جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : فضیلت و اهمیت جهاد [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) و قد قالها يستنهض بها الناس حين ورد خبر غزو الأنبار بجيش معاوية فلم ينهضوا.
و فيها يذكر فضل الجهاد، و يستنهض الناس، و يذكر علمه بالحرب، و يلقي عليهم التبعة لعدم طاعته؛فضل الجهاد :

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِيَائِهِ وَ هُوَ لِبَاسُ التَّقْوَى وَ دِرْعُ اللَّهِ الْحَصِينَةُ وَ جُنَّتُهُ الْوَثِيقَةُ.
فَمَنْ تَرَكَهُ رَغْبَةً عَنْهُ أَلْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ وَ شَمِلَهُ الْبَلَاءُ وَ دُيِّثَ بِالصَّغَارِ وَ الْقَمَاءَةِ وَ ضُرِبَ عَلَى قَلْبِهِ بِالْإِسْهَابِ وَ أُدِيلَ الْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْيِيعِ الْجِهَادِ وَ سِيمَ الْخَسْفَ وَ مُنِعَ النَّصَفَ.

الجُنَّة : سپر، هر چيزى كه موجب استتار شود. 
رَغْبَةً عَنْهُ : از روى بى رغبتى، چيزى را ترك كردن. 
دُيِّثَ : (فعل مجهول از ديَّثَ) ذليل شد. 
الْقَمَاءَةُ : حقارت و ذلت، و فعل آن «قمؤ» از باب «كرم» است. 
الِاسهَاب : از بين رفتن عقل، زياده گوئى، و «ضرب على قلبه بالاسداد» نيز روايت شده كه «اسداد» جمع «سد» به معنى حائل و مانع است. 
أدِيلَ : برگردانده شد. 
الْخَسْفَ : ذلت و خوارى. 
النَّصَفْ : عدالت، انصاف. 
مُنِعَ النَّصَفَ : از عدالت محروم شد. 
جِهاد : تلاش در راه خدا و براى اعلاء كلمه حق و اسلام 
لِباس التقوى : پوشش نگهدارنده و حفظ كننده 
دِرع : زره و لباس جنگى 
حَصينة : حفظ كننده 
جُنة : سپر جنگى 
وَثيقة : مورد اطمينان و محكم 
رَغبَة : اگر بعد از ماده رغبت حرف عن باشد بمعنى اعراض و بى ميلى است و اگر حرف فى و يا الى باشد بمعنى ميل و علاقه است 
شَمِلَة : عبا، لباس بلند و گشاد 
دُيِّثَ : خوار و ذليل مى شود
صِغار : تحقير و كوچك شمردن 
قَماءَة : ذلت و خوارى 
إسهاب : از بين رفتن عقل و درك 
سِيمَ الخَسف : معامله ذلت بار مى شود، داغ ذلت زده مى شود 
أديلَ الحقَ : منه حق از او گرفته و برگردانده مى شود 
مُنِعَ النِّصف : از عدالت و انصاف محروم مى ماند 
(وقتى خبر تهاجم سربازان معاويه به شهر انبار(۱) در سال ۳۸ هجرى، و سستى مردم به امام ابلاغ شد فرمود).
۱. ارزش جهاد در راه خدا:
پس از ستايش پروردگار، جهاد در راه خدا، درى از درهاى بهشت است، كه خدا آن را به روى دوستان مخصوص خود گشوده است. جهاد، لباس تقوا، و زره محكم، و سپر مطمئن خداوند است، كسى كه جهاد را ناخوشايند دانسته و ترك كند، خدا لباس ذلّت و خوارى بر او مى پوشاند، و دچار بلا و مصيبت مى شود و كوچك و ذليل مى گردد، دل او در پرده گمراهى مانده و حق از او روى مى گرداند، به جهت ترك جهاد، به خوارى محكوم و از عدالت محروم است. 
__________________________(۱). انبار، شهرى مرزى بين عراق و شام در ۷۲ كيلو مترى بغداد، در كرانه شرقى فرات، مقابل شهر( هيت) بود. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (كه در اواخر عمر شريفش فرموده و اصحاب خود را از جهاد نكردن با معاويه توبيخ و سرزنش مى نمايد):
(1) پس از ستايش خداوند و درود بر رسول اكرم، جهاد (كارزار با مخالفين دين) درى است از درهاى بهشت كه خداوند آنرا بر وى خواصّ دوستان خود گشوده، و لباس تقوى و پرهيزكارى است (اهل تقوى را از شرّ مخالفين حفظ ميكند مانند لباس سرما و گرما را) و زره محكم حقّ تعالى و سپر قوىّ اوست (براى نگاه دارى اهل تقوى از اسلحه دشمنان) 
(2) پس هر كه از آن دورى كرده آنرا ترك كند خداوند جامه ذلّت و خوارى و رداى بلاء و گرفتارى باو مى پوشاند و بر اثر اين حقارت و پستى زبون و بيچاره ميشود، و چون خداوند رحمت خود را از دل او برداشته به بى خردى مبتلى گردد (در كار خويش حيران و سرگردان ماند) و بسبب نرفتن جهاد و اهميّت ندادن باين امر مهمّ از راه حقّ دور شده در راه باطل قدم مى گذارد و به نكبت و بيچارگى گرفتار گرديده، از عدل و انصاف محروم ميشود (ستمكار بر او تسلّط پيدا نموده با او به بى انصافى رفتار خواهد كرد). 
اما بعد. جهاد درى است از درهاى بهشت كه خداوند بر روى بندگان خاص خود گشوده است. جهاد جامه پرهيزگارى و جوشن استوار خدايى و سپر ستبر اوست. هر كه آن را ناخوش دارد و از آن رخ برتابد، خداوند جامه خوارى و زبونى بر او پوشاند و محنت و بلايش در ميان گيرد و دلش را در پرده دارد و به كيفر آنكه از جهاد تن زده است از حق دور افتد و كارش به مذلت كشد و از عدالت بى بهره ماند. 
اما بعد (از حمد و ثناى الهى بدانيد) جهاد درى از درهاى بهشت است که خداوند آن را به روى دوستان (خاص خود) گشوده است، و آن لباس تقوى، زره محکم خداوند و سپر مطمئن او است. هر کس آن را از روى بى اعتنايى (نه به خاطر عذر) ترک کند خدا لباس ذلّت و خوارى در اندام او مى پوشاند، بلا از هر سو او را احاطه مى کند و گرفتار حقارت و پستى مى شود، عقل و فهم او تباه مى گردد و به خاطر تضييع جهاد حق از او گرفته مى شود، در راه نابودى پيش مى رود و از عدالت محروم مى گردد!
امّا بعد، جهاد، درى است از درهاى بهشت كه خدا به روى گزيده دوستان خود گشوده است، و جامه تقوى است، كه بر تن آنان پوشيده است. زره استوار الهى است كه آسيب نبيند، و سپر محكم اوست -كه تير در آن ننشيند-. هر كه جهاد را واگذارد و ناخوشايند داند، خدا جامه خوارى بر تن او پوشاند، و فوج بلا بر سرش كشاند و در زبونى و فرومايگى بماند. 
دل او در پرده هاى راهى نهان، و حقّ از او روى گردان. به خوارى محكوم و از عدالت محروم. 
از خطبه هاى آن حضرت است در نكوهش اصحاب از نرفتن به جهاد:
پس از حمد خدا، جهاد درى است از درهاى بهشت، كه خداوند آن را به روى اولياء خاصّ خود گشوده، جهاد جامه پرهيزگارى، زره استوار، و سپر مطمئن خداست. هر كس آن را از باب بى اعتنايى ترك كند خداوند بر او جامه ذلت بپوشاند، و غرق بلا نمايد، و به ذلّت و خوارى و پستى گرفتار آيد، بر دلش پرده هاى بى عقلى زده شود، و در برابر ضايع كردن جهاد حق از او گرفته شود، و محكوم به ذلت و خوارى، و محروم از انصاف گردد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 146-131و من خطبة له عليه السّلام و قد قالها يستنهض بها النّاس حين ورد خبر غزو الانبار بجيش معاوية فلم ينهضوا. و فيها يذكر فضل الجهاد و يستنهض الناس و يذكر علمه بالحرب و يلقى عليهم التبعة لعدم طاعته.امام، اين خطبه را زمانى ايراد فرمود كه خبر حمله لشكر معاويه به شهر (مرزى) انبار به آن حضرت رسيد، ولى مردم براى جهاد حركت نكردند. امام عليه السّلام اين خطبه را ايراد فرمود، فضيلت جهاد را در آن برمى شمرد و مردم را به قيام (در برابر غارتگران شام) تشويق مى كند، و نيز آگاهى خود را به فنون و مديريت جنگ بيان مى دارد و مسئوليت را متوجه مردمى مى سازد كه از وى اطاعت نكردند. سند خطبه و زمان و مكان ورود آن:اين خطبه، به گفته ابن ابى الحديد، از خطبه هاى مشهور امام على عليه السّلام است كه (علاوه بر مرحوم سيد رضى) بسيارى از محقّقان و محدثان، آن را در كتاب هاى خود آورده اند، از جمله مبرّد در ابتداى كامل (با مقدارى تفاوت) ذكر كرده و در ابتداى آن مى نويسد: به على عليه السّلام خبر دادند كه گروهى از لشكر معاويه، به شهر انبار (يكى از شهرهاى مرزى عراق) وارد شده اند و فرماندار آن حضرت را -كه حسان بن حسان نام داشت- كشته اند.امام عليه السّلام خشمگين شد و حركت كرد به گونه اى كه عبايش به روى زمين كشيده مى شد تا به نخيله (لشكرگاهى در نزديكى كوفه) رسيد و مردم به دنبال حضرتش حركت كردند. امام عليه السّلام روى بلندى قرار گرفت و حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و درود بر پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرستاد و سپس اين خطبه را ايراد كرد. مرحوم كلينى، در كتاب كافى، در بحث جهاد نيز آن را آورده است. نويسنده مصادر نهج البلاغه، اين خطبه را از ده منبع معروف قبل از مرحوم سيد رضى، نقل كرده است، از جمله البيان و التبيين جاحظ، عيون الاخبار ابن قتيبه، الاخبار الطوال دينورى، غارات ثقفى، عقد الفريد ابن عبد ربّه، أغانى ابو الفرج اصفهانى، ....همان گونه كه در بالا آمد، امام، اين خطبه را در نخيله و در زمانى ايراد فرمود كه به آن حضرت خبر دادند كه سفيان بن عوف غامدى- كه در متن خطبه، از او، به «اخو غامد» تعبير شده- به مرزهاى عراق حمله كرد و نماينده على عليه السّلام، حسان بن حسان، و گروه ديگرى را به شهادت رساند و اموال زيادى را غارت و خانه هاى بسيارى را ويران كرد و بدون اين كه مقاومت مهمّى در برابر او بشود، به شام برگشت.سفيان بن عوف، مى گويد معاويه مرا احضار كرد و گفت: «تو را با لشكر انبوهى به جانب فرات مى فرستم. هنگامى كه به سرزمين هيت (شهرى است در كنار فرات بالاتر از انبار) رسيدى، اگر لشكرى يافتى، به آنها حمله كن و الّا شهر انبار را مورد هجوم قرار بده! اگر در آنجا سپاهى نبود، به مدائن هجوم ببر! سپس به شام برگرد.زنهار! به كوفه نزديك مشو! و بدان كه حمله به انبار و مدائن، حمله به كوفه است، زيرا، اين كار، قلب عراقيان را مى لرزاند و دوستان ما را خوشحال مى كند. در اين سفر، به هر كس برخوردى كه حكومت مرا قبول نداشت، بكش! و همه قريه هايى را كه سر راه تو قرار دارد، ويران ساز و اموال آنان را غارت كن، زيرا، غارت اموال مانند كشتن افراد، براى مخالفان ما، دردناك است.»سفيان، اين دستور را اجرا كرد، هنگامى كه به شهر انبار رسيد، حسان بن حسان بكرى، با گروهى به مقابله او برخاست و در آغاز، حمله شاميان را دفع كرد، ولى چون لشكر شام، بسيار زياد بود و حسان ديد قدرت در هم شكستن آنها را ندارد، آماده پيكار تا مرز شهادت شد. از اسب پياده شد و آيه 23 سوره احزاب را خواند كه مضمونش اين است: «بعضى از مؤمنان راستين، شربت شهادت نوشيدند و بعضى منتظرند، مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى  نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ». سپس گفت: «آن كس كه خود را آماده شهادت نكرده، در هنگامى كه ما به مبارزه مشغوليم و دشمن نمى تواند فراريان را تعقيب كند، از شهر بيرون رود و آنها كه آماده شهادت اند، با ما بمانند. گروه زيادى رفتند، او، با سى مرد پياده، به مبارزه برخاست، تا همگى به افتخار شهادت نائل شدند. اين حادثه تكان دهنده، قلب امام عليه السّلام را سخت آزرده ساخت و خطبه بالا را كه بيانگر سوز درونى مولا و خشم فراوان او از كوتاهى مردم در امر جهاد با دشمنان اسلام است، بيان فرمود. خطبه در يك نگاه:همان گونه كه قبلا اشاره شد، اين خطبه- كه به خطبه جهاد معروف است- از مشهورترين خطبه هاى مولا امير مؤمنان، محسوب مى شود و تمام خطبه، بر محور جهاد دور مى زند. در بخش نخستين آن، اهمّيّت جهاد و آثار مهمّ آن، با بيان بسيار گويا و زيبا، تشريح و نيز پيامدهاى ترك جهاد براى امّت ها، تبيين شده است. در بخش ديگرى، مردم كوفه را سخت ملامت مى كند، سپس از حادثه دردناك حمله «سفيان غامدى» به شهر مرزى «انبار» و شهادت «حسان ابن حسان» -نماينده شجاع و باوفاى امام- و ساير ويرانگرى هاى او و لشكر شام خبر مى دهد. در بخش سوم، باز، سرزنش ها را متوجه مردم سست عراق در آن عصر و زمان، مى سازد و آنها را سخت ملامت مى كند. در آخرين بخش، آمادگى كامل خود را براى جهاد با دشمن خونخوار و بى رحم و سوابق گذشته خويش را در امر جهاد، بيان مى دارد.در مجموع، روح حماسى فوق العاده اى، بر غلبه، حاكم است كه هر شنونده اى را سخت تحت تأثير قرار مى دهد. جالب اين كه شارح معروف نهج البلاغه، «ابن ابى الحديد»، در يكى از سخنان خود مى گويد كه: بسيارى از گويندگان، در باره اهمّيّت جهاد و تشويق به آن، سخن گفته اند، امّا همه آنها، خمير مايه سخن خود را از كلام على عليه السّلام گرفته اند. سپس به خطبه معروف «ابن نباته» در باره جهاد اشاره مى كند و آن را در برابر خطبه مولا على عليه السّلام مانند شمشير چوبين، در برابر شمشير پولادين بر مى شمرد و آنها را قابل مقايسه نمى داند. جهاد درى از درهاى بهشت: در اين جمله هاى کوتاه که در نخستين فراز اين خطبه آمده است فلسفه جهاد و آثار پربرکت آن در پنج جمله پرمعنا بيان گرديده و سپس آثار شوم ترک جهاد، در هفت جمله ديگر تشريح شده است. در نخستين جمله درباره اهمّيت جهاد مى فرمايد: «امّا بعد (از حمد و ثناى الهى)، جهاد درى از درهاى بهشت است; «أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ». بديهى است براى وصول به رحمت و رضوان خداوند و بهشت برين، اسباب مختلفى وجود دارد که در احاديث، به عنوانِ «درهاى بهشت» معرفى شده که يکى از مهم ترين آنها، جهاد است. به همين دليل، در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم که پيغمبر فرمود: «لِلجَنَّةِ بابٌ يُقالُ لَهُ: «بابُ الْمُجاهِدينَ». يَمْضُونَ اِلَيهِ فَاِذا هُوَ مَفتُوحٌ وَ هُمْ مُتَقَلِّدوُنَ بِسُيوفِهِمْ، وَ الْجَمْعُ فِى الْمَوقِفِ، وَ الْمَلائِکَةُ تُرَحِّبُ بِهِمْ; بهشت، درى دارد به نام «باب المجاهدين» که آنان، به سوى آن حرکت مى کنند و در را در برابر خود باز مى بينند در حالى که شمشيرها را به کمر بسته اند. اين، در حالى است که ساير مردم، در موقفِ حساب ايستاده اند و در انتظار حساب اند، (امّا مجاهدان، بدون حساب، به سوى بهشت مى روند و در آستانه بهشت)، فرشتگان، به آنان تبريک مى گويند».(1) مى دانيم که جهاد در اسلام، دو شعبه دارد: جهاد با دشمن بيرون و جهادِ با نفس اماره. نخستين جهاد را، «جهاد اصغر» و دومى را «جهاد اکبر» مى گويند، امّا هر دو، درى از درهاى بهشت محسوب مى شود. بدون جهاد اکبر، کسى، به لقاء الله نمى رسد و بدون جهاد اصغر، سربلندى در دنيا و آخرت، حاصل نمى گردد. در دومين جمله مى فرمايد: «خداوند، آن در را به روى دوستان خاصّ خود گشوده است; فَتَحَهُ اللهُ لِخاصَّةِ أَوْلِيائِهِ». درست است که جهاد با دشمنِ برون و درون، وظيفه همه مسلمانان است، ولى تنها، اولياى خاصّ الهى مى توانند اين دو طريق را با نيّت خالص و تا آخرين مرحله، بپيمايند و ديگران گاه با نياتى آلوده و انتظار غنيمت و يا کسب نام و شهرت و يا امثال آن، در اين ميدان گام مى نهند و تا آخرين مرحله پيش نمى روند. تنها، خاصّان اولياءالله هستند که جهاد را، با خلوص نيّت، تا آخرين مرحله پيش مى برند. آنها هستند که در برابر تمام مشکلات جهاد اکبر و اصغر، شکيبايى به خرج مى دهند و در برابر تمام شدائد اين راه، مى ايستند و شياطينِ جن و انس را با پايمردى خود، به زانو در مى آورند. بنابراين، جاى اين اشکال که «چرا امام فرموده است: خداوند، باب جهاد را به روى خاصّان اوليائش گشوده، در حالى که مى دانيم وظيفه همه مسلمانان است؟ باقى نمى ماند». از اين جمله، اين نکته نيز استفاده مى شود که اگر کسى از عهده جهاد اکبر و اصغر، هر دو، به خوبى برآيد از خاصّانِ اولياءالله خواهد بود. در سومين و چهارمين و پنجمين توصيف درباره جهاد، مى فرمايد: «و آن، لباس تقوا، زره محکم خداوند و سپر مطمئن او است; «وَ هُوَ لِباسُ التَّقْوَى وَ دِرْعُ اللهِ الْحَصِينَةُ، وَ جُنَّتُهُ الْوَثِيقَةُ». مى دانيم لباس، هم مايه زينت و زيبايى انسان است و هم حافظ بدن او از گرما و سرما و آفات ديگرى که در صورت عريان بودن بر بدن او وارد مى شود. جهاد نيز مايه آبرو و عزّت و سربلندى اقوام و ملّت ها و پيشگيرى از انواع آفات است همان گونه که در ادامه اين خطبه، با تعبيرديگرى بيان شده است. اندام برهنه، زشت و بدن نما و کاملا آسيب پذير است. قوم و ملّتى که جهاد را ترک کنند، ذليل و سر به زير و آسيب پذير خواهند بود. امّا چرا «لباس» در اينجا، به «تقوا» اضافه شده؟ ممکن است از اين نظر باشد که حفظ اصول تقوا، بدون امنيت ممکن نيست، همان گونه که امنيت، بدون جهاد حاصل نمى شود. اين احتمال نيز در تفسير جمله بالا وجود دارد که اشاره به آيه 26، سوره اعراف، دارد که بعد از ذکر لباس ظاهر به عنوان يک نعمت الهى مى فرمايد: (وَ لِباسُ التَّقْوى ذالِکَ خَيْرٌ; لباس تقوا از لباس ظاهر هم بهتر و کار سازتر است. بنابراين، منظور اين است که لباس تقوا که در قرآن به آن اشاره شده، مصداق کاملش همان جهاد است که از تمام جوانب، جامعه را در امن و امان قرار مى دهد،(2) و مايه حسن و زيبايى است. حضرت، در جمله بعد، جهاد را به «زره محکم» و در جمله سوم، به «سپر مطمئن» تشبيه کرده است که هر دو، از وسائل دفاعى در جنگ است همان گونه که در نبردهاى قديم، کسانى که زره در تن و سپر در دست نداشتند از ضربات دشمن در امان نبودند، قوم و ملّتى که جهاد را ترک کند در برابر ضربات دشمن بسيار ناتوان و آسيب پذير خواهد بود. اين تعبير، ممکن است اشاره به اين حقيقت باشد که مقصود از جهاد، هجوم بردن بر ديگران و توسعه طلبى و غصب اموال و تحميل عقيده نيست، زيرا معتقديم که منطق اسلام و قرآن، آن قدر نيرومند است که بدون نياز به شمشير، پيش مى رود. بنابراين جهاد، براى حفظ جامعه اسلامى و از بين بردن موانع راه تبليغ و موانع آزادى بيان تشريع شده است. در جنگ هاى امروز، گرچه سپرها و زره هاى سابق کنار گذاشته شده، ولى وسائل ديگرى که بسيار کامل تر از آن، مانند زره پوش ها و نفربرها و سنگرهاى بسيار محکم است، جانشين آن گرديده است و نيز در برابر حملات شيميايى، لباس هاى مخصوصى تهيه شده است که انسان ها را در برابر چنين تهاجمى، حفظ کند. اين نکته نيز قابل توجه است که آنچه در تفسير اين جمله ها درباره جهاد اصغر (دشمن خارجى) گفته شد، در مورد جهاد اکبر (جهاد با نفس) نيز صادق است; زيرا اگر جهاد با نفس نباشد، قلب و جان انسان در برابر تهاجم شيطان، سخت آسيب پذير خواهد بود. سپس امام (عليه السلام) به جنبه هاى منفى ترک جهاد پرداخته و به هفت نکته، در عبارات کوتاه و پرمعنا، اشاره مى فرمايد که هر کدام از آنها، اشاره به يکى از پيامدهاى منفى جهاد دارد: نخست اين که هر کس، آن را از روى بى اعتنايى ترک گويد، خداوند لباس ذلّت و خوارى بر تنش مى پوشاند. (و همان گونه که لباس، بر تمام بدن احاطه مى کند، ذلّت و خوارى، تمام زندگى او را فرا مى گيرد); فَمَنْ تَرَکَهُ رَغْبَةً عَنْهُ أَلْبَسَهُ اللهُ ثَوْبَ الذُّلِّ. تعبير به «رغبةً عَنْهُ» اشاره به اين است که افرادى، بر اثر عذر و ناتوانى و بيمارى و نقص عضو، قادر به جهاد نيستند، از اين حکم مستثنايند، همان گونه که در آيات قرآن نيز به آن اشاره شده است.(3) دوم اين که: بلا، از هر سو، او را احاطه مى کند; (وَ شَمِلَهُ الْبَلاءُ). چرا که چنين شخص يا جامعه اى، به خانه يا شهر بى دفايى مى ماند که حيوانات درنده و موجودات موذى، از هر سو، به آن هجوم مى آورند و براحتى در آن وارد مى شوند. آرى، ديوار پولادين جهاد است که جلو اين گونه بلاها را مى گيرد و انسان هاى درنده خو و موذى را، دور مى سازد. سوم اين که: «چنين کسى، گرفتار حقارت و پستى مى گردد; وَ دُيِّثَ(4) بِالصَّغَارِ(5) وَ الْقَمَاءَةِ(6). چرا حقير و پست نشود، در حالى که سرمايه عظمت و سربلندى، يعنى جهاد را، از کف داده و تهى دست باقى مانده است؟ درست است که اين جمله، با جمله نخست، قريب المعنى است، ولى تفاوت ظريفى با آن دارد. در آنجا، سخن از ذلّت است و در اينجا، سخن از حقارت و پستى. اين دو مفهوم، مختلفند ولى لازم و ملزوم هم. چهارمين مصيبتى که دامن ترک کننده جهاد را مى گيرد اين است که «عقل و فهم او تباه مى شود; وَ ضُرِبَ عَلَى قَلْبِهِ بِالاِْسْهَابِ(7)». افراد ضعيف و ناتوان و مغلوب و شکست خورده، دائماً، گرفتار توهّم اند و ارزيابى واقعيات، آنچنان که هست براى آنها مشکل است. وحشت از دشمن، سبب مى شود که گرفتار کابوسى از تخيّلات هولناک گردند، يا اين که براى پيروزى، دست به دامن خرافات بزنند و به جاى جستوجوى پيروزى در سايه شمشيرها در ميدان نبرد، مثلا به ساحران و جادوگران پناه ببرند. اين طور افراد، در طول تاريخ، نمونه هاى متعددى دارد. روشن است که تنها، افراد ضعيف و ناتوان، به اين امور خرافى پناه مى برند، ولى مجاهدان شجاع، از اين موهومات، بيگانه اند. پنجم اين که «به خاطر ضايع کردن جهاد، حق، از او گرفته مى شود; وَ أُدِيْلَ(8) الْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْيِيعِ الْجِهَادِ»، چرا که ـ همان گونه که در ضرب المثل معروف آمده است ـ حق، گرفتنى است و نه دادنى. زورگويان جهانخوار و غاصبانِ طغيانگر هرگز حق را به صاحبان حق نسپرده اند، بلکه بايد قوى شد و حقّ خويش را از چنگال آنها گرفت. در کلمات مبارک امام (عليه السلام) در خطبه 29 آمده است که: (لايُدرَکُ الحَقُّ اِلاّ بِالْجِدِّ; حق، جز با تلاش به دست نمى آيد. ششم اين که: «چنين کسى، به راه محو و نابودى کشانده مى شود; وَ سِيْمَ الْخَسْفَ». با توجه به اين که خَسفْ و خسوف، به محو شدن نور ماه گفته مى شود و نيز فرو رفتن و ناپديد شدن در زمين، و «سيم» از مادّه «سوم» به معناى «دنبال چيزى حرکت کردن» آمده است، مفهوم جمله، چنين مى شود که تارکان جهاد، در واقع، در طريق محو و نابودى خويش گام برمى دارند. و در طول تاريخ، کراراً، ديده شده که اقوام و ملّت هايى بر اثر سستى در جهاد، خود و کشورشان از صفحه جهان محو شدند.(9) هفتم اين که «از عدالت محروم مى گردد; (وَ مُنِعَ النَّصَفَ)(10) دليل اين معنا، روشن است; زيرا، طرفداران عدالت، غالباً، در اقليتند. اگر در اقليّت کمى نباشند، از نظر کيفيّت و قدرت، در اقليت هستند. به همين دليل، سلطه گرانِ سودپرست، تا آنجا که به اصطلاح، کاردشان ببرد، پيش مى روند و حقوق ملت هاى مظلوم را پايمال مى کنند و پيوسته بر مال و جاه و جلال خود مى افزايند. ملت هاى مظلوم و ستمديده، تنها، در سايه جهاد مى توانند عدالت اجتماعى را تحقّق بخشند و از فشار ظلم و ستم آنان برهند. به اين ترتيب، مى بينيم که امام، در اين چند خط از خطبه، چه حقايق مهمى را درباره آثار بزرگ جهاد در سرنوشت جوامع انسانى، بيان کرده و ترسيمى بسيار منطقى از مسأله جهاد و فلسفه آن را نشان داده است. اين تحليل ها، نشان مى دهد که جهاد، نه تنها به خاطر پاداش هاى معنوى سراى ديگر، بلکه به خاطر ارزش هايى که در همين زندگى دنيوى مى آفريند، بايد مطلوب همه باشد. چه کسى است که طالب ذلّت و تحقير و پَستى و غصب حقوق، و سرانجام، محو از صفحه روزگار شدن باشد؟ اگر با اين امور مخالفيم، پس بايد دامن همّت بر کمر زنيم و به پا خيزيم و جهاد کنيم و همين نتايج گرانبها است که تحمّل مشکلات جهاد را بر ما آسان مى سازد، مانند تحمّلِ تلخىِ داروى شفابخش. *** نکته ها: 1 ـ جهاد، رمز عظمت و سربلندى ملّت ها است درباره جهاد، سخن بسيار زياد است و با توجه به اين که امام (عليه السلام) در خطبه هاى نهج البلاغه کراراً به اين مسأله مهم اشاره فرموده. ما هم مجال زيادى داريم که در اين باره، بحث هاى زيادى داشته باشيم. آن چه را در اينجا به عنوان يک اصل اساسى بايد يادآور شويم، اين است که جهاد، قانون حيات و زندگى است و هر موجود زنده اى، تا زمانى به زندگى خود ادامه مى دهد که مشغول جهاد است و آن روز که جهاد را رها کند، مرگ او آغاز مى شود. گياهان، با آفات گوناگونى روبه رو هستند و براى زنده ماندن خود با آنها پيکار مى کنند. ريشه هاى درختان، براى به دست آوردن آب و آذوقه، دائماً، در اعماق زمين در حرکتند. و هرگاه با موانع سختى، مانند يک قطعه سنگ روبه رو شوند، سعى مى کنند که آن را بشکنند و پيش بروند و اگر قدرت شکستن آن را نداشته باشند، آن را دور مى زنند و به راه خود ادامه مى دهند. انواع جانداران براى زنده ماندن با موانع حيات خود پيکار مى کنند. پرندگانى را مى شناسيم که براى مبارزه کردن با محيط، اقدام به مهاجرت هاى طولانى کرده و گاه، فاصله قطب شمال تا جنوب را طى مى کنند. در درون بدن انسان، در مسير گردش خون او، يک صحنه بزرگى از جهاد ديده مى شود. سربازان مدافع تن ـ که «گلبول هاى سفيد» ناميده مى شوند ـ در تمام طول عمر انسان، مشغول پيکار با دشمنان خارجى، يعنى ميکروب ها و ويروس هايى هستند که از طريق آب و غذا و هوا و خراش هاى پوست بدن، وارد اين کشور مى شوند. اين سربازان مدافع و سخت کوش، از طريق الهام آفرينش، با انواع جنگ هاى فيزيکى و شيميايى، آشنا هستند و دشمن را با وسائل مختلف، درهم مى کوبند و سلامت انسان را تأمين مى کنند. اگر به سببى از اسباب، اين نيروى دفاعى از کار بيفتد، در زمان بسيار کوتاهى انواع بيمارى ها، به سراغ انسان مى رود. بيمارى بسيار خطرناک «ايدز»، چيزى جز از کار افتادن اين نيروى دفاعى نيست. و به همين دليل، مبتلايان به اين بيمارى وحشتناک، در زمان کوتاهى، مورد تهاجم بيمارى هاى سخت و سنگينى قرار مى گيرند. کوتاه سخن اين که جهاد، رمز حيات و ضامن سعادت و سبب پيروزى و موفقيّت و عامل سربلندى و عزت است، امّا جهادى که در مسير حق و عدالت قرا گيرد که غير از آن، تجاوز است و ظلم و جنايت. به همين دليل، در آيات قرآن مجيد و روايات و از جمله در خطبه بالا، اهمّيتى به جهاد داده شده است که به کم تر چيزى داده شده، به خصوص اگر جهاد را به معناى گسترده و در مورد جهاد با دشمن درون و بيرون تفسير کنيم که تمام برنامه هاى الهى و دينى را فرا مى گيرد. در حديث پرمعنايى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) در اهميّت جهاد مى خوانيم: «مَنْ تَرَکَ الْجِهادَ أَلْبَسَهُ اللهُ ذُلاّ فى نَفْسِهِ وَ فَقْراً فى مَعيشَتِهِ وَ مَحْقاً فى دينِهِ; کسى که جهاد را ترک کند، خداوند، لباس ذلّت بر او مى پوشاند و در زندگى مادّى نيز گرفتار فقر و تنگدستى مى شود و دين او بر باد مى رود.(11)» از اين حديث، به خوبى، استفاده مى شود که ترک جهاد، هم زندگى معنوى انسان را به خطر مى افکند و هم زندگى مادّى او را. در حديث ديگرى، از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم که اين جمله را از پيامبراکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل فرمود: «إِغْزُوا تُورِثُوا أَبْنائَکُمْ مَجْداً; پيکار کنيد تا براى فرزندان خود، مجد و عظمت به ارث بگذاريد.(12)» در کلمات قصار نهج البلاغه، در آنجا که فلسفه احکام را بيان مى فرمايد، مى خوانيم: وَ الْجِهادُ عِزّاً لِلاِْسْلامِ;(13) خداوند، جهاد را، سبب عزت و سربلندى اسلام و (مسلمانان) قرار داده است. 2 ـ آيا جهاد اسلامى فقط دفاعى است؟! سال ها است که اين سؤال در ميان دانشمندان اسلام مطرح است. گروهى، سعى دارند که تمام غزوات زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را در شکل دفاعى توجيه کنند، تا مبادا، اسلام، متهم شود که با زور شمشير مى خواهد تعليمات خود را به کرسى بنشاند! يا به تعبيرى ديگر، مبادا اسلام را به کشور گشايى و توسعه طلبى نظامى متهم سازند! در مقابل، افرادى اصرار دارند که غزوات اسلامى را، به دو دسته تقسيم کنند و بگويند که بخشى تهاجمى بوده و بخشى دفاعى و حتّى اين دو بخش را براى مسلمانان امروز نيز ثابت مى شمارند و معتقدند که اسلام، وظيفه دارد اقوامى را که در فشارند و تحت سيطره ظالمانند، آزاد سازد و اين در واقع، نوعى تهاجم است و نيز وظيفه دارد که راه را براى تبليغات منطقى خود بگشايد و موانع را، هر چند با توسل به قدرت نظامى باشد، از سر راه بردارد و اين، نوع ديگرى از تهاجم است. در اينجا، نظر سومى وجود دارد و آن اين که طبيعت جنگ در اسلام، طبيعت دفاعى است، ولى گاه مسائل دفاعى، تهاجم را ضرورى مى سازد. مثلا، همان مسأله دفاع از مظلومان در بند، يا به تعبير امروز، مداخله بشردوستانه، گرچه در ظاهر شکل تهاجمى دارد، امّا در واقع دفاع از گروهى است که تحت ستم واقع شده اند و جزيى از جامعه بزرگ انسانى هستند و دفاع از آنها، بر ساير انسان هاى متعهّد و مؤمن لازم است. نيز، تهاجم در مورد دوم ـ يعنى گشودن راه براى آزادى تبليغات منطقى ـ نيز نوعى دفاع در مقابل موانع است; يعنى، اگر دشمن، مانعى بر سر راه ايجاد کند، اسلام، اجازه درگيرى را با او مى دهد. تعبيراتى که در جمله هاى نخستين اين خطبه ديده مى شود، همه، دليل روشنى بر دفاعى بودن طبيعت جهاد است; چرا که در يک جا، جهاد به لباس، و در جاى ديگر به زره، و در جاى سوم به سپر تشبيه شده است و مى دانيم که اين هر سه، در واقع از وسايل دفاعى است. در جمله هاى آينده نيز اشارات لطيفى به جملات تهاجمى که در واقع، جنبه دفاعى دارد، به چشم مى خورد از جمله اين که مى فرمايد: (قُلْتُ لَکُمْ: اِغْزُوهُمْ قَبْلَ أَنْ يَغْزُوکُمْ); من به شما گفتم: پيش از آن که آنان به شما حمله کنند، شما به آنها حمله کنيد، (يعنى حمله براى پيشگيرى از حملات دشمن). اين قانون کلى، تنها يک استثناء مى تواند داشته باشد و آن، پيکار و مبارزه است براى محو بت پرستى; چرا که اسلام بت پرستى را بزرگترين خطر براى جامعه انسانى، از نظر معنوى و مادّى، مى داند و اجازه مى دهد که براى از بين بردن بت پرستى ـ در صورتى که تبليغات منطقى مؤثر نيفتد ـ دست به جهاد ببرند. شک نيست که ممکن است جهانخواران و دولت هاى زورگو و ستمگر، از مسأله دفاع از مظلومان يا مبارزه با انحطاط فرهنگى و فکرى، به عنوان وسيله اى براى سرپوش گذاشتن بر اهداف تجاوز طلبانه خود استفاده کنند، ولى هرگز ارزش اين مفاهيم کاسته نمى شود. سوء استفاده از عناوين و مفاهيم مقدّس، چيزى است که هميشه در جهان بوده است. براى توضيح بيشتر درباره اهداف جهاد در اسلام، مى توانيد به تفسير نمونه، جلد دوم، ذيل آيه 193 سوره بقره، مراجعه فرماييد. * * * پی نوشت: 1 ـ کافى، جلد 5، صفحه 2، کتاب الجهاد، باب فضل الجهاد، حديث 2. 2 ـ توجه داشته باشيد که در تفسير نخست، اضافه «لباس التّقوى» از قبيل اضافه لاميه است و در تفسير دوم اضافه بيانى. 3 ـ سوره توبه، آيه 91 ـ 92. 4 ـ دُيّث، از مادّه «ديث» به معناى «خوار و ذليل و رام» است و افراد بى غيرت و بى اعتنا به وضع عفت خانواده خود را، از اين جهت، «ديوث» گفته اند که تن به عمل ذليلانه و حقارت آفرين مى دهند. 5 ـ صغار، در اينجا، به معناى «ذلت و پستى» است. 6 ـ قماءة، نيز به معناى «کوچکى و ذلت» آمده است. 7 ـ اسهاب، به معناى «کم عقلى و پرحرفى» است و در خطبه بالا، اشاره به همان معناى نخست است. 8 ـ أديل، از مادّه «دولة» به گفته مقاييس، به دو معنا آمده: يکى «تحول و جابه جايى» و ديگر «ضعف و سستى»، در اين جا به همان معناى نخست است. 9 ـ جمعى از شارحان نهج البلاغه، اين جمله را به معناى «به ذلت کشانده شدن» تفسير کرده اند که در واقع، از قبيل تکرار و تأکيد نسبت به جمله هاى گذشته مى شود، ولى آنچه را در متن آوردم، ضمن اين که با متون لغت کاملا سازگار است، معناى جديدى را در بردارد که مانع از تکرار خواهد بود. و به همين دليل، مناسب تر است. 10 ـ نصف و انصاف، از يک ريشه است و به معناى «عدالت» است. 11 ـ بحارالانوار، جلد 98، صفحه 9. 12 ـ اصول کافى، جلد 5، صفحه 8. 13 ـ کلمات قصار، کلمه 252.  
شرح علامه جعفریدر فضيلت جهاد: «اما بعد فان الجهاد باب من ابواب الجنه فتحه الله لخاصه اوليائه» (پس از حمد و ثناي خداوندي، جهاد (با دشمنان خدا) دري از درهاي بهشت است كه خداوند (اين در را) بر روي خواص اولياي خود باز كرده است). جهاد چيست و چه ارزشي دارد؟ ماده‌ي جهد در همه‌ي ابواب و مشتقاتش مانند اجتهاد، مجتهد، جهد، يجهد و غير ذلك به معناي تكاپو و تلاش است. پس مجاهد يعني تكاپوگر و تلاشگر و در آن هنگام كه در ميدان نبرد استعمال مي‌گردد، مفهومي از جانبازي را در بردارد. تفاوت جهاد با قتال در اينست كه كلمه‌ي جهاد در اصطلاح مكتب اسلام اگر مطلق هم به كار برده شود، تكاپو در راه هدف الهي را تا از دست دادن حيات نيز در بر دارد. هدف الهي در تعريف مزبور، تلاش و جانبازي به انگيزگي مال و مقام و ا شباع حس انتقام‌جوئي و ديگر انواع خودخواهي را از جهاد و تلاشگر با هدفهاي مزبور را از مجاهد بودن كنار مي‌زند. ولي قتال و مقاتله تلاش و گلاويزي در مرز زندگي و مرگ است كه اگر با هدف الهي بوده باشد، جهاد ناميده مي‌شود. بنا بر تعريف مختصر كه براي جهاد آورديم، از اندك حركت هدفدار و بدون توقع عوض مادي گرفته، تا كشته شدن در راه هدف الهي جهاد ناميده مي‌شود. انديشه براي رسيدن به يك نتيجه‌ي مفيد به حال خود و اجتماع، با تكيه به اينكه خدا است كه دستور به چنين انديشه داده است، جهاد مي‌باشد. بيل زدن و بارور كردن زمين با هدف و انگيزه‌ي مزبور جهاد است. گذشت از مال و مقام و به كار بردن شخصيت و گفتار و به طور كلي هر حركتي با اعتقاد به مفيد يا ضروري بودن آن، و يا به انگيزگي دفع ضرر از خود و يا انسانهاي ديگر كه مورد خواست خداوندي است، جهاد ناميده مي‌شود. به همين جهت است كه در روايتي معتبر، تكاپوگر در راه تامين معاش خاندان خود مجاهد ناميده شده است: الكاد لعياله كالمجاهد في سبيل الله (تلاشگر در راه تحصيل زندگي عائله‌اش، مانند مجاهد در راه خدا است). آيات قرآني پديده‌ي جهاد را با همه‌ي انواعش و قتال في سبيل‌الله را به طور فراوان مورد تعظيم قرار داده و مردم را تشويق و تحريك شديد به آن نموده است. ما يك آيه را درباره‌ي جهاد به عنوان نمونه مطرح مي‌كنيم: 1- ان الله اشتري من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه يقاتلون في سبيل الله فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا في التورات و الانجيل و القرآن و من او في بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم. التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين (خداوند نفوس و اموال مردم باايمان را در مقابل بهشتي كه نصيب آنان خواهد نمود، خريده است. اين مردم باايمان در راه خدا مي‌جنگند، مي‌كشند و كشته مي‌شوند. اين وعده‌ي حقي است كه خدا در هر سه كتاب آسماني تورات و انجيل و قرآن داده است. و كيست به عهد خود وفادارتر از خدا؟ شما را به معامله‌اي كه انجام داده‌ايد، بشارت باد، اينست موفقيت عظيم. (اين مردم با ايمان كيستند؟) اينان بازگشت كنندگان به سوي خدا، پرستش كنندگان، سپاسگذاران، پويندگان، ركوع و سجودكنندگان و كساني هستند كه امر به نيكي مي‌كنند و از زشتي جلوگيري مي‌نمايد. اينان نگهدارنده و پاسداران قوانين الهي هستند. به انسانهاي باايمان بشارت بده) توضيح: در دو آيه‌ي فوق ماهيت جهاد و قتال في سبيل‌الله و اوصاف مجاهدين با وضوح كامل مطرح شده است اين اوصاف بدين قرار است: 1- ماهيت جهاد و قتال في سبيل‌الله معامله با آفريننده‌ي زندگي و مرگ است. ابوالقاسم لاهوتي در بيتي كه درباره‌ي شهادت امام حسين عليه‌السلام گفته، مضمون مزبور را چنين آورده است: فروشنده حسين هستيش كالا مشتري يزدان بيا كالا ببين بايع نگه كن مشتري بنگر آيا به راستي جهاد و كشته شدن در راه خدا معامله‌ايست كه خدا به آن نيازمند است؟ نه هرگز، اين حقيقتي والاتر از خريد و فروش است، به كار بردن اين دو كلمه در اين پديده‌ي فوق معامله مطابق اصل چونكه با كودك سر و كارت فتاد پس زبان كودكي بايد گشاد مي‌باشد. اگر اين پديده‌ي جهاد را درست تحليل كنيم، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه جان آدمي با ورود به ميدان كارزار هدفدار الهي، و گام گذاشتن آزادانه به مرز زندگي و مرگ است كه از مجراي معامله بازيها و سوداگريها بالاتر مي‌رود و طبيعت خود را در مي‌يابد. آيا نه چنين است كه بقول افلاطون مت باالاراده تحيي باالطبيعه (آزادانه دست از زندگي بردار، با طبيعت واقعي هستي زنده‌ي جاويدان بمان) آيا مي‌توان گفت: به نتيجه رسانيدن حيات معقول و عبور از مجراي قوانين زنجيري طبيعت به جايگاه اصلي كه ابديت است، سوداگري است؟! اين يك اشتياق طبيعي روح آدمي است كه: هر كسي كاو دور ماند از اصل خويش         باز جويد روزگار وصل خويش 2- هيچ مي‌دانيد يقاتلون في سبيل‌الله فيقتلون و يقتلون (در راه خدا جهاد مي‌كنند و مي‌كشند و كشته مي‌شوند) يعني چه؟ يعني مجاهدان واقعي مال دنيا را زير پانهاده‌اند. نبردشان براي مال دنيا نيست، از مقام‌پرستي و رياست‌جوئي اعراض كرده‌اند، جنگشان براي مقام و رياست نيست، نژاد و انتقام‌جويي و خودنمايي نمي‌توانند انگيزه‌هايي براي آمدن خود و آوردن دشمن به مرز زندگي و مرگ بوده باشند. آنان خوب مي‌دانند كه در ميدان نبرد از جان خود مي‌گذرند و جان ديگران را در معرض نابودي قرار مي‌دهند. جان حقيقتي است مطلق و با هيچ موضوعي قابل مبادله نيست، چه رسد به اينكه وسيله‌ي خودنمائي و گسترش سرزمين و بازيهاي ديگر كه براي درندگان، جدي ترين قيافه را به وجود مي‌آورد، قرار بگيرد. اين جان است، حقيقتي است مطلق هيچ قانوني بدون علت منطقي برتر از جان آدمي نمي‌تواند آن را متزلزل كند. جاني كه در منطق انسان الهي متزلزل و شايسته‌ي نابودي است، به جهت به بازي گرفتن جانهاي ديگران و افساد در روي زمين است كه، از مقام جان بودن به موقعيت تضاد با جانها سقوط كرده است، خداوند آفريننده‌ي جانهاي آدميان، با تجويز و دستور جهاد، با اين دشمنان جانهاي آدميان حكم به لزوم پاكسازي قافله‌ي بشريت كه رو به كمال است، صادر نموده است. يك منطق وجود دارد، آري فقط يك منطق وجود دارد كه جهاد و قتال را تجويز مي‌كند، اين مجوز چيزي نيست جز طغيانگري بر مشيت الهي كه در جانهاي آدميان جلوه كرده است. اينست معناي يقاتلون في سبيل‌الله. اين انسانهاي مجاهد چه كساني هستند؟ 3- بازگشت كنندگان به سوي خدا اينان در زندگاني خود، هرگز از پيشگاه خداوندي دور نيستند، و با احساس اندك انحراف از مسير رشد، بلكه با ناچيزترين موج خيال انحراف كه در مغزشان سربكشد، فورا به پيشگاه خدا برمي‌گردند، اين برگشت سازنده توبه ناميده مي‌شود. 4- لحظات زندگي آنان در عبادت خدا سپري مي‌گردد. آنگاه كه با زير و رو كردن زمين و پاشيدن تخم در آن و آبياري ريشه‌ها و ساقه‌هاي زراعت، آهنگ اصلي زمين را مي‌نوازند، به عبادت پرداخته‌اند. وقتي كه با قطعات خشن آهن و با وسايل پولادي بي‌رحم براي آماده كردن وسايل زندگي آدميان گلاويز مي‌گردند، در عبادت به سر مي‌برند. در آن هنگام كه حواس و مغز را در راه‌انداختن دانش و بينش به كار مي‌اندازند، عبادت مي‌كنند، موقعي كه در برابر خداوند هستي پيشاني به خاك مي‌گذارند، به عبادت او مشغولند. آري، همه‌ي اين تكاپوها كه با آگاهي و اعتقاد به حركت در مسيري رو به ديدار خدا انجام مي‌گيرند، عبادتهايي هستند كه لحظه به لحظه مجاهدان را به پيشگاه الهي نزديكتر مي‌سازند. 5- سپاسگزارانند مجاهدان راه حق براي سپاس خداوندي، به حركت دادن زبان و لبهايشان قناعت نمي‌كنند. عادت و حرفه در رابطه‌ي آنان با خدا دخالتي نمي‌كند. همه‌ي حركات و سكنات و حتي نفسهايي كه در زمينه‌ي آگاهي به هدف والاي عالم هستي مي‌كشند، سپاس خداونديست: اين نفس جانهاي ما را همچنان         اندك اندك دزد از حبس جهان تا اليه يصعد اطياب الكلم         صاعدا منا الي حيث علم ترتقي انفاسنا بالارتقا         متحفا منا الي دار البقا ثم تاتينا مكافات المقال         ضعف ذلك رحمه من ذي الجلال ثم تلجينا الي امثالها          كي ينال العبد مما نالها پارسي گوئيم يعني اين چشش         زانطرف آيد كه دارد او كشش (مولوي) 1- ذرات و شئون هستي ما به صورت سخنان پاكيزه به آن مقام صعود مي‌كند كه خدا مي‌داند. 2- اين نفسهاي ما به عنوان تحفه و سپاس به ابديت صعود مي‌كنند. 3- سپس دو برابر آنچه كه از ما صعود نموده، از رحمت الهي به سوي ما باز مي‌گردد. 4- بار ديگر ما را به صعود دادن ذرات و شئون هستي ما وادار مي‌نمايد تا اين بندگان به كمال خود نائل گردند! 5- مجاهدان پويندگانند شعار دائمي آنان جز اين نيست كه «يا ايها الانسان انك كادح الي ربك كدحا فملاقيه» (اي انسان، تو در حال پويندگي و تكاپوي حياتي رو به ديدار پروردگارت مي‌روي.) نيك بنگر ما نشسته مي‌رويم         مي‌نبيني قاصد جاي نويم پس مسافر آن بود اي ره‌پرست       كه مسير و روش بر مستقبل است (مولوي) اينان پويندگي خود را در مشيت فعال خداوندي ديده و از تن‌پروري و ركود، چنان گريزانند كه زندگي از مرگ، مگر آنان نمي‌دانند كه آفريننده‌ي آنان نيز كار انجام مي‌دهد؟ كل يوم هو في شان بخوان         مرو را بيكار و بي فعلي مدان كمترين كارش به هر روز آن بود        كاو سه لشكر را روانه مي‌كند لشكري ز اصلاب سوي امهات         به هر آن تا در رحم رويد نبات لشكري ز ارحام سوي خاكدان         تا ز نر و ماده پر گردد جهان لشكري از خاكدان سوي اجل         تا ببيند هر كسي عكس‌العمل باز بيشك بيش از آنها مي‌رسد          آنچه از حق سوي جانها مي‌رسد آنچه از جانها به دلها مي‌رسد        آنچه از دلها به گلها مي‌رسد اينت لشكرهاي حق بيحد و مر          بهر اين فرمود ذكري للبشر 7- مجاهدان خود طبيعي را مي‌شكنند و در برابر عظمت الهي قامت خم مي‌كنند و پيشاني به خاك مي‌گذارند آنان به ركوع خم مي‌شوند و سر بر خاك مي‌نهند. خود طبيعي را به جاي خود مي‌نشانند و با من ملكوتي به پرواز در مي‌آيند. اينان مي‌دانند كه تا خود طبيعي حيواني قامت خم نكند، من انساني اعلا و ملكوتي نمي‌تواند قد برافرازد و هستي را نظاره كند و جزئي از آهنگ اعلاي هستي قرار گيرد. تا پيشاني خود طبيعي حيواني به خاك ساييده نشود، من انساني اعلا و ملكوتي گام به عالم پاك انساني الهي نخواهد نهاد. به طور كلي مسجد براي اينان رصدگاهي است براي نظاره بر بي‌نهايت و قرار گرفتن در شعاع جاذبه‌ي آن. 8- مجاهدين امر به نيكيها مي‌كنند و نهي از بديها براي اين پويندگان راه حق و حقيقت اثبات شده است كه همه‌ي اولاد آدم در يك مسير رو به يك مقصد رهسپار گشته‌اند، تحقق نيكيها در هموار كردن جاده‌هاي اين حركت و كندن خارهاي بديها از اين جاده‌ها مربوط به همه‌ي كاروانيان است. نتايج ويرانگر يك فساد، دامنگير همه‌ي افراد جامعه خواهد بود، اگر چه به معناي ايجاد زمينه‌ي فساد بوده باشد. يك فساد در يك جامعه به منزله‌ي يك ميكرب مضر است كه امكان تكثيرش امكان منطقي است. حتي اگر فساد يك فرد محدود در خود او بوده باشد و زمينه‌اي براي فساد ديگر افراد جامعه ايجاد نكند، باز بايد آن فرد را كه خود عالمي بزرگ است، از فساد نجات داد: اتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر (منسوب به اميرالمومنين (ع) (آيا گمان مي‌بري تو يك جثه‌ي كوچكي؟! در حالي كه جهان بزرگتر در تو پيچيده شده است.) 9- مجاهدان پاسداران حدود خداوندي هستند حدود خداوندي آن اصول و قوانين الهي هستند كه انسان رشدن بدون عمل به آنها امكان‌پذير نيست. اين حدود در قرآن و سنت و عقول سليم و وجدانهاي پاك اولاد آدم با فروغ لايزالي مي‌درخشند.  نمونه‌اي از اين حدود به قرار زير است: يك- راستگوئي، اين قانون الهي است. كه تعدي از آن، ارتكاب ستمكاري است كه عذاب ابدي را در دنبال دارد. دو- احترام حيات آدميان در هر محيط و هرگونه شرايط، مگر اينكه خود آدمي حيات خود را با مزاحمت به حيات ديگران تباه بسازد. سه- محاسبه‌ي دقيق در مسائل اقتصادي كه قوام حيات طبيعي است. كسي كه در اداره‌ي حيات طبيعي خود كوركورانه قدم بردارد، حيات معنوي خود را نيز تباه ساخته است: و من كان في هذه اعمي فهو في الاخره اعمي و اضل سبيلا (هر كس در اين زندگاني دنيا كور است، او در عالم آخرت نابيناتر و گمراه‌تر است). چهار- مراعات حتمي ارزش كارهاي عضلاني و مغزي انسانها. اين قانون عمومي هيچ استثناء و تخصيصي ندارد. و لاتبخسو الناس اشيائهم (اشياء مردم را از ارزش نيندازيد و مورد تعدي قرار ندهيد) توضيح: 1- اشياء جمع شيئي است. دو كلمه‌ي شيئي و موجود كه تقريبا مترادف هستند. عمومي‌ترين مفهوم را به طور مطلق در بر دارند، بنابراين حكمي كه در آيه‌ي مزبور آمده است، شامل هر چيزي است كه مي‌تواند به يك انسان مربوط باشد. 2- آن شيئي كه در آيه‌ي مزبور محكوم به مراعات ارزش و عدم تعدي است بايد داراي ارزش بوده باشد، مانند كارهاي مفيد اعم از همه‌ي انواع كارهاي عضلاني و مغزي مفيد، از ناچيزترين حركت جسماني مانند جابجا كردن يك خشت تا با عظمت ترين سازندگي، كه مساوي ساختن جهاني بوده باشد. 3- كلمه‌ي الناس اسم جمعي است كه الف و لام بر سر دارد. اين كلمه با اين خصوصيت افاده‌ي عموم و شمول مي‌كند، بنابراين الناس يعني همه‌ي مردم بدون اختصاص به سن معين، بدون اختصاص به يكي از دو صنف مرد و زن و بدون امتياز هيچ نژاد و رنگ و محيط و غير ذلك از خصوصيتها. 4- كلمه‌ي بخس چند معناي نزديك به هم دارد: نقص، ظلم، فريب دادن، البته جامع مشترك اين سه معنا مفهومي است كاملا روشن. بنابراين تحليل، اين قانون الهي چنين است هيچ چيز با ارزش را از هيچ كسي منحرف نسازيد، ارزش را ناقص نكنيد، با كاهش دادن ارزش شيئي، ظلم نكنيد، با فريب دادن مردم، اشياء باارزش آنان را بي‌ارزش نكنيد. اين يكي از حدود الهي است، هر كسي از اين حدود قانون تجاوز نمايد، ستمكار است و سرنوشتي جز عذاب الهي ندارد. با تفسير لازم و كافي در آيه‌ي مورد تفسير روشن مي‌شود كه جهاد در راه خدا، آدمكشي نيست، خونريزي نيست، اشباع انتقام‌جويي و تقويت اراده و تحصيل مقام و مال و ثروت و آماده كردن زمينه‌ي خودكامگي و خودخواهي نيست، جهاد عبارت است از بركندن خارها و ساير موانع جاده‌ي كاروانيان بشريت براي حركت به مقصد تكامل. مقدمه‌اي بر شناخت و ارزيابي تحولات مفهوم كلمه‌ي تحول و انقلاب در گذرگاه تاريخ كه دگرگوني‌ها در شئون فردي و اجتماعي انسانها است، از معنائي باردار شده است كه داراي اهميت حياتي مي‌باشد. اين يك مفهومي است كه بيان‌كننده‌ي جدي ترين چهره‌ي آدميان در جوامع و در هر دوراني مي‌باشد. مسلم است كه برداشت مردم از اين مفهوم، بستگي به شرايط ذهني آنان درباره‌ي زندگي و هدفهاي آن دارد. ما مي‌توانيم از حداقل برداشت تا حد اعلاي آن را مطرح نموده مراتب متوسط را با تعيين دو حد، درك كنيم. تحول و انقلاب كسي كه در زندگاني آرماني جز ثروت و مقام و اشباع حس لذتجوئي و انتقام‌گيري ندارد، برداشت او از تحول و انقلاب و ارزيابي وي درباره‌ي اين رويداد فوق‌العاده بااهميت، وصول به يكي از امور مزبوره است. اين برداشت معلول شرايط ذهني انساني است كه معناي زندگي و هدف آن را جز امور فوق‌الذكر نمي‌داند. اينان متوجه نيستند كه خود همين خودخواهيها در اشكال مختلف است كه موجب به وجود آمدن دگرگوني‌ها و تحولات مي‌گردد. به عبارت ديگر اينان نتيجه‌ي انقلاب را علتي ديگر براي بوجود آمدن تسلسل در تحول و انقلابات مي‌سازند. اگر برداشتهاي اين خودخواهان از انقلاب صحيح بوده باشد، بايستي جوامع بشري تا نابودي منظومه‌ي شمسي، به جاي ساختن زندگي و آبادي جوامع و ديگر پيشرفتها، همه‌ي شهرها و كوي و برزنها را براي نابود كردن يكديگر به صورت ميدان نبرد در آورند، مگر اينكه مقهور ناتواني بوده باشند. اين است حداقل يا پست ترين برداشت از انقلاباتي كه به وجود مي‌آيد. اما حد اعلا و باارزشترين برداشتي كه مي‌توان از دگرگوني‌ها و انقلابات تصور نمود، عبارتست از به وجود آمدن حيات معقول در جامعه. اين حيات معقول يك مفهوم افلاطوني محض نيست و همچنين بازگو كننده‌ي زندگي فرشتگان پشت پرده‌ي طبيعت هم نيست، اين حيات معقول محور و هدفي جز بر قرار گرفتن عدالت و آزادي مثبت كه به فعليت رسيدن استعدادهاي آدمي را تامين مي‌كند چيز ديگري نيست، اگر اين حيات او توپيائي و خيالي محض بود، تاريخ بشري شاهد آن همه اشتياق جدي تا سرحد مرگ ميليونها انسان باشرافت در بوجود آوردن اين حيات معقول، نمي‌بود. جانبازان و شهداي انقلابات بشري در هنگام ورود به مرز زندگي و مرگ، شيريني طعم حيات را چشيده بودند، آنان مطلوب مطلق بودن جان را كاملا دريافت كرده بودند. آنان به ميدانهاي نبرد مي‌رفتند براي شهادت نه به بيغوله‌ها و زيرزمينها براي خودكشي. آيا خيال و پندار آن قدرت دارد كه نه يك انسان را، نه چند انسان را و نه مردم يك شهر و كشور را، بلكه جوامع فراواني را در دورانهاي مختلف به از دست دادن مطلوب مطلق انسانهايش كه جان ناميده مي‌شود، تحريك نمايد؟! تكاپوگران تحولات راستين با هدفگيري حيات معقول انسانها است كه دست از همه‌ي لذايذ كشيده و تن به همه‌ي ناگواريها و محروميتها و پايان دادن به حيات شخصي خود، به راه مي‌افتند. آنان حيات معقول آيندگان را دامنه‌ي زندگي شخصي خود تلقي نموده، چنانكه، همين زندگي آگاهانه‌ي خود را دامنه‌ي حيات معقول گذشتگان مي‌دانند. آيا امكان داشت كه سرگذشت بشري فاقد رهبران راستين و تفسيركنندگان حق و عدالت و فداكاران رسالتهاي انساني باشد و تكاپوگر امروزي ناگهان و بدون علت در اصلاح حيات انسانها تا مرز زندگي و مرگ پيش برود و با تمام هشياري و آزادي به زندگي خود خاتمه بدهد؟! گروهي ديگر از تكاپوگران در گذرگاه تاريخ ديده مي‌شوند كه ساليان عمر را به جهت اشتياق به حيات معقول همه‌ي لحظات عمرشان را در مرز زندگي و مرگ به سر مي‌برند، از لذايذ زندگي دست برمي‌دارند، پشت پا به مقام و سلطه‌گري مي‌زنند، از بديهي‌ترين حقوق حياتي خود دست برمي‌دارند، آيا جز به وجود آوردن حيات معقول در اجتماع انسانها چيز ديگري مي‌تواند هدف اين همه گذشتها و فداكاريها بوده باشد؟! از اين مطالب يك نتيجه‌ي قطعي كه به دست ما مي‌آيد، اينست كه هدف و انگيزه‌ي تحولات و انقلابات راستين فقط حيات معقول انسانها است. اگر از هر دو دسته تكاپوگران تحولات بپرسيم: كه شما براي كدامين هدف دست از خوشيهاي زندگي برداشته و دائما در زجر و ناگواريها به سر مي‌بريد و تردد در زندگي و مرگ را به رختخوابهاي گرم و نرم ترجيح داده به جاي سر نهادن به بالشهاي پرنيان سر بر زمين مي‌گذاريد و آسايش را از خود سلب مي‌نمائيد؟ به نظر شما پاسخي را كه اين تكاپوگران خواهند داد، چيست؟ آيا خواهند گفت: ما به همه‌ي ناگواريها تن مي‌دهيم و زير خاك را با همه‌ي هوشياري و آزادي بر روي خاك ترجيح مي‌دهيم، براي اينكه مردم در دروغ گفتن آزاد باشند! و بتوانند با خاطري آسوده ارزش فعاليتهاي فكري و عضلاني انسانها را ساقط نموده دست استثمارگران ضدبشري در استثمار انسانها آزاد باشد! در كاميابي از شهوات با هيچ مانعي برخورد نكنند! از نردبان خودخواهي پله به پله بالا روند! و ما با كمال هوشياري و آزادي همه‌ي لذايذ و امتيازات زندگي را بر خود تحريم مي‌كنيم تا يكه‌تازان ميدان تنازع در بقا بيايند و هشياريها و آزاديهاي مردم را مطابق خودخواهي‌هايشان قالب گيري كنند؟! گمان نمي‌رود حتي يك نفر از كاروانيان شهداي تحولات تكاملي تاريخ، چنين پاسخي را به شما بدهد. اگر از آن انسانها كه در طول تاريخ به دنبال رهبران راستين خود را گرفته و با تمام موجوديت در جاذبه‌ي شخصيت رهبران قرار گرفته‌اند، بپرسيد: رابطه‌ي شما با اين رهبر كه هستي خود را وابسته‌ي هستي او نموده‌ايد، چيست؟ چه پاسخي جز اين خواهد داد كه اين رهبر پيشتاز عامل تحقق حيات معقول انسانها است. ممكن است پاسخ‌دهنده از تحليل اين پاسخ به اجزاي دقيق و ريشه‌هاي اوليه‌ي آن عاجز بماند، و از اطلاعات و دانشهاي مربوط به عناصر آن شخصيت ناتوان بوده باشد، ولي درك او درباره‌ي تجسم حيات معقول در وجود رهبر، درك كامل و سازنده باشد. اغلب بينايان آفتاب را مي‌بينند و از نور و حرارت آن بهره‌ور مي‌گردند، بدون اينكه درباره‌ي عناصر تشكيل دهنده و فعاليتهاي متنوع آن درك مشروحي داشته باشند. مثل اينان در سه بيت زير از جلال‌الدين توضيح داده شده است: پر كاهم در مصادف تندباد        خود ندانم در كجا خواهم فتاد پيش چوگانهاي حكم كن فكان        مي‌دويم اندر مكان و لامكان هر چه هست و اين حركت مرا از هر سمت كه ببرد بالاخره اين را يقين مي‌دانم كه دنبال آفتاب مي‌روم. گر هلالم گر بلالم مي‌دوم مقتدي بر آفتابت مي‌شوم امروزه اين حقيقت در تاريخ ثبت شده است كه مردم فراواني دل به رهبر بزرگشان مي‌دهند و مي‌گويند: بيا اين دل ما، اينان دل به يك فرد از انسان با مشخصات مخصوص و قيافه و لباس ويژه نمي‌دهند، اينان دل به ادامه‌ي حيات تجسم انسانيت مي‌دهند كه ساليان متمادي در نمودار شدن اين تجسم زبانه‌ها كشيده است. اين دل دادن و دست شستن از حيات، پاسخ عملي پوچ‌گرايان و سرخوشان (هدونيست هاي) قرن ما است كه دلها و مغزهاي مردم جوامع را با فرمول (هر كاري كه داري، انجام بده، مرگ فرا مي‌رسد) از احساس حيات خالي نموده، به صورت وسايلي در اختيار خودخواهان قدرتمند قرار داده‌اند. آيا دين اسلام با شمشير پيش رفته است شايد همه‌ي ما اين اتهام را درباره‌ي پيشرفت اسلام شنيده‌ايم كه اسلام به زور شمشير گسترش يافته است و اگر شمشير در كار نبود اسلام در همان شبه‌جزيره‌ي عربستان رو به جمود تدريجي مي‌رفت و از تاريخ مكتبها و عقايد كنار مي‌رفت. ما سوالاتي براي اين تهمت پيشه‌گان مطرح مي‌كنيم: 1- اين شمشيري را كه در شبه‌جزيره‌ي عربستان كشف كرده‌ايد، آيا از نظر كميت و كيفيت مي‌توانيد براي ما تفسير نماييد؟ هيچ مورخ و باستان‌شناسي نتوانسته است در عربستان شمشيري را سراغ بدهد كه داراي آن قدرت باشد كه به رخ امپراطورهاي آن زمان كشيده شود. چند عدد شمشير و نيزه و تير و كمان را ياراي مقاومت در برابر اسلحه‌ي ممتاز امپراطوران ايران و رم نبوده است. هيچ مورخ آگاهي سراغ فنون و اسلحه‌ي سپاهيگري را در عربستان نداده است. 2- آيا پاي يك نفر سرباز مسلمان به اندونزي رسيده است، اين نود يا صد ميليون مسلمان در اندونزي از زمين مانند قارچ روييده، يا از آسمان باريده است؟ آيا يك شمشير اسلامي به چين وارد شده است كه اسلام را به زور تحميل مردم چين نمايد؟ اين سي يا بيست و پنج ميليون مسلمان در چين از كجا روييده‌اند؟ آيا گسترش اسلام در شبه‌قاره‌ي هند، به جز نقاط بسيار محدودي كه در زمان غزنويان با جنگ فتح شده است، مستند به شمشير بوده است؟ همچنين به استثناي شهرهاي بسيار اندك در افريقا آن همه گسترش روز افزون اسلام مستند به تير و كمان مسلمانان بوده است؟ 3- هنگامي كه مغول دنياي آن روز را مورد تاخت و تاز قرار مي‌دهد و همه‌ي اقوام و ملل را به خاك و خون مي‌كشد و جوامع اسلامي را تارومار مي‌سازد، به چه دليل تدريجا اسلام را مي‌پذيرد و ابعادي از تمدن اسلامي را بوجود مي‌آورد؟ مگر شمشير دست مغول نبود؟ مگر مسلمانان زير پاي مغول تارومار نشده بودند؟ 4- كاربرد شمشير، تسلط موقتي است كه محدود به ادامه‌ي زور بازو و برندگي آن است، شمشير جز به كالبد مادي آدمي راهي ندارد. منطقه‌ي ممنوعه شخصيتهاي رشديافته‌ي انسانها محكم‌تر از آنست كه تير و نيزه و شمشير و اتم هيدروژن بتواند آن را باز كند و به درون آن راه بيابد. هيچ عقيده و ايده‌اي را نمي‌توان با لبه‌ي شمشير به سطوح عميق روان آدميان تحميل نمود. براي پذيرش يك عقيده، مخصوصا براي ايمان به مكتبي متشكل از انواعي عقايد كه همه‌ي ابعاد آدمي را تحريك مي‌كند و آنها را به فعليت مي‌رساند، آگاهي و آزادي كامل براي شخصيت لازم است. مگر در امتداد تاريخ هزاران اقوام و ملل بر روي همديگر شمشير نكشيده‌اند، در هيچ دوران و هيچ جامعه‌اي ديده نشده است كه پيروزمندان بتوانند عقايد خود را بر شكست خوردگان تحميل نمايند، مگر اينكه نخست بر شخصيتهاي آنان شكست وارد بسازند و اين حقيقت را هم مي‌دانيم كه چنانكه شخصيتهاي ناتوان به وسيله‌ي شمشير از پاي در مي‌آيند، همچنان با فريبكاريهاي شهواني و حيله‌گريهاي ماكياولي و ايجاد سستي در اراده‌ها و مات كردن رنگ عقايد نيز شخصيتها را مي‌توان با شكست مواجه ساخت، چنانكه در اسپانيا اتفاق افتاد. هيچ محققي آگاه با نظر به منابع اصلي اسلام و انديشه و رفتار پيامبر اسلام، نمي‌تواند كمترين دليل و شاهدي براي اثبات شخصيت شكني و به بازي گرفتن ارزشهاي اصيل انساني به وسيله‌ي پيامبر، بياورد. 5- در كتاب آسماني اسلام كه قرآن ناميده مي‌شود، اين آيه وجود دارد: انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكمانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جميعا (قطعا چنين است كه هر كس انساني را بدون عنوان قصاص و بدون فساد در زمين بكشد، مانند آن است كه همه‌ي مردم را كشته است و هر كس انساني را احيا نمايد، مانند آن است كه همه‌ي مردم را احيا كرده است) آيا مي‌توان ملل و اقوام آن دوران را متهم به حماقت بي‌نهايت نموده و بگوئيم: با اينكه آنان اين ماده را در قانون اسلام در دست محمد بن عبدالله (ص) مي‌ديدند و با اين حال سر در برابر شمشير وي فرود مي‌آورند؟! آنان به آساني مي‌توانستند پيامبر را با همين آيه محكوم بسازند و بگويند: اين آيه فعاليت شمشير را در اعضاي انسانها ممنوع نموده است، تو چه مي‌كني؟! بنابراين مسائل پنجگانه، بايستي تهمت گران متحمل زحمت شده تن به اسلام‌شناسي واقعي بدهند و ريشه‌هاي اصلي نفوذ و گسترش اسلام را در جوامع بشري درك كنند. چنين اسلام‌شناسي به طور قطع اين نتيجه را در بر خواهد داشت كه اولا آورنده‌ي آن با كمال خلوص و صميميت، از همه‌ي امتيازات دنيوي كه در آن روز اشراف و اعيان شبهه‌جزيره‌ي عربستان در اختيارش مي‌گذاشتند صرف نظر كرده است و با كمال اعتقاد و ايمان جزمي جان خود و نزديكانش را در حدود هشتاد بار در جنگ و دفاع به مرز زندگي و مرگ كشيده است. ثانيا محتواي مكتبي كه آورده، ساده و خردمندانه و بي پيچ و خم و بي معما است. اين مكتب داراي اصولي فطري، تكاليفي ساده و سازگار با قدرت آدمي و شكوفاكننده‌ي دو بعد مادي و معنوي انسان است. با اين دو موضوع بوده است كه مادامي كه گردانندگان اسلام با عرضه‌ي متن آن، با جوامع بشري روياروي قرار مي‌گرفتند، موفق به گسترش دادن اسلام بودند. هدف كلي از جهاد و قتال في سبيل‌الله با نظر به آياتي فراوان در قرآن مجيد، هيچ ترديدي نيست كه جهاد در اسلام براي به دست آوردن مال و گسترش سرزمين و اثبات برتري نژاد سلطه‌جوئي و تحصيل وسايل خودكامگي نيست. در اغلب آيات جهاد و قتال كلمه‌ي في سبيل‌الله وجود دارد. اين كلمه در فارسي به معناي راه خدا است. خداوندي كه حتي ذبح يك جاندار ناچيز را بدون نام او براي خوردن گوشتش، تحريم مي‌كند و سفر براي شكار به عنوان تفريح و لهو و لعب را معصيت مي‌داند خداوندي كه كشتن بدون علت يك انسان را كه منحصر در قتل نفس و افساد در روي زمين است، مانند كشتن همه‌ي انسانها گوشزد مي‌كند. خداوندي كه خطر احتمالي را براي زندگي، تخصيص دهنده‌ي همه‌ي قوانين و تكاليف خود مقرر مي‌دارد، خداوندي كه كمترين تعدي بر حقوق انسانها را استكبار و سلطه‌طلبي و استعلا ناميده و آن را شديدا محكوم مي‌نمايد، آيا با اين همه ممنوعيتها جهاد را به معناي كشتن براي پيروزي يك عده انسانها به انسانهاي ديگر تجويز مي‌نمايد؟! آيا جنگ براي اشباع خودخواهي في سبيل‌الله است! آيا جنگ براي گسترش سرزمين و دفاع از نژاد و اشباع حس انتقام‌جوئي و سلطه‌طلبي في سبيل‌الله است؟ اين انگيزه‌هاي ناشي از حيوان صفتي بيشرمانه مبارزه با مشيت خدا و محاربه با خدا است، نه جهاد در راه خدا. اگر براي تفسير انگيزه‌ي جهاد تنها آيه زير را در نظر بگيريم، كفايت مي‌كند: تلك الدار الاخره نجعلها للذين لايريدون علوا في الارض و لا فسادا و العاقبه للمتقين (آن خانه‌ي آخرت را براي كساني قرار مي‌دهيم كه در روي زمين سلطه‌طلبي و فساد نمي‌خواهند. عاقبت (سعادتمندانه) از آن مردم باتقوا است) آياتي ديگر عامل نابودي پيشتازاني مانند فرعون و سردمداران ديگر جوامع را، سلطه‌جوئي و ظلم و مستكبر بودن معرفي كرده است، آيا با اين حال جهاد را مي‌توان تلاش براي به دست آوردن سلطه و ظلم و استكبار تلقي نمود؟! ثم ارسلنا موسي و اخاه هارون باياتنا و سلطان مبين. الي فرعون و ملائه فاستكبروا و كانوا قوما عالين (سپس موسي و برادرش هارون را با آيات و قدرت آشكاري كه ما به آن دو داده بوديم، به سوي فرعون و اطرافيانش كه اعيان و اشراف بودند، فرستاديم، آنان تكبر ورزيدند و آنان گروهي اعتلاطلب بودند) ساصرف عن آياتي الذين يتكبرون في الارض (به زودي آن مردم را كه در روي زمين تكبر مي‌ورزند، از بهره‌برداري از آياتم منصرف مي‌سازم) در حدود 56 آيه در قرآن مجيد تكبر و استكبار و مستكبر را به شديدترين وجهي محكوم نموده، تباهي و نابودي قطعي آنان را در دنيا و معذب بودنشان را در سراي ابديت گوشزد نموده است. با اين حال چگونه امكان دارد جهاد در اسلام براي به دست آوردن سلطه و استكبار معرفي شود. حال برمي‌گرديم به تفسير كلمه‌ي في سبيل‌الله: 1- تنظيم مسائل اقتصادي و ريشه‌كن كردن فقر از جامعه، في سبيل‌الله است: و انفقوا في سبيل‌الله و لاتلقوا بايديكم الي التهلكه (و در راه خدا انفاق كنيد و خودتان را با دست خودتان به هلاكت نيفكنيد) آيا با اين وصف مي‌توان براي چپاول مردم و استثمار انسانها دستور به جهاد داد؟! 2- دفاع از وطن كه آشيانه‌ي زندگي است و مبارزه براي اصلاح دودمان، جهاد في سبيل‌الله است. الم تر الي الملا من بني‌اسرائيل من بعد موسي اذا قالوا لنبي لهم ابعث لنا ملكا نقاتل في سبيل‌الله قال هل عسيتم ان كتب عليكم القتال الا تقاتلوا قالوا و مالنا الا نقاتل في سبيل الله و قد اخرجنا من ديارنا و ابنائنا … (آيا نمي‌نگري بر گروهي چشمگير از بني‌اسرائيل پس از موسي، در آن هنگام كه به پيامبري گفتند: براي ما فرماندهي نصب كن تا در راه خدا بجنگيم، آن پيامبر گفت: آيا احتمال نمي‌دهيد اگر جنگ بر شما نوشته شود، تن به جنگ ندهيد، گفتند: چرا در راه خدا نجنگيم در صورتي كه ما از وطنهايمان آواره و از فرزندانمان جدا شده‌ايم … ) اين آيه بينوائي ناشي از پيروزي سلطه‌گران بر وطن و مختل گشتن وضع اجتماعي را به جهت مختل شدن دودمان، انگيزه‌اي منطقي براي جهاد معرفي كرده و تلاش و نبرد در برطرف ساختن آوارگي از وطن و اختلال نظم دودمان را في سبيل‌الله معرفي مي‌كند. 3- جهاد في سبيل‌الله در طرف مقابل جهاد في سبيل‌الطاغوت قرار مي‌گيرد. الذين آمنوا يقاتلون في سبيل‌الله و الذين كفروا يقاتلون في سبيل‌الطاغوت فقاتلوا اوليائالشيطان … (آنانكه ايمان آورده‌اند، در راه خدا مي‌جنگد و آنانكه كفر ورزيده‌اند در راه طاغوت نبرد مي‌كنند. با ياوران شيطان بجنگيد). ملاحظه مي‌شود كه جهاد در راه خدا انگيزه‌اي جز الله و مشيت او درباره‌ي بندگانش كه سعادت مادي و معنوي و آزادي است، ندارد، زيرا طاغوتهاي تاريخ جز اشباع خودخواهي كه خود را هدف و ديگران را وسيله تلقي مي‌كنند، چيزي نمي‌دانند. نه سعادت ديگران براي آنان مطرح است و نه آزادي. آزادي انسانها براي طاغوتها و طاغوتيان مانند زهريست كشنده. 4- مسير رشد سبيل‌الله است: و ان يروا سبيل‌الرشد لايتخذوه سبيلا. و ان يروا سبيل‌الله الغي يتخذوه سبيلا (اگر راه رشد را ببينند، آن را براي خود راه اتخاذ نمي‌كنند و اگر راه گمراهي را ديدند آن را براي خود راه تلقي مي‌نمايند) بنابراين، راه رشد آدمي سبيل‌الله است كه بايد در آن راه حركت كند. 5- حكمت و پند سازنده‌ي انساني، راه خداوندي را اثبات مي‌كند: ادع الي سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتي هي احسن (با حكمت و پند نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و (اگر احتياج به مجادله باشد) با بهترين راهها با آنان مجادله كن) توضيح مسلم است كه راهي را كه حكمت نشان مي‌دهد، راه معرفت و عمل در هر دو قلمرو انسان و جهان است. 6- فرو رفتن در زر و زيورهاي فريبا و انبوه ساختن مال و هر گونه مواد مفيد و متراكم ساختن طلا و نقره ضد سبيل‌الله است: و قال موسي ربنا آتيت فرعون و ملائه زينه و اموالا في الحياه الدنيا، ربنا ليضلوا عن سبيلك (موسي گفت اي پروردگار ما، به فرعون و اطرافيانش زينت و اموالي در زندگاني دنيوي دادي، اي خداي ما، آنان در نتيجه مردم را از راه تو گمراه مي‌كنند) توضيح اينكه حضرت موسي فرو رفتن فرعون و فرعونيان را در زينت و اموال متراكم به خدا نسبت مي‌دهد، يك مسئله‌ي طبيعي است كه مال و منال دنيا هرگز قدرت آن را ندارد كه خود را از تسلط زورگويان كنار بكشد. يك صدريالي نمي‌تواند دست كسي را كه با تعدي و ظلم آن را به دست آورده بسوزاند، اينست قاعده‌ي امكان تصرف آدمي در اشياء عيني كه در نظم طبيعت به خدا منصوب مي‌شود. از طرف ديگر خداوند هستي دستور اكيد صادر كرده است كه مردم در تحصيل قدرت براي دفاع از جان و دسترنج و همه‌ي حقوق خود، بايد حداكثر تلاش و تكاپو را داشته باشند. الذين يكنزون الذهب و الفضه و لاينفقونها في سبيل‌الله فبشرهم بعذاب اليم (آنانكه طلا و نقره را متراكم نموده و آنها را در راه خدا مصرف نمي‌كنند، آنان را به عذابي دردناك تهديد نما) انقاق في سبيل‌الله يعني صرف كردن و به جريان انداختن مواد مفيد در رفع نيازمنديهاي جامعه. آيا انفاق كردن در اين راهها سلطه‌طلبي و خودكامگي و مالپرستي است؟! با نظر دقيق در مضامين آياتي كه مطرح نموديم، روشن شد كه جهاد در اسلام انگيزه‌اي جز اصلاح حال مردم در هر دو بعد مادي و معنوي چيز ديگري نيست. آن آيات قرآني كه صراحتا مي‌گويند: پيامبران براي برداشتن زنجير و بندهاي گرانبار از دست و پاي انسانها مبعوث شده‌اند، معناي جهاد في سبيل‌الله را كاملا توضيح مي‌دهند كه اين پيكار براي آزادي است نه براي برده كردن مردم در اشكال گوناگونش: الذين يتبعون الرسول النبي الامي الذي يجدونه مكتوبا عندهم في التورات و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التي كانت عليهم … (مردم با ايمان از پيامبري درس ناخوانده كه در نزد آنان در تورات و انجيل نوشته شده است، پيروي مي‌كنند. اين پيامبر آنان را امر به نيكي و نهي از پليدي نموده پاكيزه‌ها را براي آنان حلال و پليديها را براي آنان حرام نموده و بارهاي سنگين و زنجيرهايي را كه بر آنان پيچيده بود، بر مي‌دارد.) در صورتي كه جنگها و پيكارهاي معمولي براي سنگين‌تر كردن بار و محكم نمودن زنجيرها يا عوض كردن آنها به بارها و زنجيرهاي ديگر مي‌باشد. پيكار در راه به دست آوردن آزادي مثبت و قرار دادن انسانها در مسير كمال، جهاد في سبيل‌الله ناميده مي‌شود. اين نكته را كه پيامبران براي تحصيل آزادي مردم حركت مي‌كنند، جلال‌الدين مولوي از كلمه‌ي مولا استفاده مي‌كند: زين سبب پيغمبر با اجتهاد        نام خود وان علي مولا نهاد كيست مولا آنكه آزادت كند         بند رقيت ز پايت وا كند 2- امام حسين (ع) در راه كوفه در منزلگاه ذي حسم در ميان ياران خود، برخاست و پس از ستايش و سپاس خداوندي و توضيحي درباره‌ي موقعيتي كه قرار گرفته بودند، فرمود: مگر نمي‌بينيد عمل به حق نمي‌شود و از باطل اجتناب نمي‌گردد، در چنين وضعي است كه انسان باايمان در حالي كه خود را بر حق مي‌بيند، ميل به ديدار خداوندي دارد. من به طور قطع مرگ را جز سعادت و زندگي با ستمكاران را جز ملالت و تيره‌روزي نمي‌بينم. 3- در آن هنگام كه حر بن يزيد رياحي سمت حركت امام حسين را تعيين نموده، خود نيز با فاصله‌ي كمي با او حركت مي‌كرد، به امام حسين گفت: درباره‌ي جان خود بينديش، من گواهي مي‌دهم كه اگر جنگ كني قطعا كشته خواهي شد. حسين (ع) چنين پاسخ مي‌دهد: تو با مرگ مرا مي‌ترساني و گمان مي‌كني كه با مرگ من مشكلات شما حل خواهد گشت؟! من هم اكنون آن سخن را مي‌گويم كه برادر اوس وقتي كه به ياري پيامبر مي‌شتافت و برادرش او را از مرگ مي‌ترسانيد، گفته است: سامضي و ما بالموت عار علي الفتي اذا ما نوي حقا و جاهد مسلما (من مي‌روم و مرگ براي جوانمرد ننگي نيست، اگر نيت او حق است و براي اسلام جهاد مي‌كند) پس از آنكه امام حسين (ع) در منزلگاه ذي حسم موقعيتي را كه براي او و يارانش پيش آمده بود، توضيح داد، زهير بن القين برخاست و به ياران خود گفت: شما سخن مي‌گوئيد يا من بگويم؟ آنان گفتند: تو بگو. زهير پس از حمد و ثناي خداوندي رو به امام حسين كرده و گفت: ما فرمايش شما را شنيديم، سوگند به خدا اگر دنيا جاوداني بود، ما براي ياري تو و شهادت اين راه از اين دنياي جاوداني چشم مي‌پوشيديم راستي، اي روح انساني چه شگفت‌انگيز است عظمت تو و چه شگفت‌انگيزتر است غفلت اين مردم از اسرار و عظمتهاي تو!! اي روح، اين يكي از شكوفائي‌هاي تست كه وقتي حقيقت را درمي‌يابد، در راه وصول به آن، نه تنها از جان كه مطلوب مطلق در متن طبيعت است، مي‌گذرد، بلكه از يك حيات جاوداني در اين دنيا اگر چه به مرادش سير كند و بر مركب مطلوبش سوار گردد، دست مي‌شويد و آن را به پشيزي نمي‌خرد. بلي: جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد هر كس كه اين ندارد حقا كه آن ندارد راهي كه روح رشد يافته سير مي‌كند: هر قطره‌اي در اين ره صد بحر آتشين است         دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد (حافظ) به خود بيائيد و راز با عظمت روح را دريابيد، خواهيد ديد: لحظه‌هايي از شكوفائي روح سر به ابديت مي‌كشد و احاطه بر جاودانگي پيدا مي‌كند اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد حافظ زهير خوب فهميده است بقا ندارد عالم و گر بقا دارد فناش گير كه همچون بقاي ذات تو نيست مولوي نافع بن هلال مي‌گويد: اي فرزند پيامبر، ما از ديدار پروردگارمان كراهت نداريم حباب وار براي زيارت رخ يار سري كشيم و نگاهي كنيم و آب شويم صائب تبريزي ما در اين زندگاني به اميد آنكه ديده‌ي دل را براي ديدار خداوندي آماده نمائيم، مي‌كوشيم. ندهي اگر به او دل به چه آرميده باشي نگزيني ار غم او چه غمي گزيده باشي نظري نهان بيفكن مگرش عيان ببيني گرش از جهان نبيني به جهان چه ديده باشي ملا محسن فيض اي حسين، درباره‌ي نيت و انديشه‌ي من در اين مرز زندگي و مرگ مي‌پرسي؟ من همگام با كاروانيان منزلگه لقائالله از گل آدم شنيدم بوي تو راهها پيموده‌ام تاكوي تو خاك اين كو بوي جانم مي‌دهد بوي يار مهربانم مي‌دهد حجه‌الاسلام نير برير بن خضير برخاسته و مي‌گويد: اي فرزند پيغمبر، خداوند با وجود تو به ما احسان فرموده است تا در راه تو جهاد كنيم و اعضاي ما قطعه قطعه شود. در اين هنگام پوچي منطق كالبد پرستي براي ما اثبات شده است. همين مقدار از اين مركب كالبد ممنون و سپاسگذاريم كه روح ما را بر اين ميدان نبرد حق و باطل كه نام ديگرش قربانگاه عشق است، كشيده است. اين مقطع همان سر دو راهي است كه پوچي و يا ابديت حيات آدمي را به خود او نشان مي‌دهند، اگر آدمي راه كالبد پرستي را انتخاب كند، تكرار حوادث و پديده‌هاي زندگي نيروهاي وي را مستهلك نموده، مجموع زندگي او با همه‌ي لذايذ و آلامش از خاك شروع مي‌شود و چند سالي در هم مي‌پيچد و در پايان كار راهي زير خاك مي‌گردد اگر آدمي راه هدف والاي حيات را برگزيند، قفس كالبد را با تمام آزادي مي‌شكافد و به محصول عالي حيات معقول دست مي‌يابد. در شب عاشورا امام حسين (ع) بار ديگر آزادي ياران خود را در انتخاب زندگي و شهادت، اعلان نموده، چنين گفت: مقصود اصلي اين تبهكاران تاريخ، كشته شدن من است، رهبران اين قوم تنها مرا سد راه خودكامگي‌ها و هواپرستيهاي خويش مي‌دانند، هم اكنون شب تاريكي‌هاي خود را بر اين بيابان گسترده است، برخيزيد و از اين دشت مرگزاي دور شويد. عباس بن علي عليهماالسلام برخاست و گفت: اي حسين، خدا ما را پس از تو زنده نبيند. كجا برويم؟ و دست از چه شخصيتي برداريم؟ مگر پس از رها كردن تو، وجدان پاك و عادلترين قاضي درون ما اجازه مي‌دهد كه جهاني بي وجود تو را تماشا كنيم، در صورتي كه هدف اعلاي زندگي را در هنگام جدا شدن از تو، كشته و دفن كرده‌ايم؟ مگر اين وجدان كه قطبنماي كشتي وجود ما در اقيانوس هستي است، پس از تو ساحل سعادتي را به ما نشان خواهد داد؟ كيست در اين دنيا تاب آزار و شكنجه‌ي وجدان را به جهت از دست دادن پيروزي مطلق در زندگي، تحمل نمايد. ما با تو هستيم و بي تو نيستيم. مسلم بن عوسجه برخاست و رشته‌ي سخن را به دست گرفت. او هم مانند ديگر هم‌قافله‌هايش سخن طولاني نداشت، او به گفتن اين جملات قناعت كرد: آيا تو را رها كنيم و با ناديده گرفتن حق تو، عذري در نزد خدا نداشته باشيم؟! من اگر سلاحي هم نداشته باشم، با سنگ با اين پليدان بيشرم خواهم جنگيد. سوگند به خدا، اگر بدانم كه كشته مي‌شوم و سپس زنده مي‌شوم و باز كشته و سوزانده مي‌شوم و اين مرگ هفتاد بار مرا در خود بپيچد، دست از تو نخواهم برداشت. مرحله‌ي دوم حساسترين مراحل شهادت است كه همه‌ي عناصر رسوب يافته و همه‌ي محتويات ضمير ناخودآگاه و آرمانهاي كلي و جزئي شخصيتي را كه گام به طرف شهادت برمي‌دارد، مي‌شوراند و نمودار مي‌سازد. مرحله سوم آغاز بارور شدن جريانات فكري و هدف گيري و انتخاب وسيله كه همراه است با بسيج همه‌ي احساسات و تفكرات و خواسته‌ها با پرچمداري تصميم براي وصول به هدف، اگر چه اين وصول حيات آدمي را به مرز زندگي و مرگ بكشاند و با كمال هشياري و آزادي او را وادار براي عبور از زندگي بنمايد. آدمي در حالات معمولي زندگي، حيات مطلوب خود را هدف اصلي قرار داده، حركت و تلاش فكري و عضلاني را براي ادامه‌ي آن حيات مطلوب به راه مي‌اندازد و چنين تلقي مي‌كند كه هدفي را كه به دست خواهد آورد، جزئي از حيات مطلوب او خواهد گشت. مثلا براي به دست آوردن آزادي مي‌كوشد و تقلا مي‌كند، اگر اين آزادي را به دست آورد، آن را جزئي از حيات مطلوب خود تلقي مي‌كند، در صورتي كه در اين مرحله‌ي سوم خود حيات كه در طول عمر شهيد مطلوب هدفي بود، اكنون به عنوان يك وسيله مي‌جوشد و مي‌خروشد. هر اندازه‌اي كه آگاهي شهيد به پديده‌ي حيات و آزادي وي در ادامه‌ي حيات و پايان دادن آن، عالي‌تر بوده باشد، ارزش شهادت مفروض مسلما عالي‌تر خواهد بود. با ملاحظه‌ي اين مباحث مي‌توانيم به اين نتيجه برسيم كه اقدام به كشته شدن بدون آگاهي و آزادي مزبور مي‌تواند انواعي متعدد داشته باشد. از آن جمله: 1- با جهل به ارزش و عظمت حيات، به جهت احساس شكست و ناتواني از ادامه‌ي آن، راهي كارزار مي‌گردد. ترديدي نيست كه چنين شخصي از شهادت به معناي عالي آن، كه حيات را وسيله‌ي تحقق هدف عالي‌تر تلقي مي‌كند، محروم است. در يك مثل عاميانه مي‌گويند: روغن ريخته نذر امامزاده. 2- ارزش و عظمت حيات را مي‌داند، ولي به جهت دفاع از شخصيت كه مبادا در جامعه به بزدلي و زبوني مشهور شود، گام به مرز زندگي و مرگ مي‌گذارد. بايد گفت: اگر چه اينگونه اقدام در برابر نوع اول قابل توجه و داراي ارزشي است، ولي نمي‌توان اين اقدام را نائل شدن به شهادت ناميد، زيرا معمولا اين دفاع از شخصيت، حاكي از خودخواهي بسيار شديد است كه از دست دادن اصل حيات را به داشتن يك شخصيت جريحه‌دار يا شكست خورده ترجيح مي‌دهد، مگر اينكه انگيزه‌ي اين دفاع احساس وابستگي شخصيت به آهنگ اعلاي هستي وابسته به خالق اين آهنگ بوده باشد. در حقيقت ذلت و اهانت بر شخصيت خود را ضد مشيت خداوندي بداند. 3- قرار گرفتن تحت تاثير شخصيتهاي محرك، بطوري كه آزادي خود را به شخصيت محرك بسپارد. قرار گرفتن تحت تاثير شخصيتها، گاهي همراه با آگاهي به عظمت و صدق و خلوص شخصيت محرك مي‌باشد. به اين معنا كه يقين دارد كه شخصيت متبوع وي، با همه‌ي آگاهيها از ارزش و عظمت حيات، او را به مرز زندگي و مرگ كشيده است و آن شخصيت صلاحيت كامل بر تشخيص شرايط وسيله بودن حيات آدمي در اين موقعيت دارد، مسلم است كه كشته شدن اين انسان با نيت و انگيزه‌ي مزبور، اگر چه با آزادي كامل انجام نگرفته است، ولي داراي ارزش مافوق دو نوع پايان دادن به حيات است كه متذكر شديم. ولي در هر حال دست شستن از حيات كه مطلوب مطلق است، پديده‌ي كاملا غيرعادي و غيرطبيعي است كه در مرحله‌ي دوم از مسير خواسته‌ها و اراده و تشخيص مصالح و مفاسد عبور مي‌كند و در مرحله‌ي سوم مبدل به تصميم مي‌گردد. عنصر هدف يك قاعده‌ي ثابت در افكار همه‌ي مردم جوامع در همه‌ي دورانها وجود دارد كه بدون كمترين ترديد مورد پذيرش علمي و عملي عموم انسانها است و آن قاعده عبارت است از برتري هدف بر وسيله روان معتدل و عقل سليم اين قاعده را آنچنان مي‌پذيرد كه تنفس را براي زنده ماندن. يكي از دلايل استحكام اين قاعده، استثنائناپذير بودن آن است كه در همه‌ي مراحل و اطوار حيات آدميان، در جريان است. عمل به قاعده‌ي مزبور حتي نيازي به آگاهي مشروح بر وسيله بودن يك حقيقت و هدف بودن ديگري نيز ندارد. به نظر مي‌رسد پس از آنكه يك موضوع معين هدف قرار گرفت، و پيگردي موضوعاتي به عنوان وسيله آغاز شد، همراه با اين پيگردي، مقايسه و سنجشي قانع‌كننده ميان ارزش هدف و وسيله نيز آغاز مي‌گردد، و در روشنايي نتايجي كه از مقايسه ميان دو ارزش به دست مي‌آيد، تكليف وسيله براي وسيله بودن روشن مي‌گردد. و به هر حال اين ارزياتي چه پيش از تعين موضوع براي هدف بودن صورت بگيرد و چه در همان هنگام تعين، و خواه در جريان پيگردي از وسايل و خواه پس از همه‌ي اين مراحل بوده باشد، بالاخره هدفي كه در راه وصول به آن، بايستي موضوعاتي را به عنوان وسايل انتخاب نمود، به طور حتم بايد از وسايل برتر بوده باشد. من گمان نمي‌كنم هيچ خردمندي در تاريخ بشري پيدا شود و بگويد: اين قاعده (برتري هدف از وسيله) قابل استثناء و تخصيص است. حتي مي‌توان گفت: غلطي كه ماكياولي مرتكب شده است، درباره‌ي خود قاعده‌ي مزبور نيست، بلكه او در ذهن خود سياستمدار را به مرتبه‌اي از ارزش رسانيده است كه هر گونه اصول و آرمان و حتي جانهاي آدميان را هم وسيله‌اي براي وصول به خواسته‌ي سياستمدار تلقي نموده است. بنابراين، غلطي كه ماكياولي مرتكب شده است، درباره‌ي تفسير خود هدف است، نه قاعده‌ي مزبوره، خواسته‌ي سياستمدار اگر مربوط به اشباع خودخواهي‌هايش بوده باشد، هيچ عاقل و خردمندي نمي‌تواند حتي كمترين ارزشها و خواسته‌هاي افراد جامعه را قرباني اين هدف پليد كه سياستمدار در زير جمجمه‌اش مي‌پروراند، بنمايد. و اگر مربوط به مديريت شئون انساني جامعه بوده و بايستي بعضي از آنها قرباني بعض ديگر بوده باشد، لازم است كه آن قسمت از شئون انساني وسيله و قرباني تلقي شود كه با وصول جامعه به شئون ديگر كه داراي اهميت هدفي است، آنچه را كه از دست داده است، با ارزش بالاتري بازيافته تلقي نمايد، يعني هدف حتما بايد بتواند جبران‌كننده‌ي وسيله‌اي باشد كه از دست رفته است، به اضافه‌ي امتيازي كه بتواند قيمت تكاپو و اقدام و جرئت به از دست دادن وسيله و اشباع خواسته‌ي معقول جامعه بوده باشد. مسلم است كه تشخيص ارزشهاي بالا براي تفكيك هدفها از وسيله، كار هر انساني نيست اگر چه از هوش و استعداد خوب برخوردار بوده باشد. به همين جهت بود كه افلاطون داد مي‌زد كه سياستمداران بايستي از حكمت و معرفت عالي بهره‌مند بوده باشند. اگر هدفگيري سياستمدار اقتضا كند كه مخالف اصول و آرمانها و ارزشهاي حياتي بشري رفتار كند و براي وصول به اين نوع هدفها، از استخدام اموري كه قوام حيات انسانها است، بهره‌برداري كند، در حقيقت براي اداره‌ي سايه‌هاي تصنعي حيات دست به نابود ساختن خود حيات انسانها زده است. به همين جهت است كه با اطمينان مي‌توان گفت: اگر همه‌ي بلاها و مصائبي را كه در طول تاريخ بر جسم و جان آدميان وارد شده است، به يك كفه‌ي ترازو بگذاريم و مصيبتي را كه ماكياولي بر اجسام و ارواح انسانها وارد ساخته است به ديگر كفه‌ي ترازو بنهيم، به طور قطع كفه‌ي مصيبتي كه بشر از خطاي نابكارانه ماكياولي مي‌كشد، سنگين‌تر از آن كفه خواهد بود كه همه‌ي بلاها و مصيبتهاي بشري در آن نهاده شده است، زيرا اين مرد با كمال وقاحت، خودخواهي و درنده‌خوئي انسان را توجيه نموده، به قول مولوي شمشيري بران را به دست زنگي مست داده است. اين مرد همه‌ي ارزشها را قرباني خواسته سياستمداري نموده است كه مي‌خواهد خواسته‌ي خود را بر جانهاي آدميان تحميل نمايد. اين مرد به جاي آنكه مغز خود را در شناساندن طرق تعديل قدرت به كار بياندازد صرف تحريك مردم بر پرستش قدرت نموده است. و اين تفسير كه ماكياولي در آن دوران در جامعه‌ي خود مجبور بوده است قدرت را متمركز نموده و اختيارات مطلق را به سياستمداران جامعه‌ي خود بدهد، تا از متلاشي شدن جامعه جلوگيري نمايد، تفسير صحيحي نيست، زيرا اگر اين مسئله واقعيت داشت كه آن روز ايتاليا در معرض گسيختگي و متلاشي شدن بوده است و ماكياولي نظريات سياسي خود را براي اتحاد سرزمين‌هاي ايتالي بنا نهاده است، مي‌بايست همواره اين علت را در نوشته‌هاي سياسي خود گوشزد كند. ما فرض مي‌كنيم كه زمينه‌ي بروز افكار ماكياولي موقعيت و شرايط خاص ايتالي در آن دوران بوده است، آيا تاريخ جوامع اين زمينه را فقط به ايتاليا منحصر كرده است؟ مگر كشورهاي ديگري چه در شرق و چه در غرب در امتداد تاريخشان دچار گسيختگي نبوده است، با اين حال هيچيك از متفكران برجسته‌ي آن جوامع به خود اجازه نداده‌اند كه براي مرتفع ساختن نابساماني قابل برطرف شدن كشورشان دستور عمومي و قانون كلي براي ترويج درندگي سياستمداران همه‌ي اقوام و ملل دنيا صادر نمايند. ماكياولي با ايتاليا بالخصوص كار ندارد، بلكه دستور عمومي و قانون كلي درباره‌ي حاكميت مطلق قدرت و تقويت خودخواهي سياستمداران صادر مي‌كند. با نظر به كتاب زمامدار (شهريار) و مقاولات (گفتگوها) و بنابر استنباط همه‌ي بررسي‌كنندگان فلسفه‌ي سياسي ماكياولي عقايدي را ابراز نموده است كه ما در مبحث خودخواهي در تمدنها، آنها را نقل و به طور مشروح مورد انتقاد قرار داده‌ايم.  شهادت و شهيدان: آنان كه ره عشق گزيدند همه         در كوي حقيقت آرميدند همه در معركه‌ي دو كون فتح از عشق است          هر چند سپاه او شهيدند همه (منسوب به صدرالمتالهين) نگاهي به حقيقت شهادت اگر ما بخواهيم انواعي از رويدادهاي بزرگي را بوسيله‌ي افراد بشر در تاريخ بروز مي‌كنند و در سطرهاي درخشان آن ثبت مي‌شوند، مشخص نموده آنها را ارزيابي نمائيم، هيچيك از آنها نمي‌تواند با اهميت و عظمت شهادت برابري كند. ما هريك از تعريفهاي زير را براي شهادت انتخاب كنيم، تفاوتي در اهميت و ارزش پديده‌ي شهادت نمي‌كند: 1- شهادت- عبارتست از پايان دادن به فروغ درخشان حيات در كمال هشياري و آزادي و آشنايي با ماهيت حيات كه از ديدگاه معمولي عقل و خرد در متن طبيعت، مطلوب مطلق مي‌باشد، در راه وصول به هدفي كه والاتر از حيات طبيعي است. (شرح اين قسمت طولاني است، صفحه مقابل مربوط به جلد 6 مي‌باشد) 2- شهادت- عبارتست از پايان دادن به حيات طبيعي براي دفاع از ارزشها و حيات انساني افراد جامعه. 3- شهادت عبارتست از شكافتن قفس كالبد مادي و حركت به مقام شهود الهي در راه وصول به منيت رباني در بزرگداشت حيات انسانها. 4- شهادت- عبارتست از تعيين ملاك و ميزان و الگو براي زندگي در اين دنيا. و بيان اينكه زندگان بدون آن ملاك و ميزان و الگو، نمي‌توانند خود را داراي حيات واقعي تلقي كنند. هريك از اين تعريفها بعدي از شهادت را توضيح مي‌دهد. اگر از يك شهيد آگاه راه حق و حقيقت بپرسيد كه شما چه مي‌كنيد؟ او به شما پاسخ مي‌دهد كه من از حيات خود با آنهمه ابعاد و استعدادها كه دارا بوده و مي‌تواند به مرتفع‌ترين قله‌هاي تسلط بر جهان صعود كند، چشم مي‌پوشم و با تمامي هشياري و آزادي بجريان آن، خاتمه مي‌دهم. شما فورا سوال ديگري را مطرح مي‌كنيد كه: براي چه؟ و چه هدفي از پايان دادن بحيات خود داريد؟ با اينكه در دوران زندگي وقتي كه از شما مي‌پرسيديم اين خوردني را براي چه مي‌خوريد و آن لباس را براي چه مي‌پوشيد؟ و اين مسكن را براي چه مي‌سازيد؟ چرا در راه تحصيل علم و آزادي و دست يافتن به زيبائيها اينهمه تلاش مي‌كنيد؟ پاسخ شما هرچه بوده باشد، بالاخره به اين اصل استوار بود كه من زنده‌ام، و حيات است كه اين امور را براي من مطلوب نموده است؟ بدين ترتيب حيات را منشاء اساسي همه‌ي خواسته‌ها و جويندگيها و تلاشها معرفي مي‌كرديد؟ اكنون چه انگيزه‌اي شما را وادار كرده است كه دست از اين حيات كه مطلوب مطلق است، مي‌شوئيد و به آن پايان مي‌دهيد؟ بطور قطع شخصي كه در مجراي شهادت قرار گرفته است، پاسخي كه مي‌دهد بهر شكل و هر لغتي كه باشد و با هر جمله‌بندي كه آنرا ابراز بدارد، اين محتوا را در بر خواهد داشت كه من هدفي والاتر از اين حيات طبيعي دارم كه به من اين قدرت را داده است كه اين حيات طبيعي را زيرپا گذاشته و به آن هدف برسم. آري، شهيد آگاه راه حق و حقيقت پاسخي جز اين نخواهد داد. پس از آنكه معناي شهادت را بطور اجمال شناختيم، دو مسئله‌ي با اهميت براي ما مطرح مي‌گردد:  مسئله‌ي يكم- جامع مشترك همه‌ي انواع شهادت عبارتست از دست شستن از زندگي در حال هشياري و آزادي در راه و صول به هدفي عالي‌تر از زندگي طبيعي. اين جامع مشترك حداقل پديده‌ايست كه همه‌ي شهداء داراي آن مي‌باشند. البته جاي ترديد نيست كه شهادت بحسب هشياريهاي گوناگون و امكانات و آزاديها و عظمتها و نوع هدفي كه شخصيت شهيد ممكن است داراي آنها باشد، بسيار متفاوت خواهد بود. شهادت حسين بن علي عليه‌السلام با نظر به ابعاد فوق‌العاده عالي شخصيتي، دودمان، و انعكاس بسيار ممتاز شخصيت وي در اجتماع و عبور از صدها صحنه‌ي پرفراز و نشيب دگرگون كننده‌ي آدميان، كه نتوانست حسين بن علي (ع) را از راهي كه پيش گرفته بود، منحرف سازد و همچنين با نظر بهمه‌ي اجزاء و روابط حادثه‌ي خونين دشت نينوا، با وجود هشياري و آزادي حسين شهيد در همه‌ي آن رويدادها و مراعات اصول و قوانين انساني در چنان حادثه‌ي خونبار كه از حسين و يارانش ثبت شده است عالي‌ترين جلوه‌ي شهادت يك انسان كامل است كه عظمت فوق طبيعي شخصيت و هدف او را اثبات مي‌كند. در مقابل اين مرتبه‌ي والاي شهادت، مي‌توان حداقل آنرا نيز در نظرگرفت كه عبارتست از انقلاب دروني ناگهاني همراه با هشياري و آزادي در پايان دادن به زندگي كه در كمترين زماني از پايان زندگي صورت مي‌گيرد. بنابراين بايد گفت شهادت از نظر ارزش يك پديده‌ي كاملا نسبي بوده و بانظر به عناصر و فعاليتهاي شخصيتي شهيد و اهدافي كه منظور نموده و طول مدتي كه شهيد در مرز زندگي و مرگ برمي‌دارد، متفاوتست. مسئله‌ي دوم- برخلاف آنچه كه در نظر ابتدائي جلوه مي‌كند، شهادت نوعي از مرگ نيست، بلكه شهادت صفتي از حيات معقول است، زيرا بديهي است، حيات معمولي كه متاسفانه اكثريت انسانها را اداره مي‌كند، همواره خود و ادامه‌ي بي پايان خود را مي‌خواهد، مگر اينكه از احساس شكست و پوچي، چنان ضربه‌اي بر حيات وارد شود كه تحمل و ادامه‌ي آن، مانند مرگهاي متوالي بوده باشد، پايان دادن به حيات در اينصورت خودكشي ناميده مي‌شود، نه شهادت. پس كسي كه آرزوي شهادت مي‌نمايد، در حقيقت قدرت بدست آوردن حيات معقول را دارا گشته است. يعني تنها حيات معقول است كه مي‌تواند حيات طبيعي و معمولي را وسيله‌اي براي وصول به هدفي عالي‌تر تلقي نموده و به جريان آن پايان بدهد. حيات معقول عبارت است از آن زندگي پاك از آلودگيها كه خود را در يك مجموعه‌ي بزرگي بنام جهان هستي در مسر تكاملي مي‌بيند كه پايانش منطقه‌ي جاذبه‌ي الهي است. آدمي با داشتن اين حيات معقول خود را موجي از مشيت خداوندي مي‌داند كه اگر سربكشد و در اقيانوس هستي نمودار گردد، روبه هدف اعلا مي‌رود و اگر فرود بيايد و كالبد بشكافد، صداي اين شكاف عامل تحرك امواج ديگري خواهد بود كه آنهانيز جلوه‌هايي از مشيت الهي مي‌باشند. پس پايان دادن به زندگي براي كساني كه موفق به حيات معقول گشته‌اند، بدانجهت كه علت اصلي آن از متن حيات معقول برخاسته است، صفتي است براي خود حيات، نه اينكه اين گونه پايان دادن به زندگي نوعي از مرگ است. براي توضيح بيشتر مي‌گوئيم: حيات معقول داراي مختصات زير است: 1- شناخت حيات بعنوان يك جلوه‌ي بسيار عالي از حقيقتي روبه كمال. 2- هشياري همه جانبه درباره‌ي ارزشها و امتيازات عالي كه حيات در تحرك به سوي كمال بدست مي‌آورد. 3- دريافت وحدتي معقول در اصول بنيادين حيات همه‌ي انسانها. اين وحدت با پيشرفت تكاملي آدميان در راه هدفت اعلاي زندگي، شديدتر و غيرقابل تجزيه‌تر مي‌گردد. تا آنجا كه همگي اعضاي يك پيكري مي‌شوند كه يك روح آنانرا به شعاع جاذبه‌ي الهي متصل مي‌نمايد. 4- انسانها با به دست آوردن حيات معقول گام به مافوق زمان و قطعات آن گذاشته و وارد آستانه‌ي ابديت مي‌گردند. مرگ براي آنان بمعناي فنا نيست، بلكه انتقال از نوعي حيات به نوعي ديگر، يا انتقال از حيات جاري در سطح طبيعت، به حيات پشت پرده‌ي آن مي‌باشد. اينست معناي آن آيه‌ي شريفه كه مي‌گويد: و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون (و گمان مبر كه آنانكه در راه خدا كشته شده‌اند، مردگاني هستند، بلكه آنان زنده و در بارگاه پروردگارشان بهره‌مندند) اين جريان در ابيات مولوي چنين آمده است: از جمادي مردم و نامي شدم         وز نما مردم ز حيوان سر زدم مردم از حيواني و آدم شدم          پس چه ترسم كي زمردن كم شدم جمله‌ي ديگر بميرم از بشر          تا برآرم از ملائك بال و پر          از ملك هم بايدم جستن ز جو           كل شيئي هالك الا وجهه بار ديگر از ملك پران شوم          آنچه آن دروهم ناديد آن شوم پس عدم گردم عدم چون از ارغنون         گويدم انا اليه راجعون ملاحظه مي‌شود كه مي‌گويد: كي زمردن كم شدم يعني از هنگام ورود به آستانه حيات معقول فنا و زوالي در كار نيست، و مي‌گويد: از ملك هم بايد جستن زجو يعني سپري كردن مرحله‌ي فرشتگي نيز به معناي مردن نيست، بلكه جستن زجو است كه با نيروي حيات معقول صورت مي‌گيرد. و مي‌گويد: بارديگر از ملك پران شوم پريدن عبارتست از پرواز و اوج گرفتن نه فنا و مردن. مي‌گويد: پس عدم گردم عدم چون ارغنون يعني نيستي (شرح اين قسمت طولاني است، صفحه مقابل مربوط به جلد 6 مي‌باشد) نهائي من نيستي آهنگي است كه از نواختن ارغنون بوجود مي‌آيد، و داراي هستي نيست نما است. با توجه به مختص چهارم ثابت مي‌شود كه شهادت يكي از اطوار و احوال و يا اوصاف حيات معقول است، نه نوعي ازمرگ. شخصيت شهيد و هدف از شهادت عنصر شخصيت در ارزشيابي شهادت شخصيت شهيد بدانجهت كه يك موجود جاندار است، داراي حياتي است كه بقول بعضي از زيست شناسان (اوپارين) هفت ميليون چرا؟ در آن وجود دارد، يعني حيات پديده‌ايست كه براي شناخت حقيقي آن هفت ميليون مسئله بايد مطرح و پاسخ داده شود. از طرف ديگر شخصيت شهيد مانند ساير انسانها تبلور گاه مسائل بيشماري است كه ناشي از ابعاد حقوقي و اقتصادي و مذهبي و اخلاقي و سياسي و تاريخي و علمي و جهان‌بيني او مي‌باشد. مغز يك شهيد مانند مغزهاي مردم ديگر از 12 تا15 ميليارد رابطه‌ي الكتريكي دارد كه باميليونها شبكه‌ي ارتباطي مشغول فعاليت مي‌باشند. از طرف ديگر مختصات رواني هر فردي از انسان، بالغ برهزار مختص است كه با تركيبات تفاعلي آنها ممكن است صدها هزار مسئله‌ي جدي براي روانهاي آدميان مطرح نمايند. هيچ يك از اين مسائل و ابعاد و تركيبات و مختصات به اهميت پديده‌ي شهادت كه يك شخصيت آنرا مي‌پذيرد نمي‌رسد. زيرا چنانكه در بحث پيشين گفتيم: شهادت عبارتست از پايان دادن به فروغ درخشان حيات در كمال هشياري و آزادي و آشنائي با ماهيت حيات كه ازديدگاه معمولي عقل و خرد در متن طبيعت، مطلوب مطلق مي‌باشد، در راه وصول به هدفي كه والاتر از حيات طبيعي است. بديهي است كه شخصيت شهيد با اقدام به شهادت، نابود كردن حيات طبيعي را با آنهمه مسائل و ابعاد و مختصات و امتيازات و تركيبها، مورد تصميم قطعي قرار داده، از جويبار حيات باتمام آزادي و هشياري مي‌جهد. بنابراين، اهميت شهادت به اندازه‌ي اهميت هستي آزادانه در برابر نيستي محض است. وقتي كه مي‌گوئيم: حسين بن علي عليه‌السلام شهيد شد يا سقراط پياله‌ي سم شوكران را از دست زندانبان با آزادي كامل در ادامه‌ي حيات گرفت و سركشيد چه مي‌گوئيم؟ و موقعي كه مي‌گوئيم: حربن يزيد رياحي با غوطه‌ور بودن در ميان حيات طبيعي و لذايذ و امتيازات آن، اقدام به خاموش ساختن شعله‌ي حيات خود نمود و شهيد گشت چه مي‌گوئيم؟ و همچنين وقتي كه مي‌گوئيم: ديروز يك فرد عادي هنگاميكه در ميان جمعي از خود گذشتگان در راه تحقق بخشيدن به آرمانهاي عالي انسانيت قرار گرفت، ناگهان سطوح رواني او به هيجان درآمد و با اينكه مي‌توانست از كارزار بركنار شود، مقاومت ورزيد و شهيد گشت همه‌ي اين شخصيتها به شهادت نائل گشته‌اند. اگرچه همه‌ي آنان در دست شستن از جان خود كه مطلوب مطلق است، مشتر كند و از اينجهت همه‌ي آنان با اهميت ترين پديده‌ي حيات معقول را دريافته‌اند، با اينحال مراتب شخصيت اختياري كه براي خود ساخته و هدفي كه از شهادت منظور نموده‌اند و طول زماني كه در حركت مرز زندگي و شهادت سپري كرده‌اند و با نظر به كميت و كيفيت فراز و نشيبهائي كه در مسير خود به سوي شهادت، پشت سر گذاشته‌اند، ارزش شهادت آنانرا بسيار متفاوت مي‌سازد. اين نكته مهم را هم در نظر بگيريم كه اگر پديده‌ي شهادت چيزي بود كه در همه‌ي تاريخ بشري يكبار اتفاق مي‌افتاد، يعني تاريخ بشر تنها يك فرد شهيد داشت، باز اهميت شهادت فوق همه‌ي پديده‌هاي حيات بشري بود. چه رسد به اينكه در گذرگاه قرون و اعصار، كاروانيان منزلگه شهادت متجاوز از ميليونها پاكان اولاد آدم بوده، پيشتاز برجسته‌اي چون حسين بن علي (ع) و اعضائي با شخصيتهاي عظيم در اين كاروان كوي الهي شركت داشته‌اند. براي توضيح بيشتر درباره‌ي شخصيتهاي شهداي راه حق مراحل سه گانه‌ي شهادت را مطرح مي‌كنيم: مراحل دوگانه‌ي شهادت براي هر شهيدي مي‌توان سه مرحله را تصور نمود: مرحله‌ي يكم- دوران زندگي معمولي. در اين مرحله شخصيت شهيد مانند هرانساني ديگر، هدفهايي را براي خود انتخاب و در راه وصول به آنها تلاش مي‌نمايد. لذايذي دارد و آلامي، پيروزيهايي دارد و شكستهايي، و بطور خلاصه انساني است زنده و در راه ادامه‌ي زندگي هرگونه شرايط مناسب را مي‌جويد و با هرگونه عامل مزاحم ادامه‌ي زندگي مبارزه مي‌نمايد. البته نمي‌گوئيم هر فردي كه پايان زندگيش به شهادت مي‌انجامد، راه شهادت را از همين مرحله انتخاب مي‌كند. ولي مي‌توان با تحليل صحيح در شخصيتهايي بزرگ كه زندگي خود را با شهادت به پايان مي‌رسانند، تا حدودي مسير آنان را در ارزيابي زندگي و مرگ تشخيص داد. سرتاسر زندگي او مركب از دو عنصر حضور در طبيعت و حضور در بارگاه الهي بوده است. بهمين جهت است كه بايد گفت: انسانهايي به نام علي بن ابيطالب و حسن بن علي و حسين بن علي عليهم‌السلام و آنانكه حقيقتا، پيروان آن مي‌باشند، حتي در حال شديدترين ارتباط با طبيعت، در حال شهادت بسر مي‌برند. اميرالمومنين (ع) مي‌گويد: مرگ براي من چيز تازه‌اي را كه ناگوار باشد نشان نداده است. سوگند به يزدان پاك هيچگونه پروايي ندارم كه من به طرف مرگ حركت كنم يا مرگ بر من وارد شود، قسم به خداوند بزرگ، فرزند ابيطالب به مرگ مانوس تر است از كودك شيرخوار به پستان مادر لذا درست است كه اميرالمومنين و امام حسن (ع) در ميدان كارزار رسمي در ميان صف آرائيهاي طرفين شهيد نشدند، ولي بانظر به شدت ناملائمات و گرفتاري آن دو بزرگوار در ميان خودكامگان خودخواه و فريب خوردگان پيشتازان تنازع در بقا، و عشاق شهوت حيواني و مال و مقام، هرلحظه از زندگي آن دو بزرگوار طعم كشته شدن در راه خدا كه شهادت ناميده مي‌شود، سپري گشته است. مرحله‌ي دوم- ورود به كارزار، در حاليكه تن به شهادت داده، باكي از پايان يافتن زندگي در راه هدف اعلائي كه انتخاب كرده است، ندارد. در اين مرحله انساني كه رو به شهادت مي‌رود، ممكن است طوفاني در وضع رواني او به وجود بيايد، سپاهي از مفاهيم گوناگون از زندگي و مرگ و مختصات زندگي در مغز او رژه بروند، لحظه‌اي فرسودگي، لحظه‌ي بعد نشاط و برافروختگي، تداعي معاني در اندك زمان جاي خود را به انديشه‌ي منطقي مي‌دهد و بالعكس، رشته‌ي انديشه منطقي را شروع و تداعي معناني آنرا از هم ميگسلد. دنيا و زر و زيورش در نوساني از ارزيابيها از جلو چشمان شهيد عبور مي‌كند. با اينحال مي‌توان ملاك وضع رواني شهيد را در مرحله‌ي دوم شدت و ضعف تمركز قواي دماغي درباره‌ي آن هدف قرار داد كه براي وصول به آن، گام به مرز زندگي و مرگ نهاده است. هر اندازه كه قواي مغزي شهيد درباره‌ي هدف انتخاب شده‌اش متمركزتر باشد، از طوفان و نوسانات رواني او كاسته مي‌شود. در اين مرحله، بانظر به گفتار و رفتار شهداي بزرگ تاريخ، اين ملاك بخوبي ثابت مي‌شود كه عظمت هدف كه آنان مي‌خواهند آنرا به بهاي جان به دست بياورند، آنانرا چنان جذب مي‌كند كه از نظر وضع رواني گوئي در معتدل ترين حال به سر مي‌برند. از نظر مي‌گذرانيم: 1- امام حسين عليه از فرزدق شاعر مي‌پرسد: مردم را در پشت سرت چگونه گذاشتي؟ (وضع مردم در كوفه چگونه بود؟) فرزدق پاسخ داد: دلهاي مردم باتو و شمشيرهايشان به ضرر تو كشيده شده است و قضاي الهي از آسمان فرود مي‌آيد و خداوند با مشيت خود عمل مي‌كند. امام حسين فرمود: راست گفتي همه‌ي امور بسته به مشيت خداونديست و فعاليت پروردگار مادائمي است، اگر قضاي الهي آنچنانكه ما مي‌خواهيم، فرود بيايد، سپاسگذار نعمتهايش خواهيم بود و اوست كه به سپاسگذاري ما كمك خواهد كرد و اگر قضاي الهي ميان ما و خواسته‌ي ما فاصله بيندازد و مانع گردد، كسي كه حق و حقيقت را نيت كرده است و تقوي را در درون خود مستحكم ساخته است، تجاوز و تعدي نكرده است. ملاحظه مي‌شود كه هدف حسين بن علي (ع) دو بعد دارد، بعد زندگي طبيعي و بعد زندگي ماوراي طبيعي. او با اولين لحظات حركت به ميدان جهاد، در هدف خود غوطه‌ور شده است: يا زندگي در زمينه‌ي حيات معقول اين دنيا و يا روبه نتايج حيات معقول كه پس از عبور از دهليز شهادت خواهد ديد. اين روحيه هيچ طوفاني جز هيجان و تحرك مثبت ندارد. انواع هدفها براي پايان دادن به زندگي حال بر مي‌گرديم به توضيح آن هدفي كه حيات شهيد وسيله‌اي براي وصول به آن مي‌باشد. ما در اين مبحث به بررسي انگيزه‌هاي متنوع و شخصيت پيشتاز كاروان شهدا، يعني حسين بن علي عليه‌السلام مي‌پردازيم. گفتيم كه معناي شهادت عبارتست از دست برداشتن از جان خود كه در منطق عقل و خرد رسمي در متن طبيعت، مطلوب مطلق است، اين دست برداشتن با هشياري و وجداني آزاد صورت مي‌گيرد. 1- آيا حسين (ع) حقيقت زندگي و محاسبات آنرا نمي‌دانست و در نتيجه زندگي براي او مانند جنگلي وحشتناك بود كه مي‌خواست بهر شكلي كه باشد از آن جنگل بيرون برود و خود را راحت كند؟ قطعا، اينطور نبوده است، زيرا ما مي‌دانيم كه زندگي اين شهيد بزرگ دقيقا، روي محاسبه حركت كرده آرمانها و لذايذ و آلام و عظمتها و امتيازات زندگي چهره‌هاي حقيقي خود را به اين شهيد نشان داده‌اند. او با ماهيت حيات آشنايي نزديك داشته است، كه با خالق حيات در دعاي عرفه در ميان گذاشته است. نمودها و فعاليتهاي وسيله‌اي و هدفي زندگي براي او از يكديگر تفكيك شده‌اند. 2- آيا احساس شكست در زندگي او را به خودكشي وادار كرده است؟ نه هرگز، زيرا خودكشي براي او نابود كردن جان مشتاق به كمال بينهايت است و اين يك مبارزه‌ي علني با مشيت خداوندي است. نه تنها خودكشي براي اين شهيد مبارزه با خالق زندگي و مرگ است، بلكه جرئت به وارد ساختن كمترين آسيب به قفس كالبد مادي و عناصر و فعاليتهاي رواني، جرئت بر مقام شامخ خداوندي است كه از شخصي مانند حسين (ع) قابل تصور نيست. 3- آيا حسين نوعي سود شخصي را از شهادت توقع داشته است؟ قطعا، نه، زيرا سودجوئي كه به ضرر ديگران تمام مي‌شود، جز تورم خود طبيعي كه ميان همه‌ي جانداران مانند عقرب و افعي و خوك و سگ و گوسفند و ماهي مشترك است. نتيجه‌ي ديگري ندارد، شخصيتي مانند حسين (ع) كه تن به شهادت مي‌دهد، نه تنها از سودجوئي مزبور گريزان است، بلكه خود طبيعي را هم كه همواره خود را هدف و ديگران را وسيله مي‌انگارد، سد راه رشد من اعلاي انساني تلقي مي‌نمايد. 4- آيا هدف از شهادت، بدست آوردن مقام است؟ نه هرگز، مقام‌پرستي آن آتش نامحسوس است كه در درون انسان مقام پرست زبانه مي‌كشد، نخست انسانهاي روياروي او را تباه مي‌سازد، سپس خود او را تبديل به خاكستر مي‌كند، چه زهرآگين است جان آن آدمي كه غذايش مدح و خضوع و تسليم و سجده‌ي انسانها در برابر او است. مگر نشنيده‌ايد: هركه را مردم سجودي مي‌كنند        زهرها در جان او مي‌آكنند (مولوي) 5- آيا هدف از شهادت، بدست آوردن لذت است؟ وقتي كه برنده‌ي لذت (انسان) و آنچه كه لذت را مي‌چشد، (خود زندگي) پايان مي‌يابد، چه لذتي و چه خوشي قابل تصور است؟ در صورتيكه شهادت كه مرگ را بر زندگي ترجيح دادن است، موضوع كه خود زندگي است منتفي مي‌گردد. 6- آيا هدف از شهادت و شستن دست از جان با وجدان آزاد و هشياري كامل بهمه‌ي مزاياي مادي و معنوي حيات، به وجود آوردن سايه‌اي از عكس خود است كه در معرض تماشاي آيندگان قرار بگيرد؟ اين هم نوعي از بيماري ماليخوليا است كه بدترين انگيزه‌ي خودكشي پست و نفرت‌انگيز را در مغز آدمي به وجود مي‌آورد. تفسير اين ماليخوليا چنين است كه من امروز مكانيسم و ديناميسم حياتم را بر هم مي‌زنم و ازهمه‌ي لذايذ و خوشيها و سازندگيهايم دست بر مي‌دارم و اين پديده‌ي حيات را كه صدها قانون و ميليارد ميلياردها رويداد كيهاني از آغاز انفجار دست بهم داده و آنرابه شكل امروزي در آورده‌اند پايان مي‌بخشم! من امروز تصميم گرفته‌ام كه ارزش حيات را كه جدي‌ترين پديده‌ي هستي است به بازي بگيرم و انديشه و تعقل و آزادي را كه هر لحظه‌اي از آنها مساوي عظمت عالم هستي است به بازي بگيرم و انديشه و تعقل و آزادي را كه هر لحظه‌اي از آنها مساوي عظمت عالم هستي است، تباه بسازم! و تصميمي گرفته‌ام كه پشيماني از آن بهيچ وجه سودي ندارد، زيراشكستي است، كه جبران ندارد. آري، من تصميم گرفته‌ام كه همه‌ي اين كارها را امروز انجام بدهم، تا پس از من سايه‌اي از عكسم را آيندگان تماشا كنند! غافل از آنكه اگر آيندگان كه به آن سايه تماشا خواهند كرد، اگر مردمي خردمند باشند، خواهند گفت: عجب احمقي بوده است صاحب اين سايه، كه همه‌ي اصالتها و ارزشهايي را كه مي‌توانست شخصيت او را بسازد و با اين شخصيت ساخته شده دردهاي بشري را تقليل بدهد، عمري را تلف كرده و براي ما سايه‌اي تهيه نموده است. البته همواره در ميان خردمندان هر جامعه‌اي، مردمي خوش ذوق و طنزگو نيز پيدا مي‌شوند كه خواهند گفت: البته ما بايستي قدر و ارزش اين سايه را كه نمايشگر حماقتهاي بشريست بدانيم، زيرا اين خود خدمتي شايان تحسين است كه موجودي بنام انسان ساليان پرقيمت عمر خود را مستهلك نمايد و از 12 تا 15 ميليارد رابطه‌ي الكتريكي مغز خود را كه پانصد ميليون شبكه‌ي ارتباطاتي آنها را به يكديگر وصل مي‌نمايند و مي‌توانند در ساختن جهاني آباد و انسانهايي سالم فعاليت كنند، مصرف كرده و از همه‌ي موجوديت خود دست بردارد كه شايد وسيله‌اي را براي خنديدن ما و تجربه اندوزي درباره‌ي پوچيهاي مغز بشري آماده نمايد. آري ما امروزه براي آن شخص كه خرمن خود را آتش زده است، تا ما از تماشاي خاكسترش لذت ببريم، مي‌خنديم كه چگونه آب حيات خويشتن را براي نشان دادن سراب فريبنده‌ي سايه‌اش بديگران بر زمين ريخته و نابودش ساخته است!! نيز از چنين احمق سايه پرست تجربه‌ها مي‌اندوزيم كه آري، آدمي بيماريهاي رواني فراواني دارد كه برخي از آنها سرايت كننده نيست و تنها خود او را از بين مي‌برد، برخي ديگر از بيماريها مي‌تواند جامعه‌اي را مبتلا بسازد و سپس حتي بر انسان شناسيها هم سرايت كند. آنجا كه يك مدعي انسان شناسي مي‌گويد: شهرت پرستي و ادامه‌ي آن حتي پس از مرگ، يكي از خواسته‌هاي اصيل بشري است، بيماري مزبور را ترويج مي‌كند. او ندانسته به انسانها تعليم مي‌دهد كه شما مي‌توانيد، بلكه بايد انعكاس شخصيت تان را براي آيندگان، انگيزه‌ي گفتار و كردار و تفكرات امروز خود قرار بدهيد و بدين ترتيب اگر روزگار زندگي شما نتوانسته باشد حس خودخواهي شما را اشباع نمايد، پس از آنكه ذرات پوسيده‌ي كالبد شما برباد رفته باشد، اين حس شما اشباع خواهد گشت!! چه وقيح است اين بيماري خودپرستي كه حتي به فلسفه‌ها هم سرايت مي‌كند! 7- آيا هدف از شهادت اينست كه پس از من انسانهايي كه به دنيا مي‌آيند، بتوانند خوب بخورند و خوب بياشامند و حس لذت جوئي خود را اشباع نمايند و حقوق يكديگر را پايمال بسازند و بر ريش عدالت و آزادي و انسانيت و رسالتهاي آن بخندند و خود را هدف و ديگران را وسيله تلقي نمايند و نيمي از قواي مغزي و عضلاني خود را براي تامين شئون زندگي طبيعي و آرايشهاي آن مصرف نمايند، نيمي ديگر را در ساختن اسلحه براي پايان دادن به زندگي زندگان. آنگاه عده‌اي از هشياران هم به اين جريان بنگرند و معادلاتي پرپيچ و خم براي سردر آوردن از اين ترقي و تكامل تنظيم نمايند و به اين نتيجه برسند كه زندگي از هيچ شروع مي‌شود و در پوچي پايان مي‌پذيرد!! آيا مي‌توان ادامه‌ي چنين جريان را انگيزه‌ي شهادت در راه انسانها ناميد؟! خدا پاداشت بدهد جلال‌الدين مولوي: چشم باز وگوش باز و اين عما          حيرتم از چشم بندي خدا!! با ملاحظه‌ي اين مطالب است كه اپيكوريان امروز مي‌گويند: چرا من دست از خودخواهيهايم بر دارم كه ديگران در آينده بتوانند حس خودخواهيهاي خود را اشباع نمايند؟! چرا من امروزه كه نوبت من است، دست از لذايذم بردارم براي اينكه در آينده مردم از لذايذ حيواني برخوردار خواهند گشت؟! كدامين منطق مي‌گويد: من امروز بايد بهمه‌ي ناگواريها و دردها تن دردهم تا آيندگان در ناگواريها و دردها تلف شوند؟! اين حرفي را كه اپيكوريان امروز به زبان و قلم مي‌آورند، كمي زننده و عجيب و غريب بنظر مي‌رسد، اما خودمانيم، ما براي رد اين حرف زننده و عجيب و غريب چه داريم؟ جز تكرار ادعا (مصادره به مطلوب) كه نه آقاي عزيز، ما با انسان سروكار داريم اپيكوريان مي‌گويند: مگر ما مي‌گوئيم: شما با ميز و صندلي و منقل سروكار داريد؟! بلكه بحث ما در اينست كه شما با كدامين دليل بمن دستور مي‌دهيد كه دست از لذايذ و خودخواهيهايت بردار؟ باين دليل كه انسانهاي ديگر به لذايذ و خودخواهي خويشتن برسند! بسيار خوب، مگر من ميز و صندلي هستم؟! من هم انسانم و امروز به دست من رسيده است، چون با خودم به زير خاك نخواهم برد، زيرا سودي براي من ندارند، در موقع رفتن همه‌ي آنها را به شما مي‌سپارم و مي‌روم. اگر اين جمله را بازگو كني كه مابراي انسانها بايد از همه‌ي موجوديت خود بگذريم، من پاسخي به اين تكرار ادعا (مصادره به مطلوب) ندارم. از نظر ابتدائي اين گفتگو سطحي و شايد خنده‌آور بنظر برسد، اما همين گفتگوي سطحي و خنده‌آور همان مطلبي را مطرح مي‌كند كه مكتبها و فلسفه‌ها در تحليلهاي نهايي به آنها مي‌رسند و كوششهاي آنها براي باز كردن اين بست بي‌نتيجه و خنثي مي‌ماند. احتمال مي‌رود كه هدف هشتم از شهادت كه در زير مطرح مي‌كنم، بتواند پاسخگوي اپيكوريان بوده باشد، دقت فرمائيد: 8- هدف از شهادت اينست كه وجدان خود را كه بر ضرورت خدمت به انسانها و ايجاد امكانات براي رفاه و آسايش و بهزيستي آنان، حكم مي‌كند، راضي و خشنود بسازم و من كاري با آن ندارم كه مردم پس از من چگونه زندگي خواهند كرد، آيا مديريت و تعليم و تربيتها آنانرا بصورت فرشتگان در خواهند آورد كه احساس وظائف انساني با رگ و گوشت و پوست و ذرات خونشان در خواهد آميخت و يا به شكل شيطانهايي در خواهند آورد كه جز خود چيزي را به رسميت نخواهند شناخت، دعاي شبانگاهي آنان از كتاب شهريار ماكياولي خوانده خواهد شد و كارهاي روزانه‌ي آنان سودجوئي و خودخواهي. خلاصه اينكه وجدان به من حكم مي‌كند كه براي انسان دست از همه‌ي موجوديت خود بردارم و كاري با آن ندارم كه آن انسان ابوذر غفاري است يا كس ديگر. اين انگيزه‌ي هشتم مسلما، معقولتر و انساني‌تر از انگيزه‌هاي ديگر است، زيرا پاي وجدان دركار است. ولي كلمه‌ي وجدان بوسيله‌ي برخي از نويسندگان مغرب زمين كه به فيلسوفي مشهور گشته‌اند، استقلال خود را در حاكميت از دست داده و به عنوان يك عامل بي‌اساس و عارضي و غيررسمي در درون آدميان، ميز قضاوت را به خود اختصاص داده است. لذا وجدان با اين سركوبي بوسيله‌ي نويسندگان مزبور كه اصالت خود را از دست داده است، نمي‌تواند گذشت انسانها را حتي از زندگي خود توجيه نمايد. در نتيجه‌ي اين سركوبي وجدان و انداختن آن از اصالت، يك تناقض صريح در معرفتهاي مابه وجود آمده است كه تنبلي حافظه‌هاي نويسندگان امروزي چهره‌ي وحشتناك آن را به خوبي مي‌پوشاند. آن تناقض اينست: بانظر به تحليلهاي رواني، حقيقتي بنام وجدان نظاره‌گر و داور وجود ندارد. وجدان ما قاطعانه حكم مي‌كند كه از ستمديدگان بشري دفاع كنيم و در راه خدمت به انسانها از هيچ تلاش و گذشتي دريغ و مضايقه نكنيم!! اگر اين دو قضيه را پهلوي هم قرار بدهيد و نتيجه بگيريد، بدون ترديد نتيجه‌اي كه بدست خواهد آمد، اينست كه حاكميت وجداي بشري اصالت دارد و حاكميت وجداي بشري اصالت ندارد! آنچه كه مي‌تواند ما را ازاين بن بست غيرقابل نفوذ نجات بدهد، اينست كه ما وجدان را بعنوان يك موجود فيزيوژيم تلقي ننموده‌ايم. بلكه اين حقيقت را بپذيريم كه چنانكه تعقل در فعاليتهاي خود، به واقعيات تكيه مي‌كند كه آن واقعيات بيرون ازذات آن است، همچنان وجدان دريافت و حاكميت خود را به واقعيتهايي مستند مي‌سازد كه خارج از موجوديت آن است. اين واقعيتها همانند آن قطب نمااست كه آنها را نشان مي‌دهد. در همه‌ي دورآنهاو جوامع و با همه‌ي شرايطي كه تصور مي‌شوند، واقعيتهايي ثابت براي اداره‌ي زندگي مادي و معنوي انساني وجود دارد كه سروكار وجدان با آنها است. بعنوان نمونه: اين واقعيت كه علم مطلوب بشر است، اصلي است ثابت. عدالت باضافه‌ي اينكه زندگي اجتماعي را به بهترين وجه تنظيم مي‌كند، موجب تامين خاطر و آزادي شخصيت نيزمي‌گردد، اصلي است ثابت. روان آدمي در حال اعتدال از درد و ناگواريهاي ديگران احساس ناراحتي مي‌كند، اصلي است ثابت … ابزار كار وجدان اين واقعيتهاي ثابت است كه دگرگونيهاي شئون حيات بشري نمي‌توانند آنهارا از بين ببرند. يكي ديگر از اين اصول ثابت، هدفدار بودن زندگي همه‌ي انسانها است كه با وحدتي كه آن هدف دارا مي‌باشد، انسانها را متحد مي‌سازد. درك اين اصل بوسيله‌ي وجدانهاي رشد يافته امكان پذير است. مولوي به بقاو ثبات اين اصول در ابيات زير اشاره مي‌نمايد: قرنها بگذشت و اين قرن نويست         ماه آن ماهست و آب آن آب نيست عدل آن عدلست وفضل آن فضل هم         گرچه مستبدل شد اين قرن و امم قرنها بر قرنها رفت اي همام           وين معاني برقار و بر دوام شد مبدل آب اين جو چند بار          عكس ماه و عكس اختر برقرار پس بنايش نيست بر آب روان          بلكه بر اقطار اوج آسمان عشق و شهادت براي اثبات اينكه اگر آدمي از طوفان عشق مثبت كه همه‌ي اصول و پديده‌هاي خودخواهي و لذت پرستي را در هم مي‌ريزد، عبور ننمايد، بمقام والاي شهادت نمي‌رسد، چند سطري را در سرگذشت غم‌انگيز و شرم‌آور كلمه‌ي ورشكست شده‌ي عشق مي‌نويسم: كلمه‌ي عشق هم مانند كلمه‌ي عدالت و آزادي و حق و تكامل كه مي‌بايست، از رسمي‌ترين اصول غيرقابل اغماض انسانها بهره‌مند باشند، مانند گلهاي معطر و زيبا كه روي گورهاي تيره و تار مي‌گذارند، تنها براي آرايش فلسفه و جهان‌بينيها و سخنرانيهاي ما بكار مي‌روند. آري، وقتي كه چنگيز و چنگيزمنشان در ميدان تنازع در بقا از عدالت دم بزنند، و ماكياولي‌هاي برده‌گير روي حلقه‌هاي زنجيري كه بدست و پاي انسانها مي‌پيچند كلمه‌ي آزادي را با خط جلي بنويسند و پوچ گرايان مسخره كننده‌ي حق و حقيقت و احقاق حقوق، قصيده و حماسه درباره‌ي حق را بيندازند و خودپرستان حيوان صفت كه خود راهدف و همه‌ي جهان و انسانها را وسيله‌ي اشباع خودخواهي خويشتن تلقي كنند، پديده‌ي عشق هم مانند همان اعضاي دودمانش، از تماشاي دو چشم و دو ابرو شروع مي‌شود و در دفع چند قطره‌ي مايع پايان مي‌يابد. يادش بخير، بالزاك مي‌گفت: امروزه عشق در پاريس ما، يعني درشكه‌هاي كرايه‌اي اين عشق از ميان خياباني شروع مي‌شود و در جايگاه نيم خلوتي خاتمه مي‌يابد!! در اينكه كلمه‌ي عشق در قاموس بشري به اين نكبت و بدبختي دچار شده است، و اين يك خسارت بزرگي است كه بر مغز و روان انسانها وارد آمده است، ترديدي نيست، ولي آنچه كه رنج آورتر از همه‌ي بازيگريهاي آدميان درباره‌ي اين كلمه است، اينست كه شهوترانان كامجو يا بقول نويسنده‌ي فوق اين كالسكه نشينان كرايه‌اي با عظمت ترين سخناني را كه درباره‌ي ماهيت عشق برين و مختصات خلاقه‌ي آن گفته‌اند، بهمان معناي مبتذل فرويدي تفسير نموده، بشريت را از عالي‌ترين و سازنده‌ترين پديده‌ي رواني محروم نموده‌اند. اين بيت حافظ را مورد دقت قرار بدهيد: عاشق شو ار نه روزي كار جهان سرآيد         ناخوانده درس مقصود از كارگاه هستي (حافظ) آيا عقل و خرد اجازه مي‌دهد كه كالسكه نشينان اين بيت را بمعناي گرايش جنسي بگيرند و آنگاه براي مامكتب و فلسفه بسازند و هدف جهان هستي و زندگي را با آن گرايش تعيين نمايند؟! آيا عشق به معناي هيجان كه مقدمه‌اي براي تخليه‌ي اسپر است، اسرار زيربنائي جدول مندليف و شكست قانون عليت كلاسيك در قلمرو آتمها را براي ما قابل خواندن مي‌سازد؟ آيا حقيقت ماده و حركت و رابطه ميان آن دو و واقعيت و حقيقت زمان و جبر و اختيار و هزاران مسائل رواني و هفت ميليون سئوالي كه در پديده‌ي حيات مطرح است و متناهي و غير متناهي بودن كيهان و غير ذلك، با درك زيبائي دوچشم و دو ابرو و زلف و لب، قابل خواندن خواهد شد!! آيا جلال‌الدين مولوي با آن اوج فكري و سوز دروني و آشنائي با اصول و پديده‌هاي رواني بشري و با آن بلندگرايهاي حيرت‌انگيز و با آنهمه توصيه به اينكه از حيوانيت بميريد و به انسانيت برسيد و از انسانيت بميريد و گام به قلمرو فرشتگان بگذاريد و در آن قلمرو هم توقف ننموده و به عدم ارغنوني وارد شويد، تا مسير انالله و انا اليه راجعون را پيموده باشيد، وقتي كه دم از عشق ميزند، همين درك زيبائي نر و ماده و گرايش به عمل جنسي را مي‌گويد؟! هيچ رازي در اين درك و گرايش جز اين دو عنصر بسيار ساده نهفته نيست درك زيبايي و ميل به آن كه از مكانيسم ناآگاه و طبيعي شخصيت برمي‌خزد و مي‌خواهد مثلي را كه با عمل جنسي توليد خواهد كرد، زيبا باشد، چنانكه انجذاب خاصي در ماده‌ها براي جفتگيري با نرهاي برومند و قوي وجود دارد، و نرهايي هم ديده مي‌شوند كه بجهت علاقه به فرزند دلاور، دنبال ماده‌ي دلاور را مي‌گيرد تنها با اين تفاوت كه اينگونه انتخاب آگاهانه صورت مي‌گيرد. آيا جلال‌الدين مولوي آنهمه دانستنيها و دريافتنيهاي خود را در توصيف اين عمل ساده‌ي طبيعي بكار برده است و اين همه عظمتها و ارزشها را كه به پديده‌ي عشق اختصاص داده است، همان كالسكه نشينان پاريس را مي‌گفته است؟! عشق و مختصات آن را در چند بيت زير كه جلال‌الدين گفته است، مورد دقت قرار بدهيم: شادباش اي عشق خوش سوداي ما          اي طبيب جمله علتهاي ما اي دواي نخوت و ناموس ما       اي تو افلاطون و جالينوس ما جسم خاك از عشق بر افلاك شد       كوه در رقص آمد و چالاك شد غير اين معقولها معقولها         يابي اندر عشق پر فروبها عشق امر كل ما رقعه‌اي         او قلزم و ما قطره‌اي او صد دليل آورده و          ما كرده استدلالها (مولوي) 1- عشق طبيب همه‌ي بيماريهاي ما است. آيا گرفتاريهاي رواني ناشي از علاقه‌ي جنسي كه اگر شدت و طول بيشتري پيدا كند، بصورت بيماري در مي‌آيد، خود مي‌تواند طبيب بيماريهاي ما گردد؟! افراط در تجسم زيبائيهاي شهوت‌انگيز، فعاليتهاي عقلاني و انديشه‌اي را مختل ساخته و واقعيتها را غير واقع و غير واقعها را واقعيت، مي‌نمايد. آيا تعيين سرگذشت و سرنوشت و ماهيت جهان هستي و شناخت استعدادها و ابعاد بشري باجاذبه‌ي دو ابرو و دو چشم و يك بيني و دو لب و چهار مژه كه با مرور زمان يا با ابتلا به بيماري آبله بشكل كاريكاتور كوبيسم خواهد در آمد، يكي از حماقتهاي بشري نيست؟! 2- عشق دواي كبر و نخوتهاي ما است. آيااين پيمان جاذبه‌ي جنسي است كه خودخواهي ريشه‌ي اصلي آن و لذت جوئي انگيزه‌ي آن است؟! 3- عشق ناموس ما است، ناموس يعني كيان و راز كلي، آيا جاذبه‌ي جنسي كه ميتواند در هنگام غليان 2 x 2 را مساوي 709 / 15! بنمايد، كيان و راز كلي جهان هستي است؟! اختلالات رواني كه در هنگام عشق مجازي پديدار مي‌گردند، همه‌ي انواع تعقل و انديشه و تصورات و تصديقات را از مجراي منطقي خود منحرف مي‌سازند، در اين مواقع چيزي كه براي اين عاشق مطرح نيست، حقيقت و قانون و راز است، در صورتيكه جلال‌الدين مي‌گويد: اي دواي نخوت و ناموس ما.  4- اختلالات رواني ناشي از وازدگيهاي جنسي، نمودها و فعاليتهاي دروني را درهم وبرهم و رابطه‌ي انسان را با برون ذات مختل مي‌سازد. در صورتيكه عشق حقيقي ومثبت نه تنهاموجب كمترين اختلال رواني نمي‌گردد، بلكه بدانجهت كه عشق حقيقي موجب هماهنگي عالي همه‌ي فعاليتهاي رواني و جوشش استعدادها در درون صاف و ناب عاشق است، لذا عامل تكامل روحي بسيار والا مي‌باشد. اين تكامل در سخنان انسان شناسان و شعراي والامقام با مختصاتي مطرح مي‌شود كه هيچ خردمندي نمي‌تواند منكر عظمت و ارزشهاي غير جنسي آنها بوده باشد. 5- آزادي شگفت‌انگيز و سازنده كه انسان شناسان بروز آنرا به عشق نسبت مي‌دهند، عامل آن وارستگي انساني است كه آرمان نهايي مذهب و حقوق و اخلاق و ساير تكاپوهاي مثمر بشري معرفي شده است. در صورتيكه عشق مجازي كه از جلوه‌هاي جاذبه‌ي جنسي است، با نظر به هدف و به جرياني كه طي مي‌كند، نه حقوق مي‌شناسد و نه مذهب و نه اخلاق و نه ديگر تكاپوهاي مثمر بشري. بدينجهت بوده است كه در سرتاسر تاريخ بشري در همه‌ي جوامع شخصيتها و ارزشها و قوانين فراواني كه از همه‌ي ديدگاه‌ها به سود جامعه بوده است، بوسيله‌ي همين جاذبه جنسي عشق نما ناديده گرفته شده يا بر باد رفته‌اند. بنظر مي‌رسد براي تفكيك ميان نمودهاي رواني جاذبه‌ي جنسي و عشق حقيقي، همين مقدار كه مطرح كرديم، بعنوان يك مقدمه كفايت مي‌كند. آنچه را كه مي‌توان بعنوان جامع مشترك براي عشقهاي حقيقي مطرح كرد، عبارتست از گرايش شديد و قرار گرفتن در جاذبه‌ي والاترين هدفي كه بتواند جان عاشق را مبدل به وسيله نمايد. و هيچ هدف طبيعي نمي‌تواند آدمي را به موقعيتي والاتر از موضع طبيعي خودنايل بسازد تا شايستگي مبدل ساختن جان را از ارزش هدفي به ارزش وسيله‌اي داشته باشد. بنابراين اصل، مي‌توانيم پديده‌ي عشق را بدين نحو مطرح كنيم كه پديده‌ي عشق چه مجازي و چه حقيقي يك حقيقت است، نهايت امر اينست كه بايد ديد معشوق چيست؟ اگر معشوق يك موضوع مربوط به ضرورت طبيعي، يا بر آورنده‌ي خواسته‌هاي خودخواهي و لذت پرستي با انواع گوناگونش باشد، اين عشق مجازي و بي‌اساس و برهم زننده‌ي ارزشها و ناقض هرگونه اصل و قانون انساني است و اگر معشوق هدفي والاتر از ضرورتهاي طبيعي و عوامل خودخواهي و لذت پرستي بوده و عامل رشد و كمال انساني است، عشق حقيقي مي‌باشد. عشق به اصلاح جامعه، عشق به آزادي مثبت، عشق به دانش و كشف واقعيتها، كه همه‌ي آنها از عشق به كمال ناشي مي‌شوند، عشق حقيقتي مي‌باشند. اين عشق به كمال هم در تحليل نهايي به مبادي اوليه و هدف و انگيزه غائي آن، كه تا بي نهايت سرمي‌كشد، منتهي به عشق بر موجود برين مي‌گردد كه همه‌ي كمالات جلوه‌هائي از اوصاف جمال و جلال او است. بنابراين، شهيد آگاه بطور قاطع از اين عشق برين برخوردار مي‌گردد و جان خود را كه هدف مطلق و عامل مطلق هر حركتي است مبدل به وسيله مي‌سازد. منظور صدر المتالهين از رباعي زير همين معنا است: آنانكه ره عشق گزيدند همه دركوي حقيقت آرميدند همه درمعركه‌ي دوكون فتح از عشق است هرچند سپاه او شهيدند همه تفسيري درباره‌ي شهادت و شهيدان از ديدگاه قرآن آيات قرآني اين پويندگان از جان گذشته و اين قهرمانان به آزادي رسيده را در عالي‌ترين حد تعظيم و تمجيد نموده، آنانرا زنده‌هاي جاويد و در رديف پيامبران معرفي نموده است. نمونه‌اي از آيات مربوط به آن عاشقان تعهد برين را متذكر مي‌شويم: 1- فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين (آنان باكساني هستند كه خدا بر آنان عنايت كرده است- از پيامبران و صديقين (راستگويان و راست كرداران) و شهدا و نيكوكاران) 2- وجيي باالنبيين و الشهداء و قضي بينهم بالحق و هم لايظلمون (و پيامبران و شهداء به صحنه‌ي محشر آورده شدند و ميان آنان قضاوت به حق (شرح اين قسمت طولاني است، صفحه مقابل مربوط به جلد 6 مي‌باشد) گرفت و به آنان ستمي وارد نخواهد گشت) 3- والذين آمنوا بالله و رسله اولئك هم الصديقون و الشهداء عند ربهم لهم اجرهم و نورهم (و آنانكه به خدا و پيامبرانش ايمان آورده‌اند، آنان هستند كه صديقين و شهداء در نزد پرودگارشان مي‌باشند، آنان پاداش و نوري براي خود دارند) توضيح- ظاهر آيه‌ي سوم اينست كه ايمان آورندگان بخدا و پيامبرانش راستگويان راست كردار و شهدا هستند. اين معني را آيه‌ي يكم كه راستگويان راست كردار را متذكر شده سپس شهداء بمعناي معمولي آن را جداگانه آورده است، تاييد مي‌كند. احتمال ديگري هم وجود دارد و آن اينست كه مقصود از شهداء بمعناي شخصيتهاي تكامل يافته‌ايست كه در زندگي دنيوي ملاك و الگوي رشد و كمال انسانها بودند. مانند آيه‌ي ليكونوا شهداء علي الناس. آيات سه‌گانه ازمقام شامخ شهداء حد اعلاي تجليل و تمجيد را متذكر شده است. 4- ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون. فرحين بما اتاهم الله من فضله و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم الا خوف عليهم ولا هم يحزنون. يستبشرون بنعمه من الله و فضل و ان الله لايضيع اجر المومنين. الذين استجابوا لله و الرسول من بعد ما اصابهم القرح للذين احسنوا منهم واتقوا اجر عظيم (و گمان مبر آنانكه در راه خدا كشته شده‌اند، مردگاني هستند، بلكه آنان زندگاني هستند كه در نزد پروردگارشان بهره‌مند مي‌گردند. شهيدان راه حق آنان را كه در دنبال آنان در حركتند و هنوز نرسيده‌اند، بشارت مي‌دهند كه ترس و اندوهي بر آنان نيست. نعمت و فضل الهي را به آنان بشارت مي‌دهند و اينكه خداوند پاداش مردم با ايمان را تباه نمي‌سازد. كساني از مردم با ايمان كه كار نيكو كرده و تقوا ورزيده‌اند و زخمي بر آنان وارد شده است، پاداش بزرگي دارند.) من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا (از مردم با ايمان مرداني هستند كه تعهد الهي را ايفاء نمودند، گروهي از آنان راه ابديت را پيش گرفت و دسته‌اي ديگر منتظر حركت در اين راهند، آنان هيچ حقيقتي را تبديل و تغيير ندادند) بانظر به آيات پيشين و جمله‌ي قضي نحبه كه حركت سريع و حركت جدي براي ايفاي تعهد است، يك مسئله‌ي بسيار مهم استفاده مي‌شود كه توجه به آن بتنهايي مي‌تواند مقام والاي شهادت را توضيح بدهد. مسئله اينست كه شهادت در راه خدا ايفاي تعهدي است كه اولاد آدم با خدا بسته است. اين تعهد مي‌گويد: جان را كه من بتو داده‌ام، نبايد در راه شهوات و هوي و هوسهاي حيواني تباه بسازي. اين جان را در راه مقام پرستي و خودكامگي نبايد از ارزش بيندازي. تو حق معامله‌ي جان را در راه مقام پرستي و خودكامگي نبايد از ارزش بيندازي. تو حق معامله‌ي جان را با هيچ موضوع دلخواه خود نداري. اين جان كه امانتي از من در نزد تست، نبايد اسباب سوختن جانهاي ديگر انسانها را فراهم كند. اين جان نبايد در حال ركود و خمودي رو به فنا برود، بلكه بايستي هرروز آينده‌اش از روز گذشته‌اش، رشد يافته‌تر بوده باشد. اين جان از آن من است و بايستي به سوي من بر گردد. تعدي و تجاوز به اين جان، تعدي بر من است. تعدي بر من آسيبي بر من نمي‌زند، بلكه خسارتي به خويشتن وارد مي‌سازد كه قابل جبران نيست. شهيد انساني است كه به اين تعهد احترام گذاشته و وفا كرده و رهسپار منزلگه نهائي خود گذشته است. و هو لباس التقوي و درع الله الحصينه و جنته الوثيقه (جهاد لباس تقوي و زره محم الهي و سپر با اطمينان او است) نبرد در راه حيات معقول حافظ تقوي است دو عامل اساسي همواره در كمين آسيب زدن و مختل نمودن حيات آدميان نشسته، در انتظار فرصت اند: عامل يكم- جريانات عواملو نيروهاي عالم طبيعت است، باضافه‌ي احتياج موجودات آدمي در ادامه‌ي زندگي به جبران ضايعه‌هاي بدني و استهلاك تدريجي اجزاي آن. براي مقاومت در مقابل عوامل و نيروهاي مزاحم طبيعت و همچنين براي نگهداري كالبد مادي از ضايع شدن و تهيه‌ي وسائل خوراك و پوشاك و مسكن، يك جهاد مستمر لازم است كه ادامه زندگي امكان‌پذير بوده باشد، اين مجاهدت و تلاش يكي از ضرورتهاي اصيل پديده‌ي حيات است. حيات آدمي يك ليوان شربت نيست كه از يك چشمه ساري پر كنند و آن را سربكشند. حيات حقيقي آن است كه دائما، در حال به وجود آمدن و به وجود آوردن باشد. در غير اينصورت بارسنگيني است بر دوش انسان. براي توضيح اين مسئله يك مثال روشني را مي‌آوريم. تصور فرمائيد يك انسان تشنه در بياباني دور از آباديها، براي بدست آوردن آب آشاميدني همه‌ي پيرامون خود را مي‌نگرد، چيزي نمي‌بيند، از هر طرفي به پهنه‌ي بيابان مي‌نگرد، باز چيزي نمي‌بيند، مي‌رود روي تپه‌ها، بلكه از بالاي آنها چشمش به آب بيفتد، باز چيزي نمي‌بيند، از تپه پايين آمده از قله‌ي بلند كوه بالا مي‌رود و پس از دقت و كاوش زياد از دور درختاني را مي‌بيند، اطمينان پيدا مي‌كند كه حتما، در آن نقطه چشمه‌ساري وجود دارد، از قله پايين آمده، كوزه بدوش مسافت زيادي را با شتاب مي‌پيمايد. از سنگلاخها مي‌گذرد، از خارستانها عبور مي‌كند، پستيها و بلنديها را در مي‌نوردد و پس از ساعتهايي به آن درختان مي‌رسد و چشمه‌ساري را در آنجا مي‌بيند، فورا، سروصورت خود را شسته و كوزه را از آب آن چشمه‌سار پر كرده و مي‌آشامد. طعمي كه اين آب به چنين شخصي دارد و آن گوارائي كه شخص مفروض از آب در مي‌يابد، حقيقتا، طعم حيات داشته و قطرات آن آب كه از گلويش پايين مي‌رود، مانند نيروهاي زندگي است كه وجود او را شاداب مي‌سازد. حال شخص ديگري را فرض كنيد كه در كاخ باشكوه و مجللي نشسته و همه‌ي وسايل زندگي براي او درحد اعلا آماده است و اگر اشتياق به آشاميدن آب را براي نشته‌ي واقعي صد درجه قرارداد كنيم، با بروز اولين درجه‌ي اشتياق به آشاميدن آب در اين شخص كامور، خدمتكاران فورا، در پياله‌هايي مرصع و طلاكاري شده، انواعي از آبهاي ممتاز را دو دستي براي او تقديم خواهند كرد. اين كامور نه تنها از آشاميدن آب لذت نخواهد برد، بلكه محال است كه طعم حقيقي آب براي او قابل درك بوده باشد، چرا؟ براي اينكه آب را براي او تهيه كرده‌اند، نه اينكه او آب را تحصيل نموده باشد. حيات آدمي نيز چنين است، يعني هركس كه توقع داشته باشد كه حيات قدم رنجه فرموده از لابلاي طبيعت سر بر آورده و راه افتاده و به گلوي آدمي ريخته شود، چنين شخصي نه تنها از حيات لذت نخواهد برد، بلكه هرگز طعم آنرا نخواهد چشيد. اولين اصل اساسي تقوي اينست كه آدمي زندگي خود را از طبيعت با تلاش و تكاپو استخراج نمايد. كسي كه اساس و عوامل حيات او از ديگران است، زندگي ندارد، تا از نردبان تكامل كه تقوي است بالا برود و از حيوانيت عبور كند و به انسانيت برسد و از انسانيت بگذرد و گام به قلمرو فرشتگان بگذارد و آنگاه از آن قلمرو هم بالاتر رود و آنچه آن در و هم نايد آن شود پس اولين نوع جهاد در راه خدا عبارتست از ادامه‌ي حيات مستند بر خويشتن و اين تلاش اساس همه‌ي انواع تقواها است كه انسان از مرده شدن در طبيعت به زندگي اختياري توفيق حاصل مي‌نمايد: مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم           دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم (مولوي) عامل دوم- كه بايستي همواره در راه رفع مزاحمت آن جهاد كرد، انسان است. چه چيز؟ انسان؟! بلي انسان. مگر انسان هم مزاحم حيات انساني ديگر است؟ بلي متاسفانه. و جهاد و تلاشي كه براي رفع و دفع شراين موجود لازم است به قدرت عضلاني و فكري بيشتري نيازمند است. عميق و گسترش و تعداد اسباب دشمني انسان با انسان ديگر، بقدري زياد است كه اگر روزي فرا رسد كه طبيعت مانند موم در دست بشر تابع اراده‌ي وي بوده باشد و همه‌ي قوانين و اجزاي طبيعت حتي بدون كار و تلاش به سود انسانها به فعاليت بيفتند، باز خصومت انسانها اگر عمق و گسترش بيشتري پيدا نكند، حداقل تقليل نخواهد يافت، زيرا اين موجود طبيعتا، خودخواه است. اصلا مقايسه‌ي مزاحمت طبيعت با خصومت انسانها با يكديگر بهيچ وجه منطقي نيست، زيرا كدامين سردي هوا آگاهانه و با تعمد يك انسان را مبتلا به درد نموده است؟! كدامين آتش با علم باينكه سوختن عضو آدمي دردناك و او را مي‌كشد، كسي را سوزانده است؟! كدامين كوه آتش ف‌شان با آگاهي و عمد، كشت و زرع و خانه‌هاي مردم را ويران ساخته و به آتش كشيده است؟! ولي انسان در خصومت با انسان ديگر مي‌داند كه جسم و جان آدمي آسيب پذير است و با ديدن آسيب درد مي‌كشد و مي‌سوزد و تباه مي‌گردد. وقيح‌تر از خود اين خصومت، انديشه‌ها و منطق‌هايي است كه در راه قانوني ساختن نابودي انسانها براي اشباع خودخواهيها و لذت پرستيها و نامجوئيها به كار مي‌اندازد و اين انديشه‌ها و منطقها را بقدري مورد اهميت قرار مي‌دهد كه يك صدم آنها براي آباد كردن جوامع و تقليل آلام بشري كه از در و ديوار زبانه مي‌كشد، كافي است. اينست عامل دوم جهاد، يعني جلوگيري از شر انسان نماهاي بدتر از عوامل بنيان كن طبيعت، يعني جلوگيري از شمشيري كه بانشان من هستم و هستي تو مشروط بر خواستن من است بر سر انسانهايي كه با مشيت الهي بوجود آمده‌اند، فرود مي‌آيد. اين انسان نماهاي تيز دندان آن خصومت و تنفر از صلح و صفا را دارند كه خفاشان از نور آفتاب. فتنه و آشوب و نابود كردن ارزشها غذاي رواني اين انسان نماها است. اگر جويبار زندگي اجتماعي صاف و زلال باشد، بدون ترديد مردم اجتماع حركات و سكنات و روابط خود را با يكديگر سالم نگه مي‌دارند، بدين جهت اين فتنه پرستها نمي‌توانند از اين جويبار زلال ماهي بگيرند، لذا همواره چشمه‌سار جامعه را تيره و كدر مي‌خواهند. در آيات قرآني موضوع فتنه در چند مورد مطرح شده و در برخي از موارد براي از بين بردن فتنه، دستور به جهاد داده است. از آنجمله: و قاتلوهم حتي لاتكون فتنه (با آنها نبرد كنيد تا فتنه مرتفع گردد) و الفتنه اكبر من القتل (و فتنه بزرگتر از كشتن است) اينان از حيات طبيعي الهي خود را محروم ساخته‌اند، لذا نمي‌توانند حيات ديگران را هضم نمايند: زانكه هر بدبخت خرمن سوخته         مي‌نخواهد شمع كس افروخته (مولوي) اگر بتوانيد به درون اين انسان نماهاي ضد بشري راه پيدا كنيد و به تماشاي درون آنان بپردازيد، جز وحشت و اضطراب نتيجه‌اي نخواهيد برد. آيا وحشتناك و اضطراب انگيز نيست آن دروني كه همه‌ي انسانهاي روي زمين را در صورت عقربي مجسم كرده است كه بايد همه‌ي آنها را كشت؟ آيا وحشت‌انگيز نيست دروني كه آدميان در آن با همه‌ي ارزشهايشان، جز لقمه‌اي لذيذ كه بايد آن را خورد و خود طبيعي را متورم ساخت، چيز ديگري نيستند. خلاصه جهاد بمعناي حفظ حيات معقول انسانها از اختلال و نابودي بوسيله‌ي دو عامل مزاحم طبيعت و انسان نماها ضرورت قطعي دارد. فمن تركه رغبه عنه البسه الله ثوب الذل و شمله البلاء وديث بالصغار و القمائه و ضرب علي قلبه بالاسهاب و اديل الحق منه بتضييع الجهاد و سيم الخسف و منع النصف (كسي كه از روي اعراض جهاد را ترك كند، خداوند لباس ذلت بر او بپوشاند و بلا و مصيبت او را فرا گيرد و با حقارت و پستي در ذلت غوطه‌ور شود و دلش مشوش گردد و هذيانها سر دهد و حق كه بجهت ضايع بودن جهاد، ترك شده است، بر او پيروز شود و ذلت خود را بر وي تحميل نمايد و از انصاف و عدالت ممنوع گردد.) نتايج اعراض از جهاد بدان جهت كه تكاپوي جدي براي استخراج حيات از طبيعت و گرفتن حق حيات از انسان نماهاي ضد بشريت، مانند تنفس از هوا براي ادامه‌ي زندگي ضرورت دارد، مسامحه و بي‌اعتنائي درباره‌ي اين تكاپو كه جهاد ناميده مي‌شود، نتايج زير را در بردارد: نتيجه يكم- پوشيدن لباس ذلت- زيرا كسي كه براي حيات خود تلاش نمي‌كند، و از طرف ديگر آن حيات را مي‌خواهد، مجبور است كه حيات خود را با گدايي و ذلت از ديگران بگيرد. و بگويد: من هم حيات را مي‌خواهم به من رحم كنيد، من قدرت حركت ندارم، من توانائي زيستن مستند به خود ندارم، بيائيد از آن جرعه‌هايي كه با تلاش از منبع عالم طبيعت و مبارزه با درندگان مزاحم حيات به دست آورده‌ايد، جرعه‌اي هم به من بدهيد و اگر رحم بيشتري داشته باشيد، آن جرعه را به گلوي من بريزيد، زيرا من حال گرفتن پياله و بردن آن به دهان را هم ندارم!!! اينست لباس ذلت و پستي كه مرگ براي انسان آگاه، از پوشيدن آن لباس آسانتر و گواراتر مي‌باشد. اگر تاريخ بشري را ورق بزنيم و درباره‌ي آمار انسانهايي كه براي گريز از ذلت و حقارت، دست از زندگي شسته و زير خاك را بر روي خاك ترجيح داده‌اند، درست دقت كنيم خواهيم ديد اين آمار رقم بسيار بسيار بزرگي را نشان مي‌دهد. خواهيم ديد افراد فراواني بطور دسته جمعي تن به ذلت نداده رهسپار ميدان كارزارها شده و به زندگي خود خاتمه داده‌اند. خواهيم ديد افراد و گروهها، بلكه جوامعي از انسانها براي حفظ حيات معقول و مستند به خويشتن، از مزايا و خوشيهايي كه مي‌بايست از ديگران با ذلت و حقارت بگيرند، دست برداشته، به زندگي فاقد همه‌ي لذايذ و مزايا تن در داده‌اند. خواهيم ديد انسانهايي فراوان بجهت احساس حقارت و ذلت در عشقي كه حتي همه‌ي سطوح رواني آنانرا فرا گرفته است، خود را از آن عشق منصرف نموده، شخصيت خود را بر مخلوقات خود نمي‌خواهد. اگر فرض كنيم كه با صدها مغلطه كاري و سفسطه بازي بتوانيم خود و ديگران را بفريبيم در برابر اين حقيقت كه حيات در اختيار من نيست و اين پديده شگفت انگيز وابسته به مقام شامخ الهي است و نفخت فيه من روحي خود را گول بزنيم و ديگران را كلافه كنيم. آيه‌ي زير را دقت فرمائيد: ان الذين توفاهم الملائكه ظالمي انفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين في الارض قالوا الم تكن ارض الله واسعه فتهاجروا فيها فاولئك ماواهم جهنم و سائت مصيرا (آنانكه به خود ستم كرده‌اند، هنگاميكه فرشتگان آنانرا در حال عبور از پل مرگ در مي‌يابند، مي‌گويند: شما در دنيا در چه وضعي زندگي مي‌كرديد؟ مي‌گويند: ما در روي زمين بينوا و مستضعف بوديم، فرشتگان مي‌گويند: مگر زمين خدا پهناور نبود، تا در آن هجرت نمائيد. جايگاه آنان دوزخ است و دوزخ سرنوشت بدي است) توضيح- در اين آيه، آدمي از كيفيت زندگي خود مسئول قرار مي‌گيرد. او بهيچ وجه نمي‌تواند چنين پاسخ بدهد كه زندگي در اختيار خودم بوده است، و من مطابق ميل خود زندگي كرده‌ام. بنابراين، هر كسي بايستي پاسخي معقول براي كيفيت زندگي خود تهيه نمايد. يعني پاسخ به انتخاب راه‌ها و چگونگيهاي زندگي نه اصل آن كه به هيچ وجه مربوط به آگاهي و اختيار او نيست. اين مسئوليت كشف مي‌كند كه پديده‌ي زندگي حقيقتي است مولد كه چگونگي اداره و برخوداري از آن تحت اختيار آدمي است، ولي چنانكه بوجود آوردن آن مربوط به ميل و خواست انسان نيست، همچنين نابود ساختن اين حقيقت براي او مجاز نيست. نابود ساختن زندگي كه مبارزه با مشيت خداوندي است دو شكل دارد: شكل يكم- خودكشي. شكل دوم خودشكني و پستي و ذلت كه آدمي برحيات خود روا مي‌دارد. نتيجه اين ذلت و پستي كه انساني حق ندارد كه در مقابل سئوال از اين ذلت و استضعاف اختياري چنين پاسخ بدهد كه زندگي از آن خودم بوده است، و من در ادامه آن راه ذلت را انتخاب كرده بودم!! اهميت زندگي با عزت و شرافت و استقلال در درجه ايست كه آيات قرآني براي بدست آوردن و حفظ آن جهاد و كشتار را توصيه مي‌نمايد، بلكه دستور صادر مي‌كند كه به جهاد بپردازيد و تن به ذلت ندهيد: اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علي نصرهم لقدير. الذين اخرجوا من ديارهم بغير حق … (اجازه داده شده يا اعلان شده است براي كسانيكه ستميده‌اند، نبرد كنند و قطعا، خداوند بر پيروز ساختن آنان توانا است. اين ستمديدگان كساني هستند كه بناحق از وطنهاي خود آواره گشته‌اند). نتيجه‌ي دوم- دچار شدن به بلاها و مصيبتها- اعراض از تلاش و تكاپو براي حيات، چنانكه گفتيم: زندگي را از استناد به انسان زنده سلب مي‌كند، در اينصورت زندگي مانند چراغ فتيله‌اي مي‌شود كه آدمي در دست خود گرفته است و روشنايي آن را درك مي‌كند، ولي كسي كه نفت در نفتدان آن چراغ مي‌ريزد، او نيست بلكه كسي ديگر است كه مي‌تواند براي اشباع تمايلات و خواسته‌هاي خود، كميت و كيفيت آن نفت را تغيير بدهد. از طرف ديگر آن چراغ فتيله‌اي همواره در مجراي بادهاي طوفاني طبيعت و درندگان انسان نماها در معرض خاموشي قرار گرفته است. نگهداري اين چراغ با فرض وابسته بودن نفتش به خواست ديگران و احتياج ادامه‌ي روشنائيش به عدم وزش بادهاي طوفاني عوامل طبيعت و تمايلات ديگران، بلاها و مصائب و ناگواريهايي است كه بي امان در هر لحظه‌اي سراغ چنين زندگي را خواهد گرفت. نتيجه‌ي سوم- دلهره و اضطراب و تشويش دائمي درون- اين يكي از نتايج تباه كننده‌ي حيات وابسته است كه از احساس جريان ضعيف حيات از يك طرف و از احتمال خشكيدن آن از منبع به وسيله‌ي عوامل مزاحم طبيعت و درندگان خونخوار از طرف ديگر و در آميختن آب حيات با گل و خس و خاشاك و لجنهاي خواسته‌هاي ديگران، ناشي مي‌گردد. اين دلهره و اضطراب همراه با وسوسه‌هايي است كه از تزلزل دائمي حيات ناشي مي‌گردد. آيا فردا من مي‌توانم آن كاري را كه مي‌خواهم انجام بدهم؟ معلوم نيست، تا ديگران چه بخواهند! آيا من مي‌توانم آن موضوع را هدف قرار بدهم و براي وصول به آن وسايلي را انتخاب كنم؟ معلوم نيست، تا ديگران چه بخواهند! آيا من مي‌توانم فلان موضوع را زيبا تلقي كنم؟ معلوم نيست، تا ديگران چه بخواهند! اصلا آيا من زنده هستم، پس كو مختصات زندگي! معلوم نيست تا ديگران چه بخواهند! شگفتا، بنابراين، شما ديگران مي‌گوئيد: من زنده نيستم؟ بلي، ما نمي‌گوئيم شما نيستيد، مي‌گوئيم هستي شما وابسته به خواست ديگران است، تا خواست ديگران درباره‌ي زندگي شما چه باشد. نتيجه‌ي چنين زندگي اينست كه آدمي به شماره‌ي احتمالات خواسته‌ي ديگران كه چگونگي زندگيش مربوط به آن است، عواملي براي وسوسه ودلهره واضطراب داشته باشد. ولي آن زندگي با هوشياري و آزادي خود آدمي ادامه پيدا مي‌كند در معرض دلهره و اضطراب و تشويش و احتمالات متضاد قرار نمي‌گيرد، اين زندگي احتياج به تكاپو و جهاد دارد. اين زندگي متزلزل و وابسته از آرزوها اشباع مي‌شود و با هذيانها و سرسام گوئي‌ها مستهلك مي‌گردد. نتيجه چهارم- شكست در برابر حق و پيروزي حق بر اعراض كننده از جهاد- اين هم يك نتيجه‌ي كاملا بديهي است كه اعراض از تكاپو و جهاد در دنبال خود مي‌آورد. اين نتيجه عبارتست از شكست در برابر حق، زيراچه حقي بالاتر از حق حيات كه خداوند به عهده‌ي او گذاشته است؟! اين يك شكست بنيادين است كه شكستهاي بيشماري را در پي دارد. توضيح اينكه وقتي كه آدمي حق حيات خود را ايفاء نمي‌نمايد، آن حقوق ديگر را كه مبتني بر حق حيات است، از دست مي‌دهد. حق تكامل و رشد را از خود سلب مي‌كند، اين حق كه ايفا نشده است، بر او پيروز مي‌گردد، او حجت و دليلي در برابر قانون و حق مزبور ندارد. اين شكست خورده‌ي حيات، در برابر بايستيهاي زندگي اجتماعي شكست خورده است. در برابر قوانين اخلاقي و عواطف خانوادگي و چشيدن طعم حيات ديگر انسانها كه حقوق مسلمي هستند، شكست خورده و بزانو درآمده است. نتيجه‌ي پنجم- ممنوعيت از عدالت و انصاف- آن فرد و جامعه‌ايكه از عدالت بر خويشتن كه عبارتست از تكاپو در نجات دادن حيات معقول خود از دستبرد عوامل مزاحم طبيعت و درندگان انسان نما، امتناع مي‌ورزد، چگونه مي‌توان توقع داشت كه عدالت و انصاف ديگران شامل حال او گردد؟! همواره حق و عدالت در جوامع بشري سراغ كسي را مي‌گيرد كه در مجراي بايستگيها و شايستگيها قرار بگيرد و بعنوان يك انسان زنده در صحنه‌ي اجتماع، نقش موجوديت خود را بازي كند، وقتي كه فرد يا جامعه‌اي خود را از مجراي مزبور بيرون كشيده و همه‌ي شئون حياتي وي دستخوش وابستگيهاي گوناگون قرار گرفته باشد، چنين فرد و گروهي با از دست دادن اختياري حق حيات، همواره ستمديده‌ي خويشتن است، و نمي‌تواند توقع آن را داشته باشد كه عدالت و انصاف ديگران سراغ او را بگيرد و با پاي خود به بالينش آيد و بگويد: برخيز تا حق ترا از ديگران بگيرم.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم ) ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 78-70 خطبه بيست و هفتم از خطبه هاى معروفى است كه ابو العبّاس مبرّد و ديگران آن را نقل كرده اند. دليل مشهور ايراد اين خطبه اين است كه، مردى به نام علج از مردم شهر انبار، بر آن حضرت وارد شد و خبر داد كه سفيان بن عوفّ غامدى به فرماندهى سپاه معاويه به شهر انبار وارد شده و كارگزار آن حضرت حسّان بن حسّان بكرى را به شهادت رسانده است.  حضرت با شنيدن اين خبر ناگوار به منبر رفت و خطاب به مردم فرمود: «برادر شما حسّان بكرى در شهر انبار دچار مصيبت و گرفتارى شد. او با وجود اين كه سخت درمانده شده بود، از حادثه نهراسيد، نعمتهاى آماده نزد خداوند را، بر زندگى دنيا ترجيح داد و آخرت را برگزيد.  پس به سوى دشمن بشتابيد، آنان را تعقيب كنيد، و اگر بر آنها دست يافتيد، چنان گوشمالى شان دهيد كه براى هميشه از زندگى، در عراق قطع اميد كنند.» پس از اداى اين جملات، به اميد شنيدن پاسخ مناسب ماند، اما مردم خاموش ماندند سكوتى مرگبار همگان را فرا گرفت هيچ كس، حتى يك كلمه بر زبان نراند.  حضرت كه با سكوت آنان روبرو شد، از منبر پايين آمد، پياده به سوى اردوگاه نخيله به راه افتاد مردم پشت سر آن حضرت آمدند و در محلّ اردوگاه سپاه، برخى از بزرگان كوفه، اطرافش را گرفتند و از آن حضرت درخواست كردند به منزل بازگردد و سپس معروض داشتند كه امر جنگ را به عهده خواهند گرفت.  حضرت با ناراحتى فرمود: «شما نه به درد خود مى خوريد و نه مرا به كار مى آييد» ولى آنان همچنان بر تقاضاى بازگشت آن حضرت اصرار ورزيدند، تا سرانجام به منزل بازگشت، و يكى از فرماندهان خود به نام سعيد بن قيس همدانى را با هشت هزار نفر، به تعقيب، سفيان بن عوف غامدى فرستاد.  سعيد بن قيس آنها را تا محلّى به نام ادانى در سرزمين قنّسرين تعقيب كرد اما بر آنان دست نيافته، بازگشت. به هنگام بازگشت سعيد بن قيس، حضرت كسالت داشت، و بر ايراد سخنرانى در ميان مردم قادر نبود، جلو باب السدّة«» در حالى كه حسن و حسين عليهم السلام و عبد اللّه جعفر او را همراهى مى كردند، نشست. و خدمت گزارش «سعد» را فرا خواند، و كاغذى را كه بر آن همين خطبه را نوشته بود به وى داد و فرمود، براى مردم چنان با صداى بلند بخواند، كه همگان و خود آن حضرت بشنوند.  در روايت ديگرى، مبرّد علّت ايراد اين خطبه را چنين نقل مى كند: هنگامى كه، خبر ورود لشكر معاويه به شهر انبار، و كشته شدن حسّان بن حسّان بكرى، به آن حضرت رسيد، خشمگين از منزل بيرون شد، در حالى كه از فرط ناراحتى عباى مباركش را بر زمين مى كشيد، به اردوگاه نخيله آمد، و مردم آن بزرگوار را همراهى مى كردند، بر بالاى بلنديى قرار گرفت، خداى را ستايش كرد و بر پيامبر (ص) رحمت و درود فرستاد، سپس اين خطبه را ايراد فرمود.  به عقيده شارح روايت دوّم مبرّد، در جهت ايراد خطبه با مقتضاى حال مناسبتر و روشنتر به نظر مى رسد.  نقل شده است، هنگامى كه حضرت سخنان خود را به پايان رساندند، مردى از جاى برخاست، در حالى كه به برادرزاده اش اشاره مى كرد، عرضه داشت، يا على (ع) من و همين پسر برادرم، مصداق اين آيه كريمه قرآنيم كه حق تعالى فرموده است: «قالَ رَبِّ إِنِّي لا أَمْلِكُ إِلَّا نَفْسِي ...».  بنا بر اين فرمان مبارك را صادر فرما، به خدا سوگند به سوى دشمن خواهيم رفت هر چند ميان ما و دشمن سنگهاى سخت، و خارهاى تيز قرار داشته باشد حضرت براى آنان دعاى خير كرد و فرمود: شما دو نفر كجا و خواست من كه گوشمالى دشمن و تنبيه دايمى آنهاست كجا (حال كه معناى واژه هاى بكار رفته، روشن شد، شرح خطبه را آغاز مى كنيم) گفتار حضرت از: جمله «امّا بعد»... تا «منع النصف» كه، اول خطبه مباركه است، بيان مقصود آن بزرگوار، از انگيزش اصحاب خود بر پيكار در راه خدا مى باشد، كه توضيح و تذكرى است بر امر جهاد، و بزرگداشت آن، و بيان اشتباه آنان كه از رفتن به جهاد كوتاهى مى كنند.  لحن كلام حضرت چنان است كه گويا قصد دارد شنوندگان را بر پيكار دشمنانشان بسيج كند، بنا بر اين پيكار در راه خدا را به اوصافى مى ستايد، از آن جمله: اين كه-  درى از درهاى بهشت به نام جهاد است.  در توضيح و تشريح فرموده حضرت بايد گفت: گاهى مقصود از جهاد، پيكار با دشمن ظاهرى است، چنان كه از ظاهر عبارت همين معنى استفاده مى شود. و گاه جهاد با دشمن نهانى، يعنى نفس امّاره مورد نظر مى باشد، هر كدام از اين دو نوع جهاد، درى از درهاى بهشت است زيرا جهاد با نفس، از جهاد با دشمن ظاهرى حاصل مى شود، چه اين كه، لازمه جهاد با دشمن ظاهرى، آمادگى نفسانى است. بيان مطلب اين كه: شما بخوبى مى دانيد، كه ملاقات خداوند سبحان، و باريابى به مشاهده حضرت حق، نتيجه آفرينش و ثمره كوشش بندگان نيك خداوند است.  و از طرفى، به ضرورت ثابت شده، كه پيكار در راه خدا، يكى از عبادتهاى پنجگانه آيين حضرت محمّد (ص) است، و در علم طريقت و سلوك به سوى خداوند (عرفان) نيز مسلّم شده است كه انجام عبادات شرعى، جلوگيرى از سركشى نفس امّاره نفس مطمأنّه را موجب مى شود و يا آن را تهسيل مى كند.  رامسازى و فرمانبردارى نفس، بهر طريق حاصل شود، موجب ورود، به بهشتى مى شود كه پرهيزكاران بدان وعده داده شده اند.  از مجموع اين مقدمات روشن شد، كه جهاد مشروع، درى از درهاى بهشت، همان در با عظمتى است كه پيكارگران سالك الى اللّه، به بهشت رياضت نفسانى و مغلوب كردن شيطان، ورود مى يابند.  با توجّه و دقّت در مطالب فوق، بر اين راز آگاهى يافتيم و دانستيم كه نماز، روزه، و امور عبادى ديگر هر يك، درى از درهاى بهشت مى باشند زيرا انجام فرايض دينى، بدان سان كه، خداوند مقرر فرموده، موجب ورود به بهشت مى شود.  چرا كه باب دخول و ورود، در هر چيزى آن است كه انسان، از آن طريق وارد آن عمل مى شود. معناى فرموده رسول خدا (ص) در باره نماز: إنّها مفتاح الجنة «نماز كليد بهشت است»، نيز، همين است. و مضمون عبارت ديگر آن حضرت در باره فضيلت روزه: إنّ للجنّة بابا يقال له الريّان لا يدخله الّا الصّائمون، «براى بهشت درى است به نام «ريّان» كه جز روزه داران، از آن در وارد نمى شوند»، نيز بيان همين حقيقت است. دومين صفتى كه حضرت براى جهاد آورده اند، اين است كه، جهاد درى است، كه خداوند براى دوستان مخصوصش گشوده است. منظور از دوستان مخصوص آنهايى هستند، كه در محبّت و پرستش به خلوص رسيده باشند.  با اين توضيح روشن شد، كه جهاد، تنها براى رضاى خدا، بى هيچ هدف ديگرى، از ويژگيهاى دوستان خداست، دليل درستى اين ادّعا، اين است كه مرد مسلمان هنگامى كه به قصد جهاد ترك خانواده، فرزند، مال و منال مى كند و به ستيز با دشمنى كه مى داند به يقين نيرومندتر از اوست، اقدام مى نمايد،- وظيفه ايستادگى يك نفر در برابر ده نفر مشرك-  و با علم به اين كه اگر مغلوب دشمن كافر شود، زن و فرزندش را به اسيرى مى برند، و امثال اين پيشامدها و در هر حال، شكيبا، شكرگزار، معترف به بندگى خدا و تسليم فرمان حق باشد، در حقيقت چنين كسى دوست خداست، و از غير خدا، هر كه و هر چه باشد دورى جسته، و شيطانش را مغلوب و ابليس را نااميد ساخته است.  با توضيحى كه در باره جهاد در راه خدا داده شد كه داراى دو ويژگى عمده پيكار با شيطان و خالص شدن براى خداست، جاى يك اشكال در مطلب باقى مى ماند، و آن اين كه: منظور از انجام امور عبادى، جهاد با شيطان و خالص شدن براى خدا خوانده شد، اما جهاد هم به همين دو صفت متصف شد كه موجب مبارزه با شيطان و خالص شدن براى خدا مى شود به اين ترتيب مزيّت و برتريى براى ديگر امور عبادى نسبت به جهاد باقى نمى ماند. بنا بر اين معناى سخن صحابه رسول خدا (ص) كه از پيكار سخت مشركين برگشته بودند، و حضرت به آنها فرمود: «ما از جهاد كوچك بازگشته ايم و به سوى جهاد اكبر مى رويم» چيست در پاسخ اين اشكال، احتمال دو معنى را مى توان، داد به عبارت ديگر اين اشكال مفروض را به دو طريق زير جواب مى دهيم: 1-  تمام فايده ذاتى جنگ با مشركين، جهاد با نفس نيست، بلكه از نتايج بزرگ پيكار با دشمن آشكار، پيروزى بر دشمن كافر، گرايش مردم به دين حق و بسامان كردن كارشان، بر مبناى ديانت است. براى همين است كه افراد متمايل به اسلام مى توانند، مسلمانان را در جهاد يارى دهند، هر چند هنوز كافر باشند.  بر خلاف ديگر امور عبادى، كه، اهدافشان، جز پيكار با نفس نيست، بى شك پيكار بزرگ به دو اعتبار زير همين است و بس.  الف: اعتبار نخست اين كه، زيان و ضرر، در دشمن فرق مى كند، ضرر دشمن آشكار (كفّار) زيان دنيايى و ناپايدار است، امّا زيان شيطان نفس، اخروى و پاينده است. بديهى است آن كه زيانش بزرگتر باشد، پيكار با او بزرگتر و مهمتر است. ب: اعتبار دوّم پيكار با شيطان نفس، مبارزه با دشمنى دايمى و هميشگى است پيوسته، نيرنگ و فريب را به كار مى گيرد، چه بسا كه براى رسيدن به مقصودش، به لباس دوست نصيحتگير دلسوز در آيد. بى ترديد رهايى يافتن از چنين خصم فريبكارى، دشوارتر، و پيكار با او بزرگتر از دشمنى است كه خصومت خود را آشكارا بيان مى دارد، و در تمامى عمرش، يك يا دو بار، با انسان درگير مى شود. بدين دليل است كه جهاد با دشمن ظاهرى را جهاد كوچك و پيكار با نفس را جهاد اكبر ناميده اند.  2-  در پاسخ اشكال بايد گفت، هر چند بپذيريم، كه مقصود از جهاد اصغر جهاد با نفس باشد، ولى بايد دانست كه، جهاد با نفس در حين كارزار با دشمن آشكار، آسانتر انجام مى گيرد، زيرا خصلتهاى نفسانى مانند، خشم و شهوت، به هنگام مقابله با دشمن، در جهت هيجان تعقيب خصم قرار دارند و فرمانبر عواطف اخلاقى و عقلانى انسانند، تا چه صلاح بداند، و به كدام سمت فرمان دهد. در اين حال نفس انسانى، در رامسازى جنبه هاى شهوانى، چندان زحمتى ندارد.  بر خلاف ديگر عبادات، كه طبعا، خواهشهاى نفسانى، در برابر عواطف اخلاقى و عبادى واكنش نشان مى دهند براى اين است، كه جهاد با خواهشهاى نفسانى، در مورد ديگر عبادات، دشوارتر و بزرگتر از جهاد با نفس در حال جنگ است. اين توضيح ما بود، حقيقت امر را خداوند داناست.  سوّمين توصيفى كه براى جهاد ذكر فرموده اند، اين است كه جهاد پوشش پرهيزكارى، زره محكم خداوندى، و سپر مطمئن است امام (ع) به عنوان استعاره، لفظ لباس، زره، و سپر را براى جهاد بكار گرفته و سپس زره و سپر را، به دو صفت محكم و مورد اعتماد ستوده است.  جهت مشابهت جهاد به اوصاف مذكور، اين است: همچنان كه انسان با پوشيدن لباس، از رنج گرما و سرما رها مى شود، با جهاد، از شرّ دشمن و يا عذاب آخرت، در امان مى ماند، و با زره سپر حمله دشمن را دفع مى كند.  حضرت به دنبال توصيف جهاد و ويژگيهاى آن، ترك كنندگان جهاد را توبيخ مى كند و مى فرمايد: بر حذر باد كه جهاد را از روى بى ميلى و بدون عذر رها كند، كه ترك جهاد، پيامدهاى نفرتبار خواهد داشت، از آن جمله: 1-  رها كننده جهاد، آماده مى شود كه خداوند لباس ذلّت و خوارى را بر وى بپوشاند.  حضرت عبارت «ثوب» يعنى جامه را براى ذلّت و خوارى استعاره آورده، و لباس را به لحاظ شمول و فراگيرى خوارى به عاريه و استعاره بيان داشته است.  جهت تشبيه، فراگيرى همه جانبه خوارى و ذلت است بدان سان كه جامه بدن را از همه سو مى پوشاند، بلاى دشمن از همه سو ترك كنندگان جهاد را فرا مى گيرد و ذليل و خوارشان مى گرداند، و خرد آنان را در مصلحت انديشى كارشان زايل مى سازد.  توضيح مطلب اين كه: خوارى و ذلت به سراغ آنها مى آيد، به دليل يورش مكرر دشمن و غارت مال و منال، كه اين خود سبب ايجاد اين گمان مى شود، كه دشمن بسيار قوى و نيرومند است. و از اين رو، در دلها ترس شكست و خوارى پديد مى آيد.  بدين هنگام، فراگيرى بلاى دشمن امرى يقين مى گردد و تفكّر باطنى انسان را در به دست آوردن راههاى درست مقابله با خصم، در عقب راندن دشمن و مقاومت در برابر او، از ميان مى برد. دليل درماندگى در برابر دشمن: يا اميدوار نبودن به مقاومت، كم همتى را در آنان به وجود مى آورد، و يا نگرانى به دليل ترس از نيافتن جنبه مصلحتى، درماندگى را سبب مى گردد.  عبارت امام: «و ان يضرب على قلبه بالأسهاب»،  بر دل رها كنندگان جهاد، خوارى و ذلّت از دست دادن عقل و آگاهى مهر خورده و تثبيت شده است. جمله استعاره اى است، بمانند سخن حق تعالى: «وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ».  با اين توضيح كلمه «اسهاب» به معناى از دست دادن خرد است.  وجه مشابهت در استعاره فراگيرى و فروپوشى، خوارى است، چنان كه ساختمان و بارگاه برافراشته، افراد داخل خود را مى پوشاند. و يا لازمه خوارى و بيچارگى، كم خردى است. چنان كه فلسفه وجودى گل اين است كه ديوار را مى پوشاند: احتمال ديگر در مفهوم كلمه «اسهاب» پر حرفى بدون فايده است، زيرا انسان به هنگام وحشت و ترس بسيار، سخنان نابجا بر زبان جارى مى كند، ولى از گفتار زيادش نتيجه اى نمى گيرد و ساير امور مانند: پيروى نكردن از حق عدم پيروزى بر دشمن، انصاف و عدالت نديدن از خصم و مشكلات فراوان ديگر ناشى از ترك جهاد در راه خدا با كفّار است در حالى كه امكان پيكار با دشمن را داشته است. به نحوى روشن است كه همه اين امور مورد تنفّر است و براى افراد زيان دنيا و آخرت را به دنبال دارد.  در قرآن مجيد، آيات فراوانى در ترغيب به جهاد و فضيلت آن نازل شده است از جمله: «لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً... لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ» در جايى ديگر مى فرمايد: «وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَ جِهادِهِ» و در مقامى ديگر مى فرمايد: «وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما يُجاهِدُ لِنَفْسِهِ». و جز اين موارد... كه در قرآن در باره جهاد فراوان ياد شده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 390 و من خطبة له عليه السّلام و هى السابعة و العشرون من المختار فى باب الخطب و هذه من مشاهير خطبه و صدرها مروية في الوسائل من الكافي عن أحمد بن محمّد بن سعيد عن جعفر بن عبد اللّه العلوي و عن أحمد بن محمّد الكوفي عن عليّ بن العبّاس عن إسماعيل بن إسحاق جميعا عن أبي روح فرخ بن فروة عن مسعدة بن صدقة عن ابن أبي ليلى عن أبي عبد الرّحمان السّلمي عنه عليه السّلام. و رواها المبرّد في أوائل الكامل و العلّامة المجلسي في البحار من معاني الأخبار للصّدوق بزيادة و نقصان ليطلع عليها بعد الفراغ من شرح ما أورده السّيد في الكتاب و هو قوله:أمّا بعد، فإنّ الجهاد باب من أبواب الجنّة، فتحه اللّه لخاصّة أوليائه و هو لباس التّقوى و درع اللّه الحصينة و جنّته الوثيقة، فمن تركه رغبة عنه ألبسه اللّه ثوب الذّلّ و شمله البلاء، و ديّث بالصّغار و القماء، و ضرب على قلبه بالأسداد، و أديل الحقّ منه بتضييع الجهاد، و سيم الخسف و منع النّصف.اللغة:(درع) الحديد مؤنث سماعي و قد يذكّر و (الجنّة) بالضمّ كلّ ما وقى و (شمله) ربّما يفرء بالتّاء و هي كساء تغطى به و الفعل أظهر كما هو المضبوط و (ديثه) ذلله و منه الدّيوث الذي لا غيرة له و (الصّغار) الذّل و الضّيم و (القماء) بالمد الصّغار و عن الرّاوندي القما بالقصر و هو غير معروف، و في رواية الكافي القمائة قال في القاموس: قمأ كجمع و كرم قمائة و قمائة و قماء بالضمّ و الكسر ذلّ و صغر و (الاسداد) بفتح الهمزة جمع السدّ و هو الحاجز يقال: ضربت عليه الارض بالاسداد سدت عليه الطرق و عميت عليه مذاهبه و في بعض النّسخ بالاسهاب يقال اسهب الرّجل بالبناء للمفعول إذا ذهب عقله من اذى يلحقه و (اديل الحقّ منه) أى يغلب الحقّ عليه فيصيبه الوبال كقول سيّد العابدين عليه السّلام في الصّحيفة ادل لنا و لا تدل منّا، و الا دالة الغلبة و (سيم) بالبناء للمفعول من سامه خسفا أى كلفه ذلا و (النصف) بكسر النّون الانصاف. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 391الاعراب:لباس التّقوى بحذف المضاف أى لباس أهل التّقوى، و يمكن عدم الحذف بالتأويل الآتي و إضافة الثّوب إلى الذّلّ بيانيّة، و الباء في قوله بتضييع الجهاد للسّببيّة و سيم الخسف النّائب عن الفاعل ضمير من، و الخسف بالنّصب مفعول اى كلّف بالخسف و الزم اه.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة الشّريفة ممّا خطب بها في أواخر عمره الشّريف، و ذلك بعد ما انقضى وقعة صفّين و استولى معاوية على البلاد و أكثر القتل و الغارة في الأطراف و أمر سفيان بن عوف الغامدى بالمسير إلى الأنبار و قتل أهلها.و تفصيله هو ما رواه الشّارح المعتزلي من كتاب الغارات لابراهيم بن محمّد الثّقفي عن ابن الكنود. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 393 قال: حدّثني سفيان بن عوف الغامدى، قال دعانى معاوية فقال: إنّي باعثك في جيش كثيف ذى اداة و جلادة فالزم لى جانب الفرات حتّى تمرّ بهيت فتقطعها فان وجدت بها جندا فاغر عليهم و إلّا فامض حتّى تغير على الأنبار فان لم تجد بها جندا فامض حتّى توغل المداين، ثمّ اقبل إلى و اتّق أن تقرب الكوفة و اعلم أنّك إن أغرت على الأنبار و أهل المداين فكأنّك أغرت على الكوفة، إنّ هذه الغارات يا سفيان على أهل العراق ترعب قلوبهم، و تفرح كلّ من له فينا هوى منهم، و تدعو الينا كل من خاف الدّوائر، فاقتل من لقيت ممّن ليس هو على مثل رأيك، و اخرب كلّ ما مررت به من القرى، و احرب الأموال فانّ حرب الأموال شبيه بالقتل، و هو أوجع للقلب.قال: فخرجت من عنده فعسكرت و قام معاوية في النّاس خطبهم فقال: أيّها النّاس انتدبوا مع سفيان بن عوف فانّه وجه عظيم فيه اجر سريعة فيه ادبتكم إن شاء اللّه ثمّ نزل.قال: فو الّذي لا إله غيره ما مرّت ثالثة حتّى خرجت في ستة آلاف، ثمّ لزمت شاطي ء الفرات فاغذذت السّير حتّى أمرّ بهيت فبلغهم أنّى قد غشيتهم فقطعوا الفرات فمررت بها و ما بها غريب كأنّها لم تحلّل قط، فوطيتها حتّى أمرّ بصدوراء ففرّوا فلم ألق بها أحدا فامضى حتّى افتتح الأنبار و قد انزر و ابي فخرج صاحب المسلحة فوقف الى فلم اقدم عليه حتى أخذت غلمانا من أهل القرية فقلت لهم: أخبروني كم بالانبار من أصحاب عليّ؟ قالوا: عدة رجال المسلحة خمسمائة و لكنّهم قد تبدّدوا و رجعوا إلى الكوفة و لا ندرى بالذي يكون فيها قد يكون مأتي رجل.فنزلت فكتبت أصحابي كتائب ثمّ أخذت أبعثهم إليه كتيبة بعد كتيبة فيقاتلهم و اللّه و يصير لهم و يطاردهم و يطاردون في الأزقة فلما رأيت ذلك انزلت إليهم نحوا من مأتين و أتبعتهم الخيل، فلمّا حملت عليهم الخيل و أمامها الرّجال تمشي لم يكن شي ء حتّى تفرّقوا، و قتل صاحبهم في نحو من ثلاثين رجلا، و حملنا ما كان في الأنبار من الأموال ثمّ انصرفت.فو اللّه ما غزوت غزاة كانت أسلم و لا أقرّ للعيون و لا أسرّ للنّفوس منها و بلغني منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 394 أنّها رعبت النّاس فلمّا عدت إلى معاوية حدّثته الحديث على وجهه فقال: كنت عند ظني بك لا تنزل في بلد من بلداني إلّا قضيت فيه مثل ما يقضى فيه أميره و إن أحببت توليته وليتك، و ليس لأحد من خلق اللّه عليك أمر دوني قال: فو اللّه ما لبثنا إلّا يسيرا حتّى رأيت رجال أهل العراق يأتوننا على الابل هرّابا من عسكر عليّ عليه السّلام.قال إبراهيم و قدم علج من أهل الأنبار على عليّ فأخبره الخبر قصد المنبر فخطب النّاس و قال: إنّ أخاكم البكرى قد أصيب بالانبار و هو معتزل لا يخاف ما كان و اختار ما عند اللّه على الدّنيا، فانتدبوا إليهم حتّى تلاقوهم فان أصبتم منهم طرفا انكلتموهم عن العراق ابدا ما بقوا.ثمّ سكت عنهم رجاء أن يجيبوه أو يتكلّم متكلّم منهم بكلمة، فلم ينفس أحد منهم بكلمة فلما رأى صمتهم نزل و خرج يمشي راجلا حتّى اتى النّخيلة و النّاس يمشون خلفه حتّى أحاط به قوم من أشرافهم فقالوا: ارجع يا أمير المؤمنين نحن نكفيك، فقال: ما تكفونني و لا تكفون أنفسكم، فلم يزالوا به حتّى صرفوه إلى منزله، و هو واجم كئيب.و دعى سعيد بن قيس الهمداني فبعثه من النّخيلة في ثمانية آلاف، و ذلك إنّه اخبر أنّ القوم جاءوا في جمع كثيف، فخرج سعيد بن قيس على شاطي ء الفرات في طلب سفيان بن عوف حتّى إذا بلغ عامات، سرح أمامه هانى بن الخطاب الهمداني فاتبع آثارهم حتّى دخل أدنى أرض قنسرين، و قد فاتوه فانصرف.قال: و لبث عليّ عليه السّلام حتّى ترى فيه الكأبة و الحزن حتّى قدم عليه سعيد بن قيس و كان تلك الأيام عليلا فلم يقو على القيام في النّاس بما يريده من القول، فجلس بباب السّدة التي تصل إلى المسجد و معه ابناه حسن و حسين عليهما السّلام و عبد اللّه بن جعفر.و دعا سعدا مولاه، فدفع إليه الكتاب و أمره أن يقرأه على النّاس، فقام سعد بحيث يسمع عليّ عليه السّلام صوته و يسمع ما يرد النّاس عليه ثمّ قرء الخطبة هذه (أمّا يعد فانّ الجهاد باب من أبواب الجنّة فتحه اللّه لخاصّة أوليائه) كما رواه فى الكافى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 395 عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفلى عن السّكونى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: للجنّة باب يقال باب المجاهدين يمضون إليه فاذا هو مفتوح و هم متقلّدون بسيوفهم و الجمع في الموقف و الملائكة ترحّب بهم.و المراد بخواص الأولياء المخلصون له في المحبّة و العبادة، و من المعلوم أنّ الجهاد في سبيل اللّه لوجه اللّه لا لغرض آخر من خواصّ الكاملين في العبادة و الخالصين في المحبّة.و ذلك لأنّ المرء المسلم إذا فارق أهله و أولاده و سلك إلى الجهاد مع علمه بأنّ العدوّ لو قهره قتله و يتملّك أمواله و يستبيح ذرّيته و مع هذه كلّها يوطن نفسه على الصّبر و الثّبات امتثالا لأمر اللّه و طلبا لمرضاته سبحانه فذلك الوليّ الكامل و المؤمن الخالص في مقام الايمان و العبوديّة، و حقيق بأن يدخل في زمرة: «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» و أن يستبشر بشارة: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى  مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى  بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» (و هو لباس التّقوى) أى به يتّقى في الدّنيا من غلبة الأعادى، و في الآخرة من حرّ النّار كما يتّقى بالثّوب من الحرّ و البرد، أو هو يدفع المضارّ عن التّقوى و يحرسها، أو عن أهل التّقوى بحذف المضاف (و درع اللّه الحصينة) الواقية (و جنّته الوثيقة) المحكمة بها يحفظ النّفس من المضارّ و يحترز من ذوى الأشرار (فمن تركه) كراهة له و (رغبة عنه ألبسه اللّه ثوب الذّل) في الآخرة و الاولى (و شمله البلاء) و فتنة الأعداء (و ديث بالصغار و القماء). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 396 كما قال صلوات اللّه و سلامه عليه و آله: «1» فمن ترك الجهاد ألبسه اللّه ذلا و فقرا في معيشته، و محقا في دينه إنّ اللّه أغنى أمّتي بسنابك خيلها و مراكز رماحها (و ضرب على قلبه بالاسداد) فعجز عن تدبير مصالحه و عميت عليه مذاهبه و ضاقت له مسالكه (و اديل الحقّ منه بتضييع الجهاد) فتورّط في الضّلال و لحقه الوبال (و سيم الخسف) و الذّلة (و منع النّصف) و العدالة.و قد تحصّل ممّا ذكره عليه السّلام منافع الجهاد و مصالحه و مفاسد تركه و معايبه، و فيه تحضيض على القيام به، و ترهيب عن القعود عنه، فانه و إن كان شاقّا على النّفس في بادى الأمر من حيث كون أعظم ما يميل إليه الطبع الحياة؛ و كون بقاء النفس للنّفس مطلوبا إلّا أنّه بعد ملاحظة ما يترتّب على القيام به من المنافع و الثّمرات و على القعود عنه من المضارّ و العيوبات يسهل عليه القيام به، و يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللّه كما قال تعالى: «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» يعنى أنّ الشّي ء ربما كان شاقّا عليكم في الحال و هو سبب للمنافع الجليلة في المستقبل و بالعكس، و لأجله حسن شرب الدّواء المرّ في الحال لتوقّع حصول الصّحة في المستقبل، و حسن تحمّل الأخطار في الأسفار بتوقّع حصول الرّبح و الجهاد كذلك لأنّ تركه و إن كان يفيد في الحال صون النّفس عن خطر القتل و صون المال عن الانفاق، و لكن فيه أنواع من المضارّ الدّنيوية و الاخروية، كالذّلّ و الفقر و حرمان بالغنيمة و محق الدّين و طمع الأعداء، حيث إنّ العدوّ إذا علم ميل نظرائه إلى الدّعة و السّكون قصد بلادهم و حاول قتلهم فامّا أن يأخذهم______________________________ (1) رواه فى الكافي عن أبي عبد اللّه عن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 397 و يستبيح دمائهم و أموالهم و يسبى ذراريهم، و إمّا أن يحتاجوا إلى قتاله من غير اعداد آلة و سلاح.و هذا يكون كترك مداواة المريض مرضه في أوّل ظهوره بسبب مرارة الدّواء، ثمّ يصير في آخر الأمر مضطرّا إلى تحمّل أضعاف تلك النّفرة و المشقّة، مضافا إلى ما يفوته من الثّمرات الجليلة في الدّنيا و الآخرة من الأمن و سلامة الوقت و الفوز بالغنيمة و حلاوة الاستيلاء على الأعداء، و الدّرجات التي وعدها اللّه بقوله: «لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ، وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ، عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى  وَ فَضَّلَ اللَّهُ.» و البشرى التي بشّر بها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم للشّهداء منهم بقوله: للشّهيد سبع خصال  «1» من اللّه أول قطرة منه مغفور له كلّ ذنب، و الثانية يقع رأسه في حجر زوجتيه من الحور العين و تمسحان الغبار عن وجهه و تقولان مرحبا بك و يقول هو مثل ذلك لهما، و الثّالثة يكسى من كسوة الجنّة، و الرّابعة تبتدره خزنة الجنّة بكلّ ريح طيّبة أيّهم يأخذه معه، و الخامسة أن يرى منزله، و السّادسة يقال لروحه اسرح في الجنّة حيث شئت، و السّابعة أن ينظر في وجه اللّه و أنّها لراحة لكلّ نبيّ و شهيد.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن حضرتست در توبيخ أصحاب خود بجهة تثاقل ايشان از قتال و جدال و تحضيض ايشان بجهاد معاويه رئيس بدعت و ضلال مى فرمايد بعد از حمد إلهى و درود نامتناهى بر حضرت رسالت پناهى:پس بدرستى كه جهاد درى است از درهاى بهشت عنبر سرشت، گشاده است آن را خداوند ودود بجهة دوستان خاصّه خود، و اوست لباس پرهيزكارى و تقوى و زره استوار خدا و سپر محكم حق سبحانه و تعالى، پس هر كه ترك نمايد آن را بپوشاند خدا او را جامه خوارى، و شامل شود او را بلا و گرفتارى، و خار گردانيده شود بمذلت و بى اعتبارى، و زده شود بر دل او بذهاب عقل و بيخردى، و گردانيده شود حق از او، و مغلوب مى شود بجهة تضييع كارزار، و الزام مى شود بذلت و خوارى، و ممنوع مى شود از انصاف و دادگرى.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 247 اين خطبه با عبارت «اما بعد فان الجهاد باب من ابواب الجنة» (همانا جهاد درى از درهاى بهشت است)، شروع مى شود. اين خطبه از مشهورترين خطبه هاى على عليه السلام است كه آنرا بسيارى از مردم نقل كرده اند، از جمله ابو العباس مبرد آنرا در اوايل جلد نخست الكامل خود آورده است. او در روايت خويش برخى از كلمات را انداخته و برخى كلمات ديگر افزوده است و در آغاز آن چنين گفته است: به على عليه السلام گزارش شد سوارانى از معاويه به انبار حمله آورده اند و يكى از كارگزاران او به نام حسان بن حسان را كشته اند، على (ع) خشمگين در حالى كه رداى خويش را مى كشيد به سوى نخيله بيرون آمد و مردم در پى او راه افتادند و على (ع) بر نقطه بلندى از زمين ايستاد و نخست حمد و ثناى خدا را بجا آورد و سپس فرمود: «همانا جهاد درى از درهاى بهشت است كه هر كس آنرا رها كند...» [ابن ابى الحديد پس از آنكه درباره مشكلات ادبى اين خطبه برخى از سخنان مبرد را نقل كرده و رد نموده است و خطبه يى از ابن نباته را در جهاد آورده و برترى فصاحت و بلاغت كلام امير المومنين على عليه السلام را با آن مقايسه كرده است، مبحث تاريخى زير را آورده است ]: ...  
بخش ۲ : نتیجۀ ترک جهاد [منبع]

إستنهاض الناس :
أَلَا وَ إِنِّي قَدْ دَعَوْتُكُمْ إِلَى قِتَالِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَيْلًا وَ نَهَاراً وَ سِرّاً وَ إِعْلَاناً وَ قُلْتُ لَكُمُ اغْزُوهُمْ قَبْلَ أَنْ يَغْزُوكُمْ، فَوَاللَّهِ مَا غُزِيَ قَوْمٌ قَطُّ فِي عُقْرِ دَارِهِمْ إِلَّا ذَلُّوا؛ فَتَوَاكَلْتُمْ وَ تَخَاذَلْتُمْ حَتَّى شُنَّتْ عَلَيْكُمُ الْغَارَاتُ وَ مُلِكَتْ عَلَيْكُمُ الْأَوْطَانُ.
[فَهَذَا] وَ هَذَا أَخُو غَامِدٍ [وَ] قَدْ وَرَدَتْ خَيْلُهُ الْأَنْبَارَ وَ قَدْ قَتَلَ حَسَّانَ بْنَ حَسَّانَ الْبَكْرِيَّ وَ أَزَالَ خَيْلَكُمْ عَنْ مَسَالِحِهَا وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كَانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ وَ الْأُخْرَى الْمُعَاهِدَةِ فَيَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قُلُبَهَا وَ قَلَائِدَهَا وَ رُعُثَهَا مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ، ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِينَ مَا نَالَ رَجُلًا مِنْهُمْ كَلْمٌ وَ لَا أُرِيقَ لَهُمْ دَمٌ.
فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا كَانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ كَانَ بِهِ عِنْدِي جَدِيراً.

عُقْرُ الدَّارِ : وسط خانه، درون خانه. 
تَوَاكَلْتُمْ : كار را بيكديگر سپريد (و هيچيك از شما عهده دار انجام آن نشديد). 
شُنَّتْ الْغَارَات : از هر طرف بشما حمله شد. 
الَانْبَار : شهرى بر كناره شرقى فرات كه در آن زمان رو برويش شهر «هيت» قرار داشت. 
الْمَسَالِح : جمع «مسلحة»، سر حدات، برج هاى نگهبانى، جاهايى كه خطر حمله دشمن وجود دارد. 
الْمُعَاهَدَة : ذمّى، امان داده شده. 
الحِجْل : خلخال. 
الْقُلُبْ : جمع قلب، النگوها، دستبندها. 
رُعُث : جمع «رعاث» و رعاث جمع «رعثة» است، گوشواره ها، گردن بندها. 
الِاستِرْجَاع : گفتن جمله «انّا للّه و انّا اليه راجعون» در حالت گريه. 
الِاسْتِرْحَام : شفقت و مهربانى خواستن. 
وَافِرِينَ : تمام و بدون كم و كاست. 
الْكَلْمُ : جراحت و زخم. 
عُقرِ دار : اصل و وسط خانه 
تَواكَلتُم : بيكديگر محول كرديد 
تَخاذَلتم : يكديگر را يارى نكرديد 
شُنَّت : متفرق شد : شنت عليكم الغارات : بشما غارتهاى بسيار و متفرق وارد شد 
أنبار : نام شهركى است كه گويا پايگاه نظامى حضرت على عليه السلام بوده است 
مَسالِح : جمع مسلحه : پايگاه نظامى، مرزبانگاه 
مُعاهِده : زن كافرى كه در دولت اسلامى زندگى ميكند و ماليات مى دهد و معاهد هم بمرد كافرى گفته مى شود كه تابع دولت اسلامى است 
يَنزَع : ميكند و بيرون ميكند 
حِجل : خلخالى كه زنان عرب مثل بازوبند در پا مى كردند 
قُلَب : بازوبند زنانه 
قَلائد : جمع قلاده : گردن بند 
رُعُث : گوشواره 
إسترجاع : گفتن انا لله و انا اليه راجعون 
إسترحام : طلب رحمت نمودن، بصله رحم قسم دادن 
وافِر : فراوان، با دست پر 
كَلم : زخم و جراحت 
أراقة : ريختن چيز مايع 
أسَف : غصه و حسرت 
مَلوم : سرزنش شده 
جَدير : سزاوار و لايق 
۲. دعوت به مبارزه و نكوهش از نافرمانى كوفيان:
آگاه باشيد من شب و روز، پنهان و آشكار، شما را به مبارزه با شاميان دعوت كردم و گفتم پيش از آن كه آنها با شما بجنگند با آنان نبرد كنيد، به خدا سوگند، هر ملّتى كه درون خانه خود مورد هجوم قرار گيرد، ذليل خواهد شد. امّا شما سستى به خرج داديد، و خوارى و ذلّت پذيرفتيد، تا آنجا كه دشمن پى در پى به شما حمله كرد و سر زمين هاى شما را تصرّف نمود. 
و اينك، فرمانده معاويه، (مرد غامدى)(۱) با لشكرش وارد شهر انبار شده و فرماندار من، «حسّان بن حسّان بكرى» را كشته و سربازان شما را از مواضع مرزى بيرون رانده است. به من خبر رسيده كه مردى از لشكر شام به خانه زنى مسلمان و زنى غير مسلمان كه در پناه حكومت اسلام بوده وارد شده، و خلخال و دستبند و گردن بند و گوشواره هاى آنها را به غارت برده، در حالى كه هيچ وسيله اى براى دفاع، جز گريه و التماس كردن، نداشته اند. لشكريان شام با غنيمت فراوان رفتند بدون اين كه حتّى يك نفر آنان، زخمى بردارد، و يا قطره خونى از او ريخته شود، اگر براى اين حادثه تلخ، مسلمانى از روى تأسّف بميرد، ملامت نخواهد شد، و از نظر من سزاوار است. 
______________________________(۱) سفيان بن عوف غامدى، از سرداران معاويه و اهل يمن بود، غامد نام قبيله ‏اى در يمن است. 
(3) آگاه باشيد من شما را به جنگيدن (معاويه و تابعين او) شب و روز و نهان و آشكار دعوت نموده گفتم پيش از آنكه آنها بجنگ شما بيايند شما به جنگشان برويد، 
(4) سوگند بخدا هرگز با قومى در ميان خانه (ديار) ايشان جنگ نشده مگر آنكه ذليل و مغلوب گشته اند، پس شما وظيفه خود را بيكديگر حواله نموديد (هر يك از شما توقّع داشته ديگرى به وظيفه خود عمل كند) و همديگر را خوار مى ساختيد تا اينكه (دشمن غلبه پيدا نمود و) از هر طرف اموال شما غارت گرديد و ديار شما از تصرّفتان بيرون رفت، 
(5) و اين برادر غامد (سفيان ابن عوف از قبيله بنى غامد) است كه (بامر معاويه) با سواران خود بشهر انبار (يكى از شهرهاى قديم عراق و واقع در سمت شرقّى فرات) وارد گرديده، و حسّان ابن حسّان بكرى (والى و حاكم آنجا) را كشت و سواران شما را از حدود آن شهر دور گردانيد، 
(6) و بمن خبر رسيده كه يكى از لشگريان ايشان بر يك زن مسلمان و يك زن كافره ذميّه داخل مى شده و خلخال و دست بند و گردن بندها و گوشواره هاى او را مى كنده، و آن زن نمى توانسته از او ممانعت كند مگر آنكه صدا به گريه و زارى بلند نموده از خويشان خود كمك بطلبد، 
(7) پس دشمنان (از اين كارزار) با غنيمت و دارائى بسيار باز گشتند در صورتيكه بيك نفر از آنها زخمى نرسيد و خونى از آنها ريخته نشد، 
(8) اگر مرد مسلمانى از شنيدن اين واقعه از حزن و اندوه بميرد، بر او ملامت نيست، بلكه به نزد من هم به مردن سزاوار است.
شب و روز، در نهان و آشكارا، شما را به نبرد با اين قوم فرا خواندم و گفتم كه پيش از آنكه سپاه بر سرتان كشند، بر آنها بتازيد. به خدا سوگند، به هيچ قومى در خانه هايشان تاخت نياوردند. مگر آنكه زبون خصم گشتند. شما نيز آن قدر از كارزار سر بر تافتيد و كار را به گردن يكديگر انداختيد و يكديگر را نصرت نداديد، تا هرچه داشتيد به باد يغما رفت و سرزمينتان جولانگاه دشمنانتان گرديد. 
و اكنون، اين مرد غامدى است، كه با سپاه خود به شهر انبار در آمده است. و حسّان بن حسّان البكرى را كشته است و مرزدارانتان را رانده است و كار را به آنجا رسانيده اند كه شنيده ام كه يكى از آنها بر زن مسلمانى داخل شده و ديگرى، بر زنى از اهل ذمّه و، خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره اش را ربوده است. و آن زن جز آنكه انّا لله... گويد و از او ترحم جويد چاره اى نداشته است. آنها پيروزمندانه، با غنايم، بى آنكه زخمى بردارند، يا قطره اى از خونشان ريخته شود، بازگشته اند. اگر مرد مسلمانى پس از اين رسوايى از اندوه بميرد، نه تنها نبايد ملامتش كرد بلكه مرگ را سزاوارتر است. 
آگاه باشيد! من، شب و روز، پنهان و آشکار، شما را به مبارزه با اين گروه (معاويه و حاکمان شام) فرا خواندم و گفتم پيش از آن که آنها با شما نبرد کنند، با آنان بجنگيد (و به استقبال آنها به بيرون مرزها برويد) به خدا سوگند! هر زمان، قوم و ملّتى در درون خانه اش، مورد هجوم دشمن قرار گرفته، ذليل و خوار شده است، امّا شما، هر کدام، مسؤوليت را به گردن ديگرى انداختيد و دست از يارى هم برداشتيد تا آن که مورد هجوم پى درپى دشمن واقع شديد و سرزمين هايتان از دست رفت.
(اکنون بشنويد يکى از فرماندهان لشکر غارتگر شام) اخو غامد (سفيان بن عوف ـ از قبيله بنى غامد ـ) به شهر انبار، حمله کرده و لشکر او، وارد آن شهر شده اند و حسّان بن حسّان بکرى (فرماندار و نماينده من) را کشته و مرزبانان شما را از آن سرزمين بيرون رانده است. به من خبر رسيده است که يکى از آنها، به خانه زن مسلمان و زن غير مسلمان ديگرى که در پناه اسلام جان و مالش محفوظ بوده، وارد شده و خلخال و دستبند و گردن بندها و گوشواره هاى آنان را از تنشان بيرون آورده است، در حالى که هيچ وسيله اى براى دفاع از خود، جز گريه و زارى و التماس نداشته اند! آنها (بعد از اين همه جنايات)، با غنائم فراوانى، به شهر و ديار خود بازگشته اند بى آن که حتى يک نفر از آنان آسيب ببيند يا خونى از آنها ريخته شود. اگر به خاطر اين حادثه (بسيار دردناک)، مسلمانى از شدّت تأسّف و اندوه بميرد، ملامتى بر او نيست، بلکه به نظر من، سزاوار است.
من شبان و روزان، آشكارا و نهان، شما را به رزم اين مردم -تيره روان- خواندم و گفتم: با آنان بستيزيد، پيش از آنكه بر شما حمله برند، -و بگريزيد-. به خدا سوگند با مردمى در آستانه خانه شان نكوشيدند، جز كه جامه خوارى بر آنان پوشيدند. امّا هيچ يك از شما خود را براى جهاد آماده نساخت و از خوارمايگى، هر كس كار را به گردن ديگرى انداخت، تا آنكه از هر سو بر شما تاخت آوردند و شهرها را يكى پس از ديگرى از دستتان برون كردند. 
اكنون سربازان اين مرد غامدى به انبار در آمده و حسّان پسر حسّان بكرى را كشته و مرزبانان را از جايگاههاى خويش رانده اند. شنيده ام مهاجم به خانه هاى مسلمانان، و كسانى كه در پناه اسلامند در آمده، گردنبند و دستبند و گوشواره و خلخال از گردن و دست و پاى زنان به در مى كرده است، حالى كه آن ستمديدگان برابر آن متجاوزان، جز زارى و رحمت خواستن سلاحى نداشته اند. سپس غارتگران، پشتواره ها از مال مسلمانان بسته، نه كشته اى بر جاى نهاده و نه خسته، به شهر خود بازگشته اند. اگر از اين پس مرد مسلمانى از غم چنين حادثه بميرد، چه جاى ملامت است، كه در ديده من شايسته چنين كرامت است. 
بدانيد كه من شب و روز و نهان و آشكار، شما را به جنگ اين قوم دعوت كردم، به شما گفتم كه با اينان بجنگيد پيش از اينكه با شما بجنگند، به خدا قسم هيچ ملّتى در خانه اش مورد حمله قرار نگرفت مگر اينكه ذليل شد. اما شما مسئوليت جهاد را به يكديگر حواله كرديد و به يارى يكديگر بر نخاستيد تا دشمن از هر سو بر شما تاخت، و شهرها را از دست شما گرفت. 
اين مرد غامدى است كه لشكرش به انبار وارد شد، حسّان بن حسّان بكرى را كشت، و مرز بانان شما را از جاى خود راند. به من خبر رسيده مهاجمى از آنان بر زن مسلمان و زن در پناه اسلام تاخته و خلخال و دستنبد و گردن بند و گوشواره او را به يغما برده، و آن بينوا در برابر آن غارتگر جز كلمه استرجاع و طلب دلسوزى راهى نداشته، آن گاه اين غارتگران با غنيمت بسيار باز گشته، در حالى كه يك نفر از آنها زخمى نشده. و احدى از آنان به قتل نرسيده. اگر بعد از اين حادثه مسلمانى از غصه بميرد جاى ملامت نيست، بلكه مرگ او در نظر من شايسته است. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 156-134   اگر کسى از اين غصّه بميرد سزاوار است! در اين فراز از خطبه امام (عليه السلام) بعد از ذکر آن مقدّمه کوتاه و بسيار پرمعنا و پرمحتوا در بخش قبل، وارد ذى المقدمه مى شود و انگشت روى يک نمونه بارز از پيامدهاى شوم ترک جهاد گذارده، مى فرمايد: «آگاه باشيد! من شب و روز، پنهان و آشکار شما را به مبارزه با اين گروه (معاويه و حاکمان شام) فرا خواندم و گفتم پيش از آن که آنها با شما نبرد کنند، با آنان بجنگيد; أَلاَ وَ إِنِّي قَدْ دَعَوْتُکُمْ إِلَى قِتَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لَيْلا وَ نَهَاراً، وَ سِرّاً وَ إِعْلاَناً وَ قُلْتُ لَکُمُ: اغْزُوهُمْ قَبْلَ أَنْ يَغْزُوکُمْ». گفتم که در طبيعت اين گروه ظالم و ستمگر، تجاوزگرى نهفته است و هر زمان که فرصت پيدا کنند، از کشتن بى گناهان و اسير کردن زن و فرزند و غارت کردن اموالتان، دريغ نمى ورزند، پس عقل و شرع به شما اجازه مى دهد که توطئه هاى آنها را در نطفه خفه کنيد و قدرت آنان را قبل از تهاجمشان در هم بشکنيد و آتش فتنه را بدين وسيله خاموش کنيد. حضرت، سپس به استدلال مهم و روشنى در اين زمينه پرداخته و مى فرمايد: «به خدا سوگند! هر زمان، قوم و ملّتى، در درون خانه اش، مورد هجوم دشمن قرار گرفته، ذليل و خوار شده است; «فَوَاللهِ! مَا غُزِيَ قَوْمٌ قَطُّ في عُقْرِ(1) دَارِهِمْ إِلاَّ ذَلُّوا.» روشن است آنهايى که در درون خانه خود، مورد تهاجم دشمن قرار مى گيرند، به آسانى روحيه خود را از دست مى دهند و احساس شکست مى کنند و همين امر، به شکست آنها مى انجامد. از سوى ديگر مهاجم، هيچ گاه رعايت حفظ مصالح خانه و کاشانه و شهر و ديار قومى را که مورد هجوم واقع شده اند نمى کند، مى زند و مى کوبد و ويران مى کند و پيش مى آيد، ولى صاحب خانه ناچار است اين امور را رعايت کند، چرا که سرمايه هاى او را تشکيل مى دهد و همين گونه ملاحظات، فعّاليت آنها را محدود مى کند و اى بسا منجر به شکست مى شود. هنگامى که جمعيّتى در خانه خود مورد هجوم قرار مى گيرد، زن و فرزندان و کودکان در لابه لاى جنگجويان قرار مى گيرند. مهاجم، بى پروا خون مى ريزد و پيش مى آيد، ولى صاحب خانه، مجبور به رعايت مسائل انسانى مربوط به خويش است. اين امر نيز کار او را به کندى مى کشاند. مجموع اين امور و امورى ديگر، دليل بر شکست قومى است که در خانه خود مورد تهاجم قرار گيرند. به همين دليل، در غزوات اسلامى، هميشه (جز در بعضى از موارد استثنايى که شرايط خاصى وجود داشته، مانند جنگ احزاب) دستور داده مى شد که جنگجويان، به خارج شهر و به استقبال دشمن بروند. سپس امام (عليه السلام) به عنوان نتيجه گيرى مى فرمايد: «ولى شما، هر کدام، مسؤوليت را به گردن ديگرى انداختيد و دست از يارى هم برداشتيد تا آنجا که مورد هجوم پى درپى دشمن واقع شديد و سرزمين هايتان از دست رفت; (فَتَوَاکَلْتُمْ(2) وَ تَخَاذَلْتُمْ حَتَّى شُنَّتْ(3) عَلَيْکُمُ الْغَارَاتُ وَ مُلِکَتْ عَلَيْکُمُ الاَْوْطَانُ). تواکل، در اصل واگذارى هر کس کار خود را به ديگرى است. و به تعبيرى ديگر، مفهومش اين است که هر کس مسؤوليت را از خود سلب کند و برعهده ديگرى بگذارد و در نتيجه ميدان خالى شود. تخاذل، اين است که هر کسى از يارى ديگرى چشم بپوشد و او را به حال خود رها سازد، در نتيجه، رشته اتّحاد گسيخته شود و دشمن، بى آن که احساس رادع و مانعى کند، حمله ور شود و اين يکى از بدترين و زشت ترين صفات در جوامع بشرى است که افراد، مسؤوليت ها را از خود سلب کرده به گردن ديگران بيندازند و هر کس به کار خويش پردازد و اگر برادر يا برادرانش مورد تهاجم قرار گيرند، آنها را تنها بگذارد. و نتيجه اين کار، همان است که مولا در سخن بالا فرموده است; يعنى دشمن جسور مى شود و پى در پى حمله مى کند و شهرها و آبادى ها يکى بعد از ديگرى، در برابر او سقوط مى کند. سپس امام (عليه السلام) به عنوان بيان يک شاهد زنده عينى، به شرح ماجراى دردناک حمله اخوغامد، (سفيان بن عوف غامدى) پرداخته، چنين مى فرمايد: (اکنون بشنويد يکى از فرماندهان لشکر غارتگر شام) اخوغامد، به شهر انبار حمله کرده و لشکريان او وارد آن شهر شده اند، حسّان بن حسّان بکرى، (فرماندار و نماينده من) را کشته و سربازان و مرزبانان شما را از آن سرزمين بيرون رانده است; (وَ هذَا أَخُو غَامِد وَ قَدْ وَرَدَتْ خَيلُهُ الاَْنْبَارَ وَ قَدْ قَتَلَ حَسَّانَ بْنَ حَسَّانَ الْبَکْرِيَّ وَ أَزَالَ خَيْلَکُمْ عَنْ مَسَالِحِهَا). با توجه به اين که «مسالح» جمع «مسلحه» به معناى «مرزى» است ـ به خاطر اين که در آنجا اسلحه جمع آورى مى کنند و مرزداران به وسيله آن به پاسدراى مى پردازند ـ روشن مى شود که شهر انبار، در نزديکى مرز عراق و شام بوده و اخوغامد به آن حمله ور گرديده و تعبير «أَزالَ خَيْلَکُمْ عَنْ مَسالِحِها»، نشان مى دهد که بدون مقاومت مهمّى از مرز گذشته است. شرح اين ماجرا، در آغاز خطبه گذشت. سپس امام (عليه السلام) از ميان جنايات اخوغامد و لشکر غارتگرش، انگشت روى نقطه حسّاس و بسيار دردناکى گذاشته و مى فرمايد: به من خبر رسيده است که يکى از آنها، به خانه زن مسلمان و زن غير مسلمان ديگرى که در پناه اسلام جان و مالش محفوظ بوده، وارد شده و خلخال و دستبند و گردن بندها و گوشواره هاى آنان را از تنشان بيرون آورده است، در حالى که هيچ وسيله اى براى دفاع از خود، جز گريه و زارى و التماس نداشته اند! (وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ کَانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ، وَ الاُْخْرَى الْمُعَاهَدَةِ فَيَنْتَزِعُ حِجْلَهَا(4) وَ قُلْبَهَا(5) وَ قَلاَئِدَهَا(6) وَ رُعُثَهَا(7)، ما تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلاَّ بِالاِْسْتِرْجَاعِ وَ الاِْسْتِرْحَامِ.) اشاره به اين که احدى از مسلمانان آنجا به دفاع اين زن مسلمان و زن غير مسلمانى که در پناه اسلام بوده، برنخاسته است! گويى، خاک مرگ بر سر همه آنها پاشيده بوده اند که چنين ننگ آشکارى را براى خود پذيرفته اند، هم اموالشان به يغما رفته و هم نواميسشان مورد تعرّض قرار گرفته و هم پناهندگانشان مورد ظلم و ستم واقع شده اند. اين نکته قابل توجه است که واژه «استرجاع» در کلمات مفسران نهج البلاغه، به دو معنا تفسير شده: نخست به «گريه و زارى که توأم با هق هق و رفت و آمد صدا در گلو» است و ديگر گفتن کلمه (إِنّا للهِِ وَ إِنّا اِلَيْه راجِعُونَ) که معمولا در مصائب سخت که کارى از دست انسان ساخته نيست، گفته مى شود. حضرت، سپس مى افزايد: «آنها بعد از اين همه جنايات، با غنائم فراوانى به شهر و ديار خود بازگشته اند بى آن که حتّى يک نفر از آنان آسيب ببيند يا قطره خونى از آنها ريخته شود; ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرينَ مَانَالَ رَجُلا مِنْهُمْ کَلْمٌ،(8) وَلاَ أُرِيقَ لَهُمْ دَمٌ. و در نتيجه گيرى نهايى اين جمله کوبنده را بيان مى فرمايد که «اگر به خاطر اين حادثه (بسيار دردناک) مسلمانى از شدت تأسف و اندوه بميرد، ملامتى بر او نيست، بلکه به نظر من سزاوار است; (فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِن بَعْدِ هَذا أَسَفاً مَا کَانَ بِهِ مَلُوماً، بَلْ کَانَ بِهِ عِنْدِي جَدِيراً). امام (عليه السلام) در اين بيان گويا از مطلبى که اعماق او را مى سوزاند، پرده برمى گيرد و آن اين که چرا مسلمان با ايمان، آن قدر در برابر حوادث، سستى به خرج دهد که دشمن، بدون هيچ رادع و مانعى، به سرزمين او حمله کند اموال او را به غارت برد، حتى متعرّض نواميس او شود و بدون کمترين ضايعات، با دست پُر، به خانه خود برگردد؟! آرى هيچ مسلمان غيرتمندى نمى تواند چنين حادثه دردناکى را تحمّل کند و اگر کسى از غصه و اندوه بميرد، جاى سرزنش نيست. جالب اين که تجاوز به حريم و گرفتن زينت آلات زنان مسلمان و غير مسلمان و هتک احترام آنها در يک رديف شمرده شده و اين نشان مى دهد که اوّلا اسلام، تا چه حدّ براى نواميس مردم اهمّيّت قائل است و ثانياً، تا چه اندازه خود را متعهد به دفاع از اقليت هايى که در پناه اسلام زندگى مى کنند مى داند. به هر حال مقصود امام (عليه السلام)بيان عمق فاجعه اى است که انجام شده است. بديهى است اين سخن، ويژه ديروز و زمان هاى گذشته و حمله لشکر معاويه به شهر انبار نبوده و نيست، بلکه يک قاعده کلّى است که در زندگى مسلمانان امروز و فردا نيز صادق است. گويى امام (عليه السلام) مسلمانان امروز را که مورد تهاجم شرق و غرب غارتگر قرار گرفته و اموال و نواميس شان را به خطر انداخته اند و در دفاع از خود در برابر اين خونخواران و غارتگران، سستى به خرج مى دهند، مخاطب ساخته و همين سخنان را براى آنها بازگو مى کند که اگر مرد مسلمانى، از تجاوز دژخيمان به سرزمين هاى مقدّس اسلامى و تجاوز به قبله نخست آنها و غارت منابع و اموال و هتک نواميس و اعراضشان، از اندوه و غصه بميرد، در خور سرزنش نخواهد بود. *** نکته ها: 1 ـ شکست و پيروزى بى دليل نيست در اين بخش از خطبه، امام (عليه السلام) با آن فکر نافذ و روح بلند و ممارست مستمر در مسائل مربوط به جنگ و پيروزى و شکست، انگشت روى چند عامل مهم گذارده که سزاوار است همه فرزندان مکتبى امام، به آن توجه کنند. او مى فرمايد: يکى از عوامل مهم شکست، حالت انفعالى به خود گرفتن و اجازه تهاجم به دشمن دادن است، تا آنجا که وارد خانه آنها شود. اين، يک واقعيت غير قابل انکار است و دلايل آن را به هنگام تفسير خطبه شرح داديم. عامل ديگر، تواکل، به معناى «مسؤوليت را به گردن هم انداختن» است. اگر در اجتماع، هر کسى وظيفه خود را به خوبى انجام دهد و گناه خود را به گردن ديگرى نيندازد و سهم خويش را در مسؤوليت ها بپذيرد، ناکامى و شکست، کمتر واقع مى شود. بدبختى از آنجا شروع مى شود که هر کس از زير بار مسؤوليت خود فرار کند و ديگرى را مقصّر بشمارد، در چنين جامعه اى همه مقصرند و همه گنهکار و شکست آنها در برابر دشمنان غير منتظره نيست. عامل سوم، تخاذل است و آن اين که هر کسى که گرفتار حادثه اى مى شود، ديگران، حادثه را مربوط به خود او بدانند و به ياريش نشتابند. اگر حمله به اين شهر مى شود، مردم شهرهاى ديگر به يارى شهر مورد تهاجم نشتابند. بديهى است در حادثه متقابل نيز اهل شهر دوم به يارى شهر نخست نخواهند آمد و نيز محلات يک شهر، همه به صورت واحدهاى جداگانه درمى آيند و با اين تجزيه پيروزى دشمن مهاجم مسلّم است. ولى اگر حالت انفعالى مبدّل به حالت تهاجمى شود و مسلمانان بر دشمنان پيشى بگيرند و هر کدام سهم خود را در مسؤوليت اجتماعى و دفاع از کيان اسلام و کشورهاى اسلامى برعهده بگيرند و هر گاه بخشى از کشور عظيم اسلام مورد تهاجم واقع شود همه کشورهاى اسلامى، يکپارچه برخيزند و به يارى بشتابند، به يقين پيروزى با آنها خواهد بود. در خطبه 166 نيز به بخشى از اين مطلب اشاره شده است: (أَيُّهَا النّاسُ! لَو لَمْ تَتَخاذَلُوا عَنْ نَصْرِ الْحَقِّ وَ لَمْ تَهِنُوا عَنْ تَوهينِ الْباطِلِ لَمْ يَطْمَعَ فيکُمْ مَنْ لَيْسَ مِثلَکُمْ وَ لَمْ يَقْوَ مَنْ قَوِىَ عَلَيْکُمْ); اى مردم! اگر دست از حمايت هم در يارى حق برنمى داشتيد و در تصعيف باطل، سستى نمى کرديد، هيچ گاه، آنان که در پايه شما نيستند، در شکست شما طمع نمى کردند و هيچ نيرومندى، بر شما غالب نمى شد. 2 ـ حمايت از اقليت هاى مذهبى ممکن است بعضى تصور کنند که مسأله احترام به اقليت هاى مذهبى که در پناه اسلام، جان و مالشان محفوظ شمرده شده و نيز حمايت از آنها، تنها يک شعار است، ولى توجه به مسائل مربوط به آنها در فقه اسلامى و تعبيراتى مانند تعبير امام(عليه السلام) در اين خطبه، نشان مى دهد که اسلام، دقيقاً خود را حامى آنها مى شمرد و مادام که دست به پيمان شکنى و اَعمالى بر ضد اسلام نزده اند، جان و مال و حيثيت و آزدى شان، محفوظ است. در اين فراز خطبه، امام (عليه السلام) شديداً از اين مسأله ناراحت است که چرا غارتگران شام، زيور آلات زنان يهودى يا نصرانى را که در پناه اسلام مى زيسته اند، به يغما برده اند. حتّى آنها را در کنار زنان مسلمان قرار مى دهد و نسبت به هر دو، شديداً اظهار نگرانى و ناراحتى مى کند که چرا حرمت آنها شکسته شده و زيور آلاتشان غارت گرديده؟! و مردم عراق را به خاطر سستى و تنبلى در برابر اين غارتگران، شديداً، ملامت و سرزنش مى کند. 3 ـ غيرت دينى منظور از غيرت دينى، اين است که انسان، در برابر تخلّفاتى که از مسير حق و عدالت و احکام الهى مى شود، خاموش ننشيند و بى تفاوت از کنار آنها نگذرد بلکه تخلّف، هر چه شديدتر باشد، جوش و خروش او بيشتر گردد. کسانى که خونسرد و بى رمق، از مقابل اين امور مى گذرند، فاقد غيرت دينى هستند. قرآن مجيد، درباره بعضى از جنگجويان باايمان که فاقد وسائل لازم براى شرکت در ميدان جنگ بودند، مى فرمايد: (وَ لاعَلَى الَّذينَ اِذا ما أَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لاَ أَجِدُ ما أَحْمِلُکُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّوا وَ أَعْيُنُهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلاّ يَجِدُوا مايُنْفِقُونَ)(9); بر کسانى که وقتى نزد تو آمدند که آنها را بر مرکبى (براى ميدان جهاد) سوار کنى و تو گفتى که: «مرکبى که شما را بر آن سوار کنم، ندارم.» و آنها از نزد تو بازگشتند در حالى که چشمانشان از اندوه، اشکبار بود، ايرادى نيست; چرا که چيزى که در راه انفاق کنند، نداشتند. اين، چه عاملى است که فردى را که ابزار و وسايل جهاد را نمى يابد چنان منقلب مى کند که بى اختيار مانند ابر بهار، اشک بريزد؟ (توجه داشته باشيد «تفيض»، در اينجا به معناى «فرو ريختن فراوان» است); آن چيزى جز غيرت دينى نيست. در خطبه مورد بحث نيز به يکى از مظاهر آن ـ که در بالاترين حدّ قرار دارد ـ اشاره شده است. حضرت مى فرمايد: «اگر مسلمانى، به خاطر اين حادثه (بسيار دردناک) از شدّت تأسّف بميرد، جاى سرزنش ندارد، بلکه به نظر من سزاوار است.» غيرت دينى، عامل بسيار مهمّى براى دفاع از حريم قوانين اسلام و احياى معروف و از ميان بردن منکر است. جالب اين که در حديثى از امام صادق (عليه السلام) آمده است که خداوند، دو فرشته را براى عذاب قومى مأمور کرد. هنگامى که آنها به سراغ اين مأموريت خود رفتند، مردى به ظاهر نورانى را که آثار پارسايى و صلاح از او آشکار بود ديدند که در حال تضرّع و زارى به درگاه خدا است. يکى از آن دو، به ديگرى گفت: «اين مرد، دعا کننده را ديدى؟» ديگرى گفت: آرى، ولى من مأموريتم را انجام مى دهم» دومى گفت: من، هيچ کارى نمى کنم، تا به پيشگاه خدا، پروردگارم بازگردم (و دستور جديدى بگيرم) هنگامى که به پيشگاه خداوند عرضه داشت که «پروردگارا! من به آن شهر که رسيدم، يکى از بندگان تو را ديدم که در حال دعا و تضرّع است.» دستور آمد که برو و مأموريتت را انجام ده (و شهر را زيرورو کنيد); فأِنَّ ذلِکَ رجُلٌ لَمْ يَتَغيَّرْ وَجْهُهُ غَضَباً لى قَطُّ; او مردى است که هرگز، چهره اش از خشم در راه من، متغيّر و برافروخته نشده است (و ذره اى غيرت دينى نداشته).(10) *** پی نوشت: 1 ـ «عُقْر» (بر وزن ظُهر) به معناى «اساس و ريشه هر چيزى» است. و اين که به پى کردن شتر، عَقْر (بر وزن ضرب) گفته مى شود، به خاطر اين است که اساس و ريشه آن را مى زنند، به طورى که شتر تعادل خود را از دست مى دهد و به روى زمين مى افتد. 2 ـ «تواکلتم» از مادّه «وکل» به معناى اين است که دو يا چند نفر، هر کدام، کار خود را به هم موکول کنند. 3 ـ «شُنَّتْ» از مادّه «شنن» به معناى «خشکى و کهنگى» است، سپس در هر موردى که آب يا مانند آن به صورت پراکنده و از هر طرف فرو ريزد، اطلاق شده است، همانند مشک کهنه اى که پاره شود و آب درون آن، متفرق و پراکنده گردد. جمله (شُنَّتْ عَلَيْکُمُ الْغاراتُ) اشاره به حملات پراکنده و پى در پى مى باشد که از سوى غارتگران شام به نواحى مختلف عراق صورت مى گرفت. 4 ـ «حِجْل» (بر وزن فعل) و «حَجْل» (بر وزن فَصل) به معناى «خلخال، همان زينتى که زن هاى عرب در مچ پا مى کردند و حجله ـ که صحيح آن حَجْلَه (بر وزن عجله) است ـ به معناى اطاق مخصوص عروس است که آن را زينت مى کنند و مى آرايند. 5 ـ «قُلْب» (بر وزن قفل) به معناى «دستبند» و در اصل، از مادّه «قلب»، به معناى «دگرگونى» گرفته شده است. اين، شايد به اين دليل باشد که دستبند، در دست انسان دائماً در حرکت است. 6 ـ «قلائد» جمع «قِلادة» (بر وزن اجاره) به معناى «گردنبند» است و به هر چيزى که چيز ديگرى را احاطه کند، اطلاق مى شود. 7 ـ «رُعُث» (بر وزن شتر) جمع «رَعْث» (بر وزن رأس) به معناى «گوشواره» است. 8 ـ کلم، به معناى «زخم و جراحت» است. 9 ـ سوره توبه، آيه 92. 10 ـ بحارالانوار، جلد 97، صفحه 89، حديث 60.  
شرح علامه جعفری«ألا و اني قد دعوتكم الي قتال هولاء القوم ليلا و نهارا، و سرا، و اعلانا» (آگاه باشيد، من شما را شب و روز، مخفي و آشكارا براي پيكار با اين قوم دعوت نمودم). شب و روز، پنهان و آشكار فرياد زدم آيا من در دعوتم كوتاهي كردم؟ آيا تنها در لحظات هيجان احساسات شما را براي جهاد تحريك نمودم؟ آيا خودم در كاخهاي با شكوه و مجلل نشسته و غوطه‌ور در رفاه و كامروائيها شما را به ميدان جنگ فرستادم؟ آيا جانهاي شما را وسيله‌ي كامجوئي و مقام و سلطه‌جوئي خود قرار دادم؟ مگر من شب و روز، پنهاني و آشكار و در همه حال به جهاد دعوت نكردم؟ اگر من ضرورت حياتي در جهاد با دشمنان انسان و انسانيت نمي‌ديدم، شب و روز پنهاني و آشكارا فرياد بر نمي‌آوردم كه برخيزيد و برخيزيد تا نابود نشويد. من دائما، بشما گفتم: «اغزوهم قبل ان يغزوكم، فوالله ما غزي قوم في عقر دارهم الا ذلوا» (شما پيشدستي كنيد و به آن تبهكاران هجوم ببريد، سوگند به خدا، هيچ قومي در توي خانه‌ي خود مورد حمله قرار نگرفت، مگر اينكه ذليل و خوار گشت) اگر شما معناي خصومت نابكارانه‌ي انسانها را با يكديگر نشناخته‌ايد، واي بر حال شما نادانهائي كه حماقت را هم بر ناداني خود افزوده‌ايد. مگر از آغاز رشد زندگي خود نمي‌بينيد كه اگر در روان آدميان سازندگي انجام نگيرد: انسانها گرگ يكديگرند، انسانها صيادان يكديگرند اگر نمي‌دانستيد پس از اين بدانيد و عذر نياوريد كه ما نمي‌دانستيم و گمان مي‌كرديم بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش زيك گوهرند سعدي از هم اكنون بدانيد: بني آدم اعضاي يكديگر نيستند، انسانهاي تربيت يافته و با ايمان به هدف اعلاي زندگي و جهان بزرگ، هستند كه اشعه‌هائي از يك كانونند. چه شباهت جالبي اميرالمومنين (ع) با حضرت نوح (ع) در دعوت حق و اعراض آن از آن دعوت است. آيات قرآني دعوت حضرت را بدين ترتيب نقل مي‌كند: «قال رب اني دعوت قومي ليلا و نهارا. فلم يزدهم دعائي الا فرارا. و اني كلما دعوتهم لتغفرلهم جعلوا اصابعهم في اذانهم و استغشوا ثيابهم و اصروا و استكبروا استكبارا. ثم اني دعوتهم جهارا. ثم اني اعلنت لهم و اسررت لهم اسرارا» (نوح گفت: اي پروردگار من، من قوم خود را شب و روز دعوت كردم. دعوت من براي آنان جز فرار نيفزود. و من هر موقعي كه آنانرا دعوت كردم تا آنانرا ببخشائي، انگشتانشان را در گوشهايشان نموده و بر لباس خود پيچيده و اصرار در انحراف كردند و تكبر ورزيدند. سپس آنان را آشكارا دعوت كردم، باز دعوتم را بر آنان اعلان نمودم، نيز پنهاني بر آنان تبليغ كردم). هنگاميكه دشمن به وطن و خانه‌ي مردمي هجوم بياورد، دو شكست قطعي را نصيب آن مردم خواهد ساخت: شكست اول عبارتست از تارومار كردن نيروها و محو ساختن موجوديت آن مردم. شكست دوم- ذلت و پستي كه در آنان بجاي خواهد گذاشت. تفاوتي كه اين دو شكست با يكديگر دارند اينست كه ممكن است قدرت دفاع مردم در همان موقع يا از پيش، آماده‌ي كار باشد و از تار و مار شدن نيروها و محو ساختن موجوديت آن مردم جلوگيري نمايد. ولي شكست دوم اجتناب ناپذيرتر و شكننده‌تر از اولي مي‌باشد، زيرا نشستن و ناظر حمله به وطن و خانه بودن، به متلاشي كردن نيروها و كشتار مردم قناعت نمي‌كند، بلكه منطقه‌ي ممنوعه شخصيت مردم را نيز كه مي‌بايست براي حفظ آن، پيشدستي نموده عوامل مزاحم را برطرف بسازد فتح مي‌شود و شخصيت شكست مي‌خورد. اين شكست را هيچ پيروزي نمي‌تواند جبراي نمايد. اگر تاكنون نمي‌دانستيد، پس از اين بدانيد كه يكي از مختصات وقيح خصومتهاي بشري اينست كه با پيشرفت در پيروزيها آتش حرص و درنگي‌اش شعله‌ورتر مي‌گردد، و احساس شكست دشمن نه تنها او را از تعدي و ظلم بيشتر باز نمي‌دارد، بلكه شمشير خونبارش را تيزتر مي‌كند. اگر تا نزديكي خانه راه بيابد و يقين پيدا كند كه طرف شكست قطعي خورده است، به حمله‌ي خود ادامه مي‌دهد و آن را تند و تيزتر مي‌سازد تا وارد خانه شود. و تا جگر طرف را بيرون نكشد شعله‌هاي كينه توزيش خاموش نگردد. جاي شگفتي است كه خونخواري آدمي بقدري وقيح است كه اگر حتي بداند كه دشمن از شكستي كه بر او وارد شده است قد بلند نخواهد كرد، با اينحال به درندگي و خونخوارگي خود آنقدر ادامه مي‌دهد كه دشمن را بكلي از صفحه‌ي هستي براندازد. *** «فتواكلتم و تخاذلتم حتي شنت عليكم الغرات و ملكت عليكم الاوطان» (در برابر فريادهاي من، تكليف جهاد را به گردن يكديگر انداختيد و از يكديگر گسيختيد و بي ياور گشتيد تا در نتيجه، غارتگريها شما را متلاشي ساخت و بر وطنهاي شما مسلط گشتند.) او برخيزد تا من برخيزم، او وظيفه‌ي خود را انجام بدهد، تا من هم عمل به وظيفه‌ام نمايم! درست است كه در فعاليتها و تكاپوهاي دسته‌جمعي كه تراكم و تشكل عنصر اساسي آن است، موجوديت فرد و فعاليتهاي او نتيجه‌اي نمي‌دهد. سنگي كه برداشتنش به نيروي دو نفر احتياج دارد، با نيروي يك نفر برداشته نمي‌شود، ولي اين اصل را هم فراموش نكنيم كه منطق پوچ او برخيزد تا من برخيزم، او وظيفه‌ي خود را انجام بدهد، تا من به وظيفه‌ي خود عمل نمايم غير از منطق صحيح بايد برخيزيم و بايد به وظيفه‌ي خود عمل نمائيم مي‌باشد. در آنهنگام كه فرد گروهي مي‌گويد: فرد گروه ديگر برخيزد تا من برخيزم به اضافه‌ي اينكه ناتواني خود را ابراز مي‌كند و يا بعبارت صحيح‌تر ناتواني را بر خود تلقين مي‌نمايد، طرف مقابل را نيز از احساس و احراز قدرت خويشتن محروم مي‌سازد. اين تلقين به خود و ناتوان ساختن ديگران بيماري سرايت كننده‌ايست كه به سرعت جو جامعه را فرا مي‌گيرد و همه را در همان وضعي كه دارند ميخكوب كرده، دشمن را بر آن جامعه مسلط مي‌سازد. در سرتاسر تاريخ اين پديده بطور فراوان ديده شده است كه يك نفر از روي آگاهي و صدق و خلوص برخاسته است، اين برخاستن جدي و صميمانه، جامعه را از زندان بمن چه؟ نجات داده، جهاني را در اختيار مردم برپاخاسته‌ي آن جامعه قرار داده است. خداوند متعال در اين موجود شگفت انگيز كه انسان ناميده مي‌شود، قدرتي به وجود آورده است، كه نه تنها مي‌تواند باناتواني خود مبارزه نموده، آنرا از بين ببرد، بلكه مي‌تواند به تنهايي همه‌ي افراد جامعه را قدرتمند بسازد. اين قدرت ناگهان از زمين نمي‌رويد و از كرات آسماني هم بر زمين نمي‌بارد، بلكه ايمان و جديت و خلوص از زمني برخاستگان، سنگي را كه روي منبع قدرت افراد جامعه افتاده و مانع از جريان نيروها برانديشه و عضلات آن مردم است، برمي‌دارد و نيروها به جريان ميفتند و دنيايي را آباد مي‌نمايند. *** «و هذا اخو غامد و قدوردت خيله الانبار و قد قتل حسان بن حسان البكري و ازال خيلكم عن مسالحها و لقد بلغني ان الرجل منخ كان يدخل علي المرئه المسلمه و الاخري المعاهده فينتزع حجلها و قلبها و قلائدها و رعثهاما تمتنع منه الا بالاسترجاع و الاسترحام ثم انصرفوا و افرين، مانال رجلا منهم كلم و لا اريق لهم دم. فلو ان امرا مسلمامات من بعد هذا اسفاما كان به ملوما بل كان به عندي جديرا»، (اين مردي غامدي است كه سوارانش بر شهر انبار تاختند و حسان بن حسان بكري را كشتند و سواران شما را از پادگانها بيرون راندند. بمن خبر رسيده است كه مرداني از آن سپاهيان بر زن مسلمان يا غير مسلمان كه معاهده زندگي در جوامح اسلامي، حيات او را تامين نموده است، هجوم برده خلخال از پا و دستبند از دست آنان در آورده‌اند. گردنبندها و گوشواره‌هاي آنان را به يغما برده‌اند. اين بينوايان در براقر آن غارتگران جز گفتن انالله وانا اليه راجعون و سوگند دادن به رحم يا طلب رحم و تحريك دلسوزي آنان چاره‌اي نداشته‌اند. آنگاه سپاهيان خونخوار با دست پر و كامياب برگشته‌اند، نه زخمي بر يكي از آنان وارد شده است و نه خوني از آنان ريخته شده است. اگر پس از چنين حادثه‌ي دلخراش مرد مسلمان از شدت تاسف بميرد، مورد ملامت نخواهد بود، بلكه در نظر من مرگ براي انسان مسلمان بجهت تاثر از اين فاجعه امري است شايسته و بامورد.) اينست معناي وابستگي حيات افراد جامعه بيكديگر. اميرالمومنين (ع) در جملات فوق مرگ مسلماني را كه از ستم بيك انساني در قلمرو اجتماع مطلع گشته است، امري شايسته مي‌داند، اين مطلب چگونه بايد تفسير شود؟ هيچ تفسير معقولي براي اين مطلب نداريم، جز اينكه بگوئيم: اسلام با وحدت والائي كه در همه‌ي افراد انساني سراغ دارد، همه‌ي مردم را در لذايذ و آلام شريك يكديگر مي‌داند و اين بيت سعدي را كه مي‌گويد: چو عضوي به درد آورد روزگار          دگر عضوها را نماند قرار نبايد از ديدگاه اسلام بعنوان يك مضمون شعري ذوقي تلقي نمود، هنگاميكه افراد و گروه‌هايي از مردم، جامعه را تشكيل دادند و به زندگي مشترك پرداختند، چنانكه بايد روابط ميان همه‌ي آنها از ديدگاه حقوقي سالم و صحيح بوده باشد، همچنين بايد همه‌ي اعضاي جامعه حيات خود را وابسته‌ي حيات ديگري تلقي نمايد. اين مطلب در ادعاهاي ديگر مكتبهاي بشري از عامل اشباع لذت رواني و يا موجه نشان دادن جنبه‌ي ادبي مكتب تجاوز نمي‌كند، در صورتيكه در جامعه‌ي اسلامي اين وابستگي حيات، حقيقتي جدي تلقي مي‌گردد. اين جمله كه اگر پس از چنين حادثه‌ي دلخراش، مرد مسلمان از شدت تاسف بميرد، مورد ملامت نخواهد بود، بلكه در نظر من مرگ براي انسان مسلمان بجهت تاثر از اين فاجعه، امري است شايسته و بامورد از اميرالمومنين علي بن ابيطالب (ع) صادر گشته است. علي بن ابيطالب شاعر نيست، او حيات را جدي‌تر از آن مي‌داند كه با ذوق شاعرانه و لطايف ادبي حيات را تفسير نمايد. علي بن ابيطالب كسي است كه نمي‌خواهد با سخنان جالب موقعيتي در جامعه براي خود باز كند، زيرا كسي احتياج به باز كردن موقعيت در جامعه دارد كه شهرت اجتماعي و محبوبيت در ميان مردم را هدف زندگي خود قرار داده است و ما مي‌دانيم كه اينگونه هدف گيريها و تفكرات كودكانه و كوته‌بينانه، پست‌تر از آن مي‌باشند كه شخصيت علي بن ابيطالب را اشغال نمايند، وانگهي راه باز كردن موقعيت در جامعه نيازمند سازكاريها و بازيگريهاي سياسي معمولي است كه روح علي بن ابيطالب از آنها بيزار است چنانكه از شعر پردازي ولطيفه گوئيهاي مبتذل كه حتي ستمكاران و به بازي گيرندگان حيات انسانها نيز گاهگاهي بزبان مي‌آورند، بيزار است. ما يقين داريم كه جملات فوق از اعماق جان علي بن ابيطالب برآمده، با شنيدن فاجعه‌اي كه سفيان غامدي بوجود آورده بود مرگ را تجسيم كرده است، زيرا با اختلال حيات فردي كه در جامعه‌ي او زندگي ميكرده است، حيات طبيعي خود را مختل مي‌ديده است. البته جاي ترديد نيست كه عظمت و واقعيت جمله‌ي فوق براي مردم و پيشتازاني كه حقيقتي بعنوان حيات مشترك انسانها براي آنان مطرح نبوده و آنرا خيالات و اوهام مي‌دانند، نه تنها قابل هضم نيست، بلكه شايد خنده‌آور هم بوده باشد، بگذاريد آنان به اينگونه جملات بخندند، علي بن ابيطالب و آنانكه در شعاع او حركت مي‌كنند، انسان‌تر از آنند كه بر خنده‌ها و تاريكيهاي ارواح تباه شده‌ي آنان گريه نكنند و اندوهگين نباشند. حق حيات، مطلق است و برخورداري از اين حق مشروط به پذيرش مكتب و ايده‌اي نيست: نكته‌اي كه در جملات مورد تفسير بايد مورد دقت قرار بگيرد، عنواني است كه براي بررسي انتخاب نموديم: حق حيات، مطلق است و برخورداري از اين حق مشروط به پذيرش هيچ مكتب و عقيده‌اي نيست. زيرا علي (ع) فرمود: «و اما نظير لك في الخلق» اين اصل اگرچه در مقام ادعا هم بوده باشد، مورد قبول همه‌ي مكتبهاي مربوط به انسان، در همه‌ي جوامع مي‌باشد. لذا وارد كردن اخلال به حيات يك فرد كه هم مكتب و هم عقيده با فردي يا جمعي ديگر نيست، بطوريكه فرد ديگر را چنان دچار اضطراب و تشويش نمايد كه مرگ را به زندگي خود ترجيح بدهد، حقيقتي است مافوق اصل مزبور. اميرالمومنين عليه‌السلام كه تجسم يافته‌اي از اسلام راستين و عالي‌ترين چهره‌ي جدي بشري در تاريخ است، اين فوق اصل حق حيات را دريافته و آنرا ابراز مي‌دارد. اگر اين راه را كه اميرالمومنين درباره‌ي تعيين ارزش حيات انسانها پيش گرفته است، به مقصدي مطلوب نرسد، در هيچ چشم‌اندازي از افكار بشري راه ديگري ديده نمي‌شود. بيائيد تاخير نكنيم، هرچه زودتر اين راه را براي حركت به سوي حيات معقول پيش بگيريم. منتظر تلفات بيشتر از آنچه كه تاريخ سرگذشت ما انسانها نشان مي‌دهد نباشيم. بيائيد تاريخ طبيعي‌مان را به تاريخ انسان مبدل نمائيم و بدانيم تا حق حيات انسانها را مطلق تلقي نكنيم و تا براي برخورداري از حيات و مختصات آن، مكتب و عقيده‌ي مخصوصي را شرط بدانيم، هيچ گام مثبتي در بوجود آوردن حيات معقول برنداشته‌ايم. اينكه گفتيم: بيائيد تاريخ طبيعي‌مان را به تاريخ انساني مبدل نمائيم. مقصود اين نيست كه بني نوع انساني تاكنون در عالم گياهان و حيوانات زندگي مي‌كرده است و در همين روزها ناگهان جهشي انجام داده و انسان شده‌اند، بلكه منظور ما از جمله‌ي مزبور اينست كه نبايد تعيين كننده‌ي سرنوشت ما مكانيسم غرايز حيواني و كنش و واكنشهاي جبري خودخواهي و محيط و عوامل طبيعي حيات شخصي خود بوده باشد. بلكه ما بايد تاريخ را به وجود بياوريم كه انسان تعيين كننده‌ي سرنوشت خود بوده باشد. اين يك هدف والائي است كه با بگذار حيات طبيعي كار خود را انجام بدهد سازگار نيست، ما نبايد بگذاريم حيات طبيعي كه جز را نمي‌خواهد، هر كاري را كه بخواهد انجام بدهد، ما بايد حيات طبيعي را با مديريت عالي روح اداره كنيم كه تنها عامل و مدرك ما براي اعتراف ضروري به حق حيات مطلق است و هيچ شرطي را جز خود حيات براي پذيرش اين حق قبول ندارد. در هر نقطه‌اي از تاريخ گذشته‌ي و سرنوشت آينده‌ي ما، اين مديريت مشاهده شود، مي‌توانيم آن نقطه از تاريخ را از تاريخ طبيعي جدا كرده، بعنوان تاريخ انساني مورد مطالعه قرار بدهيم. با اين ملاحظات است كه ما تاريخي را كه پشت سر گذاشته‌ايم، هرگز نمي‌توانيم بعنوان تاريخ انساني بوده است. آدمي در آنهنگام كه اسارت انسانها را در ميان حلقه‌هاي خوشرنگ و صيقلي شده‌ي زنجير خودكامگيها و خودخواهيها و نبردها براي اشغال ميدان تنازع در بقاء مي‌بيند، با تاريخ طبيعي آنهم نه طبيعي ناب و محض، بلكه طبيع مسخ شده به وسيله‌ي سودجويان و خودكامگان روبرو مي‌گردد و هنگاميكه با عظماي انسان محور مانند علي بن ابيطالب، اويس قرني، ابوذر غفاري، مالك اشترها روبرو مي‌گردد، سطرهايي از تاريخ انسان كه نسبتش به تاريخ طبيعي مسخ شده‌ي انسانها، نسبت معدن بيكران ذغال سنگ، بار رگه‌هاي ناچيز الماس است، مقابل چشمانش جلوه مي‌كند. ما براي قبولاندن حق حيات مطلق و مشروط نبودن آن، بر قدرت و امتياز و مكتب و عقيده، هيچ راهي جز اين نداريم كه حمايت كنندگان و پيشتازان تاريخ انساني، مانند سقراطها را از ديگران جدا كنيم و دو حساب مستقل براي اين دو گروه باز كنيم، وگرنه آينده‌ي ما، همچون گذشته، چنانكه گفتيم معدنهايي از ذغال سنگ خواهد بود كه رگه‌هايي ناچيزي از الماس در آنها، عده‌اي محدود را براي خود جلب خواهد كرد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 79-78 حضرت پس از آن كه در آغاز خطبه به اجمال، تشويق به جهاد و توبيخ نسبت به ترك آن را يادآور شد. از جمله: «الا و انّى قد دعوتكم...» مى خواهند موضوع را بيشتر تفصيل دهند و ياران خود را، بياگاهاند، كه پيش از وقوع اين حوادث، اصحابش را مكرّر به مبارزه و پيكار با معاويه و اطرافيانش فرا خوانده است. قصد حضرت اين است كه نصيحت پيشين خود را يادآور گردد، كه قبل از آمدن دشمن به داخل خانه بايد به سراغ وى رفت و اين قاعده كلّى را به تجربه و برهان ثابت شده يادآور شود كه: هيچ جمعيّتى در درون خانه اش مورد هجوم قرار نمى گيرد، جز اين كه خوار و ذليل مى شود.  پيش از اين به منظور بيان علت اشاره كرديم كه توهّمات ذهنى روى جسم و بدن تأثيرى شگفت دارند. گاهى موجب فزونى قوّت و نيرو و گاهى سبب نقصان آن مى گردند. گاهى توهّم بيمارى، موجب بيمارى شخص سالم، و گاهى بر عكس توهم سلامت سبب صحت و بهبود بيمار مى شود.  علّت خوارى و ذلّت كسى كه در داخل خانه اش مورد حمله قرار گيرد هر چند شجاع باشد، همين توهّمات است: توهّم از ناحيه هر دو گروه، توهم آن كه مورد حمله قرار گرفته اين است، كه اگر دشمن قوى و نيرومند نبود، حمله نمى كرد.  اين توهم سبب ضعف و سستى مى شود، نفسها تحت تأثير قرار مى گيرد، و از مقاومت باز مى ماند، در تحرّك و تلاش ناتوان مى شود غيرت، شجاعت و حمايت از ناموس را از دست مى دهد و دچار اخلاق پست، خوارى و ذلّت مى گردد.  خيالات وهم انگيز حمله كنندگان نيز موجب مى شود كه گمان كنند چون آنها حمله را آغاز كرده اند، دشمن ضعيف و ناتوان است. اين پندار طمع و دلبستگى آنان را بر عجز و ناتوانى خصم، فزونى مى بخشد و اين باور را در آنها به وجود مى آورد كه مخالفان قادر به مقاومت نيستند.  امام (ع) پس از بيان اين كه ترس بيجاى پيروانش، از دشمن باعث سهل انگارى آنان در كارها و متفرّق شدنشان از اطراف آن حضرت شده كه در نتيجه فرمانش را اجرا نمى كنند و در مقابل هجوم دشمن و چيره شدنش بر سرزمينشان برنمى خيزند. و نيز پس از حكم كلّى در باره روش هر دشمن به دشمن معيّن و آشكار اشاره فرموده است، تا آن كه هر چه بيشتر به درستى سخن آن حضرت را دريابند و هرچه زودتر بر خصم يورش برند و او را از پا در آورند. از اين رو جريان ورود سپاه دشمن به شهر انبار و كشتن كارگزار آن حضرت و بيرون راندن سپاه از مرز و قرارگاهشان، و بى حرمتى نسبت به زنان مسلمان و زنان اهل كتاب تحت ذمه اسلام، و ربودن اموال مسلمانان را به تفصيل بر شمرده است كه نيازى به توضيح بيشتر آن نيست.  سپس اين داستان را به اين عبارت: «سزاوار است مسلمان با غيرت و تعصّب در راه خدا از غم و اندوه آن بميرد،» پايان مى دهد، زيرا ديدن چنين پيشامدهاى منكر و ناروايى براى مسلمانان. و خوددارى ياران آن حضرت از پايدارى در برابر دشمن اين امر را ايجاب مى كند.  تمام اين بيانات به اين منظور است كه امام مى خواهد براى توبيخ و سرزنش ياران خود محملى به دست آورد زيرا آنان از اوامر آن حضرت سرپيچى كرده و رايزنى با آن حضرت را كه امرى شايسته، و سودمندتر بود نپذيرفته بودند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 389 ألا و إنّي قد دعوتكم إلى قتال هؤلاء القوم ليلا و نهارا و سرّا و إعلانا، و قلت لكم اغزوهم قبل أن يغزوكم، فو اللّه ما غزي قوم قطّ في عقر دارهم إلّا ذلّوا، فتواكلتم و تخاذلتم حتّى شنّت عليكم الغارات، و ملكت عليكم الأوطان، و هذا أخو غامد قد وردت خيله الأنبار، و قد قتل حسّان بن حسّان البكري و أزال خيلكم عن مسالحها، و لقد بلغني أنّ الرّجل منهم كان يدخل على المرأة المسلمة، و الاخرى المعاهدة فينتزع حجلها و قلبها و قلائدها و رعاثها، ما تمتنع منه إلّا بالاسترجاع و الإسترحام، ثمّ انصرفوا وافرين ما نال رجلا منهم كلم، و لا أريق له دم. فلو أنّ امرء مسلما مات من بعد هذا أسفا ما كان به ملوما، بل كان به عندي جديرا.اللغة:و (عقر) الشي ء بالضّم أصله و وسطه و (التّواكل) أن يكل الأمر كلّ واحد منهم إلى صاحبه يقال تواكل القوم اتكل بعضهم على بعض و تخاذلوا و منه رجل و كل اى عاجز يكل أمره إلى غيره و (شنّت) أى مزقت قال الشّارح المعتزلي: و ما كان من ذلك متفرّقا نحو إرسال الماء على الوجه دفعة بعد دفعة فهو بالشين، و ما كان ارسالا غير متفرّق فهو بالسّين المهملة و (اخو غامد) هو سفيان بن عوف الغامدى منسوب إلى الغامد قبيلة من اليمن و (الانبار) بلد قديم من بلاد العراق على الفرات من الجانب الشّرقى و (المسالح) جمع مسلحة و هى الحدود التي رتب فيها ذو الأسلحة لدفع العدو كالثغر و (المعاهدة) بصيغة اسم الفاعل ذات العهد و هى الذمية و (الحجل) بفتح الحاء و كسرها الخلخال و (القلب) بالضمّ سوار المرأة و (الرّعاث) جمع رعثة بفتح الرّاء و سكون العين و فتحها و هي القرط، و الرّعاث أيضا ضرب من الحلىّ.و (الاسترجاع) قول إنّا للّه و إنّا إليه راجعون، و قيل ترديد الصّوت بالبكاء و (الاسترحام) مناشدة الرّحم أى قول انشدك اللّه و الرّحم، و قيل طلب الرّحم و هو بعيد و (انصرفوا وافرين) اى تامين يقال و فر الشي ء أى تمّ و وفرت الشي ء أى أتممته. و في رواية المبرد و الصّدوق موفورين، و هو بمعناه و (الكلم) الجرح .الاعراب:و كلمة على في قوله و ملكت عليكم تفيد الاستعلاء بالقهر و الغلبة و الضمير في قوله ما كان به راجع إلى الموت المستفاد من مات.و قوله: فيا عجبا منصوب على النّداء اصله يا عجبي اى احضر هذا أوانك، و عجبا الثّاني إمّا توكيد له أو منصوب بالمصدرية أى أيّها النّاس تعجبوا منهم عجبا، و القسم معترض بين الصفة و الموصوف.المعنى:و كيف كان فانّه عليه السّلام لمّا صدّر خطبته بذكر منافع الجهاد و مضارّه فعلا و تركا أشار إلى مقصوده الذى مهّد له تلك المقدّمة و هو حثّهم على جهاد معاوية و أصحابه فقال: (الأواني قد دعوتكم إلى قتال هؤلاء القوم) القاسطين الفاسقين (ليلا و نهارا و سرّا و إعلانا و قلت لكم: اغزوهم قبل أن يغزوكم فو اللّه ما غزى قوم قط في عقر دارهم الّا ذلّوا).و سرّ ذلك ما أشار اليه الشّارح البحراني، و هو أنّ للأوهام أفعال عجيبة______________________________ (1) رواه فى الوسائل عن زيد بن علي عن ابيه عن آبائه قال قال رسول اللّه (ص) الحديث منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 398 في الأبدان تارة بزيادة القوّة و تارة بنقصانها حتّى أنّ الوهم ربّما كان سببا لمرض الصّحيح لتوهّمه المرض و بالعكس، فكان السّبب في ذلّ من غزى في عقر داره و إن كان معروفا بالشّجاعة هو الأوهام.أمّا أوهامهم فلأنّها تحكم بأنّها لم تقدم على غزوهم إلّا لقوّة غازيهم و اعتقادهم فيهم الضّعف بالنّسبة إليه، فينفعل إذن نفوسهم عن ذلك الأوهام، و تنقهر عن المقاومة و تضعف عن الانبعاث و تزول غيرتها و حميّتها فتحصل على طرف رذيلة الذّلّ.و أمّا أوهام غيرهم فلأنّ الغزو الذي يلحقهم يكون باعثا لكثير الأوهام على الحكم بضعفهم و محرّكا لطمع كلّ طامع فيهم، فيثير ذلك لهم أحكاما و حميّة يعجزهم عن المقاومة.ثمّ إنّه أشار إلى ما قابلوا به نصحه بقوله (فتواكلتم) أى وكل كلّ واحد منكم أمره إلى غيره (و تخاذلتم) أى خذل بعضكم بعضا (حتّى شنّت عليكم الغارات) و صبّت من كلّ جانب دفعة بعد دفعة (و ملكت عليكم الأوطان) بالقهر و الغلبة و العدوان (و هذا أخو غامد) سفيان بن عوف الغامدى (قد وردت خيله الانبار) بأمر معاوية اللّعين الجبّار (و قد قتل حسّان بن حسّان البكرى) و كان من اصحابه واليا على الأنبار.روى إبراهيم بن محمّد الثّقفي في كتاب الغارات عن عبد اللّه بن قيس عن حبيب ابن عفيف قال: كنت مع حسّان بالانبار على مسلحها إذ صبحنا سفيان بن عوف في كتائب تلمع الأبصار منها فها لونا و اللّه و علمنا إذ رأيناهم أنّه ليس لنا طاقة بهم و لا يد، فخرج إليهم صاحبنا و قد تفرّقنا فلم يلقهم نصفنا، و أيم اللّه لقد قاتلناهم فأحسّنا قتالهم حتّى كرهونا، ثمّ نزل صاحبنا و هو يتلو قوله تعالى: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى  نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا» ثمّ قال لنا: من كان لا يريد لقاء اللّه و لا يطيب نفسا بالموت فليخرج عن القرية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 399 ما دمنا نقاتلهم؛ فانّ قتالنا إيّاهم شاغل لهم عن طلب هارب، و من أراد ما عند اللّه فما عند اللّه خير للأبرار، ثمّ نزل في ثلاثين رجلا، فهممت بالنزول معه ثمّ أبت نفسى فتقدّم هو و أصحابه فقاتلوا حتّى قتلوا رحمهم اللّه. (و أزال خيلكم عن مسالحها) و حدودها المعدّة لها (و لقد بلغنى أنّ الرّجل منهم كان يدخل على المرأة المسلمة و) المرأة (الاخرى المعاهدة ف) كان (ينتزع) منها (حجلها) و خلخالها (و قلبها) و سوارها (و قلائدها) من نحرها (و رعاثها) من آذانها (ما) يمكن ان (تمتنع منه إلّا) بالتّذلل و (بالاسترجاع) و الخضوع (و الاسترحام ثمّ انصرفوا) بعد القتل و الغارة (وافرين) تامين غير مرزوئين (ما نال رجل منهم كلم و لا اريق له دم فلو أنّ امرء مسلما) ذا غيرة و حميّة (مات من بعد هذا أسفا ما كان به ملوما بل كان به عندي جديرا) و حقيقا.الترجمة:آگاه باشيد كه بتحقيق خواندم شما را به محاربه اين فرقه طاغيه شب و روز و در نهان و آشكار، و گفتم بشما كه جنگ كنيد با ايشان پيش از آنكه ايشان با شما جنگ نمايند پس بخدا قسم كه هيچ غزا كرده نشد قومى هرگز در اصل خانه خودشان مگر اين كه خوار و ذليل شدند پس موكول كرديد شما كار خود را بيكديگر، و خوار نموديد شما يكديگر را، تا اين كه ريخته شد غارتها پياپى بر شما، و گرفته شد از شما وطن ها با غلبه و استيلا.و اين مرد كه برادر غامد و سفيان بن عوف غامدى است بتحقيق كه وارد شده لشكريان او بشهر انبار، و بيقين كه كشته است حسّان بن حسّان بكرى را و زايل نموده سواران شما را از سرحدهاى آنها، و بتحقيق كه رسيد بمن آنكه مردان قبيله داخل شده بر زن مسلمه و بر كافر ذميّه پس بر مى كنده خلخال و دست برنجهاى او را، و گردن بندها و گوشواره هاى آن را، امتناع نتوانسته است آن زن از آن مرد مگر با گريه و زارى و با قسم دادن بقرابت و خويشى. پس آن قوم بد نهاد بعد از غارت كردن مراجعت نموده اند در حالتى كه تمام بوده اند در حين مراجعت با غنيمت، نرسيده بمردى از ايشان هيچ زخمى و ريخته نشده او را خونى، پس اگر بميرد مرد مسلمان پس از اين ظلم دل سوز از روى غم و اندوه نباشد بمردن ملامت كرده شده، بلكه هست نزد من بآن لايق گرديده.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص248 غارت بردن سفيان بن عوف غامدى بر انبار: اين مرد غامدى كه سواران او بر انبار حمله آورده اند، سفيان بن عوف بن مغفل غامدى است. غامد نام قبيله يى از مردم يمن و از تيره قبيله ازد يعنى از دشنوءة است. نام اصلى غامد، عمر بن عبد الله بن كعب بن حارث بن كعب بن كعب بن عبد الله بن مالك بن نصر بن ازد است و چون ميان قومش شرى واقع شده كه او آن را اصلاح كرده و ايشان را در پوشش صلح قرار داده است به «غامد» معروف شده است. ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال ثقفى در كتاب، الغارات از ابو الكنود نقل مى كند كه مى گفته است: سفيان بن عوف غامدى براى من نقل كرد و گفت: معاويه مرا احضار كرد و گفت: ترا همراه لشكرى گران-  كه همگى چابك هستند-  و با ساز و برگ مى فرستم، كناره فرات را براى من ملازم باش تا به هيت برسى و از آن بگذرى و اگر آنجا لشكرى ديدى بر آنان غارت بر، و گرنه از آنجا برو تا بر انبار غارت برى و اگر در آن هم لشكرى نيافتى برو تا به مداين برسى و بر آن حمله برى و از آنجا پيش من برگرد، و از نزديك شدن به كوفه خوددارى كن و بدان كه چون بر مردم انبار و مداين حمله كنى و غارت برى مثل آن است كه به كوفه حمله برده اى، و اى سفيان، توجه داشته باش كه اين گونه غارت كردنها و حمله بردن بر عراقيان دلهاى آنان را به وحشت مى اندازد. در عين حال دل كسانى را كه ميان ايشان طرفدار مايند شاد كن و همه كسانى را كه از جنگ و ستيز بيمناكند و يا ترس دارند كه مورد تعرض قرار گيرند به سوى ما فرا خوان، و با هر كس برخورد مى كنى كه عقيده اش بر خلاف عقيده تو است او را بكش و تمام دهكده هايى را كه از آنها مى گذرى ويران كن و اموال را به غارت بركه غارت اموال هم شبيه به كشتن است، بلكه براى دل درد انگيزتر است. [سفيان بن عوف ] گويد: من از پيش معاويه بيرون آمدم و براى خود لشكر گاه ساختم و معاويه برخاست و براى مردم سخنرانى كرد و گفت: اى مردم بپا خيزيد و براى جنگ همراه سفيان بن عوف برويد كه كارى بس بزرگ است و در آن پاداشى بزرگ خداوند به خواست خود به شما ارزانى مى دارد، و سپس از منبر فرود آمد. سفيان مى گويد: سوگند به خداوندى كه خدايى جز او نيست سه روز از اين سخن نگذشته بود كه همراه شش هزار تن بيرون آمدم و از كناره فرات شتابان پيش مى رفتم تا به هيت رسيدم. به آنان خبر رسيده بود كه من آنان را فرو خواهم گرفت، از رودخانه فرات گذشته بودند و من در حالى به آن شهر رسيدم كه هيچكس در آن نبود، گويى هرگز ساكنى در آن نبوده است، آن شهر را در نور ديدم و به صندوداء رسيدم كه همگان گريخته بودند و آنجا هم هيچكس نبود و براى فتح انبار حركت كردم، آنان را از آمدن من ترسانده بودند. فرمانده پادگان آمد و مقابل من ايستاد و من اقدامى نكردم و بر او حمله نبردم و چند نوجوان از مردم شهر را گرفتم و گفتم: به من بگوييد در انبار چند تن از اصحاب على عليه السلام هستند گفتند: تمام شمار پادگان پانصد تن هستند، ولى پراكنده شده و گروهى از ايشان به كوفه برگشته اند و شمار افرادى را كه اكنون در پادگانند نمى دانيم، شايد دويست مرد باشند. گويد: من فرود آمدم و ياران خود را به صورت لشكرهاى مختلف سازماندهى كردم و هر يك از لشكرها را در پى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص249 ديگرى گسيل داشتم. به خدا سوگند سالار ايشان بسيار خوب جنگيد و پايدارى مى كرد و گاه او و يارانش سپاهيان مرا عقب مى راندند و گاه سپاهيان من آنان را تا درون كوچه هاى شهر عقب مى راندند. و چون اين وضع را ديدم نخست حدود دويست تن پياده گسيل داشتم و سپس سواران را از پى آنان روانه كردم و همينكه سواران در حالى كه پيادگان پيشا پيش آنان بودند حمله كردند، آنان ديرى نپاييدند و پراكنده شدند و سالار ايشان همراه حدود سى مرد كشته شد و ما همه اموالى را كه در انبار بود به غارت برديم و بازگشتيم. و به خدا سوگند من هيچ جنگ و غارتى نكرده بودم كه از اين سالم تر و چشم روشن كننده تر و مايه خوشحالى بيشتر باشد، و به خدا سوگند به من خبر رسيده است كه اين حمله و غارت مردم را به بيم انداخته است. و چون پيش معاويه برگشتم گزارش كار را همانگونه كه بود دادم. معاويه گفت: تو همانگونه اى كه مى پنداشتم و در هر شهر از شهرهاى من كه فرود آيى مى توانى همانگونه عمل كنى كه فرمانده و امير آن شهر عمل مى كند و اگر دوست داشته باشى كه خودت امير آن شهر باشى ترا به امارت آن مى گمارم و هيچكس از خلق خدا غير از من بر تو فرمانى نخواهد داد. سفيان بن عوف غامدى مى گويد: و به خدا سوگند اندكى درنگ نكرده بوديم كه ديدم مردان عراقى در حالى كه سوار بر شتران بودند از لشكر على عليه السلام مى گريختند و به ما مى پيوستند. ابراهيم ثقفى گفته است: نام كارگزار على عليه السلام بر پادگان انبار اشرس بن حسان بكرى بوده است. ابراهيم ثقفى همچنين از عبد الله بن قيس، از حبيب بن عفيف نقل مى كند كه مى گفته است: من همراه اشرس بن حسان بكرى در پادگان انبار بودم كه ناگاه صبحگاهى سفيان بن عوف با لشكرهايى كه چشم را خيره مى كرد فرا رسيد و سوگند به خدا ما را به ترس و بيم انداختند و همينكه آنان را ديديم دانستيم كه ما را يارا و توان جنگ با ايشان نيست. سالار ما براى رويارويى با آنان بيرون رفت، ما پراكنده شده بوديم و بيش از نيمى از ما با آنان روياروى نشدند، و به خدا سوگند با آنان چنان استوار و پسنديده جنگ كرديم كه آنان را از ما خوش نيامد. در اين هنگام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص250 سالار ما از اسب پياده شد و اين آيه را تلاوت كرد: «گروهى از ايشان مدت و اجل خود را سپرى كرده و گروهى منتظرند و دگرگونى نكردند دگرگونگى يى» و به ما گفت: هر كس ديدار خدا را نمى خواهد و آماده مرگ نيست، در مدتى كه ما با آنان به جنگ مشغول هستيم، از دهكده بيرون رود، زيرا ادامه جنگ ما با ايشان آنان را از تعقيب كسانى كه مى گريزند باز مى دارد. و هر كس آنچه را كه در پيشگاه خداوند است مى خواهد، بداند كه آنچه در پيشگاه خداوند است براى نيكان بهتر است. سالار ما همراه سى مرد پياده شد، من هم نخست آهنگ آن كردم كه همراه او پياده شوم، سپس نفس من آن را نپذيرفت. او و يارانش پيش رفتند و چندان جنگ كردند كه همگان كشته شدند، خدايشان رحمت كناد و ما شكست خورده و گريزان بازگشتيم.  
بخش ۳ : یاران سست عناصر [منبع]

فَيَا عَجَباً عَجَباً، وَ اللَّهِ يُمِيتُ الْقَلْبَ وَ يَجْلِبُ الْهَمَّ مِنَ اجْتِمَاعِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِكُمْ عَنْ حَقِّكُمْ، فَقُبْحاً لَكُمْ وَ تَرَحاً حِينَ صِرْتُمْ غَرَضاً يُرْمَى يُغَارُ عَلَيْكُمْ وَ لَا تُغِيرُونَ وَ تُغْزَوْنَ وَ لَا تَغْزُونَ وَ يُعْصَى اللَّهُ وَ تَرْضَوْنَ؛ فَإِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِي أَيَّامِ الْحَرِّ قُلْتُمْ هَذِهِ حَمَارَّةُ الْقَيْظِ أَمْهِلْنَا يُسَبَّخْ عَنَّا الْحَرُّ وَ إِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِي الشِّتَاءِ قُلْتُمْ هَذِهِ صَبَارَّةُ الْقُرِّ أَمْهِلْنَا يَنْسَلِخْ عَنَّا الْبَرْدُ؛ كُلُّ هَذَا فِرَاراً مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ، فَإِذَا كُنْتُمْ مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ تَفِرُّونَ فَأَنْتُمْ وَ اللَّهِ مِنَ السَّيْفِ أَفَرُّ.

تَرَحاً : اندوه و حزن. 
الْغَرَض : چيزى كه بسوى آن تير اندازى ميشود، سيبل، يعنى شما به مثابه هدفى براى تيرهاى دشمن هستيد. 
حَمَارَّةُ الْقَيْظِ : شدت گرما. 
التَسْبِيخ : تخفيف، تسكين. 
صَبَارَّةُ الشِّتَاء : شدت سرماى زمستان. 
الْقُرّ : سرما، سرماى زمستان. 
تَرَح : غم و غصه 
غَرَض : هدف و نشانه 
يُغارُ عليكم : شما را غارت ميكنند
حَمارَّة القَيظ : شدت گرما 
يُسَبَّخ : تخفيف يابد 
شِتاء : زمستان 
صَبارَّة : القر شدت سرما 
يَنسَلِخ : كنده شود، پايان يابد 
شگفتا شگفتا به خدا سوگند، اين واقعيّت قلب انسان را مى ميراند و دچار غم و اندوه مى كند كه شاميان در باطل خود وحدت دارند، و شما در حق خود متفرّقيد. زشت باد روى شما و از اندوه رهايى نيابيد كه آماج تير بلا شديد. به شما حمله مى كنند، شما حمله نمى كنيد با شما مى جنگند، شما نمى جنگيد اين گونه معصيت خدا مى شود و شما رضايت مى دهيد. 
وقتى در تابستان فرمان حركت به سوى دشمن مى دهم، مى گوييد هوا گرم است، مهلت ده تا سوز گرما بگذرد، و آنگاه كه در زمستان فرمان جنگ مى دهم، مى گوييد هوا خيلى سرد است بگذار سرما برود. همه اين بهانه ها براى فرار از سرما و گرما بود. وقتى شما از گرما و سرما فرار مى كنيد، به خدا سوگند كه از شمشير بيشتر گريزانيد.
(9) اى بسا جاى حيرت و شگفتى است سوگند بخدا اجتماع ايشان (معاويه و همراهان او) بر كار نادرست خودشان و تفرقه و اختلاف شما از كار حقّ و درست خودتان دل را مى ميراند و غمّ و اندوه را جلب مى نمايد، پس روهاى شما زشت و دلهاى تان غمين گردد هنگاميكه در آماج تير آنها قرار گرفته ايد: (دشمن بسوى شما تير مى اندازد و شما از روى بى حميّتى و تفرقه و اختلافى كه داريد سينه خود را هدف قرار داده خاموش نشسته ايد) مال شما را بيغما مى برند و شما غارت نمى كنيد، و با شما جنگ ميكنند و شما جنگ نمى نمائيد، و خداوند را معصيت ميكنند و شما راضى هستيد، 
(10) وقتى كه بشما در ايّام تابستان امر كردم كه بجنگ ايشان برويد گفتيد اكنون هوا گرم است ما را مهلت ده تا سورت گرما شكسته شود، و چون در ايّام زمستان شما را بجنگ با آنها امر كردم گفتيد در اين روزها هوا بسيار سرد است بما مهلت ده چندان كه سرما برطرف گردد، شما كه اين همه عذر و بهانه از جهت فرار از گرما و سرما مى آوريد پس سوگند بخدا (در ميدان جنگ) از شمشير زودتر فرار خواهيد نمود.
اى شگفتا، به خدا سوگند، كه همدست بودن اين قوم با يكديگر با آنكه بر باطل اند -و جدايى شما از يكديگر- با آنكه بر حقيد- دل را مى ميراند و اندوه را بر آدمى چيره مى سازد. 
وقتى مى نگرم كه شما را آماج تاخت و تاز خود قرار مى دهند و از جاى نمى جنبيد، بر شما مى تازند و شما براى پيكار دست فرا نمى كنيد، مى گويم، كه اى قباحت و ذلت نصيبتان باد خدا را معصيت مى كنند و شما بدان خشنوديد. 
چون در گرماى تابستان به كارزارتان فراخوانم، مى گوييد كه در اين گرماى سخت چه جاى نبرد است، مهلتمان ده تا گرما فروكش كند و، چون در سرماى زمستان به كارزارتان فراخوانم، مى گوييد كه در اين سورت سرما، چه جاى نبرد است مهلتمان ده تا سورت سرما بشكند. اين همه كه از سرما و گرما مى گريزيد، به خدا قسم از شمشير گريزانتريد. 
شگفتا، شگفتا! به خدا سوگند قلب را مى ميراند و غم و اندوه را (به روح انسان) سرازير مى کند که آنها (شاميان غارتگر) در مسير باطل خود، چنين متّحدند و شما، در طريق حقّتان، اين گونه پراکنده و متفرّق! روى شما زشت باد! و همواره غم و اندوه قرينتان باشد! چرا که (آنچنان سستى و پراکندگى به دشمن نشان داديد که) هدف تيرها قرار گرفتيد، پى درپى به شما حمله مى کنند و شما به حمله متقابل دست نمى زنيد! با شما مى جنگند و شما با آنها پيکار نمى کنيد! آشکارا، معصيت خدا مى شود و شما، (با اعمال نادرستتان) به آن رضايت مى دهيد!
هر گاه، در ايّام تابستان فرمان حرکت به سوى دشمن را دادم، گفتيد: «اکنون، شدّت گرما است; اندکى ما را مهلت ده تا سوز گرما فرو نشيند!» و اگر در زمستان، اين دستور را به شما دادم، گفتيد: «اکنون، هوا فوق العاده سرد است; بگذاريد سوز سرما آرام گيرد.» ولى همه اينها بهانه هايى است براى فرار از گرما و سرما. جايى که شما از سرما و گرما (اين همه وحشت داريد و) فرار مى کنيد، به خدا سوگند! از شمشير (دشمن) بيشتر فرار خواهيد کرد.
شگفتا به خدا كه هماهنگى اين مردم در باطل خويش، و پراكندگى شما در حقّ خود، دل را مى ميراند، و اندوه را تازه مى گرداند. زشت باديد و از اندوه برون نياييد كه آماج تير بلاييد، بر شما غارت مى برند و ننگى نداريد. با شما پيكار مى كنند و به جنگى دست نمى گشاييد. خدا را نافرمانى مى كنند و خشنودى مى نماييد. 
اگر در تابستان شما را بخوانم، گوييد هوا سخت گرم است، مهلتى ده تا گرما كمتر شود. اگر در زمستان فرمان دهم، گوييد سخت سرد است، فرصتى ده تا سرما از بلاد ما به در شود. شما كه از گرما و سرما چنين مى گريزيد، با شمشير آخته كجا مى ستيزيد.
عجبا عجبا به خدا سوگند كه اجتماع اينان بر باطلشان، و پراكندگى شما از حقّتان دل را مى ميراند، و باعث جلب غم و غصه است. رويتان زشت و قلبتان غرق غم باد كه خود را هدف تير دشمن قرار داديد، آنان شما را غارت كردند و شما چيزى به دست نياورديد، جنگيدند ولى شما نجنگيديد، خدا را معصيت مى كنند و شما خشنوديد. 
در تابستان شما را دعوت به جهاد آنان مى كنم گوييد: هوا گرم است، مهلت ده تا گرما برود. و در زمستان شما را مى خوانم گوييد: هوا سرد است، مهلت ده تا سرما بنشيند. همه اين بهانه ها براى فرار از گرما و سرماست. شما كه از گرما و سرما مى گريزيد پس به خدا سوگند از شمشير گريزان تر خواهيد بود. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 163-157   آنها در باطل خود متّحدند و شما در حقّتان پراکنده! در اين بخش از خطبه، امام به تحليل ديگرى درباره عوامل شکست و عقب نشينى مردم کوفه و عراق، توأم با ملامت و سرزنش مى پردازد، باشد که با اين بيان روح خفته آنها را بيدار کند و پيش از آن که اوضاع کشور آنها، بدتر شود بپا خيزند و به دفع دشمن بپردازند. نخست مى فرمايد: «شگفتا، شگفتا! به خدا سوگند! قلب را مى ميراند و غم و اندوه را (به روح انسان) سرازير مى کند که آنها (شاميان غارتگر) در مسير باطل خود، چنين متّحدند و شما، در طريق حقّتان، اين گونه پراکنده و متفرّق; «فَيَا عَجَباً!(1) عَجَباً ـ وَ اللهِ ـ يُمِيتُ القَلْبَ وَ يَجْلِبُ الْهَمَّ مِنِ اجْتِمَاعِ هؤُلاَءِ القَوْمِ عَلَى بَاطِلِهمْ، وَ تَفَرُّقِکُمْ عَنْ حَقِّکُمْ!» هميشه، تعجّب و شگفتى، از امورى است که با جريان طبيعى، سازگار نيست و علل ناشناخته يا نامأنوسى دارد. طبيعت امر چنين اقتضا مى کند که طرفداران حق به خاطر ايمان محکمى که به آن دارند، محکم بايستند و از آن دفاع کنند، ولى طرفداران باطل چون انگيزه نيرومندى براى دفاع از آن ندارند، نسبت به حمايت از آن سست و ناتوان باشند، ولى اگر ديديم طرفداران حق پراکنده و بى اراده و سست و ضعيفند، امّا طرفداران باطل متّحد و منسجم و در راه خود مصمّم هستند، سبب شگفتى مى شود. اهل عراق، پيشوايشان على (عليه السلام) بود که گذشته از وصيّت مُسَلّم پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) درباره ولايت او، همه مردم مکّه و مدينه، از مهاجران و انصار و غير آنها و غالب مناطق ديگر، با او بيعت کردند و دلائل حقّانيتش، از افکار و اعمال و زهد و عدالتش نمايان بود، امّا غارتگران شام به دنبال مردى طغيانگر و جاه طلب که سوابق زشت خاندان او در اسلام و جاهليت، بر کسى پوشيده نبود، سر به شورش در برابر امام بر حق برداشته بودند با اين حال آيا جاى تعجّب نيست که آنها پشت سر پيشواى خود بايستند و اينها اين چنين پيمان شکنى کنند؟! اينجاست که امام، شديداً ناراحت مى شود و آنها را زير شلاّق سرزنش و ملامت مى گذارند; چرا که سزاوار چنين سرزنش تند و تلخى بودند، مى فرمايد: «روى شما زشت باد! و همواره غم و اندوه قرينتان باشد! چرا که (آن چنان سستى و پراکندگى به دشمن نشان داديد که) هدف تيرها قرار گرفته ايد; (فَقُبْحاً لَکُمْ وَ تَرَحاً(2)، حِينَ صِرْتُمْ غَرَضاً يُرمَى). پى درپى، به شما حمله مى کنند و شما به حمله متقابل دست نمى زنيد، (يُغَارُ عَلَيْکُمْ وَ لاَتُغِيرُونَ). با شما مى جنگند و شما، با آنها پيکار نمى کنيد! (وَ تُغْزَونَ وَ لاتَغْزُونَ). آشکارا، معصيت خدا مى شود و شما با اعمال نادرستتان به آن رضايت مى دهيد! (وَ يُعْصَى اللهُ وَ تَرْضَوْنَ!). در واقع امام (عليه السلام) دليل سرزنش خود را نسبت به آنان، در اين چند چيز خلاصه مى کند که ريشه همه يک امر است و آن سستى و تنبلى و بى تفاوتى به خرج دادن است تا آنجا که دشمن، چنان جسور مى شود که پى درپى حمله مى کند غارت مى کند، و خون بى گناهان را مى ريزد و آنها تماشاچى اين صحنه هاى غم انگيز و زشت و ناروا هستند! سپس امام (عليه السلام) انگشت روى يک دليل روشن بر محکوميت آنان، به خاطر سستى و بى ارادگى و ضعف و ناتوانيشان گذارده، مى فرمايد: «هرگاه در ايّام تابستان، فرمان حرکت به سوى دشمن را دادم، گفتيد: «اکنون، شدّت گرما است; اندکى ما را مهلت ده تا سوز گرما فرونشيند»! و اگر در زمستان، اين دستور را به شما دادم، گفتيد: «اکنون، هوا فوق العاده سرد است، بگذار سوز سرما آرام گيرد! (فَإِذَا أَمَرْتُکُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِي أَيَّامِ الحَرِّ قُلْتُمْ: هذِهِ حَمَارَّةُ(1) الْقَيْظِ(2); أَمْهِلْنَا يُسَبَّخُ(3) عَنَّا الحَرُّ. وَ إِذَا أَمَرْتُکُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِى الشِّتَاءِ، قُلْتُمْ: هذِهِ صَبَارَّةُ(4) الْقُرِّ، أَمْهِلْنَا يَنْسَلِخْ(5) عَنَّا الْبَرْدُ!) ولى همه اينها، بهانه هايى است براى فرار از گرما و سرما; (کُلُّ هذا فِراراً مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ).(6) جايى که از سرما و گرما (اين همه وحشت داريد) و فرار مى کنيد، به خدا سوگند! از شمشير (دشمن) بيشتر (وحشت داريد و) فرار خواهيد کرد; (فَإِذَا کُنْتُمْ مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ تَفِرُّونَ، فَأَنْتُمْ ـ وَ اللهِ ـ مِنَ السَّيْفِ أَفَرُّ!) گويى ميدان جنگ بايد در فصل بهار باشد، آن هم در ميان دشت هاى پر از گل و مرغزارها، همراه پرندگان خواننده و چشمه سارها و نسيمِ لطيف و روح افزا! آن گاه سربازان بنشينند و دشمنان را با اشاره چشم و ابرو بر خاک بيندازند! اين بى خبران، تاريخ اسلام را که زمان چندانى از آن نگذشته بود، به کلّى، فراموش کرده بودند که ياران پيامبر فاصله ميان مدينه و ميدان تبوک را در آن گرماى سوزان تابستانِ بيابان حجاز با پاى برهنه روى سنگ هاى تفتيده از تابشِ آفتاب، با نداشتن آب و آذوقه کافى پيمودند و در جنگهاى ديگر نيز سخت ترين ناملايمات را تحمّل کردند و مانند شير ژيان، بر دشمن حمله کردند! اگر آنها مى خواستند مانند کوفيان سستْ عنصر، ملاحظه سرما و گرما کنند، هرگز درختِ تنومند اسلام بارور نمى شد و به ثمر نمى نشست. نه تنها در اسلام بلکه در هيچ نقطه اى از دنيا، سربازان سُست و نازپرورده و ترسو و پراکنده پيروز نشدند، بلکه هميشه، ذليل و حقير و شکست خورده بودند. در واقع سخن آنها، شباهت زيادى با سخن کفّار و منافقان داشت که مى گفتند: (لاتَنْفَرِوا فِى الْحَرِّ); «در گرماى تابستان (به سوى ميدان جهاد) حرکت نکنيد!» که قرآن، در پاسخ آنها مى گويد: «قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أشَدُّ حَرّاً لَوْ کانُوا يَفْقَهُونَ»; بگو: آتش دوزخ از اين گرمتر است، اگر مى دانستند.(9) در واقع، کوفيان که با اين گونه اظهارات واهى، از جهاد با دشمن خونخوار و سنگدل، طفره مى رفتند، گرفتار نوعى نفاق بودند، نفاقى که از ضعف ايمان آنها به مبانى اسلام و پيشوايشان، اميرمؤمنان على (عليه السلام) سرچشمه مى گرفت. به هر حال، مجاهدان واقعى که در صحنه هاى نبرد مى جنگند و مى جوشند و مى خروشند و پيروز مى شوند، کسانى هستند که نه به مشکلات آب و هوا مى انديشند و نه به مشکلات مسير راه و ميدان نبرد. بى شک، اگر دشمن، احساس کند که جنگجويان مخالف، مثلا از جنگيدن در سوز سرما و گرما پرهيز دارند، درست حمله خود را در همان زمان شروع مى کند و با استفاده از اين نقطه ضعف، وسيله پيروزى خويش را فراهم مى سازد. *** نکته: اين همه سرزنش، براى چيست؟ با مطالعه اين فراز از کلام مولا اميرمؤمنان على (عليه السلام) اين سؤال به ذهن مى آيد که «چرا آن پيشواى مدير و مدبّر چنين حملات شديد و تندى نسبت به مردم کوفه مى کند و آنها را به شدّت زير ضربات شلاّق هاى سرزنش و ملامت قرار مى دهد ـ و در فراز بعد هم، فراتر مى رود و به آنها مى فرمايد: «من، دوست داشتم که هرگز شما را نمى ديدم و نمى شناختم... خدا، شما را بکشد که اين قدر خون به دل من کرديد!» ولى اگر در تاريخ کوفه و کوفيان و عهدشکنى ها و نفاق افکنى ها و بى وفايى ها و سستى و ضعف آنها بيشتر مطالعه کنيم، فلسفه اين سرزنشهاى تند و شديد را در مى يابيم. گويى، امام (عليه السلام) اين سخنان را به عنوان آخرين راه درمان و چاره براى اين بيماران کوردل، انتخاب فرموده است; همان کسانى که غيرت آنها در برابر هيچ چيز به جوش نمى آمد و انواع تحقيرها و تحميلها را از دشمن پذيرا مى شدند! امام (عليه السلام) مى خواهد از اين راه، دست به کارى بزند که اگر کمترين احساسى در جان آنها است، به پاخيزند و به حرکت درآيند و به مقابله با دشمن بشتابند. استفاده از اين راه، از نظر روانشناسى، در برابر بعضى از گروه ها کارساز است. اين سخنان، در واقع، سخن کسى است که از پيروانِ سست عنصر مأيوس شده و براى بيدار کردن آنها جز استفاده از اين کلمات تند، راهى نمى بيند و عجب اين که آنها با اين همه تازيانه هاى سخن نيز بيدار نشدند و هنگامى که از آنها براى تشکيل لشکر و حرکت به سوى دشمن دعوت فرموده جز گروه اندکى لبيک نگفتند! به همين دليل امام (عليه السلام) ناچار شد که افرادى به روستاها و آبادى هاى اطراف فرات بفرستد و از آنها ـ که مردمانى جنگجو و وفادار به امام (عليه السلام) بودند ـ براى بسيج لشکر دعوت کند. در واقع کوفيان در اين برهه از تاريخ خود شباهتى به قوم لجوج بنى اسرائيل در عصر موسى(عليه السلام) که هر چه آنها را تشويق براى حمله به دشمنانشان در بيت المقدس کرد، آنها گفتند: «ما از آنان وحشت داريم و تا آنان در بيت المقدس هستند، ما هرگز وارد آن نمى شويم. ما همين جا نشسته ايم، تو و پروردگارت برويد و بيت المقدس را فتح کنيد! «قالُوا يا مُوسى اِنَّ فيهَا قَوْماً جَبّارينَ وَ إِنّا لَنْ نَدْخُلَهَا حَتّى يَخْرُجُوا مِنْها فَاِنْ يَخْرُجُوا مِنْها فَاِنّا داخِلوُنَ...فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا اِنّا هاهُنا قاعِدُونَ».(10) *** پی نوشت: 1 ـ يا عَجَباً عَجَباً، بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند که جمله «فَيا عَجَباً عَجَباً!» در اصل، «عَجِبْتُ عَجَباً...» بوده است، يعنى منصوب به عنوان مفعول مطلق است. اين احتمال نيز داده شده است که عجباً نخستين، از قبيل مفعول مطلق و دومى تکرار و تأکيد باشد. (شرح نهج البلاغه، ابن ميثم، جلد 2، صفحه 36) بعضى نيز گفته اند که در تقدير، «يا عَجَبى اِحْضِرْ; اى شگفتى من! حاضر شو». بوده است. (شرح نهج البلاغه، علامّه خويى، جلد 3، صفحه 392)، اين تفسير با منادى واقع شدن «عجباً»، تناسب بيشترى دارد. 2 ـ تَرَحاً، به معناى «اندوه و حزن» و در واقع در اين جمله، امام (عليه السلام) به آنها نفرين مى کند که همواره قرين حزن و اندوه گردند. 3 ـ «حمارة» از مادّه «حمر» به معناى «رنگ قرمز» است. به همين جهت به گرماى سوزان تابستان، حمارة گفته مى شود. گويى از شدت گرما، مانند آتش سرخ و سوزان است. 4 ـ «قيظ» (بر وزن فيص) به معناى «شدت گرماى تابستان» است. بنابراين اضافه «حماره» به «قيظ» نوعى تأکيد در گرما را مى رساند. 5 ـ «يسبّخ» از مادّه «سبخ» است به معناى «فراغت از چيزى يا تخفيف» آن است و در اين جا به معناى «فرو نشستن سوز گرما» است. 6 ـ «صبارّه» از مادّه «صبر» در اصل، به معناى «حبس و نگهدارى چيزى» است و شکيبايى را، به همين مناسبت، صبر مى گويند. و شدّت سرما را که «صبارّه» مى گويند، از اين جهت است، که انسان را از کار و فعاليّت باز مى دارد. 7 ـ «ينسلخ» از مادّه «سلخ» و در اصل، به معناى «پوست کندن» است و سلاّخ را به همين جهت، سلاّخ مى گويند که پوست حيوان را مى کند آن گاه اين کلمه، به «جدا ساختن هر چيزى» اطلاق شده است و در جمله بالا اشاره به فرونشستن سوز سرما است. 8 ـ «قرّ»، به گفته مقياس، به دو معنا آمده: نخست: سرما، و دوم جاى گرفتن و استقرار در مکان است. بعيد نيست که معنى نخست، به معناى دوم بازگردد، چرا که سرماى شديد، انسان را از کار باز مى دارد. 9 ـ سوره توبه، آيه 81. 10 ـ سوره مائده، آيات 22 ـ 24.  
شرح علامه جعفری«فيا عجبا و الله يميت القلب و يجلب الهم من اجتماع هولاء القوم علي باطلهم و تفرقكم عن حقكم» (شگفتا، سوگند به خدا، اجتماع اين قوم بر باطلشان و پراكندگي شما از حقتان قلب را مي‌ميراند و اندوه را بر درون انسان مي‌كشاند). داشتن حق چيزيست و تطبيق موجوديت آدمي با حق چيزي ديگر: حق و حقيقت آن بالش پرنيان نيست كه آدمي بنشيند و بر آن تكيه كند و آن بالش با يك جهش ناگهاني و اعجازآميز تغيير ماهيت و شكل داده و بصورت فرشته‌اي در آمده، حيات معقول را در يك پياله‌ي زرين و مرصع در گلوي آدمي بريزد و هر گونه مزاحم خود را از سر راه آن، حيات معقول بردارد، حق آن تابلوي زيبا هم نيست كه به ديوار نصب گردد و اداي حق آن، جز اين نباشد كه از تماشايش لذت ببرند و گاهي هم با عينك تحليلي و تركيبي هنري، شناختهايي را درباره‌ي آن تابلو بدست بياورند. چه باطلي باطل‌تر از اين تكيه برحق كه آن را از تحريك ساقط نموده، دنده‌هاي حقگير مغز آدمي را مي‌سايد و هرز مي‌نمايد. براي شناخت حق و مختصات سازنده‌ي آن، بايد بطور جدي بينديشيم. نخست بايد بدانيم كه حق يك موجود فيزيكي با مشخصات عيني نيست كه در جايگاهي قرار بگيرد و ما با تكيه بر آن، يا با تماشا در آن، زندگي پر از نقص و جبر و دردهاي بيشمارش را به حيات معقول مبدل بسازيم. ما پيش از بررسي حق و دو قطب اساسي آن، يك مثال كاملا، ساده را بعنوان مقدمه مي‌آوريم: در بياباني سوزان پس از فعاليت زياد در امور مربوط بزندگي، سخت تشنه مي‌شويم، ميان ما و چشمه‌ي آب آشاميدني فاصله‌اي وجود دارد، ما با بدن خسته راه چشمه را پيش مي‌گيريم و فاصله را در مي‌نورديم و به آن چشمه‌سار مي‌رسيم، ما تشنه‌ايم، و هيچ چاره‌اي براي رفع اين تشنگي جز آشاميدن آب نداريم. اين همان تشنگي است كه شايد اگر چند ساعت ديگر ادامه پيدا كند، دمار از حيات ما در خواهد آورد. ما در لب اين چشمه‌سار بنشينيم، و به صفا و زلال بودن آبش تماشا كنيم و سنگريزه‌هايي را كه در زير آب زلال ديده مي‌شوند مورد دقت قرار بدهيم، به بررسي رنگها و شمارش اعداد آنها بپردازيم و ضمنا، از تصور اينكه ما حق داريم از اين آب زلال بياشاميم، نيز از تصور اينكه حداقل مقداري از آب اين چشمه‌سار زلال براي آشاميدن در اختيار من است، لذت ببريم، آيا مي‌توان با اين تماشاها و تصورات و بررسيها و شمارشها پاسخ احتياج بدن را به آب بدهيم؟! بلي، وجود چشمه‌سار در آن بيابان حق است و اينكه شما سخت تشنه‌ايد، حق است و اينكه انسان تشنه اگر بخواهد بزندگي خود ادامه بدهد، بايد آب بياشامد حق ديگري است، و اينكه شما حق آشاميدن از آب آن چشمه را داريد، صحيح است، در ضمن اين را هم بايد بدانيم كه هماهنگ ساختن اينهمه حقها براي ادامه زندگي، شما را الزام به انجام دادن حقي مي‌كند كه عبارتست از تكاپو براي رسيدن به آن چشمه‌سار و پر كردن ليوان يا كوزه از آب آن چشمه‌سار و آشاميدن آن. براي انسان تشنه، آنهمه حقها بدون بجا آوردن حق تكاپو براي بدست آوردن و آشاميدن آب، بهيچ نتيجه‌اي نخواهد رسيد. تعريف حق و دو قطب اساسي آن كلمه‌ي حق در اين مبحث بمعناي خاص حقوقي نيست، بلكه مقصود از آن عبارتست از عموم واقعيتهاي ضروري يا مفيد كه داراي دو قطب عيني و ذاتي مي‌باشند. لذا چنانكه كلمه‌ي حق به مفهوم فوق حقوقي در اين مبحث مطرح است. همچنين كلمه‌ي واقعيت به آن معنا كه در فلسفه‌ي معاصر به معناي شيئي براي خود در مقابل شيئي براي من مطرح مي‌شود، نيست، بلكه واقعيت با قيد ضرورت يا مفيد بودن منظور شده است. بنابراين، حق شامل همه‌ي واقعيات جهان عيني و قوانين جاري در آنها كه در مجراي ضرورتها قرار گرفته‌اند، بوده، همچنين شامل همه‌ي ارزشهاي مفيد مي‌باشد، مانند عدالت و آزادي و تكامل و احساس تعهد و پاي بندي به آن، همچنين همه‌ي مقررات و حقوقها را كه براي تنظيم زندگي اجتماعي از منابع گوناگون استخراج مي‌شوند، در بر مي‌گيرد، از اين ديدگاه آتيلا و نرون و چنگيز و ماكياولي كه واقعيت دارند و مانند يك راس گوسفند هزارپا نيستند كه غير واقع باشند، ولي چون حق نيستند، لذا واقعيت به اين معني ندارند، تخيل 3 ضربدر 720 مساي با 7 در ذهن يك خيال پرداز يا مبتلا به بيماري مغزي واقعيت فلسفي اصطلاحي دارد، ولي از اين ديدگاه واقعيت ندارد، زيرا حق نيست. هر حقي از دو قطب عيني و ذاتي تشكيل شده است: 1- قطب عيني حق- عبارتست از واقعيات بر محور ضرورت و يا مفيد بودن كه با قطع نظر از ارتباط انسان با آنها، ثابت و داراي تحقق مي‌باشند، مانند واقعيات جهان هستي كه در اشكال مختلف و با اجزاء و روابط گوناگون در حركت و تحولند. اين واقعيات چنانكه اشاره كرديم در مجراي قوانيني كه كشف از رابطه‌ي ضروري ميان آنها مي‌نمايد، قرار گرفته‌اند. همچنين قطب عيني حق شامل آن قوانين و بايستگيهاي انساني است كه چه بداند و چه نداند، چه بخواهد و چه نخواهد، براي اصلاح و تنظيم موقعيت او در حيات معقول ضروري يا مفيد است، مانند دانش و بينش عدالت و آزادي و ايفا به تعهدها و احساس اشتراك در هدفهاي اعلاي زندگي با همه‌ي انسانها و غير ذلك. اين قطب عيني حق، مانند واقعياتي بي‌نياز از دانسته‌ها و تمايلات آدميان وجود دارند، و با اينكه تحقق دارند، خود بخود تنظيم كننده‌ي قطب ذاتي حق نمي‌باشند. 2- قطب ذاتي حق- مقصود از ذاتي معناي رواني و فلسفي آن نيست، بلكه منظور موجوديت انسان در برابر واقعيات غيرانسان مي‌باشد. قطب يكم كه عبارتست از قطب عيني حق، ماداميكه با قطب ذاتي يعني قطب انساني حق ارتباط برقرار ننمايد، هيچ ثمر و نتيجه‌اي نمي‌بخشد، چنانكه در آن مثال تشنه ملاحظه نموديم كه وجود چشمه‌سار زيبا و جريان آب بسيار زلال و مفيد در آن چشمه، براي انساني كه حق آشاميدن از آن آب را دارد و مي‌تواند فاصله‌اي را كه ميان او و چشمه‌سار مفروض وجود دارد به پيمايد و از حق خود برخوردار گردد، ماداميكه عمل قطب ذاتي او حركت نكند و آن فاصله را طي نكند، زندگي او به خطر ميفتد، اگرچه هزاران واقعيت بعنوان حق از بيرون ذات، او را در برگرفته باشد. بعبارت ديگر آن واقعياتي كه بعنوان حق براي آدمي وجود دارند، هرگز با پاي خود سراغ قطب ذاتي يعني انسان را نخواهند گرفت كه بفرمائيد: ما واقعياتي متواضع و فروتنيم و بزحمت شما راضي نيستيم، لذا به سراغ شما آمديم، لذا اگر لطف بفرمائيد، ما را به قطب ذاتي خود پيوند بدهيد!! مخصوصا، وقتي كه آماده مي‌شديم به خدمت شما بيائيم، بايكه تازان ميدان تنازع در بقا كه هم ماراوهم حقها را مسخره مي‌دانند و هم به ريش شما انسانهاي تشنه حق مي‌خندند، نبردها كرديم و به آنان پيروز شديم و اكنون دست به سينه در برابر شما ايستاده‌ايم!! اين مثال طنزنما حقيقتي است كه واقعيت آن را در سرگذشت تاريخي خودمان و ديگر جوامع بوضوح كامل مي‌توانيم ببينيم. ما همان انسانها هستيم كه رهبري مانند علي بن ابيطالب داريم، ما دريايي از اصول عالي انساني در قرآن و نهج‌البلاغه داريم، ما صدها هزار كتاب در بيان مباني انسان شدن و عواملي براي تحرك در راه شناخت انسان و جهان و حركت در مجراي حيات معقول داريم. بلي همه‌ي اين داريم داريم‌ها صحيح است و ترديدي در آنها وجود ندارد، ولي ما يك چيز نداريم و يا آن را هم داريم ولي مختل است و آن چيز عبارت از آن قطب ذاتي حق كه عبارتست از موجوديت كمال جو كه با تكيه بر آن داريم داريم‌ها، يا از بين رفته است و يا به اختلال اسف انگيز دچار شده است. در جوامع امروزي قوانين اساسي بسيارخوب براي تنظيم زندگي وجود دارد، اعلاميه‌ي جهاني حقوق بشر وجود دارد. حداقل پنج ميليون مجلد كتاب در كتابخانه‌هاي دنيا كه متجاوز از چهار ميليارد كتاب در آنها در خواب پر جلال و حشمت روياهاي انساني قرون و اصار آرميده‌اند، همه‌ي آنها يكطرف و اينكه ما عقل سليم و وجدان داريم در يك طرف ديگر، بطوريكه اگر كسي در هرجا كه باشد، بگويد: كه من از عقل سليم و وجدان برخوردار نيستم، فورا، يك دستگاه آمبولانس حاضر مي‌كنيم و بدون اينكه گوش به داد و فريادش بدهيم، او را به تيمارستان يا حداقل به بيمارستان رواني منتقل مي‌سازيم. چرا براي اينكه مي‌گويد: من از داشتن قطب عيني حق محرومم. اين دارندها و داريم‌ها همه و همه واقعيت دارند و صحيح هستند، فقط يك چيز ندارند و نداريم و آن هم قطب ذاتي حق است كه يا اصلا نداريم و يا با همكاري صميمانه‌ي قدرتمندان بيروني و خودخواهيهايي كه در درون خود ما زبانه مي‌كشند، آنرا مختل ساخته‌ايم. تا اينجا مسئله روشن است. مسئله‌اي ديگر وجود دارد كه مي‌گويد: اينهمه داد و فريادهاي رهبران انسان و انسانيت در برابر اين اصل كه قدرت پيروز است چه كاري رامي‌توانند انجام بدهند، خوبست كه بجاي اينهمه ناله‌ها و شكوه و داد و فريادها بمردم توصيه كنند كه برويد و كارت رسمي قدرت را بدست بياوريد تا حق ورود به نمايشگاه تنازع در بقاء را داشنه باشيد. و كاري با آن نداشته باشيد كه حداكثر در هر نيم قرني ميليونها انسان نقش بر زمين اين نمايشگاه مي‌شوند و بقيه‌ي انسانهاي تماشاگر بوسيله‌ي اقوياء يا آماده‌ي ورود به كشتارگاه بعدي مي‌شوند و يا مشغول مطالعه‌ي فلسفه‌هاي پوچي مي‌گردند، تا تدريجا، يا ناگهان نسل بشر از كره‌ي خاكي كه در حدود پنجاه هزار سال است آنرا به صورت حق كشيها و خونريزيها در آورده است، رفع زحمت كند و منقرض گردد. بار ديگر در جملات زير دقت كنيم: حق به معناي واقعيت ارزشهاي بنيادين، مانند آزادي، عدالت، تكامل را بدانجهت كه مستند بر واقعيات اصيل انساني است، نمي‌توان در مجرايي قرار داد كه با پيروزي يا شكست موضوف شود. بلكه چنانكه در مبحث آينده مشروحا، خواهيم گفت: حق در مافوق پيروزي و شكست است، زيرا ماداميكه انسان از نظر مختصات رواني همين طور باشد كه از پنجاه هزار سال به اينطرف دارا بوده است و اگر انسان همين است كه علوم گوناگون انساني براي ما توصيف و تعريف مي‌نمايد، محبوبيت عدالت براي او حق است و تغييرات و دگرگونيهاي مستمر در آداب و رسوم و مقررات و قوانين كمترين تاثيري در ثابت بودن محبوبيت عدالت براي بدبيني به نوع بشري است، صرف نظر كنيم و رو بناهاي قابل طرح و پذيرش افكار آنانرا منظور بداريم، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه رفتار مطابق قانون براي نظم زندگي اجتماعي ضروري است، اگرچه از بكار بردن كلمه‌ي عدالت به وحشت ميفتند. آزادي پديده‌ايست كه از متن حيات مي‌جوشد و مي‌خروشد، زيرا حيات اين مختص را دارد كه از احساس فشرده شدن بوسيله‌ي عوامل جبري، خود را شكست خورده احساس مي‌كند. اين آزادي حق است. اگر راه‌هاي آزادي و هدفهايي كه آدميان با احساس آزادي رو به آنها مي‌روند، هزاران بار هم دگرگون شوند، باز آنان مي‌خواهند راهها و هدفهاي جديد را با آزادي انتخاب نمايند. اينست معناي جمله‌اي كه مي‌گوئيم: حق در مافوق پيروزي و شكست است اگر نوع بشر را در بيابانهاي بي سرو ته رها كنند، و هرگونه وسيله‌ي پيشرفت مادي و معنوي او را از دستش بگيرند و او را در ابتدايي ترين صحنه‌هاي حيات رها كنند، ماداميكه شستشوئي در مغزش صورت نگرفته باشد، باز جوشش عامل گسترش استعدادها و پيشرفت او در تماس با طبيعت و همنوعان خود، در درونش خاموش نخواهد گشت. اين حق است و هيچ گونه درگرگوني در شئون حيات و تماس او با طبيعت، موجب زوال اين حق نخواهد بود. براي توضيح بيشتر درباره‌ي اين مسئله‌ي با اهميت، مطالبي را مشروحا، مطرح مي‌كنيم: آيا حق پيروز است يا قدرت؟ پاسخ به اين سئوال به آن آساني نيست كه بعضي از متفكران گمان مي‌برند و فورا، با پيوستن به يكي از دو گروه زير خيال خود را راحت مي‌كنند. معمولا متفكران در پاسخ به اين سئوال به دو گروه تقسيم مي‌گردند: گروه يكم: مي‌گويند: حق هميشه پيروز است و فعاليتها و تاخت و تازهاي قدرت، تنها نمايش پيروزي دارد، ولي نمي‌تواند حق و حقيقت را تباه ساخته و از بين ببرد. گروه دوم- به پيروزي قدرت معتقد بوده مي‌گويند: حق يك آرمان ذهني است كه در برابر قدرت عيني نمي‌تواند مقاومت نمايد. شاهد پيروزي قدرت وقايع و رويدادهاي جريان معمولي تاريخ است. و اگر حق بخواهد پيروز شود، حتما، بايد از قدرت استمداد نمايد. گروه يكم را ارباب اديان و اخلاقيون و حكماء و فلاسفه و دانشمنداني تشكيل مي‌دهند كه براي نوع انساني و حيات معقول وي، مانند قلمرو عالم طبيعت قوانيني ثابت معتقدند كه از دستبرد تغيرات و دگرگونيها بدورند و مي‌گويند: چنانكه نظم جدي عالم طبيعت از وجود ثابتهايي خبر مي‌دهد كه قوانين علمي بازگو كننده‌ي آنها است، همچنين بايستگيها و شايستگيهايي براي حيات معقول انسانها وجود دارد كه مطلوبيت عدالت و تعهد و آزادي و تكامل بازگو كننده‌ي آنها مي‌باشد. بعبارت روشن‌تر چنانكه براي انبساط اجزاء يك جسم قانون وجود دارد و براي رشد كودك تا مرحله‌ي جواني قانوني در جريان است و هريك از قوانين بازگو كننده‌ي حقي است، همچنين براي انسان شدن و برخوردار گشتن از حيات معقول قانوني وجود دارد كه بازگو كننده‌ي حق است و چون حيات معقول كه گاهي با كلمه‌ي تكامل تعبير مي‌شود، بعنوان ضروري‌ترين و مفيدترين هدف براي زندگي آدميان اثبات شده است، لذا قانون و حق مربوط به اين حيات معقول (تكامل) ثابت و مافوق دگرگونيها است. گروه دوم را بررسي كنندگان فيزيك تاريخ بمعناي تماشاگران محض نمودهاي سرگذشت بشري و مطالعه كنندگان فرهنگها و تمدنها با اصول پيش ساخته‌ي قدرت محوري و گروه بدبينان به طبيعت انساني تشكيل مي‌دهند. اين گروه همان متفكراني هستند كه با تاريخ طبيعي انسانها سروكار دارند، نه با تاريخ انساني آنان. براي اين خفاشان ظلمت نگر قربانيان بيشمار راه آزادي و حق و عدالت و علم كه در سرتاسر تاريخ مانند ستارگان فروزان در سپهر لاجوردين مي‌درخشند، نه تنها جلوه ندارند، بلكه اين اشعه‌ي خورشيد كمال ديدگان آنانرا آزار مي‌دهند. اينان عشق سوزاني دارند كه حتي موسي بن عمران و ديگر پيامبران عبري و عيسي بن مريم و محمد بن عبدالله و علي بن ابيطالب (ع) را هم قدرتمنداني مانند فرعون و خودكامگان بني‌اسرائيل دوران عيسي و ماكياولي‌هاي مشركين و طاغوتهاي قريشي بدانند اينان به چهره‌هاي قضات بيدادگر آريوباگ آتن كه حكم اعدام سقراط را بناحق صادر كرده‌اند، چنان خيره مي‌شوند كه سقراط را براي آنان خرمگس آتن نمايش مي‌دهند. بيائيد بگذريم و بگذاريم اين نابخردان در خيالات خود براي انسان، تاريخ كشتارگاه‌هاي متنوع تنظيم كنند. اينان تاريخ نمي‌نويسند، اينان مغز و روان خود را تحليل و تفسير نموده، شرح حال خود را بيان مي‌كنند و از اين راه خدمت بزرگي به بشريت مي‌نمايند! بهرحال، ما بجاي آنكه به نقل و تحيل و شواهد دو گروه بپردازيم، خود اين مسئله را كه آيا حق پيروز است يا قدرت؟ مطرح و مورد بررسي قرار مي‌دهيم، گفتيم با نظر به مجموع ملاحظات مربوطه مي‌توانيم حق را چنين تعريف كنيم: حق عبارتست از عموم واقعيات ضروري و مفيد كه داراي دو قطب انساني و عيني مي‌باشد، لذا حق چنانكه شامل همه‌ي واقعيات ضروري جهان عینی و قوانين جاري در آنها مي‌باشد (حق از ديدگاه فلسفي) همچنان همه‌ي قوانين تكامل انساني مانند آزادي و عدالت و تعهد و دانش و بينش را در بر مي‌گيرد. بنابراين تعريف، چنانكه واقعيات ضروري جهان و قوانين جاري در آنها، بدون تاثر از ذهن آدمي و بازيگريهاي آن، واقعيت دارند و حقند، همچنان تكامل انسان و واقعياتي كه براي تحقق تكامل ضرورت دارند، مانند تعهد و آزادي و تعقل و تعديل خودخواهي و عدالت، داراي واقعيت بوده و حقند، هيچ يك از دو نوع واقعيت و حق در مجراي دگرگونيها و تحولات از از بين نمي‌روند. اين دو واقعيت و حق، ثابت و مافوق پيروزي و شكست به ثبات خود ادامه مي‌دهند. اكنون مي‌توانيم به سراغ توضيح و تفسير اين جمله برويم كه حق هرگز در صحنه‌ي نبرد، با قدرت گلاويز نمي‌گردد تا گاهي پيروز و گاه ديگر با شكست مواجه شود زيرا: حق هرگز با قدرت جنگ تن به تن ندارد ما اگر بخواهيم حق را با قدرت در نبرد روياروي قرار بدهيم، اين نبرد در دو ميدان قابل تصور است: ميدان اول- ميداني است كه براي قدرت خود شخص عمل كننده به حق تصور مي‌شود. ميدان دوم- ميدان قدرت ديگر انسانها كه با طرفدار حق به پيكار برخاسته‌اند. براي توضيح ميدان اول اين حق را بعنوان مثال در نظر مي‌گيريم: نقض تعهد بدون دليل مساوي نقض شخصيت است در آنهنگام كه فرد يا جامعه‌اي عمل بر تعهد نموده آنرا نقض نمي‌كند، اين حق (نقض تعهد بدون دليل مساوي نقض شخصيت است) نيست كه وارد ميدان نبرد با تمايلات سودجويانه گشته و پيروز شده است بلكه اين انسانست كه با عمل به حق، بر تمايلات سود جويانه‌اش پيروز شده و آنها را شكست داده است. همچنين در آنموقع كه عمل به تعهد باعث افزايش و حيثيت شخصيت متعهد در جامعه مي‌گردد، اين حق نيست كه سلاح به دست گرفته آن اعتبار را با پيروزي در ميدان تمايلات بدست آورده است، بلكه اين شخصيت آدمي است كه با تكيه بر حق و انگيزگي آن پيروز شده و تمايلات را شكست داده و به نفع معقولي كه اعتبار شخصيت در جامعه است دست يافته است، همچنين اگر طرفدار حق در برابر تمايلات سود جويانه‌اش شكست بخورد، شخصيت او شكست خورده است، نه حق و حقيقت. براي توضيح ميدان دوم كه طرفدار حق با قدرت ديگر انسانها، در آن به پيكار برخاسته است. اگر پيروز شود، اين خود حق نيست كه با قدرت به جنگ تن به تن پرداخته و غلبه نموده است، بلكه اين انسان است كه با طرفداري از حق و بهره‌برداري منطقي از قدرتي كه او را پيروز ساخته است طرف را شكست داده و غالب شده است. و اگر طرفدار حق در اين ميدان با شكست مواجه شود، نه تنهاحق شكست نخورده است، زيرا از دست دادن مقاومت جسماني با طرفداري از حق، در حيات معقول انسانهاي رشد يافته، آن مثبت منفي نما است كه تنها ساده‌لوحان سطح‌نگر آن را نابودي و منفي تلقي مي‌نمايند. و بطور كلي اگر ناتواني ذهن در عمل دو ضرب در دو بجاي نتيجه‌ي چهار اين عدد را 712 / 011 را بدست بياورد موجب شكست اصل دو ضربدر دو مي‌شود چهار بوده باشد، از دست دادن مقاومت جسماني طرفدار حق در برابر قدرت نيز موجب شكست حق مي‌باشد. و اگر توانائي يك ذهن در عمل رياضي و بدست آوردن نتيجه چهار باعث افزايش حيثيت و قدرت دو ضرب در دو مي‌شود چهار بوده باشد، راستگويي يك انسان هم باعث افزايش حيثيت و قدرت اصل راستگويي (كه حق است) مي‌باشد. بار ديگر ابيات مولانا را كه كاملا، قابل تطبيق بر مسئله‌ي ما است، يادآور مي‌شويم: قرنها بگذشت اين قرن نويست         ماه آن ماه است و آب آن آب نيست عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم        ليك مستبدل شد اين قرن و امم قرنها بر قرنها رفت اي همام         وين معاني برقرار و بر دوام شد مبدل آب اين جو چندبار        عكس ماه و عكس اختر برقرار پس بنايش نيست بر آب روان        بلكه بر اقطار اوج آسمان البته تمثيل مولانا براي ثابت به ماه، از نظر تفاهم است، زيرا تغييرات حاكم در جرم ماه نيز باعث تغييرات در عكس آن مي‌باشد، با يك عبارت كلي‌تر مي‌توان گفت: آنچه كه شكست نمي‌خورد، يا امكان شكست در آن وجود ندارد پيروز هم نمي‌گردد چنانچه نمي‌توان گفت: ديوار جاهل است، زيرا ديوار استعداد علم ندارد. با اينحال پيروزي و غلبه با معناي ديگري كه مي‌توان مطرح كرد قابل اسناد به حق است، اين معني عبارتست از ناتواني عرض اندام تاخت و تازهاي قدرت و باطل در برابر واقعيت و حق مي‌باشد. بر فرض بسيار بعيد اگر همه‌ي مردم روي كره‌ي زمين تحت تاثير عواملي بگويند: هيچ درماني براي دردهاي بشري و هيچ عاملي براي به وجود آوردن حيات معقول جز ظلم بر همه‌ي انسانها وجود ندارد و براي پياده كردن اين گفتار اقدام نيز بنمايند نمي‌توانند در برابر قانون پايدار عدالت، مقاومت كرده واقعا، دردي از دردهاي بشري را مداوا نمايند و مردم را به حيات معقول موفق بسازند. به اين معنا جمله‌ي حق پيروز است كاملا منطقي و صحيح بنظر مي‌رسد و آياتي كه كلمه‌ي غلبه و پيروزي حق را در قرآن گوشزد مي‌كند. چند گروه است: گروه يكم- كتب الله لاغلبن انا ورسلي (خدا مقرر داشته است كه خدا و رسولان او پيروز مي‌گردند) والله غالب علي امره (خداوند بر امر خود پيروز است) اين گروه پيروزي حق بمعناي معمولي را مطرح نمي‌كند، بلكه پيروزي نهايي خدا را كه حق بر او تكيه دارد و پيروزي رسولان خدا را كه حاميان حقند، گوشزد مي‌نمايد. گروه دوم- آياتي است كه مشيت و كار خدا را درباره‌ي حق توضيح مي‌دهد مانند: و يحق الله الحق بكلماته و لو كره المجرمون (و خداوند حق را احقاق مي‌كند اگرچه گنهكاران كراهت داشته باشند) بل نقذف بالحق علي الباطل فيذمغه فاذا هو زاهق (بلكه حق را بر باطل مي‌زنيم، حق باطل را مي‌شكند و در نتيجه زوال باطل فرا مي‌رسد) و يمح الله الباطل و يحق الحق بكلماته (و خداوند باطل را محو مي‌كند و حق را با مشيتهاي خود احماق مي‌نمايد). گروه سوم- آياتي است كه پايداري حق را بيان مي‌كند، مانند: انزل من السماء ماء فسالت اوديه بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه في النار ابتغاء حليه اومتاع زبد مثله كذلك يضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض كذلك يضرب الله الامثال (خداوند آب را از آسمان فرو فرستاد و در دره‌ها بمقدار گنجايشي كه دارند بجريان افتاد، سيل جاري در دره‌ها كفهايي بر آمده بر خود حمل كرد، نيز از آن موادي كه براي زينت و كالاي ديگر آتش را بر آنها روشن مي‌سازيد، همچنان كفها بالا مي‌آيد، خداوند مثل حق و باطل را چنين مي‌زند، كفها (كه مانند باطلند) پوچ و ازبين مي‌روند و اما آنچه كه براي مردم سودمند است حق است در روي زمين پايدار مي‌ماند، خداوند مثلها را بدين ترتيب مي‌زند. گروه چهارم- آياتي است كه بروز حق را در برهه‌هائي از زمان بيان مي‌دارد، مانند بعثت پيامبران و ارائه‌ي آيات الهي و تحقق وعده‌هاي خداوندي و غيره اين آيات فراوانند. گروه پنجم- آياتي هستند كه مردم را تشويق به توصيه‌ي حق به يكديگر مي‌نمايند، اين گروه از آيات هم متعدد مي‌باشند: و تواصوا بالصبر. گروه ششم- مضاميني از آيات است كه مي‌گويد: در اجراي حق و بهره‌برداري از آن، شكيبا باشيد، مانند: و تواصوا بالحق و تواصعوا بالصبر (همديگر را به حق توصيه نماييد و همديگر را به صبر توصيه كنيد) گروه هفتم- آياتي است كه قايم و نظم عالم هستي را بر مبناي حق معرفي مي‌كند. اين آيات در سوره‌ي يونس آيه‌ي 5 و ابراهيم آيه‌ي 19 و الحجر آيه‌ي 85 و النحل آيه‌ي 3 و العنكبوت آيه‌ي 44 و الزمر آيه ي 5 و الدخان آيه‌ي 39 و الجاثيه آيه‌ي 22 و الاحقاف آيه‌ي 3 و التغابن آيه‌ي 3 آمده است. بعضي از اين آيات دوام و پايداري حق را در جهان هستي مستند به حق بودن نظم و هويت جهان هستي مي‌دارد، مانند و لواتبع الحق اهوائهم لفسدت السماوات و الارض و من فيهن (اگر حق از هواهاي آنان تبعيت نمايد، آسمانها و زمين و هرچه در آنها است، تباه مي‌شوند). گروه هشتم- زوال و نابودي حتمي باطل را گوشزد مي‌كند، در صورتيكه درباره‌ي حق به آمدن و بروز آن كفايت مي‌كند، مانند: (و قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا) به آنان بگو حق آمد و باطل رفت و باطل حتما، رفتني و نابود شدني است). توضيحي درباره‌ي گروههاي آيات مربوط به حق: گروه يكم- چنانكه اشاره كرديم دلالت مستقيم بر پيروزي معمولي حق بر باطل ندارد. گروه دوم- اراده و مشيت خداوندي را درباره‌ي حمايت از حق و اجراي آن بيان مي‌دارد. مقصود از اين حمايت و اجراي پيروزي حق در پيكار تن به تن با باطل نيست، بلكه واقعيت حق ثابت در نظام عالم هستي است كه تحت مشيت الهي مي‌باشد. وجدانها و عقول سليم آدميان همواره درك كننده و بازگو كننده‌ي حق و لزوم آن در جريان حيات انسانها مي‌باشند. اگر همه‌ي مردم كره‌ي خاكي، به باطل عمل كنند و باطل را بر حق مقدم بدارند، باز در صورتيكه حق براي توضيح داده شود و آنان با اعتدال رواني معناي حق را درك كنند، در پيشگاه حق ساكت و احساس احترام در مقابل آن مي‌نمايند و چنانكه يكي از بزرگترين متفكران درباره‌ي تكليف گفته است: و همه‌ي تمايلات باآنكه در نهاني برخلافش رفتار مي‌كنند، در پيشگاه تكليف ساكتند وضع رواني انسانها در مقابل حق كه در حقيقت تكليف هم يكي از مصاديق آن است، چنين است. احساس حق و احترام در پيشگاه آن، كه در ميان انبوه تمايلات و خواسته‌هاي طبيعي، مانند آب زلال در يك كوه خشك و پر صخره مي‌درخشد، بوسيله‌ي انسانهايي هوشيار در ميان مستان در هر جامعه و در همه‌ي درآنها همانند مشعلي فروزان در سر راه كاروان بشري مي‌درخشد و هر اندازه هم كه هواداران باطل درصدد خاموش ساختن آن مشعلها برآيند، چون حق وابسته به مشيت خدا است، قدرت نابود كردن حق را نخواهند داشت. گروه سوم- از آيات پايداري و ثبات حق را مطرح مي‌كند. اين آيات پايداري حق را اصل اساسي گردش عالم هستي معرفي مي‌نمايد و باطل را كفهايي ناپايدار كه از اصطكاك ابعاد مادي انسانها با جهان طبيعت و همنوعانشان سر بر مي‌آورد معرفي مي‌كند. گروه چهارم- آيات فراواني است كه بروز حق بعنوان عامل تكامل انسانها را در ميدان زندگي در برهه‌هائي از زمانها بوسيله‌ي پيامبران و ظهور آيات الهي گوشزد مي‌كند. مفاد اين آيات اثبات مي‌كند كه حق يك پديده‌ي فيزيكي جاري در ارتباط آدميان با طبيعت و همنوعانشان نيست، بلكه حق مربوط به تكامل انساني عبارتست از آن اصل اساسي در زيربناي هستي كه بهره‌برداري از آن، به فعاليت قطب ذاتي انسانها نيازمند است. و خداوند متعال اين عامل تكامل را بوسيله‌ي عقول سليم و وجدانهاي آدميان و پيامبران و حكماء و ديگر پيشتازان مسير تكامل، آشكار مي‌سازد. گروه پنجم- آياتي است كه مردم را به توصيه‌ي حق به يكديگر دستور مي‌دهد. اين گروه از آيات هم دلالت روشن بر اين دارد كه گرايش بر حق و اجراي آن، احتياج به تحريك و تعليم و تربيت دارد و حق چيزي نيست كه خود بخود بيايد و دست مردم را بگيرد و به اجبار آنانرا به تبلور دادن حق در حياتشان وادار بسازد. اگردر اين قاعده‌ي با اهميت دقت كنيم كه تبعيت از حق با هدف گيري تكامل، بدون آزادي و اختيار در انتخاب، امكان‌پذير نيست. احتياج به تعليم و تربيت و گذشتن از طوفانهاي هوي و هوس و اجتناب از تعدي و ستم و مبارزه با خودخواهي براي رسيدن به آزادي، روشنتر از آن است كه نيازمند دليل بوده باشد. گروه ششم- از آيات با صراحت كامل مي‌گويد: براي وصول به حق و اجراي آن، شتابزده نباشيد و گمان مبريد كه حق در همه‌ي شرايط و در همه‌ي نوسانهاي حياتقابل وصول و اجرا مي‌باشد. نيز نبايد گمان كنيم كه كوشش و تلاش در راه فراهم كردن زمينه‌ي مساعد براي بروز و اجراي حق، جزئي از حق محسوب نمي‌شود، بلكه اولين لحظه‌ي آگاهي به حق كه بدون فاصله اقدام به فراهم كردن مقدمات آن، شروع مي‌شود، ورود به حوزه‌ي والاي حق است هر اندازه براي تحقق بخشيدن به حق پيشرفت حاصل مي‌گردد، گام در قلمرو حق برداشته مي‌شود. گروه هفتم- آياتي است كه قيام و نظم عالم هستي را بر مبناي حق معرفي مي‌نمايد. اين آيات در قرآن مجيد فراوان است و بيان مي‌كند كه آفرينش آسمانها و زمين و آنچه كه در آنها است، بازي و باطل نيست و از انگيزه‌ي يك حكمت عاليه كه جز حق نيست بوجود آمده است. مي‌توان گفت: اصراري كه در آيات قرآني به اين اصل اساسي مي‌شود، براي آگاه ساختن انسانها به اين قانون است كه نوع انساني كه جزئي مهم از اين عالم جدي و حق است، نمي‌تواند شوخي و باطل بوده باشد، زيرا با فرض اينكه جهان خلقت موجودي به نام انسان را با اصول و قوانين حق كه زيربناي آنست، بوجود آورده است، براي پيشرفت تكاملي آن، تبعيت از اصول و قوانين حق را ضروري ساخته است. در اين گروه هفتم بعضي از آيات وجود دارد كه اصالت و ضرورت و ثبات حق را در حد اعلاي پيوستگي با بنياد جهان هستي و نظم آن روشن مي‌نمايد، مانند ولو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السماوات و الارض و من فيهن (اگر حق از هواها و تمايلات آنان پيروي نمايد، آسمانها و زمين و هرچه كه در آنها وجود دارد فاسد مي‌گردد). از اين گونه آيات استفاده مي‌شود كه حق آن واقعيتي است كه بنياد اساسي كارگاه آفرينش روي آن استوار شده است. آن نابخردان هواپرست كه گردش اين كارگاه را برطبق خواسته‌هاي خود مي‌خواهند، ناخود آگاه نابودي خود را در ضمن اختلال كارگاه منظم خلقت آرزو مي‌كنند!! اين احمقهاي عاقل نما نمي‌دانند كه: اگر يك ذره را برگيري از جاي خلل يابد همه عالم سراپاي (شيخ محمود شبستري) آن اسيران ناآگاه هوي و تمايلات بي بنيان، از تفكر و تعقل جدي در زندگاني وحشت و هراس دارند، زيرا از آن مي‌ترسند كه ناگهان به نقطه‌ي مركزي دايره برسند و يقين كنند كه جز اين يك نقطه هر نقطه‌اي در توي دايره زده شود، بيرون از مركز خواهد بود، و خواهند فهميد كه واقع شدن آنها در توي دايره، فقط وسيله‌ي تسليتي براي صرف انرژي قواي عضلاني و دماغي در زندگيشان مي‌باشد، اين جمله را توضيح بيشتري مي‌دهيم: حتما، مطالعه كننده‌ي محترم مي‌داند كه دايره بيش از يك نقطه مركزي ندارد. همچنان در ارتباط انسان با جهان و همنوعانش كه ممكن است هزاران شكل داشته باشد، فقط، آري فقط، يك ارتباط حق است وبقيه حق نيست. بعنوان مثال در پيمانهايي كه با افراد يا گروههاي انساني مي‌بنديم فقط يك ارتباط مابين ما متعهد و متعهدله حق است، و آن عبارتست از وفا به تعهد يا منحل ساختن آن با رضايت طرفين تعهد. اگر فرض كنيم: ارتباط تعهد ميان دوطرف دائره‌ايست، نقطه‌ي مركزي اين دائره همانست كه گفتيم: يا ايفاي تعهد يا منحل ساختن آن با رضايت طرفين. اين دائره ممكن است بسيار وسيع باشد و نقطه‌هاي فراواني در آن بتوان نقش كرد، مانند توسل به قدرت براي از كار انداختن نفوذ تعهد، ادعاي اجبار، ادعاي اكراه، ادعاي اضطرار، فريفتن متعهدله و غير ذلك. همه‌ي اينها شوخي است و نقطه‌ي مركزي دائره‌ي ارتباط تعهدي مابين دوطرف، همانست كه گفتيم: يا ايفاد يا انحلال با رضايت. همچنين است دائره‌ي ارتباط با واقعيات عيني جهان هستي، بعنوان مثال براي ديدن رنگ اجسام ممكن است از راههاي توصيفي و تخيلي و رويائي و بازيگريهاي ذهني، وارد مركز حقيقي اين ارتباط شويم، ولي مركز حقيقي دائره‌ي اين ارتباط ديدن با چشم است و بس. نتيجه‌ي اين مبحث اينست كه براي رسيدن به حق و شناخت و عمل به آن، جديت حياتي لازم است و غير از تكاپوي جدي در اين راه هر نقطه‌اي كه در دائره‌ي ارتباطمان با واقعيات و حقايق بوجود بياوريم، نقطه‌ي مركزي نخواهد بود. اينست معناي جمله‌اي كه اميرالمومنين عليه‌السلام در خطبه‌ي (29) مي‌فرمايد: ولا يدرك الحق الا بالجد (و حق دريافت نمي‌شود مگر با جد) براي توضيح اين حقيقت كه واقعيتهاي عالم هستي نمي‌تواند پيرو هواهاي مابوده باشد، اين مسئله را مورد دقت قرار مي‌دهيم كه بازيگري آدميان با هوي‌ها و تمايلات خود بر سه نوع قابل تصور است: نوع يكم- بازيگري با هواهاي خود بدون توجه به اينكه در كارگاه هستي چه مي‌گذرد و چه قوانيني در آن حكمفرماست و چه هدفي از چنين كارگاهي منظور شده است. اين بازيگران درصدد توجيه و تفسير كارگاه هستي و قوانين حاكم در آن بر طبق هواهاي نفساني خود نيستند و چنانكه متذكر شديم اصلا، كاري با آن ندارند كه در كارگاه هستي چه مي‌گذرد ونتايج نهائي كارشان چه خواهد بود. نوع دوم- بازيگراني هستند كه در ميان امواج هواهاي خود چنان غوطه‌ورند كه واقعيت و قانون را جز آنچه در هوي و خواسته‌هاي خوش آيندشان مي‌بينند سراغ ندارند و گمان مي‌برند كه جهان هستي نيز امواجي از هواها و تركيبي از مقدار اجزاء و روابط حساب نشده مي‌باشد. پاسخ عملي اين گروه، فشار جبر قوانيني است كه پيرامون زندگي آنان را از همه طرف احاطه كرده و آنان بدون اعتنا به آن قوانين به هواهاي خود سرخوشند و در هنگام روياروئي با آن قوانين جدي مانند اينكه خود را در برابر كار انجام شده‌اي ببينند با قدرتي كه دارند با آن قوانين روبرو مي‌شوند و در صورت ناتواني مانند برگهاي خزان ديده‌اي كه برابر بادهاي طوفاني تسليم مي‌شوند، خود را در برابر قدرت قوانين حاكمه در طبيعت تسليم مي‌كنند و موجوديت خود را مي‌بازند. نوع سوم- بازيگراني هستند كه به غوطه‌ور شدن در هوي قناعت نكرده در عالم خيال و روياهاي اميال خود مي‌خواهند كه تكليف عالم هستي را معين كنند و چنين مي‌پندارند كه هر قانون و حقيقتي كه مخالف خواسته‌هاي آنان به جريان مي‌افتد، خطائي است از طبيعت كه بر سر آنان فرود آمده است و اگر توانائي داشتند جهان هستي را برهم زده و دانه‌هاي گوناگون اين تسبيح را با طناب هواهاي خود وصل مي‌كردند، بعنوان مثال گر آنان مي‌خواستند كه جاذبيت در كرات به شكل زيباروئي مجسم شده غريزه‌ي جنسي آنان را اشباع نمايد، مانع نداشته باشد! و اگر بخواهند كهكشانها اسكناسهايي شوند و در جيب آنان فرو روند، بدون كمترين زحمت و كار، اين خواسته‌ي آنان عملي شود و براي اينكه يك منظره‌ي زيباي ديگري را در فضا ببينند سحابيهاي اوليه در سقف خانه‌شان پديدار شوند و آنان از تماشاي آنها لذت ببرند! و اگر ميل داشته باشند در موقع تشنگي سوزان به جاي خوردن آب گوارا، يك انسان را بكشند! و اگر ميلشان بخواهد، دانشهاي اولين و آخرين را در يك ليوان آب خوردن به مغزشان سرازير نمايند! آري. اين بازيگران مي‌خواهند همه‌ي اين اميال و هوي‌ها بر آورده شوند!! گروه هشتم از آيات نابودي باطل و فناي آنرا بعنوان مقتضاي مشيت دائمي الهي گوشزد مي‌نمايد: ان الباطل كان زهوقا (قطعا، باطل رفتني و نابود شدني است) ولي ظهور حق و تحقق آن در عرصه‌ي حيات بعنوان يك پديده‌ي عيني دائمي معرفي نشده است، چنانكه در آيات گروه چهارم ديده مي‌شود. اين همان اصل عمومي است كه در اين مباحث تذكر داديم. حق بعنوان عامل تكامل انساني مربوط به تحرك و تكاپوي خود انسان است كه حركت كند و موجوديت خود را با حق متبلور بسازد. بنابراين، هوي پرستيهاي بازيگرانه‌ي هوي پرستان قدرت مضمحل ساختن حق را ندارند، اين خود پرستيها همان انحرافي است كه بشر از مسير تكامل روحي خود مرتكب مي‌شود، بدون اينكه بتواند شكستي بر حق و واقعيت تكامل روحي خود مرتكب مي‌شود، بدون اينكه بتواند شكستي بر حق و واقعيت وارد آورد. از مجموع مباحث مربوط به آيات قرآني به دو نتيجه مي‌رسيم: نتيجه يكم- اينكه حق هرگز در مقابل قدرت قرار نمي‌گيرد، بلكه حق آن واقعيتي است كه بطلان و ناشايستگي باطل را نشان مي‌دهد، وقدرت چنانكه بيان خواهيم كرد في نفسه يكي از حقها است كه محرك گردونه‌ي عالم طبيعت و انسانهاست. و اين جمله كه آيا حق پيروز است يا قدرت؟ يك سئوال عاميانه‌ايست كه بر طبق منطق واقعيات مطرح نمي‌شود. نتيجه دوم- اينكه حق هرگز با باطل جنگ تن به تن ندارد. زيرا حق بالاتر از آن است ك تنزل كند و در كارزاري كه انسانها در راه خواسته‌هاي خود بكار مي‌اندازند، اسلحه بدست بگيرد و بجنگد و گاهي پيروز وگاهي ديگر شكست بخورد. آن سطحي نگران كه مي‌گويند: حق در مقابل قدرت شكست مي‌خورد، همان خطا را مرتكب مي‌شوند كه درباره‌ي علم مرتكب شده و مي‌گويند ورشكستگي علم اعلان مي‌شود (تاريخ علوم پير روسو) مثل اينكه كسي پيدا نمي‌شود به اينان بگويد: آنچه شكست مي‌خورد، علم نيست، بلكه هدف گيريهاي ما و جمود در قالبهاي اصول پيش ساخته و موضع گيريهاي غلطي است كه پويايي ذهن را راكد مي‌كند و شكست مي‌خورد. توضيح نتيجه يكم چنين است كه ما بايد نخست معناي قدرت را درست بفهميم سپس به بينيم قدرت بر حق پيروز است يا حق بر قدرت؟ قدرت يعني چه؟ نخست عباراتي را در توضيح عنوان بحث نقل مي‌كنيم كه از يك نويسنده مغرب زميني است، (مغرب زميني كه در مغز مقداري از مردمانش چنين رسوب كرده است كه در تكاپوي تاريخ به عالي‌ترين قله‌ي تكامل رسيده و مردم ديگر جوامع در دنبال آنان حتي هنوز به گردشان هم نرسيده‌اند:) البته در مسائل برخورد با حيوانات، اعمال قدرتها بسيار ساده و عريان نمايش داده مي‌شود، وقتي كه خوكي را كه با طناب بسته شده نعره مي‌زند و نالان است با اهرم بلند كرده در كشتي قرار مي‌دهند در اينجا يك قدرت فيزيكي مستقيما، روي اين حيوان وارد آمده است و يا هنگامي كه آن خر ضرب‌المثل معروف بدنبال يك قطعه هويج فرسنگها، نفس زنان و عرق ريزان مي‌دود، مي‌توان چنين گفت كه اين حيوان متقاعد شده است عمل مزبور متضمن منافعي براي اوست. حد فاصل اين دو حالت حيوانات نمايشي قرار گرفته‌اند كه در آنها اطوار و عادات مختلف در مقابل پاداش و مجازات ايجاد گرديده است. همچنين در حالت ديگر جريان كشتي، سوار كردن گله‌ي گوسفند را مي‌توان مثال زد وقتي گوسفند پيشرو با زور از دروازه عبور داده شد بقيه‌ي آنها با آرامش كامل بدنبال او روان مي‌گردند، كليه انواع قدرت نمائيهاي مذكور در جامعه‌ي بشري هم متداول است. نحوه‌ي معامله با خوك معادل اعمال قدرتهاي خشونت آميز نظامي و پليسي است. داستان خري كه به طمع هويج دوان است، مسئله قدرت تبليغات را نشان مي‌دهد. نمايشات حيوانات دست آموز، با چگونگي قدرت تعليم و تربيت قابل قياس مي‌باشد. موضوع دنباله روي گوسفندان از پيش رمه، همانا قدرتهاي حزبي و نقش رهبري معمول در احزاب است، اجازه بدهيد اين مثالها را با جريان هيتلر مقايسه كنيم: - برنامه‌ي حزب نازي در حقيقت همان هويج و نقش خر ضرب‌المثل را طبقات محروم و متوسط جامعه‌ي آلمان ايفاء مي‌نمودند، سوسيال دمكراتها و هيندنبرگ در حقيقت همان وظيفه‌ي گوسفند پيش رمه را انجام داده‌اند. خوك طناب بسته انبوه قربانياني بودند كه در اردوگاههاي كار اجباري و كوره‌هاي آدم سوزي فدا شوند، حيوانات دست آموز هم افرادي بودند كه به نمايشاتي از قبيل سلام دادن به شيوه‌ي خاص نازيهادر كوي و برزن هنرنمايي مي‌كردند مفهوم جملاتي كه نقل كرديم، احتياجي به توضيح ندارد، همين مقدار كافي است كه متفكري مانند راسل مجبور شده است كه در اين عبارات انسانها را در بهره‌برداي از قدرت، كه بنياد همه حركات و نمودها در دو قلمرو انسان و جهان است، به چهار قسمت تقسيم نمايد: 1- خوكي كه با اجبار و زوزه كشان تسليم خواسته‌ي قدرت مي‌شود. 2- خر بينوا كه براي يكقطعه هويج نفس زنان و عرق ريزان فرسنگها مي‌دود. 3- گوسفنداني كه به دنبال گوسفند پيش رمه بدون اينكه بدانند كجا مي‌روند، مي‌دوند. 4- حيوانات دست آموز با تعليم و تربيتهاي توجيهي و تلقينات و انگيزگي آداب و رسوم حركت مي‌كنند، اين تقسيم بندي را اهانت به عالم بشريت تلقي نكنيد، زيرا وقتي كه فلسفه‌ي قدرت در طرز تفكرات امثال ماكياولي قدرتمند را تا حد خدايي بالا به برد! وقتي كه يك قدرت پرست براي نابود كردن تقريبا، پنجاه و پنج ميليون انسان فيلسوف مي‌شود و مي‌گويد و اگر ما به قانون طبيعت احترام نگذاريم و اراده‌ي خود را به حكم قويتر بودن بر ديگران تحميل نكنيم روزي خواهد رسيد كه حيوانات وحشي ما را دوباره خواهند دريد. وقتي كه منطق امثال آقاي راسل، وجداي كمال جوي آدميان را ساخته‌ي اجتماعات تلقي مي‌كند و اصالت فريادهاي وجدان را درباره‌ي هدف اعلاي هستي كه ورود به جاذبه‌ي ربوبي است مشكوك جلوه مي‌دهد، طبيعي است كه تقسيم انسانها به چهار نوع حيوانات هم بازگو كننده‌ي ارزشها و شخصيت آدميان تلقي خواهد گشت. مي‌بايست از آقاي راسل پرسيد شما كه جريان طبيعي قدرت را در دست از انسان بيخبران ضد بشري كه در عين ناتواني قدرتمند ناميده مي‌شوند، با اين سادگي تفسير مي‌كنيد، ضمنا، براي حفظ بيطرفي خود اقلا اين حقيقت را هم گوشزد كنيد كه قدرت ديگري هم در تاريخ زندگي بشري مشغول فعاليت است كه عامل تحرك ميليونها انسان رشد يافته در مسير انسانيت مي‌باشد. جريان اين قدرت، قسم ديگري از انسانها را نشان مي‌دهد كه زندگي خود را با احساس تعهد برين و مسئوليت در برابر عوامل حيات معقول خود و جامعه‌شان سپري مي‌كنند و ما تابتوانيم آن قدرت ناآگاه را كه دائما، بعنوان آلت دست قدرتمندان و تقسيم انسانها به چهار نوع حيوان خوك و خر و حيوانات دست آموز و گوسفندان دنباله‌رو و گوسفندان پيش رمه بكار مي رود، با قدرت رشد يافتگان در بوجود آوردن حيات معقول تصفيه و مورد بهره‌برداري قرار بدهيم. قدرت را كه مفهوم بسيار وسيعي دارد، مي‌توان چنين تعريف كرد كه قدرت عبارت است از عامل حركت و دگرگوني در اشكال مختلف آن، هيچ ترديدي در اين نيست كه قدرت يكي از واقعيات جهان هستي در قلمرو جهان و انسان است و از ديدگاه وسيع مي‌توان گفت: گرداننده‌ي طبيعي انسان و جهان، قدرت در اشكال گوناگون آنست. بنابراين، قدرت ذاتا،. و بانظر به هويت آن، واقعيتي است در حد اعلاي ضرورت، براي براه انداختن تحول و دگرگونيهاي جهان هستي و انسان، قدرت به اين معنا نه تنها در برابر حق صف آرائي نمي‌كند، بلكه خود مصداق با عظمتي از حق است. اگر همين مصداق با عظمت حق را كه قدرت ناميده مي‌شود در حال ارتباط با انسان در نظر بگيريم، يعني انسان را كه قدرتي بدست آورده است، منظور نمائيم، در اين صورت است كه قدرت يا بصورت عامل سازنده بر مي‌آيد و حق را در نمودهاي معيني از زندگي بشري مجسم مي‌سازد و يا بصورت عامل ويرانگر در مي‌آيد، و در اين صورت مي‌تواند حاميان حق و پيروان آنرا از قلمرو نمودهاي فيزيكي جهان هستي بركنار نمايد، نه اينكه خود حق و شخصيت پيروان آن را با شكست و نابودي مواجه بسازد. و در آن هنگام كه انحراف انسانها از حق، حتي قدرت را كه عالي‌ترين عامل سازندگيها است، مورد سوء استفاده قرار مي‌دهد، هويت واقعي قدرت و ضرورت آنرا در عرصه حيات، پليد و زشت مي‌نمايد و آنرا روياروي حق قرار مي‌دهد. در آن موقع كه قدرت بوسيله‌ي عوامل طبيعت و موقعيت ضعف انساني، آسيب بر حيات انسانها وارد مي‌سازد، اگر ناشي از بي تفاوتي و مسامحه كاريهاي خود انسانها نباشد، يك جريان طبيعي است كه در عالم طبيعت صورت گرفته است، اگرچه حيات محوري انسانها در قضاوت درباره‌ي عمل مزبور، قدرت را زشت و پليد تلقي مي‌كند، ناآگاه بر حيات جريان قانوني در طبيعت است كه بدون آگاهي به: حيات محوري انسانها در قضاوت كار خودش را انجام داده است. بعنوان مثال: يك كوه آتشفشاني كه مردم ساكن در دامنه‌ي آن توانايي مهار كردنش را ندارند، نه بد است و نه خوب، بلكه قدرتي است ناآگاه كه بطور جبر طبيعي به فعاليت افتاده ويرانگري به بار آورده است. قدرت آن واقعيت ناآگاه است كه از ديدگاه عامل اساسي بودن همه‌ي حركات و دگرگونيها، مصداقي از حق است، لذا نه پيروز مي‌شود و نه شكست مي‌خورد. زيرا در آن هنگام كه قدرت بطور ناآگاه مقاومت موجودي را درهم مي‌شكند، احساس شكستن موجود مقابل آنرا شاد و خندان نمي‌سازد، تا آنرا پيروزي تلقي نمايد. بلكه اين انسان است كه قدرت را به بازي مي‌گيرد، چنانكه همين انسان موجوديت خود را هم به بازي مي‌گيرد و رسيدن به خواسته‌هاي خود را پيروزي و محروميت از آن را شكست مي‌داند. شما مي‌توانيد نامحدود كردن حماقت انسان را در بهره‌برداري از قدرت در عبارات يك قدرت پرست مطالعه فرمائيد. راسل مي‌گويد: بعنوان مثال در اين زمينه مي‌توان گفتار موسوليني را در آن زمان كه بعنوان خلان در جنگ حبشه شخصا، شركت نموده، درباره‌ي جنگ شنيد: ما تپه‌ها را كه از جنگلهاي سرسبز پوشانده شده بود، به حريق كشانديم، مزارع و دهكده‌ها به هنگام سوختن در عين حال كه گمراه كننده بود، ما را بسيار سرگرم مي‌كرد … بمبها به مجرد اصابت با زمين منفجر شده، دود سفيد و شعله‌هاي عظيمي از آنها بلند مي‌شد و بلافاصله علفهاي خشك شروع به سوختن مي‌كردند … خدايا به ياد دارم كه چهارپايان به چه شتاب و هراسي فرار مي‌كردند … وقتي كه مخازن بمب خالي شد، خوشحالي من از آنجهت بود كه مجبور شدم با دستهاي خود تيراندازي كنم … مي‌دانيد خيلي خوش آيند بود وقتي كه توانستم سقف پوشالي كلبه‌اي از بوميان را كه با انبوه درختان تنومند و بلند احاطه شده و به سهولت هدفگيري نمي‌شد، هدف قرار دهم. ساكنين كلبه بعد از مشاهده‌ي عمل قهرماني من، مانند ديوانگان فرار را بر قرار ترجيح دادند … پنج هزار نفر حبشي در حاليكه بوسيله‌ي دايره‌اي از آتش محاصره شده بودند، اجبارا، به انتهاي خط آتش رانده شدند: آنجا كه جهنم سوزاني برپا شده بود تقاضا مي‌كنم مطالعه كننده‌ي محترم در هرگونه شرايط ذهني كه باشد، اين عبارات موسوليني را حداقل دوبار قرائت فرمايد. حالا با تحليل مختصر در اين مورد مي‌توانيد مسخ شدن قدرت را در مغز اين بيماران رواني كه حتي از قدرت خود براي فرار از تيمارستان براي پرواز در فضا و بمباران جانهاي آدميان استفاده ميكند دريافت نمايد: 1- مزارع و دهكده‌ها به هنگام سوختن در عين حال كه گمراه كننده بود ما را سرگرم مي‌كرد- يعني شعله‌ها و دودهاي عادي و غليظ اگرچه جمجمه‌ها و قلبها و ديگر اعضاء بشر بي‌پناه را از ما مخفي مي‌كرد و بدين جهت ما را از رسيدن به هدف و فلسفه‌ي زندگيمان!! محروم مي‌ساخت ولي ضمنا، اين مزيت را هم داشت كه از اشكال جالب تباه شدن قدرتي كه طبيعت در مزارع و گلها و مواد حيات انسانها و ساير جانداران بوديعت نهاده است، سرگرم وسرخوش و مست مي‌گشتيم!! 2- خدايا بياد مي‌آورم كه چهارپايان به چه شتاب و هراسي فرار مي‌كردند اولا اين نكته را در نظر بگيريم كه كلمه‌ي خدايا در اين جمله با نظر به جملات پيش و پس از روي خوشحالي و شدت لذت گفته شده است، مانند اينكه يك پرستار در نتيجه‌ي تلاش و كوششي كه انجام داده و بيمار را از مرگ حتمي نجات داده است، ناگهان و بي اختيار از روي خوشحالي زياد كلمه خدايا را بر زبان جاري نمايد! خداوندا، اين كدام خدايي بوده است كه در مغز اين بيمار رواني جلوه كرده، چنين دستور ضد انساني و ضد خدايي را بر اين نابكار قرون و اعصار تعليم نموده است كه وحشت و هراس جانداران براي دفاع از جان خود كه نمونه‌اي از تجليات مشيت الهي در كره‌ي خاكي است، سرتاسر سطوح رواني او را با لذت و نشاط لبريز بسازد و او را بياد آن خدا بياندازد؟ آيا جنايتي بالاتر از اين سراغ داريد كه اين نابخرد قرون خداوند بزرگ را كه خلقت را براي تكامل بوجود آورده و هم سطوح رواني انسانها را با آب حيات محبت سيراب ساخته است، در موقعيت سوزاندن انسانها بياد بياورد و به اين ترتيب محبت خداي آفريننده‌ي حيات را از روح انسانها بزدايد و آنان را از خدا بيگانه بسازد و براي لزوم بيگانگي از خدا دليل مكتبي بوجود بياورد؟! 3- وقتي كه مخازن بمب خالي شد، خوشحالي من از آن جهت بود كه مجبور شدم با دستهاي خود تيراندازي كنم آري شما نمي‌دانيد روياروئي مستقيم با جمجمه و قفسه‌ي سينه‌ي آدميان براي نابودي جانهاي آنان چه لذتي دارد! خبط و اشتباهي كه طبيعت در اين كارزار مرتكب مي‌شود، اين است كه مختل شدن تركيب خاص كالبد و گريز جان آدمي فورا، و با شتابي بيش از سرعت نور از آن كالبد، نمي‌گذارد امثال موسوليني مدتي از تماشاي بهم پيچيدن جان و تلاش بسيار تلخ لحظات پرواز جان از بدن لذت ببرد!! وضع رواني موسوليني در اين عبارت نشان مي‌دهد كه از ضرورت بكار بردن سلاح در كشتار آدميان احساس ناراحتي مي‌كرده است، آرزوي جدي او اين بوده است كه قفس كالبد آدميان را بطور مستقيم با امواج آتش زاي مغزش متلاشي كند نه با بمب و تفنگ؟! 4- مي‌دانيد خيلي خوش‌آيند بود وقتي كه توانستم پوشالي كلبه‌اي از بوميان را كه با انبوه درختان تنومند و بلند احاطه شده و به سهولت هدف گيري نمي‌شد، هدف قرار دهم. ساكنين كلبه بعد از مشاهده‌ي عمل قهرماني من مانند ديوانگان فرار را بر قرار ترجيح دادند اگر موسوليني مي‌دانست كه طبيعت در آن سرزمين كه موسوليني با متلاشي كردن مغزها و دلهاي آدميان به مقام قهرمان قهرمانان!! رسيده بود، آن درختان را با قوانين حيات بخش خود از روي آگاهي و عمد بلند و برومند ساخته و كلبه‌هاي آدميان را مخفي نموده بود، قطعا، پس از فراغت از ريختن آخرين قطرات خون آن مردم، لوله‌هاي اسلحه‌اش رابطرف خود طبيعت بر مي‌گردانيد و حساب آنرا هم بدستش مي‌داد. 5- پنج هزار نفر حبشي در حاليكه بوسيله دايره‌اي از آتش محاصره شده بودند اجبارا، به انتهاي خط آتش رانده شدند، آنجائيكه جهنم سوزاني برپا شده بود. در اينجا ديدگاه موسوليني پس زيباتر از مناظر قبلي شده است! زيرا مي‌ديده است كه جانهايي كه ديروز در قلمرو حيات آزادانه حركت مي‌كردند، امروز در اين ديدگاه آن پنج هزار جان براي پيدا كردن پناهگاهي از آتش جسماني، به ميان شعله‌هاي جهنمي مي‌گريزند. خداوندا، اگر آن پنج هزار نفر شعله‌هاي تباه كننده روح را در درون موسوليني مي‌ديدند بكجا فرار مي‌كردند؟! توضيحي درباره‌ي بيماري احساس قدرت مستقل و مطلق تصور اينكه يك فرد يا گروهي از انسانها مي‌توانند داراي قدرت مستقل و مطلق بوده باشند، تصور عاميانه است كه به هيچ منطق صحيحي مستند نمي‌باشد، بلي، اين احساس كه قدرت من يا قدرت جامعه‌ي ما مطلق و مستقل است، در اغلب قدرتمندان بوجود مي‌آيد. حتي مي‌توان گفت: اين يك احساس محض هم نيست، بلكه مخلوطي از احساس و تجسم رواني مي‌باشد، كه يكي از آثارش تلقين مطلق بودن به خويش است. ولي با اينكه چنين احساس و تجسيمي كاملا بي‌اساس است، سرتاسر تاريخ شواهد فراواني نشان مي‌دهد كه اين احساس و تجسيم و تلقين خود يكي از اساسي‌ترين عوامل زوال قدرتها بوده است، زيرا تكيه به احساس مزبور قدرت محاسبه‌ي دقيق و ارزيابي قدرت خويش و بررسي عوامل اختياري و اجباري آن و قدرت طرف مقابل را از دست قدرتمند مي‌گيرد و او را از پاي در مي‌آورد. به اضافه‌ي اينكه احساس وتجسيم و تلقين مزبور همواره و بدون استثناء مستلزم تورم فرد و طغيانگري وي در برابر واقعيات مي‌باشد. بهمين جهت است كه خداوند متعال هرگز خود قدرت را تحقير و قدرتمند را توبيخ ننموده است بلكه انسانهايي را توبيخ و تحقير نموده است كه از قدرت سوء استفاده نموده و يا با احساس قدرت مطلق در خويشتن و تلقين وتجسيم آن. بناي طغيانگري را گذاشته است: كلا ان الانسان ليطغي ان راه استغني (قابل ترديد نيست) (قطعي است كه هنگاميكه انسان خود را بي‌نياز ببيند، طغيانگري مي‌كند) ملاحظه مي‌شود كه خود غني و قدرت تحقير نشده است، بلكه احساس داشتن قدرت و غناي مطلق است كه طغيانگري را ببار مي‌آورد. اما اينكه احساس و تلقين و تجسيم قدرت مطلق بي‌اساس است، دلايل روشني دارد، از آنجمله: موجوديت مادي آدمي است، اجزاء حساس كالبد آدمي دائما، در معرض اختلالات دگرگون كننده‌ي جسماني و فكري است، احتمال بروز اين اختلالات بانظر به ناآگاهي انسان از عموم مواد و پديده‌هاي مفيد و مضر و نقش اختلاف موقعيتهاي جسماني، كاملا منطقي است. چنانكه با خوردن يك غذاي نامناسب، يا تصادفهاي شكننده‌ي تركيب مادي بدن، كالبد جسماني در معرض خطر است، همچنين با كمترين تغييرات در فعاليتهاي مغزي، تفكرات و اراده و تعقل آدمي در مخاطرات دگرگون كننده ميافتند، از طرف ديگر باز بودن سيستم حوادث و رويدادهاي روابط اقوام و ملل و همه‌ي انسانها با يكديگر، با حفظ و ادامه‌ي موقعيت خاص براي يك فرد و يك جامعه بهيچ وجه سازگار نمي‌باشد. مخصوصا، هر اندازه كه روابط انسانها با يكديگر پيشتر و شديدتر باشد، احتمال وقوع تاثير و تاثر بيشتر مي‌باشد. اگر به اين دو عامل، عامل طبيعت را هم اضافه كنيم، كه حتي يك قطعه ابر پر باران شب 17 ژوئن همه‌ي محاسبات ناپلئون را درهم مي‌ريزد و شكست او را در واترلو پي ريزي مي‌نمايد، ثابت مي‌شود كه احساس و تلقين و تجسيم قدرت مطلق در قدرتمند، از نابخردي غيرقابل توجيه قدرتمند ناشي مي‌شود كه آغاز سقوط و زوال قدرتش را اعلام مي‌دارد. بنابراين، قدرت مستقل و مطلق جز خيال بي‌اساس چيزي ديگر نيست. قدرت و جريان آن در اسلام: با نظر به مجموع مباحث گذشته روشن شد كه قدرت كه اساسي‌ترين عامل حركات و دگرگونيهاي سازنده و مطلوب خداونديست، بهيچ وجه نمي‌تواند بد باشد و مورد توبيخ و تحقير قرار بگيرد. نمونه‌اي از آيات قرآني كه ارزش قدرت را با كلماتي مختلف، مانند قوه و فضل و نعمت متذكر مي‌شود، بدينقرار است: و يا قوم استغفروا ربكم ثم توبوا اليه يرسل السماء عليكم مدرارا و يزدكم قوه الي قوتكم و لاتتولوا مجرمين حضرت هود چنين گفت: اي قوم من، از پروردگارتان طلب مغفرت نماييد، پس بطرف او بازگشت كنيد، خداوند نعمتهاي خود را از آسمان براي شما فراوان بفرستد و قوه‌اي بر قوه‌ي شما بيفزايد، و گنهكارانه روي از او بر نگردانيد) در تمجيد و بزرگداشت نوع انساني چنين مي‌گويد: و لقد كرمنا بني آدم و حملنا هم في البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم علي كثير ممن خلقنا تفضيلا، (ما اولاد آدم را اكرام نموده آنها را در خشكي و دريا بحركت در آورديم و از غذاهاي پاكيزه روزي به آنان داديم و به عده‌ي بسياري از مخلوقات خود برتري داديم) در اين آيه ارزش دو جلوه‌ي قدرت را كه حركت و تلاش در خشكيها و درياها و توانايي بدست آوردن مواد معيشت است متذكر شده سپس قدرت بطور عمومي را بعنوان فضيلت كه انسان را به ديگر موجودات برتري آدمي بر ديگر موجودات است، يا محصولي از قدرت خداداديست و يا نتيجه‌ي بكار انداختن منطقي قدرت است، خواه قدرت عضلاني و خواه قدرتهاي مغزي و رواني. آيات مربوط به قدرت با كلمه‌ي نعمت در موارد متعدد از قرآن آمده است از آنجمله: و اذا انعمنا علي الانسان اعرض ونا بجانبه و اذا مسه الشر يوسا (و هنگاميكه بر انسان نعمتي داديم، (از حق) اعراض نموده و خود را از حق دور مي‌سازد، و هنگاميكه ناگواري به او رسد، مايوس مي‌شود) همه‌ي نعمتهايي كه در راه ضرورت ومفيديتها براي آدميان بكار مي‌روند، نمودهايي از قدرت مي‌باشند. فاذا مس الانسان ضر دعانا ثم اذا خولناه نعمه منا قال انما اوتيته علي علم بل هي فتنه ولكن اكثرهم لايعلمون (و هنگاميكه ضرري بر انسان رسيد ما را مي‌خواند، سپس هنگاميكه نعمتي از خود به او داديم، مي‌گويد: اين نعمت روي علمي كه دارم به من داده شده است، (اين انسان نمي‌داند) بلكه اين نعمت وسيله‌ي آزمايش است، ولي اكثر آنان نمي‌دانند) طرز جريان قدرت را با توجه بمضامين آيات فوق مي‌توان فهميد، دستور خداوندي اينست كه قدرت در همه‌ي جلوه‌هاي آن، بوسيله‌ي اصول و قوانين عاليه‌ي اسلامي تصفيه شود، نه به اين معني كه قدرت يك واقعيت آلوده‌ايست كه بوسيله‌ي اصول و قوانين تصفيه مي‌شود، بلكه انسانهائي كه انواع و نمودهاي قدرت را بدست مي‌گيرند، با نظر به خطرهاي قدرت، بايد تصفيه شوند و آنگاه از قدرت استفاده نمايند. آياتي كه مي‌گويد: اذا جاء نصرالله و الفتح و رايت الناس يدخلون في دين الله افواجا فسبح بحمد ربك و استغفره انه كان توانا (هنگاميكه به ياري خداوندي و پيروزي نائل شدي و ديدي كه انسانها فوج فوج به دين اسلام مي‌گروند، پس به ستايش پرودگارت تسبيح گوباش و از او طلب مغفرت نما، قطعا، او پذيرنده‌ي توبه و بازگشت بسوي او است). با صراحت كامل دستور به تصفيه‌ي روحي انساني مي‌دهد كه به قدرت و پيروزي رسيده است، استمرار فعاليت رواني تسبيح و احساس لزوم بازگشت بسوي او است كه عامل منحصر تصفيه‌ي روح براي بهره‌برداري از قدرت و پيروزي مي‌باشد و در غير اين صورت بوسيله‌ي قدرت به طغيانگري و خودباختن و پايمال كردن قانون و از ارزش انداختن هرگونه واقعيات با ارزش، براه خواهد افتاد. يا ايها النبي قل لازواجك ان كنتن تردن الحياه الدنيا وزينتها فتعالين امتعكن و اسرحكن سراحا، جميلا،: و ان كنتن تردن الله و رسوله و الدار الاخره فان الله اعد للمحسنات منكن اجرا عظيما و اي پيامبر، به زنان خود بگو، اگر زندگاني دنيوي و زينت آن را مي‌خواهيد، بيائيد حق شما را بدهم و با ترتيب نيكو شما را رها بسازم و اگر خدا و رسول او و سراي آخرت را مي‌خواهيد، خداوند به نيكوكاران از شما پاداش بزرگي آماده كرده است). با نظر به دو آيه‌ي مزبور و آياتي كه قدرتها و امتيازات را بعنوان نعمت مطرح مي‌كند، لزوم تصفيه‌ي درون انسانها را از براي آمادگي به بهره‌برداري از قدرت، مورد دستور قرار مي‌دهد. آياتي كه در قرآن مجيد حتي انسان را درباره‌ي وسايل اوليه‌ي قدرت مسئول مي‌شناسد، متعدد است، مانند: ان السمع و البصر و الفوي‌اد كل اولئك كان عنه مسئولا (قطعا، گوش و چشم و قلب، همه‌ي اينها مورد مسئوليت مي‌باشند) بهترين دليل براي اثبات مسئوليت از همه‌ي وسايل و نمودهاي قدرت داستان قوم سباء مي‌باشد چنانكه در سوره‌ي سباء آمده است، براي همين بود كه از قدرت و نعمتهاي خداوند استفاده‌ي خردمندانه نكردند، گروهي ديگر از آيات وجود دارد كه تباه ساختن قدرت مالي و قدرت مقامي را بشدت محكوم مي‌كنند. از آنجمله آياتي است كه هلاك و نابودي جوامعي را معلول ترف و بطر (خودكامگي در قدرتهاي مالي و مقامي) گوشزد مي‌نمايد. مانند: ولاتكونوا كالذين خرجوا من ديارهم بطرا و رئاء الناس (و نباشيد از آنانكه از وطنهاي خود براي مقام پرستي و خودكامگي و خودنمائي براي مردم، از وطنهاي خود بيرون رفتند) و كم اهلكنا من قريه بطرت معيشتها (و چه بسا جوامعي را كه در معيشت خودكامگي كردند، نابودشان ساختيم) در سوره‌ي واقعه هنگاميكه عذاب دوزخ را در شديدترين اشكالش متذكر مي‌شود، علت استحقاق آن عذاب دردناك را ترف گوشزد مي‌كند و مي‌گويد: انهم كانوا قبل ذلك مترفين (آنان پيش از اين در زندگي دنيوي مترفين (خودكامگان در استفاده از قدرت مالي) بوده‌اند. آياتي كه با بيانات گوناگون دستور به رام كردن قدرتهاي مقامي و مالي مي‌دهد فراوان است و مسلم است كه رام كردن قدرت بدون آگاهي مردم به هويت و ارزش و كاربرد قدرت و هم چنين بدون تصفيه‌ي رواني و اخلاقي كساني كه وسايل اجراي قدرت در اختيار آنان قرارمي‌گيرد امكان‌ناپذير است آيا مي‌توان براي قدرت پرستان سلطه‌گر اثبات كرد كه عشق تسلط بر جانهاي آدميان، با عشق به سركشيدن پياله‌ي زهر مساوي است؟ آيا اين بيت را مولانا جلال‌الدين شنيده‌ايد كه مي‌گويد: هركه را مردم سجودي مي‌كنند زهرها در جان او مي‌آكنند آيا اين عبارات زير را از امه سه زر خوانده‌ايد نخست بايد ديد كه استعمار چطور خود استعارگر را از تمدن بري و او را به معناي دقيق كلمه حيوان مي‌كند و واپس مي‌برد. همه‌ي غرايز نهاني: طمع، خشونت و نفرت نژادي و تفسير يك جانبه‌ي اخلاقي را در او بيدار مي‌كند. بايد نشان داد كه هر وقت كه در ويتنام سري بريد مي‌شود، يا چشمي سوراخ مي‌گردد و در فرانسه آنرا تحمل مي‌كنند، هر وقت دختر بچه‌اي را بي‌ناموس مي‌كنند و در فرانسه چيزي نمي‌گويند، هر وقت كه يك ماداگاسكاري را شكنجه مي‌دهند و در فرانسه آنرا زير سبيلي رد مي‌كنند، يك تجربه‌ي تمدن تمام قد خودنمايي مي‌كند، يك واپس گرايي جهاني انجام مي‌شود. و در آخر تمام اين پيمانهاي شكسته و تمام دروغهاي گفته شده و تمام لشگركشيهاي تحمل شده و تمام اسيران زنجير شده و بازپرسي شده، تمام ميهن پرستان شكنجه ديده، در انتهاي اين غرور نژادي به جوش آمده و خودستايي تو ذوق زننده، زهر است كه به رگهاي اروپا ريخته مي‌شود و قاره‌ي اروپا را به نحوي آهسته، اما بطور يقين، به سوي توحش ميراند. اينگونه جملات يك عده مفاهيم شعري نيست، چنانكه بيت مولانا جلال‌الدين شعري ذوقي و خيالي نيست. واقعيتي است كه استدلال عقلي مستند به حقايق قابل تجربه آنرا اثبات مي‌كند، زيرا مسلم است كه مردم آن نژاد و جامعه‌اي كه با تحريك قدرت پرستان سلطه‌گر براه مي‌افتند و با تلقينات ماهرانه‌ي آن خودخواهان كه حتي علاقه به نژاد را هم براي توسعه‌ي قدرت خود مورد استفاده قرار مي‌دهند، آلت دست شده بر ناتوانان و جوامع ضعيف مي‌تازند، همه‌ي آن مردم نمي‌توانند تا آن حد خود را ببازند كه همه‌ي درك و شعور خود را از دست بدهند و نفهمند كه انسانهايي را از پاي در مي‌آورند و نابودشان مي‌سازند كه مانند خود آنان جان دارند و تلخي جبر بردگي و فشار اقتصادي و آزاد جسماني و تباهي زندگي را مي‌چشند. بطور كلي اين مردم بر سه گروه تقسيم مي‌شوند: گروه يكم- مانند خود پيشتازشان چنان مست باده‌ي خودخواهي و سلطه‌گري مي‌گردند كه مجالي براي تفكر درباره‌ي جز خود به عنواني انساني شبيه به او، پيدا نمي‌كنند. بنظر مي‌رسد اين گروه مانند پيشتازشان در اقليت مي‌باشند. گروه دوم- جريان را با سكوت مي‌گذرانند و با جملاتي مانند شرايط چنين اقتضاء مي‌كند و اگر ما آنها را از پاي در نمي‌آورديم روزي فرا مي‌رسيد كه آنان ما را از پاي در مي‌آورند خود را فريب مي‌دهند و قانع مي‌شوند و رضاي بيرحمانه به جريان مي‌دهند و زندگي مي‌كنند. گروه سوم- از تفسير آنهمه بزنجير كشيدن و كشتار و ساقط كردن انسانهايي كه همنوع آنان مي‌باشند، عاجز مانده و نمي‌توانند وجدان و عقل خود را بفريبند. اين گروه شريفتر و رشد يافته‌تر از دو گروه يكم و دوم مي‌باشند و مي‌توانند در شرايطي مساعد و كاهش قدرت پيشتازان سلطه‌گر سربلند نموده و اعتراض خود را علني نمايند. ولي تفكرات دو گروه يكم و دوم بجهت تحت تاثير قرار گرفتن در جاذبه‌ي پيشتازان، درباره‌ي انسانها منحرف مي‌گردد و امكان هر نوع سلطه و تصرف انسان را درباره‌ي انسان ديگر تجويز مي‌نمايد. تجويز سلطه و تصرف مزبور در ذهن آنان مي‌تواند بعنوان قانون كلي پذيرفته مي‌شود. خود مردم همانگونه برسر موسوليني مي‌تازند كه بر سرلوئي شانزدهم. اين همان پياله زهر است كه خود پيشتازان از ماده‌ي عشق به قدرت و بزانو در آوردن انسانها در برابر خود، ساخته و محبور ميشوند كه آن را سربكشند. پياله ديگري از زهر كه پيشنازان قدرت پرست بدون استثناء در گلوي خود مي‌ريزند، در شكل تورم خود حيواني آنان كه به مسخ شدن رواني‌شان منتهي مي‌گردد، ظاهر مي‌شود. آشاميدن اين زهر بهيچ وجه قابل اجتناب نيست و مسموميت جان اين قدرتمندان سلطه‌گر نه با خدمات نژادي و ايجاد رفاه و آسايش بر جامعه‌ي خود كه به بهاي نابودي ديگر انسانها بدست مي‌آيد، تخفيف مي‌يابد و نه با فلسفه بافيهاي ماكياولي و هيتلري. ستمي فوق ستمگريها، وقاحتي فوق وقاحتها: نخست اين عبارت را دقيقا، مطالعه فرمائيد: يكي از تكان دهنده‌ترين نمادهاي ستمگري آنست كه كساني را كه قربانيان بي عدالتي مي‌باشند، مجبور مي‌سازند تا با كساني كه با آنان بدرفتاري مي‌كنند بعنوان قهرمان مورد پرستش قرار دهند!! اين دو بيت زير را هم از نظر بگذرانيد: از كمين سگ‌سان سوي داود جست عامه‌ي مظلوم كش ظالم پرست مولوي بيقدريم نگر كه به هيچم خريد و من شرمنده‌ام هنوز خريدار خويش را! آري ناتوانيهاي بشري خيلي دردناك‌تر از آن است كه مي‌بينيم و مي‌شنويم و در كتابها مي‌خوانيم. از دست دادن حقوق حيات در برابر قدرتمندان، جريان دردناكي است كه در گذرگاه تاريخ در هر جامعه اي كم و بيش با اشكال گوناگون وجود داشته است. احساس اين درد كه ناشي از درو كردن جانهاي آدميان كه جلوه‌گاه مشيت خداوندي مي‌باشند، همواره در درون پاكان اولاد آدم زبانه كشيده در راه منتفي ساختن اين درد از موجوديت خود دست برداشته و مانند شمع فروزان، هستي طبيعي خود را ذوب و مسير حيات انسانها را روشن ساخته‌اند. اين يك قدرت است كه همه‌ي پيامبران الهي و پيشتازان حقيقت پرست و بوجود آورندگان اميد براي زندگي در حيات معقول در راه مرتفع ساختن آن از هيچ گذشت و فداكاري مضايقه ننموده‌اند. اما يك ناتواني در مقابل اين قدرت در تاريخ بشري ديده مي‌شود كه باضافه دردناك بودنش بدترين وقاحت و رسوايي را در بر دارد كه در قلمرو درنده‌ترين و موذي‌ترين جانواران ديده نمي‌شود و آن ناتواني عبارتست از آن تباهي و فساد روحي كه قدرتمندان در شكست خوردگان خود بوجود مي‌آورند كه آن بيشرمي ارزش حيات ديگران را نيز مانند ارزش حيات خود از بين ببرند!! و بدين ترتيب بقول مولانا: انسانهايي را كه اعماق درونشان با ياد عدالت و مشاهده‌ي آن پر از فروغ الهي مي‌شود، ظالم پرست و ظلمت گرا نمايند!! اين حقيقت را بارها گوشزد كرده‌ايم كه هيچ انساني ماداميكه خود اقدام به شكستن خود ننمايد، هيچ قدرتي نمي‌تواند او را با شكست مواجه بسازد، زيرا منطقه‌ي شخصيت انساني آن منطقه‌ي ممنوعه‌ايست كه جز خدا و خود انسان نمي‌تواند آن منطقه را باز كند و بشكند. اگر يك فرد از انسان هزاران بار كشته شود و زنده گردد، ماداميكه شخصيت او كشته نشده است، كاري كه درباره‌ي او انجام گرفته است، جز اين نبوده است كه هزاران بار اجزاء قفس كالبدش را مانند ساعت باز كرده‌اند و بار ديگر تركيب شده و كوكش كرده‌اند. ولي در آن هنگام كه قدرتمندان از خدا بيخبر وضد انسان، درون ستمديدگان را آماده پذيرش اين زهر كشنده مي‌كنند كه ستمگران و از پاي در آوردندگان آنان قهرمانان و طلبكاراني هستند كه بايد حق قهرماني آنان را ايفاء كنند و سپاسگزار باشند. در اينحال اين ستمگران خود ستمديدگان را براي ويران كردن منطقه‌ي شخصيتشان استخدام مي‌كنند و خود آنان را شمشير بدست وارد منطقه‌ي ممنوعه‌ي شخصيت خود مي‌نمايند. يا بعبارت ديگر آنان را قاتل خود مي‌سازند! آيا اين وقاحت و بيشرمي را هم مي‌توانيد در تاريخ طبيعي انسانها كه شعارش هر قوي اول ضعيف گشت و سپس مرد است بگنجانيد؟! نه هرگز: تاريخ انساني انسانها كه بجاي خود، آيا اجازه مي‌دهيد تاريخ طبيعي انسانها با اين ادعا كه آنان در مسير تكامل قرار گرفته‌اند، اين تبهكاري را امضاء كند و بپذيرد! در صورتيكه در تاريخ طبيعي حيوانات ديگر چنين وقاحتي مشاهده نمي‌شود؟!! پاسخ اين مسائل را توماس هابس‌ها و ماكياولي‌ها بايد بدهند كه بنام فلسفه و انسان شناسي، زهرها در مغزهاي مردم ريختند و از اين مردم تقاضاي قدرداني و سپاسگزاري هم داشتند كه تاريخ آنان را بكشتارگاه مبدل نموده سپس راهي زير خاك گشتند! اما شما اي ناتوانان، اين مقدار توانايي داريد كه آن جانوران از خدا بيخبر و ضد انسان را قهرمان نناميد و آنان را نپرستيد. آيا مي‌دانيد كه با قهرمان ناميدن ستمگران به اضافه‌ي خودكشي واقعي كه درباره‌ي خود روا مي‌داريد، به دشمنان حيات انسانها جرئت مي‌دهيد و شمشيرشان را برنده‌تر مي‌سازيد؟ شما كه با اجازه به ويران ساختن منطقه ممنوع‌الورود شخصيت، خود را مالك مطلق خويشتن مي‌دانيد، هرگز گمان مبريد كه مالك جانهاي ديگران نيز مي‌باشيد. اگر عمل عيني آتيلاها و نرون‌ها، تاريخ انساني را دردناك ثبت مي‌كند فلسفه ماكياولي‌ها و رنان‌ها تاريخ انساني را به فاجعه مبدل مي‌سازد اين جاي تردي نيست كه سلطه‌گران خودكامه در نتيجه‌ي بدمستيهاي خودخواهي، همه نيك و بد و شايسته و ناشايسته را مي‌توانند زير پا بگذارند و در پهنه‌ي هستي موجودي جز خود را سراغ نداشته باشند. زيرا كه همه اين حقيقت را بخوبي مي‌دانند، انسان موجوديست كه كبوتر زاييده مي‌شود، سپس عقاب يا شمشير درنده مي‌گردد، پس از آنكه كبوتر يك عقاب يا شير درنده مي‌شود، مردم با يك پديده‌ي محال روبرو نمي‌گردند، بلكه تا آنجا كه قدرت دار شد، مي‌كوشند كه چنگالهاي عقاب و دندآنهاو چنگالهاي شير را كنده و بي اثر بسازند و از هيچگونه تلاش و فداكاري در تعديل اين خونخواران دريغ نمي‌كنند. آنچه كه باعث حيرت و زجر روحي انسانهاي شريف و انسان شناس مي‌گردد اينست كه ماكياولي‌ها و رنان‌هايي در جوامع بشر قدر علم كنند و اين خونخواريهاي ضد بشري را با فلسفه بافيها توجيه نمايند. ما درباره‌ي تفكرات و هذيانهاي ماكياولي مطالبي را مطرح كرده‌ايم و در اين مبحث به چند جمله از رنان مي‌پردازيم. اين جملات را امه سه زر چنين نقل مي‌كند: احياي نژادهاي پست يا فاسد شده، توسط نژادهاي عالي در نظم مقدرات بشري است. آدم عادي در سرزمين ما تقريبا، هميشه نجيب زاده‌ايست كه از محيط خود بيرون آمده است. دست سنگينش، به مراتب خورد تا كار با افراد نوكر باب. او به بيشتر به درد شمشير زدن جاي كار كردن، جنگيدن را بر مي‌گزيند. يعني به حالت اوليه‌ي خود بر مي‌گردد. چنين است استعداد فطري ما. اين فعاليت بسيار حاد را به سرزمينهايي چون چين كه تسلط خارجي را مي‌طلبند، منتقل كنيد. حادثه‌جوياني را كه نظم جامعه‌ي اروپايي را به هم مي‌زنند مثل فرانكها، لمبارها، نرمانها بگذاريد به مستعمرات بروند. هركس نقش خود را باز خواهد يافت. طبيعت يك نژاد كارگر آفريده است. اين نژاد نژاد چيني است، با مهارت بسيار در كار دست و تقريبا، بي‌هيچ احساس بزرگي. بر او دادگرانه حكومت كنيد و براي خدمت به چنين حكومتي اموالي بسيار از او براي نژاد فاتح بگيريد. او راضي خواهد بود. نژاد كارگر زمين سياه پوست است. با او خوب و انساني رفتار كنيد، همه چيز منظم خواهد بود. نژاد آقا و سرباز نژاد اروپايي است. چنين نژاد شريفي را مثل سياهان و چينيها وادار به كار در دخمه‌ها كنيد، فورا قيام خواهد كرد. هر ناراضي در سرزمين سربازيست كه كم و بيش استعداد فطريش به ثمر نرسيده است. موجوديست كه براي زندگي قهرماني آفريده شده است و شما او را به خر حماليهايي كه با نژادش ناسازگار است مي‌گماريد، كارگر بد، سرباز بسيار خوب. اما آن زندگي كه كارگران ما را عاصي مي‌كند، يك چيني را يا يك فلاح عرب را كه به هيچ وجه نظامي نيستند خوشبخت مي‌كند. بايد هركس كاري را بكند كه براي آن ساخته شده است و به اين ترتيب اوضاع خوب خواهد شد. (گفتاري در باب استعمار ص 19 و 20 امه سه زر). امه سه زر پس از نقل اين عبارات چنين مي‌نويسد: هيتلر؟ روز نبرك؟ نه، رنان. يعني گوينده‌ي جملات فوق هيتلر، روز نبرك، آتيلا، سزار بورژيا، چنگيز است؟ نه خير، گوينده رنان است، دانشمند است و فيلسوف هم ناميده شده است!! نخست اين چند جمله را از ميان جملات فوق بيرون بياوريد: 1- احياي نژادهاي پست يا فاسد شده توسط نژادهاي عالي در نظم مقدرات بشر است. 2- بر او دادگرانه حكومت كنيد 3- بايد هركس كاري را بكند كه براي آن ساخته شده است و بدين ترتيب اوضاع خوب خواهد شد. آري، چه هدفي بالاتر از احياي نژادهايي كه در تكاپوي زندگي عقب افتاده‌اند. و چه كوششي با ارزشتر از كوششي كه در راه احياي يك نژاد و جامعه‌ي فاسد شده انجام مي‌گيرد. رنان از اين هم بالاتر رفته و احساس تعهد و كوشش مزبور را جزئي از نظم مقدرات بشري توصيف مي‌نمايد. رنان توصيه مي‌كند: بر آن نژادهاي پست و فاسد دادگرانه حكومت كنيد. چه اصل انساني عالي، و چه ايده‌آل مقدس.  بالاخره در جمله‌ي سوم رنان يك فرمول فلسفي كلي‌تر را متذكر مي‌شود و آن اينست كه بايد هركس كاري را بكند كه براي آن ساخته شده است اين توصيه‌ها و قوانين عالي را در جملات فوق در نظر بگيريد و سپس به مطالعه‌ي اين جملات بپردازيد، 1- آدم عادي در سرزمين ما تقريبا هميشه نجيب زاده‌اي است كه از محيط خود بيرون آمده است ايكاش رنان تاريخ دقيق نسل نجيب را معين مي‌نمود كه آيا اين نسل از قرن هيجدهم به اينطرف بجهت اشغال ميدان تنازع در بقا، بوجود آمده است، يا از آغاز تاريخ انشعاب نژادها؟ آيا جنگ جهاني اول و دوم را كه دهها ميليون انسان را بخاك و خون كشيد، اين نجيب زادگان برپا كردند. يا نژادهاي عقب افتاده؟ آيا نژادهاي عقب افتاده با دست اين نجيب زادگان احياء و اصلاح گشتند؟ يا در زير سلطه‌ي استعمار و استثمار همه‌ي موجودات خود را از دست دادند؟ 2- رنان احياي نژادهاي پست و فاسد و عقب افتاده را بوسيله‌ي نژادهاي عالي، جزئي از نظم مقدرات بشري توصيف مي‌نمايد. آيا دستوري را كه با اين جمله اين فعاليت بسيار حاد را به سرزمينهايي چون چين كه تسلط خارجي را مي‌طلبند منتقل كنيد صادر مي‌كند و چنين مي‌گويد كه: حادثه جوياني را كه نظم جامعه‌ي اروپايي را به هم مي‌زنند مثل فرانكها، لمباردها، نرمانها بگذاريد به مستعمرات بروند. هركس نقش خود را باز خواهد يافت دستور بر احياي عقب افتادگان است؟! آيا اينست نظم مقدرات بشري كه بجاي آنكه اخلالگران جامعه را اصلاح كنند، آنانرا بفرستند به جوامع عقب افتاده كه بكلي آنانرا نابود بسازند و از بين ببرند؟! آيا رنان كه در جمله‌ي دوم دستور حكومت عادلانه را بر جوامع عقب افتاده صادر كرده و مي‌گويد: بر او دادگرانه حكومت كنيد اين حكومت عادلانه را آن اخلالگران بوجود خواهند آورد كه اروپا را بر هم مي‌زدند؟! 3- رنان بار ديگر خبط و خطاي رهبران فكري يونان باستان را مرتكب مي‌شود و مي‌گويد: طبيعت يك نژاد كارگر آفريده است، اين نژاد نژاد چيني است رنان براي اينكه نقصي در فلسفه‌ي قدرت پرستي كه براه انداخته است، وارد نشود، ادعاي جامعه شناسي درباره‌ي چين براه انداخته و مي‌گويد: نژاد چين كارگر آفريده شده است!! گويا رنان در امر خلقت نژادها پيش خدا بوده و حتي طرف مشورت خدا در امر خلقت قرار گرفته است! و نمي‌فهمد يا مي‌فهمد و نمي‌خواهد بزبان بياورد كه كار و تلاش چينيها براي تحصيل معاش و اداره‌ي زندگي خود، با ارزشتر و با شرافتتر از آن نژادهاي عالي بوده است كه شمشير بدست از موجوديت ديگر انسانها تغذيه مي‌كردند. و كار در هر دو شكل عضلاني و فكري جوهر انساني است، نه شمشير زدن و انسان را نابود نمودن. 4- مي‌گويد: تقريبا بي‌هيچ احساس بزرگي فلسفه‌ي توجيهي آقاي رنان اجازه نداده است كه اين حقيقت را درك كند كه افزايش كار عضلاني و استهلاك انرژي در آن كارها با كاهش فعاليت فكري ارتباط مستقيم دارد، بدون اينكه اختصاص به نژاد و جامعه‌اي داشته باشد. امروزه در تمام جوامع شرق و غرب اين اصل را بخوبي مي‌توان ديد كه هيچ نژاد و جامعه‌اي نتوانسته است، انرژي مستهلك شده در كارهاي عضلاني را بار ديگر براي كارگر عضوي برگرداند. يعني انرژي محدودي كه در شبانه روز تجديد مي‌شود، نمي‌تواند هم در كار فكري صرف شود و هم در كار عضلاني. اين درد بيدرمان كه كارگارن دستي از داشتن تفكرات منطقي و علمي و احساسات تصعيد شده محرومند، دامنگير همه‌ي جوامع شرقي و غربي و شمالي و جنوبي بدون استثناء تا امروز بوده است. آيا يك كارگر دستي اروپايي از يك كارگر دستي آسيايي انساني‌تر است؟ بهتر مي‌فهمد؟ داراي احساسات تصعيد شده‌ي بيشتري است؟ 5- اين تناقض را هم مورد دقت قرار بدهيد: بر او دادگرانه حكومت كنيد و براي خدمت به چنين اموال بسيار از او براي نژاد فاتح بگيريد حكومت دادگرانه، و انداختن اموال بسيار براي نژاد فاتح!! 6- نژاد كارگر زمين، سياه پوست است با او خوب و انساني رفتار كنيد اين هم يك تناقض نفرت انگيز ديگر كه مي‌گويد: با نژاد سياه پوست خوب و انساني رفتار كنيد، در عين حال مي‌گويد: اين نژاد سياه پوست، نژاد كارگر روي زمين است! البته مقصود رنان از كارگر معلوم است كه شبانه روز كار كند و رمقي بدست بياورد، بهمان اندازه كه براي چرخهاي ماشين روغن كاري لازم است. اما اينكه عدالت و انسانيت اقتضاء مي‌كند كه وضع جوامع عقب افتادگان را طوري تنظيم و اصلاح كنيم كه مغزشان به فعاليت طبيعي خود بيفتد و سرنوشت حيات و آزادي و استقلال خود را بدست خود بگيرد، رنان كاري را با چنين عدالت و انسانيت ندارد. 7- اما آن زندگي كه كارگران ما را عاصي مي‌كند، يك چيني يا فلاح عرب را كه بهيچ وجه نظامي نيستند، خوشبخت مي‌كند آيا رنان با اين جملاتش به نژاد اروپا اهانت نمي‌كند؟ رنان در اين عبارات كه مورد تحليل و انتقاد قرار داده‌ايم، چند بار نژاد اروپا را با نظاميگري توصيف نموده است، اگر نظاميگري را درست تحليل كنيد، به اين نتيجه خواهيد رسيد كه نژاد اروپا در عقيده‌ي آقاي رنان ناتوان‌ترين نژاد روي زمين است كه به جاي قدرت بر حيات معقول كاملي زندگي خود را با خونهاي مردم آبياري مي‌نمايد: يعني درندگاني منظم و قهرماناني كه عظمت خود را در سقوط و نابودي ديگران مي‌بينند! اين گناه وخيانت بزرگي است كه رنان در داوري خود درباره‌ي نژاد اروپا مرتكب مي‌شود. هشيار باشيد كه رنان و ماكياولي و توماس هابس و هم مكتبان آنان، جامعه شناس و انسان شناس نيستند، اينان خبر از واقعيتها و هويت انساني نمي‌دهند، اينان درباره‌ي انسان توصيف علمي نمي‌كنند، بلكه كار اينان صادر كردن دستور و امر به ويرانگري انسان با دست انسان نماها مي‌باشد. فريب نامها و عناوين پر طمطراق اين متفكر نماها را مخوريد. جامعه شناسي و انسان شناسي چيزيست و صادر كردن دستور به قدرت پرستي و انسان كشي چيز ديگريست. پيروزي چه معنا مي‌دهد بدانجهت كه دو مفهوم پيروزي و شكست كه بطور متضاد در فرهنگ عمومي بشري روياروي هم قرار مي‌گيرند، از اهميت حياتي برخوردارند و از آن مفاهيم هستند كه ماداميكه حركت دگرگوني مثبت و منفي در دنيا وجود دارد، اين دو مفهوم متضاد هم پايدار خواهند ماند، مخصوصا در اين مبحث آيا حق پيروز است يا قدرت؟ عنصر اساسي بررسي ما مي‌باشد، لذا مجبوريم توضيح مختصري درباره‌ي اين دو مفهوم بياوريم. البته چون شكست مفهوم مقابل پيروزي است. اگر پيروزي را تفسير كنيم در حقيقت مفهوم ضد آن را نيز كه شكست است، مي‌توانيم درك كنيم. گرچه در ذهن مردم، مفهوم پيروزي يك حقيقت مشخص نيست، ولي آن مفاهيمي كه بازگو كننده‌ي پيروزي در نظر مردم است به يك جامع مشترك بر مي‌گردد كه عبارتست از تغيير دادن موقعيت يك موجود كه مقاومتي براي حفظ آن موقعيت داشته و با جبر تغيير دهنده، آنرا پذيرفته است. در اين جريان عامل تغيير دهنده پيروز و آنچه كه تغيير يافته است مغلوب و شكست خورده است. ما براي توضيح پيروزي دو نوع عمده‌ي آنرا در نظر مي‌گيريم: نوع يكم - به فعليت رسيدن استعدادهاي مثبت آدمي با برخورداري از آزادي در مسير كمال. قدرتي كه در اين جريان نصيب يك انسان يا يك جامعه مي‌گردد، هيچ موجودي را با شكست روبرو نمي‌سازد، بلكه هر موجود پليد و ساقط از هويت اصلي خود را از سر راه خود بر مي‌دارد و با همه‌ي موجودات ديگر رابطه‌ي سازندگي در مسير كمال برقرار مي‌نمايد. اين پيروزي تغييراتي را كه بوجود مي‌آورد، تغييرات تكاملي است، اگر چه موجودات ناقص در برابر آن مقاومت نمايند، شكستن مقاومت موجودات ناقص براي بهره‌ور ساختن آنان از استعداد و قدرت، تكامل مي‌باشد و كراهت آنها از شكستن در برابر اين پيروزي كراهتي است كه طفل نوظهور در موقع از دست دادن چاقويي كه بازي با آن به ضرر خود و ديگران تمام مي‌شود، از خود نشان مي‌دهد. اين پيروزمندان هستي واقعي انسانها را نمي‌شكنند، بلكه حيات آلوده‌ي آنانرا تصفيه يا جهل آنان را تبديل به دانايي و ناتوانيشان را مبدل به قدرت مي‌نمايند، اگر چه مغلوب شدگان در اين جريانات كراهت داشته باشند. نوع دوم - از پيروزي عبارتست از تغيير دادن موقعيت طبيعي مغلوب برخلاف خواسته آن مغلوب، بدون اينكه هدف والايي كه بخود مغلوب يا بر ديگر انسانها بر گردد منظور شده باشد، در اين پيروزي قدرت براي تورم خود طبيعي پيروزمند استخدام شده است، نه در راه تكاملي او كه موجوديت مغلوب را اصلاح مي‌كند. انسان نماهايي حمله مي‌كنند، انسانهاي ديگري را از وطنهايشان آواره مي‌سازند آدم نماهايي حيات آدميان را استثمار نموده خود را مسلط و آنرا تحت سلطه‌ي خود قرار مي‌دهند. كساني هستند كه آزاد و آزادي مطلق را فقط در اختصاص خود مي‌بينند و انسانهاي ديگر را چيزهايي تلقي مي‌كنند كه فقط بعنوان وسيله‌هايي براي اشباع خودخواهيها و خودكامگيهاي آنان بوجود آمده‌اند و آنگاه نام اين درندگيها را پيروزي تلقي نموده و قضيه‌ي كشنده‌ي قدرت پيروز است را قانون ابدي تلقي مي‌نمايند!! و متفكر نماهايي هم در كنار اين جريان نشسته چپق شرقي بدست يا آدامس و پياله‌ي شراب غربي در دهان، از تماشاي اين جريان وقيح لذت برده براي توجيه آن، فلسفه‌ها مي‌بافند. اينان حتي يك لحظه هم فكر نمي‌كنند كه وقتي كه امروز از من هستم تو نيستي نتيجه‌گيري شود، فردا من نيستم هم به دنبالش خواهد آمد. اين تفسير كنندگان پيروزي چه بدانند و چه ندانند، چه بخواهند و چه نخواهند قدرت پايين آوردن پرچم كاروان انسانيت را كه صدها هزار مجاهدان و شهيدان آن را دوش مي‌كشند، و تاريخ بشري را آبرو مي‌دهند، ندارند. اينان براي آنكه حداقل يك بار مطلب صحيحي در عمرشان بگويند، بايد بجاي كلمه‌ي پيروزي، اين كلمات را بكار برند: غارت، كشتن، تارومار كردن، گرياندن، نابود ساختن، بنابراين، ما بايد پيروزي را بدين ترتيب توصيف نمائيم، هر انساني كه بتواند معرفت و كردار خود را در مجراي واقعيتهايي كه حق ناميده مي‌شوند، بجريان بيندازد، اين شخص در زندگاني پيروز است، چه يك لحظه و چه همه‌ي عمر، خواه نماينده‌ي اين جريان يك نمود ناچيزي از فكر و عمل بوده است و خواه نمودي به عظمت جهان هستي. با نظر به مجموع ملاحظات فوق به اين نتيجه مي‌رسيم كه حق همواره در مافوق پيروزي و شكست، ثابت است و قدرت يك واقعيت اساسي در جهان هستي است كه اگر در اختيار حمايت كنندگان حق قرار بگيرد و آنان پيروز شوند در حقيقت انسانهايي پيروز شده و حق را در جهان عيني مجسم به نمايش در آورده‌اند كه ممكن است اين تجسم و نمايش روزي ديگر رو بزوال برود و اگر قدرت در اختيار باطل گرايان قرار بگيرد، در جهان عيني آنانرا به پيروزي برساند و مدتي مردم را بفريبد و گمراه كند و زير فشار قرار بدهد و سپس در مجراي دگرگونيها و فرياد حق طلبان از بين برود و همه‌ي حالات، حق از دسترس قدرت و باطل بالاتر است. بعضي از متفكران اين سئوال را مطرح مي‌كنند: آيا حمايت كنندگان از تنازع و در بقاء از عقل و خرد سالم برخوردارند؟ بايد ديد منظور از حمايت كنندگان از تنازع در بقاء چه كساني هستند؟ اگر منظور كساني هستند كه فقط جريان تاسف انگيز تاريخ بشري را بازگو مي‌كنند كه اغلب دستخوش اسلحه‌ي بران زورگويان قدرتمند گشته است، البته اينان حكايت از جريان سرگذشت دردناك بشري مي‌نمايند، بدون اينكه توجهي به اين حقيقت داشته باشند كه در گذرگاه اين سرگذشت خونبار چه عظمتهايي از انسانها بروز نموده و در برابر آن خون آشاميدن درنده خو چه انسانهاي ملكوتي و فرشته خو در عرصه‌ي زندگي نمودار شده و چهره‌ي انساني انسان را در مقام والاي خدا گونه‌اي نمودار ساخته‌اند. جاي تاسف است كه اين حكايت كنندگان جريان دردناك بشري، به تاريخ حيواني بيش ازتاريخ انساني اهميت داده و سرتاسر تاريخ را كشاكش حيواني تلقي نموده‌اند. اگر مقصود ازحمايت كنندگان از تنازع در بقاء كساني هستند كه به اين كشاكش حيواني اصالت قائل شده و آنرا قانون صحيح تلقي مي‌كنند و مي‌گويند: زندگي جز ميدان جنگ و پيروزي اقوياء چيزي ديگر نيست، اينان آگاهانه يا ناآگاه ميدان نبرد را براي اقواياء و به سود آنان آماده مي‌سازند و تيزتر مي‌كنند و با اين انسان شناسي و جهان بيني بيمار گونه شمشير قدرتمندان را تيزتر مي‌كنند و به آنان اطمينان مي‌دهند كه شما قدرتمندان با از بين بردن ناتوانان و با حيات خود محوري، منطق واقعي حيات را درك نموده و عمل به آن مي‌نمائيد!! نخست بايد اين حيوانات از انسان بيخبر را از عظمت و طعم واقعي حيات و ناگواريهايي كه از آسيب به حيات، ذائقه آدمي را سخت تلخمي‌كند، با خبر بسازيم و استعدادها و ابعاد حيرت انگيز انساني را به آنان قابل درك نمائيم و سپس آنانرا اشباع لذت خودخواهيهايتان، اين حمايت كنندگان از قدرت و تنازع در بقاء را، زير ضربات اسلحه‌ي بران خود بنوازيد، تا ببينيم آيا در اين حال هم از تنازع در بقاء قدرت محوري دفاع مي‌كنند يانه؟ يك آزمايش ديگر هم درباره‌ي اين حيوانات ضد انسان مي‌توان عمل كرد و آن اينست كه قدرتمندي بيايد و معشوقه‌ي اين حمايت كننده‌ي تنازع در بقاء را كه براي او جان جهاني جلوه كرده و سالها در جريان عشقش سوخته و افروخته، از دستش بربايد و در حاليكه معشوقه با نگاههاي خمار به او مي‌نگرد، وسيله‌ي كاميابي قدرتمند شود و سپس زير ضربات سلاح آن قدرتمند دست و پا بزند و حياتش به پايان برسد، آيا باز اين حيوان احمق از اصالت و قانوني بودن حمايت مي‌كند؟!! آنچه كه بنظر مي‌رسد، اينست كه اين حمايت كنندگان تنازع در بقاء بر دو نوعند: يك نوع از اينان كساني هستند كه طعم فرو رفتن ميخ بزرگ و آهنين در سينه و در جمجمه‌شان را كه همراه لبخندهاي قدرتمند كوبنده‌ي آن ميخ و مته مي‌باشد، نچشيده‌اند و آه و ناله‌هاي همسر و فرزندان و كودك شير خوارشان را در زير چكمه‌ي قدرتمندان نشنيده‌اند و همواره در بالاي قله‌ي پيروزي عربده‌ي مستانه كشيده، حقيقتي جز قدرت و تنازع در بقاء به ذهن آنان خطور نكرده است. نوع دوم كساني هستند كه بيخبر از ويرانگري قدرت و دور از ميدانهاي خونبار نبرد، در گوشه‌اي از اتاق نشسته، قيافه‌ي فيلسوفانه بخود گرفته، درباره‌ي جانهاي آدميان به اظهار نظر مي‌پردازند! ديدگاه اينان در صحنه‌ي تاريخ بشري ميداني است كه موجوداتي متحرك به تكاپو افتاده يكديگر را با مايعي قرمز رنگين ساخته آنانرا روي زمين مي‌خوابانند، خوب، چه منظره‌ي زيبايي! آيا آنان كه روي زمين افتاده‌اند، پس از اين تب نخواهند كرد و سر درد نخواهند گرفت، اگر خود آنان آگاه بودند كه بر زمين افتادن چه آسايش و خوشي در دنبال دارد، ميدان نبرد را براي قدرتمندان زودتر آماده مي‌كردند و شمشيرهاي آنان را با دست خود تيز نموده و دو دستي به آن قدرتمندان تقديم مي‌كردند!! مخصوصا اگر اين بخاك و خون آغشته‌ها مي‌دانستند كه قدرتمندان پس ازنابود ساختن آنان، چه تورمي پيدا خواهند كرد و چگونه در روي تخت قدرت نشسته و از تماشاي متلاشي شدن اعضاي ميليونها ناتوان ديگر لذتها خواهند برد و اين افتخار غرورآميز براي آن ناتوانان بخاك و خون آغشته ابدي خواهد بود كه آنان بودند كه منظره‌ي متلاشي شدن كالبد ناتوان و از پاي در آمدن باقيماندگان در بيابانها در حال فرار و غرق شدگان در درياها و خودكشي كنندگان را براي قدرتمندان سلطه‌گر آماده كرده‌اند!!! حمايت كنندگان از اين قدرت و قدرتمندي و تنازع در بقاء يقينا از عقل و خرد سالم برخوردار نيستند. زيرا شخصيت اين حمايت كنندگان آتش افروز بر دو قسمت تجزيه شده است: قسمتي از آن كه عواطف و احساسات انساني است يا تباه شده و از بين رفته و يا هيزمي شده است براي شعله‌ور كردن قسمت دوم شخصيت كه عبارتست از من هستم چون قدرتمندم. با اين شخصيت ويرانگر چگونه مي‌توان گفت حمايت كنندگان قدرت و تنازع در بقاء از عقل و خرد سالم برخوردارند؟ در اين موقعيت حساس بحث خوبست كه سراغ بعضي روانپزشكان را بگيريم و مسئله را با آنان مطرح كنيم كه مربوط به كار رسمي آنان مي‌باشد. اين روانپزشكان (براي اينكه گزاف گوئي نكنيم، قيد حرفه‌اي را هم بر اين كلمه ضميمه نموده مي‌گوئيم) اين روانپزشكان حرفه‌اي با مشاهده‌ي جريان استثمار و غارت و كشتن و تارومار كردن و گرياندن و نابود كردن در سرتاسر تاريخ، آري، اين پديده‌ها را چنان معمولي تلقي مي‌كنند كه همه‌ي موجوديت انساني را كه عواطف و احساسات انساني از عناصر اساسي آنست ازياد مي‌برند و لزومي نمي‌بينند كه سراغ بيسمارك را براي معاينه‌ي رواني گرفته و اين بيماري رسوب شده در درون او را پيدا نموده و چاره‌جوئي كنند كه مي‌گويد: اگر ما به قانون طبيعت احترام نگذاريم و اراده‌ي خود را به حكم قويتر بودن بر ديگران تحميل نكنيم، روزي خواهد رسيد كه حيوانات وحشي ما را دوباره خواهند دريد و آنگاه حشرات نيز حيوانات را خواهند خورد و چيزي بر زمين نخواهد ماند مگر ميكربها اگر هيتلر به گرفتن شمشير به دست و ريختن در حدود پنجاه ميليون خون آدمي قناعت مي‌ورزيد. تنها كاري كه كرده بود، خود را در رديف سلاخهاي وقيح تاريخ مانند چنگيز و نرون قرار ميداد و كيفر تاريخي و ابدي دست به دامانش. اما او و يا آنان به اين كار قناعت نمي‌ورزند، بلكه با تمام وقاحت و بيشرمي براي توجيه كار و آرام ساختن فرياد وجدان خود و وجدان حساس تاريخ، فلسفه باقي هم مي‌كنند. بدين ترتيب جنايتكاري بر ارواح انسانها را به سلاخي جسماني اضافه مي‌نمايند. شما مي‌توانيد براي تماشان درون پليد جنايتكاران و يكه‌تازان تنازع در بقاء به فلسفه بافي آنان تماشا كنيد. دقت كنيد، مي‌گويد: قانون طبيعت واجب‌الاحترام نيست؟! آن در خاك و خون آغشته‌اي كه در زير ضربات سلاح مرگبار تو، براي نجات جان خويش دست بهر وسيله‌ي دفاع يا گريز از ضربات تو (مي‌برد) بر خلاف قانون طبيعت عمل مي‌كند؟! اگر عين قانون طبيعت است، چرا واجب‌الاحترام نيست؟! با اين تحقيق بيطرفانه كاملا روشن مي‌شود كه اين خودخواهان زبون و ناتوان از متحمل وجود ديگر انسانها، در بيان اين پديده نيز دست به مغلطه كاري ماكياولي زده بجاي جمله‌ي قدرت خودخواهانه‌ي من واجب‌الاحترام است جمله‌ي قانون طبيعت واجب‌الاحترام است را تحويل ساده لوحانه مي‌دهند. مانند فلسفه‌ي آن گرگ خونخوار كه بزي را با يك فلسفه‌ي جهان بينانه و تاريخ شناسي موجه جلوه دهد، نخست خطاب به بز فرياد زد: چرا سلام نكردي؟ بز سر از آب بلند كرده گفت: من سلام عرض كردم شما نشنيديد. گرگ گفت: پدرت هم ديروز مرا ديد و سلام نكرد، بزغاله گفت: پدر من دو سال است كه برحمت خدا رفته است. گفت پس مادرت بود كه بمن سلام نكرد، مادرم يكسال پيش با ديدن پلنگي پا بفرار گذاشت و از شدت اضطراب به رودخانه‌اي افتاد و آب او را برد. گفت: نمي‌بيني من مي‌خواهم از اين چشمه آب بخورم، چرا آب را گل آلود مي‌كني؟ بزغاله گفت: من از پائين چشمه آب مي‌خوردم، آب كه از پائين به بالا نمي‌رود. بز گفت: تو كه منظوري جز خوردن گوشت من نداري، چرا براي من تاريخ مي‌گوئي و فلسفه مي‌بافي؟! فلسفه‌ي قدرتمندان در موقع لغزش در سراشيبي سقوط در آنهنگام كه قدرتمند در ميدان نبرد در سراشيبي سقوط قرار مي‌گيرد، فلسفه‌ي او به چه صورت در مي‌آيد؟ معلوم است كه فلسفه‌ي او از زيربناي قدرت واجب‌الاحترام است تغييريافته، بر مبناي حيات و جان آدمي واجب‌الاحترام است استوار مي‌گردد و هرگز پيش از تمام شدن قدرتش با اين فلسفه كه قدرت واجب‌الاحترام است تسليم قدرتمندي كه او را از پاي در مي‌آورد. نمي‌گردد. اگر خودكشي امثال هيتلر كه شكست خوردگان فلسفه‌ي ابتكاري خودپ مي‌باشند، واقعيت داشته باشد، براي احترام به فلسفه‌ي نابود كننده خويش نبود، بلكه براي گريز از اجراي قدرت خصم درباره‌ي او داغ ننگ اسارت بر پيشانيش بوده است كه شخصيت او دستور به اجتناب از آن داده بوده است. و اين خودكشي و گريز و تسليم نشدن بر قدرتمندتر از خود، مطابق فلسفه‌اي كه خود ساخته‌اند، توهين به قانون طبيعت است!! اگر دو قدرتمند در برابر يكديگر به آزمايش قدرت خود، بپردازند و يكي از آندو احساس كند كه در برابر حريف ناتوان است و حتي اميد آنرا هم نداشته باشد كه در آينده قدرتي بدست خواهد آورد، باز اقدام به روياروئي با حريف قدرتمندتر نخواهد نمود و هرگز گوش به فلسفه‌ي بيماران قدرت نخواهد داد كه مي‌گويد: قانون طبيعت واجب‌الاحترام است. قدرتمندي كه با احساس بروز ضعف در ميدان كارزار، پا به فرار مي‌گذارد، براي ابقاي حيات خود مي‌گريزد، نه براي احترام به قانون طبيعت كه مي‌گويد: زندگي از آن قدرتمندان است. لذا بعيد بنظر مي‌رسد كه بطلان اين فلسفه بافي بر خود قدرتمندان مخصوصا كساني از آنان كه از حداقل هشياري برخوردارند، پوشيده بماند. بهمين جهت است كه بايد گفت: اين فشار بسيار شديد بيماري خودخواهي است كه باعث ابراز جملاتي مانند قانون طبيعت واجب‌الاحترام است و ما بايد ارده‌ي قويتر بودن خود را به ديگران تحميل كنيم مي‌گردد. آيا اين يك وقاحت بيشرمانه نيست كه قانون قوي بايد ضعيف را از بين ببرد، تا انتخاب اصلح انجام شود را محترم بشماريم، ولي عاليترين محصول كارگاه طبيعت را كه حيات و جان آدمي است، قرباني طبيعت ناآگاه قدرتمندان بنمائيم؟! اگر كلمه‌ي احترام واقعا در جملات اين قدرت پرستان وجود داشته باشد و با اينحال بگوئيم: اين مستان از عقل و خرد سالم برخوردارند، واي بررسوايي تكامل عقلاني ما، كه اين كلمه‌ي باردار عاطفي را براي نابود كردن همه‌ي عواطف و احساسات انساني استخدام مي‌كنيم!!! هيچ تا حال فكر كرده‌ايد كه اينان با اين فلسفه‌ي ويرانگرشان چه مي‌گويند؟ اينان مي‌گويند: ميكروبي كه با استفاده از قدرت خود، مشغول تباه كردن قلب يا ريه‌ي آدمي است، واجب‌الاحترام است، زيرا مطابق قانون حق با قدرت قدرتمندان است و قدرت واجب‌الاحترام است كار شايسته‌اي انجام مي‌دهد، ولي صدها هزار پيشتاز عالم بشريت كه با بكار انداختن حياتي‌ترين قدرتهاي خود، در صدد تعديل قدرت قدرتمندان خودخواه بر مي‌آيند و در اين راه بهرگونه فداكاري و گذشت تن مي‌دهند، ضد قانون رفتار مي‌كنند و كار ناشايست و احمقانه انجام مي‌دهند!!! چشم باز و گوش باز و اين عما حيرتم از چشم بندي خدا! اكنون به دليل قدرتمندان كه فلسفه‌ي خود را بوسيله‌ي آن اثبات مي‌كنند، توجه كنيد: اگر من او را از پاي در نياورم او مرا از پاي در خواهد آورد در اين جمله كه گفتيم، كاملا دقت كنيد: اگر من او را از پاي در نياورم او مرا از پاي در خواهد آورد بلي درست است و صد در صد است. اما اي قدرتمندان سلطه‌جو، چه كسي و كدامين قانون بشما انسانها گفته است كه قدرتي را طبيعت يا قراردادهاي اجتماعي در اختيار شما گذاشته است، در جلوگيري انسانها به ورود در ميدان خونبار نبرد، بوسيله‌ي تعليم و تربيتها و انديشه‌ها و رفتارها و گفتارهاي عادلانه بكار نبريد و آنرا ذخيره كنيد تا عده‌اي از انسانها در قيافه‌ي خصومت از قلمرو حيات خود حركت كرده وارد به ميدان نبرد كه مرز زندگي و مرگ است، وارد شوند و در برابر هم صف آرايي كنند، آنگاه اين منطق پوشالي را بكار بيندازند كه اگر من او را از پاي در نياورم، او مرا از پاي در خواهد آورد! شگفتا و دريغا، اگر اين سلطه‌گران خود محور احساس كنند كه در دامنه‌ي كوهي قرار گرفته‌اند كه در معرض جريان سيلهاي نابود كننده است، فورا بر مي‌خيزند و رودخانه‌ها مي‌سازند و مسير سيل را از خانه و سامان خود منحرف مي‌سازند و نمي‌نشينند كه سيل خروشاني از قله‌هاي كوه سرازير شود و وارد خانه و سامان آنها گردد، آنگاه اين قدرتمندان در ميان خانه و حياط با سيل مبارزه برخيزند و بگويند اگر من آنرا منحرف نسازم آن سيل مرا نابود خواهد ساخت. آري، امروز تكامل عقلاني ما چنين حكم كرده است كه ميلياردها بودجه و مغزهاي رشد يافته را براي بوجود آوردن سلاحهاي نابود كننده مستهلك بسازيم، به اين دليل كه اگر من دشمن را از پاي در نياورم او مرا از پاي در خواهد آورد! مگر همين امروز ممكن نيست كه قدرتمندان اين همه قدرتهاي خدادادي را در راه برقراري عدالت و تعليم و تربيتها و تفاهم حيات بخش بكار بيندازند كه از روياروئي جوامع در مرز زندگي و مرگ جلوگيري نمايند و نيازي به اين منطق اگر من او را نكشم او مرا خواهد كشت كه شعري ساخته و در قافيه‌اش گير كرده است، نداشته باشد. چه كسي گفته است و كدامين قانون بشما دستور داده است كه آقايان مدعيان تكامل عقلاني، چنان شعري را بسازيد و در چنين قافيه‌اي گير كند؟! براي تكميل بررسي در فلسفه قدرتمندان خودخواه، جمله‌اي ديگر از جملات آن قدرت پرست را كه استنساخي از كتاب شهريار ماكياولي، اولين و آخرين قطعنامه يكه‌تازان تنازع در بقاء است مطرح مي‌نمائيم. در همان ماخذ نقل شده است كه او چنين مي‌گويد: بوسيله‌ي تنازع در بقاء طبقه‌ي شايسته همواره تجديد خواهد شد. در نهايت امر چيزي نيست جز فرهنگ شكست بشريت. همان ماخذ اولا اگر درست دقت شود خواهيم ديد: اين كلمه‌ي اصلح هم مانند قدرت در زبان اين خودكامگان ضد انسانيت، بكلي ورشكست شده است، زيرا مقصود از اصلح در لغت اينان، انسان با عظمتهاي تكاملي و ارزشهاي والايش نيست، بلكه مقصود نرون است كه مي‌گويند: او گفته است ايكاش مجموع افراد بشر يك سر و گردن داشتند و من بدون احتياج به صرف وقت وانرژي زياد با يك ضربه آن سر را جدا مي‌كردم گمان نمي‌رود كه اگر اين عاشق اصلح فكر مي‌كرد كه در ميان پنجاه ميليون كشته شدگان جنگ جهاني دوم هزاران انسان رشد يافته و خردمند و سازنده جهان بالفعل يا بالقوه وجود دارد، دستور به تقليل بمباران مي‌داد. پس منظور از اين اصلح هم مكتبان خود گوينده مانند آتيلا و تيمور لنگ بوده است كه فقط من بگويند و دمار از دودمان جز من را در آورند. ثانيا آيا مي‌دانيد اگر ما جريان مستمر تجديد اصلح به اصطلاح قدرت پرستان را در سرتاسر تاريخ مورد مطالعه قرار بدهيم، چه نتيجه‌اي را برداشت خواهيم كرد؟ آنچه را كه سرگذشت فاجعه آميز تاريخ در جريان تنازع در بقاء براي ما نشان مي‌دهد، اينست كه آتش افروزان تنازع در بقاء در امتداد تقريبا 10000 سال است كه با هدفگيري اصلح سازي مشغول دريدن حيات آدميان پاي بميدان گذاشته، اسكندر مقدونيها و فراعنه‌ي مصر و آشور بانيپال‌هاي بين‌النهرين سزاربورژياها را بعنوان اصلح‌هائي كه محصول تنازع در بقاء مي‌باشند، بوجود آورده سپس اين اصلح‌ها بوسيله اصلح‌هاي ديگري بخاك و خون كشيده شده‌اند. در جريان مستمر اين اسلح سازي هزاران دانشمند و جهان بين و انسان ساز نيز مانند سقراط بدست قضات نابكار آتن و شيخ فريدالدين عطار و ديگر انسانهاي رشد يافته بدست مغول از پاي در آمده و راه را براي اصلح‌هاي بالاتر هموار مي‌كنند! مثلا در همان موقع كه ناپلئون بناپارت بعنوان اصلح بر عرصه‌ي اروپا قدم مي‌گذارد انگلستان مشغول ساختن اصلحي بنام دوك ولينگتون و پروس هم مشغول ساختن اصلحي ديگر بنام بلوخر مي‌باشد، تا در دره واترلو يكديگر را ملاقات و ناپلئون را كه اصلح فرانسه است، روانه سنت هلن نمايند. آنگاه نوبت قدرت پرستي بعنوان يك اصلح نژاد ژرمن در ميدان تنازع در بقا سر مي‌كشد، اين اصلح در حدود پنجاه ميليون را براي خدمت به قانون واجب‌الاحترام انتخاب طبيعي به خاك و خون مي‌كشد، در اين هنگام يك اصلح بشكل موجي از درون وي سر بر مي‌آورد و مغزش را آماج تيري مي‌كند كه در استعمالات عمومي خودكشي ناميده مي‌شود، ولي نام حقيقي‌اش انتقام حيات و جان انسانها با دست خود اصلح مي‌باشد. اگر بخواهيد نمونه‌اي تمام عيار از اصلح‌هاي قرن بيستم خودمان را ببينيد، به جمال و عظمت والاي!! قدرت پرستي كه محصول ناب كارخانه تنازع در بقاء است، در عبارات وي در زير نقل مي‌كنيم تماشا كنيد. اين عبارت را در مباحث گذشته نقل كرده بوديم، ولي از آنجا كه ما هم بايد بنوبت خود خدمت ناقابل در براه انداختن كارخانه اصلح سازي انجام بدهيم!!! لذا مجبور شديم عبارات پيشرفته‌ترين محصول كارخانه تنازع در بقاء را بار ديگر مطالعه كنيم، اين محصول پيشرفته مي‌گويد، ما تپه‌هايي را كه از جنگلهاي سرسبز پوشانده شده بود، به حريق كشانديم، مزارع و دهكده‌ها بهنگام سوختن در عين حال كه گمراه كننده بود، ما را بسيار سرگرم مي‌كرد … بمبها بمجرد اصابت به زمين مفجر شده دود سفيد و شعله‌هاي عظيمي از آنها بلند ميشد و بلافاصله علفهاي خشك شروع به سوختن مي‌كردند … خدايا، بياد مي‌آورم كه چهارپايان به چه شتاب و هراسي فرار مي‌كردند … وقتي مخازن بمب خالي شد خوشحالي من از آنجهت بود كه مجبور شدم با دستهاي خود تيراندازي كنم … مي‌دانيد خيلي خوشايند بود وقتي كه توانستم سقف پوشالي كلبه‌اي از بوميان را كه با انبوه درختان تنومند و بلند احاطه شده و به سهولت هدفگيري نميشد هدف قرار دهم، ساكنين كلبه بعد از مشاهده‌ي عمل قهرماني من مانند ديوانگان فرار را بر قرار ترجيح دادند … پنجهزار نفر حبشي در حالي كه بوسيله دايره‌اي از آتش محاصره شده بودند اجبارا به انتهاي خط آتش رانده شدند، آنجا كه جهنم سوزاني برپا شده بود. ماخذ اين عبارات در مباحث گذشته تعيين شده است اين نابكار قرون كه خود را محصول عالي كارخانه اصلح سازي تلقي كرده بود، به آن نوع بيماري رواني دچار شده بود كه درمان واقعي آن نه در معلومات روانپزشكي وجود داشت و نه در دلهاي كشيشان و نه در موارد حقوقي كه عقلاي جامعه آنرا تدوين مي‌نمايند، بلكه درمان اين بيماري در اختيار چند نفر پارتيزان بود كه او و دوستش كلاراپتاچي را هنگاميكه مي‌خواستند از كومو به آنسوي مرز سويس فرار كنند، دستگير و دو روز بعد هردو را اعدام نمودند. شنبه شب 28 آوريل اجسادشان با يك كاميون به ميدان شهر ميلان آورده و بيرون افكنده شد. روز بعد هردو جسد وارونه از تير چراغ برق آويخته شدند و بعدا هم اعضاي اين اصلح در آب رو خيابان پراكنده شده و در معرض دشنام ايتاليايي‌ها قرار گرفته بود. پس از خوابيدن غائله‌ي اين اصلح‌هاي قرن بيستم، به احتمال اينكه طولي نخواهد گذشت بر گزيده شدگان تنازع در بقاء بار ديگر با دندان و چنگال بجان هم خواهند افتاد و اين بار ممكن است اين صف آرايي اصلح‌ها با نابود ساختن صدها ميليون از نفوق بشري موجبات انهدام فرهنگ و تمدن را هم فراهم بياورند، لذا به فكر جلوگيري از محصول كارخانه‌ي تنازع در بقاء افتادند! يعني باتلاق را بحال خود گذاشتند، و براي جلوگيري از پشه‌هاي مالاريا دست بكار شدند! هيهات! مگر مي‌توان با تكيه بر چند سطر قراردادي و دور هم جمع شدن افرادي كه مغزهاي آنان كامپيوترهايي براي تنظيم و تقويت تنازع در بقاء است، جلو توليد اصلح‌هايي مانند هيتلر و موسوليني را گرفت؟! هم اكنون چنين مي‌نمايد كه قدرتمندان مواد مفيد و ضروري ادامه‌ي حيات انسانها را بوسيله‌ي مغزهاي تابناك، براي كارزار اصلح‌ها تبديل به اسلحه مي‌نمايند. آري، در آن منطق كه كارخانه‌ي تنازع در بقاء مشغول اصلح سازي مي‌شود، كره‌ي خاكي هم با آنهمه زيبائيها و نيروهاي حيات بخش به كارخانجات اسلحه‌سازي مبدل مي‌گردد. برخي از معجزه‌هايي كه اصلح سازان در ميدان تنازع در بقاء بوجود آورده‌اند اين معجزه‌ها خيلي زيادند. شما مي‌توانيد كتابي در حدود 1000 صفحه درباره‌ي اين معجزه‌ها بنويسيد. ما تنها نمونه‌هايي را متذكر مي‌شويم: 1- از موقعي كه تنازع در بقا به كار اصلح سازي پرداخته است، خودخواهيهاي بيشرمانه از كوچكترين مجتمعها گرفته تا بزرگترين آنها گريبانگير همه‌ي افراد و گروههاي مردم گشته است، تا آنجا كه هيچ شناسنامه‌اي به شايستگي اين معرفي كه انسان گرگ و يا صياد انسان است براي مردم مطرح نشده است. 2- پيوستن انسان به انساني ديگر از روي احتياج مادي و جدائي دو انسان از يكديگر براي سود شخصي مادي. 3- يك اصلح فوق اعجاز كه از كارخانه‌ي تنازع در بقاء بوجود آمده است، اينست كه جريان جنگ و كشتارها كه مانند تنفس براي زنده ماندن در اين دنيا براي مديران كارخانه‌ي تنازع در بقاء تلقي شده است، نه براي بوجود آوردن و نمودار ساختن سقراطها و ابوذرها بوده است، و نه براي توزيع قدرت براي همه‌ي انسانها، بلكه تنها در راه بوجود آوردن خودخواهاني بوده است كه براي يكه‌تازي خود، به نابودي هر چه جز خود است بكوشند. ولي هيهات! كه قدرتمندان بتوانند جانهاي آدميان را تباه كنند و خود بدون وسوسه و با فكر آسوده و قلبي مطمئن بيارامند. تا آنجا كه نويسنده‌ي يكي از جوامع اصلح سازي مي‌گويد: اكنون بخوبي مي‌توان وضعيت حكومتهاي علمي و فني را چنين مجسم نمود كه از وحشت انهدام و بيم توطئه همواره در هواپيماها مستقر هستند و فرود اجباري را هميشه با كمكهاي برج مراقبت در فرودگاههاي مطمئن انجام مي‌دهند. آيا مي‌توان گفت: اين نوع حكومتها كه مردم را همانند ادوات ماشينها انگاشته‌اند، براي رضايت زيردستان خود، رسالتي احساس نمايند؟ به اضافه‌ي اشكهاي لحظات شكست خوردن كه در نتيجه‌ي بخار شدن وسوسه‌هاي مغزي اين اصلح‌ها به گونه‌هايشان فرو مي‌ريزد. البته بايد پاسخ اينگونه تكاملهاي عقلاني بشري را از امثال هربرت سپنسر پرسيد كه آيا منظور شما از تكامل عقلاني همين است كه پيشتازان قدرتمند كه بعنوان اصلح‌هاي جامعه‌ي خود سر بر مي‌كشند، همه‌ي انسانها را ادوات و ابزار ماشين مي‌بينند!! 4- اصلحي ديگر كه از كارخانه‌ي تنازع در بقاء زاييده شده است، اختلالهاي كنشي سيستمهاي زنده مي‌باشد، فيزيولوژيستها اخيرا به توضيح اين اصلح پرداخته‌اند (رجوع شود به كتاب هشت گناه بزرگ انسان متمدن). 5- افزايش بيماريهاي عصبي و رواني. 6- ويران ساختن محيط زندگي و تبديل مناظر زيباي طبيعت و فضاي حيات بخش كره‌ي زمين به كارگاههاي اسلحه سازي و وسايل تخدير و كالاهايي كه با ايجاد تقاضاهاي مصنوعي سود كلان به جيب سوداگران بريزد و دودش را به فضا و تفاله‌هاي تباه كننده‌اش را به آبهايي كه مواد حيات جانداران را تامين مي‌نمايد. 7- رقابت و تضاد آدمي با خود و منتفي شدن احساس هرگونه وحدت در مسير حيات و اشتغال دائمي به سركوبي عقل و وجدان خويشتن. 8- سستي احساس كه تدريجا كس‌ها را به چيزها تبديل مي‌نمايد. 9- تباهي وراثتي. 10- سنت شكني بي‌علت و متزلزل شدن پايه‌هاي حيات بخش فرهنگها. 11- گم كردن هدف و فلسفه‌ي زندگي و گرايش به پوچي. 12- بي‌اطميناني و نگراني از آينده. 13- از دست رفتن اعتبار و اشتياق به جهان بينيها. 14- بيماري مرگبار از خود بيگانگي. مسلم است كه اگر كارخانه‌ي تنازع در بقاء به اين اصلح سازيها ادامه بدهد، آخرين اصلحي كه از اين كارخانه زائيده خواهد شد، پرنده است كه در قاموس حيوانات بوم خرابه نشين ناميده مي‌شود كه از آن كارخانه بپرواز در آمده روي تلها و ويرانه‌هاي جوامع و تمدن نشسته، بانگ واي سر خواهد داد. قدرت در اختيار كساني كه شخصيت انساني خود را در نبرد با خودخواهي از دست داده‌اند: 1- اولين قرباني تمايل قدرت پرستان، آگاهي و شعور واقع بينانه‌ي خود قدرت پرست است، زيرا ماهيت قدرت، حقيقتي است ناآگاه و بي‌هدف كه با جاذبيت خود، شخصيت قدرتمند را تا مرحله‌ي نابودي به دنبال خود مي‌كشد. 2- بزرگترين و با ارزش‌ترين امتيازي را كه شيفتگان دلباخته‌ي قدرت، از دست مي‌دهند. آزادي و اختيار است، زيرا قدرت آن عامل تحرك است كه با وعده‌ي دروغين آزادي مطلق، همه‌ي عناصر شخصيت قدرتمند را در طبيعت ناآگاه و بي‌هدفش مي‌فشارد و همه‌ي دگرگونيهايي را كه در جريان موقعيتهاي وي بوجود مي‌آورد، چيزي جز انتقال از يك موقعيت جبري به موقعيت جبري ديگر نمي‌باشند. 3- ناتوان‌ترين جانوران روي زمين قدرت پرستانند كه براي اثبات موجوديت خود، راهي جز منتقي ساختن موجوديت ديگران نمي‌شناسند. 4- اگر قدرتمند قدرت پرست كسي را براي اشباع حس قدرت پرستي خود پيدا نكند، خواهد كوشيد كه كساني را كه بسازد كه در برابر او سر تسليم فرود بياورند و تاسف و زجري كه از نبودن موردي براي اجراي قدرت گريبان او را مي‌فشارد، تلخ‌تر از ياس و تلاش آن ناتوان است كه حيات خود را در چنگال قدرتمند رو بزوال مي‌بيند. قوانين اخلاقي و حقوقي و ديگر مقررات ضد تزاحم براي تعديل و خاموش ساختن جوش و خروش قدرتمندان، آن اندازه موثر است كه چند عدد سنگ و كلوخ ناچيز براي خفه كردن كوه آتش فشان. 5- روياروي قرار گرفتن دو عقل يا دو وجدان با يكديگر روشنائيها بوجود مي‌آورد و آدميان را بر استعداهاي نهفته در نهادشان آگاه مي‌سازد و آنان را به مسير حيات معق ول رهنمون مي‌شود. در صورتيكه روياروئي بردگان قدرت مهار نشده و بر تاريكيها مي‌افزايد و استعدادهاي مثبت را خنثي و نيروهاي ويرانگر را بيدار نموده و به كار مي‌اندازد. 6- يكي از نارسائيهاي عقول قدرتمندان اينست كه منطقي براي خود مي‌سازند كه رويدادهاي غيرقابل پيش بيني را بهيچ وجه به حساب نمي‌آورند. اينان پس از فرود آمدن رويدادهاي محاسبه نشده يا غيرقابل پيش بيني بر موجوديتشان اگر فرصتي پيدا كنند، فقط به اشك سوزان قناعت مي‌كنند يا در لابلاي پرده‌هاي ضخيم از تاريكيها فرو مي‌روند، برويد صفحات تاريخ بشري را ورق بزنيد، ناپلئون‌هائي نقش بر زمين شده‌اند كه قرباني يك قطعه ابري سياه در فضاي دره‌ي واترلو گشته‌اند. كاندول‌هائي را خواهيد ديد كه بجهت علاقه به اينكه همه‌ي مردم بايد اعتراف كنند كه زن او زيباترين زنها است، زمامداري را از دست مي‌دهد و زير ضربات گيگز آجودان حرمسرايش، متلاشي مي‌گردد. 7- شيريني طعم روي آوردن قدرت آنچنان نيست كه تلخي زوال آنرا جبران نمايد، زيرا بديهي است موقعي كه قدرت شخصيت يك قدرتمندي را در جاذبيت خود فرو مي‌برد، محاسبات منطقيي و عقلائي او را در مغزش مختل مي‌سازد و در نتيجه طعم قدرت بدست آمده، طعم تورم خود طبيعي مي‌باشد بدون آگاهي به آنچه كه واقعيات در قلمرو طبيعت و انساني اقتضا مي‌كند و اين يك شيريني در ذائقه‌ي مختل است كه خوشيهايش ناب و خالص نيست، و در صورتيكه قدرت، مخصوصا در موقع زوال تدريجي با نيشخندهائي كه به برده‌ي قدرت مي‌زند، اگر بتواند انديشه و تعقل او را بيدار نمايد، تلخي جانگزائي را در ذائقه‌ي جان قدرت پرست بوجود مي‌آورد كه فقط خود او مي‌تواند طعمش را بچشد. بعبارت ديگر مي‌توان گفت: قدرت در هنگام روي آوردن، تخيلات و توهمات بي‌پايه را به منطقه‌ي شخصيت قدرتمند سرازير مي‌نمايد و آنرا متورم مي‌سازد، و در موقع زوال همه‌ي عناصر شخصيت را از خواب عميق بيدار مي‌سازد و تباهي آنها را نشان مي‌دهد و راه خود را پيش مي‌گيرد. بهمين جهت است كه مي‌توان گفت در دنيا هيچ سقوطي دردناكتر از سقوط قدرت پرستان نيست، و ما بهيچوجه نمي‌توانيم عذاب مغزي بي‌نهايت را كه در ساعتها و لحظات محدود سراغ قدرت پرست را مي‌گيرد، درك كنيم. 8- آيا هيچ اتفاق افتاده است كه درباره‌ي تناقض وحشتناك قدرت، لحظاتي بينديشد؟ مي‌دانيد اين تناقض چيست؟ قدرت كه تجسمي ناخودآگاه از پديده‌ها و واقعيتهايي ناخودآگاه است، از ديدگاه قدرتمندان، عين تجسم آگاهي و آزادي و قانون است. در نظر قدرت پرستان: فقط قدرت است كه ملاك همه‌ي نيك و بدها و زشت و زيبائيها و هشياريها و ناهشياريها است!! با اين تناقض حيرت آور كه هويت قدرت در ديدگاه قدرت پرستان دارد و حمايت كنندگان آن هم تاريخ بشري را با همين هويت تفسير و توجيه مي‌كنند، باز ادعاي تكامل عقلائي در و ديوار قرن بيستم را مي‌لرزاند!! 9- آنچه كه براي شخص قدرتمند مطرح نيست، نسبيت و وابستگي قدرتي است كه بدست آورده است. لذا او خود را ازتهديد گذشت زمان كه فرساينده‌ي قدرت و بروز حوادث غيرقابل پيش بيني و دگرگونيها در هدف گيري و انتخاب وسيله بجهت دگرگون شدن واحدهاي سيستم انسان و طبيعت كه هميشه باز است و بروز تغييرات در فعاليتهاي مغزي و رواني خود او و يا رقيباني كه به اصطلاح معمولي چهار چشمي در كمين او نشسته‌اند و غير ذلك در امان مي‌بيند!! 10- هيچ ناتواي وقيح‌تر از آن نيست كه برده‌ي يك پديده‌ي خود را مالك آن تلقي نمايد. اين بردگان قدرت هرگز به ذهن خود خطور نمي‌دهند كه بردگان ناهشيار قدرتي هستند كه وابسته به صدها عامل انساني و طبيعي مي‌باشد. اينان قدرتي را مي‌پرستند كه از هزاران مثبتها و منفيها غير اختياري و نامعلوم عبور مي‌كند و در اختيار آنان قرار مي‌گيرد و آنان هم با تمام ساده‌لوحي مستانه گمان مي‌برند كه با همه‌ي آزادي و اختيار قدرت را بدست آورده و مي‌توانند آنرا با كمال هشياري و آزادي حفظ نمايند! مثلا آن بيماري كه در كودكي يا جواني بسراغش آمده بود، با خوردن يك غذاي مفيد كه كمترين اطلاعي از خواص طبي آن نداشته باشد، منفي گشته است. دشمناني كه او را براي از بين بردن تعقيبش مي‌كردند راه را گم كرده او را نديده‌اند. پس از عبور از دامنه‌ي كوهي بهمني سرازير شده است كه اگر چند لحظه در عبور از دامنه‌ي كوه تاخير مي‌كرد، زير آن بهمن متلاشي مي‌گشت. اين منفيها كه براي قدرتمند، كانالي بسيار باريك باز كرده و او را به موقعيت فعليش رسانيده‌اند، مورد توجه قرار نمي‌گيرند، همچنين مثبتهاي غير اختياري و نامعلوم، مانند اينكه معشوقه‌اش لباس زيباي نظامي را دوست دارد و براي جلب نظر او وارد دانشكده نظام مي‌شود و تحت تعليم و تربيت يك استاد نظامي ماهر كه بهيچ وجه در اختيارش نيست مراتب نظاميگري را سپري مي‌كند، آنگاه براي بدست گرفتن مراحلي از قدرت، خوابها مي‌بيند و در روياها غوطه‌ور مي‌گردد و بدون آنكه شايستگي واقعي براي مديريت داشته باشد، همرديفهايش در يك جنگ كشته مي‌شوند، يا بازنشست و يا اخراج مي‌گردند و براي رسيدن او به قدرت راه باز مي‌شود. 11- از آنموقع كه تاريخ رسمي بشري مطرح شده و احساس همنوعي كه احساس همدردي را به دنبال مي‌آورد. بروز كرده است و از آنموقع كه حداقل هشياران بشريت متوجه شده‌اند كه آفريننده‌ي هستي، محبت به مخلوقات خود دارد، در هر جامعه‌اي در هر دوراني دريايي از اشك سوزناك براي شكمهاي گرسنه و بدنهاي برهنه، ريخته شده است. اگر دوشا دوش جريان سيل اين اشكهاي مقدس، قطراتي هم در راه دلسوزي به نابودي قدرتمندان قدرت پرست كه بوسيله‌ي همان قدرت از انسانيت محروم گشته و دست به خودكشي با سلاح من قهرمانم زده‌اند، ريخته مي‌شد، قرنها پيش از اكتشاف باروت و سموم شيميايي و اتم هيدروژن، حساب انسانهاي با قدرت تصفيه مي‌گشت و پرستشي بنام قدرت پرستي در قاموس بشري پيدا نمي‌شد و بني نوع انساني مي‌توانست با تحمل وجود ديگران، زندگي كند. اگر همزمان با ريختن دريائي از اشكهاي سوزان براي شكمهاي گرسنه و بدنهاي برهنه و بي‌مسكن، قطراتي هم بر ارواح تشنه و گرسنه‌ي معرفت و نور ريخته مي‌شد، بدون ترديد قدرت پرستان براي سيراب كردن تشنگي روحشان بدنبال مايع قرمز رنگي به نام خون نمي‌رفتند و براي اشباع گرسنگي روحشان دنبال گوشت و استخوان همنوع خود نمي‌رفتند و براي روشن ساختن تاريكيهاي درونشان بجاي نور معرفت، سراغ برق شمشير را نمي‌گرفتند. 12- عشق و پرستش قدرت يك ناتواني ديگري نيز به وجود مي‌آورد كه با ناداني مطلق دست بهم داده قدرتمند را به پايكوبي روي شخصيت متلاشي شده‌اش وادار مي‌سازد. او انسان و جهان را از ديده‌ي مالكيت خود بر آندو تماشا مي‌كند. نظم و هندسه‌ي طبيعت و قوانين صحيح انساني را در وجود خود متبلور مي‌بيند و چنين مي‌پندارد كه انسان و جهان نه پيش از او نظم و قانون داشته است و نه پس از او خواهد داشت!! خداوندا، چه چاه عميق و تاريكي است كه اين ناتوانان در آن افتاده‌اند! و كجا است آن طنابي كه بتواند اين چاه نشينان طبيعت را بيرون بياورد؟! مولانا در اين باره اظهار ياس و نوميدي كرده است: در چهي افكنده او خود را كه من         در خور قعرش نمي‌يابم رسن در چهي افتاده گان را غورنيست        آن گناه او است جبر و جور نيست قدرت در اختيار كساني كه شخصيت انساني آنان در نبرد با خودخواهي پيروز گشته است: 1- اولين امتيازي كه انسانهاي پيروز در كارزار خودخواهي، از بدست آوردن قدرت دارا مي‌گردند، افزايش آگاهي و هشياري آنان مي‌باشد، زيرا قدرت كه امكان تصرف و ايجاد دگرگوني در طبيعت انسانها را در اختيار دارنده‌ي قدرت مي‌گذارد، شخصيت انساني وي براي انجام مسئوليت، خود را بر افزودن آگاهي ملزم مي‌بيند، تا آنجا كه بتواند در كاربرد قدرت به خطا نيفتد و مرتكب خلاف تعهد نگردد. 2- قدرت در دست شخصيت رشد يافته همواره يك احساس ناتواني بسيار ظريف و در نهايت عظمت را همراه دارد. اين احساس ناتواني ناشي از توجه به اين حقيقت است كه مالك مطلق حيات و موت خدا است و بس و يك در ميليارد احتمال خطا در خونريزي، مساوي احتمال مبارزه با خدا را در بر دارد بازوي قدرتمند علي بن ابيطالب (ع) كه او را در رديف اول ازسلحشوران قرون و اعصار قرار داده است، وي را از بازي با شمشير سخت هراسناكش مي‌سازد و همواره در ميدانهاي نبرد كه مرز زندگي و مرگ است، او را وادار مي‌سازد كه جنگ را تا عصر و نزديكي تاريكي به تاخير بيندازد، زيرا ساعتهاي واپسين روز، حالت خستگي و سستي پيش از ظهر است و در نتيجه خونريزي تقليل پيدا مي‌كند، و كساني كه مجروح شده‌اند، از تاريكي استفاده كرده مي‌توانند ميدان جنگ را ترك كنند و آنانكه رو به ميدان جنگ مي‌روند، تاريكي شب مانع رسيدن آنان به مرز زندگي و مرگ شود و با غروب آفتاب درهاي ديگي از رحمت الهي برروي خاك نشينان باز مي‌شود و سربازان مي‌توانند با دلهاي حساس‌تر متوجه بارگاه خداوندي گردند. اين احساس ناتواني كه مقدس‌ترين تواناييهاي انساني است، رديف علي بن ابيطالب (ع) را از قدرت پرستان ناتوان جدا مي‌كند و او را حاكم بر قدرت نشان مي‌دهد نه محكوم و برده‌ي قدرت. 3- هر اندازه كه شاخه‌هاي مالكيت برخود، از نظر كميت و كيفيت افزايش پيدا مي‌كند از فشار جبي قدرت كاسته مي‌شود. 4- تاسف و شكنجه‌اي كه قدرتمند مالك بر شخصيت خود، در موقع خطاي قدرتش تمام سطوح رواني او را فرا مي‌گيرد و هستي او را در تاريكيها فرو مي‌برد، بسيار ناگوارتر از سوز و گداز كسي است كه خطاي قدرتمند گريبان او را گرفته است. 5- بدان جهت كه بهرلباداري از قدرت براي مالك شخصيت خود، از روي محاسبه‌ي عقل و وجدان صورت مي‌گيرد، هراسي از رويدادهاي محاسبه نشده و دشمنان كمين گرفته به خود راه نمي‌دهد، زيرا اين قدرت شناس با هدفگيري والائي كه دارد، تا آنجا كه مقدور است مسامحه در تحصيل قدرت مشروع و بكار بردن آن روا نمي‌دارد، و بدانجهت كه او هرگز شخصيت خود را بازيچه‌ي قدرت ناآگاه نمي‌كند، لذا در برابر رويدادهاي ناگهاني و عرض اندام دشمنان قويتر، كمترين نگراني و دلهره از احساس امكان شكست ظاهري نخواهد داشت، زيرا او بخوبي مي‌داند كه مهم نيست كه او چه قدرتي دارد و كاربرد اين قدرت چيست؟ مهم آن است كه او قدرت را وسيله‌اي براي نظم حيات معقول انسانها و بهره‌برداري از طبيعت در راه وصول به آن حيات تلقي نموده و از روي آگاهي و اختيار مرتكب خطا نشود. او بخوبي مي‌داند كه نه طرز تفكرات او مي‌تواند سيستم رويدادهاي طبيعي و انساني را ببندد و نه قدرتي كه در اختيار دارد، آنچنان مطلق است كه از تزلزل و فنا در امان بماند. كساني كه شخصيت خود را در نبرد با تمايلات و خودخواهيها پيروز ساخته‌اند، نه تنها قدرت را تعيين كننده‌ي سرنوشت خويش و ديگر انسانها تلقي نمي‌كنند، بلكه هر امتيازي كه بدست مي‌آورند، آنرا مانند آب رودخانه‌اي مي‌دانند كه موجوديت آنان مجرائي براي آن آب است كه در آن جريان پيدا مي‌كند و به مزارع حيات انسانها مي‌رسد و آنها را سيراب مي‌نمايد. 6- در آنهنگام كه قدرت آن انساني كه مالك شخصيت خويش است، سير نزولي پيش مي‌گيرد و رو به زوال مي‌رود، احساس بي نيازي روح از آن قدرت رو به زوال از يكطرف و اطمينان به برداشت محصول مفيد در روزگار قدرت از طرف ديگر، نه تنها كمترين ناگواري براي او بوجود نمي‌آورد، بلكه حالت لذت بار كسي را در خود مي‌بيند كه با تحمل مشقت و رمج، تكليف خود را انجام داده و تعهد خود را ايفاء كرده است. تكامل يا نابود شدن قدرتها كه مايه‌ي حيات انسانها است بدست يكديگر!! بيائيد شوخيها را كنار بگذاريم و اصطلاحات جالب فلسفه‌ي سياسي را براي مدتي بايگاني كنيم و يك عزاي جهاني براي همه‌ي جوامع بشري اعلان نمائيم كه ساعتي در اين عزاي عمومي بنشينيم، و يك انسان نابود شده در كشاكش قدرتها را به سخنگوئي عزاي عمومي انتخاب كنيم و ببينيم اين انسان بشرط آنكه از نتايج متلاشي شدن قدرتها با دست يكديگر آگاه بوده باشد، چه سخني قابل توجه بما خواهد گفت؟ جاي ترديد نيست كه اين شخص سخنهاي زيادي براي گفتن خواهد داشت، ولي هيچ يك از آنها از نظر اهميت با اين پرسش برابري نخواهد كرد كه بگويد: آقايان قدرت مداران از فراعنه‌ي مصر گرفته تا قدرت زدگان امروز، من كاري با دفاع از جان آدميان ندارم، من كاري با آن ندارم كه در كشتارگاه تاريخ چه گذشته است، كاري با آن هم ندارم كه درباره‌ي تلخي متلاشي شدن حيات انسانها زير چنگالهاي شما، بر بشريت چه گذشته است. من يك سئوال دارم و بس: اگر شما با همه‌ي اين تبهكاريها و خون آشاميها مشغول دريدن انسانها بوديد و ادعاي تكامل عقلاني نمي‌كرديد، باز من حق هيچ پرسشي را در اين باره بخود نمي‌دادم چنانكه حق پرسش نابودي خرگوش ناتواني را در زير پنجه‌ي پلنگ و شير بخود نمي‌دهم، ولي شما ادعاي تكامل عقلاني نموده قرنها است كه خود را سر سبد محصول خلقت معرفي مي‌كنيد. آيا اين تكامل عقلاني شما حكم مي‌كند كه قدرتها كه مايه‌ي حيات انسانها است در راه نابودي خود بكار بيفتند؟! آيا يكي از مختصات تكامل عقلاني خودكشي است؟! آيا عاليترين جلوه‌ي تكامل عقلاني آتش زدن بر مواد حيات بخش طبيعت و انرژيهاي مغزي و عضلاني بشري است كه ادامه‌ي حيات نسلهاي آينده را غير ممكن بسازد؟! آيا معناي تكامل عقلاني: من، من، من است؟! با اين تكامل عقلائي پيش برويد، برويد تا ببينيم بكجا خواهد رسيد، طنين قهرماني و غرور و افتخار شما، خاكستر اجسادتان را تا كهكشانها خواهد برد!! *** «فقبحا لكم و ترحا، حين صرتم غرضا يرمي: يغار عليكم و لاتغيرون و تغزون و يعصي الله و ترضون» (زشتي و اندوه بر شما باد، زيرا كه شما نشانه‌هايي بر تيرهاي دشمن گشته‌ايد. غارت مي‌شويد، و هجوم نمي‌بريد، مورد حمله و كشتار قرار مي‌گيريد، حمله نمي‌كنيد. بر امر خدا معصيت مي‌شود و شما رضايت مي‌دهيد.) شما سست عنصرها دو معصيت بزرگ مرتكب مي‌شويد: معصيت يكم اينكه - حيات خود و دودمان و جامعه‌ي خود را مانند خس و خاشاك ناچيز زير پاي طوفانهاي نابود كننده‌ي شمشيرها و خواسته‌هاي دشمنتان پايمال مي‌كنيد. شما آبروي جان را كه مطلوب مطلق در متن طبيعت است مي‌ريزيد شما پست‌تر از هر حيوان پست و محقريد، هيچ حيواني پيدا نمي‌شود كه جان خود را دو دستي به دشمن خود تقديم نمايد. چه معصيتي بزرگتر از اينكه ارزش با ارزشترين واقعيات جهان را كه عبارتست از جان و حيات، يا نمي‌شناسيد و يا اگر هم مي‌شناسيد، از حفظ و نگهداري آن، زبون و ناتوانيد. نخستين دشمن بي‌امان و بي‌رحم شما، خود شمائيد كه با تلقين ناتواي بر خويشتن، قدرت را كه نعمت الهي است محو و نابود مي‌سازيد. معصيت دوم - نافرماني دستورات خداوندي است. مگر نمي‌بينيد در هر غارت و هجومي كه در جوامع شما صورت مي‌گيرد، جانهاي آدميان به شعاعي از خورشيد الهي بر آنها تابيدن گرفته است، در خاك و خون مي‌غلطند! مگر ناله‌ها و فريادهاي كودكان خردسال و كهنسالان ناتوان را نمي‌شنويد! مگر از اصول مسلم كتب شما اين نيست كه اگر در جامعه‌اي يك مظلوم فرياد بزند و براي نجات جانش كمك بطلبد، و كسي او را ياري نكند، همه‌ي مردم آن جامعه مسئول جان آن مظلوم خواهند بود؟! اگر بگويم: شما با آن جنايتكاران در جنايتي كه بجوامع شما وارد مي‌آورند، شريك هستيد، خيلي ناراحت خواهيد گشت، ابرو در هم خواهيد كشيد و خواهيد گفت: اميرالمومنين چه مي‌گويد؟! مگر ما شمشير بدست گرفته، بجان مردم جامعه‌ي خودمان افتاده‌ايم؟! نه هرگز، من چنين چيزي نمي‌گويم، بلكه مي‌گويم: بهانه در آوردن و از اينطرف و از آنطرف رفتن و تلقين ناتواني، عرضه كردن حيات خود بر لبه‌ي شمشير دشمن ضد جانهاي بشري است، شما با اين عرضه كردن، كمك بر دشمن مي‌كنيد. و من عان علي قتل امرء مسلم جاء يوم القيامه مكتوبا بين عينيه: آيس من رحمه الله (اگر كسي به كشتن يك انسان مسلمان كمك كند، روز قيامت به عرصه محشر وارد مي‌گردد ما بين دو چشمش نوشته شده است: اين شخص از رحمت خداوندي مايوس و نااميد است يا مايوس و نااميد باد اين شخص از رحمت خداوندي آيا كسي كه نشسته و مي‌بيند يك انسان در آب غرق شود، آيا كمك به مرگ او نكرده است؟! *** «فاذا امرتكم بالسير اليهم في ايام الحر قلتم هذه حماره القيظ امهلنا ينسلخ عنا الحر. و اذا امرتكم بالسير اليهم في الشتاء قلتم هذه صباره القر. امهلنا ينسلخ عنا البرد: كل هذا فرارا من الحر و القر فاذا كنتم من الحر و القر تفرون، فانتم والله من السيف افر». (هنگاميكه در روزهاي گرم دستور حركت به سوي دشمن مي‌دهم، مي‌گوئيد: اين روزها هوا گرم و سوزان است، بما مهلت بده تا گرما شكسته شود و هنگاميكه در روزهاي سرد دستور حركت مي‌دهم، مي‌گوئيد اين موقع سرماي شديد است، بما مهلت بده تا سرما از ما دور شود، همه‌ي اين بهانه جوئيها براي فرار از گرما و سرما است. اگر شما از گرما و سرما گريزان باشيد، به خدا سوگند كه از شمشير گريزانتر خواهيد بود.) اي قدرتمندان متكي به حق، تاكي با تلقين ناتوانيها بر خويشتن، قدرت واقعي خود را محو و نابود خواهيد ساخت؟! خداوندا. زين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست زين خلق پر شكايت و گريان شدم ملول آن هاي و هوي نعره‌ي مستانم آرزوست مولوي كجا است مالك، آن فرزند اشتر، نجات دهنده‌ي جانهاي ستمديدگان از شمشير بران ضد انسانها؟ كجا رفت عمار بن ياسر؟ كه گذشت ساليان عمر، ناتوانش نكرد و روح هميشه بهارش سرما و گرماي فصول اين كره‌ي خاكي را به درونش راه نداد؟ اي ابوذر، ترا مي‌جويم كه دشت سوزان ربذه را كه تنها حشرات زميني آن، حيات را بياد مي‌آورد، بر هواي بهشتي و كاخهاي مجلل شام معاويه نشين ترجيح دادي؟ اي مردم سست عنصر، مگر آفتاب سوزان بر آن مردان راه حق و حقيقت نسيم سرد بود؟ مگر فضاي زمهريري بيابانهايي كه براي نبرد پشت سر مي‌گذاشتند، براي آنان شعله‌هاي آتش مي‌فرستاد؟ آيا كالبد آنان از عناصري تشكيل يافته بود كه سرما و گرما تاثيري در آنها نداشت؟ اينگونه سئوالات و صدها سئوال ديگر كه از اين سئوالات مشتق مي‌شود و يا در پشت پرده‌ي آنها، بعنوان مسائل بنيادين وجود دارد، يك پاسخ بيشتر ندارد و آن اينست كه آن رهگذران مسير رشد و كمال با اراده‌ي خود قدرت بوجود مي‌آورند و شما با تلقين ناتواني، قدرت و اراده را با هم مي‌كوبيد و آنها را محو و نابود مي‌سازيد. سرتاسر تاريخ بشري و مشاهدات بسيار فراوان و تجارب كاملا اطمينان بخش، اين حقيقت را اثبات كرده است كه به اضافه‌ي خاصيت سازش طبيعي بدن و پديده‌هاي آن با هواها و محيطهاي گوناگون، هنگاميكه اراده دست به كار مي‌شود، موانع نه تنها در پيش پاي آدمي مقاومت خود را از دست مي‌دهند، بلكه جهت اوج گرفتن فعاليتهاي رواني و باز شدن استعدادها، همان موانع ابعاد و جنبه‌هاي توافق و همگامي خود را با حركت مطلوب بروز مي‌دهند. اينكه مولوي مي‌گويد: باده از ما مست شد ني ما از او          قالب از ما هست شدني ما از او نمي‌خواهد واقعا اثبات كند كه پديده‌اي از درون ذات ما بيرون مي‌آيد و داخل مايعات مست كننده وارد مي‌شود و خاصيت مستي را در آنها به وجود مي‌آورد و آنها را درهم مي‌آميزد و قالب بدن ما را از نيستي به هستي در مي‌آورد. بلكه مقصودش اشاره به معنايي است كه ما بطور مختصر متذكر شديم و آن اينست كه قدرت و اراده و ساير استعدادهاي آدمي بقدري از نيروي تاثير برخوردار است كه مي‌تواند واقعيات هستي موجود را به سوي هدفهاي خود توجيه نمايد. و چون اين قدرت و اراده و استعدادها محدود و مشخص و قابل قالب‌گيري نيستند، لذا حركت آدمي در اين دنيا بر اصل امكان بنا شده است، تا آنگاه كه عدم امكان و ناتواني بطور قاطع و از روي حس و برهان يقيني اثبات شود، تا آنگاه كه عدم امكان و ناتواني بطور قطع و از روي حس و برهان يقيني اثبات شود، مانند پريدن به نقطه‌اي مرتفع از هوا، بدون وسيله‌ي مناسب و جهش از يك جويبار به عرض صد متر.   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس براى تأييد اين مطلب، از كارهاى آنها با شگفتى ناله سر مى دهد و ناراحتى و تعجّب خود را نشان مى دهد: كلمه «عجبا» را به صورت نكره بيان فرموده تا چنان وانمود كند كه گويا امر                            ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2    ، صفحة 80 مورد تعجب مشخص معيّن نيست و به وسيله «ندا» حضور يافته است، و آنرا تكرار فرموده تا اين كه شدّت امر را بيان كند. در نصب عجبا-  عجبا چند احتمال است: نخست اين كه كلمه عجبا اوّل منصوب به حرف ندا و كلمه دوم مفعول مطلق باشد كه فايده معنوى آن چنين مى شود: گويا وقتى كه مورد تعجب به وسيله ندا مشخص شد حضرت مى فرمايد: تعجب مى كنم تعجّبى تأسف انگيز و ناگوار.  گفته حضرت در اين عبارت شبيه كلام خداوند متعال در مناداى «يا بشرى» است، در قراءتى كه بدون اضافه خوانده نشده است.  2-  اين كه كلمه «عجبا» اوّل، مفعول مطلق و دومى تأكيد آن باشد.  3-  اين كه «عجبا» اول مفعول مطلق باشد، بنا بر اين در دو احتمال اخير منادى كه يا قوم و مانند آن باشد محذوف است.  توصيف امام (ع) از امرى كه مورد تعجب است، به اين كه دل را مى ميراند و غم را مى افزايد، بايد مورد توجه قرار گيرد، زيرا شگفتى انسان از پديدار شدن امرى گاهى به اين دليل است كه صرف نظر از شگفت انگيز بودن خود آن امر، علل و اسباب آن به دليل روشن نبودن بر انسان پوشيده است. به همين مناسبت اهل لغت و زبان شناسان كلمه «ما افعله» را به عنوان فعل تعجب به كار مى برند مثل «ما احسن زيدا» زيرا در حقيقت اين سؤال از اسباب و علل زيبايى و حسن زيد است و هر چه مطلب از ذهن دورتر و اسباب و علل آن پوشيده تر باشد بيشتر تعجّب برانگيز مى شود، پس هرگاه مورد پرستش امرى با عظمت و اهميت باشد، انديشه انسان در پى جستجوى علت آن پوياتر است. گاهى ممكن است نيروى فكرى انسان از فهميدن آن ناتوان باشد، در اين صورت به سبب عدم آگاهى نسبت به منشأ آن، فكر وى دچار غم و اندوه مى شود، زيرا امرى كه حادث شده مانند بيماريى است كه علاج آن جز به وسيله آگاهى از سبب و علت آن امكان پذير نيست و اندوهى كه در اثر بى اطّلاعى از سبب شي ء در ذهن انسان پيدا                               ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2    ، صفحة 81 شد مرگ قلبى ناميده مى شود و در اين عبارت امام به طور مجاز لفظ مرگ (يميت) را به جاى غم و اندوه به كار مى برد. يعنى چيزى را به اعتبار آينده اش نامگذارى فرموده و به عبارت ديگر نام مسبّب (موت را) روى سبب (غم) گذاشته است.  اكنون كه مطلب روشن شد مى گوييم وضع پيروان امام كه در عين آگاهى از بر حق بودن راهشان متفرّق شدند، در حالى كه از نظر شجاعت همتاى خصم خود بودند و مى دانستند كه اگر به دستور امامشان رفتار كنند خوشنودى پروردگار را به دست خواهند آورد، و بر عكس ايشان حالت دشمنان آن حضرت كه در راه باطل خود، محكم و استوار بودند، از جمله شگفتيهاست، كه قلب شخص ناآگاه از علّت آن را مى ميراند. علت اين كه چرا بايستى حضرت از رفتار پيروانش اندوهگين باشد بسيار روشن است، زيرا او همانند طبيبى بود كه به معالجه بيمارانى گمارده شده باشد كه هم داراى بيمارى خطرناكى هستند و هم به دستور طبيب خود در پرهيز از غذاى نامناسب و مصرف دارو رفتار نمى كنند و واضح است كه چنين حالتى بر اندوه طبيب مى افزايد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 399 فيا عجبا عجبا و اللّه يميت القلب و يجلب الهمّ من اجتماع هؤلاء على باطلهم، و تفرّقكم عن حقّكم، فقبحا لكم و ترحا، حين صرتم غرضا يرمى، يغار عليكم و لا تغيرون، و تغزون و لا تغزون، و يعصى اللّه و ترضون، فإذا أمرتكم بالسّير في أيّام الحرّ قلتم هذه حمارّة القيظ أمهلنا يسبخ عنّا الحرّ، و إذا أمرتكم بالسّير إليهم في الشّتاء قلتم هذه صبّارة القرّ أمهلنا ينسلخ عنّا البرد، كلّ هذا فرارا من الحرّ و القرّ، فإذا كنتم من الحرّ و القرّ تفرّون فأنتم و اللّه من السّيف أفرّ.اللغة:و (التّرح) محركة ضدّ الفرح و (الغرض) الهدف و (خمارة القيظ) بتشديد الرّاء شدّة حرّه و (تسبخ الحرّ) بالسّين و الباء و الخاء المعجمة سكن و فتر كسبخ تسبيخا و (صبّارة) الشّتاء بالتّشديد شدّة برده و (القرّ) بضمّ القاف البرد أو يخصّ بالشّتاء.الاعراب:و قبحا و ترحا منصوبان على المصدريّة،المعنى:(فيا عجبا عجبا) أىّ عجب (و اللّه يميت) ذلك العجب (القلب و يجلب الهمّ من اجتماع هؤلاء القوم على باطلهم) مع علمهم بأنّهم على الباطل (و تفرّقكم عن حقّكم) مع معرفتكم بأنّكم على الحقّ (فقبحا لكم و ترحا) و همّا (حين) تثاقلتم عن الجهاد حتّى (صرتم غرضا يرمى) بالنّبال ألا تستحيون من سوء عملكم و لا تخجلون من قبح فعلكم (يغار عليكم و لا تغيرون و تغزون و لا تغزون و يعصى اللّه) بقتل الأنفس و نهب الأموال و هتك العرض و تخريب البلاد (و) أنتم (ترضون) بذلك إذ لو لا رضاكم لما تمكّن العدوّ منكم و لما هجم عليكم (فاذا أمرتكم بالسّير إليهم في أيّام الحرّ) تخلّفتم عن أمري و اعتذرتم و (قلتم هذه حمارة القيظ) و هجمة الصيف (أمهلنا حتّى يسبخ عنّا الحرّ) و يفتر عنّا الهجر (و إذا أمرتكم بالسّير إليهم في) أيّام (الشّتاء) عصيتم أمري و (قلتم هذه صبارة القرّ أمهلنا ينسلخ عنّا البرد) و ينقضي القرّ و (كلّ هذا) الاستمهال و إلاعتذار (فرارا من الحرّ و القرّ فاذا كنتم من الحرّ و القرّ تفرّون) مع هوانهما (فأنتم و اللّه من السّيف أفرّ) على شدّته إذ لا مناسبة بين شدّة الحرّ و القرّ و بين القتل بالسّيف و المجاهدة مع الأبطال.الترجمة:اى بسا تعجب اى قوم تعجب كنيد چه تعجبى بخداى لا يزال كه مى ميراند دل را، و مى كشد اندوه را از انفاق آن گروه بر باطل خود، و از تفرقه شما از حق خود، پس زشت باد روى شما و حزن باد بر شما هنگامى كه گشتيد هدف تيرانداخته شده، غارت ميكنند بر شما و غارت نمى كنيد و جنگ ميكنند با شما و جنگ نمى نمائيد، و نافرمانى كرده مى شود خدا و شما خوشنود مى باشيد.پس هرگاه امر ميكنم شما را برفتن سوى دشمنان در ايام تابستان مى گوئيد كه اين شدت گرماست مهلت ده ما را تا سبك شود از ما گرما، و هر وقتى كه امر ميكنم شما را بسير نمودن بطرف خصمان در وقت زمستان مى گوئيد كه اين شدت سرماست ما را بگذار تا برطرف شود از ما سرما. اين همه عذرها از براى گريختن است از گرما و سرما پس چون بوديد از گرما و سرما مى گريزيد پس شما بخدا سوگند از شمشير گريزانتر هستيد.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص251 ابراهيم ثقفى مى گويد: مردى گبر از مردم انبار به حضور على عليه السلام آمد و اين خبر را به او داد. على (ع) به منبر رفت و براى مردم خطبه ايراد كرد و چنين فرمود: «همانا اين برادر بكرى شما در انبار كشته شده است، او مردى ارجمند بود و از آنچه پيش مى آمد بيمى نداشت و آنچه را در پيشگاه خداوند است بر دنيا برگزيد. اكنون به تعقيب غارتگران بشتابيد تا آنان را دريابيد و اگر از شكست آنان طرفى ببنديد آنان را تا هنگامى كه زنده باشند از عراق رانده ايد.» در اين هنگام سكوت فرمود به اميد آنكه به او پاسخ دهند يا حداقل كسى سخنى گويد، ولى هيچكس سخنى بر نياورد و چون سكوت ايشان را ملاحظه كرد از منبر فرود آمد و پياده به سوى نخيله حركت كرد و مردم هم پياده از پى او حركت كردند، و گروهى از اشراف كوفه او را احاطه كردند و گفتند: اى امير المومنين برگرد، ما اين كار را از سوى تو كفايت خواهيم كرد. فرمود: شما نه مرا كفايت مى كنيد و نه ياراى آن داريد كه خود را كفايت كنيد، ولى آنان چندان اصرار كردند تا او را به خانه اش برگرداندند و آن حضرت اندوهگين و آزرده خاطر بود. در اين هنگام كه به على (ع) خبر رسيده بود آن قوم با لشكرى گران برگشته اند، سعيد بن قيس همدانى را فرا خواند و او را از نخيله همراه هشت هزار تن گسيل داشت. سعيد از كناره فرات به تعقيب سفيان پرداخت تا به عانات رسيد، از آنجا هانى بن خطاب همدانى را پيشاپيش خود گسيل داشت و او به تعقيب ايشان پرداخت و تا نزديك ترين سرزمينهاى قنسرين پيش رفت و چون آنان از دسترس او بيرون شده بودند بازگشت. گويد: على عليه السلام در حالى كه نشانه هاى اندوه و دلتنگى در او ديده مى شد همچنان درنگ فرمود تا سعيد بن قيس به حضورش برگشت و چون در آن روزها على (ع) بيمار بود و نمى توانست ميان مردم بر پا خيزد و خطبه ايراد فرمايد و آنچه مى خواهد شخصا بگويد، زير طاقى كه به مسجد متصل بود، همراه دو پسرش حسن و حسين عليهما السلام و عبد الله بن جعفر نشست و برده آزاد كرده خود سعد را خواست و نامه و نوشته يى را به او داد و دستور فرمود آن را براى مردم بخواند. سعد جايى ايستاد كه على (ع) صدايش را بشنود و پاسخى را هم كه مردم مى دهند بشنود و او همين خطبه را كه ما اينك مشغول شرح آن هستيم خواند و گفته شده است: كسى كه برخاست و جان خويش را عرضه داشت، جندب بن عفيف ازدى بود كه همراه برادر زاده اش عبد الله بن عفيف چنين كرد. گويد: سپس على (ع) به حارث اعور همدانى فرمود تا ميان مردم ندا دهد: كجاست كسى كه جان خود را به پروردگار خويش و دنياى خود را به آخرت بفروشد بامداد فردا همگان به خواست خداوند در رحبه حاضر باشيد و فقط كسانى حاضر شوند كه با نيت صادق موافق حركت كردن با ما باشند و آماده جنگ با دشمن. فردا صبح در رحبه افرادى كه شمارشان كمتر از سيصد بود جمع شدند و چون على (ع) ايشان را سان ديد فرمود: اگر هزار تن بودند درباره آنان نظرى داشتم. پس از آن گروهى براى معذرت خواهى آمدند، على (ع) فرمود: «معذرت-خواهان آمدند...»، و آنان كه تكذيب كننده بودند تخلف كردند و نيامدند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص252 على (ع) همچنان چند روزى اندوهگين و سخت دلگير بود و سپس مردم را جمع كرد و براى آنان خطبه خواند و گفت: اى مردم، به خدا سوگند كه شمار مردم شهر شما نسبت به شهرهاى ديگر از شمار انصار [مدينه ] نسبت به اعراب بيشترند، انصار در آن هنگامى كه به پيامبر تعهد دادند كه از آن حضرت و همراهان مهاجرش دفاع خواهند كرد تا رسالتهاى پروردگار خويش را ابلاغ فرمايد، فقط دو قبيله نو خاسته بودند كه نه از ديگر اعراب قديمى تر بودند و نه شمارشان از ديگر قبايل بيشتر بود. و چون پيامبر (ص) و يارانش را پناه دادند و خدا و دين او را نصرت بخشيدند، از سويى همه اعراب آنان را هدف تيرهاى خود قرار دادند و از سوى ديگر يهوديان بر ضد آنان پيمان بستند و قبايل عرب هر يك پس از ديگرى به جنگ با آنان براى نصرت دين خدا به تنهايى قيام كردند و پيوند خود را با ديگر اعراب و ريسمان مودت خود را با آنان و يهوديان بريدند و در برابر مردم نجد و تهامه و اهل مكه و يمامه و همه مردم كوه و دشت پايدارى كردند و ستون دين را بر پا داشتند و در قبال حملات حماسه آفرين دليران چنان شكيبايى كردند كه همه اعراب سر تسليم به رسول خدا فرود آوردند، و پيش از آنكه خداوند رسول خويش را به پيشگاه خود فرا گيرد از آنان چيزى كه موجب روشنى چشم بود ديد و شما امروز ميان مردم بيش از انصار آن روزگار ميان اعراب هستيد. مردى سيه چرده و بلند قامت برخاست و گفت: تو محمد نيستى و ما هم آن انصار نيستيم كه از ايشان ياد كردى، على عليه السلام فرمود: نيكو گوش كن و نيكو پاسخ بده مادران بر سوگ شما بگريند كه چيزى جز اندوه بر من نمى افزاييد. مگر من به شما گفتم كه چون محمدم و شما چون انصاريد همانا براى شما مثلى زدم و اميدوارم كه چون ايشان عمل كنيد. در اين هنگام مردى ديگر برخاست و گفت: امروز امير المومنين و يارانش سخت نيازمند اصحاب نهروان هستند [تاسف از كشته شدن ايشان ]. آنگاه مردم از هر سو به سخن آمدند و هياهو كردند و مردى از ميان ايشان برخاست و با صداى بلند گفت: امروز اهميت فقدان مالك اشتر براى عراقيان آشكار شد گواهى مى دهم كه اگر زنده مى بود هياهو كم بود و هر كس مى دانست چه بايد بگويد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص253 على عليه السلام فرمود: مادرانتان بر شما بگريند حق من بر شما واجب تر از حق اشتر است، مگر اشتر را بر شما حقى غير از حق مسلمان بر مسلمان هست در اين هنگام حجر بن عدى كندى و سعيد بن قيس همدانى برخاستند و گفتند: اى امير المومنين، خداوند براى تو بد مقدر نفرمايد، فرمان خويش را به ما بگو تا از آن پيروى كنيم كه به خدا سوگند اگر در راه اطاعت از تو اموال ما نابود شود و عشاير ما كشته شوند، بر آن بى تابى نمى كنيم و آنرا بزرگ نمى پنداريم. على (ع) فرمود: آماده شويد براى حركت به سوى دشمن ما. و چون على (ع) به منزل خويش رفت سران اصحابش به حضورش رفتند و به آنان فرمود: مردى استوار و خير انديش به من معرفى كنيد كه بتواند مردم را از ناحيه سواد فراهم آورد. سعيد بن قيس گفت: اى امير المومنين، مردى خير انديش و خردمند و دلير و استوار را به شما معرفى مى كنم و او معقل بن قيس تميمى است فرمود: آرى، و او را فرا خواند و گسيل داشت، و او حركت كرد، ولى هنوز برنگشته بود كه امير المومنين على عليه السلام ضربت خورد و شهيد شد.  
بخش ۴ : مردان نامرد [منبع]

البرم بالناس :
يَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لَا رِجَالَ، حُلُومُ الْأَطْفَالِ وَ عُقُولُ رَبَّاتِ الْحِجَالِ، لَوَدِدْتُ أَنِّي لَمْ أَرَكُمْ وَ لَمْ أَعْرِفْكُمْ مَعْرِفَةً وَ اللَّهِ جَرَّتْ نَدَماً وَ أَعْقَبَتْ سَدَماً.
قَاتَلَكُمُ اللَّهُ لَقَدْ مَلَأْتُمْ قَلْبِي قَيْحاً وَ شَحَنْتُمْ صَدْرِي غَيْظاً وَ جَرَّعْتُمُونِي نُغَبَ التَّهْمَامِ أَنْفَاساً وَ أَفْسَدْتُمْ عَلَيَّ رَأْيِي بِالْعِصْيَانِ وَ الْخِذْلَانِ، حَتَّى لَقَدْ قَالَتْ قُرَيْشٌ إِنَّ ابْنَ أَبِي طَالِبٍ رَجُلٌ شُجَاعٌ وَ لَكِنْ لَا عِلْمَ لَهُ بِالْحَرْبِ.
لِلَّهِ أَبُوهُمْ! وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً وَ أَقْدَمُ فِيهَا مَقَاماً مِنِّي؟ لَقَدْ نَهَضْتُ فِيهَا وَ مَا بَلَغْتُ الْعِشْرِينَ وَ هَا أَنَا ذَا قَدْ ذَرَّفْتُ عَلَى السِّتِّينَ؛ وَ لَكِنْ لَا رَأْيَ لِمَنْ لَا يُطَاع.

الْحِجَال : جمع «حَجَلَة»، حجله ها. 
رَبَّاتُ الحِجَال : زنان. 
السَّدَم : اندوه همراه با اسف يا خشم. 
الْقَيْح : چرك و خون. 
شَحَنْتُمْ صَدْرِى : سينه ام را پر كرديد. 
النُغَب : جمع «نغبة»، جرعه ها. 
التَهْمَام : اندوه. 
انْفَاساً : جرعه جرعه. 
مِرَاساً : مصدر «مَارَسَ» ممارست داشتن. 
ذَرَّفْتُ عَلى السِّتِّينَ : از شصت گذشته ام، و از مبرّد «نيّفت على السِّتين» نقل شده كه البته به همين معناست.
حُلوم : افكار و انديشه ها 
رَبّات الحِجال : صاحبان حجله (عروس - زن جوان) 
سَدَم : غصه همراه با خشم 
قَيح : چرك و زرداب زخم و جراحت 
شَحَنتم : پر كرديد 
نُغَب : جرعه ها 
تَهمَام : غم و غصه، نغب التهمام : جرعه هاى غم 
أنفاس : جرعه جرعه و نفس نفس خوردن 
خِذلان : يارى نكردن 
مِراس : ممارست و عادت و تجربه كردن 
نَهَضتُ : قيام كردم 
ذَرَّفتُ : بالا رفته ام، زياده كردم 
۳. مظلوميّت امام عليه السّلام، و علل شكست كوفيان: 
اى مرد نمايان نامرد اى كودك صفتان بى خرد كه عقل هاى شما به عروسان پرده نشين شباهت دارد. چقدر دوست داشتم كه شما را هرگز نمى ديدم و هرگز نمى شناختم. شناسايى شما -سوگند به خدا- كه جز پشيمانى حاصلى نداشت، و اندوهى غم بار سر انجام آن شد. 
خدا شما را بكشد كه دل من از دست شما پر خون، و سينه ام از خشم شما مالامال است. كاسه هاى غم و اندوه را، جرعه جرعه به من نوشانديد، و با نافرمانى و ذلّت پذيرى، رأى و تدبير مرا تباه كرديد، تا آنجا كه قريش در حق من گفت: «بى ترديد پسر ابى طالب مردى دلير است ولى دانش نظامى ندارد». خدا پدرشان را مزد دهد(۱)، آيا يكى از آنها تجربه هاى جنگى سخت و دشوار مرا دارد، يا در پيكار توانست از من پيشى بگيرد؟ هنوز بيست سال نداشتم، كه در ميدان نبرد حاضر بودم، هم اكنون كه از شصت سال گذشته ام. امّا دريغ، آن كس كه فرمانش را اجرا نكنند، رأيى نخواهد داشت. 
______________________________(۱) جمله دعائيّه است كه گاه در نكوهش و كنايه زدن بكار مى ‏رود. 
(11) اى نامردهايى كه آثار مردانگى در شما نيست، و اى كسانيكه عقل شما مانند عقل بچّه ها و زنهاى تازه به حجله رفته است، اى كاش من شما را نمى ديدم و نمى شناختم كه سوگند بخدا نتيجه شناختن شما پشيمانى و غمّ و اندوه مى باشد، 
(12) خدا شما را بكشد كه دل مرا بسيار چركين كرده سينه ام را از خشم آكنديد، و در هر نفس پى در پى غمّ و اندوه بمن خورانديد، 
(13) و بسبب نافرمانى و بى اعتنائى بمن رأى و تدبيرم را فاسد و تباه ساختيد تا اينكه قريش گفتند پسر ابى طالب مرد دليرى است، و ليكن علم جنگ كردن ندارد، خدا پدرانشان را بيامرزد (كه در گفتار خود فكر و تأمّل نكردند) آيا هيچيك از آنان ممارست و جدّيت مرا در جنگ داشته و پيش قدمى و ايستادگى او بيشتر از من بوده 
(14) هنوز بسنّ بيست سالگى نرسيده بودم كه آماده جنگ گرديدم و اكنون زياده از شصت سال از عمرم مى گذرد (كه هميشه رأى و تدبير من در جنگها صائب بوده) و ليكن رأى تدبير ندارد كسيكه فرمانش را نمى برند و پيروى از احكامش نمى نمايند.
اى به صورت مردان عارى از مردانگى، با عقل كودكان و خرد زنان به حجله آرميده، كاش نه شما را ديده بودم و نه مى شناختمتان. اين آشنايى براى من، به خدا سوگند، جز پشيمانى و اندوه هيچ ثمره اى نداشت. 
مرگ بر شما باد، كه دلم را مالامال خون گردانيديد و سينه ام را از خشم آكنده ساختيد و جام زندگيم را از شرنگ غم لبريز كرديد و با نافرمانيهاى خود انديشه ام را تباه ساختيد. تا آنجا كه قريش گفتند: پسر ابو طالب مردى دلير است ولى از آيين لشكركشى و فنون نبرد آگاه نيست. خدا پدرشان را بيامرزد. آيا در ميان رزم آوران، رزمديده تر از من مى شناسند، يا كسى را كه پيش از من قدم به ميدان جنگ نهاده باشد. وقتى كه من به آوردگاه مى رفتم، هنوز به بيست سالگى نرسيده بودم و حال آنكه، اكنون از شصت سالگى برگذشته ام. آرى، كسى را كه از او فرمان نمى برند چه رأى و انديشه اى تواند بود!
اى مرد نمايانى که در حقيقت مرد نيستيد! آرزوهاى شما مانند آرزوهاى کودکان است! و عقل و خرد شما مانند عروسان حجله نشين! (که جز به زر و زيور و عيش و نوش، به چيزى نمى انديشند). دوست داشتم که هرگز شما را نمى ديدم و نمى شناختم، همان شناختى که سرانجام، به خدا سوگند! پشيمانى بار آورد و خشم آور و غم انگيز بود. خداوند شما را بکشد (و از رحمتش دور سازد)! که اين همه، خون به دل من کرديد، سينه مرا پر از خشم ساختيد و کاسه هاى غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانديد!
با نافرمانى و ترک يارى، نقشه هاى مرا (براى سرکوبى دشمن) تباه کرديد تا آنجا که (امر بر دوست و دشمن مشتبه شد) و قريش گفتند: «پسر ابوطالب، مرد شجاعى است، ولى از فنون جنگ آگاه نيست»! خدا پدرشان را حفظ کند! آيا هيچ يک از آنها، از من با سابقه تر و پيشگام تر در ميدان هاى نبرد بوده است؟ من آن روز که آماده جنگ شدم (و گام در ميدان نهادم) هنوز بيست سال از عمرم نگذشته بود و الآن، از شصت سال هم گذشته ام، ولى چه کنم؟ آن کس که فرمانش را اطاعت نمى کنند طرح و نقشه تدبيرى ندارد (و هر اندازه صاحب تجربه و آگاه باشد، کارش به جايى نمى رسد).
اى نه مردان صورت مرد، اى كم خردان ناز پرورد كاش شما را نديده بودم و نمى شناختم كه به خدا، پايان اين آشنايى ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت. خدايتان بميراناد كه دلم از دست شما پر خون است و سينه ام مالامال خشم شما مردم دون، كه پياپى جرعه اندوه به كامم مى ريزيد، و با نافرمانى و فروگذارى جانبم، كار را بهم درمى آميزيد، تا آنجا كه قريش مى گويد پسر و طالب دلير است امّا علم جنگ نمى داند. خدا پدرانشان را مزد دهاد. كدام يك از آنان پيشتر از من در ميدان جنگ بوده و بيشتر از من نبرد يران را آزموده؟ هنوز بيست سال نداشتم كه پا در معركه گذاشتم، و اكنون ساليان عمرم از شصت فزون است. امّا، آن را كه فرمان نبرند، سررشته كار از برون است. 
اى نامردان مرد نما، دارندگان رؤياهاى كودكانه، و عقلهايى به اندازه عقل زنان حجله نشين، اى كاش شما را نديده بودم و نمى شناختم. به خدا قسم حاصل شناختن شما پشيمانى و غم و غصه است. خدا شما را بكشد، كه دلم را پر از خون كرديد، و سينه ام را مالامال خشم نموديد، و پى در پى جرعه اندوه به كامم ريختيد، و تدبيرم را به نافرمانى و ترك يارى تباه كرديد، تا جايى كه قريش گفت: پسر ابو طالب شجاع است ولى دانش جنگيدن ندارد. خدا پدرانشان را جزا دهد، آيا هيچ كدام آنان كوشش و تجربه مرا در جنگ داشته و پيشقدميش از من بيشتر بوده؟ هنوز به سن بيست سالگى نرسيده بودم كه آماده جنگ شدم، اكنون عمرم از شصت گذشته، ولى براى كسى كه اطاعت نشود تدبيرى نيست.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏2، ص: 174-165  دل مرا خون کرديد! در آخرين فراز اين خطبه امام هم چنان تازيانه هاى ملامت و سرزنش را پى در پى بر روح آنها مى زند تا شايد اين خواب آلودگانِ سست عنصر از خواب غفلت بيدار شوند و چشمان خود را باز کنند و ببينند در چه شرايط مرگبارى گرفتارند، شايد که بر پا خيزند و با يک جهاد مردانه و خدا پسندانه دست شاميان غارتگر را از کشور اسلام قطع کنند. در نخستين قسمت، آنها را با سه جمله کوبنده، مخاطب مى سازد و مى فرمايد: اى مرد نمايانى که در حقيقت مرد نيستيد; (يا أَشْباهَ الرِّجالِ وَ لارِجالَ)! آرزوى هاى شما مانند، آرزوهاى کودکان است. (که با مختصر چيزى، فريب مى خورند و دل، خوش مى کنند و چشم بر خطر مى بندند. (حُلُومُ(1) الاَْطْفالِ). و عقل و خرد شما، مانند عروسان حجله نشين است (که جز عيش و نوش و زر و زيور به چيزى نمى انديشند); (وَ عُقُولُ رَبّاتِ(2) الْحِجالِ(3))! در توصيف نخست، امام آنها را برنداشتن شجاعت و حميّت و غيرت مردانگى سرزنش مى کند چرا که تنها در چهره مردان بودند و از صفات ويژه مردان در آنها خبرى نبود. حضرت، سپس لحن کلام را تندتر فرموده مى گويد: «دوست داشتم که هرگز شما را نمى ديدم و نمى شناختم، همان شناختى که سرانجام، به خدا سوگند! پشيمانى بار آورد و خشم آور و غم انگيز بود; (لَوَدِدْتُ أَنِّى لَمْ أَرَکُمْ وَ لَمْ أَعْرِفْکُمْ مَعْرِفَةً ـ وَاللهِ ـ جَرَّتْ نَدَماً، وَ أَعْقَبَتْ سَدَماً). تاريخ گواه بر اين مطلب است که دوستى مردم کوفه و عراق براى امام (عليه السلام) در تمام دوران خلافتش، ثمره اى جز غم و اندوهِ ناشى از سستى ها، بىوفايى ها، پيمان شکنى ها، ضعف ها، پراکندگى ها ـ و اشکال مختلف نفاق، نداشت و اين گروه، سبب مشکلات عظيمى در رهبرى و مديريت اين امام مدير و مدبّر و آگاه شدند. طبيعى است که امام (عليه السلام) آرزو کند که اى کاش هرگز آنها را نمى ديد و گرد او جمع نمى شدند. سرانجام آنها را هدف تير نفرينش قرار داده مى فرمايد: «خداوند، شما را بکشد و نابود کند (و از رحمتش دور سازد و به لعنت گرفتار کند)(4)! که اين همه خون به دل من کرديد، و سينه مرا پر از خشم ساختيد و کاسه هاى غم و اندوه را جرعه جرعه، به من نوشانديد! با نافرمانى و ترکِ يارى، نقشه هاى مرا (براى سرکوبى دشمن و ساختن يک جامعه آباد اسلامى) تباه کرديد تا آنجا که (امر بر دوست و دشمن مشتبه شد) و قريش (که از سوابق من در آشنايى با فنون جنگ به خوبى آگاه بودند) گفتند: پسر ابوطالب مرد شجاعى است ولى از فنون جنگ آگاه نيست; (قَاتَلَکُمُ اللهُ! لَقَدْ مَلأتُمْ قَلْبِي قَيْحاً وَ شَحَنْتُمْ صَدْرِي غَيْظاً وَ جَرَّعْتُمُوني نُغَبَ(5) التَّهْمَامِ(6) أَنْفَاساً، وَ أَفْسَدْتُمْ عَلَىَّ رَأيِي بِالْعِصْيَانِ وَ الْخِذْلاَنِ حَتَّى لَقَدْ قَالَتْ قُرَيْشٌ: إِنَّ ابْنَ أَبِي طَالِب رَجُلٌ شُجَاعٌ، وَلکِنْ لاَعِلْمَ لَهُ بِالحَرْبِ). معمولا بسيارى از ملت ها، عامل عقب نشينى و مشکلات خود را، ضعف پيشوايان و رهبرانشان مى دانند، ولى گاه قضيه به عکس مى شود; يعنى، پيشوا بسيار لايق است، ولى ضعف و ناتوانى و عقب ماندگى فکرى و فرهنگى در پيروان است و اين براى يک پيشواى بزرگ و لايق بسيار دردآور است که گرفتار مردمى سست عنصر و بى اراده شود و نتيجه کار منفى باشد و با اين حال، مردم در قضاوت خود آن را به حساب پيشواى بزرگشان بگذارند! حضرت، سرانجام در آخرين جمله هاى اين خطبه، به پاسخ سخنان ناروا و نادرستِ جماعتى از قريش مى پردازد که آن حضرت را به ناآگاهى از فنون جنگ متّهم مى ساختند. او مى فرمايد: «خداوند پدرشان را حفظ کند! آيا هيچ يک از آنها، از من با سابقه تر و پيشگام تر در ميدان هاى نبرد بوده است؟ (للهِِ(7) أَبُوهُمْ! وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً(8)، وَ أَقْدَمُ فِيهَا مَقَاماً مِنِّى؟). من آن روز که آماده جنگ شدم (و گام در ميدان نهادم) هنوز بيست سال از عمرم نگذشته بود و الآن از شصت سال هم گذشته ام (بنابراين بيش از چهل سال جنگ را به عنوان يک فرمانده و يا در صف مقدّم تجربه کرده ام) ولى چه کنم؟ آن کس که فرمانش را اطاعت نمى کنند، طرح و نقشه و تدبيرى ندارد (و هر اندازه صاحب تجربه و آگاه باشد، کارش به جايى نمى رسد; (لَقَدْ نَهَضْتُ فِيهَا وَ مَا بَلَغْتُ الْعِشْرِينَ، وَها أَنَاذا قَدْ ذَرَّفْتُ(9) عَلَى السِّتِّينَ! وَلکِنْ لا رَأْيَ لِمَنْ لاَيُطَاعُ!). *** نکته ها: 1 ـ پيروان نالايق، شخصيت پيشوايان را زير سؤال مى برند بى شک، هيچ پيروزى و شکستى بدون دليل نيست و آنها که همه، يا بعضى از پيروزى و شکست ها را به علل ناشناخته و عوامل مرموز و يا تصادف و اتفاق و شانس و طالع نسبت مى دهند، کسانى هستند که نمى خواهند با حقايق تلخ، رو به رو شوند و آن را تحليل کنند. در تحليل هاى معمولى، غالباً، عامل اصلى پيروزى و شکست را، قدرت فرماندهى و مديريت و آگاهى او مى دانند، در حالى که در پاره اى از موارد، مسأله عکس است و فرمانده و پيشوا از نظر روحيه و آگاهى و مديريت در نهايت قوّت است، ولى پيروانِ ضعيف و ترسو و بى اراده و از هم بريده و بى تجربه ـ که نمى توانند طرح هاى دقيق مديريت پيشوايشان را به خوبى پياده کنند ـ عامل اصلى شکست محسوب مى شوند و اينجا است که شخصيت و توان رهبرى، در آتش فساد پيروان مى سوزد! و اين براى يک فرمانده لايق و مدير و مدبر، بسيار دردناک است. اگر مى بينيد که على (عليه السلام) در اين خطبه، مانند شمع مى سوزد و ناله سر مى دهد و مردم کوفه را زير رگبار سرزنش هاى خود قرار مى دهد، به همين دليل است. پراکندگى و پيمان شکنى و ضعف و زبونى آنان سبب شد که نه تنها دشمن بلکه حتى دوستانى که سوابق رشادت و مديريت پيروزمندانه آن امام بزرگوار را در غزوات اسلامى، به خاطر داشتند، چشم بر هم، نهاده و امام را متّهم به عدم آگاهى از فنون جنگ بکنند! اين جاست که امام دست آنها را گرفته و به سوى تاريخ گذشته زندگى خود مى برد، و مى فرمايد: من بيش از چهل سال، تجربه موفق در جنگ ها داشتم، چه گونه مى توان مرا به عدم آگاهى در فنون جنگ متهم کرد؟! مشکل من جاى ديگر است و آن اين است که من پيروانى دارم که فاقد انضباط نظامى اند و طغيانگر و سرکشند و در لحظات حسّاس خودسرانه، دست به هر کارى مى زنند و نتيجه آن شکست است. تجربه ناموفق جنگ صفيّن و داستان خدعه و نيرنگ معاويه و عمروعاص در مسأله بر سر نيزه کردن قرآنها و از آن تأسف بارتر، داستان حَکَميت ابوموسى اشعرى، بهترين گواه و شاهد براى اين مدّعا است. امروز همه محقّقان تاريخ، بلکه غير محقّقان مى دانند که اگر آن سرپيچى و نفاق لشکر عراق نبود پيروزى در جنگ صفين قطعى بود و هرگز آن وقايع خونبار ـ که به خاطر حکومتِ بلامنازع امويان در تاريخ اسلام، رخ داد ـ پيش نمى آمد و به همين دليل، مى توان از وقايع جنگ صفين به عنوان دردناک ترين فراز تاريخ اسلام و تاريخ زندگى على (عليه السلام) نام برد، چرا که پيامدهايش بسيار ناگوار و گسترده بود و قلب پاک على (عليه السلام) را سخت آزرد. نه تنها در زمان على (عليه السلام) که امروز هم بسيارى از ناآگاهان، سياست جنگى و کشور دارى اميرمؤمنان را به خاطر بى خبرى از آنچه در تاريخ اتفاق افتاد، زير سؤال مى برند و اين يکى از بارزترين نشانه هاى مظلوميت آن بزرگوار است; آن مردى که فرمانش به مالک اشتر، به عنوان يکى از عالى ترين برنامه هاى کشور دارى و مديريت، در تاريخ مى درخشد و پس از گذشت چهارده قرن، پيوسته، اصولش محکم و استوار است و به مصداق (کَشَجَرة طَيّبَة أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِى السَّماءِ تُؤتى أُکُلَها کُلَّ حين بِأِذنِ رَبِّها)(10); دوست و دشمن از ثمرات آن بهره مند مى گردد و ساير فرمان ها و نامه هاى او در نهج البلاغه از نهايت انسجام و پختگىِ سياست او خبر مى دهد، کارش به جايى برسد که اين گونه درباره او قضاوت شود! تنها در اينجا نيست که على (عليه السلام) از اين مسأله پرده برمى دارد، بلکه در موارد متعدّد ديگر نيز به اين حقيقت تلخ اشاره مى کند که مردم بى وفا و عصيانگر و گروهى خيانتکار برنامه هاى مرا در هم مى ريختند. در يکى از کلمات قصار که اتفاقاً بعد از همين داستان حمله غارتگرى شام به شهر انبار، از آن حضرت شنيده شده مى خوانيم: «وَاللهِ ما تَکْفُونَنى أَنْفُسَکُمْ فَکَيْفَ تَکْفُونَنى غَيْرَکُمْ اِنْ کانَتِ الرَّعايا قَبلى لَتَشْکُوا حَيْفَ رُعاتِها وَ اِنَّنى الْيَوْمَ لاََشْکُو حَيْفَ رَعيَّتى کَأنَّنى الْمَقُودُ وَ هُمْ الْقادَةُ أَوِ الْمَوزوُعُ وَ هُمُ الْوَزَعَةَ; شما براى حل مشکلات خودتان نمى توانيد به من کمک کنيد چگونه مى توانيد مشکل ديگران را دفع کنيد؟! در گذشته، رعايا از ستم فرمانروايانشان شکايت داشتند ولى من از ستم رعيّتم، شکايت دارم! گويا، من پيروم و آنها، پيشوا و من فرمانبر و محکومم و آنها، فرمانده و حاکم!»(11) در جاى ديگر مى فرمايد: «أُريدُ أنْ أُداوِىَ بِکُم وَ أنْتُمْ دائى; من، مى خواهم بيمارى هاى خودم را به وسيله شما مداوا کنم، امّا شما، خود درد و بيمارى من هستيد!» حضرت سپس به پيشگاه خدا شکايت مى برد و عرضه مى دارد: «أَللّهُمَّ قد مَلَّت أطِبّاءُ هذه الدّاء الدَّوىِّ وَ کَلّتِ النَّزَعَةُ بِأِشطان الرَکىِّ! أَينَ الْقَومُ الَّذينَ دُعُوا اِلىَ الاِْسلامِ فَقَبِلُوهُ وَ قَرَأَوُا الْقُرانَ فَأَحْکَمُوهُ وَ هِيجُوا اِلَى الْقِتالِ فَوَلِهُوا وَ لَهَ اللِّقاحِ اِلى اَولادِها; بار خدايا! طبيبان اين درد جانفرسا، خسته شدند و بازوى تواناى رادمردان در کشيدن آب همّت از وجودِ اين مردم ـ که دائماً در حال فروکش کردن است ـ ناتوان گرديده! کجايند آن مردمى که به اسلام دعوت شدند و پذيرفتند و قرآن را تلاوت مى کردند و به خوبى درمى يافتند و در عمل پياده مى کردند و به سوى جهاد دعوت مى شدند و عاشقانه مانند ناقه اى که به دنبال فرزندش مى رود، به سوى آن راه مى افتادند؟»(12) اينها همه به خوبى نشان مى دهد که مشکل کار على (عليه السلام) کجا بوده و درد بى درمان حکومتش، از کجا سرچشمه مى گرفته و اگر مردمى غير از سست عنصرانِ کوفه گرداگرد وجودش را مى گرفتند تاريخِ اسلام شکل ديگرى به خود مى گرفت.(13) 2 ـ پاسخ به يک سؤال بعضى از مفسّران نهج البلاغه، سؤالى را در اين جا مطرح کرده اند، و آن اين است که آيا اين گونه سياست را در برابر مردم پيش گرفتن (و با اين شدّت وحدّت آنها را مورد سرزنش قرار دادن) صحيح است؟ آيا اين سبب نمى شود که گوينده اين سخنان در ميان جمعيتش، تنها و غريب بماند؟ اگر اين جمله را بر اين سؤال بيفزائيم که امام، به شهادت گفتار و رفتارش، کوه صبر و استقامت و کانون عطوفت و محبت بود ـ با اين حال چگونه راضى مى شود اين گونه با مردم سخن بگويد؟ اشکال گسترده تر و عميق تر مى گردد. ولى همان گونه که در سابق نيز اشاره کرديم، اين طرز بيان در واقع آخرين وسيله براى تحريکِ احساسات و به حرکت در آوردن افرادِ سست و ضعيف و بى تفاوت است. اين همان چيزى است که در تعبيرى عاميانه گفته مى شود: «بايد کارى کرد که به رگ غيرت او برخورد کند». بنابراين، استفاده از اين شيوه بيان هماهنگ با مسأله بلاغت در کلام است که مى گويد بايد کلام را مطابق با مقتضاى حال بيان کرد. نبايد فراموش کرد که امام (عليه السلام) اين روش را بعد از به کار بستن روش هاى ديگر از قبيل تشويق و تمجيد و بيان ارزش هاى معنوى و مادى جهاد فى سبيل الله به کار مى بندد. اين که بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند(14) که اين بيان به خاطر آن است که امام(عليه السلام) از فزونى نفرات در اطرافش، احساس پيروزى و غرور و از پراکندگى مردم، احساس تنهايى نمى کرد، (لايَزيدنى کِثْرَةَ النّاسِ حَوْلى عِزّةً وَ لاتَفرُّقُهُمْ عنّى وَحْشَةً)، بسيار بعيد به نظر مى رسد; زيرا به هر حال در جنگ ها، وجود نفرات و لشکر قدرتمند کارساز است و هيچ کس، به تنهايى نمى تواند به جنگ يک لشکر عظيم برود. 3 ـ سؤال ديگر در خطبه بالا آمده بود که امام (عليه السلام) فرمود: «من، در زمانى به فنون جنگ پرداختم که بيست سال از عمرم نمى گذشت». در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که على (عليه السلام) به هنگام هجرت حداقل 23 ساله بود و مى دانيم جنگ هاى اسلامى، بعد از هجرت واقع شد. اين مسأله تاريخى، چگونه با سخن بالا سازگار است؟ در جواب مى گوئيم که درست است که جنگ ها، به طور رسمى، بعد از هجرت آغاز شد، ولى سال هاى آخر اقامت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در مکه نيز با طوفان ها و درگيرى هاى شديدى همراه بود که کمتر از جنگ محسوب نمى شد. و يک نمونه آن، محاصره خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به وسيله شمشيرزنان قريش، در ليلة المبيت بود که على (عليه السلام) با ايثار عجيبى، خود را در کانون خطر افکند و جان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را نجات داد. حتّى در بعضى از تواريخ آمده که قبل از آن نيز دشمنان نقشه، کشتن پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) را کشيده بودند و ابوطالب از اين موضوع سخت نگران بود. مرحوم علامه مجلسى، در بحارالانوار، نقل مى کند، که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) هنگامى که از خانه اش (در مکّه) خارج مى شد، بچه هاى مشرکان، او را با سنگ هدف قرار مى دادند تا آنجا که بدن او را مجروح مى ساختند و على (عليه السلام) به عنوان دفاع از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به آنها حمله مى کرد و آنها فرار مى کردند.(15) اين گونه حوادث و مانند آن، نشان مى دهد که در دوران مکه، هر چند جنگ ميان مسلمانان و مشرکان رسماً آغاز نشده بود، ولى حالتى شبيه به جنگ و درگيرى، وجود داشت که مى بايست با نيروى تدبير بر آن غلبه يافت و آمادگى دفاعى را همواره حفظ کرد. شايد جمله (نَهَضْتُ فيها وَ مابَلَغْتُ الْعِشرينَ) ـ که در خطبه بالا آمده است ـ نيز اشاره به مسأله آمادگى براى جنگ باشد، نه آغاز جنگ. 4 ـ پايان غم انگيز ماجرا بعضى از شارحان نهج البلاغه نوشته اند، هنگامى که خبر ناگوار حمله به شهر انبار و غارتگرى شاميان و کشتن فرماندار على (عليه السلام) به آن حضرت رسيد، امام (عليه السلام) خطبه اى خواند، سپس سکوت کرد تا ببيند کسى پاسخ مثبت مى دهد يا نه. همه خاموش شدند و هيچ سخنى نگفتند. حضرت هنگامى که سکوت آنها را ديد، پياده به راه افتاد تا به نخيله (لشکرگاه معروف کوفه) رسيد و مردم نيز به دنبال آن حضرت به راه افتادند. گروهى از سرشناسان، عرض کردند: «يا اميرالمؤمنين! شما، بازگرديد ما اين مشکل را براى شما حل مى کنيم.» امام(عليه السلام) فرمود: «شما مشکل خود را نمى توانيد حل کنيد، چگونه مى توانيد مشکل مرا حل کنيد؟» ولى آنها اصرار کردند و امام (عليه السلام) بازگشت در حالى که بسيار اندوهگين بود و به سعيد بن قيس حمدانى، مأموريت تعقيب سپاه غارتگر سفيان بن عوف را داد. او با هشت هزار نفر به تعقيب وى برخاست، ولى آنها فرار کرده بودند و از مرزهاى عراق خارج شده بودند. غم و اندوه سراسر وجود على (عليه السلام) را فرا گرفت، به گونه اى که شخصاً آمادگى براى ايراد خطبه نداشت و مطابق اين روايت، خطبه جهاد را نوشت و دستور داد تا سعد (يکى از ياران حضرت) آن را براى مردم بخواند. بسيارى از مردم، از خواب غفلت بيدار شدند و به عنوان عذرخواهى خدمت حضرت آمدند و گروهى نيز همچنان در کار خود مردّد بودند. در اين هنگام حجر بن عدى و سعيد بن قيس (که از فرماندهان باوفاى لشکر حضرت بودند) خدمتش آمدند و عرض کردند که: هر دستورى بفرماييد، ما اطاعت مى کنيم و عشاير ما در اختيار شما است. فرمود: «آماده حرکت براى رفتن به سوى دشمن شويد.» منظور حضرت، سپاه معاويه بود و حضرت پس از مشورت با يارانش معقل بن قيس تميمى را که مردى شجاع و هوشيار بود، به روستاهاى اطراف فرستاد تا از آنجا نيز لشکر جمع آورى کند. ولى هنوز کار معقل انجام نيافته بود که اميرمؤمنان على(عليه السلام) با شمشير عبدالرحمان بن ملجم (لعنه الله)، به شهادت رسيد.(16) *** پی نوشت: 1 ـ «حلوم» در اصل از مادّه «حلم» به معناى «خويشتن دارى» است و چون در حال خواب، انسان، آرام در گوشه اى قرار مى گيرد و به صحنه هايى که در خواب است نظاره مى کند، اين واژه به خواب و رؤيا اطلاق شده است در خطبه بالا، به معناى «آرزوهاى خام» است که شبيه به خوابهاى کودکان مى باشد. 2 ـ «ربات» جمع «ربه» به معناى «صاحب و مالک چيزى» است. (با توجه به «تاء تأنيث» در مورد مؤنّث به کار مى رود. 3 ـ «حجال» جمع «حجله» که صحيح آن حَجَله (بر وزن عجَله) است. 4 ـ توجه داشته باشيد که تعبير به «قاتَلَ» نشان مى دهد که آنها، در مقام مبارزه با خدا و فرمانش برآمده بودند. به يقين چنين کسانى مغلوب و منکوب و مطرود درگاه الهى مى شوند و به همين جهت، بسيارى از مفسّران در اينجا و ذيل آيه 30 توبه (قاتَلَهم اللهُ) آن را به معناى لعن و دورى از رحمت خدا، تفسير کرده اند که در واقع تفسير به لوازم مطلب است. (به مفردات راغب و نثر طوبى ـ از مرحوم علامه شعرانى ـ مراجعه کنيد.) 5 ـ «نغب» جمع «نُغْبه» (بر وزن لقمه) به معناى «جرعه آب يا چيز ديگر» است و در اينجا غم و اندوه را به نوشابه تلخى تشبيه فرموده که امام جرعه جرعه، آن را نوشيده است. 6 ـ «تهام» از مادّه «همم» به معناى «غم و اندوه» است. اين وزن معمولا به معناى مصدر به کار مى رود مانند تکرار و تَذکار. 7 ـ «لله ابوهم»; اين جمله در مقام مدح گفته مى شود و در مواردى، به عنوان تعجب و شگفتى ذکر مى شود و مفهومش اين است که خداوند، پدر آنها را حفظ کند، امّا در فارسى معمولا به جاى آن عبارت «خدا پدرشان را بيامرزد» به کار مى رود. 8 ـ «مراس» و «ممارست» به يک معنا است; يعنى مراقبت و توجه و همراهى با چيزى. 9 ـ «ذرّفت» در اصل از مادّه «ذرف» به معناى «سيلان اشک» است و سپس به «معناى عبور و گذشتن از چيزى» اطلاق شده. در جمله بالا مفهومش گذشتن از صد سال است. 10 ـ سوره ابراهيم، آيات 24 و 25. 11 ـ کلمات قصار، شماره 261. 12 ـ خطبه 121. 13 ـ در مقدّمه جلد نخست درباره شخصيت على (عليه السلام) نيز تا آنجا که مناسب آن بحث فشرده بود، سخن گفتيم و بخشى از قضاوت صاحب نظران را بازگو کرديم. 14 ـ فى ظلال نهج البلاغه، جلد 1، صفحه 192. 15 ـ بحارالانوار، جلد 41، صفحه 62. 16 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 2، صفحات 88 ـ 90 با تلخيص.  
شرح علامه جعفری «يا اشباه الرجال و لارجال، حلوم الاطفال و عقول ربات الحجال لوددت اني لم اركم و لم اعرفكم معرفه - و الله - جرت ندما و اعقبت سدما، قاتلكم الله لقد ملاتم قلبي قيحا و شحنتم صدري غيضا و جرعتموني نغب التهمام انفاسا» (اي نامردان مردنما، روياهاي كودكان در دلتان، عقول زنهاي حجله نشين (در مغزتان)، اي كاش شما را نمي‌ديدم و نمي‌شناختم، سوگند به خدا، اين شناخت، براي من پشيماني آورد و اندوهها بدنبال داشت. خدا نابودتان كناد، قلبم را از خونابه پر كرديد و سينه‌ام را از خشم مالامال نموديد و غم و اندوههاي متالي را جرعه پس از جرعه به من خورانديد). رهبر رهبران انسانيت مي‌نالد و فرياد مي‌زند: او از شغل سياستهاي حرفه‌اي كه انسان و آرمانهايش را حتي بعنوان جزء صدم از موضوعات كارش به حساب نمي‌آورد، متنفر است. او آنچه را كه به رسميت مي‌شناسد و آنرا محور اصلي كار خود قرار مي‌دهد، انسان است و هيچ ناله و آهي از درون مردم قلمرو زمامداريش سر نمي‌كشد، مگر اينكه در سطوح رواني او طنين مي‌اندازد. مگر نديديم كه آزار شدن يك زن مسلمان در جامعه‌اي كه وي رهبريش را در اختيار دارد، از نظر او مساوي مرگ بود؟ اين همان رهبر است كه در نامه‌ي خود به عثمان بن حنيف مي‌نويسد: أاقنع من نفسي ان يقال لي اميرالمومنين و لا اشاركهم في مكاره الدهر (آيا درباره‌ي شخصيتم بهمين قناعت كنم كه به من اميرالمومنين بگويند و در ناگواريهاي روزگار با مردم شركت نداشته باشم؟!). او مردم جامعه را مشتي بوجود جاندار كه جانش وابسته‌ي زمامدار مقتدر باشد، نمي‌داند. او مردم را مانند برگهاي خزاني در برابر طوفان تمايلات زمامدار تلقي نمي‌كند، او از يك افق بسيار والا به آن مردم مي‌نگرد كه جان دارند، من دارند، شخصيت دارند، خواسته‌هاي معقول دارند و او است كه مسئول بارور ساختن همه‌ي آنها است. هيچ جاي ترديد نيست كه اين رهبر كه از پيشتازان «الذين قالوا ربناالله ثم استقاموا» (آنانكه گفتند پروردگار ما الله است و سپس بر اين گفتار همه‌ي شئون حياتي استقامت ورزيدند) و از رهبران كاروانيان «يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت في الحياه الدنيا و في الاخره» (خداوند آنانرا كه ايمان آورده‌اند، با گفتار و تعهد ثابت در زندگي دنيوي و اخروي ثابت نگه مي‌دارد) مي‌باشد، كمترين مسامحه‌اي در انجام تكليف روا نداشته است و كوچكترين تخلفي از تعهد برين كه با خدا درباره‌ي انسانها (كه بمنزله‌ي عيال خداوندي هستند) انجام نداده است. طرق مختلف انسان شناسي و جهان بيني را بر آنان هموار نموده است. هيچ كوتاهي درباره‌ي گستردن عدالت براي عموم مردم روا نداشته است. نه ثروتي از دنيا اندوخته و نه دل به مقام و جاه بسته است. دانش و بينش او به روي پرده‌ي طبيعت همچنان است كه به پشت پرده‌ي طبيعت، تا آنجا كه مي‌گويد: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا (اگر پرده از روي واقعيات برداشته شود، بر يقين من نيفزايد). او در عين حركت در بالاترين قله‌هاي انسانيت و مشاهده واقعيات، بادمسازي از معمولي‌ترين فرد در زندگاني امتناعي ندارد. اين ابر مرد چه ديده است؟ راز بگشا اي علي مرتضي اي پس از سوء القضاء حسن القضا اي علي كه جمله عقل و ديده‌اي شمه‌اي واگو از آنچه ديده‌اي مولوي با اينحال اين رهبر رهبران مي‌نالد و فرياد بر مي‌آورد و مردم را نفرين مي‌كند. با اينكه او مي‌توانست به سنت ديرينه‌ي سياستمداران معمولي عمل كرده، با گفتارهاي ساختگي و يا وعده‌ها و تهديدهاي تصنعي و با نرمشهاي مخملي و خشونتهاي شمشيري و با سازشكاري با قدرتمندان از خدا و از انسان بيخبر، راه سلطه بر آن مردم را براي خود هموار بسازد ولي او مي‌نالد و فرياد بر مي‌آورد و مانند نوح آنانرا نفرين مي‌كند و از پاي درآوردن آنانرا آرزو مي‌كند، ولي دست به مكر پردازيهاي سياسي و بازي تفكرات و شخصيت آنان نمي‌برد. چرا؟ براي آنكه محو شدن آنان در نتيجه‌ي تبهكاريها و رذالتهاي خود كه قانون الهي است، مستند به مشيت آن آفريننده‌ي مطلق است، ولي مكر پردازي و به بازي گرفتن تفكرات و شخصيتهاي آدميان باضافه‌ي اينكه بر دردهاي رواني همان مردم مي‌افزايد، (چنانكه از آغاز تاريخ تاكنون شاهد درد افزائي سياستهاي حرفه‌اي بوده‌ايم) همان اصول و هدفها راتباه مي‌سازد كه علي بن ابيطالب (ع) ساخته شده‌ي آنها است و براي آنها زندگي مي‌كند. بعبارت ديگر محو و نابود شدن مردم در اثر نتايج تباهيها و رذالتهاي خود، خاموش شدن زندگي معمولي حيواني است كه به پستيها سقوط كرده است، در صورتيكه اداره‌ي حيات انسانها با مكر پردازي و با بازي گرفتن استعدادها و شخصيتهاي كمال جوي آدميان، شعله‌ور ساختن و تباه كردن آن حيات معقول است كه تجسم آن ولو در يك فرد، تفسير كننده‌ي هدف والاي زندگي و جهان هستي مي‌باشد. براي توضيح اين حقيقت كه درد و اندوه اميرالمومنين از رذالتها و خودكامگيهاي مردم آن جامعه معلول احساسات خام و ابتدائي نبوده، بلكه با تمام احساسات تصعيد شده‌اش، زجر و شكنجه مي‌ديد، بحثي را درباره‌ي دو نوع احساسات: (خام و تصعيد شده) مطرح مي‌كنيم: مي‌گويند: زندگي براي كسي كه با احساسات زندگي مي‌كند، اندوه‌بار است كه با كمي شوخي مخلوط است و براي كسي كه با تعقل محض زندگي مي‌كند، فكاهي و مسخره است و براي كسي كه هم با احساسات و هم با تعقل زندگي مي‌كند فاجعه‌اي دردناك است. از اين سخنان بطور فراوان چه در شرق و چه در غرب از ذهن بعضي از نويسندگان تراوش كرده و روي كاغذها ثبت شده است. البته مسلم است كه اين گونه جملات برخي از افكار را به خود جلب مي‌نمايد و آنها را يك حقيقت مسلم مي‌پندارند. و ممكن است جملاتي را كه مواردي از نهج‌البلاغه كه بازگو كننده‌ي تاثرات اميرالمومنين عليه‌السلام در تاييد مضامين فوق است، مورد استشهاد قرار بدهند و بگويند: چون اميرالمومنين هم با احساسات زندگي مي‌كرد و هم با تعقل، لذا زندگي براي او يك تراژدي (فاجعه‌ي دردناك) بوده است. بنظر مي‌رسد مضامين فوق از يك ديدگاه ادبي نزديك به مرزهاي رواني - فلسفي گفته شده است. و تطبيق آنها بر زندگي اميرالمومنين ناشي از بي‌اطلاعي از شخصيت آن بزرگوار بوده است. ما براي توضيح اين مطلب، احساسات و تعقل را بطور اختصار مطرح مي‌كنيم تا ببينيم آيا مضامين فوق صحيح است يا نه؟ بطور كلي احساسات عبارتست از تموج رواني و هيجان در هنگام ارتباط با پديده‌ها و واقعيات كه به نوعي از انواع، دريافت كننده را تحت تاثير قرار مي‌دهند و دريافت كننده در برابر آنها مقاومت خود را از دست مي‌دهد. اگر شخصيت دريافت كننده همواره با روان تاثير پذير با عوامل محرك روبرو گردد، جاي ترديد نيست كه تناقض‌هائي كه از عوامل محرك، درون چنين شخصيتي را جولانگاه خود قرار مي‌دهند، نتيجه‌اي جز اندوه مستمر ببار نخواهند آورد. ولي اين روش زندگي نه مي‌تواند تحركات احساساتي را بطور مطلق محكوم كند و نه مي‌تواند احساسات را بطور عموم مقابل تعقل قرار بدهد. زندگي با احساسات خام توضيح اينكه احساسات دو حالت اساسي دارد: حالت يكم- ابتدائي و خام چنانكه در كودكان و افراد رشد نيافته ديده مي‌شود. اين نوع يا اين حالت از احساسات معمولا در انسانهايي است كه عناصر نيرومند رواني، شخصيت آنان را پي‌ريزي نكرده و از مرحله‌ي بازتابي به مرحله‌ي فعاليت نرسانيده است. در نتيجه از بررسي و ارزيابي عوامل و انگيزه‌هايي كه احساسات را به حركت در مي‌آورند، ناتوانند. از هر پديده‌اي كه در جهان طبيعت يا در قلمرو انساني رخ مي‌دهد، توقع دارند كه سطوح شخصيت آنانرا بنوازد و فورا جاي خود را بيك پديده‌ي نوازشگر ديگر بدهد. ولي نه جهان طبيعت و نه انسان ها چنين تعهدي را نكرده‌اند كه همواره با چهره‌اي دلارام و هويتي دلپذير سراغ اين انسان احساساتي را بگيرند. آيا زيباتر و با عظمت‌تر از عدالت چيزي وجود دارد؟ با اينحال اگر روزي عدالت با بالهاي زرينش در بالين آدمي بنشيند و حق او را كه ديگران به يغما برده بودند، بگيرد و با دو دست نوازشگر آن را تقديم او نمايد، روزي ديگر براي گرفتن حق ديگران، با شمشير حق طلب سراغش را خواهد گرفت. اگر كسي عدالت را در هنگام نوازش با آن قيافه‌ي ملكوتيش ببيند و به شخصيت خود بقبولاند كه عدالت يعني همين، و با همين قيافه‌ي ملكوتي با بالهاي فرشتگان، و تحت تاثير چنين احساس خام عدالت را تفسير كند و بخندد و دست بيفشاند و پاي بكوبد، در آنروز كه با بالهاي قانون و شمشير حق طلب به دست، بسراغش آيد، گريستن آغاز خواهد كرد و دستها را گره كرده به مغزش فرو خواهد كوفت و پاهايش را از راه رفتن باز خواهد ماند و اگر زندان گير نباشد، زمينگير خواهد گشت. در آنهنگام كه آدمي با ديدن بعضي از زيبائيها و عظمتها و ارزشهاي انساني، چنان تحت تاثير قرار بگيرد كه از انسان شناسي به انسان پرستي گام بگذارد، در آنروز كه با چهره‌هايي مانند چنگيز و نرون روبرو شود تغيير موقعيت از انسان پرستي به انسان دشمني دمار از روان او در مي‌آورد، آري، اندوه سهل است كه اختلال رواني تباهش خواهد ساخت. اين احساسات خام حتي گاهي مغزهاي متفكر بشري را كلافه مي‌كند، توقعات و انتظارها چنان تحت تاثيرشان قرار مي‌دهند كه فراموش مي‌كنند كه صدها گره و مشكلات زندگي را با تعقل و ديگر عوامل درك و شناخت باز كرده‌اند، ناگهان فرياد مي‌زنند كه: سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي جان ز تنهايي به لب آمد خدايا همدمي تا جائيكه انسان و جهان براي اين مغزها چنان اندوهبار مي‌آيد كه مي‌گويد: آدمي در عالم خاكي نمي‌آيد بدست           عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي اين هم كه امكان ندارد و ما نمي‌توانيم جهاني نو و انساني نوتر بوجود بياوريم، پس چكار بايد كرد؟ اين سئوال كه از جهش از احساسات به تعقل محض درباره‌ي انسان و جهان بوجود آمده است، به همان فاجعه در داگين منجر مي‌شود كه در عنوان بحث مطرح كرده‌ايم. لذا مي‌گويد: دست از اين احساسات و اين تعقل محض بردار و برخيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم: كز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي (حافظ) مغزهاي ديگري هم پيدا مي‌شوند و با همه گونه اشخاص نشست و برخاست مي‌كنند، با مردمي كه در حماقت بحد نصاب رسيده‌اند، تا آنانكه در قدرت عقلاني و احساسات تصعيد شده برهان المحققين شده‌اند، دمساز مي‌شوند و شخصيت آنان تحت تاثير هيچ يك از آن گروهها قرار نمي‌گيرد و براه تكامل معرفت خود مي‌روند: من بهر جمعيتي نالان شدم         جفت خوشحالان و بدحالان شدم من آنان را شناختم اما آنان: هر كسي از ظن خود شد يار من وز دون من نجست اسرار من زندگي با احساسات تصعيد شده مقصود از احساسات تصعيد شده اينست كه تاثر روان از انگيزه‌ي احساسات مانند يك معلول ماشيني از يك علت ماشيني نبوده، بلكه پيش از آنكه انگيزه‌ي احساسات در روان آدمي تاثير ايجاد كند، مجموع نيروها و عناصر شخصيت شناخته شده، ارزيابي شده باشد. هر اندازه كه معرفت آدمي درباره‌ي آن انگيزه‌ها و شئون مربوط به آنها بيشتر بوده باشد تاثر از آنها معقول‌تر خواهد بود. بعنوان مثال يك فرد عادي وارد يك منظره‌ي زيبا و لذت‌بار مي‌گردد، جاي ترديد نيست كه با تماشاي آن منظره مفروض بقدري عالي باشد كه تماشاگر باصطلاح معمولي از خود بيخود شود. اما اگر فرض كنيم فردي ديگر وارد آن منظره مي‌شود كه مناظر زيادي را ديده و درباره‌ي واحدهاي تشكيل دهنده آن و همچنين درباره‌ي مجموعه‌هاي نسبي و مجموعه ي كلي آن مناظر، معلومات و دريافتهاي فراواني دارد، هيچ جاي شك نيست كه اين فرد از منظره‌ي مفروض، تاثيري را كه فرد عادي پيدا مي‌كند، نخواهد داشت زيرا انگيزگي و تحريك زيبائي آن مناظره بوسيله‌ي معلومات و دريافتهاي فراوان پيشين تفسير و توجيه شده و كيفيت تاثرش عالي‌تر و مخلوط با فعاليتهاي ديگر ابعاد رواني او خواهد بود. احساساتي كه بچنين شخصي دست خواهد داد، احساساتي است تصعيد شده، نه احساسات خام. يك مثال ديگر براي توضيح احساسات تصعيد شده در نظر مي‌گيريم: در كوچه‌اي جنايتي واقع شده، جسدي بيجان روي خاك و خون غلطيده و جراحتهاي وارد بر پيكر مفروض، بيرحمي و شقاوت وقيحانه‌ي قاتل را مجسم نموده و نمايانگر ناتوان شدن مجني عليه در برابر ضربات بيرحمانه‌ي قاتل جنايتكار مي‌باشد. احساسات مردم تماشاگر با ديدن جنايت مفروض بسيار گوناگون مي‌باشد. شايد وقاحت و پليدي جنايت بعضي از تماشاگران را بقدري تحت تاثير قرار بدهد كه واقعا از خود بيخود شوند و چه بسا كه به نوعي اختلال رواني دچار شوند. در آن حال كارشناس مسائل جنائي وارد صحنه مي‌شود و به تماشا و بررسي جنايت مي‌پردازد. يقيني است كه اين كارشناس هم بدانجهت كه انسان است از آن منظره‌ي دردناك متاثر شود، ولي بدون اينكه اين تاثير بتواند نيروي محاسبات و بررسيهاي جنايت را كه بوسيله‌ي معلومات و قوانين مربوطه به فعاليت مي‌افتد، خنثي نمايد، كارشناس به بررسي و محاسبات خود مي‌پردازد. احساسي كه اين شخص در برابر جنايتت دارد، يك احساس تصعيده شده‌اي است كه سطوح رواني و نيروهاي فعال مغز او را مختل نمي‌سازد. از اين دو مثال بخوبي روشن مي‌شود كه مقصود از احساسات تصعيد شده بروز حالات غيرطبيعي در انسان نيست. بلكه آن پديده‌هاي رواني است كه شخصيتهاي رشد يافته با همكاري معلومات و دريافت شده‌هاي منطقي و تجربي در برابر انگيزه‌ها از خود بروز مي‌دهند. بنابراين، معناي احساسات تصعيد شده نفي خاصيت تاثرپذيري انسان از انگيزه‌هاي محرك احساسات نيست، بلكه نشان دهنده‌ي رشد شخصيت در ابعاد گوناگون است. و اين تفسير درباره‌ي احساسات تصعيد شده غير از تفسيري است كه بعضي از روانكاوان دوران معاصر مطرح مي‌كنند و مي‌گويند: احساسي كه تصعيد مي‌شود، نوعي ديگر از احساس ابتدائي طبيعي است، مثلا احساسات هنري، تصعيد شده از احساسات جنسي است كه سركوب شده است. اينگونه تفسيرها در نيروها و ابعاد رواني، نه تنها هيچ مشكلي را حل نمي‌كند، بلكه خلاف مشاهدات عيني ما است كه مي‌بينيم آنچه را كه ماده‌ي خام احساسات تصعيد شده فرض مي‌شود، دوشادوش يكديگر در روان انسانها به فعاليت مي‌پردازند، مثلا با اشباع كامل و آزادانه‌ي غريزه‌ي جنسي، فعاليتهاي هنري هم در همان انسان در حد اعلا است. باضافه اينكه ماهيت لذت جنسي و آثار و خواص آن و احساساتي كه در موقع هيجان اين غريزه بوجود مي‌آيد، با ماهيت و ديگر لوازم لذت هنري و ريشه‌هاي خلاقيت آن هيچگونه شباهتي ندارد. بنظر مي‌رسد كه در تفسير احساسات تصعيد شده در روانكاوي و روانشناسي معاصر نيز، ذوق پردازي در نتيجه‌ي پافشاري به اصول پيش ساخته كار خود را كرده است. بهر حال اين جمله كه مي‌گويد: كسي كه با احساسات زندگي مي‌كند، زندگي او درام است از يك جريان عادي سخن مي‌گويد و در عين حال مردم را از امكان رشد دادن شخصيت براي آمادگي به احساسات تصعيد شده‌ي غافل نگه مي‌دارد. شعرا و نويسندگان ادبي عالي مقام كه آثار برجسته و سازنده در تاريخ بشري بوجود آورده‌اند، دستخوش احساسات خام نبوده با احساسات تصعيد شده با مردم سخن گفته‌اند و مقصودي جز تحريك احساسات تصعيد شده‌ي انسانها، يا روشن ساختن راه تصعيد احساسات آنان نداشته‌اند. بينوايان ويكتور هوگو، جنگ و صلح تولستوي يادداشتهاي زيرزميني داستايوسكي، پنج حكايت شكسپير، اين آثار در پيشبرد تكامل بشري گامهاي موثري را برداشته‌اند. با اينكه محتويات كتابهاي اينان نه با منطق رياضي اثبات شده است و نه با فلسفه‌ي علوم تحققي محض و نه از تجربه در روي نمودهاي فيزيكي و فيزيولوژيكي انسانها، بلكه استخوان بندي اين آثار سازنده با عناصري از احساسات تصعيد شده‌اي است كه در متن حيات انسانها و لابلاي سطوح رواني آنان در جريان است. حال به اين سئوال توجه كنيد: آيا كسي كه با احساسات زير زندگي مي‌كند، زندگي او دردناك و اندوهبار است كه با شدت تدريجي براي روان او بيماري را به ارمغان مي‌آورد؟! 1- شب پيش از خفتن باز گفت: هرگز نه از دزدان بترسيم، نه از آدمكشان اينها خطرات بيروني‌اند، خطرات كوچكند، از خودمان بترسيم، دزدان واقعي فتواهاي بي‌دليل ما هستند، آدمكشان واقعي نادرستيهاي ما هستند، مهالك بزرگ در درون ما است. 2- هنگاميكه ميخ غلش (ژان‌والژان) را بر پشت گردنش با ضربات شديد چكش پر چين مي‌كردند، مي‌گريست، اشكهايش خفه‌اش مي‌كرد، از حرف زدن بازش مي‌داشت و او گاهگاه موفق مي‌شد بگويد: من در فاورول درخت تراش كن بودم سپس هق‌هق كنان دست راستش را بلند مي‌كرد و متدرجا هفت دفعه مثل آنكه هفت سر نامساوي را پياپي پس مي‌كرد، فرود مي‌آورد و از اين حركت حدس زده مي‌شد كه كاري كرده و هرچه بوده است براي پوشاندن و غذا دادن هفت طفل كوچك بوده است عظمت دموكراسي در آنست كه چيزي را از انسانيت انكار نكند، چيزي را از انسانيت رد نكند، پهلو به پهلوي حقوق انسان يا لااقل نزديك به حقوق انسان، حقوق جان آدمي است. محو تعصب، تجليل لايتناها، اين قانون واقعي است. آدمي بايد به وظيفه‌ي آدميتش عمل كند، به كرنش كردن زير درخت خلقت و به سير و سياحت در شاخ و برگهاي پر ستاره‌ي آن اكتفاء نكنيم. ما يك وظيفه داريم: كار كردن در راه جان انساني، دفاع از راز در قبال اعجاز، لايدرك را پرستيدن و نامعقول را دورانداختن، از شگفتيها جز آنچه را كه ضروري است، نپذيرفتن، ايمان را سالم كردن، خرافات را از روي دين برداشتن، خدا را از قيود رهاندن. 3- زندگي آدمي پيش از آنكه به نان بسته باشد، به ايجاب بسته است، ديدن و نشان دادن كافي نيست. فلسفه بايد بمنزله‌ي يك انرژي باشد، بايد عملش و اثرش بكار بهبود جان بشر آيد. سقراط بايد در آدم وارد شود و مارك اورل را به وجود آورد. بعبارت ديگر از مرد سعادت مرد عقل حاصل كرد مبدل كردن عدن به دانشكده. علم بايد يك اكسير مقوي باشد. تلذذ؟! چه هدف ناچيز و چه جاه طلبي بي‌مقداريست! تلذذ كار جانوران است. پيروزي واقعي جان آدمي فكر كردن است و فكر را براي رفع عطش آدميان بكار بردن. معرفت خدا را همچون اكسير به همه دادن، در وجود همه كس وجدان و علم را دست در آغوش كردن و با اين مواجهه‌ي اسرارآميز درستگارشان ساختن. چنين است وظيفه‌ي فلسفه‌ي واقعي. اخلاق يك شكفتگي حقايق است. سير و سلوك به عمل منتهي مي‌شود، كمال مطلق بايد عملي باشد. ايده‌آل بايد براي روح آدمي قابل استنشاق قابل ادراك و قابل خوردن باشد. همين ايده‌آل است كه حق دارد بگويد: اين گوشت من است، اين خون من است. 4- اگر طبيعت مشيت ناميده مي‌شود، اجتماع بايد بصيرت نام داشته باشد. ضرورت رشد معنوي و اخلاقي كمتر از لزوم بهبود مادي نيست. دانستن يك توشه‌ي حياتي است، فكر كردن داراي نخستين ضرورت است. حقيقت مانند آرد غذاي آدمي است. دماغي كه از دانش و خرد روزه داشته باشد، لاغر مي‌شود. بهمان اندازه كه به شكمهاي گرسنه رحم مي‌كنيم، به روحهايي كه غذا نمي‌خورند نيز دل بسوزانيم. اگر چيزي بتوان يافت كه از احتضار يك جسم بر اثر نان نداشتن رقت انگيزتر باشد، همانا جان آدمي‌است كه از نور نداشتن مي‌ميرد. آيا محتويات اين جملات كه در چهار قطعه از هوگو نقل كرديم، احساسات خام است كه زندگي را غم انگيز مي‌نمايد؟! با اينكه اين محتويات را نمي‌توان با استدلالهاي عقل نظري و منطقي رسمي كه در جريانش بر واحدهاي كميت و كيفيت و روابط ضروري و محصولات حواس تكيه مي‌كند، اثبات نمود و با اينكه به هيچ وجه نمي‌توان همه‌ي چون و چراهايي را كه در تحليل و تركيب محتويات مزبور پيش مي‌آيد، پاسخ منطقي رسمي داد و با اينكه دريافت كننده‌ي محتويات مزبور مغز و دل گوينده‌ي آنها را به دردها و ناگواريهاي انسانها مشغول داشته است، با همه‌ي اين اوصاف وضع رواني ويكتور هوگو را در يكي از عالي‌ترين مراحل شكوفايي و انبساط نشان مي‌دهند كه ايكاش هوگو آن وضع رواني را موقع چشم بربستن از اين دنيا، اكثر متفكران اروپا تقسيم مي‌كرد و مي‌رفت. اينست معناي احساسات تصعيد شده كه بايستي همه‌ي تعليم و تربيتها متوجه آنها گشته و با اهميت جدي تقويت آنها را در انسانها هدف خود قرار بدهند، اگر انساني براي بوجود آوردن تاريخ انسان بجاي تاريخ طبيعي مورد احتياج بوده باشد، و با در نظر گرفتن مطالب فوق و توجه به اينكه علي بن ابيطالب (ع) بطور قطع اسیر و تحت تاثير احساسات خام كه روشن‌ترين دليل ضعف شخصيت است، قرار نگرفته است، باين نتيجه مي‌رسيم كه علي بن ابيطالب با احساسات تصعيده شده‌اي كه عقل سليم و جهان بين در بوجود آمدن آنها شركت داشته‌اند، زندگي كرده است. مهمترين دلايلي كه اين مدعا را ثابت مي‌نمايد، حالت شكرگذاري و احساس رضايت دائمي درباره‌ي مشيت خداوندي در جريان زندگيش بوده است. هيچ تاريخي اگر چه سند قطعي هم نداشته باشد، نشان نمي‌دهد كه علي بن ابيطالب (ع) در برابر آن همه ناملائمات گوناگون و بيشمار كه پيرامون او را گرفته بود، دچار احساسات شده و درباره‌ي زندگيش با خدا و گلايه و شكوه بپردازد، و بگويد كه: بارالها، من علي بن ابيطالب كه بنده و تسليم قوانين تو هستم، من كه عدالت ورزيدن را با تمام سطوح رواني و ذرات خونم در آميخته‌ام، من كه در همه‌ي زندگي‌ام حتي يك دروغ نگفته‌ام، حتي به مورچه‌اي با كشيدن پوست جوي از دهانش ستم روا نداشته‌ام، هرگز ارتباط خود را با بينوايان و مستضعفان جامعه قطع نكرده، بلكه در راه دفاع آنان به جانبازي و شهادت تن در داده‌ام و براي ريشه كن كردن ظلم، اهانتها از از معاويه‌ها و عمر و عاص‌ها را متحمل شده‌ام … پروردگارا، با همه‌ي اين گذشت و كوششها در راه حيات معقول انسانها، چرا مرا در دريايي از مصيبتها و ناگواريها غوطه‌ورم ساخته‌اي؟ بلكه بالعكس همواره در سرتاسر نهج‌البلاغه با نوعي از انبساط روحي علي بن ابيطالب در برابر عدل الهي رويارو مي‌شويم، كه موجب حيرت ما مي‌گردد جملاتي كه اميرالمومنين درباره‌ي شكرگزاري نعمتهاي خداوندي و گسترش عمومي عدالت الهي در پهنه‌ي جهان هستي، در نهج‌البلاغه بيان نموده است، خود بهترين دليل آن است كه ابراز ناراحتيها و ناگواريهايي كه در چند مورد در نهج‌البلاغه آمده است، معلول تحرك احساسات خام نبوده است، بلكه احساس درد و رنجش و ابراز آن كه ناشي از خنثي گشتن آرزوها و اميدها و تلاشهاي اميرالمومنين در راه ايجاد حيات معقول بوده براي مردم جامعه بوده اين يك احساس مربوط به شكست معمولي در زندگي شخصي نبوده است تا گفته شود احساس خام بوده و بازگو كردن احساسات خام و تحت تاثير قرار گرفتن اميرالمومنين عليه‌السلام از آن احساسات، شايسته‌ي مقام والاي آن حضرت نبوده است، مگر او لذت پرست و مقام جو و ثروت طلب و خودخواه بود كه با اختلال در يكي از آنها، احساسات تصعيد نشده‌ي او بحركت در آيد و آنها را به رخ مردم بكشد. اين عدالت محض، اين حق طلب حق خوي، اين نور خاموش نشدني، بر تاريكي ديگران مي‌سوخت و شعله‌هايش بصورت كلمات و جملاتي از زبانش زبانه مي‌كشيد، بطور كلي مي‌توان گفت: اگر سر تا سر اوراق تاريخ بشري را تتبع و فحص نماييم، هيچ انسان بزرگي را كه واقعا انسان و ارزش بر چهره‌اش سايه انداخته، قطراني از اشك فوق ارزش بر رخساره‌اش سرازير گشته، و تبسمي اميد بخش بر لبانش نقش بسته است. شما چه گمان مي‌كنيد؟ خيال مي‌كنيد كه يك رهبر واقعا انسان مي‌تواند به خنده‌ها و خوشيهاي آنانكه روانشان بقول هرگو از نداشتن روشنايي و مغزشان از نداشتن فكر در حال جان كندن بسر مي‌برند، دلخوش نموده، نگريد و ننالد و فرياد نزند؟ اين گريه و ناله و فرياد نمودهايي از احساسات خام نيست، اين جوشش مشيت الهي در دل و مغز انسانهايي است كه هدف زندگي انسانها را در هدف كلي آهنگ هستي درك كرده و با تمام قوا در نزديك ساختن آنان به هدف زندگيشان تلاش مي‌كنند و به تكاپو مي‌پردازند. آيا سوزش دروني كه يك انسان بزرگ از رواج دروغ در جامعه احساس مي‌كند، از نوع احساسات خام است؟! آيا وقتي كه يك انسان بزرگ از خفه شدن صداها و ناله‌هاي مستضعفان جامعه مي‌نالد، نوعي از احساسات خام است؟! در آنهنگام كه انسان بزرگ سقوط ارزش جانهاي آدميان را در برابر تمايلات قدرتمندان سلطه‌گر مي‌بيند و جان و روانش را در شعله‌هاي سوزان آرمانهاي اعلاي انساني كه بوسيله‌ي سلطه‌گران به آتش كشيده شده است، مي‌بيند، ننالد و آهي بر نياورد؟! براي انسانهاي رشد يافته اصلي وجود دارد كه غوطه‌وران در لجن خودكامگيها نمي‌توانند آنرا درك كنند. اين اصل عبارت است است از اصل احساس وحدت همه‌ي انسانها در حركت به سوي كمال كه عامل و راهنماي اين حركت انسانهاي رشد يافته مي‌باشند. اين احساس چنين است كه تلخي درماندن فردي از اين كاروان پوينده‌ي مسير كامل بيش از كمال بيش از آنكه ذائقه‌ي آن فرد را بيازارد، ذائقه‌ي رهبر را شكنجه مي‌دهد. هرگاه كه يك فرد از كاروان اين مسير با فرد ديگر گلاويز شده و براي اشباع حس خودخواهي او را از پاي در مي‌آورد احساس وحدت مزبور در درون رهبر، از پاي در آمدن فرد ستمديده را از پاي در آمدن خود مي‌بيند، اگرچه از پاي در آورنده در شاديها غوطه‌ور شود و خنده‌ها چهره‌ي او را در همه‌ي عمر اشغال و عقل و خردش را استثمار نمايد. اين يك احساس اسرار آميز و خيالي و اوتوپيائي نيست. اين يك احساس تلقيني و ناشي از ناديده گرفتن واقعيات عيني زندگي كه ماكياولي را شمشير بدست رو در روي همه‌ي ارزشها و اصول عالي انساني قرار داده است، نمي‌باشد. همگان مي‌توانند از احساس وحدت ميان يك پدر خردمند و مادر عطوف و كودك منحصر به فردشان، آن حساس عالي را كه وحدت والا و معقول ميان انسانها را بخوبي اثبات مي‌كند درك نمايند. چنانكه اصل احساس وحدت عاطفي كه خنده و شادي كودك در حال بازي با كارد برنده را، مبدل به ناراحتي فعال در موقع گرفتن كارد از دست كودك در درون پدر و مادر مي‌نمايد، همچنان احساس وحدت معقول انسانهاي رشد يافته را با ديدن انحرافات و خودكامگيها و خودكشيهاي مردم كه توام با رضايت و خوشحالي انجام مي‌دهند به درد و زجر و شكنجه دچار مي‌شوند. زندگي با تعقل محض در عنوان كلي اين مبحث ديديم كه گفته بودند: زندگي با تعقل محض فكاهي و مسخره‌ي موجب خنده است. آيا اين مطلب درست است؟ بايد گفت درستي و واقعيت اين مطلب هم مساوي درستي و واقعيت همان مطلب است كه مي‌گفت: زندگي با احساسات رنج آور و درد آگين است. اگر منظور از تعقل محض اين باشد كه آدمي در واقعيات زندگي با همه‌ي ابعادش با استدلالهاي متكي بر اصول بديهي (آكسيوم‌ها) و حداقل با اصول قراردادي كه صحيح تلقي شده‌اند (پوستولاها) و با تجربي ات قاطعانه و داده‌هاي اوليه كه هيچ كسي كمترين ترديدي در آنها نداشته باشد، بطوريكه همه‌ي زندگي با دقيقترين فرمولهاي رياضي و منطقي محض به جريان بيفتد، چنين زندگي بيش از آنكه فكاهي و مسخره بوده باشد. امكان‌ناپذير است. زيرا سپري كردن همه‌ي عمر براي پاسخ نهايي فقط براي اين سئوال كه چرا فكر مي‌كنيم؟ كفايت نخواهد كرد و اگر بخواهيم براي لزوم ادامه‌ي حيات دليل كاملا منطقي و عقلائي اقامه كنيم، مسلم است كه بدون شناخت واقعي پديده‌ي حيات موفق به پيدا كردن چنين دليلي نخواهيم بود، در حاليكه براي شناخت حقيقت حيات بنا به پيدا كردن چنين دليلي نخواهيم بود، در حاليكه براي شناخت حقيقت حيات بنا به گفته‌ي اوپارين زيست شناس معروف بايستي از گردنه‌ي هفت ميليون چون و چرا بگذريم، يعني به هفت ميليون سئوال پاسخ قانع كننده پيدا كنيم. البته مي‌توان با يك احساس ذوقي و با يك ديد خاص همه‌ي آن سئوالات را با پاسخي مانند جبر طبيعت چنين اقتضاء مي‌كند. هر معلولي از علت بوجود آمده است، در مسير حركت هر موقعيت سابق موقعيت لاحق را زمينه چيني مي‌كند، اصل تكامل چنين است مرتفع ساخت، ولي همه مي‌دانيم كه مرتفع ساختن سئوال با نفي موضوع آن، غير از پاسخ علمي محض براي سئوال مفروض مي‌باشد. ممكن است اين اعراض بنظر رسد كه مقصود گوينده‌ي جمله‌ي مزبور آن نيست كه اگر مردمي پيدا شوند و زندگي خود را بر مبناي مسائل و اصول علمي و فلسفي عقلائي محض قرار بدهند، زندگي آنان مسخره‌اي بيش نخواهد بود. يا زندگي را جز فكاهي و مسخره نخواهند ديد، زيرا چنين زندگي امكان پذير نمي‌باشد، بلكه مي‌گويد: اگر كسي بخواهد جريان زندگي عيني خود را بر مبناي تشخيص هدفهاي عقلائي و وسائل مناسب آنها و هم چنين بر مبناي مراعات همه‌ي احتمالات مفيد و مضر قرار بدهد، در دريائي از ضد و نقيضها و شك و نوميديها و شكست و پيروزي و شاديها و اندوه‌هايي كه قابل محاسبه‌ي دقيق عقلائي نمي‌باشند، غوطه‌ور خواهند گشت. مطلبي كه ما در اين مسئله داريم به نظير همان مطلب است كه درباره‌ي زندگي مبني بر احساسات گفتيم. ما در آن مبحث احساسات خام را از احساسات تصعيد شده تفكيك كرديم و حل مسئله را با آن تقسيم و توضيح درباره‌ي دو نوع احساسات پيشنهاد نموديم. در اين مبحث مي‌توانيم بگوئيم: مقصود اين گوينده از تعقل چيست؟ و آن زندگي كه تحت سيطره‌ي حاكميت عقل بجريان ميفتد كدام است؟ اگر مقصود مستند ساختن و بناگذاري زندگي بر استدلالهاي متكي بر اصول بديهي و حداقل بر اصول موضوعي و بر تجربيات قاطعانه و داده‌هاي اوليه است كه هيچ كسي ترديدي در صحت آنها نداشته باشد، حتي خود عقل محض متكفل وصول اين فعاليتها به واقعيت نيست، چه رسد به اينكه ناتواني را به گردن انسان و عدم گنجايش زندگي و عدم آن بيندازيم. و اگر منظور گوينده، زندگي با تعقل آن انسان است كه با شخصيت رشد يافته‌اش تعقل را در ميدان خاص فعاليتهاي خود و احساسات را در پديده‌ها و انگيزه‌هاي مربوطه و هريك از تجسم و تداعي معاني و اراده و تصميم و انديشه و ديگر نيروهاي فعال رواني را در ميدان مخصوص به خود به كار بيندازد، بدون ترديد اين انسان زندگي كاملا آرماني خواهد داشت. براي درك همه جانبه‌ي اين مسئله بايد اصل زير را مورد توجه قرار بدهيم: احساس تصعيد شده (احساس برين) عامل واقعي تعيين كننده‌ي روش عقلاني بشري در زندگي است احساس تصعيد شده را احساس برين و فهم برين نيز مي‌توان ناميد. مقصود از اين احساس و فهم، درك واقعيت جهان هستي و ضرورت قوانين حاكم در آن و لزوم شناخت آنها به اضافه‌ي دريافت واقعيت زندگي و اصول مربوط و شناخت آنها مي‌باشد. اين احساس برين كاري با فعاليتهاي جزئي حواس و عقل و انديشه كه به موضع گيريهاي خاص آدميان بوجود مي‌آيد، ندارد. اين احساس دستوري كه صادر مي‌كند، اينست كه انسان موظف است واقعيات جهان هستي و ضرورت قوانين حاكم در آن و لزوم شناخت آنهارا به اضافه‌ي دريافت واقعيت زندگي و اصول مربوطه و شناخت آنها براي عمل و پيشبرد زندگي به سوي حيات معقول بطور قطع بپذيرد. كمترين ترديد در وجود اين احساس، راهي جز آن راه كه به قهوه‌خانه‌ي نهليسيتي پوچ گرائي منتهي مي‌شود، در پيش ندارد. اگر فلاسفه و حكمايي درباره‌ي اين احساس بحث و استدلال مشروح نداشته باشند، بجهت شدت بداهت و روشنايي آن بوده است، نه اينكه اين احساس براي انان مورد ترديد بوده باشد. اين احساس برين قضاياي كلي زير را درباره‌ي چگونگي ارتباط صحيح ميان انسان و واقعيتهاي فوق مطرح مي‌نمايد: قضيه‌ي يكم - تنوع موضع گيري انسان در ميان نمودهاي جهان طبيعت، موجب اختلاف در محصولي است كه از ارتباط با حواس ناشي مي‌گردد، مانند اينكه اجسام از دور كوچك ديده مي‌شوند. سرعت حركت موجب نمايش اتصال مجموعه‌ي اجزاء متحرك جسم مي‌گردد، ماند سه شاخه‌ي پنكه برقي در حال سرعت حركت كه دايره‌ي حقيقي نمودار مي‌گردد. همچنين نمايش اغلب كيفيتها و كميتهايي كه نمود عيني دارند، بستگي به چگونگي ارتباط حواس با آنها دارند. احساس برين با مشاهده‌ي تنوع محصول ارتباط حواس با محسوسات، اين قضيه كليه را صادر مي‌كند كه در شناخت و ارزيابي محصول مزبور موضع گيريهاي خاص آدمي دخالت مي‌ورزند. پس ما اين قضيه را بطور كلي بعنوان اصل صحيح در معرفت مي‌پذيريم كه ما در نمايشنامه‌ي بزرگ وجود، هم بازيگريم هم تماشاگر. قضيه‌ي دوم - تعقل آدمي كه مواد خام فعاليتهاي خود را از ارتباط حواس با محسوسات و ديگر ابزار و وسايل ارتباط با جهان عيني مي‌گيرد، مبناي كار خود را بر اصول و قوانيني قرار مي‌دهد كه در آن موقعيت زماني و محيطي تثبيت شده تلقي شده‌اند. اينست قلمرو عقل نظري كه بدون مواد خام مزبور قدرت فعاليت ندارد. اين فعاليت يكي از اساس‌ترين وسيله‌ي تنظيم مسائل علوم و جريان زندگي عيني انسانها مي‌باشند كه هيچ نيرويي جز همان عقل نظري قادر به انجام چنين فعاليتي نمي‌باشد. پس اين قضيه را هم بطور كلي بعنوان يك اصل در حقيقت و ارزش فعاليتهاي عقل نظري مي‌پذيريم. قضيه سوم - ما نوعي از درك درباره‌ي واقعياتي داريم كه جنبه‌ي عيني فيزيكي ندارند مانند همه‌ي اهداف و آرمانهاي والاي انساني، مانند عدالت و آزادي و احساس تعهد و اشتياق و كوشش در راه رشد و كمال. درك اين بايستگيها و شايستگيها با كمال وضوح در ما وجود دارد، اگر اشخاصي نتوانند عامل ديگري براي درك و دريافت مزبور بپذيرند و در عين حال وجود و اصالت آن را قبول كرده‌اند، هيچ مانع منطقي وجود ندارد كه آنرا يكي از فعاليتهاي عقلي بنامند، حتي مانعي وجود ندارد كه آنان ميدان عمل عقل نظري را آنقدر توسعه بدهند كه درك بايستگيها و شايستگيهاي مزبور را به عقل نظري مستند نمايند، زيرا جاي گفتگو نيست كه بحث ما در واقعيت است نه الفاظ و نقش اعتبار و قرارداد آنها در ابراز معاني، پس اين هم يك قضيه‌ي كلي كه مي‌توانيم بعنوان دريافت شده‌هاي اصيل احساس تصعيد شده يا احساس و فهم برين تلقي نمائيم. روي اين سه اصل كلي مي‌توانيم بگوئيم. كسي كه رفتار زندگي خود را بر مبناي عقل تنظيم كند، يكي از سعادتمندترين و با فضيلت ترين انسانها بشمار مي‌رود. شوخي و مسخرگي زندگي از عقل ناشي نمي‌شود، بلكه از ناتواني از شناخت و بكار بردن عقل بوجود مي‌آيد. *** «و افسدتم علي رايي بالعصيان و الخذلان، حتي لقد قال قريش: ان ابن ابيطالب رجل شجاع ولكن لاعلم له بالحرب. لله ابوهم! و هل احد منهم اشد لها مراسا و اقدم فيها مقاما مني؟ لقد نهضت فيها و ما بلغت العشرين و ها انا ذا قد ذرفت علي الستين ولكن لا راي لمن لايطاع» (راي و نظرم را با نافرماني و تنها گذاشتن من مختل ساختيد، تا آنجا كه قريش گفتند: فرزند ابيطالب مرديست دلاور، ولي فنون جنگ را نمي‌داند! خدا پدرشان را حفظ كناد، آيا در ميان آنان كسي در امور جنگي با مهارتتر از من و با سابقه‌تر از من وجود دارد؟! من هنوز به بيست سالگي نرسيده بودم، قيام به تكاپو در جنگ نموده‌ام، اكنون ساليان عمرم از شصت تجاوز مي‌كند. (ولي چكنم؟!) كسي كه اطاعت نمي‌شود، رايي ندارد). تماشاگران بيخبر از واقعيتها به قضاوت نشسته و درباره‌ي علي (ع) به قضاوت پرداخته‌اند!! اين تماشاگران كار افزا و اين بيگانگان از انسان و خدا بيخبر و اين تشنگان مال و مقام و كامجوئي كه آنانرا مبتلا به بيماري استسقاي خون نموده است. با اين قضاوت كه علي بن ابيطالب (ع) با فنون جنگي آشنايي ندارد، مقصود ديگري دارند و نمي‌خواهند بگويند: علي احتياج به آموزشهاي جنگي دارد. زيرا خودشان ديده‌اند و شهادت مي‌دهند كه علي در دهها جهاد و دفاع اسلامي پيروز بوده، هيچ فرد هر قدر هم غرض ورز بوده باشد، نمي‌تواند بگويد يا از كسي نقل كند كه علي در فلان نبرد شكست خورده است. آيا پيروزي در همه‌ي عمر در انواعي از جنگ و دفاعها نمي‌تواند دانش جنگي يك انسان را اثبات نمايد؟ به اضافه اينكه اينان اعتراف مي‌كنند كه علي مردي است شجاع. اين شجاعت كه مي‌گويند، غير از بي‌باكي است كه تهور ناميده مي‌شود، تهور عبارتست از وارد شدن به خطرات جنگي بدون راي و انديشه. متبني مي‌گويد: الراي قبل شجاعه الشجعان هو اول هو و هي المحل الثاني و هما اذا اجتمعا لنفس مره بلغت من العلياء كل مكان لولا العقول لكان ادني ضيغم ادني الي شرف من الانسان (راي و انديشه در مرحله‌اي پيش از شجاعت انسان دلاور است، راي و انديشه در رتبه‌ي اول و دلاوري در مرحله‌ي دوم است) (در آن هنگام كه راي و انديشه و دلاوري در يك انسان جمع شوند، اين انسان بهر مرحله‌اي از عظمت كه تصور شود، رسيده است اگر عقل انساني وجود نداشت، ناچيزترين شير درنده نزديكتر از انسان به شرافت بود، اين نابخردان، بهتر از ديگران مي‌دانستند كه علي بن ابيطالب كيست و تسلط او در ميدان نبرد نظير ندارد. مسئله اينست كه اينان ديگر ابعاد او را نمي‌شناختند كه او: گفت من تيغ از پي حق مي‌زنم       مالك روحم نه مملوك تنم خون نپوشد جوهر تيغ مرا          باد از جا كي كند ميغ مرا (مولوي) آنان گمان مي‌كردند كه بكار بردن هرگونه مكرپردازي و حيله‌گري و اوصاف ضد بشري براي نابود كردن دشمن، علوم جنگي ناميده مي‌شود و اگر هركس اين وقاحتها را در جنگ بكار نبرد، به علوم جنگي نادان است!! اينان نور را با ظملت يكي مي‌گيرند و ماكياولي را با ابراهيم خليل رهروان يك كاروان تلقي مي‌كنند!! علي بن ابيطالب همواره جنگ را تا نزديكي تاريكي شب به تاخير مي‌اندازد در بعضي از روايات معتبر آمده است كه اميرالمومنين عليه‌السلام كوشش داشت جنگ و پيكار تا طرف عصر و نزديكي تاريكي شب تاخير بيفتد. فرماندهان پيشنهاد مي‌كنند كه يا اميرالمومنين، اجازه بدهيد جنگ را طرف صبح و پيش از ظهر براه بيندازيم، زيرا طرف عصر سربازان خسته و بيحالند. از اين تاخير چند منظور دارم: 1- سربازان آخر روز خسته و بيحالند و در نتيجه از درنده خوئي آنان كاسته مي‌شود و خون كمتر ريخته مي‌شود. 2- تاريكي نزديك مي‌گردد و اين تاريكي وسيله‌ي خوبي است براي فرار و كنار رفتن كساني كه از جنگ وحشت زده شده‌اند و مجروحان مي‌توانند از تاريكي هوا استفاده كرده از ميدان جنگ بيرون بروند. 3- كساني كه در راه رو به ميدان جنگ مي‌آيند، تاريكي مانع رسيدن آنان به ميدان گردد. 4- غروب نزديك مي‌شود و روح سربازان حساس‌تر مي‌شود و قدرت توجه به خدا را پيدا مي‌كنند و درهاي رحمت خداوندي را با آن توجهات برروي خود باز مي‌كنند. آقايان اعتراض كنندگان به كوتاه آمدن اميرالمومنين در جنگها و خونريزيها، اين روحيه يا روحيه‌ي چنگيزي و ماكياولي گري يكي است؟! اگر با اين ارزش و احترامي كه اميرالمومنين براي خونهاي آدميان قائل است، حيله‌گري را كنار بگذاريد و دشمنان او كه جز ضديت با انسانها هدفي براي زندگي خود انتخاب نكرده‌اند، تصور پيروزي نمايند، علامت اينست كه اميرالمومنين در جنگ و پيكار صاحبنظر نيست؟! اي جنگاوران خونخوار، و اي پرچمداران ضديت با انسانها، و اي مستان خون آدميان، تصورات و نظرات خود را درباره‌ي اميرالمومنين عوض كنيد، اين مرد، آن جلاد خون آشام نيست كه شما تصور كرده‌ايد. علي (ع) هميشه پيش از شروع جنگها با خداي خود تماس مي‌گيرد و خود را كه بينهايت كوچك مي‌بيند، با خدايي كه بينهايت بزرگ است در ارتباط قرار مي‌دهد، با وحشت و هراس بينهايت از خونريزي و بازي با جانهاي آدميان، چنين نيايش مي‌كند: خداوندا، دلها حركت كرده و به پيشگاه تو رسيده‌اند، گردنها كشيده شده و چشمها باز و پلك روي هم نمي‌نهند، قدمها تا مرز زندگي و مرگ برداشته شده‌اند، بدنها نحيف و لاغر گشته‌اند. خداوندا، كينه‌هاي پوشيده آشكار گشته و ديكهاي عداوت جوشيدن گرفته است. خداوندا، از نبودن پيامبر در ميان ما و فراواني دشمنان و پراكندگي اميال، بتو شكايتها داريم. اي پروردگار ما، مشكل ما و قومي كه با ما روياروي قرار گرفته‌اند، با دست عنايتت و بر مبناي حق، حل و فصل فرما، تويي بهترين حل كننده‌ي مشكلات. علي بن ابيطالب عليه‌السلام در اين نيايش نخست وضع روحي مردمي را توضيح مي‌دهد كه با انواعي از انگيزه‌ها به ميدان جنگ كشيده شده‌اند: 1- دلهاي اين مردم چه بدانند و چه ندانند، چه بخواهند و چه نخواهند از قلمرو حيات عبور كرده و به مرز زندگي و مرگ رسيده است. در اين مرز نگاهي به مرگ و زندگي دارند و نگاهي به جاني كه امانت الهي است و در كف دست نهاده باين سو و آنسو مي‌تازند، آيا اينست زمان برگرداندن امانت الهي؟ آنانكه در اين كشاكش زندگي و مرگ هدفگيري انساني دارند و با گذشت از جان خود احياي انسانها را منظور نموده‌اند، فروغ لايزالي بر دلهاي آنان تابيدن گرفته است و آن نابخردان هواپرست كه رنگ ارغواني خون آدميان براي آنان همان مستي را مي‌آورد كه گلهاي ارغواني دشت و دمن‌هاي سرسبز، از ظلمت پشت پرده‌ي مرگ، در دهشت و تاريكي مافوق تصور فرو رفته‌اند. آن دسته از ساده لوحان كه با احساسات خام و هدفگيريهاي محقرگام به مرز زندگي و مرگ نهاده‌اند و هيچ اطلاعي از حقيقت زندگي و مرگ ندارند، كودك وار در ميدان نبرد به اين سو و آنسو، اين دشت و آن تپه مي‌دوند و بدون توجه به اينكه در كجا هستند و چه مي‌كنند و در هر حالي كه باشند، بدون اينكه ارزش جان خود را بدانند، منزلگه جان را همان نقطه تلقي مي‌كنند كه بزرگان و پيشتازان براي آنان تعيين نموده‌اند. پس بهرحال دلهاي همگان در ميدان نبرد، در مرزي قرار گرفته است كه اين طرفش حيات طبيعي و آن طرفش منطقه‌ي ربوبي است. 2- گردنها كشيده شده است، براي چه؟ براي تماشاي امواج طوفاني جانها كه در ميدان كارزار در حركت و اضطرابند. براي تماشاي خنده‌ي آنانكه فقط كشتن انسانها را پيروزي تلقي مي‌كنند، براي تماشاي گريه و ناله‌ي شكست خوردگاني كه آخرين نفسهاي آنان به شمارش افتاده است. براي محاسبه‌ي حمله و گريز طرفين. آنجا كه حيات به روي گور خويش خم مي‌شود، گردن آدمي خود را به سمت بالا مي‌كشد كه سمت متضاد گور است. 3- چشمها باز و پلكها روي هم نمي‌افتد. چشمها در ميدان جنگ بهر سو كه نگرند، خيره مي‌شوند، گويي خداوند مالك مرگ و زندگي در سرتاسر صفحه‌ي فضاي ميدان كلمه‌ي، نه، نزنيد، نكشيد، طغيان نكنيد را ترسيم نموده است و يك ارگ سوزناك اين كلمات را كه از اعماق جانهاي آدميان بر مي‌آيد، با آهنگ الهي در فضاي آن ميدان طنين انداز مي‌نمايد. 4- جنگاوران رزمجو دورانهايي از عمر خود را سپري نموده از فراز و نشيب زندگي گذشته از گلستانها و خارستانها عبور كرده، يا با قطب نماي حساس وجدان و عقل خود را به ساحل درياي زندگي رسانيده‌اند، و يا بادهاي اميال و هوي و هوس و خودخواهي، زورق وجود آنان را بدون هدفگيري انساني به اين مراحل رسانيده است، بهرحال هردو گروه قدمي در درياي زندگي و قدمي در بيرون اين دريا مي‌نهند. موقعيت بسيار حساس است و لحظاتش تعيين كننده‌ي سرنوشت، نه تنها تعيين كننده‌ي سرنوشت خويش، بلكه تعيين كننده‌ي سرنوشت قومي و ملتي و جامعه‌اي. 5- عداوتهاي پنهاني آشكار و ديگهاي كينه و خصومت جوشيدن گرفته است. اينجا ميدان جنگ است. ميدان جنگ يعني چه؟ ميدان جنگ يعني جايگاهي كه همه‌ي سطوح رواني و حافظه و خاطرات با همه‌ي محتوياتش به فعاليت مي‌افتند و مي‌شورند و مي‌شورانند و در اين شورش و طوفان چيزي كه در سطوح عميق رواني به حالت سربي درآمده و در شورش محتويات شرت نمي‌كنند، آگاهي از ارزش و عظمت جانهاي آدميان و قيمت اصول عالي انساني است. هرچه كه از سطوح رواني و لابلاي ناخودآگاه مي‌جوشد و بيرون مي‌آيد كينه توزي و عداوت و لجاجت و انتقام جويي است. آيا حق داريم كه ادعا كنيم نوع بشر در گذرگاه تاريخ خود رو به تكامل انساني بوده است؟! با اينكه مي‌بينيم هنوز بشر نتوانسته است كه انسانيت خود را در حالات جنگ شركت داده و فقط با بعد درندگي در برابر هم قرار نگيرند. آنچه در سرتاسر تاريخ ديده مي‌شود، اينست كه هيچ يك از طرفين كارزار حتي از ذهنش خطور نمي‌دهد كه طرف مقابل من انسان است. اين نابخردان جنگ پرست متفكر نماهايي را كه جنگ و تخريب را جزيي از طبيعت انساني معرفي مي‌كنند، چنان مي‌ستايند و تعظيم مي‌نمايند كه يك عابد و پارساي الهي معبودش را!! آن متفكر نماهاي خودخواه و شهرت پرست درك نمي‌كنند كه آنچه كه در طبيعت آدمي است جنگجويي و خونخواري نيست، بلكه غريزه خودخواهي است و بس. اين خودخواهي در مسير رشد و تكامل قابل توجيه و بهره‌برداري در انواعي از خودها است. بعنوان مثال ممكن است خود بسوي سازندگي هنري كشيده شود و ممكن است بطرف فراگيريهاي علمي تمايل پيدا كند. چنانكه مي‌تواند به عدالت و آزادي و انسان دوستي كشيده شود. بطور كلي خود در مسير رشد از حالت طبيعي‌اش كه همه كس و همه چيز را براي خويشتن مي‌خواهد، به خود انساني و از خود انساني به خود عالي ملكوتي تحول مي‌يابد. انكار اين انقلاب و تحول مساوي انكار تاريخ انساني و منحصر ساختن تاريخ بشري در تاريخ طبيعي است. چنين قضاوتي در تاريخ بشري كه انسانها هرگز و در هيچ جامعه‌اي نتوانسته‌اند خودخواهي طبيعي را تعديل نموده و بجهت اينكه جنگ و نفي جز خود در طبيعت بشري است: وقيح ترين اهانت به مقام انسانيت است كه در سرتاسر تاريخ بطور آشكار فراوان مشاهده مي‌شود. اگر جنگ و نفي جز خود جزيي از طبيعت آدمي بود، نه در سرتاسر تاريخ انساني ديده ميشد و نه تحولاتي كه در فوق متذكر شديم، بوقوع مي‌پيوست. بنظر مي‌رسد آن متفكر نماهايي كه جنگ و تخريب و نفي جز خود را جزء طبيعت آدمي معرفي مي‌كنند، در حقيقت از طبيعت مسخ شده‌ي خود سخن مي‌گويند، اميرالمومنين عليه‌السلام در آخر خطبه‌ي مورد تفسير مي‌فرمايد: «ولكن لاراي لمن لايطاع» (كسي كه اطاعت نمي‌شود، راي ندارد.) سست عنصري و بي‌تفاوتي اكثريت مردم درباره‌ي حقوق جان خود، يكي از عوامل بدبيني و نگراني عميق به نوع انساني بوده است. علي بن ابيطالب (ع) به آن مردم چه مي‌گفت و از آنان چه مي‌خواست؟ آيا به آنان مي‌گفت: برويد تسبيحي بدست بگيريد و از بامداد تا شامگاه و از شامگاه تا بامداد، در مساجد اعتكاف كنيد؟! نه هرگز، علي بن ابيطالب به آنان مي‌گفت: من به شما مردم مي‌گويم، همه‌ي صحنه‌هاي زندگي با داشتن اين آگاهي كه در مسير رشد و كمال هستيد، مساجدي هستند كه شما را با خدا در رابطه‌ي مستقيم قرار مي‌دهند. اگر شما اين راي مرا ناديده بگيريد و اطاعت نكنيد، وجود اين راي مانند عدم آن است. آيا من به شما مي‌گويم: شمشير بدست بگيريد و با هر كس كه روياروي قرار گرفتيد، فورا او را درو كنيد؟! نه هرگز. من ساليان عمرم را با شما گذرانده‌ام. شما از همه شئون زندگي من اطلاع داريد. آيا كسي را سراغ داريد كه مانند من شجاع و سلحشور و قهرمان ميدان نبرد باشد و با اينحال از خونريزي چنان ترس و وحشت داشته باشد كه از نابودي مطلق خويش؟! من مي‌گويم: وقتي كه براي شما قطعي شد كه دشمن مي‌خواهد رگهاي گردن شما را ببرد و يقين پيدا كرديد كه دشمن چنان درنده خود شده و حالت ضد انساني بخود گرفته است كه اگر بر شما مسلط شود، حيات شما را از جنين گرفته تا كودكان نو رسيده تا پيران كهنسال به آتش خواهد كشيد و سپس سوزاندن مزرعه‌ي حيات شما را براي خود وسيله‌ي افتخار قرار خواهد داد، برخيزيد و شمشير به دست گرفته از حيات خود و ديگران دفاع كنيد و ضمنا بدانيد شمشير مانند چاقوي جراحي است كه فقط و فقط بايد عضو فاسد و مفسد را از بين ببرد و كمترين بي‌تفاوتي در چرخانيدن شمشير و بي‌اعتنائي به آن شمشير كه بر سر چه كسي فرود مي‌آيد، بطور قاطع همان شمشير بر مي‌گردد و دير يا زود بر سر خود نيز فرود مي‌آيد. اين راي من است كه بشما مي‌گويم. بار ديگر بشما مي‌گويم: هر شمشيري كه بنا حق بر سر انساني فرود آيد، در همان لحظات كه بر تاريك مظلوم فرو مي‌رود، آه آن مظلوم بسوهاني اعجاز آميز تبديل مي‌شود، لبه‌ي ديگر همان شمشير را تيز مي‌كند و با دست انتقام الهي بر سر خود قاتل فرود مي‌آيد. اينست راي من، اگر شما اين راي مرا ناديده بگيريد و آنرا اطاعت نكنيد، وجود اين راي مانند عدم آن است. من بشما مي‌گويم از شما مي‌خواهم اين حقيقت را بدانيد كه خداونديكه مواد جامد زميني را به حركت در آورده و حيات را از آنها بيرون آورده است و آن خداونديكه از پديده‌ي حيات جان را پديدار ساخته و روان را از آن جان بوجود آورده است، همان خداوند راه كمال و وسايل رسيدن به آن را نيز براي شما تهيه نموده و در اختيار شما گذاشته است. پس شما كه از خاك برخاسته‌ايد و مي‌توانيد رهگذر گذرگاه كمال بينهايت شويد، چرا بروي همان خاك خم مي‌گرديد. آيا شما مي‌خواهيد با اين خم شدن گمشده‌ي خود را پيدا كنيد؟ بلي شما گمشده‌اي داريد، ولي اگر اين گمشده‌ي شما در خاك بود، شما را از خاك بيرون نمي‌آوردند و به بالا نمي‌كشيدند گمشده‌ي انساني كه وابسته به بالا است، در افق بالاتر است، نه در خاك. اينست راي من و شما كه اطاعت نمي‌كنيد، وجود و عدم راي براي شما يكسان است. آيا تاكنون اتفاق افتاده است كه در اين حقيقت حياتي بيانديشيد كه علت چيست كه شما در همه چيز به تفكر مي‌پردازيد و در همه‌ي شئون زندگي طبيعي به موشكافيهايي بحد لازم و كافي مي‌پردازيد، بلكه گاهي اين تفكرات و موشكافيهاي شما از حد عادي مي‌گذرد و به افراط گري مي‌رسد، با اينحال درصدد صرف لحظاتي از عمر خود در شناخت حقوق جانهاي خويشتن بر نمي‌آييد؟! آخر، چرا فكر نمي‌كنيد در اينكه چگونه ممكن است براي كمترين حركات زندگي طبيعي در جامعه حق و حقوقي وجود داشته باشد، ولي براي جانهاي خودتان هيچ حق و حقوقي وجود نداشته باشد! من چه بگويم در باره‌ي شما، شما كه آدرس جان خود را از معاويه‌ها مي‌خواهيد و علي بن ابيطالب را مزاحم خود مي‌بينيد؟! آري، اين جريان مستمر در ادوار تاريخ و در جوامع بوده است كه ميدان براي سلطه‌گران خودخواه باز كرده است. بعبارت ديگر مردمي كه آدرس جان خود را گم كرده و از حقوق جان خود بي‌اطلاع يا به آن حقوق بي‌اعتنا بوده‌اند، با دست خود چنگيزها ساخته و بناپارتها را پرداخته‌اند. در آن جامعه راي علي بن ابيطالب اطاعت نمي‌شود، شمشير معاويه آدرس جانهاي آن جامعه را تعيين مي‌نمايد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم ) ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحة 86-81 پس از اين كه امام (ع) از حالت مردم زمان خود اظهار شگفتى مى كند و آن را با شدّت توصيف مى فرمايد، به منظور بهتر جايگزين شدن در ذهنها امرى را كه مورد شگفتى واقع شده به ياد مى آورد و آن گاه كسانى را كه چنين حالتى دارند، به دليل تمرّدشان از فرمان خود به دورى از خير و گرفتار شدن به حزن و اندوه نفرين مى فرمايد و در پايان آنها را به صفاتى كه باعث خجلت و شرمسارى است. و انسانهاى با مروّت و غيور از آن تنفّر دارند مورد نكوهش و سرزنش قرار مى دهد. صفات ناپسند آنها اين بود كه نسبت به انجام وظايف خود كوتاهى ورزيدند و هدف تيرهاى دشمنان واقع شدند و با آن كه مى توانستند به دفاع برخيزند و بر دشمن بتازند سستى كردند تا دشمن پيش آمد و بر آنها تاخت و هستى آنها را به غارت برد. علاوه بر اين هنگامى كه معصيت الهى واقع مى شد، عكس العملى از خود نشان نمى دادند و گاهى خشنود هم مى شدند. امام (ع) پس از توبيخ و سرزنش آنان به شرح عذرهاى گوناگونى كه در مقابل سرپيچى از دستورهاى او مى آوردند پرداخته است، به اين بيان كه گاهى به بهانه شدت گرما و زمانى به بهانه سختى سرما و بهانه جوييهاى ديگر در انجام وظيفه كوتاهى مى كردند كه هر انسان خردمندى از آن بوى تنبلى و سستى را درمى يابد و درك مى كند كه مقصود از اين بهانه ها چيزى جز فرار از مسئوليت نبوده است: «فانتم و اللّه من السّيف افرّ»، امام (ع) در اين عبارت با فرض پذيرفتن اين كه گرما و سرما، مانع كارزار آنها بوده همان را دليل ناتوانى و ضعف آنها قرار مى دهد و مى فرمايد: «به خدا سوگند هنگامى كه شما از سرما و گرما اين چنين مى ترسيد، از شمشير بيشتر خواهيد ترسيد، زيرا كسى كه از امر آسانى فرار كند از امور دشوار زودتر فرار مى كند چون تحمل سرما و گرما كجا و حمله با شمشير و كشتار كجا» حضرت پس از سرزنش شديد يارانش، آنها را به خاطر داشتن سه خصلت مذمّت و نكوهش مى كند: اوّل آن كه از آنها صفت مردانگى را نفى مى كند و آنها را نامردانى مردنما مى خواند، زيرا لازمه مردانگى دارا بودن صفات كمال انسانى از قبيل شجاعت، عزّت نفس، بزرگ منشى و تعصّب ناموسى است.  در حالى كه اين صفات در آنها ديده نمى شد اگر چه به صورت شبيه مردان بودند. از اين جهت خطاب به آنها مى فرمايد: اى مرد نمايان نامرد خصوصيّت دوم اين كه آنها را از جهت كم خردى تشبيه به كودكان كرده است زيرا كودكان و خردسالان بالقوه عاقلند و نه بالفعل، و گاهى هم چيزهايى از آنها به ظهور مى رسد كه صورت ظاهر عقلايى دارد، مثلا كودك در موردى كه بايد خشمناك شود، گاهى بى خيال مى ماند و گاهى بى مورد بردبارى مى كند و در وجود او همانند انسانهاى كامل خصوصيتى وجود ندارد كه آرامشى بجا و درست براى انسان ايجاد كند. بنا بر اين، عقل كودكان دچار كمبود و نقصان است، و چون كسانى كه دستورهاى آن حضرت را به رفتن به جنگ ناديده گرفتند تركشان به واسطه يك امر خيالى بود كه براى خود مصلحتى در ترك جنگ مى ديدند. چنان كه در جنگ صفّين اهل شام (معاويه و يارانش) آنها را با بلند كردن قرآنها بر سر نيزه گول زدند و به پذيرش حكميّت وادارشان كردند. آنها در قبول حكميّت حكمت و مصلحتى تصور مى كردند و مى گفتند كه شاميان برادران دينى ما هستند و كشتن آنها سزاوار نيست، البتّه اين سخنى حق بود كه در غير حق به كار برده مى شد، مانند خوشنودى كودكان از امرى ناچيز كه در برابر از دست دادن چيزى پر بها حاصل شده باشد. سوم آن كه امام (ع) آنها را در عقل به زنان تشبيه كرده، زيرا كه هر دو از جهت نقصان و نارسا بودن انديشه در امور ويژه كشوردارى و جنگ همسان هستند، و سپس به آنها مى فهماند كه از ديدار و آشنايى با آنها بيزار است چرا كه آشنايى با آنها سبب پشيمانى حضرت شد، به اين دليل كه لازم بود در كارشان دخالت كند و همچنين موجب اندوه آن حضرت شد، به سبب آن كه در دفاع از دين كوتاهى كردند.  زيرا شخصى كه به كارى اقدام كند، تصورش اين است كه آن را مى تواند اصلاح كند اما اگر، پس از ورود به كار و تصميم به تنظيم آن متوجه شود كه قادر به اصلاح آن نيست لزوما از وقتى كه در باره آن صرف كرده پشيمان مى شود و از جهت اين كه آن كار درست در نمى آيد اندوهگين مى شود و اين حالت را حضرت با اصحاب خود داشت.  اندوهناكى پيامبران الهى، در برابر گناهان پيروانشان نيز ناشى از همين امر بوده است تا آنجا كه خداوند آنها را مورد عتاب قرار داده است، چنان كه در باره پيامبر اسلام مى فرمايد: «وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ وَ لا تَحْزَنْ...» و نيز مى فرمايد: «لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ».  امام (ع) پس از بيان صفات ناپسند آنان به نفرين كردن و شكايت از آنها مى پردازد. و مى فرمايد: «قاتلكم اللّه...» خدا شما را هلاك كند. حضرت با اين جمله شديدترين نفرين را نثار آنها كرده است زيرا مقاتله كه عملى طرفينى است خود موجب دشمنى مى شود و دشمن خدا بودن، هم پى آمدهايى از قبيل لعن و طرد و دورى از لطف و نيكى دشمن را همراه دارد، و چون لفظ مقاتله و دشمنى به طور حقيقى نسبت به خداوند ممكن نيست، بنا بر اين لفظ قاتل در اين جا به معناى مجازى به كار رفته است، يعنى دورى از رحمت الهى.  مفسران گفته اند وقتى عرب مى گويد: «قاتلكم اللّه» يعنى لعنت خدا بر شما باد ابن انبارى از علماى نحو مى گويد: كلمه مقاتله از قتل است ولى نسبت به خداوند به معناى لعنت است زيرا كسى را كه خدا لعنت كند مانند آن است كه كشته و هلاك شده باشد.  فرمايش امام (ع): «لقد ملأتم قلبى قيحا»،  «دل مرا خون كرديد»، اين جمله نهايت دردهاى دل و تألّمات روحى آن حضرت را از دست يارانش مى رساند زيرا هر چه آن حضرت در بهتر كردن وضع آنها تلاش و كوشش مى كرد و نصايح مشفقانه مى فرمود آنها توجهى به دستورهاى او نمى كردند. شارح در اين جا ظرافت سخن امام را از لحاظ علم معانى و بيان ذكر مى كند كه: حضرت مجازا از دردهاى دل خويش به چرك و خون تعبير فرموده و به جاى ذكر مقدمه ذى المقدمه را آورده است، زيرا نهايت درد يك عضو، چركين شدن آن است و نيز اطلاق لفظ «سخن» بر عمل آنها به عنوان مسبب دردهاى دل آن حضرت يك نوع مجاز است زيرا سخن به معناى پر كردن در حقيقت رابطه ميان دو جسم است ولى در اين جا از آن رابطه ميان دل و فعل كه دوّمى امرى غير جسمانى است اراده شده است. و همچنين جمله: جرّ عتمونى نغب التهمام انفاسا، «كاسه هاى غم و اندوه را جرعه جرعه در كام من ريختيد»، يعنى لحظه به لحظه غم را به سوى من روانه كرديد اين جمله نيز بطور مجاز به كار برده شده است زيرا جرعه جرعه ريختن معمولا در مورد وارد كردن آب و مانند آن در گلو به كار مى رود. عارض شدن اندوه بر نفس آن حضرت و دردهاى جسمانى كه لازمه آن، غم و اندوه است و تكرار آن از طرف ياران، شبيه نوشيدنيى ناگوار بوده كه جرعه جرعه به كام آن حضرت ريخته شود.  كلمه «انفاسا» سخن امام (ع) مجاز درجه دوم است زيرا نفس در لغت به طور حقيقى هوايى است كه وارد دستگاه تنفّسى مى شود. بعدها اين كلمه در عرف عام براى آنچه كه به قدر نياز در هنگام داخل شدن هوا نوشيده مى شود به كار برده شده است، يعنى لفظى كه براى كل وضع شده «نفسا» در جز به كار برده اند.  در اين مورد امام (ع) اين لفظ را در آن مقدار از غم و اندوهى كه لحظه به لحظه از ناحيه يارانش بر او وارد مى شده به كار برده، و اين درجه دوم از مجاز است.  «و افسدتم رأيى بالعصيان»، «با رعايت نكردن دستورهاى من انديشه ام را تباه ساختيد.»:  اين جمله حاوى آخرين شكايت آن حضرت از اصحاب خويش است و معناى تباه كردن رأى آن حضرت آن است كه در اثر بى توجهى به دستورهايش، خود به خود وجود آن حضرت از نظر ديگران بى فايده تلقّى شده است تا آنجا كه قريش گفتند: اگر چه او مرد قهرمانى است ولى در كارهاى جنگى مهارتى ندارد، زيرا وقتى كه عامّه مردم از ملّتى بى تدبيرى و يا انديشه ناسالمى مشاهده كردند معمولا آنرا به رئيس و سرپرست آن ملّت نسبت مى دهند ولى خبر ندارند كه او شخصيت باهوشى است كه در امور چنان نظر مى دهد كه گويا همه شنيدنيهاى آينده دور را هم اكنون مى شنود و ديدنيهاى آن را هم مى بيند. ولى ناراحتيها و شكستها به لحاظ كوتاهى اصحاب او پيش آمده است.  «للّه درّ ابوهم»، «خدا پدرشان را بيامرزد»: اين جمله را عرب در مورد ستايش از امرى مى آورد. امام (ع) با اين جمله، نسبتى را كه قريش به او داده بودند كه در امور جنگى آگاهى و مهارتى ندارد ردّ كرده و سپس در مقام سؤال برآمده و به طريق انكار مى پرسد كه آيا بيناتر و پيشقدم تر از او در جنگ كسى وجود داشته است و آن گاه حضور خود در جنگ و تحمّل كردن مشقّات آن را در بيشتر دوران عمر حتى پيش از ده سالگى تا پايان زندگى گواه صدق ادّعاى خود ذكر مى كند و روشن مى فرمايد كه بر خلاف و ادعاى قريش سبب تباهى حال يارانش كم تجربگى او در جنگ نيست بلكه علت اصلى توجّه نكردن آنها به چاره انديشيهاى آن حضرت است و در اين مقام مى فرمايد: «و لكن لا رأى لمن لا يطاع»، «كسى كه دستورش اجراء نشود انديشه اى ندارد» زيرا انديشه اى كه پذيرفته نشود به منزله انديشه اى بى اثر خواهد بود، اگر چه درست و بجا باشد، و نمونه كامل اين ادّعا وجود مقدس آن حضرت است.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 390 يا أشباه الرّجال و لا رجال، حلوم الأطفال، و عقول ربّات الحجال، لوددت أنّي لم أركم و لم أعرفكم، معرفة و اللّه جرّت ندما و أعقبت سدما، قاتلكم اللّه لقد ملئتم قلبي قيحا، و شحنتم صدري غيظا، و جرّعتموني نغب التّهمام أنفاسا، و أفسدتم علىّ رأيي بالعصيان و الخذلان، حتّى قالت قريش: إنّ ابن أبي طالب رجل شجاع، و لكن لا علم له بالحرب للّه أبوهم، و هل أحد منهم أشدّ لها مراسا، و أقدم فيها مقاما منّي، لقد نهضت فيها و ما بلغت العشرين، و ها أنا ذا قد ذرّفت على السّتين و لكن لا رأي لمن لا يطاع. (6489- 6111)اللغة:و (ربّات الحجال) النّساء أى صواحبها أو اللّاتي ربّين فيها، و هي جمع حجلة و هي بيت يزيّن فيها. و (السّدم) الحزن و (قاتلكم اللّه) كناية عن اللّعن و الابعاد و (القيح) الصّديد بلادم و (النّغب) جمع نغبة كالجرعة لفظا و معنى و (التّهمام) بفتح التاء الهمّ و (انفاسا) أى جرعة بعد جرعة و (للّه أبوهم) كلمة مدح و لعلّها استعملت هنا للتّعجب و (المراس) مصدر مارسه أى زاوله و عالجه و (ذرّفت على الستين) بتشديد الرّاء أى زدت. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 392 الاعراب:و لا رجال خبره محذوف، و حلوم الاطفال و عقول ربّات الحجال إمّا بالنّصب على حذف حرف النّداء أى يا ذوى حلوم الأطفال و ذوى عقول النّساء، و في بعض النّسخ بالرّفع أى حلومكم حلوم الأطفال و عقولكم عقول النّساء، و معرفة يمكن أن يكون فعله محذوفا أى عرفتكم معرفة جرت ندما، و أنفاسا مفعول مطلق لجرعتموني على غير لفظه، و الضّماير الثّلاثة للحرب و هى مؤنّثة و قد يذكّر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 400 المعنى:(يا أشباه الرّجال) خلقة و صورة (و لا رجال) غيرة و حميّة حلومكم (حلوم الأطفال و) عقولكم (عقول ربّات الحجال).أمّا وصفهم بحلوم الأطفال فلأنّ ملكة الحلم ليس بحاصل للطفل و إن كانت قوّة الحلم حاصلة له لكن قد يحصل له ما يتصوّر بصورة الحلم كعدم التّسرّع إلى الغضب عن خيال يرضيه و أغلب أحواله أن يكون ذلك في غير موضعه و ليس له ملكة تكسب نفسه طمأنينة كما في حقّ الكاملين فهو إذن نقصان، و لمّا كان تاركوا أمره عليه السّلام قد تركوا المقاولة حلما عن أدنى خيال كتركهم الحرب بصفّين عن خدعة أهل الشّام لهم بالمسالمة و طلب المحاكمة و رفع المصاحف، فقالوا إخواننا في الدّين لا يجوز لنا قتالهم، كان ذلك حلما في غير موضعه حتّى كان من أمرهم ما كان بأشبه رضى الصّبيان.و أمّا إلحاق عقولهم بعقول النّساء فللاشتراك في القصور و النّقصان و قلّة المعرفة بوجوه المصالح المخصوصة بتدبير الحرب و المدن ثمّ إنّه عرفهم محبّته لعدم رؤيتهم و معرفتهم بقوله (لوددت أنّي لم أركم) رؤية أبدا (و لم أعرفكم معرفة) أصلا (و اللّه لقد جرّت) معرفتكم علىّ (ندما) و سئما (و أعقبت) حزنا و (سدما) ثمّ دعا عليهم بقوله (قاتلكم اللّه) أي لعنكم.قال ابن الأنباري: المقاتلة من القتل فاذا أخبر اللّه بها كان معناها اللعنة منه، لأنّ من لعنه اللّه فهو بمنزلة المقتول الهالك، يعني أنّ المقاتلة لمّا كان غير ممكن بحسب الحقيقة في حقّ اللّه سبحانه فاذا اسند اللّه سبحانه لا بدّ و أن يراد بها لوازمها، كاللعن و الطرد و البعد و منع اللطف و نحوها. (لقد ملأتم قلبي) لسوء أعمالكم سديدا و (قيحا و شحنتم صدري) بقبح فعالكم غضبا و (غيظا و جرعتموني نغب التّهمام) و جرع الهموم (أنفاسا) أي جرعة بعد جرعة (و أفسدتم علىّ رأيي بالعصيان و الخذلان) و معنى إفسادهم له خروجه بسبب عدم التفاتهم إليه عن أن يكون منتفعا به لغيرهم (حتّى لقد قالت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 401 قريش: إنّ ابن أبي طالب رجل شجاع و لكن لا علم له بالحرب).و ذلك لأنّ النّاس إذا رؤا من قوم سوء تدبير أو مقتضى رأي فاسد كان الغالب أن ينسبوه إلى رئيسهم و مقدّمهم، و لا يعلمون أنّه من تقصير القوم لا من قصور الرّئيس، و لذلك تعجّب منهم و ردّ توهّمهم بقوله: (للّه أبوهم و هل أحد أشدّ لها) للحراب (مراسا) و معالجة (و أقدم فيها مقاما) و ممارسة (منّي و لقد) صرفت فيها تمام عمري و (نهضت فيها و ما بلغت العشرين و ها أنا قد ذرّفت على السّتين).ثمّ بيّن أنّ السّبب في فساد حال أصحابه ليس ما تخيّله قريش فيه من ضعف الرّأي في الحرب و قلة التّدبير، بل عدم طاعتهم له فيما يراه و يشير إليه و ذلك قوله (و لكن لا رأى لمن لا يطاع) فانّ الرّأى الذي لا يقبل بمنزلة الفاسد و إن كان صوابا، و المثل له.قيل: و إنّما قال أعداؤه لا رأى له، لأنّه كان متقيّدا بالشّريعة لا يرى خلافها و لا يعمل بما يقتضى الدّين تحريمه، و قد قال هو عليه السّلام: لو لا الدّين و التقى لكنت أدهى العرب، و غيره من الخلفا كان يعمل بمقتضى ما يستصلحه و يستوقفه سواء كان مطابقا للشّرع أو لم يكن هذا.روى في البحار من كتاب إرشاد القلوب باسناده إلى أبي جعفر الباقر عليهما السّلام قال: بينما أمير المؤمنين يتجهّز إلى معاوية و يحرّض النّاس على قتاله إذا اختصم إليه رجلان في فعل فعجل أحدهما في الكلام و زاد فيه، فالتفت إليه أمير المؤمنين عليه السّلام و قال له: اخسأ، فاذا رأسه رأس الكلب، فبهت من حوله و أقبل الرّجل بإصبعه المسبحة يتضرّع إلى أمير المؤمنين عليه السّلام و يسأله الاقالة فنظر إليه و حرّك شفتيه فعاد كما كان خلقا سويّا.فوثب إليه بعض أصحابه فقال له: يا أمير المؤمنين هذه القدرة لك كما رأينا و أنت تجهز إلى معاوية فما لك لا تكفيناه ببعض ما أعطاك اللّه من هذه القدرة؟فأطرق قليلا و رفع رأسه إليهم و قال:و الذي فلق الحبّة و برئ النّسمة لو شئت أن أضرب برجلي هذه القصيرة في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 402 طول هذه الفيافي و الفلوات و الجبال و الأودية حتّى أضرب بها صدر معاوية على سريره فاقلبه على أمّ رأسه لفعلت، و لو أقسمت على اللّه عزّ و جلّ أن اوتى به قبل أن أقوم من مجلسي هذا و قبل أن يرتدّ إليّ أحد منكم طرفه لفعلت، و لكنّا كما وصف اللّه في كتابه: عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بأمره يعملون.ثمّ روى في البحار من الارشاد باسناده إلى ميثم التمّار قال: خطب بنا أمير المؤمنين عليه السّلام في جامع الكوفة فأطال في خطبته و أعجب النّاس تطويلها و حسن وعظها و ترغيبها و ترهيبها، إذ دخل نذير من ناحية الأنبار مستغيثا يقول: اللّه اللّه يا أمير المؤمنين في رعيّتك و شيعتك، هذه خيل معاوية قد شنّت علينا الغارة في سواد الفرات ما بين هميت و الأنبار.فقطع أمير المؤمنين عليه السّلام الخطبة و قال: ويحك بعض خيل معاوية قد دخل الدّسكرة التي تلى جدران الأنبار فقتلوا فيها سبع نسوة و سبعة من الأطفال ذكرانا و سبعة إناثا و شهروا بهم و وطئوهم بحوافر الخيل و قالوا هذه مراغمة لأبي تراب.فقام إبراهيم بن الحسن الأزدي بين يدي المنبر فقال يا أمير المؤمنين هذه القدرة التي رأيت بها و أنت على منبرك إنّ في دارك خيل معاوية ابن آكلة الأكباد و ما فعل بشيعتك و لم يعلم بها هذا فلم تغضى عن معاوية.فقال له: ويحك يا إبراهيم ليهلك من هلك عن بيّنة و يحيى من حيّ عن بيّنة، فصاح النّاس من جوانب المسجد يا أمير المؤمنين فالى متى يهلك من هلك عن بيّنة و يحيى من حىّ عن بيّنة؟ و شيعتك تهلك، فقال لهم: ليقضى اللّه أمرا كان مفعولا.فصاح زيد بن كثير المرادي و قال: يا أمير المؤمنين تقول بالأمس و أنت تجهز إلى معاوية و تحرّضنا على قتاله و يحتكم إليك الرّجلان في الفعل فتعمل «فيعجل ظ» عليك أحدهما في الكلام فتجعل رأسه رأس الكلب فتستجير بك فتردّه بشرا سويّا.و نقول لك ما بال هذه القدرة لا تبلغ معاوية فتكفينا شرّه فتقول لنا: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 403 و فالق الحبّة و بارئ النّسمة لو شئت أن أضرب برجلي هذه القصيرة صدر معاوية لفعلت، فما بالك لا تفعل ما تريد إلّا أن تضعف نفوسنا فنشكّ فيك فندخل النّار.فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: لأفعلنّ ذلك و لأعجلنّه على ابن هند، فمدّ رجله على منبره فخرجت عن أبواب المسجد و ردّها إلى فخذه و قال: معاشر النّاس أقيموا تاريخ الوقت و أعلموه فقد ضربت برجلى هذه السّاعة صدر معاوية فقلبته عن سريره على أمّ رأسه فظنّ أنّه قد احيط به، فصاح يا أمير المؤمنين فأين النّظرة؟فرددت رجلي عنه.و توقّع النّاس ورود الخبر من الشّام و علموا أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام لا يقول إلّا حقّا، فوردت الأخبار و الكتب بتاريخ تلك السّاعة بعينها من ذلك اليوم بعينه أنّ رجلا جاءت من ناحية الكوفة ممدودة متّصلة فدخلت من أيوان معاوية و النّاس ينظرون حتّى ضربت صدره، فقلبته عن سريره على أمّ رأسه فصاح يا أمير المؤمنين و أين النّظرة؟ و ردّت تلك الرّجل عنه، و علم النّاس ما قال أمير المؤمنين إلّا حقّا.تكملة:قد أشرنا سابقا إلى أنّ هذه الخطبة من خطبه المشهورة، و أنّها ممّا رواها جماعة من العامّة و الخاصّة، و لمّا كانت رواية الصّدوق مخالفة لرواية السّيّد في بعض فقراتها أحببنا ايرادها بسند الصّدوق أيضا ازديادا للبصيرة فأقول:روى في البحار و الوسايل من كتاب معاني الأخبار للصّدوق عن محمّد بن إبراهيم بن إسحاق الطالقاني عن عبد العزيز بن يحيى الجلودي عن هشام بن عليّ و محمّد بن زكريّا الجوهري، عن ابن عايشة باسناد ذكره أنّ عليّا انتهى إليه أنّ خيلا لمعاوية ورد الأنبار فقتلوا عاملا له يقال له: حسّان بن حسّان، فخرج مغضبا يجرّ ثوبه حتّى أتى النّخيلة و اتبعه النّاس فرقى رباوة من الأرض فحمد اللّه و أثنى عليه و صلّى على نبيّه ثمّ قال:أمّا بعد فانّ الجهاد باب من أبواب الجنّة فتحه اللّه لخاصّة أوليائه و هو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 404 لباس التّقوى و درع اللّه الحصينة و جنّته الوثيقة، فمن تركه رغبة عنه ألبسه اللّه ثوب الذّلّ و سيماء الخسف  «1» و ديث بالصغار، و قد دعوتكم إلى حرب هؤلاء القوم ليلا و نهارا و سرّا و إعلانا و قلت لكم: اغزوهم من قبل أن يغزوكم فو الذي نفسي بيده ما غزى قوم قط في عقر ديارهم إلّا ذلّوا.فتواكلتم و تخاذلتم و ثقل عليكم قولي و اتّخذتموه ورائكم ظهريّا «2» حتّى شنّت عليكم الغارات، هذا أخو غامد قد وردت خيله الأنبار و قتلوا حسّان بن حسّان و رجالا منهم كثيرا و نساء.و الذي نفسي بيده لقد بلغني انّه كان يدخل على المرأة المسلمة و المعاهدة فينتزع أحجالهما و رعثهما «3» ثمّ انصرفوا موفورين لم يكلم أحد منهم كلما فلو أنّ امرء مسلما مات من دون هذا أسفا ما كان عندي فيه ملوما بل كان عندي به جديرا.يا عجبا كلّ العجب من تظافر هؤلاء القوم على باطلهم، و فشلكم عن حقّكم إذا قلت لكم اغزوهم في الشّتاء قلتم هذا أوان قرّ و صرّ، و إن قلت لكم اغزوهم في الصّيف قلتم هذا حمارة القيظ انظرنا ينصرم الحرّ عنّا، فاذا كنتم من الحرّ و البرد تفرّون فأنتم و اللّه من السّيف أفرّ.يا أشباه الرّجال و لا رجال، و يا طعام الأحلام، و يا عقول ربّات الحجال و اللّه لقد أفسدتم عليّ رأيي بالعصيان و لقد ملئتم جوفى غيظا حتّى قالت قريش إنّ ابن أبي طالب شجاع و لكن لا رأى له في الحرب، للّه درّهم و من ذا يكون أعلم بها و أشدّ لها مراسا منّي، فو اللّه لقد نهضت فيها و ما بلغت العشرين، و لقد نيفت اليوم على السّتّين، و لكن لا رأى لمن لا يطاع يقولها ثلاثا.فقام إليه رجل و معه أخوه فقال: يا أمير المؤمنين أنا و أخي هذا كما قال______________________________ (1) سيماء الخسف علامة الخسف. (2) أى لم تلتفت اليه يقال لا تجعل حاجتى منك بظهرى أى لا تطرحها غير ناظر اليها صدوق (3) هى الشنوف واحدها رعثة و جمعها رعاث و جمع الجمع رعث، ص. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 405 اللّه عز و جلّ حكاية عن موسى: ربّ إنّي لا أملك إلّا نفسي و أخي، فمرنا بأمرك فو اللّه لننهتنّ «كذا» إليه و لو حال بيننا و بينه جمر الغضا و شوك القتاد، فدعا له بخير ثمّ قال عليه السّلام و أين تقعان ممّا أريد، ثمّ نزل.قال إبراهيم في كتاب الغارات، إنّ القائم إليه العارض عليه جندب بن عفيف الأزدي هو، و ابن أخ له يقال له عبد الرّحمان «بن ظ» عبد اللّه بن عفيف، و اللّه أعلم بحقايق الوقايع.الترجمة:اى جماعت شبيه بمردان بحسب شكل و صورت و نيستيد مردان از روى معنى و حقيقت، حلمهاى شما مانند حلمهاى بچگانست، و عقلهاى شما مانند عقلهاى زنان، هر آينه دوست مى داشتم آنكه نمى ديدم شما را و نمى شناختم شما را شناختنى كه بخدا سوگند كه كشيده است ندامت و پشيمانى را و متعقّب شده است اندوه و پريشانى را.لعنت كند خدا شما را هر آينه پر كرديد دل مرا از ريم و زرداب، و پر ساختيد سينه مرا از خشم و التهاب، و نوشانيديد مرا جرعه هاى غم و اندوه را نفس نفس، و فاسد ساختيد رأى مرا بر من با معصيت و خذلان تا آنكه گفتند قريش بدرستى كه پسر أبي طالب مردى است شجاع و لكن مهارت در حرب ندارد.خدا نگه دار باد پدران ايشان را آيا هيچيك از ايشان سخت تر است مر حرب را از روى علاج و مقدّم تر است در حرب از روى ايستادن از من، هر آينه قيام نمودم در معارك قتال با شجاعان و أبطال در حالتى كه نرسيده بودم بيست سالگى، و اكنون كه سن من افزون گشته بر شصت سال، يعنى در عرض اين مدت غالبا مشغول بوده ام بر جنگ و جدال، و لكن هيچ رأى نيست كسى را كه فرمانبردار نشود و اطاعت او را نكنند. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom