جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : مردان حرف، نه عمل [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) بعد غارة الضحاك بن قيس صاحب معاوية على الحاجّ بعد قصة الحكمين و فيها يستنهض أصحابه لما حدث في الأطراف‏ :
أَيُّهَا النَّاسُ الْمُجْتَمِعَةُ أَبْدَانُهُمْ الْمُخْتَلِفَةُ أَهْوَاؤُهُمْ، كَلَامُكُمْ يُوهِي الصُّمَّ الصِّلَابَ وَ فِعْلُكُمْ يُطْمِعُ فِيكُمُ الْأَعْدَاءَ؛ تَقُولُونَ‏ فِي الْمَجَالِسِ كَيْتَ وَ كَيْتَ، فَإِذَا جَاءَ الْقِتَالُ قُلْتُمْ حِيدِي حَيَادِ.
مَا عَزَّتْ دَعْوَةُ مَنْ دَعَاكُمْ وَ لَا اسْتَرَاحَ قَلْبُ مَنْ قَاسَاكُمْ، أَعَالِيلُ بِأَضَالِيلَ وَ سَأَلْتُمُونِي التَّطْوِيلَ دِفَاعَ ذِي الدَّيْنِ الْمَطُولِ.
لَا يَمْنَعُ الضَّيْمَ الذَّلِيلُ وَ لَا يُدْرَكُ الْحَقُّ إِلَّا بِالْجِدِّ.
أَيَّ دَارٍ بَعْدَ دَارِكُمْ تَمْنَعُونَ وَ مَعَ أَيِّ إِمَامٍ بَعْدِي تُقَاتِلُونَ.

اهْوَاؤُهُمْ : جمع «هوى»، آراء و تمايلات قلبى آنها. 
يُوهِى : سست و تكه تكه ميكند. 
الصُّمُّ : جمع اصمّ، سنگهاى خارا و سخت. 
الصِّلَاب : جمع «صَلِيب»، سخت و محكم. 
كَيْتَ وَ كَيْتَ : چنين و چنان، اين دو كلمه هميشه با هم بكار مى رود و كنايه از سخن و گفتار است. 
حِيدِى حَيَاد : دور شو، كلمه اى است كه فرار كننده در هنگام فرار مى گويد، از «حيدان» مأخوذ است و به معناى دورى و انحراف از چيزيست. 
أعَالِيلُ بِأضَالِيلَ : جمع «اعلولة» و «اضلولة» است، و باضاليل (جار و مجرور) متعلق به «اعاليل» است، يعنى با سخنان باطل عذر مى تراشيد. 
سَأَلْتُمُونِي التَطْوِيلَ : از من مى خواهيد كه زمان جنگ را به عقب بيندازم. 
ذِى الدَيْنِ الْمَطُول : كسى كه طلب كار را سر مى دواند. 
أهواء : خواسته هاى نفسانى جمع هوى 
يُوهِى : سست ميكند 
الصُّم الصِّلاب : سنگهاى سخت و سفت 
كَيتَ كَيتَ : چنين و چنان 
حِيدى حَياد : فرار كن و خود را كنار بكش 
عَزَّت : محكم و مستحكم شد 
قاساكُم : با شما با سختى و زحمت زندگى و رفتار ميكند 
أعاليل : عذر و بهانه آورندگان 
أضاليل : چيزهاى گمراه كننده و بى فايده 
مَطول : كسى كه در پرداخت دين خود امروز و فردا ميكند 
ضَيم : ستم و پايمال نمودن 
(پس از آن كه ضحّاك بن قيس از طرف معاويه در سال ۳۸ هجرى به كاروان حجّاج بيت اللّه، حمله كرد و اموال آنان را به غارت برد، فرمود):
علل شكست كوفيان:
اى مردم كوفه بدن هاى شما در كنار هم، امّا افكار و خواسته هاى شما پراكنده است، سخنان ادّعايى شما، سنگ هاى سخت را مى شكند، ولى رفتار سست شما دشمنان را اميدوار مى سازد، در خانه هايتان كه نشسته ايد، ادّعاها و شعارهاى تند سر مى دهيد، امّا در روز نبرد، مى گوييد اى جنگ، از ما دور شو، و فرار مى كنيد. 
آن كس كه از شما يارى خواهد، ذليل و خوار است، و قلب رها كننده شما آسايش ندارد. بهانه هاى نابخردانه مى آوريد، چون بدهكاران خواهان مهلت، از من مهلت مى طلبيد و براى مبارزه سستى مى كنيد. 
بدانيد كه افراد ضعيف و ناتوان هرگز نمى توانند ظلم و ستم را دور كنند، و حق جز با تلاش و كوشش به دست نمى آيد، شما كه از خانه خود دفاع نمى كنيد چگونه از خانه ديگران دفاع مى نماييد و با كدام امام پس از من به مبارزه خواهيد رفت. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در توبيخ و سرزنش اصحاب خود از جهت مسامحه و سهل انگارى در جنگيدن با دشمن):
(1) اى مردمى كه بدنهايشان جمع و انديشه ها و آرزوهايشان مختلف است، سخنان شما (لاف و گزافتان) سنگهاى سخت را نرم مى گرداند، و كار شما (كه در خانه نشسته براى جنگيدن با دشمن حاضر نيستيد) دشمنان را در شما بطمع مى اندازد (كه آنچه داريد بتصرّف در آورده بر شما دست يابند) 
(2) در مجالس (كه دور هم نشسته ايد) چنين و چنان مى گوئيد (لاف زده و گزاف بسيار گفته اظهار دليرى و مردانگى مى نماييد) و چون وقت جنگيدن با دشمن پيش آيد مى گوئيد: حيدى حياد يعنى اى جنگ از ما دور شو (جمله حيدى حياد مثلى است كه عرب در وقت فرار از دشمن به زبان مى آورد) 
(3) دعوت كسيكه شما را (به نصرت و يارى خود) خواند پذيرفته نشد (زيرا او را يارى نكرديد) كسيكه در باره شما زحمت و رنج كشيد دل او راحتى و آسايش نيافت، عذرها و بهانه ها (ى شما براى نرفتن بجهاد و نجنگيدن با دشمن درست نيست و سبب) ضلالت و گمراهى است مانند بدهكارى كه بدهى خود را (بدون عذر) بتأخير اندازد (چون نمى خواهد وامش را اداء كند بهانه پيش آرد و امروز و فردا گويد، شما هم چون نمى خواهيد بجهاد برويد بهانه هاى نادرست پيش آورده امروز و فردا مى گوئيد و بر اثر اين مسامحه خود را ذليل و خوار مى گردانيد و)
(4) ذليل و ترسنده نمى تواند از ظلم و ستمى (كه بر او وارد ميشود) مانع گردد، و حقّ (و آسايش براى هيچ قومى) بدست نمى آيد مگر به تلاش و كوشش (پس با اينكه در خانه نشسته بجهاد نمى رويد تا دشمن را مغلوب و سركوب گردانيد آسايش و آسودگى خواستن خطاء است) 
(5) كدام خانه (ديارى) را بعد از خانه خود (از تصرّف و خرابى دشمن) باز مى داريد (در موقعى كه شما را از خانهايتان بيرون نمودند) و با كدام امام و اميرى بعد از من بجهاد مى رويد (كه دشمن را از خود دور نمائيد).
اى مردمى كه به تن ها مجتمعيد و به آراء پراكنده. سخنتان -هنگامى كه لاف دليرى مى زنيد- صخره هاى سخت را نرم مى كند، در حالى كه، كردارتان دشمنانتان را در شما به طمع مى اندازد. چون در بزم نشينيد، دعوى رزم آورى كنيد و چون جنگ چهره نمايد، از آن مى گريزيد. 
دعوت آن كس، كه شما را فراخواند، روى پيروزى نبيند و آنكه براى راحت شما خويشتن را به تعب افكند، هرگز به راحت و آرامش نرسد. مشتى اباطيل را بهانه مى كنيد تا در كار تعلل ورزيد. همانند وامدارى كه پيوسته اداى دين خويش به تأخير اندازد. 
ذليل سركوفته، از خود دفع ستم نتواند كرد، كه حق جز در سايه كوشش فراچنگ نيايد. اگر خانه شما را بستانند، كدام خانه را از دشمن حمايت خواهيد كرد و بعد از من با كدام امام با دشمن پيكار مى كنيد.
اى مردمى که بدنهايتان جمع و افکار و خواسته هايتان پراکنده است! سخنان (داغ) شما، سنگ هاى سخت را درهم مى شکند، ولى اعمال (سُست) شما دشمنانتان را به طمع مى اندازد. در مجالس خود (داد سخن مى دهيد و رجز مى خوانيد); مى گوييد: «چنين و چنان خواهيم کرد»، امّا هنگامى که لحظه پيکار با دشمن فرا مى رسد، مى گوييد: «اى جنگ! از ما دور شو!»
آن کس که شما را (براى دفاع از حق) فراخواند، پاسخ آبرومندانه اى نمى شنود. و آن کس که شما را با قهر و زور (براى جهاد و انجام وظيفه) در فشار بگذارد، قلبش آرامش نمى يابد. شما پيوسته به بهانه هاى گمراه کننده متوسّل مى شويد و تعلّل مى ورزيد و از من مى خواهيد که جهاد را به تأخير اندازم، مانند بدهکارى که (بر اثر سستى و سهل انگارى از اداى دين خويش ناتوان شده) و از طلبکار خود پيوسته تمديد و مهلت مى خواهد!
افراد ضعيف و ناتوان، هرگز نمى توانند ستم را از خود دور کنند; و حق جز با تلاش و کوشش به دست نمى آيد. از کدامين خانه بعد از خانه خود دفاع مى کنيد؟ (آيا برتر از دارالاسلام جايى هست؟) و همراهِ کدام امام و پيشوا بعد از من به مبارزه با دشمن برمى خيزيد؟ (آيا امامى آگاهتر و عادل تر از من سراغ داريد؟) 
اى مردمى كه به تن فراهميد و در خواهشها مخالف هميد، سخنانتان تيز، چنانكه سنگ خاره را گدازد، و كردارتان كند، چنانكه دشمن را در باره شما به طمع اندازد. در بزم، جوينده مرد ستيزيد و در رزم، پوينده راه گريز. 
آن كه از شما يارى خواهد خوار است، و دل تيمار خوارتان از آسايش به كنار. بهانه هاى نابخردانه مى آوريد، و چون وامدارى كه پى در پى مهلت خواهد امروز و فردا مى كنيد. 
آن كه تن به خوارى داده، دفع ستم را چگونه شايد كه حق جز با كوشش بدست نيايد. -حال كه خانه شما را گرفتند- براى كدام خانه پيكار مى كنيد و پس از من در كنار كدام امام كارزار مى كنيد.
از خطبه هاى آن حضرت است پس از برنامه حكمين و تاخت و تاز ضحّاك بن قيس، كه در اين خطبه به آنچه در اطراف قلمرو حكومتش به وجود آمده اشاره نموده و پيروانش را به ايجاد نظم و صلاح ترغيب فرموده:
اى مردمى كه بدنهاتان با هم، و خواهشهاتان مختلف است. كلامتان سنگ سخت را مى شكند، و عملتان دشمن را نسبت به شما به طمع مى اندازد. در مجالس لاف و گزاف مى زنيد، و به وقت جنگ فرياد مى كنيد: اى جنگ از ما دور شو دعوت كسى كه شما را بخواند ارزش نيابد، و قلب آن كه رنج شما را تحمل كند آسايش ندارد. 
بهانه هاى دور از منطق مى آوريد، همانند بدهكارى كه بى دليل از طلب كار تمديد مى طلبد. ذليل و ترسو ستم را از خود باز نمى دارد، و حق بدون تلاش به دست نمى آيد. از كدام خانه بعد از خانه خود دفاع مى كنيد و همراه كدام پيشوا پس از من به جنگ مى رويد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 215-203 و من خطبة له عليه السّلام بعد غارة الضّحاك بن قيس- صاحب معاويه- على الحاجّ بعد قصّة الحكمين، و فيها يستنهض اصحابه لما حدث فى الأطراف.اين بخشى از خطبه اى است كه امام، بعد از حمله ضحاك بن قيس- يكى از دوستان معاويه- به كاروان حاجيان خانه خدا، بعد از داستان حكمين، بيان فرمود و در اين خطبه، به يارانش فرمان مى دهد تا در برابر حوادثى كه در اطرافشان مى گذرد، به پا خيزند. خطبه در يك نگاه:همان گونه كه در ذكر اسناد خطبه آمد، بعضى از محقّقان، اين خطبه را بخشى از خطبه 27 دانسته اند. به نظر مى رسد كه واقعيت امر، چنين است، زيرا حال و هواى هر دو خطبه يكى است و هر دو نشان مى دهند كه مردم كوفه و عراق، در برابر حملات ايذايى معاويه و شاميان بسيار سست و خونسرد بودند، گويى نمى دانستند در اطرافشان چه مى گذرد و غارتگران شام چه مى كنند! امام، با ناراحتى شديد براى بيدار كردن افكار خفته و ارواح سست و تنبل آنها با شلاقهاى آتشين سخن، آنها را زير ضربات پى در پى خود قرار مى دهد، شايد به خود آيند و خطرى را كه از سوى شاميان خونخوار آنها را تهديد مى كند درك كنند و در برابر آنها بپا خيزند.ابن ابى الحديد، چنين نقل مى كند: بعد از جريان حكميت، بار ديگر امير مؤمنان عليه السّلام براى نبرد با معاويه آماده شد. وقتى اين خبر به گوش معاويه رسيد، به وحشت افتاد و نيروهاى خود را براى مقابله با امام عليه السّلام فرا خواند. اين وحشت زمانى افزايش يافت كه خبر حركت على عليه السّلام از كوفه و عبورش از نخيله به گوش معاويه رسيد.معاويه براى ايجاد رعب و وحشت، ضحّاك بن قيس فهرى را خواست و به او دستور داد به طرف كوفه حركت كند و هر كس را كه در اطاعت على عليه السّلام مى بيند، مورد هجوم قرار دهد و اموالشان را غارت كند. در هيچ جا توقف نكند. اگر روز را در شهرى به سر مى برد، شب را در جايى ديگر باشد، ولى هرگز در برابر نيروهايى كه براى مقابله با او بسيج شده اند، مقاومت نكند.ضحّاك، با حدود چهار هزار نفر نيرو حركت كرد و هر جا رسيد به قتل و غارت پرداخت و هر كس را در اطاعت امام عليه السّلام ديد كشت. به كاروان حاجيان خانه خدا حمله برد و آنها را غارت كرد. عمرو بن عميس- برادر زاده «عبد اللّه بن مسعود» (صحابى معروف)- را با گروهى از يارانش در نزديكى قطقطانه شهيد كرد. وقتى اين خبرها به امير مؤمنان على عليه السّلام رسيد، مردم را براى مقابله با اين تهاجم توأم با وحشى گرى فرا خواند. هنگامى كه گروهى سستى نشان دادند، حضرت خطبه بالا را ايراد فرمود.***همان گونه كه در بالا، تحت عنوان «خطبه در يك نگاه» آمد، امام (عليه السلام) اين خطبه را در شرايط بسيار سخت و بحرانى ايراد فرموده است; در شرايطى که دشمن جسور و غارتگر براى تضعيف روحيه مردم عراق، در هر گوشه و کنار به حملات ايذايى و غافلگيرانه پرداخته بود و امام (عليه السلام) که راه چاره را در يک حرکت قوى و تهاجم همه جانبه مى ديد، به آماده ساختن مردم مشغول بود، ولى ناتوانى و سستى و ضعفى ـ که به علل گوناگون بر آن گروه مسلّط شده بود ـ امکان تشکيل چنين نيرويى را سلب کرده بود.امام (عليه السلام) چاره اى جز اين نداشت که از آخرين حربه براى بسيج اين گروه سست و پرادعاى کم قدرت، استفاده کند و آنان را زير ضربات شلاّق ملامت قرار دهد، شايد به خود آيند و خطراتى را که از هر سو آنها را احاطه کرده است با چشم خود ببينند. در نخستين جمله اين خطبه امام (عليه السلام) انگشت روى عامل اصلى اين ضعف و زبونى و ذلّت مى گذارد و به موشکافى اين نکته مهم مى پردازد و آن ناهماهنگى ميان گفتار و عمل است که از ضعف اعتقاد باطنى به اهداف والا و آرمان هاى مقدّس، سرچشمه مى گيرد. امام آنها را مخاطب ساخته، چنين مى فرمايد: «اى مردمى که بدن هايتان جمع و افکار و خواسته هايتان پراکنده است»! أَيُّهَا النَّاسُ الْمُجْتَمِعَةُ أبْدَانُهُمْ، اَلْمُخْتَلِفَةُ أَهْوَاؤُهُمْ! سخنان (داغ) شما، سنگهاى سخت را درهم مى شکند، ولى اعمال (سست) شما، دشمنانتان را به طمع مى اندازد; کَلامُکُم يُوهِيَ(1) الصُّمَّ(2) الصِّلابَ، وَ فِعْلُکُمْ يُطْمِعُ فِيکُمُ الاَْعْدَاءَ! آرى، بدبختى و زبونى و ذلّت شما از اينجا سرچشمه مى گيرد که روحِ وحدت از ميان شما رخت بربسته است. شما ظاهراً جمع و متحديد، امّا در باطن تنها و پراکنده. همين امر سبب شده که به جاى عمل و کار به لفّاظى و رجزخوانى و سخنان داغ و آتشين بسنده کنيد، همان کارى که در هر جامعه اى آشکار شود از درون فرو مى ريزد و در مدّتى کوتاه همه سرمايه هاى خود را از دست مى دهد. در مجالس خود، (داد سخن مى دهيد و رجز مى خوانيد)، مى گوييد: «چنين و چنان خواهيم کرد»، امّا هنگامى که لحظه پيکار با دشمن فرا مى رسد، مى گوييد: «اى جنگ! از ما دور شو دور شو!»; تَقُولُونَ فِي الْمَجالِسِ: کَيْتَ وَ کَيْتَ(3)، فَإذَا جَاءَ الْقِتَالُ قُلْتُمْ: حِيْدِي حَيَادِ(4)! اين در واقع يکى از صفات بارز منافقان و افراد دو چهره و سست و بى اراده است که در مجالس خصوصى و عمومى داد سخن مى دهند و از شجاعت و شهامت و تصميم اراده قاطع بحث مى کنند، امّا گويى تمام قدرت آنها در زبان آنها خلاصه مى شود و به هنگام ورود در ميدان مبارزه چنان ضعف و سستى از خود نشان مى دهند که گويى فرياد مى زنند: «اى مبارزه! از ما دور شو! و از ما فاصله بگير!» اصلا از ورود در ميدان مبارزه وحشت دارند و با بهانه هاى مختلف از آن فرار مى کنند. آرى، اين گونه است حال منافقان بُزْدِل و آنها که پُر مى گويند و اراده اى براى انجام کار ندارند. جمله «حَيْدِى حَيْادَ!» در اصل، از ماده «حيد»، به معناى «تنفّر و کناره گيرى از چيزى» است و نقطه مقابل آن، «فَيْحى فَيْاحِ» است که به معناى «توجه و ترغيب کردن به چيزى» است. بنابراين، ممکن است مخاطب در «حَيْدِى حَيْادِ!»، لشکريان و مبارزان باشند که افراد منافق و سست عنصر، آنها را به کناره گيرى از ميدان دعوت مى کنند و به عکس افراد توانمند، نداى دعوت به مبارزه را با «فَيْحى فَيْاحِ» سر مى دهند. اين احتمال نيز داده شده است که آنها به جنگ مى گويند: «از ما دور شو!» و اين، نهايت وحشت آنها را از مبارزه با دشمن مى رساند. و نيز احتمال دارد که آنها با اين جمله خودشان را مخاطب مى سازند و به خودشان توصيه مى کنند که هر چه زودتر دور شويد و کناره گيرى کنيد. اين گروه همانند منافقان عصر پيامبرند که در سوره احزاب درباره آنها چنين مى خوانيم: (قَدْ يَعْلَمُ اللهُ الْمُعَوِّقِيْنَ مِنْکُمْ وَ الْقائِليْنَ لاِِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إلَيْنا وَ لايَأتُونَ الْبَأسَ إلاّ قَليلا) (اَشِحَّةً عَلَيْکُمْ فَإِذا جَآءَ الْخَوفُ رَأيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إلَيْکَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ کَالَّذِى يُغْشَى عَلَيْهِ مِنَ الْمَوتِ فَإِذا ذَهَبَ الْخَوفُ سَلَقُوکُمْ بأَلْسِنَة حِدَاد أشِحَّةً عَلَى الْخَيرِ أُولئِکَ لَمْ يُؤمِنُوا فَأَحْبَطَ اللهُ أَعْمالَهُمْ وَ کانَ ذالِکَ عَلَىَ اللهِ يَسْيِراً). خداوند، کسانى را که مردم را از جنگ باز مى داشتند و آنهايى را که به برادران خود مى گفتند: «به سوى ما آييد (و از معرکه جنگ کناره گيرى کنيد)!» به خوبى مى شناسد. آنها (افرادى ضعيفند) جز اندکى، پيکار نمى کنند. آنها در همه چيز نسبت به شما بخيلند و هنگامى که ترس و وحشتى پيش آيد، مى بينى آن چنان به تو نگاه مى کنند و چشمهايشان در حدقه (بى اختيار) مى چرخد که گويى مى خواهند قالب تهى کنند، امّا هنگامى که خوف و ترس فرو نشست، زبانهاى تند و خشن خود را با انبوهى از خشم و غضب بر شما مى گشايند (و سهم خود را از غنائم طلبکار مى شوند) در حالى که در آن نيز حريص و بخيلند. آنها هرگز ايمان نياورده اند، از اين رو خداوند اعمالشان را حبط و نابود کرد و اين کار بر خدا آسان است.(5) اگر تنها معدودى از ياران پيامبر اسلام چنين بودند، بايد گفت متأسّفانه اکثريت مردم کوفه ـ که لشکريان امام (عليه السلام) را تشکيل مى دادند ـ اين گونه بودند. حضرت، سپس در ادامه اين سخن مى فرمايد: «آن کس که شما را (براى دفاع از حقّ) فرا خواند، پاسخ آبرومندانه اى نمى شنود و آن کس که شما را با قهر و زور (براى جهاد و انجام وظيفه) در فشار بگذارد قلبش آرامش نمى يابد; مَا عَزَّتْ دَعْوَةُ مَنْ دَعَاکُمْ، وَ لاَ اسْتَرَاحَ قَلْبُ مَنْ قَاسَاکُمْ.» اين سخن، در واقع، پاسخ به کسانى است که ممکن است بر اين گونه خطبه هاى امام (عليه السلام) خرده بگيرند که چرا آن حضرت تنها به موعظه بسنده مى کند؟ چرا با فشار و تهديد آنان را زير پرچم جهاد گردآورى نمى کند، آن گونه که در بسيارى از کشورهاى دنيا به هنگام بروز جنگ معمول است؟ امام (عليه السلام) در پاسخ مى فرمايد: اگر شما را آزاد بگذارم و از طريق دعوت به جهاد وارد شوم پاسخ مناسبى نمى دهيد و اگر با شدّت و فشار شما را فراخوانم، واکنشى که قلب را آرامش ببخشد نشان نخواهيد داد; چرا که افرادى سست و لجوج هستيد و چنين افرادى با اين گونه روحيات، بزرگترين مايه دردسر براى فرماندهان و پيشوايانند. البتّه تاريخ نشان داده که همين مردم کوفه، تحت فشار ظالمانه بنى اميّه، ابن زيادها و حجّاج ها، در مسيرهاى تعيين شده به راه مى افتادند; چرا که جان و مال و ناموس خويش را در خطر مى ديدند، ولى اين کارى نبود که پيشواى عادلى مانند على (عليه السلام) انجام دهد. حضرت باز در ادامه سخن مى افزايد: «شما پيوسته به بهانه هاى گمراه کننده متوسّل مى شويد و تعلّل مى ورزيد»; أَعالِيْلُ بِأَضَالِيْلَ(6). و از من مى خواهيد که جهاد را به تأخير اندازم، مانند بدهکارى که (بر اثر سستى و سهل انگارى از اداى دين خويش ناتوان شده) از طلبکار خود پيوسته تمديد و مهلت مى خواهد; وَ سَأَلْتُمُوني التَّطْويِلَ، دِفَاعَ ذِي الدَّيْنِ الْمَطُولِ. آرى، افراد ضعيف و سست عنصر و پُرگو و پرادّعا، هميشه چنينند. تمام همّشان در اين است که با انواع بهانه ها، از انجام وظايف مهم و سنگين سرپيچى کنند و سستى و زبونى خويش را در پرده اى از عذرهاى واهى و گمراه کننده بپوشانند. پيوسته امروز و فردا کنند و فرصتها را از دست بدهند. درست شبيه همين معنا را در گروهى از منافقان و عافيت طلبان عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى بينيم که قرآن درباره آنها افشاگرى کرده، ريشه اصلى درد آنها را چنين بازگو مى کند: (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مالَکُم إِذا قِيلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِى سَبيِلِ اللهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الاَْرضِ أَرَضِيْتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الاْخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِى الاْخِرَةِ إِلاّ قَلِيلٌ). اى کسانى که ايمان آورده ايد! چرا هنگامى که به شما گفته مى شود: «به سوىِ جهاد در راه خدا، حرکت کنيد!» بر زمين سنگينى مى کنيد (و سستى به خرج مى دهيد)؟ آيا به زندگى دنيا به جاى آخرت راضى شده ايد؟ با اين که متاع زندگى دنيا در برابر آخرت، جز اندکى نيست.(7) *** نکته: عوامل سستى کوفيان: اين سؤال براى بسيارى مطرح است که چرا بايد لشکر کوفه با داشتن پيشوايى عادل، حکيم، مدبّر و جنگ ديده مانند اميرمؤمنان على (عليه السلام)، اينچنين سستى و ضعف از خود نشان دهد، امّا شاميانِ تحت سلطه حاکمان جبّار بنى اميّه قدرت و قوّت نشان دهند؟ پاسخ اين سؤال را ـ همان گونه که در سابق اشاره کرده ايم ـ بايد در بافت اجتماعى آن مردم پيدا کرد. کوفه سابقه تاريخى نداشت، بلکه شهر جديدالتأسيسى بود که گروه هاى زيادى از اقوام مختلف با فرهنگ هاى متفاوت در آن اجتماع کرده بودند، و اى بسا، که در ميان آنها رقابتهاى پنهان و آشکارى نيز وجود داشت; بخلاف شاميان که دست نخورده و يکپارچه بودند. اضافه بر اين، گروه زيادى از منافقان و دشمنان اسلام، از مدينه و نقاط ديگر، در آنجا جمع شده بودند و با وسوسه هاى شيطانى، براى تفرقه افکنى و تضعيف روحيه آنها تلاش مى کردند. از سوى سوم، فتوحات اسلامى ثروت زيادى را به آنجا کشانده بود و طبيعت ثروت، رفاه طلبى و عافيت جويى است که با طبيعتِ جهاد و رزم و پيکار سازگار نيست. به اين دليل آنها پيوسته به دنبال عذر و بهانه مى گشتند تا از زير بار جهاد، حتّى در لحظات حسّاس و سرنوشت ساز، شانه تهى کنند، که سرانجام گرفتار پيامدهاى دردناک اين سستى و رفاه طلبى شدند و پيکر آنها در زير ضربات شلاّقِ حُکّامِ ظالمِ بنى اميه، مجروح و خسته شد. آرى، اگر پيشوايى پيدا مى شد که بيت المال را بى حساب در اختيار ثروت اندوزان و رفاه طلبان مى گذارد، به دنبال او راه مى افتادند; ولى امير مؤمنان على (عليه السلام) کسى نبود که در برابر چنين گناه عظيمى تسليم شود و رضاى خدا را به رضاى خلق بفروشد; از اين رو در يکى از خطبه هاى ديگر نهج البلاغه ـ که احتمالا جزئى از خطبه مورد بحث است ـ آنها را مخاطب ساخته، چنين مى فرمايد: «وَ إنّي لَعالِمٌ بِما يُصْلِحُکُمْ وَ يُقيمُ أوَدَکُمْ وَلکِنّي لاأَرى إِصْلاحَکُمْ بإفْسادِ نَفْسي; من مى دانم چه چيز شما را اصلاح مى کند و کجى شما را (ظاهراً) راست مى سازد، ولى من هرگز اصلاح (ظاهرى) شما را با تباه ساختن نفس خويش جايز نمى دانم».(8) *** در فراز بعد امام (عليه السلام) به يک اصل بسيار مهم در زندگى انسان ها اشاره کرده، مى فرمايد: «افراد ضعيف و ناتوان، هرگز نمى توانند ستم را از خود دور کنند; و حق جز با تلاش و کوشش به دست نمى آيد; لاَيَمْنَعُ الضَّيْمَ(9) الذَّلِيلُ! وَ لاَيُدْرَکُ الْحَقُّ إِلاّ بِالْجِدِّ!» سزاوار است که اين دو جمله را با آب طلا بنويسند و هر روز و هر شب براى مردم ستمديده جهان تکرار کنند تا جزء فرهنگ آنها شود و در اعماق روح و خون آنها نفوذ کند. آرى، ستمگران جهان هرگز به افراد ذليل و ناتوان رحم نکرده و حقّ آنها را با ميل و رغبت به آنان تقديم نمى کنند. حق گرفتنى است و با تلاش و کوشش و ايثار و فداکارى بايد آن را به چنگ آورد. نبايد فراموش کرد که با زورمندان و ستمگران جز با زبان زور نمى توان سخن گفت. اصولا طبيعت زندگىِ اين جهان چنين است که در راه رسيدن به مقاصد عالى مادّى و يا معنوى، موانع فراوانى وجود دارد و آن کس که با اين موانع پيکار نکند و ضعف و سستى نشان دهد، هرگز به مقصد نخواهد رسيد. سپس امام (عليه السلام) براى قطع بهانه جويى آنان به اين نکته اشاره مى کند که شما منتظر چه هستيد؟ «از کدامين خانه، بعد از خانه خود دفاع مى کنيد؟ (آيا بالاتر و برتر از دارالاسلام، جايى هست؟) و همراه کدام امام و پيشوا بعد از من به مبارزه (با دشمن) برمى خيزد»؟ (آيا امامى، آگاه تر و عادل تر و پرتجربه تر از من سراغ داريد؟) أَىَّ دَار بَعْدَ دَارِکُمْ تَمْنَعُونَ وَ مَعَ أَىِّ إِمَام بَعْدِي تُقَاتِلُونَ»؟ آرى، اگر شما از خانه خود که دارالاسلام است دفاع نکنيد از هيچ چيز دفاع نخواهيد کرد و اگر همراه من آماده پيکار با دشمن نشويد، با هيچ کس نمى توانيد اين برنامه را اجرا کنيد. هميشه بايد ذليل و ناتوان و اسير چنگال دشمن باشيد و ابتکار عمل در دست آنها باشد و شما همانند بردگانِ بى اختيار در دست آنها باشيد. در واقع امام مى خواهد آنها را با هر چيزى که به آن پايبندند تحريک و تشويق کند; اگر طرفدار حق هستند، حق بدون تلاش و کوشش به چنگ نمى آيد و اگر علاقمند به خانه و لانه و وطن خويشند، آن هم بدون مبارزه با دشمنان محفوظ نمى ماند و اگر علاقمند به امام و پيشوايتان هستيد، کدام امام و پيشوا بهتر از آنچه داريد پيدا مى شود؟ پس درد شما چيست؟ و مشکل شما کجا است؟ *** نکته ها: 1 ـ حقّ گرفتنى است از تعبيرى که در جمله «لايُدْرَکَ الْحَقُّ إلاّ بالْجِدِّ» در فراز بالا آمد، اين اصل اساسى زندگى انسان ها، به خوبى استفاده مى شود که حقّ گرفتنى است، نه دادنى; يعنى «در جوامعى که زورمندان و غارتگران حاکمند، يا در کمين حکومتند، هرگز نمى توان انتظار داشت که با ميل و رغبت حقوق مستضعفان را به آنها بدهند; چرا که قدرت آنها، اصولا از غصب حقوق ديگران به دست مى آيد و بازگرداندن حقوق ديگران به آنها، مساوى است با از دست دادن قدرتشان و اين، کارى است که هرگز آماده انجام آن نيستند. اينجاست که امام، به همه ستمديدگان و محرومان و مستضعفان جهان درس مى دهد که متحد شوند و به پاخيزند و با تلاش و کوشش، حقِّ خود را از زورمندان بگيرند و در اين راه، به يقين پيروز مى شوند; چرا که غاصبان حتّى براى حفظ موقعيت خود حاضر به ايثار نيستند، در حالى که مستضعفان و ستمديدگان هر بهايى را براى احقاق حقّ خويش مى پردازند. درست است که در دنياى امروز شعارهايى در زمينه حقوق بشر و بازگرداندن حقّ محرومان به آنها داده مى شود، ولى تجربه نشان داده که اين شعارها دامى است براى همان قشر محروم و مستضعف و فريب و نيرنگى است براى اغفال آنها و در نتيجه غصب حقوق آنان. بنابراين، اين اصل که «حقّ را بايد گرفت» هم در گذشته صادق بوده و هم امروز و هم فردا و فرداها. آرى، مؤمنان پاکدل و سربلند دست روى دست نمى گذارند تا زورمندان بى رحم تمام سرمايه ها و افتخارات آنها را بر باد دهند. نزد آنان تن به شمشير دادن بر تسليم ذليلانه در برابر زورمندان غاصب ترجيح دارد. اين همان درسى است که امام حسين (عليه السلام) در ميدان نينوا در روز عاشورا به جهانيان آموخت و در جمله هاى تاريخى و ماندگارش فرمود: «ألا! وَ إنَّ الدّعي بن الدّعي قَدْ تَرَکَني بَيْنَ السِلّةِ و الذِلّة! وَ هيهاتَ لَهُ ذلِکَ! هيهاتَ مِنّى الذلّةُ! اَبَى اللهُ ذالِکَ لَنا وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ حُدُودٌ طَهُرَتْ وَ حُجُورٌ طابَتْ، أنْ نُؤثر طاعَةَ اللّئامِ عَلى مَصارعِ الْکِرامِ»; «آگاه باشيد! مرد آلوده، فرزند آلوده، مرا در ميان شمشير و ذلّت مخيّر ساخته است. هيهات که من ذلّت را بپذيرم و او به مقصد خويش برسد! خداوند و رسولش و مؤمنان و نياکان پاک دامن و مادران پاکيزه، از اين ابا دارند که اطاعت لئيمان را بر قربانگاه بزرگواران ترجيح دهيم».(10) اين که آيات قرآن کراراً مؤمنان را به صبر و استقامت دعوت مى کند، در واقع براى همين است. در آيه 214 بقره مى خوانيم: «(أمْ حَسِبْتُمْ أنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا يَأتِکُمْ مَثَلُ الَّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ، وَ الضَّرّآءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُ اللهِ أَلا اِنَّ نَصْرَ اللهِ قَرِيبٌ); آيا گمان کرديد داخل بهشت مى شويد بى آن که حوادثى همانند حوادث گذشتگان به شما برسد؟ همانا که گرفتاريها و ناراحتيها به آنها رسيد و آنچنان ناراحت شدند که پيامبر و افرادى که ايمان آورده بودند، گفتند: «پس يارى خدا کى فرا مى رسد؟» آگاه باشيد که يارى خدا نزديک است.» مطالعه تاريخ جنگهاى اسلامى، مانند بدر و احد و احزاب و تبوک و حُنين نيز اين حقيقت را آشکار مى سازد که مسلمانان نخستين در عصر پيامبر، اگر شاهد پيروزيهاى سريع و پى در پى بودند، همه بدون استثناء در سايه جِدّ و جهد و ايثار و فداکارى بسيار صورت گرفت، درست است که دست حمايت الهى بالاى سر آنها بود، ولى از نظر اسباب ظاهر عامل پيروزى تلاش و کوشش آنان بود. اين يک قانون جاودانه تاريخ است نه منحصر به ياران پيامبر و امام حسين(عليه السلام) بوده و نه مربوط به ديروز و امروز است; بلکه در آينده مانند گذشته نيز اين اصل اساسى حاکم است. 2 ـ دفاع از وطن هر قدر انسان به تاريخ عصر اميرالمؤمنين على (عليه السلام) آشناتر مى شود و ضعف ها و ناتوانى هاى عجيب مردم عراق و کوفه را در آن عصر بررسى مى کند، به اين حقيقت تلخ واقف مى گردد که اين مردم زبون و ذليل و نادان چگونه ارزش هاى مکتب اين پيشواى بزرگ را با اعمال خودشان به زير سؤال بردند! به همين دليل مولا على (عليه السلام) براى تحريک آنها و آماده ساختن شان جهت مبارزه با دشمنان خون آشام از تمام وسايل ممکن استفاده مى کند، از جمله در فراز بالا روى مسأله وطن و علاقه انسان ها به آن تکيه فرموده و مى گويد: «أىَّ دار بَعْدَ دارِکُمْ تَمْنَعُونَ؟; از کدامين خانه و وطن بعد از خانه و وطن خود، دفاع مى کنيد؟» اشاره به اين که هر انسانى به خانه و وطن خويش علاقه مند است و هنگامى که آن را در خطر جدّى ببيند، هر کس که باشد، و از هر آيين و مکتبى پيروى کند، براى دفاع از آن به پا مى خيزد، امّا اين روح نيز در شما مرده است. در اينجا، اين سؤال پيش مى آيد که آيا احترام به وطن در اسلام، به عنوان دارالاسلام بودن است؟ يعنى کشور اسلام، از اين نظر که کشور اسلام است، احترام دارد يا نه، وطن ذاتاً از ديدگاه اسلام داراى احترامى است که وقتى دار الاسلام بر آن تطبيق کند، احترام آن دو چندان مى شود؟ پاسخ اين سؤالات را در آيات و روايات مى توان پيدا کرد و حکم عقل نيز آن را تأييد مى کند. توضيح اين که کراراً در آيات قرآن آمده است که «بيرون راندن از وطن، يک ضدّ ارزش» است. مفهوم آن، اين است که وطن ذاتاً يک ارزش محسوب مى شود. از جمله، آياتى که بوضوح اين معنا را بيان مى کند، آيات 8 و 9 سوره ممتحنه است، مى فرمايد: «(لايَنْهاکُمْ اللهُ عَنِ الَّذينَ لَمْ يُقاتِلُوکُمْ فِى الدّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِيارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا اِلَيْهِمْ اِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ إِنَّما يَنْهاکُمُ اللهُ عَنِ الَّذينَ قاتَلُوکُمْ في الدّينِ وَ أَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِيارِکُمْ وَ ظاهَرُوا عَلى اِخراجِکُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأوُلئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ); «خدا شما را از نيکى کردن و رعايت عدالت نسبت به کسانى که در امر دين با شما پيکار نکردند و از خانه و ديارتان بيرون نراندند، نهى نمى کند; چرا که خداوند عدالت پيشگان را دوست دارد. تنها شما را از دوستى کسانى نهى مى کند که در امر دين، با شما پيکار کردند و شما را از خانه هايتان بيرون راندند، يا به بيرون راندن شما کمک کردند، (نهيتان مى کند) از اين که با آنها دوستى کنيد. و هر کس آنها را دوست دارد، ظالم و ستمگر است.» در اين دو آيه، مخصوصاً، مسأله اخراج از خانه و وطن، در برابر مقاتله در دين قرار داده شده، که نشان مى دهد هر کدام، ارزشى جداگانه دارد. در آيه 246 سوره مبارکه بقره نيز اين سخن، از زبان گروهى از بنى اسرائيل نقل شده است: «(قالُوا وَ ما لَنا أَلاّ نُقاتِلَ فى سَبيلِ اللهِ وَ قَدْ اُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أَبْنائِنا); آنها، به پيامبر زمان خود گفتند: «چگونه ممکن است که در راه خدا پيکار نکنيم، در حالى که از خانه ها و فرزندانمان رانده شده ايم (شهرهاى ما از سوى دشمن، اشغال و فرزندانمان اسير شده اند؟» اين تعبير نشان مى دهد که انگيزه آنها براى جهاد، علاوه بر حفظ آيين الهى، نجات وطن بوده است و پيامبر آنان بر اين سخن اعتراض نکرد و عملا بر آن مُهر تأييد نهاد. در اين باره آيات ديگرى نيز هست که طالبان به آنها مراجعه کنند. پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز هنگامى که مى خواست از مکّه هجرت کند، سخت ناراحت و منقلب بود. درست است که مکّه، ارزش معنوى و الهى فوق العاده اى داشت، ولى به نظر مى رسد که علاقه پيامبر به آن شهر جهات متعدّدى داشت که از جمله علاقه او به زادگاهش بود. خداوند با اين جمله او را دلدارى داد: «إِنَّ الّذى فَرَضَ عَلَيْکَ الْقُرآنَ لَرَادُّکَ إِلَى مَعَاد; آن کس که قرآن را بر تو فرض کرد، تو را به جايگاهت باز مى گرداند».(11) اساساً انسان رابطه مادّى و معنوى فراوانى با زادگاه خود دارد و تاريخِ زندگيش با آن پيوند ناگسستنى پيدا کرده است. همين پيوند، سبب علاقه او به وطن مى شود و همين علاقه، انگيزه حفظ و دفاع و عمران و آبادى آن مى گردد. در حديثى از امام على (عليه السلام) مى خوانيم: «عُمِرَتِ الْبُلْدانُ بِحُبِّ الأَوْطانِ; شهرها با حبّ وطن آباد مى شود».(12) در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم: «مِنْ کَرَمِ الْمَرْءِ بُکائُهُ; عَلى ما مَضى مِنْ زَمانِه وَ حَنينِهُ اِلى أَوطانِه; از نشانه هاى ارزش و شخصيت انسان آن است که نسبت به عمر از دست رفته (که در آن کوتاهى کرده است) اشک بريزيد و نسبت به وطنش علاقه مند باشد».(13) حديث معروف «حُبُّ الْوَطَنِ مِنَ الاْيمانِ»;(14) علاقه به وطن، از نشانه هاى ايمان است»، نيز در منابع مختلفى نقل شده است. از مجموع آنچه گفته شد، مى توان نتيجه گرفت که عشق و علاقه به زادگاه و وطن هم ريشه هايى در قرآن مجيد دارد و هم در روايات و هم در منطق عقل. ولى اين بدان معنا نيست که انسان نسبت به وطن و زادگاهش عشق کورکورانه داشته باشد و اگر فرضاً براى تکامل علمى و مادّى و معنوى هجرت از وطن ضرورت پيدا کند، متعصبانه از وطن جدا نشود، هر چند به قيمتِ عقب ماندگى و درماندگى او تمام شود. پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) با هجرت خود از مکّه ـ که علاوه بر تمام مزاياى معنوى، زادگاه آن حضرت بود ـ به مدينه که محيط بازترى براى نشر و پيشرفت اسلام محسوب مى شد، ثابت کرد که ماندن در وطن هميشه مطلوب نيست و استثنائاتى دارد که بايد آن را پذيرفت. جالب اين که پس از فتح مکه، باز پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) آنجا را براى اقامتگاه خويش انتخاب نکرد و به مدينه بازگشت; چرا که مدينه جايگاه مناسب ترى براى مرکزيت اسلام بود. به همين دليل در حديث معروفى که در کلمات قصار نهج البلاغه از اميرمؤمنان على(عليه السلام) نقل شده مى خوانيم که فرمود: «لَيْسَ بَلَدٌ بأحَقَّ بِکَ مِنْ بَلَد. خَيْرُ الْبِلادِ ما حَمَلَکَ; شهرى براى تو شايسته تر از شهر ديگرى نيست (و در ضرورت ها بايد از وطن هجرت کنى) بهترين شهرها شهرى است که تو را پذيرا شود (يعنى وسايل پيشرفت تو را فراهم سازد.)(15). اين نکته نيز قابل توجه است که اگر وطن مادّى و جسمانى توأم با وطن معنوى و روحانى گردد و عنوان دارالاسلام به خود بگيرد، عشق و علاقه و احترام به آن، بمراتب، افزون تر مى گردد و در اينجاست که انگيزه هاى معنوى و مادّى، دست به دست هم مى دهند و انسان را براى دفاع از آن تا آخرين نَفَس آماده مى سازند. ***** پی نوشت:  1 ـ «يوهى» از ماده «وهى» به گفته مقاييس در اصل به معناى سستى است و به همين دليل هر سخن سستى را «واهى» مى گويند و از آنجا که سستى، سبب متلاشى شدن مى گردد، اين واژه به معناى «پارگى و از هم گسستن» نيز آمده است. 2 ـ «صُمّ» جمع «اَصَمّ» به معناى کر و ناشنوا است و در اينجا مراد سنگهاى سخت و نفوذ ناپذير است; گويى گوش شنوا براى چيزى ندارد. و «صَلاب» جمع «صلب»، به معناى «محکم» تأکيدى بر آن است. 3 ـ «کيت و کيت» از ماده «تکييت» به معناى «آماده ساختن جهاز شتر، يا پر کردن ظرف آب» است، ولى تعبير به «کَيْتَ و کَيْتَ» معمولا در مواردى گفته مى شود که انسان مى خواهد با حرف همه چيز را درست کند. 4 ـ «حيدى» صيغه فعل امر از ماده «حيود» است. و واژه «حياد» اسم فعل است، مانند «نَزال» که به معناى «اِنْزِل» است. بنابراين هر دو واژه «حيدى» و «حياد»، يک مفهوم را مى رساند و تأکيد هم است و به معناى «دور شو و کناره بگير!» است. 5 ـ سوره احزاب، آيه 18 ـ 19. 6 ـ «اعاليل» جمع «اعلوله» به معناى امورى است که انسان به بهانه آن تعلّل مى ورزد. و «اضاليل» جمع «اضلوله» به معناى امورى است که اسباب ضلالت است; يعنى شما براى گمراه ساختن خود و ديگران، به اسباب بى اساسى متشبّس مى شويد. 7 ـ سوره توبه، آيه 38. 8 ـ نهج البلاغه، خطبه 69. 9 ـ ضيم، به معناى «ظلم و ستم» آمده است.10 ـ بحارالانوار، جلد 45، صفحه 83. 11 ـ سوره قصص، آيه 85. 12 ـ بحارالانوار، جلد 75، صفحه 45. 13 ـ بحارالانوار، جلد 7، صفحه 264. 14 ـ سفينة البحار، ماده «وطن». 15 ـ نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 442.   
شرح علامه جعفریدر نكوهش اهل كوفه: بنا به نقل ابن ابي‌الحديد: ابراهيم ثقفي در كتاب الغارات چنين مي‌گويد: غارتگري ضحاك بن قيس از داستان حكمين (ابوموسي اشعري و عمرو بن عاص) و پيش از جنگ نهروان بوده است. حادثه‌ي غارتگري ضحاك چنين بوده است: هنگاميكه معاويه از آماده شدن اميرالمومنين براي نبرد با او آگاه شد، بوحشت افتاده و از دمشق بيرون آمده و به همه‌ي نواحي شام اشخاصي فرستاد كه بمردم اطلاع بدهند كه علي بن ابيطالب (ع) بسوي آنها حركت كرده است و بر همه‌ي مردم به يك نسخه نامه نوشت كه براي آنان خوانده شد. اين نامه چنين بود: پس از حمد و ثناي خداوندي، ما و علي بن ابيطالب قراردادي نوشتيم و شرطهائي را در آن ذكر كرديم و دو مرد را بر ما و بر او حكم قرار داديم كه مطابق قرآن حكم كنند و از آن تجاوز ننمايند و عهد و پيمان خداوندي را براي كسي قرار داديم كه تعهد را بكشند و حكم را اجرا ننمايد. حَكَمي كه طرفدار من بود و من او را حكم قرار داده بودم، زمامداري مرا تثبيت كرد و حكمي كه طرفدار علي (ع) بوده، وي را از زمامداري خلع نمود و اكنون علي بن ابيطالب (ع) از روي ستمكاري رو به شما آورده است (و هركس كه پيمان بشكند، بضرر خود شكسته است) با بهترين وسائل براي جنگ آماده شويد و ابزار جنگ را مهيا كنيد و بهر شكلي كه بتوانيد سبك و سنگين رو به من آوريد، خدا ما را و شما را به اعمال نيكو موفق بسازد. پس از اين دعوت، مردم از همه‌ي آباديها و نواحي در نزد معاويه جمع شدند و آماده‌ي حركت به صفين گشتند، معاويه با آنان به مشورت پرداخت و گفت: علي بن ابيطالب از كوفه بيرون آمده و از نخيله عبور كرده است. حبيب بن مسلمه گفت: نظر من اينست كه از شما حركت كرده و به همان منزلي كه بوديم برويم. زيرا آن منزلي است مبارك و خدا ما را در آن منزل بهره‌مند ساخت و براي ما از دشمن انصاف گرفت. عمرو بن العاص گفت: راي من اينست كه با سپاهيان حركت نموده و سپاه را در زمين جزيره كه تحت سلطه‌ي آنها است وارد كني، اين كار براي لشكريانت نيرو بخش و دشمن را كه با تو مي‌جنگد تضعيف مي‌نمايد. معاويه گفت: سوگند بخدا، من مي‌دانم كه مطلب همانست كه تو مي‌گوئي، ولي مردم از اين دستور من اطاعت نخواهند كرد. عمروعاص گفت: جزيره زمين ملايم است معاويه گفت: كوشش مردم در اينست كه بهمان منزلشان برسند كه در آنجا بودند (صفين) معاويه و يارانش در بيرون دمشق دو روز و سه روز براي مشورت توقف نمودند، تا جاسوسان معاويه برگشتند و گفتند، در ميان ياران علي (ع) جدا شده‌اند و اكنون او از شما منصرف گشته و به كار آن مخالفين پرداخته است. مردم پيرامون معاويه از خوشحالي تكبير گفتند، معاويه حركت خواهد كرد يا نه.  ديري نگذشته بود، خير آمد علي (ع) خوارج را كشت و پس از شكست آنها، تصميم گرفته است كه حركت كند ولي مردم از او مهلت خواسته‌اند، معاويه و مردم پيرامونش  با اين خبر خوشحال گشتند. ابن ابي‌سيف از عبدالرحمان بن مسعده‌ي فزاري نقل مي‌كند كه نامه‌اي از عماره بن عقبه كه در كوفه اقامت داشت به معاويه رسيد و ما در آنحال در آماده باش جنگي با معاويه بوديم و مي‌ترسيديم كه علي (ع) از غائله‌ي خوارج فارغ شود و سپس به طرف ما حركت كند و با خود مي‌گفتيم: اگر علي (ع) بطرف ما حركت كند، بهترين جائي كه مي‌توانيم با او روياروي شويم، همانجا است كه سال گذشته بوديم. در نامه‌ي عماره بن عقبه چنين آمده بود: قاريان و مقدس (مابان) ياران علي (ع) بر او شوريدند و علي (ع) آنها را از بين برد، در نتيجه اختلالي در لشكريان و اهل شهر رخ داده و ميان آنان عداوت افتاده، سخت پراكنده‌اند، خواستم اين موضوع را بتو اطلاع بدهم، تا خدا را شكرگذار باشي … ابراهيم بن هلال ثقفي مي‌گويد: معاويه ضحاك بن قيس فهري را خواست و به او گفت: برو بطرف كوفه و هر قدر بتواني مشرف به كوفه باش و به هركس كه ديدي در اطاعت علي (ع) است، هجوم نموده و غارت كن و اگر با مردم مسلح يا سواران روبرو شدي، به آنان حمله نموده و موجوديتشان را غارت نما، اگر روز را در شهري بسر بردي شب را در جاي ديگر باش. و هرگز در برابر سواراني كه شنيده‌اي مقابله با تو بسيج شده‌اند، مقاومت مكن. معاويه ضحاك را با لشكرياني كه از سه هزار تا چهار هزار بودند، بسيج و روانه كرد. ضحاك حركت نمود و اموال مردم را غارت كرد و هركس را كه از اعراب ديد، كشت و به حجاج بيت الله حمله برد و همه‌ي كالاهاي آنها را گرفت، سپس عمرو بن عبيس بن مسعود برادر زاده‌ي عبدالله بن مسعود را كه از اصحاب پيامبر بود، ديد و او را نيز كه در راه حجاج در نزديكي قطقطانه بود، با جمعي از يارانش كشت. اينست داستان ضحاك بن قيس كه از طرف معاويه‌ي تبهكار مامور به قتل نفوس مسلمانان و غارت اموال آنان گشته است. اميرالمومنين (ع) در اين مورد خطاب به مردم مي‌فرمايد: «ايها الناس المجتمعه ابدانهم، المختلفه اهوائهم» (اي مردمي كه بدنهايتان در كنار يكديگر، ولي هوايتان گوناگون است). پس من با كه سخن بگويم؟! با انبوهي گوشت و پوست و رگ و استخوان كه جمعي متشكل از انسانها نيست، چه سخن مي‌توان گفت؟! آگاهي و هشياري و تعقل جمعي در شما وجود ندارد، زيرا بدنهايتان در كنار يكديگر ولي ارواحتان پراكنده و هريك دنبال خواسته‌هاي بي‌اساس خود راگرفته‌ايد. من چه كسي را مخاطب قرار بدهم؟ شما را؟ شما كيستيد؟ بدانيد كه اين تفرقه و پراكندگي خود دليل آنست كه من شما را با كلمه‌ي كيستيد؟ مخاطب نسازم، بلكه شما را بايد با چيستيد؟ طرف خطاب قرار بدهم آيا حواستان از كار افتاده است؟ آيا نيروهاي مغزي و رواني شما راكد گشته است؟ آيا خوب را از بد تشخيص نمي‌دهيد؟ آيا عزت و ذلت براي شما يكيست؟ اين همه سئوالها كه از شما مي‌كنم، براي آنست كه افكار و هدفها و آرمانهاي شما متحد نيست. اگر اتحادي در هدف داشتيد، همه در يك مسير حركت مي‌كردند، اگر واقعا ارواح شما با يكديگر متحد بودند، پيروي از هواهاي پراكنده نمي‌كردند. *** «كلامكم يوهي الصم الصلاب فعلكم يطمع فيكم الاعداء، تقولون في المجالس كيت كيت، فاذا جاء القتال قلتم حيدي حياد» (سخن شما سنگهاي سخت را سست و كارتان دشمنان را درباره‌ي شما به طمع مي‌اندازد. وقتي كه در مجالس مي‌نشينيد از همه جا سخن مي‌رانيد و هنگاميكه جنگ به سراغتان مي‌آيد، فرياد بر مي‌آوريد، اي جنگ از ما دور شو). با حماسه در سخن پردازيها صخره‌هاي سخت را متلاشي مي‌كنند، ولي خود در برابر اراده‌ي دشمن متلاشي مي‌شوند! بله، چنانش بكوبم به گرز گران          كه پولاد كوبند آهنگران (فردوسي) بالاتر از اين: گر فلك يك صبحدم با من گران دارد سرش            شام بيرون مي‌روم چون آفتاب از كشورش (مسيح كاشاني) بدين ترتيب: ما چو خود را در سخن آغشته‌ايم          از حكايت ما حكايت گشته‌ايم (مولوي) اين حماسه‌ها و مشت گره كردنها آخرين شعله‌هاي رو به نابودي نيروهايي است كه از هواهاي بي‌اساس و تخيلات و وسوسه‌هاي خودپرستي بوجود آمده و آنها را تباه مي‌سازد. دشمن چه مي‌خواهد؟ دشمن موجوداتي بيحس و بي‌اراده كه تمام قواي خود را براي تحريك زبان و جولان دادن چشم كه سيماي شجاعان را مجسم مي‌سازد، بسيج نموده‌اند. يكي از وحشتناكترين شكستهايي كه مردم يك جامعه را بخاك سياه مي‌نشاند، جايگزين كردن كلمات و سخنان پر طنطنه و حماسه آفرين، بجاي اراده و تصميم و عمل عيني است. گويي با گفتن اينكه ما از سلسله‌ي شجاعترين نژادهاي بشري هستيم، مي‌تواند سنگري را از دشمن بگيرد. اداي اينگونه جملات فريبا با چنان حماسه و شور و عشق انجام مي‌گيرد كه هيجان و طوفانگري خود پيروزي ناتوانتر از ايجاد چنان شور و عشق مي‌باشد. سخن آن عامل سحرآسا است كه نيروي كاذب بوجود مي‌آورد و نيروي واقعي را تباه مي‌سازد و بقول مولانا خود انسان را تبديل به سخن مي‌نمايد.   *** «ما عزت دعوه من دعاكم و لا استراح قلب من قاساكم» (دعوت و تحريك كسي كه شما را (بسوي حق و دفاع از آن) مي‌خواند ارزشي ندارد و آنكس كه در جريان شكنجه‌ي شما قرار بگيرد هرگز دل راحتي نخواهد داشت). نه ارزش دعوت به حق را درك مي‌كنيد و هنه قلبي را كه براي شما مي‌تپد تشخيص مي‌دهيد. آنچنان در توهمات و هواهاي بي‌پايه‌ي خود فرو رفته‌ايد و آنچنان خودخواهيهايتان رنگ حق را مات كرده است كه نه حق را مي شناسيد و نه معناي دعوت حق را مي‌فهميد و نه دعوت كننده را بجاي مي‌آوريد. بدتر از اين نابخرديهاي بنيان كن، حماقتهاي تبهكارانه‌ي شما است كه ناله‌ها و فريادهايم را نمي‌شنويد. اضطراب و تشويش قلبم را براي سعادت دنيا و آخرت شما مي‌تپد، در نمي‌يابيد. شما با خود چنين مي‌گوئيد كه: علي بن ابيطالب (ع) چه مي‌گويد و از ما چه مي‌خواهد؟ ما را بكجا مي‌كشاند، عاقبت كار ما چه خواهد بود؟ آيا در اين دنيا كسي را روشنتر از علي (ع) و گفتاري را صريحتر از گفتار او سراغ داريد؟ من كه نه خودم را از شما پنهان مي‌كنم و نه گفتارم مانند سياستمداران عوام چند پهلو و ابهام انگيز است. گفتار من عبارتست از دعوت شما براي دفاع از حق، آيا در هدفگيري من از دعوت ترديدي داريد؟ صريحا بشما مي‌گويم: هدف من از دعوت شما براي دفاع از حق، نابود كردن موانع حيات معقول شما است كه پيامبر اكرم دعوت بسوي آن نموده است. هدف من از دعوت، ريشه‌كن كردن عوامل تباهي حيات است كه امروز معاويه‌ي ضد بشر در راس آنها قرار گرفته است. دعوت من براي مبارزه‌ي بي‌امان با ماكياولي گريهاي طاغوت شام است كه اگر امروز به دعوت من گوش ندهيد، فردا شما را به روز سياه نشانده حيات شما را بازيچه خودكامگيهايش قرار خواهد داد. دريغا، تاكنون اين حقيقت را درك نكرده‌ايد كه رابطه‌ي من با شما، رابطه‌ي يك سياستمدار قدرت پرست و خودخواه نيست كه براي يك دستمال در راه خواسته‌هايش قيصريه‌هاي حيات شما را آتش بزند. براي درك رابطه‌ي من با شما، اطلاع از لرزشها و اضطرابات قلبم بگيريد. شما اين بهانه را هم نمي‌توانيد بياوريد كه ما قلب ترا نمي‌بينيم، زيرا سر من از ناله‌ي من دور نيست ليك چشم گوش را آن نور نيست اي سست عنصران بيخبر از ارزش حيات، نشسته‌ايد به حماسه سرائيها دلخوش كرده‌ايد، همه‌ي شما قيافه‌هاي متفكرانه و دلسوزانه بخود گرفته‌ايد، براي چه؟ براي بدست آوردن يك حيات معقول كو آن حيات معقول؟! روزي سفيان بن عوف غامدي هجوم بر بينوايان جامعه‌ي شما مي‌برد، مي‌كشد و غارت مي‌كند. روز ديگر جانور پليدي بنام ضحاك بن قيس بر سر شما تاختن مي‌گيرد. همه‌ي اين غارتگريها و تاخت و تازها فقط زبان شما را بحركت در مي‌آورد كه بنشينيد، مقداري با حماسه‌گوئي خودتان را بفريبيد و مقداري هم با لاطائلات بي‌اساس وقت گذراني نمائيد. در صورتيكه آن غارتگريها و تاخت و تازها موجوديت شما را تباه و قلبم را زير شكنجه‌ها مي‌فشارد و مضطربم مي‌سازد. برخيزيد و بيش از اين خود را فريب ندهيد. *** «اعاليل باضاليل. و سالتموني التطويل دفاع ذي الدين المطول. لايمنع الضيم الذليل و لايدرك الحق الا بالجد» (با سخنان گمراه كننده عذر مي‌تراشيد. از من خواستيد جنگ را بتاخير بيندازم، چونان بدهكاري كه از طلبكار خود تمديد بخواهد. انسان ذليل و خوار از ورود ستم برخود جلو نمي‌گيرد. حق بدون جديت قابل وصول نيست)  اينقدر خود را فريب ندهيد، دين جان خود را بتاخير نيندازيد، حق شوخي ناپذير است ما با تلقين و تجسيمهاي دروغين خود را گمراه مسازيد. بهانه مي‌آوريد، با حق و حقيقت از در شوخي و باري به هرجهت در نياييد. كسي كه خود را بفريبد، كسي كه با جديترين واقعيت زندگي كه حق است، شوخي كند، بطور قطع جان خود را گم كرده است، هيچ كسي جز خود انسان نمي‌تواند جان گمشده‌ي خود را پيدا كند، رهبران راستين فقط چراغي فرا راه گم كردگان جان مي‌گيرند، اما راه رفتن و نگريستن و جستجو وظيفه‌ي خود انسان است. هيچ مي‌دانيد كه هربار كه در برابر حق و حقيقت به علت تراشي و عذر آوري مي‌پردازيد، از جان خود دورتر مي‌شويد؟ وقتي كه آدمي به فرار از جان خود اصرار مي‌ورزد، رهبر دلسوز چه كاري مي‌تواند انجام بدهد؟! مي‌گوئيد: ريشه كردن ظلم و فساد و منبع آن را كه طاغوت شام است بتاخير بيندازم! آخر در معناي اين پيشنهاد فكر مي‌كنيد كه چه مي‌گوئيد و چه مي‌خواهيد؟! شما با اين خواست نابكارانه، مي‌گوئيد: ما عزت و شرافت و استقلال و حركت به كمال در مجراي حيات معقول را نمي‌خواهيم! انسان شدن ما را بتاخير بينداز! براي در آوردن چنگالهي درنده‌ي طاغوت شام از جگر بينوايان، مهلت بده و شتاب مكن! اي نابخردان سست عنصر، مهلت براي جگري كه در چنگال درنده در حال متلاشي شدن است، چه معنا مي‌دهد؟! آن كس كه به ذلت تن در داده و خود را تسليم انواع ستمها و تجاوزها نموده است، چگونه مي‌تواند درصدد رفع ظلم از ديگران برآيد. از روي حقيقت بشما مي‌گويم: حق يك واقعيت شوخي ناپذير است كه جز با جديت حياتي نمي‌توان آن را دريافت، چنانكه خود حيات واقعيتي است كه اگر حقيقتش درك نشود، نمي‌توان ادعاي برخورداري از آن نمود.   *** «اي دار بعد داركم تمتنعون و مع اي امام بعدي تقاتلون» (كدامين خانه و وطن را جز خانه و وطن خود از اشغال بيگانگان ممنوع خواهيد ساخت؟ و با كدامين رهبر پس از من، به ميدان نبرد وارد خواهيد گشت؟!) از وطن خود دفاع كنيد و رهبرتان را بشناسيد درباره‌ي ارزيابي وطن و شناخت هويت و مختصات آن، مباحث فراواني در كتابهاي سياسي و اجتماعي و حقوقي مطرح شده است. ما مقداري از آن مباحث را در مجلد هشتم از تفسير و نقد و تحليل مثنوي از ص 512 تا ص 524 آورده‌ايم. بدانجهت كه ممكن است تفسير و نفد و تحليل در دسترس مطالعه كننده‌ي محترم نباشد، لذا آن مباحث را كه مورد احتياج است، در اينجا مي‌آوريم: وطن چيست؟ و آيا حب‌الوطن مطلوب مطلق است؟ در علوم سياسي و حقون مدني و همچنين در تفسير لغوي وطن اختلاف نظري وجود دارد. بعضي از متفكرين علوم سياسي معتقدند كه وطن يك انسان عبارت از جايگاهي است كه در آن زندگي مي‌كند. بعضي ديگر مي‌گويند: براي صدق وطن كافي نيست كه جايگاهي براي زندگي يك انسان بوده باشد، بلكه بايد روابطي طبيعي يا قراردادي با آن جايگاه داشته باشد، مانند زاييده شدن در آن جايگاه و پذيرش آداب و رسوم و حقوق و اخلاق و مذهب مردم آن جايگاه. گروهي مسئله‌ي همزبان بودن و روابط ديگري را نيز براي تحقق (مواطن و هموطن) ذكر كرده‌اند. بنظر مي‌رسد مفهوم رابطه‌ي يك انسان را با جايگاهي كه در آن زندگي مي‌كند، كاملا نسبي بوده باشد.  هرچه كه ريشه‌هاي وجودي طبيعي يك انسان در يك جايگاه زيادتر و قويتر بوده باشد، مسلم است كه ارتباط آن شخص از نظر رواي و طبيعي و قراردادي با آن محل بيشتر و قويتر خواهد بود. اين يك مسئله‌ي كاملا طبيعي است كه چنانكه انسان هر اندازه هم از نظر شخصيت رواني و حقوقي و علمي و اجتماعي از پدر و مادر خود فاصله داشته باشد، باز به آن دو موجود (پدر و مادر) بعنوان منشا اصلي وجودش مي‌نگرد، همچنين جايگاهي كه براي يك فرد وطن اصلي تلقي شده و ريشه‌هاي وجودي خود را از آن مي‌بيند، هر اندازه هم آن وطن از موقعيت فعلي انسان بركنار بوده باشد، باز نوعي از حساسيت لطيف درباره‌ي آن وطن در درون خود مشاهده مي‌كند. براي تصديق اين معني كافي است كه اوراق تاريخ بشري را با دقت زيرورو كنيم تا ببينيم اين حساسيت چه قربانيها كه نگرفته و چه انسانها را كه ميليونها بخاك و خون نياغشته است. هم اكنون كه نيمه‌ي دوم از قرن بيستم است و كلمه‌ي انترناسيوناليسم (جهاني) مانند تنفس ضروري از دهان زن و مرد و كوچك و بزرگ و پيشرو و پسرو بر مي‌آيد، اگر درست تحليل شود و دقت كافي مبذول گردد، خواهيم ديد كه كلمه‌ي انتر تنها بعنوان مقدمه و مدخل به ناسيوناليسم (وطني، ملي) است، نه اينكه واقعا مقصود گويندگان چشمگير، آن جهان وطني است كه خطابه‌ها و نسخه‌هاي مبتذل كتابها براي خريداري افكار گفته مي‌شود. بهرحال گمان نمي‌رود ناپلئونها از گفتن انترناسيوناليسم امتناع بورزند، بلكه مقصود حقيقيشان را بايد رديافت كه عبارتست از اينكه حقوق و سياست و اخلاق و اقتصاد و تمام ايدئولوژيها حتي خود انسانها بايد جهاني بوده باشند، بشرط اينكه وطن همه‌ي جوامع و ملل خود پاريس و كاخ ناپلئون را مثلا جايگاه نزول وحي آن مسائل و ايده‌ها و انسانهاي جهاني بدانند!! گويي همه‌ي  مردم از ايمان و شئون الهي آن، و از عظمتهاي انساني و تحولات تكاملي آنها تنها و تنها حب‌الوطن راملايم مذاق خود مي‌دانند. مي‌گويند: جمعي از فضلاء براي گردش بيرون رفته بودند، شخصي را ديدند كه با لباس و قيافه‌ي ژوليده از دامنه‌ي كوهي عبور مي‌كند. اعضاي مجمع گفتند: او را صدا كنيم و قدري با او به گفتگو بپردازيم. صدايش كردند، او هم اجابت کرد و آمد در مجمع آنان شركت كرد. پس از گفتگوهاي معمولي، پرسيدند، آقاي درويش، نماز هم مي‌خوانيد يا نه؟ پاسخ داد، نه هرگز! آن جمعيت از روي تعجب پرسيدند: چرا نماز نمي‌خواني؟ گفت بدستور قرآن عمل مي‌كنم. گفتند: در كجاي قرآن نوشته است نماز نبايد خواند؟ درويش پاسخ داد: «ولا تقربوا الصلوه» (بنماز نزديك نشويد) گفتند: چرا دنبال آيه را نمي‌خواني كه فرموده است: «و انتم سكاري» كه معناي مجموع آيه چنين مي‌شود كه: در حال مستي و بيخودي ناشي از پرخوري و ساير عوامل پراكنده كننده‌ي حواس بنماز نزديك نشويد. درويش پاسخ مي‌دهد: اي بابا، مگر همه‌ي مسلمانها بهمه‌ي قرآن عمل مي‌كنند؟ من بمقداري از قرآن عمل مي‌كنم، شما هم برويد بمقدار ديگر عمل كنيد!!!  بايد در نظر گرفت كه پديده‌ي انس انساني و بطور عموم انس هر جانداري با محيط زادگاه و زندگي‌اش ريشه‌اي بس قويتر و نافذتر از آن دارد كه در موضوع وطن منحصر گردد، اين انس و وابستگي حتي به موضوعاتي از قبيل حيوان و درخت و حتي ساختمان سكونت و ماشين نيز … سرايت مي‌كند. بطور فراوان ديده شده است كه موضوعات مزبور كه چند ماه يا چند سالي مورد علاقه‌ي انسان قرار گرفته است، با او بگفتگو مي‌پردازد و به از دست رفتن آنها حسرت مي‌خورد و در موقع يادآوري آنها حالت رواني رقت باري را در خود احساس مي‌كند.  اين انس و علاقه از نظر طبيعت انساني به وطن و اشياء مورد علاقه جاي ترديد نيست و ريشه‌ي اساسي آن از اجابت و تسليم آن اشياء در مقابل بروز و گسترش حيات آدمي سرچشمه مي‌گيرد، گويي طبيعت حيات چنين تلقي كرده است كه آن اشياء ميداني براي زندگي او باز كرده‌اند. بنابراين، حب‌الوطن بهمه‌ي اشيا از موضوعاتي كه مورد شديدترين علاقه‌ي حيات است (كالبد مادي و اجزاء دروني و بروني آن) گرفته تا كتابي كه محصل چند روز با آن سروكار داشته است، از زادگاه و محيط زندگي گرفته تا كوي معشوق كه ممكن است ميليونها فرسخ با وطن خود عاشق فاصله داشته باشد، همه و همه را شامل مي‌شود. آيا وطن دوستي مطلوب مطلق است؟ پاسخ اين سئوال كاملا منفي است. كدامين وطن براي حيات آدمي از كالبد بدن او محبوبتر و ضروريتر است؟ با اينكه مي‌بينيم: اين وطن باضافه‌ي اينكه دائما در حال تبديل و تحول است و بعلاوه‌ي اينكه حيات و روح آدمي در راه مقاصد خود اين وطن را بهرگونه تلاش و شكنجه و محروميت وادار مي‌كند، موقعي كه يك يا چند عضو از ساختمان اين وطن بجهت فساد و تباهي بخواهد خود حيات و روح را تهديد كند، آن عضو يا آن عضوها را مي‌برد و دور مي‌اندازد. كدامين موضوع براي انسان محبوبتر از پستان مادر و شيري كه در ايام كودكي از آن تغذيه مي‌كرد، وجود داشته است؟ با اينحال پس از بزرگ شدن حتي اسمي هم از پستان و شير و مرحله‌ي ماقبل پستان (رحم مادر) كه اساسي‌تر و حياتي تر از پستان و شير بوده است بزبان نمي‌آورد. پس از سپري كردن دوران ابتدايي حيات و بي‌نيازي از موضوعاتي كه  وطن و منشا اولي و وسيله‌ي ادامه‌ي حيات بوده است، يكبار ديگر حب‌الوطن مي‌تواند مطلوب بلكه ضرورت داشته باشد و آن اينست كه موقعي كه اقوياي جوامع بخواهند با تلقينات جهان وطني و شعارهاي آراسته‌ي ايده‌هاي جهاني ضعفا را پايمال كنند. در اين موارد تلقينات و شعارهاي آراسته مانند دانه پاشيدن صيادان بردست است كه مي‌خواهند بينوايان را از آشيانه‌ي خود بيرون كشيده و طعمه‌ي خود بسازند. در اين موقع حب‌الوطن مساوي حب ذات مي‌گردد كه كوچكترين فريب خوردن به نابودي حيات آدمي منجر خواهد گشت. تبهكارترين مردم در اينگونه موارد كساني هستند كه نقش دلالي زندگي و مرگ انسانها را بدست گرفته با سخنان و شعارهاي فريبنده انسانهايي را تسليم ضد انسانها مي‌نمايند. روي اين محاسبه‌ي واقعي است كه ملل ناتوان تاكنون درباره‌ي دعاوي جهاني بودن انسانيت و شئون آن بوسيله‌ي ملل قوي بدبين بوده و خود ملل قوي نيز اطميناني به آن دعاوي در ميان خود نداشته‌اند. نتيجه‌ي كلي اين مبحث اينست كه حب‌الوطن من الايمان از دو نظر كاملا طبيعي و منطقي است: 1- نظرگاه طبيعي، چنانكه بطور اختصار اشاره كرديم: وطن و حساسيت مخصوص درباره‌ي آن و هر موضوعي كه حيات آدمي با آن انسي دارد، پديده‌ايست كاملا طبيعي. 2- نظرگاه منطقي، حب‌الوطن از اين ديدگاه چنانكه گفتيم: مساوي حب ذات و دفاع از زندگي و مبارزه با مرگ است. چون وطن دوستي معلول حب ذات است لذا محبت بوطن قابل شدت و ضعف و در معرض هستي و نيستي است در مطالب گذشته اشاره كرديم كه وطن دوستي يكي از فروع خود  دوستي (حب ذات) است كه از وابستگي حيات انساني به موضوعات مناسب زندگي ناشي مي‌شود. پس در حقيقت بحث از وطن دوستي بررسي يكي از نتايج و معلولات خوددوستي (بمعناي عمومي آن) مي‌باشد. با تكامل تدريجي و تحولاتي كه در حيات آدمي بروز مي‌كند، همه‌ي موضوعات مورد تعلق خاطر دستخوش تكامل و تحول قرار مي‌گيرد. وطن دوستي كه مورد بررسي ما است، مانند همه‌ي موضوعات مورد علاقه بايستي پاسخگوي تحول و تكامل روحي انسان بوده باشد. ابن سينا و ابن رشد و محمد بن زكرياي رازي ديگر نمي‌توانستند زادگاه خود را چنان مورد پرستش قرار بدهند كه جهان آن دوران و قرون و اعصار بعدي را قرباني آن زادگاه خود نمايند. بايد كتاب بينوايان، ويكتورهوگو را از زادگاه محدود خود بردارد و بر فراز قله‌ي اعصار و قرون بگذارد، تا جوامع ديگر بتوانند معناي انسان جهاني را درك كنند. اين وطنها بمنزله‌ي ارحام مادران است كه نمي‌تواند دست و پاي جنين را در توي خود ميخكوب كند. مخصوصا در آنهنگام كه هوي پرستان كامجوي جوامع مي‌خواهند ده يا شهر يا كشور يا قاره‌اي را ميداني براي تاخت و تاز تمايلات بي‌محاسبه‌ي خود قرار بدهند و آشيانه‌هاي طبيعي انسانها را ويران بسازند. سعديا حب وطن گرچه حديثي است صحيح         نتوان مرد به سختي كه در اينجا زادم اگر عين همان تحول و تكامل طبيعي كه براي جنين پيش مي‌آيد و او را از وطن شكم مادر بيرون مي‌كشد و در وطن وسيعتري بنام خانواده و سپس در وطن بزرگتر و بزرگتري مانند جامعه و كشور قرار مي‌دهد، و او را مشمول رسوم و آداب و مقررات كشوري مي‌نمايد، در ارواح انسانها بوسيله‌ي مربيان روحي و سياستمداران انسان دوست انجام مي‌گرفت بدون ترديد مسئله وطن و  وطن دوستي با منطقي‌ترين وجه حل و فصل و عاليترين بهره برداري از اين احساس امكان‌پذير مي‌بود، اما متاسفانه ما تاكنون بهمان مقدار با مسئله‌ي وطن و وطن دوستي آشنايي داريم كه با مسائل عاليه‌ي انسان جهان وطني. و آشناي ما بهردو موضوع از يك عده مسائل سطحي تجاوز نمي‌كند. وطن ازديدگاه قرآن روشي كه ما در مباحث مربوط به موضوع وطن و وطن دوستي بطور اختصار پيش گرفتيم، ناشي از مشاهدات و تاملاتي است كه همگان مي‌توانند آن را بپذيرند. مي‌توان گفت: اصول و ريشه‌هاي اين روش در قرآن مجيد بترتيب زير آمده است: اين اصول را، ما با گروه‌بندي آيات مربوطه توضيح مي‌دهيم: گروه يكم- آياتي وجود دارد كه علاقه بوطن را كاملا تاييد مي‌كند، مانند: «و اذا اخذنا ميثاقكم لاتسفكون دمائكم و لاتخرجون انفسكم من دياركم» (و موقعي كه ما از شما پيمان گرفتيم كه خونهاي يكديگر را نريزيد و يكديگر را از وطنهاي خود بيرون نكنيد). «لا ينهاكم الله عن الذين لم يقاتلوكم في الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبروهم و تقسطوا اليهم ان الله يحب المقسطين» (خداوند شما را از نيكوكاري و عدالت درباره‌ي كساني كه با شما به جنگ و پيكار برنخاسته‌اند و شما را از وطنهاي خود بيرون نكرده‌اند، جلوگيري نمي‌كند. قطعا خداوند عدالت كنندگان را دوست مي‌دارد). «انما ينهاكم الله عن الدين قاتلوكم في الدين و اخرجوكم من  دياركم و ظاهروا علي اخراجكم ان تولوهم و من يتولهم فاولئك هم الظالمون» (خداوند فقط از دوستي شما با كساني كه با شما درباره‌ي دين جنگيدند و از وطنتان بيرون كردند و در بيرون كردن شما بيكديگر كمك كردند نهي مي‌كند. آنان ستمكاران هستند). «قالوا و ما لنا الا نقاتل في سبيل الله و قد اخرجنا من ديارنا» (و آنان گفتند: چرا ما در راه خدا نجنگيم در حاليكه ما از وطن خود رانده شده‌ايم.) فالذين هاجروا و اخرجوا من «ديارهم و اوذوا في سبيلي و قاتلوا و قتلوا لاكفرن عنهم سيئاتهم» (كساني كه مهاجرت كردند و از وطن خود بيرون رانده شدند و در راه من تن به رنج دادند و پيكار كردند و كشته شدند، گناهانشان را محو و نابود مي‌سازم). اين گروه از آيات تعلق طبيعي انسان را به وطن خود بيان نموده و محروميت از بهره‌مندي از وطن را رياضت سخت معرفي فرموده است. بهمين جهت است كه در آيه‌ي اول يكي از مواد پيمان الهي محسوبش مي‌دارد و مي‌فرمايد: موقعي كه از شما پيمان گرفتيم كه همديگر را نكشيد و يكديگر را از وطن خود اخراج نكنيد. ملاحظه مي‌شود كه آوارگي از وطن را در اهميت مانند كشته شدن متذكر شده، اجتناب از آن دو را مشمول پيمان قرار داده است. در آيه‌ي بعدي نيكوكار و عدالت و انصاف را درباره‌ي كساني كه اگرچه خارج از دين اسلام مي‌باشند، ماداميكه در راه دين بكشتار برنخاسته‌اند و  مسلمانان را از وطن خود آواره ننموده‌اند، مطلوب معرفي نموده و مي‌گويد: خدا نيكوكاران و مردم عادل و با انصاف را بطور عموم دوست مي‌دارد. و بالعكس نسبت به كسانيكه به جنگ و پيكار برخاسته و مسلمانان را از وطنهاي خود آواره مي‌كنند، از نيكوكاري جلوگيري مي‌كند. در آيه‌ي شماره‌ي 4 استدلال كساني را كه مي‌خواهند بجنگند، باينكه چرا ما در راه خدا نجنگيم، با اينكه ما را از وطن و ديار خود بيرون رانده‌اند، صحيح مي‌داند. و همچنين شماره‌ي پنجم از آيات. گروه دوم- آياتي است كه بطور غيرمستقيم محبوبيت وطن را گوشزد مي‌كند، از قبيل: «انما جزا الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون في الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزي في الدنيا و لهم في الاخره عذاب عظيم» (جز اين نيست، جزاي كساني كه با خدا و رسولش به پيكار بر مي‌خيزند و در روي زمين براي فساد مي‌كوشند، اينست كه كشته شوند يا به دار آويخته شوند، يا دستها و پاهايشان بطور خلاف قطع شود. (قطع بطور خلاف پاي چپ با دست راست يا بالعكس را مي‌گويند) يا از زمين خود تبعيد شوند، اين كيفرها براي آنان در اين دنيا رسوايي است و براي آنان در آخرت عذاب بزرگي است). از مضمون آيه‌ي فوق چنين بر مي‌آيد كه تبعيد ازوطن تنها براي آن نيست كه محارب و مفسد بيك نقطه‌ي بيگانه بروند و نتوانند دست به فعاليت بزنند، بلكه تبعيد را مانند قتل و به دار آويخته شدن وبريده شدن دست و پا بعنوان كيفر رسوا كننده بيان مي‌كند. خلاطه وطن باصطلاح عرفي و اجتماعي با نظر به آيات فوق محبوبيت  داشته و بطور طبيعي موجب تعلق خاطر آدمي بوده و محبت به وطن نه تنها ممنوع قلمداد نشده است، بلكه چنانكه از آيات شريفه بر مي‌آيد محروميت بي‌دليل از زندگي در وطن مي‌تواند موجب مقاومت و پيكار هم بوده باشد. گروه سوم آيات زيادي است كه با اشكال مختلف وطن را در موقع ناهمواري براي زندگي بطور عموم و زندگي معتقدانه به ايده‌آل ديني باالخصوص، قابل طد و مهاجرت از آن را مطلوب معرفي مي‌كند، مانند: «ان الذين توفاهم الملائكه ظالمي انفسهم، قالوا فيم كنتم؟ قالوا كنا مستضعفين في الارض قالوا الم تكن ارض الله واسعه فتهاجروا فيها فاولئك ماواهم جهنم و سائت مصيرا» (كساني را كه فرشتگان در حاليكه ستم به خود روا داشته‌اند، در مي‌يابند، به آنان مي‌گويند در چه حال بوديد؟ آنان به فرشتگان پاسخ مي‌دهند كه ما در زمين بينوايان بوده‌ايم. فرشتگان مي‌گويند: مگر زمين خدا پهناور نبود كه مهاجرت كنيد (تا ستمديده واقع نگرديد) جايگاه آن مردم كه بخود ستم روا داشته‌اند، دوزخ و پايان كارشان بد است.) در اين آيه صريحا كساني را كه در وطن مظلوم شده، توانايي مهاجرت داشته‌اند ولي مهاجرت نكرده‌اند، توبيخ فرموده است، بلكه از آن جهت كه وعده‌ي آتش دوزخ به آنان داده شده است، مرتكب گناه كبیره گشته‌اند. در جاي ديگر مي‌فرمايد: «و ما لكم لاتقاتلون في سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النسا و الولدان الذين يقولون ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها واجعل لنا من لدنك وليا واجعل لنا من لدنك نصيرا» (چه شده است بشما كه  نمي‌جنگيد در راه خدا و در راه بينوايان از مردان و زنان و فرزندان كه مي‌گويند: اي پروردگار ما، ما را از اين آبادي كه اهلش ستمكارانند بيرون كن و نجاتمان بده و براي ما از نزد خود ولي وسلطه و ياوري عطا فرما.) در اين مضامين آياتي با اشكال مختلف در قرآن ديده مي‌شود. ما محصول اين آيات را بطور اختصار متذكر مي‌شويم: 1- وطن و ديار، يك چيز خيالي نيست، بلكه حقيقتي دارد و علاقه‌ي انسان به وطن طبيعي است. 2- وطن انسان بطور طبيعي قابل دفاع است. 3- اخراج يك فرد يا يك گروه از وطن خود بدون علت ممنوع است. 4- مبارزه در راه و مبارزه در حفظ آن مطلوب است. 5- اگر وطن براي يك انسان ناهموار باشد و شخصيت انساني و ايده‌ئولوژيكي او را مختل نمايد، بايد علاقه‌ي خود را از وطن ببرد و در صورت عدم توانايي اصلاح آن، وطن را ترك كند و مهاجرت نمايد. ماده‌ي 29 از اعلاميه‌ي جهاني حقوق بشر نيز چنين مي‌گويد: هركس در مقابل آن جامعه‌اي وظيفه دارد كه رشد آزاد و كامل شخصيت او را ميسر سازد … - و چنانكه در اول مباحث وطن اشاره كرديم: آشيانه‌ي طبيعي ميهن محبوبتر از آشيانه‌ي بدن و خانواده نيست و ما مي‌بينيم كه اين دو آشيانه تابع تكامل روحي و شخصيت انساني مي‌باشد، نه اينكه انسان پيرو آن دو آشيانه قرار گرفته و در لانه‌ي طبيعي خود سقوط نمايد. آيا ممكن است كره‌ي زمين روزي به شكل يك وطن واقعي براي عموم انسانها از هر نژاد و هر مكتب كه بوده باشند درآيد؟ پاسخ مثبت به اين سئوال پيش از پاسخ مثبت بسوالات زير امكان پذير نمي‌باشد. 1- آيا امكان دارد كه آشيانه‌هاي طبيعي بشري، بطوري تفسير و توجيه شود كه از رحم مادر گرفته تا خاندان و وطن را بعنوان گذرگاه به آشيانه‌ي قاره و سپس همه‌ي كره‌ي زمين، تلقي نموده و طعم جهان وطني را بچشد؟ 2- آيا تضادها و اختلافات رواني و نژادي و جغرافيائي و اقتصادي و ايده‌ئولوژيك مي‌تواند بجاي رقابتهاي كشنده، بشكل آن اختلافات و تضادها برآيد كه موجب تفاعل و تكاپو گشته و بعنوان ايجاد كننده‌ي تكامل انجام وظيفه نمايد؟ 3- آيا پيشتازان بمعناي عمومي حاضر خواهند گشت كه از موقعيتهايي كه عناوين وطن و نژاد و مكتب براي آنان ميسر ساخته است، دست بر دارند و مرزها را برطرف كنند؟ 4- آيا اعلاميه جهاني حقوق بشر و سازمان ملل متحد در اين راه قدم موثري مي‌توانند بردارند؟ 5- آيا اتحاد جهان وطني با حفظ اختلافات نژادي و وطنهاي طبيعي و عقايد مكتبي، از راه دموكراسي و سياستهاي خردمندانه امكان پذير خواهد بود، يا به پذيرش عمومي مقداري از ايده‌هاي كلي جهان وطني نيازمند است كه بوسيله‌ي تحول و جهشهاي انقلابي به جوامع و ملل روي زمين قابل هضم خواهد گشت؟ بجز پاسخ سوال شماره‌ي 5 كه راه وصول بايده‌ي جهان وطني را مطرح مي‌كند، بعقيده‌ي ما پاسخ سوالات چهارگانه مثبت است و دلايل و شواهد قطعي چه از نظر رواني و چه از نظر مشاهدات تاريخي گذشته و رويدادهاي معاصر امكان پذير بودن جهان وطني را اثبات مي‌كند. فقط مسئله‌اي كه وجود دارد و اميد ما را در اين مورد ممكن است به نوميدي مبدل سازد، مسائل مربوط به سوال شماره‌ي 3 است. آيا اين اطمينان براي پيشتازان جوامع و متصديان امور اجتماعي وطنها  ايجاد خواهد گشت كه موسسات بين‌المللي كه مي‌خواهند ايده‌ي جهان وطني را پياده كنند، راست مي‌گويند؟! آيا نكند اين موسسات نقش دانه پاشيدن در مقابل آشيانه‌ها را بعهده گرفته‌اند كه صاحب وطنان را از آشيانه‌ها بيرون بريزند و در دام ماهرانه‌ي خود گرفتارشان بسازند؟! پس از من با رهبري كدامين پيشوا پيكار خواهيد كرد؟! آيا براي پيكار در راه از بين بردن باطل، بدنبال معاويه خواهيد افتاد؟ او كه ضد حق و برپا دارنده‌ي باطل است، چگونه مي‌توانيد زير پرچم وي از حق دفاع كنيد و باطل را از بين ببريد؟! آيا عمرو بن العاص خود فروش را مي‌خواهيد كه با تمام آگاهي و عمد و اختيار خود را ابراز حق كشي معاويه نموده به هواي رياست مصر هرگونه حقيقت و حق را زير پا گذاشت؟! چه كسي را مي‌خواهيد؟ اصلا در اين باره تا حال انديشيده‌ايد كه چه مي‌خواهيد؟ يقينا نينديشيده‌ايد، زيرا كسي كه از روي تعقل و منطق بداند چه مي‌خواهد، بطور قطع او مي‌داند كه چه كسي را مي‌خواهد. بخود بياييد و دقت كنيد و ببينيد كه ناداني شما درباره‌ي اينكه چه كسي را مي‌خواهيد، معلول آن است كه نمي‌دانيد چه مي‌خواهيد. ارزش و شخصيت پيشتازان را نه با اعضاي مادي او مي‌توان سنجيد و نه با موقعيت بي‌محاسبه‌اي كه در اجتماع بدست آورده است و نه با نژاد و ثروت و مقام و حيله‌بازيهاي وي براي لغزش از اصول و قوانين انسانيت. بلكه ارزش و شخصيت پيشتازان بايد با هدفگيريها و كميت و كيفيت تكاپو و تلاشي كه در راه بدست آوردن آنها انجام مي‌دهد، تعيين و مشخص گردد. با نظر به اين قانون اساسي و پايدار درباره‌ي رهبري من بينديشيد. من كيستم؟ من علي بن ابيطالبم. آيا شخصيت من تاكنون ابهامي داشته است كه  شما را در اقدامهاي حياتي سردر گم و كلافه نمايد؟! آيا من شما را با دستور به جنگ و پيكار، روانه‌ي كوه و دشت و هامون و سنگلاخها و خارستانها مي‌نمايم و خود در كاخهاي مجلل و با شكوه روي بستر پرنيان سر بر بالش پر قو مي‌نهم! آيا من شما را به ميدان نبرد كه نيزاري از شمشيرها و نيزه‌ها است مي‌فرستم و سپس خود در باغهاي ارم و زير سايه‌ي درختان با طراوت و چشمه سارها مي‌آرامم و گوش به ترانه‌هاي بلبلان خوشخوان مي‌دهم؟! آيا وضع من در خوراك و لباس و مسكن و ديگر وسايل زندگي از شما بهتر است؟! آيا كسي ديگر را سراغ داريد كه بيش از من شيفته‌ي حق و حقيقت و تكاپوگرتر از من در رسانيدن جامعه به آرمانهاي حيات معقول بوده باشد؟ آيا شما را روانه‌ي ميدان كارزار كه مرز زندگي و مرگست مي‌نمايم و سپس خود در لذايذ زندگي غوطه‌ور مي‌شوم؟! برخيزيد، و جان خود را فريب ندهيد.   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 111-107 سبب ايراد اين خطبه چنان كه نقل شده، كشتار و غارت ضحاك بن قيس بوده كه پس از داستان حكمين و تصميم آن حضرت براى رفتن به طرف شام اتّفاق افتاده است. و امّا توضيح مطلب: هنگامى كه معاويه، دريافت كه ياران حضرت سر به نافرمانى برداشته، و عده اى از خوارج به دست او كشته شده اند از فرصت استفاده كرد و ضحاك بن قيس را به همراه چهار هزار سوار، به سوى عراق فرستاد و به او فرمان داد كه از كشتن مسلمانان و غارت اموال آنان پروا نكند او نيز دست به كشتار و غارت زد و بدين سان پيش آمد تا در ثعلّبيه به عدّه اى از زائران خانه خدا برخورد. اموال آنها را غارت كرد و عمرو بن عميس برادرزاده عبد اللّه مسعود صحابى حضرت رسول (ص) را با چند نفر از يارانش به شهادت رسانيد. وقتى اين خبر تأسّف بار به حضرت امير (ع) رسيد، ياران خود را جمع كرد و براى حفظ امنيّت سرزمينهاى متصرّفى خود كه به وسيله ضحاك بن قيس اشغال شده آنان را در مورد رويارويى با دشمن به مشاوره طلبيد و از آنان يارى خواست ولى بر خلاف انتظار، با عذر و بهانه ها و زبونى و سستى آنها روبرو شد. حضرت در توبيخ و مذمّت آنان اين خطابه را ايراد فرمود، كه پس از توضيح معناى واژه هاى مشگل خطبه، به شرح آن خواهيم رسيد: مقصود حضرت از بيان اين خطبه آن بود كه كوفيان را به امورى كه در ديانت زشت و نابجا است آگاه نمايد و به آنها رعايت نيك سيرتى را در احوال و گفتار و رفتارشان بياموزد.  امّا در اين كه چگونه آنها در احوالشان رعايت جنبه هاى ديانت را نمى كردند: بدين سان كه در گردهمايى جسمانى اجتماعشان شايان توجه، امّا رأى و انديشه هايشان پراكنده بود. و همين پراكندگى انديشه موجب خوارى و ذلت آنها مى گرديد، آنها را از دفاع از دين باز مى داشت و اين امر مصالح اجتماعى آنها را بر هم مى زد.  امّا به لحاظ گفتار: سخنان اغراق آميز و گزاف آنها چنان بود، كه شنيدن آنها دلهايى را كه در سختى و نيرومندى همچون سنگهاى محكم و بى نفوذ و غير قابل تأثير بود از هم مى شكافت. و كسى كه اين سخنان را از آنان مى شنيد، مى پنداشت كه تنها حرف نيست، بلكه از پشتوانه قوى، ثبات و مقاومت نيز برخوردار است، زيرا در اجتماعات كه با هم مى نشستند مى گفتند: دشمنان ما، توان دستيابى بر ما را ندارند، نسبت به آنها چنين و چنان خواهيم كرد. و جز اينها. حضرت دو لفظ «صمّ» و «الصلّاب» را كه از اوصاف سنگهاى سخت است، براى دلهايى كه از شنيدن سخنان آنها ضعيف مى شد، استعاره آورده است. يعنى دلهايى كه همانند سنگ خاراست از گفتار غلوآميز شما مردم كوفه سست و كم توان مى شود، امّا در عمل هيچ اثرى ديده نمى شود.  قرآن كريم نيز چنين تشبيهى را آورده و فرموده است: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ...».  امّا كوفيان در ادامه كارهاى ناپسندشان چنين بودند كه پس از آن همه گفتار مبالغه آميز كه دلهاى سخت و محكم را نرم مى كرد و به ضعف مى كشيد، به هنگام فراخوانى براى جنگ، سستى مى ورزيدند و از پاسخ مثبت دادن به دعوت كننده الهى سرباز مى زدند، جنگ را دوست نداشتند، و از روبرو شدن با دشمن خوششان نمى آمد.  امام (ع) براى بيان اين حالت، جمله: «قلتم حيدى حياد» را كه عرب به هنگام فرار به كار مى برد كنايه آورده است.  پس از بيان حالت فوق چيزى را ذكر فرموده، كه معمولا عرف مردم از كسى كه با دلتنگى طلب يارى مى كند ياد مى كنند هر چند اين دلتنگى ناشى از عدم پذيرش نداى او از سوى يارانش حاصل شده باشد: «ما عزّت دعوة من دعاكم» «بزرگوارى و پيروزى نيافت آن كه شما را براى كارزار فرا خواند».  نتيجه اين كلام اين است كه دعوت كننده شما به جنگ، به دليل سستى و سهل انگارى شما خوار و ذليل مى شود.  «و لا استراح قلب من قاساكم»، «و راحت نيافت قلب آن كه به شما و يارى شما دل خوش كرد»، يعنى دچار گرفتارى و رنج گرديد آن كه براحتى و آسايش از ناحيه شما دل بست.  «اعاليل بأضاليل»،  هرگاه شما را به قتال با دشمن فرا مى خوانم، به دلايل باطل و دروغين تعلّل مى ورزيد و از آماده شدن براى جنگ سر باز مى زنيد، و اين به دليل گمراهى شما از راه خداست. و پياپى از من مى خواهيد كه جنگ را به تأخير اندازم و دفاع را به بعد مأكول كنم. طولانى كردن مدّت، امروز و فردا كردن به منظور از وظيفه شانه خالى كردن است، چنان كه بدهكار به قصد نپرداختن دين خود، به طلبكار براى روزهاى بعد وعده مى دهد.  ممكن است كلام حضرت از باب تشبيه كردن اينان در كيفيت دفاعشان، به مقروضى باشد كه در نپرداختن دين به بهانه هاى بى مورد متوسّل مى شود و عذرهاى ناموجّهى مى آورد. احتمال ديگر اين كه سخن امام (ع) از باب استعاره باشد، يعنى دفاع نادرست مديون از نپرداختن قرض خود، با امروز و فردا كردن را استعاره آورده باشد، براى نوع دفاع ياران خود، كه در حقيقت قصد جنگ ندارند و امروز و فردا كردن آنان بهانه است.  جهت تشبيه در دو طرف به تأخير انداختن امروز فردا كردن است، يعنى چنان كه مقروضى كه امروز و فردا مى كند خواست واقعيش عدم پرداخت بدهى خويش است و دوست دارد كه هيچ گاه طلبكار را نبيند، حضرت چنين دريافته بود كه اصحابش دوست مى دارند كه هرگز پيشنهاد جنگ بدانها داده نشود، و از آنها تقاضاى شركت در كارزار و مبارزه با دشمنان نشود. بنا بر اين دفاع و به تأخيراندازى دين مردم از ناحيه بدهكار «مماطل»، يعنى امروز و فردا كن، استعاره آورده شده است براى امروز فردا كردن مردم كوفه، و عدم آمادگى آنان براى جنگ.  پس از آن حضرت يارانش را به زشتى خوارى با بيان برخى از لوازم آن توجّه داده است، تا آنان را به فضيلت شجاعت بيارايد. از جمله زشتيهاى خوارى اين است كه:- انسان قادر به زدودن بدى از خود نيست. - با سست عنصرى، و ذلّت و خوارى انسان به حق خود نمى رسد. رسيدن به حق مشروع، جز با كوشش و تلاش، امكان پذير نيست.  آن گاه حضرت با طرح يك سؤال انكارى و توبيخى از اطرافيانش مى پرسد كه به نظر آنها از كدام سرزمين و منطقه جغرافيايى -جز بلاد اسلام- كه در عزّت و شرافت پيش خداوند قابل مقايسه با سرزمينهاى ديگر نيست- بايد دفاع كرد جواب اين سؤال روشن است، جايگاهى كه دفاع از آن وجود داشت همانا موطن اينان و منطقه حكومتشان بود.  عبارت زيباى امام (ع) كه: «مع اىّ امام بعدى تقاتلون»،  پس از من با كدام امام در راه خدا جهاد مى كنيد آگاهى بخشيدن به مردم در باره اين موضوع است، كه آن حضرت نسبت به ديگران برترى داشته و در خلوص عملى در راه خدا كسى به پايه وى نمى رسيده است و همين دليل اثبات فرمانبردارى و اطاعت از فرامين آن حضرت مى باشد، زيرا امام (ع) رغبت برخى از اطرافيان خود را نسبت به ثروتى كه پيش معاويه وجود داشت، دريافته بود.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 14و من خطبة له عليه السّلام و هى التاسعة و العشرون من المختار فى باب الخطب خطب بها في غارة الضّحاك بن قيس على ما تعرفها تفصيلا و قد رواها في شرح المعتزلي من ثقة الاسلام محمّد بن يعقوب الكليني و العلامة المجلسي في البحار من امالى الشّيخ و ارشاد المفيد، و الشيخ السعيد أبو المنصور احمد بن علي الطبرسي في كتاب الاحتجاج باختلاف كثير تطلع عليه بعد الفراغ من شرح ما اورده السّيد في الكتاب و هو قوله:أيّها النّاس المجتمعة أبدانهم المختلفة أهوائهم، كلامكم يوهي الصّم الصّلاب، و فعلكم يطمع فيكم الأعداء، تقولون في المجالس كيت و كيت، فإذا جاء الجهاد قلتم حيدي حياد، ما عزّت دعوة من دعاكم و لا استراح قلب من قاساكم، أعاليل بأضاليل، و سألتموني التّطويل، دفاع ذي الدّين المطول لا يمنع الضّيم الذّليل، و لا يدرك الحقّ إلّا بالجدّ أىّ دار بعد داركم تمنعون، و مع أىّ إمام بعدي تقاتلون.اللغة:(الوهي) الضّعف و وهى الحجر و السقاء كوقي انشقّ و اوهاه شقّه و (الصمّ) و (الصّلاب) من أوصاف الحجر و الصخرة الصماء التي ليس فيها صدع و لا خرق و كنايه (كيت و كيت) كناية عن القول و (حيدي حياد) قال الشّارح المعتزلي كلمة يقولها الهارب الفارّ و هي نظير قولهم: فيحى فياح اي اتّسعى، و أصلها من حاد الشي ء أي انحرف و قال الشّارح البحراني حياد اسم للمغارة و المعنى اعدلى عنا أيتها الحرب، و يحتمل أن يكون من اسماء الأفعال كنزال فيكون قد امر بالتنحّى مرّتين بلفظين مختلفين.أقول: قال نجم الأئمة الرّضيّ فعال المبنى على أربعة أضرب: الاول اسم فعل كنزال الثاني المصدر نحو لا مساس أي لامس الثالث الصّفة المؤنثة و لم يجي ء في المذكر و جميعها يستعمل من دون الموصوف و هي بعد ذلك على ضربين: إما لازمة للنّداء سماعا نحو يا لكاع اي لكعاء و يا فساق و يا خباث اي يا فاسقة و يا خبيثة و أما غير لازمة للنّداء و هي على ضربين.أحدهما ما صار بالغلبة علما جنسيّا كاسامة و جعل من هذا القسم حلاق و جباذ للمنية كانت في الأصل صفة لكل ما تحلق عامة و تجبذأى تجذب ثمّ اختصّت بجنس المنايا و فشاش و صمام و حياد للداهية لأنّها تفش اي تخرج ريح الكبر و تحيداي تميل سمّيت بها تفولا و تصم اي تشتدّه يقال فشاش فشيه من استه الى فيه اي اخرجى ريح الكبر منه من استه مع فيه و يقال حيدي حياد أي ارجعى يا راجعة و يقال صمّى صمام اي اشتدّي يا شديدة اي زيدي في الشّدّة و أبقى على شدّتك و فياح للغارة يقولون فيحى فياح اي اتّسعى يا متّسعة على تأويل صمّى صمام.قال فهذه و امثالها أعلام للجنس بدليل وصفها بالمعرفة نحو حناذ الطالعة و لو لم يكن معارف لم يجز حذف حرف النّداء معها في نحو فشاش فشيه و حيدي حياد.و الضّرب الثّاني من غير اللّازمة للنّداء ما بقى على وصفيّتها نحو قطاط اي قاطة، و لزام اي لازمة، و بداد اي متبدّدة متفرّقة و الرابع الأعلام الشّخصية و جميع ألفاظها مؤّنثة و إن كان المسمّى بها مذكرا ايضا نحو لصاف منزل من منازل بني منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 16 تميم و خصاف فحل و حضار كوكب و ظفار مدينة و قطام اسم امرأة إلى آخر ما ذكره.و قد لخّصناه بطوله لعدم اقتضاء المجال إلّا ذكر هذا القدر و قد تحصل منه أنّ حياد علم جنس للداهية فعلى ما ذكره بطل ما توّهمه الشّارح البحراني من جعلها علما للغارة او اسم فعل كنزال.و (عز) فلان بالزّاء المعجمة المشدّدة قوى بعد ذلة و (قاساه) كابده و (اعاليل) و (اضاليل) قال البحراني: جمع أعلال و أضلال و هما جمع علّة اسم لما يتعلل به من مرض و غيره و ضلة اسم من الضّلال و (المطول) كصبور كثير المطال، و هو تطويل الوعد و تسويفه و (الضيّم) الظلم، و في بعض النّسخ بدل تمنعون تمتّعون على التّفعل بحذف إحدى التّائين أى تنتفعون.الاعراب:كلمة كيت لا تستعمل إلا مكررة بواو العطف، و هي مبنيّة لوقوعها موقع الجملة الغير المستحقة للاعراب.فان قيل: و كان يجب أن لا تكون مبنيّة كالجمل.قيل: يجوز خلوّ الجمل عن الاعراب و البناء لأنهما من صفات المفردات و لا يجوز خلوّ المفرد عنهما فلما وقع المفرد ما لا إعراب له في الأصل و لا بناء و لم يجز أن يخلو أيضا عنهما مثله بقى على الأصل الذى ينبغي أن تكون الكلمات عليه و هو البناء إذ بعض المبنيّات و هو الخالى عن التركيب يكفيه عريه عن سبب الأعراب فعريه عن سبب الاعراب سبب البناء كما قيل عدم العلّة علّة العدم.فان قلت: إنّها وضعت لتكون كناية عن جملة لها محلّ من الاعراب نحو قال فلان كيت و كيت أى زيد قائم مثلا و هي في موضع النّصب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 17 قيل: إنّ الاعراب المحلى في الجملة عارض فلم يعتد به و كيف كان فبنائها على الفتح أكثر لثقل الياء كما في أين و كيف و لكونها في الأغلب كناية عن الجملة المنصوبة المحل، و يجوز بنائها على الضمّ و الكسر أيضا تشبيها بحيث و جير و حياد و امثالها مبنيّة على الكسر.قال نجم الأئمة الرّضىّ: و أمّا الأعلام الجنسية فكان حقّها الاعراب لأنّ الكلمة المبنيّة إذا سمى بها غير ذلك اللفظ وجب إعرابها كما يسمّى باين شخص لكنّها بنيت لأنّ الأعلام الجنسيّة أعلام لفظية، فمعنى الوصف باق في جميعها إذ هي أوصاف غالبة انتهى.و في اسناد عزت إلى الدّعوة توسع، و أعاليل خبر مبتدأ محذوف، و بأضاليل متعلقة بأعاليل نفسها أى إذا دعوتكم إلى القتال تعللتم و هي أعاليل بالأضاليل التي لا جدوى لها. و دفاع إمّا منصوب بحذف الجار تشبيها لدفاعهم بدفاع ذى الدّين، أو مرفوع استعارة لدفاعهم،المعنى:قد أشرنا أنّ السّبب في هذه الخطبة هو غارة الضّحاك بن قيس بعد قصّة الحكمين و عزمه على المسير الى الشام و ذلك على ما روى في شرح المعتزلي و غيره من كتاب الغارات لابراهيم بن محمّد الثّقفى باختصار منّا هو:أنّ معاوية لما بلغه أنّ عليّا بعد واقعة الحكمين تحمل إليه مقبلاها له ذلك فخرج من دمشق معسكرا و بعث إلى كور الشّام فصاح فيها أنّ عليّا قد ساء إليكم فاجتمع إليه النّاس من كلّ كورة و أرادوا المسير إلى صفّين.فمكثوا يجيلون الرّأى يومين أو ثلاثة حتّى قدمت عليهم عيونهم أنّ عليّا اختلف عليه أصحابه ففارقته منهم فرقة انكرت أمر الحكومة و أنّه قد رجع عنكم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 18 إليهم فكبر النّاس سرورا لانصرافه عنهم و ما ألقى اللّه عزّ و جلّ من الخلاف بينهم.فلم يزل معاوية معسكرا في مكانه منتظرا لما يكون من عليّ و أصحابه و هل يقبل بالنّاس أم لا، فما برح حتّى جاء الخبر أنّ عليّا قد قتل اولئك الخوارج و أنّه أراد بعد قتلهم أن يقبل بالنّاس و أنّهم استنظروه و دافعوه فسرّ بذلك هو و من قبله من النّاس.فعند ذلك دعى معاوية الضّحاك بن قيس الفهري و قال له: سر حتّى تمر بناحية الكوفة و ترتفع عنها ما استطعت، فمن وجدته من الأعراب في طاعة عليّ فأغر عليه و إن وجدت له مسلحة أو خيلا فاغر عليها و إذا أصبحت في بلدة فامس في اخرى و لا تقيمنّ لخيل بلغك أنّها قد سرحت إليك لتلقاها فتقاتلها.فسرّحه فيما بين ثلاثة آلاف إلى أربعة آلاف، فأقبل الضّحاك فنهب الأموال و قتل من لقى من الأعراب حتّى مرّ بالثّعلبية فأغار على الحاج فأخذ أمتعتهم، ثمّ أقبل فلقى عمرو بن عميس بن مسعود الذّهلي و هو ابن أخى عبد اللّه بن مسعود صاحب رسول اللّه فقتله في طريق الحاج عند القطقطانة و قتل معه ناسا من أصحابه فخرج عليّ عليه السّلام إلى النّاس و هو يقول على المنبر:يا أهل الكوفة اخرجوا إلى العبد الصالح عمرو بن عميس و إلى جيوش لكم قد اصيب منهم طرف آخر اخرجوا فقاتلوا عدوّكم و امنعوا حريمكم إن كنتم فاعلين.فردّوا عليه ردّا ضعيفا و رأى منهم عجزا و فشلا فقال: و اللّه لوددت إنّ لى بكلّ ثمانية منكم رجلا منهم و يحكم اخرجوا معي ثمّ فرّوا عني ما بدا لكم فو اللّه ما أكره لقاء ربّى على نيتي و بصيرتي و في ذلك لي روح عظيم و فرج من مناجاتكم و لمّا رأى تثاقل أصحابه و تقاعدهم عنه خطبهم بهذه الخطبة فقال:(أيّها النّاس المجتمعة أبدانهم المختلفة أهوائهم) و المتفرّقة آرائهم (كلامكم يوهي) الجبال (الصّم الصّلاب) أى الضعيف القلوب الصّلبة التي هي كالحجارة أو أشدّ قسوة، و يظنّ السّامعون أنّ ورائه بأسا و نجدة (و فعلكم يطمع فيكم الأعداء) أراد به تخاذلهم عن الجدال و تقاعدهم عن القتال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 19 (تقولون في المجالس) إذا حنيتم و أنفسكم (كيت و كيت) اى سنغلب عدوّنا و نقتل خصومنا و لا محلّ لهم منّا و نحو ذلك (و إذا جاء الجهاد) و شاهدتم الانجاد (قلتم حيدى حياد) و كنتم كالحمرة المستنفرة فرّت من قسورة.(ما عزّت دعوة من دعاكم و لا استراح قلب من قاساكم) يعنى من دعاكم لم يعز بدعوته من ذلته، و من قاساكم لم يسترح قلبه من تعبه و إذا دعوتكم إلى الجهاد و القتال تعللتم بامور و هي (أعاليل) باطلة (بأضاليل) لا جدوى لها و لا طائل تحتها (و سألتموني) التّأخير (و التطويل) كلّ ذلك ذّبا عنكم و دفاعا عن أنفسكم (كدفاع ذي الدّين المطول) عن نفسه المماطل لدينه اللازم له (لا يمنع الضيم الذّليل) الحقير (و لا يدرك الحقّ الّا بالجدّ) و الاجتهاد و التّشمير في (اىّ دار) أو عن اىّ دار (بعد داركم) التي أنتم عليها و هو العراق أو دار الاسلام التي لا نسبة لغيرها إليها (تمنعون) عدوّكم إذا أخرجوكم عن دياركم و مساكنكم (و مع أىّ امام بعدى تقاتلون) خصومكم إذ تركتم القتال و نئيتم عنه بجانبكم.الترجمة:از جمله خطب آن حضرتست كه توبيخ مى فرمايد در آن اصحاب خود را بسوء افعال و اعمال از جهت تسامح ايشان در جدال و قتال باين نحو كه مى فرمايد.اى مردمانى كه مجتمع است بدن هاى ايشان و مختلفست خواهشات ايشان قولهاى شما ضعيف مى نمايد سنگهاى سخت را، و فعلهاى شما بطمع مى اندازد در شما دشمنان را مى گوئيد در مجلسها چنين و چنان پس چون مى آيد وقت محاربه و مجادله مى گوئيد: حيدى حياد يعنى برگرد اى داهيه  «1» عزيز نشد دعوت آن كسى كه دعوت نمود شما را، و راحت نگرديد قلب آن كسى كه كشيد رنج شما را، زمانى كه دعوت كنم شما را بجهاد عذر مى آوريد و آن عذرهاى شما عذرهائيست با گمراهيها، و مدافعه شما محاربه را از خودتان مثل مدافعه كردن صاحب دين بسيار مماطله كننده است غريم خود را. منع نمى نمايد مرد ذليل ظلم را از خود و ادراك نمى شود حق مگر بجهد و كوشش، از كدام خانه بعد از خانه خودتان كه دار اسلامست مانع مى شويد، و با كدام امام بعد از من مقاتله مى كنيد.___________________________ (1) و لنعم ما قيل:در ميان همدگر مردانه ايد         در غزا چون عورتان خانه ايد       بهر آن گفت آن سپهد ارغيوب          لا شجاعة يا فتى قبل الحروب      
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص254 اين خطبه با عبارت «ايها الناس المجتمعة ابدانهم المختلفة اهواءهم» (اى مردمى كه هر چند بدنهايشان جمع و با يكديگر است انديشه هايشان گوناگون است) شروع مى شود. اين خطبه را امير المومنين عليه السلام به هنگام غارت آوردن ضحاك بن قيس ايراد فرموده است و ما اينك آن را بيان مى كنيم. غارت آوردن ضحاك بن قيس و برخى از اخبار او: ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال ثقفى در كتاب الغارات چنين آورده است: غارت آوردن و هجوم ضحاك بن قيس پس از داستان حكمين و پيش از جنگ خوارج نهروان اتفاق افتاده است. چون پس از موضوع حكميت به معاويه خبر رسيد كه على (ع) آماده شده و به سوى او روى مى آورد، اين خبر او را به بيم انداخت و در حالى كه لشكر گاهى فراهم آورد از دمشق بيرون آمد و به همه نواحى شام كسانى را گسيل داشت و بر همگان جار زد كه بدون ترديد على براى جنگ به سوى شما حركت كرده است، و براى مردم اعلاميه مشتركى نوشت كه آنرا بر مردم بخوانند و در آن چنين آمده بود: اما بعد، ما ميان خود و على عهد نامه يى نوشتيم و در آن شروطى مقرر داشتيم و دو مرد را حكم قرار داديم كه آن دو نسبت به ما و نسبت به او بر طبق حكم قرآن حكم كنند و از آن تجاوز نكنند و عهد و پيمان خدا را قرار داديم بر هر كس كه آنرا بگسلد و حكمى را كه صادر شده است امضاء و اجرا نكند. حكمى كه من تعيين كردم مرا به حكومت گماشت و حكمى كه على تعيين كرد او را از حكومت عزل كرد و اينك او با ستم براى جنگ به سوى شما مى آيد «و هر كس عهد بشكند به زيان خود شكسته است». اينك به بهترين صورت براى جنگ آماده شويد و ابزار جنگ را فراهم آوريد و سبكبار روى به نبرد آوريد، خداوند ما و شما را براى انجام كارهاى شايسته آماده فرمايد مردم از همه نواحى پيش معاويه آمدند و جمع شدند و خواستند به صفين حركت كنند، معاويه با آنان مشورت كرد و گفت: على از كوفه بيرون آمده است و آخرين خبر اين است كه از نخيلة هم حركت كرده و رفته است. حبيب بن مسلمه گفت: نظر من بر اين است كه برويم و در صفين كه پايگاه قبلى ماست فرود آييم كه منزلى فرخنده است، خداوند ما را در آن بهره مند فرمود و داد ما را از دشمن گرفت. عمرو بن عاص گفت: نظر من اين است كه خود با لشكرها جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص255 حركت كنى و آنها را در سرزمين «جزيره» كه در قلمرو حكومت ايشان است در آورى، و اين كار لشكر تو را نيرومندتر مى سازد و دشمنان ترا خوارتر مى كند. معاويه گفت: به خدا سوگند مى دانم كه رأى درست همين است كه تو مى گويى، ولى مردم اين پيشنهاد را نمى پذيرند. عمرو گفت: آنجا همه دشت و هموار است. معاويه گفت: آرى، ولى كوشش و خواسته مردم اين است كه به همان سرزمينى كه بوده اند يعنى «صفين» برسند. آنان دو سه روزى براى تبادل نظر و چاره انديشى درنگ كردند و در همان حال، جاسوسان براى ايشان خبر آوردند كه ياران على (ع) با او اختلاف پيدا كرده اند، و گروهى از آنان كه موضوع حكميت را زشت و بر خلاف شرع مى دانسته اند از او كناره گرفته اند، و على از جنگ با شما فعلا منصرف شده و به آنان پرداخته است. مردم از شادى انصراف على از جنگ با آنان و اختلافى كه خداوند ميان آنان پديد آورده است تكبير گفتند. اما معاويه همچنان همانجا در پايگاه خويش آماده بود و منتظر ماند ببيند آيا على و يارانش با مردم به سوى او حمله مى آورند يا نه، و همچنان از جاى خويش حركت نكرده بود كه خبر رسيد على آن گروه خوارج را كشته است و اينك مى خواهد با مردم به جنگ با او روى آورد، ولى مردم كوفه از او مهلت مى خواهند و پيشنهاد او را نمى پذيرند، و معاويه و مردمى كه با او بودند از اين خبر شاد شدند. ابن ابى سيف از يزيد بن يزيد بن جابر، از عبد الرحمان بن مسعده فزارى نقل مى كند كه مى گفته است: در همان حال كه ما با معاويه در لشكرگاه بوديم و مى ترسيديم كه على از جنگ با خوارج آسوده شود و به ما روى آورد و با يكديگر مى گفتيم اگر چنين كند بهترين جايى كه بايد با او روياروى شويم همان جايى است كه سال پيش با او روياروى شديم، نامه يى از عمارة بن عقبة بن ابى معيط كه مقيم كوفه بود رسيد و در آن چنين نوشته بود: اما بعد، قاريان و پارسايان اصحاب على بر او خروج كردند و او به مقابله با آنان پرداخت و ايشان را كشت و اينك عقيده سپاهيان و مردم شهر كوفه نسبت به او تباهى گرفته و ميان ايشان دشمنى آشكار شده است و به شدت از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص256 يكديگر پراكنده شده اند، و دوست داشتم اين خبر را به اطلاع تو برسانم تا خداوند را سپاس گويى. و السلام. عبد الرحمان بن مسعده مى گويد: معاويه آن نامه را در حضور برادر خود عتبه و برادر عماره يعنى وليد بن عقبة و ابو اعور سلمى خواند و سپس به چهره عتبه و وليد نگريست و به وليد گفت: برادرت راضى شده است كه جاسوس ما باشد. وليد خنديد و گفت: در اين كار هم سودى است. ابو جعفر طبرى روايت كرده است كه عمارة بن وليد پس از كشته شدن عثمان مقيم كوفه بود و على عليه السلام با او كارى نداشت و او را به بيم و ترس نينداخت و عماره پوشيده اخبار را به معاويه مى نوشت. وليد برادر عماره شعرى خطاب به عماره و در تحريض او سرود [كه مطلع آن چنين است ]: «اگر گمان من در مورد عماره راست باشد چنين است كه آسوده مى خوابد و هرگز در طلب خون و انتقام نخواهد بود...» و فضل پسر عباس بن عبد المطلب اشعارى در پاسخ او سروده است [كه مطلع آن چنين است ]: «آيا تو مى خواهى در طلب خونى باشى كه از او نيستى و براى او هم چنين حقى نيست و ابن ذكوان صفورى را با خونخواهى چه كار». مقصود از «ابن ذكوان صفورى» كه در شعر فضل آمده، اين است كه وليد پسر عقبة بن ابى معيط بن ابى عمرو است كه نام اصلى ابى عمرو ذكوان بوده و او پسر امية بن عبد شمس است، ولى گروهى از نسب شناسان گفته اند: ذكوان، از بردگان اميه بوده كه او را به پسر خواندگى پذيرفته و به او كنيه ابو عمرو داده است كه در نتيجه فرزندان و اعقاب او در زمره موالى هستند و از فرزندان واقعى اميه نيستند. صفورى هم نسبت به صفوريه است كه يكى از دهكده هاى روم است. ابراهيم بن هلال ثقفى مى گويد: در اين هنگام معاويه ضحاك بن قيس فهرى را خواست و به او گفت: به ناحيه كوفه و بالاتر از آن تا جايى كه مى توانى بروى برو، و بر هر گروه از اعراب كه در اطاعت على (ع) هستند گذشتى حمله بر، همچنين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 257 اگر به پايگاهى رسيدى كه در آن پيادگان يا سواران مسلح على بودند بر آنان هم غارت ببر و چون صبح در شهرى بودى شام در شهر ديگرى باش و اگر به تو خبر رسيد كه سوارانى را براى مقابله با تو گسيل داشته اند، براى مقابله و جنگ با آنان توقف مكن و از آن بر حذر باش. معاويه ضحاك را با شمارى كه ميان سه تا چهار هزار تن بودند روانه كرد. ضحاك، شروع به پيشروى و غارت اموال كرد و با هر كس از اعراب كه برخورد مى كرد آنان را مى كشت تا به منزل ثعلبيه رسيد و بر حاجيان حمله برد و كالاهاى ايشان را گرفت و همچنان پيش مى رفت، و به عمرو بن عميس بن مسعود ذهلى كه برادر زاده عبد الله بن مسعود صحابى پيامبر (ص) بود برخورد و او را كنار راه حاجيان در قطقطانه با گروهى از يارانش كشت. ابراهيم بن مبارك بجلى، از قول پدرش، از بكر بن عيسى، از ابو روق، از قول پدرش نقل مى كند كه مى گفته است: على عليه السلام پيش مردم آمد و به منبر رفت و به آنان چنين گفت: اى مردم كوفه، به سوى جايى كه بنده صالح خدا عمرو بن عميس و لشكرهاى خودتان كه برخى از ايشان كشته شده اند بيرون رويد، برويد و با دشمن خود جنگ و از حريم خويش دفاع كنيد، اگر مى خواهيد كارى انجام دهيد. آنان به سستى پاسخ دادند و على (ع) از آنان سستى و ناتوانى ديد و فرمود: به خدا سوگند دوست مى داشتم عوض هر هشت تن از شما يك تن از ايشان براى من بودند، واى بر شما نخست با من بيرون آييد و بر فرض كه مى خواهيد بگريزيد و پشيمان شديد بعد بگريزيد، به خدا سوگند من با همين نيت و بصيرت خود از ديدار خداى خود [كشته شدن ] كراهت ندارم و در آن براى من گشايشى بزرگ است و از اين رازگويى و دو رويى شما آسوده خواهم شد. و سپس از منبر فرود آمد و پياده حركت فرمود تا به غريين [نجف ] رسيد و حجر بن عدى كندى را فرا خواند و براى او رايتى به فرماندهى چهار هزار تن بست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص258 محمد بن يعقوب كلينى روايت مى كند كه امير المومنين عليه السلام بلافاصله پس از غارت ضحاك بن قيس فهرى بر سرزمينهاى قلمرو حكومت خود از مردم يارى خواست و آنان خوددارى كردند و على عليه السلام خطبه خواند و فرمود: دعوت كسى كه شما را فرا خواند عزت نمى يابد و پذيرفته نمى شود و دل كسى كه براى شما رنج و زحمت مى كشد آسايش نمى يابد... تا آخر خطبه. ابراهيم ثقفى مى گويد: حجر بن عدى بيرون آمد و چون از سماوه-  كه از سرزمين بنى كلب است-  گذر كرد با امرو القيس بن عدى بن اوس بن جابر بن كعب بن عليم كلبى برخورد-  كه او و افراد خاندانش وابستگان همسر حسين بن على (ع) بودند-  و ايشان حجر بن عدى را بر راه و آبهاى ميان راه راهنمايى كردند. حجر همواره شتابان در تعقيب ضحاك بود تا آنكه در نواحى تدمر به او رسيد و در برابرش ايستاد و ساعتى جنگ كردند. از ياران ضحاك نوزده مرد كشته شدند و حال آنكه از ياران حجر بن عدى فقط دو مرد كشته شدند. آنگاه شب فرا رسيد و ميان آنان جدايى افكند و ضحاك شبانه گريخت و چون سپاهيان حجر بن عدى شب را به صبح آوردند اثرى از ضحاك و يارانش نديدند. ضحاك پس از آن مى گفت: من پسر قيس و پدر انيس و قاتل عمرو بن عميسم. چون به عقيل بن ابى طالب خبر رسيد كه مردم كوفه از يارى امير المومنين خوددارى كرده و واپس نشسته اند، در پى اين واقعه براى آن حضرت چنين نوشت: «براى بنده خدا على امير المومنين عليه السلام از عقيل بن ابى طالب. سلام بر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص259 تو باد، من نخست با تو خدايى را ستايش مى كنم كه خدايى جز او نيست، و سپس، همانا كه خداوند نگهدار تو از هر بدى و پناه دهنده تو از هر ناخوشايندى است. در هر حال من براى عمره گزاردن به مكه رفته بودم. ميان راه عبد الله بن سعد بن ابى سرح را همراه حدود چهل مرد جوان از فرزندان بردگان آزاد شده [كسانى كه در فتح مكه اسير شدند و پيامبر بر آنان منت گزارد و آزادشان فرمود]، ديدم و از چهره آنان ناسازگارى ايشان را دانستم و گفتم: اى پسران كسانى كه پيامبر را سرزنش مى كردند كجا مى رويد آيا مى خواهيد به معاويه ملحق شويد به خدا سوگند اين دشمنى و ستيز ديرينه است كه در شماست و چيزى غير قابل انكار نيست و مى خواهيد با آن پرتو خدا را خاموش و كار او را دگرگون سازيد. آنان ناسزاهايى به من دادند و من هم پاسخشان دادم و چون به مكه رسيدم شنيدم مردم مكه مى گويند كه ضحاك بن قيس بر حيرة غارت برده و هر چه از اموال خواسته با خود برده است و به سلامت بازگشته است، اف بر اين زندگى در اين روزگار كه ضحاك بتواند بر تو گستاخى كند. ضحاك چيست كمايى خودرو در دشتى هموار [كه زير دست و پاى شتران لگد كوب مى شود] و چون اين خبر به من رسيد چنين پنداشتم كه گويا ياران و شيعيان تو از يارى تو خوددارى كرده اند. اكنون اى پسر مادرم تصميم خود را براى من بنويس، اگر آهنگ مرگ و كشته شدن دارى، برادر زادگان و فرزندان پدرت را پيش تو آورم و تا هنگامى كه تو زنده هستى ما هم با تو زنده باشيم و چون بميرى ما هم با تو بميريم. به خدا سوگند، دوست ندارم كه پس از تو به اندازه فاصله ميان دو بار دوشيدن شير ماده شترى زنده بمانم، سوگند به خداى عز و جل كه زندگى پس از تو، زندگى گوارا و خوش و سازگارى نيست و سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد.» على عليه السلام در پاسخ او چنين نوشت: «از بنده خدا على امير المومنين، به عقيل بن ابى طالب. سلام خدا بر تو باد، همانا نخست با تو خداوندى را مى ستايم كه خدايى جز او نيست، و سپس، خداوند ما و ترا در كنف حمايت خود بدارد، همچون كسى كه در نهان از خداوند مى ترسد، كه خدا ستوده بزرگوار است. نامه ات كه همراه عبد الرحمان بن عبيد ازدى فرستاده جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص260 بودى رسيد. نوشته بودى عبد الله بن سعد بن ابى سرح را كه از قديد مى آمده است و همراه حدود چهل سوار از فرزندان آزاد شدگان آهنگ ناحيه غرب [شام ] را داشته اند ديده اى، همانا ابن ابى سرح از دير باز به خدا و رسول خدا و كتابش نيرنگ باخته و از راه خدا باز گشته و به كژى گراييده است، پسر ابى سرح و همه قريش را رها كن و آزادشان بگذار كه در گمراهى تاخت و تاز كنند و در ستيزه و جدايى از حق جولان دهند، همانا كه امروز تمام عرب براى نبرد با برادرت جمع شده اند همچنان كه در گذشته براى نبرد با پيامبر (ص) جمع شده بودند و حق او را نشناختند و فضل او را منكر شدند و به دشمنى مبادرت ورزيدند و براى او جنگ پيش آوردند و بر ضد او تمام كوشش خود را مبذول داشتند، و سرانجام لشكرهاى احزاب را به سوى او كشيدند. پروردگارا قريش را از سوى من سزا بده به انواع سزاها، كه آنان پيوند خويشاوندى مرا گسستند و همگان بر ضد من همكارى و از يكديگر پشتيبانى كردند و مرا از حق خودم باز داشتند و حكومت برادر و پسر مادرم را از من سلب كردند و آنرا به كسى سپردند كه در نزديكى به پيامبر (ص) و سابقه در اسلام چون من نيست، مگر آنكه كسى مدعى چيزى شود كه من آن را نشناسم و ندانم و خيال نمى كنم [چيزى را كه من در اين مورد نمى دانم ] خدا هم بداند [زيرا واقعيت ندارد]. و سپاس خداى را در همه احوال. اما آنچه در مورد غارت بردن ضحاك بر مردم حيره نوشته بودى، او كوچك تر و زبون تر از آن است كه بتواند به حيره نزديك شود. او با گروهى اسب سوار پيش آمده بود و آهنگ راه «سماوه» كرده بود و از واقصه و شراف و قطقطانه و آن نواحى گذشته بود. و من لشكرى گران از مسلمانان به سوى او گسيل داشتم كه چون اين خبر به او رسيد با عجله گريخت و آنان او را تعقيب كردند و در ميانه راه با آنكه بسيار دور شده بود به او رسيدند، ولى هنگام غروب آفتاب بوده و آنان اندكى با او جنگ كرده بودند كه گويى جنگى صورت نگرفته بود و ضحاك در برابر تيغ تيز پايدارى نكرده و گريخته است. در عين حال چند ده تن از يارانش كشته شدند و در حالى كه [از اندوه ] گلوگير شده بوده به سختى و با رنج گريخته است. و اما اينكه خواسته اى من رأى و نظر خود را درباره آنچه كه بدان گرفتار هستيم براى تو بنويسم، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص261 نظر من جهاد با كسانى است كه حرام خدا را حلال پنداشته اند تا هنگامى كه خداى خويش را ديدار كنم. انبوهى مردمى كه همراه من باشند بر عزت من نخواهد افزود و پراكنده شدن ايشان نيز از من مايه افزونى وحشت من نخواهد بود، و همانا كه من بر حقم و خداوند همراه كسى است كه بر حق باشد. به خدا سوگند من مرگ بر حق را ناخوش نمى دارم و براى كسى كه بر حق باشد تمام خير پس از مرگ است. اما اينكه پيشنهاد كرده اى كه با پسران خود و پسران پدرت پيش من آيى، مرا به اين كار نيازى نيست، تو بر جاى خود باش پسنديده و راه يافته، كه به خدا سوگند دوست ندارم اگر من هلاك شوم شما هم با من هلاك شويد، و پسر مادرت را هرگز چنين مپندار كه اگر مردم هم او را رها كنند زارى كننده و پذيراى ستم باشد، و او همانگونه است كه آن شاعر بنى سليم گفته است:فان تسالينى كيف انت فاننى            صبور على ريب الزمان صليب  يعز على ان ترى بى كآبة            فيشمت عاد او يساء حبيب «اگر از من مى پرسى كه چگونه اى، همانا من بر پيشامد روزگار شكيبا و سخت پايدارم، بر من بسيار گران است كه اندوهى ديده شود و دشمن سرزنش كند و دوست غمگين شود.» ابراهيم بن هلال ثقفى مى گويد. محمد بن مخنف مى گفته است كه پس از مدتى شنيدم ضحاك بن قيس بر منبر كوفه خطبه مى خواند، و چون به او خبر رسيده بود كه گروهى از مردم كوفه عثمان را دشنام مى دهند و از او بيزارى مى جويند چنين گفت: به من خبر رسيده است كه گروهى از مردان گمراه شما پيشوايان هدايت را دشنام مى دهند و بر گذشتگان و پيشينيان صالح ما عيب و خرده مى گيرند، همانا، سوگند به كسى كه او را همتا و شريكى نيست، آگاه باشيد كه اگر از اين كار كه به من خبر رسيده است باز نايستيد من شمشيرى چون شمشير زياد بن ابيه بر شما خواهم نهاد و در آن صورت مرا سست اراده و كند شمشير نخواهيد يافت. من همان سردار شمايم كه بر سرزمين شما غارت آوردم و نخستين كس در اسلام بودم كه در سرزمين شما به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص262 جنگ آمدم، و من كسى هستم كه هم از آب ثعلبيه نوشيدم و هم از آب ساحل فرات و هر كه را بخواهم عقوبت مى كنم و هر كه را بخواهم عفو مى كنم. من زنان پرده-  نشين را به هراس انداختم كه در پس پرده هاى خود مى ترسيدند و هر زنى كه كودكش مى گريست تنها با بردن نام من او را مى ترساند و آرام مى كرد. اينك اى مردم عراق از خدا بترسيد و بدانيد كه من پسر قيس و پدر انيس و قاتل عمرو بن عميسم. در اين هنگام عبد الرحمان بن عبيد برخاست و گفت: امير راست مى گويد و درست سخن گفت. به خدا سوگند آنچه گفتى خوب مى دانيم البته ترا در ناحيه غربى تدمر ديده بوديم و ترا مردى دلير، كار آزموده و پايدار يافتيم. عبد الرحمان نشست، و گفت: اين مرد مى خواهد به آنچه هنگام آمدن به سرزمين ما انجام داده است بر ما فخر كند، به خدا سوگند من ناگوارترين جايگاهش را به يادش آوردم. گويد: ضحاك اندكى سكوت كرد، گويا احساس رسوايى و آزرم نمود، سپس با سنگينى گفت: آرى در آن جنگ چنان بود و از منبر فرود آمد. محمد بن مخنف مى گويد: من به عبد الرحمان بن عبيد گفتم-  يا كسى به او گفت-  كه گستاخى كردى و آن روز را به يادش آوردى و به او خبر دادى خودت هم در زمره آنان بوده اى كه با او روياروى شده اند. او اين آيه را خواند: «بگو به ما نمى رسد جز آنچه خداوند براى ما نوشته است». گويد: و چون ضحاك به كوفه آمد از عبد الرحمان بن مخنف پرسيد كه من در جنگ غرب تدمر مردى از شما را ديدم كه تا آن روز نظير او را ميان مردم نديده بودم. نخست بر ما حمله آورد و پايدارى و دليرى كرد و دسته يى را كه من در آن بودم ضربه زد و چون خواست برگردد من بر او حمله كردم و نيزه يى به او زدم، او افتاد و هماندم برخاست و آن ضربه نيزه به او صدمه يى نزد، چيزى نگذشت كه باز به همان دسته يى كه من در آن بودم حمله آورد و مردى را بر زمين افكند و چون خواست برگردد من بر او حمله كردم و شمشيرى بر سرش زدم و چنين پنداشتم كه شمشير من در استخوان سرش نشست، او هم ضربه شمشيرى بر من زد كه كارى از پيش نبرد و برگشت و گمان كردم كه ديگر بر نخواهد گشت. به خدا سوگند شگفت كردم كه ديدم سر خود را با عمامه يى بسته و باز به سوى ما پيش مى آيد. گفتم: مادرت بر سوگت بگريد، آن دو ضربه ترا از حمله بر ما باز نداشت گفت: هرگز آن دو مرا از حمله باز نمى دارد و من اين را در راه خدا به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص263 حساب مى آورم و تحمل مى كنم، و بلا فاصله بر من حمله آورد كه نيزه ام بزند، من نيزه اى به او زدم، يارانش بر ما هجوم آوردند و ما را از يكديگر جدا كردند و آنگاه شب فرا رسيد و ميان ما پرده كشيد. عبد الرحمان بن ضحاك گفت: در آن جنگ اين مرد-  يعنى ربيعة بن ماجد-  كه سوار كار شجاع قبيله است شركت داشته است و گمان نمى كنم موضوع آن مرد پوشيده باشد. ضحاك به او گفت: آيا او را مى شناسى گفت: خود من بودم. ضحاك گفت: نشان آن را كه بر سرت خورد به من بنما. ربيعه نشان داد، ضربتى بود كه در استخوان نشسته بود. ضحاك به ربيعه گفت: امروزه عقيده تو چيست آيا مانند همان روز است گفت: امروزه عقيده من نظر عموم مردم است. ضحاك گفت: تا هنگامى كه مخالفت خود را آشكار نساخته ايد بر شما باكى نيست و در امان خواهيد بود، ولى در شگفتم كه چگونه از چنگ زياد رسته اى و او ترا با ديگر كسانى كه كشته، نكشته است و چگونه ترا همراه ديگران تبعيد نكرده است ربيعه گفت: زياد مرا از كوفه تبعيد كرد، ولى خداوند ما را از كشته شدن محفوظ بداشت ابراهيم ثقفى مى گويد: هنگامى كه ضحاك بن قيس از حجر بن عدى مى گريخت گرفتار تشنگى سختى شد و چنين بود كه شتر آبكش آنان-  كه آب بر آن بار بود-  گم شد. ضحاك سخت تشنه بود و يكى دو بار هم از شدت خستگى چرت زد و از راه جدا شد و چون بيدار شد فقط تنى چند از يارانش با او مانده بودند كه آنان هم هيچكدام همراه خود آب نداشتند. او آنان را براى جستجوى آب روانه كرد و هيچ همدمى نداشت. ضحاك خودش بعدها دنباله اين داستان را چنين نقل كرده است: كوره راهى ديدم و در آن به راه افتادم، ناگاه شنيدم كسى اين ابيات را مى خواند: «عشق مرا فرا خواند، شوق من افزوده شد و چه بسا كه تقاضاى عشق را هماندم پاسخ مى گويم...» اندكى بعد مردى پيش من رسيد، گفتم: اى بنده خدا آبى به من بده، گفت: نه به خدا سوگند، مگر اينكه بهاى آنرا بپردازى. گفتم: بهاى آن چيست گفت: معادل خونبهاى خودت. گفتم: آيا تو براى خود اين وظيفه را احساس نمى كنى كه پذيراى ميهمان باشى و به او خوراك و آب دهى گفت: ما گاهى اين كار را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص264 مى كنيم، گاهى هم بخل مى ورزيم. گفتم: به خدا سوگند چنين مى بينمت كه هرگز كار خيرى انجام نداده اى، آبى به من بده گفت: به رايگان نمى توانم، گفتم: من نسبت به تو احسان خواهم كرد، وانگهى جامه بر تو مى پوشانم. گفت: نه به خدا سوگند، بهاى هر جرعه آب را از صد دينار كمتر نمى گيرم، گفتم: اى واى بر تو آب به من بنوشان گفت: واى بر خودت بهاى آنرا به من پرداخت كن. گفتم: به خدا سوگند چيزى همراه من نيست، به من آب بده و سپس با من بيا تا بهاى آنرا به تو بپردازم، گفت: به خدا سوگند هرگز، گفتم: تو به من آب بنوشان و من اسب خود را به تو گروگان مى دهم تا بهاى كامل آنرا به تو پرداخت كنم، گفت: قبول است، و پيش افتاد و من از پى او حركت كردم تا مشرف بر چند چادر و گروهى از مردم شديم كه كنار آبى بودند. به من گفت: همين جا بايست تا من پيش تو آيم، گفتم: من هم با تو مى آيم. او از اينكه من آب و مردم را ديدم ناراحت شد و شتابان دويد و وارد خانه يى شد و ظرف آبى آورد و گفت: بياشام، گفتم: مرا نيازى به آن نيست و نزديك آن قوم رفتم و گفتم: به من آب بدهيد. پير مردى به دخترش گفت: او را سيراب كن و دختر برخاست و براى من آب و شير آورد، آن مرد گفت: من ترا از تشنگى نجات دادم و تو حق مرا مى برى به خدا سوگند از تو جدا نمى شوم تا آنرا از تو بگيرم، گفتم: بنشين تا حق ترا بپردازم، او نشست من هم پياده شدم و نشستم و آن آب و شير را از دست آن دختر جوان گرفتم و آشاميدم. مردم آن آب كنار من جمع شدند و به آنان گفتم: اين شخص فرومايه ترين مردم است و با من چنين و چنان رفتار كرد، و اين پير مرد از او برتر و سرورتر است، از او آب خواستم بدون اينكه با من سخنى بگويد به دخترش فرمان داد به من آب دهد، و اين مرد مرا ملزم به پرداخت صد دينار مى داند. مردم قبيله او را دشنام دادند و سرزنش كردند. چيزى نگذشت كه گروهى از همراهان من رسيدند و بر من به اميرى سلام دادند، آن مرد ترسيد و شروع به بى تابى كرد و خواست برخيزد و برود، گفتمش: از جاى خويش بر مخيز تا صد دينار را بدهم، او نشست و نمى دانست با او چه كار خواهم كرد، و چون شمار لشكريان من كه رسيدند بسيار شد فرستادم بارهاى مرا بياورند و چون آورند نخست دستور دادم كه آن مرد را صد تازيانه زدند و آن پير مرد و دخترش را خواستم و فرمان دادم صد دينار و جامه به آنان بدهند و بر همه ساكنان كنار آن آب جامه پوشاندم و آن مرد را محروم ساختم. آنان گفتند: اى امير او سزاوار همين رفتار است و تو هم شايسته جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص265 همين كار خيرى هستى كه انجام دادى. ضحاك مى گويد: چون پيش معاويه برگشتم و اين داستان را برايش گفتم شگفت كرد و گفت: تو در اين سفر چيزهاى عجيب ديده اى. نسبت شناسان متذكر شده اند كه قيس، پدر ضحاك، در دوره جاهلى از فروش نطفه دامهاى نر زندگى مى كرده است. آورده اند كه عقيل بن ابى طالب، كه خدايش رحمت كناد، به حضور امير المومنين على (ع) آمد و او را در حالى كه در صحن مسجد كوفه نشسته بود يافت و گفت: اى امير المومنين، سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد-  و چشم عقيل نابينا شده بود. على (ع) به او پاسخ داد و فرمود: اى ابو يزيد بر تو سلام باد و سپس به پسر خود حسن (ع) توجه كرد و فرمود: برخيز و عموى خود را پياده كن و بنشان و او چنان كرد. على (ع) باز روى به حسن (ع) كرده و فرمود: برو براى عموى خود پيراهنى و ردايى و ازارى و كفشى نو بخر. او رفت و فراهم فرمود. فرداى آن روز عقيل با آن جامه هاى نو به حضور على (ع) آمد [و همچنان به عنوان امارت بر على (ع) سلام داد] و گفت: سلام بر تو باد اى امير المومنين و على (ع) پاسخ داد كه سلام بر تو اى ابو يزيد. سپس عقيل گفت: نمى بينم كه از دنيا به بهره يى رسيده باشى و نفس من از خلافت تو بدانگونه كه تو خود نفس خويش را راضى كرده اى راضى و خشنود نيست. على (ع) فرمود: اى ابو يزيد، هنگامى كه سهم و حقوق من را بپردازند آنرا به تو خواهم پرداخت. عقيل پس از آنكه از حضور امير المومنين (ع) رفت نزد معاويه آمد. براى آمدن او به حضور معاويه دستور داده شد صندليهايى بچينند و معاويه همنشينان خود را بر آنها نشاند و چون عقيل وارد شد، دستور داد صد هزار درهم به او بدهند كه پذيرفت. روز ديگرى هم غير از آن روز پس از رحلت امير المومنين على (ع) و بيعت [تسليم خلافت امام ] حسن (ع) به معاويه، عقيل پيش معاويه آمد و همنشينان معاويه بر گرد او بودند. معاويه گفت: اى ابو يزيد از چگونگى لشكرگاه من و لشكرگاه برادرت كه هر دو را ديده اى به من خبر بده. عقيل گفت: هم اكنون به تو مى گويم. به خدا سوگند، آنگاه كه بر لشكرگاه برادرم گذشتم ديدم شبى چون شب رسول خدا (ص) و روزى چون روز آن حضرت دارند، با اين تفاوت كه فقط رسول خدا (ص) ميان آنان نيست، من كسى جز نمازگزار نديدم و آوايى جز بانگ تلاوت قرآن نشنيدم. و چون به لشكرگاه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص266 تو گذشتم گروهى از منافقان و از آنانى كه مى خواستند شتر پيامبر را در شب عقبه رم دهند از من استقبال كردند. عقيل پس از اين سخن از معاويه پرسيد: اين شخص كه در سمت راست تو نشسته است كيست معاويه گفت: اين عمرو عاص است. عقيل گفت: اين همان كسى است كه چون متولد شد شش تن مدعى پدرى او شدند و سرانجام قصاب و شتر كش قريش بر ديگران چيره شد. اين ديگرى كيست معاويه گفت: ضحاك بن قيس فهرى است. عقيل گفت: آرى به خدا سوگند پدرش خوب بهاى نطفه بزهاى نر را مى گرفت. اين ديگرى كيست معاويه گفت: ابو موسى اشعرى است. گفت: اين پسر آن دزد نابكار است. چون معاويه ديد كه عقيل همنشينان او را خشمگين ساخت دانست كه درباره خود معاويه هم سخنى خواهد گفت و چيز ناخوشايندى اظهار خواهد داشت، او هم خوش داشت كه خودش از عقيل بپرسد تا آن موضوع را بگويد و خشم همنشينانش فرو نشيند. بدين منظور گفت: اى ابو يزيد درباره من چه مى گويى گفت: مرا از اين كار رها كن. گفت: بايد بگويى. عقيل گفت: آيا حمامة را مى شناسى معاويه گفت: اى ابو يزيد حمامه كيست گفت: به تو خبر دادم، و برخاست و رفت. معاويه، نسبت شناس را فرا خواند و از او پرسيد: حمامة كيست گفت: آيا در امانم گفت: آرى. نسب شناس گفت: حمامة مادر بزرگ پدرى تو يعنى مادر ابو سفيان است كه از روسپيهاى پرچمدار دوره جاهلى بود. معاويه به همنشينان خود گفت: همانا من هم با شما برابر بلكه افزون از شما شدم، خشم مگيريد.  
بخش ۲ : امیدی به شما نیست [منبع]

الْمَغْرُورُ وَ اللَّهِ مَنْ غَرَرْتُمُوهُ وَ مَنْ فَازَ بِكُمْ فَقَدْ فَازَ وَ اللَّهِ بِالسَّهْمِ الْأَخْيَبِ وَ مَنْ رَمَى بِكُمْ فَقَدْ رَمَى بِأَفْوَقَ نَاصِلٍ.
أَصْبَحْتُ وَ اللَّهِ لَا أُصَدِّقُ قَوْلَكُمْ وَ لَا أَطْمَعُ فِي نَصْرِكُمْ وَ لَا أُوعِدُ الْعَدُوَّ بِكُمْ.
مَا بَالُكُمْ، مَا دَوَاؤُكُمْ، مَا طِبُّكُمْ؟ الْقَوْمُ رِجَالٌ أَمْثَالُكُمْ.
أَ قَوْلًا بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ غَفْلةً مِنْ غَيْرِ وَرَعٍ وَ طَمَعاً فِي غَيْرِ حَق؟

السَّهْمُ الَاخْيَبِ : تيرى كه در بازى ميسر (نوعى قمار) پوچ و بى ثمر است.  
الَافْوَق : تير بدون سوفار، «فوق» به دندانه و شكاف انتهاى تير كه در زه قرار مى گيرد گفته ميشود. 
النَاصِل : تير بدون سر، بدون پيكان و پيداست كه تيرهايى اين چنين هرگز به هدف نخواهند خورد.
فازَ : كامياب شد 
سَهم : اخيب تيرى است از تيرهاى قمار كه سهم و بهره ندارد 
أفوَق : تيرى كه طرف بالاى آن كه در كمان قرار مى گيرد شكسته باشد 
ناصِل : تيرى كه تيغه و جاى برنده نداشته باشد 
لا أوعِدُ : تهديد نميكنم 
بَال : چيز مهم 
طِبّ : چاره و علاج 
به خدا سوگند فريب خورده، آن كس كه به گفتار شما مغرور شود، كسى كه به اميد شما به سوى پيروزى رود، با كندترين پيكان به ميدان آمده است، و كسى كه بخواهد دشمن را به وسيله شما هدف قرار دهد، با تيرى شكسته، تيراندازى كرده است. 
به خدا سوگند صبح كردم در حالى كه گفتار شما را باور ندارم، و به يارى شما اميدوار نيستم، و دشمنان را به وسيله شما تهديد نمى كنم. 
راستى شما را چه مى شود، دارويتان چيست و روش درمانتان كدام است؟ مردم شام نيز همانند شمايند. آيا سزاوار است شعار دهيد و عمل نكنيد و فراموش كارى بدون پرهيزكارى داشته، به غير خدا اميدوار باشيد؟
(6) سوگند بخدا فريب خورده كسى است كه شما او را فريب داده ايد (زيرا شما امير خود را به نصرت و يارى وعده داده وقتى كه با دشمن روبرو شد از او پشت گردانيده براى كارزار بهانه پيش آوريد) و كسيكه بكمك و همراهى شما رستگار شد (به دشمن غلبه پيدا نمود) سوگند بخدا (مانند كسى است كه در تير اندازى با شرط) رستگار شده به تيرى كه (از همه تيرهايى كه براى قمار تعيين شده) بى نصيب تر (پر خسارت تر) است، و كسيكه بكمك شما تير اندازد (بجانب دشمن و بخواهد از ظلم و تعدّى او جلوگيرى نمايد) پس به تير سر شكسته بى پيكان تير انداخته (و چنين تيرى اگر به نشان هم برسد كارگر نخواهد بود و شما هم اگر به دشمن دست يابيد بر اثر ترس و بيمى كه داريد نمى توانيد از پيش روى او ممانعت نمائيد) 
(7) سوگند بخدا صبح كردم در حالتى كه گفتار (عهد و پيمان) شما را باور ننموده به همراهى شما طمع ندارم، و دشمن (معاويه و اصحابش) را به مساعدت شما بيم نمى دهم (زيرا بى وفائى و بد قولى شما بر من و دشمن آشكار گرديده است) 
(8) چگونه است حال شما (كه هر چه شما را بجنگ با دشمن ترغيب ميكنم سهل انگارى مى نماييد) چيست داروى درد شما (تا آماده سازم) بچه چيز علاج مى پذيريد (تا چاره كنم) دشمنان مردمانى هستند مانند شما (چرا شما مانند آنها نيستيد و از آنان بدل خود خوف و ترس راه داده ايد) 
(9) آيا مى گوئيد گفتارى را كه نمى دانيد و اعتقاد بآن نداريد (براى رفتن بجهاد با يكديگر مى گوئيد: چنين و چنان خواهيم كرد در صورتيكه اصلا اراده جنگيدن با دشمن نداريد) و آيا در دورى از معاصى غفلت داريد (پس بيدار شويد) آيا در غير حقّ طمع داريد (در راه باطل و نافرمانى خدا و رسول و امام بر حقّ سودى تصوّر مى كنيد نه چنين است، بلكه طمع نفع بردن از راه باطل و غفلت در معاصى و گفتار بدون علم و اعتقاد سبب بدبختى و بيچارگى در دنيا و آخرت است).
به خدا سوگند، فريب خورده كسى است كه شما او را به وعده دروغ بفريبيد. هر كه پندارد كه به نيروى شما پيروز مى شود، همانند كسى است كه آن تير از تيرهاى قمار نصيب او شود كه سودش از همه كمتر است و هر كه شما را چون تير به سوى دشمن افكند، تير شكسته بى پيكان را در كمان رانده. 
به خدا سوگند، به جايى رسيده ام كه ديگر سخن شما باور نمى كنم و به يارى شما اميد نمى بندم و دشمن را به شما بيم نمى دهم. 
شما را چه مى شود، داروى درد شما كدام است، علاج شما چگونه است؟ دشمنان شما نيز مردمى همانند شمايند. آيا هرچه گفتيد، همه از روى نادانى بود يا از سر غفلت و ناپرهيزگارى يا در چيزى كه حق شما نبود طمع ورزيده بوديد. 
به خدا سوگند فريب خورده واقعى کسى است که فريب شما را بخورد و آن کس که بخواهد به وسيله شما پيروز شود به خدا سوگند همانند کسى است که در قرعه کشى و بخت آزمايى، برگ نابرنده اى نصيبش شود! و کسى که بخواهد به وسيله شما تيرى به سوى دشمن پرتاب کند، مانند کسى است که با تير سر و ته شکسته تيراندازى مى کند.
به خدا سوگند! به آنجا رسيدم که گفتارتان را تصديق نمى کنم و به يارى شما اميدى ندارم و دشمن را به وسيله شما تهديد نخواهم کرد. درد شما چيست؟ داروى شما کدام است؟ طبابت و درمانتان از چه راهى ميسّر است؟ اين گروه (شاميان) مردانى مانند شما هستند (چرا آنها اين گونه متحدند و گوش به فرمان پيشواى ظالمشان هستند، ولى شما اين گونه پراکنده و عصيانگريد؟) آيا سخن بدون آگاهى (مشکلى را حل مى کند؟) و غفلت آميخته با بى تقوايى و اميد به پيروزى، در حالى که شايستگى آن را نداريد، (شما را به جايى مى رساند؟).
به خدا سوگند، فريفته كسى است كه فريب شما را خورد، و بى نصيب كسى است كه انتظار پيروزى از شما برد. تير بى پيكان را مانيد، كه آسيبى به دشمن نمى رساند، به خدا سوگند، نه گفته شما را باور، و نه سوداى ياريتان را در سر، و نه دشمن را از شما بر حذر مى دارم.
دردتان چيست و دارويتان كدام است و شما را چه عادت و مرام است؟ آخر شاميان هم، چون شمايند. -اين همه- گفتار بى كردار بى پروا و ناپرهيزكار و در غير حقّ طمعكار؟! 
به خدا قسم فريب خورده كسى است كه شما او را فريب داده ايد، و آن كه شما بهره او شويد به خدا قسم كه به تير قرعه اى كه سهمى ندارد دست يافته، و آن كه به كمك شما تير انداخت تيرى بى دندانه و پيكان پرتاب كرد. به خدا سوگند نه گفته شما را باور مى كنم، و نه طمعى به يارى شما دارم، و نه دشمن را از شما مى ترسانم. 
شما را چه شده، دواى دردتان چيست و راه علاجتان كدام است؟ دشمن هم مانند شماست. چرا سخن بدون عمل و غفلت بدون ورع و طمع در غير حق؟
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 227-215   امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن آنها را به خاطر مکر و فريب و سستى و بى تفاوتى شان شديداً مورد سرزنش قرار مى دهد، مى فرمايد: «به خدا سوگند! فريب خورده واقعى کسى است که فريب شما را بخورد! اَلْمَغْرُورُ ـ وَاللهِ ـ مَنْ غَرَرْتُمُوهُ(1)». زيرا ممکن است که شخص شيّاد فريبکارى، بخشى از سرمايه و زندگى انسان را ببرد يا لباس و خانه او را بربايد، امّا شما با فريبکارى خود همه چيز مرا غارت کرديد و به تمام سرنوشت مسلمانان پشت پا زديد و عدل و دادگرى، پاکى و تقوى، عزّت و سربلندى، حقوق مردم و مستضعفان را بر باد داديد. سپس مى افزايد: «کسى که بخواهد به وسيله شما، پيروز، شود به خدا سوگند! همانند کسى است که در قرعه کشى و بخت آزمايى، برگ نابرنده اى نصيبش شود; وَ مَنْ فَازَبِکُمْ، فَقَدْ فَازَ ـ وَاللهِ ـ بِالسَّهْمِ الاَْخْيَبِ»(2). اشاره به اين که کمک و همکارى شما به هيچ وجه حساب شده نيست و کسى که اعتماد بر همکارى شما کند، مانند کسى است که در يک قرعه کشى شرکت کرده که نتيجه آن در پايان، برگ نابرنده است. مسأله قرعه کشى و بخت آزمايى در ميان عرب با تشريفات خاصّى معمول بوده است. آنها شترى را مى خريدند و آن را به قسمتهاى متعدّدى تقسيم مى کردند، سپس ده چوبه تير داشتند که هر کدام از آنها نامى داشت و بر روى آن نوشته شده بود. هفت عدد از تيرها، به ترتيب، برنده يک سهم و دو سهم، تا هفت سهم (مجموعاً بيست و هشت سهم) بود و سه چوبه تير ديگر، برنده هيچ سهمى نبود و هر کدام از آنها نيز نامى داشت. و در واقع، سهم «اخيب» (چوبه تير نابرنده) عنوانى براى آنها بود. مجموع اين ده تير را در کيسه اى مى کردند و تکان مى دادند و به ترتيب به نام ده نفر خارج مى کردند. آنها که صاحب تير برنده مى شدند، سهم خود را از گوشت شتر مى بردند و آنها که سه چوبه تيرِ نابرنده به نامشان مى افتاد، مجبور بودند هر کدام يک سوم بهاى شتر را بپردازند; به اين ترتيب اين سه نفر نه تنها برنده نبودند، بلکه خسارت نيز بر دوش آنها بود. امام (عليه السلام) مردم کوفه را که همکاريشان بى ارزش و مبارزه هايشان توخالى و خسارت بار بود، به آن چوبه هاى تير نابرنده پرخسارت تشبيه مى کند; و چه تشبيه گويا و ظريفى! حضرت در ادامه سخن به تشبيه گوياى ديگرى مى پردازد و مى افزايد: «کسى که بخواهد به وسيله شما تيرى به سوى دشمن پرتاب کند، مانند کسى است که با تير بى پيکان تيراندازى مى کند! وَ مَنْ رَمَى بِکُمْ فَقَدْ رَمَى بِأَفْوَقَ نَاصِل(3)». تيراندازان قديم که با کمان تيراندازى مى کردند، تيرهايى داشتند که از سه قسمت تشکيل شده بود: چوبه تير ـ که اصل تير را تشکيل مى داد ـ و پرهايى که در انتهاى آن بود و سبب مى شد چوبه تير به طور مستقيم به سوى هدف حرکت کند و نوک فلزى که در سر چوبه تير بود سبب فرورفتن تير در هدف مى شد. بديهى است که اگر تير نوک فلزى نداشته باشد، علاوه بر اين که حرکتش خالى از انحراف نخواهد بود، به هدف هم که مى رسد کارى از آن برنمى آيد و آخرين اثرش، مانند اثر شلاّقى است که بر بدن وارد شود و نيز تيرى که آخرش شکسته، روى زِه قرار نمى گيرد و به پيش رانده نمى شود و به فرض که نوک فلزى هم داشته باشد، کارى از آن ساخته نيست. امام در اين سخن بر اين نکته تأکيد مى کند که شما مردم کوفه، فاقد نيروى اصلى تهاجم بر دشمن ـ که همان نيروى ايمان و شجاعت و وفادارى و تقوا است ـ هستيد و چنان به زندگى روزمرّه پرزرق و برق خود چسبيده ايد که همه ارزش ها را به دست فراموشى سپرده ايد. در اينجا نکته قابل توجّه اين است که «اَفْوَق» از مادّه «فوق» به معناى «ته چوبه تير» است که داراى شکافى است و روى زه قرار مى گيرد و با فشار آن به پيش رانده مى شود و «ناصل» از ماده «نصل» به معناى فلز تيزى است که بر سر تير نصب مى شود. تعبير «افوق ناصل» در موردى گفته مى شود که چوبه تير، نه سر داشته باشد و نه ته، که هيچ کارى از آن ساخته نيست; چرا که فقدان يکى از اين دو، آن را از کار مى اندازد، تا چه رسد که هر دو قسمت خراب باشد. *** کارى کرديد که از شما مأيوسم! در آخرين بخش اين خطبه ـ که از خطبه هاى دردناک و غم انگيزى است که از مولا على (عليه السلام) شنيده شده است ـ امام، آخرين تازيانه هاى سرزنش و ملامت را بر ارواح مرده آنها مى نوازد، به اين اميد که شايد به حرکت آيند و بر پاخيزند و با امکانات وسيع و گسترده اى که دارند، قدرت شيطانى دشمن را درهم بشکنند و مسلمانان را از شرّ اين خون آشامان ـ که آخرين تفاله هاى زمان جاهليتند ـ آسوده کنند، مى فرمايد: «به خدا سوگند! به آنجا رسيده ام که گفتارتان را تصديق نمى کنم و به يارى شما اميد ندارم و دشمن را به وسيله شما تهديد نخواهم کرد. أَصْبَحْتُ وَ اللهِ! لا أُصَدِّقُ قَوْلَکُمْ، وَ لاَ أَطْمَعُ فِى نَصْرِکُمْ، وَ لاَ أُوعِدُ الْعَدُوَّ بِکُمْ.» درست است که اعتماد متقابل پيشوا و پيروان، از اصول مسلّم مديريت است و اعتماد به مردم و تشويق آنان و چشم پوشى از خطاهايشان و بيان نقاط قوّتشان، مايه دلگرمى و پيروزى است، ولى گاه کار به جايى مى رسد که بر اثر ضعف و سستى فوق العاده و پراکندگى افکار و تشتّت صفوف و جهل و نادانى تمام روزنه هاى اميد رهبر و پيشوا بسته مى شود و مردم در شرايط خاصّى به شکل فردى در مى آيند که گرفتار ايست قلبى شده و جز با فشارهاى سنگين اميدى به بازگشتش نيست. و يا مانند کسى که مادّه سمى خواب آورى خورده که بايد او را با سيلى آبدار از فرورفتن در خوابى که مايه مرگ است، نجات داد. اين سخنان در عين اين که وضع مردم کوفه را مشخص مى کند، مشکلات طاقت فرساى اميرمؤمنان على (عليه السلام) را در آن مقطع تاريخى نشان مى دهد. او، حق داشت اين چنين اظهار بى اعتمادى به آنها کند; چرا که بارها از وعده هاى خود تخلّف کرده و بى وفايى و پيمان شکنى را نشان داده بودند. آنها گروهى بودند که تنها، با رجزخوانى و شعارهاى داغ در مجالس شب نشينى دل خوش مى کردند، ولى به هنگام حرکت به سوى ميدانهاى نبرد با دشمن در لانه هاى خود مى خزيدند. حضرت سپس در ادامه اين سخن گويى بر آنها فرياد مى زند، مى فرمايد: «درد شما چيست؟ داروى شما کدام است؟ طبابت و درمانتان از چه راهى ميسر است؟ ما بَالُکُم؟ ما دَوَاؤُکُمْ؟ ما طِبُّکُمْ؟» اين گروه شاميان مردانى مانند شما هستند (چرا آنها اين گونه متّحدند و آن قدر مقاوم و گوش به فرمان پيشواى ظالمشان هستند، ولى شما اين گونه پراکنده و سست و عصيانگريد؟); «اَلْقَوْمُ رِجَالٌ أَمْثَالُکُمْ». آيا آنها، از آب و گِل ديگرى هستند، يا ساختمان جسمى و روحيه ديگرى دارند؟ به يقين چنين نيست، فرق آنان با شما در يک چيز است: اخلاق و روحيات. آرى، آنها مى دانند براى ميدان جنگ چه چيزهايى لازم است، ولى شما هرگز نمى دانيد و على رغم نعمتهاى عظيمى مانند پيشواى قدرتمند و ... که خدا به شما داده، نفرات فراوان و امکانات بسيار آنها شما را مرعوب خود ساخته و به ذلّت کشانده است. افسوس و صد افسوس که رهبرى مانند من، گرفتار شماها شده! و به گفته مولا، در ديوان منسوب به آن حضرت: دَواؤُکَ فيکَ وَ ما تُبْصِرُ *** وَ دَاؤُکَ مِنْکَ وَ ما تَشْعُرُ درد تو در درون جان تو است و تو نمى بينى *** و داروى تو، در خود تو است و تو نمى فهمى! سرانجام و در آخرين جمله هاى اين خطبه، امام دقيقاً انگشت روى درد آنها مى گذارد و در سه چيز، آن را خلاصه مى کند و مى فرمايد: «آيا سخن بدون آگاهى (مشکلى را حلّ مى کند؟) و غفلت آميخته با بى تقوايى شما را به جايى مى رساند؟ و اميد به پيروزى داريد، در حالى که شايستگى آن را نداريد; أَقَوْلا بِغَيْرِ عِلْم؟ وَ غَفْلَةً مِنْ غَيْرِ وَرَع؟! وَ طَمَعاً في غَيْرِ حَقٍّ؟!» آرى، بدبختى شما از اينجا سرچشمه مى گيرد که نسنجيده سخن مى گوييد و سطح آگاهى شما پايين است: شما آيين تقوا را رها کرده در غفلت دنياپرستى فرو رفته ايد; شما مى خواهيد تکيه بر جاى بزرگان و پيروزمندان بزنيد، در حالى که اسباب پيروزى را فراهم نساخته ايد. آرى، درد شما، اينجا است. اين عوامل سه گانه (گفتار بدون عمل و جهل توأم بابى تقوايى و اميد پيروزى، بدون فراهم ساختن اسباب آن) در هر قوم و ملّتى که فراهم شود، سبب بدبختى و بيچارگى و شکست آنها خواهد شد. *** نکته: عوامل اصلى ناکامي ها: بى شک، سپاهيان على (عليه السلام) با آن رهبرى لايق و قابل قبول مردمى و سابقه در جهاد، امکان پيروزى بر دشمن را از هر نظر دارا بودند، ولى متأسفانه ضعفهايى داشتند که تمام عوامل پيروزى را از اثر انداخت و بى شک، اين ضعفها در هر قوم و ملّتى که پيدا شود، سرنوشتى بهتر از سپاه کوفه نخواهد داشت. در جمله هاى اخير اين خطبه و پاره اى از جمله هايى که در فرازهاى قبل گذشت، اين ضعفها به خوبى تبيين شده که نخستين آن، رها کردن عمل و چسبيدن به سخن است. امروز در جاى گرم و خوش بنشينند و سخن از جنگ و جهاد گويند، بى آن که به آن معتقد باشند و يا تصميمى بر انجام آن بگيرند. در پشت جبهه حرفهاى داغ آتشين بزنند، ولى هرگز به خطوط مقدم نزديک نشوند. اصولا افراد پرادعا و پرحرف در عمل، افرادى ضعيف و ناتوانند، گويى تمام قدرت و استعداد خود را در زبانشان جمع کرده اند! جمله «أَقَولا بِغَيْرِ عِلْم؟»، همين معنا را مى رساند; خواه علم را به معناى «آگاهى» بدانيم يا به معناى «اعتقاد» يا به معناى «عمل»; چرا که هر سه تفسير، به يک نتيجه بازمى گردد; زيرا آگاهى و اعتقاد نسبت به چيزى، دعوت به عمل مى کند و ضعف عمل، معمولا به خاطر عدم درک عميق و نداشتن اعتقاد است، همان گونه که در سخن ديگرى از مولا على(عليه السلام) آمده است که فرمود: «اَلْعِلْمُ مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ; فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ.(4) علم، با عمل همراه است، کسى که آگاهى (و اعتقاد) نسبت به چيزى داشته باشد، به آن عمل مى کند.» عامل ديگر، غفلت و فقدان وَرَع است و به تعبيرى ديگر عدم توجه به واقعيتها ـ که برخاسته از بى تقوايى است ـ سبب مى شود که دشمن براحتى در ميان جمع نفوذ کند و گاه سران آنها را با زخارف دنيا بخرد و گاه آنها را با مقام تطميع کند و يا از خطر بترساند، در حالى که اگر هوشيارىِ آميخته با پرهيزگارى جاى اين غفلت و بى تقوايى را بگيرد تير دشمن به سنگ مى خورد و کمانه مى کند و به او بازمى گردد. عامل سوم، طمع در چيزى است که شايستگى آن را ندارد و يا به تعبير ديگر اسباب آن را فراهم نساخته است. مى دانيم که در عالم، براى رسيدن به هر مقصدى، اسبابى لازم است و قانون علّت و معلول، با اراده و مشيت الهى با قدرت تمام بر جهان حکومت مى کند; هر چند ناآگاهان در عالم خيال اين پيوندها را از هم گسسته و براى رسيدن به مقصود به اوهام و خيالات دل مى بندند. جمله «طَمَعاً فى غَيْرِ حَقٍّ» مى تواند به همين معنا باشد که شما طمع در چيزى داريد که استحقاق آن را نداريد، ولى برخى از مفسران نهج البلاغه ـ گفته اند که منظور از اين جمله، اين است که آنها طمع داشتند که عطاياشان از بيت المال، افزوده شود و بيش از آنچه استحقاق دارند از سوى مولا على (عليه السلام) به آنها پرداخته شود و چون اين خواسته نامشروع، انجام نشد، در جنگ سست شدند. بديهى است که اين طرز تفکّر مادّى گرايانه، هر جا باشد، عامل بدبختى و شکست است، همان گونه که توجه به جمع آورى غنائم ـ که يک گرايش مادّى در ميدان جهاد الهى بود ـ در جنگ اُحد، سبب شکست سختى در سپاه اسلام شد. به هر حال اين اصول تنها مربوط به تحليل عوامل شکست در لشکر کوفه نبود، بلکه اصولى است مربوط به هر عصر و زمان و مکان. اين جمله هاى اخير، بلکه تمام فرازهاى اين خطبه، از سوز درون مولا على (عليه السلام) و نهايت ناراحتى آن حضرت خبر مى دهد و اگر تاريخ مدوّن هم وجود نداشت، همين جمله ها کافى بود که شرايط خاصِّ زمان حضرت را روشن سازد. * * * پی نوشت: 1 ـ مقدم شدن «المغرور» ـ که در واقع، خبرِ مبتدا است ـ در اينجا، معناى حصر را مى رساند; يعنى فريب خورده واقعى، تنها چنين کسى است. 2 ـ «اخيب»، از ماده «خيب»، در اصل، به معناى «محروم شدن و از دست رفتن مطلوب» است و «سهم اَخيب» به چوبه تيرى مى گويند که به هنگام بخت آزمايى علامت باخت را دارد. 3 ـ «افوق ناصل» چوبه تيرى است که نه پيکان داشته باشد، نه شکاف آخر، يعنى، نه سر دارد و نه ته، در نتيجه به درد نمى خورد. 4 ـ نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 366.  
شرح علامه جعفری «المغرور والله من غررتموه من فازبكم فقد فاز والله بالسهم الاخيب و من رمي بكم فقد رمي بافوق ناصل» (سوگند بخدا، فريب تباه كننده خورد كسي كه شما او را فريب داديد. سوگند به خدا، كسيكه شما را وسيله‌ي برد قرار داد (با زنده‌ترين) نوميد كننده‌ترين سهم را برگزيد). شما كه خود را فريب داده‌ايد، چه كسي مي‌تواند از فريبكاري شما نجات پيدا كند؟ مردم آن جامعه كه بجاي عمل با سخن خود را بفريبد و بجاي منطق و تعقل با تخيل و آرزوهاي غيرقابل تحقق خود را گول بزند. زندگي امروزش را با وعده‌ي آبياري نمايد، همواره از هدفها دم بزند و بدنبال تحصيل وسيله نرود، چنين مردمي كه هرگز سخن راست بخويشتن نگفته و دائما در حال فريفتن خويشتن است، چگونه مي‌تواند مورد اطمينان براي كسي ديگر باشد و  ديگران چگونه مي‌توانند محاسبه‌ي زندگي خود را روي دعاوي و وعده‌ها و پيمانهاي او استوار بسازند؟! شما كه با دلي فارغ و با تكيه بر خيالات و آرزوهاي بي‌اساس و زودگذر نشسته و توقع داريد كه يك زندگي با شرافت و عزت را در يك ليوان آب به گلوي شما بريزند، و در تلاش براي بدست آوردن چنين زندگي گردي به دامانتان ننشيند، كدامين رهبر دلسوز و تكاپوگر مي‌تواند بر نيرو و كار شما تكيه كرده رهسپار ميدان نبرد گردد؟! *** «اصبحت والله لااصدق قولكم و لااطمع في نصركم ولا اوعد العدو بكم» (سوگند بخدا، اكنون ديگر نه گفتارتان را تصديق مي‌كنم و نه اميدي به ياريتان دارم و نه دشمن را بوسيله‌ي شما تهديد مي‌كنم). سخنانتان از اعتبار افتاده است سخنان نغز و فصيح از زبانتان چنان بيرون مي‌آيد كه اگر كسي كه خود جديترين و راستگوترين فرد هم بوده باشد و شما را نشناسد، چنان مسحور سخنانتان مي‌گردد كه درباره‌ي خود به شك و ترديد ميفتد!! آخر نه چنانست كه انسان جدي و راستگو نمي‌تواند باور كند كه سخني فصيح و نغز از زبان كسي صادر شود، ولي محتوي نداشته باشد. فصاحت و بلاغت سخن از يكطرف، قيافه‌ي جدي و حماسي از طرف ديگر، آيا با اينحال مي‌توان تصور كرد كه دل و خرد گوينده اطلاعي از محتواي آن سخنان نداشته باشد؟! بله: راه هموار است و زيرش دامها         قحطي معني ميان نامها لفظها و نامها چون دامها است         لفظ شيرين ريگ آب عمر ما است (مولوي) من كه مي‌گويم سخنانتان را تصديق نمي‌كنم، اهانتي بر شما روا نمي‌دارم بلكه اين شمائيد كه بدبيني را در من ايجاد كرده‌ايد. مي‌بينم اگر خود شما با يك آگاهي كامل در سخنانتان بنگريد و آنها را بررسي نماييد و واقعياتي را  كه بعنوان محتواي سخنانتان ابراز مي‌كنيد، با خويشتن تطبيق نماييد، گفتار خود را تكذيب خواهيد كرد، چگونه از من توقع داريد كه تصديقش كنم؟! «غاض الوفا و فاض الغدر و انفرجت مسافه الخلف بين القول و العمل» طغرائي (وفا به عهد و پيمان فروكش كرده و از بين رفته و حيله‌گري بجريان افتاده است. اختلاف ميان گفتار و كردار مسافتي بس طولاني ميان آندو بوجود آورده است). ديگر به كمك و ياري شما طمعي ندارم. آيا از شما ياري بطلبم؟ مگر رابطه‌ي شما با من، رابطه‌ي راهرو با رهبر است؟! مگر هدف شما با هدف من يكي است؟! مگر ما كاروانيان يك منزلگهيم كه از يك مسير حركت كنيم و رد خارستانها و سنگلاخهاي آن دست يكديگر را بگيريم؟! من ديگر شما را بعنوان نيروئي مبارز در برابر دشمن به حساب نمي‌آورم.  *** «ما بالكم؟ ما دوائكم؟ ما طبكم؟ القوم رجال امثالكم» (چه شده بر شما؟ چيست دواي دردهايتان؟ چيست راه معالجه‌ي بيماريهايتان؟ دشمن هم مرداني مانند شمايند). آيا مي‌توانيد موقعيت خود را توصيف كنيد؟ آيا خاصيت اساسي زندگي دفاع از آن نيست؟ آيا زور بازو نداريد، يا فرمانده شما نمي‌داند طعم حيات چيست و شما را رهسپار ميدان كارزار مي‌كند؟ من كه نمي‌خواهم با كشيدن پوست يك دانه جو از دهان مورچه‌اي به زندگي آن لطمه وارد بسازم اگر چه همه‌ي دنيا را بمن بدهند، ارزش حيات شما را نمي‌دانم؟ آيا من شما را فرزندان آدم (ع) خليفه‌الله در روي زمين نمي‌دانم؟! هرچه فكر مي‌كنم، كمترين دليلي براي اين سستي و مسامحه كه به  پايان دادن زندگي و ارزشهاي آن تمام خواهد گشت، پيدا نمي‌كنم. دردي كه شما داريد، آن معماي لاينحل نيست كه نتوان از عهده‌ي حل و فصلش برآمد شما خودتان بهتر از همه مي‌دانيد كه درد و بيماري شما، سخن پردازيها و بي‌اعتنائي به زندگي و ناداني به دستورات الهي و سهل انگاري در عمل به آنها است. اينست درد شما. دواي اين درد چيست؟ آيا دواي اين درد، نشستن و فردا فردا گفتن است؟!  هين مگو فردا كه فرداها گذشت          تا بكلي نگذرد ايام كشت (مولوي) آيا دواي درد شما اشكال تراشيها و چون و چراها و شطرنج بازيهاي فكريست؟ اينها دوا نيستند، اينها دردهائي هستند كه بشكل پارچه‌هايي مسموم دردها را مي‌پوشانند و آنها را مزمن و ريشه‌دارتر مي‌كنند. از دشمن نهراسيد ترس و وحشت شما از دشمن، شما را زبون و ناتوان نموده و بر قدرت او مي‌افزايد. ترس و هراس از آن داشته باشيد كه خود را در برابر دشمنان ببازيد. دشمنان نيز مانند شما مردمي هستند كه مشمول قوانين طبيعتند. آنان در ترس و اضطراب و آرامش و خوشي و ناخوشي و مقاومت و تزلزل و از همه بالاتر در چشيدن طعم زندگي تفاوتي با شما ندارند. عوامل و نيروهاي طبيعت با آنان خويشاوندي ندارند. قدرت اراده و دفاع از آبرو و شرف در نهاد همه‌ي انسانها تعبيه شده و مخصوص به يك گروه معين نيست.  *** «اقولا بغير علم و غفله من غير ورع و طمعا في غير حق» (آيا سخن بدون علم! آيا غفلت بدون خودداري از آلودگيها! آيا طمع و اميد براي رسيدن به حق (پيروزي) بدون شايستگيها يا با طمع براي رسيدن به غير حق).  گفتار بدون معرفت و علم، غفلت از ضرورت خودداري از آلودگيها، طمع در پيروزي بدون شايستگي. اينست عوامل تباه كننده‌ي زندگي انسان در راهي كه به سوي كمال در زندگي كشيده شده است. از يك فضاي خالي عبور نمي‌كند، بلكه چنانكه در اين حركت به هدفگيري و انتخاب وسيله و آماده نگهداشتن عوامل تشخيص و تحريك دروني نيازمند است، همچنان بدون پاكداشتن آن درون كه فعاليتهاي مزبور را تفسير و توجيه مي‌نمايد، حركت به سوي كمال امكان پذير است. اين پاكداشتن درون از آلودگيها و تصفيه‌ي آن از خس و خاشاك و خارهاي زهرآگين شهوات و هوي و هوسها، ورع ناميده مي‌شود. طمع و اميد بستن به پيروزي و وصول به حق بدون تحصيل شايستگي، نتيجه‌اي جز پوچ كردن زندگي با خيالات و احساسات غيرقابل دوام چيزي ديگر نيست. آخر چطور سخن مي‌گوئيد و داوري مي‌كنيد، بدون آنكه از محتواي سخن و قضاوتتان اطلاعي داشته باشيد؟ اين گفتارها و قضاوتها كه مي‌كنيد، نه تنها زباني ندارند كه بگويند: گوينده‌ي ما و صادر كننده‌ي ما اطلاع و شناختي از محتويات ما ندارد، بلكه چنان مي‌نمايند كه گوينده و قضاوت كننده از همه‌ي سطوح و ابعاد كاري كه با زبان و فكرش انجام مي‌دهد، مطلع است. براستي، دردي خانمانسوزتر از گفتارها و قضاوتهاي جاهلانه در دودمان بشري وجود ندارد. اين زبان چون سنگ و فم آتش وش است         وآنچه بجهد از زبان چون آتش است  سنگ و آهن را مزن برهم گزاف         گه ز روي نقل و گه از روي لاف زانكه تاريكست و هرسو پنبه زار         در ميان پنبه چون باشد شرار ظالم آن قومي كه چشمان دوختند         وز سخنها عالمي را سوختند عالمي را يك سخن ويران كند          روبهان مرده را شيران كند اين جانهاي آدميان دم عيسوي دارند و بوسيله‌ي كلام نتايج متضاد بوجود مي‌آورند:   جانها در اصل خود عيسي دمند           يك زمان زخمند و ديگر مرهمند گر حجاب از جانها برخاستي           گفت هرجاني مسيح آساستي (مولوي) آري، چنانكه همه مي‌دانيم اساسي‌ترين و عمومي‌ترين وسيله‌ي ارتباط انسانها با يكديگر سخن است كه با اشكالي مانند نوشتن و تلفظ و رمز مشغول فعاليت است. اين سخن در هر شكل و هر موقعيتي كه بروز مي‌كند، بدو موضوع مهم دلالت مي‌كند: موضوع يكم- معنا و محتوائي كه در بر دارد. در برداشتن و نشان دادن سخن معناي خود را، بوسيله‌ي وضع شخصي يا قرارداد طبيعي و ذوقي، بوجود مي‌آيد و براي مردمي كه با آن لغات سخن مي‌گويند، تثبيت مي‌شود. موضوع دوم- اينست كه ابراز كننده‌ي سخن همان معنا و محتواي را اراده كرده است كه الفاظ آن سخن نشان مي‌دهد. اين موضوع با نظر به دخالت شخص گوينده در واقعيت و عدم واقعيت گفتارش، جنبه‌ي حياتي در انتقال معني از گوينده به گيرنده دارا مي‌باشد. اهميت اين موضوع از آنجهت است كه گوينده ضمنا ادعاي علم و معرفت و شناخت درباره‌ي سخنش مي‌كند. بنابراين هر اندازه كه پديده‌ي شناخت و معرفت در انسانها عاليتر بوده باشد، بهره‌برداري از سخن و ديگر وسايل ابراز واقعيات، قاطعانه‌تر و مفيدتر خواهد بود. بهمين جهت است كه تا اهميت شناخت و معرفت و ارزش و ابعاد آن براي انسانها روشن نشود، ارزش سخنها و ديگر وسايل ابراز معاني براي هميشه تزلزل خواهد بود، مگر آن وسايل انتقال كه معنا را بطور طبيعي و جبري نشان بدهد. و بدانجهت كه اميرالمومنين عليه‌السلام در سخنان خود در نهج‌البلاغه در موارد زيادي پديده‌هاي علم و معرفت و آگاهي و تجربه و تذكر را مطرح فرموده است، لذا موضوع شناخت و ابعاد آن را از ديدگاه فلسفي و علمي قرآني در اينجا مطرح مي‌كنيم. اين نكته را هم بايد  در نظر بگيريم كه: مباحث فلسفي و علمي درباره‌ي شناخت و معرفت و ابعاد آن: مانند تحقيق و تحليل در موضوعاتي است كه كليات آنها از نظر ارزش و انگيزه و نتيجه در قرآن مطرح شده است و در حقيقت مباحث فلسفي و علمي درباره‌ي شناخت، مقدماتي براي فهم نهائي شناخت و معرفت است كه به حيات معقول انسانها مربوط مي‌شود و فهم نهائي شناخت و انگيزه و نتايج آن در قرآن مطرح شده است.     
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 115-111 به دنبال اين بيان، حضرت به بدگويى كسى كه به گفته كوفيان مغرور گردد، مى پردازد و وى را به غرور و بى خبرى نسبت مى دهد. و از بد حالى شخصى كه چنان مردمى حزب و جمعيّتش باشند و به پيكار آنها دل خوش كرده باشد، با دو عبارت زيباى زير خبر مى دهد:  اول: «المغرور و اللّه من غرّرتموه»،  «به خدا سوگند فريب خورده آن است كه شما او را بفريبيد» مقصود حضرت از اين عبارت بدگويى و سرزنش آنان بر خلف وعده ها و امروز و فردا كردن ها به منظور فرار از جنگ بود. بنا بر اين پس از آن همه پيمان شكنى در مورد پيكار با دشمنان اگر كسى به گفته آنان اعتماد كند، به حقيقت فريب خورده است.  اگر در عبارت حضرت، كلمه «المغرور» مبتدا و كلمه «من» خبر باشد، در اثبات غرور و فريب خوردگى گوياتر از عكس آن است كه «المغرور» خبر و «من» مبتدا باشد زيرا صورت اوّل انحصار در معنى را مى رساند و معناى عبارت چنين مى شود: فريب خوردگى مخصوص كسى است كه فريب كوفيان را بخورد.  اين معنى از اين كه «من» را مبتدا قرار دهيم فهميده نمى شود.  دوم: «و من فاز بكم فقد فاز بالسّهم الأخيب»،  «كسى كه سعادت را از ناحيه شما بخواهد چنان است كه با تير بدون پيكان پيروز گردد و هر كس با تير تركش شما بجنگد با تير بدون چوبه، تيراندازى كرده است». امام (ع) در اين عبارت، خود و دشمنان را به قماربازانى تشبيه كرده است كه در ميان عرب وجود داشته اند. و ياران خود را در بى كفايتى و عدم رعايت حق خويش، به بيرون آمدن، تير قمار مأيوس كننده بى سهم، و يا به تيرهاى قمارى كه غرامت آور و تاوان زا هستند تشبيه كرده است. توضيح اين كه تير قمارى كه بر آن اسم شركت كننده نوشته شده بيرون نيايد، تا سهام شترى كه مورد قمار است، با بيرون آمدن، تيرهاى برنده تمام شود. آن گاه غرامت و زيان براى صاحب تير باقى مانده ثابت مى شود«» به ملاحظه همين تشبيه است كه حضرت لفظ «تير» را با صفت مأيوس كننده، براى اطرافيان خود، استعاره آورده است، و باز كلمه «فوّز» را در اين جمله به طور مجاز، در عدم آمادگى آنان به كار برده است.  بر يارى رسانى، از باب ناميدن ضد را به نام ضد به كار برده است. مانند: نامگذارى كيفر به پاداش و باز آن بزرگوار مشابهت و همگونى روان جنگجو را با تيرهاى از پيش برنده جنگ، ملاحظه فرموده است. كه هم مردان رزم آور و هم تيرهاى برّان در آمادگى و كارسازى و دفع دشمن مؤثر هستند. [و افراد بى تحرك همچون تيرهاى بى پيكان بدون حاصل و سود مى باشند].  گويا امام (ع) اطرافيان خود را در فراخوانى به جنگ و نرفتن آنها، از جهت مشابهت شديد به اوصاف تيرهايى كه پيكان نداشته و موضع وتر آنها شكسته باشد، مخصوص گردانيده است. و آن شباهت عدم تحرّك و جدا نشدنشان از محل زندگيشان به فرمان اوست. چنان كه تيرى كه وتر آن شكسته و پيكان نداشته باشد، از جايگاه خود بيش از اندكى دور نمى شود.  اين فرموده امام به لحاظ لطافت تشبيه و استعاره در نهايت اوج گفتار و كلام بلند انسانى است. معناى زيباى گفتار حضرت اين است: نتيجه وجودى شما در جنگ براى كسى كه به شما دل بسته باشد، زيان و نااميدى است. و آن كه به يارى شما به جنگ دشمن رود سودى نصيبش نخواهد شد.  پس از اين درد دل، نتيجه بدگمانى و بى اعتمادى به سخن آنها-  به دليل مخالفت كردار با گفتارشان، و وعده هاى خلاف در باره قيام به همراه آن حضرت-  را يادآور مى شود، و آن اين كه هرگز آنان را تصديق نمى كند زيرا آن كه كارى را فراوان انجام دهد، به آن شناخته مى شود و از مثلهاى عرب است كه: «انّ الكذوب لا يصدّق»: «كسى كه زياد دروغ مى گويد تصديق نمى شود» و اين كه آن حضرت به يارى آنها طمع نبسته است، و اين كه دشمن را با وعده هاى آنها نخواهد ترساند، زيرا ترساندن دشمن با اين گونه ياران با توجّه به اين همه مخالفت و آگاهى خصم بر اين ضعف و سستى، سبب جرأت و تسلّط دشمن و اطمينان آن بر عدم مقاومت و پايدارى مى شود.  امام (ع) كلام خود را به طريق پرسش انكارى و توبيخ آميز، كه گوياى چگونگى خوارى و ذلّت حال آنها، در نپذيرفتن دعوت آن حضرت است با اين بيان: ما بالكم «شما را چه مى شود» ادامه مى دهد و از درمان بيماريى كه بدان گرفتار آمده اند، و چگونگى معالجه آنها مى پرسد كه: ما دوائكم و ما طبّكم، داروى شما چيست و چگونه بهبود خواهيد يافت تا شما را درمان كنم.  برخى از شارحان بر اين عقيده اند كه منظور حضرت از عبارت «ما طبّكم» عادت و رسوم آنها بوده است، ولى با توجّه به سبك سخن حضرت معناى اوّل نسبت به موضوع مناسبتر و شايسته تر است.  سپس آن بزرگوار كوفيان را، به تصور آنها از نيرومندى و قدرت دشمن متوجّه مى كند و مى فرمايد: آنها در شجاعت و شدّت عمل مردانى چون شما هستند. آنان مردانى استثنايى نيستند و بر شما فزونى و مزيتى ندارند. بنا بر اين ترس شما از آنها بيهوده است. دوباره امام (ع) سؤال توبيخى خود را تكرار مى فرمايد، آنان را از امور ناشايست، و نفرت زا كه در عرف و شريعت نيز زشت بشمار مى آيد، در چند مورد بر حذر مى دارد.  1-  گفتار بدون كردار آنها، كه اشاره به اعلام آمادگى براى نبرد، و به انجام نرساندن آن دارد، با اين عبارت كه «اقولا بغير عمل»: «آيا روش شما گفتار بدون عمل است» اين عبارت يادآوريى است كه گفتار بدون كردار، سبب خشم و غضب در نزد خداوند مى شود. چنان كه در قرآن كريم به اين موضوع اشاره شده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ، كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ».  به روايت ديگر معناى اين گفته امير مؤمنان (ع): «اقولا» بغير عمل» اين است با زبانتان چيزى را مى گوييد كه در دلهاتان نيست و بدان اعتقاد نداريد، با اين كه باور قطعى نيست مى گوييد: ما آن را بزودى انجام مى دهيم.  احتمال ديگر اين كه معناى فرموده امام (ع) اين باشد، كه شما مى گوييد: ما در برابر خدا اخلاص داريم و مسلمانيم، با اين كه لوازم اسلام و ايمان را نمى دانيد.  2-  نكته دوّم در فرمايش حضرت بيخبرى و غفلت آنان بود كه از پارسايى سرچشمه نمى گرفت و بى توجّهى نسبت به مصالح و منافعى كه بايد مورد توجّ انسان قرار گيرد و اين بى خبرى و غفلت نهايت درجه نقص و تفريط ضدّ فطانت و هوشمندى است.  اين نوع بى توجّهى بر خلاف غفلت و بى خبرى ناشى از ورع و پارسايى مى باشد زيرا بى توجّهى به دنيا از روى پارسايى- اگر پارسايى را انجام كارهاى نيك و آمادگى دهنده براى آخرت بدانيم- به معاد انسانى سود مى دهد. بنا بر اين بى توجّهى با پارسايى از كارهاى دنيوى و امورى كه مربوط به جزئيات دنيا باشد، مضر نيست كه بماند چه بسا كه سبب نجات از عذاب آخرت هم باشد.  3-  طمع و دلبستگى آنها در غير مسير حق، بدين معنى كه حضرت از بيت المال بيش از استحقاق به آنها ببخشد. تا دعوت آن بزرگوار را اجابت كنند و همراه وى به پيكار با دشمن برخيزند. گويا امام (ع) علّت تخلّف و عدم اطاعت برخى آنان را طمع و دلبستگى به مال دنيا و بخشش فزونتر، بدون استحقاق تشخيص داده بود. چنان كه معاويه نسبت به اطرافيانش چنين مى كرد.  حضرت اين بيان را در اشاره به همين انتظار بيجاى آنان فرمود و زشتى اين عمل را گوشزد كرده كه اين طمعى است در غير مسير حق و خداوند به حقيقت امر آگاه است و بس.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 15 المغرور و اللّه من غررتموه، و من فاز بكم فقد فاز بالسّهم الأخيب، و من رمى بكم فقد رمى بأفوق ناصل أصبحت، و اللّه لا أصدّق قولكم، و لا أطمع في نصركم، و لا أوعد العدوّ بكم، ما بالكم ما دوائكم ما طبّكم، القوم رجال أمثالكم، أقولا بغير علم، و غفلة «و عفّة خ» من غير ورع، و طمعا في غير حقّ. (7071- 6942)اللغة:و (الاخيب) أشدّ خيبة و هي الحرمان و (الافوق) السّهم المكسور الفوق و هو موضع الوتر منه و (النّاصل) الذي لا نصل فيه و (غفلة) في بعض النّسخ عفّة بدله.الاعراب:و المغرور مبتدأ و من خبره، و هو أولى من جعله خبرا مقدّما و من مبتدأ لكونه أبلغ في إثبات الغرور لمن اغترّبهم من حيث إفادته الحصر دون العكس، و قولا و غفلة و طمعا منصوبات بالأفعال المقدّرة.المعنى:ليس (المغرور و اللّه) إلّا (من غرر تموه) حيث اغترّبكم مع كثرة ما يشاهد منكم من خلف المواعيد و التّثاقل عن الجهاد و ما يصدر عنكم من أفعال الرذول الاوغاد استعاره (و من فاز بكم فقد فاز بالسهم الاخيب) إخبار عن سوء حال من كانوا حزبه و من يقاتل بهم و التّعبير عن الابتلاء بهم بالفوز على التهكم و السّهم الأخيب التي لا غنم لها في المسير كالثلاثة المسمّاة بالاوغاد أو التي فيها غرم كالتي لم تخرج حتّى استوفيت أجزاء الجزور فحصل لصاحبها غرم و خيبة.و قد شبّه نفسه و خصومه باللاعبين بالميسر و شبّه فوزه بهم بالفوز بأحد السّهام الخايبة فلأجل ملاحظة هذا الشّبه استعار لهم لفظ السّهم بصفة الاخيب و اطلاق الفوز هنا مجاز من باب اطلاق أحد الضّدّين على الآخر مثل تسمية السّيئة جزاء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 20 استعاره (و من رمى بكم فقد رمى بأفوق ناصل) شبّه إرسالهم في الحرب بالرّمى بالسّهام و استعار لهم أوصاف السّهم من الأفوق و استعار لفظ الرّمى لمقاتلته بهم ثم خصّصهم بأرده الاوصاف للسّهم التي يبطل معها فايدته لمشابهتهم ذلك السّهم في عدم الانتفاع بهم في الحرب و عدم الظفر معهم بالمقصود. (اصبحت و اللّه لا اصدّق قولكم) لكثرة ما شاهدت منكم من العدات الباطلة و الأقوال الكاذبة (و لا أطمع في نصركم) مع تثاقلكم عن الجهاد و تقاعدكم عن القتال غير مرّة (و لا او عد بكم العدوّ) اذ الوعيد بهم مع طول تخلّفهم و شعور العدوّ بذلك ممّا يوجب جرئة العدوّ و تسلّطه و جسارته. (ما بالكم) و ما شأنكم الذي اوجب لكم التخاول و التّصامم عن ندائى و (ما دوائكم) و (ما طبكم) كى اداوى و اعالج للمرض الذي اضعفكم عن استماع دعائى.و قيل انّ الطبّ بمعنى العادة على حدّ قوله:فما ان طبّنا جبن و لكن          منايانا و دولة آخرينا    و الأوّل هو الأظهر (القوم رجال أمثالكم) فما أخوفكم منهم.قال الشّاعر:قاتلوا القوم يا خزاع و لا         يدخلكم من قتالهم فشل        القوم أمثالكم لهم شعر         في الرّأس لا ينشرون ان قتلوا    ثمّ عيّرهم على امور مستقبحة شرعا منفور عنها عادة.احدها ما أشار إليه بقوله: (أقولا بغير علم)أراد به قولهم إنّا نفعل بالخصوم كذا و كذا مع أنّه لم يكن في قلوبهم إرادة الحرب أو دعويهم الايمان و الطاعة مع عدم الاطاعة فكأنّهم لا يذعنون بما يقولون، و على الرّواية الاخرى و هي أقولا بغير عمل كما هو الأظهر فيكون إشارة إلى ما يعدونه به من النّهوض إلى الحرب مع عدم وفائهم بالوعد و عدم قيامهم بما قالوا تذكيرا لهم بما في ذلك من المقت الشديد و الخزى الأكيد، قال سبحانه: «لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 21 الثّاني ما أشار إليه بقوله (و غفلة من غير ورع) أراد به غفلتهم عمّا يصلحهم من غير ورع يحجزهم عن المحارم و ينبّههم عن نوم الغفلة.الثّالث ما أشار إليه بقوله (و طمعا في غير حقّ)لعله أراد به طمعهم في أن يوفر عطياتهم و يمنحهم زيادة على ما كان يؤتيهم، و كأنّه عقل من بعضهم أنّ سبب تسويفهم و تخلّفهم عن ندائه هو الطمع في التّوفير كما فعل معاوية و الخلفاء قبله خذلهم اللّه، فردعهم عن ذلك بأنّه طمع من غير استحقاق هذا.و روى في شرح المعتزلي من كتاب الغارات لابراهيم الثّقفى أنّ عليّا دعا حجر بن عدىّ الكندي بعد غارة الضحاك فعقد له على أربعة ألف فخرج حجر حتّى مرّ بالسّماوة و هي أرض كلب فلقى بها امرء القيس بن عديّ بن أوس بن جابر بن كعب بن عليم الكلبي و هم أصهار الحسين بن عليّ بن أبي طالب فكانوا ولاءه في الطريق و على المياه فلم يزل في أثر الضّحاك حتى لقاه بناحية ترمد فواقعه فاقتتلوا ساعة فقتل من أصحاب الضّحاك تسعة عشر رجلا، و قتل من أصحاب حجر رجلان و حجز الليل بينهما، فمضى الضّحاك فلما أصبحوا لم يجدوا له و لا لأصحابه أثرا، و كان الضّحاك يقول بعد، انا ابن قيس انا ابوانيس انا قاتل عمرو بن عميس.تكملة:قد اشرنا سابقا إلى انّ هذه الخطبة مرويّة بطرق متعدّدة، و المستفاد من رواية الاحتجاج و البحار من الارشاد انّها من الخطبة السّابعة و العشرين ملتقطة من خطبة طويلة له عليه السّلام و لا بأس بذكر تلك الرّواية زيادة للبصيرة.فأقول: قال في الاحتجاج و الارشاد على ما رواه من الأخير في البحار: و من كلام له عليه السّلام يجرى مجرى الاحتجاج مشتملا على التّوبيخ لأصحابه على تثاقلهم عن قتال معاوية و التنفيذ متضمّنا للوم و الوعيد.أيّها النّاس انّى استنفرتكم لجهاد هؤلاء القوم فلم تنفروا، و أسمعتكم فلم تجيبوا، و نصحت لكم فلم تقبلوا شهودا بالغيب، أتلو عليكم الحكمة فتعرضون عنها، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 22 و أعظكم بالموعظة البالغة فتفرقون عنها، كأنكم حمر مستنفرة فرّت من قسورة، و أحثكم على جهاد أهل الجور، فما اتى علىّ آخر قولي حتى اراكم متفرّقين أيادي سبا، ترجعون إلى مجالسكم، تتربعون حلقا، تضربون الأمثال، و تنشدون الأشعار، و تجسّسون الأخبار.حتّى إذا تفرّقتم تسئلون عن الأشعار جهلة من غير علم، و غفلة من غير ورع و تتبّعا من غير خوف، و نسيتم الحرب و الاستعداد لها، فأصبحت قلوبكم فارغة من ذكرها، شغلتموها بالأعاليل و الأضاليل، فالعجب كلّ العجب و كيف لا اعجب من اجتماع قوم على باطلهم و تخاذلكم عن حقّكم.يا اهل الكوفة أنتم كامّ مجالد حملت فاملصت  «1» فمات قيّمها، و طال ايّمها، و ورثها ابعدها و الذى فلق الحبّة و برء النّسمة إنّ من ورائكم الأعور الأدبر جهنّم الدّنيا لا تبقى و لا تذر، و من بعده النهّاس  «2» الفراس الجموع المنوع.ثمّ ليتوارثنكم من بني اميّة عدّة ما لآخر بأرأف بكم من الأوّل ما خلا رجلا واحدا «3»، بلاء قضاه اللّه على هذه الامة لا محالة كاين، يقتلون أخياركم، و يستعبدون أراذلكم، و يستخرجون كنوزكم و ذخايركم من جوف حجالكم نقمة بما ضيّعتم من اموركم، و صلاح انفسكم و دينكم.يا اهل الكوفة اخبركم بما يكون قبل ان يكون لتكونوا منه على حذر، و لتنذروا به من اتّعظ و اعتبر، كأنّى بكم تقولون: إنّ عليّا يكذب كما قالت قريش لنبيّها و سيّدها نبيّ الرّحمة محمّد بن عبد اللّه حبيب اللّه.فيا ويلكم فعلى من اكذب؟ أعلى اللّه فأنا أوّل من عبد اللّه و وحّده، أم على______________________________ (1) املصت المرة بولدها أسقطت. (2) النهاس اللحم اخذه بمقدم الاسنان و نهس الحية لسعها و فرس الاسد فريسته دق عنقها و المراد بالنهاس الفراس، اما هشام بن عبد الملك لاشتهاره بالبخل او سليمان بن عبد الملك فانه الذى قنيت له الخلافة بعد وفات الحجاج بقليل بحار. (3) عمر بن عبد العزيز. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 23 رسول اللّه فأنا أوّل من آمن به و صدّقه و نصره، كلّا و لكنّها لهجة «1» خدعة كنتم عنها أغنياء.و الذى فلق الحبّة و برء النّسمة لتعلمنّ نبأها بعد حين، و ذلك إذا صيّرها، اليكم جهلكم لا ينفعكم عندها علمكم، فقبحا لكم يا أشباح الرّجال و لا رجال و حلوم الأطفال و عقول ربّات الحجال، أما و اللّه أيّها الشّاهدة أبدانهم، الغائبة عنهم عقولهم، المختلفة أهوائهم، ما أعزّ اللّه نصر من دعاكم، و لا استراح قلب من قاساكم، و لا قرّت عين من أراكم، كلامكم يوهن الصمّ الصّلاب، و فعلكم يطمع فيكم عدوّكم المرتاب.يا ويحكم أىّ دار بعد داركم تمنعون، و مع أىّ إمام بعدي تقاتلون، المغرور و اللّه من غرر تموه، و من فاز بكم فاز بالسّهم الأخيب، أصبحت لا أطمع في نصرتكم و لا اصدّق قولكم، فرّق اللّه بيني و بينكم، و أعقبني ربّكم من هو خير لي منكم، و أعقبكم من هو شرّ لكم منّي.إمامكم يطيع اللّه و أنتم تعصونه، و إمام أهل الشّام يعصى اللّه و هم يطيعونه، و اللّه لوددت إنّ معاوية صارفنى بكم صرف الدّينار بالدّرهم فأخذ منّي عشرة منكم و أعطانى واحدا منهم، و اللّه لوددت انّى لم أعرفكم و لم تعرفونى، فانّه معرفة جرّت ندما، لقد وريتم  «2» صدرى غيظا و أفسدتم علىّ أمرى بالخذلان و العصيان، حتى لقد قالت قريش إنّ عليّا رجل شجاع لكن لا علم له بالحرب.للّه درّهم هل كان فيهم أطول لها مراسا منّى، و أشدّ لها مقاساة، لقد نهضت فيها و ما بلغت العشرين ثمّ ها أنا ذا قد ذرفت على السّتين و لكن لا أمر لمن لا يطاع.______________________________ (1) اى اذا قلت لكم ساظفر على الخصم انشاء اللّه فليس هذا من الكذب بل هو من مصالح الحرب و كذا اشباهه من مصالح و غيره و يحتمل ارجاع ضمير و لكنها الى ما ذكره من نسبته الى الكذب خصوصا على نسخة اغنيا بالنون اى ما ذكرتم لهجة خدعتم فيها من الشيطان و لم يكن لكم حاجة الى ذكرها بحار. (2) ورى القيح جوفه يريه وريا اكله و الاسم الورى بالتحريك بحار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 24أما و اللّه لوددت أنّ ربى أخرجنى من بين أظهركم إلى رضوانه، فانّ المنية لترصدنى  «1» فما يمنع أشقاها أن يخضبها، و ترك يده على رأسه و لحيته، عهدا عهده إلىّ النّبيّ الاميّ، و قد خاب من افترى، و نجى من اتّقى و صدّق بالحسنى.يا اهل الكوفة دعوتكم إلى جهاد هؤلاء القوم ليلا و نهارا و سرّا و إعلانا و قلت لكم: اغزوهم قبل أن يغزوكم فانّه ما غزى قوم في عقر دارهم إلّا ذلّوا، فتواكلتم و تخاذلتم و ثقل عليكم قولى، و استصعب عليكم أمرى و اتّخذتموه ورائكم ظهرّيا، حتّى شنّت عليكم الغارات، و ظهرت فيكم الفواحش و المنكرات، تمسيكم  «2» و تصبحكم كما فعل بأهل المثلات من قبلكم حيث أخير اللّه عن الجبابرة العتاة الطغاة و المستضعفين الغواة في قوله تعالى: «يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ»* أما و الذى فلق الحبّة و برء النّسمة لقد حلّ بكم الذى توعدون، عاتبتكم يا أهل الكوفة بمواعظ القرآن فلم انتفع بكم و أعطيتكم بالدّرة فلم تستقيموا لى، و عاقبتكم بالسّوط الذى يقام به الحدود فلم ترعووا، و لقد علمت أنّ الذى يصلحكم هو السّيف، و ما كنت متحرّيا صلاحكم بفساد نفسى، و لكن سيسلّط عليكم سلطان صعب لا يوقّر كبيركم، و لا يرحم صغيركم، و لا يكرم عالمكم، و لا يقسم الفي ء بالسّوية بينكم، و ليضربنكم و ليذلّنكم و ليجهزنكم في المغازي و يقطعنّ سبلكم______________________________ (1) رصده رقبه و الرصيد الرقيب بحار. (2) تمسيكم و تصبحكم لعل الضمير المستتر فيهما راجع الى الفواحش و المنكرات اى يأتيكم اما صباحا او مساء عقوبات تلك المنكرات كما فعل بمن فيكم و الكاف اسمى اى يأتيكم مثل ما فعل بهم اوصله تقدير اى يأتيكم عقوبة كما فعل بهم او الضميران راجعان الى شنّ الغارات و ظهور الفواحش و المنكرات و يكون المراد ظهورها من المخالفين فيهم و هذه عقوبة اعمالهم بحار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 25 و ليحجبنّكم  «1» على بابه حتّى يأكل قويّكم ضعيفكم ثمّ لا يبعد اللّه إلّا من ظلم و لقلّ ما أدبر شي ء فأقبل و انّى لأظنكم على فترة و ما علىّ إلّا النّصح لكم.يا أهل الكوفة منيت منكم بثلاث و اثنتين صمّ و ذو أسماع، و بكم و ذو ألسن و عمى و ذو أبصار لا إخوان صدق عند اللّقاء و لا إخوان ثقة عند البلاء.اللّهمّ قد مللتهم و ملّونى، و سئمتهم و سئموني، اللّهمّ لا ترض عنهم أميرا، و لا ترضيهم عن أمير، و أمث قلوبهم كما يماث الملح في الماء، أما و اللّه لو أجد بدّا من كلامكم و مراسلتكم ما فعلت، و لقد عاتبتكم في رشدكم حتى لقد سئمت الحياة كلّ ذلك ترجعون بالهزو من القول، فرارا من الحقّ، و الحادا إلى الباطل الذى لا يغر اللّه بأهله الدّين.و إنّى لأعلم بكم أنكم لا تزيدوننى غير تخسير كلّما أمرتكم بجهاد عدوّكم اثّاقلتم إلى الأرض، و سألتموني التّأخير دفاع ذي الدّين المطول، إن قلت لكم في القيظ: سيروا، قلتم: الحرّ شديد، و إن قلت لكم في البرد: سيروا، قلتم: القرّ شديد، كلّ ذلك فرارا عن الحرب، إذا كنتم من الحرّ و البرد تعجزون فأنتم من حرارة السّيف أعجز و أعجز، فانا للّه و إنا إليه راجعون.يا أهل الكوفة قد أتانى الصّريح  «2» يخبر في أنّ ابن غامد قد نزل بالأنبار على اهلها ليلا في أربعة آلاف، فأغار عليهم كما يغار على الرّوم و الخزر «3» فقتل بها عاملى ابن حسان و قتل معه رجالا صالحين ذوى فضل و عبادة و نجدة، بوّء اللّه لهم جنات النعيم و أنّه أباحها.و لقد بلغنى أنّ العصبة «4» من أهل الشّام كانوا يدخلون على المرأة المسلمة،______________________________ (1) ضمن معنى القيام و لذا عدى بعلى بحار. (2) الصريح في أكثر النسخ بالحاء المهملة و هو الرجل خالص النسب و كل خالص صريح و الاظهر إنه بالخاء المعجمة كما في الارشاد اى المستغيث أو من يطلب الاغاثة بحار. (3) بضم الخا و الزاء المعجمة و الراء اخيرا طائفة من الامم. (4) العصبة من الرجال ما بين العشرة الى الاربعين بحار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 26 و الاخرى المعاهدة فيهتكون سترها، و يأخذون القناع من رأسها، و الخرص من اذنها، و الأوضاح  «1» من يديها و رجليها و عضديها، و الخلخال و الميزر عن سوقها، فما تمتنع ألّا بالاسترجاع و النّداء يا للمسلمين فلا يغيثها مغيث، و لا ينصرها ناصر فلو أنّ مؤمنا مات من دون هذا ما كان عندى ملوما بل كان عندى بارّا محسنا.و اعجبا كلّ العجب من تظافر هؤلاء القوم على باطلهم و فشلكم عن حقكم قد صرتم غرضا يرمى و لا ترمون، و تغزون و لا تغزون، و يعصى اللّه و ترضون فترتب أيديكم، يا أشباه الابل غاب عنها رعاتها، كلّما اجتمعت من جانب تفرّقت من جانب.الترجمة:فريب داده شده بخدا سوگند آن كس است كه شما فريب داديد او را و كسى كه فايز شود بشما فايز مى شود بسهمى كه نوميدتر باشد از سهمهاى قمار و كسى كه تير اندازد با شما بدشمنان پس بتحقيق كه تير انداخته به تير شكسته بى پيكان.قسم بخداوند كه گرديدم بمرتبه كه باور ندارم گفتار شما را، و طمع ندارم در يارى دادن شما، و نمى ترسانم دشمن را با شما، چيست حال شما چيست دواى شما علاج ناخوشى شما، گروهى كه طرف مقابل شمايند مردانند مانند شما، آيا مى گوئيد گفتار بى اعتقاد، و غفلت مى ورزيد بدون ورع، و طمع تفضيل داريد بدون استحقاق.______________________________ (1) نوع من الحلى يعمل من الفضة سميت بها لبياضها واحدها واضح.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom