(در سال ۳۶ هجرى به هنگام عزيمت به شهر بصره، جهت جنگ با ناكثين در سرزمين ذى قار، فرمود):
ابن عباس مى گويد در سرزمين «ذى قار»(۱)، خدمت امام رفتم كه داشت كفش خود را پينه مى زد، تا مرا ديد، فرمود: قيمت اين كفش چقدر است؟ گفتم بهايى ندارد. فرمود: به خدا سوگند، همين كفش بى ارزش نزد من از حكومت بر شما محبوب تر است مگر اينكه حقّى را با آن به پا دارم، يا باطلى را دفع نمايم.
آنگاه از خيمه بيرون آمد و براى مردم چنين خطبه خواند:
۱. آثار بعثت پيامبر اسلام:
همانا خداوند هنگامى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مبعوث فرمود كه هيچ كس از عرب، كتاب آسمانى نداشت(۲)، و ادّعاى پيامبرى نمى كرد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مردم جاهلى را تا به جايگاه كرامت انسانى پيش برد و به رستگارى رساند، كه سر نيزه هايشان كندى نپذيرفت و پيروز شدند و جامعه آنان استحكام گرفت.
____________________________________(۱) ذى قار، محلّى است در نزديكى شهر بصره، ميان كوفه و واسط كه در گذشته جنگ مسلمانان با ايران نيز آنجا صورت گرفت. ابن عبّاس مى گويد ۱۵ روز در آنجا مانديم و امام به ما خبر داد كه از كوفه ۶۵۶۰ نفر به كمك ما مى آيند. وقتى سپاه كوفه رسيد آنها را شمارش كردم ديدم درست است. بى اختيار گفتم: «اللّه اكبر صدق اللّه و رسوله». «شرح ابن ابى الحديد ج ۲ ص ۱۸۷» (۲) يا «سواد خواندن كتابى را نداشت» كنايه از آنكه عرب جاهلى بى فرهنگ بود.
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است هنگام رفتن بجنگ با مردم بصره (در جنگ جمل):
عبد اللّه ابن عبّاس گفت: در ذى قار (موضعى است نزديك بصره) بر امير المؤمنين عليه السّلام وارد شدم هنگاميكه پارگى كفش خود را مى دوخت، پس بمن فرمود قيمت اين كفش چند است؟ عرض كردم ارزشى ندارد. فرمود: سوگند بخدا اين كفش نزد من از امارت و حكومت بر شما محبوبتر است، لكن (من قبول چنين امارت و حكومتى نموده ام براى اينكه) حقّى را ثابت گردانم يا باطلى را بر اندازم.
پس حضرت بيرون رفته براى مردم خطبه خواند و فرمود:
(1) خداوند سبحان حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را فرستاد در ميان عرب كه هيچيك از آنها نبود كه كتاب بخواند و نه دعوى نبوّت و پيغمبرى كند (نه كتابى در ميان ايشان بود و نه پيغمبرى)
(2) پس آن حضرت ايشان را رهنمايى فرمود (از گفتار و كردار زشت منع نمود) تا آنكه جا داد آنها را به مكانشان و به جايگاه آسودگى رسانيدشان و از بيچارگى نجاتشان داد، پس نيزه ايشان راست گرديد (به استقلال و نظم در زندگى رسيدند) و سنگ بزرگ لرزان آنان آرامش يافت (اضطراب و نگرانى كه بر اثر نا امنى داشتند بر طرف شد).
سخنى از آن حضرت (ع) هنگامى كه به نبرد مردم بصره مى رفت:
عبد الله بن عباس گويد كه در «ذوقار» بر امير المؤمنين (ع) در آمدم. كفشش را وصله مى زد. مرا گفت: اين كفش به چند مى ارزد؟ گفتم: هيچ. گفت: به خدا سوگند، كه من اين كفش را از حكومت شما بيشتر دوست دارم، مگر آنكه در اين حكومت حقى را برپاى دارم يا باطلى را برافكنم.
سپس بيرون آمد و براى مردم سخن گفت و فرمود:
خداوند سبحان، محمد (صلی الله علیه وآله) را به پيامبرى فرستاد و در ميان قوم عرب كسى نبود كه كتابى خوانده باشد يا دعوى پيامبرى كرده باشد. پس محمد (صلی الله علیه وآله) آنان را براند و به جايى كه بايد بنشانيد و به عرصه رستگاريشان رسانيد. پس احوالشان، چونان نيزه هايشان استقامت پذيرفت و جاى پاى محكم كردند و صخره اى كه بر آن ايستاده بودند از لرزش باز ايستاد.
خداوند، محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) را هنگامى مبعوث کرد که هيچ کس از عرب کتاب آسمانى نمى خواند و ادّعاى نبوّتى نداشت (از دعوت انبيا دور مانده بودند و از کتب آسمانى، محروم) او مردم را تا سر منزل سعادتشان سوق داد و به محيط رستگارى و نجات رساند. نيزه هاى آنها صاف و (در مسير صحيح) پابرجا، و جاى پاى آنها محکم شد (قدرتشان تثبيت گشت و دشمن در برابر آنها تسليم شد.)
و از خطبه هاى آن حضرت است كه هنگام بيرون شدن براى جنگ بصره خواند:
[عبد اللّه پسر عبّاس گويد: در «ذوقار» نزد امير المؤمنين عليه السّلام رفتم و او نعلين خود را پينه مى زد. پرسيد «بهاى اين نعلين چند است»؟ گفتم «بهايى ندارد». فرمود: «به خدا اين را از حكومت شما دوست تر دارم مگر آنكه حقّى را بر پا سازم يا باطلى را براندزم». سپس بيرون شد و فرمود:]
خدا محمّد (صلی الله علیه وآله) را برانگيخت و از عرب كسى كتابى نخوانده بود، و دعوى پيامبرى نكرده بود. محمّد (صلی الله علیه وآله) مردم را به راهى كه بايست كشاند، و در جايى كه بايد نشاند، و به رستگارى رساند، تا آنكه كارشان استوار و جمعيّتشان پايدار گرديد.
از خطبه هاى آن حضرت است به هنگام خروجش براى جنگ با اهل بصره:
عبد اللّه بن عباس گفت: در ذى قار بر امير المؤمنين عليه السّلام وارد شدم در حالى كه كفش خود را وصله مى زد، از من پرسيد: ارزش اين كفش چند است؟ گفتم: هيچ. گفت: به خدا سوگند اين كفش پاره در نظر من از حكومت بر شما محبوبتر است، مگر اينكه بتوانم حقّى را اقامه و باطلى را دفع كنم.
سپس بيرون آمد و خطبه اى براى مردم خواند و فرمود: خداوند سبحان محمّد صلّى اللّه عليه و آله را به نبوت بر انگيخت در حالى كه احدى از عرب كتاب خوان نبود، و ادّعاى نبوت نداشت. آن حضرت ايشان را رهبرى كرد تا در محل اصلى آدميت مستقر ساخت، و به زندگى نجات بخش رساند، تا كجى هاى آنان استقامت يافت، و احوال متزلزل آنان آرام گرديد.