جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : دنیا، مزرعۀ آخرت [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) و فيه أحد عشر تنبيها :
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الدُّنْيَا [قَدْ] أَدْبَرَتْ وَ آذَنَتْ بِوَدَاعٍ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ قَدْ أَقْبَلَتْ وَ أَشْرَفَتْ بِاطِّلَاعٍ.
أَلَا وَ إِنَّ الْيَوْمَ الْمِضْمَارَ وَ غَداً السِّبَاقَ وَ السَّبَقَةُ الْجَنَّةُ وَ الْغَايَةُ النَّارُ.
أَ فَلَا تَائِبٌ مِنْ خَطِيئَتِهِ قَبْلَ مَنِيَّتِهِ؟ أَلَا عَامِلٌ لِنَفْسِهِ قَبْلَ يَوْمِ بُؤْسِهِ؟ أَلَا وَ إِنَّكُمْ فِي أَيَّامِ أَمَلٍ مِنْ وَرَائِهِ أَجَلٌ، فَمَنْ عَمِلَ فِي أَيَّامِ أَمَلِهِ قَبْلَ حُضُورِ أَجَلِهِ فَقَدْ نَفَعَهُ عَمَلُهُ وَ لَمْ يَضْرُرْهُ أَجَلُهُ؛ وَ مَنْ قَصَّرَ فِي أَيَّامِ أَمَلِهِ قَبْلَ حُضُورِ أَجَلِهِ فَقَدْ خَسِرَ عَمَلُهُ وَ ضَرَّهُ أَجَلُهُ.

آذَنَتْ : اعلام كرد. 
اشْرُفَتْ بِاطّلَاعِ : بطور ناگهانى رو آورد آشكار شد. 
الْمِضَمار : مكان يا زمانى كه اسبان را از نظر بدنى براى مسابقه آماده ميكنند، اصل معناى «تضمير» لاغر كردن اسب و آب كردن گوشتهاى اضافى آن است تا در روز مسابقه به خوبى بتواند حركت كند. 
الْسَّبْقَةُ : خط پايان مسابقه. 
الْمَنِيَّة : مرگ، اجل. 
البُؤس : نيازمندى شديد، بينوايى. 
أدبَرَت : پشت كرده است 
آذَنت : اعلان نموده است 
أشرَفت : نزديك شده است 
إطّلاع : از محل بلند نمايان شدن 
مِضمار : میدانى و زمانى كه اسبها را در آن براى مسابقه مهيا كنند 
سَبقَة : با فتح سين و سكون باء، آخرين خط ميدان مسابقه، و با ضم سين جايزه مسابقه 
غايَة : آخر و انتهاى چيزى 
مَنِيَّة : مرگ و اجل 
بُؤس : فقر و پريشانى 
(اين خطبه را در يكى از روزهاى عيد فطر ايراد فرمود):
دنيا شناسى:
پس از حمد و ستايش الهى، همانا دنيا روى گردانيده، و وداع خويش را اعلام داشته است، و آخرت به ما روى آورده، و پيشروان لشكرش نمايان شده. آگاه باشيد امروز، روز تمرين و آمادگى، و فردا روز مسابقه است، پاداش برندگان، بهشت، و كيفر عقب ماندگان آتش است. آيا كسى هست كه پيش از مرگ، از اشتباهات خود، توبه كند؟ آيا كسى هست كه قبل از فرا رسيدن روز دشوار قيامت، اعمال نيكى انجام دهد.
آگاه باشيد هم اكنون در روزگار آرزوهاييد، كه مرگ را در پى دارد، پس هر كس در ايّام آرزوها، پيش از فرا رسيدن مرگ، عمل نيكو انجام دهد، بهرمند خواهد شد، و مرگ او را زيانى نمى رساند، و آن كس كه در روزهاى آرزوها، پيش از فرارسيدن مرگ كوتاهى كند، زيانكار و مرگ او زيانبار است.
مى گويم: (اگر سخنى باشد كه مردم را به سوى زهد بكشاند و به عمل آخرت وادار سازد همين سخن است، كه مى تواند علاقه انسان را از آرزوها قطع كند، و نور بيدارى و تنفّر از اعمال زشت را در قلب ايجاد كند، و از شگفت آورترين جمله هاى مزبور اين جمله است كه فرمود: «الا و انّ اليوم المضمار و غدّا السّباق و السبقة الجنة و الغاية النار». 
«آگاه باشيد امروز روز تمرين و آمادگى، و فردا روز مسابقه است و جايزه برندگان بهشت، و سرانجام عقب ماندگى، آتش خواهد بود». زيرا با اينكه در اين كلام الفاظ بلند و معانى گران قدر و تمثيل صحيح، و تشبيه واقعى مى باشد سرّى عجيب و معنايى لطيف در آن نهفته شده است و آن جمله «و السبقة الجنة و الغاية النار» است، امام بين اين دو لفظ «السبقة» و «الغاية» بخاطر اختلاف معنا جدائى افكنده است، نگفته «السّبقة النار» چنانكه «السّبقة الجنّة» گفته است، زيرا سبقت جستن در مورد امرى دوست داشتنى است، و اين از صفات بهشت است و اين معنا در آتش «كه از آن بخدا پناه مى بريم» وجود ندارد، امام جائز ندانسته كه بگويد: «السبقة النار» بلكه فرموده است «الغاية النّار» زيرا مفهوم غايت (پايان) مفهوم وسيعى است كه در موضوعات مسرّت بخش و غير مسرّت بخش به كار مى رود و در حقيقت مرادف «مصير» و «مآل» است كه به معنى سر انجام مى آيد چنانكه خداوند مى فرمايد: وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً لِيُضِلُّوا عَنْ «به كافران بگو بهره بگيريد كه سرانجام شما به سوى آتش است». در اين خطبه دقّت كنيد كه باطنى شگفت آور و عمقى زياد دارد و چنين است ديگر سخنان امام عليه السّلام. و در بعضى نسخه هاى اين خطبه چنين آمده است «و السّبقة الجنة» (به ضم سين) به جائزه اى گفته مى شود كه به پيشتازان و برندگان مسابقه داده مى شود خواه وجه نقد باشد يا جنس ديگرى و معنى هر دو كلمه به هم نزديك است، زيرا پاداش را برابر كار نيك مى پردازند نه بد). 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (كه در بى اعتمادى بدنيا و مهيّا شدن براى آخرت مى فرمايد:)
(1) پس از ستايش حضرت بارى و درود بر پيغمبر اكرم، بتحقيق دنيا پشت كرده و به مفارقت و جدائى (شما را از چيزهائى كه بآن علاقه داريد) آگاه مى نمايد، و آخرت نزديك و آشكار شده است (دنيا براى هر كس در گذر است و آخرت كه به مردن تحقّق پيدا ميكند آمدنى است، پس به دنياى فانى نبايد دل بست و براى رفتن به جايگاه هميشگى بايستى آماده گرديد) 
(2) آگاه باشيد امروز (مدّتى كه از عمر باقى مانده بر اثر انجام كارهاى نيكو و رسيدن به اخلاق پسنديده) روز مضمار و روز مهيّا شدن است (كه از لذّات دنيوىّ بايد چشم پوشيد) و فردا (آخرت) روز پيشى گرفتن است (مضمار مدّتى را گويند كه اسبها را براى روز مسابقه و اسب دوانى تربيت ميكنند باين طريق كه مدّتى بر عليق اسب مى افزايند تا خوب فربه و پر زور گردد، پس از آن مدّتى تدريجا آنچه بر عليق افزوده اند كم ميكنند تا بقرار عادى برسد و اسب از خامى بيرون آيد و براى روز مسابقه حاضر باشد) و پيشى گرفتن (برنده مسابقه) بهشت است، و پايان (عقب مانده) آتش است (هر كه در اين مدّت مضمار خود را به اعمال صالحه و اخلاق پسنديده رياضت داد و تربيت نمود، فردا در آن ميدان امتحان سبقت گيرد و بهشت را بربايد، و هر كه در آن كوتاهى نمود و غفلت ورزيد فردا خوار و شرمسار گرديده در آتش داخل شود) 
(3) پس آيا نيست كسيكه پيش از رسيدن مرگش از گناه خود توبه كند و آيا نيست كسيكه پيش از رسيدن روز بد بختى خود براى نجات خويشتن (از عذاب الهىّ) چاره اى نمايد (كردار نيكوئى بجا آورد كه در آن روز هيچ چيز باعث نجات نمى شود مگر اعمال صالحه) 
(4) آگاه باشيد، شما در ايّام اميد و آرزو هستيد (به بقاى حيات و استمرار زندگانى) كه از پى آن مرگ است (كه بى خبر مى رسد) پس كسيكه در روزهاى اميد و آرزوى خود پيش از رسيدن اجلش كار كرد (خلق را يارى و خداوند را بندگى نمود) عملش او را نفع بخشيده مرگش زيانى وارد نياورد.
(سيّد رضىّ فرمايد:) مى گويم: اگر باشد كلامى كه مردم را بزهد و بى رغبتى در دنيا و كارهاى نيكوئى كه بكار آخرت آيد وادار نمايد هر آينه همين كلام حضرت است و بس كه مردم را از آمال و آرزوهائى كه علاقه فراوانى بآن دارند منصرف مى نمايد، و شعله هاى پند و منع از عصيان و نافرمانى از خدا و رسول را مى افروزد، و شگفت سخن آن حضرت اينست كه مى فرمايد: «أَلا و إِنَّ الْيَوْمَ الْمِضْمارُ وَ غَداً السِّباقُ وَ السَّبْقَةُ الجَنَّةُ وَ الْغايَةُ النَّارُ» زيرا در اين كلام با وجود عظمت لفظ و بزرگى معنى و با تمثيل و تشبيهى كه مطابق واقع و نفس الأمر است رازى شگفت و معنايى لطيف است كه فرموده: «و السَّبقة الجنّة و الغاية النّار» پس براى اختلاف دو معنى دو جور لفظ بيان كرده يعنى لفظ السّبقة را براى بهشت و لفظ الغاية را براى آتش بيان نموده و نفرموده: و السّبقة النّار چنانكه فرموده: «و السّبقة الجنّة» زيرا لفظ استباق و پيشى گرفتن براى امر محبوب و مقصود مطلوب مى باشد كه صفت بهشت است و اين معنى در آتش موجود نيست «كه از آن آتش پناه بخدا مى بريم» پس جائز نبوده كه بفرمايد: «و السّبقة النّار، بلكه فرموده: و الغاية النّار» زيرا غايت براى كسيكه بدانجا منتهى مى گردد گاهى شادى نمى آورد و گاهى مسرور مى گرداند پس تعبير از اين دو لفظ براى هر دو معنى صلاحيّت دارد، و اين كلمه غايت در اينجا مانند كلمه مصير و مآل است كه خداوند متعال فرموده (در قرآن كريم سوره 14 آیه 30) «قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِيرَكُمْ إِلَى النَّارِ» يعنى بگو از كارهاى ناشايسته لذّت ببريد پس پايان كار شما به آتش است. و جائز نيست در اين موضع گفته شود: فإنّ سبقتكم إلى النّار پس در اين گفتار تأمّل و انديشه كن كه باطن آن شگفت آور و ژرفى آن دور است، و بيشتر سخنان آن حضرت چنين است، و در بعضى از نسخ است كه در روايت ديگرى سبقة بضمّ سين وارد شده و سبقة بضمّ سين نزد عرب اسم مال يا متاعى است كه جائزه داده ميشود به سبقت گيرنده وقتى كه پيشى مى گيرد، و معنى سبقة بفتح و بضمّ سين بهم نزديكست، زيرا سبقة بضمّ سين جزاى كار امر مذموم و نكوهيده نيست، بلكه پاداش كارى است كه بر امر محبوب و پسنديده باشد. 
اما بعد. دنيا روى در رفتن دارد و بانگ وداع برداشته و آخرت روى در آمدن دارد و بناگاه، رخ مى نمايد. بدانيد، كه امروز، روز به تن و توش آوردن اسبان است و فردا روز مسابقه. هر كه پيش افتد، بهشت جايزه اوست و هر كه واپس ماند، آتش جايگاه او. آيا كسى نيست، كه پيش از آنكه مرگش در رسد، از خطاى خود توبه كند؟ آيا كسى نيست، كه پيش از بدحالى و شوربختى، براى خويش كارى كند.
بدانيد كه شما در اين روزهاى عمر غرق اميدها و آرزوهاييد و، حال آنكه، مرگ پشت سر شما كمين كرده است. هر كس در اين روزها، پيش از رسيدن مرگش براى خود كارى كند، كارش بدو سود رساند و مرگش زيان نرساند و هر كه، در اين روزها، قصور ورزد و براى خود كارى نكند، كارش سود ندهد و مرگش زيان رساند. 
من (سید رضی) مى گويم: اگر سخنى توان يافت كه مردم را به زهد و پرهيز در دنيا بكشد و آنان را به عمل براى آخرت وادارد همين سخن است و بس. اين سخن پيوند مردم را با آمال و آرزوهايشان مى برد و در آنها چراغ موعظت و خوددارى از معاصى را مى افروزد. شگفت ترين جمله هاى آن آن جاست كه آن حضرت (ع) مى گويد: 
«الا و ان اليوم المضمار و غدا السباق و السبقة الجنة و الغاية النار». در اين عبارت با وجود فخامت در لفظ و عظمت قدر در معنى و صدق تمثيل و تشبيه حقيقى، رازى شگرف نهفته است و معنيى لطيف. بويژه، اين عبارت: «السبقة الجنة و الغاية النّار». در اينجا، ميان دو لفظ «السبقة و الغاية» هم در معنى اختلاف است و هم در لفظ. نگفت: «السبقة النار» و گفت: «السبقة الجنة». زيرا مسابقت و پيشى گرفتن بر يكديگر براى امور محبوب و هدفهاى مطلوب است و اين محبوبيت و مطلوبيت، صفت بهشت است و اين گونه معانى در دوزخ، كه از آن به خدا پناه مى بريم وجود ندارد. 
و گفت: «الغاية النّار». زيرا غايت گاه باشد براى كسى، كه سيرش بدان منتهى مى شود، مسرور كننده نباشد گاه مسرور كننده باشد، در اين گونه مواقع، «مصير» و «مآل» به كار مى برند. خداى تعالى مى فرمايد: «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً لِيُضِلُّوا» در اينجا نمى توان گفت: «سبقكم (به سكون باء) الى النار». در اين بينديش، كه سخنى است با معنى عجيب و ژرف. بيشتر كلام على (ع) از اين قبيل است. در بعضى روايات آمده است: «السبقة الجنة» به ضم سين. سبقه، در نزد ايشان چيزى است كه به برنده مسابقه مى دهند. مانند مال يا چيزى ديگر. اين دو معنى به هم نزديك اند، زيرا جايزه را به كسى نمى دهند كه مرتكب كار نكوهيده اى شده باشد بلكه به كسى مى دهند كه كار پسنديده اى كرده باشد. 
اما بعد، همانا دنيا روى برگردانده و وداع خويش را اعلام داشته و آخرت روى آورده و طلايه هاى آن آشکار گرديده است. بدانيد امروز روز تمرين و آمادگى است و فردا روز مسابقه. جايزه برندگان بهشت و سرانجامِ (شومِ) عقب ماندگان آتش دوزخ است.
آيا کسى نيست که پيش از فرا رسيدن مرگش از خطاهايش توبه کند؟ آيا انسانى پيدا نمى شود که قبل از رسيدن روز ناراحتيش، عمل نيکى براى خود انجام دهد؟ آگاه باشيد! شما در دوران اميد و آرزوئى به سر مى بريد (که فرصت بسيار گرانبهايى است) و مرگ در پى آن است (با اين حال) هر کس (از اين فرصت استفاده کند) و در ايّام اميدش، پيش از فرا رسيدن أجلش به عمل صالح پردازد، اعمالش به او سود مى بخشد و فرا رسيدن اجلش، زيانى به او نمى رساند. و هر کس در ايّام اميدش و پيش از فرا رسيدن اجلش، در عمل کوتاهى کند گرفتار خسران شده و فرا رسيدن اجلش براى او زيانبخش خواهد بود (چرا که فرصت گرانبهايى و غير قابل بازگشتى را از دست داده است).
همانا دنيا پشت كرده و بدرود گويان است، و آخرت روى آورده و از فراز جاى نگران است. بدانيد كه امروز رياضت است و فردا مسابقت، و خطّ پايان، دروازه بهشت برين است، و آن كه بدان نرسد در دوزخ جايگزين. آيا كسى نيست كه از گناه توبه كند پيش از آنكه مرگش سر رسد؟ آيا كسى نيست كه كارى كند، پيش از آنكه روز بدبختى اش در رسد.
بدانيد كه شما در روزهايى به سر مى بريد كه فرصت ساختن برگ است، و از پس اين روزها مرگ است. آن كه اجل نارسيده، ساز خويش برگيرد، سود آن بيند و از مرگ آسيب نپذيرد، و آن كه تا دم مرگ كوتاهى كند، حاصل عمرش خسران است و مرگ او موجب زيان.
[مى گويم، اگر سخنى بود كه مردم را به زهد كشاند، و به كار آخرت ناچار گرداند، اين سخن است و در باره آن بس كه، دل را از آرزوها چنان برد كه روشن شود و پند گيرد، و بيش پى كار دنيا نگيرد، و شگفت تر، سخن اوست كه فرمايد: «امروز مضمار است و فردا مسابقت، سبقه بهشت است، و دوزخ غايت.» كه در اين سخن گذشته از فخامت لفظ و عظمت معنى و تمثيل راست و تشبيه حقيقى و بى كم و كاست، سرّى عجيب و معنيى لطيف نهفته است كه امام فرمايد: «و السّبقه الجنة و الغاية النّار» كه چون معنى «سبقه» و «غايت» مخالف يكديگر است، به دو لفظ از آن تعبير كرد و نفرمود: «السّبقة النّار»، كه «سبقه» به معنى «پيشى گرفتن» در كارى است محبوب و غرضى مطلوب، و آن بهشت است نه دوزخ «نعوذ باللّه منها» و روا نبود كه گويد: «و السّبقة النّار» بدين جهت گفت: «الغاية النّار» چه گاه بود كه كسى به جايى رسد و بماند، و ماندن در آن را خوش نداند، و ديگرى را همان جا خوش آيد. كه در اين صورت آن چنان جاى به «مصير» يا «مآل» تعبير شود، چنانكه پروردگار فرموده است: «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً لِيُضِلُّوا عَنْ. و روا نيست كه در اينجا به جاى «مصير» «سبقة» آيد. در اين معنى بينديش كه باطنى عجيب و ژرفايى عميق و لطيف دارد، و بيشتر سخنان امام چنين است. و در بعض نسخه ها آمده: و در روايت ديگرى است كه «و السّبقة الجنّة» و «سبقة» مالى يا چيزى بود و بدان كس دهند كه در مسابقه پيش افتد، و هر دو معنى بهم نزديك است، چه پاداش را برابر كار نيك دهند نه كار بد].
از خطبه هاى آن حضرت است در بى وفايى دنيا و توجه به آخرت پس از حمد حق، دنيا پشت كرده خبر به وداع مى دهد، و آخرت روى نموده و سر بر آورده است. 
آگاه باشيد كه امروز روز تمرين، و فردا زمان مسابقه است، مزد برنده بهشت، فرجام بازنده آتش است. آيا كسى نيست كه قبل از رسيدن مرگش توبه كند آيا كسى نيست كه پيش از رسيدن روز سختى اش چاره انديشد هش داريد كه شما در روزگار آرزو هستيد كه به دنبالش مرگ است. 
كسى كه در ايام آرزو قبل از آنكه مرگش فرا رسد عمل كند عملش سودمند است، و مرگش به او زيان نرساند، و آن كه در روزگار آرزويش پيش از رسيدن مرگش تقصير كند محصول كارش خسارت است، و مرگش براى او زيان دارد. 
مى گويم: اگر سخنى باشد كه مردم را به زهد در دنيا و عمل مربوط به آخرت وادار كند همين سخن است. و همين بس كه اين كلام دل را از وابستگى به آرزوها قطع كند، و نور موعظه و قدرت باز داشتن انسان از گناه را در دل بر افروزد. و عجيب ترين جملات اين خطبه اين است كه مى فرمايد: «امروز روز تمرين، و فردا روز مسابقه، و مزد برنده بهشت، و عاقبت بازنده آتش است.» زيرا در اين سخن با وجود عظمت لفظ و بزرگى معنا و تمثيل درست، و تشبيه واقعى، سرّى شگفت و معنايى لطيف نهفته، و آن قول حضرت است كه مى فرمايد: «و السّبقة الجنّة، و الغاية النّار» كه چون معنى سبقه و غايت مخالف هم است از آن حقيقت قيامتى به دو لفظ مختلف «سبقه-  غايت» تعبير فرموده، زيرا مسابقه در كارى محبوب و هدفى مطلوب است و اين صفت بهشت است، نه دوزخ كه به خدا از آن پناه مى بريم، و شايسته نبود بگويد: «و السبقة النار»، بدين خاطر فرمود: «الغاية النار»، چه اينكه ممكن است پايان يك راه كسى را خوش نيايد، و ممكن است خوش آيد، بنا بر اين صحيح اين است كه براى هر دو صورت با كلمه غايت تعبير شود. غايت در اين زمينه مانند مصير و مآل است، چنانكه حق فرموده: قلْ تَمَتَّعُوا فَاِنَّ مَصيرَكُمْ الَى النَارِ، كه صحيح نيست در اينجا به جاى «مصير» كلمه «سبقه» آيد. در اين سخن انديشه كن كه نهانى شگفت و ژرفايى عميق و لطيف دارد، و بيشتر سخنان حضرت چنين است. در برخى از نسخه ها «سبقه» به ضمّ سين وارد شده. و سبقه به ضمّ سين نزد عرب مال يا متاعى است كه به برنده مسابقه جايزه مى دهند. و معنى سبقه به فتح و ضم به هم نزديك است، زيرا سبقه به ضم سين جزاء عمل ناپسند نيست بلكه پاداش كار خوب است. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 186-175خطبه در يك نگاه:اين خطبه يكى از معروفترين خطبه هاى امير مؤمنان على عليه السّلام است و به گفته شيخ مفيد در ارشاد، يكى از سخنانى است كه از آن حضرت به يادگار مانده و ارباب فهم و عقل و خرد، آن را حفظ كرده اند. و به گفته سيد رضى -چنان كه خواهد آمد- اگر سخنى پيدا شود كه انسان ها را با قوت و قدرت، به سوى زهد در دنيا و توجه به آخرت سوق دهد، اين سخن است.در اين خطبه كوتاه -كه به گفته بعضى از محقّقان، به عنوان بخشى از خطبه 25 محسوب مى شود- امام، به ده نكته مهم در باره توجه به آخرت و زهد در دنيا و عدم اعتماد بر مواهب مادّى و زرق و برق اين جهان و آمادگى هر چه بيشتر براى زندگى جاودان آخرت و هشدار نسبت به خطرات مهمّى كه سعادت انسان را تهديد مى كند اشاره مى فرمايد.اين خطبه بحق از خطبه هاى تكان دهنده اى است كه انسان را به سوى زهد در دنيا و بى اعتنائى به زرق و برق و توجه به امر آخرت، سوق مى دهد و تعبيراتش، آن چنان صريح و دقيق است كه هر كس را كه كمترين شايستگى داشته باشد از خواب غفلت بيدار مى كند و در هر قسمت تحليل منطقى جالبى را همراه با تعبيرات خطابى ارائه مى دهد. جايگاه دنيا و آخرت از ديدگاه على (عليه السلام): امام (عليه السلام) در اين خطبه غرّا براى سوق دادن انسان ها به زهد و بى اعتنايى به زرق و برق دنيا به ده نکته مهم اشاره مى کند; زيرا، همانطور که در حديث آمده و تجربه نيز در تمام طول تاريخ ثابت کرده حبّ دنيا سرچشمه همه گناهان و (رأس کلُّ خطيئة) است و بى اعتنائى به آن نخستين و مهم ترين گام براى اصلاح نفوس و مبارزه با فساد فردى و اجتماعى است. در نخستين نکته به سپرى شدن دنيا و وداع کردن آن با اهل دنيا اشاره کرده مى فرمايد: «اما بعد دنيا روى برگردانده و وداع خويش را اعلام داشته است; (أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الدُّنْيَا قَدْ أَدْبَرَتْ، وَ آذَنَتْ(1) بِوَدَاع). چگونه دنيا پشت کرده و آهنگ وداع کرده است؟ نشانه هاى آن، بسيار روشن است. قبرستان هاى خاموشى که از نسل هاى پيشين، يعنى پادشاهان و فرماندهان و زورمندان، جوانان و کودکان و پيران، باقى مانده همه، گواه اِدْبار دنيا و فريادهاى وداع آن است. قَدِّ خميده پيران، موى سپيد کهنسالان و بيمارى هاى گوناگون مشرفان به مرگ هر يک نشانه اى از اِدبار دنيا و اِعلان وداع او است. ظاهراً دنيا خاموش است، امّا گويى، با هزار زبان، سخن مى گويد! اين، همان است که على (عليه السلام) در يکى ديگر از خطب نهج البلاغه، به آن اشاره کرده مى فرمايد: «فَکَفى واعِظاً بِمَوتى عايَنتُمُوهُمْ، حُمِلُوا اِلى قُبُورِهِم غَيْرَ راکِبينَ وَ اُنْزِلُوا فيها غَيْرَ نازِلينَ. فَکَأَنَّهُمْ لَمْ يَکُونُوا لِلدُّنْيا عُمّاراً وَ کَأَنَّ الاْخِرَةَ لَمْ تَزَلْ لَهُمْ داراً; براى عبرت و اندرز شما، همين بس است که مردگانى را با چشم خود ديده ايد که آنها را بى اختيارشان، به گورهاشان حمل مى کردند و در ميان قبر قرار مى دادند، بى آن که خود، بتوانند يا بخواهند در آن روز فرود آيند. (چنان از نظرها محو مى شوند) که گويى، هرگز در ميان مردم اين گيتى نبوده اند و گوئى سراى آخرت، همواره خانه آنان بوده است»(2). در نکته دوم، اشاره به موضوع اقبال آخرت و روى آوردن سراى ديگر است، مى فرمايد: آخرت روى آورده و طلايه هاى آن آشکار گرديده است»، (وَ إِنَّ الآخِرَةَ قَدْ أَقْبَلَتْ، وَ أَشْرَفَتْ بِاطِّلاَع.)(3) نخستين منزلگاه آخرت، مرگ است که همواره، مردم جهان را يکى پس از ديگرى در کام خود فرو مى برد و اين، خود نشانه روى آوردن جهان آخرت است. به اين ترتيب، امام (عليه السلام) به همگان هشدار مى دهد که دير يا زود، آماده وداع با اين جهان و گام نهادن در سراى ديگر شوند و آنچه را که لازمه اين سفر عمومى و پرخوف و خطر است فراهم سازند و پيش از آن که فرصت از دست رود به تهيه ساز و برگ برخيزند. در سومين نکته ترسيم بسيار گويا و جالبى از چگونگى اين سرا و آن سرا و پيوند و ارتباط ميان اين دو فرموده و مى گويد: «بدانيد! امروز، روز تمرين و آمادگى است و فردا روز مسابقه. جايزه برندگان بهشت و سرانجام (شوم) عقب ماندگان آتش دوزخ است، (أَلاَ وَ إِنَّ اليَوْمَ المِضْمارَ(4) وَ غَداً السِّبَاقَ(5) وَ السَّبَقَةُ الْجَنَّةُ وَ الْغَايَةُ النَّارُ;) در تشبيهى که در اين جمله زيبا وارد شده، انسان را به سوارکارانى همانند مى کند که در يک مسابقه بزرگ شرکت مى کنند. روشن است که آنها بايد قبلا به تمرين فراوان بپردازند و خود را آماده کنند و از آنجا که تمرينِ سوارى با اسب ها، آنها را چابک و ورزيده و در عين حال لاغر مى کند، عرب، از آن تعبير به «مضمار» يعنى مکان يا زمان لاغر شدن مى کند. جالب اين که به گفته راغب در مفردات، ضامر، به هر حيوان لاغرى گفته نمى شود بلکه به حيوان لاغرى گفته مى شود که بر اثر تمرين و کار لاغر شده باشد که لازمه آن چابکى است. بعد از آن، دورانِ مسابقه شروع مى شود و در هر مسابقه اى جوايزى براى برندگان و تبعاً خسارتى براى بازندگان خواهد بود. امام (عليه السلام) زندگى اين جهان را دوران ورزيدگى و آمادگى و ميدان آخرت را ميدان مسابقه و جايزه برندگان را بهشت و خسارت بازندگان را آتش دوزخ مى شمارد. بديهى است که هيچ کس در ميدان مسابقه نمى تواند مشغول تمرين و آمادگى و ورزيدگى شود، بلکه بايد آنچه در اين زمينه لازم است از قبل فراهم شده باشد; در ميدان محشر نيز جايى براى تهيه حسنات و توبه از سيّئات و تهذيب نفوس و تطهير قلوب نيست. همه اينها بايد در دنيا فراهم شده باشد. کسانى که اين واقعيت را به فراموشى بسپارند و آمادگى لازم را از نظر روحانى و معنوى، در اين دنيا فراهم نکنند، به يقين در مسابقه سرنوشت سازِ آخرت، شکست مى خورند، شکستى که سرانجامش دوزخ است. اين نکته نيز قابل توجه است که برندگان جوايز مسابقه همه در يک سطح نيستند و رديف نخست و دوم و سوم و... دارند. در مسابقه بزرگ و سرنوشت ساز آخرت نيز مطلب همين است. از آنچه گفتيم روشن شد که «سباق» به معناى مسابقه و «سبقه» به معناى هدفى است که به سوى آن پيش مى روند و سُبْقه (بر وزن لقمه) به معناى جايزه است. مرحوم سيد رضى ـ رضوان الله تعالى عليه ـ در ذيل همين خطبه ـ چنان که خواهيم ديد ـ اشاره به نکته ظريفى کرده و آن اين که چرا امام (عليه السلام) در مورد جنّت (بهشت) فرموده (والسبقة الجَنَّه) و در مورد «نار (جهنّم)» تعبير به غايت کرده و نه سبقه! آن گاه مى گويد که اين به خاطر آن است که سبقه، هدف مطلوبى است که به سوى آن پيش مى روند و بهشت چنين است، ولى دوزخ هدف محبوبى نيست، بلکه سرانجامِ شومى است که شکست خوردگان گرفتار آن مى شوند، به همين دليل امام (عليه السلام) در ميان اين دو تعبير تفاوت گذارده است. اين سخن، با آيه شريفه (سابِقُوا اِلى مَغْفِرَة مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّة عَرْضُهَا کَعَرْضِ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ)(6) به پيش تازيد براى رسيدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتى که پهنه آن مانند پهنه آسمان و زمين است منافاتى ندارد; زيرا تعبير به «سابقوا» به معناى «مسابقه در اين جهان نيست بلکه آماده شدن براى مسابقه در جهان ديگر است. به دليل اين که جنّت و بهشت را هدف نهايى اين مسابقه قرار داده است. به تعبير ديگر، در اينجا، مسابقه اى است به سوى اَعمال خير و در آنجا مسابقه اى است به سوى بهشت جاويدان که نتيجه اعمال است. در چهارمين نکته اشاره به يکى از مهمترين توشه هاى اين سفر بزرگ و خطرناک مى کند و آن توشه توبه است. مى فرمايد: «آيا کسى نيست که پيش از فرا رسيدن مرگش از خطاهايش توبه کند؟ آيا انسانى پيدا نمى شود که قبل از رسيدن روز ناراحتيش عمل نيکى براى خود انجام دهد؟ (أَفَلاَ تَائِبٌ مِنْ خَطِيئَتِهِ قَبْلَ مَنِيَّتِهِ!(7) أَلاَ عَامِلٌ لِنَفْسِهِ قَبْلَ يَوْمِ بُؤْسِهِ!) اين تعبيرها ـ که براى تحريک و تشويق هر چه بيشتر آگاهان و تنبيه و بيدار ساختن غافلان ايراد شده است ـ در واقع نتيجه منطقى جمله هاى قبل است، زيرا با توجه به اين که دنيا، بسرعت پشت مى کند و آخرت با شتاب روى مى آورد و امروز، روز آمادگى و فردا، روز مسابقه سعادت و شقاوت است، چرا افراد عاقل و هوشيار، با توبه کردن و بازگشت به سوى خدا و انجام عمل نيک پيش از آن که فرصت از دست رود خود را آماده اين سفر نکنند؟ اين همان چيزى است که در خطبه ديگرى نيز به آن اشاره شده مى فرمايد: «فَاعْمَلُوُا وَ اَنْتُمْ فِى نَفْسِ الْبِقاءِ، وَ الصُّحُفُ مَنْشُورَةٌ وَ التُّوبَةُ مُبْسُوطَةٌ(8); حال که در متن زندگى و حيات قرار داريد، و نامه هاى عمل باز و ميدان توبه گشوده است عمل صالح انجام دهيد». قيامت را به «يومَ بُؤس» تعبير کردن، به خاطر حوادث شديد و عذاب هاى سخت و نگرانى هاى فوق العاده آن است. آن عذاب ها در آيات مختلف قرآن منعکس شده است و به انسان ها هشدار مى دهد تا امروز که فرصتى در دست دارند، براى آن روز سخت ـ که انبوه مشکلات آن را احاطه کرده ـ فکرى کنند و ذخيره اى بيندوزند. در پنجمين نکته، به فرصت هاى زودگذر و موقّت، امّا بسيار پرارزش اشاره مى کند که غفلت از آن، مايه ندامت و پشيمانى سخت و دردناک است، مى فرمايد: «آگاه باشيد! شما، در دوران اميد و آرزويى به سر مى بريد (که فرصت بسيار خوبى براى اندوختن ذخائر معنوى است) و مرگ، در پى آن است، با اين حال هر کس (از اين فرصت استفاده کند) و در ايام اميدش، پيش از فرا رسيدن اجلش، به عمل صالح بپردازد، اعمالش به او سود مى بخشد و فرا رسيدن اجلش زيانى به او نمى رساند; أَلاَ وَ إِنَّکُمْ في أَيَّامِ أَمَل مِنْ وَرَائِهِ أَجَلٌ، فَمَنْ عَمِلَ في أَيَّامِ أَمَلِهِ قَبْلَ حُضُورِ أَجَلِهِ فَقَدْ نَفَعَهُ عَمَلُهُ وَ لَمْ يَضرُرْهُ أَجَلُهُ.» و هر کس که در اين ايّام اميدش، و پيش از فرا رسيدن اجلش، در عمل کوتاهى کند، گرفتار خسران شده و فرا رسيدن اجلش براى او زيان بخش خواهد بود، (چرا که فرصتى گران بها و غير قابل بازگشتى را از دست داده است); وَ مَنْ قَصَّرَ في أَيَّامِ أَمَلِهِ قَبْلَ حُضُورِ أَجَلِهِ فَقَدْ خَسِرَ عَمَلُهُ وَ ضَرَّهُ أَجَلُهُ. تعبير به «ايّام أمل (روزهاى اميد)»، از زندگانى دنيا، تعبير لطيفى است که موقعيّت مثبت اين جهان را روشن مى سازد; زيرا دقائق عمر بهترين فرصت براى رسيدن به سعادت جاودان است. گاه مى شود که انسان با استفاده از توبه اى که در لحظه زودگذرى از اين زندگى انجام مى شود درياهاى آتش را خاموش مى کند و با عمل خالصى که در ساعتى از عمرش انجام مى گيرد، بهشت جاودان را براى خود خريدارى مى کند. *** نکته ها: 1 ـ دنيا و آخرت در احاديث اسلامى از ديدگاه اسلام و تمام اديان آسمانى، دنيا سراى ناپايدارى است که انسان براى اندوختن زاد و توشه و کسب کمال و معرفت و به دست آوردن بال و پر براى پرواز در سراى جاويدان به آن گام نهاده است و به همين دليل خداوند او را با انواع آزمايش ها و تمرين هاى سخت، اعم از عبادات و طاعات و ترک شهوات و مصائب و مشکلات ـ که با زندگى دنيا آميخته است پرورش مى دهد و براى زندگى ابدى در جهان ديگر ـ که سرايى است مملوّ از خير و برکت براى نفوس پاک و مهذّب ـ آماده مى سازد. در روايات از تعبيرات بسيار متنوّعى براى بيان اين واقعيت استفاده شده است که هر يک از ديگرى زيباتر و پرمعناتر است. در خطبه بالا دنيا به ميدان تمرين و کسب آمادگى براى مسابقه در سراى ديگر تشبيه شده است، و امتياز برندگان اين مسابقه بهشت و سرنوشت بازندگان، دوزخ ذکر شده است. در حديث معروفى مى خوانيم: «اَلدُّنْيا مَزْرَعَةُ الاْخِرَةِ»(10)، بديهى است که مزرعه جاى زيستن نيست، بلکه جاى فراهم کردن آذوقه جهت زيستن در محلّ ديگر است. در تعبيرات ديگرى که در نهج البلاغه آمده است، از دنيا تعبير به «مَتْجَر» (تجارتخانه) و گاه «دارموعظة» (سراى اندرز و محل فراگيرى علم و آگاهى) و گاه «مُصَلّىْ» (نمازخانه) شده است، مى فرمايد: «إِنَّ الدُّنْيا دارُ صِدْق لِمَنْ صَدَقَها... وَ دارُ مَوْعِظَة لِمَنِ اتَّعَظَ بِها، مَسْجِدُ أَحِبّاءِ اللهِ وَ مُصَلّى مَلأئِکَةِ اللهِ وَ مَهْبِطُ وَحْىِ اللهِ وَ مَتْجَرُ أَوْلياءِ اللهِ; دنيا جايگاه صدق و راستى است، براى آن کس که با آن به درستى رفتار کند... سراى اندرز است، براى آن کس که از آن پند گيرد، مسجد دوستان خدا و نمازگاه فرشتگان پروردگار و محل نزول وحى الهى و تجارتخانه اولياء حقّ است.»(11) در تعبير ديگرى، از امام على بن الحسين (عليه السلام) از حضرت مسيح (عليه السلام)نقل شده است که به اصحاب خاص خود (حواريون) فرمود: «إِنّما الدُّنْيا قَنْطَرَةٌ فَاعْبُرُوها وَ لاتَعْمِرُوها; دنيا پلى است که بايد از آن بگذريد، نه اين که توقف کنيد و به آبادى و زرق و برق آن بپردازيد.»(12) در حديث ديگرى، همين معنا، از امام صادق (عليه السلام) از موعظه هاى لقمان حکيم به فرزندش، نقل شده است که دنيا را به منزله پلى دانسته که بر نهرى زده شده و بايد از آن عبور کرد.(13) در تعبيرهاى ديگرى در نهج البلاغه، دنيا، به عنوان «دارُ مَمرّ(5)» (سراى گذرگاه) و «دارُمجاز(14)» (سراى عبور) معرفى شده است. و بالأخره، در حديث ديگرى که از امام هادى (عليه السلام) نقل شده، دنيا را به عنوان بازارى معرفى مى کند که گروهى در آن سود مى کنند و گروهى زيان مى برند; ايشان فرموده اند: «اَلدُّنْيا سَوْقٌ رَبِحَ فِيها قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ; دنيا، بازارى است که گروهى در آن سود مى برند و گروهى زيان مى بينند.»(15) تمام اين تعبيرات، نشان مى دهد که نبايد به دنيا، به عنوان يک هدف نهايى نگاه کرد; بلکه ابزار و وسيله اى است براى اندوختن سرمايه عمل صالح و تحصيل معارف الهى جهت نتيجه گيرى در جايگاه ابدى. ممکن است اين مطلب در نظر بعضى ساده باشد، ولى در واقع سرنوشت سازترين مسأله در زندگى انسانها، همين مسأله است که به مواهب مادّى دنيا و امکاناتى که در اختيار او است، به کدام ديده نگاه مى کند; ديده ابزار و وسيله يا ديده هدف نهايى و مطلوب واقعى ـ و به اصطلاح ـ غرض غايى. تأکيد امام اميرمؤمنان على (عليه السلام) در آغاز اين خطبه بر اين مطلب که دنيا ميدان آمادگى براى مسابقه سراى آخرت است، در واقع يک پايه گذارى محکم براى ساير اندرزهاى مهمى است که در اين خطبه آمده است. 2 ـ زيان غير قابل جبران! نکته ديگرى که در لابه لاى اين فراز از خطبه، بدان اشاره شده و توجه به آن بسيار لازم است، اين است که خسارت هايى که در زندگى اين جهان، دامن انسان را مى گيرد و فرصت هايى که از دست مى رود، بعد از پايان زندگى و سرآمد عمر، قابل جبران نيست. در واقع، مسابقه اى که انسان ها در پيش دارند، تنها، يک بار انجام مى شود; يک دوران آمادگى و يک ميدان مسابقه و ديگر، تکرارى در آن نيست که افراد غافل و بى خبر يا مقصّر کوتاه نگر، بعد از آگاهى از خسران عظيمى که دامانشان را گرفته است، به فکر چاره و جبرانِ مافات بيفتند! به همين جهت، امام (عليه السلام) در جمله هاى بالا فرمود: «وَ مَنْ قَصَّرَ فِي أَيّامِ أَمَلِهِ قَبْلَ حُضُورِ أَجَلِهِ فَقَدْ خَسِرَ عَمَلَهُ وَ ضَرَّهُ أَجَلُهُ; هر کس در ايّام اميد و آرزو پيش از فرا رسيدن اجلش کوتاهى کند، خسران مى بيند و فرا رسيدن اجل، براى او زيانبار خواهد بود.» ندامت ها و پشيمانى ها، هرگز مشکلى را حل نمى کند و فرياد (رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّى أَعْمَلُ صَالِحاً فِيما تَرَکْتُ) ـ خدا را، اى فرشتگان الهى! مرا بازگردانيد تا اعمال صالحى را که انجام نداده ام به جا آورم ـ با پاسخ (کلاّ) (هرگز چنين نيست) ـ رو به رو خواهد شد.(16) و به گفته شاعر: افسوس که ايّام جوانى بگذشت *** سرمايه عمر جاودانى بگذشت تشنه به کنار جوى، چندان خفتم *** کز جوى من آب زندگانى بگذشت و به گفته شاعر ديگر: افسوس که عمرى پى اغيار دويديم *** از يار بمانديم و به مقصد نرسيديم سرمايه ز کف رفت، تجارت ننموديم *** جز حسرت و اندوه، متاعى نخريديم* * * پی نوشت: 1 ـ «آذنت» از ماده «اذن»، به معناى «اعلام کردن» است. و به اذان از اين جهت اذان مى گويند که وقت نماز را اعلام مى کند. 2 ـ خطبه 188. 3 ـ «اطلاع» از ماده «طلع» در اصل، به معناى «ظهور و بروز» است. و طلوع خورشيد، به معناى ظهور آن است. و طَلْع به معناى «شکوفه خرما» نيز از همين مادّه گرفته شده است. اطلاع به معناى «سرکشيدن و سرکشى کردن و آگاهى يافتن» نيز از همين معنا سرچشمه گرفته است. بعضى معتقدند که اين واژه به «آگاهىِ ناگهانى» گفته مى شود. 4 ـ مضمار، همانطور که در متن گفته ايم، به معناى «مکان يا زمان لاغر شدن» است و به گفته بعضى براى اين که اسب ها در ميدان مسابقه از قدرت کافى برخوردار شوند، مدتى به آنها آب و علف فراوان مى دادند تا قوى شوند و سپس با تمرين هاى پى درپى اندام آنها لاغر، ولى محکم و قوى مى شد. به اين کار تضمير ـ يعنى لاغر کردن ـ مى گفتند، سپس کلمه «مضمار» به ميدان هاى تمرين اطلاق شده، خواه سبب لاغرى باشد يا نباشد. 5 ـ «سباق» از ماده «سبق» به معناى «پيشى گرفتن» است. مسابقه، از باب مفاعله به معناى «پيشى گرفتن بر هم» است. و سباق نيز به همين معنا است. «سَبَقه» يا به معناى هدف مطلوبى است که براى آن، مسابقه مى گذارند يا به معناى جايزه است. 6 ـ سوره حديد، آيه 21. 7 ـ «منيّه» از مادّه «مَنى» (بر وزن نفى) به گفته مقاييس اللغة در اصل به معناى مقدّر ساختن چيزى است و سپس واژه منيّه به معناى مرگ آمده است. چون مرگ امرى است مقدّر. واژه «مُنى» به آرزوهايى که انسان در ذهن خود تقدير مى کند اطلاق مى شود. 8 ـ خطبه 237. 9 ـ اين حديث، در غوالى اللئالى، جلد يکم، صفحه 267، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است. 10 ـ کلمات قصار، شماره 131. 11 ـ بحارالانوار، جلد 14، صفحه 319، حديث 21. 12 ـ بحارالانوار، جلد 70، صفحه 69، حديث 36. 13 ـ نهج البلاغه، کلمات قصار 133. 14 ـ نهج البلاغه، خطبه 203. 15 ـ بحارالانوار، جلد 75، مواعظ امام هادى(عليه السلام)، صفحه 366. 16 ـ سوره مؤمنون: آيه 100.  
شرح علامه جعفریاندرز و هشدار: «فان الدنيا ادبرت و اذنت بوداع و ان الاخره قد اقبلت و اشرفت (اشرقت) باطلاع» (دنيا پشت گردانده و اعلام وداع مي‌نمايد و آخرت روي آورده و اشرف آگاهانه دارد). مي‌تابد هر لحظه‌اي از زمان كه از آينده مي‌رسد و بگذشته مي‌خزد دنيا گاهي از ما دور مي‌شود و بمقدار آن لحظه آدميان را وداع مي‌گويد. جريان زمان كه لحظه به لحظه، آن به آن، رابطه‌ي ما را با جهان خارجي و موجوديت خودمان متغير مي‌سازد. آنچه كه جريان زمان در ارتباط ما با جز خود بوجود مي‌آورد، نه توقفي است و نه برگشتي بلكه گذشتن است و بس اگر همه‌ي نيروهاي جهان هستي دست بهم بدهند و همه‌ي انسانهايي كه در اين كره‌ي خاكي زندگي كرده و رهسپار زير خاك گشته‌اند و آنانكه هم اكنون در روي زمين قدم بر مي‌دارند و حتي آنانكه بعد از اين به دنيا خواهند آمد، با جدي‌ترين اراده بخواهند كه يك لحظه را براي كمترين مدت متوقف نمايند، امكان‌پذير نخواهد بود. خداوند حكيم چه حكمت متعاليه‌اي در ساختمان حواس و ذهن و شكل جهان طبيعت بكار برده است كه سريع‌ترين حركت لاينقطع را بصورت ثابتهائي در برابر لمس ما و ديدگان ما تجسم بخشيده است، كه به ستاره‌ها مي‌نگريم و مي‌گوئيم اينها همان ستارگاني هستند كه ديشب ديده بوديم. به درختان مي‌نگريم و چنين مي‌پنداريم كه همان درختاني هستند كه ديروز از آنها ميوه چيده‌ايم. اين انسانها موجوداتي هستند كه ساليان متمادي با آنان در حال ارتباط هستيم. اين همان صندلي است كه چند ماه است در اتاق من قرار گرفته و من از آن بهره‌برداري مي‌نمايم! اگر نمايش ثابت در حقايق و رويدادهايي كه در عالم طبيعت پيرامون ما را گرفته‌اند، وجود نداشت با اين حواس و ذهن كه ما داريم حتي يك لحظه هم نمي‌توانستيم با اين حقايق و رويدادها رابطه‌اي برقرار نمائيم بقول مولانا: شاخ آتش را بجنباني بساز          در نظر آتش نمايد بس دراز اين درازي خلقت از تيزي صنع          مي‌نمايد سرعت انگيزي صنع پس واقعيات جهان طبيعت در همان لحظه كه از آينده مي‌رسد و سلام مي‌گويد، همان سلامي كه كرده است، وداع آخرين را هم در بر داشته هرگز بار ديگر با ما روياروي نخواهد گشت. براي درك گذشت لحظات زمان، نخست بر اين جملات زيبا بنگريد: وقتي كه ترس ساع تلخ آخرين، روح ترا چون سايه‌ي تيره‌اي دربر گيرد و تجسم مناظر دهشت زاي رنج احتضار و كفن مرگ و تابوت و ظلمت جاوداني و گور تنگ و تاريك به لزره‌ات درآورد و دلت را به چنگ غم و اضطراب بسپارد، بزير آسمان رو، گوش بزمين، به آبها، به فضاي پهناور ده، گوش كن كه مي‌گويند: روزي چند ديگر خورشيد در مسير خود بهمه جا خواهد نگريست و اثري از تو نخواهد يافت، نه در روي زمينت خواهد يافت نه در دل خاك سرد كه كالبد بيجانت را اشكريزان در آن نهاده بودند، نه در دل اقيانوس كه خشكيها را در بر گرفته است. زمين كه ديري غذايت داده بود، طلبش را از تو مطالبه خواهد كرد و ترا دوباره بصورت ذرات خاك در خواهد آورد، تا روئيدنيها را غذا دهي: هرگونه اثر حيات انساني را، اثر وجود فردي ترا از ميان خواهد برد، تا براي هميشه با عناصر اربعه‌ات در آميزد و بصورت صخره‌اي استوار و بي‌احساست در آورد، يا خاك سنگين و بي‌حركتت كند كه روستايي جوان و زحمتكش با گاو آهن خود در همش نوردد و آنگاه درخت بلوطي ريشه‌هاي خود را در درونت بگستراند و در كالبدت فرو برد. اما گمان مبر كه يكه و تنها روي بدين خانه‌ي جاودان مي‌بري و در آنجا بي‌يار و راهنما ميماني، زيرا تو در عالم آرزو هم خوابگاهي بهتر از اين نخواهي يافت آنجا كه هستي در كنار رهبران و بزرگان قوم، كنار سپيد مويان و روشن بينان و صاحبنظران روزگاران كهن، خواهي خفت كه جملگي در يك خوابگاه بزرگ و پر جلال خانه گرفته‌اند، و اين دره‌هاي پهناور كه گويي پيوسته به انديشه‌هاي عميق فرو رفته‌اند، اين جنگلهاي كهن و انبوه، اين رودخانه‌هايي كه با اين همه جلال و شكوه به راه خود مي‌روند و اين جويبارها كه با زمزمه‌ي شكوه‌آميز از ميان چمنزارها مي‌گذرند و سيرابشان مي‌كنند، و اين اقيانوس بيكران لاجوردين كه همه‌ي اينها را در ميان خود گرفته، جملگي زر و زيور اين گور بزرگ آدميانند. خورشيد زرين و سيارگان و جمله‌ي ميهمانان خوان بيحد و كران آسمان از خلال گذشت اعصار و قرون بر اين آرامگاه تيره‌ي مرگ مي‌تابند، همه‌ي اينها دستي هستند كه به سوي اين خاك نشينان در خواب رفته دراز شده‌اند. اگر بر بال صبح نشيني يا از صحراي بيكران بگذري، يابميان جنگلهاي انبوهي روي كه رود ارگون از ميانشان مي‌گذرد و درهايشان به روي هر صدايي از جهان بسته است، تا تنها به صداي خود گوش فرا دهند، باز همه جا مرگ را فرمانفرما خواهي يافت، خواهي ديد كه با گذشت سالها، ميليونها از اين زندگان در اينجا بستر خواب جاودان خويش را گسترده‌اند، خواهي ديد كه جز مرگ هيچ كس در اين سرزمين زنده‌ي جاودان نمانده است. در اين صورت چگونه ممكن است تو در اينجا تنها بمانی و يكه و خاموش دنياي زندگان را ترك گوئي و هيچ دوستي از اين سفر دور و درازت آگاه نشود، همه‌ي آنان كه دم بر مي‌كشند، شريك سرنوشت تواند، تو وقتي كه بدين سفر رفته باشي، آنكس كه بهمه چيز با لبخند مي‌نگرد، خواهد خنديد و آنكس كه همه‌چيز را جدي مي‌بيند، افسرده خواهد گشت و در هر دو حال همه دنبال احلام و آرزوهاي خويش را خواهند گرفت، اما ديري نمي‌گذرد كه جمله‌ي آنان شاديها و گرفتاريهاي خود را ترك خواهند گفت و براي خواب جاودان به سراغ ان بستري كه تو در آن خفته‌اي خواهند رفت. قطار بلند زمانه پيوسته به راه خويش مي‌رود و همواره خود فرزندان آدم را از نوجوانان سبز خطي كه در بهار عمرند، تا آنان كه در زير بار سنگين سالها پشت خم كرده‌اند، از مادران فرسوده تا دختران نو رسيده، از كودكان زبان ناگشوده تا پيران سپيد مو، يكايك بنزد تو مي‌آورد و در كنارت جاي مي‌دهد، تا در دنبال آنان نوبت آنهائي فرار رسد كه حتي ديده برروي اين جهان نگشوده‌اند. چنان زي كه چون هنگام فرا خواندنت براي شركت در جمع فزون از شمار كاروانياني رسد كه روي بجانب اين قلمرو مرموز دارند تا در آنجا هريك در اطاق خاص خود در منزلگه خاموش مرگ بار اندازند و خانه گيرند، تو همچون آن بنده نباشي كه با تازيانه روانه‌ي سيه چالش مي‌كنند. آنكس باش كه با قدمهائي استوار و با قوت دل بجانب اقامتگاه جاودان خويش مي‌رود، تا در آنجا روپوش خود را بر بستر مرگ بگستراند و آنگاه بزير آن رود و ديده براي خوابي پر رويا و دلپذير برهم نهد بريانت. (تفسير و نقد و تحليل مثنوي ج 8) بلي همه‌ي اينها صحيح است، و اين هم يك حقيقت روشني است كه اگر بخواهيم در روي صخره‌اي استوار از يك كوه بنشينيم و به رفتن و آمدن فصول چهارگانه‌ي بهار و تابستان و پائيز و زمستان بنگريم و به تماشاي طلوع و غروب آفتاب و ظهور و زوال زيبائيها وقدرتها و فرسوده شدن همه‌ي طراوتهاو تجدد مستمر همه‌ي نمودها و اشكال تماشا كنيم، و گمان كنيم آنها همگي مي‌روند و ما نشسته‌ايم و بتماشاي آنها پرداخته‌ايم، بخطا رفته‌ايم، آري، ما خود رفته‌ايم، ولي با تفكر غلط و خطا: نيك بنگر ما نشسته مي‌رويم مي‌نبيني قاصد جاي نويم؟ پس مسافر آن بود اي ره پرست كه مسير و روش بر مستقبلست (مولوي) هيچ سكون و ركود مرگبار از آن نيست كه موجود رونده و پويا احساس ركود و ايستائي نمايد. چه خسارتي زيانبارتر از آنكه آدمي در نقطه‌اي از زندگي بخيال آنكه در ساحل زمان نشسته و گذشت زمان چون جويباري از كنار او عبور مي‌كند و كاري با او ندارد، بتماشاي گذشت زمان قناعت بورزد، و اين مقدار نفهمد كه نشستن در ساحل خيالي زمان و تماشا به گذشت زمان كه در دگرگوني اشكال و پديده‌هاي طبيعت و وضع موجودي او نمودار مي‌گردد، كاري جز پاره پاره كردن وحدت شخصيت او و سپردن هر جزئي از آن، به آنچه كه در جويبار زمان بگذشته مي‌خزد، ندارد. عامل سازنده‌ي موجوديت آدمي و تنظيم كننده‌ي ارتباط او با واقعيات، نگرش به واقعيات گسترده در جويبار زمان است و تلاش براي تحصيل آمادگي بهره‌برداري از واقعياتي كه از حال حاضر به بعد امكان‌پذير خواهد گشت. هر لحظه‌اي كه از آينده مي‌رسد براي آن كسيكه پيروز بر زمان و با نظاره و اشراف بر آن، زندگي مي‌كند، پيامي از پايان عمر و آغاز ابديت مي‌آورد، با اينحال نشستن در زير درخت خلقت و تماشا در شاخ و برگ دگرگون شونده‌ي آن، بچه كار آيد، ماداميكه من نمي‌دانم دگرگوني اين درخت پر شاخ و برگ خلقت براي رويانيدن ميوه است كه من بايد با تلاش و كوشش شايستگي چيدن ميوه‌ي آن را بدست بياورم، درك و شناخت حركت و دگرگوني چه اثري براي من خواهد داشت. *** اميرالمومنين عليه‌السلام پس از بيان حركت مستمر دنيا و پشت گرداندن آن به زندگان، هشدار جدي به انسانها مي‌دهد و مي‌گويد: «الا وان اليوم المضمار و غدا السباق و السبقه الجنه و الغايه النار» (امروز زمان تكاپو و فردا روز سبقت است، سبقت بر بهشت و پايان (عقب ماندگي) دوزخ). زندگي آدمي حركتي است طبيعي كه فقط از آغاز هشياري به حركت انساني تحول مي‌يابد و دنيا براي او ميدان مسابقه مي‌گردد - مسابقه در خير و كمال. شايد بتوان گفت: عمومي‌ترين پديده‌اي كه در كره‌ي خاكي فراگير همه‌ي جانداران است، حركت و جنبش است. در حقيقت جاندار منهاي جان. چنانكه انسان منهاي انديشه مساويست با انسان منهاي انسانيت. اين يك مسئله‌ي روشني است كه براي اثباتش نيازي به استدلال و جر و بحث وجود ندارد. آنچه كه مهم است اينست كه اكثريت اسف انگيز بني نوع انساني حركت بمعناي طبيعي محض آن را دليل موجوديت خود تلقي مي‌كنند. آنان استدلالي كه به من هستم مي‌آورند، اينست كه مي‌توانند راه بروند، مكان خود را تغيير بدهند، از يك موضع‌گيري به موضع‌گيري ديگر منتقل شوند، روابط خود را با طبيعت و انسانها دگرگون نمايند!! در دوران ما اينگونه دلايل با حركتهاي سريع‌تر مثلا هزار كيلومتر در يك ساعت با هواپيماهاي مدرن، تقويت شده‌اند!! اين حركت همام مقدار دليل موجوديت انسان است كه حركت كازارها و كهكشانها و حركت الكترونها و حركت عقرب و افعي و يك مگس در لجنزار دليل موجوديت اين موجودات مي‌باشد. سرعت حركت انسان چگونه مي‌تواند با سرعت حركت نور قابل مقايسه باشد؟ ولي مي‌دانيم كه حركت نور كمترين ارزشي در برابر حركت دست يك انسان ندارد كه براي خورانيدن يك جرعه شربت براي بيماري كه نياز به آن دارد بكار ميفتد. حركت يك انسان از كره‌ي زمين به كره‌ي ماه با يك تحول انقلابي دروني وي از پستي به رذالت، چگونه قابل مقايسه مي‌باشد؟! اگر يك انسان با سرعتي فوق سرعت نور (اگر قابل تصور باشد) همه‌ي كهكشانها را در هم نوردد و بر گردد، ولي دو قدم براي انساني كه در آتش مي‌سوزد و يا در آب غرق مي‌شود حركت نكند، چه كاري انجام داده است؟ حركت مطلوب ما انسانها است، اما آن حركتي كه در اصطلاح رهروان كوي حقيقت معراج ناميده مي‌شود نه: چو معراج زميني تا قمر         بلكه چون معراج كلكي تا شكر (مولوي) در دوران ما مسابقه در سرعت حركات بشدت در جريانست، اين مسابقه تنها براي سلطه به كرات فضائي است كه اگر تكاپوهاي زميني براي سبقت گرفتن در ميدان تنازع در بقاء كفايتشان نكند، از تسخير كرات فضائي بهره برداري نموده و در همان دوردستها به تعقيب يكديگر خواهند پرداخت. اگر اين حركتها و سير و سياحتها در كرات و فضاهاي بسيار دور براي مسابقه در خواندن كتاب تكويني الهي و بهره‌برداري براي حيات معقول انجام مي‌گرفت، اولين نتيجه‌اي كه مي‌داد، خواب آرام چهار ميليارد و نيم نفوق كره‌ي زمين بود كه از آغاز حركت به فضاها و كرات، به چشمان آنان راه نيافته است كه آيا شيپور مسابقه را براي آدمكشي امروز به صدا در مي‌آورند يا فردا. در عنوان بحث گفتيم: زندگي آدمي حركتي طبيعي است كه فقط از آغاز هشياري به حركت انساني تحول مي‌يابد و دنيا براي او ميدان مسابقه مي‌گردد - مسابقه در خير و كمال. معناي مسابقه آن مفهوم معمولي و رايج در ميان مردم نيست كه با تحرك حس رقابت صورت مي‌گيرد، بلكه منظور اينست كه هشياران زنده و هدفدار با مشاهده‌ي عظمت و كمال رهروان منزلگه حقيقت، به هيجان و تكاپو وادار مي‌شوند و خود را اعضائي از آن كاروان تلقي مي‌كنند كه حتي اگر سبقت بر آنان بگيرند بر مي‌گردند و گرفتن از دست آنانرا وظيفه و عامل سرعت در حركت مي‌دانند. در آيات قرآني در چند مورد دستور به مسابقه داده شده است، نه مسابقه در ميدان تنازع در بقا و خونريزي، بلكه براي پاك شدن از آلودگيها و ورود بر جاذبه‌ي لقائالله (ديدار خداوند): «سابقوا الي مغفره من ربكم» (سبقت كنيد به بخشايش پروردگارتان) و نه براي انحصار قدرت در راه سلطه‌گري و بر چيدن بساط مسابقه در فضيلت و شرافت و تقواي انساني. اولئك يسارعون في الخيرات و هم لها سابقون (آنان مردمي هستند كه به آيات الهي ايمان آورده‌اند، در راه وصول به خيرات شتاب مي‌كنند و آنان براي خيرات سبقت مي‌جويند) نه سبقت براي اشباع خودخواهيهاي ويرانگرشان. افلا تائب من خطيئته قبل منيته الا عامل لنفسه قبل يوم بوسه (آيا بازگشت كننده‌اي از گناه پيش از فرا رسيدن مرگش نيست، آيا كسي نيست كه پيش از روز سخت و دردناكش بر خود كاري كند.) آيا مي‌توانيم پيش از فرا رسيدن مرگ، زندگي را پاك نموده و اين امانت الهي را بدون نقص به پيشگاه خداوندي ببريم؟ آيا مي‌توانيم پيش از مشاهده‌ي نتايج شرم‌آور پستيها و وقاحتهاي خود، چاره‌اي بينديشيم و جان خود را از گرداب مهلك سرنوشت نجات بدهيم؟ آري، مي‌توانيم. مگر ما انسان نيستيم؟ مگر ما آن قدرت را نداريم كه آدرس جان خود را پيدا كنيم؟ آري اين قدرت را هم داريم. مگر ما نمي‌دانيم كه: اين جهان كوهست و فعل ما ندا           سوي ما آيد نداها را صدا (مولوي) آري، اين را هم مي‌دانيم. مگر ما اسرار آميز بودن جهان هستي و سكوت پر غوغاي جهان را در مجراي قوانين درك نمي‌كنيم؟ آري، اين حقيقت را هم درك مي‌كنيم. بالاتر از اينها، ما كه براي هر بعدي چه زماني و چه هندسي و چه ساكن و چه متحرك، نمي‌توانيم پايان و ساحلي درك كنيم، چه شده است كه اين ساحل و پايان را براي روح يا شخصيت خود قطعي تلقي مي‌كنيم؟! آري، حيات روحي ما در اين چند روزه خلاصه نمي‌شود، ما نابود نمي‌شويم، ما از پلي بنام مرگ عبور مي‌كنيم. اگر در عالم ماده چنين قانوني را مي‌پذيريم كه هيچ موجودي معلوم نمي‌شود و هيچ معدومي موجود نمي‌گردد با كدامين دليل وقتي كه به عاليترين محصول كارگاه خلقت كه صدها اصول زيربنائي و روبنائي طبيعي آنرا بنام حيات بوجود آورده است مي‌رسيم، آنرا از قانون مزبور مستثني مي‌دانيم؟! و مي‌گوئيم: يا سبو يا خمّ مي‌ يا قدحِ باده كنند         يك كف خاك در اين ميكده ضايع نشود فقط مخصوص به مواد عالم طبيعت است و راهي به حيات ندارد؟! ما مي‌بينيم حيات در آنهنگام كه در كانال وجود انسان به جريان ميفتد، موجب به وجود آمدن روان (يا روح، شخصيت، من) مي‌گردد. اين روح با دلايلي كافي وجود دارد، اگر از كلمه‌ي روح قهر كرده‌ايد، بگوئيد: شخصي كه مبناي مسائل فراواني از روانشناسي و روانپزشكي و روانكاوي است، وجود دارد. و اگر با كلمه‌ي شخصيت هم ميانه خوبي نداريد، بگوئيد: من وجود دارد. اگر او را هم قاچاق تلقي كرديد، بگوئيد: يك خود وجود دارد كه مديريت اجزاء داخلي و خارجي بدن و نيروهاي ذهني و دروني را بعهده دارد. اين خود موجود شده است، آيا همه‌ي اجزاء و پديده‌هاي جهان طبيعت مشمول قانون هيچ موجودي معدوم نمي‌شود و هيچ معدومي موجود نمي‌شود بوده و خود يا روح يا شخصيت يا من است كه فقط از قانون مزبور استثناء شده است، يعني با اينكه بوجود آمده است، معدوم مي‌گردد؟!! اين حيات و شخصيت بوجود آمده بجهت ارتكاب گناهان آلوده مي‌شود و از شايستگي ورود در جاذبه‌ي كمال كه پايانش جاذبه‌ي لقائالله (ديدار خدا) است، ساقط مي‌گردد. هيچ چاره‌اي براي جلوگيري از اين سقوط وجود ندارد مگر پاك ساختن حيات و شخصيت كه جز با جبران آن تباهيها كه بر حيات مردم وارد آورده است و جز بوسيله‌ي توبه كه پاكسازي درون است، امكان‌پذير نمي‌باشد. آيات قرآني كه دستور به توبه مي‌دهد در موارد متعددي آمده است. اين آيات را مي‌توان به گروههائي متنوع تقسيم كرد از آنجمله: گروه يكم - بجهت اهميت پديده‌ي توبه كه عبارتست از تجديد رابطه ميان انسان و خدا، در چند مورد خداوند خود را با كلمه‌ي تواب توصيف فرموده است از آنجمله: انه هو التواب الرحيم (قطعا خدا است كه حتما پذيرنده‌ي توبه و مهربان است. انك انت التواب الرحيم پروردگارا (قطعا توئي پذيرنده‌ي توبه و مهربان) و انا التواب الرحيم (و منم پذيرنده‌ي توبه و مهربان) و ان الله تواب حكيم (و قطعا خداوند پذيرنده‌ي توبه و حكيم است). در اين آيات در اغلب موارد پس از كلمه‌ي تواب، كلمه رحيم آمده است كه بر ارتباط توبه پذيري خداوند متعال با محبت و مهرباني او بر بندگانش دلالت مي‌كند. و در يكي از آيات پس از كلمه‌ي تواب، كلمه‌ي حكيم آمده است. اين تنوع براي آنست كه گمان نرود كه محبت و مهرباني خداوندي براي پذيرش توبه يك وصف ثانوي است، بلكه اين پذيرش بر مبناي حكمت عاليه الهي است كه: چنين شنديم كه لطف يزدان بروي جوينده در نبندد          دري كه بگشايد از حقيقت بر اهل عرفان دگر نبندد (حكيم صفا اصفهاني) اين حكمت الهي باز شدن دري است كه آدمي بروي خود مي‌بندد و خود را از ديدار خداوندي كه همواره با او است هو هو معكم اينما كنتم محروم مي‌سازد، بار ديگر دست دراز مي‌كند و آن در را باز مي‌كند، اين در باز كردن توبه ناميده مي‌شود. خداونديكه مقصود خود را از آفرينش و مسير آنرا چنين بيان نموده است كه: انالله و انا اليه راجعون (ما از آن خدا و به سوي او بر مي‌گرديم) محال است كه از مقصود خود تخلف كند و خلاف وعده و قولش عمل كند: و من اصدق من الله قيلا (و كيست راستگوتر از خدا) و لن يخلف الله وعده (خداوند هرگز خلاف وعده نمي‌كند) پس خداوند بشر را از آن خود قرار داده و همواره با او است. اين بشر نادان و خودخواه است كه خود را از جوار ربوبي كنار مي‌كشد و چاره‌ي كنار رفتن و دور شدن، برگشتن دوباره است. و پذيرش الهي اين بازگشت را حكمتي است كه از محبت و مهر الهي ناشي مي‌شود كه با دوري بشر از او، او از بشر دور نمي‌گردد. پيش از آنكه نتايج اعمال زشت، ما را بروز سياه بنشاند، پيش از آنكه وقاحتها و بيشرميهاي ما از لابلاي سطوح زندگي ما باز شوند و در برابر ديدگان ما مجسم گردند، در پاكسازي اوراق حيات بكوشيم و مانند كودك عاصي كه از دامان مادر مهربان فرار كرده است، بار ديگر به دامان عطوفت و مهر الهي برگرديم. پيش از آنكه وجود ما از نيروها و استعدادها خالي شود و سرمايه‌ي زندگي را سكه به سكه ببازار هوي و هوس آورده، آنها را مستهلك بسازيم، آري: پس به هر ميلي كه دل خواهي سپرد از تو چيزي در نهان خواهند برد مولوي پيش از آنكه محتواي دو رباعي نيز سرگذشت ما را توصيف نمايد: افسوس كه ايام جواني بگذشت         سرمايه‌ي عمر جاوداني بگذشت تشنه بكنار جوي چندان خفتم         كز جوي من آب زندگاني بگذشت يك چند به كودكي به استاد شديم         يك چند به استادي خود شاد شديم پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد         از خاك بر آمديم و بر باد شديم عمل كنيم، بلي عمل كنيم. راه بيفتيم، بكوشيم، زيرا روز تجسم از - دست دادن سرمايه‌ي روح روزي بس و وحشتناك است. روزي است كه دست بر سر و زانو زدن هيچ نتيجه‌اي نخواهد بخشيد. تا رسد دستت به خود شو كارگر        چون فتي از كارخواهي زد به سر اين بيت را استادم حكيم متاله و عارف رباني مرحوم آقا شيخ مرتضي طالقاني كه در حدود دو سال به محضر درسش در آستانه‌ي اقدس اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام (نجف اشرف) موفق بودم. يكروز پيش از چشم بستن از دنيا و پرواز بسوي ابديت خواند. وقتي كه اين بيت را بعنوان توصيه‌ي نهائي براي من خواند. از اعماق دلش چنان «لا اله الا الله» گفت كه هنوز وقتي بيادش ميفتم، مي‌لرزم.  *** «الا و انكم في ايام امل من ورائه اجل، فمن عمل في ايام امله قبل حضور اجله فقد نفعه عمله و لم يضرره اجله و من قصر في ايام امله قبل حضور اجله فقد خسر عمله و ضره اجله» (هشيار باشيد، شما در اين زندگاني، روزگار آرزو مي‌گذرانيد كه اجل را به دنبال دارد. كسي كه در روزگار آرزو و پيش از آنكه اجلش فرا رسد عمل نمياد، عمل براي او سودمند خواهد بود و مرگي كه به سراغش آمده است، ضرري بر او وارد نخواهد ساخت و آنكس كه در روزگار آرزويش پيش از آنكه اجلش فرا رسد، تقصير نمايد، عملش خسارت بار و مرگي كه به سراغش مي‌آيد، بضررش تمام خواهد گشت.) آرزوهاي ما چونان قشر باريكي از نفت است كه روي آب شعله‌ور باشد درباره‌ي پديده‌ي آرزو، انسان شناسان و اخلاقيون مطالب قابل توجه فراواني گفته‌اند. آنچه كه به محتويات جملات اميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه مربوط است. اينست كه اين زندگاني طبيعي كه هركسي چند روزي كم و بيش از آن برخوردار است، مانند آن دريا است كه امواجش آرزوها و اميدها و خواسته‌ها و ارده‌ها و اشتياقها است و جاي ترديد نيست كه براي بوجود آمدن اين امواج چه به نتيجه برسند و چه به نتيجه نرسند، نيروها صرف مي‌شود و زندگي مستهلك مي‌گردد و در هر حال پايان همه‌ي آنها مرگ است. اگر اين اميدها و آرزوها مفيد بحال زندگي مادي و معنوي بوده باشند مقدمه‌اي براي عمل مثبت خواهند بود و اگر بي‌اساس و بي‌فايده بوده و معلول خيالات پا در هوا باشند، هم نيروهاي مغزي و رواني مستهلك شده است و هم دست آدمي خالي از عمل مي‌باشد. پس در اين زندگاني كه عمده عامل محرك آن، اميدها و آرزوها است، خرد حكم مي‌كند كه آنها را با اعمال صالحه عيني تحقق ببخشد. در اين هنگام اعمال مفيد انجام داده و مرگي به سراغش خواهد آمد ضرري به او نمي‌رساند. و بالعكس، كسي كه در روزگار اميدها و آرزوها كوتاهي كند، و نتواند آنها را بر اساس خرد وجدان تنظيم نموده و در عمل از آنها بهره‌برداي نمايد، عملش خسارت بار و مرگش ضرربار خواهد بود.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 98-89 مرحوم سيد رضى، پس از ذكر اين خطبه شريفه آن را مورد ستايش قرار داده، و چنين مى گويد: «تنها سخنى كه مى تواند انسانها را به زهد، نسبت به دنيا و كار براى آخرت وادار كند، اين سخنان برجسته امام (ع) است كه دلبستگى انسان را از آرزوهايش مى كند و جرقه هاى پندپذيرى و تنفّر (از گناه) را در وجود او روشن مى سازد» و از شگفت ترين فرازهاى اين خطبه اين است: «آگاه باشيد كه امروز روز تمرين و فردا روز مسابقه است، جايزه برندگان، بهشت و سرانجام بازندگان آتش جهنّم است.» در اين سخن گرانقدر -علاوه بر شكوه لفظ و عظمت معنا و درست مجسّم كردن مطلب و تشبيه هاى واقعى- رازى شگفت و معنايى ظريف نهفته است آنجا كه مى فرمايد: و السّبقة الجنّة و الغاية النّار امام (ع) در اين دو جمله، راجع به نتيجه مسابقه كه دو معناى مختلف دارد دو لفظ متفاوت آورده است و چنانكه در مورد بردن و پيروزى به جمله: السبقة الجنّة تعبير فرموده، در مورد باختن به: و السبقة النّار تعبير نكرده است زيرا معمولا سبقت گرفتن، نسبت به امور دوست داشتنى است، و اين، صفت بهشت است و در دوزخ و آتش آن اين معنا، وجود ندارد و از آن به خدا پناه مى بريم، بنا بر اين، چنين تعبيرى درست نبوده است، پس به اين علت امام (ع) مى فرمايد: و الغاية النّار زيرا غاية كه به معناى مطلق پايان است چيزى است كه آدمى ناگريز به آن مى رسد. بنا بر اين، تعبير به «غايت» -بر خلاف «سبقت»- در هر دو مورد صحيح است و غايت در اين مورد مثل كلمه مصير و مآل است كه به معناى سرانجام و مقصد مى باشد كه خداوند متعال در قرآن مى فرمايد: «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً لِيُضِلُّوا عَنْ» و در اين جا درست نيست كه گفته شود: سبقتكم الى النّار «سرانجام مسابقه شما آتش است».  اكنون، در اين خطبه خوب دقت كنيد كه باطنش شگفت آور و ظريف و مضامين آن بسيار عميق است-  و بيشتر سخنان امام (ع) چنين است. و در پايان معرفى اين خطبه بيان مى دارد كه در برخى ديگر از نسخه هاى نهج البلاغه چنين آمده است: و السّبقة الجنّة به ضمّ سين، و «سبقه» در لغت به معناى جايزه است خواه ثروت و مال يا آبرو و مقام باشد. هر دو كلمه از نظر معنا به همديگر نزديكند، زيرا هر دو به معناى چيزى است كه در برابر كار پسنديده نصيب انسان مى شود.  (در پايان اظهار نظر سيد رضى شارح مى گويد) اين قسمت خطبه مستقلى نيست، بلكه بخشى از خطبه اى است كه بعد به شرح آن خواهيم رسيد كه با اين جمله ها آغاز مى شود: الحمد للّه غير مقنوط من رحمته: «ستايش پروردگارى را كه نااميدى از رحمتش وجود ندارد» و علت تقدم اين قسمت از خطبه همان است كه سيد رضى در خطبه اول كتاب تذكر داده كه در تنظيم خطبه ها ترتيب را رعايت نمى كند.  اين فصل از سخنان امام (ع) يازده مطلب آموزنده را در بر دارد:  مطلب اول آن كه انسان نبايد دلبستگى به دنيا داشته باشد، و اين مطلب از جمله «ألا و انّ الدّنيا قد ادبرت و آذنت بوداع»، استنباط مى شود. امام (ع) در اين فراز از سخنان خود اشاره دارند، به اين كه تمام حالات خوشى كه در دنيا براى هر كس پيدا مى شود از قبيل تندرستى، جوانى، مقام و ثروت، همه از بين رفتنى است و صرفا در اين جهان همراه انسانند (و نه در آخرت) و چون هميشه اين حالات در تغيير و فناپذيرى هستند از آنها به «إدبار» تعبير شده است. دنيا در اين سخن به جاندارى تشبيه شده است كه در حال روگرداندن مى باشد، زيرا معمولا هر گاه براى انسان حالت خير يا شرّى فرض شود، مرحله نخست روآوردن و مرحله پايان آن روگرداندن ناميده مى شود. مثلا، اگر انسان در اوّل جوانى باشد، گفته مى شود جوانى به او رو آورده است و اگر در مراحل پايانى عمر باشد گويند جوانى از او روى برتافته است. چنان كه در كلمه ادبار و دنيا استعاره و تشبيه به كار رفته كلمه «وداع» نيز به طريق استعارى آورده شده است، زيرا تغيير امور دنيا مستلزم جدايى، و جدايى دنيا باعث تأسّف انسان براى دنياست. اين نوع برخورد مانند رفتار آدمى است كه هنگام خداحافظى با دوستش، غمگين مى شود و به گريه و زارى مى پردازد.  بنا بر اين كاربرد كلمه «وداع» استعاره است. اين كه فرمود: «دنيا خود خبر از جدايى مى دهد» كنايه از احساسى است كه براى انسان پيدا مى شود، هنگامى كه مى بيند بتدريج و اندك اندك دارد از دنيا مى رود. و محتمل است كه اعلام دنيا استعاره تشبيه نباشد، بلكه به صورت زبان حال آمده باشد.  مطلب دوم توجّه به سراى آخرت و بيدارى از لحاظ آمادگى براى آن است. چنين معنايى از اين فراز سخن امام بزرگوار كه: «ألا و انّ الآخرة قد اقبلت و اشرفت باطّلاع»، معلوم مى شود.  و چون آخرت سرايى است كه خصوصيات وجودى انسان پس از مرگ از قبيل خوشبختى و بدبختى و درد و لذّت را داراست و گذشت عمر انسان را براى رسيدن به آن سرا و دستيابى بر محتوياتش از خير و شرّ نزديك مى كند، به اين سبب آوردن لفظ «اقبال» براى رو آوردن، به طور مجاز براى دنيا مناسب است.  آن گاه امام (ع) آخرت را كه در حال رو آوردن است به دليل شرافتش بر دنيا، مانند موجود بلند مرتبه ايى نسبت به موجود پستى دانسته است و به همين مناسبت لفظ «اشراف» را براى آن به كار برده و به خاطر مغبوط بودن كارهاى آخرت آن را تشبيه به شخص آگاهى كرده است كه از بالا به پايين مى نگرد و لفظ «اطلاع» را براى آن استعاره آورده است.  ممكن است منظور از اشراف و اطّلاع داشتن آخرت، اشراف و اطلاع داشتن خداوند باشد، و به خاطر جلال و عظمت خداوند به طور كنايه، به آخرت تعبير شده است چنان كه از شخص فاضل و دانشمند به پيشگاه و محضر تعبير مى شود. در اين صورت صفت آگاهى و اطّلاع قرينه براى اين معناست.  مطلب سومى كه از اين خطبه فهميده مى شود  اين است كه امام (ع) با ذكر كلماتى نظير «سباق» «جنّت» و «نار» لزوم آمادگى انسان را مورد توجه قرار داده و اين مطلب از عبارت: و إنّ اليوم المضمار تا و الغاية النّار، معلوم مى شود.  كلمه «يوم» در اين جا كنايه از باقيمانده عمر انسان و خبر آن «مضمار» است. و اعراب اين كلمات به اين گونه است كه دو كلمه «مضمار» و «سباق» هم به رفع و هم به نصب خوانده شده است، رفعشان به اين دليل است كه خبر «انّ» مى باشند و در اين صورت، «يوم» اسم «انّ» است. شارح در توجيه معنوى مضمار چنين مى فرمايد: به دليل مشابهتى كه ميان باقى مانده عمر و مدّت آمادگى براى مسابقه وجود دارد آن را «مضمار» گفته اند زيرا انسان در مدّت باقيمانده عمر، با انجام كارهاى نيك، رياضت مى كشد و با كسب كردن تقوا آمادگى براى رسيدن به كمال معنوى پيدا مى كند، تا از پيشروان به سوى ديدار پروردگار و مقربان درگاه او باشد، همچنان كه اسب به واسطه رژيم لاغرى آماده شركت در مسابقه مى شود. منصوب بودن «مضمار» را گر چه مورد شكّ مى داند ولى اشكالى را كه بر آن وارد است پاسخ مى دهد. اشكال اين است: در صورت منصوب بودن مضمار كه اسم انّ و يوم خبر آن باشد، حمل زمان بر زمان لازم آمده و اين محال است.  جواب آن است كه: چنين محالى لازم نمى آيد، زيرا اين موضوع رايج است كه گاهى براى برخى از اجزاى زمان، خود زمان را خبر قرار مى دهند، به معناى اين كه مبتدا جزئى از خبر است نه اين كه زمان در زمان باشد، البته در صورتى خبر دادن از زمان به زمان درست است كه زمان اول به يك صفتى مقيد و مشخص شده باشد، مانند: «انّ مصطبح القوم اليوم» و «مضمار» هم چون زمانى است كه مشتمل بر صفت تضمير و آمادگى براى مسابقه است صحيح است كه خبر آن «يوم» باشد.  در باره اعراب «سباق» شارح نصب آن را به اين دليل درست مى داند كه اسم «انّ» است و خبر آن كلمه «غدا» مى باشد از كلمه «غدا» زمان پس از مرگ اراده شده است، ولى براى رفع سباق دليلى جز مبتدا بودن آن كه خبرش غدا باشد نمى بيند. در اين صورت اسم «انّ» ضمير شأن خواهد بود.  شارح مى گويد: كه بعضى از شارحان نهج البلاغه روا دانسته اند كه «سباق» خبر «انّ» باشد در نظر من (شارح) نادرستى آن روشن است زيرا رابطه ميان مبتدا و خبر به دو صورت قابل فرض است: 1-  رابطه اين همانى كه دانشمندان علم منطق به حمل مواطاة تعبير مى كنند.  2-  مبتدا داراى صفت خبر و صاحب آن باشد مثلا وقتى مى گوييم: الجسم ابيض در اين مثال جسم مبتدا و داراى صفت سفيدى است. و اين صورت را حمل استحقاقى گويند و هيچ كدام از اين دو صورت در مورد جمله: «و غدا السباق» درست نيست مگر آن كه حذف و تقديرى در كار باشد بدين سان كه تقدير جمله: و انّ غدا وقت السّباق، در نظر گرفته شود. ولى باز هم، در حقيقت سباق نخواهد بود.  پس در صورتى كه سباق را مصدر فرض كنيم، معنا و تقدير جمله چنين مى شود: ضمّروا انفسكم اليوم فانّكم غدا تستبقون، «امروز خود را لاغر سازيد كه در آينده مى خواهيد در مسابقه شركت كنيد». شرح مطلب اين كه انسان هر چه در جهت فكرى و عملى نيرومندتر باشد به همان نسبت پيش از كسى كه در اين مورد از او ضعيفتر است به پيشگاه حضرت پروردگار بار خواهد يافت، چون سرچشمه نقصان در فكر و عمل، دوستى غير خدا و پيروى هواهاى نفسانى و تمايل به لذّتهاى فناپذير دنياست كه نتيجه آن روگرداندن از قبله حقيقى مى باشد.  و از طرفى سرچشمه كمال در فكر و عمل، روگرداندن از غير خدا و توجه كامل به اوست، و چون مردم در محبّت دنيا و دورى كردن از آن و كسب كمال به وسيله اطاعت پروردگار از نظر درجات متفاوتند، بنا بر اين مضمار بودن امروز و سباق بودن فردا امرى بسيار روشن است، زيرا كسى كه آمادگى او بيشتر و بى علاقگى قلبى او به دنيا زيادتر باشد، پس از مرگ، چيزى كه او را از وصول به پيشگاه حق تعالى و جنّت و ثواب باز دارد وجود نخواهد داشت، بلكه سبكبار و خالى از سنگينى گناه خواهد بود چنان كه پيامبر اكرم مى فرمايد: نجا المخفّفون سبكباران اهل نجاتند. امام على (ع) هم در سخنان گذشته خود چنين فرمود: تخففوا تلحقوا «بارتان را سبك كنيد تا به مقصد رسيد» پس چنين كسى پس از مرگ از شخصى كه در جهت كمال نفسانى عقب مانده، و عقربهاى فساد جسمانى و خويهاى پست، دل او را به نيشهاى زهرآگين خود گزيده اند و بار گناهان پشت او را خم كرده، و در نتيجه باعث نرسيدن او به مقام پيشروان نخستين شده جلوتر است و بدين سان شخصى كه داراى عمل صالح است بر كسى كه دل او وابسته به دنياست و آمادگى او براى دل كندن از آن كمتر است، تقدّم مى يابد. پس اگر كلمه «سباق» را مصدر بگيريم و استعاره از مسابقه مشهور ميان عرب، باشد معنايش چنان كه بيان شد واضح و روشن خواهد بود.  در صورتى كه سباق را جمع سبقه فرض كنيم كه به معناى جايزه است، نيز درست است زيرا برنده جايزه، آن را، پس از انجام مسابقه دريافت مى كند.  گر چه اقدام براى دريافت آن دو حالت دارد يعنى ممكن است پيش از انجام مسابقه باشد و ممكن است بعد از آن واقع شود.  اقدام به دريافت جايزه قبل از جدايى كوشش دريافتهاى نفسانى و اعمال نيك است چنان كه در قرآن فرموده: «سابِقُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا»، و باز فرموده است: «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ» و پس از پايان مسابقه، چنان كه بدان اشاره شد، مضمون گفته حضرت است كه فرموده اند: السبقة الجنّة «جايزه برنده به طور يقين و مشخّص بهشت است.» اين گفته حضرت تفصيل مطلبى است كه قبلا به اجمال بيان كرده بودند.  (در مورد جمله: و الغاية النّار، شارح به آنچه سيّد رضى بيان كرده اكتفا كرده و آن را پسنديده، و نيازى به شرح نديده است.) مطلب ديگرى را كه شارح اشاره به آن را لازم دانسته، اين است كه «غاية» در كلام حضرت به چه معنى است آيا غايت حقيقى منظور است يا لازمه غايت است و در توضيح اين مطلب «غاية» را بر اقسامى تقسيم كرده و به طريق زير بيان داشته است: 1-  نتيجه طبيعى: يعنى زمينه كار چنان است كه به طور طبيعى اين نتيجه حاصل مى گردد. و اين خود به دو صورت است.  الف: نتيجه ذاتى: مانند استقرار يافتن جنگ در محلّى كه پس از حركت طبيعى كه ذاتا انجام داده صورت پذيرفته است.  ب: نتيجه عرضى كه تابع همان نتيجه ذاتى است مانند آن كه سنگ از اين كه شي ء در محل خودش استقرار يابد، مانع باشد.  2-  نتيجه ارادى: آن نيز مانند نتيجه طبيعى به دو صورت قابل فرض است.  الف: نتيجه اى كه شخص پس از اراده بدان دسترسى يابد، مانند مقصدى كه انسان در مسير حركت بدان مى رسد.  ب: غايتى كه لازمه نتيجه ذاتى اراده شخص است. مانند روشنايى گرفتن از چراغى كه همسايه افروخته و يا مانند مردن پرنده در دام شكارچى از جهت علاقه اى كه به چيدن دانه داشته است.  شارح بعد از بيان چهار نوع غايت و فايده مى فرمايد: «غاية» در عبارت حضرت به همين معناى چهارم است.  با اين توضيح كه محبّت دنيا و فرورفتن در خوشيهاى آن ناگزير لازمه اش رسيدن به آتش است، چنان كه خداوند مى فرمايد: «مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَ مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ» آيه شريفه، دنيا خواه را از نعمتهاى بهشت بى بهره مى داند مگر لطف خداوند شامل حال او شود.  در اين جا هر چند مقصود نخستين انسان، رسيدن به خوشيهاى حاضر دنياست ولى چون از لوازم رسيدن، و توجه به اين لذتها، دخول در آتش جهنم است، آتش غايت عرضى خواهد بود.  مطلب چهارم توجه دادن به توبه پيش از فرا رسيدن مرگ است: «افلا تائب من خطيئته قبل منيّته»،  «آيا كسى نيست كه بخواهد پيش از فرا رسيدن مرگ از گناهان، خود توبه كند» بدون شك بايد توبه مقدم بر اعمال باشد، زيرا چنان كه دانسته شد«». توبه بازداشتن خود از پيروى كردن نفس امّاره به انگيزه اى الهى است. و نفس آدمى با وجود اين انگيزه به قبح پيروى از شياطين نفسانى پى مى برد و اين توبه از جمله مقامات زهد و وارستگى است و در بحث چگونگى مراحل سلوك الى اللّه بيان شد، كه مقام وارستگى (تخلّى-  تخليه) مقدم بر مقام آراستگى (تحلّى-  تحليه) است پس امر به توبه نيز مقدم بر امر به ساير عبادات است.  مطلب پنجم اشاره به عذاب پس از مرگ و توجه دادن نفس به عمل پيش از روز گرفتارى و مرگ است كه مى توان اين عذاب را واكنش كمبود نفس دانست كه برخاسته از كوتاهى در انجام اعمال است زيرا كسى كه هنگام مرگ دستش از عمل خالى باشد اسير دست شيطانهاى نفس است، و پيش از اين دانستيم كه اسير شيطان بودن، خود، دخول در آتش و محروم ماندن، از لقاى پروردگار متعال است و چون عمل انسان، شيطان را مغلوب كرده و باعث نجات انسان از دست او مى شود، امام (ع) در بيان خويش نخست توجه به عمل داده و سپس زمانى را كه انجام دادن عمل در آن امكان پذير است ذكر فرموده است. يعنى روزهايى كه اميد انجام عمل در آن بوده و با آمدن اجل، آن نيز از دست رفته است و در پايان، ارزش عمل در اين مدت را بيان مى فرمايد كه ثواب آخرت را تحصيل مى كند و فرا رسيدن مرگ هم زيانى به آن نمى رساند و توضيح داده است كه نتيجه كوتاهى در عمل به هنگام فرصت، سبب خسران، و فرا رسيدن اجل، موجب زيان است.  در باره محسّنات بديعى اين جملات، شارح مى فرمايد كه امام (ع) در اين عبارت لفظ «خسران» را براى از دست رفتن عمل به طريق استعاره آورده است، توضيح آن كه: زيان در داد و ستد به دو صورت است: يا چيزى از سرمايه كم مى شود و يا تمام آن از بين مى رود. عمل براى انسان به مثابه سرمايه اى است كه با آن كسب كمال و سعادت اخروى مى شود. بنا بر اين استعاره آوردن لفظ «خسران» براى نبودن عمل، استعاره اى بسيار نيكو و بجا است. اين امرى روشن است كه با انجام دادن كار شايسته و بردن سود، مرگ بدان زيانى نمى رساند و با عدم كار شايسته و تحمل زيان مرگ موجب ضرر مى شود زيرا كسى كه از ناحيه دو نيروى عقيده و عمل كامل باشد از متاع دنيا رو گردان و به آن بى توجّه است. و پس از جدايى از دنيا توجّه و علاقه اى به آن ندارد، لذا به خاطر آن ناراحتى احساس نمى كند و زيانى نمى بيند. ولى كسى كه از جهت اين دو نيز دچار كمبود باشد، به طور طبيعى دلبسته به خوشيهاى محسوس دنياست و دستش از عمل نيك خالى است. پس فرا رسيدن اجل براى او زيان فراوانى دارد زيرا ميان او و معشوقش يعنى لذّتهاى دنيوى فاصله به وجود آورده است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 2 و من خطبة له عليه السّلام و هى الثامنة و العشرون من المختار في باب الخطب و رواها في البحار من كتاب مطالب السؤول لمحمّد بن طلحة، و من إرشاد الدّيلمي بتغيير تطلع عليه.أمّا بعد فإنّ الدّنيا قد أدبرت و آذنت بوداع، و إنّ الآخره قد أقبلت و أشرفت باطّلاع، ألا و إنّ اليوم المضمار و غدا السّباق، و السّبقة الجنّة، و الغاية النّار، أفلا تائب من خطيئته قبل منيّته؟ ألا عامل لنفسه قبل يوم بؤسه؟ ألا و إنّكم في أيّام أمل من ورائه أجل، فمن عمل في أيّام أمله قبل حضور أجله فقد نفعه عمله و لم يضرّه أجله، و من قصّر في أيّام أمله قبل حضور أجله فقد خسر عمله و ضرّه أجله.اللغة:(آذنت) بالمدّ أى أعلمت من الأذان بمعنى الاعلام قال سبحانه: «و أذان من اللّه و رسوله» و (أشرف) عليه اطلع من فوق و (الاطلاع) هو العلم يقال طلع على الأمر طلوعا علمه كاطلعه على افتعل و ضمّر الخيل تضميرا علفها القوت بعد السّمن كأضمرها و (المضمار) الموضع يضمر فيه الخيل، و غاية الفرس في السّياق و (السّباق) هو المسابقة و (السّبقة) بالضمّ الخطر يوضع بين أهل السّباق كما ذكره السيّد «ره» و (البؤس) الشدّة.الاعراب:المضمار و السّباق وردا بالرّفع و النّصب أمّا رفع المضمار فعلى كونه خبر انّ و اليوم اسمها، و أمّا نصبه فعلى كونه اسما و اليوم خبرا. و أورد بأنّه يلزم الاخبار عن الزّمان بالزّمان، إذا المضمار زمان و اليوم كذلك فلو اخبر عنه باليوم فكان ذلك اخبارا بوقوع الزّمان في الزّمان، فيكون الزّمان محتاجا إلى زمان آخر و هو محال.و اجيب بمنع استلزام الاخبار بالزمان عن الزّمان كون الزّمان محتاجا إلى زمان آخر إذ ربّما يخبر عن بعض أجزاء الزّمان بالزّمان لافادة الجزئيّة لا بمعنى حصوله فيه و المضمار لمّا كان عبارة عن الزّمان الذي يضمر فيه الخيل، و هو زمان مخصوص لتقيّده بوصف مخصوص صحّ الاخبار عنه باليوم.و أمّا رفع السّباق فامّا على كونه مبتدأ مؤخرا و غدا خبره و اسم انّ ضمير شأن مستتر، أو علي جعله خبر انّ و يحتاج حينئذ إلى تقدير المضاف أى غدا وقت السّباق، و أمّا نصبه فعلى كونه اسم انّ و غدا خبرها، و هو واضح. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 5المعنى:اعلم أنّ المستفاد من شرح البحرانى أنّ هذه الخطبة من فقرات خطبة طويلة خطب بها يوم الفطر و سيجي ء أوّلها في الكتاب، و هي الخطبة الرّابعة و الأربعون المصدّرة بقوله: الحمد للّه غير مقنوط من رحمته، و نذكر تمامها هناك إنشاء اللّه برواية الصّدوق فانتظر.و إنّما قدّمها الرّضيّ عليها مع كونها بعدها، لما سبق من اعتذاره في خطبة الكتاب من أنّه لا يراعى التّتالي و النّسق و انّما يراعى النّكت و اللمع، و كيف كان فمدار ما ذكره هنا على التّزهيد في الدّنيا و التّرغيب في الآخرة فأشار أوّلا إلى عدم جواز الرّكون و الاعتماد على الدّنيا بقوله:استعاره بالكنايه (أمّا بعد فانّ الدّنيا قد أدبرت و آذنت بوداع) و أشار بادبارها إلى تقضّى أحوالها الحاضرة و شهواتها الموجودة لكلّ أحد أحد شيئا فشيئا كما قال عليه الصّلاة و السّلام في الدّيوان المنسوب إليه:رأيت الدّهر مختلفا يدور         فلا حزن يدوم و لا سرور       و قد بنت الملوك به قصورا         فما بقى الملوك و لا القصور    و إنّما اطلق اسم الادبار على هذا التقضّي باعتبار أنّ اللذات الدّنيويّة لما كانت دائما في التّغيّر و التقضّي المقتضى لمفارقة الانسان لها و بعدها عنه، لاجرم حسن اطلاق اسم الادبار عليه تشبيها لها بالحيوان المدبر، و لما كانت مفارقة الانسان عنها مستلزمة لأسفه عليها و وجده بها، أشبه ذلك ما يفعله الانسان في حقّ محبوبه المرتحل عنه في وداعه له من الحزن و الكابة، فاستعير اسم الوداع له و كنى باعلامها بذلك عن الشّعور الحاصل بمفارقتها من تقضّيها شيئا فشيئا و هو اعلام بلسان الحال.المجاز ثمّ نبّه على وجوب الاستعداد للآخرة بدنوّها من الانسان بقوله: (و انّ الآخرة قد أقبلت و أشرفت باطلاع) و مثله قال لقمان لابنه و هو يعظه: يا بنىّ إنك منذ سقطت إلى الدّنيا استدبرتها و استقبلت الآخرة، فدار أنت إليها تسير أقرب إليك من دار أنت عنها متباعد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 6و قال الشّارح البحراني: و لمّا كانت الآخرة عبارة عن الدّار الجامعة للأحوال التي يكون الانسان عليها بعد الموت من سعادة و شقاوة و لذّة و ألم، و كان تقضّي العمر مقرّبا للوصول إلى تلك الدّار و الحصول فيما يشتمل عليه من خير أو شرّ، حسن إطلاق لفظ الاقبال عليها مجازا ثمّ نزّلها لشرفها على الدّنيا في حال إقبالها منزلة عال عند سافل فأسند إليها لفظ الاشراف، و لأجل إحصاء الأعمال الدّنيوية فيها منزلة عالم مطلع فاطلق عليها لفظ الاطلاع.أقول: و الى هذا المعنى اشير في الحديث القدسي: يابن آدم الموت يكشف أسرارك و القيامة يتلو أخبارك، و الكتاب يهتك استارك الحديث.ثمّ نبّه على وجوب التهيّأ بذكر ما يسير إليه و هو الجنّة و ما يصار إليه و هو النّار بقوله: مجاز (ألا و إنّ اليوم المضمار و غدا السّباق) أراد باليوم مدّة العمر الباقية و أطلق اسم المضمار عليها باعتبار أنّ الانسان في تلك المدّة يستعدّ بالتّقوى و العمل الصالح للسّبقة إلى لقاء اللّه و التّقرّب إلى حضرته كما أنّ الفرس يستعدّ بالتّضمير إلى سبق مثله.كنايه و كنى بالغد [غدا السباق ] عمّا بعد الموت و أطلق اسم السباق عليه باعتبار أنّ أفراد النّاس لمّا كانت متفاوتة في حبّ الدّنيا و الاعراض عنها، و ذلك التّفاوت كان موجبا للقرب و البعد و السّبق و اللحوق في الدار الآخرة، فكان السّباق هناك.بيان ذلك أنّ من كان أكثر استعدادا و أقطع لعلايق الدّنيا عن قلبه لم يكن له بعد الموت عايق عن الوصول إلى اللّه و مانع عن إدراك رضوان اللّه.و من اشرب قلبه حب الدّنيا و افتتنت بها لا يمكن له الوصول الى درجات السّابقين الأوّلين و النيل الى مراتب المقرّبين، و من كان أقلّ استعدادا من هؤلاء و أشدّ علاقة للدنيا، كان من التّالين المقصّرين كما قال عليه السّلام في بعض كلماته السّالفة:ساع سريع نجى و طالب بطى ء رجى و مقصّر في النّار هوى و السّبقة الجنّة يستبق اليها السّاع السّريع و الغاية النّار يصير اليها التّالى الوضيع. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 7 ثمّ أمر بالتّوبة قبل الموت و إدراك الفوت بقوله: (أفلا تائب من خطيئته قبل منيّته) إذ بالتّوبة يتخلى النّفس عن الرذائل و تستعدّ للتّحلية بالفضايل، فلا تنتظروا بالتّوبة غدا فانّ دون غديو ما و ليلة قضاء اللّه فيها يغدو و يروح.«و إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولئِكَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً، وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَ لَا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً». (ألا عامل لنفسه قبل يوم بؤسه) عملا ينجيه من البأس و العذاب و يفضيه إلى الرّاحة و حسن الثّواب، و هو الاتيان بالطاعات و الانتهاء عن المنهيّات. (ألا و إنكم في أيّام أمل من ورائه أجل فمن عمل) لنفسه (في ايّام أمله قبل حضور أجله فقد نفعه عمله) الذي اكتسبه (و لم يضرّه أجله) الذي حلّ به، و يكون حاله بعد موته حال الغايب الذي قدم على وطنه و أهله (و من قصر في أيام أمله قبل حضور أجله) و فرط في طاعة ربه و التّزود لآخرته (فقد خسر عمله) الذي عمله (و ضرّه أجله) الذي حلّه و يكون حاله بعد موته حال الآبق الذي قدم به على مولاه.و قريب من هذا المضمون كلامه عليه السّلام المرويّ في البحار عن كتاب اعلام الدّين قال: النّاس في الدّنيا عامل في الدّنيا للدّنيا قد شغلته دنياه عن آخرته، يخشى على من يخلفه الفقر و يأمنه على نفسه، فيفنى عمره في منفعة غيره، و آخر عمل في الدّنيا لما بعدها، فجائه له من الدّنيا بغير عمله فأصبح ملكا لا يسال اللّه شيئا فيمنعه. (ألا فاعملوا في الرّغبة كما تعملون في الرّهبة) و هو تنبيه على وجوب التّسوية في العمل بين حال الأمن و الخوف و حالة الرّخاء و الشدّة، و لا يكون ذلك إلّا عن نيّة صادقة و عبودّية خالصة و فيه إشعار بالتّوبة على الغفلة عن ذكر اللّه و الاعراض عن عبادته في حال اللذات الحاضرة و الخيرات الواصله و اللجأ إليه و الفزع منه عند الحوادث الهايلة و المصايب النازلة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 8 قال سبحانه: «وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى  بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعاءٍ عَرِيضٍ» (ألا و انّى لم أر) نعمة (كالجنّة نام طالبها و لا) نقمة (كالنّار نام هاربها) و فيه تنبيه للموقنين بالجنّة و النّار على كونهم نائمين في مراقد الطبيعة ليتنبهوا منها و يستعدّوا بالعمل لما ورائهم من النّعم و النّقم.و فيه شميمة التعجب من جمع الموقن بالجنّة و بين عمله بما في الجنّة من تمام النّعمة و بين تقصيره عن طلبها بما يؤدّى إليها من صالح الأعمال و كريم الأفعال و من جمع الموقن بالنّار بين علمه بما فيها من تمام النّقمة و بين الغفلة عن الهرب منها إلى ما يخلص عنها. (ألا) و إنّ الحقّ كاسب للمنفعة و الباطل جالب للمضرّة (و إنّه من لم ينفعه الحقّ) لاعراضه عنه و عدم سلوكه سبيله (يضرّه الباطل) الذي وقع فيه و يستنصر به لا محالة (و من لا يستقم به الهدى) و نور العلم و العرفان (يجرّبه الضّلال) و ظلمة الجهل (الى الرّدى) و الخذلان.يعنى أنّ من لم يكن الهدى دليله القائد له بزمام عقله في سبيل اللّه و يستقم به في سلوك صراطه المستقيم، فلا بدّ و أن ينحرف به الضّلال عن سواء الصراط إلى أحد جانبي التّفريط و الافراط. (ألا و إنكم قد امرتم بالظعن) و الرّحيل و السّلوك إلى اللّه و السّعى الى رضوان اللّه (و دللتم على الزّاد) المقوّى على السّير و السّلوك و المهيّي ء للوصول الى حظيرة القدس، و هو التّقوى الذي هو مفتاح السّداد و ذخيرة المعاد كما قال سبحانه و تعالى: «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ» (و إنّ أخوف ما أخاف عليكم) من امور الدّنيا اثنتان، احداهما (اتّباع الهوى) القائد إلى الرّدي (و) الثانية (طول الأمل) الشّاغل عن الآخرة (فتزوّدوا في الدّنيا من الدّنيا) بالعلم و العمل.أمّا العلم فلأنّ الاستكمال به إنّما يحصل بواسطة هذا البدن إما بوساطة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 9 الحواسّ الظاهرة أو الباطنة و تفطن النفس لمشاركات بين المحسوسات و مبايناتها و ظاهر أنّ هذا من الدّنيا في الدّنيا.و أما العمل فلأنّه عبارة عن حركات و سكنات مستلزمة لهيئات مخصوصة و هي إنّما تحصل بواسطة هذا البدن أيضا، و كلّ ذلك من الدّنيا في الدّنيا، و كيف كان فهما زادان موصلان إلى اللّه سبحانه فليتزوّد منهما (ما تحرزون به أنفسكم غدا) و تحفظونها من عذاب النّار و من غضب الجبار.تكملة:قد أشرنا إلى أنّ هذه الخطبة مروية في البحار من كتاب مطالب السّؤول و من إرشاد المفيد، و لمّا كان رواية الارشاد مختلفة لرواية السّيد أحببنا ذكرها.فأقول: قال في الارشاد: من كلام أمير المؤمنين ما اشتهر بين العلماء و حفظه ذووا الفهم و الحكماء: أما بعد فانّ الدّنيا قد ادبرت و آذنت بوداع، و إنّ الآخرة قد أقبلت و أشرفت باطلاع ألا و إنّ المضمار اليوم و غدا السّباق، و السّبقة الجنة و الغاية النار ألا و إنكم في أيّام مهل من ورائه أجل يحثّه عجل فمن أخلص للّه عمله لم يضرّه امله، و من أبطأ به عمله في أيام مهله قبل حضور أجله فقد خسر عمله و ضرّه أمله.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن حضرتست كه تزهيد مى فرمايد در آن بندگان را از دنيا و ترغيب مى نمايد ايشان را در اخرى و مى فرمايد:پس از حمد خدا و درود بر خاتم انبيا پس بتحقيق كه دنيا رو گردانيده و اعلام كرده بوداع و فراق، و بدرستى كه آخرت رو آورده و مشرف شده است بظهور و اطلاع، آگاه باشيد كه امروز كه زمان مدت عمر است وقت گداختن بدنست و رياضات نفسانيه بأعمال صالحه، و فردا كه روز قيامت است پيشى جستن است و ترقى نمودن در درجات عاليه، و پيش برد اهل آن سرا بهشت جاويدانست، و منتهاى كار اين سرا آتش سوزان.پس آيا هيچ توبه كننده نيست از گناهان خود پيش از رسيدن مرگ؟ و آيا هيچ عمل كننده نيست پيش از روز سختى و شدت؟ آگاه باشيد بدرستى كه شما هستيد در روزگار اميدوارى كه از عقب اوست مرگ و گرفتارى، پس هر كه عمل كند در روزهاي اميد خود پيش از حضور اجل او پس بتحقيق كه زيان نبخشد او را عمل او و ضرر نرساند او را اجل او.  
بخش ۲ : تلاش برای بهشت [منبع]

أَلَا فَاعْمَلُوا فِي الرَّغْبَةِ كَمَا تَعْمَلُونَ فِي الرَّهْبَةِ.
أَلَا وَ إِنِّي لَمْ أَرَ كَالْجَنَّةِ نَامَ طَالِبُهَا وَ لَا كَالنَّارِ نَامَ هَارِبُهَا.
أَلَا وَ إِنَّهُ مَنْ لَا يَنْفَعُهُ الْحَقُّ يَضُرُّهُ الْبَاطِلُ وَ مَنْ لَا يَسْتَقِيمُ بِهِ الْهُدَى يَجُرُّ بِهِ الضَّلَالُ إِلَى الرَّدَى.
أَلَا وَ إِنَّكُمْ قَدْ أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ وَ دُلِلْتُمْ عَلَى الزَّادِ.
وَ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ اثْنَتَانِ :

اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ.
فَتَزَوَّدُوا فِي الدُّنْيَا مِنَ الدُّنْيَا مَا [تُحْرِزُونَ] تَحْرُزُونَ بِهِ أَنْفُسَكُمْ غَداً.

الرَّهْبَة : مصدر «رهب»، وحشت و ترس. 
الظَعْن : كوچ كردن از دنيا. 
تَحْرُزُونَ انْفُسَكُمْ : خويش را از هلاك ابدى حفظ مى كنيد.
رَغبَة : حرص و طمع 
رَهبَة : ترس و اضطراب 
رَدَى : هلاكت و نابودى 
ظَعن : كوچ كردن 
دَللتمُ : راهنمائى شده ايد
تَحرُزون : حفظ مى كنيد 
قادِح : آتش بيرون كننده 
زناد : چوب و سنگى كه از آن آتش بيرون مى آيد 
اتّعاظ : پند و موعظه گرفتن 
إزدجار : متنبه شدن و دست از كار بد كشيدن 
همانگونه كه به هنگام ترس و ناراحتى براى خدا عمل مى كنيد، در روزگار خوشى و كاميابى نيز عمل كنيد. آگاه باشيد هرگز چيزى مانند بهشت نديدم كه خواستاران آن در خواب غفلت باشند، و نه چيزى مانند آتش جهنّم، كه فراريان آن چنين در خواب فرو رفته باشند آگاه باشيد آن كس را كه حق منفعت نرساند، باطل به او زيان خواهد رساند، و آن كس كه هدايت راهنماى او نباشد، گمراهى او را به هلاكت خواهد افكند. 
آگاه باشيد به كوچ كردن فرمان يافتيد و براى جمع آورى توشه آخرت راهنمايى شديد. همانا، وحشتناك ترين چيزى كه بر شما مى ترسم، هواپرستى، و آرزوهاى دراز است. پس، از اين دنيا توشه برگيريد تا فردا خود را با آن حفظ نماييد. 
و كسيكه در آن ايّام پيش از رسيدن اجل كوتاهى كرد (نه با بندگان يارى و نه خداوند را بندگى نمود) كارش زار است و از مرگ زيان خواهد برد (زيرا پشيمانى از تقصير در خدمت خلق و بندگى خالق در وقت مردن سودى ندارد و بدين جهت در نتيجه زيان خواهد برد (زيرا پشيمانى از تقصير در خدمت خلق و عبادت خالق بكوشيد) در وقت راحتى و ايمنى (موقعى كه دستتان مى رسد) همانطور كه كار مى كنيد در وقتى كه خوف و ترس بر شما مسلّط ميشود (چون هر وقت بشر محتاج و مضطرّ گردد با خلوص و علاقه تمام بجلب رضاى خالق مى كوشد، لذا حضرت دستور مى دهد كه در موقع خوشى و ايمنى كه كمتر يادى از خداوند مى نماييد از آن غافل نباشيد كه باعث پشيمانى است) 
(6) آگاه باشيد، من نعمتى مانند بهشت نديده ام كه خواهان آن در خواب غفلت باشد، و نه عذابى را مانند آتش كه گريزان از آن در خواب بيهوشى باشد (شگفتى از مردمانى است كه از بزرگترين نعمتها كه بهشت باشد غافل مانده اند و حال آنكه براى كوچكترين صرفه اى كوشش ميكنند، و از احتراز و دورى از چنين آتش باين بزرگى بى پروا هستند در صورتيكه از ترس ضرر بسيار اندك وسيله زياد بر مى انگيزند) 
(7) آگاه باشيد هر كه از حقّ نفع نبرد، زيان باطل حتما باو مى رسد، و هر كه را هدايت براه راست نياورد، ضلالت و گمراهى او را به هلاكت و بيچارگى مى كشاند، 
(8) آگاه باشيد، شما مأمور شده ايد (چاره نداريد مگر) به كوچ كردن (رفتن از اين سرا به سراى باقى) و دلالت شده ايد به توشه برداشتن (در قرآن كريم سوره 2 آیه 197 مى فرمايد: «تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى» يعنى در سفر توشه برداريد و بهترين توشه پرهيزكارى است) 
(9) و دو چيز است ترسناكترين چيزيكه بر شما از آن بيم دارم يكى متابعت هواى نفس (كه حقائق را پيش چشم شما مى پوشاند) و ديگرى طول امل و آرزو است (كه شما را از تهيه زاد و توشه آخرت غافل گرداند) پس در دنيا تهيه توشه نمائيد چيزى را (از خدمت بخلق و بندگى خالق) كه فرداى قيامت خود را (از عذاب ابدى) بآن حفظ كنيد. 
به هنگام امن و آسايش چنان به كار خدا پردازيد كه در روزگاران بيم و وحشت مى پردازيد. بدانيد كه من مانند بهشت چيزى را نديده ام كه جوينده آن به غفلت خفته باشد و مانند دوزخ چيزى را نديده ام كه گريزنده از آن، به جاى گريختن و رهانيدن خويش به خواب راحت فرو رفته باشد. 
بدانيد، هركس كه از حق سود نجويد، باطل به او زيان رساند و كسى كه به هدايت، استقامت نپذيرد، ضلالت به هلاكتش كشاند. بدانيد، كه بايد بار سفر بنديد و شما را گفته اند كه ره توشه تان چيست و در كجاست. بر شما از دو چيز مى ترسم، كه مبادا به دام آنها افتيد. يكى در پى خواهش دل رفتن و ديگر آرزوى دراز باطل در سر پختن. در اين جهان، از همين جهان توشه برگيريد، تا فردا در آن سراى خويشتن از عقوبت برهانيد. 
آگاه باشيد! همان گونه که به هنگام ترس عمل مى کنيد در موقع آرامش نيز عمل کنيد! (و تنها، در سختى ها و مشکلات، به ياد خدا نباشيد). بدانيد! من هرگز چيزى را مانند بهشت نديدم که طالبانش (اين گونه) به خواب فرو رفته باشند و نه همانند آتش دوزخ که فراريانش (اين گونه) به خواب فرو روند.
آگاه باشيد! آنها که از حق سود نگيرند، زيانِ باطل دامنشان را خواهد گرفت و آن کس که (انوار) هدايت، او را به راه راست نبرد، (ظلمت) گمراهى او را به وادى هلاکت مى کشاند. بدانيد! فرمان کوچ براى شما صادر شده و به زاد و توشه (اين راه پرخطر) راهنمايى شده ايد. و ترسناک ترين چيزى را که بر شما از آن بيمناکم دو چيز است: هواپرستى و آرزوهاى دراز (نخستين، انسان را از پيروى از حق باز مى دارد و دومى، آخرت را به فراموشى مى سپارد). (حال که چنين است) در اين دنيا، از اين دنيا، زاد و توشه اى برگيريد که فردا بتوانيد خود را با آن حفظ کنيد.
كار از روى دل چنان كنيد، كه گويى از بيم جان كنيد. من چون بهشت جايى را نديده ام، خواهان آن آسوده و از پاى نشسته، و نه چون دوزخ، ترسنده از آن خفته -و از بيم رسته-. 
بدانيد، آن كه حق او را سود ندهد، باطل زيانش رساند و آن كه به راه نيفتد، گمراهى به هلاكتش كشاند. شما را فرموده اند كه بار بربنديد و توشه برگيريد.
من بر شما از دو چيز بيشتر مى ترسم: دنبال هواى نفس رفتن، و آرزوى دراز در سر پختن. پس تا در اين جهانيد، از آن چندان توشه برداريد كه فردا خود را بدان نگاهداشتن توانيد. 
 آگاه باشيد كه به وقت خوشى چنان عمل كنيد كه وقت ترس عمل مى كنيد. بدانيد كه مانند بهشت كه خواهانش خواب باشد نديدم، و همچون عذاب كه گريزان از آن در غفلت باشد سراغ ندارم. 
هشيار باشيد كسى كه حق سودش ندهد باطل او را ضرر زند، و آن را كه هدايت مستقيم ننمايد گمراهى او را به هلاكت كشاند. بدانيد شما به كوچ از دنيا امر شده، و بر تهيه توشه دلالت شده ايد. ترسناكترين چيزى كه از آن بر شما مى ترسم پيروى هوا و آرزوى دراز است. پس در اين دنيا از دنيا توشه اى برگيريد كه در آخرت خود را از عذاب محافظت كنيد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 202-187   بانگ الرحيل را سر داده اند! در ششمين نکته، امام (عليه السلام) به مسأله مهمّى مى پردازد که بسيارى از مردم، از آن غافلند و آن اين که مى فرمايد: آگاه باشيد! همان گونه که به هنگام ترس و ناراحتى، (بر خدا عمل مى کنيد) به هنگام آرامش نيز عمل کنيد; أَلاَ فَاعْمَلُوا فِي الرَّغْبَةِ کَمَا تَعْمَلُونَ فِي الرَّهْبَةِ! خداپرستى و ديندارى، به اين نيست که در مشکلات، به سوى خدا رويم و دست به دامان لطف او بزنيم، امّا به هنگام فرو نشستن طوفان مشکلات خدا و طاعت او را به فراموشى بسپاريم. اگر چنين باشد مشرکان و بت پرستانِ عصر جاهليت نيز از خداپرستان خالص بودند; زيرا قرآن درباره آنها مى گويد: (فَإِذا رَکِبُوا فِي الْفُلْکِ دَعَوُا اللهَ مُخْلِصْينَ لَهُ الدّيْنَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إَذاهُمْ يُشْرِکُونَ) هنگامى که سوار بر کشتى شوند (و امواج غول پيکر دريا و گرداب ها از هر سو آنها را احاطه کند) خدا را با اخلاص مى خوانند، ولى هنگامى که خدا آنان را به خشکى رساند و نجات داد، راه شرک را پيش مى گيرند.(1) و در جاى ديگر خطاب به اين گونه افراد، مى فرمايد: (وَ إِذا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعوُنَ إِلاّ إِيّاهُ فَلَمّا نَجّاکُمْ إِلَي الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ کانَ الاِْنْسانُ کَفُوُراً) هنگامى که در دريا، زيانى به شما برسد (و خطراتى به سراغ شما بيايد)، تمام کسانى که (براى حلّ مشکلات مى خوانيد) جز او (خدا) به فراموشى سپرده مى شوند، امّا هنگامى که شما را به خشکى و ساحل مى رساند و نجات مى دهد، رويگردان مى شويد و انسان بسيار ناسپاس است.(2) غافل از اين که روى آوردن در مشکلات به سوى خدا افتخارى نيست، بلکه افتخار آن است که در آرامش و راحتى و سلامت و قدرت، انسان متوجه خدا باشد و طوق بندگى او را بر گردن نهد. آنها که در چنين ساعاتى به ياد او هستند خدا آنان را در ساعات سخت و طوفانى از لطف خود محروم نخواهد کرد. نشانه ايمان خالص آن است که انسان در سلامت و بيمارى، جوانى و پيرى، فقر و غنا، پيروزى و شکست، آزادى و زندان و بالأخره در همه حال به ياد او باشد و بر آستان او پيشانى نهد. به همين دليل، پيامبران بزرگ و امامان و پيشوايان راستين را مى بينيم که در همه حال، به ياد او بودند. حالات على (عليه السلام) را در زمانى که در گوشه خانه بود و دستش به ظاهر از همه جا کوتاه بود، با زمانى که ظاهراً بر تخت قدرت تکيه زده بود، يکسان مى بينيم. عبادت و راز و نياز شبانه، رسيدگى به بينوايان و دردمندان، زهد و بى اعتنايى نسبت به دنيا، در هر دو حالت از زندگى او ظاهر و آشکار بود. در هفتمين نکته، باز، به همگان هشدار مى دهد و مى فرمايد: «بدانيد! من، هرگز چيزى را مانند بهشت نديدم که طالبانش (اين گونه) به خواب فرو رفته باشند و نه همانند آتشِ (وحشتناکِ) دوزخ که فراريان از آن (اين گونه) به خواب فرو روند; أَلا وَ إِنّى لَمْ أرَکَالْجَنَّةِ نامَ طالِبُها وَ لا کَالنَّارِ نامَ هارِبُها.» افرادى را ديده ايم که وقتى سفر کوچکى در پيش دارند که مختصر منافع مادى در آن است، شبانگاه خواب از چشمشان مى پرد و بيدار مى مانند و يا هنگامى که خطرى جزيى آنها را تهديد مى کند، خواب به چشمانشان فرو نمى رود، با اين حال چگونه ممکن است که انسانِ طالبِ بهشت در سراى جاودان باشد ـ نعمتى که بالاتر از آن تصور نمى شود، يا ترسانِ از آتش دوزخ باشد، درد و رنج جاودانى بى نظيرى که از آن رنجى برتر تصور نمى شود ـ ولى چنان به خواب غفلت فرو رود که گويى، خبرى نيست که نيست؟! اين پديده ممکن است از ضعف ايمان نسبت به جهان ديگر سرچشمه گيرد و يا از غرق شدن در منافع زودگذر و زرق و برق دنيا; هر چه باشد پديده اى دردناک و وحشتزا است. به هر حال، وظيفه رهبران الهى است که مردم را همواره از اين خواب غفلت بيدار کنند و با تقويت مبانى ايمان و زدودن آثار خود باختگى در برابر سود و زيان زودگذر دنيا، آنان را به وظايف اصلى و اهداف بزرگى که در پيش دارند آشنا و آشناتر سازند. در هشتمين نکته، امام (عليه السلام) به مسأله مهمّ ديگرى در همين رابطه اشاره کرده، مى فرمايد: «آگاه باشيد! آنها که از حقّ سود نگيرند، زيان باطل دامنشان را خواهد گرفت و آن کس که (انوار) هدايت او را به راه راست نبرد، (ظلمتِ) گمراهى او را به وادى هلاکت مى کشاند; أَلاَ وَ إِنَّهُ مَنْ لاَيَنْفَعُهُ الْحَقُّ، يَضُرُّهُ الْبَاطِلُ: وَ مَنْ لايَسْتَقيمُ بِهِ الْهُدَى، يَجُرُّ بِهِ الضَّلاَلُ إِلَى الرَّدَى. عمق اين سخن، هنگامى روشن مى شود که تعريف واضحى از حقّ و باطل داشته باشيم. حقّ، عبارت از واقعيت ها است، خواه، حقِّ تکوينى باشد يا تشريعى. حقّ تکوينى واقعيت هاى جهان هستى است و در مقابل آن باطل، همان خيال ها و سراب ها، موجوداتى که جز در عالم پندار وجود ندارند، است. و حق در جهان تشريع، همان امتيازاتى است که در قوانين الهى براى افرادى يا گروه هايى بر طبق مصالح معيّن و لياقت ها و شايستگى هاى ذاتى يا اکتسابى قرار داده شده است. و باطل همان قانون شکنى هاىِ در لباس قانون و بى عدالتى هاى تحتِ عنوان عدل و سلبِ حريت و آزادىِ واقعى در زير نقاب آزاديخواهى است. بديهى است، آن کس که به سراغ حق نرود، خواه در جهان تکوين يا در جهان تشريع، در دام باطل يعنى خيالات واهى و سرابهايى که از دور به شکل آب است و از نزديک هيچ نيست، گرفتار مى شود و روشن است که انسان از طريق هيچ به جايى نمى رسد. اين واقعيتها است که منبع آثار است، ولى خيالات خام و پندارهاى بى اساس، جز خسران و زيان، چه سودى دارد؟! ممکن است انسان چند صباحى از طريق هيچ و پوچ و باطل، مردمى را اغفال کند و با وعده و وعيد، آنها را سرگرم سازد به بن بست مى رسد، بن بستى که جز خسران و بدبختى براى خودش و ديگران به بار نمى آورد. بنابراين، اگر مولى مى فرمايد: «آن کس که حق او را سود نبخشد، زيانِ باطل دامنش را مى گيرد و آن کس که با نور هدايت راه نسپرد، در وادى گمراهى سرگردان و هلاک مى شود» يک، واقعيت بسيار روشن است. درست است که قبول حقّ و پيروى از آن، غالباً با تلخى هايى همراه است، ولى اين تلخى مانند تلخى دواى شفابخشى مى باشد که پايانش، سلامت و عافيت و رهايى از چنگال بيمارى و مرگ است. از آنچه در بالا گفته شد، اين مطلب آشکار گشت که حقّ و باطل، وجودهاى ساختگى و امور اعتبارى نيستند; حق در عالم تکوين آفرينش همان وجودهاى عينى است و در جهان تشريع همان بايدها و نبايدهايى است که از مصالح و مفاسد ـ که واقعيت هاى عينى هستند ـ سرچشمه مى گيرد. به خواست خدا، در موارد مناسب در اين رابطه شرح بيشترى خواهيم داد. به هر حال هدف امام از بيان اين جمله علاوه بر توجه دادن به يک اصل کلّى که در سرنوشت انسانها بيشترين اثر را دارد، اين است که به مردم بفهماند اگر از دستورات او که هماهنگ با حقّ و عدالت است پيروى نکنند، در چنگال ظلم و ستم گرفتار خواهند شد و زيانِ باطل، تمام زندگى آنها را فرا خواهد گرفت، همان گونه که سرانجام نيز چنين شد. در نهمين نکته امام (عليه السلام) به مطلب مهم ديگرى اشاره مى کند که همه انسانها در آن شريکند و بخواهند يا نخواهند، بايد به آن تن در دهند; مى فرمايد: «بدانيد! فرمان کوچ، براى شما صادر شده و به زاد و توشه (اين راه پرخطر)، راهنمايى شده ايد; أَلاَ وَ إِنَّکُمْ قَدْ أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ(3) وَ دُلِلْتُمْ عَلَى الزَّادِ. فرمان کوچ، همان قانون فرسودگى و مرگ است که حاکم بر زندگى همه انسانها است، کودکان، رو به جوانى مى روند و جوانان، رو به سوى کهولت و سرانجام، پيرى و فرسودگى و در پايان مرگ است. اين قانونى است تخلّف ناپذير و بدون استثنا و قانونى است که احدى هر قدر قوى و نيرومند و هوشيار و آگاه باشد، قدرت مخالفت با آن را نخواهد داشت. اين مسيرى است که دستِ قدرتِ آفريدگار به منظور تکامل انسانها براى آنان ترسيم کرده است. در جاى جاى آيات قرآن نيز اين فرمان تکوينى در کتاب تشريع آمده است. در يک جا مى فرمايد: (کُلُّ نَفْس ذائِقَةُ الْمَوتِ) هر انسانى سرانجام مرگ را مى چشد.(4) در جاى ديگر مى فرمايد: (أَيْنَما تَکُونُوا يُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ في بُروُج مُشَيَّدَة) هر جا باشيد مرگ شما را درمى يابد، هر چند در برجهاى محکم قرار گيريد.(5) حتّى پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم)ـ که برترين موجودات عالم خلقت است ـ مخاطب به اين خطاب مى شود. «إنّکَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ; به يقين تو وفات مى کنى و آنها نيز خواهند مرد(6).» نه تنها انسانها، که جهان خلقت جملگى، رو به سوى مرگ مى رود: «کُلُّ شَىء هالِکٌ إلاّ وَجْهَهُ; همه چيز جز، ذات او، فانى مى شود.(7)» و امثال اين تعبيرها. اين احتمال نيز وجود دارد که مراد از فرمان کوچ، در جمله «أُمِرْتُمْ بالظَّعْنِ» فرمان آمادگى براى کوچ از دنيا باشد، مانند آنچه در خطبه 204 آمده است که مى فرمايد: «تَجَهَّزُوا رَحِمَکُمُ اللهُ ـ فَقَدْ نُودىَ فيکُمْ بِالرَّحيلِ; آماده حرکت شويد! که نداى رحيل در ميان داده شده است».(5) و امّا در مورد دستور به زاد و توشه، تمام انبياى الهى بدون استثنا اين دستور را از سوى خدا با خود آوردند که اى انسانها، راهى پرنشيب و فراز و پرخوف و خطر، در پيش داريد; راهى دراز و طولانى که فاصله دنيا و آخرت را در برمى گيرد و اين راه را، بى زاد و توشه، نمى توان طى کرد و زاد و توشه اين راه، چيزى جز تقوا و ايمان و عمل صالح نيست; «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى»; و زاد و توشه برگيريد! به يقين، بهترين زاد و توشه، پرهيزکارى است.(9) آنچه در بازار قيامت خريدار دارد و مايه نجات و رستگارى است، همان قلب سليم و مملوّ از عشق و ايمان به خدا و نورانيت تقوا است: «يَوْمَ لايَنْفَعُ مالٌ وَ لابَنونَ إلاّ مَنْ أتَى اللهَ بِقَلْب سَليم; در آن روز که مال و فرزندان سودى نمى بخشد، مگر کسى که با قلب سليم (و خالى از هرگونه شرک) به پيشگاه خدا آيد.(10) رهروان اين راه، به نقش و نگارهاى منزلگاههاى وسط راه نبايد دل خوش کنند و فريب زرق و برق اين کشتى را بخورند، بلکه بايد به سر منزل مقصود و ساحل نجات فکر کنند و ببينند در آنجا چه چيزى به کار مى آيد. (اَلمالُ و الْبَنُونَ زينَةُ الْحياةِ الدُّنيا وَ الْباقياتُ الصّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أمَلا; مال و فرزند زينت زندگى دنيا است و کارهاى نيکى که باقى مى ماند، ثوابش نزد پروردگارت بهتر و اميد بخش تر است.(11)» در دهمين و آخرين نکته، امام (عليه السلام) بعد از بيدار ساختن پيروان خود و توجه دادن به موقف دنيا نسبت به آخرت و کارهاى مختلفى که براى نجات ابدى بايد انجام گيرد به دو مانع خطرناک و هولناک بر سر راه سعادت انسان و مسير قرب الى الله، اشاره کرده، مى فرمايد: «ترسناک ترين چيزى را که بر شما از آن بيمناکم دو چيز است: هواپرستى و آرزوهاى دراز; وَ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخافُ عَلَيْکُمُ اثْنَتانِ: اتِّبَاعُ الْهَوَى، وَ طُولُ الاَْمَلِ.(12) همين معنا، در خطبه 42 با توضيح بيشترى ـ به خاطر اهميّت فوق العاده اى که دارد ـ آمده است، مى فرمايد: «أَيّها الناسُ! وَ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخافُ عَلَيْکُمُ اثْنانِ: اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الاَْمَلِ. فَأمّا اتِّباعُ الْهَوى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ، وَ أمَّا طُولُ الأَمَلِ فَيُنْسِى الاْخِرَةَ; اى مردم! بدانيد که ترسناکترين چيزى که از آن بر شما خائفم، دو چيز است: پيروى از هوا و هوس و آرزوهاى طولانى. پيروى از هوا و هوس، انسان را از حق باز مى دارد و آرزوهاى طولانى آخرت را به دست فراموشى مى سپارد.» بررسى روايات رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) نشان مى دهد که اميرمؤمنان على (عليه السلام) اين سخن را از استاد بزرگ و پيشوايش، پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) اقتباس کرده است; زيرا همين معنا در بحارالأنوار، ضمن کلمات آن حضرت نقل شده است.(13) در واقع اين دو موضوع، بزرگ ترين مانع راه و وحشتناک ترين عوامل گناه است; زيرا، هواپرستى، هيچ حدّ و مرزى را به رسميّت نمى شناسد و هنگامى که بر انسان چيره شود، چشم و گوش او را نابينا و کر مى کند;نه قدرت شنوايى سخنان حقّ پيامبران و پيشوايان معصوم را دارد و نه چشم دلش، توانايى ديدن آنچه را در اين جهان، در اطراف او مى گذرد دارا است و به اين ترتيب او مانند کوران و کرانى است که در جاده پرخطرى به راه افتاده و هر لحظه احتمال سقوطش در پرتگاه مى رود. و امّا آرزوهاى دور و دراز دنيا و مواهب مادّى را چنان در چشم انسان تزيين مى کند که گويى جايگاه ابدى همين جا است و به اين ترتيب، در بيابان زندگى گرفتار سرابهايى مى شود و براى هميشه از رسيدن به مقصد باز مى ماند. در پايان اين خطبه، اين معلم بزرگ جهان انسانيت، در يک نتيجه گيرى کوتاه و پرمعنا، چنين مى فرمايد: «حال که چنين است، در اين دنيا، از اين دنيا، زاد و توشه اى برگيريد که فردا بتوانيد خود را با آن حفظ کنيد; تَزَوَّدُوا فِي الدُّنْيَا مِنَ الدُّنْيَا مَا تَحْرُزُونَ(14) بِهِ أَنْفُسَکُمْ غَداً». آرى، سفرى طولانى در پيش است و راهى بس دور و دراز. در اينجا، زاد و توشه فراوان به چنگ مى آيد، ولى در نيمه راه، خبرى نيست. عاقل بايد اين هشدار مهم را به گوش جان بشنود و در جمع زاد و توشه، با جدّ تمام، به پا خيزد و پيش از فوت وقت، بار سفر را ببندد و آن اندازه جمع آورى کند که تا پايان سفر او را کافى باشد. از خطراتى که بر سر راهش کمين کرده اند، به شدّت بپرهيزد و از شياطينى که در هر گوشه و کنار، با سخنان و اعمالِ وسوسه انگيزشان، او را به سوى خود مى خوانند برحذر باشد. *** نکته ها: 1 ـ کدام زاد و توشه را از اين جهان برگيريم! اگر انسان ها را به مسافرانى تشبيه کنيم که از يک محيط کوچک و آلوده، به سوى جهانى بزرگ و مملوّ از پاکى ها و نيکى ها در حرکتند، چيزى به گزاف نگفته ايم، بلکه مسافرت واقعى همين سفر است که انسان از جهان پست و کوچک دنيا به سوى جهان والا و بى نهايت آخرت کوچ مى کند و تمام امورى که در يک سفر معمولى دنيا، از مکانى به مکان ديگر لازم است، در اين سفر نيز وجود دارد: زاد و توشه و مَرْکَبْ، مبدأ و مقصد، دليل راه، موانع و خطرات و احياناً راهزنان راه، که بحث درباره هر يک از اينها گسترده است. در مورد زاد و توشه، قرآن مجيد با صراحت تمام آن را تقوا و پرهيزگارى، يعنى پرهيز از گناهان و اطاعت فرمان خدا و گرايش به تمام نيکيها و پاکيها معرّفى مى کند. در جاى جاى خطبه هاى نهج البلاغه روى اين معنا تکيه شده است، از جمله در خطبه 183 مى فرمايد: «وَ أَنْتُمْ بَنُو سَبْيل عَلى سَفَر مِن دار لَيْسَتْ بِدارِکُمْ وَ قَدْ أُوذِنْتُمْ مِنْها بِالاِْرْتَحالِ وَ أُمِرْتُمْ فيها بِالزّادِ; شما مانند مسافرانى هستيد که از سرايى که خانه (حقيقى) شما نيست (به سوى سراى جاودان خود) در حرکتيد. فرمانِ کوچ از اين سرا، صادر شده و دستور گرفتن زاد و توشه را به شما داده اند.» در اينجا، جاى اين سؤال باقى مى ماند که معمولا زاد و توشه در طول مسافرت به کار مى آيد نه در مقصد، در حالى که تقوا و پرهيزگارى در قيامت به کار مى آيد و سبب نجات و کليدِ ورود در بهشت است; پس چگونه نام زاد و توشه، بر تقوا نهاده شده است؟ توجه به اين نکته، پاسخ اين سؤال را روشن مى سازد و آن اين که مبدأ اين سفر طولانى، از لحظه مرگ و سکرات موت شروع مى شود و در عالم برزخ ادامه دارد و همچنان در مواقف قيامت و منزلگاههاى سؤال و حساب و صراط ـ که منازل مخوف و متعدّدى هستند ـ تداوم مى يابد تا سرانجام به بهشت منتهى شود. بى شک تقوا هم در جهان برزخ زاد و توشه راه است و هم در مواقفِ قيامت و منزلگاههايى که قبل از ورود به بهشت وجود دارد. آرى، زاد و توشه تقوا است که انسان را از اين منازل پرخطر، بسلامت عبور مى دهد و به سر منزلِ مقصود ـ که بهشت برين و جنّات عَدْن است ـ رهنمون مى شود. اين نکته نيز قابل دقّت است که اگر در آيه شريفه، إنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاکُمْ; ملاک و معيار کرامت و ارزشِ انسان، تقوا قرار داده شده، نيز ناظر به همين معنا است که تنها سببِ نجات، تقواى برخاسته از ايمان است که گاه از آن به عنوان «زاد و توشه» و گاه به عنوان «معيار کرامت انسان» تعبير شده است. در خطبه 204 نهج البلاغه، تعبيرات روشنى ديده مى شود که توضيحى بر بحث بالا است، مى فرمايد: «وَ انْقَلِبوُا بِصالِحِ ما بِحَضْرَتِکُمْ مِنَ الزّادِ! فَاِنَّ أَمامَکُمْ عَقَبَةً کَؤُوداً وَ مَنازِلَ مَخُوفَةً مَهُولَةً لابُدَّ مِنَ الْوُرُودِ عَلَيْها وَ الوقُوفِ عِنْدَها; با تهيه زاد و توشه (ايمان و تقوا و عمل صالح) به سوى آخرت حرکت کنيد; زيرا، گردنه هايى سخت و دشوار و منزلگاههايى خوفناک، در پيش داريد که بايد در آنها فرود آييد و (مدّتى) توقّف کنيد». از خداى بزرگ مى خواهيم که توفيق تهيه اين زاد و توشه پر ارزش را، پيش از فوت وقت به همه ما مرحمت کند و دست خالى (هر چند، هر چه فراهم کنيم، باز دست ما خالى است) در اين سفر سرنوشت ساز، به راه نيفتيم. 2 ـ هواپرستى و آرزوهاى دراز دو دشمن سرسخت سعادت انسان هشدارى را که در پايان اين خطبه، درباره خطرات عظيم هواپرستى و آرزوهاى دراز داده شده، بايد بسيار جدّى گرفت; چرا که نقطه اصلى درد و خطر همين جا است. هواپرستى، بزرگترين مانع راه سعادت انسان است. تسليم بى قيد و شرط در برابر شهوات و خواسته هاى نفس، مهمترين دشمن سعادت بشر است. قرآن، حتّى نسبت به اين موضوع به پيامبران نيز هشدار مى دهد، از جمله در مورد حضرت داوود مى گويد که ما به داوود گفتيم: «وَ لاتَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّکَ عَنْ سَبيلِ اللهِ; از هواى نفس، پيروى نکن! که تو را از طريق حقْ گمراه مى سازد».(15) در جاى ديگر، از هواى نفس، به عنوان يک بت خطرناک، ياد مى کند و مى فرمايد: «أفَرَأيْتَ مَنِ اتَّخَذ إلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللهُ عَلى عِلْم وَ خَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْديهِ مِنْ بَعْدِ اللهِ أفَلا تَذَکَّرُونَ; آيا ديديد آن کس را که معبودش را هواى نفس خويش قرار داده؟ و خداوند او را با علم (به اين که شايسته هدايت نيست)، گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مُهر نهاده و بر چشمش پرده افکنده، با اين حال چه کسى مى تواند غير از خدا، او را (در سايه توبه و بازگشت) هدايت کند، آيا متذکّر نمى شويد؟(16)». براستى که هواپرستى، چشم و گوش را کور و کر مى کند و بر عقل و فکر انسان، مُهر مى زند و او را از تشخيص بديهى ترين مسائل زندگى، محروم مى سازد! چه خطرى از اين برتر و بالاتر است؟! به همين دليل، قرآن بهشت را تنها از آن کسانى مى شمرد که از مخالفت خداوند خائف و در برابر هواى نفس ايستادگى به خرج دهند: «وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوى.(17)» آرزوهاى دراز، به يقين، يکى از بدترين و خطرناکترين دشمنان سعادت انسان است; چرا که تجربه در تمام طول تاريخ نشان داده که انسان در بلند پروازى آرزوها هيچ حدّ و مرزى را به رسميّت نمى شناسد و هر قدر در آن پيش مى رود، باز آرزو دارد از آن هم پيشتر رود. بديهى است که چنين آرزوهاى طولانى و بى حدّ و مرز تمام قدرت فکرى و جسمى او را به خود جلب و جذب مى کند و چيزى براى پرداختن به امر آخرت و زندگى جاويدان او باقى نمى گذارد. افرادى را مى بينيم و مى شناسيم که تا آخرين لحظات عمر چنان غرق در خيالات واهى و آرزوهاى دور و دراز بودند که حتّى لحظه اى نتوانستند به امر تربيت فرزندان خود بپردازند، تا گامى در راه تهذيب نفس بردارند. از شگفتيهاى اين آرزوها اين است که هر چه انسان پيشتر مى رود جاذبه هاى کاذب آن بيشتر مى شود و امواج غرور و غفلت آن سهمگين تر مى گردد. اين همان است که قرآن مجيد درباره آن خطاب به پيامبر اسلام، در اشاره به وضع گروهى از کفّار مى فرمايد: (ذَرْهُمْ يَأْکُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الاَْمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ); آنها را به حال خود واگذار! تا بخورند و از لذتهاى اين زندگى مادّى بهره گيرند و آرزوها(ى دراز)، آنها را در غفلت فرو برد، ولى به زودى خواهند فهميد،(18)(که چه اشتباه بزرگى کرده اند و چه فرصت هاى پرارزشى را جاهلانه از دست داده اند). در کلمات قصار نهج البلاغه آمده است: «مَنْ أَطالَ الاَْمَلَ أَساءَ الْعَمَلَ; آن کس که آرزوهاى خود را طولانى کند، مرتکب اعمال بدى مى شود».(19) با استفاده از اسباب مشروع، هرگز نيل به آن آرزوها امکان پذير نيست، و فقط، از طريق آميختن حلال به حرام و پايمال کردن حقوق ديگران و به فراموشى سپردن فرمان خدا تنها به بخشى از آن خواهند رسيد. در آخر خطبه 86 نهج البلاغه، حضرت با تعبير بسيار گويايى در اين زمينه به همه انسانهايى که طالب سعادتند; هشدار داده است، و مى فرمايد: «وَ اعْلَمُوا! أَنَّ الاَْمَلَ يُسْهِى الْعَقْلَ وَ يُنْسِى الذِّکْرَ فَأَکْذِبُوا الاَْمَلَ! فَاِنَّهُ غُرُورٌ وَ صاحِبُهُ مَغْرُورٌ; بدانيد! آرزوهاى دراز، عقل را گمراه مى سازد و ياد خدا را به فراموشى مى سپرد. بنابراين به اين گونه آرزوها اعتنا نکنيد که فريب است و دارند اين آرزوها فريب خورده است». اين مسأله، به قدرى اهميّت دارد که امام (عليه السلام) در خطبه 81، آن را رکن اصلى زهد مى شمرد و مى فرمايد: «أَيُّهَا النّاسُ! الزَّهادَةُ، قِصَرُ الاَْمَلِ وَ الشُّکْرُ عِنْدَ النِّعَمِ وَ التَّوَرَّعُ عِنْدَ الْمَحارِمِ; اى مردم! زهد در سه چيز خلاصه مى شود: کوتاهى آرزوها، و شکر گذارى در مقابل نعمتها و پرهيز از گناهان.» آرزوهاى آدمى، هميشه، فراتر از عمر و امکان و قدرت او است و به همين دليل، هواپرستان و دنيا طلبان هرگز به آرزوى نهايى خود نمى رسند و غالباً به هنگام جان دادن با ناراحتى و زجر فراوان دنيا را وداع مى گويند. بزرگ معلم جهان انسانيت، پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) اين مطلب را در ضمن مثال جالب و روشنى بيان کرده است. آن حضرت روزى سه قطعه چوب را گرفت، يکى را در پيش روى خود بر زمين فرو نشاند و دومى را کمى آن طرف تر، ولى سومى را بسيار دورتر قرار داد. سپس رو به ياران کرد و فرمود: «مى دانيد اينها چيست؟» عرض کردند: خدا و پيامبرش، آگاه تر است. حضرت فرمود: «اين قطعه چوبى که در برابر من قرار داد، بمنزله انسان است، و قطعه دوم ـ که کمى از آن دورتر است به منزله اجل و پايان زندگى است و اما آن قطعه سوم ـ که در فاصله دورى قرار دارد ـ آرزوها است که انسان، به سراغش مى رود، ولى اجل پيش از رسيدن به آن مانع و حائل مى شود.(20) البتّه نبايد فراموش کنيم که اصل وجود آرزو و اميد به آينده براى انسانها انگيزه حرکت و تلاش و کوشش و فعّاليّت است. وجود اميد و آرزو در انسان عيب نيست، بلکه حُسن است و بدون آن زندگى کردن بسيار مشکل است، امّا آنچه مايه بدبختى مى شود، آرزوهاى غيرمنطقى و بيش از حدّ و دور و دراز است. اين، همان چيزى است که در حديث معروف پيامبر، به عنوان يک اصل اساسى آمده است. آن حضرت فرموده: «َالاَْمَلُ رَحْمَةٌ لاُِمَّتى وَ لَولاَ الأَمَلُ ما رَضِعَتْ والِدةٌ وَلَدَها وَ لاغَرَسَ غارِسٌ شَجَراً; اميد به آينده و آرزو، مايه رحمت براى امّت من است. اگر نور اميد نبود هيچ مادرى، فرزندش را شير نمى داد و هيچ باغبانى نهالى نمى کاشت».(21) بنابراين وظيفه معلّمان اخلاق، در اينجا سنگين است; چرا که بايد از يک سو چراغ اميد به آينده و آرزو را در دلها فروزان کنند و از سوى ديگر آن را در حدّ معقول و منطقى محدود سازند. آرزوهاى منطقى و معقول آن است که به مقدار نياز انسان و در حدّ قدرت و توان او باشد و او را به گونه اى مشغول نکند که از اهداف اصلى حيات بماند. اسلام هرگز با برنامه ريزى براى آينده مخالف نيست، به خصوص براى کارهاى اجتماعى که مايه سربلندى جامعه مسلمانان و عدم وابستگى آنها به دشمنان اسلام است. چنين کارى، نه تنها مذموم نيست، که نوعى عبادت محسوب مى شود. در زندگى فردى نيز عاقبت انديشى کار مقبولى است و همان چيزى است که در روايات به «حزم» تعبير شده است. آنچه در اسلام مذموم شده در واقع يک چيز است و آن، اين است که انسان چنان غرق آرزوها شود که آخرت را به فراموشى بسپارد و تمام توان و نيروى خود را در آرزوهايى که هرگز به آن نمى رسد، صرف کند. تکمله: قال السيد الشريف (رضي الله عنه) و أقول: إِنه لوکان کلامٌ يأخذ بالاعناق الى الزهد فى الدنيا و يضطر الى عمل الآخرة، لکان هذا الکلام وکفى به قاطعاً لعلائق الآمال و قادحاً زناد الاتعاظ و الازدجار و من أعجبه قوله (عليه السلام): «أَلا وَ إنَّ الْيَوْمَ الْمِضْمارَ وَ غَداً السِّبَاقَ، وَ السّبَقَةُ الْجَنّةُ وَ الْغَايَةُ النّارُ»، فإن فيه ـ مع فخامةِ اللفظ و عظم قدر المعنى و صادق التمثيل، و واقع التشبيه ـ سرّاً عجيباً و معنى لطيفاً، و هو قوله(عليه السلام): «وَالسَّبَقَةُ الْجَنَّةُ، وَ الْغايَةُ النّارُ» فخالف بين اللفظين لاختلاف المعنيين و لم يقل: «السَّبَقَةُ النّارُ». کما قال، «السّبَقَةُ الْجَنَّةُ»; لأن الاستباق انما يکون الى امر محبوب و غرض مطلوب و هذه صفة الجنّة و ليس هذا المعنى موجوداً في النار، نعوذ بالله منها ... !  مرحوم سيد رضى (قدس سره) در باره ی اين خطبه توضيحاتى به اين شرح بيان فرموده است: من مى گويم اگر سخنى باشد که در دنيا مردم را با نهايت قوت، به سوى زهد بکشاند و به عمل کردن براى آخرت وادار سازد، همين گفتار (مولا اميرمؤمنان على(عليه السلام) در اين خطبه) است که مى تواند علاقه انسان را از آرزوهاى دراز قطع کند و جرقّه بيدارى و تنفّر از اعمال زشت را در دل ها برافروزد. از شگفت آورترين جمله هاى اين خطبه، اين جملات است: «ألا وَ إنّ اليَوْمَ المِضْمارَ وَ غَداً السِّبَاقَ وَ السّبَقَةُ الْجَنَّةُ وَ الْغَايَةُ النّارُ;» (آگاه باشيد! امروز روز تمرين و آمادگى و فردا روز مسابقه است. جايزه برندگان بهشت و سرانجام عقب ماندگان، آتش دوزخ است;) زيرا امام (عليه السلام) با اين که در اين گفتارش الفاظ بلند و معانى والا و تمثيل دقيق و تشبيه بجا به کار برده، سرّى عجيب و معنايى لطيف در اين نهفته است و آن جمله «وَالسَّبَقَةُ الْجَنَّةُ، وَ الْغايَةُ النّارُ» است. امام ميان دو لفظ «السَّبَقَةُ» و «الغايَةُ»، به خاطر اختلاف معناى ظريف آنها، جدايى افکنده و در مورد بهشت فرمود: «السّبَقَةُ الْجَنَّةُ» ولى در مورد جهنّم نفرموده است: «السّبَقَةُ النّارُ»; زيرا سبقت جستن در مورد امرى دوست داشتنى است و اين از ويژگيهاى بهشت است که در مورد آتش دوزخ ـ که به خدا از آن پناه مى بريم ـ وجود ندارد. (به همين دليل امام نفرموده است: «السّبقةُ النّارُ»; بلکه فرموده: «الغايةُ النّارُ»; زيرا مفهوم الغاية (پايان) مفهوم گسترده اى است که در هر مورد ممکن است به کار رود، خواه مسرّت بخش باشد يا نه)... ! در واقع اين واژه مانند واژه «مسير» و «مآل» است (که به معناى «سرانجام» مى آيد. همان گونه که خداوند مى فرمايد: قُلْ تَمَتَّعُوا فَإنَّ مَصيرَکُمْ إِلَى النّارِ ـ به کافران بگو: بهره بگيريد که مصير (سرانجام) شما به سوى آتش است ـ روشن است که در اين گونه موارد، جايز نيست که گفته شود: سَبَقَکُمْ إِلى النّارِ; (مسابقه شما به سوى آتش است). باز در اين خطبه دقّت کن! که باطنش شگفت آور و عمقش زياد و لطيف است: غالب کلمات مولى(عليه السلام) اين طور است. در بعضى از نسخه هاى نهج البلاغه، به جاى «سبقه» «سُبقه» (به ضم سين) آمده است. «سُبقه» نزد عرب، به جايزه اى گفته مى شود که براى برنده مسابقه مى گذارند و معناى هر دو لفظ، به هم نزديک است; چرا که جايزه را براى کار مذموم قرار نمى دهند، بلکه براى کار خوب و پسنديده قرار داده مى شود. * * * پی نوشت: 1 ـ سوره عنکبوت: آيه 65. 2 ـ سوره اسراء، آيه 67. 3 ـ «ظعْن» (بر وزن طعن) به معناى «کوچ کردن از مکانى به مکان ديگر» است. به همين جهت «ظعينه» به معناى «هودج» آمده است چرا که از وسايل کوچ کردن بوده است، و از آنجا که غالباً زنان بر هودج سوار مى شدند، گاهى اين واژه به عنوان کنايه از زن به کار مى رود. 4 ـ سوره آل عمران، آيه 185. 5 ـ سوره نساء، آيه 78. 6 ـ سوره زمر، آيه 30. 7 ـ سوره قصص، آيه 88. 8 ـ طبق معناى نخست، اَمْرِ در «أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ»، امر تکوينى و اَجَلِ الهى است، ولى چيزى در جمله، در تقدير نيست. امّا طبق معناى دوم امر، جنبه تشريعى دارد و عبارت «مجهّز شدن»، در تقدير است و يا «ظعن» به معناى مجازى است. 9 ـ سوره بقره: آيه 197. 10 ـ سوره شعراء، آيات 88 ـ 89. 11 ـ سوره کهف، آيه 46. 12 ـ «اَمَلَ» (بر وزن عمل)، به معناى «اميد و آرزو» است. البته آرزو، بر دو قسم است: آرزوهايى که مى توان به آن دست يافت که مفهومش با اميد، تقريباً، يکى است و آرزوهاى دور و درازى که دست نيافتنى است و مفهومش، از اميد، جدا است. 13 ـ بحارالانوار، (جلد 70، صفحه 91)، اين حديث، از جابربن عبدالله انصارى، از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در باب «حب الدنيا» نقل شده است. 14 ـ «تحرزون» از مادّه «حرز» به معناى «نگاهدارى کردن» و حرز (بر وزن حرص) به معناى محلّ مطمئنّى است که چيزى را در آن نگاهدارى مى کنند. 15 ـ سوره ص، آيه 26. 16 ـ سوره جاثيه، آيه 23. 17 ـ سوره نازعات، آيات 40 ـ 41. 18 ـ سوره حجر، آيه 3. 19 ـ نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 36. 20 ـ تنبيه الخواطر، صفحه 226 (به نقل از ميزان الحکمة، جلد 1، صفحه 143). 21 ـ بحارالانوار، جلد 74، صفحه 173.  
شرح علامه جعفری«الا فاعملوا في الرغبه كما تعملون في الرهبه» (هشيار باشيد، در هنگام خوشي و رغبت چنان عمل كنيد كه در موقع ترس و وحشت عمل مي‌كنيد.) عمل در روزگار خوشي و عمل در روزگار ناخوشي: در آنهنگام كه آدمي در خوشيها و لذايذ غوطه‌ور است، توجهي به عظمت تعهد و تكليف و وابستگي به خدا و محاسبه‌ي اعمالي كه انجام مي‌دهد، ندارد. گوئي در موقع اشتغال سطوح روان آدمي با خوشيها و لذايذ، تفكر و تعقل از كار ميفتد و گمان مي‌برد آنچه كه بايد بشود همان است كه وي در آن غوطه‌ور است. ولي در آن هنگام كه روزگار درد و ناخوشي مي‌رسد، مضطرب و مشوش مي‌گردد و رو به خدا مي‌برد و خود را به تعهد و تكليف وابسته مي‌بيند. اين پديده‌ي احمقانه باعث شده است كه بعضي از متفكران گفته‌اند كه: گرايشهاي ديني معلول ترس و ناتواني و احساس درماندگي است! وقتي كه از راسل مي‌پرسند: علت اينكه در طي قرون، بشر آنچنانكه پيدا است، خواستار مذهب بوده است، چيست؟ چنين پاسخ مي‌دهد من اصولا فكر مي‌كنم كه علت اين خواستاري ترس بوده است، چون بشر خود را تا حدي ناتوان مي‌بيند و سه عامل است كه موجبات ترس او را فراهم مي‌آورد: يكي طبيعت است كه بوسيله‌ي صاعقه به او ضربه مي‌زند يا بوسيله‌ي زلزله او را در كام خود فرو مي‌برد. ديگر عوامل ترس، عامل خود انسانست كه مي‌تواند همنوعان خود را بوسيله‌ي جنگ تلف كند. عامل سوم كه ارتباط زيادي با مذهب دارد، شهوات شديد او هستند كه مي‌توانند به انسان صدماتي وارد كنند و آنها در لحظات آرامش زندگي از آنچه از دست داده‌اند، پشيمان مي‌شوند و مذهب موجب مي‌شود كه تعديلي در ترس و وحشت آنها به عمل آيد پاسخ اين مطالب كه راسل ابراز مي‌دارد در كتاب توضيح و بررسي مصاحبه‌ي برتراند راسل - وايت داده شده است. با اينحال مسائلي را در اين مبحث مطرح و جملاتي را از همان كتاب نقل مي‌كنيم: آقاي راسل در پديده‌ي مذهب نتوانسته است، يا بجهت حساسيتي كه به مذهب دارد، نخواسته است، علت و فايده را از يكديگر تفكيك كند، همه‌ي آنچه را كه در بالا بعنوان علت و انگيزه‌ي آن. بدين معني كه انسان معتقد به مذهب مي‌تواند ناملائمات و شكنجه‌هاي زندگي را كه بدون اختيار به او هجوم مي‌آورند، به مشيت الهي كه در نظم جهان هستي جلوه‌گر است، نسبت داده و آنها را تحمل نمايد، ولي علت و انگيزه‌ي گرايش به مذهب مسائل ديگري است، از قبيل: 1- احساس عظمت در دستگاه هستي و اينكه اين دستگاه بزرگ نمي‌تواند خود بخود بوجود بيايد و هيچ تفسير و توجيهي را جز وابستگي به موجود برين نمي‌پذيرد. 2- احساس تكليف خود شگفت انگيزترين احساسي است كه نمي‌تواند به طبيعت سودجوي آدمي مستند باشد، در صورتيكه همه‌ي رشد يافتگان حيات معقول اين احساس با عظمت و شكوه را بدون انگيزه‌ي سود و زيان در درون خود در ميابند. اين همان راهي است كه متفكران زيادي مانند كانت را وادار به اعتقاد به خداوند مي‌نمايد. 3- دريافت مفهوم كمال در عالي‌ترين حد كه مبناي فيلسوفان برجسته‌اي مانند انسلم و دكادت و از شرقيها مولانا جلال‌الدين و محقق مرحوم شيخ محمد حسين اصفهاني معروف به كمپاني بوده است. 4- نظم شگفت انگيز هستي كه منشاء بروز قوانين در مغزهاي خوانندگان اين كتاب بزرگ مي‌باشد. 5- فطرت پاك از آلودگيها و كثافتهاي تاريك كننده، نه اين فطرت كه در گرد و غبار اصطلاحات فلسفي پوشيده مي‌شود، آشكارترين و نيرومندترين عامل گرايش به تكامل مذهبي است كه در فلسفه‌هائي كه براي شطرنج بازيهاي ذهني بوجود مي‌آيند، قاچاق تلقي مي‌شود، در حاليكه فطرت يا وجدان پاك در همه‌ي كتابها و آثار ادبي سازنده از ايليادهاي هومر گرفته تا رساله‌الطير و حي بن يقظان و سلامان و ابسال تا بينوايان ويكتور هوگو و جنگ و صلح تولستوي و مثنوي مولانا جلال‌الدين و صدها اثر انساني سازنده كه اطلاعات بسيار عالي از اعماق درون آدمي مي‌دهند، اساسي‌ترين نقش را بعهده گرفته است. بطور قطع مي‌توان گفت: اگر از همه‌ي آثار بزرگ انساني فطرت و وجدان را حذف كنيم، يك جمله براي خواندن در آن كتابها و آثار باقي نمي‌ماند، مگر چيزهائي كه به ضرورت حس و عقل براي همگان روشن است و توضيح و تفسير آنها در كتابهائي كه مخصوص بخود آنها است، مورد تحقيق و بررسي قرار مي‌گيرند. 6- اين سئوال را كه چرا ابن ملجم مرادي بد است و علي بن ابيطالب (ع) خوبست؟ با هيچ منطق و مغالطه و شوخي نمي‌توان پاسخ داد، مگر اينكه بگوئيم: حق و حقيقتي ثابت و مستند به خدا وجود دارد كه علي بن ابيطالب (ع) طرفدار آنست و ابن ملجم از آن حق و حقيقت منحرف است. پس اينكه راسل و امثال او چه پيش از او و چه بعد از او، مي‌گويند: خداجوئي و گرايش به مذهب معلول ترس و ناتواني و بدبختي است، با نظر به خود واقعيت مذهب نبوده، بلكه با نظر به عوارض يا فوايد آن مي‌باشد. 7- اين عبارت آناتول فرانس را دقت فرمائيد: قدرت و نيكوكاري اديان است كه به آدمي علت وجود و عواقب كار را تعليم مي‌دهد، وقتي كه ما اصول عقايد فلسفي الهي را طرد نمائيم، چنانكه تقريبا ما همه در اين عصر علم و آزادي فكر، چنين مي‌كنيم، وسيله ديگري باقي نمي‌ماند كه بدانيم چرا بدنيا آمده‌ايم و بچه كار بدين جهان قدم گذاشته‌ايم … ملاحظه مي‌شود كه خود اين سئوال كه چرا باين دنيا آمده‌ايم و بچه كار بدين جهان قدم گذاشته‌ايم؟ هيچ پاسخي جز اعتقاد بيك حكمت عالي كه از حكيم مطلق در اين جهان بوجود آمده است، ندارد. يك نگاه دقيق به ترس و رابطه‌ي آن با مذهب چنانكه در كتاب توضيح و بررسي مصاحبه‌ي برتر اندراسل - وايت گفته شده است: ترس يك پديده‌ي رواني مشخصي است كه علائم و آثار فيزيولوژيك خاصي را در بدن نمودار مي‌سازد كه در مباحث رواني مطرح و بررسي مي‌شوند و ترس را مي‌توان به اين نحو توضيح داد كه در هنگام يقين يا احتمال فقدان يا نقص توازن و تعادل طبيعي يا رواني، پديده‌ي ترس نمودار مي‌گردد. البته مي‌دانيم كه اين تعريف پديده‌ي ترس را كاملا روشن نمي‌سازد، ولي اين نقص تعريف مخصوص به پديده‌ي ترس نيست، بلكه در همه‌ي پديده‌ها و فعاليتهاي رواني وجود دارد، زيرا ما در هنگام بررسي آن پديده‌ها و فعاليتها با نمودهاي فيزيكي داراي رنگ و شكل كميت و ديگر نمودها روبرو نيستيم، حالا بايد ديد آيا اينكه مذهب مولود ترس است، سخني درست است يا نه؟ مي‌گوئيم، ترس كه مولود ناداني است، بايستي با برطرف شدن ناداني، ترس نيز مرتفع گردد. مستند ساختن مذهب به اينگونه ترس كه مولود ناداني است، درباره هزاران فيلسوف و دانشمند خداشناس و مذهب گراي كه با واقعيات جهان هستي و لو بوسيله‌ي درك يك عده قوانين كلي آشنائي دارند، كاملا خلاف واقع است، زيرا اينان نه تنها با تقليل جهل و ناداني‌شان از خدا و مذهب بي‌نياز نگشته‌اند، بلكه اغلب آنان، با پيشرفت در علم و جهان بيني كه داشته‌اند، خود را با خدا آشناتر و به مذهب متمايل‌تر ديده‌اند. آيا دكارت نمي‌گفت: ماده و حركت را به من بدهيد، من جهان را براي شما بسازم اين متفكر حداقل جهان را از ديدگاه خود شناخته و بجهت ناداني درباره‌ي جهان مبتلا به بيم و هراس نبوده است. اين متفكر با چنين ادعائي دو دليل تازه به دلايل اثبات وجود خداوندي آورده است. از طرف ديگر مي‌بايست با پيشرفت علم و جهان بينيها مسئله‌ي خدا و مذهب بكلي از جوامع منتفي شود، با اينكه عملا چنين چيزي وجود ندارد، بلكه گرايشهاي مذهبي و عرفاني در همه‌ي جوامع بطور روز افزون پيش مي‌رود. اشتغالات تخديري مانند بعضي از هنرها و مايعات الكلي و دعاوي اومانيستي نتوانسته است جلو پيشرفت اين گرايشها را بگيرد. اينكه گفته مي‌شود: هر اندازه علم پيشرفت كند، بي‌نيازي از خدا و مذهب بيشتر احساس مي‌شوند، زيرا پيشرفت علم نيست كه با مذهب به پيكار برخيزد و هيچ دانشمند آگاهي براي طرد مذهب تاكنون به فرمولهاي علمي استناد ننموده است، بلكه آنچه كه ديده مي‌شود اينست كه دانشمنداني از زنگوله‌هائي كه بپاي دين بسته‌اند، متنفرند و متديناني كه استنتاج نارواي لامذهبي از علم را مي‌بينند، اظهار ناراحتي و انزجار از دانشمند مي‌نمايند. شگفتا، قرنهاي طولاني است كه دين و علم را بجان هم انداخته‌اند، ولي تاكنون نه تنها هيچ يك از آندو، ديگري را بر زمين نزده است، بلكه هر دو قلمرو و مخصوص بخود، مشغول حركت و انجام وظيفه بوده، گاهگاهي هم به كمك و تعاون همديگر مي‌شتابند. بلكه بقول افراد فراواني از دانشمندان و جهان بينان خردمند زيربناي مسائل علمي با اصول عالي دين اشباع شده است. اگر ترس باعث مي‌شود كه … اگر ترس باعث مي‌شود كه يك مشت انسانهاي بينوا و ناتوان با حمايت از آورندگان اديان برخيزند و اصول سازنده‌ي زندگي را بر جوامع تعليم بدهند. اگر ترس باعث مي‌شود كه حتي خود آقاي راسل تمدن و فرهنگ مسلمانان (مردم ستمديده) را بستايد. اگر ترس باعث مي‌شود كه عده‌اي با گرايش به اسلام برخيزند و انسان را به ارزش نهائي خود برسانند: «انه من قتل نقصا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جميعا» (بطور قطع، هر كس كه انساني را بدون عنوان قصاص يا افساد در روي زمين بكشد، چنانست كه همه‌ي انسانها را كشته است و هركس كه يك انسان را احياء نمايد، چنانست كه همه‌ي انسانها را احياء نموده است). اگر ترس باعث مي‌شود كه پك مشت انسانهاي ترسيده (مسلمانان) در اواخر قرن دوم هجري هشتاد دانشكده و كتابخانه‌اي داراي ششصد هزار مجلد كتاب در اسپانيا بوجود بياورند و بقول كارشناسان تاريخ علوم، علم را از سقوط حتمي نجات بدهند. اگر ترس باعث مي‌شود كه اسلام نه تنها براي انسانها، بلكه حتي براي حيوانات هم عاليترين حقوق را بوجود بياورد. اگر ترس باعث مي‌شود كه از ميان انسانهائي كه توماس هابس معرفي مي‌كند، علي بن ابيطالب و ابوذرها ساخته شوند. اگر ترس باعث مي‌شود كه وحشيترين اقوام تاريخ بنام مغول به سرزمين مردم ترسيده (مسلمانان) بريزند و آنان را پايمال كنند، ولي تدريجا خود آنان هويت انساني را از اسلام پذيرفته و تمدن بوجود بياورند. اگر ترس باعث مي‌شود كه معظم‌ترين بيمارستانهاي دنيا در قرون وسطي مانند بيمارستان سلطان قلاوون در قاهره بوجود بيايد. اگر ترس باعث مي‌شود كه كار چنان ارزش خود را دريابد كه ارزش شناسان را در بهت فرو برد … اگر ترس عامل آنهمه پيشرفت و سازندگي درباره انسان است، ايكاش همه‌ي انسانها بترسند و همه‌ي جوامع از اين ترس انسان ساز و جهان ساز برخوردار باشند. قرآن گرايش به خدا را انگيزگي ترس و اضطراب توبيخ مي‌كند آيات قرآني با بيانات گوناگون گرايش به خدا را به انگيزگي ترس و اضطراب، توبيخ و محكوم مي‌نمايد. بعنوان نمونه: 1- «و اذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قائما فلما كشفنا عنه ضره مر كان لم يدعنا الي ضر مسه» (و هنگاميكه ضرري بر انسان وارد مي‌گردد، ما را به پهلو و در حال نشستن و ايستادن مي‌خواند، و هنگاميكه ضرر را از وي مرتفع ساختيم، براه خود مي‌رود، گوئي همان نيست كه ما را براي برطرف ساختن ضرري كه به او وارد شده بود، مي‌خواند) پس از بررسي و تحقيق در مطالبي كه در اين مبحث (ترس و مذهب) متذكر شديم. حال مي‌تواند تناقض گوئي بعضي از متفكران نامور مغرب زمين را در اين مبحث، ببينيد و در شگفتي فرو رويد. برتراندراسل به پيروي از بعضي متفكران قرن نوزدهم مي‌گويد: من اصولا فكر مي‌كنم كه علت اين خواستاري (خواستاري مذهب كه بشر در طي قرون از خود نشان داده است) ترس بوده است، چون بشر خود را تا حدي ناتوان مي‌بيند و سه عامل است كه موجبات ترس او را فراهم مي‌آورد: يكي طبيعت است كه بوسيله‌ي صاعقه به او ضربه مي‌زند، يا بوسيله‌ي زلزله او را در كام خود فرو مي‌برد و ديگر از عوامل ترس عامل خود انسان است كه مي‌تواند همنوعان خود را بوسيله‌ي جنگ تلف كند. عامل سوم كه ارتباط زيادي با مذهب دارد، شهوات شديد او هستند كه مي‌توانند به انسان صدماتي وارد كنند و آنها در لحظات آرامش زندگي از آنچه از دست داده‌اند، پشيمان مي‌شوند و مذهب موجب مي‌شود كه تعديلي در ترس و وحشت آنها به عمل آيد. ممكن است مطالعه كننده‌ي محترم بگويد: راسل در اين عبارات ترس را بعنوان انگيزه‌ي گرايش به مذهب مطرح نموده است، ولي صريحا اين ترس را محكوم ننموده است. پاسخ اين اعتراض روشن است، زيرا راسل آگاهتر از آنست كه از معناي ترس كه معلولي از ناتواني بشري است غفلت بورزد. ترس چنانكه در گذشته بيان نموديم عامل نفي مقاومت در برابر پديده‌ي مضر بوده و با برطرف شدن آن عامل مضر بايد مذهب نيز منتفي شود. در صورتيكه احتمال محاسبه‌ي فوق طبيعي در زندگي انسانها با هيچ دليلي تاكنون مردود شناخته نشده است وآنگهي راسل چگونه مي‌تواند ترس مزبور را سازنده تلقي كند، با اينكه در همين مصاحبه صريحا گفته است: مذهب براي بشر مضر بوده است. حال شما اين قضاوت انتقادي را در نظر بگيريد و سپس جملات زيرا را از همين راسل مطالعه فرمائيد: از گروه مردان بزرگي كه در تاريخ بشري تجلي بيشتر نموده و بيشتر برجسته بوده‌اند، عده‌اي در جهت منافع بشريت گام برداشته‌اند و گروهي ديگر درست در نقطه‌ي مقابل آنان بوده‌اند. عده‌اي نظير فقهاي بزرگ و نوآوران مذهبي تا آنجا كه قدرت و توان داشته‌اند، كوشيده‌اند انسانها را مجبور سازند تا نسبت بيكديگر كمتر ظلم و تعدي روا دارند و نسبت به همنوع مهربانتر باشند، برخي از دانشمندان بما آگاهي بخشيده و امكان داده‌اند تا جريانات طبيعي را درك كنيم، هرچند ممكن است از اين آگاهيها و دانشها بخطا بهره جسته شود، ولي بهر حال في حد ذاته دانش چيز با شكوهي است. عده‌اي مانند شاعران و آهنگسازان و نقاشان به هستي و زندگي زيبائي بخشيده‌اند، به نحوي كه در لحظات نوميدي و دلتنگي اين زيبائيها رنجهاي بشري را تحمل پذير مي‌سازد. اما عده‌اي ديگر از اين مردان بزرگ همانند آن عده‌ي نخست توانا و در مسيرشان كاملا موفق بوده‌اند، ولي آنچه كه انجام داده‌اند درست در نقطه‌ي مقابل گروه اول بوده است. فكر نمي‌كنم از وجود چنگيز خان ثمره‌اي به بشريت رسيده باشد، من نمي‌دانم از روپسپير چه فايده‌اي به بشريت رسيده است و به سهم خويش هيچ دليلي نمي‌بينم كه سپاسگزار لنين باشم. اما همه‌ي اين افراد اعم از خوب و بد داراي ويژگي مي‌باشند كه من بهيچ روي آرزو نمي‌كنم كه اين ويژگيها در جهان نابود گردد و آن قدرت و ابداع فردي، استقال فكري، و قدرت تخيلي فوق‌العاده بوده است. فردي كه داراي اين ويژگيها است قادر است كارهاي خير بسيار كند، همانطور كه مي‌تواند گام در راه شر گذارده بسيار آسيب برساند و اگر قرار باشد كه بشريت در غرقاب تاريكي غوطه‌ور نشود، هركس مي‌بايست آرزو نمايد بينشي را كه اين افراد برتر بدست مي‌آورند، جهت نفع بشري باشد. احتمالا تفاوت اندكي بين طبيعت يك جاني و طبيعت يك سياستمدار وجود دارد. ملاحظه مي‌شود كه راسل در اين تقسيم بندي عاليترين ارزشها را به علماي الهي و مذهب داده است. در عبارت ديگر مي‌گويد: بدعت گذاران اخلاقي و مذهبي تاثير عظيمي بر زندگي، انسانها نهاده‌اند. هرچند كه بايد اذعان داشت كه هميشه آن تاثيري را كه مورد نظر آنان بوده است، بجاي نگذارده‌اند ولي من حيث المجموع اين تاثيرات مثبت و سودمند بوده است آيا ترس مي‌تواند آن دانش و بينش و احساس عظمت را بوجود بياورد كه گروهي بانگيزگي مذهب، عاشقانه در جهت منافع بشري گام بردارند؟! 2- «و ما بكم من نعمه فمن الله ثم اذا مسكم الضر فاليه تجارون. ثم اذا كشف الضر عنكم اذا فريق منكم بربهم يشركون» (هر نعمتي كه براي شما است، از خداوند است سپس موقعي كه ضرر بر شما رسيد، به او پناهنده مي‌شويد. سپس وقتي كه ضرر را از شما منتفي ساخت، گروهي از شما به پروردگارشان شرك مي‌ورزند) توضيح جمله‌ي اول آيه، نعمتها و خوشيهاي زندگي را بياد مي‌آورد و بمردم هشدار مي‌دهد كه همه‌ي حالات خوش زندگي هم از خدا است، چرا در آنموقع خدا را بياد نمي‌آوريد و فقط در موقع اضطرار پناهنده به او مي‌شويد!! 3- «و لو رحمناهم و كشفنا ما بهم من ضر للجوا في طغيانهم يعمهون» (و اگر ما به آنان رحم كنيم و ضرري را كه به آنان رسيده است مرتفع بسازيم، در طغيانگري كورانه و گمراهانه‌ي خود لجاجت مي‌ورزند) 4- «و اذا مس الناس ضر دعوا ربهم منيبين اليه ثم اذا خوله نعمه منه نسي ما كان يدعوا اليه من قبل و جعل لله اندادا ليضل عن سبيله قل تمتع بكفرك قليلا انك من اصحاب النار» (و هنگاميكه براي مردم ضرري رسيد، پروردگارشان را در حاليكه به او بازگشت نموده‌اند، مي‌خوانند، سپس هنگاميكه نعمتي از خود به آنان بخشيد، آنچه را كه پيش از حالت خوشي بسوي آن مي‌خواند، فراموش مي‌كند و براي خدا مثلها قرار مي‌دهد تا مردم را از راه خدا گمراه كند. بگو به اين انسان، از اين كفر و كفران كه مي‌ورزي، اندكي بر خوردار باش، تو از دوزخياني) با دقت در سرتاسر قرآن، حتي يك آيه هم پيدا نمي‌شود، كه ترس و اضطرار و نكبت را دليل وجود خدا و واقعيت دين مطرح نمايد. اگرچه مقداري از ترس و ناتوانيها را به نظم عالم هستي كه جلوه گاه مشيت او است، نسبت مي‌دهد، چنانكه ساير شئون و پديده‌هاي حيات را هم با نظر به نظام هستي بخود نسبت مي‌دهد. بنابراين ملاحظات، روشن مي‌شود كه پناهندگي و گرايش انسان در موقع ترس و اضطراب و ناتواني به خدا، يكي از فوايد دين است و چه فايده‌ي بزرگي، و چه عامل مهمي براي بخود آمدن و بيرون آمدن از لجن ناآگاهيها و بي‌بند و باريها. درست است كه عامل منحصر گرايش به خدا و عالم فوق طبيعت براي برخي از مردم، فقط ترس و تيره روزي و اضطرار است، ولي در برابر اين گروه، عده‌اي فراوانتر از آنان وجود دارند كه جمال و جلال آفرينش و شكوفائيها و خنده‌هاي رواني و لذايذ معقول را عامل گرايش به خدا و فوق طبيعت تلقي مي‌نمايند. و با نظر به ريشه‌هاي اصلي دين گرايي و با نظر به دو گروه مخالف در عامل دين گرايي با طرز زبر داشت انسانها در موقعيتهاي مختلف از دين، كار نادرستي است كه ممكن است مسائل انسان شناسي را تاريك و ابهام انگيز نمايد. يكي از بهترين منابع اين حقيقت كه با نظر به ريشه‌هاي عميق خداگرايي بايستي حالات خوشي و ناخوشي انسانها در برابر دين فرق ننمايد، همين جمله‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام است كه مي‌فرمايد: در هنگام خوشي و رغبت چنان عمل كنيد كه در موقع ترس و وحشت عمل مي‌كنيد. *** «الا و اني لم ار كالجنه نام طالبها و لا كالنار نام هاربها» (هشيار باشيد، من نديده‌ام مانند كسي را كه جوياي بهشت باشد و بخوابد و گريزان از آتش باشد و در خواب فرو رود). در اين درگه شبي بيدار باشيد اجزا عالم هستي بيكران چنان بي‌سر و صدا و خاموش بكار خود مشغولند كه ما در خواب رفتگان گهواره‌ي طبيعت چنين مي‌پنداريم كه همه‌ي كاينات اين جهان سترگ بخواب عميق فرو رفته‌اند. همه‌ي ما ديده‌ايم كه وقتي شخص يا اشخاصي در پيرامون ما بخواب فرو روند، تدريجا ما را هم خواب در خود فرو مي‌برد. آنچه كه درباره‌ي آن نمي‌انديشيم، بهر سو مي‌نگريم حركت را با نظم و قانون مي‌بينيم، قوانين همه‌ي علوم با گوياترين بيان بيصدا فرياد مي‌زنند: قطره‌اي كز جويباري مي‌رود از پي انجام كاري مي‌رود پروين اعتصامي بلي خود همين قوانين مي‌گويند كه: اگر يك ذره را برگيري از جاي خلل يابد همه عالم سراپاي شبستري و مي‌گويند: خراميدن لاجوردي سپهر         همان گرد گرديدن ماه و مهر مپندار كز بهر بازيگريست          سرا پرده‌اي از اينچنين سر سريست در اين پرده يكرشته بيكار نيست          سر رشته بر ما پديدار نيست براي كسيكه در اين دنيا در خواب خرگوشي فرو رفته است، بيداري دستي كه گهواره‌اش را مي‌جنباند، كاملا پيدا است. و براي كسيكه از خواب خرگوشي روياهاي دلپذير و آرمانهاي زندگي را مي‌جويد، نه تنها گرداننده‌ي گهواره‌اش را بيدار نمي‌بيند، بلكه حتي انسانهاي بيدار را كه همه‌ي لحظات زندگي خود را در اين سراي بيدار و بيداري بخش سپري مي‌كنند، بخواب رفتگاني مي‌دانند كه فريادهاي هشيار باشيد، بيدار باشيد، آگاه باشيد آنانرا هذيانهاي خواب آلودگان تلقي مي‌كنند!! بله، چون شما سوي جمادي مي‌رويد آگه از جان جمادي كي شويد؟! جمله اجزا در تحرك در سكون ناطقان كانا اليه راجعون ذكر تسبيحات اجزاء نهان غلغلي افكنده در اين آسمان جمله اجزا زمين و آسمان با تو مي‌گويند روزان و شبان ما سميعيم و بصيريم و هوشيم با شما نامحرمان ما خامشيم خامشيم و نعره‌ي تكرارمان مي‌رود تا پايتخت يارمان مولوي براي كسيكه واقعا از عشق برين برخوردار است، چه سكوني و چه خوابي؟! مگر كشش عشق برين كه او را در جاذبه‌ي كمال به تكاپو در مي‌آورد، مجالي به خواب و مستي مي‌دهد؟! براي كسيكه فرار رسيدن ساعت تجسم گفتار و كردارهاي زشتش حتمي است، چگونه مي‌تواند دست از پاك كردن درون از نتايج رسوب شده‌ي آنها بردار و در خواب راحت بيارامد؟ *** «الا و انه من لاينفعه الحق يضره الباطل و من لايستقيم به الهدي يجر به الضلال الي الردي» (هشيار باشيد، كسي را كه حق سودش نبخشد، باطل ضررش خواهد زد و كسي را كه هدايت راستش نسازد، گمراهي به هلاكتش خواد كشيد). اگر حق براي فرد يا جامعه‌اي سودي نبخشد باطل تباهش خواهد ساخت حق بيك معني نظم بنيادين انساني در دو قلمرو فرد و اجتماع است. بر هم زدن اين نظم بنيادين با فريفتن خود با اينكه امكان زندگي كردن در اشكال ديگر نيز وجود دارد نه ضرري به حق وارد مي‌آورد و نه باطل را عامل نظم بنيادين مي‌سازد. حق، هميشه حق بوده و حق خواهد بود. و چنانكه در مباحث گذشته گفتيم: هرگز وارد ميدان نبرد با قدرت و باطل نمي‌گردد، تا گاهي شكست بخورد و گاهي ديگر پيروز گردد. و باطل هميشه باطل بوده و باطل خواهد بود. اگر هم در جولانگاه اميال و خودخواهيها ميدان را به دست بگيرد، چنانكه اميرالمومنين فرموده است: باز دولت حقيقي از آن حق است. بهمين جهت است كه انحراف و روي گردانيدن از حق، باطل را از باطل بودن و مختصاب آن كه تباهي نظم بنيادين زندگي است، از بين نمي‌برد. آنانكه حق و باطل را دو مفهوم اعتباري يا ساختگي تلقي نموده و اصالت را تنها در خود نفس كشيدن و غوطه خوردن در شهوات و هوا و هوسها مي‌دانند، يا واقعا معناي حق و باطل را درك نكرده‌اند، (كه اين جهالت قطعا كشف از جهالت به موجوديت خويش مي‌نمايد) و يا نتوانسته‌اند در مسير زندگي فكري درباره‌ي شخصيت و من خود نمايند. گروهي ديگر از آنانكه تا حدودي از اصطلاحات علمي و فلسفي بهره‌اي گرفته‌اند، نسبي بودن موارد و مصاديق حق و باطل را دليل عدم اصالت حق دانسته و گمان برده‌اند كه نسبي بودن موارد و مصاديق حق و باطل مي‌تواند دستاويزي براي انعطاف پذيريهاي آنان بوده با فرمولهائي مانند باري بهر جهت، نبايد هيچ اصل و قاعده‌اي گريبان انسان را بگيرد!! زندگي نمايند. مثل اينان آن كسي است كه در موقع تطهير دعاي استنشاق را مي‌خواند: آن يكي در وقت استنجا بگفت         كه مرا با بوي جنت دار جفت گفت شيخي خوب آورده‌اي         ليك سوراخ دعا گم كرده‌اي بلي، حق و باطل با نظر به تحول واقعيات و موضع گيري انسانها در برابر آنها و با نظر به تحولات در شرايط وجودي خود انسان نسبي است، چيزي كه امروز مصداقي از حق است، فردا مصداقي براي باطل محض است. كاري كه در شرايطي خاص مصداقي از باطل است، در شرايط ديگر مصداقي از حق مي‌باشد، ولي هويت حق و باطل كه اولي نظم بنيادين حيات معقول و دومي تباه كننده‌ي آن است، زوال ناپذير بوده، تا انسان وجود دارد، آن دو هويت نيز براي او مطرح است. بعنوان مثال: سپردن تدريس كلاس ششم ابتدائي بدست يك دانش‌آموز كلاس يكم دوم و سوم و چهارم و پنجم باطل محض است ولي سپردن يك كلاس دانشگاهي براي همان دانش‌آموز پس از طي مراحل دانشگاهي و رسيدن به مقام استادي، حق محض است. دست برداشتن از لذت محدود براي گريز از ضرر ناگوار حق محض است، در صورتيكه ارتكاب به مشقت و ضرر محدود براي بدست آوردن لذت بالاتر از آن مشقت نيز حق است. تاديب كودك بوسيله‌ي خشونت ملايم و با هدفگيري تربيت، عين عدالت و حق درباره‌ي وي است، در صورتيكه كمترين خشونت براي كودك نه با هدفگيري تربيت، بلكه براي اشباع حس انتقام جوئي باطل محض است. اينگونه اختلافات در دو مفهوم حق و باطل مربوط به جريان عيني و موارد و مصاديق حق و باطل است، نه به هويت آن دو. در هر نقطه‌اي از نظم بنيادين زندگي كه يك جريان متنوع و دگرگون شونده است، حقي وجود دارد و باطلي. حق هر نقطه از اين جريان، عبارتست از قانون واقعي آن نقطه از نظر طبيعت مادي و روحي فردي و تشكل اجتماعي و باطل در هر نقطه از جريان مزبور انحراف از آن قانون واقعي است. اگر شما توانستيد در تمام جريان زندگي نقطه‌اي بدون قانون مخصوص بخود پيدا كنيد، آنوقت مي‌توانيد ادعا كنيد كه: حق و باطل ساخته‌ي ذهن آدمي است!! با اين بيان؛ مضمون جمله‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام چنين مي‌شود: كسي كه موجوديت خود را چنان رها كرده است، كه اهميتي به حق نمي‌دهد و براي نظم بنيادين زندگي خود، از حق برخوردار نمي‌گردد، براي زندگي خود قانوني سراغ ندارد و چون براي زندگي خود قانوني سراغ ندارد، نظم بنيادين زندگي او مختل است، چنين شخصي هر حركتي را انجام بدهد و با هر انگيزه‌اي زندگي خود را بجريان بيندازد، باطل بوده و قطعا به ضرر او تمام خواهد گشت. با همين ملاك و ضابطه‌اي كه حق و باطل را تفسير نموديم، هدايت و ضلالت نيز قابل تفسير است. *** «الا و انكم قد امرتم بالظعن و دللتم علي الزاد» (آگاه باشيد، شما به كوچ از اين دنيا ماموريد و به انداختن زاد و توشه (براي اين سفربس طولاني) راهنمائي شده‌ايد). همه‌ي اجزا و قوانين عالم هستي فريا مي‌زنند: برويد و در اين مسير زاد و توشه‌اي براي وصول به سرنوشت نهائي همراه داشته باشيد ما انسانها در اقيانوس هستي چونان كشتي نشينانيم كه دو نوع حركت داريم: نوع يكم حركتي است كه با اراده و فعاليت كشتيبان در راه بردن كشتي بوجود آمده، مسيري را كه راننده‌ي كشتي در نظر گرفته است، مي‌پيمائيم. اين همان حركت عمومي است كه از ذره‌ي ناچيز گرفته تا كيهان بزرگ تحت سلطه‌ي خداوندي براه افتاده‌اند و هيچ سكون و توقفي هم براي آن تصور نمي‌گردد. امر به اين حركت عمومي كه همه‌ي اجزا و پديده‌ها و روابط جهان هستي و همه‌ي سطوح آن را بجريان لاينقطع وادار نموده است، امر تكويني است كه هيچ تمايل و آرزو و مقاومتي نمي‌تواند جلو آن جريان را گرفته و آنرا به سكون مبدل بسازد. نوع دوم حركتي است كه كشتي نشينان براي بدست آوردن احتياجات و رسيدن به خواسته‌هاي خود، انجام مي‌دهند. دستور به اين حركت از طرف كشتيبان و كاركنان كشتي، دستور ارشاد تشريعي به سود خود كشتي نشينان است.  در حقيقت كشتيبان آگاهبه طول سفر و چگونگي آن و آگاه به احتياجات و خواسته‌هاي كشتي نشينان قوانين و دستوراتي را صادر مي‌نمايد، ولي بهره‌برداري از آنها به تعقل و اختيار خود كشتي نشينان است. حال وضع ما انسانها هم در حركت نوع دوم در كشتي بزرگ دنيا چنين است ما در اين كشتي كه داراي يك حركت كلي رو به يك هدف بس والا است، مامور به حركت تكاملي بوده، اندك مسامحه و بي‌بندوباري ما بدون اينكه اختلالي در حركت كلي كشتي و اسرار و هدف آن، وارد بسازد، خلل در حركت خاص خود ما ايجاد مي‌كند كه بحالتي پست‌تر از اجزاي خود كشتي كه رهسپار منزلگه نهائي خويش است، سقوط خواهيم كرد. در اين حركت پر معنا هيچ يك از آرمانهاي مربوط به در و ديوار كشتي و زينت و زيورها و خوراكيها و پوشاكيها و صندليهاي آن، نمي‌تواند توشه‌اي براي ساحل اقيانوس زندگي باشد. مگر نه چنين است كه: عقل كشتي، آرزو گرداب و دانش بادبان حق تعالي ساحل و عالم همه درياستي ميرفندرسكي حال كه ساحل اين اقيانوس پيشگاه ربوبي است و پيشگاه ربوبي جايگاه باز شدن سطوح شخصيت آدمي است كه آنها را در تكاپوي حيات، ساخته و پرداخته است، خوشيهاي كشتي كه از آن پياده شده‌ايم و ديگر هرگز روي آن را نخواهيم ديد، بچه كار خواهد آمد؟ در برابر جاذبه‌ي پيشگاه ربوبي، همه‌ي عوامل جذب كننده‌ي كشتي زندگي كه در پشت سر گذاشته‌ايم، جز اسباب بازي ناچيز كودكان خردسال در برابر مالكيت جهان هستي براي يك خردمند عاليمقام، نمايشي نخواهد داشت. پس هم اكنون از كمال و جمال و جلال روحي توشه‌ها برداريم كه شايستگي ورود به جاذبه‌ي كمال و جمال و جلال الهي را حاصل بداريم. *** «و ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان: اتباع الهوي و طول الامل فتزودوا في الدنيا ما تحرزون به انفسكم غدا» (وحشتناكترين هراسي كه درباره‌ي شما دارم، دو چيز است: پيروي از هوي و درازي آرزوها). در اين دنيا از خود دنيا توشه‌اي برداريد كه فردا بتوانيد موجوديت خود را (آنچنانكه شايسته است) دارا بوده باشيد) هيچ چيزي براي شخصيت كمال جوي آدمي خطرناكتر از پيروي هوي و درازي آرزوها نيست زندگي معمولي اكثريت قريب به اتفاق ما انسانها در جهان هستي، همانند زندگي شخص خواب آلوده‌اي در گوشه‌اي از كارگاه بسيار بسيار معظم است كه بخواهد در آنجا در خواب عميق فرو رود! بدانجهت كه كارگاه مفروض با گرديدن اجزا ماشيني خود و كاركنان آن با رفت و آمد و گفتگوهائي كه دارند، نخواهند گذاشت خواب طبيعي و آرامش بخش بر ديدگان آن خواب آلود راه پيدا كند، لذا نه از آن خواب، آسايش و راحتي احساس خواهد كرد و نه از بيداريهايش آگاهي و كار منطقي نصيبش خواهد گشت. خاتم‌الانبيا صلي‌الله عليه و آله چنين فرموده است: «الناس نيام و اذا ماتوا انتبهوا» (مردم در خوابند وقتي كه بميرند بيدار مي‌شوند). اين حديث را ابوالحسن تهامي در قصيده‌اي كه در مرگ فرزندش سروده، چنين تفسير كرده است: «العيش نوم و المنيه يقظه و المرء بينهما خيال سار» (زندگي خوابي است و مرگ بيداري و انسان ميان اين خواب و بيداري، خيالي در جريانست) نيست وش باشد خيال اندر جهان        تو جهاني بر خيالي بين روان (مولوي) اين پديده‌ي خواب آلودگي باعث مي‌شود كه آدمي از نگرش به چهره‌ي جدي جهان هستي غفلت بورزد و بجاي تعين رابطه‌ي منطقي ميان خود و جهان هستي كه حتي يك ميلياردم يك ناچيزش شوخي نمي‌پذيرد، به هوي و هوسهايش بپردازد. اين پرداختن به هوي و هوسهاي خوشايند كه ضمنا پرده‌ي تاريك به چهره‌ي جدي هستي مي‌زند، همان شعله‌ي خوشاينديست كه تباه شدن جسم محترق را به دنبال دارد: آتشش پنهان و ذوقش آشكار دود او ظاهر شود پايان كار مولوي پس چه خطرناك است اين هوي پرستي كه تباه شدن جديترين موجود يعني انسان را در كارگاه جدي خلقت بدنبال خواهد داشت. بيائيد پيش از آنكه آرزوهاي بي‌اساس و آمال بي مغز حيات با مغز و پرمعناي ما را در هم نوردد و آنرا به ديار نيستي بفرستد، با آن اميدهاي محرك و نتيجه بخش حركت كنيم كه محصولش زاد و توشه‌ي حركت ما در مسير كمال باشد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 104-98 مطلب ششم: حضرت توجه مى دهند، كه انسان نبايد در انجام دادن اعمال نيك حالت خوشى او، با حالت ناخوشى اش فرق داشته باشد، و امام (ع) گويا در اين فراز كسى را كه در حال خوشى و لذّت از ياد خدا غافل و از عبادت او روگردان است، و در هنگام ناخوشى و گرفتارى به درگاه او مى نالد و به او پناه مى برد، مورد سرزنش قرار داده است، زيرا اين، صفت بندگى خدا نيست و در قرآن نيز خداوند به چنين سرزنشى اشاره فرموده است: «وَ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلَّا إِيَّاهُ فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ كانَ الْإِنْسانُ كَفُوراً» و جز اين از آيات ديگر- بلكه شأن بنده خاصّ خدا آن است كه در حال سختى و رفاه خدا را يكسان عبادت كند، به طورى كه در مقابل شدّت، صبر و در برابر رفاه و خوشى شكرگزار خداوند باشد و عبادت او را نه از روى ترس انجام دهد و نه براى طمع، بلكه در هر دو حالت او را يكسان بپرستد.  مطلب هفتم: عبارت امام (ع) «الا و انّى لم ار كالجنّة نام طالبها و لا كالنّار نام هاربها»،  «بدانيد كه من هرگز جوينده نعمتى را نديدم كه مانند خواهان بهشت در خواب غفلت باشد و نه فردى فرارى از رنج و گرفتارى را كه مانند، فرار كننده از دوزخ، غفلت ورزد.» شارح در مقام شرح اين سخن مى فرمايد: ضمير «ها» در «طالبها» و «هاربها» به مفعول اوّل نعمت و نقمت بر مى گردد كه در هر دو مورد مشبّه محذوف است و تقدير عبارت چنين است: «لم ار نعمة كالجنّة نام طالبها و لا نقمة كالنّار نام هاربها» و فعل «نام» در محل نصب و مفعول دوّم است نتيجه گفتار اين است كه امام (ع) در اين عبارت علم به وجود چيزى شبيه به بهشت و دوزخ را كه خواهان آن به خواب غفلت فرو رفته و فرارى و دچار بى خبرى باشد از خود نفى فرموده است، ولى آگاهى خود را نسبت به خود تشبيه و جهت آن نفى نكرده اند. و با ذكر مفعول دوم «نام...» كه در هر دو مورد وجه شبه صفتى جارى بر غير موصوف مى باشد به دو نكته دقيق اشاره شده است: نكته اول: معتقدان به بهشت و دوزخ را كه در خوابگاه طبيعت خفته اند آگاه فرموده كه بيدار شوند و خود را براى به جا آوردن اعمال، در جهت سرانجام خوش يا ناخوش آينده آماده كنند.  نكته دوم: گويا امام (ع) از كسى كه يقين به وجود بهشت و نعمتهاى بى پايان آن دارد و با اين حال از انجام كارهايى كه او را به آن نعمتها برساند سرباز مى زند، اظهار شگفتى مى فرمايد و نيز كسى كه دوزخ را پيش روى خويش مى بيند و غفلت مى كند و وسيله نجات خود را از آن فراهم نمى سازد به ديده اعجاب مى نگرد.  مطلب هشتم: «الا و انّه من لم ينفعه الحقّ يضرّه الباطل»،  «كسى را كه حقّ سود ندهد دچار زيان باطل خواهد شد.» ضمير در «انّه» ضمير شان است. امام (ع) از به كار بردن كلمه «حق» رو آوردن به خدا، همراه با اعمال شايسته را كه بر وفق عقايد صحيح اسلامى باشد، اراده فرموده است. و از كلمه «باطل» پشت كردن به خدا و توجه به غير او را از چيزهايى كه براى آخرت سودى ندارد قصد كرده است و اين، هشدارى است بر اين كه هرگاه از سوى حقّ سود و منفعتى نباشد زيان باطل حتمى است. به صورت قضيه شرطيه متصله بيان شده و اين ملازمه بسيار روشن است، زيرا نفس وجود حق، سود را به همراه دارد. پس نبودن سود آن، باعث نبودن خود حق است.  آنجا كه حق وجود نداشته باشد باطل ظهور مى يابد، به علت اين كه اعتقاد و عمل مكلّف، هرگاه مطابق دستورهاى الهى باشد حق و گرنه باطل است. پس با نبودن حق، باطل امرى است مسلّم و يقينى و با وجود باطل زيان آن حتمى است.  با اين بيان روشن شد كه نبودن سود حق، مستلزم وجود سود باطل است. بنا بر اين مراد امام (ع) از دستور به همراه بودن با حق، چيزى است كه سود آن را با خود دارد و منظور از نفى باطل هم نفى ضرر آن است، زيرا فرمانبردارى از اوامر الهى و توجه به او، وسيله باريافتن به جوار قدس اوست و بر عكس توجّه به غير او كه از آن به باطل تعبير مى شود باعث نقصانى مى شود، كه انسان را از همراهى با پيشگامان باز مى دارد و به ژرفاى درّه هلاكت زا سرازير مى كند، و اين خود، عين زيان و ضرر است با اين توضيح سرّ فرمايش امام (ع) از جمله: «من لم ينفعه الحقّ يضرّه الباطل» روشن و آشكار مى شود.  عقيده منكران عالم آخرت: برخى از مدعيان علم و دانش كه از درك اين ملازمه غافل بوده اند، گفته اند: وعيدهايى كه در كتب آسمانى آمده صرفا براى ترساندن مردم است نه اين كه حقيقة در آن عالم براى بدكاران بدبختى و شقاوتى باشد، و براى اين عقيده خود به يك سلسله تمثيلات خطابى استدلال كرده اند كه گر چه در مرحله نخست از مشهورات مى نمايد ولى وقتى كه خوب دقت شود از مشهورات نيست.  مطلب نهم: «و من لا يستقيم به الهدى يجرّ به الضّلال الى الرّدى»، «كسى كه هدايت او را به راه راست نكشاند گمراهى به پستى اش مى كشاند.» در توضيح اين جمله شارح مى گويد: از كلمه «هدى» روشنايى دانش و ايمان و از كلمه «ضلال» نادانى و خروج از فرمان الهى اراده شده است و معناى عبارت چنين است: هر كس را كه نور علم و ايمان و به فرمان عقل به راه خدا رهبرى نكند و او را به راه راست نكشاند، ناچار جهل و بى ايمانى او را از راه صحيح به سوى افراط يا تفريط منحرف مى كند و ملازمه اين قضيه شرطيه نيز روشن است زيرا چون لازمه وجود هدايت، استقامت و پايدارى انسان در راه راست است، پس نبودن استقامت به وسيله هدايت لازمه اش نبودن اصل هدايت است و چون هدايت نباشد ضلالت و گمراهى جايگزين آن مى شود و وجود ضلالت هم انسان را به سياهچالهاى پستى مى كشاند و به دوزخ سرازير مى كند.  مطلب دهم: فرموده امام: «الا و انّكم قد امرتم بالظّعن و دللتم على الزّاد»، «آگاه باشيد كه به شما فرمان كوچ داده شده و به توشه گرفتن براى سفر راهنمايى شده ايد» اين قسمت از سخن امام (ع) هشدارى است در مورد دستورهايى كه حاوى كوچ كردن و رفتن از اين جهان است. چنان كه پروردگار متعال مى فرمايد: «فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِينٌ» و جاى ديگر مى فرمايد: «سابِقُوا إِلى  مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ»، و نيز دستورهايى كه در باره توشه گرفتن براى سفر آخرت است، مانند: «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ». شارح پس از توضيح معناى عبارت به نكته اى ادبى كه در اين قسمت از سخنان امام (ع) است مى پردازد و مى گويد كه امام (ع) با استعاره آوردن كلمه «ظعن» براى سفر به سوى خدا و كلمه «زاد» براى چيزى كه باعث نزديك شدن به اوست، كلام را زيبا كرده است و بيان حكمتى كه در استعاره نخست به نظر مى آيد اين است: همچنان كه ظعن پيمودن راه با قدمهاى جسمانى يا با مركبى مانند شتر و غير اينهاست، سفر به سوى خدا نيز طىّ مراحل معنوى با پاى عقل مى باشد و سرّى كه در استعاره دوم نهفته است اين است: همان طور كه در سفر دنيا انسان براى تقويت نيروى حركت بدنى نيازمند به زاد و توشه است، كارهايى هم كه باعث نزديك شدن به ساحت قرب الهى است روح انسان را براى رسيدن به پيشگاه ربوبى نيرو مى بخشد. تشبيهى كه در اين عبارت به كار رفته از بهترين تشبيهاتى است كه ميان دو چيز وحدت و يگانگى ايجاد مى كند و به همان اندازه كه مشابهت قوى است استعاره نيز زيباست.  مطلب يازدهم: امام (ع) هشدارى است بر ترسناكترين امورى كه بايد از آن بر حذر بود تا بتوان از آن در امان بود و آن جمع ميان پيروى از هوا و هوس و آرزوى دراز است و همين سخن را امام (ع) در جاى ديگر با ذكر دليل اين دو بيان مى فرمايد كه ما معنى اين قسمت را نيز به آن جا واگذار مى كنيم و در اين جا كافى است كه به يك مطلب اشاره شود كه امام (ع) پس از توجه دادن به رفتن از اين جهان و دستور برداشتن توشه سفر، امر به حذر كردن از اين دو فرموده است، زيرا اجتماع اين دو صفت وسيله دور شدن از آخرت است، كه اين خود موجب عدم آمادگى براى سفر و برنگرفتن توشه آخرت مى شود. پس انسانها را از اين دو بر حذر داشته است تا از آنها دورى كنند و با دورى كردن از آنها توجّه به برداشتن توشه سفر و آمادگى براى رفتن از جهان دنيا حاصل شود. با اين دليل، امام (ع) پس از بر حذر داشتن از آن دو دستور توشه گرفتن را صادر فرموده است. «من الدنيا...» در اين عبارت: «از دنيا در دنيا» نوعى لطف و زيبايى نهفته است. و آن اين است: توشه اى كه انسان را به مقام قرب الهى مى رساند، يا علم است و يا عمل، و هر دو از دنيا به دست مى آيد، چرا زيرا بدون شك، عمل حركات و سكناتى است كه با هيأتهاى ويژه اى با همين بدن مادّى صورت مى پذيرد و تمام اينها از دنيا و در دنيا حاصل مى شود و امّا اين كه علم از دنياست، به واسطه اين است كه استكمال آن نيز منوط به همين بدن است كه يا از طريق حواسّ ظاهرى (حواس پنجگانه) و باطنى (خيال، واهمه و...) و يا به واسطه توجّه عقل به موارد اشتراك و اختلاف امور محسوس به دست مى آيد. پر واضح است كه اينها نيز از امور دنيوى است و در همين دنيا حاصل مى شود.  در بيان اين عبارت: «ما تحرزون انفسكم به غدا» امام (ع) اشاره فرموده است به اين كه هر گونه توشه اى كه انسان به آن وسيله خود را آماده وصول به جوار رحمت الهى كند باعث كاهش عذاب او مى شود و در روز قيامت كه حتّى اموال و اولاد به درد انسان نمى خورند وسيله نجات او خواهد بود.  اين فصل از سخنان امام در لطافت و ظرافت سخن مراتب و مراحلى را طى كرده است كه انسان را به نحو احسن تحت تأثير اوامر و نواهى الهى قرار مى دهد و اگر در روش سخنان آن حضرت دقت كنيم و عظمت الفاظ آن را بسنجيم و استحكام معانى آن را كه مطابق براهين عقلى است در نظر بگيريم و به زيبايى استعاره ها و تشبيها و موقعيّتهاى آنها را توجّه كنيم بخوبى در خواهيم يافت كه اين سخنان جز از سرچشمه علم لدنّى و منابع فيض ربّانى صادر نشده است، و اين دقت و تأمّل آن فرصت را به ما خواهد داد كه فرق ميان سخن امام (ع) و ديگر سخنان را به آسانى دريابيم. «و باللّه العصمة و التّوفيق».  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 4 ألا فاعملوا في الرّغبة كما تعملون في الرّهبة، ألا و إنّي لم أر كالجنّة نام طالبها، و لا كالنّار نام هاربها، ألا و أنّه من لا ينفعه الحقّ يضرّه الباطل، و من لا يستقيم به الهدى يجرّ به الضّلال إلى الرّدى، ألا و إنّكم قد أمرتم بالظّعن و دلّلتم على الزاد، و إنّ أخوف ما أخاف عليكم اتّباع الهوى و طول الأمل، فتزوّدوا في الدّنيا من الدّنيا ما تجهزون «تحرزون خ» به أنفسكم غدا.قال الرضيّ «قد» أقول: لو كان كلام يأخذ بالأعناق إلى الزّهد في الدّنيا و يضطرّ إلى عمل الآخرة، لكان هذا الكلام، و كفى به قاطعا لعلايق الآمال، و قادحا زناد الاتعاظ و الازدجار، و من أعجبه قوله عليه السّلام: تمثيل- تشبيه ألا و إنّ اليوم المضمار و غدا السّباق و السّبقة الجنّة و الغاية النّار، فانّ فيه مع فخامة اللّفظ و عظم قدر المعنى و صادق التمثيل و واقع التّشبيه، سرّا عجيبا و معنى لطيفا، و هو قوله عليه السّلام: و السّبقة الجنّة و الغاية النّار، فخالف بين اللّفظين لاختلاف المعنيين، و لم يقل:السّبقة النّار كما قال: و السّبقة الجنّة. لأنّ الاستباق إنّما يكون إلى أمر محبوب و غرض مطلوب، و هذه صفة الجنّة، و ليس هذا المعنى موجودا في النّار نعوذ باللّه منها فلم يجز أن يقول: و السّبقة النّار، بل قال: و الغاية النار، لأنّ الغاية قد ينتهى إليها من لا يسرّه الانتهاء و من يسرّه ذلك، فصلح أن يعبرّ بها عن الأمرين معا. فهي في هذا الموضع كالمصير و المآل قال اللّه تعالى: «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً لِيُضِلُّوا عَنْ» و لا يجوز في هذا الموضع أن يقال: سبقتكم بسكون الباء إلى النّار فتأمّل ذلك، فباطنه عجيب و غوره بعيد لطيف، و كذلك أكثر كلامه عليه السّلام.و قد جاء في رواية اخرى و السّبقة الجنّة بضمّ السّين، و السبقة عندهم اسم لما يجعل للسّابق إذا سبق من مال أو عرض، و المعنيان متقاربان لأنّ ذلك لا يكون جزاء على فعل الأمر المذموم، و إنما يكون جزاء على فعل الأمر المحمود. (6916- 6513)اللغة:و (ظعن) ظعنا و ظعنا بالسّكون و التّحريك من باب نفع سار و ارتحل و (تجهزّت) الأمر كذا تهيّأت له و جهاز الميّت و العروس و المسافر بالكسر و الفتح ما يحتاجون إليه.المعنى:ألا فاعملوا في الرّغبة و الرّهبة فان نزلت بكم رغبة فاشكروا للّه و اجمعوا معها رهبة، و إن نزلت بكم رهبة فاذكرو اللّه و اجمعوا معها رغبة، فانّ اللّه قد تأذن للمحسنين بالحسنى و لمن شكر بالزّيادة و لا كسب خير من كسبه ليوم تدّخر فيه الذخائر و يجمع فيه الكباير و تبلى فيه السّرائر.و إنّى لم أركالجنّة نام طالبها و لا مثل النّار نام هاربها، ألا و إنّه من لا ينفعه اليقين لضرّه الشّك، و من لا ينفعه حاضر لبّه و رأيه فغائله عنه أعجز، ألا و إنكم قد أمرتم بالظّعن و دللتم على الزّاد و إنّ أخوف ما أخاف عليكم اثنان: اتباع الهوى و طول الأمل، لأن اتباع الهوى يضدّ عن الحقّ و طول الأمل ينسى الآخرة.و إنّ الدّنيا قد ترحلت مدبرة و انّ الآخرة قد ترحلت مقبلة و لكلّ واحد منهما بنون فكونوا ان استطعتم من أبناء الآخرة و لا تكونوا من أبناء الدّنيا، فانّ اليوم عمل و لا حساب و غدا حساب و لا عملمنهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 10 تزهيد و ترغيب:في ذكر طايفة من الأحاديث المنبّهة عن نوم الغفلة و المزهّدة عن الدّنيا المرّغبة في الآخرة.مثل ما رواه محمّد بن يعقوب الكليني عطر اللّه مرقده باسناده عن محمّد بن مسلم بن عبيد اللّه قال: سئل عليّ بن الحسين عليهما السّلام أىّ الأعمال أفضل عند اللّه عزّ و جلّ قال: ما من عمل بعد معرفة اللّه تعالى و معرفة رسول اللّه أفضل من بغض الدّنيا، فانّ لذلك شعبا كثيرة و للمعاصى شعب فأوّل ما عصى اللّه عزّ و جلّ به الكبر معصية ابليس لعنه اللّه حين أبى و استكبر و كان من الكافرين.ثمّ الحرص و هى معصية آدم و حوّاء حين قال اللّه لهما: «فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ» فأخذا ما لا حاجة بهما إليه فدخل ذلك على ذرّيتهما إلى يوم القيامة فلذلك ان أكثر ما يطلب ابن آدم ما لا حاجة به إليه.ثمّ الحسد و هي معصية ابن آدم حيث حسد أخاه فقتله فتشعّب من ذلك حبّ النساء و حبّ الدنيا «الدينار خ ل» و حبّ الرّياسة و حبّ الرّاحة و حبّ الكلام و حبّ العلوّ و حبّ الثروة فصرن سبع خصال فاجتمعن كلّهنّ في حبّ الدّنيا فقالت الأنبياء و العلماء بعد معرفة ذلك: حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة و الدّنيا دنيا آن:دنيا بلاغ و دنيا ملعونة.و بهذا الاسناد عن المنقرى عن حفص بن غياث عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال في مناجاة موسى عليه السّلام: يا موسى إنّ الدّنيا دار عقوبة عاقبت فيها آدم عند خطيئته و جعلتها ملعونة ملعون ما فيها إلّا ما كان فيها لي، يا موسى إنّ عبادى الصّالحين زهد و افي الدّنيا بقدر علمهم و ساير الخلق رغبوا فيها بقدر جهلهم، و ما من أحد عظّمها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 11 فقرّت عينه فيها و لم يحقّرها احد الّا انتفع بها.و باسناده عن مهاجر الأسدي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: مرّ عيسى بن مريم على قرية قد مات أهلها و طيرها و دوابّها، فقال: أما انّهم لم يموتوا إلّا بسخطة و لو ماتوا متفرقين لتدافنوا.فقال الحوارّيون: يا روح اللّه و كلمته ادع اللّه أن يجيبهم لنا فيخبرونا ما كانت أعمالهم فنتجنبها فدعى عيسى ربّه، فنودي من الجوّ: نادهم.فقال عيسى بالليل على شرف من الأرض فقال: يا أهل هذه القرية، فأجابه منهم مجيب: لبيك يا روح اللّه و كلمته فقال: و يحكم ما كانت أعمالكم؟ قال:عبادة الطاغوت و حبّ الدّنيا مع خوف قليل و أمل بعيد و غفلة في لهو و لعب.فقال: كيف كان حبّكم للدّنيا؟ قال: كحبّ الصّبىّ لامّه إذا اقبلت علينا فرحنا و سررنا، و إذا أدبرت عنّا بكينا و حزنّا قال: كيف كان عبادتكم الطاغوت؟قال: الطاعة لأهل المعاصى، قال: كيف كان عاقبة أمركم؟ قال: بتنا ليلة في عافية و أصبحنا في الهاوية.قال: و ما الهاوية؟ قال: سجّين، قال: و ما سجّين: قال: جبال من جمر توقد علينا إلى يوم القيامة، قال، فما قلتم و ما قيل لكم؟ قال: قلنا: ردّنا إلى الدّنيا فنزهد فيها قيل: لنا كذبتم قال: ويحك كيف لم يكلّمني غيرك من بينهم؟ قال: يا روح اللّه و كلمته انّهم ملجمون بلجام من نار بأيدى ملائكة غلاظ شداد، و إنّى كنت فيهم و لم أكن منهم، فلما نزل العذاب عمّنى معهم، فأنا معلّق بشعرة على شفير جهنّم لا أدرى اكبكب فيها أم أنجو منها.فالتفت عيسى إلى الحواريّين فقال: يا أولياء اللّه أكل الخبز اليابس بالملح الجريش و النّوم على المزابل خير كثير مع عافية الدّنيا و الآخرة.و عن ابن أبي يعفور قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام: يقول: من تعلّق قلبه بالدّنيا تعلّق بثلاث خصال: همّ لا يفنى و أمل لا يدرك و رجاء لا ينال. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 12 و عن أبي حمزة عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال عليّ بن الحسين عليه السّلام: إنّ الدّنيا قد ارتحلت مدبرة و إنّ الآخرة قد ارتحلت مقبلة، و لكلّ واحدة منهما بنون، فكونوا من أبناء الآخرة و لا تكونوا من أبناء الدّنيا.ألا و كونوا من الزّاهدين في الدّنيا الرّاغبين في الآخرة، ألا إنّ الزّاهدين في الدّنيا اتّخذوا الأرض بساطا و التراب فراشا و الماء طيبا، و قرضوا من الدّنيا تقريضا.ألا و من اشتاق إلى الجنّة سلا من الشّهوات، و من أشفق من النّار رجع عن المحرّمات، و من زهد في الدنيا هانت عليه المصائب، ألا إنّ للّه عبادا كمن رأى أهل الجنّة في الجنة مخلّدين، و كمن رأى أهل النّار في النار معذّبين، شرورهم مأمونة و قلوبهم محزونة، أنفسهم عفيفة و حوائجهم خفيفة، صبروا أياما قليلة، فصاروا بعقبى راحة طويلة.أمّا الليل فصافّون أقدامهم تجري دموعهم على خدودهم يجأرون إلى ربّهم يسعون في فكاك رقابهم و أمّا النّهار فحكماء علماء بررة أتقياء، كأنّهم القداح قد بريهم الخوف من العبادة ينظر إليهم النّاظر فيقول: مرضى و ما بالقوم من مرض أم خولطوا فقد خالط القوم أمر عظيم من ذكر النّار و ما فيها.و من عيون أخبار الرّضا عن أبيه عن سعد عن ابن هاشم عن ابن المغيرة قال سمعت الرّضا عليه السّلام يقول:انك في دار لها مدّة         يقبل فيها عمل العامل        الاترى الموت محيط بها         يكذب فيها امل الآمل        تعجل الذنب بما تشتهى          و تأمل التوبة في قابل        و الموت يأتي اهله بغتة         ما ذاك فعل الحازم العاقل      منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 4، ص: 13 الترجمة:آگاه باشيد پس عمل نمائيد در زمان فراغت و رغبت همچنان كه عمل مى كنيد در زمان خوف و خشيت، بدانيد و آگاه باشيد بدرستى كه من نديدم نعمتى همچو بهشت كه بخوابد طالب او، و نه نقمتى مانند آتش سوزنده كه بخوابد گريزنده او، بدانيد بتحقيق كسى كه سود نرساند او را حق و راستى زيان رساند او را باطل و ناراستى، و هر كه براه راست نيارد او را هدايت بكشد او را گمراهى بچاه هلاكت.آگاه باشيد بدرستى كه شما امر كرده شده ايد برفتن جانب خداوند احديت و دلالت كرده شده ايد بر ذخيره و توشه اين طريقت، و بدرستى كه ترسناك ترين چيزى كه مى ترسم بر شما متابعت خواهشات نفسانيه است، و درازى اميد بزخارف دنيويه، توشه بر داريد در دنيا از دنيا آن مقدارى كه با آن چيزى كه بتوانيد نگه بداريد با آن نفسهاى خود را فردا. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom