جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۳۱ : چه شد که پیمان شکستی؟ [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) لما أنفذ عبد الله بن عباس إلى الزبير يستفيئه إلى طاعته قبل حرب الجمل :
لَا تَلْقَيَنَّ طَلْحَةَ، فَإِنَّكَ إِنْ تَلْقَهُ تَجِدْهُ كَالثَّوْرِ عَاقِصاً قَرْنَهُ يَرْكَبُ الصَّعْبَ وَ يَقُولُ هُوَ الذَّلُولُ؛ وَ لَكِنِ الْقَ الزُّبَيْرَ فَإِنَّهُ أَلْيَنُ عَرِيكَةً، فَقُلْ لَهُ يَقُولُ لَكَ ابْنُ خَالِكَ عَرَفْتَنِي بِالْحِجَازِ وَ أَنْكَرْتَنِي بِالْعِرَاقِ، فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا؟!

[قال السيد الشريف: و هو (علیه السلام) أول من سمعت منه هذه الكلمة، أعني «فما عدا مما بدا»].

عَاقِصاً قَرْنَهُ : شاخهايش تابيده و پيچ در پيچ است، كنايه از خشم و تكبر اوست. 
يَرْكَبُ الصَّعْبَ : بر حيوان سركش و چموشى سوار ميشود. 
الْعَرِيكَة : طبيعت، خلق، اصل «عَرك» به معنى مالش دادن و چيزى را دباغى كردن است. 
فَمَاعَدَا مِمَّا بَدَا : چه چيز (نظر او را) عوض كرد نسبت به موضوعى كه (برايش) آشكار بود. «عداه الأمر» آن امر او را منصرف كرد. «بدا» آشكار شد.
يَستفيئَه : از او مى خواست كه برگردد 
ثَور : گاو نر 
عاقِصاً قَرنَه : شاخش را بالا نگه داشته يعنى تكبر دارد 
صَعب : اسب و شتر چموش و سركش 
ذَلول : رام و مطيع 
أليَن : نرم تر 
عَريكَة : طبيعت و خلق و خوى 
فَما عَدى ممّا بَدى : چه چيز او را منصرف كرده از آنچه از او آشكار شده است 
(در آغاز جنگ جمل در سال ۳۶ هجرى، ابن عباس(۱) را براى پند دادن به سوى زبير فرستاد و فرمود): 
روانشناسى طلحه و زبير:
با طلحه، ديدار مكن، زيرا در برخورد با طلحه، او را چون گاو وحشى مى يابى كه شاخش را تابيده و آماده نبرد است، سوار بر مركب سركش مى شود و مى گويد، رام است. 
بلكه با زبير(۲) ديدار كن كه نرم تر است. به او بگو، پسر دايى تو مى گويد: در حجاز مرا شناختى، و در عراق مرا نمى شناسى؟ چه شد كه از پيمان خود باز گشتى؟
(جمله كوتاه «فما عدا ممّا بدا» براى نخستين بار از امام على عليه السّلام شنيده شده و پيش از امام از كسى نقل نگرديد). 
_____________________________(۱) عبد اللّه بن عبّاس بن عبد المطّلب است كه خلفاى عبّاسى به او منسوبند. (۲) زبير بن عوام پسر عمّه امام بود زيرا مادرش صفيّه، عمّه امام على عليه السّلام بود، و از خويشاوندان نسبى امام به شمار مى‏ آمد. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است پيش از واقعه جنگ جمل در وقتى كه عبد اللّه ابن عبّاس را نزد زبير فرستاد تا او را به اطاعت حضرت برگرداند:
(1) البتّه طلحه را ملاقات مكن، زيرا اگر او را ملاقات كنى مى يابى مانند گاوى كه شاخ خود را پيچيده و تيز كرده (بهر كسيكه نزديك او رود آماده شاخ زدن است، كنايه از آنكه طلحه بفتنه و فساد مشغول است و از تكبّر و نخوت گوش به سخن هيچكس نمى دهد) سوار شتر سركش ميشود و مى گويد: آن شتر رام است (كارهاى دشوار پيش گرفته از نادانى و خود سرى آسان مى شمارد) 
(2) و ليكن زبير را ملاقات كن، زيرا طبيعت او نرمتر (حسن خلق و فرمانبرداريش بيشتر) است 
(3) باو بگو: پسر دائى تو (مادر زبير "صفيّه" خواهر ابو طالب است) مى گويد تو مرا در حجاز (مدينه) شناختى (بمن بيعت كردى) و در عراق (بصره) انكار نمودى (عهد و پيمان خود را شكسته از اطاعت من خارج شدى). پس چه چيز ترا منصرف كرد از آنچه بر تو ظاهر و هويدا گرديده بود (چه روی داد كه عهد و پيمان خود را شكسته با من در صدد مخالفت و كار زار برآمدى)؟
(سيّد رضىّ فرمايد:) مى گويم: آن حضرت عليه السّلام اوّل كسى است كه اين كلمه «فما عدا ممّا بدا» از او شنيده شده است.
هنگامى كه عبد الله بن عباس را، پيش از شروع جنگ جمل، نزد زبير فرستاد تا او را به اطاعت خويش بازگرداند:
طلحه را ملاقات مكن. كه اگر به ديدارش روى او را چون گاوى خواهى يافت كه شاخها آخته است. او را عادت چنين است، كه مرتكب كارهاى صعب شود و پندارد كه آسان است. 
پس از زبير ديدار كن كه نرمخوى تر است. او را بگوى كه دايى زاده ات مى گويد مرا در حجاز شناختى و در عراق به جاى نياوردى؟! چه چيز تو را از آنچه بر تو آشكار شده بود رويگردان نمود؟
من (سید رضی) مى گويم: اين نخستين بارى است كه چنين جمله اى از او شنيده شده، يعنى: «فما عدا ممّا بدا». 
با طلحه ملاقات مکن! که اگر با او روبرو شوى او را مانند گاوى خواهى يافت که شاخش در اطراف گوشهايش پيچ خورده باشد (او مردى سرکش و خيره سر و انعطاف ناپذير است). او کسى است که بر مرکبِ سرکشِ (هوا و هوس) سوار است و مى گويد: «مرکبِ راهوارى دارم!» (آرى او به خاطر هواپرستى، آمادگى شنيدن سخن حق را ندارد).
ولى «زبير» را ملاقات کن! چرا که او مخوفتر است (و براى پذيرش حق آمادگى بيشترى دارد) و به او بگو: «پسر دايى تو (على (عليه السلام)) مى گويد: تو، در حجاز مرا شناختى و در عراق نشناخته انگاشتى؟ چه شد که از پيمان خود بازگشتى و چه امرى تو را از آنچه درباره من مى دانستى منصرف ساخت؟»
و از سخنان آن حضرت است به پسر عباس چون او را نزد زبير فرستاد تا وى را به طاعت خويش بازگرداند، پيش از جنگ جمل:
با طلحه ديدار مكن، كه گاوى را ماند شاخها راست كرده، به كار دشوار پا گذارد و آن را آسان پندارد. 
به سر وقت زبير رو، كه خويى نرمتر دارد، و بدو بگو خال زاده ات گويد: در حجاز مرا شناختى، و در عراق نرد بيگانگى باختى، چه شد كه بر من تاختى؟ 
[مى گويم، جمله «فما عدا ممّا بدا» نخستين بار از او شنوده شده است.] 
از سخنان آن حضرت است قبل از جنگ جمل به وقتى كه عبد اللّه بن عباس را نزد زبير فرستاد تا او را به نظم و اطاعت حضرت باز گرداند:
با طلحه ملاقات مكن، زيرا او را همچون گاوى بينى كه شاخش را روى گوشش كج كرده، بر مركب چموش سوار مى شود و مى گويد رام است. 
اما با زبير ديدار كن، زيرا او را طبيعتى نرم است، به او بگو: پسر دايى ات مى گويد: در حجازم شناختى، و در عراقم انكار كردى؟ براى تو از بيعتى كه با من داشتى چه مانعى پيش آمده؟
مى گويم: آن حضرت اولين كسى است كه اين جمله «فما عدا ممّا بدا» از او شنيده شده. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 243لما أنفذ عبد اللّه بن عباس إلى الزبير يستفيئه إلى طاعته قبل حرب الجمل.اين قسمت در واقع خطبه نيست، بلكه بخشى از كلامى است كه على عليه السّلام به ابن عباس هنگامى كه او را در روز جنگ جمل، قبل از آغاز جنگ، به سوى زبير فرستاد، فرمود. حضرت با اين كلمات زبير را به اطاعت از خود دعوت كرد و چنانكه خواهد آمد اين سخنان در او مؤثّر واقع شد و وى از جنگ كناره گيرى كرد. تلاش براى نجات خطاکاران: مى دانيم که جنگ جمل نخستين جنگى است که بر اميرالمؤمنين على (عليه السلام) تحميل شد. گروهى از طرفداران عثمان و مخالفان او دست به دست هم دادند و همسر پيامبر، عايشه، را با خود همراه ساختند و عهد و تبعيّت مسلّمى را که با على(عليه السلام) داشتند، شکستند و براى به دست آوردن حکومت، آتش جنگ جمل را برافروختند. سرانجام کارشان به شکست منتهى شد و از هم متلاشى شدند و آتش افروزان اصلى، يعنى طلحه و زبير، کشته شدند. تمام قرائن تاريخى، نه تنها در جنگ جمل که در جنگ صفين و نهروان نيز نشان مى دهد که على (عليه السلام) با اصرار زياد مايل بود که در ميان مسلمانان درگيرى پيدا نشود و به هر قيمتى که ممکن است، آتش جنگ، خاموش گردد. جمله هاى بالا يکى از شواهد اين معنا است که امام قبل از شروع جنگ، پيامى به وسيله ابن عباس براى زبير که از دو فرمانده ی جنگ جمل بود فرستاد و اين پيام مؤثّر واقع شد و او از جنگ کناره گيرى کرد، هر چند در يکى از بيابانهاى بصره به دست مردى به نام «ابن جرموز» کشته شد. در آغاز اين سخن، امام، رو به ابن عباس کرده، مى فرمايد: «با طلحه ملاقات نکن! که اگر با او رو به رو شوى، او را مانند گاوى خواهى ديد که شاخهايش در اطراف گوشهايش پيچ خورده باشد، مردى سرکش و خيره سر و انعطاف ناپذير است; لاتَلْقَيَنَّ طَلْحَةَ فَإِنَّکَ إِنْ تَلْقَهُ تَجِدْهُ کَالثَّوْرِ عَاقِصاً(1) قَرْنَهُ «او مردى است که بر مرکب سرکش (هوا و هوس) سوار مى شود و مى گويد: «مرکب رام و راهوارى است.» (آرى، او، به خاطر هواپرستى، چشمش از ديدن واقعيات، کور و گوشش از شنيدن حقايق، کر است); يَرْکَبُ الصَّعْبَ وَ يَقُولُ: «هُوَ الذَّلُولُ». تشبيه طلحه، به گاوى که شاخش پيچ خورده است، يا اشاره به طغيان و سرکشى او است، يا عبارت ديگرى از جمله اخير است که، او به خاطر هواپرستى، گوش شنوا در برابر حق ندارد. در حقيقت امام در اين چند جمله روانکاوى دقيقى نسبت به طلحه انجام داده و يأس از نفوذ سخن در او را درباره صلح و بازگشت از جنگ بدين وسيله ابراز کرده است، ولى از آنجا که به زبير اميدوار بوده (و حوادث بعد نيز نشان داد که اين اميدوارى کاملا بجا بوده است) اضافه مى کند: «ولى زبير را ملاقات کن! چرا که او نرمخوتر است (و براى پذيرش حق آمادگى بيشترى دارد); وَلکِنِ الْقَ الزُّبَيْرَ! فَإِنَّهُ أَليَنُ عَرِيکَةً.(2)» تعبير به «أَليَنُ عَرِيکَةً» با توجه به اين که «عَريِکَةً» به معناى «طبيعت و سرشت» و «أَلْيَنُ» به مفهوم «نرم تر» است، اشاره به اين است که او در برابر گفتار حق شنوايى بيشترى دارد و روح تسليم در برابر واقعيتها بر او غالب است، مخصوصاً نسبت به سخنانى که از پيامبر شنيده بود واکنش بهترى نشان مى داد، به عکس «طلحه» که مردى لجوج و خودخواه و سرکشى بود و حبّ جاه و مقام چشم و گوش او را کور و کر کرده بود. به همين دليل، تاريخ نويسان نوشته اند که زبير هنگامى که وارد بصره شد و فهميد که «عمار» در لشکر على (عليه السلام) است و به ياد اين حديث افتاد که پيامبر درباره «عمار» فرموده بود: «وَيْحُکَ يَا بْنَ سُمَيَّة! تَقْتُلُکَ الْفِئَةُ الْباغِيَةُ;» اى عمار! تو را گروه ستمکار، خواهد کشت.» وحشت کرد و تحيّر و ترديد شديد بر دل و جان او سايه افکند و مى ترسيد که عمار، در ميدان جمل، شهيد شود و او جزء «فئه باغيه» (گروه ستمکاران) باشد. به هر حال، امام(عليه السلام) به ابن عباس فرمود: «هنگامى که زبير را ملاقات کردى» به او بگو «پسر دايى تو (على) مى گويد: تو در حجاز، مرا شناختى و در عراق نشناخته انگاشتى! (و انکار کردى) چه شد که از پيمان خود بازگشتى؟ و چه امرى تو را از آنچه درباره من مى دانستى منصرف ساخت؟ فَقُلْ لَهُ: «يَقُولُ لَکَ ابْنُ خَالِکَ: عَرَفْتَني بِالْحِجَازِ وَ أَنْکَرْتَنِي بِالْعِرَاقِ؟ فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا؟» اين جمله، اشاره به سوابق بسيار درخشان مولا على(عليه السلام) است که در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و بعد از آن همه از آن آگاه بودند و زبير هم که در زمره ياران پيامبر بود به خوبى اين مطالب را مى دانست، به خصوص در روايتى آمده است که روز جنگ جمل، زبير در برابر على(عليه السلام) به ميدان آمد. «عايشه» فرياد زد: «اى واى زبير را دريابيد!» به او گفتند: «خطرى، متوجه او نيست، زيرا على(عليه السلام) زره ندارد و زبير زره دارد». امام(عليه السلام) به او فرمود: «اين، چه کارى است که کردى؟». گفت: من مطالبه خون عثمان مى کنم.» حضرت فرمود: «تو و طلحه بوديد که قاتلان عثمان را رهبرى مى کرديد و وظيفه تو اين است که خود را به ورثه عثمان بسپارى تا از تو قصاص کنند.» سپس فرمود: «تو را به خدا سوگند مى دهم! آيا به خاطر دارى آن روز که از کنار من عبور کردى، در حالى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بر دست تو تکيه کرده بود و از قبيله بنى عمروبن عوف مى آمد؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به من سلام کرد و در صورت من خنديد. من هم خنديدم و کارى بيش از اين نکردم. تو گفتى: على بن ابيطالب، دست از کارهاى سبک بر نمى دارد.» پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «خاموش باش! على کار سبک نمى کند; ولى بدان در آينده اى نزديک تو با او جنگ مى کنى در حالى که ظالمى.» زبير گفت: اِنّا للهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ. آرى اين گونه بود، ولى روزگار، مرا به فراموشى افکند و من به يقين دست از جنگ با تو بر مى دارم.» اين را گفت و دست از جنگ کشيد و پس از گفتگو با عايشه، از ميدان جنگ بيرون رفت(3). جمله بالا، مى تواند اشاره به اين گونه مسائل نيز باشد. اين نکته نيز قابل توجه است که زبير، از کسانى بود که به على(عليه السلام) عشق مى ورزيد و حتى در جريان سقيفه، به دفاع از على(عليه السلام) برخاست و شمشير کشيد، ولى مخالفانش برخاستند و شمشير او را شکستند و در جريان شوراى شش نفره عمر نيز زبير به على(عليه السلام) رأى داد. به هر حال، اين جمله هاى کوتاه و تکان دهنده، در روح زبير اثر گذاشت و روز به روز، بر ترديد و شک او در مشروعيت راهى که در پيش گرفته بود، مى افزود و سرانجام، تصميم خود را گرفت و به طور کامل، از لشکر جمل جدا شد و راه خود را در پيش گرفت و سر به بيابان گذارد و رفت، هر چند، به دست مرد ستمکارى به نام «ابن جرموز» کشته شد و مجال کافى نيافت که اين اشتباه خود را جبران کند. تعبير به «ابن خالک» (پسر دايى تو)، يک تعبير عاطفى است که امام (عليه السلام) براى برانگيختن عواطف زبير، به کار برد! اين تعبير از اينجا سرچشمه مى گيرد که زبير فرزند «صفيه» خواهر «ابوطالب» است، بنابراين زبير پسر عمه على (عليه السلام) و آن حضرت پسر دايى زبير محسوب مى شود. اين جمله کوتاه اشاره به تمام مطالبى است که زبير، از پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در تمام عمرش درباره على (عليه السلام) شنيده بود و به همين دليل به آن حضرت علاقه شديدى داشت، ولى جاه طلبى ـ که انگيزه اصلى جنگ جمل بود ـ مانند حجابى تمام اين مسائل را پوشانده بود و امام (عليه السلام) با اين جمله کوتاه حجاب را کنار زد و زبير را بيدار کرد. مرحوم سيد رضى (ره) در ذيل اين خطبه مى گويد: «على (عليه السلام) نخستين کسى است که جمله زيباى «فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا؟»، از او شنيده شده است.» جمله کوتاهى که بسيار جذاب و پرمعنا است و اشاره به اين نکته مى کند که چه چيز سبب شد که حقيقتى را که بر تو آشکار شده بود، به دست فراموشى بسپارى و چشم دل را به روى واقعيتها ببندى و آگاهانه از راه حق باز گردى و در طريق باطل قدم نهى؟(4) کوتاهى و زيبايى و پرمحتوايى اين جمله، در آن حدّ است که امروزه در ادبيات عرب، به صورت يک ضرب المثل در آمده است. *** نکته ها: 1 ـ عکس العمل زبير در برابر پيام امام (عليه السلام) در بعضى از روايات آمده است که ابن عباس مى گويد: وقتى پيام امام را به زبير رساندم، در جواب گفت: «به على بگو: إنّى اُريدُ ما تُريد; من نيز همان را مى خواهم که تو مى خواهى.»(5) (اشاره به اين که تو دنبال حکومت بر مردم هستى، چرا من نباشم؟ گويى جاه طلبى آنچنان چشم و دل او را کور کرده بود که مى پنداشت على(عليه السلام) به خاطر جاه و مقام قيام کرده است.) ابن عباس مى گويد: «من، خدمت على(عليه السلام) آمدم و داستان را خدمت او عرض کردم.» ولى همچنان که در بالا اشاره شد، زبير نتوانست در برابر فشار وجدان مقاومت کند و سرانجام پرده ها از برابر ديدگان او کنار رفت و به واقعيت ها توجه کرد و از جنگ کناره گرفت، هر چند بسيار دير شده بود. 2 ـ خلاصه اى از زندگى طلحه و زبير «طلحه» از طايفه قريش است. پدرش عبيدالله بن عثمان و از پيشگامان در اسلام بود و در جنگهاى اسلامى شرکت داشت، ولى در جنگ «بدر» نبود. گويا براى مأموريتى از سوى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به شام رفته بود و لذا هنگامى که بازگشت سهم خود را از غنائم بدر مطالبه کرد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به او فرمود: لَکَ سَهْمُکَ وَ أَجْرُکَ; تو هم سهمى در غنائم دارى و هم سهمى در پاداش». مى گويند: هنگامى که «طلحه» و «زبير» ايمان آوردند، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در مکه پيمان برادرى ميان آنها برقرار ساخت، ولى بعد از هجرت پيمان برادرى طلحه را با «ابوايّوب» برقرار کرد. از پسرش نقل شده که: پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مرا در روز احد «طلحةُ الخير ناميد». حمايت او از رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) در جنگهاى اسلامى، جاى ترديد نيست. ولى از آنجا که او مرد جاه طلبى بود، بعد از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تغيير چهره داد و به راه ديگرى افتاد و در عصر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز گاهى کلمات نامناسبى ـ که ناشى از جاه طلبى او بود ـ از وى شنيده شد، از جمله طبق روايت دُرّ المنثور طلحه مى گفت: محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) دستور مى دهد دختر عموها در برابر ما حجاب داشته باشند، ولى با زنان، بعد از جدا شدن از ما، ازدواج مى کند. به يقين هرگاه از جهان چشم بپوشد، ما با زنان او ازدواج خواهيم کرد». اينجا بود که آيه تحريم ازدواج با زنان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بعد از او نازل شد.(6) فخر رازى در تفسير خود در سبب نزول آيه فوق مى گويد که يکى از مردم ـ مى گويند طلحه بوده است ـ گفت: «اگر بعد از پيامبر زنده بمانم همسرش عايشه را به نکاح خود در مى آورم.» در اين هنگام آيه تحريم ازدواج با زنان پيامبر، بعد از رحلت او، نازل شد.(7) در داستان «شوراى عمر» نيز مى خوانيم که او، رو به سوى طلحه کرد و گفت: «بگويم يا نگويم؟». طلحه گفت: «بگو! تو هرگز سخن خوبى نخواهى گفت.» عمر گفت: «پيامبر از دنيا رفت در حالى که به خاطر آن سخنى که هنگام نزول آيه حجاب گفتى، بر تو خشگمين بود.» (منظور، جمله اى است که در بالا آمد).(8) به هر حال او از کسانى بود که شديداً با عثمان مخالف بود، بر ضدّ او آتش افروزى کرد. به همين دليل «مروان» او را از قاتلان «عثمان» مى دانست و در جنگ «جمل» ـ که هر دو در لشکر «عايشه» بودند ـ مروان طلحه را نشانه گيرى کرد و با يک تير او را مجروح کرد و سپس مرد. مروان گفت: «من انتقام خون عثمان را از طلحه گرفتم.» همان جاه طلبى سبب شد که آتش جنگ بر ضدّ اميرمؤمنان على (عليه السلام) بيفروزد و جنگ جمل را به راه بيندازد و سبب ريختن خون گروه عظيمى از مسلمانان گردد و سرانجام به هدف خود که رسيدن به مقام خلافت بود، نرسيد و چنانکه گفتيم در جنگ جمل کشته شد. بعضى نيز گفته اند که اميرمؤمنان على (عليه السلام) سخنانى شبيه آنچه به زبير فرمود، براى او بيان کرد و او پشيمان شد و از جنگ کناره گيرى کرد، ولى با تير مروان کشته شد. امّا خطبه بالا نشان مى دهد که اين سخن درست نيست; چرا که مفهوم خطبه اين است که حضرت از هدايت او مأيوس بود.(9) در روايتى آمده است که بعد از پايان جنگ على (عليه السلام) از کنار کشته او گذشت و فرمود: «اين همان کسى است که بيعت مرا شکست و آتش فتنه را در امّت اسلامى روشن ساخت و مردم را براى کشتن من و خاندانم، دعوت کرد. او را بلند کنيد و بنشانيد!» چنين کردند. امام (عليه السلام) رو به جنازه او کرده فرمود: «اى طلحه! من آنچه را که خداوند وعده داده بود بر حق يافتم، تو چطور؟» سپس فرمود: «او را بخوابانيد!» و حرکت کرد. بعضى از همراهان عرض کردند: اى اميرمؤمنان! آيا با طلحه بعد از مرگ او صحبت مى کنى؟ فرمود: «به خدا سوگند! او سخن مرا شنيد. همان گونه که بدنهاى بى جان کفارِ مکه ـ که بعد از جنگ بدر در چاهى افکنده شده بودند ـ سخنان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را شنيدند».(10) در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) گاهى از طلحه، تعريف فرموده: و حتّى به عقيده بعضى او جزء ده نفرى بود که پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بشارت بهشت به آنها داده بود، (عشرة مبشرة)، چگونه ممکن است چنين سخنانى در حقّ او صحيح باشد؟ در جواب مى گوييم به فرض که چنين چيزى صحيح باشد، انسان مى تواند در سنين مختلف زندگى خود شايستگى هاى گوناگونى داشته باشد و يک روز در صف حق باشد و بهشت بر او واجب گردد و روز ديگر از آن صف خارج شود و در صفِ باطل قرار گيرد و مورد غضب خداوند واقع شود. در تاريخ اسلام بسيار بودند کسانى که در طول عمر خود تغيير چهره دادند و از صفوف حق به باطل يا از صفوف باطل به حق گرائيدند. وگرنه چه کسى مى تواند بگويد کسى که آتش جنگ جمل را ضد امام و پيشواى خود ـ که همه او را به رهبرى پذيرفته اند ـ برافروخته و سبب ريختن اين همه خون شد، آدم خوب و اهل نجات باشد؟ اين سخن با کدام منطق سازگار است؟ شاهد اين سخن، اين که قرآن مجيد درباره پيشگامان در اسلام اعم از مهاجران و انصار و نيز تابعان، در سوره توبه وعده بهشت مى دهد و مى فرمايد: (وَ السّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الاَْنْصارِ وَ الَّذينَ اتّبَعُوهُمْ بِإِحسان رَضِىَ اللهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّلَهُمْ جَنّات تَجْرِى تَحْتَهَا الاْنْهارُ خالِدينَ فِيها أَبَداً ذالِکَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ); پيشگامان نخستين، از مهاجران و انصار و آنها که به نيکى از آنها پيروى کردند، خداوند از آنها خشنود و آنها (نيز) از او خشنود شدند و باغهايى از بهشت براى آنها فراهم کرده که نهرها از زيرش جريان دارد. جاودانه در آن خواهند ماند و اين است پيروزى بزرگ.(11) اين آيه شامل تمام مهاجران و انصار مى شود، در حالى که مى دانيم بعضى از آنها مانند عبدالله ابن ابى سرح،(12) و ثعلبة ابن حاطب انصارى،(13) از راه راست منحرف شدند و مغضوب خدا و پيغمبر گشتند، در حالى که در آغاز در صف اصحاب پيامبر و جزء مهاجران و يا انصار بودند و نيز مى دانيم که گروهى از منافقان ـ که قرآن مجيد شديدترين حملات را به آنها دارد ـ جزو اصحاب بودند. بر اين اساس جاى شک نيست که صحابه پيامبر را نيز بايد بر مقياس اعمالشان تا پايان عمر سنجيد و درباره آنها قضاوت کرد وگرنه گرفتار تناقضهايى مى شويم که براى آنها هيچ پاسخى نمى توان يافت. امّا «زبير»: زبير، فرزند عوام و مادرش صفيه عمه رسول خدا بود. او در پانزده سالگى (يا کمى کمتر يا بيشتر) اسلام را پذيرفت و شايد چهارمين يا پنجمين نفر بود که مسلمان شد. او جزو مهاجران حبشه بود و سپس به مدينه آمد و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پيمان اخوّت او را با عبدالله ابن مسعود منعقد فرمود. او، در جنگهاى اسلامى به خوبى درخشيد و در جنگهاى بدر و أُحد و خندق، خيبر و حُنَين شرکت داشت و سخنان خوبى از پيامبر درباره او نقل شده است. او، جزء شوراى شش نفره عمر بود که به على (عليه السلام) رأى داد، ولى طلحه به آن حضرت رأى نداد. متأسفانه او نيز بر اثر جاه طلبى و شايد وسوسه هاى طلحه در پايان کارش از مسير حق منحرف شد و براى رسيدن به مقام خلافت يا پست مهم ديگرى دست در دست طلحه گذاشت و آتش جنگى را برافروخت که هزاران نفر در آن سوختند و شکافى در جامعه مسلمانان به وجود آورد. پيمان و بيعتش را با على (عليه السلام) شکست و تسليم خواسته هاى نفس شد، ولى به گفته مورّخان در ميدان جنگ جمل، پيش از آغاز جنگ، با نصايح على (عليه السلام) متوجه اشتباه خود شد و از جنگ کناره گيرى کرد و به يکى از بيابانهاى اطراف به نام «وادى السباع» رفت و به نماز و توبه پرداخت و مردى به نام «ابن جرموز» به گمان اين که کشتن او سبب خشنودى على (عليه السلام) و دريافت جايزه مى شود، به سراغ او رفت و در حال نماز او را کشت و انگشتر و شمشيرش را براى على (عليه السلام) آورد. حضرت ناراحت شد و در جمله مهمى درباره شمشير او فرمود: «هَذَا السَّيْفُ ظالِماً فَرَجَ الْکَربَ عَنْ وَجْهِ الرَّسُولِ اللهِ; اين شمشيرى است که بارها اندوه را از صورت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) برطرف ساخت.» بعضى گفته اند که حضرت، به ابن جرموز، اجازه ملاقات نداد و به آن کس که براى گرفتن اجازه نزدش آمده بود، فرمود: بَشِّرْ قاتِلَ ابْنِ صَفْيةِ بِالنّارِ; «قاتل زبير، را به آتش دوزخ بشارت ده!» بعضى گفته اند «ابن جرموز» با شنيدن اين سخن، از شدّت ناراحتى خودکشى کرد. در بعضى از اسناد تاريخى، اين مطلب به خوبى تبيين شده که پيمان شکنى طلحه و زبير به تحريک معاويه بوده است.(14) سرگذشت فشرده بالا ـ که درباره طلحه و زبير نقل شد ـ ضمن اين که بحثهاى خطبه ما را تکميل و به فهم محتوايى کمک مى کند، درس عبرتى است براى همگان که چگونه ممکن است انسانى که قسمت عمده عمر خود را در راه حق سپرى کرده، مجاهدتها کرده، جوايز معنوى گرفته و نام نيکى در تاريخ براى خود گذارده، به خاطر حبّ دنيا و جاه طلبى و عشق به مال يا مقام کارش به جايى رسد که سرنوشت دردناک او مايه تأسّف همگان گردد. اَللّهُمَّ! اجْعَلُ عاقِبَةَ أَمرنا خيراً. 3 ـ شرايط لازم براى امر به معروف و نهى از منکر در سخن بالا اشاره به يکى از شرايط مهم امر به معروف و نهى از منکر شده است و آن احتمال تأثير است. حضرت مى فرمايد: «با طلحة ملاقات مکن! که مردى سرکش و نفوذ ناپذير است، ولى با زبير ملاقات کن که انسانى نرمخو و طبعاً نفوذپذير است.» بديهى است که نيروى انسان هر چه باشد، محدود است و بايد اين نيرو در جايى مصرف گردد که احتمال اثر باشد. آنجا که احتمال تأثير نيست نبايد نيروها را به هدر داد و بى نتيجه مشت بر سندان کوبيد، ولى در صورت احتمال اثر نيز نبايد در انتظار يقين نشست و گفت چون يقين بر اثر نيست نبايد اقدام کرد! نه علم بر اثر شرط است و نه در صورت يقين به عدم تأثير وظيفه اى داريم. هرگاه اين شرط با شروط ديگر مانند شناخت معروف و منکر و عدم وجود خطر همراه گردد، وظيفه امر به معروف و نهى از منکر قطعى مى شود. اين نکته نيز قابل توجه است که بسيارى از انسانها داراى خوهاى حيوانى هستند و هر کدام شباهتى به يکى از حيوانات دارند. بعضى مانند روباه و بعضى مانند گرگ درنده اند و بعضى مانند شير شجاعند و بعضى مانند خوک شهوتران و شکم پرستند و بعضى مانند گاو نادانند و... در سخن بالا امام (عليه السلام) «طلحه» را به گاو سرکشى تشبيه مى کند که در مقابل حق تسليم نمى شود و در تشخيص واقعيتها گرفتار خطا و اشتباه است و وقتى به سراغ کارهاى سخت مى رود آن را آسان مى انگارد و سرانجام شکست مى خورد. * * * پی نوشت:  1 ـ «عاقصا» از مادّه «عقص»، به معناى «پيچيدگى شاخ در اطراف شاخ ها» است. 2 ـ «عريکه» در اصل از مادّه «عرک»، به معناى «مشت و مال دادن چيزى» است و ميدان جنگ را از اين جهت معرکه گويند که افراد به هم حمله مى کنند. «عريکه» به معناى «سجيّه و نفس آدمى» آمده است که محل تغيير و تحوّل است. 3 ـ شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد، جلد 2، صفحه 167. 4 ـ عدا، به معناى «منصرف ساختن و بازگرداندن» است، و فاعل آن ضمير مستتر است که به «ما» برمى گردد و «من» در «ممّا» به احتمال ارحج، به معناى «عن» مى باشد و «بدا» از مادّه «بدو» به معناى «ظاهر شدن» است. 5 ـ مصادر نهج البلاغه، جلد 1، صفحه 411. 6 ـ سوره احزاب، آيه 53; درالمنثور، جلد 5، صفحه 214. 7 ـ تفسير فخر رازى، جلد 25، صفحه 225. 8 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 1، صفحه 184. 9 ـ اسد الغابه، جلد 3، صفحه 59. 10 ـ احتجاج طبرسى، مطابق نقل سفينة البحار، مادّه «طلح». 11 ـ سوره توبه، آيه 100. 12 ـ در تفسير درّالمنثور، در ذيل آيه 93 انعام، مذمّت بسيار شديدى از او شده است (درّالمنثور، جلد 3، صفحه 30.) در أسد الغابة، نيز بعد از ذکر اين نکته که او از کتّاب وحى بود، تصريح مى کند که مرتد شد و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دستور قتل او را صادر فرمود. (أسد الغابة، قسمت شرح حال عبدالله بن سعد بن ابى سرح). 13 ـ در أسد الغابة فى معرفه الصّحابه در شرح حال اين مرد آمده که پيامبر او را طرد کرد و حتّى خلفاى ثلاثه (ابوبکر و عمر و عثمان) هم او را طرد کردند، زکات او را نپذيرفتند و هر چه اصرار کرد که من از صحابه پيامبر بوده ام و مقام و منزلتى نزد او داشته ام، کسى از او نپذيرفت و سرانجام در خلافت عثمان از دنيا رفت. 14 ـ اسد الغابة، جلد 2، صفحه 196; سفينة البحار، از ماده «طلحه»; ابن ابى الحديد، در شرح نهج البلاغه، داستان نامه تحريک آميز معاويه به زبير را نقل مى کند: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 1، صفحه 231.  
شرح علامه جعفریدستوري به ابن‌عباس: «لا تلقين طلحه فانك ان تلقه تجده كالثور عاقصا قرنه يركب الصعب و يقول هو الذلول» (با طلحه ديدار مكن، زيرا اگر او را ببيني، او را مانند گاوي خواهي يافت كه شاخش را به روي گوشش كج كرده است. او سوار كارهاي بسيار دشوار مي‌شود و آن را آسان و ناچيز خيال مي‌كند). آيا قيافه و مختصات حيوانات هر يك نمايشي از وضع رواني ما نيست؟ مردم در مقام اهانت و دشنام به يكديگر از اين گونه كلمات بسيار بهره‌برداري مي‌كنند: خر، گاو، سگ، بوزينه، خوك، روباه، مار، خفاش و غيره. البته با به كار بردن نام هر يك از اين حيوانات، صفت پست آن را به كسي كه مورد دشنام قرار داده‌اند، نسبت مي‌دهند. خر به عنوان نفهمي محض، گاو به عنوان نفهمي مخلوط با كبر و نخوت، سگ تعليم نديده، به عنوان دندان گرفتن و پرخاش، بوزينه به عنوان تقليد و همچنين صفت پست هر حيواني را در موقع ناسزا گفتن به يكديگر نسبت مي‌دهند. در بعضي از آيات قرآني مردمي را كه ادعاي داشتن كتاب و مكتب مي‌نمايند، ولي عمق آن را نمي‌فهمند و به ادعاي خود عمل نمي‌كنند، به الاغ تشبيه نموده است. «مثل الذين حملوا التورات ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا» (مثل كساني كه تورات براي آنان نازل شده، ولي آن را درك و مورد عمل قرار نمي‌دهند، مانند الاغي هستند كه لوحه‌ها (كتابهائي را حمل مي‌كنند)) بايد گفت، انسان موجوديست كه همه‌ي شخصيت او با آن صفتي كه به عنوان عنصر اشغال كننده سطوح رواني او در درونش رسوب كرده باشد مشخص مي‌گردد. دو بيت مولوي كه در زير ملاحظه مي‌شود بازگوكننده‌ي اين اصل رواني است: اي برادر تو همان انديشه‌اي           مابقي خود استخوان و ريشه‌اي گر بود انديشه‌ات گل، گلشني          ور بود خاري تو هيمه‌ي گلخني رواياتي از ائمه عليهم‌السلام نقل شده است كه مي‌گويد: در روز قيامت بعضي از انسانها به شكل بعضي از حيوانات يعني به جهت صفت حيواني خاصي كه در اين زندگاني دنيوي داشته‌اند، در روز قيامت تجسمي از همان صفت خاص خواهند بود. حقيقت اينست كه روان آدمي موجودي بس شگفت‌انگيز است، چنانكه مي‌تواند تجسمي از اوصاف عالي فرشتگان بوده باشد، همچنين مي‌تواند مجسم‌كننده‌ي پست ترين صفات پست ترين حيوانات بوده باشد. بله: گرگ است نيست مردم آنكس كه دادگر نيست بهتر ز داد از ايزد اندر جهان خبر نيست تا تواني مي‌گريز از يار بد يار بد بدتر بود از مار بد از پي رد و قبول عامه خود را خر مساز زانكه نبود كار عامي جز خري يا خرخري گاو را باور كنند اندر خدائي عاميان نوح را باور ندارند از پي پيغمبري اما تشبيه پستي و پليدي مردم رذل و پست و تبهكار را به حيوانات بي‌عقل و بي‌اختيار و بي‌وجدان ممكن است موجب اين اشتباه شود كه صفات پست حيوانات مي‌تواند توضيح‌دهنده‌ي كامل پستيها و پليديها و رذالتهاي مردم رذل و پست بوده باشد. اين اشتباه را با توجه دقيق به تنوع بي‌شمار و عمق پليديهاي آدم با داشتن عقل و اختيار و وجدان مي‌توان مرتفع ساخت. اشقياي بشري با آگاهي يا با امكان به دست آوردن آگاهي و حداقل با امكان بهره‌برداري از اختيار و وجدان كه قطعا مي‌تواند آنان را تا حد ملكوت فرشتگان بالا ببرد دست به آدمكشي و خونخواري و حق‌كشي و ظلم در اشكال بي‌شمار آن مي‌برد. مقايسه‌ي انسانهاي پست با حيوانات براي محسوس ساختن ناچيزترين نمونه‌اي از اوصاف رذل و وقاحتهاي آنان مي‌باشد، و الا اين دو موجود به هيچ وجه قابل مقايسه‌ي حقيقي نمي‌باشند. چگونه مي‌توان شير درنده را كه پس از سير شدن به راه خود مي‌رود، با جنايتكاران حرفه‌اي مقايسه نمود كه اگر تمام مردم روي زمين را بكشند، خم به ابروي خود نمي‌آورند و لذت مي‌برند و سپس با تمام بي‌حيايي نام خود را قهرمان هم مي‌نامند!!! تشبيه طلحه به گاو به جهت كبر و نخوتي است كه در او بوده است. جمله‌اي كه عمر بن الخطاب در تعيين اعضاي شوري درباره‌ي طلحه گفته است، مي‌تواند اشاره‌اي به اين صفت بوده باشد.  جمله‌ي بعدي اميرالمومنين علتي است براي انصاف طلحه به آن صفت كه مي‌فرمايد: «يركب الصعب و يقول هو الذلول» (او سوار كار بسيار دشوار مي‌شود و مي‌گويد: اين كار ناچيز و رام است!!) *** «و لكن الق الزبير فانه الين عريكه، فقل له: يقول لك ابن خالك عرفتني بالحجاز و انكرتني بالعراق» (و لكن زبير را ملاقات كن، زيرا او طبيعتي نرمتر دارد و به او بگو: پسر دائي تو مي‌گويد: مرا در حجاز شناخته و در عراق انكار كردي!!) مقام‌پرستي آدمي را چنان نابينا مي‌سازد كه آشناترين آشنايان را نمي‌شناسد اينست يكي از كثيفترين نتايج بيماري مقام‌پرستي كه همه‌ي ارزشها و اصول انساني را پايمال مي‌سازد و شناخته شده‌ترين و آشناترين فرد را براي شخص مقام‌پرست مجهول و ناشناخته و بيگانه مي‌نمايد. آري زبير اميرالمومنين را بهتر از همه مي‌شناخت، نه تنها زبير بلكه حتي طلحه هم علي بن ابي‌طالب را مي‌شناخت، تنها كسي را كه اين دو نفر نمي‌شناختند، خودشان بودند، يعني خودشان را نمي‌شناختند و با موجوديت خود آشنائي نداشتند كه آن نفسي كه در درون داشتند چيست؟ و نمي‌دانستند اين نفس موقعي كه در محراب مقام‌پرستي به سجده مي‌افتد، نه تنها علي بن ابيطالب شايسته‌ترين انسان براي حكومت و رهبري را درك نمي‌كند، نه تنها از مالكيت بر خويشتن نيز ناتوان مي‌گردد، بلكه كمال برين را هم فراموش مي‌كند. خلاصه بنا به نوشته ابن ابي‌الحديد: (علي بن ابيطالب موقعي كه در ميدان جنگ در پيكار جمل با زبير روياروي قرار گرفت، به زبير فرمود: چه مسئله‌اي تو را وادار كرد كه اين غائله را برپا كني؟ زبير گفت: من خون عثمان را مطالبه مي‌كنم. اميرالمومنين فرمود: تو و طلحه موجب ريخته شدن خون عثمان گشته‌ايد، موقعيت تو در اين حادثه اينست كه خود را براي اجراي حد به ورثه‌ي عثمان تسليم نمائي. سپس فرمود: تو را به خدا سوگند آيا به ياد داري كه روزي از پيش من عبور مي‌كردي و پيامبر به دست تو تكيه كرده بود و او در اين موقع از نزد قبيله‌ي بني‌عمرو بن عوف مي‌آمد، پيامبر به من سلام كرد و به روي من خنديد و من هم به او خنديدم و كاري جز اين نكردم. تو گفتي: يا رسول‌الله فرزند ابي‌طالب شوخي را رها نمي‌كند. پيامبر فرمود: ساكت باش فرزند ابي‌طالب اهل شوخي نيست، آگاه باش، تو اي زبير به زودي با علي به جنگ و كشتار خواهي پرداخت در حالي كه تو به او ستمكاري. زبير با شنيدن اين سخن استرجاع نموده (از تصميم به جنگ با علي (ع) منصرف شد يا جمله‌ي «انا لله و انا اليه راجعون» را بر زبان آورد و گفت: بلي، چنين بود، ولي روزگار اين قضيه را از يادم برده بود. من از جنگ با تو منصرف مي‌شوم و برگشت …). *** «ما عدا مما بدا» (پس براي تو چه مانعي از آن اطاعت و بيعتي كه با من داشتي پيش آمده است). بنا به گفته شارحان نهج‌البلاغه اولين كسي كه اين جمله را گفته است، اميرالمومنين عليه‌السلام است. در تفسير اين جمله اگر چه اختلاف نظري وجود دارد، ولي جامع همه‌ي آن نظرات مختلف اينست كه با اين جمله مي‌توان دگرگوني موقعيت شخصي را بررسي نمود كه به هيچ وجه علتي براي آن ديده نمي‌شود.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 134-129 از سخنان آن حضرت است به ابن عباس هنگامى كه او را به سوى زبير فرستاد تا او را پيش از جنگ جمل تشويق به اطاعت از خود و بازگشت كند: سيد رضى (ره) در مورد جمله: «فما عدا ممّا بدا» اظهار نظر مى فرمايد: اول كسى كه از او اين جمله را شنيده ام على (ع) است.  پس از اين كه امام (ع) ابن عبّاس را از ديدار با طلحه به لحاظ مصلحتى كه خود مى دانست، منع كرد، دليل منع ملاقات را بيان داشت و فرمود كه اگر طلحه را ملاقات كنى او را به صورت گاوى با شاخهاى كج و تيز و آماده حمله خواهى ديد.  حضرت، طلحه را به گاو تشبيه كرده و جهت مشابهت را، شاخهاى كج او قرار داده است. عاريه آوردن لفظ شاخ كنايه از شجاعت، و دلاورى طلحه است، لفظ «عقص» براى بيان اين نكته است كه شجاعت، قوت و نيرومندى موجب رام نبودن و در فرمان قرار نداشتن شده، زمينه خود بزرگ بينى و خودنگرى را براى مرد شجاع فراهم مى آورد. در عبارت حضرت دو استعاره به كار رفته است: استعاره اول: با توجّه به شاخ كه وسيله دفاع حيوان است و چنان كه گاو با شاخ از خود دفاع مى كند. مرد شجاع به اتكاى نيرومندى و اميد به پيروزى، از خود دفاع مى كند و تسليم فرمان غير نمى شود.  در استعاره دوّم، جهت استعاره اين است. چنان كه گاو به هنگام اراده كارزار شاخهاى خود را كج مى كند، سرش را پايين مى اندازد، متوجّه دشمن مى شود و همزمان بادى از دماغ خود خارج مى كند كه حاكى از گمان غلبه بر خصم و شدت غضب است و اين تصور كه حريف در مقابلش چيزى نيست.  بدين سان مشبّه يعنى طلحه در موضوع سخن ما چنين است.  امام (ع) مى دانست كه به هنگام ديدار ابن عباس، طلحه چنين حالتى را به خود خواهد گرفت، و خود را آماده كارزار نشان خواهد داد و به سبب خودبينى و غرور از اطاعت و فرمانبردارى سر باز خواهد زد. و اين تشبيه بسيار جالبى است.  احتمال ديگر در عبارت اين است كه وجه تشبيه، پيچيدگى طلحه در افكار و انديشه، و منحرف بودنش از طريق يارى دادن به حضرت مانند پيچيدگى شاخ گاو مى باشد، در اين صورت، امر عقلى (پيچيدگى فكرى) به امر حسّيى (شاخ گاو) تشبيه شده است.  بعضى ادّعا كرده اند كه طلحه پيش از جنگ احد، خود بزرگ بين نبود، اين غرور و تكبّر در آن روز بر وى عارض شد، و به اين ابتلاى بزرگ دچار شد.  امام (ع) پس از منع ابن عباس از ديدار با طلحه، دستور داد كه با زبير ملاقات كند، و دليل اين امر را نرمخو بودن زبير دانست. و به طور استعاره لفظ «الين عريكة» را كنايه از خوش برخوردى و نيك خلقى آورده است.  در محاوره و گفتگو گفته مى شود: فلان شخص «ليّن العريكه» (خوش خلق) است هنگامى كه ديدار وى آسان باشد، و رنج و جاذبه زيادى را طلب نكند. مانند پوست نرمى كه به آسانى تا مى خورد، پيچيده مى شود.  مى گويند: فلان كس «شديد العريكه» (بد خلق) است هنگامى كه حالتى ضد حالت فوق را از خود بروز دهد.  براى امير مؤمنان (ع)، روشن بود كه زبير انعطاف پذير است، به همين دليل ابن عباس را امر كرد تا با وى ملاقات كند. چون خلق و خوى او را بخوبى مى دانست كه قابل جذب است، به پند پذيرى و موعظه نزديك است، و صله رحم را به ياد دارد.  امام (ع) نيكوترين نوع دلجويى را، با يادآورى قوم و خويشى خود با وى به كار برد، كه به نظر مى رسد، موجب انگيزش ميل و پذيرش سرشتهاى سالم شود.  خداوند متعال از گفته هارون برادر حضرت موسى (ع) در برانگيختن عواطف آن جناب چنين نقل مى كند: «قالَ يَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لا... وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى الى...» در اين دو آيه عبارت «يا ابن امّ» به كار رفته، تا عواطف موسى برانگيخته شود و دل وى به دست آيد و با يادآورى حق برادرى توجّه حضرت موسى (ع) را به خود جلب كند. با هيچ عبارت ديگرى ممكن نبود هارون بتواند برادرش را رام كند.  در باره خويشاوندى امام (ع) با زبير، بايد گفت كه ابو طالب وصفيّه مادر زبير از اولاد عبد المطلّب پسر هاشمند.  در شرح عبارت حضرت: «فما عدا ممّا بدا» «چه چيز سبب گرديد كه پس از موافقت مخالفت كردى» ابن ابى الحديد بيان داشته است كه «عدا» بمعنى «صرف» بازگشتن منصرف شدن و «من» بمعناى «عن» تجاوز كردن و دور شدن به كار رفته است. معناى جمله اين است كه، چه چيز تو را از آنچه آشكار كردى منصرف كرد. يعنى آنچه تو را پس از اظهار بيعت، و قبول اطاعت از انجام آن بازداشت چه چيز بود. با اين توضيح ابن ابى الحديد ضمير مفعولى از جمله «عدا» حذف شده است، البتّه حذف ضمير مفعولى فراوان صورت مى گيرد. چنان كه در فرموده حق تعالى: «وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ» ضمير از ارسلنا كه در اصل ارسلناه بوده افتاده است.  قطب الدّين راوندى براى اين فرموده حضرت دو معناى زير را بيان كرده است: 1-  چه چيز تو را بازداشت از آنچه در مورد بيعت از خود، پيش از اين حالت آشكار نمودى 2-  چه چيز تو را واداشت به تغيير اراده اى كه براى انسانها پيش مى آيد.  توجّه به معنى دوّم مى فهماند كه مفعول دوّم فعل «عدا» كه محتواى سخن بر آن دلالت دارد حذف شده است. مفهوم عبارت با اين فرض چنين خواهد بود: چه چيز تو را از آنچه تصميم داشتى بركنار كرده، سرگرمت ساخت، و از اين كه برايت يارى كردن ما روشن بود، بازت داشت.  ابن ابى الحديد بر قطب الدين اعتراض كرده و اظهار داشته است، كه توجيه دوّم قطب الدّين نسبت به معنى اوّلى كه آورده. هيچ گونه برترى ندارد، جز مفعول محذوفى كه آن هم نادرست و فاسد است. توضيح مطلب اين كه قطب الدّين فعل «عدا» را در هر دو توجيه به يك معنى «بازداشتن» گرفته و جمله «ممّا كان بدا منك» را در هر دو معنا يكسان تفسير كرده است با اين وصف تفاوتى ميان دو توجيه باقى نمى ماند. اضافه فاسدى كه در تفسير قطب الدّين به نظر مى رسد اين است كه او مى پندارد فعل «عدا» متعدّى به دو مفعول است با اين كه تمام علماى نحو اين پندار را نادرست مى دانند.  به نظر شارح اشكال ابن ابى الحديد بيشتر به معناى اوّلى كه قطب الدّين راوندى نقل كرده مربوط است، تا معناى دوّم به دليل اين كه «ما عدا» به معناى «صرف و انصراف» به نظر ابن ابى الحديد، و به معناى «منع» و بازداشتن به گمان قطب الدّين تفاوت زيادى ندارد، هر چند معناى بازداشتن از معناى انصراف عمومى تر باشد.  ولى اعتراض ابن ابى الحديد بر راوندى، كه ميان دو معنايى كه فرد اخير نقل كرده فرقى نيست، وارد نيست زيرا معناى «بدا» در معناى اوّل قطب الدّين آن چيزى است كه براى مردم با توجه به بيعت زبير با امير مؤمنان ظاهر شده، و در معناى دوّم «بدا» آن چيزى است كه براى زبير در باره يارى و فرمانبردارى آشكار شده است. مسلّم است آنچه از انسان براى غير آشكار شود با آنچه براى خود انسان از ناحيه خويش و يا ديگران ظاهر شود فرق دارد. منظور از افزونى بى فايده و فاسدى كه در اعتراض ابن ابى الحديد به قطب الدّين آمده «لفظ» مفعول دوم براى فعل «عدا» است. كه به نظر مى رسد اشتباه قلمى قطب الدّين و يا نسخه بردار باشد. تأييد اين مدّعا اين است كه قطب الدّين، مفعول اول عدا «ك» را آشكار كرده، تا تغييرى براى گفته اش كه مفعول «عدا» حذف گرديده باشد.  نظر شارح در باره وجوهى كه در تفسير فرموده حضرت نقل شد، اين است كه: هر چند شما احتمال بدهيد كه اين معانى تفسير عبارت امام (ع) باشد، ولى هر كدام بنوعى از ظاهر سخن حضرت بدور است بدين توضيح كه: چون مدائنى فعل «عدا» را در تفسير كلام امام (ع) بر معناى حقيقى خود، عدول و بازگشت، حمل كرده، و جمله «ما بدا» را بر فرمانبردارى سابق زبير، بنا بر اين ناچار شده است كه «من» را به معناى «عن» بگيرد، تا فعل «عدا» معناى عدول و بازگشت بدهد.  «من» را به معناى عن گرفتن خلاف ظاهر معناى جمله است.  قطب الدّين راوندى هم فعل «عدا» را به معناى منع- عاقّ و شغل گرفته و «ما بدا» را بر فرمانبردارى پيشين زبير در مورد بيعت با آن حضرت حمل كرده است.  در توجيه قطب الدّين جز اين كه «من» را به معناى «عن» بگيريم، درست نيست. حق اين است كه فعل «عدا» به معناى تجاوز و گذشتن و «من» براى بيان جنس است، معناى گفتار حضرت چنين مى باشد، كه چه چيز تو را از امورى كه بعدها برايت آشكار شد، از بيعت با ما دور ساخت. با اين توجيه، الفاظ را از معناى اصلى و قراردادى شان دور نكرده و استوارى و زيبايى سخن نيز حفظ شده است.  امام صادق (ع) از پدرش و او از جدّش روايت كرده كه از ابن عباس در باره اين مأموريت پرسيدم. گفت امام مرا پيش زبير فرستاد. هنگامى كه پيام حضرت را ابلاغ كردم، او جز اين جمله «ما همان چيزى را كه على، طالب است خواهانيم» پاسخى نداد. گويا نظرش سلطنت بود. بازگشتم و جواب او را به امير مؤمنان (ع) خبر دادم.  به گونه ديگرى از ابن عباس در اين باره روايت نقل شده است. او گفت هنگامى كه پيام حضرت را به زبير ابلاغ كردم، در پاسخ جز اين عبارت كه: من با ترس شديد بدان دل بسته ام سخنى نگفت. از ابن عباس سؤال شد كه منظور زبير چه بود ابن عباس گفت معناى سخن او اين است كه من با ترس به امارت و حكومتى كه در دست شماست دلبسته ام.  بعضى گفته زبير را بطريقى ديگر تفسير كرده اظهار داشته اند، منظور زبير اين است كه «من با ترس شديد در باره گناهم به آمرزش خدا دل بسته ام.»   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 43 و من كلام له عليه السّلام: قاله لابن عباس لما انفذه الى الزبير يستفيئه الى طاعته قبل حرب الجمل و هو الاحد و الثلاثون من المختار في باب الخطب:لا تلقين طلحة فإنّك إن تلقه تجده كالثّور عاقصا قرنه يركب الصّعب، و يقول هو الذّلول، و لكن ألق الزّبير، فإنّه ألين عريكة، فقل له يقول لك ابن خالك عرفتني بالحجاز، و أنكرتني بالعراق، فما عدا ممّا بدا. أقول: و هو عليه السّلام أوّل من سمعت منه هذه اللّفظة أعنى فما عدا ممّا بدا. (7210- 7173)اللغة:(يستفيئه) أى يسترجعه من فاء يفيء إذا رجع و (تلقه) في بعض النّسخ بالفاء أى تجده (عقص) الثّور قرنه بالفتح متعدّ و عقص بالكسر لازم و الأعقص من التّيوس ما التوى قرناه على اذنيه من خلفه و المعقاص الشاة المعوّجة القرن (و الصعب) نقيض الذلول و هى المنقادة من الدّواب، و الجمع ذلل كرسول و رسل و (العريكة) الطبيعة يقال فلان ليّن العريكة إذا كان سلسا و (عداه) عن الأمر عدوا و عدوانا صرفه و شغله، و عدا الأمر دعته جاوزه و (بدا) ظهر.الاعراب:عاقصا إمّا مفعول ثان لتجده أو حال عن الثور، كلمة ما للاستفهام، و مفعول عدا محذوف أى ما عداك على حدّ قوله سبحانه: «وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا» أى أرسلناه، و كلمة من فى قوله ممّا بدا بمعنى عن على حدّ قوله سبحانه: «فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ» و قال الشّارح البحراني: إنّها لتبيين الجنس، و الأوّل أظهر.المعنى:قوله (لا تلقينّ طلحة) نهى لابن عباس عن لقاء طلحة من أجل يأسه عنه لمكان الغرور و الكبر الذي كان فيه على ما أشار اليه بقوله استعاره بالكنايه (فانّك إن تلقه تجده كالثور عاقصا) أى عاطفا (قرنه) على اذنه.قال الشّارح البحراني: شبهه بالثّور في عقص قرنه و كنّى بلفظ القرن عن شجاعته، لأنّ القرن آلة القوّة للثّور، و منع ما يراد به عن نفسه، و كذلك الشّجاعة يلزمها الغلبة و القوّة و منع الجانب، و كنّى بلفظ العقص لما يتبع تعاطيه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 44 بالقوّة و الشجاعة من منع الجانب و عدم الانقياد تحت طاعة الغير اللازم عن الكبر و العجب الذى قد يعرض للشجاع.و ذلك لأنّ الثّور عند ارادة الخصام يعقص قرنيه أى يرخى رأسه و يعطف قرنيه ليصوبهما إلى جهة خصمه و يقارن ذلك منه نفخ صادر عن توهم غلبته لمقاومه و انّه لا قدر له عنده.و كذلك الشّبه ههنا علم منه عليه السّلام أنّه عند لقاء ابن عباس له يكون مانعا جانبه متهيّئا للقتال مقابلا للخشونة و عدم الانقياد له الصّادر عن عجبه بنفسه و غروره لشجاعته فلذلك حسن التشبيه.و قوله: (يركب الصّعب و يقول هو الذّلول) يعني أنّه يستهين بالمستصعب من الامور ثمّ إنّه لمّا نهاه عن لقاء طلحة أمره بلقاء الزّبير بقوله: (و لكن ألق الزّبير)معلّلا بقوله: (فانّه ألين عريكة) أى احسن طبيعة و أسهل جانبا (فقل له يقول لك ابن خالك).التّعبير بابن الخال للاستمالة و الملاطفة و الاذكار بالنسب و الرّحم على حدّ قوله: «وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى  إِلى  قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونِي مِنْ» فانّ هارون لما رأى غضب موسى خاطبه بقوله يا بن أمّ، لكونه أدعى إلى عطفه عليه من أن يقول يا موسى أو يا أيها النّبيّ و نحو ذلك.و كذلك لقوله: يقول لك ابن خالك في القلب موقع ليس لقوله يقول لك أمير المؤمنين، و أما كونه عليه السّلام ابن خال الزّبير فلأنّ صفيّة أمّ الزّبير كانت اختا لأبي طالب بنت عبد المطلب.و قوله: (عرفتنى بالحجاز و أنكرتنى بالعراق)يعنى أنّك بايعتني بالمدينة و كنت أشدّ النّاس حماية لى يوم الشّورى و السّقيفة، و أنكرتني بالبصرة حيث نكثت بيعتى و بارزتني بالمحاربة (فما عدا ممّا بدا) أى أيّ شي ء صرفك عمّا ظهر منك أولا و ما الذي صدّك عن طاعتى بعد اظهارك لها.و قال الشّارح البحراني: عدا بمعنى جاوز و من لبيان الجنس، و المراد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 45 ما لذى جاوز بك عن بيعتى ممّا بدا لك بعدها من الامور التي ظهر لك و الأظهر ما ذكرناه هذا.و روى في شرح المعتزلي عن الصّادق جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السلام قال: سألت ابن عباس رضى اللّه عنه عن ذلك فقال: انّى أتيت الزّبير فقلت له:فقال: قال له انى اريد ما تريد كأنّه يقول الملك لم يزدني على ذلك فرجعت إلى عليّ فأخبرته و روى عن محمّد بن إسحاق الكلبي عن ابن عباس قال قلت الكلمة للزّبير فلم يزدني على أن قال: قل له أنا مع الخوف الشديد لنطمع، و سئل ابن عباس عمّا يعني بقوله هذا، فقال: أنا على الخوف لنطمع أن نلى من الأمر ما وليتم.الترجمة:از جمله كلام بلاغت نظام آن حضرتست در حينى كه فرستاد عبد اللّه بن عباس را بسوى زبير پيش از واقع شدن جنك در روز جمل تا باز گرداند او را بسوى طاعت او، فرمود ابن عباس را كه:البته ملاقات مكن با طلحة پس بدرستي كه اگر تو ملاقات كنى با او يا بى او را مثل گاو عاصي در حالتى كه پيچيده باشد شاخ خود را بر گرداگرد گوش خود، سوار مى شود بر دابه سركش و بى آرام و با وجود اين مى گويد كه رام است، و ملاقات كن با زبير پس بتحقيق كه او نرمتر است از روى طبيعت، پس بگوى او را كه مى گويد تو را پسر خال تو شناختى تو مرا در حجاز و بيعت كردى و انكار كردى مرا در عراق و تمرّد از طاعت نمودى پس چه چيز منع نمود و بگردانيد تو را از آنچه ظاهر شد از اطاعت من.تمّ الجزء الأوّل من شرح نهج البلاغة بحمد اللّه و حسن توفيقه، و نسأل اللّه سبحانه التوفيق لشرح ما يتلو ذلك من خطبه المختارة و من كلامه المختار في باب الخطب الجارى مجرى الخطبة، و كان الفراغ من ذلك ليلة عيد الغدير من أعياد ألف و ثلاثمأة سنة، و الحمد للّه أوّلا و آخرا و ظاهرا و باطنا سنة 1300.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )از جمله سخنان امير المومنين على عليه السلام به ابن عباس هنگامى كه او را پيش از شروع جنگ جمل نزد زبير فرستاده بود تا او را به اطاعت از خود فرا خواند. [در اين خطبه كه با عبارت «لا تلقين طلحة...» (با طلحه ديدار مكن...) شروع مى شود، پس از توضيحات لغوى و ادبى و بحثى فقهى در مورد ميراث بردگان آزاد شده و حق تعصيب كه از مسائل مورد اختلاف شيعه و سنى است اين مطالب تاريخى طرح و بررسى شده است ]: بخشى از اخبار زبير و پسرش عبد الله: در ايام جنگ جمل عبد الله بن زبير با مردم نماز مى گزارد [و عهده دار پيشنمازى بود] زيرا طلحه و زبير در آن مورد با يكديگر ستيز داشتند و عايشه براى تمام شدن ستيز آن دو به عبد الله فرمان داد تا امامت در نماز را بر عهده بگيرد، و نيز شرط كرد كه اگر پيروز شدند اختيار تعيين خليفه با عايشه باشد كه هر كه را خلافت بگمارد. عبد الله بن زبير مدعى بود كه براى خلافت از پدرش و طلحه سزاوارتر است و چنين مى پنداشت كه عثمان روز كشته شدنش در آن مورد براى او وصيت كرده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص302 درباره اينكه در آن روزها به زبير و طلحه چگونه سلام داده مى شده اختلاف است، روايت شده است كه تنها به زبير سلام امارت داده مى شده و به او مى گفته اند: «السلام عليك ايها الامير»، زيرا عايشه او را به فرماندهى جنگ گماشته بوده است، و نيز روايت شده است كه به هر يك از ايشان بدان عنوان سلام داده مى شده است. چون على عليه السلام در بصره فرود آمد و لشكر او برابر لشكر عايشه قرار گرفت زبير گفت: به خدا سوگند هيچ كارى پيش نيامده است مگر اينكه مى دانستم كجا پاى مى نهم جز اين كار كه نمى دانم آيا در آن خوشبختم يا بد بخت، پسرش عبد الله گفت: چنين نيست، بلكه از شمشيرهاى پسر ابى طالب بيم كرده اى و مى دانى كه زير رايتهاى او مرگى دردناك نهفته است. زبير به او گفت: ترا چه مى شود خدايت خوار فرمايد كه چه نافرخنده اى و امير المومنين على عليه السلام مى فرمود: زبير همواره از ما اهل بيت بود تا آنكه پسرش عبد الله به جوانى رسيد. در آن هنگام على (ع) سر برهنه و بدون زره ميان دو صف آمد و گفت: زبير نزد من آيد. و زبير در حالى كه كاملا مسلح بود برابر على (ع) آمد-  به عايشه گفته شد: زبير به مصاف على رفته است، فرياد كشيد: اى واى بر زبير. به او گفتند: اينك از على بر او بيمى نمى رود كه على بدون زره و سپر و سر برهنه است و زبير مسلح و زره پوشيده است- على (ع) به زبير فرمود: اى ابو عبد الله چه چيز ترا بر اين كار وا داشته است گفت: من خون عثمان را مى طلبم، فرمود: تو و طلحه كشتن او را رهبرى كرديد و انصاف تو در اين باره چنين است كه در قبال خون او از خود قصاص گيرى و خويش را در اختيار وارثان عثمان قرار دهى. سپس به زبير فرمود: ترا به خدا سوگند مى دهم آيا به ياد دارى كه روزى تو همراه رسول خدا (ص) بودى و در حالى كه آن حضرت بر دست تو تكيه داده بود و از محله بنى عمرو بن عوف مى آمديد از كنار من گذشتيد و پيامبر (ص) به من سلام دادند و بر چهره من لبخند زدند و من هم بر چهره ايشان لبخند زدم و چيزى افزون بر آن به جاى نياوردم و تو گفتى: اى رسول خدا، اين پسر ابو طالب ناز و گردنكشى خود را رها نمى كند پيامبر به تو جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص303 فرمودند: «آرام باش كه او را ناز و سركشى نيست و همانا كه تو بزودى با او جنگ خواهى كرد و تو نسبت به او ستمگر خواهى بود» زبير استرجاع كرد و گفت: آرى چنين بود، ولى روزگار آنرا در من به فراموشى سپرده است و بدون ترديد از جنگ با تو باز خواهم گشت. زبير از پيش على (ع) برگشت و چون براى جنگ سوگند خورده بود برده خود سرجس را به منظور كفاره سوگند خود آزاد كرد و سپس پيش عايشه آمد و گفت: تاكنون در هيچ نبردى شركت نكرده و در هيچ جنگى حضور نداشته ام مگر اينكه در آن رأى و بصيرت داشته ام، جز اين جنگ كه در آن گرفتار شك هستم و نمى توانم جاى پاى خويش را ببينم. عايشه به او گفت: اى ابو عبد الله چنين مى پندارمت كه از شمشيرهاى پسر ابو طالب ترسيده اى، آرى به خدا سوگند شمشيرهاى تيزى است كه براى ضربه زدن آماده شده است و جوانان نژاد آنها را بر دوش مى كشند و اگر تو از آن بترسى حق دارى، كه پيش از تو مردان از آن ترسيده اند. زبير گفت: هرگز چنين نيست، بلكه همان است كه به تو گفتم: و سپس برگشت. فروة بن حارث تميمى مى گويد: من از آن گروه بودم كه از شركت در جنگ خوددارى كرده بودم و همراه احنف بن قيس در وادى السباع بودم. پسر عمويم كه نامش جون بود با لشكر بصره همراه بود. من او را از اين كار نهى كردم، گفت: من در مورد يارى دادن ام المومنين [عايشه ] و دو حوارى رسول خدا از جان خود دريغ ندارم، و همراه آنان رفت. در آن حال من با احنف بن قيس نشسته بودم و او در صدد بدست آوردن اخبار بود كه ناگاه ديدم پسر عمويم، جون بن قتاده، برگشت. برخاستم و او را در آغوش كشيدم و از او پرسيدم: چه خبر است گفت: خبرى شگفت انگيز به تو مى گويم. من كه با ايشان به جنگ رفتم نمى خواستم آنرا ترك كنم تا خداوند ميان دو گروه حكم فرمايد. در آن حال من با زبير ايستاده بودم، ناگاه مردى پيش زبير جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص304 آمد و گفت: اى امير مژده باد كه على چون ديد خداوند از اين لشكر چه بر سر او خواهد آورد گام واپس نهاد و يارانش نيز از گرد او پراكنده شدند. در همين هنگام مرد ديگرى آمد و همينگونه به زبير خبر داد، زبير گفت: اى واى بر شما مگر ممكن است ابو الحسن از جنگ بر گردد به خدا سوگند كه اگر جز خار بنى نيابد در پناه آن، سوى ما حمله خواهد آورد. آنگاه مرد ديگرى آمد و خطاب به زبير گفت: اى امير گروهى از ياران على از جمله عمار بن ياسر از او جدا شده اند و قصد پيوستن به ما دارند، زبير گفت: سوگند به خداى كعبه امكان ندارد و عمار هرگز از على جدا نخواهد شد. آن مرد چند بار گفت: به خدا سوگند كه عمار چنين كرده است، و چون زبير ديد آن مرد از سخن خود بر نمى گردد همراه او مرد ديگرى فرستاد و گفت: برويد و ببينيد چگونه است. آن دو رفتند و برگشتند و گفتند: عمار از سوى سالار خود به رسالت پيش تو مى آيد. جون گفت: به خدا سوگند شنيدم كه زبير مى گويد: واى كه پشتم شكست، واى كه بينى من بريده شد، واى كه سيه روى شدم. و اين سخنان را مكرر كرد، و سپس سخت لرزيد. من با خود گفتم: به خدا سوگند زبير ترسو نيست و او از شجاعان نام آور قريش است و اين سخنان او را ريشه ديگرى است و من نمى خواهم در جنگى كه فرمانده و سالار آن چنين مى گويد شركت كنم و پيش شما برگشتم. اندك زمانى گذشت كه زبير در حالى كه از قوم كناره گرفته بود از كنار ما گذشت و عمير بن جرموز او را تعقيب كرد و كشت. بيشتر روايات حكايت از اين دارد كه عمير بن جرموز همراه خوارج در جنگ نهروان كشته شده است، ولى در برخى از روايات آمده است كه تا روزگار حاكم شدن مصعب پسر زبير بر عراق زنده بوده است و چون مصعب به بصره رسيد ابن جرموز از او ترسيد و گريخت. مصعب گفت: بيايد سلامت خواهد ماند و مقررى خودش را هم كامل بگيرد، آيا چنين پنداشته است كه من او را قابل اين مى دانم كه در قبال خون زبير او را بكشم و او را فداى او قرار دهم و اين از تكبرهاى پسنديده است. ابن جرموز همواره براى امور دنيوى خود دعا مى كرد. به او گفتند: كاش براى آخرت خويش دعا كنى و چرا چنين نمى كنى گفت: من از بهشت نوميد شده ام زبير نخستين كس است كه شمشير در راه خدا كشيد، در آغاز دعوت پيامبر (ص) گفته شد رسول خدا كشته شده است و او در حالى كه نوجوانى بود با شمشير كشيده از خانه بيرون آمد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص305 زبير بن بكار در كتاب الموفقيات خود آورده است كه چون على عليه السلام به بصره آمد ابن عباس را پيش زبير فرستاد و فرمود: به زبير سلام برسان و به او بگو: اى ابو عبد الله، چگونه در مدينه ما را مى شناختى [و در نظرت پسنديده بوديم ] و در بصره ما را نمى شناسى ابن عباس گفت: آيا پيش طلحه نروم؟ فرمود نه درين صورت او را چنان مى بينى كه شاخ خود را كژ كرده [پاى در يك كفش كرده ] و زمين سخت و بلند را مى گويد زمين هموار. ابن عباس مى گويد: پيش زبير آمدم، روز گرمى بود و او در حجره يى در حال استراحت بود و خود را خنك مى كرد. پسرش عبد الله هم پيش او بود. زبير به من گفت: اى پسر لبابة خوش آمدى، آيا براى ديدار آمده اى يا به سفارت گفتم: هرگز، كه پسر دايى تو سلامت مى رساند و مى گويد: اى ابا عبد الله، چگونه در مدينه ما را مى شناختى [و پسنديده مى دانستى ] و در بصره ما را نمى شناسى؟ زبير در پاسخ من اين بيت را خواند: «به ايشان آويخته شده ام كه چون درخت پيچك آفريده شده ام و همچون خار بنى كه به چيزهايى استوار شده است.» هرگز آنان را رها نمى كنم تا ميان ايشان الفت و دوستى پديد آوردم. من از او انتظار پاسخ ديگرى داشتم. پسرش عبد الله گفت: به او بگو ميان ما و تو خون خليفه يى و وصيت خليفه يى مطرح است و اينكه دو تن با يكديگرند و يكى تنهاست و نيز مادرى نيكوكار [كنايه از عايشه ] و مشاورت قبيله هم مطرح است، ابن عباس مى گويد: دانستم كه پس از اين سخن راهى جز جنگ باقى نيست و پيش على عليه السلام برگشتم و به او گزارش دادم. زبير بن بكار مى گويد: نخست عمويم مصعب اين حديث را روايت مى كرد و بعد آن را رها كرد و گفت: نياى خود ابو عبد الله زبير بن عوام را در خواب ديدم كه از جنگ جمل معذرت خواهى مى كرد. گفتم: چگونه معذرت مى خواهى و حال آنكه خودت اين شعر را خوانده اى كه: «به ايشان آويخته شده ام كه چون پيچك آفريده شده ام...» هرگز آنان را رها نمى كنم تا ميان ايشان الفت و دوستى پديد آوردم، گفت من هرگز چنين نگفته ام. [پس از اين بحثى لطيف درباره استدراج در چگونگى بيان طرح شده كه خارج از موضوع بحث تاريخ است.]  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom