جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۳۰ : دربارۀ قتل عثمان [منبع]

من كلام [خطبة] له (علیه السلام) في معنى قتل عثمان و هو حكم له على عثمان و عليه و على الناس بما فعلوا و براءة له من دمه :
لَوْ أَمَرْتُ بِهِ لَكُنْتُ قَاتِلًا أَوْ نَهَيْتُ عَنْهُ لَكُنْتُ نَاصِراً، غَيْرَ أَنَّ مَنْ نَصَرَهُ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَقُولَ خَذَلَهُ مَنْ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ وَ مَنْ خَذَلَهُ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَقُولَ نَصَرَهُ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي.
وَ أَنَا جَامِعٌ لَكُمْ أَمْرَهُ، اسْتَأْثَرَ فَأَسَاءَ الْأَثَرَةَ وَ جَزِعْتُمْ فَأَسَأْتُمُ الْجَزَعَ، وَ لِلَّهِ حُكْمٌ وَاقِعٌ فِي الْمُسْتَأْثِرِ وَ الْجَازِعِ.

أسَاءَ الَاثِرَة : بد استبدادى بخرج داد. 
أسَأتُمُ الْجَزَعَ : بد بيتابى كرديد، در جزع آرامش را از دست داديد و از حد تجاوز كرديد. 
إستَأثَر : خويشاوندانش را به ديگران مقدم داشت 
أساءَ : بد كرد 
جَزَع : داد و بى تابى كردن 
مُستأثِر : ترجيح دهنده و مقدم دارنده 
(پس از پخش شايعات دخالت امام در قتل عثمان در سال ۳۵ هجرى اين خطبه افشاگرانه را ايراد كرد):
پاسخ به شايعات دشمن:
اگر به كشتن او (عثمان) فرمان داده بودم، قاتل بودم، و اگر از آن باز مى داشتم از ياوران او به شمار مى آمدم، با اين همه، كسى كه او را يارى كرد، نمى تواند بگويد كه از كسانى كه دست از يارى اش برداشتند بهترم،(۱) و كسانى كه دست از يارى اش برداشتند نمى توانند بگويند، ياورانش از ما بهترند. 
من جريان عثمان را برايتان خلاصه مى كنم: عثمان استبداد و خودكامگى پيشه كرد، و شما بى تابى كرديد و از حد گذرانديد، و خدا در خود كامگى و ستمكارى، و در بى تابى و تندروى، حكمى دارد(۲) كه تحقّق خواهد يافت. 
_________________________(۱). آن شخص (مروان) است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را تبعيد كرد امّا عثمان او را به مدينه آورد و داماد او شد و در انحراف و كشته شدن او نقش داشت.(۲) در سال ۳۵ هجرى مخالفان عثمان با يكديگر مكاتبه كردند، و بر عزل عثمان هم داستان شدند، از مصر دو هزار نفر به فرماندهى ابو حرب غافقى، و از كوفه دو هزار نفر به رهبرى مالك اشتر و زيد بن صوحان، و از بصره گروه زيادى به فرماندهى حرقوص بن زهير، به طرف مدينه آمدند ابتداء در اطراف شهر جمع شدند و سپس در مسجد مدينه و آنگاه منزل عثمان را محاصره كردند، و پس از دروغ و عهد شكنى او را كشتند. 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در باره كشتن عثمان:
(1) اگر به كشتن او امر داده بودم هر آينه كشنده او بودم، و اگر جلوگيرى كرده بودم هر آينه ياورش بودم (پس كشندگان او در اين باب با من شور نكردند تا آنان را امر يا نهى كرده باشم) 
(2) ليكن (مى دانم) كسيكه يارى كرد او را (مروان بن حكم و جمعى از بنى اميّه) نمى تواند بگويد: من بهترم از كسيكه خوار كرد (يارى ننمود) او را، و كسيكه خوار كرد او را (گروهى از مهاجرين و انصار) نمى تواند بگويد: يارى نمود او را كسيكه از من بهتر است (غرض حضرت در اينجا نكوهش عثمان است) 
(3) پس من اكنون سبب كشته شدن او را (بطور اختصار) براى شما بيان ميكنم: عثمان خلافت را براى خود اختيار كرد و در آن استبداد بخرج داده خود سرى نمود (بى مشورت و ملاحظه رضاى امّت هر كارى مى خواست انجام مى داد) پس بد كرد كه چنين امرى را اختيار نموده و در آن استبداد بكار برد، و شما (از ظلم و جور او) بى تابى مى كرديد (شكيبائى نمى نموديد و باين جهت او را بقتل رسانيديد) پس شما هم در اين بيتابى بد كرديد (بايستى صبر مى نموديد تا اين امر به هموارى به اصلاح مى آمد و يا از دور او متفرّق مى شديد تا حقّ به صاحبش بر مى گشت) 
(4) و خداى را حكم ثابتست در باره كسيكه استبداد بخرج داده خود سرى نموده، و كسيكه در كشتن او بيتابى كرده است (خداوند در روز قيامت ميان ايشان حكم خواهد فرمود و هر يك را باندازه جرم و تقصيرش كيفر خواهد داد). 
درباره كشته شدن عثمان:
اگر به كشتن او فرمان مى دادم، قاتل او مى بودم. و اگر ديگران را از كشتنش منع مى كردم چنان بود كه به ياريش برخاسته ام. اما كسى كه ياريش كرده نمى تواند بگويد كه «من بهتر از كسى هستم كه از ياريش دست بداشت». و كسى كه او را خوار داشت و فروگذاشت، نمى تواند بگويد «كسى كه او را يارى كرد بهتر از من بود». 
من اكنون، به گونه اى مجمل و مختصر، سيره او را در حكومت براى شما بيان مى كنم: او به استبداد و خودكامگى فرمان مى راند و استبداد و خودكامگى اش سبب تباهى كارها شد. شما از او ناخشنود بوديد و در برافكندنش بيتابى مى كرديد، اين بيتابى شما هم ناستوده بود. خداى تعالى را حكمى است كه واقع خواهد شد، هم در حق آنكه استبداد مى ورزيد و هم در حق آنكه بيتابى و ناشكيبايى مى نمود. 
اگر من، به آن (کشتن عثمان) فرمان داده بودم، قاتل محسوب مى شدم و اگر از آن نهى مى کردم، ياور او به شمار مى آمدم (و من نه مى خواستم قاتل او باشم و نه ياور او) امّا کسى که او را يارى کرده، نمى تواند بگويد: «از کسانى که دست از ياريش برداشته اند، بهترم.» و کسى که دست از ياريش برداشته، نمى تواند بگويد: «کسى که او را يارى کرد، از من بهتر بوده است;» (چرا که به هر حال، حاميان او، به يقين افراد بدى بوده اند).
و من جريان کار او را در عبارتى کوتاه و پرمعنا براى شما خلاصه مى کنم: او، استبداد ورزيد، استبداد بسيار بدى و شما ناراحت شديد و واکنش بدى نشان داديد و از حد گذرانديد و خداوند در اين مورد حکمى دارد که درباره مستبدّان و افراط گران جارى مى شود (و هر کدام به سزاى اعمال خود مى رسند).
از سخنان آن حضرت است در باره كشتن عثمان:
اگر كشتن عثمان را فرمان داده بودم قاتل مى بودم. و اگر -مردمان را- از قتل وى بازداشته بودم، يارى او كرده بودم. ليكن جز اين نيست: آن كه او را يارى كرد، نتواند گفت من از آن كه او را خوار گذارد بهترم، و آن كه او را خوار گذارد، نتواند گفت آن كه او را يارى كرد، از من بهتر است.
در كوتاه سخن روش او را براى شما بگويم: بى مشورت ديگران به كار پرداخت، و كارها را تباه ساخت، شما با او به سر نبرديد، و كار را از اندازه به در برديد. خدا را حكمى است كه دگرگونى نپذيرد، و دامن خودخواه و ناشكيبا را بگيرد. 
از سخنان آن حضرت است در باره قتل عثمان:
اگر به كشتن عثمان امر كرده بودم قاتلش بودم، و اگر نهى كرده بودم يارش بودم. البته كسى كه او را يارى داد نمى تواند بگويد من از كسى كه او را يارى نداد بهترم. و آن كه او را يارى نداد نمى تواند بگويد آن كه ياريش كرد از من برتر است. 
من وضعش را در چند جمله براى شما خلاصه مى كنم: او به جور و اسراف حكومت راند، و شما هم بيش از حد بيتابى كرديد. براى خدا حكم حقّى است در باره او كه جور و اسراف داشت، و براى شما كه خارج از حد عمل كرديد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 241-229 و من كلام له عليه السّلام فى معنى قتل عثمان و هو حكم على عثمان و عليه و على النّاس بما فعلوا و براءة له من دمه.اين خطبه تحليلى است در باره قتل عثمان؛ در اين خطبه، امام عليه السّلام سخنانى بيان فرموده كه موقف عثمان و موقف خود را و نيز موقف مردم را نسبت به كارهايى كه در اين حادثه كردند، روشن ساخته و خود را به طور كامل از خون عثمان تبرئه كرده است. خطبه در يك نگاه:مى دانيم كه بعد از كشته شدن عثمان، نظرات مختلفى در باره قتل او ابراز شد. گروهى عثمان را مقصّر مى دانستند، چرا كه با استبداد بى سابقه خود، گروهى از خويشاوندانش را در پست هاى كليدى حكومت اسلامى قرار داد و اموال بيت المال را در اختيار آنها گذاشت، به طورى كه مسلمانان بر ضدّ او خروشيدند و قيام كردند و يا حد اقل به انتقاد پرداخته و در برابر گروه معترضان، كسى به يارى او برنخاست. و عملا به قتل او راضى شدند.گروه ديگرى، معتقد بودند كه عثمان، نبايد كشته مى شد، بلكه مى بايست به او اجازه مى دادند كه بعد از توبه، خطاهاى گذشته خويش را اصلاح كند و حد اكثر، او را از خلافت خلع مى كردند. كشتن او به صورت آشكار بدعتى بود كه منشأ كارهاى مشابهى در آينده مى شد و علاوه، چنانكه مى دانيم قتل او دستاويزى براى منافقان و بازماندگان اهل نفاق، جهت تفرقه در صفوف مسلمانان گرديد و اين امر از قبل قابل پيش بينى بود.گروه اندكى از ظاهربينان كه مجال انديشيدن در تاريخ زندگى خليفه سوم را به خود نمى دهند، او را خليفه مظلوم و شهيد مى دانستند و وى را از هر كار خلافى تبرئه مى كردند! امام عليه السّلام در ميان اين عقايد ضدّ و نقيض، حق را كه در ميان اين آرا مكتوم مانده بود بيان مى نمايد و به طرز بسيار دقيق و ظريفى مسائل مربوط به قتل عثمان را تجزيه و تحليل مى كند. عوامل قتل عثمان: این خطبه ناظر به مسأله قتل عثمان و تجزيه و تحليل هاى مربوط به آن است. مى دانيم که مسأله قتل عثمان، ريشه هاى شناخته شده اى در اعمال او داشت و پيامدهاى عظيمى در جهان اسلام، از آن آشکار گشت که تا مدّتها تاريخ اسلام را تحت تأثير قرار داد. همه محقّقان مى گويند که سوء تدبير عثمان در امر حکومت و تبديل آن به يک امر فاميلى و حيف و ميل عظيم در بيت المال و ظلم فراوان بستگان او نسبت به توده هاى مستضعف، سبب يک انزجار و تنفّر عمومى گشت، تا آنجا که يک گروه چند صد نفرى، خانه او را محاصره و به او حمله کرده و او را کشتند و سپاه عظيم اسلام ـ که فاتح مصر ايران و روم بود ـ در برابر آن، سکوت اختيار کرد; چرا که از کارهاى او ناراضى بودند و يا او را مستحق قتل مى دانستند، ولى بعد از کشتن او مردم دو گروه شدند: گروهى ـ که شايد اکثريت را تشکيل مى دادند ـ به اين قتل راضى يا لااقل نسبت به آن بى تفاوت بودند. گروه ديگرى او را مظلوم مى دانستند. در اين ميان، منافقان براى ايجاد تفرقه در صفوف مسلمانان و تغيير مسير خلافت از اميرمؤمنان على (عليه السلام) ـ که مورد قبول اکثريت قريب به اتفاق مردم واقع شده بود ـ دست به کار شدند و مسأله قتل عثمان را دستاويزى براى رسيدن به مقاصد شوم خود کردند و به اصطلاح، پيراهن عثمان، تبديل به يک اهرم نيرومند سياسى براى اغفال توده هاى ناآگاه شد. طبيعى است که در ميان اصحاب و ياران على (عليه السلام) از هر دو گروه، وجود داشتند، هر چند گروه دوم طبق تصريح برخى از مورخان در اقليّت بودند و نيز طبيعى است که درباره قتل عثمان، از آن حضرت به طور مکرّر سؤال مى کردند و امام (عليه السلام) ناچار بود در اينجا پاسخى بدهد که هم واقعيتهاى تاريخى در آن منعکس باشد و هم بهانه اى به دست اين و آن ندهد. خطبه مورد بحث، پاسخ ظريفى به اين گونه سؤالها است که امام (عليه السلام) واقعيتهاى تاريخى را در آن بيان فرموده، بى آن که بهانه اى به دست بهانه جويان دهد. در آغاز مى فرمايد: «اگر من به آن (کشتن عثمان) فرمان داده بودم قاتل محسوب مى شدم (و من هرگز نمى خواستم قاتل عثمان باشم) و اگر از آن نهى مى کردم ياور او (در اعمال و خلافکاري هايش) به شمار مى آمدم (و من هرگز حاضر نبودم از کارهاى خلاف او دفاع کنم); «لَوْ أَمَرْتُ بِهِ، لَکُنْتُ قاتِلا، أَوْ نَهَيْتُ عَنْهُ، لَکُنْتُ ناصِراً». مفهوم اين سخن آن است که من در اين قضيه بى طرف بودم و نه دست به خون او آلوده کردم و نه از او و خلافکارى هايش دفاع کردم; چون هر دو محذور داشت. در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که اين جمله چگونه با واقعيتهاى تاريخى سازگار است؟ زيرا مى دانيم (و تقريباً همه مورخان نوشته اند) که على (عليه السلام) مردم را از قتل عثمان نهى مى کرد و فرزندانش، امام حسن (عليه السلام) و امام حسين (عليه السلام) را به جلوى خانه او فرستاد که معترضان به آنجا يورش نبردند و حتّى هنگامى که آب را به روى عثمان بستند، امام (عليه السلام) براى او آب فرستاد. مفسّران نهج البلاغه، در برابر اين سؤال، دو پاسخ گفته اند: بعضى گفته اند که منظور از عدم نهى، همان نهى عملى است; يعنى من رسماً شمشير نکشيدم و براى دفاع از او وارد عمل نشدم و اين منافاتى با نهى لفظى آن حضرت و حضور فرزندانش در آن صحنه ندارد. بعضى ديگر معتقدند که اين سخن در واقع بيانگر اين حقيقت است که من هرگز به قتل عثمان دستور ندادم; هر چند او را به خاطر اعمالش، مستحقّ مجازاتهايى مى دانستم. به همين جهت براى اين که اوضاع بدتر از آن چه بود، نشود، مردم را به خونسردى و ترک خشونت دعوت کردم، ولى در عين حال کارى نکردم که حمايت صريح از عثمان و اعمال و کردارش باشد; چرا که همان گونه که ريختن خون او مشکلاتى را در جامعه اسلامى به وجود مى آورد، حمايت از او و کارهايش نيز مشکل آفرين بود، لذا من هيچ يک از اين دو (امر به قتل و نهى از آن) را از نظر قانون خداوند، مطابق وظيفه نمى ديدم. ضمناً امام (عليه السلام) با اين گفتار مى خواست در اختلاف شديدى که ميان دو گروه از ياران و لشکرش، و به طور کلى دو گروه از مردم بر سر قتل عثمان وجود داشت ـ که گروهى او را مستحقّ مجازات و گروهى ريختن خونش را گناه مى دانستند ـ موضعى اتّخاذ کند که سبب دامن زدن به اختلافات نشود. سپس امام (عليه السلام) براى توضيح بيشتر مى افزايد: «جز اين که کسى او را يارى کرده نمى تواند بگويد: «از کسانى که دست از ياريش برداشتند، بهترم; غَيْرَ أَنَّ مَنْ نَصَرَهُ، لايَسْتَطِيعُ أَنْ يَقُولَ: خَذَلَهُ مَنْ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ». و کسى که دست از ياريش برداشت، نمى تواند بگويد: «کسى که او را يارى کرد، از من بهتر بوده است; وَ مَنْ خَذَلَهُ، لاَيَسْتَطِيعُ أَنْ يَقُولَ: «نَصَرَهُ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي». اين دو سخن در واقع ناظر به يک مطلب است و آن اين که همه متّفق بودند که حاميان عثمان در آن شرايط به يقين افراد بدى بودند، در حالى که کسانى که دست از ياريش برداشتند بزرگان صحابه اعم از مهاجران و انصار را تشکيل مى دادند. توضيح اين که: قرائن مسلّم تاريخى نشان مى دهد که به هنگام هجوم به خانه عثمان، صحابه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و مهاجران و انصار، تقريباً به طور عموم، دست از حمايتش برداشتند و بى شک اگر آنها هواخواه عثمان بودند، کسى جرأت نمى کرد که در مدينه، چنان صحنه اى را ايجاد کند و اين به خاطر آن بود که همگى از کارهاى او ناخشنود بودند. در آن زمان حاميان عثمان عمدتاً کسانى بودند که در جامعه اسلامى منفور شمرده مى شدند و حمايتشان از عثمان به خاطر منافع نامشروعى بود که داشتند. به همين دليل اين مسأله کاملا روشن بود، حتّى حاميان عثمان که گروهى سودپرست مانند مروان و امثال او بودند جرأت نمى کردند ادعا کنند که از گروه عظيم مهاجران و انصار ـ که ترک يارى عثمان کرده اند ـ بهترند و مسلّم است که ترک کنندگان حمايت عثمان نيز اطرافيان او را بهتر از خود نمى دانستند، به اين ترتيب همگى در اين سخن اتفاق نظر داشتند که حاميانش هرگز از بهترين مردم نبودند. اين تعبير لطيفى است که مى تواند پرده از روى اعمال عثمان بردارد و نشان دهد که او کارهايى کرده بود که نفرت عمومى مسلمانان را برانگيخته بود. مهم ترين آنها تقسيم بيت المال در ميان يارانش و سپردن پستهاى حسّاس کشور اسلام به دست نااهلان و تبعيض و بى عدالتى در ميان مردم و غفلت از مصالح مسلمانان بود. بعضى از شارحان نهج البلاغه،(1) مى گويند که امام (عليه السلام) اين سخن را، در پاسخ کسى ايراد فرمود که در محضرش چنين گفت: «آنها که دست از يارى عثمان برداشتند، منشأ فتنه بودند، چرا که اگر بزرگان صحابه به يارى او برمى خاستند جاهلان امّت هرگز جرأت ريختن خون او را نداشتند. و اگر بزرگان صحابه او را واجب القتل مى دانستند، مى بايست صريحاً اين مسأله را بيان کنند تا شبهه از مردم برطرف گردد. امام (عليه السلام) فهميد که گوينده نظر به آن حضرت دارد، لذا با اين عبارت ظريف پاسخ او را بيان فرمود». به هر حال اين سخن نشان مى دهد که اگر امام (عليه السلام) به طور جدّى به حمايت از عثمان برنخاسته، در اين امر تنها نبوده است، بلکه همه بزرگان صحابه چنين موضعى را داشتند، پس چرا اشکال متوجّه آن حضرت شود؟ در پايان خطبه امام (عليه السلام) ضمن بيان کوتاهى، تحليل روشنى از قتل عثمان و عوامل آن ارائه مى دهد و مى فرمايد: «من جريان کار عثمان را در عبارتى کوتاه و پرمعنا، براى شما خلاصه مى کنم: او استبداد ورزيد، استبداد بسيار بدى و شما ناراحت شديد و واکنش بدى نشان داديد و از حد گذرانديد; وَ أَنَا جَامِعٌ لَکُمْ أَمْرَهُ، اسْتَأْثَرَ(2) فَأَسَاءَ الاَْثَرَةَ، وَ جَزِعْتُمْ فَأَسَأْتُمُ الْجَزَعَ». و خداوند، در اين مورد حکمى که درباره «مستبدان» و «افراط گران»، جارى مى شود (و هر کدام، به سزاى اعمال خود در دنيا و آخرت، گرفتار مى شوند); «وَ للهِِ حُکْمٌ وَاقِعٌ فِي الْمُسْتَأْثِرِ وَ الْجَازِعِ.» به گفته يکى از ادباى معروف عرب، عادت امام (عليه السلام) اين بود که سخنان جامع خويش را، با الفاظ کم و معانى بسيار بيان مى فرمود و اين سخن در واقع يکى از مصاديق بارز کلامِ جامعِ امام (عليه السلام) است، مى فرمايد: هم عثمان مرتکب بدى و خطا شد و هم شما. او راه استبداد و حکومت خودسرانه را در پيش گرفت و خويشاوندان نالايقش را بر مسلمانان مسلّط ساخت و بيت المال را در اختيار آنان گذاشت و آنها به غارت بيت المال مشغول شدند. و آنگاه که اعتراضات مسلمانان، از هر سو بلند شد، او گوش به آنها نداد، در نتيجه مردمِ ناراحت و عصبانى به او حملهور شدند و بزرگان صحابه از مهاجران و انصار دست از ياريش برداشته و او را تنها گذاشتند. از سوى ديگر مخالفان و مهاجمان نيز از حدّ گذراندند و به جاى اين که او را از حکومت مسلمانان بر کنار سازند و زمام امور را از دست همکاران ظالمش بگيرند، اقدام به ريختن خونش کردند و چنان فتنه اى برپا شد که ساليان دراز تاريخ اسلام را تحت تأثير خود قرار داد و گروه منافقان و آنها که در طمع حکومت بودند به بهانه خون او خونهاى زياد ديگرى را ريختند. بنابراين هر دو گروه راه افراط را پوييدند و به همين دليل خداوند هر کدام از آنها را مطابق اعمالشان جزا مى دهد. با اين که درباره حکومت عثمان و پيامدهاى آن سخنان زيادى گفته اند امّا اين کلام امام (عليه السلام) با نهايت اختصار جانِ مطلب را بيان فرموده و داورى عادلانه و دقيقى را ارائه داده است. ضمناً از اين تعبير استفاده مى شود که استبداد ـ با اين که هر گونه باشد بد است ـ اقسامى دارد که بعضى از بعضى ديگر زشت تر است و استبداد عصر عثمان از آن استبدادهاى زشت تر بوده است. و نيز استفاده مى شود که انسان در برابر ناهنجاريهاى اجتماعى که قرار مى گيرد بايد عکس العمل نشان دهد، ولى مراقب باشد که از حد نگذراند; چرا که ناهنجارى ديگرى مى آفريند که دامان جامعه را خواهد گرفت و مردم از گردابى به گرداب ديگر، و از چاله اى به چاه مى افتند. بايد در اين گونه حوادث بر اعصاب مسلّط بود و با درايت و تدبير عمل کرد تا درمان يک بيمارى سبب بيمارى هاى ديگرى نگردد، ولى متأسّفانه تاريخ نشان مى دهد که هميشه اين افراط و تفريط ها وجود داشته است. در ضمن توجه به اين نکته لازم است که تعبير به «جَزَع» که در اصل به معناى «اندوه شديد» است، اندوهى که انسان را از کار بازمى دارد ـ در اينجا اشاره به ناراحتى شديدى است که مردم، به خاطر اعمال بى رويه عثمان و اطرافيان او، پيدا کردند و اين اندوه، سبب زياده روى هايى شد که آثار سوء آن تا سالها باقى ماند. *** نکته: عصر طوفانى عثمان! بى شک دوران خلافت عثمان مخصوصاً سالهاى پايانى آن، از طوفانى ترين سالهاى قرن نخست اسلام است که مورّخان به طور گسترده درباره آن بحث کرده اند. به اعتقاد بعضى صحيح ترين اخبار در مورد عثمان آن است که طبرى در تاريخ خود آورده است. خلاصه مطالب او چنين است: عثمان کارهايى کرد که در اسلام سابقه نداشت و باعث خشم مسلمانان گرديد. نمونه اى از اين اعمال سپردن کارهاى مهم حکومت مسلمانان به افراد نااهل و افراد فاسق و سفيه و بى دين و بخشيدن غنائم به آنان و آزار و ستم طاقت فرسا به شخصيتهاى بزرگى مانند ابوذر و عمّار ياسر و عبدالله بن مسعود و مانند اينها بود. او وليد بن عقبه را والى کوفه ساخت که شراب مى نوشيد و در حال مستى به ميان مردم مى آمد و رسوايى هايى به بار آورد که گروهى نزد عثمان به آن شهادت دادند و بعد از عزل او سعيد بن عاص را ـ که او نيز مرد تبهکارى بود ـ به جاى وى نشاند. سعيد با اعمال ناروايش خشم مردم را برانگيخت و مردم به مخالفت با او برخاستند. عثمان به جاى اين که آتش فتنه را خاموش کند دستور داد رهبران مخالفان را به شام تبعييد کند. آنها در شام بر معاويه شوريدند. عثمان مجبور شد که آنان را به کوفه بازگرداند، و دگربار آنها را به حمص تبعيد کرد. نه تنها در کوفه که در نقاط ديگر نيز انتقادها بالا گرفت. سرانجام گروهى از اصحاب پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) گردهم آمدند و ايرادهاى مهم را به وسيله عامر بن قيس ـ که مردى پاک طينت و خداشناس بود ـ به عثمان رساندند. او به جاى اين که از اين خيرخواهى سپاسگزارى کند پاسخ اهانت آميزى به فرستاده آنها داد. وضع مدينه روز به روز ناآرام تر مى شد و فرياد انتقاد بلندتر مى گشت. عثمان، ناچار شد که گروهى مانند سعيد بن عاص و معاوية بن ابى سفيان و عمروعاص را براى مشورت دعوت کند و با آنها به شور بنشيند. بعضى گفتند: «صلاح، اين است که مردم را به جهاد مشغول سازى تا اين مسائل فراموش شود.» ولى سعيد بن عاص، او را به انتقام گيرى از سران انتقاد کنندگان تشويق کرد و گفت: «اگر آنها، رهبران خود را از دست بدهند، متفرّق خواهند شد.» کم کم مردم در انتقاد به عثمان، جسورتر شده و گفتند: تو بنى اميه را بر دوش مردم سوار کرده اى يا عدالت کن يا از خلافت کناره گيرى!» عثمان که قدرت تصميم گيرى را از دست داده بود، به فرماندهان خود گفت تا مردم را براى جهاد آماده کنند، ولى اين دستور مشکلى را حل نکرد. سرانجام در سال 35 هجرى مخالفينش، در شهرهاى مهم اسلامى با هم مکاتبه کردند و تصميم بر عزل عثمان و فرماندارانش گرفتند. گروهى از مصر و گروه ديگرى از کوفه و گروه بسيارى از بصره، به عنوان زيارت خانه خدا حرکت کرده و به سوى مدينه آمدند و مردم مدينه را از تصميم خود باخبر ساختند. مهاجران و انصار ـ که از عملکرد عثمان ناراضى بودند ـ به حمايت او برنخاستند. مخالفان به آسانى وارد مدينه شدند و خانه عثمان را محاصره کردند، ولى مانع از رفت و آمد افراد نبودند. عثمان از اين هجوم عمومى سخت در وحشت فرورفت و نزد امام على (عليه السلام) آمد و از آن حضرت تقاضا کرد که نزد معترضان برود و آنها را از راهى که در پيش گرفته اند منصرف سازد. امام (عليه السلام) فرمود: «با چه شرايطى آنها را راضى کنم؟» عثمان عرض کرد: «با اين شرط که من، بعد از اين تنها با صلاح انديشى شما کار مى کنم.» امام (عليه السلام) فرمود: «بارها تو را نصيحت کرده ام و تو هم وعده داده اى، ولى به وعده ات وفا نکرده اى و به سخنان مروان و معاويه و امثال آنها گوش فرا دادى.» سرانجام امام (عليه السلام) پذيرفت و براى فرونشاندن خشم مردم با گروهى از مهاجران و انصار حرکت کرد و نزد معترضان آمد. مخصوصاً با مصريان که انتقادهاى شديدى داشتند مذاکره فرمود و آنها قبول کردند که به مصر بازگردند. به عثمان نيز سفارش فرمود که به تمام شکايت مردم رسيدگى کند و از کارهاى گذشته توبه کند. عثمان خطبه اى خواند و آشکارا اعلام توبه کرد و قول داد به تمام شکايات مردم رسيدگى کند. هنگامى که عثمان به منزل بازگشت ديد مروان و عده اى از بنى اميه در منزلش گرد آمده اند. مروان گفت: «سخن بگويم يا ساکت بنشينم»؟ همسر عثمان فرياد زد: «ساکت باش! به خدا شما قاتل عثمان و يتيم کننده اطفالش خواهيد بود. او به مردم وعده داده و بايد به وعده اش وفا کند». مروان، ساکت ننشست و گفت: «سخنى را که گفتى به صلاح خلافت تو نبود.» عثمان تحت تأثير مروان قرار گرفت و به او دستور داد تا مردم را پراکنده کند. مردم به خانه امام على(عليه السلام) رفتند و جريان را گزارش دادند. امام (عليه السلام) فرمود: «اگر در خانه بنشينم عثمان مى گويد که مرا تنها گذاردى و خوار کردى و اگر براى او صلاح انديشى کنم، باز مروان او را بازيچه خود قرار مى دهد.» سپس به خانه عثمان رفت. فرمود: «به وعده خود وفا نکردى و به سخنان ناصواب مروان ـ که برخلاف دين و عقل است ـ گوش دادى. من از اين پس به سراغ تو نخواهم آمد.» معترضان مصرى که عدد آنها بالغ بر دو هزار نفر بود و به خاطر اطاعت از فرمان على (عليه السلام) راه بازگشت به مصر را مى پيمودند بعد از سه روز، به مدينه بازگشتند و نامه اى را که از غلام عثمان در بين راه گرفته بودند، به اين مضمون ارائه دادند. در آن نامه عثمان به فرماندارش در مصر دستور داده بود که بعضى از سران معترضان را به دار آويزد و برخى را شديداً مجازات کند. آنها نزد امام على (عليه السلام) آمدند و جريان را بازگو کردند. امام (عليه السلام) از عثمان توضيح خواست. عثمان انکار کرد که چنين نامه اى نوشته باشد بعضى گفتند که اين، کار مروان است. مصريان گفتند: «مگر مروان، تا اين اندازه جرأت و نفوذ دارد که مُهر او را پاى نامه بزند و همراه غلام عثمان با شتر بيت المال به سراغ چنان مأموريتى بفرستد؟!» عثمان اظهار بى اطلاعى کرد. مردم، در پاسخ گفتند: «اگر راست مى گويى تو لايق اين خلافت نيستى، چرا که ديگران اين گونه بر تو مسلط اند، و اگر دروغ مى گويى باز هم شايستگى خلافت بر مسلمانان را ندارى. پس در هر صورت بايد کنار بروى. چند بار توبه کرده اى باز آن را شکسته اى، بنابراين يا از خلافت کنار برو يا کشته خواهى شد و يا ما در راه خدا شهيد مى شويم.» عثمان گفت: «اگر کشته شوم بهتر از آن است که از خلافت کناره گيرى کنم.» روز به روز روزگار بر عثمان سخت تر مى شد. بار ديگر امام على (عليه السلام) تقاضا کرد که بين او و مردم وساطت و ضرب الأجلى تعيين کند تا به شکايات مردم رسيدگى کند. سه روز او را مهلت دادند، امّا در پنهانى وسايل جنگ را آماده مى کرد. سه روز گذشت و خبرى نشد. گفتنى است که عثمان به معاويه نامه نوشته بود که هر چه زودتر خود با لشکرى به يارى او بشتابد. ولى لشکر بموقع به يارى او نيامد. سرانجام، توده هاى مردم خشمگين و عصبانى ـ که پيمان شکنى هاى مکرّر عثمان را ديده بودند ـ به کلّى از او قطع اميد کردند و به درون خانه او هجوم بردند و ميان طرفداران عثمان و شورشيان نزاع شديدى در گرفت و تعدادى از دو طرف کشته شدند. آنها در پايان به اتاقى که عثمان در آن بود هجوم بردند و او را کشتند.(3) *** پی نوشت: 1 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ميثم، جلد 2، صفحه 57. 2 ـ «استأثر» از مادّه «اثر» به معناى «انحصار طلبى» است. و در قاموس، آن را به «استبداد» تفسير کرده که آن هم، به معناى «انحصار طلبى» است، حکومتهاى استبدادى نيز، حکومتى است که يک فرد، همه چيز را در انحصار خود مى گيرد و همه مردم را برده و بنده خود مى سازد. 3 ـ تاريخ طبرى، جلد 3، صفحه 360 به بعد (با تخليص)، حوادث سال 33 هجرى.  
شرح علامه جعفریدرباره قتل عثمان: «لو امرت به لكنت قاتلا او نهيت عنه لكنت ناصرا» (اگر من دستور كشتن عثمان را داده بودم، قاتل او من بودم و اگر از قتل او جلوگيري مي‌كردم ياورش بودم.) قتل بي‌واسطه و قتل باواسطه: اساسي‌ترين شرط قتل نفس جنائي و صدق قاتل جنايتكار بر كسي تعمد و آگاهي است. اگر آگاهي و تعمد در بين نباشد، اگر چه قتل صورت بگيرد، موصوف به صفت جنايت نمي‌گردد، مانند قتل از روي اشتباه و خطا با اينكه بايد ديه مقتول پرداخت شود ولي جنايت و تقصير نمي‌باشد. در نسبت دادن قتل جنائي به يك فرد يا به يك گروه دخالت و تاثير آگاهانه و عمدي به نحوي از انحاء شرط است. در مباحث فقهي مربوط به پديده قتل و كيفر آن انواع مختلف دخالت در قتل مانند: 1- دستور به قتل 2- شركت در قتل 3- آماده كردن مقدمات قتل 4- مباشرت مستقيم به قتل 5- شهادت دروغين به وقوع جرمي كه موجب قتل است. و مانند اين امور مورد بحث و تحقيق قرار گرفته است. با نظر به آن مسائل و منابع فقهي مربوطه، مجرد دستور به قتل كسي بدون اينكه آن دستور علت تامه‌ي قتل بوده باشد، قاتل محسوب نمي‌شود زيرا كسي كه متصدي قتل شده است، از آگاهي و اختيار در اقدام به قتل برخوردار بوده است، دستوردهنده از نظر فقهي محكوم به قصاص نمي‌باشد، (اگر چه با كمترين تاثير دستور در اراده يا تحريك قاتل، دخالت در قتل داشته است). حتي در صورتي كه دستوردهنده به وسيله‌ي اعمال قدرت قاتل را به قتل نفس اكراه نمايد، دستوردهنده محكوم به حبس ابدي مي‌گردد، ولي قصاص نمي‌شود، زيرا بنا بر تحقيقات فقهاء تشيع اكراه در قتل با نظر به رشد فكري و آگاهي و اختيار ميان قتل يكي از دو نفس محترم (خود يا مقتول) به مرحله اجباري كه مانند آلت محض براي كشتن ديگري باشد نمي‌رسد. خلاصه حكم قتل نفس از ديدگاه فقه محض با حكم اخلاقي و عكس‌العمل نفس الامري متفاوتست، زيرا از ديدگاه اخلاق و عكس‌العمل نفس الامري كمترين رضايت و اعانت و لو جلوگيري نكردن از مقدمات ابتدائي قتل، نوعي شركت معنوي در قتل است. اين سختگيري شديد در مكتب اسلام درباره‌ي خون انسانها براي نشان دادن عظمت حيات است كه خداوند خالق حيات و موت به انسانها داده است. با اين مقدمه روشن مي‌شود كه اميرالمومنين عليه‌السلام در جمله‌ي مورد تفسير مي‌خواهد موقعيت خود را در داستان قتل عثمان هم از ديدگاه فقهي و هم از نظر اخلاقي و نفس الامري بيان كند كه: اميرالمومنين دستوري به قتل عثمان نداده است. و عثمان مردي بالغ و رشيد و عاقل و داراي آگاهي و اختيار بود، و خود چند بار احساس خطر كرده بود و چنانكه در مجلد پنجم گفتيم: خود اميرالمومنين چند بار عثمان را از خطري كه متوجه او بود، آگاه ساخته و برحذر فرموده بود. بنابراين، اميرالمومنين حتي از ديدگاه اخلاقي و نفس الامري نيز تاثيري در قتل عثمان نداشته است. و با توجه به اقدامات اميرالمومنين براي جلوگيري از حادثه‌ي عثمان روشن مي‌شود كه آن بزرگوار كمترين اعانتي در قتل عثمان نداشته است. جلوگيري از قتل، ياري مقتول است برعكس قانون گذشته، هر كسي يا گروهي كه از قتل يك فرد يا يك گروه به هر نحوي كه جلوگيري نمايد، آن فرد يا گروه را ياري نموده و در بقاي حيات آن موثر مي‌باشد. اين جلوگيري هم مانند دستور و هر گونه سبب سازي براي وقوع قتل اشكال و انواعي دارد كه هر اندازه سببيت آن قويتر باشد، دخالت و تاثير آن در بقاي حيات بيشتر است. مقصود از آيه‌ي شريفه‌اي كه مي‌گويد: «و من احياها فكانما احيا لناس جميعا» (و هر كسي كه نفسي را احيا كند مانند اينست كه همه‌ي نفوس انساني را احيا كرده است)، حيات بخشيدن حقيقي نيست، چنانكه مقصود از: «انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا» (هر كس نفسي را بكشد بدون عنوان قصاص يا فساد در روي زمين مانند اينست كه همه نفوس انساني را كشته است)، گرفتن روح از بدن نيست، زيرا مطابق آياتي كه مي‌گويد: الله يتوفي الانفس حين موتها (فقط خدا است كه روح انساني را موقع مرگ مي‌گيرد) «و الذي خلق الموت و الحيات» (و او خدا است كه مرگ و زندگي را آفريده است.) قاتل و احياءكننده مقدمات قتل يا بقاي حيات را بوجود مي‌آورند. مطابق همان توضيح و تفصيلي كه در انواع دخالت و تاثير در قتل نفس متذكر شديم؟ در انواع دخالت و تاثير در بقاي حيات نيز وجود دارد. چنانكه گرفتن يك ناتوان از چنگال يك نيرومند كه مي‌خواهد او را بكشد باعث رهائي او از كشته شدن است، همچنين ممكن است يك جمله‌ي نابجا تاثيري در رهائي يك انسان از نابودي داشته و به وسيله‌ي آن جلمه در ادامه‌ي حيات انسان مفروض دخالتي نموده باشد. با ملاحظه‌ي مطالب فوق روشن مي‌شود كه مقصود اميرالمومنين از جمله‌ي او نهيت عنه لكنت ناصرا (يا اگر از حادثه‌ي عثمان جلوگيري مي‌كردم يار او بودم). آن اينست كه اميرالمومنين با عدم جلوگيري از قتل عثمان، اعانت و كمكي به آن نموده است. بلكه مقصود آن است كه پس از آن همه نصيحت و اخطار و هشداري كه به عثمان دادم و او تحت تاثير مروان و ديگر خويشاوندانش اخطارهاي مرا ناديده گرفت و وقوع حادثه به مرحله‌ي قطعي رسيد، در نتيجه نهي و جلوگيري من از تاثير افتاد و حادثه به وقوع پيوست. او با قدرت از دفاع از حيات خود، تا مرز زندگي و مرگ پيش رفت، در اين وضع من چگونه مي‌توانستم او را از آن مرز برگردانم و بدين ترتيب من نتوانستم از آن حادثه جلوگيري كنم، تا بدين وسيله ياريش كرده باشم. *** «غير ان من نصره لايستطيع ان يقول: خذله من انا خير منه، و من خذله لايستطيع ان يقول: نصره من هو خير مني» (ولي كسي كه به ياري او برخاست، نمي‌تواند بگويد: من بهتر از كسي بودم كه او را رهايش ساخت و به دست مرگ سپرد و كسي كه او را رهايش ساخت نمي‌تواند بگويد: كسي كه او را ياري نمود، بهتر از من بود.) موقعيتهاي ابهام‌انگيز كه موجب سرايت ابهام مي‌گردد: پديده‌ي حيات حساستر و با اهميت تر از آن است كه معمولا مردم درباره‌ي حيات گمان مي‌برند. اين يك پديده است كه هر اندازه كه انسان دارنده‌ي حيات در يك جامعه بيشتر مطرح بوده باشد، تاثير آن در زندگي افراد و گروههاي آن جامعه بيشتر خواهد بود. اين تاثير داراي صورتها و كيفيتها و كميتهاي مختلفي است. از آن جمله: 1- عقل و خرد شخصيتي كه در يك جامعه مطرح مي‌شود، بدون ترديد افراد يا گروههائي از آن جامعه تحت تاثير عظمتهاي آن عقل و خرد قرار گرفته، آگاهانه يا ناآگاه به طرف آن كشيده مي‌شوند. هر اندازه كه عناصر شخصيتي يك انسان در شئون زندگي آن جامعه بيشتر و عميقتر مطرح گردد، كشش و انجذاب بيشتر و عميقتري را در فضاي جامعه به وجود خواهد آورد. اين مسئله به آن معني نيست كه همه‌ي افراد و گروههاي جامعه به يكسان از عظمت و نتايج آن خرد و عقل برخوردار خواهند گشت، بلكه به اين معني است كه زمينه‌ي مناسبي در آن جامعه براي آن كشش و انجذاب بوجود مي‌آيد كه در قوانين حقوقي و اجراي آن و رفتار سياسي و نتايج آن مي‌تواند نشان دهنده‌ي آن زمينه‌ي مناسب بوده باشد كه وجود شخصيت عاقل و خردمند در راس جامعه آن را ايجاب مي‌نمايد. 2- اگر شخصيت و يا شخصيتهائي كه در رديف پيشتازي يك جامعه قرار مي‌گيرند، سست عنصر و بي‌خيال به اصول زندگي مردم باشند، اگر بتواند در موقعيت خود دوامي داشته باشد، (كه دوامي نخواهد داشت) بي شك و ترديد، مردم آن جامعه به سستي و بي خيالي گرائيده، چهره‌هاي جدي زندگي كه از متن آن مي‌جوشد، مبدل به قيافه‌هاي شوخي و مسخره‌انگيز مي‌گردد. 3- اگر شخصيت يا شخصيتهائي زمام امور جامعه را به دست بگيرند كه طعم استقلال فرهنگي و هنري و علمي و اخلاقي را نچشيده باشند، و چنانكه در بالا گفتيم و عناصر شخصيتي آنان در مقدرات و سرنوشت جامعه به وسيله‌ي شكلي از اشكال قدرت نقش تعيين كننده داشته باشد، بدون ترديد انسانهاي آن جامعه طعم استقلال فرهنگي و هنري و علمي و اخلاقي را نخواهند چشيد. 4- اگر پيشرو شخص يا اشخاصي قدرت پرست و قدرت محور بوده باشند، محال است كه انسانهاي آن جامعه بتوانند خود را از جاذبيت قدرت محوري و قدرت پرستي نجات بدهند … اين رابطه‌ي مستقيم ميان پيشرو و پيرو يك رابطه‌ي طبيعي است كه اوراق معتبر تاريخ بهترين شاهد آن است. البته سدشكنيها و سرپيچي‌هاي مردم جوامع از پذيرش پيشروان نامطلوب با داشتن امكانات مناسب، سنتي است تاريخي كه «الملك يدوم مع الكفر و لايدوم مع الظلم» (ملك و زمامداري ممكن است با فكر دوام پيدا كند ولي دوام ملك و زمامداري با ظلم امكان‌پذير نيست.) ولي بايد در اين مسئله دقت بيشتري كرد كه بنيان‌گذاران سدشكني و سرپيچي و قيام و انقلاب، نخست يك فرد يا افراد كاملا معدودي هستند كه مي‌توانند به وسيله تفكرات منطقي و قدرت تحريك جمعيتها و آگاه ساختن آنان، مردم جامعه را به حركت و تكاپو در راه قيام و انقلاب وادار نمايند. با وجود اين سنت جاريه در تاريخ جوامع، تاثرپذيري مردم جوامع تمام شدني نيست، بلكه هر قيام و انقلابي سردمداران و پيشرواني را عرضه نموده و مردم معمولي جامعه را تحت تاثير آنان قرار خواهد داد. سنت يا پديده تاثر از زمامداران و نظام سياسي و اجتماعي در يك جامعه، از ديدگاه اسلام يك سنت يا يك پديده ضروري و واجب‌الاحترام نيست، بلكه بستگي به آن دارد كه طرز تفكرات و هدفگيريهاي زمامداران و مختصات و نتايج نظام سياسي و اجتماعي حاكم چيست. اسلام آنچه را كه براي انسانها مي‌خواهد چه در حالت فردي و چه در پهنه‌ي زندگي اجتماي (حيات معقول) است، نه زمامداري زمامداران هدف نهائي است و نه شخصيت افرادي كه متصدي رهبري (حيات معقول) فرد و جامعه مي‌باشند. اسلام طاغوت و طاغوتي نمي‌خواهد، چنانكه استضعاف و مستضعف را هم نمي‌خواهد، اسلام انساني را مي‌خواهد كه در مسير (حيات معقول) حركت كند و از ظلمات خارج و وارد نور و سعادت حقيقي شود. بنابراين، يك زمامدار لايق در جامعه‌ي اسلامي كسي است كه خود، داراي (حيات معقول) بوده باشد كه اگر جامعه بخواهد تحت تاثير او قرار بگيرد، آن تاثر موجب رشد و اعتلاي او بوده باشد. اما درباره‌ي شخصيت زمامداري كه در جمله‌ي مورد تفسير مطرح شده است، با اين پديده‌ي قابل تامل روبرو هستيم كه هم ياران و دفاع‌كنندگان از آن شخصيت، نه يقين به ارزش كاري كه كرده‌اند، دارند و نه يقين به واقعيت نتايج آن. و هم آنانكه او را به حال خود رها كردند و به كمكش نشتافتند. اين حالت ابهام كه در هر دو گروه متقابل به وجود آمده بود، ناشي از ابهام در انديشه و رفتار شخصيت بوده است كه مردم بدان جهت نتوانسته‌اند تكليف نهائي خود را در رابطه با او تشخيص قطعي بدهند. *** «و انا جامع لكم امره: استاثر فاساء الاثره و جزعتم فاساتم الجزع و لله حكم واقع في المستاثر و الجازع» (من وضع عثمان را در چند جمله مختصر براي شما جمع نموده و توضيح مي‌دهم: او خويشاوندان خود را بر ديگر مسلمانان مقدم داشت، و اين يك تقديم و ترجيح بدي بود و شما داد و فرياد كرديد و اضطراب به راه انداختيد و در اين داد و فرياد كار بدي مرتكب شديد و براي خداست حكم عادلانه درباره‌ي عثمان كه خويشاوندانش را بر مسلمين ترجيح داد و درباره‌ي شما كه در كارهاي او به داد و فرياد و اضطراب افتاديد.) هر كسي به حكم خداوندي همان را بدرود كه كاشته است: اين جهان كوه است و فعل ما ندا          سوي ما آيد نداها را صدا (مولوي) رويدادهاي بزرگ كه در جوامع بشري اتفاق مي‌افتد، قابل سه نوع تجزيه و تحليل است: نوع يكم- تجزيه و تحليل براي شناخت اجزاء و روابط تشكيل دهنده‌ي رويداد، فقط براي فهم و درك آنها كه چه بوده‌اند و چرا به وقوع پيوسته‌اند و چنان رويدادي را بوجود آورده‌اند. نوع دوم- تجزيه و تحليل براي سوء استفاده و بهانه‌گيري و به دست آوردن مستمسك براي اجرا و اشباع خودخواهيها و خودكامگي‌ها و تثبيت اصول پيش ساخته براي تحقق بخشيدن به آرمانهاي شخصي. اين نوع تجزيه و تحليل در داستان كاري بود كه معاويه و مگسهاي سفره‌ي او و خودكامگان خودباخته‌ي شام معاويه بود كه اميرالمومنين عليه‌السلام با بيانات كاملا منطقي آن را مردود مي‌نمودند و به مردم ساده‌لوح كه در فريبكاريهاي معاويه درك و شعورشان را از دست مي‌دادند، فرياد مي‌زدند كه گول اين خودپرستان قدرت طلب را مخوريد. اينان اگر داستان عثمان را درست تحليل كنند خواهند ديد دست خودشان به خون عثمان آلوده‌تر از ديگران است و من دستم پاك و از اين حادثه مبرا هستم. نوع سوم- تجزيه و تحليل حادثه براي افزايش تجربه‌ها و دانستني‌هاي سودمند و كشف اصول و قوانين در اعتلاء و سقوط حيات انسانها. اينست تجزيه و تحليل واجب و ضروري درباره‌ي حوادث و رويدادهاي بزرگ تاريخ. در سرتاسر نهج‌البلاغه در هر موردي كه اميرالمومنين عليه‌السلام درباره‌ي حادثه عثمان سخني گفته است، از اين نوع سوم بوده و كوشش ضمني خود را براي جلوگيري از نوع دوم از تجزيه و تحليل بيان فرموده است. مضمون جمله‌ي آخر در جملات مورد تفسير لزوم سكوت منطقي را درباره‌ي حادثه‌ي عثمان تذكر داده و مي‌فرمايد: اين رويداد تحقق يافته است و به گذشته خزيده است، شما در پيش روي خود كتاب الهي و سنت پيامبر و عقل و وجدان داريد، شما مطابق اين منابع در همه‌ي حوادث نظاره نموده و نتيجه‌گيري نمائيد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 127-117 گفتار آن حضرت پيرامون تهمت و افتراى معاويه، كه نسبت به آن بزرگوار شايع كرده بود، كه على (ع) فرمان قتل عثمان را صادر كرده، آورده شده است: واژه «المستأثر بالشىء»، به معنى استبداد كردن نسبت به چيزى است.  محتواى اين فراز از سخن امير مؤمنان (ع) بركنار بودن آن حضرت از دخالت داشتن در خون عثمان است. بدين توضيح كه نسبت به كشته شدن عثمان، امر و نهيى -چنان كه معاويه و ديگران ادّعا كرده اند- نداشته است.  اين جمله از بيان حضرت كه: «لو أمرت به لكنت قاتلا»، «اگر فرمان كشتن عثمان را داده بودم قاتل او بودم» بصورت قضيّه شرطيّه بيّن اللّزوم آمده، بدين توضيح كه اگر امر كننده باين كار بودم لزوما قاتل بودم. اين لزومى است كه عرف مردم مى فهمند، چنان كه بفرمان دهنده قتل كسى، قاتل مى گويند. امر كننده، شريك جرم انجام دهنده است هر چند در لغت قاتل به كسى گفته مى شود كه قتل را صورت داده است و كشتن را به عهده داشته است.  عبارت: «أو نهيت لكنت ناصرا»،  «اگر از كشتن عثمان مردم را باز مى داشتم، ياور او به شمار مى آمدم» نيز به صورت قضيّه شرطيّه لزوميّه ذكر شده است. نهى از كارى لزوما به معناى ياور بودن و حمايت كردن است. اين حقيقت در عرف مردم چنان روشن است كه نيازى به توضيح ندارد.  در شرح بيانات پيشين امام (ع) روشن شد كه استثناء نقيض لازم با نقيض ملزوم ملازمه دارد. در كلام حضرت لازم دو قضيّه ی «امر نكرده، تا قاتل باشد» و «نهى نكرده تا ياور عثمان به حساب آيد» -كشتن و يارى كردن- استثنا شده پس ملزوم اين دو كه امر و نهى كردن باشد از ناحيه آن بزرگوار مستثناست. يعنى امام (ع) كه به اتّفاق مسلمانان قاتل نبوده، پس در باره اين موضوع هم امرى نكرده است [يارى آشكار عثمان را جز نصايح ارشادى نداشته، پس مردم را نهى نكرده است].  نهايت چيزى كه دشمن در اين مورد بگويد اين است كه: آن بزرگوار كناره گيرى كرده و اين به معنى اراده بر قتل عثمان بوده است.  چنين ادّعايى باطل و بيهوده است، زيرا كناره گيرى گاهى به دليل ديگرى است كه بعدا توضيح خواهيم داد. بر فرض كه كناره گيرى، اراده بر كشتن باشد، اراده بر كشتن، كشتن به حساب نمى آيد، چه اين كه هر دشمنى كشته شدن خصم خود را دوست دارد، ولى به صرف چنين اراده اى به وى قاتل نمى گويند.  ظاهر سخن حضرت اين است، كه يارى نكرده، و هر گاه دو لازم كه كشتن و يارى كردن باشد از ناحيه آن بزرگوار منتفى شد، امر و نهيى كه ملزوم آن دو لازم باشد، نيز منتفى است.  [اين توضيح بنا بر اين احتمال بود كه، نقيض دو لازم در عبارت امام (ع) استثنا شده باشد، يعنى اگر قاتل نباشم، كه نيستم امر هم نكرده ام، و اگر يارى نكرده باشم كه نكرده ام، پس نهى كننده نيز نيستم]. احتمال ديگرى در بيان امام (ع) داده شده است، و آن اين كه در عبارت دوّم: «و لو نهيت لكنت ناصرا» «اگر مردم را نهى مى كردم همدست و ياور عثمان به حساب مى آمدم» مقدّم استثنا شده باشد (ولى شورشيان را نهى كردم) تا لازم قضيّه را كه تالى است نتيجه بدهد بدينسان: «ولى شورشيان را نهى كردم، پس در حقيقت او را يارى كردم» [بر خلاف ادّعاى معاويه كه يارى عثمان نكرده ام].  اعتراض نشود كه، انجام دهنده منكر يا عثمان، و يا كشندگان وى بوده اند به هر صورت واجب بود كه امام (ع) بپاخيزد، عثمان را از انجام منكرات باز دارد، اگر وى راه خلاف مى رفته است و يا كشندگان عثمان را از قتل، باز مى داشت اگر آنها راه، خلاف مى رفته اند. پس كناره گيرى آن حضرت، از انجام يكى از دو كار سبب خطا و اشتباه است، و چون امام (ع) خطا نمى كند، ناگزير يكى از دو كار را انجام داده، بنا بر اين ترك كننده يكى از دو كار نبوده، بدين دليل از گناه تبرئه نمى شود.  پاسخ چنين اعتراضى در بركنارى امام (ع) از گناه و عصبيّت در اين مورد اين است كه: عثمان امورى را در جامعه اسلامى به وجود آورد كه موجب خشم و غضب تمام صحابه شد. مردم نيز بر او شوريدند و وى را به قتل رساندند. البته مردم هم كار بدى انجام دادند، كه بايد جلوگيرى مى شد. بدين توضيح، عثمان، و شورشيان بر او، به نسبت، هر دو طرف مرتكب خلاف شدند. سنّتهاى بدى كه عثمان به وجود آورده بود، در نظر امام (ع) مجازات قتل را نداشت، و لازم بود، به عثمان تذكّر داده شود. بدين سبب چنان كه از روايت استفاده مى شود، حضرت، زشتى آن سنّتها و كارهاى نابجا را به عثمان اعلام داشت، و چندين بار (چنان كه در سخن امام (ع) خواهد آمد) از شورش مردم او را بيم داد. اگر اين روايت صحيح باشد. ثابت مى شود كه آن بزرگوار از سنّتهاى ايجاد شده به وسيله عثمان، ناخوشنود بوده، و به وى اعتراض مى كرده است. ولى اين اعتراض و ارشاد، دليل نمى شود، كه در قتل عثمان دخالت داشته باشد، بضرورت اين احتمال به نظر مى رسد كه عثمان را از شورش بر حذر داشته، و چون باصطلاح گوش عثمان بدهكار نبوده، حضرت او را به خود واگذاشته است و اگر اين روايت صحيح نباشد عثمان را امر بمعروف كردن واجب كفايى بوده و نه عينى، و چون تعداد زيادى از صحابه، عثمان را از انجام منكرات، بيم داده بودند لازم نبود كه شخصا امام (ع) عثمان را بر حذر داشته باشد.  در مورد كار ناپسند صحابه، و ايجاد سنّت غلط خليفه كشى آنان، اگر ثابت شود كه حضرت صحابه را از اين كار بد، باز نداشته است، مى گوييم: از شرايط نهى از منكر اين است كه نهى كننده علم و يا گمان قطعى داشته باشد، كه سخنش مورد قبول واقع مى شود، و يا قدرت داشته باشد كه انجام دهنده منكر را بزور از كار بد، باز دارد. شايد امام (ع) آگاه بوده است كه صحابه را نهى از منكر كردن در اين جريان مؤثر نيست، ظاهرا چنين نيز بوده است.  در مورد بى فايده بودن نهى صحابه و بازدارى آنان از شورش، چنان كه از آن حضرت روايت شده است. امام (ع) به مردم قول داده بود كه بين آنها و عثمان، آشتى برقرار كند، و اسباب نگرانى صحابه از رفتار عثمان را از ميان ببرد، با وجود اين كه، اين وعده چندين بار تكرار شده بود، نتوانست نقار و اختلاف را برطرف كند. روشن است كه صحابه بعد از آن همه وعده و انجام نگرفتن كار، توجّهى به فرمايش آن حضرت نمى كردند در باره اين كه چرا حضرت با زور از قتل عثمان جلوگيرى نكرد، پر واضح است كه يك نفر و يا حتّى ده نفر نمى توانستند چنين شورش بزرگى را جلو گيرند، چه رسد به يك فرد، آن هم رجّاله عرب و افرادى كه براى اين منظور فرا خوانده شده بودند. بويژه كه تفكرات گوناگونى در هم آميخته و شورش بزرگى را پديد آورده بود. بديهى است كه هم حق و هم باطل را به عثمان نسبت مى دادند.  در اين باره احتمال ديگرى نيز بود، و آن اين كه عثمان بيت المال مسلمانان را كه جانمايه و زندگى آنان بود به اقوام خود بخشيده بود. جدا از آنچه شورشيان حق يا باطل، به عثمان نسبت مى دادند حيف و ميل اموال مسلمانان واقعيت بود.  بعلاوه امام (ع) گمان قطعى داشت، كه اگر به يارى عثمان برخيزد، چون او، و با او كشته خواهد شد. براى هيچ انسانى جايز نيست كه خود را در معرض هلاكت و نابودى قرار دهد، بدين دليل كه مى خواهد از پاره اى منكرات جزئى جلوگيرى كند.  اگر ثابت شود كه آن حضرت مردم را از كشتن عثمان نهى كرده است. بايد گفت اين نهى پيش از قتل عثمان، در اوّلين مرحله شورش و اجتماع آنها بوده، و جمله لو نهيت لكنت ناصرا در هنگام به نهايت رسيدن شورش و قتل عثمان بوده است كه نهى نكرده، زيرا، نه قدرت برچينى نهيى داشته، و نه، نهى بدين هنگام فايده اى داشته است.  بعضى از شارحان گفته اند، ظاهر سخن حضرت «ع» كه نه امر بكشتن عثمان و نه، نهى از آن كرده، دلالت دارد كه قتل عثمان در نزد آن بزرگوار، از امور مباح بوده است، كه نه امر به مباح و نه نهى از آن مى شود. اين استدلال شارحان اشتباه است. زيرا نهايت چيزى كه از بركنارى آن حضرت، از امر و نهى كردن، در اين باره فهميده مى شود، دخالت نكردن در اين موضوع و سكوت در آن باره است، و اين سبب نمى گردد كه حكم به مباح بودن قتل عثمان در نزد آن بزرگوار شود بلكه احتمال دارد كناره گيرى امام (ع) به يكى از وجوه ياد شده بوده باشد.  خلاصه سخن در اين مورد اين كه محقّقان اتّفاق نظر دارند، كه سكوت در باره موضوعى، دليل نوع سكوت، سكوت كننده نيست هر چند با قرينه بتوان نوع سكوت را فهميد.  از چيزهايى كه بر دورى جستن آن حضرت از امر و نهى در باره قتل عثمان دلالت دارد روايتى است كه از وى نقل شده است. وقتى كه از امام (ع) سؤال شد، كشته شدن عثمان، سبب خوشحالى شما شد يا ناراحتى شما فرمود: نه خوشحال شدم و نه ناراحت. عرض شد آيا بر كشتن عثمان رضايت داشتيد؟ فرمود رضايت نداشتم. به عرض رسيد كه كشته شدن عثمان شما را خشمگين ساخت؟ فرمود: غضبناك نشدم. تمام اين فرمايشات، بيان كننده اين حقيقت است كه آن بزرگوار، دخالتى در امر و نهى اين موضوع نداشته، و كسى كه در موضوعى دخالت نداشته و از آن كناره گيرى كند، بجاست كه بگويد: از آن خشمناك نشدم، راضى نبودم، ناراحت و خوشحال نگرديدم، زيرا خشم و رضا، بدحالى و خوشحالى، حالتهاى نفسانى هستند و به اسبابى كه وابستگى نفسانى دارند مربوط مى گردند، هنگامى كه اين اسباب در موضوعى جداى از نفس باشند چگونه، بر نفس عارض مى شوند.  در باره پاسخ امير مؤمنان (ع) به سؤالهاى فوق اشكال شده است، كه اگر كشته شدن عثمان كار زشتى بوده لازمه آن خشم و ناراحتى آن بزرگوار است، با اين كه طبق روايت حضرت در اين مورد خشمگين نشده اند. غضبناك نشدن ايشان، به دو صورت زير مى تواند باشد: 1-  امام (ع) بر امر زشت و منكر خشمگين نشده باشد و اين تصور به اتفاق نظر باطل است.  2-  كشته شدن عثمان در نزد آن حضرت امر منكر و زشتى نبوده به همين جهت از قتل وى غضبناك نگرديده است. ولى فرض بر اين است كه كشته شدن عثمان به يقين منكر بوده و مورد رضايت امام نبوده است.  جواب اين اشكال اين است كه كشته شدن عثمان سبب خشم و غضب آن حضرت گرديد ولى نه از آن جهت كه قتل عثمان بود، بلكه از آن نظر كه كار زشت و منكرى صورت گرفته است مثلا به لحاظ كيفيت قتل و آب ندادن و جز اينها و اين كه در روايت آمده بود كه براى قتل عثمان ناراحت نشده است، با خشمگين شدن امام (ع) به لحاظ وقوع منكرى منافات ندارد. اين جواب پيچيدگى خاصى دارد و لازم است دقت بيشترى در مورد جواب صورت گيرد. به دليل همين ظرافت خاص، نادانان موضوع را اشتباه فهميده اند لذا در اين باره شاعرى از مردم شام چنين سروده است:  و ما فى على لمستعتب          مقال سوى صحبه المحدثينا و ايثاره اليوم اهل الذنوب          و رفع القصاص عن القاتلينا اذا سئل عنه حد اشبهة            و عمّى الجواب عن السائلينا و ليس براض و لا ساخط         و لا فى النهاة و لا الآمرينا و لا هو سائه و لا [هو] سرّه          و لا بدّ من بعض ذا ان يكونا شرح اعتراضها و جواب آنها در باره كشته شدن عثمان و آنچه كه در اين باره به امام (ع) نسبت داده شده است، در نوشتار متكلمانى چون قاضى عبد الجبّار معتزلى و ابى الحسين بصرى و سيد مرتضى و جز اينها بطور گسترده نقل شده است. بنا بر اين ما سخن را در اين باره طولانى نمى كنيم و در آينده به پاره اى از آنها اشاره خواهيم كرد.  فرمايش: «غير انّ من نصر... خير منى»،  در جواب اشكالى آورده شده است.  در اين فراز حضرت به اعتراض شخصى پاسخ مى دهد كه در حضور آن جناب اشكال كرد و، كسانى را كه از يارى عثمان خوددارى كردند عامل اصلى آشوب طلبى معرفى مى كرد: اگر آنها عثمان را يارى مى كردند با توجّه به اين كه بزرگان صحابه بودند، ستمگران و نادانان و رجالّه ها، بر كشتن عثمان جرأت نمى يافتند. و اگر هم كشتن عثمان را حق مى دانستند، لازم بود كه اين حقيقت را به مردم مى گفتند، تا در اين باره شبه اى براى خلق پيش نيايد.  امام (ع) به ذكاوت دريافت كه منظور اشكال كننده خود حضرت است، ولى چون جاى جواب صريح نبود، طىّ دو جمله به طور ضمن جواب داد.  در آغاز فرمود كه در باره كشتن عثمان نه امر كرده اند و نه نهى، سپس استثناى دوّمى را در دو جمله مى آورد و بيان مى دارد: آنان كه عثمان را يارى نكردند. از كمك كنندگان عثمان با فضيلت تر بودند، زيرا يارى دهندگان او مروان حكم و امثال او بودند ولى واگذار كنندگان عثمان به نظر اشكال كننده على (ع)، طلحه و بزرگانى از صحابه بودند. البتّه فضيلت على (ع) و بزرگانى از صحابه، بر مروان حكم و مانند او روشن است، عقل و عرف نيز بر اين فضيلت و برترى گواهى مى دهد.  امّا اين عبارت حضرت كه واگذار كنندگان عثمان قدرت نداشتند يارى دهندگان او را بر خود فضيلت دهند به صورت تواضع و فروتنى ادا شده است و اين گفته امام (ع) موضوع اشكال اعتراض كننده نيست، بلكه منظور از اين فرمايش گويا قضيّه جدلى باشد، بدين معنى، كه حضرت دخالت در قتل عثمان را به صورت فردى كناره گير قبول كرده، و اشكال اعتراض كننده را بگونه اى ديگر رد كرده است.  و فرموده است بر فرض كه من جزو واگذار كنندگان عثمان باشم، چنان كه پندار شما است، اشكالى نيست، زيرا واگذار كنندگان عثمان، بر يارى كنندگان وى برترى داشتند.  حضرت اين موضوع را با مقدّمه دو قضيّه قسمت مقدّم فضيلت واگذار كنندگان و عدم فضيلت يارى دهندگان ثابت كرده و فهميدن مقدّمه دوم يا تالى را كه كدام گروه مورد ملامت و سرزنش بوده و بايد از گروه ديگر تبعيّت نمايند به دليل روشن بودن و علم شنونده، بر عهده وى گذاشته است. بدين شرح كه غير فاضل بايد از افضل پيروى و به وى اقتدا كند. از اين قياس بخوبى فهميده مى شود كه يارى كنندگان عثمان مى بايست از واگذار كنندگان وى پيروى مى كردند. بر خلاف عقيده اشكال كننده، كه وى معتقد بود، واگذار كنندگان بايد، از يارى دهندگان حمايت مى كردند.  يكى از محقّقان عقيده دارد كه اين بيان حضرت اصطلاح ويژه قبيله قريش است. با اين عبارت مى خواسته است مطلب را سر بسته و غير صريح بيان كند. از اين گفتار قصد نداشته است كه بركنارى و عدم دخالت خود، در اين موضوع را روشن سازد، بلكه خواسته ثابت كند كه واگذارى عثمان، در ماجراى قتل نشانه عدم فضيلت واگذار كنندگان، به دليل اين كه واگذار كننده اند، نمى شود. چنان كه، يارى عثمان دليل فضيلت يارى دهندگان نمى شود. امّا فهميدن اين معنا از عبارت حضرت بعيد به نظر مى رسد.  اين فرمايش امام (ع) را بگونه اى ديگر نيز توجيه كرده اند، به صورت زير: اثبات برترى و فضيلت واگذار كنندگان بر يارى دهندگان. اشكال كننده را به تسليم وا مى دارد. كه چرا سؤال ملامت آميز خود را متوجّه واگذار كنندگان كرده است و به سراغ يارى دهندگان نمى رود.  بدين توضيح و بيان كه اگر واگذار كنندگان از يارى كنندگان برترند بايد از يارى دهندگان سؤال شود، كه چرا خلاف كرده و عثمان را يارى كرده اند عليه يارى دهندگان بايد اقدام، و از آنان، خواسته شود كه با وجود عدم فضيلت در يارى چرا از عثمان حمايت كردند و اگر سؤال كنندگان پيرو اغراض فاسدى نيستند چرا ملامت خود را متوجّه واگذار كنندگان كرده اند و تقاص خون عثمان را از آنان مى خواهند با اين كه يارى دهندگان عثمان بملامت سزاوارترند.  فرمايش آن حضرت: «و أنا جامع لكم امره الى قوله الأثرة»،  امام (ع) در اين عبارت مختصر به اجمال اشاره به اين واقعيت دارد كه عثمان و كشندگان وى، هر كدام به گونه اى از فضيلت عدالت دور شده و به افراط و تفريط دچار شده اند. امّا عثمان به اين دليل از فضيلت دور شد كه خودرأيى نشان داد و در امورى كه بايد مردم را شركت مى داد، استبداد پيشه كرد و بدين سبب گرفتار افراط شد، و افراط چون خلاف عدالت است، نظام و خلافت را به فساد كشيد و سرانجام همه اينها قتل عثمان بود.  امّا كشندگان عثمان نيز راه خطا رفتند، بيش از حد بيتابى كردند، از حد اعتدال خارج شدند، گرفتار تفريط گرديدند، با وجودى كه شايسته بود خويشتن دار باشند و در اصلاح امر بكوشند، تا كار بدون قتل و خونريزى فيصله يابد، ولى جزع و بيتابى آنها شدّت يافت، به كار پست و زشتى دست زدند و مرتكب قتل شدند. بنا بر اين كار بد عثمان استبداد و خودكامگى، و كار زشت كشندگان بيتابى و ناشكيبايى بود.  بعضى از شارحان گفته اند: مقصود حضرت اين است كه شما پس از قتل عثمان دچار بيتابى و جزع شديد بهتر اين بود كه قبل از كشته شدن براى او بيتابى مى كرديد، و او را نمى كشتيد.  - «و للّه حكم واقع فى المستأثر و الجازع»، آنچه از اين گفتار حضرت بر مى آيد اين است، كه حكم واقعى خداوند در باره شخص مستبد و خودرأى حكمى مقدّر بوده است كه در باره كشته شدن عثمان به اجرا در آمده، و به قلم قضاى الهى در لوح محفوظ چنين ثبت بوده است. و حكم مقدّر خداوند در باره بيتابى كنندگان اين بوده كه آنها قاتل عثمان باشند و بدين سان گرفتار جزع و در نتيجه رذيلت شوند.  امام (ع) در پايان كلام خود، حكم اين امور را به خداوند نسبت داده است، تا آيندگان را توجّه دهد، كه در جريان قتل عثمان از حمايت هر دو جناح بركنار بوده است. تا ضمن اشاره به علت وقوع قتل كه از ناحيه عثمان خودرأيى و از جانب شورشيان ناشكيبايى و شتابزدگى باشد عدم دخالت خود را ثابت كند. ممكن است كه منظور از «حكم» حكمى باشد كه در آخرت براى تمام افراد از پاداش و كيفر به عنوان سزاى عمل آنان خواهد بود.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 28 و من كلام له عليه السّلام في معنى قتل عثمان و هو الثلاثون من المختار في باب الخطب  لو أمرت به لكنت قاتلا، أو نهيت عنه لكنت ناصرا، غير أنّ من نصره لا يستطيع أن يقول خذله من أنا خير منه، و من خذله لا يستطيع أن يقول نصره من هو خير مني، و أنا جامع لكم أمره، استأثر فأساء الأثرة، و جزعتم فأسأتم الجزع، و للّه حكم واقع في المستأثر و الجازع. (7153- 7099)اللغة:(الاستيثار) بالشّي ء الانفراد به و الاسم الاثرة بالتّحريك (و الجزع) الاضطراب و عدم الصّبر.الاعراب:قوله: غير أنّ من نصره اه كلمة غير هنا للاستثناء فيفيد مفاد إلّا الاستثنائية، لكن لا بطريق الاصالة بل بطريق الحمل على إلّا، و تقريره على ما ذكره نجم الأئمة الرّضى هو أنّ أصل غير الصّفة المفيدة لمغايرة مجرورها لموصوفها إمّا بالذّات نحو مررت برجل غير زيد، و إمّا بالصّفات نحو قولك: دخلت بوجه غير الوجه الذي خرجت به، فانّ الوجه الذي تبين فيه أثر الغضب كانّه غير الوجه الذي لا يكون فيه ذلك بالذّات.و ماهية المستثنى كما ذكر في حدّه هو المغاير لما قبل أداة الاستثناء نفيا و اثباتا فلما اجتمع ما بعد غير و ما بعد أداة الاستثناء في معني المغاير لما قبلهما حملت أم أدواة الاستثنا أى إلّا على غير في الصّفة و حملت غير على إلّا في الاستثناء في بعض المواضع.و معنى الحمل أنّه صار ما بعد إلّا مغايرا لما قبلها ذاتا أو صفة كما بعد غير، و لا يعتبر مغايرته له نفيا و إثباتا كما كانت في أصلها و صار ما بعد غير مغايرا لما قبلها نفيا و إثباتا كما بعد إلّا و لا يعتبر مغايرته له ذاتا أو صفة كما كانت في الأصل إلّا أنّ حمل غير على إلّا أكثر من العكس، لأنّ غير اسم و التّصرف في الأسماء أكثر منه في الحروف، فوقع في جميع مواقع إلّا إلّا أنّه لا يدخل على الجملة كإلّا لتعذّر الاضافة إليها هنا.و امّا إعرابه في الكلام الذي يقع فيه فهو إعراب الاسم التّالى إلّا في ذلك الكلام فتقول: جاء القوم غير زيد بالنّصب كما تقول: إلّا زيدا، و ما جائنى أحد غير زيد بالنّصب و الرّفع.و سرّ ذلك على ما ذكره الرّضيّ هو أنّ أصل غير من حيث كونه اسما جواز تحمل الاعراب و ما بعده الذي صار مستثنى بتطفل غير على إلّا مشغول بالجرّ لكونه مضافا إليه في الأصل فجعل اعرابه الذي كان يستحقّه لو لا المانع المذكور أعنى اشتغاله بالجرّ على نفس غير عارية لا بطريق الأصالة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 29 و إعرابه في كلام الامام هو النصب لكونه استثناء منقطعا، و يجوز بنائه على الفتح لعدم الخلاف بين علماء الأدبيّة في جواز بنائه على الفتح إذا اضيف إلى ان، و نظيره فيه ما وقع في قوله غير أنّى قد استعين  «1» على الهمّ اذا خفّ بالثّوى النجاء، و قد صرّح الرّضيّ فيه بجواز الوجهين حسبما ذكرناه.المعنى:قوله: (لو أمرت به) اى بقتل عثمان (لكنت قاتلا) لأنّ القاتل و ان كان موضوعا في اللغة للمباشر للقتل إلّا أنّه يطلق في العرف على الأعمّ من السبب و المباشر فيستلزم الأمر به له عرفا (أو نهيت عنه لكنت ناصرا) لاستلزام النّهى عنه النّصرة له و هو ظاهر.و هاتان القضيّتان منتجتان لعدم مداخلته عليه السّلام في قتله بالأمر و النهى. إذ باستثناء نقيض تا لييهما يثبت نقيض المقدمين، و المقصود بهذا الكلام إظهار التبرّي من دم عثمان وردّ ما نسبه إليه معاوية و أتباعه من كونه دخيلا فيه، حيث إنّهم لم يستندوا في الخروج عليه و المحاربة معه إلّا بما شهروه بين النّاس من أنّه أمر بقتل عثمان هذا.و ما ذكره الشّارح المعتزلي من أنّ هذا الكلام بظاهره يقتضى أنّه ما امر بقتله و لا نهى عنه، فيكون دمه عنده في حكم الأمور المباحة التي لا يؤمر بها و لا ينهى عنها.فيه أنّ غاية ما يستفاد من كلامه هو عدم مدخليته فيه و أما أنّ جهة عدم المدخلية هل هي استباحة دمه أو ساير الجهات فلا دلالة في الكلام عليه.لا يقال انّ قتله إمّا أن يكون واجبا عنده عليه السّلام، أو محرّما أو مباحا لا سبيل إلى الأوّلين إذ لو كان واجبا لكان آمرا به من باب الأمر بالمعروف، و لو كان محرّما لنهى عنه من باب النهى عن المنكر فحيث لم يأمر به و لم ينه عنه ثبت كونه مباحا عنده لأنا نقول أولا إنّ عدم الأمر به أعمّ من عدم الوجوب، لاحتمال أنّه لم يأمر______________________________ (1) اى استعين على همى اذا خف بالمقيم الانطلاق و النجاء بمعنى الاسراع. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 30 لعلمه بما يترتب عليه من المفاسد، و يؤيّده ما سنحكيه من البحار و ما روى عنه عليه السّلام اللّه قتله و أنا معه.و ثانيا انّ عدم نهيه عنه أعمّ من عدم كونه منكرا عنده، لاحتمال أنّه ترك النّهى لعلمه بأنّه لا يترتب على ذلك ثمرة، و وجوب إنكار المنكر إنّما هو إذا علم المنكر أو غلب على ظنّه تأثير إنكاره، و أما إذا علم أو غلب على ظنّه أنّ أنكاره لا يؤثّر و نهيه لا يثمر فيقبح حينئذ النّهى و الانكار، لأنه إن كان الغرض تعريف الفاعل قبح فعله، فذلك حاصل من دون الانكار و إن كان الغرض أن لا يقع المنكر فذلك غير حاصل.و يؤيّد ذلك ما في البحار من أنّه جمع النّاس و وعظهم ثمّ قال: لتقم قتلة عثمان، فقام النّاس بأسرهم إلّا قليل و كان ذلك الفعل استشهادا منه عليه السّلام على عدم تمكنّه من دفعهم و يدلّ على ذلك بعض كلماته الآتية أيضا. «1» و ثالثا لا نسلم أنّه لم ينه عنه فقد روى في البحار من الأمالي باسناده عن مجاهد عن ابن اعباس عنه قال: إن شاء النّاس قمت لهم خلف مقام إبراهيم فحلفت لهم باللّه ما قتلت عثمان و لا أمرت بقتله و لقد نهيتم فعصونى.فان قلت: كيف الجمع بين هذه الرّواية و بين قوله عليه السّلام: أو نهيت عنه لكنت ناصرا.قلت: يمكن الجمع بأن يكون المراد به استثناء عين المقدم فينتج عين التّالى أى لكنى نهيت عنه فكنت ناصرا و كيف كان، فقد تحصّل ممّا ذكرنا أنّ كلامه عليه السّلام مجمل متشابه المراد كإجمال ساير ما روى عنه في المقام و السرّ في الاجمال هو ابهام المقصود على السامعين.و ذلك لما رواه في البحار من المناقب من أنّ أصحاب أمير المؤمنين كانوا______________________________ (1) و هو ما يأتي في الكتاب بعنوان و من كلام له بعد ما بويع بالخلافة و قال له قوم من الصحابة لو عاقبت قوما ممن اصلب على عثمان فقال (ع) يا اخوتاه انى لست اجهل ما تعلمون و لكن كيف لى بقوة و القوم المجلبون على حدّ شوكتهم تملكوننا و لا نملكهم اه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 31 فرقتين احداهما اعتقدوا أنّ عثمان قتل مظلوما و يتولّاه و يتبرّء من أعدائه، و الاخرى و هم جمهور أهل الحرب و أهل العناء و البأس اعتقدوا أنّ عثمان قتل لأحداث أوجبت عليه القتل، و منهم من يصرّح بتكفيره و كلّ من هاتين الفرقتين تزعمّ أنّ عليّا موافق له على رأيه و كان عليه السّلام يعلم أنّه متى وافق إحدى الطائفتين باينته الاخرى و أسلمته و تولّت عنه و خذلته فكان يستعمل في كلامه ما يوافق كلّ واحدة من الطائفتين.أقول: و لأجل اشتباه كلامه على السّامعين قال شاعر الشّام الأبيات التي منها:أرى الشّام تكره اهل العراق          و أهل العراق لهم كارهونا       و كلّ لصاحبه مبغض          يرى كلّ ما كان من ذاك دينا       إذا ما رمونا رميناهم          و دنّاهم مثل ما يقرضونا       و قالوا عليّ إمام لنا         و قلنا رضينا ابن هند رضينا       و قالوا نرى أن تدينوا لنا         فقلنا ألا لا نرى أن تدينا       و من دون ذلك خرط القتاد         و طعن و ضرب يقرّ العيونا       و كلّ يسرّ بما عنده          يرى غثّ ما في يديه سمينا       و ما في علىّ لمستعتب          يقال سوى ضمّه المحدثينا       و ايثاره اليوم أهل الذّنوب          و رفع القصاص عن القاتلينا       اذا سئل عنه حذا شبهة         و عمى الجواب على السّائلينا       فليس براض و لا ساخط         و لا في النّهات و لا الآمرينا       و لا هو ساء و لا سرّه          و لا بدّ من بعض ذا أن يكونا    هذا و قد تلخّص ممّا ذكرنا أنّه عليه السّلام كان بنائه على ابهام المرام فيّ تلك الواقعة للمصالح المترتّبة على ذلك إلّا أنّه غير خفى على أهل البصيرة و الحجى أنّ و جنات حاله عليه السّلام مع أفعاله و أقواله في تلك الواقعة يدلّ على أنّه كان منكرا لأفعاله و خلافته راضيا بدفعه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 32 قال المجلسي: و لم يأمر بقتله صريحا لعلمه بما يترتّب عليه من المفاسد أو تقيّة و لم ينه القاتلين أيضا لأنّهم كانوا محقّين، و كان يتكلّم في الاحتجاج على الخصوم على وجه لا يخالف الواقع و لا يكون للجهّال و أهل الضّلال ايضا عليه حجّة، و كان هذا ممّا يخصّه من فصل الخطاب و ممّا يدلّ على و فور علمه في كلّ باب، و يمكن استشمام ذلك من ترجيحه الخاذلين على الناصرين بقوله: (غير أنّ من نصره لا يستطيع أن يقول خذله من أنا خير منه، و من خذله لا يستطيع ان يقول نصره من هو خير منّى).قال الشّارح المعتزلي معناه إنّ خاذليه كانوا خيرا من ناصريه لأنّ الذين نصروه كانوا فسّاقا كمروان بن الحكم و احزابه و خذله المهاجرون و الانصار.أقول: كون ناصرى الرّجل منحصرا في مروان الفاسق و نظرائه و خاذليه وجوه الصّحابة من المهاجر و الأنصار غير خفىّ على العارف الأريب ما فيه من الاشارة الى حاله و رتبته، و إلى كون المنصور مثل النّاصر و العاقل يكفيه الاشارة (و أنا جامع لكم أمره) اى مبيّن له بلفظ و جيز.قال الفيومى: و كان عليه السّلام: يتكلّم بجوامع الكلم أي كان كلامه قليل الألفاظ كثير المعاني (استأثر فأساء الأثرة) اي استبدّ برأيه في الخلافة و إحداث ما أحدث في الاستبداد و الاستقلال حيث ادّى إلى فساد نظم الخلافة حتّى انجرّ الأمر إلى قتله (و جزعتم) من افعاله (فأساتم الجزع) حيث قتلتموه و قد كان ينبغي عليكم التثبّت و إصلاح الأمر بينكم و بينه بدون القتل و بخلعه من الخلافة و إقامة غيره مقامه.و قيل: أراد أنكم أسأتم الجزع عليه بعد القتل و قد كان ينبغي منكم ذلك الجزع قبل القتل (و للّه حكم واقع) اي ثابت محقّق في علمه تعالى يحكم به في الآخرة أو الاولى، أو سيقع أو يتحقّق خارجا في الآخرة أو الدّنيا لأنّ مجموعه لم يتحقّق بعد و إن تحقّق بعضه (في المستأثر و الجازع) و الأظهر انّ المراد خصوص الحكم الاخروي يعنى أنّ له سبحانه حكما واقعا فيهما يحكم به يوم القيامة بمقتضى عدله فيعاقب المذنب و يثيب المصيب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 33تذييل:في الاشارة إلى كيفيّة قتل عثمان إجمالا على ما رواه في شرح المعتزلي من الواقدي و الطبري و هو أنّه أحدث أحداثا مشهورة نقمها النّاس عليه من تأمير بني اميّة و لا سيّما الفسّاق و أرباب السّفه و قلّة الدّين، و إخراج مال الفي ء إليهم و ما جرى في أمر عمّار و أبى ذر و عبد اللّه بن مسعود و غير ذلك من الامور التي جرت في أواخر خلافته، فلما دخلت سنة خمس و ثلاثين كاتب أعداء عثمان و بني اميّة في البلاد و حرّض بعضهم بعضا على خلعه من الخلافة و عزل عمّا له من الأمصار فخرج ناس من مصر و كانوا في ألفين، و خرج ناس من أهل الكوفة في ألفين، و خرج ناس من أهل البصرة و أظهروا انّهم يريدون الحجّ، فلما كانوا من المدينة على ثلث تقدّم أهل البصرة فنزلوا ذا خشب و كان هواهم في طلحة، و تقدّم أهل الكوفة فنزلوا الأعوص و كان هواهم في الزّبير، و جاء أهل مصر فنزلوا ذا المروة و كان هواهم في عليّ، و دخل ناس منهم المدينة يخبرون ما في قلوب النّاس لعثمان فلقوا جماعة من المهاجرين و الأنصار و لقوا أزواج النّبيّ و قالوا: إنّما نريد الحجّ و نستعفي من عما لنا.ثم لقى جماعة من المصرّيين عليّا و هو متقلّد سيفه عند أحجار الزّيت فسلّموا عليه و عرضوا عليه أمرهم فصاح و طردهم و قال: لقد علم الصّالحون أنّ جيش ذي المروة و ذي خشب و الأعوص ملعونون على لسان محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فانصرفوا عنه، و أتى البصريّون طلحة فقال لهم مثل ذلك، و أتى الكوفيّون الزّبير فقال لهم مثل ذلك فتفرّقوا و خرجوا من المدينة إلى أصحابهم.فلما أمن أهل المدينة منهم و اطمأنّوا إلى رجوعهم لم يشعروا إلّا و التّكبير في نواحي المدينة و قد نزلوها و أحاطوا بعثمان و نادى مناديهم: يا أهل المدينة من كفّ يده عن الحرب فهو آمن. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 34 فحصروه في منزله إلّا أنّهم لم يمنعوا النّاس من كلامه و لقائه، فجاءهم جماعة من رؤساء المهاجرين و سألوهم ما شأنهم؟ فقالوا: لا حاجة لنافي هذا الرّجل ليعتزلنا لنولّى غيره لم يزيد و هم على ذلك.و خرج عثمان يوم الجمعة فصلّى بالنّاس و قام على المنبر فقال: يا هؤلاء اللّه اللّه فو اللّه إنّ أهل المدينة يعلمون أنّكم ملعونون على لسان محمّد صلّى اللّه عليه و آله فامحوا الخطاء بالصّواب، فقام محمّد بن مسلمة الأنصاري فقال: نعم أنا أعلم ذلك فاقعده حكيم بن جبلة البصري، و قام زيد بن ثابت فأقعده قنيرة بن وهب المصري.و ثار القوم فحصبوا النّاس حتّى أخرجوهم من المسجد و حصبوا عثمان حتّى صرع عن المنبر مغشيّا عليه فادخل داره و أقبل عليّ و طلحة و الزّبير فدخلوا على عثمان يعودونه من صرعته و عند عثمان نفر من بني اميّة منهم مروان بن الحكم فقالوا لعليّ أهلكتنا و صنعت هذا الذى صنعت و اللّه إن بلغت هذا الأمر الذى تريده ليمرن عليك الدّنيا فقام مغضبا و خرج جماعة الذين معه إلى منازلهم.ثمّ إنّ أهل المدينة تفرّقوا عنه و لزموا بيوتهم لا يخرج أحد منهم إلّا بسيفه يمتنع به فكان حصاره أربعين يوما.و في رواية الطبرى فما نزل القوم ذا خشب يريدون قتل عثمان إن لم ينزع عمّا يكرهون و علم عثمان ذلك جاء إلى منزل عليّ فدخل و قال: يابن عمّ إنّ قرابتي قريبة و قد جاء ما ترى من القوم و هم مصبحى و لك عند النّاس قدروهم يسمعون منك و أحبّ أن تركب إليهم و تردّهم عنّى فانّ في دخولهم علىّ و هنا لأمري و جرئة علىّ.فقال عليه السّلام: على أىّ شي ء أردّهم؟ قال: على أن أصير إلى ما أمرت به و رأيت فيّ، فقال عليّ إنّى قد كلّمتك مرّة بعد اخرى فكلّ ذلك تخرج و تقول و تعد ثمّ ترجع و هذا من فعل مروان و معاوية و ابن عامر و عبد اللّه بن سعد فانك أطعتهم و عصيتنى.قال عثمان فانى أعصيهم و اطيعك، فأمر عليّ عليه السّلام النّاس أن يركبوا معه فركب معه ثلاثور منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 35 رجلا من المهاجر و الأنصار فأتوا المصريّين فكلّموهم فكان الذي يكلّمهم عليّ عليه السّلام و محمّد بن مسلمة فسمعوا منهما و رجعوا بأصحابهم يطلبون مصر.و رجع عليّ حتّى دخل على عثمان فأشار عليه أن يتكلّم بكلام يسمعه النّاس منه ليسكنوا إلى ما يعدهم به من النّزوع، و قال: إنّ البلاد قد تمحّصت عليك و لا امن أنّه يجي ء ركب من جهة اخرى فتقول لي يا على اركب إليهم فان لم أفعل رأيتنى قد قطعت رحمك و استخففت بحقّك.فخرج عثمان فخطب الخطبة التي ينزع فيها و أعطى النّاس من نفسه التّوبة و قال لهم: أنا أوّل من اتعظ و استغفر اللّه و أتوب إليه فمثلى نزع و تاب فاذا نزلت فليأتني أشرافكم فليرون رأيهم، و ليذكر كلّ واحد ظلامته لأكشفها و حاجته لأقضيها فو اللّه لان ردّني الحق عبد الأسننّ سنّة العبيد، و لا ذلنّ ذلّ العبيد، و ما عن اللّه مذهب إلا إليه و اللّه لأعطينكم الرّضا و لا يحننّ مروان و ذريه و لا أحتجب عنكم.فلما نزل وجد مروان و سعدا و نفرا من بني اميّة في منزله قعودا لم يكونوا شهدوا خطبته و لكنها بلغهم.فلما جلس قال مروان: يا أمير المؤمنين أ أتكلم؟ فقالت نائلة: امرأة عثمان:لابل تسكت، فأنتم و اللّه قاتلوه و موتموا أطفاله إنّه قد قال مقالة لا ينبغي أن ينزع عنها، فقال لها مروان: و ما أنت و ذلك؟ و اللّه لقد مات أبوك و ما يحسن أن يتوضّأ، فقالت: مهلا يا مروان عن ذكر أبي إلّا بخير و اللّه لو لا أنّ أباك عمّ عثمان و أنّه يناله غمّه و عيبه لأخبرتك بما لا أكذب فيه عليه، فأعرض عنه عثمان.ثمّ عاد فقال: ءأتكلّم أم أسكت؟ فقال: تكلّم، فقال و اللّه لوددت أنّ مقالتك هذه كانت و أنت ممتنع أوّل من رضى بها و أعان عليها، و لكنك قلت و قد بلغ الحزام الطبيين و جاوز السّيل الزّبى، و اللّه لاقامة على خطيئة تستغفر اللّه منها أجمل من توبة تخوف عليها ما زدت على أن جرئت عليك النّاس.فقال عثمان قد كان من قولي ما كان، و إنّ الفايت لا يردّ و لم آل خيرا فقال مروان: إنّ النّاس قد اجتمعوا ببابك أمثال الجبال قال: ما شأنهم؟ قال: أنت دعوتهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 36 إلى نفسك، فهذا يذكر مظلمة و هذا يطلب مالا و هذا سأل نزع عامل من عمّا لك و هذا ما جنيت على خلافتك.و لو استمسكت و صبرت كان خيرا لك، قال: فاخرج أنت إلى النّاس فكلّمهم فانّى أستحى أن أكلّمهم و ردّهم فخرج مروان إلى النّاس و قد ركب بعضهم بعضا، فقال: ما شأنكم قد اجتمعتم كانّكم جئتم لنهب، شاهت الوجوه أ تريدون ان تنزعوا ملكنا من أيدينا، أعزبوا عنّا و اللّه ان رمتمونا لنمرّن عليكم ما حلا و لنحلن بكم ما لا يسركم و لا تحمدوا فيه رأيكم، ارجعوا إلى منازلكم، فانّا و اللّه غير مغلوبين على ما في أيدينا.فرجع النّاس خايبين يشتمون عثمان و مروان و أتى بعضهم عليّا فأخبره الخبر، فأقبل عليّ على عبد الرّحمن بن الاسود بن عبد يغوث الزّهرى، فقال أحضرت خطبة عثمان؟ قال: نعم قال أ فحضرت مقالة مروان للنّاس قال: نعم.فقال عليه السّلام: اى عباد اللّه، ياللّه للمسلمين إنّى قعدت في بيتي، قال لي تركتنى و خذلتنى و إن تكلمت فبلغت له ما يريد جاء مروان و يلعب به حتّى قد صار سيقة له يسوقه حيث يشاء بعد كبر السّنّ و قام مغضبا من فوره حتى دخل على عثمان، فقال عليه السّلام له أما يرضى مروان منك إلّا أن يحرّفك عن دينك و عقلك فانت معه كجمل الظعينة يقاد حيث يسار به، و اللّه ما مروان بذى رأى في دينه و لا عقله، و انى لأراه يوردك ثمّ لا يصدرك و ما أنا عايد بعد مقامى هذا لمعا تبتك أفسدت شرفك و غلبت على رأيك ثمّ نهض.فدخلت نائلة فقالت قد سمعت قول عليّ لك و أنّه ليس براجع إليك و لا معاود لك و قد أطعت مروان يقودك حيث يشاء قال فما أصنع؟ قالت تتقى اللّه و تتبع سنّة صاحبيك، فانك متى أطعت مروان قتلك، و ليس لمروان عند النّاس قدر و لا هيبة و لا محبّة و إنّما تركك النّاس لمكانه، و إنّما رجع عنك أهل مصر لقول عليّ عليه السّلام، فأرسل إليه فاستصلحه، فانّ له عند النّاس قدما و أنّه لا يعص فأرسل إلى عليّ فلم يأته و قال:قد أعلمته أنّي غير عايد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 37 و في البحار من الامالى عن أحمد بن محمّد بن الصّلت عن ابن عقدة الحافظ عن جعفر بن عبد اللّه العلوىّ عن عمه القاسم بن جعفر بن عبد اللّه عن عبد اللّه بن محمّد بن عبد اللّه عن ابيه عن عبد اللّه بن أبي بكر عن ابي جعفر عليه السّلام قال حدثنى عبد الرّحمن بن أبي عمرة الانصارى:قال لمّا نزل المصريّون بعثمان بن عفّان في مرّتهم الثّانية، دعى مروان بن الحكم فاستشاره، فقال له: انّ القوم ليس هم لأحد أطوع منهم لعليّ بن أبي طالب عليه السّلام، و هو أطوع النّاس في النّاس، فابعثه إليهم فليعطهم الرضا و ليأخذ لك عليهم الطاعة و يحذّرهم الفتنة.فكتب عثمان إلى عليّ بن أبي طالب: سلام عليك، أمّا بعد قد جاز السّيل الزّبى  «1»، و بلغ الحزام الطبيين، و ارتفع امر النّاس بي فوق قدر، و طمع فيّ من كان يعجز عن نفسه، فاقبل عليّ و تمثل:فان كنت ماكولا فكن خير آكل          و إلّا فأدركني و لمّا امزّق و السّلام.  فجائه عليّ فقال: يا أبا الحسن ائت هؤلاء القوم فادعهم إلى كتاب اللّه و سنّة نبيّه فقال: نعم إن أعطيتني عهد اللّه و ميثاقه على أن تفى لهم بكلّ شي ء أعطيته عنك، فقال: نعم فأخذ عليه عهدا غليظا و مشى إلى القوم فلما دنى منهم قالوا وراءك قال:لا، قالوا: وراءك، قال: لا.______________________________ (1) قال في البحار قال في النهاية الزبى هى جمع الزبية و هى الزابية و هى الرابية التي لا يعلوها الماء و قيل انما اراد الحفرة للسبوع و لا تحفر الا في مكان عال من الارض لئلا يبلغه السيل و هو مثل يضرب للامر بما تجاوز الحد و يتفاقم و قال الاطباء واحدها طبى بالضم و الكسر و قيل يقال لموضع الاخلاف من الخيل و السباع اطباء كما يقال لذوات الخف و الظلف خلف و ضرع و قوله و بلغ الحزام الطبيين كناية عن المبالغة في تجاوزه حد الشر و الاذى لان الحزام اذا انتهى الى الطبيين فقد انتهى الى بعد غايته فكيف اذا جاوزه منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 38 فجاء بعضهم ليدفع في صدره فقال القوم بعضهم لبعض: سبحان اللّه أتاكم ابن عمّ رسول اللّه يعرض كتاب اللّه، اسمعوا منه و اقبلوا، قالوا تضمن لنا كذلك، قال:نعم فأقبل معه أشرافهم و وجوههم حتّى دخلوا على عثمان فعاتبوه فأجابهم إلى ما أحبّوا فقالوا اكتب لنا على هذا كتابا و ليضمن علىّ عنك ما في الكتاب قال اكتبوا أنى شئتم فكتبوا بينهم:بسم اللّه الرّحمن الرّحيم هذا ما كتب عبد اللّه عثمان أمير المؤمنين لمن نقم عليه من المؤمنين و المسلمين إنّ لكم عليّ أن أعمل بكتاب اللّه و سنّة نبيّه، و أنّ المحروم يعطى، و أنّ الخائف يؤمن، و أنّ المنفيّ يردّ، و أنّ المبعوث لا يجمر، و أنّ الفي ء لا يكون دولة بين الأغنياء، و عليّ بن أبي طالب ضامن للمؤمنين و المسلمين على عثمان الوفاء لهم على ما في الكتاب شهد الزّبير بن العوام و طلحة بن عبيد اللّه و سعد ابن مالك و عبد اللّه بن عمر و أبو أيوب بن زيد، و كتب في ذى القعدة سنة خمس و عشرين.فأخذوا الكتاب ثمّ انصرفوا فلما نزلوا ايلة، إذا هم براكب فأخذوه فقالوا من أنت؟ قال: أنا رسول عثمان إلى عبد اللّه بن سعد قال بعضهم لبعض: لو فتّشناه لئلّا يكون قد كتب فينا، ففتّشوه فلم يجدوا معه شيئا.فقال كنانة بن بشر النجيبى: انظروا إلى أدواته فان للنّاس حيلا، فاذا قارورة مختومة بموم فاذا فيها كتاب إلى عبد اللّه بن سعد إذا جاءك كتابي هذا فاقطع أيدى الثلاثة مع أرجلهم فلما قرءوا الكتاب رجعوا حتّى أتوا عليّا، فأتاه فدخل عليه، فقال استعتبك القوم فاعتبتهم ثمّ كتبت هذا كتابك نعرفه الخط الخط و الخاتم الخاتم فخرج عليّ مغضبا و أقبل النّاس عليه فخرج سعد من المدينة فلقاه رجل فقال: يا أبا إسحاق أين تريد؟قال: إنى فررت بدينى من مكّة إلى المدينة و أنا اليوم أهرب بديني من المدينة إلى مكّة.و قال الحسن بن عليّ لعليّ عليه السّلام حين أحاط النّاس بعثمان: اخرج من المدينة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 39 و اعتزل فانّ النّاس لا بدّ لهم منك و انّهم ليأتونك و لو كنت بصنعاء، و أخاف أن يقتل هذا الرّجل و أنت حاضره.فقال يا بنىّ أخرج عن دار هجرتي و ما أظنّ يجترى على هذا القول كلمة، و قام كنانة بن بشر فقال: يا عبد اللّه أقم لنا كتاب اللّه فانا لا نرضى بالقول دون الفعل قد كتبت و اشهدت لنا شهودا و أعطيتنا عهد اللّه و ميثاقه، فقال ما كتبت بينكم كتابا.فقام إليه المغيرة بن الأخنس و ضرب بكتابه وجهه و خرج إليهم عثمان ليكلّمهم فصعد المنبر و رفعت عايشة قميص رسول اللّه و نادت ايّها النّاس هذا قميص رسول اللّه لم يبل و قد غيّرت سنّته، فنهض النّاس و كسر اللغظ و حصبوا عثمان حتى نزل من المنبر، و دخل بيته.فكتب نسخة واحدة إلى معاوية و عبد اللّه بن عامر: أمّا بعد فانّ أهل السّفه و البغى و العدوان من أهل العراق و مصر و المدينة أحاطوا بدارى و لن يرضيهم منّي دون خلعى أو قتلي، و أنا ملاقى اللّه قبل أن اتابعهم على شي ء من ذلك فأعينوني.فلما بلغ كتابه ابن عامر قام و قال: أيّها النّاس إنّ امير المؤمنين عثمان ذكر أنّ شر ذمة من أهل مصر و العراق نزلوا بساحته فدعاهم إلى الحقّ فلم يجيبوا فكتب إلىّ أن ابعث إليه منكم ذوي الدّين و الرّأى و الصّلاح، لعلّ اللّه أن يدفع عنه ظلم الظالم و عدوان المعتدي فلم يجيبوه إلى الخروج.ثم انّه قيل لعليّ إنّ عثمان قد منع الماء فأمر بالرّوايا فعكمت و جاء النّاس إلى عليّ عليه السّلام فصاح بهم صيحة انفرجوا فدخلت الرّوايا فلما رأى عليّ اجتماع النّاس دخل على طلحة بن عبد اللّه و هو متكى على و سائد، فقال: إنّ الرّجل مقتول فامنعوه فقال: أم و اللّه دون أن تعطى بنو أميّة الحقّ من أنفسها.و في شرح المعتزلي عن الطبري عن عبد اللّه بن عياش بن أبي ربيعة المخزومي قال: دخلت على عثمان فأخذ بيدى فأسمعني كلام من على بابه من النّاس فمنهم من يقول: ما تنتظرون به، و منهم من يقول: لا تعجلوا به فعساه ينزع و يراجع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 40 فبينا نحن إذ مرّ طلحة فقام إليه ابن عديس البلوى فناجاه ثمّ رجع ابن عديس فقال لأصحابه: لاتتركوا احدا يدخل إلى عثمان و لا يخرج من عنده، قال لي عثمان هذا ما امره به طلحة.اللّهمّ اكفني طلحة فانّه حمل هؤلاء القوم و اكبّهم عليّ، و اللّه لأرجو ان يكون منها صفرا و ان يسفك دمه قال فأردت ان اخرج فمنعوني حتّى امرهم محمّد بن ابي بكر فتركوني اخرج.قال الطبري: فلما طال الأمر و علم المصريّون انهم قد اجرموا إليه جرما كجرم القتل و أنّه لا فرق بين قتله و بين ما اتوا إليه و خافوا على نفوسهم من تركه حيّا راموا الدخول عليه من باب داره، فاغلقت الباب، و قام رجل من اسلم يقال له: نيار بن عياض و كان من الصّحابة فنادى عثمان و أمره أن يخلع نفسه، فبينا هو يناشده و يسوّمه خلع نفسه رماه كثير بن الصّلت الكندي و كان من أصحاب عثمان من أهل الدار نسبهم فقتله.فصاح المصريّون و غيرهم عند ذلك: ادفعوا إلينا قاتل ابن عياض لنقتله به، فقال عثمان: لم اكن لأدفع إليكم رجلا نصرني و أنتم تريدون قتلي فثاروا إلى الباب فاغلق دونهم فجاءوا بنار فأحرقوه و أحرقوا السقيفة التي عليه.و خرج مروان بسيفه يحاله النّاس فضربه رجل من بني ليث على رقبته فأثبته و قطع احد عيباوته فعاش مروان بعد ذلك اوقص، و قتل المغيرة بن الاخنس و هو يحامى عن عثمان بالسّيف.و اقتحم القوم الدار و دخل كثير منهم الدّور المجاورة لها و تسوّروا من دار عمرو بن حزم اليها حتّى ملئوها و غلب النّاس على عثمان و ندبوا رجلا لقتله، فدخل إليه البيت فقال له: اخلعها و ندعك، فقال: و يحك و اللّه ما كشفت عن امرئة في جاهلية و لا اسلام و لا تغنيت و لا تمنيت و لا وضعت يميني على عورتى منذ بايعت رسول اللّه و لست بخالع قميصا كسانيه اللّه حتى يكرم اهل السّعادة و يهين اهل الشقاوة.فخرج عنه فقالوا له ما صنعت قال: إنى لم استحلّ قتله فادخلو إليه رجلا من الصحابة فقال له: لست بصاحبي إنّ النبيّ دعا لك أن يحفظك يوم كذا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 41 و لن تصنع فرجع عنه، فادخلوا إليه رجلا من قريش فقال له: ان رسول اللّه استغفر لك يوم كذا فلن يقارف دما حراما فرجع.فدخل عليه محمّد بن أبي بكر و في رواية الواقدي انّه أوّل من دخل عليه فقال له عثمان: و يحك أعلى اللّه تغضب هل لى إليك جرم إلّا أنّى أخذت حقّ اللّه منك، فأخذ محمّد بلحيته و قال: أخزاك اللّه يا نعثل، قال: لست بنعثل، و لكنّي عثمان و أمير المؤمنين فقال: ما أغنى عنك معاوية و فلان و فلان، فقال عثمان: يابن أخي دعها من يدك فما كان أبوك ليقبض عليها، فقال: لو عملت ما عملت في حياة أبى لقبض عليها و الذى اريد بك أشدّ من قبضي عليها، فقال: استنصر اللّه عليك و استعين بك فتركه و خرج.و قيل: بل طعن جنبه بمشقص كان في يده فثار سودان بن حمران، و ابو حرب الغانقى و قنبرة بن وهب السكسكى فضربه الغانقى بعمود كان في يده و ضرب المصحف برجله و كان في حجره فنزل بين يديه و سال عليه الدّم، و جاء سودان ليضربه بالسّيف فاكبّت عليه امرأته نائلة و ألقت السّيف بيدها و هى تصرخ فنفح أصابعها فأطنها فولت فغمرت بعضهم إوراكها و قال إنّها لكبيرة العجز و ضرب سودان عثمان فقتله.و قيل: بل قتله كنانة بن بشير النّجيبى، و قيل: بل قنبرة بن وهب، و دخل غلمان عثمان و مواليه فضرب أحدهم عنق سودان فقتله، فوثب قنبرة بن وهب على ذلك الغلام فقتله، فوثب غلام آخر على قنبرة فقتله، و نهب دار عثمان و اخذ ما على نسائه و ما كان في بيت المال.و كان فيه غزارتان دراهم و وثب عمرو بن الحمق على صدر عثمان و به رمق فطعنه تسع طعنات و قال: أما ثلاث منها فانى طعنتهن للّه و أما ستّ منها فلما كان في صدرى عليه و أرادوا قطع رأسه فوقع عليه زوجتاه فضجن و ضربن الوجوه فقال ابن عديس: اتركوه.و اقبل عمير بن الصّابى فوثب عليه فكسر ضلعين من أضلاعه و قال له سجنت أبي حتّى مات في السّجن. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 42 و كان قتله يوم الثامن عشر من ذى الحجة سنة خمس و ثلاثين، و كان عمره ستّا و ثمانين سنة و دفن في حشّ كوكب  «1» بعد ثلاثة ايّام باذن عليّ على ما مرّ في شرح الخطبة الشّقشقّية.الترجمة:از جمله كلام بلاغت نظام آن امام عاليمقامست در معنى قتل عثمان و اظهار تبرى خود از مداخله آن مى فرمايد:اگر امر مى كردم بقتل او هر آينه قاتل او مى شدم، و اگر نهى مى كردم از قتل او هر آينه ناصر مى شدم إلّا اين كه كسى كه نصرة نمود او را نمى تواند كه گويد خار نمود او را كسى كه من بهترم از او، و كسى كه خار نمود او را نمى تواند كه گويد يارى نمود او را كسى كه او بهتر است از من، و من بيان كننده ام به لفظ مختصر كار او را، سر خود نمود او امور عظيمه را بى مشاورت ديگران، پس بد نمود آن استقلال برأى را، و بيصبرى كرديد پس بد كرديد شما در بى صبرى، و مر خداوند راست حكم عدلى كه واقع مى شود در روز قيامت در حق مستقل برأى و در حق بى صبرى كننده، يعنى جزاى عملي كه شد از خطا يا صواب بصاحب عمل خواهد رسيد.______________________________ (1) اسم يهودى كان بالمدينة منه.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 267 اين خطبه با عبارت «لو امرت به لكنت قاتلا» (اگر فرمان به قتل او داده بودم قاتل مى بودم) شروع مى شود. پريشان شدن كار بر عثمان و اخبار كشته شدن او: لازم است در آغاز اين بحث نخست چگونگى پريشان شدن كار بر عثمان را كه منجر به كشته شدنش شد بيان كنيم. و صحيح ترين مطالب در اين مورد همان چيزهايى است كه ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در تاريخ طبرى آورده است و خلاصه آن چنين است: عثمان بدعتها و كارهاى مشهورى انجام داد كه مردم در آن مورد بر او خرده گرفتند، از قبيل حكومت و فرماندهى دادن به بنى اميه و به ويژه به تبهكاران و فرومايگان و سست دينان ايشان و اختصاص اموال و غنايم به آنان، و آنچه در مورد عمار و ابو ذر و عبد الله بن مسعود انجام داد و كارهاى ديگرى كه در روزهاى آخر خلافتش روى داد. و از جمله باده نوشى و ميگسارى وليد بن عقبه، كارگزار عثمان بر كوفه، و گواهى دادن گواهان در اين باره موجب آمد كه او را از حكومت كوفه بر كنار كند و سعيد بن عاص را به جاى او بگمارد. سعيد چون به كوفه آمد و گروهى از مردم كوفه را برگزيد كه پيش او افسانه سرايى مى كردند، روزى سعيد گفت: عراق بوستان اختصاصى قريش و بنى اميه است، مالك اشتر نخعى گفت: تو چنين مى پندارى كه ناحيه عراق كه خداوند آنرا با شمشيرهاى ما گشوده و بر مسلمانان ارزانى فرموده است، بوستان اختصاصى براى تو و قوم تو است؟ سالار نگهبانان سعيد به اشتر گفت: تو سخن امير را رد مى كنى و نسبت به او درشتى كرد. اشتر به افراد قبيله نخع و ديگران كه از اشراف كوفه و بر گرد او بودند نگريست و گفت: مگر نمى شنويد و آنان در حضور سعيد برجستند و سالار نگهبانانش را با زور و تندى بر زمين افكندند و پايش را گرفتند و از مجلس بيرون كشاندند. اين كار هر چند بر سعيد گران آمد، ولى افسانه سرايان خويش را دور كرد و پس از اين كار به آنان هم ديگر اجازه ورود نداد. آنان در مجالس خود نخست شروع به دشنام دادن به سعيد كردند و سپس از آن فراتر رفتند و عثمان را نيز دشنام دادند. و گروه بسيارى از مردم هم بر ايشان جمع شدند و كارشان بالا گرفت. سعيد در مورد ايشان به عثمان نامه نوشت. عثمان در پاسخ نوشت آنان را به شام تبعيد كند تا مردم كوفه را به تباهى نكشانند. و براى معاويه كه حاكم شام بود نوشت: تنى چند از مردم كوفه را كه آهنگ فتنه انگيزى داشتند پيش تو تبعيد كردم، آنان را از اين كار نهى كن و اگر احساس كردى كه روبراه شده اند نسبت به آنان نيكى كن و ايشان را به سرزمينهاى خودشان برگردان. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص268 آنان كه مالك اشتر و مالك بن كعب ارحبى و اسود بن يزيد نخعى و علقمة بن قيس نخعى و صعصعة بن صوحان عبدى و كسان ديگرى بودند، چون پيش معاويه رسيدند روزى آنان را جمع كرد و گفت: شما قومى از عرب و صاحب دندان و زبانيد [كنايه از نيرومندى است ] و به يارى اسلام به شرف رسيدند و بر امتها چيره شديد و مواريث آنان را به چنگ آورديد، اينك به من خبر رسيده است كه قريش را نكوهش مى كنيد و بر واليان خرده مى گيريد و حال آنكه اگر قريش نبود شما خوار و زبون بوديد. همانا پيشوايان شما براى شما چون سپر هستند، از گرد اين سپر پراكنده مشويد. پيشوايان شما اكنون بر ستم شما صبورى دارند و زحمت شما را تحمل مى كنند، به خدا سوگند، يا از اين رفتار باز ايستيد و تمام كنيد، يا آنكه خداوند شما را گرفتار كسانى خواهد كرد كه شما را بر زمين فرو خواهند برد و صبورى شما را هم نخواهند ستود و در نتيجه در زندگى و مرگ شريك بليه يى خواهيد بود كه براى رعيت فراهم ساخته ايد. صعصعة بن صوحان گفت: اما قريش در دوره جاهليت نه از لحاظ شمار بيشترين عرب بودند و نه از لحاظ نيرو، و همانا قبايل ديگر عرب از لحاظ شمار و نيرو بر قريش برترى داشته است. معاويه گفت: گويا تو سخنگوى اين گروهى و براى تو عقلى نمى بينم و اينك شما را شناختم و دانستم چيزى كه شما را شيفته است كمى عقل و خرد است، آيا كار اسلام بر شما بزرگ است كه تو جاهليت را به من تذكر مى دهى خداوند كسانى را كه كار شما را بزرگ كرده اند زبون فرمايد بفهميد كه چه مى گويم و گمان نمى كنم كه بفهميد، قريش در دوره جاهلى و دوره اسلام عزت و شوكتى نداشته است مگر به يارى خداوند يكتا. راست است كه از لحاظ شمار و نيرو مهم ترين اعراب نبوده اند، ولى از لحاظ نسب از همگان برتر و نژاده تر بوده اند و از لحاظ جوانمردى از همه كامل تر بوده اند. در آن روزگار-  كه مردم يكديگر را مى خوردند-  آنان محفوظ نماندند مگر به عنايت خداوند، و خدا بود كه براى ايشان حريمى امن فراهم فرمود، در حالى كه مردم از گرد آنان ربوده مى شدند. آيا عرب و عجم و سرخ و سياهى مى شناسيد كه روزگار آنان را در شهر و حرم خود گرفتار مصيبت نكرده باشد جز قريش كه هر كس با آنان مكرى انديشيد خداوند خود چهره او را خوار فرمود، تا آن گاه كه خداوند اراده فرمود كسانى را با پيروى از آيين خود از زبونى اين جهانى و نافرجامى آن جهانى برهاند و گرامى دارد و براى اين كار، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص269 بهترين خلق خود را برگزيد و براى آن بنده خويش يارانى برگزيد كه برتر از همه آنان قريش بودند و اين ملك را بر ايشان پايه نهاد و اين خلافت را در آنان مقرر فرمود و كار به صلاح نمى انجامد مگر به وجود ايشان. خداوند قريش را در دوره جاهلى كه كافر بودند رعايت فرموده است، اكنون چنين مى بينى با آنكه بر دين خدايند خداوندشان رعايت نخواهد كرد اف بر تو و يارانت باد. اما تو اى صعصعه، بدان كه دهكده ات بدترين دهكده هاست گياه آن بد بوترين گياهان و دره آن ژرف ترين دره هاست و همسايگانش فرومايه ترين همسايگانند و از همه جا معروف تر به شر و بدى است. هيچ شريف يا فرومايه اى در آن ساكن نشده است مگر آنكه دشنامش داده اند، شما ستيزه گرترين مردم و بردگان ايرانيانيد. و تو خود بدترين قوم خويشى، اينك كه اسلام ترا نمايان كرد و در زمره مردم در آورد آمده اى در دين خدا كژى بار بياورى و به گمراهى بگروى همانا كه اين كار هرگز به قريش زيانى نمى رساند و آنان را پست نمى كند و از انجام آنچه بر عهده ايشان است بازشان نمى دارد. همانا كه شيطان از شما غافل نمانده است و شما را به بدى شناخته است و بر مردم افكنده است، ولى شما را بر زمين خواهد افكند و نابود خواهد ساخت و شما با شر و بدى به چيزى نمى رسيد جز اينكه كارى بدتر و زشت تر برايتان پيش خواهد آمد. به شما اجازه دادم هر جا كه مى خواهيد برويد، خداوند هرگز به وسيله شما به كسى سود و زيان نمى رساند كه شما نه مرد سوديد و نه زيان. و اگر خواهان رستگارى هستيد هماهنگ جماعت باشيد و نعمت شما را سرمست نكند كه سرمستى خيرى در پى خود ندارد، هر كجا مى خواهيد برويد و به زودى درباره شما به امير المومنين نامه خواهم نوشت. معاويه براى عثمان چنين نوشت: همانا گروهى پيش من آمدند كه نه خردى دارند و نه دين، از عدالت و دادگرى به ستوه آمده و دلتنگ شده اند، خدا را منظور ندارند و با دليل و برهان سخن نمى گويند. همانا تنها قصدشان فتنه انگيزى است و خداوند، آنان را گرفتار و رسوا خواهد كرد و از آن گروهى نيستند كه از ستيز ايشان بيمى داشته باشيم و اكثريتى ميان كسانى كه اهل غوغا و فتنه اند ندارند. سپس معاويه آنان را از شام بيرون كرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص270 ابو الحسن مداينى مى گويد: در شام ميان آنان و معاويه چند مجلس صورت گرفت و مذاكرات و گفتگوهاى طولانى كردند و معاويه ضمن سخنان خود به آنان گفت: قريش اين موضوع را مى داند كه ابو سفيان گرامى ترين ايشان و پسر گرامى ترين است، بجز حرمتى كه خداوند براى پيامبر خويش قرار داده و او را برگزيده و گرامى داشته است، و به گمان من اگر مردم همه از نسل ابو سفيان بودند، همگان دور انديش و بردبار بودند. صعصعة بن صوحان به معاويه گفت: دروغ مى گويى مردم از نسل و زاده كسى هستند كه بسيار بهتر از ابو سفيان بوده است كسى كه خدايش به دست خويش آفريده و در او از روح خويش دميده است و به فرشتگان فرمان داده است بر او سجده برند و ميان ايشان نيك و بد و زيرك و احمق وجود دارد. گويد: ديگر از گفتگوهاى ميان ايشان اين بود كه معاويه به ايشان گفت: اى قوم يا خاموش باشيد و سكوت كنيد يا پاسخ نيكو دهيد، و بينديشيد و بنگريد چه چيزى براى شما و مسلمانان سود بخش است، آنرا مطالبه كنيد و از من اطاعت بريد. صعصعه به او گفت: تو شايسته اين كار نيستى و كرامتى نيست كه در معصيت خدا از تو اطاعت شود. معاويه گفت: نخستين سخن كه با شما آغاز كردم اين بود كه به شما ترس از خدا و اطاعت از رسول خدا را گوشزد كردم و اينكه همگى به ريسمان خداوند چنگ يازيد و پراكنده مشويد آنان گفتند: چنين نيست، كه تو فرمان به پراكندگى و مخالفت با آنچه پيامبر (ص) آورده است دادى. معاويه گفت: بر فرض كه چنان كرده باشم، هم اكنون توبه مى كنم و به شما در مورد بيم از خداوند و اطاعت از او فرمان مى دهم و اينك هماهنگ با جماعت باشيد و پيشوايان خود را اطاعت كنيد و حرمت داريد. صعصعه گفت: اگر توبه كرده اى ما اينك از تو مى خواهيم از كار خود كناره بگيرى كه ميان مسلمانان كسانى هستند كه از تو براى آن شايسته ترند و كسى است كه پدرش از پدر تو در اسلام كوشاتر بوده و خودش هم در اسلام از تو پايدارتر و موثرتر بوده است. معاويه گفت: مرا هم در اسلام كوششى بوده است، هر چند ديگران از من جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص271 كوشاتر بوده اند، اما در اين روزگار هيچكس به كارى كه من دارم از من تواناتر نيست و عمر بن خطاب اين كار را براى من به مصلحت دانسته است و اگر ديگرى از من تواناتر بود، عمر نسبت به من و غير من نرمى و گذشتى نداشت. وانگهى بدعت و كار ناصوابى نياورده ام كه موجب شود از كار خويش كناره گيرم و اگر امير المومنين اين موضوع را به صلاح تشخيص دهد براى من به دست خويش بنويسد و من هماندم از كار او كناره خواهم گرفت. آهسته رويد كه در آنچه شما مى گوييد و بر آن عقيده ايد و نظاير آن خواسته هاى شيطانى نهفته است. به جان خودم سوگند اگر كارها بر طبق رأى و خواسته شما انجام شود كارهاى مسلمانان يك روز و يك شب به استقامت نخواهد بود. اكنون به نيكى باز گرديد و سخن پسنديده بگوييد كه خداوند داراى حملات و قهر سخت است و من نسبت به شما بيم دارم كه سرانجام از شيطان پيروى و از فرمان خداوند رحمان سرپيچى كنيد و اين موضوع شما را در اين جهان و آن جهان به زبونى افكند. آنان برجستند و سر و ريش معاويه را گرفتند، معاويه گفت: رها كنيد و دست نگهداريد كه اينجا كوفه نيست، به خدا سوگند اگر مردم شام ببينند با من كه پيشواى ايشانم چنين رفتار مى كنيد نخواهم توانست آنان را از كشتن شما باز دارم، به جان خودم سوگند كه كارهاى شما همه شبيه يكديگر است. معاويه از پيش آنان برخواست و در مورد ايشان نامه يى به عثمان نوشت. [طبرى متن نامه معاويه به عثمان را آورده كه به شرح زير است: بسم الله الرحمن الرحيم. به بنده خدا عثمان امير المومنين، از معاوية بن-  ابى سفيان، اما بعد اى امير مومنان، جماعتى را پيش من فرستاده اى كه به زبان شيطانها و آنچه آنان بر ايشان القاء مى كنند سخن مى گويند. آنان-  به پندار خويش-  با مردم از قرآن سخن مى گويند و ايشان را به شبهه مى افكنند و بديهى است كه همه مردم نمى دانند ايشان چه مى خواهند. منظور اصلى ايشان پراكنده ساختن مردم و فتنه انگيزى است. اسلام بر آنان سنگينى مى كند و از آن تنگدل شده اند. افسون شيطان بر دلهايشان اثر كرده و بسيارى از مردم كوفه را كه ميان آنان بوده اند فريفته اند و من در امان نيستم كه اگر ميان مردم شام ساكن شوند با جادوى زبان و كارهاى نارواى خود ايشان را نفريبند، آنان را به شهر خودشان برگردان و محل سكونت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص272 آنان در همان شهر خودشان كه نفاق در آن آشكار شده است باشد. و السلام.] عثمان در پاسخ معاويه نوشت كه آنان را به كوفه و پيش سعيد بن عاص بفرستد و او چنان كرد. و ايشان در نكوهش سعيد و عثمان و خرده گرفتن بر آن دو زبان گشودند، و عثمان براى سعيد نوشت كه آنان را به حمص تبعيد كند و پيش عبد الرحمان بن خالد بن وليد بفرستد و او آنان را به حمص تبعيد كرد. واقدى روايت مى كند كه چون آن گروه كه عثمان آنان را از كوفه به حمص تبعيد كرده بود-  و ايشان اشتر و ثابت بن قيس همدانى و كميل بن زياد نخعى و زيد بن صوحان و برادرش صعصعة و جندب بن زهير غامدى و جندب بن كعب ازدى و عروة بن جعد و عمرو بن حمق خزاعى و ابن كواء بودند-  به حمص رسيدند، عبد الرحمان بن خالد بن وليد [امير حمص ] پس از آنكه آنان را منزل و مسكن داد و چند روز پذيرايى كرد فرا خواند و به آنان گفت: اى فرزندان شيطان خوشامد و آفرين بر شما مباد كه شيطان نا اميد و درمانده برگشت، ولى شما هنوز هم بر بساط گمراهى و بدبختى گام بر مى داريد. خدا عبد الرحمان را جزا دهد، اگر شما را چنان نيازارد كه ادب شويد اى گروهى كه من نمى دانم عربيد يا عجم اگر تصور مى كنيد براى من هم مى توانيد همان سخنان را بگوييد كه براى معاويه گفته ايد سخت در اشتباهيد كه من پسر خالد بن وليدم. من پسر كسى هستم كه حوادث او را كار آزموده كرد، من پسر كسى هستم كه چشم ارتداد را بيرون كشيد. اى پسر صوحان به خدا سوگند اگر بشنوم يكى از همراهان من بينى ترا در هم كوفته است و تو سر بلند كرده اى، ترا به جايى بسيار دور افتاده پرتاب خواهم كرد. گويد: آنان يك ماه پيش عبد الرحمان بن خالد ماندند و او هر گاه سوار مى شد ايشان را پياده در ركاب خود مى برد و به صعصعه مى گفت: اى پسر مردك زشت و كوته قامت آرى، هر كس نيكى او را به صلاح نياورد، بدى اصلاحش مى كند. ترا چه مى شود، چرا اكنون سخنانى را كه به سعيد و معاويه مى گفتى نمى گويى و آنان مى گفتند: به زودى به پيشگاه خدا توبه مى كنيم و بر مى گرديم، از گناه ما در گذر خدايت از تو در گذرد. و در آن مدت همواره رفتار عبد الرحمان و ايشان همينگونه بود، تا سرانجام عبد الرحمان بن خالد گفت: خداوند توبه شما را پذيرفت، و براى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص273 عثمان نامه يى نوشت و تقاضا كرد از ايشان راضى شود و آنان را به كوفه برگرداند. ابو جعفر محمد بن جرير طبرى كه خدايش رحمت كناد مى گويد: پس از آن در سال يازدهم خلافت عثمان، سعيد بن عاص پيش او آمد و چون سعيد به مدينه رسيد، گروهى از صحابه جمع شدند و در مورد سعيد و كارهاى او و قوم و خويش بازى-  عثمان و اينكه اموال مسلمانان را در اختيار ايشان مى گذارد گفتگو كردند و بر اعمال عثمان خرده گرفتند و عامر بن عبد القيس را كه نام اصلى پدرش عبد الله است و از خاندان بنى عنبر و قبيله تميم و بسيار پارسا بود پيش عثمان فرستادند. او پيش عثمان رفت و گفت: گروهى از صحابه جمع شدند و در كارهاى تو نگريستند و چنان ديدند كه مرتكب كارهاى نارواى بزرگى شده اى، اينك از خدا بترس و توبه كن. عثمان گفت: اين را ببينيد مردم مى پندارند كه قارى قرآن است و آمده است با من در مورد چيزى كه نمى داند سخن بگويد. به خدا سوگند كه نمى دانى خداوند كجاست عامر گفت: نه به خدا سوگند مى دانم كه خداوند در كمين است. عثمان عامر را از پيش خود بيرون كرد و عبد الله بن سعد بن ابى سرح و معاويه و سعيد بن عاص و عمرو بن عاص و عبيد الله بن عامر را كه امراى ولايات بودند و آنان را قبلا به مدينه احضار كرده بود فرا خواند و با آنان مشورت كرد و گفت: هر اميرى را وزيران و خير خواهانى است و شما وزيران و خير خواهان منيد و مورد اعتماديد و مى بينيد كه مردم چه كرده اند و از من خواسته اند كارگزاران خويش را از كار بر كنار كنم و از همه چيزها كه خوش نمى دارند به چيزهايى كه خوش مى دارند باز گردم، اينك كوشش كنيد و رأى خود را بگوييد. عبد الله بن عامر گفت: اى امير المومنين من براى تو چنين مصلحت مى بينم كه آنان را از خويشتن به جهاد وا دارى تا براى تو خوار و زبون گردند و همه به حفظ خويش پردازند و انديشه يى جز زخم پشت مركوب خود و شپش جامه و پوست خويش نداشته باشند. سعيد بن عاص گفت: درد را از خود دور و جدا كن و آنچه را كه از آن بيم دارى از خود ببر و قطع كن. هر قومى را رهبرانى است كه چون آنان نابود شوند قوم پراكنده مى شوند و ديگر كارشان فراهم نمى شود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص274 عثمان گفت: آرى رأى درست همين است اگر عواقب آن نبود. معاويه گفت: من پيشنهاد مى كنم به اميران سپاه فرمان دهى تا هر يك از ايشان ناحيه خويش را براى تو سامان دهد و من خود متعهدم كه مردم شام را از تو كفايت كنم و سامان دهم. عبد الله بن سعد گفت: مردم اهل طمع و دنيايند، از اين اموال به آنان ببخش تا دلهايشان با تو نرم شود. عمرو بن عاص گفت: اى امير المومنين، تو بنى اميه را بر گرده مردم سوار كرده اى، تو سخنانى مى گويى، آنان هم سخنانى مى گويند، تو كژ شده اى، آنان هم كژ شده اند. اينك يا معتدل شو، يا از كار كناره گيرى كن، و اگر اين كار را نمى پذيرى تصميمى بگير و كارى بكن. عثمان به او گفت: ترا چه مى شود كه بر پوستينت شپش افتاده است اين سخن را جدى مى گويى؟ عمرو عاص ساكت شد تا آن جمع پراكنده شدند، سپس به عثمان گفت: اى امير المومنين، به خدا سوگند تو در نظر من گرامى تر از اين هستى، ولى من مى دانستم بر در خانه كسانى هستند كه سخن هر يك از ما را به مردم مى رسانند. من خواستم اين سخن مرا هم براى آنان نقل كنند و به من اعتماد نمايند تا بتوانم خيرى به تو برسانم يا شرى را از تو دور كنم. عثمان كارگزاران خود را به محل حكومت خودشان گسيل داشت و به آنان دستور داد مردم را آماده كنند و به مأموريتهاى جنگى گسيل دارند، عثمان همچنين تصميم گرفت پرداخت مقررى مردم را لغو كند تا مطيع او شوند. سعيد بن عاص را هم به كوفه فرستاد، ولى مردم كوفه كه حكومت او را خوش نمى داشتند و روش او را نكوهش مى كردند در جرعة با او روياروى شدند و به او گفتند: پيش سالار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص275 خودت برگرد كه ما را به تو احتياج نيست. او خواست به راه خود ادامه دهد و بر نگردد، مردمى بسيار بر او هجوم آوردند و يكى از آن ميان به سعيد گفت: يعنى چه مگر مى توانى سيل را از حركت و خروش باز دارى به خدا سوگند غوغاى مردم را چيزى جز شمشير مشرفى آرام نمى كند و شايد پس از امروز بكار آيد و بديهى است در آن روز آرزوى امروز را خواهند كرد كه براى ايشان باز نخواهد گشت، تو هم اكنون به مدينه برگرد كه كوفه براى تو خانه امن و عيش نيست. سعيد پيش عثمان برگشت و به او اطلاع داد كه كوفيان چه كرده اند. عثمان ابو موسى اشعرى را به اميرى كوفه گماشت و براى ايشان چنين نوشت: «اما بعد اينك ابو موسى اشعرى را به اميرى شما گسيل داشتم و شما را از سعيد معاف كردم، به خدا سوگند آبروى خويش را به شما تفويض مى دارم و شكيبايى خود را به شما عرضه مى دارم و تمام توان خود را براى اصلاح شما انجام مى دهم، هر چه را كه معصيت خدا نباشد و ناخوش داشته باشيد از آن معاف خواهيد شد، تا آنكه همانگونه كه مى خواهيد باشد و براى شما در پيشگاه خداوند بهانه يى باقى نماند. به خدا سوگند همانگونه كه به ما دستور داده شده است صبر خواهيم كرد و به زودى خداوند صابران را پاداش خواهد داد.» ابو جعفر طبرى مى گويد: و چون سال سى و پنجم هجرت فرا رسيد، دشمنان عثمان و بنى اميه از شهرهاى مختلف با يكديگر مكاتبه كردند و يكديگر را به خلع عثمان از خلافت و بركنار كردن عاملان و كارگزارانش از شهرها تشويق كردند. اين خبر به عثمان رسيد و براى مردم شهرستانها چنين نوشت: «اما بعد به من گزارش شده است كه عاملان من به برخى از شما ناسزا و دشنام مى دهند و آنان را مى زنند، بر سر هر كس كه چنين آمده است در موسم حج به مكه آيد و حق خود را به طور كامل از من يا از عاملان من بگيرد و من از آنان هم خواسته ام كه پيش من آيند، يا آنكه حق خود را ببخشيد كه خداوند صدقه دهندگان را پاداش مى دهد». عثمان سپس به عاملان خويش نامه نوشت و آنان را فرا خواند و چون پيش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص276 او آمدند آنان را جمع كرد و گفت: اين شكايت مردم از شما چيست بيم دارم كه راست باشد و در آن صورت اين كار فقط به حساب من گذاشته مى شود. آنان گفتند: به خدا سوگند هر كس به تو گزارش داده راست نگفته و نيكو رفتار نكرده است و ما براى اين موضوع اصل و اساسى نمى شناسيم. عثمان گفت: اينك رأى خود را به من بگوييد. سعيد بن عاص گفت: اينها خبرهاى ساختگى است كه در مجالس محرمانه ساخته و پرداخته و به مردم القاء مى شود و درباره آن سخن مى گويند و علاج اين كار شمشير است. عبد الله بن سعد گفت: هنگامى كه حق مردم را مى دهى آنچه را كه بر عهده ايشان است از ايشان بگير. معاويه گفت: چاره رأى درست در نيك رفتارى است. عمرو عاص گفت: نظر من اين است كه تو هم چون دو دوست خود (ابو بكر و عمر) رفتار كنى آنجا كه نرمى لازم است نرمى كن و آنجا كه شدت لازم است شدت كن. عثمان گفت: آنچه گفتيد شنيدم، چيزى كه درباره اش بر اين امت بيم مى رود ناچار صورت خواهد گرفت و همانا آن درى كه بايد بسته باشد هر آينه گشوده خواهد شد، اينك با مدارا و نرمى جز در مورد حدود خداى تعالى آنان را از اين كار باز داريد، خدا مى داند كه من براى مردم خير انديشم و آسياى فتنه در گردش است، خوشا به حال عثمان اگر بميرد و آن را بيشتر به حركت نياورد. مردم را تسكين دهيد و حقوق ايشان را به آنان بپردازيد و نسبت به حقوق خداوند هيچگونه سستى مكنيد. عثمان از مكه خارج شد و چون به مدينه رسيد على و طلحه و زبير را فرا خواند و آنان پيش او آمدند و معاويه هم آنجا بود. عثمان، سكوت كرد و سخنى نگفت، معاويه سخن گفت و پس از حمد و ثناى خداوند خطاب به ايشان گفت: شما اصحاب رسول خدا (ص) و برگزيدگان خلق خدا و واليان امر اين امتيد، هيچكس جز شما در آن طمع ندارد، شما عثمان را كه دوست شماست بدون زور و طمع براى خلافت برگزيديد و او پير شده و عمرش سپرى گرديده است و اگر انتظار فرتوت شدن و مرگش را داريد نزديك است گر چه اميدوارم در پيشگاه خداوند گرامى تر از آن باشد كه او را به فرتوتى برساند. سخنانى شايع شده است كه بيم دارم از ناحيه شما باشد، و اگر گله هايى از او داريد بر عهده مى گيرم كه بر طرف كنم، ولى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 277 به هر حال مردم را در كار خود به طمع ميندازيد كه به خدا سوگند اگر آنان را به طمع اندازيد هرگز از آن جز ادبار نخواهيد ديد. على عليه السلام فرمود: اى بى مادر ترا با اين كار چه كار است معاويه گفت: سخن از مادرم به ميان نياور كه بدترين مادران شما نبود و مسلمان شد و با پيامبر بيعت كرد و پاسخ گفتار مرا بده، در اين هنگام عثمان گفت: برادر زاده ام (معاويه) راست مى گويد، اينك من از خودم و كار خويش با شما سخن مى گويم، دو يار من كه پيش از من بودند نسبت به خود و ياران نزديك خود سختگيرى مى كردند و حال آنكه پيامبر (ص) به نزديكان خويش عطا مى فرمود من هم خويشاوندان مستمند و كم درآمد دارم. و تا حدودى در مورد اموالى كه در دست من است گشاده دستى كرده و بخشيده ام، و اگر اين موضوع را خطا مى دانيد آنرا برگردانيد كه دستور من تابع دستور شماست. گفتند: درست و نيك رفتار كرده اى ولى به عبد الله بن خالد بن اسيد پنجاه هزار درهم و به مروان پانزده هزار درهم عطا كرده اى اين دو مبلغ را از ايشان پس بگير و عثمان چنان كرد و همگى خشنود شدند و رفتند. ابو جعفر طبرى مى گويد: معاويه به عثمان گفت پيش از آنكه بر تو هجوم آورند و تو ياراى مقابله با آنان نداشته باشى همراه من به شام بيا كه مردم شام همگى بر طاعت و فرمانبردارند، عثمان گفت: همسايگى رسول خدا (ص) را با چيزى عوض نمى كنم و نمى فروشم هر چند رگ گردنم قطع شود. معاويه گفت: اجازه بده سپاهى از شام پيش تو فرستم كه اگر حادثه يى براى مدينه و تو پيش آمد در خدمت تو حاضر باشند، گفت: نمى خواهم ساكنان كنار مرقد رسول خدا (ص) را به زحمت اندازم، معاويه گفت: در اين صورت به خدا سوگند ترا غافلگير مى كنند، او گفت خداى مرا بسنده و بهترين كارگزار است. ابو جعفر طبرى مى گويد: معاويه از پيش عثمان بيرون آمد و در حالى كه جامه سفر بر تن داشت از كنار تنى چند از مهاجران كه على عليه السلام و طلحه و زبير هم ميان ايشان بودند گذشت و آنجا ايستاد و گفت شما مى دانيد كه مردم بر سر حكومت با يكديگر ستيز مى كردند تا آنكه خداوند پيامبر خويش را مبعوث فرمود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص278 زان پس در سبقت و قدمت در اسلام و جهاد در راه خدا نسبت به يكديگر برترى نشان مى دادند. اگر اين ترتيب را رعايت كنند همچنان كار در دست ايشان باقى خواهد ماند و مردم پيرو آنان خواهند بود ولى اگر با ستيزه جويى در طلب دنيا برآيند، كار از دست ايشان بيرون خواهد شد و خداوند آنرا به ديگران بر مى گرداند و خداوند بر هر گونه تغيير و تبديلى تواناست، اينك اين پير مرد سالخورده خودمان را ميان شما مى گذارم نسبت به او خير انديش باشيد و ياريش دهيد و با او مدارا كنيد كه در آن صورت شما از او كامياب تر از خودش خواهيد بود و سپس از آنان توديع كرد و رفت. على (ع) فرمود: در اين شخص خيرى مى پنداشتم. و زبير گفت: به خدا سوگند در نظر تو و ما معاويه تا امروز هرگز به اين اهميت و بزرگى نبوده است. مى گويم (ابن ابى الحديد): از آن روز معاويه چنگال خويش را بر خلافت افكند زيرا موضوع كشته شدن عثمان بر ذهن او غلبه پيدا كرد و ديد كه شام در اختيار اوست و مردم آن سرزمين از او اطاعت مى كنند و اگر عثمان كشته شود اين موضوع بهترين بهانه و دليل او خواهد شد كه عليه دشمنان خويش از آن بهره بردارى كند و آنرا وسيله يى براى رسيدن به هدف خود قرار دهد. وانگهى مى دانست كه ميان اميران عثمان، هيچكس به قدرت او نيست و او براى بسيج لشكر و دلجويى از اعراب از همه تواناتر است و از همان روز به خلافت طمع بست و كار خود را بر آن پايه نهاد، مگر نديدى قبلا هم به صعصعه گفته بود هيچكس بر امارت قوى تر از من نيست و عمر مرا به امارت منصوب كرد و از راه و روش من راضى بود و مگر نمى بينى كه به مهاجران نخستين چگونه سخن مى گويد كه اگر بخواهيد با ستيزه حكومت را بدست آوريد و بر اين پير مرد شورش كنيد خداوند آنرا از شما به ديگران منتقل مى فرمايد و خداوند بر اين تبديل و دگرگونى تواناست و منظورش خودش بوده است و به كنايه مى گفته است خلافت به من خواهد رسيد، و به همين سبب هم بود كه چون عثمان از او يارى خواست از آن كار خوددارى كرد و حتى يك نفر هم براى يارى او نفرستاد. محمد بن عمر واقدى كه خدايش رحمت كناد مى گويد: چون مردم بر عثمان اعتراض كردند و سخن درباره او بسيار شد مردمى كه شمارشان دو هزار تن بود از مصر بيرون آمدند كه عبد الرحمان بن عديس بلوى و كنانة بن بشر ليثى و سودان بن-  حمران سكونى و قتيرة بن وهب سكسكى در زمره ايشان بودند و همگى زير فرمان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص279 ابو حرب غافقى قرار داشتند، دو هزار تن هم از مردم كوفه بيرون آمدند كه زيد بن صوحان عبدى و مالك اشتر نخعى و زياد بن نضر حارثى و عبد الله بن اصم غامدى در زمره ايشان بودند، گروهى هم از مردم بصره بيرون آمدند كه حكيم بن جبلة عبدى و گروهى از سالارهاى قبايل همراهشان بودند و سالار همگان حرقوص بن زهير سعدى بود. اين موضوع در شوال سال سى و پنجم هجرت بود و آنان اظهار داشتند كه مى خواهند حج بگزارند، و چون به فاصله سه روز مانده به مدينه رسيدند، نخست مردم بصره كه ميل آنان به طلحه بود پيش افتادند و در ذو خشب فرود آمدند. سپس مردم كوفه كه ميل آنان به زبير بود در اعوص فرود آمدند و سپس مردم مصر كه ميل آنان به على عليه السلام بود در ذو مروة فرود آمدند، برخى از آنان به مدينه رفتند تا آگاه شوند كه در دل مردم نسبت به عثمان چه مى گذرد. آنان گروهى از مهاجران و انصار را و همسران پيامبر (ص) را ملاقات كردند و گفتند ما قصد حج داريم و مى خواهيم تقاضا كنيم عاملان ما استعفا دهند، سپس گروهى از مصريان در احجار الزيت با على عليه السلام كه شمشير بر دوش داشت ملاقات كردند و بر او سلام دادند و كار خويش را بر او عرضه داشتند كه بر سر ايشان فرياد كشيد و آنان را طرد كرد و فرمود همه نيكوكاران مى دانند كه سپاه مقيم در مروه و ذو خشب و اعوص بر زبان محمد (ص) نفرين شده اند، و آنان از پيش على (ع) رفتند. بصريان نزد طلحه رفتند كه او هم به آنان همانگونه پاسخ داد و كوفيان نزد زبير رفتند و او هم همانگونه پاسخ داد، آنان پراكنده شدند و از مدينه بيرون رفتند و به ياران خود پيوستند. همينكه مردم مدينه آسوده خاطر شدند كه آنان باز گشته اند ناگهان بانگ تكبير در نواحى مدينه شنيدند و آنان وارد شهر شدند و خانه عثمان را محاصره كردند و منادى ايشان بانگ برداشت كه اى مردم مدينه هر كس از جنگ كردن خوددارى كند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص280 در امان است، و عثمان را در خانه اش محاصره كردند ولى مردم را از ملاقات و گفتگوى با او منع نكردند، گروهى از سران مهاجران پيش آنان آمدند و پرسيدند منظورشان چيست گفتند ما نيازى به خلافت اين مرد نداريم او بايد از كار كنار برود تا ما كس ديگرى را به خلافت بگماريم و هيچ چيز ديگرى بر اين گفتار خود نيفزودند. عثمان براى مردم شهرستانها نامه نوشت و از ايشان يارى خواست و فرمان داد با شتاب براى دفاع از او حركت كنند، و براى آنان نوشت كه مردم در چه خيالى هستند، مردم شهرستانها در حالى كه بر هر مركب هموار و چموش كه دست يافته بودند سوار شدند بيرون آمدند، معاويه حبيب بن مسلمه فهرى را گسيل داشت و عبد الله بن سعد بن ابى سرح، معاوية بن حديج را روانه كرد، از كوفه هم قعقاع بن عمرو حركت كرد كه او را ابو موسى اشعرى روانه كرد. در كوفه تنى چند شروع به اقدام و تحريض مردم بر يارى عثمان و كمك كردن به مردم مدينه كردند كه از جمله ايشان عقبة بن عمر، و عبد الله بن ابى اوفى و حنظله كاتب بودند كه هر سه از اصحاب پيامبرند و از تابعين، مسروق و اسود و شريح و كسان ديگرى بودند. در بصره عمران بن حصين و انس بن مالك و كسان ديگرى غير از آن دو از صحابه پيامبر (ص) و از تابعين كعب بن سور و هرم بن حيان و ديگران در اين مورد اقدام كردند و در مصر و شام هم گروهى از صحابه و تابعين اقدام كردند. روز جمعه عثمان از خانه بيرون آمد و با مردم نماز گزارد و سپس بر منبر ايستاد و گفت: اى شورشيان، خدا را، خدا را، به خدا سوگند كه مردم مدينه مى دانند شما به زبان محمد (ص) لعنت شدگانيد، اينك خطا و گناه خود را با كار صواب و پسنديده محو كنيد. محمد بن مسلمه انصارى برخاست و گفت: آرى من اين را مى دانيم كه پيامبر چنين فرمود، حكيم بن جبلة او را بر جاى نشاند. پس از او زيد بن ثابت برخاست، او را هم قتيرة بن وهب بر جاى نشاند. در اين ميان آن گروه بر پا خواستند و شروع به ريگ زدن به مردم كردند و آنها را از مسجد بيرون راندند و به عثمان هم چندان ريگ زدند كه از منبر بى هوش فرو افتاد و او را به خانه اش بردند. تنى چند از مردم مدينه آماده شدند به نفع عثمان وارد جنگ شوند كه از جمله ايشان سعد بن ابى وقاص جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص281 و حسن بن على عليهما السلام و زيد بن ثابت و ابو هريره بودند. عثمان به آنان پيام فرستاد و گفت: سوگندتان مى دهم كه از اين كار منصرف شويد و باز گشتند. على و طلحه و زبير آمدند و به عنوان عيادت از عثمان به خانه اش رفتند و از او گله كردند و گفتند به سبب او چه بر سر ايشان آمده است. تنى چند از بنى اميه از جمله مروان بن حكم پيش عثمان بودند و به على عليه السلام گفتند: آنچه مى خواستى انجام دهى انجام دادى و ما را به هلاك انداختى، به خدا سوگند بر فرض به اين حكومت كه اراده آنرا كرده اى برسى دنيا را بر تو تلخ خواهيم كرد. على عليه السلام خشمگين برخاست و آن دو هم كه با او بودند و جماعتى كه همراهشان آمده بودند به خانه هاى خود بازگشتند. واقدى روايت مى كند كه پس از شورش آنان در مسجد بر ضد عثمان، او همچنان يك ماه كامل با مردم نماز مى گزارد و پس از آن او را از نماز گزاردن با مردم منع كردند و غافقى كه فرمانده شورشيان بود با مردم نماز مى گزارد. مدائنى روايت مى كند كه عثمان در حالى كه از هر سو در محاصره بود همچنان در مسجد با مردم نماز مى گزارد و مصريان و بصريان و كوفيان هم در مسجد حضور داشتند و پشت سرش نماز مى گزاردند و آنان در چشم عثمان خوارتر و بى مقدارتر از خاك بودند. ابو جعفر طبرى در تاريخ خود مى گويد: ولى اندك اندك مردم مدينه از گرد عثمان پراكنده و ساكن خانه هاى خود شدند و هيچكس از خانه خود بيرون نمى آمد مگر با شمشير كه در صورت لزوم از خود دفاع كند و مدت محاصره عثمان چهل روز طول كشيد. كلبى و واقدى و مدائنى روايت كرده اند كه محمد بن ابى بكر و محمد بن ابى حذيفه در مصر مردم را بر عثمان مى شوراندند. محمد بن ابى بكر همراه كسانى شد كه از مصر پيش عثمان آمدند و محمد بن ابى حذيفه در مصر ماند و پس از اينكه عبد الله بن سعد بن ابى سرح، حاكم عثمان بر مصر، از پى مصريان به سوى مدينه حركت كرد، و عثمان به او چنين فرمان داده بود، محمد بن ابى حذيفه بر مصر پيروز و حاكم آن شد. عبد الله بن سعد همينكه به ايلة رسيد خبردار شد كه مصريان عثمان را محاصره كرده اند و دانست كه عثمان كشته خواهد شد و از پيروزى محمد بن ابى حذيفه بر مصر نيز آگاه شد و به سوى مصر بازگشت، ولى از ورودش جلوگيرى شد و به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص282 فلسطين رفت و تا هنگامى كه عثمان كشته شد همانجا بود. كلبى روايت مى كند كه عبد الله بن سعد بن ابى سرح فرستاده يى از مصر پيش عثمان گسيل داشت و به او خبر داد كه گروهى از مصريان حركت كرده اند و اگر چه به ظاهر مى گويند قصد حج و عمره دارند ولى مقصود اصلى ايشان، خلع عثمان از خلافت، يا كشتن اوست. عثمان هم براى مردم سخنرانى كرد و ايشان را از نيت مصريان آگاه ساخت و گفت: اين گروه، شتابان براى فتنه انگيزى آمده اند و از طول عمر من ملول شده و خواهان مرگ منند. به خدا سوگند اگر بميرم هر يك از ايشان آرزو خواهند كرد كه اى كاش عمر من دراز شده و به جاى هر روز يك سال طول مى كشيد، و اين بدان سبب است كه خونهاى فراوان ريخته خواهد شد و دشمنى و تبعيض و دگرگونى احكام آشكار خواهد گرديد. ابو جعفر طبرى مى گويد: عمرو بن عاص هم از كسانى بود كه مردم را بر عثمان مى شوراند و به آن كار وا مى داشت. عثمان در اواخر خلافت خود يك روز خطبه مى خواند، عمرو بن عاص بر او فرياد كشيد و گفت: اى عثمان از خدا بترس كه مرتكب گناهانى شده اى و ما هم همراه تو مرتكب آن شده ايم، اينك به سوى خدا باز گرد و توبه كن تا ما هم توبه كنيم عثمان بر او بانگ زد كه اى پسر نابغه تو هم اينجايى به خدا سوگند از آن هنگام كه ترا از كار بر كنار كرده ام «جبه ات شپش گرفته است». در همين حال از گوشه ديگر بانگ برخاست كه: اى عثمان به سوى خداوند توبه كن، و از گوشه ديگرى هم همين سخن گفته شد و عثمان دستهاى خود را به آسمان بلند كرد و گفت: پروردگارا، من نخستين توبه كنندگانم و از منبر فرود آمد. ابو جعفر طبرى همچنين روايت مى كند كه عمرو بن عاص بشدت مردم را بر ضد عثمان تشويق و وادار به شورش مى كرد و خودش مى گفت: به خدا سوگند اگر با چوپان و ساربانى برخورد كنم او را بر عثمان مى شورانم تا چه رسد به رؤسا و سرشناسان. و چون آتش فتنه در مدينه شعله ور شد او به خانه و ملك خويش كه در فلسطين بود رفت، روزى در حالى كه در قصر خود در فلسطين بود و دو پسرش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص283 عبد الله و محمد و سلامة بن روح جذامى حضور داشتند سوارى از كنار آنان گذشت كه از مدينه مى آمد، از او پرسيدند: عثمان در چه حال بود گفت: در محاصره بود، عمرو عاص گفت: آرى مرا ابو عبد الله مى گويند، وقتى «ميله آهنى داغ كردن، در آتش است گورخر باد رها مى كند». سپس سوار ديگرى از آنجا گذشت و چون از او پرسيدند گفت: عثمان كشته شد. عمرو عاص گفت: آرى مرا ابو عبد الله مى گويند، چون بر قرحه و دمل دست بمالم و فشار دهم آنرا به خونريزى مى اندازم، سلامة بن-  روح گفت: اى گروه قريش، ميان شما و اعراب درى استوار بود، آن را شكستيد. عمرو گفت: آرى، خواستيم حق را از تسلط باطل بيرون آوريم و مردم در كار حق همگى برابر و يكسان باشند. ابو جعفر طبرى همچنين روايت مى كند كه چون جماعت شورشيان در ذو خشب مستقر شدند، تصميم گرفتند كه اگر عثمان از آنچه آنان خوش نمى دارند دست بر ندارد و كناره گيرى نكند او را بكشند. عثمان از اين موضوع آگاه شد، به خانه على عليه السلام آمد و وارد خانه شد و گفت: اى پسر عمو، من خويشاوند نزديك هستم و براى من بر تو حقى است و اين قوم چنان كه مى بينى آمده اند و مى خواهند مرا فرو گيرند، و تو در نظر مردم قدر و منزلتى دارى كه سخن تو را گوش مى دهند و مى پذيرند، دوست دارم سوار شوى و پيش آنان بروى و ايشان را از من باز دارى و برگردانى كه اگر آنان بدينگونه بر من در آيند موجب گستاخى بر من و سستى كارم خواهد شد. على عليه السلام فرمود: با چه شرطى و چه چيزى آنان را برگردانم گفت: به آن شرط كه هر چه تو بگويى و به مصلحت من ببينى عمل كنم. على گفت: من چند بار و پياپى با تو گفتگو كردم و هر بار پيش مردم آمدى و سخن گفتى و وعده دادى و باز از انجام آن خوددارى كردى و بازگشتى و اين از كارهاى مروان و معاويه و ابن عامر و عبد الله بن سعد است كه از ايشان اطاعت و از خواسته من سرپيچى مى كنى عثمان گفت: اينك با آنان مخالفت و از تو اطاعت خواهم كرد. على عليه السلام دستور داد گروهى همراه او سوار شوند و سى مرد از مهاجران و انصار كه از جمله ايشان سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل و ابو جهم عدوى و جبير بن مطعم و حكيم بن حزام و مروان بن حكم و سعيد بن عاص و عبد الرحمان بن-عتاب بن اسيد از مهاجران و ابو اسيد ساعدى و زيد بن ثابت و حسان بن ثابت و كعب بن مالك و كسانى ديگر از انصار بودند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص284 اين گروه پيش مصريان آمدند و با آنان سخن گفتند و كسانى كه با آنان گفتگو كردند على (ع) و محمد بن مسلمه بودند، مصريان سخن آن دو را شنيدند و اطاعت كردند و با ياران خود به سوى مصر بار بستند. على (ع) برگشت و پيش عثمان آمد و به او فرمود: خود سخنى بگو، تا مردم بشنوند و آرام بگيرند و بدانند كه از كارهاى گذشته دست برداشته اى، وانگهى ولايات بر ضد تو هستند و بيم دارم كه گروهى از سوى ديگر آيند و باز بگويى: اى على سوار شو و پيش آنان برو، و اگر انجام ندهم، پندارى كه رعايت خويشاوندى نكرده ام و حق ترا سبك شمرده ام. عثمان بيرون آمد و خطبه خود را كه در آن از تغيير رفتار خويش سخن گفت ايراد كرد و براى مردم اظهار توبه كرد و گفت: من نخستين كس هستم كه پند مى گيرم و براى آنچه كرده ام از پيشگاه خداوند استغفار مى كنم و بدو توبه مى برم و كسى چون من از كار خويش به خود مى آيد و باز مى گردد. اينك چون از منبر فرو آمدم سران شما بيايند و رأى خويش را بگويند و بر هر كس ستمى شده است بگويد تا آنرا بر طرف كنم و هر حاجتى كه دارد بگويد تا برآوردم. به خدا سوگند اگر حق، مرا برده كند، روش بردگى پيش خواهم گرفت و زبونى بردگان را پذيرا خواهم شد، و از خداى گريزگاهى جز به سوى خدا نيست. به خدا سوگند شما را راضى مى كنم و مروان و بستگانش را از خود دور مى كنم و از شما روى پنهان نخواهم كرد. مردمان بر او رحمت آوردند و گريستند چندان كه ريشهايشان خيس شد. عثمان هم گريست. و چون از منبر فرود آمد و به خانه رفت متوجه شد كه مروان و سعيد و تنى چند از بنى اميه در خانه اش نشسته اند و براى شنيدن سخنان او حاضر نشده اند، ولى از آن آگاه شده اند. همينكه عثمان نشست مروان گفت: اى امير المومنين، سخن بگويم يا ساكت باشم؟ نائله دختر فرا فصة، همسر عثمان، به مروان گفت: سخن مگو و خاموش باش به خدا سوگند شما عثمان را خواهيد كشت و كودكانش را يتيم خواهيد كرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص285 او سخنى گفته است كه شايسته نيست از آن باز گردد. مروان به نائله گفت ترا با اين سخنان چه كار است به خدا پدرت مرد و نمى دانست چگونه وضو بگيرد نائله گفت: اى مروان آهسته و آرام باش و از پدرم جز به نيكى سخن مياور و به خدا سوگند اگر نه اين است كه پدر تو عموى عثمان است و غم و اندوهش به او باز مى گردد از كارهاى او مطالبى را به تو مى گفتم كه در آن مرا تكذيب نمى كردند. عثمان هم از مروان روى برگرداند و مروان سخن خود را تكرار كرد و گفت بگو، گفت: پدر و مادرم فدايت باد، به خدا سوگند هر آينه دوست مى داشتم اين سخنان تو در حالى گفته مى شد كه محفوظ مى بودى، و در آن صورت من نخستين كس بودم كه به آن راضى مى شدم و درباره آن يارى مى كردم، ولى تو اين سخنان را هنگامى گفتى كه كارد به استخوان رسيده است و آب از سر گذشته است و نمودار زبونى و درماندگى است. به خدا سوگند پايدارى و ماندن در گناهى كه بتوانى از خدا طلب آمرزش كنى بهتر از توبه يى است كه مايه بيم باشد و با اين سخنان خود كارى انجام ندادى جز اينكه مردم را بر خود گستاخ تر كردى. عثمان گفت: سخن من چنان بود كه بود و از دست شده باز نمى گردد و من خير انديشى كردم. مروان گفت: اينك مردمان همچو كوهها بر در خانه ات جمع شده اند. عثمان پرسيد: چه مى خواهند و چه كار دارند گفت: تو خود آنان را پيش خود فرا خواندى و يكى از ستمى كه بر او شده سخن مى گويد و ديگرى مالى مطالبه مى كند و آن دگر مى خواهد فلان حاكم را از كار بر كنار كنى و اين چيزى است كه خود در خلافت خويش بر خويشتن روا داشتى، و اگر خوددار و شكيبا بودى براى تو بهتر بود. عثمان گفت: تو برو با ايشان سخن بگوى كه من آزرم دارم با آنان سخن گويم و ايشان را برگردانم. مروان پيش مردم-  كه از سر و دوش يكديگر بالا مى رفتند-  رفت و گفت: چكار داريد گويى به غارت آمده ايد، چهره هايتان زشت باد مى خواهيد پادشاهى ما را از دست ما بيرون كشيد از اينجا برويد، به خدا سوگند اگر آهنگ ما كنيد زندگى را بر شما تلخ مى كنيم و كارى بر سر شما مى آوريم كه خشنودتان نكند و نتيجه كار خويش را نيكو نيابيد، به خانه هاى خود باز گرديد و به خدا سوگند ما آنچه را در دست داريم به زور وا نمى گذاريم. مردم نااميد برگشتند و به عثمان و مروان دشنام مى دادند و برخى از ايشان به حضور على (ع) آمدند و به او خبر دادند. على (ع) روى به عبد الرحمان بن اسود بن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص286 عبد يغوث زهرى كرد و گفت: آيا در سخنرانى عثمان حضور داشتى گفت: آرى، فرمود: آيا در سخنرانى مروان هم حضور داشتى گفت: آرى، على (ع) گفت: پناه بر خدا، اى بندگان خدا اگر در خانه ام بنشينم مى گويد: مرا رها كرده و از ياريم دست كشيده اى و اگر سخن بگويم و آنچه را كه او مى خواهد تبليغ كنم، مروان مى آيد و با او چنان بازى مى كند كه بازيچه اش قرار مى دهد و از پس سالخوردگى و مصاحبت رسول خدا (ص) او را به هر سو كه مى خواهد مى كشد. على (ع) خشمگين برخاست و هماندم به خانه عثمان رفت و گفت: گويا مروان از تو خشنود نمى شود مگر اينكه ترا از عقل و دين تو منحرف سازد و تو براى او همچون شتر كوچ هستى كه او را به هر سو بخواهند مى كشند به خدا سوگند مروان نه در دين خود خردمند است و نه در عقل خويش، و چنين مى بينم كه ترا به ورطه يى مى افكند و سپس بيرونت نمى كشد و من از اين پس ديگر براى اعتراض و عتاب هم پيش تو نخواهم آمد، شرف خود را تباه كردى و اختيار عقل و رأى خود را از دست دادى. و از جاى برخاست و رفت. نائله دختر فرافصه پيش عثمان آمد و گفت: سخن على را شنيدى و او ديگر پيش تو باز نمى گردد و نخواهد آمد. همانا كه فرمانبردار مروان شده اى و او به هر كجا كه مى خواهد ترا مى كشد. عثمان گفت: چه كنم گفت: از خدا بترس و از روش دو دوست خود [ابو بكر و عمر] پيروى كن، كه اگر از مروان پيروى كنى ترا به كشتن مى دهد و مروان را در نظر مردم قدر و هيبت و محبتى نيست، و مردم ترا به سبب او رها كرده اند و حال آنكه مردم مصر به سبب گفتار على (ع) برگشتند. اينك هم پيش على فرست و از او مصلحت انديشى كن كه در نظر مردم محترم است و از فرمان او سرپيچى نمى شود. عثمان كسى پيش على فرستاد و على (ع) نيامد و گفت: به او گفته بودم كه بر نخواهم گشت. ابو جعفر طبرى مى گويد: عثمان، شبانه به خانه على آمد و از او عذر خواست و وعده داد كه پسنديده رفتار خواهد كرد، و گفت: ديگر فلان كار را نمى كنم و فلان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 287 كار را انجام مى دهم. على (ع) به او گفت: پس از اينكه بر منبر رسول خدا آن سخنان را گفتى و تعهد كردى، چون به خانه ات رفتى، مروان بيرون آمد و مردم را بر در خانه تو دشنام داد عثمان از خانه على بيرون آمد در حالى كه مى گفت: اى ابو الحسن مرا خوار و زبون ساختى و مردم را بر من گستاخ كردى على عليه السلام فرمود: به خدا سوگند من از همه مردم از تو بيشتر دفاع كردم، ولى هر گاه چيزى مى گويم كه آن را مايه رضايت و نيكبختى تو مى دانم، مروان كار ديگرى بر ضد آن پيشنهاد مى كند و سخن او را مى شنوى و پيشنهاد مرا رها مى كنى. ديگر على (ع) براى نصرت عثمان اقدامى نكرد تا آنكه چون محاصره او سخت شد آب را از وى باز داشتند و اين موضوع، على (ع) را سخت خشمگين ساخت و به طلحه فرمود: براى او شتران آبكش [چند مشك آب ] بفرستيد، اين پيشنهاد طلحه را خوش نيامد، ولى على عليه السلام چندان پايدارى كرد تا آب به عثمان رساند. همچنين ابو جعفر طبرى روايت مى كند كه چون عثمان محاصره شد على (ع) در مزرعه خود در خيبر بود و آنگاه كه به مدينه بازگشت مردم بر طلحه اجتماع كرده بودند و طلحه در محاصره عثمان نقش مؤثر داشت. و چون على (ع) به مدينه آمد عثمان پيش او رفت و گفت: اما بعد، من بر تو حق مسلمانى و برادرى و خويشاوندى سببى و نسبى دارم و اگر هيچيك از اينها هم نبود و ما در دوره جاهلى بوديم، براى خاندان عبد مناف مايه ننگ و عار است كه خاندان تيم حكومت را به زور از چنگ ايشان بربايند-  و منظورش طلحه بود-  على (ع) فرمود. تو برو، من اين كار را كفايت مى كنم. آنگاه على (ع) به مسجد رفت و اسامة بن زيد را ديد و در حالى كه بر دست او تكيه داده بود به خانه طلحه رفت كه آكنده از مردم بود و به او گفت: اى طلحه اين چه كارى است كه بر سر عثمان آورده اى طلحه گفت: اى ابا الحسن، اينك كه كار از كار گذشته است على (ع) از خانه او بيرون آمد و خود را به بيت المال رساند و فرمود: اين را بگشاييد، كليدها را پيدا نكردند. على (ع) در خزانه را شكست و آنچه در آن بود بر مردم قسمت كرد و مردم از پيش طلحه پراكنده شدند و او تنها ماند و عثمان از اين جهت شاد شد، آنگاه طلحه پيش عثمان آمد و گفت: اى امير المومنين من تصميم به كارى داشتم و خداوند ميان من و آن حايل شد و اينك در حالى كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص288 توبه كننده ام پيش تو آمده ام، عثمان گفت: به خدا سوگند در حال توبه نيامده اى كه شكست خورده آمده اى، و اى طلحه خداوند ترا بسنده است [جزاى ترا بدهد]. ابو جعفر طبرى مى گويد: عثمان ناتوان و درمانده اى بود كه مردم بر او طمع بستند و خودش هم با كارهاى خويش و با مسلط كردن بنى اميه بر خود بر ضد خويش يارى داد، و آغاز گستاخى بر او چنين بود كه مقدارى شتر از شتران زكات و صدقه پيش او آورند و او آنرا به يكى از فرزندان حكم بن ابى العاص بخشيد و اين خبر به اطلاع عبد الرحمان بن عوف رسيد، آنها را پس گرفت و ميان مردم قسمت كرد و عثمان در خانه خود بود و اين نخستين سستى و شكست بود كه در كار عثمان و خلافتش پديد آمد. و گفته شده است: نخستين سستى كه در كار عثمان آمد اين بود كه او از كنار جبلة بن عمرو ساعدى كه در انجمن قوم خود نشسته بود و طوق آهنينى در دست داشت گذشت و سلام داد، قوم پاسخ سلامش را دادند. جبله به آنان گفت: چرا بر اين مردى كه چنين و چنان كرده است پاسخ سلامش را مى دهيد سپس روى به عثمان كرد و گفت: به خدا سوگند اين طوق آهنين را بر گردنت مى افكنم، مگر اينكه اين اطرافيان ناپاك خود را رها كنى-  يعنى مروان و ابن عامر و ابن ابى سرح كه در نكوهش برخى از ايشان آيه قرآن نازل شده است و خون برخى را پيامبر (ص) حلال دانسته است. و گفته شده است: روزى عثمان خطبه مى خواند و بر دست او عصايى بود كه پيامبر (ص) و ابو بكر و عمر هنگام خطبه خواندن آن را بر دست مى گرفتند، جهجاه-  غفارى آن را از دست او گرفت و بر زانوى خويش نهاد و آنرا شكست. و چون بدعتهاى عثمان بسيار و طمع مردم هم در مورد او افزون شد گروهى از صحابه كه اهل مدينه بودند و افراد ديگرى به مردم نقاط ديگر نوشتند: شما كه مى خواهيد در جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص289 راه خدا جهاد كنيد، بشتابيد و پيش ما آييد كه خليفه شما دين محمد (ص) را تباه ساخته است و او را از خلافت خلع كنيد. دلها بر او اختلاف پيدا كرد و مصريان و ديگران به مدينه آمدند و آنچه واقع شد اتفاق افتاد. واقدى و مدائنى و ابن كلبى و ديگران روايت كرده اند، و اين روايت را ابو جعفر طبرى در كتاب تاريخ خود، و مورخان ديگر آورده اند كه چون على (ع) مصريان را برگرداند، پس از سه روز بازگشتند و نامه يى را كه در لوله اى سربى بود بيرون آوردند و گفتند: غلام عثمان را در منطقه بويب بر يكى از شتران زكات ديديم، و چون در كار او به ترديد افتاديم بار و بنه اش را تفتيش كرديم و اين نامه را در آن يافتيم. مضمون آن نامه فرمانى خطاب به عبد الله بن سعد بن ابى سرح بود كه عبد الرحمان بن عديس بلوى و عمرو بن حمق را تازيانه بزند و موهاى سر و ريش آنان را بتراشد و آن دو را زندانى كند و گروهى ديگر از مردم مصر را بر دار كشد. و گفته شده است: كسى كه نامه از او به دست آمد، ابو الاعور سلمى بوده است. مصريان همينكه او را ديدند پرسيدند: كجا مى روى و آيا همراه تو نامه است گفت: نه. پرسيدند: به چه كار مى روى او سخن خويش را تغيير داد، او را گرفتند و به مدينه بازگشتند و به حضور على (ع) رفتند و خواستند پيش عثمان برود و از او درباره نامه بپرسد. على برخاست و به خانه عثمان آمد و از او پرسيد. عثمان به خدا سوگند خورد كه من آن را ننوشته ام و از آن آگاه نيستم و دستور به نوشتن آن هم نداده ام. محمد بن مسلمه گفت: عثمان راست مى گويد، اين از كارهاى مروان است. عثمان گفت: نمى دانم. مصريان كه حضور داشتند گفتند: آيا مروان نسبت به تو چنين گستاخى مى كند كه غلام ترا بر يكى از شتران زكات مى فرستد و مهر ترا پاى نامه مى زند و به كارگزار تو دستور مى دهد چنين كارها و گناهان بزرگ انجام دهد و تو از آن بى خبرى گفت: آرى. گفتند: در اين صورت يا راست مى گويى يا دروغ، اگر دروغ مى گويى، به سبب فرمانى كه در مورد عقوبت كردن و كشتن ما بدون حق داده اى سزاوار خلع هستى، و اگر راست مى گويى، به سبب ضعف و سستى و غفلت خودت از اين كار بزرگ، و ناپاكى اطرافيانت، سزاوار آنى، و براى ما شايسته و مناسب نيست كه امر خلافت را به دست كسى واگذاريم كه به سبب غفلت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص290 و سستى او كارها بدون اطلاعش صورت مى گيرد. اكنون خودت را از خلافت خلع كن. گفت: من پيراهنى را كه خداوند بر من پوشانده است از تن بيرون نمى آورم، ولى توبه مى كنم و تغيير روش مى دهم. گفتند: اگر اين نخستين گناهى بود كه از آن توبه مى كردى سخنت را مى پذيرفتيم، ولى مى بينيم كه همواره توبه مى كنى و باز به گناه بر مى گردى و ما بر نمى گرديم تا ترا خلع كنيم يا بكشيم، يا خودمان در اين راه كشته شويم و جانهاى ما به خدا ملحق شود، و اگر ياران و خويشاوندانت بخواهند از تو دفاع كنند با آنان چندان جنگ مى كنيم كه به تو دست يابيم. عثمان گفت: اگر قرار باشد از خلافت خداوند دست بكشم كشته شدن براى من بهتر از آن است، اما اينكه شما با كسانى كه بخواهند از من دفاع كنند جنگ كنيد، من به هيچكس دستور نمى دهم با شما جنگ كند و هر كس هم با شما جنگ كند بدون اجازه من است، و من اگر مى خواستم با شما جنگ كنم به لشكرها مى نوشتم كه پيش من آيند يا خود به ناحيه يى مى رفتم. هياهو و جنجال بسيار شد و على (ع) برخاست و مصريان را با خود از خانه عثمان بيرون برد و خود به منزل خويش رفت. ابو جعفر طبرى مى گويد: عثمان براى معاويه و ابن عامر و ديگر اميران لشكرها نامه نوشت و از ايشان يارى خواست و دستور داد شتابان بر آن كار مبادرت ورزند و لشكرها را پيش او گسيل دارند. معاويه در اين كار درنگ كرد، ولى يزيد بن اسد-  قسرى، پدر بزرگ خالد بن عبد الله بن يزيد كه بعدها امير عراق شد، براى اين كار ميان شاميان اقدام كرد و گروهى بسيار از او پيروى كردند و او همراه ايشان براى يارى عثمان حركت كرد، ولى چون به وادى القرى رسيدند خبر كشته شدن عثمان به آنان رسيد و از آنجا برگشتند. و گفته شده است: معاويه از شام حبيب بن مسلمه فهرى را گسيل داشت و از بصره هم مجاشع بن مسعود سلمى حركت كرد و چون به ربذة رسيدند و پيشاهنگان ايشان در صرار كه از نواحى مدينه است پايگاه گرفتند خبر كشته شدن عثمان به ايشان رسيد و برگشتند. عثمان با مشاوران خود رايزنى كرد، آنان پيشنهاد كردند كه به على عليه السلام پيام فرستد و از او بخواهد مردم را پراكنده سازد، و به عثمان گفتند: تعهداتى كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص291 موجب رضايت ايشان بشود بر عهده بگيرد و با آنان امروز و فردا كند تا نيروهاى امدادى برسند. عثمان گفت: ايشان هيچگونه علت تراشى را نخواهند پذيرفت، خاصه كه در بار نخست آن كار از من سر زد. مروان گفت: هر تقاضايى دارند ظاهرا بپذير و تا ممكن است امروز و فردا كن كه آنان قومى هستند كه بر تو خروج كرده اند و پايبند عهدى نخواهند بود. عثمان على (ع) را خواست و به او گفت: مى بينى كه مردم چه مى كنند و من از ايشان بر خون خود در امان نيستم، آنان را از من برگردان كه من حقى كه مى خواهند چه از سوى خودم و چه از سوى ديگران به آنان خواهم پرداخت. على فرمود: مردم به دادگرى تو نيازمندترند تا به كشتن تو و آنان جز با طلب رضايت از ايشان راضى نخواهند شد. پيش از اين هم براى آنان تعهد كرده بودى، ولى به آن وفا نكردى، اين بار فريب مده كه من از طرف تو به آنان خواهم گفت كه حق به ايشان داده خواهد شد. عثمان گفت: چنين بگو و تعهد كن كه به خدا سوگند براى آنان به آن وفا خواهم كرد. على عليه السلام پيش مردم رفت و فرمود: جز اين نيست كه شما خواهان حق هستيد و حق به شما داده خواهد شد و او از خود در اين باره انصاف خواهد داد. مردم از على خواستند كه از عثمان براى ايشان عهد و وثيقه بگيرد و گفتند: ما به گفتار بدون عمل راضى نمى شويم. على (ع) پيش عثمان رفت و او را آگاه كرد. گفت: ميان من و مردم مهلتى مقرر دار، زيرا من يك روزه نمى توانم آنچه را ايشان ناخوش مى دارند تغيير دهم. على عليه السلام گفت: امورى كه مربوط به مدينه است مهلتى نمى خواهد، براى جاهاى ديگر هم مدت همان اندازه است كه فرمان تو به آنان برسد. گفت: آرى، ولى براى مدينه هم سه روز به من مهلت بده. على (ع) اين را پذيرفت و نامه يى ميان عثمان و مردم نوشته شد كه هر چه به ستم داده و گرفته شده است برگردانده شود و هر حاكمى را كه آنان او را نمى خواهند عزل كند، و بدينگونه مردم دست از عثمان برداشتند، ولى عثمان پوشيده براى جنگ آماده مى شد و اسلحه فراهم مى ساخت و لشكرى براى خود روبراه مى كرد. و چون مهلت سه روز سپرى شد و عثمان هيچ چيز را تغيير نداد مردم باز بر او شورش كردند و گروهى خود را پيش كسانى از مصريان كه در ذو خشب بودند رساندند و به آنان خبر دادند و آنان هم به مدينه آمدند و مردم بر در خانه عثمان بسيار شدند و از او خواستند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص292 عاملان خود را عزل كند و مظالم آنان را بازگرداند. پاسخ عثمان به ايشان چنين بود كه اگر من هر كس را شما مى خواهيد-  نه آن كس را كه من مى خواهم-  به حكومت بگمارم، بنابراين من عهده دار كارى در خلافت نخواهم بود و فرمان فرمان شما خواهد بود. آنان نيز گفتند: به خدا سوگند يا بايد چنين كنى يا از خلافت خلع يا كشته خواهى شد. او نپذيرفت و گفت: جامه يى را كه خداوند بر من پوشانده است از تن خويش بيرون نمى آورم. آنان هم او را محاصره كردند و بر او سخت گرفتند. همچنين ابو جعفر طبرى روايت مى كند كه چون محاصره بر عثمان شدت يافت بر بام آمد و مشرف بر مردم شد و گفت: اى مردم مدينه شما را به خدا مى سپارم و از خداوند مسألت مى كنم كه پس از من خلافت را براى شما نيكو فرمايد. سپس گفت: شما را به خدا سوگند مى دهم، مگر نمى دانيد كه به هنگام كشته شدن عمر همگان از خداوند خواستيد كه براى شما بهترين را برگزيند و شما را بر گرد بهترين كس جمع و با حكومت او موافق فرمايد آيا معتقديد كه خداوند استدعاى شما را نپذيرفته و با آنكه اهل حق و انصار پيامبر خداييد شما را خوار و زبون فرموده است يا آنكه معتقديد كه دين خدا در نظرش خوار شده و هر كس به حكومت مى رسيد اهميتى نداشت هنوز اهل دين پراكنده نشده اند، و اگر بگوييد خلافت من با مشورت و تبادل نظر صورت نگرفته است اين نوعى ستيزه گرى و دروغ است، و شايد مى خواهيد بگوييد هر گاه امت عصيان ورزد و در مورد امامت مشورت نكند خداوند آن را به خودش وا مى گذارد آيا مى خواهيد بگوييد خداوند سرانجام كار مرا نمى دانسته است آرام بگيريد آرام و مرا مكشيد كه فقط كشتن سه گروه جايز است: آن كس كه با داشتن همسر زنا كند و آن كس كه پس از ايمان كافر شود و آن كس كه كسى را به ناحق كشته باشد، و اگر شما مرا بكشيد شمشير بر گردنهاى خويش نهاده ايد و سپس خداوند هرگز آن را از شما بر نخواهد داشت. گفتند: اينكه گفتى مردم پس از كشته شدن عمر طلب خير كردند بديهى است هر چه خداوند انجام دهد خود گزينه و بهترين است، ولى خداوند ترا بليه و آزمايشى قرار داد كه بندگان خود را با آن آزمايش كند و بديهى است كه ترا حق قدمت و پيشگامى است و شايسته حكومت بوده اى، ولى كارها كردى كه خود مى دانى و نمى توانيم امروز از بيم آنكه ممكن است در سال آينده فتنه يى رخ دهد از اجراى حق بر تو خوددارى كنيم، و اينكه مى گويى فقط ريختن خون سه گروه جايز است، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص293 ما در كتاب خداوند ريختن خون كسان ديگرى را هم روا مى بينيم، از جمله ريختن خون كسى كه در زمين تباهى و فساد بار آورد و ريختن خون كسى كه ستم كند و براى انجام ستم خويش جنگ كند و ريختن خون كسى كه از انجام حقى جلوگيرى كند و در آن مورد پايدارى و جنگ كند، و تو ستم كرده و از انجام حق جلوگيرى كرده اى و در آن مورد ستيز مى كنى و از خود هم دادخواهى نمى كنى و از كارگزارانت هم داد نمى خواهى و فقط مى خواهى به موضوع امارت و فرماندهى خود بر ما چنگ يازى. كسانى هم كه به نفع تو قيام كرده اند و از تو دفاع مى كنند، فقط بدين منظور از تو دفاع و با ما جنگ مى كنند كه تو خود را امير نام نهاده اى، و اگر خود را خلع كنى آنان از جنگ كردن منصرف مى شوند و باز مى گردند. عثمان سكوت كرد و در خانه نشست و به مردم [كه به طرفدارى از او جمع شده بودند] دستور داد باز گردند و ايشان را سوگند داد، آنان باز گشتند، جز حسن بن على و محمد بن طلحه و عبد الله بن زبير و تنى چند نظير ايشان و مدت محاصره عثمان چهل روز طول كشيد. طبرى مى گويد: سپس محاصره كنندگان عثمان از رسيدن لشكرهاى شام و بصره كه براى دفاع از عثمان ممكن بود بيايند ترسيدند و ميان عثمان و مردم حائل شدند و همه چيز حتى آب را از او باز داشتند، عثمان پوشيده كسى را پيش على عليه السلام و همسران پيامبر (ص) فرستاد و پيام داد كه شورشيان آب را هم بر ما بسته اند، اگر مى توانيد آبى براى ما بفرستيد. اين كار را انجام دهيد. على (ع) هنگام سپيده دم آمد، ام حبيبه دختر ابو سفيان هم آمد، على (ع) كنار مردم ايستاد و آنان را پند داد و فرمود: اى مردم، اين كارى كه شما مى كنيد نه شبيه كار مؤمنان است و نه شبيه كار كافران. فارسيان و روميان اسيرى را كه مى گيرند خوراك و آب مى دهند. خدا را خدا را، آب را از مرد باز مگيريد. آنان به على پاسخ درشت دادند و گفتند: هرگز و هيچگاه آسوده مباد و چون على (ع) در اين مورد از آنان پافشارى ديد عمامه خويش را از سر برداشت و به خانه عثمان انداخت تا عثمان بداند كه على (ع) اقدام كرده است و برگشت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص294 ام حبيبة هم در حالى كه سوار بر استرى بود و مشك كوچك آبى همراه داشت آمد و گفت: وصيت نامه هايى كه مربوط به يتيمان بنى اميه است پيش اين مرد [عثمان ] است، و دوست دارم در آن مورد از او بپرسم تا اموال يتيمان تباه نشود، دشنامش دادند و گفتند: دروغ مى گويى و با شمشير مهار استر را بريدند كه رم كرد و نزديك بود ام حبيبة از آن فرو افتد، مردم او را گرفتند و به خانه اش رساندند. طبرى همچنين مى گويد: روز ديگرى عثمان از فراز بام بر مردم مشرف شد و گفت: شما را به خدا آيا نمى دانيد كه من چاه رومة را با مال خودم خريدم كه از آب شيرين آن استفاده كنم و سهم خود را در آن همچون سهم يكى از مسلمانان قرار دادم گفتند: آرى مى دانيم. گفت: پس چرا مرا از آشاميدن آب آن باز مى داريد تا مجبور شوم با آب شور افطار كنم و سپس گفت: شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا نمى دانيد كه من فلان زمين را خريدم و ضميمه مسجد كردم گفتند: آرى مى دانيم. گفت: آيا كسى را مى شناسيد كه پيش از من از نماز گزاردن در آن منع كرده باشند طبرى همچنين از عبد الله بن ابى ربيعة مخزومى نقل مى كند كه مى گفته است: در آن هنگام پيش عثمان رفتم، دست مرا گرفت و گفت: سخنان اين كسانى را كه بر در خانه اند بشنو. برخى مى گفتند: منتظر چه هستيد برخى مى گفتند: شتاب مكنيد، شايد دست بردارد و از كارهاى خود برگردد. در همين حال طلحه از آنجا گذشت، ابن عديس بلوى پيش او رفت و آهسته با او سخنانى گفت و برگشت و به ياران خود گفت: اجازه ندهيد كسى به خانه عثمان وارد شود و مگذاريد كسى از خانه خارج شود. عبد الله بن عياش مى گويد: عثمان به من گفت: اين كارى است كه طلحه به آن دستور داده است پروردگارا شر طلحه را از من كفايت فرماى كه او اين قوم را بر اين كار وا داشت و آنان را بر من شوراند، و به خدا سوگند اميدوارم از خلافت بى بهره بماند و خونش ريخته شود [عبد الله بن عياش ] مى گويد: خواستم از خانه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص295 عثمان بيرون آيم، اجازه ندادند، تا محمد بن ابى بكر به آنان دستور داد كه مرا رها كردند تا بيرون آيم. طبرى مى گويد: چون اين كار طول كشيد و مصريان متوجه شدند جرمى كه در مورد عثمان مرتكب شده اند همچون قتل است و ميان آن كار و كشتن عثمان فرقى نيست و از زنده گذاشتن عثمان هم بر جانهاى خويش ترسيدند تصميم گرفتند از در خانه وارد خانه شوند، در بسته شد و حسن بن على و عبد الله بن-  زبير و محمد بن طلحه و مروان و سعيد بن عاص و گروهى از فرزندان انصار از ورود آنان جلوگيرى كردند. عثمان به آنان گفت: شما از يارى دادن من آزاديد، ولى نپذيرفتند و نرفتند. در اين هنگام، مردى از قبيله اسلم به نام نيار بن عياض كه از اصحاب بود برخاست و عثمان را صدا زد و به او دستور داد خود را از خلافت خلع كند. در حالى كه او با عثمان گفتگو و خلع كردن خود را از خلافت به او پيشنهاد مى كرد كثير بن صلت كندى كه از ياران عثمان و درون خانه بود به نيار بن عياض تيرى زد و او را كشت. مصريان و ديگران فرياد برآورند كه قاتل ابن عياض را به ما بسپاريد تا او را در قبال خون نيار بكشيم. عثمان گفت: هرگز مردى را كه مرا يارى داده است به شما كه مى خواهيد مرا بكشيد تسليم نمى كنم. مردم بر در خانه هجوم آوردند و در بر روى ايشان بسته شد، آتش آوردند و در و سايبانى را كه بر آن بود آتش زدند. عثمان به يارانش كه پيش او بودند گفت: پيامبر (ص) با من عهدى فرموده اند كه من بر آن صابرم و آيا شايسته است مردى را كه از من دفاع و به خاطر من جنگ كرده است بيرون كنم. عثمان به حسن بن على گفت: پدرت درباره تو سخت نگران است، پيش او برو و ترا سوگند مى دهم كه پيش او برگردى، ولى حسن بن على نپذيرفت و همچنان براى حمايت از عثمان بر جاى ماند. در اين هنگام مروان با شمشير خود براى ستيز با مردم بيرون آمد، مردى از بنى ليث ضربتى بر گردنش زد كه مروان بر اثر آن در افتاد و بى حركت ماند و يكى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص296 از رگهاى گردنش بريده شد و او تا پايان عمر خميده گردن بود. عبيد بن رفاعه زرقى رفت تا سر مروان را ببرد، فاطمه مادر ابراهيم بن عدى كه دايه مروان و فرزندانش بود و او را شير داده بود كنار پيكر مروان ايستاد و به عبيد گفت: اگر مى خواهى او را بكشى كشته شده است و اگر مى خواهى با گوشت او بازى كنى كه مايه زشتى و بد نامى است. عبيد او را رها كرد، فاطمه مروان را از معركه بيرون كشيد و به خانه خود برد. فرزندان مروان بعدها حق اين كار او را منظور داشتند و پسرش ابراهيم را به حكومت گماشتند و از ويژگان آنان بود. مغيرة بن اخنس بن شريق هم كه در آن روز با شمشير از عثمان حمايت مى كرد كشته شد و مردم به خانه عثمان هجوم آوردند و گروه بسيارى از ايشان به خانه هاى مجاور در آمدند و از ديوار خانه عمرو بن حزم وارد خانه عثمان شدند، آنچنان كه آكنده از مردم شد، و بدينگونه بر او چيره شدند و مردى را براى كشتن او فرستادند. آن مرد وارد حجره عثمان شد و به او گفت: خلافت را از خود خلع كن تا دست از تو بر داريم. گفت: اى واى بر تو كه من نه در دوره جاهلى و نه در اسلام هرگز جامه از زنى به ناروا نگشوده ام [زنا نكرده ام ] و غنا نكرده و به آن گوش نداده ام (چشم بر چيزى ندوخته ام) و آرزوى ناروا نداشته ام و از هنگامى كه با پيامبر (ص) بيعت كرده ام دست بر عورت خود ننهاده ام، اكنون هم پيراهنى را كه خداوند بر من پوشانده است از تن بيرون نمى آورم تا خداوند نيكبختان را گرامى و بدبختان را زبون فرمايد. آن مرد از حجره بيرون آمد. گفتند: چه كردى گفت: كشتن او را روا نمى بينم. سپس مردى ديگر را كه از صحابه بود به حجره فرستادند. عثمان به او گفت: تو قاتل من نيستى كه پيامبر (ص) فلان روز براى تو دعا فرمود و هرگز تباه و سيه بخت نمى شوى، او هم برگشت. مردى ديگر از قريش را به حجره فرستادند عثمان به او گفت: پيامبر (ص) فلان روز براى تو طلب آمرزش فرمودند و تو هرگز مرتكب ريختن حرامى نخواهى شد، او هم برگشت. در اين هنگام محمد بن ابى بكر به حجره در آمد. عثمان به او گفت: واى بر تو آيا بر خداى خشم آورده اى آيا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 297 نسبت به تو جز اينكه حق خدا را از تو گرفته ام گناهى انجام داده ام محمد ريش عثمان را به دست گرفت و گفت: اى نعثل خدا خوار و زبونت كناد عثمان گفت: من نعثل نيستم بلكه عثمان و امير مومنانم. محمد گفت: معاويه و فلان و بهمان براى تو كارى نساختند. عثمان گفت: اى برادر زاده، ريش مرا رها كن كه پدرت هرگز آنرا چنين نمى گرفت. محمد گفت: اگر اين كارها كه كرده اى در زندگى پدرم انجام داده بودى همينگونه ريشت را مى گرفت و آنچه نسبت به تو در نظر است بسيار سخت تر است از گرفتن ريش تو. گفت: از خداى بر ضد تو يارى مى جويم و از او كمك مى طلبم. محمد بن ابو بكر او را رها كرد و بيرون آمد و گفته شده است با پيكان پهنى كه در دست داشت به پيشانى او ضربتى نواخت. در اين هنگام سودان بن حمران و ابو حرب غافقى و قتيرة بن وهب سكسكى وارد شدند، غافقى با عمودى كه در دست داشت ضربتى بر عثمان زد و بر قرآنى كه در دامن عثمان بود لگد زد و آن مقابل عثمان بر زمين افتاد و بر آن خون ريخت. سودان خواست بر عثمان شمشير بزند، نائله دختر فرافصة همسر عثمان كه از قبيله بنى كلاب بود خود را روى عثمان انداخت و در حالى كه فرياد مى كشيد دست خود را سپر شمشير قرار داد و شمشير انگشتهاى او را بريد و قطع كرد و ناچار پشت كرد و رفت. يكى از آنان به سرين او نگريست و گفت: چه سرين بزرگى دارد، و سودان شمشير زد و عثمان را كشت. و گفته شده است: عثمان را كنانة بن بشير تجيبى يا قتيرة بن وهب كشته اند، در اين هنگام غلامان و بردگان آزاد كرده عثمان به حجره در آمدند و يكى از ايشان گردن سودان را زد و او را كشت. قتيرة بن وهب آن غلام را كشت، و غلامى ديگر بر جست و قتيره را كشت و خانه عثمان تاراج شد، و هر زيور كه بر زنان بود و آنچه در بيت المال موجود بود همه را به غارت بردند و در بيت المال، دو جوال بزرگ آكنده از درهم بود. آنگاه عمرو بن حمق بر جست و بر سينه عثمان كه هنوز رمقى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص298 داشت نشست و نه ضربت بر او نواخت و گفت: سه ضربت را براى خداوند متعال زدم و شش ضربت را به سبب كينه يى كه در دل بر او داشتم. و خواستند سر عثمان را ببرند، دو همسرش يعنى نائله دختر فرافصه و ام البنين دختر عيينة بن حصن فزارى خود را بر او افكندند و فرياد مى كشيدند و بر چهره خود مى زدند. ابن عديس بلوى گفت: رهايش كنيد عمير بن ضابى برجمى هم آمد و دو دنده از دنده هاى عثمان را با لگد شكست و گفت: پدرم را چندان در زندان باز داشتى كه همانجا مرد. كشته شدن عثمان به روز هجدهم ذى حجه سال سى و پنجم هجرت بوده و گفته شده است در روزهاى تشريق بوده است. عمر عثمان هشتاد و شش سال بوده است. ابو جعفر طبرى مى گويد: جسد عثمان سه روز بر زمين ماند و دفن نشد، سپس حكيم بن حزام و جبير بن مطعم با على عليه السلام در آن باره سخن گفتند كه اجازه دهد او را دفن كنند و موافقت كرد، ولى مردم همينكه اين موضوع را شنيدند گروهى به قصد سنگ باران كردن جنازه عثمان بر سر راه نشستند، گروهى اندك از خويشاوندان عثمان كه حسن بن على و عبد الله بن زبير و ابو جهم بن حذيفة هم همراهشان بودند ميان نماز مغرب و عشاء جنازه را كنار ديوارى از باروى مدينه كه به «حش كوكب» معروف بود و بيرون از بقيع قرار داشت آوردند و چون خواستند بر آن نماز گزارند گروهى از انصار آمدند تا از نماز گزاردن بر او جلوگيرى كنند، على عليه السلام كسى فرستاد تا از سنگ پراندن بر تابوت عثمان جلوگيرى كند و آنانى را كه قصد دارند از نماز گزاردن جلوگيرى كنند پراكنده سازد و او را در همان «حش كوكب» دفن كردند. پس از اينكه معاويه به حكومت رسيد دستور داد آن ديوار را ويران كنند و محل دفن عثمان ضميمه بقيع شد و به مردم هم دستور داد مردگان خود را كنار گور عثمان به خاك سپارند و بدينگونه گور عثمان به ديگر گورهاى مسلمانان در بقيع پيوسته شد. و گفته شده است: جنازه عثمان غسل داده نشد و او را با همان جامه كه در آن كشته شده بود كفن كردند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص299 ابو جعفر طبرى مى گويد: از عامر شعبى نقل شده است كه مى گفته است: پيش از آنكه عمر بن خطاب كشته شود، قريش از طول خلافت او دلتنگ شده بودند. عمر هم از فتنه آنان آگاه بود و آنان را در مدينه بازداشته بود و به ايشان مى گفت: آن چيزى كه بر اين امت از همه بيشتر مى ترسم خطر پراكنده شدن شما در ولايات است، و اگر كسى از آنان براى شركت در جهاد و جنگ از او اجازه مى خواست، مى گفت: همان جنگها كه همراه پيامبر (ص) داشته اى براى تو كافى و بهتر از جهاد كردن امروز تو است، و از جنگ بهتر براى تو اين است كه نه تو دنيا را ببينى و نه دنيا ترا ببيند. و اين كار را نسبت به مهاجران قريش انجام مى داد و نسبت به ديگر مردمان مكه چنين نبود، و چون عثمان عهده دار خلافت شد آنان را آزاد گذاشت و در ولايات منتشر شدند و مردم با آنان معاشرت كردند و كار به آنجا كشيد كه كشيد، با آنكه عثمان در نظر رعيت محبوب تر از عمر بود. ابو جعفر طبرى مى گويد: در خلافت عثمان پس از اينكه دنيا بر عرب و مسلمانان نعمت خود را فرو ريخت، نخست كار ناشايسته يى كه پديد آمد كبوتر بازى و مسابقه با آن و تيله بازى و با كمان گروهه تيله انداختن بود و عثمان مردى از بنى ليث را در سال هشتم خلافت خويش بر آن گماشت و او بال كبوتران را بريد و كمان گروهه ها را شكست. و روايت مى كند كه مردى از سعيد بن مسيب درباره محمد بن ابى حذيفة پرسيد و گفت: چه چيزى موجب آمد تا بر عثمان خروج كند گفت: محمد يتيمى بود كه عثمان او را تحت تكفل داشت، و عثمان تمام يتيمان خاندان خويش را كفالت مى كرد و متحمل هزينه ايشان بود. محمد از عثمان تقاضا كرد او را به كار و حكومتى بگمارد، گفت: پسركم اگر خوب و شايسته بودى ترا بر كار مى گماشتم. محمد گفت: اجازه بده براى جستجوى معاش خويش از مدينه بروم. گفت: هر كجا مى خواهى برو و لوازم و مركب و مال به او داد و چون به مصر رسيد بر ضد عثمان قيام كرد، كه چرا او را حكومت نداده است. از سعيد پرسيده شد: موضوع عمار چه بود گفت: ميان او و عباس بن عتبة بن ابى لهب بگو و مگويى صورت گرفت كه عثمان هر دو را زد و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص300 همين موجب بروز دشمنى ميان عمار و عثمان شد و آن دو پيش از آن هم به يكديگر دشنام مى دادند. طبرى مى گويد: از سالم پسر عبد الله بن عمر در مورد محمد بن ابى بكر پرسيدند كه چه چيزى موجب ستيز او با عثمان شد گفت: حقى بر او مسلم و واجب شد و عثمان آن را از او گرفت كه محمد خشمگين شد، گروهى هم او را فريب دادند و چون در اسلام مكانتى داشت و مورد اعتماد بود طمع بست و پس از آنكه محمد [ستوده ] بود مذمم [نكوهيده ] شد. كعب بن ذو الحبكه نهدى در كوفه با ابزار سحر و جادو و نيرنگ، بازى مى كرد. عثمان براى وليد نوشت او را تازيانه بزند، وليد او را تازيانه زد و به دماوند تبعيد كرد و او هم از كسانى بود كه بر عثمان خروج كرد و به مدينه آمد. ضابى بن حارث برجمى هم چون قومى را هجو گفته و به آنان تهمت زده بود كه سگ آنان با مادرشان گرد مى آمده است و خطاب به ايشان چنين سروده بود: «آرى مادرتان و سگتان را رها مكنيد كه گناه عاق پدر و مادر گناهى بزرگ است.» و آن قوم از او به عثمان شكايت بردند و عثمان او را زندانى كرد و او در زندان مرد و پسرش عمير از اين جهت كينه در دل داشت و پس از كشته شدن عثمان دنده هايش را شكست. ابو جعفر طبرى همچنين مى گويد: كه عثمان پنجاه هزار از طلحة بن عبيد الله طلب داشت. روزى طلحه به او گفت: طلب تو آماده است آن را بگير. عثمان گفت: به پاس جوانمردى تو و به عنوان كمك هزينه از آن خودت باشد. و چون عثمان محاصره شد على عليه السلام به طلحه گفت: ترا به خدا سوگند مردم را از عثمان باز دار و خود از او دست بردار، گفت: به خدا سوگند اين كار را نمى كنم تا آنكه بنى اميه به سوى حق باز آيند و از خود انصاف دهند. على (ع) پس از آن مكرر مى گفت: خداوند ابن صعبة [يعنى طلحه ] را زشت روى فرمايد كه عثمان به او آن عطا را داد و او چنان كرد كه كرد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom