جهت غیرفعال یا فعال کردن متن عربی ، فرهنگ لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک نمایید ، دکمه ی سبز به معنای فعال و رنگ خاکستری به معنای غیرفعال می باشد

خطبه ۳ - بخش ۱ : خلافت ابوبکر

[منبع]
أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ [ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ] وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى، يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَ لَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ، فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ، يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَ يَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَ يَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ، فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا، أَرَى تُرَاثِي نَهْباً.
تَقَمَّصَهَا :
همچون لباس آن (خلافت) را پوشيد. 
سَدَلْتُ :
فرو گذاشتم و رها كردم. 
طَوَى عَنْهَا كَشْحاً :
از آن دورى گزيد و كناره گرفت. 
الْجَذّاء :
بريده و قطع شده. 
طَخْيَة :
ظلمت، تاريكى. 
أحْجَى :
لازم تر، معقول تر. 
الشَجَا :
استخوان يا هر چيزى كه راه گلو را ببندد. 
التُرَاث :
ميراث. 
شقشقة :
چيزى است مانند جگر كه شتر از دهان خود خارج ميكند 
تقمّص :
براى خود پيراهن نمود 
قُطب :
ميله آهنى وسط آسياب 
يَنحدر :
سرازير مى شود 
لا يَرقى :
بلند نمى شود، ارتفاع نمى يابد 
سَدَلتَ :
درآويختم، آويزان نمودم 
طَوَيتُ :
پيچيدم، كنار كشيدم، تهى نمودم 
کَشح :
پهلو 
طَفقتُ :
شروع كردم 
أرتَئى :
رأى بدستم مى آوردم، فكر مى كردم 
يدٍ جَذّاء :
دست بريده شده 
طَخيَة :
ظلمت و تاريكى 
عَمياء :
كورى 
يَشيبُ :
پير مى شود 
يَكدَح :
با زحمت و مشقت تلاش ميكند 
هاتا :
اين يكى، اسم اشاره مؤنث است 
أحجى :
عاقلانه تر و لازم تر 
قَذى :
خار و خسى كه بچشم و يا روى شير مى افتد 
شَجى :
آنچه در گلو مى ماند از قبيل استخوان 
تُراث :
ارثيه 
نَهب :
غارت و چپاول 
آگاه باش سوگند بخدا كه پسر ابى قحافه (ابى بكر كه اسم او در جاهليّت عبد العزّى بود، حضرت رسول اكرم آنرا تغيير داده عبد اللّه ناميد) خلافت را مانند پيراهنى پوشيد و حال آنكه مى دانست من براى خلافت (از جهت كمالات علمى و عملى) مانند قطب وسط آسيا هستم (چنانكه دوران و گردش آسيا قائم بآن ميخ آهنى وسط است و بدون آن خاصيّت آسيائى ندارد، همچنين خلافت بدست غير من زيان دارد، مانند سنگى كه در گوشه اى افتاده در زير دست و پاى كفر و ضلالت لگد كوب شده) علوم و معارف از سر چشمه فيض من مانند سيل سرازير ميشود، هيچ پرواز كننده در فضاى علم و دانش به اوج رفعت من نمى رسد، پس (چون پسر ابى قحافه پيراهن خلافت را بنا حقّ پوشيد و مردم او را مبارك باد گفتند).
جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهى نمودم و در كار خود انديشه مى كردم كه آيا بدون دست (نداشتن سپاه و ياور) حمله كرده (حقّ خود را مطالبه نمايم) يا آنكه بر تاريكى كورى (و گمراهى خلق) صبر كنم (بر اين تاريكى ضلالت) كه در آن پيران را فرموده، جوانان را پژمرده و پير ساخته، مؤمن (براى دفع فساد) رنج مى كشد تا بميرد، ديدم صبر كردن خردمنديست، پس صبر كردم در حالتى كه چشمانم را خاشاك و غبار و گلويم را استخوان گرفته بود (بسيار اندوهگين شدم، زيرا در خلافت ابى بكر و ديگران جز ضلالت و گمراهى چيزى نمى ديدم و چون تنها بوده يارى نداشتم نمى توانستم سخنى بگويم). 
ميراث خود را تاراج رفته مى ديدم (منصب خلافت را غصب كردند و فساد آن در روى زمين تا قيام قائم آل محمّد عليهم السّلام باقى است). (پس از وفات رسول خدا صلَّى اللّه عليه و آله كه خلافت را بنا حقّ غصب كرده مردم را به ضلالت و گمراهى انداختند، براى حفظ اسلام و اينكه مبادا انقلاب داخلى بر پا شده دشمن سوء استفاده نمايد، مصلحت در چشم پوشى از خلافت و شكيبائى دانستم).

خطبه ۳ - بخش ۲ : خلافت عمر

[منبع]
حَتَّى مَضَى الْأَوَّلُ لِسَبِيلِهِ فَأَدْلَى بِهَا إِلَى فُلَانٍ [ابْنِ الْخَطَّابِ] بَعْدَهُ.
ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الْأَعْشَى:
«شَتَّانَ مَا يَوْمِي عَلَى كُورِهَا ، وَ يَوْمُ حَيَّانَ أَخِي جَابِرِ»؛ فَيَا عَجَباً بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُهَا فِي حَيَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ، لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا، فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا وَ يَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا، فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ، فَمُنِيَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ، فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ الْمُدَّةِ وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ.
ادْلَى بِهَا :
آن را آويخت. 
الكُور :
پالان، پالان با لوازم آن. 
يَسْتَقِيلُها :
از آن (خلافت) استعفاء مى كرد. 
تَشَطّرا ضَرْعَيْها :
دو پستان خلافت را (بين خود) تقسيم كردند. 
كَلْم :
زخم و جراحت. 
الْعِثار :
لغزش و سقوط، به رو افتادن. 
الصَّعْبَةُ مِنَ الإِبِل :
شترى كه رام نباشد. 
أَشْنَقَ الْبَعِيرَ وَ شَنَقَهُ :
مهار شتر را چنان كشيد كه استخوان پشت گوش شتر به قسمت جلو پالان رسيد. 
خَرَمَ :
(بينى شتر را) دريد، پاره كرد. 
أسْلَسَ :
(افسار را) شل كرد. 
تَقَحَّمَ :
خود را به هلاكت انداخت. 
مُنَى النَّاسُ :
مردم مبتلا شدند. 
خَبْط :
بيراهه رفتن. 
الشِّماس :
چموشى، توسَنى. 
الِاعْتِراض :
حركت در راه غير مستقيم، بجاى پيمودن طول جاده در عرض مسير حركت كردن. 
أدلى بها :
آنرا مخفيانه فرستاد
كُور :
بار و پالان شتر 
يَستقيل :
درخواست فسخ و بهم زدن بيعت مى نمود 
تشطّرا :
نصف و تقسيم نمودند 
ضَرعَيها :
دو پستان آنرا (شتر خلافت) 
خَشناء :
سخت و بدخو 
كَلم :
زخم زبان و جراحت 
عِثار :
لغزش 
صَعبة :
شتر رام نشده و تندخو 
إشنق :
افسار شتر را كشيد و سفت نمود 
خَرَم :
بينى اش را پاره كرد 
إسلَس :
افسار را شل و ول نمود 
تقحّم :
بهلاكت انداخت، هجوم نمود 
مُنِى الناس :
مردم مبتلا و گرفتار شدند 
خَبط :
بيراهه رفتن 
شِماس :
سركشى، اطاعت نكردن 
تلوّن :
رنگ برنگ شدن 
إعتراض :
عرض راه را پيمودن 
مِحنة :
گرفتارى 
تا اينكه اوّلى (ابى بكر) راه خود را بانتهاء رسانده (پس از دو سال و سه ماه و دوازده روز در گذشت، و پيش از مردنش) خلافت را بعد از خود به آغوش ابن خطّاب (عمر) انداخت. (سيّد رضىّ عليه الرَّحمة مى گويد:) پس از اين بيان حضرت بر سبيل مثال شعر اعشى شاعر را (از قصيده اى كه در مدح عامر و هجو علقمه گفته بود) خواند:
«شتّان ما يومى على كورها            و يوم حيّان أخى جابر»
(اين شعر را دو جور مى توان معنى نمود، اوّل اينكه) فرقست ميان امروز من كه بر كوهان و پالان شتر سوار و به رنج و سختى سفر گرفتارم، با روزى كه نديم حيّان برادر جابر بودم و به ناز و نعمت مى گذرانيدم (دوّم اينكه) چقدر تفاوتست ميان روز من در سوارى بر پشت ناقه و روز حيّان برادر جابر كه از مشقّت و سختى سفر راحت است (حيّان برادر جابر در شهر يمامه صاحب قلعه و دولت و ثروت بسيار و بزرگ قوم بوده، همه ساله كسرى صله گرانبهاى براى او مى فرستاد و در عيش و خوشى مى گذرانده هرگز متحمّل رنج سفر نمى گرديد، و اعشى شاعر از بنى قيس و نديم او بود، مقصود امام عليه السّلام از تمثيل بشعر او بنا بر معنى اوّل اظهار تفاوت است ميان دو روزى كه بعد از وفات رسول خدا كه حقّش غصب شده و در خانه نشست و بظلم و ستم مبتلى گرديد و روز ديگر زمان حيات رسول اكرم كه مردم مانند پروانه به دورش مى گرديدند، و بنا بر معنى دوّم فرق ميان حال خود را كه به محنت و غمّ مبتلى است و حال كسانيكه بمقاصد باطله خودشان رسيده خوشحال هستند بيان مى نمايد، پس از آن خدعه و شيطنت ابى بكر را ياد آورى نموده مى فرمايد:) 
جاى بسى حيرت و شگفتى است كه در زمان حياتش فسخ بيعت مردم را در خواست مى نمود (مى گفت: أَقِيلوُنِى فَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ وَ عَلِىٌّ فِيكُمْ) يعنى اى مردم بيعت خود را از من فسخ كنيد و مرا از خلافت عزل نمائيد كه من از شما بهتر نيستم و حال اينكه علىّ عليه السّلام در ميان شما است) ولى چند روز از عمرش مانده وصيّت كرد خلافت را براى عمر.
اين دو نفر غارتگر خلافت را مانند دو پستان شتر ميان خود قسمت نمودند (پستانى را ابى بكر و پستان ديگر را عمر بدست گرفته دوشيده صاحب شتر را از آن محروم كردند). 
خلافت را در جاى درشت و ناهموار قرار داد (عمر را بعد از خود خليفه ساخت) در حالتى كه عمر سخن تند و زخم زبان داشت، ملاقات با او رنج آور بود و اشتباه او (در مسائل دينى) بسيار و عذر خواهيش (در آنچه كه بغلط فتوى داده) بيشمار بود (از جمله امر كرد زن آبستنى را سنگسار كنند، امير المؤمنين فرمود: اگر اين زن تقصير كرده بچّه او را گناهى نيست و نبايد سنگسار شود، عمر گفت: «لولا عَلِىٌ لَّهَلَكَ عُمَرٌ» يعنى اگر على نبود هر آينه عمر در فتوى دادن هلاك مى شد، و اين جمله را همواره تكرار مى نمود). پس مصاحب با او (آن حضرت يا هر كه با او سر و كار داشت) مانند سوار بر شتر سركش نافرمان بود كه اگر مهارش را سخت نگاه داشته رها نكند بينى شتر پاره و مجروح ميشود و اگر رها كرده بحال خود واگذارد برو در پرتگاه هلاكت خواهد افتاد.
پس سوگند بخدا مردم در زمان او گرفتار شده اشتباه كردند و در راه راست قدم ننهاده از حقّ دورى نمودند، پس من هم در اين مدَّت طولانى (ده سال و شش ماه) شكيبائى ورزيده با سختى محنت و غمّ همراه بودم. 

خطبه ۳ - بخش ۳ : خلافت عثمان

[منبع]
حَتَّى إِذَا مَضَى لِسَبِيلِهِ جَعَلَهَا فِي [سِتَّةٍ] جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ، فَيَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى! مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ، لَكِنِّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا، فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الْآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ، إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ [خَضْمَ] خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ إِلَى أَنِ انْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ.
الشُورى :
مشورت كردن، در اينجا مقصود شوراى شش نفره اى است كه عمر آنها را معين كرد تا از ميان خود فردى را براى خلافت برگزيند. 
النَظائِر :
جمع «نظير»، مانند مشابه. 
أسْفَفْتُ :
نزديك شدم، اسف الطائر: پرنده نزديك زمين شد. 
صَغَى :
متمايل شد. 
الضِغْن :
كينه. 
مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ :
و اغراض ديگرى كه از ذكر آن اكراه دارم. 
نَافِجاً حِضنَيهِ :
(در حاليكه) پهلوهايش برجسته و برآمده بود، «حضن»: ما بين زير بغل و پهلو را مى گويند. 
النَثِيل :
سرگين، مدفوع حيوانات. 
المُعْتَلَفَ :
محل علف (در بدن حيوان). 
الخَضم :
خوردن چيز تر و تازه، «خضمه»، مصدرى است كه براى بيان هيئت و چگونگى است. 
النِّبْتَة :
گياه، «نبتة الرَّبيع»: گياه بهارى. 
انْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ :
بافته اش واتابيده شد. 
اجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ :
كردار او مرگش را تمام و حتمى ساخت. 
كَبَتْ بِهِ :
با صورت بزمين افتاد. 
الْبِطْنَة :
پرخورى. 
رَيب :
شك و اضطراب 
نظائر :
جمع نظير: مثل و مانند 
أسفَفتُ :
پائين پريدم 
صَغى :
كج شد 
ضِغن :
كينه و حسد 
صِهر :
خويشاوند ازدواجى 
هَن :
چيز قبيح و نگفتنى 
نافِج :
بلند كننده و پر كننده 
حِضن :
پهلو، پائين تر از زير بغل 
نَثيل :
كثافت و فضولات شكم 
مُعتلَف :
محل علف، معده و روده 
يَخضَمون :
با دهان پر مى خورند 
نبتة الربيع :
سبزه و علف بهارى 
إنتكَث :
باز و گشوده شد 
فَتل :
چيز تابيده شده از مفتول است 
أجهز :
زودرس نمود، مرگش را جلو انداخت 
كَبَت :
برو انداخت 
بِطنَة :
شكم پرستى، پرى شكم 
عمر هم راه خود را پيمود (و پيش از تهى كردن جامه) امر خلافت را در جماعتى قرار داد كه مرا هم يكى از آنها گمان نمود (چون ابو لؤلؤة شش ضربه كارد باو زد و دانست كه بر اثر آن زخمها خواهد مرد، براى تعيين خليفه مجلس شورايى معيّن كرد و آن زمانى بود كه رؤساى قوم نزد او جمع شده گفتند سزاوار است هر كه را تو باو راضى هستى خليفه و جانشين خود قرار دهى، در پاسخ گفت دوست نمى دارم مرده و زنده هيچيك از شما كه دور من گرد آمده ايد متحمّل امر خلافت شود، گفتند ما با تو مشورت مى كنيم آنچه صلاح ميدانى بگو، گفت هفت نفر را شايسته اين كار مى دانم و از رسول خدا شنيده ام كه آنان اهل بهشت هستند: اوّل سعد ابن زيد است، او با من خويشى دارد خارجش ميكنم و شش نفر ديگر سعد ابن ابى وقّاص و عبد الرّحمن ابن عوف و طلحة و زبير و عثمان و علىّ است. سعد بن ابى وقّاص براى خلافت مانعى ندارد مگر آنكه مردى است درشت طبع و بد خو، و عبد الرّحمن ابن عوف چون قارون اين امَّت است لايق نيست، و طلحة براى تكبّر و نخوتى كه دارد، و زبير براى بخل و خسّت، و عثمان براى اينكه دوست دارد خويشان و اقوام خود را، و علىّ عليه السّلام براى اينكه حريص در امر خلافت است سزاوار نيستند، پس از آن گفت صهيب سه روز با مردم نمازگزارد و شما اين شش نفر را در آن سه روز در خانه اى جمع كنيد تا يكى از خودشان را براى خلافت اختيار كنند، هر گاه پنج نفر متّفق شدند و يكى مخالفت كرد او را بكشيد، و اگر سه نفر اتّفاق كردند و سه نفر ديگر آنان را مخالفت نمودند آن سه نفرى كه عبد الرّحمن در ميان ايشان است اختيار كنيد و آن سه نفر را بكشيد. بعد از مرگ و دفن او براى تعيين خليفه جمع شدند، عبد الرّحمن گفت براى من و پسر عمويم سعد ابن ابى وقّاص ثلث اين امر است ما دو نفر خلافت را نمى خواهيم و مردى را كه بهترين شما باشد براى آن اختيار مى كنيم، پس رو كرد بسعد و گفت بيا ما مردى را تعيين كرده با او بيعت نماييم مردم هم باو بيعت خواهند نمود، سعد گفت اگر عثمان تو را متابعت كند من سوّم شما ميشوم و اگر مى خواهى عثمان را تعيين كنى من علىّ را دوست دارم. پس چون عبد الرّحمن از موافقت سعد مأيوس شد ابو طلحه را با پنجاه نفر از انصار برداشت و ايشان را وادار نمود بر تعيين خليفه و رو كرد بسوى علىّ عليه السّلام دست او را گرفته گفت با تو بيعت ميكنم باين نحو كه بكتاب خدا و سنّت رسول اكرم و طريقه دو خليفه سابق ابو بكر و عمر عمل كنى، حضرت فرمود قبول ميكنم باين نحو كه بكتاب خدا و سنّت رسول اللّه و باجتهاد و رأى خود رفتار نمايم، پس دست آن جناب را رها كرد و بعثمان رو آورد و دست او را گرفته آنچه را بعلىّ عليه السّلام گفته بود باو گفت، عثمان قبول كرد، پس عبد الرّحمن سه بار اين را بعلىّ و عثمان تكرار كرد و در هر مرتبه از هر يك همان جواب اوّل را شنيد، پس گفت اى عثمان خلافت براى تو است و با او بيعت نموده مردم هم بيعت كردند). 
پس بار خدايا از تو يارى مى طلبم براى شورايى كه تشكيل شد و مشورتى كه نمودند، چگونه مردم مرا با ابو بكر مساوى دانسته در باره من شكّ و ترديد نمودند تا جائى كه امروز با اين اشخاص (پنج نفر اهل شورى) همرديف شده ام و ليكن (باز هم صبر كرده در شورى حاضر شدم) در فراز و نشيب از آنها پيروى كردم (براى مصلحت در همه جا با آنان موافقت نمودم).
پس مردى از آنها از حسد و كينه اى كه داشت دست از حقّ شسته براه باطل قدم نهاد (مراد سعد ابن ابى وقّاص است كه حتّى پس از قتل عثمان هم به آن حضرت بيعت ننمود) و مرد ديگرى براى دامادى و خويشى خود با عثمان از من اعراض كرد (مراد عبد الرّحمن ابن عوف است كه شوهر خواهر مادرى عثمان بود) و همچنين دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از رذالت و پستى) موهن و زشت است نام ايشان برده شود. 
تا اينكه (پس از مرگ عمر، در شورى كه بدستور او تشكيل يافت) سوّمِ قوم (عثمان) برخاست (و مقام خلافت را به ناحقّ اشغال نمود) در حالتى كه باد كرد هر دو جانب خود را (مانند شترى كه از بسيارى خوردن و آشاميدن باد كرده) ميان موضع بيرون دادن و خوردنش (شغل او مانند بهائم سرگين انداختن و خوردن بود و امور مربوطه بخلافت را مراعات نمى نمود) و اولاد پدرانش (بنى اميّه كه خويشاوند او بودند) با او همدست شدند، مال خدا (بيت المال مسلمين) را مى خوردند مانند خوردن شتر با ميل تمام گياه بهار را (و فقراء و مستحقّين را محروم و گرسنه مى گذاشت) تا اينكه باز شد ريسمان تابيده او (صحابه نقض عهد كرده از دورش متفرّق شدند) و رفتارش سبب سرعت در قتل او شد، و پرى شكم، او را برو انداخت (بر اثر اسراف و بخشش بيت المال به اقوام و منع آن از فقراء و مستحقّين مردم جمع شده پس از يازده سال و يازده ماه و هيجده روز غصب خلافت او را كشتند). 

خطبه ۳ - بخش ۴ : خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام

[منبع]
فَمَا رَاعَنِي إِلَّا وَ النَّاسُ [إِلَيَ] كَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَيَّ يَنْثَالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَايَ مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي كَرَبِيضَةِ الْغَنَمِ.
فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَكَثَتْ طَائِفَةٌ وَ مَرَقَتْ أُخْرَى وَ [فَسَقَ] قَسَطَ آخَرُونَ، كَأَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا اللَّهَ سُبْحَانَهُ [حَيْثُ] يَقُولُ
(تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ) ؛ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَكِنَّهُمْ حَلِيَتِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا.
 أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ.
قَالُوا: وَ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ السَّوَادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ مِنْ خُطْبَتِهِ فَنَاوَلَهُ كِتَاباً قِيلَ إِنَّ فِيهِ مَسَائِلَ كَانَ يُرِيدُ الْإِجَابَةَ عَنْهَا فَأَقْبَلَ يَنْظُرُ فِيهِ. [فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ قِرَاءَتِهِ] قَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لَوِ اطَّرَدَتْ [مَقَالَتُكَ] خُطْبَتُكَ مِنْ حَيْثُ أَفْضَيْتَ. فَقَالَ هَيْهَاتَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ. قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَوَاللَّهِ مَا أَسَفْتُ عَلَى كَلَامٍ قَطُّ كَأَسَفِي عَلَى هَذَا الْكَلَامِ أَلَّا يَكُونَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) بَلَغَ مِنْهُ حَيْثُ أَرَاد.
عُرْفُ الضَبُع :
يال كفتار، موهاى زيادى كه بر گردن كفتار است، چون اين موها متراكم و انباشته است لذا ضرب المثلى شده است براى هر چيز كثير و زيادى. 
يَنْثالُونَ :
هجوم مى آوردند، ازدحام مى كردند. 
شُقَّ عِطْفاىَ :
پهلوهايم در هم فشرده شد، دو طرف جامه ام دريده شد. 
رَبِيضَةُ الْغَنَم :
گله گوسفندى كه در آغل آرميده باشد. 
نَكَثَتْ طائِفَةٌ :
گروهى نقض عهد كردند، مقصود اصحاب جمل (ناکثین: طلحه و زبير) است. 
مَرَقَتْ :
از دين خارج شد، مقصود اصحاب نهروان (مارقين: خوارج) است. 
قَسَطَ آخَرُون :
گروهى ديگر ستم كردند، مقصود اصحاب صفين (قاسطین: معاویه) است. 
حَلِيَتِ الدُّنْيا :
دنيا خود آرائى كرد، «حليت المرأة»: زن خود را آراست. 
الزِبْرِج :
زينت و آرايش با نقش و نگار يا جواهر. 
النَسَمَة :
روح، جان، استعمال اين لغت در مورد انسان ارجح است. 
بَرَأ :
خلق كرد، آفريد. 
الْحَاضِر :
مقصود كسى است كه براى بيعت حاضر شده است. 
النّاصِر :
مقصود سپاه و نيروئى است كه بتوان از آن در جهت تحكيم بيعت يارى جست. 
الّا يُقَارُوا :
موافقت نكنند. 
الْكِظّة :
پرخورى زياد كه موجب ناراحتى و سختى شود، مراد انحصار طلبى ظالم است كه هر حقوق و نعمتى را خاص خود مى داند. 
السَّغَب :
گرسنگى، منظور تضييع حقوق مظلومان است. 
الْغَارِب :
پشت شانه، دوش. اين عبارت (لالقيت حبلها على قاربها) تمثيلى است براى ترك و رها كردن كارى. 
عَفطَةُ الْعَنْزِ :
آنچه در حالت عطسه از بينى بز خارج مى شود. بيشتر اين مثل در مورد ميش بكار مى رود و استعمال مشهور «نفطة» است. 
السَّواد :
سرزمين عراق. عراق را از آن جهت سواد (سياه) گفته اند چون داراى اشجار و كشتزارهاى سبزى بوده و عرب به رنگ سبز، سياه مى گويند. 
اطَّرَدَتْ خُطْبَتُكَ :
خطبه ات ادامه داشت، «اطرد النّهر»: رود بطور مدام جريان داشت. 
أفْضَيْتَ :
اصل «أفضى» يعنى در فضاى باز و فراخ رفت و در اينجا مقصود سكوت آن حضرت از گفتار است. 
الشِّقْشِقَة :
چيزى است مثل ريه (در گلوى شتر) كه به هنگام هيجان از دهانش خارج مى كند. 
هَدَرَتْ :
صدايى كرد مانند صداى شتر به هنگاميكه از دهانش شقشقه را خارج مى كند. 
قَرَّتْ :
ساكن شد و آرام گرفت. 
ما راعَنى :
مرا بوحشت نيانداخت، 
رَوع :
ترس و هراس 
عُرف :
موى گردن، يال 
ضَبُع :
كفتار 
يَنثالون :
مى ريختند، ازدحام مى كردند 
عَطافى :
عباى من، لباس من 
عِطفاى :
دو طرف من 
رَبيضة الغَنم :
دسته گوسفند خوابيده 
نَهَضتُ :
قيام كردم 
نَكَثَت :
پيمان شكنى نمود 
مَرَقَت :
از ميان لشكر من بيرون رفتند، مروق خارج شدن تير از كمان و از ميان هدف 
وَعوها :
آنرا حفظ كرده و ياد گرفته اند 
حَليَت :
جلوه گر و مزين شده 
راقَ :
خيره نمود، بتعجب آورد 
زِبرج :
زر و زيور 
فَلَقَ :
شكافت، پاره نمود 
بَرَأ :
آفريد، درست نمود 
نَسَمَة :
انسان، روح و روان 
لا يُقارّوا :
امضاء نگذارند، قبول نكنند 
كِظّة :
حالتى كه از پرخورى در معده عارض مى شود (تخمه) 
سَغَب :
گرسنگى شديد 
غارِب :
ميان گردن و پشت حيوان، شانه 
ألفَيتُم :
مى يافتيد 
عَفطَة :
آب و اخلاطى كه از دماغ مى آيد. 
عَنز :
بُز 
السّواد :
اطراف كوفه كه به سواد العراق مشهور است بجهت بسيارى باغات و سبزيجاتش 
لَو اطّرَدَتَ :
اى كاش تعقيب مى كردى، اطراد تعقيب نمودن شكار 
أفضيتَ :
رسيده بودى 
هَدَرَت :
فرو ريخته و جارى شد 
قَرَّت :
ثابت شد، استقرار يافت 
قَطّ :
هرگز، هيچوقت 
پس (از كشته شدن عثمان) هيچ چيزى مرا به صدمه نينداخت مگر اينكه مردم مانند موى گردن كفتار به دورم ريخته از هر طرف بسوى من هجوم آوردند، بطوريكه از ازدحام ايشان و بسيارى جمعيّت حسن و حسين زير دست و پا رفتند و دو طرف جامه و رداى من پاره شد، اطراف مرا گرفتند (براى بيعت كردن) مانند گلّه گوسفند در جاى خود. 
پس چون بيعتشان را قبول و بامر خلافت مشغول گشتم جمعى (طلحه و زبير و ديگران) بيعت مرا شكستند، و گروهى (خوارج نهروان و سائرين) از زير بار بيعتم خارج شدند، و بعضى (معاويه و ديگر كسان) از اطاعت خداى تعالى بيرون رفتند. 
گويا مخالفين نشنيده اند كه خداوند سبحان (در قرآن كريم سوره 28 آیه 83) مى فرمايد: «سراى جاودانى را قرار داديم براى كسانى كه مقصودشان سركشى و فساد در روى زمين نمى باشد، و جزاى نيك براى پرهيزكارانست». 
آرى سوگند بخدا اين آيه را شنيده و حفظ كرده اند، و ليكن دنيا در چشمهاى ايشان آراسته زينت آن آنان را فريفته است (پس دست از حقّ برداشته سركشى نموده در روى زمين فساد و آشوب بر پا كردند). 
آگاه باشيد سوگند به خدائى كه ميان دانه حبّه را شكافت و انسان را خلق نمود اگر حاضر نمى شدند آن جمعيّت بسيار (براى بيعت با من) و يارى نمى دادند كه حجّت تمام شود و نبود عهدى كه خداى تعالى از علماء و دانايان گرفته تا راضى نشوند بر سيرى ظالم (از ظلم) و گرسنه ماندن مظلوم (از ستم او)، هر آينه ريسمان و مهار شتر خلافت را بر كوهان آن مى انداختم (تا ناقه خلافت بهر جا كه خواهد برود و در هر خارزارى كه خواهد بچرد و متحمّل بار ضلالت و گمراهى هر ظالم و فاسقى بشود) و آب مى دادم آخر خلافت را به كاسه اوّل آن و (چنانكه پيش از اين بر اين كار اقدام ننمودم، اكنون هم كنار مى رفتم و امر خلافت را رها كرده مردم را به ضلالت و گمراهى وا مى گذاشتم، زيرا) فهميده ايد كه اين دنياى شما نزد من خوارتر است از عطسه بز ماده. 
گفته اند: در موقعى كه حضرت اين بيان را مى فرمود، مردى از اهل دهات عراق برخاست و نامه اى به آن جناب داد كه آن بزرگوار به مطالعه آن مشغول شد، چون از خواندن فارغ گرديد، ابن عبّاس گفت: يا اميرالمؤمنين كاش از آنجائى كه سخن كوتاه كردى گفتار خود را ادامه مى دادى، فرمود: اى ابن عبّاس هيهات (از اينكه مانند آن سخنان ديگر گفته شود، گويا) شقشقه شترى بود كه صدا كرد و باز در جاى خود قرار گرفت، (شقشقه در لغت مانند شُش گوسفند است كه شتر در وقت هيجان و نفس زدن آنرا از دهان بيرون مى آورد و در زير گلو صدا ميكند و در اوّلين مرتبه بيننده آنرا با زبان اشتباه مى نمايد، اميرالمؤمنين در جواب ابن عبّاس فرمود: شكايت كردن از سه خليفه در اينجا كه از روى ظلم و ستم بر من تقدّم جستند از جهت هيجان و بشوق هدايت خلق بود كه گفته شد، گويا شقشقه شتر صدا كرد و در جاى خود باز ايستاد، يعنى هر وقت و هميشه از اين قبيل سخنان گفته نمى شود). ابن عبّاس گفت: سوگند بخدا از قطع هيچ سخنى آنقدر اندوهگين نشدم كه از قطع كلام آن حضرت كه نشد به آنجائى كه اراده كرده بود برسد اندوهگين شدم. 
حامد کاشانی

پیشنهاد میشود برای آشنایی با کتاب شریف نهج البلاغه ، در ابتدا این ۵ قسمت از برنامه سمت خدا با حضور حجة الاسلام کاشانی را مشاهده فرمایید :
جلسه اول | جلسه دوم | جلسه سوم | جلسه چهارم | جلسه پنجم

محمد علی انصاری

همچنین برای مشاهده ی شرح تصویری تمامی خطبه های نهج البلاغه توسط استاد انصاری ، اینجا را کلیک نمایید

در حال بارگذاری ...
لطفا صبر نمایید
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com | شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom