ذكر شهادتين بارها به ميان آمده است. اين سئوال ممكن است مطرح شود كه اين فرزند ابيطالب كه حقيقت شهادتين در اعماق جانش گسترده و همه‌ي سطوح رواني او را اشغال كرده بود، چه نيازي به ذكر و زمزمه‌ي آن داشته است؟ براي پاسخ از اين سئوال بايد اين اصل رواني را درنظر گرفت كه به ياد آوردن آن عوامل كمال رشد كه در درون آدمي ريشه دوانيده است، يك اشغال محض صفحه‌ي خودآگاه ذهن نيست، بلكه در هر تذكر و يادآوري و به زبان آوردن آن عوامل، همه‌ي قواي دماغي و رواني به هيجان و فعاليت درآمده، اهميت آن عوامل را براي شخص متذكر بيشتر اثبات مي‌كند و اين تذكر با نظر به تجدد دائمي و حوادث و رويدادهاي زندگي و دگرگوني مستمر موقعيتها، مانند آبياري جديد زندگي با آب حيات بخش آن عوامل مي‌باشد، به اين معني كه آن عوامل رشد و كمال ضرورت و شايستگي مطلق را براي اداره‌ي حيات معقول دارند و چه عاملي حيات بخشتر از شهادت به يگانگي خداوند و تبري جستن از هر گونه بتهاي بيجان و جاندار كه رهزنان دائمي مردم رشد نيافته مي‌باشند.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحة 182-181 از خطبه هاى آن حضرت است كه پس از جريان حكميت ايراد فرمود:  مى گويم (شارح) روايت شده كه عمرو بن عاص و ابو موسى اشعرى، در جايى به نام دّومة الجندل براى حكميت در امر خلافت مردم با يكديگر ملاقات كردند. در آن روز على (ع) به كوفه وارد شد، و منتظر حكميّت آن دو گرديد.  هنگامى كه به حضرت خبر رسيد كه عمرو عاص ابو موسى را فريب داده است اندوهى شديد بر آن حضرت هجوم آورد، بپاخاست و براى مردم خطابه اى ايراد كرد، و فرمود: «سپاس خداى را...» و در پايان خطبه به شعر دريد تمثّل جست.  در بعضى از روايات، اين جملات نيز آمده است: «بهوش باشيد اين دو مردى كه شما براى داورى انتخاب كرديد، حكم كتاب را پشت سر گذاشتند، و آنچه را قرآن ميرانده بود، زنده كردند، و هر يك از آن دو، هواى نفسش را پيروى كرده، و بى دليل و برهان، حكمى صادر كردند و آن گاه، در داوريشان بر خلاف رفتند، و هيچ يك از آنها را خداوند هدايت نفرمود. شما براى جهاد در راه خدا و به راه افتادن و حركت كردن آماده شويد، و در روز فلان، در لشكرگاه خود حاضر باشيد». داستان حكميت و علت آن را تاريخ نقل كرده است، علاقمندان به مطالعه بيشتر به كتب تاريخى معتبر مراجعه كنند.  لغات «خطب» امر بزرگ، پيشآمد عظيم «فدحه الأمر»: وقتى كه مشكل كار شخص را به مشقّت اندازد، سنگينى كار. «جافى» داراى طبيعت دير آشنا كسى كه سرشتش از الفت دورى گزيند و به همين دليل با ديگران قطع رابطه كند.  قوله عليه السلام: «الحمد للّه... الجليل»، سپاس خداى را هر چند روزگار كارهاى بزرگ و پيشامدهاى دشوار فرا رويم قرار دهد. در اين كه چرا حضرت، خير و شر را به روزگار نسبت داده است قبلا توضيح داديم منظور امام (ع) از اين عبارت اين است كه در خوشحالى و بدحالى، در هر حال خدا را سپاس مى گويم. «ان» در جمله حضرت براى بيان غايت و نهايت امر به كار رفته است.  از آغاز خطبه چنين فهميده مى شود كه جريان حكميت را به اتّفاقى بزرگ و پيشآمدى سخت و دشوار تعبير كرده است و در عين حال، خداوند را در رويارويى با اين دشواريها شاكر و سپاسگزار است.  قوله عليه السلام: «ليس معه اله غيره»،  تاكيدى بر معناى كلمه توحيد و تثبيت محتواى آن است. پس از حمد خداوند، حضرت سرپيچى از فرمان مشاورى را كه داراى ويژگيهاى خاصى باشد، موجب پشيمانى و خسران دانسته است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 84و من خطبة له عليه السلام بعد التحكيم و هى الخامسة و الثلاثون من المختار في باب الخطب:الحمد للّه و إن أتى الدّهر بالخطب الفادح و الحدث الجليل، و أشهد أن لا إله إلّا اللّه ليس معه إله غيره، و أنّ محمّدا عبده و رسوله صلّى اللّه عليه و آله.اللغة:(الخطب) الأمر العظيم و (الفادح) الثّقيل من فدحه الدّين إذا أثقله.المعنى:اعلم أنّه قد روى إنّ عمرو بن العاص و أبا موسى الأشعرى لما التقيا بدومة الجندل و قد حكما في أمر النّاس كان أمير المؤمنين يومئذ قد دخل الكوفة ينتظر ما يحكمان به فلما تمّت خدعة عمرو لأبي موسى و بلغه عليه السّلام ذلك اغتمّ له غمّا شديدا و وجم منه و قام فخطب النّاس فقال:(الحمد للّه و إن أتى الدهر بالخطاب الفادح) الثّقيل (و الحدث) العظيم (الجليل) نسبة الاتيان بالخطب و الحدث إلى الدّهر من قبيل نسبة الشّر إليه على ما تقدّم بيانه في شرح الخطبة الحادية و الثلاثين، و في الاتيان بان الوصلية إشارة إلى أنّه سبحانه لا يختص حمده بحال دون حال بل لا بدّ ان يحمده العبد على كلّ حال من النّعمة و البلاء و الشدة و الرضاء و السّرآء و الضراء.(و أشهد أن لا إله إلّا اللّه ليس معه إله غيره) تأكيد لمعنى كلمة التّوحيد و تقرير لمقتضاها (و أنّ محمّدا عبده و رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.الترجمة:از جمله خطب آن حضرتست بعد از حكم قرار دادن مردم أبو موسى اشعرى و عمرو عاص عليهما اللعنة و العذاب را و اختيار كردن عمرو عاص ملعون امارة معاويه بدبنياد را، و خيانت كردن ابو موسى بدنهاد در حق آن امام انس و جان و سرور عالميان كه مى فرمايد:حمد بى قياس خداوند را سزاست و اگر چه آورد روزگار غدار بكار بزرگ و ثقيل و حادثه عظيم و جليل، و شهادت مى دهم بر اين كه هيچ مستحق معبودية نيست مگر معبود بحق و خداوند مطلق در حالتى كه نيست با او خدائى كه بوده باشد با او، و شهادت مى دهم باين كه محمّد بن عبد اللّه صلوات اللّه و سلامه عليه بنده بر گزيده و فرستاده پسنديده اوست، پس از ستايش الهى و درود حضرت رسالت پناهي.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص322 خطبه امير المومنين عليه السلام پس از مسئله حكميت [در اين خطبه كه با عبارت «الحمد لله و ان اتى الدهر بالخطب الفادح» (ستايش ويژه خداوند است هر چند روزگار گرفتارى بزرگ پيش آورد) شروع مى شود، پس از توضيحات لغوى و تذكر اين نكته كه امير المومنين عليه السلام اين خطبه را پس از خدعه عمرو عاص به ابو موسى اشعرى و جدا شدن آن دو از يكديگر و پيش از جنگ نهروان ايراد فرموده است اين بحث مهم تاريخى طرح شده است]: ...  
بخش ۲ : نتیجۀ نافرمانی از امام [منبع]

سببُ البَلوَى:
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ مَعْصِيَةَ النَّاصِحِ الشَّفِيقِ الْعَالِمِ الْمُجَرِّبِ تُورِثُ الْحَسْرَةَ وَ تُعْقِبُ النَّدَامَةَ، وَ قَدْ كُنْتُ أَمَرْتُكُمْ فِي هَذِهِ الْحُكُومَةِ أَمْرِي وَ نَخَلْتُ لَكُمْ مَخْزُونَ رَأْيِي، لَوْ كَانَ يُطَاعُ لِقَصِيرٍ أَمْرٌ، فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخَالِفِينَ الْجُفَاةِ وَ الْمُنَابِذِينَ الْعُصَاةِ حَتَّى ارْتَابَ النَّاصِحُ بِنُصْحِهِ وَ ضَنَّ الزَّنْدُ بِقَدْحِهِ.
فَكُنْتُ أَنَا وَ إِيَّاكُمْ كَمَا قَالَ أَخُو هَوَازِنَ:
أَمَرْتُكُمْ أَمْرِي بِمُنْعَرَجِ اللِّوَى         فَلَمْ تَسْتَبِينُوا النُّصْحَ إِلَّا ضُحَى الْغَدِ

نَخَلْتُ لَكُمْ مَخْزُونَ رَاْيِى : نظرم را براى شما صاف و روان بيان كردم. «نخلت الدقيق بالمنخل» : آرد را با الك غربال كردم. 
قَصِير : وى غلام «جذيمةُ الأبرش» بود كه مثل آن در كتب امثال مشهور است. 
ضَنَّ الزَندُ بِقَدحِهِ : سنگ آتش زنه جرقه نزد، كنايه از اينكه با وجود چنين مخالفت شديدى ديگر براى من جاى اظهار نظر وجود ندارد. 
اخُو هَوَازِن : منظور «دريد بن صمّة» است. 
مُنْعَرَجُ اللِّوَى : نام محلى است. 
مَعصية : نافرمانى 
ناصِح : خيرخواه 
شَفيق : مهربان و دلسوز 
تُورِثُ : باعث مى شود 
نَخَلتُ : غربال و خالص كردم 
إباء : خوددارى كردن 
جُناة : جمع جانى : شخص جنايت كار 
عُصاة : جمع عاصى : شخص نافرمانى كننده 
ضَنَّ : بخل نمود 
زَند : سنگ چخماق 
قَدح : آتش بيرون دادن 
مُنعَرَج الّلَوَى : نام محلى است 
۲. علل شكست كوفيان:
پس از حمد و ستايش خدا، بدانيد كه نافرمانى از دستور نصيحت كننده مهربان دانا و با تجربه، مايه حسرت و سرگردانى و سرانجامش پشيمانى است. من رأى و فرمان خود را نسبت به حكميّت به شما گفتم، و نظر خالص خود را در اختيار شما گذاردم. (اى كاش كه از قصير پسر سعد اطاعت مى شد) (۱) ولى شما همانند مخالفانى ستمكار، و پيمان شكنانى نافرمان، از پذيرش آن سرباز زديد، تا آنجا كه نصيحت كننده در پند دادن به ترديد افتاد، و از پند دادن خوددارى كرد.
داستان من و شما چنان است كه برادر هوازنى سروده است: «در سرزمين منعرج، دستور لازم را دادم امّا نپذيرفتند، كه فردا سزاى سركشى خود را چشيدند.»(۲)
___________________________________________(۱). ضرب المثل است، شخصى بنام «قصير پسر سعد» از مشاوران مخصوص «جذيمه» بود و او را از ازدواج با ملكه الجزيره «زباء» منع كرد، امّا به او حرف گوش نداد و به دست آن زن كشته شد، كه قصير از آن پس مى ‏گفت اى كاش حرف مرا مى‏ شنيد. «تاريخ طبرى» (۲) شعر بالا از «دريد بن صمّه» است كه برادرى بنام عبد اللّه داشت، با طايفه بنى جسم و بنى نصر در قبيله منعرج اللّوى «گذرگاه پر پيچ و خم شنى» جنگ كردند و غنائم فراوانى به دست آوردند. دريد، به برادر مى‏ گفت زود از اين سرزمين برويم زيرا قبيله غطفان در پى ماست، امّا برادرش نپذيرفت در آنجا ماند تا آنكه سواران غطفانى هجوم آوردند و برادر دريد كشته شد و او در حالى كه مجروح بود با تأسّف شعر بالا را مى‏ خواند. از آن پس هر جا كه فرصت‏ها را از دست مى ‏دادند اين شعر را مطرح مى ‏كردند. 
(3) و بعد، نتيجه نافرمانى نصيحت كننده مهربان كه (بهر چيز) دانا و با تجربه است حسرت و اندوه است و در پى آن ندامت و پشيمانى، 
(4) و من در اين حكميّت (چون زيان آنرا مى دانستم) امر و رأى خود را با خلاصه آنچه در نظر داشتم براى شما بيان كردم (شما گفتارم را پيروى نكرديد به پشيمانى گرفتار شديد كه سودى ندارد) «لو كان يطاع لقصير أمر» اى كاش امر و رأى قصير پيروى مى شد (اين جمله ضرب المثل مشهور عرب است براى كسانيكه نصيحت ناصح را نشنوند و به پشيمانى مبتلى گردند، و قصّه آن اينست كه جذيمه أبرش پادشاه حيره با عمرو ابن ظرب پادشاه جزيره جنگ كرد و او را بقتل رسانيد، پس از عمرو دخترش زبّاء جانشين پدر شد و در صدد خونخواهى پدر بر آمده خواست با جذيمه كار زار نمايد. خواهرش زبيبه او را منع كرد، پس زبّاء بفكر افتاد كه با مكر و حيله انتقام پدر را بگيرد، نامه اى به جذيمه نوشت كه من زنم و زنان را پادشاهى نشايد و از شوهر ناگزيرند، و من غير از تو كسيرا براى همسرى نمى پسندم و اگر بيم سرزنش مردم نبود خودم بسوى تو مى آمدم، پس اگر قدم رنجه فرمايى مملكت مرا از آن خود خواهى يافت، چون نامه به جذيمه رسيد با بزرگان اصحابش مشورت كرد همه او را باين سفر تشويق نمودند مگر قصير ابن سعيد كه فرزند كنيز او و مردى بسيار با هوش و تدبير بود كه هيچ گاه جانب احتياط را فرو نمى گذاشت، از روى فراست حدس زد كه بايد حيله اى در اين دعوت باشد، لذا با رأى اصحاب جذيمه مخالفت كرد و او را از اين سفر منع نمود، ليكن جذيمه به گفتار او اعتنائى نكرده با هزار سوار حركت كرد، چون نزديك جزيره رسيد لشگر زبّاء او را استقبال نمودند ولى احترام زيادى نديد، قصير اشاره كرد كه برگرد و به نزد زبّاء نرو كه من در اين كار مكر و حيله مى بينم، جذيمه باز اعتنائى به گفته او نكرده چون وارد جزيره گشت، او را كشتند، آنگاه قصير گفت: «لو كان يطاع لقصير أمر» و اين سخن در ميان عرب ضرب المثل شد، خلاصه مقصود حضرت آنست كه اى كاش رأى و انديشه 
مرا در قبول نكردن حكميّت عمرو ابن عاص و ابو موسى پيروى مى كرديد تا اكنون پشيمان نمى شديد، و من آنچه را كه بشما بايد بگويم گفتم).
(5) پس مرا پيروى نكرده امتناع نموديد، مانند مخالفين جفاء كار و پيمان شكن نافرمان تا اينكه (بر اثر اصرار شما بر مخالفت و نافرمانى) نصيحت كننده در پند دادن مردّد گشت، و آتش زنه از آتش دادن بخل ورزيده (با اينكه نصيحت كننده با تجربه هرگز مردّد نمى شود و از پند دادن خوددارى نمى كند، اتّفاق رأى و اجتماع شما بر مخالفت و نافرمانى او را مانند كسى نموده كه در گفتارش مردّد باشد و از پند دادن خوددارى نمايد، و اين جمله «و ضنّ الزّند بقدحه» مثلى است كه گفته ميشود براى كسيكه چون مردم نصائح سودمند او را قبول نكنند از پند دادن مضايقه ميكند، و صلاح و فساد كار ايشان را نمى گويد) 
(6) پس حكايت من و شما مانند آنست كه برادر هوازن (دريد ابن الصّمة) گفته (و سبب اينكه حضرت دريد را برادر هوازن فرموده آنست كه در نسب به قبيله هوازن مى رسد، زيرا او از بنى خشم ابن معاويه ابن بكر ابن هوازن است، چنانكه خداوند متعال در قرآن كريم سوره 46 آیه 21 مى فرمايد: «وَ اذْكُرْ أَخا عادٍ» يعنى ياد كن برادر عاد را كه مراد حضرت هود پيغمبر است كه از قبيله عاد بوده. و حكايت دريد آنست كه چون با برادرش عبد اللّه بجنگ بنى بكر ابن هوازن رفت و غنيمت بسيارى آورد، در مراجعت عبد اللّه خواست در منعرج اللّوى كه اسم موضعى است يك شب توقّف كند، دريد از باب نصيحت او را گفت: ماندن در اينجا دور از احتياط است، مبادا بنى هوازن را جمعيّت و كمكى فراهم آمده ناگاه بر سر ما تازند، عبد اللّه از غرورى كه داشت پند او را گوش نداد و شب را در آن منزل توقّف نمود، فردا چاشتگاه طايفه بنى هوازن با جمعيّت زيادى بر سر ايشان تاخته عبد اللّه را بقتل رسانيدند و دريد با زخم بسيار از دست آنان نجات يافت، پس از آن قصيده اى گفت كه يكى از اشعار آن اين شعر است كه حضرت بر سبيل مثال فرموده): 
امرتكم أمرى بمنعرج اللّوى            فلم تستبينوا النّصح إلّا ضحى الغد
يعنى در منعرج اللّوى امر و رأى خود را بشما بيان كردم، پس فايده پند مرا ندانستيد مگر چاشتگاه فردا (نظير اين حكايت نصيحت و پند دوستانه من بود بشما كه گفتم كار جنگ بر معاويه و اصحابش سخت شده لذا در صدد حيله و تزوير بر آمده قرآنها بر سر نيزه ها كرده اند و تشكيل مجلس محاكمه مى خواهند، شما از گفتار من پيروى ننموده فريب گفتار و كردار ايشان را خورده به حكومت حكمين راضى شديد و اصرار نموديد و منهم رضاء دادم، اكنون زيان مخالفت با من بر شما هويدا گرديد). 
اما بعد. بدانيد كه نافرمانى نيكخواه مهربان و داناى تجربت آموخته، موجب حسرت است و پشيمانى در پى دارد. من در اين حكميت، رأى و نظر خود را با شما در ميان نهادم و خلاصه آنچه را كه در خزانه رأى داشتم، برايتان آشكار كردم «اى كاش از رأى قصير پيروى مى كردند». ولى شما به خلاف من برخاستيد، چونان مخالفان جفاپيشه و پيمان شكنان نافرمان. تا آنجا كه اندرز دهنده نيكخواه در كار خود به ترديد افتاد و آتش زنه در افروختن آتش بخل ورزيد. 
ما و شما مصداق شعر آن شاعر هوازن هستيم، كه مى گفت:
امرتكم امري بمنعرج اللّوى          و لم تستبينوا النّصح إلّا ضحى الغد
«من در منعرج اللّوى رأى خود با شما در ميان نهادم، ولى شما در چاشتگاه روز ديگر به فايده آن آگاه شديد.»
امّا بعد; نافرمانى از دستور نصيحت کننده مهربانِ داناىِ با تجربه، موجب حسرت و اندوه مى گردد و پشيمانى به بار مى آورد. من، درباره مسأله حکميت، فرمان خود را به شما گفتم و نظر خالص خويش را در اختيار شما گذاردم; اگر به سخنان قصير، گوش داده مى شد (چه نيکو بود)! ولى شما مانند مخالفان جفاکار و عصيانگران پيمان شکن (از قبول سخنانم) امتناع کرديد، تا آنجا که گويى نصيحت کننده در پند خويش به ترديد افتاد و از ادامه اندرز خوددارى کرد.
در اين حال مثال من و شما مانند گفتار اخو هوازن (مردى از قبيله بنى هوازن) است که (در يک ماجراى تاريخى) گفت:
ـ من در سرزمين منعرج اللوى، دستور خود را دادم (ولى شما گوش نداديد) و اثر آن را فردا صبح درک کرديد.
امّا بعد، نافرمانى خيرخواه مهربان، داناى كاردان، دريغ خوردن آرد، و پشيمانى به دنبال دارد. در باره اين داورى رأى خويش را گفتم، و آنچه درون دل داشتم از شما ننهفتم، 
«رأى راست آن بود اگر مى پذيرفتيد». امّا مخالف وار، سر باز زديد و نافرمانى پيش گرفتيد، جفا ورزيديد و به راه عصيان رفتيد، تا آنكه نصيحتگو در باره خود بدگمان شد، و «حلوا رنج دهان»، و داستان من و شما چنان كه:
نصيحت همه عالم چو باد در قفس است          به گوش مردم نادان چو آب در غربال.
اما بعد، سرپيچى از ناصح مهربانى كه آگاه و تجربه ديده است موجب سرگردانى و علّت پشيمانى است. من در داستان حكميت امر خود را با خلاصه آنچه در دل داشتم صاف و روشن براى شما گفتم، «اما اگر دستور قصير اطاعت شود». ولى از دستورم سرپيچى كرديد، سر پيچى مخالفان جفا كار، و پيمان شكنان نافرمان، تا جايى كه خير خواه در خير خواهيش به ترديد افتاد، و آتش زنه از آتش دادن امتناع كرد. 
داستان من و شما چنان است كه برادر هوازنى گفته: 
«من در منعرج اللّوى دستورم را به شما گفتم و شما امر مرا نفهميديد مگر ظهر فردا كه كار از كار گذشته بود».
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 369-359   نتيجه نافرمانى اين است! سپس امام به سراغ مقصود اصلى خطبه رفته، مى فرمايد: «امّا بعد از حمد و ثناى الهى و گواهى به وحدانيّت حق و نبوت پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم). بدانيد! نافرمانى از دستور نصيحت کننده مهربان داناى باتجربه موجب حسرت و اندوه مى گردد و پشيمانى به بار مى آورد; «أَمّا بَعْدُ، فَإِنَّ مَعْصِيَةَ النَّاصِحِ الشَّفِيقِ الْعَالِمِ الْمُجَرِّبِ(1) تُورِثُ الْحَسْرَةَ، وَ تُعْقِبُ النَّدَامَةَ». اين جمله در حقيقت بمنزله کبرا و بيان يک قاعده کلّى است که اگر در طرف مشورت انسان چهار صفت جمع باشد، مخالفت او قطعاً موجب پشيمانى خواهد بود. نخست اين که ناصح و خيرخواه باشد و به مقتضاى خيرخواهى، تلاش لازم را در تشخيص حق انجام دهد. دوم اين که قلبى پر از مهر و محبت داشته باشد و از اعماق روح، خواهان خدمت و عاشق پيروزى و سعادتِ مشورت کننده باشد. سوم اين که عالِم باشد و تمام جوانب مطلب را ببيند و مسائل مهم را دقيقاً تحليل کند و ريشه هاى حوادث و نتايج آن را مورد بررسى قرار دهد. چهارم اين که داراى تجربه کافى در مسائل مهم فردى و اجتماعى باشد; يعنى علاوه بر عقل نظرى، داراى عقل عملى نيز باشد. هر گاه کسى جامع اين اوصاف چهارگانه باشد، به احتمال قوى و نزديک به يقين انسان را به واقع مى رساند. با اين حال کسانى که سخنش را زير پا بگذارند و بر مرکب غرور و لجاجت سوار شوند، جز در بيراهه گام ننهاده اند و خود را در پرتگاه بدبختى قرار مى دهند. حضرت بعد از بيان اين قاعده کلّى به سراغ بيان صغرا و مصداق مورد نظر مى رود، مى فرمايد: «من درباره مسأله حکميت فرمان خود را به شما گفتم و نظر خالص خويش را در اختيار شما گذاردم; اگر به سخنان قصير گوش داده مى شد چه نيکو بود! «وَ قَدْ کُنْتُ أمَرْتُکُمْ في هذِهِ الْحُکُومَةِ أَمْرِي، وَ نَخَلْتُ(2) لَکُمْ مَخْزُونَ رَأْيِي، لَوْ کَانَ يُطَاعُ لِقَصِير أَمْرٌ!» حضرت مى فرمايد که من هم با اصل حکمیت در اين مسأله مخالف بودم و هم در چگونگى و کيفيت آن. من دقيقاً پيامدهاى اين پديده شوم را براى شما بازگو کردم، ولى متأسّفانه لجاجت و پافشارى شما در عقيده باطلى که داشتيد به شما اجازه نداد تا واقعيت هاى روشن را در اين مسأله مهم ببينيد و اکنون که گرفتار عواقب دردناک آن شده ايد، پشيمانى سودى ندارد. جمله «لَو کانَ يُطاعُ لِقَصير أَمْرٌ»، ضرب المثل مشهورى در ميان عرب است، و براى کسانى که اندرزهاى نصيحت کننده باهوش و مهربان را نشنوند و به پشيمانى مبتلا گردند، گفته مى شود. جريان اين ضرب المثل چنين بوده که: يکى از پادشاهان حيره، به نام جَزيمه، با عمرو بن ظَرب، پادشاه جزيره، جنگ کرد و او را به قتل رسانيد. پس از وى دخترش، زبّاء، جانشين پدر شد و در اين فکر بود که چگونه انتقام خون پدرش را از جزيمه بگيرد. نامه اى به جزيمه نوشت که من زنم و زنان را پادشاهى نشايد، و از شوهر ناگزيرند و من غير از تو کسى را براى همسرى نمى پسندم و اگر بيم سرزنش مردم نبود، خودم به سوى تو مى آمدم. اگر قدم رنجه کنى و (براى خواستگارى) به سوى کشور ما بيايى کشور ما را از آنِ خود، خواهى يافت. هنگامى که نامه زبّاء به جزيمه رسيد (طمع او در آن زن و کشورش) گُل کرد. با ياران نزديکش به مشورت پرداخت، همه او را به اين سفر تشويق کردند، مگر مردى به نام «قصير بن سعد» که بسيار باهوش و عاقبت انديش بود، هر چند کنيززاده بود. قصير از روى فراست حدس زد که اين پيشنهاد از سوى زنى که پدرش را جزيمه کشته است، خالى از توطئه نيست، به همين دليل او با همه مشاوران جزيمه مخالفت کرد و وى را از اين سفر برحذر داشت، امّا جزيمه ـ که عشق به آن کشور و آن زن او را به خود مشغول داشته بود ـ به سخنان قصير اعتنا نکرد و با هزار سوار به سوى جزيره حرکت کرد. لشکر زبّاء، از او استقبال کردند، ولى احترام زيادى نديد، قصير بار ديگر به جزيمه گفت: که من اين جريان را خطرناک مى بينم و به نظر مى رسد که مکر و حيله اى در کار است، امّا جزيمه نادان که غرق خيالات واهى خود بود، به هشدار قصير اعتنايى نکرد و به راه خود ادامه داد. هنگامى که وارد جزيره شد، سپاهيان زبّاء، او را محاصره کرده و کشتند. قصير گفت: «لَو کانَ يُطاعُ لِقَصير أَمْرٌ; اگر کسى به سخنان قصير گوش مى داد کار به اينجا نمى رسيد». سپس اين سخن در ميان عرب ضرب المثل شد.(3) امام (عليه السلام) در اينجا خود را به قصير تشبيه مى کند و لشکر کوفه را به جزيمه نادان و هوس باز و مشاوران کوته فکرش که خود را با دست خويش در دام عمروعاص و معاويه گرفتار کردند. سپس امام (عليه السلام) مى افزايد: «ولى شما مانند مخالفان جفاکار و عصيانگرانِ پيمان شکن (از قبول سخنان) من امتناع کرديد، تا آنجا که گويى نصيحت کننده در پند خويش به ترديد افتاد، و از ادامه اندرز خوددارى کرد. «فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخالِفِينَ الْجُفَاةِ، وَ الْمُنَابِذِينَ(4) الْعُصَاةِ، حَتَّى اَرْتَابَ النَّاصِحُ بِنُصْحِهِ، وَ ضَنَّ(5) الزَّنْدُ(6) بِقَدْحِهِ(7)». من به شما گفتم که برافراشتن قرآنها بر نيزه ها، مکر و خدعه اى بيش نيست! اين جنگ را که به مرحله حسّاسى رسيده است به پايان بريد; زيرا ساعتى بيش به پيروزى باقى نمانده ولى شما به اين سخنان گوش نداديد و از جنگ دست برداشتيد و پيشنهاد حکميّت کرديد. من به شما گفتم حال که مى خواهيد کار را به حکميّت بگذاريد، ابن عباس را برگزينيد; ولى شما راضى نشديد. مالک اشتر را پيشنهاد کردم، نپذيرفتيد، بلکه اصرار کرديد که ابوموسى اشعرىِ احمق و نادان در برابر عمروعاص مکّار و حيله گر قرار بگيرد، و نتيجه همان شد که همگى از آن ناراحتيد.(8) تعبير به «اَلْمُخالِفينَ الْجُفاةِ»، اشاره به اين است که مخالفت شما با من، تنها به خاطر سوء تشخيص نبود، بلکه آميخته با نوعى جفاکارى و عصيان و گردنکشى بود. نيز تعبير به «اَلْمُنابِذينَ الْعُصاةِ» تأکيدى بر همين معنا است که مخالفتهاى شما از روح عصيانگرى و پيمان شکنى شما سرچشمه مى گرفت. حضرت مى فرمايد که: اين مخالفتها چنان پرجوش و شديد بود که من چاره اى جز اين نديدم که سکوت اختيار کنم، سکوتى که شايد در نظر بعضى به عنوان ترديد در نصايح و پيشنهادهايم تلقّى مى شد! جمله (ضَنَّ الزَّنْدُ بِقَدْحِهِ)، در اصل، به اين معنا است که «آتش زنه از آتش دادن بخل ورزيد»; يعنى هر چه سنگ آتش زنه را به هم زدند، جرقّه اى نداد. اين جمله نيز ضرب المثل است، و در مورد کسى گفته مى شود که از روشنگرى باز مى ايستد به خاطر اين که گوش شنوايى پيدا نمى کند. حضرت سپس در ادامه اين سخن مى افزايد: «مثال من و شما (در مورد حکميت و پيامدهاى شوم آن)، مانند گفتار اخوهوازن (مردى از قبيله بنى هوازن) است که گفت: «من در سرزمين منعرج اللّوى دستور خود را دادم، ولى شما (گوش نداديد و) اثر آن را فردا صبح درک کرديد.» (هنگامى که کار از کار گذشته بود و پشيمانى سودى نداشت); فَکُنْتُ اَنَا وَ إِيَّاکُمْ کَمَا قَالَ أَخُو هَوَازِنَ: أَمَرْتُکُمْ أَمْرِي بِمُنْعَرَجِ اللِّوَى *** فَلَمْ تَسْتَبِينُوا النُّصْحَ إِلاَّ ضُحَى الْغَدِ منظور از «اخو هوازن»، چنانکه گفتيم ـ مردى از قبيله بنى هوازن است که نام او «دريد» بود. قصه اش چنين است که او با برادرش عبدالله، به جنگ با بنى بکربن هوازن رفت و غنيمت بسيارى به چنگ آورد. در راه بازگشت عبدالله تصميم گرفت که يک شب در «منعرج اللوى» توقّف کند، دريد از باب نصيحت به او گفت که: اينجا نزديک منطقه دشمن و ماندن در آن دور از احتياط است و ممکن است که قبيله شکست خورده نيروى خود را گردآورى کنند و از ديگران کمک بگيرند و بر ما حمله ور شوند. عبدالله از غرورى که داشت پند او را گوش نداد و شب را در آن منزل درنگ کرد. فردا صبح قبيله دشمن با جمعيّت زيادى بر او هجوم آوردند و عبدالله را کشتند و دريد با زخم بسيار از دست آنها نجات يافت و پس از آن قصيده اى گفت که يکى از ابياتش همين بيتى است که اميرمؤمنان على (عليه السلام)در اين خطبه به آن اشاره فرموده است.(9) مقصود امام اين است که، من به موقع به شما نصيحت کردم و گفتم: کار جنگ را يکسره کنيد که چيزى به پيروزى نهايى باقى نمانده و اگر کوتاهى کنيد، معاويه و يارانش در صدد حيله و تزوير برمى آيند، ولى شما به گفتار من گوش دل فرا نداديد و فريب بلند کردن قرآنها بر سر نيزه ها را خورديد و تن به حکميّت داديد و آن قدر اصرار کرديد که من بناچار رضايت دادم، و حالا که کار از کار گذشته و به هوش آمده و پشيمان شده ايد، بدانيد که اين پشيمانى سودى ندارد. *** نکته ها: 1. داستان حکميّت در کتب تاريخ آمده است که داستان بلند کردن قرآنها بر سر نيزه و سپس طرح مسأله حکميت براى تبيين موضع قرآن، زمانى بوجود آمد که نشانه هاى پيروزى لشکر امام آشکار شده بود; زيرا صبح روز سه شنبه، دهم ماه صفر سال سى و هفت هجرى، بعد از نماز صبح لشکر امام با لشکر شام به شدّت نبرد کردند. لشکر شام سخت وامانده شد، ولى لشکر امام با سخنان گرم و آتشين مالک اشتر و دلاورى هاى او، چنان در نبرد پيش مى رفتند که چيزى نمانده بود لشکر معاويه از هم متلاشى شود. در اين هنگام لشکر معاويه قرآنها را بر سر نيزه کردند. مالک اشتر و تنى چند از ياران باوفاى امام از حضرت خواستند که جنگ را تا پيروزى ادامه دهند، ولى اشعث بن قيس منافق، با عصبانيّت بر خاست و گفت: «اى اميرمؤمنان! دعوت آنها را به کتاب خدا بپذير که تو از آنان سزاوارترى. مردم مى خواهند زنده بمانند و مايل به ادامه جنگ نيستند، امام فرمود: «فکر مى کنم». در اينجا مردم را صدا زد تا اجتماع کنند و سخنانش را بشنوند و در ضمن خطبه اى فرمود: «اى مردم! من سزاوارترين کسى هستم که دعوت به کتاب خدا را بپذيرم، ولى معاويه و عمروعاص و ديگر ياران نزديکش، اهل قرآن نيستند. من از کوچکى آنها را مى شناسم و در بزرگى نيز شاهد وضع آنان بوده ام، واى بر شما! آنها قرآنها را بر سر نيزه براى عمل کردن بلند نکرده اند، بلکه اين کار خدعه و نيرنگ و فريبى بيش نيست. تنها يک ساعت ديگر توان خود را در اختيار من بگذاريد تا قدرت اين گروه را در هم بشکنم و آتش فتنه را براى هميشه خاموش کنم.» در اينجا گروهى در حدود بيست هزار نفر از سپاهيان امام، در حالى که شمشيرهايشان را بر دوش گذاشته و اثر سجده در پيشانيشان نمايان بود، نزد حضرت آمدند و او را با نام (نه با لقب اميرالمؤمنين) صدا کردند و گفتند: «يا عَلى! اَجِبِ الْقَومَ اِلى کِتابِ اللهِ اِذا دُعيْتَ اِلَيْهِ وَ اِلاّ قَتَلْناکَ کَما قَتَلْنَا ابْنَ عَفّان! فَوَ اللهِ! لَنَفعَلَنَّها اِنْ لَمْ تَجِبْهُمْ». «اى على! دعوت اين قوم را براى حکميّت کتاب الله بپذير! و الاّ تو را مى کشيم، همان گونه که عثمان را کشتيم! سوگند به خدا، اگر دعوت آنها (اصحاب معاويه) را اجابت ننمايى، اين کار را مى کنيم. امام فرمود: «من نخستين کسى هستم که مردم را به سوى کتاب الله فرا خواندم و نخستين کسى هستم که کتاب الله را پذيرا شدم، اساساً من با اهل شام به خاطر اين جنگيدم که به حکم قرآن گردن نهند; زيرا آنها کتاب الله را به گوشه اى افکنده بودند، ولى من به شما اعلام کردم که آنها قصدشان عمل به قرآن نيست و جز نيرنگ و فريب شما هدفى ندارند.» آنها گفتند: «پس بفرست تا مالک اشتر برگردد». اين در حالى بود که مالک اشتر در آستانه پيروزى بر لشکر معاويه قرار گرفته بود. امام کسى را نزد مالک فرستاد و دستور داد برگردد. مالک گفت: «به اميرمؤمنان بگو، الآن زمانى نيست که مرا از اين مأموريت باز دارى. چيزى به پيروزى باقى نمانده است.» سخن مالک در حالى بود که سپاه معاويه شروع به فرار کرده بودند. هنگامى که فرستاده امام پيام اشتر را خدمتش آورد، جمعيّت لجوج و نادان بر فشار خود افزودند و گفتند: «به اشتر بگو که برگردد، والاّ به خدا سوگند تو را از خلافت عزل خواهيم کرد.» امام بار ديگر فرستاده خود (يزيدبن هانى) را نزد اشتر فرستاد و فرمود: «به اشتر بگو که فتنه، واقع شده و (کار از کار گذشته) است.» اشتر باز به فرستاده امام رو کرد و گفت: «آيا فتح و پيروزى را نمى بينى؟ آيا سزاوار است اين موقعيّت را رها کنيم و برگرديم.» فرستاده امام به او گفت: «راستى عجيب است! آن گروه لجوج سوگند ياد کردند که اگر اشتر برنگردد، ما تو را خواهيم کشت، آن گونه که عثمان را کشتيم.» مالک اشتر بناچار و در نهايت ناراحتى بازگشت و در حضور امام به فريب خوردگان سپاه پرخاش بسيار کرد و از آنان مهلت کوتاهى براى يکسره کردن کار سپاه معاويه طلب کرد، ولى آنها موافقت نکردند. به اين ترتيب فعاليّت جنگى در آستانه پيروزى متوقف شد و کار به مسأله حکميّت قرآن کشيد و براى اين که روشن شود که حکم قرآن درباره سرنوشت اين جنگ و مسأله خلافت چيست، بنا شد از هر گروهى يک نفر به عنوان حکم انتخاب شود. شاميان عمروعاص را براى اين کار برگزيدند و اشعث بن قيس ـ که از سران اهل نفاق بود ـ و گروه ديگرى از همفکرانش ابوموسى اشعرى را ـ که مردى نادان و متظاهر به اسلام و در عين حال، بى خبر از حقيقت اسلام بود ـ براى اين کار برگزيدند. امام (عليه السلام) بعد از آن که مجبور شد به حکميّت تن در دهد، فرمود: «لااقل عبدالله بن عباس را براى اين کار برگزينيد; زيرا او مى تواند خدعه عمروعاص را خنثى کند.» ولى اشعث و همدستانش نپذيرفتند. امام فرمود: «مالک اشتر را انتخاب کنيد». آنها شجاعت اشتر را بر او عيب گرفتند و گفتند: «او آتش جنگ را شعله ور ساخته است، ما هرگز تن به حکميت او نمى دهيم». امام مجبور شد که حکميت ابوموسى را بپذيرد و صلح نامه اى بين دو گروه، تنظيم شد. عمروعاص که از همان آغاز، نقشه فريب ابوموسى را کشيده بود، در همه جا او را مقدم مى داشت و به هنگام سخن گفتن اظهار مى کرد: «حق سخن ابتدا با تو است; زيرا تو همنشين رسول خدا بودى. افزون بر اين سنّ تو از من بيشتر است». عمرو او را در صدر مجلس مى نشاند و تا ابوموسى دست به غذا نمى برد و شروع به خوردن غذا نمى کرد و او را با لقب «يا صاحب رسول الله» خطاب مى کرد. مجموعه اين کارها ابوموساى خام را، خام تر کرد تا آنجا که احتمال خيانت عمروعاص را از سرش بيرون برد. سرانجام عمروعاص به ابوموسى گفت: «آخرين نظرت براى اصلاح اين امّت، چيست؟» ابوموسى گفت: «به نظر من هر دو (على (عليه السلام) و معاويه) را از خلافت عزل کنيم و مسلمانان را براى انتخاب خليفه به شورا دعوت کنيم». عمروعاص گفت: «به خدا سوگند! که اين نظر، نظر بسيار خوبى است». در اينجا بود که هر دو در برابر حاضران ظاهر شدند تا نظر خود را اعلام دارند. در اينجا ابن عباس ابوموسى را نزد خود فرا خواند و گفت: «واى بر تو! گمان من اين است که او تو را فريب داده. اگر بنا است سخنى بگويى، عمروعاص را مقدّم دار! چرا که بيم مى رود اگر تو مقدّم شوى او سخن خود را بگونه ديگرى ادا کند. او مرد مکّارى است». ابوموساى نادان که گرفتار غرور و غفلت عجيبى شده بود، رو به ابن عباس کرد و گفت: «اوه! ما اتّفاق نظر داريم». ابوموسى قدم را پيش گذاشت و گفت: «رأى ما بر اين است که على و معاويه را خلع کنيم و کار را به شورى واگذاريم. بدانيد! من هر دو را خلع کردم. برويد و کسى را براى خلافت برگزينيد». سپس عمروعاص به پاخاست و گفت: «سخنان ابوموسى را شنيديم که او رئيس خود را خلع کرد و من نيز او را خلع مى کنم و رئيس خود، معاويه را در مقام خلافت مى گذارم. او ولىّ عثمان و خونخواه او و سزاوارترين مردم به مقام او است». به اين ترتيب نادانى ها و حماقت هاى يک گروه قشرى از يک سو و تلاش هاى بازماندگان احزاب جاهلى از سوى ديگر، کار خود را ساخت و فضاى جهان اسلام را تاريک کرد. لشکر فريب خورده به زودى پشيمان شدند، ولى پشيمانى سودى نداشت و موقعيت مناسب از دست رفته بود.(10) 2. بهره گيرى از آراء اهل نظر بى شک شورا يکى از تعليمات اساسى اسلام است که در قرآن مجيد و روايات بازتاب گسترده اى دارد. قرآن علاوه بر اين که انجام کارها با مشورت را يکى از نشانه هاى اصلى اهل ايمان مى شمرد و آن را در رديف نماز و زکات ـ که از ارکان اسلام است ـ قرار مى دهد، مى فرمايد: (وَ الَّذينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ); «کسانى که دعوت پروردگارشان را پذيرفتند و نماز را برپا داشته و کارهايشان به طريق مشورت، در ميان آنها صورت مى گيرد و از آنچه به آنها روزى داده ايم انفاق مى کنند.(11) خداوند به پيامبر اسلام نيز با صراحت دستور مى دهد که با مؤمنان در امور مهم مشورت کند، با اين که مى دانيم آن حضرت علاوه بر ارتباط مستقيم با عالم وحى از نظر عقلانى مافوق افراد بشر بود و با اين حال مى فرمايد: (وَ شاوِرْهُمْ فِى الاَْمْرِ).(12) در مسأله مشورت مهم انتخاب مشاورى است که داراى صفات ويژه اى باشد که در خطبه بالا به آن اشاره شده است و آن اين که خيرخواه و مهربان و آگاه و پرتجربه باشد. «اَلنّاصِحِ الشَّفيقِ الْعالِمِ الْمُجَرِّبِ).و به يقين مخالفت با رأى چنين کسى نتيجه اى جز حسرت و ندامت نخواهد داشت. درست است که متمرّدان لجوج در صفّين، با امام (عليه السلام) به مشورت ننشستند، ولى به هر حال امام (عليه السلام) نظر خيرخواهانه خود را به عنوان رأى ناصح شفيق و عالم مجرّب در اختيار آنان گذارد، ولى افسوس و صد افسوس که آنها نه تنها پذيرا نشدند، بلکه با امام (عليه السلام) به مبارزه برخاستند و او را تهديد به قتل کردند و نتيجه آن، همان رسوايى تاريخى و ندامت شديد و غير قابل جبران بود. و اين خيره سرى راه را براى حکومت جائران در آن منطقه تا قرنها هموار ساخت. *** پی نوشت: 1 ـ «مجرّب» (بر وزن محقّق) به معناى «کسى است که بر اثر تجربه هاى مختلف آگاهى فراوان دارد، امّا عرب ها معمولا آن را به فتحه تکلم مى کنند و مُجَرَّب (بر وزن مُقَرَّب) مى گويند. 2 ـ «نَخَلْتُ» از مادّه «نخل» به معناى «تصفيه کردن چيزى» است و نخاله به اضافات بعد از تصفيه گفته مى شود. استعمال اين مادّه در خطبه بالا اشاره به رأى صائبى است که امام در مسأله حکميت در اختيار اصحابش گذاشت. 3 ـ ضرب المثل بالا و شأن ورود آن، در «الاعلام زرکلى»، جلد 5، صفحه 199، و غالب شروح نهج البلاغه آمده است. اين ضرب المثل گاهى به صورت «لايُطاعُ لِقَصير أمْرٌ»، نقل شده است. 4 ـ «منابذين» از مادّه «نبذ» به معناى «دور افکندن» است، خواه چيزى را انسان در پشت سر بيندازد يا پيش رو و يا اطرافش. اين واژه در مورد پيمان شکنى به کار مى رود; چرا که شخص پيمان شکن، پيمان خود را به دور مى افکند. 5 ـ «ضنّ» از مادّه «ضنن»، به معناى «امساک و بخل» است. 6 ـ «زند» (بر وزن قند) به معناى «چوبى است که به وسيله آن آتش روشن مى کنند»، و (در گذشته به جاى استفاده از کبريت يا سنگ آتش زنه، دو قطعه چوب مخصوص را به هم مى زدند و جرقه از آن برمى خاست) که به آن «زند» مى گفتند و سپس به هر وسيله آتش زنه زند، و زناد گفته شده است. 7 ـ «قدح» به معناى «به هم زدن چوب آتش زنه» است، تا جرقه از آن برخيزد و لذا به چوب يا هر وسيله آتش زنه قدّاحه گفته شده است. 8 ـ به مروج الذهب، جلد 2، صفحه 390، مراجعه شود. در شرح خطبه آينده نيز توضيحات ديگرى در اين زمينه خواهد آمد. 9 ـ «اغانى ابوالفرج اصفهانى»، جلد 10، صفحه 3; شرح نهج البلاغه، علامه خويى، جلد 4، صفحه 88; و شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 2، صفحه 205. در پاورقى اين داستان را با تفاوتهايى نقل کرده اند و آنچه در بالا آمده خلاصه اى از آن است. 10ـ اقتباس و تلخيص از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 2، صفحات 206 ـ 256. 11 ـ سوره شورى، آيه 38. 12 ـ سوره آل عمران، آيه 159.  
شرح علامه جعفری«اما بعد، فان معصيه الناصح الشفيق العالم المجرب تورث الحسره و تعقب الندامه» (پس از حمد و ثناي خداوندي (بدانيد) گه نافرماني مربي خيرخواه خواه و مهربان و عالم تجربه ديده موجب حسرت مي‌شود و پشيماني به دنبال مي‌آورد). عوامل مقاومت در برابر تعليم و تربيتي كه معلمان تجربه ديده و مربيان خيرخواه انجام مي‌دهند: مقاومت در برابر تعليم و تربيتهاي مفيد و سازنده در دو بعد طبيعي و روحي و جلوگيري از تاثرپذيري از آن دو در باز شدن استعدادها مبارزه‌اي است كه آدمي با خويشتن روا مي‌دارد. مقاومت در برابر تعليم و تربيتهاي مفيد و سازنده را با نظر به عوامل آن، مي‌توان به انواعي گوناگون تقسيم كرد. از آن جمله: نوع يكم- مقاومت مستند به عوامل ارثي اين همان مقاومتي است كه بعضي از دانشمندان علوم انساني مخصوصا محققاني مطرح مي‌كنند كه در مسائل مربوط به وراثت و كيفيت و كميت و عوامل آن بحث مي‌كنند و آن عبارتست از مقاومت مستند به عوامل ارثي. مي‌گويند: عامل اصلي عدم تاثير تعليم و تربيتهاي سازنده را بايد در عوامل ارثي جستجو كرد. آنچه كه از مجموع مشاهدات عيني و تجارب اطمينان بخش نتيجه گرفته شده است اينست كه فعاليت عوامل ارثي مانند فعاليت يك علت تامه نيست كه سرنوشت قطعي انسان را تعيين نمايند. اين مدعا را مي‌توان با چند دليل اثبات كرد: دليل يكم- عبارتست از اينكه اگر عامل مقاومت در برابر تعليم و تربيتها عوامل ارثي بود، نمي‌بايست كمترين تغييرات و تحولاتي از نسلهاي اوليه‌ي بشري به وجود بيايد، در صورتي كه از آغاز نسل بشري تا به امروز هيچ نسل گذشته‌اي عين نسل بعد از آن نبوده است. دليل دوم- اينكه اگر عوامل ارثي تعيين كننده قطعي اوصاف و اخلاق و خواص جسماني و رواني بشري بوده، نمي‌بايست اشكال جسماني فرزندان و قيافه‌ها و خصوصيات آنان اينقدر با پدران و مادران و تركيب مجموعي آنان متفاوت بوده باشد. آيا تاكنون يك فرزند ديده شده است كه تمام اشكال جسماني و قيافه و خصوصيات جسماني او نسخه‌ي كاملا مطابق پدر يا مادر بوده باشد؟! همچنين تاكنون در هيچ جامعه‌اي فرزندي را سراغ نداده‌اند كه از نظر رواني و مغزي و صدها فعاليتها و خصوصيات رواني از همه جهات مانند پدر يا مادر خود بوده باشد. و اگر كسي احتمال بدهد آنچه كه در فرزندان تبلور مي‌يابد حالت تركيب و تفاعل يافته‌اي از مختصات عوامل پدران و مادران است، بايد به اختلاف اوصاف و خصوصيات جسماني و رواني يك پدر و مادر بنگرد كه گاهي شدت اختلاف آنان با يكديگر از اختلاف فرزندان دو خانواده بيشتر است. به اضافه‌ي اينكه گاهي بعضي از فرزندان صفت خاص پدر يا مادر خود را به ارث مي‌برند و فرزند ديگر صفتي ديگر را. وانگهي اصل اعتقاد به انتقال صفات ارثي از پدر و مادر و سپس تركيب و تفاعل يافتن آنها در فرزندان به علاوه اينكه مسئله را به مجهول حواله مي‌كند، اين مشكل به وجود مي‌آيد كه چرا گاهي در بعضي از فرزندان فقط اوصاف پدر يا مادر بروز مي‌كند و در بعضي ديگر از فرزندان همان پدر و مادر اوصاف مقابل به وجود مي‌آيد. آيا در اين جريان هم تكاپوي تنازع در بقاء حكمفرمائي مي‌نمايد؟! اگر چنين است، به چه دليل بعضي از اوصافي كه در پدر يا مادر چند نسل در فرزندان بروز كرده و دست به فعاليت مي‌زند؟ آن عامل ارثي در امتداد چند نسل در كجا بوده است چرا پس از بركنار شدن از صحنه‌ي فعاليت كه بر طبق تنازع در بقاء معلول ضعف بوده است، بار ديگر آن هم پس از چند نسل وارد ميدان شده است و به فعاليت مي‌پردازد؟! دليل سوم- آيا با شناخت همه‌ي اوصاف و خصوصيات جسماني و رواني پدر و مادر اگر چه اين شناخت حتي شامل چند نسل پيش بوده باشد، مي‌توان همه‌ي اوصاف و خصوصيات جسماني و رواني فرزندان را شناخت و بالعكس، با شناخت كامل فرزندان مي‌توان همه‌ي اوصاف و خصوصيات پدر و مادر آنان را شناخت؟! هرگز ارتباطي مثبت ميان دو شناخت مزبور ديده نشده است. دليل چهارم- پديده‌ي تبعيض در تعليم و تربيتها و اثر محيط را در فرزندان كه در تغيير سرنوشت آنان مشاهده مي‌شود چگونه بايد تفسير كرد؟ به اين معني كه جاي ترديد نيست كه فرزندان در تاثيرپذيري از عوامل تعليم و تربيت و محيط عكس‌العملهاي گوناگون از خود نشان مي‌دهند و ريشه‌ي اين عكس‌العملهاي گوناگون را نمي‌توان در عوامل ارثي پدران و مادران جستجو كرد. آنچه را كه از مجموع مشاهدات و تجارب فراوان و اطمينان بخش مي‌توان نتيجه گرفت، اينست كه بايستي حساب نوع انساني را از نباتات و ديگر جانداران در اين مسئله جدا كرد نه به اين معني كه قوانين وراثت در آن قلمرو حاكميت دارد و در نوع انساني اصلا وجود ندارد، بلكه چنانكه در آغاز مبحث گفتيم: عوامل ارثي مانند يك علت تامه نمي‌تواند سرنوشت قطعي فرزندان را تعيين نمايد، در اين جريان علت (پدران و مادران) و معلول (فرزندان) نه مي‌توان از شناخت كامل علت به شناخت كامل معلول پي برد و نه مي‌توان از شناخت كامل معلول به شناخت كامل معلول به شناخت كامل علت گام برداشت. آنچه كه هست اينست كه عوامل ارثي اوصاف و خصوصياتي را در پديده‌هاي جسماني و اوصاف و خصوصياتي را در پديده‌هاي رواني به فرزندان منتقل مي‌نمايد، اما در آن پديده‌هاي جسماني كه قابل مشاهده‌ي عيني است، مانند رنگ مو و چشم و شكل اندام عضلاتي و غير ذلك ابهامي در كار نيست، و ما مي‌دانيم كه مقداري ار آن پديده‌ها به وسيله عوامل ارثي منتقل به فرزندان مي‌شوند، و قابل تغيير و دگرگوني طبيعي هم نيستند، نه همه اشكال و خصوصيات جسماني بطور مطلق. ولي اين انتقال ارثي در اوصاف و مختصات رواني كه غير قابل تغيير نباشد ديده نمي‌شود، بلكه با نظر به دلايل چهارگانه فوق مي‌توان گفت: زمينه‌هائي از اوصاف و مختصات رواني به فرزندان منتقل مي‌شوند، ولي به جهت تغييرپذيري آن زمينه‌ها به وسيله عوامل تعليم و تربيت و محيط و بهره‌برداري از عناصر اندوخته‌ي شخصيت و تقويت آزادي، هرگز به قطعيت علت تامه نمي‌رسند. بررسي اين زمينه‌ها و مقدار تاثير آنها و شناخت عوامل تغيير دهنده آنها وظيفه علوم مربوطه است كه بايد با جديت هر چه بيشتر در شناخت آنچه كه هست و آنچه كه بايد اين مسائل را پيگيري نمايد و اين حقيقت را درنظر بگيريم كه تاكنون حتي يك فرزند عاقل در هفتاد و هشتاد سال يا كم و بيش از عمر خود ننشسته است كه نخست همه ماهيت و اوصاف و خصوصيات و استعدادهاي جسماني و رواني پدر و مادر خود را تا هفت نسل گذشته بشناسند و سپس به زندگي خود شروع كند. و نيز تاكنون هيچ محاكمه‌اي در دنيا ديده نشده است كه در حكم عادلانه خود، بدون شناخت فيزيولوژي و پسيكولوژي پدر و مادر متهم تا چند نسل پيش، دست بكار محاكمه نشوند و يا براي حضور فرزندان در كلاس يا ديگر جايگاههاي تعليم و تربيت، نخست پدران و مادران آنان را جمع كرده و ماهها بلكه سالها به وضع جسماني و رواني آنان از ديدگاه علمي رسيدگي كنند و سپس شروع به تعليم و تربيت فرزندان آنان بنمايند. از طرف ديگر ما كه تاكنون نشنيده‌ايم كسي ادعا كند كه فرزند يك انسان پليد حتما بايد پليد و فرزند يك انسان رشديافته و پاك از آلودگيهاي حيواني حتما بايد يك انسان رشديافته و پاك از آلودگيها بوده باشد. اگر شما شنيده ايد حتما در حاشيه تاريخ به عنوان يك استثناء بي‌نظير يادداشت كنيد، ما نمي‌دانيم اين افراط گران در پديده‌ي وراثت جهشها و انقلابات رواني را كه در شماره‌ي فراواني از انسانها در همه‌ي جوامع ودر همه‌ي دورانها ديده مي‌شوند، چگونه مي‌نگرند؟! و چگونه آنها را تفسير مي‌كنند؟! نوع دوم- مقاومتي كه از تقويت و تشديد يك يا چند مختص رواني طبيعي به وجود آمده تعليم و تربيت را از اثر مي‌اندازد با نظر به شرط اصلي تاثير و تربيت كه عبارتست از سالم بودن از اختلالات ناشي از فعاليت افراطي يك يا چند مختص رواني طبيعي، ترديدي نيست كه با اشتغال درون با چنان فعاليتهاي مختل كننده، تاثير تعليم و تربيت با مشكلات مواجه شده و گاهي تا حد صفر تنزل پيدا مي‌كند. به عنوان مثال: اگر لذت جوئي كه يكي از مختصات رواني طبيعي است، بيش از اندازه قانوني خود تشديد و تقويت گردد، روان انساني از پذيرش ديگر واقعيات به وسيله‌ي تعليم و تربيت، امتناع خواهد نمود، زيرا فرض اينست كه روان لذت جويي را كه به عنوان آنچنانكه بايد پذيرفته و همه‌ي سطوح آن را اشغال نموده و هر حقيقت و واقعيتي كه پيش بيايد به عنوان عوامل يا موانع لذت تلقي خواهد نمود همچنين است مختص برتري جوئي، يا احساس حقارت كه در صورت شدت فعاليت هر يك از آن دو در درون آدمي، هيچ حقيقت و واقعيتي بمقتضاي طبيعت قانوني خود نخواهد توانست به وسيله‌ي تعليم و تربيت به درون انساني منتقل گشته و تاثير واقعي خود را به وجود بياورد. متاسفانه بهداشت و سلامت رواني غالب مردم از دوران كودكي چنان مورد اهميت قرار نمي‌گيرد كه همه‌ي استعدادها و مختصات رواني طبيعي آنان بطور متعادل و هماهنگ رشد نموده و در مجراي تعليم و تربيت به نتايج عالي برسد. از طرف ديگر محدوديت استعدادهاي به فعليت رسيده در فرزندان ما كه خود يكي از عوامل مقاومت در برابر تعليم و تربيتهاي عاليتر مي‌باشد. امروزه در جوامع ماشيني و دنباله‌روهاي آن جوامع، مقداري بسيار محدود از استعدادهاي مردم به فعليت مي‌رسد، مانند استعداد نظم جوئي، مبادله گرائي در تمامي شئون زندگي، تخصص گرائي افراطي كه به حذف اهميت ديگر شئون حياتي مردم منجر مي‌شود. تكيه و فشار شديد زندگي ماشيني به بارور كردن اين استعدادهاي محدود، موجب مي‌شود كه هر فردي بر آن استعداد خاصي كه در وي به فعليت رسيده و تقويت شده است، تعصب بورزد تا آنجا كه براي تفسير و توجيه حيات خود چيز ديگري جز محصول فعاليتهاي آن استعداد سراغ نداشته باشد. در نتيجه چنين انسانها از پذيرش هر گونه حقيقت و واقعيت تعليم و تربيت امتناع خواهند ورزيد. نوع سوم- مقاومتي كه از بي‌شخصيتي به وجود مي‌آيد و تعليم و تربيت را از اثر مي‌اندازد توضيح اين نوع مقاومت چنين است كه شخصيتهاي مايع و انعطاف پذير دائمي مانند آن جسم كروي است كه يك چيز كروي ديگري را روي آن بگذارند كه بدون توقف سرازير مي‌گردد و به قول سعدي: پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است شخصيتي كه از عناصر فعال و ثابت بي‌بهره باشد، هيچ حقيقتي را به عنوان ضرورت يا شايستگي نمي‌گيرد. براي چنين شخصيتي همه چيز در همه حال مساوي و احتمال تاثير جدي و اساسي آنها تفاوت چنداني ندارد. براي مايع نگه داشتن شخصيت و حفظ انعطاف پذيري آن در مقابل انگيزه‌ها و عوامل، يك مقاومت دروني به وجود مي‌آيد كه مانع از جهت يافتن و هدف جوئي خاص شخصيت به وسيله‌ي تعليم و تربيت مي‌باشد و در حقيقت يك مقاومتي براي بي‌مقاومتي براي پذيرش حقايق و واقعيات به وجود مي‌آيد، نظير تحريك اراده براي بي‌ارادگي و بي‌تصميمي در جريانات زندگي. مي‌توان اينگونه وضع رواني را شخصيت بي‌شخصيتي ناميد، كه با بي‌شخصيتي محض بسيار متفاوت است، زيرا در قسم اول تعمد و فعاليتي در درون وجود دارد كه از داشتن شخصيت فعال به وسيله‌ي اصول و قوانين جلوگيري مي‌كند، در صورتي كه در قسم دوم چنين تعمد و فعاليتي وجود ندارد و احتمال منتفي شدن قسم دوم كه بي‌شخصيتي محض است بسيار زيادتر از قسم اول است كه يك عامل دروني محكم و فعال از انعقاد نطفه‌ي شخصيت جلوگيري مي‌نمايد. اثر تعليم و تربيت هر اندازه هم كه منطقي‌تر و والاتر باشد با فرض چنان مقاومتي امكان‌ناپذير مي‌باشد. خطر اين وضع رواني در ساليان بالاي عمر بسيار زيادتر از دورانهاي ابتدائي زندگي است، زيرا هر چه كه ساليان عمر بالاتر مي‌رود، آن مقاومت شديدتر مي‌شود و مبارزه با آن دشوارتر مي‌گردد. اين خطر در مورد اشخاص معمولي محدود به موجوديت خود شخص او است، يعني خطر و ضرر مقاومت براي ادامه‌ي بي‌شخصيتي فقط خود آن شخص را تباه مي‌كند، در صورتي كه اين خطر در شخصيتهائي كه به جهت داشتن يك يا چند امتياز، در اجتماع مطرح شده و وجود آنان از يك يا چند جهت الگوئي براي جامعه شده است، وسيعتر و فراگيرتر مي‌باشد. به عنوان مثال: يك نويسنده‌ي چشمگير كه به جهت برخورداري از هنر نويسندگي مورد توجه جامعه قرار گرفته است. هر اندازه كه مقاومت او در برابر حقايق و واقعيات بيشتر باشد و شخصيت او به جهت مقبوليت عام كه پيدا كرده است، خود را بي‌نياز از تقيد به پذيرش حقايق و واقعيات ببيند و بويائي و حقيقت جوئي را از دست بدهد، در نتيجه نوعي بي‌شخصيتي خطرناك در وي به وجود مي‌آيد كه خود را مافوق حقيقت مي‌بيند و در برابر آن، مقاومت نشان مي‌دهد. مقاومت و نافرماني در برابر مربيان خيرخواه و معلمان تجربه ديده كه مانع از فراگيري حقايق و گرديدنهاي تكاملي مي‌باشد، حسرت و پشيماني را حتما به دنبال خواهد آورد. در همين زندگي دنيوي در آن هنگام كه آگاهي براي انسانها حاصل گردد و ضرورت و عظمت و ارزش آن حقايق كه از آنها روي گردان شده بود بفهمد، حسرت و پشيماني تلخي را خواهد چشيد. وضع انسان در اين موقع از دو حال خالي نيست: يا فرصتي براي جبران آن شكستها باقي است و مي‌تواند با تحريك اراده و تصميم آن شكستها را جبران كند، يا فرصت از دست رفته و نيروي اراده و تصميم تباه شده است. در صورت اول حسرت و ندامت به عنوان عامل سازنده مي‌تواند آدمي را از باقيمانده‌ي فرصت برخوردار ساخته، گذشته را تا حدودي كه امكان‌پذير است جبران و آينده را در مسير حقيقت يابي تامين و تضمين نمايد. و اگر فرصتي براي جبران نمانده و يا نيروي اراده و تصميم مختل شده باشد، در اين صورت حسرت و پشيماني موجب زجر و شكنجه‌ي دائمي مي‌گردد، مگر آنكه موفق به توبه و انابه شود و از خداوند طلب عفو و مغفرت نمايد، عفو و مغفرت خداوندي درباره‌ي آن تبهكاريها كه رابطه‌ي او را با خدا مختل ساخته بود، شامل حال او خواهد گشت. و اگر مقاومت كننده در برابر حقايق و واقعيات در اين دنيا به آگاهي نرسد و از مستيها به خود نيايد، حسرت و ندامت در عالم ابديت گريبانگيرش خواهد بود. *** «و قد كنت امرتكم في هذه الحكومه امري و نخلت لكم مخزون رايي لو كان يطاع لقصير امر فابيتم علي اباء المخالفين الجفاه و المنابذين العصاه» (من دستور خود را درباره‌ي حكميت به شما داده بودم و نظريه‌ي خود را صاف و روشن براي شما گفته بودم، اگر بنا بود از قصير امري اطاعت شود. شما در برابر دستور و نظريه‌ي من امتناع ورزيديد، مانند امتناع مخالفان ستمكار و طردكنندگان حقيقت و گنهكاران). من كه در مسئله‌ي حكميت با اصرار تمام مخالف بودم، از من اطاعت نكرديد و نتايج وخيم مخالفت با من را ديديد، حالا طلبكار هم هستيد؟!! آري، آقايان طلبكارند! و در اين طلبكاري خيلي قيافه‌ي جدي هم به خود گرفته‌اند! گويا آن همه اصرار شديد اميرالمومنين عليه‌السلام را درباره‌ي مخالفت با مسئله‌ي حكميت فراموش كرده‌اند، يا شايد هم در آن موقع كه اميرالمومنين حيله‌گري معاويه و عمرو بن عاص را درباره‌ي برداشتن قرآن در سر نيزه‌ها توضيح مي‌داد و مي‌گفت: مردم فريب اين حيله‌ي شيطاني را نخوريد زيرا اين مكرپردازان نه دين دارند و نه قرآني مي‌شناسند، اين آقايان نبودند كه اميرالمومنين با آنان سخن مي‌گفت و نصيحت مي‌كرد و نهي از حكميت مي‌فرمود!! نه هرگز، اينان نبودند، اينان همين امروز در حال چهل و پنجاه و شصت سالگي از مادر متولد شده و علم همه‌ي حقايق و واقعيات را در زير جمجمه‌ي خود آورده و اميرالمومنين را كه يك انسان بي‌خبر از همه چيز است!! ارشاد و هدايت مي‌فرمايند!!! چشم باز و گوش باز و اين عما حيرتم از چشم بندي خدا!!! مخالفت شما با من، يك مخالفت قابل توجيه و تاويل نبود كه با نظر به آن توجيه و تاويل خطا و معصيت شما قابل عفو و اغماض باشد، بلكه اين مخالفت همان است كه خدا در قرآن به آن اشاره فرموده است: «و لما جائهم رسول من عندالله مصدق لما معهم نبذ فريق من الذين اوتوا الكتاب كتاب الله وراء ظهورهم» (و هنگامي كه براي آنان پيامبري از نزد خدا آمده است كه تصديق مي‌كرد آنچه را كه پيامبران گذشته براي آنان آورده بود، گروهي از كسانيكه براي آنان كتاب آمده بود، كتاب الهي را پشت سر خود انداختند). چگونه قابل عفو و اغماض است طرد كتاب الهي كه كفر به آيات خداوندي است. من در ميان شما بمنزله‌ي كتاب ناطقم و به شما دستور دادم كه فريب برداشتن قرآن بر سر نيزه‌ها را نخوريد، با من مخالفت كرديد. سپس به شما گفتم: حكميت را نپذيريد، اين هم يك حيله‌ي شيطاني ديگريست، باز شما با من به مخالفت برخاستيد. پس از آن گفتم: حال كه اصرار به جهالت و حماقت و مزدوري خود داريد، اقلا ابوموسي اشعري را از طرف من نفرستيد، بلكه ابن‌عباس را بفرستيد كه شايسته‌تر و عالمتر است. آيا اين مخالفتها مخالفت با كتاب الهي كه دستور به پيروي از اولي‌الامر مي‌كند نيست؟! اكنون هم به جاي انديشه در اين سرگذشت شوم و قيام به جبران آن، خود را طلبكار مي‌بينيد و بار ديگر براي من سرنوشت تعيين مي‌كنيد؟! *** «حتي ارتاب الناصح بنصحه و ضن الزند بقدحه» (تا جائيكه انسان خيرخواه درباره‌ي خيرخواهي خود به ترديد افتاد و آتشزنه از بيرون آوردن شراره امتناع ورزيد). مقاومت نابكارانه‌ي تبهكاران به جائي مي‌رسد كه معلم تجربه ديده و مربي خيرخواه را به ترديد مي‌اندازد. جمله‌ي مورد تفسير بيان قانون مقاومت و نتيجه‌ي آن است كه عبارت از ناتواني و ياس معلم و مربي از تاثير كار خود مي‌باشد و در بعضي از شرايط مقاومت شدت پيدا نموده و مقاومت كنندگان به يك عده اصول و قواعدي تكيه مي‌كنند كه معلمان و مربيان را در منطق كار خود به ترديد مي‌اندازند، نه اينكه خود اميرالمومنين عليه‌السلام در عقيده و اقدامات خود به ترديد افتاده بود، زيرا در هر موردي از سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام كه درباره‌ي حكميت در نهج‌البلاغه آمده است، قاطعيت و واقع‌بيني اميرالمومنين در اين مسئله كاملا روشن است و اين جمله چنانكه گفتيم بيان قانون تعليم و تربيت و خيرخواهي و اصرار به مقاومت در برابر آنها مي‌باشد. به اضافه‌ي اينكه دلايل بسيار روشن در سخنان و كردارهاي اميرالمومنين وجود دارد كه هرگز آن حضرت در هيچ امري شك و ترديد نداشته است: «و اني لعلي الطريق الوضح» (و من همواره در راه روشن حركت مي‌كنم). «و اني لعلي بصيره من ربي» (و من با يك بينائي از پروردگارم زندگي مي‌كنم).  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )        ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 192-183 قوله عليه السلام: «امّا بعد... النّدامة»:  امام (ع) براى مشاور خوب چهار صفت ذكر كرد كه در صورت داشتن آن صفتها، پذيرش نظر وى واجب و لازم است. اين ويژگيها به قرار زير است: اوّل آن كه مشاور ناصح باشد زيرا مشاور ناصح درست فكر مى كند و انديشه اش را براى نظردهى خالص مى گرداند. ولى غير ناصح، ناپخته نظر مى دهد، و مشورت خواه را به ضرر و زيان دچار مى سازد.  ويژگى دوّم مشاور مهربانى اوست، به اين دليل كه مهربانى سبب مى شود مشاور نصيحت عاقلانه كند و نصيحت درست و عاقلانه، دقّت در كار و تأمّل و كوشش لازم در اظهار نظر را سبب مى شود. سبب اصلى در نصيحت و مهربانى مشاور، يا ديندارى و يا دوست داشتن مشورت خواه است.  صفت سوّم مشاور، دانشمند بودن است، چه دانشمند با دانش خود، مصلحت را تشخيص مى دهد و خير را در نظر مى گيرد، بر خلاف جاهل كه همچون نابيناست، و جهت خير و صلاح را نمى داند. پيامبر خدا (ص) فرموده است: «اگر از خردمند راهنمايى بخواهيد هدايت مى شويد و خلاف خردمند عمل نكنيد كه پشيمان مى شويد» عبد اللّه بن حسن به فرزندش محمّد توصيه كرد: از مشورت كردن با نادان بر حذر باش، بدان سان كه از دشمنى دشمن دانا هراسناكى، زيرا چنانكه محتمل است فريب و نيرنگ دشمن خردمند شما را دچار خطر كند، بيم آن هست كه مشورت با جاهل، شخص را در گرداب هلاكت اندازد.  صفت چهارم مشاور داشتن تجربه است زيرا نظر دانشمند، تا به محك تجربه همراه نشود، كمال لازم را نخواهد يافت. توضيح مطلب اين كه دانشمند هر چند، جهت مصلحت در امر را مى داند، ولى گاهى ممكن است، برخى جهات فاسد نامشخص در موضوع باشد، كه جز با تجربه مكرّر، بدان آگاهى حاصل نمى شود. بنا بر اين مشورت، بدون تجربه در بردارنده گمان خطاست. و لذا در كتاب منثور الحكم چنين آورده شده است: «هر چيز نيازمند خرد است، و خردمند نياز به تجربه دارد.» با روشن شدن اين واقعيّت، كه فرمانبردارى از نظر مشاور خوب و داراى صفات ويژه مشورت، واجب، و در بيشتر موارد از جهت پيامد خير موجب خوشحالى و رستگارى مى شود مسلّم مى گردد كه مخالفت و عصيان، نسبت به رأى و نظر چنين مشاورى اندوه و پشيمانى را به دنبال خواهد داشت.  حضرت به دنبال توصيف يك مشاور خوب مى فرمايد: «من به شما فرمان مخالفت با اين حكميّت را دادم، شما اطاعت نكرديد». حال با روشن كردن اين موضوع كه سرپيچى از مشورت، مشاور ناصح دلسوز، اندوه و پشيمانى به دنبال دارد به توضيح اين حقيقت تلخ مى پردازند كه، آن بزرگوار در داستان حكميّت مشاور بوده، و به پيامد اين حادثه هم، اشاره كرده است، ولى فريب خوردگان، با امام (ع) مخالفت كرده اند. در اين مورد مى خواهند براى كوفيان روشن كنند با وجودى كه امام (ع) داراى شروط لازم مشورت بوده و نظر خود را به آنها فرموده است، آنها به نظر آن حضرت وقعى ننهاده، و با ايشان مخالفت كرده اند، حال بر حسب گناهى كه مرتكب شده و مشورت را ناديده گرفته اند طبيعى است كه دچار ندامت شوند. «نخلت لكم مخزون رأيى»: «گنجينه صاف و خالص نظرم را بيان كردم» لفظ «نخل» بمعنى غربال كردن و ناخالصيها را جدا كردن كنايه از رأى محكم استوار و خالص و بى غش است كه از درايت و اجتهاد حضرت سرچشمه مى گرفته است. جهت مشابهت اين است. چنان كه بهترين و با صرفه ترين كالاى مصرفى مثل آرد، بيخته و غربال شده آن است نيكوترين و سودمندترين، رأى و نظر آن است كه از ناخالصيهاى شهوت و غضب و خشم بدور باشد. رأى حضرت در جريان حكميّت بدور از هر پيرايه اى اظهار گرديده است آرى اگر امر و فرمان قصير اطاعت مى شد. اين ضرب المثل عرب بوده كه به هنگام مخالفت با يك حقيقت آورده مى شده است، و حضرت در اين مورد اين ضرب المثل را آورده اند.  امّا جريان به وجود آمدن اين ضرب المثل: يكى از پادشاهان به نام «جذيمة» پدر «زباء» ملكه جزيرة العرب را كشت، «زباء» بى درنگ از روى خدعه و فريب قاصدى، پيش «جذيمة» فرستاد و از او خواست كه به جزيرة العرب بيايد و با ملكه ازدواج كند تا در صورت بوجود آمدن فرزندى وارث هر دو پادشاهى باشد. جذيمة دعوت ملكه را پذيرفت و با هزار سواره و مرد جنگى به راه افتاد اما سپاهيان ديگر خود را همراه نبرد و تحت فرماندهى خواهرزاده خود «عمرو بن عدى» قرار داد.  قصير كه از وزرا و طرف مشورت «جذيمه» بود، صلاح نمى دانست كه پادشاه به اين سفر اقدام كند. ولى «جذيمة» پيشنهاد قصير را قبول نكرد. هنگامى كه به محدوده جزيرة العرب رسيدند. لشكر عظيمى بعنوان استقبال از طرف ملكه زبّاء اطراف سپاهيان «جذيمة» را گرفتند و هيچ نوع احترام و اكرامى از پادشاه به عمل نياوردند. دوباره قصير كه وضع را چنين ديد، به پادشاه گفت: نظر من اين است، كه شما از همين جا باز گرديد، زيرا حيله اى در كار است، دعوت كننده شما يك زن است و طبيعت زنها مكر و فريب و نيرنگ است. ولى باز «جذيمة» به گفته قصير اعتنا نكرد. هنگامى كه وارد جزيرة العرب شدند و به دربار ملكه رسيدند، زبّاء دستور داد پادشاه را كشتند، قصير كه از اين پيش آمد سخت ناراحت بود گفت: سخن قصير پذيرفته نمى شود «لا يطاع لقصير امرء» اين جمله قصير بعدها، براى هر نصيحت كننده اى كه داراى نظر درستى باشد و از رأى و نظرش تبعيّت نشود، ضرب المثل شده است. در عبارت حضرت: لو كان يطاع لقصير امر، كلمه «لو» حرف شرط است، برخى پنداشته اند كه جواب لو شرطيّه جمله ما قبل است. ولى حق اين است، كه جواب «لو» شرطيّه در اين عبارت از كلام افتاده است، از ترتيب سخن معناى فرموده حضرت فهميده مى شود، بدين طريق: من نظرم را در باره اين حكميّت و داورى به شما مردم كوفه گفتم، و نصيحت و پند و اندرز خود را بيان داشتم، اگر از من فرمان مى برديد، و آنچه به شما دستور دادم به كار مى بستيد، زيرا نصيحت خود را، بدور از هر شكّى و ترديدى توضيح دادم. چنان كه روشن شد.  جمله اگر دستور را به كار مى بستيد جواب «لو» و شرطى است كه در سخن امام (ع) آمده است. دليل روشن اين توجيه اين كه جواب شرط از عبارت افتاده است، كلام بعدى آن حضرت است كه فرمود: «مرا مانند افراد مخالف تباهكار و گناهكار و بى توجّهان ستمكار انكار و نظر مرا رد كرديد». اين كلام به منزله استثناء كردن نقيض تالى است و معناى ضمينى سخن حضرت با توجّه به استثناى تالى چنين مى شود: من فرمان خود را در باره حكميّت دادم و نصيحت خود را بدور از هر غش و آلودگى به شهوت و غضب، براى شما بيان كردم، ولى از دستور و نصيحت من بمانند كسى كه دستور را ناديده بگيرد و بر مشورت كننده ستم كند، سر برتافتيد و مرتكب گناه شديد. مخالفت و سرپيچى شما چنان فراوان و جدّى صورت گرفت كه نصيحت كننده را در نصيحت كردن خود به شك انداخت كه آيا درست نظر مى دهد يا نه فرموده امام (ع) بيان كننده اين حقيقت است كه مشاور هر چند در نظر و رأيش راه درست را رفته باشد، هنگامى كه مخالفان نظر او زياد باشند، در صحّت نظر خود شك مى كند، چرا كه تشخيص مصلحت در امرى، از كوشش و جديّت در بررسى علايم و نشانه ها، براى مشاور حاصل مى شود، وقتى كه مشاور احتمال بدهد كه خلاف رأى و نظر او ممكن است، مصلحت باشد ديگر مانعى نمى بيند كه شخص ديگرى رأى و نظر درست را، به اين دليل كه نشانه هاى ديگرى در اختيارش بوده، ابراز كند در اين صورت نظر مشاور دوّمى با نظر مشاور اوّل، تعارض پيدا مى كند و خلاف نظر او را نشان مى دهد، بخصوص كه اگر مخالفت از ناحيه گروه زيادى شده باشد، كه درجه احتمال را بالا ببرد، و مشاور اول را به شك مى اندازد، كه آنچه او مصلحت دانسته، مصلحت نباشد، نشانه و علايمى كه مشاور نخستين در اختيار داشته، براى اظهار نظر كافى نبوده است با توجّه به اين توضيح است كه حضرت فرموده است: مخالفت شما مردم كوفه چنان بود. كه نصيحت كننده را در نصيحت كردن به شك انداخت، در اين عبارت منظور امام (ع) از نصيحت كننده، خود آن حضرت، و منظور از رأى و نظر، رأى و نظر خود آن حضرت است. چون بيشتر اطرافيان در امر حكميّت با آن بزرگوار مخالفت كردند.  بعضى از شارحان كلام امام (ع) را حمل به مبالغه و استدلال كرده اند كه آن حضرت از شك كردن در رأى و تصميم گيرى مبرّاست،  قوله عليه السلام: «و ضنّ الزند بقدحه»:  «شما با مخالفت خود آتش زنه را از دادن آتش پشيمان كرديد». گروهى اين سخن را ضرب المثل دانسته و اشاره به شخصى دانسته اند كه از رساندن فايده به دليل اين كه پذيرنده عاقل و با معرفتى در فراگيرى كلامش نمى بيند از سخن گفتن منصرف مى گردد. و يا شخصى كه نمى تواند از نصيحت سودى ببرد، هنگامى كه مشورت كننده، مورد تهمت واقع شود و خيانت ببيند و يا در ابراز نظرش به لغزش متهم شود، چه بسا كه پس از آن، رأى درستى از مشاور، به دليل خشمى كه از جهت مواجه شدن با مخالفت بروى غلبه كرده، صادر نشود.  از آنجا كه قصد حضرت از اداى عبارت، اين بوده كه ثابت كند كوفيان به دليل مخالفتشان با نظر آن بزرگوار پشيمان خواهند شد و نشان دهد كه اين امر نتيجه سرپيچى آنان از فرمان ايشان بوده، فرموده است: «مثل من و شما مثل شاعر هوازنى است» شما را بر ردّ حكميّت دستور دادم قبول نكرديد.  اين شعر يك بيت از قصيده «دريد بن صمّه است كه در رثا و حماسه اى سروده و آغاز آن قصيده اين بيت است.           نصحت لعارض و اصحاب عارض            و رهط بنى السّوداء و القوم سهّد عارض بنى سوداء و قوم سهّد نام اشخاصى بوده است كه در اين جريان همراه شاعر بوده اند. اين سروده از «دريد بن صمّة است و داستان دريد اين است. كه برادر دريد عبد اللّه بن صمّة، با فرزندان بكر بن هوازن غطفانى، جنگ كرد و غنايمى به دست آورد، از جمله شترانشان را غارت كرد و به همراه آورد.  هنگامى كه به محلّى به نام منعرج اللّوى رسيدند، عبد اللّه سوگند ياد كرد كه تا بقيعة را نحر نكند از اين منزل كوچ نخواهد كرد. «بقيعة» شترى بوده است كه قبل از تقسيم اموال غارت شده نحر مى كنند و گوشتش را مى خوردند و آن شتر از سهام خارج مى شود.  برادر عبد اللّه دريد گفت: اين كار را نكن، زيرا هوازنيها، در جستجوى تو هستند. عبد اللّه حرف دريد را قبول نكرد، و در آن منزل ماند، و بقيعه را نحر كرد، هنگام صبح، هوازنيها بر عبد اللّه تاختند عبد اللّه برادرش دريد را به كمك طلبيد.  دريد و ياران عبد اللّه به كمك وى شتافتند و از عبد اللّه دفاع كردند، تا زمانى كه دريد مجروح شد و به زمين افتاد و عبد اللّه كشته شد، درگيرى ادامه داشت تا شب فرا رسيد، دريد از تاريكى استفاده كرد و با اين كه چندين جراحت برداشته بود، توانست از معركه فرار كند. بعدها اين قصيده را سرود. حضرت به شعر دريد تمثل جسته است.  امام (ع) دريد را از جهت نسبت وى به هوازنيها اخو هوازن خوانده است، زيرا او دريد بن صمّة از فرزندان بنى جشم بن معاوية بن بكر بن هوازن است، چنان كه خداوند متعال در قرآن فرموده است «وَ اذْكُرْ أَخا عادٍ....» منظور پيامبر قوم عاد است و يا اين آيه كه: «إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ....». كه مقصود لوط پيامبر است و از جهت نسبتى كه به قوم خود داشته است «اخو» خوانده شده است در به كارگيرى لفظ اخوّت به طور مجاز صرف وابستگى و مشابهت كفايت مى كند، قبلا در اين باره بحث كافى انجام گرفت.  جهت تمثّل جستن امام (ع) به اين شعر بيان اين حقيقت است، كه مثل من، در نصيحت كردن و بر حذر داشتن شما از پذيرفتن حكميّت، و مخالفت كردن با فرمان من، كه موجب پشيمانى گرديد، مثل اين گوينده با قوم خويش است. وقتى كه آنها را نصيحت كرد و آنها قبول نكردند، و در نتيجه دچار پشيمانى و هلاكت شدند.  آنچه حضرت پيروانش را بدان امر فرمود، رها كردن حكميّت و شكيبايى بر كارزار با اهل شام بود. خلاصه موضوع اين كه در ليلة الهرير نشانه هاى پيروزى ياران امام بر مردم شام (طرفداران معاويه) آشكار گرديد، به گونه اى كه شكست و هلاكت را براى خود مسلّم ديدند. معاويه با عمرو عاص براى نجات خود و اطرافيانش مشورت كرد. عمرو عاص گفت: سپاهيان تو با لشكريان على (ع) برابرى نمى كنند. و تو خود نيز مثل على (ع) نيستى. زيرا او به حكم خدا با تو مى جنگد و تو براى رياست و حكومت. تو مى خواهى زنده بمانى، و او به فكر شهادت در راه خداست.  اگر تو بر لشكر عراق (پيروان على) پيروز شوى عراقيها به دليل بى عدالتى از تو خواهند ترسيد ولى اگر على پيروز شود مردم شام بدليل عطوفت و مهربانى على (ع) از او نمى ترسند. با اين همه حيله اى بكارگير و پيشنهادى بده كه ميان اطرافيان على (ع) اختلاف ايجاد كند چه آن را بپذيرند يا رد كنند.  آنها را فراخوان به اين كه كتاب خدا ميان شما و ايشان داور باشد، تو با اين حيله به مقصود خود خواهى رسيد و من هم اين موضوع را تا زمانى كه لازم باشد از ديگران پوشيده مى دارم. معاويه رهنمود را پذيرفت: صبح كه فرا رسيد، قرآنها را بر سر نيزه ها كردند و در ميدان برافراشتند، تعداد آنها را پانصد قرآن دانسته اند قرآن مسجد جامع شام را بر سه نيزه بستند و ده نفر آن را نگهدارى مى كرد.  سپاهيان شام يكباره با هم فرياد برآوردند: اى مردم عرب خدا را، خدا را در باره زنان و دختران، خدا را، خدا را در باره دينتان اين كتاب خداست كه بايد داور ميان ما و شما باشد. امام (ع) با ديدن اين فريبكارى، عرض كرد، بار خدايا تو آگاهى كه آنها منظورشان حفظ حرمت قرآن و دين تو نيست، تو ميان ما و آنها داورى كن، زيرا به حقيقت تو داور هستى در اثر اين رياكارى ميان پيروان امام اختلاف افتاد. گروهى فرياد زدند: جنگ جنگ ولى بيشتر افراد، صدا زدند، داورى كتاب خدا را قبول مى كنيم.  جنگ براى ما جايز نيست. زيرا ما را به حكميّت و داورى قرآن فرا خوانده اند. از همه سو فرياد برآمد: ترك مخاصمه مى كنيم و صلح را مى پذيريم.  امام (ع) در جواب سازشكاران صلح طلب فرمود: اى مردم، من براى پذيرش فرمان كتاب خدا سزاوارترين شما هستم، ولى معاويه، عمرو عاص، و پسر ابى معيط، طرفدار دين نيستند و از قرآن جانبدارى نمى كنند. من آنها را از شما بهتر مى شناسم، از دوره كوچكى، تا بزرگسالى با آنها بوده ام. چه در كوچكى و چه در بزرگسالى از بدترين افراد بوده اند. درخواست آنها كه تسليم داورى قرآن شويم، سخن حقى است كه با آن اراده باطل كرده اند قرآن بر نيزه كردن آنها به اين معناست كه به ظاهر قرآن را مى شناسند ولى بدان عمل نمى كنند. منظورشان از اين امر فريب، حيله و سست كردن اراده شماست. شما فقط يك ساعت بازو و جمجمه هاتان را به من عاريه بدهيد، حق در جايگاه خودش مستقر گرديده، چيزى جز بر افتادن قوم ستمكار باقى نخواهد ماند.  در اين هنگام بيست هزار نفر از اصحاب اطراف حضرت را گرفتند و به جاى آن كه حضرت را امير مؤمنان خطاب كنند بى ادبانه فرياد زدند: يا على به حكميّت كتاب خدا فرا خوانده شده اى بپذير، و گرنه چنان كه عثمان را كشتيم تو را خواهيم كشت.  امام (ع) فرمود: واى بر شما من حكميّت قرآن را قبول ندارم با اين كه اوّل كسى بودم كه بدان ايمان آورده آن را پذيرفتم و اوّل شخصى بودم كه مردم را به پذيرفتن كتاب خدا فرا خواندم حال چگونه قرآن را قبول ندارم با معاويه و شاميان مبارزه مى كنم تا آنها در عمل به كتاب خدا ايمان پيدا كنند امّا شما را آگاه كردم كه قصد آنها از اين پيشنهاد فريب دادن شماست و نه عمل كردن به حكم قرآن.  ولى آنها به اخطار آن حضرت توجّهى نكردند و پيشنهاد كردند كه امام (ع) فرستاده اى را گسيل دارند تا مالك اشتر را از جنگ باز دارد. اين تقاضا را وقتى مطرح كردند كه مالك اشتر، صبح هنگام «ليلة الهرير» بر لشكر معاويه مسلّط شده، چيزى نمانده بود كه وارد اردوگاه معاويه شود، و پيروزى حتمى شده بود.  حضرت ناگزير براى بازگشت مالك اشتر اقدام كرد و مالك با ناراحتى بازگشت و ميان او و كسانى كه امام (ع) را به حكميّت قرآن دعوت مى كردند، اختلافى در گرفت، امّا از همه سو فرياد زدند، امير المؤمنين به حكميّت رضا داد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 85 أمّا بعد فانّ معصية النّاصح الشّفيق العالم المجرّب تورث الحسرة، و تعقّب النّدامة، و قد كنت أمرتكم في هذه الحكومة أمري، و نخلت لكم مخزون رأيى، لو كان يطاع لقصير أمر، فأبيتم عليّ إباء المخالفين الجفاة، و المنابذين العصاة، حتّى ارتاب النّاصح بنصحه، و ضنّ الزّند بقدحه، فكنت و إيّاكم كما قال أخو هوازن:أمرتكم أمري بمنعرج الّلوى          فلم تستبينوا النّصح إلّا ضحى الغد. (8211- 8113)اللغة:و (المجرّب) قال الجوهري: الذي قد جرّبته الأمور و أحكمته، فان كسرت الرّاء جعلته فاعلا إلّا أنّ العرب تكلّمت به بالفتح و (نخل) الشي ء إذا صفّاه، و منه نخل الدقيق بالمنخل و (الجفاة) جمع الجافي و هو الذى خشن طبعه و (النبذ) طرحك الشي ء أمامك و ورائك أو عام و منه قوله سبحانه: «وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ كِتابَ اللَّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ» و (الزّند) العود الذى يقدح به النّار و هو الأعلى و السّفلى الزّندة بالهاء و الجمع زناد مثل سهم و سهام و (هوازن) قبيلة و (منعرج) الوادى اسم فاعل حيث يميل يمنة و يسرة من انعرج الشي ء انعطف و (اللوى) كالى ما التوى من الرّمل.الاعراب:اضافة المخزون إلى رائي من قبيل اضافة الصّفة إلى الموصوف، قوله:لو كان يطاع لقصير أمر كلمة لو إما للتّمنّى على ما ذهب إليه بعضهم في قوله: سبحانه: «لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً»* و لا تحتاج حينئذ إلى الجواب أو حرف شرط و الجواب محذوف بقرينة المقام، و القصير منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 86 اسم رجل يضرب به المثل لكلّ ناصح عصي لقصّته التي يأتي إليه الاشارة، و تقدير الكلام لو كان يطاع لى أمر أى لو أطعتموني لما اصابتكم حسرة و ندامة إلّا أنّكم أبيتم عليّ إباء المخالفين فحلّت بكم النّدامة و صرت و إيّاكم كما قال اخو هوازن اه هذا.و تقدير الجواب بما ذكرناه أولى ممّا قدّره الشّارح البحراني حيث قال:و التّقدير إنّى أمرتكم أمرى في هذه الحكومة و نصحت لكم فلو أطعتموني لفعلتم ما أمرتكم به و محضت لكم النّصيحة فيه فافهم جيّدا، و قوله: أخو هوازن الاضافة لأدنى المناسبة من حيث انتساب الشّاعر إلى تلك القبيلة، و هذه الاضافة شايعة في كلام العرب قال سبحانه: «وَ اذْكُرْ أَخا عادٍ، و قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ» إلى غير ذلك.المعنى:(أما بعد فانّ معصية النّاصح) الذي يصدّق فكره و يمحض رأيه و (الشّفيق) الذي يبعثه شفقته على النّصح و على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 87 الترّوي في الامر و ايقاع الرأى فيه من جدّ و اجتهاد و (العالم) الذي يعلم وجه المصلحة في الامور و يكون فيها على بصيرة و (المجرّب) الذي حصلت له التّجارب فكان رأيه و قوله أغلب الاصابة للواقع (تورث الحسرة و تعقب النّدامة).إذا المشير الموصوف بالصفات الاربع المذكورة يكون رأيه أغلب المطابقة مع الواقع فاطاعة المستشير له موجبة لظفره على المقصود و وصوله إلى مطلوبه و مخالفته مفوّتة للغرض معقّبة للحسرة خصوصا إذا كان المشير مثله عليه السّلام المتّصف بالعلم اللدنى المطابق رأيه للواقع دائما يكون معصية معقّبة للنّدامة ألبتّة و موقعة في الضّلالة لا محالة.و لذلك أردف عليه السّلام كلامه بالاشارة إلى خطائهم في أمر الحكومة النّاشي من مخالفتهم له و إبائهم عن امتثال أمره فقال: (و قد كنت أمرتكم في هذه الحكومة امرى) الصّواب (و نخلت لكم مخزون رأيي) المصاب (لو كان يطاع لقصير أمر) لما حصلت الحسرة و النّدامة و قصير هذا هو قصير بن سعد مولى جزيمة الابرش من ملوك العرب.روى انّ جزيمة قتل أبا الزّباء ملكة الجزيرة، فبعث إليه عن حين ليتزوّج بها خدعة و سألته القدوم عليها فأجابها إلى ذلك و خرج فى ألف فارس و خلف باقي جنوده مع ابن اخته عمرو بن عدي، و أشار قصير الى جزيمة أن لا يتوجه إليها فلم يقبل رأيه فلما قرب جزيمة من الجزيرة استقبله جنود الزباء بالعدة و لم ير منهم إكراما له فأشار قصير إليه بالرّجوع عنها و قال إنّها امرأة و من شان النسّاء الغدر فلم يقبل فلما دخل عليها غدرت به و قتلته فعند ذلك قال قصير: لا يطاع لقصير أمر فيضرب به المثل لكلّ ناصح عصي و هو مصيب في رأيه. (فأبيتم علىّ اباء المخالفين الجفاة و المنابذين العصاة حتّى ارتاب الناصح بنصحه) هذا محمول على المبالغة لما ذكرنا من أنّه عليه السّلام متّصف بالعلم اللدنّي فلا يمكن شكه فيما رآه صوابا، و يشهد بذلك قوله عليه السّلام في الخطبة الرابعة ما شككت في الحقّ مذ رأيته، و قوله عليه السّلام في الخطبة العاشرة: و إنّ معي لبصيرتي ما لبّست على نفسي و لا لبّس على. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 88فالمقصود بذلك الاشارة إلى شدّة اتفاقهم على الخلاف، فانّ المشير النّاصح إذا كثر مخالفوه إنّما يشكّ في أنّ نصحه هل هو صواب إذ استخراج وجوه الصّلاح في الأمر أمر اجتهاديّ منوط على الامارات الظنّية و مع اطباق آراء جمع كثير على خلاف ما رآه المشير و اتّفاق ظنونهم على أنّ الصّواب في خلافه يجوز له أن يتشكك فيما رآه أنّه هل هو صواب أم لا.(و) قوله: كنايه (ضنّ الزند بقدحه)مثل يضرب لمن يبخل بفوايده من أجل عدم وجدانه القابل لها و الاهل لاستفادتها، و الزند كناية عن القلب و القدح عن الآراء الصّادرة منه صدور النّار من الزّناد، مبالغة و هو [ضنّ الزند بقدحه ] أيضا جار على المبالغة، و المقصود به أنّه عليه السّلام لشدّة ما لقى منهم من الاباء و الخلاف و العصيان لم يقدح له رأى صالح (فكنت و إيّاكم) أى كان حالى معكم في نصحي و مخالفتكم على مع حلول النّدامة بكم (كما قال) وريد بن الصمة (اخو هوازن) في جملة أبيات له:أمرتهم امرى بمنعرج اللوى          فلم يستبينوا النّصح الأضحى الغد    و قبلهنصحت لعارض و اصحاب عارض          و رهط بني السّوداء و القوم تمهدى        فقلت لهم ظنوا بالفى مذحج          سراتهم في الفارسي المسرّد    و بعدهفلما عصوني كنت منهم و قد أرى          غوايتهم و انّنى غير مهتد       و ما أنا إلا من غزية إن غوت          غوت و إن ترشد غزية ارشد    و قصة وريد في هذه القصيدة أنّ أخاه عبد اللّه بن صمة من بني جشم بن معاوية بن بكر ابن هوازن غزا بني بكر بن هوازن فغنم منهم و استاق إبلهم فلما كان بمنعرج اللوى قال: لا و اللّه لا أبرح حتّى أنحر النقيعة و هي ما ينحر من النّهب قبل القسمة و اجيل السهام، فقال له أخوه وريد: لا تفعل فانّ القوم في طلبك فأبي عليه و نحر النقيعة و بات، فلما أصبح هجم القوم عليهم و طعن عبد اللّه بن الصمة فاستغاث باخيه وريد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 89 فنهنه عنه القوم حتى طعن هو أيضا و صرع و قتل عبد اللّه و حال الليل بين القوم فنجا وريد بعد طعنات و جراح حصل له فقال القصيدة هذا.و عن نصر بن مزاحم في كتاب الصّفين أنّه بعد روايته هذه الخطبة مثل ما رواه السّيد زاد في آخرها: ألا إنّ هذين الرّجلين الذين اختر تموهما قد نبذا حكم الكتاب، و أحيياما أمات و اتّبع كلّ منهما هواه و حكم بغير حجّة و لا بيّنة و لا سنة ماضية و اختلفا فيما حكما فكليهما لم يرشد اللّه، فاستعدّوا للجهاد و تأهّبوا للمسير و أصبحوا في معسكر كم يوم كذا.و ينبغي أن نذكر في المقام كيفيّة التّحكيم، و قد رواه أرباب السّير و التواريخ و نقله في شرح المعتزلي عن نصر بن مزاحم و إبراهيم بن و يزيل و غيرهما مع إطناب مملّ و نحن نرويه على ما في الشّرح مع تلخيص منّا فأقول:قال الشّارح: الذى دعا إلى التحكيم طلب أهل الشّام و اعتصامهم به من سيوف أهل العراق فقد كانت أمارات القهر و الغلبة لاحت و دلائل النصر و الظفر و ضحت، فعدل أهل الشّام عن القراع إلى الخداع و كان ذلك برأى عمرو بن العاص، و هذه الحال وقعت عقيب ليلة الهرير التي يضرب بها المثل.قال نصر بن مزاحم في كتاب الصّفين و هو ثقة ثبت صحيح النقل غير منسوب إلى هوى و لا إدغال، و هو من رجال أصحاب الحديث: حدّثنا عمرو بن شمر قال:حدّثنى أبو ضرار قال: حدّثني عمّار بن ربيعة قال: غلس عليّ عليه السّلام بالنّاس صلاة الغداة يوم الثّلثاء عاشر شهر ربيع الأول سنة سبع و ثلاثين، و قيل عاشر شهر صفر ثمّ زحف إلى أهل الشّام بعسكر العراق و النّاس على راياتهم، و زحف إليهم أهل الشّام و قد كانت الحرب أكلت الفريقين و لكنّها في أهل الشّام أشدّ نكاية و أعظم وقعا فقدملوا الحرب و كرهوا القتال و تضعضعت أركانهم.قال: فخرج رجل من أهل العراق على فرس كميت ذنوب عليه السّلاح لا يرى منه إلّا عيناه و بيده الرمح فجعل يضرب رءوس أهل العراق بالقناة، و يقول: سوّوا صفوفكم رحمكم اللّه حتّى إذا عدل الصّفوف و الرّايات استقبلهم بوجهه و ولي أهل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 90 الشّام ظهره ثمّ حمد اللّه و أثنى عليه و قال:الحمد للّه الذى جعل فينا ابن عمّ نبيّه أقدمهم هجرة و أوّلهم اسلاما سيف من سيوف اللّه صبّه اللّه على أعدائه فانظروا إذا حمى الوطيس  «1» و ثار القتام و تكسر المرءان و جالت الخيل بالابطال فلا اسمع إلّا غمغمة أو همهمة فاتّبعونى و كونوا في اثرى، ثمّ حمل على أهل الشام فكسر فيهم رمحه ثمّ رجع فاذا هو الاشتر.قال: و خرج رجل من أهل الشام فنادى بين الصّفين يا أبا الحسن يا عليّ ابرز اليّ فخرج إليه عليّ عليه السّلام حتى اختلف أعناق دابتيهما بين الصّفين، فقال انّ لك يا علي تقدما في الاسلام و الهجرة هل لك في أمر اعرضه عليك يكون فيه حقن هذه الدماء و تأخر هذه الحروب حتى ترى رايك؟ قال عليّ عليه السّلام: و ما هو؟قال: ترجع إلى عراقك فنخلّي بينك و بين العراق و نرجع نحن إلى شامنا فتخلّي بيننا و بين الشّام فقال عليّ عليه السّلام قد عرفت ما عرضت إنّ هذه لنصيحة و شفقة و أهمّنى هذا الامر و أسهرني و ضربت أنفه و عينه فلم أجد إلّا القتال أو الكفر بما أنزل اللّه على محمّد صلّى اللّه عليه و آله إنّ اللّه تعالى ذكره لم يرض من أوليائه أن يعصى في الارض و هم سكوت مذعنون لا يأمرون بمعروف و لا ينهون عن منكر، فوجدت القتال أهون عليّ من معالجة الأغلال في جهنّم.قال فرجع الرّجل و هو يسترجع و زحف النّاس بعضهم إلى بعض فارتموا بالنّبل و الحجارة حتّى فنا، ثمّ تطاعنوا بالرّماح حتّى تكسرت و اندقت، ثمّ مشى القوم بعضهم إلى بعض بالسّيوف و عمد الحديد فلم يسمع السّامعون إلّا وقع الحديد بعضه على بعض لهو أشد هولا في صدور الرّجال من الصّواعق و من جبال تهامة يدك بعضه بعضا و انكسف الشّمس بالنّقع و ثار القتام و القسطل  «2» و ضلّت الألوية و الرّايات______________________________ (1) الوطيس شبه التنورا و الضراب فى الحراب و اذا حمى الوطيس اى اشتد الحرب و القتام الغبار و المرآن كعثمان الرماح و الغمغمة اصوات الابطال عند القتال و الكلام الذى لا يبين لغة (2) النقع و القسطل الغبار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 91 و أخذ الأشتر يسير فيما بين الميمنة و الميسرة فيأمر كلّ قبيلة أو كتيبة من القراء بالاقلام على التي يليها، فاجتلدوا بالسّيوف و عمد الحديد من صلاة الغداة من اليوم المذكور إلى نصف الليل لم يصلّو اللّه صلاة، فلم يزل الاشتر يفعل ذلك حتّى أصبح و المعركة خلف ظهره و افترقوا على سبعين ألف قتيل في ذلك اليوم و تلك الليلة.و هي ليلة الهرير المشهورة، و كان الأشتر في ميمنة النّاس و ابن عبّاس في الميسرة و عليّ في القلب و النّاس يقتتلون، ثمّ استمرّ القتال من نصف الليل الثاني إلى ارتفاع الضّحى و الاشتر يقول لأصحابه و هو يزحف بهم نحو أهل الشّام: ازحفوا قيد «1» رمحي هذا و يلقي رمحه فاذا فعلوا ذلك قال ارجفوا قاب هذا القوس فاذا فعلوا ذلك سألهم مثل ذلك حتّى ملّ أكثر النّاس من الاقدام فلمّا رأى ذلك قال: اعيذكم باللّه ان ترضعوا الغنم ساير اليوم، ثمّ دعا بفرسه و ركز رايته و كانت مع حيّان بن هوذة النّخعي و سار بين الكتائب و هو يقول: ألا من يشرى نفسه للّه و يقاتل مع الأشتر حتّى يظهر أو يلحق باللّه فلا يزال الرّجل من النّاس يخرج إليه فيقاتل معه قال نصر: و حدّثنى عمرو قال: حدّثني أبو ضرار قال حدّثني عمّار بن ربيعة قال: مرّبي الأشتر فأقبلت معه حتّى رجع إلى المكان الذي كان به، فقام في أصحابه فقال: شدّ و افداء لكم عمّي و خالي شدّة ترضون بها اللّه و تغزون بها الدين إذا أنا حملت فاحملوا، ثمّ نزل و ضرب وجه دابّته و قال لصاحب رايته: تقدّم فتقدّم بها ثمّ شدّ على القوم و شدّ معه أصحابه فضرب أهل الشام حتّى انتهى بهم إلى معسكرهم فقاتلوا عند العسكر قتالا شديدا و قتل صاحب رايتهم و أخذ عليّ عليه السّلام لما راى الظفر قد جاء من قبله يمدّه بالرّجال.و روى نصر عن رجاله قال: لمّا بلغ القوم إلى ما بلغوا إليه قام عليّ عليه السّلام خطيبا فحمد اللّه و أثنى عليه و قال:______________________________ (1) القيد و القاب المقدار لغة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 92 أيّها النّاس قد بلغ بكم الامر و بعدوّكم ما قد رأيتم و لم يبق منهم إلّا آخر نفس و إنّ الامور إذا أقبلت اعتبر آخرها بأوّلها، و قد صبر لكم القوم على غير دين حتّى بلغنا منهم ما بلغنا، و أنا غاد عليهم بالغداة احاكمهم إلى اللّه قال فبلغ ذلك معاوية، فدعا عمرو بن العاص و قال: يا عمرو إنّماهى الليلة حتّى يغد و عليّ علينا بالفضل فما ترى؟ قال: إنّ رجالك لا يقومون لرجاله و لست مثله هو يقاتلك على امر و أنت تقاتله على غيره، أنت تريد البقاء و هو يريد الفناء و أهل العراق يخافون منك إن ظفرت بهم، و أهل الشّام لا يخافون عليّا إن ظفر بهم و لكن ألق إلى القوم أمرا إن قبلوه اختلفوا و إن ردّوه اختلفوا ادعهم إلى كتاب اللّه حكما فيما بينك و بينهم، فانّك بالغ به حاجتك في القوم و إنّى لم أزل ادّخر هذا الأمر لوقت حاجتك إليه، فعرف معاوية ذلك و قال له صدقت قال نصر: و حدّثنا عمرو بن شمر عن جابر بن نمير الانصاري قال: و اللّه لكأنّي أسمع عليّا يوم الهرير و ذلك بعد ما طحنت رحى مدحج فيما بينها و بين عك و لخم و جذام و الأشعريين بأمر عظيم تشيب منه النواصى حتّى استقامت الشّمس و قام قائم الظهر و عليّ عليه السّلام يقول لأصحابه: حتّى متى نخلّى بين هذين الحيّين قد فنيا و أنتم وقوف تنظرون أما تخافون مقت اللّه ثمّ استقبل القبلة و رفع يديه إلى اللّه عزّ و جل و نادى: يا اللّه يا رحمن يا رحيم يا واحد يا أحد يا صمد يا اللّه يا اله محمّد اللهمّ إليك نقلت الأقدام و أفضت القلوب و رفعت الأيدى و مدّت الأعناق و شخصت الأبصار و طلبت الحوائج، اللهمّ إنّا نشكو إليك غيبة نبيّنا و كثرة عدوّنا و تشتّت أهوائنا، ربّنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و أنت خير الفاتحين، سيروا على بركة اللّه، ثمّ نادى لا إله إلّا اللّه و اللّه أكبر قال: فلا و الذي بعث محمّدا بالحقّ نبيّا ما سمعنا رئيس قوم منذ خلق اللّه السّماوات و الأرض أصاب بيده في يوم واحد مثل ما أصاب عليه السّلام إنّه قتل فيما ذكره العادون زيادة على خمسمائة من أعلام العرب يخرج بسيفه منحنيا فيقول معذرة إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 93 اللّه و إليكم من هذا لقد هممت أن افلقه  «1» و لكن يحجزني عنه إنّي سمعت رسول اللّه يقول: لا سيف إلّا ذو الفقار و لا فتى إلّا عليّ و أنا قاتل به دونه. «2» قال فكنّا نأخذه فنقوّمه ثمّ يتناوله من أيدينا فينقحم به في عرض الصّف فلا و اللّه ما ليت بأشدّ نكاية منه في عدوه و لنعم ما قال في كشف الغمة في وصف حاله عليه السّلام في ليلة هذا اليوم و هي ليلة الهرير: فما لقى عليه السّلام شجاعا إلّا أراق دمه، و لا بطلا إلّا زلزل قدمه، و لا مريدا إلّا أعدمه، و لا قاسطا إلّا قصر عمره و أطال ندمه، و لا جمع نفاق إلّا فرّقه، و لا بناء ضلال إلّا هدمه، و كان كلّما قتل فارسا أعلى بالتكبير فاحصيت تكبيراته ليلة الهرير فكانت خمسمائة و ثلاثا و عشرين تكبيرة بخمسمائة و ثلاثة و عشرين قتيلا من أصحاب السّعير.و قيل إنّه فتق نيفق  «3» درعه لثقل ما كان يسيل من الدّم على ذراعه و قيل إنّ قتلاه عرفوا بالنّهار فانّ ضرباته كانت على و تيرة واحدة إن ضرب طولا قدّ أو عرضا قطّ، و كانت كأنها مكوّاة بالنّار قال نصر: فحدّثنا عمرو بن شمر عن جابر قال: سمعت تميم بن جزيم يقول:لمّا أصبحنا من ليلة الهرير نظرنا فاذا أشباه الرّاياة أمام أهل الشّام في وسط الفليق  «4» حيال موقف عليّ و معاوية، فلمّا أسفرنا إذا هي المصاحف قد ربطت في أطراف الرّماح و هي عظام مصاحف العسكر، و قد شدّوا ثلاثة رماح جميعا و ربط عليها مصحف المسجد الأعظم يمسكه عشرة رهط قال نصر: و قال أبو جعفر و أبو الطّفيل: استقبلوا عليّا عليه السّلام بمأة مصحف و وضعوا في كلّ مخبية «5» مأتي مصحف فكان جميعها خمسمائة مصحف، قال أبو جعفر______________________________ (1) الفلق الشق (2) اى عنده (3) نيفق كحيدر جاى بندازار و شلوار و مانند آن معرب نيفه و بكسر النون عند العامة منتهى الارب. (4) الفليق الداهية (5) المخبية يفتح النون كمقدمة و المخبيتان الميمنة و الميسرة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 94 ثمّ قال الطفيل بن أدهم حيال عليّ عليه السّلام، و قام أبو شريح حيال الميمنة، و ورقا بن المعتمر حيال الميسرة ثمّ نادوايا معشر العرب اللّه اللّه في النساء و البنات و الأبناء من الرّوم و الأتراك و أهل الفارس غدا إذا فنيتم اللّه اللّه في دينكم هذا كتاب اللّه بيننا و بينكم.فقال عليّ عليه السّلام: اللهمّ إنّك تعلم أنهم ما الكتاب يريدون، فاحكم بيننا و بينهم إنّك أنت الحقّ المبين فطائفة قالت القتال و طائفة قالت المحاكمة إلى الكتاب و لا يحلّ لنا الحرب، و قد وعينا إلى حكم الكتاب فعند ذلك بطلت الحرب و وضعت أو زارها.قال نصر: و حدّثنا عمرو بن شمر عن جابر عن أبي جعفر الباقر عليه السّلام قال: لما كان اليوم الأعظم قال أصحاب معاوية: و اللّه لا نبرح اليوم العرصة حتّى نموت أو يفتح لنا، و قال أصحاب أمير المؤمنين عليه السّلام: مثل ذلك فباكروا القتال غدوة في يوم من إيّام الشعرى طويل شديد الحرّ، فتراموا حتّى فنيت النّبال و تطاعنوا حتّى تقصفصت الرّماح.ثمّ نزل القوم عن خيولهم و مشى بعضهم إلى بعض بالسّيوف حتّى تكسرت جفونها، و قام الفرسان في الركب، ثمّ اضطربوا بالسيّوف و عمد الحديد، فلم يسمع السّامعون إلّا تغمغم القوم و صليل  «1» الحديد في الهام و تكادم  «2» الافواه و كسفت الشّمس و ثار القتام و صلت الالوية و الرّايات و مرّت مواقيت أربع صلاة ما يسجد فيهنّ للّه الّا تكبيرا و نادت المشيخة «3» في تلك الغمرات: يا معشر العرب اللّه اللّه في الحربات من النساء و البنات، قال جابر فبكى أبو جعفر عليه السّلام و هو يحدّثنا بهذا الحديث.قال نصر و أقبل الاشتر على فرس كميت محذوف و قد وضع مغفره على قربوس______________________________ (1) صل المسمار يصل صليلا صوّت. (2) الكدم العض بادنى الغم كما يكدم الحمار (3) المشيخة جمع الشيخ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 95 السّرج و هو يقول: اصبروا يا معشر المؤمنين فقد حمى الوطيس و رجعت الشّمس من الكسوف و اشتدّ القتال و اخذت السباع بعضها بعضا.فقال رجل في تلك الحال: اى رجل هذا لو كانت له نيّة، فقال له صاحبه:و اىّ نية أعظم من هذه ثكتك امّك و هبلتك انّ رجلا كما ترى قد سبح في الدّم و ما اضجرته الحرب و قد غلت هام الكماة من الحرب و بلغت القلوب الحناجر و هو كما ترى جزع يقول هذه المقالة اللهمّ لا تبقنا بعد هذا.قال نصر: و روى الشّعبي عن صعصعة انّه بدر من الأشعث بن قيس لعنه اللّه ليلة الهرير قول نقله الناقلون إلى معاوية فاغتنمه و بنا عليه تدبيره.و ذلك انّه خطب أصحابه من كنده تلك الليلة و قال في خطبته: قد رأيتم يا معشر المسلمين ما قد كان في يومكم هذا الماضي و ما قد فني فيه من العرب فو اللّه لقد بلغت من السنّ ما شاء اللّه ان ابلغ فما رأيت مثل هذا اليوم قط، الا فليبلغ الشاهد الغايب إنّا ان نحن تواقفنا غدا انّه لفنت العرب وضيّعت الحرمات أما و اللّه ما أقول هذه المقالة جزعا عن الحرب و لكني رجل مسنّ أخاف على النّساء و الذّراري غدا إذا فنينا و نحو ذلك ممّا يخذلهم عن القتال فلمّا بلغ ذلك معاوية قال: أصاب و ربّ الكعبة فدبّر تلك الليلة ما دبّر من رفع المصاحف على الرّماح، فأقبلوا بالمصاحف و رفعوها في رءوس الرّماح و قد قلدوها الخيل و مصحف دمشق الأعظم يحمله عشرة رجال على رءوس الرّماح و هم ينادون كتاب اللّه بيننا و بينكم قال: فجاء عدىّ بن حاتم فقال: يا أمير المؤمنين إنّه لم يصب منّا عصبة إلّا و قد اصيب منهم مثلها، و كلّ مقروح و لكنّا أمثل بقيّة منهم و قد جزع القوم و ليس بعد الجزع إلّا ما نحبّ فناجزهم و قام الأشتر فقال يا أمير المؤمنين إنّا و اللّه ما أجبناك و لا نصرناك على الباطل و لا أجبنا إلّا اللّه و لا طلبنا إلّا الحقّ، و لو دعانا غيرك إلى ما دعوتنا إليه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 96 لاستشرى  «1» فيه اللّجاج و طال فيه النّجوى و قد بلغ الحقّ مفطمه و ليس لنا معك رأى.فقام الاشعث بن قيس مغضبا و قال: يا أمير المؤمنين انالك اليوم على ما كنّا عليه أمس و ليس آخر أمرنا كأوّله و ما من القوم أحد أحنى على أهل العراق و لا أوتر لأهل الشّام منّى فأجب القوم إلى كتاب اللّه عزّ و جل فانّك أحقّ به منهم و قد أحبّ النّاس البقاء و كرهوا القتال فقال عليّ عليه السّلام هذا أمر ننظر فيه فنادى النّاس من كلّ جانب الموادعة، فقال عليّ عليه السّلام أيّها النّاس إنّي أحقّ من أجاب إلى كتاب اللّه و لكن معاوية و عمرو بن العاص و ابن أبي معيط و ابن أبي سرج و ابن مسلة ليسوا بأصحاب دين و لا قرآن إني أعرف بهم منكم صحبتهم صغارا و رجالا فكانوا شرّ صغار و شرّ رجال و يحكم إنها كلمة حقّ يراد بها باطل إنهم ما رفعوها إنهم يعرفونها و لا يعملون و لكنها الخديعة و الوهن و المكيدة أعيروني سواعدكم و جماجمكم ساعة واحدة فقد بلغ الحقّ مقطعه و لم يبق إلّا ان يقطع دابر الذين ظلموا فجائه من أصحابه زهاء عشرين ألفا مقنعين في الحديد شاكي سيوفهم على عواتقهم و قد اسودت جباههم من السجود يتقدّمهم مسعر بن فدكى و زيد بن حصين و عصابة من القراء الذين صاروا خوارج من بعد فنادوه باسمه لا بامرة المؤمنين: يا عليّ أجب القوم إلى كتاب اللّه اذ دعيت إليه و إلّا قتلناك كما قتلنا ابن عفان فو اللّه لنفعلنّها إن لم تجبه فقال لهم و يحكم أنا أوّل من دعا إلى كتاب اللّه و أوّل من أجاب إليه و ليس يحلّ لي و لا يسعني في ديني أن ادعى إلى كتاب اللّه فلا أقبله إنّي إنما أقاتلهم ليدينوا بحكم القرآن فانهم قد عصوا اللّه فيما أمرهم و نقضوا عهده و نبذوا كتابه، و لكني قد______________________________ (1) و شرى الشر بينهم كهنى استطار و البرق لمع كاشرى و زيد غضب و لجّ كاستشرى و منه الشراة للخوارج ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 97 اعلمتكم أنّهم قد كادوكم و أنّهم ليس العمل بالقرآن يريدون.قالوا: فابعث إلى الاشتر ليأتينك و قد كان الاشتر صبيحة ليلة الهرير قد اشرف على عسكر معاوية ليدخله.قال نصر: فحدثني فضيل بن خديج قال سأل مصعب إبراهيم بن الاشتر عن الحال كيف كانت، فقال كنت عند عليّ حين بعث إلى الاشتر ليأتيه و قد كان الأشتر أشرف على عسكر معاوية ليدخله فأرسل إليه عليّ عليه السّلام يزيد بن هاني أن ائتني به، فأتاه فأبلغه فقال له الاشتر: آتيه فقل له ليس هذه السّاعة التي ينبغي لك أن تزيلني عن موقفي إنّي قد رجوت الفتخ فلا تعجلني.فرجع يزيد إليه عليه السّلام فأخبره فما هو إلّا أن انتهى حتّى ارتفع الرّهج  «1» و علت الأصوات من قبل الأشتر و ظهرت دلايل الفتح و النّصر لأهل العراق و دلائل الخذلان و الادبار لأهل الشّام فقال القوم لعليّ عليه السّلام و اللّه ما نراك أمرته إلّا بالقتال قال: أرايتموني شاورت رسولي إليه أليس إلّا كلّمته على رؤوسكم علانية و أنتم تسمعون؟ قالوا: فابعث إليه فليأتك و إلّا و اللّه اعتزلناك.فقال عليه السّلام ويحك يا يزيد قل له: أقبل إليّ فانّ الفتنه قد وقعت فأتاه فأخبره فقال الأشتر: أ برفع هذه المصاحف؟ قال: نعم قال: أما و اللّه لقد ظننت أنّها حين رفعت سيوقع اختلافا و فرقة إنّها مشورة ابن النّابغة، ثمّ قال ليزيد بن هانى ويحك ألا ترى إلى الفتح ألا ترى إلى ما يلقون ألا ترى إلى الذي يصنع اللّه لنا أ ينبغي أن ندع هذا و ننصرف عنه.فقال له يزيد: أتحبّ أنك ظفرت ههنا و أن أمير المؤمنين بمكانه الذي هو يفرج عنه و يسلم إلى عدّوه، فقال: سبحان اللّه لا و اللّه لا أحبّ ذلك، قال: فانّهم قد قالوا له و حلفوا عليه: لترسلنّ الى الأشتر فليأتينّك أو لنقتلنّك بأسيافنا كما قتلنا عثمان، أو لنسلّمنك إلى عدوّك.فأقبل الاشتر حتّى انتهى إليهم فصاح يا أهل الذلّ و الوهن أحين علوتم القوم و ظنوا______________________________ (1) الرهج و يحرّك الغبار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 98 أنّكم لهم قاهرون رفعوا المصاحف يدعونكم الى ما فيها و قدو اللّه تركوا ما أمر اللّه فيها، و تركوا سنّة من انزلت اليه فلا تجيبوهم أمهلوني فواقا، فانّي قد احسست بالفتح، قالوا: لا نمهلك، قال: فامهلوني عدوة الفرس فانّي قد طمعت النّصر، قالوا:إذن ندخل معك في خطيئتك.قال: فحدّثوني عنكم و قد قتل أماثلكم و بقى أراذلكم متى كنتم محقّين أحين كنتم تقتلون أهل الشّام فأنتم الآن حين أمسكتم عن قتالهم مبطلون، أم أنتم الآن في إمساككم عن القتال محقّون فقتلاكم إذن الذين لا تنكرون فضلهم و أنّهم خير منكم في النّار.قالوا: دعنا منك يا أشتر قاتلناهم في اللّه و ندع قتالهم في اللّه إنّا لسنا نطيعك فاجتنبا «1» فقال: خدعتم و اللّه فانخدعتم، و دعيتم إلى وضع الحرب فأجبتم يا أصحاب الجباه السّود كنا نظنّ صلاتكم زهادة في الدّنيا و شوقا إلى لقاء اللّه فلا أرى فراركم إلّا إلى الدّنيا و من الموت ألا فقبحا يا اشباه النيب  «2» الجلالة ما أنتم برائين بعدها عزّا أبدا فابعدوا كما بعد القوم الظالمين، فسبّوه و سبّهم و ضربوا بسياطهم وجه دابته و ضرب بسوطه وجوه دوابّهم و صاح بهم عليّ عليه السّلام فكفّوا.و قال الاشتر: يا أمير المؤمنين أحمل الصّف علي الصف نصرع القوم فتصايحوا أن أمير المؤمنين قد قبل الحكومة و رضي بحكم القرآن، فقال الأشتر: إن كان أمير المؤمنين، قد قبل و رضي فقد رضيت بما يرضى به أمير المؤمنين، فأقبل النّاس يقولون قد قبل أمير المؤمنين قد رضي أمير المؤمنين و هو عليه السّلام ساكت لا يفيض بكلمة مطرق إلى الأرض ثمّ قام فسكت النّاس كلّهم.فقال عليه السّلام: أيّها النّاس إنّ أمرى لم يزل معكم على ما أحبّ إلى أن أخذت منكم الحرب، و قدو اللّه أخذت منكم و تركت و أخذت من عدوّكم فلم تترك و إنها فيهم أنكى و أنهك إلّا أنّى كنت أمس أمير المؤمنين فأصبحت اليوم مأمورا، و كنت ناهيا فأصبحت منهيا، و قد أحببتم البقاء و ليس لى أن أحملكم على ما تكرهون، ثمّ قعد،______________________________ (1) اجتبنه و تجنبه و تجانبه بعد منه. (2) النبوب و الانيب الناقة المسنة ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 99 ثمّ تكلّم رءوس القبايل فكلّ قال ما يراه و يهواه إمّا من الحرب أو من السّلم.قال نصر: ثمّ إنّ أهل الشّام لما أبطأ عنهم علم حال أهل العراق هل أجابوا إلى الموادعة أم لا جزعوا فقالوا: يا معاوية ما نرى أهل العراق أجابوا إلى ما دعوناهم إليه فأعدها خدعة فانك قد غمرت بدعائك القوم و أطمعتهم فيك.فدعا معاوية عبد اللّه بن عمرو بن العاص فأمره أن يكلّم أهل العراق و يستعلم له ما عندهم، فأقبل حتّى إذا كان بين الصّفين نادى يا أهل العراق أنا عبد اللّه بن عمرو بن العاص إنّه قد كان بيننا و بينكم أمور للدّين و الدّنيا، فان يكن للدّين فقد و اللّه أعذرنا و أعذرتم، و إن يكن للدّنيا فقد و اللّه أسرفنا و أسرفتم، و قد دعوناكم إلى أمر لو دعوتمونا إليه لأجبناكم، فان يجمعنا و إيّاكم الرضا فذاك من اللّه فاغتنموا هذه الفرجة عسى أن يعيش فيها المحترق و ينسى فيها القتيل، فانّ بقاء المهلك بعد الهالك قليل فأجابه سعد بن قيس الهمداني فقال: أمّا بعد يا أهل الشّام إنّه قد كانت بيننا و بينكم امور حاسبنا فيها على الدّين و سمّيتموها عذرا و إسرافا و قد دعوتمونا اليوم على ما قتلناكم عليه أمس و لم يكن ليرجع أهل العراق إلى عراقهم و أهل الشام إلى شامهم بأمر أجمل من أن يحكم بما أنزل اللّه سبحانه فقام النّاس الى عليّ عليه السّلام فقالوا له أجب القوم إلى المحاكمة.قال نصر: فجاء الأشعث إلى عليّ فقال يا أمير المؤمنين ما أرى النّاس إلّا و قد رضوا و سرّهم أن يجيبوا القوم إلى ما دعوهم اليه من حكم القرآن، فان شئت اتيت معاوية فسألته ما يريد و نظرت ما الذى يسأل.قال عليه السّلام: آتيه ان شئت فأتاه فسأله يا معاوية لأىّ شي ء رفعتم هذه المصاحف قال: لنرجع نحن و أنتم الى ما أمر اللّه به فيها فابعثوا رجلا منكم ترضون به و نبعث منّا رجلا و نأخذ عليهما أن يعملا بما في كتاب اللّه و لا يعد و انه ثمّ نتبع ما اتفقا عليه.فقال الأشعث: هذا هو الحقّ و انصرف الى عليّ فأخبره، فبعث عليّ عليه السّلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 100 قرّاء من أهل العراق و بعث معاوية قرّاء من أهل الشّام فاجتمعوا بين الصّفين و معهم المصحف فنظروا فيه و تدارسوا و اجتمعوا على أن يحيوا ما أحيى القرآن و يميتوا ما أمات القرآن و رجع كلّ فريق إلى أصحابه.فقال أهل الشّام: إنّا قد رضينا و اخترنا عمرو بن العاص، و قال الأشعث و القراء الذين صاروا خوارج بعد ذلك: و قد رضينا نحن و اخترنا أبا موسى الأشعرى فقال لهم عليّ عليه السّلام فانّي لا أرضى بأبي موسى و لا أرى ان اوليه فقال الأشعث و زيد ابن حصين و مسعر بن فدكى في عصابة من القراء: إنّا لا نرضى إلّا به فانّه قد كان حذّرنا ما وقعنا فيه.فقال عليّ عليه السّلام: فانّه ليس لى برضا و قد فارقني و خذل النّاس عنّي و هرب منّي حتّى امنته بعد أشهر و لكن هذا ابن عباس اوليه ذلك، قالوا: و اللّه مانبا لى اكنت أنت أو ابن عباس و لا نريد إلّا رجلا و هو منك و من معاوية على حدّ سواء ليس إلى واحد منكما أدنى من الآخر قال عليّ عليه السّلام: فاني أجعل الأشتر، فقال:الاشعث: و هل سعّر الأرض علينا إلّا الأشتر و هل نحن إلّا في حكم الأشتر، قال عليّ عليه السّلام و ما حكمه؟ قال: حكمه أن يضرب بعضنا بعضا بالسّيف حتّى يكون ما أردت و ما أراد.قال نصر: و حدّثنا عمرو بن شمر عن جابر عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السّلام قال لما أراد النّاس عليّا أن يضع الحكمين قال لهم: إنّ معاوية لم يكن ليضع لهذا الامر أحدا هو أوثق برأيه و نظره من عمرو بن العاص، و إنّه لا يصلح للقرشي إلّا مثله فعليكم بعبد اللّه بن عباس فارموه به فانّ عمرا لا يعقد عقدة إلّا حلّها عبد اللّه و لا يحلّ عقدة الّا عقده و لا يبرم أمرا الّا نقضه و لا ينقض أمرا إلّا أبرمه.فقال الأشعث لا و اللّه لا يحكم فينا مضريان حتّى تقوم السّاعة، و لكن اجعل رجلا من أهل اليمن إذا جعلوا رجلا من مضر، فقال عليّ عليه السّلام إنّي أخاف أن يخدع يمنّيكم فانّ عمرا ليس من اللّه في شي ء إذا كان له في أمر هوى، فقال الأشعث و اللّه لان يحكما ببعض ما نكره و أحدهما من أهل اليمن أحبّ إلينا من أن يكون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 101 بعض ما نحبّ في حكمهما و هما مضريّان.قال نصر: فقال عليّ عليه السّلام قد أبيتم إلّا أبا موسى، قالوا: نعم قال: فاصنعوا ما شئتم، فبعثوا إلى أبي موسى و هو بأرض من أرض الشّام يقال لها عرض قد اعتزل القتال فأتاه مولى له فقال: إنّ النّاس قد اصطلحوا فقال: الحمد للّه ربّ العالمين قال: فقد جعلوك حكما قال: إنّا للّه و إنّا إليه راجعون.فجاء أبو موسى حتّى دخل عسكر عليّ عليه السّلام و جاء الأشتر عليّا عليه السّلام فقال: يا أمير المؤمنين ألزّنى  «1» بعمرو بن العاص فو اللّه الذى لا إله غيره لئن ملأت عينى منه لأقتلنّه.و جاء الأحنف بن قيس عليّا فقال يا أمير المؤمنين إنّك قد رميت بحجر الأرض و من حارب اللّه و رسوله انف الاسلام و إنّي قد عجمت  «2» بهذا الرّجل يعنى أبا موسى و حلبت اشطره  «3» فوجدته كليل الشّفرة «4» قريب القعر و أنّه لا يصلح لهؤلاء القوم إلا رجل يدنو منهم حتّى يكون في أكفّهم و يتباعد منهم حتّى يكون بمنزلة النّجم منهم فان شئت أن تجعلني حكما فاجعلني به و إن شئت أن تجعلني ثانيا أو ثالثا فان عمرا لا يعقد عقدا إلّا حللتها، و لا يحلّ عقدة إلّا عقدت لك أشدّ منها فعرض عليّ عليه السّلام ذلك على النّاس فأبوه و قالوا: لا يكون إلّا أبا موسى.قال نصر: فبعث أيمن بن حزيم الاسدى و كان معتزلا لمعاوية بهذه الأبيات و كان هواه أن يكون الأمر لأهل العراق.______________________________ (1) اللز لزوم الشي ء بالشي ء و الزامه به ق. (2) عجمتك الامور اى جربتك من العجم و هو العص يقال عجمت العود اذا عصمت لتنظر أصلب هو أم رخو، نهاية. (3) اشطر جمع الشطر و هو خلف الناقة يقال حلب فلان الدهر شطره اى اختبر صروفه من خيره و شره نشبيها بحلب جميع اخلاف الناقة، منه. (4) السكين العظيم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 102 لو كان للقوم رأى يعصمون به          من الضّلال رموكم بابن عباس        للّه درّ أبيه أيّما رجل          ما مثله لفصال الخطب في النّاس        لكن رموكم بشيخ من ذوى يمن          لا يهتدى ضرب أخماس من أسداس        ان يخل عمرو به يقذفه في لجج          يهوى به النجم ينشأ بين أتياس «1»       ابلغ لديك عليّا غير عايبه          قول امرء لا يرى بالحقّ من ناس        ما الاشعري بمأمون أبا حسن          فاعلم هديت و ليس العجز كالرّاس        فاصدم بصاحبك الادني زعيمهم          إنّ ابن عمّك عبّاس هو الاسى     فلما بلغ الناس هذا الشّعر طارت هواء أقوام من أولياء عليّ عليه السّلام و شيعته إلى ابن عباس و أبت القراء أإلّا أبا موسى.قال نصر: فلما رضى أهل الشّام بعمرو و أهل العراق بأبي موسى أخذوا في سطر كتاب الموادعة و كان صورته: هذا ما تقاضى عليه عليّ أمير المؤمنين و معاوية ابن أبي سفيان فقال معاوية بئس الرّجل أنا إن أقررت أنّه أمير المؤمنين ثمّ قاتلته و قال عمرو: بل نكتب اسمه واسم أبيه إنّما هو أميركم فأمّا أميرنا فلا فلما اعيد عليه الكتاب أمر بمحوه.فقال الأحنف: لا تمح اسم أمير المؤمنين عنك فانّي أتخوّف إن محوتها ألّا ترجع إليك أبدا فلما تمحها.فقال عليّ عليه السّلام إنّ هذا اليوم كيوم الحديبيّة حين كتب الكتاب عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هذا ما تصالح عليه محمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سهيل بن عمرو، فقال سهيل لو أعلم أنك رسول اللّه لم أخالفك و لم أقاتلك إنّى إذن لظالم لك إن منعتك أن تطوف بيت اللّه الحرام و أنت رسوله، و لكن اكتب: من محمّد بن عبد اللّه فقال لي رسول اللّه يا علي إنّى لرسول اللّه و أنا محمّد بن عبد اللّه و لن يمحو عنّى الرّسالة كتابي لهم من محمّد______________________________ (1) اتياس جمع تيس الذكر من الظباء و المعز و الوعول ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 103 ابن عبد اللّه فاكتبها و امح ما أراد محوه أما أنّ لك مثلها «1» ستعطيها مضطهدا «2».قال نصر: و قد روى إنّ عمرو بن العاص أعاد بالكتاب إلى عليّ عليه السّلام فطلب منه أن يمحو اسمه من إمرة المؤمنين فقصّ عليه و على من حضر قصّة صلح الحديبية قال: إنّ ذلك الكتاب انا كتبته بيننا و بين المشركين و اليوم اكتبه الى أبنائهم كما كان رسول اللّه كتبه إلى آبائهم شبها و مثلا.فقال عمرو: سبحان اللّه أتشبّهنا بالكفّار و نحن مسلمون، فقال عليّ عليه السّلام:يابن النابغة و متى لم تكن للكافرين وليّا و للمسلمين عدوّا، فقام عمرو و قال:و اللّه لا يجمع بيني و بينك بعد هذا اليوم مجلس، فقال: عليّ عليه السّلام أما و اللّه إنّي لأرجو أن يظهر اللّه عليك و على أصحابك، و جاءت عصابة قد وضعت سيوفها على عواتقها فقالوا يا أمير المؤمنين مرنا بم شئت فقال لهم سهل بن حنيف أيّها النّاس اتهموا «3» رأيكم فلقد شهدنا صلح رسول اللّه يوم الحديبيّة و لو نرى قتالا لقاتلنا.قال نصر: و قد روى أبو إسحاق الشّيباني قال قرئت كتاب الصّلح عند سعيد بن أبي بردة في صحيفة صفراء عليها خاتمان خاتم من أسفلها و خاتم من أعلاها علي خاتم عليّ عليه السّلام محمّد رسول اللّه و على خاتم معاوية محمّد رسول اللّه، و قيل لعليّ عليه السّلام حين أراد أن يكتب الكتاب بينه و بين معاوية و أهل الشّام أتقرّ أنّهم مؤمنون مسلمون؟فقال عليّ عليه السّلام: ما اقرّ لمعاوية و لا لأصحابه انهم مؤمنون مسلمون و لكن يكتب معاوية ما شاء و يقرأ بما شاء لنفسه و لأصحابه و يسمّى نفسه بما شاء و أصحابه فكتبوا: هذا ما تقاضى عليه عليّ بن أبي طالب و معاوية بن أبي سفيان قاضى عليّ بن ابي طالب على اهل العراق و من كان معه من شيعته من المؤمنين و المسلمين، و قاضى معاوية بن ابي سفيان على أهل الشّام و من كان معه من شيعته من المؤمنين و المسلمين.انّنا ننزل عند حكم اللّه تعالى و كتابه و لا يجمع بيننا إلّا إياه و انّ كتاب اللّه______________________________ (1) اى مثل هذه القضية. (2) ضهده كمنعه قهره كاضطهده ق. (3) تهم الدهن و اللحم تغير اى غيروا رأيكم منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 104 سبحانه بيننا من فاتحته إلى خاتمته نحيي ما احيى القرآن، و نميت ما أمات القرآن فان وجد الحكمان ذلك في كتاب اللّه ابتغاه، و إن لم تجداه أخذا بالسّنة العادلة غير المفرقة و الحكمان عبد اللّه بن قيس و عمرو بن العاص.و قد أخذ الحكمان من عليّ و معاوية و من الجندين أنّهما أمينان على أنفسهما و أموالهما و أهلهما، و الامّة لهما أنصار و على الذي يقضيان عليه و على المؤمنين و المسلمين من الطائفتين عهد اللّه ان يعمل بما يقضيان عليه ممّا وافق الكتاب و السّنة و أنّ الأمن و الموادعة و وضع السّلاح متّفق عليه بين الطائفتين إلى أن يقع الحكم و على كلّ واحد من الحكمين عهد اللّه ليحكمنّ بين الامّة بالحقّ لا بالهوى.و أجل الموادعة سنة كاملة فان أحبّ الحكمان أن يعجّلا الحكم عجّلاه، و أن توفي أحدهما فلأمير شيعته أن يختار مكانه رجلا لا يألو الحقّ و العدل، و إن توفى أحد الأميرين كان نصب غيره إلى أصحابه ممّن يرضون أميره و يحمدون طريقته اللّهمّ إنّا نستنصرك على من ترك ما في هذه الصّحيفة و أراد فيها الحادا و ظلما.قال نصر: هذه رواية محمّد بن عليّ بن الحسين عليه السّلام و الشّعبي، و روى جابر عن زيد بن الحسن بن الحسن زيادات على هذه النّسخة.أقول: و ذكر تلك الرّواية و ساقها إلى أن قال: و شهد فيه من أصحاب عليّ عليه السّلام عشرة و من أصحاب معاوية عشرة و تاريخ كتابته لليلة بقيت من صفر سنة تسع و ثلاثين.قال نصر: و حدّثنا عمرو بن سعيد قال: حدّثنى أبو حباب عن عمّارة بن ربيعة الحرمي قال: لما كتبت الصّحيفة دعا لها الأشتر ليشهد الشهود عليه فقال: لا صبحتني يميني و لا نفعتنى بعدها الشّمال إن كتب لى في هذه الصّحيفة اسم الصّلح أو الموادعة، أو لست على بيّنة من أمري و يقين من ضلال عدوّي أو لستم قد رأيتم الظفر إن لم تجمعوا على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 105 الخور «1» فقال له رجل: و اللّه ما رأيت ظفرا و لا خورا هلمّ فاشهد على نفسك و اقرر بما كتب في هذه الصّحيفة فانّه لارغبة لك عن النّاس فقال: بلى و اللّه إنّ لى لرغبة عنك في الدّنيا للدّنيا و في الآخرة للآخرة و لقد سفك اللّه بسيفي هذا دماء رجال ما أنت عندي بخير منهم و لا أحزم دما.قال نصر: و كان الرّجل هو الأشعث فكأنّما قصع على أنفه الحمم ثمّ قال الأشتر: و لكني قد رضيت بما يرضى به أمير المؤمنين و دخلت فيما دخل فيه و خرجت مما خرج منه فانّه لا يدخل إلّا في الهدى و الصّواب.قال نصر: فحدّثنا عمر بن سعد عن أبي حباب الكلبي عن اسماعيل بن شفيع عن سفيان بن مسلمة قال: فلما تمّ الكتاب و شهدت فيه الشّهود و تراضى النّاس خرج الأشعث و معه ناس بنسخة الكتاب يقرؤها على النّاس و يعرضها عليهم.فمرّ به على صفوف من أهل الشام و هم على راياتهم فأسمعهم إيّاه فرضوا به ثمّ مرّ به على صفوف من أهل العراق و هم على راياتهم فأسمعهم إيّاه فرضوا به حتّى مرّ برايات غنرة و كان معه عليه السّلام منهم أربعة ألف فلما مرّ بهم الأشعث يقرأ عليهم قال فتيان منهم: لا حكم إلّا للّه ثمّ حملا على أهل الشّام بسيوفهما حتّى قتلا على باب رواق معاوية.ثمّ مرّ بها على مراد فقال صالح بن شقيق و كان من رؤوسهم: لا حكم إلّا للّه و لو كره المشركون، ثمّ مرّ على رايات بنى راسب فقرأها عليهم فقال رجل منهم: لا حكم إلّا للّه لا نرضى و لا يحكم الرّجال في دين اللّه، ثمّ مرّ على رايات تميم فقرأها عليهم فقال رجل منهم: لا حكم إلّا للّه يقضي الحقّ و هو خير الفاصلين و خرج عروة التّميمى فقال أ تحكمون الرّجال في أمر اللّه لا حكم إلّا للّه فأين قتلانا يا أشعث؟ ثمّ شدّ بسيفه على الأشعث ليضربه فأخطأه و ضرب عجز دابته ضربة خفيفة.فانطلق الأشعث إلى عليّ فقال يا امير المؤمنين انّى عرضت الحكومة على صفوف أهل الشّام و أهل العراق فقالوا جميعا رضينا و مررت برايات بني راسب و نبذ______________________________ (1) الخور بالتحريك الضعف ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 106 من النّاس سواهم فقالوا لا نرضى لا حكم إلّا للّه فمر بأهل العراق و أهل الشّام عليهم حتى يقتلهم. فقال هل هي غير راية او رايتين و نبذ من النّاس قال: لا قال: فدعهم.قال نصر: فظن عليّ عليه السّلام انّهم قليلون لايعباء بهم فما راعه إلّا نداء النّاس من كلّ جهة لا حكم إلا اللّه، الحكم للّه يا على لا لك لا نرضى بأن يحكم الرّجال في دين اللّه إنّ اللّه قد أمضى حكمه في معاوية و أصحابه أن يقتلوا و يدخلوا تحت حكمنا عليهم، و قد كنا زللنا و أخطانا حين رضينا بالحكمين و قد بان لنا زللنا و خطاؤنا فرجعنا اللّه و تبنا فارجع أنت يا علي كما رجعنا و تب إلى اللّه كما تبنا و إلّا برئنا منك.فقال عليّ عليه السّلام: و يحكم أبعد الرضا و الميثاق و العهد نرجع أليس اللّه تعالى قد قال: «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ و قال: أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا».فابى عليّ عليه السّلام أن يرجع و أبت الخوارج إلّا تضليل التّحكيم و الطعن فيه، فبرءوا من عليّ و برء عليّ منهم.قال نصر: و حدّثني عمرو بن نمير عن أبي الوارك قال: لما تداعى النّاس إلى المصاحف و كتبت صحيفة الصّلح و التّحكيم قال عليّ إنّما فعلت ما فعلت لما بدء فيكم من الخور و الفشل عن الحرب، فجاءت اليه همدان كانّها ركن حصين فيهم سعيد بن قيس و ابنه عبد الرّحمن غلام له ذوابة، فقال سعيد: ها اناذ او قومي لا نردّ أمرك فقل ما شئت نعمله، فقال: أمّا لو كان هذا قبل سطر الصّحيفة لأزلتهم عن عسكرهم أو تنفرد سالفتى  «1» و لكن انصرفوا راشدين.______________________________ (1) قال ابن الاثير في النهاية فى حديث الحديبية لا قاتلنهم حتى تنفرد سالفتى هى صفحة العنق و مجمعها و هما سالفتان من جانبيه و كنا بانفرادها عن الموت لانها لا تنفرد عما يليها الا بالموت و قيل اراد حتى يفرق بين راسى و جسدى قاله فى البحار، منه ره. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 107 قال نصر: و روى الشّعبي أن عليّا قال يوم صفّين حين اقرّ النّاس بالصّلح: انّ هولاء القوم لم يكونوا لينيبوا إلى الحقّ و لا ليجيبوا إلّا لكلمة سواء حتّى يرموا بالمناسر «1» تتبعها العساكر و حتّى يرجموا بالكتائب تقفوها الجلايب  «2»، و حتّى يجرّ ببلادهم الحميس  «3» يتلوه الحميس، و حتّى يدعق  «4» الخيول في نواحى أرضهم و باحناء مشاربهم و مسارحهم، و حتّى يشنّ عليهم الغارات من كلّ فجّ و حتى تتلقّاهم قوم صدق صبر لا يزيدهم هلاك من هلك من قتلاهم و موتاهم في سبيل اللّه إلّا جدّا في طاعة اللّه و حرصا على لقاء اللّه.و لقد كنّا مع رسول اللّه يقتل آبائنا و اخواننا و اخوالنا و اعمامنا لا يزيدنا ذلك إلّا ايمانا و تسليما و مضيّا على أمض الألم وجدّا على جهاد العدوّ و الاستقلال بمبارزة الاقران.و لقد كان الرّجل منّا و الآخر من عدوّنا يتصاولان تصاول الفحلين، و يتخالسان أنفسهما أيّهما يسقى صاحبه كأس المنون فمرّة لنا من عدّونا و مرّة لعدوّنا منّا فلما رآنا اللّه صدقا صبرا أنزل بعدوّنا الكبت و أنزل علينا النصر و لعمري لو كنا في مثل الذى اتيتم ما قام الدّين و لاعزّ الاسلام.و روى نصر: عن عمرو بن شمر عن فضيل بن جديح قال: قيل لعليّ عليه السّلام لما كتبت الصّحيفة: انّ الاشتر لم يرض بما في الصّحيفة و لا يرى الّا قتال القوم، فقال عليّ عليه السّلام بلى انّ الاشتر ليرضى اذا رضيت و قد رضيت و رضيتم و لا يصلح الرّجوع بعد الرّضا و لا التّبديل بعد الاقرار إلّا أن يعصى اللّه أو يتعدّى ما في كتابه، و أمّا الذى ذكرتم من تركه أمرى و ما أنا عليه فليس من أولئك و لا أعرفه على ذلك، و ليت______________________________ (1) المنسر هو قطعة من الجيش تمر قدام الجيش الكثير ق. (2) الجلايب و الجلوبة ذكور الابل التي يحمل عليها متاع القوم الجمع و الواحد سواء ق. (3) الحميس بالحاء المهملة و بالخاء المعجمة الجيش لا نقسامه على خمس: القلب و الميمنة و الميسرة و المقدمة و المؤخرة، منه ره. (4) الدعق الوطى ء ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 108 فيكم مثله اثنان، بل ليت فيكم مثله واحد يرى في عدوّي مثل رأيه إذن لخفّت مؤنتكم عليّ و رجوت أن يستقيم لي بعض اودكم.قال نصر: ثمّ انّ النّاس أقبلوا على قتلاهم فدفنوهم، و روى الشّعبي عن زياد بن النّصر انّ عليّا بعث أربعمائة عليهم شريح بن هاني و معه عبد اللّه بن العباس يصلّي بهم و معهم أبو موسى الأشعري و بعث معاوية عمرو بن العاص في أربعمائة، ثمّ إنّهم خلوا بين الحكمين فكان رأى عبد اللّه بن قيس في عبد اللّه بن عمر بن الخطاب، و كان يقول و اللّه ان استطعت لأحيينّ سنّة عمر.قال نصر: و في حديث محمّد بن عبيد اللّه الجرجاني قال: لما أراد أبو موسى المسير قام اليه شريح بن هانى فأخذ بيده و قال: يا أبا موسى قد نصب لأمر عظيم لا يجبر صدعه و لا يستقال فتنته، و مهما نقل من شي ء عليك أو لك تثبت حقّه و ترى صحّته و ان كان باطلا، و أنّه لا بقاء لأهل العراق إن ملكهم معاوية، و لا بأس لأهل الشّام إن ملكهم عليّ عليه السّلام.و قد كان منك تثبيطة أيام الكوفة و الجمل فان تشفعها بمثلها يكن الظنّ بك يقينا والرّجاء منك يأسا فقال أبو موسى: ما ينبغي لقوم اتّهموني إن يرسلوني لا دفع عنهم باطلا أو أجرى إليهم حقّا.و روى المداينى في كتاب صفّين قال: لما اجتمع أهل العراق على طلب أبى موسى و احضروه للتّحكيم على كره من عليّ عليه السّلام أتاه عبد اللّه بن عباس و عنده وجوه النّاس و الاشراف فقال له: يا أبا موسى إنّ النّاس لم يجتمعوا عليك و يرضوا بك لفضل لا تشارك فيه و ما أكثر أشباهك من المهاجرين و الأنصار المتقدّمين قبلك، و لكن أهل العراق أبوا إلّا أن يكون الحكم يمانيّا و رأوا أنّ معظم أهل الشّام يمان و أيم اللّه انى لأظنّ ذلك شرا لك و لنا، فانه قد ضمّ اليك داهية «1» العرب، و ليس في معاوية خلة يستحقّ بها الخلافة، فان تقذف بحقك على باطله تدرك حاجتك منه، و ان______________________________ (1) المراد بالداهية عمرو بن العاص قال في القاموس الدها النكر وجودة الراى و الادب و رجل داهى و ذو داهية منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 109 يطمع باطله في حقّك يدرك حاجته منك.و اعلم يا أبا موسى أنّ معاوية طليق الاسلام و أنّ أباه رأس الأحزاب يدعي الخلافة من غير مشورة و لا بيعة فان زعم لك أنّ عمر و عثمان استعملاه فلقد صدق استعمله عمر و هو الوالي عليه بمنزلة الطبيب يحميه ما يشتهي و يوجره ما يكره، ثمّ استعمله عثمان برأى عمر و ما أكثر ما استعملا ممّن لم يدّع الخلافة.و اعلم أنّ لعمر و مع كلّ شي ء يسرّك خبيئا يسوءك و مهما نسيت فلا تنس انّ عليّا بايعه القوم الذين بايعوا أبا بكر و عمر و عثمان، و أنّها بيعة هدى و أنّه لم يقاتل إلّا العاصين و النّاكثين.فقال أبو موسى: رحمك اللّه و اللّه مالى إمام غير عليّ عليه السّلام و إنّي لواقف عند ما راى و انّ حقّ اللّه أحبّ إلىّ من رضا معاوية و أهل الشّام و ما أنا و أنت إلّا باللّه.قال نصر: و كان النّجاشي الشّاعر صديقا لأبي موسى فكتب اليه يحذّره من عمرو بن العاص:يؤمّل أهل الشّام عمرا و انّنى          لامل عبد اللّه عند الحقائق        و انّ أبا موسى سيدرك حقّنا         إذا مارمى عمرا باحدى البوائق        و للّه ما يرمى العراق و أهله          به منه إن لم يرمه بالصّواعق     فكتب اليه ابو موسى إنى لأرجو أن تنجلى هذا الأمر و أنا فيه على رضا اللّه سبحانه. قال نصر: ثمّ إنّ شريح بن هاني جهزّ أبا موسى جهازا حسنا و عظم أمره في النّاس ليشرف في قومه فقال الأعور الشّني في ذلك يخاطب شريحا:زففت ابن قيس زفاف العروس          شريح الى دومة الجندل        و في زفّك الأشعرى البلاء         و ما يقض من حادث ينزل        و ما الأشعريّ بذي اربة         و لا صاحب الخطة الفيصل        و لا آخذا حظّ أهل العراق          و لو قيلها خذه لم يفعل        يحاول عمرا و عمرو له          خدايع يأتي بها من عل     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 110فان يحكما بالهدى يتبعا         و إن يحكما بالهوى الأميل        يكونا كتيسين في فقره          اكيلى نقيف من الحنظل     فقال شريح: و اللّه لقد تعجّلت رجال مسائتنا في أبي موسى و طعنوا عليه بأسواء الظنّ و ظنّوا فيه ما اللّه عصمه منه إنشاء اللّه.قال نصر: و كان آخر من ودّع أبا موسى الأحنف بن قيس أخذ بيده، ثمّ قال له: با أبا موسى اعرف خطب هذا الأمر و اعلم أنّه له ما بعده و انّك إن أضعت العراق فلا عراق، اتّق اللّه فانّها تجمع لك دنياك و آخرتك و إذا لقيت غدا عمرا فلا تبدءه بالسّلام فانّها و إن كانت سنّة إلّا أنّه ليس من أهلها، و لا تعطه يدك فانّها أمانة و ايّاك أن يقعدك على صدر الفراش فانّها خدعة، و لا تلقه إلّا وحده، و حذر أن يكلّمك في بيت فيه مخدع تخباء لك فيه الرّجال و الشّهود.ثمّ أراد أن يبوء «1» ما في نفسه لعليّ عليه السّلام فقال له: فان لم يستقم لك فيه الرضا بعليّ فليتخير أهل العراق من قريش الشام من شاءوا أو فليتخير أهل الشام العراق من شاءوا، فقال أبو موسى: قد سمعت ما قلت و لم ينكر ما قاله من زوال الأمر عن عليّ فرجع الأحنف إلى عليّ فقال له: أخرج أبو موسى زبدة سقائه في أوّل مخضه لا أرانا إلا بعثنا رجلا لا ينكر خلعك فقالا عليّ عليه السّلام: اللّه غالب على أمره.قال نصر: و شاع و فشا أمر الأحنف و أبي موسى في النّاس فبعث الصّلتان العبدي و هو بالكوفة الى دومة الجندل بهذه الأبيات:لعمرك لا ألقى مدا الدهر خالعا         عليّا بقول الأشعريّ و لا عمرو       فان يحكما بالحقّ نقبله منهما         و إلّا اثرناها كراعية البكر       و لسنا نقول الدّهر ذاك إليهما         و في ذاك لو قلناه قاصمة الظهر       و لكن نقول الأمر و النهى كلّه          إليه و في كفّيه عاقبة الأمر       و ما اليوم الأمثل أمس و إنّما         لفي وشل الضحضاح  «2» أو لجّة البحر    ______________________________ (1) هو الاخيّار. (2) الماء اليسير و الوشل الماء القليل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 111 فلّما سمع النّاس ذلك أعنى قول الصّلتان شحذهم ذلك على أبي موسى و استبطائه القوم و ظنوا به الظنون و مكث الرّجلان بدومة الجندل لا يقولان شيئا، و قد كان الأخبار أبطات على معاوية، فبعث إلى رجال من قريش كانوا ان يعينوه في حربه إنّ الحرب قد وضعت أوزارها، و التقى هذان الرّجلان في دومة الجندل فاقد مواعلّى فأتاه جمع منهم عبد اللّه بن الزبير و عبد اللّه بن عمر بن الخطّاب و المغيرة بن شعبه فقال له يا مغيرة ما ترى؟ قال: يا معاوية لو و سعنى أن أنصرك لنصرتك و لكن على ان آتيك بأمر الرجلين فرحل حتّى أتى دومة الجندل، فدخل على أبي موسى، فقال يا أبا موسى ما تقول فيمن اعتزل هذا الأمر و كره هذه الدّماه؟ قال، اولئك خير النّاس خفّت ظهورهم من دمائهم و خصمت بطونهم من أموالهم.ثمّ أتى عمرا فقال: يا أبا عبد اللّه ما تقول فيمن اعتزل هذا الأمر و كره الدّماء؟ قال: شرار الناس لم يعرفوا حقّا و لم ينكروا باطلا، فرجع مغيرة إلى معاوية فقال له: قد ذقت الرّجلين أما عبد اللّه بن قيس فخالع صاحبه و هواه في عبد اللّه بن عمر، و أمّا عمرو فهو صاحبك الذى تعرف، و قد ظنّ الناس أنّه يرومها لنفسه و أنّه لا يرى أنّك أحقّ بهذا الأمر منه.قال نصر: و في حديث عمرو بن شمر قال أقبل أبو موسى إلى عمرو فقال: يا عمرو هل لك في أمر هو للامّة صلاح و لصلحاء النّاس رضا نولّي هذا الأمر عبد اللّه بن عمر بن الخطاب الذي لم يدخل في شي ء من هذه الفتنة و لا هذه الفرقة قال: و كان عبد اللّه بن عمرو بن العاص و عبد اللّه بن الزّبير قريبا يسمعان هذا الكلام.فقال عمرو: فأين أنت يا أبا موسى من معاوية، فابي عليه أبو موسى فقال عمرو:أ لست تعلم أنّ عثمان قتل مظلوما؟ قال: بلى أشهد، ثمّ قال: فما يمنعك من معاوية و هو وليّ دم عثمان و قد قال تعالى: «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً» ثمّ انّ بيت معاوية من قريش ما قد علمت فان خشيت أن يقول الناس ولى معاوية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 112 و ليست له سابقة فانّ لك أن تقول وجدته ولىّ العثمان الخليفة المظلوم و الطالب بدمه الحسن السّياسة الحسن التّدبير و هو أخوامّ حبيبة أمّ المؤمنين و زوج النبيّ و قد صحبه و هو أحد الصّحابة.ثمّ عرض له بالسّلطان فقال له: إن هو ولى الأمر أكرمك كرامة لم يكرمك أحد قطّ مثلها.فقال أبو موسى: اتّق اللّه يا عمرو أمّا ما ذكرت من شرف معاوية فانّ هذا الأمر ليس على الشّرف إنّما هو لأهل الدّين و الفضل مع أنى لو كنت أعطيته أفضل قريش شرفا أعطيته علىّ بن أبي طالب، و أمّا قولك إنّه وليّ عثمان فاني لم أكن أوليه إيّاه لنسبه من عثمان، وادع المهاجرين الأوّلين، و أمّا تعريضك لى بالامرة و السّلطان فو اللّه لو خرج لي من سلطانه ما وليته و لا كنت أرتشي في اللّه و لكنك إن شئت أحيينا سنة عمر بن الخطاب.قال نصر: و حدّثني عمر بن سعد عن أبي حباب انّ أبا موسى قال غير مرّة:و اللّه إن استطعت لا حيينّ اسم عمر بن الخطاب، فقال عمرو بن العاص: إن كنت إنما تبايع ابن عمر لدينه فما يمنعك من ابني عبد اللّه، و أنت تعرف فضله و صلاحه، فقال: إنّ ابنك لرجل صدق و لكنك قد غمسته في هذه الفتنة قال نصر: و روى عن النضر بن صالح قال: كنت من شريح بن هاني في غزوة سجستان فحدّثني أنّ عليّا أو صاه بكلمات إلى عمرو بن العاص و قال له قل لعمرو:إذ القيته إنّ عليّا يقول لك: إنّ أفضل الخلق من كان العمل بالحقّ أحبّ إليه و إن نقصه و إنّ أبعد الخلق من اللّه من كان العمل بالباطل أحبّ إليه و إن زاده، و اللّه يا عمرو إنك لتعلم اين موضع الحقّ فلم تتجاهل؟ أبأن اوتيت طمعا يسيرا صرت للّه و لأوليائه عدوّا؟ فكأن ما قد اوتيت قد زال عنك، فلا تكن للخائنين خصيما، و للظالمين ظهيرا، اما اني اعلم انّ يومك الذى أنت فيه نادم هو يوم وفاتك و سوف تتمنّى أنك لم تظهر لى عداوة و لم تأخذ على حكم اللّه رشوة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 113 قال شريح: فأبلغته ذلك يوم لقيته فمغر وجهه قال: و متى كنت قابلا مشورة عليّ أو منيبا إلى رأيه أو معتمدا بأمره، فقلت و ما يمنعك يابن النابغة أن تقبل من مولاك و سيّد المسلمين بعد نبيّهم مشورته، لقد كان من هو خير منك أبو بكر و عمر يستشير انه و يعملان برأيه؟ فقال إنّ مثلي لا يكلّم مثلك، فقلت: بأىّ أبوبك ترغب عن كلامي بأبيك الوشيظ «1» أو بامك النّابغة، فقام من مكانه و قمت.قال نصر: و روى أبو حباب الكلبي انّ عمرا و أبا موسى لما التقيا بدومة الجندل أخذ عمرو يقدّم أبا موسى في الكلام و يقول: إنّك صحبت رسول اللّه قبلي و انت أكبر مني سنّا فتكلّم أنت ثمّ أتكلّم أنا فجعل ذلك سنّة و عادة بينهما، و إنّما كان مكرا و خديعة و اغترارا له أن يقدّمه فيبدأ بخلع عليّ عليه السّلام ثمّ يرى رأيه.و قال ابن و يزيل في كتاب صفّين أعطاه عمرو صدر المجلس و كان يتكلّم قبله، و أعطاه التّقدّم في الصّلاة و في الطعام لا يأكل حتّى يأكل و إذا خاطبه فانّما يخاطبه بأجلّ الأسماء و يقول له: يا صاحب رسول اللّه حتّى اطمأنّ إليه وظنّ أنّه لا يغشيه.قال نصر فلّما انمخضت الزبدة بينهما قال له عمرو: أخبرنى ما رأيك يا أبا موسى؟ قال: أرى أن أخلع هذين الرّجلين و نجعل الأمر شورى بين المسلمين يختارون من شاءوا، فقال عمرو: الرّأى و اللّه ما رأيت، فأقبلا إلى النّاس و هم مجتمعون فتكلّم أبو موسى فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: رأيي و رأى عمرو قد اتّفق على أمر نرجو أن يصلح اللّه به شأن هذه الامة فقال عمرو صدق.ثمّ قال له: تقدّم يا أبا موسى فتكلّم، فقام ليتكلّم فدعاه ابن عباس فقال ويحك إنّى لأظنه خدعك إن كنتما قد اتّفقتما على رأى فقدّمه قبلك ليتكلّم ثمّ تكلّم أنت بعده فانّه رجل غدّار و لا آمن أن يكون أعطاك الرّضا فيما بينك و بينه فاذا قمت به في النّاس خالفك، و كان أبو موسى رجلا مغفّلا، فقال: ايها عنك إنّا______________________________ (1) الوشيظ كامير الاتباع و الخدام و الاجلاف و لفيف من الناس ليس اصلهم واحدا و هم وشيظة في قومهم حشوفيهم، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 114 قد اتّفقنا فتقدّم أبو موسى فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: أيها النّاس إنّا قد نظرنا في أمر هذه الامة فلم نر شيئا هو أصلح لأمرها و لا ألم لشعثها من أن لا يبتز «1» امورها و قد اجتمع رأيي و رأى صاحبي على خلع عليّ و معاوية و ان يستقبل هذا الأمر فيكون شورى بين المسلمين يولّون امورهم من أحبّوا، و إنّي قد خلعت عليّا و معاوية فاستقبلوا أموركم و ولّوا من رأيتموه لهذا الأمر أهلا ثمّ تنحّى.فقام عمرو بن العاص في مقامه فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: انّ هذا قد قال ما سمعتم و خلع صاحبه و أنا أخلع صاحبه كما خلعه و اثبت صاحبي في الخلافة فانّه وليّ عثمان و الطالب بدمه و أحقّ النّاس بمقامه.فقال له أبو موسى: ما لك لا وفّقك اللّه قد غدرت و فجرت، إنّما مثلك  كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ .فقال له عمرو: إنّما مثلك  كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً، و حمل شريح بن هانى على عمرو، فقنعه بالسّوط و حمل ابن عمرو على شريح فقنعه بالسّوط، و قام النّاس فحجزوا بينهما، فكان شريح يقول بعد ذلك ما ندمت على شي ء ندامتي أن لا أكون ضربت عمرا بالسيّف بدل السّوط لكن أتى الدّهر بما أتى به و التمس أصحاب عليّ أبا موسى فركب ناقته و لحق بمكّة، و كان ابن عباس يقول:قبّح اللّه أبا موسى لقد حذرته و هديته إلى الرّأى فما عقل، و كان أبو موسى يقول: لقد حذّرني ابن عبّاس غدرة الفاسق و لكني اطمأننت إليه و ظننت أنّه لا يؤثر شيئا على نصيحة الامة.قال نصر: و رجع عمرو إلى منزله من دومة الجندل فكتب إلى معاوية بهذه الأبيات:أتتك الخلافة من فوقه          هنيئا مريئا تقرّ العيونا       ______________________________ (1) اى النزع و اخذ الشي ء بجفاء و قهر ق.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 115 تزّف إليك زفاف العروس          بأهون من طعنك الدّارعينا       و ما الأشعرىّ بصلد الزّناد         و لا خامل الدّار في الأشعرينا       و لكن اتيحت له حيّة         يظلّ الشّجاع له مستكينا       فقالوا و قلت و كنت امرء         أجهجه بالخصم حتّى يلينا       فخذها ابن هند على بعدها         فقد واقع اللّه ما تحذرونا       و قد صرّف اللّه عن شأنكم          عدوّا مبينا و حزبا زبونا    قال نصر: فقام سعيد بن قيس الهمداني فقال: و اللّه لو اجتمعنا على الهدى ما زدتما بأعلى ما نحن الآن عليه، و ما ضلالكما بلازم لنا و ما رجعتما إلّا بما بدأتما به، و إنّا اليوم لعلي ما كنا عليه أمس، و قام كردوس بن هاني مغضبا فقال:الا ليت من يرضى من النّاس كلّهم          بعمرو و عبد اللّه في لجّة البحر       رضينا بحكم اللّه لا حكم غيره          و باللّه ربّا و النّبيّ و بالذّكر       و بالأصلع الهادي عليّ إمامنا         رضينا بذاك الشيخ في العسر و اليسر       رضينا به حيّا و ميتا و انّه          إمام هدى في الحكم و النهى و الأمر       فما قال لا قلنا بلى إنّ أمره          لأفضل ما نعطاه في ليلة القدر       و ما لابن هند بيعة في رقابنا         و ما بيننا غير المثقفة «1» السّمر       و ضرب يزيل الهام عن مستقرّه          و هيهات هيهات الرّضا آخر الدّهر       أتت لي أشياخ الأراقم سبّة         أبت بها حتّى اغيّب في القبر    و تكلّم جماعة اخرى بمثل كلامه في الرّضا بخلافة عليّ عليه السّلام و إنكار خلافة معاوية و حكم الحكمين قال نصر: و كان عليّ عليه السّلام لما سمع ما خدع به عمرو أبا موسى غمّه ذلك و سائه و خطب النّاس فقال: الحمد للّه و إن أتى الدّهر بالخطب الفادح إلى آخر ما مرّ في الكتاب مع الزّيادة التي ذكرناها. «2»______________________________ (1) ثقّفة تثقيفا سوّاه و الرّياح المثقّفة المسوّاة منه. (2) رجل درع عليه درع ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 116 قال نصر: فكان عليّ عليه السّلام بعد الحكومة إذا صلّى الغداة و المغرب و فرغ من الصلاة قال: اللهمّ العن معاوية و عمرا و أبا موسى و حبيب بن مسلمة و عبد الرّحمن بن خالد و الضّحاك بن قيس و الوليد بن عقبه.و روى ابن و يزيل إنّ أبا موسى كتب من مكّة إلى عليّ عليه السّلام أمّا بعد فقد بلغني أنك تلغني في الصّلاة و يؤمّن خلفك الجاهلون و إنّى أقول كما قال موسى: «رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ».الترجمة:پس مخالفت كردن و عصيان نمودن نصيحت كننده مهربان و داناى تجربه كار باعث مى شود بحسرت و از پى در مى آورد افسوس و ندامت را، و بتحقيق كه بودم امر نمودم شما را در باب اين حكومة حكمين به امر خود و خالص نمودم از براى شما در اين باب راى صواب خود را كه در گنجينه ضمير بور اگر مى بود كه اطاعت مى شد مر قصير بن سعد را امرى پشيمان نمى شديد و بورطه حسرت نمى افتاديد، پس إبا و امتناع نموديد بر من مثل امتناع اختلاف كنندگان جفا كار و عهد شكنندگان نا فرمان بردار تا اين كه بشك افتاد پند دهنده به پند خود و بخل ورزيد آتش زنه به بيرون دادن آتش خود. پس بود حال من و شما در نصيحت دادن من و مخالفت كردن شما مثل آنچه كه گفت برادر هوازن در شعر خود كه فرمودم شما را بامر خود و پند دادم شما را در منزل منعرج اللوى پس ندانستيد ثمره نصيحت مگر در چاشتكاه روز ديگر كه در ديار زخار خونخوار گرفتار شديد، يعنى همچنان كه قوم وريد شاعر نصيحت او را گوش ندادند و بورطه هلاكت افتادند همچنين شما از فرمان من معصيت ورزيدند كه مستعقب حسرت و ندامت گرديده دچار بلا و محنت شديد. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص323 موضوع حكميت و آشكار شدن كار خوارج پس از آن: لازم است در اين فصل نخست موضوع حكميت و چگونگى آن و چيزى را كه موجب آن شد بررسى كنيم، پس مى گوييم: انگيزه و سبب اصلى آن اين بود كه مردم شام مى خواستند به آن وسيله از شمشيرهاى مردم عراق در امان بمانند، زيرا نشانه هاى پيروزى و برترى و دلايل چيرگى و ظفر مردم عراق روشن و آشكار گشته بود و شاميان از جنگ و شمشير زدن به مكر و فريب روى آوردند و اين به راى و پيشنهاد عمرو عاص بود كه بلافاصله پس از جنگ «ليلة الهرير» يعنى همان شبى كه ضرب المثل سختى جنگ است صورت گرفت. ما در اين مورد آنچه را كه نصر بن مزاحم در كتاب صفين آورده است نقل مى كنيم، كه او مردى مورد اعتماد است، گفتارش صحيح است و به هيچ روى نمى توان او را به هوادارى از كسى به ناحق، يا دغلبازى نسبت داد و او از مردان بزرگ حديث [و تاريخ ] است. نصر چنين مى گويد: عمرو بن شمر از ابو ضرار از عمار بن ربيعه براى ما نقل كرد كه على عليه السلام نماز صبح روز سه شنبه-  دهم ربيع الاول سال سى و هفتم هجرى و گفته شده است: دهم صفر آن سال-  را در آغاز سپيده دم گزارد و سپس با لشكر عراق آهنگ مردم شام كرد و مردم كنار رايات و درفشهاى خود بودند و جنگ هر دو گروه را فرسوده كرده بود، ولى براى مردم شام سخت تر و گرفتارى آن بيشتر بود، آنان ادامه جنگ را خوش نداشتند كه اركان ايشان سستى گرفته بود. گويد: در اين ميان مردى از لشكر عراق بيرون آمد كه بر اسبى سرخ رنگ كه داراى دم پر مويى بود سوار بود، چندان سلاح بر تن داشت كه فقط دو چشمش ديده مى شد، نيزه يى در دست داشت و با آن به سر سپاهيان عراق اشاره مى كرد و مى گفت: خدايتان رحمت كناد صفهاى خود را مرتب كنيد و در خط مستقيم قرار گيريد. و چون صفها و رايات را مرتب كرد و روى به مردم عراق و پشت به مردم شام كرد و حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و چنين گفت: سپاس خداوندى را كه پسر عموى پيامبر خويش را ميان ما قرار داده است، همان كسى را كه اسلامش قبل از همگان و هجرتش از همه قديمى تر است و شمشيرى از شمشيرهاى خداوند است كه بر دشمنان خدا فرو مى آيد، اينك دقت كنيد، كه چون تنور جنگ تافته و گرد و غبار برانگيخته و نيزه ها در هم شكسته شد و اسبها سواران ورزيده را به جولان آوردند، من جز همهمه و خروش نخواهم شنيد، از پى من حركت كنيد و به دنبال من آييد. آنگاه بر لشكر شام حمله كرد و نيزه خود را ميان آنان شكست و برگشت و معلوم شد كه مالك اشتر است. گويد: در اين هنگام مردى از شاميان بيرون آمد و ميان دو صف ايستاد و فرياد برآورد: اى ابو الحسن، اى على، پيش من بيا و على عليه السلام پيش او رفت و چنان به او نزديك شد كه گردن اسبهايشان كنار يكديگر قرار گرفت، آن مرد گفت: اى على، تو را حق قدمت و پيشگامى در مسلمان شدن و هجرت است آيا حاضرى كارى را كه پيشنهاد مى كنم بپذيرى كه در آن جلوگيرى از ريختن اين خونها و به تأخير انداختن اين جنگ است تا بتوانى با راى درست تصميم بگيرى و در آن بينديشى على پرسيد: چه پيشنهادى است گفت: تو به عراق خود برگرد و ما تو و عراق را آزاد مى گذاريم و ما هم به شام خود برمى گرديم، تو هم ما و شام را آزاد بگذار. على عليه السلام فرمود: آنچه را گفتى شناختم و دانستم كه خيرخواهى و شفقت است، اين كار مرا به خود مشغول و شب زنده دار داشته است و همه جوانب آنرا بررسى كرده ام، چاره يى نيافته ام جز جنگ يا كافر شدن به آنچه خداوند بر محمد (ص) نازل جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص324 فرموده است. خداوند تبارك و تعالى از اولياى خود راضى نخواهد شد كه روى زمين معصيت و گناه شود و آنان خاموش بمانند و بر آن اذعان آورند و امر به معروف و نهى از منكر نكنند، اين است كه جنگ را بر خويشتن آسانتر مى يابم از آنكه در سلسله زنجيرهاى دوزخ در افتم تا از گناه رهايى يابم. گويد: آن مرد در حالى كه انا لله و انا اليه راجعون مى گفت برگشت، و در همين حال مردم به يكديگر حمله آوردند و نخست با سنگ و تير به جان يكديگر افتادند تا تير و سنگ ايشان تمام شد و سپس با نيزه ها به نبرد پرداختند تا آنكه همه شكسته شد، و در اين هنگام با شمشيرهاى آخته و گرزهاى آهنين به يكديگر حمله كردند، و شنوندگان چيزى جز صداى برخورد آهن به آهن نمى شنيدند كه در دل مردان بيم انگيزتر از صداى صاعقه و برخورد كوههاى تهامه به يكديگر بود. خورشيد از شدت گرد و خاك پوشيده و غبار برانگيخته شد و درفشها و رايات در گرد و غبار گم شد، در اين حال مالك اشتر ميان ميمنه و ميسره به حركت آمد و به هر يك از قبايل و گروههاى قاريان قرآن فرمان مى داد كه به گروهى كه مقابل ايشان است حمله برند، و از هنگام نماز صبح آن روز تا نيمه شب با شمشير و گرز جنگ كردند و فرصت نشد كه براى خدا نمازى بگزارند و اشتر در تمام آن مدت چنان رفتار مى كرد تا شب را به صبح آورد، در حالى كه آوردگاه پشت سرش بود. سرانجام دو گروه از يكديگر جدا شدند در حالى كه هفتاد هزار تن كشته شده بودند، و اين شب همان شب مشهور «هرير» است. در اين جنگ، مالك اشتر در ميمنه لشكر و ابن عباس در ميسرة و على (ع) در قلب [لشكر] بودند و مردم همچنان جنگ مى كردند. سپس از نيمه شب دوم تا هنگامى كه روز برآمد همچنان جنگ ادامه داشت و مالك اشتر به ياران خويش، كه آنان را به سوى شاميان مى برد، مى گفت: به اندازه پرتاب اين نيزه ام پيش برويد، و نيزه خود را پرتاب مى كرد و چون آنان آن مقدار پيشروى مى كردند، مى گفت: اينك به اندازه فاصله اين كمان پيش رويد، و چون چنان مى كردند، باز از ايشان تقاضاى پيشروى مى كرد، تا آنكه بيشتر مردم از پيشروى به ستوه آمدند و اشتر كه چنين ديد، گفت: شما را در پناه خداوند قرار مى دهم كه بقيه امروز را هم در جانفشانى بخل و سستى نورزيد و سپس اسب خويش را خواست و درفش خود را استوار ساخت و در حالى كه همراه حيان بن هوده نخعى بود ميان دسته هاى مختلف لشكر به حركت در آمد و مى گفت: چه كسى جان خود را در راه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص325 خدا مى فروشد و با اشتر در جنگ همراهى مى كند تا آنكه پيروز گردد يا به خداوند بپيوندد و همواره مردانى به او مى پيوستند و همراهش جنگ مى كردند. نصر از قول عمر، از قول ابو ضرار، از قول عمار بن ربيعة نقل مى كند كه مى گفته است: مالك اشتر از كنار من گذشت، من هم همراهش شدم تا آنكه به جايگاه خويش كه در آن بود رسيد و ميان ياران خود ايستاد و گفت: عمو و دايى من فدايتان باد، امروز سخت پايدارى و حمله كنيد، حمله يى كه خدا را با آن راضى و دين را بدان نيرومند كنيد، چون من حمله كردم شما هم حمله كنيد و از اسب خود پياده شد و بر چهره اسب زد و آن را دور كرد. آنگاه به پرچمدار خويش دستور پيشروى داد و او پيش رفت و اشتر و يارانش بر شاميان حمله بردند و آنان را چنان فرو كوفت كه تا لشكرگاه خودشان عقب راند. آنجا هم جنگ سختى كرد و پرچمدار شاميان كشته شد و على (ع) هم چون متوجه شد كه اشتر به پيروزى نزديك است نيروهاى امدادى براى او فرستاد. نصر همچنين از قول رجال خود نقل مى كند: چون كوفيان چنان پيشروى كردند، على (ع) ميان ايشان برخاست و خطبه يى ايراد كرد و پس از حمد و ثناى خداوند چنين فرمود: «اى مردم مى بينيد كه كار شما و كار دشمن به كجا رسيده است. از ايشان جز نفس آخر باقى نمانده است و كارها چون روى مى آورد انجام آن با آغازش مقايسه مى شود. آن قوم در مقابل شما بدون اينكه مقصد دينى داشته باشند پايدارى كردند تا آنكه پيروزى ما بر آنان به اين مرحله رسيد و من به خواست خدا پگاه فردا بر ايشان حمله مى برم و آنان را در پيشگاه خداوند به محاكمه مى كشانم. گويد: اين سخن به اطلاع معاويه رسيد، عمرو عاص را خواست و گفت: اى عمرو، فقط يك امشب را فرصت داريم و على فردا براى فيصله كار بر ما حمله خواهد آورد، انديشه تو چيست و چه مى بينى؟ جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص326 عمرو به معاويه گفت: مردان تو در قبال مردان او پايدارى نمى كنند، تو هم مثل او نيستى كه براى كارى با تو جنگ مى كند و تو براى كار ديگرى، تو زندگى و بقا را دوست دارى و او فنا و نيستى را مى خواهد. وانگهى اگر تو بر مردم عراق پيروز شوى آنان از تو بيم دارند ولى اگر على بر مردم شام پيروز شود از او بيمى ندارند، و ناچار بايد كارى به آن قوم پيشنهاد كنى كه اگر آنرا بپذيرند اختلاف نظر پيدا كنند و اگر نپذيرند باز هم اختلاف پيدا كنند. آنان را به اين كار فرا خوان كه قرآن را ميان خودت و ايشان حكم قرار دهى و با اين پيشنهاد در آن قوم به هدف خود، خواهى رسيد، و من همواره اين پيشنهاد را به تأخير مى انداختم تا وقتى كه كاملا به آن نيازمند شوى. معاويه ارزش اين پيشنهاد را فهميد و به او گفت راست گفتى. نصر مى گويد: عمرو بن شمر از جابر بن عمير انصارى نقل مى كند كه مى گفته است: به خدا سوگند، گويى هم اكنون مى شنوم كه على عليه السلام روز هرير، پس از اينكه جنگ ميان قبيله مذحج با قبايل عك و لخم و جذام و اشعرى ها سخت شد و چنان هول انگيز بود كه موهاى پيشانى از بيم آن سپيد مى شد و تا ظهر ادامه داشت، به ياران خود مى گفت: تا چه وقت بايد اين دو قبيله را به اين حال رها كرد آنان كه براى ما فدا شدند و شما همچنين ايستاده ايد و نگاه مى كنيد آيا از خشم خداوند بيم نداريد سپس روى به قبله كرد و دستهايش را به سوى خداى عز و جل بر افراشت و عرضه داشت: بار خدايا، اى رحمان و رحيم، اى يكتاى يگانه، اى خداى بى نياز از همگان، بار خدايا، اى پروردگار محمد، بار خدايا گامها به سوى تو برداشته مى شود و دلها آهنگ تو دارد و با تو راز و نياز مى گويد، دستها بر آسمان برافراشته و گردنها كشيده و چشمها به عنايت تو دوخته شده است، و بر آوردن نيازها طلب مى شود بار خدايا ما از غيبت پيامبرمان و بسيارى دشمن خود به بارگاه تو شكايت مى كنيم «تو در نزاع ميان ما و قوم ما، به ما فتح ارزانى فرماى كه تو بهترين پيروزى دهندگانى». و فرمان داد كه در پناه بركت خدا حركت كنيد و سپس فرياد برداشت كه لا اله الا الله و الله اكبر كلمه تقوى است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 327 گويد: سوگند به كسى كه محمد (ص) را بر حق به پيامبرى مبعوث فرموده است، هرگز از هنگامى كه خداوند آسمانها و زمين را آفريده است هيچ فرمانده لشكرى را نشنيده ايم كه در يك روز در معركه به دست خود آنقدر از دشمن را بكشد كه على (ع) كشته است. او در آن روز طبق آنچه شمار كنندگان ذكر كرده اند بيش از پانصد تن از دلاوران نامدار دشمن را كشته است. او با شمشير خود كه خميده شده بود از ميدان جنگ بيرون مى آمد و مى گفت: در پيشگاه خدا و شما معذرت-  خواهى مى كنم، مى خواستم اين شمشير را صيقل دهم و اصلاح كنم، ولى چون از پيامبر (ص) شنيدم كه مى فرمود: «شمشيرى جز ذوالفقار و جوانمردى جز على نيست»، مرا از اين كار بازداشت و من با اين شمشير به منظور دفاع از دين و حريم پيامبر (ص) جنگ مى كنم. گويد: ما شمشير را از او مى گرفتيم و آنرا راست و اصلاح مى كرديم و باز آنرا از دست ما مى گرفت و بر همه پهناى صف دشمن هجوم مى برد و به خدا سوگند هيچ شيرى نسبت به دشمن خود جان شكارتر از على عليه السلام نيست. نصر بن مزاحم از عمرو بن شمر، از جابر بن عمير، از تميم بن حذيم نقل مى كند كه مى گفته است: چون شب هرير را به سپيده دم رسانديم، نگريستيم و ناگاه چيزهايى شبيه به رايات و درفشها ديديم كه جلو مردم شام و وسط لشكر مقابل جايگاه على (ع) و معاويه قرار داشت و چون هوا روشن شد ناگاه متوجه شديم كه قرآنهايى است كه بر اطراف نيزه ها قرار داده اند و بزرگترين قرآنهايى بود كه در لشكرگاه وجود داشت. آنان سه نيزه را به يكديگر استوار بسته بودند و قرآن بزرگ مسجد را بر آن بسته بودند و ده تن آنرا مى كشيدند. نصر مى گويد: ابو جعفر و ابو الطفيل مى گويند: آنان با صد قرآن به مقابل على (ع) آمدند و بر هر يك از ميمنه و ميسره لشكر دويست مصحف برافراشتند و بدينگونه شمار تمام مصاحف به پانصد مى رسيد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص328 ابو جعفر مى گويد: در اين هنگام طفيل بن ادهم برابر جايگاه على (ع) و ابو شريح جذامى مقابل ميمنه و ورقاء بن معمر مقابل ميسره ايستادند و بانگ برداشتند: اى گروه اعراب، خدا را، خدا را، نسبت به زنان و دختركان و پسركان خويش از روميان و تركان و ايرانيان بر حذر باشيد كه اگر كشته و فانى شويد فردا چه بر سرشان خواهد آمد خدا را، خدا را، در مورد دين خودتان و اينك اين كتاب خداوند حكم ميان ما و شماست. على عليه السلام عرضه داشت: بار خدايا، تو نيك مى دانى كه هدف ايشان قرآن نيست خود ميان ما و ايشان حكم كن، كه تو حكم بر حق و آشكارى. در اين هنگام ميان ياران على (ع) اختلاف نظر پديد آمد، گروهى مى گفتند جنگ و گروهى مى گفتند حكم قرار دادن قرآن، و اكنون كه ما به حكم كتاب فرا خوانده شده ايم ادامه جنگ براى ما حلال نيست و در نتيجه جنگ سست شد و بار خود را بر زمين نهاد. نصر مى گويد: همچنين عمرو بن شمر از جابر نقل مى كند كه مى گفته است: ابو جعفر محمد بن على بن حسين (ع) [يعنى حضرت باقر] براى ما حديث فرمود كه چون روز جنگ بزرگ فرا رسيد ياران معاويه گفتند: امروز آوردگاه را رها نمى كنيم و از جاى خود تكان نمى خوريم تا آنكه كشته شويم يا خداوند به ما پيروزى عنايت كند. ياران على (ع) هم همينگونه گفتند كه امروز صحنه پيكار را رها نمى كنيم تا كشته شويم يا خداوند فتح نصيب ما فرمايد، و بامداد روزى از روزهاى شعرى كه روزى بلند و بسيار گرم بود مبادرت به جنگ كردند. نخست چندان تيراندازى كردند كه تيرهايشان تمام شد و پس از آن چندان نيزه به يكديگر زدند كه نيزه ها در هم شكست و سپس از اسبها پياده شدند و برخى به برخى ديگر با شمشير حمله بردند، آنچنان كه نيام شمشيرها شكسته شد و سواركاران ايستاده بر مركبها با شمشير و گزرهاى آهنى به يكديگر حمله بردند و شنوندگان صدايى جز هياهوى قوم و آواى دلاوران و برخورد آهن به كلاهخودها و جمجمه ها و بر خورد دندانها به يكديگر [يا فريادى كه از دهان بيرون مى آمد] نمى شنيدند. خورشيد گرفت و گرد و خاك برانگيخته شد و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص329 درفشها گم شد و اوقات چهار نماز گذشت كه نتوانستند براى خدا سجده يى كنند و فقط به گفتن تكبير قناعت شد. در چنين حالات سختى پير مردان و سران قوم بانگ برداشتند كه اى گروه اعراب خدا را، خدا را، در حفظ زنان محترم و دختران جابر مى گفته است: امام باقر (ع) در حالى كه اين حديث را براى ما نقل مى كرد مى گريست. نصر بن مزاحم مى گويد: در اين هنگام مالك اشتر در حالى كه سوار بر اسب سرخ دم بريده يى بود و مغفر خويش را بر كوهه زين خود نهاده بود پيش آمد و بانگ برداشت كه اى گروه مومنان صبر و پايدارى كنيد كه اينك تنور جنگ تافته شده و آفتاب از كسوف بيرون آمده و جنگ سخت شده است و درندگان برخى برخى را مى گيرند و چنانند كه شاعر سروده است: «معشوقه رفت و اشخاص مغلوب از او باز ماندند و ميان آنان جز اشخاص ضعيف باقى نمانده است.» گويد: در اين حال كسى به دوست خود مى گفت: اين شگفت مردى است اگر نيت [پسنديده ] داشته باشد و دوستش به او پاسخ داد: مادرت بر سوگ تو بگريد، چه نيتى بزرگتر از اين است اين مرد را همانسان كه مى بينى در خون شنا مى كند و جنگ او را به ستوه نياورده است و حال آنكه سر دليران از گرما به جوش آمده و دلها به حنجره ها رسيده است ولى او همچنان كه مى بينى برومند ايستاده و اينگونه سخن مى گويد پروردگارا ما را پس از اين زنده مگذار من [ابن ابى الحديد] مى گويم: پاداش مادرى كه چون مالك اشتر را پرورده است با خدا باد، كه اگر كسى سوگند بخورد كه خداوند متعال ميان عرب و عجم شجاعتر از او، جز استادش على (ع)، نيافريده است، من بر او بيم گناه ندارم، و چه نيكو گفته است آن كسى كه از او درباره اشتر پرسيده اند و گفته است: من درباره مردى كه زندگانى او مردم شام را و مرگش مردم عراق را شكست داد چه بگويم و براستى همانگونه است كه امير المومنين على عليه السلام درباره اش گفته است: اشتر همانگونه بود كه من براى رسول خدا (ص) بودم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص330 نصر بن مزاحم مى گويد: شعبى از صعصعه نقل مى كند كه مى گفته است: شب جنگ هرير، اشعث بن قيس سخنانى گفت كه چون جاسوسان معاويه آنرا براى او نقل كردند غنيمت دانست و تدبير كار خود را بر آن نهاد. و چنين بود كه در آن شب اشعث براى ياران خود كه از قبيله كنده بودند سخنرانى كرد و ضمن آن گفت: سپاس خدا را، او را مى ستايم و از او يارى مى جويم و به او ايمان دارم و بر او توكل مى كنم و از او طلب نصرت و آمرزش و هدايت و پناه مى كنم، از او مشورت مى خواهم و به او استشهاد مى كنم كه هر كه را خدا هدايت كند گمراه كننده يى براى او نيست و هر كه را خداوند گمراه كند هدايت كننده يى براى او نيست، و گواهى مى دهم كه خدايى جز خداوند يكتاى بى انباز وجود ندارد و گواهى مى دهم كه محمد بنده و رسول خداوند است كه خداى بر او درود فرستاده است و سپس چنين گفت: اى گروه مسلمانان، آنچه را كه ديروز گذشته اتفاق افتاد و اين همه افراد عرب را كه در آن نابود شدند ديديد، به خدا سوگند من تاكنون كه به خواست خداوند به اين سن و سال رسيده ام هرگز چون اين روز نديده ام. همانا كسانى كه حاضرند سخن مرا به غائبان برسانند كه اگر فردا هم روياروى بايستم و جنگ كنيم مساوى با نابودى تمام عرب و تباه شدن همه نواميس و زنان محترم است، به خدا سوگند من اين سخن را به سبب بيم از جنگ نمى گويم، ولى من مردى سالخورده ام كه بر زنان و كودكان بيم دارم كه چون فردا ما نابود شويم بر سر ايشان چه خواهد آمد بار خدايا تو مى دانى كه من در كار قوم خويش و مردم همدين خودم انديشيده و خيرخواهى كرده ام و توفيق من جز به عنايت خدا نيست، بر او توكل مى كنم و به سوى او باز مى گردم، و انديشه گاه خطا مى كند و گاه صحيح است و چون خداوند كارى را مقدر فرموده باشد آنرا اجراء مى كند، چه بندگان را خوش آيد و چه ناخوش. من اين سخن خود را مى گويم و از خداى بزرگ براى خودم و شما طلب آمرزش مى كنم. شعبى مى گويد: صعصعه مى گفت: چون جاسوسان معاويه اين سخنان اشعث را به اطلاع او رساندند، گفت: سوگند به خداى كعبه كه راست گفته است. اگر فردا ما باز هم روياروى شويم و جنگ كنيم روميان بر كودكان و زنان شاميان حمله خواهند آورد و ايرانيان بر كودكان و زنان عراقيان حمله مى آورند و همانا كه اين را فقط خردمندان و زيركان درك مى كنند. و سپس به ياران خود گفت: قرآنها را بر سر نيزه ها ببنديد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص331 مردم شام در تاريكى شب به جنب و جوش آمدند و از قول معاويه و طبق دستور او بانگ برداشتند: اى مردم عراق اگر شما ما را بكشيد چه كسى براى سرپرستى كودكان ما خواهد بود و اگر ما شما را بكشيم چه كسى براى سرپرستى كودكان شما خواهد بود خدا را خدا را در مورد بازماندگان، و چون شب را به صبح آوردند قرآنها را بر سر نيزه ها برافراشته بودند و بر گردن اسبها آويخته بودند و مردم هم با آنكه كنار رايات خود ايستاده بودند [به آنچه فرا خوانده شدند مايل گرديدند] و قرآن بزرگ دمشق را هم بر سر نيزه ها نهاده بودند و ده مرد آنرا مى كشيدند و فرياد برمى آوردند كه كتاب خدا ميان ما و شما حكم است. در اين هنگام ابو الاعور سلمى، در حالى كه سوار بر ماديان سپيدى بود و قرآنى بر سر خود نهاده بود، فرياد مى كشيد كه اى عراقيان كتاب خدا ميان ما و شما حكم است. گويد: عدى بن حاتم طايى به حضور على (ع) آمد و گفت: اى امير المومنين، هيچ گروهى از ما كشته نشده است مگر اينكه معادل آن از شاميان هم كشته شده است و همگى زخمى و خسته ايم، ولى نيروى باقى مانده ما از ايشان بهتر و گزينه تر است و شاميان بى تاب شده اند و پس از بى تابى چيزى جز آنچه ما دوست مى داريم نخواهد بود، آنان را به جنگ تن به تن فرا خوان. مالك اشتر هم برخاست و گفت: اى امير المومنين براى معاويه چندان مردى باقى نمانده است و حال آنكه به سپاس خدا براى تو هنوز مردان بسيار باقى مانده است، بر فرض كه معاويه مردانى چون مردان تو داشته باشد او را نه صبرى چون صبر تو است و نه پيروزى يى چون پيروزى تو و اينك آهن را با آهن بكوب و از پروردگار-  ستوده يارى بخواه. سپس عمرو بن حمق برخاست و گفت: اى امير المومنين، به خدا سوگند چنين نبوده است كه ما دعوت ترا و يارى دادنت را بر باطل پذيرا شده باشيم، ما فقط براى خدا پذيرا شده ايم و فقط حق را طلب كرده ايم و اگر كسى ديگر غير از تو ما را به آنچه تو دعوت كردى دعوت مى كرد، ستيز و لجاج شديد مى بود و درباره او بسيار سخن پوشيده گفته مى شد و اينك حق به مقطع خود رسيده است و ما را در قبال رأى تو رايى نيست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص332 در اين هنگام اشعث بن قيس خشمگين برخاست و گفت: اى امير المومنين، ما امروز براى تو همانگونه ايم كه ديروز بوديم، ولى معلوم نيست سرانجام كار ما چون آغاز آن باشد، و هيچكس از اين قوم از من مهربانتر بر مردم عراق و خونخواهتر نسبت به مردم شام نيست به آن قوم در قبال اينكه كتاب خداى عز و جل حكم باشد پاسخ مثبت بده كه تو از آنان به قرآن سزاوارترى، مردم هم زندگى را خوش مى دارند و جنگ و كشتار را ناخوش. على (ع) فرمود: اين كارى است كه بايد با دقت و مهلت بررسى شود. مردم از هر سو بانگ برداشتند: صلح، ترك جنگ. على (ع) فرمود: اى مردم من سزاوارترين كسى هستم كه به كتاب خدا پاسخ مثبت داده است و مى دهد، ولى معاويه و عمرو بن عاص و ابن ابى معيط و ابن ابى سرح و ابن مسلمه نه اصحاب دينند و نه قرآن. من از شما به ايشان آشناتر و داناترم، هم به هنگام كودكى و هم پس از اينكه مرد شدند با آنان مصاحبت داشته ام، آنان بدترين كودكان و بدترين مردان بودند. اى واى بر شما، اين كلمه حقى است كه با آن اراده باطل مى شود آنان قرآن را از اين جهت بر نيفراشته اند كه آنرا بشناسند و به آن عمل كنند، بلكه اين مكر و خدعه و سستى و زبونى است اينك سرها و بازوان خود را فقط يك ساعت به من عاريه دهيد كه حق به مقطع خود رسيده و چيزى باقى نمانده است تا دنباله ستمگران قطع شود. ناگاه گروهى بسيار از لشكريان على (ع)، كه حدود بيست هزار بودند، در حالى كه سرا پا مسلح بودند و شمشيرهاى خود را بر دوش نهاده بودند و پيشانيهايشان از فراوانى سجده پينه بسته و سياه شده بود پيش آمدند. مسعر بن فدكى و زيد بن حصين و گروهى از قاريان قرآن كه بعدها همگى از خوارج شدند پيشاپيش آنان حركت مى كردند و على عليه السلام را فقط با نام و بدون عنوان امير المومنين مورد خطاب قرار دادند و گفتند: اى على، اكنون كه به كتاب خدا فرا خوانده شدى، تقاضاى آن قوم را بپذير و گرنه ما ترا مى كشيم همانگونه كه پسر عفان را كشتيم، به خدا سوگند اگر به آنان پاسخ مثبت ندهى اين كار را خواهيم كرد على (ع) به آنان فرمود: اى واى بر شما من نخستين كس هستم كه به كتاب-  جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص333 خدا فرا مى خواند و نخستين كس هستم كه به آن پاسخ مى دهم، و براى من روا نيست و در دين من نمى گنجد كه به كتاب خدا فرا خوانده شوم و نپذيرم، و همانا من با آنان جنگ كردم براى اينكه به حكم قرآن گردن نهند، كه آنان خدا را در آنچه به ايشان فرمان داده است عصيان كردند و عهد خدا را شكستند و كتاب خدا را رها كردند، و من اينك به شما اعلام مى دارم كه آنان با شما خدعه و مكر مى ورزند و عمل به قرآن را نمى خواهند. آنان گفتند: هم اكنون كسى پيش اشتر بفرست كه پيش تو آيد، و اشتر بامداد شب هرير مشرف بر لشكر معاويه موضع گرفته بود كه وارد آن شود. نصر بن مزاحم مى گويد: فضيل بن خديج، از قول مردى از قبيله نخع، براى من نقل كرد كه مصعب بن زبير، از ابراهيم پسر مالك اشتر از چگونگى احضار مالك اشتر پرسيد. ابراهيم گفت: هنگامى كه على (ع) كسى را پيش پدرم فرستاد كه باز گردد من حاضر بودم و اشتر مشرف بر لشكر معاويه موضع گرفته بود كه حمله كند. على (ع) يزيد بن هانى را پيش اشتر فرستاد و گفت: به او بگو پيش من برگردد. يزيد رفت و اين پيام را به او رساند. اشتر گفت: به حضور على برگرد و بگو مناسب نيست در اين ساعت مرا از جايگاه خودم فرا خوانى كه اميدوار به فتح هستم و در مورد احضار من عجله مكن. يزيد بن هانى نزد على (ع) برگشت و موضوع را گزارش داد. همينكه يزيد پيش ما رسيد، از جايى كه اشتر ايستاده بود بانگ هياهو و گرد و خاك برخاست و نشانه هاى فتح و پيروزى براى مردم عراق و نمودارهاى شكست و زبونى براى مردم شام آشكار شد، ولى در اين هنگام همان گروه به على (ع) گفتند: به خدا سوگند ما چنين مى بينيم كه تو به اشتر فرمان جنگ دادى. گفت: آيا من با فرستاده خود پيش او سخن آهسته گفتم و رازگويى كردم مگر چنين نبود كه من در حضور شما و آشكارا با او سخن گفتم مگر شما نشنيديد گفتند: دوباره كسى را بفرست كه او فورى به حضورت بيايد و گرنه به خدا سوگند از تو كناره مى گيريم على (ع) به يزيد بن هانى فرمود: بشتاب و بگويش كه پيش من بيا كه فتنه واقع شد يزيد پيش مالك اشتر آمد و او را آگاه كرد. اشتر پرسيد: اين فتنه و اختلاف به سبب برافراشتن اين قرآنهاست جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص334 گفت: آرى. گفت: به خدا سوگند همينكه قرآنها برافراشته شد گمان بردم كه بزودى فتنه و اختلاف واقع خواهد شد، و اين رايزنى پسر نابغه [عمرو عاص ] است. اشتر سپس به يزيد بن هانى گفت: واى بر تو، آيا نشانه فتح را نمى بينى آيا نمى بينى چه بر سر آنان آمده و خداوند چه رحمتى براى ما فراهم فرموده است آيا سزاوار است كه اين فرصت را از دست بدهيم و از آن باز گرديم يزيد گفت: آيا دوست دارى كه تو اينجا پيروز شوى و اطراف امير المومنين آنجا خالى و تسليم دشمن شود اشتر گفت: سبحان الله، هرگز به خدا سوگند كه آنرا دوست نمى دارم. يزيد گفت: آنان به امير المومنين چنين گفتند، و براى او سوگند خوردند و گفتند: يا پيش اشتر بفرست كه فورى پيش تو برگردد، يا آنكه ترا با اين شمشيرهاى خود مى كشيم، همانگونه كه عثمان را كشتيم، يا ترا به دشمن تسليم مى كنيم. اشتر آمد و چون نزد ايشان رسيد، فرياد برآورد: اى اهل سستى و زبونى، آيا پس از آنكه بر آن قوم برترى يافتيد و پس از آنكه پنداشتند شما بر ايشان چيره خواهيد شد، و اين قرآنها را بر افراشتند كه شما را به حمل كردن آنچه در آن است فرا خوانند و حال آنكه به خدا سوگند خودشان آنچه را كه خداوند در آن فرمان داده است ترك كرده اند و سنت كسى را كه قرآن بر او نازل شده است رها كرده اند، سخن آنان را مپذيريد به اندازه دوشيدن شير ناقه اى مرا مهلت دهيد كه من احساس فتح و پيروزى مى كنم. گفتند: ترا مهلت نمى دهيم. گفت: به اندازه يك تاخت اسب، مهلتم دهيد كه به نصرت طمع بسته ام. گفتند: در آن صورت ما هم در خطاى تو وارد خواهيم بود. اشتر گفت: درباره خودتان كه اينك گزيدگان شما كشته شده و فرومايگان شما باقى مانده اند با من سخن بگوييد كه كدام هنگام بر حق بوديد آيا در آن هنگام كه مردم شام را مى كشتيد بر حق بوديد يا اينك كه از جنگ با آنان خوددارى مى كنيد آيا در اين خوددارى بر باطليد يا بر حق اگر در اين حال بر حق باشيد، كشته شدگان شما كه منكر فضيلت ايشان نيستيد و آنان از شما بهتر بودند در آتشند. گفتند: اى اشتر، ما را از بحث و جنجال خود رها كن، با آنان در راه خدا جنگ كرديم و اينك هم در راه خدا جنگ با آنان را رها مى كنيم. ما توافقى با تو نخواهيم كرد، از ما دور شو. اشتر گفت: به خدا سوگند نسبت به شما خدعه شد و آنرا پذيرفتيد و براى ما ترك مخاصمه فرا خوانده شديد و پاسخ مثبت داديد. اى دارندگان پيشانيهاى- جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص335 پينه بسته سياه، ما تاكنون بسيارى نماز گزاردنهاى شما را نشانه پارسايى در دنيا و شوق به ديدار خدا مى پنداشتيم و اينك فرار شما را جز براى گريختن از مرگ و شوق به دنيا نمى بينم اى كسانى كه شبيه ماده شتران پير و كثافتخواريد، اى زشتى بر شما باد و شما پس از اين هرگز عزتى نخواهيد ديد، دور شويد همچنان كه قوم ستمگران از رحمت خدا بدورند. آنان اشتر را دشنام دادند و او ايشان را دشنام داد و آنان با تازيانه هاى خود بر چهره مركب اشتر زدند و او هم با تازيانه خود بر چهره مركبهاى ايشان زد. در اين هنگام على (ع) بر آنان فرياد كشيد و از آن كار دست بداشتند. اشتر گفت: اى امير المومنين اين صف را بر آن صف وادار به حمله كن و دشمن را از پاى در آور. آنان بانگ برداشتند كه امير المومنين حكميت را پذيرفته است و به اين راضى شده است كه قرآن حكم باشد. اشتر گفت: اگر امير المومنين اين موضوع را پذيرفته و به آن راضى شده است من هم به همان چيزى كه او پذيرفته و راضى است راضيم، و در اين هنگام مردم شروع به گفتن اين جمله كردند كه همانا امير المومنين بدون ترديد پذيرفته و راضى است، و على عليه السلام خاموش بود و يك كلمه هم سخن نمى گفت و به زمين مى نگريست. آنگاه برخاست، همگان سكوت كردند، فرمود: اى مردم، كار من با شما همواره چنان بود كه دوست مى داشتم، تا آنكه جنگ از شما كشتگانى گرفت، به خدا سوگند از شما گرفت و رها كرد و حال آنكه از دشمنتان گرفته است و رها نكرده است و جنگ ميان آنان تأثيرى سخت تر و فرسوده كننده تر داشت، همانا كه من ديروز امير المومنين بودم و امروز مأمورم، و در حالى كه نهى كننده بودم، بازداشته و نهى شده گرديدم، و شما زندگى را دوست مى داريد و بر من نيست كه شما را بر كارى كه خوش نمى داريد وادارم، و نشست. نصر بن مزاحم مى گويد: سپس سالارهاى قبايل سخن گفتند و هر يك هر چه مى خواست و بر آن عقيده داشت چه درباره جنگ و چه درباره صلح اظهار داشت. كردوس بن هانى بكرى برخاست و گفت: اى مردم، به خدا سوگند ما از هنگامى كه از معاويه تبرى جسته ايم هيچگاه او را دوست نداشته ايم و نخواهيم داشت و هرگز از هنگامى كه على را دوست داشته ايم از او تبرى نجسته و نخواهيم جست. كشته-  شدگان ما شهيدند و زندگان ما نيكوكارانند و همانا كه على بر برهان روشن از پروردگار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص336 خويشتن است و هيچ چيز جز انصاف انجام نداده است، هر كس تسليم امر او باشد رستگار است و هر آن كس با او مخالفت ورزد هلاك و نابود است. سپس شقيق بن ثور بكرى برخاست و گفت: اى مردم، ما مردم شام را به كتاب خدا فرا خوانديم نپذيرفتند و آنرا رد كردند و به همين سبب با آنان جنگ كرديم و اينك امروز آنان ما را به كتاب خدا فرا مى خوانند و اگر ما اين تقاضا را رد كنيم براى آنان همان چيزى كه براى ما از ايشان روا بود حلال خواهد بود، و ما هرگز بيم آن نداريم كه خداوند و رسولش بر ما ستم روا دارند، و على هم مردى نيست كه از كار باز گردد و عهد بشكند و كسى نيست كه با شك و ترديد بايستد، و او امروز هم بر عقيده ديروز خود پايدار است و اين جنگ ما را فرو خورده است و بقا و زندگى را جز در صلح با يكديگر نمى بينيم. نصر مى گويد: و چون مردم شام نتوانستند زود از عقيده مردم عراق آگاه شوند كه آيا پيشنهاد صلح را پذيرفته اند يا نه، بى تابى كردند و گفتند: اى معاويه تصور نمى كنيم كه مردم عراق پيشنهادى را كه داده ايم بپذيرند، اين پيشنهاد را دوباره طرح كن كه تو با آن سخن خود ايشان را سرخوش كردى و در مورد خود به طمع انداختى. معاويه، عبد الله پسر عمرو عاص را خواست و به او فرمان داد با مردم عراق گفتگو كند و از نظر ايشان آگاه شود. او جلو رفت و ميان دو صف ايستاد و بانگ برداشت كه اى مردم عراق، من عبد الله بن عمرو بن عاص هستم، همانا ميان ما و شما امورى پيش آمده كه يا براى دين بوده است يا براى دنيا، اگر براى دين بوده است كه به خدا سوگند ما و شما معذور شديم و اگر براى دنيا بوده است كه به خدا سوگند ما و شما زياده روى كرديم. و اينك شما را به كارى فرا خوانديم كه اگر شما ما را به آن فرا مى خوانديد مى پذيرفتيم، و اگر خداوند ما و شما را بر آن راضى كند عنايت خداوند است. اين فرصت را غنيمت بشمريد، شايد زخمى و خسته زنده بماند و غم كشته شده فراموش شود كه زندگى آن كس كه كسى را هلاك مى كند پس از هلاك شده اندك خواهد بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 337 سعد بن قيس همدانى پاسخ او را چنين داد: اى مردم شام، امورى ميان ما و شما صورت گرفت كه در آن از دين و دنيا حمايت كرديم و شما آنرا غدر و اسراف مى دانيد و امروز ما را بر كارى فرا مى خوانيد كه ما ديروز در آن مورد با شما جنگ مى كرديم، و بهر حال مردم عراق به عراق خود و مردم شام به شام خود بر نمى گردند با كارى پسنديده تر از اينكه به آنچه خداوند نازل فرموده است حكم شود [و به هر صورت حكومت و امارت بايد در دست ما باشد نه در دست شما، و گرنه ما: ما خواهيم بود و شما، شما خواهيد بود.] در اين هنگام مردم برخاستند و خطاب به على (ع) گفتند: حكميت را از اين قوم بپذير. گويد. در دل شب يكى از شاميان شعرى خواند كه مردم آنرا شنيدند و مضمونش چنين بود: «اى سران مردم عراق اين دعوت را بپذيريد كه سختى به كمال شدت رسيده است، جنگ همه جهانيان و مردم اصيل و دلاور را از پاى در آورد. ما و شما نه از مشركانيم و نه از آنان كه مرتد هستند... فقط سه تن هستند كه ايشان اهل آتش افروزى جنگند و اگر آن گروه سكوت كنند آتش جنگ خاموش مى شود: سعيد بن قيس و قوچ عراق و آن مرد دلير قبيله كنده.» گويد: منظور از دلاور كنده، اشعث بن قيس است و او نه تنها سكوت كرد، بلكه از مهمترين اشخاصى بود كه درباره خاموش كردن آتش جنگ و پذيرش صلح سخن مى گفت. منظور از قوچ عراق هم اشتر است كه عقيده يى جز جنگ نداشت و از ناچارى و با اندوه سكوت كرد، سعيد بن قيس هم گاه خواهان جنگ و گاه خواهان صلح بود. ابن ديزيل همدانى در كتاب صفين خود مى گويد: عبد الرحمان پسر خالد بن وليد در حالى كه درفش معاويه را همراه داشت به ميدان آمد و رجز خواند. جارية بن قدامة سعدى به مقابله اش آمد و در پاسخ رجز او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص338 رجزى خواند و سپس با نيزه به يكديگر حمله كردند و هيچيك كارى از پيش نبردند و هر يك از مقابله با ديگرى منصرف شد، در اين هنگام عمرو عاص به عبد الرحمان پسر خالد گفت: اى پسر شمشير خدا، حمله كن و عبد الرحمان رايت خود را پيش راند و ياران خود را جلو آورد. در اين حال على (ع) روى به اشتر كرد و گفت: مى بينى رايت معاويه تا كجا پيش آمده است بر قوم حمله كن اشتر رايت على (ع) را بدست گرفت و اين رجز را خواند: «من خود اشترم كه تشنج و پرش پلك چشمم معروف است، من افعى نر-  عراقم، نه از قبيله ربيعه ام و نه از قبيله مضر، بلكه از قبيله مذحجم، گزيدگان سپيد پيشانى.» اشتر بر آن قوم، شمشير نهاد و آنان را برگرداند. همام بن قبيصة طائى كه از همراهان معاويه بود، به مقابله اشتر آمد و بر او و قبيله مذحج حمله آورد. عدى بن حاتم طائى به يارى اشتر شتافت و به قبيله طى حمله كرد و جنگ بسيار سخت شد و على (ع) استر رسول خدا (ص) را خواست و سوار شد و عمامه رسول خدا را بر سر بست و فرياد برداشت كه اى مردم، چه كسى جان خود را به خدا مى فروشد امروز روزى است كه روزهاى پس از آن بستگى به آن دارد. بين ده تا دوازده هزار نفر با او آماده شدند و على (ع) پيشاپيش آنان حركت مى كرد و اين رجز را مى خواند: «نرم و پيوسته به يكديگر چون حركت مورچگان، حركت كنيد و از دست مشويد و فكر شما در شب و روز فكر جنگ خودتان باشد، تا آنكه خون خود را بخواهيد و به آن دست يابيد، يا بميريد...» على (ع) حمله كرد و مردم هم همگى همراهش حمله كردند و براى مردم شام هيچ صفى باقى نماند مگر اينكه آنرا درهم ريختند و از جاى كندند، آنچنان كه همگى به معاويه پيوستند و معاويه اسب خود را خواست كه بر آن، سوار شود و بگريزد. معاويه پس از آن مى گفته است: در آن روز همينكه پاى خود را در ركاب نهادم اين ابيات عمرو بن اطنابة را به خاطر آوردم كه مى گويد: «عفت من و پايداريم و اينكه ستايش را با بهاى گران و سودبخش براى خود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص339 فراهم مى سازم مرا از گريز بازداشت...» پاى خود را از ركاب بيرون آوردم و بر جاى خود ايستادم و به عمرو عاص نگريستم و گفتم: امروز بايد صبر و پايدارى كرد و فردا افتخار. گفت: آرى، راست مى گويى. ابن ديزيل مى گويد: عبد الله بن ابى بكر از عبد الرحمان بن حاطب، از معاويه نقل مى كند كه مى گفته است: گردن و يال اسب خود را گرفتم و پاى در ركاب نهادم كه بگريزم، ناگاه شعر ابن اطنابه را به ياد آوردم و به جاى خود برگشتم و به خير دنيايى رسيدم و اميدوارم به خير آخرت هم برسم. ابن ديزيل مى گويد: اين موضوع در روز هرير بود و پس از آن قرآنها برافراشته شد. و همو از ابن لهيعة از يزيد بن ابى حبيب از ربيعة بن لقيط نقل مى كند كه مى گفته است: در جنگ صفين شركت كرديم و از آسمان خون تازه بر ما باريد. مى گويد: در حديث ليث بن سعد در اين مورد آمده است كه از آسمان چنان خون تازه فرو مى ريخت كه مى توانستند با سينيها و ظرفها آنرا بگيرند، و ابن لهيعه مى گويد: چنان بود كه سينى و ظرف پر مى شد و دور مى ريختيم. ابراهيم بن ديزيل مى گويد: عبد الرحمان بن زياد، از ليث بن سعد، از يزيد بن ابى حبيب، از قول كسى كه براى او حديث كرده بود، از قول كسى كه در صفين حضور داشته است نقل مى كرده است كه بر آنان از آسمان خون تازه باريده است، و اين موضوع در روز هرير بوده است و مردم خونها را با كاسه ها و ظرفها مى گرفته اند و مردم شام چنان ترسيده اند كه مى خواسته اند بگريزند. گويد: در اين هنگام عمرو عاص ميان شاميان برخاست و گفت: اى مردم، اين نشانه اى از نشانه هاى قدرت خداوند است. هر كس كارهاى خود را ميان خود و خداى خويش اصلاح كند، اگر اين دو كوه بر هم آيند او را زيانى نخواهد بود و آنان باز شروع به جنگ كردند. ابراهيم همچنين مى گويد: ابو عبد الله مكى از سفيان بن عاصم بن كليب حارثى از پدرش نقل مى كند كه ابن عباس گفته است: معاويه براى من نقل كرد و گفت: در آن روز ماديانش را كه داراى دست و پاى بلند بوده آماده ساخته بودند كه بر آن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص340 سوار شود و بگريزد، در همان حال كسى از مردم عراق نزد او آمده و گفته است: من ياران على را ترك كردم همچون كوچ كردن [حاجيان ] در ليلة الصدر از منى، از اين رو من پايدار ماندم. ابن عباس مى گويد: به معاويه گفتيم آن مرد كه بود خوددارى كرد و گفت: به شما خبر نخواهم داد كه او چه كسى بوده است. نصر بن مزاحم و ابراهيم بن ديزيل هر دو مى گويند: در اين هنگام معاويه براى على عليه السلام چنين نوشت: «اما بعد همانا كه اين جنگ و ستيز ميان ما و تو طول كشيد و هر يك از ما مى پندارد كه او بر حق است و در آنچه از رقيب خود مى خواهد محق است، و هرگز هيچيك ما از ديگرى اطاعت نخواهيم كرد و در اين ستيزى كه ميان ماست مردم بسيارى كشته شده اند و من بيم آن دارم كه آنچه از اين جنگ باقى مانده از آنچه گذشته است سخت تر باشد و بزودى از ما درباره اين جنگها پرسيده خواهد شد و به حساب هيچكس جز من و تو منظور نخواهد شد، و اينك ترا به انجام كارى دعوت مى كنم كه در آن براى ما و تو زندگى و عذر موجه و موجب تبرئه از تهمت است و براى امت هم مايه صلاح و حفظ خونها و دوستى و الفت در دين و از ميان رفتن كينه ها و فتنه هاست، و آن اين است كه ميان خود دو حكم مورد رضايت و پسنديده تعيين كنيم، يكى از ياران من و ديگرى از ياران تو، و آن دو ميان ما به آنچه خداوند نازل فرموده است حكم كنند كه اين براى من و تو بهتر است و اين فتنه ها را خواهد بريد. و اينك درباره آنچه ترا به آن فرا خواندم از خداى بترس و به حكم قرآن راضى شو، اگر اهل قرآنى، و السلام.» على عليه السلام در پاسخ او چنين نوشت: «از بنده خدا على امير المومنين به معاوية بن ابى سفيان، اما بعد، بهترين چيزى كه آدمى بايد خود را به آن وا دارد پيروى كردن از چيزى است كه كردارش را پسنديده كند و سزاوار فضل آن گردد و از عيب آن محفوظ و در امان بماند، و ستم و دروغ درباره دين و دنياى آدمى زيانبخش است. از دنيا حذر كن به هر چيز از آن كه برسى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص341 مايه شادمانى نيست و خود به خوبى مى دانى كه آنچه از دست شدنش مقدر باشد به آن نمى رسى. گروهى آهنگ كارى بدون حق كردند و آنرا به خداى عز و جل بستند و خداى اندكى ايشان را بهره مند كرد و دروغ آنانرا آشكار ساخت و سرانجام آنان را به عذاب سخت گرفتار فرمود. و از آن روز بر حذر باش كه هر كس فرجام كردارش پسنديده باشد مورد رشك قرار مى گيرد، و هر كس شيطان لگامش را فرا چنگ آورد [و او با شيطان ستيز نكرده باشد] و دنيا او را فريفته و او به آن مطمئن شده است پشيمان مى شود، و سپس تو مرا به حكم قرآن فرا خوانده اى و همانا خود مى دانى كه تو اهل قرآن نيستى و حكم آنرا نمى خواهى، و خداوند يارى دهنده است. به هر حال ما حكميت قرآن را پذيرفتيم و چنان نيستيم كه براى خاطر تو پذيرفته باشيم و هر كس به حكم قرآن راضى نشود همانا گمراه شده است گمراهى دورى.» و معاويه براى على عليه السلام چنين نوشت: «اما بعد، خداوند به ما و تو عافيت دهاد، وقت آن رسيده است كه درباره آنچه صلاح ماست و موجب الفت ميان ما خواهد بود پاسخ مثبت دهى. من درباره آنچه كه كرده ام حق خود را در آن مى دانم، اينك هم با عفو و گذشت، صلاح امت را خريدم و درباره آنچه آمده و رفته است بر شادى خويش نمى افزايم و همانا قيام بر حق در مورد ستمگر و ستمديده و امر به معروف و نهى از منكر مرا به اين كار كشانده است، و اينك به كتاب خدا فرا مى خوانم كه درباره آنچه ميان ما و تو است حكم باشد كه چيزى جز آن ما و ترا هماهنگ نمى سازد، آنچه را قرآن زنده كرده است زنده مى داريم و آنچه را قرآن ميرانده است مى ميرانيم، والسلام.»... نصر بن مزاحم مى گويد: على عليه السلام براى عمرو بن عاص اين نامه را نوشت و او را پند و اندرز داد. «اما بعد، همانا دنيا شخص دنيادار را از كارهاى ديگر باز مى دازد، و دنيادار به چيزى از دنيا نمى رسد. مگر آنكه براى او طمع و آزى را سبب مى شود كه رغبت او را به دنيا افزون مى كند، و مرد دنيا به آنچه از آن بدست آورد از آنچه به آن نرسيده است بى نياز نمى شود و پس از آن هم بايد از آنچه جمع كرده است جدا شود. سعادتمند كسى است كه از غير خود پند گيرد. اى ابا عبد الله پاداش و ثواب خود را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص342 ضايع مكن و معاويه را در كارهاى باطلش همراهى مكن، والسلام.» عمرو بن عاص در پاسخ نامه على (ع) براى او چنين نوشت: «اما بعد، مى گويم آنچه صلاح و الفت ما در آن است بازگشت به حق است و ما قرآن را ميان خود حكم قرار داده ايم و حكم آنرا پذيرفته ايم، هر كدام از ما بايد نفس خود را در آنچه قرآن براى او حكم كند وادار به صبر كند و پس از پايان جنگ هم مردم او را معذور خواهند داشت، والسلام.» على عليه السلام براى عمرو عاص چنين نوشت: «اما بعد، آنچه ترا شيفته كرده و به دنيا خواهى واداشته است و نفس تو در آن باره با تو ستيز مى كند بر تو دگرگون و از تو رويگردان خواهد شد، به دنيا اطمينان مكن كه بسيار فريبنده است و اگر از آنچه گذشته است عبرت گيرى، آنچه را كه باقى مانده است حفظ خواهى كرد و با پند و اندرزى كه بگيرى از آن بهره مند خواهى شد، والسلام.» عمرو در پاسخ چنين نوشت: «اما بعد، هر كس قرآن را حكم و پيشوا قرار داده و مردم را به احكام آن فرا خوانده است انصاف داده است. اى ابا الحسن، شكيبا باش كه ما چيزى را جز آنچه قرآن درباره تو حكم كند نمى خواهيم و انجام نمى دهيم والسلام.»... نصر بن مزاحم مى گويد: اشعث پيش على عليه السلام آمد و گفت: اى امير المومنين، اينچنين مى بينم كه مردم خوشنود شده اند و پذيرفتن تقاضاى آن قوم كه ايشان را به حكم قرآن فرا خوانده اند آنان را شاد كرده است. اگر بخواهى پيش معاويه بروم و از او بپرسم چه مى خواهد و بررسى كنم و ببينم چه مى خواهد. فرمود: اگر خودت مى خواهى پيش او برو. اشعث نزد معاويه رفت و از او پرسيد كه اين قرآنها را براى چه برافراشته ايد گفت: براى اينكه ما و شما به آنچه خداوند در آن حكم فرموده است باز گرديم، شما از ميان خود مردى را كه به او راضى باشيد گسيل داريد، ما هم مردى از خود گسيل مى داريم و از آن دو تعهد مى گيريم كه به آنچه در كتاب خداوند آمده است عمل كنند و از آن در نگذرند، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص343 و سپس از آنچه مورد اتفاق آن دو قرار گيرد پيروى خواهيم كرد. اشعث گفت: آرى، همين حق است. اشعث نزد على (ع) برگشت و به او خبر داد و على (ع) تنى چند از قاريان كوفه را فرستاد و معاويه تنى چند از قاريان شام را، و آنان در حالى كه قرآن با خود داشتند ميان دو صف اجتماع كردند و بر قرآن نگريستند و تبادل نظر كردند و بر اين اتفاق نمودند تا آنچه را قرآن زنده كرده است زنده كنند و آنچه را قرآن ميرانده است بميرانند و هر گروه پيش سالار خود برگشت، مردم شام گفتند: ما عمرو عاص را انتخاب مى كنيم و به او راضى هستيم و اشعث و قاريان سپاه على (ع)، كه بعد هم همگى از خوارج شدند، گفتند: ما ابو موسى اشعرى را انتخاب كرديم و به او راضى شديم. على (ع) به آنان گفت: ولى من به ابو موسى راضى نيستم و صلاح نمى بينم كه او را بر اين كار بگمارم. اشعث و زيد بن حصين و مسعر بن فدكى همراه گروهى از قاريان قرآن گفتند: ما به هيچكس جز او رضايت نمى دهيم، زيرا همو بود كه ما را قبلا از آنچه در آن افتاديم بر حذر داشت. على (ع) فرمود: ولى او از خود من راضى نيست و من هم به او رضا نمى دهم كه او از من جدا شد و مردم را از يارى دادن من باز داشت و سرانجام هم از من گريخت، تا آنكه پس از چند ماه او را امان دادم، ولى معتقدم كه ابن عباس را بر اين كار بگمارم. گفتند: به خدا سوگند در اين صورت براى ما چه فرقى مى كند كه تو باشى يا ابن عباس و اين را نمى پذيريم و فقط مردى را مى خواهيم كه نسبت به تو و معاويه يكسان باشد و به هيچيك از شما نزديك تر از ديگرى نباشد. على (ع) فرمود: در اين صورت من اشتر را بر اين كار مى گمارم. اشعث گفت: مگر كسى غير اشتر در اين سرزمين بر ما آتش افروخته است و مگر اين نيست كه ما هم اكنون هم زير فرمان اشتريم على عليه السلام پرسيد: اشتر چه فرمان مى دهد گفت: او فرمان مى دهد كه برخى از ما برخى ديگر را با شمشير بزنند تا آنچه كه تو و او مى خواهيد صورت گيرد. نصر بن مزاحم مى گويد: عمرو بن شمر از ابو جعفر محمد بن على [امام باقر عليه السلام ] نقل مى كرد كه مى گفته است: چون مردم از على عليه السلام خواستند كه حكم تعيين كند به آنان گفت: معاويه هرگز براى اين كار كسى غير از عمرو عاص را نمى گمارد، زيرا به رأى و نظر او كمال وثوق را دارد و مصلحت نيست كه در قبال جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص344 او كه قرشى است غير از قرشى حكم باشد، و بر شما باد كه عبد الله بن عباس را به حكميت برگزينيد و او را به جان عمرو عاص بيندازيد كه عمرو بر هيچ كارى گره نمى زند مگر اينكه عبد الله آنرا مى گشايد و هيچ پيوند لازمى را از هم نمى گسلد مگر اينكه آنرا پيوند مى زند و هيچ كارى را استوار نمى كند مگر اينكه آنرا در هم مى شكند و هيچ چيز را در هم نمى شكند مگر اينكه آنرا استوار مى سازد. اشعث گفت: نه، به خدا سوگند تا قيام قيامت ممكن نيست دو تن كه هر دو از قبيله مضر [تيره قريش ] باشند ميان ما حكم شوند، اينك كه آنان مردى مضرى را تعيين كرده اند، تو مردى يمنى را بر اين كار بگمار. على (ع) گفت: مى ترسم يمنى شما فريب بخورد و نسبت به او خدعه شود كه عمرو عاص اگر نسبت به كارى ميل و هوس داشته باشد خدا را در نظر نمى گيرد. اشعث گفت: به خدا سوگند اگر يكى از آن دو يمنى باشد و به چيزى كه آنرا خوش نمى داريم حكم كند براى ما بهتر از اين است كه آن دو مضرى باشند و به چيزى كه دوست مى داريم حكم كنند. [نصر] مى گويد: شعبى هم نظير همين را روايت كرده است. نصر [بن مزاحم ] مى گويد: على عليه السلام فرمود: بنابراين فقط ابو موسى را قبول داريد گفتند: آرى. فرمود: در اين صورت هر چه مى خواهيد بكنيد. آنان كسى پيش ابو موسى فرستادند-  كه در شهر عرض شام بود و از جنگ كناره گرفته بود. يكى از بردگان آزاد كرده ابو موسى به او گفت: مردم آماده پذيرفتن صلح شده اند. گفت: سپاس خداوند جهانيان را. گفت: ترا حكم قرار داده اند. گفت: انا لله و انا اليه راجعون ابو موسى آمد و به لشگرگاه على (ع) وارد شد. در اين هنگام مالك اشتر به حضور على (ع) آمد و گفت: اى امير المومنين، مرا به مقابله عمرو بن عاص بفرست و سوگند به كسى كه خدايى جز او نيست اگر چشم من بر او افتد او را خواهم كشت. احنف بن قيس هم به حضور على آمد و گفت: اى امير المومنين تو گرفتار زيركترين و گربزترين شخص شده اى، كسى كه در آغاز اسلام با خدا و رسول خدا جنگ كرده است جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص345 و من هم ابو موسى را آزموده و سنجيده ام، او را مردى تنگ مايه يافته ام كه تيغش كند است، و براى اين گروه فقط مردى لازم است كه چنان با آنان نزديك شود كه تصور كنند در دست ايشان است و در هنگام لزوم چنان از آنان دور شود كه چون ستاره از ايشان فاصله داشته باشد. اگر مى خواهى مرا حكم قرار بده يا آنكه مرا نفر دوم يا سوم قرار بده كه عمرو عاص هر گوهى را بزند آن را مى گشايم و هر گرهى را بگشايد استوارتر از آنرا براى تو مى زنم. على عليه السلام اين موضوع را بر مردم عرضه داشت، نپذيرفتند و گفتند: كسى جز ابو موسى نبايد باشد. نصر بن مزاحم همچنين مى گويد، احنف به حضور على (ع) آمد و گفت: اى امير المومنين من در جنگ جمل ترا مخير كردم كه آيا با كسانى كه مطيع من هستند به حضورت بيايم، يا بنى سعد را از تو باز دارم و فرمودى قوم خود را باز دار كه همين كار تو براى يارى من بسنده است و من فرمان ترا انجام دادم و عبد الله بن قيس مردى است كه او را سنجيده ام و او را مردى تنگ مايه و كم ژرفا يافته ام و تيغش كند است و مردى يمانى است و قوم او هم همراه معاويه اند، اكنون هم تو گرفتار گربزترين مرد زمين شده اى، كه با خدا و رسول خدا جنگ كرده است و كسى كه با اين قوم در افتد بايد چنان از آنان دور باشد كه گويى به ستاره پيوسته است و از سوى ديگر چنان به آنان نزديك باشد كه گويى در كف ايشان است. مرا گسيل دار كه به خدا سوگند او گرهى را نخواهد گشود مگر اينكه براى تو استوارتر از آن را مى بندم و اگر مى گويى من از اصحاب رسول خدا نيستم مردى از اصحاب رسول خدا را روانه كن و مرا همراه او بفرست. على عليه السلام فرمود: اين قوم عبد الله بن قيس را كه كلاه دراز بر سر نهاده است نزد من آوردند و گفتند اين را بفرست كه بر او راضى شده ايم. و خداوند فرمان خود را انجام مى دهد. نصر مى گويد: روايت شده است كه ابن كواء برخاست و به على عليه السلام گفت: اين عبد الله بن قيس نماينده مردم يمن به حضور پيامبر (ص) و تقسيم كننده غنيمتهاى ابو بكر و كار گزار عمر بوده است و آن قوم به او راضى شده اند و ما جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص346 ابن عباس را هم به ايشان پيشنهاد كرديم، نپذيرفتند و گفتند: خويشاوند نزديك تو مى باشد و متهم به طرفدارى در كار تو است. چون اين خبر به مردم شام رسيد، ايمن بن حزيم اسدى كه از همكارى با معاويه كناره گرفته بود و خواسته اش اين بود كه عراقيان امير و حاكم باشند، اين ابيات را سرود و فرستاد: «اگر عراقيها رأى درستى مى داشتند كه به آن دست يازند و از گمراهى مصون بمانند، ابن عباس را به مقابله شما مى فرستادند، پاداش پدرى كه چنين پسرى پرورش داده بر خداوند است، چه مردى كه نظيرش در برش كارهاى بزرگ ميان مردم نيست...» و چون اين شعر به اطلاع مردم رسيد، گروهى از دوستان و شيعيان على به ابن عباس مايل شدند، ولى قاريان كسى جز ابو موسى را نپذيرفتند. نصر مى گويد: ايمن بن حزيم مردى عابد و مجتهد بود و معاويه براى او حكومت فلسطين را در نظر گرفته بود به شرطى كه از او پيروى كند و در جنگ با على (ع) با او همراه شود، ايمن حكم حكومت فلسطين را به او برگرداند و اين ابيات را سرود: «من هرگز با مردى كه نماز گزار است به سود پادشاه ديگرى از قريش جنگ نمى كنم، كه در نتيجه، قدرت او براى خودش باشد و براى من بار گناهم، پناه بر خدا از نادانى و سبكى، آيا مسلمانى را بدون جرمى بكشم، در آن صورت زندگى من هر چند هم زندگى كنم براى من سود بخش نيست» نصر بن مزاحم مى گويد: پس از اينكه شاميان به عمرو عاص و عراقيان به ابو موسى راضى شدند، شروع به نگارش صلحنامه كردند و سطر نخست آنرا چنين نوشتند: «اين عهدى است كه على امير المومنين و معاوية بن ابى سفيان بر آن موافقت كردند». معاويه گفت: چه بد مردى خواهم بود كه اقرار كنم او امير المومنين است و با او جنگ كرده باشم عمرو عاص خطاب به عراقيان گفت: در اين عهد نامه نام على و نام پدرش را مى نويسيم، كه او امير شماست ولى امير ما نيست. و چون عهد نامه را به حضور على (ع) برگرداندند، فرمان داد عنوان امير المومنين را محو كنند، احنف گفت: عنوان امير المومنين را از نام خويشتن محو مكن كه بيم آن دارم اگر آنرا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 347 محو كنى ديگر هرگز به تو باز نگردد، آن را محو مكن. على عليه السلام فرمود: امروز هم چون روز صلح حديبيه است كه چون صلحنامه را نوشتند آغاز آن چنين بود: «اين عهدى است كه بر طبق آن محمد رسول خدا با سهيل بن عمرو مصالحه نمود» سهيل گفت: اگر من مى دانستم و معتقد بودم كه تو رسول خدايى هرگز با تو جنگ و مخالفت نمى كردم و در آن صورت من در جلوگيرى از تو كه رسول خدا باشى براى طواف به بيت الله الحرام ستمگر خواهم بود، و بنويسيد «از محمد بن عبد الله»، پيامبر (ص) به من فرمودند «اى على من به طور قطع رسول خدايم و من محمد بن عبد الله هستم و اينكه در عهد نامه خود براى ايشان بنويسم، از محمد بن عبد الله، رسالت مرا از من محو نمى كند، همانگونه كه مى خواهند بنويس و آنچه را مى خواهند محو كنى محو كن و همانا كه براى تو هم نظير اين موضوع پيش خواهد آمد و در حالى كه مورد ستم خواهى بود، عنوان خود را عطا خواهى كرد». نصر مى گويد: و روايت شده است كه عمرو عاص نامه را نزد على (ع) آورد و از او خواست عنوان امير المومنين را از نام خود پاك كند و در اين هنگام بود كه على (ع) داستان صلح حديبيه را براى عمرو عاص و حاضران بيان كرد و فرمود: آن عهدنامه را من ميان خودمان و مشركان نوشتم، امروز هم [چنان نامه يى ] ميان خودمان و فرزندان آنان مى نويسم، همانگونه كه رسول خدا (ص) براى پدران ايشان نوشت و اين هم شبيه و نظير آن است. عمرو گفت: سبحان الله آيا ما را به كافران تشبيه مى كنى و حال آنكه ما مسلمانيم على (ع) گفت: اى پسر نابغه كدام زمان دوست كافران و دشمن مسلمانان نبوده اى عمرو برخاست و گفت: به خدا سوگند پس از امروز ميان من و تو مجلسى صورت نخواهد گرفت. و على فرمود: همانا به خدا سوگند اميدوارم كه خداوند [ما را] بر تو و يارانت چيره گرداند. در اين هنگام گروهى كه شمشيرهاى خود را بر دوش خويش نهاده بودند پيش آمدند و گفتند: اى امير المومنين به هر چه مى خواهى فرمان بده، سهل بن حنيف به آنان گفت: اى مردم اين انديشه خود را باطل بدانيد كه ما شاهد صلح پيامبر (ص) در حديبيه بوده ايم و اگر جنگ را به مصلحت مى دانستيم همانا جنگ مى كرديم. ابراهيم بن ديزيل [بر گفتار سهل بن حنيف ] اين را هم افزوده است: من خودم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1    ، صفحه ى 348 در حديبيه، ابو جندل را با آن حال ديدم و اگر مى توانستم فرمان رسول خدا را رد كنم رد مى كردم و بعد هم از آن صلح چيزى جز خير نديديم. نصر بن مزاحم مى گويد: ابو اسحاق شيبانى روايت مى كند و مى گويد: آن صلحنامه را نزد سعيد بن ابى بردة ديدم و خواندم، صحيفه يى زرد رنگ بود و بر آن دو مهر خورده بود مهرى پايين آن و مهرى بالاى آن بود، بر مهر على (ع) نوشته شده بود «محمد رسول الله صلى الله عليه» و بر مهر معاويه نوشته شده بود «محمد رسول الله»، و چون خواستند ميان على (ع) و معاويه و شاميان عهد نامه بنويسند به على (ع) گفته شد: آيا اقرار مى كنى كه آنان مومن و مسلمانند فرمود: من براى معاويه و يارانش اقرار نمى كنم كه مؤمن و مسلمان باشند، ولى معاويه هر چه مى خواهد بنويسد و به هر چه مى خواهد اقرار كند و هر نامى كه مى خواهد بر خود و اصحابش نهد، و چنين نوشتند: «اين عهدى است كه على بن ابى طالب و معاوية بن ابى سفيان بر آن موافقت كردند، على بن ابى طالب براى مردم عراق و ديگر پيروان مومن و مسلمان خود كه همراه اويند و معاوية بن ابى سفيان براى مردم شام و ديگر پيروان مومن و مسلمان خود كه همراه اويند، چنين مقرر مى دارند كه ما به حكم خداوند متعال و كتابش گردن مى نهيم و هيچ چيزى جز آن ما را هماهنگ نخواهد كرد و كتاب خدا از آغاز تا انجامش ميان ما حكم خواهد بود، آنچه را قرآن زنده كرده است ما زنده مى كنيم و آنچه را قرآن از ميان برده است از ميان ببريم، اگر دو حكم موضوع اين حكم را در كتاب خدا يافتند، از آن پيروى خواهند كرد و اگر دو داور، آنرا در قرآن نيافتند به سنت عادله كه پراكنده كننده نباشد عمل خواهند كرد، دو داور عبد الله بن قيس و عمرو بن عاص هستند. و دو داور از على و معاويه و از هر دو لشكر پيمان گرفته اند كه از جهت جان و مال و فرزندان و زنان خود در امان باشند و اينكه امت، آن دو و حكمى را كه صادر مى كنند يارى خواهند داد و بر مومنان و مسلمانان هر دو گروه، عهد و پيمان خداوند است كه به آنچه آن دو داور حكم مى كنند، عمل كنند به شرط آنكه موافق كتاب و سنت باشد. ضمنا بر زمين گذاشتن اسلحه و امنيت و صلح تا هنگام صدور حكم، مورد توافق هر دو گروه است، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص349 و بر هر يك از داوران عهد و پيمان خداوند است كه ميان امت، به حق حكم كنند، نه به هوى و هوس، مدت داورى، يك سال كامل است ولى اگر دو داور دوست داشتند كه آنرا زودتر تمام كنند مى توانند. اگر يكى از دو داور بميرد، امير و پيروان او مى توانند مردى ديگر به جاى او برگزينند و نبايد از حق و عدل فرو گذارى كنند و اگر يكى از دو امير بميرد، انتصاب كس ديگرى به امارت كه به اميرى او راضى باشند و روش او را بپسندند براى اصحاب آن امير محفوظ است. پروردگارا ما از تو بر ضد كسى كه آنچه را در اين صحيفه آمده است رها كند و در آن اراده ستم و از حد در گذشتن كند يارى مى طلبيم.» نصر بن مزاحم مى گويد: روايت بالا، روايت محمد بن على بن حسين (ع) و شعبى است، ولى جابر از زيد بن حسن بن حسن افزونيهايى بر آن نسخه روايت مى كند [و روايت او چنين است ]: «اين پيمان نامه يى است كه على بن ابى طالب و معاوية بن ابى سفيان بر آن موافقت كرده اند و پيروان آن دو هم به آنچه ايشان رضايت داده اند توافق كرده اند كه حكم كتاب خدا و سنت رسول خدا حاكم باشد، و اين فرمان على براى همه اهل عراق و شيعيان او اعم از شاهد و غايب است و فرمان معاويه براى همه مردم شام و پيروانش اعم از شاهد و غايب است، كه ما راضى شده ايم به قرآن، هر گونه كه حكم كند و اينكه مطيع امر آن باشيم در هر چه كه به آن امر كند، كه چيزى جز قرآن نمى تواند ما را هماهنگ و متحد سازد، و در آنچه ميان ما مورد اختلاف است، كتاب خداوند سبحان را از آغاز تا انجامش داور قرار داده ايم، آنچه را كه قرآن زنده كرده است زنده مى داريم و آنچه را از ميان برده است از ميان مى بريم، بر اين توافق كرديم و راضى شديم، على و شيعيانش راضى شدند كه عبد الله بن قيس را ناظر و داور بفرستند و معاويه و پيروانش راضى شدند كه عمرو عاص را ناظر و داور گسيل دارند و آنان از آن دو، عهد و ميثاق استوار گرفته اند و بزرگترين عهدى كه خداوند از بندگان خويش گرفته است از آن دو گرفته اند تا در آنچه براى آن برگزيده شده اند قرآن را پيشواى خود قرار دهند و از آن به چيزى ديگر توجه نكنند و هر چه را در آن نبشته يافتند از آن در نگذرند و هر چه را در قرآن نيافتند به سنت جامع رسول خدا (ص) ارجاع دهند و به عمد بر خلاف آن، كارى نكنند و از هواى نفس پيروى نكنند و در موردى كه مشتبه است وارد نشوند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص350 عبد الله بن قيس و عمرو عاص از على و معاويه عهد و پيمان خدايى گرفتند كه به آنچه بر طبق كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) حكم كنند راضى باشند و حق نداشته باشند كه آن حكم را بشكنند يا با آن مخالفت ورزند، و اينكه دو داور پس از صدور حكم خود، به جان و اموال و خاندان خود تا آنگاه كه از حق تجاوز نكرده اند در امان باشند، چه كسى به آن حكم راضى باشد و چه آنرا ناخوش داشته باشد، و حكمى را كه بر مبناى عدل صادر كنند بايد مردم در آن مورد يار و ياورشان باشند، و اگر يكى از دو داور پيش از پايان داورى بميرد امير آن گروه و پيروانش مى توانند مرد ديگرى را به جاى او برگزينند و نبايد از اهل عدل و داد درگذرند و بديهى است بر عهده آن داور كه برگزيده مى شود همان عهد و ميثاق كه بر شخص قبل از او بوده است خواهد بود كه به كتاب خدا و سنت رسول خدا داورى كند، و براى او همان امانى خواهد بود كه براى شخص قبل، و اگر يكى از دو امير بميرد بر پيروان اوست كه به جاى او مردى را كه به عدل و داد گريش راضى باشند به اميرى بگمارند، اين حكم در حالى كه امنيت و مذاكره و بر زمين نهادن سلاح و ترك مخاصمه را همراه خواهد داشت اجراء مى شود، و بر هر دو داور عهد و ميثاق خداوند است كه كمال كوشش خود را مبذول دارند و مرتكب ستمى نشوند و در كارى كه شبهه انگيز است وارد نشوند و از حكم قرآن تجاوز نكنند و اگر چنين نكنند امت از داورى آنان بيزار خواهد بود و هيچ عهد و پيمانى براى آن دو نخواهد بود. و رعايت اين مقررات و شرايط كه در اين عهد نامه آمده و نام برده شده است بر هر يك از دو داور و بر دو امير و افراد هر دو گروه واجب است، و خداوند متعال، خود نزديكترين گواه و محافظ خواهد بود و مردم بر جان و مال و خاندان خود تا پايان مدت در امانند و بايد سلاح بر زمين نهاده و راهها امن باشد و حاضر و غايب افراد دو گروه همگى در امان خواهند بود، دو داور بايد در جايى كه فاصله آن با مردم عراق و شام يكسان باشد منزل كنند و كسى آنجا حق حضور ندارد، مگر كسى كه دو داور بر حضور او رضايت دهند، مسلمانان به دو داور تا پايان ماه رمضان مهلت داده اند و اگر داوران مصلحت ديدند كه در اعلام رأى شتاب كنند، مى توانند چنان كنند و اگر خواستند پس از ماه رمضان هم آنرا به تأخير اندازند تا پايان موسم حج مى توانند تأخير كنند، و اگر نتوانستند تا پايان موسم حج بر طبق حكم قرآن و سنت پيامبر خدا حكم كنند، مسلمانان به حال نخست خود در جنگ بر مى گردند و پس از آن، هيچيك از اين شرايط ميان آنان نخواهند بود، و بر امت عهد و ميثاق خداوند است كه به آنچه در اين عهد نامه آمده است وفا كنند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص351 و آنان همگى بر ضد كسى خواهند بود كه در اين پيمان اراده مخالفت و ستم كند يا براى نقض آن چاره انديشى كند، ده تن از ياران على و ده تن از ياران معاويه گواه اين عهد نامه اند و تاريخ نگارش آن يك شب باقى مانده از صفر سال سى و هفتم است. نصر مى گويد: عمرو بن سعيد از ابو جناب از ربيعه جرمى نقل مى كند كه مى گفته است چون عهد نامه نوشته شد، مالك اشتر را فرا خواندند كه همراه ديگر گواهان گواهى دهد، گفت: دست راستم بر بدنم نباشد و دست چپم براى من بهره يى نداشته باشد اگر در اين صحيفه نام من براى صلح و ترك مخاصمه نوشته شود، آيا من در اين مورد داراى دليلى روشن از خداوند خود نيستم و يقين به گمراهى دشمنم ندارم آيا اگر شما تن به پستى نمى داديد پيروزى را بدست نمى آورديد مردى از ميان مردم به اشتر گفت: به خدا سوگند من نه پيروزى ديدم و نه پستى و زبونى را، اينك بيا بر خودت گواه باش و آنچه را در اين صحيفه نوشته شده است اقرار كن كه ترا از مردم چاره نيست، اشتر گفت: آرى به خدا سوگند كه من در دنيا براى منافع اين جهانى و در آخرت براى ثوابهاى آخرت از تو رويگردانم و خداوند با اين شمشير من خون مردانى را ريخته است كه تو در نظرم بهتر از آنان نيستى و خون تو هم از خون آنان محترم تر نيست. نصر بن مزاحم مى گويد: مردى كه اين سخن را به اشتر گفت اشعث بن قيس بود. گويد: گويى كه خودخواهى و بزرگى او منكوب شد، [اشتر] گفت: ولى من به آنچه امير المومنين بدان راضى شده است راضى هستم و به آنچه او در آن داخل شده است داخل مى شوم و از آنچه او بيرون آمده است بيرون مى آيم كه امير المومنين جز در هدايت و صواب در نمى آيد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص352 نصر مى گويد: عمر بن سعد از ابو جناب كلبى از اسماعيل بن شفيع از سفيان بن-  سلمه نقل مى كرد كه مى گفته است چون نوشتن نامه تمام شد و گواهان، گواهى دادند و مردم راضى شدند، اشعث همراه گروهى با رو نوشتى از نامه بيرون آمد تا آنرا براى مردم بخواند و بر ايشان عرضه دارد، نخست از كنار صفهايى از شاميان كه كنار پرچمهاى خود ايستاده بودند عبور كرد و براى آنان خواند كه به آن راضى شدند، سپس از كنار صفهايى از عراقيان كه كنار درفشهاى خود ايستاده بودند عبور كرد و براى آنان هم خواند كه بر آن راضى شدند، تا آنكه از كنار پرچمهاى قبيله عنزة عبور كرد كه چهار هزار مرد خفتان پوش از ايشان در صفين همراه على (ع) بودند، و چون عهد نامه را براى آنان خواند دو جوان بانگ برداشتند كه «لا حكم الا لله» و سپس با شمشيرهاى خود به شاميان حمله كردند و مى كشتند تا آنكه كنار در خيمه معاويه كشته شدند و آن دو نخستين كسان بودند كه اين اشعار را دادند و نام آن دو جعد و معدان بود، سپس عهد نامه را كنار قبيله مراد برد، صالح بن شقيق كه از سران آن قبيله بود اين بيت را خواند: «على را چه پيش آمده است كه در مورد خونها حكميت را پذيرفته است و اگر روزى با احزاب جنگ كند و آنانرا بكشد ستمى نكرده است». و سپس گفت: «حكم دادن جز براى خدا نيست هر چند مشركان را ناخوش آيد.» آنگاه از كنار رايات بنى راسب گذشت و عهد نامه را بر ايشان خواند مردى از ايشان گفت: فرمان و حكم جز براى خدا نيست، راضى نمى شويم و در دين خدا حكميت مردان را نمى پذيريم. سپس از كنار رايات تميم گذشت و عهدنامه را براى آنان خواند، مردى از ايشان گفت: حكم جز براى خدا نيست كه بر حق حكم مى كند و او بهترين حكم كنندگان است، مرد ديگرى از ايشان گفت: اما اين اشعث در اين مورد نيزه كارى زده است، عروة بن اديه برادر مرداس بن اديه تميمى از صف بيرون آمد و گفت: آيا مردان را در امر خدا داور قرار مى دهيد هيچ حكمى جز براى خدا نيست، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص353 اى اشعث، كشته شدگان ما كجايند و سپس شمشير خود را كشيد كه بر اشعث فرود آورد، خطا كرد و ضربت سبكى به كفل اسب او زد، مردم بر او فرياد كشيدند كه دست نگهدار و او دست بداشت، اشعث پيش قوم خود برگشت، احنف و معقل بن قيس و مسعر بن فدكى و تنى چند از مردان بنى تميم پيش او رفتند و تنفر خود را از كار عروة اظهار داشتند و از او عذر خواستند، اشعث پذيرفت و به حضور على عليه السلام رفت و گفت: اى امير المومنين من موضوع حكميت را بر صفوف مردم شام و مردم عراق عرضه داشتم و همگان گفتند: راضى و خشنوديم تا آنكه از كنار رايات بنى راسب و گروهى اندك از ديگر مردمان عبور كردم كه آنان گفتند: ما راضى نيستيم حكمى نيست مگر براى خدا و اكنون همراه مردم عراق و شاميان بر آنان حمله بريم و آنانرا بكشيم، على عليه السلام فرمود مگر غير از يكى دو رايت و گروهى از مردم بوده اند گفت نه، فرمود: رهايشان كن. نصر مى گويد: على عليه السلام چنين پنداشته بود كه شمار ايشان اندك است و نبايد به آنان اعتنايى كرد ولى ناگهان صداى مردم او را به خود آورد كه از هر سو و ناحيه فرياد مى زدند، حكمى نيست مگر براى خدا، اى على حكم براى خداوند است نه براى تو، راضى نيستيم كه مردان در دين خدا حكميت و داورى كنند، خداوند فرمان خود را در مورد معاويه و يارانش صادر فرموده است، كه بايد كشته شوند يا زير فرمان ما در آيند و به آنچه ما براى آنان حكم كنيم تن دهند، ما همان هنگام كه به تعيين آن دو داور راضى شديم لغزش و خطا كرديم و اينك كه خطا و لغزش ما براى ما آشكار شده است به سوى خدا بازگشته و توبه كرده ايم، تو هم اى على همانگونه كه ما باز گشتيم باز گرد و همانگونه به درگاه خدا توبه كن و گرنه از تو بيزارى مى جوييم. على عليه السلام فرمود: واى بر شما آيا پس از رضايت و عهد و ميثاق برگرديم مگر خداوند متعال نفرموده است «به عهدها وفا كنيد» مگر نفرموده است «چون با خدا عهدى بستيد وفا كنيد و هرگز پيمانها و سوگندهايى را كه استوار شده است مشكنيد و حال آنكه خداوند را بر خود كفيل قرار داده ايد» و على (ع) از اينكه از آن عهد برگردد خوددارى فرمود و خوارج هم موضوع حكميت را گمراهى مى دانستند و از طعن در آن مورد خوددارى نمى كردند و از على (ع) اظهار بيزارى كردند و على (ع) هم از آنان تبرى فرمود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص354 نصر بن مزاحم مى گويد: محمد بن جريش برخاست و به حضور على (ع) آمد و گفت: اى امير المومنين آيا راهى براى برگشت از اين عهد نامه وجود دارد و اى كاش چنين شود، به خدا سوگند بيم آن دارم كه مايه خوارى و زبونى شود. على عليه السلام فرمود: آيا پس از آنكه آنرا نوشته ايم بشكنيم نه اين روا نيست. نصر مى گويد: عمر بن نمير بن وعله از ابو الوداك نقل مى كند كه چون مردم تظاهر به پذيرفتن حكم قرآن كردند و نامه صلح و حكميت نوشته شد، على عليه السلام فرمود: همانا من اين كار را انجام دادم به سبب آنكه شما در جنگ، پستى و سستى نشان داديد، در اين هنگام افراد قبيله همدان همچون كوه حصير كه نام كوهى در يمن است استوار پيش آمدند، سعيد بن قيس و پسرش عبد الرحمان كه نوجوانى بود و زلفى داشت با ايشان بودند، سعيد گفت: اينك من و قوم من آماده ايم و فرمان ترا رد نمى كنيم هر چه مى خواهى فرمان بده تا آنرا عمل كنيم، فرمود اگر اين پيشنهاد شما قبل از نوشتن عهد نامه مى بود آنان را تار و مار مى كردم يا آنكه گردنم زده مى شد [تا پاى جان ايستادگى مى كردم ] ولى اكنون به سلامت باز گرديد [به جان خودم چنان نيستم كه فقط يك قبيله تنها را در قبال مردم روياروى بدارم.]... نصر بن مزاحم مى گويد شعبى روايت مى كند كه على عليه السلام در جنگ صفين هنگامى كه مردم تن به صلح دادند و به آن اقرار كردند، فرمود: همانا اين قوم [شاميان ] مردمى نيستند كه به حق باز گردند و به سخن حق سر تسليم فرو آورند، مگر آنكه پيشاهنگان و طلايه داران آهنگ ايشان كنند و از پى ايشان لشكرها فرا رسند و تا آنكه با لشكرهاى گران آهنگ ايشان شود و سپس لشكرهاى ديگر نقاط از پى آن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص355 فرا رسند و تا آنگاه كه لشكر از پى لشكر به سرزمين آنان كشيده شود و تا آنگاه كه سواران به همه نواحى آنان از هر سو حمله برند و اسبها را در مراتع و چراگاههاى ايشان رها كنند تا از هر سو بر آنان يورش آورند و قومى راست اعتقاد و شكيبا با آنان روياروى شوند و چنان باشد كه كشته شدن كشتگان و فراوانى مردگان در راه خدا بر كوشش ايشان در فرمانبردارى از خداوند بيفزايد و خود مشتاق و حريص به ديدار خدا باشند، همچنان كه ما خود همراه رسول خدا با پدران و پسران و برادران و داييها و عموهاى خود جنگ مى كرديم و آنان را مى كشتيم و اين كار فقط بر ايمان و تسليم ما مى افزود و تحمل ما براى سخت ترين اندوهها و كوشش در جهاد با دشمنان ما را بيشتر مى كرد و همواره مبارزه با دليران و هماوردان را كوچك مى شمرديم و چنان بود كه مردى از ما و مردى از دشمنان ما چنان به يكديگر حمله مى كردند كه دو حيوان نر قوى به يكديگر حمله مى كنند و جان خود را حفظ مى كردند، تا كداميك بتواند جام مرگ را به رقيب بنوشاند، گاه پيروزى از آن ما بود و گاه از آن دشمن، و چون خداوند ما را شكيبا و پايدار و راست اعتقاد ديد، بر دشمن ما شكست و درماندگى و بر ما نصرت و پيروزى نازل فرمود، به جان خودم سوگند كه اگر ما اين چنين كه شما عمل مى كنيد عمل مى كرديم هرگز دين بر پا نمى گشت و اسلام نيرومند نمى شد. [به خدا سوگند در آن صورت از آن خون خواهيد دوشيد پس آنچه به شما مى گويم حفظ كنيد.] نصر بن مزاحم از عمرو بن شمر از فضيل بن خديج نقل مى كند كه مى گفته است، هنگامى كه عهد نامه نوشته شد به على عليه السلام گفتند: اشتر به آنچه در اين عهد نامه نوشته شده است راضى نيست و عقيده يى جز جنگ با آن قوم ندارد، على (ع) فرمود: چنين نيست، چون من به آن راضى باشم اشتر هم راضى خواهد شد و من و شما [به عهد نامه ] راضى شده ايم و پس از رضايت، بازگشت از آن و تبديل آن پس از اقرار [به مفاد آن ] مصلحت نيست مگر آنكه خداوند در موردى نافرمانى شود يا از حدودى كه در عهدنامه نوشته شده است تجاوز كنند، اما آنچه در مورد اينكه اشتر فرمان من و آنچه را كه من به آن معتقدم رها كرده است گفتيد، او از آن گروه نيست و من او را بر آن حال نمى دانم و اى كاش دو تن مثل او ميان شما مى بود، و نه، اى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص356 كاش كه فقط يك تن ديگر چون او ميان شما بود كه نسبت به دشمن من مانند او مى انديشيد، در آن صورت زحمت شما بر من سبك مى شد و اميدوار مى شدم كه برخى از كژى هاى شما براى من راست گردد. نصر مى گويد: ابو عبد الله زيد اودى نقل مى كند كه مردى از قبيله ايشان به نام عمرو بن اوس در جنگ صفين همراه على (ع) بود، معاويه او را همراه گروه بسيارى به اسيرى گرفته بود، عمرو عاص به معاويه گفت: آنان را بكش، عمرو بن اوس گفت: اى معاويه مرا مكش كه تو دايى من هستى، افراد قبيله اود برخاستند و از معاويه خواستند در مجازات او تخفيف دهد و او را به آنان ببخشد، معاويه گفت از او دست بداريد كه به جان خودم سوگند اگر در اين ادعاى خود كه من دايى او هستم راستگو باشد همان موضوع او را از شفاعت شما بى نياز مى كند و گرنه شفاعت شما باشد براى بعد، سپس عمرو بن اوس را نزديك خود فراخواند و گفت: من از كجا دايى تو هستم و حال آنكه به خدا سوگند هيچگاه ميان بنى عبد شمس و قبيله اود پيوند زناشويى نبوده است، عمرو بن اوس گفت اگر به تو بگويم و آن را بشناسى مايه امان من خواهد بود گفت: آرى، عمرو بن اوس گفت: مگر ام حبيبه خواهر تو همسر پيامبر (ص) و مادر مومنان نيست من فرزند ام حبيبه ام و تو برادر اويى و در اين صورت تو دايى من خواهى بود، معاويه گفت: خدا پدر اين را بيامرزد، كه ميان اين اسيران كس ديگرى غير از او به اين موضوع توجه نكرده است، و سپس او را آزاد كرد. ابراهيم بن حسين بن على كسائى كه به ابن ديزيل همدانى معروف است، در كتاب صفين خود چنين نقل مى كند كه عبد الله بن عمر از عمرو بن محمد نقل كرده است كه معاويه عمرو عاص را فرا خواند تا او را به عنوان داور گسيل دارد، هنگامى كه عمرو آمد معاويه جامه جنگ و كمربند بر تن داشت و شمشير حمايل كرده بود و برادرش و گروهى از قريش پيش او بودند. معاويه به عمرو گفت: مردم كوفه على را در مورد داورى ابو موسى مجبور كردند و على او را نمى خواست و حال آنكه ما به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 357 داورى تو خشنوديم، مردى رقيب تو خواهد بود كه هر چند زبان آور است ولى كاردش كند و بى برش است، در عين حال از دين بهره يى دارد، چون او شروع به سخن كرد بگذار هر چه مى خواهد بگويد، سپس تو سخن بگو و مختصر و اندك كن و مفصل را برش بده و همه انديشه خود را به او بازگو مكن و بدان كه پوشيده نگهداشتن راى و انديشه موجب فزونى عقل است. اگر او ترا از مردم عراق بيم داد، تو او را از شاميان بترسان و اگر ترا از على بيم داد، تو او را از معاويه بيم بده و اگر تو را از مصر ترساند، تو او را از يمن بترسان و اگر او با سخنان مفصل با تو رو به رو شد، تو سخنان كوتاه به او بگو. عمرو عاص به او گفت: اى معاويه، اينك تو و على دو مرد قريش هستيد و تو در جنگ خود به آنچه اميد داشتى نرسيدى و از آنچه مى ترسيدى در امان قرار نگرفتى و ضمنا متذكر شدى كه عبد الله [ابو موسى ] متدين است و شخص دين دار نصرت داده شده است و به خدا سوگند انگيزه هاى ديگر او را نابود مى سازم و انديشه پوشيده اش را بيرون مى كشم ولى هر گاه كه موضوع سبقت در ايمان و هجرت و مناقب على را پيش بكشد نمى دانم كه چه بايد بگويم، معاويه گفت: هر چه به مصلحت بينى بگو، عمرو گفت: پس مرا با آنچه كه خود صلاح بدانم وا مى گذارى و خشمگين از پيش معاويه رفت كه او با توجه به اعتقاد به نفس خويش خوش نمى داشت در آن باره به او سفارش و پند داده شود، و چون از پيش معاويه بيرون آمد به دوستان خود گفت: معاويه مى خواهد موضوع مذاكره با ابو موسى را كوچك نشان دهد زيرا مى داند كه من فردا ابو موسى را فريب مى دهم و دوست دارد بگويد عمرو عاص، مرد زيرك خردمندى را فريب نداده است، و من بزودى خلاف اين موضوع را بر او ثابت مى كنم و در اين مورد اشعارى سرود، كه [مضمون برخى از آنها] چنين است: «معاوية بن حرب مرا تشجيع مى كند، گويى من در قبال حوادث مردى درمانده ام، نه كه من به لطف خدا از معاويه بى نيازم و خداوند يارى دهنده است...» چون شعر او به اطلاع معاويه رسيد از آن خشمگين شد و گفت: اگر نه اين است كه بايد حركت كند و برود براى او فكرى مى كردم عبد الرحمان بن ام الحكم به معاويه گفت: به خدا سوگند نظير عمرو عاص ميان قريش بسيار است ولى تو خود را به او نيازمند مى پندارى، نفس خود را از او به بى نيازى وا دار. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص358 معاويه بن عبد الرحمان گفت: شعر او را پاسخ بده و او ضمن سرزنش عمرو عاص از گريختن او از مقابل على (ع) در جنگ صفين چنين سرود: «... اين سركشى و ستمى را كه در آن هستى رها كن كه ستمگر نفرين شده است، مگر تو در صفين از جنگ با على جان خود را در نبردى و در بذل جان بخيل نبودى آن هم از بيم آنكه مرگ ترا در ربايد و هر جوانمردى را بزودى مرگ در مى يابد...» نصر بن مزاحم مى گويد: آنگاه مردم روى به كشتگان خويش آوردند و آنان را به خاك سپردند. و نيز مى گويد. «آنگاه كه عمر بن خطاب حابس بن سعد طائى را خواست، به او گفت: مى خواهم قضاوت حمص را به تو وا گذارم، چگونه انجام خواهى داد گفت: نخست با كوشش و اجتهاد راى خود را بررسى مى كنم و سپس با همنشينان خود مشورت مى كنم. عمر گفت: به حمص برو، حابس اندكى دور شد و بازگشت و گفت: اى امير المومنين خوابى ديده ام و دوست دارم آنرا براى تو بازگو كنم. گفت: بگو. گفت: چنان ديدم كه خورشيد از خاور روى آورد و همراهش گروهى بسيارند و گويى ماه از باختر آمد و همراه آن هم گروهى بسيارند. عمر گفت: تو در كدام گروه بودى گفت: همراه ماه بودم. عمر گفت: همراه نشانه يى بوده اى كه محو مى شود، برو كه به خدا سوگند نيايد براى من عهده دار كارى بشوى. حابس در جنگ صفين همراه معاويه بود و رايت قبيله طى با او بود و كشته شد، عدى بن حاتم در حالى كه زيد پسرش همراهش بود از كنار او گذشت، زيد كه او را ديد به عدى گفت: پدر جان، به خدا سوگند اين دايى من است، گفت: آرى خداوند دايى ترا لعنت كناد و به خدا سوگند كشته شدن او چه بد كشته شدنى است زيد همانجا ايستاد و چند بار گفت: چه كسى اين مرد را كشته است مردى كشيده قامت از قبيله بكر بن وائل كه موهاى خود را خضاب بسته بود بيرون آمد و گفت: من او را كشته ام. زيد پرسيد: چگونه او را كشتى و او شروع به نقل چگونگى آن كرد كه ناگاه زيد بر او نيزه زد و او را كشت. و اين موضوع پس از پايان يافتن جنگ بود، عدى پدر زيد بر او حمله كرد و در حالى كه او و مادرش را دشنام مى داد، مى گفت: اى پسر زن بى خرد و احمق من بر دين محمد (ص) نخواهم بود اگر ترا به آنان نسپارم [تا قصاص كنند]. زيد بر اسب خود تازيانه زد و به معاويه پيوست، معاويه او را گرامى داشت و او را بر مركب خاص نشاند و محل نشستن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص359 او را هم نزديك خود قرار داد، عدى دستهاى خويش را بر آسمان برافراشت و بر زيد نفرين كرد و گفت: بار خدايا زيد از مسلمانان دورى جست و به ملحدان پيوست، پروردگارا تيرى از تيرهاى خودت را كه خطا نمى رود به او بزن كه تير تو هيچ گاه بر خطا نمى رود، به خدا سوگند از اين پس هرگز يك كلمه هم با او سخن نمى گويم و هرگز يك سقف بر من و او سايه نخواهد افكند. زيد بن عدى در مورد كشتن آن مرد بكرى چنين سروده است: «چه كسى از من به افراد قبيله طى اين پيام را مى رساند كه من انتقام خون دايى خويش را گرفتم و خود را در آن گنهكار نمى بينم...»... نصر مى گويد: شعبى از زياد بن نضر روايت مى كند كه على (ع) چهار صد تن را گسيل داشت كه شريح بن هانى حارثى بر آنان فرماندهى داشت و عبد الله بن عباس هم همراهشان بود كه عهده دار امامت در نماز باشد [و كارهاى آنان را سرپرستى كند] و ابو موسى اشعرى هم با آنان بود. معاويه هم عمرو بن عاص را با چهار صد تن گسيل داشت و آنان دو داور را به حال خود گذاشتند، عبد الله بن قيس [ابو موسى ] در انديشه بود كه عبد الله عمر بن خطاب را خليفه كند و همواره مى گفت: به خدا سوگند اگر بتوانم سنت و روش عمر را زنده مى كنم. نصر مى گويد: در حديث از محمد بن عبيد الله، از جرجانى آمده است كه چون ابو موسى خواست حركت كند، شريح بن هانى برخاست و دست او را در دست جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص360 گرفت و گفت: اى ابو موسى تو به كارى بزرگ گماشته شده اى كه شكست در آن غير قابل جبران است و اگر فتنه يى در آن روى دهد اصلاح نمى شود، و تو هر چه بگويى چه به سود و چه به زيان خودت باشد تصور مى شود حق است و آنرا صحيح مى پندارند، هر چند باطل باشد، و مى دانى كه اگر معاويه بر مردم عراق حكومت كند آنان را بقايى نخواهد بود و حال آنكه اگر على بر شاميان حاكم شود بر ايشان باكى نخواهد بود، وانگهى از تو در آن هنگام كه به كوفه آمده بودى و [نيز] در جنگ جمل نوعى فرومايگى و خوددارى از همراهى با على سرزده است كه اگر اينك آن يك كار را به كارى ديگر نظير آن، به دو كار ناپسند مبدل كنى گمان بد درباره ات به يقين و اميد به نوميدى مبدل خواهد شد و سپس شريح در اين باره براى ابو موسى اشعارى سرود كه چنين است: «اى ابو موسى گرفتار بدترين دشمن شده اى، جانم فدايت، مبادا عراق را تباه كنى...» ابو موسى گفت: براى قومى كه مرا متهم مى دارند سزاوار نيست مرا گسيل دارند كه باطلى را از ايشان دفع كنم يا حقى را به سوى ايشان بكشم. مدائنى در كتاب صفين خود مى گويد، چون عراقيان با وجود كراهت على عليه السلام، بر داورى ابو موسى اتفاق كردند و او را براى آن كار آوردند، عبد الله بن-  عباس نزد او آمد و در حالى كه اشراف و سرشناسان مردم كوفه آنجا بودند به او گفت: اى ابو موسى مردم كوفه به تو راضى نشده اند از اين جهت كه فضل و برترى داشته باشى كه كسى با تو در آن شريك نباشد و چه بسيار كسانى از مهاجران و انصار و پيشگامان كه از تو بهتر بودند، ولى عراقيان فقط داورى مى خواستند كه يمانى باشد و مى ديدند كه بيشتر سپاهيان شام هم يمانى هستند، به خدا سوگند من گمان مى كنم كه اين كار براى تو و ما شر است، و زيركترين مرد عرب را به جان تو انداخته اند، و در معاويه هيچ صفتى كه به آن سزاوار خلافت باشد وجود ندارد و اگر تو با حق گفتن خود، باطل او را در هم بكوبى آنچه را كه حاجت تو است از او به دست جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص361 خواهى آورد و اگر باطل او در حق تو طمع بندد آنچه را كه خواسته اوست از تو بدست خواهد آورد، و اى ابو موسى بدان كه معاويه، «اسير آزاد شده» اسلام است و پدرش سالار احزاب بوده است، وانگهى معاويه بدون رايزنى و بدون آنكه با او بيعت شده باشد ادعاى خلافت مى كند، و اگر براى تو مدعى شود كه عمر و عثمان او را به حكومت و كارگزارى گماشته اند راست مى گويد ولى توجه داشته باش كه عمر در حالى كه خودش بر معاويه والى بود او را به كارگزارى گماشت همچون طبيب كه او را از آنچه اشتهاى آنرا داشت پرهيز داد و به آنچه خوش نمى داشت وا داشت، سپس هم عثمان با اشاره قبلى عمر بر او، او را شغل داد وانگهى چه بسيارند كسانى كه عمر و عثمان آنان را به حكومت و شغلى گماشته اند و ادعاى خلافت ندارند، و بدان كه عمرو عاص همراه هر چيز پسنديده كه ترا خوش آيد چيز ناپسندى دارد كه ترا ناخوش خواهد آمد و هر چه را فراموش كنى اين را فراموش مكن كه با على همان قومى بيعت كرده اند كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند و بيعت او بيعت هدايت است و على فقط با سركشان و پيمان گسلان جنگ كرده است. ابو موسى به ابن عباس گفت: خدايت رحمت كناد، به خدا سوگند براى من امامى جز على نيست و من در آنچه او آنرا مصلحت بداند خواهم بود و حق خدا در نظر من محبوبتر از خشنودى معاويه و مردم شام است و من و تو فقط بايد به خدا توكل كنيم و به او توجه داشته باشيم. بلاذرى در كتاب انساب الاشراف مى گويد: به عبد الله بن عباس گفته شد چه چيز على را بازداشت كه ترا به عنوان داور به مقابله عمرو عاص گسيل دارد فرمود: سرنوشت باز دارنده، سختى آزمايش و كوتاهى مدت، آرى به خدا سوگند اگر من مى بودم چنان مى نشستم كه راه نفس كشيدنهاى او را در دست داشته باشم و آنچه را او استوار مى كرد در هم مى شكستم و آنچه را او در هم مى شكست استوار مى كردم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص362 چون او در ارتفاع كم مى پريد من اوج مى گرفتم و اگر او اوج مى گرفت من پايين پرواز مى كردم، ولى سرنوشت پيشى گرفت و فقط تأسف و اندوه باقى ماند، و [در عين حال ] با امروز فردايى خواهد بود و آخرت براى امير المومنين على بهتر است. همچنين بلاذرى مى گويد، عمرو بن عاص در موسم حج بر پا خاست و معاويه و بنى اميه را بسيار ستود و از بنى هاشم بد گفت و از كارهاى خود در صفين و روزى كه ابو موسى را فريب داده بود سخن گفت، ابن عباس از جاى برخاست و گفت: اى عمرو تو دينت را به معاويه فروختى، آنچه را كه در دست داشتى به او دادى و او ترا وعده چيزى داد كه در دست كسى غير از او بود، چيزى كه آنرا از تو گرفت بسيار برتر از چيزى بود كه به تو داد و چيزى كه از او گرفتى بسيار پست تر از چيزى بود كه به او بخشيدى و هر دو تن به آنچه داده و ستده شده بود راضى بوديد، و حال آنكه چون مصر در دست تو قرار گرفت معاويه از پى نقض فرمان تو بر آمد و روى دستور تو دستور ديگر مى داد و آهنگ عزل تو كرد و اگر جانت هم در دست خودت بود ناچار از ارسالش مى بودى، اما از روز داورى خود با ابو موسى سخن گفتى، ترا نمى بينم جز اينكه به غدر و مكر افتخار مى كنى و به خواسته و آرزوى خود با ستم و دغل رسيدى. و از حضور و دلاوريهاى خودت در صفين سخن به ميان آوردى، به خدا سوگند كه گام تو بر ما هيچ سنگينى نداشت و گستاخى تو در ما اثرى نداشت و نشانى از آن نديديم كه در آن فقط زبان دراز و كوته دست بودى چون به جنگ مى آمدى آخرين كس بودى و از پى همگان، و چون لازم بود بگريزى نخستين كس بودى كه مى گريختى، ترا دو دست است كه يكى را از شر و بدى باز نمى دارى و ديگرى را هرگز براى انجام خير نمى گشايى و دو روى دارى يكى [به ظاهر] مونس و ديگرى موحش، و به جان خودم سوگند آن كس كه دين خود را به دنياى ديگرى بفروشد بر چيزى كه فروخته و خريده شايسته اندوه است، همانا ترا سخن آورى و بيان است ولى در تو تباهى است و هر چند رأى و انديشه دارى ولى در تو سست رأيى است و همانا كوچكترين عيب كه در تو وجود دارد معادل بزرگترين عيبى است كه در غير تو باشد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص363 نصر بن مزاحم مى گويد، نجاشى شاعر دوست ابو موسى بود، اين اشعار را براى او نوشت و او را از عمرو عاص بر حذر داشت. «شاميان به عمرو اميد بسته اند و حال آنكه من درباره حقايق به عبد الله [ابو موسى ] اميد بسته ام و اينكه ابو موسى با زدن صاعقه يى به عمرو بزودى حق ما را خواهد گرفت...» ابو موسى در پاسخ او نوشت من اميدوارم كه اين كار روشن شود و من در آن مورد چنان رفتار كنم كه خداوند سبحان راضى باشد. نصر مى گويد: شريح بن هانى ابو موسى را به صورتى بسيار پسنديده و با اسباب كامل تجهيز كرد [و روانه ساخت ] و كار او را در چشم مردم بزرگ نمود تا او را ميان قوم خودش شريف كند و اعور شنى در اين مورد خطاب به شريح اشعارى سرود: «اى شريح پسر قيس را با جهازى همچون عروس به دومة الجندل گسيل داشتى و حال آنكه در اين كار تو بلا و گرفتارى نهفته است و هر حادثه كه قضا باشد فرو خواهد آمد...» شريح گفت: به خدا سوگند برخى از مردان شتابان خواهان چيزى در ابو موسى هستند كه به زيان ماست و بدترين طعنه ها را به او مى زنند و درباره او سوء ظنى دارند كه انشاء الله خداوند، خود او را از آن حفظ مى فرمايد. [نصر] گويد: شرحبيل بن سمط با سواران بسيارى همراه عمرو عاص حركت كرد تا آنكه از حمله سواران عراق در امان قرار گرفت، او را وداع كرد و به او گفت: اى عمرو تو مرد نام آور قريشى و معاويه ترا نفرستاده است مگر از اين جهت كه مى دانسته است نه ناتوانى و نه مى توان ترا فريب داد، و مى دانى كه من اين كار را براى تو و سالارت هموار ساخته ام، پس چنان باش كه درباره ات گمان دارم. و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص364 سپس بازگشت، شريح بن هانى هم پس از اينكه مطمئن شد كه سواران شام بر ابو موسى حمله نخواهند كرد بازگشت و با ابو موسى وداع كرد. آخرين كس كه با ابو موسى بدرود گفت، احنف بن قيس بود كه دست او را گرفت و گفت: اى ابو موسى متوجه خطر و بزرگى اين كار باش و بدان كه همه چيز پس از آن به آن پيوسته است واگر تو عراق را تباه كنى ديگر عراقى وجود نخواهد داشت، و از خداى بترس و بدان كه [دقت در] اين كار دنيا و آخرت را براى تو فراهم مى كند، و چون فردا با عمرو عاص رو به رو شدى تو نخست بر او سلام مده و هر چند تقدم در سلام سنت است ولى او شايسته آن نيست و دست خود را به او مده كه دست تو امانت است، و بر حذر باش كه ترا در جاى بالاى فرش ننشاند كه آن خدعه است و با او فقط در حالى كه تنها باشد ديدار كن و بر حذر باش كه در حجره يى كه داراى پستو باشد با تو گفتگو نكند، زيرا ممكن است مردان و گواهانى را در آن پنهان كند و بخواهد ترا نسبت به آنچه در مورد على در دل دارد بيازمايد، و گفت: اگر عمرو به هيچ روى براى تو با خلافت على موافقت نكرد چنين پيشنهاد كن كه مردم عراق يكى از قريشيان شام را كه خودشان بخواهند اختيار كنند يا آنكه مردم شام يكى از قريشيان عراق را كه خودشان بخواهند برگزينند. ابو موسى گفت: آنچه را گفتى شنيدم. و آنچه را كه احنف در مورد از بين بردن خلافت از على پيشنهاد كرده بود انكار نكرد. احنف پيش على عليه السلام آمد و گفت: به خدا سوگند ابو موسى خامه و كره مشك شير خود را نشان داد [آنچه در ضمير و انديشه داشت بروز داد] چنين مى بينم كه مردى را به داورى گسيل داشته ايم كه خلع ترا از خلافت كار مهمى نمى داند، على (ع) فرمود خداوند بر فرمان خود چيره است. نصر مى گويد: موضوع گفتگوى احنف و ابو موسى ميان مردم شايع شد و صلتان عبدى كه مقيم كوفه بود اين اشعار را سرود و به دومة الجندل فرستاد: «سوگند به جان خودت، در تمام روزگار، هرگز على را به گفته اشعرى و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص365 عمرو عاص خلع شده از خلافت نخواهم دانست، اگر آن دو به حق داورى كنند از ايشان مى پذيريم و گرنه آنرا همچون بانگ ناقه ثمود مى دانيم...» مردم چون اين اشعار صلتان عبدى را شنيدند نسبت به ابو موسى برانگيخته و تيز زبان شدند و چون مدتى هم از او خبرى دريافت نكردند درباره اش گمانها بردند. دو داور همچنان در دومة الجندل بودند و چيزى نمى گفتند. سعد بن ابى وقاص كه از على (ع) و معاويه كنار گرفته بود در صحرا كنار آبى از بنى سليم فرود آمده بود كه از اخبار آگاه شود، سعد مردى شجاع بود و ميان قريش داراى منزلت و خرد بود و نه هواى على را در سر داشت و نه معاويه را، ناگاه سوارى را ديد كه از دور شتابان مى آمد و چون نزديك شد پسرش عمر بن سعد بود، پدرش به او گفت چه خبر دارى گفت: مردم در صفين روياروى شدند و ميان ايشان چنان شد كه از آن آگاهى و چون نزديك به فناء و نيستى شدند مخاصمه را ترك كردند و عبد الله بن قيس [ابو موسى ] و عمرو عاص را حكم قرار دادند، گروهى از قريش هم پيش آن دو آمده اند، تو كه از اصحاب رسول خدا (ص) و از اهل شورا هستى و پيامبر (ص) درباره تو فرموده اند «از نفرين او بر حذر باشيد» و در كارهايى كه امت ناخوش داشته است دخالتى نداشته اى، به دومة الجندل بيا كه فردا خودت خليفه خواهى بود، سعد گفت: اى عمر آرام باش كه من خود از پيامبر (ص) شنيدم مى فرمود: «پس از من فتنه يى خواهد بود كه بهترين مردم در آن كسى است كه پرهيزگار و از همگان پوشيده باشد» و اين كارى است كه من در آغاز آن نبوده ام [و شركت نداشته ام ] پس در پايان آن هم نخواهم بود و اگر مى خواستم در اين كار دستى داشته باشم بدون ترديد دست من همراه على بن ابى طالب بود، و تو خود ديدى كه پدرت چگونه حق خود را در شورى به ديگران بخشيد و خوش نداشت كه وارد كار شود، عمر بن سعد كه قصد پدرش بر او روشن شده بود برگشت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص366 نصر مى گويد: چون اخبار داوران، دير به معاويه رسيد [و از تأخير آن نگران شد] به تنى چند از مردان قريش كه خوش نداشتند او را در جنگ يارى دهند پيام فرستاد كه جنگ تمام شده و اين دو مرد در دومة الجندل مشغول گفتگويند، پيش من آييد. عبد الله بن عمر بن خطاب و ابو الجهم بن حذيفة عدوى و عبد الرحمان بن عبد يغوث زهرى و عبد الله بن صفوان جمحى به حضورش آمدند، مغيرة بن شعبه هم كه مقيم طايف بود و در جنگ حاضر نشده بود نزد او آمد، مغيره به او گفت: اى معاويه اگر امكان مى داشت كه ترا يارى دهم يارى مى دادم و اينك بر عهده من است كه خبر اين دو داور را براى تو بياورم، مغيره حركت كرد و به دومة الجندل آمد و نخست به عنوان ديدار ابو موسى پيش او رفت و گفت: اى ابو موسى درباره كسانى كه از اين جنگ كناره گرفتند و ريخته شدن خونها را خوش نداشتند چه مى گويى ابو موسى گفت: آنان بهترين مردمند، پشت ايشان از بار اين خونها سبك است و شكمشان از اموال ايشان خالى، مغيره سپس پيش عمرو رفت و گفت: اى ابو عبد الله در مورد كسانى كه از اين جنگ كناره گرفتند و ريخته شدن خونها را خوش نداشتند چه مى گويى گفت: آنان بدترين مردمند، نه حق را شناختند [و قدر دانى كردند و] نه از باطل نهى كردند، مغيره پيش معاويه برگشت و گفت مزه دهان اين دو مرد را چشيدم، ابو موسى سالار خود را خلع مى كند و خلافت را براى مردى قرار خواهد داد كه در جنگ شركت نداشته است و ميل او به عبد الله بن عمر است و اما عمرو عاص دوست تو است كه او را مى شناسى، هر چند مردم گمان مى كنند خلافت را براى خود دست و پا مى كند و معتقد نيست كه تو از او براى آن كار سزاوارتر باشى. نصر بن مزاحم در حديثى از عمرو بن شمر نقل مى كند كه مى گفته است، ابو موسى به عمرو گفت: اى عمرو آيا حاضرى كارى را انجام دهى كه صلاح امت در آن است و صلحاى مردم هم به آن راضى هستند و آن اين است كه حكومت را به عبد الله بن عمر بن خطاب واگذاريم كه در هيچ مورد از اين فتنه و تفرقه اندازى شركت نداشته است، گويد: عبد الله پسر عمرو عاص و عبد الله بن زبير هم نزديك آن دو بودند و اين گفتگو را مى شنيدند، عمرو عاص به ابو موسى گفت: چرا از معاويه غافلى و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص367 ابو موسى اين پيشنهاد را نپذيرفت [گويد: عبد الله بن هشام و عبد الرحمان بن اسود بن عبد يغوث و ابو الجهم بن حذيفة عدوى و مغيرة بن شعبه هم حضور داشتند] عمرو سپس به ابو موسى گفت: مگر نمى دانى كه عثمان مظلوم كشته شده است گفت: آرى مى دانم، عمرو به حاضران گفت: گواه باشيد، و سپس به ابو موسى گفت چه چيزى ترا از معاويه باز مى دارد و حال آنكه معاويه ولى خون عثمان است و خداوند متعال فرموده است «هر كس مظلوم كشته شود به تحقيق براى خونخواه او حجتى قرار داديم» وانگهى موقعيت خاندان معاويه در قريش چنان است كه مى دانى و اگر از آن بيم دارى كه مردم بگويند معاويه خليفه شده است و او را سابقه يى در اسلام نيست تو مى توانى بگويى او را ولى عثمان خليفه مظلوم و خونخواه او مى دانم و حسن سياست و تدبير دارد و برادر ام حبيبه همسر رسول خدا (ص) و ام المومنين است و معاويه افتخار مصاحبت پيامبر را داشته و يكى از صحابه است. عمرو سپس به ابو موسى چيرگى معاويه را يادآور شد و به او گفت اگر او عهده دار خلافت شود ترا چنان گرامى خواهد داشت كه هيچكس هرگز ترا چنان گرامى نداشته است. ابو موسى گفت: اى عمرو از خدا بترس، اما آنچه درباره شرف معاويه گفتى عهده دار شدن خلافت به شرف خانوادگى بستگى ندارد و اگر به شرف بستگى داشت سزاوارترين فرد به آن ابرهة بن صباح بود، اين كار تنها از آن مردم متدين و با فضيلت است، با توجه به اينكه اگر من آنرا به برترين فرد قريش از لحاظ شرف خانوادگى بدهم بى گمان خلافت را به على بن ابى طالب مى دهم، اما اين سخن تو كه مى گويى معاويه ولى عثمان است و او را به خلافت بگمار من چنان نيستم كه او را به سبب نسبتى كه با عثمان دارد خليفه كنم و مهاجران نخستين را رها كنم، اما تعريض تو، كه من به امارت و قدرت مى رسم، به خدا سوگند كه اگر معاويه به سود من از همه قدرت خود نيز كناره گيرى كند او را خليفه نمى كنم وانگهى در كار خدا رشوه نمى گيرم ولى اگر موافقى بيا سنت و روش عمر بن خطاب را زنده كنيم. نصر مى گويد: عمر بن سعد، از ابو جناب برايم نقل كرد كه ابو موسى چند بار گفت: به خدا سوگند اگر بتوانم نام عمر بن خطاب را زنده مى كنم. گويد: عمرو عاص به ابو موسى گفت: اگر مى خواهى با عبد الله بن عمر به سبب ديندارى او بيعت كنى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 368 چه چيز ترا از بيعت با پسر من عبد الله باز مى دارد در حالى كه تو خود فضل و صلاح او را مى شناسى گفت: پسرت مرد راست و درستى است ولى تو او را به اين جنگها و فتنه كشانده اى. نصر مى گويد: عمر بن سعد از محمد بن اسحاق از نافع نقل مى كند كه ابو موسى به عمرو گفت: اگر بخواهى مى توانيم خلافت را به پاكيزه پسر پاكيزه يعنى عبد الله بن عمر واگذار كنيم. عمرو به او گفت: خلافت شايسته نيست مگر براى مردى كه چنان دندانى داشته باشد كه خود بخورد و به ديگران بخوراند و عبد الله بن-  عمر چنان نيست. نصر مى گويد: در ابو موسى غفلتى وجود داشت، ابن زبير هم به ابن عمر گفت: پيش عمرو عاص برو و به او رشوه يى بپرداز، ابن عمر گفت: نه به خدا سوگند تا هنگامى كه زنده باشم رشوه يى براى خلافت نخواهم پرداخت، ولى به عمرو عاص گفت: اى عمرو مردم عرب پس از آنكه شمشيرها و نيزه ها زدند، كار خود را به تو واگذار كردند از خداى بترس و ايشان را به فتنه مينداز. نصر همچنين، از عمر بن سعد، از ازهر عبسى، از نضر بن صالح نقل مى كند كه مى گفته است، در جنگ سجستان همراه شريح بن هانى بودم، او برايم نقل كرد كه على (ع) او را گفته است كه اگر عمرو عاص را ديدى به او بگو على به تو مى گويد همانا برترين خلق در پيشگاه خداوند كسى است كه عمل به حق در نظرش محبوبتر باشد، هر چند از قدر و منزلت او بكاهد و دورترين خلق از خداوند كسى است كه عمل به باطل براى او محبوبتر باشد اگر چه بر قدر و منزلتش بيفزايد، به خدا سوگند اى عمرو تو مى دانى كه موضع حق كجاست، چرا خود را به نادانى مى زنى آيا فقط به طمع اينكه به چيزى اندك برسى دشمن خدا و اولياى او شده اى چنان فرض كن كه آن چيز اندك از تو گرفته شده است، به سود خيانت پيشگان ستيزه جو مباش و از ستمكاران پشتيبانى مكن. همانا من مى دانم آن روز كه تو در آن پشيمان خواهى شد روز مرگ تو است و بزودى آرزو خواهى كرد كه اى كاش با من دشمنى نمى كردى و در حكم خداوند رشوه نمى گرفتى. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص369 شريح گفت: روزى كه عمرو عاص را ملاقات كردم و اين پيام را به او دادم چهره اش از خشم دگرگون شد و گفت: من چه وقت مشورت على را پذيرفته ام و به انديشه و رأى او باز گشته ام و به فرمان او اعتنا كرده ام گفتم: اى پسر نابغه چه چيزى تو را باز مى دارد از اينكه سخن و مشورت مولاى خود و سرور مسلمانان پس از پيامبرشان را بپذيرى و همانا كسانى كه از تو بهتر بودند يعنى ابو بكر و عمر با على مشورت مى كردند و به رأى او عمل مى نمودند. گفت: كسى چون من با كسى چون تو سخن نمى گويد. گفتم: با كدام پدر و مادرت از گفتگوى با من رويگردانى آيا با پدر فرومايه و خسيس خود يا با مادر نابغه ات او از جاى خود برخاست و من هم برخاستم. نصر بن مزاحم مى گويد: ابو جناب كلبى روايت مى كند كه چون عمرو عاص و ابو موسى در دومة الجندل يكديگر را ملاقات كردند، عمرو ابو موسى را در سخن گفتن مقدم مى داشت و مى گفت: تو پيش از من به افتخار صحبت رسول خدا (ص) رسيده اى و از من مسن ترى، نخست بايد تو سخن بگويى و سپس من سخن خواهم گفت، و اين را به صورت عادت و سنت ميان خودشان در آورد و حال آنكه اين كار مكر و فريب بود و مى خواست او را فريب دهد تا نخست او على را از خلافت خلع كند و سپس خودش تصميم بگيرد. ابن ديزيل هم در كتاب صفين خود مى گويد: عمرو عاص نشستن بالاى مجلس را به ابو موسى واگذاشت و حال آنكه پيش از آن با ابو موسى سخن نمى گفت، و همچنين او را در نماز و خوراك بر خود مقدم مى داشت و تا ابو موسى شروع به خوردن نمى كرد او چيزى نمى خورد و هر گاه او را مورد خطاب قرار مى داد با بهترين اسماء و القاب نام مى برد و به او مى گفت: اى صحابى رسول خدا، تا ابو موسى به او اطمينان كند و گمان برد كه عمرو عاص غل و غشى با او نخواهد كرد. نصر مى گويد: و چون كار ميان آن دو استوار شد عمرو عاص به ابو موسى گفت: به من خبر بده كه قصد و رأى تو چيست ابو موسى گفت: معتقدم اين دو مرد را از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص370 خلافت خلع كنيم و خلافت را به شورايى ميان مسلمانان واگذار كنيم تا هر كه را مى خواهند برگزينند، عمرو گفت: آرى به خدا سوگند رأى درست همين درست است كه تو انديشيده اى. آن دو پيش مردم كه جمع شده بودند آمدند. نخست ابو موسى سخن گفت و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: رأى من و عمرو بر كارى قرار گرفته است كه اميدوارم خداوند به آن وسيله كار اين امت را اصلاح كند. عمرو هم گفت: راست مى گويد، و سپس به ابو موسى گفت: بيا و سخن بگو. ابو موسى: برخاست كه سخن بگويد، ابن عباس او را فرا خواند و گفت: مواظب باش كه من گمان مى كنم او تو را فريب داده است و اگر بر كارى اتفاق كرده ايد او را مقدم بدار كه پيش از تو سخن بگويد و تو پس از او سخن بگو كه او مردى [فسون باز و] حيله گر است و مطمئن نيستم كه به ظاهر با تو موافقت كرده باشد و همينكه آنرا براى مردم بگويى او بر خلاف تو سخن بگويد، ابو موسى مردى گول بود، به ابن عباس گفت: خود را باش كه ما اتفاق كرده ايم. ابو موسى برخاست و پيش افتاد و نخست حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد. سپس گفت: اى مردم ما در كار اين امت به دقت نگريستيم و هيچ چيز را براى صلاح كار و از بين بردن پراكندگى آنان و اينكه كارهايشان در هم نشود از اين بهتر نديديم كه رأى من و دوستم بر اين قرار گيرد كه على و معاويه از خلافت خلع شوند و موضوع انتخاب خليفه به شوراى ميان مسلمانان واگذار شود و خودشان كار خود را به هر كس دوست دارند بسپارند و من همانا كه على و معاويه را از حكومت خلع كردم، خود به كارهاى خويش بنگريد و هر كس را براى حكومت شايسته مى دانيد به حكومت برگزينيد، و سپس كنار رفت. عمرو بن عاص برخاست و به جاى او آمد و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: اين شخص چيزى گفت كه شنيديد و سالار او را همانگونه كه او خلع كرد خلع مى كنم و سالار خودم معاويه را به خلافت تثبيت مى كنم كه او ولى عثمان و خونخواه او و سزاوارترين مردم به مقام اوست. ابو موسى به او گفت ترا چه مى شود خدايت موفق ندارد كه مكر و تبهكارى كردى و مثل تو همان است كه «مثل سگ اگر بر او حمله برى عوعو مى كند و اگر رهايش كنى باز هم عوعو مى كند». عمرو به ابو موسى گفت: مثل تو هم «مثل خرى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص371 است كه كتابى چند حمل مى كند». در اين هنگام شريح بن هانى به عمرو عاص حمله كرد و تازيانه بر روى او زد و پسر عمرو عاص هم به شريح حمله كرد و تازيانه بر روى او زد، مردم برخاستند و ميان آن دو مانع شدند. شريح پس از اين واقعه مى گفته است: بر هيچ چيز آن قدر پشيمان نشدم كه اى كاش آن روز به جاى تازيانه، شمشير بر عمرو عاص مى زدم و هر چه مى خواست بشود مى شد. ياران على عليه السلام به جستجوى ابو موسى بر آمدند كه سوار بر ناقه شد و خود را به مكه رساند. ابن عباس مى گفته است: خداوند ابو موسى را زشت بدارد او را بر حذر داشتم و به راى درست راهنمايى كردم و نينديشيد. خود ابو موسى هم مى گفته است: ابن عباس مرا از مكر آن تبهكار بر حذر داشت ولى من به او اطمينان كردم و پنداشتم كه او چيزى را بر خير خواهى براى امت ترجيح نمى دهد و برنمى گزيند. نصر مى گويد: عمرو از دومة الجندل به خانه خود برگشت و براى معاويه اشعارى را نوشت كه مضمون آن چنين است: «خلافت آراسته چون عروس و گوارا و خوش هضم كه چشمها را روشن مى كند براى تو آمد، آرى آراسته چون عروس خرامان به سوى تو آمد و بسيار آسانتر از نيزه زدن تو به اشخاص زره پوشيده...» نصر مى گويد: سعد بن قيس همدانى برخاست و خطاب به ابو موسى و عمرو گفت: به خدا سوگند اگر بر هدايت هم متفق شده بوديد چيزى بر آنچه كه هم اكنون بر آن اعتقاديم بر ما نمى افزوديد و پيروى از گمراهى شما براى ما لازم نيست و شما به همان چيز برگشتيد كه از آن آغاز كرده بوديد و ما امروز هم بر همان عقيده ايم كه ديروز بوديم. كردوس بن هانى هم خشمگين برخاست و ابياتى خواند كه مضمون آن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص372 چنين است: «اى كاش مى دانستم چه كسى از ميان همه مردم در اين موج خطرناك دريا به عمرو و ابو موسى راضى خواهد بود...» [كردوس بن هانى در بقيه ابيات خود ضمن اظهار كمال انقياد نسبت به امير المومنين عليه السلام به شدت تهديد مى كند كه ميان ما و پسر هند جز ضربه شمشير و نيزه نخواهد بود]. يزيد بن اسد قسرى نيز كه از فرماندهان سپاه معاويه بود چنين سخن گفت: اى مردم عراق از خدا بترسيد، كمترين چيزى كه جنگ ما و شما را به آن بر مى گرداند همان است كه ديروز بر آن بوديم و آن فناء و نيستى است، اينك چشمها به سوى صلح كشيده شده است و حال آنكه جانها مشرف بر فناء بود و هر كس بر كشته خويش مى گريست، شما را چه مى شود كه به آغاز فرمان سالار خودتان راضى شديد و به انجام آن ناخشنوديد رضايت به اين موضوع تنها براى شما نيست. گويد: يكى از افراد اشعرى ها خطاب به ابو موسى چنين سروده است. «اى ابو موسى فريب خوردى، آرى پير مردى تنگ مايه و پريشان خاطرى...» گويد: مردم شام، مردم عراق را سرزنش مى كردند و كعب بن جعيل شاعر معاويه چنين سروده است: «ابو موسى در شامگاه اذرح بر گرد لقمان حكيم مى گشت كه شايد او را فريب دهد...» نصر مى گويد: هنگامى كه عمرو عاص ابو موسى را فريب داد، على عليه السلام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص373 به كوفه آمده بود و انتظار حكم داوران را مى كشيد، و چون ابو موسى فريب خورد على (ع) را بد آمد و سخت اندوهگين شد و مدتى سكوت كرد و سپس چنين فرمود: «الحمد لله و ان اتى الدهر بالخطب الفادح و الحدث الجليل...» و اين خطبه اى است كه سيد رضى (خدايش بيامرزاد) آن را ذكر كرده و ما اكنون مشغول شرح آنيم كه پس از استشهاد به شعر دريد اين مطالب را هم به پايان آن افزوده است: «همانا اين دو مردى كه شما انتخاب كرديد حكم قرآن را به كنار افكندند و آنچه را قرآن مرده ساخته بود زنده كردند و هر يك از خواسته دل خود پيروى كردند و بدون هيچ حجت و برهان و سنت گذشته حكم كردند و در آنچه حكم كردند با يكديگر اختلاف كردند و هيچكدام را خداوند رهنمون مباد، اينك آماده جهاد و مهياى حركت شويد و فلان روز در لشگر گاه خود حاضر باشيد». نصر مى گويد: على عليه السلام، پس از داورى، چون نماز صبح و مغرب مى گزارد و از سلام نماز فارغ مى شد عرضه مى داشت: پروردگارا معاويه و عمرو و ابو موسى و حبيب بن مسلمه و عبد الرحمان بن خالد و ضحاك بن قيس و وليد بن عقبه را لعنت فرماى. و وقتى اين خبر به معاويه رسيد چون نماز مى خواند على و حسن و حسين و ابن عباس و قيس بن سعد بن عباده و اشتر را لعنت مى كرد. ابن ديزيل نام ابو الاعور سلمى را هم در زمره ياران معاويه افزوده است. همچنين ابن ديزيل نقل مى كند كه ابو موسى از مكه به على (ع) نوشت: اما بعد به من خبر رسيده است كه تو در نماز مرا لعنت مى كنى و جاهلان در پشت سرت آمين مى گويند و من همان چيزى را مى گويم كه موسى عليه السلام مى گفت «پروردگارا به پاس آنچه كه بر من نعمت ارزانى داشتى هرگز پشتيبان ستمكاران نخواهم بود». ابن ديزيل از وكيع، از فضل بن مرزوق، از عطيه، از عبد الرحمان بن حبيب، از على عليه السلام نقل مى كند كه فرموده است: «روز قيامت من و معاويه را مى آورند و مى آييم و در پيشگاه صاحب عرش مخاصمه مى كنيم هر كدام از ما رستگار شود ياران او هم رستگار خواهند بود». و نيز از عبد الرحمان بن نافع قارى، از پدرش روايت شده است كه از على عليه السلام درباره كشتگاه صفين پرسيده شد، فرمود: حساب آن بر عهده من و معاويه است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص374 همچنين از اعمش از موسى بن طريف از عباية نقل شده كه مى گفته است از على (ع) شنيدم مى فرمود: من تقسيم كننده آتشم كه اين از من و اين از تو است. و نيز از ابو سعيد خدرى نقل شده است كه رسول خدا (ص) فرموده اند «قيامت بر پا نمى شود تا آنكه دو گروه بزرگ كه دعوت آنان يكى است با يكديگر جنگ كنند و در همان حال گروهى از ايشان جدا و منشعب خواهند شد كه يكى از آن دو گروه نخستين كه بر حق هستند آنان را مى كشند». ابراهيم بن ديزيل مى گويد: سعيد بن كثير از عفير از ابن لهيعة از ابن هبيرة از حنش صنعانى نقل مى كند كه مى گفته است نزد ابو سعيد خدرى كه كور شده بود رفتم و به او گفتم: درباره اين خوارج به من خبر بده. گفت: مى آييد و به شما خبر مى دهيم و سپس آنرا به معاويه مى رسانيد و براى ما پيامهاى درشت مى فرستد، گفتم: من حنش هستم، گفت اى حنش مصرى خوش آمدى، شنيدم رسول خدا (ص) مى فرمود: «گروهى از مردم كه قرآن مى خوانند ولى از استخوانهاى ترقوه ايشان تجاوز نمى كند آن چنان از دين بيرون مى روند كه تير از كمان، آن چنان كه يكى از شما به پيكان تير مى نگرد آنرا نمى بيند، به پرهاى آخر چوبه تير مى نگرد چيزى نمى بيند و آن تير تا انتهاى خود از خون و چرك گذاشته است و آن طايفه كه به خدا سزاوارترند عهده دار جنگ با آن گروه خواهند بود». حنش مى گويد: گفتم على (ع) به جنگ با آنان مبادرت ورزيد. ابو سعيد خدرى گفت: چه چيز مانع آن است كه على (ع) سزاوارترين آن دو گروه به خدا باشد. محمد بن قاسم بن بشار انبارى در امالى خود مى گويد: عبد الرحمان پسر خالد بن-  وليد مى گفته است من به هنگام داورى داوران حضور داشتم، همينكه هنگام اعلان رأى رسيد، عبد الله بن عباس آمد و كنار ابو موسى نشست و چنان گوشهاى خود را تيز كرده بود كه گويى مى خواهد با آن سخن بگويد، دانستم كه تا حواس ابن عباس آنجا باشد كار براى ما تمام نخواهد شد و او حيله و تدبير خود را در مورد عمرو به كار خواهد بست، به فكر چاره سازى و مكر افتادم و رفتم كنار او نشستم، در اين هنگام عمرو عاص و ابو موسى شروع به گفتگو كرده بودند، من با ابن عباس سخنى گفتم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص375 به اميد اينكه پاسخ دهد و پاسخ نداد، براى بار سوم كه سخن گفتم. گفت: من اكنون از گفتگوى با تو معذورم و گرفتارم، رو در روى او شدم و گفتم: اى بنى هاشم شما هرگز اين فخر فروشى و غرور خودتان را رها نمى كنيد، به خدا سوگند اگر احترام نبوت نبود ميان من و تو ستيزى صورت مى گرفت، ابن عباس خشمگين شد و به حميت آمد و فكر و انديشه اش مضطرب شد و سخنى زشت به من گفت كه شنيدنش ناخوش بود، از او روى برگرداندم و برخاستم و كنار عمرو عاص نشستم و به او گفتم، شر اين آدم پر گو را از تو كفايت كردم و خاطر و انديشه اش را به آنچه ميان من و او گذشت مشغول داشتم و تو به هر چه مى خواهى حكم كن. عبد الرحمان مى گفته است به خدا سوگند ابن عباس از سخنى كه ميان عمرو و ابو موسى رد و بدل مى شد چنان غافل ماند كه ابو موسى برخاست و على را از خلافت خلع كرد. زبير بن بكار در كتاب الموفقيات مطلبى را از حسن بصرى نقل مى كند كه آن را همه كسانى كه به نقل اخبار و سيره معروفند نقل كرده اند و آن اين است كه حسن بصرى مى گفته است، چهار خصلت در معاويه است كه اگر فقط يكى از آنها در او مى بود مايه بدبختى بود: شورش او بر اين امت به همراهى سفلگان و فرومايگان كه سرانجام هم حكومت آنان را بدون هيچگونه رايزنى از چنگ ايشان در ربود و حال آنكه ميان مردم بقيه اصحاب و مردم با فضيلت وجود داشتند، ديگر اينكه پس از خود، پسرش يزيد را به جانشينى خويش گماشت، مرد باده گسار شرابخوارى را كه جامه ابريشم مى پوشيد و طنبور مى زد، و اينكه زياد را به برادرى خود خواند و حال آنكه پيامبر (ص) فرموده اند «فرزند از بستر است و زناكار را سنگ است.» و ديگر كشتن او حجر بن عدى و يارانش را، واى بر معاويه از حجر و ياران حجر. زبير بن بكار همچنين در همان كتاب خبرى را كه مدائنى درباره گفتگوى ابن عباس با ابو موسى آورده است كه به او گفته است مردم ترا نه از اين جهت انتخاب كردند كه در تو فضيلتى است كه در ديگران نيست، و ما آن را در صفحات پيش در همين خطبه آورديم نقل كرده و در پايان آن گفته است يكى از شاعران قريش چنين سروده است: «به خدا سوگند هيچ بشرى بعد از على كه وصى است همچون ابن عباس با اقوام مختلف سخن نگفته است...». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص376 همچنين زبير بن بكار در الموفقيات مى گويد: يزيد بن حجيه تيمى در جنگ جمل و صفين و نهروان همراه على عليه السلام بود، و پس از آن او را به حكومت رى و دستبى گماشت. يزيد از اموال بيت المال آن دو ناحيه سرقت كرد و به معاويه پيوست و على عليه السلام و اصحاب او را نكوهش مى كرد و معاويه را مى ستود. على عليه السلام بر او نفرين كرد و يارانش دست برافراشتند و آمين گفتند، مردى از پسر عموهاى او برايش نامه يى فرستاد و كارهايى را كه انجام داده بود زشت شمرد و او را نكوهش كرد و آن نامه به صورت شعر بود. يزيد بن حجية براى او نوشت اگر مى توانستم شعر بگويم پاسخ ترا به شعر مى دادم، ولى از شما سه كار سر زد كه با آن سه كار ديگر چيزى از آنچه دوست مى داريد نخواهيد ديد: نخست اينكه شما به سوى شاميان حمله كرديد و به سرزمين آنان وارد شديد و بر ايشان نيزه زديد و مزه درد و زخم را بر آنان چشانيديد، سپس آنان قرآنها را برافراشتند و شما را مسخره كردند و با اين حيله شما را از خود باز گرداندند، سوگند به خدا كه ديگر هرگز با آن قدرت و شوكت وارد آن نخواهيد شد، دو ديگر آنكه آن قوم داورى گسيل داشتند و شما هم داورى فرستاديد داور ايشان آنان را به حكومت تثبيت كرد و داور شما، شما را از آن خلع كرد. سالار ايشان برگشت در حالى كه او را همچنان امير المومنين مى گفتند و شما برگشتيد در حالى كه خشمگين و كينه توز بوديد، سوم آنكه قاريان و فقيهان و گروهى از شجاعان شما با شما مخالفت كردند، بر آنان تاختيد و آنان را كشتيد. و در آخر نامه دو بيت از عفان بن شرحبيل تميمى به اين مضمون نوشت: «از ميان همه مردم اهل شام را دوست مى دارم و از اندوه بر عثمان گريستم، سرزمين مقدس و قومى كه گروهى از ايشان اهل يقين و پيروان قرآنند». ابو احمد عسكرى در كتاب امالى آورده است كه سعد بن ابى وقاص سال جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص377 جماعت وارد بر معاويه شد و به او به امارت مومنان سلام نداد، معاويه گفت: اگر مى خواستى مى توانستى در سلام خود عنوان ديگرى غير از آنچه گفتى بگويى، سعد گفت: ما مومنان هستيم و ترا امير خود نكرده ايم، اى معاويه، گويى از آنچه در آن هستى بسيار شاد شده اى، به خدا سوگند آنچه تو در آن هستى در صورتيكه براى آن به اندازه يك خون گرفتن خون مى ريختم مرا شاد نمى كرد. معاويه گفت: اى ابو اسحاق ولى من و پسر عمويت على بيش از يك و دو خون گرفتن خون ريختيم، اكنون بيا و با من بر اين سرير بنشين و سعد با او نشست، معاويه كناره گيرى سعد از جنگ را طرح و او را سرزنش كرد. سعد بن ابى وقاص گفت: مثل من و مثل مردم همچون گروهى است كه به تاريكى برسند و يكى از ايشان به شتر خود فرمان به زمين نشستن دهد و شتر خود را بنشاند تا راه برايش روشن شود. معاويه گفت: اى ابو اسحاق به خدا سوگند در كتاب خدا كلمه «اخ» [كه براى خواباندن شتر بكار مى رود] نيامده است، بلكه در آن چنين آمده است كه: «و اگر دو گروه از مومنان جنگ كنند، ميان ايشان را صلح دهيد و اگر يكى از ايشان بر ديگرى ستم كند با آن كس كه ستم مى كند جنگ كنيد تا تسليم فرمان خداوند شود» به خدا سوگند كه تو نه با ستمگر و نه با آنكه بر او ستم شده است جنگ كردى، و او را ساكت كرد. ابن ديزيل در دنباله اين خبر در كتاب صفين خود افزوده است كه سعد بن ابى وقاص به معاويه گفت: آيا به من دستور مى دهى با مردى جنگ كنم كه رسول خدا (ص) براى او فرموده است: «منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون نسبت به موسى است، جز اينكه پس از من پيامبرى نخواهد بود». معاويه گفت: اين حديث را چه كس ديگرى همراه تو شنيده است. گفت: فلان و فلان و ام سلمه، معاويه گفت: اگر اين حديث را شنيده بودم با او جنگ نمى كردم.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom