جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : بعثت پیامبر اکرم [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) عند خروجه لقتال أهل البصرة، و فيها حكمة مبعث الرسل، ثم يذكر فضله و يذم الخارجين؛حكمة بعثة النبي؛قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ دَخَلْتُ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) بِذِي قَارٍ وَ هُوَ يَخْصِفُ نَعْلَهُ، فَقَالَ لِي مَا قِيمَةُ هَذَا النَّعْلِ؟ فَقُلْتُ لَا قِيمَةَ لَهَا.
فَقَالَ (علیه السلام) وَ اللَّهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا؛ ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ :

إِنَّ اللَّهَ [سُبْحَانَهُ] بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتَاباً وَ لَا يَدَّعِي نُبُوَّةً، فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ وَ بَلَّغَهُمْ مَنْجَاتَهُمْ، فَاسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ وَ اطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ.

يَخْصِفُ نَعْلَهُ : كفشش را مى دوخت. 
بَوَّأهُم مَحَلّتَهُمْ : آنها را در جايگاهشان مستقر ساخت. 
الْقَنَاة : چوب نيزه، نيزه، مقصود در اينجا قدرت و غلبه است، بنابراين «استقامت قناتهم» اشاره به توانمندى و سامان يافتگى زندگى آنهاست. 
ذِى قار : محلى و ديهى است ميان واسط و بصره 
يَخصِفُ نَعلَه : كفش خود را مى دوخت و پينه ميكرد 
سَاقَ : حركت داد، بطرف هدف و مقصد راند 
بَوَّأ : منزل و مكان داد 
(در سال ۳۶ هجرى به هنگام عزيمت به شهر بصره، جهت جنگ با ناكثين در سرزمين ذى قار، فرمود): 
ابن عباس مى گويد در سرزمين «ذى قار»(۱)، خدمت امام رفتم كه داشت كفش خود را پينه مى زد، تا مرا ديد، فرمود: قيمت اين كفش چقدر است؟ گفتم بهايى ندارد. فرمود: به خدا سوگند، همين كفش بى ارزش نزد من از حكومت بر شما محبوب تر است مگر اينكه حقّى را با آن به پا دارم، يا باطلى را دفع نمايم. 
آنگاه از خيمه بيرون آمد و براى مردم چنين خطبه خواند: 
۱. آثار بعثت پيامبر اسلام:
همانا خداوند هنگامى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مبعوث فرمود كه هيچ كس از عرب، كتاب آسمانى نداشت(۲)، و ادّعاى پيامبرى نمى كرد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مردم جاهلى را تا به جايگاه كرامت انسانى پيش برد و به رستگارى رساند، كه سر نيزه هايشان كندى نپذيرفت و پيروز شدند و جامعه آنان استحكام گرفت. 
____________________________________(۱) ذى قار، محلّى است در نزديكى شهر بصره، ميان كوفه و واسط كه در گذشته جنگ مسلمانان با ايران نيز آنجا صورت گرفت. ابن عبّاس مى‏ گويد ۱۵ روز در آنجا مانديم و امام به ما خبر داد كه از كوفه ۶۵۶۰ نفر به كمك ما مى آيند. وقتى سپاه كوفه رسيد آنها را شمارش كردم ديدم درست است. بى اختيار گفتم: «اللّه اكبر صدق اللّه و رسوله». «شرح ابن ابى الحديد ج ۲ ص ۱۸۷» (۲) يا «سواد خواندن كتابى را نداشت» كنايه از آنكه عرب جاهلى بى فرهنگ بود. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است هنگام رفتن بجنگ با مردم بصره (در جنگ جمل):
عبد اللّه ابن عبّاس گفت: در ذى قار (موضعى است نزديك بصره) بر امير المؤمنين عليه السّلام وارد شدم هنگاميكه پارگى كفش خود را مى دوخت، پس بمن فرمود قيمت اين كفش چند است؟ عرض كردم ارزشى ندارد. فرمود: سوگند بخدا اين كفش نزد من از امارت و حكومت بر شما محبوبتر است، لكن (من قبول چنين امارت و حكومتى نموده ام براى اينكه) حقّى را ثابت گردانم يا باطلى را بر اندازم.
پس حضرت بيرون رفته براى مردم خطبه خواند و فرمود: 
(1) خداوند سبحان حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را فرستاد در ميان عرب كه هيچيك از آنها نبود كه كتاب بخواند و نه دعوى نبوّت و پيغمبرى كند (نه كتابى در ميان ايشان بود و نه پيغمبرى) 
(2) پس آن حضرت ايشان را رهنمايى فرمود (از گفتار و كردار زشت منع نمود) تا آنكه جا داد آنها را به مكانشان و به جايگاه آسودگى رسانيدشان و از بيچارگى نجاتشان داد، پس نيزه ايشان راست گرديد (به استقلال و نظم در زندگى رسيدند) و سنگ بزرگ لرزان آنان آرامش يافت (اضطراب و نگرانى كه بر اثر نا امنى داشتند بر طرف شد).
سخنى از آن حضرت (ع) هنگامى كه به نبرد مردم بصره مى رفت:
عبد الله بن عباس گويد كه در «ذوقار» بر امير المؤمنين (ع) در آمدم. كفشش را وصله مى زد. مرا گفت: اين كفش به چند مى ارزد؟ گفتم: هيچ. گفت: به خدا سوگند، كه من اين كفش را از حكومت شما بيشتر دوست دارم، مگر آنكه در اين حكومت حقى را برپاى دارم يا باطلى را برافكنم. 
سپس بيرون آمد و براى مردم سخن گفت و فرمود: 
خداوند سبحان، محمد (صلی الله علیه وآله) را به پيامبرى فرستاد و در ميان قوم عرب كسى نبود كه كتابى خوانده باشد يا دعوى پيامبرى كرده باشد. پس محمد (صلی الله علیه وآله) آنان را براند و به جايى كه بايد بنشانيد و به عرصه رستگاريشان رسانيد. پس احوالشان، چونان نيزه هايشان استقامت پذيرفت و جاى پاى محكم كردند و صخره اى كه بر آن ايستاده بودند از لرزش باز ايستاد. 
خداوند، محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) را هنگامى مبعوث کرد که هيچ کس از عرب کتاب آسمانى نمى خواند و ادّعاى نبوّتى نداشت (از دعوت انبيا دور مانده بودند و از کتب آسمانى، محروم) او مردم را تا سر منزل سعادتشان سوق داد و به محيط رستگارى و نجات رساند. نيزه هاى آنها صاف و (در مسير صحيح) پابرجا، و جاى پاى آنها محکم شد (قدرتشان تثبيت گشت و دشمن در برابر آنها تسليم شد.)
و از خطبه هاى آن حضرت است كه هنگام بيرون شدن براى جنگ بصره خواند:
[عبد اللّه پسر عبّاس گويد: در «ذوقار» نزد امير المؤمنين عليه السّلام رفتم و او نعلين خود را پينه مى زد. پرسيد «بهاى اين نعلين چند است»؟ گفتم «بهايى ندارد». فرمود: «به خدا اين را از حكومت شما دوست تر دارم مگر آنكه حقّى را بر پا سازم يا باطلى را براندزم». سپس بيرون شد و فرمود:] 
خدا محمّد (صلی الله علیه وآله) را برانگيخت و از عرب كسى كتابى نخوانده بود، و دعوى پيامبرى نكرده بود. محمّد (صلی الله علیه وآله) مردم را به راهى كه بايست كشاند، و در جايى كه بايد نشاند، و به رستگارى رساند، تا آنكه كارشان استوار و جمعيّتشان پايدار گرديد. 
از خطبه هاى آن حضرت است به هنگام خروجش براى جنگ با اهل بصره: 
عبد اللّه بن عباس گفت: در ذى قار بر امير المؤمنين عليه السّلام وارد شدم در حالى كه كفش خود را وصله مى زد، از من پرسيد: ارزش اين كفش چند است؟ گفتم: هيچ. گفت: به خدا سوگند اين كفش پاره در نظر من از حكومت بر شما محبوبتر است، مگر اينكه بتوانم حقّى را اقامه و باطلى را دفع كنم. 
سپس بيرون آمد و خطبه اى براى مردم خواند و فرمود: خداوند سبحان محمّد صلّى اللّه عليه و آله را به نبوت بر انگيخت در حالى كه احدى از عرب كتاب خوان نبود، و ادّعاى نبوت نداشت. آن حضرت ايشان را رهبرى كرد تا در محل اصلى آدميت مستقر ساخت، و به زندگى نجات بخش رساند، تا كجى هاى آنان استقامت يافت، و احوال متزلزل آنان آرام گرديد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 304-291 و من خطبة له عليه السّلام عند خروجه لقتال أهل البصرة، و فيها حكمة مبعث الرسل، ثم يذكر فضله و يذم الخارجين. قال عبد اللّه بن عباس: دخلت على امير المؤمنين عليه السّلام بذي قار و هو يخصف نعله فقال لى: «ما قيمة هذا النعل؟». فقلت: «لا قيمة لها!» فقال عليه السّلام: و اللّه! لهى أحبّ الىّ من إمرتكم الّا أن أقيم حقا أو أدفع باطلا. ثم خرج فخطب النّاس ... .اين خطبه را على عليه السّلام به هنگام خروج براى جنگ با اهل بصره، ايراد فرمود و در آن فلسفه بعثت انبيا آمده و سپس فضايل خويش را بر شمرده و كسانى را كه بر ضدّ او قيام كردند، نكوهيده است. ابن عباس مى گويد: در ذى قار (شهر يا منزلى در نزديكى بصره) بر على عليه السّلام وارد شدم امام در حالى كه مشغول وصله كردن كفش خود بود رو به من كرد و فرمود:  «ارزش اين كفش چه قدر است؟» گفتم: «بهايى ندارد (بسيار كم ارزش است)». فرمود: «به خدا سوگند! همين كفش بى ارزش، براى من، از حكومت بر شما بهتر است». مگر اين كه با اين حكومت حقّى را به پا دارم يا باطلى را دفع كنم (مبادا گمان كنى قيام من براى دفع طغيانگران بصره، به خاطر تحكيم پايه هاى حكومت بر شما بوده است.) سپس امام عليه السّلام (از خيمه) بيرون آمد و مردم را مخاطب ساخته فرمود ... . خطبه در يك نگاه:حضرت اين خطبه را در شرايطى كه ياران خود را براى خاموش كردن آتش فتنه طلحه و زبير در بصره بسيج كرده بود، ايراد كرده است. امام عليه السّلام از يك سو قبل از ايراد خطبه آن جمله هاى تاريخى و فراموش نشدنى را به ابن عباس مى گويد، جمله هايى كه از روح بلند امام عليه السّلام و مقام والا و بى نظير او در عرفان و معرفة اللّه حكايت مى كند، حضرت مى گويد كه حكومت بر شما از اين كفش فرسوده و وصله خورده من نيز كم ارزش تر است، اگر به حساب عشق و علاقه به مقام و حكومت باشد، امّا اگر براى اقامه حق و ابطال باطل و سوق دادن جامعه به سوى سعادت و كمال بوده باشد، هدف مطلوب و دوست داشتنى من است.و سپس افكار مردم را همراه خودش به عصر جاهليت و زمان قيام پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى برد و تلويحا اشاره مى كند كه مردم بار ديگر ارزشهاى جاهلى را زنده كرده اند و من بايد همان مسير رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را براى خاموش كردن فتنه ها و در هم پيچيدن افكار جاهلى سير كنم و حق را از درون باطل خارج سازم.در بخش ديگرى از اين خطبه به سرزنش گروهى از قريش كه سردمداران جنگ جمل بودند پرداخته و روشن مى سازد كه انگيزه اين آتش افروزان جنگ جز حسد و كينه توزى و دنيا پرستى نبوده است.***امام (عليه السلام) در آغاز اين خطبه به عصر بعثت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و ظهور انقلاب اسلامى در جزيرة العرب اشاره مى کند و نشان مى دهد که مردم در عصر جاهليت در چه شرايطى مى زيستند و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) آنها را به چه افتخار و سعادتى رسانيد، مى فرمايد: خداوند محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را هنگامى مبعوث کرد که هيچ کس از عرب کتاب آسمانى نمى خواند و ادّعاى نبوّتى نداشت (همه آنها از دعوت انبيا دور مانده بودند و از کتب آسمانى، محروم و در گرداب شرک و کفر غوطه ور بودند);(إِنَّ اللهَ بَعَثَ مُحَمَّداً(صلى الله عليه وآله وسلم) وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ کِتَاباً وَ لاَيَدَّعِي نُبُوَّةً). بعضى از مفسران معروف نهج البلاغه در اينجا اين سؤال را مطرح کرده اند که چگونه مى توان گفت که احدى از عرب نه کتاب آسمانى داشت و نه پيرو پيامبرى از پيامبران خدا بود، در حالى که مى دانيم که جمعيت قابل ملاحظه اى از يهود و گروهى از مسيحيان در آن سرزمين مى زيستند و کتابى به نام تورات و انجيل در ميان آنان بود؟ سپس در جواب اين سؤال اشاره به تحريف تورات و انجيل کرده اند. بنابراين کتابى که در ميان آنها بود، کتاب راستين نبود و نيز پيروى آنان از حضرت موسى و مسيح، دروغين بود. آنها آن گاه به اين آيه استدلال کرده اند که مى فرمايد: (قُلْ مَنْ اَنْزَلَ الْکِتابَ الَّذى جاءَ بِهِ مُوسى نُوراً وَ هُدىً لِلنّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطيسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ کَثيراً); «بگو: چه کسى کتابى را که موسى آورد، نازل کرد، کتابى که نور و هدايت براى مردم بود؟ (امّا شما يهود) آن را به صورت پراکنده اى در آورديد، قسمتى را (که به سود شما است) آشکار مى سازيد و بسيارى را (که برخلاف هواى نفسانى شما است) پنهان مى داريد؟(1)» اين احتمال را نيز داده اند که منظور عرب، در اينجا اکثريت آنها است که مشرک و بت پرست بودند. پاسخ سومى که به اين سؤال مى توان داد اين است که يهود جزوِ ساکنان بومى جزيرة العرب نبودند، بلکه طبق آنچه در تواريخ معروف آمده است، هنگامى که بشارت هاى ظهور پيامبر اسلام را در کتب خود خواندند و احساس کردند وقت ظهور نزديک شده، به آنجا آمدند که شاهد ظهور آن بزرگوار باشند، هر چند بعداً از ترس اين که منافع شان به خطر افتد، راه نفاق و عداوت را پوييدند. مسيحيان نيز، احتمالا مهاجران و در عين حال، بسيار در اقليت بودند. به هر حال، امام (عليه السلام) در اين سخن به دور ماندن اقوام جاهلى از سرچشمه وحى و نبوت اشاره مى کند و همين يک نکته نشان مى دهد که تا چه حدّ آنها در گرداب شرک غوطه ور بودند و در شعله هاى آتش فساد مى سوختند. حضرت سپس روشن مى سازد که آنها در پرتوِ انوار وحى و نبوت و طلوع آفتاب عالمتاب اسلام، به کجا رسيده اند. مى فرمايد: «او مردم را تا سر منزل سعادتشان سوق داد و به محيط رستگارى و نجات رسانيد»; (فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ وَ بَلَّغَهُمْ مَنْجَاتَهُمْ)(2). نه تنها آنها را از شرک و کفر و انحرافات عقيدتى رهايى بخشيد و فساد اخلاق و ظلم و بى عدالتى را از ميان آنان برچيد، بلکه قوّت و قدرت و حکومت و تمدن درخشانى را براى آنها نيز فراهم ساخت، و لذا حضرت در ادامه سخن مى افزايد: «نيزه هاى آنها صاف و (در مسير صحيح) پابرجا و جاى پاى آنها محکم شد; (فَاسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ(3) وَ اطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ(4)). و به اين ترتيب هم به پيروزى معنوى دست يافتند و هم به قدرت و نعمت هاى مادّى و اينها همه از برکت قيام پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و نزول قرآن مجيد بود. تعبير به «مَحَلَّتَهُمْ» اشاره به جايگاه شايسته اى است که مى بايد انسانِ بافضيلت، به آن برسد و تعبير به «مَنْجاتَهُمْ» اشاره به نقطه نجاتى است که هيچ گونه جاى خوف و وحشت در آن نيست و نجات و رستگارى را تضمين مى کند. و تعبير به «اَسْتَقامَتْ قَناتُهُمْ» با توجه به اين که، «اسْتَقامَتْ» به معناى راستى و پابرجايى، و «قَناة» به معناى «نيزه» است، اشاره به قوّت و قدرت و پيروزى و غلبه بر دشمنان است. بعضى از شارحان نهج البلاغه، استقامت را در اينجا، اشاره به صاف بودن نيزه ها که کنايه اى است از انتظام امور و نظم حکومت و دولت و جامعه و قوّت و قدرت، دانسته اند، ولى با توجه به اين که نيزه معمولا راست و مستقيم است و اگر کج شود مى شکند و قابل راست کردن نيست (زيرا آن را از چوب مى ساختند نه از فلزات) ممکن است اين تعبير اشاره به آرامش و اطمينان خاطر باشد; چرا که سربازان در هنگام آرامش پاى نيزه هاى خود را در زمين فرو مى کردند و به صورت صاف و مستقيم باقى مى ماند و اين نشان مى داد که آنها از حمله دشمن در امانند و خيالشان راحت است. تعبير به «اطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ» با توجه به اين که «صَفات» به معناى سنگ صاف و بزرگ و محکم است، اشاره به اين نکته است که در پرتو ظهور اسلام و قيام رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) جايگاه آنها محکم و مطمئن و جاى پايشان در زندگى فردى و اجتماعى مستقر و ثابت گرديد. در بيابان هايى که عرب رفت و آمد داشت، غالباً شن هائى نرم و متحرک بود و عبور از آنها، حتّى ايستادن روى آنها، خالى از لغزش و اضطراب و اشکال نبود، ولى هنگامى که روى سنگ هاى بزرگ و محکم و صاف قرار مى گرفتند، هم نشست و برخاستشان آسان بود و هم راه رفتنشان. *** نکته ها: 1 ـ «ذى قار» کجاست؟ همان گونه که در تفسير خطبه نيز اشاره شد، ذى قار، محلّى بوده بين بصره و کوفه که قبل از اسلام، ميان عرب و سپاه ساسانى، جنگى در آنجا بروز کرد و سپاه ساسانى عقب نشينى کردند و اعراب پيروز شدند.(5) بعضى مى گويند که وجه نامگذارى آن به ذى قار به خاطر چاهى بوده که آب آن سياه، مانند قير بوده است.(6) ابن عباس مى گويد: هنگامى که در رکاب على(عليه السلام) به ذى قار رسيديم و توقف کرديم، به امام عرض کردم: «از کوفه افراد کمى به يارى شما شتافتند.» امام فرمود: «6560 نفر بدون کم و زياد به يارى ام خواهند آمد.» ابن عباس مى گويد: «من از تعيين دقيق آنها تعجب کردم و با خود گفتم که حتماً آنان را شماره خواهم کرد.» پانزده روز در ذى قار توقف کرديم تا اين که صداى شيهه اسب ها و استرها بلند شد و لشکر کوفه فرا رسيدند. من آنها را دقيقاً شمردم، ديدم درست همان تعدادى هستند که امام فرمود. گفتم: الله اکبر، صَدَقَ اللهُ و رسولُهُ. اين تعبير ابن عباس، ممکن است اشاره به اين باشد که على(عليه السلام) اين مسائل را دقيقاً از پيامبر شنيده بود و بر اساس آن، پيشگويى مى فرمود. ابن ابى الحديد، بعد از ذکر اين نکته مى افزايد: هنگامى که اهل کوفه بر على(عليه السلام) وارد شدند، بر آن حضرت سلام کردند و گفتند: شکر خدا را، اى اميرمؤمنان! که ما را به يارى تو اختصاص داد و با نصرت تو گرامى داشت. ما دعوت تو را از دل و جان پذيرفتيم، هر دستورى دارى بفرما!» امام (عليه السلام) نيز از احساسات آنها تقدير و تمجيد فرمود و دستور داد براى فرونشاندن آتش فتنه به سوى بصره حرکت کنند.(7) 2 ـ جاهليت عرب هر قدر درباره عظمت اسلام، به خاطر ظهورش در ميان يک گروه بسيار عقب افتاده و متعصّب و لجوج سخن گفته شود، باز هم کم است. مردم عصر جاهليت، انحرافات بسيار و صفات منفى فراوانى داشتند، ولى بد نيست در اينجا تنها به يکى از آنها يعنى تعصّب و لجاجت فوق العاده و نفوذ ناپذيرى در برابر افکار و سخنان ديگران اشاره کنيم. يکى از محقّقان مسيحى، معتقد به ارتباط ميان اين تعصّب جاهلى و آب و هواى منطقه حجاز است و مى گويد: «طبيعت منطقه خشک بود و طبيعت مردمش نيز خشک و انعطاف ناپذير. و نفوذ در آنها به وسيله پيامبر اسلام اعجاز بزرگى بود». اگر اين جمله را به اين سخن اضافه کنيم که جهل و نادانى و دورى از علم و دانش و پايين بودن سطح فکر و فرهنگ و آلوده بودن به انواع خرافات، عوامل مهمِّ ديگرى براى تعصّب و لجاجت و نفوذ ناپذيرى است، تصديق خواهيم کرد که هدايت چنين مردمى چه معجزه بزرگى بوده است! قرآن مجيد پر است از آياتى که حکايت از لجاجت شديد آنها مى کند تا آنجا که در ذيل آيات شريفه (سَأَلَ سائِلٌ بِعَذاب واقِع);(8) تقاضا کننده اى تقاضاى عذابى کرد که واقع شد... و آيه; (وَ اِذْ قالُوا الْلّهُمَّ اِنْ کانَ هذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً...)(9); (به خاطر بياور) زمانى را که گفتند: «پروردگارا! اگر اين، حق است و از طرف تو است، بارانى از سنگ از آسمان بر ما فرودآر يا عذابى دردناک براى ما بفرست.» شأن نزول هايى نقل شده که حکايت از عمق تعصّب آنان مى کند، به اندازه اى که حتّى حاضر بودند در مسير لجاجت خويش، جان خود را نيز از دست بدهند. براستى نفوذ در ميان چنين جمعيّتى و هدايت و تربيت آنها، از معجزات بزرگ است! اين همان چيزى است که در خطبه بالا به آن اشاره شده است، هر چند با نهايت تأسف بعد از رحلت پيامبر اسلام در فاصله نه چندان زيادى، بازماندگان اقوام جاهليت در پُسْت هاى کليدى حکومت اسلامى جاى گرفتند و بسيارى از زحمات گرامى پيامبر اسلام را بر باد دادند و على(عليه السلام) مطابق آنچه در خطبه بالا آمده، تلاش فراوانى براى باز گرداندن مردم به مسير اصلى عصر پيامبر انجام داد. 3 ـ حديث خاصِفُ النَّعل در آغاز اين خطبه تعبير «يَخْصِفُ نَعْلَهُ» ـ آن حضرت، کفش خود را وصله مى زد ـ ما را به ياد حديث «خاصِفُ النَّعْلِ» در عصر پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مى اندازد که از فضايل معروف اميرمؤمنان على(عليه السلام) است. در سنن ترمذى آمده است که روزى، پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مشرکان قريش را مخاطب ساخت و فرمود: «لَتَنْتَهَنَّ اَوْ لَيَبْعَثَنَّ اللهُ عَلَيْکُمْ مَنْ يَضْرِبُ رِقابَکُمْ بِالْسَّيْفِ عَلَى الدّينِ قَدِ امْتَحَنَ اللهُ قَلْبَهُ عَلَى الاِْيمانِ; يا از عقايد و کارهاى خلاف خود دست برداريد يا خداوند کسى را برمى انگيزد که با شمشير، به خاطر دفاع از اسلام، گردن شما را مى زند; کسى که خداوند قلب او را بر ايمان آزموده (و مملوّ از ايمان به خودش ساخته است).» حاضران سؤال کردند: «آن شخص کيست؟». ابوبکر پرسيد: «آن شخص کيست؟». عُمر پرسيد: «آن شخص کيست؟» پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «هُوَ خاصِفُ النَّعْلِ; او کسى است که مشغول وصله کردن کفش است.» اين در حالى بود که پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نعلين خود را به على(عليه السلام) داده بود تا آن را وصله کند... . ترمذى سپس از ابوعيسى نقل مى کند که اين حديث حديث صحيحى است.(10) بديهى است کار على(عليه السلام) هم در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و هم در زمان خلافتش، به خاطر نشان دادن نهايت تواضع در برابر مردم و بى اعتنايى به دنيا و الگو قرار دادن براى ساده زيستن است. *** پی نوشت: 1 ـ سوره انعام، آيه 91. 2 ـ «بوّأ» از مادّه «بوء» در اصل به معناى صاف بودن مکان است، در مقابل «نَبْوَه» که به معناى بلندى و ناهموارى است. در جمله مورد بحث، اين کلمه به معناى «صاف و منظم کردن محل استقرار» است. 3 ـ «قنات» از مادّه «قنو» در اصل به معناى «شاخه درخت» است و نيزه را به خاطر شباهتش به شاخه درختان، «قنات» مى گويند و نيز به کاريزهايى که براى استفاده از آب حفر مى کنند، به خاطر مسير صاف و مستقيم شان، قنات مى گويند. 4 ـ «صفات»، سنگ صاف و بزرگ و محکم و گسترده است. 5 ـ کامل ابن اثير، جلد 1، صفحات 482 ـ 489. 6 ـ معارج نهج البلاغه، صفحه 122. 7ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 2، صفحه 187 ـ 188 (با کمى تلخيص). 8ـ سوره معارج، آيه 1. 9ـ سوره انفال، آيه 32. 10 ـ صحيح ترمذى، جلد 5، صفحه 634، (چاپ داراحياء التراث العربى). در کتاب ينابيع المودّة، نيز اين حديث، مطابق نقل تزمذى آمده است: (ينابيع المودّة، صفحه 59). اين حديث در کتب بزرگان شيعه نيز آمده است، از جمله در بحارالانوار، جلد 32، صفحه 300، و احقاق الحق، جلد 6، صفحه 425.    
شرح علامه جعفری«دخلت علي اميرالمومنين بذي قار و هو يخصف نعله فقال لي: ما قيمه هذا النعل؟ فقلت لا قيمه لها. فقال عليه‌السلام: والله لهي احب الي من امرتكم الا ان اقيم حقا او ادفع باطلا». (عبدالله ابن عباس مي‌گويد: وارد شدم در ذي قار به اميرالمومنين عليه‌السلام در حالي كه كفشش را وصله مي‌كرد، به من فرمود: ارزش اين كفش چيست؟ گفتم: ارزشي ندارد. فرمود سوگند به خدا، اين كفش در نزد من محبوبتر از زمامداري بر شما است، مگر اينكه حقي را برپا دارم يا باطلي را از بين ببرم.) معادله‌ي زمامداري بر چند كشور و يك جفت كفش كهنه و وصله‌خورده و برتري كفش كهنه: بله، اين هم يك منطق در برابر منطق‌نماهاي حيات بشري. آيا در تاريخ طبيعي انسانها دهاني سراغ داريد از روي اعتقاد و ايمان راستين بگويد؟! آيا گوشي سراغ داريد كه توانائي شنيدن چنين جمله‌اي را داشته باشد؟! پاسخ هر دو سئوال در تمام طول تاريخ طبيعي انسانها منفي است. بلكه با نظر به خواص ذاتي حيات طبيعي محض، اصلا طرح چنين سئوالاتي غلط است، زيرا سلطه بر ديگران و خود را هدف از جهان هستي تلقي كردن و ديگران را وسيله پنداشتن بزرگترين آرمان حيات طبيعي محض است. با اين فرض چطور امكان دارد، كسي از سلطه‌گري اگر چه به يك فرد دست بردارد؟! حتي ممكن است جمله‌اي را كه اميرالمومنين عليه‌السلام در ارزيابي زمامداري فرموده است، براي اكثريت قريب به اتفاق مردم قابل تصور نباشد، چه رسد به اينكه آن را تصديق كند و بپذيرد. مگر در امتداد تاريخ بشري براي به دست آوردن قدرت درياهاي خون به جريان نيفتاده است؟ مگر همه‌ي اصول و ارزشهاي انساني در راه قدرت طلبي قدرت پرستان تار و مار نشده است؟ مگر در و ديوار تاريخ پر از توجيه كشتارهاي دسته‌جمعي در راه به دست آوردن سلطه بر ديگران نيست؟ حالا بايد ببينيم: معناي جمله مورد تفسير چيست و چگونه مي‌توان اين معنا را تصور كرد؟ اميرالمومنين عليه‌السلام اين حقيقت را دريافته است كه پديده‌ي زمامداري حتي در آن صورت كه زمامدار خود را مالك زندگي و مرگ مردم تلقي نكند، نوعي احساس سلطه بر ديگران در شئون زندگي را در بر دارد كه زمامدار خود را با آن احساس برتر از ديگران مي‌بيند. اين احساس برتري ناچار ديگران را زيردست و پيرو تصميم و اراده‌ي زمامدار قرار مي‌دهد. و چون اراده و تصميمهاي زمامداران اغلب مستند به درك و خواسته‌هاي شخصي خود آنان مي‌باشد، و حتي اصول و قوانيني كه براي تعيين خط مشي حكومت طرح شده است در برابر درك و خواسته‌هاي شخصي متصدي حكومت انعطاف مي‌پذيرد و از نظر وي بي‌رنگ و شوخي تلقي مي‌شود، لذا طبيعت زمامداري همواره در معرض وارد كردن خسارت و اهانت بر حيات انسانها قرار مي‌گيرد. اين گونه زمامداري همان تبهكاري و عامل بدبختي انسانها است كه روح اميرالمومنين (ع) از آن بيزار است، چنانكه از هر گونه باطل و فساد و افساد بيزار است. بنابراين، هر نوع حكومت و زمامداري (مالكيت بر زندگي و مرگ انسانها و احساس سلطه بر ديگران در شئون زندگي) از ساحت روح كمال يافته‌ي اميرالمومنين به دور است چه رسد به اينكه قابل مقايسه با كفش كهنه و وصله‌خورده باشد. پس مسلما مقصود از آن زمامداري كه قابل مقايسه با كفش كهنه و وصله‌خورده باشد، محض حكومت و سلطه‌ي بي‌ضرر و خسارت بدون احساس تعهد برين است كه به عنوان يك حرفه‌ي مخصوص منظور شده است. اين حرفه محض و سلطه‌ي بي‌ضرر و خسارت بر خود و ديگران (ولي بدون احساس تعهد برين) براي همه‌ي انسانها لذتبار و خوشايند است، كيست كه از چنين حرفه‌اي رويگردان شود؟! اميرالمومنين عليه‌السلام اينگونه زمامداري را كه في نفسه لذتبار و خوشايند است، پست تر از يك كفش كهنه و وصله‌خورده معرفي مي‌نمايد. حال اين سئوال پيش مي‌آيد كه با اينكه چنين فرض شده است كه زمامداري كه هيچ گونه ضرر و خسارتي نه براي خود وارد مي‌آورد و نه بر ديگران، چرا بي‌ارزشتر از يك كفش كهنه و وصله‌خورده مي‌باشد؟ پاسخ اين سئوال روشن است، زيرا تصدي به مقام حكومت و زمامداري و قناعت به اينكه حاكم ضرر و آسيبي به كسي نرساند، مانند اينست كه كسي به خود زندگي حيواني قناعت كند و دلخوش باشد كه ضرر و آسيبي به كسي نرسانيده است! چنين زندگي يك جريان طبيعي است كه جانداران غيرموذي هم سپري مي‌كنند، در حالي كه انسان موجوديست كه با نظر به استعدادها و نيروهاي سازنده‌اش، بايستي در پيشبرد عناصر رشد و كمال خود و ديگران تلاش نمايد. به همين جهت است كه اميرالمومنين (ع) در ارزيابي زمامداري و مقايسه‌ي آن با كفش كهنه و وصله‌خورده اين استثنا را بيان فرموده است: «الا ان اقيم حقا او ادفع باطلا» (مگر اينكه حقي را برپاي دارم و باطلي را دفع نمايم.) و ما مي‌دانيم كه مقصود از حق در كلام اميرالمومنين فقط حقوق مربوط به تنظيم روابط زندگي دسته‌جمعي در جامعه نيست كه يك ضرورت ماشيني زندگي اجتماعي است. بلكه اين حق كه مي‌تواند زمامداري را از ديدگاه اميرالمومنين داراي ارزش نمايد، اعم از حقوق جانهاي آدميان است كه بدون تفسير و اجراي آنها، انساني وجود ندارد. روشنترين دليل اينكه مقصود از حق، معناي عمومي آنست سرتاسر زندگي اميرالمومنين و سخنان او در نهج‌البلاغه است كه مي‌توان گفت اكثر اين سخنان مربوط به انسان‌سازي و نشان دادن طرق (حيات معقول) است.  *** «ان الله بعث محمدا صلي الله عليه و آله و ليس احد من العرب يقرا كتابا و لايدعي نبوه فساق الناس حتي بواهم محلتهم و بلغهم منجاتهم فاستقامت قناتهم و اطمانت صفاتهم» (خداوند متعال محمد صلي الله عليه و آله را بر مردم مبعوث نمود، در حالي كه هيچ كسي از نژاد عرب نه كتابي مي‌خواند و نه پيامبري ادعا مي‌كرد). سرزمين حجاز پيش از بعثت پيامبر اكرم (ص): براي توصيف سرزميني كه پيامبر اسلام در آن مبعوث شد و جهاني را با فروغ الهي خود منور ساخت، جملاتي را از جرج جرداق كه به خوبي از عهده‌ي بيان آن سرزمين و انسانهايش برآمده است، در اينجا مي‌آوريم: گهواره‌ي نبوت معجزه‌اي بود سرگذشت اين سرزمين، و معجزه‌ايست آينده‌ي آن (كه با بعثت پيامبر اسلام شروع گشت) بيابانهائي است بسيار وسيع و گسترده كه اگر بارانها در آنها فرو ريزد و سبزي و طراوت بر آنها ببخشد و سیرابشان نمايد همه‌ي گرسنگان دنيا را سير و همه‌ي برهنگان را مي‌پوشاند. كشش و امتداد اين دشتهاي پهناور فراتر از خيال و مافوق اندازه‌گيريهاي تصور است. اين صحراهاي گسترده با آن ريگهاي پيچاپيچ و برآمدگيها و دره‌هاي پراكنده و كوههاي خشك و كم‌ارتفاع و بيابانهاي آتشزا و شعله‌ورش، هنوز اولين دورانهاي تكون خود را مي‌گذراند. اين سرزمين با اينكه سه دريا آن را احاطه كرده است از گرمترين نقاط دنيا و بي رطوبت ترين آنها است. فقط گاهگاهي در بعضي از نقاط اين بيابانها باراني مي‌آيد و مختصر طراوتي بر آنها مي‌بخشد، ولي طولي نمي‌كشد كه بادهاي سم‌آگين كه بدترين بادها است در همه‌ي آن دشت و بيابانها وزيدن مي‌گيرد و هر گونه اثر رطوبت و طراوت را از بين مي‌برد و گاهي هم بساط زندگي زندگان را برمي‌چيند و به راه خود مي‌رود و در آن هنگام كه امواجي از نسيم صبا از طرف شرق سراغ آن بيابانها را مي‌گيرد، شعراي چادرنشين چونان انسانهائي كه عطرهاي بهشتي بر مشامشان برسد، به سرودن شعر مي‌پردازند. اما چشمه‌سارهاي اين سرزمين- مي‌توان گفت: حتي يك چشمه‌سار دائم‌الجريان در اين سرزمين شگفت‌انگيز پيدا نمي‌شود، فقط گاهي سيلهائي انبوه به سبب ريزش بارانهاي تند در بعضي از نقاط آن، از دره‌ها به جريان مي‌افتد كه مردم آن بيابانها با چاره‌جوئي‌ها و تلاش سدهائي ابتدائي مي‌سازند كه آن آبها را تا مدتي نگهداري نمايند. اما جانوران اين سرزمين- شباهتي با جانوران ديگر نقاط روي زمين ندارند. خداوند براي آنان ساق پاي بلندي داده است كه بتوانند در مسافتهاي بسيار طولاني بدون اينكه در پهنه‌ي بيابانهاي بي آب و علف گم شوند، حركت كنند. براي بعضي از آن جانوران سمهاي دائره‌اي داده است كه ساقهاي آنان در ريگها فرونرود. براي آن جانوران قدرت تحمل و شكيبائي مطابق سرزمين زيستشان كه سنگلاخ و ناهنجار و داراي راههاي هولناكست بخشيده است. خداوند متعال اين حيوانها را با مقاومت در مقابل تشنگي و گرماي سوزان آفريده و براي آنان معده‌اي بزرگ ساخته است كه آب را براي چند روز ذخيره كنند. گاهي آبهاي ذخيره‌شده در شكم اين حيوانها را با برخي از وسائل بيرون مي‌كشند و عرب بياباني كه صاحب آن شتر است و براي او هزار نام وضع كرده است، از آن آب بياشامد. درباره‌ي گياهانش- زياد صحبت نمي‌كنم: كمياب، خاردار آتشزا، داراي رگهاي خشكيده از بي‌آبي.  خانه‌هايش- اصلا نام خانه بر آن آشيانه‌ها نهادن غلط است آنها چادرهائي است كه همواره با بادهاي سوزان و گرماي تباه‌كننده دائما در پيكار است كه ناگهان ستونها افتاده و چادرها در پهنه‌ي بيابان اين طرف و آن طرف بر زمين پهن شده است. به اضافه‌ي اينكه اين چادرها همواره در حال كوچ و انتقال از نقطه‌اي به نقطه‌ي ديگر است. كوشش بيهوده‌ايست اگر ساكنان اين چادرها بخواهند جائي را براي اقامت اختيار كنند. وسيله‌ي معيشت اين فرزندان بيابانهاي سوزان خرما و آبست كه گاهي گوشت شتر و بعضي شكارهاي صحرائي هم به آن دو اضافه مي‌شوند. گاهي طبيعت اين بيابانهاي سوزان مردمش را به جنگ و كشتار برمي‌انگيزد. آفتاب سوزان بر فضاي صحراهاي جزيره‌العرب زبانه‌هاي آتشين مي‌فرستد و عرب فقير و گرسنه لاشه‌ي گرگ يا گوسفند ذبح شده‌اي را روي سنگهاي تفتيده آن صحراهاي سوزان كباب مي‌كند. بر فضاي صحراهاي اين جزيره ملالتي كشنده و زجر تلخ سايه انداخته است، زيرا مناظر آن صحراها يكنواخت و بدون اندك دگرگوني در اقيانوس ريگها كه هيچ سبزي و طراوتي در آنها ديده نمي‌شود، گسترده شده است. هرگز از چنين طبيعت خشن و باقساوت و اين زندگي يكنواخت و اين موجوديت دشوار نتوان انتظار داشت كه در مغز مردمي كه در چنين طبيعتي ناهنجار و ضد حيات زندگي مي‌كنند، شعوري درباره‌ي عظمت هستي و عموميت و ارزش حيات و خيرات بوجود بياورد كه ارواح آن مردم را با ايمان عميق نرم و لطيف بسازد. اين گونه احساسات عالي در سرزمينهاي سبز و خرم به وجود مي‌آيد نه در بيابانهاي يكنواخت و بي آب و گياه و در درون انسانهائي كه از معيشت معمولي برخوردارند پرورده مي‌شود نه در درون بينوايان از حيات بي‌خبر و زجركشيدگان صحراهاي سوزان. و نمي‌توان درباره‌ي بعضي از آباديهاي اين جزيره در آن زمان حساب كرد، زيرا آن آباديها اندكي در مقابل اندكتر و سختي در برابر سخت تر بوده است. با اين حال، خود آن آباديها هم تسليم فضاي عمومي آن صحراي سوزان و خشونت پناهگاه حيات و طغيان فقر و تنگدستني و دوري مسافتها و گسيخته شدن از امكانات ساير نقاط دنيا بوده است، مگر در بعضي از اراضي طائف و مدينه كه يك ثروت و تمكن نسبي وجود داشت. اما مكه خانه‌اي براي بتها! اهل مكه- بازرگاناني كه معيار و ملاك زندگي در نظر آنان گرفتن روح است در برابر دينار! يك تيرگي شكنجه‌زا از زندگي، در جهنمي از ريگها، در ملالتي كشنده و در ياسي از فرداي مبهم. اينست جزيره‌العرب. انسان اين سرزمين آيا شگفت‌انگيز نيست كه در چنين سرزميني انساني وجود داشته باشد، در حالي كه در همسايگان اين سرزمين فراواني مواد معيشت و سيراب شدن و تغذيه و پوشاك و ديگر وسايل زندگي به طور فراوان وجود داشته است. وجود انساني در چنين سرزمين كه حاضر نيست وطني جز آن براي خود انتخاب كند، معجزه‌ي سرگذشت آن است، يعني معجزه صحراي جزيره پيش از بعثت پيامبر اسلام. ولي چيست ارزش همه‌ي منابع زمين كه خيرات بيرون بريزد؟ چيست ارزش جلگه‌هاي زيبا و پرنعمت كه با سبزيها و طراوتها بدرخشد؟ چيست ارزش ثروت همه‌ي دنيا كه در يك شهر جمع شود؟ چيست ارزش رطوبتهاي شبانگاهي و شبنمهاي صبحگاهي و نفسهاي حياتبخش نسيم صبا؟ چيست آن ارزش بدنها كه با وسائل خوشايند زندگي با رفاه و لذتبار در زميني كه عسل و شير در جريان باشد پرورده شود؟ چيست ارزش خنده‌ي طبيعت و شاديها و جهشهايش در باغهاي بهشتي؟ براي هيچ يك از اين امتيازات حيات، آن عظمت و ارزشي وجود ندارد كه جزيره‌ي عرب، آن سرزمين معجزات مي‌خواهد به دنيا عرضه كند. اين جزيره حقيقتي باعظمت تر از همه‌ي آنها را به دنيا عرضه كرد كه مشرف بر هستي و وحدت بخش زمانها است. اين جزيره با بوجود آوردن معجزه‌ي ابديش منابع خيرات را صاف و ارزشهاي حيات را آشكار نمود و وجدان عالم هستي را در انسانيت ناب و مطلق و در فيض عالي خير و اعتلاي طبيعت و گسترش عناصر فضيلت از هر گونه قيد آزاد ساخت تا در يك وحدت زنده در غارنشين غار حراء محمد بن عبدالله (ص) مستقر بسازد و سپس اين وحدت زنده وجود خود را در برگزيده‌ي اوليا و اصحابش علي بن ابيطالب (ع) استمرار ببخشد. مبعوث شدن اين موجود بزرگ و استمرار حقيقت او در پسرعمويش علي بن ابيطالب كه تجسيم‌كننده‌ي حقيقت عظمي در چنان سرزميني و در چنان روزگاي كه معيار و ملاك زندگي، گرفتن روح در برابر دينار بود، معجزه‌ي آينده‌ي آن سرزمين است- معجزه صحرا پس از بعثت پيامبر اسلام. صداي محمد (صلی الله علیه وآله) از شعله‌هاي صحراي سوزان جزيره فروغي تابناك در چشمانش. از گسترش بي‌پرده‌ي ريگهاي بيابان در زير درخشش آفتاب صراحتي بر لبانش. و از باغهاي سرسبز مدينه و درختان طائف و از جلگه‌هاي شناور در فضاي حجاز كه گويي جزيره‌هائي پراكنده در دريائي از ريگ است در زير مهتاب، قطراتي از شبنم در دل و نرمي و محبت و داد در خونش. از وزش گردبادهاي طوفاني، انقلابي در خيالش. از بيان شعر و نور ملكوتي آسماني جذابيتي در زبان و نوري فروزان در روحش. از صدق تصميم و كلمه‌ي الله قاطعيتي در شمشير و رساله‌اي به دستش. اينست محمد بن عبدالله (ص) پيامبري كه از عرب ظهور كرد، شكننده‌ي بتهائي كه انسان را از برادرش انسان دور كرده بود- بت پرستي مال، بت پرستي عادات پوسيده، بت پرستي نژادي كه انسانها را از هم شكافته بود. فرزندان قريش زندگي دنيا را در درهمي خلاصه كرده بودند كه از دست يك عرب ساده‌لوح بلغزد و در جيب آنان فرو رود. آنان ارزشهاي زندگي را در تجارتي سودآور و اندوخته‌اي روي اندوخته خلاصه كرده بودند. حركت و تكاپوي آنان در زندگي جز اين نبود كه دسته دسته، قافله قافله در كوهها و دره‌ها راه بيفتند و با خواندن آواز براي شترانشان بيابانها را درنوردند و پناهگاهي جز يك باغ قرشي و جايگاه امني جز مكه‌ي بتخانه نداشته باشند، آن بتخانه كه عزت را از آن درهم مي‌دانست و نخوت را از آن دينار. ناگهان در گوش اين زندگان از حيات بي‌خبر صدائي طنين‌انداز شد كه اعصاب آنان را دگرگون و شهواتشان را متلاشي ساخت و در دنبال اين دگرگوني شگفت‌انگيز، دنيا را به سوي آنان كشيد و مي‌گفت: براي انسان ارزشي است ماوراي آن ارزشي كه شما مي‌شناسيد. و براي اين عرب سرگردان در پهنه‌ي ابهام‌انگيز بيابانها رسالتي است ماوراي آنچه شما مي‌پنداريد. اين صدا، صداي محمد (صلی الله علیه وآله) بود قبايل اسد و بني‌تميم طريق حماقت مي‌پيمودند و در سيه‌چالهاي گمراهي سير مي‌كردند. آنان دختران را زنده به گور مي‌كردند و از اين عمل ضد انساني مقصودي جز پيروي از عادات پوسيده و تحريف آيات خالق يكتا و انكار زيبائي و تخريب احساس شورانگيز عالم هستي نداشتند. در اين هنگام صدائي در گوشهاي آنان لطيفتر از نسيم محبت و هيجان عاطفه و زمزمه‌ي آسماني طنين‌انداز گشت: اي بندگان خدا، بپرهيزيد از سپردن دختران زنده به زير خاك تيره، خداوند براي زن همان ارزش را داده است كه براي مرد، و هيچ مخلوقي حق زندگي و مرگ بر مخلوق ديگر ندارد و فقط خدا است كه مالك حيات و موت انسانها است. نژاد عرب در زندگاني راهي بس شرم‌آور در پيش گرفته بودند. آنان با لبه‌هاي شمشير يكديگر را نابود و با زبانهائي كه مانند تازيانه‌هاي دوزخ بود، همديگر را مي‌كوبيدند. لبان دختران را با لبه‌ي شمشيرهاي هندي مي‌بوسيدند. آغاز تصادم همان و به جان هم افتادن همان، مناظري دلخراش بوجود مي‌آمد- سواراني سلحشور به افتخار و قهرماني خود مي‌غريدند و مرداني متلاشي شده در خاك و خون مي‌غلطيدند، كودكاني ناله‌كنان و پناه‌جويان در اضطراب ميان زندگي و مرگ. اين بود زندگي آن زنده‌هاي بي‌خبر از حيات. در اين هنگام، صدائي در چادرهاي آنان كه مهيبتر از رعد و هولناكتر از باد طوفاني بود، طنين انداخت و مي‌گفت: اين چه وحشيت و درندگي است كه به راه انداخته‌ايد! چگونه به كشتار هم برخاسته‌ايد در حالي كه همه‌ي شما در برابر آفريننده‌ي آسمان و زمين برادر و برابريد. جنگ و كشتار عمل شيطاني است، براي شما انسانها صلح و صفا شايسته است. شما نعمتهاي بهشتي را كه در روياهاي خود مي‌بينيد در همين صلح و صفا خواهيد يافت. اين صدا، صداي محمد (ص) بود نژاد عرب در چنان كبر و نخوتي فرو رفته بود كه در هيچ ملت و امتي ديده نشده است. عرب چنان تحقير و توهيني بر عجم ابراز مي‌كرد و چنان تعدي و غرور و اخلاق پليد به عجم نشان مي‌داد كه شرف و كرامت انساني عجم را نابود مي‌ساخت. اين تحقير و توهين براي صاحب رسالت عظمي سخت گران بود كه با فرياد الهي‌اش آن خودپرستان غوطه‌ور در نخوت را با اين جملات بيدار ساخت كه: براي هيچ عربي فضيلتي بر عجم نيست مگر به تقوي، و انسان برادر انسان است چه بخواهد و چه نخواهد. اين صدا، صداي محمد (صلی الله علیه وآله) بود اما شكنجه‌شدگان روي زمين و آن طردشدگاني كه در زبانه‌هاي عوامل سوزان و زهرآگين صحرا سوخته و درمانده و از آن اجتماع مزدور رانده شده بودند. و زندگي بياباني آنان را در تنگناي مرگبار قرار داده در حياتي بي‌ارزشتر از شنهاي بيابان صفحات تاريكي از زندگي را سپري مي‌كردند، ياران صاحب رسالت گشتند و پيرامون او جمع شدند، همچنان كه فقرا و طردشدگان ياران عيسي بن مريم (ع) و ديگر عظماي تاريخ بشري بوده‌اند. پيامبر اسلام براي مراعات حال آنان بود كه شوري را مقرر فرمود و بردگي را تحريم و به زنجير كشيدن انسان را به وسيله انسان ممنوع ساخت. بيت‌المال و كوششهاي مردم را براي استفاده عموم مقرر فرمود و پشتهاي عموهاي قرشي خود را با تازيانه‌هاي سازنده شعله‌ور ساخت. او با تمام وجودش به وحدت هستي مشرف و تجسمي از عظمت الهي بود. تبهكاران روزگارش مردم احمق و كودكان را براي آزار او تحريك مي‌كردند كه سنگها به سوي او پرتاب كنند و استهزايش كنند. اما آن شكنجه‌ديدگان و بردگاني كه بلال اولين موذن اسلام از جمله‌ي آنان بود، صدائي عميقتر از سرود صبحگاهي و گسترده‌تر از سلطه‌ي بال شب و موثرتر از صوت قدر در دلهاي آنان طنين انداخت. اين صدا چنين بود كه (مردم همه مانند عيال خداوندي هستند و محبوبترين آنها در نزد خداوند سودمندترين آنان به مردم مي‌باشند). اين صدا، صداي محمد (صلی الله علیه وآله) بود. اما دشمنان و سنگساركنندگان اين صاحب رسالت، اين صداي حيات بخش را از زبانش مي‌شنيدند كه: و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفرلهم و شاورهم في الامر فاذا عزمت فتوكل علي الله ان الله يحب المتوكلين (اگر تندخو و سخت دل باشي از اطراف تو پراكنده مي‌شوند از آنان درگذر و براي آنان استغفار كن و در امور با آنان به مشورت بپرداز، هنگامي كه تصميم گرفتي بر خدا توكل كن، زيرا خداوند توكل كنندگان را دوست مي‌دارد.) اين صدا، صداي محمد (صلی الله علیه وآله) بود اما آنان كه در راه به وجود آوردن حيات بهتر مي‌جنگيدند و آن يارانش كه بر ضد شر و پرستش بتها قيام كرده بودند و آنان كه در درون خود درباره پايمال شدن حقوق و كرامت انساني در هنگام نبرد و دفاع از اصل پايدار انساني با خويشتن گفتگوها داشتند، اين سخنان زيبا و پرمعنا در دلهاي آنان رسوخ پيدا كرده بود كه: (در ميدان نبرد حيله‌گري ضد انساني به راه نيندازيد، كسي را به زنجير نكشيد، كودك و زن و كهنسال و كسي را كه در معبدي گوشه‌گيري كرده است مكشيد، نخلي را مسوزانيد، درختي را مبريد و ساختماني را ويران مكنيد.) اين صدا، صداي محمد (صلی الله علیه وآله) بود عرب اين صداي باكرامت را از فرزند عبدالله گرفت و آن را در روي زمين گسترش داد، تا آنجا كه همه‌ي تاجداران و سلاطين را در آن صدا فروبرد و با همين صدا بود كه رابطه‌ي ميان انسانها با يكديگر را و ميان انسان و روح كائنات را كه در پيامبر صحرا تجسم يافته و مربوط به خداوند بي‌همتا بود، محكم نمودند. سايه محمد بن عبدالله (صلی الله علیه وآله) گسترش يافت و جهان آن دوران را فراگرفت تا اينكه از مشرق تا مغرب آفتاب، زميني بود كه خير و معرفت و صلح و صفا مي‌رويانيد. پيامبر صحرا دست به مافوق دنيا دراز كرده بود تا در زمين اين دنيا بذرهاي برادري و محبت را بپاشد. اين دست الهي پهناي افق را فرا گرفت و هنوز در حال گسترش است. از اين صدا دولتي براي عرب بوجود آمد كه پائي در هند و پاي ديگرش در اندلس بود).   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2 ، صفحه 158-155 از خطبه هاى آن حضرت (ع) است هنگام بيرون آمدن براى جنگ با مردم بصره ايراد فرمود. ابن عباس در زمينه صدور اين خطبه فرموده است در محلى به نام «ذى قار» بر آن حضرت وارد شدم در حالى كه كفشش را وصله مى زد، از من پرسيد ارزش اين كفش چقدر است؟ عرض كردم هيچ، فرمود به خدا سوگند ارزش اين كفش براى من از خلافت و فرماندهى بر شما بيشتر است مگر اين كه در سايه خلافت حقى را به صاحب حق برسانم و يا باطلى را از ميان بردارم. پس، از خيمه بيرون آمد و اين خطبه را ايراد فرمود: «إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه وآله»، حضرت براى ايراد مطلب مقدمه اى را كه بيان فضيلت و توصيف حضرت رسول (ص) پيرامون بعثت و چگونگى ارشاد مردم به دين حق است بيان كرده تا بر اين پايه برترى خود را استوار سازد و از اين مقدمه سرزنش آنان را كه از قريش طلحه و زبير عليه آن بزرگوار دست به شورش زده اند، نتيجه بگيرد. بدين منظور فرموده است: «خداوند پيامبر را برانگيخت...» در آغاز خطبه، به فضيلت پيامبر اشاره دارد و سپس شرح حال عرب پيش از بعثت كه ديانتى نداشته و كتابى نمى خوانده و مدّعى نبوّت نبوده اند ذكر شده است. حرف «واو» كه بر اوّل فعل «كيس» و «لاى نفى» آمده براى بيان حالت و چگونگى وضع زندگى مردم جزيرة العرب است.  اگر سؤال شود در خطبه حضرت، ادّعا شده كه در آن زمان عرب، كتابى نمى خوانده در حالى كه يهوديان، تورات و مسيحيان انجيل را مى خوانده اند؟  جواب مى دهيم كتابى را كه يهوديان ادعا داشته، و نامش را تورات گذاشته بودند، كتابى نبود كه بر حضرت موسى (ع) نازل شده بود. آنان تورات را چنان تحريف كرده و تغيير داده بودند كه گويا كتاب ديگرى شده بود، در اين باره خداوند متعال در قرآن كريم مى فرمايد: «وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى  بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ...» از تعبير اين آيه شريفه چنين استفاده مى شود، از آن جهت كه تورات تبديل يافته و تحريف شده بود، دقيقا كتابى نبود كه بر حضرت موسى (ع) نازل شده بود.  امّا كتابى كه مسيحيان در دست داشته و ادّعا مى كردند كه انجيل است، به دليل وجود مطالب غير صحيح در آن، مورد اعتماد نيست و تثليثى كه در انجيل نقل شده نوعى كفر محسوب مى شود، و آنها هم كه تلثيث را قبول ندارند، تعدادشان بسيار اندك است و سخنشان مورد قبول مسيحيان نيست، بنا بر اين ادّعاى اين كه آنچه در دست آنهاست انجيل حضرت عيسى (ع) باشد قابل قبول نيست. با توضيح بالا روشن مى شود كه نمى توان اقرار و ادّعا كرد كه به هنگام بعثت رسول گرامى اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) كتابى از جانب خداوند در دست مردم بوده است. اگر بپذيريم كه در نزد يهوديان و مسيحيان كتاب آسمانى بوده است، امّا بيشتر مردم عربستان دين و كتابى نداشته اند، احتمالا منظور حضرت از عرب همين اكثريت است، هر چند اندكى از مردم عرب به پاره اى از دستورات و آثار شريعت حضرت اسماعيل (ع) عمل مى كرده اند و گروهى هم به سنّتهاى بر جاى مانده از دوران آن حضرت پايبند بوده اند.  قوله عليه السلام: «فساق النّاس حتّى بوّاهم محلّتهم»،  اشاره دارد به پيش برد عقلى آنها در انديشه و درك از طريق معجزاتى كه در اثبات نبوّت به وسيله نزول آيات كريمه قرآن، و صدور سنّت پيامبر انجام شد، تا او را تصديق كردند و در نتيجه در راه خدا به شناخت حقيقى دست يافتند.  پيامبر، نيكوكاران را به پيمودن راه حق ترغيب مى كرد و بدكاران را از كجروى برحذر مى داشت، بدين سان همگان، بزودى منزلت و مقام انسانى خود را باز يافتند و بدرجات و مراتب شايسته خويش رسيدند آرى مقام و منزلتى، كه از ازل در به وجود آوردن انسانها مورد توجّه و عنايت خداوند متعال بوده است و معنى آهنگ و قصد حركت به سوى خدا، كه اسلام و دين و ايمان ناميده مى شود، چيزى غير از اين نيست. نجات و خلاصيى كه محقّقا هيچ ترسى به همراه ندارد و بر پوينده آن باكى نباشد و در عوض براى منحرفان از اين طريق رهايى متصور نيست، مضمون عبارت: «و بلّغهم منجاتهم» امام (ع) مى باشد. سپس در برشمارى نعمتهاى مسلمانان در بركت بعثت مى فرمايند: «و استقامت قناتهم»، مقصود از «قناة» در مجاز نيرومندى، پيروزى و دولتى است كه براى مسلمانها حاصل گرديد به كار گرفتن اين نوع مجاز از باب اطلاق نام سبب بر مسبب است، بدين توضيح كه نيزه و ستون فقرات سبب نيرومندى و قدرت است، نسبت دادن استوارى و پايدارى به نيزه يا ستون فقرات مسلمانان به معنى نظام يافتن قدرتمندى و شكل گيرى حكومت آنها است قوله: و اطمأنت صغاتهم با برانگيخته شدن رسول خدا صغات اعراب آرامش يافت امام (ع) لفظ صغات را از حال تزلزل آميز عرب در زمان جاهلى استعاره آورده است. جهت مشابهت اين است كه اعراب قبل از اسلام در زندگى و معيشت خود آرامشى نداشتند. هر گروه، گروهى ديگر را مورد تجاوز و ستم قرار مى داد. همواره سرگرم چپاول و غارت يكديگر و در حال كوچ بودند، همچون كسى كه بر سنگ صاف و لغزنده اى به حال تزلزل و دلهره و اضطراب بايستد. ولى با آمدن پيامبر آرامش يافتند و در محلهاى خود استقرار يافتند. تمام اين امتيازها به بركت بعثت رسول خدا حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) نصيب اعراب شد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 60و من خطبة له عليه السّلام عند خروجه لقتال اهل البصرة و هى الثالثة و الثلاثون من المختار في باب الخطب  قال ابن عباس دخلت على أمير المؤمنين عليه السّلام بذي قار و هو يخصف نعله فقال لي: ما قيمة هذا النعل؟ فقلت: لا قيمة لها: فقال عليه السّلام:و اللّه لهي أحبّ إليّ من إمرتكم إلّا أن أقيم حقّا أو ادفع باطلا. ثمّ خرج فخطب النّاس فقال:إنّ اللّه سبحانه بعث محمّدا و ليس أحد من العرب يقرأ كتابا و لا يدّعي نبوّة، فساق النّاس حتّى بوّاهم محلّتهم، و بلّغهم منجاتهم، فاستقامت قناتهم، و اطمأنّت صفاتهم.اللغة:(ذو قار) موضع قرب البصرة، و هو المكان الذي كان فيه الحرب بين العرب و الفرس و نصرت العرب على الفرس و فيه عين يشبه لون مائه القير و (خصف النعل) خرزها و هي مؤنثة سماعيّة و (بواه) المكان أسكنه فيه و (المنجاة) موضع النّجاة و (القناة) الرّمح و هو إذا كانت معوجا لا يترتّب عليه الأثر و (الصّفاة) بفتح الصاد الحجر الصّلبة الضّخم لا ينبت.الاعراب:جملة و ليس احد، اه حاليّة.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة مسوقة لاظهار انّ غرضه من حرب أهل الجمل كان إقامة الحقّ و إزاحة الباطل و أنّ حربه معهم جارى مجرى حربه مع الكفار و أهل الجاهلية في زمن الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و لذلك أشار أولا إلى بعثة الرّسول ثمّ رتّب عليها مقصوده فقال: (إنّ اللّه سبحانه بعث محمّدا) صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (و ليس أحد من العرب) في زمان بعثه (يقرأ كتابا و لا يدّعى نبوّة).يحتمل أن يكون المراد بالعرب أقلّهم، فانّ أكثرهم لم يكن لهم يومئذ دين و لا كتاب كما مرّ تفصيلا في الفصل السّادس عشر من فصول الخطبة الاولى عند شرح قوله عليه السّلام: و أهل الارض يومئذ ملل متفرّقة اه.و امّا على إرادة العموم كما هو ظاهر العبارة فيمكن الجواب بانّ الكتاب الذى كان بأيدى اليهود و النّصارى حين بعثه لم يكن بالتّوراة و الانجيل المنزل من السماء، لمكان التّحريف و التّغيير الذي وقع فيهما كما يشهد به قوله تعالى: «وَ إِنَّ مِنْهُمْ  «1» لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتابِ وَ ما هُوَ مِنَ الْكِتابِ وَ يَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ ما هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ».قال أبو على الطبرسي في مجمع البيان قيل: نزلت في جماعة من أخبار اليهود______________________________ (1) اى من أهل الكتاب و هو عطف على قوله و من أهل الكتاب إلخ مجمع البيان. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 63 كتبوا بأيديهم ما ليس في كتاب اللّه من بعث النّبيّ و غيره و أضافوه إلى كتاب اللّه، و قيل: نزلت في اليهود و النّصارى حرّفوا التّوراة و الانجيل و ضربوا كتاب اللّه بعضه ببعض و الحقوا به ما ليس منه و أسقطوا منه الدّين الحنيف.قال ابن عباس و كيف كان فالمقصود أنّ النّاس يوم بعث النبيّ كانوا أهل جاهلية غافلين عن الكتاب و السنّة (فساق) صلوات اللّه و سلامه عليه و آله (النّاس حتى بوّاهم محلّتهم) يعنى أنّه ضرب النّاس بسيفه حتى أسكنهم منزلتهم و مرتبتهم التي خلقوا لاجلها (و بلغهم منجاتهم) التي لا خوف على من كان بها و لا سلامة للمنحرف عنها.و المراد بهما هو الاسلام و الدّين و بذلك يحصل النّجاة من النّار و يتقى من غضب الجبار و يسكن دار القرار، و ذلك هو المراد من خلقة الانسان و به يحصل مزّيته على ساير أنواع الحيوان مجازا من باب اطلاق السبب على المسبب- استعاره (فاستقامت به قناتهم) التي كانت معوّجة (و اطمأنّت صفاتهم) التي كانت متزلزلة مضطربة.قال الشّارح البحراني: و المراد بالقناة القوّة و الغلبة و الدّولة التي حصلت لهم مجازا من باب اطلاق السبب على المسبب، فانّ الرّمح سبب للقوّة و الشدّة، و معنى إسناد الاستقامة إليها انتظام قهرهم و دولتهم، و لفظ الصفات استعارة لحالهم التي كانوا عليها.و وجه المشابهة أنّهم كانوا قبل الاسلام في مواطنهم و على أحوالهم متزلزلين لا يقرّ بعضهم بعضا في موطن و لا على حال بل كانوا أبدا في النّهب و الغارة و الجلاء، فكانوا كالواقف على حجر أملس متزلزل مضطرب فاطمأنّت أحوالهم و سكنوا في مواطنهم.الترجمة:از جمله خطب آن حضرتست كه فرموده هنگام رفتن او بمحاربه أهل بصره گفت عبد اللّه بن عباس كه داخل شدم بر امير المؤمنين در منزل ذى قار و آن حضرت مى دوخت نعلين خود را پس گفت بمن كه اى ابن عباس چيست قيمت اين نعل؟ من عرض كردم كه قيمت ندارد و بچيزى نمى ارزد، فرمود بخدا سوگند كه اين نعل محبوب تر است به سوى من از امارة من در ميان شما مگر اين كه اقامه نمايم حقى را يا بر طرف سازم باطلى را.پس آن حضرت بيرون تشريف آورد پس خطبه خواند از براى مردم پس فرمود:بدرستى كه خداوند تعالى مبعوث فرمود محمّد بن عبد اللّه صلوات اللّه و سلامه عليه را در حالتى كه نبود هيچ احدى از عرب كه كتاب بخواند و نه شخصى كه دعوى نبوت نمايد، پس راند حضرت رسالت مردم را تا اين كه ساكن فرمود ايشان را در منزل ايشان و رسانيد ايشان را در محل رستگارى ايشان، پس راست شد نيزهاى ايشان و آرام گرفت سنك هموار ايشان. مقصود انتظام دولت ايشانست و آسودگى بلاد ايشان.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص308 خطبه يى كه على عليه السلام هنگام حركت خود براى جنگ با مردم بصره ايراد فرموده است [در اين خطبه كه با عبارت «قال عبد الله بن عباس: دخلت على امير المومنين عليه السلام بذى قار و هو يخصف نعله» (ابن عباس مى گويد: در ذوقار به حضور امير المومنين عليه السلام رسيدم و كفش خود را مرمت مى فرمود)، شروع مى شود پس از توضيحات لغوى و بلاغى چنين آمده است ]: از اخبار ذوقار: ابو مخنف از كلبى، از ابو صالح، از زيد بن على، از ابن عباس نقل مى كند كه مى گفته است: چون با على عليه السلام در ذوقار فرود آمديم، گفتم: اى امير المومنين، به گمان من گروه بسيار اندكى از مردم كوفه به حضورت خواهند آمد. فرمود: به خدا سوگند شش هزار و پانصد و شصت مرد از ايشان بدون هيچ بيش و كمى پيش من خواهند آمد. ابن عباس مى گويد: به خدا سوگند از اين سخن به شك و ترديد سختى افتادم و با خود گفتم: به خدا سوگند هنگامى كه بيايند آنان را خواهم شمرد. ابو مخنف مى گويد: ابن اسحاق از قول عمويش، عبد الرحمان بن يسار، نقل مى كند كه مى گفته است: شش هزار و پانصد و شصت مرد كوفى از راه زمين و آب [رودخانه فرات ] به يارى على (ع) آمدند. گويد: على (ع) پانزده روز در ذوقار درنگ فرمود تا شيهه اسبان و آواى استران را در اطراف خود شنيد. گويد: و چون يك منزل با آنان پيمود، ابن عباس اظهار داشت: به خدا سوگند اينها را مى شمرم، اگر چنان بودند كه على فرموده است چه بهتر و گرنه شمار ايشان را از ديگران تكميل مى كنم، زيرا مردم سخن على (ع) را در اين باره شنيده اند. ابن عباس مى گويد: آنان را سان ديدم و شمردم، به خدا سوگند همان شمار بودند، نه يكى بيشتر و نه يكى كمتر، و گفتم: الله اكبر خدا و رسولش راست فرمودند و سپس حركت كرديم. ابو مخنف مى گويد: و چون به حذيفة بن اليمان خبر رسيد كه على (ع) به ذوقار رسيده و از مردم خواسته است به يارى او بشتابند، ياران خويش را فرا خواند و آنان را موعظه كرد و خدا را فرايادشان آورد و آنان را به زهد در دنيا و رغبت به آخرت تشويق كرد و گفت: به امير المومنين و وصى سيد المرسلين ملحق شويد كه لازمه حق اين است كه او را يارى دهيد، و اينك پسرش حسن و عمار ياسر به كوفه آمده اند و از مردم مى خواهند حركت كنند، شما هم حركت كنيد. گويد: ياران حذيفه به امير المومنين پيوستند و حذيفه پس از آن پانزده شب زنده بود و درگذشت، خدايش رحمت كناد. ابو مخنف مى گويد: هاشم بن عتبة مرقال در ابيات زير حركت كردن و پيوستن خودشان را به على عليه السلام چنين گنجانيده است: «ما به سوى بهترين خلق خدا كه از همگان بهتر است حركت كرديم، با علم به اينكه همگى به پيشگاه خداوند باز خواهيم گشت، آرى او را تجليل و توقير مى كنيم و اين به سبب فضل اوست و آنچه توقع و اميد داريم در راه خداوند است...» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص309 ابو مخنف مى گويد: و چون مردم كوفه پيش على (ع) آمدند بر او سلام دادند و گفتند: اى امير المومنين، سپاس خداوندى را سزد كه ما را به همكارى با تو اختصاص داد و ما را با يارى دادن تو گرامى داشت ما با كمال ميل و بدون اكراه دعوت ترا پذيرا شديم، اينك فرمان خود را به ما ابلاغ فرماى. گويد: در اين هنگام على (ع) برخاست و خداى را سپاس و ستايش كرد و بر رسول خدا (ص) درود فرستاد و سپس چنين فرمود: «خوش آمد بر اهل كوفه باد، خاندانهاى اصيل و سرشناس و مردم با فضيلت و شجاع عرب كه از همه اعراب نسبت به رسول خدا و اهل بيت او دوستى بيشترى دارند، و به همين سبب است كه چون طلحه و زبير بدون هيچ ستم و بدعتى از سوى من، بيعت و عهد مرا شكستند، از شما يارى خواستم و فرستادگان خويش را پيش شما گسيل داشتم. سوگند به جان خودم اى مردم كوفه اگر شما مرا يارى ندهيد همانا اميدوارم كه خداوند شر غوغاى مردم و سفلگان بصره را از من كفايت فرمايد، با توجه به اينكه عموم مردم بصره و سرشناسان و اهل فضل و دين از فتنه كناره گرفته اند و از آن رويگردانند.» در اين هنگام سالارهاى قبيله ها برخاستند و سخن گفتند و يارى خويش را اعلام كردند و امير المومنين (ع) فرمانشان داد كه به سوى بصره كوچ كنند.  
بخش ۲ : نبرد دائمی با باطل [منبع]

فضلُ علي:
أَمَا وَ اللَّهِ إِنْ كُنْتُ لَفِي سَاقَتِهَا حَتَّى [وَلَّتْ] تَوَلَّتْ بِحَذَافِيرِهَا مَا [ضَعُفْتُ] عَجَزْتُ وَ لَا جَبُنْتُ، وَ إِنَّ مَسِيرِي هَذَا لِمِثْلِهَا فَلَأَنْقُبَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّى يَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ.
توبيخ الخارجين عليه:
مَا لِي وَ لِقُرَيْشٍ، وَ اللَّهِ لَقَدْ قَاتَلْتُهُمْ كَافِرِينَ وَ لَأُقَاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِينَ وَ إِنِّي لَصَاحِبُهُمْ بِالْأَمْسِ كَمَا أَنَا صَاحِبُهُمُ الْيَوْمَ، وَ اللَّهِ مَا تَنْقِمُ مِنَّا قُرَيْشٌ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ اخْتَارَنَا عَلَيْهِمْ فَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي حَيِّزِنَا فَكَانُوا كَمَا قَالَ الْأَوَّلُ:
أَدَمْتَ لَعَمْرِي شُرْبَكَ الْمَحْضَ صَابِحاً           وَ أَكْلَكَ بِالزُّبْدِ الْمُقَشَّرَةَ الْبُجْرَاوَ نَحْنُ وَهَبْنَاكَ الْعَلَاءَ وَ لَمْ تَكُنْ           عَلِيّاً وَ حُطْنَا حَوْلَكَ الْجُرْدَ وَ السُّمْرَا

السَّاقَة : انتهاى سپاه كه افراد جلوى سپاه را به پيش مى رانند و تحريك مى كنند. 
وَلَتْ بِحَذَافِيرِهَا : تماماً پشت كردند. 
نَقَبَ : شكافت، سوراخ كرد، در عبارت «لانقبنّ الباطل» چنين بنظر مى رسد كه گويى باطل همچون پرده اى حق را پوشانده و مستور كرده است، پس بايد باطل را شكافت تا حق از ميان آن آشكار گردد. 
الْمَحْض : شير خالص. 
قَناة : نيزه، چوبه پرچم و مانند آن 
صَفاة : تخته سنگ سخت، منظور محيط و جامعه است 
سَاقة : يكى از قسمتهاى لشكر كه حركت و اقدام لشكر را عهده دار ميباشد، آنكه چيزى را جلو انداخته و ميراند 
وَلَّت : پشت كرد 
بِحَذافيرِها : تمامى آن، همه اش 
لَأنقُبَنّ : حتما سوراخ خواهم كرد، باطل را حتما مى شكافم 
جَنب : پهلو 
۲. ويژگى هاى نظامى و اخلاقى امام على عليه السّلام:
به خدا سوگند من از پيشتازان لشكر اسلام بودم تا آنجا كه صفوف كفر و شرك تار و مار شد. هرگز ناتوان نشدم و نترسيدم، هم اكنون نيز همان راه را مى روم، پرده باطل را مى شكافم تا حق را از پهلوى آن بيرون آورم. 
۳. شكوه از فتنه گرى قريش:
مرا با قريش چه كار. به خدا سوگند، آن روز كه كافر بودند با آنها جنگيدم، و هم اكنون كه فريب خورده اند، با آنها مبارزه مى كنم. ديروز با آنها زندگى مى كردم و امروز نيز گرفتار آنها مى باشم. به خدا سوگند قريش از ما انتقام نمى گيرد جز به آن علّت كه خداوند ما را از ميان آنان برگزيد و گرامى داشت. ما هم آنان را در زندگى خود پذيرفتيم، پس چنان بودند كه شاعر گفته است: 
«به جان خودم سوگند، هر صبح از شير صاف نوشيدى. و سر شير و خرماى بى هسته خوردى. 
ما اين مقام و عظمت را به تو بخشيديم در حالى كه بلند مرتبت نبودى. و در اطراف تو با سواران خود تا صبح نگهبانى داديم و تو را حفظ كرديم».
(3) آگاه باشيد سوگند بخدا من در ميان كسانى بودم كه آنها را براه هدايت و رستگارى سوق مى دادند (و با آنان كه زير بار اطاعت نرفته جنگيدند جنگ كردم) تا همه لشگريان دشمن پشت كرده فرار نمودند، و من (در آن واقعه) عاجز نبوده ترس بخود راه ندادم، 
(4) و اين رفتن من بجنگ مردم بصره مانند همان هنگام است كه با پيغمبر براى هدايت و رستگارى خلق مى رفتيم، پس (اكنون هم عاجز نبوده و ترس بمن راه نمى يابد، و) باطل را مى شكافم تا حقّ از پهلوى آن بيرون آيد (تاريكى باطل كه حقّ را پوشانده من به روشنائى عمل خود بر طرف مى سازم تا هويدا گردد) 
(5) مرا با قريش چه كار است (سبب دشمنى ايشان با من چيست) سوگند بخدا (غرض از جنگ كردن من با ايشان اين است كه) در وقتى كه كافر (مشرك و بت پرست) بودند با آنها جنگيدم و اكنون هم كه فتنه و فساد پيش گرفته از راه حقّ قدم بيرون نهاده اند با آنان مى جنگم (پس جنگ من با آنها در اين دو موقع بر اثر كفر و ضلالت است و گر نه دشمنى ندارم) 
(6) و من همانطور كه ديروز (زمان حيات حضرت رسول در جنگ كردن) با ايشان همراه بودم (استقامت داشتم) امروز هم همراه هستم (ايستادگى دارم، پس در استقامت و دليرى من هيچ تغييرى پيدا نشده، بنا بر اين از راه ضلالت و گمراهى قدم بيرون نهيد و دست از كارزار با من برداريد). 
به خدا سوگند، كه من از افراد سپاه او بودم و بودم تا همه دشمنان روى به واپس كردند و من نه ناتوانى نمودم و نه بيم به دل راه دادم. اكنون در اين راه هم كه مى روم همانند راهى است كه با رسول الله (ص) رفته بودم. امروز هم، باطل را برمى درم تا چهره حق از پهلوى آن آشكار شود. 
مرا با قريش چه كار! به خدا سوگند آن زمانها كه كافر بودند، با ايشان پيكار كردم، اكنون نيز كه گمراه شده اند، با ايشان پيكار مى كنم. و همان گونه، كه در زمان رسول الله (ص) هم نبرد آنان بودم امروز نيز هم نبرد ايشانم. 
به خدا سوگند! من در دنبالِ اين لشکر بودم و آنها را به پيشروى وامى داشتم تا گروه طرفداران باطل، به طور کامل عقب نشينى کردند (و حقْ ظاهر و پيروز گشت). من در انجام اين وظيفه هرگز ناتوان نشدم و ترس به خود راه ندادم و هم اکنون مسير من (در حرکت به سوى جنگ جمل) نيز به سوى همان هدف است. به خدا سوگند! من پرده باطل را مى شکافم! تا حق از پهلوى آن خارج گردد.
قريش از من چه مى خواهد؟ به خدا سوگند! هنگامى که کافر بودند با آنها جنگيدم و اکنون که منحرف شده اند باز با آنها مى جنگم (تا به راه خدا برگردند). من همان کسى هستم که ديروز (در غزوات اسلامى) در برابر آنان بودم، همان گونه که امروز نيز در برابر آنها هستم، (همان بازوى مرد افکن و همان شمشير ذوالفقار در اختيار من است). به خدا سوگند! قريش از ما انتقام نمى گيرد، جز به خاطر اين که خداوند ما را از ميان آنها برگزيده است، ولى (با اين حال) ما آنها را در زمره خويش داخل کرديم، امّا سرانجام همان شد که شاعر گفته است:
ـ «به جان خودم سوگند، هر صبح از شير خالص صاف نوشيدى و به قدر کافى از سر شير و کره و خرماى بدون هسته خوردى و از غذاهاى لذيذ به طور کامل بهره گرفتى.
ـ و ما به تو عظمت بخشيديم، در حالى که بزرگ نبودى! و در اطراف تو با اسب و نيزه پاسدارى داديم (و نگهداريت کرديم، ولى تو قدر اين نعمت را نشناختى.)»
به خدا كه من در آن صف پيكار بودم تا -سپاه جاهليّت- درماند، و يكباره روى بگرداند. نه ناتوان بودم و نه ترسان، امروز هم من همانم و آنان همان. باطل را مى شكافم تا حق از كنار آن به در آيد، مرا چه با قريش -اگر با من به جنگ برآيد-. به خدا سوگند، آن روز كه كافر بودند با آنان پيكار نمودم، و اكنون كه فريب خورده اند آماده كارزارم. 
من ديروز هماورد آنان بودم و امروز هم پاى پس نمى گذارم. به خدا قريش از ما كينه نكشيد، جز براى آنكه خدا ما را بر آنان گزيد. آنان را -پرورديم- و در زمره خود در آورديم، پس چنان بودند كه شاعر گفته است: 
بجانم سوگند بامدادان پيوسته شير بى آميغ نوشيدى. و سرشير و خرماى بى هسته خوردى 
ما اين رتبت را به تو داديم و تو بلند مرتبه نبودى، ما گرداگرد تو اسبان كوتاه مو و نيزه ها را فراهم كرديم. 
 به خدا قسم من در ميان جمعيت اين لشكر بودم كه به سپاه كفر هجوم برديم تا فرار كردند. از جنگ عاجز نشدم و نترسيدم، اين بار هم وضع من مانند آن زمان است، بى شك باطل را مى شكافم تا حق از پهلوى آن بيرون آيد. 
مرا با قريش چه كار! به خدا در روزگار كفرشان با آنان جنگيدم، امروز هم محض انحرافشان با آنان پيكار مى كنم، ديروز رويارويشان قرار داشتم، امروز هم در مقابلشان ايستاده ام. به خدا قسم قريش كينه اى از ما ندارد جز آنكه خدا ما را بر آنان برگزيد، و آنان را در زمره خود در آوريم، پس چنان بودند كه شاعر گفته: 
«به جان خودم سوگند كه بامدادان پيوسته شير خالص نوشيدى، و سر شير و خرماى بى هسته خوردى. 
ما اين مقام عالى را به تو داديم و تو مقامى نداشتى، ما بوديم كه پيرامون تو اسبان كوتاه مو و نيزه ها فراهم ساختيم».
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 313-299   من پرده باطل را مى شکافم! سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى افزايد: به خدا سوگند! من به دنبال اين لشکر بودم و آنها را به پيشروى وامى داشتم تا گروه طرفداران باطل، به طور کامل عقب نشينى کردند (و حقْ ظاهر و پيروز گشت); (أَمَا وَاللهِ إنْ کُنْتُ لَفِي سَاقَتِهَا(1) حَتَّى تَوَلَّتْ بِحَذَافِيرِهَا)(2). در مواردى که لشکريان تازه کارند و يا دشمن نيرومند و قوى است و احتمال عقب نشينى در آنان مى رود، فرماندهِ لشکر، بعضى از معاونان شجاع و آگاه خود را در دنبال لشکر قرار مى دهد که آنها را تشويق به پيشروى و حرکت به سوى جلو کنند و از عقب نشينى احتمالى آنها جلوگيرى کنند، در واقع لشکرهاى مهم مانند يک ناقه سوارى است که در گذرگاه هاى سخت، بايد يک نفر زمام آنها را در دست بگيرد و ديگرى از پشت سر به جلو براند تا از آن گذرگاه مشکل به سلامت بگذرد. گويا سخن امام در اينجا، اشاره به همين نکته باشد که پيامبر اين وظيفه را بر عهده من گذارده بود که لشکر تازه کار اسلام را در برابر انبوه مشکلات و خطراتى که در پيش دارند به جلو برانم. يا اين که اشاره به اين است که من و پيامبر، هر دو در پشت سر اين لشکر قرار داشتيم و آنها را به پيش مى رانديم (به قرينه جمله «فَساقَ النّاس»). در هر حال همه اينها اشاره دارد به عصر قيام پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و نقش بسيار مهمى که على(عليه السلام) در پيروزى لشکر اسلام بر کفر داشت. و حضرت براى اين که اثبات کند که وظيفه خود را به خوبى انجام داد، مى فرمايد: «من در انجام اين وظيفه هرگز ناتوان نشدم و ترس به خود راه ندادم. (مَا عَجَزْتُ وَ لاَ جَبُنْتُ).» بديهى است که عقب نشينى يا به خاطر عجز و ناتوانى است و يا ترس و وحشت در عين داشتن قدرت، و هنگامى که امام مى فرمايد: «نه عاجز و ناتوان شدم و نه ترسيدم»، اشاره به اين مى کند که هيچ يک از عوامل ضعف و ناتوانى در من نبود. سپس حضرت اين مقدمه را به ذى المقدّمه اى که هدف نهايى امام را تشکيل مى دهد، مربوط مى سازد و مى فرمايد: «هم اکنون مسير من (در حرکت به سوى ميدان جنگ جمل) نيز به سوى همان هدف است; (وَ إِنَّ مَسِيرِي هذَا لِمثْلِهَا). آرى، امام در اين بيان اشاره به يک نکته مهم مى کند و آن اين که امّت اسلامى در آن زمان برگشت به سوى افکار و برنامه ها و سنن جاهلى را شروع کرده بود و هر روز از مسير پيغمبر و اسلام و قرآن فاصله بيشترى مى گرفت که يک نمونه آن، حرکت ظالمانه آتش افروزان جنگ جمل براى کسب قدرت، همراه با شکستن بيعت و ريختن خون مسلمانان است. امام مى خواست اين عقب گرد به سوى جاهليت را در هم بشکند و باز، رسالت تاريخى خود را در حمايت از انقلاب اسلام، تجديد کند. به همين دليل در دنباله اين سخن مى افزايد: به خدا سوگند! من باطل را مى شکافم تا حق از پهلوى آن خارج گردد.(فَلاََنْقُبَنَّ(3) الْبَاطِلَ حَتّى يَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ). با توجه به اين که «أَنْقُبَنَّ» از مادّه «نقب» به معناى «سوراخ کردن و شکافتن و گشودن چيزى» است، اين تعبير اشاره به اين حقيقت دارد که تا پرده هاى باطل شکافته نشود، حقْ ظهور و بروز نمى کند. به تعبير ديگر، باطل هميشه سعى دارد تا پوششى بر روى حق بيفکند و آن را مخفى و مکتوم سازد. هنگامى که پرده هاى باطل شکافته شد، نور حق و جلوه واقعيّت، براى همگان آشکار مى گردد. اين تعبير ممکن است که اشاره به نکته ديگرى نيز باشد و آن اين که اساس جهان بر حق است و در باطن هر موجودى حق نهفته شده است، به ويژه در فطرت هر انسانى نور حق قرار گرفته است، ولى باطل امر عارضى است که چهره حق را مى پوشاند. هرگاه اين امر عارضى کنار رود، چهره حق از درون اشيا ظاهر مى شود و هرگاه تعليمات گمراه کننده از ميان برداشته شود، نور فطرت انسانى پرتوافکن مى گردد. همان گونه که در آغاز خطبه گفته شد، محتواى اين خطبه با تعبيراتى که مختصرى با تعبيرات اين خطبه متفاوت است، در خطبه 104 نيز آمده است، در آنجا مى فرمايد: (وَ أَيمُ اللهِ! لَأَبْقُرَنَّ الْباطِلَ حتّى أُخْرِجَ الْحَقَّ مِن خاصِرَتِهِ); به خدا سوگند! من، (پرده) باطل را مى شکافم، تا حق را از پهلوى آن بيرون کشم. *** قريش از من چه مى خواهد؟! در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) به روابط خود با قريش در گذشته و حال مى پردازد; زيرا اين خطبه در آستانه جنگ جمل ايراد شده و مى دانيم که آتش افروزان جنگ جمل طلحه و زبير و افراد ديگرى از کينه توزان قريش بوده اند، که آشکارا يا در پشت صحنه حرکت اين جنگ را اداره مى کردند. به همين دليل امام (عليه السلام) به عنوان يک هشدار اين سخنان را ايراد مى کند، تا مردم از انگيزه هاى واقعى جنگ جمل آگاه شوند، نخست مى فرمايد: «قريش از من چه مى خواهد؟» به خدا سوگند! هنگامى که کافر بودند با آنها جنگيدم و اکنون که (بعد از قبول اسلام) منحرف شده اند باز با آنها مى جنگم، (تا به راه خدا برگردند); (مالِى وَ لِقُرَيْش؟ وَ اللهِ! لَقَدْ قاتَلْتُهُمْ کافِرِينَ وَ لاَُقاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِينَ)(4). آرى آنها در آغاز، مشرک بودند و با دعوت پيامبر و شمشير على(عليه السلام) به اسلام پيوستند، ولى بعد از اين رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به خاطر جاه طلبى ها، تدريجاً از حق، فاصله گرفتند تا آنجا که با جانشين رسول خدا، على(عليه السلام) که خودشان نيز با او بيعت کرده بودند، به مقابله برخاستند. «مفتون» از مادّه «فتن» به معناى «فريب و انحراف» و گاه به معناى «شرک و کفر» آمده است و ممکن است که در جمله مورد بحث نيز اشاره به انحراف آنها از اسلام به سوى کفر باشد. در رواياتى که از پيغمبر اکرم نقل شده، مى خوانيم که آن حضرت به على(عليه السلام) فرمود: «يا عَلىُّ! حَرْبُکَ حَرْبىْ وَ سِلْمُکَ سِلْمى; جنگ با تو مانند جنگ با من است و صلح با تو مانند صلح با من است»(5). مطابق اين بيان، کسانى که با آن حضرت در ميدان هاى جنگ جمل و صفين و نهروان به مقابله برخاستند از اسلام بيرون رفتند; زيرا بى شک کسانى که با پيامبر به مقابله برخاستند کافر بودند. در اينجا ممکن است اين سؤال پيش آيد که اگر چنين است، مى بايست لشکر پيروزمند على(عليه السلام) در جمل، مخالفان را به اسارت گرفته باشد و اموالشان جزء غنائم جنگى گردد، در حالى که امام هرگز با آنها اين معامله را نکرد؟ در پاسخ گفته اند که امام حق داشت چنين کارى را بکند، ولى روى ملاحظاتى، از قبيل ملاحظه شرائط زمان و مکان، از اين کار صرف نظر کرد. اضافه بر اين لزومى ندارد که همه کفّار احکامشان يکسان باشد و ممکن است اين گروه از مسلمانان که بر امام زمان شان خروج مى کنند و کافر مى شوند، از حکم اسارت و گرفتن اموال شان به عنوان غنائم جنگى، مستثنا باشند. در بعضى از روايات آمده است که مروان بن حکم مى گويد: هنگامى که على(عليه السلام) ما را در بصره شکست داد، اموال مردم را به آنها باز گرداند. هر کس اقامه بيّنه و شاهدى مى کرد، اموالش را به او مى داد و هر کس اقامّه بيّنه و شاهدى نمى کرد، او را سوگند مى داد. کسى عرض کرد: اى اميرمؤمنان! غنائم و اسيران را در ميان ما تقسيم کن! امام، پاسخى نداد. هنگامى که اصرار کردند حضرت (برآشفت) و فرمود: «أيُّکُمْ يَأْخُذُ اُمَّهُ فِى سَهْمِهِ; کداميک از شما مادرش را (اشاره به عايشه است) در سهم خود مى پذيرد»؟(6) از بعضى از روايات نيز استفاده مى شود که على(عليه السلام) اهل بصره را مشمول منّت و عفو خود قرارداده، همان گونه که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با اهل مکّه بعد از فتح آن، چنين معامله اى کرد. نيز استفاده مى شود که او مى خواست اين مسأله به صورت يک سنّت در نيايد، زيرا، مى دانست در آينده شيعيان او تحت فشار ظالمان قرار مى گيرند و ممکن است که با آنان چنين معامله اى شود.(7) به هر حال منظور امام از اين سخن، اين است که او نسبت به قريش هيچ گونه کينه و عداوت خاصّى ندارد و اگر آنها بذر حسادت و عداوت در دل هاى خود پاشيده اند، به خاطر آن است که امام، در ميدان هاى نبرد حق و باطل، در آغاز اسلام در برابر آنها ايستاد و اين چيزى جز اجراى فرمان خدا نبود و در جنگ جمل نيز جز اجراى حکم حق نظرى نداشت. حضرت سپس در ادامه اين سخن مى افزايد: «اينها نبايد فراموش کنند که من همان کسى هستم که ديروز (در غزوات اسلامى) با آنها (و در برابر آنان) بودم، همان گونه که امروز نيز در برابر آنها هستم; (وَ اِنّى لَصاحِبُهُمْ بِالاْمْسِ کَما أَنَا صاحِبُهُمُ الْيَوْمَ)! همان بازوى مردافکن و همان شمشير برّان که ضربات آن را در جنگ هاى بدر و اُحد و اَحزاب به آنان نشان دادم، امروز نيز در اختيار من است و اين در واقع تهديد و پيام گويايى است براى آتش افروزان جنگ جمل. گاه گفته شده است که اين سخن در حق امثال معاويه و عمروعاص (و مروان) صادق است که در جنگ هاى اسلامى در برابر پيامبر بودند، ولى در حقِّ طلحه و زبير که آتش افروزان اصلى جنگ جمل بودند، صادق نيست; زيرا آنها در اين جنگها همراه پيامبر بودند. اين سؤال را چنين جواب داده اند که مرادِ امام شخصِ معيّنى نيست، ولى هدف، بيان اين حقيقت است که در عصر رسول خدا، در راه حق به مبارزه با باطل مى کوشيد و بعد از رسول خدا نيز در همين راه گام برمى دارد (و مى دانيم که قريش به صورت گروهى، در آن زمان، در صف نخست مخالفان بودند).(8) اضافه بر اين درست است که طلحه و زبير در کنار پيامبر بودند، ولى بسيارى از لشکريان جمل و از جمله مروان از قريش بودند. حضرت سپس به يکى ديگر از انگيزه هاى اصلى آتش افروزان جنگ جمل اشاره کرده، مى فرمايد: به خدا سوگند! قريش از ما انتقام نمى گيرد جز به خاطر اين که خداوند ما را از ميان آنها برگزيده و (بر آنان مقدّم داشته است)، ولى (با اين حال ما) آنها را در زمره خويش داخل کرديم. وَاللهِ! ماتَنْقِمُ مِنّا قُرَيْشٌ اِلاَّ أَنَّ اللهَ اخْتارَنا عَلَيْهِمْ، فَأَدْخَلْناهُمْ فى حَيِّزِنا». سپس مى افزايد: «امّا سرانجام همان شد که شاعر گفته است که: به جان خودم سوگند! که هر صبح، از شير خالص صاف نوشيدى. و به قدر کافى از سر شير و کره و خرماى بدون هسته خوردى و (از غذاهاى لذيذ به طور کامل بهره گرفتى.) ما به تو عظمت بخشيديم، در حالى که بزرگ نبودى! و در اطراف تو، با اسب و نيزه پاسدارى داديم (و نگهدارى ات کرديم)، ولى تو قدر اين نعمت را نشناختى; فَکانُوا کَما قالَ الاَْوَّلُ(9): أَدَمْتَ لَعَمْرِى شُرْبَکَ الْمَحْضَ(10) صابِحاً *** وَ أَکْلَکَ بِالزُّبْدِ(11) الْمُقَشَّرَةَ(12) الْبُجْرا(13) وَ نَحْنُ وَهَبْناکَ الْعَلاءَ وَ لَمْ تَکُنْ *** عَلِيّاً وَ حُطْنا حَوْلَکَ الْجُرْدَ(14) وَ السُّمْرَا(15) آرى، آنها نسبت به ما شديداً رشک بردند و حسد ورزيدند، ولى اين خواست خدا بود که نبوّت و امامت را در ميان ما قرار داد، با اين حال ما مقابله به مثل نکرديم و به آنها بها داديم و شخصيت و مقام بخشيديم و از خطاهاى شان درگذشتيم و در برابر دشمنان از آنها حفاظت کرديم، ولى آنها نه تنها قدر اين نعمت هاى بزرگ را ندانستند، بلکه به روى ما شمشير کشيدند و به مقابله و جنگ ناجوانمردانه برخاستند. ما به مقتضاى دستور الهى صله رحم با آنها رفتار کرديم و تا آنجا که ممکن بود محبّت کرديم، امّا آنها قطع رحم کردند و به منازعه برخاستند و آتش جنگ جمل را برافروختند تا مسلمانان را در مقابل هم قرار دهند و خون هاى ناآگاهان و بيگناهان را بريزند و ويرانى ها به بار آوردند. قريش با اين عمل خود، در واقع مانند هر حسود ديگرى به حکمت خدا اعتراض دارند. آنجا که مى فرمايد: (اَللهُ أعْلَمُ حَيثُ يَجْعَلُ رِسالَتَةُ)(16); خدا آگاه تر است که رسالت و نبوّتش را در کجا و در چه خاندانى قرار دهد». و نيز مى فرمايد: (أمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى مَآ آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ اِبْراهيمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْکاً عَظيماً(17); آنها نسبت به مردم، (اشاره به پيغمبر و خاندان او است) که از ميان توده هاى مردم برخاستند، بر آن چه خدا از فضلش به آنها بخشيده است، حسد مىورزند، در حالى که ما به آل ابراهيم کتاب و حکمت بخشيديم و حکومت عظيمى به آنها داديم. و نيز مى فرمايد: (قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِى الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِکَ الْخَيْرُ اِنَّکَ عَلى کُلِّ شَىء قَديرٌ);(18) بگو: بارالها! مالک حکومتها تويى، به هر کس بخواهى حکومت مى بخشى و از هر کس بخواهى مى گيرى، و هر کس را بخواهى عزّت مى دهى و هر که را بخواهى خوار مى کنى. تمام خوبى ها به دست تو است و تو بر هر چيزى قادرى». بديهى است که اگر انسان به اين اصول قرآنى ايمانى راسخ داشته باشد، هرگز نسبت به کسانى که خداوند بر طبق حکمتش، آنها را مشمول مقام نبوّت و امامت قرار داده، حسد نمى ورزد و حکمت خداوند را زير سؤال نمى برد. نکته: حسد سرچشمه نابسامانى هاى اجتماعى: کمتر صفتى مانند حسد، در طول تاريخ سبب حوادث دردناک و مشکلات عظيم در جوامع بشرى شده است. بسيارى از مردم به خاطر کمى ظرفيّت و پايين بودن سطح فرهنگ و ضعف ايمان و عدم اعتماد به نفس، همين که مى بينند موفقيّت چشمگيرى نصيب يکى از دوستان و اقران و امثال آنها شده، آتش حسد در درون شان شعلهور مى شود و به جاى اين که از موفقيّت او خوشحال شوند و آن را وسيله اى براى پيروزى خود و ديگران قرار دهند و از استعدادهاى خلاّق او، به نفع همگان کمک بگيرند، براى در هم شکستن او قيام مى کنند، گاه از طريق تهمت هاى ناروا، گاه تحقير و مذمّت و گاه براى ايجاد مانع بر سر راه او تا آنجا که مى توانند تلاش مى کنند. در مواردى که اين مسأله حاد مى شود خون محسود به وسيله حاسد ريخته مى شود. فراموش نکنيم که نخستين خونى که در جهان بشريت ريخته شد، خون هابيل، فرزند آدم، به دست برادرش، قابيل بود که صرفاً از حسد سرچشمه گرفت; چرا که قربانى برادر در پيشگاه خدا پذيرفته شده و قربانى او پذيرفته نشد. همين مسأله بارها و بارها در طول تاريخ تکرار شده است و برادر به برادر يا فرزند به فرزند به وسيله پدر و يا به عکس کشته شده اند. بسيارى از اين حوادث دردناک صدر اسلام، مخصوصاً حوادث عصر خلافت اميرمؤمنان على(عليه السلام) نيز ناشى از حسادت حسودان بود که در خطبه بالا، به آن اشاره شده است. روايات ما مملو از بيان آثار سوء اين رذيله اخلاقى است. در روايات حسد منشأ فساد جامعه شمرده شده است، همان گونه که در حديثى از حضرت على (عليه السلام) مى خوانيم: «اِذا أَمْطَرَ التّحاسُدُ نَبِتَ التّفاسُدُ; هنگامى که باران حسد (بر سرزمين دلها) ببارد، فساد و تباهى (در آن) مى رويد (و جوامع انسانى را به بدبختى و ويرانى مى کشاند)(19).» نکته مهمى که از اين خطبه در اين رابطه استفاده مى شود، اين است که کسانى که به خاطر نعمت الهى مورد حسد قرار مى گيرند، نبايد به مقابله به مثل برخيزند; بلکه تا آنجا که مى توانند شکرانه نعمت را اين قرار بدهند که با حسود مدارا کنند و با آب محبّت آتش حسد او را خاموش سازند. اين سخن را با شعر يکى از شعراى عرب پايان مى دهيم، آنجا که مى گويد: «اِصْبِرْ عَلى حَسَدِ الْحَسُودِ فَاِنَّ صَبْرَکَ قاتِلُهُ *** َالْنّارُ تَأکُلُ نَفْسَها اِنْ لَمْ تَجِدْ ما تَأکُلُهُ(20) در برابر حسدِ حسود شکيبايى کن! چرا که شکيبايى تو او را از بين مى برد; زيرا آتش هنگامى که چيزى را براى سوزاندن پيدا نکند، خودش را مى خورد و از بين مى برد. * * * پی نوشت: 1 ـ «ساقه» از مادّه «سوق» جمع «سائق» به معناى «راننده و پيش برنده» است. در اصل، «سوقه» بوده، سپس بر اساس قواعد اعلال ساق شده است. 2 ـ «حذافير» جمع «حُذْفور» (بر وزن مزدور) به معناى «جانب و شريف و جمع زياد» است و در اينجا، حذافير، به معناى تمام جوانب مطلب آمده است. ضمناً توجه داشته باشيد که ضمير در «ساقَتِها» ظاهراً به جماعت مردم عصر جاهليت برمى گردد که اسلام را برگزيدند و ضمير در «تولّت» و «حذافيرها» ممکن است به دشمنان اسلام بازگردد که با پيروزى اسلام همگى پشت کردند و عقب نشستند. و نيز ممکن است به مردم عصر جاهليت برگردد که به اسلام روى آوردند و نسبت به آنچه در گذشته داشتند رويگردان شدند. 3 ـ «أنْقُبَنَّ» از مادّه «نقب» به معناى «سوراخ کردن و شکافتن و گشودن» آمده است. و «نقب» را به کانال هاى زيرزمينى اطلاق مى کنند، به خاطر آن که زمين را مى شکافند و پيش مى روند. و بحث و تنقيب به سخنانى گفته مى شود که مطالب را مى شکافد و حقايق را آشکار مى سازد. و نقيب به کسى مى گويند که درباره گروهى بررسى مى کند و از حال آنها آگاه است. و نقاب صورت را از اين جهت نقاب مى گويند که معمولا در وسط آنجايى براى ديدن باز بوده است. 4 ـ «مفتونين» از مادّه «فتنه» در اصل به معناى امتحان و ابتلاء است، سپس به معناى عذاب و شکنجه و فريب و گمراهى نيز آمده است، و در اينجا به معناى اخير است. 5 ـ اين روايت را ابن مغازلى شافعى، در کتاب مناقب اميرالمؤمنين و ابن ابى الحديد، در شرح نهج البلاغه، و محقق کرکى، در نفحات اللاهوت آورده اند: احقاق الحق، جلد 6، صفحه 440. جالب توجه اين که «ابن ابى الحديد» در شرح نامه 65 نهج البلاغه، مى گويد: فرض کنيم که پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) على را به جانشينى خود ـ آنچنان که شيعه مى گويد ـ تعيين نکرده باشد، ولى آيا معاويه و غير او از صحابه نمى دانستند که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) هزار بار درباره على(عليه السلام) فرمود: «اَنا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبْتَ وَ سِلْمٌ لِمَنْ سالَمْتَ; من با هر کسى که تو بجنگى در جنگم و با هر کس که صلح کنى در صلحم»، يا فرمود: «اَللّهُمَّ! عادِ مَنْ عاداهُ و والِ مَنْ والاهُ; خداوند! آن کس که او را دشمن بدارد، دشمن بدار و آن کس که او را دوست بدارد دوست بدار!»، و يا اين که فرمود: «اَنْتَ مَعَ الحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَکْ; تو با حقى و حق با تو است.» و مانند اين کلمات، آيا سزاوار نبود معاويه در اين گونه کلمات پيامبر بينديشد و از خدا بترسد؟ (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 18، صفحه 24). 6 ـ وسائل الشيعه، جلد 11، باب 25، از ابواب جهاد العدوّ، حديث 7. براى توضيح بيشتر به کتاب أنوار الفقاهه، کتاب (الخمس و الانفال) صفحه 70 مراجعه فرمائيد. 7 ـ براى توضيح بيشتر و آگاهى از اين گونه روايات، به انوارالفقاهه، (کتاب الخمس و الانفال) صفحه 75 به بعد مراجعه کنيد. 8 ـ فى ظلال نهج البلاغه، جلد 1، صفحه 223. 9 ـ در اين که تعبير بالا، اوّل در مقابل «ثانى» است و اشاره به يکى از شعراى نخستين است يا «اُوَل» بر وزن هُبل ـ نام شاعر غير معروفى است، در نسخه هاى نهج البلاغه و شرح هاى معروف آن، چيزى ديده نشد، هر چند احتمال نخست، مناسب تر به نظر مى رسد. 10 ـ محض، به معناى شير خالص است که هيچ گونه آب با آن مخلوط نشده باشد. سپس به هر چيز خالص اطلاق شده است. 11 ـ «زبد» از مادّه «زبد» در اصل به معناى تولّد يا خارج شدن چيزى از چيز ديگر است، به همين جهت به سر شير و کره که از شير گرفته مى شود «زُبد» اطلاق شده است. 12 ـ «مقشّرة» از مادّه «قشر» به معناى پوست گرفته شده است و «مقشّره» به خرمايى گفته مى شود که هسته آن را گرفته بيرون آورده باشند. 13 ـ «بُجر» (بر وزن بُرج) از مادّه «بجر» به معناى بيرون آمدن ناف است. سپس به معنى پرخورى آمده است و أبجر به فرد شکم گنده و حريص گفته مى شود. 14 ـ «جرد» از ماده «جرد» به معناى «پوست گرفتن و مجرد ساختن» است و «جرد» در محل کلام اشاره به اسب هاى جوان و کم مو است. 15 ـ «سمراء» از ماده «سمر» به معناى «شب بيدارى» است و سامر به کسى مى گويند که شب را براى شب نشينى يا پاسبانى و يا هدف ديگرى بيدار مى ماند. 16 ـ سوره انعام، آيه 124. 17 ـ سوره نساء، آيه 54. 18 ـ سوره آل عمران، آيه 26. 19 ـ غررالحکم، شماره 5242. 20 ـ بحارالانوار، جلد 70، صفحه 258.  
شرح علامه جعفری«اما و الله ان كنت لفي ساقتها حتي تولت بحذافيرها. ما عجزت و لاجبنت و ان مسيري هذا لمثلها فلا نقبن الباطل حتي يخرج الحق من جنبه» (سوگند به خدا، من در انبوه جمعي بودم كه به لشگريان كفر هجوم برديم، تا همه‌ي آنان مغلوب شدند و پشت برگرداندند. من ناتوان نشده‌ام و ترسي ندارم و اين مسيري كه امروز پيش گرفته‌ام همانند مسيريست كه براي پيروزي اسلام پيش گرفته بودم. قطعا، من باطل را مي‌شكافم و حق را از پهلوي آن بيرون مي‌آورم.) من در نبردهاي حق و باطل همواره در صف حق بوده و باطل گرايان را مغلوب ساخته و هرگز ناتواني و ترس به خود راه نداده‌ام. هيچ انسان مطلعي را سراغ نداريم كه از زندگي پرفراز و نشيب و پر از تلاطمهاي تند و سخت علي بن ابيطالب (ع) اطلاعي داشته باشد و اين انسان كامل را به عنوان دليرترين سلحشور تاريخ قبول نداشته باشد. همه مي‌دانند كه اين انسان كامل و عارف پيشتاز به استثناي يك يا دو مورد (با دستور پيامبر) در همه‌ي نبردهاي اسلامي در برابر كفر جنگيده و حتي يكبار پشت به دشمن ننموده است. شجاعت و دلاوري وي مافوق تصورات معمولي است كه درباره‌ي سلحشوران تاريخ ثبت شده است. اين شجاعت و دلاوري عمده بر اين مبنا استوار بوده است كه اولا زندگي و مرگ براي اين انسان كامل به خوبي تفسير شده واقعيت هر دو را به خوبي درك كرده بود، به اين دليل بود كه در هنگام ورود به قلمرو شهادت، فرمود: كه مرگ براي من چيز تازه‌اي نياورده است، يعني من با مرگ آشنائي كاملا نزديك دارم. ثانيا- او حيات خود را وابسته به مشيت بالغه خداوندي مي‌دانست، او به خوبي مي‌دانست كه لحظات حيات او از عالم امر خداوندي سرازير مي‌شود و او را به تكاپو وادار مي‌كند. ثالثا- مالكيت او بر خويشتن براي ترس و هراس جائي نگذاشته بود. مالكيت بر خويشتن كه نمونه‌اي از مالكيت مطلقه‌ي الهي است از تزاحم هيچ قدرتي نمي‌ترسد، زيرا وابستگي قدرت خود را به قادر مطلق پذيرفته است. ترس و هراس ناشي از ورود نقص به موجوديت است كه از طرف عوامل طبيعت و همنوع، آدمي را تهديد مي‌كند، هنگامي كه انسان به اين حقيقت ايمان داشت كه هيچ عامل مزاحم طبيعي و انساني قدرت ورود به منطقه‌ي ممنوعه‌ي حيات او را ندارد، اگر چه توانائي مختل ساختن كالبد مادي او را دارا بوده باشد، زيرا وقتي كه چنين عاملي بتواند كالبد مادي را كه مركب روح انساني است مختل نمايد و برهم زند، در حقيقت روح آدمي را خارج از نوبت به پرواز درآورده است نه اينكه بتواند آن را نابود نمايد، ديگر چه بيمي و چه هراسي؟! زيرا بيم و هراس چنانكه گفتيم معلول احساس ورود نقص بر جان آدمي است. من باطل را مي‌شكافم و حق را از پهلوي آن بيرون مي‌آورم. بيهوده در راه مخلوط كردن باطل با حق، حيله‌گريها به راه ميندازيد، خود را در تلاش براي مات كردن رنگ درخشان حق فرسوده مكنيد، براي وصول به هدفهاي ناحق، باطلها را با رنگ و شكل حق مي‌آرائيد، حق را در لابلاي باطلها فرو مبريد، آشنائي من با حق آشنائي با جاني است كه در بدن دارم، شما نمي‌توانيد با اين مكرپردازيها و حق‌پوشيها مرا از جان خود بيگانه بسازيد. من نام و نشان حق را همان قدر مي‌شناسم كه نام و نشان جانم را. عظمت حق در آنست كه باطل هرگز نمي‌تواند آن را بيالايد و رنگش را مات كند. آري، من باطل را مي‌شكافم و حق را از درون آن بيرون مي‌كشم، برويد به قريش بگوئيد: هر چه مي‌تواند فرياد بزند و گلوي خود را بدرد.  *** «ما لي و لقريش و الله قاتلتهم كافرين، و لاقاتلنهم مفتونين و اني لصاحبهم بالامس كما انا صاحبهم اليوم. و الله ما تنقم منا قريش الا ان الله اختارنا عليهم فادخلناهم في حيزنا» (قريش از من چه مي‌خواهد! سوگند به خدا، در آن هنگام كه قريش در كفر غوطه‌ور بود، با آنان به پيكار برخاسته‌ام و امروز هم كه منحرف شده و فساد به راه انداخته‌اند، باز پيكار خواهم كرد. من همان شخصي هستم كه ديروز رويارويشان بودم و امروز هم در برابرشان ايستاده‌ام. سوگند به خدا، قريش هيچ تنفري و عامل انتقامي از ما ندارد مگر اينكه خداوند ما را بر آنان برگزيده و ما آنان را در ميان خود راه داده‌ايم). شخصيت علي بن ابيطالب همانست كه در مبارزه با كفر ديده‌ايد شما چه خيال مي‌كنيد؟ من در آن روزگار گذشته روياروي كفر ايستاده و لحظه اي از مبارزه با كفر كوتاهي نكرده‌ام. مگر من با آن تبهكاران خصومت شخصي داشتم، مگر من از آنان مال و منال و اعتبارات دنيا توقع داشتم، مگر من در آن روزگار از حق و حقيقت بيگانه بوده و براي باطل تلاش مي‌كردم؟! شما بهتر از همه مي‌دانيد، اگر چه به روي خود نمي‌آوريد كه پيكار و نبرد من در صفوف خداجويان حق‌پرست به رهبري پيامبر عظيم‌الشان اسلام جز براي اعتلاي كلمه‌ي حق و نجات دادن آن غوطه‌وران در زندگي جهنمي درهم و دينار و خودپرستي و ناداني و عصبيتهاي نژادي و قومي و شرك به خداي يگانه، نبوده است. من امروز در برابر شما همانم كه ديروز در برابر منكرين آيات الهي و ارزشهاي (حيات معقول) انسانها بوده‌ام. عامل پايداري شخصيت من همين اصول و قوانين پايدار انساني است كه نه ديروزي مي‌شناسد و نه امروز و فردائي. شما اي قريش، از من و حاميان من چه مي‌خواهيد؟! اين چه حساب و تنگ نظري و دون‌صفتي است كه به راه انداخته‌ايد؟! مگر من از خدا خواسته بودم كه خلقت مرا برتر از شما و با اين وضع خاص كه دارم بسازد. آن خالق يكتا و قادر و مختار مطلق در دودمان محمد (صلی الله علیه وآله) خصوصياتي را تعبيه نموده و از آنان انجام وظيفه عبوديت را خواسته است. اين دودمان پاك آن خصوصيتها را با كمال علم و آگاهي و از روي آزادي و تحمل محروميتها و مشقتها و گذشت از همه‌ي امتيازات دنيوي آنها را به فعليت درآورده و از آنها در راه مشيت خداوندي بهره‌برداري نموده‌اند. اين چه جاي حسادت و رقابت و خودخوري و انتقام‌گيري است! برويد خرمن هستي خود را از آتش هوي پرستي و خودخواهي و مقام و ثروت پرستي مصون بداريد و شمع فروزان ديگران را خاموش مكنيد، بله: زانكه هر بدبخت خرمن سوخته           مي‌نخواهد شمع كس افروخته  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 162-158 قوله عليه السلام: «أما و اللّه ان كنت لفى ساقتها... و لا خفت»:  «هان، توجّه داشته باشيد، بخدا سوگند، من از جمله پيشتازان در جنگ بودم» اين عبارت امام (ع) در بيان فضيلت و برترى خود بر ديگران آمده، و از پيشگامى كارزار با دشمنان بيان مى كند و اين كه آن قدر ايستادگى كرده تا مشركان بكلّى شكست خورده و فرار كرده اند و در اين رويارويى ناتوانى و ترسى از خود نشان نداده است.  ضمير «ها» در كلمه «ساقتها» به پيشقراولان و جلوداران دشمنان اسلام كه بجنگ مى آمده اند باز مى گردد. هر چند به طور آشكار در عبارت از آنها يادى به ميان نيامده، ولى از معناى جمله اين مفهوم به دست مى آيد. معناى روشن سخن اين كه، در دفع مهاجمان، با اين كه در آن زمان نيرومند و آغازگر جنگ بودند، پيشگام بودم و ايستادگى كردم، تا مهاجمان بكلى منهدم و فرارى شدند و از جماعت مشرك فردى باقى نماند جز اين كه بر او غلبه يافتم و پيروز شدم. «سوق» به دو معنى آمده، يكى طرد كردن و شكست دادن، كه منظور حضرت از اين عبارت همين معنى است. دوّم، راندن به سوى ديانت و ارشاد، و چون مقصود حضرت از جنگ جز هدايت كردن به دين، چيزى نبوده و از سويى هدايت و ارشاد مردم ممكن نبوده مگر به وجود پيامبر و روشن شدن راه حق، بنا بر اين دور كردن و طرد ساختن دشمنان دين، تا شكست كامل مشركان، به جهت حمايت پيامبر و دفاع از حوزه ديانت امرى واجب و لازم شده است. البتّه نه بدين معنى كه جنگ كردن و شكست دادن جمعيّتها ذاتا مطلوب باشد، بلكه هدف به كمال رسيدن هدايت است كه هدف وجودى پيامبر بوده است.  منظور از فرموده حضرت: «ما ضعفت و لا جبنت»:  «نه، ضعف نشان دادم و نه، ترسيدم» در اثبات كمال فضيلتى است كه براى خود، بر مى شمارد، و نهايت شجاعتى است كه داشته، و تأكيد بر توانمندى خود و نداشتن ترس به مثابه يكى از رذايل اخلاقى و ضد شجاعت مى باشد.  در ادامه خطبه مى فرمايد: «و انّ مسيرى هذا لمثلها»:  اينك در جريان اين مبارزه و پيكار با ناكثين و شورشيان بصره، وضع ما همچون دوران گذشته كه با كفر روبرو بوديم و سردمداران آن را، بدون ضعف ترس شكست داديم، مى باشد. اين فرموده حضرت تهديدى است كه شايد به گوش دشمن برسد و تقويت روحيى براى سپاهيان و دوستان خود آن حضرت نيز هست. فرمايش: «و لأبقرنّ الباطل حتّى اخرج الحقّ من خاصرته» «باطل را مى شكافم تا حق را از پهلويش بيرون كشم»، نيز براى تهديد دشمن و تقويت پيكارگران اسلام به كار رفته است و ضمنا بيانگر اين حقيقت است كه مخالفان در مسير باطل گام برمى دارند.  لفظ «خاصرة» كه در عبارت به كار رفته استعاره از باطل آورده شده است و به عنوان تشبيه لفظ بقره براى جدا شدن حق از باطل، بدين شرح كه باطل حق را، در درون خود چنان مخفى مى كند، كه حق تشخيص داده نشود. مانند حيوانى كه گوهر پرارزشى كه از خود آن حيوان بيشتر ارزش داشته و مفيدتر باشد، فرو برد، در اين جا ناگزير بايد شكم آن حيوان را براى در آوردن دانه قيمتى شكافت و آن دانه پر بها را در آورد.  فرمايش حضرت: «ما لى و لقريش»:  به عنوان پرسشى انكارى كه چه چيز سبب اختلاف بين ما شده است مطرح گرديده. بدين معنى كه قريش به چه دليل فضيلت و برترى آن حضرت را منكر شده اند و با اين عبارت راه را بر بهانه تراشيهاى آنها براى جنگ مى بندند. بدين توضيح كه قريش دليل براى به راه انداختن اين كارزار را ندارند. و بعد مى فرمايند: «من در آن زمان كه كافر بوديد با شما جنگيدم» اين سخن حضرت اولا اظهار حقّ و منّتى است بر آنان كه وسيله اسلام و ايمانشان را در آغاز فراهم آورده و بدين و ديانت راهنمايشان شده است ثانيا آنها را سرزنش مى كند كه مرام كفر داشته اند، وقتى كه امام ايمان داشته و در راه دين مى كوشيده است تا با اين تذكّر و يادآورى، به فضيلت و برترى آن حضرت اقرار كرده و نعمتهاى خداوند را كه به وسيله آن جناب، بدانها رسيده به خاطر آورند، و از رويارويى باطلى كه عبارت از آشكارا انكار كردن مقام خلافت امام (ع) است شرم كنند. چه اين كه اگر آنها به انجام كارهاى زشت مبادرت ورزند و خود را سزاوار آن بدانند حضرت هم جلوگيرى از انجام كارهاى خلاف آنها را در حال حاضر وظيفه خود مى داند، چنان كه در صدر اسلام اينان را از خلاف كارى باز مى داشت و هدايتشان مى كرد. عبارت ديگر حضرت كه «با فريب خوردگان پيكار كردم» نيز براى تهديد دشمن آورده شده است.  به روايتى جمله حضرت به صورت فعل مضارع آمده و عبارت چنين است: «و لا قاتلنّهم مفتونين»، «حتما با فريب خوردگان پيكار خواهم كرد.» در اين صورت تهديد مسلّمى است، كه پيكار با آنها به دليل آشوبگرى و گمراهى در دين، انجام خواهد شد.  دو واژه «كافرين و مفتونين» در عبارت امام (ع) به صورت منصوب آمده اند و بيان حالت و چگونگى وضع مخالفان را بيان مى كنند، كه تذكّرى بر دليل كارزار با آنها باشد، يعنى علّت جنگ من كفر كافران و فتنه آشوبگران است. و با اين بيان از ياران خود استقامت در راه دين، و بازگشت گمراهان از گمراهى به سوى حقّ و وادار كردن شنوندگان به پايدارى در راه حق را مى طلبند.  قوله عليه السلام: «و انّى لصاحبهم بالأمس كما انا صاحبهم اليوم»:  «چنان كه ديروز با كفّار برخورد داشتم امروز هم بدان سان برخورد خواهم كرد» اين بيان به تغيير نكردن وضع روحى امام (ع) به لحاظ برخورد با دشمنان اسلام اشاره دارد و فايده چنين سخنى، يادآورى دشمن از وضع آشفته كفّار در پيكارهاى آغازين اسلام است، تا آشوبگران از رويارويى با آن حضرت هراسناك شوند و جنگ را ترك كنند زيرا يادآورى پيشآمدهاى صدر اسلام و سختگيرى و بى باكى آن حضرت در جنگها، دلها را وحشتزده كرده و پشتها را به لرزه افكنده بود. مطابق بسيارى از نسخ، اين خطبه با عبارت فوق به پايان مى رسد ولى در بعضى از نسخه هاى موجود عبارت اضافه اى بدين سان: «لتضجّ قريش ضجيجها ان تكن فينا النّبوة و الخلافة، و اللّه ما آتينا اليهم الّا انّا اجترأنا عليهم»، روايت شده است. يعنى قريش به اين دليل كه نبوّت و خلافت در خانواده ما قرار گرفته بود به شدت مخالفت كردند، به خدا سوگند حركت من به سوى آنها نبود مگر براى بازدارى قريش از ظلم و طغيان.  اظهار نظر حضرت به علّت اصلى خروج طلحه و زبير و ديگر همدستانشان از قريش اشاره دارد، كه به دليل حسد و بدخواهى و مقام طلبى، كه چرا نبوّت و خلافت در ميان بنى هاشم بوده و براى آنها نباشد انجام شده بود، واژه ضجيج به معناى فرياد شديد و كنايه از شدّت دشمنى و ناسازگارى كفّار قريش و مخالفان، با وى مى باشد.  منظور از فرمايش «و اللّه ما آتينا...» يعنى سوگندى كه حضرت ياد مى كند و دليلى كه براى تعقيب طلحه و زبير و همدستانشان مى آورد، تأكيدى است بر علّت، خروج و مخالفتى كه به آنها نسبت داده است. ممكن است انگيزه اى كه طلحه و زبير را به جنگ يا بدخواهى، ستمگرى و طغيان عليه آن حضرت واداشته، شهامت و شجاعت امام (ع) در بازداشتن آنها از گفتار و كردار باشد كه از نظر شريعت مجاز نبوده است. ولى چون در حقيقت بازدارى آنها از اعمال ضد شريعت، عمل بدى نيست كه بخواهند به مجازات و كيفر تلافى كنند، بلكه نيكى در حق آنهاست كه از كجروى بازشان داشته است، پس نمى تواند دليل مخالفت آنان باشد.  با توضيح فوق روشن شد كه دليل مخالفت، شكستن بيعت و خروج بر آن حضرت، حسادت و رقابتى بوده، كه در امر خلافت داشته اند و بس.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 61 أما و اللّه إن كنت لفي ساقتها حتّى تولّت بحذافيرها ما عجزت، و لا جبنت، و إنّ مسيري هذا لمثلها، و لأنقبنّ (و لأبقرّن خ) الباطل حتّى يخرج الحقّ من خاصرته (جنبه خ ل)، ما لي و لقريش و اللّه لقد قاتلتهم كافرين، و لاقاتلنّهم مفتونين، و إنّي لصاحبهم بالأمس كما أنا صاحبهم اليوم. (7791- 7658)اللغة:و (السّاقة) جمع سائق كالحاكة و الحائك ثمّ استعملت للأخير لأن السّائق إنّما يكون في آخر الرّكب أو الجيش (تولّت) و في نسخة الشّارح المعتزلي ولت بالواو و كليهما بمعنى واحد أى أدبرت هاربا و (الحذافير) جمع الحذ فار بكسر الحاء و هو الجانب و الشّريف و الجمع الكثير يقال أخذه بحذافيره بأسره أو بجوانبه أو بأعاليه و (ضعف و جبن) بضمّ العين من باب كرم و (النّقب) الثّقب و في بعض النسّخ بدل لأنقبنّ لأبقرنّ من البقر و هو الشّق.الاعراب:و ان كنت لفى ساقتها ان بالكسر مخفّفة من الثّقيلة و اسمها محذوف، و اللام في قوله لفى ساقتها عوض عن المحذوف على حدّ قوله سبحانه:«وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً» و قيل فصل باللّام بين ان المخفّفة و بين غيرها من أقسام ان.و عن الكوفيّين أنّ إنّ المشدّدة لا تخفّف و أنّ إن في هذه الموارد بمعنى ما النّافية، و اللّام بمعنى إلّا فاذا قلت: إن زيد لمنطلق فمعناه ما زيد إلّا منطلق و ردّ اوّلا بانّ وقوع اللّام بمعنى إلّا لم يثبت سماعا و لا قياسا، و ثانيا بأنّ هذا ينافي اعمالها مع التّخفيف و قد حكى عن سيبويه إن عمروا لمنطلق بالنصب و قرء الحرميان و أبو بكر: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 62 «وَ إِنَّ كُلًّا لَمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ» و جملة ما عجزت حالية، و لمثلها بكسر اللّام على ما في أكثر النسخ أو بفتحها على أنّها للتّوكيد على ما في بعضها، و مالي و لقريش استفهام على سبيل إنكار معاندتهم له و جحودهم لفضله، و كافرين و مفتونين منصوبتان على الحالالمعنى: تشبيه (أما و اللّه ان كنت لفي ساقتها) شبّه أمر الجاهلية إمّا بعجاجة ثائرة «1» أو بكتيبة مقبلة للحرب.فقال إنّى طردتها فولّت بين يدي و لم أزل في ساقتها أنا أطردها و هي تنفر أمامى (حتّى تولّت) هاربة (بحذافيرها) و لم يبق منها شي ء (ما عجزت) من سوقها______________________________ (1) الثور هو الهيجان. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 64 (و لا جبنت) من طردها (و أنّ مسيرى هذا لمثلها) أى لمثل تلك الحال التي كنت عليها معهم في زمن الرّسول صلّى اللّه عليه و آله من سوق كتائبهم و طردها من غير ضعف و لاجبن.تشبيه (و لأبقرّن الباطل حتّى يخرج الحقّ من خاصرته) شبّه الباطل بحيوان ابتلع جوهرا ثمنيا أعزّ منه قيمة فاحتيج إلى شقّ بطنه في استخلاص ما ابتلع، و أراد بذلك تميز الحقّ من الباطل و تشخيص الصلاح من الفساد (مالي و لقريش) يجحدون فضيلتي و يستحلّون محاربتي و ينقضون بيعتي (و اللّه لقد قاتلتهم كافرين) بالكفر و الجحود (و لاقاتلنّهم مفتونين) بالافتنان و البغى ليرجعوا من الباطل إلى الحقّ و يفيئوا إليه.روى في الوسائل عن الحسن بن محمّد الطوسي في مجالسه عن أبيه عن المفيد معنعنا عن محمّد بن عمر بن على عن أبيه عن جدّه أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال له: يا عليّ إنّ اللّه قد كتب على المؤمنين الجهاد في الفتنة من بعدي كما كتب عليهم الجهاد مع المشركين معي، فقلت: يا رسول اللّه و ما الفتنة التي كتب علينا فيها الجهاد؟ قال: فتنة قوم يشهدون أن لا إله إلّا اللّه، و أنّى رسول اللّه، و هم مخالفون لسنّتي و طاعنون في ديني، فقلت فعلى م نقاتلهم يا رسول اللّه و هم يشهدون أن لا اله إلّا اللّه و أنّك رسول اللّه؟ فقال على إحداثهم في دينهم و فراقهم لأمرى و استحلالهم دماء عترتي هذا.قال الشّارح المعتزلي في شرح قوله و لاقاتلهم مفتونين: أنّ الباغي على الامام مفتون فاسق، و هذا الكلام يؤكد قول أصحابنا أنّ أصحاب صفّين و الجمل ليسوا بكفّار خلافا للاماميّة.و ردّ بأن المفتون من أصابه الفتنة و هي تطلق على الامتحان و الضّلال و الكفر و الاثم و الفضيحة و العذاب و غير ذلك، و المراد بالمفتون ما يقابل الكافر الأصلي الذي لم يدخل في الاسلام أصلا و لم يظهره إذ لا شك في أنّ من حاربه عليه السّلام كافر لقوله صلّى اللّه عليه و آله و سلم حربك حربى و غير ذلك من الأخبار و الادلّة.أقول: المستفاد من كلام الشّارح أنّ الامامية يقولون بكون البغاة كفارا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 65 كساير الكفّار من المشركين و منكري الرّسالة و ساير ما ثبت ضرورة من دين الاسلام و ليس كذلك و إلّا لحكموا بجواز سبى ذراريهم و تملّك نسائهم و أموالهم الغير المنقولة كساير الكفار من أهل الحرب مع أنّهم قد اجمعوا على عدم جواز شي ء من ذلك.كيف و لو كان بناؤهم على ذلك لم يفصلوا في البغاة بين ذوى الفتنة كأصحاب الجمل و معاوية، و بين غيرهم كالخوارج حيث قالوا: في الأوّلين باجهاز جريحهم و اتباع مدبرهم و قتل أسيرهم، و في الآخرين بوجوب الاكتفاء بتفريقهم من غير أن يتّبع لهم مدبر أو يقتل لهم أسير أو يجهز على جريح، و لم يختلفوا أيضا في قسمة أموالهم التي حواها العسكر، بل حكموا في كل ذلك بحكم الكافر الحربي.و ممّا ذكرنا ظهر ما في كلام المورد أيضا مضافا إلى ما فيه من أنّه لو كان المراد بالمفتون في كلامه عليه السّلام هو المرتدّ عن دين الاسلام على ما فهمه المورد لزم الحكم بعدم قبول توبة أكثر البغاة لو تابوا و بقسمة أموالهم و باعتداد زوجتهم عدّة الوفاة، لأنّ اكثر أهل البغى قد ولدوا على الفطرة مع أنّه لم يحكم أحد بذلك.و تحقيق الكلام في المقام على ما يستفاد من كلام بعض علمائنا الأبرار و أخبار أئمتنا الاطهار سلام اللّه عليهم ما تعاقب اللّيل و النّهار هو:أنّ البغاة محكوم بكفرهم باطنا إلّا أنّه يعامل معهم في هذا الزّمان المسمّى بزمان الهدنة معاملة المسلم الحقيقي فيحكم بطهارتهم و جواز ملاقاتهم بالرّطوبة و بحلّ أكل ذبايحهم و حرمة أموالهم و صحة مناكحاتهم إلى غير ذلك من أحكام الاسلام حتّى يظهر الدّولة الحقّة عجّل اللّه تعالى ظهورها فيجري عليهم حينئذ حكم الكفّار الحربيين.و يشهد بذلك ما رواه في الوسايل باسناده عن عبد اللّه بن سليمان قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: إنّ النّاس يروون أنّ عليّا عليه السّلام قتل أهل البصرة و ترك أموالهم فقال: إنّ دار الشرّك يحلّ ما فيها و انّ دار الاسلام لا يحلّ ما فيها فقال إنّ عليّا إنّما منّ عليهم كما منّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على أهل مكّة و إنّما ترك عليّ عليه السّلام لأنّه كان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 66 يعلم انّه سيكون له شيعة و انّ دولة الباطل ستظهر عليهم، فأراد أن يقتدى به في شيعته و قد رأيتم آثار ذلك هو ذا يسار في النّاس بسيرة علي و لو قتل عليّ عليه السّلام أهل البصرة جميعا و اتّخذ أموالهم لكان ذلك له حلالا لكنّه منّ عليهم ليمنّ على شيعته من بعده.و عن اسحاق بن عمّار قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: مال النّاصب و كلّ شي ء يملكه حلال إلّا امرأته، فانّ نكاح أهل الشرّك جايز، و ذلك أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال:لا تسبّوا أهل الشّرك فانّ لكل قوم نكاحا و لو لا أنا نخاف عليكم أن يقتل رجل منكم برجل منهم و رجل منكم خير من ألف رجل منهم لأمرناكم بالقتل لهم و لكن ذلك إلى الامام.و عن أبي بكر الحضرمي قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: لسيرة عليّ في أهل البصرة كانت خيرا لشيعته ممّا طلعت عليه الشّمس إنّه علم أنّ للقوم دولة فلو سباهم لسبيت شيعته، قلت: فأخبرني عن القائم يسير بسيرته؟ قال: لا إنّ عليّا سار فيهم بالمنّ لما علم من دولتهم و إنّ القائم يسير فيهم بخلاف تلك السّيرة لأنّه لا دولة لهم.و عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر عليه السّلام عن القائم إذا قام بأىّ سيرة يسير في النّاس؟ فقال: بسيرة ما سار به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حتّى يظهر الاسلام، قلت و ما كانت سيرة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله؟ قال: أبطل ما كان في الجاهليّة و استقبل النّاس بالعدل، و كذلك القائم إذا قام يبطل ما كان في الهدنة ممّا كان في أيدي النّاس و يستقبل بهم العدل.و روى عن الدّعائم عن عليّ عليه السّلام أنّه سئل عن الذين قاتلهم من أهل القبلة أ كافرون هم؟ قال عليه السّلام: كفروا بالأحكام و كفروا بالنّعم ليس كفر المشركين الذين دفعوا النبوّة و لم يقرّوا بالاسلام، و لو كانوا كذلك ما حلّت لنا مناكحهم و لا ذبايحهم و لا مواريثهم.إلى غير ذلك من النّصوص الدالّة على جريان حكم المسلمين على البغاة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 67 من حيث البغي في زمن الهدنة فضلا عمّا هو المعلوم من تتبّع كتب السّير و التّواريخ من مخالطة الأئمة عليهم السّلام معهم و عدم التجنّب من أسآرهم و غير ذلك من أحكام المسلمين و إن وجب قتالهم إذا ندب عليه الامام عموما او خصوصا أو ندب عليه المنصوب من قبله عليه السّلام لكن ذلك أعمّ من الكفر و يأتي تمام الكلام إنشاء اللّه تعالى في شرح الكلام المأة و الخامسة و الخمسين.نعم الخوارج منهم قد اتّخذوا بعد ذلك دينا و اعتقدوا اعتقادات صاروا بها كفّارا لا من حيث كونهم بغاة فافهم جيّدا و قوله عليه السّلام: (إنّى لصاحبهم بالأمس كما أنا صاحبهم اليوم) إشارة إلى عدم تغيّر حالته عن التي بها قاتلهم كافرين، و فيه تهديد لهم و تذكير لشدّة بأسه و سطوته و شجاعته هذا.و في نسخة الشّارح المعتزلي بعد قوله صاحبهم اليوم:و اللّه ما تنقم منّا قريش إلّا أنّ اللّه اختارنا عليهم فأدخلناهم في خيرنا فكانوا كما قال الأوّل:ادمت لعمري شربك المحض صابحا         و اكلك بالزّبد المقشّرة البجرا       و نحن وهبناك العلاء و لم تكن          عليا و حطنا حولك الجرد و السمرا    أقول: (المحض) اللبن الخالص، و (الصّابح) و الصّبوح ما صلب من اللّبن بالغداة و ما أصبح عندهم من شراب و (المقشّرة) التّمرة التي اخرج منها نواتها و كنايه (البجر) بالضّم الأمر العظيم و العجب و لعلّه هنا كناية عن الكثرة أو الحسن أو اللطافة، و يحتمل أن يكون مكان المفعول المطلق يقال بجر كفرح فهو بجر امتلأ بطنه من اللبن و لم يروّ، و تبجر النّبيذ ألحّ في شربه و (الجرد) بالضّم جمع الأجرد و هو الفرس الذى دقت شعرته و قصرت و هو مدح و (السّمر) جمع الاسمر و هو الرّمحتكملة:يأتي إنشاء اللّه رواية هذه الخطبة في الكتاب بطريق آخر و هي الخطبة المأة و الثّالثة، و نوردها بطريق ثالث في الشّرح ثمّة فانتظر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 68 تبصرة:روى الشّارح المعتزلي عن أبي مخنف عن الكلبي عن أبي صالح عن زيد بن عليّ عن ابن عباس قال: لما نزلنا مع عليّ عليه السّلام ذاقار قلت: يا أمير المؤمنين ما أقلّ من يأتيك من أهل الكوفة فيما أظنّ؟ فقال: و اللّه ليأتيني منهم ستّة ألف و خمسمائة و ستّون رجلا لا يزيدون و لا ينقصون قال ابن عبّاس فدخلنى و اللّه من ذلك شكّ شديد في قوله و قلت في نفسي و اللّه إن قدموا لأعدّنهم.قال أبو مخنف فحدّث ابن اسحاق عن عمّه عبد الرّحمن بن يسار قال: نفر إلى عليّ إلى ذى قار من الكوفة في البرّ و البحر ستّة ألف و خمسمائة و ستّون رجلا و أقام عليّ عليه السّلام بذى قار خمسة عشر يوما حتّى سمع صهيل الخيل و شجيج البغال حوله قال: فلما سار منقلة قال ابن عباس، و اللّه لأعدّنهم فان كانوا كما قال و إلّا أتممتهم من غيرهم فانّ النّاس قد كانوا سمعوا قوله، قال: فعرضهم فو اللّه ما وجدتهم يزيدون رجلا و لا ينقصون رجلا فقلت: اللّه أكبر صدق اللّه و رسوله ثمّ سرنا.الترجمة:بخدا سوگند بدرستى كه بودم در ميان مردمانى كه رانندگان عساكر خصم بودند تا اين كه پشت برگرداند لشكر خصم و رو بر فرار نهادند تماما در حالتى كه عاجز نشدم و ترسناك نگشتم، و بدرستى كه اين سير و حركت من بقتال اهل بصره هر آينه مثل آن حالت سابقه است كه بودم بر آن از دليرى و شجاعت.پس هر آينه مى شكافم باطل را تا اين كه بيرون آيد حق از شكم او چيست مرا و قريش را كه بيعت مرا شكستند و فضيلت مرا انكار كردند بخدا سوگند كه مقاتله كردم با ايشان در حالتى كه كافر بودند، و مقاتله ميكنم با ايشان در حالتى كه مفتون هستند، و بدرستى كه من مصاحب ايشان بودم ديروز، همچنان كه مصاحب ايشانم امروز و تفاوت در حالت من نبوده .  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom