شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص: 356-338
دوران خليفه دوّم:
امام(عليه السلام) در بخش ديگرى از اين خطبه به دوران خليفه دوّم اشاره کرده، مى فرمايد: «اين وضع همچنان ادامه داشت تا نفر اوّل به راه خود رفت (و سر به تيره تراب نهاد)» (حتّى مَضَى الاَوَّلُّ لِسَبِيلِهِ) همان راهى که همه مى بايست آن را بپيمايند.(1)
سپس مى افزايد: «و او بعد از خودش خلافت را به آن شخص (يعنى عمر) پاداش داد!» (فَاَدْلى بِها اِلى فُلان بَعْدَهُ).
«اَدْلى» از ماده «دَلْو» گرفته شده است و همان گونه که با دلو و طناب آب را از چاه مى کشند اين واژه در مواردى به کار مى رود که چيزى را به عنوان جايزه يا رشوه يا حق الزحمه به ديگرى بدهند; قرآن مجيد مى گويد: «وَتُدْلُوا بِها اِلَى الْحُکام».(2)
در اين جا «ابن ابى الحديد معتزلى» مى گويد: خلافت خليفه دوّم در حقيقت پاداشى بود که خليفه اوّل در برابر کارهاى او داد. او بود که پايه هاى خلافت «ابوبکر» را محکم ساخت و بينى مخالفان را بر خاک ماليد، شمشير «زبير» را شکست و «مقداد» را عقب زد و «سعد عباده» را در سقيفه، لگد مال نمود و گفت: «سعد» را بکشيد! خدا او را بکشد! و هنگامى که «حباب بن منذر» در روز «سقيفه» گفت: آگاهى و تجربه کافى در امر خلافت نزد من است «عمر» بر بينى او زد و وى را خاموش ساخت.
کسانى از هاشميّين را که به خانه «فاطمه»(عليها السلام) پناه برده بودند با تهديد خارج کرد و سرانجام مى نويسد: «وَلولاه لَمْ يَثْبِت لاِبى بکر اَمْر وَ لا قامَتْ لَهُ قائِمة; اگر او نبود هيچ امرى از امور ابوبکر ثبات پيدا نمى کرد و هيچ ستونى براى او برپا نمى شد».(3)
از اين جا روشن مى شود که تعبير به «ادلى» چه نکته ظريفى را در بر دارد; سپس امام به گفته شاعر (معروف) «اعشى» تمثل جست (ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الاَعْشى):
شَتّانَ ما يَوْمى عَلى کُورِها *** وَ يَوْمُ حَيّانَ اَخى جابِرِ
بسى فرق است تا ديروزم امروز *** کنون مغموم و دى شادان و پيروز(4)
اشاره به اين که من در عصر رسول خدا چنان محترم بودم که از همه به آن حضرت نزديکتر، بلکه نفس رسول خدا بودم. ولى بعد از او چنان مرا عقب زدند که منزوى ساختند و خلافت رسول خدا را که از همه براى آن سزاورتر بودم يکى به ديگرى تحويل مى داد.
بعضى نيز گفته اند منظور از تمثّل به اين شعر مقايسه خلافت خويش با خلفاى نخستين است که آنها در آرامش و آسايش بودند ولى دوران خلافت امام بر اثر دور شدن از عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و تحريکات گسترده دشمنان، مملوّ از طوفانها و حوادث دردناک بود (البتّه اين در صورتى است که اعشى حال خود را با حال شخص حيان مقايسه کرده باشد)(5)
سپس امام به نکته شگفت انگيزى در اين جا اشاره مى کند و مى فرمايد: «شگفت آور است او که در حيات خود از مردم مى خواست عذرش را بپذيرند و از خلافت معذورش دارند، خود به هنگام مرگ عروس خلافت را براى ديگرى کابين بست!» (فَيا عَجباً!! بَيْنا هُوَ يَسْتَقيلُها فى حَياتِهِ اِذْ عَقَدَها لآخَرَ بَعْدَ وَفاتِهِ).
اين سخن اشاره به سخن معروفى است که از ابکوبکر نقل شده که در آغاز خلافتش خطاب به مردم کرد و گفت: «اَقيْلُونى فَلَسْتُ بِخَيْرِکُمْ; مرا رها کنيد که من بهترين شما نيستم» و بعضى اين سخن را به صورت ديگرى نقل کرده اند: «وُلّيتُکُمْ وَ لَسْتُ بِخَيْرِکُمْ; مرا به خلافت برگزيده اند در حالى که بهترين شما نيستم»(6).
اين روايت به هر صورت که باشد نشان مى دهد که او مايل به قبول خلافت نبود يا به گمان بعضى به خاطر اين که نسبت به آن بى اعتنا بود و يا با وجود على(عليه السلام) خود را شايسته اين مقام نمى دانست، هرچه باشد اين سخن با کارى که در پايان عمر خود کرد سازگار نبود و اين همان چيزى است که على(عليه السلام) از آن ابراز شگفتى مى کند که چگونه با اين سابقه، مقدّمات انتقال سريع خلافت را حتى بدون مراجعه به آرا و افکار مردم براى ديگرى فراهم مى سازد.
در پايان اين فراز مى فرمايد: «چه قاطعانه هر دو از خلافت، به نوبت، بهره گيرى کردند و پستانهاى اين ناقه را هريک به سهم خود دوشيدند» (لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَيْها).
«ضرع» به معناى پستان است و «تشطّرا» از ماده «شطر» به معناى بخشى از چيزى است.
اين تشبيه جالبى است که از کسانى که به تناوب از چيزى استفاده مى کنند زيرا ناقه (شتر ماده) داراى چهار پستان است که دو به دو پشت سر هم قرار گرفته اند و معمولا هنگام دوشيدن دو به دو مى دوشند و به همين دليل در عبارت امام(عليه السلام) از آن تعبير به دو پستان شده است و تعبير به «تشطّرا» اشاره به اين است که هريک از آن دو، بخشى از آن را مورد استفاده قرار داده و بخشى را براى ديگرى گذارده است و به هر حال اين تعبير نشان مى دهد که برنامه از پيش تنظيم شده بود و يک امر تصادفى نبود.
پاسخ به يک سؤال:
بعضى در اين جا گفته اند نظير آنچه در مورد خليفه اول گفته شده که از مردم مى خواست بيعت خود را باز پس بگيرند چون بهترين آنها نيست، در مورد على(عليه السلام) نيز در همين نهج البلاغه آمده است که بعد از قتل عثمان به مردم چنين فرمود: «دَعُونى وَ الْتَمِسُوا غَيْرى... وَ اِنْ تَرَکْتُمُونى فَاَنا کَاَحَدِکُمْ وَ لَعَلّى اَسْمَعُکُمْ وَ اَطْوَعُکُمْ لِمَنْ وَ لَّيْتُمُوهُ اَمْرَکُمْ وَ اَنَا لَکُمْ وزيراً خَيْر لَکُمْ مِنّى اَميراً; مرا واگذاريد و به سراغ ديگرى برويد... و اگر مرا رها کنيد همچون يکى از شما هستم و شايد من شنواتر و مطيع تر از شما نسبت به کسى که او را براى حکومت انتخاب مى کنيد باشم; و من وزير و مشاور شما باشم براى شما بهتر از آن است که امير و رهبرتان گردم».
در اين جا «ابن ابى الحديد» سخنى دارد و ما هم سخنى، سخن او اين است که مى گويد: «شيعه اماميّه از اين ايراد پاسخ گفته اند که ميان گفتار «ابوبکر» و اين گفتار «على»(عليه السلام) تفاوت بسيار است. ابوبکر گفت من بهترين شما نيستم بنابراين صلاحيت براى خلافت ندارم زيرا خليفه بايد از همه، صالح تر باشد؛ ولى على(عليه السلام) هرگز چنين سخنى را نگفت او نمى خواست با پذيرش خلافت، فتنه جويان فتنه برپا کنند».(7)
سپس ابن ابى الحديد مى افزايد: «اين سخن در صورتى صحيح است که افضليت، شرط امامت باشد (اشاره به اين که ممکن است کسى بگويد لازم نيست امام افضل باشد، سخنى که منطق و عقل آن را هرگز نمى پسندد و گفتن آن مايه شرمندگى است)».
ولى ما مى گوييم مطلب فراتر از اين است. اگر در همان خطبه 92 که به آن استدلال کرده اند دقّت کنيم و تعبيراتى که در ميان اين جمله ها وجود دارد و در مقام استدلال حذف شده است در نظر بگيريم، دليل گفتار على(عليه السلام) بسيار روشن مى شود. او با صراحت مى فرمايد: «فَاِنّا مُستَقْبِلُونَ اَمْراً لَهُ وُجُوه وَ اَلْوان لا تَقُومُ لَهُ الْقُلُوبُ وَ لا تَثْبُتُ عَلَيْهِ الْعُقُولُ; اين که مى گويم مرا رها کنيد و به سراغ ديگرى برويد براى اين است که ما به استقبال چيزى مى رويم که چهره مختلف و جهات گوناگونى دارد. دلها در برابر آن استوار و عقلها ثابت نمى ماند» (اشاره به اين که در دستورات اسلام و تعاليم پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در طول اين مدّت تغييراتى داده شده که من ناچارم دست به اصلاحات انقلابى بزنم و با مخالفتهاى گروهى از شما روبه رو شوم) آن گاه مى افزايد: «وَ اِنَّ الآفاقَ قَدْ اَغامَتْ وَ الَْمحَجَّةَ قَدْ تَنَکَّرَتْ; چرا که چهره آفاق (حقيقت) را ابرهاى تيره فرا گرفته و راه مستقيم حق، گم شده و ناشناخته مانده است».
سپس با صراحت جمله اى را بيان مى کند که جان مطلب در آن است، مى فرمايد: «وَاعْلَمُوا اَنّى اِنْ اَجَبْتُکُمْ رَکِبْتُ بِکُمْ ما اَعْلَمُ وَلَمْ اُصْغَ اِلى قَوْلِ الْقائِلِ وَعَتْبِ الْعاتِبِ; بدانيد اگر من دعوت شما را بپذيرم طبق آنچه مى دانم با شما رفتار مى کنم و به سخن اين و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش فرا نخواهم داد (بنابراين، بيعت با من براى شما بسيار سنگين است اگر آمادگى نداريد به سراغ ديگرى برويد)».
شاهد اين که على(عليه السلام) افضليت را در امر خلافت لازم و واجب مى شمرد، اين است که در خطبه ديگرى مى فرمايد: «اَيُّهَا النّاسُ اِنَّ اَحَقَّ النّاسِ بِهذَا الاَمْرِ اَقْواهُمْ عَلَيْهِ وَ اَعْلَمُهُمْ بِاَمْرِ اللهِ فيهِ; اى مردم شايسته ترين مردم براى امامت و خلافت نيرومندترين آنها نسبت به آن و آگاهترين مردم نسبت به اوامر الهى است».(8)
بنابراين مقايسه کلام على(عليه السلام) با آنچه از ابوبکر نقل شده به اصطلاح قياس مع الفارق است زيرا هيچ شباهتى در ميان اين دو کلام نيست.
اين سخن را با گفتار ديگرى که «ابن ابى الحديد» در مقام توجيه کلام خليفه اوّل آورده است پايان مى دهيم. او مى گويد: «آنهايى که افضليت را در امامت شرط نمى دانند نه تنها در مورد اين روايت مشکلى ندارند بلکه آن را به کلى از دلايل اعتقاد خود مى شمرند که خليفه اوّل گفته است من به امامت انتخاب شده ام در حالى که بهترين شما نيستم. و آنها که روايت اَقِيْلُونى را پذيرفته اند گفته اند: اين سخن جدّى نبوده است و هدف اين بود که مردم را بيازمايد و ببيند تا چه اندازه با او موافق يا مخالف، دوست يا دشمن هستند».(9)
سستى اين گونه توجيهات برکسى پوشيده نيست چرا که اعتراف هرکسى را بايد بر معناى واقعى آن حمل کرد و توجيه، نياز به قرينه روشنى دارد که در اين جا وجود ندارد و به تعبيرى ديگر: اين اعتراف در هر محکمه اى به عنوان يک اعتراف واقعى پذيرفته مى شود و هيچ عذرى در مقابل آن پذيرفته نيست مگر اين که با مدرک روشنى همراه باشد.
سپس به ترسيم گويايى از شخصيّت خليفه دوّم و صفات و ويژگيهاى او و چگونگى محيط و زمان او پرداخته، مى فرمايد: «او خلافت را در اختيار کسى قرار داد که جوّى از خشونت و سختگيرى بود با اشتباه فراوان و پوزش طلبى» (فَصَيّرها فِى حوزة(10) خَشْناءَ يَغْلُظُ کَلْمُها(11) وَ يَخْشِنُ مَسُّها يَکْثُرُ العِثارُ(12) فيها، وَ الاِعْتِذارُ مِنْها).
حوزه، در حقيقت در اين جا اشاره به مجموعه اخلاق و صفات ويژه خليفه دوّم است و در واقع چهار وصف براى او ذکر فرموده است که نخستين آنها خشونت است و تعبير به «يَغْلُظُ کَلْمُها» اشاره به جراحت شديدى است که از نظر روحى يا جسمى در برخورد با او حاصل مى شد.
دوّمين آنها خشونت در برخورد است که با جمله «وَيَخْشِنُ مَسُّها» ذکر شده است; بنابراين «حوزَة خَشْناءَ» دارنده صفات خشونت آميز» به وسيله دو جمله بعد از آن که خشونت در سخن و خشونت در برخورد بوده است تفسير شده است.
سوّمين ويژگى، اشتباهات فراوان و چهارمين آنها عذر خواهى از آن است که با جلمه «ويَکْثُرُ العِثارُ فيها; لغزش در آن فراوان است» و «وَالاِعْتِذارُ مِنْها; پوزش طلبى آن فراوان است» بيان شده است.
در مورد اشتباهات فراوان خليفه دوم مخصوصاً در بيان احکام و پوزش طلبى مکرّر و همچنين خشونت در برخورد، مطالب فراوانى در تاريخ اسلام، حتّى کتابهايى که به وسيله دانشمندان اهل سنّت تأليف يافته، ديده مى شود که در بحث نکات به گوشه اى از آن اشاره خواهد شد.
سپس مى افزايد: «کسى که با اين حوزه خلافت سر و کار داشت به کسى مى ماند که بر شتر سرکشى سوار گردد، اگر مهار آن را محکم بکشد پرده هاى بينى شتر پاره مى شود و اگر آن را آزاد بگذارد در پرتگاه سقوط مى کند (و خود و اطرافيان خويش را به هلاکت مى افکند)» (فَصاحِبُها کَراکِبِ الصَّعْبَةِ(13) اِنْ اَشْنَقَ(14) لها خَرَمَ(15)، وَ اِنْ اَسْلَسَ(16) لَها تَقَحَّمَ(17)).
امام(عليه السلام) در اين جمله وضع حال خود و گروهى از مؤمنان را در عصر خلافت خليفه دوّم شرح مى دهد که اگر با وجود ويژگيهاى اخلاقى که در بالا اشاره شد در شخص خليفه، کسى مى خواست با او به مقابله برخيزيد، کار به اختلاف و مشاجره و اى بسا شکاف در ميان مسلمين يا مواجه با خطراتى از ناحيه خليفه مى شد و اگر مى خواست سکوت کند و بر همه چيز صحّه بنهد خطرات ديگرى اسلام و خلافت اسلامى را تهديد مى کرد، در واقع دائماً در ميان دو خطر قرار داشتند: خطر برخورد با خليفه و خطر از دست رفتن مصالح اسلام. به همين دليل در جمله هاى بعد، امام(عليه السلام) از ناراحتى خودش و ساير مردم در آن عصر شکايت مى کند و مشکلات روز افزون مسلمانان را بر مى شمارد.
اين احتمال نيز از سوى بعضى از شارحان نهج البلاغه داده شده است که ضمير در «صاحبها» به مطلق خلافت باز گردد، يعنى در طبيعت خلافت، دائماً يکى از اين دو خطر نهفته است. اگر شخصى که در رأس خلافت است بخواهد با همه چيز قاطعانه برخورد کند خطر عکس العملهاى حاد وجود دارد و اگر بخواهد با سهولت و اغماض برخورد کند با خطر سقوط در درّه انحراف و اشتباه و از ميان رفتن ارزشهاى اسلامى روبه رو مى شود.
ولى قراين نشان مى دهد که منظور همان معناى اوّل است و چنانچه در جمله هاى بعد و قبل دقت کنيم اين نکته به وضوح به دست مى آيد.(18)
آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه همين سخن و بيان گرفتاريهاى مردم و گرفتارى خود در آن دوران، چنين مى فرمايد: «به خدا سوگند به خاطر اين شرايط، مردم گرفتار عدم تعادل و سرکشى و عدم ثبات و حرکات نامنظم شدند» (فَمُنِى(19) النّاسُ لَعَمْرُ اللهِ بِخَبْط(20) وَ شِماس(21)، وَ تَلَوُّن(22) وَ اعْتِراض(23)).
در اين جمله به چهار پديده رفتارى و روانى مردم در عصر خليفه دوّم اشاره شده است و اى بسا که آنها را از رييس حکومت گرفته بودند چرا که هميشه رفتار رييس حکومت بازتاب وسيعى در مردم دارد و از قديم گفته اند: «اَلنّاسُ عَلى دينِ مُلُوکِهِمْ».
نخستين آنها حرکات و تصميم گيريهاى بى مطالعه که سبب مشکلات و نابسامانيها در جامعه مى گردد، بود.
دوّم سرکشى و تمرّد از قوانين الهى و نظامهاى اجتماعى.
سوّم رنگ عوض کردنهاى پى در پى و از راهى به راهى گام نهادن و از گروهى جدا شدن و به گروه ديگر پيوستن و بدون داشتن هدف ثابت زندگى کردن.
چهارم انحراف از مسير حق و حرکت در مسير ناصواب و غير مستقيم بود.
بى شک ـ همان گونه که بعداً به طور مشروح خواهيم گفت ـ سياست خارجى در عصر خليفه دوّم و فتوحات اسلامى و پيشرفت در خارج از منطقه حجاز، ذهنيّتى براى بسيارى از مردم درباره شکل اين حکومت ايجاد کرده بود که آن را در تمام جهات موفق مى پنداشته، کمتر به مشکلات داخلى جامعه مسلمانان نخستين بينديشند در حالى که همان گونه که امام(عليه السلام) در اين جمله ها اشاره فرموده است گروهى از مسلمانان بر اثر اشتباهات و خطاها و ندانم کاريها و اجتهاد در مقابل نصوص قرآن و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، گرفتار نابسامانيهاى فراوانى از نظر اعتقاد و عمل و مسائل اخلاقى شدند و در واقع تدريجاً از اسلام ناب فاصله مى گرفتند و همانها سبب شد که سرانجام به شورشهاى عظيمى در دوران خليفه سوّم بينجامد و مقدّمات حکومت خودکامه اى در عصر خلفاى اموى و عبّاسى که هيچ شباهتى به حکومت اسلامى عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نداشت فراهم گردد. به يقين اين دگرگونى عجيب در يک روز انجام نگرفت و اشتباهات مستمرّ دوران خلفا به آن منتهى شد.
امام در ادامه اين سخن مى افزايد: «هنگامى که اوضاع را چنين ديدم صبر و شکيبايى پيشه کردم با اين که دورانش طولانى و رنج و محنتش شديد بود» (فَصَبَرْتُ عَلى طُولِ الْمُدَّةِ، وَ شِدَّةِ الِْمحْنَةِ).
درست شبيه همان شکيبايى در دوران خليفه اوّل، ولى چون شرايط پيچيده تر و دوران آن طولانى تر بود رنج و محنت امام(عليه السلام) در اين دوران فزونى يافت.
بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند: امام اين جا به دو امر اشاره مى کند که هر کدام سهمى در ناراحتى او دارد; نخست طولانى شدن مدّت دورى او از محور خلافت و دورى خلافت از وجود او، و دوّم ناراحتى و رنجى که به سبب آثار و پديده هاى جدا شدن خلافت از محور اصلى در زمينه عدم نظم صحيح در اين امور دينى مردم حاصل شد. ولى به هر حال مصالح مهمترى ايجاب مى کرد که او سکوت کند و آنچه را که اهميّت کمترى دارد فداى آنچه که اهميّت بيشترى دارد نمايد.
اين وضع همچنان ادامه يافت تا دوران خليفه دوّم نيز پايان يافت.ا
نکته ها:
1ـ نمونه هايى از خشونت اخلاقى در عصر خليفه دوّم
در حالات او مخصوصاً در دروان خلافت، مطالب زيادى در کتب دانشمندان اهل سنّت ـ اعم از کتب حديث و تاريخ ـ نقل شده که آنچه را در کلمات امام(عليه السلام) در فراز بالا آمده است دقيقاً تأييد مى کند. اين موارد بسيار فراوان است که به چند نمونه آن ذيلا اشاره مى شود:
1ـ مرحوم «علامه امينى» در جلد ششم «الغدير» از مدارک زيادى از کتب معروف اهل سنّت (مانند «سنن دارمى، تاريخ ابن عساکر، تفسير ابن کثير، اتقان سيوطى، درّالمنثور، فتح البارى و کتب ديگر) داستانهاى تکان دهنده اى درباره مردى به نام «صُبَيْغِ الْعَراقى» نقل مى کند. از تواريخ به خوبى استفاده مى شود که او مردى بود جستجوگر و درباره آيات قرآن پيوسته سؤال مى کرد ولى «عمر» در برابر سؤالات او چنان خشونتى به خرج داد که امروز براى همه ما شگفت آور است، از جمله اين که کسى نزد «عمر» آمد و به او گفت ما مردى را يافتيم که از تأويل مشکلات قرآن سؤال مى کند.
«عمر» گفت: خداوندا به من قدرت ده که بر او دست بيابم! روزى «عمر» نشسته بود، مردى وارد شد و عمامه اى بر سر داشت، رو به «عمر» کرده، گفت: يا اميرالمؤمنين! منظور از «وَالذّاريات ذَرْواً فَالْحامِلاتِ وِقْراً» چيست؟ «عمر» گفت: حتماً همان هستى که من به دنبال او مى گشتم، برخاست و هر دو آستين را بالا زد و آن قدر به او شلاق زد که عمامه از سرش افتاد و بعد به او گفت به خدا قسم اگر سرت را تراشيده مى ديدم گردنت را مى زدم! سپس دستور داد لباسى بر او بپوشاند و او را بر شتر سوار کنند و به شهر خود ببرند، سپس خطيبى برخيزد و اعلام کند که «صبيغ» در جستجوى علم برآمده و خطا کرده است، تا همه مردم از او فاصله بگيرند. او پيوسته بعد از اين داستان در ميان قومش حقير بود تا از دنيا رفت در حالى که قبلا بزرگ قوم محسوب مى شد.(24)
در روايتى ديگر از «نافع» نقل شده که «صبيغ عراقى» پيوسته سؤالاتى درباره قرآن مى کرد هنگامى که به «مصر» آمد «عمر و بن عاص» او را به سوى «عمر» فرستاد. «عمر» دستور داد شاخه هاى تازه از درخت بريدند و براى او آوردند و آن قدر بر پشت او زد که مجروح شد سپس او را رها کرد. بعد از مدّتى که خوب شد بار ديگر همان برنامه را درباره او اجرا نمود، سپس او را رها کرد تا بهبودى يابد; بار سوّم به سراغ او فرستاد تا همان برنامه را اجرا کند; «صبيغ» به عمر گفت: «اگر مى خواهى مرا به قتل برسانى به طرز خوبى به قتل برسان و زجرکش نکن و اگر مى خواهى زخم تنم را درمان کنى، به خدا خوب شده است».
«عمر» به او اجازه داد که به سرزمين خود برگردد و به «ابوموسى اشعرى» نوشت که هيچ يک از مسلمانان با او مجالست نکند. اين امر بر «صبيغ» گران آمد «ابوموسى» به «عمر» نوشت که او کاملا از حرفهاى خود توبه کرده و ديگر سؤالى درباره آيات قرآن نمى کند «عمر» اجازه داد که مردم با او مجالست کنند.(25)
در روايتى ديگر داستان «صبيغ» چنين آمده است (بعيد نيست او داستانهاى متعدّدى با عمر داشته است) که: او وارد «مدينه» شد و پيوسته از متشابهات قرآن سؤال مى کرد. «عمر» به سراغ او فرستاد در حالى که قبلا شاخه هايى از درخت خرما آماده ساخته بود. «عمر» از او پرسيد: تو کيستى؟ گفت: «من بنده خدا صبيغم». عمر يکى از آن شاخه ها را برداشت و بر سر او کوفت و گفت: «من بنده خدا عمرم» و آن قدر زد که سرش خون آلود شد. «صبيغ» گفت: اى اميرمؤمنان بس است آنچه در سر من بود از بين رفت (و ديگر سؤالى از متشابهات نمى کنم)!(26)
جالب توجّه اين که در هيچ يک از روايات ندارد که او سمپاشى درباره يکى از آيات قرآن کرده باشد; بلکه گاه سؤال از متشابهات و گاه از حروف قرآن و گاه از آياتى مثل «والذّاريات ذَرواً» مى نمود. اين جريان ظاهراً منحصر به «صبيغ» نبود. «عبدالرحمن بن يزيد» نقل مى کند که مردى از عمر درباره آيه «وَ فاکِهَة وَ اَبّا» سؤال کرد. هنگامى که مشاهده کرد مردم در اين باره صحبت مى کنند تازيانه را برداشت و به آنان حمله کرد.(27)
2ـ در حديث ديگرى مى خوانيم مردى از او سؤال کرد و گفت منظور از آيه «وَالجَوارِ الْکُنَّس» چيست؟ «عمر» با چوبدستى خود در عمامه او فرو کرد و به روى زمين انداخت و گفت آيا تو «حرورى» هستى (حرورى به کسانى گفته مى شد که از اسلام خارج شده بودند!) سپس گفت: قسم به کسى که جان «عمر» به دست اوست اگر تو را سر تراشيده مى يافتم آن قدر تو را مى زدم که اين فکر از سرت بيرون برود!(28) (به نظر مى رسد سر تراشيدن از شعار اين گروه از خوارج بوده است که ريشه هاى آنها حتّى به دوران قبل از اميرمؤمنان على(عليه السلام) باز مى گردد).(29)
آيا به راستى هرکس سؤالى از قرآن کند بايد او را زير شلاق و چوب انداخت بى آن که يک کلمه در پاسخ سؤال او گفته شود! و به فرض که بعضى از افراد بى دين و منافق براى مشوّش ساختن افکار مردم سؤالاتى درباره قرآن مى کردند، وظيفه خليفه در برابر آنها اين بود که با چوب و شلاق پاسخ بگويد يا نخست بايد از نظر علمى و منطقى توجيه شوند و اگر نپذيرفتند آنها را تنبيه کند؟
آيا اين به خاطر آن بوده که خليفه پاسخ اين سؤالات را نمى دانسته و عصبانى مى شده، يا دليل ديگرى داشت و حتّى افراد مشکوک را مورد هتک و توهين قرار مى داده و عمامه آنها را به زمين مى افکنده است!
3ـ «ابن ابى الحديد» در شرح نهج البلاغه خود نقل مى کند که گفته مى شد: «دُرَّةُ عُمَرَ اَهْيَبُ مِنْ سَيْفِ الْحَجّاج; تازيانه عمر وحشتناکتر از شمشير حجاج بود!» سپس مى گويد: در حديث صحيح آمده که زنانى نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بودند و سر و صداى زيادى کردند، «عمر» آمد، همگى از ترس او فرار کردند، به آنها گفت اى دشمنان خويشتن! آيا از من مى ترسيد و از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)نمى ترسيد؟ گفتند: آرى «اَنْتَ اَغْلَظُ وَ اَفَظُّ; تو خشن تر و درشتگوترى»!(30)
4ـ در همان کتاب آمده است نخستين کسى را که «عمر» با تازيانه زد، «امّ فروه» خواهر ابوبکر بود هنگامى که ابوبکر از دنيا رفت، زنان بر او نوحه گرى مى کردند، خواهرش «ام فروه» نيز در ميان آنها بود; عمر کراراً آنها را نهى کرد، آنها باز تکرار کردند، «عمر» «امّ فروه» را از ميان آنها خارج ساخت و با تازيانه زد; همه زنان ترسيدند و متفرق شدند.(31)
2ـ اشتباهات و عذر خواهيها!
1ـ در «سنن بيهقى» که جامعترين کتاب حديث، از اهل سنّت است، در حديثى از «شعبى» نقل مى کند که يک روز عمر خطبه اى براى مردم خواند، حمد و ثناى الهى به جاى آورده، سپس گفت: «آگاه باشيد مهر زنان را سنگين نکنيد چرا که اگر به من خبر رسد کسى بيش از آنچه پيامبر مهر کرده (مهر زنان خودش قرار داده) مهر کند من اضافه بر آن را در بيت المال قرار مى دهم!» سپس از منبر پايين آمد، زنى از قريش نزد او آمد و گفت: اى اميرمؤمنان! آيا پيروى از کتاب الهى (قرآن) سزاوارتر است يا از سخن تو؟
عمر گفت: کتاب الله تعالى، منظورت چيست؟ گفت: تو الآن مردم را از گران کردن مهر زنان نهى کردى در حالى که خداوند مى فرمايد: «وَ آتَيْتُمْ اِحْديهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَاْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً; هرگاه مال فراوانى (به عنوان مهر) به يکى از آنها پرداخته ايد چيزى از آن را پس نگيريد».(32) عمر گفت: «کُلّ اَحَد اَفْقَهُ مِنْ عُمَرَ; همه از عمر فقيه ترند!» اين جمله را دو يا سه مرتبه تکرار کرد، سپس به منبر بازگشت و گفت اى مردم! من شما را از زيادى مهريه سنگين زنان نهى کردم، آگاه باشيد هرکس آزاد است در مال خود هر چه مى خواهد انجام دهد».(33)
اين حديث در بسيارى از کتب ديگر با تفاوتهاى مختصرى نقل شده است.(34)
2ـ در کتب بسيارى از منابع معروف (مانند: «ذخاير العقبى»، «مَطالِبُ السُّؤول» و «مناقب خوارزمى») آمده است که زن باردارى را که اعتراف به ارتکاب زنا کرده بود نزد «عمر» آوردند، «عمر» دستور به رجم او داد. در اثناى راه «على»(عليه السلام) با او برخورد کرده، فرمود: اين زن را چه شده است؟ گفتند: «عمر» دستور رجم او را صادر کرده است. «على»(عليه السلام)او را بازگرداند و به «عمر» گفت: «هذا سُلطانُکَ عَلَيْها فَما سُلْطانُکَ عَلى ما فى بَطْنِها; تو بر اين زن سلطه دارى (و مى توانى او را مجازات کنى) امّا سلطه و دليل تو بر آنچه در شکم اوست چيست؟» سپس افزود: شايد بر او نهيب زده اى و او را ترسانده اى (که اعتراف به گناه کرده است)؟ «عمر» گفت: چنين بوده است. فرمود: مگر نشنيده اى که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: کسى که زير فشار از جهت زنجير يا زندان يا تهديد اعتراف کند اعتراف او اثرى ندارد؟ «عمر» او را رها کرده، گفت: «عَجَزَتِ النِّساءُ اَنْ تَلِدْنَ مِثْلَ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِب، لَوْلا عَلِىّ لَهَلَکَ عُمَرُ; مادران هرگز نمى توانند مثل «على بن ابى طالب(عليه السلام)بزايند اگر على نبود عمر هلاک مى شد»!(35)
3ـ در «صحيح ابى داود» که از صحاح معروف ستّه مى باشد از «ابن عباس» نقل شده: زن ديوانه اى را نزد «عمر» آوردند که مرتکب زنا شده بود، «عمر» با گروهى از مردم درباره او مشورت کرد و سرانجام دستور داد او را سنگسار کنند.
«على»(عليه السلام) بر او گذر کرده و فرمود: «ماجراى اين زن چيست؟ گفتند زن ديوانه اى است از فلان طايفه که مرتکب زنا شده است و عمر دستور سنگسار کردن او را داده»، فرمود: «او را باز گردانيد» و خودش به سراغ «عمر» رفت، فرمود: «اى عمر مگر نمى دانى که قلم تکليف از سه طايفه برداشته شده است: از ديوانه تا زمانى که خوب شود و از شخص خواب تا زمانى که بيدار شود و از کودک، تا زمانى که عاقل (و بالغ) گردد»؟ «عمر» گفت: «آرى مى دانم»! فرمود: «چرا دستور دادى اين زن ديوانه را سنگسار کنند»؟ گفت: «چيزى نيست و زن را رها کرد و شروع به تکبير گفتن کرد» (تکبير که نشانه پيروزى بر اشتباه خود بود)(36)
«مناوى» در «فيض الغدير» اين حديث را از «احمد» نقل کرده است و در ذيل آن آمده است که عمر گفت: «لَوْلا عَلِىّ لَهَلَکَ عُمَرُ».(37)
آنچه در بالا گفته شد بخش کوچکى است از آنچه در اين زمينه آمده است و اگر بخواهيد به سراغ همه آنها برويد کتاب مستقلى را تشکيل مى دهد، مرحوم «علامه امينى» يکصد مورد (آرى يکصد مورد) از موارد اشتباه او را که در منابع معروف اهل سنّت آمده است نقل کرده و اين فصل مشهور از کتابش را به نام «نوادر الاثر فى علم عمر» ناميده است(38) و اين همان است که در خطبه فوق از آن تعبير به «کثرت لغزشها و عذرخواهيها» شده است.
3ـ پاسخ به يک سؤال:
ترسيمى را که امام «على بن ابى طالب» در خطبه بالا از مشکلات و نابسامانيهاى مسلمانان در عصر خليفه دوّم کرده است ممکن است با ذهنيّتى که بسيارى از افراد نسبت به عصر عمر دارند و آن را يک عصر پيروزى و درخشان مى شمرند منافات داشته باشد و اين سؤال را به وجود آورد که اين گفتار چگونه با واقعيّتهاى موجود تاريخ سازگار است؟
توجّه به يک نکته دقيقاً مى تواند به اين سؤال پاسخ دهد و آن اين که ـ همان گونه که قبلا اشاره شد ـ بى شک عصر خليفه دوّم عصر پيروزيهاى چشمگير در سياست خارجى کشور اسلام بود; زيرا مسلمانان با الهام گرفتن از دستورات صريح قرآن در مورد جهاد، به جهاد دامنه دار و آزاديبخش دست زدند و هر سال و هر ماه شاهد پيروزيها و فتوحاتى در خارج کشور اسلامى بودند و منافع مادى فراوانى نصيب مسلمانان شد; اين پيروزيهاى چشمگير پرده اى بر ضعفها و نابسامانيهاى داخلى افکند همان گونه که در عصر ما نيز اين معنا کاملا مشهور است که گاه پيروزى يک دولت در سياست خارجيش همه چيز را تحت الشّعاع قرار مى دهد و پرده اى بر ضعفها و نابسامانيهاى داخلى مى افکند و درست به همين دليل است که سياست بازان حرفه اى گروه استکبار در عصر ما هنگامى که با نابسامانيهاى شديد داخلى روبه رو مى شوند سعى مى کنند با حرکات جديدى در سياست خارجى، پرده بر آن بيفکنند.
کوتاه سخن اين که امام(عليه السلام) سخن از خشونت و اشتباهات فراوان و مشکلات داخلى دوران خليفه دوّم مى گويد و حساب اين مطلب از مسأله فتوحات جداست.
پی نوشت:
1. او در سال 13 هجرى بعد از حدود 2 سال و سه ماه خلافت، در ماه جمادى الاُخرى چشم از جهان فروبست (مروج الذهب، ج 2، ص 304، چاپ چهارم).
2. سوره بقره، آيه 188.
3. شرح ابن ابى الحديد، جلد 1، صفحه 174.
4. اعشى يکى از شعراى نامى معروف جاهليّت است، از يونس نحوى سؤال کردند برترين شاعر کيست؟ گفت: من فرد خاصّى را معين نمى کنم ولى مى گويم: «امرء القيس» است وقتى که سوار باشد، و «نابغه» است هنگامى که گرفتار ترس شود، و «زهير» است هنگامى که به چيزى علاقه مند شود، و «اعشى» است هنگامى که در حال طرب قرار گيرد.
او اسلام را درک کرد ولى توفيق تشرّف به اسلام براى او حاصل نشد و چون چشمش ضعيف بود به او «اعشى» مى گفتند و در آخر عمر نابينا شد و اسم او «ميمون بن قيس» است و منظورش از شعر بالا اشاره به زمانى است که همنشين «حيان» برادر «جابر» يکى از بزرگان «يمامه» بود که «اعشى» در آن زمان در نعمت و احترام فراوان مى زيست هنگامى که آن زندگى را مقايسه با وضع خودش در بيابانهاى مکّه و مدينه مى کند که براى تحصيل حدّاقل زندگى بايد بر پشت شتر سوار شود و بيابانها را زير پا بگذارد، مى گويد: آن زندگى کجا و اين زندگى کجا!
5. شرح ابن ميثم، ج 1، ص 257.
6. اين حديث از احاديثى است که در کتب شيعه و اهل سنّت به صورت گسترده نقل شده است: «ابن ابى الحديد» در شرح خود دو تعبير بالا را آورده است (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 169).
«شيخ محمد عبده» دانشمند بزرگ مصرى در شرح نهج البلاغه خويش مى گويد: بعضى روايت کرده اند که «ابوبکر» بعد از بيعت گفت: اَقيلُونى فَلَسْتُ بِخَيْرِکُمْ»، ولى غالب دانشمندان، اين روايت را به اين صورت نپذيرفته و گفته اند: روايت به صورت: «وُلّيتُکُمْ وَلَسْتُ بِخَيْرِکُمْ» مى باشد. (شرح نهج البلاغه عبده، ص 86، ذيل همين خطبه)
در پاورقيهاى «احقاق الحق» از «ابن حسنويه» محدث «حنفى موصلى» در کتاب «دُرّ بحر المناقب» حديث مفصّلى در اين زمنيه نقل مى کند که در آخر آن آمده است که ابوبکر گفت: «اَقِيْلُونى فَلَسْتُ بِخَيْرکُمْ وَ عَلِىّ فيکُمْ; مرا رها کنيد که بهترين شما نيستم در حالى که على در ميان شماست» (احقاق الحق، ج 8، ص 240).
«طبرى» مورخ معروف مى نويسد: «ابوبکر» بعد از بيعت «سقيفه» خطبه اى خواند و در ضمن آن گفت: «اَيُّهَا النّاسُ فَاِنّى قَدْ وَلِّيْتُ عَلَيْکُمْ وَلَسْتُ بِخَيْرِکُمْ; اى مردم مرا به خلافت بر شما برگزيده اند در حالى که بهترين شما نيستم» (تاريخ طبرى، ج 2، ص 450 چاپ مؤسسه اعلمى بيروت).
«ابن قتيبه دينورى» در «الامامة و السياسة» نقل مى کند که ابوبکر با چشم گريان به مردم گفت: «لا حاجَةَ لى فى بَيْعَتِکُمْ اَقِيْلُونى بَيْعَتى; من نيازى به بيعت شما ندارم بيعت مرا باز گردانيد» (الامامة و السياسة، ج 1، ص 20).
7. شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 169.
8. نهج البلاغه، خطبه 173.
9. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 169.
10. «حوزة» به معناى ناحية و طبيعت آمده، از مادّه «حيازت» به معناى جمع کردن و بر گرفتن است.
11. «کلم» در اصل به معناى زخم و جرح است و کلام را از اين جهت کلام مى گويند که اثر قاطع در طرف مقابل مى گذارد.
12. «عثار» به معناى لغزش است.
13. «صَعْبَة» به معناى انسان يا حيوان سرکش است و نقطه مقابل آن «ذلول» به معناى رام مى باشد و «صعبة» در اين جا اشاره به ناقه صعبه (شتر سرکش) است.
14. «اَشْنَقَ» به معناى کشيدن زمان ناقه و مانند آن است و «شِناق» بر وزن کتاب به ريسمانى گفته مى شود که دهان مشک را با آن مى بندند.
15. «خَرَمَ» از ماده «خَرم» (بر وزن چرم) به معناى پاره کردن و شکافتن است.
16. «اَسْلَس» از ماده «سَلَس» (بر وزن قفس) و «سلاسة» به معناى سهولت و آسانى است بنابراين اسلس به معناى «رها کرد و سهل و آسان گرفت» مى باشد.
17. «تقحّم» از ماده «قحوم» (بر وزن شعور) به معناى انداختن خويشتن در چيزى بدون فکر و مطالعه است.
18. بعضى احتمال سوّمى در اين جا داده اند که منظور از آن خلافت در عصر خود امام(عليه السلام)است که شرايط و اوضاع، امام(عليه السلام) را در ميان دو مشکل قرار داد، ولى اين احتمال بسيار بعيد به نظر مى رسد.
19. «مُنَى» از ماده «مَنْو» (بر وزن بند) به معناى مبتلا شدن است.
20. «خبط» در اصل به معناى پايکوبى شتر بر زمين است و سپس به حرکات حساب نشده و بى پروا اطلاق شده است و لازمه آن عدم حفظ تعادل به هنگام راه رفتن است.
21. «شماس» به معناى سرکشى و بدخلقى است.
22. «تلوّن» به معناى تغيير حال دادن يا رنگ عوض کردن است.
23. «اعتراض» در اصل به معناى حرکت در عرض جاده آمده و اشاره به حرکات ناموزون و غير مستقيم مى باشد.
24. الغدير، ج 6، ص 291.
25. «الغدير» ج 6، ص 291.
26. الغدير، ج 6، ص 290.
27. الدرّالمنثور، ج 6، ص 317.
28. الدرّالمنثور، ج 6، ص 323.
29. به کنز العمّال , جلد 11 , صفحه 322 (حديث 31627) و ملل و نحل شهرستاني , جلد 1 , صفحه 114 مراجعه شود.
30. نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 181.
31. همان مدرک.
32. سوره نساء، آيه 20.
33. «سنن بيهقى»، ج 7، ص 233.
34. از جمله «سيوطى» در «الدّرالمنثور»، «زمخشرى» در «کشّاف» (ذيل آيه فوق) و نويسنده کنزالعمّال در کتاب خود، ج 8، ص 298 و ابن ابى الحديد در شرح خود، ج 1، ص 182.
35. ذخاير العقبى، ص 80; مطالب السؤول، ص 13; مناقب خوارزمى، ص 48; اربعين فخر رازى، ص 466 (طبق نقل الغدير، ج 6، ص 110).
36. صحيح ابى داود، ج 4، ص 140 (کتاب حدود، ح 4399).
37. نقل از کتاب «السبعة من السلف من الصحاح الستّة» نوشته مرحوم فيروز آبادى، ص 95.
38. الغدير، ج 6، ص 83 تا 324.
شرح علامه جعفریفيا عجبا بينا هو يستقيلها فى حياته اذ عقدها لآخر بعد وفاته ( شگفتا ، با اينكه آن شخص يكم در دوران زندگى اش انحلال خلافت و سلب آن را از خويشتن مى خواست ، به شخص ديگرى بست كه پس از او زمام خلافت را به دست بگيرد ) .من بهترين شما نيستم:ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد : راويان درباره اين جمله ابو بكر : « اقيلونى فلست بخيركم » ( مرا رها كنيد ، زيرا من بهترين شما نيستم ) اختلاف كرده اند . عده زيادى عين جمله مزبور را نقل نموده اند و گروه ديگر عين آن جمله را نقل نكرده ، گفته اند : ابو بكر چنين گفته است : « وليتكم فلست بخيركم ». ( من زمامدارى شما را بدست گرفتم ، در حالى كه بهترين شما نيستم)ابن ابى الحديد پس از نقل جمله مزبور در صدد تأويل آن برمى آيد و ميگويد : « كسانى كه افضل بودن را در امامت شرط نمى دانند جمله مزبور را دليل مدعاى خود قرار مى دهند و مى گويند : همىن جمله دليل آن است كه افضل بودن خليفه شرط خلافت نيست و كسانى كه اين جمله را از ابو بكر نقل كرده اند ، مى گويند :ابوبكر با گفتن آن ميخواسته است درون مردم را در بيعتى كه با او كرده اند به هيجان درآورد تا بداند موافق كيست و مخالف كدام است ، كيست كه او را دوست دارد و كيست كه با او خصومت مى ورزد وقتى كه اين جمله را گفت و كسى اعتراض نكرد ، فهميد كه دل ها به بيعت او رضايت و اعتقاد دارد ، به خلافت خود ادامه داد و مانند خلفاء در رعيت خود به حكومت كردن پرداخت و او كه خلافت را پس از خود تعيين كرد ، مورد انكار نگشت . همين جريان را از على بن ابيطالب ( ع ) هم مى بينيم كه پس از كشته شدن عثمان ، فرمود :« دعونى و التمسوا غيرى فانا لكم وزيرا خير منّى لكم اميرا » . ( مرا رها كنيد ، و كس ديگرى را براى خلافت بخواهيد ، من اگر براى شما وزير باشم بهتر از آنست كه امير و زمامدار شما باشم ).بنابراين امير المؤمنين عليه السلام نخست اظهار كراهت از خلافت نموده ، سپس آن را به فرزندش امام حسن مجتبى ( ع ) واگذار نموده است ».بنظر مى رسد كه تأويل ابن ابى الحديد درباره جمله مورد بحث صحيح نيست ، زيرا قانون انتخاب و رأى گيرى اقتضا مى كند كه پيش از اشتغال به زمامدارى انجام بگيرد ، نه پس از اشتغال كه براى مردم تثبيت شده تلقى گشته است ، زيرا پس از تثبيت زمامدارى ، آنهم در صدر اول اسلام ، اظهار مخالفت كار آسانى نبوده است .باضافه اينكه در هيچ يك از منابع معتبر نقل نشده است كه در اين شورى و رأى گيرى ، اكثريت مردم برخيزند و بگويند : ما مخالفيم يا موافقيم ، آنچه كه از مجموع قراين اين داستان برمى آيد ، اينست كه پاسخ جمله مزبور با سكوت برگذار شده است .نكته ديگر اينست كه ميگويند : اگر ابو بكر تصدى خود را به زمامدارى با حجت و دليل قطعى آغاز كرده بوده ، و اشكال واقعى براى ادامه زمامدارى او پيش نيامده بود ، بچه دليل شايستگى خود را مورد ترديد قرار مى دهد و از مردم براى ادامه زمامدارى خود رأى گيرى مى كند ؟امّا مقايسه كلام امير المؤمنين عليه السلام كه فرمود : مرا رها كنيد و كس ديگرى را براى خلافت انتخاب كنيد ، چنانكه ابن ابى الحديد در پاسخ اماميه متوجه شده است ، قياس مع الفارق ( قياسى كه طرفين مقايسه علت مشترك ندارند ) مى باشد ، زيرا :اولا هيچ ترديدى از نظر تاريخ صدور جمله مزبور از امير المؤمنين ( ع ) وجود ندارد كه آن را پس از كشته شدن عثمان كه اراده شديد مردم را براى تصدى خود به زمامدارى احساس كرده فرموده است : « مرا رها كنيد . . . » نه پس از تصدى به خلافت و تثبيت كردن آن . تاريخ صدور جمله مزبور چنين است : و من خطبة له ( ع ) لمّا اريد على البيعة بعد قتل عثمان. ثانيا حتى يك كلمه در جملات امير المؤمنين كه مربوط به عدم پذيرش زمامدارى است وجود ندارد كه بگويد : من قابل زمامدارى نيستم ، بلكه خود علّت عدم پذيرش خلافت را چنين توضيح مى دهد كه آينده زمامدارى مسلمين ، پر از حوادث و فراز و نشيب هاى تند خواهد بود ، راه ها تاريك است . من اگر زمامدارى را بپذيرم ، با عقل و قلب خودم اين راه ها را سپرى خواهم كرد و گوش به سخنانى كه در مجراى زمامدارى معمولى گفته مى شود ، فرا نخواهم داد . اين برنامه حكومت من است ، اگر مى بينيد : نمى توانيد چنين حكومتى را تحمل كنيد ، مرا رها كنيد و زمامدار ديگرى را انتخاب كنيد و من هم از انجام تكليفى كه بر عهده مى گيرم تخلف نخواهم كرد ، كار وزارت و مشورت و كمك را براى شما انجام خواهم داد . استدلال ديگرى كه درباره جدى بودن جمله «اقيلونى فلست بخيركم يا وليتكم و لست بخيركم» ، گفته شده است : تأسفى است كه ابوبكر در نزديكى فوتش ابراز كرده است .داستان اين تأسف چنين است كه در آن مرضى كه ابو بكر از دنيا رفت ، گروهى از مردم كه عبد الرحمان بن عوف هم در ميان آنان بود به عيادت او رفتند . عبد الرحمان حال ابو بكر را پرسيد و براى او بهبودى آرزو نمود . سپس شروع به گفتگو كردند . ابو بكر گفت :اى مهاجرين مشقتى كه از شما مى بينم سخت تر از درد اين بيمارى است كه مى كشم ، من بهترين شما در نظر خودم ( عمر ) را خليفه شما قرار دادم بينى همه شما باد كرد كه چرا اين امر را به او واگذار كردم . . . تا آنجا كه عبد الرحمان مى گويد : من نمى بينم كه تو درباره چيزى كه از تو فوت شده است ، اندوهگين باشى .ابو بكر گفت : بلى ، سوگند به خدا ، بهيچ چيز تأسف نمى خورم مگر به سه كارى كه انجام دادم و كاش آن ها را انجام نمى دادم و به سه كارى كه آنها را ترك كردم كاش آنها را بجا ميآوردم و به سه چيز كه كاش آنها را از پيامبر مى پرسيدم . سه كارى كه كردم و كاش آنها را انجام نمى دادم : كاش هجوم به خانه على را رها مى كردم ، اگر چه با من مبارزه آشكار كرد و كاش در روز سقيفه بنى ساعده دست بيعت به يكى از دو مرد ( ابو عبيده و عمر ) مى دادم و او امير مى شد و من وزيرش . . .تا آنجا كه مى گويد : آن سه چيز را كه مى خواستم از پيامبر سئوال كنم ، كاش مى پرسيدم : امر خلافت پس از او از آن كيست ؟ تا خلاف و نزاع در ميان مسلمانان نمى افتاد.
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 518-510
لغات:
أدلى فلان بكذا: به كسى نزديك شدن و چيزى را به او واگذار كردن.
شتّان ما هما: چقدر دوراند از هم. شتان ما عمرو و زيد: زيد و عمرو با هم زياد فرق دارند.
كور النّاقه: با شتر مسافرت كردن.
الاقاله: بهم زدن معامله. الاستقاله: خواستن از كسى كه معامله را به هم بزند.
شدّ الامر: كار دشوار شد.
تشطّر: هر كسى قسمتى را براى خود گرفت.
الحوزه: طبيعت، ناحيه.
الكلم: جراحت.
عثار: لغزيدن. هر گاه پاى شخص به سنگ يا چيزى مثل آن برخورد كند و بيفتد مى گويند عثر يعنى لغزيد.
الصّعبه: شترى كه هنگام محمل بستن يا سوار شدن رام نيست.
شتق النّاقة بالزّمام و اشتق لها: زمانى است كه سواره مهار ناقه را بكشد و با قدرت آن را از حركت باز دارد.
الخرم: شكافته شدن و دو تا شدن.
اسلس لها: آن را آزاد گذاشت.
تقحّم فى الامر: وقتى انسان خود را در كارى بشدّت وارد سازد.
مُنى النّاس: مردم گرفتار شدند.
الخبط: حركت غير مستقيم.
شماس: فراوانى اضطراب، دلهره.
التّلوّن: تغيير حالت.
الاعتراض: نوعى تغيير حالت. اصل آن در عرض راه، راه رفتن با نشاط و شادى است.
***
شرح:
فرموده است: «حتّى مضى الاوّل لسبيله فادلى بها الى فلان بعده»
مقصود امام (ع) از اوّل، ابو بكر، و از فلان، عمر است و با كلمه ادلى به تصريحى كه ابو بكر بر خلافت عمر بعد از خود كرد، اشاره دارد. و منظور از «مضيه لسبيله» انتقال ابو بكر به دنياى ديگر و پيمودن راهى است كه ناگزير هر انسانى بايد آن را بپيمايد. امّا شعر از اعشى قيس است، اسم اعشى ميمون بن جندل از قبيله بنى قيس مى باشد و اين شعر از قصيده اى گرفته شده كه اوّل آن اين بيت است:
«علقم ما انت الى عامر الناقص الاوتار و الواتر»
حيّان و جابر پسران سمين بن عمرو و از طايفه بنى حنيفه اند، حيّان رئيس يمامه و مورد احترام بود و انوشيروان در هر سال براى او جايزه اى مى فرستاد و در نعمت و فراوانى و رفاه زندگى مى كرد و از مشكلات سفر فارغ بود، زيرا براى تأمين معاش نيازى به سفر نداشت. اعشى شاعر همدم حيّان بود. مقصود اعشى اين است كه ميان دو روز من تفاوت فراوانى است: روزى كه بر جهاز شتر در آفتاب نيمروزى تلاش كرده رنج مى بردم، و روز همدمى من با حيّان در حالى كه در آسايش بودم و خود را در نعمت و رفاه مى ديدم، روايت شده است كه حيّان اعشى را مورد نكوهش قرار داده است به اين دليل كه حيّان را براى شناساندن به برادرش نسبت داده است، و اعشى از او عذر خواسته و دليل آورده است كه به دليل قافيه شعر چنين گفته است امّا حيّان عذر اعشى را نپذيرفت. يوم، اوّل در شعر محلًا مرفوع است و رافع آن، اسم فعل يعنى شتّان مى باشد و (يوم) دوّم نيز مرفوع است چون عطف بر يوم اوّل است.
مقصود حضرت از شاهد آوردن اين بيت آن طور كه سيّد مرتضى فرموده است، اين است: وقتى مدّعيان خلافت به مقصودشان رسيدند و به خواسته خودشان دست يافتند در طول زمان خلافتشان، حق را با امام مى دانستند ولى به او واگذار نمى كردند، چنان كه امام (ع) با اين سخن خود كه: و فى العين قذى و فى الحلق شجى، به اين حقيقت اشاره مى كند و ميان شادمانى آنها و بد حالى خود فاصله و جدايى فراوانى مى بيند و به اين بيت استشهاد مى كند.
لفظ يومين را براى اين دو حالت استعاره آورده و كنايه از حال خود و حال آنان مى داند.
وجه شباهت در اين مثل اين است كه حال آنها لازمه اش رسيدن به مقصود و آسايش است مانند روز خوش حيّان، و حال امام (ع) لازمه اش رنج و سختى است مانند روزى كه شاعر بر جهاز شتر سوار و به مسافرت مى رفت.
مى گويم (شارح): احتمال ديگر اين كه يوم حيّان را امام (ع) استعاره آورده باشد براى روزى كه با رسول خدا زندگى مى كرد و از آن حضرت كمالات معنوى و رفاه جسمى و علم و اخلاق را بهره مى گرفت. و زمان بر پشت شتر بودن را استعاره براى روزهاى بعد از رسول خدا آورده باشد كه مشكلات فراوانى به آن حضرت رسيد و غم و اندوه فراوانى ديد و بر اذّيت و آزار و مشكلات صبر كرد.
وجه مشابهت، شادمانيهايى است كه در روزگار حيّان براى شاعر، و در روزگار رسول خدا براى امام (ع) بوده است و دشوارى و ناراحتى است كه از شتر سوارى براى شاعر، و ضرر و زيان و آزار و اذيّت، بعد از رسول خدا (ص) براى حضرت بوده كه در اين دو حالت مشابهت و مشاركت براى شاعر و امام وجود داشته است:
***
فرموده است: فيا عجبا بينا هو ليستقيلها فى حياته اذ عقدها لآخر بعد وفاته.
اشاره به خواست مكرّر ابو بكر به ترك خلافت در زمان حياتش مى باشد، با اين عبارت كه: «اقيلونى فلست بخيركم».
در اين جا علّت تعجّب اين است كه ابو بكر بدين سبب خواستار ترك خلافت بود كه بار خلافت سنگين و شرايط آن فراوان بود و همچنين رعايت اجراى يك قانون نسبت به همه مردم با توجّه به طبيعتهاى مختلف و تمايلات گوناگونشان بسيار دشوار مى نمود و ابو بكر مى ترسيد كه مركب هاى هوا و تمايلاتش بلغزند و او را در پرتگاه نابودى بيفكنند، با اين فرض هر اندازه كه زمان ولايت و سرپرستى بر مردم كوتاهتر باشد ترس و زحمتش كمتر و سهلتر است. و راه كسى كه طالب ترك خلافت و نظير آن مى باشد و نيز مقتضاى درخواست اقاله اين است كه متقاضى در پى كاستن دشواريهاى آن كار باشد و در رهايى از آن تا جايى كه ممكن است بكوشد، و چون مى بينيم كه ابو بكر در دوران حياتش به خلافت چنگ مى زند و در موقع مرگش آن را به ديگرى (عمر) مى سپارد و ضررهاى اين كار را در زندگى و پس از مرگ به دوش مى كشد، ناگزير اين گمان در انسان تقويت مى شود كه درخواست ترك خلافت از سوى ابو بكر صادقانه نبوده است و در نتيجه اين پندا با عدالت ابو بكر كه شهرت دارد متضاد مى باشد و اين همان مطلبى است كه تعجّب امام (ع) را برمى انگيزد، بر عكس اگر ابو بكر به فسق و نفاق شهرت مى داشت تضاد كردار وى با گفتارش شگفت آور نبود.
***
فرموده است: «لشدّ ما تشطّرا ضرعيها»
لام (شدّ) براى تأكيد به كار رفته، (ما) با فعل بعد از آن «تشطّر» در تاويل مصدر و فاعل شدّ مى باشد و جمله براى تأكيد و تمام كردن تعجّب به كار رفته است.
امام (ع) كلمه «ضرع» را در اين جا براى خلافت استعاره آورده است و لازمه استعاره اين است كه خلافت را به ناقه تشبيه كرده باشد، چه ميان ناقه و خلافت مشاركتى در سود بردن وجود دارد. مقصود امام (ع) از اين تشبيه، توصيف عمل ابو بكر و عمر است كه خلافت را ميان خود تقسيم كردند چنان كه دوشنده شير پستانها را از هم جدا مى كند.
امام (ع) معتقد است كه از آن دو به خلافت سزاوارتر است و يا براى سرپرستى مسلمين كه به منزله اولاد اسلام به حساب مى آيند، اولويّت دارد.
مقصود امام (ع) از اين كه فرمود ابو بكر خلافت را در «حوزه خشناء» قرار داد كنايه از طبيعت عمر است، زيرا او به تندخويى و درشتى كلام و سرعت در خشمناكى مشهور و معروف بود و معناى خشونت عمر همين است.
***
فرموده است: «يغلظ كلامها و يخشن مسّها»
امام (ع) دو صفت براى طبع عمر استعاره آورده است:
1- غلظت كلام و آن كنايه از مواجهه با سخنان درشت و زخم زبان است، زيرا ضربتى كه با زبان به كسى وارد مى شود سهمگين تر از زخم نيزه است.
2- داشتن طبيعت خشن كه مانع از ميل مردم به معاشرت است و موجب اذيّت و آزار مى شود چنان كه اجسام خشن بدن را آزار مى دهد.
***
فرموده است: «و يكثر العثار و الاعتذار منها»
اين كلام امام (ع) اشاره به اين است كه عمر در مورد احكام الهى سريعاً حكم صادر مى كرد و پس از دقّت، آن حكم را خطا مى يافت و ناگزير بود عذرخواهى كند.
ضمير «منها» به طبيعتى «طبيعت عمر» بر مى گردد كه از آن تعبير به خشونت شده است.
از جمله احكام نادرستى كه عمر صادر كرد اين است: روايت شده كه عمر به سنگسار كردن زن حامله اى كه متهم به زنا بود دستور داد. على (ع) بر اين امر اطلاع پيدا كرد، به نزد عمر آمد و به او گفت: هر چند تو مى توانى حكم رجم را براى زن صادر كنى ولى براى رجم بچّه مجاز نيستى، او را آزاد بگذار تا زمانى كه وضع حمل كند و بچه را شير دهد. در اين جا بود كه عمر گفت اگر على نبود عمر هلاك مى شد، و آن زن را رها كرد.
در اين مورد روايت ديگرى نقل شده و آن اين است كه عمر فرمان داد زنى را فوراً نزد او بياورند و آن زن حامله بود، زن از هيبت او سقط جنين كرد. عمر عدّه اى از صحابه را جمع كرد و از آنها پرسيد حكم اين موضوع چيست آنها پاسخ دادند تو مجتهدى و به نظر ما چيزى بر تو واجب نيست. عمر به على (ع) مراجعه كرد و آنچه گذشته بود و صحابه گفته بودند به آن حضرت گفت. امام (ع) آنچه صحابه گفته بودند ردّ كرد و فرمود: آنچه صحابه گفتند اگر از روى اجتهاد گفته اند اشتباه كرده اند و اگر بدون اجتهاد گفته اند به تو خيانت كرده اند. نظر من اين است كه تو بايد يك گوسفند ديه بدهى. در اين هنگام عمر گفت اى ابو الحسن مباد در مشكلى گرفتار شوم كه تو نباشى. منشأ اين احكام عجولانه جز غلبه قوّه غضبيّه و درشتخويى نيست.
***
فرموده است: «صاحبها كراكب الصّعبة ان اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحّم»
بنا به قولى ضمير «صاحبها» به حوزه كه كنايه از طبيعت عمر و اخلاق اوست باز مى گردد. مقصود اين است كسى كه با دارنده چنين اخلاقى مدارا مى كند در صعوبت و دشوارى مانند كسى است كه بر شتر چموش سوار است.
وجه شباهت اين است كه سوار شتر چموش متحمّل سختى زيادى مى شود و در عين حال از دو خطر محفوظ نيست: اگر مهار شتر را براى كنترل بسختى بكشد، دماغش پاره مى شود و اگر مهار آن را آزاد بگذارد شتر او را به وادى هلاكت پرتاب مى كند و چنين است حال كسى كه با فردى صاحب چنين خلق درشت معاشرت مى كند. اگر به كارهايى كه عجولانه انجام مى دهد اعتراض كند، اين اعتراض منجر به سختى حال و فساد احوال ميان آن دو مى شود و اگر بر كارهاى عجولانه اش سكوت كند و او را به حال خود بگذارد كارهايى كه او انجام مى دهد منتهى به اخلال در واجبات مى شود و اخلال در واجبات از موارد هلاكت است.
قول ديگرى اين است كه ضمير در صاحبها به خلافت بازگردد و صاحب خلافت كسى است كه امر خلافت را به عهده بگيرد و هر گاه عادل باشد و رعايت حق خدا را بكند در مثل مانند كسى است كه بر شتر چموش سوار باشد.
وجه تشبيه صاحب خلافت با سوار بر شتر چموش، اين است كه هر كس متولّى امر خلافت شود در مداراى با مردم و نظام بخشيدن كارها به وسيله قوانين حق، و هدايت آنها به راه عدالت آشكار، ناگزير به سختى دچار مى شود كه اگر تفريط و تقصير كند شباهت به كسى دارد كه ناقه چموش را آزاد بگذارد و اگر در تحقّق حقّ و انجام كامل آن افراط كند شباهت به كسى پيدا مى كند كه زمام ناقه چموش را بسختى بكشد. به عبارت ديگر اين كه سرپرست امر خلافت اگر در حفظ مسائل دين و شرايط آن اهمال و سستى كند تفريط كرده و تفريط او را به هلاكت مى اندازد، چنان كه صحابه اين سستى و اهمال را به عثمان نسبت داده اند و بر سر او آمد آنچه آمد، اين چنين ولىّ امرى مانند كسى است كه زمام ناقه چموش را آزاد بگذارد. و اگر در انجام مراتب حق به مردم سخت بگيرد و در كنجكاوى مبالغه و در مؤاخذه افراط كند موجب دلتنگى و تنفّر طبيعى و پراكندگى آنها مى شود و كار خلافت را بر او تباه مى كند، زيرا بيشتر مردم باطل را دوست مى دارند و از فضيلت حق غافلند. اگر متولّى امر خلافت بر آنها سخت بگيرد مانند كسى خواهد بود كه زمام ناقه چموش را سخت بكشد تا دماغش پاره شود.
اين سخن امام (ع) از تشبيهات لطيفى است كه در اين جا به كار رفته است.
قول ديگر اين كه: منظور از ضمير «صاحبها» نفس مقدّس خودش مى باشد و خود را به سوار، شتر چموشى كه مواجهه با دو خطر است تشبيه فرموده كه يا بايد از امر خلافت دست بكشد و در گرفتن آن قيام نكند و كناره گيرى و عزلت اختيار كند مانند سوار شتر چموش كه مهار آن را آزاد گذارد، و يا براى گرفتن خلافت قيام كند و در طلب آن سخت بكوشد كه در اين صورت نظام امور مسلمين پراكنده شود و وحدت آنها از هم بپاشد، در اين حال مانند كسى است كه سوار بر شترى چموش است و زمام آن را چنان مى كشد كه دماغش پاره مى شود.
سياق كلام امام (ع) و نظام آن، به معناى اوّل سزاوارتر و به معناى دوّم آشكارتر و به معناى سوّم به صورت احتمال است.
***
فرموده است: «فمنى النّاس لعمر اللّه بخبط و شماس و تلوّن و اعتراض»
اين سخن امام (ع) اشاره دارد به مبتلا شدن مردم به دست مردى كه در اعمال و حركاتش مردّد و دو دل بود و «خبط» را به عنوان كنايه از امور ياد شده و «شمّاس» كنايه از طبيعت خشك و خشن عمر مى باشد و تلوّن و اعتراض كنايه از اين است كه عمر از نظر اخلاقى حالات گوناگونى داشت و مستقيم نبود. اين كلام امام (ع) داراى چندين استعاره است و وجه مشابهت اين است كه اعمال عمر شبيه شتر و اسبى است كه طول راه را به صورت زيگزال و نامنظّم كه كنايه از اضطراب و ترديد است طى كند، زيرا او در اعمالش منظّم نبود و مردم گرفتار اعمال نامنظّم او بودند و شكّ نيست كه عمر سخت گير و پرهيبت بود و بزرگان صحابه از او پرهيز مى كردند.
بعد از مرگ عمر ابن عباس در مورد مسأله اى كه عمر به خطا حكم كرده بود اظهار نظر كرد، به او گفتند كه چرا در زمانى كه عمر زنده بود نگفتى جواب داد عمر مردى مهيب بود و هيبت او مانع اظهار نظر من شد.
قول ديگر اين است كه سخن امام (ع) اشاره به گرفتارى مردم است كه نظم كار آنها متزلزل شد و اختلاف كلمه پديد آمد و به علّت همين تفرقه، زندگى آنها نامنظّم شد.
پس از بيان خصلتهاى سختگيرانه عمر، امام (ع) بيان مى دارد همان گونه كه با اوّلى صبر كرد با دوّمى نيز صبر كرد و در ضمن، دو امر را با توضيح زير متذكر مى شود: 1- طولانى شدن مدّت محروم بودن آن حضرت از امر خلافت.
2- سختى اندوهى كه به خاطر از بين رفتن حقّش به آن مبتلا بود و معتقد بود كه فوت حق خلافت از وى، موجب به هم خوردن نظام دين و عدم اجراى صحيح اسلام بوده است و هر يك از اين دو امر مستلزم بخشى از آزارى بوده است كه صبر در مقابل آنها نيكو بود.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 47الفصل الثاني:حتّى مضى الأوّل لسبيله، فأدلى بها إلى ابن الخطّاب بعده، ثمّ تمثّل عليه السّلام بقول الأعشى:شتّان ما يومي على كورها و يوم حيّان أخي جابر فيا عجبا بينا هو يستقيلها في حياته إذ عقدها لآخر بعد وفاته لشدّ ما تشطّرا ضرعيها، فصيّرها في حوزة خشناء يغلظ كلمها، و يخشن مسّها، و يكثر العثار فيها، و الاعتذار منها، فصاحبها كراكب الصّعبة إن أشنق لها خرم، و إن أسلس لها تقحّم، فمني النّاس لعمر اللّه بخبط و شماس، و تلوّن و اعتراض، فصبرت على طول المدّة، و شدّة المحنة. (2710- 2626)اللغة:يقال فلان (مضى) لسبيله أي مات و (أدلى) بها إلى فلان أى القاها إليه و دفعها قال تعالى: «وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الْحُكَّامِ» أى تدفعوها إليهم رشوة و أصله من أدليت الحبل في البئر إدلاء أي أرسلتها ليستقى بها و (تمثل) بالبيت أنشده للمثل و (شتّان) اسم فعل فيه معنى التعجب يقال: شتان ما هما و ما بينهما و ما عمرو و أخوه أى بعد ما بينهما، قال الشّارح المعتزلي و لا يجوز شتّان ما بينهما إلّا على قول ضعيف و (الكور) بالضمّ رحل البعير بأداته و (الاقالة) فكّ عقد البيع و نحوه، و الاستقالة طلب ذلك و (شدّ) أى صار شديدا مثل حبّ اذا صار حبيبا (تشطر) إما مأخوذ من الشّطر بمعنى النّصف يقال: فلان شطر ماله اى نصفه، أو من الشطر بمعنى خلف الناقة بالكسر، قال الشّارح المعتزلي: و للنّاقة أربعه أخلاف خلفان
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 48
قادمان «1» و خلفان آخر ان و كلّ اثنين منهما شطر و تشطرا ضرعيها اقتسما فايدتها، و الضّمير للخلافة و سمّى القادمين معا ضرعا و سمّى الآخرين معا ضرعا لتجاورهما و لكونهما لا يحلبان إلا معا كالشّي ء الواحد انتهى، و لفظ التشطر على وزن التّفعل غير موجود في كتب اللغة.قال العلامة المجلسي: و في رواية المفيد و غيره شاطرا على صيغة المفاعلة يقال: شاطرت ناقتي إذا احتلبت شطرا و تركت الآخر، و شاطرت فلانا مالى إذا ناصفته و (الحوزة) الطبيعة و النّاحية و (الغلظ) ضدّ الرّقة و (الكلم) بفتح الكاف و سكون اللّام يقال: كلمته كلما من باب قتل جرحته و من باب ضرب لغة، ثمّ اطلق المصدر على الجرح و يجمع على كلوم و كلام مثل بحر و بحور و بحار و (العثار) بالكسر مصدر من عثر الرّجل و الفرس أيضا يعثر من باب قتل و ضرب و علم كبا و (الصّعبة) من النّوق غير المنقادة لم تذلل بالمحمل و لا بالرّكوب و (أشنق) بعيره أى جذب رأسه بالزّمام ليمسكه عن الحركة العنيفة كما يفعل الفارس بفرسه و هو راكب، و أشنق هو بالألف أيضا كشنق رفع رأسه فيستعمل الرّباعي لازما و متعديا كالثلاثي.قال الرضيّ بعد ايراد تمام الخطبة: قوله عليه السّلام إن أشنق لها خرم و إن أسلس لها تقحم، يريد أنّه إذا شدّد عليها في جذب الزّمام و هي تنازعه رأسها خرم أنفها و إن أرخى لها شيئا مع صعوبتها تقحمت به فلم يملكها، يقال: أشنق النّاقة إذا جذب رأسها بالزّمام فرفعه و شنقها أيضا ذكر ذلك ابن السّكيت في اصلاح المنطق و إنّما قال:أشنق لها و لم يقل: أشنقها، لأنّه جعله في مقابلة قوله أسلس لها فكانه عليه السّلام قال: إن رفع لها رأسها بالزّمام بمعنى أمسكه عليها انتهى.و (الخرم) الشّق يقال خرم فلانا كضرب أى شق و ترة أنفه «2» و هي ما بين منخريه فخرم هو كفرح و (أسلس لها) أرخى زمامها و (تقحم) فلان رمى نفسه في______________________________ (1) و هما اللذان يليان السرة منه. (2) و ترة الانف حاجزها، ق.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 49
المهلكة و تقحم الانسان في الأمر ألقى نفسه فيه من غير روية و تقحم الفرس راكبه رماه على وجهه و (مني) على المجهول اى ابتلى و (الخبط) بالفتح السّير على غير معرفة و في غير جادة و (الشّماس) بكسر الشّين النّفار يقال: شمس الفرس شموسا و شماسا أى منع ظهره فهو فرس شموس بالفتح و (التّلوّن) في الانسان أن لا يثبت في خلق واحد و (الاعتراض) السّير على غير استقامة كأنّه يسير عرضا و (المحنة) البليّة التي يمتحن بها الانسان.الاعراب:اللّام في قوله عليه السّلام: لسبيله، بمعنى على كما في قوله: فخرّ صريعا لليدين و للفم. و شتّان مبني على الفتح لتضمّنه معنى افترق مع تعجب، أى ما أشدّ الافتراق فيطلب فاعلين كافترق نحو شتّان زيد و عمرو، و قد يزاد بعده ما كما في البيت، و يومي و يوم حيّان مرفوعان على الفاعليّة، و يا عجبا منصوب بالنداء و أصله يا عجبي ثم قلبت الياء ألفا، كأن المتكلّم ينادي عجبه و يقول له: احضر فهذا أو ان حضورك، و بينا هي بين الظرفيّة اشبعت فتحها فصارت ألفا و تقع بعدها إذا الفجائية غالبا، و اللام في قوله عليه السّلام: لشدّ جواب للقسم المقدر، و شدّ أى صار شديدا، و ما مصدريّة و المصدر فاعل شدّ و لا يستعمل هذا الفعل إلّا في التّعجب، و الضمير في قوله: فيها و منها، راجع إلى الحوزة، و يحتمل رجوع الثّاني إلى العثرات المستفادة من كثرة العثار، و من في قوله: منها صلة للاعتذار أو للصّفة المقدرة صفة للاعتذار أو حالا عن يكثر أى النّاشي أو ناشيا منها.و قال الشّارح المعتزلي: و يمكن أن يكون من هنا للتعليل و السّببية أى و يكثر اعتذار النّاس عن أفعالهم و حركاتهم لأجلها، و العمر بالضمّ و الفتح مصدر عمر الرّجل بالكسر إذا عاش زمانا طويلا و لا يستعمل في القسم إلّا العمر بالفتح فاذا أدخلت عليه اللام رفعته بالابتداء، و اللّام لتوكيد الابتداء و الخبر محذوف و التقدير لعمر اللّه قسمي، و إن لم تأت باللّام نصبت نصب المصادر.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 50
المعنى: (حتى اذا مضى الأوّل) و هو ابو بكر (لسبيله) أى على سبيله الذي يسلكه كلّ انسان و هو سبيل الآخرة، و ذلك بعد ما مضى من خلافته سنتان و ثلاثة أشهر إلّا خمس ليال، و قيل: سنتان و ثلاثة أشهر و سبع ليال، و قال ابن اسحاق: توفى على رأس اثنتين و ثلاثة أشهر و اثنى عشر يوما من متوفى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و قيل:و عشرة أيام، و قيل: و عشرين يوما، ذكر ذلك كلّه. في البحار من كتاب الاستيعاب.و كيف كان فانّه لمّا ظهر له علائم الموت (أدلى بها) أى بالخلافة أى دفعها (إلى ابن الخطاب بعده) بطريق النّص و الوصيّة من دون أن يكون له استحقاق لها كما يشير إليه لفظ الادلاء على ما نبّه به الشّارح المعتزلي حيث قال بعد ما فسّر الادلاء بالدّفع على وجه الرّشوة:فان قلت: فان أبا بكر إنّما دفعها إلى عمر حين مات و لا معنى للرّشوة عند الموت قلت: استعارة [أدلى بها] لما كان عليه السّلام يرى أنّ العدول بها عنه إلى غيره إخراج لها إلى غير جهة الاستحقاق شبّه ذلك بادلاء الانسان بماله إلى الحاكم، فانّه إخراج للمال إلى غير وجهه فكان ذلك من باب الاستعارة هذا.و المراد بابن الخطاب هو عمر و هو ابن الخطاب بن نفيل بن عبد العزّى بن رياح بالمثنّاة التّحتانية و امّه حنتمة «1» بنت هاشم بن المغيرة بن عبد اللّه بن عمر ابن مخزوم.و ينبغي لنا تحقيق الكلام في هذا النسب الشّريف من طريقنا و من طريق العامّة فأقول:قال العلامة في كشف الحقّ: و روى الكلبيّ و هو من رجال السّنة في كتاب المثالب قال: كانت صهّاك أمة حبشيّة لهاشم بن عبد مناف فوقع عليها نفيل بن هاشم ثمّ وقع عليها عبد العزّى بن رياح و جاءت بنفيل جدّ عمر بن الخطاب، و قال الفضل______________________________ (1) فى نسخة ابن ابى الحديد حنطمة بالحاء و النون و الطاء و في نسخة البحار حنتمة بالتاء المنقوطة و ضبطه في القاموس مطابقا لما في البحار منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 51
ابن روز بهان في الشّرح بعد القدح في صحّة النّقل: إن انكحة الجاهليّة على ما ذكره أرباب التواريخ على أربعة أوجه، منها أن يقع جماعة على امرأة ثمّ ولد منها يحكم فيه القايف أو تصدّق المرأة و ربّما كان هذا من أنكحة الجاهلية، و أورد عليه شارح الشّرح بأنّه لو صحّ ما ذكره لما تحقق زنا في الجاهلية و لما سمّي مثل ذلك في المثالب و لكان كلّ من وقع على امرأة كان ذلك نكاحا منه عليها و لم يسمع عن أحد أنّ من نكاح الجاهلية كون امرأة واحدة في يوم واحد أو شهر واحد في نكاح جماعة من النّاس.و قال المحدّث المجلسي في البحار: و حكى بعض أصحابنا عن محمّد بن شهرآشوب و غيره أن صهّاك كانت امة حبشية لعبد المطلب و كانت ترعى له الابل، فوقع عليها نفيل فجاءت بالخطاب، ثمّ إنّ الخطاب لما بلغ الحلم رغب في صهّاك فوقع عليها فجاءت بابنة فلفّتها في خرقة من صوف و رمتها خوفا من مولاها في الطريق فرآها هاشم بن المغيرة مرميّة في الطريق فأخذها و ربّاها و سمّاها حنتمة فلما بلغت رآها خطاب يوما فرغب فيها و خطبها من هاشم فأنكحها إياه فجاءت بعمر بن الخطاب فكان الخطاب أبا و جدا و خالا لعمر، و كانت حنتمة امّا و اختا و عمّة له فتأمل.ثمّ قال المجلسي (ره) فأقول: وجدت في كتاب عقد الدّرر لبعض الأصحاب روى باسناده عن عليّ بن إبراهيم بن هاشم عن أبيه عن الحسن بن محبوب عن ابن الزّيات عن الصّادق عليه السّلام أنّه قال: كانت صهّاك جارية لعبد المطلب و كانت ذات عجز و كانت ترعى الابل و كانت من الحبشة و كانت تميل إلى النّكاح، فنظر إليها نفيل جدّ عمر فهواها و عشقها من مرعى الابل، فوقع عليها فحملت منه بالخطاب، فلما أدرك البلوغ نظر إلى امّه صهّاك فأعجبه عجيزها فوثب عليها فحملت منه بحنتمة فلما ولدتها خافت من أهلها فجعلتها في صوف و ألقتها بين أحشام مكّة، فوجدها هشام بن المغيرة بن الوليد، فحملها إلى منزله و رباها و سمّاها بالحنتمة، و كانت شيمة العرب من ربى يتيما يتّخذه ولدا، فلمّا بلغت حنتمة نظر إليها الخطاب فمال إليها
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 52
و خطبها من هشام فتزوّجها فأولد منها عمر، فكان الخطاب أباه و جده و خاله، و كانت حنتمة أمّه و اخته و عمّته، و ينسب إلى الصّادق عليه السّلام في هذا المعنى شعر:من جدّه خاله و والده و امّه اخته و عمّته أجدر أن يبغض الوصيّ و أن ينكر يوم الغدير بيعته أقول: هذا النّسب و أمّا الحسب فقد حكى العلامة في كشف الحقّ عن ابن عبد ربّه في كتاب العقد الحديث استعمال عمر بن الخطاب لعمرو بن العاص في بعض ولايته، فقال: عمرو بن العاص: قبح اللّه زمانا عمل فيه عمرو بن العاص لعمر بن الخطاب، و اللّه إنّي لأعرف الخطاب على رأسه حزمة من حطب و على ابنه مثلها و ما ثمنها إلّا تمرة لا تبلغ مضغته، و روى نحو ذلك الشّارح المعتزلي عن زبير بن بكار في حديث طويل و فيه فلما رأى عمرو كثرة ما أخذ منه قال: لعن اللّه زمانا صرت فيه عاملا لعمرو اللّه لقد رأيت عمرو أباه على كلّ واحد منهما عبائة قطوانية لا يجاوز مأبض ركبتيه و على عنقه حزمة حطب و العاص بن وائل في مزررات الدّيباج انتهى.و في البحار عن النهاية في تفسير المبرطش كان عمر في الجاهليّة مبرطشا و هو السّاعي بين البايع و المشتري شبه الدّلال، و يروى بالسّين المهملة بمعناه و في القاموس المبرطس الذي يكتري للنّاس الابل و الحمير و يأخذ عليه جعلا.و قال المحدث الجزائري: و من عجيب ما رووه عن الخطاب والد عمر بن الخطاب أنّه كان سرّاقا و قطع في السّرقة ما ذكره ابو عبيدة القاسم بن سلام في كتاب الشّهاب في تسمية من قطع من قريش في الجاهلية في السرقة ما هذا لفظه: قال:و الخطاب بن نفيل بن عبد العزى بن رياح بن عدي بن كعب أبو عمر بن الخطاب قطعت يده في سرقة قدر و محاه ولاية عمر و رضي الناس عنه، قال بعض المسلمين: ألا تعجب من قوم رووا أن عمر كان ولد زنا و أنه كان في الجاهليّة نخاس «1» الحمير و أنّه كان أبوه سراقا و أنه ما كان يعرف إلّا بعمير لرذالته ثمّ مع هذا جعلوه خليفة قائما______________________________ (1) نخاس الدواب بياعه لغة.
مقام نبيهم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و نائبا عن اللّه تعالى في عباده و قدّموه على من لا طعن عليه في حسب و لا نسب و لا أدب و لا سبب، و يا ليتهم حيث ولوه و فضحوا
أنفسهم بذلك كانوا قد سكتوا عن نقل هذه الأحاديث التي قد شمتت بها الأعداء و جعلوها طريقا إلى جهلهم بمقام الأنبياء و خلافة الخلفاء هذا.و بقي الكلام في كيفيّة عقد أبي بكر الخلافة لعمر و إدلائه بها إليه فأقول:قال الشّارح المعتزلي و روى كثير من النّاس أنّ أبا بكر لما نزل به دعا عبد الرحمن ابن عوف فقال: أخبرني عن عمر فقال: إنّه أفضل من رأيت إلّا أن فيه غلظة، فقال أبو بكر ذاك لأنّه يراني رقيقا و لو قد افضى الأمر إليه لترك كثيرا ممّا هو عليه و قد رمقته إذا أنا غضبت على رجل أرانى الرّضى عنه و إذا لنت له أراني الشدّة عليه، ثم دعا عثمان بن عفّان فقال: أخبرني عن عمر، فقال: سريرته خير من علانيته و ليس فينا مثله، فقال لهما لا تذكرا ممّا قلت لكما شيئا و لو تركت عمر لما عدوتك يا عثمان و الخيرة لك أن لا تلي من امورهم شيئا و لوددت أني كنت من اموركم خلوا و كنت فيمن مضى من سلفكم.و دخل طلحة بن عبيد اللّه على أبي بكر فقال: إنّه بلغني أنّك يا خليفة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم استخلفت على النّاس عمر و قد رأيت ما يلقى الناس منه و أنت معه فكيف به إذا خلابهم و أنت غدا لاق ربّك فسألك عن رعيتك، فقال أبو بكر أجلسوني ثم قال: أبا للّه تخوّفني إذا لقيت ربّي فسألني قلت: استخلفت عليهم خير أهلك، فقال طلحة: أعمر خير النّاس يا خليفة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم؟ فاشتد غضبه فقال: اي و اللّه هو خيرهم و أنت شرّهم أم و اللّه لو وليتك لجعلت أنفك في قفاك و لرفعت نفسك فوق قدرها حتى يكون اللّه هو الذي يضعها، أتيتني و قد دلكت عينيك تريد أن تفتنني عن ديني و تزيلني عن رأيي، قم لا أقام اللّه رجليك، أما و اللّه لئن عشت فواق ناقة و بلغني أنّك غمضته فيها أو ذكرته بسوء لا لحقنّك بخمصات «1» قنة «2» حيث كنتم تسقون______________________________ (1) الخمصة الجوعة، ق. (2) اسم موضع، ق.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 54
و لا تروون و ترعون و لا تشبعون و أنتم بذلك مبتجحون «1» راضون، فقام طلحة فخرج.ثمّ قال الشّارح: أحضر أبو بكر عثمان و هو يجود بنفسه فأمره أن يكتب عهده و قال: اكتب بسم اللّه الرّحمن الرّحيم هذا ما عهد عبد اللّه بن عثمان إلى المسلمين أمّا بعد، ثم اغمي عليه و كتب عثمان قد استخلفت عليكم عمر بن الخطاب، و أفاق أبو بكر فقال: اقرء، فقرأه فكبر أبو بكر و سرّ، و قال: أراك خفت أن تختلف النّاس ان متّ في غشيتي؟ قال: نعم، قال: جزاك اللّه خيرا عن الاسلام و أهله، ثمّ أتمّ العهد و أمر أن يقرأ على النّاس فقرأ عليهم، ثمّ أوصى عمر بوصايا و توفى ليلة الثّلثا لثمان بقين من جمادي الآخرة من سنة ثلاث عشر.أقول: انظروا يا أهل البصيرة و الانصاف و الدّقة و الاعتبار إلى الخلافة العظمى و الرّياسة الكبرى كيف صارت لعبة للجهال و دولة بين أهل الغيّ و الضّلال و انظروا رئيس الضّالين و المضلّين كيف اجترى على ربّ العالمين في تلك الحالة التي كان يفارق الدّنيا و ينتقل إلى نزاعة للشّوى، فحكم بكون عمر أفضل الصّحابة مع كون أمير المؤمنين عليه السّلام بينهم، و قد قال فيه نبيّهم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: اللهمّ ائتني بأحبّ الخلق إليك، و ساير أحاديث الفضل التي لا تحصى حسبما عرفت بعضها في مقدّمات هذه الخطبة و غيرها، ثمّ انظر إلى ابن الخطاب عليه النّكال و العذاب كيف لم يقل لأبي بكر في هذه الحالة التي يغمى عليه فيها مرّة و يفيق اخرى إنّه ليهجر «2» كما قال للنّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حين أراد أن يكتب كتابا أن لا يضلّوا بعده: انّه ليهجر و لنعم ما قيل:اوصى النّبيّ فقال قائلهم قد خلّ يهجر سيد البشر و رأى أبا بكر اصاب و لم يهجر فقد اوصى الى عمر ثمّ العجب من النعثل الفاجر عثمان بن عفان عليه سخط الرّحمن حيث كتبها برأيه______________________________ (1) البجح بتقديم الجيم على الحاء الفرح، ق. (2) الهجر الهذيان منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 55
بدون مصلحة الخليفة الخوّان، و العجب كل العجب من هذا الشّقي كيف مدحه و شكره و جزاه خيرا عن الاسلام و أهله و لم يقل له: لم اجترئت على هذا الأمر العظيم و الخطب الجسيم الذي هو مقام الأنبياء و ميراث الأوصياء يترتب عليه أمر الدّين و الدّنيا بمحض رأيك و رضاك و طبعك و هواك، مع أن سيد الورى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لا يجترى أن يخبر بأدنى حكم إلّا بوحي يوحى و يلزم على زعمهم الفاسد و رأيهم الكاسد أن يكون ابو بكر و عثمان أشفق على أهل الاسلام و الايمان من سيد الانس و الجان لأنه بزعمهم أهمل أمر الامة و لم يوص لهم بشي ء، و هما أشفقا على الامة حذرا من ضلالتهم فنصبا لهم جاهلا شقيا و فظا غليظا.يا ناعي الاسلام قم فانعه قد مات عرف و بدا المنكر و غير خفيّ على العاقل اللبيب و الكامل الأريب أنّ تلك الامور الفاضحة و الحيل الواضحة لم تكن إلّا لتأسيس أساس الكفر و النفاق و هدم بنيان الاسلام و الاتفاق، و إرجاع الناس إلى أعقابهم القهقرى و ترويج عبودية اللّات و العزى، فجزاهم اللّه عن الاسلام و أهله شر الجزاء، و غضب عليهم ملؤ الارض و السماء. (ثمّ تمثل عليه السّلام بقول الأعشى) أعشى قيس و هو أبو بصير ميمون بن قيس بن جندل: (شتان ما يومي على كورها و يوم حيان أخي جابر) و هو من قصيدة طويلة له قالها في منافرة علقمة بن علانة بن عوف و عامر بن الطفيل ابن مالك بن جعفر و تفصيل قصة نفارهما ذكره أبو الفرج في الأغاني و قبل ذلك البيت الذي تمثل عليه السّلام به قوله:و قد اسلي «1» الهمّ اذ يعتري بحسرة دوسرة عاقر ______________________________ (1) قوله اسلى من التسلية و سلاه سلوا انساه و اسلاه عنه فتسلى، و الناقة الحسرة التي أعياها السفر، و الدوسرة مؤنث الدوسر و هو الجمل الضخم العظيم الهيكل، و عقرت الناقة انقطع حملها فهي عاقر، و زاف الرجل و كذا الا بل تبختر في مشيه، و النّاقة الخطارة التي ضربت بذنبها يمينا و شمالا، و شرخا الرحل مقدمه و مؤخره، و الميس شجر يتخذ منه الرحال، و رحل فاتر جيد الوقوع على ظهر البعير، و الهاجرة نصف النهار و عند زوال الشمس مع الظهر و هجرت تهجيرا سارت فى المهاجرة، و القرد الاجانة للشرب و قدح أو اناء صغير، و العاصر الذي يعصر الخمر، و المجدل كمنبر القصر و الجمع مجادل و وصفه بقوله يزل عنه اه اشارة الى ارتفاعه، منه.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 56 زيافة بالوحل خطارة تلوى بشرخى ميسة فاتر ارمى بها البيداء إذ هجرت و أنت بين القرد و العاصر في مجدل شيّد بنيانه يزلّ عنه ظفر الطائر و معنى البيت بعد ما بين يومي على رحل هذه النّاقة الموصوفة، و بين يوم حيّان و هو في سكرة الشّراب ناعم البال مرفه من الأكدار و المشاق، و حيان و جابر ابنا السّمين الحنفيان و كان حيان صاحب حصن باليمامة و كان من سادات بني حنيفة مطاعا في قوله يصله كسرى في كلّ سنة و كان فى رفاهيّة و نعمة مصونا من و عثاء السفر، لم يكن يسافر أبدا، و كان الأعشى ينادمه و كان أخوه جابر أصغر سنا منه، حكي ان حيان قال للأعشى نسبتني إلى أخي و هو أصغر سنّا مني فقال: إنّ الرّوى اضطرني إلى ذلك، فقال: و اللّه لا نازعتك كاسا أبدا ما عشت هذا.و معنى البيت على ما ذكرناه هو الذي أفاده المرتضى (قده) و هو الظاهر المطابق للبيت الذي بعده أعني قوله: أرمى بها البيداء. و هو أيضا مما تمثل عليه السّلام به على ما حكي عن بعض النسخ، فيكون غرضه عليه السّلام من التمثل على ذلك بيان البعد بين يومه صابرا على القذى و الشّجى و بين يومهم فايزين بما طلبوا من الدّنيا، و قريب منه ما قال الشّارح المعتزلي حيث قال: يقول أمير المؤمنين عليه السّلام: شتّان بين يومي في الخلافة مع ما انتقض علىّ من الأمر و منيت به من انتشار الحبل و اضطراب أركان الخلافة، و بين يوم عمر حيث وليها على قاعدة ممهّدة و أركان ثابته و سكون شامل، فانتظم أمره و اطرد حاله.و قال بعض الشّارحين: المعنى ما أبعد ما بين يومي على كور النّاقة اداب و انصب و بين يومي منادما حيّان أخي جابر في خفض و دعة، فالغرض من التّمثل إظهار البعد بين يومه عليه السّلام بعد وفات الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مقهورا ممنوعا عن حقّه، و بين يومه في صحبة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فارغ البال مرفّه الحال كاسبا للفيوضات الظاهريّة و الباطنية، و هذا المعنى هو الأقرب إلى النّظر و الأنسب إلى السّياق، و به فسّره
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 57
المحدّث الجزايري حيث قال: استعارة و قوله عليه السّلام: شتّان البيت و هو الاعشى يقول:تفرق ما بين يوميّ يوم سروري و هو منادمتي لأخي حيّان، و يوم شدّتي و ركوبي على متن ناقتي في البراري و القفار، و هو عليه السّلام قد استعار هذا ليوميه يوم فرحه لما كان نديمه النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و يوم تعبه و يوم ركوبه المشاق و الحروب وحده بلا معاون و لا نصير.ثمّ إنّه عليه السّلام أظهر التعجب من إدلائه بالخلافة إليه مع استقالته منها بقوله: (فيا عجبا بينا هو) يعني أبا بكر (يستقيلها) أي يطلب الاقالة منها (في حياته) و يقول:أقيلوني أقيلوني (إذ عقدها لآخر) أراد به عمر أى جعلها معقودة له لتكون له (بعد وفاته) و وجه التّعجب أنّ استقالته منها في حياته دليل على رغبته عنها و زهده فيها و عقدها لغيره دليل على رغبته فيها و ميله اليها، و هو يضادّ الاستقالة الحقيقية فيكون دليلا على كون الاستقالة منه صوريّة ناشئة عن وجه الخدعة، و التدليس، و نعم ما قيل:حملوها يوم السّقيفة وزرا تخفّ الجبال و هى ثقال ثمّ جاءوا من بعدها يستقيلون و هيهات عثرة لا تقال هذا و خبر الاقالة ممّا رواه الجمهور، و هو قوله: اقيلوني أقيلوني فلست بخيركم و عليّ فيكم، و رواه في البحار عن الطبري في تاريخه و البلادري في أنساب الأشراف و السّمعاني في الفضائل و أبي عبيدة في بعض مصنّفاته، قال: و لم يقدح الفخر الرّازي في صحّته و إن أجاب عنه بوجوه ضعيفة، و كفى كلامه عليه السّلام شاهدا على صحته انتهى.و قال بعض المحقّقين من أصحابنا: معنى استقالته الأمر بقتل علي بن أبي طالب عليه السّلام يعني ما دام عليّ فيكم موجودا فأنا لست بخيركم فاقتلوه حتّى أكون خليفة بلا منازع، تشبيه و قوله عليه السّلام: (لشدّ ما تشطرا ضرعيها) شبه الخلافة بناقة لها ضرعان و كان كلّ واحد منهما أخذ منها ضرعا يحلبه لنفسه، فالمعنى و اللّه لصار شديدا
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 58
أخذ كلّ واحد منهما شطرا أى نصفا أو شطرا بالكسر أى خلفا من ضرعيها، و المقصود اقتسامهما فايدتها بينهما، و في بعض روايات السّقيفة أنّه عليه السّلام قال لعمر بن الخطاب بعد يوم السّقيفة: احلب حلبا لك شطره، اشدد له اليوم يردّه عليك غدا تشبيه (فصيرها في حوزة) أي في طبيعة أو ناحية (خشناء) متصفا بالخشونة لا ينال ما عندها، و لا يرام و لا يفوز بالنّجاح من قصدها.قال بعض الأفاضل: الظاهر أنّ المفاد على تقدير إرادة الناحية تشبيه المتولي للخلافة بالأرض الخشناء في ناحية الطريق المستوى، و تشبيه الخلافة بالرّاكب السّاير فيها أو بالنّاقة اى أخرجها عن مسيرها المستوى و هو من يستحقها إلى تلك النّاحية الحزنة هذا: و الأظهر إرادة معنى الطبيعة.ثمّ وصف عليه السّلام الحوزة ثانيا بأنّها مجاز (يغلظ كلمها) أى جرحها و في الاسناد توسّع، قال الشّارح البحرانيّ كناية [ (يغلظ كلمها)] غلظ الكلم كناية عن غلظ المواجهة بالكلام و الجرح به، فانّ الضّرب باللّسان أعظم من وخز السّنان «1»، أقول: و من هنا قيل:جراحات السّنان لها التيام و لا يلتام ما جرح اللّسان (و) وصفها ثالثا بأنّها كناية (يخشن مسّها) أى تؤذي و تضرّ من يمسها قال البحراني: و هي كناية عن خشونة طباعه المانعة من ميل الطباع إليه المستلزمة للأذى كما يستلزم من الأجسام الخشنة.أقول: و المقصود من هذه الأوصاف الاشارة إلى فظاظة عمر و غلظته و جفاوته و قبح لقائه و كراهة منظره، و رغبة الناس عن مواجهته و مكالمته، و يدلّ على ذلك ما روي أنّ ابن عباس لمّا أظهر بطلان مسألة العول بعد موت عمر قيل له: من أول من أعال الفرائض؟ فقال: عمر بن الخطاب، قيل له: هلّا أشرت عليه؟ قال هيبته، و ما رواه الشّارح المعتزلي في شرح هذا الفصل أنّ عمر هو الذي غلّظ «2» على جبلة بن______________________________ (1) اى طعن السنان منه. (2) قصة جبلة بن الايهم الغسانى على ما ذكره ابو الفرج الاصفهانى فى كتاب الاغانى هو انه لما اسلم جبلة بن الايهم و كان من ملوك آل جفنة كتب الى عمر يستأذنه فى القدوم عليه فاذن له عمر فخرج اليه في خمسمائة من اهل بيته من عك و غسان حتى اذا كان على مرحلتين كتب الى- عمر ليعلمه بقدومه فسر عمر و امر الناس باستقباله و بعث اليه بانزال و امر جبلة مأتي رجل من اصحابه فلبسوا السلاح و الحرير و ركبوا الخيل معقودة اذنابها و البسوها قلائد الذهب و الفضة و لبس جبلة تاجه و فيه قرطا مارية و هى جدته و دخل المدينة فلم يبق بها بكر و لا عانس الا تبرجت و خرجت تنظر اليه و الى زيه فلما انتهى الى عمر رحب به و الطفه و ادنى مجلسه ثم اراد عمر الحج فخرج معه جبلة فبينا هو يطوف بالبيت و كان مشهورا بالموسم اذ وطى ازاره رجل من بنى فزارة فانحل فرفع جبلة يده فهشم انف الفزارى فاستعدى عليه عمر فبعث الى جبلة فاتاه فقال ما هذا؟ قال نعم يا أمير المؤمنين انه تعمد حل ازارى و لو لا حرمة الكعبة لضربت بين عينيه بالسيف فقال له عمر قد اقررت فاما ان رضى الرجل و اما ان اقيده منك قال جبلة ما ذا تصنع بى قال آمر بهشم انفك كما فعلت قال و كيف ذاك يا أمير المؤمنين و هو سوقة و انا ملك قال ان الاسلام جمعك و إياه و ليس تفضل بشي ء الا بالتقى و العافية قال جبلة قد ظننت انى اكون في الاسلام اعز منى في الجاهلية قال عمر دع عنك هذا فانك ان لم ترض الرجل اقدته منك قال اذا اتنصر قال ان تنصرت ضربت عنقك لانك قد اسلمت فان ارتددت قتلتك فلما راى جبلة الصدق من عمر قال انا ناظر في هذا ليلى هذه و قد اجتمع بباب عمر من حى هذا و حى هذا خلق كثير حتى كادت تكون بينهم فتنة فلما امسوا اذن لهم عمر في الانصراف حتى اذا نام الناس و هدوا فحمل جبلة بخيله و رواحله الى الشام فاصبحت مكة و هى منهم بلاقع فلما انتهى الى الشام تجمل في خمسمائة من قومه حتى اتى الى القسطنطنية فدخل الى هر قل فتنصر هو و اصحابه فسر هر قل بذلك جدا و ظن انه فتح من الفتوح عظيم و اقطعه حيث شاء و اجرى عليه من المنزل ما شاءوا و جعله من محدثيه هكذا ذكر ابو عمرو ذكر ابن الكلبى ان الفزارى لما وطى ازار جبلة لطم جبلة كما لطمه فوثب غسان و هشموا انفه و اتوابه عمر ثم ذكر ما في الخبر نحو ما ذكرناه و شعر جبلة على ما رواه ابو الفرج هكذا منه.تنصرت الاشراف من عار لطمة و ما كان فيها لو صبرت لها ضرر تكنفنى فيها لجاج و نخوة و بعت بها العين الصحيحة بالعور فيا ليت امى لم تلدنى و ليتنى رجعت الى القول الذى قال لى عمر و يا ليتنى ارعى المخاض بدمنة و كنت اسيرا في ربيعة او مضر و يا ليت لى بالشام اولى معيشة أجالس قومى ذاهب السمع و البصر، انتهى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 59
الأيهم حتّى اضطرّه إلى مفارقة دار الهجرة بل مفارقة بلاد الاسلام كلّها حتّى عاد مرتدا داخلا في دين النّصرانيّة لأجل لطمة لطمها، و قال جبلة بعد ارتداده متندّ ما على ما فعل:تنصّرت الاشراف من أجل لطمة و ما كان فيها لو صبرت لها ضرر
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 60
فيا ليت امّي لم تلدني و ليتني رجعت الى القول الذي قاله عمر أقول: هذه الرّواية كافية في فضل هذا الرّجل و منقبته، فإنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لم يبعثه اللّه إلّا لهداية الأنام و الارشاد إلى دعائم الاسلام، فعاشر معهم بمحاسن الأخلاق و مكارم الآداب حتّى نزل فيه: «إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ» و كان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كثيرا ما يتحمل الأذى و يصبر على شدائد البلوى، لهداية نفس واحدة و إنجائها من الضّلالة، و هذا الرّجل الجلف الذي يزعم أنّه خليفة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كيف يصرف النّاس عن الاسلام إلى النّصرانية بمقتضى خبث طينته و سوء سريرته و غلظ كلمته؟ و فوق كلّ ذلك فظاظة جسارته على النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بكلمات يكره اللّسان بيانها و يأبى القلم عن كتبها و إظهارها، مثل قوله له صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في صلح الحديبيّة لم تقل لنا ستدخلونها في ألفاظ نكره حكايتها، و مثل الكلمة التي قالها في مرض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، قال الشّارح المعتزلي: و معاذ اللّه أن يقصد بها ظاهرها و لكنّه أرسلها على مقتضى خشونة غريزيّة و لم يتحفّظ منها، و كان الأحسن أن يقول: مغمور أو مغلوب بالمرض و حاشاه أن يعني بها غير ذلك.أقول: و شهد اللّه أنّ قصده ما كان إلّا ظاهرها و حاشاه أن يقصد بها إلّا ذلك.و قال الشّارح أيضا في شرح الخطبة الخامسة و العشرين عند الكلام على حديث الفلتة: و اعلم أنّ هذه اللّفظة من عمر مناسبة للفظات كثيرة كان يقولها بمقتضى ما جبله اللّه تعالى من غلظ الطينة و جفاء الطبيعة و لا حيلة له فيها، لأنّه مجبول عليها لا يستطيع تغييرها، و لا ريب عندنا أنّه كان يريد أن يتلطف و أن يخرج ألفاظه مخارج حسنة لطيفة، فينزع به الطبع الجاسي و الغريزة الغليظة إلى أمثال هذه اللفظات، و لا يقصد بها سوء و لا يريد بها ذمّا و لا تخطئة كما قدّمنا قبل ذلك في اللّفظة التي قالها في مرض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و كاللفظات التي قالها عام الحديبية و غير ذلك، و اللّه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 61
لا يجازي المكلف إلّا بما نواه، و لقد كانت نيّته من أطهر النّيات و أخلصها للّه سبحانه انتهى.و فيه أنّ اقتضاء الطبيعة و استدعاء الغريزة التي جعله معذرة له إن أراد به انه بلغ إلى حيث لم يبق لعمر معه قدرة على إمساك لسانه عن التكلّم بخلاف ما في ضميره، بل كان يصدر عنه الذّم في مقام يريد به المدح، و الشّتم في موضع يريد الاكرام و يخرج بذلك عن حدّ التكليف فلا مناقشة في ذلك، لكن مثل هذا الرّجل يعده العقلاء في زمرة المجانين، و لا خلاف في أنّ العقل من شروط الامامة، و إن أراد أنّه يبقى مع ذلك ما هو مناط التّكليف فذلك ممّا لا يسمن و لا يغني من جوع، فانّ ابليس استكبر آدم بمقتضى الجبلة النّارية، و مع ذلك استحقّ النّار و شملته اللعنة إلى يوم الدّين، و الزّاني إنّما يزني بمقتضى شهوته التي جبله اللّه تعالى عليها و مع ذلك يرجم و لا يرحم هذا، (و) وصف عليه السّلام الحوزة رابعا بأنّها (يكثر العثار فيها و الاعتذار منها) و معناه على جعل الحوزة بمعنى الطبيعة واضح أى يكثر العثار في تلك الطبيعة و الاعتذار من هذه الطبيعة أو اعتذار صاحبها منها أو الاعتذار من عثراتها و قد مضى في بيان الاعراب احتمال كون من نشويّة و تعليليّة، و أمّا على تقدير جعلها بمعنى النّاحية فالمعنى ما ذكره بعض الأفاضل عقيب كلامه الذي حكيناه في شرح قوله عليه السّلام: فصيرها في حوزة خشناء، بما لفظه: فيكثر عثارها أو عثار مطيتها فاحتاجت إلى الاعتذار من عثراتها النّاشئة من خشونة النّاحية و هو في الحقيقة اعتذار من النّاحية، فالعاثر و المعتذر حينئذ هي الخلافة توسعا.و كيف كان فالغرض من هذه الجملة الاشارة إلى كثرة خطاء عمر في القضايا و الأحكام، و جهالته بالفتاوى و شرايع الاسلام، و لا باس بالاشارة إلى بعض عثراته و نبذ من جهالاته و يسير من هفواته و زلّاته.فمنها ما ذكره الشّارح المعتزلي حيث قال: و كان عمر يفتي كثيرا بالحكم ثمّ ينقضه و يفتي بضدّه و خلافه، قضى في الجدّ مع الاخوة قضايا كثيرة مختلفة ثمّ
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 62
خاف من الحكم في هذه المسألة فقال: من أراد أن يتقحم جراثيم جهنم فليقل في الجدّ برأيه.و منها ما ذكره أيضا و هو أنّه لمّا مات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و شاع بين النّاس موته طاف عمر على النّاس قائلا إنّه لم يمت و لكنّه غاب عنّا كما غاب موسى عن قومه، فليرجعن و ليقطعن أيدي رجال و أرجلهم يزعمون أنّه مات فجعل لا يمرّ بأحد يقول: إنّه مات إلّا و يخبطه و يتوعده حتى جاء ابو بكر فقال: أيّها النّاس من كان يعبد محمّدا فان محمّدا قد مات، و من كان يعبد ربّ محمّد فانّه حيّ لم يمت ثمّ تلا قوله تعالى: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» قالوا: فو اللّه لكانّ النّاس ما سمعوا هذه الآية حتّى تلاها أبو بكر، و قال عمر لمّا سمعته يتلوها هويت إلى الأرض و علمت أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قد مات.أقول: من بلغ من قلة المعرفة إلى مقام ينكر موت النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و يحكم مع ذلك من تلقاء نفسه بأنّه يرجع و يقطع أيدي رجال و أرجلهم كيف يكون إماما واجب الطاعة على جميع الخلق؟و منها ما رواه أيضا كغيره من أنّه قال مرّة لا يبلغني أنّ امرأة تجاوز صداقها صداق نساء النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلّا ارتجعت ذلك منها، فقالت امرأة ما جعل اللّه لك ذلك إنّه قال تعالى: «وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً» فقال: كلّ النّاس أفقه من عمر حتّى ربّات الحجال، ألا تعجبون من إمام أخطأ و امرأة أصابت فأضلت إمامكم ففضّلته، و اعتذار قاضي القضاة بأنّه طلب الاستحباب في ترك التجاوز «1» و التواضع في قوله: كلّ النّاس أفقه من عمر، خطاء، فانّه______________________________ (1) اى تجاوز الصداق عن صداق نساء النبي (ص) منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 63
لا يجوز ارتكاب المحرم و هو ارتجاع المهر، لأجل فعل المستحبّ، و أمّا التواضع فانّه لو كان الأمر كما قال عمر لاقتضى إظهار القبيح و تصويب الخطاء، و لو كان العذر صحيحا لكان هو المصيب و المرأة مخطئة مع أنّه مخالف لصريح قوله: ألا تعجبون من إمام أخطأ اه.و منها ما رواه هو و غيره من أنّه كان يعسّ بالليل فسمع صوت رجل و امرأة في بيت فارتاب فتسوّر الحائط فوجد امرأة و رجلا و عندهما زقّ خمر، فقال: يا عدوّ اللّه كنت ترى أنّ اللّه يسترك و أنت على معصيته؟ قال: إن كنت أخطأت في واحدة فقد أخطأت في ثلاث، قال اللّه تعالى: و لا تجسّسوا، و قد تجسّست، و قال:و أتوا البيوت من أبوابها، و قد تسوّرت، و قال: إذا دخلتم بيوتا فسلّموا، و ما سلّمت.و منها ما رواه أيضا و جماعة من الخاصّة و العامة من أنّه قال: متعتان كانتا على عهد رسول اللّه و أنا محرّمهما و معاقب عليهما: متعة النّساء و متعة الحجّ، قال الشّارح المعتزلي و هذا الكلام و إن كان ظاهره منكرا فله عندنا مخرج و تأويل أقول: بل هو باق على منكريّته و التّأويل الذي ارتكبوه ممّا لا يسمن و لا يغني من جوع، و لعلّنا نسوق الكلام فيه مفصّلا في مقام أليق إنشاء اللّه.و منها ما رواه أيضا من أنّه مرّ يوما بشابّ من فتيان الأنصار و هو ظمآن فاستسقاه فجدح له ماء بعسل فلم يشربه، و قال: إنّ اللّه تعالى يقول: «أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا» فقال له الفتى: إنّها ليست لك و لا لأحد من أهل هذه القبلة، اقرء ما قبلها: «وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا».فقال عمر: كلّ النّاس أفقه من عمر.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 64
و منها أنّه أمر برجم امرأة حاملة فقال له أمير المؤمنين عليه السّلام: إن كان لك عليها سبيل فليس لك على ما في بطنها سبيل، فقال: لو لا عليّ لهلك عمر.و منها أنّه أمر برجم مجنونة فنبّهه أمير المؤمنين عليه السّلام و قال: القلم مرفوع عن المجنون حتّى يفيق، فقال: لو لا عليّ لهلك عمر.و منها ما رواه في الفقيه عن إبراهيم بن محمّد الثقفي قال: استودع رجلان امرأة وديعة و قالا لها لا تدفعي إلى واحد منّا حتى نجتمع عندك ثم انطلقا فغابا، فجاء أحدهما إليها و قال: اعطيني وديعتي فإنّ صاحبي قد مات فأبت حتى كثر اختلافه إليها ثمّ أعطته، ثمّ جاء الآخر فقال هاتي وديعتي، فقال «فقالت ظ»: أخذها صاحبك و ذكر أنّك قدمّت فارتفعا إلى عمر، فقال لها عمر: ما أراك إلّا و قد ضمنت، فقالت المرأة اجعل عليها عليه السّلام بينى و بينه، فقال له: اقض بينهما، فقال عليّ عليه السّلام: هذه الوديعة عندها و قد أمرتماها أن لا تدفعها إلى واحد منكما حتى تجتمعا عندها فأتني بصاحبك، و لم يضمنها، و قال عليّ عليه السّلام إنّما أرادا أن يذهبا بمال المرأة.و منها ما في الفقيه أيضا عن عمرو بن ثابت عن أبيه عن سعد بن طريف عن الأصبغ ابن نباتة، قال: اتي عمر بامرأة زوجها شيخ، فلما أن واقعها مات على بطنها، فادّعى بنوه أنها فجرت و شاهدوا «تشاهدوا خ» عليها فأمر بها عمر أن ترجم، فمروا بها على عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، فقالت: يابن عمّ رسول اللّه إني مظلومة و هذه حجتى فقال عليه السّلام: هاتني حجتك، فدفعت إليه كتابا فقرأه فقال: هذه المرأة تعلمكم بيوم تزوّجها و يوم واقعها و كيف كان جماعه لها ردّوا المرأة، فلما كان من الغد دعا عليّ عليه السّلام بصبيان يلعبون أتراب «1» و فيهم ابنها فقال لهم: العبوا، فلعبوا حتّى إذا لها هم اللعب ثم فصاح عليه السّلام بهم فقاموا و قام الغلام الذي هو ابن المرأة متكيا على راحتيه، فدعا به عليّ عليه السّلام فورّثه من أبيه و جلد اخوته المفترين حدّا، فقال عمر كيف صنعت؟ قال: قد عرفت ضعف الشيخ في تكائة الغلام على راحتيه.______________________________ (1) الترب بالكسر السن و من ولد معك ق.
و منها ما رواه الصّدوق أيضا عن سعد بن طريف عن الأصبغ بن نباتة قال:
اتى عمر بن الخطاب بجارية فشهد عليها شهود أنّها بغت، و كان من قصّتها أنّها كانت يتيمة عند رجل و كان للرّجل امرأة و كان الرّجل كثيرا ما يغيب عن أهله، فشبّت اليتيمة و كانت جميلة فتخوّفت المرأة أن يتزوّجها زوجها إذا رجع إلى منزله، فدعت بنسوة من جيرانها فأمسكتها، ثمّ افتضّتها باصبعها، فلما قدم زوجها سأل امرأته عن اليتيمة فرمتها بالفاحشة و أقامت البيّنة من جيرانها على ذلك، قال: فرفع ذلك إلى عمر فلم يدر كيف يقضي في ذلك، فقال: للرّجل اذهب بها إلى عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، فأتوا عليّا و قصّوا عليه قصّتها «القصة خ» فقال لامرأة الرّجل ألك بيّنة؟ قالت: نعم، هؤلاء جيراني يشهدون عليها بما أقول، فأخرج عليّ عليه السّلام السّيف من غمده و طرحه بين يديه، ثمّ أمر عليه السّلام بكلّ واحدة من الشّهود فأدخلت بيتا، ثمّ دعا بامرأة الرّجل فأدارها لكلّ وجه فأبت أن تزول عن قولها، فردّها إلى البيت الذي كانت فيه.ثمّ دعا باحدى الشّهود و جثا على ركبتيه، فقال لها: أ تعرفيني أنا عليّ ابن أبي طالب و هذا سيفي و قد قالت امرأة الرّجل ما قالت، و رجعت «1» إلى الحقّ و أعطيتها الأمان فاصدقيني و الّا ملأت سيفي منك، فالتفتت المرأة إلى عليّ فقالت: يا أمير المؤمنين الأمان على الصّدق، قال لها عليّ فاصدقي فقالت: لا و اللّه ما زنت اليتيمة و لكن امرأة الرّجل لما رأت حسنها و جمالها و هيئتها خافت فساد زوجها بها فسقتها المسكرود عتنا فأمسكناها فافتضّتها باصبعها، فقال عليّ عليه السّلام:اللّه اكبر اللّه اكبر أنا أوّل من فرّق بين الشّهود إلّا دانيال ثمّ حدّ المرأة حدّ القاذف و ألزمها و من ساعدها على افتضاض اليتيمة المهر لها أربعمائة درهم، و فرّق بين المرأة و زوجها و زوّجته اليتيمة، و ساق عنه المهر إليها من ماله.فقال عمر بن الخطاب: فحدّثنا يا أبا الحسن بحديث دانيال النّبيّ عليه السّلام فقال: إنّ______________________________ (1) قوله و رجعت الى الحق قيل يدل على انه يجوز الكذب لهذه المصالح و قيل اراد بالحق البيت الذي يستحقها المرأة أن يدخلها و قد اعطيتها الامان اى في الذهاب الى محلها السابق، منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 66
دانيال كان غلاما يتيما لا أب له و لا أمّ، و إنّ امرأة من بني إسرائيل عجوزا ضمّته إليها و ربّته و إن ملكا من ملوك من بني إسرائيل كان له قاضيان و كان له صديق و كان رجلا صالحا و كان له امرأة جميلة و كان يأتي الملك فيحدّثه فاحتاج الملك إلى رجل يبعثه في بعض اموره، فقال للقاضيين: اختارا لى رجلا ابعثه في بعض اموري، فقالا: فلان، فوجّهه ملك و كان القاضيان يأتيان باب الصّديق فعشقا امرأته فراوداها عن نفسها، فأبت عليهما فقالا لها، إن لم تفعلي شهدنا عليك عند الملك بالزّنا ليرجمك، فقالت: افعلا ما شئتما، فأتيا الملك فشهدا عليها أنّها بغت و كان لها ذكر حسن جميل فدخل الملك من ذلك أمر عظيم و اشتدّ غمّه و كان بها معجبا، فقال لهما: إنّ قولكما مقبول فاجلدوها ثلاثة أيّام ثمّ ارجموها و نادى في مدينته: احضروا قتل فلانة العابدة فانّها قد بغت، و قد شهد عليها القاضيان بذلك، فأكثر النّاس القول في ذلك فقال الملك لوزيره: ما عندك في هذا حيلة؟ فقال: لا و اللّه ما عندي في هذا شي ء.فلما كان اليوم الثالث ركب الوزير و هو آخر أيّامها و إذا هو بغلمان عراة يلعبون و فيهم دانيال، فقال دانيال: يا معشر الصّبيان تعالوا حتى أكون أنا الملك و تكون أنت يا فلان العابدة و يكون فلان و فلان القاضيين الشّاهدين عليها، ثم جمع ترابا «1» و جعل سيفا من قصب ثمّ قال: للغلمان خذوا بيد هذا فنحّوه إلى موضع كذا و الوزير واقف و خذوا هذا فنحّوه إلى كذا ثمّ دعا بأحدهما فقال: قل حقّا فانك إن لم تقل حقّا قتلتك، قال: نعم و الوزير يسمع فقال بم تشهد على هذه المرأة قال اشهد أنّها زنت قال في أيّ يوم قال: في يوم كذا و كذا، قال في أيّ وقت؟ قال: في وقت كذا و كذا، قال: في أيّ موضع؟ قال: في موضع كذا و كذا قال: مع من؟ قال: مع فلان بن فلان، قال: فردّوه إلى مكانه و هاتوا الآخر، فردّوه و جاءوا بالآخر فسأله عن ذلك فخالف صاحبه في القول، فقال دانيال: اللّه اكبر اللّه اكبر شهدا عليها بزور ثمّ نادى في الغلمان إنّ القاضيين شهدا على فلانة العابدة بزور______________________________ (1) الترب همزاد منه،.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 67
فاحضروا قتلها، فذهب الوزير إلى الملك مبادرا فأخبره الخبر فبعث الملك إلى القاضيين فأحضرهما ثم فرّق بينهما و فعل كما فعل دانيال بالغلامين، فاختلفا كما اختلفا فنادى في النّاس و أمر بقتلهما.و منها ما رواه الشّارح البحراني و هو أنّ عمر أمر أن يؤتى بامرأة لحال اقتضت ذلك و كانت حاملا فانزعجت من هيبته فاجهزت «فاجهضت به خ» جنينا فجمع جمعا من الصّحابة و سألهم ما ذا يجب عليه، فقالوا: أنت مجتهد «مؤدب خ» و لا نرى أنّه يجب عليك شي ء، فراجع عليا عليه السّلام في ذلك و أعلمه بما قال بعض الصّحابة، فأنكر ذلك و قال: إن كان ذلك عن اجتهاد منهم فقد أخطئوا، و إن لم يكن عن اجتهاد فقد غشّوك، أرى عليك الغرّة «1»، فعندها قال: لا عشت لمعضلة لا تكون لها يا أبا الحسن.و رواه الشّارح المعتزلي بتغيير في متنه، إلى غير ذلك من موارد خطائه و خبطه و جهالته التي لو أردنا استقصائها لطالت، و كثيرا ما كان أمير المؤمنين عليه السّلام ينبّه على خطائه فيها و يبين له معضلات المسائل التي كان يعجز عنها، و قد روي أنّه قال في سبعين موضعا: لو لا عليّ لهلك عمر، و العجب أنّه مع اعترافه بذلك يدّعي التّقدّم عليه و مع جهله بكل ذلك يرى نفسه قابلة للخلافة و مستحقّة لها مع أنّ قابلية الخلافة و استحقاق الولاية لا يكون إلّا بالعلم بجميع الأحكام و الاحاطة بشرايع الاسلام، و لا يكون ذلك إلا بالهام إلهي و تعليم ربّاني و إرشاد نبويّ، و ذلك مختصّ بالأئمة و مخصوص بسراج الامة، إذ هم الذين اتّبعوا آثار النّبوة، و اقتبسوا أنوار الرّسالة، و عندهم معاقل العلم و أبواب الحكمة و ضياء الأمر و فصل ما بين النّاس، و هم المحدثون المفهمون المسدّدون المؤيّدون بروح القدس.كما يدلّ عليه ما رواه في البحار من كتاب بصائر الدّرجات باسناده عن جعيد الهمداني قال: سألت عليّ بن الحسين عليهما السّلام بأيّ حكم تحكمون؟ قال: نحكم بحكم آل داود «2» فان عيينا شيئا تلقّانا به روح القدس.و عن السّاباطي قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: بما تحكمون إذا حكمتم؟ فقال:______________________________ (1) يعنى عتق رقبة (2) اى نحكم لعلمنا و لا نسأل بينة كما كان داود احيانا يفعله، بحار.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 68
بحكم اللّه و حكم داود، فإذا ورد علينا شي ء ليس عندنا تلقّانا به روح القدس. و عن عبد العزيز عن أبيه قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام؛ جعلت فداك إنّ النّاس يزعمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وجّه عليّا عليه السّلام إلى اليمن ليقضى بينهم، فقال عليّ عليه السّلام فما اورد اللّه علىّ قضية إلّا حكمت بحكم اللّه و حكم رسوله، فقال عليه السّلام: صدقوا، قلت: و كيف ذلك و لم يكن انزل القرآن كلّه و قد كان رسول اللّه غايبا عنه؟ فقال: تلقّاه به روح القدس هذا.و قد ظهر ممّا ذكرنا كله أنّ الحكم الصّواب و فصل الخطاب مختصّ بالمعصومين من آل الرّسول سلام اللّه عليه و عليهم و أنّ أحكام عمر إنّما كانت عن هوى نفس و بدعة و ضلالة و جهالة، و لذلك كان يفتي كثيرا ثمّ يرجع عن فتياه و يعتذر، و ربّما كان يحكم بشي ء ثمّ ينقضه و يحكم بخلافه لقلّة المعرفة و كثرة الجهالة و اختلاف دواعي نفسه الأمارة التي تارة تحكم بذلك و اخرى بخلافه، هذا كلّه مضافا إلى قوّة إفراط القوة الغضبيّة فيه و خشونة الحوزة و غلظة الطبيعة (فصاحبها) أى صاحب تلك الحوزة و الطبيعة (كراكب) النّاقة (الصّعبة) الغير المنقادة (إن أشنق لها خرم و إن أسلس لها تقحّم) قال الرّضيّ (ره) بعد تمام الخطبة: يريد عليه السّلام أنّه إذا شدّد عليها في جذب الزّمام و هي تنازعه رأسها خرم أنفها، و إن أرخى لها شيئا مع صعوبتها تقحّمت به فلم يملكها.أقول: و قد أرخى زمامها و لم يمسكها فرمت به في أودية الضّلالة و تقحّمت به في ورطات الهلاكة فلم يمكنه التخلّص منها و الخروج عنها، و على هذا المعنى فالمراد بصاحب الحوزة هو عمر و هذا أظهر و قد ذكروا في المقام وجوها اخر.منها أنّ الضّمير فى صاحبها يعود إلى كناية الحوزة المكنّى بها عن الخليفة أو اخلاقه، و المراد بصاحبها من يصاحبها كالمستشار و غيره، و المعنى أنّ المصاحب للرّجل المنعوت حاله في صعوبة الحال كراكب النّاقة الصّعبة فلو تسرع إلى إنكار القبايح من أعماله أدّى إلى الشقاق بينهما و فساد الحال، و لو سكت و خلاه و ما يصنع أدّى إلى خسران المآل.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 69
و منها أنّ الضّمير راجع إلى الخلافة أو إلى الحوزة، و المراد بصاحبها نفسه عليه السّلام، و المعنى أنّ قيامي في طلب الأمر يوجب مقاتلة ذلك الرّجل و فساد أمر الخلافة رأسا و تفرق نظام المسلمين، و سكوتي عنه يورث التّقحم في موارد الذّلّ و الصّغار.و منها أن الضّمير راجع إلى الخلافة و صاحبها من تولى أمرها مراعيا للحقّ و ما يجب عليه، و المعنى أن المتولي لأمر الخلافة إن أفرط في إحقاق الحقّ و زجر النّاس عمّا يريدونه بأهوائهم أوجب ذلك نفار طباعهم و تفرّقهم عنه، لشدة الميل إلى الباطل، و إن فرّط في المحافظة على شرايطها ألقاه التّفريط في موارد الهلكة و ضعف هذا الوجه و بعده واضح هذا.و لما ذكر عليه السّلام أوصاف الرّجل الذميمة و أخلاقه الخبيثة الخسيسة أشار إلى شدّة ابتلاء النّاس في أيّام خلافته بقوله: (فمني النّاس) أي ابتلوا (لعمر اللّه بخبط) أى بالسير على غير معرفة و في غير جادّة (و شماس) و نفار (و تلوّن) مزاج (و اعتراض) أى بالسّير على غير خط مستقيم كأنّه يسير عرضا، قال الشّارح المعتزلي:و إنّما يفعل ذلك البعير الجامح الخابط و بعير عرضي يعترض في سيره لأنّه لم يتمّ رياضته و في فلان عرضية أى عجز فيه و صعوبة، و قال البحراني في شرح تلك الجملة: إنّها إشارة إلى ما ابتلوا به من اضطراب الرّجل و حركاته التي كان ينقمها عليه، استعارة بالكناية فكنّى بالخبط عنها و بالشّماس عن جفاوة طباعه و خشونتها، و بالتّلوّن و الاعتراض عن انتقاله من حالة إلى اخرى في أخلاقه، و هي استعارات وجه المشابهة فيها أنّ خبط البعير، و شماس الفرس و اعتراضها في الطريق حركات غير منظومة، فأشبهها ما لم يكن منظوما من حركات الرّجل التي ابتلي النّاس بها.أقول: و على ذلك فالأربعة أوصاف للرّجل و المقصود كما ذكره الاشارة إلى ابتلاء النّاس في خلافته بالقضايا الباطلة لجهله و استبداده برأيه مع تسرعه إلى الحكم مع ايذائهم بحدته و بالخشونة في الأقوال و الأفعال الموجبة لنفارهم عنه،
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 70
و بالنّفار عن النّاس كالفرس الشّموس و التلوّن في الآراء و الأحكام لعدم ابتنائها على أساس قويّ، و بالخروج عن الشرع السّواء و الجادة المستقيمة أو بالحمل على الأمور الصعبة و التكاليف الشاقّة هذا.و يحتمل كونها صفات للنّاس، فانّ خروج الوالي عن الجادّة يستلزم خروج النّاس احيانا و كذا تلوّنه و اعتراضه يوجب تلوّن الرّعية و اعتراضهم على بعض الوجوه و خشونته يستلزم نفارهم و هو ظاهر.ثم إنّه عليه السّلام أردف ذلك كلّه بتكرير ذكر صبره على ما صبر عليه مع الثاني كما صبر مع الأوّل و قال: (فصبرت على طول المدّة) أى طول مدّة تخلّف الأمر عنه عليه السّلام (و شدّة المحنة) أى شدّة الابتلاء بسبب فوات حقّه و ما يستتبع ذلك من اختلال قواعد الدّين و انهدام أركان اليقين.الترجمة:تا آنكه گذشت اوّل يعنى ابو بكر براه خود كه طريق جهنم است، پس دفع كرد و واگذاشت خلافت را بسوى پسر خطاب بعد از خود، بعد از آن مثل زد أمير المؤمنين عليه السّلام بقول أعشى كه در مفاخره علقمه و عامر گفته و عامر را مدح و علقمه را هجو نموده. و معنى بيت اين است كه چقدر دور است ميان دو روز من روزى كه بر كوهان و پالان شتر سوار و برنج و تعب سفر گرفتار، و روز حيان برادر جابر كه نديم وى بودم و بناز و نعمت مى گذرانيدم، و يا اين كه بعيد است ميان روز من كه بر پشت ناقه سوار و روز حيان كه راحت از مشقت سفر و فارغ از ملال و كدورات.و مقصود امام عليه السّلام از تمثيل باين بيت بنا بر اين معنى اظهار بعد است ميان حال خود كه گرفتار محنت بوده و قرين مشقت و ميان حال قومى كه بمقاصد خودشان واصل و در سعة و رفاهيت محفوظ؛ و بنا بر معنى اوّل اظهار مباعدت و دوريست ميان دو روز خود يكى بعد از وفات حضرت رسالت مآب صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه از حق خود مغصوب و در خانه خود معتزل و بصحبت اشرار گرفتار و بفتن و محن مبتلا،
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 71
و روز دويم زمان حضور آن حضرت صلوات اللّه عليه كه در خدمت او كسب فيوضات ظاهرية و كمالات معنويه مى كردند.و بهر تقدير امام عليه السّلام بعد از مثل زدن فرمود، پس بسا تعجب وقتى كه أبو بكر طلب اقاله و فسخ نمود خلافت را در حال حيات خود هنگامى كه عقد كرد آن را بجهة ديگرى كه آن عمر است تا آنكه بوده باشد او را بعد از مردن او بخداوند قسم هر آينه سخت شد گرفتن أبو بكر و عمر هر يكى يك نصف خلافت را يا اين كه گرفتن ايشان جانب هر دو پستان آن را، و اين كنايه است از اشتراك ايشان در قسمت منفعت و فوايد خلافت همچنان كه دو نفر دوشنده دو پستان شتر بعد از دوشيدن نفع آنرا تقسيم مى نمايند.پس گردانيد ابو بكر خلافت را در طبيعتى زبر و خشن كه غليظ بود جراحتى كه حاصل بود از آن طبيعت و درشت بود مسّ آن و بسيار بود بسر در آمدن او در احكام شرعيه و مسائل دينيه و عذرخواهى او از عثرات خود، پس صاحب آن طبيعت با خشونت مثل سوار ناقه سركش است اگر سر آن ناقه را با افسار و خرام نگه بدارد بينى خود را پاره مى نمايد، و اگر رها كند و بحال خود فروگذارد واقع مى شود در مهالك و معاطب، پس مبتلا شدند مردم قسم ببقاى خدا بانداختن خود در غير طريق قويم و برميدن از صراط مستقيم و بتلوّن مزاج و بسير نمودن در عرض طريق، پس صبر نمودم مرتبه دويم بر درازى روزگار اعتزال، و سختى اندوه و ملال.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 65
فرمان ابو بكر در مورد خلافت عمر بن خطاب:
كنيه معروف عمر ابو حفص و لقبش فاروق است. پدرش خطاب بن نفيل بن عبد العزى بن رياح بن عبد الله بن قرط بن رزاح بن عدى بن كعب بن لوى بن غالب است و مادرش حنتمة دختر هاشم بن مغيرة بن عبد الله بن عمر بن مخزوم است.
چون ابو بكر، محتضر شد به دبير و نويسنده گفت بنويس: اين وصيت و سفارش عبد الله بن عثمان است كه در پايان اقامت خويش در دنيا و آغاز ورود خود به آخرت و در ساعتى كه در آن شخص تبهكار نيكى مى كند و شخص كافر هم به ناچار تسليم مى شود. در اين هنگام ابو بكر مدهوش شد و نويسنده نام عمر بن خطاب را در آن نوشت. ابو بكر به هوش آمد و به نويسنده گفت: آنچه نوشته اى بخوان. او آنرا خواند و نام عمر را به زبان آورد. ابو بكر گفت: از كجا براى تو معلوم شد كه بايد نام عمر را بنويسى گفت: مى دانستم كه از او در نمى گذرى. ابو بكر گفت نيكو كردى و سپس به او گفت: اين نامه را تمام كن. نويسنده گفت: چه چيزى بنويسم گفت: بنويس ابو بكر اين وصيت را در حالى كه رأى و انديشه خود را به كار گرفته املاء مى كند و او چنين ديد كه سرانجام اين كار خلافت اصلاح و روبراه نمى شود مگر به همانگونه كه آغاز آن اصلاح شد و كار خلافت را كسى نمى تواند بر دوش كشد مگر آنكه از همه اعراب برتر و خود دارتر باشد، به هنگام سختى از همگان سخت كوش تر و به هنگام نرمى از همگان نرم تر و به انديشه خردمندان داناتر باشد. به چيزى كه براى او بى معنى است مشغول و سرگرم نشود و در مورد چيزى كه هنوز به او نرسيده اندوهگين نگردد و از آموختن علم، آزرم نكند و برابر امور آنى و ناگهانى سرگردان نشود. بر همه كارها توانا باشد، از حد هيچ چيز نه تجاوز كند و نه قصور، و مراقب آنچه ممكن است پيش آيد باشد و از آن حذر كند.
چون ابو بكر از نوشتن اين نامه آسوده شد، گروهى از صحابه، از جمله طلحه پيش او آمدند. طلحه گفت: اى ابو بكر فردا پاسخ خداى خود را چه مى دهى و حال آنكه مردى سختگير و تندخو را بر ما حاكم ساختى كه جانها از او پراكنده و دلها رميده مى شود ابو بكر كه دراز كشيده بود گفت مرا تكيه دهيد و چون او را تكيه دادند و نشاندند به طلحه گفت: آيا مرا از سؤال كردن خداوند بيم مى دهى چون فردا خداوند در اين باره از من بپرسد، خواهم گفت: بهترين بنده ات را بر ايشان گماشتم.
و گفته شده است زيرك ترين مردم از لحاظ گزينش افراد اين سه تن هستند: نخست عزيز مصر در اين سخن خود كه به همسرش درباره يوسف (ع) گفت: «و آن كس كه او را خريده بود به زن خويش گفت او را گرامى بدار، شايد بهره يى به ما رساند يا او را به فرزندى بر گيريم.» دوم. دختر شعيب (ع) كه در مورد موسى (ع) به پدر خويش چنين گفت: «اى پدر او را مزدور و اجير بگير كه نيرومند و امين است»، و سوم ابو بكر در مورد انتخاب عمر به جانشينى.
بسيارى از مردم روايت كرده اند كه چون مرگ ابو بكر فرا رسيد، عبد الرحمان بن عوف را فرا خواند و گفت: نظر خودت را درباره عمر به من بگو. گفت: او بهتر از آن است كه تو مى پندارى، ولى در او نوعى تندى و درشت خويى است. ابو بكر گفت: اين بدان سبب است كه در من نرمى و ملايمت مى بيند و چون خلافت به او رسد بسيارى از اين تندى خود را رها خواهد كرد. من او را آزموده و مواظب بوده ام. هر گاه من بر كسى خشم مى گيرم، او به من پيشنهاد مى كند از او راضى شوم و هر گاه نسبت به كسى بى مورد نرمى و مدارا مى كنم، مرا به شدت و تندى بر او وا مى دارد.
ابو بكر سپس عثمان را فرا خواند و گفت: عقيده ات را درباره عمر بگو. گفت: باطن او از ظاهرش بهتر است و ميان ما كسى چون او نيست. ابو بكر به آن دو گفت: از آنچه به شما گفتم سخنى مگوييد. و سپس به عثمان گفت: اگر عمر را انتخاب نمى كردم كس ديگرى جز ترا بر نمى گزيدم و براى تو بهتر است كه عهده دار كارى از امور مردم نباشى و دوست مى داشتم كه من هم از امور شما بر كنار بودم و در زمره كسانى از شما بودم كه در گذشته اند. و طلحة بن عبيد الله پيش ابو بكر آمد و گفت: اى خليفه رسول خدا به من خبر رسيده است كه عمر را به خلافت بر مردم برگزيده اى و مى بينى اينك كه تو با او هستى مردم از او چه مى بينند و چگونه خواهد بود وقتى كه تنها بماند و تو فردا با خداى خود ملاقات خواهى كرد و از تو درباره رعيت تو خواهد پرسيد. ابو بكر گفت مرا بنشانيد، سپس به طلحه گفت: مرا از سوال كردن خداوند بيم مى دهى چون خداى خود را ديدار كنم و در اين باره بپرسد خواهم گفت: بهترين خلق ترا بر ايشان خليفه ساختم. طلحه گفت: اى خليفه رسول خدا آيا عمر بهترين مردم است خشم ابو بكر بيشتر شد و گفت: آرى، به خدا سوگند او بهترين و تو بدترين مردمى. به خدا سوگند اگر ترا خليفه مى ساختم گردن فرازى مى كردى خود را بيش از اندازه بزرگ و رفيع مى پنداشتى تا آنكه خداوند آنرا پست و زبون فرمايد. چشم خود را ماليده و مى خواهى مرا در دين خودم مفتون سازى و رأى و تصميم مرا سست سازى برخيز كه خداوند پاهايت را استوار ندارد به خدا سوگند اگر به اندازه دوشيدن يك ماده شتر زنده بمانم و به من خبر برسد كه چشم به خلافت دوخته اى يا از عمر به بدى ياد مى كنى، ترا به شوره زارهاى ناحيه قنه تبعيد خواهم كرد، همانجا كه بوديد، و هرگز سيراب نخواهيد شد و هر چه در جستجوى علفزار باشد سير نخواهيد شد و به همان راضى و خرسند باشيد طلحه برخاست و رفت.
و ابو بكر هنگامى كه در حال احتضار بود، عثمان را فرا خواند و به او دستور داد عهد نامه يى بنويسد و گفت چنين بنويس: «بسم الله الرحمن الرحيم. اين عهد و وصيتى است كه عبد الله بن عثمان براى مسلمانان مى نويسد. اما بعد،» در اين هنگام ابو بكر از هوش رفت و عثمان خودش نوشت: «همانا عمر بن خطاب را بر شما خليفه ساختم.» ابو بكر به هوش آمد و به عثمان گفت: آنچه نوشتى بخوان و چون عثمان آنرا خواند، ابو بكر تكبير گفت و شاد شد و گفت: خيال مى كنم ترسيدى اگر در اين بى هوشى مى مردم، مردم اختلاف مى كردند. گفت: آرى. ابو بكر گفت: خداوند از سوى اسلام و مسلمانان به تو پاداش دهاد. سپس آن وصيت را تمام كرد و دستور داد براى مردم خوانده شود و خوانده شد. سپس به عمر سفارش و وصيت كرد و چنين گفت: همانا خداوند را در شب حقى است كه انجام آنرا در روز نمى پذيرد و در روز حقى است كه انجام آنرا در شب نمى پذيرد و همانا تا كار واجب انجام نشود هيچ كار مستحبى پذيرفته نمى شود و همانا ترازوى عمل كسى كه از حق پيروى كند پر بار و سنگين خواهد بود كه انجام حق سنگين است و آن كس كه از باطل پيروى كند ترازويش سبك و بى ارزش است كه انجام باطل، خود سبك و بى مقدار است و همانا آيات نعمت و راحتى همراه با آيات سختى و نقمت نازل شده است تا مومن آرزوى ياوه نداشته باشد و در آنچه براى او بر عهده خداوند نيست طمع و رغبت نكند و نيز چندان نااميد نشود كه با دست خويش خود را به دوزخ در اندازد. اين سفارش مرا نيكو حفظ كن و هيچ از نظر- پوشيده اى براى تو محبوب تر از مرگ نباشد كه آنرا نمى توانى از پاى در آورى. آنگاه ابو بكر در گذشت.
ابو بكر در همان روز كه درگذشت پس از آنكه عمر را به جانشينى خود گماشت او را فرا خواند و گفت: خيال مى كنم و اميدوارم كه همين امروز بميرم، نبايد امروز را به شب برسانى مگر اينكه مردم را همراه مثنى بن حارثه به جهاد گسيل دارى و اگر اين كار را تا شب به تأخير انداختى، شب را به صبح نرسانى مگر آنكه مردم را همراه او روانه كنى، و نبايد هيچ سوگ و مصيبتى شما را از انجام فرايض دينى باز دارد و ديدى كه من هنگام رحلت پيامبر (ص) چگونه رفتار كردم. ابو بكر شب سه شنبه، هشت شب باقى مانده از جمادى الاخره سال سيزدهم هجرت درگذشت.
پاره يى از اخبار عمر بن خطاب:
عمر بن خطاب، مردى سخت خشن و داراى هيبتى بزرگ و سياستى سخت بود. از هيچكس پروا نداشت و هيچ شريف و غير شريفى را رعايت نمى كرد.
بزرگان صحابه از ديدار و روياروى شدن با او پرهيز مى كردند. ابو سفيان بن حرب در مجلس عمر نشسته بود، زياد پسر سميه و گروه بسيارى از صحابه هم حاضر بودند. در آن مجلس زياد بن سميه كه در آن هنگام نوجوانى بود، سخن گفت و بسيار خوب از عهده بر آمد. على عليه السلام كه در آن مجلس حاضر و كنار ابو سفيان نشسته بود به ابو سفيان گفت: اين نوجوان چه نيكو سخن گفت، اگر قرشى مى بود، با چوبدستى خود تمام عرب را راه مى برد. ابو سفيان گفت: به خدا سوگند اگر پدرش را بشناسى خواهى دانست كه او از بهترين خويشاوندان تو است. على (ع) پرسيد: پدرش كيست گفت: به خدا سوگند من او را در رحم مادرش نهاده ام. على (ع) فرمود: چه چيزى ترا از اينكه او را به خود ملحق سازى باز مى دارد گفت: از اين مهتر كه اينجا نشسته است بيم دارم كه پوستم را بدراند و چون ابن عباس سخن خود را پس از مرگ عمر در مورد عول آشكار ساخت و پيش از مرگ او آنرا آشكار نساخته بود به او گفتند: چرا اين سخن را هنگامى كه عمر زنده بود نگفتى گفت: از او بيم داشتم كه مردى مخوف بود.
عمر زن باردارى را احضار كرد تا از او در موردى سؤال كند. آن زن از بيم، كودك خويش را سقط كرد. هنوز آن چنين زنده نشده بود. عمر در اين باره از بزرگان صحابه استفتاء كرد كه آيا پرداخت ديه بر او هست يا نيست. گفتند: بر تو چيزى نيست كه تو مؤدب هستى. على (ع) فرمود: اگر اين اشخاص، رعايت حال ترا كرده اند، نسبت به تو خيانت ورزيده اند و اگر اين پاسخ نتيجه رأى و كوشش ايشان است، اشتباه كرده اند و بر عهده تو است كه برده اى آزاد كنى. عمر و صحابه از عقيده خود به عقيده على (ع) برگشتند.
عمر است كه توانست بيعت ابو بكر را استوار كند و مخالفان را فرو كوبد. شمشير زبير را كه آنرا برهنه بيرون كشيد، در هم شكست و بر سينه مقداد كوفت و در سقيفه بنى ساعده سعد بن عباده را لگد كوب كرد و گفت سعد را بكشيد كه خدايش بكشد و هموست كه بينى حباب بن منذر را در هم كوفت. حباب روز سقيفه گفته بود: من فولاد آب ديده ام كه از انديشه ام بهره گرفته مى شود و خرما بن پر بار و ميوه انصارم.
عمر كسانى از بنى هاشم را كه به خانه فاطمه (ع) پناه برده بودند بيم داد و از آن خانه بيرون كشيد و اگر عمر نبود براى ابو بكر خلافتى صورت نمى گرفت و پايدار نمى ماند.
عمر است كه كارگزاران و حاكمان را سياست كرد و به روزگار خلافت خود، اموال ايشان را گرفت و اين از بهترين سياستها بود. زبير بن بكار چنين روايت مى كند كه چون عمر، عمرو بن عاص را بر حكومت مصر گماشت پس از چندى آگاه شد كه براى او اموال بسيارى از صامت و ناطق جمع شده است. براى او نوشت: براى من چنين آشكار شده كه اموالى براى تو فراهم شده است كه از مقررى و روزى تو نيست و پيش از آنكه من ترا به كار گزارى بگمارم مالى نداشتى. اين اموال از كجا براى تو فراهم شده است و به خدا سوگند اگر اندوهى در راه خدا جز اندوه كسانى كه در اموال خدا خيانت ورزيده اند براى من نباشد، باز اندوه من بسيار خواهد شد و كار من پراكنده خواهد گشت. و اينجا گروهى از مهاجرين نخستين هستند كه از تو بهترند، ولى من ترا بر اين كار گماشتم به اميد آنكه بى نياز شوى. اكنون براى من بنويس اين اموال از كجا براى تو فراهم شده است و در اين مورد شتاب كن.
عمرو عاص براى او چنين نوشت: اما بعد، اى امير المومنين منظورت را از نامه ات دانستم و اين اموالى كه براى من فراهم شده است، ما به سرزمينى آمده ايم كه بسيار ارزانى است و در آن بسيار جنگ و جهاد است و آنچه از غنايم جنگى به ما رسيد صرف فراهم ساختن چيزهايى كرديم كه خبرش به امير المومنين رسيده است و به خدا سوگند بر فرض كه خيانت نسبت به تو حلال مى بود من هرگز خيانتى نسبت به تو نمى كردم كه مرا امين خود قرار داده اى وانگهى ما را حسب و نسبى است كه چون به آن بنگريم ما را از خيانت به تو بى نياز مى گرداند و تذكر داده بودى كه در پيشگاه تو كسانى از مهاجرين نخستين قرار دارند كه بهتر از من هستند، اگر چنين است به خدا سوگند اى امير المومنين من بر در خانه تو نكوبيدم و براى تو قفلى نگشودم.
عمر براى او نوشت: اما بعد، براى من نامه نگارى و سخن پردازى تو اهميت ندارد، ولى شما گروه اميران بر سرچشمه هاى اموال نشسته ايد و هيچ بهانه يى را فروگذار نكرده ايد و حال آنكه آتش مى خوريد و شتابان به سوى ننگ و عار مى رويد. اينك محمد بن مسلمه را پيش تو فرستادم، نيمى از اموال خود را تسليم او كن. چون محمد بن مسلمه به مصر رسيد عمرو عاص براى او طعام فراهم كرد و او را دعوت كرد. محمد بن مسلمه از آن طعام نخورد و گفت: اين مقدمه شر است و حال آنكه اگر براى من طعامى را كه براى ميهمان مى آورند مى آوردى، از آن مى خوردم.
طعام خود را از من دور كن و اموال خود را حاضر ساز. و عمرو اموالش را آورد و او نيمى از آن را برداشت و چون عمرو عاص، اين موضوع و كثرت اموالى را كه محمد برداشته بود ديد، گفت: خداوند روزگارى را كه من در آن كارگزار و عامل عمر شده ام لعنت كناد. به خدا سوگند، خودم عمر و پدرش را ديدم كه بر تن هر يك عبايى قطوانى بود كه از گودى زانو بلندتر نبود و بر گردن عمر پشته هيزم بود، در حالى كه همان هنگام عاص بن وائل [يعنى پدر عمرو] جامه هاى ديباى زربفت بر تن داشت. محمد بن مسلمه گفت: اى عمرو عاص آرام بگير و مواظب سخنان خود باش كه به خدا سوگند عمر بن خطاب از تو بهتر است. اما پدر تو و پدر او هر دو در آتشند. اگر اسلام نبود، تو نيز در چراگاه گوسپندان و بزها بودى كه اگر شير مى داشتند شاد بودى و اگر كم شير بودند غمگين. گفت: راست مى گويى و اين گفتار مرا پوشيده دار. گفت: چنين خواهم كرد.
ربيع بن زياد حارثى مى گويد: از سوى ابو موسى اشعرى كارگزار بحرين بودم. عمر براى ابو موسى نوشت كه او و همه كارگزارانش كسى را به جاى خود بگمارند و همگى به مدينه و پيش عمر بروند. گويد چون به مدينه رسيديم من پيش يرفا حاجب و پرده دار عمر رفتم و گفتم: درمانده ام و راهنمايى مى خواهم. به من بگو امير المومنين كارگزاران خود را در چه هيأت و لباسى ببيند خوشتر مى دارد او مرا به پوشيدن لباس خشن راهنمايى كرد. من دو كفش پاشنه خوابيده، كه روى هم خم شده بود، بر پاى كردم و جبه يى پشمينه پوشيدم و عمامه خود را بر سرم نامرتب ساختم و همگى پيش عمر رفتيم و برابرش ايستاديم. او چشم بر ما انداخت و چشمش بر كسى جز من قرار نگرفت، مرا فرا خواند و پرسيد: تو كيستى گفتم: ربيع بن زياد حارثى. پرسيد: كارگزار چه منطقه اى گفتم: كارگزار بحرينم. پرسيد: مقررى تو چقدر است گفتم: هزار درهم. گفت: مبلغ بسيارى است، با آن چه كار مى كنى گفتم: بخشى هزينه روزى خود من است و بخشى را به برخى از نزديكان خويش مى دهم و هر چه از ايشان افزون آيد، بر فقراى مسلمانان مى پردازم. گفت: عيبى ندارد.
به جاى خودت در صف برگرد. به جاى خود برگشتم. دوباره به ما با دقت نگريست باز هم چشمش بر من قرار گرفت و دوباره مرا فرا خواند و گفت: چند سال دارى گفتم: چهل و پنج سال. گفت: هنگامى است كه بايد محكم و استوار باشى. آنگاه دستور داد غذا آوردند. اصحاب و همراهان من هم همگى تازه به دولت رسيده و از زندگى مرفه برخوردار بودند، ولى من خود را در نظر عمر گرسنه نشان دادم نان خشكى آوردند و پاره هايى از گوشت به استخوان چسبيده شتر. همراهان من نپسنديدند و آنرا خوش نداشتند، ولى من شروع به خوردن كردم و با اشتها مى خوردم و به عمر زير چشمى مى نگريستم و او هم از ميان همه به من نظر دوخته بود. سخنى از دهانم بيرون آمد كه پس از آن آرزو كردم اى كاش در زمين فرو مى شدم. آن سخن اين بود كه گفتم: اى امير المؤمنين مردم نيازمند به صحت و سلامت تو هستند، اى كاش خوراكى نرم تر و بهتر از اين براى خود فراهم سازى. نخست تندى كرد و سپس گفت: چه گفتى گفتم: اى امير المومنين مناسب است دقت كنى كه آرد بيخته يك روز پيش از مصرف براى شما پخته شود و گوشت را اينگونه نپزند و نان ملايم و گوشت تازه ترى بياورند. خشونت او تسكين يافت و گفت: آيا آنجا (بحرين) رفته اى گفتم: آرى. سپس گفت: اى ربيع اگر ما بخواهيم مى توانيم اين ظرفها را آكنده از گوشتهاى تازه آب پز و بريان و آرد سپيد بيخته شده و انواع خورش كنيم، ولى مى بينم خداوند ضمن بر شمردن گناهان قومى، شهوتهاى آنان را بر شمرده و خطاب به ايشان فرموده است: «شما لذتها و خوشيهاى خود را در زندگى دنياى خود برديد». آنگاه عمر به ابو موسى اشعرى دستور داد مرا در كار خودم باقى بدارد و ديگران را عوض كند.
عمر پس از اينكه گروهى مسلمان شدند، اسلام آورد. چگونگى مسلمان شدنش بدينگونه بود كه خواهرش و شوهر او پوشيده از عمر مسلمان شدند. خباب بن ارت هم پوشيده به خانه آنان مى آمد و احكام دينى را به خواهر عمر و شوهرش مى آموخت.
يكى از سخن چينان اين خبر را به عمر داد و او به خانه خواهرش آمد. خباب از عمر گريخت و خود را در پستوى خانه مخفى كرد. عمر پرسيد: اين هياهو چه بود كه در خانه شما شنيده مى شد خواهرش گفت: چيزى نبود، خودمان با يكديگر سخن مى گفتيم. عمر گفت: چنين مى بينيم كه شما از دين خود برگشته ايد. شوهر خواهرش گفت: فكر نمى كنى كه بر حق باشد؟ عمر بر جست و او را زير لگد گرفت. خواهرش آمد كه او را كنار زند، عمر بر او چنان سيلى زد كه چهره اش خونين شد. عمر سپس پشيمان شد و نرم گرديد و خاموش در گوشه يى نشست. در اين هنگام خباب بن ارت بيرون آمد و گفت: اى عمر بر تو مژده باد كه اميدوارم دعايى كه ديشب پيامبر مى فرمود در مورد تو بر آورده شود و پيامبر ديشب مرتب و پيوسته دعا مى كرد و عرضه مى داشت: «پروردگارا اسلام را با مسلمان شدن عمر بن خطاب يا عمرو بن هشام عزت و قوت بخش.» گويد: عمر همچنان كه شمشير بر دوش داشت به سوى خانه يى كه كنار كوه صفا بود و پيامبر در آن ساكن بودند حركت كرد. حمزه و طلحه و تنى چند از مسلمانان بر در خانه بودند. آن قوم همگى از عمر ترسيدند غير از حمزه كه گفت: عمر پيش ما آمده است اگر خداى براى او اراده خير فرموده باشد هدايتش خواهد فرمود و اگر چيزى جز اين اراده فرموده باشد كشتن او بر ما آسان است.
در اين حال پيامبر (ص) داخل خانه بودند و بر ايشان وحى مى شد. گفتگوى ايشان را شنيد، بيرون آمد و خود را به عمر رساند. بندهاى جامه و حمايل شمشير او را به دست گرفت و فرمود: «اى عمر تو نمى خواهى بس كنى تا آنكه همان بدبختى و عذابى كه به وليد بن مغيره رسيد به تو برسد بار خدايا اين عمر است. پروردگارا اسلام را با مسلمانى عمر عزت بخش.» عمر گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله.
روزى عمر در يكى از خيابانهاى مدينه مى گذشت. كسى او را صدا كرد و گفت: چنين مى بينم كه چون كارگزاران خود را بر كار مى گمارى فقط از ايشان عهد و پيمان مى گيرى و تصور مى كنى كه همين براى تو كافى و بسنده است، و حال آنكه هرگز چنين نيست و اگر از آنان مواظبت نكنى ترا به گناه آنان خواهند گرفت. عمر پرسيد: چه پيش آمده و موضوع چيست گفت: عياض بن غنم جامه نرم مى پوشد و خوراك تازه و پاكيزه مى خورد و چنين و چنان مى كند. عمر گفت: آيا سخن چينى مى كنى گفت: نه كه از عهده بر مى آيم. عمر به محمد بن مسلمه گفت: خويشتن را به عياض برسان و او را به هر حال كه ديدى پيش من آور. محمد بن مسلمه حركت كرد و خود را به حمص و بر در خانه عياض رساند و عياض در آن هنگام امير و كارگزار حمص بود. ناگاه ديد كه او دربان دارد. به او گفت: به عياض بگو بر در خانه ات مردى است كه مى خواهد ترا ببيند.
دربان گفت: چه مى خواهى بگويى محمد گفت: برو به او همين كه مى گويم بگو. دربان با شگفتى اين موضوع را به عياض گفت. عياض دانست كارى پيش آمده است و خود بر در خانه آمد. ناگاه محمد بن مسلمه را ديد. او را وارد خانه كرد. او بر تن عياض جامه يى نرم و ردايى ملايم و لطيف ديد و گفت: امير المومنين به من فرمان داده است از تو جدا نشوم و به هر حال كه ترا ببينم پيش او برم. محمد او را پيش عمر آورد و به او خبر داد كه عياض را در زندگى مرفه و آسوده ديده است. عمر دستور داد براى او عباى مويين و چوبدستى آوردند و به او گفت اين گوسپندان را به چرا ببر و آنها را نيكو چرا بده و پسنديده چوپانى كن.
عياض گفت: مرگ از اين كار بهتر و سبك تر است. عمر گفت: دروغ مى گويى، ترك آن كار و زندگى مرفه آسان تر از اين است. عياض گوسپندان را با چوبدستى خويش پيش راند و عباى خود را بر گردن خويش نهاده بود. چون اندكى رفت و دور شد عمر او را برگرداند و گفت: بر خود مى بينى كه اگر ترا بر سر كارت برگردانم كار خير و پسنديده انجام دهى گفت: به خدا سوگند، اى امير المومنين آرى چنان خواهم بود و پس از آن خبرى كه آنرا ناخوش داشته باشى از من به تو نخواهد رسيد. عمر او را به كار خود برگرداند و پس از آن چيزى كه ناخوش داشته باشد از او سر نزد و به اطلاع عمر نرسيد.
مردم پس از رحلت رسول خدا (ص) كنار درختى كه بيعت رضوان زير آن انجام گرفته بود مى آمدند و نماز مى گزاردند. عمر گفت: اى مردم چنين مى بينم كه به بت عزى برگشته ايد. همانا از امروز هر كس اين كار را انجام دهد او را با شمشير خواهم كشت، همچنان كه از دين برگشته را مى كشند، و سپس دستور داد آن را بريدند.
چون پيامبر (ص) رحلت فرمود و خبر مرگ آن حضرت ميان مردم شايع شد، عمر ميان مردم مى گشت و مى گفت: او نمرده است، ولى از ما غيبتى كرده است همانگونه كه موسى از ميان قوم خود غيبت كرد و همانا بر خواهد گشت و دستها و پاهاى كسانى را كه مى پندارند مرده است خواهد بريد. عمر به هر كس مى گذشت، كه مى گفت پيامبر مرده است، او را تهديد مى كرد و مخبط مى شمرد تا آنكه ابو بكر آمد و گفت: اى مردم هر كس محمد را مى پرستيده است، همانا محمد (ص) در گذشته است و هر كس خداى محمد را مى پرستد، او زنده است و نخواهد مرد و سپس اين آيه را تلاوت كرد: «آيا اگر او بميرد يا كشته شود و به شهادت برسد باز به دين جاهلى خود رجوع خواهيد كرد» مى گويند: به خدا سوگند گويى مردم اين آيه را تا هنگامى كه ابو بكر خواند نشنيده بودند. عمر مى گويد: همينكه شنيدم ابو بكر اين آيه را مى خواند به سمت زمين خم شدم و دانستم كه پيامبر (ص) رحلت فرموده است.
چون، خالد مالك بن نويره را كشت و با همسرش ازدواج كرد، ابو قتاده انصارى كه در قرارگاه خالد بود بر اسب خويش سوار شد و به ابو بكر پيوست و سوگند خورد كه هرگز در هيچ سريه و جنگى زير رايت خالد نرود و موضوع را براى ابو بكر نقل كرد. ابو بكر گفت: آرى، غنيمتهاى جنگى اعراب را شيفته و به فتنه در انداخته است و خالد آنچه را من فرمان دادم رها كرده است. عمر به ابو بكر گفت: بر عهده تو است كه خالد را در قبال خون مالك بن نويره بكشى. ابو بكر سكوت كرد، سپس خالد در حالى كه بر جامه هايش هنوز زنگ آهن و زرهش بود و بر عمامه او سه تير با پر باقى مانده بود وارد مسجد شد. همينكه عمر او را ديد گفت: اى دشمن خدا خود نمايى و ريا مى كنى بر مردى از مسلمانان حمله مى برى و او را مى كشى و با همسرش ازدواج مى كنى همانا به خدا سوگند اگر بر تو دست يابم ترا سنگسار خواهم كرد و دست يازيد و آن تيرها را از عمامه او برداشت و شكست. خالد ساكت بود و پاسخى به او نمى داد كه مى پنداشت گفتار و رفتار عمر به فرمان و رأى ابو بكر است. هنگامى كه خالد پيش ابو بكر رفت و داستان را به او گفت، ابو بكر سخن او را تصديق كرد و عذرش را پذيرفت. عمر همچنان ابو بكر را بر ضد خالد تحريك مى كرد و به او پيشنهاد مى داد كه خالد را قصاص كند و در قبال خون مالك بكشد.
ابو بكر گفت: اى عمر آرام بگير و بس كن. او نخستين كس نيست كه خطا كرده است. زبان از او بردار و سپس خونبهاى مالك را از بيت المال مسلمانان پرداخت كرد. هنگامى كه خالد با مردم يمامه صلح كرد و ميان خود و ايشان صلحنامه نوشت و با دختر مجاعة بن مراره حنفى سالار ايشان ازدواج كرد، نامه يى از ابو بكر براى او رسيد كه در آن نوشته بود: اى پسر مادر خالد تو بسيار آسوده و بى خيالى، آنچنان كه هنوز خون مسلمانان بر گرد حجره ات خشك نشده است همسر تازه براى خود مى گزينى، و سخنان درشت ديگر هم نوشته بود. خالد گفت: نوشتن اين نامه از كارهاى ابو بكر نيست، اين كار آن مرد تند خوى چپ دست است. و منظورش عمر بود. عمر خالد را از حكومت حمص در سال هفدهم هجرت عزل كرد و او را در حضور مردم بر پا داشت و عمامه اش را بر دست و پايش بست و دستار را از سرش برداشت و گفت: به من بگو اين اموال براى تو از كجا فراهم شده است و اين سؤال عمر از آنجا سرچشمه گرفته بود كه خالد بن وليد به اشعث بن قيس ده هزار درهم پاداش داده بود. خالد گفت: ثروت و اموال من از انفال و سهم من از غنايم فراهم شده است. عمر گفت: به خدا سوگند چنين نيست و از اين پس هرگز نبايد از كارگزاران من باشى. و نيمى از اموال او را مصادره كرد و به شهرها هم نوشت كه خالد را عزل كرده است و چنين وانمود كرد كه مردم شيفته خالد شده اند و بيم دارم كه فقط به كارهاى او توكل كنند و دوست دارم بدانند كه اين خداوند است كه كارهاى مسلمانان را رو به راه و چاره سازى مى فرمايد.
چون هرمزان اسير شد او را از شوشتر به مدينه آوردند و گروهى از بزرگان مسلمانان همچون احنف بن قيس و انس بن مالك همراه هرمزان بودند. او را با جامه هاى پادشاهى و تاجش وارد مدينه كردند. در آن حال عمر در گوشه مسجد خفته بود. آنان همانجا نشستند و منتظر بيدار شدن او ماندند. هرمزان پرسيد: پس عمر كجاست گفتند: همين شخص خوابيده عمر است. پرسيد: نگهبانان او كجايند گفتند: او را پرده دار و نگهبانى نيست. گفت: بنابراين گويى كه اين شخص پيامبر است. گفتند: نه، ولى او همچون پيامبران عمل مى كند. در اين هنگام عمر از خواب بيدار شد و گفت: اين هرمزان است گفتند: آرى. گفت: تا هنگامى كه چيزى از زيور و جامه هاى پادشاهى بر او هست با او سخن نمى گويم. آن جامه ها و زيورها را از تن او بيرون آوردند و جامه يى گشاد بر تنش پوشاندند و چون عمر خواست با هرمزان گفتگو كند، به ابو طلحه انصارى گفت با شمشير كشيده بالا سر او بايستد و او چنان كرد. آنگاه عمر به هرمزان گفت: دليل و عذر تو در شكستن صلح و پيمان چه بود هرمزان نخست صلح كرده بود و سپس صلح و پيمان را در هم شكسته بود.
او به عمر گفت: بگويم گفت: آرى بگو. گفت: من سخت تشنه ام. نخست آبى به من بده تا سپس ترا از سبب آن آگاه كنم. براى او ظرف آبى آوردند و همينكه هرمزان آن را به دست گرفت شروع به لرزيدن كرد و دستش مى لرزيد. عمر گفت: ترا چه مى شود گفت: بيم آن دارم كه چون گردنم را براى آشاميدن آب دراز كنم در همان حال شمشيرت مرا بكشد. عمر گفت: تا اين آب را نياشامى بر تو باكى نيست. او ظرف آب را از دست خود رها كرد. عمر گفت: ترا چه مى شود و گفت: براى او دوباره آب بياوريد و او را تشنه مكشيد. هرمزان گفت: تو مرا امان داده اى. عمر گفت: دروغ مى گويى. هرمزان گفت: من دروغ نمى گويم. انس گفت: اى امير المومنين راست مى گويد. عمر گفت: اى انس واى بر تو آيا ممكن است من قاتل مجزأة بن- ثور و براء بن مالك را امان دهم به خدا سوگند بايد براى من راهى پيدا كنى و گرنه ترا عقوبت خواهم كرد. انس گفت: اى امير المومنين تو گفتى تا اين آب را نياشامى بر تو باكى نيست. گروهى ديگر از مسلمانان هم سخن انس را تصديق كردند. عمر به هرمزان گفت: اى واى بر تو آيا با من خدعه و مكر مى كنى به خدا سوگند اگر مسلمان نشوى ترا خواهم كشت و در همين حال به ابو طلحه اشاره كرد هرمزان شهادتين گفت. عمر او را امان داد و در مدينه مقيم كرد.
عمر از عمرو بن معدى كرب درباره سلاحهاى مختلف سؤال كرد و از او پرسيد: درباره نيزه چه مى گويى گفت: برادر تو است، گاهى هم خيانت مى كند.
پرسيد: تير چگونه است گفت: فرستاده مرگ است كه گاه خطا مى كند و گاه به هدف مى خورد. پرسيد: درباره زره چه مى گويى گفت: براى سوار كار مايه سرگرمى و براى پياده مايه زحمت و با وجود اين همچون حصارى استوار است. گفت: سپر چگونه است گفت: ابزار حفظ و نگهبانى است و دايره پيروزى و شكست بر آن مى گردد. عمر پرسيد: درباره شمشير چه مى گويى گفت: آنجاست كه مادرت در خانه بدبختى و سوگ را مى كوبد. عمر گفت: مادر خودت چنين مى كند. گفت: باشد، مادر خودم آنرا مى كوبد. سوز و تب مرا براى تو از پاى در مى آورد. نخستين كسى را كه عمر با تازيانه خود در دوره حكومت خويش زده است، ام فروة دختر ابو قحافه است، و چنان بود كه چون ابو بكر درگذشت زنان بر او شيون كردند. خواهر ابو بكر يعنى همين ام فروة هم ميان ايشان بود. عمر آنان را چند بار از اين كار منع كرد و آنان همچنان به شيون ادامه دادند. در اين هنگام عمر از ميان ايشان ام فروة را بيرون كشيد و تازيانه خود را بلند كرد و زنان ترسيدند و پراكنده شدند.
گفته مى شده است تازيانه عمر بيم انگيزتر از شمشير حجاج است و در خبر صحيح آمده است كه گروهى از زنان در محضر پيامبر (ص) بودند و درشت گويى مى كردند، همينكه عمر آمد از هيبت او گريختند. عمر به آنان گفت: اى دشمنان خويشتن از من بيم مى كنيد، ولى هيبت رسول خدا را نمى داريد گفتند: آرى، كه تو تندخوتر و خشن ترى.
عمر مكرر در مورد حكمى چيزى مى گفت و سپس بر خلاف آن فتواى ديگرى مى داد. آن چنان كه در مورد ميراث پدر بزرگ، كه با برادران ميت در ميراث شريك باشند، احكام مختلف بسيارى صارد كرد و سپس از حكم كردن در مورد اين مسأله ترسيد و گفت: هر كس مى خواهد بر گردنه هاى جهنم برآيد، در مورد ميراث جد و احكام آن، به رأى خويش هر چه مى خواهد بگويد.
يك بار گفت: به من خبر نرسد كه مهريه و كابين زنى بيشتر از مهريه و كابين همسران پيامبر (ص) باشد و در آن صورت افزونى آنرا از او باز خواهم ستد. زنى به او گفت: خداوند اين كار را در اختيار تو قرار نداده است، زيرا خداوند متعال چنين فرموده است: «اگر مال بسيارى مهريه او كرده ايد، البته نبايد چيزى از مهريه او باز گيريد. آيا به وسيله تهمت زدن به زن مهر او را مى گيريد و اين گناهى فاش و زشتى اين كار آشكار است.» عمر گفت: همه مردم حتى زنان صاحب خلخال و پاورنجن از عمر فقيه ترند. آيا تعجب نمى كنيد از امام و پيشوايى كه خطا مى كند و زنى كه مسأله را صحيح مى گويد او با امام شما در فضل مسابقه داد و برتر بود.
روزى عمر در حالى كه تشنه بود از كنار جوانى از انصار گذشت و از او آب خواست. او آبى با عسل آميخت و آورد. عمر آنرا نياشاميد و گفت: خداوند متعال چنين مى فرمايد: «از خوشيها و خواسته هاى خود در زندگى دنيايى خويش بهره مند شديد.» آن جوان گفت: اى امير المومنين اين آيه در مورد تو و هيچيك از افراد اين قبيله نيست. آنچه پيش از اين در آن آيه آمده است بخوان كه مى فرمايد: «روزى كه كافران را بر آتش عرضه دارند...»، عمر گفت: همه مردم از عمر فقيه ترند.
گفته شده است: عمر شبگردى مى كرد. شبى صداى زن و مردى را در خانه يى شنيد. شك كرد و از ديوار خانه بالا رفت. زن و مردى را ديد كه كوزه شرابى پيش آنان است. خطاب به مرد گفت: اى دشمن خدا تصور مى كنى خداوند ترا در حال معصيت از انظار پوشيده مى دارد مرد گفت: اى امير المومنين اگر من يك گناه كردم تو هم اكنون مرتكب سه گناه شدى. خداوند مى فرمايد: «تجسس مكنيد» و تو تجسس كردى و مى فرمايد: «به خانه ها از درهاى آن در آييد» و حال آنكه تو از ديوار بر آمدى و خداوند فرموده است: «و چون وارد خانه ها شديد سلام دهيد» و حال آنكه تو سلام ندادى.
همچنين عمر گفته است: دو متعه در عهد رسول خدا حلال بود و من آن دو را حرام كرده ام و هر كس را كه مرتكب آن شود عقوبت مى كنم، متعه كردن زنان و متعه حج. گر چه ظاهر اين سخن بسيار زشت و منكر است، ولى در نظر ما آنرا تأويل و تفسيرى است كه فقهاى معتزلى در كتابهاى فقهى خود آنرا نقل كرده اند.
در اخلاق و گفتار عمر نوعى بد زبانى، و خشونتى آشكار بوده است كه شنونده از آن چيزى مى فهميده و تصور مطلبى مى كرده است كه خودش چنان قصدى نداشته است و از جمله همين موارد كلمه يى است كه در بيمارى رسول خدا از دهان عمر بيرون آمد و پناه بر خدا كه اگر او اراده معنى ظاهرى آن كلمه را كرده باشد، بلكه آن كلمه را به عادت خشونت و بد زبانى خود گفته است و نتوانسته است خود را از گفتن آن كلمه نگهدارد و بهتر بود كه مى گفت پيامبر در حال احتضارند يا مى گفت شدت مرض بر ايشان چيره است و بسيار دور است كه معنى و اراده چيز ديگرى كرده باشد. نظير اين كلمه براى مردم عادى و فرومايه عرب بسيار است. سليمان بن عبد الله در قحط سالى شنيد مردى عرب چنين مى گويد: «اى پروردگار بندگان براى ما و براى تو چه چيزى پيش آمده است تو كه همواره ما را سيراب مى كردى اكنون براى تو چه پيش آمده است اى بى پدر بر ما باران فرو فرست» سليمان بن عبد الله گفت: آرى گواهى مى دهم كه خداوند را نه پدرى است و نه همسرى و نه فرزندى، و اين سخن او را به بهترين وجه تأويل كرده و از عهده آن بيرون آمده است.
سخن عمر در صلح حديبيه را هم كه به پيامبر (ص) گفت: آيا تو براى ما نگفتى كه به زودى وارد مكه خواهيد شد و با الفاظ و كلمات زشتى آن را بر زبان آورد، آنچنان كه پيامبر (ص) از او پيش ابو بكر گله گزارى فرمودند، و ابو بكر به عمر گفت: از سخن پيامبر پيروى كن و ملازم ركاب ايشان باش كه به خدا سوگند او رسول خداوند است.
عمر نسبت به جبلة بن ايهم چنان خشونتى كرد كه او را وادار به هجرت از مدينه و سپس هجرت از تمام سرزمين اسلام كرد و او از آيين اسلام برگشت و مسيحى شد و اين به مناسبت سيلى يى بود كه به جبله زده شده بود، هر چند جبله پس از اينكه مرتد شده بود با حسرت و پشيمانى چنين سروده است: «اشراف و بزرگان به جهت يك سيلى مسيحى شدند و حال آنكه اگر بر آن صبر كرده بودم زيانى نمى كردم. اى كاش مادر مرا نزاييده بود و اى كاش به همان سخنى كه عمر گفت برگشته بودم.»