خطبه ۳ - خطبه شقشقیه

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : خلافت ابوبکر [منبع]

أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ [ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ] وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى، يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَ لَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ، فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ، يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَ يَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَ يَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ، فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا، أَرَى تُرَاثِي نَهْباً.

تَقَمَّصَهَا : همچون لباس آن (خلافت) را پوشيد. 
سَدَلْتُ : فرو گذاشتم و رها كردم. 
طَوَى عَنْهَا كَشْحاً : از آن دورى گزيد و كناره گرفت. 
الْجَذّاء : بريده و قطع شده. 
طَخْيَة : ظلمت، تاريكى. 
أحْجَى : لازم تر، معقول تر. 
الشَجَا : استخوان يا هر چيزى كه راه گلو را ببندد. 
التُرَاث : ميراث. 
شقشقة : چيزى است مانند جگر كه شتر از دهان خود خارج ميكند 
تقمّص : براى خود پيراهن نمود 
قُطب : ميله آهنى وسط آسياب 
يَنحدر : سرازير مى شود 
لا يَرقى : بلند نمى شود، ارتفاع نمى يابد 
سَدَلتَ : درآويختم، آويزان نمودم 
طَوَيتُ : پيچيدم، كنار كشيدم، تهى نمودم 
کَشح : پهلو 
طَفقتُ : شروع كردم 
أرتَئى : رأى بدستم مى آوردم، فكر مى كردم 
يدٍ جَذّاء : دست بريده شده 
طَخيَة : ظلمت و تاريكى 
عَمياء : كورى 
يَشيبُ : پير مى شود 
يَكدَح : با زحمت و مشقت تلاش ميكند 
هاتا : اين يكى، اسم اشاره مؤنث است 
أحجى : عاقلانه تر و لازم تر 
قَذى : خار و خسى كه بچشم و يا روى شير مى افتد 
شَجى : آنچه در گلو مى ماند از قبيل استخوان 
تُراث : ارثيه 
نَهب : غارت و چپاول 
(معروف به خطبه شقشقيّه كه درد دلهاى امام عليه السّلام از ماجراى سقيفه و غصب خلافت در اين خطبه مطرح است).(۱) ۱. شكوه از ابا بكر و غصب خلافت 
آگاه باشيد به خدا سوگند ابا بكر، جامه خلافت را بر تن كرد، در حالى كه مى دانست جايگاه من نسبت به حكومت اسلامى، چون محور آسياب است به آسياب كه دور آن حركت مى كند. او مى دانست كه سيل علوم از دامن كوهسار من جارى است، و مرغان دور پرواز انديشه ها به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز كرد. 
پس من رداى خلافت رها كرده و دامن جمع نموده از آن كناره گيرى كردم و در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براى گرفتن حق خود به پاخيزم يا در اين محيط خفقان زا و تاريكى كه به وجود آوردند، صبر پيشه سازم كه پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا قيامت و ملاقات پروردگار اندوهگين نگه مى دارد. 
پس از ارزيابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانه تر ديدم. پس صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود. و با ديدگان خود مى نگريستم كه ميراث مرا به غارت مى برند._________________________ (۱). ابن خشّاب مى‏ گويد: به خدا قسم اين خطبه را در كتابهايى مطالعه كردم كه ۲۰۰ سال قبل از تولّد سيّد رضى قدّس سرّه نوشته شده بود.(شرح ابن ابى الحديد ج ۱ ص ۲۰۶ و الغدير ج ۷ ص ۸۲) 
آگاه باش سوگند بخدا كه پسر ابى قحافه (ابى بكر كه اسم او در جاهليّت عبد العزّى بود، حضرت رسول اكرم آنرا تغيير داده عبد اللّه ناميد) خلافت را مانند پيراهنى پوشيد و حال آنكه مى دانست من براى خلافت (از جهت كمالات علمى و عملى) مانند قطب وسط آسيا هستم (چنانكه دوران و گردش آسيا قائم بآن ميخ آهنى وسط است و بدون آن خاصيّت آسيائى ندارد، همچنين خلافت بدست غير من زيان دارد، مانند سنگى كه در گوشه اى افتاده در زير دست و پاى كفر و ضلالت لگد كوب شده) علوم و معارف از سر چشمه فيض من مانند سيل سرازير ميشود، هيچ پرواز كننده در فضاى علم و دانش به اوج رفعت من نمى رسد، پس (چون پسر ابى قحافه پيراهن خلافت را بنا حقّ پوشيد و مردم او را مبارك باد گفتند).
جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهى نمودم و در كار خود انديشه مى كردم كه آيا بدون دست (نداشتن سپاه و ياور) حمله كرده (حقّ خود را مطالبه نمايم) يا آنكه بر تاريكى كورى (و گمراهى خلق) صبر كنم (بر اين تاريكى ضلالت) كه در آن پيران را فرموده، جوانان را پژمرده و پير ساخته، مؤمن (براى دفع فساد) رنج مى كشد تا بميرد، ديدم صبر كردن خردمنديست، پس صبر كردم در حالتى كه چشمانم را خاشاك و غبار و گلويم را استخوان گرفته بود (بسيار اندوهگين شدم، زيرا در خلافت ابى بكر و ديگران جز ضلالت و گمراهى چيزى نمى ديدم و چون تنها بوده يارى نداشتم نمى توانستم سخنى بگويم). 
ميراث خود را تاراج رفته مى ديدم (منصب خلافت را غصب كردند و فساد آن در روى زمين تا قيام قائم آل محمّد عليهم السّلام باقى است). (پس از وفات رسول خدا صلَّى اللّه عليه و آله كه خلافت را بنا حقّ غصب كرده مردم را به ضلالت و گمراهى انداختند، براى حفظ اسلام و اينكه مبادا انقلاب داخلى بر پا شده دشمن سوء استفاده نمايد، مصلحت در چشم پوشى از خلافت و شكيبائى دانستم).
آگاه باشيد. به خدا سوگند كه «فلان» خلافت را چون جامه اى بر تن كرد و نيك مى دانست كه پايگاه من نسبت به آن چونان محور است به آسياب. سيلها از من فرو مى ريزد و پرنده را ياراى پرواز به قله رفيع من نيست. 
پس ميان خود و خلافت پرده اى آويختم و از آن چشم پوشيدم و به ديگر سو گشتم و رخ برتافتم. در انديشه شدم كه با دست شكسته بتازم يا بر آن فضاى ظلمانى شكيبايى ورزم، فضايى كه بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پيرى رسند و مؤمن، همچنان رنج كشد تا به لقاى پروردگارش نايل آيد. 
ديدم، كه شكيبايى در آن حالت خردمندانه تر است و من طريق شكيبايى گزيدم، در حالى كه، همانند كسى بودم كه خاشاك به چشمش رفته، و استخوان در گلويش مانده باشد. مى ديدم، كه ميراث من به غارت مى رود. 
به خدا سوگند! او پيراهن خلافت را بر تن کرد در حالى که خوب مى دانست موقعيّت من در مسأله خلافت همچون محور سنگ آسياب است (که بدون آن هرگز گردش نمى کند)، سيل خروشان (علم و فضيلت) ازدامنه کوهسار وجودم پيوسته جارى است و مرغ (دور پرواز انديشه) به قلّه (وجود) من نمى رسد (چون چنين ديدم)، در برابر آن پرده اى افکندم و پهلو از آن تهى نمودم و پيوسته در اين انديشه بودم که آيا با دست بريده (و نداشتن يار و ياور، به مخالفان) حمله کنم يا بر اين تاريکىِ کور، صبر نمايم، همان ظلمت و فتنه اى که بزرگسالان را فرسوده، کودکان خردسال را پير و مردم با ايمان را تا واپسين دم زندگى و لقاى پروردگار رنج مى دهد.
سرانجام ديدم بردبارى و شکيبايى در برابر اين مشکل، به عقل و خرد نزديکتر است، به همين دليل شکيبايى پيشه کردم (نه شکيبايى آميخته با آرامش خاطر، بلکه) در حالى که گويى در چشمم خاشاک بود و استخوان راه گلويم را گرفته بود; چرا که با چشم خود مى ديدم ميراثم به غارت مى رود!
هان به خدا سوگند -فلان- جامه خلافت را پوشيد و مى دانست خلافت جز مرا نشايد، كه آسيا سنگ تنها گرد استوانه به گردش در آيد. كوه بلند را مانم كه سيلاب از ستيغ من ريزان است، و مرغ از پريدن به قلّه ام گريزان. 
-چون چنين ديدم- دامن از خلافت در چيدم، و پهلو از آن پيچيدم، و ژرف بينديشيدم كه چه بايد، و از اين دو كدام شايد با دست تنها بستيزم يا صبر پيش گيرم و از ستيز بپرهيزم كه جهانى تيره است -و بلا بر همگان چيره- بلايى كه پيران در آن فرسوده شوند و خردسالان پير، و ديندار تا ديدار پروردگار در چنگال رنج اسير. 
چون نيك سنجيدم، شكيبايى را خردمندانه ترديدم، و به صبر گراييدم حالى كه ديده از خار غم خسته بود، و آوا در گلو شكسته. ميراثم ربوده اين و آن، و من بدان نگران. 
هان به خدا قسم ابو بكر پسر ابو قحافه جامه خلافت را پوشيد در حالى كه مى دانست جايگاه من در خلافت چون محور سنگ آسيا به آسياست، سيل دانش از وجودم همچون سيل سرازير مى شود، و مرغ انديشه به قلّه منزلتم نمى رسد. 
اما از خلافت چشم پوشيدم، و روى از آن بر تافتم، و عميقا انديشه كردم كه با دست بريده و بدون ياور بجنگم، يا آن عرصه گاه ظلمت كور را تحمل نمايم، فضايى كه پيران در آن فرسوده، و كم سالان پير، و مؤمن تا ديدار حق دچار مشقت مى شود. 
ديدم خويشتندارى در اين امر عاقلانه تر است، پس صبر كردم در حالى كه گويى در ديده ام خاشاك بود، و غصه راه گلويم را بسته بود مى ديدم كه ميراثم به غارت مى رود. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص 335-317  و من خطبة له عليه السّلام و هى المعروفة بالشقشقيّة و تشتمل على الشكوى من امر الخلافة ثم ترجيح صبره عنها ثم مبايعة الناس له:اين خطبه معروف به شقشقيّه است و مشتمل بر شكايت در امر خلافت و سپس ترجيح دادن شكيبايى در برابر آن و آن گاه بيعت مردم با او مى‏ باشد.خطبه در يك نگاه:اين خطبه از مهمترين خطبه هاى نهج البلاغه است و چون مسائل مربوط به خلافت بعد از رسول خدا (ص) را بى پرده شرح مى دهد براى گروهى جنجال برانگيز شده است. نكته هايى در اين خطبه وجود دارد كه در هيچ يك از خطبه هاى نهج البلاغه نيست و در عين كوتاهى، يك دوره تاريخ اسلام مربوط به عصر خلفاى نخستين در آن خلاصه شده است. تحليلهاى دقيق و جالبى دارد كه براى صاحب نظران، بسيار قابل مطالعه است و نكاتى در آن ديده مى شود كه در هيچ جاى ديگر ديده نخواهد شد.قبل از ورود در شرح و تفسير اين خطبه اشاره به چند نكته لازم به نظر مى رسد:1- نام خطبه: نام اين خطبه از جمله آخر آن گرفته شده است كه امام (ع) در پاسخ تقاضاى «ابن عباس» براى ادامه خطبه، به او فرمود: «تلك شقشقة هدرت ثمّ قرّت» كه معادل آن در فارسى چنين است: «اين شعله آتشى بود كه از دل زبانه كشيد و فرو نشست» و به اين ترتيب درخواست «ابن عباس» را براى ادامه سخن رد كرد، چون حال و هوايى كه امام (ع) را براى بيان آن سخنان آتشين و حسّاس آماده كرده بود تغيير يافت، زيرا كسى از ميان جمعيّت برخاست و نامه اى به دست حضرت داد و فكر امام (ع) را به مسائل ديگرى متوجّه ساخت.2- زمان صدور: در مورد زمان صدور اين خطبه در ميان شارحان نهج البلاغه گفتگوست، بعضى مانند «محقق خويى» معتقدند: از محتواى خطبه و همچنين اسناد و طرق آن استفاده مى شود كه اين سخنان را در اواخر عمر شريفش بعد از ماجراى جنگ «جمل و صفّين و نهروان» و پيكار با «ناكثين و قاسطين و مارقين» ايراد فرموده و انصافا محتواى خطبه نيز اين نظر را تأييد مى كند.3- مكان ايراد خطبه: جمعى از شارحان نهج البلاغه از ذكر مكان صدور خطبه خاموشند ولى بعضى معتقدند كه امام (ع) آن را بر فراز منبر «مسجد كوفه» ايراد فرموده و «ابن عباس» مى گويد: «امام (ع) آن را در «رحبه» ايراد فرمود و اين در موقعى بود كه سخن از مسأله خلافت به ميان آمد، طوفانى در قلب مبارك امام (ع) برخاست و اين سخنان را ايراد فرمود».4- سند خطبه: در مورد سند خطبه نيز گفتگوست. بعضى گفته اند: اين خطبه از خطبه هاى متواتر است و بعضى به عكس، گفته اند اين خطبه از على (ع) نيست و او هرگز از مسأله خلافت شكايت نكرده، بلكه ساخته و پرداخته «سيّد رضى» مى باشد.شارح معروف، «ابن ميثم بحرانى» مى گويد: اين دو ادعا هر دو باطل و در طريق افراط و تفريط است. سند خطبه به حدّ تواتر نرسيده و از طرفى اين ادعا كه از سخنان «سيّد رضى» است نيز بى پايه است (و حق اين است كه از على (ع) صادر شده است). اشكال تراشى در سند اين خطبه، به خاطر اين نيست كه ضعف و فتورى در آن راه دارد و يا با ساير خطبه هاى نهج البلاغه از نظر ارزش متفاوت مى باشد، بلكه به عكس، چنان كه خواهد آمد اين خطبه داراى اسناد متعدّدى است كه در بعضى از خطبه هاى بعضى نهج البلاغه اين همه اسناد وجود ندارد.تنها چيزى كه سبب اشكال تراشى در باره خطبه شده است اين است كه با پيشداوريها و ذهنيّت گروهى از افراد سازگار نيست. آنها به جاى اين كه پيشداورى و ذهنيّت خود را با آن اصلاح كنند، به فكر مخدوش كردن اسناد خطبه افتاده اند تا مبادا به ذهنيّت آنها لطمه اى وارد شود.به هر حال از جمله اسنادى كه غير از نهج البلاغه براى اين خطبه ذكر شده، اسناد زير است:الف- «ابن جوزى» در كتاب «تذكرة الخواص» مى گويد: اين خطبه را امام (ع) در پاسخ كسى ايراد فرمود كه هنگامى كه امام (ع) به منبر رفته بود از آن حضرت پرسيد: «ما الّذى ابطا بك الى الآن، چه چيز سبب شد كه تا اين زمان زمام خلافت را به دست نگيرى»؟ اين سخن نشان مى دهد كه «ابن جوزى» طريق ديگرى براى اين خطبه در اختيار داشته است، زيرا سؤال اين جوان در نهج البلاغه مطرح نيست حتما «ابن جوزى» از طريق ديگرى گرفته است.ب- شارح معروف «ابن ميثم بحرانى» مى گويد: اين خطبه را در دو كتاب يافتم كه تاريخ تأليف آنها، قبل از تولّد «سيّد رضى»- ره- بوده است:نخست در كتاب «الانصاف» نوشته «ابو جعفر ابن قبّه» شاگرد «كعبى»، كه يكى از بزرگان «معتزله» است كه وفات او قبل از تولّد «سيد رضى» است.ديگر اين كه نسخه اى از آن را يافتم كه بر آن، خط «ابو الحسن على بن محمد بن فرات» وزير «المقتدر باللّه» بود و اين، شصت و چند سال قبل از تولّد سيّد رضى بوده است. سپس مى افزايد: «بيشترين گمان من اين است كه آن نسخه مدّتى قبل از تولّد ابن فرات نوشته شده بوده است». «ابن ابى الحديد» نيز مى گويد: استادم «واسطى» در سال 603 از استادش «ابن خشّاب» چنين نقل كرد كه او در جواب اين سؤال كه آيا اين خطبه مجعول است؟ گفت: نه به خدا سوگند! من مى دانم كه كلام امام (ع) است همان گونه كه مى دانم اسم تو «مصدق بن شبيب واسطى» است. من ادامه دادم و گفتم: بسيارى از مردم مى گويند اين از سخنان «سيّد رضى» است. او در پاسخ گفت: «سيّد رضى و غير سيّد رضى كجا، و اين بيان و اين اسلوب ويژه كجا؟! ما رساله هاى سيّد رضى را ديده ايم و روش و طريقه و فن او را در نثر شناخته ايم، هيچ شباهتى با اين خطبه ندارد» سپس افزود:«به خدا سوگند من اين خطبه را در كتابهايى يافته ام كه دويست سال قبل از تولد «سيّد رضى» تصنيف شده است. من اين خطبه را با خطوطى ديده ام كه آنها را مى شناسم و مى دانم خط كدام يك از علما و اهل ادب است پيش از آن كه پدر رضى متولّد شود».سپس «ابن ابى الحديد» مى گويد: من نيز خودم قسمت مهمّ اين خطبه را در نوشته هاى استاد «ابو القاسم بلخى» كه از علماى بزرگ «معتزله» بود يافته ام و او معاصر «المقتدر باللّه» بود كه مدّت زيادى قبل از تولد «سيّد رضى» مى زيسته است و نيز بسيارى از آن را در كتاب «ابن قبّه» (كه از متكلّمان اماميّه است) به نام «الانصاف» يافتم و او از شاگردان «ابو القاسم بلخى» است و قبل از «سيّد رضى» مى زيسته است. مرحوم علامه امينى در الغدير، جلد 7، صفحه 82 به بعد، اين خطبه را از 28 كتاب، آدرس داده است.محتواى خطبه:همان گونه كه قبلا نيز اشاره شد اين خطبه در تمام فرازهايش از مسأله خلافت بعد از پيامبر اسلام (ص) سخن مى گويد و مشكلاتى را كه در دوران خلفا به وجود آمد در عبارات كوتاه و پر معنى و بسيار داغ و مؤثّر شرح مى دهد و با صراحت، اين حقيقت را بيان مى كند كه بعد از رسول خدا (ص) او، از همه شايسته تر براى اين مقام بود و شديدا تأسف مى خورد كه چرا خلافت از محور اصلى تغيير داده شد. در پايان خطبه، داستان بيعت مردم را با خودش شرح مى دهد و اهداف پذيرش بيعت را در جمله هاى بسيار زيبا و الهام بخش بيان مى فرمايد. تحليلى مهم پيرامون مسأله خلافت: اين خطبه به طوفانهاى سخت و سنگينى اشاره مى کند که بعد از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى تغيير محور خلافت انجام شد و شايسته ترين فرد را با تکيه بر دليل و منطق براى جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نشان مى دهد و سپس به مشکلات عظيمى که به خاطر تخلّف از اين امر و از نصّ صريح پيامبر(صلى الله عليه وآله) در امر خلافت براى مسلمين پديد آمد اشاره مى فرمايد. نخست شکايت خود را از نخستين مرحله خلافت بيان مى دارد و مى فرمايد: «به خدا سوگند او پيراهن خلافت را بر تن کرد در حالى که خوب مى دانست موقعيّت من در مسأله خلافت همچون محور سنگ آسياست! (که بدون آن هرگز گردش نمى کند)» (اَما وَاللهِ لَقَدْ تَقَمَّصها(1) فُلان وَ اِنَّهُ لَيَعْلَمُ اَنَّ مَحَلّى مِنْها مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحا(2)). بدون اشکال مرجع ضمير «تَقَمَّصَها» خلافت است و تعبير به «قميص» (پيراهن) شايد اشاره به اين نکته باشد که او از مسأله خلافت به عنوان پيراهنى براى پوشش و زينت خود بهره گرفت در حالى که اين آسياب عظيم، نياز به محور نيرومندى دارد که نظام آن را در حرکت شديدش حفظ کند و از انحراف باز دارد و در نوسانات و بحرانها، حافظ آن باشد و به نفع اسلام و مسلمين بچرخد. آرى خلافت پيراهن نيست; سنگ آسياى گردنده جامعه است; خلافت نياز به محور دارد، نه اين که کسى او را بر تن کند و پوشش خود قرار دهد. سپس دليل روشنى براى اين معنا ذکر مى کند که به هيچ وجه قابل انکار نيست، مى فرمايد: «سيلهاى خروشان و چشمه هاى (علم و فضيلت) از دامنه کوهسار وجودم پيوسته جارى است و مرغ (دور پرواز انديشه) به قلّه (وجود) من نمى رسد» (يَنْحَدِرُ(3) عَنِّى السَّيْلُ، وَلا يَرْقى اِلَىَّ الطَّيْرُ). تعبير به «يَنْحَدِرُ; فرود مى ريزد و پايين مى آيد»، (وَلا يرْقى; بالا نمى رود» که در دو جهت مختلف و در برابر هم قرار گرفته بيانگر نکته لطيف و ظريفى است و آن اين که وجود امام، به کوه عظيمى تشبيه شده، که داراى قلّه بسيار مرتفعى است و طبيعت اين گونه کوه ها و قلّه ها اين است که نزولات آسمانى را در خود جاى مى دهد و سپس به صورت مستمر به روى زمينهاى گسترده و دشت ها جارى مى سازد و گل ها و گياهان و درختان را بارور مى کند و از سوى ديگر هيچ پرنده دورپروازى، نمى تواند به آن راه يابد. اين تشبيه اشاره به همان چيزى است که در قرآن مجيد درباره نقش کوه ها در آرامش و آبادى زمين آمده: «وَ اَلْقى فِى الاَرْضِ رَواسِىَ اَنْ تَمِيْدَ بِکُمْ وَ اَنْهاراً وَ سُبُلا لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ; خداوند در زمين، کوه هاى محکم و ثابتى افکند تا اضطراب و لرزش آن را نسبت به شما بگيرد و نهرهايى (به وسيله آنها) ايجاد کرد و راه هايى در آن قرار داد تا هدايت شويد».(4) آرى اگر شبکه کوه هاى عظيم نبودند فشار درونى زمين از يکسو و تأثير جاذبه ماه و خورشيد و جزر و مدّ پوسته زمين از سوى ديگر و فشار وزش طوفانها از سوى سوّم، آرامش را از انسانها مى گرفت و آبهايى که از آسمان نازل مى شد به صورت سيلاب عظيمى به درياها مى ريخت و ذخيره آبى به صورت نهر و چشمه وجود نداشت. وجود امام آگاه و بيدار و نيرومند و معصوم براى هر امّت، مايه آرامش و انواع برکات است. در ضمن، اين تعبير نشان مى دهد که هيچ کس را ياراى دستيابى به افکار بلند امام(عليه السلام) و اوج معرفت و کنه شخصيّت آن حضرت نيست و به اسرار وجود او جز پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) که استاد بزرگ آن حضرت بود و امامان معصوم، پى نمى برد. هر کس از ياران و اصحاب و پيروانش به اندازه پيمانه وجود خويش از اين اقيانوس بزرگ بهره مى گيرد بى آن که کرانه ها و ژرفاى آن بر کسى روشن باشد.(5) اين نکته نيز قابل توجّه است که براى گردش سنگ آسياب از وجود نهرها استفاده مى شود و اين نهرها از کوه هاى عظيم سرچشمه مى گيرد، به علاوه سنگهاى آسياب را از کوه ها جدا مى کنند و ممکن است تعبير فوق، اشاره اى به همه اين معانى باشد; يعنى هم محورم و هم سنگ آسيابم و هم نيروى محرّک آن، که چيزى جز علم و دانش سرشار نيست. همچنين همان طور که اشاره شد، بايد توجّه داشت که قلّه هاى کوه ها برکات آسمانى را به صورت برفها در خود جاى مى دهند و سپس به صورت تدريجى به زمين هاى تشنه مى فرستند و اين مى تواند اشاره اى به قرب وجود على(عليه السلام) نسبت به سرچشمه وحى و بهره گيرى از درياى بى کران وجود پيامبر(صلى الله عليه وآله) باشد. بعضى از شارحان تعبير به «سيل» در جمله بالا را اشاره به علم و دانش بيکران على(عليه السلام)دانسته اند که پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در حديث معروف: «اَنَا مَدينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِىّ بابُها»(6) به آن اشاره فرموده است و نيز در تفسير آيه: «قُلْ اَرَاَيْتُمْ اِنْ اَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأتيکُمْ بِماء مَعين; بگو به من خبر دهيد اگر آبهاى شما در زمين فرو رود چه کسى مى تواند آب جارى در دسترس شما قرار دهد»،(7) از امام «على بن موسى الرّضا»(عليه السلام) مى خوانيم که: «ماء مَعين» را به علم امام تفسير فرمودند.(8) در اين جا چند سؤال کوتاه پيش مى آيد: نخست اين که ممکن است گفته شود: چرا على(عليه السلام) در اين جا از خويشتن تعريف کرده، در حالى که تعريف از خويش نکوهيده است (تَزْکِيَةُ الْمَرءِ لِنَفْسِهِ قَبيح). ولى بايد توجّه داشت که ميان خودستايى و معرّفى کردن، فرق بسيار است. گاه مردم از شخصيّت کسى بى خبرند و بر اثر ناآگاهى نمى توانند استفاده کافى از او کنند; در اين جا معرّفى کردن چه از سوى خود و چه از سوى ديگران نه تنها عيب نيست بلکه عين صواب و طريق نجات است و همانند معرّفى هايى است که يک طبيب در بالاى نسخه خود در مورد تخصّص هاى طبّيش مى کند که تنها، فايده راهنمايى مردم براى حلّ مشکلاتشان دارد نه جنبه خودستايى. ديگر اين که، جمله «يَنْحَدِرُ عَنِّى السَّيْلُ، وَلا يَرْقى اِلَىَّ الطَّيْرُ» يک ادّعاست، دليلش چيست؟ پاسخ اين سؤال از پاسخ سؤال اوّل روشن تر است; زيرا هر کس کم ترين ارتباطى با تاريخ اسلام و مسلمين دارد، مقام بى نظير اميرمؤمنان على(عليه السلام) را در علم و دانش مى داند زيرا علاوه بر احاديث فراوانى که از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله)در زمينه علم وسيع على(عليه السلام) نقل شده و علاوه بر اين که همه علوم اسلامى طبق تصريح جمعى از دانشمندان اسلامى از وجود او سرچشمه گرفته و او بنيانگذار اين علوم محسوب مى شود(9) و علاوه بر اين که در تمام دوران خلفا هر زمان مشکل مهمّى در مسائل مختلف اسلامى پيش مى آمد و همه از حلّ آن عاجز مى ماندند، به على(عليه السلام) پناه مى برند و حلّ نهايى را از او مى خواستند، تنها مطالعهئ خطبه ها و نامه ها و کلمات قصار آن حضرت در نهج البلاغه براى پى بردن به اين حقيقت کافى است. هر انسان منصفى ـ چه مسلمان و چه غير مسلمان ـ نهج البلاغه را به دقّت مطالعه کند در برابر عظمت علمى آن حضرت سر تعظيم فرود مى آورد و مفهوم: «يَنْحَدِرُ عَنِّى السَّيْلُ، وَلا يَرْقى اِلَىَّ الطَّيْرُ; سيل خروشان علم و دانش از کوهسار وجودم سرازير است و پرنده تيزپرواز انديشه ها به قلّه وجودم نمى رسد» عملا بر او ظاهر و آشکار مى شود. سوّم اين که چگونه آن حضرت از حوادثى که بعد از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در امر خلافت واقع شد شکايت مى کند، آيا با مقام صبر و تسليم و رضا منافات ندارد؟ پاسخ اين سؤال نيز پيچيده نيست. صبر و تسليم و رضا مطلبى است و بيان حقايق براى ثبت در تاريخ و آگاهى حاضران و آيندگان، مطلبى ديگر که نه تنها مانعى ندارد، بلکه گاهى از اوجب واجبات است و مسائل مربوط به خلافت درست از همين نمونه است. در حقيقت مصالح مردم و جامعه اسلامى و نسلهاى آينده ايجاب مى کرده که امام(عليه السلام) اين حقايق را بيان کند تا به دست فراموشى سپرده نشود. سپس مى فرمايد: «(هنگامى که ديدم او پيشدستى کرد و خلافت را در بر گرفت) من در برابر آن پرده اى افکندم و پهلو از آن تهى کردم (و خود را کنار کشيدم)» (فَسَدَلْتُ(10) دُونَها ثَوْباً، وَ طَوْيتُ عَنْها کَشْحاً(11)). اين تعبير به خوبى نشان مى دهد که امام(عليه السلام) هنگامى که خود را در برابر اين جريان ديد، آماده درگيرى نشد و به دلايلى که در ذيل به آن اشاره مى شود بزرگوارانه از آن چشم پوشيد و زاهدانه از آن کناره گيرى کرد. ولى از سوى ديگر اين فکر دائماً روح او را آزار مى داد که در برابر اين انحراف بزرگ چه بايد انجام دهد و مسئوليّت الهى خويش را چگونه پياده کند؟ به همين دليل اضافه مى کند: «پيوسته در اين انديشه بودم که آيا با دست بريده (و نداشتن يار و ياور به مخالفان) حمله کنم يا بر اين تاريکى کور، صبر نمايم؟» (وَطَفِقْتُ اَرْتَئى بَيْنَ اَنْ اَصُولَ بِيَد جَذّاءَ،(12) اَوْ اَصْبِرَ عَلى طَخْيَة(13) عَمْياءَ). امام(عليه السلام) با اين جمله، اين حقيقت را روشن مى سازد که من هرگز مسئوليّت خودم را در برابر امّت و وظيفه اى که خدا و پيامبرش بر دوشم گذارده بودند فراموش نکرده، ولى چه کنم که در ميان دو محذور، گرفتار بودم: محذور اوّل اين که قيام کنم و با مخالفان، درگير شوم در حالى که از يکسو، يار و ياور کافى نداشتم و از سوى ديگر اين قيام موجب شکاف در ميان مسلمين مى شد و فرصت به دست منافقان و دشمنانى مى داد که در انتظار چنين شرايطى بودند. محذور دوّم اين که در آن محيط تاريک و ظلمانى صبر کنم. تعبير به «طَخْيَة عَمْياءَ» با توجّه به اين که «طخيه» خود به معناى ظلمت و تاريکى است اشاره به اين است که گاهى ظلمتها شديد نيست و از خلال آن مى توان شبحى مشاهده کرد، ولى اين ظلمت آن قدر شديد بود که بايد ظلمت کورش ناميد. سپس توصيف بيشترى از شرايط آن زمان در سه جمله کوتاه و پرمعنا ارائه مى دهد و مى فرمايد: «ظلمت و فتنه اى که بزرگسالان را فرسوده و کودکان خردسال را پير و مردم با ايمان را تا واپسين دم زندگى و لقاى پروردگار رنج مى دهد» (يَهْرَمُ فيهَا الْکَبيرُ، وَيَشيبُ فيهَا الصَّغيرُ، وَ يَکْدَحُ(14) فيها مُؤمِن حَتّى يَلْقى رَبَّهُ). از اين عبارت به خوبى روشن مى شود که يک رنج و درد عمومى، همه را تحت فشار قرار داده بود. صغيران را پير مى کرد و پيران را زمين گير، ولى مؤمنان رنج مضاعفى داشتند چرا که مشکلات روزافزون جامعه اسلامى و خطراتى که از هر سو آن را تهديد مى کرد آنان را در اندوه عميق و رنج بى پايانى فرو برده بود، همان درد و مصيبتى که با گذشت زمان و در مدّت کوتاهى در عصر «بنى اميّه» خود را نشان داد و بسيارى از زحمات پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و مؤمنان راستين نخستين را بر باد داد. سرانجام، تصميم گيرى خود را در برابر اين «دو راهى» مشکل و خطرناک به اين صورت بيان مى فرمايد: «سرانجام (بعد از انديشه کافى و در نظر گرفتن تمام جهات) ديدم بردبارى و شکيبايى در برابر اين مشکل، به عقل و خرد نزديکتر است» (فَرَاَيْتُ اَنَّ الصَّبْرَ عَلى هاتا(15) اَحْجى(16)). «به همين دليل شکيبايى پيشه کردم (نه شکيبايى آميخته با آرامش خاطر بلکه) در حالى بود که گويى چشم را خاشاک پر کرده و استخوان، راه گلويم را گرفته بود» (فَصَبَرْتُ وَ فِى الْعَيْنِ قَذىً،(17) وَفِى الْحَلْقِ شَجاً(18)). اين تعبير، ترسيم گويايى از نهايت ناراحتى امام در آن سالهاى پر درد و رنج مى باشد که نمى توانست چشم به روى حوادث ببندد و نه بگشايد و نيز نمى توانست فرياد کشد و سوز درون خود را آشکار سازد. «چرا که با چشم خود مى ديدم ميراثم به غارت مى رود!» (اَرى تُراثى نَهْباً).  نکته ها: 1ـ چرا امام(عليه السلام) صبر را ترجيح داد؟! تاريخ به خوبى گواهى مى دهد که منافقان و دشمنان اسلام براى رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) دقيقه شمارى مى کردند و بسيارى از آنها معتقد بودند با رحلت آن حضرت يکپارچگى مسلمانان از ميان مى رود و شرايط براى يک حرکت ضدّ انقلابى فراهم مى آيد و قادر خواهند بود اسلام نوپا را در هم بشکنند; در چنين شرايطى اگر على(عليه السلام) براى گرفتن حق خويش يا به تعبير ديگر بازگرداندن مسلمانان به اسلام راستين عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) قيام مى کرد با توجّه به تصميم هايى که براى کنار زدن او از صحنه خلافت از پيش گرفته شده بود، به يقين درگيرى روى مى داد و صحنه جامعه اسلامى چنان آشفته مى شد که راه براى منافقان و دشمنان، جهت رسيدن به نيّات سوءشان هموار مى گشت; گروه هايى که به نام «اهل ردّه» بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بلافاصله در برابر حکومت اسلامى قيام کردند و بر اثر يکپارچگى مردم سرکوب شدند، شاهد و گواه روشنى بر اين معناست. در بعضى از تعبيرات که در تواريخ معروف اسلام آمده، مى خوانيم: «لَمّا تَوَفّى رَسُولُ اللهِ(صلى الله عليه وآله) اِرْتَدَّتِ الْعَرَبُ وَ اشْرَاَيَّتِ الْيَهُودِيَّةُ وَ النَّصْرانِيَّةُ وَ نَجَمَ النِّفاقُ وَ صارَ الْمُسْلِمُونَ کَالْغَنَمِ الْمَطيرَةِ فِى اللَّيْلَةِ الشّاتِيَةِ; هنگامى که پيامبر وفات يافت عرب (جاهلى) بازگشت خود را شروع کرد و يهود و نصارا سر برداشتند و منافقان آشکار گشتند و وارد صحنه شدند و مسلمانان همانند رمه بى چوپانى بودند که در يک شب سرد و بارانى زمستان، در بيابان، گرفتار شده اند».(19) اينها همه از يکسو و از سوى ديگر قيام کردن با نداشتن يار و ياور، پيروزى را بر او مشکل مى کرد و شايد اگر قيام مى فرمود بسيارى از ناآگاهان، اين قيام را نه براى مسائل مهمّ الهى، بلکه به خاطر مسائل شخصى تفسير مى کردند. ولى ضايعات و مشکلات فراوانى که از تغيير محور خلافت به وجود آمده بود روز به روز خود را بيشتر نشان مى داد و همين ها بود که به صورت خار و خاشاکى به چشم مولا(عليه السلام) مى نشست و همچون استخوانى گلويش را آزار مى داد. اين درسى است براى همه مسلمين در طول تاريخ که هرگاه احقاق حقّ خويش، موجب ضربه اى بر اساس و پايه دين شود بايد از آن چشم بپوشند و حفظ اصول را بر همه چيز مقدّم بشمرند و بر درد و رنجهاى ناشى از تضييع حقوق، صبر کنند و دندان بر جگر بفشارند. شبيه همين معنا در خطبه 26 نيز آمده است که مى فرمايد: «فَنَظَرْتُ فَاِذاً لَيْسَ لى مُعين اِلاّ اَهْلَ بَيْتى... وَ اغْضَيْتُ عَلَى الْقَدى وَ شَرَبْتُ عَلَى الشَّجى...; من نگاه کردم و ديدم براى گرفتن اين حق ياورى به جز خاندان خويش ندارم... چشم هاى پر از خاشاک را فرو بستم و با گلويى که گويى استخوان در آن گير کرده بود جرعه حوادث را نوشيدم».  2ـ چرا از خلافت تعبير به «ارث» شده است؟ در عبارات فوق خوانديم که امام(عليه السلام) مى فرمايد: «من ديدم که ميراثم به غارت مى رود.» در اين جا سؤالى پيش مى آيد که چرا از خلافت تعبير به «ميراث» شده است؟! پاسخ اين سؤال با توجّه به اين نکته روشن مى شود و آن اين که خلافت يک ميراث الهى و معنوى است که از پيامبر(صلى الله عليه وآله) به جانشينان معصومش مى رسد نه يک ميراث شخصى و مادّى و حکومت ظاهرى. شبيه اين تعبير در آيات قرآن نيز ديده مى شود آن جا که «زکريا» از خداوند تقاضاى فرزندى مى کند که «وارث او» و «وارث آل يعقوب» باشد (و بتواند به خوبى از ميراث نبوّت و پيشوايى خلق پاسدارى کند) «فَهَبْ لى مِنْ لَدُنْکَ وَلِياً يَرِثُنى وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ».(20) در حقيقت اين ميراث متعلّق به همه امّت است ولى در اختيار امام و جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله)قرار داده شده است. در مورد کتب آسمانى مى خوانيم: «ثُمَّ اَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا; سپس کتاب (آسمانى) را به گروهى از بندگان برگزيده خود به ميراث داديم.»(21) و از همين نظر در حديث مشهور نبوى آمده است: «اَلْعُلَماءُ وَرَثَةُ الاَنْبياءِ; دانشمندان وارثان پيامبرانند».(22) شاهد اين سخن تاريخ گوياى زندگى على(عليه السلام) است، او عملا نشان داد که هيچ گونه دلبستگى به مال و مقام ندارد و خلاف را ـ بدون انجام وظايف الهى ـ همانند کفش کهنه بى ارزش، يا آب بينى حيوانى مى دانست، چگونه ممکن است براى از دست رفتن آن چشمى پرخاشاک و گلويى گرفته، داشته باشد؟ بعضى احتمال داده اند که منظور از اين «ميراث غارت شده» ، «فدک» باشد که پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى دخترش «زهرا»(عليها السلام) گذارده بود و از آن جا که مال همسر در حکم مال شوهر است اين تعبير را بيان فرمود;(23) ولى اين احتمال بسيار بعيد به نظر مى رسد چرا که در تمام اين خطبه، سخن از مسأله خلافت است و اين جمله نيز ناظر به آن است  3ـ امام در گوشه خانه هيچ کس نمى تواند ضايعه عظيمى را که بر جهان اسلام از نشستن على(عليه السلام) در گوشه خانه وارد شد ارزيابى کند. تنها در بُعد علمى وقتى به نهج البلاغه نگاه کنيم که بخشى از خطبه ها و نامه ها و کلمات قصار آن حضرت را در مدّت کوتاه خلافتش تشکيل مى دهد آن هم خلافتى که مملوّ از حوادث و ماجراهاى دردناک و جنگهاى پى در پى بود، مى توانيم حدس بزنيم که اگر آن 25 سال نيز على(عليه السلام) در ميان امّت بود و مردم از چشمه جوشان علم و دانش بى پايان او بهره مى بردند، چه آثار عظيمى براى مسلمانان جهان بلکه براى جامعه بشريّت به يادگار مى ماند. ولى چه مى توان کرد که اين فيض عظيم را از مسلمانان و بشريّت گرفتند و ضايعه بزرگى که هرگز قابل جبران نيست در تاريخ روى داد.  4ـ چرا امام (عليه السلام) مسأله خلافت را طرح مى کند؟ بعضى چنين مى پندارند که آيا بهتر نبود امام(عليه السلام) اصلا به سراغ مسأله خلافت که مربوط به گذشته بود نمى رفت و آن را به دست فراموشى مى سپرد مبادا منشأ اختلاف بيشترى در ميان مسلمانان گردد؟! نظير همين سخن، امروز هم از سوى گروهى مطرح است و به مجرد اين که سخن از خلافت بلافصل على(عليه السلام) به ميان آيد مى گويند براى حفظ وحدت مسلمين سکوت کنيد و اين گونه مسائل را به فراموشى بسپاريد، ما امروز با دشمنان بزرگى روبه رو هستيم و پرداختن به اين مسائل ما را در مبارزه با دشمنان مشترک تضعيف مى کند; اصولا اين گونه بحثها چه فايده اى مى تواند داشته باشد در حالى که پيروان هر يک از مذاهب تصميم خود را گرفته و به راه خويش مى روند و بسيار بعيد به نظر مى رسد که ادامه اين گونه بحثها سرچشمه اتّحاد تازه اى شود. در پاسخ اين سؤال لازم است دو نکته را يادآور شويم: الف ـ واقعيّتهاى موجود هرگز نمى تواند حقيقتها را به فراموشى بسپارد. اين يک حقيقت است که علاوه بر تأکيد شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر خلافت على(عليه السلام) شايستگى او از هر نظر براى اين امر بيشتر بود; حال چه حوادثى واقع شد که اين مسأله دگرگون گشت مطلبى جداگانه است. بنابراين على(عليه السلام) که همه جا طرفدار حقيقت بود و با واقعيّتهاى موجود که هماهنگ با حقيقت نبود ستيز داشت حق دارد که حقايق مربوط به خلافت را بعد از رسول خدا بازگو کند تا محقّقان بعد از قرنها يا هزاران سال بتوانند منصفانه قضاوت کنند و اگر کسانى بخواهند از وضع موجود صرف نظر کرده و به حقايق بينديشند قادر بر اين امر باشند و راه مستقيم را در پرتو تحقيق خود پيدا کنند. به هر حال هرگز نمى توان کسى را از بيان حقيقت بازداشت و به فرض که بتوانيم، حقّ چنين کارى را نداريم زيرا ضايعه بزرگى محسوب مى شود چرا که هميشه واقعيّتهاى موجود با حقايق تطبيق نمى کند و گاه فاصله زيادى با آن دارد، آنچه هست هميشه به معناى آنچه بايد باشد نيست. اسلام به ما مى گويد ما بايد به دنبال چيزى باشيم که بايد باشد. شک نيست که مسأله خلافت و امامت بعد از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) يکى از اساسى ترين مباحث دينى ماست; خواه آن را جزء اصول دين بشماريم آن گونه که پيروان مکتب اهل بيت(عليهم السلام) مى گويند، يا جزء فروع دين، هر چه هست مسأله اى است که از نظر دينى سرنوشت ساز مى باشد و به هيچ وجه جنبه شخصى ندارد و بر خلاف آنچه برخى ناآگاهان مى انديشند تنها يک بحث تاريخى مربوط به گذشته نيست; بلکه آثار زيادى براى امروز و فردا و فرداها دارد و مى تواند در بسيارى از مسائل مربوط به اصول و فروع اسلام اثر بگذارد و درست به همين دليل على(عليه السلام) در دوران خلافت ظاهريش به طور مکرّر متذکّر اين مسأله شده است. ب ـ آنچه مضر به وحدت و اتّحاد صفوف مسلمانان است بحثهاى جنجالى و تعصّب آلود و پرخاشگرانه است; ولى بحثهاى علمى و منطقى که طرفين، حدود و موازين علمى و منطقى را در آن رعايت کنند نه تنها مزاحم وحدت صفوف مسلمانان نيست بلکه در بسيارى از مواقع به آن کمک مى کند. اين سخن را به عنوان يک مطلب ذهنى نمى گوييم بلکه امرى است که آن را تجربه کرده ايم. اخيراً در يکى از استانهاى ايران به مناسبت هفته وحدت جمعى از دانشمندان شيعه و اهل سنّت در يک گردهمايى بزرگ در کنار هم نشستند و بخشهاى مهمّى از مسائل مربوط به اختلاف اهل سنّت و شيعه را مورد بررسى علمى قرار دادند و نتيجه آن بسيار جالب و چشمگير بود; زيرا در بسيارى از مباحث، نظرها به هم نزديک شد و اختلافها کمتر گرديد و همه باور کردند که اگر اين گونه بحث ها ادامه يابد کمک شايان توجّهى به کمتر کردن فاصله ها و وحدت صفوف مى کند.(24) حتّى درباره اختلاف ميان اديان آسمانى نيز اين گونه بحثها مفيد و مؤثّر و سبب کم شدن فاصله هاست و آنها که با اين گونه بحثها مخالفند در واقع ناآگاهانه به تشديد اختلافات و زياد شدن فاصله ها کمک مى کنند. پی نوشت: 1. «تقمّص» از مادّه «قميص» به معناى پيراهن است و «تَقَمَّصَ» به معناى «پيراهن بر تن کرد» مى باشد. 2. «الرّحى» به معناى سنگ آسياب است. اين ماده به صورت ناقص واوى و ناقص يابى هر دو استعمال شده است. 3. «ينحدر» از مادّه «اِنحدار» به معناى فرو ريختن و سرازير شدن به صورت کثرت و زيادى است. 4. سوره نحل , آيه 11. 5. براي پي بردن به حقيقت تعبيرات اميرمؤمنان على(عليه السلام) و برترى بى چون و چرايش نسبت به تمام افراد امّت کافى است توضيحات فشرده اى که در مقدمه اين کتاب درباره فضايل آن حضرت آمده است مورد مطالعه قرار گيرد. 6. براى آگاهى از اسناد اين حديث معروف در کتب اهل سنّت، به احقاق الحق، ج 5، ص 468 تا 501 مراجعه فرماييد. 7. سوره ملک، آيه 30. 8. تفسير نورالثّقلين، ج 5، ص 386 ـ اين تفسير منافات با تفسير ظاهرى آن به آب جارى ندارد و همچنين تفسير ديگرى که در بعضى روايات آمده که ماء معين به اصل وجود امام تفسير شده است چرا که همه اين معانى مى تواند در مفهوم آيه جمع باشد. 9. ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه بحث مفصّلى در اين زمينه بيان کرده و يک يک از علوم اسلامى را ذکر مى کند و چگونگى ارتباط و پيوندش را از نظر تاريخى با اقيانوس علم على(عليه السلام) شرح مى دهد. (شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 17 تا 20). 10. «سَدَلْتُ» از مادّه «سَدْل» بر وزن «عدل» در اصل به معناى نزول چيزى از بالا به پايين به گونه اى که آن را بپوشاند مى باشد، بنابراين «سَدَلْتُ» مفهومش اين است که آن را رها کردم و چيزى بر آن فرو افکندم. 11. «کشح» (بر وزن فتح) به معناى پهلوست و «طَوَى عَنْهُ عَنْهُ کَشْحَهُ» کنايه از بى اعتنايى و صرف نظر کردن از چيزى است. 12. «جَذّاء» به معناى شکسته و بريده است. 13. «طَخية» به معناى تاريکى و ظلمت و گاه به معناى ابرهاى نازک است و «طخياء» به معناى شب تاريک است. 14. «يَکْدح» از مادّه «کَدْح» به معناى سعى و کوشش توأم با خستگى است. 15. «ها» در واژه «هاتا» علامت تنبيه است و «تا» اسم اشاره مؤنث، اشاره به «طخية» (تاريکى و ظلمت) است که در جمله هاى قبل آمده است. بعضى نيز مشاراليه را حالتى دانسته اند که از عبارت استفاده مى شود و معنا چنين است: «فَرَاَيْتُ اَنَّ الصَّبْرَ عَلى هذه الحالة اَحْجى». 16. «اَجْحى» از مادّه «حجا» به معناى عقل است بنابراين اَحْجى به معناى عاقلانه تر مى باشد. 17. «قذى» به معناى آلودگى و به معناى خاشاک آمده است. 18. «شجى» به معناى اندوه و غم و شدّت و رنج، و گاه به معناى استخوان يا چيز ديگرى که در گلو، گير کند، آمده است. 19. سيره ابن هشام، ج 4، ص 316. 20. سوره مريم، آيه 5 و 6. 21. سوره فاطر، آيه 32. 22. اصول کافى، ج 1، ص 32 و 34. 23. منهاج البراعة، ج 3، ص 45. 24. براى آگاهى از مباحث مهمّى که در اين جلسات مطرح شده و توافقهايى که حاصل گرديده است به «مجله پيام حوزه، پيش شماره» مراجعه نماييد.  
شرح علامه جعفریبحثى مختصر در استناد نهج البلاغة به امير المؤمنين عليه السلام و نظرى به منابع خطبه شقشقية:سه نظريه درباره استناد نهج البلاغه به امير المؤمنين عليه السلام وجود دارد :نظريه يكم: مقدارى از سخنان نهج البلاغه از امير المؤمنين است و استناد مقدار ديگر به آن حضرت مشكوك است .نظريه دوم: بعضى از خطبه ها و نامه ها مربوط به آن حضرت نيست .نظريه سوم: همه نهج البلاغه بطور قطع از امير المؤمنين است و حتى نبايد در استناد مواردى جزئى از اين كتاب به آن حضرت ترديد كرد .درباره هر سه نظريّه چه بطور منظم و چه بطور متفرقه مباحث فراوانى صورت گرفته است . ما آن مباحث را در اينجا نمى آوريم . تنها به چند مسئله مهم اشاره مى كنيم :1. اگر اين احتمال را بپذيريم كه شخصى به شرافت و صدق و صفا و معرفت سيد رضى حاضر شود كه گفته ها و افكار خود را به على بن ابيطالب ( ع ) نسبت بدهد و در آن نسبت دقت و مراعات كامل از نظر اختلاف روايت در كلمه و جملات هم انجام بدهد و چنين دروغ بزرگ را كه شايد نظير آن را تاريخ معرفت بشرى نشان نداده باشد ، مرتكب شود ، كدامين دليل مى تواند صحت نقل اقوال موثّق ترين ناقلان آثار را اثبات كند ؟ آيا با پذيرش احتمال فوق ، همه معارف ما كه با تكيه به صدق گفتار و عدالت شخصيت نقل كنندگان ، ثابت مى شود ، متزلزل نمى گردد ؟ قطعا چنين است ، ما ديگر راهى براى درستى نسبت آن معارف نخواهيم داشت . ما نمى دانيم چه مصلحتى بوده است كه سيد رضى را وادار كرده است كه براى اثبات عظمت راستگو و راستگارترين فرد تاريخ دست بچنان دروغ تاريخى بزند .2. هر محققى بى غرض با مطالعه آثار ادبى و علمى سيد رضى به آسانى مى تواند كيفيت و ارزش معرفتى او را بدست بياورد و آنگاه آن ها را با محتويات نهج البلاغه مقايسه نمايد . مسلم است كه با اين مقايسه خواهد فهميد كه معارف محدود و چند بعدى معمولى سيد رضى با محتويات نهج البلاغه كه داراى ابعاد نامحدود و معارفى با سيستم باز است ، بهيچ وجه قابل مقايسه نمى باشد .3. در آنهنگام كه سيد رضى در عظمت بعضى از جمله ها خيره ميشود و در شگفتى فرو مى رود و سخن را در عالى ترين حدّ معارف بشرى ، تلقى مى نمايد ، آيا او خودستايى مى كند ؟ آيا تمجيد و تعظيم از اثر خود ، و خيرگى در آن براى يك مرد آگاه ، مسخره نيست ؟4. اگر واقعا سيد رضى به صعود بر چنان قله با عظمت و معرفت و كمال نايل شده بود ، كه نهج البلاغه نشان مى دهد ، چرا آن معارف و كمال را در اشكال مناسب به خود نسبت نداد . اگر بگوييد : جامعه سيد رضى استناد آن معارف و كمالات را از وى نمى پذيرفت . پاسخش اينست كه مگر جامعه « على بن ابيطالب » درك ميكرد كه او چه مى گويد و رهسپار كدامين قله كمال انسانى الهى است ؟5. آشنايان عميق با ادبيات و ساير معارف اصيل اسلامى ، در وحدت سبك سخنان نهج البلاغه مى بينند كه محتويات اين كتاب با وضوح كامل از وحدت عالى شخصيت گوينده اش كشف مى كند . اين وحدت شخصيت هم با تعدّد گويندگان نهج البلاغه منافات دارد و هم شخصيتى ديگر را در مقام والاى على ( ع ) فرض ميكند كه از نظر تاريخى باستثناى خود خاتم الانبياء ( ص ) ديده نشده است .6. سيد رضى در موقع تفسير بعضى از احاديث پيغمبر اكرم ( ص ) ميگويد : اين مضمون را گفتار امير المؤمنين توضيح مى دهد و گفتارى را كه از آن بزرگوار نقل مى كند ، از جملات نهج البلاغه است .7. بعضى از منابع محتويات نهج البلاغه كه پيش از سيد رضى تأليف شده است ، از تحقيقات باارزش متتبع معروف عبد الزهراء الحسينى بقرار زير است.1 اثبات الوصية على بن حسين مسعودى ( 333 ) 2 الاخبار الطوال ابو حنيفه احمد بن داود دينورى ( 290 ) 3 اخبار القضاة وكيع محمد بن خلف بن حيان ، تحقيق عبد العزيز مصطفى مراغى 4 اسماء المغتالين من الاشراف فى الجاهلية و الاسلام محمد بن حبيب بغدادى ( 245 ) 5 الاشتقاق ابو بكر محمد بن الحسن بن دريد ( 321 ) 6 اعجاز القرآن ابو بكر محمد بن طيب باقلانى ( 372 ) 7 اغانى ابو الفرج اصفهانى ( 356 ) 8 اكمال الدين و اتمام النعمة صدوق ابن بابويه ( 380 ) 9 امالى ابو القاسم عبد الرحمان معروف به زجاجى ( 329 ) 11 امالى محمد بن 10 امالى ابوالقاسم عبد الرحمان معروف به زجاجى ( 329 ) 11 امالى محمد بن حبيب بغدادى ( 245 ) 12 امالى صدوق . آخرين مطلب را كه در اين كتاب گفته است سال 368 بوده است . 13 الامامة و السياسة ابن قتيبة دينورى ( 276 ) 14 الامتاع و المؤانسه ابو حيان توحيدى ( در حدود 380 ) 15 الامثال مفضل بن محمد ضبّى ( 168 ) 16 انساب الاشراف بلاذرى ( 279 ) 17 الاوائل ابو هلال عسكرى ( 390 ) 18 البديع عبد اللّه بن معتزّ عبّاسى ( مقتول در 296 ) 19 بصائر الدرجات ابو جعفر صفار ( 290 ) 20 البيان و التبيين ابو عثمان جاحظ ( 255 ) 21 تاريخ الامم و الملوك محمد بن جرير طبرى ( 310 ) 22 تاريخ يعقوبى ( 284 ) 23 تحف العقول ابن شعبة ( معاصر صدوق ) 24 تفسير على بن ابراهيم بن هاشم قمى ( از رجال قرن سوم ) 25 تفسير عيّاشى ( از رجال قرن سوم ) 26 توحيد صدوق 27 الجمل ابو مخنف لوط بن يحيى ازدى ( 175 ) 28 الجمل ابو الحسن مدائنى ( 225 ) 29 الجمل ابو عبد اللّه ابن واقد مدائنى ( 207 ) 30 جمهرة الامثال ابو هلال عسكرى ( 395 ) 31 جمهرة الانساب ابو منذر كلبى ( 204 يا 206 ) 32 حلية الاولياء ابو نعيم اصفهانى ( 402 ) .توضيح: اگر چه ابو نعيم معاصر سيد رضى است ، ولى ابو نعيم آنچه را كه از امير المؤمنين ( ع ) در حلية الاولياء نقل مى كند ، با اسناد متصل به آنحضرت ميرساند ، به اضافه اينكه گاهى جملات ابو نعيم يا جملاتى كه سيد رضى نقل كرده است ، مختلف مى باشد .33 الحيوان جاحظ ( 255 ) 34 خصال شيخ صدوق ( 381 ) 35 الخوارج ابو الحسن مدائنى ( 225 ) 36 دعائم الاسلام قاضى نعمان مصرى ( 363 ) 37 الرسائل محمد بن يعقوب كلينى ( 329 ) 38 الزواجر و المواعظ ابو احمد حسن بن عبد اللّه بن سعيد العسكرى از مشايخ صدوق 39 الثورى ابو عمرو عامر بن شراحيل كوفى معروف به شعبى ( 104 ) 40 الصديق و الصداقة ابو حيان توحيدى ( 380 ) 41 صفين ابو الحسن مدائنى ( 225 ) 42 صفين نصر بن مزاحم منقرى ( 202 ) 43 الصناعتين ابو هلال عسكرى ( 395 ) 44 الطبقات الكبرى ابو عبد اللّه محمد واقدى ( 230 ) 45 طبقات النحويين ابو بكر زبيدى ( 379 ) 46 العقد الفريد احمد بن عبد ربه مالكى ( 328 ) 47 علل الشرايع صدوق ( 381 ) 48 عيون اخبار الرضا صدوق 49 عيون الاخبار ابن قتيبة ( 276 ) 50 الغارات ابراهيم بن هلال ثقفى ( 283 ) 51 غريب الحديث ابو عبيد قاسم بن سلام ( 223 ) 52 غريب الحديث ابن قتيبه ( 276 ) 53 الغيبة محمد بن ابراهيم نعمانى ( ابن ابى زينب ) ( از علماى قرن سوم ) 54 الفاضل ابو العباس مبرد ( 258 ) 55 فتوح البلدان بلاذرى ( 279 ) 56 الفتوح ابو محمد احمد بن اعثم ( 314 ) 57 الفضائل احمد بن حنبل 58 قوت القلوب ابو طالب مكّى ( 382 ) 59 كافى ( اصول و فروع ) محمد بن يعقوب كلينى ( 329 ) 60 الكامل ابو العباس محمد بن يزيد ازدى ( المبرد ) ( 285 ) 61 نقض العثمانيه ابو جعفر محمد بن عبد اللّه معتزلى ( 240 ) 62 المجالس ابو العباس احمد بن يحيى نحوى ( ثعلب ) ( 291 ) 63 المحاسن ابو جعفر احمد بن [ 303 ] خالد البرقى ( 274 يا 280 ) 64 المحاسن و الاضداد جاحظ ( 255 ) 65 المحاسن و المساوى ابراهيم بن محمد بيهقى ( از رجال قرن سوم ) 66 مروج الذهب مسعودى ( 333 يا 345 ) 67 المعارف ابن قتيبه دينورى ( 276 ) 68 معانى الاخبار صدوق 69 المعمرون و الوصايا ابو حاتم سجستانى ( 255 ) 70 مقاتل الطالبيين ابو الفرج اصفهانى ( 356 ) 71 من لا يحضره الفقيه صدوق 72 الموشى او الظرف و الظرفاء ابو الطيب محمد بن احمد بن اسحق اعرابى ( و شاء ) ( از ادباى قرن سوم ) 73 الموفقيات زبير بن بكار ( 256 ) 74 الوزراء و الكتاب محمد بن عبدوس بن عبد الجهشيارى ( 331 ) 75 الولاة و القضاة ابو عمرو محمد بن يوسف الكندى ( 350 ).1 . ملاحظه مى شود كه خطبه ها و نامه ها و كلمات قصار امير المؤمنين عليه السلام پيش از آنكه سيد رضى چشم به دنيا باز كند و يا پيش از آنكه نهج البلاغه را جمع آورى نمايد ، بطور متفرق در منابع فراوانى از شخصيت هاى عالم و مورد وثوق قطعى ثبت شده بوده است . لذا تشكيك بعضى از اشخاص در موضوع نهج البلاغه يا از بى اطلاعى است و يا از غرض ورزى و اميد است كه چنين نباشد .منابع خطبه شقشقيه:عده اى از فضلاى اهل سنت استناد اين خطبه را به امير المؤمنين عليه السلام انكار كرده اند ، دليل اساسى آنان شكوه و توبيخ و نارضايتى سختى است كه در اين خطبه درباره خلفاء ابراز شده است. براى اثبات اينكه خطبه شقشقيه از خود امير المؤمنين است ، تحقيقات فراوانى به وسيله دانشمندان صورت گرفته است . از آنجمله علامه فقيد آقاى « شيخ عبد الحسين امينى » در كتاب الغدير با تتبّع عميق و نقل منابع اين مسئله را مطرح كرده اند . ما در اين مبحث از تحقيق و تتبع آن فقيد استفاده مى كنيم : گروهى از نقل كنندگان خطبه ، قبل از سيد رضى :1 حافظ يحيى بن عبد الحميد الحمانى ( 228 ) [ 2 ] 2 ابو جعفر دعبل الخزاعى ( 246 ) دعبل اين خطبه را از ابن عباس نقل كرده است 1 3 ابو جعفر احمد بن محمد برقى ( 274 يا 280 ) 4 ابو على جبائى شيخ معتزله ( 303 ) 5 ابو القاسم بلخى يكى از مشايخ معتزله ( 317 ) 6 ابو عبد العزيز جلودى ( 332 ) 7 ابو جعفر ابن قبه معاصر ابو القاسم بلخى 8 حافظ سليمان بن احمد طبرانى ( 360 ) 9 ابو جعفر ابن بابويه قمى ( 381 ) 10 ابو احمد حسن بن عبد اللّه العسكرى ( 382 ) .گروه ديگرى از علماى اسلامى اگر چه پس از سال 400 ( تاريخ جمع آورى نهج البلاغه ) خطبه شقشقيه را نقل كرده اند ، ولى باضافه اينكه نهج البلاغه سيد رضى را منبع و مأخذ خود قرار نداده اند ، اسناد جداگانه اى براى صحت انتساب خطبه آورده اند :1 قاضى عبد الجبار معتزلى ( 415 ) در كتاب المغنى 2 حافظ ابو بكر بن مردويه ( 416 ) 3 وزير ابو سعيد آبى ( 422 ) در كتاب نثر الدرر و نزهة الاديب 4 شريف مرتضى علم الهدى ( 436 ) .توضيح شريف مرتضى پس از نقل مقدارى از جملات خطبه در كتاب شافى ص 203 مى گويد : اين جملات مشهور است . و پس از نقل جملات ديگرى در ص 204 مى گويد : اين جملات معروف است .5 شيخ طوسى ( 460 ) در كتاب امالى ص 327 از ابو الفتح هلال بن محمد بن جعفر حفار 6 ابو الفضل ميدانى ( 518 ) در مجمع الامثال ص383 . اين شخص مى گويد : اين خطبه معروف به شقشقيه است ، زيرا هنگامى كه امير المؤمنين ( ع ) سخنش را قطع كرد ، ابن عباس گفت :يا امير المؤمنين كاش سخن را از همانجا كه قطع كردى ادامه ميدادى ، حضرت فرمود : هيهات ، اى فرزند عباس ، شقشقه اى بود كه با هيجان برآمد و خاموش گشت.7 ابو عبد اللّه مفيد ( 412 ) مى گويد : جماعتى از اهل نقل با اسناد مختلفى از ابن عباس اين خطبه را نقل كرده اند.8 قطب الدين راوندى ( 573 ) از طريق ابن « مردويه » و طبرانى مى گويد :من در دو مورد اين خطبه را مدتى پيش از تولّد رضى ديده ام : در كتاب الانصاف ابو جعفر بن قبه شاگرد كعبى يكى از شيوخ معتزله كه وفاتش پيش از تولد رضى بوده است و نسخه اى كه در آن ، خط وزير ابو الحسن بود و تاريخ آن شصت سال و اندى پيش از ولادت رضى بوده است2 . لغت دانان بزرگ ادبيات عرب مانند « ابن منظور » در لسان العرب و « فيروز آبادى » در قاموس و « ابن اثير » در نهايه در ماده شقشقيه استشهاد مى كنند به جمله تلك شقشقة هدرت ثم قرت كه در آخر خطبه در جواب ابن عباس آمده است .فيروز آبادى با اين تعبير مى گويد : « و الخطبة الشقشقيّة العلويّة » .اين تعبير بخوبى اثبات مى كند كه خطبه شقشقيه بسيار معروف بوده است و اهل تتبع مى دانند كه درباره كلام يا خطبه يا نامه اى كه تنها يك فرد از شخصيتى نقل كند ، تعبير فوق را نمى آورند .آنچه بعضى اهل سنت را وادار كرده است كه استناد خطبه شقشقيه را به امير المؤمنين ( ع ) انكار و يا مورد ترديد قرار بدهند ، چنانكه اشاره كرديم ، توبيخ و اعتراضات شديد است كه در اين خطبه درباره بعضى از صحابه مشاهده مى شود . بررسى اين مسئله اينست كه امير المؤمنين عليه السلام بارها در خطبه ها و نامه ها و ساير كلماتش از صحابه پيغمبر اكرم ( ص ) تجليل نموده است . مانند :لقد رأيت اصحاب محمّد صلّى اللّه عليه و آله فما ارى احدا منكم يشبههم . . . ( من اصحاب محمد ( ص ) را ديده ام ، كسى را از شما نمى بينم كه شباهتى بآنان داشته باشد ) .و اوصيكم باصحاب محمّد الّذين لم يحدثوا حدثا و لم يأووا محدثا و لم يمنعوا حقّا فإنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اوصانا بهم و لعن المحدث منهم و من غيرهم 1 ( شما را به اصحاب محمد ( ص ) توصيه مى كنم ، اصحابى كه بدعتى در دين بوجود نياورده اند و به بدعت گذاران پناهى نداده اند و حقى را ممنوع نساخته اند ، زيرا رسول خدا ( ص ) آنان را به ما توصيه فرموده ، بدعت گذاران از صحابه و غير صحابه را لعنت كرده است ) .بنابراين امير المؤمنين عليه السلام نه تنها كمترين اهانتى بر صحابه پيامبر نميكند ، بلكه آنان را مطابق دستور پيامبر و آيات قرآنى و مشاهداتى كه خود درباره صحابه داشته است ، كاملا تعظيم و تمجيد ميفرمايد ، پس هر صحابه اى از نظر على توبيخ نشده است . ابن ابى الحديد كه از بزرگان علماى اهل سنت و از رؤساى معتزله است . در اسناد خطبه شقشقيه و ساير جملات مشابه آن كه از امير المؤمنين ( ع ) به ثبوت رسيده است ، ترديد نمى كند . بلكه مى كوشد اعتراضات امير المؤمنين ( ع ) را درباره خلفا چه در اين خطبه و چه در سخنان ديگرش تأويل و تفسير نمايد . روش علمى و عقيدتى ابن ابى الحديد در خطبه مورد بحث چنين است كه ما ترجمه ميكنيم :« اگر گفته شود : نظر خودتان را درباره اين كلام ( خطبه شقشقيه ) توضيح بدهيد ، آيا صريح اين كلام چنين نيست كه آنان ظلم كردند و امر خلافت را غصب نمودند ؟ پس سخن شما در اين مسئله چيست ؟ اگر اين حكم را درباره آنان بپذيريد ، طعن به آنان زده ايد و اگر نپذيريد ، على ( ع ) را مورد طعن قرارداده ايد كه ظلم كردن آنان را بازگو نموده ، به كارى كه كرده اند ، بدگوئى نموده است ؟در مقابل اين اعتراض گفته مى شود : امّا گروه اماميه از شيعه ، الفاظ موجود در خطبه شقشقيه را به معانى ظاهر آنها مى گيرند و مى گويند :پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله بر خلافت امير المؤمنين نصّ صريح فرموده ، و آنان حق على را غصب كرده اند . امّا هم مكتبان ما ( گروه معتزله از اهل سنت ) مى توانند بگويند :چون امير المؤمنين عليه السلام افضل و شايسته تر از ديگران به خلافت بوده است و با اينحال او را رها كرده ، كسى را گرفتند كه نه در فضيلت مساوى او بوده و نه در جهاد و علم و عظمت و شرف به پايه او ميرسيد ، لذا بكار بردن الفاظ تند و بيان مطالب اعتراض آميز درباره خلفاء امكان پذير است ، اگر چه شخصى كه خليفه ناميده شده است ، عادل و با تقوى بوده و بيعت با او صحيح بوده باشد .مگر نمى بينى كه گاهى در يك شهر دو فقيه وجود دارد كه يكى از آن دو بجهت داشتن امتيازات زياد بديگرى برترى دارد و با اينحال سلطان آن ديگرى را به قضاوت نصب مى كند كه از فقيه اول از نظر علمى ناقص تر است . در نتيجه فقيهى كه مقام علمى او بالاتر است احساس ناراحتى و درد مى كند و گاهى دهان به گله و شكايت مى گشايد ، اين ناراحتى و شكايت نه طعن و تفسيق قاضى كم علم مى باشد و نه حكم به ناشايسته بودن او . بلكه گله و شكايتش معلول كنار گذاشتن او از قضاوت است . با اينكه شايسته تر و باصلاحيت تر بوده است . و اين پديده ايست كه در طبيعت بشر نفوذ دارد و در اصل غريزه و فطرت سرشته شده است . و چون اصحاب ما به صحابه خوش گمان هستند ، لذا هر كارى كه از آنان سرزده باشد آن را صحيح و درست تلقى مى كنند . صحابه پيغمبر مصلحت اسلام را در نظر گرفتند و از بروز فتنه و آشوبى وحشت داشتند كه نه تنها خلافت را از بين مى برد ، بلكه نبوت و ملت اسلام را نابود مى كرد ، بدينجهت بوده است كه از على بن ابيطالب ( ع ) كه افضل و اشرف و شايسته تر از همه بوده است ، دست برداشتند و خلافت را در شخص ديگر كه درجه اى از فضيلت داشت ، منعقد ساختند ، لذا مجبور شدند كه الفاظ امير المؤمنين را در خطبه شقشقيه تأويل نمايند آن امير المؤمنين كه او را در جلالت و عظمت نزديك به نبوت مى دانند . . . ».بحث و تحقيق واقع جويانه ، بلى . تعصب و مشاجره كينه توزانه ، نه:ترديدى نيست كه مباحث مربوط به خلافت اسلامى پس از پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله تا كنون مطرح بوده ، موجب بروز آراء و عقايد گوناگون گشته است . بطور قطع مى توان گفت : تاكنون نه صدها ، بلكه هزاران مجلد كتاب و مقاله در موضوع خلافت نوشته شده است . از اين مباحث و تحقيقات بسيار گسترده و طولانى و كاملا جدى ، دو نتيجه مهم مى توان گرفت :1 موضوع خلافت مانند يك مسئله فرعى نبوده است كه در مسائل نظرى مورد اختلاف قرار مى گيرد و بدون هياهو و جنجال و طرفدارى هاى مكتبى ، مورد توجه واقع ميشود ، بلكه موضوع خلافت يك مسئله بنيادين است كه مسلمين را به دو گروه بزرگ شيعه و سنى تقسيم كرده است . و از طرف ديگر ، به اصطلاح معمولى : « بيهوده سخن بدين درازى نبود » .2 از امثال اين تكاپوهاى ممتد و جدى ، مى توان اهميت دفاع از حق را كه انسانها از خود نشان مى دهند ، فهميد . به توضيح اينكه اينگونه اصرار شگفت انگيز درباره يك مسئله نه تنها اثبات مى كند كه انسان در اثبات و توجيه معتقدات خود ، همه نيروهاى حياتى خود را بسيج مى كند و نمى گذارد گذشت قرون و اعصار گرد فراموشى روى موضوع مورد اعتقادش بپاشد ، بلكه حق بدانجهت كه حق است ، اگر چه جنبه اعتقادى هم نداشته باشد ، مورد دفاع جدى بشرى مى باشد . بهمين جهت است كه مى بينيم حتى عده اى از متفكران ملل غير اسلامى هم در موضوع خلافت يا در بيان حق و شخصيت مردان صحنه خلافت ، با آن انديشه و استدلال و بيان جدى وارد ميدان مى شوند كه گويى با مسلمانان هم مكتب هستند .جرج جرداق و ميخائيل نعيمه و بولس سلامه و جبران خليل جبران و توماس كارلايل مسيحى هستند و شبلى شميل و پطروشفسكى از اعضاى مكتب ماترياليسم مى باشند ، ولى در موقع توضيح شخصيت امير المؤمنين عليه السلام مانند يك فرد مسلمان سخن مى گويند و حق والايى را كه او بر بشريت دارد ، گوشزد مى كنند .وقتى كه من امروز مى بينم بعضى از سطحى نگران فلان نويسنده معمولى را با ويكتور هوگو و بالزاك مقايسه مى كنند ، با كمال جديت در مقام دفاع از حق آن دو برميآيم و ، بيان و استدلال من مانند همان است كه هم مكتبان و هم مذهبان آنان ابراز مى نمايند . همه انسان هاى آگاه در هر مكتبى كه باشند ، هنوز به زهر خوردن سقراط تأسف مى خورند و آن قضات را كه حكم ناحق به اعدام او داده اند ، با ديده نفرت مى نگرند . بنابراين ، با اينكه موضوع خلافت يكى از رويدادهايى است كه در حدود چهارده قرن پيش اتفاق افتاده و بگذشته خزيده است ، ولى حسّ حق جويى آدميان نه تنها زمان گذشته و حال و آينده نمى شناسد ، بلكه خود را در نژاد و جامعه و مليّت مخصوص هم بمحاصره نمى اندازد . اينست مايه اميد بقاى انسانيت براى ابد .بحث و تحقيق در مسئله خلافت نبايد قربانى احساسات گردد و وسيله سوء استفاده قرار بگيرد:اين يك قاعده كلى است كه اگر طرفين بحث و تحقيق بجهت احساسات خام و هيجان هاى روانى ، هشيارى خود را از دست بدهند ، به اضافه اينكه ممكن است واقعيت ها را از دست بدهند ، وسيله بسيار مناسبى براى سودجويان آماده ميكنند بنابراين ما در اينجا دو مسئله داريم :مسئله يكم. محو شدن واقعيات .مسئله دوم. وسيله قرارگرفتن براى سودجويان .مسئله يكم، ما بايستى احساسات خام و هيجان هاى روانى را ناچيز نشماريم ، اين پديده هاى شگفت انگيز حتى ممكن است قرن ها در سرنوشت معارف بشرى اثر بگذارد .در توضيحات هوگو درباره شكست ناپلئون در واترلو دقت فرماييد ، اين نويسنده چيره دست كه بعقيده ما هنوز نه تنها فرانسه ، بلكه همه اروپا از زمان او تاكنون نويسنده اى باين منطق و عظمت بوجود نياورده است . آرى اين مرد بزرگ با اينكه به بى اطلاعى خود در فنون نظامى و لشكركشى و دقايق رويدادهاى آن جنگ ، اعتراف مى نمايد ، شكست ناپلئون را به قضا و قدر حواله مى دهد: « بزرگترين حوادث كه مقدمه اجراى حكم قضا هستند ، اينگونه احساسات مخالف را دربردارند »[ شادمانى در روز شكست در واترلو و اندوهگين بودن در روز پيروزى در اوسترليتز كه در ناپلئون ديده شده است ] . سپس وقتى كه مى خواهد شكست ناپلئون را توجيه نمايد ، مى گويد :« هنگام آن بود كه اين مرد عظيم از پاى درافتد . سنگينى بى اندازه اين مرد در كفّه مقدرات بشرى ، تعادل را برهم مى زد . اين شخص خويشتن را به تنهايى بيش از همه جمعيت بشرى به شمار مى آورد . اين غلظت هاى كليه حيات بشرى كه در يك سر متمركز مى شوند ، جمع شدن همه دنيا در دماغ يك مرد ، اگر دوام يابد براى مدنيت مهلك خواهد بود . هنگام آن رسيده بود كه دست تواناى عدل آسمانى از آستين بيرون آيد . شايد اصول و عناصرى كه جاذبيت هاى منتظم در نظام اخلاقى نيز ، مانند نظام مادى ، وابسته به آن است ، زبان به شكايت گشوده بودند ، خونى كه بخار از آن متصاعد مى شود ، مالامال شدن قبرستان ها از اجساد كشته شدگان ، مادران اشكبار ، مدعيان مخوفى هستند . هنگامى كه زمين از سربارى رنج مى برد ، ناله هايى اسرارآميز در ظلمات هست كه فقط در عالم بالا شنيده مى شود ناپلئون در عالم ملكوت به بدى معرفى شده بود ، و تصميم به سقوطش گرفته شده بود ، مصدع خدا بود . واترلو يك نبرد نيست : تغيير جبهه عالم است »ما با تمام اعتراف به عظمت «هوگو »، نمى توانيم در اين روش انسان شناسى با او موافقت كنيم كه وقتى قدرت تحليل يك حادثه را از دست بدهيم ، مسئله قضا و قدر را پيش بكشيم . ترديدى نداريم در اينكه قضا و قدر حتى در روشنترين حوادث دنيا نقش دارد و خود همين مسئله است كه ما را به تكاپو و فعاليّت هاى اختيارى وادار مى كند . قضا و قدر بيان كننده قانون هستى است ، نه شكننده قانون و ضد آن . باضافه اينكه آن كدامين منطق است كه ما بشر را مجبور كرده است كه همواره پس از آنكه حادثه اى رخ داد ، به سراغ قضا و قدر برويم و مقدمات طبيعى و اختيارى حادثه را ناديده بگيريم چرا پيش از آنكه حادثه اتفاق بيافتد ، بدون توجه به قضا و قدر باتمام نيرو مى كوشيم كه علل و شرايط حادثه اى را كه اتفاق خواهد افتاد ، بفهميم و در صورت ناگوار بودن حادثه آن علل و شرايط را خنثى كنيم ؟ اين گونه روش در شناخت واقعيات ، فرار از شناخت حقيقى آنها است . نظير اين روش در رفتن به سراغ قضا و قدر در بحث خلافت هم فراوان ديده شده است . دانشمند و محقق بزرگ محمد عبده مفتى مصر در پايان توضيح مسئله شوراى خلافت ، اين جمله را مى گويد :وَ اللَّهُ اَعْلَمُ وَ الْحُكْمُ لِلَّهِ يَفْعَلُ ما يَشاءُ ( و خدا داناتر است حكم از آن خدا است هرچه را كه بخواهد انجام ميدهد ) .اين جمله از شخصى مانند محمد عبده كه توانائى تحقيق همه جانبه داشته است ، براى توجيه خطاهايى كه در مسئله مورد بحث صورت گرفته است ، بعيد بنظر مى رسد .مسئله دوم، وسيله قرارگرفتن اينگونه مباحث براى سودجويان .يكى از پديده هاى اسف انگيز تاريخ بشرى همين مسئله است كه دو مكتب يا دو گروه درباره موضوع يا موضوعاتى با هم اختلاف نظر پيدا مى كنند . اين دو مكتب يا دو گروه از روى بى غرضى انتقاد و مشاجراتى در مورد اختلاف نظر خود دارند ، و بطور فراوان هم اتفاق مى افتد كه تدريجا با تفاهم هاى معقول ترى به وحدت نظرهايى برسند كه از رقابت هاى كشنده آن دو طرف بكاهد . ولى ممكن است گروه يا مكتب سومى سربلند كند و از اختلاف مزبور بهترين وسيله براى سوء استفاده هاى خود پيدا كند .مسئله سوم در اينكه گفتار و كردار و هدف گيريها و انديشه هاى فرزند ابيطالب همه و همه بر مبناى « حيات معقول » بوده و كمترين انحرافى از صراط مستقيم الهى نداشته است ، هيچ كس اندك ترديدى ندارد . حكمت و معانى عالى مكتب اسلام باعتراف همه مطلعين از تاريخ امير المؤمنين بوسيله امير المؤمنين براى مردم روشن شده است .بعنوان مثال معارفى كه آنحضرت در حكمت الهى و اخلاق و مسائل اجتماعى و سياسى در نهج البلاغه آورده است ، بهترين دليل براى اثبات حركت امير المؤمنين در صراط مستقيم الهى بوده است.ولى اگر پيش كشيدن اين عظمت ها و امتيازهاى اختصاصى موجب مختل شدن اسلام و زندگى مسلمانان باشد ، بهيچ وجه مورد رضايت امير المؤمنين نخواهد بود . و چنانكه اشاره كرديم در اين دنيا رسم قدرت محوران ماكياولى صفت همواره در صدد پيدا كردن مواد خام و وسايل مناسب براى بازكردن موقعيت سياسى و سلطه گرى خود برميآيند ، هر اندازه كه اين مواد خام و وسايل در اعماق جانهاى مردم بيشتر ريشه دوانيده باشد ، براى بازيگريها و صحنه سازيهاى آنان مفيدتر و نتيجه بخش تر خواهد بود و چه مسئله اى عميق تر و ريشه دارتر از مسئله امامت و خلافت كه براى هر مسلمان بطور جدى مطرح است ؟خدا ميداند كه در قرون و اعصار گذشته ، خودكامگان خودمحور از اين مسائل چه سوء استفاده ها كرده و چه خونها ريخته و چه انسانهائى را به نابودى كشانده اند .اگر خود زمامداران پيش از امير المؤمنين در زمامدارى و خلافت آنحضرت زندگى ميكردند ، مطابق اصول و قوانين اسلامى حتما از امير المؤمنين تبعيت مينمودند . زيرا خود آنان شايستگى آنحضرت را از نظر همه اصول عالى انسانى مى پذيرفتند . حال كه چنين است ، شخصيت ها و گروه ها و جوامع بيابند و رفتار امير المؤمنين را در مسير « حيات معقول » پيش بگيرند و در صراط مستقيم گام بردارند و اسلام را به اوج اعتلاى خود برسانند و نام اين رفتار را هر چه كه بخواهند بگذارند و مجالى بر دشمن از خدا بيخبر و انسان بيگانه ندهند كه فرصت پيدا كند و اختلافهاى نظرى را به كشاكش ها و پيكارهاى عملى مبدل بسازد و با تضعيف هر دو طرف به هدفهاى سودجويانه خود نايل گردد .مسئله خلافت كه ميان دو مذهب بزرگ شيعى و سنى مورد بحث است ، در جريان پديده مزبور قرار گرفته ، موجب سوء استفاده هاى سودجويانه اقوياء گشته است . قانون الهى و عقل حكم مى كند كه طرفين با تمام هشيارى درباره آنچه كه ديگران در مسئله خلافت در نظر دارند ، بيانديشند و از بهره بردارى ديگران جلوگيرى كنند .***و انّه ليعلم انّ محلّى منها محلّ القطب من الرّحى ( و او خود قطعا مى دانست كه موقعيت من نسبت به خلافت موقعيت مركز آسياب به آسياب است كه به دور آن مى گردد ) .واقعيتى بود كه همه آن را ميدانستند:از منابع معتبر تاريخى و حديثى چنين برمى آيد كه نه تنها على بن ابيطالب عليه السلام خود را شايسته ترين فرد براى خلافت مى دانست ، بلكه اين شايستگى واقعيتى بود كه همگان آنرا پذيرفته بودند . از جمله دلايل روشنى كه اين حقيقت را اثبات مى كند :1 نامه محمد بن ابى بكر به معاويه و پاسخ معاويه به اوست نامه اى كه محمد بن ابى بكر پس از رسيدن به مصر به معاويه مينويسد :از محمد بن ابى بكر به معاوية بن صخر گمراه : پس از حمد و ثناى خداوندى پروردگار متعال مخلوقات را با عظمت و قدرت خود ، آفريد ، نه از روى بازى و بيهودگى و نه از روى ناتوانى و احتياج به آفرينش آنها . بلكه مخلوقات را بندگان مطيع به بارگاهش قرارداد و اصناف و اقسام گوناگونى از آنان را نمودار ساخت . سپس با دانايى مطلق به شايستگى محمد صلّى اللّه عليه و آله ، او را از ميان آنان برگزيد و براى اداى رسالتش انتخاب كرد و امين وحى اش قرار داد . خداوند پيامبر را رسولى بشارت دهنده و تهديد كننده برانگيخت . اولين كسى كه دعوت پيامبر را پاسخ مثبت داد و به سوى او رفت و به او ايمان آورد و اسلام را پذيرفت و در برابرش تسليم شد ، برادر و پسر عموى او على بن ابيطالب ( ع ) بود كه آن غيب مخفى را كه پيامبر دعوت بآن مى كرد ، تصديق نمود و او را بر همه نزديكان و خويشاوندان مقدم داشت و با جان خود پيامبر را از هر حادثه خطرناك نجات داد و در جنگ ها و صلح ها با او بود . همواره جان خود را در ساعت هاى شب و روز و موقع ترس و تشنگى به او بذل نمود . تا با چنان سبقتى بروز كرد كه در پيروان پيامبر نظيرى نداشت و هيچ فردى در كارهاى على شايسته نزديكى و مقايسه با او نبود .اى معاويه ، من مى بينم تو مى خواهى با او برابرى كنى در صورتى كه تو ، تويى و او اوست در صدق و خلوص نيت برتر از همه مردم . و او با فضيلت ترين انسان ها از جهت نسل و همسر و پسر است . برادر او ( جعفر بن ابيطالب ) بود كه در روز موته جان خود را در راه پيامبر فدا كرد و عموى او حمزه سيد الشهداء در جنگ احد و پدر او ابوطالب كه از پيامبر و از حوزه او دفاع كرد . و تو ملعون فرزند ملعون ، تو و پدرت همواره در صدد برپاكردن غائله و آشوب به ضرر پيامبر بوديد ، و دائما براى خاموش كردن نور خداوندى مى كوشيديد . جمعيت ها را دور خود جمع مى كرديد و مال و ثروت بذل مى نموديد و قبايل را بر پيامبر اكرم مى شورانيديد و تحريك مى كرديد . پدرت با همين روحيه پليد از دنيا رفت و تو با همان روحيّه به جايش نشستى . شاهد پليدى هاى تو كسانى هستند كه به دور خود جمع كرده اى ، نيز آن پس مانده هاى احزاب و سران منافقين هستند كه بتو پناهنده شده اند . و شاهد عظمت و شايستگى على بن ابيطالب با آن فضيلت هاى آشكار و ريشه دار ، ياران او از مهاجرين و انصارند كه خداوند فضل و فضيلت آنان را متذكر گشته است . آنان گروه گروه و دسته دسته در پيرامون على قرار گرفته حق را در پيروى از او و شقاوت را در مخالفت او مى بينند .واى بر تو ، چگونه خود را با على يكى ميشمارى ، در صورتى كه او وارث رسول اللّه و وصى او و پدر فرزندان اوست ؟ اوست اولين پيرو پيامبر و نزديكترين اشخاص از جهت عهد و ايمان باوى. پيامبر او را از اسرار خود مطلع و از امور خويش آگاه مى ساخت .و تو دشمن او و پسر دشمن اوئى . برو ، تا بتوانى با هدف گيرى هاى باطلت از دنياى خود بهره ور باش و عمرو بن العاص آن شخصيت خودفروخته هم در گمراهى هايت يار و مددكارت باشد . بهمين حال باش نزديك است كه زندگانيت سپرى شود و حيله گرى هايت پوچ گردد ، و آنگاه بفهمى كه عاقبت والا از آن كيست . بدان ، تو با اين حيله پردازى ها كه براه انداخته اى ، در حقيقت در صدد خدعه و نيرنگ بازى با خدايى برآمده اى كه از عظمت چاره پردازى او غافل و از رحمتش نوميد گشته اى ، او در كمين تست و تو در برابر او فريب خورده اى .« درود بر كسى كه از هدايت پيروى كند » .پاسخ معاويه به نامه محمد بن ابى بكر : « از معاوية بن صخر به عيبجوى پدرش محمد بن ابى بكر ، پس از حمد خداوندى نامه تو رسيد ، در اين نامه عظمت و قدرت الهى را كه خداوند شايسته آنست متذكر شده ، اشاره به برگزيده شدن پيغمبر اكرم به رسالت نموده اى . سخنان زيادى گفته اى كه داراى نكات ضعف و بدگويى به پدر خودت مى باشد . تو در اين نامه فضيلت فرزند ابيطالب و طول سابقه او را در اسلام و خويشاوندى او را با پيامبر اكرم ( ص ) و فداكاريش را در راه پيامبر در هر مخاطره متذكر شده اى . استدلال تو به ضرر من و عيبجوئى تو درباره من به وسيله فضيلتى است كه از آن ديگرى است نه از خود تو . من خدايى را سپاسگزارم كه اين فضيلت را از تو برگردانيده ، به غير تو بخشوده است .در زمان گذشته ما بوديم و پدر تو ( ابوبكر ) هم با ما بود و فضيلت على بن ابيطالب و لازم بودن حق او را به گردن خود مى شناختيم . در آنهنگام كه خداوند آنچه را كه براى پيامبرش خواسته بود ، انجام داد و وعده خود را درباره او اتمام نمود و دعوت او را آشكار ساخت و حجت او را روشن نمود و او را ببارگاه خود برگرفت ، اولين كسانى كه حق او را گرفتند و با امر واقعى او ( خلافتش ) مخالفت ورزيدند پدر تو بود و فاروقش . آن دو نفر بر اين اقدام اتفاق و قرار داشتند . سپس آن دو نفر على را به بيعت خود دعوت نمودند ، دعوت آنان را اجابت نكرد و امتناع ورزيد . آن دو نفر اندوه ها به او وارد آوردند و حادثه بزرگى را درباره او منظور نمودند . تا آنجا كه مى گويد :اى فرزند ابى بكر ، بر حذر باش ، اندازه خود را بدان ، موقعيت تو ناچيزتر از آن است كه با كسى خود را هم وزن و مساوى بدانى كه كوه ها با بردبارى او سنجيده مى شود و نيزه او را هيچ عامل جبرى نمى تواند نرم كند و هيچ گوينده اى شكيبائى او را نمى تواند درك كند . تو با كسى در افتاده اى كه پدرت جايگاهش را آماده و براى ملك او بالش و تكيه گاه نهاده است . اگر اين موقعيتى كه ما بخود گرفته ايم صحيح است ، پدرت اين موقعيت را بخود اختصاص داده بود و ما شركاى او مى باشيم و اگر پدرت پيش از ما اين اقدام را نكرده بود ، ما با فرزند ابيطالب مخالفت نمى كرديم و امر خلافت را به او تسليم مى نموديم . ولى ما ديديم كه پدر تو پيش از ما چنين كارى را كرده است ، ما هم راه او را پيش گرفتيم . پس تو يا عيبجوى پدرت باش و يا اين مسئله را رها كن .« و درود بر كسى كه بحق برگردد » يعقوبى مى گويد :و كان المهاجرون و الأنصار لا يشكّون فى علىّ( و مهاجرين و انصار شكى درباره خلافت على پس از پيامبر نداشتند ) .عتبة بن ابى لهب :•    ما كنت احسب انّ الأمر منصرف        عن اوّل النّاس ايمانا و سابقة•    عن هاشم ثمّ منها عن ابى الحسن         و اعلم النّاس بالقرآن و السّنن•    و آخر النّاس عهدا بالنّبىّ و من         من فيه ما فيهم لا يمترون به•    جبريل عون له فى الغسل و الكفن        و ليس فى القوم ما فيه من الحسن1 ( من گمان نمى كردم امر خلافت از اولاد هاشم منحرف شود و اگر به آل هاشم برسد ، از ابو الحسن منحرف گردد ) .2 ( ابو الحسن اولين شخص از جهت ايمان و سابقه بوده ، داناترين مردم به قرآن و سنت هاى پيامبر اكرم است )3 ( و آخرين شخصى كه به ديدار پيامبر در آخرين نفس هايش نايل شده است . او همان كسى است كه جبرئيل در غسل و كفن پيامبر او را كمك مى كرد ) .4 ( على كسى است كه هر امتيازى كه در ديگران بود ، در او جمع شده و آن امتيازات عالى كه در او وجود داشته است ، ديگران از آنها محروم بوده اند ) .4. خالد بن سعيد در داستان سقيفه در مسافرت بود ، هنگامى كه برمى گردد ، نزد امير المؤمنين مى رود و مى گويد : اجازه بده با تو بيعت كنم ، زيرا سوگند به خدا ، كسى در ميان مردم سزاوارتر از تو به مقام محمد ( ص ) نمى باشد2 . در اين مسئله مى توان به جمله يعقوبى كه مى گويد : « مهاجرين و انصار در باره على شكى نداشتند » كفايت كرد .***يهرم فيها الكبير و يشيب فيها الصّغير و يكدح فيها مؤمن حتّى يلقى ربّه [ حادثه اى بس كوبنده ] : كه بزرگسال را فرتوت ميكرد و كم سال را پير ، و انسان با ايمان را تا ديدار پروردگارش در رنج و مشقت فرو مى برند .آنجا كه منطق واقعى حيات تكاملى جامعه دگرگون ميگردد:مسلم است كه هر اندازه رشد انسانى يك شخص اعتلاى بيشترى داشته باشد ، پيوستگى اعضاى جامعه را با خويشتن بيشتر احساس مى كند . و بالعكس هر مقدار كه يك انسان بيشتر طبيعت گرا و خودخواه باشد ، گسيختگى او از جامعه بيشتر و عميق تر مى گردد .نسبت هر يك از اعضاى بدن آدمى با مجموع بدن ، نمى تواند نسبت يك فرد را با مجموع اعضاى جامعه توضيح بدهد ، زيرا هيچيك از اعضاى بدن نمى تواند بوسيله رشد جسمانى ماهيت خود را عوض كرده ، عضو ديگرى گردد ، مثلا دست هر اندازه هم رشد پيدا كند ، مبدل به چشم نمى شود و پا هر قدر هم قدرت پيدا كند ، مغز يا قلب نخواهد گشت ، در صورتى كه يك فرد از اعضاى جامعه به وسيله رشد و تكامل تا مقام مغز و يا قلب جامعه پيش مى رود . بهمين جهت است كه بيت معروف سعدى كه مى گويد :بنى آدم اعضاى يك پيكرند        كه در آفرينش ز يك گوهرندتنها بازگوكننده تشكل اعضاى اجتماع و پيوستگى آنها با يكديگر ميباشد نه توضيح دهنده نتايج پويش اعضاى جامعه .بقول بعضى از انسان شناسان : انسان يك شاخه گل نيست كه از ريشه خود سربرآورد و در مجراى حركت قرار بگيرد و چند روزى از گل بودن برخوردار شود و سپس از بين برود ، بلكه انسان موجودى است كه از تفاعل عواملى به وجود مى آيد و از جامعه براى ادامه هستى خود نيروهاى گوناگون مى گيرد و در عين حال مى تواند برگردد و همه عوامل بوجودآورنده و نيروبخش خود را دگرگون نمايد .اين سازندگى در انسان با اينكه عضوى ساخته شده از عوامل طبيعى و اجتماعى بوده است ، معلول همان اصل است كه در اول مبحث متذكر شديم كه انسان نخست به عنوان يك عضو مطيع به ساير اعضاى جامعه بوجود مى آيد ، سپس تا مقام گردانندگى همه جامعه نائل مى گردد .هيچ انسانى چه شيعى و چه سنى ، خواه مسلمان و خواه غير مسلمان ، بلكه خواه اينكه مقيد به مذهبى باشد يا نباشد ، با نظر به سرگذشت زندگى على بن ابيطالب ( ع ) ترديدى نكرده است كه با اينكه اين شخصيت در سرزمينى از كره خاكى چشم به جهان گشوده ، سپس مانند يكى از اعضاى اجتماع زندگى نموده است ، ولى با قرار گرفتن در مسير اسلام و جاذبيت فوق تصور محمد بن عبد اللّه صلى اللّه عليه و آله به مقام مغز سازنده و قلب حسّاس اجتماع نايل گشته است .اين نوع پيشرفت تكاملى كه حدّ و مرزى نمى شناسد ، على را تا اوج مغز و قلب همه جوامع انسانى بالا برده است . وقتى كه با صراحت مى گويد :ا اقنع من نفسى ان يقال لى امير المؤمنين و لا اشاركهم فى مكاره الدّهر ( آيا از موقعيت وجودى خود به همين قناعت بورزم كه به من امير المؤمنين گفته شود و در ناگوارى هاى روزگار شركت با انسان ها نداشته باشم ؟ ) .در آن هنگام كه مى شنود سفيان بن عوف غامدى به انبار ( شهرى در ساحل شرقى فرات ) حمله مى كند و كشتارها براه مى اندازد و دست به چپاول و يغماگريها مى زند مى گويد :و لقد بلغنى انّ الرّجل منهم كان يدخل على المرأة المسلمة و الأخرى المعاهدة فينتزع حجلها و قلبها و قلائدها و رعاثها ما تمنع منها الاّ بالإسترجاع و الإسترحام ثمّ انصرفوا وافرين ، ما نال رجلا منهم كلم و لا اريق لهم دم فلو انّ أمرأ مسلما مات من بعد هذا اسفا ما كان به ملوما بل كان به عندى جديرا .( بمن خبر رسيده است كه از لشكريان سفيان بن عوف وارد خانه زن مسلمان و زن غير مسلمان كه با ما معاهده همزيستى دارد ، مى گشت و خلخال و دست بند و گوشواره هاى آن زنان را غارت مى كرد ، و آنان جز گريه هاى تلخ و طلب ترحم ، دفاع كننده اى نداشتند . لشكريان سفيان بدون از دست دادن فردى پس از كشتار و يغماگرى برمى گشتند ، نه جراحتى به آنان مى رسيد و نه خونى از آنان ريخته مى شد . اگر مردى مسلمان پس از چنين حادثه اى از روى تأسف بميرد ، نه تنها مورد ملامت نيست ، بلكه اين يك پديده شايسته اى در نزد يك مسلمان آگاه است ) .روشن مى شود كه نسبت على بن ابيطالب ( ع ) بساير اعضاى جامعه ، نسبت قلب است كه با وارد شدن نقص و اخلال به بعضى از اعضاى جامعه مى طپد و مانند مارگزيده در خود مى پيچد .تنها قلب اجتماع است كه اختلال اعضاء اجتماع را حس ميكنداگر در يك بدن حياتى نباشد ، چنانكه آن بدن درك لذت نمى كند ، همچنان دردى را هم حسّ نخواهد كرد . اگر در يك موجود جاندار غرايز طبيعى از فعاليت ممنوع شود ، حيات آن جاندار ، در مجراى قانون طبيعى خود فعاليتى انجام نخواهد داد و در نتيجه با شكست و نابودى حتمى روبرو خواهد گشت . اين قاعده كلى در همه جانداران است . اما انسان كه داراى مغز و قلب است ، در قلمروى والاتر از حيوان قرار گرفته است ، كافى نيست كه تنها حيات و غرايز طبيعى او منظّم و معتدل باشد ، بلكه دو نيروى عقل و قلب براى او حيات ديگرى را بوجود مى آورد كه دست به سازندگى و گسترش ابعاد و افزودن معرفت و كشف و گرايش به وحدت هاى عاليتر و هدف گيرى هاى نهائى زندگى مى زند . نقص و اختلالى كه بيكى از امور فوق ( سازندگى و . . . ) وارد مى گردد ، نه براى اصل پديده حيات مطرح است و نه براى غرايز طبيعى . و بر فرض مطرح بودن آنها براى حيات و غرايز ، هيچ كارى از دست آن دو در مرتفع ساختن نقص و اختلال برنمى آيد . تنها مغز آدمى است كه ورود نقص و اختلال را در موجوديت آدمى كشف و درك مى كند و قلب تلخى و ناگوارى آن را حسّ مى نمايد . بهمين جهت است كه مى گوئيم تنها انسان هاى تكامل يافته اجتماع هستند كه عوامل و نتايج سازندگى و اهداف عاليه اجتماعى را درك ميكنند و از ورود اختلال در آن عوامل و نتايج و اهداف عاليه رنج مى برند و در شكنجه غوطه ور مى گردند .على بن ابيطالب عليه السلام انسان و استعداد و امكانات تكامل و پيشرفت او را بخوبى شناخته بود ، و مى دانست كه اين موجود است كه مى تواند در پيشرفتهاى علمى پا برفراز كرات بگذارد و در ترقى انسانى ابوذر غفارى گردد و سرنوشت خود را از تاريخ طبيعى به تاريخ انسانى اعتلا بدهد .اكنون على بن ابيطالب مى بيند كه مسير انسان ها كه در زمان پيامبر بوسيله قرآن و دستورات سازنده او سرنوشت آنان را از تاريخ طبيعى به تاريخ انسانى مبدل كرده بود ، بار ديگر بهمان حال طبيعى مى افتد و چهره هميشگى انسان پديدار مى گردد . مسلم است كه در اين پيش آمد غير منتظره دچار اضطراب مى گردد و در مشقت فرومى رود .اگر يك نفر پيدا شود و بگويد كه ناله و اضطراب على بن ابيطالب عليه السلام بجهت از دست رفتن مقام خلافت بوده است، يا على را نمى شناسد و يا غرض ورزى ديدگان او را نابينا ساخته است .در همين نهج البلاغه ده ها بار بى اعتنايى على ( ع ) را به مقام خلافت به معناى معمولى آن كه مقام پرستان در محرابش سر به سجده مى گذارند ، خواهيم ديد ، او كسى است كه در راه بصره در ذى قار لنگه كفشش را بلند مى كند و به ابن عباس مى گويد : قيمت اين كفش چند است ؟ ابن عباس مى گويد : به چيزى نمى ارزد .او مى فرمايد : « ارزش اين كفش در نزد من از ارزش زمامدارى بيشتر است ، مگر اينكه حقى را بجاى خود تثبيت كنم و يا باطلى را نابود بسازم » .اگر واقعا مى خواهيد موقعيت على بن ابيطالب را در برابر خلافت در نظر بگيريد ، چند بيت زير را از جلال الدين مولوى مورد مطالعه دقيق قرار بدهيد :زان بظاهر كوشد اندر جاه و حكم         تا اميران را نمايد راه و حكمتا بيارايد بهر تن جامه اى          تا نويسد او بهر كس نامه اىتا اميرى را دهد جان دگر        تا دهد نخل خلافت را ثمرآيا بيت اول فلسفه و هدف تمام تكاپوها و احساس ناراحتى هاى امير المؤمنين را در خطبه شقشقيه توضيح نمى دهد ؟آيا اين مصرع : « تا بيارايد بهر تن جامه اى » اشاره كاملا روشنى به اولين جمله خطبه شقشقيه نيست كه ميگويد : « اما و اللّه لقد تقمّصها فلان » . ( هان اى مردم ، ابو بكر جامه خلافت را به تن كرد ) ؟آيا جلال الدين مولوى در بيت سوم صراحتا نمى گويد باروركننده درخت خلافت على بوده است ؟مصرع اول بيت سوم با فرياد بلند مى گويد : امارت و خلافت بجان ديگرى احتياج داشته است و احياكننده اين جان ، على بوده است و بس .بنابراين شكوه ها و ناله هاى على بن ابيطالب از هيجانات و احساسات خام « خود طبيعى » سرچشمه نمى گرفته است ، بلكه مطابق جملاتى كه در خطبه شقشقيه ديده مى شود ، بجهت نتايج غير منطقى بوده كه در انحراف خلافت از على بوجود آمده بوده است . 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 510-497 مقدّمه قبل از شرح:  بايد دانست اين خطبه و آنچه در معناى اين خطبه است و مشتمل بر شكايت امام (ع) و تظلّم او در امر امامت مى باشد، ميان شيعه و گروهى از مخالفين شيعه محل اختلاف است. گروهى از شيعه ادّعا كرده اند كه اين خطبه و آنچه در حكم اين خطبه است و در بردارنده شكايت و تظلّم امام (ع) است به تواتر رسيده است و گروهى از اهل سنّت در انكار اين حقيقت آن قدر مبالغه كرده اند كه گفته اند: «از على (ع) در امر خلافت شكايت و تظلّمى ثبت نشده است». و گروهى ديگر از اهل سنّت فقط همين خطبه را منكر شده و به سيّد رضى نسبت داده اند. حكم قطعى در مورد صدور و عدم صدور اين خطبه از امام (ع) جايى است براى وارد كردن اتّهام از جانب شارحان.  من (شارح) با خداوند تجديد پيمان مى كنم كه در مورد اين كلام امام (ع) به آنچه يقين، و يا گمان نزديك به يقين پيدا نكنم كه اين سخن امام (ع)، يا مقصود سخن امام (ع) است حكمى صادر نكنم. حال در اين باره مى گويم هر يك از دو دسته فوق الذكر (اعمّ از شيعه و سنّى) به شرح زير از حدّ تعادل خارج شده اند: شيعيانى كه ادّعاى تواتر اين الفاظ را از امام (ع) دارند، طرف افراط و آن دسته از اهل سنّت كه منكر صدور شكايت و تظلم از جانب امام (ع) شده اند طرف تفريط را گرفته اند.  ضعف ادّعاى شيعيان اين است كه علماى معتبر شيعه تواتر عمومى اين كلمات را ادّعا نكرده اند، هر چند الفاظ را به طور جداگانه متواتر مى دانند.  بنا بر اين اختصاص اين ادّعا كه كل كلمات امام (ع) در اين ارتباط با شكايت و تظلّم متواتر است اختصاص به بعضى از شيعيان دارد.  امّا كسانى كه وقوع اين خطبه و امثال اين كلمات را از امام (ع) منكر شده اند احتمال دارد انكارشان دو صورت داشته باشد: الف-  يكى آن كه قصدشان پيشگيرى از توطئه عوام و تسكين خاطر آنها باشد كه آشوب بر پا نشود و تعصّبات فاسد برانگيخته نشود و امر ديانت پايدار بماند و همگان به طريق واحد راه ديانت را ادامه دهند و براى آنها روشن شود كه ميان صحابه كه اشراف مسلمين و رهبران آنها بوده اند، خلاف و نزاعى نبوده است تا همگان به راه صحابه بروند و اختلاف را كنار بگذارند، اگر انكار بدين قصد صورت گرفته است قصدى زيبا و نظر لطيفى است.  ب-  انكار صدور خطبه از امام (ع) به اين اعتقاد باشد كه ميان صحابه اختلافى نبوده و در امر خلافت نيز رقابتى نبوده است. انكار به اين معنى باطل بودنش روشن است و جز افراد جاهلى كه اخبار را نشنيده و با هيچ يك از علما معاشرت نكرده باشند اين اعتقاد را نخواهند داشت زيرا جريان سقيفه بنى ساعده و اختلافى كه در اين باره ميان صحابه به وجود آمد و مخالفت امام (ع) از بيعت امرى روشن است كه قابل دفاع نمى باشد و به گونه اى هويداست كه قابل پوشاندن نيست، تا آنجا كه بيشتر شيعه ادّعا كرده اند كه امام (ع) اصولًا بيعت نكرده است و برخى ديگر گفته اند پس از شش ماه به اكراه بيعت كرد و مخالفان، شيعه مدّعى اند كه پس از اندك مدّتى كه در خانه اش ماند بيعت كرده و تا مدّت زيادى بر سر اين امر اختلاف داشت.  همه اين عقايد ضرورتاً وقوع اين اختلاف و رقابت در امر خلافت را ثابت مى كند.  حق اين است كه كشمكش خلافت ميان على (ع) و كسانى كه امر خلافت را در زمان وى در دست داشتند ثابت است و شكايت و تظلّم به تواتر معنوى از آن حضرت صدور يافته است.  ما به ضرورت مى دانيم كه گفتار متضمّن بر تظلّم و شكايت در امر خلافت در فراوانى و شهرت به حدّى است كه ممكن نيست همه آنها را تكذيب كرد، بلكه ناگزير بايد بخشى از آن را تصديق كرد. همين قدر كه صدق شكايت ثابت شد مطلب ثابت است. امّا اين كه خصوصاً با الفاظ معيّنى شكايت صورت گرفته است متواتر نيست، هر چند بعضى از الفاظ از بعضى ديگر مشهورترند. اين نتيجه تحقيق و كوششى است كه من در اين مورد انجام داده ام (شارح).  بنا بر اين ثابت شد كه جايى براى انكار صدور اين خطبه از امام (ع) و نسبت دادن آن به سيّد رضى باقى نمى ماند. زيرا تكيه گاه انكار اين است كه كلام امام (ع) در اين خطبه به صراحت تظلّم و شكايت دارد و اگر تصريح به تظلّم و شكايت را دليل بر انكار صدور اين خطبه از امام (ع) بدانيم معنايش اين است كه معتقد شويم ميان امام (ع) و خلفا اختلاف نبوده است، با اين كه مى دانيم اين عقيده باطلى است، بخصوص كه اين خطبه پيش از سيّد رضى در ميان علما مشهور بوده است.  از مصدّق بن شبيب نحوى روايت شده است كه گفت: «من اين خطبه را بر استادم ابى محمّد بن خشّاب قرائت كردم و به اين گفته ابن عبّاس رسيدم: (من بر هيچ چيز به اندازه قطع كلام امام (ع) متأسّف نشدم) استادم گفت اگر من در نزد ابن عبّاس حاضر مى بودم مى گفتم آيا پسر عموى شما چيزى در دل داشت كه در اين خطبه نگفت او كه براى خلفاى اوّل و آخر اعتبارى باقى نگذاشت.» مصدّق مى گويد: «در دل من فكرى پيدا شد به استادم گفتم: شايد اين خطبه به دروغ منسوب به امام (ع) باشد. وى گفت نه، سوگند به خدا چنان كه تو را مى شناسم مى دانم كه اين سخن امام (ع) است. به استادم گفتم مردم مى گويند اين خطبه را سيّد رضى آورده است، گفت نه، به خدا سوگند، سيّد رضى كجا و اين كلام كجا! اسلوب اين سخن را من در كلام نظم و نثر سيّد رضى نديدم. سخن سيّد رضى به اين كلام شباهتى ندارد و از سنخ اين گفتار نيست، بعلاوه، من اين خطبه را به خط دانشمندان مورد اعتماد ديده ام، قبل از آنکه سيّد رضى به دنيا بيايد، پس چگونه مى تواند اين خطبه منسوب به سيّد رضى باشد». من در دو جا تاريخ نگارش خطبه را مدّتى پيش از تولد سيّد رضى ديده ام: يكى در كتاب انصاف ابى جعفر بن قبّه شاگرد ابو القاسم كلبى يكى از بزرگان معتزله، كه وفاتش پيش از تولّد سيّد رضى بوده است و ديگر بار اين خطبه را در نسخه اى ديدم كه بر آن نسخه خطّ ابو الحسن علىّ بن محمّد بن فرات، وزير المقتدر باللّه عبّاسى نوشته شده بود، و علىّ بن محمّد بن فرات شصت و اندى سال قبل از تولّد سيد رضى مى زيسته است. من گمان نزديك به يقين دارم كه اين نسخه مدّتى پيش از ابن فرات نوشته شده است. همه اينها مى رساند كه خطبه مربوط به امام (ع) است و ربطى به سيّد رضى ندارد.  لغات:  تقمصها: استوانه اى كه سنگ آسيا بر حول آن دور مى زند.  قطب الرّحى: آن را مانند پيراهن پوشيد.  سدلت الثّوب: آن را از هم گسيختم، آن را كنار گذاشتم.  الكشح: ران هر حيوان.  طفقت: شروع كردم، قرار دادم.  ارتئى فى الامر: براى رأى صحيح فكر كردم. صال: با نيرومندى خود را به كارى واداشت.  يد جذّاء: دست قطع شده و شكسته.  الطّخيه: ظلمت و تاريكى، عرب به شب تاريك مى گويد ليلة طخياء- تركيب اين كلمه در سخن امام (ع) دلالت بر تاريكى كارها و مشكل بودن آنها دارد و از همين معنى است كلمة طخياء يعنى كلام گنگ و نامفهوم.  الهرم: سنّ بالا و پيرى.  الكدح: كوشش و كار هاتا: اسم اشاره است براى مؤنّث.  احجى: به عقل نزديكتر است.  القذى: چيزى كه چشم را آزار دهد مانند غبار و خاشاك.  الشّجى: چيزى كه از غصه و غم در گلو گير كند.  التراث: چيزى كه به ارث مى ماند.  شرح:  مقصود از كلمه «فلان» در كلام امام (ع) ابو بكر است،  چنان كه در بعضى از نسخ به آن تصريح شده است هنگامى كه امام (ع) به ترسيم ابو بكر در لباس خلافت مى رسد لفظ «قميص» را به كار مى برد از روى كنايه تلبّس او را به خلافت، تقمّص تعبير كرده است.  ضمير منصوب در كلام امام (ع) به خلافت باز مى گردد و چون مرجع ضمير آشكار بوده است آن را بيان نفرموده، مانند كلام حق تعالى: حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ: «وقتى كه خورشيد پنهان شد» ضمير مستتر در تورات به خورشيد باز مى گردد.  احتمال ديگر اين كه چون خلافت در سخن امام (ع) قبلًا ذكر شده، به ضمير اكتفا كرده است.  واو در جمله: «و انّه ليعلم...» حاليّه است،  «با وجودى كه مى دانست جايگاه من به منزله قطب آسياست او خلافت را به دست گرفت.» چون استوانه آسيا چيزى است كه حركات سنگ را تنظيم مى كند و غرض گردش سنگ حاصل مى شود و امام (ع) نيز بر وفق حكمت الهى نظم دهنده به امور مسلمين و آگاه به سياست شرعيّه بوده است، به اين سبب جايگاه خود را در خلافت به موقعيّت و نقش استوانه آسيا تشبيه كرده است. اين كلام امام (ع) انواع تشبيه موجود در كلام عرب را كه سه تا است در خود جمع كرده است: 1-  تشبيه منزلت خود به موقعيّت استوانه آسيا كه اين تشبيه معقول به معقول است، زيرا منزلت استوانه آسيا نظام بخشيدن به سنگ آسياست و اين امرى است معقول.  2-  خود را به استوانه آسيا تشبيه كرده و اين تشبيه محسوس به محسوس است.  3-  خلافت را به سنگ آسيا تشبيه كرده و اين تشبيه معقول به محسوس است.  چون نياز آسيا به استوانه ضرورى است و جز با استوانه نفع سنگ آسيا حاصل نمى شود، از تشبيه كردن منزلت خود به منزلت استوانه آسيا منظور آن حضرت اين است كه غير از او نمى تواند در امر امامت جايگاه او را داشته باشد و با وجود او غير او براى خلافت اهليّت ندارد، چنان كه غير استوانه آسيا نمى تواند منزلت و شايستگى آن را داشته باشد.  سپس امام (ع) شايستگى خود را با دو صفت: «ينحدر عنّى السيل»: «علم و دانش از ناحيه من به مردم مى رسد» «و لا يرقى الىّ الطير»: «و هيچ انديشه پيشروى به مقام علمى من نمى رسد»، تأكيد كرده است و دو صفت مزبور را براى خود استعاره آورده است به شرح زير: 1-  اين كه سيل از ناحيه امام (ع) جارى مى شود جريان سيل از صفات كوه و مكانهاى مرتفع مى باشد و در عبارت امام (ع) كنايه است از بلندى مقام و شرافت آن حضرت كه علوم و انديشه هاى بلند سياسى از ناحيه آن حضرت شروع و جريان پيدا مى كند. براى كمالات خود لفظ سيل را استعاره آورده است.  2-  اين كه هيچ پرنده اى به بلندى مقام او نمى رسد، كنايه از نهايت علوّ درجه علمى آن حضرت مى باشد زيرا هر مكان مرتفعى كه از آن سيل جريان يابد لازمه اش اين نيست كه پرنده اى به آنجا نتواند پرواز كند، پس جمله دوّم علوّ خاصّى را بيان مى كند كه دسترسى به آن آسان نيست، چنان كه ابو تمام شاعر در مورد بلندى مقام چنين سروده است:  3-  مكارم لجّت فى علوّ كانّما            تحاول ثارا عند بعض الكواكب «فسدلت دونها ثوبا»، كنايه اى است از دور ماندن از خلافت و با لفظ حجاب در اين معنا مبالغه به عمل آمده است و براى حجاب لفظ ثوب را به عنوان تشبيه محسوس به معقول استعاره آورده است.  و كلام ديگر امام (ع) كه فرمود: «و طويت عنها كشحا» نيز استعاره است، زيرا «كشح» به منزله غذايى است كه آن حضرت از خوردن آن منع شده است و چون محتواى خلافت دگرگون شده بود حضرت از آن اعراض كرد. قول ديگر اين است كه مقصود حضرت از طى كشح عدم توجّه به خلافت است چنان كه اعراض كننده از چيزى كه در كنار اوست رو بر مى گرداند، مانند اين كه گفته اند: طوى كشحه عنّى و اعرض جانبا: «از من روى برگرداند، و از كنار من رفت.»  *** فرموده است: «و طفقت ارتئى بين ان اصول بيد جذّاء او اصبر على طخية عمياء»  مقصود اين است كه حضرت فكرش را در چاره جويى امر خلافت به كار انداخته و بين دو طرف نقيض مردّد بوده است: آيا با كسانى كه خلافت را به دست گرفته اند درگير شود يا كناره گيرى كند در هر دو صورت خطرى متوجّه حضرت بوده است، زيرا قيام با دست شكسته جايز نيست، چون خود فريبى است و كارى از پيش نمى رود، و به مخاطره انداختن جامعه اسلامى بدون فايده بوده است.  صفت «جذّاء» را كه به معناى شكسته يا مقطوع است براى بيان بى ياورى خود استعاره آورده است. وجه مشابهت اين است كه دست شكسته لازمه اش قدرت نداشتن براى به دست آوردن و تسلط بر چيزى است و ياور نداشتن به منزله دست شكسته است و به همين دليل دست شكسته به معناى ياور نداشتن استعاره اى است زيبا.  و امّا ترك خلافت لازمه اش صبر و مشاهده به هم ريختن امور و عدم شناخت حق از باطل به وسيله مردم براى آن حضرت بلايى است سخت دردناك، بنا بر اين امام (ع) كلمه «طخية» را براى در آميختن حقّ و باطل به عنوان تشبيه محسوس به معقول استعاره آورده است، وجه شباهت اين است چنان كه انسان در تاريكى به مطلوب هدايت نمى شود در هنگام در آميختگى امور، مردم راه حركت به سوى خدا را تشخيص نمى دهند.  امام (ع) لفظ «طخية» را به «عمياء» به عنوان استعاره توصيف كرده است، زيرا شخص كور به مقصد خود هدايت نمى شود همچنين ظلمتى كه نتيجه آميختگى امور است موجب مى شود كه حق از باطل جدا نشده بدان عمل نشود.  سپس امام (ع) شدّت اين آميختگى امور و مشكلات مردم را به دليل منظّم نبودن امورشان و درازى مدّت اين وضع را با اوصافى كه ذيلًا شرح داده مى شود كنايه آورده است.  در اين اوضاع و احوال: 1-  سالمندان ناتوان و ضعيف مى شوند، 2-  جوانان پير مى شوند، 3-  مؤمن كوششگر در راه حق و مدافع آن از اين آميختگى، سختيهاى زيادى مى كشد و كوشش فراوانى مى كند تا (عمرش به پايان رسيده) و به لقاء اللّه برسد.  بنا به قولى مؤمن براى وصول به حقّش كوشش فراوان مى كند ولى تا فرا رسيدن مرگش به حقّش نمى رسد.  امام پس از ترديد و دو دلى به برترى رأى خود در انتخاب قسم دوّم، يعنى صبر و ترك قيام در امر خلافت اشاره مى كند، به نظر من با اين گفته اش، صبر در برابر مشكلات و عدم قيام با شمشير به عقل نزديكتر و به نظام اسلام سزاوارتر است. دليل برگزيدن قسم دوّم روشن است، چون مقصود امام على (ع) از رقابت بر سر خلافت اقامه دين و به اجرا در آوردن قواعد اسلام طبق قانون معتدل و نظام بخشيدن به كار مردم بود، چنان كه مقصود همه پيامبران (ص) همين است. درگير شدن امام (ع) با رقباى خود بر سر امامت با اين كه ياورى نداشت به نتيجه اى نمى رسيد، بعلاوه در اين قيام امور مسلمين منشعب، تفرقه كلام پيدا مى شد و بخصوص در ميانشان فتنه ها به وجود مى آمد با توجّه به اين كه اسلام نوپا و هنوز علاقه به آن در دلها رسوخ نكرده و شيرينى آن را در نيافته بودند. علاوه بر اين منافقان و مشركان، اين دشمنان اسلام، در همه جا در نهايت قدرت بودند. با اين وصف و ملاحظه اين احوال براى آن حضرت بر پا كردن جنگ و نزاع براى به دست آوردن خلافت، بر خلاف آن چيزى بود كه آن حضرت از جنگ منظور داشت. از طرفى صبر و ترك مقاومت در مقابل مدعيان براى به دست آوردن خلافت، هر چند بر حسب آنچه امام (ع) در اين خطبه ذكر كرده است موجب اختلال در دين بود و اگر آن حضرت خلافت را در دست مى داشت نظم امور تمامتر و قوام آن كاملتر بود، امّا اختلال در امر دين با وجود خلافت ديگران، نسبت به اختلالى كه در صورت نزاع پيش مى آمد كمتر بود و بعضى از شرور ساده تر از بعضى ديگر است.  *** فرموده است: «فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى»  «واو» در هر دو جمله براى بيان حال و هر دو جمله كنايه از شدّت غم و اندوهى است كه امام (ع) از مغبونيّت ربودن حقّش در دل داشت و خود را از ديگران در امر خلافت سزاوارتر مى دانست و معتقد بود كه به دست ديگران در دين انحراف به وجود مى آيد.  *** فرموده است: «أرى تراثى نهبا»  بنا به قولى منظور حضرت از «تراث» آن چيزى است كه پيامبر خدا (ص) براى دخترش به ميراث گذاشت مثل فدك هر چند فدك از آن حضرت زهرا (س) بود ولى صدق مى كند كه از آن امام (ع) نيز باشد زيرا اموال زوجه در حكم اموال زوج است.  كلمه «نهب» اشاره به منعى است كه خلفاى سه گانه نسبت به فدك انجام دادند. به استناد روايت ذيل كه ابو بكر روايت كرده است «ما گروه انبيا ارث نمى گذاريم، آنچه از ما باقى مى ماند صدقه است».  قول ديگر اين است كه مقصود منصب خلافت است، و لفظ ارث بر خلافت نيز صادق است. چنان كه در گفته حق تعالى كه از حضرت زكريّا حكايت مى كند كه: «يرثني من آل يعقوب» به همين معنى آمده است. منظور از «يرثني» در آيه شريفه علم و منصب نبوّت است، بنا بر اين اطلاق ميراث بر خلافت صحيح است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 345 و من خطبة له عليه السّلام و هى الخطبة الثالثة المعروفة بالشقشقية:نسبة لها إلى ما عبر به عنها و هو لفظة الشّقشقية، حيث قال عليه السّلام: تلك شقشقة هدرت اه، و ربّما تعرف بالمقمصة أيضا من حيث اشتمالها على لفظ التقمّص الوارد في أوّلها، و هو نظير التّعبير عن السّور بأشهر ألفاظها كالبقرة و آل عمران و الرّحمن و الواقعة و غير ذلك، و لا بدّ قبل الشروع في المقصود من تمهيد مقدّمات:الاولى إنّه قد وقع الخلاف بين علماء الخاصة و كثير من علماء العامة في أنّ هذه الخطبة من كلام الامام عليه السّلام أو من كلام الرّضيّ رضي اللّه عنه.أمّا الخاصّة فالظاهر اتّفاقهم على الأوّل، و لم يظهر لى إلى الآن من ينكر كونها منه عليه السّلام، و قد نقلها جمع كثير من المحققين من الفقهاء و المتكلّمين و المحدّثين و غيرهم في مؤلفاتهم من دون إشارة إلى خلاف فيها منهم.و أمّا العامة فكثير منهم ذهبوا إلى الثّاني و أنكروا كونها من كلامه عليه السّلام نظرا إلى ما اشتملت عليه من التّظلم و الشكاية في أمر الامامة و دلالتها على اغتصاب الخلافة، و قد أفرط بعضهم و قال: إنّه عليه السّلام لم يصدر منه شكاية قط و لا كلام في هذا الأمر أصلا.و منهم من أذعن بكونها منه عليه السّلام إلّا أنّه على زعمه الفاسد أوّل المطاعن المشتملة عليها على وجه لا يوجب القدح في سلفهم، و من هؤلاء الفرقة القاضي عبد الجبار البغدادي و الشّارح المعتزلي حسبما تعرفه في كلامه الذي نحكيه.أقول: و الحقّ أنّه لا غبار على كونها منه عليه السّلام و لا معنى لانكار ذلك.أمّا أولا فلشهادة فصاحتها و حسن اسلوبها و بديع نظمها على أنّها كلام فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق، فهي بنفسها شاهد صدق على أنّها صادرة من مصدر الامامة و معدن الولاية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 346و أمّا ثانيا فلضعف مستند المنكر إذ الألفاظ المشتملة على التّظلم و الشكاية قد صدرت منه عليه السّلام فوق حد الاحصاء، كما يشهد به ملاحظة أخبار السقيفة و غيرها، و المناقشة بينه عليه السّلام و بين المتخلّفين في أمر الخلافة ممّا صارت من الضروريات لا ينكره إلّا جاهل أو متجاهل.و أمّا ثالثا فلأنّ هذه الخطبة قد وجدت في كتب جماعة من العامة و الخاصة صنّفت قبل زمن الرّضي.قال الشّارح البحراني: قد وجدتها في موضعين تاريخهما قبل مولد الرّضيّ بمدّة أحدهما أنّها مضمنة كتاب الانصاف لأبي جعفر بن قبة تلميذ أبي القاسم الكعبي أحد شيوخ المعتزلة و كانت وفاته قبل مولد الرّضيّ الثاني أني وجدتها بنسخة عليها خط الوزير أبي الحسن عليّ بن محمّد بن الفرات، و كان وزير المقتدر باللّه و ذلك قبل مولد الرّضيّ بنيف و ستين سنة، و الذي يغلب على ظني أنّ تلك النسخة كانت كتبت قبل وجود ابن الفرات بمدة انتهى.و قال الشّارح المعتزلي حدّثني شيخي أبو الخير مصدّق بن شبيب الواسطي في سنة ثلاث و ستمائة، قال: قرأت على الشّيخ أبي محمّد عبد اللّه بن أحمد المعروف بابن الخشاب هذه الخطبة، فقلت له: أتقول إنّها منحولة؟ فقال: لا و اللّه، و إنى لأعلم أنّه كلامه كما أعلم أنّك مصدّق، قال: فقلت: له إنّ كثيرا من النّاس يقولون: إنّها من كلام الرّضيّ، فقال: أنى للرضيّ و لغير الرّضيّ هذا النّفس و هذا الاسلوب، قد وقفنا على رسايل الرّضيّ و عرفنا طريقته و فنّه في المنثور و ما يقع مع هذا الكلام في خلّ و لا خمر، قال: و اللّه لقد وقفت على هذه الخطبة في كتب صنّفت قبل أن يخلق الرضيّ بمأتي سنة، و لقد وجدتها مسطورة بخطوط أعرفها و أعرف خطوط من هي من العلماء و أهل الأدب قبل أن يخلق النّقيب أبو محمّد والد الرّضىّ.قال الشّارح: قلت: و قد وجدت أنا كثيرا من هذه الخطبة فى تصانيف شيخنا أبى القاسم البلخى إمام البغداديين من المعتزلة و كان فى دولة المقتدر قبل أن يخلق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 347 الرضيّ بمدة طويلة، و وجدت أيضا كثيرا منها فى كتاب أبي جعفر بن قبة أحد متكلّمي الاماميّة و هو الكتاب المشهور المعروف بكتاب الانصاف، و كان أبو جعفر هذا من تلامذة الشيخ أبى القاسم البلخى و مات فى ذلك العصر قبل أن يكون الرضيّ (ره) موجودا، انتهى.و قال المحدّث العلامة المجلسى (ره) فى البحار و من الشواهد على بطلان تلك الدعوى الواهية الفاسدة أنّ القاضى عبد الجبار الذي هو من متعصبي المعتزلة قد تصدّى فى كتابه المبنى لتأويل بعض كلمات الخطبة و منع دلالتها على الطعن فى خلافة من تقدّم عليه و لم ينكر استناد الخطبة إليه، و ذكر السيّد المرتضى رضي اللّه عنه كلامه فى الشّافى و زيّفه و هو أكبر من أخيه الرضيّ (ره) و قاضى القضاة متقدّم عليهما، و لو كان يجد للقدح فى استناد الخطبة إليه مساغا لما تمسك بالتّأويلات الرّكيكة فى مقام الاعتذار و قدح كما فعل فى كثير من الروايات المشهورة، و كفى للمنصف وجودها في تصانيف الصّدوق (ره) و كانت وفاته سنة تسع و عشرين و ثلاثمأة، و كان مولد الرضيّ سنة تسع و خمسين و ثلاثمأة، انتهى كلامه (ره) و يشهد به أيضا رواية المفيد لها في كتاب الارشاد، و هو (ره) شيخ الرّضيّ و استاده.فقد ظهر و استبان ممّا ذكرنا كله أنّه لا وجه لانكار كون الخطبة منه عليه السّلام، و ظني أنّ من أنكر ذلك إنّما أنكره من حيث إنّه رأى صراحتها في الطعن على المنتحلين للخلافة لا جرم بادر إلى الانكار كي لا يلتزم بمقتضاها كما هو دأبهم و ديدنهم في اكثر النّصوص المفيدة لانحصار الخلافة فيه عليه السّلام، أو للطعن في غيره و كفى بذلك إنكار بعضهم حديث الغدير المتواتر الذي قاله النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله بمحضر سبعين ألفا من المهاجر و الأنصار و الحاضر و الباد، و ليت الشّارح المعتزلي أنكرها أيضا من أصلها كي يستريح من تكلّفاته الفاسدة و تأويلاته الباردة التي ارتكبها لرفع العار و الشّناعة عن الثلاثة و لن يصلح العطار ما أفسد الدّهر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 348 الثانية اعلم أنّه قد طال التّشاجر بين الخاصّة و العامة في مسألة الامامة فاختلفوا تارة في أنّ نصب الامام بعد انقراض زمن النّبوة هل هو واجب على اللّه أم علينا عقلا أو سمعا و ثانية في أنّ العصمة هل هي لازمة للامام أم لا و ثالثة في أنّ الامام هل يجب أن يكون أفضل من رعيّته و رابعة في أنّ الامام بعد الرّسول صلّى اللّه عليه و آله من هو إلى غير ذلك من المسائل التي صارت معركة للارآء بين علماء الاسلام، و تفصيلها موكول إلى علم الكلام و لا حاجة لنا إلى إشباع الكلام فيها.و إنّما المقصود بالبحث في هذه المقدّمة هو انّ الشّارح المعتزلي مع قوله بأفضليّة أمير المؤمنين عليه السّلام و اختياره تفضيله على المتخلّفين الثلاثة بأىّ معنى حمل الأفضل أعنى الأكثر ثوابا أم الاجمع لمزايا الفضل و الخلال الحميدة و مع مبالغته و مزيد اصراره في ديباجة الشّرح في تشييد مبانى هذا الأصل و تاسيس اساسه أنكر فرع ذلك الأصل كشيوخه البغداديّين، و ضاعت منه ثمرة هذه الشّجرة و التزم بترجيح المرجوح على الرّاجح، و تقديم المفضول على الأفضل مع كونه قبيحا عقلا و نقلا.و أسند ذلك القبيح تارة إلى اللّه سبحانه و تعالى كما قال في خطبة الشّرح: و قدّم المفضول على الأفضل لمصلحة اقتضاها التكليف، و أسنده اخرى إلى أنّ الامام عليه السّلام بنفسه قدّم غيره على نفسه لما تفرّس من اضطراب دعائم الاسلام مع عدم التّقديم له من حيث ضغن العرب و حقدهم له و وجود السخايم في صدورهم.و قد كرّر ذلك الكلام في تضاعيف الشّرح و بالغ فيه شدّة المبالغة كمبالغته في إنكار النّصّ الجليّ على إمامة أمير المؤمنين عليه السّلام و ذهابه إلى أنّ استحقاقه عليه السّلام الخلافة إنّما كان من أجل الأفضلية لا من جهة التّنصيص و وجود النّص به من اللّه أو من النّبي صلّى اللّه عليه و آله من حيث قصور النّصوص عن الدّلالة على رأيه الفاسد و نظره الكاسد أو التزامه بتأويلها مع تسليمه صراحتها نظرا إلى قيام الدّليل القطعي على زعمه على خلافها و هو الاجماع المنعقد على خلافة الأوّل و كون بيعته بيعة صحيحة شرعيّة إلى غير ذلك من المزخرفات التي طوس منها شرحه و شيّد بها مذهبه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 349 و قد ذكر منها شطرا يسيرا في ذيل الخطبة السّابقة حسبما عرفت هناك و لفّق منها كثيرا في شرح هذه الخطبة و غيرها من الخطب الآتية، و قد التزمنا في شرحنا ذلك أن ننبّه على هفواته و نكشف عن خطاياه و زلّاته بقدر الامكان على حسب ما يقتضيه المقام.و لما كان بسط الكلام في كلّ ما زلّ فيه قدمه أو طغى فيه قلمه يوجب الاطالة و الاطناب أحببنا أن نذكر في هذه المقدّمة أصلا كافيا يرجع إليه، و دليلا وافيا يعتمد عليه في إبطال جميع ما ذهب إليه ينتفع به في شرح هذه الخطبة و سابقتها، و يسهل الحوالة إليه في شرح الخطبة التّالية ممّا احتيجت إلى الاحالة فيها، فالمقصود في هذه المقدّمة هو إثبات خلافة أمير المؤمنين عليه السّلام و إقامة الدّليل على انحصار الخلافة بالنّقل و العقل كليهما. فأقول و باللّه التكلان و هو المستعان: إنّ هنا مقصدين. المقصد الاول في الأدلة النّقلية و النّصوص اللّفظية و هي على قسمين.القسم الاول الآيات القرآنية، و هي كثيرة لا تحصى و نحن نذكر منها طايفة ممّا هي اقوى دلالة و أثبت حجة.منها [آية الولاية]:قوله تعالى: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ».تقريب الاستدلال أنّ الوليّ قد جاء في اللّغة تارة بمعنى النّاصر و المعين، كقوله تعالى: «الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ».و اخرى بمعنى المتصرف و الأحقّ به و الأولى بذلك، و من ذلك السلطان وليّ من لا وليّ له و قوله صلّى اللّه عليه و آله: أيّما امرأة نكحت بغير إذن وليها، و لا يجوز أن يراد به في الآية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 350 المعنى الأول، إذ الولاية بذلك المعنى عامة لجميع المؤمنين كما يشهد به الآية السّابقة، فلا بدّ أن يكون المراد به المعنى الثّاني كي يستقيم الحصر المستفاد من كلمة إنّما، فاذا ثبت أنّ المراد به الأولى بالتصرف فالمراد به أمير المؤمنين عليه السّلام لا غير.أما أولا فللاجماع المركب. إذ كلّ من قال: إنّ المراد بالآية هو الشخص الخاص بمقتضى كلمة الحصر فقد قال: إنّ المراد به هو عليّ عليه السّلام.و أمّا ثانيا فللاجماع على أنّ ايتاء الزكاة في حال الرّكوع لم يكن إلّا في حقّ عليّ عليه السّلام، فتكون الآية مخصوصة به و دالة على إمامته.و أمّا ثالثا فلاتفاق المفسرين على ما حكاه شارح التّجريد القوشجي على أنها نزلت في حقه عليه السّلام حين أعطى السّائل خاتمه و هو راكع في صلاته، و مثله ابن شهرآشوب في كتاب الفضائل حيث قال في محكي كلامه: اجتمعت الامة على أنّ هذه الآية نزلت في أمير المؤمنين عليه السّلام انتهى.و أمّا رابعا فلدلالة الأخبار المتظافرة بل المتواترة من العامة و الخاصة على نزولها فيه عليه السّلام، و قد نقل السيّد المحدّث العلامة السيّد هاشم البحراني في كتاب غاية المرام من طرق العامة أربعة و عشرين حديثا في نزولها فيه عليه السّلام، و من طريق الخاصّة تسعة عشر حديثا، من أراد الاطلاع فليرجع إليه و في ذلك قال حسان بن ثابت:أبا حسن تفديك نفسي و مهجتى          و كلّ بطي ء في الهواء و مسارع        أ يذهب مدحي و المخبر ضايع          و ما المدح فى جنب الاله بضايع        فأنت الذي اعطيت اذ كنت راكعا         فدتك نفوس القوم يا خير راكع        فأنزل فيك اللّه خير ولاية         و بيّنها فى محكمات الشّرايع     هذا، و أورد النّاصب الفخر الرّازي فى التّفسير الكبير على الاستدلال بالآية تارة بعدم إمكان أن يكون المراد بها عليّ عليه السّلام، و أخرى بأنّها على تقدير أن يكون المراد بها هو ذلك لا دلالة فيها على ولايته عليه السّلام، لأنّه إنّما يتمّ إذا كان المراد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 351 بلفظ الولي هو المتصرف لا النّاصر و المحبّ، و هو ممنوع بل حمله على الثّانى أولى.و استدل على الأوّل أعنى عدم امكان كون المراد بها أمير المؤمنين سلام اللّه عليه بوجوه:الاوّل أنّ الزكاة اسم للواجب لا للمندوب بدليل قوله تعالى: و آتوا الزكاة، فلو أنه أدّى الزكاة الواجبة فى حال كونه فى الرّكوع لكان قد أخّر أداء الزكاة الواجب عن أول أوقات الوجوب، و ذلك عند أكثر العلماء معصية و أنّه لا يجوز إسناده الى عليّ عليه السّلام، و حمل الزكاة على الصّدقة النافلة خلاف الأصل لما بينا أنّ قوله: و آتوا الزكاة، ظاهره يدلّ على أنّ كل ما كان زكاة فهو واجب.الثاني هو أنّ اللائق بعليّ عليه السّلام أن يكون مستغرق القلب بذكر اللّه حال ما يكون فى الصلاة، و الظاهر أنّ من كان كذلك فانه لا يتفرغ لاستماع كلام الغير و لفهمه، و لهذا قال تعالى: «الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» و من كان قلبه مستغرقا في الفكر كيف يتفرّغ لاستماع كلام الغير.الثّالث أنّ دفع الخاتم في الصّلاة للفقير عمل كثير و اللّايق بحال عليّ عليه السّلام أن لا يفعل ذلك.الرّابع أنّ المشهور أنّه عليه السّلام كان فقيرا و لم يكن له مال تجب فيه الزّكاة، و لذلك فانّهم يقولون: إنّه لما أعطى ثلاثة أقراص نزل فيه سورة هل أتى، و ذلك لا يمكن إلّا إذا كان فقيرا، فأمّا من كان له مال تجب فيه الزّكاة يمتنع أن يستحقّ المدح العظيم المذكور في تلك السّورة على اعطاء ثلاثة أقراص و إذا لم يكن له مال تجب فيه الزّكاة امتنع حمل قوله: و يؤتون الزكاة و هم راكعون، عليه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 352 أقول: و يتوجه على الأوّل منع كون الزكاة اسما للواجب فقط، بل هو كساير أسامي العبادات موضوع للواجب و المندوب كليهما، و إلّا لزم أن يكون للمندوبات اسم تختصّ به وراء أسامي الواجبات، و هو خلاف ما اتّفق عليه الكلّ إذ لم نطلع إلى الآن على أحد يفرّق بين الواجب و المندوب في الاسم، و لم نجد للمندوبات أسامي مستقلّة غير أسماء الواجبات في كتبهم الفقهية و الأصوليّة، و لا في شي ء من الكتاب و السنّة، و كون الزكاة في الآية واجبة من حيث تعلّق الأمر بها لا يدلّ على كون مطلق التّسمية للواجب، إذ التّسمية مقدّمة على الحكم ذاتا و رتبة فلا دلالة فيها على أنّ كلّ ما كان زكاة فهو واجب و لو في غير مقام تعلّق الأمر كما في الآية التي نحن بصددها، و كما في قولنا الزّكاة عبادة، و نحو ذلك، و على فرض التنزل و المماشاة نمنع كون تأخير أدائها عن وقت الوجوب مطلقا معصية إذ ربّما يجوز تأخيرها لعدم وجود المستحقّ، أو لعذر آخر و لا إثم على ذلك بوجه، بل يجوز التّأخير مع العزل أيضا على مذهب البعض، بل و مع عدم العزل أيضا إلى شهرين على مذهب أبي حنيفة و غيره من العامة، و كيف كان فلا خفاء في فساد ما توهّمه.و على الثّاني أنّ استغراق القلب بالذكر فى الصلاة إنما ينافي التّوجه إلى الامور الدّنيوية الشّاغلة عن الذكر، و أمّا إعطاء الخاتم للفقير المستحقّ ابتغاء لمرضاته سبحانه و التّوجه إلى سؤاله فلا ينافي الاستغراق، بل هو عين الذكر.يعطي و يمنع لا تلهيه سكرته          عن النّديم و لا يلهو عن الكاس        أطاعه سكره حتّى تمكّن من          فعل الصّحات فهذا أفضل النّاس    و لو كان مطلق التوجّه إلى الغير منافيا للاستغراق لم يتصوّر ذلك في حقّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله مع أنّه قد حصل ذلك في حقّه كما يدلّ عليه: ما استدلّ به الشّافعيّ على جواز التّنبيه في الصّلاة على الحاجة بتسبيح و نحوه، بأنّ عليّا عليه السّلام قال: كانت لي ساعة أدخل فيها على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فان كان في الصّلاة سبّح و ذلك إذنه، و إن كان في غير الصّلاة، أذن، و ما استدلّ به أبو حنيفة على عدم جواز ردّ جواب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 353 السّلام في الصّلاة بأنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دخل مسجد بني عمرو بن عوف يصلي و دخل معه صهيب، فدخل معه رجال من الأنصار يسلّمون عليه، فسألت صهيبا كيف كان يصنع إذا سلّم عليه؟ قال: يشير بيده، و لو كان استماع كلام الغير مطلقا منافيا للاستغراق كيف يستمع السّلام و يشير بيده على ما مرّ أو يردّ الجواب، علي ما رواه الباقر عليه السّلام من أنّ عمّارا سلّم عليه صلّى اللّه عليه و آله فردّ عليه السّلام و يأتي على ذلك دليل آخر «1» فانتظر و على الثّالث منع كون ذلك فعلا كثيرا اولا إذ ليس ذلك بأزيد من خلع النّبي صلّى اللّه عليه و آله نعليه في الصّلاة و هما فعلان و ليس بأكثر من حمله صلّى اللّه عليه و آله أمامة بنت أبي العاص، و كان إذا سجد وضعها و إذا قام رفعها، و قتل عقربا و هو يصلّي، و أخذ بأذن ابن عباس و أداره عن يساره إلى يمينه، و أمر بقتل الأسودين في الصّلاة:الحيّة و العقرب و ثانيا على فرض التنزل و المماشاة أنّ الكثرة إنّما يسلم لو كان عليه السّلام مباشرا للخلع و الاعطاء، و أمّا إذا كان خلعه بفعل السّائل باشارة منه عليه السّلام فلا.و هو الذي رواه الحمويني من علماء العامة باسناده عن أنس بن مالك أن سائلا أتى المسجد و هو يقول: من يقرض المليّ الوفيّ، و عليّ صلوات اللّه عليه راكع يقول بيده خلفه للسّائل أن اخلع الخاتم من يدي، قال: فقال النّبي صلّى اللّه عليه و آله: يا عمرو جبت قال: بأي و أمي يا رسول اللّه ما وجبت؟ قال: وجبت له الجنّة، و اللّه ما خلعه من يده حتّى خلعه من كلّ ذنب و من كل خطيئة، و قال الزّمخشري في الكشّاف:إنّ الآية نزلت في عليّ عليه السّلام حين سأله سائل و هو راكع في صلاته فطرح له خاتمه كأنّه كان مرحبا «مرخيا ظ» في خنصره فلم يتكلّف لخلعه كثير عمل تفسد بمثله صلاته و في هذا المعنى قال دعبل الخزاعي:اذا جاءه المسكين حال صلاته          فامتدّ طوعا بالذّراع و باليد       فتناول المسكين منه خاتما         هبط الكريم الاجودي الاجود       فاختصّه الرّحمن في تنزيله          من حاز مثل فخاره فليعدد       ______________________________ (1) و هو ما يأتي بعيد هذا من حمل النبي لامامة و قتله العقرب، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 354 انّ الاله وليّكم و رسوله          و المؤمنين فمن يشأ فليجحد       يكن الاله خصيمه غدا         و اللّه ليس بمخلف فى الموعد    و على الرّابع أنّ المراد بالزكاة فى الاية الصّدقة النّافلة لما عرفت من صحة إطلاقها عليها كصحّة اطلاقها على الواجبة و كونه فقيرا لم يكن له مال يجب فيه الزّكاة فلا ينافي إعطاء الزّكاة تطوعا كما قال الفرزدق:لا يقبض العسر بسطا من اكفهم          سيّان ذلك ان أثروا و ان عدموا       كلتا يديه غياث عمّ نفعهما         يستوكفان و لا يعروهما العدم     هذا، و غير خفيّ أنّ فقره عليه السّلام لم يكن من عجزه و عدم تمكنه من جمع المال بل إنّما هو من كثرة الجود و السّخاء، و كفى بذلك أنّه لم يخلّف ميراثا و كانت الدّنيا كلّها بيده إلّا ما كان من الشّام و نحوه، و شاهد صدق على ما ذكرنا الخاتم الذي أعطاه للسّائل و قد ذكر الغزالى فى محكي كلامه عن كتاب سرّ العالمين أن ذلك الخاتم كان خاتم سليمان بن داود عليه السّلام و فى رواية عمّار بن موسى السّاباطى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام أنّ الخاتم الذي تصدّق به أمير المؤمنين عليه السّلام وزن أربعة مثاقيل حلقته من فضّة و فصّه خمسة مثاقيل و هو من ياقوتة حمراء و ثمنه خراج الشّام، و خراج الشام ثلاثمأة حمل من فضة و أربعة أحمال من ذهب و كان الخاتم لمرّان بن طوق قتله أمير المؤمنين عليه السّلام و أخذ الخاتم من اصبعه و أتى به إلى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله من جملة الغنائم و أمره النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أن يأخذ الخاتم فأخذ الخاتم و أقبل و هو فى اصبعه و تصدّق به على السّائل فى أثناء صلاته خلف النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله.و كيف كان فقد ظهر ممّا ذكرنا أنّ عدم وجوب الزّكاة عليه لم يكن من أجل عدم تملكه للنّصاب كما يتوهّم من ظاهر كلام النّاصب بل قد تملّك نصبا كثيرة و بذل نصبا كثيرة و إنّما المانع من تعلّق الوجوب هو أنّه لم يكن حريصا على جمع المال حتى يحول عليه الحول، يمنعه من الادّخار ملكة الجود و السخاء و الزهد، و لأنّ اللازم على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 355 أئمة العدل أن يقدروا أنفسهم بضعفة النّاس كيلا يتبيغ  «1» بالفقير فقره، و حاصل الكلام منع كونه فقيرا بالمعنى الذي يتوهّم من كلام الناصب أوّلا، و منع امتناع حمل الآية عليه على تقدير كونه عادما لمال يجب فيه الزكاة ثانيا فافهم جيّدا هذا.و استدل على الثاني أعنى أولوية إرادة الناصر و المحب من لفظ الوليّ بالنسبة إلى المتصرف بوجوه.الأول أنّ اللايق بما قبل هذه الآية و ما بعدها ليس إلّا هذا المعنى، أمّا ما قبل هذه الآية فلأنه تعالى قال: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى  أَوْلِياءَ».و ليس المراد لا تتخذوا اليهود و النصارى أئمة متصرّفين فى أرواحكم و أموالكم، لأنّ بطلان هذا كالمعلوم بالضّرورة، بل المراد لا تتخذوا اليهود و النصارى أحبابا و أنصارا و لا تخالطوهم و لا تعاضدوهم، ثمّ لما بالغ في النّهي عن ذلك قال: إنّما وليكم اللّه و رسوله و المؤمنون الموصوفون، و الظاهر أنّ الولاية المأمور بها هاهنا هي المنهىّ عنها فيما قبل، و لما كانت الولاية المنهيّ عنها فيما قبل هي الولاية بمعنى النّصرة كانت الولاية المأمور بها هي الولاية بمعنى النّصرة، و أمّا ما بعد هذه الآية فهي قوله: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفَّارَ أَوْلِياءَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ».فأعاد النّهي عن اتخاذ اليهود و النصارى و الكفّار أولياء، و لا شك أنّ الولاية المنهيّ عنها هي الولاية بمعنى النّصرة فكذلك الولاية في قوله: إنّما وليكم اللّه، يجب أن يكون هي بمعنى النصرة، و كلّ من أنصف و ترك التعصب و تأمل في مقدمة الآية______________________________ (1) تبيغ عليه الامر و اختلط و الدم هاج ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 356 و في مؤخرها قطع بأنّ الوليّ في قوله: إنّما وليكم اللّه، ليس إلّا بمعنى النّاصر و المحبّ، و لا يمكن أن يكون بمعنى الامام، لأنّ ذلك يكون القاء الكلام الأجنبي فيما بين كلامين مسوقين لغرض واحد، و ذلك يكون في غاية الركاكة و السّقوط و يجب تنزيه كلام اللّه تعالى عنه.الثّاني أنّا لو حملنا الولاية بمعنى التّصرف و الامامة لما كان المؤمنون المذكورون في الآية موصوفين بالولاية حال نزول الآية، لأنّ عليّ بن أبي طالب كرم اللّه وجهه ما كان نافذ التّصرف حال حياة الرّسول، و الآية تقتضي كون هؤلاء المؤمنين موصوفين بالولاية في الحال، أمّا لو حملنا الولاية على المحبة و النصرة كانت الولاية حاصلة فى الحال، فثبت أنّ حمل الولاية على المحبة أولى من حملها على التّصرف، و الذي يؤكد ما قلناه أنّه تعالى منع من اتخاذ اليهود و النصارى أولياء، ثم أمرهم بموالاة هؤلاء المؤمنين، فلا بدّ و أن تكون موالاة هؤلاء المؤمنين حاصلة فى الحال حتّى يكون النّفى و الاثبات متواردين على شي ء، و لما كانت الولاية بمعنى التصرّف غير حاصلة فى الحال امتنع حمل الآية عليها.الثّالث أنّه تعالى ذكر المؤمنين الموصوفين في هذه الآية بصيغة الجمع في سبعة مواضع، و هى قوله: و الذين آمنوا الذين يقيمون الصّلاة و يؤتون الزّكاة و هم راكعون، و حمل الألفاظ الجمع و إن جاز على الواحد على سبيل التّعظيم لكنّه مجاز لا حقيقة و الأصل حمل الكلام على الحقيقة.الرّابع انّا قد بيّنا بالبراهين البيّن أن الآية المتقدّمة و هي قوله: يا أيها الذين آمنوا من يرتدّ منكم عن دينه إلى آخر الآية من أقوى الدّلالة على صحّة إمامة أبي بكر، فلو دلت هذه الآية على صحة إمامة عليّ بعد الرّسول صلّى اللّه عليه و آله لزم التناقض بين الآيتين و ذلك باطل، فوجب القطع بأنّ هذه الآية لا دلالة فيها على أنّ عليّا هو الامام بعد الرّسول.الخامس انّ عليّ بن أبي طالب كان أعرف بتفسير القرآن من هؤلاء الرّوافض، فلو كانت هذه الآية دالة على إمامته لاحتجّ بها في محفل من المحافل، و ليس للقوم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 357 أن يقولون إنّه تركه للتقية، فانّهم ينقلون عنه أنّه تمسك يوم الشّورى بخبر الغدير و خبر المباهلة و جميع فضائله و مناقبه و لم يتمسّك البتة بهذه الآية في إثبات إمامته، و ذلك يوجب القطع بسقوط قول هؤلاء الرّوافض لعنهم اللّه.السّادس هب أنّها دالة على إمامة عليّ لكنّا توافقنا على أنّها عند نزولها ما دلت على حصول الامامة في الحال، لأنّ عليّا ما كان نافذ التّصرف في الامة حال حياة الرّسول عليه الصّلاة و السّلام، فلم يبق إلّا أن تحمل الآية على أنّها تدلّ على أنّ عليّا سيصير إماما بعد ذلك، و متى قالوا ذلك فنحن نقول بموجبه و نحمله على إمامته بعد أبي بكر و عمر و عثمان، إذ ليس في الآية ما يدلّ على تعيين الوقت، فان قالوا: الامة في هذه الآية على قولين، منهم من قال: إنّها لا تدلّ على إمامة عليّ، و منهم من قال إنّها تدلّ على إمامته و كلّ من قال بذلك قال: إنّها تدلّ على إمامته بعد الرّسول من غير فصل: فالقول بدلالة الآية على إمامة عليّ لا على هذا الوجه قول ثالث، و هو باطل، لأنا نجيب عنه، فنقول: و من الذي أخبركم أنّه ما كان أحد في الامة قال هذا القول، و من المحتمل بل من الظاهر أنّه منذ استدلّ مستدلّ بهذه الآية على إمامة عليّ فانّ السائل يورد على ذلك الاستدلال هذا السؤال، فكان ذكر هذا الاحتمال و هذا السّؤال مقرونا بذكر هذا الاستدلال.السّابع أنّ قوله: إنّما وليكم اللّه و رسوله لا شك أنّه خطاب مع الامة، و هم كانوا قاطعين بأنّ المتصرف هو اللّه و رسوله، و إنّما ذكر اللّه هذا الكلام تطييبا لقلوب المؤمنين و تعريفا لهم بأنّه لا حاجة بهم إلى اتخاذ الأحباب و الانصار من الكفار، و ذلك لأنّ من كان اللّه و رسوله ناصرا له و معينا فأىّ حاجة له إلى طلب النصرة و المحبة من اليهود و النصارى، و إذا كان كذلك كان المراد بقوله: إنّما وليكم اللّه و رسوله، هو الولاية بمعنى النّصرة و المحبة، و لا شك أنّ لفظ الوليّ مذكور مرّة واحدة، فلما اريد هاهنا معنى النصرة امتنع أن يراد به معنى التصرف، لما ثبت أنّه لا يجوز استعمال اللفظ المشترك في مفهوميه معا.الثامن أنّه تعالى مدح المؤمنين في الآية السابقة بقوله: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 358 «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ» فاذا حملنا قوله: إنّما وليكم اللّه و رسوله، على معنى المحبّة و النصرة كان قوله:إنما وليكم اللّه و رسوله، يفيد فايدة قوله: يحبهم و يحبّونه أذلة على المؤمنين أعزّة على الكافرين، و قوله: يجاهدون في سبيل اللّه، يفيد فايدة قوله: يقيمون الصّلاة و يؤتون الزّكاة و هم راكعون، فكانت هذه الآية مطابقة لما قبلها مؤكّدة لمعناها فكان ذلك أولى، فثبت بهذه الوجوه أنّ الولاية المذكورة في هذه الآية يجب أن تكون بمعنى النصرة لا بمعنى التصرف.ثم قال الناصب أمّا الوجه الذي عوّلوا عليه و هو أنّ الولاية المذكورة في الآية غير عامة و الولاية بمعنى النصرة عامة فجوابه من وجهين.الاوّل أنّا لا نسلّم أنّ الولاية المذكورة في الآية غير عامة و لا نسلّم أنّ كلمة إنّما، للحصر و الدّليل عليه قوله: «إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ» و لا شك أنّ الحياة الدّنيا لها أمثال اخرى سوى هذا المثل، و قال: «إِنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ»* و لا شك أنّ اللّعب و اللّهو قد يحصل في غيرها.الثاني لا نسلّم أنّ الولاية بمعنى النصرة عامة في كلّ المؤمنين و بيانه أنّه تعالى قسم المؤمنين قسمين أحدهما الذين جعلهم موليا عليهم و هم المخاطبون بقوله إنما وليكم اللّه و الثاني الأولياء، و هم المؤمنون الذين يقيمون الصّلاة و يؤتون الزّكاة و هم راكعون، فاذا فسرنا الولاية هاهنا بمعنى النصرة كان المعنى أنّه تعالى جعل أحد القسمين أنصارا للقسم الثّاني، و نصرة القسم الثاني غير حاصلة لجميع المؤمنين و لو كان كذلك لزم في القسم الذي هم المنصورون أن يكونوا ناصرين لأنفسهم، و ذلك محال، فثبت أن نصرة أحد قسمى الامة غير ثابتة لكلّ الامة، بل مخصوصة بالقسم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 359 الثاني من الامة، فلم يلزم من كون الولاية المذكورة في هذه الآية خاصّة أن لا تكون بمعنى النصرة، و هذا جواب حسن دقيق لا بدّ من التّأمل فيه، انتهى كلامه هبط مقامه.أقول: و الجواب عن الوجه الأوّل أوّلا أنّ كون الولي في الآية السابقة و اللاحقة بمعنى الناصر لا دلالة فيه على كون المراد به في هذه الآية ذلك المعنى أيضا باحدى من الدلالات، و ما استدلّ به عليه من أنّه لو لا ذلك لزم إلقاء الكلام الأجنبيّ بين كلامين مسوقين لغرض واحد و ذلك في غاية الركاكة، ففيه منع الأجنبيّة أولا إذ الولاية بمعنى النصرة شأن من شئونات الولاية المطلقة، فحيث إنه سبحانه نهى عن اتخاذ الكفار أولياء أى أنصارا أثبت الولاية المطلقة لنفسه و لرسوله و للمؤمنين الموصوفين، و من المعلوم أنّ الولاية المطلقة أعني التصرف في امور المؤمنين على وجه الاطلاق شاملة على التصرف بالنصرة، فعلى ذلك يكون في الآية دلالة على كون اللّه و رسوله و المؤمنين الموصوفين ناصرين لساير المؤمنين على وجه الكمال، فعلى ذلك التئم أجزاء الكلام على أحسن اتساق و انتظام، و منع كون هذه الاجنبية موجبة للركاكة ثانيا، إذ المجانبة بينها ليست بأزيد من المجانية بين الشّرط و الجزاء في قوله تعالى: «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى  فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى  وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ» و على تقدير تسليم الرّكاكة فيكون ذلك اعتراضا على خليفتهم عثمان ثالثا، لظهور أنّ هذه الآيات الثلاث لم تنزل دفعة واحدة، بل قد نزلت تدريجا و نجوما، و قد جمعها عثمان بهذا الوجه و حرّف الكلم عن مواضعها و لم يرتّب الآيات كما هو حقّها.و ثانيا أنّ توافق الآيات و جريها على نسق واحد و إن كان مقتضيا لحمل الوليّ هاهنا على النّاصر و موجبا لظهوره فيه، إلّا أنّه إذا امتنع حمله عليه بمقتضى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 360 كلمة الحصر و الجملة الوصفيّة الظاهرتين في المعنى الآخر حسبما عرفت في تقريب الاستدلال و ستعرفه أيضا، فلا بدّ من رفع اليد عن ذلك الظهور، و بعبارة اخرى ظهور التّناسق يوجب حمله على النّاصر إلّا أنّه معارض بظهور الحصر و الوصف في المعنى الآخر ان لم يكونا نصّين فيه، و الثّاني أقوى من الأوّل فيجب المصير اليه.و عن الثّاني بأنّه إنّما يتمّ على مذهب من يجعل المشتقّ حقيقة في الحال كما هو الأشهر، و أمّا على مذهب من يجعله حقيقة في مطلق ما اتّصف بالمبدإ سواء كان في الماضي أو في الحال أو الاستقبال إذا كان محكوما عليه فلا، فيكون ذلك مثل قوله تعالى: «السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما» حيث إنّهم يستدلّون بهذه الآية على وجوب قطع يد السّارق، و لو لم يكن سارقا حين نزول الآية إلّا أنّ هذا القول لما كان غير مرضيّ عندنا على ما حقّقناه في حاشيتنا على القوانين و نبّهنا هناك أيضا على ضعف الاستدلال بآية السّرقة، فالأولى الاعراض عنه و الجواب على المذهب المختار الموافق للمشهور، و هو أنا لا ننكر كون المشتقّ حقيقة في الحال أى حال التّلبس، و لازمه الاتصاف بالولاية حال نزول الآية لظهور الجملات الخبريّة في كون حال التّلبس فيها هو حال النّطق إلا أنّا نقول:إنّ الحقيقة إذا كانت متعذّرة بما ذكره النّاصب من عدم الاتصاف بالولاية بمعنى التصرف حال النّزول، فلا بدّ من المصير إلى المجاز و هو المتلبس به في المستقبل، و أما ما ذكره من أنّا لو حملنا الولاية على النّصرة كانت الولاية حاصلة في الحال، ففيه أنّ حصول النصرة حين نزول الآية من المؤمنين الموصوفين بل و من الرّسول أيضا غير معلوم.فان قلت: سلّمنا و لكن بين المعنين فرق واضح، و هو أن تصرّفهم أعني المؤمنين حال النزول معلوم العدم و نصرتهم غير معلومة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 361 قلت: اللّازم في صحة الاطلاق الحقيقى للمشتقّ هو العلم بالاتصاف بالمبدإ حال الاطلاق، و عدم العلم به غير كاف في صحة الاطلاق، بل هو كالعلم لعدم الاتصاف يوجب مجازية الاطلاق، و بالجملة فقد تحقّق بما ذكرنا أنّ جعل الولي بمعنى النّاصر لا يكفي في صحة الاطلاق الحقيقي و أنّ ما اعترض به على جعله بمعنى المتصرف وارد على جعله بمعنى الناصر حرفا «1» بحرف. فاللّازم حينئذ حمله على المعني المجازي و هو المتّصف بالولاية أعمّ من أن يكون في الماضى و الحال و الاستقبال جميعا كما في اللّه و رسوله، و من أن يكون في خصوص الاستقبال كما في المؤمنين الموصوفين، و هذا كله مبني على المماشاة مع الخصم، و إلّا فنقول: إن المراد بالوليّ في الآية هو الأولى بالتّصرف كما هو أحد معانيه اللغويّة و عليه فالاعتراض ساقط من أصله كما لا يخفى.و عن الثّالث أوّلا بالنّقض، فانّه قد قال في تفسير قوله تعالى: «وَ لا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ السَّعَةِ» انّ المراد من اولى الفضل ابو بكر و كنى عنه بلفظ الجمع، و الواحد إذا كني عنه بلفظ الجمع دلّ على علوّ شأنه كقوله تعالى:______________________________ (1) لا يقال سلمنا ورود هذا الايراد على جعله بمعنى الناصر و لكنه لا يتوجه على جعله بمعنى المحب اذ المحبة قد كانت موجودة حال نزول الآية لانا نقول اولا انه استدل بالادلة الثمانية على اولوية ارادة الناصر بالنسبة الى المتصرف لا على اولوية ارادة المحب كما هو صريح كلامه في اصل العنوان، و ثانيا سلمنا ان غرضه الاستدلال على اولويتهما كليهما بالنسبة اليه حسبما يظهر من كلامه فى اصل العنوان و من اراداته المحبة بالنصرة و المحب بالناصر فى تضاعيف الادلة لكنا نقول انه ان اراد بالنصرة النصرة الناشئة عن المحبة و بالمحبة المحبة المشتملة على النصرة، و بعبارة اخرى معنى واحدا شاملا عليهما فيتوجه عليه الايراد كتوجهه على ارادة النصرة فقط حرفا بحرف و ان اراد بالمحبة مجرد الحب الخالى عن النصرة ففيه حينئذ انه مغاير للنصرة قطعا فلا وجه لعطفه عليه غير مرة فى كلامه لاستلزام ارادتها معا استعمال اللفظ فى اكثر من معنى واحد و هو غير مرضى عند المحققين و عنده أيضا حسبما صرح به فى كلامه و استدل به على عدم جواز ارادة الناصر و المتصرف معا، فافهم جيد، امنه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 362 «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ، إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ» فانظر انّ الشّخص الذي كناه اللّه سبحانه مع جلاله بصيغة الجمع كيف يكون علوّ شأنه انتهى.و ثانيا بالحلّ، و هو أنّ الأصل في الاستعمال و إن كان هو الحقيقة إلّا أنّه مع قيام القراين القطعية من الأخبار العامية و الخاصيّة على إرادة المعنى المجازي لابدّ من حمل اللفظ عليه، مضافا إلى ما في حسن التعبير بلفظ الجمع من اشتماله على التّعظيم و النكتة اللطيفة التي لا تخفى، و هي ما أشار إليه في الكشّاف، قال:فان قلت: كيف صحّ أن يكون لعليّ عليه السّلام و اللفظ لفظ الجماعة؟ قلت: جي ء به على لفظ الجمع و إن كان السبب فيه رجلا واحدا ليرغب النّاس في مثل فعله فينالوا مثل ثوابه و لينبّه على أنّ سجيّة المؤمنين لا بدّ أن يكون على هذه الغاية من الحرص على البرّ و الاحسان و تفقد الفقراء حتّى أن لزمهم أمر لا يقبل التأخير و هم في الصّلاة لم يؤخّروه إلى الفراغ منها انتهى.و عن الرابع بأنّه مما تضحك منه الثكلى، لانّه خلاف ما اتفقت عليه الامة، أما الخاصة فلأنهم اتفقوا على أنّ الآية أعنى قوله: يا أيها الذين آمنوا من يرتداه، إنما هي إشارة إلى ظهور الدّولة الحقة القاهرة و إلى رجعة آل محمّد و سلطنتهم سلام اللّه عليه و عليهم، و عليه قد دلت الاخبار المتظافرة من طرقهم و من طريق العامة كما رواها فى غاية المرام، أو إلى أنّ المراد بالمرتدّين هم الناكثون و القاسطون و المارقون، و بقوم يحبّهم و يحبّونه، هم أمير المؤمنين عليه السّلام و أصحابه كما فى أخبار اخر و أمّا العامة فلاتفاقهم على أنّ خلافة أبي بكر كانت مستندة إلى البيعة لا إلى النّص و أيضا لو كان الآية دالّة على صحّة خلافته للاستدلال بها يوم السّقيفة و ليس فليس، و العجب كل العجب أنّ النّاصب يقول: إنّ المراد بقوم يحبّهم و يحبّونه هو ابو بكر و أصحابه، و الشّيعة يقولون: إنّ هؤلاء داخلون في قوله: من يرتدّ منكم عن دينه و إنّ المراد بالمرتدّين هم الغاصبون لحقّ آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله فانظر ما ذا ترى من التّفاوت بين القولين و يأتي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 363 إنشاء اللّه تحقيق ابطال مقال هذا الناصب في هذه الآية بما لا مزيد عليه في شرح الفصل الثامن من الخطبة المائة و الحادية و التسعين.و عن الخامس بأنّ عدم تمسّكه سلام اللّه عليه بهذه الآية ممنوع، بل قد تمسك بها كما تمسك بخبر الغدير و المباهلة و غيرهما، و قوله: و لم يتمسك البتة بهذه الآية إن أراد به عدم ورود تمسكه بها في أخبارهم فهو مسلّم إلّا أنّه لا يوجب القطع بعدم التمسّك، إذ جلّ مسائل الحقّة لم يرد به رواية منهم، و هو لا يدلّ على انتفاء تلك المسائل واقعا و إن أراد به عدم ورود خبر على ذلك من طرق الخاصّة كوروده في تمسّكه بخبر الغدير و المباهلة، ففيه منع ذلك، لورود تمسكه بها في بعض أخبارهم مثل ورود التمسك بغيرها، و هو ما رواه في كتاب غاية المرام من مجالس الشيخ باسناده إلى أبي ذر في حديث منا شدة أمير المؤمنين عليه السّلام عثمان و الزّبير و عبد الرحمن بن عوف و سعد بن أبي وقاص يوم الشّورى و احتجاجه عليهم بما فيه من النّصوص من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و الكلّ منهم يصدّقه فيما يقوله، فكان فيما ذكره عليه السّلام: فهل فيكم أحد آتى الزّكاة و هو راكع فنزلت فيه: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» غيرى؟ قالوا: لا، و في ذلك الكتاب أيضا عن ابن بابويه باسناده عن أبي سعيد الوراق عن أبيه عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السّلام في حديث منا شدة عليّ عليه السّلام لأبي بكر حين ولى أبو بكر الخلافة و ذكر عليه السّلام فضائله لأبي بكر و النّصوص عليه من رسول اللّه فكان فيما قال له: فانشدك باللّه ألي الولاية من اللّه مع ولاية رسول اللّه في آية زكاة الخاتم أم لك؟ قال: بل لك، فقد ظهر ممّا ذكرنا غفلة النّاصب اللعين عن أخبار الشّيعة و لا غرو في ذلك فانّه جاهل بما هو أعظم من ذلك و ليس ذلك من الظالمين ببعيد.و عن السّادس أوّلا بمنع عدم ثبوت الولاية له عليه السّلام حال نزول الآية، لما قد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 364 ذكرنا سابقا أنّ المراد بالولي هو الأولى بالتّصرف، و هذا المعنى كان حاصلا له حال النزول، و ثانيا سلّمنا أنّ الآية مفيدة لكونه وليا في المستقبل نظرا إلى كون الوليّ بمعنى المتصرف، إلّا أنّا نمنع قوله. و نحمله على إمامته بعد أبي بكر و عمر و عثمان اه، إذ الآية كما هي مثبتة لامامته عليه السّلام، كذلك نافية للامامة عن غيره حسبما حققناه في تقريب الاستدلال و سنحقّقه أيضا بما لا مزيد عليه، و عليه فلا يبقى للثّلاثة خلافة حتّى يتأخّر عليّ عليه السّلام عنهم أو يتقدّم عليهم و هو ظاهر، و ثالثا أنّ قوله: فانّ المحتمل اه، واضح الفساد، إذ مجرّد احتمال الخلاف لا يوجب القدح في حجّية الاجماع، و إلا لم يسلم شي ء من الاجماعات للحجية، و العجب كلّ العجب أنّ الناصب اللّعين يسقط الاجماع عن الحجّية هنا بمجرّد احتمال المخالف، و يحتج له كغيره على خلافة أبي بكر مع وجود الخلاف القطعي المحقق هناك من غير واحد من أعاظم الصّحابة، فكيف يكون الاجماع على البيعة حجة مع وجود الخلاف القطعي و لا يكون ذلك دليلا بمجرّد احتمال الخلاف.و عن السّابع أنّا قد ذكرنا سابقا أنّ التّصرف بالنّصرة شأن من شئونات الولاية المطلقة و عليه فتطيب قلوب المؤمنين كما يحصل بتعريفهم كون اللّه و رسوله ناصرا لهم كذلك يحصل بتعريفهم كونه سبحانه و رسوله أولى بالتّصرف فى أرواحهم و أبدانهم و متصرفا فيهم بالنصرة و بغير النصرة في جميع حالاتهم و أطوارهم، بل حصول التطيب بالثّاني أقوى و آكد من حصوله بالأوّل كما هو غير خفيّ على العارف الفطن.و عن الثّامن أنّ الآيتين لا ربط لاحداهما بالاخرى، و لا داعي إلى تكلف التطبيق بينهما، إذ كلّ منهما مسوقة لمقصود غير ما قصد بالاخرى، مضافا إلى ما في المناسبة التي أبدئها بينهما من سخافة لا تخفى هذا.و بقى الكلام في الوجهين اللذين أجاب بهما النّاصب اللعين عمّا عوّل عليه أصحابنا من كون الولاية المذكورة في الآية غير عامة، و الولاية بمعنى النّصرة عامة فاقول: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 365 أما الوجه الأوّل ففيه أنّه إن أراد بقوله: لا نسلّم أنّ كلمة انّما للحصر عدم إفادتها الحصر في خصوص تلك الآية فيتوجّه عليه أنه لا يناسب على ذلك الاستدلال له بالآيتين، لعدم دلالة عدم إفادتها للحصر فيهما على زعمه عدم إفادتها له في هذه الآية بشي ء من الدّلالات، و إن أراد به عدم إفادتهما مطلقا كما هو الظاهر من كلامه، ففيه مضافا إلى أنّه خلاف ما صرّح به نفسه في تفسير قوله: «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى  إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ»* أوّلا أنّ المتبادر منها هو الحصر فيكون حقيقة فيه، لأنّ التبادر علامة الحقيقة، و ثانيا أنّ المشهور بين الاصوليّين و اللغويين و النّحويين هو ذلك، و إليه ذهب الجوهري و صاحب القاموس و حكى عن البيضاوي في المنهاج، و السّكاكي في المفتاح، و القزويني في الايضاح، و إليه ذهب من أصحابنا رضوان اللّه عليهم الشيخ و المحقّق و العلامة و الطبرسي و الطريحي و العميدي و نجم الأئمة الرّضي و غيرهم بل قد ادعى عليه الاتفاق جماعة منّا و منهم، منهم العلامة في التّهذيب قال: إنّما للحصر بالنقل عن أهل اللغة، و في النّهاية قال أبو علي الفارسي: إنّ النحاة أجمعوا عليه و صوّبهم فيه و نقله و قوله حجة، و الطريحي في مجمع البحرين قال: و إنّما المتكرّر في الكتاب و السنة و كلام البلغاء فهي على ما نقل عن المحققين موضوعة للحصر عند أهل اللغة، و لم نظفر بمخالف لذلك و استعمال العربيّة و الشّعراء و الفصحاء إيّاها بذلك يؤيّده انتهى.و عن الأزهري في كتاب الزّهر عن أهل اللغة أنّ إنّما يقتضى ايجاب شي ء و نفي غيره، و في التّلخيص تبعا للمفتاح في مقام الاستدلال لافادتها للحصر قال لتضمّنه معنى ما و إلّا، لقول المفسرين:«إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ»* بالنّصب معناه ما حرّم اللّه عليكم إلّا الميتة، و هو المطابق لقرائة الرّفع و لقول النّحاة: إنّما لاثبات ما يذكر بعده و نفى ما سواه انتهى، و مع ذلك كلّه لا وجه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 366 لمنع إفادتها الحصر إذ قول اللغوى الواحد معتبر في باب الأوضاع فضلا عن الشّهرة المحصّلة و الاتفاقات المحكيّة مضافا إلى الأدلة التي استدلوا بها في كتب الاصول و البيان و النّحو و غيرها.و امّا الآيتان اللتان استدل بهما ففيهما أولا منع عدم إفادتهما الحصر فيهما و لو بالتّأويل القريب يشهد بذلك وقوع كلمة ما و إلّا عوضها فى الآية الاخرى و هو قوله: «وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ».إذ لا خلاف فى افادتها للحصر و ثانيا سلّمنا ذلك إلّا أنّهما لا تثبتان الدّعوى لكونهما أخصّ من المدّعى حسبما أشرنا إليه سابقا و ثالثا أن الاستعمال أعمّ من الحقيقة، و المجاز خير من الاشتراك، فقد تحصّل ممّا ذكرنا كله أنّها حقيقة فى الحصر فتكون مجازا في غيره فبطل القول بكونه حقيقة في الثّاني كما حكى عن الامدى و أبى حيان و غيرهما، و القول بكونها مشتركة بينهما بالاشتراك اللفظى كما هو محتمل كلام الفيومى فى المصباح، و تفصيل الكلام زيادة عن ذلك فليطلب من مواضعه.و أمّا الوجه الثّاني ففيه أنّ جعل المؤمنين على قسمين أحدهما الناصرون و الآخر المنصورون لا يسمن و لا يغنى من جوع بيان ذلك أنّ كلمة إنّما مفيدة للحصر و مقتضية لاثبات الولاية للّه و لرسوله و للمؤمنين الموصوفين نافية لها عمّن سواهم، فمقتضى الآية بحكم أداة الحصر هو اختصاص الولاية لهؤلاء الثلاثة و هو إنّما يتمّ لو جعل المراد بالآية الأولى بالتّصرف بخلاف ما لو اريد بها النّصرة، ضرورة عدم اختصاص النصرة بهم بل يعمهم و غيرهم من المؤمنين الغير الموصوفين بالصّفة المذكورة لحصولها منهم و من غيرهم و حينئذ فلا يكون للحصر فايدة و هذا معنى قولنا: إنّ الولاية بمعنى النصرة عامة من حيث عدم اختصاصها بالمؤمنين المتّصفين بايتاء الزّكاة فى حال الرّكوع و ليس معناه أنها عامة لجميع المؤمنين حتّى يعترض عليه بجعلهم على قسمين و تخصيصها بأحد القسمين كما توهمه الناصب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 367 لا يقال: إنّ هذا يتمّ لو جعل جملة و هم راكعون حالية، و أمّا لو جعلت معطوفة فلا.لانا نقول: لا يجوز جعلها عطفا لأنّ الصّلاة قد تقدّمت و هى مشتملة على الرّكوع فيكون إعادة ذكر الرّكوع تكرارا، فوجب جعلها حالا أى يؤتون الزّكاة حالكونهم راكعين و قد وقع الاجماع على أنّ ايتاء الزّكاة حال الرّكوع لم يكن إلّا من عليّ عليه السّلام، فقد تحقق ممّا ذكرنا كله أنّ الآية الشريفة من أقوى الدلايل على خلافة أمير المؤمنين عليه السّلام و أنّ اعتراضات الناصب اللعين أو هن من نسج العنكبوت فهو من: «الْأَخْسَرينَ  قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ» و أقول على رغم الناصب:يا من بخاتمه تصدّق راكعا         إنّى ادّخرتك للقيامة شافعا       اللّه عرّفني و بصّرنى به          فمضيت فى دينى بصيرا سامعا   و منها [آية الإطاعة]:قوله تعالى: «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»: تقريب الاستدلال أنّه سبحانه أمر بطاعة اولى الامر كما أمر بطاعة الرّسول، و هو يقتضى عموم طاعتهم حيث إنّه سبحانه لم يخصّ طاعتهم بشي ء من الاشياء ففى فقد البيان منه تعالى دلالة على ارادة الكلّ و إذا ثبت ذلك لا بدّ و أن يكون وليّ الامر معصوما عن الخطاء، إذ مع عدم عصمته عن الخطاء لم يؤمن من وقوع الخطاء منه، و على تقدير وقوع الخطاء منه يلزم أن يكون قد أمرنا اللّه بمتابعته فيلزم منه أمره سبحانه بالقبيح و هو محال، فثبت أن أمره سبحانه بمتابعة اولى الامر و طاعتهم مستلزم لعصمتهم، و إذا ثبت دلالة الآية على العصمة و عموم الطاعة ثبت أنّ المراد باولى الامر فيها الأئمة عليهم السّلام، إذ لا أحد يجب طاعته على ذلك الوجه بعد النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله إلّا هم سلام اللّه عليهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 368 و بهذا التّقرير ظهر ضعف ما ذهب إليه العامة من حمل أولى الأمر على المتخلّفين الثّلاثة كما ذهب إليه منهم طائفة، و حمله على امراء السّرايا كما ذهبت إليه طائفة اخرى، و على علماء العامة كما هو مذهب طائفة ثالثة، ضرورة انتفاء العصمة عنهم جميعا مضافا إلى عدم وجوب طاعة الامراء كالعلماء على نحو العموم باتّفاق منّا و منهم، و إنّما طاعة الامرآء واجبة فيما تعلّق بإمارتهم، و طاعة العلماء كذلك في الأحكام الشّرعيّة، على أن الامرآء كالعلماء ربّما يختلفون في الآراء، ففي طاعة بعضهم عصيان بعض، و إذا أطاع المؤمن بعضهم عصى الآخر لا محالة هذا.و ذهب النّاصب فخر المشكّكين إلى أنّ المراد بأولى الأمر أهل الحلّ و العقد و أنّ الآية دالة على أنّ اجماع الامة حجّة حيث قال بعد ما أثبت دلالة الآية على وجوب عصمة اولى الأمر بمثل ما أثبتناه ما هو صريح عبارته: فثبت قطعا أنّ اولى الأمر المذكور في هذه الآية لا بدّ و أن يكون معصوما قطعا، ثمّ نقول: ذلك المعصوم إمّا مجموع الامة أو بعض الامة لا جايز أن يكون بعض الامة لأنّا بيّنا أن اللّه تعالى أوجب طاعة اولى الأمر في هذه الآية قطعا، و ايجاب طاعتهم قطعا مشروط بكوننا عارفين بهم قادرين على الوصول إليهم و الاستفادة منهم، و نحن نعلم بالضّرورة أنّا في زماننا هذا عاجزون عن معرفة الامام المعصوم، عاجزون عن الوصول إليهم عاجزون عن استفادة الدين و العلم منهم، و إذا كان الأمر كذلك علمنا أنّ المعصوم الذي أمر اللّه المؤمنين بطاعته ليس بعضا من أبعاض الامة، و لا طائفة من طوايفهم، و لما بطل هذا وجب أن يكون ذلك المعصوم الذي هو المراد بقوله و اولى الأمر أهل الحلّ و العقد من الامة و ذلك يوجب القطع بأنّ اجماع الامة حجّة.ثمّ إنّه بعد طائفة من الكلام في النقض و الابرام في ذلك المرام قال:و أمّا حمل الآية على ما تقوله الرّوافض ففي غاية البعد لوجوه.أحدها ما ذكرناه أنّ طاعتهم مشروطة بمعرفتهم و قدرة الوصول إليهم، فلو أوجب علينا طاعتهم قبل معرفتهم كان هذا تكليف ما لا يطاق، و لو أوجب علينا طاعتهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 369 إذا صرنا عارفين بهم و بمذاهبهم صار هذا الايجاب مشروطا، و ظاهر قوله: أطيعوا اللّه و أطيعوا الرّسول و أولى الأمر منكم، يقتضى الاطلاق، و أيضا ففي الآية ما يدفع هذا الاحتمال، و ذلك لأنّه تعالى أمر بطاعة الرّسول و طاعة اولى الأمر فى لفظة واحدة و هو قوله: و أطيعوا الرّسول و اولى الأمر منكم، و اللّفظة الواحدة لا يجوز أن تكون مطلقة و مشروطة، فلما كانت هذه اللّفظة مطلقة في حقّ الرّسول وجب أن تكون مطلقة في حقّ اولى الأمر.الثّاني أنّه تعالى أمر بطاعة اولى الأمر، و أولو الأمر جمع و عندهم لا يكون في الزّمان إلّا إمام واحد و حمل الجمع على الفرد خلاف الظاهر.و ثالثها أنه قال: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ».و لو كان المراد بأولى الأمر الامام المعصوم لوجب أن يقال: فان تنازعتم في شي ء فردّوه إلى الامام، فثبت أنّ الحقّ تفسير الآية بما ذكرناه، انتهى كلامه هبط مقامه.أقول: و أنت خبير بما فيما ذهب اليه من الضعف و الفساد.أما اولا فلأنّ ما ذكره من دلالة الآية على حجيّة الاجماع، إمّا أن يكون مراده به إجماع جميع الامة كما هو المستفاد من صدر كلامه و ذيله أعني قوله:الآية دالة على أنّ إجماع الامة حجّة و قوله: و ذلك يوجب القطع بأنّ إجماع الامة حجة، و إمّا أن يكون مراده به خصوص إجماع أهل الحلّ و العقد و هم المجتهدون و هو الأظهر بملاحظة قوله: فوجب أن يكون ذلك المعصوم أهل الحلّ و العقد، فان كان مراده به الأوّل، ففيه أنّ إجماع جميع الامة لا يمكن انعقاده إلى يوم القيامة فكيف يحمل الآية على غير الممكن، و ذلك لأنّ امّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله كلّ من تابعه إلى يوم القيامة و كلّ موجود في عصره فانّه بعض الامة، و إن كان مراده به الثّاني، ففيه أنّه لم يقم دليل على عصمة أهل الحلّ و العقد فلا يمكن حمل المعصوم الذي هو المراد بقوله و اولي الامر على ما حققناه و حققه عليهم بل لم يقم دليل على عصمة جميع الامة أيضا و إن استدلوا عليها بما رووه عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله من قوله: لا يجتمع امّتى على الخطاء أو على خطاء، و قوله صلّى اللّه عليه و آله لا يجتمع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 370 امّتي على الضّلالة، و قوله: سألت ربّي أن لا يجمع امّتي على الضّلالة فأعطانيها إلى غير ذلك من الاخبار التي استدلّوا بها في باب حجيّة الاجماع الغير النّاهضة لاثبات الدّعوى من حيث ضعف سندها و دلالتها من وجوه عديدة، على ما حقّقه أصحابنا رضوان اللّه عليهم في كتبهم الاصوليّة.و أمّا ثانيا فلانّ المراد من المؤمنين المخاطبين. بقوله: يا أيّها الذين آمنوا أطيعوا اللّه الآية: إمّا المجتهدون خاصّة، أو المقلّدون خاصّة، أو الاعمّ الشّامل للجميع، و لا يمكن إرادة واحد من الاولين لما فيه من التّخصيص الذي هو خلاف الاصل، مضافا إلى استلزامه اختصاص وجوب طاعة اللّه و رسوله باحدى الطائفتين، و إلى استلزامه حجيّة إجماع العوام على تقدير إرادة الثّاني، لانّ المخاطبين بقوله: فان تنازعتم في شي ء، هم المخاطبون الاولون، و مفهومه عدم وجوب الردّ إلى اللّه و الرّسول حين الاتفاق فيلزم حجية إجماع العوام حينئذ و لا يقول به الخصم، و إذا لم يمكن إرادة أحد الاوّلين تعيّن إرادة الثّالث أعني جميع المؤمنين الشّاملين للمجتهدين و المقلّدين، و عليه فلا بدّ و أن يكون أولو الامر غير المجتهدين، لئلا يلزم اتّحاد المطيع و المطاع، مع أنّ ظاهر اللفظ أيضا المغايرة فتعيّن أنّ المراد باولى الامر الائمة المعصومون و بطل ما توهّمه الناصب من حمله على أهل الحلّ و العقد و هذا تحقيق نفيس فافهمه جيّدا هذا.و أمّا الوجوه الثّلاثة التي استبعد بها حمل اولى الامر في الآية على الائمة، فيتوجه على أوّلها أولا «1» أنّه مشترك الورود، إذ كما أنّ طاعة الامام المعصوم موقوف على معرفته و على قدرة الوصول إليه و استفادة الأحكام منه، فكذلك طاعة أهل الحلّ و العقد موقوفة على معرفتهم و على قدرة الوصول إليهم و استفادة الأحكام منهم و كما أنّا عاجزون في زماننا هذا عن الوصول إلى حضرة الامام عليه السّلام و عن استفادة الدّين و العلم منه فكذلك عاجزون عن الوصول إلى حضرة جميع أهل الحلّ و العقد و عن استفادة العلم منهم و الاطلاع على آرائهم و إن كان عجزنا في______________________________ (1) هذا ايراد نقضى، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 371 الأوّل مستندا إلى غيبته عليه السّلام، و في الثّاني إلى كثرتهم و انتشارهم في شرق الارض و غربها.و ثانيا «1» أنّ توقف طاعة اولى الأمر على معرفتهم و استفادة الأحكام منهم لا يوجب كون وجوبها مشروطا بذلك، و إنّما هي من مقدّمات الوجود، و بالجملة إطاعة اولى الأمر واجب مطلق، و الواجب المطلق تحصيل مقدّماته على عهدة المكلف، فيجب تحصيل العلم برأيهم حتّى يطيعهم، و عجزنا في هذا الزّمان عن الوصول إلى حضرة وليّ الأمر و عن العلم برأيه إنّما هو مستند إلى أنفسنا، لأنّه إذا كنا نحن السّبب في استتاره فكلّ ما يفوتنا من الانتفاع به و بتصرّفه و بما معه من الاحكام يكون قد أتينا من قبل نفوسنا فيه، و لو أزلنا سبب الاستتار لظهر و انتفعنا به و أدّى إلينا الحقّ الذي عنده و تمكنّا من طاعته و امتثاله، هذا كله مضافا إلى عدم تمشى ما ذكره في زمان حضور الائمة فلم يكن مانع يومئذ عن حمل اولى الامر عليهم، و إنّما المانع الذي توهّمه النّاصب و هو العجز عن الوصول إلى وليّ الامر مختصّ بزمان الغيبة الكبرى فدليله أخصّ من مدّعاه.و على الثّاني أولا نمنع أنّه لا يكون في الزّمان إلا إمام واحد، فانّه متعدّد في زمان الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و من بعده من الائمة، لوجود أولادهم المعصومين معهم و ثانيا أنّ الجمع باعتبار تعدّدهم و ان تعدّدت الازمنة، و لا دلالة في الآية على أنّ طاعتهم جميعا لا بدّ و أن يكون في زمان واحد، لامكان حصولها تدريجا كما وجد واحد منهم و ثالثا بعد الاغماض عمّا ذكر أنّ حمل الجمع على الفرد و إن كان خلاف الظاهر إلا أنّه مع قيام المقتضي عليه لا ضير فيه بل اللّازم حينئذ المصير إليه و المقتضى في المقام موجود، و هو أنّك قد عرفت أنّ وليّ الامر لا بدّ و أن يكون معصوما، و قد عرفت انحصار العصمة فيهم و بطلان ما توهّمه النّاصب كغيره من وجودها في الاجماع، فلا بدّ أن يكون المراد من اولى الامر الامام المعصوم و إن كان استعمال______________________________ (1) هذا جواب بالحل منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 372 الجمع في الفرد خلاف الظاهر كما توهّمه النّاصب.و على الثّالث أنّه غير مفهوم المراد إذ لا ملازمة بين كون المراد من اولي الامر الامام المعصوم و بين وجوب أن يقال: فان تنازعتم في شي ء فردّوه إلى الامام، اللّهم إلّا أن يوجّه بأن مراده أنّه لو كان المراد من اولى الامر الامام المعصوم لوجب أن يقال:فان تنازعتم في شي ء فردّوه إلى اللّه و إلى الرّسول و إلى اولى الامر منكم، و حيث لم يقل كذلك علم أنّ اولى الامر داخلون في المخاطبين بقوله: فان تنازعتم، فيكون ذلك قرينة على أنّ المراد باولى الامر في قوله: و أطيعوا الرّسول و اولى الامر منكم، هو أهل الحلّ و العقد، و الجواب انّا قد بيّنا سابقا أنّ الظاهر أنّ المخاطبين بقوله: فان تنازعتم، هم المخاطبون بقوله: يا أيّها الذين آمنوا، فكما أنّ اولى الامر خارجة عن الخطاب الاوّل قطعا حسبما ذكرنا سابقا، فكذلك خارجة عن ذلك الخطاب أيضا، و أمّا عدم ذكر الرّد إليهم هنا فلا غناء ذكر الرّد إلى الرّسول عن الرّد إليهم، لانّ الرّد إلى الائمة القائمين مقام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بعد وفاته هو مثل الرّد إلى الرّسول في حياته لانهم الحافظون لشريعته و الهادون لامّته فجروا مجراه فيه.لا يقال: هذا الكلام جار في الرّد إلى الرّسول أيضا، لأنّ الرّد إليه ردّ إلى اللّه فلم لم يستغن عنه بذكره؟لانّا نقول: إنّ المراد بالرّد إلى اللّه هو الرّد إلى كتاب اللّه، و بالردّ إلى الرّسول هو الرد إلى السّنة، و من المعلوم عدم وفاء الكتاب بالمتنازعات و عدم كفايته في رفع النّزاغ عنها، إذ الاحكام المشتمل عليها الكتاب أقلّ قليل من الاحكام، فلا يغني ذكر الرد إليه عن ذكر الرد إلى السّنة المشتملة على جميع الاحكام الشّرعية الكافية في رفع النزاع عنها إلا قليل منها هذا.و يؤيّد «1» ما ذكرنا أعني كون الردّ إلى اولي الامر مرادا بالآية أيضا ما رواه______________________________ (1) و انما جعلناه مؤيد العدم كونه حجة على الناصب اللعين و ان كان من اقوى الادلة عندنا منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 373 عليّ بن إبراهيم القميّ في تفسيره عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: نزل فان تنازعتم في شي ء فارجعوه إلى اللّه و إلى الرّسول و إلى أولى الامر منكم، و هو يدلّ على أنّ في مصحفهم عليهم السّلام كان قول و إلى اولى الامر منكم، و إن عدم وجوده في المصاحف التي بأيدينا من اسقاط المحرّفين الذين جعلوا القرآن عضين، و اعتاضوا الدّنيا بالدّين، فقد تحقّق و اتّضح ممّا ذكرنا أنّ الآية الشّريفة نصّ ظاهر جليّ لو لا اتّباع الهوى من امثال النّاصب اللّعين. «أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً».و منها [آية الإبلاغ]:قوله تعالى: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» فقد ذهب الخاصّة ككثير من العامة إلى أنّها نزلت في عليّ عليه السّلام، و رووا في ذلك أخبارا كثيرة، مثل ما رواه الفخر الرّازي بعد ما ذكر وجوها سخيفة في شأن النزول قال: العاشر نزلت الآية في فضل عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و لما نزلت هذه الآية أخذ بيده، و قال: من كنت مولاه فعليّ مولاه اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه، فلقاه عمر فقال: هنيئا لك يا بن أبي طالب أصبحت مولاى و مولى كلّ مؤمن و مؤمنة، و هو قول ابن عباس و البراء بن عازب و محمّد بن عليّ.و في غاية المرام من تفسير الثّعالبي في تفسيره هذه الآية قال: قال أبو جعفر محمّد بن عليّ عليهما السّلام: معناه بلّغ ما انزل إليك من ربّك في فضل عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و في نسخة اخرى أنّه عليه السّلام قال: يا أيّها الرّسول بلّغ ما انزل إليك في عليّ، و قال:هكذا نزلت، رواه جعفر بن محمّد، فلما نزلت هذه الآية أخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بيد عليّ عليه السّلام و قال: من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه.و في كتاب فصول المهمة للمالكي قال روى الامام أبو الحسن الواحدي في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 374 كتابه المسمّى بأسباب النزول يرفعه بسنده إلى أبي سعيد الخدري رضي اللّه عنه قال:نزلت هذه الآية: يا أيّها الرّسول بلغ ما انزل إليك من ربّك يوم غدير خم في عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، إلى غير ذلك من الاخبار المروية من طرق العامة البالغة حدّ الاستفاضة و المراد من قوله: بلّغ ما انزل، هو تبليغ ولاية عليّ عليه السّلام إلى النّاس و قد بلغه و أدّاه حيث نزل بالغدير و أخذ بيده و قال: أيّها النّاس أ لست اولى بكم من أنفسكم قالوا: بلى يا رسول اللّه، قال: من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه، اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادر الحق معه كيف ما دار، و في ذلك اليوم قال حسان بن ثابت:يناديهم يوم الغدير نبيّهم          بخم و اكرم بالنّبي مناديا       يقول فمن مولاكم و وليكم          فقالوا و لم يبدوا هناك التّعاديا       الهك مولانا و أنت وليّنا         و لن تجدن منّا لك الدّهر عاصيا       فقال له قم يا عليّ فانّني          رضيتك من بعدي اماما و هاديا       فمن كنت مولاه فهذا وليّه          فكونوا له انصار صدق مواليا       هناك دعا اللهمّ وال وليّه          و كن للذي عادى عليّا معاديا   و قال قيس بن سعد:قلت لما بغى العدوّ علينا         حسبنا ربّنا و نعم الوكيل        حسبنا ربّنا الذي فتق النصرة         بالامس و الحديث طويل        و عليّ امامنا و امام          لسوانا أتى به التّنزيل        يوم قال النّبي من كنت مولاه          فهذا مولاه خطب جليل        انّما قاله النّبي على الامة         حتما ما فيه قال و قيل    و المراد من المولى في قوله: من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه، هو الاولى بالتّصرف بقرينة قوله أ لست أولى اه، و لعدم صلاحيّة إرادة غير هذا من معانيه الستّة، و هو المعتق و المعتق و الجار و الحليف و النّاصر، أمّا الاربعة الاول فواضح، و أمّا الخامس فلعدم احتياجه إلى البيان سيّما و قد قال اللّه تعالى: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 375 «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ».و يؤيّد إرادة ذلك المعنى اقتران هذه الجملة ببعض القرائن الموجودة في بعض طرق ذلك الحديث.و هو ما رواه عليّ بن أحمد المالكي من أعيان علماء العامة قال: روى الحافظ أبو الفتوح سعد بن أبي الفضائل بن خلف العجلي في كتابه الموحد في فضل الخلفاء الاربعة رضى اللّه عنهم، يرفعه بسنده إلى حذيفة بن أسد الغفاري و عامر بن ليلى بن حمزة، قالا: لما صدر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من حجة الوداع و لم يحجّ بعد غيرها أقبل حتّى إذا كان بالجحفة «1» و هى عن سمرات  «2» متقاربات بالبطحاء أن لا ينزل تحتهنّ أحد حتّى إذا أخذ القوم منازلهم أرسل فقمّ ما تحتهنّ حتّى نودي بالصّلاة صلاة الظهر عمد إليهن فصلى بالنّاس تحتهن، و ذلك يوم غدير خم، ثمّ بعد فراغه من الصّلاة قال: أيّها النّاس إنّه قد نبّأني اللطيف الخبير أنّه لن يعمر نبيّ إلا نصف عمر النّبيّ الذي كان قبله و إنّى لاظن أنّى ادعى فاجيب. فانّى مسئول و أنتم مسئولون هل بلّغت فما أنتم قائلون؟ قالوا: نقول: قد بلّغت و جهدت و نصحت و جزاك اللّه خيرا، قال: ألستم تشهدون أن لا إله إلا اللّه و أنّ محمّدا «رسول اللّه خ» عبده و رسوله، و أن جنّته حقّ و أنّ ناره حقّ، و البعث بعد الموت حقّ؟ قالوا: بلى نشهد، قال:اللهمّ اشهد، ثمّ قال: أيها النّاس ألا تسمعون ألا فانّ اللّه مولاى و أنا أولى بكم من أنفسكم ألا و من كنت مولاه فعليّ مولاه، و أخذ بيد عليّ عليه السّلام فرفعها حتّى نظرها______________________________ (1) قال فى القاموس الجحفة كانت قرية جامعة على اثنين و ثمانين ميلا من مكة و كانت تسمى مهيعة و الخم على ثلاثة اميال من الجحفة و قال ابن شهر آشوب فى المناقب الغدير فى وادى الاراك على عشرة فراسخ من المدينة و على أربعة اميال من الجحفة عند شجرات خمس دوحات عظام و قوله و هى عن سمرات هكذا فى النسخة و الظاهر انه تحريف من النساخ و لعل الاصل و نهى عن سمرات و يكون قوله ان لا ينزل تحتهن تفسير له و الفقم بالضم جانبا الفم و لعل المراد هنا جانباهن، منه أقول: هكذا ذكره المصنف اعلى اللّه مقامه فى الحاشية لكن الظاهر ان الفاء من قوله:فقم، ليست جزءا للكلمة، و القم بمعنى الكنس، فمعنى فقم ما تحتهن أى فكنس ما تحتهن «المصحح» (2) واحدتها سمرة شجر معروف، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 376 القوم، ثمّ قال: اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه.فانّ قراين الدّلالة على المعنى المقصود في هذه الرّواية غير خفيّة منها جمعه صلّى اللّه عليه و آله بين التّنبيه على الولاية و بين اصول العقائد من التّوحيد و النّبوة و المعاد، فيعلم منه أنّ المراد بالمولى هو الامام الأولى بالتّصرف، إذ هو الذي يليق بان يعتقد به بعد الاعتقاد بالتّوحيد و الرسالة و منها تصدير كلامه صلّى اللّه عليه و آله بحرف التّنبيه  «1» ثمّ توكيدها بتكرارها تنبيها على عظم المقصود، و من المعلوم أن النّصرة لا يليق بأن يبالغ فيها تلك المبالغة و يهمّ بها ذلك الاهتمام و منها حثهم على الاستماع بقوله ألا تسمعون، إلى غير هذه من وجوه الدلالة.و بالجملة فقد تحقّق ممّا ذكرنا كله أنّه لا غبار على دلالة الآية على خلافته عليه السّلام و لو بمعاونة الأخبار المفسرة المستفيضة العاميّة و الخاصيّة كما ظهر دلالة تلك الأخبار و غيرها من أحاديث الغدير المتواترة على المدّعى لو لم نقل بكونها صريحة في إثبات الدّعوى.و أنت بعد الخبرة بما تلوناه عليك تقدر على دفع ما أورده بعض النّواصب علينا في الاستدلال بهذه الأخبار.منها ما ذكره الشّارح القوشجي في شرح التّجريد عند شرح قول المحقّق الطوسي: و لحديث الغدير المتواتر، حيث قال: و أجيب بأنّه غير متواتر بل هو خبر واحد في مقابلة الاجماع كيف؟ و قد قدح في صحته كثير من أهل الحديث، و لم ينقله المحققون منهم كالبخارى و مسلم و الواقدي، و أكثر من رواه لم يرو «2» المقدمة التي جعلت دليلا على أنّ المراد بالمولى الأولى بالتصرف.و منها ما ذكره أيضا كصاحب المواقف. من أنّ قوله: اللّهمّ وال من والاه يشعر بانّ المراد بالمولى هو النّاصر و المحب، قال القوشجي: بل مجرّد احتمال ذلك كاف في دفع الاستدلال، و ما ذكر من أن ذلك معلوم ظاهر من قوله: و المؤمنون______________________________ (1) حيث قال الا فان اللّه مولاى ثم اكدها بقوله الا و من كنت مولاه، منه (2) و هو قوله الست اولى بكم من انفسكم، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 377 و المؤمنات بعضهم أولياء بعض، لا يدفع الاحتمال، لجواز أن يكون الغرض على التّنصيص على موالاته و نصرته ليكون أبعد عن التّخصيص الذي يحتمله أكثر العمومات، و ليكون أوفى بافادة الشّرف حيث قرن بموالاة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله.و منها ما ذكراه أيضا و هو أنّه و إن سلّم أن المراد بالمولى هو الأولى فأين الدّليل على أنّ المراد الأولى بالتّصرف و التّدبير، بل يجوز أن يراد به الأولى في أمر من الامور كما قال تعالى: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ».و أراد الأولوية في الاتباع و الاختصاص به و القرب منه لا في التّصرف فيه.و منها ما ذكره صاحب المواقف و بعض شرّاح التّجريد من أنّ أولى بمعنى أفعل و مولى بمعنى مفعل و لم يرد أحدهما بمعنى الآخر و إلّا لصحّ أن يقترن لكلّ منهما ما يقترن بالآخر، و ذلك بأن يقال: فلان مولى من فلان كما يقال: فلان أولى من فلان، و فلان أولى فلان كما يقال مولى فلان، و ليس فليس إلى غير ذلك من الوجوه السّخيفة التي لفّقوها و صرف العمر فيها ظلم في حقّه فالتشاغل عنها أولى.و لا باس بأن نشير إلى دفع هذه الاعتراضات لتعرف أنّها أضغاث أحلام من عمل الشيطان و ليقاس عليها غيره من الوجوه الضّعيفة البيان فنقول:أمّا الاعتراض الأول و هو انكار تواتر الحديث، ففيه أنه لم يصدر إلّا عن التّعنت و التعصب يشهد بذلك مراجعة كتب الأخبار العاميّة و الخاصية.و قد رواه المحدث العلّامة السيّد هاشم البحراني في كتاب غاية المرام بتسعة و ثمانين طريقا من طرق العامة و ثلاثة و أربعين طريقا من طرق الخاصّة، قال السيّد في الكتاب المذكور: أقول: خبر غدير خمّ قد بلغ حدّ التّواتر من طرق العامة و الخاصة حتّى أنّ محمّد بن جرير الطبري صاحب التاريخ أخرج خبر غدير خمّ و طرقه من خمسة و سبعين طريقا و أفرد له كتابا سمّاه كتاب الولاية و هذا الرّجل عاميّ المذهب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 378 و ذكر أبو العباس أحمد بن محمّد بن سعيد بن عقدة خبر يوم الغدير و أفرد له كتابا و طرقه من مأئة و خمسة طرق و هذا قد تجاوز حدّ التواتر فلا يوجد خبر قط نقل من طرق بقدر هذا الطرق، و الدّليل على ما ذكرناه من أنّه لم يوجد خبر له طرق كخبر غدير خم ما حكاه السّيد العلامة عليّ بن موسى بن طاوس، و عليّ بن محمّد بن شهر آشوب ذكرا عن شهر آشوب، قال: سمعت أبا المعالي الجويني يتعجب و يقول شاهدت مجلّدا ببغداد في يد صحاف فيه روايات غدير خم مكتوبا عليه المجلّدة الثامنة و العشرون من طرق قوله: من كنت مولاه فعليّ مولاه، و يتلوه المجلّد التّاسع و العشرون انتهى.و قال قاضي نور اللّه نوّر اللّه مرقده في كتاب إحقاق الحقّ في ردّ النّاصب اللعين فضل بن روزبهان: أنّه روى الحديث في صحاح القوم كالبخاري و رواه أحمد بن حنبل امامهم في مسنده بطرق متعددة على الوجه الذي ذكره المصنف  «1»، و كذا رواه الثعلبي في تفسيره، و ابن المغازلي الشّافعي في كتابه من طرق شتى، و ابن عقدة في مأئة و خمس طرق، و ذكر الشيخ ابن الكثير الشّامي الشّافعي عند ذكر أحوال محمّد بن جرير الطبري الشّافعي انّى رأيت كتابا جمع فيه أحاديث غدير خم في مجلّدين ضخمين و كتابا جمع فيه طرق حديث الطير، و نقل عن أبي المعالي الجويني أنّه كان يتعجب إلى آخر ما حكاه عنه في غاية المرام، ثمّ قال: و أثبت الشيخ ابن الجزري الشّافعي في رسالته الموسومة بأسنى المطالب في مناقب عليّ بن أبي طالب عليه السّلام تواتر هذا الحديث من طرق كثيرة، و نسب منكره إلى الجهل و العصبية.و قال ابن شهر آشوب: العلماء مطبقون على قبول هذا الخبر و إنّما وقع الخلاف في تأويله، ذكره محمّد بن إسحاق، و أحمد البلادري، و مسلم بن الحجاج، و أبو نعيم الاصفهاني، و أبو الحسن الدارقطني، و أبو بكر بن مردويه، و ابن شاهين______________________________ (1) و هو مطابق لما ذكرناه فيما سبق بقولنا حيث نزل بالغدير و اخذ بيده و قال إلى آخر ما سبق هناك، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 379 و أبو بكر الباقلاني، و أبو المعالي الجويني، و أبو اسحاق الثعلبي، و أبو سعيد الخرگوشي و أبو المظفر السّمجاني، و أبو بكر بن شيبة، و عليّ بن الجعد، و شعبة، و الأعمش و ابن عباس، و ابن الثّلاج، و الشعبي، و الزّهري، و الاقليشي، و ابن اليسع، و ابن ماجه، و ابن عبدربّه، و الاسكافي، و أبو يعلى الموصلي من عدّة طرق، و أحمد بن حنبل من أربعين طريقا، و ابن بطة من ثلاث و عشرين طريقا، و ابن جرير الطبري من نيف و ستّين طريقا، في كتاب الولاية، و ابو العباس بن عقدة عن مأئة و خمس طرق، و أبو بكر الجعاني من مأئة و خمس و عشرين طريقا.و قد صنف عليّ بن هلال المهلبي كتاب الغدير، و أحمد بن محمّد بن سعد كتاب من روى غدير خم، و مسعود السحرى كتابا فيه رواة هذا الخبر و طرقها.و استخرج منصور اللالي «اللالكائي ظ» الرّازي فى كتابه أسماء رواتها على حروف المعجم، و ذكر عن الصاحب الكافي أنه قال: روى لناقصة غدير خم القاضى أبو بكر الجعابى عن أبي بكر، و عمر، و عثمان، و عليّ، و طلحة، و الزّبير، و الحسن، و الحسين، و عبد اللّه بن جعفر، و عباس بن عبد المطلب، و عبد اللّه بن عباس، و أبو ذر، و سلمان، و عبد الرّحمن، و أبو قتادة، و زيد بن أرقم، و جرير بن حميد، و عديّ بن حاتم، و عبد اللّه بن أنيس، و البراء بن عازب، و أبو أيوب، و أبو بريدة الأسلمي، و سهل ابن حنيف، و سمرة بن جندب، و أبو الهيثم، و عبد اللّه بن ثابت الأنصاري، و سلمة ابن الأكوع، و الخدري، و عقبة بن عامر، و ابو رافع، و كعب بن عجرة، و حذيفة ابن اليمان، و أبو مسعود البدري، و حذيفة بن أسيد، و زيد بن ثابت، و سعد بن عبادة، و خزيمة بن ثابت، و حباب بن عتبة، و جند بن سفيان، و عمر بن أبي سلمة، و قيس بن سعد، و عبادة بن الصامت، و أبو زينب، و ابو ليلى، و عبد اللّه بن ربيعة، و اسامة بن زيد، و سعد بن جنادة، و حباب بن سمرة، و يعلى بن مرّة، و ابن قدامة الأنصاري، و ناحية بن عميرة، و أبو كاهل، و خالد بن الوليد، و حسان بن ثابت، و النّعمان بن عجلان، و أبو رفاعة، و عمر بن الحمق، و عبد اللّه بن يعمر، و مالك بن الحويرث، و أبو الحمراء، و ضمرة بن الحبيب «الحديد خ»، و وحشي بن حرب، و عروة ابن أبي الجعد، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 380 و عامر بن النميري، و بشر بن عبد المنذر، و رفاعة بن عبد المنذر، و ثابت بن وديعة و عمرو بن حريث، و قيس بن عاصم، و عبد الأعلى بن عديّ، و عثمان بن حنيف، و ابيّ بن كعب، و من النّساء فاطمة الزّهراء، و عايشة، و امّ سلمة، و امّ هاني، و فاطمة بنت حمزة، انتهى.و بالجملة فقد بلغ هذا الخبر في الاشتهار إلى حدّ لا يوازيه خبر من الأخبار و تلقته محقّقوا الامة بالقبول و الاعتبار، فلا يردّه إلّا معاند جاحد، أو من لا اطلاع له على كتب الحديث و الآثار.و أمّا الاعتراض الثّاني و هو اشعار آخر الحديث بارادة النّصرة و المحبة، فهو إنّما يتمّ لو قيل إنّ اللّفظ بعد ما اطلق على أحد معانيه لا يناسب أن يطلق ما يدانيه و يناسبه في الاشتقاق على معنى آخر، و ليس كذلك، بل قد يعدّ ذلك من المحسنات البديعية، فالاشعار بذلك خصوصا مع المقدمة المتواترة ممنوع، على أنّ مؤخر الخبر جملة دعائية مستأنفة ليس ارتباطه بوسط الحديث كارتباط المقدّمة به، فاشعاره بذلك لا يكافؤ إشعار المقدمة بخلافه.هذا كله مضافا إلى أنّ من تأمّل في الآية بعين البصيرة و الاعتبار يعلم أنّ سياقها يقتضي أنّ المأمور بتبليغه أمر عظيم يفوت بفوات تبليغه ركن من أركان الشريعة على ما يقتضيه قوله: و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته، خصوصا على قراءة فما بلّغت رسالاته بصيغة الجمع كما في الكشّاف و غيره، و اىّ أمر يفوت من الشّريعة بعدم تبليغ أنّ عليّا عليه السّلام ناصر المؤمنين، و أىّ خوف كان للرّسول صلّى اللّه عليه و آله في إظهار نصرته عليه السّلام حتّى يقول اللّه و اللّه يعصمك من النّاس مع أنّ نصرته للايمان و حمايته للاسلام و كونه ناصرا للمؤمنين و ذابّا عن دين سيّد المرسلين كان بديهيّا غير محتاج إلى البيان.فبديهة العقل حاكمة بأنّ نزول النّبي صلّى اللّه عليه و آله في زمان و مكان لم يكن نزول المسافر متعارفا فيهما، حيث كان الهواء على ما روي في بعض طريق الحديث في شدّة الحرارة حتّى كان الرّجل يستظلّ بدابته و يضع الرّدآء تحت قدميه من شدّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 381 الرّمضاء و حرّ الهاجرة، و المكان ملؤمن الاشواك، ثمّ صعوده على منبر من الأقتاب و الدّعاء لعلي عليه السّلام على وجه يناسب شأن الملوك و الخلفاء لم يكن إلّا لنزول الوحى الحتمي الفوري في ذلك الزّمان لاستدراك أمر عظيم الشّأن جليل الخطب يختص بخصوص علي عليه السّلام كنصبه للامامة و الخلافة، لا لمجرّد طلب المحبة و النصرة الجارية في حقّه و في حقّ غيره من أهل بيته صلّى اللّه عليه و آله.و مع ذلك كله فلا مجال لاحتمال إرادة النصرة حتّى يدفع به الاستدلال كما توهّمه النّاصب القوشجي، كما لا مجال لاحتمال التّخصيص بعد ملاحظة كثرة مجاهداته في الدّين، و نهاية نصرته في غزواته للمؤمنين حتّى يحتاج إلى التّنصيص على ما توهّمه أيضا.و أمّا الاعتراض الثّالث ففيه أنّ التقييد بقوله: من أنفسهم، أو من أنفسكم، على اختلاف الرّوايتين دليل على أنّ المراد بالأولى هو الأولى بالتّصرف دون الأولى في أمر من الامور، إذ لا معنى للأولوية من النّاس بنفس النّاس إلّا الاولوية في التصرف نعم لو لم يوجد القيد لتمّ المعارضة بقوله: إنّ أولى النّاس بابراهيم، فانّه لو كان نظم الآية مثلا إنّ أولى النّاس بابراهيم من نفسه، لكان المراد الأولى بالتصرف.و أمّا الاعتراض الرّابع ففيه أنّ عدم ورود مولى بمعنى الأول ممنوع، و قد نقله الشّارح القوشجي في قوله تعالى: «فَالْيَوْمَ لا يُؤْخَذُ مِنْكُمْ» عن أبي عبيدة، و استدلّ على مجيئه بهذا المعنى بهذه الآية، و بقوله صلّى اللّه عليه و آله أيّما امرأة نكحت بغير إذن مولاها، أى الاولى بها و المالك لتدبير أمرها، ثمّ قال: و مثله في الشّعر كثير.و أمّا الاستدلال عليه بعدم صحة اقتران كلّ منهما بما يقارنه الآخر، ففيه أن كون أحد اللفظين بمعنى الآخر لا يقتضي صحة اقترانه بكل ما يقترن به الآخر و لا جريان حكم أحدهما على الآخر مطلقا ألا ترى أنّ الصّلاة بمعنى الدّعاء مع أنّ تعدية الأوّل بعلى و تعدية الثاني باللام، يقال: صلى عليه و دعا له، و لو قيل دعا عليه لم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 382 يكن بمعناه، و أنّ كلمة إلّا بمعنى غير لا يجوز حذف موصوفها، و لا يقال جائني إلا زيد بخلاف غير فانّه يقال: جائني غير زيد، و السّر في ذلك أنّ استعمالات كلام العرب منوطة على التّوقيف و التّوظيف فكلّ مقام استعملت فيه كلمة مخصوصة على كيفية خاصة فلا بدّ من متابعتها، و لا يجوز التعدّى عنها لبطلان القياس في اللغات.و حاصل الكلام أنّه بعد تواتر الحديث كما اعترف به أكابر أهل السنة و وضوح دلالته، يكون ارتكاب القدح فيه و المنع عليه ناشيا عن اعوجاج الفطرة و سوء الاستعداد و التّورّط في العصبية و العناد، ذلك جزاؤهم جهنم بما اتخذوا آيات اللّه و أوليائه هزوا هذا.و الآيات القرانية النّازلة في حقّ أمير المؤمنين و أولاده المعصومين سلام اللّه عليهم أجمعين كثيرة جدا و سيأتي الاشارة إليها إجمالا في أخبار مناشدته صلوات اللّه عليه مع الصّحابة يوم الشورى و غيرها، و طوينا عن الزّيادة على ما ذكرناه لغرضين، أحدهما مخافة الاطناب، و الثّاني الخوف عن عدم مساعدة العمر لاتمام الكتاب و من اراد الاطلاع عليها تفصيلا فليرجع إلى كتب اصحابنا المؤلفة في ذلك المقصد، ككتاب كشف الحقّ للعلامة الحلي، و كتاب غاية المرام للسيّد هاشم المحدث البحراني، و غيرهما من مؤلفات القوم، فانّ فيها كفاية لمن له علم و دراية، و إذا عرفت عذرنا في الاقتصار من الآيات على هذا المقدار فلنتصد إلى الاخبار فنقول:القسم الثاني السنة النّبوية و الاخبار الدالة على إمامته عليه السّلام، و هي أكثر من أن تحصى، و قد صنف علماؤنا في ذلك و اكثروا و لنقتصر هاهنا على القليل لانّ الكثير غير متناه.فمنها خبر الغدير المتواتر الذي رويناه سابقا.و منها قوله صلّى اللّه عليه و آله لعلي عليه السّلام: أنت اخي و وصيّي و خليفتي من بعدي و قاضي ديني، تمسك به في التّجريد و هو نصّ صريح دالّ على خلافته عليه السّلام و اورد عليه بعض منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 383 شرّاحه اولا «1» بأنّه خبر واحد في مقابلة الاجماع و لو صحّ لما خفي على الصّحابة و التابعين و المهرة المتفننين و المحدثين سيما عليّ و اولاده الطاهرين، و لو سلم فغايته إثبات خلافته عليه السّلام لا نفى خلافة الآخرين و ثانيا «2» انّه اراد به الوصية و الخلافة على المدينة، و يحتمل ذلك في قضاء دينه و إنجاز موعده، و مع تطرق هذه الاحتمالات لا يمكن التمسك به في وجوب خلافته.أقول: اما ما ذكره من انّه خبر واحد في مقابلة الاجماع، ففيه منع صحة الاجماع حسبما يأتي في مقامه إنشاء اللّه، و ما ذكره من أنّه لو صح لما خفي على الصحابة، ففيه انّه لم يخف على عليّ و اولاده الذين هم رؤساء الصّحابة، و قد تمسكوا به و بنظيره في غير واحد من احتجاجاتهم و صرّحوا به في اخبارهم و رواياتهم، اما غيرهم ممن عقدوا قلبهم على إطفاء نور اللّه و أجمعوا أمرهم على غصب خلافة اللّه فلم يخف عليهم أيضا و إنما أخفوه عمدا حيث كان إظهاره نقضا لغرضهم، و ما ذكره من أنّه على تقدير تسليمه إنّما يثبت خلافته و لا ينفي خلافة الآخرين، ففيه بعد تسليم  «3» عدم نفيه لخلافة الآخرين أنّ كفايته لاثبات خلافته عليه السّلام فقط كافية لنا، و ما المقصود إلّا ذلك، و أمّا خلافة الآخرين فقد قامت الأدلة القاطعة و البراهين السّاطعة على عدمها حسبما تطلع عليها في مواردها إن شاء اللّه تعالى.و أمّا الايراد باحتمال كون الوصيّة و الخلافة على المدينة ففيه أنّه خلاف الظاهر، إذ ظاهر اللفظ الاطلاق و لا يعدل عنه إلّا بدليل و ليس فليس، بل نقول:إنّ حذف المتعلق دليل العموم، بل قوله صلّى اللّه عليه و آله: من بعدي، لا يخلو من إشعار بعدم______________________________ (1) هذا الايراد من الشارح القوشجي، منه (2) هذا الايراد من الشارح الراغب منه (3) قوله بعد تسليم عدم نفيه اه اشارة إلى دلالة الحديث على النفى بمقتضى ظهور لفظ بعدى فى ذلك حيث ان لفظ بعدى و ان كان من حيث الوضع محتملا للبعدية بلا فصل و بفصل الا ان المفهوم منه بحسب العرف هو الاول الا ترى ان القائل اذا قال هذا المال للفقراء بعدى تبادر منه الى الافهام انه اراد بعد موته بلا فصل فيكون حقيقته العرفية ذلك و كذا اذا ذكر اهل التواريخ ان فلانا جلس على سرير الملك بعد فلان لا يفهم منه الا ذلك، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 384 كون مراده الخلافة على المدينة كما لا يخفى، و كيف كان فلا ريب في بطلان الاحتمال المذكور كما لا ريب في بطلان احتمال كون متعلق الوصيّة قضاء الدّين و انجاز الموعد لما ذكرنا من أصالة الاطلاق خصوصا بملاحظة قوله: و قاضي ديني فانّ تصريحه به مشعر بل مفيد لعدم كون متعلق الخلافة و الوصاية ذلك فقط و إلا كان الأنسب أن يقال و وصيّي في قضاء ديني.و هذا كله على التنزل و المماشاة و إلّا فنقول: إنّه صلّى اللّه عليه و آله لم يكن له دين يبقى على ذمّته إلى وفاته حتّى يوصي به إليه، لما روي أنّه في أيام مرضه طلب برائة الذّمة عن النّاس و لم يدّع عليه أحد شيئا سوى من ادّعى عليه ضرب سوط من عمد، و على هذا فالظاهر أنّ الدّين في قوله صلّى اللّه عليه و آله: و قاضي ديني بكسر الدّال كما صرح به المحقّق الطوسي في التّجريد، و عليه فهو دليل آخر على المدّعى إذ الحاكم في أمر الدّين لا بد و أن يكون خليفة معصوما.و منها ما رواه الشّارح المعتزلي فى شرح الخطبة القاصعة و هى الخطبة المأة و الحادية و التسعون، عن جعفر بن محمّد الصّادق عليهما السّلام قال: كان علي عليه السّلام يرى مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قبل الرّسالة الضّوء و يسمع الصّوت، و قال صلّى اللّه عليه و آله له عليه السّلام:لو لا أنّي خاتم الأنبياء لكنت شريكا فى النبوة، فان لا تكن نبيّا فانّك وصيّ نبيّ و وارثه بل أنت سيّد الأوصياء و إمام الأتقياء.و منها ما رواه الشّارح هناك أيضا عن الطبرسى فى تاريخه عن عبد اللّه بن عباس عن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، قال: لما نزلت هذه الآية. «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» و ساق الحديث إلى أن قال: ثمّ تكلم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال: يا بني عبد المطلب إنّى و اللّه ما أعلم أنّ شابا فى العرب جاء قومه بأفضل ممّا جئتكم به إنى قد جئتكم بخير الدّنيا و الآخرة و قد أمرني اللّه أن أدعوكم إليه فأيكم يوازرني على هذا الأمر على أن يكون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 385 أخى و وصيّي و خليفتي فيكم؟ فأحجم القوم عنها جميعا و قلت: أنا و إني لأحدثهم سنّا و أرمضهم عينا و أعظمهم بطنا و أحمشهم ساقا، انا يا رسول اللّه أكون وزيرك عليه فأعاد القول فامسكوا و أعدت ما قلت: فأخذ برقبتي ثمّ قال لهم: هذا اخي و وصيّي و خليفتي فيكم فاسمعوا له و اطيعوا، فقام القوم يضحكون و يقولون لأبي طالب قد أمرك ان تسمع لابنك و تطيع.أقول: وجوه الدلالة في هذه الرّواية من طرق شتّى غير خفيّة على من استضاء قلبه بنور الولاية أو ألقى السّمع و هو شهيد، و سيأتي إنشاء اللّه بتمامه في مقامه، و العجب كلّ العجب من الشّارح كيف خفي عليه وجوه الدّلالة و عزب عن الاهتداء إليها.و منها ما رواه هناك أيضا قال: قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله في الخبر المجمع على روايته بين ساير فرق الاسلام: أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبيّ بعدي، ثم قال: فأثبت له جميع مراتب هارون و منازله عن موسى، فاذا هو وزير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و شادّ ازره، و لولا أنّه خاتم النّبيين لكان شريكا في أمره انتهى.أقول: توضيح الاستدلال و تحقيقه أنه صلّى اللّه عليه و آله أثبت لعليّ عليه السّلام جميع مراتب هارون من موسى و استثنى النّبوة و يبقى الباقي على عمومه، و من جملة المنازل أنّه كان خليفة لموسى عليه السّلام بدليل قوله تعالى: اخلفني في قومي، فكان خليفة في حياته فيكون خليفة بعد وفاته لو عاش، لكنه لم يعش و عليّ عليه السّلام عاش فتكون خلافته ثابتة.قال القوشجي في شرح التّجريد: و اجيب بأنّه غير متواتر بل هو خبر واحد في مقابلة الاجماع، و بمنع عموم المنازل بل غاية الاسم المفرد المضاف إلى العلم الاطلاق، و ربّما يدعى كونه معهودا معيّنا كغلام زيد، و ليس الاستثناء المذكور إخراجا لبعض أفراد المنزلة بمنزلة قولك إلّا النّبوة، بل منقطع بمعنى لكن، فلا يدلّ على العموم كيف، و من منازله الاخوّة و لم يثبت لعليّ عليه السّلام، اللّهمّ إلّا أن يقال إنّها بمنزلة المستثنى لظهور انتفائها، و لو سلّم العموم فليس من منازل هارون الخلافة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 386 و التّصرف بطريق النّيابة على ما هو مقتضى الامامة لأنّه شريك له في النّبوة، و قوله اخلفني ليس استخلافا، بل مبالغة و تأكيدا في القيام بأمر القوم، فلو سلّم فلا دلالة على بقائها بعد الموت، و ليس انتفاؤها بموت المستخلف عزلا و لا نقصا، بل ربّما تكون عودا إلى حالة أكمل هي الاستقلال بالنبوّة و التّبليغ من اللّه، و تصرف هارون و نفاذ أمره لو بقي بعد موسى إنّما يكون لنبوّته، و قد انتفت النّبوة في حقّ عليّ فينتفى ما يبنى عليها و يتسبّب عنها، و بعد اللتيا و التي لا دلالة فيه على نفى إمامة الأئمة الثّلاثة قبل عليّ عليه السّلام انتهى.و يتوجه عليه وجوه من الكلام و ضروب من الملام الأوّل أنّ إنكار تواتر الخبر ممّا لا يصغى إليه بعد ما سمعته من الشّارح المعتزلي من كونه مجمعا على روايته بين فرق الاسلام، و قد رواه السّيد المحدث البحراني في كتاب غاية المرام بمأة طريق من طرق العامة، و بسبعين طريقا من طرق الخاصّة.الثّاني أنّ عدم إفادة المفرد المضاف للعموم بحسب الوضع مسلم، إلّا أنّه لا غبار على إفادته له في المقام بخصوصه بقرينة الاستثناء و بدليل الحكمة، لأنّا لو حملنا المنزلة على بعض المنازل دون بعض فامّا أن يكون معيّنة أو مبهمة، و الأوّل ممتنع، ضرورة عدم دلالة اللفظ على التّعيين، و الثّاني أيضا ممتنع لما فيه من الاجمال و عدم الافادة، نظير ما قاله الاصوليون في إفادة المفرد المعرّف للعموم إذا لم يكن ثمّ معهود، مثل قوله: أحلّ اللّه البيع.الثّالث أنّ الأصل في الاستثناء الاتّصال و حمل إلّا بمعنى لكن خلاف الظاهر.الرّابع أنّ معنى قوله: اخلفني في قومي، كن خليفتي فيهم كما صرّح به في الكشّاف، و على ذلك فكان تصرّفه في القوم بطريق النّيابة عن موسى كما كان نافذ التّصرف بالاصالة بمقتضى نبوّته و حيث انتفى النّبوة في حقّ عليّ عليه السّلام فيكون تصرّفاته بطريق النّيابة.الخامس هب أنّ بقاء هارون بعد موسى لا يقتضى كونه نافذ التّصرف من حيث منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 387 النّيابة و الخلافة لامكان النبوة المستقلة في حقّه من اللّه التي هي أعلى و أكمل رتبة من مرتبة الخلافة من موسى، إلّا أنّ النّبوة لما كانت غير ممكنة في حقّ عليّ عليه السّلام بمقتضى الاستثناء فلا بدّ و أن يكون نفوذ تصرّفه المستند إلى الخلافة في حال حياة النبيّ المستفاد من عموم المنزلة مستمرا إلى ما بعد الوفاة، و إلا لزم العزل و النّقص و تنفر الطباع، إذ نفوذ التّصرف مرتبة جليلة لا يحط عنها من ثبت له هذه المرتبة، لأنّ ذلك يقتضي غاية التنفير، و بعبارة اخرى المجيب قد سلم كون انتفاء الخلافة بموت المستخلف موجبا للعزل و النّقص إلّا أنّه قد ذبّ عنه بامكان جبران ذلك النقصان بحصول مرتبة هي أكمل من مرتبة الخلافة، و عليه فأقول: إنّ الجابر للنّقص لما لم يمكن في حقّ عليّ عليه السّلام، لزم بقاء الخلافة في حقّه على حالها لوجود مقتضى البقاء و هو ظاهر لا يخفى.السّادس أنّ عدم دلالته على نفى إمامة الثّلاثة ممنوع، لأنّه إذا دلت الرّواية على عموم المنزلة حسبما عرفت، فمن جملة منازل هارون هو التّدبير و التّصرف و نفاذ الحكم على فرض التّعيّش بعد موسى عليه السّلام على عامة الامّة بحيث لم يشدّ منهم أحد، فبعد إثبات العموم و تسليم الخصم يلزم دخول عامة امّة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله في حال حياته و ارتحاله تحت تصرّف أمير المؤمنين عليه السّلام كما كان عامة قوم موسى تحت تصرّف هارون، و هذا ينفي إمامة الثلاثة مطلقا، فقد تحقق مما ذكرنا كله كفاية الرواية في إثبات خلافته و نفى خلافة الثّلاثة، و يأتي إنشاء اللّه مزيد تحقيق و بسط لذلك في التّنبيه الثالث من شرح الفصل الثّامن من فصول الخطبة المأة و الحادية و التّسعين، و لنعم ما قال زيد بن علي عليه السّلام:فمن شرّف الاقوام يوما برأيه          فانّ عليّا شرّ فته المناقب        و قول رسول اللّه و الحقّ قوله          و ان رغمت منه انوف الكواذب        بأنك منّى يا عليّ معالنا         كهارون من موسى اخ لي و صاحب    و قال آخر:و انزله منه على رغمة العدى          كهارون من موسى على قدم الدّهر   منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 388 فمن كان في اصحاب موسى و قومه          كهارون لازلتم على زلل الكفر   و قال ابن حماد:نصّ النّبيّ على الهادي أبي الحسن          نصّا على صدقه اجمعت انت معي        في قوله لك منّي اليوم منزلة         كانت لهارون من موسى فلا نرع        و انّما قال هذا حين خلّفه          على المدينة ان انصفت فاقتنع     و منها ما رواه في غاية المرام عن ابن المغازلي الشّافعي باسناده عن جابر بن عبد اللّه عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله، قال: انّ اللّه عزّ و جلّ أنزل قطعة من نور فأسكنها في صلب آدم فساقها حتّى قسمها جزئين فجعل جزء في صلب عبد اللّه و جزء في صلب أبي طالب، فأخرجني نبيّا و أخرج عليّا وصيّا.و منها ما رواه في غاية المرام أيضا عن ابن شيرويه الدّيلمي و هو من أعيان علماء العامة من كتاب الفردوس في باب الخاء، قال باسناده عن سلمان الفارسي رضي اللّه عنه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: خلقت أنا و عليّ من نور واحد قبل أن يخلق اللّه آدم بأربعة الآف عام، فلما خلق اللّه آدم ركب ذلك النّور في صلبه فلم نزل في شي ء واحد حتّى افترقنا في صلب عبد المطلب ففيّ النّبوة، و في عليّ الخلافة.و منها ما رواه في كشف الحقّ من كتاب المناقب لأبي بكر أحمد بن مردويه، و هو حجة عند المذاهب الأربعة، رواه باسناد إلى أبي ذر، قال: دخلنا على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقلنا: من احبّ أصحابك إليك و إن كان أمر كنا معه، و إن كانت نائبة كنا من دونه؟ قال هذا عليّ أقدمكم سلما و إسلاما.و اورد «1» عليه بأنّه يدلّ على فضيلة أمير المؤمنين عليه السّلام و أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله يحبه حبّا شديدا و لا يدلّ على النّص بامارته، و لو كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ناصّا على خلافته لكان هذا محلّ إظهاره، و هو ظاهر، فانّه لما لم يقل إنّه الأمير بعدي علم عدم النّص فكيف يصحّ الاستدلال به.و اجيب  «2» بأنّ النّص على المعنى المراد كما يكون بالدّلالة على ذلك من______________________________ (1) المورد هو الناصب فضل بن روزبهان، منه (2) المجيب قاضى نور اللّه، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 389 مجرّد مدلول اللّفظ، كذلك يكون باقامة القراين الواضحة النّافية للاحتمالات المخالفة للمعنى المقصود، و ما نحن فيه من هذا القبيل، فانّ قول السّائل و إن كان أمر كنّا معه و ان كانت نائبة كنّا من دونه مع قوله صلّى اللّه عليه و آله: هذا عليّ أقدمكم اه، نصّ على إرادة الخلافة، فانّ قوله: أقدمكم، بمنزلة الدّليل على أهليّته للتقدّم على ساير الامة، فقوله: لو كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ناصّا لقال إنّه الأمير بعدى، من باب تعيين الطريق الخارج عن شرح المحصلين، بل لو قال النّبي ذلك لكان يتعسف النّاصب الشقيّ و يقول الامارة ليست نصّا صريحا في الخلافة لاستعماله في امارة الجيوش و في امارة قوم دون قوم، كما قال الأنصار، منّا أمير و منكم أمير و بالجملة التّصريح و التطويل لا ينفع المعاند المحيل و لو تليت عليه التّوراة و الانجيل.و منها ما رواه فيه أيضا من كتاب ابن المغازلي الشّافعي باسناده عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: لكل نبيّ وصيّ و وارث، و إن وصيّي و وارثي عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، و احتمال كون المراد بالوصاية غير الخلافة مدفوع، بأنّ الظاهر من قوله صلّى اللّه عليه و آله: لكلّ نبيّ وصيّ و وارث هو أنّ المراد بالوصيّ الوصيّ في أمر النّبوة، و إلا يقال إنّ لكلّ احد وصيّ و من المعلوم أنّ الوصاية في أمر النّبوة هو عبارة اخرى للخلافة و سيأتي لذلك مزيد توضيح بعيد ذلك.و منها ما رواه فيه أيضا من مسند أحمد بن حنبل عن سلمان أنّه قال: يا رسول اللّه من وصيك؟ قال: يا سلمان من وصيّ أخي موسى؟ قال: يوشع بن نون، قال: فان وصيّي و وارثي يقضي ديني و ينجز موعدي عليّ بن أبي طالب عليه السّلام.و أورد عليه النّاصب فضل بن روزبهان بأنّ الوصيّ قد يطلق و يراد به من أوصى له بالعلم و الهداية و حفظ قوانين الشّريعة و تبليغ العلم و المعرفة، فان اريد هذا من الوصيّ فمسلم أنّه كان وصيّا لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و لا خلاف في هذا، و إن اريد الوصيّة بالخلافة فقد ذكرنا بالدلايل العقليّة و النّقلية عدم النّص في خلافة عليّ، و لو كان نصّا جليا لم يخالفه الصّحابة و إن خالفوا لم يطعهم العساكر و عامة العرب سيما الأنصار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 390 و فيه اولا أن الوصيّ بمعنى الأوّل الذي سلم اتّصافه به أيضا لا بدّ و أن يكون خليفة إذ لا نعني بالخلافة إلّا حفظ قوانين الدين و حماية شريعة سيد المرسلين و هداية الامة إلى أعلام المعرفة و منار اليقين، و أنّى حصل هذا المعنى في حق الثّلاثة المتحيّرين في بوادي الضّلالة التائهين في مفازة الجهالة العاجزين عن معرفة ظواهر الكتاب و السّنة و عن تفسير معنى الأب و الكلالة، فضلا عن ضبط معانيها و عن معرفة أحكامها و عن هداية الامة إليها.و ثانيا أنّ ضرب يوشع مثلا لعليّ عليه السّلام يعطي كون مراده بالوصاية الخلافة، حيث إنّ يوشع كان خليفة لموسى بعده كما صرّح به غير واحد منهم الشهرستاني في بيان أحوال اليهود حيث قال في محكيّ كلامه: إنّ الأمر كان مشتركا بين موسى و بين أخيه هارون إذ قال: أشركه فى امرى، فكان هو الوصيّ فلما مات هارون فى حياته انتقل الوصاية إلى يوشع وديعة ليوصلها إلى شبير و شبرا بني هارون قرارا و ذلك انّ الوصيّة و الامامة بعضها مستقرّ و بعضها مستودع.و ثالثا أنّ أىّ دليل عقلىّ أو نقلىّ قام على عدم النّص و إن هو إلّا مصادرة على الدّعوى.و أمّا ما ذكره من أنّه لو كان نصّا جليّا لم يخالفه الصحابة، ففيه أنّ من الصحابة من كان قلبه منورا بنور الايمان و العرفان فلم يخالفوه بل ائتمّوا به و اقتبسوا أنواره و اتّبعوا آثاره حتّى أتيهم اليقين و مضوا إلى لقاء ربّ العالمين، و أمّا غيرهم فقد كان همّهم من أوّل الأمر على اطفاء نور اللّه و كتمان آيات اللّه فلا غرو فى كتمانهم و إخفائهم ذلك، و أمّا العساكر فمخالفتهم إنما هو للحقد و السّخايم الثابتة فى صدورهم من أجل قتله أقاربهم و أحبائهم و إخوانهم و أولادهم، و لم يكن بطن من بطون قريش إلّا و كان لهم على عليّ عليه السّلام دم أراقه فى سبيل اللّه كما اعترف به غير واحد منهم منهم ذلك النّاصب، و منهم الشّارح المعتزلي و غيرهما، و من المعلوم أنّ الطبايع البشرية مجبولة على بغض من قتل أقارب قوم و أقوامهم، و حري منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 391 على المبغض بمقتضى جبلته أن يخالف القاتل و يعانده و يمنعه ممّا يرومه بقدر وسعه و طاقته.و منها خبر الثقلين المتواتر بين الفريقين، و قد رواه فى غاية المرام بتسعة و ثلاثين طريقا من طرق العامة و اثنين و ثمانين طريقا من طرق الخاصة، و من جملة طرقه أحمد بن حنبل فى المسند عن أبى سعيد الخدري قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: إنى قد تركت فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلوا بعدى: الثّقلين واحدهما أكبر من الاخر كتاب اللّه حبل ممدود من السّماء إلى الأرض، و عترتى أهل بيتى هذا و الاخبار الناصّة على خلافته و إمامته بعد النبي صلّى اللّه عليه و آله فوق حدّ الاحصاء و المقام لا يقتضى الزّيادة على ما رويناه، و سيأتى إنشاء اللّه كثير منها فى تضاعيف الشرح في مواضعها المناسبة و من اللّه التّوفيق و الاستعانة.المقصد الثاني فى الادلة العقليّة الدالة على إمامته عليه السّلام و هي كثيرة:منها أنّ الامام يجب أن يكون معصوما و غير عليّ عليه السّلام لم يكن معصوما فتعين أن يكون هو الامام، أمّا الكبرى فبالاجماع منّا و من العامة، و أمّا الصغرى أعني وجوب عصمة الامام فلما قد مرّ في الاستدلال بقوله: «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» و محصل ما ذكرناه هناك أن طاعة اولى الامر واجبة مطلقا فلو لم يكن معصوما لم يؤمن منه الخطاء، فاما أن يجب متابعته عند صدوره منه، و إما أن يجب ردعه عنه و إنكاره منه، فعلى الاوّل يلزم أن يكون قد أمرنا اللّه سبحانه بالقبيح و هو محال، و على الثاني فيكون الانكار له مضادّا لوجوب طاعته، و أيضا الحاجة إلى الامام إنما هو لاقامة الحدود و الاحكام و حمل الناس على فعل الواجب و الكفّ عن الحرام و انتصاف حقّ المظلوم من الظالم و منع الظالم من الظلم، فلو جازت عليه المعصية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 392 و صدرت عنه انتفت هذه الفوائد و افتقر إلى إمام آخر و تسلسل، و يأتي في شرح الفصل الثامن من الخطبة المأة و الحادية و التسعين تقرير آخر لوجوب عصمة الامام إن شاء اللّه تعالى.و منها أنّ الامام يجب أن يكون منصوصا و غير عليّ عليه السّلام لم يكن منصوصا بالاجماع فهو المتعين، و إنما قلنا بوجوب التنصيص لما عرفت من انّ شرط الامام العصمة و هي من الامور الخفية التي لا يعلمها إلا اللّه تعالى و ايضا سيرة النبىّ صلّى اللّه عليه و آله تقتضى التنصيص، لانه اشفق بالامة من الوالد بولده و لهذا لم يقصر في إرشاد امور جزئية مثل ما يتعلّق بدخول المسجد و الخروج منه و لم يترك شيئا مما يحتاج إليه الامة إلا بيّنه حتى ارش الخدش و الجلدة و نصف الجلدة، و مع ذلك كيف يهمل أمرهم فيما هو من أهمّ الواجبات و أعظم المهمات و لا ينصّ على من يتولى أمرهم بعده و يأتي تقرير آخر إنشاء اللّه لوجوب النّص و لزومه في شرح الكلام المأة و الحادي و السّتين من النّقيب أبي جعفر البصري، و هو ألطف كلام و أمتن دليل نقله الشارح المعتزلي عن النّقيب هناك فليراجع ثمة.هذا مضافا إلى أنّ اللّه تعالى قد أخبرنا باكمال الدّين و إتمام النعمة، و من المعلوم أنّ الامامة من تمام الدّين فمن زعم أن اللّه لم يكمل دينه فقد ردّ كتاب اللّه و من ردّ كتاب اللّه فهو كافر، و توضيح هذا الدّليل يظهر من رواية الكافي عن الرّضا عليه السّلام التي سبقت في آخر فصول الخطبة السّابقة عند شرح قوله عليه السّلام: و لهم خصايص حقّ الولاية، فارجع إليها تجدها في إثبات هذه الدّعوى كنزا مشحونا بأنواع الدّرر و الجواهر، و بحرا موّاجا ليس له ساحل.و منها أنّ الامام لا بدّ أن يكون أفضل من رعيته:و غير عليّ عليه السّلام من الثلاثة لم يكن أفضل فتعين عليه السّلام، أمّا أنّ الامام لابدّ أن يكون أفضل فلأنّه لو لم يكن أفضل لا يخلو إمّا أن يكون مساويا أو مفضولا، أما المساوي فيستحيل تقديمه لأنّه يفضي إلى التّرجيح بلا مرجح، و أمّا المفضول فترجيحه على الفاضل يبطله العقل لحكمه بقبح تعظيم المفضول و إهانة الفاضل و رفع مرتبة المفضول و خفض مرتبة الفاضل، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 393 و هو بديهي عند العوام فضلا عن الخواص فانظر إلى عقلك هل يحكم بتقديم المبتدي في الفقه على مثل ابن عباس، و قد نصّ على إنكاره القرآن أيضا فقال تعالى: «أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى  فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ».و قال  «هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ».و أمّا أنّ غير عليّ عليه السّلام لم يكن أفضل منه فبتسليم الخصم أعني الشّارح المعتزلي الذي عمدة مقصودنا من تمهيد هذه المقدّمة إبطال مذهبه الذي أشرنا إليه في صدر المقدّمة، حيث ذهب إلى كونه أفضل منهم، و قد قال في أوائل شرحه بعد ذكر اختلاف العامة في تفضيل الأربعة ما هذا لفظه: و أمّا نحن فنذهب إلى ما يذهب إليه شيوخنا البغداديّون من تفضيله عليه السّلام، و قد ذكرنا في كتبنا الكلاميّة ما معنى الأفضل و هل المراد به أكثر ثوابا أم الأجمع لمزايا الفضل و الخلال الحميدة، و بيّنا أنه عليه السّلام أفضل على التفسيرين معا، و ليس هذا الكتاب موضوعا لذكر اللّجاج في ذلك أو فى غيره من المباحث الكلاميّة لنذكره و لهذا موضع هو أليق به انتهى.أقول: و لا بأس بأن نبسط الكلام في المقام ايضاحا للمرام و نذكر يسيرا من مناقب أمير المؤمنين و فضائله عليه السّلام رغما لانوف النّواصب اللّئام إذ الاستقصاء غير ممكن، كما روى الخطيب الخوارزمي و هو من أعيان علماء العامة باسناده إلى ابن عباس قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لو أنّ الرّياض أقلام و البحر مداد و الجنّ حسّاب و الانس كتاب ما أحصوا فضائل عليّ بن أبي طالب عليه السّلام.و روى مثله من طريق الخاصة، و هو ما عن الصّدوق في أماليه باسناده عن سعيد بن جبير قال: أتيت عبد اللّه بن عبّاس فقلت: يابن عمّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إنّي جئتك أسألك عن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و اختلاف النّاس فيه، فقال ابن عباس: جئت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 394 تسألني عن خير خلق اللّه من الامة بعد محمّد صلّى اللّه عليه و آله جئت تسألنى عن وصيّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و وزيره و خليفته و صاحب حوضه و لوائه و شفاعته، و الذي نفس ابن عبّاس بيده لو كانت بحار الدّنيا مدادا و أشجارها أقلاما و أهلها كتّابا فكتبوا مناقب عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و فضائله من يوم خلق اللّه عزّ و جلّ الدّنيا إلى أن يفنيها ما بلغوا معشار ما آتاه اللّه تبارك و تعالى.فمن يقول عنه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و ابن عباس مثل هذا كيف يمكن درك فضائله لكن ما لا يدرك كلّه لا يترك كلّه، و الميسور لا يسقط بالمعسور. فينبغى أن نورد شطرا منها ليعلم بذلك أفضليّته على غيره المقتضية لأحقيّته بالخلافة و الوصاية و استحقاقه عليه السّلام لها فقط دون غيره، لقبح ترجيح المرجوح على الرّاجح، و المفضول على الفاضل.فأقول و باللّه التّوفيق: إنّ أمير المؤمنين عليه السّلام أفضل جميع امّة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله بل أفضل جميع من فى الأرض بعد النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله من حيث كثرة الثّواب و من حيث جمعه للخصال الحميدة و الكمالات الذّاتيّة و الفضائل النّفسانية.أمّا كثرة الثّواب فلظهور أنّ الثّواب مترتب على العبادة و بكثرتها و قلتها تتفاوت الثّواب و الجزاء زيادة و نقصانا، و ستعرف أنّه أعبد من الكل فيكون أكثر مثوبة و لو لم يكن له من العبادات إلّا ضربته يوم الخندق التي قال فيها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله:إنّها أفضل من عبادة الثقلين، لكفى في إثبات هذا المرام فضلا عن ساير عباداته التي لا يضبطها الصّحف و الدّفاتر، و لا يحصيها الزّبر و الطوامير.و أمّا الخصال الحميدة و الفضائل و الفواضل النّفسانية و ساير جهات الفضل فكثيرة جمّة.منها سبقه إلى الاسلام:و قد صرّح به نفسه فى المختار السّابع و الثّلاثين بقوله أ ترانى أكذب على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لأنا أوّل من صدّقه، و فى المختار السّادس و الخمسين بقوله: فانّى ولدت على الفطرة و سبقت إلى الايمان و الهجرة، و تعرف تفصيل سبقته عليه السّلام إليه و تحقيقه فى شرح المختار إن شاء اللّه تعالى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 395 و أقول هنا: قد اعترف أبو بكر أيضا بمسابقته عليه السّلام إلى الاسلام منه فيما رواه أبو ذرعة الدّمشقى و أبو اسحاق الثعلبى فى كتابيهما أنّه قال ابو بكر: يا أسفا على ساعة تقدّمنى فيها عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، فلو سبقته لكان لى سابقة الاسلام.و فى مناقب ابن شهر آشوب من أنساب الصّحابة عن الطبري التّاريخي، و المعارف عن القتيبى انّ أوّل من أسلم خديجة ثمّ عليّ ثمّ زيد ثمّ أبو بكر، يعقوب النسوي في التّاريخ، قال الحسن بن زيد: كان ابو بكر الرّابع فى الاسلام، تاريخ الطبري انّ عمر اسلم بعد خمسة و اربعين رجلا واحدى و عشرين امرأة و فى هذا المعنى قال الحميرى.من كان وحّد قبل كلّ موحّد         يدعو الآله الواحد القهارا       من كان صلّى القبلتين و قومه          مثل النّواهق تحمل الأسفارا    و قال أيضا من فضله انّه قد كان اول من          صلى و آمن بالرّحمن اذ كفروا       سبع سنين و اياما محرّمة         مع النّبى على خوف و ما شعروا    و له أيضا ا لم يؤت الهدى و النّاس حيرى          فوحّد ربّه احد العليّا       و صلّى ثانيا فى حال خوف          سنين بحريث سبعا اسيّا    و قال آخر ا ما لا يرون اقام الصّلاة         و توحيده و هم مشركونا       و يشهد ان لا اله سوى          ربّنا احسن الخالقينا       سنين كوامل سبعا ببيت          يناجى الاله له مستكينا       بذلك فضّله ربّنا         على اهل فضلكم اجمعينا   و منها المسابقة بالصّلاة:و ستعرف تفصيلها أيضا فى شرح المختار إن شاء اللّه تعالى.و اقول هنا روى فى المناقب عن المرزبانى عن الكلبى عن ابى صالح عن ابن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 396 عباس فى قوله تعالى: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ».نزلت فى عليّ عليه السّلام خاصّة و هو أوّل مؤمن و أوّل مصلّ بعد النّبىّ صلّى اللّه عليه و آله و فيه عن السّدى عن ابى مالك عن ابن عبّاس فى قوله: «وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ».فقال: سابق هذه الامة عليّ بن أبي طالب عليه السّلام.و فيه من كتاب ابى بكر الشيرازى عن مالك بن انس عن سمى عن ابى صالح عن ابن عباس قال: «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ».نزلت في أمير المؤمنين عليه السّلام سبق النّاس كلّهم بالايمان و صلّى القبلتين و بايع البيعتين بيعة بدر و بيعة الرّضوان، و هاجر الهجرتين: مع جعفر من مكّة إلى حبشة و من حبشة إلى المدينة، و في هذا المعنى قال الحميري:وصيّ رسول اللّه و الاول الذي          أناب الى دار الهدى حين أيفعا       غلاما فصلّى مستسرّا بدينه          مخافة ان يبغى عليه فيمنعا       بمكّة اذ كانت قريش و غيرها         تظلّ لاوثان سجودا و ركعا    و له ايضا أ لم يصلّ عليّ قبلهم حججا         و وحّد اللّه رب الشّمس و القمر       و هؤلاء و من في حزب دينهم          قوم صلاتهم للعود و الحجر    و له أيضا فانك كنت تعبده غلاما         بعيدا من اساف و من منات        و لا وثنا عبدت و لا صليبا         و لا عزى و لم تسجد للات     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 397 و منها السّبقة إلى البيعة:روى في المناقب عن ابن جبير أنّه لما نزل قوله تعالى: «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ».جمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بني هاشم و هم يومئذ أربعون رجلا و أمر عليّا أن ينضج رجل شاة و خبز لهم صاعا من طعام و جاء بعسّ من لبن ثمّ جعل يدخل إليه عشرة عشرة حتّى شبعوا، و إنّ منهم لمن يأكل الجذعة «1» و يشرب الفرق.و في رواية مقاتل عن الضّحاك عن ابن عباس أنّه صلّى اللّه عليه و آله قال: و قد رأيتم هذه الآية ما رأيتم و في رواية براء بن عازب و ابن عباس أنّه بدرهم أبو لهب فقال: هذا ما سحركم به الرّجل، ثمّ قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: إني بعثت على الأسود و الأبيض و الأحمر إنّ اللّه أمرني أن أنذر عشيرتك الأقربين، و إني لا أملك لكم من اللّه شيئا إلا أن تقولوا لا إله إلا اللّه، فقال أبو لهب لهذا دعوتنا، ثمّ تفرّقوا عنه فنزلت: «تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ».ثمّ دعاهم دفعة ثانية و أطعمهم و سقاهم، ثمّ قال لهم يا بني عبد المطلب أطيعوني تكونوا ملوك الأرض و حكامها، و ما بعث اللّه نبيّا إلّا جعل له وصيّا أخا و وزيرا فأيكم يكون أخي و وزيري و وصيّي و وارثي و قاضي ديني، و في رواية الطبري عن ابن جبير عن ابن عباس فأيكم يوازرني على هذا الأمر على أن يكون أخي و وصيّي و خليفتي فيكم، فأحجم القوم.و في رواية أبي بكر الشيرازي عن مقاتل عن الضّحاك عن ابن عباس، و في سند العشرة و فضايل الصّحابة عن أحمد باسناده عن ربيعة بن ناجد عن علي عليه السّلام فأيكم يبايعني على أن يكون أخي و صاحبي؟ فلم يقم إليه أحد و كان عليّ أصغر______________________________ (1) الجذع من الابل ما دخل فى السنة الخامسة و من البقر و المعز ما دخل فى السنة الثانية و الفرق وران سدر جمع فرقة السقاء الممتلي لا يمكن ليمخض حتى يفرق هكذا في النهاية و القاموس منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 398 القوم يقول: أنا فقال في الثّالثة: أجل و ضرب بيده على يد أمير المؤمنين عليه السّلام و في تفسير الخركوشي عن ابن عباس و ابن جبير و أبي مالك، و في تفسير الثعلبى عن البراء بن عازب فقال عليّ عليه السّلام و هو أصغر القوم: أنا يا رسول اللّه، فقال أنت فلذلك كان وصيه قالوا: فقام القوم و هم يقولون لأبي طالب أطع ابنك فقد امر عليك، و قد نظمه السّيد الحميري بقوله:و يوم قال له جبريل قد علموا         انذر عشيرتك الادنين ان بصروا       فقام يدعوهم من دون امّته          فما تخلّف عنهم منهم بشر       فمنهم آكل فى مجلس جذعا         و شارب مثل عسّ و هو محتقر       فصدّهم عن نواحى قصعة شبعا         فيها من الحبّ صاع فوقه الوزر       فقال يا قوم انّ اللّه ارسلنى          اليكم فاجيبوا اللّه و ادّكروا       فايكم يجتبى قولى و يؤمن بى          انى نبىّ رسول فانبرى  «1» عذر       فقال  «2» تبا أ تدعونا لتلفتنا         عن ديننا ثمّ قال القوم فانشمروا       من الذي قال منهم و هو أحدثهم          سنا و خيرهم فى الذكر اذ سطروا       آمنت باللّه قد اعطيت نافلة         لم يعطها احد جنّ و لا بشر       و انّ ما قلته حقّ و انّهم          ان لم يجيبوا فقد خانوا و قد خسروا       ففارقه تايها و اللّه اكرمه          فكان سبّاق غايات اذا ابتدروا    و قال آخر فلمّا دعا المصطفى اهله          الى اللّه سرّا دعاه رفيقا       و لاطفهم عارضا نفسه          على قومه فجزوه عقوقا       فبايعه دون اصحابه          و كان لحمل اذاه مطيقا       و وحّد من قبلهم سابقا         و كان على كلّ فضل سبوقا   و اما العلم:فهو عليه السّلام ينبوعه و مصدره و مورده و مأواه و عنه اخذ العلوم______________________________ (1) برى السهم نحته و قد انبرى ق (2) اى قال قائل منهم و هو ابو لهب اللعين، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 399 جميعها و هو أبو عذرها و سابق مضمارها و النّاس كلهم عياله فى جميع فنونها و هو البحر المتراكم الزّخار و المتلاطم التّيار، و قد أشار عزّ و جلّ إلى غزارة علمه عليه السّلام بلسان الرّمز و الاشارة فى قوله: حمّ عسق، روى الصّفوانى فى الاحن و المحن عن الكلبى عن أبى صالح عن ابن عباس قال حم اسم من أسماء اللّه عسق علم علي سبق كلّ جماعة و تعالى عن كل فرقة بالكناية، و فى قوله: «قُلْ كَفى  بِاللَّهِ شَهِيداً»* الآية قال ابن شهر آشوب فى المناقب ما لفظه: محمّد بن مسلم و أبو حمزة الثّمالى و جابر بن يزيد عن الباقر عليه السّلام، و عليّ بن فضّال و الفضيل بن يسار عن الصّادق عليه السّلام، و أحمد بن محمّد الحلبى و محمّد بن الفضيل عن الرّضا عليه السّلام، و قد روى عن موسى ابن جعفر عليه السّلام، و عن زيد بن علي عليه السّلام، و عن محمّد بن الحنفيّة، و عن سلمان الفارسى و عن أبى سعيد الخدري، و عن إسماعيل السّدى أنّهم قالوا فى قوله: «قُلْ كَفى  بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ».هو عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، فاذا انضمّ إلى ذلك قوله تعالى: «وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ».يثبت كونه عليه السّلام عالما بجميع فنون العلم، قال العونى:و من عنده علم الكتاب و علم ما         يكون و ما قد كان علما مكتما    و شهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أيضا له بالعلم فى قوله: عليّ عيبة علمى، و قوله صلّى اللّه عليه و آله عليّ أعلمكم علما و أقدمكم سلما، و قوله صلّى اللّه عليه و آله أعلم امّتى من بعدى عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، رواه فى المناقب عن عليّ بن هاشم و ابن شيرويه الدّيلمى باسنادهما إلى سلمان، و قال صلّى اللّه عليه و آله أيضا باجماع المخالف و المؤالف: أنا مدينة العلم و عليّ بابها فمن أراد العلم فليأت الباب، فى المناقب رواه أحمد من ثمانية طرق، و إبراهيم الثّقفى من سبعة طرق، و ابن بطة من ستّة طرق، و القاضى الجعابى من خمسة طرق، و ابن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 400 شاهين من أربعة طرق، و الخطيب التّاريخى من ثلاثة طرق، و يحيى بن معين من طريقين، و قد رواه السّمعانى و القاضى الماوردى و أبو منصور السّكرى و أبو الصلت الهروي و عبد الرّزاق و شريك عن ابن عباس و مجاهد و جابر، و نعم ما قيل:هذا الامام لكم بعدي يسدّدكم          رشدا و بوسعكم علما و آدابا       إنّى مدينة علم اللّه و هو لها         باب فمن رامها فليقصد البابا    قال ابن شهر آشوب بعد روايته هذا الحديث: و هذا يقتضى وجوب الرّجوع إلى أمير المؤمنين عليه السّلام لأنّه صلّى اللّه عليه و آله كنّى عنه بالمدينة و أخبر أنّ الوصول إلى علمه من جهة علىّ عليه السّلام خاصة، لأنّه جعله كباب المدينة الذي لا يدخل إليها إلّا منه، ثمّ أوجب ذلك الأمر به بقوله: فليأت الباب، و فيه دليل على عصمته، لأنّه من ليس بمعصوم يصحّ منه وقوع القبح، فاذا وقع كان الاقتداء به قبيحا فيؤدّي إلى أن يكون صلّى اللّه عليه و آله قد أمر بالقبيح، و ذلك لا يجوز، و يدلّ أيضا أنّه أعلم الامة انتهى، أقول: و مثل هذا الحديث قوله تعالى: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ ...».و قد مضى فى شرح الفصل الرّابع من الخطبة الاولى حديث شريف فى تفسير هذه الآية فليراجع ثمّة، و قد روى المخالف و المؤالف أيضا أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فتح له ألف باب من العلم يفتح من كلّ باب ألف باب، و إليه أشار الحميري بقوله:عليّ أمير المؤمنين أخو الهدى          و أفضل ذى نعل و من كان حافيا       اسرّ اليه احمد العلم جملة         و كان له دون البرية داعيا       و دوّنه فى مجلس منه واحد         بألف حديث كلّها كان هاديا       و كلّ حديث من اولئك فاتح          له الف باب فاحتواها كما هيا    و فى المناقب النّقاش فى تفسيره قال ابن عباس: عليّ علم علما علمه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و رسول اللّه علمه اللّه، فعلم النّبيّ علم اللّه و علم عليّ من علم النّبيّ، و ما علمي و علم أصحاب محمّد فى علم عليّ إلّا كقطرة فى سبعة أبحر، الضّحاك عن ابن عباس قال: اعطي عليّ بن أبي طالب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 401 عليه السّلام تسعة أعشار العلم و أنّه لأعلمهم بالعشر الباقي فامّا قول عمر بن الخطاب و اعترافه بعلمه عليه السّلام فكثير رواه الخطيب في الأربعين قال: قال عمر: العلم ستّة أسداس لعليّ من ذلك خمسة أسداس، و للناس سدس، و لقد شاركنا في السّدس حتّى لهو أعلم به منّا، ابانة بن بطة كان عمر يقول فيما يسأله عن عليّ فيفرّج عنه: لا أبقاني اللّه بعدك، تاريخ البلادري لا أبقاني اللّه لمعضلة ليس لها أبو الحسن الابانة و الفايق أعوذ باللّه من معضلة ليس لها أبو الحسن، في المناقب و قد ظهر رجوعه إلى عليّ عليه السّلام في ثلاث و عشرين مسألة حتّى قال: «لَوْ لا عَليٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ» و قد رواه الخلق منهم أبو بكر بن عبّاس «عياش ظ» و ابو المظفر السّمعاني قال الصّاحب:هل في مثل فتواك اذ قالوا مجاهرة         لو لا عليّ هلكنا فى فتاوينا    خطيب خوارزم:اذا عمر تخطأ في جواب          و نبّهه عليّ بالصّواب        يقول بعدله لو لا عليّ          هلكت هلكت في ذاك الجواب      هذا و قد مضى في شرح الفصل الرّابع من الخطبة السّابقة عند شرح قوله عليه السّلام: و عيبة علمه الاشارة الاجماليّة إلى ميزان علمه عليه السّلام.و قد أفصح عن غزارة علمه بما رواه في التّوحيد عن الصّادق عن الباقر عليه السّلام في حديث طويل قال: و لم يجد جدّى أمير المؤمنين عليه السّلام حملة لعلمه حتّى كان يتنفس الصّعداء و يقول على المنبر: سلوني قبل أن تفقدوني فانّ بين الجوانح منّي علما جما هاه هاه ألا لا أجد من يحمله.و أفصح عنه أيضا بقوله عليه السّلام في هذه الخطبة التي نحن في شرحها: ينحدر عنّي السيل و لا يرقى إلىّ الطير. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 402 و عن إحاطته و كونه غير فاقد لشي ء من فنون العلوم بقوله الذي ما زال عليه السّلام يقول: سلوني قبل ان تفقدوني.و عن إحاطته بالاخبار الارضيّة بما يأتي في الخطبة الثّانية و التّسعين من قوله عليه السّلام: فاسالوني قبل أن تفقدونى فو الذي نفسي بيده لا تسألوني عن شي ء فيما بينكم و بين السّاعة و لا عن فئة تهدى بآية و تضل بآية إلّا أنبئتكم بناعقها و قائدها و سائقها و مناخ ركابها و محط رحالها و من يقتل من اهلها قتلا و يموت منهم موتا.و عن علمه بالأخبار السّماوية بل كونه عليه السّلام أخبر بها من الأخبار الأرضية بقوله في الخطبة المأة و الثّامنة و الثّمانين: أيّها النّاس سلوني قبل أن تفقدوني فلأنا بطرق السّماء أعلم منّي بطرق الأرض.و عن إحاطته بالأخبار الغيبيّة خطبه المتضمّنة للاخبار عن الملاحم، و هى كثيرة مثل كلامه السّادس و الخمسين و يأتي إنشاء اللّه فى شرحه جملة من أخباره الغيبية، و هكذا الخطبة الثّانية و التّسعون و مثل الخطبة المأة و الخطبة المأة و الثمانية و العشرين إلى غير هذه ممّا لا نطيل بتعدادها.و عن إحاطته بالكتب المنزلة بما رواه فى المناقب عن ابن البختري من ستّة طرق، و ابن المفضّل من عشر طرق، و إبراهيم الثقفى من أربعة عشر طريقا أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام قال بحضرة المهاجرين و الأنصار و أشار إلى صدره كيف ملاء علما لو وجدت له طالبا سلوني قبل أن تفقدوني هذا سفط العلم هذا لعاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هذا ما زقّنى رسول اللّه زقّا فاسألونى فانّ عندي علم الأولين و الآخرين، أما و اللّه لو ثنيت لي الوسادة ثمّ اجلست عليها لحكمت بين أهل التّوراة بتوراتهم و بين أهل الانجيل بإنجيلهم و بين أهل الزّبور بزبورهم و بين أهل الفرقان بفرقانهم حتّى ينادى كلّ كتاب بأنّ عليّا حكم فىّ بحكم اللّه، و فى رواية حتّى ينطق اللّه التّوراة و الانجيل، و فى رواية اخرى حتّى يزهر كلّ كتاب من هذه الكتب و يقول: يا ربّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 403 إنّ عليّا قضى بقضائك ثمّ قال: سلونى قبل ان تفقدونى فو الذي فلق الحبّة و برء النسمة لو سألتمونى عن آية آية فى ليلة انزلت او فى نهار مكيها و مدنيها و سفريها و حضريها ناسخها و منسوخها و محكمها و متشابهها و تأويلها و تنزيلها لأخبرتكم هذا مجمل ما يتعلّق بجهات علمه عليه السّلام.و أمّا التفصيل فاستمع لما يملاء عليك إن كنت طالبا للهدى مبتغيا رشدا، فأقول و باللّه التّوفيق:أمّا العلم الالهى فيظهر سبقه عليه السّلام فيه على الجميع من خطبه الشّريفة المتضمّنة للتّوحيد و المعرفة و تمجيد الحقّ الأوّل عزّ و جل باعتبار نعوت جلاله و صفات جماله لا سيّما الخطبة التسعون المعروفة بالأشباح، و الخطبة المأة و الخامسة و الثمانون التي تجمع من اصول العلم ما لا تجمعه خطبة، فراجع المقامين و انظر كيف خاض فى غمار عمّانه و غاص على فرائده و جمانه.و أمّا علم التفسير و القرائة فيصحّ مسابقته فيه بما مرّ آنفا و بما تقدّم فى ثالث تذييلات الفصل السّابع عشر من الخطبة الاولى، و أقول: هنا مضافا إلى ما سبق:قال الشّارح المعتزلي: إذا رجعت إلى كتب التفسير علمت صحّة ذلك لأنّ أكثره عنه عليه السّلام و عن عبد اللّه بن عباس و قد علم الناس حال ابن عباس فى ملازمته له و انقطاعه إليه و أنّه تلميذه و خريجه و قيل له أين علمك من علم ابن عمّك، قال: كنسبة قطرة من المطر إلى البحر المحيط انتهى.و قد روى عن ابن عباس أنّه قال: حدّثنى أمير المؤمنين عليه السّلام فى باء بسم اللّه الرّحمن الرّحيم من أوّل اللّيل إلى الفجر و لم يتمّ، و عن قوّة قال عليّ عليه السّلام لو شئت لأوقرت سبعين بعيرا فى تفسير فاتحة الكتاب، و عن فضائل العكبرى قال الشعبى: ما أحد أعلم بكتاب اللّه بعد نبيّ اللّه من عليّ بن أبي طالب عليه السّلام.و فى المناقب القراء السّبعة إلى قراءته يرجعون، فأمّا حمزة و الكسائى فيقولان على قراءة علي و ابن مسعود و ليس مصحفهما مصحف ابن مسعود فهما إنّما يرجعان إلى علي عليه السّلام و يوافقان ابن مسعود فيما يجرى مجرى الاعراب، و قد قال ابن مسعود منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 404 ما رأيت أحدا أقرء من عليّ بن أبي طالب للقرآن، و أمّا نافع و ابن كثير و أبو عمرو فمعظم قراءاتهم يرجع إلى ابن عباس، و ابن عباس قرء على ابى بن كعب و عليّ عليه السّلام و الذي قرأه هؤلاء القراء يخالف قراءة ابىّ فهو إذا مأخوذ عن علي عليه السّلام و أمّا عاصم فقرأ على أبى عبد الرّحمن السّلمى، و قال أبو عبد الرّحمن قرأت القرآن كله على عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، فقالوا: أفصح القراءات قراءة عاصم لأنه أتى بالأصل و ذلك أنّه يظهر ما ادغمه غيره و يحقّق من الهمز ما ليّنه غيره و يفتح من الالفات ما أماله غيره، و العدد الكوفي فى القرآن منسوب إلى عليّ عليه السّلام و ليس فى الصّحابة من ينسب إليه العدد غيره، و إنّما كتب عدد ذلك كلّ مصر من التّابعين.و أمّا علم الفقه و الفروع فهو عليه السّلام مرجع الفقهاء كلهم فيه و عنه عليه السّلام تلقوه أمّا فقهاؤنا الامامية أنار اللّه برهانهم فحالهم ظاهر، و أمّا فقهاء العامة فقد قال الشارح المعتزلي كلّ فقيه فى الاسلام فهو عيال و مستفيد من فقهه، أمّا أصحاب أبى حنيفة كأبى يوسف و محمّد و غيرهما فأخذوا عن أبي حنيفة، و أمّا الشّافعى فقرأ على محمّد ابن الحسن فيرجع فقهه أيضا إليه، و أمّا أحمد بن حنبل فقرأ على الشافعي فيرجع فقهه أيضا إلى أبى حنيفة و قرء أبو حنيفة على جعفر بن محمّد عليهما السّلام، و قرء جعفر على أبيه و ينتهى الأمر إلى عليّ عليه السّلام، و أما مالك بن أنس فقرأ على ربيعة، و قرء ربيعة على عكرمة، و قرء عكرمة على عبد اللّه بن عباس، و قرء عبد اللّه بن عباس على علي عليه السّلام انتهى ما قاله الشارح.و أقول: ما عند فقهاء العامة من الحقّ فى الفروع الفقهية فقد خرج من أمير المؤمنين و أولاده المعصومين عليهم السّلام، و ما عندهم من الباطل فقد نسجتها استحساناتهم العقلية و أقيستهم الباطلة و آراؤهم الفاسدة.و قال في المناقب: إنّ جميع فقهاء أهل الأمصار إليه يرجعون و من بحره يغترفون أمّا أهل الكوفة و فقهاؤهم سفيان الثّوري و الحسن بن صالح بن حيّ و شريك بن عبد اللّه و ابن أبي ليلى و هؤلاء يقرعون المسائل و يقولون هذا قياس قول منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 405 عليّ عليه السّلام و يترجمون الأبواب بذلك، و أمّا أهل البصرة و فقهاؤهم الحسن و ابن سيرين و كلاهما كانا يأخذان عمّن أخذ عن عليّ عليه السّلام، و ابن سيرين يفصح بأنه أخذ عن الكوفيّين، و عن عبيدة بن السّمانى و هو أخصّ النّاس بعليّ عليه السّلام، و أما أهل مكّة فأخذوا عن ابن عباس و عن عليّ عليه السّلام و قد أخذ عبد اللّه معظم علمه عنه عليه السّلام و امّا أهل المدينة فعنه عليه السّلام أخذوا، و قد صنّف الشّافعي كتابا مفردا في الدّلالة على اتّباع أهل المدينة لعليّ عليه السّلام و عبد اللّه، و قال محمّد بن الحسن الفقيه لو لا عليّ بن أبي طالب عليه السّلام ما علمنا حكم أهل البغى.و أمّا علم المناظرة ففي الأخبار أنّ أوّل من سنّ دعوة المبتدعة بالمجادلة إلى الحقّ عليّ عليه السّلام، و قد ناظره الملاحدة و الزّنادقة في متناقضات القرآن فأجاب لهم بأجوبة متينة، و أجاب مشكلات مسائل الجاثليق حتّى أسلم، و قال عليه السّلام لرأس الجالوت لما قال له: لم تلبثوا بعد نبيّكم إلّا ثلاثين سنة حتّى ضرب بعضكم وجه بعض بالسّيف، فقال عليه السّلام: و أنتم لم تجف أقدامكم من ماء البحر حتّى قلتم لموسى عليه السّلام: اجعل لنا إلها كما لهم آلهة، روى أبو بكر بن مردويه في كتابه عن سفيان أنّه قال ما حاجّ عليّ عليه السّلام أحدا إلّا حجّه  «1» أقول: و يشهد بذلك الرّجوع إلى احتجاجاته المروية في كتاب الاحتجاج لأحمد بن أبي طالب الطبرسي و في مجلّد احتجاجات الأئمة عليه السّلام و مجلّد الفتن و المحن من البحار للمحدّث العلامة المجلسي (ره).و أمّا القضاء و الفصل بين الخصوم فيدل على سبقه عليه السّلام فيه على الكلّ شهادة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله في حقه و قوله: أقضاكم عليّ، و يفصح عنه ما أخبر به عن نفسه فيما رويناه عنه قريبا من قوله لو ثنيت لي الوسادة ثم اجلست عليها لحكمت بين أهل التوراة بتوراتهم الحديث، و من قوله عليه السّلام الآتي في الكلام المأة و التاسع عشر: و عندنا أهل البيت أبواب الحكم و ضياء الأمر، و يدلّ عليه قضاياه عليه السّلام في الوقايع الاتفاقيّة بما______________________________ (1) اى غلبه، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 406 يحتار في أكثرها العقول و سيأتي شطر منها في شرح هذه الخطبة و غيرها إنشاء اللّه تعالى و رجوع الصّحابة إليه عليه السّلام فيها مأثور مسطور، و قول عمر في مواطن كثيرة:لو لا عليّ لهلك عمر، معروف مشهور.و أمّا علم الفصاحة و البلاغة فهو بارعه و حائز قصب السّبق في مضماره حتى قيل في وصفه: إنّ كلامه عليه السّلام فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق، و قد تقدم من الرّضي في ديباجة المتن وصفه بأنّه مشرع الفصاحة و موردها و منشأ البلاغة و مولدها و منه ظهر مكنونها و عنه اخذت قوانينها، و يشهد بذلك خطبته البارعة المدونة في هذا الكتاب و سنشير إلى بعض مزايا كلامه عليه السّلام في تضاعيف الشّرح إنشاء اللّه تعالى، و قد تقدم في ديباجة الشّرح الاشارة إلى بعضها على ما ساعد المجال قال ابن نباتة: حفظت من كلامه عليه السّلام ألف خطبة ففاضت ثمّ فاضت.و أمّا علم النّجوم فيدل على براعته عليه السّلام فيه ما يأتي منه في الكلام الثامن و السّبعين و شرحه إنشاء اللّه تعالى من الأحكام النّجومية العجيبة لم يهتد إليها المنجمون.و أمّا علم النّحو و الأدبيّة فقد اتّفق العلماء على أنّه عليه السّلام هو واضعه و مخترعه، قال أبو القاسم الزّجاجي في محكي كلامه عن أماليه: حدثنا أبو جعفر محمّد بن رستم الطبري، حدثنا أبو الحاتم السجستانيّ حدثنا يعقوب بن إسحاق الحضرمي حدثنا سعيد بن مسلم الباهلي حدّثنا أبي عن جدي عن أبي الأسود الدّئلي، قال: دخلت على عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فرأيته متفكرا فقلت له: فيم تفكريا أمير المؤمنين؟قال عليه السّلام إنّي سمعت ببلدكم هذا لحنا فأردت أن أصنع كتابا في اصول العربيّة، فقلت: إن فعلت هذا أحييتنا و بقيت فينا هذه اللّغة، ثمّ أتيته بعد ثلاث فألقى إلىّ صحيفة فيها: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الكلام اسم و فعل و حرف، فالاسم ما انبأ عن المسمّى، و الفعل ما انبأ عن حركة المسمّى و الحرف ما انبأ عن معنى ليس باسم و لا فعل، ثمّ قال عليه السّلام لي تتبعه و زد فيه ما وقع لك، و اعلم يا أبا الأسود أنّ الأشياء ثلاثة: ظاهر و مضمر و شي ء ليس بظاهر و لا مضمر و إنّما تتفاضل العلماء فيما ليس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 407 بظاهر و لا مضمر قال أبو الأسود، فجمعت منه اشياء و عرضتها عليه عليه السّلام، فكان من ذلك حروف النّصب فذكرت منها إنّ و أنّ و ليت و لعل و كأنّ و لم أذكر لكنّ فقال عليه السّلام: لم تركتها: فقلت: لم أحسبها منها، فقال عليه السّلام: بلى هي منها فزدها فيها انتهى.و أمّا علم الحساب فيدل على وفور علمه عليه السّلام فيه ما رواه في المناقب عن ابن أبي ليلى أنّ رجلين تغدّيا في سفر و مع أحدهما خمسة أرغفة و مع الآخر ثلاثة و واكلها ثالث فأعطاهما ثمانية دراهم عوضا فاختصما و ارتفعا إلى أمير المؤمنين عليه السّلام فقال هذا أمر فيه دنائة و الخصومة فيه غير جميلة و الصّلح فيه أحسن، فأبى صاحب الثّلاثة الّا مرّ القضاء فقال عليه السّلام: إذا كنت لا ترضى إلّا بمرّ القضاء فانّ لك واحدة من ثمانية و لصاحبك سبعة أليس كان لك ثلاثة ارغفة و لصاحبك خمسة؟ قال: بلى قال: فهذه أربعة و عشرون ثلثا اكلت منها و الضّيف ثمانية فلما أعطاكما الثّمانية الدراهم كان لصاحبك سبعة و لك واحدة، و يأتي رواية هذه القضيّة بطريق آخر في تضاعيف الشّرح في موقعه بأبسط وجه إنشاء اللّه تعالى.و أمّا علم الكيميا فهو أكثرهم حظا منه، قال في المناقب و قد سئل عن الصّنعة فقال عليه السّلام: هي اخت النّبوة و عصمة المروة و النّاس يتكلمون فيها بالظاهر و انا أعلم ظاهرها و باطنها، ما هي و اللّه إلّا ماء جامد و هواء راكد و نار جائلة و أرض سائلة، قال: و سئل في أثناء خطبته هي الكيميا يكون فقال عليه السّلام: كان و هو كائن و سيكون، فقيل من أيّ شي ء هو؟ فقال عليه السّلام: من الزيبق الرّجراج و الاسرب و الزّاج و الحديد المزعفر و زيخار النحاس الاخضر الحور «الحبور خ» الا توقف على عابرهن، فقيل فهمنا لا يبلغ إلى ذلك فقال عليه السّلام اجعلوا البعض أرضا و اجعلوا البعض ماء و افلحوا الأرض بالماء و قدتم فقيل زدنا يا أمير المؤمنين، فقال عليه السّلام لا زيادة عليه فانّ الحكماء القدماء ما زادوا عليه كيميا «كيماظ» يتلاعب به النّاس.و أمّا زهده و طلاقه للدّنيا و رغبته بالكليّة عنهافهو من المتواترات القطعيّة أظهر و أبهر من الشّمس في رابعة النّهار، و يفصح عن ذلك و يبيّن عنه و تأتيك من سبإ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 408 بنبإ يقين الخطب و الكلمات المدونة عنه فى هذا الكتاب و غيره المتضمنة لزهده عليه سلام اللّه ربّ العالمين ملأ السماوات و الأرضين و قد أقسم فيما يأتي من كلماته القصار بالقسم البارّ و قال: و اللّه لدنياكم هذه أهون فى عينى من عراق  «1» خنزير فى يد مجذوم، و قال فى الكلام المأتين و الثّانى و العشرين: و إنّ دنياكم عندى لأهون من ورقة فى فم جرادة تقضمها، ما لعليّ و لنعيم يفنى و لذة لا تبقى.و فى المناقب المعروفون من الصّحابة بالورع عليّ و أبو بكر و عمرو بن مسعود و أبو ذر و سلمان و مقداد و عثمان بن مظعون و ابن عمر، و معلوم أنّ ابا بكر توفى و عليه بيت مال المسلمين نيف و أربعون ألف درهم، و عمر مات و عليه نيف و ثمانون ألف درهم، و عثمان مات و عليه ما لا يحصى كثرة، و عليّ مات و ما ترك إلا سبعمائة درهم فضلا عن عطائه أعدّها لخادم.امالى الطوسي في حديث عمّار يا عليّ إنّ اللّه قد زينك بزينة لم يزين العباد بزينة أحبّ إلى اللّه منها، زيّنك بالزّهد في الدنيا و جعلك لا تزرء منها شيئا و لا تزرء منك شيئا، و وهبك حبّ المساكين فجعلك ترضى بهم أتباعا و يرضون بك إماما.اللّؤلوئيات قال عمر بن عبد العزيز: ما علمنا أحدا كان في هذه الامة أزهد من عليّ بن ابي طالب عليه السّلام بعد النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله، و يروى أنه كان عليه وقت لا يكون عنده ثلاثة دراهم يشترى بها إزارا و ما يحتاج إليه ثمّ يقسم كلّ ما في بيت المال على النّاس ثمّ يصلّي فيه و يقول: الحمد للّه الذي أخرجني منه كما دخلته، و اتي إليه بمال فكوم كومة من ذهب و كومة من فضّة و قال يا صفراء اصفري يا بيضاء ابيضي و غرّي غيري، هذا خباى «جناى خ» و خياره فيه          و كلّ جان يده إلى فيه     الأشعث العبد قال: رأيت عليّا عليه السّلام اغتسل في الفرات يوم جمعة ثم ابتاع قميصا كرابيس بثلاثة دراهم فصلّى بالنّاس الجمعة و ما خيط جربانه بعد، و في فضائل أحمد راى على عليّ عليه السّلام إزار غليظ اشتراه بخمسة دراهم، و راي عليه إزار مرقوع فقيل له في ذلك فقال عليه السّلام يقتدي به______________________________ (1) جمع عرق و هو العظم الذي نحت عنه اللحم ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 409 المؤمنون و يخشع له القلب و تذل به النّفس و يقصد به المتابع، مسند أحمد و كان كمّه لا يجاوز أصابعه و يقول ليس للكمين على اليدين فضل، و نظر إلى فقير انخرق كمّ ثوبه فخرق كمّ قميصه و ألقاه إليه، مسند الموصلي الشّعبي عن الحارثي عن عليّ عليه السّلام قال: ما كان لي ليلة اهدى لي فاطمة شي ء ينام عليه إلا جلد كبش، و اشترى ثوبا فأعجبه فتصدق به.و أمّا العبادة و صالح الأعمال:فقد علم إجمالا بما قدّمناه في كونه أكثر ثوابا و أقول مضافا إلى ما سبق: إنّه عليه السّلام قد كان بالغا فيها غايتها، و كفى به شهيدا أنّه كان يؤخذ النّشاب من جسده عند الصّلاة و هو غير شاعر له لاستغراقه في شهود جمال الحق و فنائه في اللّه و انقطاعه لكليّته عمّن سواه، و كان السّجاد عليّ بن الحسين عليهما السّلام يصلي في اليوم و الليلة ألف ركعة ثم يأخذ صحف عبادات أمير المؤمنين عليه السّلام و ينظر ما فيها سيرا، ثم يتركها من يده كالمتضجر المتأسّف على تقصير نفسه في العبادة، و يقول: من يقدر على عبادة عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، و فيه نزل قوله تعالى: «تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ».روى ابن شهر آشوب في المناقب عن النّيسابوري في روضة الواعظين أنّه قال عروة بن الزّبير: سمع بعض التّابعين أنس بن مالك يقول: نزلت في عليّ بن أبي طالب عليه السّلام: «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ» الآية.قال الرّجل: فأتيت عليّا عليه السّلام وقت المغرب فوجدته يصلّي و يقرأ القرآن إلى أن طلع الفجر، ثمّ جدد وضوءه و خرج إلى المسجد و صلّى بالنّاس صلاة الفجر، ثم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 410 قعد في التّعقيب إلى أن طلعت الشّمس، ثم قصده النّاس فجعل يقضي بينهم إلى أن قام إلى صلاة الظهر فجدّد الوضوء ثم صلى بأصحابه الظهر، ثم قعد في التّعقيب إلى أن صلى بهم العصر، ثم كان يحكم بين النّاس و يفتيهم إلى أن غابت الشّمس، و فيه عن الباقر عليه السّلام في قوله تعالى: «إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ»* قال: ذاك أمير المؤمنين عليه السّلام و شيعته  «فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ» و فيه عن محمّد بن عبد اللّه بن الحسن عن آبائه عليهم السّلام و سدى عن أبي مالك عن ابن عباس و محمّد بن علي الباقر عليه السّلام في قوله تعالى: «وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ» و اللّه لهو عليّ بن أبي طالب عليه السّلام.قال بعض الساداتمفرق الاحزاب ضرّاب الطلى          مكسّر الاصنام كشاف الغمم        الزّاهد العابد في محرابه          السّاجد الرّاكع في جنح الظلم        صام هجيرا و على سائله          جاد بافطار الصّيام ثمّ نم     و قال العبدىو كم غمرة للموت للّه خاضها         و لجة بحر في الحكوم اقامها       و كم ليلة ليلا و للّه قامها         و كم صبحة مسجورة الحرّ صامها    و فيه أيضا عن عروة الزّبير قال تذاكرنا صالح الاعمال فقال ابو الدرداء اعبد النّاس عليّ بن ابي طالب عليه السّلام سمعته قائلا بصوت حزين و نغمة شجيّة في موضع خال الهى كم من موبقة حملتها «حلمتها خ» عني فقابلتها بنعمتك و كم من جريرة تكرمت علىّ بكشفها بكرمك الهى إن طال في عصيانك عمرى و عظم في الصحف ذنبى فما انا مؤمّل غير غفرانك و لا انا براج غير رضوانك ثمّ ركع ركعات فاخذ في الدّعاء و البكاء فمن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 411 مناجاته: الهى افكر في عفوك فتهون علىّ خطيئتى ثمّ اذكر العظيم من اخذك فيعظم علىّ بليتي ثم قال آه ان انا قرئت في الصحف سيئة انا ناسيها و انت محصيها فتقول خذوه فيا له من مأخوذ لا تنجيه عشيرته و لا تنفعه قبيلته يرحمه البلاء اذا اذن فيه بالنداء آه من نار تنضج الاكباد و الكلى آه من نار لواعة للشواء آه من غمرة من لهبات لظى ثمّ أنعم  «1» في البكاء فلم اسمع له حسا فقلت غلب عليه النوم اوقظه لصلاة الفجر فاتيته فان هو كالخشبة الملقاة فحركته فلم يتحرك فقلت انا للّه و انا اليه راجعون مات و اللّه عليّ بن ابي طالب عليه السّلام قال فأتيت منزله مبادرا انعاه اليهم فقالت فاطمة عليها السّلام ما كان من شأنه؟ فاخبرتها فقالت هي و اللّه الغشية التي تأخذه من خشية اللّه تعالى، ثم اتوه بماء فنضحوه على وجهه فأفاق و نظر الىّ و انا ابكى فقال: مم بكائك يا ابا الدرداء؟ فكيف و لو رأيتني و دعي بي إلى الحساب و ايقن اهل الجرائم بالعذاب و احوشتنى  «2» ملائكة غلاظ و زبانية فظاظ فوقفت بين يدي ملك الجبار قد أسلمتنى الاحبّاء و رحمنى اهل الدّنيا اشدّ رحمة لى بين يدي من لا يخفى عليه خافية.و منها الشجاعة:و لقد كان أشجع النّاس و أنسى شجاعة من كان قبله و محا اسم من كان يأتي بعده و تعجّبت الملائكة من حملانه، و فيه قال النّبى صلّى اللّه عليه و آله لما خرج لقتال عمرو بن عبدود: برز الايمان كله إلى الشّرك كله، فلما قتله قال صلّى اللّه عليه و آله له:ابشر يا علي فلو وزن عملك اليوم بعمل امّتى لرجح عملك بعملهم، رواه فى المناقب لأحمد بن حنبل و النسائى عن ابن مسعود، و أنزل اللّه تعالى. «وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ» بعليّ الآية، كما عن مصحف ابن مسعود، قال ربيعة السّعدي: أتيت حذيفة اليمان فقلت يا أبا عبد اللّه: إنا لنتحدث عن عليّ و مناقبه فيقول أهل البصرة: إنكم لتفرّطون فى عليّ فهل تحدثنى بحديث؟ فقال حذيفة و الذي نفسى بيده لو وضع جميع أعمال امّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله فى كفّة الميزان منذ بعث اللّه______________________________ (1) انعم فى البكاء اى بالغ و الحس بالكسر الصوت (2) احوش الصيد جاءه من حواليه ليصرفه الى الحياز منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 412 محمّدا إلى يوم القيامة و وضع عمل عليّ عليه السّلام فى الكفّة الاخرى لرجح عمل عليّ على جميع أعمالهم، فقال ربيعة هذا الذي لا يقام له و لا يقوم، فقال حذيفة: يا لكع و كيف لا يحمل و إن كان أبو بكر و عمر و حذيفة و جميع أصحاب النّبي صلّى اللّه عليه و آله يوم عمرو بن عبدود و قد دعا إلى المبارزة فأحجم النّاس كلهم ما خلا عليّا، فانّه نزل إليه فقتله و الذي نفس حذيفة بيده لعمله ذلك اليوم أعظم أجرا من عمل أصحاب محمّد إلى يوم القيامة.قال الشّارح المعتزلي: و كانت العرب تفتخر بوقوفها فى الحرب فى مقابلته، فأما قتلاه فافتخار رهطهم بأنّه عليه السّلام قتلهم أظهر و أكثر قالت اخت عمرو بن عبدود ترثيه لو كان قاتل عمر و غير قاتله          بكيته ابدا ما دمت فى البلد       لكنّ قاتله من لا نظير له          و كان يدعى ابوه بيضة البلد    و فى غزاة احد انهزم المسلمون و خشى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و ضربه المشركون بالسيوف و الرّماح و عليّ يدافع عنه فنظر إليه النّبي صلّى اللّه عليه و آله بعد إفاقته من غشيته و قال صلّى اللّه عليه و آله: ما فعل المسلمون؟ فقال: نقضوا العهد و ولّوا الدّبر، فقال: اكفني أمر هؤلاء فكشفهم عنه و صاح صايح بالمدينة قتل رسول اللّه، فانهلعت القلوب و نزل جبرئيل قائلا لا سيف الا ذو الفقار و لا فتى إلا عليّ، و قال للنّبي صلّى اللّه عليه و آله يا رسول اللّه لقد عجبت الملائكة من حسن مواساة عليّ لك بنفسه، قال النّبي صلّى اللّه عليه و آله ما يمنعه عن ذلك و هو مني و أنا منه، إلى غير ذلك ممّا لا يحكيه قلم و لا يضبطه رقم، و ستطلع على فتوحاته و مجاهداته تفصيلا في مواقعها إنشاء اللّه، كما ستطلع على ساير مكارم أخلاقه و محاسن خصاله على حسب الاستطاعة و التمكن في مقاماته المناسبة، و لو أردنا شرح معشار فضايله و خصائصه لاحتجنا إلى افراد كتاب يماثل حجم هذا الكتاب بل يزيد.قال الجاحظ في محكي كلامه و نعم ما قال حالكونه من أعظم النّاس عداوة لأمير المؤمنين عليه السّلام: صدق عليّ عليه السّلام في قوله: نحن أهل البيت لا يقاس بنا أحد كيف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 413 يقاس بقوم. منهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و الأطيبان عليّ و فاطمة، و السبطان الحسن و الحسين، و الشهيدان أسد اللّه حمزة و ذو الجناحين جعفر، و سيّد الورى عبد المطلب و ساقي الحجيج العباس و حامي النّبي و معينه و محبه أشدّ حبّا و كفيله و مربيه و المقر بنبوته و المعترف برسالته و المنشد في مناقبه أبياتا كثيرة، و شيخ قريش أبو طالب و النّجدة و الخير فيهم، و الأنصار من نصرهم، و المهاجرون من هاجر لهم و معهم، و الصّديق من صدّقهم، و الفاروق من فارق بين الحقّ و الباطل فيهم، و الحواري حواريهم، و ذو الشّهادتين لأنّه شهد لهم، و لا خير إلا فيهم و لهم و منهم و معهم، و أبان رسول اللّه أهل بيته بقوله: إنّي تارك فيكم الخليفتين كتاب اللّه حبل ممدود من السّماء إلى الأرض، و عترتي أهل بيتي نبأني اللّطيف الخبير أنّهما لن يفترقا حتّى يرد اعلىّ الحوض، و لو كانوا كغيرهم لما قال عمر لما طلب مصاهرة علي عليه السّلام إني سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول كل سبب منقطع يوم القيامة إلا سببي و نسبي فأمّا عليّ فلو أفردنا لفضائله الشّريفة و مقاماته الكريمة و درجاته الرّفيعة و مناقبه السّنية لأفنينا في ذلك الطوامير الطوال و الدّفاتر، العرق صحيح، و النّسب صريح، و المولد مكان معظم، و المنشأ مبارك مكرم، و الشّأن عظيم، و العمل جسيم و العلم كثير، و ليس له نظير، و البيان عجيب، و اللسان خطيب، و الصّدر رحيب، و أخلاقه وفق اعراقه، و حديثه يشهد على تقديمه انتهى.و أنت اذا أحطت خبرا بما مهدناه في هذه المقدّمة عرفت فساد ما توهّمه النّواصب اللئام من عدم وجود النّص على إمامة أمير المؤمنين و سيد المتقين و يعسوب الدين و قائد الغرّ المحجلين عليه و على أولاده آلاف التّحية و السّلام، كما عرفت فساد القول بتفضيل غيره عليه، كما اتّفق لجماعة منهم، و كذا القول بتفضيله على غيره مع القول بصحة خلافة الثّلاثة و تقديمهم عليه كما هو مذهب الشّارح المعتزلي و من يحذو حذوه من معتزلة بغداد و غيرهم على ما حكي عنهم في أوائل الشّرح، و عمدة ما أوقعه كغيره في هذا الوهم الفاسد و الرّأى الكاسد ما ذكره في تضاعيف شرح هذه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 414 الخطبة و لا بأس أن نذكر كلامه بطوله ثم نتبعه بما يلوح عليه من ضروب الكلام و وجوه الملام.فأقول: قال الشّارح خذله اللّه عند شرح قوله عليه السّلام: أما و اللّه لقد تقمصها إلى قوله: أرى تراثي نهبا، ما لفظه: إن قيل بيّنوا لنا ما عندكم في هذا الكلام أليس صريحه دالا على تظليم القوم و نسبتهم إلى اغتصاب الأمر فما قولكم في ذلك إن حكمتم عليهم بذلك فقد طعنتم فيهم، و إن لم تحكموا عليهم بذلك فقد طعنتم في المتكلم عليهم؟قيل: أمّا الاماميّة من الشّيعة فتجرى هذه الألفاظ على ظواهرها و تذهب إلى أن النّبيّ نصّ على أمير المؤمنين و أنّه غصب حقّه، و أمّا أصحابنا رحمهم اللّه قلهم أن يقولوا إنّه لما كان أمير المؤمنين هو الأفضل و الأحقّ و عدل عنه الى من لا يساويه في فضل و لا يوازيه فى جهاد و علم و لا يماثله في سودد و شرف ساغ اطلاق هذه الألفاظ و إن كان من وسم بالخلافة قبله عدلا تقيا و كانت بيعته بيعة صحيحة، ألا ترى أنّ البلد قد يكون فيه فقيهان أحدهما أعلم من الآخر بطبقات كثيرة فيجعل السّلطان الأنقص علما منهما قاضيا فيتوجد الأعظم و يتألم و ينفث احيانا بالشكوى و لا يكون ذلك طعنا في القاضي و لا تفسيقا له و لا حكما منه بأنّه غير صالح، بل للعدول عن الأحق و الأولى، و هذا أمر مركوز في طباع البشر و مجبول في أصل الغريزة و الفطنة، فاصحابنا لما أحسنوا الظن بالصّحابة و حملوا ما وقع منهم على وجه الصواب و أنّهم نظروا إلى مصلحة الاسلام و خافوا فتنة لا يقتصر على ذهاب الخلافة فقط، بل و يفضي إلى ذهاب النّبوة و الملة، فعدلوا عن الأفضل الأشرف الأحق إلى فاضل آخر دونه فعقدوا له، احتاجوا إلى تأويل هذه الألفاظ الصّادرة عمّن يعتقدونه في الجلالة و الرّفعة قريبا من منزلة النّبوة، فتأوّلوها بهذا التّأويل و حملوها على التألم للعدول عن الأولى، و ليس هذا بأبعد من تأويل الاماميّة قوله تعالى: «وَ عَصى  آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى » منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 415 و قولهم: معنى عصى انّه عدل عن الأولى، لأنّ الأمر بترك أكل الشّجرة كان أمرا على سبيل الندب فلما تركه آدم كان تاركا للأفضل و الأولى فسمّي عاصيا باعتبار مخالفة الأولى، و حملوا غوى على خاب لا على الغواية بمعنى الضّلال، و معلوم أنّ تأويل كلام أمير المؤمنين عليه السّلام و حمله على أنّه شكا من تركهم الأولى أحسن من حمل قوله تعالى: و عصى آدم، على أنّه ترك الأولى.إن قيل: لا يخلو الصّحابة أن يكون عدلت عن الأفضل لعلة و مانع في الأفضل أولا لمانع فان كان لا لمانع كان ذلك عقدا للمفضول بالهوى فيكون باطلا، و إن كان لمانع و هو ما يذكرونه من خوف الفتنة و كون النّاس كانوا يبغضون عليّا و يحسدونه فقد كان يجب أن يعذرهم أمير المؤمنين عليه السّلام في العدول عنه و يعلم أنّ العقد لغيره هو المصلحة للاسلام، فكيف حسن منه أن يشكوهم بعد ذلك و يتوجد إليهم؟و أيضا فما معنى قوله: فطفقت أرتاي بين أن أصول بيد جذّاء، على ما تأوّلتم به كلامه فانّ تارك الأولى لا يصال عليه بالحرب.قيل: يجوز أن يكون أمير المؤمنين لم يغلب على ظنّه ما غلب على ظنون الصّحابة من الشّغب و ثوران الفتنة، و الظنون يختلف باختلاف الامارات فربّ انسان يغلب على ظنّه أمر يغلب على ظنّ غيره خلافه، و أمّا قوله: أرتاي بين أن أصول، فيجوز أن يكون لم يعن به صيال الحرب، بل صيال الجدل و المناظرة، يبين ذلك أنّه لو كان جادلهم و أظهر ما في نفسه لهم فربما خصموه بأن يقولوا له: قد غلب على ظنوننا أنّ الفساد يعظم و يتفاقم إن وليت الأمر، و لا يجوز مع غلبة ظنوننا لذلك أن نسلّم الأمر إليك، فهو عليه السّلام قال: طفقت أرتاي بين أن أذكر لهم فضائلي عليهم و احاجّهم بها فيجيبوني بهذا الضّرب من الجواب الذي يصير حجتي بهم جذّاء مقطوعة و لا قدرة لى على تشييدها و نصرتها، و بين أن أصبر على ما منيت به و وقعت إليه.إن قيل: إذا كان لم يغلب على ظنّه وجود العلّة و المانع فيه و قد استراد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 416 الصّحابة و شكاهم لعدولهم عن الأفضل الذي لا علة فيه عنده، فقد سلمتم أنّه ظلم الصّحابة و نسبهم إلى غصب حقّه فما الفرق بين ذلك و بين أن يظلمهم لمخالفة النّص و كيف هربتم من نسبته لهم إلى الظلم لدفع النّصّ و وقعتم في نسبته لهم إلى الظلم الخلاف الأولى من غير علّة في الأولى؟ و معلوم أن مخالفة الأولى من غير علة في الأولى كتارك النّص، لأن العقد في كلا الموضعين يكون فاسدا؟قيل: الفرق بين الأمرين ظاهر لأنّه لو نسبهم إلى مخالفة النّص لوجب وجود النص، و لو كان النص موجودا لكانوا فساقا أو كفّارا لمخالفته، و أمّا إذا نسبهم إلى ترك الأولى من غير علة في الأولى فقد نسبهم إلى أمر يدعون فيه خلاف ما يدعي عليه السّلام واحد الأمرين لازم، و هو إمّا أن يكون ظنّهم صحيحا أو غير صحيح، فان كان ظنهم هو الصّحيح فلا كلام في المسألة، و إن لم يكن ظنهم صحيحا كانوا كالمجتهد إذا ظن و أخطأ، فانّه معذور و مخالفة النّص خارج عن هذا الباب لأنّ مخالفه غير معذور بحال فافترق المحملان، انتهى كلامه.أقول: لا يخفى ما فيه من وجوه الجهل و ضروب التّجاهل اما أولا فلأنّ قوله:و إن كان من وسم بالخلافة عدلا تقيا، أوّل الكلام و ستطلع على فسق أسلافه عند التّعرّض لمطاعنهم حيثما بلغ الكلام محله إنشاء اللّه.و اما ثانيا فلأنّ قوله: و كانت بيعته بيعة صحيحة، ممنوع إذ خلافة ابي بكر لم تنعقد إلّا باعتبار متابعة عمر بن الخطاب له برضاء أربعة: أبي عبيدة و سالم مولى حذيفة و بشر بن سعد و اسيد بن حصين لا غير، و قد تخلف عنها وجوه الصّحابة حسبما تعرفه في محله، و قد صرّح الشّارح في شرح قوله عليه السّلام: فصيرها في حوزة خشناء بأنّ استقرار الخلافة له لم يحصل إلّا بوجود عمر حيث قال: و عمر هو الذي شيّد بيعة أبي بكر و رقم المخالفين فيها فكسر سيف الزّبير لما جرّده و دفع في صدر المقداد و وطأ في السّقيفة سعد بن عبادة و قال: اقتلوا سعدا قتل اللّه سعدا و حطم أنف الحباب ابن المنذر الذي قال يوم السّقيفة: أنا جذيلها المحكك و عذيقها المرجب، و توعد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 417 من لجأ إلى دار فاطمة من الهاشميين و أخرجهم منها، و لولاه لم يثبت لأبي بكر أمر و لا قامت له قائمة انتهى.و هذا الكلام كما ترى صريح في أنّ عقد البيعة لأبي بكر لم يكن من إجماع الكلّ و اجتماعهم عن طوع و رغبة، و إنّما حصل عن تشييد عمر و تأسيسه، و على تقدير تسليم أن يكون أهل البيعة جماعة كثيرة فنقول: لاخفاء في أنّهم تابعون لتصرف الشّرع فيهم لا تصرف لهم في أنفس غيرهم من آحاد الامة و في أقل مهمّ من مهماتهم، فكيف يولون الغير على أنفس الخلايق منهم و من غيرهم، فانّ من لا يعقل له التّصرف في أقلّ الامور لأدنى الأشخاص كيف يكون له القدرة على جعل الغير متصرّفا في نفوس أهل الشّرق و الغرب و في دمائهم و أموالهم و فروجهم.و هذا الذي ذكرناه إنّما هو على سبيل المماشاة و إلّا فقد صرّح صاحب المواقف و شارحه السيّد الشّريف بانعقاد البيعة بالواحد و الاثنين حيث قال: و إذا ثبت حصول الامامة بالاختيار و البيعة فاعلم أنّ ذلك الحصول لا يفتقر إلى الاجماع من جميع أهل الحلّ و العقد إذ لم يقم عليه أى على هذا الافتقار دليل من العقل أو السّمع، بل الواحد و الاثنان من أهل الحلّ و العقد كاف في ثبوت الامامة و وجوب اتباع الامام على أهل الاسلام، و ذلك لعلمنا بأنّ الصّحابة مع صلابتهم في الدين و شدّة محافظتهم على امور الشّرع كما هو حقها اكتفوا في عقد الامامة بذلك المذكور من الواحد و الاثنين كعقد عمر لأبي بكر و عقد عبد الرّحمان بن عوف لعثمان، و لم يشترطوا في عقدها اجتماع من في المدينة من أهل الحلّ و العقد فضلا عن إجماع الامة من علماء أمصار الاسلام و مجتهدي جميع أقطارها على هذا كما مضى و لم ينكر عليهم أحد، و عليه أى و على الاكتفاء بالواحد و الاثنين في عقد الامامة انطوت الأعصار بعدهم إلى وقتنا هذا انتهى.و مع ذلك كله كيف يمكن أن يقال، ان: بيعة أبي بكر كانت بيعة صحيحة شرعيّة، و كيف يحلّ لمن يؤمن باللّه و اليوم الاخر ايجاب اتباع من لم ينص اللّه و رسوله، و لا اجتمعت الامة عليه على جميع الخلق لأجل مبايعة رجل واحد، و هل يرضى العاقل لنفسه الانقياد إلى هذا المذهب و أن يوجب على نفسه ذل الطاعة لمن لا يعرف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 418 عدالته و لا يدرى حاله من الايمان و عدمه و لا يعرف حقّه من باطله لأجل أن شخصا لا يعرف عدالته و معرفته بايعه، إن هو إلّا محض الجهل و الحمق و الضّلال عن سبيل الرّشاد.و اما ثالثا فانّ قوله: ألا ترى أنّ البلداه، ظاهر هذا المثال بملاحظة تطبيقه مع الممثل يعطي أنّ تقديم أبي بكر إنّما حصل بفعل اللّه سبحانه، و هو ظاهر ما ذكره في خطبة الشّرح من قوله: و قدّم المفضول على الأفضل لمصلحة اقتضاها التكليف، و حينئذ فيتوجه عليه أولا أنّه مناف لما صرّح به بعد ذلك: من أنّ الصّحابة نظروا إلى مصلحة الاسلام فعدلوا من الأفضل الأشرف، حيث إن المستفاد منه أنّ تقديمه إنّما كان بفعل الصّحابة لا بفعل اللّه و ثانيا أنّه يستلزم أن يقدم اللّطيف الخبير المفضول المحتاج إلى التكميل على الفاضل الكامل و هو مع أنّه قبيح عقلا و نقلا افتراء عليه سبحانه، و قد قال تعالى: «أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى  فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» و قال: «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً» و ثالثا أنّه لو كان هذا التّقديم من اللّه لم يصحّ لعليّ عليه السّلام الشكاية مطلقا لانّها حينئذ يكون ردّا على اللّه و الرّد على اللّه على حدّ الشرك باللّه.و اما رابعا فانّ قوله: و أنّهم نظروا إلى مصلحة الاسلام اه، ممنوع بل نقول إنّ تقديمهم له إنّما نشأ من حبّ الجاه و الرّياسة و عداوة لامام الامة كما يكشف عنه قول طلحة حين كتب أبو بكر وصيّة لعمر بالولاية و الخلافة: و ليته أمس و لاك اليوم.و قال الغزالي في كتابه المسمّى بسرّ العالمين على ما حكاه عنه غير واحد في مقالة الرّابعة التي وضعها لتحقيق أمر الخلافة بعد عدة من الأبحاث و ذكر الاختلاف ما هذه عبارته: لكن اسفرت الحجة وجهها و أجمع الجماهير على متن الحديث من خطبته صلوات اللّه عليه في يوم غدير باتّفاق الجميع و هو يقول: من كنت مولاه، فعلي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 419 مولاه، فقال عمر: بخّ بخّ يا أبا الحسن لقد أصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة فهذا تسليم و رضاء و تحكيم، ثمّ بعد هذا غلب الهوى لحبّ الرّياسة و حمل عمود الخلافة و عقود البنودو خفقان الهواء في قعقعةالرّايات و اشتباك ازدحام الخيول و فتح الامصار سقاهم كأس الهوى فعادوا إلى الخلاف الأول فنبذوا الحقّ وراء ظهورهم و اشتروا به ثمنا قليلا فبئس ما يشترون.و اما خامسا فلأنّ تمثيله بالآية لا وجه له، إذ ارتكاب التّأويل في الآية الشّريفة بحمل العصيان فيها على ترك الأولى و حمل الغيّ على الخيبة إنّما هو من أجل قيام الأدلة القاطعة و البراهين السّاطعة من العقل و النّقل على عصمة الأنبياء عليهم السّلام حسبما عرفت تفصيلا في التذنيب الثّالث من تذنيبات الفصل الثّاني عشر من فصول الخطبة الاولى، و أمّا فيما نحن فيه فمجرّد حسن الظن بالصّحابة لا يوجب ارتكاب التّأويل و رفع اليد عمّا هو ظاهر في التّظلم و التشكّي بل صريح في الطعن و اغتصاب الخلافة.و اما سادسا فانّ الجواب عن الاعتراض الذي ذكره بقوله: قيل: يجوز أن يكون أمير المؤمنين عليه السّلام لم يغلب على ظنه ما غلب على ظنون الصّحابة، تكلف بارد إذ كيف يمكن أن يجهل عليّ الذي هو باب مدينة العلم و دار الحكمة بما عرفه عامة الخلق مع جهالتهم و انحطاط درجاتهم منه في العلم من الثرى إلى الثريا و لا سيّما انّ هذه الخطبة ممّا خطب عليه السّلام بها في أواخر عمره الشّريف كما يشهد به مضمونها، فهب أنّه لم يغلب على ظنه في أوّل الأمر ما غلب على ظنون الصّحابة إلّا أنّه كيف يمكن أن يخفى عليه في هذه السّنين المتطاولة ما ظهر على الصّحابة في بادي الرّأي.فان قلت: هذه الخطبة منه حكاية حال ماضية و لا تنافي اطلاعه على ما اطلع  «1» «2» «3» عليه الصحابة بعد هذه الحال.______________________________ (1) البند بالباء الموحدة ثم النون العلم الكبير فارسى معرب، لغة (2) حكاية صوت السلاح و نحوه لغة (3) الشبك و الاشتباك التداخل و منه اشتباك الاصابع، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 420 قلت: المنافاة واضحة إذ اللّازم عليه بعد اطلاعه بما ظنوه أن يعذرهم و يعتذر عنهم و لا يتكلم بمثل هذا الكلام الحاكي عن سوء فعالهم و الكاشف عن قبح أعمالهم، و يأتي لهذا إن شاء اللّه مزيد تحقيق في شرح الكلام المأتين و الرّابع عشر.و أما سابعا فانّ ما أجاب به بقوله: و أما قوله: أرتأي بين أن أصول، فيجوز أن يكون لم يعن به صيال الحرب بل صيال الجدل و المناظرة، فاسد جدّا.أما أولا فلأنّ ظاهر الكلام هو الصيّال بالحرب مؤيدا بما هو صريح كلامه عليه السّلام في الخطبة السّادسة و العشرين و هو قوله: فنظرت فاذا ليس لي معين إلّا أهل بيتي فضننت بهم عن الموت و اغضيت على القذى و شربت على الشّجى و صبرت على أخذ الكظم و على أمرّ من طعم العلقم، و قد قال الشّارح هناك: فأمّا قوله:لم يكن لي معين إلّا أهل بيتي فضننت بهم عن الموت، فقول ما زال عليه السّلام يقوله:و لقد قاله: عقيب وفاة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله، قال: لو وجدت أربعين ذوي عزم، ذكر ذلك نصر بن مزاحم في كتاب صفّين و ذكره كثير من أرباب السّيرة انتهى.و أمّا ثانيا فلأنّه عليه السّلام قد ذكر فضائله و مناقبه و النّصوص الواردة فيه و احتج بها يوم السّقيفة كما ستعرفه في محلّه، فلم يصبر عن الاحتجاج بها حتّى يقول فصبرت و في العين قذى و في الحلق شجى، و كيف كان فقد تحصل ممّا ذكرنا كله أنّ تكلّفات الشّارح و تأويلاته فاسدة جدّا و تطلع على فسادها زيادة على ما ذكر في تضاعيف الكتاب إن ساعدنا التّوفيق و المجال إنشاء اللّه. المقدمة الثالثة في كيفيّة غصب أهل الجلافة للخلافة و ما جرى منهم يوم السّقيفة و بعدها:من إجبار أمير المؤمنين عليه السّلام على البيعة و إنكار من أنكر عليهم ذلك و ما جرى في تلك الوقايع من الظلم و الطغيان لعنة اللّه على أهل البغي و العدوان، و نحن ذاكر هنا ما وصل إلينا من طرق أصحابنا رضوان اللّه عليهم، و أمّا ما ذكره العامة في هذا الباب و رووه في سيرهم و تواريخهم فتصدّى لها كبعض روايات الخاصّة إنشاء اللّه في شرح الخطب الآتية ممّا أشار فيها الامام عليه السّلام إلى هذا المرام.فنقول: روى الشّيخ أبي منصور أحمد بن عليّ بن أبي طالب الطبرسي في كتاب الاحتجاج عن أبي المفضّل محمّد بن عليّ الشيباني باسناده الصّحيح عن رجال ثقة عن ثقة، أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خرج في مرضه الذي توفّى فيه إلى الصّلاة متوكئا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 3 على الفضل بن عبّاس و غلام له يقال له: ثوبان و هي الصّلاة التي أراد التّخلف عنها لثقله ثمّ حمل على نفسه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و خرج، فلما صلّى عاد إلى منزله فقال لغلامه:اجلس على الباب و لا تحجب أحدا من الأنصار و تجلاه الغشى فجاء الأنصار فأحدقوا بالباب و قالوا: ائذن لنا على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقال: هو مغشيّ عليه و عنده نساؤه، فجعلوا يبكون، فسمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم البكاء فقال: من هؤلاء؟ قالوا: الأنصار، فقال: من هاهنا من أهل بيتي؟ قالوا: عليّ و العباس فدعاهما، و خرج متوكئا عليهما فاستند إلى جذع  «1» من أساطين مسجده و كان الجذع جريد نخل فاجتمع النّاس و خطب صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قال في كلامه: إنّه لم يمت نبيّ قط إلّا خلّف تركة و قد خلّفت فيكم الثّقلين:كتاب اللّه و أهل بيتي، ألا فمن ضيّعهم ضيّعه اللّه، ألا و إنّ الأنصار كرشي  «2» و عيبتي التي آوي إليها، و إنّي أوصيكم بتقوى اللّه و الاحسان إليهم، فاقبلوا من محسنهم و تجاوزوا عن مسيئهم.ثمّ دعا اسامة بن زيد و قال: سر على بركة اللّه و النّصر و العافية حيث أمرتك بمن أمرّتك عليه، و كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، قد أمّره على جماعة من المهاجرين و الأنصار فيهم أبو بكر و عمر و جماعة من المهاجرين الأولين، و أمره أن يعبروا «يغبروا خ ل» على موتة «3» و اد من فلسطين، فقال اسامة: بأبى أنت و أمّى يا رسول اللّه أ تأذن لى فى المقام أيّاما حتّى يشفيك اللّه، فانّى متى خرجت و أنت على هذه الحالة خرجت و فى قلبى منك قرحة، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: انفذيا اسامة لما أمرتك، فإنّ القعود عن الجهاد لا نحبّ في حال من الأحوال، فبلغ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّ النّاس طعنوا فى عمله، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله:بلغنى أنكم طعنتم في عمل اسامة و فى عمل أبيه من قبل، و أيم اللّه إنّه لخليق للامارة و إنّ أباه كان خليقا لها و إنّه لمن أحبّ النّاس إليّ، فأوصيكم به خيرا فلان قلتم في أمارته فقد قال قائلكم في أمارة أبيه.______________________________ (1) بالكسر ساق النخلة، ق. (2) كرش الرجل عياله و صغار ولده و العيبة من الرجل موضع سره، لغة. (3) موضع قتل فيه جعفر بن ابي طالب، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 4 ثمّ دخل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيته و خرج اسامة من يومه حتّى عسكر على رأس فرسخ من المدينة و نادى منادي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، أن لا يتخلّف عن اسامة أحد ممّن أمّرته عليه، فلحق النّاس به، و كان أول من سارع إليه ابو بكر و عمرو أبو عبيدة ابن الجرّاح، فنزلوا في زقاق  «1» واحد مع جملة أهل العسكر.قال: و نقل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فجعل النّاس ممّن لم يكن في بعث اسامة يدخلون عليه إرسالا «2» و سعد بن عبادة شاك  «3» فكان لا يدخل أحد من الأنصار على النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلّا انصرف إلى سعد يعوده.قال: و قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وقت الضّحى من يوم الاثنين بعد خروج اسامة إلى معسكره بيومين، فرجع أهل العسكر و المدينة قد رجفت بأهلها، فأقبل أبو بكر على ناقة له حتّى وقف على باب المسجد فقال: أيها النّاس ما لكم تموجون إن كان محمّد قد مات فربّ محمّد لم يمت. «و ما محمّد إلّا رسول قد خلت من قبله الرّسل أ فإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضرّ اللّه شيئا» ثمّ اجتمعت الأنصار إلى سعد بن عبادة و جاذبه إلى سقيفة بنى ساعدة فلما سمع بذلك عمر أخبر به أبا بكر و مضيا مسرعين إلى السّقيفة و معهما أبو عبيدة بن الجرّاح و في السّقيفة خلق كثير من الأنصار و سعد بن عبادة بينهم مريض، فتنازعوا الأمر بينهم فآل الأمر إلى أن قال أبو بكر في آخر كلامه للأنصار: إنّما أدعوكم إلى أبى عبيدة بن الجرّاح أو عمرو كلاهما قد رضيت لهذا الأمر و كلاهما أراه له أهلا، فقال أبو عبيدة و عمر: ما ينبغي لنا أن نتقدّمك يا أبا بكر أنت أقدمنا اسلاما و أنت صاحب الغار و ثانى اثنين فأنت أحقّ بهذا الأمر و أولانا به، فقالت الأنصار______________________________ (1) زقاق زمين هموار و نرم و خاك بى ريك، لغة.مكرر- الزقاق كغراب السكة من الطريق المنسد، ق (2) اى جماعات متتابعين، منه. (3) الشوكة داء معروف و حمرة تعلوا الجسد، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 5 نحذر أن يغلب على هذا الأمر من ليس منّا و لا منكم فنجعل منّا أميرا و منكم أميرا و نرضى به على أنّه إن هلك اخترنا آخر من الأنصار، فقال أبو بكر بعد أن مدح المهاجرين: و أنتم يا معاشر الأنصار ممّن لا ينكر فضلهم و لا نعمتهم العظيمة في الاسلام، رضيكم اللّه أنصارا لدينه و لرسوله و جعل اليكم مهاجرته و فيكم محلّ أزواجه، فليس أحد من النّاس بعد المهاجرين الأوّلين بمنزلتكم فهم الامرآء و أنتم الوزراء.فقال الحباب بن المنذر الأنصارى: يا معشر الأنصار املكوا «1» على أيديكم فإنّما النّاس في فيئكم و ظلالكم و لن يجترى مجتر على خلافكم و لن تصدر النّاس إلّا عن رأيكم، و أثنى على الأنصار، ثمّ قال: فان أبى هؤلاء تأميركم عليهم فلسنا نرضى بتأميرهم علينا و لا نقنع بدون أن يكون منّا أميرو منهم أمير.فقام عمر بن الخطاب فقال: هيهات لا يجتمع سيفان في غمد «2» واحد انّه لا ترضى العرب أن تأمركم و نبيّها من غيركم لكنّ العرب لا تمتنع أن تولّى أمرها من كانت النّبوة فيهم و أولوا الأمر منهم، و كنا بذلك على من خالفنا الحجّة الظاهرة و السّلطان البيّن فما ينازعنا سلطان محمّد و نحن أولياؤه و عشيرته إلّا مدلّ بباطل أو متجانف  «3» باثم أو متورّط في الهلكة محبّ للفتنة.فقام الحباب بن المنذر ثانية فقال: يا معشر الأنصار امسكوا على أيديكم لا تسمعوا مقال هذا الجاهل و أصحابه فيذهبوا بنصيبكم من هذا الأمر، و إن أبوا أن يكون أمير و أمير فاجلوهم عن بلادكم و تولوا هذا الأمر عليهم فأنتم و اللّه أحقّ به منهم فقد دان بأسيافكم قبل هذا الوقت من لم يكن يدين بغيرها و أنا جذيلها «4»______________________________ (1) يقال املك عليك لسانك اى لا تجره الا بما يكون لك لا عليك، نهاية. (2) الغمد بالكسر جفن السيف و هى غلافه، لغة. (3) الجنف محركة كالجنوف بالضم الميل عن الحق و الجانف المايل، ق. (4) الجذل واحدا لا جذال و هو اصول الحطب العظام و منه قول حباب بن المنذر انا جذيلها المحكك و المجاذل المنتصب مكانه لا يبرح شبه بالجذل الذى ينصب في المعاطن لتحتك به الابل الجربى اراد أنه يستغنى برايه و تدبيره، صحاح. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 6 المحكّك و عذيقها المرجب  «1» و اللّه لئن ردّ أحد قولى لأحطمنّ أنفه بالسّيف.قال عمر بن الخطاب: فلما كان حباب هو الذي يجيبني لم يكن لى معه جواب «في كلام خ ل» فانّه جرت بينى و بينه منازعة في حياة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فنهاني رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عن مهاترته  «2» فحلفت أن لا أكلّمه أبدا.ثمّ قال عمر لأبي عبيدة: تكلّم، فقام أبو عبيدة بن الجراح و تكلّم بكلام كثير و ذكر فيه فضايل الأنصار و كان بشير بن سعد سيّدا من سادات الأنصار لما رأى اجتماع الأنصار على سعد بن عبادة لتأميره حسده و سعى في افساد الأمر عليه و تكلّم في ذلك و رضى بتأمير قريش و حث النّاس كلّهم و لا سيّما الأنصار على الرّضا بما يفعله المهاجرون.فقال أبو بكر: هذا عمرو أبو عبيدة شيخا قريش فبايعوا أيّهما شئتم.فقال عمرو أبو عبيدة: ما نتولى هذا الأمر امدد يدك نبايعك.فقال بشير بن سعد: و أنا ثالثكما، و كان سيد الأوس و سعد بن عبادة سيد الخزرج، فلما رأت الأوس صنيع بشير و ما دعت إليه الخزرج من تأمير سعد، أكبّوا على أبي بكر بالبيعة و تكاثروا على ذلك و تزاحموا فجعلوا يطئون سعدا من شدة الزّحمة و هو بينهم على فراشه مريض، فقال: قتلتموني قال عمر: اقتلوا سعدا قتله اللّه.فوثب قيس بن سعد فأخذ بلحية عمرو قال: و اللّه يابن صهّاك الجبان في الحروب الفرّار اللّيث في الملاء و الأمن لو حركت منه شعرة ما رجعت في وجهك واضحة «3» فقال أبو بكر مهلا يا عمر فانّ الرّفق أبلغ و أفضل، فقال سعد: يابن صهاك و كانت______________________________ (1) في حديث السقيفة انا جذيلها المحكك و عذيقها المرجب الرجبة ان تعمد النخلة الكريمة بينا، من حجارة او خشب اذا خيف عليها لطولها و كثرة حملها ان تقع و رجبتها فهى مرجبة و العذيق تصغير العذق بالفتح و هى النخلة و هو تصغير تعظيم و قد يكون ترجيبها بان يجعل حولها شوك لئلا يرتقى اليها «النهاية» و ترجيبها ضم اعذاقها الى سعفاتها و شدها بالخوص لئلا تنفضها الريح او وضع الشوك حولها لئلا يصل اليها آكل و منه انا جذيلها المحكك و عذيقها المرجب، (2) تهاتر الرجلان اذا ادعى كل واحد منهما على صاحبه باطلا. (3) الواضحة الاسنان التي تبد و عند الضحك، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 7 جدّة عمر حبشية: أما و اللّه لو أنّ لي قوّة على النّهوض لسمعتما منّي في سككها زئيرا «1» أزعجك  «2» و أصحابك منها و لا لحقنكما بقوم كنتما فيهم أذنابا أذلّاء تابعين غير متبوعين، لقد اجترئتما، ثمّ قال للخزرج احملونى من مكان الفتنة، فحملوه فأدخلوه منزله، فلما كان بعد ذلك بعث إليه ابو بكر أن قد بايع النّاس فبايع فقال: لا و اللّه حتّى أرميكم لكلّ سهم في كنانتي  «3» و اخضب منكم سنان رمحي و أضربكم بسيفي ما أقلّت يدي فأقاتلكم بمن تبعني من أهل بيتي و عشيرتي ثمّ و أيم اللّه لو اجتمع الجنّ و الانس علىّ لما بايعتكما أيها الغاصبان حتى أعرض على ربي و أعلم ما حسابي، فلما جاءهم كلامه قال عمر: لا بدّ من بيعته، فقال بشير بن سعد إنّه قد أبى و لجّ و ليس بمبايع أو يقتل و ليس بمقتول حتّى يقتل معه الخزرج و الأوس فاتركوه، فليس تركه بضاير فقبلوا قوله و تركوا سعدا.فكان سعد لا يصلّى بصلاتهم و لا يقضى بقضائهم و لو وجد أعوانا لصال بهم و لقاتلهم فلم يزل كذلك مدّة ولاية أبي بكر حتّى هلك أبو بكر، ثمّ ولى عمر و كان كذلك فخشى سعد غائلة «4» عمر فخرج إلى الشّام فمات بحوران  «5» في ولاية عمرو لم يبايع أحدا و كان سبب موته أن رمى بسهم في الليل فقتل و زعم أنّ الجنّ رموه، و قيل أيضا إنّ محمّد بن سلمة الانصارى تولى ذلك بجعل جعلت له عليه و روى أنّه تولى ذلك المغيرة بن شعبة و قيل خالد بن الوليد.قال: و بايع جماعة الأنصار و من حضر من غيرهم و عليّ بن أبي طالب مشغول بجهاز رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فلما فرغ من ذلك و صلّى على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و النّاس يصلّون عليه من بايع أبي بكر و من لم يبايع و جلس في المسجد فاجتمع اليه بنوا هاشم و معهم الزّبير بن العوام، و اجتمعت بنوا اميّة إلى عثمان بن عفان و بنوا______________________________ (1) زئير صوت الاسد في صدره (2) يزعجك زعجة قلعه من مكانه كازعجه، (3) كنانة السهام بالكسر جعبة من جلد لا خشب فيها او بالعكس، (4) الغائلة صفة لخصلة مهلكة نهاية. (5) كورة بدمشق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 8 زهرة إلى عبد الرّحمان بن عوف فكانوا في المسجد مجتمعين إذ أقبل أبو بكر و عمر و أبو عبيدة بن الجرّاح، فقالوا: ما لنا نريكم خلقا شتى؟ قوموا فبايعوا ابا بكر فقد بايعته الأنصار و النّاس، فقام عثمان و عبد الرّحمان بن عوف و من معهما فبايعوا و انصرف عليّ عليه السّلام و بنو هاشم إلى منزل عليّ و معهم الزّبير.قال: فذهب إليهم عمر في جماعة ممّن بايع فيهم اسيد بن حصين و سلمة بن سلامة فألفوهم مجتمعين، فقالوا لهم بايعوا أبا بكر فقد بايعه النّاس فوثب الزّبير إلى سيفه فقال عمر عليكم بالكلب العقور فاكفونا شرّه فبادر سلمة بن سلامة فانتزع السّيف من يديه فأخذه عمر فضرب به الأرض فكسره و أحدقوا بمن كان هناك من بني هاشم و مضوا بجماعتهم إلى أبي بكر فلما حضروا، قالوا: بايعوا أبا بكر و قد بايعه النّاس و أيم اللّه لئن أبيتم من ذلك لنحا كمنّكم بالسّيف، فلما رأى ذلك بنو هاشم أقبل رجل رجل فجعل يبايع حتّى لم يبق ممّن حضر إلّا عليّ بن أبي طالب عليه السّلام.فقالوا له: بايع ابا بكر فقال عليّ عليه السّلام: أنا أحقّ بهذا الأمر منه و أنتم أولى بالبيعة لي أخذتم هذا الأمر من الانصار و احتججتم عليهم بالقرابة من الرّسول و تأخذونه منّا أهل البيت غصبا ألستم زعمتم للأنصار أنكم أولى بهذا الأمر منهم لمكانكم من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فأعطوكم المقادة و سلّموا لكم الامارة و أنا أحتجّ عليكم بمثل ما احتججتم على الانصار، أنا أولى برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حيّا و ميّتا و أنا وصيّه و وزيره و مستودع سرّه و علمه و أنا الصّديق الاكبر أوّل من آمن به و صدّقه و أحسنكم بلاء في جهاد المشركين و أعرفكم بالكتاب و السنّة و أذربكم  «1» لسانا و أثبتكم جنانا، فعلام تنازعونا هذا الامر، أنصفونا إن كنتم تخافون اللّه من أنفسكم، و اعرفوا لنا من الامر مثل ما عرفته لكم الانصار و إلّا فبوءوا بالظلم و العدوان و أنتم تعلمون.فقال عمر: أمالك بأهل بيتك أسوة؟ فقال عليّ عليه السّلام سلوهم عن ذلك، فابتدر______________________________ (1) الذرب حديد اللسان، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 9 القوم الذين بايعوا من بني هاشم فقالوا: ما بيعتنا بحجّة على عليّ عليه السّلام و معاذ اللّه أن نقول: إنّا نوازيه في الهجرة و حسن الجهاد و المحلّ من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال عمر: إنك لست متروكا حتّى تبايع طوعا أو كرها، فقال عليّ عليه السّلام: احلب حلبا لك شطره اشدد له اليوم ليردّ عليك غدا إذا و اللّه لا أقبل قولك و لا أحفل بمقامكم و لا ابايع، فقال أبو بكر: مهلا يا أبا الحسن ما نشد فيك و لا نكرهك.فقام أبو عبيدة إلى عليّ عليه السّلام فقال: يا بن عمّ لسنا ندفع قرابتك و لا سابقتك و لا علمك و لا نصرتك، و لكنّك حدث السّن، و كان لعليّ عليه السّلام يومئذ ثلاث و ثلاثون سنة و ابو بكر شيخ من مشايخ قومك و هو أحمل لثقل هذا الامر و قد مضى الامر بما فيه فسلّم له، فان عمّرك اللّه يسلّموا هذا الامر إليك و لا يختلف فيك إثنان بعد هذا إلّا و أنت به خليق و له حقيق و لا تبعث الفتنة في أوان الفتنة فقد عرفت بما في قلوب العرب و غيرهم عليك.فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: يا معاشر المهاجرين و الانصار، اللّه اللّه لا تنسوا عهد نبيّكم اليكم في أمرى و لا تخرجوا سلطان محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من داره و قعر بيته إلى دوركم و قعر بيوتكم، و لا تدفعوا أهله عن حقّه و مقامه في النّاس فو اللّه يا معاشر الناس «الجمع خ» إنّ اللّه قضى و حكم و نبيّه أعلم و أنتم تعلمون بأنا أهل البيت أحقّ لهذا الامر منكم ما كان «فكان خ» القاري منكم لكتاب اللّه الفقيه في دين اللّه المضطلع  «1» بأمر الرّعية و اللّه إنّه لفينا لا فيكم فلا تتّبعوا الهوى فتزدادوا من الحقّ بعدا و تفسدوا قديمكم بشرّ من حديثكم.فقال بشير بن سعد الانصاري الذي وطأ الامر لأبى بكر و قالت جماعة من الانصار:يا أبا الحسن لو كان هذا الكلام سمعته منك الانصار قبل بيعتها «الانتظام خ» لأبى بكر ما اختلف فيك اثنان.فقال عليّ عليه السّلام: يا هؤلاء كنت أدع الرّسول و هو مسجّى  «2» لا أواريه______________________________ (1) و مضطلع اى قوى عليه ق. (2) سجيت الميت تسجية اذا مددت عليه ثوبا، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 10 و أخرج أنازع في سلطانه، و اللّه ما خفت «خلت ظ» أحدا يسمو «1» له و ينازعنا أهل البيت فيه و يستحلّ ما استحللتموه، و لا علمت أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ترك يوم غدير خمّ لأحد حجّة و لا لقائل مقالا، فانشد اللّه رجلا سمع يوم غدير خمّ يقول صلّى اللّه عليه و آله: من كنت مولاه فعليّ مولاه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله، أن يشهد الآن بما سمع.قال زيد بن أرقم: فشهد اثنا عشر رجلا بدريّا بذلك و كنت ممّن سمع القول من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فكتمت الشّهادة فذهب بصري، قال: و كثر الكلام في هذا المعنى و ارتفع الصّوت و خشى عمر أن يصغى «النّاس خ» الى قول عليّ عليه السّلام ففسخ المجلس و قال: إنّ اللّه يقلّب القلوب و الأبصار و لا تزال يا أبا الحسن ترغب عن قول الجماعة فانصرفوا يومهم ذلك.و في الاحتجاج أيضا عن أبان بن تغلب قال: قلت لأبي عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق عليهما السّلام: جعلت فداك هل كان أحد في أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنكر على أبي بكر فعله و جلوسه مجلس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم؟ فقال عليه السّلام: نعم كان الذى أنكر على أبي بكر اثنى عشر رجلا، من المهاجرين: خالد بن سعيد بن العاص و كان من بني امية، و سلمان الفارسي، و أبو ذر الغفاري، و المقداد بن الأسود، و عمّار بن ياسر، و بريدة الأسلمي و من الانصار أبو الهيثم بن التيهان، و سهل، و عثمان ابنا حنيف، و خزيمة بن ثابت، و ذو الشّهادتين، و أبيّ بن كعب، و أبو أيوب الأنصارى، قال: فلمّا صعد أبو بكر المنبر تشاوروا بينهم فقال بعضهم لبعض: و اللّه لنأتينّه و لننزلنه عن منبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و قال آخرون منهم و اللّه لئن فعلتم ذلك إذا لأعنتم  «2» على أنفسكم، فقد قال اللّه تعالى:______________________________ (1) يقال فلان يسمو الى المعالى اذا تطاول اليها، نهاية. (2) الاعنات در كارى افكندن كه از آن بيرون نتوان آمد و من ثم ضبطه في بعض النسخ اعنتم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 11 «وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ» فانطلقوا بنا إلى أمير المؤمنين عليه السّلام لنستشيره و نستطلعه على الأمر و نستطلع رأيه، فانطلق القوم إلى أمير المؤمنين عليه السّلام بأجمعهم فقالوا يا أمير المؤمنين: تركت حقّا أنت أحق به و أولى منه، لأنّا سمعنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: عليّ مع الحقّ و الحقّ مع عليّ يميل مع الحقّ كيف مال، و لقد هممنا أن نصير اليه فنزله عن منبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و سلّم، فجئناك لنستشيرك و نستطلع رأيك فيما تأمرنا.فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: و أيم اللّه لو فعلتم ذلك لما كنتم لهم إلّا حربا و لكنكم كالملح في الزّاد و كالكحل في العين، و أيم اللّه لو فعلتم ذلك لأتيتموني شاهرين أسيافكم مستعدّين للحرب و القتال و إذا لآتوني فقالوا لى: بايع و إلّا قتلناك، فلا بدّ من أن أدفع القوم عن نفسى و ذلك إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أو عز «1» إلىّ قبل وفاته، و قال لي يا أبا الحسن، إنّ الأمة ستغدر بك من بعدي و تنقض فيك عهدى و إنّك منّي بمنزلة هارون من موسى و إن الامة من بعدي بمنزلة هارون «كهرون خ» و من اتبعه و السّامري و من اتبعه، فقلت يا رسول اللّه فما تعهد إلىّ إذا كان كذلك؟ فقال إن «إذا خ» وجدت أعوانا فبادر إليهم و جاهدهم، و إن لم تجد أعوانا كفّ يدك و احقن دمك حتّى تلحق بي مظلوما، فلما توفّى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اشتغلت بغسله و تكفينه و الفراغ من شأنه، ثمّ آليت يمينا أن لا أرتدي إلّا للصّلاة حتّى أجمع القرآن، ففعلت ثمّ أخذت بيد فاطمة و ابنيّ الحسن و الحسين فدرت على أهل بدر و أهل السّابقة فناشدتهم  «2» اللّه إلى حقّي و دعوتهم إلى نصرتي فما أجابني منهم إلّا أربعة رهط: سلمان، و عمّار، و المقداد، و أبو ذر، و لقدر اودت في ذلك بقية أهل بيتى، فأبوا عليّ إلّا السكوت لما علموا من و غارة «3» صدور القوم و بغضهم للّه و لرسوله و لأهل بيت نبيّه، فانطلقوا بأجمعكم إلى هذا الرّجل فعرّفوه______________________________ (1)- و عز اليه في كذا ان يفعل او يترك و او عرو و عر تقدم و امر ق. (2) ناشده منا شدة و نشادا احلفه ق. (3) الوغر و يحرك الحقد و الضغن و العداوة و التوقد من الغيظ، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 12 ما سمعتم من قول نبيكم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ليكون ذلك أو كد للحجّة و أبلغ للعذر و أبعد لهم من رسول اللّه إذا وردوا عليه، فسار القوم حتّى أحدقوا بمنبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و كان يوم الجمعة، فلمّا صعد أبو بكر المنبر قال المهاجرون للأنصار: تقدّموا فتكلموا، فقال الأنصار للمهاجرين: بل تكلموا أنتم فانّ اللّه عزّ و جل أدناكم في الكتاب اذ قال اللّه عزّ و جلّ: «لَقَدْ تابَ اللَّهُ بِالنَّبِيِّ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصارِ» فقال أبان: فقلت: يابن رسول اللّه إنّ الأمة لا تقرء كما عندك، قال و كيف تقرء يا أبان؟قال: قلت: إنّها تقرء لقد تاب اللّه على النّبيّ و المهاجرين و الانصار فقال عليه السّلام: و يلهم و أىّ ذنب كان لرسول اللّه حتّى تاب اللّه عليه منه إنّما تاب اللّه به على امّته، فأوّل من تكلّم به خالد بن سعيد بن العاص ثمّ باقي المهاجرين ثمّ من بعدهم الانصار، و روي أنّهم كانوا غيّبا عن وفات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقدموا و قد تولى أبو بكر و هم يومئذ أعلام مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.فقام خالد بن سعيد بن العاص و قال: اتّق اللّه يا أبا بكر فقد علمت أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال، و نحن محتوشوه  «1» يوم بني قريظة حين فتح اللّه له و قد قتل عليّ يومئذ عدّة من صناديد «2» رجالهم و اولى الباس و النجدة «3» منهم: يا معاشر المهاجرين و الانصار إنّي اوصيكم بوصيّة فاحفظوها و مودعكم أمرا فاحفظوه، ألا إنّ عليّ ابن أبي طالب أميركم بعدي و خليفتي فيكم بذلك أوصاني ربّي، ألا و إنّكم إن لم تحفظوا فيه وصيّتي و توازروه و تنصروه اختلفتم في أحكامكم و اضطرب عليكم أمر دينكم و ولاكم شراركم، ألا إن أهل بيتي هم الوارثون لأمرى و العاملون «لمون خ» بأمر امّتي من بعدي، اللّهمّ من أطاعهم من امّتي و حفظ فيهم وصيّتي فاحشرهم في زمرتي و أجعل لهم نصيبا من مرافقتي يدركون به نور الآخرة، اللّهم و من أساء______________________________ (1) احتوش القوم على كذا جعلوه وسطهم و احاطوا عليه و قد يعدى بنفسه يقال احتوشوه، منه. (2) الصندد كزبرج السيد الشجاع او الجواد او الشريف، ق. (3) النجدة القتال و الشجاعة و الشدة و الهول و الفزع، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 13 خلافتي في أهل بيتي فاحرمه الجنّة التي عرضها كعرض السّمآء و الارض.فقال له عمر بن الخطاب: اسكت يا خالد فلست من أهل المشورة و لا من يقتدى برأيه، فقال خالد اسكت أنت يابن الخطاب فانّك تنطق على لسان غيرك و أيم اللّه لقد علمت قريش أنك من الأمها حسبا و أدناها منصبا و أخسّها قدرا و أخملها ذكرا و أقلّهم غناء عن اللّه و رسوله و أنك لجبان في الحروب بخيل في المال لئيم العنصر مالك في قريش من فخر، و لا في الحروب من ذكر و أنّك في هذا الأمر بمنزلة الشّيطان: «إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِي ءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ فَكانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِي النَّارِ خالِدَيْنِ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ» فابلس  «1» عمرو جلس خالد بن سعيد.ثمّ قام سلمان الفارسي (رض) و قال: كرديد و نكرديد «2» أ فعلتم و لم تفعلوا و امتنع من البيعة قبل ذلك حتّى وجي عنقه فقال يا أبا بكر: إلى من تستند امرك إذا نزل بك ما لا تعرفه و إلى من تفزع إذا سئلت عمّا لا تعلمه فما عذرك في تقدم من هو أعلم منك و أقرب إلى رسول اللّه و أعلم بتأويل كتاب اللّه و سنّة نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و من قدّمه النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في حياته و أوصاكم به عند وفاته، فنبذتم قوله و تناسيتم وصيّته و أخلفتم الوعد و نقضتم العهد و حلتم العقد الذي كان عقده عليكم من النّفوذ تحت راية اسامة بن زيد حذرا من مثل ما اتيتموه و تنبيها للامة على عظيم ما اجترمتموه «حتموه خ» من مخالفة أمره فعن قليل يصفو لك الأمر و قد أنقلك الوزر و نقلت إلى قبرك و حملت معك ما كسبت يداك فلو راجعت الحقّ من قرب و تلافيت نفسك و تبت إلى اللّه من عظيم ما اجترمت كان ذلك أقرب إلى نجاتك يوم______________________________ (1)- و ابلس حتى ما او ضحوا لضاحكة و ابلسوا اى سكتوا و المبلس الساكت من الخوف و الحزن، نهاية. (2) يعنى كرديد تعيين خليفه باطل پيش خود و نكرديد اطاعت وصى رسول خدا و خليفه بر حق چنانكه بعد از اين ظاهر مى شود، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 14 تفرد في حفرتك و يسلّمك ذو و نصرتك، فقد سمعت كما سمعنا و رأيت كما رأينا، فلم يردعك  «1» ذلك عمّا أنت متشبّث به من هذا الأمر الذي لا عذر لك في تقلّده و لا حظّ للدين و لا للمسلمين في قيامك به، فاللّه اللّه في نفسك فقد أعذر من أنذر، و لا تكن أنت كمن أدبر و استكبر.ثمّ قام أبو ذر الغفاري فقال: يا معشر قريش أصبتم قباحة «قناعة خ» «2» «قباعة خ» «3» و تركتم قرابة و اللّه ليرتدن جماعة من العرب و ليشكنّ فيّ هذا الدّين و لو جعلتم هذا الأمر في أهل بيت نبيّكم ما اختلف عليكم سيفان، و اللّه لقد صارت لمن غلب و لتطمحنّ إليها عين من ليس من أهلها، و ليسفكن فيها دماء كثيرة فكان كما قال أبو ذر، ثمّ قال:لقد علمتم و علم خياركم أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: الأمر بعدي لعليّ ثمّ لابنيّ الحسن و الحسين ثمّ للطاهرين من ذرّيتي، فأطر حتم قول نبيّكم و تناسيتم ما عهد به إليكم فأطعتم الدّنيا الفانية و نسيتم «بعتم- شريتم خ» الآخرة الباقية التي لا يهرم شبابها و لا يزول نعيمها و لا يحزون أهلها و لا يموت سكّانها بالحقير التّافة «4» الفاني الزايل و كذلك الامم من قبلكم كفرت بعد أنبيائها و نكصت على أعقابها و غيّرت و بدلت و اختلفت فساويتموهم حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة، و عمّا قليل يذوقون و بال أمركم و تجزون بما قدّمت أيديكم و ما اللّه بظلّام للعبيد.ثمّ قال المقداد بن الأسود فقال: يا أبا بكر ارجع عن ظلمك و تب إلى ربّك و ألزم بيتك و ابك على خطيئتك و سلّم الأمر إلى صاحبه الذي هو أولى به منك، فقد علمت ما عقده رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في عنقك من بيعته و ألزمك من النّفوذ تحت راية اسامة بن زيد و هو مولاه، و نبّه على بطلان وجوب هذا الأمر ذلك و لمن عضدك. «5»______________________________ (1) ردعه كمنعه كفه و رده فارتدع، ق. (2) و قنعت به قناعة من باب تعب رضيت به، لغة. (3) قبع القنفذ كمنع قبوعا ادخل راسه في جلده و الرجل في قميصه و دخل و تخلف عن اصحابه، قاموس (4) شي ء تافه يفه حقير خسيس و قد تفه تفها من باب لبس مغرب. (5) عضده يعضده قطعه و كنصره اعانه و نصره، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 15 عليه بضمه لكما إلى علم النّفاق و معدن الشنآن و الشّقاق عمرو بن العاص الذي أنزل اللّه فيه على نبيّه: «إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ» فلا اختلاف بين أهل العلم أنّها نزلت في عمرو و هو كان اميرا عليكما و على ساير المنافقين في الوقت الذي انفذه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في غزاة ذات السّلاسل و أنّ عمروا قلد كما حرس عسكره فأين الحرس إلى الخلافة اتّق اللّه و بادر إلى الاستقالة قبل فوتها فانّ ذلك أسلم لك في حياتك و بعد وفاتك و لا تركن إلى الدّنيا «دنياك خ» و لا تغرّنك قريش و غيرها فعن قليل تضمحلّ عنك دنياك ثمّ تصير إلى ربك فيجزيك بعملك و قد علمت و تيقنت أنّ عليّ بن أبي طالب عليه السّلام صاحب الأمر بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فسلّمه إليه بما جعله اللّه له فانّه أتمّ لسترك و أخفّ لوزرك فقد و اللّه نصحت لك إن قبلت نصحي و إلى اللّه ترجع الأمور.ثمّ قام بريدة الأسلمى فقال: إنّا للّه و إنّا إليه راجعون ما ذا لقى الحقّ من الباطل يا أبا بكر أنسيت أم تناسيت و خدعت أم خدعتك نفسك و سوّلت تلك الأباطيل أو لم تذكر ما أمرنا به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من تسمية علىّ بامرة «1» المؤمنين و النّبيّ بين أظهرنا و قوله له في عدة أوقات هذا عليّ أمير المؤمنين و قاتل القاسطين اتّق اللّه و تدارك نفسك قبل أن لا تدركها و أنقذها ممّا يهلكها و اردد الأمر إلى من هو أحقّ به منك و لا تتمارى  «2» في اغتصابه و راجع و انت تستطيع أن تراجع فقد محضتك النّصح و دللتك على طريق النّجاة فلا تكوننّ ظهيرا للمجرمين.ثمّ قام عمّار بن ياسر فقال: يا معاشر قريش و يا معاشر المسلمين إن كنتم علمتم و إلّا فاعلموا أنّ أهل بيت نبيّكم أولى به و أحقّ بارثه و أقوم بامور الدّين و آمن على المؤمنين و أحفظ لملّته و أنصح لامته فمروا صاحبكم فليردّ الحقّ إلى______________________________ (1) و الامرة على وزن فاعلة مصدر امر علينا مثلثة اذ اولى و الاسم الامر بالكسر و قول الجوهرى مصدر و اسم ق. (2) اى لا تجادل، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 16 أهله قبل أن يضطرب حبلكم و يضعف أمركم و يظهر شنئانكم و تعظم الفتنة بكم و تختلفوا فيما بينكم و يطمع فيكم عدوّكم، فقد علمتم أنّ بني هاشم أولى بهذا الأمر منكم و عليّ من بينهم وليّكم بعهد اللّه و رسوله، و فرق ظاهر قد عرفتموه في حال بعد حال عند سدّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أبوابكم الّتي كانت إلى المسجد كلّها غير بابه و ايثاره إيّاه بكريمته فاطمة الزّهراء دون ساير من خطبها إليه منكم، و قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنا مدينة الحكمة و عليّ بابها فمن أراد الحكمة فليأتها من بابها، و إنكم جميعا مضطرّون فيما اشكل عليكم من امور دينكم إليه، و هو مستغن عن كلّ أحد منكم إلى ما له من السّوابق التي لأفضلكم عند نفسه فما بالكم تحيدون  «1» عنه و تبتزّون  «2» عليّا حقّه «و تغيرون على حقه خ» «3» و تؤثرون الحياة الدّنيا على الآخرة؟ بئس للظالمين بدلا اعطوه ما جعله اللّه و لا تولّوا مدبرين و لا ترتدّوا على أدباركم فتنقلبوا خاسرين.ثمّ قام ابيّ بن كعب فقال: يا أبا بكر لا تجحد حقّا جعله اللّه لغيرك و لا تكن أوّل من عصى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في وصيّة «و صفيه خ» و صدف عن أمره، اردد الحقّ إلى أهله تسلم و لا تتماد في غيّك فتندم و بادر إلى الانابة يخفف وزرك و لا تخصصنّ بهذا الأمر الذي لم يحلّه «يجعله خ» اللّه لك نفسك فتلقى و بال عملك، فعن قليل تفارق ما أنت فيه و تصير إلى ربّك فيسألك عمّا جنيت، و ما ربّك بظلّام للعبيد.ثمّ قام خزيمة بن ثابت فقال: أيّها النّاس أ لستم تعلمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قبل شهادتي وحدي و لم يرد معي غيري؟ قالوا: بلى، قال: فاشهد أنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: أهل بيتي يفرقون بين الحقّ و الباطل، و هم الأئمة الذين يقتدى بهم و قد قلت ما علمت و ما على الرّسول إلّا البلاغ المبين.______________________________ (1) اى تميلون، منه. (2) ابتزت الشي ء استلبته، ص. (3) فيه من دخل الى طعام لم يدع اليه دخل سارقا و خرج مغيرا اسم فاعل من اغار يغير اذا نهب شبه دخوله عليهم بدخول السارق و خروجه بمن اغار على قوم، نهاية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 17 ثمّ قام أبو الهيثم بن التّيهان فقال: و أنا أشهد على نبيّنا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه أقام عليّا عليه السّلام يعني في يوم غدير خمّ فقالت الأنصار: ما أقامه إلّا للخلافة، و قال بعضهم:ما أقامه إلّا ليعلم النّاس أنّه مولى من كان رسول اللّه مولاه، و كثر الخوض في ذلك فبعثنا رجالا منا إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فسألوه عن ذلك فقال لهم قولوا: علي وليّ المؤمنين بعدي و أنصح النّاس لامتي و قد شهدت بما حضرني فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر إنّ يوم الفصل كان ميقاتا.ثمّ قام سهل بن حنيف فحمد اللّه و أثنى عليه و صلّى على النّبيّ محمّد و آله ثمّ قال: يا معاشر قريش اشهدوا على أنّي أشهد على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قد رأيته في هذا المكان يعني الروضة «1» و قد أخذ بيد عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و هو يقول: أيّها النّاس هذا عليّ إمامكم من بعدي و وصيّتي في حياتي و بعد وفاتي و قاضي ديني و منجز وعدي و أوّل من يصافحني على حوضي فطوبى لمن اتّبعه و نصره و الويل لمن تخلّف عنه و خذله.ثمّ قام من بعده أخوه عثمان بن حنيف فقال: سمعنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول:أهل بيتي نجوم الأرض فلا تتقدّموهم و قدّموهم، فهم الولاة بعدي. فقام إليه رجل فقال: يا رسول اللّه و أىّ أهل بيتك؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عليّ و الطاهرين من ولده، و قد بيّن عليه السّلام فلا تكن يا أبا بكر أوّل كافر به فلا تخونوا اللّه و الرّسول و تخونوا أمانتكم و أنتم تعلمون.ثمّ قام أبو أيّوب الأنصاري فقال: اتّقوا اللّه عباد اللّه في أهل بيت نبيّكم و ارددوا إليهم حقهم الذي جعله اللّه لهم، فقد سمعتم مثل ما سمع إخواننا في مقام بعد مقام لنبيّنا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و مجلس بعد مجلس يقول: أهل بيتي أئمتكم بعدي و يؤمي إلى عليّ عليه السّلام يقول: هذا أمير البررة و قاتل الكفرة، مخذول من خذله منصور من نصره فتوبوا إلى اللّه من ظلمكم إنّ اللّه تواب رحيم، و لا تتولوا عنه مدبرين، و لا تتولّوا عنه معرضين.______________________________ (1) من كلام الراوى منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 18 قال الصّادق عليه السّلام فافحم  «1» أبو بكر على المنبر حتّى لم يحر «2» جوابا ثمّ، قال وليتكم و لست بخيركم أقيلوني أقيلوني.فقال له عمر بن الخطاب: انزل عنها يا لكع  «3» إذا كنت لا تقوم بحجج قريش لهم أقمت نفسك هذا المقام؟ و اللّه لقد هممت أن أخلعك و أجعلها في سالم مولى أبي حذيفة، قال فنزل ثمّ أخذ بيده و انطلق إلى منزله و بقى ثلاثة أيّام لا يدخلون مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.فلما كان في اليوم الرّابع جاءهم خالد بن الوليد و معه ألف رجل فقال لهم:ما جلوسكم فقد طمع فيها و اللّه بنو هاشم، و جاءهم سالم مولى أبي حذيفة و معه ألف رجل، و جاءهم معاذ بن جبل و معه ألف رجل فما زال يجتمع رجل رجل حتّى اجتمع أربعة آلاف رجل فخرجوا شاهرين أسيافهم يقدمهم عمر بن الخطاب حتّى وقفوا بمسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقال عمرو الله يا أصحاب عليّ لئن ذهب الرّجل منكم يتكلّم بالذي تكلّم به بالأمس لنأخذنّ الذي فيه عيناه.فقام إليه خالد بن سعيد بن العاص و قال يابن صهّاك الحبشية أ فبأسيافكم تهدّدونا أم بجمعكم تفزعونا؟ و الله إنّ أسيافنا أحدّ من أسيافكم و إنّا لأكثر منكم و إن كنا قليلين لأنّ حجّة الله فينا و الله لو لا أني أعلم أنّ طاعة الله و طاعة رسوله و طاعة إمامي أولى بي لشهرت سيفي و جاهدتكم في الله إلى أن أبلى  «4» عذري، فقال «له خ» أمير المؤمنين عليه السّلام: اجلس يا خالد فقد عرف لك مقامك. و شكر لك سعيك، فجلس.و قام إليه سلمان الفارسي فقال الله أكبر الله أكبر سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و إلّا صمّتا «5» يقول: بينا أخي و ابن عمّي جالس في مسجدي و معه نفر من______________________________ (1) افحمها اسكتها، نهاية. (2) ما احارجوا با ما رد، ق. (3) اللكع كصرد اللئيم و العبد و الاحمق ق. (4) و بلاه عذرا اواه اليه قبله، ق. (5) اى صمت اذناى ان كذبت، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 19 أصحابه إذ تكبسه  «1» جماعة من كلاب أهل النّار يريدون قتله و قتل من معه، و لست أشك إلّا و أنّكم هم، فهمّ به عمر بن الخطاب، فوثب إليه أمير المؤمنين عليه السّلام و أخذ بمجامع ثوبه ثمّ جلد «2» به الأرض ثمّ قال: يابن صهّاك الحبشيّة لو لا كتاب من الله سبق و عهد من الله تقدّم لأريتك أيّنا أضعف ناصرا و أقلّ عددا، ثمّ التفت إلى أصحابه فقال: انصرفوا رحمكم اللّه فو اللّه لا دخلت المسجد إلّا كما دخل أخواى موسى و هارون إذ قال له أصحابه: «فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ» و اللّه لادخلته إلّا لزيارة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أو لقضيّة أقضيها، فإنّه لا يجوز لحجة أقامه رسول اللّه أن يترك النّاس في حيرة.و فى الاحتجاج أيضا عن عبد اللّه بن عبد الرّحمان قال: إنّ عمر احتزم  «3» بازاره و جعل يطوف بالمدينة و ينادي ألّا إنّ أبا بكر قد بويع فهلمّوا إلى البيعة فينثال  «4» النّاس يبايعون فعرف أنّ جماعة في بيوت مستترون فكان يقصدهم في جمع كثير فيكبسهم و يحضرهم المسجد فيبايعون حتّى إذا مضت أيّام أقبل في جمع كثير إلى منزل عليّ عليه السّلام فطالبه بالخروج فأبى، فدعا عمر بحطب و نار، و قال و الذي نفس عمر بيده ليخرجنّ أولا حرقنه على ما فيه، فقيل له: إنّ فاطمة بنت رسول اللّه و ولد رسول اللّه و آثار رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فيه، و أنكر النّاس ذلك من قوله فلما عرف إنكارهم قال: ما بالكم أ تروني فعلت ذلك إنّما أردت التّهويل فراسلهم عليّ عليه السّلام أن ليس إلى خروجي حيلة، لأني في جمع كتاب اللّه الذي قد نبذتموه و ألهتكم  «5» الدّنيا عنه،______________________________ (1) كبس داره هجم عليه، ق (2) جلد به أى رمى به الارض، نهاية. (3) و منه الحديث نهى ان يصلى الرجل حتى يحتزم اى يتلبب و يشد وسطه، نهاية (4) انثال عليه الناس من كل وجه اى انصبوا، ص (5) الهتكم الدنيا اى شغلتكم قال تعالى الهيكم التكاثر، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 20 و قد خلفت أن لا أخرج من بيتي و لا ادع ردائي على عاتقى حتّى أجمع القرآن، قال: و خرجت فاطمة بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إليهم فوقفت على الباب، ثمّ قالت لا عهد لي بقوم أسوء محضرا منكم تركتم رسول اللّه جنازة «1» بين أيدينا و قطعتم أمركم فيما بينكم و لم تؤامرونا و لم تروا لنا حقّا، كأنكم لم تعلموا ما قال يوم غدير خم، و اللّه لقد عقد له يومئذ الولاء ليقطع منكم بذلك منها الرّجاء، و لكنكم قطعتم الأسباب و اللّه حسيب بيننا و بينكم في الدّنيا و الآخرة.و في غاية المرام من كتاب سليم بن قيس الهلالى و هو كتاب مشهور معتمد نقل منه المصنّفون في كتبهم و هو من التّابعين رأي عليّا و سلمان و أبا ذر و في مطلع كتابه ما هذه صورته: فهذه نسخة كتاب سليم بن قيس الهلالي رفعه إلى أبان بن أبي عيّاش و قرأه عليّ عليه السّلام و ذكر أبان أنّه قرأ على عليّ بن الحسين عليه السّلام فقال صدق سليم هذا حديثنا نعرفه، قال سليم: سمعت سلمان الفارسي أنّه قال: فلما أن قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و صنع النّاس ما صنعوا جالهم ابو بكر و عمر و أبو عبيدة بن الجرّاح و خاصموا الأنصار بحجّة عليّ عليه السّلام فخصموهم فقالوا يا معاشر الأنصار قريش أحقّ بالأمر منكم، لأنّ رسول اللّه من قريش، و المهاجرون خير منكم لأنّ اللّه سبحانه بدء بهم في كتابه و فضلهم، و قد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: الأئمة من قريش.قال سلمان: فأتيت و هو يغسل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قد كان أوصى عليّا أن لا يلي غسله إلّا هو، فقال: يا رسول اللّه و من يعينني عليك؟ فقال: جبرئيل عليه السّلام، و كان عليّ عليه السّلام لا يريد عضوا إلّا انقلب له، فلما غسّله و كفّنه أدخلني و أدخل أبا ذر و المقداد و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السلام، فتقدّم علي عليه السّلام وصفنا خلفه و صلّى عليه و عايشة في الحجرة لا تعلم، ثمّ ادخل عشرة من المهاجرين و عشره من الأنصار يدخلون فيدعون ثمّ يخرجون «فيصلّون و يخرجون خ» حتّى لم يبق أحد من المهاجرين و الأنصار إلّا صلّى عليه.______________________________ (1) الجنازة بالكسر و الفتح الميت بسريره و قيل بالكسر السرير و بالفتح الميت، نهاية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 21 قال سلمان: فأتيت عليّا و هو يغسل «قلت لعليّ عليه السّلام حين يغسل خ» رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فأخبرته بما صنع النّاس فقلت: إنّ أبا بكر السّاعة قد رقى منبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و لم يرضوا أن يبايعوه بيد واحدة و أنّهم ليبايعونه بيديه جميعا بيمينه و شماله، فقال عليه السّلام: يا سلمان و هل تدري أوّل من بايعه على منبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم؟فقلت: لا إلّا أنّى رأيت «رأيته خ» في ظلّة بني ساعدة حين خصمت الأنصار فكان «و كان خ» أوّل من بايعه المغيرة بن شعبة، ثمّ بشير بن سعد، ثمّ أبو عبيدة بن الجرّاح ثمّ عمر بن الخطاب، ثمّ سالم مولى أبي حذيفة، و معاذ بن جبل، قال: لست أسألك عن هؤلاء و لكن هل تدرى أوّل من بايعه حين صعد المنبر؟ قال «قلت خ»: لا و لكن رأيت شيخا كبيرا متوكيّا على عصا بين عينيه سجّادة شديد التشمير صعد المنبر «أول من صعد خ» و هو يبكى و «هو خ» يقول: الحمد للّه الذي لم يمتني حتّى رأيتك في هذا المكان ابسط يدك، فبسط يده فبايعه، ثمّ نزل فخرج من المسجد.فقال عليّ عليه السّلام: و هل تدري يا سلمان من هو؟ قلت: و قد سائتني مقالته كأنّه شامت بموت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، قال علي عليه السّلام: فانّ ذلك إبليس لعنة الله عليه «اخبرنى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خ» انّ إبليس و أصحابه شهدوا نصب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إيّاى بغدير خمّ لمّا أمره اللّه تعالى و أخبرهم أنّي أوّلى بهم من أنفسهم و أمرهم أن يبلغ الشّاهد الغائب، فأقبل إلى إبليس أبا لسته و مردة أصحابه، فقالوا: هذه الامة مرحومة معصومة لا لك و لا لنا عليهم سبيل قد اعلموا مقرّهم و إمامهم «علموا امامهم و مصرعهم خ» بعد نبيّهم فانطلق ابليس آيسا حزينا.قال فأخبرني رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بعد ذلك  «1» و قال تبايع النّاس ابا بكر في ظلة بني ساعدة حتّى ما يخاصمهم  «2» بحقّنا و حجّتنا، ثمّ يأتون المسجد فيكون______________________________ (1) الظاهر انه غلط و ليس فى نسخة الاحتجاج و لا في البحار، منه. (2) الظاهر ان المراد به ما يخاصمهم احد لحقنا و في البحار هكذا في ظلة بنى ساعدة بعد تخاصمهم بحقنا و حجتنا و فى الاحتجاج بعد تخاصمهم بحقك و حجتك و هو الاصح و الانسب، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 22 أوّل من يبايعه على منبري إبليس في صورة شيخ كبير مستبشر يقول له: كذا و كذا ثمّ يخرج فيجمع أصحابه و شياطينه و أبا لسته فيخرّون سجدا فينخر و يكسع، ثم يقول: كلّا زعمتم أن ليس لي عليهم سلطان و لا سبيل فكيف رأيتموني صنعت بهم حتّى تركوا ما أمرهم اللّه به من طاعته و أمرهم به رسول اللّه و ذلك قول اللّه تعالى: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» قال سلمان: فلمّا كان الليل حمل فاطمة على حمار و أخذ بيد الحسن و الحسين عليهما السّلام فلم يدع أحدا من أهل بدر من المهاجرين و لا من الأنصار إلّا أتاه في منزله و ذكره حقّه و دعاه إلى نصرته فما استجاب له إلّا أربعة و أربعون رجلا فأمرهم أن يصبحوا محلقين رؤوسهم و معهم سلاحهم على أن يبايعوه على الموت و أصبحوا لم يوافقه منهم إلّا أربعة، فقلت لسلمان: من الاربعة؟ قال: أنا و أبو ذر و المقداد و الزّبير بن العوام، ثمّ عاودهم ليلا يناشدهم، فقالوا: نصحبك بكرة فما أتاه منهم أحد غيرنا فلمّا رأى عليّ عليهم السّلام غدرهم و قلّة وفائهم لزم بيته و أقبل على القرآن يؤلفه و يجمعه، فلم يخرج من بيته حتّى جمعه و كان المصحف في القرطاس و الاسيار «1» و الرّقاع.فلما جمع كلّه و كتبه على تنزيله و النّاسخ و المنسوخ و بعث إليه أبو بكر أن اخرج فبايع فبعث إليه عليّ عليه السّلام إنّي مشغول، و لقد آليت على نفسي يمينا أن لا ارتدي برداء إلّا للصّلاة حتّى اؤلف القرآن و أجمعه، فجمعه في ثوب واحد و ختمه ثمّ خرج إلى النّاس و هم مجتمعون مع أبي بكر في مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فنادى بأعلى صوته: يا أيّها النّاس إنّي لم أزل منذ قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مشغولا بغسله، ثمّ بالقرآن حتّى جمعته كلّه في هذا الثّوب الواحد فلم ينزل اللّه على رسوله آية إلّا و قد جمعتها، و ليست منه آية إلّا و قد أقرئني «أقرئنيها خ» إياها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و علّمني تأويلها.______________________________ (1) و السير بالفتح الذى يقد من الجلد و الجمع سيور، قاموس. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 23  «ثمّ قال عليّ عليه السّلام لئلا تقولوا غدا إنا كنا عن هذا غافلين خ» ثمّ قال عليّ عليه السّلام لا تقولوا يوم القيامة إنّي لم أدعكم إلى نصرتي و لم أذكركم حقي، فأدعوكم إلى كتاب اللّه من فاتحته إلى خاتمته، فقال عمر: ما أغنانا بما معنا من القرآن عمّا تدعونا إليه، ثمّ دخل عليّ عليه السّلام بيته، فقال عمر لأبي بكر: أرسل إلى عليّ فلسنا في شي ء حتّى يبايع و لو قد بايع آمنّا، فأرسل إليه أبو بكر أجب خليفة رسول اللّه، فأتاه الرّسول فقال له ذلك، فقال له علي عليه السّلام: ما أسرع ما كذبتم على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّه ليعلم و يعلم الذين حوله أنّ اللّه و رسوله لم يستخلف غيري، فذهب الرّسول فأخبره بما قال له، فقال: اذهب فقل له أجب أمير المؤمنين أبا بكر، فأتاه فأخبره بذلك، فقال له عليّ عليه السّلام: سبحان اللّه و اللّه ما طال العهد فينسى، و اللّه إنّه ليعلم أنّ هذا الاسم لا يصلح إلّا لي و قد أمره رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هو سابع سبعة فسلّموا عليه «علي خ» بامرة المؤمنين فاستفهمه هو و صاحبه من بين السّبعة، و قالا: أحقّ من اللّه و رسوله؟ قال رسول اللّه: نعم حقّا حقّا من اللّه و من رسوله إنّه أمير المؤمنين و سيّد المسلمين و صاحب لواء «الغر خ» المحجّلين يقعده اللّه عزّ و جلّ يوم القيامة على الصّراط فيدخل أوليائه الجنّة و أعدائه النّار، فانطلق الرّسول فأخبره بما قال فسكتوا عنه يومهم ذلك.فلمّا كان الليل حمل عليّ فاطمة و أخذ بيد ابنيه الحسن و الحسين عليهم السّلام فلم يدع أحدا من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلّا أتاه في منزله فناشدهم اللّه حقه و دعاهم إلى نصرته، فما استجاب له منهم أحد غير الأربعة فانّا حلقنا رؤوسنا و بذلنا نصرتنا و كان الزّبير أشدّ نصرة فلما رأى عليّ عليه السّلام خذلان النّاس له و تركهم نصرته و اجتماع كلمتهم مع أبي بكر و تعظيمهم له لزم بيته.و قال عمر لأبي بكر: ما يمنعك أن تبعث إليه فيبايع فإنّه لم يبق أحد إلّا و قد بايع غيره و غير هؤلاء الأربعة، و كان أبو بكر أرقّ الرّجلين و أرفقهما و أدهاهما و أبعدهما غورا، و الآخر أفظّهما و أجفاهما، فقال له أبو بكر: من ترسل إليه؟ فقال عمر: نرسل إليه قنفذا و كان رجلا فظّا غليظا جافا من الطلقاء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 24 أحد بني عديّ بن كعب، فأرسله إليه و أرسله معه أعوانا فانطلق فاستأذن على عليّ عليه السّلام، فأبى أن يأذن لهم فرجع أصحاب قنفذ إلى أبي بكر و عمروهما في المسجد و النّاس حولهما، فقالوا: لم يؤذن لنا، فقال عمر: اذهبوا فان أذن لكم و إلّا فادخلوا عليه من غير إذن، فانطلقوا فاستاذنوا فقالت فاطمة عليها السّلام أحرّج  «1» عليكم أن تدخلوا على بيتي بغير اذني؟ فرجعوا فثبت القنفذ الملعون، فقالوا: إنّ فاطمة قالت لنا كذا و كذا فحرّجتنا أن ندخل بيتها من غير اذن، فغضب عمر فقال:ما لنا و للنّسآء.ثمّ أمر أناسا حوله يحملون حطبا فحملوا الحطب و حمار عمر معهم فجعلوه حول بيت عليّ عليه السّلام و فيه عليّ و فاطمة و ابناهما صلوات اللّه عليهم، ثمّ نادى عمر حتّى أسمع عليّا و فاطمة: و اللّه لتخرجنّ يا عليّ و لتبايعنّ خليفة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و إلّا أضرمت عليك بيتك ارا، ثمّ رجع قنفذ إلى أبي بكر و هو متخوّف أن يخرج عليّ إليه بسيفه لما يعرف من بأسه و شدّته، فقال أبو بكر لقنفذ: ارجع فان خرج و إلّا فاهجم «فاقتحم خ» عليه بيته، فإن امتنع فاضرم عليهم بيتهم نارا.فانطلق القنفذ الملعون فاقتحم هو و أصحابه بغير اذن و سار «ثارخ» عليّ عليه السّلام إلى سيفه و سبقوه إليه و هم كثيرون فتناول بعضهم سيفه و كاثروه  «2» فألقوا في عنقه حبلا و حالت بينهم و بينه فاطمة عليهما السلام عند باب البيت فضربها قنفذ لعنه اللّه بسوط كان معه فماتت صلوات اللّه عليها و أنّ في عضدها مثل الدماليج «الدملج خ» «3» من ضربته ثمّ انطلق به يعتل  «4» عتلا حتّى انتهى إلى أبي بكر، و عمر قائم بالسّيف على رأسه و خالد بن الوليد و أبو عبيدة بن الجرّاح و سالم مولى أبى حذيفة و معاذ بن جبل______________________________ (1) التحريج التضييق، ق. (2) و كاثروهم فكثروهم غالبوهم فى الكثرة فغلبوهم ق. (3) الدملج هو المعضد، ق. (4) عتله يعتل فانعتل جره عنيفا، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 25 و المغيرة بن شعبة و اسيد بن حصين و بشير بن سعد و ساير النّاس حول أبى بكر عليهم السلاح.قال: قلت لسلمان: أدخلوا على فاطمة بغير إذن؟ قال: اي و اللّه ما عليها خمار فنادت وا أبتاه و الرسول اللّه يا أبتاه لبئس ما خلفك أبو بكر و عمر و عيناك لم تنفقيا في قبرك تنادى بأعلى صوتها، فلقد رأيت أبا بكر و من حوله يبكون و ينتحبون و ما فيهم إلّا باك غير عمر و خالد بن الوليد و المغيرة بن شعبة و عمر يقول: إنّا لسنا من النّسآء و رأيهنّ في شي ء.قال فانتهوا به إلى أبي بكر و هو يقول: أما و اللّه لو وقع سيفي في يدي لعلمتم أنكم لن تصلوا إلى هذا أبدا و اللّه لم ألم نفسي في جهادكم لو كنت استمكنت من الأربعين لفرقت جماعتكم و لكن لعن اللّه أقواما بايعوني ثمّ خذلوني و قد كان قنفذ لعنه اللّه حين ضرب فاطمة بالسّوط حين حالت بينه و بين زوجها أرسل إليه عمر إن حالت بينك و بينه فاطمة فاضربها، فاجأها قنفذ لعنه اللّه إلى عضادة باب بيتها و دفعها فكسر لها ضلعا من جنبها و ألقت جنينا من بطنها، فلم تزل صاحبة فراش حتّى ماتت صلوات اللّه عليها من ذلك شهيدة.قال: فلما انتهى بعليّ إلى أبي بكر انتهره عمر و قال له: بايع، فقال له عليّ عليه السّلام إن أنا لم ابايع فما أنتم صانعون؟ قالوا نقتلك ذلا و صغارا، فقال: إذا تقتلون عبد اللّه و أخا رسول اللّه، فقال أبو بكر: أمّا عبد اللّه فنعم، و أمّا أخو رسول اللّه فما نعرفك «نقر لك خ» بهذا، قال عليه السّلام: أتجحد أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آخا بيني و بينه؟ قال:نعم، فأعاد ذلك عليه ثلاث مرات.ثمّ أقبل عليهم عليّ عليه السّلام، فقال: يا معاشر المسلمين و المهاجرين و الأنصار انشدكم اللّه أسمعتم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول يوم غدير خمّ: كذا و كذا و في غزوة تبوك كذا و كذا فلم يدع شيئا قال «قاله فيه خ» له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم علانية للعامة إلّا ذكرهم إيّاه «إياها خ» قالوا: اللّهمّ نعم: فلمّا أن تخوف أن ينصره النّاس و أن يمنعوه منه بادرهم، فقال له: كلما قلت حقّ قد سمعناه بآذاننا و عرفناه و وعته قلوبنا و لكن سمعت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 26 رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول بعد هذا: إنّا اهل بيت اصطفانا اللّه تعالى و اختار لنا الآخرة على الدّنيا فانّ اللّه لم يكن ليجمع لنا أهل البيت النّبوة و الخلافة، فقال عليّ عليه السّلام:هل أحد من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شهد هذا معك؟ فقال عمر: صدق خليفة رسول اللّه قد سمعته منه كما قال.قال: و قال أبو عبيدة و سالم مولى أبى حذيفة و معاذ بن جبل: قد سمعنا من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال علي عليه السّلام لقد وفيتم بصحيفتكم الملعونة التي تعاهدتم «قد تعاقدتم خ» عليها في الكعبة إن قتل اللّه محمّدا أو مات لتزوون  «1» هذا الأمر عنّا أهل البيت، فقال أبو بكر: فما علمك بذلك اطلعناك عليها، فقال عليّ عليه السّلام يا زبير و أنت يا سلمان و أنت يا أبا ذر و أنت يا مقداد أسألكم باللّه و بالاسلام أسمعتم رسول اللّه يقول ذلك و أنتم تسمعون إنّ فلانا و فلانا حتّى عدّ هؤلاء الاربعة «الخمسة» قد كتبوا بينهم كتابا و تعاهدوا فيه و تعاقدوا ايمانا على ما أنت قتلت أو متّ أن يتظاهروا عليك و أن يزووا عنك هذا الأمر يا عليّ؟ فقلت: بأبي أنت يا رسول اللّه فما تأمرني إذا كان ذلك، فقال إن وجدت عليهم أعوانا فجاهدهم و نابذهم، و إن لم تجد أعوانا فبايع و احقن دمك.فقال عليه السّلام: أما و الله لو أنّ اولئك الأربعين رجلا الذين بايعوني و فوالي لجاهدتكم في الله، فقال عمر: أما و اللّه لا ينالها أحد من أعقابكم إلى يوم القيامة ثمّ نادى علي عليه السّلام قبل أن يبايع و الحبل في عنقه: «ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي» ثمّ تناول يد أبي بكر فبايع، و قيل للزّبير: بايع فأبى فوثب إليه عمر و خالد بن الوليد و المغيرة بن شعبة و اناس معهم فانتزعوا سيفه فضربوا به الأرض حتّى كسروه ثم لبّبوه  «2» فقال الزّبير و عمر على صدره: يابن صهّاك أما و الله لو أنّ سيفي في يدي لحدت «3» عنّي ثمّ بايع.______________________________ (1) زواه زيا و زويا نحاه، ق (2) لببه تلبيبا جمع ثيابه عند نحره في الخصومة ثم جره، ق. (3) حاد عنه مال: ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 27 قال سلمان ثمّ أخذوني فوجئوا عنقي حتّى تركوه كالسّلعة ثمّ أخذ و ايدى فبايعت مكرها، ثمّ بايع أبو ذر و المقداد مكرهين و ما من أحد بايع مكرها غير عليّ و أربعتنا و لم يكن أحد منّا أشدّ قولا من الزّبير، فانّه لما بايع قال: يابن صهّاك أما و الله لو لا هؤلاء الطغاة الذين اعانوك لما كانت تقدم علىّ و معي سيفي لما اعرف من جنبك و لو مك، و لكن وجدت طغاة تقوى بهم و تصول بهم، فغضب عمر فقال: أتذكر صهّاك؟ فقال: و من صهّاك و من «ما خ» يمنعني من ذكرها و قد كانت صهّاك زانية و تنكر ذلك أو ليس كانت أمة لجدّي عبد المطلب فزنى بها جدّك نفيل فولدت أباك الخطاب فوهبها عبد المطلب لجدّك بعد ما ولدته و أنّه لعبد جدي ولد زنا، فأصلح ابو بكر بينهما و كفّ كلّ واحد منهما عن صاحبه.قال سليم: فقلت لسلمان: فبايعت أبا بكر و لم تقل شيئا؟ قال: بلى قد قلت بعد ما بايعت: تبّالكم ساير الدّهر لو تدرون ما صنعتم بأنفسكم أصبتم و أخطأتم أصبتم سنّة الأولين «من كان قبلكم من الفرقة و الاختلاف خ» و أخطأتم سنّة نبيّكم حين أخرجتموها من معدنها و أهلها فقال عمر: أمّا إذا قد بايعت يا سلمان فقل ما شئت و افعل ما بدا لك و ليقل صاحبك ما بدا له، قال سلمان: قلت إنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: إنّ عليك و على صاحبك الذي بايعته مثل ذنوب امته إلى يوم القيامة و مثل عذابهم جميعا، فقال عمر قل ما شئت أليس قد بايعت و لم يقر اللّه عينك بأن يلبسها صاحبك، فقلت اشهد أنّي قرأت في بعض كتب اللّه إنّك باسمك و صفتك باب من أبواب جهنم، فقال: قل ما شئت أليس قد أزالها اللّه عن أهل البيت الذين اتّخذتموهم أربابا؟فقلت: إنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول و قد سألته عن هذه الآية: «فَيَوْمَئِذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ أَحَدٌ وَ لا يُوثِقُ وَثاقَهُ أَحَدٌ» فأخبرني بأنّك أنت هو، فقال لي: عمرة اسكت أسكت اللّه نأمتك  «1» أيّها العبد ابن______________________________ (1) النأمة النغمة او الصوت و اسكن اللّه نأمته و يقال نأمته مشددة اماته، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 28 اللّخناء، فقال لي عليّ عليه السّلام: اسكت يا سلمان فو اللّه لو لم يأمرني عليّ بالسّكوت لخبرته بكلّ شي ء نزل فيه و كلّ شي ء سمعته من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فيه و في صاحبه، فلمّا رآني عمر قد سكّت قال لي: إنّك له لمطيع مسلّم فلمّا أن بايع أبو ذر و المقداد و لم يقولا شيئا قال عمر: ألا كففت كما كفّ صاحباك و اللّه ما أنت أشدّ حبّا بأهل هذا البيت منهما و لا أشدّ تعظيما لحقّهم منهما و قد كفّا كما ترى و قد بايعا.فقال أبو ذر: أفتعيّرنا يا عمر بحبّ آل محمّد عليهم السّلام و تعظيمهم و قد فعل من أبغضهم و افترى عليهم و ظلمهم حقّهم و حمل النّاس على رقابهم و ردّ هذه الامة القهقرى على أدبارهم، فقال عمر: آمين لعن اللّه من ظلمهم حقّهم لا و اللّه ما لهم فيها من حقّ و ما هم فيها و عرض النّاس إلّا سواء، قال: لم خاصمت الأنصار بحقّها؟ فقال عليّ عليه السّلام لعمر: يابن صهاك فليس لنا فيها حقّ و هي لك و لابن آكلة الذّبان، فقال عمر كفّ يا أبا الحسن إذ قد بايعت: فانّ العامة رضوا بصاحبي و لم يرضوا بك فما ذنبي، فقال علي عليه السّلام: لكن اللّه و رسوله لم يرضيا إلّا بي فابشر أنت و صاحبك و من اتّبعكما و وازر كما بسخط اللّه و عذابه و خزيه و يلك يابن الخطاب لو ترى ما ذا جنيت على نفسك و على صاحبك؟ فقال أبو بكر يا عمر أما إذا بايع و امنّا شرّه و فتكه و غائلته فدعه يقول ما شاء.فقال عليّ عليه السّلام: لست قائلا غير شي ء واحد اذكركم باللّه أيّها الأربعة قال لسلمان و الزّبير و أبي ذر و المقداد، أسمعتم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: إن تابوتا من نار فيه اثنى عشر ستّة من الأولين و ستّة من الآخرين في قعر جهنّم في جبّ في تابوت مقفّل على ذلك الجبّ صخرة فاذا أراد اللّه أن يسعر جهنّم كشفت تلك الصّخرة عن ذلك الجبّ فاسعرت جهنّم من وهج ذلك الجبّ و من حرّه، قال عليّ عليه السّلام فسألت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أنتم شهود، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أمّا الأوّلون فابن آدم الذي قتل أخاه، و فرعون ذو الفراعنة، و الذي حاجّ ابراهيم في ربّه، و رجلان من بني اسرائيل بدّلا كتابهم و غيّر اسنّتهم، أما أحدهما فهوّد اليهود و الآخر نصّر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 29 النصارى، و عاقر النّاقة، و قاتل يحيى بن زكرّيا، و الدّجال في الآخرين و هؤلاء الأربعة أصحاب الكتاب  «1» و جبتهم و طاغوتهم الذي تعاهدوا عليه و تعاقدوا على عداوتك يا أخى و يتظاهرون عليك هذا و هذا حتّى عدّهم و سمّاهم.قال: فقلنا: صدقت نشهد أنّه قد سمعنا ذلك من رسول اللّه، فقال عثمان: يا أبا الحسن أما عندك فيّ حديث؟ فقال عليّ عليه السّلام: بلى لقد سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يلعنك ثمّ لم يستغفر لك بعد «منذ خ» لعنك، فغضب عثمان ثمّ قال: مالي و مالك لا تدعني على حال كنت على عهد النّبي صلّى اللّه عليه و آله و لا بعده، فقال له عليّ عليه السّلام: فارغم أنفك ثم قال له عثمان لقد سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول إنّ الزّبير يقتل مرتدا.قال سلمان: فقال لي علي عليه السّلام فيما بيني و بينه: صدق عثمان، و ذلك انه يبايعني بعد قتل عثمان ثم ينكث بيعتي فيقتل مرتدا. قال سلمان: فقال عليّ عليه السّلام إنّ الناس كلّهم ارتد و ابعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله غير أربعة، إنّ النّاس صاروا بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بمنزلة هارون و من تبعه و منزلة العجل و من تبعه فعلي عليه السّلام في شبه هارون، و عتيق  «2» في شبه العجل، و عمر في شبه السّامري. و سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: ليجي ء قوم من أصحابي من أهل العلية و المكانة منّي ليمرّوا على الصّراط فاذا رأيتهم و رأوني و عرفتهم و عرفوني اختلجوا دوني فأقول يا ربّ أصحابي أصحابي فيقال: لا تدري ما أحدثوا بعدك إنّهم ارتدّوا على أدبارهم حيث فارقتهم، فأقول بعدا و سحقا.و سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: لتركبنّ أمّتي سنّة بني إسرائيل حذو النعل بالنّعل و القذّة بالقذّة شبرا بشبر باعا بباع و ذراعا بذراع حتّى لو دخلوا جحرا لدخلوا فيه معهم و انّه كتب التّوراة و القرآن ملك واحد في رقّ واحد و جرت الأمثال و السّنن.أقول: هذه الرّواية رواها الطبرسيّ أيضا في الاحتجاج و المحدّث المجلسي (ره) في المجلّد الثامن من بحار الانوار بنقصان في الأوّل و زيادة في الثّاني و تغيير يسير في غير الزّايد و النّاقص، و كانت نسخة غاية المرام التي عندنا غير خالية من الغلط______________________________ (1) اى الصحيفة الملعونة منة. (2) و هو ابو بكر، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 30 و التّحريف يسيرا في متن الرّواية فاصلحناها من نسختى الاحتجاج و البحار بما رأيناه أصلح و أنسب، فلو وجدت فيما رويناه شيئا غير مطابق لما في الاصل  «1» فسرّه ما ذكرناه و لا تحملنّه على التقصير في الضّبط و النّقل و اللّه الهادي.و في البحار من رجال الكشى عن عليّ بن الحكم عن ابن عميرة عن أبي بكر الحضرمي قال: قال أبو جعفر عليه السّلام: ارتدّ النّاس إلّا ثلاثة نفر: سلمان و أبو ذر و المقداد، قال: قلت: فعمار، قال قد كان حاص  «2» حيصة ثم رجع، ثم قال: إن أردت الذي لم يشكّ و لم يدخله شكّ فالمقداد، فأمّا سلمان فانّه عرض في قلبه عارض إنّ عند أمير المؤمنين عليه السّلام اسم اللّه الأعظم لو تكلّم به لأخذتهم الأرض و هو هكذا فلبّب و وجيت حتّى تركت كالسّلعة، فمرّ به أمير المؤمنين عليه السّلام فقال له، يا أبا عبد اللّه هذا من ذلك بايع فبايع، و أمّا أبو ذر فأمره أمير المؤمنين عليه السّلام بالسكوت و لم يكن يأخذه في اللّه لومة لائم فأبى إلّا أن يتكلّم فمرّ به عثمان فأمر به، ثم أناب النّاس بعد و كان أوّل من أناب أبو ساسان الأنصاري و أبو عمرة و شتيرة و كان نواظره سبعة فلم يكن يعرف حقّ أمير المؤمنين عليه السّلام إلّا هؤلاء السّبعة.أقول: أبو ساسان اسمه الحصين بن المنذر بالحاء المهملة المضمومة و الصّاد المهملة، و أبو عمرة من الأنصار أيضا اسمه ثعلبة بن عمرو، و شتيرة يقال له سمير أيضا صاحب راية عليّ عليه السّلام بصفين و قتل هناك مع اخوته قاله في الخلاصة.و من كتاب الاختصاص للمفيد باسناده عن عمرو بن ثابت قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لمّا قبض ارتدّ النّاس على أعقابهم كفّارا إلّا ثلاثة:سلمان و المقداد و أبو ذر الغفاري انّه لمّا قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جاء أربعون رجلا إلى عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فقالوا: لا و اللّه لا نعطي أحدا طاعة بعدك أبدا، قال: و لم؟قالوا: سمعنا من رسول اللّه فيك يوم غدير، قال: و تفعلون؟ قالوا: نعم، قال فأتوني______________________________ (1) أي كما في غاية المرام، منه. (2) في أكثر النسخ بالمهملتين يقال حاص عليه حيصة اى عدل و حاد و في بعض النسخ بالجيم و الصاد المهملة بهذا المعنى و في بعضها بالمعجمتين بهذا المعنى ايضا و قال الفيروز آبادى السلعة بالكسر كالغدة في الجسد و يفتح و يحرك كعنبة او جراح العنق او غدة فيما حوله فمر به عثمان فامر به اي فتكلم او هو يتكلم في شانه فامر به فاخرج من المدينة، بحار الانوار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 31 غدا محلّقين، قال: فما أتاه إلّا هؤلاء الثلاثة، قال: و جاءه عمّار بن ياسر بعد الظهر فضرب يده على صدره ثم قال: ما آن لك أن تستيقظ من نومة الغفلة، ارجعوا فلا حاجة لي فيكم أنتم لم تطيعوني في حلق الرّؤوس فكيف تطيعونى في قتال جبال الحديد، ارجعوا فلا حاجة لي فيكم.و في الاحتجاج عن الباقر عليه السّلام انّ عمر بن الخطاب قال لأبي بكر: اكتب الى اسامة ابن زيد يقدم عليك فان في قدومه قطع الشّنعة، فكتب أبو بكر اليه: من أبي بكر خليفة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى اسامة بن زيد، أمّا بعد، فانظر إذا أتاك كتابي فأقبل إليّ أنت و من معك فانّ المسلمين قد اجتمعوا عليّ و ولوني أمرهم، فلا نتخلّفن فتعصني و يأتيك مني ما تكره و السّلام.قال فكتب إليه اسامة جواب كتابه: من اسامة بن زيد عامل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على غزوة الشّام الى أبى بكر بن أبي قحافة، أمّا بعد فقد أتاني منك كتاب ينقض أوّله آخره، ذكرت في أوّله أنك خليفة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و ذكرت في آخره أنّ المسلمين قد اجتمعوا عليك فولوك أمرهم و رضوا بك، فاعلم أنّي و من معي من جماعة المسلمين فلا و اللّه ما رضينا بك و لا وليناك أمرنا، و انظر أن تدفع الحقّ إلى أهله و تخلّيهم و إيّاه فانّهم أحقّ به منك فقد علمت ما كان من قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في عليّ عليه السّلام يوم الغدير، فما طال العهد فتنسى فانظر مركزك و لا تخالف فتعصي اللّه، و رسوله و تعصي من استخلفه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عليك و على صاحبك، و لم يعزلني حتّى قبض رسول اللّه و انّك و صاحبك رجعتما و عصيتما فأقمتما في المدينة بغير اذني.قال: فأراد «فهمّ خ» أبو بكر أن يخلعها من عنقه قال: فقال له عمر: لا تفعل قميص قمّصك اللّه لا تخلعه فتندم و لكن ألحّ عليه بالكتب و مر فلانا و فلانا يكتبون الى اسامة أن لا يفرّق جماعة المسلمين و أن يدخل معهم فيما صنعوا، قال: فكتب اليه أبو بكر و كتب إليه ناس من المنافقين: أن ارض بما اجتمعنا عليه و إيّاك أن تشمل المسلمين فتنته فانّهم حديث عهد بالكفر، قال: فلمّا وردت الكتب على اسامة انصرف بمن معه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 32 حتّى دخل المدينة، فلما رأى اجتماع الخلق على أبي بكر انطلق إلى عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فقال له: ما هذا؟ قال له عليّ عليه السّلام: هذا ما ذا ترى، قال له اسامة: فهل بايعته؟فقال: نعم يا اسامة، فقال: أ طائعا أو كارها؟ قال: لا بل كارها، قال: فانطلق اسامة فدخل على أبي بكر و قال له: السّلام عليك يا خليفة المسلمين، قال: فردّ عليه أبو بكر، و قال: السّلام عليك أيّها الأمير هذا.و يأتي بعض أخبار هذا الباب من طرق الخاصّة كساير الأخبار العامة إنشاء اللّه عند شرح الخطب الآتية و اللّه المستعان و عليه التكلان.المقدمة الرابعة في الاشارة الى بعض طرق الخطبة و رفع الاختلاف بينهافأقول: اعلم أنّ المستفاد من مضمون هذه الخطبة الشريفة كما هو المستفاد من بعض طرقها الآتية أيضا أنّه عليه السّلام خطب بها في أواخر عمره الشريف و ذلك بعد ما انقضى أيّام خلافة المتخلّفين الثلاثة و بعد ما ابتلى به من قتال النّاكثين و القاسطين و المارقين و هذا ممّا لا خفاء فيه، و أمّا المقام الذي خطب عليه السّلام بها فيه فقد اختلفت فيه الرّوايات.منها ما هي ساكتة عن تعيين المكان، مثل ما رواه العلامة الحلّي طاب ثراه في كتاب كشف الحقّ و نهج الصّدق عن الحسن بن عبد اللّه بن عبد بن مسعود العسكري من أهل السّنة في كتاب معاني الأخبار باسناده إلى ابن عباس قال:ذكرت الخلافة عند أمير المؤمنين عليه السّلام فقال: و اللّه لقد تقمّصها أخويتم و أنّه يعلم إلى آخر ما ذكره الرّضيّ بتغيير يسير.و مثلها ما رواه المحدّث المجلسي في المجلد الثامن من البحار من معاني الأخبار و علل الشّرايع للصّدوق عن ما جيلويه عن عمّه عن البرقي عن أبيه عن ابن أبي عمير عن أبان بن عثمان عن أبان بن تغلب عن عكرمة عن ابن عبّاس قال: ذكرت الخلافة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 33 عند أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فقال: و اللّه لقد تقمّصها أخو تيم اه، و من الكتابين أيضا عن الطالقاني عن الجلودي عن أحمد بن عمّار بن خالد عن يحيى بن عبد الحميد الحماني عن عيسي بن راشد عن عليّ بن حذيفة عن عكرمة عن ابن عبّاس مثله، و من أمالى الشّيخ عن الحفّار عن أبي القاسم الدّعبلي عن أبيه عن أخى دعبل عن محمّد بن سلامة الشّامي عن زرارة عن أبي جعفر الباقر عن أبيه عن جدّه عليهم السّلام، و الباقر، عن ابن عبّاس قال: ذكرت الخلافة عند أمير المؤمنين عليه السّلام فقال: و اللّه لقد تقمّصها ابن أبي قحافة، و ذكر نحوه بأدنى تغيير.و منها ما هي دالة على أنّه عليه السّلام خطب بها في منبر مسجد الكوفة و هو ما رواه المحدّث المجلسي طاب ثراه في المجلد الرّابع عشر من البحار من بعض مؤلفات القدماء عن القاضي أبي الحسن الطبري عن سعيد بن يونس المقدسى عن المبارك عن خالص بن أبى سعيد عن وهب الجمال عن عبد المنعم بن سلمة عن وهب الرائدي عن يونس بن ميسرة عن الشّيخ المعتمر الرّقى رفعه إلى أبى جعفر ميثم التمار، قال. كنت بين يدي مولاى أمير المؤمنين عليه السّلام إذ دخل غلام و جلس في وسط المسلمين، فلما فرغ عليه السّلام من الأحكام نهض إليه الغلام، و قال يا أبا تراب: أنا إليك رسول جئتك برسالة تزعزع لها الجبال من رجل حفظ كتاب اللّه من أوله إلى آخره و علم علم القضايا و الأحكام و هو أبلغ منك في الكلام و أحقّ منك بهذا المقام، فاستعدّ للجواب و لا تزخرف  «1» المقال، فلاح الغضب في وجه أمير المؤمنين عليه السّلام، و قال لعمار: اركب جملك و طف في قبائل الكوفة و قل لهم أجيبوا عليّا ليعرفوا الحقّ من الباطل و الحلال و الحرام و الصّحة و السّقم، فركب عمّار فما كان إلّا هنيئة حتّى رأيت العرب كما قال اللّه تعالى: «إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً* ... فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلى  رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ» فضاق جامع الكوفة و تكاثف النّاس تكاثف الجراد على الزّرع الغضّ  «2»______________________________ (1) اى لا تكذب المقال، منه. (2) اى الطرى الخضر، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 34 في أوانه، فنهض العالم الأردع  «1» و البطل الأنزع و رقى في المنبر و راقى ثم تنحنح فسكت جميع من في الجامع، فقال عليه السّلام: رحم اللّه من سمع فوعى، أيّها النّاس يزعم أنّه أمير المؤمنين و اللّه لا يكون الامام إماما حتّى يحيي الموتى أو ينزل من السّمآء مطرا أو يأتي بما يشاكل ذلك ممّا يعجز عنه غيره و فيكم من يعلم أنّى الآية الباقية و الكلمة التامّة و الحجّة البالغة و لقد أرسل إلىّ معاوية جاهلا من جاهليّة العرب عجرف  «2» فى مقاله و أنتم تعلمون لو شئت لطحنت عظامه طحنا، و نسفت  «3» الأرض من تحته نسفا، و خسفتها عليه خسفا إلّا أنّ احتمال الجاهل صدقة.ثمّ حمد اللّه و أثنى عليه و صلّى على النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أشار بيده إلى الجوّ فدمدم  «4»، و أقبلت غمامة و علت سحابة و سمعنا منها إذا يقول: السّلام عليك يا أمير المؤمنين و يا سيّد الوصيّين و يا إمام المتّقين و يا غياث المستغيثين و يا كنز المساكين و معدن الرّاغبين، و أشار إلى السّحابة فدنت، قال ميثم: فرأيت الناس كلّهم قد أخذتهم السّكرة، فرفع رجله و ركب السّحابة، و قال لعمّار: اركب معي و قل، بسم اللّه مجريها و مرسيها، فركب عمّار و غابا عن أعيننا، فلما كان بعد ساعة أقبلت السّحابة حتّى أظلّت جامع الكوفة، فاذا مولاى جالس على دكة القضاء و عمّار بين يديه و النّاس حافّون به، ثمّ قام و صعد المنبر و أخذ الخطبة المعروفة بالشّقشقية، فلما فرغ اضطرب النّاس، و قالوا فيه أقاويل مختلفة، فمنهم من زاده اللّه ايمانا و يقينا، و منهم من زاده كفرا و طغيانا.قال عمار: و قد طارت بنا السّحابة في الجوّ فما كانت هنيئة حتّى أشرفنا إلى بلد كبير حواليه أشجار و أنهار، فنزلت بنا السّحابة و إذا نحن في مدينة كبيرة و النّاس يتكلمون بكلام غير العربيّة فاجتمعوا عليه و لاذوا به فوعظهم و أنذرهم بمثل كلامهم، ثم قال: يا عمّار اركب ففعلت ما امرنى فادركنا جامع الكوفة، ثمّ______________________________ (1) الاردع من الرجال من يعجبك حسنه، منه. (2) العجرفة الخرق و قلة المبالاة، بحار. (3) اى قلعت، م. (4) يقال دمدم عليه اى كلمه مغضبا، بحار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 35 قال عليه السّلام لى يا عمّار، تعرف البلدة التي كنت فيها؟ قلت: اللّه اعلم و رسوله و وليّه قال عليه السّلام: كنّا في الجزيرة السّابعة من الصّين أخطب كما رأيتني إنّ اللّه تبارك و تعالى أرسل رسوله إلى كافّة النّاس و عليه أن يدعوهم و بهدي المؤمنين منهم إلى الصّراط المستقيم، و اشكر ما أوليتك من نعمه، و اكتم من غير أهله فانّ اللّه تعالى ألطافا خفيّة في خلقه لا يعلمها إلّا هو و من ارتضى من رسول.ثمّ قالوا: أعطاك اللّه هذه القدرة و أنت تستنهض الناس لقتال معاوية، فقال عليه السّلام: إنّ اللّه تعبّدهم بمجاهدة الكفار و المنافقين و النّاكثين و القاسطين و المارقين، و اللّه لو شئت لمددت يدي هذه القصيرة في أرضكم هذه الطويلة و ضربت بها صدر معاوية بالشّام و أخذت بها من شاربه أو قال من لحيته، فمدّ يده و ردّها و فيها شعرات كثيرة، فتعجبوا من ذلك، ثمّ وصل الخبر بعد مدّة أنّ معاوية سقط من سريره في اليوم الذي كان عليه السّلام مدّيده و غشى عليه ثمّ أفاق و افتقد من شاربه و لحيته شعرات.و قد ذكرت الرّواية بتمامها إذ فيها قرّة عين للشّيعة فهنيئا لهم ثمّ هنيئا بما خصّهم اللّه به من موالاة صاحب المناقب الفاخرة و المعجزات القاهرة.و منها ما هي مفيدة لكونه عليه السّلام خاطبا بها في الرّحبة، مثل ما رواه الطبرسي في الاحتجاج قال: و روى جماعة من أهل النّقل من طرق مختلفة عن ابن عبّاس قال:كنت عند أمير المؤمنين عليه السّلام بالرّحبة فذكرت الخلافة و تقدّم من تقدّم عليه، فتنفس الصّعدآء ثم قال: أما و اللّه لقد تقمّصها و ذكر قريبا ممّا رواه الرّضيّ، و مثله ما رواه في البحار من إرشاد المفيد قال روى جماعة إلى آخر ما ذكره في الاحتجاج إلّا أن فيه و تقديم من تقدّم، و أم و اللّه بدل أما، و في البحار أيضا عن الشّيخ قطب الدّين الرّاوندي قدّس سرّه في شرحه على نهج البلاغة بهذا السّند، أخبرني الشيخ أبو نصر الحسن بن محمّد بن إبراهيم عن الحاجب أبي الوفاء محمّد بن بديع و الحسين ابن أحمد بن عبد الرّحمن عن الحافظ أبي بكر بن مردويه الاصفهاني عن سليمان بن أحمد الطبراني عن أحمد بن عليّ الابار عن إسحاق بن سعيد أبي سلمة الدّمشقي عن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 36 خليد بن دعلج عن عطاء بن أبي رباح عن ابن عباس قال: كنا مع عليّ عليه السّلام بالرّحبة فجرى ذكر الخلافة و من تقدّم عليه فيها، فقال: أما و اللّه لقد تقمّصها فلان إلى آخر الخطبة.هذه جملة ما عثرت عليها من طرق الخطبة و إسنادها و يمكن الجمع بين مختلفها بأن يكون عليه السّلام قد خطب بها تارة بالرّحبة و اخرى بمنبر الكوفة و اللّه العالم.و اذا تمهّد لك هذه المقدمات فلنشرع في شرح كلامه عليه السّلام بتوفيق من اللّه سبحانه فأقول: و شرحها في ضمن فصول. *****الفصل الاول:أما و اللّه لقد تقمّصها ابن أبي قحافة و إنّه ليعلم أنّ محلّي منها محلّ القطب من الرّحى، ينحدر منّي السّيل، و لا يرقى إليّ الطّير، فسدلت دونها ثوبا، و طويت عنها كشحا، و طفقت أرتاي بين أن أصول بيد جذّآء، أو أصبر على طخية عمياء، يهرم فيها الكبير، و يشيب فيها الصّغير، و يكدح فيها مؤمن حتّى يلقى فيها ربّه، فرأيت أنّ الصّبر على هاتا أحجى، فصبرت و في العين قذى، و في الحلق شجى، أرى تراثي نهبا. (2625- 2548)اللغة:يقال قمّصه قميصا ألبسه فتقمّص هو و (قحافة) بضمّ القاف و تخفيف الحاء و (قطب الرّحى) مثلّثة و كعنق: الحديدة التي تدور عليها الرّحى و (سدل الثّوب) يسد له أرسله و أرخاه، و (الكشح) ما بين الخاصرة إلى أقصر الاضلاع، يقال فلان طوى كشحه أى أعرض مهاجرا، و (طفق) في كذا أى شرع و أخذ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 37 و (ارتأى) في الأمر اذا فكر طلبا للرّأى الأصلح و افتعل من روية القلب، و (الصّولة) الوثبة و الحملة، و كناية (اليد الجذّاء) بالجيم و الذّال المعجمة المقطوعة المكسورة، قال في النّهاية في حديث عليّ عليه السّلام أصول بيد جذاء كنّى به عن قصور أصحابه و تقاعدهم عن الغزو، فإنّ الجند للأمير كاليد و يروى بالحاء المهملة و فسّره في موضعه باليد القصيرة التي لا تمدّ إلى ما يراد، قال و كأنّها بالجيم أشبه و (الطخية) بالضمّ، على ما في أكثر النّسخ أو بالفتح الظلمة أو الغيم و في القاموس الطخية الظلمة و يثلّث و (العمياء) تأنيث الأعمى يقال مفازة عمياء أى لا يهتدى فيها الدّليل، و وصف الطخية بها إشارة إلى شدّة الظلمة، و (هرم) كفرح أى بلغ أقصى الكبر، و (الشيّب) بياض الشّعر، و (الكدح) السّعى و كدح في العمل كمنع سعى و عمل لنفسه خيرا و شرّا و (أحجى) أى أولى و أجدر و أحقّ من قولهم حجى بالمكان إذا أقام و ثبت ذكره في النّهاية، و قيل: أى اليق و أقرب بالحجى و هو العقل و (القذى) ما يقع في العين و في الشّراب أيضا من نتن أو تراب أو وسخ و (الشجى) ما اعترض في الحلق و نشب من عظم و نحوه و (التراث) ما يخلّفه الرّجل لورثته و التاء فيه بدل من الواو و (النهب) السّلب و الغارة و الغنيمة.الاعراب:أما حرف تنبيه تدلّ على تحقّق ما بعدها مثل ألا و لكونها مفيدة للتحقيق لا تقع الجملة بعدها الّا مصدّرة بالقسم قال الشّاعر:أما و الذى أبكى و أضحك و الذى          أمات و أحيى و الذى أمره الأمر   و الضّمير في تقمّصها راجع الى الخلافة المستفادة بقرينة المقام كما في قوله تعالى:«حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ» اى الشّمس او المصرّح بها كما في ساير طرق الخطبة على ما تقدم و مثله الضّماير الثلاثة بعدها، و جملة و انّه ليعلم اه حاليّة، و جملة ينحدر آه استينافيّة، و أو، في قوله أو أصبر بمعنى الواو، لاقتضآء كلمة بين ذلك، لأنّ العطف بعدها لا تقع إلّا بواو الجمع يفال: جلست بين زيد و عمرو و لا يقال أو عمرو، و في بعض النّسخ و أصبر بالواو، و كلمه ها في هاتا، للتنّبيه، و تا للاشارة إلى المؤنّث اشير بها إلى الطخية الموصوفة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 38 المعنى:(أما و اللّه لقد تقمّصها) أى لبس الخلافة مثل القميص (ابن أبي قحافة) و الاشارة به إلى أبي بكر و اسمه عبد اللّه بن عثمان بن عامر بن عمرو بن كعب بن سلام ابن تيم بن مرّة، و امّه سلمى بنت صخر بن عامر بن كعب، و في بعض الكتب أنّ اسمه في الجاهليّة عبد العزّى فغيره النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى عبد اللّه، قال في القاموس: اسمه عتيق سمّته به امّه أو لقب له، و في التعبير عنه بهذا اللفظ دون الألقاب المادحة دلالة على الاستخفاف، كتعبيره عن الثاني فيما سيأتي بابن الخطاب.و ما تكلّفه قاضي القضاة في دفع دلالته عليه بأنّه قد كانت العادة في ذلك الزّمان أن يسمّى أحدهم صاحبه و يكنيه و يضيفه إلى أبيه حتّى كانوا ربّما قالوا لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا محمّد، فليس في ذلك دلالة على الاستخفاف و لا على الوضع.فقد أجاب عنه السيّد (ره) فى محكى الشّافى بأنّه ليس ذلك صنع من يريد التّعظيم و التبجيل، و قد كانت لأبى بكر عندهم من الألقاب الجميلة ما يقصد إليه من يريد تعظيمه، و قوله: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان ينادى باسمه فمعاذ اللّه ما كان ينادى باسمه إلّا شاكّ أو جاهل من طغام العرب، و قوله: إنّ ذلك عادة العرب فلا شك أنّ ذلك عادتهم فيمن لا يكون له من الألقاب أفخمها و أعظمها كالصّديق و نحوه انتهى.و قال المحدّث المجلسى (قده) في ترجمة أبى بكر: اعلم أنّه لم يكن له نسب شريف و لا حسب منيف، و كان في الاسلام خيّاطا و في الجاهليّة معلّم الصّبيان و نعم ما قيل:كفى المرء نقصا أن يقال له          معلّم صبيان و ان كان فاضلا    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 39 و كان أبوه سيّئ الحال ضعيفا و كان كسبه أكثر من عمره من صيد القماري و الدباسى  «1» لا يقدر على غيره، فلمّا عمى و عجز ابنه عن القيام به التجأ إلى عبد اللّه بن جذعان من رؤساء مكة فنصبه ينادي على مائدته كلّ يوم لاحضار الاضياف و جعل  «2» له على ذلك ما يعونه من الطعام، و ذكر ذلك جماعة منهم الكلبي في كتاب المثالب على ما أورده في الصّراط المستقيم، و لذا قال أبو سفيان لعليّ عليه السّلام بعد ما غضب الخلافة أرضيتم يا بني عبد مناف أن يلي عليكم تيميّ رذل.و قال أبو قحافة ما رواه ابن حجر في صواعقه حيث قال: و أخرج الحاكم أنّ أبا قحافة لما سمع بولاية ابنه، قال: هل رضى بذلك بنو عبد مناف و بنو المغيرة؟قالوا: نعم، قال: اللهمّ لا واضع لما رفعت و لا رافع لما وضعت، و قالت فاطمة عليها السلام في بعض كلماتها: إنّه من اعجاز قريش و أذنابها، و قال بعض الظرفاء: بل من ذوي أذنابها، و قال صاحب إلزام النّواصب: أجمع النّسابون أنّ أبا قحافة كان جرّا «3» لليهود، و العجب أنّهم مع ذلك يدّعون أنّ اللّه أغنى النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بمال أبي بكر انتهى.أقول: و ذكر الشّارح المعتزلي نظير ما رواه ابن حجر هذا.و في الاحتجاج روى أن أبا قحافة كان بالطايف لما قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و بويع لأبي بكر، فكتب إلى أبيه كتابا عنوانه من خليفة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى أبيه أبي قحافة أمّا بعد فانّ النّاس قد تراضوا بي فانّي اليوم خليفة اللّه فلو قدمت علينا كان أحسن بك، قال: فلما قرء أبو قحافة الكتاب قال للرّسول: ما منعكم من عليّ عليه السّلام؟ قال الرّسول: هو حدث السّن و قد أكثر القتل في قريش و غيرها و أبو بكر أسنّ منه، قال أبو قحافة: إن كان الأمر في ذلك بالسنّ فأنا أحق من أبي بكر، لقد ظلموا عليّا______________________________ (1) الدبسى بالضم ضرب من الفواخت قيل نسبته الى طيرد بسى و هو الذى لونه بين السواد و الحمرة، مصباح. (2) أقول و ببالى انى رأيت في بعض السير انه كان يأخذ كل يوم أربعة دراهم من عبد اللّه بن جذعان اجرة و ينادى على طعامه، منه. (3) اى راعى ابل لهم قال في القاموس الجران تركب ناقة و تتركها ترعى، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 40 حقّه و قد بايع له النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أمرنا ببيعته ثمّ كتب إليه: من ابي قحافة إلى أبي بكر أمّا بعد، فقد أتاني كتابك فوجدته كتاب أحمق ينقض بعضه بعضا، مرّة تقول:خليفة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مرّة تقول: خليفة اللّه، و مرّة تقول: تراضى بي النّاس، و هو امر ملتبس فلا تدخلنّ في أمر يصعب عليك الخروج منه غدا و يكون عقباك منه إلى النّدامة و ملامة النّفس اللوامة لدى الحساب يوم القيامة، فانّ للامور مداخل و مخارج و أنت تعرف من هو أولى بها منك، فراقب اللّه كأنّك تراه و لا تدعنّ صاحبها، فانّ تركها اليوم أخفّ عليك و أسلم لك.ثمّ اعلم أنّه لم يتعرّض عليه أحد بسوء النّسب لا من الخاصّة و لا من العامّة حسبما طعنوا في أنساب أمثاله، و لعلّ سرّه ما أشار إليه المحدّث الجزايري في أنوار النعمانيّة: من أنّ الأئمة عليهم السّلام من نسله و ذلك، لأنّ أمّ فروة و هي أمّ الصّادق عليه السّلام بنت القاسم بن محمّد بن أبي بكر.ثمّ إنّه عليه السّلام لمّا ذكر تلبّسه بالخلافة أراد التّنبيه على عدم استحقاقه بذلك اللّباس، و نبّه على بطلان خلافة المتقمّص بذكر مراتب كماله الدّالة على أفضليّته المشيرة إلى قبح تفضيل المفضول و العدول عن الأفضل، فقال: تشبيه محسوس بالمحسوس- تشبيه معقول بالمحسوس- تشبيه المعقول بالمعقول (و إنّه ليعلم أنّ محلّي منها) أى من الخلافة (محلّ القطب من الرّحى) شبّه عليه السّلام نفسه بالقطب و الخلافة بالرّحى و محلّه من الخلافة بمحلّ القطب من الرّحى، و الأوّل من قبيل تشبيه المحسوس بالمحسوس، و الثاني من قبيل تشبيه المعقول بالمحسوس، و الثّالث من قبيل تشبيه المعقول بالمعقول، و المقصود أنّ الأثر المطلوب من الرّحى كما لا يحصل إلّا بالقطب و لولاه لم يحصل لها ثمر قط كذلك الثمرة المطلوبة من الولاية و الخلافة أعنى هداية الأنام و تبليغ الأحكام و نظام امور المسلمين و انتظام أمر الدّنيا و الدّين، لا تحصل إلّا بوجوده عليه السّلام فيكون الخلافة دائرة مدار وجوده كما أنّ الرّحى دائرة مدار القطب، ففيه إشارة إلى عدم إمكان قيام غيره مقامه و إغنائه غناه كما لا يقوم غير القطب مقامه و لا يغني عنه.و بهذا المضمون صرّح عليه السّلام في بعض كلماته الآتية، و هو قوله في الكلام المأة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 41 و الثامن عشر: و إنّما أنا قطب الرّحى تدور علىّ و أنا بمكاني فاذا فارقته استحار مدارها و اضطرب ثقالها، و منه يظهر أنّ ما ذكره الشّارح المعتزلي من أنّ مراده عليه السّلام بهذا الكلام هو أنّه من الخلافة في الصّميم و في وسطها و بحبوحتها كما أنّ القطب وسط دائرة الرّحى مع كونه خلاف الظاهر ليس على ما ينبغي هذا.و في إتيان قوله: و إنّه ليعلم مؤكدا بانّ و اللام، دلالة على منتهى المبالغة في الطعن عليه لدلالته على أنّ تقمّصه بالخلافة لم يكن ناشيا عن الجهالة و الغفلة عن مرتبته عليه السّلام حتى يكون جاهلا قاصرا معذورا فيه و معفوا عنه، بل قد تقمّص بها مع علمه بأنّ مدارها عليه و انتظامها به فيكون تقمّصه بها مع وجود ذلك العلم ظلما فاحشا و غصبا بيّنا.و يدل على علمه بذلك ما رواه في الاحتجاج عن عامر الشّعبي عن عروة بن الزّبير عن الزّبير بن العوام قال: لمّا قال المنافقون: إنّ أبا بكر تقدّم عليّا و هو يقول أنا أولى بالمكان منه، قام أبو بكر خطيبا فقال: صبرا على من ليس يؤل إلى دين و لا يحتجب برعاية و لا يرعوى لولاية، أظهر الايمان ذلة و أسر السّفاق غلّة «1» هؤلاء عصبة الشّيطان و جمع الطغيان، يزعمون أنّي أقول إنّي أفضل من عليّ و كيف أقول ذلك و مالي سابقته و لا قرابته و لا خصوصيته، و وحّد اللّه و أنا ملحده و عبد اللّه قبل أن أعبده، و والى الرّسول و أنا عدوّه، و سابقني بساعات لم الحق شأوه «2» و لم أقطع غباره، إنّ ابن أبي طالب فاز و اللّه من اللّه بمحبة، و من الرّسول بقربة، و من الايمان برتبة. لو جهد الأوّلون و الآخرون إلّا النّبيون لم يبلغوا درجته و لم يسلكوا منهجه.بذل في اللّه مهجته و لابن عمّه مودّته، كاشف الكرب و دامغ  «3» الرّيب و قاطع السّبب إلّا سبب الرّشاد و قامع الشّرك، و مطهر ما تحت سويداء حبّة النّفاق محنة لهذا العالم، لحقّ قبل أن يلاحق و برز قبل أن يسابق، جمع العلم و الحلم______________________________ (1) اى حقدا و الغلل الحقد كالغل بالكسر، ق. (2) الشاو الغاية و الامد، لغة. (3) دمغ فلانا ضرب دماغه، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 42 و الفهم فكان جميع الخيرات لقلبه كنوزا لا يدّخر منها مثقال ذرّة إلّا أنفقه في بابه فمن ذا يؤمّل أن ينال درجته، و قد جعله اللّه و رسوله للمؤمنين وليّا و للنّبيّ وصيّا و للخلافة راعيا و بالامامة قائما، أفيغترّ الجاهل بمقام قمته إذا أقامني و أطعته إذا أمرني، سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: الحقّ مع عليّ و عليّ مع الحقّ، من أطاع عليّا رشد و من عصى عليّا فسد، و من أحبّه سعد، و من أبغضه شقى، و اللّه لو لم يحبّ ابن أبي طالب إلّا لأجل أنّه لم يواقع للّه محرّما و لا عبد من دونه صنما و لحاجة النّاس إليه بعد نبيهم، لكان في ذلك ما «مماخ» يجب، فكيف لأسباب أقلها موجب و أهونها مرغب، للرّحم الماسة بالرّسول و العلم بالدقيق و الجليل و الرّضا بالصبر الجميل و المواساة في الكثير و القليل و خلال  «1» لا يبلغ عدّها و لا يدرك مجدها ودّ المتمنّون أن لو كانوا تراب أقدام ابن أبي طالب، أليس هو صاحب الواء الحمد و السّاقي يوم الورود و جامع كلّ كريم و عالم كل علم و الوسيلة إلى اللّه و إلى رسوله.ثم إنّه عليه السّلام أشار إلى علوّ مقامه و سموّ مكانه بقوله استعارة (ينحدر عنّي السيل) تشبيها لنفسه بذروة الجبل المرتفع فاستعار له ما هو من أوصاف الجبل و هو السيل المنحدر عنه إلى الغيظان، و لعلّ المراد بالسّيل المنحدر عنه عليه السّلام هو علومه و حكمه الواصلة إلى العباد و الفيوضات الجارية منه عليه السّلام على الموادّ القابلة، و تشبيه العلم بالماء و السّيل من ألطف التشيهات و وجه الشبه هو اشتراكهما في كون أحدهما سبب حياة الجسم و الآخر سبب حياة الرّوح، و قد ورد مثل ذلك التّشبيه في الكتاب العزيز قال تعالى: «قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ» «2» روى عليّ بن إبراهيم القمي (ره) في تفسيره باسناده عن فضالة بن أيوب قال: سئل الرّضا عليه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: قل أرأيتم الآية، فقال عليه السّلام: ماؤكم أبوابكم أى الأئمة،______________________________ (1) جمع خلة مثل خصلة وزنا و معنى لغة. (2) يعنى ان غاب إمامكم كما في عدة روايات، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 43 و الأئمة أبواب اللّه بينه و بين خلقه، فمن يأتيكم بماء معين، يعني يأتيكم بعلم الامام، و في تفسير القمي أيضا في قوله تعالى: «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ» قال: «1» هو مثل جرى لآل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قوله: بئر معطلة، هو الذي لا يستقى منها و هو الامام الذي قد غاب فلا يقتبس منه العلم إلى وقت الظهور، و القصر المشيد هو المرتفع، و هو مثل لأمير المؤمنين و الأئمة صلوات اللّه عليهم و فضائلهم المنتشرة في العالمين المشرفة على الدّنيا ثم يشرف على الدنيا، و هو قوله: «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ»* و قال الشّاعر في ذلك:بئر معطلة و قصر مشرف          مثل لآل محمّد مستطرف        فالقصر مجدهم الذى لا يرتقى          و البئر علمهم الذى لا ينزف    ثمّ إنّه عليه السّلام ترقى في الوصف بالعلو و أكّد علوّ شأنه و رفعة مقامه بقوله: (و لا يرقى إلىّ الطير) فانّ مرقى الطير أعلى من منحد رالسّيل فكيف ما لا يرقى إليه كأنه قال: انّي لعلوّ منزلتي كمن في السّمآء التي يستحيل أن يرقى الطير إليها قال الشاعر:مكارم لجّت  «2» في علوّ كانّما         تحاول ثارا عند بعض الكواكب    و لعلّه عليه السّلام أراد بعدم رقى الطير إليه عجز طاير الاوهام عن الوصول إلى مقاماته الجليلة، و قصور العقول عن الاحاطة بمناقبه الجميلة من حيث عدم انتهائها بعدّ، و عدم وقوفها إلى حدّ، قال تعالى:«وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ» قال في الاحتجاج: سأل يحيى بن أكثم أبا الحسن العالم عليه السّلام عن قوله تعالى: سبعة______________________________ (1) هذا من عبارة التفسير و الفاعل راجع الى الامام (ع) منه. (2) اى صوتت و اللجة، بالفتح الصوت منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 44 أبحر ما نفدت كلمات اللّه ما هي؟ فقال: هي عين الكبريت و عين اليمين و عين البرهوت و عين الطبرية و حمّة «1» ماسيدان و حمة إفريقية «2» و عين باحوران «بلعوران، ناحوران خ»، و نحن الكلمات التي لا ندرك فضائلنا و لا تستقصى.ثمّ إنّه عليه السّلام لما أشار إلى اغتصاب الخلافة نبّه على اعراضه عنها و يأسه منها و قال: (فسدلت) أى أرخيت و أرسلت (دونها ثوبا) و ضربت بيني و بينها حجابا فعل الزّاهد فيها و الراغب عنها (و طويت عنها كشحا) «3» و أعرضت عنها و يئست منها مهاجرا، و قيل: إنّ المراد إنّي أجعت نفسي عنها و لم ألقمها لأنّ من أجاع نفسه فقد طوى كشحه كما أنّ من أكل و أشبع فقد ملاء كشحه (و) لما رأيت الخلافة في يد من لم يكن أهلالها (طفقت) أى أخذت و شرعت (أرتأي) في الأمر و أفكّر في طلب الأصلح و أجيل الفكر في تدبير أمر الخلافة و أردّده (بين) أمرين احدهما استعارة (أن أصول) عليهم و أقاتل معهم (بيد جذّاء) أى مقطوعة مكسورة و المراد حملته عليهم بلا معاون و لا ناصر، و استعار وصف الجذاء لعدمهما لمشابهة أن قطع اليد كما أنّه مستلزم لعدم القدرة على التّصرف بها و الصّيال، فكذلك عدم المعين و الناصر مستلزم لذلك أيضا فحسنت الاستعارة و ثانيهما الصّبر على معاينة الخلق على شدّة و جهالة و ضلالة و هو المراد بقوله (أو أصبر على طخية عمياء) أى على ظلمة و التباس من الامور متّصف بالعمى بمعنى أنّه لا يهتدى فيه السّالك إلى سلوك طريق الحقّ بل يأخذ يمينا و شمالا، و إلى هذه الظلمة اشيرت في قوله تعالى: «أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ»______________________________ (1) حمة بفتح الحاء و تشديد الميم كل عين فيها ماء حار تنبع يستشفى بها المرضى، لغة. (2) بتخفيف الياء و تشديدها من بلاد المغرب مغرب. (3) عطف على سبيل التفسير مثل قوله ضربت بينى و بينها حجابا، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 45 و قد فسرت الظلمات في الأخبار بخلافات الثلاثة، ثم أشار عليه السّلام إلى طول مدة هذه الطخية بأنّه مجاز (يهرم فيها الكبير) أى يبلغ أقصى الكبر (و يشيب فيها الصّغير) أى يبيضّ رأسه و يحتمل أن يراد بهما المجاز و التوسع بمعنى أنّ أيام اغتصاب الخلافة لشدّة صعوبتها و كثرة أهوالها يكاد أن يهرم الكبير فيها و يشيب الصّغير قال تعالى: «يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِيباً» (و يكدح فيها مؤمن) أي يسعى المؤمن المجتهد في الذّبّ عن الحقّ و الأمر بالمعروف و يكدّ و يقاسي الأحزان و الشدائد (حتّى) يموت و (يلقى ربّه) ثمّ إنّه عليه السّلام لما ذكر تردّده بين الصّبر و القتال أشار إلى ترجيحه الأوّل على الثاني بقوله: (فرأيت أن الصّبر على هاتا أحجى) أى أليق و أصلح و أجدر، أو أقرب بالحجا و العقل، و ذلك لأن ترك الخلق على الضلالة و الجهالة و إبقائهم على الغيّ و الغفلة إنّما يقبح مع الاستطاعة و القدرة و يلزم معهما ردعهم عن الباطل و نهيم عن المنكر و إرجاعهم إلى الصّراط المستقيم و النّهج القويم و لو بالقتال و الصّيال، و أمّا مع عدم التمكن و القدرة من حيث عدم المعاون و النّاصر فلا يلزم شي ء من ذلك، بل يجب التّحمل و الصّبر حذرا من إلقاء النّفس على الهلاكة و تعريضها على العطب و استيصال آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سيّما و أنّ مقصوده عليه السّلام من الخلافة لم يكن إلّا هداية الأنام و إعلاء كلمة الإسلام و إثارة الحرب و الجدال إذا كانت موجبة لاضطراب نظام المسلمين، بل مؤدّية إلى رجوع النّاس إلى أعقابهم القهقرى و اضمحلال كلمة الاسلام لغلبة الأعداء فلا يحكم العقل حينئذ إلّا بالكفّ عن الجهاد و الصّبر على البلاء و التحمل على الاذى كيلا يلزم ضدّ المقصود و لا نقض الغرض (فصبرت) و الحال إنّ (في العين قذى) يوجب أذيتها كما يصبر الرّجل الأرمد (و في الحلق شجى) اعترض فيه كما بصبر المكابد للخنق، و الجملتان كنايتان عن شدّة تأذيه بسبب اغتصاب ما يرى أنّه أولى به من غيره (أرى تراثي) و في بعض الرّوايات تراث محمّد و آله (نهبا) أى سلبا و غارة و المراد بتراثه المنهوب المسلوب إمّا فدك الذي خلّفه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 46 لابنته من حيث إنّ مال الزّوجة في حكم مال الزّوج، و إمّا الخلافة الموروثة منه عليه السّلام لصدق لفظ الارث عليها كصدقه على منصب النّبوة في قوله تعالى حكاية عن زكريا:«يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ» و الأظهر حمله على العموم و اللّه العالم.الترجمة:آگاه باش بخدا قسم كه پوشيد خلافت را مثل پيراهن پسر أبى قحافه و حال آنكه بدرستى آن عالم بود باين كه محل من از خلافت مثل محل قطب است از سنك آسيا، منحدر مى شود و پائين مى آيد از من سيل علوم و ترقى نمى كند بسوى من پرنده بلند پرواز از اوهام و عقول، پس فرو گذاشتم نزد آن خلافت لباس صبر را، و در نور ديدم از آن تهيگاه را، و شروع كردم بفكر كردن در امر خود ميان آنكه حمله كنم بدست بريده و يا اين كه صبر نمايم بر ظلمتى كه متصف است بصفت كورى كه كنايه است از خلافت أهل جلافت، آن چنان ظلمتى كه بنهايت پيرى مى رسد در آن بزرگ سال، و بحال پيرى مى رسد در آن خورد سال، و سعى ميكند و بمشقت و رنج مى افتد در آن مؤمن تا اين كه مى ميرد و ملاقات ميكند پروردگار خود را؛ و چون حال بر اين منوال بود پس ديدم كه صبر كردن بر اين ظلمت و بر خلافت اهل شقاوت اليق و انسب است، پس صبر نمودم و ترك قتال و جدال كردم و حال آنكه در چشم من غبار و خاشاك بود كه از آن اذيت مى كشيدم و در گلوى من استخوان بود كه گلوگير شده بودم، و سبب اين اذيت و گلوگيرى آن بود كه مى ديدم ميراث خود را غارت شده و خلافت خود را تاراج گرديده.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 59 اين خطبه به خطبه شقشقية معروف است [مطالب تاريخى كه ابن ابى الحديد ضمن شرح اين خطبه آورده است به اين شرح است ]: نسب ابو بكر و مختصرى از اخبار پدرش: ابو بكر پسر ابو قحافه است، نام قديمى او عبد الكعبة بوده و پيامبر (ص) او را عبد الله ناميدند. در مورد كلمه «عتيق» كه از نامهاى ابو بكر است، اختلاف كرده اند. گفته شده است كه عتيق نام ابو بكر در روزگار جاهلى بوده، و هم گفته شده است كه پيامبر (ص) او را به اين نام ناميده اند. نام اصلى ابو قحافه عثمان و نسب او چنين است: عثمان بن عامر بن عمرو بن-  كعب بن سعد بن تيم بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب. مادر ابو قحافه دختر عموى پدرش بوده و نامش ام الخير و دختر صخر بن عمرو بن كعب بن سعد است. ابو قحافه روز فتح مكه مسلمان شد. پسرش ابو بكر، او را كه پيرى فرتوت و موهاى سرش همگى چون پنبه سپيد بود. به حضور پيامبر (ص) آورد، و چون مسلمان شد پيامبر (ص) فرمودند: موهايش را رنگ و خضاب كنيد. پسرش ابو بكر در حالى كه ابو قحافه زنده و خانه نشين بود و كور شده و از حركت باز مانده بود خليفه شد. ابو قحافه همينكه هياهوى مردم را شنيد پرسيد: چه خبر است گفتند: پسرت عهده دار خلافت شد. گفت: مگر خاندان عبد مناف به اين كار راضى شده اند گفتند: آرى. گفت: پروردگارا براى آنچه كه تو عطا فرمايى مانعى نخواهد بود و آنچه را تو مانع آن شوى عطا كننده يى براى آن نيست. هيچكس در حالى كه پدرش زنده بوده است به خلافت نرسيده است، مگر ابو بكر و الطائع لله كه نامش عبد الكريم و كنيه اش ابو بكر است. طائع در حالى به خلافت رسيد كه پدرش زنده بود و خود را از خلافت خلع كرد و آن را به پسر خويش وا گذاشت. منصور دوانيقى به مسخره و نيشخند، عبد الله بن حسن بن حسن را ابو قحافه نام گذاشته بود، زيرا در حالى كه زنده بود پسرش محمد مدعى خلافت شد. ابو بكر هنگامى كه در گذشت ابو قحافه هنوز زنده بود و چون هياهو را شنيد پرسيد: چه خبر است گفتند: پسرت درگذشت. گفت: سوگى بزرگ است. ابو قحافه به روزگار خلافت عمر، در سال چهاردهم هجرت، در نود و هفت سالگى درگذشت و آن سالى است كه نوفل بن حارث بن عبد المطلب بن هاشم هم در همان سال درگذشت. اگر گفته شود عقيده خود را در مورد اين سخن و شكايت امير المومنين على (ع) براى ما روشن سازيد، آيا اين سخن على (ع) دليل بر نسبت دادن آن قوم به ستم و غصب خلافت نيست و شما در اين باره چه مى گوييد اگر اين موضوع را قبول كنيد و آنان را ظالم و غاصب بدانيد، به آنان طعن زده ايد و اگر آنرا درباره ايشان قبول نداريد، در مورد كسى كه اين سخن را گفته است طعن زده ايد. در پاسخ اين پرسش گفته مى شود شيعيان اماميه اين كلمات را بر ظواهر آن حمل و معنى مى كنند و معتقدند كه آرى پيامبر (ص) درباره خلافت امير المومنين على (ع) نص صريح فرموده است و حق او غصب شده است. ولى ياران معتزلى ما كه رحمت خداوند بر ايشان باد حق دارند چنين بگويند كه چون امير المومنين على (ع) افضل و احق به خلافت بوده و براى خلافت از او به كسى عدول كرده اند كه از لحاظ فضل و علم و جهاد با او برابر نبوده است و در سرورى و شرف به او نمى رسيده است، اطلاق اينگونه كلمات، عادى است، هر چند افرادى كه پيش از او به خلافت رسيده اند پرهيزگار و عادل باشند و بيعت با آنان بيعت صحيح بوده باشد. مگر نمى بينى ممكن است در شهرى دو فقيه باشند كه يكى از ديگرى به مراتب داناتر باشد و حاكم شهر، آن يكى را كه داراى علم كمترى است قاضى شهر قرار دهد و در اين حال آن كه داناتر است، افسرده مى شود و گاه لب به شكايت مى گشايد و اين موضوع دليل بر آن نيست كه قاضى را مورد طعن و تفسيق قرار داده باشد يا حكم به ناصالح بودن و عدم شايستگى او كرده باشد، بلكه شكايت از كنار گذاشتن كسى است كه شايسته تر و سزاوارتر بوده است و اين موضوعى است كه در طبع آدمى سرشته است و چيزى فطرى و غريزى است. و ياران معتزلى ما چون نسبت به اصحاب پيامبر (ص) حسن ظن دارند و هر كارى را كه از ايشان سرزده است بر وجه صواب و صحت حمل مى كنند، مى گويند آنان مصلحت اسلام را در نظر گرفتند و از بروز فتنه يى ترسيدند كه نه تنها ممكن بود اصل خلافت را متزلزل كند، بلكه امكان داشت كه اصل دين و نبوت را نيز متزلزل سازد، و به همين منظور از آن كس كه افضل و اشرف و سزاوارتر بود عدول كردند و عقد خلافت را براى شخص فاضل ديگرى منعقد ساختند، و به اين سبب است كه اينگونه كلمات را كه از شخصى صادر شده است كه در مورد او اعتقاد به جلالت و منزلتى نزديك به منزلت پيامبر دارند تأويل كرده و مى گويند اين كلمات براى بيان افسردگى است كه چرا مردم از آنكه سزاوارتر و شايسته تر بوده است عدول كرده اند. و اين موضوع نزديك و نظير چيزى است كه شيعيان و اماميه در تفسير اين آيه كه خداوند مى فرمايد: « وَ عَصى  آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى » بيان كرده و گفته اند: منظور از عصيان در اين آيه «ترك اولى» است و امر خداوند در مورد نخوردن از ميوه آن درخت، امر مستحبى بوده و نه وجوبى و چون آدم (ع) آنرا انجام داده است ترك اولى كرده است و به همين اعتبار از او به عاصى نام برده شده است. همچنين كلمه «غوى» را به معنى گمراهى و ضلالت تعبير نمى كنند، بلكه به معنى ناكامى و نااميدى مى گيرند، و معلوم است كه تأويل شكايت امير المومنين على (ع) به صدور ترك اولى از سوى خلفاى پيش از او بهتر از اين است كه گفتار خداوند را در مورد آدم (ع) بر ترك اولى حمل كنيم... بيمارى رسول خدا و فرمانده ساختن اسامة بن زيد بر لشكر: هنگامى كه پيامبر (ص) به مرضى كه منجر به رحلت آن حضرت شد بيمار گشت، اسامة بن زيد به حارثه را فرا خواند و به او فرمود: به سرزمينى كه پدرت در آن كشته شده است برو و بر آنان بتاز و من ترا به اين لشكر فرماندهى دادم و اگر خداوند ترا بر دشمن غلبه و پيروزى داد توقف خود را آنجا كوتاه قرار بده، و پيشاپيش، جاسوسان و پيشاهنگانى گسيل دار. هيچيك از سران و بزرگان مهاجر و انصار باقى نماند مگر آنكه موظف بود همراه آن لشكر باشد و عمر و ابو بكر هم از جمله ايشان بودند. گروهى در اين باره اعتراض كردند و گفتند: نوجوانى چون اسامه بر همه بزرگان مهاجر و انصار به فرماندهى گماشته مى شود پيامبر (ص) چون اين سخن را شنيد خشمگين بيرون آمد و در حالى كه بر سر خود دستارى بسته و قطيفه يى بر دوش افكنده بود بر منبر رفت و چنين فرمود: «اى مردم اين سخن و اعتراض چيست كه از قول برخى از شما در مورد اينكه اسامه را به اميرى لشگر گماشته ام براى من نقل كرده اند اينك اگر در اين باره اعتراض مى كنيد پيش از اين هم در مورد اينكه پدرش را به اميرى لشكر گماشتم اعتراض كرديد و به خدا سوگند مى خورم كه زيد، شايسته و سزاوار براى فرماندهى بود و پسرش هم پس از او شايسته براى آن كار است و آن هر دو از اشخاص محبوب در نظر من هستند. اينك براى اسامة خيرخواه باشيد كه او از نيكان و گزيدگان شماست.» پيامبر (ص) از منبر فرود آمد و به حجره خويش رفت و مسلمانان براى بدرود گفتن به حضور ايشان مى آمدند و چون بدرود مى گفتند به قرارگاه لشكر اسامه كه در جرف بود مى رفتند. بيمارى پيامبر (ص) سنگين و حال آن حضرت سخت شد. برخى از همسران پيامبر به اسامه و برخى از كسانى كه با او بودند پيام فرستاند و موضوع را به اطلاع آنان رساندند. اسامة از قرارگاه خويش برگشت و به حضور پيامبر (ص) آمد. در آن روز پيامبر بدحال و در ضعف مفرط بود و همان روزى بود كه بر لبها و دهان ايشان لدود ماليده بودند. اسامه بر بالين پيامبر (ص) ايستاد و سرفرود آورد و رسول خدا را بوسيد. پيامبر سكوت كرده و سخنى نمى فرمود، ولى دستهاى خويش را بر آسمان افراشت و سپس بر شانه هاى اسامه نهاد، گويى براى او دعا مى فرمود و سپس اشاره كرد كه اسامه به قرارگاه خويش برگردد و به كارى كه او را فرستاده است روى آورد. اسامه به قرارگاه خويش بازگشت ولى همسران پيامبر (ص) باز كسى پيش اسامه فرستادند كه به مدينه بيايد و پيام دادند كه پيامبر بهبودى پيدا كرده است. اسامه از قرارگاه خويش برگشت. آن روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول بود. اسامه چون آمد، پيامبر (ص) را بيدار و به حال عادى ديد و پيامبر (ص) به او فرمان دادند برود و هر چه زودتر حركت كند و فرمودند: فردا صبح زود در پناه بركت خدا حركت كن و پيامبر (ص) مكرر در مكرر فرمودند: اين لشكر اسامة را هر چه زودتر روانه كنيد، و همچنان اين سخن را تكرار مى فرمود. اسامه با پيامبر (ص) وداع كرد و از مدينه بيرون رفت و ابو بكر و عمر هم با او بودند، و چون خواست سوار شود و حركت كند فرستاده ام ايمن پيش او آمد و گفت پيامبر (ص) در حال مرگ است. اسامه همراه ابو بكر و عمر و ابو عبيدة برگشت و هنگام ظهر همان روز، كه دوشنبه دوازدهم ربيع الاول بود، كنار خانه پيامبر رسيدند و در اين هنگام رسول خدا (ص) درگذشته بود. رايت سپاه كه پيچيده بود در دست بريدة بن حصيب بود و آنرا كنار در خانه رسول خدا (ص) نهاد. در اين حال على عليه السلام و برخى از بنى هاشم سرگرم تجهيز و فراهم آوردن مقدمات غسل جسد مطهر بودند. عباس كه در خانه همراه على (ع) بود گفت: اى على دست فرا آر تا با تو بيعت كنم و مردم بگويند عموى پيامبر با پسر عمويش بيعت كرد و حتى دو تن هم در مورد تو و با تو اختلاف و ستيز نكنند. على (ع) گفت: عمو جان مگر كسى جز من در خلافت ميل مى كند عباس گفت: به زودى خواهى دانست. چيزى نگذشت كه اخبارى به آن دو رسيد كه انصار سعد بن عباده را نشانده اند تا با او بيعت كنند و عمر هم ابو بكر را آورده و با او بيعت كرده است و انصار هم بر آن بيعت پيشى گرفته اند. على (ع) از كوتاهى خود در اين مورد پشيمان شد و عباس اين شعر دريد را براى او خواند: «من در منعرج اللوى فرمان خود را به ايشان دادم ولى آنان نصيحت مرا تا چاشتگاه فردا در نيافتند.» شيعيان چنين مى پندارند كه پيامبر (ص) مرگ خود را مى دانست و به همين سبب ابو بكر و عمر را همراه لشكر اسامه گسيل فرمود تا مدينه از ايشان خالى باشد و كار خلافت على (ع) صورت پذيرد و كسانى كه در مدينه باقى مانده اند با آرامش و خاطر آسوده با او بيعت كنند و بديهى است كه در آن صورت چون خبر رحلت و بيعت مردم با على (ع) به اطلاع ايشان مى رسيد بسيار بعيد بود كه در آن باره مخالفت و ستيز كنند، زيرا اعراب در آن صورت، بيعت على (ع) را انجام شده مى دانستند و به آن پايبند بودند و براى شكستن آن بيعت نياز به جنگهاى سخت بود، ولى آنچه پيامبر (ص) مى خواست صورت نگرفت و اسامة عمدا چند روز آن لشكر را معطل كرد و با همه اصرار و پافشارى رسول خدا در مورد حركت، از آن كار خوددارى كرد تا آن حضرت، كه درود خدا بر او و خاندانش باد، رحلت فرمود و ابو بكر و عمر در مدينه بودند و از على (ع) در بيعت گرفتن از مردم پيشى گرفتند و چنان شد كه شد. به نظر من [ابن ابى الحديد] اين اعتراض وارد نيست زيرا اگر پيامبر (ص) از مرگ خود آگاه بوده است اين را هم مى دانسته كه ابو بكر خليفه خواهد شد و طبيعى است از آنچه مى دانسته، پرهيزى نمى فرموده است، ولى در صورتى كه فرض كنيم پيامبر (ص) احتمال مرگ خود را مى داده اند و به حقيقت از تاريخ قطعى آن آگاه نبوده اند و اين را هم گمان مى كرده است كه ابو بكر و عمر از بيعت با پسر عمويش خوددارى خواهند كرد و از وقوع چنين كارى بيم داشته ولى به واقع از آن آگاه نبوده است، درست است كه چنين تصورى پيش آيد، و نظير آن است كه يكى از ما دو پسر دارد و مى ترسد كه پس از مرگش يكى از آن دو بر همه اموالش دست يابد و با زور آنرا تصرف كند و به برادر خود چيزى از حق او را نپردازد، طبيعى است در آن بيمارى كه بيم مرگ داشته باشد به پسرى كه از سوى او بيم دارد دستور به مسافرت دهد و او را براى بازرگانى به شهرى دور گسيل دارد و اين كار را وسيله قرار دهد كه از چيرگى و ستم او بر برادر ديگرش جلوگيرى شود.  
بخش ۲ : خلافت عمر [منبع]

حَتَّى مَضَى الْأَوَّلُ لِسَبِيلِهِ فَأَدْلَى بِهَا إِلَى فُلَانٍ [ابْنِ الْخَطَّابِ] بَعْدَهُ.
ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الْأَعْشَى:
«شَتَّانَ مَا يَوْمِي عَلَى كُورِهَا ، وَ يَوْمُ حَيَّانَ أَخِي جَابِرِ»؛ فَيَا عَجَباً بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُهَا فِي حَيَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ، لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا، فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا وَ يَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا، فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ، فَمُنِيَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ، فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ الْمُدَّةِ وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ.

ادْلَى بِهَا : آن را آويخت. 
الكُور : پالان، پالان با لوازم آن. 
يَسْتَقِيلُها : از آن (خلافت) استعفاء مى كرد. 
تَشَطّرا ضَرْعَيْها : دو پستان خلافت را (بين خود) تقسيم كردند. 
كَلْم : زخم و جراحت. 
الْعِثار : لغزش و سقوط، به رو افتادن. 
الصَّعْبَةُ مِنَ الإِبِل : شترى كه رام نباشد. 
أَشْنَقَ الْبَعِيرَ وَ شَنَقَهُ : مهار شتر را چنان كشيد كه استخوان پشت گوش شتر به قسمت جلو پالان رسيد. 
خَرَمَ : (بينى شتر را) دريد، پاره كرد. 
أسْلَسَ : (افسار را) شل كرد. 
تَقَحَّمَ : خود را به هلاكت انداخت. 
مُنَى النَّاسُ : مردم مبتلا شدند. 
خَبْط : بيراهه رفتن. 
الشِّماس : چموشى، توسَنى. 
الِاعْتِراض : حركت در راه غير مستقيم، بجاى پيمودن طول جاده در عرض مسير حركت كردن. 
أدلى بها : آنرا مخفيانه فرستاد
كُور : بار و پالان شتر 
يَستقيل : درخواست فسخ و بهم زدن بيعت مى نمود 
تشطّرا : نصف و تقسيم نمودند 
ضَرعَيها : دو پستان آنرا (شتر خلافت) 
خَشناء : سخت و بدخو 
كَلم : زخم زبان و جراحت 
عِثار : لغزش 
صَعبة : شتر رام نشده و تندخو 
إشنق : افسار شتر را كشيد و سفت نمود 
خَرَم : بينى اش را پاره كرد 
إسلَس : افسار را شل و ول نمود 
تقحّم : بهلاكت انداخت، هجوم نمود 
مُنِى الناس : مردم مبتلا و گرفتار شدند 
خَبط : بيراهه رفتن 
شِماس : سركشى، اطاعت نكردن 
تلوّن : رنگ برنگ شدن 
إعتراض : عرض راه را پيمودن 
مِحنة : گرفتارى 
۲. بازى ابا بكر با خلافت: 
تا اينكه خليفه اوّل، به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطّاب سپرد. سپس امام مثلى را با شعرى از أعشى(۱) عنوان كرد: «مرا با برادر جابر، «حيّان» چه شباهتى است (من همه روز را در گرماى سوزان كار كردم و او راحت و آسوده در خانه بود.) 
شگفتا ابا بكر كه در حيات خود از مردم مى خواست عذرش را بپذيرند،(۲) چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد ديگرى در آورد. هر دو از شتر خلافت سخت دوشيدند و از حاصل آن بهره مند گرديدند. 
۳. شكوه ی از عمر و ماجراى خلافت: 
سرانجام اوّلى حكومت را به راهى در آورد، و به دست كسى (عمر) سپرد كه مجموعه اى از خشونت، سختگيرى، اشتباه و پوزش طلبى بود. زمامدار مانند كسى كه بر شترى سركش سوار است، اگر عنان محكم كشد، پرده هاى بينى حيوان پاره مى شود، و اگر آزادش گذارد، در پرتگاه سقوط مى كند. 
سوگند به خدا مردم در حكومت دومى، در ناراحتى و رنج مهمّى گرفتار آمده بودند، و دچار دو رويى ها و اعتراض ها شدند، و من در اين مدت طولانى محنت زا، و عذاب آور، چاره اى جز شكيبايى نداشتم.
_________________________(۱). اعشى لقب ابو بصير، ميمون بن قيس است. (۲). ابا بكر، بارها مى ‏گفت: «اقيلونى فلست بخيركم» (مرا رها كنيد، و از خلافت معذور داريد زيرا من بهتر از شما نيستم). 
تا اينكه اوّلى (ابى بكر) راه خود را بانتهاء رسانده (پس از دو سال و سه ماه و دوازده روز در گذشت، و پيش از مردنش) خلافت را بعد از خود به آغوش ابن خطّاب (عمر) انداخت. (سيّد رضىّ عليه الرَّحمة مى گويد:) پس از اين بيان حضرت بر سبيل مثال شعر اعشى شاعر را (از قصيده اى كه در مدح عامر و هجو علقمه گفته بود) خواند:
«شتّان ما يومى على كورها            و يوم حيّان أخى جابر»
(اين شعر را دو جور مى توان معنى نمود، اوّل اينكه) فرقست ميان امروز من كه بر كوهان و پالان شتر سوار و به رنج و سختى سفر گرفتارم، با روزى كه نديم حيّان برادر جابر بودم و به ناز و نعمت مى گذرانيدم (دوّم اينكه) چقدر تفاوتست ميان روز من در سوارى بر پشت ناقه و روز حيّان برادر جابر كه از مشقّت و سختى سفر راحت است (حيّان برادر جابر در شهر يمامه صاحب قلعه و دولت و ثروت بسيار و بزرگ قوم بوده، همه ساله كسرى صله گرانبهاى براى او مى فرستاد و در عيش و خوشى مى گذرانده هرگز متحمّل رنج سفر نمى گرديد، و اعشى شاعر از بنى قيس و نديم او بود، مقصود امام عليه السّلام از تمثيل بشعر او بنا بر معنى اوّل اظهار تفاوت است ميان دو روزى كه بعد از وفات رسول خدا كه حقّش غصب شده و در خانه نشست و بظلم و ستم مبتلى گرديد و روز ديگر زمان حيات رسول اكرم كه مردم مانند پروانه به دورش مى گرديدند، و بنا بر معنى دوّم فرق ميان حال خود را كه به محنت و غمّ مبتلى است و حال كسانيكه بمقاصد باطله خودشان رسيده خوشحال هستند بيان مى نمايد، پس از آن خدعه و شيطنت ابى بكر را ياد آورى نموده مى فرمايد:) 
جاى بسى حيرت و شگفتى است كه در زمان حياتش فسخ بيعت مردم را در خواست مى نمود (مى گفت: أَقِيلوُنِى فَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ وَ عَلِىٌّ فِيكُمْ) يعنى اى مردم بيعت خود را از من فسخ كنيد و مرا از خلافت عزل نمائيد كه من از شما بهتر نيستم و حال اينكه علىّ عليه السّلام در ميان شما است) ولى چند روز از عمرش مانده وصيّت كرد خلافت را براى عمر.
اين دو نفر غارتگر خلافت را مانند دو پستان شتر ميان خود قسمت نمودند (پستانى را ابى بكر و پستان ديگر را عمر بدست گرفته دوشيده صاحب شتر را از آن محروم كردند). 
خلافت را در جاى درشت و ناهموار قرار داد (عمر را بعد از خود خليفه ساخت) در حالتى كه عمر سخن تند و زخم زبان داشت، ملاقات با او رنج آور بود و اشتباه او (در مسائل دينى) بسيار و عذر خواهيش (در آنچه كه بغلط فتوى داده) بيشمار بود (از جمله امر كرد زن آبستنى را سنگسار كنند، امير المؤمنين فرمود: اگر اين زن تقصير كرده بچّه او را گناهى نيست و نبايد سنگسار شود، عمر گفت: «لولا عَلِىٌ لَّهَلَكَ عُمَرٌ» يعنى اگر على نبود هر آينه عمر در فتوى دادن هلاك مى شد، و اين جمله را همواره تكرار مى نمود). پس مصاحب با او (آن حضرت يا هر كه با او سر و كار داشت) مانند سوار بر شتر سركش نافرمان بود كه اگر مهارش را سخت نگاه داشته رها نكند بينى شتر پاره و مجروح ميشود و اگر رها كرده بحال خود واگذارد برو در پرتگاه هلاكت خواهد افتاد.
پس سوگند بخدا مردم در زمان او گرفتار شده اشتباه كردند و در راه راست قدم ننهاده از حقّ دورى نمودند، پس من هم در اين مدَّت طولانى (ده سال و شش ماه) شكيبائى ورزيده با سختى محنت و غمّ همراه بودم. 
تا آن «نخستين» به سراى ديگر شتافت و مسند خلافت را به ديگرى واگذاشت. «شتان ما يومى على كورها ، و يوم حيان اخى جابر»: «چه فرق بزرگى است ميان زندگى من بر پشت اين شتر و زندگى حيان برادر جابر». 
اى شگفتا. در آن روزها كه زمام كار به دست گرفته بود همواره مى خواست كه مردم معافش دارند ولى در سراشيب عمر، عقد آن عروس را بعد از خود به ديگرى بست. 
بنگريد كه چه سان دو پستانش را، آن دو، ميان خود تقسيم كردند و شيرش را دوشيدند. پس خلافت را به عرصه اى خشن و درشتناك افكند، عرصه اى كه درشتى اش پاى را مجروح مى كرد و ناهموارى اش رونده را به رنج مى افكند. لغزيدن و به سر در آمدن و پوزش خواستن فراوان شد. 
صاحب آن مقام، چونان مردى بود سوار بر اشترى سركش كه هرگاه مهارش را مى كشيد، بينى اش مجروح مى شد و اگر مهارش را سست مى كرد، سوار خود را هلاك مى ساخت. 
به خدا سوگند، كه در آن روزها مردم، هم گرفتار خطا بودند و هم سركشى. هم دستخوش بى ثباتى بودند و هم اعراض از حق. و من بر اين زمان دراز در گرداب محنت، شكيبايى مى ورزيدم.
اين وضع همچنان ادامه داشت تا نفر اوّل به راه خود رفت (و سر به تيره تراب نهاد) و خلافت را بعد از خودش به آن شخص (يعنى عمر) پاداش داد سپس به گفته (شاعر معروف) «اعشى» تمثّل جست:
شَتّانَ ما يَوْمى عَلى کُورِها
وَ يَوْمَ حَيّانَ اَخى جابِرِ
«بسى فرق است تا ديروزم امروز
کنون مغموم ودى شادان و پيروز»
(در عصر رسول خدا چنان محترم بودم که از همه به آن حضرت نزديکتر بودم ولى امروز چنان مرا منزوى ساختند که خلافت را يکى به ديگرى تحويل مى دهد و کارى به من ندارند)!
راستى عجيب است او که در حيات خود از مردم درخواست مى کرد عذرش را بپذيرند و از خلافت معذورش دارند خود به هنگام مرگ، عروس خلافت را براى ديگرى کابين بست چه قاطعانه پستانهاى اين ناقه را هر يک به سهم خود دوشيدند.
سرانجام آن را در اختيار کسى قرار داد که جوّى از خشونت و سختگيرى بود با اشتباه فراوان و پوزش طلبى. کسى که با اين حوزه خلافت سر و کار داشت به کسى مى ماند که بر شتر سرکشى سوار گردد، اگر مهار آن را محکم بکشد پرده هاى بينى شتر پاره مى شود و اگر آن را آزاد بگذارد در پرتگاه سقوط مى کند. به خدا سوگند به خاطر اين شرايط، مردم گرفتار عدم تعادل و سرکشى و عدم ثبات و حرکات نامنظم شدند من که اوضاع را چنين ديدم صبر و شکيبايى پيشه کردم، با اين که دورانش طولانى و رنج و محنتش شديد بود.
تا آنكه نخستين راهى را كه بايد پيش گرفت و ديگرى را جانشين خويش گرفت. [سپس امام مثلى بر زبان راند و اين بيت أعشى برخواند كه:] «روز مرا با حيّان، برادر جابر، چه مشابهت و اين دو را با هم چه مناسبت -من، همه روز در گرماى سوزان بر پشت شتر بوده و او آسوده، به راحت در خانه غنوده-.» 
شگفتا كسى كه در زندگى مى خواست خلافت را واگذارد، چون اجلش رسيد كوشيد تا آن را به عقد ديگرى در آرد. 
-خلافت را چون شترى ماده ديدند- و هر يك به پستانى از او چسبيدند، و سخت دوشيدند، و -تا توانستند نوشيدند- سپس آن را به راهى در آورد ناهموار، پر آسيب و جان آزار، كه رونده در آن هر دم به سر در آيد، و پى در پى پوزش خواهد، و از ورطه به در نيايد. سوارى را مانست كه بر بارگير توسن نشيند، اگر مهارش بكشد، بينى آن آسيب بيند، و اگر رها كند سرنگون افتد و بميرد. 
به خدا كه مردم چونان گرفتار شدند كه كسى بر اسب سركش نشيند، و آن چارپا به پهناى راه رود و راه راست را نبيند. من آن مدّت دراز را با شكيبايى به سر بردم، رنج ديدم و خون دل خوردم. 
تا نوبت اولى سپرى شد، و خلافت را پس از خود به پسر خطاب واگذارد. [سپس امام وضع خود را به شعر اعشى مثل زد:] «چه تفاوت فاحشى است بين امروز من با اين همه مشكلات، و روز حيّان برادر جابر كه غرق خوشى است». 
شگفتا اولى با اينكه در زمان حياتش مى خواست حكومت را واگذارد، ولى براى بعد خود عقد خلافت را جهت ديگرى بست. چه سخت هر كدام به يكى از دو پستان حكومت چسبيدند.
حكومت را به فضايى خشن كشانيده، و به كسى رسيد كه كلامش درشت، و همراهى با او دشوار، و لغزشهايش فراوان، و معذرت خواهيش زياد بود. بودن با حكومت او كسى را مى ماند كه بر شتر چموش سوار است، كه اگر مهارش را بكشد بينى اش زخم شود، و اگر رهايش كند خود و راكب را به هلاكت اندازد. 
به خدا قسم امت در زمان او دچار اشتباه و نا آرامى، و تلوّن مزاج و انحراف از راه خدا شدند. آن مدت طولانى را نيز صبر كردم، و بار سنگين هر بلايى را به دوش كشيدم. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص: 356-338 دوران خليفه دوّم: امام(عليه السلام) در بخش ديگرى از اين خطبه به دوران خليفه دوّم اشاره کرده، مى فرمايد: «اين وضع همچنان ادامه داشت تا نفر اوّل به راه خود رفت (و سر به تيره تراب نهاد)» (حتّى مَضَى الاَوَّلُّ لِسَبِيلِهِ) همان راهى که همه مى بايست آن را بپيمايند.(1) سپس مى افزايد: «و او بعد از خودش خلافت را به آن شخص (يعنى عمر) پاداش داد!» (فَاَدْلى بِها اِلى فُلان بَعْدَهُ). «اَدْلى» از ماده «دَلْو» گرفته شده است و همان گونه که با دلو و طناب آب را از چاه مى کشند اين واژه در مواردى به کار مى رود که چيزى را به عنوان جايزه يا رشوه يا حق الزحمه به ديگرى بدهند; قرآن مجيد مى گويد: «وَتُدْلُوا بِها اِلَى الْحُکام».(2) در اين جا «ابن ابى الحديد معتزلى» مى گويد: خلافت خليفه دوّم در حقيقت پاداشى بود که خليفه اوّل در برابر کارهاى او داد. او بود که پايه هاى خلافت «ابوبکر» را محکم ساخت و بينى مخالفان را بر خاک ماليد، شمشير «زبير» را شکست و «مقداد» را عقب زد و «سعد عباده» را در سقيفه، لگد مال نمود و گفت: «سعد» را بکشيد! خدا او را بکشد! و هنگامى که «حباب بن منذر» در روز «سقيفه» گفت: آگاهى و تجربه کافى در امر خلافت نزد من است «عمر» بر بينى او زد و وى را خاموش ساخت. کسانى از هاشميّين را که به خانه «فاطمه»(عليها السلام) پناه برده بودند با تهديد خارج کرد و سرانجام مى نويسد: «وَلولاه لَمْ يَثْبِت لاِبى بکر اَمْر وَ لا قامَتْ لَهُ قائِمة; اگر او نبود هيچ امرى از امور ابوبکر ثبات پيدا نمى کرد و هيچ ستونى براى او برپا نمى شد».(3) از اين جا روشن مى شود که تعبير به «ادلى» چه نکته ظريفى را در بر دارد; سپس امام به گفته شاعر (معروف) «اعشى» تمثل جست (ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الاَعْشى): شَتّانَ ما يَوْمى عَلى کُورِها *** وَ يَوْمُ حَيّانَ اَخى جابِرِ بسى فرق است تا ديروزم امروز *** کنون مغموم و دى شادان و پيروز(4) اشاره به اين که من در عصر رسول خدا چنان محترم بودم که از همه به آن حضرت نزديکتر، بلکه نفس رسول خدا بودم. ولى بعد از او چنان مرا عقب زدند که منزوى ساختند و خلافت رسول خدا را که از همه براى آن سزاورتر بودم يکى به ديگرى تحويل مى داد. بعضى نيز گفته اند منظور از تمثّل به اين شعر مقايسه خلافت خويش با خلفاى نخستين است که آنها در آرامش و آسايش بودند ولى دوران خلافت امام بر اثر دور شدن از عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و تحريکات گسترده دشمنان، مملوّ از طوفانها و حوادث دردناک بود (البتّه اين در صورتى است که اعشى حال خود را با حال شخص حيان مقايسه کرده باشد)(5) سپس امام به نکته شگفت انگيزى در اين جا اشاره مى کند و مى فرمايد: «شگفت آور است او که در حيات خود از مردم مى خواست عذرش را بپذيرند و از خلافت معذورش دارند، خود به هنگام مرگ عروس خلافت را براى ديگرى کابين بست!» (فَيا عَجباً!! بَيْنا هُوَ يَسْتَقيلُها فى حَياتِهِ اِذْ عَقَدَها لآخَرَ بَعْدَ وَفاتِهِ). اين سخن اشاره به سخن معروفى است که از ابکوبکر نقل شده که در آغاز خلافتش خطاب به مردم کرد و گفت: «اَقيْلُونى فَلَسْتُ بِخَيْرِکُمْ; مرا رها کنيد که من بهترين شما نيستم» و بعضى اين سخن را به صورت ديگرى نقل کرده اند: «وُلّيتُکُمْ وَ لَسْتُ بِخَيْرِکُمْ; مرا به خلافت برگزيده اند در حالى که بهترين شما نيستم»(6). اين روايت به هر صورت که باشد نشان مى دهد که او مايل به قبول خلافت نبود يا به گمان بعضى به خاطر اين که نسبت به آن بى اعتنا بود و يا با وجود على(عليه السلام) خود را شايسته اين مقام نمى دانست، هرچه باشد اين سخن با کارى که در پايان عمر خود کرد سازگار نبود و اين همان چيزى است که على(عليه السلام) از آن ابراز شگفتى مى کند که چگونه با اين سابقه، مقدّمات انتقال سريع خلافت را حتى بدون مراجعه به آرا و افکار مردم براى ديگرى فراهم مى سازد. در پايان اين فراز مى فرمايد: «چه قاطعانه هر دو از خلافت، به نوبت، بهره گيرى کردند و پستانهاى اين ناقه را هريک به سهم خود دوشيدند» (لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَيْها). «ضرع» به معناى پستان است و «تشطّرا» از ماده «شطر» به معناى بخشى از چيزى است. اين تشبيه جالبى است که از کسانى که به تناوب از چيزى استفاده مى کنند زيرا ناقه (شتر ماده) داراى چهار پستان است که دو به دو پشت سر هم قرار گرفته اند و معمولا هنگام دوشيدن دو به دو مى دوشند و به همين دليل در عبارت امام(عليه السلام) از آن تعبير به دو پستان شده است و تعبير به «تشطّرا» اشاره به اين است که هريک از آن دو، بخشى از آن را مورد استفاده قرار داده و بخشى را براى ديگرى گذارده است و به هر حال اين تعبير نشان مى دهد که برنامه از پيش تنظيم شده بود و يک امر تصادفى نبود. پاسخ به يک سؤال: بعضى در اين جا گفته اند نظير آنچه در مورد خليفه اول گفته شده که از مردم مى خواست بيعت خود را باز پس بگيرند چون بهترين آنها نيست، در مورد على(عليه السلام) نيز در همين نهج البلاغه آمده است که بعد از قتل عثمان به مردم چنين فرمود: «دَعُونى وَ الْتَمِسُوا غَيْرى... وَ اِنْ تَرَکْتُمُونى فَاَنا کَاَحَدِکُمْ وَ لَعَلّى اَسْمَعُکُمْ وَ اَطْوَعُکُمْ لِمَنْ وَ لَّيْتُمُوهُ اَمْرَکُمْ وَ اَنَا لَکُمْ وزيراً خَيْر لَکُمْ مِنّى اَميراً; مرا واگذاريد و به سراغ ديگرى برويد... و اگر مرا رها کنيد همچون يکى از شما هستم و شايد من شنواتر و مطيع تر از شما نسبت به کسى که او را براى حکومت انتخاب مى کنيد باشم; و من وزير و مشاور شما باشم براى شما بهتر از آن است که امير و رهبرتان گردم». در اين جا «ابن ابى الحديد» سخنى دارد و ما هم سخنى، سخن او اين است که مى گويد: «شيعه اماميّه از اين ايراد پاسخ گفته اند که ميان گفتار «ابوبکر» و اين گفتار «على»(عليه السلام) تفاوت بسيار است. ابوبکر گفت من بهترين شما نيستم بنابراين صلاحيت براى خلافت ندارم زيرا خليفه بايد از همه، صالح تر باشد؛ ولى على(عليه السلام) هرگز چنين سخنى را نگفت او نمى خواست با پذيرش خلافت، فتنه جويان فتنه برپا کنند».(7) سپس ابن ابى الحديد مى افزايد: «اين سخن در صورتى صحيح است که افضليت، شرط امامت باشد (اشاره به اين که ممکن است کسى بگويد لازم نيست امام افضل باشد، سخنى که منطق و عقل آن را هرگز نمى پسندد و گفتن آن مايه شرمندگى است)». ولى ما مى گوييم مطلب فراتر از اين است. اگر در همان خطبه 92 که به آن استدلال کرده اند دقّت کنيم و تعبيراتى که در ميان اين جمله ها وجود دارد و در مقام استدلال حذف شده است در نظر بگيريم، دليل گفتار على(عليه السلام) بسيار روشن مى شود. او با صراحت مى فرمايد: «فَاِنّا مُستَقْبِلُونَ اَمْراً لَهُ وُجُوه وَ اَلْوان لا تَقُومُ لَهُ الْقُلُوبُ وَ لا تَثْبُتُ عَلَيْهِ الْعُقُولُ; اين که مى گويم مرا رها کنيد و به سراغ ديگرى برويد براى اين است که ما به استقبال چيزى مى رويم که چهره مختلف و جهات گوناگونى دارد. دلها در برابر آن استوار و عقلها ثابت نمى ماند» (اشاره به اين که در دستورات اسلام و تعاليم پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در طول اين مدّت تغييراتى داده شده که من ناچارم دست به اصلاحات انقلابى بزنم و با مخالفتهاى گروهى از شما روبه رو شوم) آن گاه مى افزايد: «وَ اِنَّ الآفاقَ قَدْ اَغامَتْ وَ الَْمحَجَّةَ قَدْ تَنَکَّرَتْ; چرا که چهره آفاق (حقيقت) را ابرهاى تيره فرا گرفته و راه مستقيم حق، گم شده و ناشناخته مانده است». سپس با صراحت جمله اى را بيان مى کند که جان مطلب در آن است، مى فرمايد: «وَاعْلَمُوا اَنّى اِنْ اَجَبْتُکُمْ رَکِبْتُ بِکُمْ ما اَعْلَمُ وَلَمْ اُصْغَ اِلى قَوْلِ الْقائِلِ وَعَتْبِ الْعاتِبِ; بدانيد اگر من دعوت شما را بپذيرم طبق آنچه مى دانم با شما رفتار مى کنم و به سخن اين و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش فرا نخواهم داد (بنابراين، بيعت با من براى شما بسيار سنگين است اگر آمادگى نداريد به سراغ ديگرى برويد)». شاهد اين که على(عليه السلام) افضليت را در امر خلافت لازم و واجب مى شمرد، اين است که در خطبه ديگرى مى فرمايد: «اَيُّهَا النّاسُ اِنَّ اَحَقَّ النّاسِ بِهذَا الاَمْرِ اَقْواهُمْ عَلَيْهِ وَ اَعْلَمُهُمْ بِاَمْرِ اللهِ فيهِ; اى مردم شايسته ترين مردم براى امامت و خلافت نيرومندترين آنها نسبت به آن و آگاهترين مردم نسبت به اوامر الهى است».(8) بنابراين مقايسه کلام على(عليه السلام) با آنچه از ابوبکر نقل شده به اصطلاح قياس مع الفارق است زيرا هيچ شباهتى در ميان اين دو کلام نيست. اين سخن را با گفتار ديگرى که «ابن ابى الحديد» در مقام توجيه کلام خليفه اوّل آورده است پايان مى دهيم. او مى گويد: «آنهايى که افضليت را در امامت شرط نمى دانند نه تنها در مورد اين روايت مشکلى ندارند بلکه آن را به کلى از دلايل اعتقاد خود مى شمرند که خليفه اوّل گفته است من به امامت انتخاب شده ام در حالى که بهترين شما نيستم. و آنها که روايت اَقِيْلُونى را پذيرفته اند گفته اند: اين سخن جدّى نبوده است و هدف اين بود که مردم را بيازمايد و ببيند تا چه اندازه با او موافق يا مخالف، دوست يا دشمن هستند».(9) سستى اين گونه توجيهات برکسى پوشيده نيست چرا که اعتراف هرکسى را بايد بر معناى واقعى آن حمل کرد و توجيه، نياز به قرينه روشنى دارد که در اين جا وجود ندارد و به تعبيرى ديگر: اين اعتراف در هر محکمه اى به عنوان يک اعتراف واقعى پذيرفته مى شود و هيچ عذرى در مقابل آن پذيرفته نيست مگر اين که با مدرک روشنى همراه باشد. سپس به ترسيم گويايى از شخصيّت خليفه دوّم و صفات و ويژگيهاى او و چگونگى محيط و زمان او پرداخته، مى فرمايد: «او خلافت را در اختيار کسى قرار داد که جوّى از خشونت و سختگيرى بود با اشتباه فراوان و پوزش طلبى» (فَصَيّرها فِى حوزة(10) خَشْناءَ يَغْلُظُ کَلْمُها(11) وَ يَخْشِنُ مَسُّها يَکْثُرُ العِثارُ(12) فيها، وَ الاِعْتِذارُ مِنْها). حوزه، در حقيقت در اين جا اشاره به مجموعه اخلاق و صفات ويژه خليفه دوّم است و در واقع چهار وصف براى او ذکر فرموده است که نخستين آنها خشونت است و تعبير به «يَغْلُظُ کَلْمُها» اشاره به جراحت شديدى است که از نظر روحى يا جسمى در برخورد با او حاصل مى شد. دوّمين آنها خشونت در برخورد است که با جمله «وَيَخْشِنُ مَسُّها» ذکر شده است; بنابراين «حوزَة خَشْناءَ» دارنده صفات خشونت آميز» به وسيله دو جمله بعد از آن که خشونت در سخن و خشونت در برخورد بوده است تفسير شده است. سوّمين ويژگى، اشتباهات فراوان و چهارمين آنها عذر خواهى از آن است که با جلمه «ويَکْثُرُ العِثارُ فيها; لغزش در آن فراوان است» و «وَالاِعْتِذارُ مِنْها; پوزش طلبى آن فراوان است» بيان شده است. در مورد اشتباهات فراوان خليفه دوم مخصوصاً در بيان احکام و پوزش طلبى مکرّر و همچنين خشونت در برخورد، مطالب فراوانى در تاريخ اسلام، حتّى کتابهايى که به وسيله دانشمندان اهل سنّت تأليف يافته، ديده مى شود که در بحث نکات به گوشه اى از آن اشاره خواهد شد. سپس مى افزايد: «کسى که با اين حوزه خلافت سر و کار داشت به کسى مى ماند که بر شتر سرکشى سوار گردد، اگر مهار آن را محکم بکشد پرده هاى بينى شتر پاره مى شود و اگر آن را آزاد بگذارد در پرتگاه سقوط مى کند (و خود و اطرافيان خويش را به هلاکت مى افکند)» (فَصاحِبُها کَراکِبِ الصَّعْبَةِ(13) اِنْ اَشْنَقَ(14) لها خَرَمَ(15)، وَ اِنْ اَسْلَسَ(16) لَها تَقَحَّمَ(17)). امام(عليه السلام) در اين جمله وضع حال خود و گروهى از مؤمنان را در عصر خلافت خليفه دوّم شرح مى دهد که اگر با وجود ويژگيهاى اخلاقى که در بالا اشاره شد در شخص خليفه، کسى مى خواست با او به مقابله برخيزيد، کار به اختلاف و مشاجره و اى بسا شکاف در ميان مسلمين يا مواجه با خطراتى از ناحيه خليفه مى شد و اگر مى خواست سکوت کند و بر همه چيز صحّه بنهد خطرات ديگرى اسلام و خلافت اسلامى را تهديد مى کرد، در واقع دائماً در ميان دو خطر قرار داشتند: خطر برخورد با خليفه و خطر از دست رفتن مصالح اسلام. به همين دليل در جمله هاى بعد، امام(عليه السلام) از ناراحتى خودش و ساير مردم در آن عصر شکايت مى کند و مشکلات روز افزون مسلمانان را بر مى شمارد. اين احتمال نيز از سوى بعضى از شارحان نهج البلاغه داده شده است که ضمير در «صاحبها» به مطلق خلافت باز گردد، يعنى در طبيعت خلافت، دائماً يکى از اين دو خطر نهفته است. اگر شخصى که در رأس خلافت است بخواهد با همه چيز قاطعانه برخورد کند خطر عکس العملهاى حاد وجود دارد و اگر بخواهد با سهولت و اغماض برخورد کند با خطر سقوط در درّه انحراف و اشتباه و از ميان رفتن ارزشهاى اسلامى روبه رو مى شود. ولى قراين نشان مى دهد که منظور همان معناى اوّل است و چنانچه در جمله هاى بعد و قبل دقت کنيم اين نکته به وضوح به دست مى آيد.(18) آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه همين سخن و بيان گرفتاريهاى مردم و گرفتارى خود در آن دوران، چنين مى فرمايد: «به خدا سوگند به خاطر اين شرايط، مردم گرفتار عدم تعادل و سرکشى و عدم ثبات و حرکات نامنظم شدند» (فَمُنِى(19) النّاسُ لَعَمْرُ اللهِ بِخَبْط(20) وَ شِماس(21)، وَ تَلَوُّن(22) وَ اعْتِراض(23)). در اين جمله به چهار پديده رفتارى و روانى مردم در عصر خليفه دوّم اشاره شده است و اى بسا که آنها را از رييس حکومت گرفته بودند چرا که هميشه رفتار رييس حکومت بازتاب وسيعى در مردم دارد و از قديم گفته اند: «اَلنّاسُ عَلى دينِ مُلُوکِهِمْ». نخستين آنها حرکات و تصميم گيريهاى بى مطالعه که سبب مشکلات و نابسامانيها در جامعه مى گردد، بود. دوّم سرکشى و تمرّد از قوانين الهى و نظامهاى اجتماعى. سوّم رنگ عوض کردنهاى پى در پى و از راهى به راهى گام نهادن و از گروهى جدا شدن و به گروه ديگر پيوستن و بدون داشتن هدف ثابت زندگى کردن. چهارم انحراف از مسير حق و حرکت در مسير ناصواب و غير مستقيم بود. بى شک ـ همان گونه که بعداً به طور مشروح خواهيم گفت ـ سياست خارجى در عصر خليفه دوّم و فتوحات اسلامى و پيشرفت در خارج از منطقه حجاز، ذهنيّتى براى بسيارى از مردم درباره شکل اين حکومت ايجاد کرده بود که آن را در تمام جهات موفق مى پنداشته، کمتر به مشکلات داخلى جامعه مسلمانان نخستين بينديشند در حالى که همان گونه که امام(عليه السلام) در اين جمله ها اشاره فرموده است گروهى از مسلمانان بر اثر اشتباهات و خطاها و ندانم کاريها و اجتهاد در مقابل نصوص قرآن و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، گرفتار نابسامانيهاى فراوانى از نظر اعتقاد و عمل و مسائل اخلاقى شدند و در واقع تدريجاً از اسلام ناب فاصله مى گرفتند و همانها سبب شد که سرانجام به شورشهاى عظيمى در دوران خليفه سوّم بينجامد و مقدّمات حکومت خودکامه اى در عصر خلفاى اموى و عبّاسى که هيچ شباهتى به حکومت اسلامى عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نداشت فراهم گردد. به يقين اين دگرگونى عجيب در يک روز انجام نگرفت و اشتباهات مستمرّ دوران خلفا به آن منتهى شد. امام در ادامه اين سخن مى افزايد: «هنگامى که اوضاع را چنين ديدم صبر و شکيبايى پيشه کردم با اين که دورانش طولانى و رنج و محنتش شديد بود» (فَصَبَرْتُ عَلى طُولِ الْمُدَّةِ، وَ شِدَّةِ الِْمحْنَةِ). درست شبيه همان شکيبايى در دوران خليفه اوّل، ولى چون شرايط پيچيده تر و دوران آن طولانى تر بود رنج و محنت امام(عليه السلام) در اين دوران فزونى يافت. بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند: امام اين جا به دو امر اشاره مى کند که هر کدام سهمى در ناراحتى او دارد; نخست طولانى شدن مدّت دورى او از محور خلافت و دورى خلافت از وجود او، و دوّم ناراحتى و رنجى که به سبب آثار و پديده هاى جدا شدن خلافت از محور اصلى در زمينه عدم نظم صحيح در اين امور دينى مردم حاصل شد. ولى به هر حال مصالح مهمترى ايجاب مى کرد که او سکوت کند و آنچه را که اهميّت کمترى دارد فداى آنچه که اهميّت بيشترى دارد نمايد. اين وضع همچنان ادامه يافت تا دوران خليفه دوّم نيز پايان يافت.ا نکته ها: 1ـ نمونه هايى از خشونت اخلاقى در عصر خليفه دوّم در حالات او مخصوصاً در دروان خلافت، مطالب زيادى در کتب دانشمندان اهل سنّت ـ اعم از کتب حديث و تاريخ ـ نقل شده که آنچه را در کلمات امام(عليه السلام) در فراز بالا آمده است دقيقاً تأييد مى کند. اين موارد بسيار فراوان است که به چند نمونه آن ذيلا اشاره مى شود: 1ـ مرحوم «علامه امينى» در جلد ششم «الغدير» از مدارک زيادى از کتب معروف اهل سنّت (مانند «سنن دارمى، تاريخ ابن عساکر، تفسير ابن کثير، اتقان سيوطى، درّالمنثور، فتح البارى و کتب ديگر) داستانهاى تکان دهنده اى درباره مردى به نام «صُبَيْغِ الْعَراقى» نقل مى کند. از تواريخ به خوبى استفاده مى شود که او مردى بود جستجوگر و درباره آيات قرآن پيوسته سؤال مى کرد ولى «عمر» در برابر سؤالات او چنان خشونتى به خرج داد که امروز براى همه ما شگفت آور است، از جمله اين که کسى نزد «عمر» آمد و به او گفت ما مردى را يافتيم که از تأويل مشکلات قرآن سؤال مى کند. «عمر» گفت: خداوندا به من قدرت ده که بر او دست بيابم! روزى «عمر» نشسته بود، مردى وارد شد و عمامه اى بر سر داشت، رو به «عمر» کرده، گفت: يا اميرالمؤمنين! منظور از «وَالذّاريات ذَرْواً فَالْحامِلاتِ وِقْراً» چيست؟ «عمر» گفت: حتماً همان هستى که من به دنبال او مى گشتم، برخاست و هر دو آستين را بالا زد و آن قدر به او شلاق زد که عمامه از سرش افتاد و بعد به او گفت به خدا قسم اگر سرت را تراشيده مى ديدم گردنت را مى زدم! سپس دستور داد لباسى بر او بپوشاند و او را بر شتر سوار کنند و به شهر خود ببرند، سپس خطيبى برخيزد و اعلام کند که «صبيغ» در جستجوى علم برآمده و خطا کرده است، تا همه مردم از او فاصله بگيرند. او پيوسته بعد از اين داستان در ميان قومش حقير بود تا از دنيا رفت در حالى که قبلا بزرگ قوم محسوب مى شد.(24) در روايتى ديگر از «نافع» نقل شده که «صبيغ عراقى» پيوسته سؤالاتى درباره قرآن مى کرد هنگامى که به «مصر» آمد «عمر و بن عاص» او را به سوى «عمر» فرستاد. «عمر» دستور داد شاخه هاى تازه از درخت بريدند و براى او آوردند و آن قدر بر پشت او زد که مجروح شد سپس او را رها کرد. بعد از مدّتى که خوب شد بار ديگر همان برنامه را درباره او اجرا نمود، سپس او را رها کرد تا بهبودى يابد; بار سوّم به سراغ او فرستاد تا همان برنامه را اجرا کند; «صبيغ» به عمر گفت: «اگر مى خواهى مرا به قتل برسانى به طرز خوبى به قتل برسان و زجرکش نکن و اگر مى خواهى زخم تنم را درمان کنى، به خدا خوب شده است». «عمر» به او اجازه داد که به سرزمين خود برگردد و به «ابوموسى اشعرى» نوشت که هيچ يک از مسلمانان با او مجالست نکند. اين امر بر «صبيغ» گران آمد «ابوموسى» به «عمر» نوشت که او کاملا از حرفهاى خود توبه کرده و ديگر سؤالى درباره آيات قرآن نمى کند «عمر» اجازه داد که مردم با او مجالست کنند.(25) در روايتى ديگر داستان «صبيغ» چنين آمده است (بعيد نيست او داستانهاى متعدّدى با عمر داشته است) که: او وارد «مدينه» شد و پيوسته از متشابهات قرآن سؤال مى کرد. «عمر» به سراغ او فرستاد در حالى که قبلا شاخه هايى از درخت خرما آماده ساخته بود. «عمر» از او پرسيد: تو کيستى؟ گفت: «من بنده خدا صبيغم». عمر يکى از آن شاخه ها را برداشت و بر سر او کوفت و گفت: «من بنده خدا عمرم» و آن قدر زد که سرش خون آلود شد. «صبيغ» گفت: اى اميرمؤمنان بس است آنچه در سر من بود از بين رفت (و ديگر سؤالى از متشابهات نمى کنم)!(26) جالب توجّه اين که در هيچ يک از روايات ندارد که او سمپاشى درباره يکى از آيات قرآن کرده باشد; بلکه گاه سؤال از متشابهات و گاه از حروف قرآن و گاه از آياتى مثل «والذّاريات ذَرواً» مى نمود. اين جريان ظاهراً منحصر به «صبيغ» نبود. «عبدالرحمن بن يزيد» نقل مى کند که مردى از عمر درباره آيه «وَ فاکِهَة وَ اَبّا» سؤال کرد. هنگامى که مشاهده کرد مردم در اين باره صحبت مى کنند تازيانه را برداشت و به آنان حمله کرد.(27) 2ـ در حديث ديگرى مى خوانيم مردى از او سؤال کرد و گفت منظور از آيه «وَالجَوارِ الْکُنَّس» چيست؟ «عمر» با چوبدستى خود در عمامه او فرو کرد و به روى زمين انداخت و گفت آيا تو «حرورى» هستى (حرورى به کسانى گفته مى شد که از اسلام خارج شده بودند!) سپس گفت: قسم به کسى که جان «عمر» به دست اوست اگر تو را سر تراشيده مى يافتم آن قدر تو را مى زدم که اين فکر از سرت بيرون برود!(28) (به نظر مى رسد سر تراشيدن از شعار اين گروه از خوارج بوده است که ريشه هاى آنها حتّى به دوران قبل از اميرمؤمنان على(عليه السلام) باز مى گردد).(29) آيا به راستى هرکس سؤالى از قرآن کند بايد او را زير شلاق و چوب انداخت بى آن که يک کلمه در پاسخ سؤال او گفته شود! و به فرض که بعضى از افراد بى دين و منافق براى مشوّش ساختن افکار مردم سؤالاتى درباره قرآن مى کردند، وظيفه خليفه در برابر آنها اين بود که با چوب و شلاق پاسخ بگويد يا نخست بايد از نظر علمى و منطقى توجيه شوند و اگر نپذيرفتند آنها را تنبيه کند؟ آيا اين به خاطر آن بوده که خليفه پاسخ اين سؤالات را نمى دانسته و عصبانى مى شده، يا دليل ديگرى داشت و حتّى افراد مشکوک را مورد هتک و توهين قرار مى داده و عمامه آنها را به زمين مى افکنده است! 3ـ «ابن ابى الحديد» در شرح نهج البلاغه خود نقل مى کند که گفته مى شد: «دُرَّةُ عُمَرَ اَهْيَبُ مِنْ سَيْفِ الْحَجّاج; تازيانه عمر وحشتناکتر از شمشير حجاج بود!» سپس مى گويد: در حديث صحيح آمده که زنانى نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بودند و سر و صداى زيادى کردند، «عمر» آمد، همگى از ترس او فرار کردند، به آنها گفت اى دشمنان خويشتن! آيا از من مى ترسيد و از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)نمى ترسيد؟ گفتند: آرى «اَنْتَ اَغْلَظُ وَ اَفَظُّ; تو خشن تر و درشتگوترى»!(30) 4ـ در همان کتاب آمده است نخستين کسى را که «عمر» با تازيانه زد، «امّ فروه» خواهر ابوبکر بود هنگامى که ابوبکر از دنيا رفت، زنان بر او نوحه گرى مى کردند، خواهرش «ام فروه» نيز در ميان آنها بود; عمر کراراً آنها را نهى کرد، آنها باز تکرار کردند، «عمر» «امّ فروه» را از ميان آنها خارج ساخت و با تازيانه زد; همه زنان ترسيدند و متفرق شدند.(31) 2ـ اشتباهات و عذر خواهيها! 1ـ در «سنن بيهقى» که جامعترين کتاب حديث، از اهل سنّت است، در حديثى از «شعبى» نقل مى کند که يک روز عمر خطبه اى براى مردم خواند، حمد و ثناى الهى به جاى آورده، سپس گفت: «آگاه باشيد مهر زنان را سنگين نکنيد چرا که اگر به من خبر رسد کسى بيش از آنچه پيامبر مهر کرده (مهر زنان خودش قرار داده) مهر کند من اضافه بر آن را در بيت المال قرار مى دهم!» سپس از منبر پايين آمد، زنى از قريش نزد او آمد و گفت: اى اميرمؤمنان! آيا پيروى از کتاب الهى (قرآن) سزاوارتر است يا از سخن تو؟ عمر گفت: کتاب الله تعالى، منظورت چيست؟ گفت: تو الآن مردم را از گران کردن مهر زنان نهى کردى در حالى که خداوند مى فرمايد: «وَ آتَيْتُمْ اِحْديهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَاْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً; هرگاه مال فراوانى (به عنوان مهر) به يکى از آنها پرداخته ايد چيزى از آن را پس نگيريد».(32) عمر گفت: «کُلّ اَحَد اَفْقَهُ مِنْ عُمَرَ; همه از عمر فقيه ترند!» اين جمله را دو يا سه مرتبه تکرار کرد، سپس به منبر بازگشت و گفت اى مردم! من شما را از زيادى مهريه سنگين زنان نهى کردم، آگاه باشيد هرکس آزاد است در مال خود هر چه مى خواهد انجام دهد».(33) اين حديث در بسيارى از کتب ديگر با تفاوتهاى مختصرى نقل شده است.(34) 2ـ در کتب بسيارى از منابع معروف (مانند: «ذخاير العقبى»، «مَطالِبُ السُّؤول» و «مناقب خوارزمى») آمده است که زن باردارى را که اعتراف به ارتکاب زنا کرده بود نزد «عمر» آوردند، «عمر» دستور به رجم او داد. در اثناى راه «على»(عليه السلام) با او برخورد کرده، فرمود: اين زن را چه شده است؟ گفتند: «عمر» دستور رجم او را صادر کرده است. «على»(عليه السلام)او را بازگرداند و به «عمر» گفت: «هذا سُلطانُکَ عَلَيْها فَما سُلْطانُکَ عَلى ما فى بَطْنِها; تو بر اين زن سلطه دارى (و مى توانى او را مجازات کنى) امّا سلطه و دليل تو بر آنچه در شکم اوست چيست؟» سپس افزود: شايد بر او نهيب زده اى و او را ترسانده اى (که اعتراف به گناه کرده است)؟ «عمر» گفت: چنين بوده است. فرمود: مگر نشنيده اى که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: کسى که زير فشار از جهت زنجير يا زندان يا تهديد اعتراف کند اعتراف او اثرى ندارد؟ «عمر» او را رها کرده، گفت: «عَجَزَتِ النِّساءُ اَنْ تَلِدْنَ مِثْلَ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِب، لَوْلا عَلِىّ لَهَلَکَ عُمَرُ; مادران هرگز نمى توانند مثل «على بن ابى طالب(عليه السلام)بزايند اگر على نبود عمر هلاک مى شد»!(35) 3ـ در «صحيح ابى داود» که از صحاح معروف ستّه مى باشد از «ابن عباس» نقل شده: زن ديوانه اى را نزد «عمر» آوردند که مرتکب زنا شده بود، «عمر» با گروهى از مردم درباره او مشورت کرد و سرانجام دستور داد او را سنگسار کنند. «على»(عليه السلام) بر او گذر کرده و فرمود: «ماجراى اين زن چيست؟ گفتند زن ديوانه اى است از فلان طايفه که مرتکب زنا شده است و عمر دستور سنگسار کردن او را داده»، فرمود: «او را باز گردانيد» و خودش به سراغ «عمر» رفت، فرمود: «اى عمر مگر نمى دانى که قلم تکليف از سه طايفه برداشته شده است: از ديوانه تا زمانى که خوب شود و از شخص خواب تا زمانى که بيدار شود و از کودک، تا زمانى که عاقل (و بالغ) گردد»؟ «عمر» گفت: «آرى مى دانم»! فرمود: «چرا دستور دادى اين زن ديوانه را سنگسار کنند»؟ گفت: «چيزى نيست و زن را رها کرد و شروع به تکبير گفتن کرد» (تکبير که نشانه پيروزى بر اشتباه خود بود)(36) «مناوى» در «فيض الغدير» اين حديث را از «احمد» نقل کرده است و در ذيل آن آمده است که عمر گفت: «لَوْلا عَلِىّ لَهَلَکَ عُمَرُ».(37) آنچه در بالا گفته شد بخش کوچکى است از آنچه در اين زمينه آمده است و اگر بخواهيد به سراغ همه آنها برويد کتاب مستقلى را تشکيل مى دهد، مرحوم «علامه امينى» يکصد مورد (آرى يکصد مورد) از موارد اشتباه او را که در منابع معروف اهل سنّت آمده است نقل کرده و اين فصل مشهور از کتابش را به نام «نوادر الاثر فى علم عمر» ناميده است(38) و اين همان است که در خطبه فوق از آن تعبير به «کثرت لغزشها و عذرخواهيها» شده است.  3ـ پاسخ به يک سؤال: ترسيمى را که امام «على بن ابى طالب» در خطبه بالا از مشکلات و نابسامانيهاى مسلمانان در عصر خليفه دوّم کرده است ممکن است با ذهنيّتى که بسيارى از افراد نسبت به عصر عمر دارند و آن را يک عصر پيروزى و درخشان مى شمرند منافات داشته باشد و اين سؤال را به وجود آورد که اين گفتار چگونه با واقعيّتهاى موجود تاريخ سازگار است؟ توجّه به يک نکته دقيقاً مى تواند به اين سؤال پاسخ دهد و آن اين که ـ همان گونه که قبلا اشاره شد ـ بى شک عصر خليفه دوّم عصر پيروزيهاى چشمگير در سياست خارجى کشور اسلام بود; زيرا مسلمانان با الهام گرفتن از دستورات صريح قرآن در مورد جهاد، به جهاد دامنه دار و آزاديبخش دست زدند و هر سال و هر ماه شاهد پيروزيها و فتوحاتى در خارج کشور اسلامى بودند و منافع مادى فراوانى نصيب مسلمانان شد; اين پيروزيهاى چشمگير پرده اى بر ضعفها و نابسامانيهاى داخلى افکند همان گونه که در عصر ما نيز اين معنا کاملا مشهور است که گاه پيروزى يک دولت در سياست خارجيش همه چيز را تحت الشّعاع قرار مى دهد و پرده اى بر ضعفها و نابسامانيهاى داخلى مى افکند و درست به همين دليل است که سياست بازان حرفه اى گروه استکبار در عصر ما هنگامى که با نابسامانيهاى شديد داخلى روبه رو مى شوند سعى مى کنند با حرکات جديدى در سياست خارجى، پرده بر آن بيفکنند. کوتاه سخن اين که امام(عليه السلام) سخن از خشونت و اشتباهات فراوان و مشکلات داخلى دوران خليفه دوّم مى گويد و حساب اين مطلب از مسأله فتوحات جداست. پی نوشت: 1. او در سال 13 هجرى بعد از حدود 2 سال و سه ماه خلافت، در ماه جمادى الاُخرى چشم از جهان فروبست (مروج الذهب، ج 2، ص 304، چاپ چهارم). 2. سوره بقره، آيه 188. 3. شرح ابن ابى الحديد، جلد 1، صفحه 174. 4. اعشى يکى از شعراى نامى معروف جاهليّت است، از يونس نحوى سؤال کردند برترين شاعر کيست؟ گفت: من فرد خاصّى را معين نمى کنم ولى مى گويم: «امرء القيس» است وقتى که سوار باشد، و «نابغه» است هنگامى که گرفتار ترس شود، و «زهير» است هنگامى که به چيزى علاقه مند شود، و «اعشى» است هنگامى که در حال طرب قرار گيرد. او اسلام را درک کرد ولى توفيق تشرّف به اسلام براى او حاصل نشد و چون چشمش ضعيف بود به او «اعشى» مى گفتند و در آخر عمر نابينا شد و اسم او «ميمون بن قيس» است و منظورش از شعر بالا اشاره به زمانى است که همنشين «حيان» برادر «جابر» يکى از بزرگان «يمامه» بود که «اعشى» در آن زمان در نعمت و احترام فراوان مى زيست هنگامى که آن زندگى را مقايسه با وضع خودش در بيابانهاى مکّه و مدينه مى کند که براى تحصيل حدّاقل زندگى بايد بر پشت شتر سوار شود و بيابانها را زير پا بگذارد، مى گويد: آن زندگى کجا و اين زندگى کجا! 5. شرح ابن ميثم، ج 1، ص 257. 6. اين حديث از احاديثى است که در کتب شيعه و اهل سنّت به صورت گسترده نقل شده است: «ابن ابى الحديد» در شرح خود دو تعبير بالا را آورده است (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 169). «شيخ محمد عبده» دانشمند بزرگ مصرى در شرح نهج البلاغه خويش مى گويد: بعضى روايت کرده اند که «ابوبکر» بعد از بيعت گفت: اَقيلُونى فَلَسْتُ بِخَيْرِکُمْ»، ولى غالب دانشمندان، اين روايت را به اين صورت نپذيرفته و گفته اند: روايت به صورت: «وُلّيتُکُمْ وَلَسْتُ بِخَيْرِکُمْ» مى باشد. (شرح نهج البلاغه عبده، ص 86، ذيل همين خطبه) در پاورقيهاى «احقاق الحق» از «ابن حسنويه» محدث «حنفى موصلى» در کتاب «دُرّ بحر المناقب» حديث مفصّلى در اين زمنيه نقل مى کند که در آخر آن آمده است که ابوبکر گفت: «اَقِيْلُونى فَلَسْتُ بِخَيْرکُمْ وَ عَلِىّ فيکُمْ; مرا رها کنيد که بهترين شما نيستم در حالى که على در ميان شماست» (احقاق الحق، ج 8، ص 240). «طبرى» مورخ معروف مى نويسد: «ابوبکر» بعد از بيعت «سقيفه» خطبه اى خواند و در ضمن آن گفت: «اَيُّهَا النّاسُ فَاِنّى قَدْ وَلِّيْتُ عَلَيْکُمْ وَلَسْتُ بِخَيْرِکُمْ; اى مردم مرا به خلافت بر شما برگزيده اند در حالى که بهترين شما نيستم» (تاريخ طبرى، ج 2، ص 450 چاپ مؤسسه اعلمى بيروت). «ابن قتيبه دينورى» در «الامامة و السياسة» نقل مى کند که ابوبکر با چشم گريان به مردم گفت: «لا حاجَةَ لى فى بَيْعَتِکُمْ اَقِيْلُونى بَيْعَتى; من نيازى به بيعت شما ندارم بيعت مرا باز گردانيد» (الامامة و السياسة، ج 1، ص 20). 7. شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 169. 8. نهج البلاغه، خطبه 173. 9. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 169. 10. «حوزة» به معناى ناحية و طبيعت آمده، از مادّه «حيازت» به معناى جمع کردن و بر گرفتن است. 11. «کلم» در اصل به معناى زخم و جرح است و کلام را از اين جهت کلام مى گويند که اثر قاطع در طرف مقابل مى گذارد. 12. «عثار» به معناى لغزش است. 13. «صَعْبَة» به معناى انسان يا حيوان سرکش است و نقطه مقابل آن «ذلول» به معناى رام مى باشد و «صعبة» در اين جا اشاره به ناقه صعبه (شتر سرکش) است. 14. «اَشْنَقَ» به معناى کشيدن زمان ناقه و مانند آن است و «شِناق» بر وزن کتاب به ريسمانى گفته مى شود که دهان مشک را با آن مى بندند. 15. «خَرَمَ» از ماده «خَرم» (بر وزن چرم) به معناى پاره کردن و شکافتن است. 16. «اَسْلَس» از ماده «سَلَس» (بر وزن قفس) و «سلاسة» به معناى سهولت و آسانى است بنابراين اسلس به معناى «رها کرد و سهل و آسان گرفت» مى باشد. 17. «تقحّم» از ماده «قحوم» (بر وزن شعور) به معناى انداختن خويشتن در چيزى بدون فکر و مطالعه است. 18. بعضى احتمال سوّمى در اين جا داده اند که منظور از آن خلافت در عصر خود امام(عليه السلام)است که شرايط و اوضاع، امام(عليه السلام) را در ميان دو مشکل قرار داد، ولى اين احتمال بسيار بعيد به نظر مى رسد. 19. «مُنَى» از ماده «مَنْو» (بر وزن بند) به معناى مبتلا شدن است. 20. «خبط» در اصل به معناى پايکوبى شتر بر زمين است و سپس به حرکات حساب نشده و بى پروا اطلاق شده است و لازمه آن عدم حفظ تعادل به هنگام راه رفتن است. 21. «شماس» به معناى سرکشى و بدخلقى است. 22. «تلوّن» به معناى تغيير حال دادن يا رنگ عوض کردن است. 23. «اعتراض» در اصل به معناى حرکت در عرض جاده آمده و اشاره به حرکات ناموزون و غير مستقيم مى باشد. 24. الغدير، ج 6، ص 291. 25. «الغدير» ج 6، ص 291. 26. الغدير، ج 6، ص 290. 27. الدرّالمنثور، ج 6، ص 317. 28. الدرّالمنثور، ج 6، ص 323. 29. به کنز العمّال , جلد 11 , صفحه 322 (حديث 31627) و ملل و نحل شهرستاني , جلد 1 , صفحه 114 مراجعه شود. 30. نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 181.  31. همان مدرک. 32. سوره نساء، آيه 20. 33. «سنن بيهقى»، ج 7، ص 233. 34. از جمله «سيوطى» در «الدّرالمنثور»، «زمخشرى» در «کشّاف» (ذيل آيه فوق) و نويسنده کنزالعمّال در کتاب خود، ج 8، ص 298 و ابن ابى الحديد در شرح خود، ج 1، ص 182. 35. ذخاير العقبى، ص 80; مطالب السؤول، ص 13; مناقب خوارزمى، ص 48; اربعين فخر رازى، ص 466 (طبق نقل الغدير، ج 6، ص 110). 36. صحيح ابى داود، ج 4، ص 140 (کتاب حدود، ح 4399). 37. نقل از کتاب «السبعة من السلف من الصحاح الستّة» نوشته مرحوم فيروز آبادى، ص 95. 38. الغدير، ج 6، ص 83 تا 324.  
شرح علامه جعفریفيا عجبا بينا هو يستقيلها فى حياته اذ عقدها لآخر بعد وفاته ( شگفتا ، با اينكه آن شخص يكم در دوران زندگى اش انحلال خلافت و سلب آن را از خويشتن مى خواست ، به شخص ديگرى بست كه پس از او زمام خلافت را به دست بگيرد ) .من بهترين شما نيستم:ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد : راويان درباره اين جمله ابو بكر : « اقيلونى فلست بخيركم » ( مرا رها كنيد ، زيرا من بهترين شما نيستم ) اختلاف كرده اند . عده زيادى عين جمله مزبور را نقل نموده اند و گروه ديگر عين آن جمله را نقل نكرده ، گفته اند : ابو بكر چنين گفته است : « وليتكم فلست بخيركم ». ( من زمامدارى شما را بدست گرفتم ، در حالى كه بهترين شما نيستم)ابن ابى الحديد پس از نقل جمله مزبور در صدد تأويل آن برمى آيد و ميگويد : « كسانى كه افضل بودن را در امامت شرط نمى دانند جمله مزبور را دليل مدعاى خود قرار مى دهند و مى گويند : همىن جمله دليل آن است كه افضل بودن خليفه شرط خلافت نيست و كسانى كه اين جمله را از ابو بكر نقل كرده اند ، مى گويند :ابوبكر با گفتن آن ميخواسته است درون مردم را در بيعتى كه با او كرده اند به هيجان درآورد تا بداند موافق كيست و مخالف كدام است ، كيست كه او را دوست دارد و كيست كه با او خصومت مى ورزد وقتى كه اين جمله را گفت و كسى اعتراض نكرد ، فهميد كه دل ها به بيعت او رضايت و اعتقاد دارد ، به خلافت خود ادامه داد و مانند خلفاء در رعيت خود به حكومت كردن پرداخت و او كه خلافت را پس از خود تعيين كرد ، مورد انكار نگشت . همين جريان را از على بن ابيطالب ( ع ) هم مى بينيم كه پس از كشته شدن عثمان ، فرمود :« دعونى و التمسوا غيرى فانا لكم وزيرا خير منّى لكم اميرا » . ( مرا رها كنيد ، و كس ديگرى را براى خلافت بخواهيد ، من اگر براى شما وزير باشم بهتر از آنست كه امير و زمامدار شما باشم ).بنابراين امير المؤمنين عليه السلام نخست اظهار كراهت از خلافت نموده ، سپس آن را به فرزندش امام حسن مجتبى ( ع ) واگذار نموده است ».بنظر مى رسد كه تأويل ابن ابى الحديد درباره جمله مورد بحث صحيح نيست ، زيرا قانون انتخاب و رأى گيرى اقتضا مى كند كه پيش از اشتغال به زمامدارى انجام بگيرد ، نه پس از اشتغال كه براى مردم تثبيت شده تلقى گشته است ، زيرا پس از تثبيت زمامدارى ، آنهم در صدر اول اسلام ، اظهار مخالفت كار آسانى نبوده است .باضافه اينكه در هيچ يك از منابع معتبر نقل نشده است كه در اين شورى و رأى گيرى ، اكثريت مردم برخيزند و بگويند : ما مخالفيم يا موافقيم ، آنچه كه از مجموع قراين اين داستان برمى آيد ، اينست كه پاسخ جمله مزبور با سكوت برگذار شده است .نكته ديگر اينست كه ميگويند : اگر ابو بكر تصدى خود را به زمامدارى با حجت و دليل قطعى آغاز كرده بوده ، و اشكال واقعى براى ادامه زمامدارى او پيش نيامده بود ، بچه دليل شايستگى خود را مورد ترديد قرار مى دهد و از مردم براى ادامه زمامدارى خود رأى گيرى مى كند ؟امّا مقايسه كلام امير المؤمنين عليه السلام كه فرمود : مرا رها كنيد و كس ديگرى را براى خلافت انتخاب كنيد ، چنانكه ابن ابى الحديد در پاسخ اماميه متوجه شده است ، قياس مع الفارق ( قياسى كه طرفين مقايسه علت مشترك ندارند ) مى باشد ، زيرا :اولا هيچ ترديدى از نظر تاريخ صدور جمله مزبور از امير المؤمنين ( ع ) وجود ندارد كه آن را پس از كشته شدن عثمان كه اراده شديد مردم را براى تصدى خود به زمامدارى احساس كرده فرموده است : « مرا رها كنيد . . . » نه پس از تصدى به خلافت و تثبيت كردن آن . تاريخ صدور جمله مزبور چنين است : و من خطبة له ( ع ) لمّا اريد على البيعة بعد قتل عثمان. ثانيا حتى يك كلمه در جملات امير المؤمنين كه مربوط به عدم پذيرش زمامدارى است وجود ندارد كه بگويد : من قابل زمامدارى نيستم ، بلكه خود علّت عدم پذيرش خلافت را چنين توضيح مى دهد كه آينده زمامدارى مسلمين ، پر از حوادث و فراز و نشيب هاى تند خواهد بود ، راه ها تاريك است . من اگر زمامدارى را بپذيرم ، با عقل و قلب خودم اين راه ها را سپرى خواهم كرد و گوش به سخنانى كه در مجراى زمامدارى معمولى گفته مى شود ، فرا نخواهم داد . اين برنامه حكومت من است ، اگر مى بينيد : نمى توانيد چنين حكومتى را تحمل كنيد ، مرا رها كنيد و زمامدار ديگرى را انتخاب كنيد و من هم از انجام تكليفى كه بر عهده مى گيرم تخلف نخواهم كرد ، كار وزارت و مشورت و كمك را براى شما انجام خواهم داد . استدلال ديگرى كه درباره جدى بودن جمله «اقيلونى فلست بخيركم يا وليتكم و لست بخيركم» ، گفته شده است : تأسفى است كه ابوبكر در نزديكى فوتش ابراز كرده است .داستان اين تأسف چنين است كه در آن مرضى كه ابو بكر از دنيا رفت ، گروهى از مردم كه عبد الرحمان بن عوف هم در ميان آنان بود به عيادت او رفتند . عبد الرحمان حال ابو بكر را پرسيد و براى او بهبودى آرزو نمود . سپس شروع به گفتگو كردند . ابو بكر گفت :اى مهاجرين مشقتى كه از شما مى بينم سخت تر از درد اين بيمارى است كه مى كشم ، من بهترين شما در نظر خودم ( عمر ) را خليفه شما قرار دادم بينى همه شما باد كرد كه چرا اين امر را به او واگذار كردم . . . تا آنجا كه عبد الرحمان مى گويد : من نمى بينم كه تو درباره چيزى كه از تو فوت شده است ، اندوهگين باشى .ابو بكر گفت : بلى ، سوگند به خدا ، بهيچ چيز تأسف نمى خورم مگر به سه كارى كه انجام دادم و كاش آن ها را انجام نمى دادم و به سه كارى كه آنها را ترك كردم كاش آنها را بجا ميآوردم و به سه چيز كه كاش آنها را از پيامبر مى پرسيدم . سه كارى كه كردم و كاش آنها را انجام نمى دادم : كاش هجوم به خانه على را رها مى كردم ، اگر چه با من مبارزه آشكار كرد و كاش در روز سقيفه بنى ساعده دست بيعت به يكى از دو مرد ( ابو عبيده و عمر ) مى دادم و او امير مى شد و من وزيرش . . .تا آنجا كه مى گويد : آن سه چيز را كه مى خواستم از پيامبر سئوال كنم ، كاش مى پرسيدم : امر خلافت پس از او از آن كيست ؟ تا خلاف و نزاع در ميان مسلمانان نمى افتاد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 518-510 لغات: أدلى فلان بكذا: به كسى نزديك شدن و چيزى را به او واگذار كردن.  شتّان ما هما: چقدر دوراند از هم. شتان ما عمرو و زيد: زيد و عمرو با هم زياد فرق دارند.  كور النّاقه: با شتر مسافرت كردن.  الاقاله: بهم زدن معامله. الاستقاله: خواستن از كسى كه معامله را به هم بزند.  شدّ الامر: كار دشوار شد.  تشطّر: هر كسى قسمتى را براى خود گرفت.  الحوزه: طبيعت، ناحيه.  الكلم: جراحت.  عثار: لغزيدن. هر گاه پاى شخص به سنگ يا چيزى مثل آن برخورد كند و بيفتد مى گويند عثر يعنى لغزيد.  الصّعبه: شترى كه هنگام محمل بستن يا سوار شدن رام نيست.  شتق النّاقة بالزّمام و اشتق لها: زمانى است كه سواره مهار ناقه را بكشد و با قدرت آن را از حركت باز دارد.  الخرم: شكافته شدن و دو تا شدن.  اسلس لها: آن را آزاد گذاشت.  تقحّم فى الامر: وقتى انسان خود را در كارى بشدّت وارد سازد.  مُنى النّاس: مردم گرفتار شدند.  الخبط: حركت غير مستقيم.  شماس: فراوانى اضطراب، دلهره.  التّلوّن: تغيير حالت.  الاعتراض: نوعى تغيير حالت. اصل آن در عرض راه، راه رفتن با نشاط و شادى است.  *** شرح: فرموده است: «حتّى مضى الاوّل لسبيله فادلى بها الى فلان بعده»  مقصود امام (ع) از اوّل، ابو بكر، و از فلان، عمر است و با كلمه ادلى به تصريحى كه ابو بكر بر خلافت عمر بعد از خود كرد، اشاره دارد. و منظور از «مضيه لسبيله» انتقال ابو بكر به دنياى ديگر و پيمودن راهى است كه ناگزير هر انسانى بايد آن را بپيمايد. امّا شعر از اعشى قيس است، اسم اعشى ميمون بن جندل از قبيله بنى قيس مى باشد و اين شعر از قصيده اى گرفته شده كه اوّل آن اين بيت است:  «علقم ما انت الى عامر       الناقص الاوتار و الواتر» حيّان و جابر پسران سمين بن عمرو و از طايفه بنى حنيفه اند، حيّان رئيس يمامه و مورد احترام بود و انوشيروان در هر سال براى او جايزه اى مى فرستاد و در نعمت و فراوانى و رفاه زندگى مى كرد و از مشكلات سفر فارغ بود، زيرا براى تأمين معاش نيازى به سفر نداشت. اعشى شاعر همدم حيّان بود. مقصود اعشى اين است كه ميان دو روز من تفاوت فراوانى است: روزى كه بر جهاز شتر در آفتاب نيمروزى تلاش كرده رنج مى بردم، و روز همدمى من با حيّان در حالى كه در آسايش بودم و خود را در نعمت و رفاه مى ديدم، روايت شده است كه حيّان اعشى را مورد نكوهش قرار داده است به اين دليل كه حيّان را براى شناساندن به برادرش نسبت داده است، و اعشى از او عذر خواسته و دليل آورده است كه به دليل قافيه شعر چنين گفته است امّا حيّان عذر اعشى را نپذيرفت. يوم، اوّل در شعر محلًا مرفوع است و رافع آن، اسم فعل يعنى شتّان مى باشد و (يوم) دوّم نيز مرفوع است چون عطف بر يوم اوّل است.  مقصود حضرت از شاهد آوردن اين بيت آن طور كه سيّد مرتضى فرموده است، اين است: وقتى مدّعيان خلافت به مقصودشان رسيدند و به خواسته خودشان دست يافتند در طول زمان خلافتشان، حق را با امام مى دانستند ولى به او واگذار نمى كردند، چنان كه امام (ع) با اين سخن خود كه: و فى العين قذى و فى الحلق شجى، به اين حقيقت اشاره مى كند و ميان شادمانى آنها و بد حالى خود فاصله و جدايى فراوانى مى بيند و به اين بيت استشهاد مى كند.  لفظ يومين را براى اين دو حالت استعاره آورده و كنايه از حال خود و حال آنان مى داند.  وجه شباهت در اين مثل اين است كه حال آنها لازمه اش رسيدن به مقصود و آسايش است مانند روز خوش حيّان، و حال امام (ع) لازمه اش رنج و سختى است مانند روزى كه شاعر بر جهاز شتر سوار و به مسافرت مى رفت.  مى گويم (شارح): احتمال ديگر اين كه يوم حيّان را امام (ع) استعاره آورده باشد براى روزى كه با رسول خدا زندگى مى كرد و از آن حضرت كمالات معنوى و رفاه جسمى و علم و اخلاق را بهره مى گرفت. و زمان بر پشت شتر بودن را استعاره براى روزهاى بعد از رسول خدا آورده باشد كه مشكلات فراوانى به آن حضرت رسيد و غم و اندوه فراوانى ديد و بر اذّيت و آزار و مشكلات صبر كرد.  وجه مشابهت، شادمانيهايى است كه در روزگار حيّان براى شاعر، و در روزگار رسول خدا براى امام (ع) بوده است و دشوارى و ناراحتى است كه از شتر سوارى براى شاعر، و ضرر و زيان و آزار و اذيّت، بعد از رسول خدا (ص) براى حضرت بوده كه در اين دو حالت مشابهت و مشاركت براى شاعر و امام وجود داشته است:  *** فرموده است: فيا عجبا بينا هو ليستقيلها فى حياته اذ عقدها لآخر بعد وفاته.  اشاره به خواست مكرّر ابو بكر به ترك خلافت در زمان حياتش مى باشد، با اين عبارت كه: «اقيلونى فلست بخيركم».  در اين جا علّت تعجّب اين است كه ابو بكر بدين سبب خواستار ترك خلافت بود كه بار خلافت سنگين و شرايط آن فراوان بود و همچنين رعايت اجراى يك قانون نسبت به همه مردم با توجّه به طبيعتهاى مختلف و تمايلات گوناگونشان بسيار دشوار مى نمود و ابو بكر مى ترسيد كه مركب هاى هوا و تمايلاتش بلغزند و او را در پرتگاه نابودى بيفكنند، با اين فرض هر اندازه كه زمان ولايت و سرپرستى بر مردم كوتاهتر باشد ترس و زحمتش كمتر و سهلتر است. و راه كسى كه طالب ترك خلافت و نظير آن مى باشد و نيز مقتضاى درخواست اقاله اين است كه متقاضى در پى كاستن دشواريهاى آن كار باشد و در رهايى از آن تا جايى كه ممكن است بكوشد، و چون مى بينيم كه ابو بكر در دوران حياتش به خلافت چنگ مى زند و در موقع مرگش آن را به ديگرى (عمر) مى سپارد و ضررهاى اين كار را در زندگى و پس از مرگ به دوش مى كشد، ناگزير اين گمان در انسان تقويت مى شود كه درخواست ترك خلافت از سوى ابو بكر صادقانه نبوده است و در نتيجه اين پندا با عدالت ابو بكر كه شهرت دارد متضاد مى باشد و اين همان مطلبى است كه تعجّب امام (ع) را برمى انگيزد، بر عكس اگر ابو بكر به فسق و نفاق شهرت مى داشت تضاد كردار وى با گفتارش شگفت آور نبود.  *** فرموده است: «لشدّ ما تشطّرا ضرعيها»  لام (شدّ) براى تأكيد به كار رفته، (ما) با فعل بعد از آن «تشطّر» در تاويل مصدر و فاعل شدّ مى باشد و جمله براى تأكيد و تمام كردن تعجّب به كار رفته است.  امام (ع) كلمه «ضرع» را در اين جا براى خلافت استعاره آورده است و لازمه استعاره اين است كه خلافت را به ناقه تشبيه كرده باشد، چه ميان ناقه و خلافت مشاركتى در سود بردن وجود دارد. مقصود امام (ع) از اين تشبيه، توصيف عمل ابو بكر و عمر است كه خلافت را ميان خود تقسيم كردند چنان كه دوشنده شير پستانها را از هم جدا مى كند.  امام (ع) معتقد است كه از آن دو به خلافت سزاوارتر است و يا براى سرپرستى مسلمين كه به منزله اولاد اسلام به حساب مى آيند، اولويّت دارد.  مقصود امام (ع) از اين كه فرمود ابو بكر خلافت را در «حوزه خشناء» قرار داد كنايه از طبيعت عمر است، زيرا او به تندخويى و درشتى كلام و سرعت در خشمناكى مشهور و معروف بود و معناى خشونت عمر همين است.  *** فرموده است: «يغلظ كلامها و يخشن مسّها»  امام (ع) دو صفت براى طبع عمر استعاره آورده است: 1-  غلظت كلام و آن كنايه از مواجهه با سخنان درشت و زخم زبان است، زيرا ضربتى كه با زبان به كسى وارد مى شود سهمگين تر از زخم نيزه است.  2-  داشتن طبيعت خشن كه مانع از ميل مردم به معاشرت است و موجب اذيّت و آزار مى شود چنان كه اجسام خشن بدن را آزار مى دهد.  *** فرموده است: «و يكثر العثار و الاعتذار منها»  اين كلام امام (ع) اشاره به اين است كه عمر در مورد احكام الهى سريعاً حكم صادر مى كرد و پس از دقّت، آن حكم را خطا مى يافت و ناگزير بود عذرخواهى كند.  ضمير «منها» به طبيعتى «طبيعت عمر» بر مى گردد كه از آن تعبير به خشونت شده است.  از جمله احكام نادرستى كه عمر صادر كرد اين است: روايت شده كه عمر به سنگسار كردن زن حامله اى كه متهم به زنا بود دستور داد. على (ع) بر اين امر اطلاع پيدا كرد، به نزد عمر آمد و به او گفت: هر چند تو مى توانى حكم رجم را براى زن صادر كنى ولى براى رجم بچّه مجاز نيستى، او را آزاد بگذار تا زمانى كه وضع حمل كند و بچه را شير دهد. در اين جا بود كه عمر گفت اگر على نبود عمر هلاك مى شد، و آن زن را رها كرد.  در اين مورد روايت ديگرى نقل شده و آن اين است كه عمر فرمان داد زنى را فوراً نزد او بياورند و آن زن حامله بود، زن از هيبت او سقط جنين كرد. عمر عدّه اى از صحابه را جمع كرد و از آنها پرسيد حكم اين موضوع چيست آنها پاسخ دادند تو مجتهدى و به نظر ما چيزى بر تو واجب نيست. عمر به على (ع) مراجعه كرد و آنچه گذشته بود و صحابه گفته بودند به آن حضرت گفت. امام (ع) آنچه صحابه گفته بودند ردّ كرد و فرمود: آنچه صحابه گفتند اگر از روى اجتهاد گفته اند اشتباه كرده اند و اگر بدون اجتهاد گفته اند به تو خيانت كرده اند. نظر من اين است كه تو بايد يك گوسفند ديه بدهى. در اين هنگام عمر گفت اى ابو الحسن مباد در مشكلى گرفتار شوم كه تو نباشى. منشأ اين احكام عجولانه جز غلبه قوّه غضبيّه و درشتخويى نيست.  *** فرموده است: «صاحبها كراكب الصّعبة ان اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحّم» بنا به قولى ضمير «صاحبها» به حوزه كه كنايه از طبيعت عمر و اخلاق اوست باز مى گردد. مقصود اين است كسى كه با دارنده چنين اخلاقى مدارا مى كند در صعوبت و دشوارى مانند كسى است كه بر شتر چموش سوار است.  وجه شباهت اين است كه سوار شتر چموش متحمّل سختى زيادى مى شود و در عين حال از دو خطر محفوظ نيست: اگر مهار شتر را براى كنترل بسختى بكشد، دماغش پاره مى شود و اگر مهار آن را آزاد بگذارد شتر او را به وادى هلاكت پرتاب مى كند و چنين است حال كسى كه با فردى صاحب چنين خلق درشت معاشرت مى كند. اگر به كارهايى كه عجولانه انجام مى دهد اعتراض كند، اين اعتراض منجر به سختى حال و فساد احوال ميان آن دو مى شود و اگر بر كارهاى عجولانه اش سكوت كند و او را به حال خود بگذارد كارهايى كه او انجام مى دهد منتهى به اخلال در واجبات مى شود و اخلال در واجبات از موارد هلاكت است.  قول ديگرى اين است كه ضمير در صاحبها به خلافت بازگردد و صاحب خلافت كسى است كه امر خلافت را به عهده بگيرد و هر گاه عادل باشد و رعايت حق خدا را بكند در مثل مانند كسى است كه بر شتر چموش سوار باشد.  وجه تشبيه صاحب خلافت با سوار بر شتر چموش، اين است كه هر كس متولّى امر خلافت شود در مداراى با مردم و نظام بخشيدن كارها به وسيله قوانين حق، و هدايت آنها به راه عدالت آشكار، ناگزير به سختى دچار مى شود كه اگر تفريط و تقصير كند شباهت به كسى دارد كه ناقه چموش را آزاد بگذارد و اگر در تحقّق حقّ و انجام كامل آن افراط كند شباهت به كسى پيدا مى كند كه زمام ناقه چموش را بسختى بكشد. به عبارت ديگر اين كه سرپرست امر خلافت اگر در حفظ مسائل دين و شرايط آن اهمال و سستى كند تفريط كرده و تفريط او را به هلاكت مى اندازد، چنان كه صحابه اين سستى و اهمال را به عثمان نسبت داده اند و بر سر او آمد آنچه آمد، اين چنين ولىّ امرى مانند كسى است كه زمام ناقه چموش را آزاد بگذارد. و اگر در انجام مراتب حق به مردم سخت بگيرد و در كنجكاوى مبالغه و در مؤاخذه افراط كند موجب دلتنگى و تنفّر طبيعى و پراكندگى آنها مى شود و كار خلافت را بر او تباه مى كند، زيرا بيشتر مردم باطل را دوست مى دارند و از فضيلت حق غافلند. اگر متولّى امر خلافت بر آنها سخت بگيرد مانند كسى خواهد بود كه زمام ناقه چموش را سخت بكشد تا دماغش پاره شود.  اين سخن امام (ع) از تشبيهات لطيفى است كه در اين جا به كار رفته است.  قول ديگر اين كه: منظور از ضمير «صاحبها» نفس مقدّس خودش مى باشد و خود را به سوار، شتر چموشى كه مواجهه با دو خطر است تشبيه فرموده كه يا بايد از امر خلافت دست بكشد و در گرفتن آن قيام نكند و كناره گيرى و عزلت اختيار كند مانند سوار شتر چموش كه مهار آن را آزاد گذارد، و يا براى گرفتن خلافت قيام كند و در طلب آن سخت بكوشد كه در اين صورت نظام امور مسلمين پراكنده شود و وحدت آنها از هم بپاشد، در اين حال مانند كسى است كه سوار بر شترى چموش است و زمام آن را چنان مى كشد كه دماغش پاره مى شود.  سياق كلام امام (ع) و نظام آن، به معناى اوّل سزاوارتر و به معناى دوّم آشكارتر و به معناى سوّم به صورت احتمال است.  *** فرموده است: «فمنى النّاس لعمر اللّه بخبط و شماس و تلوّن و اعتراض» اين سخن امام (ع) اشاره دارد به مبتلا شدن مردم به دست مردى كه در اعمال و حركاتش مردّد و دو دل بود و «خبط» را به عنوان كنايه از امور ياد شده و «شمّاس» كنايه از طبيعت خشك و خشن عمر مى باشد و تلوّن و اعتراض كنايه از اين است كه عمر از نظر اخلاقى حالات گوناگونى داشت و مستقيم نبود. اين كلام امام (ع) داراى چندين استعاره است و وجه مشابهت اين است كه اعمال عمر شبيه شتر و اسبى است كه طول راه را به صورت زيگزال و نامنظّم كه كنايه از اضطراب و ترديد است طى كند، زيرا او در اعمالش منظّم نبود و مردم گرفتار اعمال نامنظّم او بودند و شكّ نيست كه عمر سخت گير و پرهيبت بود و بزرگان صحابه از او پرهيز مى كردند.  بعد از مرگ عمر ابن عباس در مورد مسأله اى كه عمر به خطا حكم كرده بود اظهار نظر كرد، به او گفتند كه چرا در زمانى كه عمر زنده بود نگفتى جواب داد عمر مردى مهيب بود و هيبت او مانع اظهار نظر من شد.  قول ديگر اين است كه سخن امام (ع) اشاره به گرفتارى مردم است كه نظم كار آنها متزلزل شد و اختلاف كلمه پديد آمد و به علّت همين تفرقه، زندگى آنها نامنظّم شد.  پس از بيان خصلتهاى سختگيرانه عمر، امام (ع) بيان مى دارد همان گونه كه با اوّلى صبر كرد با دوّمى نيز صبر كرد و در ضمن، دو امر را با توضيح زير متذكر مى شود: 1-  طولانى شدن مدّت محروم بودن آن حضرت از امر خلافت.  2-  سختى اندوهى كه به خاطر از بين رفتن حقّش به آن مبتلا بود و معتقد بود كه فوت حق خلافت از وى، موجب به هم خوردن نظام دين و عدم اجراى صحيح اسلام بوده است و هر يك از اين دو امر مستلزم بخشى از آزارى بوده است كه صبر در مقابل آنها نيكو بود. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 47الفصل الثاني:حتّى مضى الأوّل لسبيله، فأدلى بها إلى ابن الخطّاب بعده، ثمّ تمثّل عليه السّلام بقول الأعشى:شتّان ما يومي على كورها         و يوم حيّان أخي جابر    فيا عجبا بينا هو يستقيلها في حياته إذ عقدها لآخر بعد وفاته لشدّ ما تشطّرا ضرعيها، فصيّرها في حوزة خشناء يغلظ كلمها، و يخشن مسّها، و يكثر العثار فيها، و الاعتذار منها، فصاحبها كراكب الصّعبة إن أشنق لها خرم، و إن أسلس لها تقحّم، فمني النّاس لعمر اللّه بخبط و شماس، و تلوّن و اعتراض، فصبرت على طول المدّة، و شدّة المحنة. (2710- 2626)اللغة:يقال فلان (مضى) لسبيله أي مات و (أدلى) بها إلى فلان أى القاها إليه و دفعها قال تعالى: «وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الْحُكَّامِ» أى تدفعوها إليهم رشوة و أصله من أدليت الحبل في البئر إدلاء أي أرسلتها ليستقى بها و (تمثل) بالبيت أنشده للمثل و (شتّان) اسم فعل فيه معنى التعجب يقال: شتان ما هما و ما بينهما و ما عمرو و أخوه أى بعد ما بينهما، قال الشّارح المعتزلي و لا يجوز شتّان ما بينهما إلّا على قول ضعيف و (الكور) بالضمّ رحل البعير بأداته و (الاقالة) فكّ عقد البيع و نحوه، و الاستقالة طلب ذلك و (شدّ) أى صار شديدا مثل حبّ اذا صار حبيبا (تشطر) إما مأخوذ من الشّطر بمعنى النّصف يقال: فلان شطر ماله اى نصفه، أو من الشطر بمعنى خلف الناقة بالكسر، قال الشّارح المعتزلي: و للنّاقة أربعه أخلاف خلفان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 48 قادمان  «1» و خلفان آخر ان و كلّ اثنين منهما شطر و تشطرا ضرعيها اقتسما فايدتها، و الضّمير للخلافة و سمّى القادمين معا ضرعا و سمّى الآخرين معا ضرعا لتجاورهما و لكونهما لا يحلبان إلا معا كالشّي ء الواحد انتهى، و لفظ التشطر على وزن التّفعل غير موجود في كتب اللغة.قال العلامة المجلسي: و في رواية المفيد و غيره شاطرا على صيغة المفاعلة يقال: شاطرت ناقتي إذا احتلبت شطرا و تركت الآخر، و شاطرت فلانا مالى إذا ناصفته و (الحوزة) الطبيعة و النّاحية و (الغلظ) ضدّ الرّقة و (الكلم) بفتح الكاف و سكون اللّام يقال: كلمته كلما من باب قتل جرحته و من باب ضرب لغة، ثمّ اطلق المصدر على الجرح و يجمع على كلوم و كلام مثل بحر و بحور و بحار و (العثار) بالكسر مصدر من عثر الرّجل و الفرس أيضا يعثر من باب قتل و ضرب و علم كبا و (الصّعبة) من النّوق غير المنقادة لم تذلل بالمحمل و لا بالرّكوب و (أشنق) بعيره أى جذب رأسه بالزّمام ليمسكه عن الحركة العنيفة كما يفعل الفارس بفرسه و هو راكب، و أشنق هو بالألف أيضا كشنق رفع رأسه فيستعمل الرّباعي لازما و متعديا كالثلاثي.قال الرضيّ بعد ايراد تمام الخطبة: قوله عليه السّلام إن أشنق لها خرم و إن أسلس لها تقحم، يريد أنّه إذا شدّد عليها في جذب الزّمام و هي تنازعه رأسها خرم أنفها و إن أرخى لها شيئا مع صعوبتها تقحمت به فلم يملكها، يقال: أشنق النّاقة إذا جذب رأسها بالزّمام فرفعه و شنقها أيضا ذكر ذلك ابن السّكيت في اصلاح المنطق و إنّما قال:أشنق لها و لم يقل: أشنقها، لأنّه جعله في مقابلة قوله أسلس لها فكانه عليه السّلام قال: إن رفع لها رأسها بالزّمام بمعنى أمسكه عليها انتهى.و (الخرم) الشّق يقال خرم فلانا كضرب أى شق و ترة أنفه  «2» و هي ما بين منخريه فخرم هو كفرح و (أسلس لها) أرخى زمامها و (تقحم) فلان رمى نفسه في______________________________ (1) و هما اللذان يليان السرة منه. (2) و ترة الانف حاجزها، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 49 المهلكة و تقحم الانسان في الأمر ألقى نفسه فيه من غير روية و تقحم الفرس راكبه رماه على وجهه و (مني) على المجهول اى ابتلى و (الخبط) بالفتح السّير على غير معرفة و في غير جادة و (الشّماس) بكسر الشّين النّفار يقال: شمس الفرس شموسا و شماسا أى منع ظهره فهو فرس شموس بالفتح و (التّلوّن) في الانسان أن لا يثبت في خلق واحد و (الاعتراض) السّير على غير استقامة كأنّه يسير عرضا و (المحنة) البليّة التي يمتحن بها الانسان.الاعراب:اللّام في قوله عليه السّلام: لسبيله، بمعنى على كما في قوله: فخرّ صريعا لليدين و للفم.            و شتّان مبني على الفتح لتضمّنه معنى افترق مع تعجب، أى ما أشدّ الافتراق فيطلب فاعلين كافترق نحو شتّان زيد و عمرو، و قد يزاد بعده ما كما في البيت، و يومي و يوم حيّان مرفوعان على الفاعليّة، و يا عجبا منصوب بالنداء و أصله يا عجبي ثم قلبت الياء ألفا، كأن المتكلّم ينادي عجبه و يقول له: احضر فهذا أو ان حضورك، و بينا هي بين الظرفيّة اشبعت فتحها فصارت ألفا و تقع بعدها إذا الفجائية غالبا، و اللام في قوله عليه السّلام: لشدّ جواب للقسم المقدر، و شدّ أى صار شديدا، و ما مصدريّة و المصدر فاعل شدّ و لا يستعمل هذا الفعل إلّا في التّعجب، و الضمير في قوله: فيها و منها، راجع إلى الحوزة، و يحتمل رجوع الثّاني إلى العثرات المستفادة من كثرة العثار، و من في قوله: منها صلة للاعتذار أو للصّفة المقدرة صفة للاعتذار أو حالا عن يكثر أى النّاشي أو ناشيا منها.و قال الشّارح المعتزلي: و يمكن أن يكون من هنا للتعليل و السّببية أى و يكثر اعتذار النّاس عن أفعالهم و حركاتهم لأجلها، و العمر بالضمّ و الفتح مصدر عمر الرّجل بالكسر إذا عاش زمانا طويلا و لا يستعمل في القسم إلّا العمر بالفتح فاذا أدخلت عليه اللام رفعته بالابتداء، و اللّام لتوكيد الابتداء و الخبر محذوف و التقدير لعمر اللّه قسمي، و إن لم تأت باللّام نصبت نصب المصادر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 50 المعنى: (حتى اذا مضى الأوّل) و هو ابو بكر (لسبيله) أى على سبيله الذي يسلكه كلّ انسان و هو سبيل الآخرة، و ذلك بعد ما مضى من خلافته سنتان و ثلاثة أشهر إلّا خمس ليال، و قيل: سنتان و ثلاثة أشهر و سبع ليال، و قال ابن اسحاق: توفى على رأس اثنتين و ثلاثة أشهر و اثنى عشر يوما من متوفى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و قيل:و عشرة أيام، و قيل: و عشرين يوما، ذكر ذلك كلّه. في البحار من كتاب الاستيعاب.و كيف كان فانّه لمّا ظهر له علائم الموت (أدلى بها) أى بالخلافة أى دفعها (إلى ابن الخطاب بعده) بطريق النّص و الوصيّة من دون أن يكون له استحقاق لها كما يشير إليه لفظ الادلاء على ما نبّه به الشّارح المعتزلي حيث قال بعد ما فسّر الادلاء بالدّفع على وجه الرّشوة:فان قلت: فان أبا بكر إنّما دفعها إلى عمر حين مات و لا معنى للرّشوة عند الموت قلت: استعارة [أدلى بها] لما كان عليه السّلام يرى أنّ العدول بها عنه إلى غيره إخراج لها إلى غير جهة الاستحقاق شبّه ذلك بادلاء الانسان بماله إلى الحاكم، فانّه إخراج للمال إلى غير وجهه فكان ذلك من باب الاستعارة هذا.و المراد بابن الخطاب هو عمر و هو ابن الخطاب بن نفيل بن عبد العزّى بن رياح بالمثنّاة التّحتانية و امّه حنتمة «1» بنت هاشم بن المغيرة بن عبد اللّه بن عمر ابن مخزوم.و ينبغي لنا تحقيق الكلام في هذا النسب الشّريف من طريقنا و من طريق العامّة فأقول:قال العلامة في كشف الحقّ: و روى الكلبيّ و هو من رجال السّنة في كتاب المثالب قال: كانت صهّاك أمة حبشيّة لهاشم بن عبد مناف فوقع عليها نفيل بن هاشم ثمّ وقع عليها عبد العزّى بن رياح و جاءت بنفيل جدّ عمر بن الخطاب، و قال الفضل______________________________ (1) فى نسخة ابن ابى الحديد حنطمة بالحاء و النون و الطاء و في نسخة البحار حنتمة بالتاء المنقوطة و ضبطه في القاموس مطابقا لما في البحار منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 51 ابن روز بهان في الشّرح بعد القدح في صحّة النّقل: إن انكحة الجاهليّة على ما ذكره أرباب التواريخ على أربعة أوجه، منها أن يقع جماعة على امرأة ثمّ ولد منها يحكم فيه القايف أو تصدّق المرأة و ربّما كان هذا من أنكحة الجاهلية، و أورد عليه شارح الشّرح بأنّه لو صحّ ما ذكره لما تحقق زنا في الجاهلية و لما سمّي مثل ذلك في المثالب و لكان كلّ من وقع على امرأة كان ذلك نكاحا منه عليها و لم يسمع عن أحد أنّ من نكاح الجاهلية كون امرأة واحدة في يوم واحد أو شهر واحد في نكاح جماعة من النّاس.و قال المحدّث المجلسي في البحار: و حكى بعض أصحابنا عن محمّد بن شهرآشوب و غيره أن صهّاك كانت امة حبشية لعبد المطلب و كانت ترعى له الابل، فوقع عليها نفيل فجاءت بالخطاب، ثمّ إنّ الخطاب لما بلغ الحلم رغب في صهّاك فوقع عليها فجاءت بابنة فلفّتها في خرقة من صوف و رمتها خوفا من مولاها في الطريق فرآها هاشم بن المغيرة مرميّة في الطريق فأخذها و ربّاها و سمّاها حنتمة فلما بلغت رآها خطاب يوما فرغب فيها و خطبها من هاشم فأنكحها إياه فجاءت بعمر بن الخطاب فكان الخطاب أبا و جدا و خالا لعمر، و كانت حنتمة امّا و اختا و عمّة له فتأمل.ثمّ قال المجلسي (ره) فأقول: وجدت في كتاب عقد الدّرر لبعض الأصحاب روى باسناده عن عليّ بن إبراهيم بن هاشم عن أبيه عن الحسن بن محبوب عن ابن الزّيات عن الصّادق عليه السّلام أنّه قال: كانت صهّاك جارية لعبد المطلب و كانت ذات عجز و كانت ترعى الابل و كانت من الحبشة و كانت تميل إلى النّكاح، فنظر إليها نفيل جدّ عمر فهواها و عشقها من مرعى الابل، فوقع عليها فحملت منه بالخطاب، فلما أدرك البلوغ نظر إلى امّه صهّاك فأعجبه عجيزها فوثب عليها فحملت منه بحنتمة فلما ولدتها خافت من أهلها فجعلتها في صوف و ألقتها بين أحشام مكّة، فوجدها هشام بن المغيرة بن الوليد، فحملها إلى منزله و رباها و سمّاها بالحنتمة، و كانت شيمة العرب من ربى يتيما يتّخذه ولدا، فلمّا بلغت حنتمة نظر إليها الخطاب فمال إليها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 52 و خطبها من هشام فتزوّجها فأولد منها عمر، فكان الخطاب أباه و جده و خاله، و كانت حنتمة أمّه و اخته و عمّته، و ينسب إلى الصّادق عليه السّلام في هذا المعنى شعر:من جدّه خاله و والده          و امّه اخته و عمّته        أجدر أن يبغض الوصيّ و أن          ينكر يوم الغدير بيعته    أقول: هذا النّسب و أمّا الحسب فقد حكى العلامة في كشف الحقّ عن ابن عبد ربّه في كتاب العقد الحديث استعمال عمر بن الخطاب لعمرو بن العاص في بعض ولايته، فقال: عمرو بن العاص: قبح اللّه زمانا عمل فيه عمرو بن العاص لعمر بن الخطاب، و اللّه إنّي لأعرف الخطاب على رأسه حزمة من حطب و على ابنه مثلها و ما ثمنها إلّا تمرة لا تبلغ مضغته، و روى نحو ذلك الشّارح المعتزلي عن زبير بن بكار في حديث طويل و فيه فلما رأى عمرو كثرة ما أخذ منه قال: لعن اللّه زمانا صرت فيه عاملا لعمرو اللّه لقد رأيت عمرو أباه على كلّ واحد منهما عبائة قطوانية لا يجاوز مأبض ركبتيه و على عنقه حزمة حطب و العاص بن وائل في مزررات الدّيباج انتهى.و في البحار عن النهاية في تفسير المبرطش كان عمر في الجاهليّة مبرطشا و هو السّاعي بين البايع و المشتري شبه الدّلال، و يروى بالسّين المهملة بمعناه و في القاموس المبرطس الذي يكتري للنّاس الابل و الحمير و يأخذ عليه جعلا.و قال المحدث الجزائري: و من عجيب ما رووه عن الخطاب والد عمر بن الخطاب أنّه كان سرّاقا و قطع في السّرقة ما ذكره ابو عبيدة القاسم بن سلام في كتاب الشّهاب في تسمية من قطع من قريش في الجاهلية في السرقة ما هذا لفظه: قال:و الخطاب بن نفيل بن عبد العزى بن رياح بن عدي بن كعب أبو عمر بن الخطاب قطعت يده في سرقة قدر و محاه ولاية عمر و رضي الناس عنه، قال بعض المسلمين: ألا تعجب من قوم رووا أن عمر كان ولد زنا و أنه كان في الجاهليّة نخاس  «1» الحمير و أنّه كان أبوه سراقا و أنه ما كان يعرف إلّا بعمير لرذالته ثمّ مع هذا جعلوه خليفة قائما______________________________ (1) نخاس الدواب بياعه لغة. مقام نبيهم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و نائبا عن اللّه تعالى في عباده و قدّموه على من لا طعن عليه في حسب و لا نسب و لا أدب و لا سبب، و يا ليتهم حيث ولوه و فضحوا أنفسهم بذلك كانوا قد سكتوا عن نقل هذه الأحاديث التي قد شمتت بها الأعداء و جعلوها طريقا إلى جهلهم بمقام الأنبياء و خلافة الخلفاء هذا.و بقي الكلام في كيفيّة عقد أبي بكر الخلافة لعمر و إدلائه بها إليه فأقول:قال الشّارح المعتزلي و روى كثير من النّاس أنّ أبا بكر لما نزل به دعا عبد الرحمن ابن عوف فقال: أخبرني عن عمر فقال: إنّه أفضل من رأيت إلّا أن فيه غلظة، فقال أبو بكر ذاك لأنّه يراني رقيقا و لو قد افضى الأمر إليه لترك كثيرا ممّا هو عليه و قد رمقته إذا أنا غضبت على رجل أرانى الرّضى عنه و إذا لنت له أراني الشدّة عليه، ثم دعا عثمان بن عفّان فقال: أخبرني عن عمر، فقال: سريرته خير من علانيته و ليس فينا مثله، فقال لهما لا تذكرا ممّا قلت لكما شيئا و لو تركت عمر لما عدوتك يا عثمان و الخيرة لك أن لا تلي من امورهم شيئا و لوددت أني كنت من اموركم خلوا و كنت فيمن مضى من سلفكم.و دخل طلحة بن عبيد اللّه على أبي بكر فقال: إنّه بلغني أنّك يا خليفة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم استخلفت على النّاس عمر و قد رأيت ما يلقى الناس منه و أنت معه فكيف به إذا خلابهم و أنت غدا لاق ربّك فسألك عن رعيتك، فقال أبو بكر أجلسوني ثم قال: أبا للّه تخوّفني إذا لقيت ربّي فسألني قلت: استخلفت عليهم خير أهلك، فقال طلحة: أعمر خير النّاس يا خليفة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم؟ فاشتد غضبه فقال: اي و اللّه هو خيرهم و أنت شرّهم أم و اللّه لو وليتك لجعلت أنفك في قفاك و لرفعت نفسك فوق قدرها حتى يكون اللّه هو الذي يضعها، أتيتني و قد دلكت عينيك تريد أن تفتنني عن ديني و تزيلني عن رأيي، قم لا أقام اللّه رجليك، أما و اللّه لئن عشت فواق ناقة و بلغني أنّك غمضته فيها أو ذكرته بسوء لا لحقنّك بخمصات  «1» قنة «2» حيث كنتم تسقون______________________________ (1) الخمصة الجوعة، ق. (2) اسم موضع، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 54 و لا تروون و ترعون و لا تشبعون و أنتم بذلك مبتجحون  «1» راضون، فقام طلحة فخرج.ثمّ قال الشّارح: أحضر أبو بكر عثمان و هو يجود بنفسه فأمره أن يكتب عهده و قال: اكتب بسم اللّه الرّحمن الرّحيم هذا ما عهد عبد اللّه بن عثمان إلى المسلمين أمّا بعد، ثم اغمي عليه و كتب عثمان قد استخلفت عليكم عمر بن الخطاب، و أفاق أبو بكر فقال: اقرء، فقرأه فكبر أبو بكر و سرّ، و قال: أراك خفت أن تختلف النّاس ان متّ في غشيتي؟ قال: نعم، قال: جزاك اللّه خيرا عن الاسلام و أهله، ثمّ أتمّ العهد و أمر أن يقرأ على النّاس فقرأ عليهم، ثمّ أوصى عمر بوصايا و توفى ليلة الثّلثا لثمان بقين من جمادي الآخرة من سنة ثلاث عشر.أقول: انظروا يا أهل البصيرة و الانصاف و الدّقة و الاعتبار إلى الخلافة العظمى و الرّياسة الكبرى كيف صارت لعبة للجهال و دولة بين أهل الغيّ و الضّلال و انظروا رئيس الضّالين و المضلّين كيف اجترى على ربّ العالمين في تلك الحالة التي كان يفارق الدّنيا و ينتقل إلى نزاعة للشّوى، فحكم بكون عمر أفضل الصّحابة مع كون أمير المؤمنين عليه السّلام بينهم، و قد قال فيه نبيّهم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: اللهمّ ائتني بأحبّ الخلق إليك، و ساير أحاديث الفضل التي لا تحصى حسبما عرفت بعضها في مقدّمات هذه الخطبة و غيرها، ثمّ انظر إلى ابن الخطاب عليه النّكال و العذاب كيف لم يقل لأبي بكر في هذه الحالة التي يغمى عليه فيها مرّة و يفيق اخرى إنّه ليهجر «2» كما قال للنّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حين أراد أن يكتب كتابا أن لا يضلّوا بعده: انّه ليهجر و لنعم ما قيل:اوصى النّبيّ فقال قائلهم          قد خلّ يهجر سيد البشر       و رأى أبا بكر اصاب و لم          يهجر فقد اوصى الى عمر   ثمّ العجب من النعثل الفاجر عثمان بن عفان عليه سخط الرّحمن حيث كتبها برأيه______________________________ (1) البجح بتقديم الجيم على الحاء الفرح، ق. (2) الهجر الهذيان منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 55 بدون مصلحة الخليفة الخوّان، و العجب كل العجب من هذا الشّقي كيف مدحه و شكره و جزاه خيرا عن الاسلام و أهله و لم يقل له: لم اجترئت على هذا الأمر العظيم و الخطب الجسيم الذي هو مقام الأنبياء و ميراث الأوصياء يترتب عليه أمر الدّين و الدّنيا بمحض رأيك و رضاك و طبعك و هواك، مع أن سيد الورى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لا يجترى أن يخبر بأدنى حكم إلّا بوحي يوحى و يلزم على زعمهم الفاسد و رأيهم الكاسد أن يكون ابو بكر و عثمان أشفق على أهل الاسلام و الايمان من سيد الانس و الجان لأنه بزعمهم أهمل أمر الامة و لم يوص لهم بشي ء، و هما أشفقا على الامة حذرا من ضلالتهم فنصبا لهم جاهلا شقيا و فظا غليظا.يا ناعي الاسلام قم فانعه          قد مات عرف و بدا المنكر    و غير خفيّ على العاقل اللبيب و الكامل الأريب أنّ تلك الامور الفاضحة و الحيل الواضحة لم تكن إلّا لتأسيس أساس الكفر و النفاق و هدم بنيان الاسلام و الاتفاق، و إرجاع الناس إلى أعقابهم القهقرى و ترويج عبودية اللّات و العزى، فجزاهم اللّه عن الاسلام و أهله شر الجزاء، و غضب عليهم ملؤ الارض و السماء. (ثمّ تمثل عليه السّلام بقول الأعشى) أعشى قيس و هو أبو بصير ميمون بن قيس بن جندل: (شتان ما يومي على كورها         و يوم حيان أخي جابر)    و هو من قصيدة طويلة له قالها في منافرة علقمة بن علانة بن عوف و عامر بن الطفيل ابن مالك بن جعفر و تفصيل قصة نفارهما ذكره أبو الفرج في الأغاني و قبل ذلك البيت الذي تمثل عليه السّلام به قوله:و قد اسلي  «1» الهمّ اذ يعتري          بحسرة دوسرة عاقر       ______________________________ (1) قوله اسلى من التسلية و سلاه سلوا انساه و اسلاه عنه فتسلى، و الناقة الحسرة التي أعياها السفر، و الدوسرة مؤنث الدوسر و هو الجمل الضخم العظيم الهيكل، و عقرت الناقة انقطع حملها فهي عاقر، و زاف الرجل و كذا الا بل تبختر في مشيه، و النّاقة الخطارة التي ضربت بذنبها يمينا و شمالا، و شرخا الرحل مقدمه و مؤخره، و الميس شجر يتخذ منه الرحال، و رحل فاتر جيد الوقوع على ظهر البعير، و الهاجرة نصف النهار و عند زوال الشمس مع الظهر و هجرت تهجيرا سارت فى المهاجرة، و القرد الاجانة للشرب و قدح أو اناء صغير، و العاصر الذي يعصر الخمر، و المجدل كمنبر القصر و الجمع مجادل و وصفه بقوله يزل عنه اه اشارة الى ارتفاعه، منه.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 56 زيافة بالوحل خطارة         تلوى بشرخى ميسة فاتر       ارمى بها البيداء إذ هجرت          و أنت بين القرد و العاصر       في مجدل شيّد بنيانه          يزلّ عنه ظفر الطائر     و معنى البيت بعد ما بين يومي على رحل هذه النّاقة الموصوفة، و بين يوم حيّان و هو في سكرة الشّراب ناعم البال مرفه من الأكدار و المشاق، و حيان و جابر ابنا السّمين الحنفيان و كان حيان صاحب حصن باليمامة و كان من سادات بني حنيفة مطاعا في قوله يصله كسرى في كلّ سنة و كان فى رفاهيّة و نعمة مصونا من و عثاء السفر، لم يكن يسافر أبدا، و كان الأعشى ينادمه و كان أخوه جابر أصغر سنا منه، حكي ان حيان قال للأعشى نسبتني إلى أخي و هو أصغر سنّا مني فقال: إنّ الرّوى اضطرني إلى ذلك، فقال: و اللّه لا نازعتك كاسا أبدا ما عشت هذا.و معنى البيت على ما ذكرناه هو الذي أفاده المرتضى (قده) و هو الظاهر المطابق للبيت الذي بعده أعني قوله: أرمى بها البيداء. و هو أيضا مما تمثل عليه السّلام به على ما حكي عن بعض النسخ، فيكون غرضه عليه السّلام من التمثل على ذلك بيان البعد بين يومه صابرا على القذى و الشّجى و بين يومهم فايزين بما طلبوا من الدّنيا، و قريب منه ما قال الشّارح المعتزلي حيث قال: يقول أمير المؤمنين عليه السّلام: شتّان بين يومي في الخلافة مع ما انتقض علىّ من الأمر و منيت به من انتشار الحبل و اضطراب أركان الخلافة، و بين يوم عمر حيث وليها على قاعدة ممهّدة و أركان ثابته و سكون شامل، فانتظم أمره و اطرد حاله.و قال بعض الشّارحين: المعنى ما أبعد ما بين يومي على كور النّاقة اداب و انصب و بين يومي منادما حيّان أخي جابر في خفض و دعة، فالغرض من التّمثل إظهار البعد بين يومه عليه السّلام بعد وفات الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مقهورا ممنوعا عن حقّه، و بين يومه في صحبة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فارغ البال مرفّه الحال كاسبا للفيوضات الظاهريّة و الباطنية، و هذا المعنى هو الأقرب إلى النّظر و الأنسب إلى السّياق، و به فسّره منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 57 المحدّث الجزايري حيث قال: استعارة و قوله عليه السّلام: شتّان البيت و هو الاعشى يقول:تفرق ما بين يوميّ يوم سروري و هو منادمتي لأخي حيّان، و يوم شدّتي و ركوبي على متن ناقتي في البراري و القفار، و هو عليه السّلام قد استعار هذا ليوميه يوم فرحه لما كان نديمه النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و يوم تعبه و يوم ركوبه المشاق و الحروب وحده بلا معاون و لا نصير.ثمّ إنّه عليه السّلام أظهر التعجب من إدلائه بالخلافة إليه مع استقالته منها بقوله: (فيا عجبا بينا هو) يعني أبا بكر (يستقيلها) أي يطلب الاقالة منها (في حياته) و يقول:أقيلوني أقيلوني (إذ عقدها لآخر) أراد به عمر أى جعلها معقودة له لتكون له (بعد وفاته) و وجه التّعجب أنّ استقالته منها في حياته دليل على رغبته عنها و زهده فيها و عقدها لغيره دليل على رغبته فيها و ميله اليها، و هو يضادّ الاستقالة الحقيقية فيكون دليلا على كون الاستقالة منه صوريّة ناشئة عن وجه الخدعة، و التدليس، و نعم ما قيل:حملوها يوم السّقيفة وزرا         تخفّ الجبال و هى ثقال        ثمّ جاءوا من بعدها يستقيلون          و هيهات عثرة لا تقال     هذا و خبر الاقالة ممّا رواه الجمهور، و هو قوله: اقيلوني أقيلوني فلست بخيركم و عليّ فيكم، و رواه في البحار عن الطبري في تاريخه و البلادري في أنساب الأشراف و السّمعاني في الفضائل و أبي عبيدة في بعض مصنّفاته، قال: و لم يقدح الفخر الرّازي في صحّته و إن أجاب عنه بوجوه ضعيفة، و كفى كلامه عليه السّلام شاهدا على صحته انتهى.و قال بعض المحقّقين من أصحابنا: معنى استقالته الأمر بقتل علي بن أبي طالب عليه السّلام يعني ما دام عليّ فيكم موجودا فأنا لست بخيركم فاقتلوه حتّى أكون خليفة بلا منازع، تشبيه و قوله عليه السّلام: (لشدّ ما تشطرا ضرعيها) شبه الخلافة بناقة لها ضرعان و كان كلّ واحد منهما أخذ منها ضرعا يحلبه لنفسه، فالمعنى و اللّه لصار شديدا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 58 أخذ كلّ واحد منهما شطرا أى نصفا أو شطرا بالكسر أى خلفا من ضرعيها، و المقصود اقتسامهما فايدتها بينهما، و في بعض روايات السّقيفة أنّه عليه السّلام قال لعمر بن الخطاب بعد يوم السّقيفة: احلب حلبا لك شطره، اشدد له اليوم يردّه عليك غدا تشبيه (فصيرها في حوزة) أي في طبيعة أو ناحية (خشناء) متصفا بالخشونة لا ينال ما عندها، و لا يرام و لا يفوز بالنّجاح من قصدها.قال بعض الأفاضل: الظاهر أنّ المفاد على تقدير إرادة الناحية تشبيه المتولي للخلافة بالأرض الخشناء في ناحية الطريق المستوى، و تشبيه الخلافة بالرّاكب السّاير فيها أو بالنّاقة اى أخرجها عن مسيرها المستوى و هو من يستحقها إلى تلك النّاحية الحزنة هذا: و الأظهر إرادة معنى الطبيعة.ثمّ وصف عليه السّلام الحوزة ثانيا بأنّها مجاز (يغلظ كلمها) أى جرحها و في الاسناد توسّع، قال الشّارح البحرانيّ كناية [ (يغلظ كلمها)] غلظ الكلم كناية عن غلظ المواجهة بالكلام و الجرح به، فانّ الضّرب باللّسان أعظم من وخز السّنان  «1»، أقول: و من هنا قيل:جراحات السّنان لها التيام          و لا يلتام ما جرح اللّسان     (و) وصفها ثالثا بأنّها كناية (يخشن مسّها) أى تؤذي و تضرّ من يمسها قال البحراني: و هي كناية عن خشونة طباعه المانعة من ميل الطباع إليه المستلزمة للأذى كما يستلزم من الأجسام الخشنة.أقول: و المقصود من هذه الأوصاف الاشارة إلى فظاظة عمر و غلظته و جفاوته و قبح لقائه و كراهة منظره، و رغبة الناس عن مواجهته و مكالمته، و يدلّ على ذلك ما روي أنّ ابن عباس لمّا أظهر بطلان مسألة العول بعد موت عمر قيل له: من أول من أعال الفرائض؟ فقال: عمر بن الخطاب، قيل له: هلّا أشرت عليه؟ قال هيبته، و ما رواه الشّارح المعتزلي في شرح هذا الفصل أنّ عمر هو الذي غلّظ «2» على جبلة بن______________________________ (1) اى طعن السنان منه. (2) قصة جبلة بن الايهم الغسانى على ما ذكره ابو الفرج الاصفهانى فى كتاب الاغانى هو انه لما اسلم جبلة بن الايهم و كان من ملوك آل جفنة كتب الى عمر يستأذنه فى القدوم عليه فاذن له عمر فخرج اليه في خمسمائة من اهل بيته من عك و غسان حتى اذا كان على مرحلتين كتب الى- عمر ليعلمه بقدومه فسر عمر و امر الناس باستقباله و بعث اليه بانزال و امر جبلة مأتي رجل من اصحابه فلبسوا السلاح و الحرير و ركبوا الخيل معقودة اذنابها و البسوها قلائد الذهب و الفضة و لبس جبلة تاجه و فيه قرطا مارية و هى جدته و دخل المدينة فلم يبق بها بكر و لا عانس الا تبرجت و خرجت تنظر اليه و الى زيه فلما انتهى الى عمر رحب به و الطفه و ادنى مجلسه ثم اراد عمر الحج فخرج معه جبلة فبينا هو يطوف بالبيت و كان مشهورا بالموسم اذ وطى ازاره رجل من بنى فزارة فانحل فرفع جبلة يده فهشم انف الفزارى فاستعدى عليه عمر فبعث الى جبلة فاتاه فقال ما هذا؟ قال نعم يا أمير المؤمنين انه تعمد حل ازارى و لو لا حرمة الكعبة لضربت بين عينيه بالسيف فقال له عمر قد اقررت فاما ان رضى الرجل و اما ان اقيده منك قال جبلة ما ذا تصنع بى قال آمر بهشم انفك كما فعلت قال و كيف ذاك يا أمير المؤمنين و هو سوقة و انا ملك قال ان الاسلام جمعك و إياه و ليس تفضل بشي ء الا بالتقى و العافية قال جبلة قد ظننت انى اكون في الاسلام اعز منى في الجاهلية قال عمر دع عنك هذا فانك ان لم ترض الرجل اقدته منك قال اذا اتنصر قال ان تنصرت ضربت عنقك لانك قد اسلمت فان ارتددت قتلتك فلما راى جبلة الصدق من عمر قال انا ناظر في هذا ليلى هذه و قد اجتمع بباب عمر من حى هذا و حى هذا خلق كثير حتى كادت تكون بينهم فتنة فلما امسوا اذن لهم عمر في الانصراف حتى اذا نام الناس و هدوا فحمل جبلة بخيله و رواحله الى الشام فاصبحت مكة و هى منهم بلاقع فلما انتهى الى الشام تجمل في خمسمائة من قومه حتى اتى الى القسطنطنية فدخل الى هر قل فتنصر هو و اصحابه فسر هر قل بذلك جدا و ظن انه فتح من الفتوح عظيم و اقطعه حيث شاء و اجرى عليه من المنزل ما شاءوا و جعله من محدثيه هكذا ذكر ابو عمرو ذكر ابن الكلبى ان الفزارى لما وطى ازار جبلة لطم جبلة كما لطمه فوثب غسان و هشموا انفه و اتوابه عمر ثم ذكر ما في الخبر نحو ما ذكرناه و شعر جبلة على ما رواه ابو الفرج هكذا منه.تنصرت الاشراف من عار لطمة         و ما كان فيها لو صبرت لها ضرر       تكنفنى فيها لجاج و نخوة         و بعت بها العين الصحيحة بالعور       فيا ليت امى لم تلدنى و ليتنى          رجعت الى القول الذى قال لى عمر       و يا ليتنى ارعى المخاض بدمنة         و كنت اسيرا في ربيعة او مضر       و يا ليت لى بالشام اولى معيشة         أجالس قومى ذاهب السمع و البصر، انتهى      منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 59 الأيهم حتّى اضطرّه إلى مفارقة دار الهجرة بل مفارقة بلاد الاسلام كلّها حتّى عاد مرتدا داخلا في دين النّصرانيّة لأجل لطمة لطمها، و قال جبلة بعد ارتداده متندّ ما على ما فعل:تنصّرت الاشراف من أجل لطمة         و ما كان فيها لو صبرت لها ضرر    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 60 فيا ليت امّي لم تلدني و ليتني          رجعت الى القول الذي قاله عمر    أقول: هذه الرّواية كافية في فضل هذا الرّجل و منقبته، فإنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لم يبعثه اللّه إلّا لهداية الأنام و الارشاد إلى دعائم الاسلام، فعاشر معهم بمحاسن الأخلاق و مكارم الآداب حتّى نزل فيه: «إِنَّكَ لَعَلى  خُلُقٍ عَظِيمٍ» و كان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كثيرا ما يتحمل الأذى و يصبر على شدائد البلوى، لهداية نفس واحدة و إنجائها من الضّلالة، و هذا الرّجل الجلف الذي يزعم أنّه خليفة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كيف يصرف النّاس عن الاسلام إلى النّصرانية بمقتضى خبث طينته و سوء سريرته و غلظ كلمته؟ و فوق كلّ ذلك فظاظة جسارته على النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بكلمات يكره اللّسان بيانها و يأبى القلم عن كتبها و إظهارها، مثل قوله له صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في صلح الحديبيّة لم تقل لنا ستدخلونها في ألفاظ نكره حكايتها، و مثل الكلمة التي قالها في مرض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، قال الشّارح المعتزلي: و معاذ اللّه أن يقصد بها ظاهرها و لكنّه أرسلها على مقتضى خشونة غريزيّة و لم يتحفّظ منها، و كان الأحسن أن يقول: مغمور أو مغلوب بالمرض و حاشاه أن يعني بها غير ذلك.أقول: و شهد اللّه أنّ قصده ما كان إلّا ظاهرها و حاشاه أن يقصد بها إلّا ذلك.و قال الشّارح أيضا في شرح الخطبة الخامسة و العشرين عند الكلام على حديث الفلتة: و اعلم أنّ هذه اللّفظة من عمر مناسبة للفظات كثيرة كان يقولها بمقتضى ما جبله اللّه تعالى من غلظ الطينة و جفاء الطبيعة و لا حيلة له فيها، لأنّه مجبول عليها لا يستطيع تغييرها، و لا ريب عندنا أنّه كان يريد أن يتلطف و أن يخرج ألفاظه مخارج حسنة لطيفة، فينزع به الطبع الجاسي و الغريزة الغليظة إلى أمثال هذه اللفظات، و لا يقصد بها سوء و لا يريد بها ذمّا و لا تخطئة كما قدّمنا قبل ذلك في اللّفظة التي قالها في مرض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و كاللفظات التي قالها عام الحديبية و غير ذلك، و اللّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 61 لا يجازي المكلف إلّا بما نواه، و لقد كانت نيّته من أطهر النّيات و أخلصها للّه سبحانه انتهى.و فيه أنّ اقتضاء الطبيعة و استدعاء الغريزة التي جعله معذرة له إن أراد به انه بلغ إلى حيث لم يبق لعمر معه قدرة على إمساك لسانه عن التكلّم بخلاف ما في ضميره، بل كان يصدر عنه الذّم في مقام يريد به المدح، و الشّتم في موضع يريد الاكرام و يخرج بذلك عن حدّ التكليف فلا مناقشة في ذلك، لكن مثل هذا الرّجل يعده العقلاء في زمرة المجانين، و لا خلاف في أنّ العقل من شروط الامامة، و إن أراد أنّه يبقى مع ذلك ما هو مناط التّكليف فذلك ممّا لا يسمن و لا يغني من جوع، فانّ ابليس استكبر آدم بمقتضى الجبلة النّارية، و مع ذلك استحقّ النّار و شملته اللعنة إلى يوم الدّين، و الزّاني إنّما يزني بمقتضى شهوته التي جبله اللّه تعالى عليها و مع ذلك يرجم و لا يرحم هذا، (و) وصف عليه السّلام الحوزة رابعا بأنّها (يكثر العثار فيها و الاعتذار منها) و معناه على جعل الحوزة بمعنى الطبيعة واضح أى يكثر العثار في تلك الطبيعة و الاعتذار من هذه الطبيعة أو اعتذار صاحبها منها أو الاعتذار من عثراتها و قد مضى في بيان الاعراب احتمال كون من نشويّة و تعليليّة، و أمّا على تقدير جعلها بمعنى النّاحية فالمعنى ما ذكره بعض الأفاضل عقيب كلامه الذي حكيناه في شرح قوله عليه السّلام: فصيرها في حوزة خشناء، بما لفظه: فيكثر عثارها أو عثار مطيتها فاحتاجت إلى الاعتذار من عثراتها النّاشئة من خشونة النّاحية و هو في الحقيقة اعتذار من النّاحية، فالعاثر و المعتذر حينئذ هي الخلافة توسعا.و كيف كان فالغرض من هذه الجملة الاشارة إلى كثرة خطاء عمر في القضايا و الأحكام، و جهالته بالفتاوى و شرايع الاسلام، و لا باس بالاشارة إلى بعض عثراته و نبذ من جهالاته و يسير من هفواته و زلّاته.فمنها ما ذكره الشّارح المعتزلي حيث قال: و كان عمر يفتي كثيرا بالحكم ثمّ ينقضه و يفتي بضدّه و خلافه، قضى في الجدّ مع الاخوة قضايا كثيرة مختلفة ثمّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 62 خاف من الحكم في هذه المسألة فقال: من أراد أن يتقحم جراثيم جهنم فليقل في الجدّ برأيه.و منها ما ذكره أيضا و هو أنّه لمّا مات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و شاع بين النّاس موته طاف عمر على النّاس قائلا إنّه لم يمت و لكنّه غاب عنّا كما غاب موسى عن قومه، فليرجعن و ليقطعن أيدي رجال و أرجلهم يزعمون أنّه مات فجعل لا يمرّ بأحد يقول: إنّه مات إلّا و يخبطه و يتوعده حتى جاء ابو بكر فقال: أيّها النّاس من كان يعبد محمّدا فان محمّدا قد مات، و من كان يعبد ربّ محمّد فانّه حيّ لم يمت ثمّ تلا قوله تعالى: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى  أَعْقابِكُمْ» قالوا: فو اللّه لكانّ النّاس ما سمعوا هذه الآية حتّى تلاها أبو بكر، و قال عمر لمّا سمعته يتلوها هويت إلى الأرض و علمت أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قد مات.أقول: من بلغ من قلة المعرفة إلى مقام ينكر موت النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و يحكم مع ذلك من تلقاء نفسه بأنّه يرجع و يقطع أيدي رجال و أرجلهم كيف يكون إماما واجب الطاعة على جميع الخلق؟و منها ما رواه أيضا كغيره من أنّه قال مرّة لا يبلغني أنّ امرأة تجاوز صداقها صداق نساء النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلّا ارتجعت ذلك منها، فقالت امرأة ما جعل اللّه لك ذلك إنّه قال تعالى: «وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً» فقال: كلّ النّاس أفقه من عمر حتّى ربّات الحجال، ألا تعجبون من إمام أخطأ و امرأة أصابت فأضلت إمامكم ففضّلته، و اعتذار قاضي القضاة بأنّه طلب الاستحباب في ترك التجاوز «1» و التواضع في قوله: كلّ النّاس أفقه من عمر، خطاء، فانّه______________________________ (1) اى تجاوز الصداق عن صداق نساء النبي (ص) منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 63 لا يجوز ارتكاب المحرم و هو ارتجاع المهر، لأجل فعل المستحبّ، و أمّا التواضع فانّه لو كان الأمر كما قال عمر لاقتضى إظهار القبيح و تصويب الخطاء، و لو كان العذر صحيحا لكان هو المصيب و المرأة مخطئة مع أنّه مخالف لصريح قوله: ألا تعجبون من إمام أخطأ اه.و منها ما رواه هو و غيره من أنّه كان يعسّ بالليل فسمع صوت رجل و امرأة في بيت فارتاب فتسوّر الحائط فوجد امرأة و رجلا و عندهما زقّ خمر، فقال: يا عدوّ اللّه كنت ترى أنّ اللّه يسترك و أنت على معصيته؟ قال: إن كنت أخطأت في واحدة فقد أخطأت في ثلاث، قال اللّه تعالى: و لا تجسّسوا، و قد تجسّست، و قال:و أتوا البيوت من أبوابها، و قد تسوّرت، و قال: إذا دخلتم بيوتا فسلّموا، و ما سلّمت.و منها ما رواه أيضا و جماعة من الخاصّة و العامة من أنّه قال: متعتان كانتا على عهد رسول اللّه و أنا محرّمهما و معاقب عليهما: متعة النّساء و متعة الحجّ، قال الشّارح المعتزلي و هذا الكلام و إن كان ظاهره منكرا فله عندنا مخرج و تأويل أقول: بل هو باق على منكريّته و التّأويل الذي ارتكبوه ممّا لا يسمن و لا يغني من جوع، و لعلّنا نسوق الكلام فيه مفصّلا في مقام أليق إنشاء اللّه.و منها ما رواه أيضا من أنّه مرّ يوما بشابّ من فتيان الأنصار و هو ظمآن فاستسقاه فجدح له ماء بعسل فلم يشربه، و قال: إنّ اللّه تعالى يقول: «أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا» فقال له الفتى: إنّها ليست لك و لا لأحد من أهل هذه القبلة، اقرء ما قبلها: «وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا».فقال عمر: كلّ النّاس أفقه من عمر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 64 و منها أنّه أمر برجم امرأة حاملة فقال له أمير المؤمنين عليه السّلام: إن كان لك عليها سبيل فليس لك على ما في بطنها سبيل، فقال: لو لا عليّ لهلك عمر.و منها أنّه أمر برجم مجنونة فنبّهه أمير المؤمنين عليه السّلام و قال: القلم مرفوع عن المجنون حتّى يفيق، فقال: لو لا عليّ لهلك عمر.و منها ما رواه في الفقيه عن إبراهيم بن محمّد الثقفي قال: استودع رجلان امرأة وديعة و قالا لها لا تدفعي إلى واحد منّا حتى نجتمع عندك ثم انطلقا فغابا، فجاء أحدهما إليها و قال: اعطيني وديعتي فإنّ صاحبي قد مات فأبت حتى كثر اختلافه إليها ثمّ أعطته، ثمّ جاء الآخر فقال هاتي وديعتي، فقال «فقالت ظ»: أخذها صاحبك و ذكر أنّك قدمّت فارتفعا إلى عمر، فقال لها عمر: ما أراك إلّا و قد ضمنت، فقالت المرأة اجعل عليها عليه السّلام بينى و بينه، فقال له: اقض بينهما، فقال عليّ عليه السّلام: هذه الوديعة عندها و قد أمرتماها أن لا تدفعها إلى واحد منكما حتى تجتمعا عندها فأتني بصاحبك، و لم يضمنها، و قال عليّ عليه السّلام إنّما أرادا أن يذهبا بمال المرأة.و منها ما في الفقيه أيضا عن عمرو بن ثابت عن أبيه عن سعد بن طريف عن الأصبغ ابن نباتة، قال: اتي عمر بامرأة زوجها شيخ، فلما أن واقعها مات على بطنها، فادّعى بنوه أنها فجرت و شاهدوا «تشاهدوا خ» عليها فأمر بها عمر أن ترجم، فمروا بها على عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، فقالت: يابن عمّ رسول اللّه إني مظلومة و هذه حجتى فقال عليه السّلام: هاتني حجتك، فدفعت إليه كتابا فقرأه فقال: هذه المرأة تعلمكم بيوم تزوّجها و يوم واقعها و كيف كان جماعه لها ردّوا المرأة، فلما كان من الغد دعا عليّ عليه السّلام بصبيان يلعبون أتراب  «1» و فيهم ابنها فقال لهم: العبوا، فلعبوا حتّى إذا لها هم اللعب ثم فصاح عليه السّلام بهم فقاموا و قام الغلام الذي هو ابن المرأة متكيا على راحتيه، فدعا به عليّ عليه السّلام فورّثه من أبيه و جلد اخوته المفترين حدّا، فقال عمر كيف صنعت؟ قال: قد عرفت ضعف الشيخ في تكائة الغلام على راحتيه.______________________________ (1) الترب بالكسر السن و من ولد معك ق. و منها ما رواه الصّدوق أيضا عن سعد بن طريف عن الأصبغ بن نباتة قال: اتى عمر بن الخطاب بجارية فشهد عليها شهود أنّها بغت، و كان من قصّتها أنّها كانت يتيمة عند رجل و كان للرّجل امرأة و كان الرّجل كثيرا ما يغيب عن أهله، فشبّت اليتيمة و كانت جميلة فتخوّفت المرأة أن يتزوّجها زوجها إذا رجع إلى منزله، فدعت بنسوة من جيرانها فأمسكتها، ثمّ افتضّتها باصبعها، فلما قدم زوجها سأل امرأته عن اليتيمة فرمتها بالفاحشة و أقامت البيّنة من جيرانها على ذلك، قال: فرفع ذلك إلى عمر فلم يدر كيف يقضي في ذلك، فقال: للرّجل اذهب بها إلى عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، فأتوا عليّا و قصّوا عليه قصّتها «القصة خ» فقال لامرأة الرّجل ألك بيّنة؟ قالت: نعم، هؤلاء جيراني يشهدون عليها بما أقول، فأخرج عليّ عليه السّلام السّيف من غمده و طرحه بين يديه، ثمّ أمر عليه السّلام بكلّ واحدة من الشّهود فأدخلت بيتا، ثمّ دعا بامرأة الرّجل فأدارها لكلّ وجه فأبت أن تزول عن قولها، فردّها إلى البيت الذي كانت فيه.ثمّ دعا باحدى الشّهود و جثا على ركبتيه، فقال لها: أ تعرفيني أنا عليّ ابن أبي طالب و هذا سيفي و قد قالت امرأة الرّجل ما قالت، و رجعت  «1» إلى الحقّ و أعطيتها الأمان فاصدقيني و الّا ملأت سيفي منك، فالتفتت المرأة إلى عليّ فقالت: يا أمير المؤمنين الأمان على الصّدق، قال لها عليّ فاصدقي فقالت: لا و اللّه ما زنت اليتيمة و لكن امرأة الرّجل لما رأت حسنها و جمالها و هيئتها خافت فساد زوجها بها فسقتها المسكرود عتنا فأمسكناها فافتضّتها باصبعها، فقال عليّ عليه السّلام:اللّه اكبر اللّه اكبر أنا أوّل من فرّق بين الشّهود إلّا دانيال ثمّ حدّ المرأة حدّ القاذف و ألزمها و من ساعدها على افتضاض اليتيمة المهر لها أربعمائة درهم، و فرّق بين المرأة و زوجها و زوّجته اليتيمة، و ساق عنه المهر إليها من ماله.فقال عمر بن الخطاب: فحدّثنا يا أبا الحسن بحديث دانيال النّبيّ عليه السّلام فقال: إنّ______________________________ (1) قوله و رجعت الى الحق قيل يدل على انه يجوز الكذب لهذه المصالح و قيل اراد بالحق البيت الذي يستحقها المرأة أن يدخلها و قد اعطيتها الامان اى في الذهاب الى محلها السابق، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 66 دانيال كان غلاما يتيما لا أب له و لا أمّ، و إنّ امرأة من بني إسرائيل عجوزا ضمّته إليها و ربّته و إن ملكا من ملوك من بني إسرائيل كان له قاضيان و كان له صديق و كان رجلا صالحا و كان له امرأة جميلة و كان يأتي الملك فيحدّثه فاحتاج الملك إلى رجل يبعثه في بعض اموره، فقال للقاضيين: اختارا لى رجلا ابعثه في بعض اموري، فقالا: فلان، فوجّهه ملك و كان القاضيان يأتيان باب الصّديق فعشقا امرأته فراوداها عن نفسها، فأبت عليهما فقالا لها، إن لم تفعلي شهدنا عليك عند الملك بالزّنا ليرجمك، فقالت: افعلا ما شئتما، فأتيا الملك فشهدا عليها أنّها بغت و كان لها ذكر حسن جميل فدخل الملك من ذلك أمر عظيم و اشتدّ غمّه و كان بها معجبا، فقال لهما: إنّ قولكما مقبول فاجلدوها ثلاثة أيّام ثمّ ارجموها و نادى في مدينته: احضروا قتل فلانة العابدة فانّها قد بغت، و قد شهد عليها القاضيان بذلك، فأكثر النّاس القول في ذلك فقال الملك لوزيره: ما عندك في هذا حيلة؟ فقال: لا و اللّه ما عندي في هذا شي ء.فلما كان اليوم الثالث ركب الوزير و هو آخر أيّامها و إذا هو بغلمان عراة يلعبون و فيهم دانيال، فقال دانيال: يا معشر الصّبيان تعالوا حتى أكون أنا الملك و تكون أنت يا فلان العابدة و يكون فلان و فلان القاضيين الشّاهدين عليها، ثم جمع ترابا «1» و جعل سيفا من قصب ثمّ قال: للغلمان خذوا بيد هذا فنحّوه إلى موضع كذا و الوزير واقف و خذوا هذا فنحّوه إلى كذا ثمّ دعا بأحدهما فقال: قل حقّا فانك إن لم تقل حقّا قتلتك، قال: نعم و الوزير يسمع فقال بم تشهد على هذه المرأة قال اشهد أنّها زنت قال في أيّ يوم قال: في يوم كذا و كذا، قال في أيّ وقت؟ قال: في وقت كذا و كذا، قال: في أيّ موضع؟ قال: في موضع كذا و كذا قال: مع من؟ قال: مع فلان بن فلان، قال: فردّوه إلى مكانه و هاتوا الآخر، فردّوه و جاءوا بالآخر فسأله عن ذلك فخالف صاحبه في القول، فقال دانيال: اللّه اكبر اللّه اكبر شهدا عليها بزور ثمّ نادى في الغلمان إنّ القاضيين شهدا على فلانة العابدة بزور______________________________ (1) الترب همزاد منه،. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 67 فاحضروا قتلها، فذهب الوزير إلى الملك مبادرا فأخبره الخبر فبعث الملك إلى القاضيين فأحضرهما ثم فرّق بينهما و فعل كما فعل دانيال بالغلامين، فاختلفا كما اختلفا فنادى في النّاس و أمر بقتلهما.و منها ما رواه الشّارح البحراني و هو أنّ عمر أمر أن يؤتى بامرأة لحال اقتضت ذلك و كانت حاملا فانزعجت من هيبته فاجهزت «فاجهضت به خ» جنينا فجمع جمعا من الصّحابة و سألهم ما ذا يجب عليه، فقالوا: أنت مجتهد «مؤدب خ» و لا نرى أنّه يجب عليك شي ء، فراجع عليا عليه السّلام في ذلك و أعلمه بما قال بعض الصّحابة، فأنكر ذلك و قال: إن كان ذلك عن اجتهاد منهم فقد أخطئوا، و إن لم يكن عن اجتهاد فقد غشّوك، أرى عليك الغرّة «1»، فعندها قال: لا عشت لمعضلة لا تكون لها يا أبا الحسن.و رواه الشّارح المعتزلي بتغيير في متنه، إلى غير ذلك من موارد خطائه و خبطه و جهالته التي لو أردنا استقصائها لطالت، و كثيرا ما كان أمير المؤمنين عليه السّلام ينبّه على خطائه فيها و يبين له معضلات المسائل التي كان يعجز عنها، و قد روي أنّه قال في سبعين موضعا: لو لا عليّ لهلك عمر، و العجب أنّه مع اعترافه بذلك يدّعي التّقدّم عليه و مع جهله بكل ذلك يرى نفسه قابلة للخلافة و مستحقّة لها مع أنّ قابلية الخلافة و استحقاق الولاية لا يكون إلّا بالعلم بجميع الأحكام و الاحاطة بشرايع الاسلام، و لا يكون ذلك إلا بالهام إلهي و تعليم ربّاني و إرشاد نبويّ، و ذلك مختصّ بالأئمة و مخصوص بسراج الامة، إذ هم الذين اتّبعوا آثار النّبوة، و اقتبسوا أنوار الرّسالة، و عندهم معاقل العلم و أبواب الحكمة و ضياء الأمر و فصل ما بين النّاس، و هم المحدثون المفهمون المسدّدون المؤيّدون بروح القدس.كما يدلّ عليه ما رواه في البحار من كتاب بصائر الدّرجات باسناده عن جعيد الهمداني قال: سألت عليّ بن الحسين عليهما السّلام بأيّ حكم تحكمون؟ قال: نحكم بحكم آل داود «2» فان عيينا شيئا تلقّانا به روح القدس.و عن السّاباطي قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: بما تحكمون إذا حكمتم؟ فقال:______________________________ (1) يعنى عتق رقبة (2) اى نحكم لعلمنا و لا نسأل بينة كما كان داود احيانا يفعله، بحار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 68 بحكم اللّه و حكم داود، فإذا ورد علينا شي ء ليس عندنا تلقّانا به روح القدس. و عن عبد العزيز عن أبيه قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام؛ جعلت فداك إنّ النّاس يزعمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وجّه عليّا عليه السّلام إلى اليمن ليقضى بينهم، فقال عليّ عليه السّلام فما اورد اللّه علىّ قضية إلّا حكمت بحكم اللّه و حكم رسوله، فقال عليه السّلام: صدقوا، قلت: و كيف ذلك و لم يكن انزل القرآن كلّه و قد كان رسول اللّه غايبا عنه؟ فقال: تلقّاه به روح القدس هذا.و قد ظهر ممّا ذكرنا كله أنّ الحكم الصّواب و فصل الخطاب مختصّ بالمعصومين من آل الرّسول سلام اللّه عليه و عليهم و أنّ أحكام عمر إنّما كانت عن هوى نفس و بدعة و ضلالة و جهالة، و لذلك كان يفتي كثيرا ثمّ يرجع عن فتياه و يعتذر، و ربّما كان يحكم بشي ء ثمّ ينقضه و يحكم بخلافه لقلّة المعرفة و كثرة الجهالة و اختلاف دواعي نفسه الأمارة التي تارة تحكم بذلك و اخرى بخلافه، هذا كلّه مضافا إلى قوّة إفراط القوة الغضبيّة فيه و خشونة الحوزة و غلظة الطبيعة (فصاحبها) أى صاحب تلك الحوزة و الطبيعة (كراكب) النّاقة (الصّعبة) الغير المنقادة (إن أشنق لها خرم و إن أسلس لها تقحّم) قال الرّضيّ (ره) بعد تمام الخطبة: يريد عليه السّلام أنّه إذا شدّد عليها في جذب الزّمام و هي تنازعه رأسها خرم أنفها، و إن أرخى لها شيئا مع صعوبتها تقحّمت به فلم يملكها.أقول: و قد أرخى زمامها و لم يمسكها فرمت به في أودية الضّلالة و تقحّمت به في ورطات الهلاكة فلم يمكنه التخلّص منها و الخروج عنها، و على هذا المعنى فالمراد بصاحب الحوزة هو عمر و هذا أظهر و قد ذكروا في المقام وجوها اخر.منها أنّ الضّمير فى صاحبها يعود إلى كناية الحوزة المكنّى بها عن الخليفة أو اخلاقه، و المراد بصاحبها من يصاحبها كالمستشار و غيره، و المعنى أنّ المصاحب للرّجل المنعوت حاله في صعوبة الحال كراكب النّاقة الصّعبة فلو تسرع إلى إنكار القبايح من أعماله أدّى إلى الشقاق بينهما و فساد الحال، و لو سكت و خلاه و ما يصنع أدّى إلى خسران المآل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 69 و منها أنّ الضّمير راجع إلى الخلافة أو إلى الحوزة، و المراد بصاحبها نفسه عليه السّلام، و المعنى أنّ قيامي في طلب الأمر يوجب مقاتلة ذلك الرّجل و فساد أمر الخلافة رأسا و تفرق نظام المسلمين، و سكوتي عنه يورث التّقحم في موارد الذّلّ و الصّغار.و منها أن الضّمير راجع إلى الخلافة و صاحبها من تولى أمرها مراعيا للحقّ و ما يجب عليه، و المعنى أن المتولي لأمر الخلافة إن أفرط في إحقاق الحقّ و زجر النّاس عمّا يريدونه بأهوائهم أوجب ذلك نفار طباعهم و تفرّقهم عنه، لشدة الميل إلى الباطل، و إن فرّط في المحافظة على شرايطها ألقاه التّفريط في موارد الهلكة و ضعف هذا الوجه و بعده واضح هذا.و لما ذكر عليه السّلام أوصاف الرّجل الذميمة و أخلاقه الخبيثة الخسيسة أشار إلى شدّة ابتلاء النّاس في أيّام خلافته بقوله: (فمني النّاس) أي ابتلوا (لعمر اللّه بخبط) أى بالسير على غير معرفة و في غير جادّة (و شماس) و نفار (و تلوّن) مزاج (و اعتراض) أى بالسّير على غير خط مستقيم كأنّه يسير عرضا، قال الشّارح المعتزلي:و إنّما يفعل ذلك البعير الجامح الخابط و بعير عرضي يعترض في سيره لأنّه لم يتمّ رياضته و في فلان عرضية أى عجز فيه و صعوبة، و قال البحراني في شرح تلك الجملة: إنّها إشارة إلى ما ابتلوا به من اضطراب الرّجل و حركاته التي كان ينقمها عليه، استعارة بالكناية فكنّى بالخبط عنها و بالشّماس عن جفاوة طباعه و خشونتها، و بالتّلوّن و الاعتراض عن انتقاله من حالة إلى اخرى في أخلاقه، و هي استعارات وجه المشابهة فيها أنّ خبط البعير، و شماس الفرس و اعتراضها في الطريق حركات غير منظومة، فأشبهها ما لم يكن منظوما من حركات الرّجل التي ابتلي النّاس بها.أقول: و على ذلك فالأربعة أوصاف للرّجل و المقصود كما ذكره الاشارة إلى ابتلاء النّاس في خلافته بالقضايا الباطلة لجهله و استبداده برأيه مع تسرعه إلى الحكم مع ايذائهم بحدته و بالخشونة في الأقوال و الأفعال الموجبة لنفارهم عنه، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 70 و بالنّفار عن النّاس كالفرس الشّموس و التلوّن في الآراء و الأحكام لعدم ابتنائها على أساس قويّ، و بالخروج عن الشرع السّواء و الجادة المستقيمة أو بالحمل على الأمور الصعبة و التكاليف الشاقّة هذا.و يحتمل كونها صفات للنّاس، فانّ خروج الوالي عن الجادّة يستلزم خروج النّاس احيانا و كذا تلوّنه و اعتراضه يوجب تلوّن الرّعية و اعتراضهم على بعض الوجوه و خشونته يستلزم نفارهم و هو ظاهر.ثم إنّه عليه السّلام أردف ذلك كلّه بتكرير ذكر صبره على ما صبر عليه مع الثاني كما صبر مع الأوّل و قال: (فصبرت على طول المدّة) أى طول مدّة تخلّف الأمر عنه عليه السّلام (و شدّة المحنة) أى شدّة الابتلاء بسبب فوات حقّه و ما يستتبع ذلك من اختلال قواعد الدّين و انهدام أركان اليقين.الترجمة:تا آنكه گذشت اوّل يعنى ابو بكر براه خود كه طريق جهنم است، پس دفع كرد و واگذاشت خلافت را بسوى پسر خطاب بعد از خود، بعد از آن مثل زد أمير المؤمنين عليه السّلام بقول أعشى كه در مفاخره علقمه و عامر گفته و عامر را مدح و علقمه را هجو نموده. و معنى بيت اين است كه چقدر دور است ميان دو روز من روزى كه بر كوهان و پالان شتر سوار و برنج و تعب سفر گرفتار، و روز حيان برادر جابر كه نديم وى بودم و بناز و نعمت مى گذرانيدم، و يا اين كه بعيد است ميان روز من كه بر پشت ناقه سوار و روز حيان كه راحت از مشقت سفر و فارغ از ملال و كدورات.و مقصود امام عليه السّلام از تمثيل باين بيت بنا بر اين معنى اظهار بعد است ميان حال خود كه گرفتار محنت بوده و قرين مشقت و ميان حال قومى كه بمقاصد خودشان واصل و در سعة و رفاهيت محفوظ؛ و بنا بر معنى اوّل اظهار مباعدت و دوريست ميان دو روز خود يكى بعد از وفات حضرت رسالت مآب صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه از حق خود مغصوب و در خانه خود معتزل و بصحبت اشرار گرفتار و بفتن و محن مبتلا، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 71 و روز دويم زمان حضور آن حضرت صلوات اللّه عليه كه در خدمت او كسب فيوضات ظاهرية و كمالات معنويه مى كردند.و بهر تقدير امام عليه السّلام بعد از مثل زدن فرمود، پس بسا تعجب وقتى كه أبو بكر طلب اقاله و فسخ نمود خلافت را در حال حيات خود هنگامى كه عقد كرد آن را بجهة ديگرى كه آن عمر است تا آنكه بوده باشد او را بعد از مردن او بخداوند قسم هر آينه سخت شد گرفتن أبو بكر و عمر هر يكى يك نصف خلافت را يا اين كه گرفتن ايشان جانب هر دو پستان آن را، و اين كنايه است از اشتراك ايشان در قسمت منفعت و فوايد خلافت همچنان كه دو نفر دوشنده دو پستان شتر بعد از دوشيدن نفع آنرا تقسيم مى نمايند.پس گردانيد ابو بكر خلافت را در طبيعتى زبر و خشن كه غليظ بود جراحتى كه حاصل بود از آن طبيعت و درشت بود مسّ آن و بسيار بود بسر در آمدن او در احكام شرعيه و مسائل دينيه و عذرخواهى او از عثرات خود، پس صاحب آن طبيعت با خشونت مثل سوار ناقه سركش است اگر سر آن ناقه را با افسار و خرام نگه بدارد بينى خود را پاره مى نمايد، و اگر رها كند و بحال خود فروگذارد واقع مى شود در مهالك و معاطب، پس مبتلا شدند مردم قسم ببقاى خدا بانداختن خود در غير طريق قويم و برميدن از صراط مستقيم و بتلوّن مزاج و بسير نمودن در عرض طريق، پس صبر نمودم مرتبه دويم بر درازى روزگار اعتزال، و سختى اندوه و ملال. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 65 فرمان ابو بكر در مورد خلافت عمر بن خطاب: كنيه معروف عمر ابو حفص و لقبش فاروق است. پدرش خطاب بن نفيل بن عبد العزى بن رياح بن عبد الله بن قرط بن رزاح بن عدى بن كعب بن لوى بن غالب است و مادرش حنتمة دختر هاشم بن مغيرة بن عبد الله بن عمر بن مخزوم است. چون ابو بكر، محتضر شد به دبير و نويسنده گفت بنويس: اين وصيت و سفارش عبد الله بن عثمان است كه در پايان اقامت خويش در دنيا و آغاز ورود خود به آخرت و در ساعتى كه در آن شخص تبهكار نيكى مى كند و شخص كافر هم به ناچار تسليم مى شود. در اين هنگام ابو بكر مدهوش شد و نويسنده نام عمر بن خطاب را در آن نوشت. ابو بكر به هوش آمد و به نويسنده گفت: آنچه نوشته اى بخوان. او آنرا خواند و نام عمر را به زبان آورد. ابو بكر گفت: از كجا براى تو معلوم شد كه بايد نام عمر را بنويسى گفت: مى دانستم كه از او در نمى گذرى. ابو بكر گفت نيكو كردى و سپس به او گفت: اين نامه را تمام كن. نويسنده گفت: چه چيزى بنويسم گفت: بنويس ابو بكر اين وصيت را در حالى كه رأى و انديشه خود را به كار گرفته املاء مى كند و او چنين ديد كه سرانجام اين كار خلافت اصلاح و روبراه نمى شود مگر به همانگونه كه آغاز آن اصلاح شد و كار خلافت را كسى نمى تواند بر دوش كشد مگر آنكه از همه اعراب برتر و خود دارتر باشد، به هنگام سختى از همگان سخت كوش تر و به هنگام نرمى از همگان نرم تر و به انديشه خردمندان داناتر باشد. به چيزى كه براى او بى معنى است مشغول و سرگرم نشود و در مورد چيزى كه هنوز به او نرسيده اندوهگين نگردد و از آموختن علم، آزرم نكند و برابر امور آنى و ناگهانى سرگردان نشود. بر همه كارها توانا باشد، از حد هيچ چيز نه تجاوز كند و نه قصور، و مراقب آنچه ممكن است پيش آيد باشد و از آن حذر كند. چون ابو بكر از نوشتن اين نامه آسوده شد، گروهى از صحابه، از جمله طلحه پيش او آمدند. طلحه گفت: اى ابو بكر فردا پاسخ خداى خود را چه مى دهى و حال آنكه مردى سختگير و تندخو را بر ما حاكم ساختى كه جانها از او پراكنده و دلها رميده مى شود ابو بكر كه دراز كشيده بود گفت مرا تكيه دهيد و چون او را تكيه دادند و نشاندند به طلحه گفت: آيا مرا از سؤال كردن خداوند بيم مى دهى چون فردا خداوند در اين باره از من بپرسد، خواهم گفت: بهترين بنده ات را بر ايشان گماشتم. و گفته شده است زيرك ترين مردم از لحاظ گزينش افراد اين سه تن هستند: نخست عزيز مصر در اين سخن خود كه به همسرش درباره يوسف (ع) گفت: «و آن كس كه او را خريده بود به زن خويش گفت او را گرامى بدار، شايد بهره يى به ما رساند يا او را به فرزندى بر گيريم.» دوم. دختر شعيب (ع) كه در مورد موسى (ع) به پدر خويش چنين گفت: «اى پدر او را مزدور و اجير بگير كه نيرومند و امين است»، و سوم ابو بكر در مورد انتخاب عمر به جانشينى. بسيارى از مردم روايت كرده اند كه چون مرگ ابو بكر فرا رسيد، عبد الرحمان بن عوف را فرا خواند و گفت: نظر خودت را درباره عمر به من بگو. گفت: او بهتر از آن است كه تو مى پندارى، ولى در او نوعى تندى و درشت خويى است. ابو بكر گفت: اين بدان سبب است كه در من نرمى و ملايمت مى بيند و چون خلافت به او رسد بسيارى از اين تندى خود را رها خواهد كرد. من او را آزموده و مواظب بوده ام. هر گاه من بر كسى خشم مى گيرم، او به من پيشنهاد مى كند از او راضى شوم و هر گاه نسبت به كسى بى مورد نرمى و مدارا مى كنم، مرا به شدت و تندى بر او وا مى دارد. ابو بكر سپس عثمان را فرا خواند و گفت: عقيده ات را درباره عمر بگو. گفت: باطن او از ظاهرش بهتر است و ميان ما كسى چون او نيست. ابو بكر به آن دو گفت: از آنچه به شما گفتم سخنى مگوييد. و سپس به عثمان گفت: اگر عمر را انتخاب نمى كردم كس ديگرى جز ترا بر نمى گزيدم و براى تو بهتر است كه عهده دار كارى از امور مردم نباشى و دوست مى داشتم كه من هم از امور شما بر كنار بودم و در زمره كسانى از شما بودم كه در گذشته اند. و طلحة بن عبيد الله پيش ابو بكر آمد و گفت: اى خليفه رسول خدا به من خبر رسيده است كه عمر را به خلافت بر مردم برگزيده اى و مى بينى اينك كه تو با او هستى مردم از او چه مى بينند و چگونه خواهد بود وقتى كه تنها بماند و تو فردا با خداى خود ملاقات خواهى كرد و از تو درباره رعيت تو خواهد پرسيد. ابو بكر گفت مرا بنشانيد، سپس به طلحه گفت: مرا از سوال كردن خداوند بيم مى دهى چون خداى خود را ديدار كنم و در اين باره بپرسد خواهم گفت: بهترين خلق ترا بر ايشان خليفه ساختم. طلحه گفت: اى خليفه رسول خدا آيا عمر بهترين مردم است خشم ابو بكر بيشتر شد و گفت: آرى، به خدا سوگند او بهترين و تو بدترين مردمى. به خدا سوگند اگر ترا خليفه مى ساختم گردن فرازى مى كردى خود را بيش از اندازه بزرگ و رفيع مى پنداشتى تا آنكه خداوند آنرا پست و زبون فرمايد. چشم خود را ماليده و مى خواهى مرا در دين خودم مفتون سازى و رأى و تصميم مرا سست سازى برخيز كه خداوند پاهايت را استوار ندارد به خدا سوگند اگر به اندازه دوشيدن يك ماده شتر زنده بمانم و به من خبر برسد كه چشم به خلافت دوخته اى يا از عمر به بدى ياد مى كنى، ترا به شوره زارهاى ناحيه قنه تبعيد خواهم كرد، همانجا كه بوديد، و هرگز سيراب نخواهيد شد و هر چه در جستجوى علفزار باشد سير نخواهيد شد و به همان راضى و خرسند باشيد طلحه برخاست و رفت. و ابو بكر هنگامى كه در حال احتضار بود، عثمان را فرا خواند و به او دستور داد عهد نامه يى بنويسد و گفت چنين بنويس: «بسم الله الرحمن الرحيم. اين عهد و وصيتى است كه عبد الله بن عثمان براى مسلمانان مى نويسد. اما بعد،» در اين هنگام ابو بكر از هوش رفت و عثمان خودش نوشت: «همانا عمر بن خطاب را بر شما خليفه ساختم.» ابو بكر به هوش آمد و به عثمان گفت: آنچه نوشتى بخوان و چون عثمان آنرا خواند، ابو بكر تكبير گفت و شاد شد و گفت: خيال مى كنم ترسيدى اگر در اين بى هوشى مى مردم، مردم اختلاف مى كردند. گفت: آرى. ابو بكر گفت: خداوند از سوى اسلام و مسلمانان به تو پاداش دهاد. سپس آن وصيت را تمام كرد و دستور داد براى مردم خوانده شود و خوانده شد. سپس به عمر سفارش و وصيت كرد و چنين گفت: همانا خداوند را در شب حقى است كه انجام آنرا در روز نمى پذيرد و در روز حقى است كه انجام آنرا در شب نمى پذيرد و همانا تا كار واجب انجام نشود هيچ كار مستحبى پذيرفته نمى شود و همانا ترازوى عمل كسى كه از حق پيروى كند پر بار و سنگين خواهد بود كه انجام حق سنگين است و آن كس كه از باطل پيروى كند ترازويش سبك و بى ارزش است كه انجام باطل، خود سبك و بى مقدار است و همانا آيات نعمت و راحتى همراه با آيات سختى و نقمت نازل شده است تا مومن آرزوى ياوه نداشته باشد و در آنچه براى او بر عهده خداوند نيست طمع و رغبت نكند و نيز چندان نااميد نشود كه با دست خويش خود را به دوزخ در اندازد. اين سفارش مرا نيكو حفظ كن و هيچ از نظر-  پوشيده اى براى تو محبوب تر از مرگ نباشد كه آنرا نمى توانى از پاى در آورى. آنگاه ابو بكر در گذشت. ابو بكر در همان روز كه درگذشت پس از آنكه عمر را به جانشينى خود گماشت او را فرا خواند و گفت: خيال مى كنم و اميدوارم كه همين امروز بميرم، نبايد امروز را به شب برسانى مگر اينكه مردم را همراه مثنى بن حارثه به جهاد گسيل دارى و اگر اين كار را تا شب به تأخير انداختى، شب را به صبح نرسانى مگر آنكه مردم را همراه او روانه كنى، و نبايد هيچ سوگ و مصيبتى شما را از انجام فرايض دينى باز دارد و ديدى كه من هنگام رحلت پيامبر (ص) چگونه رفتار كردم. ابو بكر شب سه شنبه، هشت شب باقى مانده از جمادى الاخره سال سيزدهم هجرت درگذشت. پاره يى از اخبار عمر بن خطاب: عمر بن خطاب، مردى سخت خشن و داراى هيبتى بزرگ و سياستى سخت بود. از هيچكس پروا نداشت و هيچ شريف و غير شريفى را رعايت نمى كرد. بزرگان صحابه از ديدار و روياروى شدن با او پرهيز مى كردند. ابو سفيان بن حرب در مجلس عمر نشسته بود، زياد پسر سميه و گروه بسيارى از صحابه هم حاضر بودند. در آن مجلس زياد بن سميه كه در آن هنگام نوجوانى بود، سخن گفت و بسيار خوب از عهده بر آمد. على عليه السلام كه در آن مجلس حاضر و كنار ابو سفيان نشسته بود به ابو سفيان گفت: اين نوجوان چه نيكو سخن گفت، اگر قرشى مى بود، با چوبدستى خود تمام عرب را راه مى برد. ابو سفيان گفت: به خدا سوگند اگر پدرش را بشناسى خواهى دانست كه او از بهترين خويشاوندان تو است. على (ع) پرسيد: پدرش كيست گفت: به خدا سوگند من او را در رحم مادرش نهاده ام. على (ع) فرمود: چه چيزى ترا از اينكه او را به خود ملحق سازى باز مى دارد گفت: از اين مهتر كه اينجا نشسته است بيم دارم كه پوستم را بدراند و چون ابن عباس سخن خود را پس از مرگ عمر در مورد عول آشكار ساخت و پيش از مرگ او آنرا آشكار نساخته بود به او گفتند: چرا اين سخن را هنگامى كه عمر زنده بود نگفتى گفت: از او بيم داشتم كه مردى مخوف بود. عمر زن باردارى را احضار كرد تا از او در موردى سؤال كند. آن زن از بيم، كودك خويش را سقط كرد. هنوز آن چنين زنده نشده بود. عمر در اين باره از بزرگان صحابه استفتاء كرد كه آيا پرداخت ديه بر او هست يا نيست. گفتند: بر تو چيزى نيست كه تو مؤدب هستى. على (ع) فرمود: اگر اين اشخاص، رعايت حال ترا كرده اند، نسبت به تو خيانت ورزيده اند و اگر اين پاسخ نتيجه رأى و كوشش ايشان است، اشتباه كرده اند و بر عهده تو است كه برده اى آزاد كنى. عمر و صحابه از عقيده خود به عقيده على (ع) برگشتند. عمر است كه توانست بيعت ابو بكر را استوار كند و مخالفان را فرو كوبد. شمشير زبير را كه آنرا برهنه بيرون كشيد، در هم شكست و بر سينه مقداد كوفت و در سقيفه بنى ساعده سعد بن عباده را لگد كوب كرد و گفت سعد را بكشيد كه خدايش بكشد و هموست كه بينى حباب بن منذر را در هم كوفت. حباب روز سقيفه گفته بود: من فولاد آب ديده ام كه از انديشه ام بهره گرفته مى شود و خرما بن پر بار و ميوه انصارم. عمر كسانى از بنى هاشم را كه به خانه فاطمه (ع) پناه برده بودند بيم داد و از آن خانه بيرون كشيد و اگر عمر نبود براى ابو بكر خلافتى صورت نمى گرفت و پايدار نمى ماند. عمر است كه كارگزاران و حاكمان را سياست كرد و به روزگار خلافت خود، اموال ايشان را گرفت و اين از بهترين سياستها بود. زبير بن بكار چنين روايت مى كند كه چون عمر، عمرو بن عاص را بر حكومت مصر گماشت پس از چندى آگاه شد كه براى او اموال بسيارى از صامت و ناطق جمع شده است. براى او نوشت: براى من چنين آشكار شده كه اموالى براى تو فراهم شده است كه از مقررى و روزى تو نيست و پيش از آنكه من ترا به كار گزارى بگمارم مالى نداشتى. اين اموال از كجا براى تو فراهم شده است و به خدا سوگند اگر اندوهى در راه خدا جز اندوه كسانى كه در اموال خدا خيانت ورزيده اند براى من نباشد، باز اندوه من بسيار خواهد شد و كار من پراكنده خواهد گشت. و اينجا گروهى از مهاجرين نخستين هستند كه از تو بهترند، ولى من ترا بر اين كار گماشتم به اميد آنكه بى نياز شوى. اكنون براى من بنويس اين اموال از كجا براى تو فراهم شده است و در اين مورد شتاب كن. عمرو عاص براى او چنين نوشت: اما بعد، اى امير المومنين منظورت را از نامه ات دانستم و اين اموالى كه براى من فراهم شده است، ما به سرزمينى آمده ايم كه بسيار ارزانى است و در آن بسيار جنگ و جهاد است و آنچه از غنايم جنگى به ما رسيد صرف فراهم ساختن چيزهايى كرديم كه خبرش به امير المومنين رسيده است و به خدا سوگند بر فرض كه خيانت نسبت به تو حلال مى بود من هرگز خيانتى نسبت به تو نمى كردم كه مرا امين خود قرار داده اى وانگهى ما را حسب و نسبى است كه چون به آن بنگريم ما را از خيانت به تو بى نياز مى گرداند و تذكر داده بودى كه در پيشگاه تو كسانى از مهاجرين نخستين قرار دارند كه بهتر از من هستند، اگر چنين است به خدا سوگند اى امير المومنين من بر در خانه تو نكوبيدم و براى تو قفلى نگشودم. عمر براى او نوشت: اما بعد، براى من نامه نگارى و سخن پردازى تو اهميت ندارد، ولى شما گروه اميران بر سرچشمه هاى اموال نشسته ايد و هيچ بهانه يى را فروگذار نكرده ايد و حال آنكه آتش مى خوريد و شتابان به سوى ننگ و عار مى رويد. اينك محمد بن مسلمه را پيش تو فرستادم، نيمى از اموال خود را تسليم او كن. چون محمد بن مسلمه به مصر رسيد عمرو عاص براى او طعام فراهم كرد و او را دعوت كرد. محمد بن مسلمه از آن طعام نخورد و گفت: اين مقدمه شر است و حال آنكه اگر براى من طعامى را كه براى ميهمان مى آورند مى آوردى، از آن مى خوردم. طعام خود را از من دور كن و اموال خود را حاضر ساز. و عمرو اموالش را آورد و او نيمى از آن را برداشت و چون عمرو عاص، اين موضوع و كثرت اموالى را كه محمد برداشته بود ديد، گفت: خداوند روزگارى را كه من در آن كارگزار و عامل عمر شده ام لعنت كناد. به خدا سوگند، خودم عمر و پدرش را ديدم كه بر تن هر يك عبايى قطوانى بود كه از گودى زانو بلندتر نبود و بر گردن عمر پشته هيزم بود، در حالى كه همان هنگام عاص بن وائل [يعنى پدر عمرو] جامه هاى ديباى زربفت بر تن داشت. محمد بن مسلمه گفت: اى عمرو عاص آرام بگير و مواظب سخنان خود باش كه به خدا سوگند عمر بن خطاب از تو بهتر است. اما پدر تو و پدر او هر دو در آتشند. اگر اسلام نبود، تو نيز در چراگاه گوسپندان و بزها بودى كه اگر شير مى داشتند شاد بودى و اگر كم شير بودند غمگين. گفت: راست مى گويى و اين گفتار مرا پوشيده دار. گفت: چنين خواهم كرد. ربيع بن زياد حارثى مى گويد: از سوى ابو موسى اشعرى كارگزار بحرين بودم. عمر براى ابو موسى نوشت كه او و همه كارگزارانش كسى را به جاى خود بگمارند و همگى به مدينه و پيش عمر بروند. گويد چون به مدينه رسيديم من پيش يرفا حاجب و پرده دار عمر رفتم و گفتم: درمانده ام و راهنمايى مى خواهم. به من بگو امير المومنين كارگزاران خود را در چه هيأت و لباسى ببيند خوشتر مى دارد او مرا به پوشيدن لباس خشن راهنمايى كرد. من دو كفش پاشنه خوابيده، كه روى هم خم شده بود، بر پاى كردم و جبه يى پشمينه پوشيدم و عمامه خود را بر سرم نامرتب ساختم و همگى پيش عمر رفتيم و برابرش ايستاديم. او چشم بر ما انداخت و چشمش بر كسى جز من قرار نگرفت، مرا فرا خواند و پرسيد: تو كيستى گفتم: ربيع بن زياد حارثى. پرسيد: كارگزار چه منطقه اى گفتم: كارگزار بحرينم. پرسيد: مقررى تو چقدر است گفتم: هزار درهم. گفت: مبلغ بسيارى است، با آن چه كار مى كنى گفتم: بخشى هزينه روزى خود من است و بخشى را به برخى از نزديكان خويش مى دهم و هر چه از ايشان افزون آيد، بر فقراى مسلمانان مى پردازم. گفت: عيبى ندارد. به جاى خودت در صف برگرد. به جاى خود برگشتم. دوباره به ما با دقت نگريست باز هم چشمش بر من قرار گرفت و دوباره مرا فرا خواند و گفت: چند سال دارى گفتم: چهل و پنج سال. گفت: هنگامى است كه بايد محكم و استوار باشى. آنگاه دستور داد غذا آوردند. اصحاب و همراهان من هم همگى تازه به دولت رسيده و از زندگى مرفه برخوردار بودند، ولى من خود را در نظر عمر گرسنه نشان دادم نان خشكى آوردند و پاره هايى از گوشت به استخوان چسبيده شتر. همراهان من نپسنديدند و آنرا خوش نداشتند، ولى من شروع به خوردن كردم و با اشتها مى خوردم و به عمر زير چشمى مى نگريستم و او هم از ميان همه به من نظر دوخته بود. سخنى از دهانم بيرون آمد كه پس از آن آرزو كردم اى كاش در زمين فرو مى شدم. آن سخن اين بود كه گفتم: اى امير المؤمنين مردم نيازمند به صحت و سلامت تو هستند، اى كاش خوراكى نرم تر و بهتر از اين براى خود فراهم سازى. نخست تندى كرد و سپس گفت: چه گفتى گفتم: اى امير المومنين مناسب است دقت كنى كه آرد بيخته يك روز پيش از مصرف براى شما پخته شود و گوشت را اينگونه نپزند و نان ملايم و گوشت تازه ترى بياورند. خشونت او تسكين يافت و گفت: آيا آنجا (بحرين) رفته اى گفتم: آرى. سپس گفت: اى ربيع اگر ما بخواهيم مى توانيم اين ظرفها را آكنده از گوشتهاى تازه آب پز و بريان و آرد سپيد بيخته شده و انواع خورش كنيم، ولى مى بينم خداوند ضمن بر شمردن گناهان قومى، شهوتهاى آنان را بر شمرده و خطاب به ايشان فرموده است: «شما لذتها و خوشيهاى خود را در زندگى دنياى خود برديد». آنگاه عمر به ابو موسى اشعرى دستور داد مرا در كار خودم باقى بدارد و ديگران را عوض كند. عمر پس از اينكه گروهى مسلمان شدند، اسلام آورد. چگونگى مسلمان شدنش بدينگونه بود كه خواهرش و شوهر او پوشيده از عمر مسلمان شدند. خباب بن ارت هم پوشيده به خانه آنان مى آمد و احكام دينى را به خواهر عمر و شوهرش مى آموخت. يكى از سخن چينان اين خبر را به عمر داد و او به خانه خواهرش آمد. خباب از عمر گريخت و خود را در پستوى خانه مخفى كرد. عمر پرسيد: اين هياهو چه بود كه در خانه شما شنيده مى شد خواهرش گفت: چيزى نبود، خودمان با يكديگر سخن مى گفتيم. عمر گفت: چنين مى بينيم كه شما از دين خود برگشته ايد. شوهر خواهرش گفت: فكر نمى كنى كه بر حق باشد؟ عمر بر جست و او را زير لگد گرفت. خواهرش آمد كه او را كنار زند، عمر بر او چنان سيلى زد كه چهره اش خونين شد. عمر سپس پشيمان شد و نرم گرديد و خاموش در گوشه يى نشست. در اين هنگام خباب بن ارت بيرون آمد و گفت: اى عمر بر تو مژده باد كه اميدوارم دعايى كه ديشب پيامبر مى فرمود در مورد تو بر آورده شود و پيامبر ديشب مرتب و پيوسته دعا مى كرد و عرضه مى داشت: «پروردگارا اسلام را با مسلمان شدن عمر بن خطاب يا عمرو بن هشام عزت و قوت بخش.» گويد: عمر همچنان كه شمشير بر دوش داشت به سوى خانه يى كه كنار كوه صفا بود و پيامبر در آن ساكن بودند حركت كرد. حمزه و طلحه و تنى چند از مسلمانان بر در خانه بودند. آن قوم همگى از عمر ترسيدند غير از حمزه كه گفت: عمر پيش ما آمده است اگر خداى براى او اراده خير فرموده باشد هدايتش خواهد فرمود و اگر چيزى جز اين اراده فرموده باشد كشتن او بر ما آسان است. در اين حال پيامبر (ص) داخل خانه بودند و بر ايشان وحى مى شد. گفتگوى ايشان را شنيد، بيرون آمد و خود را به عمر رساند. بندهاى جامه و حمايل شمشير او را به دست گرفت و فرمود: «اى عمر تو نمى خواهى بس كنى تا آنكه همان بدبختى و عذابى كه به وليد بن مغيره رسيد به تو برسد بار خدايا اين عمر است. پروردگارا اسلام را با مسلمانى عمر عزت بخش.» عمر گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله. روزى عمر در يكى از خيابانهاى مدينه مى گذشت. كسى او را صدا كرد و گفت: چنين مى بينم كه چون كارگزاران خود را بر كار مى گمارى فقط از ايشان عهد و پيمان مى گيرى و تصور مى كنى كه همين براى تو كافى و بسنده است، و حال آنكه هرگز چنين نيست و اگر از آنان مواظبت نكنى ترا به گناه آنان خواهند گرفت. عمر پرسيد: چه پيش آمده و موضوع چيست گفت: عياض بن غنم جامه نرم مى پوشد و خوراك تازه و پاكيزه مى خورد و چنين و چنان مى كند. عمر گفت: آيا سخن چينى مى كنى گفت: نه كه از عهده بر مى آيم. عمر به محمد بن مسلمه گفت: خويشتن را به عياض برسان و او را به هر حال كه ديدى پيش من آور. محمد بن مسلمه حركت كرد و خود را به حمص و بر در خانه عياض رساند و عياض در آن هنگام امير و كارگزار حمص بود. ناگاه ديد كه او دربان دارد. به او گفت: به عياض بگو بر در خانه ات مردى است كه مى خواهد ترا ببيند. دربان گفت: چه مى خواهى بگويى محمد گفت: برو به او همين كه مى گويم بگو. دربان با شگفتى اين موضوع را به عياض گفت. عياض دانست كارى پيش آمده است و خود بر در خانه آمد. ناگاه محمد بن مسلمه را ديد. او را وارد خانه كرد. او بر تن عياض جامه يى نرم و ردايى ملايم و لطيف ديد و گفت: امير المومنين به من فرمان داده است از تو جدا نشوم و به هر حال كه ترا ببينم پيش او برم. محمد او را پيش عمر آورد و به او خبر داد كه عياض را در زندگى مرفه و آسوده ديده است. عمر دستور داد براى او عباى مويين و چوبدستى آوردند و به او گفت اين گوسپندان را به چرا ببر و آنها را نيكو چرا بده و پسنديده چوپانى كن. عياض گفت: مرگ از اين كار بهتر و سبك تر است. عمر گفت: دروغ مى گويى، ترك آن كار و زندگى مرفه آسان تر از اين است. عياض گوسپندان را با چوبدستى خويش پيش راند و عباى خود را بر گردن خويش نهاده بود. چون اندكى رفت و دور شد عمر او را برگرداند و گفت: بر خود مى بينى كه اگر ترا بر سر كارت برگردانم كار خير و پسنديده انجام دهى گفت: به خدا سوگند، اى امير المومنين آرى چنان خواهم بود و پس از آن خبرى كه آنرا ناخوش داشته باشى از من به تو نخواهد رسيد. عمر او را به كار خود برگرداند و پس از آن چيزى كه ناخوش داشته باشد از او سر نزد و به اطلاع عمر نرسيد. مردم پس از رحلت رسول خدا (ص) كنار درختى كه بيعت رضوان زير آن انجام گرفته بود مى آمدند و نماز مى گزاردند. عمر گفت: اى مردم چنين مى بينم كه به بت عزى برگشته ايد. همانا از امروز هر كس اين كار را انجام دهد او را با شمشير خواهم كشت، همچنان كه از دين برگشته را مى كشند، و سپس دستور داد آن را بريدند. چون پيامبر (ص) رحلت فرمود و خبر مرگ آن حضرت ميان مردم شايع شد، عمر ميان مردم مى گشت و مى گفت: او نمرده است، ولى از ما غيبتى كرده است همانگونه كه موسى از ميان قوم خود غيبت كرد و همانا بر خواهد گشت و دستها و پاهاى كسانى را كه مى پندارند مرده است خواهد بريد. عمر به هر كس مى گذشت، كه مى گفت پيامبر مرده است، او را تهديد مى كرد و مخبط مى شمرد تا آنكه ابو بكر آمد و گفت: اى مردم هر كس محمد را مى پرستيده است، همانا محمد (ص) در گذشته است و هر كس خداى محمد را مى پرستد، او زنده است و نخواهد مرد و سپس اين آيه را تلاوت كرد: «آيا اگر او بميرد يا كشته شود و به شهادت برسد باز به دين جاهلى خود رجوع خواهيد كرد» مى گويند: به خدا سوگند گويى مردم اين آيه را تا هنگامى كه ابو بكر خواند نشنيده بودند. عمر مى گويد: همينكه شنيدم ابو بكر اين آيه را مى خواند به سمت زمين خم شدم و دانستم كه پيامبر (ص) رحلت فرموده است. چون، خالد مالك بن نويره را كشت و با همسرش ازدواج كرد، ابو قتاده انصارى كه در قرارگاه خالد بود بر اسب خويش سوار شد و به ابو بكر پيوست و سوگند خورد كه هرگز در هيچ سريه و جنگى زير رايت خالد نرود و موضوع را براى ابو بكر نقل كرد. ابو بكر گفت: آرى، غنيمتهاى جنگى اعراب را شيفته و به فتنه در انداخته است و خالد آنچه را من فرمان دادم رها كرده است. عمر به ابو بكر گفت: بر عهده تو است كه خالد را در قبال خون مالك بن نويره بكشى. ابو بكر سكوت كرد، سپس خالد در حالى كه بر جامه هايش هنوز زنگ آهن و زرهش بود و بر عمامه او سه تير با پر باقى مانده بود وارد مسجد شد. همينكه عمر او را ديد گفت: اى دشمن خدا خود نمايى و ريا مى كنى بر مردى از مسلمانان حمله مى برى و او را مى كشى و با همسرش ازدواج مى كنى همانا به خدا سوگند اگر بر تو دست يابم ترا سنگسار خواهم كرد و دست يازيد و آن تيرها را از عمامه او برداشت و شكست. خالد ساكت بود و پاسخى به او نمى داد كه مى پنداشت گفتار و رفتار عمر به فرمان و رأى ابو بكر است. هنگامى كه خالد پيش ابو بكر رفت و داستان را به او گفت، ابو بكر سخن او را تصديق كرد و عذرش را پذيرفت. عمر همچنان ابو بكر را بر ضد خالد تحريك مى كرد و به او پيشنهاد مى داد كه خالد را قصاص كند و در قبال خون مالك بكشد. ابو بكر گفت: اى عمر آرام بگير و بس كن. او نخستين كس نيست كه خطا كرده است. زبان از او بردار و سپس خونبهاى مالك را از بيت المال مسلمانان پرداخت كرد. هنگامى كه خالد با مردم يمامه صلح كرد و ميان خود و ايشان صلحنامه نوشت و با دختر مجاعة بن مراره حنفى سالار ايشان ازدواج كرد، نامه يى از ابو بكر براى او رسيد كه در آن نوشته بود: اى پسر مادر خالد تو بسيار آسوده و بى خيالى، آنچنان كه هنوز خون مسلمانان بر گرد حجره ات خشك نشده است همسر تازه براى خود مى گزينى، و سخنان درشت ديگر هم نوشته بود. خالد گفت: نوشتن اين نامه از كارهاى ابو بكر نيست، اين كار آن مرد تند خوى چپ دست است. و منظورش عمر بود. عمر خالد را از حكومت حمص در سال هفدهم هجرت عزل كرد و او را در حضور مردم بر پا داشت و عمامه اش را بر دست و پايش بست و دستار را از سرش برداشت و گفت: به من بگو اين اموال براى تو از كجا فراهم شده است و اين سؤال عمر از آنجا سرچشمه گرفته بود كه خالد بن وليد به اشعث بن قيس ده هزار درهم پاداش داده بود. خالد گفت: ثروت و اموال من از انفال و سهم من از غنايم فراهم شده است. عمر گفت: به خدا سوگند چنين نيست و از اين پس هرگز نبايد از كارگزاران من باشى. و نيمى از اموال او را مصادره كرد و به شهرها هم نوشت كه خالد را عزل كرده است و چنين وانمود كرد كه مردم شيفته خالد شده اند و بيم دارم كه فقط به كارهاى او توكل كنند و دوست دارم بدانند كه اين خداوند است كه كارهاى مسلمانان را رو به راه و چاره سازى مى فرمايد. چون هرمزان اسير شد او را از شوشتر به مدينه آوردند و گروهى از بزرگان مسلمانان همچون احنف بن قيس و انس بن مالك همراه هرمزان بودند. او را با جامه هاى پادشاهى و تاجش وارد مدينه كردند. در آن حال عمر در گوشه مسجد خفته بود. آنان همانجا نشستند و منتظر بيدار شدن او ماندند. هرمزان پرسيد: پس عمر كجاست گفتند: همين شخص خوابيده عمر است. پرسيد: نگهبانان او كجايند گفتند: او را پرده دار و نگهبانى نيست. گفت: بنابراين گويى كه اين شخص پيامبر است. گفتند: نه، ولى او همچون پيامبران عمل مى كند. در اين هنگام عمر از خواب بيدار شد و گفت: اين هرمزان است گفتند: آرى. گفت: تا هنگامى كه چيزى از زيور و جامه هاى پادشاهى بر او هست با او سخن نمى گويم. آن جامه ها و زيورها را از تن او بيرون آوردند و جامه يى گشاد بر تنش پوشاندند و چون عمر خواست با هرمزان گفتگو كند، به ابو طلحه انصارى گفت با شمشير كشيده بالا سر او بايستد و او چنان كرد. آنگاه عمر به هرمزان گفت: دليل و عذر تو در شكستن صلح و پيمان چه بود هرمزان نخست صلح كرده بود و سپس صلح و پيمان را در هم شكسته بود. او به عمر گفت: بگويم گفت: آرى بگو. گفت: من سخت تشنه ام. نخست آبى به من بده تا سپس ترا از سبب آن آگاه كنم. براى او ظرف آبى آوردند و همينكه هرمزان آن را به دست گرفت شروع به لرزيدن كرد و دستش مى لرزيد. عمر گفت: ترا چه مى شود گفت: بيم آن دارم كه چون گردنم را براى آشاميدن آب دراز كنم در همان حال شمشيرت مرا بكشد. عمر گفت: تا اين آب را نياشامى بر تو باكى نيست. او ظرف آب را از دست خود رها كرد. عمر گفت: ترا چه مى شود و گفت: براى او دوباره آب بياوريد و او را تشنه مكشيد. هرمزان گفت: تو مرا امان داده اى. عمر گفت: دروغ مى گويى. هرمزان گفت: من دروغ نمى گويم. انس گفت: اى امير المومنين راست مى گويد. عمر گفت: اى انس واى بر تو آيا ممكن است من قاتل مجزأة بن-  ثور و براء بن مالك را امان دهم به خدا سوگند بايد براى من راهى پيدا كنى و گرنه ترا عقوبت خواهم كرد. انس گفت: اى امير المومنين تو گفتى تا اين آب را نياشامى بر تو باكى نيست. گروهى ديگر از مسلمانان هم سخن انس را تصديق كردند. عمر به هرمزان گفت: اى واى بر تو آيا با من خدعه و مكر مى كنى به خدا سوگند اگر مسلمان نشوى ترا خواهم كشت و در همين حال به ابو طلحه اشاره كرد هرمزان شهادتين گفت. عمر او را امان داد و در مدينه مقيم كرد. عمر از عمرو بن معدى كرب درباره سلاحهاى مختلف سؤال كرد و از او پرسيد: درباره نيزه چه مى گويى گفت: برادر تو است، گاهى هم خيانت مى كند. پرسيد: تير چگونه است گفت: فرستاده مرگ است كه گاه خطا مى كند و گاه به هدف مى خورد. پرسيد: درباره زره چه مى گويى گفت: براى سوار كار مايه سرگرمى و براى پياده مايه زحمت و با وجود اين همچون حصارى استوار است. گفت: سپر چگونه است گفت: ابزار حفظ و نگهبانى است و دايره پيروزى و شكست بر آن مى گردد. عمر پرسيد: درباره شمشير چه مى گويى گفت: آنجاست كه مادرت در خانه بدبختى و سوگ را مى كوبد. عمر گفت: مادر خودت چنين مى كند. گفت: باشد، مادر خودم آنرا مى كوبد. سوز و تب مرا براى تو از پاى در مى آورد. نخستين كسى را كه عمر با تازيانه خود در دوره حكومت خويش زده است، ام فروة دختر ابو قحافه است، و چنان بود كه چون ابو بكر درگذشت زنان بر او شيون كردند. خواهر ابو بكر يعنى همين ام فروة هم ميان ايشان بود. عمر آنان را چند بار از اين كار منع كرد و آنان همچنان به شيون ادامه دادند. در اين هنگام عمر از ميان ايشان ام فروة را بيرون كشيد و تازيانه خود را بلند كرد و زنان ترسيدند و پراكنده شدند. گفته مى شده است تازيانه عمر بيم انگيزتر از شمشير حجاج است و در خبر صحيح آمده است كه گروهى از زنان در محضر پيامبر (ص) بودند و درشت گويى مى كردند، همينكه عمر آمد از هيبت او گريختند. عمر به آنان گفت: اى دشمنان خويشتن از من بيم مى كنيد، ولى هيبت رسول خدا را نمى داريد گفتند: آرى، كه تو تندخوتر و خشن ترى. عمر مكرر در مورد حكمى چيزى مى گفت و سپس بر خلاف آن فتواى ديگرى مى داد. آن چنان كه در مورد ميراث پدر بزرگ، كه با برادران ميت در ميراث شريك باشند، احكام مختلف بسيارى صارد كرد و سپس از حكم كردن در مورد اين مسأله ترسيد و گفت: هر كس مى خواهد بر گردنه هاى جهنم برآيد، در مورد ميراث جد و احكام آن، به رأى خويش هر چه مى خواهد بگويد. يك بار گفت: به من خبر نرسد كه مهريه و كابين زنى بيشتر از مهريه و كابين همسران پيامبر (ص) باشد و در آن صورت افزونى آنرا از او باز خواهم ستد. زنى به او گفت: خداوند اين كار را در اختيار تو قرار نداده است، زيرا خداوند متعال چنين فرموده است: «اگر مال بسيارى مهريه او كرده ايد، البته نبايد چيزى از مهريه او باز گيريد. آيا به وسيله تهمت زدن به زن مهر او را مى گيريد و اين گناهى فاش و زشتى اين كار آشكار است.» عمر گفت: همه مردم حتى زنان صاحب خلخال و پاورنجن از عمر فقيه ترند. آيا تعجب نمى كنيد از امام و پيشوايى كه خطا مى كند و زنى كه مسأله را صحيح مى گويد او با امام شما در فضل مسابقه داد و برتر بود. روزى عمر در حالى كه تشنه بود از كنار جوانى از انصار گذشت و از او آب خواست. او آبى با عسل آميخت و آورد. عمر آنرا نياشاميد و گفت: خداوند متعال چنين مى فرمايد: «از خوشيها و خواسته هاى خود در زندگى دنيايى خويش بهره مند شديد.» آن جوان گفت: اى امير المومنين اين آيه در مورد تو و هيچيك از افراد اين قبيله نيست. آنچه پيش از اين در آن آيه آمده است بخوان كه مى فرمايد: «روزى كه كافران را بر آتش عرضه دارند...»، عمر گفت: همه مردم از عمر فقيه ترند. گفته شده است: عمر شبگردى مى كرد. شبى صداى زن و مردى را در خانه يى شنيد. شك كرد و از ديوار خانه بالا رفت. زن و مردى را ديد كه كوزه شرابى پيش آنان است. خطاب به مرد گفت: اى دشمن خدا تصور مى كنى خداوند ترا در حال معصيت از انظار پوشيده مى دارد مرد گفت: اى امير المومنين اگر من يك گناه كردم تو هم اكنون مرتكب سه گناه شدى. خداوند مى فرمايد: «تجسس مكنيد» و تو تجسس كردى و مى فرمايد: «به خانه ها از درهاى آن در آييد» و حال آنكه تو از ديوار بر آمدى و خداوند فرموده است: «و چون وارد خانه ها شديد سلام دهيد» و حال آنكه تو سلام ندادى. همچنين عمر گفته است: دو متعه در عهد رسول خدا حلال بود و من آن دو را حرام كرده ام و هر كس را كه مرتكب آن شود عقوبت مى كنم، متعه كردن زنان و متعه حج. گر چه ظاهر اين سخن بسيار زشت و منكر است، ولى در نظر ما آنرا تأويل و تفسيرى است كه فقهاى معتزلى در كتابهاى فقهى خود آنرا نقل كرده اند. در اخلاق و گفتار عمر نوعى بد زبانى، و خشونتى آشكار بوده است كه شنونده از آن چيزى مى فهميده و تصور مطلبى مى كرده است كه خودش چنان قصدى نداشته است و از جمله همين موارد كلمه يى است كه در بيمارى رسول خدا از دهان عمر بيرون آمد و پناه بر خدا كه اگر او اراده معنى ظاهرى آن كلمه را كرده باشد، بلكه آن كلمه را به عادت خشونت و بد زبانى خود گفته است و نتوانسته است خود را از گفتن آن كلمه نگهدارد و بهتر بود كه مى گفت پيامبر در حال احتضارند يا مى گفت شدت مرض بر ايشان چيره است و بسيار دور است كه معنى و اراده چيز ديگرى كرده باشد. نظير اين كلمه براى مردم عادى و فرومايه عرب بسيار است. سليمان بن عبد الله در قحط سالى شنيد مردى عرب چنين مى گويد: «اى پروردگار بندگان براى ما و براى تو چه چيزى پيش آمده است تو كه همواره ما را سيراب مى كردى اكنون براى تو چه پيش آمده است اى بى پدر بر ما باران فرو فرست» سليمان بن عبد الله گفت: آرى گواهى مى دهم كه خداوند را نه پدرى است و نه همسرى و نه فرزندى، و اين سخن او را به بهترين وجه تأويل كرده و از عهده آن بيرون آمده است. سخن عمر در صلح حديبيه را هم كه به پيامبر (ص) گفت: آيا تو براى ما نگفتى كه به زودى وارد مكه خواهيد شد و با الفاظ و كلمات زشتى آن را بر زبان آورد، آنچنان كه پيامبر (ص) از او پيش ابو بكر گله گزارى فرمودند، و ابو بكر به عمر گفت: از سخن پيامبر پيروى كن و ملازم ركاب ايشان باش كه به خدا سوگند او رسول خداوند است. عمر نسبت به جبلة بن ايهم چنان خشونتى كرد كه او را وادار به هجرت از مدينه و سپس هجرت از تمام سرزمين اسلام كرد و او از آيين اسلام برگشت و مسيحى شد و اين به مناسبت سيلى يى بود كه به جبله زده شده بود، هر چند جبله پس از اينكه مرتد شده بود با حسرت و پشيمانى چنين سروده است: «اشراف و بزرگان به جهت يك سيلى مسيحى شدند و حال آنكه اگر بر آن صبر كرده بودم زيانى نمى كردم. اى كاش مادر مرا نزاييده بود و اى كاش به همان سخنى كه عمر گفت برگشته بودم.»  
بخش ۳ : خلافت عثمان [منبع]

حَتَّى إِذَا مَضَى لِسَبِيلِهِ جَعَلَهَا فِي [سِتَّةٍ] جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ، فَيَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى! مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ، لَكِنِّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا، فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الْآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ، إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ [خَضْمَ] خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ إِلَى أَنِ انْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ.

الشُورى : مشورت كردن، در اينجا مقصود شوراى شش نفره اى است كه عمر آنها را معين كرد تا از ميان خود فردى را براى خلافت برگزيند. 
النَظائِر : جمع «نظير»، مانند مشابه. 
أسْفَفْتُ : نزديك شدم، اسف الطائر : پرنده نزديك زمين شد. 
صَغَى : متمايل شد. 
الضِغْن : كينه. 
مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ : و اغراض ديگرى كه از ذكر آن اكراه دارم. 
نَافِجاً حِضنَيهِ : (در حاليكه) پهلوهايش برجسته و برآمده بود، «حضن» : ما بين زير بغل و پهلو را مى گويند. 
النَثِيل : سرگين، مدفوع حيوانات. 
المُعْتَلَفَ : محل علف (در بدن حيوان). 
الخَضم : خوردن چيز تر و تازه، «خضمه»، مصدرى است كه براى بيان هيئت و چگونگى است. 
النِّبْتَة : گياه، «نبتة الرَّبيع» : گياه بهارى. 
انْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ : بافته اش واتابيده شد. 
اجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ : كردار او مرگش را تمام و حتمى ساخت. 
كَبَتْ بِهِ : با صورت بزمين افتاد. 
الْبِطْنَة : پرخورى. 
رَيب : شك و اضطراب 
نظائر : جمع نظير : مثل و مانند 
أسفَفتُ : پائين پريدم 
صَغى : كج شد 
ضِغن : كينه و حسد 
صِهر : خويشاوند ازدواجى 
هَن : چيز قبيح و نگفتنى 
نافِج : بلند كننده و پر كننده 
حِضن : پهلو، پائين تر از زير بغل 
نَثيل : كثافت و فضولات شكم 
مُعتلَف : محل علف، معده و روده 
يَخضَمون : با دهان پر مى خورند 
نبتة الربيع : سبزه و علف بهارى 
إنتكَث : باز و گشوده شد 
فَتل : چيز تابيده شده از مفتول است 
أجهز : زودرس نمود، مرگش را جلو انداخت 
كَبَت : برو انداخت 
بِطنَة : شكم پرستى، پرى شكم 
۴. شكوه از شوراى عمر:
تا آن كه روزگار عمر هم سپرى شد.(۱) سپس عمر خلافت را در گروهى از قرار داد كه پنداشت من همسنگ آنان مى باشم. پناه بر خدا از اين شورا، در كدام زمان در برابر شخص اوّلشان در خلافت مورد ترديد بودم، تا امروز با اعضاى شورا برابر شوم كه هم اكنون مرا همانند آنها پندارند و در صف آنها قرارم دهند ناچار باز هم كوتاه آمدم، و با آنان هماهنگ گرديدم. 
يكى از آنها با كينه اى كه از من داشت روى بر تافت،(۲) و ديگرى دامادش(۳) را بر حقيقت برترى داد و آن دو نفر ديگر كه زشت است آوردن نامشان.(۴)
۵. شكوه از خلافت عثمان: 
تا آن كه سومى به خلافت رسيد، دو پهلويش از پرخورى باد كرده، همواره بين آشپزخانه و دستشويى سرگردان بود، و خويشاوندان پدرى او از بنى اميّه به پاخاستند و همراه او بيت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر گرسنه اى كه بجان گياه بهارى بيفتد.(۵) عثمان آنقدر اسراف كرد كه ريسمان بافته او باز شد و أعمال او مردم را برانگيخت، و شكم بارگى او نابودش ساخت. __________________________________________________ (۱). ابا بكر در سال ۱۱ هجرى بخلافت رسيد و در جمادى الآخر سال ۱۳ هجرى درگذشت و عمر در سال ۱۳ هجرى به خلافت رسيد و در ذى الحجّة سال ۲۳ هجرى از دنيا رفت. (۲). سعد بن ابى وقاص كه يكى از شوراى شش نفره بود. (۳). عبد الرّحمن بن عوف، شوهر خواهر عثمان، كه حق «وتو» در شورا داشت. زيرا عمر دستور داد اگر اختلافى در شورا پديد آمد، ملاك، رأى داماد عثمان است، با اينكه طبق اعتراف دانشمندان اهل سنّت، عمر در دوران حكومت خود بارها اعتراف كرد كه: «لو لا على لهلك عمر» (اگر على نبود عمر هلاك مى ‏شد.) «الغدير، ج ۳، ص ۹۷» (۴). طلحه و زبير، كه از رذالت و پستى، بر امام شوريدند و جنگ جمل را به وجود آوردند. (۵). به پاورقى خطبه ۴۳ مراجعه شود. 
عمر هم راه خود را پيمود (و پيش از تهى كردن جامه) امر خلافت را در جماعتى قرار داد كه مرا هم يكى از آنها گمان نمود (چون ابو لؤلؤة شش ضربه كارد باو زد و دانست كه بر اثر آن زخمها خواهد مرد، براى تعيين خليفه مجلس شورايى معيّن كرد و آن زمانى بود كه رؤساى قوم نزد او جمع شده گفتند سزاوار است هر كه را تو باو راضى هستى خليفه و جانشين خود قرار دهى، در پاسخ گفت دوست نمى دارم مرده و زنده هيچيك از شما كه دور من گرد آمده ايد متحمّل امر خلافت شود، گفتند ما با تو مشورت مى كنيم آنچه صلاح ميدانى بگو، گفت هفت نفر را شايسته اين كار مى دانم و از رسول خدا شنيده ام كه آنان اهل بهشت هستند: اوّل سعد ابن زيد است، او با من خويشى دارد خارجش ميكنم و شش نفر ديگر سعد ابن ابى وقّاص و عبد الرّحمن ابن عوف و طلحة و زبير و عثمان و علىّ است. سعد بن ابى وقّاص براى خلافت مانعى ندارد مگر آنكه مردى است درشت طبع و بد خو، و عبد الرّحمن ابن عوف چون قارون اين امَّت است لايق نيست، و طلحة براى تكبّر و نخوتى كه دارد، و زبير براى بخل و خسّت، و عثمان براى اينكه دوست دارد خويشان و اقوام خود را، و علىّ عليه السّلام براى اينكه حريص در امر خلافت است سزاوار نيستند، پس از آن گفت صهيب سه روز با مردم نمازگزارد و شما اين شش نفر را در آن سه روز در خانه اى جمع كنيد تا يكى از خودشان را براى خلافت اختيار كنند، هر گاه پنج نفر متّفق شدند و يكى مخالفت كرد او را بكشيد، و اگر سه نفر اتّفاق كردند و سه نفر ديگر آنان را مخالفت نمودند آن سه نفرى كه عبد الرّحمن در ميان ايشان است اختيار كنيد و آن سه نفر را بكشيد. بعد از مرگ و دفن او براى تعيين خليفه جمع شدند، عبد الرّحمن گفت براى من و پسر عمويم سعد ابن ابى وقّاص ثلث اين امر است ما دو نفر خلافت را نمى خواهيم و مردى را كه بهترين شما باشد براى آن اختيار مى كنيم، پس رو كرد بسعد و گفت بيا ما مردى را تعيين كرده با او بيعت نماييم مردم هم باو بيعت خواهند نمود، سعد گفت اگر عثمان تو را متابعت كند من سوّم شما ميشوم و اگر مى خواهى عثمان را تعيين كنى من علىّ را دوست دارم. پس چون عبد الرّحمن از موافقت سعد مأيوس شد ابو طلحه را با پنجاه نفر از انصار برداشت و ايشان را وادار نمود بر تعيين خليفه و رو كرد بسوى علىّ عليه السّلام دست او را گرفته گفت با تو بيعت ميكنم باين نحو كه بكتاب خدا و سنّت رسول اكرم و طريقه دو خليفه سابق ابو بكر و عمر عمل كنى، حضرت فرمود قبول ميكنم باين نحو كه بكتاب خدا و سنّت رسول اللّه و باجتهاد و رأى خود رفتار نمايم، پس دست آن جناب را رها كرد و بعثمان رو آورد و دست او را گرفته آنچه را بعلىّ عليه السّلام گفته بود باو گفت، عثمان قبول كرد، پس عبد الرّحمن سه بار اين را بعلىّ و عثمان تكرار كرد و در هر مرتبه از هر يك همان جواب اوّل را شنيد، پس گفت اى عثمان خلافت براى تو است و با او بيعت نموده مردم هم بيعت كردند). 
پس بار خدايا از تو يارى مى طلبم براى شورايى كه تشكيل شد و مشورتى كه نمودند، چگونه مردم مرا با ابو بكر مساوى دانسته در باره من شكّ و ترديد نمودند تا جائى كه امروز با اين اشخاص (پنج نفر اهل شورى) همرديف شده ام و ليكن (باز هم صبر كرده در شورى حاضر شدم) در فراز و نشيب از آنها پيروى كردم (براى مصلحت در همه جا با آنان موافقت نمودم).
پس مردى از آنها از حسد و كينه اى كه داشت دست از حقّ شسته براه باطل قدم نهاد (مراد سعد ابن ابى وقّاص است كه حتّى پس از قتل عثمان هم به آن حضرت بيعت ننمود) و مرد ديگرى براى دامادى و خويشى خود با عثمان از من اعراض كرد (مراد عبد الرّحمن ابن عوف است كه شوهر خواهر مادرى عثمان بود) و همچنين دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از رذالت و پستى) موهن و زشت است نام ايشان برده شود. 
تا اينكه (پس از مرگ عمر، در شورى كه بدستور او تشكيل يافت) سوّمِ قوم (عثمان) برخاست (و مقام خلافت را به ناحقّ اشغال نمود) در حالتى كه باد كرد هر دو جانب خود را (مانند شترى كه از بسيارى خوردن و آشاميدن باد كرده) ميان موضع بيرون دادن و خوردنش (شغل او مانند بهائم سرگين انداختن و خوردن بود و امور مربوطه بخلافت را مراعات نمى نمود) و اولاد پدرانش (بنى اميّه كه خويشاوند او بودند) با او همدست شدند، مال خدا (بيت المال مسلمين) را مى خوردند مانند خوردن شتر با ميل تمام گياه بهار را (و فقراء و مستحقّين را محروم و گرسنه مى گذاشت) تا اينكه باز شد ريسمان تابيده او (صحابه نقض عهد كرده از دورش متفرّق شدند) و رفتارش سبب سرعت در قتل او شد، و پرى شكم، او را برو انداخت (بر اثر اسراف و بخشش بيت المال به اقوام و منع آن از فقراء و مستحقّين مردم جمع شده پس از يازده سال و يازده ماه و هيجده روز غصب خلافت او را كشتند). 
تا او (عمر) نيز به جهان ديگر شتافت و امر خلافت را در ميان جماعتى قرار داد كه مرا هم يكى از آن قبيل مى پنداشت. بار خدايا، در اين شورا از تو مدد مى جويم. چه سان در منزلت و مرتبت من نسبت به خليفه نخستين ترديد روا داشتند، كه اينك با چنين مردمى همسنگ و همطرازم شمارند. 
هرگاه چون پرندگان روى در نشيب مى نهادند يا بال زده فرا مى پريدند، من راه مخالفت نمى پيمودم و با آنان همراهى مى نمودم. پس، يكى از ايشان كينه ديرينه اى را كه با من داشت فراياد آورد و آن ديگر نيز از من روى بتافت كه به داماد خود گرايش يافت. و كارهاى ديگر كردند كه من از گفتنشان كراهت دارم. 
آن گاه «سومى» برخاست، در حالى كه از پرخوارگى باد به پهلوها افكنده بود و چونان ستورى كه همّى جز خوردن در اصطبل نداشت. خويشاوندان پدريش با او همدست شدند و مال خدا را چنان با شوق و ميل فراوان خوردند كه اشتران، گياه بهارى را. تا سرانجام، آنچه را تابيده بود باز شد و كردارش قتلش را در پى داشت. و شكمبارگيش به سر در آوردش. 
اين وضع همچنان ادامه داشت تا او (خليفه دوّم) به راه خود رفت و در اين هنگام (در آستانه وفات) خلافت را در گروهى (به شورا) گذاشت که به پندارش من نيز يکى از آنان بودم، پناه بر خدا از اين شورا! کدام زمان بود که در مقايسه من با نخستين آنان (ابوبکر، و برترى من) شکّ و ترديد وجود داشته باشد، تا چه رسد به اين که مرا همسنگ امثال اينها (اعضاى شورا) قرار دهند; ولى من (به خاطر مصالح اسلام با آنها هماهنگى کردم) هنگامى که پايين آمدند، پايين آمدم و هنگامى که پرواز کردند، پرواز کردم.
سرانجام يکى از آنها (اعضاى شورا) به خاطر کينه اش از من روى برتافت و ديگرى خويشاوندى را بر حقيقت مقدّم داشت و به خاطر داماديش به ديگرى (عثمان) تمايل پيدا کرد، علاوه بر جهات ديگر که ذکر آن خوشايند نيست. و اين وضع ادامه يافت تا سوّمى بپاخاست در حالى که از خوردن زياد، دو پهلويش بر آمده بود و همّى جز جمع آورى و خوردن بيت المال نداشت و بستگان پدرش (بنى اميه) به همکارى او برخاستند و همچون شتر گرسنه اى که در بهار به علفزار بيفتد و با ولع عجيبى گياهان را ببلعد به خوردن اموال خدا مشغول شدند. سرانجام بافته هاى او پنبه شد و کردارش، کارش را تباه کرد و ثروت اندوزى و شکم خوارگى به نابوديش منتهى شد!
 
چون زندگانى او به سر آمد، گروهى را نامزد كرد، و مرا در جمله آنان در آورد. خدا را چه شورايى! من از نخستين چه كم داشتم، كه مرا در پايه او نپنداشتند، و در صف اينان داشتند، ناچار با آنان انباز، و با گفتگوشان دمساز گشتم. 
امّا يكى از كينه راهى گزيد و ديگرى داماد خود را بهتر ديد، و اين دوخت و آن بريد، تا سوّمين به مقصود رسيد و همچون چارپا بتاخت، و خود را در كشتزار مسلمانان انداخت، و پياپى دو پهلو را آكنده كرد و تهى ساخت. 
خويشاوندانش با او ايستادند، و بيت المال را خوردند و برباد دادند. چون شتر كه مهار برد، و گياه بهاران چرد، -چندان اسراف ورزيد- كه كار به دست و پايش بپيچيد و پرخورى به خوارى، و خوارى به نگونسارى كشيد.
تا زمان او هم سپرى شد، و امر حكومت را به شورايى سپرد كه به گمانش من هم (با اين منزلت خدايى) يكى از آنانم. خداوندا چه شورايى! من چه زمانى در برابر اولين آنها در برترى و شايستگى مورد شك بودم كه امروز همپايه اين اعضاى شورا قرار گيرم ولى (به خاطر احقاق حق) در نشيب و فراز شورا با آنان هماهنگ شدم، در آنجا يكى به خاطر كينه اش به من رأى نداد، و ديگرى براى بيعت به دامادش تمايل كرد، و مسايلى ديگر كه ذكرش مناسب نيست. 
تا سومى به حكومت رسيد كه برنامه اى جز انباشتن شكم و تخليه آن نداشت، و دودمان پدرى او (بنى اميه) به همراهى او بر خاستند و چون شترى كه گياه تازه بهار را با ولع مى خورد به غارت بيت المال دست زدند، در نتيجه اين اوضاع رشته اش پنبه شد، و اعمالش كار او را تمام ساخت، و شكمبارگى سرنگونش نمود. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص: 378-357 دوران خليفه سوّم: در اين قسمت از خطبه، امام(عليه السلام) به پايان يافتن دوران خليفه دوّم و تحولاتى که براى رسيدن عثمان به مقام خلافت صورت گرفت اشاره مى کند و از نکات دقيق و باريک تاريخى و اسرار پنهان يا نيمه پنهان اين داستان پرده برمى دارد و موضع خود را در برابر اين امر روشن مى سازد و در ادامه آن به مشکلات عظيمى که امّت اسلامى در دوران خليفه سوّم گرفتار شدند و شورشهايى که منتهى به قتل او شد، با عبارت کوتاه و بسيار فشرده و پرمعنا و آميخته با کنايات و استعارات و تشبيهات اشاره مى فرمايد. نخست مى گويد: «اين وضع همچنان ادامه داشت تا او (خليفه دوّم) نيز به راه خود رفت و در اين هنگام (در آستانه وفات) خلافت را در گروهى به شورا گذاشت که به پندارش من نيز يکى از آنها بودم» (حَتّى اِذا مَضى لِسَبيلِهِ جَعَلَها فى جَماعَة زَعَمَ اَنّي اَحَدُهُمْ). تعبير به «زَعَمَ اَنّي اَحَدُهُم; پنداشت من يکى از آنها بودم» ممکن است اشاره به يکى از دو معنا باشد: نخست اين که مرا در ظاهر جزء نامزدهاى خلافت قرارداد در حالى که مى دانست در باطن، نتيجه چيست و چه کسى از اين شورا بيرون مى آيد. ديگر اين که او در ظاهر چنين وانمود کرد که من همرديف آن پنج نفرم، در حالى که در باطن، مى دانست قابل مقايسه با هيچ کدام نيستم.(1) اين جمله اشاره به زمانى است که عمر به وسيله مردى به نام «فيروز» که کُنيه اش «اَبُولُؤلُؤ» بود به سختى مجروح شد و خود را در آستانه مرگ ديد. جمعى از صحابه نزد او آمدند و به او گفتند: «سزاوار است کسى را به جانشينى خود منصوب کنى که مورد قبول تو باشد» و او طىّ سخنان مشروحى که در نکات، به آن اشاره خواهد شد شش نفر را به عنوان شورا تعيين کرد: «على(عليه السلام)، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، طلحه، زبير و سعد بن ابى و قاص) که در عرض سه روز بنشينند و يکى را از ميان خود انتخاب کنند و دستور داد «اَبُو طَلحه انصارى» با پنجاه نفر از انصار، اين شش نفر را در خانه اى جمع کنند تا با يکديگر براى تعيين خلافت مشورت نمايند و سرانجام، به خاطر ارتباطاتى که ميان چند نفر از آن شش تن بود عثمان انتخاب شد. امام(عليه السلام) در اشاره به اين ماجرا، نخست مى فرمايد: «پناه بر خدا از اين شورا» (فَيا لَلّهِ وَ لِلشُّورى).(2) سپس به نخستين نقطه ضعف اين شورا پرداخته، مى فرمايد: «کدام زمان بود که در مقايسه من با نخستين آنها ـ يعنى ابوبکر ـ (و برترى من بر او) شک و ترديد وجود داشته باشد تا چه رسد به اين که مرا همسنگ امثال اينها (اعضاى شورا) قرار دهند؟» (مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِىَّ مَعَ الاَوَّلِ مِنْهُمْ، حَتّى صِرْتُ اُقْرَنُ اِلى هذِهِ النَّظائِرِ). اين نهايت تأسف مولا را از حق کشى هايى که در مورد آن حضرت صورت گرفت آشکار مى سازد و اشاره به اين حقيقت مى کند که اگر مى خواستند شايستگى براى خلافت را ملحوظ دارند، جاى ترديد نبود که مرا مى بايست تعيين مى کردند، ولى افسوس که هدفهاى ديگرى در اين مسأله دنبال مى شد و به راستى جاى تأسف است کسى که به «منزله جان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و باب مدينة علم النّبى و عالم به کتاب و سنّت و آگاه بر تمام مسائل اسلام بوده و از آغاز عمر در مکتب توحيد و در کنار پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)پرورش يافته، کارش به جايى برسد که او را در رديف «عبدالرحمن بن عوف»ها و «سعد و قّاص»ها و مانند آنها قرار دهند. سپس مى افزايد: «ولى (من به خاطر مصالح اسلام با آنها هماهنگى کردم) هنگامى که پايين آمدند پايين آمدم و هنگامى که پرواز کردند پرواز کردم» (لکِنّى اَسْفَفْتُ اِذْ اَسَفُّوا، وَ طِرْتُ اِذْ طَارُو).(3) اين در حقيقت کنايه اى است از وضع پرندگانى که به صورت دسته جمعى پرواز مى کنند گاه اوج مى گيرند و به فراز مى روند و گاه پايين مى آيند و به زمين نزديک مى شوند و در هر دو حال همراه يکديگرند. روشن است که احوال شکننده زمان خلفا ـ مخصوصاً به هنگامى که يک خليفه از دور، خارج مى شد ـ ايجاب مى کرد که از هر گونه تفرقه پرهيز شود مبادا دشمنانى که در کمين نشسته بودند سر برآورند و اساس اسلام را به خطر بيندازند. اين احتمال نيز در تفسير اين جمله وجود دارد که منظور امام(عليه السلام) اين بوده است که من همواره به دنبال حق بوده ام و براى بدست آوردنش همراه آن حرکت کردم، با آنهايى که در رديف بالا بود همراه شدم و با اينها که در رديف پايين بودند نيز همراهى کردم. سپس به نتيجه اين شورا و کارهاى مرموزى که در آن انجام گرفت اشاره کرده مى فرمايد: «يکى از آنها (اعضاى شورا) به خطر کينه اش از من روى بر تافت و ديگرى خويشاوندى را بر حقيقت مقدم داشت و به خاطر داماديش تمايل به ديگرى (عثمان) پيدا کرد، علاوه بر جهات ديگرى که ذکر آن خوشايند نيست» (فَصَغا(4) رَجُل مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ(5)، وَ مالَ الآخَرُ لِصِهْرِهِ، مَعَ هَن(6) وَ هَن). منظور مولا از جمله اوّل «سعد بن ابى وقّاص» بود که مادرش از بنى اميه بود و داييها و نزديکان مادرش در جنگهاى اسلام در برابر کفر و شرک به دست على(عليه السلام) کشته شده بودند، به همين دليل او در زمان خلافت على(عليه السلام) نيز با حضرتش بيعت نکرد و «عمر بن سعد» جنايتکار بزرگ حادثه کربلا و عاشورا فرزند همين سعد بود. بنابراين کينه توزى او نسبت به على(عليه السلام) مسلّم بود و به همين دليل در آن شورا به على(عليه السلام) رأى نداد و به وسيله «عبدالرحمان بن عوف» به عثمان رأى داد. بعضى نيز گفته اند منظور از اين شخص «طلحه» است که مراتب کينه توزى او نسبت به مولا محرز بود و هم او بود که با همراهى «زبير» آتش «جنگ جمل» را که به گفته مورّخان، 17 هزار نفر در آن کشته شدند، روشن ساخت. اين احتمال را «ابن ابى الحديد» تقويت کرد، در حالى که بعضى از شارحان «نهج البلاغه» معتقدند: «طلحه» گرچه از سوى «عمر» براى شورا انتخاب شد ولى در «مدينه» نبود و موفّق به شرکت در جلسه شورا نشد».(7) امّا کسى که به خاطر داماديش متمايل شد «عبدالرحمان بن عوف» بود زيرا «عبدالرحمان» شوهر «امّ کلثوم» خواهر «عثمان» بود. امّا جمله «مَعَ هَن وَ هَن»(8) ـ با توجّه به اين که واژه «هن» کنايه از کارهاى زشتى است که گفتن آن ناخوشايند است ـ مى تواند اشاره به امور ناخوشايند ديگرى بوده باشد که «عبدالرحمان بن عوف» در رأى دادن به «عثمان» انتظار آن را داشت، مانند سوء استفاده هاى مالى از بيت المال مسلمين و يا سلطه بر توده هاى مردم و يا به دست آوردن مقام خلافت بعد از «عثمان» و يا همه اينها. از مجموع اين سخن، روشن مى شود که شورا در محيطى کاملا ناسالم برگزار شد و چيزى که در آن مطرح نبود مصالح مسلمين بود و طبيعى است که محصول آن به نفع مسلمين تمام نشود و حوادث دورانِ «عثمان» نشان داد که چه خسارت عظيمى از اين ناحيه دامنگير مسلمين شد. سپس امام(عليه السلام) به نتيجه نهايى اين شورا پرداخته، مى فرمايد: «اين وضع ادامه يافت تا سوّمى بپاخاست در حالى که از خوردن فراوان دو پهلويش برآمده بود و همّى جز جمع آورى و خوردن بيت المال نداشت» (الى اَنْ قامَ ثالِثُ الْقَوْمِ نافِجاً(9) حِضْنَيْهِ(10)، بَيْنَ نَثيلِهِ(11) وَ مُعْتَلَفِهِ(12)). تنها خودش نبود که در اين وادى گام برمى داشت بلکه «بستگان پدرى اش (بنى اميّه) به همکارى او برخاستند و همچون شتر گرسنه اى که در بهار به علفزار بيفتد و با ولع عجيبى گياهان را ببلعد به خوردن اموال خدا مشغول شدند» (وَ قامَ مَعَهُ بَنُو اَبيهِ يَخْضِمُونَ(13) مالَ اللهِ خِضْمَةَ الاِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبيع). تعبير به «نِبْتَةَ الرَّبيع; گياهان بهارى» به خاطر آن است که اين گياهان بسيار لطيف و براى حيوان خوش خوراک است و با حرص و ولع عجيب، آن را مى خورد. جمله «يَخْضِمُونَ مالَ الله...» ـ با توجّه به معناى لغوى خضم ـ به خوبى نشان مى دهد که بنى اميّه براى غارت بيت المال با تمام وجودشان وارد صحنه شدند و تا آن جا که مى توانستند خوردند و بردند. به گفته «ابن ابى الحديد» خليفه سوّم، بنى اميه را بر مردم مسلّط کرد و آنها را به فرماندارى ولايات اسلام منصوب نمود و اموال و اراضى بيت المال را به عنوان بخشش در اختيار آنان گذارد، از آن جمله سرزمينهايى از «آفريقا» در ايّام او فتح شد که خمس همه آنها را گرفت و به «مروان بن حکم» (دامادش) بخشيد. مرحوم «علاّمه امينى» در کتاب نفيس «الغدير» آمار عجيبى از بخششهاى عثمان در دوران خلافتش ـ از منابع اهل سنّت گردآورى کرده که از مطالعه آن انسان وحشت مى کند. به عنوان نمونه به يکى از دامادهايش «حارث بن حکم» برادر «مروان» سيصد هزار درهم و به «مروان» پانصد هزار درهم و به «ابوسفيان» «دويست هزار» و به «طلحه» «سيصد و بيست و دو هزار» و به «زبير» پانصد و نود و هشت هزار» درهم بخشيد، تا آن جا که مرحوم «علاّمه امينى» جمع درهمهايى را که او از بيت المال بخشيد بالغ بر «يکصد و بيست و شش ميليون و هفتصد و هفتاد هزار» درهم مى داند. از آن عجيب تر ارقام دينارهايى است که به بستگان و نزديکانش بخشيد. به «مروان حکم» پانصد هزار دينار به «يعلى بن اميّه» پانصد هزار دينار و به «عبدالرحمن بن عوف» دو ميليون و پانصد و شصت هزار دينار و جمع اين حاتم بخشيها را بالغ بر «چهار ميليون و سيصد و ده هزار دينار» مى داند.(14) اين جاست که معناى «يَخْضِمُونَ مالَ الله خِضْمَةَ الاِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبيع» به خوبى روشن مى شود. بديهى است اين وضع نمى توانست براى مدّت طولانى ادامه يابد و مسلمانان آگاه و حتّى ناآگاهان، چنين شرايطى را تحمّل نمى کردند و لذا طولى نکشيد که شورشها بر ضدّ «عثمان» شروع شد و سرانجام به قتل او منتهى گشت و او را در برابر چشم مردم کشتند، بى آن که توده هاى مردم به يارى او برخيزند و اين همان است که امام(عليه السلام) در پايان اين فراز به آن اشاره کرده مى فرمايد: «عاقبت بافته هاى او (براى استحکام خلافت) پنبه شد و کردارش، کارش را تباه کرد و ثروت اندوزى و شکم خوارگى به نابوديش منتهى شد» (اِلى اَنِ انْتَکَثَ(15) عَلَيْهِ فَتْلُهُ(16)، وَ اَجْهَزَ(17) عَلَيْهِ عَمَلُهُ، وَ کَبَتْ(18) بِهِ بِطْنَتُه(19)). در واقع امام(عليه السلام) با سه جمله، وضع خليفه سوّم و پايان عمر او را ترسيم کرده است: در جمله اوّل مى فرمايد: سوابقى را که براى خود، از نظر توده مردم فراهم آورده بود و گروهى او را به زهد و قدس مى شناختند از ميان برد و حرکات دنيا پرستانه اعوان و ياران او، همه آن رشته ها را پنبه کردند. در جمله دوّم نشان مى دهد که: اعمال او زودتر از آنچه انتظار مى رفت ضربه کارى بر او وارد کرد و کار او را ساخت. در جمله سوّم بيان مى کند که شکم خوارگى ها، بار او را سنگين کرد به گونه اى که نتوانست بر روى پا بماند و به صورت بر زمين افتاد، در واقع با اين سه جمله درس عبرت مهمّى براى همه زمامداران و مديران جامعه بيان شده است که اگر از موقعيّت خود سوء استفاده کرده و به دنيا اقبال کنند سوابق حسنه آنها از ميان مى رود و افکار عمومى به سرعت بر ضدّ آنها بسيج مى شود و دنياپرستى مايه سقوط سريع آنان مى گردد. اين نکته نيز حائز اهميّت است که همان چيزى که عامل پيدايش خلافت عثمان شد عامل نابودى او گشت. افرادى مانند «سعد و قاص» و «عبدالرحمن بن عوف» و «طلحه» (بنابراين که طلحه در شورا حضور داشته) به خاطر رسيدن به مال و منال دنيا به او رأى دادند و او را بر سر کار آوردند و همين مسأله گسترش يافت و حکومت عثمان مقبوليّت خود را در افکار عمومى از دست داد و در نتيجه شورش مردم، سقوط کرد. بعضى از شارحان نهج البلاغه جمله «اِنْتَکَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ» را به معناى در هم ريختن تدابيرى دانسته اند که او براى تشکيل حکومتش به کار گرفته بود و ممکن است سپردن کارها به دست بستگانش، يکى از آن تدابير براى محکم کارى بوده باشد ولى همين امر نتيجه معکوس داد و رشته ها را پنبه کرد و مردم را بر ضدّ او شوراند. ***نکته ها: 1ـ چگونگى انتخاب خليفه دوّم و سوّم مى دانيم خليفه دوّم، تنها يک رأى داشت و آن رأى «ابوبکر» بود که به هنگام وداع با زندگى وصيّت کرد و با صراحت «عمر» را به جانشينى خود نصب نمود. در بعضى از تواريخ آمده است که «ابوبکر» در حال احتضار، «عثمان بن عفّان» را احضار نمود تا وصيّت او را نسبت به «عمر» بنويسد و به او گفت: بنويس بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم: اين وصيّتى است که ابوبکر به مسلمانان نموده است. امّا بعد... اين سخن را گفت و بيهوش شد، ولى «عثمان» خودش اين جمله ها را نوشت: «اَمّا بَعْدُ فَاِنّى قَدْ اسْتَخْلَفْتُ عَلَيْکُمْ عُمَرَبْنِ الْخَطّابِ وَ لَمْ آلُکُمْ خَيْراً; من عمر بن خطاب را خليفه بر شما قرار دادم و از هيچ خير و خوبى فرو گذر نکردم».(20) هنگامى که «عثمان» اين جمله را نوشت ابوبکر به هوش آمده، گفت: بخوان و او خواند. «ابوبکر» تکبير گفت و گفت: من تصوّر مى کنم (اين که عجله کردى و خلافت را به نام عمر نوشتى براى اين بود که) ترسيدى اگر من به هوش نيايم و بميرم، مردم اختلاف کنند. «عثمان» گفت: آرى چنين بود. «ابوبکر» در حقّ او دعا کرد.(21) از اين سخن به خوبى روشن مى شود که «عثمان» اين لباس را براى قامت «عمر» دوخته بود و اگر فرضاً «ابوبکر» به هوش نمى آمد اين وصيتنامه به عنوان وصيّت «ابوبکر» منتشر مى شد، بنابراين جاى تعجّب نيست که «عمر» نيز شورايى با چنان ترکيب، تنظيم کند که محصول آن به هر حال خلافت «عثمان» باشد، همان گونه که خليفه دوّم نيز در «سقيفه» اين لباس را بر تن «ابوبکر» کرد و او هم به موقع پاداش وى را داد. ضمناً از اين سخن استفاده مى شود که عجله «ابوبکر» و «عثمان» براى تعيين جانشين به خاطر جلوگيرى از اختلاف مردم بوده است. آيا پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نمى بايست چنين پيش بينى را درباره امّت بکند با آن همه کشمکش هايى که بلقوّه وجود داشت و در «سقيفه» خود را نشان داد؟! چگونه مى توان باور کرد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) انتخاب خليفه را به مردم واگذار کرده باشد ولى اين امر درباره خليفه دوّم و سوّم رعايت نشود و حتّى خوف فتنه، مانع از واگذارى آن به مردم گردد؟! اينها سؤلاتى است که هر محقّقى بايد به آن پاسخ دهد. 2ـ داستان ابولؤلؤ و آغاز حکومت عثمان «ابن اثير» در «کامل» چنين نقل مى کند: روزى «عمربن خطاب» در بازار گردش مى کرد. «ابولؤلؤ» که غلام «مغيرة بن شعبه» و نصرانى بود او را ملاقات کرد و گفت: «مغيرة بن شعبه» خراج سنگينى بر من بسته (و مرا وادار کرده همه روز کار کنم و مبلغ قابل توجّهى به او بپردازم) مرا در برابر او يارى کن. «عمر» گفت: خراج تو چه اندازه است؟ گفت: در هر روز دو درهم. گفت: کار تو چيست؟ گفت: نجّار و نقّاش و آهنگرم. عمر گفت: با اين اعمالى که انجام مى دهى خراج تو را سنگين نمى بينم. شنيده ام تو مى گويى اگر من بخواهم مى توانم آسيابى بسازم که با نيروى باد، گندم را آرد کند. «ابولؤلو» گفت: آرى مى توانم. عمر گفت: پس اين کار را انجام بده. «ابولؤلؤ» گفت: اگر سالم بمانم آسيابى براى تو درست مى کنم که مردم شرق و غرب از آن سخن بگويند. «ابولؤلؤ» اين را گفت و رفت. «عمر» گفت: اين غلام مرا تهديد کرد... چند روز گذشت. «عمر» براى نماز صبح به مسجد آمد و مردانى را گماشته بود که وقتى صفوف منظم مى شود تکبير بگويند. «ابولؤلؤ» در ميان مردم وارد مسجد شد و در دست او خنجر دو سر بود که دسته آن در وسطش قرار داشت. از موقعيت استفاده کرد و شش ضربه بر «عمر» وارد نمود که يکى از آنها را در زير نافش فرو برد و همان موجب قتل او شد و نيز با خنجرش «کليب» که در پشت سرش قرار داشت و جماعت ديگرى را کشت.(22) در «مُرُوج الذّهب» بعد از نقل اين داستان آمده است که «ابولؤلؤ» بعد از کشتن «عمر» و مجروح ساختن دوازده نفر ديگر، که شش نفرشان از دنيا رفتند ضربه اى بر گلوى خود زد و خود را کشت(23) ولى در «تاريخ يعقوبى» آمده است که بعد از کشته شدن «عمر» فرزندش «عبيدالله» به انتقام خون پدر حمله کرد و «ابولؤلؤ» و دختر خردسال و همسرش، هر سه را به قتل رساند.(24) اين که بعضى از مورخان «ابولؤلؤ» را نصرانى يا مجوسى نوشته اند با اين که تصريح کرده اند او در مسجد عمر را به قتل رساند و آمدن يک مسيحى يا مجوسى شناخته شده در مسجد پيامبر عادتاً امکان نداشت، ظاهراً به خاطر آن است که مى خواهند کشته شدن خليفه را به دست يک مسلمان انکار کنند و از اين جهت با مشکلى روبه رو نشوند وگرنه قراين نشان مى دهد و جمعى از دانشمندان تصريح کرده اند که «ابولؤلؤ» مسلمان بوده است و سابقه مجوسى گرى يا مذهب ديگر تنها براى «ابولؤلؤ» نبود، غالباً خلفا و ياران پيامبر داراى چنين سابقه اى بوده اند. 3ـ شوراى شش نفرى و سرانجام آن «عمر» هنگام مرگ به مشورت پرداخت و اين پيشنهاد که «عبيدالله» فرزندش را خليفه کند، رد کرد; سپس اضافه نمود: پيامبر تا هنگام مرگ از اين شش نفر راضى بود: على(عليه السلام)، عثمان، طلحه، زبير، سعد بن ابى وقاص، و عبدالرّحمن بن عوف لذا بايد خلافت به مشورت اين شش نفر انجام شود تا يکى را از ميان خود انتخاب کنند، آن گاه دستور داد تا هر شش نفر را حاضر کنند، سپس نگاهى به آنها کرد و گفت همه شما مايل هستيد بعد از من به خلافت برسيد، آنها سکوت کردند، دوباره اين جمله را تکرار کرد. «زبير» جواب داد: ما کمتر از تو نيستيم چرا به خلافت نرسيم! (يکى از مورّخان مى گويد: اگر زبير يقين به مرگ عمر نداشت جرأت نمى کرد اين سخن را با اين صراحت بگويد). بعد براى هريکى از شش نفر عيبى شمرد، از جمله به «طلحه» گفت: «پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) از دنيا رفت در حالى که به خاطر جمله اى که بعد از نزول «آيه حجاب» گفتى از تو ناراضى بود»(25) و به على(عليه السلام) گفت: «تو مردم را به راه روشن و طريق صحيح به خوبى هدايت مى کنى تنها عيب تو اين است که بسيار مزاح مى کنى!» و به «عثمان» گفت: «گويا مى بينم که خلافت را قريش به دست تو داده اند و بنى اميّه و بنى ابن مُعيط را برگردن مردم سوار مى کنى و بيت المال را در اختيار آنان مى گذارى و گروهى از گرگان عرب تو را در بسترت سر مى برند». سرانجام «ابوطلحه انصارى» را خواست و فرمان داد که پس از دفن او با پنجاه تن از انصار، اين شش نفر را در خانه اى جمع کنند تا براى تعيين جانشين او به مشورت پردازند، هرگاه پنج نفر به کسى رأى دهند و يک نفر در مخالفت پافشارى کند، گردن او را بزنند و همچنين در صورت توافق چهارنفر، دو نفر مخالف را به قتل برسانند و اگر سه نفر يک طرف و سه نفر طرف ديگر بودند آن گروهى را که عبدالرحمان بن عوف در ميان آنهاست مقدّم دارند و بقيّه را اگر در مخالفت پافشارى کنند گردن بزنند و اگر سه روز از شورا گذشت و توافقى حاصل نشد همه را گردن بزنند تا مسلمانان خود شخصى را انتخاب کنند. سرانجام «طلحه» که مى دانست با وجود «على»(عليه السلام) و «عثمان» به او خلافت نخواهد رسيد و از «على» دل خوشى نداشت جانب «عثمان» را گرفت در حالى که زبير حقّ خود را به «على»(عليه السلام) واگذار کرد، «سعد بن ابى وقاص» حقّ خويش را به پسر عمويش «عبدالرحمان بن عوف» داد. بنابراين شش نفر در سه نفر خلاصه شدند: «على»(عليه السلام)، «عبدالرحمان» و «عثمان». «عبدالرحمان» رو به «على»(عليه السلام) کرد و گفت با تو بيعت مى کنم که طبق کتاب خدا و سنّت پيامبر و روش «عمر» و «ابوبکر» با مردم رفتار کنى، «على»(عليه السلام) در پاسخ گفت: مى پذيرم، ولى طبق کتاب خدا و سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و اعتقاد خودم عمل مى کنم. «عبدالرحمان» رو به «عثمان» کرد و همان جمله را تکرار نمود و «عثمان» آن را پذيرفت. «عبدالرحمان» سه بار اين جمله را تکرار کرد و همان جواب را شنيد لذا دست «عثمان» را به خلافت فشرد، اين جا بود که «على»(عليه السلام) به «عبدالرحمان» فرمود: «به خدا سوگند تو اين کار را نکردى مگر اين که از او انتظارى دارى همان انتظارى که خليفه اوّل و دوّم از يکديگر داشتند، ولى هرگز به مقصود خودنخواهى رسيد».(26) شک نيست که اين شورا از جهات مختلفى زير سؤال است: اولا: اگر بنابر آراى مردم است، چرا تبعيت عام صورت نگيرد؟ و اگر بنابر انتصاب است شوراى شش نفرى چرا؟ و اگر شورا بايد برگزيند شخصيّتهاى معروف ديگرى در ميان مسلمين نيز بودند. ثانياً: اگر اينها مشمول رضاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بودند پس تصريح نارضايى پيامبر تا آخر عمر از «طلحه» چه مفهومى مى تواند داشته باشد؟ ثالثاً: به فرض اين که آنها نتوانند از نظر انجام وظيفه توافق بر کسى کنند چگونه مى توان گردن همه را زد. رابعاً: اگر واقعاً هدف شورا بود، چرا پيش بينى خلافت «عثمان» را با صراحت ذکر کرد؟ و اگر از خلافت او بر جامعه اسلامى مى ترسيد، لازم بود او را جزء شورا قرار ندهد، تا نفر ديگرى انتخاب شود. خامساً: در صورتى که سه نفر در يک طرف و سه نفر در طرف ديگر قرار گيرد چرا آن طرف که على(عليه السلام) است و به گفته عمر، مردم را به سوى حق و راه روشن فرا مى خواند و تنها اشکالش بسيار مزاح کردن است مقدّم نشود. سادساً: آيا مزاح کردن مشکلى در امر خلافت ايجاد مى کند و آيا اين اشکال با اشکالى که بر عثمان گرفت که اگر تو بر مردم مسلّط شوى بنى اميّه را برگردن مردم سوار خواهى کرد و بيت المال را غارت مى کنند هرگز مى تواند برابرى کند؟ اينها ايرادهايى است که پاسخى براى آن وجود ندارد! 4ـ علل شورش بر ضدّ عثمان به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه صحيح ترين گفتار درباره «عثمان» همان است که «طبرى» در تاريخ خود آورده که عبارت آن چنين است: عثمان، حوادث تازه اى در اسلام به وجود آورد که باعث خشم مسلمانان شد، از جمله: سپردن امارتها به دست بنى اميّه به ويژه فاسقان و سفيهان و افراد بى دين آنها و بخشيدن غنائم به آنان و آزار و ستمهايى که در مورد «عمّارياسر» و «ابوذر» و «عبدالله بن مسعود» روا داشت و کارهاى ديگرى از اين قبيل که در آخر خلافت خويش انجام داد. «وليد بن عقبه» را والى «کوفه» ساخت که گروهى به شراب نوشيدن او گواهى دادند... و نيز «سعيد بن عاص» را پس از «وليد» فرماندار «کوفه» ساخت. سعید اعتقاد داشت که «عراق» باغ «قريش و بنى اميّه» است; که «مالک اشتر» در پاسخ وى گفت: «تو گمان مى کنى سرزمين عراق که خداوند آن را به وسيله شمشير ما مسلمانان فتح نموده، مربوط به تو و اقوام توست!» اين معنا به درگيريهايى ميان «اشتر» و «طايفه نخع» از يکسو و «رييس شرطه» از سوى ديگر انجاميد و تدريجاً صداى اعتراض مردم بر ضدّ «سعيد» و سپس بر ضدّ «عثمان» بلند شد. «عثمان» به جاى اين که مردم «کوفه» را از طريق صحيحى آرام کند، دستور تبعيد رهبران شورش را به «شام» صادر کرد که عدّه اى از بزرگان «کوفه» از جمله «مالک اشتر» و «صَعْصَعَةِ بْنِ صُوحان» را به شام تبعيد نمود. در سال يازدهم خلافت او، عدّه اى از ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) گرد هم آمدند و ايرادهاى مختلفى را که به عثمان داشتند به وسيله «عامر بن عبد قيس» که مردى عابد و خداشناس بود به او رساندند; «عثمان به جاى اين که برخورد منطقى با او کند، پاسخ اهانت آميزى به او داد. وضع در «مدينه» نيز بحرانى شد و پايتخت اسلام براى شورش آمادگى پيدا کرد; «عثمان» گروهى از يارانش مانند «معاويه» و «سعيد بن عاص» را دعوت کرد و با آنها به مشورت نشست، بعضى صلاح در اين ديدند که: «عثمان» مردم را به جهاد مشغول کند و بعضى از او خواستند: مخالفان را سرکوب و نابود کند و بعضى: او را دعوت به بذل و بخشش از بيت المال براى فرونشاندن خشم مردم ـ کردند; تنها يک نفر حقيقت مطلب را به او گفت که: تو «بنى اميّه» را بر گردن مردم سوارى کرده اى، يا عدالت پيشه کن يا از خلافت کناره گيرى نما! «عثمان نظريه سرگرمى مردم را به جهاد پذيرفت و دستور داد آنها را براى جهاد مجهز سازند (ولى کار از کار گذشته بود و اين تدبير سودى نداشت). در سنه 35 هجرى (سال آخر حکومت عثمان) مخالفان او و «بنى اميّه» با يکديگر مکاتبه کردند و يکديگر را بر عزل «عثمان» و فرماندارانش تهييج نمودند، سرانجام يک گروه عظيم دو هزار نفرى به سر کردگى «ابوحرب» از «مصر» و گروه ديگرى به همين تعداد به همراهى «زيدبن صوحان» و «مالک اشتر» و بعضى ديگر از بزرگان «کوفه» و گروه سوّمى از «بصره» به رهبرى «حرقوص بن زبير» به عنوان زيارت خانه خدا حرکت کردند و به «مدينه» آمدند و مردم مدينه را از قصد خود (دائر به عزل عثمان و فرماندارانش) با خبر ساختند. چيزى نگذشت که منزل عثمان را محاصره کردند و به او تکليف کردند که از خلافت کناره گيرى کند، ولى «عثمان» از فرماندارانش به وسيله نامه کمک خواست; روز جمعه «عثمان» با مردم نماز خواند و به منبر رفت و به گروهى که از شهرهاى مختلف (مخصوصاً مصر) براى احقاق حقّ نزد او آمده بودند، خطاب کرد و گفت: «همه اهل مدينه مى دانند شما به وسيله پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) لعن شديد...». در اين جا شورش عظيمى در مردم پيدا شد و آن چنان بالا گرفت که «عثمان» از ترس بيهوش شد از منبر به زير افتاد و او را به خانه بردند. بعداً «عثمان» به عنوان استمداد به خانه «على»(عليه السلام) آمد و گفت: «تو پسر عمّ من هستى و من بر تو حقّ خويشاوندى دارم و تو نزد مردم قدر و منزلت دارى و همه به سخنت گوش فرا مى دهند، وضع را مشاهده مى کنى، من دوست دارم با آنها سخن بگويى و آنها را از راهى که در پيش گرفته اند منصرف سازى!» امام فرمود: «چگونه آنها را راضى و منصرف کنم؟» عثمان گفت: «به اين صورت که من، بعد از اين، مطابق صلاح انديشى تو رفتار مى کنم». امام فرمود: «من بارها در اين باره به تو هشدار داده ام تو هم وعده دادى ولى به وعده ات وفا نکردى». سرانجام امام براى خاموش کردن غائله، به اتّفاق سى نفر از مهاجران و انصار با کسانى که از «مصر» آمده بودند (و از همه در مورد عزل عثمان فّعال تر بودند) سخن گفت. «مصريان» قبول کردند که به «مصر» باز گردند و «عثمان» نيز به مردم اعلام کرد که حاضر است به شکايت آنان رسيدگى کند و از اعمال گذشته خويش توبه نمايد، ولى هنگامى که به منزل آمد، ديد مروان و گروهى از بنى اميّه در منزلش نشسته اند. «مروان» به او گفت: «سخن بگويم يا ساکت بنشيم»! همسر عثمان «نائله» با عصبانيّت گفت: «ساکت باش به خدا سوگند شما قاتل عثمان و يتيم کننده اطفال او خواهيد بود او به قولى که به مردم داده است بايد وفا کند و نبايد از آن برگردد». ولى مروان ساکت ننشست و گفت: «آنچه را در مسجد گفتى به صلاح خلافت تو نبود از آن صرف نظر کن»! «على»(عليه السلام) خشمگين شده به خانه «عثمان» آمد و به او فرمود: «من راه صحيح را به تو نشان مى دهم ولى مروان تو را منحرف مى سازد از اين پس به سراغت نخواهم آمد». مصرى ها که روانه «مصر» شده بودند بعد از سه روز به مدينه باز گشتند و نامه اى را ارائه دادند که از غلام «عثمان» در بين راه گرفته بودند. در آن نامه «عثمان» به «عبدالله بن صرح» فرماندار «مصر» دستور داده بود: «سران شورش را شلاّق بزند و موهاى سر و صورتشان را بتراشد و در زندان کند» و عدّه ديگرى را دستور داده بود به دار بياويزد. آنها نزد «على»(عليه السلام) آمدند که در اين باره با «عثمان» سخن بگويد. «على»(عليه السلام) جريان را از «عثمان» جويا شد. «عثمان» از نوشتن چنين نامه اى اظهار بى اطلاعى کرد، يکى گفت: «اين کار، کار مروان است». «عثمان» گفت: «من اطلاعى ندارم». مصريان گفتند: «آيا مروان اين قدر جرأت دارد که غلام عثمان را بر شتر بيت المال سوار کند و مهر مخصوص او را پاى نامه بزند و مأموريت خطرناکى با اين اهميّت به او بدهد و عثمان بى خبر باشد»؟! عثمان باز گفت: «من از اين مطلب خبر ندارم»! مصريان در پاسخ او گفتند: «از دو حال خارج نيست: اگر راست مى گويى و اين کار، کار مروان است بايد از خلافت کنار بروى زيرا فردى اين چنين ناتوان که ديگران بدون آگاهى او فرمان قتل و شکنجه مسلمانان را با مهر مخصوصش صادر کنند لياقت خلافت اسلامى را ندارد و اگر دروغ مى گويى و اين کار، کار توست باز هم شايسته خلافت مسلمانان نيستى»! «عثمان» گفت: «خلافت لباسى است که خداوند به تنم کرده و آن را بيرون نخواهم آورد ولى توبه مى کنم». گفتند: «اگر بار اوّل بود که توبه مى کردى پذيرفته بود، امّا بارها توبه کرده اى و شکسته اى! بنابراين يا از خلافت بر کنار شو، يا تو را به قتل مى رسانيم!» ولى باز آنها عجله نکردند و اوضاع ساعت به ساعت بحرانى تر مى شد. سرانجام «عثمان» از «على»(عليه السلام) درخواست کرد که: «سه روز به او مهلت دهند تا به شکايت مردم رسيدگى کند»، مردم پذيرفتند; ولى او در خفا وسايل جنگ را آماده مى کرد (و هدفش از اين مهلت خواستن ها فرا رسيدن نيروهاى کمکى از خارج مدينه بود). بعد از سه روز، حلقه محاصره بر عثمان تنگ تر شد و مردم نگران اين بودند که از «شام» و «بصره» کمک براى او برسد، لذا براى تسليم او آب را از او منع کردند. «عثمان» از على(عليه السلام) در خواست آب کرد و امام به وسيله فرزندانش آب براى او فرستاد; در اين هنگام مردم به درون خانه عثمان ريختند و نزاع خونينى ميان طرفداران او از يکسو و مردم از سوى ديگر روى داد و عده اى از طرفين کشته شدند، باز چند نفر وارد اتاق «عثمان» شده و او را نصيحت کردند امّا اثرى نداشت، سرانجام به او حمله کرده و کارش را يکسره کردند. آنچه در بالا آمد خلاصه اى از اين ماجرا بود که «ابن ابى الحديد» از «تاريخ طبرى» نقل نموده است و ما نيز آن را براى پرهيز از طولانى شدن بار ديگر خلاصه کرديم.(27) بسيارى از مورّخان روز قتل او را 18 ذى الحجه سال 35 يا 36 هجرى ذکر کرده اند و عجب اين که به گفته کامل و مورّخان ديگر، بدن «عثمان» سه روز روى زمين مانده بود و کسى او را دفن نکرد و اين نشانه نهايت خشم مردم بر اوست. سرانجام با وساطت «على»(عليه السلام) تصميم به دفن او گرفته شد، ولى جمعى از مردم مانع از نماز بر او و حتّى مانع از دفن او در «بقيع» شدند. گروهى بر سر راه نشسته بودند و تابوت او را سنگباران نمودند، «على»(عليه السلام) مانع شد، بالاخره بر جنازه او نماز خواندند و در محلى به نام «حشّ کوکب» در بيرون بقيع دفن شد که بعداً در زمان «معاويه» براى رفع اهانت، دستور داد آن محل را جزء «بقيع» قرار دهند.(28) اينها همه به خوبى نشان مى دهد که مردم تا چه حد از او و حکومتش خشمگين و ناراحت بودند و تفسير روشنى است بر آنچه امام در جمله هاى کوتاه اين خطبه (خُطْبه شِقْشِقِيَّه) بيان فرموده است، آنها که تعبيرات امام(عليه السلام) را در اين خطبه تند مى پندارند، از ماجراى زندگى «عثمان» و پايان کار او و عکس العمل مسلمانان در برابرش آگاهى کافى ندارند وگرنه تصديق مى کردند که اين تعبيرات در برابر آنچه روى داده است بسيار ملايم است. 5ـ آيا همه صحابه راه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را پيمودند؟! معروف در ميان برادران اهل سنّت اين است که صحابه رسول خدا ـ بدون استثنا ـ داراى قداست و مقام عدالت بودند و هيچ يک از آنها هيچ کارى برخلافت دستور خدا و کتاب و سنّت انجام ندادند، در حالى که شيعه و پيروان اهل بيت(عليهم السلام) معتقدند: «بايد صحابه را از يکديگر جدا ساخت و درباره هرکدام مطابق اعمال و رفتارشان، چه در عصر رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) و چه بعد از رحلت او قضاوت و داورى کرد». ادّعاى برادران اهل سنّت، مشکلات عجيب و دردسرهاى فراوانى براى آنان ايجاد کرده است; چرا که در ميان ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) افرادى را مى يابيم که در مسائلى بر ضدّ يکديگر برخاستند که توجيه آن امکان پذير نيست. مثلا در داستان جنگ «صفيّن» و مانند آن، «معاويه» برخلاف امام وقت که به اتّفاق مسلمانان برگزيده شده بود قيام کرد و موجب آن همه خونريزى شد، کدام مورّخ منصف مى تواند اين کار وحشتناک را توجيه کند؟! يا اين که «طلحه» و «زبير» بر ضدّ آن حضرت شورش کردند و خون گروه زيادى از مسلمانان در جنگ «جمل» ريخته شد که بعضى، عدد کشته شدگان را بالغ بر 17 هزار نفر مى دانند بى آن که کمترين عذر موجّه و خداپسندانه اى براى کار خود داشته باشند، آيا قبول عدالت آنها با اين فجايع هولناک که در همه تواريخ اسلامى ثبت شده، منافات ندارد؟! در داستان «عثمان» که در بالا خوانديد و همه مورّخان اسلام اجمالا آن را قبول دارند به دو موضوع مهم برخورد مى کنيم: نخست سپردن تمام پست هاى حسّاس به بنى اميّه و مسلّط ساختن افراد بى بند و بار و غير متعهّد بر مسلمين، به طورى که فرياد عموم مسلمانان از مناطق مختلف بلند شد; و ديگر حيف و ميل بيت المال در سطح وسيع و گسترده و بذل و بخشش هاى بيکران و غير قابل توجيه به گونه اى که انتشار خبر قسمتى از آن مايه شورش عمومى مسلمين شد. آيا راستى اين گونه امور، با اصل قداست و «تنزيه صحابه» به طور عام و غير قابل استثنا سازگار است؟! اگر اين گونه امور قابل توجيه است کدام کار خلاف، قابل توجيه نيست؟! اين سخن مرا به ياد داستان عجيبى انداخت که براى خودم واقع شد و هرگز آن را فراموش نمى کنم: در يکى از سالها که براى انجام «عمره» به «مکّه» مشرّف شده بودم و فرصتى براى ملاقات با دانشمندان اهل سنّت دست داد ـ مخصوصاً شبها در مسجدالحرام و بين نماز مغرب و عشا که مجال خوبى براى بحث بود ـ در يکى از شبها با جمعى از اين برادران دانشمند (که بعضى از آنها از چهره هاى شناخته شده بودند) در صحن مسجدالحرام در برابر «کعبه» نشسته بوديم و سعى بر اين بود که بحثها از صورت علمى و منطقى خارج نشود و به رنجش و کدورت نينجامد، سخن به مسأله «تنزيه صحابه و عدالت» همه آنها کشيده شد، همگى بر اين عقيده بودند که کوچکترين جسارتى نسبت به هيچ يک از آنها نمى توان کرد. من از يکى از آنها پرسيدم: «اگر شما در ميدان صفيّن بوديد در يکسو لشکر «على»(عليه السلام) و در يک سوى ديگر لشکر «معاويه» به کدام صف ملحق مى شديد؟!» او بدون درنگ گفت: «به صف لشکريان على(عليه السلام)». گفتم: اگر على(عليه السلام) شمشيرى به دست تو مى داد و مى گفت: «خذ هذا و اقتل معاويه; اين شمشير را بگير و معاويه را به قتل برسان» آيا مى پذيرفتى و اطاعت مى کردى؟! او جواب عجيبى داد که فکر مى کنم براى شما هم تکان دهنده است. گفت: «کُنْتُ اَقْتُلُهُ وَ لا اَذْکُرُهُ بِسُوء; من او را به قتل مى رساندم در عين حال کمترين جسارتى به او نمى کردم»! داستان «تنزيه صحابه» قصّه اى است که سرِ دراز دارد که در اين جا فقط به اشاره اى قناعت کرديم و گذشتيم.***** پی نوشت: 1. در مقاييس اللغة آمده است که يکى از دو معناى اصلى «زعم» عبارت است از سخنى که واقعيت ندارد و گوينده اش نيز به آن مطمئن مى باشد. 2. لام در «لَلّه» مفتوح است و براى استغاثه مى باشد و لام در «للشورى» مکسور است و مستغاث منه مى باشد. 3. «اَسْفَفْتُ» از ماده «اِسْفاف» به معناى نزديک شدن چيزى با شىء ديگر است و هنگامى که پرنده، خود را به زمين نزديک کند اين تعبير در مورد او بکار مى رود. اين تعبير در مورد بافتن حصير و مانند آن نيز به کار مىورد زيرا رشته هاى آن به هنگام بافتن به هم نزديک مى شود و به معناى شدّت نگاه کردن نيز آمده است. (مراجعه کنيد به مقاييس اللغة و لسان العرب). 4. «صغا» در اصل از ماده «صغو» (بر وزن فعل) به معناى تمايل به چيزى است. 5. «ضغِن» (بر وزن ضمن) به معناى کينه و عداوت است و در اصل به معناى پوشانيدن توأم با انحراف مى باشد. 6. «هن» تفسير آن در متن مى آيد. 7. در شرح نهج البلاغه خويى عدم حضور «طلحه» در شورا بلکه در مدينه، از «طبرى» نقل شده است (شرح خويى، ج 3، ص 73). 8. علماى لغت تصريح کرده اند که «هن» به معناى فلان است و در جايى گفته مى شود که انسان مى خواهد به چيزى، سربسته اشاره کند، به خاطر زشتى آن، يا به دلايل ديگرى که در نظر داشته. و معمولا اين واژه در امور بد و صفات زشت و ناخوشايند به کار مى رود و در نيکيها به کار نمى رود. 9. «نافجاً» از ماده «نفج» بر وزن «رفع» به معناى بالا آمدن و بالا آوردن است. 10. «حضْن» به معناى پهلو. «وَ نافِجاً حِضْنَيْهِ» به کسى گفته مى شود که پهلوهايش از تکبّر و يا از شکم خوارگى بر آمده باشد. 11. «نثيل» از ماده «نَثْل» (بر وزن نَسْل) در اصل به معناى خارج شدن چيزى از چيز ديگر و يا خارج کردن است و به مدفوع انسان و حيوانات اطلاق مى شود. 12. «مُعْتَلَف» از ماده «عَلَف» به معناى جايگاه علف است و مجموع اين تعبير و تعبير قبل کنايه از کسى است که پيوسته در فکر جمع آورى مال و مصرف آن است و به تعبير ديگر انباشتن و خالى کردن شکم است. 13. «خَضم» به معناى خوردن با تمام دهان است و نقطه مقابل آن «قضم» است که به معناى خوردن با نوک دندان هاى پيشين است بعضى نيز گفته اند خضم به معناى خوردن علف تازه است و قضم به معناى خوردن علفهاى خشک. 14. الغدير، ج 8، ص 286. 15. «اِنْتَکَثَ» از ماده «نَکْث» (بر وزن عکس) به معناى شکستن و واتابيدن است و لذا به شکستن پيمان، نکث عهد گفته مى شود. 16. «فَتْل» به معناى پيچيدن و تابيدن است و مفتول و فتيله نيز از همين باب است. 17. «اَجْهَزَ» از ماده «اِجْهاز» هنگامى که در مورد مجروح به کار رود مفهومش اين است که مرگ او را تسريع کنند و هر چه زودتر کار او را تمام نمايند. 18. «کَبَت» از ماده «کَبُو» (بر وزن کبک) به معناى سقوط کردن و يا افتادن به صورت است و در مواردى که دست و پاى حيوان مى پيچد و به رو مى افتد به کار مى رود. 19. «بطْنَتُه» از ماده «بطن» به معناى پُر کردن شکم از طعام و يا پرخورى است. 20. «آلُکُمْ» از ماده «اَلا، يألو» به معناى کوتاهى کردن و تأخير انداختن است بنابراين لکم آلکم يعنى من هيچ کوتاهى نکردم (لسان العرب). 21. کامل ابن اثير، ج 2، ص 425. 22. کامل ابن اثير، ج 3، ص 49. 23. مروج الذّهب، ج 2، ص 321. 24. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 160. 25. منظور از آيه حجاب آيه «فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ الْحِجابِ» است که درباره زنان پيامبر آمده است. طلحه گفت: پيامبر مى خواهد امروز آنها را از ما بپوشاند ولى فردا که از دنيا رفت ما با آنان ازدواج مى کنيم. البتّه اين سخن عمر درباره طلحه در تناقض آشکارى است با آنچه در آغاز گفت که پيامبر از دنيا رفت و از اين شش نفر راضى بود. 26. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 185 تا 188 (با تخليص). 27. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 129 تا 158. 28. کامل ابن اثير، ج 3، ص 180.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 525-502 لغات: هَن: بر وزن اخ كنايه از چيزى زشت و ناپسند است. اصل آن هنو مى باشد. عرب مى گويد هذا هتك، يعنى اين زشتى تو است. الحضن: پهلو، از زير بغل تا خاصره.  النّفج: به معنى نفخ، ورم.  النّثيل: سرگين حيوانات.  معتلف: چراگاه.  الخضم: با تمام دهان خوردن. بعضى اين كلمه را مضغ تلفّظ كرده اند كه به معنى دندانهاى عقب دهان مى باشد. النّبة: گياه.  انتكث: نقض كرد و شكست.  اجهز على الجريح: يعنى سريعاً مجروح را كشت.  كبا الفرس: اسب به سر در آمد.  البِطنه: پر خورى در غذا، سيرى زياد.  شرح: فرموده است: «حتّى اذا مضى لسبيله جعلها فى جماعة زعم انّى احدهم».  «حتّى» براى بيان سرانجام زندگى عمر مى باشد و به صورت جواب جمله شرطيّه به كار رفته است، بدين معنى كه به پايان عمر رسيد و راهى كه مى خواست رفت و خلافت را به جماعتى واگذار كرد كه طبق نقشه، من هم يكى از آنها بودم.  امام (ع) با كلمه جماعة به اهل شورا اشاره كرده است و خلاصه داستان شورا اين است: وقتى كه عمر ضربت خورد بزرگان صحابه بر او وارد شده و گفتند: شايسته اين است كه عهد خلافت را به كسى بسپرى و مردى را كه مى شناسى جانشين خود سازى. عمر جواب داد كه دوست ندارم مسئوليت خلافت را در حال زندگى و مردگى به عهده گيرم. صحابه گفتند آيا اشاره اى هم نمى كنى عمر جواب داد اگر اشاره كنم مى پذيريد جواب دادند بلى. عمر گفت براى خلافت، من هفت نفر را شايسته مى دانم كه از رسول خدا (ص) شنيدم آنها اهل بهشتند، آنها عبارتند از: 1-  سعيد بن زيد. ولى چون او از فاميل من است صلاح نمى دانم كه او امر خلافت را به عهده داشته باشد. 2-  سعد بن ابى وقّاص 3-  عبد الرحمن بن عوف 4-  طلحه 5-  زبير 6-  عثمان 7-  على.  امّا آنچه شايستگى سعد را در نزد من مخدوش مى سازد غرور و بد خلقى اوست. و امّا آنچه عبد الرحمن بن عوف را از شايستگى مى اندازد اين است كه او قارون اين امّت است، و امّا طلحه به دليل تكبّر و نخوتش شايسته خلافت نيست و زبير به دليل حرصش، من وى را در بقيع ديدم كه براى يك صاع جو دعوا مى كرد. مردى شايسته امر خلافت است كه سعه صدر داشته باشد. عثمان به خاطر دوستى شديدى كه با اقوام و خويشانش دارد شايسته نيست و على را به دليل دلبستگى شديد به خلافت و شوخ طبعى شايسته خلافت نمى بينم.  آن گاه عمر گفت صهيب سه روز با مردم نماز بخواند و شش نفر اعضاى شورا سه روز جلسه تشكيل دهند تا بر يكى اتفاق نظر پيدا كرده و او را به خلافت برگزينند. در اين صورت اگر پنج نفر اتفاق نظر پيدا كردند و يكى مخالفت بود او را بكشيد و اگر سه نفر يك طرف و سه نفر ديگر، طرف ديگر را گرفتند حق با سه نفرى است كه عبد الرّحمن بن عوف با آنهاست و بنا به روايتى، عمر گفت سه نفر ديگر را كه عبد الرحمن بن عوف در ميان آنها نيست بكشيد، و به روايتى ديگر، عمر گفت داورى را به عبد اللّه عمر واگذاريد، هر گروه را كه برگزيد گروه ديگر را بكشيد.  وقتى كه اعضاى شورا از نزد عمر خارج شدند و براى تعيين تكليف خلافت شورا تشكيل دادند و عبد الرحمن بن عوف گفت من و پسر عمويم (سعيد بن زيد) يك سوّم خلافت را سهم مى بريم، ما از نامزدى خلافت خارج مى شويم تا بهترين فرد شما را براى خلافت مردم برگزينيم. همه افراد به اين امر راضى شدند جز على (ع) كه او را متّهم كرد و فرمود: «در اين مورد انديشه خواهم كرد». وقتى كه عبد الرحمن از رضايت على (ع) مأيوس شد به سعد وقّاص رو كرد و گفت بيا تا فردى را تعيين كرده و با او بيعت كنيم، با هر كس كه تو بيعت كنى مردم بيعت خواهند كرد. سعد گفت اگر عثمان با تو بيعت كند من سوّمين نفر شما خواهم بود و اگر منظورت اين است كه عثمان خليفه شود به نظر من على بهتر است. وقتى عبد الرحمن از قبول سعد مأيوس شد از طرح پيشنهاد جديد خوددارى كرد. در اين موقع ابو طلحه با پنجاه نفر از انصار آمدند و آنها را بر تعيين خليفه برانگيختند. عبد الرحمن رو به على (ع) كرد و دست او را گرفت و گفت با تو بيعت مى كنم كه به كتاب خدا و سنّت رسول و روش دو خليفه (ابو بكر و عمر) رفتار كنى. على (ع) فرمود بيعت را مى پذيرم كه به كتاب خدا و سنّت پيامبر و اجتهاد خودم عمل كنم. عبد الرحمن دست آن حضرت را رها كرد، رو به عثمان آورد و دست او را گرفت و آنچه را به على (ع) گفته بود تكرار كرد. عثمان گفت مى پذيرم. عبد الرحمن همين سخن را با على و عثمان سه بار تكرار كرد و هر يك همان جواب اوّل را دادند. پس از آن عبد الرحمن بن عوف گفت خلافت از آن تو است و با او بيعت كرد و مردم نيز با او بيعت كردند.  در نسخه بدلى در عبارت امام (ع) به جاى: «زعم انّى احدهم»، زعم انّى سادسهم آمده است، يعنى پندار عمر اين بود كه من مى توانم ششمين نفر اعضاى شورا باشم، امام (ع) به دنبال جمله فوق جريان امر را با استغاثه به خدا و پناه بردن به او از چنين شورايى ادامه مى دهد. «واو» در «و للشورى» يا زايد است و يا عطف است بر محذوفى كه مستغاث له بوده است و در اين صورت گويا فرموده است: پناه بر خدا از كار عمر و شورايى كه تشكيل داد. امام (ع) به صورت استفهام انكارى آغاز مشكلات را از هنگامى مى داند كه مردم به شكّ گرفتار شدند كه آيا ابو بكر در فضيلت مساوى على (ع) هست يا نيست، امام (ع) از بروز چنين شكّى در ذهن مردم تعجّب مى كند و نتيجه چنين شكّى را اين مى داند كه آن بزرگوار را با پنج نفر ديگر اعضاى شورا مقايسه مى كنند و او را در منزلت و مقام و استحقاق خلافت همتاى آنها مى دانند.  *** فرموده است: «لكنّى اسففت اذ اسفّوا و طرت اذ طاروا»  اين كلام امام (ع) استعاره است براى تطبيق حال خود، از لحاظ عدم تسلّط بر امور كه لزوماً براى حفظ وحدت جامعه مسلمين با خلفا در نمى افتاد، با حال پرنده اى كه به اشاره ديگران پرواز مى كند يا مى نشيند.  *** فرموده است: «فصغا رجل لضغنه» اين سخن اشاره به سعد بن ابى وقّاص است كه از امام كناره گيرى كرد و يكى از افرادى بود كه پس از كشته شدن عثمان از بيعت با امام (ع) سر باز زد.  و سخن ديگر امام (ع) كه فرمود: «مال الاخر لصهره»،  اشاره به عبد الرّحمن بن عوف است كه به دليل خويشاوندى سببى كه با عثمان داشت طرف او را گرفت، زيرا عبد الرّحمن بن عوف شوهر امّ كلثوم دختر عقبة بن ابى معيط و او خواهر مادرى عثمان بود. و به روايتى امّ كلثوم دختر كريز است.  اين كه امام (ع) مى فرمايد: «مع هَن و هَن»،  مقصود اين است كه گرايش عبد الرحمن به عثمان براى دامادى صرف نبود، دلايل ديگرى نيز داشت. احتمال دارد كه اين امر به واسطه علاقه او به خلافت بوده باشد و اميدوار بود كه خلافت (از طريق عثمان) نهايتاً به او برسد يا غير اينها.  *** فرموده است: «الى ان قام ثالث القوم نافجا حضنيه بين نثيله و معتلفه».  مقصود از «ثالث القوم» عثمان است و مقصود از قيام فعاليّت عثمان براى به دست آوردن خلافت مى باشد و براى او حالى شبيه حال شتر را اثبات مى كند. و براى او صفت «نفج الحضنين» را كه به معناى بالا آمدن دو پهلو بر اثر پرخورى است استعاره آورده است. نفج الحضنين كنايه از استعدادى است كه عثمان براى تصرّف در بيت المال مسلمين داشت و تلاشى است كه در اين زمينه مى كرد، چنان كه او را تشبيه كرده اند به شترى كه دو پهلويش بر اثر پرخورى بالا مى آيد. و بعضى گفته اند «نفج الحضنين» كسى است كه از روى تكبّر باد به گلو مى اندازد.  جمله ديگرى كه امام فرمود: بين نثيله و معتلفه، به اين معنى است كه عثمان در ميان علفزار و كثافتهاى آن، روزگار مى گذراند و چنين زندگيى خاصّ چهارپايان است. وجه استعاره اين است: چنان كه شتر و اسب اهميّت زيادى به محلّ غذا خوردن و سرگين انداختن نمى دهند، همچنين عثمان جز به خوشگذرانى و افراط در خوردن و آشاميدن و ديگر خواسته هاى خودش و اقوامش به چيز ديگرى توجّه نداشت و امور مسلمين و مصالح آنها را در نظر نمى گرفت كه نتيجه اين كار را ديد.  *** فرموده است: «و قام معه بنو ابيه يخضمون مال اللّه تعالى خضم الابل نبتة الرّبيع»  فعل «يخضمون» در موضع حال قرار دارد و مقصود از «مال اللّه» بيت المال است و منظور امام (ع) در «بنى ابيه»، بنى امية بن عبد شمس مى باشد و احتمال دارد كه مقصود امام (ع) تمام اقرباى عثمان باشد و بنى ابيه را از باب غلبه ذكور بر اناث آورده باشد. «خضم الابل» كنايه از توسعه زندگى آنها از بيت المال مسلمين به وسيله عثمان است و از بخششهاى بى جاى او مواردى به شرح زير نقل شده است: 1-  به چهار نفر از قريش كه با دخترانش ازدواج كرده بودند چهار صد هزار دينار بخشيد.  2-  وقتى كه آفريقا فتح شد به مروان حكم صد هزار دينار و به روايتى يك پنجم آفريقا را بخشيد. 3-  از طرق مختلف روايت شده است كه ابو موسى اشعرى مال زيادى از بصره براى عثمان فرستاد و او ميان فرزندان و خانواده اش تقسيم كرد. در اين هنگام زياد بن عبيد نوكر حرث بن كلات ثقفى در نزد عثمان بود، وقتى اين كار را ديد گريه كرد. عثمان به وى گفت گريه نكن، عمر براى رضاى خدا بيت المال را به اقوامش نمى داد و من براى رضاى خدا به خانواده و اقربايم مى بخشم.  4-  روايت شده است كه عثمان حكم بن ابى العاص را مأمور جمع آورى صدقات قضاعه كرد كه بالغ بر سيصد هزار دينار شد و عثمان همه آنها را به حكم بن ابى العاص بخشيد.  5-  ابو مخنف روايت كرده است كه عبد اللّه بن خالد بن اسيد از مكّه با عدّه اى بر عثمان وارد شدند. عثمان دستور داد كه سيصد هزار درهم به عبد اللّه بدهند و به هر يك از افرادى كه همراه او بودند نيز صد هزار دينار و اين دستور را به عبد اللّه بن ارقم كه رئيس بيت المال بود نوشت، عبد اللّه ارقم اين مقدار را زياد دانست و نامه او را ردّ كرد. عثمان به او گفت چه چيز سبب شد كه نامه مرا رد كنى با اين كه تو خزانه دار من هستى عبد اللّه پاسخ داد من مسئول بيت المال مسلمين هستم و نه خزانه دار تو، و اگر خزانه دار تو بودم غلام تو بودم و من كار بيت المال مسلمين را هرگز براى تو انجام نمى دهم. سپس كليدهاى بيت المال را آورد و بر منبر آويخت و عثمان كليدها را به نوكرش «نائل» سپرد.  واقدى روايت كرده كه پس از اين جريان عثمان به زيد بن ثابت امر كرد كه از بيت المال سيصد هزار درهم براى عبد اللّه بن ارقم ببرد. زيد بن ثابت با پول نزد عبد اللّه رفت و به او گفت: اى ابا محمد، امير المؤمنين عثمان مرا نزد تو فرستاد و نظرش اين است كه ما تو را از تجارت بازداشتيم و تو وابستگان نيازمندى دارى، اين پول را بين آنها تقسيم، و با آن زندگيت را تأمين كن عبد اللّه گفت من به تو نيازى ندارم، من كار بيت المال را براى بخشش عثمان انجام ندادم، علاوه بر اين اگر اين مال از بيت المال است مزد من به اين مقدار نمى رسد و اگر از آن خود عثمان است من به وى نيازى ندارم.  خلاصه بخششهاى فراوان و كلان عثمان به اقوام و خويشانش در تاريخ مشهور است، و امام (ع) خوردن بيت المال را به وسيله عثمان به خوردن گياه بهارى به وسيله شتر تشبيه كرده است. مناسبت تشبيه اين است كه چون شتر از خوردن علف بهارى لذّت مى برد با حرص و ميل زياد آنها را مى خورد آن گونه كه دو پهلويش بالا مى آيد. پرخورى شتر به اين دليل است كه علف بهارى پس از خشك بودن طولانى زمين در زمستان، فرا مى رسد، علاوه بر اين علفها تازه و سر سبزند. فراوانى و خوش خورى اموال بيت المال به وسيله اقوام عثمان پس از يك فقر طولانى تشبيه شده است به شترى كه علف بهارى را با ميل و حرص پس از پشت سر گذاشتن زمستان خشك مى خورد. تمام گفتار امام در مذمّت و توبيخ آنهاست به آن خاطر كه حرامهاى خدا را مرتكب شدند و اين دليل عدم شايستگى آنها براى خلافت است.  *** فرموده است: «الى أن انتكث فتله و اجهز عليه عمله و كبت به بطنته».  اين كلام امام (ع) اشاره به پيامدهاى كار عثمان است و كلمه «فتل» به معناى ريسمان محكم، و در اين جا كنايه از استبداد و خودرأيى عثمان است، زيرا او در كارها با صحابه مشورت نمى كرد. همچنين كلمه «انتكاث»، كنايه براى شكسته شدن استبداد به كار رفته كه نهايت استبداد، فساد و هلاكت است.  اين كه امام (ع) فرمود: «اجهز عليه عمله»، مجاز در افراد و تركيب است.  امّا مجاز در افراد بدين شرح است: كلمه «اجهاز» در حقيقت براى قتلى به كار مى رود كه مقتول پيش از قتل جراحت و خونريزى داشته باشد و چون عثمان پيش از قتل با نيزه يا شمشير زبانها مجروح شده است لفظ اجهاز را امام (ع) مجازا بر قتل عثمان اطلاق كرده است و اين مجاز در افراد است. امّا مجاز در تركيب: اسناد دادن قتل به عمل عثمان (يعنى قاتلش عملش مى باشد) در حقيقت اين معنى را دارد كه عمل قتل از قاتلين صادر نشده است و عمل عثمان سبب قتل او شده است. بنا بر اين صحيح است كه اجهاز به سبب فاعلى نسبت داده شود، يعنى همان چيزى كه مردم را بر كشتن او واداشت و اين از اقسام مجاز رايج است.  همچنين كلام امام (ع) كه فرمود: «و كبّت به بطنته»، مجاز در اسناد و تركيب است زيرا به سر در آمدن، در حقيقت به حيوان نسبت داده مى شود و چون عثمان كارهايى از قبيل تصرّف فراوان بيت المال انجام داد كه از آن به پرخورى تعبير شده است و مردم بر او خشمگين شدند. استمرار تصرّف بيت المال در مدت خلافت متزلزلشى به سوار متزلزلى شباهت داشت كه مى ترسيد هر لحظه به سر در آيد. از جهت پرخورى شبيه اسبى بود كه هر لحظه انتظار به سر در آمدنش بود و به همين دليل نسبت به سر در آمدن به عثمان نسبت مجازى است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 72الفصل الثالث:حتّى إذا مضى لسبيله جعلها في ستّة زعم أنّي أحدهم، فياللّه و للشّورى متى اعترض الرّيب فيّ مع الأوّل منهم حتّى صرت أقرن إلى هذه النّظائر، و لكنّي أسففت إذ أسفّوا، و طرت إذ طاروا، فصغى رجل منهم لضعفه، و مال الآخر لصهره، مع هن و هن. (2757- 2711)اللغة: (الزّعم) مثلثة الفاء الفتح للحجاز و الضمّ للأسد و الكسر لبعض قيس و هو قريب من الظنّ، و قال المرزوقي: اكثره يستعمل فيما كان باطلا أو فيه ارتياب، و قال ابن الأثير: إنّما يقال: زعموا في حديث لا سند له و لا ثبت فيه، و قال الزّمخشري: هي ما لا يوثق به من الأحاديث و (الشّورى) اسم من تشاور القوم و اشتوروا، و قيل: إنه مصدر كبشرى بمعنى المشورة و الأوّل اظهر و (اعترض) الشّي ء إذا صار عارضا كالخشبة المعترضة في النهر و (اقرن) على لفظ المجهول أى أجعل قرينا لهم و يجمع بينى و بينهم و (أسفّ) الطائر إذا دنا من الأرض في طيرانه و أسفّ الرّجل للأمر اذا قاربه و (طرت) أى ارتفعت استعمالا للكلّي في أكمل الأفراد و (صغى) إلى كذا مال إليه و صغت النجوم مال إلى الغروب و (الضّغن) الحقد و البغض.و (الصّهر) قال الخليل: هو أهل بيت المرأة، قال: و من العرب من يجعل الأحماء و الاختان جميعا أصهارا، و قال الأزهري: الصّهر يشتمل على قرابات النّساء ذوي المحارم و ذوات المحارم كالأبوين و الاخوة و أولادهم و الأعمام و الأخوال و الخالات، فهؤلاء أصهار زوج المرأة، و من كان من قبل الزّوج من ذوي قرابته المحارم فهم أصهار المرأة أيضا، و قال ابن السّكيت كلّ من كان من قبل الزّوج من أبيه أو أخته أو عمّه فهم الأحماء، و من كان من قبل المرأة فهم الأختان و يجمع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 73 الصّنفين الأصهار و كناية (هن) خفيف النون كناية عن كلّ اسم جنس و معناه شي ء و لامها محذوفة فالمعروف أنّها واو بدليل جمعها على هنوات، و قيل: هي هاء لتصغيره على هنيهة، و قيل: نون و الأصل هن بالتّثقيل و التّصغير هنين، و قال نجم الأئمة الرّضيّ: الهن الشي ء المنكر الذي يستهجن ذكره من العورة و الفعل القبيح و غير ذلك.الاعراب:اللّام في للّه مفتوحة لدخولها على المستغاث ادخلت للدّلالة على الاختصاص بالنّداء للاستغاثة، و في قوله للشّورى مكسورة لدخولها على المستغاث لأجله قال الشّاعر:يبكيك ناء بعيد الدّار مغترب          يا للكهول و للشّبّان للعجب     بفتح لام الكهول و كسر لام العجب و كسرها في للشبان لكونه معطوفا على المستغاث من غير اعادة حرف النداء و لو اعيدت فتحت قال الشّاعر:يا لقومي و يا لامثال قومي          لا ناس عتوّهم في ازدياد    و الواو في قوله: و للشّورى إمّا زايدة أو عاطفة على محذوف مستغاث له أيضا كما ستعرفه في بيان المعنى.المعنى: (حتّى إذا مضى) الثّاني (لسبيله) و مات و ذلك بعد ما غصب الخلافة عشر سنين و ستة أشهر على ما حكاه في البحار من كتاب الاستيعاب و ستعرف تفصيل الكلام في كيفيّة موته و تعيين يوم موته في التّذنيبات الآتية، و كيف كان فانّه لما أراد اللّه أن يقبضه إلى ما هيّأ له من أليم العذاب (جعلها في ستة) نفر و في بعض النّسخ في جماعة (زعم أنّي أحدهم) و في تلخيص الشّافي زعم أنّي سادسهم و هؤلاء الجماعة هم: أمير المؤمنين عليه السّلام و عثمان و طلحة و الزّبير و سعد بن أبي وقاص و عبد الرّحمن ابن عوف، هذا هو المعروف و قيل: إنّهم خمسة، قال الطبري: لم يكن طلحة ممّن ذكر في الشّورى و لا كان يومئذ بالمدينة، و عن أحمد بن أعثم لم يكن بالمدينة، فقال عمر: انتظروا لطلحة ثلاثة أيّام فان جاء و إلّا اختاروا رجلا من الخمسة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 74 (فياللّه) أنت النّاصر و المعين و المغيث أستغيث بك لما أصابني عنه أو لنوائب الدّهر عامة (و للشّورى) خاصّة و الاستغاثة للتّألم من الاقتران بمن لا يدانيه في الفضائل و لا يقارنه في الفواضل و لا يستأهل للخلافة و لا يليق بالولاية، و لذلك أتبعه عليه السّلام بالاستفهام على سبيل الانكار و التعجب بقوله:استفهام انكارى (متى اعترض الرّيب فيّ مع الأوّل منهم) يعنى متى صار الشّك عارضا لأذهانهم فيّ بمساوات أبي بكر (حتّى صرت اقرن) أى اجعل قرينا (إلى هذه النظائر) الخمسة أو الأربعة و يجمع عمر بيني و بينهم و يجعلهم نظائر لي مع كونهم أدنى من الأوّل رتبة و أخسّ منزلة فكيف بقياسهم إليّ و تناظرهم  «1» بي (و لكني أسففت) مع القوم (إذ أسفّوا و طرت) معهم (إذ طاروا) يعني أنّي تابعتهم تقيّة و جريت معهم على ما جروا و دخلت معهم في الشّورى مع أنّهم لم يكونوا نظراء لي و تركت المنازعة من حيث اقتضاء المصلحة (فصغى) و مال (رجل منهم) من الحقّ إلى الباطل (لضغنه) و حقده الذي كان في صدره.و المراد بذلك الرّجل على ما ذكره القطب الرّاوندي و الشّارح البحراني و المحدث الجزايري و غيرهم هو سعد بن أبي وقاص اللّعين، و سبب ضغنه على ما ذكره الرّاوندي هو أنّه عليه السّلام قتل أباه يوم بدر، و قال سعد أحد من تخلف عن بيعة أمير المؤمنين عليه السّلام عند رجوع الأمر إليه، إلّا أنّ الشّارح المعتزلي أورد عليه بأنّ أبا وقاص و اسمه مالك بن اهيب مات في الجاهلية حتف أنفه، و قال: إنّ المراد به طلحة و علّل ميله عنه عليه السّلام بقوله: و إنّما مال طلحة إلى عثمان لانحرافه عن علي عليه السّلام باعتبار انه تيميّ و ابن عمّ أبي بكر، و قد كان حصل في نفوس بني هاشم من بني تيم حنق شديد لأجل الخلافة و كذلك صار في صدور تيم على بني هاشم، و هذا أمر مركوز في طباع البشر و خصوصا طينة العرب و طباعها و التّجربة إلى الآن تحقق ذلك.قال: و أمّا الرّواية التي جاءت بأنّ طلحة لم يكن حاضرا يوم الشّورى فان صحت فذو الضّغن هو سعد بن أبي وقّاص لأنّ أمّه حمنة بنت سفيان بن أميّة بن______________________________ (1) اى جعلهم نظيرا، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 75 عبد شمس، و الضغنة التي كانت عنده على علي عليه السّلام من قبل أخواله الذين قتل صناديدهم و تقلد دمائهم و لم يعرف أنّ عليّا عليه السّلام قتل أحدا من بني زهرة لينسب الضّغن إليه (و مال الآخر) و هو عبد الرّحمن بن عوف (لصهره) و هو عثمان و المصاهرة بينهما من جهة أنّ امّ كلثوم بنت عقبة بن أبي معيط كانت تحته و هي اخت عثمان من امّه و روى بنت كريز و هذا الميل أيضا لم يكن لمجرّد المصاهرة و محض القرابة بل كناية (مع هن و هن) أى مع شي ء و شي ء قبيح يستهجن ذكره، و هو البغض و الحسد منه له عليه السّلام أو نفاسته عليه أو رجاؤه وصول الخلافة بعد عثمان إليه أو انتفاعه بخلافته بالانتساب و اكتساب الأموال و التّرفع على النّاس و الاستطالة أو غير ذلك ممّا هو عليه السّلام أعلم به و كنّى عنه.و ينبغي التذييل بامورالاول كيفية قتل عمر و قاتله، و يوم قتله:اما الاول فقاتله أبو لؤلؤة فيروز غلام المغيرة بن شعبة:روى المحدّث المجلسي (ره) في البحار من مؤلف العداد القوية نقلا من كتب المخالفين و الجزائري في الأنوار من كتاب الاستيعاب لابن عبد البرّ من رجال العامة قال: ذكر الواقدى قال: أخبرني نافع عن أبي نعيم عن عامر بن عبد اللّه بن الزّبير عن أبيه قال: غدوت مع عمر بن الخطاب الى السّوق و هو متّكى على يدي فلقاه أبو لؤلؤة غلام المغيرة بن شعبة فقال له: ألا تكلّم مولاى يضع عنّي من خراجي؟ قال: كم خراجك؟ قال: دينار فقال عمر: ما أرى أن أفعل انّك لعامل محسن و ما هذا بكثير، ثمّ قال له عمر:ألا تعمل لي رحى؟ قال: أبو لؤلؤة: لأعملن لك رحى يتحدّث بها ما بين المشرق و المغرب، قال ابن الزّبير: فوقع في نفسي قوله، قال: فلما كان في النّداء لصلاة الصّبح و خرج عمر إلى النّاس قال ابن الزّبير: و أنا في مصلاى و قد اضطجع له أبو لؤلؤة فضربه بالسّكين ست طعنات إحديهنّ تحت سرّته و هي قتلته، قال في البحار:و جاء بسكين له طرفان فلما خرج عمر خرج معه ثلاثة عشر رجلا فى المسجد، ثمّ اخذ، فلما اخذ قتل نفسه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 76 و من كتاب الاستيعاب أيضا أنّ عمر لما ضربه أبو لؤلؤة بالسّكين في بطنه قال: ادعو الى الطبيب، فدعى الطبيب، فقال: أي الشّراب أحبّ اليك؟ فقال: النبيذ فسقى نبيذا فخرج من بعض طعناته فقال النّاس: هذا دم هذا صديد، فقال: اسقونى لبنا، فسقوه لبنا فخرج من الطعنة، فقال له الطبيب: لا أرى أن تمسى فما كنت فاعلا فافعل، و تمام الخبر مذكور في الشّورى، قال بعض أصحابنا: و لقد كان يحبّ أن يلاقى اللّه سبحانه و بطنه الممزوق ممتلى من الشّراب فانظروا يا اولى الألباب.و اما الثاني فالمشهور بين العلماء أنّ قتله كان في ذي الحجة:و هو المتفق عليه بين العامة، و لكنّ المشهور بين العوام في الأقطار و الامصار هو أنّه في شهر ربيع الأول قال الكفعمى في المصباح في سياق أعمال شهر ربيع الاول: إنّه روى صاحب مسار الشّيعة أنه من أنفق في اليوم التّاسع منه شيئا غفر له و يستحب فيه إطعام الاخوان، و تطييبهم و التّوسعة و النّفقة و لبس الجديد و الشكر و العبادة و هو يوم نفى الغموم و روي أنّه ليس فيه صوم و جمهور الشيعة يزعمون أنّ فيه قتل عمر بن الخطاب و ليس بصحيح.قال محمّد بن ادريس في سرائره من زعم أنّ عمر قتل فيه فقد أخطأ باجماع أهل التّواريخ و السّير، و كذلك قال المفيد (ره) في كتاب التّواريخ و إنّما قتل يوم الاثنين لأربع بقين من ذي الحجة سنة ثلاث و عشرين من الهجرة نصّ على ذلك صاحب الغرة و صاحب المعجم و صاحب الطبقات و صاحب كتاب مسار الشّيعة و ابن طاوس بل الاجماع حاصل من الشّيعة و أهل السّنة على ذلك انتهى.أقول: قد عرفت أنّ المشهور بين جمهورى الشّيعة هو أنّه في شهر الرّبيع فدعوى الاجماع على كونه في ذي الحجّة ممنوعة و يدل على ذلك ما رواه في الأنوار من كتاب محمّد بن جرير الطبري قال: المقتل الثّاني يوم التاسع من شهر ربيع الأوّل أخبرنا الأمين السّيد أبو المبارك أحمد بن محمّد بن أردشير الدّستاني قال: أخبرنا السيد أبو البركات محمّد الجرجاني، قال: أخبرنا هبة اللّه القمي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 77 و اسمه يحيى، قال: حدّثنا أحمد بن إسحاق البغدادي، قال: حدّثنا الفقيه الحسن ابن الحسن السّامري أنّه قال: كنت أنا و يحيى بن أحمد بن جريح، فقصدنا أحمد ابن إسحاق القمي و هو صاحب الامام العسكر عليه السّلام بمدينة قم، فقرعنا عليه الباب فخرجت علينا من داره صبيّة عراقيّة فسألناها عنه، فقالت: هو مشغول و عياله فانه يوم عيد، قلنا: سبحان اللّه الأعياد عندنا أربعة: عيد الفطر و عيد الضّحى النّحر و الغدير و الجمعة، قالت: روي سيّدي أحمد بن إسحاق عن سيّده العسكرى عن أبيه علي بن محمد عليهم السلام أنّ هذا يوم عيد و هو خيار الأعياد عند أهل البيت عليهم السلام و عند مواليهم، قلنا: فاستأذني بالدّخول عليه و عرّفيه بمكاننا، قال: فخرج علينا و هو متزر بمئزر له و محتبي بكسائه يمسح وجهه، فأنكرنا عليه ذلك، فقال: لا عليكما إنّنى كنت أغتسل للعيد فانّ هذا اليوم «عيد ظ» و هو اليوم التاسع من شهر ربيع الأوّل فادخلنا داره و أجلسنا على سرير له.ثمّ قال: إني قصدت مولاى أبا الحسن العسكري عليه السّلام مع جماعة من إخواني في مثل هذا اليوم و هو اليوم التّاسع من ربيع الأوّل فرأينا سيّدنا قد أمر جميع خدمه أن يلبس ما يمكنه من الثياب الجدد و كان بين يديه مجمرة يحرق فيها العود، قلنا يابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: هل تجد في هذا اليوم لأهل البيت عليهم السّلام فرحا؟فقال عليه السّلام: و أىّ يوم أعظم حرمة من هذا اليوم عند أهل البيت و أفرح؟و قد حدّثني أبي عليه السّلام أنّ حذيفة (رض) دخل في مثل هذا اليوم و هو اليوم التّاسع من ربيع الأوّل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، قال حذيفة: فرأيت أمير المؤمنين مع ولديه الحسن و الحسين مع رسول اللّه صلوات اللّه عليه و عليهم يأكلون و الرّسول يتبسم في وجوههما و يقول كلاهنيئا مريئا لكما ببركة هذا اليوم و سعادته فانّه اليوم الذي يقبض اللّه فيه عدوّه و عدوّ كما و عدوّ جدّكما و يستجيب فيه دعاء امّكما، فانّه اليوم الذي يكسر فيه شوكة مبغض جدّكما و ناصر عدوّكما، كلا فانّه اليوم الذي يفقد فيه فرعون أهل بيتي و هامانهم و ظالمهم و غاصب حقّهم، كلا فانّه اليوم الذي يفرح اللّه فيه قلبكما و قلب امكما. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 78 قال حذيفة: فقلت يا رسول اللّه في امّتك و أصحابك من يهتك هذا الحرم؟قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: جبت من المنافقين يظلم أهل بيتي و يستعمل في امتي الرّيا و يدعوهم إلى نفسه و يتطاول على الامّة من بعدي و يستجلب أموال اللّه من غير حلّه و ينفقها في غير طاعته و يحمل على كتفه درّة الخزى و يضلّ النّاس عن سبيل اللّه و يحرّف كتابه و يغيّر سنتى و يغصب ارث ولدي و ينصب نفسه علما و يكذّبني و يكذّب أخي و وزيري و وصيي و زوج ابنتي و يتغلّب على ابنتي و يمنعها حقّها و تدعو فيستجاب اللّه لها الدّعاء في مثل هذا اليوم.قال حذيفة (رض): قلت: يا رسول اللّه ادع اللّه ليهلكنّه في حياتك قال: يا حذيفة لا احبّ أن أجتري على اللّه عزّ و جلّ لما قد سبق في علمه لكنّي سألت اللّه تعالى أن يجعل اليوم الذي يقبضه فيه إليه فضيلة على ساير الأيام و يكون ذلك سنة يستنّ بها أحبّائي و شيعة أهل بيتي و محبهم، فأوحى اللّه عزّ و جل إلي:فقال: يا محمّد إنّه قد سبق في علمي أن يمسّك و أهل بيتك محن الدّنيا و بلائها و ظلم المنافقين و المعاندين من عبادي ممّن نصحتهم و خانوك و محضتهم و غشوك و صافيتهم و كاشحوك و أوصلتهم و خالفوك و أوعدتهم و كذّبوك، فانّي بحولي و قوّتي و سلطاني لافتحنّ على روح من يغضب «يغصب خ» بعدك عليّا حقّه وصيك و وليّ خلقى «من العذاب الاليم خ» ألف باب من النيران من سفاك الفيلوق، و لاوصلنّه و أصحابه قعرا يشرف عليه إبليس لعنه اللّه فيلعنه، و لأجعلن ذلك المنافق عبرة في القيامة مع فراعنة الانبياء و أعداء الدين في المحشر، و لا حشرنّهم و أوليائهم و جميع الظلمة و المنافقين في جهنم و لادخلنهم «و لاخلدنهم خ ك» فيها أبدا الآبدين.يا محمّد أنا أنتقم من الذي يجتري عليّ و يبدّل كلامي و يشرك بي و يصدّ النّاس عن سبيلي و ينصب نفسه عجلا لامتك و يكفر بي، إنّي قد أمرت سبع سماوات من شيعتكم و محبّيكم أن يتعيدوا في هذا اليوم  «1» الذي أقبضه إلىّ فيه و أمرتهم أن______________________________ (1) هكذا في النسخة و الظاهر سقوط لفظ «ملائكة» قبل قوله: سبع سماوات و مع ذلك لا يفهم المقصود و لعل في لفظ الحديث تقديما و تأخيرا و المراد: انى امرت ملائكة سبع سماوات أن يجعلوا هذا اليوم عيدا لشيعتكم و محبيكم. «المصحح». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 79 ينصبوا كراسى كرامتي بازاء البيت المعمور و يثنوا عليّ و يستغفروا لشيعتكم من ولد آدم.يا محمّد و أمرت الكرام الكاتبين ان يرفعوا القلم عن الخلق «كلهم خ» ثلاثة أيام من أجل ذلك اليوم و لا أكتب عليهم شيئا من خطاياهم كرامة لك و لوصيّك.يا محمّد إني قد جعلت ذلك عيدا لك و لأهل بيتك و للمؤمنين من شيعتك و آليت علي نفسي بعزّتي و جلالي و علوّي في رفيع مكاني إنّ من وسّع في ذلك اليوم على عياله و أقاربه لأزيدن في ماله و عمره و لأعتقنّه من النّار و لأجعلنّ سعيه مشكورا و ذنبه مغفورا، و أعماله مقبولة، ثمّ قام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فدخل بيت امّ سلمة فرجعت عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أنا غير شاكّ في أمر الشيخ الثاني حتّى رأيته بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قد فتح الشرّ و أعاد الكفر و الارتداد عن الدّين و حرّف القرآن.و في البحار من كتاب الاقبال لابن طاوس بعد ذكر اليوم التاسع من ربيع الأول: اعلم أنّ هذا اليوم وجدنا فيه رواية عظيم الشأن و وجدنا جماعة من العجم و الاخوان يعظمون السّرور فيه و يذكرون أنّه يوم هلاك من كان يهون باللّه جلّ جلاله و رسوله و يعاديه، و لم أجد فيما تصفحت من الكتب إلى الآن موافقة اعتمد عليها للرّواية التي رويناها عن ابن بابويه تغمّده اللّه رضوانه، فان أراد أحد تعظيمه مطلقا لسرّ يكون في مطاويه غير الوجه الذي يظهر فيه احتياطا للرّواية فهكذا عادة ذوي الدّراية، و إن كان يمكن تأويل ما رواه أبو جعفر بن بابويه في أنّ قتل من ذكر كان في تاسع ربيع الأوّل لعلّ معناه أن السّبب الذي اقتضى قتل المقاتل على قتله كان في ذلك اليوم، و يمكن أن يسمّى مجازا سبب القتل بالقتل، أو يكون توجه القاتل من بلده في ذلك اليوم، أو وصول القاتل إلى مدينة القتل فيه، و أمّا تأويل من تأوّل أنّ الخبر وصل إلى بلد ابن بابويه فيه فلا يصحّ، لأن الحديث الذى رواه ابن بابويه عن الصّادق عليه السّلام تضمن أنّ القتل في ذلك اليوم فكيف يصحّ هذا التأويل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 80قال: في البحار بعد حكايته ذلك: و يظهر منه ورود رواية اخرى عن الصادق عليه السلام بهذا المضمون رواها الصدوق، و يظهر من كلام خلفه  «1» الجليل ورود عدة روايات دالة على كون قتله في ذلك، فاستبعاد ابن إدريس و غيره رحمة اللّه عليهم ليس في محلّه، إذ اعتبار تلك الرّوايات مع الشهرة بين أكثر الشيعة سلفا و خلفا لا يقصر عمّا ذكره المورخون من المخالفين، و يحتمل أن يكونوا غيّروا هذا اليوم ليشتبه الأمر على الشيعة فلا يتخذوه يوم عيد و سرور.فان قيل: كيف اشتبه هذا الأمر العظيم بين الفريقين مع كثرة الدواعي على ضبطه و نقله.قلنا: نقلب الكلام عليكم مع أنّ هذا الأمر ليس بأعظم من وفات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مع أنه وقع الخلاف فيه بين الفريقين بل بين كلّ منهما مع شدّة تلك المصيبة العظمى و ما استتبعه من الدّواهي الاخرى مع أنّهم اختلفوا في يوم القتل و إن اتّفقوا في كونه ذي الحجّة، و من نظر في اختلاف الشّيعة و أهل الخلاف في أكثر الامور التي توفرت الدّواعي على نقلها مع كثرة حاجة النّاس إليها كالأذان و الوضوء و الصّلاة و الحجّ و تأمل فيها لا يستبعد أمثال ذلك، و اللّه أعلم بحقايق الامور.الثاني في ذكر أخبار الشّورى من طرق العامة:فأقول: روى في البحار عن ابن الأثير في الكامل و الطبري عن شيوخه بطرق متعدّدة أنّه لما طعن أبو لؤلؤة عمر بن الخطاب و علم أنّه قد انقضت أيّامه و اقترب أجله، قال له بعض أصحابه: لو استخلفت يا أمير المؤمنين، فقال: لو كان أبو عبيدة حيّا لاستخلفته و قلت لربّي إن سألني: سمعت نبيّك يقول: أبو عبيدة امين هذه الامة، و لو كان سالم مولى أبي حذيفة حيا استخلفته______________________________ (1) خلف ابن طاوس. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 81 و قلت لربّي إن سألني: سمعت نبيّك يقول: إنّ سالما شديد الحبّ للّه فقال رجل:ولّ عبد اللّه بن عمر، فقال: قاتلك اللّه، و اللّه ما أردت اللّه بهذا، ويحك كيف استخلفت رجلا عجز عن طلاق امرأته.و في شرح المعتزلي أنّ عمر لما طعنه أبو لؤلؤة و علم أنّه ميّت استشار فيمن يوليه الأمر بعده فأشير إليه بابنه عبد اللّه فقال لا هاء «1» اللّه لا يليها رجلان من ولد الخطاب حسب عمر ما حمل حسب عمر ما احتقب  «2» لاها اللّه، لا أتحملها حيّا و ميّتا، ثمّ قال: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مات و هو راض عن هذه الستّة من قريش: عليّ و عثمان و طلحة و الزّبير و سعد و عبد الرّحمن بن عوف، و قد رأيت أن أجعلها شورى بينهم ليختار و أنفسهم، ثمّ قال: إن أستخلف فقد استخلف من هو خير منّي يعني ابا بكر و إن أترك فقد ترك من هو خير منّي يعني رسول اللّه، ثم قال: ادعوهم لي، فدعوهم فدخلوا عليه و هو ملقى على فراشه و هو يجود بنفسه، فنظر إليهم فقال: أكلّكم يطمع في الخلافة بعدي؟ فوجموا «3» فقال لهم: ثانية فأجابه الزّبير و قال: و ما الذي يبعدنا منها وليتها أنت فقمت بها و لسنا دونك في قريش و لا في السّابقة و القرابة.قال الشّارح قال الشيخ أبو عثمان الجاحظ: و اللّه لو لا علمه أنّ عمر يموت في مجلسه ذلك لم يقدم على أن يفوّه من هذا الكلا بكلمة و لا أن ينبس  «4» منه لفظ، فقال عمر: أفلا اخبركم عن أنفسكم: قالوا: قل فانّا لو استعفيناك لم تعفنا، فقال: أمّا أنت يا زبير فوعقة «5» لقس  «6» مؤمن الرّضى كافر الغضب، يوما إنسان و يوما شيطان، و لعلّها لو أفضت إليك ظلّت قومك تلاطم بالبطحاء على مدّ من شعير،______________________________ (1) قال في القاموس ها تكون للتنبيه و يدخل على أربعة الى ان قال الرابع اسم اللّه في القسم عند حذف الحرف يقال ها اللّه بقطع الهمزة و وصلها و كلاهما مع اثبات الفها و حذفها انتهى (2) و احتقبه و استحقبه ادخره ق. (3) و جم و جما و وجو ما سكت على غيظ و الشي ء كرهه. (4) نبس ينبس نبسا تكلم فاسرع ق. (5) رجل و عق كعدل و وعقة كصخرة شرس سى ء الخلق ضجر متبرم و به وعقة شراسة و وعقت على بارجل عجلت ما اوعقك اعجلك، قاموس. (6) لقست نفسه الى الشي ء. نازت اليه و حرصت عليه و الرجل لفس و قيل لقست خبثت و عن ابي زيد اللقس هو الذى يلقب الناس و يسخر منهم فايق اللغة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 82 أ فرأيت إن أفضت إليك فليت شعرى من يكون للنّاس يوم تكون شيطانا و من يكون يوم تغضب إماما، و ما كان اللّه ليجمع لك أمر هذه الامة و أنت على هذه الصّفة.ثمّ أقبل على طلحة و كان له مبغضا مند قال لأبي بكر يوم وفاته ما قال في عمر، فقال له: أقول أم أسكت؟ قال: قل فانّك لا تقول من الخير شيئا، قال: أما أني أعرفك منذ اصيبت إصبعك يوم احد و الباد «1» الذي حدث لك، لقد مات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ساخطا عليكم للكمة «2» التي قلتها يوم انزلت آية الحجاب.قال الشّارح: قال شيخنا أبو عثمان الجاحظ: الكلمة المذكورة أنّ طلحة لما انزلت آية الحجاب قال بمحضر ممّن نقل عنه الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ما الذي يغنيه حجابهن اليوم سيموت غدا فننكحهنّ، قال: قال أبو عثمان أيضا: لو قال لعمر قائل أنت قلت: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مات و هو راض عن الستّة فكيف تقول الآن لطلحة إنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مات ساخطا عليك للكلمة التي قلتها، لكان قد رماه بمشاقصة «3» و لكن من الذي كان يجسر على عمر أن يقول له: ما دون هذا فكيف هذا؟ثمّ أقبل على سعد بن أبي وقاص فقال: أمّا أنت صاحب مقنب  «4» من هذه المقانب تقاتل به و صاحب قنص  «5» و قوس و أسهم و ما زهرة و الخلافة و امور الناس ثمّ أقبل على عبد الرّحمن بن عوف فقال: و أما أنت يا عبد الرّحمن فلو وزن نصف ايمان المسلمين بايمانك لرجح ايمانك به و لكن ليس يصلح هذا الأمر لمن فيه ضعف كضعفك و ما زهرة و هذا الأمر.______________________________ (1) الباد العجب و الكبر و قد كانت اصيبت يده مع رسول اللّه (ص) وقاه بها يوم احد فايق اللغة. (2) روى المقسرون عن مقاتل قال قال طلحة بن عبد اللّه لئن قبض رسول اللّه (ص) لانكحن عايشة بنت ابى بكر فنزلت و ما كان لكم ان تؤذوا رسول اللّه و لا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابدا و في رواية على بن ابراهيم ان طلحة قال لئن امات اللّه محمد الركضن بين خلاخيل نسائه كما ركض بين خلاخيل نسائنا منه. (3) المشقص كمنبر نصل عريض او سهم فيه ذلك او نصل طويل او سهم فيه ذلك ق. (4) المقنب من الخيل الاربعون و الخمسون و في كتاب الغين زها ثلاثماة يعنى انه صاحب جيوش و ليس يصلح لهذا الامر فايق. (5) القص محركة الصيد، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 83 ثمّ أقبل على عليّ عليه السّلام فقال: للّه أنت لو لا دعابة «1» فيك أما و اللّه لئن وليتهم لتحملنهم على الحقّ الواضح و المحجّة البيضاء.ثمّ أقبل على عثمان فقال هيها «2» إليك كأني بك قد قلّدتك قريش هذا الأمر لحبّها إيّاك فحملت بنى اميّة و بني أبي معيط على رقاب النّاس و آثرتهم بالفي ء فسارت «فثارت ظ» إليك عصابة من را بان  «3» «ذوبان خ» العرف فذبحوك على فراشك ذبحا و اللّه لئن فعلوا لتفعلنّ و لئن فعلت ليفعلنّ، ثمّ أخذ بناصيته فقال: فاذا كان ذلك فاذكر قولي فانه كاين.ثمّ قال: ادعوا لي أبا طلحة الأنصاري فدعوه له فقال: انظر يا أبا طلحة إذا عدتم من حفرتي فكن في خمسين رجلا من الأنصار حاملي سيوفكم فخذ هؤلاء النّفر بامضاء الأمر و تعجيله و اجمعهم في بيت وقف بأصحابك على باب البيت ليتشاوروا و يختاروا واحدا منهم، فان اتفق خمسة و أبى واحد فاضرب عنقه، و إن اتفق أربعة و أبى اثنان فاضرب أعناقهما، و إن اتّفق ثلاثة و خالف ثلاثة فانظر الثلاثة التي فيها عبد الرّحمن فارجع الى ما قد اتفقت عليه فان اصرّت الثلاثة الاخرى على خلافها فاضرب أعناقها، و ان مضت ثلاثة أيّام و لم يتفقوا على أمر فاضرب أعناق الستّة و دع المسلمين يختاروا لأنفسهم.فلما دفن عمر جمعهم أبو طلحة و وقف على باب البيت بالسّيف في خمسين من الأنصار حاملي سيوفهم ثم تكلم القوم و تنازعوا، فأوّل ما عمل طلحة أنّه أشهدهم على نفسه أنّه قد وهب حقّه من الشّورى لعثمان، و ذلك لعلمه أنّ النّاس لا يعدلون به عليّا و عثمان و أنّ الخلافة لا تخلص له و هذان موجودان، فأراد تقوية أمر عثمان و إضعاف جانب عليّ عليه السّلام بهبة أمر لا انتفاع و لا تمكن له منه، فقال الزّبير في معارضته و أنا اشهدكم على نفسي أنّي قد وهبت حقّي من الشّورى لعليّ عليه السّلام، و إنّما فعل______________________________ (1) الدعابة كمزاحة دعب يدعب كمزح يمزح و رجل دعب، فايق اللغة (2) الهية من ينحى لدنس ثيابه و يقال لشي ء يطرد هيه هيه بالكسر قاموس. (3) الراب سبعون من الابل و السيد الضخم قاموس. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 84 ذلك لأنّه لما رأى عليّا عليه السّلام قد ضعف و انخذل بهبة طلحة حقّه لعثمان دخلته حميّة النّسب، لأنّه ابن عمة أمير المؤمنين عليه السّلام و هي صفية بنت عبد المطلب و أبو طالب خاله، فبقى من الستّة أربعة، فقال سعد بن أبي وقاص: و أنا قد وهبت حقّى من الشّورى لابن عمّي عبد الرّحمن، و ذلك لأنّهما من بني زهرة و لعلم سعد أنّ الأمر لا يتمّ له.فلما لم يبق إلّا الثّلاثة قال عبد الرّحمن لعلي و عثمان: أيّكما يخرج نفسه من الخلافة و يكون إليه الاختيار في الاثنين الباقيين؟ فلم يتكلّم منهما أحد، فقال عبد الرّحمن: إنّى اشهدكم قد أخرجت نفسي من الخلافة على أن اختار أحدهما، فأمسكا، فبدء بعليّ عليه السّلام و قال له: ابايعك على كتاب اللّه و سنّة رسول اللّه و سيرة الشيخين أبي بكر و عمر، فقال: بل على كتاب اللّه و سنّة رسوله و اجتهاد رأيي، فعدل عنه إلى عثمان فعرض ذلك عليه، فقال: نعم، فعاد إلى عليّ عليه السّلام فأعاد قوله، فعل ذلك عبد الرّحمن ثلاثا، فلما رأى أن عليّا غير راجع عمّا قاله و أنّ عثمان ينعم له بالاجابة صفق على يد عثمان، و قال: السّلام عليك يا أمير المؤمنين، فيقال:إنّ عليّا عليه السّلام قال له: و اللّه ما فعلها إلّا لأنّك رجوت منه ما رجا صاحبكما من صاحبه، دقّ اللّه بينكما عطر منشم  «1» قيل: ففسد بعد ذلك بين عثمان و عبد الرحمن فلم يكلّم أحدهما صاحبه حتّى مات عبد الرّحمن.و قال الشارح أيضا: لما بنى عثمان قصره طمارد الزوراء و صنع طعاما كثيرا و دعا الناس إليه كان فيهم عبد الرّحمن، فلما نظر إلى البناء و الطعام قال: يا بن عفان لقد صدقنا عليك ما كتا نكذب فيك و إني استعيذ باللّه من بيعتك، فغضب عثمان و قال: أخرجه عني يا غلام، فأخرجوه و أمر الناس أن لا يجالسوه فلم يكن يأتيه أحد إلا ابن عباس كان يأتيه فيتعلّم منه القرآن و الفرائض، و مرض عبد الرّحمان فعاده عثمان، فكلّمه و لم يكلّمه حتى مات.______________________________ (1) منشم كمقعد عطر شاق الدق او قرون السنبل سم ساعة و نبت الوجيه العطارة بمكة و كانوا اذا ارادوا القتال و تطيبوا بطيبها كثرت القتلى فقالوا اشأم من عطر منشم قاموس. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 85 أقول: هذا ما رواه الشّارح المعتزلي في قضيّة الشّورى و أتبعه بروايات اخرى لامهمّ في إطالة الكلام بذكرها، و إنّما المهمّ الاشارة إلى بعض ما يطعن به على عمر في هذه القضيّة من ابداعه في الدّين و خروجه عن نهج الحقّ المبين و غير ذلك ممّا لا يخفى على أهل البصيرة و اليقين.منها مخاطبته القوم و مواجهتهم بمثل تلك الكلمات الكاشفة عن غلظ طبيعته و خشونة مسه و جفوته، و ذلك شاهد صدق على ما ذكره عليه السّلام سابقا بقوله: فصيرها في حوزة خشناء يغلظ كلمها و يخشن مسها اه.و منها خروجه في هذا الأمر عن النّصّ و الاختيار جميعا.و منها حصر الشّورى في ستّة و ذمّ كلّ واحد منهم بأن ذكر فيه طعنا لا يصلح معه الامامة ثمّ أهله بعد أن طعن فيه.و منها نسبة الامام عليه السّلام إلى الدعابة و المزاحة و هو افتراء عليه و ظلم في حقّه، و مثل ذلك زعم عمرو بن العاص و كذبه عليه السّلام في بعض خطبة الآتية بقوله: عجبا لابن النّابغة يزعم أنّ في دعابة او أنّي امرء تلعابة إلى آخر ما يأتي و هو المختار الثّالث و الثّمانون.و منها جعل الأمر إلى ستّة ثمّ إلى أربعة ثمّ إلى واحد وصفه بالضّعف و القصور.و منها ترجيح قول الذين فيهم عبد الرّحمن لعلمه بأنّه لا يكاد يعدل بالأمر عن ختنة و ابن عمّه.و منها إدخاله عثمان في الشّورى مع دعواه العلم بظهور الفساد و القتل من خلافته و صرف مال اللّه في غير أهله كما يدلّ عليه قوله: و اللّه لئن فعلوا لتفعلن.و منها أمره بقتل الثّلاثة الذين ليس فيهم عبد الرّحمن لو أصرّوا على المخالفة و من المعلوم أنّ مخالفته لا يوجب استحقاق القتل و منها أمره بقتل الستة و ضرب أعناقهم إن مضت ثلاثة أيّام و لم يتّفقوا، و من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 86 الواضح أنّ تكليفهم إذا كان الاجتهاد في اختيار الامام فربّما طال زمان الاجتهاد و ربّما قصر بحسب ما يعرض فيه من العوارض، و كيف يسوغ الأمر بالقتل إذا تجاوزت الثلاثة إلى غير هذه ممّا هي غير خفيّة على أهل البصيرة و المعرفة.الثالث في ذكر طائفة من الاحتجاجات التي احتجّ بها الامام عليه السّلام في مجلس الشورى و مناشداته معهم و تعديد فضائله و ذكر خصائصه:و هي كثيرة روتها الخاصّة و العامة في كتبهم و نحن نقتصر على رواية واحدة. و هو ما رواه الطبرسي في الاحتجاج عن عمرو بن شمر عن جابر عن أبي جعفر محمّد بن على الباقر عليه السّلام قال: إنّ عمر بن الخطاب لما حضرته الوفاة و أجمع على الشّورى بعث إلى ستّة نفر من قريش: إلى عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و إلى عثمان ابن عفان و إلى زبير بن العوام و إلى طلحة بن عبيد اللّه و عبد الرّحمن بن عوف و سعد ابن أبي وقاص، و أمرهم أن يدخلوا إلى بيت و لا يخرجوا منه حتّى يبايعوا لأحدهم فان اجتمع أربعة على واحد و أبى واحد أن يبايعهم قتل، و إن امتنع اثنان و بايع ثلاثة قتلا فاجمع رأيهم على عثمان. فلما رأى أمير المؤمنين عليه السّلام ما همّ القوم به من البيعة لعثمان قام فيهم ليتّخذ عليهم الحجة، فقال عليه السّلام لهم: اسمعوا منّي فان يك ما أقول حقا فاقبلوا، و إن يك باطلا فانكروه، ثمّ قال عليه السّلام:انشدكم «نشدتكم خ» باللّه الذي يعلم صدقكم إن صدقتم و يعلم كذبكم إن كذبتم هل فيكم أحد صلّى القبلتين كلتيهما غير؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم من بايع البيعتين كلتيهما بيعة الفتح و بيعة الرضوان غيري؟ قالوا: لا،قال نشدتكم باللّه هل فيكم أحد أخوه المزيّن بالجناحين «يطير بهما في الجنة خ» غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد عمّة سيّد الشّهداء غيري؟ قالوا لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد زوجته سيّدة نساء أهل الجنة غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد ابناه ابنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هما سيّدا شباب أهل الجنة غيري؟ قالوا: لا، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 87 قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد عرف النّاسخ من المنسوخ في القرآن غيري؟ قالوا: لا.قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد أذهب اللّه عنه الرّجس و طهّره تطهيرا غيري؟ قالوا: لا،قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد عاين جبرئيل في مثال دحية الكلبي غيري؟ قالوا: لا،قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد أدّى الزّكاة و هو راكع غيري؟ قالوا: لا،قال فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد مسح رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عينيه و أعطاه الرّاية يوم خيبر فلم يجد حرا و لا بردا غيري؟ قالوا لا،قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد نصبه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يوم غدير خم بأمر اللّه فقال: من كنت مولاه فعليّ مولاه، اللّهم و الا من والاه و عاد من عاداه غيري؟ قالوا: لا،قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد أخو رسول اللّه في الحضر و رفيقه في السّفر غيري؟ قالوا: لا.قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد بارز عمرو بن عبدود يوم الخندق و قتله غيري؟ قالوا: لا،قال فانشدتكم بالله هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلوات اللّه عليه و آله: أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنه لا نبيّ بعدي غيري؟ قالوا: لا.قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد سمّاه اللّه تعالى في عشر آيات من القرآن مؤمنا غيري؟ قالوا: لا،قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد ناول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قبضة من التراب فرمى بها في وجوه الكفار فانهزموا غيري؟ قالوا: لا،قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد وقفت الملائكة يوم احد حتى ذهب النّاس عنه غيري؟ قالوا: لا،قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد قضى دين رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم غيري؟ قالوا: لا،قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد اشتاقت الجنّة إلى رؤيته غيري؟ قالوا: لا.قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد شهد وفات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد غسل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كفّنه غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد ورث سلاح رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و رايته و خاتمة غيري؟ قالوا: لا، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 88 قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد جعل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم طلاق نسائه بيده غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد حمله رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على ظهره حتّى كسر الأصنام على باب الكعبة غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد نودي باسمه يوم بدر من السّمآء لا سيف إلّا ذو الفقار و لا فتى إلّا عليّ غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد أكل مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من الطائر المشويّ الذي اهدي إليه غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنت صاحب رايتي في الدّنيا و صاحب لوائي في الآخرة غيري؟ قالوا: لا،قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد قدّم بين يدي نجويه صدقة غيري؟ قالوا: لا،قال فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد خصف  «1» نعل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، أنا أخوك و أنت أخي غيري؟ قالوا: لا،قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، اللّهمّ ائتني بأحبّ خلقك «الخلق خ» إلى و أقواهم بالحقّ غيري؟ قالوا: «اللّهم خ» لا ،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد استقى مأئة دلو بمأة تمر و جاء بالتّمر فاطعمه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هو جايع غيري؟ قالوا: «اللهم خ» لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد سلّم عليه جبرئيل و ميكائيل و إسرافيل في ثلاثة آلاف من الملائكة «كلّ واحد منهم في ألف من الملائكة خ» يوم بدر غيري؟ قالوا: «اللّهم خ» لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد غمض عين رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد وحد اللّه قبلي غيري؟ «2» قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد كان أوّل داخل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و آخر خارج من عنده غيري؟ قالوا: لا،قال: فانشدتكم باللّه هل فيكم أحد مشى______________________________ (1) خصف النعل يخصفها خرزها ق. (2) هكذا فى النسخة و الظاهر زيادته منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 89 مع رسول اللّه فمرّ على حديقة فقال «فقلت خ» ما أحسن هذه الحديقة، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و حديقتك في الجنّة أحسن من هذه الحديقة حتّى إذا مرّ «مررت خ» على ثلاثة حدائق كل ذلك يقول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حديقتك في الجنّة أحسن من هذه غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنت أوّل من آمن بي و أوّل من يصافحني يوم القيامة غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد أخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيده و يد امرأته و ابنيه حين أراد أن يباهل نصارى و نجران غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أوّل طالع يطلع عليكم من هذا الباب يا أنس فانّه أمير المؤمنين و سيّد المسلمين و خير الوصيّين و أولى النّاس بالناس فقال أنس: اللهمّ اجعله رجلا من الأنصار فكنت أنا الطالع فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لأنس: ما أنت بأوّل رجل أحبّ قومه غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم بالله هل فيكم أحد نزلت فيه هذه الآية:  «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ ». غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم بالله هل فيكم أحد أنزل الله فيه و في ولده: «إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً». إلى آخر السّورة غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم بالله هل فيكم أحد أنزل الله فيه: «أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ» غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم بالله هل فيكم أحد علمه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ألف كلمة كلّ كلمة مفتاح ألف كلمة غيري؟ قالوا: لا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 90 قال: نشدتكم بالله هل فيكم أحدنا جاه رسول الله يوم الطايف فقال أبو بكر و عمر: ناجيت عليا دوننا، فقال لهم رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ما انا ناجيته بل الله أمرني بذلك غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم بالله هل فيكم أحد سقاه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من المهراس  «1» غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه: أنت أقرب الخلق مني يوم القيامة يدخل بشفاعتك الجنّة أكثر من عدد ربيعة و مضر غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنت تكسى حين اكسى غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم بالله هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنت و شيعتك هم الفائزون يوم القيامة غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم بالله هل فيكم أحد قال له رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: كذب من زعم أنّه يحبني و يبغض هذا غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: من أحبّ شعراتي «هذه خ» فقد أحبّني و من أحبّني فقد أحب اللّه، فقيل له: و ما شعراتك يا رسول اللّه؟ قال: عليّ و الحسن و الحسين و فاطمة غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنت خير البشر بعد النبيّين غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنت الفاروق تفرق بين الحقّ و الباطل غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنت أفضل الخلايق عملا يوم القيامة بعد النّبيين غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم بالله هل فيكم أحد أخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كساه عليه و على زوجته و على ابنيه ثم قال: اللّهمّ أنا و أهل بيتي إليك لا إلى النّار غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد كان يبعث إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الطعام و هو في الغار و يخبره بالأخبار غيري؟ قالوا: لا،______________________________ (1) المهراس حجر منقور يدق فيه و يتوضا منه، ق (1 مكرر) المهراس صخرة منقورة تسع كثيرا من الماء و قد يعمل منه حياض للماء، نهاية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 91 قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لا سر للّه دونك غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنت أخي و وزيري و صاحبي من أهلي غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنت أقدمهم سلما «1» و أفضلهم علما و أكثرهم حلما غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قتل مرحبا اليهودي مبارزة فارس اليهود غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد عرض عليه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الاسلام فقال له: أنظرني حتّى ألقى والدي، فقال له رسول اللّه: يا عليّ فانّها أمانة عندك، فانّها عندك، فقلت: فان كانت أمانة عندي فقد أسلمت غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد احتمل باب خيبر حين فتحها فمشى به مأئة ذراع ثم عالجه بعده أربعون رجلا فلم يطيقونه غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد «2» نزلت فيه هذه الآية: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً». فكنت أنا الذي قدّم الصّدقة غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: من سبّ عليّا فقد سبّني و من سبّني فقد سبّ اللّه غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: منزلي مواجه منزلك في الجنّة غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: قاتل اللّه من قاتلك و عادى اللّه من عاداك غيري؟ قالوا: لا،______________________________ (1) السلم بفتح السين و كسرها و هما لغة الصلح و السلم بفتح السين و اللام الاستسلام و الانقياد كقوله تعالى القوا اليكم السلم، نهايه. (2) هكذا في النسخة و الظاهر انه غلط، منه. مكرر- الظاهر ان قبل نزلت لما ساقطة من النسخة، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 92 قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد اضطجع على فراش رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حين أراد أن يسير إلى المدينة و وقاه بنفسه من المشركين حين أراد و اقتله غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه أنت أولى النّاس بامّتي من بعدي غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم احد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنت يوم القيامة عن يمين العرش و اللّه يكسوك ثوبين أحدهما أخضروا الآخر و رديّ غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد صلّى قبل النّاس «مع رسول اللّه خ» بسبع سنين و أشهر غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنا يوم القيامة آخذ بحجزة ربي و الحجزة النّور و أنت آخذ بحجزتي  «1» و أهل بيتى آخذون بحجزتك غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنت كنفسي و حبّك حبّي و بغضك بغضي غيري؟ قالوا: لا،قال نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ولايتك كولايتى عهد عهده إلىّ ربّي و أمرني أن ابلغكموه غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: اللهمّ اجعله لى عونا و عضدا و ناصرا غيرى؟ قالوا لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: المال يعسوب الظلمة و أنت يعسوب  «2» المؤمنين غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لأبعثنّ اليكم رجلا امتحن اللّه قلبه للايمان غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد أطعمه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رمّانة و قال: هذه من رمّان الجنّة لا ينبغي أن يأكل منه إلّا نبيّ أو وصيّ نبيّ غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما سألت ربّي شيئا إلّا أعطانيه و لم أسأل ربّى شيئا إلّا سالت لك مثله غيري؟ قالوا: لا،______________________________ (1) بالحاء المهملة و الجيم و الزاء حجزة الازار معقده و حجزة السراويل مجمع شده و الجمع حجز مثل غرفة و غرف نهايه. (2) يعسوب امير النحل و منه قيل للسيد يعسوب قومه، ص. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 93 قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنت أقومهم بأمر اللّه و أوفاهم بعهد اللّه و اعلمهم بالقضيّة و أقسمهم بالسّوية و أعظمهم عند اللّه مزيّة غيرى؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: فضلك على هذه الامّة كفضل الشّمس على القمر و كفضل القمر على النّجوم غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يدخل اللّه وليّك الجنّة و عدوّك النّار غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: النّاس من أشجار شتّى و أنا و أنت من شجرة واحدة غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنا سيّد ولد آدم و أنت سيّد العرب «و العجم خ» و لا فخر غيري: قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد رضى اللّه عنه في الآيتين من القرآن غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: موعدك و موعدي و موعد شيعتك الحوض إذا خافت الامم و وضعت الموازين غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: اللهم إني احبّه فأحبّه اللهمّ إنّي أستودعكه غيرى؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنت تحاج النّاس فتحجهم باقام الصّلاة و ايتآء الزّكاة و الأمر بالمعروف و النّهي عن المنكر و إقامة الحدود و القسم بالسّوية غيري؟ قالوا: لا.قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد أخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيده يوم بدر «1» «غدير خ» فرفعها حتّى نظر النّاس إلى بياض ابطيه و هو يقول: ألا إنّ هذا عليّ بن أبي طالب أخي و ابن عمّي و وزيري فوازروه و ناصحوه و صدّقوه فهو وليّكم غيري؟ قالوا: لا،قال: نشدتكم باللّه هل فيكم أحد نزلت فيه هذه الآية: «وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»*. غيري؟ قالوا: لا،______________________________ (1) الظاهر يوم غدير و يحتمل وقوع ذلك يوم بدر ايضا منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 94قال: فهل فيكم أحد كان جبرئيل أحد ضيفانه غيري؟ قالوا: لا،قال: فهل فيكم أحد أعطاه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حنوطا من حنوط الجنّة ثم قال: اقسمه أثلاثا ثلثا لي تحنّطني به و ثلثا لابنتي و ثلثا لك غيري؟ قالوا: لا.قال: فهل فيكم أحد كان إذا ادخل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حيّاه و أدناه و رحّب به و تهلل له وجهه غيرى؟ قالوا: لا،قال: فهل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنا أفتخر بك يوم القيامة إذا افتخرت الأنبياء بأوصيائها غيرى؟ قالوا: لا.قال: فهل فيكم أحد سرحه  «1» رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بسورة برائة إلى المشركين من أهل مكة بأمر اللّه غيرى؟ قالوا: لا،قال: فهل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إني لأرحمك من ضغاين في صدور أقوام عليك لا يظهرونها حتّى يفقدونني فاذا فقدوني خالفوا فيها غيرى؟ قالوا: لا.قال: فهل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ادّى الله  «2» عن أمانتك أدّى الله عن ذمتك غيرى؟ قالوا: لاقال: نشدتكم بالله هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنت قسيم النّار تخرج منها من زكى و تذر فيها كل كافر غيرى؟ قالوا: لا.قال: فهل فيكم أحد فتح حصن خيبر و شبى بنت مرحب فأدّاها إلى رسول الله غيرى؟ قالوا: لا،قال: فهل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ترد علىّ الحوض أنت و شيعتك روّاء مروّيين مبيضة وجوههم و يرد علىّ عدوّك ظمأ مظمئين مقمحين  «3» مسودّة وجوههم غيرى؟ قالوا: لا.______________________________ (1) سرحت فلانا الى موضع كذا ارسلته، ص. (2) قال تعالى ان اللّه يأمركم ان تؤدوا الامانات الى اهلها، منه. (3) فى حديث على «ع» قال له النبي «ص» ستقدم على اللّه انت و شيعتك راضين و مرضيين و يقدم عليك عدوك غضابا مقمحين ثم جمع يده الى عنقه يراهم كيف الاقماح الاقماح رفع الراس و غض البصر يقال اقمحه الغل اذا ترك راسه مرفوعا من سيفه و منه قوله تعالى  إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ  نهايه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 95 ثمّ قال لهم أمير المؤمنين عليه السّلام: أما إذا أقررتم على أنفسكم و استبان لكم ذلك من قول نبيّكم فعليكم بتقوى الله وحده لا شريك له، و أنهاكم من سخطه و غضبه و لا تعصوا أمره، و ردّوا الحقّ إلى أهله و اتّبعوا سنّة نبيّكم فانكم إن خالفتم خالفتم الله، فادفعوها إلى من هو أهله و هي له.قال: فتغامزوا فيما بينهم و تشاوروا و قالوا: قد عرفنا فضله و علمنا أنّه أحقّ النّاس بها، و لكنّه رجل لا يفضل أحدا على أحد، فان وليتموها إيّاه جعلكم و جميع النّاس فيها شرعا سواء، و لكن ولوها عثمان فانّه يهوى الذي تهوون فدفعوها إليه.الترجمة:تا هنگامى كه درگذشت عمر براه خود و جان بمالكان دوزخ سپرد گردانيد خلافت را در شش نفر گمان نمود كه من يكى از ايشانم، پس خداوند بفرياد من برس از براى شورى، چگونه شك عارض شد بمردم در شأن من با اول ايشان كه ابو بكر بود تا اين كه گشتم مقرون به امثال اين اشخاص، و لكن بجهة اقتضاء مصلحت مدارا كردم من با ايشان و نزديك شدم بزمين در طيران هنگامى كه ايشان نزديك شدند، و طيران كردم وقتى كه ايشان طيران كردند، پس ميل كرد يكى از ايشان از من بجهة حقد و حسد كه آن سعد وقاص بود يا طلحه، و ميل كرد ديگرى از آن ها بسوى قرابت زن خود و آن عبد الرحمن بن عوف بود كه ميل نمود بعثمان بجهت آنكه برادر زن او بود، و تنها ميل آن بسوى او بجهت مصاهرت و قرابت نبود بلكه با شي ء قبيح و شي ء قبيح كه آن بغض و عداوت أمير المؤمنين عليه السّلام بود، يا طمع در وصول خلافت باو بعد از انقضاء ايام عثمان يا ساير اغراض نفسانيه كه اظهار آن قبيح و ذكر آن مستهجن است.*****الفصل الرابع:إلى أن قام ثالث القوم نافجا حضنيه بين نثيله و معتلفه، و قام معه بنو أبيه يخضمون مال اللّه تعالى خضم الإبل نبتة الرّبيع، إلى أن انتكث عليه فتله، و أجهز عليه عمله، و كبت به بطنته. (2793- 2758) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 96اللغة: (النّفج) بالجيم الرّفع يقال نفج الثدى الثوب أى رفعه و تشبيه (الحضن) الجنب و ما بين الابط و الكشح يقال للمتكبّر جاء نافجا حضنيه و لمن امتلاء بطنه من الأكل جاء نافجا حضنيه، و الأنسب في المقام الثّاني تشبيها بالبعير المنتفج الجنبين من كثرة الأكل و (النثيل) الروث و فى رواية الصّدوق بين ئيله «كذا» و هو بالكسر وعاء القضيب أو نفسه و (المعتلف) موضع الاعتلاف و هو أكل الدّابة العلف و (الخضم) الأكل بجميع الفم و يقابله القضم و هو الأكل باطراف الأسنان، يقال خضم الشّي ء كعلم و ضرب أكله يجميع فمه، و عن النّهاية الخضم الأكل بأقصى الأضراس، و القضم بأدناها. و منه حديث أبي ذر (ره) و تأكلون خضما و نأكل قضما، و قيل: الخضم خاص بالشّي ء الرّطب، و القضم باليابس و (النّبتة) بكسر النّون النّبات يقال: نبت الرّطب نباتا و أنبته و (النكث) النّقض يقال: نكث فلان العهد و الحبل فانتكث نفضه فانتقض و (فتل) الحبل لواه و برمه و (الاجهاز) إتمام قتل الجريح و إسراعه و (كبا) الفرس يكبو سقط على وجهه و كبابه أسقطه و (البطنة) بالكسر الكظة و هو الامتلاء من الطعام و الاسراف في الأكل.الاعراب:بين نثيله و معتلفه متعلّق بقام أى قام بين روثه و معتلف، و جملة يخضمون منصوب المحلّ على الحالية.المعنى:لما ذكر عليه السّلام خلافة الثّاني و نبّه على جعله الخلافة شورى بين السّته و أشار الى عدول بعض هؤلاء عن منهج الصّواب، أنبعه بما ترتّب على ذلك و هو خلافة الثّالث بقوله: (إلى أن قام ثالث القوم) و المراد بالقيام الحركة في تولي أمر الخلافة، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 97 و ثالث القوم هو عثمان بن عفّان بن أبى العاص بن اميّة بن عبد شمس بن عبد مناف، و كان أبوه عفّان ممّن يضرب بالدّف و يتخنّث به و يلعب، رواه العلامة في كشف الحقّ و مؤلف كتاب إلزام النّواصب عن هشام بن محمّد بن السّائب الكلبي هذا.استعارة و أثبت عليه السّلام له حالا يستلزم تشبيهه بالبعير و استعار له صفته بقوله: (نافجا حضنيه) أى نافجا جنبيه و رافعا ما بين إبطه و كشحه من كثرة الأكل و الشّرب كالبعير المنتفج الجنبين (بين نثيله و معتلفه) أى قام بالأمر و كان حركته بين روثه و معتلفه يعنى لم يكن همّه إلّا الأكل و الرّجيع كالبهائم التي لا اهتمام لها إلّا بالأكل و الرّوث قال الشّارح المعتزلي: و هذا من أمضّ الذّم و أشدّ من قول الحطية الذى قيل إنّه أهجى بيت للعرب:دع المكارم لا ترحل لبغيتها         و اقعد فانّك انت الطاعم الكاسي    هذا و المعنى على رواية الصّدوق أنّ قيامه كان بين منكحه و مطعمه و بالجملة فالمقصود أنّ همّه لم يكن إلّا بطنه و فرجه و التّرفه بالمال و اصلاح مصالح نفسه و إعمال دواعي خاطره من دون أن يكون له قيام بمصالح المسلمين و توجّه إلى إصلاح امور الخلافة و مراعاة لوازم الولاية (و قام معه بنو أبيه) أراد بهم بني اميّة فانّهم قاموا معه حالكونهم كناية (يخضمون مال اللّه) و يأكلونه بأقصى أضراسهم.و هو كناية عن كثرة توسّعهم بمال المسلمين و شدّة أكلهم من بيت المال من غير مبالاة لهم فيه تشبيه (كخضم الابل) و أكلها بجميع فمها (نبتة الرّبيع) و نباته، و وجه الشّبه أنّ الابل لمّا كانت تستلذّ نبت الرّبيع بشهوة صادقة و تملاء منه أحناكها و ذلك لمجيئه عقيب يبس الأرض و طول مدّة الشّتآء، كان ما أكله أقارب عثمان من بيت المال مشبها بذلك، لاستلذاذهم به و انتفاعهم منه بعد طول فقرهم، و امتداد ضرّهم، و ذلك الكلام منه عليه السّلام خارج معرض التّوبيخ و الذّم إشارة إلى ارتكابه معهم مناهي اللّه المستلزم لعدم قابليّته للخلافة و استعداده للامامة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 98 قال الشّارح المعتزلي: و صحّت فيه فراسة عمر فانّه أوطأ بني اميّة رقاب النّاس و ولاهم الولايات و أقطعهم القطايع و افتتحت ارمينيّة في أيامه فأخذ الخمس كلّه فوهبه لمروان، و طلب إليه عبد اللّه بن خلد بن اسيد صلة فأعطاه أربعمائة ألف درهم، و أعاد الحكم بن أبي العاص بعد انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قد سيّره ثمّ لم يرده أبو بكر و لا عمر و أعطاه مأئة ألف درهم، و تصدق رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بموضع سوق بالمدينة يعرف بمهروز على المسلمين فأقطعها عثمان الحرث بن الحكم أخا مروان ابن حكم، و أقطع مروان فدك و قد كانت فاطمة عليها السلام طلبتها بعد وفات أبيها صلوات اللّه عليه تارة بالميراث و تارة بالنّحلة فدفعت عنها، و حمى المراعي حول المدينة كلها عن مواشي المسلمين كلّهم إلّا عن بني اميّة.و أعطى عبد اللّه بن ابى سرح جميع ما أفاء اللّه عليه من فتح افريقيّة بالمغرب و هي من طرابلس الغرب إلى طنجة من غير أن يشركه فيه أحد من المسلمين.و أعطى أبا سفيان بن حرب مأتي ألف من بيت المال في اليوم الذي أمر فيه لمروان بن الحكم بمأة ألف من بيت المال، و قد كان زوّجه ابنته امّ أبان فجاء زيد بن أرقم صاحب بيت المال بالمفاتيح فوضعها بين يدي عثمان و بكى، فقال عثمان:أ تبكى ان وصلت رحمي؟ قال: لا، و لكن أبكي لأني أظنك أخذت هذا المال عوضا عمّا كنت أنفقته في سبيل اللّه في حياة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اللّه لو اعطيت مروان مأئة درهم لكان كثيرا فقال: ألق المفاتيح فانا سنجد غيرك، و أتاه أبو موسى بأموال من العراق جليلة فقسّمها كلّها في بني اميّة، و أنكح الحرث بن الحكم ابنته عايشة فأعطاه مأئة ألف من بيت المال أيضا بعد صرفه زيد بن أرقم عن خزنة انتهى.و قال السيّد المرتضى (قده) في محكي الشّافي: روى الواقدي باسناده عن المسود بن عنبسة قال: سمعت عثمان يقول: إنّ أبا بكر و عمر كاناينا و لان في هذا المال طلاق انفسهما و ذوى ارحامهما و إني ناولت فيه صلة رحمي، و روى إنّه كان بحضرته زياد بن عبيد مولى الحرث بن كلدة الثّقفي و قد بعث إليه ابو موسى بمال عظيم من البصرة فجعل عثمان يقسمه بين ولده و اهله بالصّحاف، فبكى زياد فقال: لا تبك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 99 فان عمر كان يمنع اهله و ذوي قرابته ابتغاء وجه اللّه، و انا اعطي ولدي و أهلي و قرابتي ابتغاء وجه اللّه.و قد روى هذا المعنى عنه من عدّة طرق بألفاظ مختلفة، و روى الواقدي أيضا قال قدمت إبل من إبل الصّدقة على عثمان فوهبها للحرف بن الحكم بن أبي العاص، و روى أيضا أنّه ولى الحكم بن ابي العاص صدقات قضاعة فبلغت ثلاثماة ألف فوهبها له حين أتاه بها.و روى أبو مخنف و الواقدي انّ النّاس أنكروا على عثمان اعطاه سعد بن العاص مأئة ألف و كلّمه عليّ عليه السّلام و الزّبير و طلحة و سعد و عبد الرّحمن في ذلك فقال: إنّ له قرابة و رحما، قالوا: و ما كان لأبي بكر و عمر قرابة و ذو رحم؟ فقال: إنّ أبا بكر و عمر كانا يحتسبان في منع قرابتهما و أنا احتسب في اعطاء قرابتي، قالوا فهديهما و الله احبّ الينا من هديك.و روى ابو مخنف إنّ عبد اللّه بن خالد بن اسيد بن ابي العاص بن أميّه قدم على عثمان من مكّة و معه ناس فأمر لعبد اللّه بثلاثمأة الف و لكلّ واحد من القوم بمأة الف و صك بذلك على عبد اللّه بن الأرقم و كان خازن بيت المال فاستكثره و رد الصّك به، و يقال: إنّه سأل عثمان ان يكتب عليه بذلك كتابا فأبى و امتنع ابن الأرقم ان يدفع المال إلى القوم، فقال له عثمان: إنّما انت خازن لنا فما حملك على ما فعلت؟ فقال ابن الأرقم: كنت اراني خازن المسلمين و إنّما خازنك غلامك و الله لا آل لك بيت المال أبدا، و جاء بالمفاتيح فعلّقها على المنبر و يقال بل القاها إلى عثمان فدفعها إلى نائل مولاه.و روى الواقدي انّ عثمان، أمر زيد بن ثابت أن يحمل من بيت مال المسلمين إلى عبد اللّه بن الأرقم في عقيب هذا الفعل ثلاثمأة ألف درهم، فلما دخل بها عليه قال له: يا أبا محمّد إنّ أمير المؤمنين أرسل إليك يقول قد شغلناك عن التّجارة و لك رحم أهل حاجة ففرّق هذا المال فيهم و استعن به على عيالك، فقال عبد اللّه بن الأرقم مالي إليه حاجة و ما عملت لأن يثيبني عثمان و اللّه إن كان هذا من بيت مال المسلمين ما بلغ قدر عملي أن اعطي ثلاثمائة ألف، و لئن كان مال عثمان فما لي إليه حاجة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 100 و الحاصل أنّه قد كان يصرف مال اللّه على نفسه و على أقاربه و أصهاره، و كان مستمرّا في إتلاف بيت المال المسلمين مستبدا برأيه في ذلك.و انضم إليه امور اخرى من تسيير أبي ذر إلى ربذة، و ضرب عبد اللّه بن مسعود حتّى كسر أضلاعه، و ما أظهر من الحجاب، و العدول عن جادّة الشّريعة في إقامة الحدود و ردّ المظالم و كفّ الأيدي العادية و الانتصاب لسياسة الرّعيّة. (إلى أن) ضاق له المخرج و عمى المصدر و انجرّ الأمر إلى اجتماع أهل المدينة عليه مع جماعة من أهل مصر كناية (فانتكث) أي انتقض (عليه فتله) أى برم حبله و هو كناية عن انتقاض تدابيره المبرمة و رجوعها إليه بالفساد و تأديتها إلى الهلاك (و اجهز عليه) أى أسرع إليه بالقتل بعد كونه مجروحا (عمله) أى أعماله الشّنيعة و أفعاله القبيحة التي صارت سببا لقتله ففي الاسناد توسّع (و كبت به) أى أسقطته على وجهه (بطنته) و إسرافه في الشّبع كالجواد الذي يكبو من كثرة الأكل و الامتلاء.و الكظة، و هذه كلها إشارة إلى تأدّي حركاته الشّنيعة إلى سوء الخاتمة.و قد قتل و انتقل إلى الحامية في اليوم الثّامن عشر من ذي الحجة من سنة خمس و ثلاثين من الهجرة، و ذلك بعد ما غصب الخلافة اثنتى عشرة سنة إلّا إثنى عشر يوما، و قيل إحدى عشرة سنة و أحد عشر شهرا و أربعة عشر يوما، و قيل ثمانية عشر يوما، و قد كان بعد قتله مطروحا في خندق اليهود إلى ثلاثة أيّام لا يستحلّ أحد دفنه و لا يقدم أحد على ذلك خوفا من المهاجرين و الأنصار حتّى نهبه بنو اميّة و دفنوه، و قيل:كان مطروحا في مزبلة اليهود ثلاثة أيّام حتّى أكلت الكلاب، إحدى رجليه فاستأذنوا عليّا عليه السّلام فأذن في دفنه و دفن في حش كوكب و هي مقبرة كانت لليهود بالمدينة، فلمّا ولى معاوية وصلها بمقابر أهل الاسلام و يأتي تفصيل الكلام في كيفية قتله في شرح الكلام الثلاثين إنشاء اللّه هذا.و العجب أنّ الشّارح المعتزلي بعد ذكره ما حكيناه عنه سابقا في ذيل قوله عليه السّلام: يخضمونه مال اللّه اه، قال: و قد أجاب أصحابنا عن المطاعن في عثمان بأجوبة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 101 مشهورة في كتبهم و الذي نقول نحن: إنّها و إن كانت احداثا إلّا أنّها لم تبلغ المبلغ الذي يستباح به دمه و قد كان الواجب عليهم أن يخلعوه من الخلافة حيث لم يستصلحوه لها و لا يعجلوا بقتله.أقول: و هذا الكلام منه صريح في عدم قابليته للخلافة و مع ذلك لا يكاد ينقضي عجبي منه كيف يجعله ثالث الخلفاء و يعتقد بخلافته؟ و ما ذلك إلّا من أجل أنّهم «ألفوا آبائهم ضالين فهم على آثارهم يهرعون».الترجمة:تا آنكه ايستاد و متولى خلافت گرديد سوم قوم كه عثمان بن عفان عليه النيران بود در حالتى كه باد كننده بود هر دو جانب خود را از كثرت كبر و غرور يا از زيادتى اكل و شرب، ايستاد او در ميان سرگين يا در ميان ذكر خود و موضع علف آن، يعني همت او مصروف بخوردن و آشاميدن و سرگين انداختن بود مثل بهائم، و ايستادند با او فرزندان پدر او يعنى بني اميه در حالتى كه مى خوردند با جميع دهان خودشان مال خدا را با لذت و رفاهيت مثل خوردن شتر بهمه دهان خود علف بهار را، و مستمرّ بودند بر اين حالت تا اين كه باز شد تاب ريسمان تابيده او و بكشتن شتاب نمود بعد از جراحت بسيار كردار ناپسنديده او و برويش افكند كثرت اكل و شدّت امتلاء او. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج1 ص81 داستان شورى: اين موضوع چنين است كه چون ابو لؤلؤة عمر را زخم زد و عمر دانست كه خواهد مرد، مشورت كرد كه چه كسى را پس از خود عهده دار حكومت كند. به او گفته شد پسرش عبد الله را جانشين و خليفه كند. گفت: خدا نكند كه دو تن از فرزندان خطاب عهده دار خلافت باشند، همان كه بر عمر تحميل شد، او را بس است. هر چه عمر بر شانه خود كشيد او را بس است. خدا نكند ديگر خلافت را نه در زندگى و نه پس از مرگ خود تحمل مى كنم. سپس گفت: رسول خدا رحلت فرمود در حالى كه از شش تن از قريش راضى و خشنود بود و آنان على و عثمان و طلحه و زبير و سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمان بن عوف هستند و چنين مصلحت ديدم كه موضوع را ميان ايشان به شورى بگذارم تا خود يكى را انتخاب كنند. و بعد گفت: اگر پس از خود كسى را به خلافت بگمارم، كسى كه بهتر از من بود چنين كارى كرد، يعنى ابو بكر، و اگر اين كار را رها كنم كسى كه بهتر از من بود، يعنى رسول خدا (ص)، چنين فرمود. سپس گفت اين شش تن را براى من فرا خوانيد و آنان را فرا خواندند و پيش او آمدند و او بر بستر خويش افتاده و در حال جان كندن بود. عمر به ايشان نگريست و گفت: آيا همگى طمع داريد كه پس از من به خلافت رسيد آنان سكوت كردند. عمر اين سخن را تكرار كرد. زبير گفت: چه چيزى ما را از شايستگى براى خلافت دور مى كند و حال آنكه تو خليفه شدى و به آن كار قيام كردى ما از لحاظ منزلت ميان قريش و از نظر سابقه در اسلام و خويشاوندى با پيامبر (ص) از تو فروتر نيستيم. ابو عثمان جاحظ مى گويد: به خدا سوگند اگر زبير نمى دانست كه عمر همان روز خواهد مرد هرگز گستاخى آنرا نداشت كه يك كلمه و يك لفظ از اين سخن را بر زبان آرد. عمر گفت: آيا از خصوصيات شما و آنچه در نفسهاى شماست شما را آگاه كنم زبير گفت: بگو كه اگر از تو خواهش كنيم نگويى باز هم خواهى گفت. عمر گفت: اى زبير اما تو، مردى كم حوصله و رنگ به رنگى. در رضايت همچو مؤمن و به هنگام خشم همچون كافرى. روزى انسانى و روز ديگر شيطان و اگر خلافت به تو برسد چه بسا كه روز خود را صرف چانه زدن درباره يك مد جو كنى و كاش مى دانستم اگر خلافت به تو برسد آن روزى كه حالت شيطانى دارى و روزى كه خشمگين مى شوى براى مردم چه كسى عهده دار خلافت خواهد بود و تا هنگامى كه اين صفات در تو موجود است خداوند خلافت و حكومت اين امت را براى تو جمع نخواهد فرمود. عمر سپس روى به طلحه آورد. او نسبت به طلحه از آن سخن كه روز مرگ ابو بكر درباره عمر گفته بود خشمگين بود. به همين جهت به طلحه گفت: آيا سخن بگويم، يا سكوت كنم طلحه گفت: بگو كه در هر حال تو چيزى از خير نمى گويى. عمر گفت: من از آن هنگام كه انگشت تو در جنگ احد قطع شد و تو از آن اتفاق سخت خشمگين بودى مى شناسمت و همانا پيامبر (ص) رحلت فرمود در حالى كه از آن سخنى كه به هنگام نزول آيه حجاب گفته بودى بر تو خشمگين بود شيخ ما ابو عثمان جاحظ كه خدايش رحمت كناد مى گويد: سخن مذكور چنين بود كه چون آيه حجاب نازل شد، طلحه در حضور كسانى كه سخن او را براى پيامبر (ص) نقل كردند گفته بود: مقصود محمد (ص) از اينكه زنان خود را در حجاب قرار مى دهد چيست بر فرض كه امروز چنين كند، فردا كه بميرد خودمان آنها را به همسرى بر مى گزينيم و با آنان هم بستر مى شويم ابو عثمان جاحط همچنين مى گويد: اى كاش كسى به عمر مى گفت تو كه مدعى بودى پيامبر رحلت فرمودند در حالى كه از اين شش تن راضى بودند، پس چگونه به طلحه مى گويى پيامبر رحلت فرمودند در حالى كه بر تو به سبب سخنى كه گفتى خشمگين بودند و چنين تهمتى سنگين بر او مى زنى ولى چه كسى جرأت داشت اعتراضى كمتر از اين بر عمر كند تا چه رسد چنين سخنى بگويد. عمر آنگاه روى به سعد بن ابى وقاص كرد و گفت: تو مى توانى سالار خوبى براى گروهى از سواركاران باشى و اهل شكار و تير و كمانى و قبيله زهرة را با خلافت و فرماندهى بر مردم چه كار است آنگاه روى به عبد الرحمان بن عوف كرد و گفت: اما تو، اگر ايمان نيمى از مردم را با ايمان تو بسنجند ايمان تو بر آنان برترى دارد، ولى خلافت براى كسى كه در او ضعفى چون ضعف تو باشد صورت نمى گيرد و روبراه نمى شود، وانگهى بنى زهرة را با خلافت چه كار است سپس روى به على عليه السلام كرد و گفت: به خدا سوگند اگر نه اين بود كه در تو نوعى شوخى و مزاح سرشته است به حق شايسته خلافتى و به خدا سوگند اگر تو بر مردم حاكم شوى آنان را به حق و شاهراه رخشان هدايت راهبرى مى كنى. سپس روى به عثمان كرد و گفت: گويا براى تو آماده است و گويى هم اكنون مى بينم كه قريش به سبب محبتى كه به تو دارند قلاده خلافت را بر گردنت خواهند افكند و تو فرزندان امية و ابو معيط را بر گردن مردم سوار خواهى كرد و در تقسيم غنايم و اموال، آنان را بر ديگران چندان ترجيح خواهى داد كه گروهى از گرگان عرب از هر سو پيش تو خواهند آمد و ترا بر بسترت سر خواهند بريد و به خدا سوگند اگر آنان چنان كنند تو هم چنان مى كنى و اگر تو چنان كنى آنان هم چنان مى كنند. سپس موهاى جلو سرش را با محبت گرفت و كشيد و گفت: در آن هنگام اين سخن مرا يادآور كه در هر حال چنان خواهد شد. تمام اين خبر را شيخ ما ابو عثمان جاحظ در كتاب السفيانية خود آورده است و گروه ديگرى هم غير از او در باب زيركى عمر اين خبر را نقل كرده اند. جاحظ در همان كتاب خود پس از آوردن اين خبر اين موضوع را هم نقل مى كند كه معمر بن سليمان تيمى از پدرش از سعيد بن مسيب از ابن عباس نقل مى كند كه مى گفته است. شنيدم عمر به اهل شورى مى گفت اگر با يكديگر معاونت و همكارى و خيرخواهى كنيد خلافت را خود و فرزندانتان خواهيد خورد و اگر رشك بريد و به يكديگر پشت كنيد و از يارى دادن خود فرو نشينيد و نسبت به يكديگر خشم ورزيد، معاوية بن ابى سفيان در اين مورد بر شما چيره خواهد شد و در آن هنگام معاويه امير شام بود. اكنون به بيان بقيه داستان شورى بپردازيم. عمر آنگاه گفت: ابو طلحه انصارى را براى من فرا خوانيد. او را فرا خواندند. عمر گفت: اى ابو طلحه دقت كن و بنگر كه چه مى گويم چون از كنار گور من برگشتيد همراه پنجاه تن از انصار، در حالى كه شمشيرهاى خود را بر دوش داشته باشيد، اين شش تن را در خانه يى جمع كن و آنان را به تعجيل و تمام كردن انتخاب خليفه وادار و خود با يارانت بر در آن خانه بايست تا آنان مشورت كنند و يكى از ميان خويشتن به خلافت برگزينند. اگر پنج تن اتفاق كردند و يكى از ايشان از پذيرش آن خوددارى كرد او را گردن بزن. اگر چهار تن با يكديگر اتفاق و دو تن مخالفت كردند آن دو تن را گردن بزن. اگر سه تن با يكديگر موافقت و سه تن مخالت كردند بنگر كه عبد الرحمان بن عوف با كدام گروه است و آن را انجام بده و اگر آن سه تن ديگر بر مخالفت خود پافشارى كردند گردن آن سه تن را بزن، و اگر سه روز گذشت و بر كارى اتفاق نكردند گردن هر شش تن را بزن و مسلمانان را به حال خود بگذار تا براى خود كسى را برگزينند. چون عمر به خاك سپرده شد، ابو طلحه آن شش تن را جمع كرد و خود همراه پنجاه تن از انصار با شمشير بر در خانه ايستاد. آن شش تن به گفتگو پرداختند و ميان ايشان نزاع در گرفت. طلحه نخستين كارى كه كرد اين بود كه آنان را گواه گرفت و گفت: من حق خود را در اين شورى به عثمان واگذار كردم و بخشيدم، و اين بدان سبب بود كه مى دانست مردم على و عثمان را رها نمى كنند و خلافت براى او فراهم و خالص نمى شود و تا آن دو وجود داشته باشند براى او ممكن نخواهد بود، ولى با اين كار خود خواست جانب عثمان را تقويت و جانب على عليه السلام را تضعيف كند و كارى را كه براى خود طلحه سودى نداشت و نمى توانست به آن برسد، اينگونه بخشيد. زبير براى معارضه با طلحه گفت: من هم شما را برخود گواه مى گيرم كه حق خود را از اين شورى به على واگذار كردم و بخشيدم و اين كار را بدان سبب انجام داد كه ديد با بخشيدن طلحه حق خود را به عثمان جانب على عليه السلام تضعيف شده است. او را حميت خويشاوندى بر اين كار وا داشت كه او پسر عمه على عليه السلام بود، مادرش صفيه دختر عبد المطلب است و ابو طالب دايى اوست. طلحه بدين سبب به عثمان گرايش پيدا كرد كه از على عليه السلام منحرف بود. طلحه از قبيله تيم و پسر عموى ابو بكر صديق است و بنى هاشم از بنى تيم كينه شديدى به سبب خلافت در دل داشتند و بنى تيم هم از آنان سخت كينه در دل داشتند و اين چيزى است كه در نهاد بشر به ويژه در نهاد اعراب سرشته است و تجربه تاكنون اين موضوع را ثابت كرده است. بنابراين از آن شش تن چهار تن باقى ماندند. سعد بن ابى وقاص هم گفت: من حق خودم از شورى را به پسر عمويم عبد الرحمان بن عوف بخشيدم و اين بدان سبب بود كه هر دو از قبيله بنى زهره بودند، وانگهى سعد بن ابى وقاص مى دانست كه كار خلافت براى او صورت نخواهد گرفت، و چون فقط سه تن باقى ماندند عبد الرحمان بن عوف به على و عثمان گفت: كداميك از شما از حق خود در خلافت مى گذرد تا بتواند يكى از دو تن ديگر را به خلافت برگزيند هيچكدام از آن دو سخن نگفتند. عبد الرحمن گفت من شما را گواه مى گيرم كه خويشتن را از خلافت كنار كشيدم به شرط آنكه بتوانم يكى از دو تن باقى مانده را به خلافت انتخاب كنم. در اين باره از اعتراض و سخن گفتن خود دارى كردند. عبد الرحمان بن عوف نخست خطاب به على عليه السلام گفت: من با تو بيعت مى كنم به اجراى احكام كتاب خدا و سنت رسول خدا و رعايت سيرت آن دو شيخ، يعنى ابو بكر و عمر. على (ع) گفت: بر كتاب خدا و سنت رسول خدا و آنچه اجتهاد رأى خودم باشد. عبد الرحمان از على (ع) روى برگرداند و پيشنهاد خود را با همان شرط به عثمان گفت. عثمان گفت: آرى. عبد الرحمان دوباره پيشنهاد خود را به على (ع) عرضه داشت و على همان گفتار خود را تكرار كرد. عبد الرحمان اين كار را سه بار انجام داد و چون ديد على از عقيده خود بر نمى گردد و عثمان همواره با گفتن آرى پاسخ مى دهد، دست بر دست عثمان نهاد و گفت: سلام بر تو باد اى امير المومنين. گفته شده است على عليه السلام به عبد الرحمان فرمود: به خدا سوگند اين كار را نكردى مگر به اميدى كه دوست شما [عمر] از دوست خود [ابو بكر] داشت. خداى ميان شما عطر منشم [زنگار نفاق ] برافشاند. گويند همچنان شد و ميان عثمان و عبد الرحمان چنان كدورت و نفاقى پيش آمد كه هيچيك با ديگرى سخن نگفت تا عبد الرحمان درگذشت. در مورد اين گفتار امير المومنين على عليه السلام كه در اين خطبه مى گويد: «مردى از اعضاى شورى به سبب كينه خود از من رويگردان شد»، منظور طلحه است. هر چند قطب راوندى معتقد است كه منظور، سعد بن ابى وقاص است، زيرا على (ع) در جنگ بدر پدرش را كشته بود. و حال آنكه اين اشتباه است، زيرا ابى وقاص كه نام و نسب او بدينگونه است: مالك بن اهيب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب، در دوره جاهلى به مرگ طبيعى در گذشته است. و اين گفتار على (ع) كه مى گويد: «و ديگرى به خاطر پيوند سببى با عثمان از من روى گرداند»، يعنى عبد الرحمان بن عوف، زيرا ام كلثوم دختر عقبة بن ابى معيط همسر او بوده است و اين ام كلثوم خواهر مادرى عثمان است و مادر هر دو اروى دختر كريز است. قطب راوندى همچنين روايت مى كند كه چون عمر گفت همراه آن سه تنى باشيد كه عبد الرحمان بن عوف با آنان است، ابن عباس به على (ع) گفت: خلافت از دست ما بيرون رفت، اين مرد مى خواهد عثمان خليفه باشد. على عليه السلام فرمود: من هم اين موضوع را مى دانم، ولى با آنان در شورى شركت مى كنم، زيرا عمر اكنون مرا هم سزاوار خلافت دانسته است و حال آنكه قبلا مى گفت: پيامبر (ص) فرموده اند نبوت و امامت در يك خانواده جمع نمى شود. و من اكنون در شورى شركت مى كنم تا براى مردم نقض گفتار و رفتار عمر آشكار شود. آنچه راوندى روايت مى كند غير معروف است و عمر اين موضوع را از قول پيامبر (ص) نقل نكرده است، ولى روزى به عبد الله بن عباس گفت: اى عبد الله در مورد اينكه قوم شما از رسيدن شما به خلافت ممانعت كردند چه مى گويى گفت: اى امير المومنين در اين باره چيزى نمى دانم. عمر گفت: با پوزش از پيشگاه خداوند، خيال مى كنم قوم و خويشاوندان شما خوش نداشتند كه پيامبرى و خلافت هر دو در خانواده شما باشد و شما با غرور، منزلت خود را به آسمان برسانيد. شايد شما خودتان معتقد باشيد كه ابو بكر مى خواست بر شما حكومت كند و او بود كه حق شما را ضايع كرد، هرگز چنين نيست، بلكه كار به گونه يى پيش آمد كه هيچ چيز بهتر و دور انديشانه تر از آنچه او انجام داد نبود. اگر رأى ابو بكر در مورد خلافت من پس از مرگش نبود، ممكن بود حكومت شما را به خودتان برگرداند و اگر چنان مى كرد خلافت براى شما با اعمال خويشاوندان و اقوام خودتان گوارا نبود، آنان به شما همان گونه مى نگرند كه گاو نر نسبت به گازر خويش مى نگرد. اما روايتى كه درباره حاضر نبودن طلحه در هنگام تعيين افراد شورى و شركت نكردن او در شورى آمده است، اگر صحيح باشد، در اين صورت آن كينه توزى كه به او اشاره شده است سعد بن ابى وقاص است، زيرا مادر سعد بن ابى وقاص، حمية، دختر سفيان بن امية بن عبد شمس است و كينه سعد نسبت به على (ع) در مورد داييهاى اوست كه على (ع) سران و بزرگان ايشان را در جنگ كشته بود، و در هيچ جا نيامده و معروف نيست كه على (ع) يك تن از بنى زهرة را كشته باشد تا بتوان به سعد از لحاظ نياكان پدرى نسبت كينه داد. اكنون اين روايت را كه ابو جعفر محمد بن جرير-  طبرى در كتاب تاريخ خود برگزيده و آورده است مى آوريم. او مى گويد: چون عمر زخمى شد به او گفتند: اى امير المومنين چه خوب بود كسى را به جانشينى خود مى گماشتى. گفت: چه كسى را خليفه و جانشين خود كنم اگر ابو عبيدة بن جراح زنده مى بود او را خليفه مى كردم و اگر خداى من در آن باره مى پرسيد، مى گفتم شنيدم پيامبرت مى فرمود ابو عبيده امين اين ملت است، و اگر سالم، وابسته و آزاد كرده ابو حذيفه، زنده بود او را خليفه مى كردم و اگر پروردگارم در آن باره از من مى پرسيد، مى گفتم شنيدم پيامبرت مى فرمود: «همانا كه سالم خدا را بسيار دوست مى دارد». در اين هنگام مردى به عمر گفت: عبد الله بن عمر را به خلافت بگمار. گفت: خدايت بكشد كه از اين سخن خود، خدا را منظور نداشتى. واى بر تو چگونه مردى را به خلافت بگمارم كه از طلاق دادن زن خود ناتوان است ديگر براى عمر آرزو و دلبستگى به خلافت شما نيست. شيفته آن نبودم كه اكنون براى يكى از افراد خاندان خويش بخواهم. اگر خير بود كه بهره خود را از آن برديم و اگر شر بود از ما گذشت و براى خاندان عمر همين بس است كه از يك تن در اين مورد حساب كشند و از همو درباره كار امت محمد (ص) پرسيده شود. مردم از پيش عمر رفتند و بازگشتند و گفتند: چه خوب است عهدى و وصيتى كنى. گفت: پس از آن سخنان كه با شما گفتم، تصميم گرفتم مردى را بر شما بگمارم كه از همه بهتر مى تواند شما را به راه حق هدايت كند و ببرد-  و به على (ع) اشاره كرد-  آنگاه از خود بى خود شدم و چنان ديدم كه مردى به باغى در آمد و شروع به چيدن تمام ميوه هاى تازه و رسيده كرد و آنها را زير دامن خويش جمع كرد، و دانستم كه خداوند فرمان خويش را اجرا خواهد كرد و ترسيدم كه در زندگى و پس از مرگ بار آنرا بر دوش كشم. اكنون بر شماست كه ملازم اين گروه باشيد كه پيامبر (ص) فرموده است آنان اهل بهشتند و سپس پنج تن را نام برد و آنان على و عثمان و عبد الرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص و زبير بودند. گويد: در اين مجلس سخنى از طلحه به ميان نياورد و در آن هنگام طلحه هم در مدينه نبود. سپس عمر به ايشان گفت: برخيزيد و كنار حجره عايشه بنشينيد و مشورت كنيد، و سر خود را بر بالين نهاد و زخمش شروع به خونريزى كرد. عباس به على گفت: با آنان مرو و خود را برتر از ايشان قرار بده. فرمود: مخالفت را دوست نمى دارم. عباس گفت: در اين صورت چيزى را كه خوش نمى دارى خواهى ديد. آنان وارد حجره عايشه شدند و نخست آهسته سخن مى گفتند و سپس صداهايشان بلند شد. عبد الله بن عمر گفت: هنوز امير المومنين نمرده است، اين هياهو چيست عمر بيدار شد و صداهاى ايشان را شنيد و گفت: صهيب با مردم نماز بگزارد، و نبايد چهارمين روز مرگ من فرا رسد مگر اينكه براى شما اميرى تعيين شده باشد. عبد الله بن عمر هم به عنوان ناظر در جلسه شركت خواهد كرد ولى حق رأى ندارد. اما طلحة بن عبيد الله شريك شما در رأى دادن است، اگر پيش از پايان سه روز آمد كه او را در جلسات شركت دهيد و گرنه بعدا او را راضى كنيد، و چه كسى رضايت طلحه را براى من مى گيرد سعد بن ابى وقاص گفت: من براى تو اين كار را انجام مى دهم و به خواست خداوند هرگز مخالفت نخواهد كرد. عمر سپس سفارش خود را به ابو طلحه انصارى انجام داد و در مورد عبد الرحمان بن عوف هم گفت: او در هر گروه باشد، حق با آن گروه است، و به ابو طلحه دستور داد كسانى را كه مخالفت كنند بكشد. آنگاه مردم از پيش عمر بيرون آمدند و على عليه السلام به گروهى از بنى هاشم كه همراهش بودند، گفت: اگر از قوم شما كه قرشى هستند پيروى كنم هرگز شما به اميرى نخواهيد رسيد. على (ع) به عباس گفت: اى عمو باز هم حكومت از دست من بيرون شد. عباس گفت: از كجا مى دانى گفت: عثمان را با من قرين كردند. و از سوى ديگر عمر نخست گفت همراه اكثريت اعضاى شورى باشيد و از سوى ديگر گفت اگر دو تن با يكى و دو تن ديگر با يكى ديگر موافقت كردند همراه گروهى باشيد كه عبد الرحمان بن عوف با ايشان است. سعد بن ابى وقاص با پسر عموى خود عبد الرحمان بن عوف مخالفت نخواهد كرد و عبد الرحمان هم شوهر خواهر عثمان است و با يكديگر مخالفتى نخواهند كرد، و بديهى است يكى از آن دو ديگرى را امير خواهد كرد، و بر فرض كه دو تن ديگر با من باشند كارى ساخته نيست. عباس گفت: در هر موردى كه به تو پيشنهاد كردم نپذيرفتى و سرانجام با خبر ناخوشايند پيش من برگشتى. هنگام بيمارى پيامبر (ص) گفتم از ايشان بپرس خلافت از آن كيست نپذيرفتى، و هنگام مرگ آن حضرت گفتم در كار بيعت گرفتن از مردم شتاب كن و نكردى. امروز هم كه عمر نام ترا از اعضاى شورى قرار داد گفتم برترى نشان ده و در آن شركت مكن، باز هم نپذيرفتى. اكنون يك چيز به تو مى گويم، بشنو و عمل كن، و آن اين است كه هر كارى را به تو پيشنهاد كردند مپذير مگر آنكه ترا خليفه كنند و اين را هم بدان كه اين قوم همواره ترا از اين كار بر كنار مى زنند تا ديگرى عهده دار آن باشد و به خدا سوگند فقط با شرى به خلافت مى رسى كه هيچ خيرى با آن سود نخواهد داشت. على عليه السلام فرمود: همانا مى دانم كه آنان به زودى عثمان را خليفه خواهند كرد و او مرتكب بدعتها و كارهاى تازه خواهد شد و اگر زنده باشد به او خواهم گفت و اگر عثمان كشته شود يا بميرد، بنى اميه خلافت را ميان خود دست به دست خواهند برد، و اگر زنده بمانم مرا چنان ببينند كه خوشايندشان نباشد و سپس دو بيت شعر به تمثل خواند. در اين هنگام على عليه السلام برگشت و ابو طلحه انصارى را ديد و حضور او را خوش نداشت. ابو طلحه گفت: اى ابو الحسن نزاع و ستيزى نيست. و چون عمر درگذشت و به خاك سپرده شد، آنان براى مشورت خلوت كردند و ابو طلحه هم بر در خانه ايستاد و مانع از آمد و شد اشخاص مى شد. در اين هنگام عمرو بن-  عاص و مغيرة بن شعبه آمدند و كنار در نشستند. سعد بن وقاص به آن دو ريگ زد و آن دو را بلند كرد و گفت: مقصود شما اين است كه مدعى شويد ما هم از اصحاب شورى بوديم و در آن حضور داشتيم. اعضاى شورى در كار خلافت هم چشمى كردند و سخن بسيار گفته شد. ابو طلحه گفت: من از اينكه پذيرفتن خلافت را رد كنيد بيم داشتم، نه از اينكه درباره آن با يكديگر هم چشمى كنيد و همانا سوگند به كسى كه جان عمر را گرفت من هيچ مهلتى بيشتر از همان سه روز به شما نمى دهم، هر چه مى خواهيد زودتر انجام دهيد [طبرى ] گويد: آنگاه عبد الرحمان بن عوف به پسر عموى خود سعد بن ابى وقاص گفت: من خلافت را خوش نمى دارم و هم اكنون خويشتن را از آن خلع مى كنم و كنار مى روم، زيرا ديشب در خواب ديدم در باغى سر سبز و خرم و پر علف هستم، در اين هنگام شتر نرى، كه هرگز بهتر از آن نديده بودم، وارد آن باغ شد و شتابان همچون تير درگذشت و به هيچ چيزى از باغ توجه نكرد و بدون درنگ از آن بيرون رفت، سپس شترى وارد باغ شد و گام از پى آن شتر برداشت و از باغ بيرون رفت، سپس شتر نر زيبايى در حالى كه لگام خويش را مى كشيد در آمد و همچون آن دو عبور كرد، سپس شتر چهارمى در آن باغ در آمد، او در علفهاى باغ در افتاد و شروع به چريدن و جويدن علفها كرد، و به خدا سوگند نمى خواهم من آن شتر چهارمى باشم و هيچكس نمى تواند بر جاى ابو بكر و عمر بنشيند و مردم از او راضى باشند. [طبرى ] سپس مى گويد: عبد الرحمان خود را كنار كشيد، به شرط آنكه اجازه داشته باشد، برترين آنان در نظر خود را به خلافت بگمارد و بگزيند. عثمان اين پيشنهاد را پذيرفت، ولى على (ع) سكوت كرد و چون دوباره به او مراجعه شد، پس از اينكه عبد الرحمان عهد و ميثاق آورد كه فقط حق را پيروى خواهد كرد و ترجيح خواهد داد و از هواى نفس خود پيروى نخواهد كرد و در اين باره خويشاوندى را منظور نخواهد كرد و چيزى جز خير امت را در نظر نخواهد گرفت، به آن راضى شد. عبد الرحمان بن عوف، در مورد على و عثمان، به ظاهر درنگ مى كرد، در عين حال گاه با سعد بن ابى وقاص و گاه با مسور بن مخرمة زهرى مشورت و خلوت مى كرد و چنان نشان مى داد كه در مورد گزينش يكى از آن دو تن على و عثمان سرگردان است. طبرى مى گويد: على (ع) به سعد بن ابى وقاص گفت: اى سعد «بترسيد از آن خدايى كه به نام او از يكديگر مسالت مى كنيد و درباره پيوند خويشاوندى» و من اكنون به حرمت رحم اين فرزندم به رسول خدا (ص) و به رحم و خويشاوندى عمويم حمزه نسبت به خودت از تو مى خواهم كه مبادا با عبد الرحمان بن عوف پشتيبان عثمان باشى. مى گويم [ابن ابى الحديد]: منظور از خويشاوندى حمزه با سعد بن ابى وقاص اين است كه مادر حمزه هالة دختر اهيب بن عبد مناف بن زهره است. هاله مادر مقوم و حجل-  كه نام ديگرش مغيرة است-  و عوام پسران عبد المطلب هم هست و اين چهار پسر عبد المطلب از هاله متولد شده اند و هاله عمه سعد بن ابى وقاص است، بنابراين حمزه پسر عمه سعد و سعد پسر دايى حمزه است. طبرى مى گويد: چون روز سوم فرا رسيد، عبد الرحمان بن عوف آنان را جمع كرد و مردم هم جمع شدند. عبد الرحمان گفت: اى مردم درباره اين دو تن [على و عثمان ] راى خود را براى من بگوييد عمار بن ياسر گفت: اگر مى خواهى مردم در اين باره اختلافى نكنند با على عليه السلام بيعت كن. مقداد هم گفت: آرى، عمار راست مى گويد كه اگر با على بيعت كنى مى شنويم و اطاعت مى كنيم. عبد الله بن ابى سرح گفت: اگر مى خواهى ميان قريش اختلاف پيش نيايد با عثمان بيعت كن، عبد الله بن ابى ربيعة مخزومى هم گفت راست مى گويد، اگر با عثمان بيعت كنى مى شنويم و اطاعت مى كنيم. عمار به عبد الله بن ابى سرح دشنام داد و گفت: تو از چه هنگام خير خواه اسلام شده اى در اين هنگام بنى هاشم و بنى اميه سخن گفتند و عمار برخاست و چنين گفت: اى مردم خداى شما را با پيامبر خويش گرامى داشت و شما را با دين خود عزت بخشيد، تا چه هنگام اين خلافت و حكومت را از اهل بيت پيامبرتان بيرون مى بريد مردى از بنى مخزوم گفت: اى پسر سميه، از حد خود فراتر رفتى، ترا به اينكه قريش مى خواهد چه كسى را بر خود امير كند چه كار سعد بن ابى وقاص گفت: اى عبد الرحمان پيش از آنكه مردم به فتنه در افتند، كار خود را تمام كن. در اين هنگام بود كه عبد الرحمان بن عوف خلافت را بر على (ع) عرضه داشت، به شرط آنكه به روش و سيره ابو بكر و عمر كار كند و على عليه السلام فرمود: نه، كه به اجتهاد و رأى خويش عمل خواهم كرد و چون عبد الرحمان همين پيشنهاد را به عثمان كرد پذيرفت و گفت آرى و عبد الرحمان با او بيعت كرد، و على (ع) فرمود: اين نخستين روز و نخستين بار نيست كه با يكديگر بر ضد ما پشتيبانى مى كنيد، «چاره جز صبر جميل نيست و در آنچه اظهار مى داريد خداوند يارى دهنده من است»، به خدا سوگند كار را بر او واگذار نكردى مگر براى اينكه او هم به تو برگرداند و خداوند در هر عالم به شان و كارى پردازد. عبد الرحمان به صورت تهديد گفت: اى على براى كشتن خود دستاويز و بهانه فراهم مكن-  يعنى دستور عمر به ابو طلحه انحصارى كه گردن مخالف را بزند- ، على (ع) برخاست و از مجلس بيرون رفت و فرمود: «اين نامه هم به زودى به سر خواهد رسيد». عمار گفت: اى عبد الرحمان، على را رها كردى و حال آنكه او از كسانى است كه به حق حكم مى كنند و در هر حالى به حق برمى گردند. مقداد هم گفت: به خدا سوگند هرگز اين چنين كه بر سر اين خاندان پس از رحلت پيامبرشان آمده است نديده ام. اى واى كه جاى بسى شگفتى از قريش است همانا مردى را رها كرد كه درباره او چه بگويم، من هيچكس را نمى دانم كه از او در قضاوت عادل تر باشد و داناتر و پرهيزگارتر. اى كاش براى اين كار يارانى مى داشتم عبد الرحمان گفت: اى مقداد از خدا بترس كه بيم دارم در فتنه بيفتى. على عليه السلام مى فرمود: من آنچه را در نفسهاى ايشان است مى دانم. مردم به قريش مى نگرند و قريش هم مصلحت خويش را در نظر مى گيرد و مى گويد: اگر بنى هاشم كار خلافت را عهده دار شوند هرگز از ميان ايشان بيرون نخواهد رفت. و تا هنگامى كه خلافت بر عهده ديگران باشد در خانواده هاى مختلف قريش دست به دست مى شود. [ابو جعفر طبرى] مى گويد: همان روز كه با عثمان بيعت شد، طلحه از راه رسيد. ساعتى درنگ كرد و سپس با عثمان بيعت كرد. طبرى روايت ديگرى هم نقل كرده و سخن را در آن به درازا كشانيده است و خطبه ها و سخنان هر يك از افراد شورى را آورده است. از جمله مى گويد على عليه السلام در آن روز چنين فرمود: «سپاس پروردگارى را كه از ميان ما محمد (ص) را به پيامبرى برگزيد و او را براى رسالت خويش پيش ما فرستاد. ما خاندان نبوت و معدن حكمت و امان مردم زمين و مايه رستگارى طالبانيم. ما را حقى است كه اگر به ما داده شود آنرا مى گيريم و اگر ندهند بر پشت شتران سوار مى شويم، هر چند مدت شبروى دراز باشد. اگر پيامبر (ص) در اين مورد با ما عهدى فرموده بود عهدش را اجراء مى كرديم و اگر سخنى به ما گفته بود تا پاى جان و آنگاه كه بميريم بر سر آن مجادله مى كرديم. هيچكس هرگز پيش از من به پذيرش دعوت حق و رعايت پيوند خويشاوندى پيشى نگرفته است و قوت و توانى جز به خداى بلند مرتبه بزرگ نيست. اكنون سخن مرا بشنويد و گفتار مرا به جان و دل بپذيريد، شايد از پس اين اجتماع ببينيد كه درباره اين كار شمشيرها كشيده شود و پيمانها شكسته گردد، آن چنان كه براى شما اجتماع و اتفاقى باقى نماند و برخى از شما رهبران گمراهان و شيعيان مردم نادان قرار گيريد.» مى گويم: هروى در كتاب الجمع بين الغريبين اين كلام على (ع) كه فرموده است «بر پشت شتران سوار مى شويم» را آورده و آنرا دو گونه تفسير كرده است: نخست اينكه اين كار همراه با مشقت و سختى بسيار است و منظور على (ع) اين بوده است كه اگر حق ما داده نشود بر سختى صبر و شكيبايى مى كنيم، همان گونه كه شتر سوار تحمل سختى مى كند. دوم آنكه از كس ديگرى پيروى مى كنيم همان گونه كه آن كس كه پشت سر ديگرى بر شتر سوار است پيرو نظر كسى است كه جلو نشسته است. گويى على (ع) فرموده است: اگر حق ما را ندهند عقب مى مانيم و از ديگران پيروى مى كنيم، همانگونه كه شخصى كه پشت سر ديگرى سوار است از او پيروى مى كند. ابو هلال عسكرى در كتاب الاوائل خود مى گويد: نفرين على عليه السلام در مورد عثمان و عبد الرحمان برآورده و عملى شد و آن دو در حالى مردند كه از يكديگر متنفر و نسبت به هم دشمن بودند. عبد الرحمان به عثمان پيام فرستاد و ضمن سرزنش او به فرستاده گفت: به او بگو: اين من بودم كه ترا بر مردم ولايت دادم و براى من فضائلى است كه براى تو نيست. من در جنگ بدر حاضر بودم و تو در آن حضور نداشتى و من در بيعت رضوان شركت كردم كه تو در آن شركت نكردى و در جنگ احد گريختى و حال آنكه من پايدارى كردم. عثمان به فرستاده عبد الرحمان بن عوف گفت: به او بگو: اما در مورد جنگ بدر پيامبر (ص) به سبب بيمارى دخترش مرا بر گرداند و حال آنكه من هم براى شركت در جنگ كه تو به قصد آن بيرون آمدى بيرون آمده بودم و چون هنگام بازگشت پيامبر (ص) از جنگ بدر، ايشان را ملاقات كردم، به من مژده دادند كه براى من هم پاداشى همچون پاداش شما منظور است و يك سهم از غنيمت هم كه معادل سهم شما از غنيمت بود، به من عطا فرمودند. اما در مورد بيعت رضوان پيامبر (ص) مرا به مكه گسيل فرمود تا از قريش درباره ورود ايشان به مكه اجازه بگيرم و چون به اطلاع پيامبر رسانده بودند كه من كشته شده ام، ايشان به همان سبب از مسلمانان بيعت ايستادگى تا پاى جان و مرگ گرفتند و فرمودند: اگر عثمان زنده باشد، من خود از سويش بيعت مى كنم، و يك دست خود را بر دست ديگر زدند و گفتند: دست چپ من بهتر از دست راست عثمان است. اينك به من بگو آيا دست تو برتر است يا دست رسول خدا؟اما پايدارى تو در جنگ احد و گريز من همين گونه است كه مى گويى، ولى خداوند در كتاب خود در اين باره و عفو و گذشت از من آيه نازل فرموده است بنابراين تو مرا به گناهى سرزنش كرده اى كه خداوند آنرا بخشيده است و گناهان خود را كه نمى دانى آيا خداوند بخشيده يا نبخشيده است فراموش كرده اى. چون عثمان قصر مرتفع خويش را كه نامش زوراء بود ساخت، خوراكى بسيار تهيه ديد و مردم را دعوت كرد. عبد الرحمان بن عوف هم آمد و چون ساختمان و چگونگى غذاها را ديد گفت: اى پسر عفان، ما آنچه را در مورد تو تكذيب مى كرديم [تبذير و اسراف را] اكنون تصديق مى كنيم و من از بيعت كردن با تو به خدا پناه مى برم. عثمان خشمگين شد و به غلام خود گفت: اى غلام او را از مجلس من بيرون ببر، و او را بيرون انداختند. عثمان به مردم فرمان داد با او همنشينى نكنند و هيچكس جز ابن عباس پيش او نمى رفت، او هم براى فراگرفتن قرآن و احكام پيش او مى رفت. عبد الرحمان بيمار شد، عثمان به عيادتش رفت و با او سخن گفت، ولى عبد الرحمان پاسخ نداد و تا هنگامى كه مرد با او سخن نگفت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1 ، ص 96 نمونه هايى از اخبار عثمان بن عفان: منظور از سومين آن قوم، عثمان بن عفان بن ابى العاص بن امية بن عبد شمش بن عبد مناف است. كنيه او ابو عمرو، و مادرش اروى دختر كريز بن ربيعة بن حنين بن عبد شمس است. مردم پس از سپرى شدن مدت شورى و استقرار خلافت براى او، با او بيعت كردند و پيشگويى زيركانه عمر درباره او به وقوع پيوست و عثمان بنى اميه را بر گردن مردم سوار كرد و آنان را بر ولايات حكومت داد و زمينهاى خالصه بسيار به آنان بخشيد. به روزگار عثمان افريقيه فتح شد و او تمام خمس آنرا گرفت و به مروان بخشيد و عبد الرحمان بن حنبل جمحى در اين باره چنين سرود: «سوگند مى خورم به خداوندى كه پروردگار آفريدگان است كه خداوند چيزى را ياوه رها نمى فرمايد، ولى [اى عثمان ] تو براى ما فتنه يى پديد آوردى كه ما گرفتار تو شويم يا خود گرفتار آن شوى. همانا دو امين راه روشن را كه هدايت در آن است، روشن و واضح ساختند. آن دو يك درهم به زور نگرفتند و يك درهم در راه هوى و هوس هزينه نكردند و حال آنكه تو به مروان خمس در آمد شهرها را دادى و راه و كوشش تو چه دور است از آنان كه سعى و كوشش كردند» در اين ابيات منظور از دو امين ابو بكر و عمرند. عبد الله بن خالد بن اسيد از او صلة و پاداش خواست و عثمان چهار صد هزار درهم به او بخشيد. حكم بن ابى العاص را كه پيامبر (ص) از مدينه تبعيد فرموده بود و عمر و ابو بكر هم او را بر نگردانده بودند به مدينه بر گرداند و صد هزار درهم به او جايزه داد. پيامبر (ص) جايى در بازار مدينه را كه به «مهزور» معروف بود وقف بر مسلمانان فرموده بود. عثمان آنرا به حارث بن حكم، برادر مروان بخشيد. همچنين فدك را كه فاطمه (ع) پس از رحلت پدرش، كه درودهاى خدا بر او باد، گاه به قاعده ميراث و گاه به عنوان بخشش، مطالبه كرده بود و به او نداده بودند از اموال خالصه مروان قرار داد. چراگاههاى اطراف مدينه را براى چهار پايان همه مسلمانان ممنوع كرد مگر براى بنى اميه. به عبد الله بن ابى سرح تمام غنايمى را كه خداوند از فتح ناحيه شمال غربى افريقا، يعنى از طرابلس غرب تا طنجه، براى عثمان نصيب فرموده بود بخشيد، بدون اينكه هيچكس از مسلمانان را در آن شريك قرار دهد. به ابو سفيان بن حرب در همان روز كه براى مروان صد هزار درهم از بيت المال بخشيده بود دويست هزار درهم بخشيد و او دختر خويش ام ابان را به همسرى عثمان داده بود. در اين هنگام زيد بن ارقم كه سرپرست خزانه و بيت المال بود كليدهاى آنرا آورد و برابر عثمان نهاد و شروع به گريستن كرد. عثمان گفت: از اينكه رعايت پيوند خويشاوندى را كرده ام گريه مى كنى گفت: نه، كه گمان مى كنم اين اموال را به عوض آنچه به روزگار پيامبر (ص) در راه خدا انفاق كرده اى بر مى دارى. به خدا سوگند اگر به مروان صد درهم مى دادى بسيار بود. عثمان گفت: اى پسر ارقم كليدها را همين جا بگذار كه ما به زودى كس ديگرى غير از تو پيدا خواهيم كرد. ابو موسى اشعرى هم براى او اموال فراوانى از عراق آورد كه تمام آنرا ميان بنى اميه تقسيم كرد. عثمان دختر خود عايشه را به همسرى حارث بن حكم در آورد و صد هزار درهم از بيت المال باو داد و اين پس از آن بود كه زيد بن ارقم را از خزانه دارى بر كنار كرده بود. عثمان افزون بر اين كارها اعمال ديگرى هم انجام داد كه مسلمانان بر او عيب گرفتند، مانند تبعيد ابو ذر كه خدايش رحمت كناد به ربذه و زدن عبد الله بن مسعود تا آنجا كه دنده هايش شكست، و براى خود پرده داران برگزيد و از روش عمر در اقامه و اجراى حدود و رد مظالم و جلوگيرى از دست يازى ستمگران و انتصاب كارگزاران و عمال منطبق با مصلحت رعيت خوددارى كرد و از آن راه برگشت و اين امور منتهى به اين مساله شد كه نامه هايى از او خطاب به معاويه بدست آوردند كه در آن نامه به معاويه دستور داده بود گروهى از مسلمانان را بكشد، و گروه بسيارى از مردم مدينه همراه گروهى، كه از مصر براى بر شمردن بدعتهاى او آمده بودند، جمع شدند و او را كشتند. ياران معتزلى ما در مورد اين مطاعن عثمان پاسخهاى مشهورى داده اند كه در كتابهاى ايشان مذكور است و آنچه ما مى گوييم اين است كه هر چند كارهاى عثمان بدعت بود ولى به آن اندازه نرسيده بود كه ريختن خونش روا باشد، بلكه بر آن قوم واجب بود هنگامى كه او را شايسته خلافت نمى دانند او را از آن بر كنار و خلع كنند و در كشتن او شتاب نكنند. و امير المومنين على عليه السلام پاك و منزه ترين افراد از خون اوست و خودش در بسيارى از كلمات خويش به اين موضوع تصريح فرموده است و از جمله گفته است: «به خدا سوگند من عثمان را نكشتم و بر قتل او هم تشويق نكرده ام و كسى را بر آن وا نداشتم.» و همينگونه است و راست فرموده است. درودهاى خدا بر او باد.  
بخش ۴ : خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام [منبع]

فَمَا رَاعَنِي إِلَّا وَ النَّاسُ [إِلَيَ] كَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَيَّ يَنْثَالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَايَ مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي كَرَبِيضَةِ الْغَنَمِ.
فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَكَثَتْ طَائِفَةٌ وَ مَرَقَتْ أُخْرَى وَ [فَسَقَ] قَسَطَ آخَرُونَ، كَأَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا اللَّهَ سُبْحَانَهُ [حَيْثُ] يَقُولُ «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»؛ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَكِنَّهُمْ حَلِيَتِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا.
 أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ.

قَالُوا: وَ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ السَّوَادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ مِنْ خُطْبَتِهِ فَنَاوَلَهُ كِتَاباً قِيلَ إِنَّ فِيهِ مَسَائِلَ كَانَ يُرِيدُ الْإِجَابَةَ عَنْهَا فَأَقْبَلَ يَنْظُرُ فِيهِ. [فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ قِرَاءَتِهِ] قَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لَوِ اطَّرَدَتْ [مَقَالَتُكَ] خُطْبَتُكَ مِنْ حَيْثُ أَفْضَيْتَ. فَقَالَ هَيْهَاتَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ. قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَوَاللَّهِ مَا أَسَفْتُ عَلَى كَلَامٍ قَطُّ كَأَسَفِي عَلَى هَذَا الْكَلَامِ أَلَّا يَكُونَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) بَلَغَ مِنْهُ حَيْثُ أَرَاد.

عُرْفُ الضَبُع : يال كفتار، موهاى زيادى كه بر گردن كفتار است، چون اين موها متراكم و انباشته است لذا ضرب المثلى شده است براى هر چيز كثير و زيادى. 
يَنْثالُونَ : هجوم مى آوردند، ازدحام مى كردند. 
شُقَّ عِطْفاىَ : پهلوهايم در هم فشرده شد، دو طرف جامه ام دريده شد. 
رَبِيضَةُ الْغَنَم : گله گوسفندى كه در آغل آرميده باشد. 
نَكَثَتْ طائِفَةٌ : گروهى نقض عهد كردند، مقصود اصحاب جمل (ناکثین : طلحه و زبير) است. 
مَرَقَتْ : از دين خارج شد، مقصود اصحاب نهروان (مارقين : خوارج) است. 
قَسَطَ آخَرُون : گروهى ديگر ستم كردند، مقصود اصحاب صفين (قاسطین : معاویه) است. 
حَلِيَتِ الدُّنْيا : دنيا خود آرائى كرد، «حليت المرأة» : زن خود را آراست. 
الزِبْرِج : زينت و آرايش با نقش و نگار يا جواهر. 
النَسَمَة : روح، جان، استعمال اين لغت در مورد انسان ارجح است. 
بَرَأ : خلق كرد، آفريد. 
الْحَاضِر : مقصود كسى است كه براى بيعت حاضر شده است. 
النّاصِر : مقصود سپاه و نيروئى است كه بتوان از آن در جهت تحكيم بيعت يارى جست. 
الّا يُقَارُوا : موافقت نكنند. 
الْكِظّة : پرخورى زياد كه موجب ناراحتى و سختى شود، مراد انحصار طلبى ظالم است كه هر حقوق و نعمتى را خاص خود مى داند. 
السَّغَب : گرسنگى، منظور تضييع حقوق مظلومان است. 
الْغَارِب : پشت شانه، دوش. اين عبارت (لالقيت حبلها على قاربها) تمثيلى است براى ترك و رها كردن كارى. 
عَفطَةُ الْعَنْزِ : آنچه در حالت عطسه از بينى بز خارج مى شود. بيشتر اين مثل در مورد ميش بكار مى رود و استعمال مشهور «نفطة» است. 
السَّواد : سرزمين عراق. عراق را از آن جهت سواد (سياه) گفته اند چون داراى اشجار و كشتزارهاى سبزى بوده و عرب به رنگ سبز، سياه مى گويند. 
اطَّرَدَتْ خُطْبَتُكَ : خطبه ات ادامه داشت، «اطرد النّهر» : رود بطور مدام جريان داشت. 
أفْضَيْتَ : اصل «أفضى» يعنى در فضاى باز و فراخ رفت و در اينجا مقصود سكوت آن حضرت از گفتار است. 
الشِّقْشِقَة : چيزى است مثل ريه (در گلوى شتر) كه به هنگام هيجان از دهانش خارج مى كند. 
هَدَرَتْ : صدايى كرد مانند صداى شتر به هنگاميكه از دهانش شقشقه را خارج مى كند. 
قَرَّتْ : ساكن شد و آرام گرفت. 
ما راعَنى : مرا بوحشت نيانداخت، 
رَوع : ترس و هراس 
عُرف : موى گردن، يال 
ضَبُع : كفتار 
يَنثالون : مى ريختند، ازدحام مى كردند 
عَطافى : عباى من، لباس من 
عِطفاى : دو طرف من 
رَبيضة الغَنم : دسته گوسفند خوابيده 
نَهَضتُ : قيام كردم 
نَكَثَت : پيمان شكنى نمود 
مَرَقَت : از ميان لشكر من بيرون رفتند، مروق خارج شدن تير از كمان و از ميان هدف 
وَعوها : آنرا حفظ كرده و ياد گرفته اند 
حَليَت : جلوه گر و مزين شده 
راقَ : خيره نمود، بتعجب آورد 
زِبرج : زر و زيور 
فَلَقَ : شكافت، پاره نمود 
بَرَأ : آفريد، درست نمود 
نَسَمَة : انسان، روح و روان 
لا يُقارّوا : امضاء نگذارند، قبول نكنند 
كِظّة : حالتى كه از پرخورى در معده عارض مى شود (تخمه) 
سَغَب : گرسنگى شديد 
غارِب : ميان گردن و پشت حيوان، شانه 
ألفَيتُم : مى يافتيد 
عَفطَة : آب و اخلاطى كه از دماغ مى آيد. 
عَنز : بُز 
السّواد : اطراف كوفه كه به سواد العراق مشهور است بجهت بسيارى باغات و سبزيجاتش 
لَو اطّرَدَتَ : اى كاش تعقيب مى كردى، اطراد تعقيب نمودن شكار 
أفضيتَ : رسيده بودى 
هَدَرَت : فرو ريخته و جارى شد 
قَرَّت : ثابت شد، استقرار يافت 
قَطّ : هرگز، هيچوقت 
روز بيعت، فراوانى مردم چون يال هاى پر پشت کفتار بود،(۱) از هر طرف مرا احاطه كردند، تا آن كه نزديك بود حسن و حسين عليه السّلام لگد مال گردند،(۲) و رداى من از دو طرف پاره شد. مردم چون گلّه هاى انبوه گوسفند مرا در ميان گرفتند. 
امّا آنگاه كه به پاخاستم و حكومت را به دست گرفتم، جمعى پيمان شكستند(۳) و گروهى از اطاعت من سرباز زده و از دين خارج شدند،(۴) و برخى از اطاعات حق سر بر تافتند،(۵) گويا نشنيده بودند سخن خداى سبحان را كه مى فرمايد: «سراى آخرت را براى كسانى برگزيديم كه خواهان سركشى و فساد در زمين نباشند و آينده از آن پرهيزكاران است». 
آرى به خدا آن را خوب شنيده و حفظ كرده بودند، امّا دنيا در ديده آنها زيبا نمود، و زيور آن چشم هايشان را خيره كرد. 
۷. مسؤوليت هاى اجتماعى 
سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود، و ياران حجّت را بر من تمام نمى كردند، و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهايش مى ساختم، و آخر خلافت را به كاسه اوّل آن سيراب مى كردم، آنگاه مى ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله اى بى ارزش تر است.(۶)
گفتند: در اينجا مردى از أهالى عراق بلند شد و نامه اى به دست امام عليه السّلام داد و امام عليه السّلام آن را مطالعه مى فرمود، گفته شد، مسايلى در آن بود كه مى بايست جواب مى داد. وقتى خواندن نامه به پايان رسيد، ابن عباس گفت يا امير المؤمنين چه خوب بود سخن را از همان جا كه قطع شد آغاز مى كرديد امام عليه السّلام فرمود: هرگز اى پسر عباس، شعله اى از آتش دل بود، زبانه كشيد و فرو نشست.(۷) ابن عباس مى گويد، به خدا سوگند بر هيچ گفتارى مانند قطع شدن سخن امام عليه السّلام اين گونه اندوهناك نشدم، كه امام نتوانست تا آنجا كه دوست دارد به سخن ادامه دهد.____________________________________(۱). كفتار، حيوانى كه فراوانى پشم گردن او ضرب المثل بوده و اگر مى‏ خواستند فراوانى چيزى را بگويند با نام موهاى يال كفتار مطرح مى‏ كردند. (۲). برخى از شارحان «الحسنان» را دو انگشت شصت پا گرفته ‏اند مثل ابن ابى الحديد، و به نقل از قطب راوندى. امام در سال ۳۵ هجرى بخلافت رسيد و در سال ۴۰ هجرى شهيد شد. (۳). ناكثين (اصحاب جمل) مانند: طلحه و زبير. (۴). مارقين (خوارج) به رهبرى حرقوص پسر زهير كه به «ذو الثديه» مشهور بود و جنگ نهروان را پديد آورد. (۵). قاسطين، معاويه و ياران او كه جنگ صفيّن را بر امام تحميل كردند.(۶) نفى سكولاريسم‏ SECULARISM (تفكّر جدائى دين از سياست) و اثبات تئوكراسى‏ THEOCRACY (حكومت مذهبى).(۷). شقشقة هدرت: ضرب المثل است. (شقشقه، چيزى شبیه بادكنك كه به هنگام خشم شتر، از زير گلوى او بيرون مى ‏زند و پس از آرام گرفتن ناپديد مى‏ گردد) پيام اين ضرب المثل همان است كه در ترجمه آورديم. /*-->*/
پس (از كشته شدن عثمان) هيچ چيزى مرا به صدمه نينداخت مگر اينكه مردم مانند موى گردن كفتار به دورم ريخته از هر طرف بسوى من هجوم آوردند، بطوريكه از ازدحام ايشان و بسيارى جمعيّت حسن و حسين زير دست و پا رفتند و دو طرف جامه و رداى من پاره شد، اطراف مرا گرفتند (براى بيعت كردن) مانند گلّه گوسفند در جاى خود. 
پس چون بيعتشان را قبول و بامر خلافت مشغول گشتم جمعى (طلحه و زبير و ديگران) بيعت مرا شكستند، و گروهى (خوارج نهروان و سائرين) از زير بار بيعتم خارج شدند، و بعضى (معاويه و ديگر كسان) از اطاعت خداى تعالى بيرون رفتند. 
گويا مخالفين نشنيده اند كه خداوند سبحان (در قرآن كريم سوره 28 آیه 83) مى فرمايد: «سراى جاودانى را قرار داديم براى كسانى كه مقصودشان سركشى و فساد در روى زمين نمى باشد، و جزاى نيك براى پرهيزكارانست». 
آرى سوگند بخدا اين آيه را شنيده و حفظ كرده اند، و ليكن دنيا در چشمهاى ايشان آراسته زينت آن آنان را فريفته است (پس دست از حقّ برداشته سركشى نموده در روى زمين فساد و آشوب بر پا كردند). 
آگاه باشيد سوگند به خدائى كه ميان دانه حبّه را شكافت و انسان را خلق نمود اگر حاضر نمى شدند آن جمعيّت بسيار (براى بيعت با من) و يارى نمى دادند كه حجّت تمام شود و نبود عهدى كه خداى تعالى از علماء و دانايان گرفته تا راضى نشوند بر سيرى ظالم (از ظلم) و گرسنه ماندن مظلوم (از ستم او)، هر آينه ريسمان و مهار شتر خلافت را بر كوهان آن مى انداختم (تا ناقه خلافت بهر جا كه خواهد برود و در هر خارزارى كه خواهد بچرد و متحمّل بار ضلالت و گمراهى هر ظالم و فاسقى بشود) و آب مى دادم آخر خلافت را به كاسه اوّل آن و (چنانكه پيش از اين بر اين كار اقدام ننمودم، اكنون هم كنار مى رفتم و امر خلافت را رها كرده مردم را به ضلالت و گمراهى وا مى گذاشتم، زيرا) فهميده ايد كه اين دنياى شما نزد من خوارتر است از عطسه بز ماده. 
گفته اند: در موقعى كه حضرت اين بيان را مى فرمود، مردى از اهل دهات عراق برخاست و نامه اى به آن جناب داد كه آن بزرگوار به مطالعه آن مشغول شد، چون از خواندن فارغ گرديد، ابن عبّاس گفت: يا اميرالمؤمنين كاش از آنجائى كه سخن كوتاه كردى گفتار خود را ادامه مى دادى، فرمود: اى ابن عبّاس هيهات (از اينكه مانند آن سخنان ديگر گفته شود، گويا) شقشقه شترى بود كه صدا كرد و باز در جاى خود قرار گرفت، (شقشقه در لغت مانند شُش گوسفند است كه شتر در وقت هيجان و نفس زدن آنرا از دهان بيرون مى آورد و در زير گلو صدا ميكند و در اوّلين مرتبه بيننده آنرا با زبان اشتباه مى نمايد، اميرالمؤمنين در جواب ابن عبّاس فرمود: شكايت كردن از سه خليفه در اينجا كه از روى ظلم و ستم بر من تقدّم جستند از جهت هيجان و بشوق هدايت خلق بود كه گفته شد، گويا شقشقه شتر صدا كرد و در جاى خود باز ايستاد، يعنى هر وقت و هميشه از اين قبيل سخنان گفته نمى شود). ابن عبّاس گفت: سوگند بخدا از قطع هيچ سخنى آنقدر اندوهگين نشدم كه از قطع كلام آن حضرت كه نشد به آنجائى كه اراده كرده بود برسد اندوهگين شدم. 
بناگاه، ديدم كه انبوه مردم روى به من نهاده اند، انبوه چون يالهاى كفتاران. گرد مرا از هر طرف گرفتند، چنان كه نزديك بود استخوانهاى بازو و پهلويم را زير پاى فرو كوبند و رداى من از دو سو بر دريد. چون رمه گوسفندان مرا در بر گرفتند. 
اما، هنگامى كه، زمام كار را به دست گرفتم جماعتى از ايشان عهد خود شكستند و گروهى از دين بيرون شدند و قومى همدست ستمكاران گرديدند. 
گويى، سخن خداى سبحان را نشنيده بودند كه مى گويد: «سراى آخرت از آن كسانى است كه در زمين نه برترى مى جويند و نه فساد مى كنند و سرانجام نيكو از آن پرهيزگاران است». آرى، به خدا سوگند كه شنيده بودند و دريافته بودند، ولى دنيا در نظرشان آراسته جلوه مى كرد و زر و زيورهاى آن فريبشان داده بود. 
بدانيد، سوگند به كسى كه دانه را شكافته و جانداران را آفريده، كه اگر انبوه آن جماعت نمى بود، يا گرد آمدن ياران حجت را بر من تمام نمى كرد و خدا از عالمان پيمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگى ستمكاران و گرسنگى ستمكشان خاموشى نگزينند، افسارش را بر گردنش مى افكندم و رهايش مى كردم و در پايان با آن همان مى كردم كه در آغاز كرده بودم. و مى ديديد كه دنياى شما در نزد من از عطسه ماده بزى هم كم ارج تر است. 
چون سخنش به اينجا رسيد، مردى از مردم «سواد» عراق برخاست و نامه اى به او داد. على (ع) در آن نامه نگريست. چون از خواندن فراغت يافت، ابن عباس گفت: يا امير المؤمنين چه شود اگر گفتار خود را از آنجا كه رسيده بودى پى مى گرفتى. فرمود: هيهات ابن عباس، اشتر خشمگين را آن پاره گوشت از دهان جوشيدن گرفت و سپس، به جاى خود بازگشت. ابن عباس گويد، كه هرگز بر سخنى دريغى چنين نخورده بودم كه بر اين سخن، كه امير المؤمنين نتوانست در سخن خود به آنجا رسد كه آهنگ آن كرده بود. 
چيزى مرا نگران نساخت جز اين که ديدم ناگهان مردم همچون يال هاى انبوه و پرپشت «کفتار» به سوى من روى آوردند و از هر سو گروه گروه به طرف من آمدند تا آن جا که (نزديک بود دو يادگار پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)) «حسن و حسين» پايمال شوند و ردايم از دو طرف پاره شد. و اينها همه در حالى بود که مردم همانند گوسفندانى (گرگ زده که دور چوپان جمع شوند) در اطراف من گرد آمدند;
ولى هنگامى که قيام، به امر خلافت کردم، جمعى پيمان خود را شکستند و گروهى (به بهانه هاى واهى سر از اطاعتم پيچيدند و از دين خدا بيرون پريدند و دسته ديگرى راه ظلم و طغيان را پيش گرفتند و از اطاعت حق سربر تافتند، گويى که آنها اين سخن خدا را نشنيده بودند که مى فرمايد: «سراى آخرت را تنها براى کسانى قرار مى دهيم که نه خواهان برترى جويى و استکبار در روى زمينند و نه طلب فساد، و عاقبت (نيک) براى پرهيزگاران است»! آرى به خدا سوگند! آن را شنيده بودند و خوب آن را حفظ داشتند ولى زرق و برق دنيا چشمشان را خيره کرده و زينتش آنها را فريفته بود.
آگاه باشيد! به خدايى که دانه را شکافته و انسان را آفريده، سوگند! اگر به خاطر حضور حاضران و توده هاى مشتاق بيعت کننده و اتمام حجّت بر من به خاطر وجود يار و ياور، نبود و نيز به خاطر عهد و پيمانى که خداوند از دانشمندان و علماى (هر امّت) گرفته که: «در برابر پرخورى ستمگر و گرسنگى ستمديده و مظلوم سکوت نکنند!»، مهار شتر خلافت را بر پشتش مى افکندم (و رهايش مى نمودم) و آخرينش را به همان جام اوّلينش سيراب مى کردم و در آن هنگام در مى يافتيد که ارزش اين دنياى شما (با همه زرق و برقش که براى آن سر و دست مى شکنيد) در نظر من از آب بينى يک بز کمتر است.بعضى گفته اند هنگامى که کلام اميرمؤمنان(عليه السلام) به اين جا رسيد مردى از «اهل عراق» برخاست و نامه اى به دست آن حضرت داد (گفته شده که در آن نامه سؤالاتى بود که تقاضاى جواب آنها را داشت). على(عليه السلام) مشغول مطالعه آن نامه شد و هنگامى که از خواندن آن فراغت يافت «ابن عباس» عرض کرد: «اى اميرمؤمنان چه خوب بود خطبه را از آن جا که رها فرموديد ادامه مى داديد»! امام(عليه السلام) در پاسخ او فرمود: هيهات اى ابن عباس! اين سوز درونى بود که زبانه کشيد و سپس آرام گرفت و فرو نشست (و ديگر مايل به ادامه آن نيستم). «ابن عباس» مى گويد: به خدا سوگند من هيچ گاه بر سخنى همچون اين سخن (خطبه ناتمام شقشقيّه) تأسف نخوردم که على(عليه السلام) آن را تا به آن جا که مى خواست برسد ادامه نداد. 
و ناگهان ديدم مردم از هر سوى روى به من نهادند، و چون يال كفتار پس و پشت هم ايستادند، چندان كه حسنان فشرده گشت و دو پهلويم آزرده به گرد من فراهم و چون گله گوسفند سر نهاده به هم. 
چون به كار برخاستم گروهى پيمان بسته شكستند، و گروهى از جمع دينداران بيرون جستند و گروهى ديگر با ستمكارى دلم را خستند. 
گويا هرگز كلام پروردگار را نشنيدند -يا شنيدند و كار نبستند-، كه فرمايد: «سراى آن جهان از آن كسانى است كه برترى نمى جويند و راه تبه كارى نمى پويند، و پايان كار، ويژه پرهيزگاران است». آرى به خدا دانستند، ليكن دنيا در ديده آنان زيبا بود، و زيور آن در چشمهايشان خوشنما. 
به خدايى كه دانه را كفيد و جان را آفريد، اگر اين بيعت كنندگان نبودند، و ياران، حجّت بر من تمام نمى نمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستمكار شكمباره را برنتابند و به يارى گرسنگان ستمديده بشتابند، رشته اين كار را از دست مى گذاشتم و پايانش را چون آغازش مى انگاشتم و چون گذشته، خود را به كنارى مى داشتم، و مى ديديد كه دنياى شما را به چيزى نمى شمارم و حكومت را پشيزى ارزش نمى گذارم. 
[اين هنگام مردى عراقى به پاخاست، و نامه اى به دست او داد، و امام در آن به نگريستن ايستاد، چون از خواندن نامه بپرداخت، پسر عبّاس گفت: «اى امير مؤمنان چه شود كه به خطبه بپردازى، و سخن را از آنجا كه ماند بياغازى» فرمود:] پسر عبّاس هرگز، آنچه شنيدى شعله غم بود كه سركشيد، و تفت بازگشت و در جاى آرميد. 
[پسر عبّاس گويد: به خدا سوگند، هرگز بر هيچ گفتارى چنان دريغ نخوردم كه بر اين گفتار اندوه بردم، كه چرا امير المؤمنين نتوانست سخن را بدانجا رساند كه بايست.] 
آن گاه چيزى مرا به وحشت نينداخت جز اينكه مردم همانند يال كفتار بر سرم ريختند، و از هر طرف به من هجوم آورند، به طورى كه دو فرزندم در آن ازدحام كوبيده شدند، و ردايم از دو جانب پاره شد، مردم چونان گله گوسپند محاصره ام كردند. 
اما همين كه به امر خلافت اقدام نمودم گروهى پيمان شكستند، و عده اى از مدار دين بيرون رفتند، و جمعى ديگر سر به راه طغيان نهادند، گويى هر سه طايفه اين سخن خدا را
نشنيده بودند كه مى فرمايد: «اين سراى آخرت را براى كسانى قرار دهيم كه خواهان برترى و فساد در زمين نيستند، و عاقبت خوش از پرهيزكاران است.» چرا، به خدا قسم شنيده بودند و آن را از حفظ داشتند، امّا زرق و برق دنيا چشمشان را پر كرد، و زيور و زينتش آنان را فريفت. 
هان، به خدايى كه دانه را شكافت، و انسان را به وجود آورد، اگر حضور حاضر، و تمام بودن حجت بر من به خاطر وجود ياور نبود، و اگر نبود عهدى كه خداوند از دانشمندان گرفته كه در برابر شكمبارگى هيچ ستمگر و گرسنگى هيچ مظلومى سكوت ننمايند، دهنه شتر حكومت را بر كوهانش مى انداختم، و پايان خلافت را با پيمانه خالى اولش سيراب مى كردم، آن وقت مى ديديد كه ارزش دنياى شما نزد من از اخلاط دماغ بز كمتر است. 
[چون سخن مولا به اينجا رسيد مردى از اهل عراق بر خاست و نامه اى به او داد، حضرت سر گرم خواندن شد، پس از خواندن، ابن عباس گفت: اى اميرالمؤمنين، كاش سخنت را از همان جا كه بريدى ادامه مى دادى. فرمود:] هيهات اى پسر عباس، اين آتش درونى بود كه شعله كشيد سپس فرو نشست [ابن عباس گفت: به خدا قسم بر هيچ سخنى به مانند اين كلام ناتمام اميرالمؤمنين غصه نخوردم كه آن انسان والا درد دلش را با اين سخنرانى به پايان نبرد.] 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص: 410-380 امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه اشاره به دوران خلافت خويش ـ مخصوصاً هنگام بيعت ـ مى کند که چگونه مردم با ازدحام عجيب و بى نظيرى براى بيعت کردن به سوى آن حضرت روى مى آوردند، بيعتى پر شور که در تاريخ اسلام نظير و شبيه نداشت، ولى بعداً که در برابر حق و عدالت قرار گرفتند، گروه زيادى نتوانستند آن را تحمّل کنند و راه مخالفت را پيش گرفته و آتش جنگهاى «جمل، صفيّن و نهروان» را روشن ساختند، شکاف در صفوف مسلمين ايجاد کردند و از به ثمر رسيدن تلاشها و کوششهاى امام(عليه السلام) در پيشبرد و تکامل جامعه اسلامى مانع شدند. نخست در ترسيم چگونگى هجوم مردم براى بيعت مى فرمايد: «چيزى مرا نگران نساخت جز اين که ديدم ناگهان مردم همچون يال هاى پرپشت و انبوه کفتار به سوى من روى آوردند و از هر سو گروه گروه به طرف من آمدند» (فَما راعَني(1) اِلاّ وَالنّاسُ کَعُرْفِ(2) الضَّبُعِ(3) اِلَىَّ يَنثالُونَ عَلَىَّ مِنْ کُلِّ جانِب).(4) تعبير به «عُرْفِ الضَّبُعْ» (يال کفتار) اشاره به ازدحام فوق العاده مردم و پشت سر هم قرار گرفتن براى بيعت است، زيرا يال کفتار ضرب المثلى براى اين گونه موارد است.  امّا اظهار نگرانى حضرت از هجوم ناگهانى مردم براى بيعت، ممکن است به خاطر اين باشد که چنين بيعت پرشورى، مسئوليّت تازه اى بر دوش حضرت گذاشت، به ويژه آن که پيش بينى پيمان شکنى دنياپرستان را مى نمود. در خطبه 92، همين معنا به وضوح ديده مى شود که امام(عليه السلام) به هنگام بيعت مردم بعد از قتل عثمان اين نکته را يادآورى فرمود. اضافه بر اين نکته، از اين نيز نگران بود که ممکن است تاريکدلان حسود رابطه اى ميان قتل عثمان و بيعت مردم با او عنوان کنند. سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن و ترسيم ازدحام عمومى مردم سه جمله ديگر اضافه مى کند و مى فرمايد: «هجوم به قدرى زياد بود که (نزديک بود دو يادگار پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)) حسن و حسين پايمال شوند و ردايم از دو طرف پاره شد و اينها همه در حالى بود که مردم همانند گوسفندانى (گرگ زده که دور چوپان جمع مى شوند) در اطراف من گرد آمدند» (حَتّى لَقَدْ وُطِىءَالْحَسَنانِ، وَشُقَّ عِطْفاىَ، مُجْتَمِعينَ حَوْلى کَرَبيضَةِ الْغَنَمِ). تعبير به «اَلْحَسنان» به عقيده بسيارى از «مفسّران نهج البلاغه» اشاره به امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) است. درست است که آن دو بزرگوار در آن موقع بيش از سى سال داشتند و جوانانى قوى و زورمند بودند ولى هجوم شديد مردم، آنها را در مورد حفاظت از پدر، در تنگنا قرارداد. ولى بعضى از مفسّران دو احتمال ديگر نيز ذکر کردند: نخست اين که منظور از «الحسنان» دو انگشت بزرگ پاست ـ آن گونه که از سيّد مرتضى (رضوان الله عليه) نقل شده ـ که او از ارباب لغت (ابوعمر) نقل کرده، از اشعار عرب نيز شاهدى براى آن آورده است، ولى با توجّه به اين که پايمال شدن انگشت پا، مسأله ساده اى است که در کمترين هجوم نيز واقع مى شود و نمى تواند بيان گويايى براى آن هجوم عظيم باشد، اين معنا بعيد به نظر مى رسد. از آن بعيدتر تفسير سوّمى است که بعضى براى آن ذکر کرده و به معناى دو استخوان دست دانسته اند، زيرا استخوانهاى دست ـ چه بازو باشد و چه ساعد معمولا پايمال نمى شود، تنها در صورتى پايمال مى شود که انسان به زمين بيفتد و زير دست و پا قرار گيرد. تشبيه به «رَبيضَةِ الْغَنَم» گوسفندانى که در آغل جمع شده اند» به نادانى مردم نيست آن گونه که بعضى از شارحان پنداشته اند، بلکه اشاره به همان نکته اى است که در بالا آورديم که گوسفندان به هنگام هجوم گرگ، اطراف چوپان را مى گيرند همانند زمانى که در آغل جمع مى شوند. مسلمانانى که به خاطر گرگان عصر خليفه سوّم، هر کدام به سويى پراکنده شده بودند و رشته وحدت در ميان آنان کاملا گسسته بود، وجود امام(عليه السلام) را حلقه اتّصالى در ميان خود قرار داده، همگى با شور و اشتياق فراوان، گرد او جمع شدند و احساس آرامش مى کردند. ولى متأسفانه اين شور و اشتياق ادامه نيافت و هنگامى که مردم در بوته آزمايش و امتحان قرار گرفتند، گروهى نتوانستند به خوبى از عهده اين امتحان برآيند، لذا امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: ولى هنگامى که قيام به امر خلافت کردم جمعى پيمان خود را شکستند و گروهى (به بهانه هاى واهى سر از اطاعتم پيچيدند و) از دين خدا بيرون پريدند و دسته ديگرى راه ظلم و طغيان را پيش گرفتند و از اطاعت حقّ برتافتند» (فَلَمّا نَهَضْتُ بِالاَمْرِ نَکَثَتْ طائِفَة، وَ مَرَقَتْ(5) اُخْرى، وَ قَسَطَ(6) آخَرُونَ). اين سه گروه ـ همان گونه که غالب شارحان نهج البلاغه يا همه آنان گفته اند ـ به ترتيب: اشاره به آتش افروزان «جنگ جمل، نهروان و صفّين» است. آتش افروزان جنگ جمل (طلحه و زبير که از وجود عايشه براى تحريک مردم بهره گرفتند) به عنوان «ناکثين» يعنى پيام شکنان، ذکر شده اند، چرا که اينها با على(عليه السلام) بيعت کردند امّا چون انتظارشان يعنى سهيم شدن در امر خلافت و امارت حاصل نشد به شهر بصره آمدند و آتش اختلاف را بر افروختند. «مارقين»، اشاره به آتش افروزان جنگ «نهروان» است، آنها همان گروه «خوارج» بودند که بعد از داستان «حکمين» در «صفّين» بر ضدّ امام(عليه السلام)برخاستند و پرچم مخالفت را برافراشتند. اين واژه از ماده «مُرُوق» به معناى پرش تير از کمان است گويى آنها قبلا در دايره حق بودند ولى به خاطر تعصّبهاى خشک و نادانى و خودخواهى، از مفاهيم اسلام و تعليمات آن به دور افتادند. «قاسطين» اشاره به «اهل شام و لشکر معاويه» است; زيرا «قسط» هم به معناى عدالت و هم به معناى ظلم و طغيان و فسق آمده است. قابل توجّه اين که: اين تعبيرات درباره اين سه گروه ـ طبق مدارک معروف اسلامى ـ از قبل، در حديث پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با صراحت پيش بينى شده، «حاکم نيشابورى» در «مستدرک علی الصّحيحين» از «ابو ايوب انصارى» نقل مى کند که گفت: «اَمَرَ رَسُولُ اللهِ(صلى الله عليه وآله وسلم)عَلِىَّ بْنَ اَبى طالِب بِقِتالِ النّاکِثينَ وَ الْقاسِطينَ وَ الْمارِقينَ; پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام) دستور داد که با سه گروه «ناکثين» و «قاسطين» و مارقين» پيکار کند».(7) همين معنا در «تلخيص المستدرک ذهبى» نيز آمده است.(8) در کتاب «اُسْدُ الْغابَة» نيز دو روايت به همين مضمون در شرح حال على(عليه السلام) آمده است.(9) در «تاريخ بغداد» اين معنا به صورت مشروح ترى ديده مى شود که «ابو ايّوب» مى گويد: «رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به ما امر فرمود که با سه گروه، در خدمت على(عليه السلام) پيکار کنيم: «ناکثين» و «قاسطين» و «مارقين». امّا «ناکثين»: با آنها پيکار کرديم، آنها ـ اهل جمل ـ «طلحه» و «زبير» بودند و امّا «قاسطين»: همين است که ما از سوى آنها باز مى گرديم يعنى «معاويه» و «عمروبن عاص» (اين سخن را هنگام بازگشت از صفّين گفت) و امّا «مارقين»: آنها «اهل نهروان» هستند، به خدا سوگند نمى دانم آنان در کجايند ولى به هر حال با آنها بايد پيکار کنيم.(10) اين پاسخى است دندان شکن به ناآگاهانى که گاه به جنگهاى دوران خلافت على(عليه السلام) خرده مى گيرند، آرى آنها که با شور و شوق در هنگام بيعت با على(عليه السلام) مانند پروانگان دور شمع، جمع شده بودند، همگى تحمّل عدالت او را نداشتند; آن هم عدالتى که بعد از يک دوران طولانى بى عدالتى و غارت بيت المال و خو گرفتن گروهى با آن، انجام مى شد که طبعاً قبول آن براى بسيارى مشکل بود; به همين دليل تنها، گروهى وفادار و مؤمن خالص بر سر پيمان خود باقى ماندند، ولى گروه هاى ديگر به خاطر دنياپرستى پيمان خود را با خدا و خليفه بر حقّش شکستند. اين همان چيزى است که امام(عليه السلام) در ادامه خطبه به آن اشاره کرده و دليل اين مخالفتها را در چند جمله کوتاه به روشنى بيان مى کند; مى گويد: «گويى آنها اين سخن خدا را نشنيده بودند که مى فرمايد: سراى آخرت را تنها براى کسانى قرار مى دهيم که نه خواهان برترى جويى و استکبار در روى زمين باشند و نه طالب فساد; و عاقبت نيک از آن پرهيزکاران است» (کَاَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا کَلامَ اللهِ سُبْحانَهُ يَقُولُ: تِلْکَ الدّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوّاً فِى الاَرْضِ وَ لا فَساداً، وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ).(11) سپس مى افزايد: «آرى به خدا سوگند! آن را شنيده بودند و خوب آن را حفظ داشتند، ولى زرق و برق دنيا چشمشان را خيره کرده، زينتش آنها را فريفته بود» (بَلى! وَاللهِ لَقَدْ سَمِعُوها وَ وَعَوْها(12)، وَلکِنَّهُمْ حَلِيَتِ الدُّنْيا فى اَعْيُنِهِمْ، وَ راقَهُمْ(13) زِبْرِجُها(14)).(15) نخست آنها را به ناآگاهانى تشبيه مى کند که مخالفتشان به خاطر جهلشان است ولى بعد از اين مرحله، فراتر مى رود و با صراحت مى گويد: آنها نسبت به اين حقايق، ناآگاه و بى خبر نبودند، بلکه دنياطلبى و هواپرستى شديد ـ که مخصوصاً بعد از فتوحات بزرگ اسلامى و سرازير شدن سيل غنائم گرانبها و عادت به زندگى مرفّه، به ويژه در عصر عثمان پديد آمده بود ـ سبب شد که دنيا را بر دين ترجيح دهند و حقيقت را به افسانه بفروشند و سراى آخرت را به ثمن بخس متاع دنيا از دست دهند. اين سخن کوتاه در حقيقت، عصاره تمام تحليلهايى است که مى توان درباره بروز جنگهاى سه گانه عصر على(عليه السلام) بيان کرد و هر چه غير از اين گفته شود شاخ و برگهاست. اين در واقع درس عبرتى است براى همه مسلمين، در تمام طول تاريخ که هر زمان به دنياپرستى روى آورند و زرق و برق و زينت دنيا فکر آنان را به خود مشغول دارد اختلافات در ميان آنها به اوج خود مى رسد و راه هاى وصول به وحدت، به روى آنان بسته مى شود مگر آن که زهد و وارستگى پيشه کنند و به خود سازى بپردازند. امروز نيز به خوبى مى بينيم که سرچشمه تمام اختلافات ميان مسلمين همان اصل است که على(عليه السلام) در جمله هاى کوتاه فوق با استناد به آيه اى از قرآن مجيد به آن اشاره فرموده است و به تعبير روشن همان اراده «علوّ در ارض و فساد» و «تمايل به زينتهاى دنيا و فريفته شدن در برابر زرق و برق» آن است *** نکته ها: 1ـ بيعت با اميرمؤمنان عمومى و مردمى بود اين بيعت با تمام بيعتهايى که در زمان خلفا شد متفاوت بود. بيعتى بود خود جوش و فراگير، بدون هيچ توطئه قبلى و از عمق جان توده هاى زجر ديده و ستم کشيده، نه مانند بيعت «سقيفه» که تصميم اصلى را چند نفر بگيرند و مردم را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند و نه همانند «بيعت عمر» که تنها با تصميم خليفه اوّل پايه ريزى شد و نه همچون «بيعت عثمان» که «شوراى شش نفره» با آن ترکيب خاصّش سردمدار آن بود و در يک کلام مى توان گفت که بيعت واقعى و حقيقى، همين بيعت بود و بقيّه از يک نظر جنبه مصنوعى داشت و از قبل، روى آن کار شده است. بعضى از شارحان نهج البلاغه نوشته اند که قيام کنندگان در برابر «عثمان» هنگامى که بعد از قتل او به سراغ امام(عليه السلام) رفتنند تا با او براى خلافت بيعت کنند، حضرت حاضر نشد و هنگامى که اصرار کردند فرمود: «من وزير شما باشم بهتر از آن است که امير باشم» (اَنَا لَکُمْ وَزيراً خَيْر مِنّى اَميراً). زيرا مى دانست پيشگام شدن آنها در بيعت، به اين اتهام دامن مى زند که نقشه قتل عثمان از قبل پى ريزى شده بود بعلاوه، اگر تنها آنها بيعت مى کردند گروهى مى گفتند تنها قاتلان «عثمان» با او بيعت کردند، افزون بر اين، امام(عليه السلام) در جبين آنها مى ديد که همه تحمّل پذيرش حق را ندارند; آرى حق تلخ و سنگين است، ولى بعداً مهاجران و انصار آمدند و به آن حضرت اصرار کردند که خلافت را بپذيرد. «على»(عليه السلام) چاره اى جز پذيرش نديد سپس بر منبر قرار گرفت و مردم گروه گروه آمدند و با او بيعت کردند، تنها افراد اندکى سرباز زدند ولى امام(عليه السلام) اصرارى در اجبار آنان نداشت، از کسانى که از بعيت سرباز زدند «سعد بن ابى وقّاص» و «عبدالله بن عمر» بود.(16) به اعتقاد ما و مطابق مدارک غير قابل انکار، «على»(عليه السلام) از سوى خداوند به جانشينى پيامبر نصب شده بود، نه تنها در «غدير خم» که در موارد متعدّدى، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) آن را تأکيد فرمود، هرچند به دلايلى که اين جا جاى شرح آن نيست، بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) گروهى به مخالفت با آن برخاستند، ولى به هر حال بعد از کشته شدن «عثمان» اعلام حمايت عجيب و فراگير از سوى مردم نسبت به آن شد، حمايتى که حتّى در هيچ يک از نظامهاى دموکراسى به هنگام اخذ آرا، چنان حمايتى از کسى ديده نشده است و تنها نمونه آن در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در بيعتهايى همچون «بَيْعَتِ شَجَرَه» ديده مى شود، اين بيعت از شناختى که مردم از روحيّات على(عليه السلام) و مقام علم و تقوا و زهد و مديريت او داشتند سرچشمه مى گرفت و زد و بندهاى سياسى مطلقاً در آن وجود نداشت و چنان پرجوش بود که حتّى توطئه گران سياسى که «على»(عليه السلام) را براى وصول به مقاصد خود عنصرى نامطلوب مى دانستند، در عمل انجام شده واقع گشتند و پيش از اين که تصميمى بگيرند کار از کار گذشته بود; و اگر مردم را به حال خود رها مى کردند جامعه اى آزاد، آباد و مملوّ از عدل و داد، آن چنان که قرآن مجيد طراحى کرده است به وجود مى آمد. ولى چنان که خواهيم ديد، همان توطئه گران و ريزه خواران خوان عثمانى و غارتگران بيت المال و هوس بازان ميدان سياست، تدريجاً به تحريک مردم پرداختند و احساسات مذهبى آنها را بازيچه مقاصد سياسى خود ساختند و در ميدان «جمل، صفّين و نهروان» شکافهاى عميقى بر پيکر اسلام وارد ساختند.  2ـ سرچشمه انحرافات اجتماعى امام(عليه السلام) در جمله هاى بالا عامل اصلى انحراف از حق را در عصر خودش (و طبعاً در همه اعصار) «حب دنيا و دلباختگى در برابر زرق و برق آن» مى شمرد و ريشه جنگهاى خونين «جمل» و «صفّين» و «نهروان» را در اين موضوع مى داند و بر آيه شريفه قرآن تأکيد مى ورزد که سراى آخرت، تنها از آن کسانى است که اراده برترى جويى و فساد در زمين را ندارند. اين چند جمله کوتاه، واقعيّت بسيار مهمّى را بازگو مى کند که بازتاب آن را در سراسر تاريخ بشر مشاهده مى کنيم. همه جا برترى جويى ريشه جنگها و نزاعها خونين را تشکيل مى دهد، هواپرستى و علاقه به فساد در زمين عامل اصلى نابسامانى هاست و به همين دليل تا با اين خوهاى شيطانى، مبارزه فرهنگى نشود و ايمان و اعتقاد راسخ، سدّى در برابر آن ايجاد نکند، ما هميشه شاهد جنگهاى خونين و بى عدالتيها و نابسامانيها در جامعه بشرى خواهيم بود و حتّى کسانى را خواهيم ديد که تمام ارزشهاى انسانى و مفاهيم اخلاقى و عناوينى همچون آزادى، حقوق بشر و غير آن را دست مايه خود براى وصول به اين اهداف قرار مى دهند. جالب اين که امام(عليه السلام) از گروهى سخن مى گويد که اعتقادشان با عملشان در تضادّ است، ظاهراً مسلمانند و آيات قرآن و از جمله آيه «تِلْکَ الدّارُ الآخِرَةُ...» را شنيده اند و به آن ايمان دارند ولى انگيزه هاى نيرومند دنياپرستى و طوفان هوا و هوس و دلبستگى فوق العاده به زرق و برق دنيا، اساس ايمان و عقيده آنها را تکان مى دهد و چنان سيلاب عظيمى در درونشان ايجاد مى کند که سدّ ضعيف ايمانشان را در هم مى شکند و با خود مى برد و اين سرنوشت تمام کسانى است که از ايمانى سست و هوا و هوسى نيرومند برخوردار باشند. 3ـ اشاره اى به جنگهاى سه گانه عصر على(عليه السلام) در خطبه بالا اشاره کوتاه و پرمعنايى به جنگهاى «جمل» و «صفين» و «نهروان» که گردانندگان آنها تحت عنوان «ناکثين» و «قاسطين» و «مارقين» معرّفى شده بودند آمده است به همين دليل ضرورت دارد اشاره گذرايى به جنگهاى سه گانه بالا داشته باشيم.  الف) جنگ جمل حدود سه ماه بيشتر از بيعت با اميرمؤمنان «على»(عليه السلام) نگذشته بود که تحمّل عدالت آن حضرت بر گروهى از مستکبران، سخت و ناگوار آمد و مخالفتها از سوى آنان شروع شد. «معاويه» در شام پرچم مخالفت را بر افراشت و حاضر به پذيرش بيعت نبود و براى روياروى با حضرت آماده جنگ مى شد. «على»(عليه السلام) به فرمانداران خود در سه شهر «کوفه» و «بصره» و «مصر» نامه نوشت تا نيروهاى جنگى خود را براى مقابله با «معاويه» اعزام دارند. در اين گير و دار «طلحه» و «زبير» به بهانه سفر عمره، راهى «مکّه» شدند و در «مکّه» «عايشه» را که از بيعت با آن حضرت ناراضى بود با خويش همراه کردند و به عنوان هوادارى از خون عثمان به سمت «بصره» حرکت نمودند. قراين به خوبى گواهى مى داد که آنها نه در فکر خوانخواهى «عثمان» بودند و نه دلسوزى براى اسلام، زيرا قاتلان «عثمان» در «بصره» نبودند; بعلاوه لازمه هوادارى از «عثمان» مخالفت با اميرمؤمنان(عليه السلام) نبود، تازه «طلحه» خود از سران مبارزان بر ضدّ «عثمان» بود. روشن است که هدف آنها از پيمان شکنى (چون با على(عليه السلام) بيعت کرده بودند)، رسيدن به جاه و مقام بود. سرانجام اين دو، همراه با «عايشه» در ماه ربيع الثّانى سال 36، شهر «بصره» را با نيرنگ تصرف کرده و با گمراه ساختن مردم «بصره» براى خود بيعت گرفتند وشکاف ديگرى در پيکر جامعه اسلامى وارد ساختند. اميرمؤمنان(عليه السلام) که از اين امر به خوبى آگاه بود، با همان لشکرى که براى دفع توطئه شاميان آمده کرده بود به سوى «بصره» حرکت کرد و نامه اى به فرماندار «کوفه» «ابو موسى اشعرى» براى تقويت اين سپاه نوشت ـ گرچه ابوموسى به نداى امام پاسخ مثبت نداد ولى در نهايت حدود نه هزار نفر از «کوفه» به سوى امام حرکت کردند ـ و در ماه «جمادى الاخرى» دو لشکر با هم روبه رو شدند و به نقل «تاريخ يعقوبى» اين جنگ تنها چهار ساعت طول کشيد که لشکر «طلحه» و «زبير» در هم شکست و از آن جا که براى تحريک مردم «بصره» «عايشه» همسر پيامبر را بر شترى سوار کرده بودند، اين جنگ «جنگ جمل» ناميده شد; مقاومت لشکر مخالف، در اطراف شتر «عايشه» بسيار سرسختانه بود. امام(عليه السلام) فرمود: «تا شتر سرپاست جنگ ادامه خواهد يافت، شتر را پى کنيد» چنين کردند و شتر از پا درآمد و جنگ به پايان رسيد، «طلحه» و «زبير» هر دو به قتل رسيدند (طلحه در ميدان جنگ به وسيله يکى از همرزمانش يعنى مروان، و زبير در بيرون صحنه) و روز اوّل «ماه رجب» بود که اميرمؤمنان على(عليه السلام) «عايشه» را به خاطر احترام پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) محترمانه به مدينه فرستاد. در اين جنگ به گفته بعضى ده هزار نفر و به روايتى هفده هزار نفر از طرفين کشته شدند و با اين ضايعه عظيم نخستين مخالفت جدّى، درهم شکسته شد و مسئوليّت آن برگردن آتش افروزان جنگ قرار گرفت.(17) ب) جنگ صفّين بعد از پايان «جنگ جمل» على(عليه السلام) به «کوفه» آمده، به «معاويه» نامه نوشت و او را دعوت به بيعت و اطاعت نمود; ولى «معاويه» از پاسخ دادن تعلّل ورزيد و در مقابل، مردم شام را به خوانخواهى «عثمان» دعوت نمود; حتّى بعضى را مأمور کرد که در همه جا اعلام کنند قاتل «عثمان»، «على»(عليه السلام) بوده است و سرانجام در پاسخ يکى از نامه هاى «على»(عليه السلام) به آن حضرت اعلام جنگ داد و مردم شام را براى اين کار بسيج کرد. «على»(عليه السلام) پيش دستى فرمود و مردم «کوفه» را براى رفتن به سوى «صفّين» بسيج نمود، اکثريّت قريب به اتّفاق مردم، دعوتش را پذيرفتند و حرکت کردند. امام(عليه السلام) سپاه خود را به لشکريانى تقسيم کرد، بر هر لشکرى اميرى گذاشت و وظايف هر کدام را تعيين نمود. امام و لشکريانش هشت روز قبل از پايان محرّم سال 37 به «صفّين» رسيدند و آنها بيش از يک صد هزار نفر بودند و لشکر «معاويه» نيز به آن جا رسيده بود. بعضى از ياران امام(عليه السلام) مى خواستند جنگ را آغاز کنند، «معاويه» نامه اى براى حضرت نوشت و درخواست کرد که شتاب نکنند. امام، که مى خواست تا امکان دارد، درگيرى واقع نشود، دستور خوددارى را داد و با خويشتن دارى بسيار، بارها و بارها با اعزام نمايندگان و ارسال نامه، از آنها خواست که دست از راه خلاف بردارند و به صفوف مسلمانان بپيوندند و مشکل را از راه مذاکره حل کنند و عجيب اين که ماه ها به اين صورت گذشت و با اين که گروهى بى صبرانه از امام مى خواستند جنگ شروع شود امّا امام همچنان خويشتن دارى نشان مى داد. ولى هيچ يک از اين امور سودى نبخشيد. گرچه در اين ايّام جنگهاى پراکنده اى صورت مى گرفت، ولى سعى مى شد دامنه جنگ گسترش پيدا نکند، سرانجام آتش جنگ در ماه ذى الحجّه سال 37 شعله ور شد و درگيرى شديد روى داد، ولى با فرا رسيدن ماه محرّم، به احترام اين ماه، جنگ متوقّف شد و باز ارسال پيام ها و اعزام نمايندگان از سوى امام آغاز شد; با پايان گرفتن ماه محرم، جنگ با شدّت تمام شروع شد و روز هشتم ماه صفر بود که حمله همگانى صورت گرفت و تا شب ادامه داشت; صبح روز دهم ماه صفر بعد از نماز صبح دو لشکر به سختى با يکديگر به نبرد پرداختند، لشکر شام سخت وامانده شده بود و لشکر امام به سرعتى پيشروى مى کرد و چيزى نمانده بود که طومار شاميان در هم پيچيده شود. عجيب اين که در شب نيمه اين ماه که لَيْلَةُ الْهِريرش مى نامند (هرير به معناى زوزه کشيدن است چون سپاه معاويه در زير ضربات سپاه امام، گويى زوزه مى کشيد) نيز جنگ ادامه يافت. هنگامى که لشکر شام نزديک شدن لحظه هاى نابودى خود را احساس کردند «عمر و عاص» که به خدعه و نيرنگ معروف بود بنا به درخواست «معاويه» چاره اى انديشيد و آن اين که به سپاه شام دستور داد: «قرآنها را بر سر نيزه کنند و بگويند ما تابع قرآنيم و هر چه قرآن ميان ما و شما حکميّت کند در برابر آن تسليم هستيم»! گروهى از منافقان که در سپاه امام(عليه السلام) بودند از موقعيّت استفاده کرده، مردم را دعوت به دست کشيدن از جنگ در آن لحظات حسّاس نمودند، گروه کثيرى فريب خورده از امام تقاضا کردند تن به حکميّت در دهد. «مسأله حکميّت» که از اساس يک نيرنگ بود بر امام تحميل شد و با نيرنگ ديگرى به نتيجه تلخ ترى انجاميد. «عمر و عاص» که نماينده لشکر شام در حکميّت بود، «ابوموسى»ىِ ساده لوح را فريب داد که بگويد «على» و «معاويه» را از خلافت خلع مى کنيم، ولى «عمر و عاص» بپاخاست و گفت: من هم «على» را خلع مى کنم، ولى معاويه را برخلاف نصب مى نمايم. از بعضى از روايت استفاه مى شود که لشکر على(عليه السلام) قبل از اعلام نتيجه کار «حکمين» به «کوفه» بازگشت و در انتظار نتيجه کار آنها بود، هنگامى که نتيجه کار آنها و فريب خوردن «ابوموسى» روشن شد،(18) لشکر امام(عليه السلام) در اين لحظه به خود آمد و از اين که دستور امام(عليه السلام) را در روز آخر جنگ براى ادامه تا پيروزى ناديده گرفته بود، سخت پشيمان شد ولى ديگر کار از کار گذشته بود و جمع کردن و قراردادن آنها در يک محور و حمله مجدّد و هماهنگ، کار ساده اى نبود. به اين ترتيب پيروزى مهمّى که ممکن بود تاريخ اسلام را دگرگون سازد و مسلمين را براى هميشه از شرّ دودمان بنى اميّه و بازماندگان دوران شرک و بت پرستى و پيامدهاى دردناک دوران حکومتشان نجات بخشد از دست رفت و عامل اصلى آن، فريبکارى دشمن از يکسو، ساده انديشى گروهى از دوستان، از سوى ديگر و فعاليّتهاى شديد منافقانى که در انتظار چنين ساعتى بودند از سوى سوّم و اختلاف و تفرقه و عدم انضباط لازم در گروهى از لشکريان امام از سوى چهارم محسوب مى شود. ج) جنگ نهروان همان گونه که از داستان «جنگ صفّين» به دست مى آيد، گروه «خوارج» از درون «جنگ صفّين» و داستان «حکميّت» آشکار شدند و اين يکى از پيامدهاى دردناک آن جنگ ويرانگر و خانمانسوز بود. گروهى که حکميّت را نخست پذيرفته بودند و بعد پشيمان شدند و آن را بر خلاف قرآن و کفر مى پنداشتند، وقاحت و بى شرمى را به جايى رساندند که به امام(عليه السلام) اصرار کردند که توبه نمايند وگرنه به نبرد با آن حضرت بر مى خيزند! «على»(عليه السلام) که اختلاف شديد را در داخل لشکر ملاحظه کرد (و مشاهده نمود که منافقان پيوسته اين آتش را دامن مى زنند) دستور مراجعت به «کوفه» را صادر فرمود. در «کوفه» دوازده هزار نفر از افراد لجوج و متعصّب، از مردم جدا شدند و به «حروراء» که قريه اى در دو ميلى «کوفه» بود رفتند و به همين دليل اين گروه از خوارج، حروريّه ناميده شدند. سرانجام در سرزمين «نهروان» که در نزديکى حروراء بود آماده جنگ شدند. عجب اين که، در اين نبرد شوم، در صفوف خوارج، بعضى از ياران ديرينه امام ديده مى شدند; و نيز گروهى که از عبادت، پيشانى آنان پينه بسته بود و آهنگ تلاوت قرآن آنان در همه جا پيچيده بود قرار داشتند. آنها در حقيقت عابدان خشک و نادان و احمقى بودند که به خاطر افراط آنها در چسبيدن به ظواهر دين و بى اعتنايى به حقيقت آن، «مارقين» ناميده شدند. هنگامى که دو لشکر در مقابل هم قرار گرفتند، با مذاکره مکرّر به منظور ارشاد «خوارج» و با يک خطابه حساب شده، بسيار روشنگر و بيدار کننده امام(عليه السلام)، قشر عظيمى از لشکر مخالف که فريب خورده بودند جدا شدند و فرياد «التوبة التوبة يا اميرالمؤمنين» بلند کردند و از امام تقاضاى عفو و بخشش نمودند و به اين ترتيب هشت هزار نفر از سپاه دوازده هزار نفرى آنان برگشتند (و طبق روايتى امام پرچمى در گوشه اى از ميدان برافراشت و به توّابين دستور داد کنار آن پرچم قرار گيرند) و بعد از آن که از هدايت باقيمانده آن گروه لجوج و خشک و نادان مأيوس شد، چاره اى جز جنگ نمى ديد; امّا در عين حال فرمود: «تا آنها آغاز به جنگ نکنند شما آغاز نکنيد» همان کارى که در جنگ هاى «جمل و صفّين» انجام داد، او مى خواست هرگز آغازگر جنگ نباشد. سرانجام «خوارج» حمله را شروع کردند که با عکس العمل شديد و دفاع کوبنده لشکر امام روبه رو شدند و در مدّت کوتاهى تمام چهار هزار نفر ـ جز نه نفر که فرار نمودند ـ کشته شدند و از سپاه امام بيش از نه نفر کشته نشدند و صدق کلام آن حضرت که قبلا فرموده بود: «از اين مهلکه از آن ها ده نفر رهايى نمى يابند و از شما هم ده نفر کشته نمى شوند» آشکار شد.(19) اين جنگ در روز نهم ماه صفر (سال 38 يا 39) هجرى واقع شد و تمام مدّت جنگ ساعتى بيش نبود.(20) *** چرا خلافت و بيعت را پذيرفتم؟! امام(عليه السلام) در انتها، دلايل پذيرش بيعت را به وضوح بيان مى کند و اهداف خود را از اين پذيرش در جمله هاى کوتاه و بسيار پرمعنا شرح مى دهد و در ضمن روشن مى سازد که اگر اين اهداف بزرگ نبود، کمترين ارزشى براى زمامدارى بر مردم قائل نبود، مى فرمايد: «آگاه باشيد! به خدايى که دانه را شکافته و انسان را آفريده سوگند! اگر به خاطر حضور حاضران (توده هاى مشتاق بيعت کننده) و اتمام حجّت بر من به خاطر وجود يار و ياور نبود و نيز به خاطر عهد و پيمانى که خداوند از دانشمندان و علماى هر امّت گرفته که: «در برابر پرخورى ستمگر و گرسنگى ستمديده و مظلوم سکوت نکنند»، مهار شتر خلافت را بر پشتش مى افکندم (و رهايش مى نمودم) و آخرينش را به همان جام اوّلينش سيراب مى کردم» (اَما والَّذى فَلَقَ الْحَبَّةَ، وبَرَءَ النَّسَمَة(21)، لَولا حُضُورُ الْحاضِرِ (22) وَ قيامُ الْحُجَّةِ بِوجُودِ النّاصِرِ، وَ ما اَخَذَ اللهُ عَلَى الْعُلَماءِ اَنْ لا يُقارّوا(23) عَلى کِظَّةِ(24) ظالِم، وَلا سَغَبِ(25) مظلوم، لاَلْقَيْتُ حَبْلَها عَلى غارِبِها(26)، وَلَسَقيتُ آخِرَها بِکأسِ اَوَّلِها). جمله «وَالَّذى فَلَقَ الْحَبَّةَ» در حقيقت اشاره به توصيفى است که قرآن مجيد از ذات پاک خدا مى کند و مى گويد: «فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى; خداوند، شکافنده دانه و هسته است»(27) و اين در واقع اشاره به مهمترين آفرينش پروردگار يعنى آفرينش حيات و زندگى است و جمله «بَرءَ النَّسَمَةَ» اشاره به آفرينش انسان و روح و جان اوست، همان آفرينش عظيم و بسيار مهمّى که قرآن مجيد بعد از ذکر آن «تَبارَکَ اللهُ اَحْسَنَ الْخالِقينَ»(28) مى گويد و اين در واقع سوگند به مهمترين کار خالق در جهان هستى است و دليل بر اهميّت مطلبى است که سوگند براى آن ياد شده است. جمله «لَولا حُضُورُ الْحاضِرِ» در ظاهر اشاره به «حضور حاضران براى بيعت» با اوست، هرچند بعضى حاضر را اشاره به خود «بيعت» دانسته اند که در معنا تفاوت چندانى نمى کند. امّا اين که منظور «حضور خداوند» يا «حضور زمانى که پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) آن را براى على(عليه السلام) پيش بينى کرده بود» باشد بسيار بعيد به نظر مى رسد، هرچند بعضى از بزرگان آن را به عنوان احتمال ذکر کرده اند. به هر حال اين جمله از نظر معنا با جمله «وَ قِيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النّاصِرِ» تقريباً يکى است و هر دو اشاره به اتمام حجّت بر آن حضرت است که با وجود آن همه ياوران و بيعت کنندگان، براى اقامه عدل بپاخيزد. جلمه «لاَلْقَيْتُ حَبْلَها عَلى غارِبِها» کنايه از صرف نظر کردن از چيزى است، زيرا هنگامى که کارى با شتر نداشته باشند مهارش را برپشتش مى افکنند و آن را به حال رها مى کنند. جمله «لَسَقَيْتُ آخِرَها بِکَاْسِ اَوَّلِها; آخرينش را با جام اوّلينش سيراب مى کردم» کنايه از اين است: همان گونه که در برابر خلفاى سه گانه گذشته صبر و شکيبايى پيشه کردم، در ادامه راه نيز چنين مى کردم.(29) ولى به دو دليل خود را ملزم به پذيرش و قيام کردم، زيرا از يکسو با وجود آن همه ناصر و ياور، حجّت بر من تمام بود و از سوى ديگر خداوند از دانشمندان هر امّتى پيمان گرفته که وقتى بى عدالتى را در جامعه مشاهده مى کنند تا آن حدّ که ظالمان از پرخورى بيمار شده و مظلومان از گرسنگى، سکوت روا ندارند، برخيزند و دست ظالم را از گريبان مظلوم قطع کنند و عدل الهى را در جامعه پياده نمايند. اين سخن امام(عليه السلام) هشدارى است به همه انديشمندان و علماى امّتها که وقتى امکانات تشکيل حکومت و اجراى عدل و قسط الهى فراهم گردد، سکوتشان مسئوليّت آفرين است، بايد قيام کنند و براى بسط عدالت و اجراى فرمان خدا مبارزه با ظالمان را شروع نمايند. آنها که مى پندارند، تنها با انجام فرايضى همچون نماز و روزه و حج و پاره اى از مستحبّات، وظيفه خود را انجام داده اند، سخت در اشتباهند. اجراى عدالت و حمايت از مظلوم و مبارزه با ظلم ظالم نيز در متن وظايف اسلامى آنان قرار دارد. سرانجام امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن و در آخرين جمله اين خطبه داغ سياسى اجتماعى پرمعنا، مى فرمايد: «آرى اگر به خاطر دلايل فوق نبود هرگز تن به پذيرش اين بيعت نمى دادم و در آن هنگام (درمى يافتيد که) ارزش اين دنياى شما (با همه زرق و برقش که براى آن سر و دست مى شکنيد) در نظر من از آب بينى يک بز کمتر است» (وَلاَلْفَيْتُمْ(30) دُنياکُمْ هذِهِ اَزْهَدَ عِنْدى مِنْ عَفْطَةِ(31) عَنْز.(32) با توجّه به اين که «عفطة» به گفته «صحاح اللغة» همان آبى است که گوسفند (يا بز، هنگام عطسه) از بينى خود پراکنده مى کند، روشن مى شود که تا چه حدّ دنياى مادّى با اين اهميّت و عظمتى که در نظر عاشقان و دلباختگانش دارد، در برابر روح بزرگ على(عليه السلام) کوچک و بى ارزش است، در واقع يک گوسفند يا بز چه اندازه ارزش دارد که آب بينى بى خاصيّت او ارزش داشته باشد; بلکه يک مايه پليد محسوب مى شود و به يقين اين گونه تعبيرات براى کسانى که به ابعاد روح بزرگ آن حضرت آشنا نيستند بسيار شگفت آور است; ولى هنگامى که به جهانى که او در آن زندگى مى کند و مقامات عرفانى و معنوى آن حضرت آشنا مى شويم، مى بينيم کمترين مبالغه اى در اين تعبيرات نيست.*** «سيّد رضى» (ره) در ذيل اين خطبه چنين مى گويد: «بعضى گفته اند هنگامى که کلام اميرمؤمنان(عليه السلام) به اين جا رسيد مردى از «اهل عراق» برخاست و نامه اى به دست آن حضرت داد (گفته شده که در آن نامه سؤالاتى بود که تقاضاى جواب آنها را داشت). على(عليه السلام) مشغول مطالعه آن نامه شد و هنگامى که از خواندن آن فراغت يافت «ابن عباس» عرض کرد: «اى اميرمؤمنان چه خوب بود خطبه را از آن جا که رها فرموديد ادامه مى داديد»! امام(عليه السلام) در پاسخ او فرمود: هيهات اى ابن عباس! اين سوز درونى بود که زبانه کشيد و سپس آرام گرفت و فرو نشست (و ديگر مايل به ادامه آن نيستم). «ابن عباس» مى گويد: به خدا سوگند من هيچ گاه بر سخنى همچون اين سخن (خطبه ناتمام شقشقيّه) تأسف نخوردم که على(عليه السلام) آن را تا به آن جا که مى خواست برسد ادامه نداد (قالُوا وَ قامَ اِلَيْهِ رَجُل مِنْ اَهْلِ السَّوادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ اِلى هذَا الْمَوْضِعِ مِنْ خُطْبَتِهِ فَناوَلَهُ کِتاباً ـ قيلَ اِنَّ فيهِ مَسائِلَ کانَ يُريدُ الاِجابَةَ عَنْها ـ فَاَقْبَلَ يَنْظُرُ فيهِ (فَلَمّا فَرَغَ مِنْ قَرائَتِهِ) قالَ لَهُ اِبْنُ عَبّاسِ يا اميرَ المُؤمِنينَ! لَوِ اطَّرَدَتْ خُطْبَتُکَ مِنْ حَيْثُ اَفْضَيْتَ! فَقَالَ: «هَيْهاتَ يَابنَ عَبّاسِ! تِلْکَ شِقْشِقَة هَدَرَتْ ثمَّ قَرَّتْ». قالَ ابْنُ عَبّاسِ فَوَاللهِ ما اَسَفْتُ عَلى کَلام قَطٌّ کَاَسَفى عَلى هذَا الْکَلامِ اَلاّ يَکُونَ اَميرُالْمُؤمِنينَ(عليه السلام) بَلَغَ مِنْهُ حَيْثُ اَرادَ). تعبير به اهل سواد (با توجّه به اين که سواد به معناى سياهى است) اشاره به مناطق پر درخت و مزروع است که از دور به صورت سياه، در نظر، مجسم مى شود; زيرا رنگ سبز در فاصله زياد متراکم مى شود و مايل به سياهى مى گردد و از آن جا که اهل حجاز به زمينهاى خشک و خالى و به اصطلاح بياض، عادت کرده بودند هنگامى که به سوى عراق که بر اثر «دجله و فرات» بسيار خرّم و سرسبز است حرکت مى کردند و انبوه درختان و مزارع از دور نمايان مى شد، به آن جا «ارض سواد» مى گفتند و اهل آن جا را «اهل سواد» مى ناميدند. در اين که اين نامه چه بود و چه سؤالاتى در آن مطرح شده بود مطالبى از سوى بعضى از شارحان نهج البلاغه عنوان شده که در بحث نکات ـ به خواست خدا ـ خواهد آمد. جمله «لَوِ اطَّرَدَتْ خُطْبَتُکَ» با توجّه به اين که اطّراد به اين معناست که چيزى بعد از چيزى قرار گيرد، اشاره به اين است که اگر خطبه ات ادامه مى يافت بسيار خوب بود. جمله «مِنْ حَيْثَ اَفْضَيْتَ» با توجّه به اين که افضا به معناى خارج شدن به فضاى باز است گويى کنايه از اين است که انسان هنگامى که مى خواهد سخن مهمى ايراد کند تمام نيروهاى فکرى خود را متمرکز مى سازد مثل اين که همه آنها را در يک اتاقى جمع و فشرده کرده است، امّا هنگامى که آن تمرکز از ميان مى رود همانند اين است که از آن اتاق در بسته بيرون آمده و در فضاى باز قرار گرفته است. جمله «تِلْکَ شِقْشِقَة هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ» با توجّه به اين که «شقشقه» در اصل به معناى قطعه پوستى بادکنک مانند است که وقتى شتر به هيجان درمى آيد از دهان خود بيرون مى فرستد و هنگامى که هيجانش فرو نشست به جاى خود باز مى گردد و با توجّه به اين که خطباى زبردست هنگامى که در اوج هيجان و شور قرار مى گيرند به آنها «ذو شقشقة» گفته مى شود، کنايه از اين است که اين سخنان، اسرار درون من بود که از سوز دل خبر مى داد، هنگامى که به هيجان آمدم ايراد خطبه کردم ولى الآن که به خاطر مطالعه نامه و سؤالات سائل، آن حال و هوا تغيير يافت ديگر آمادگى براى ادامه آن سخن را ندارم. نکته قبل توجه اين که ابن ابى الحديد از استادش (مصدّق بن شبيب) نقل مى کند: اين خطبه را براى «ابن خشّاب» خواندم هنگامى که به کلام «ابن عبّاس» رسيدم که از ناتمام ماندن اين خطبه اظهار تأسف شديد کرده، گفت: «اگر من در آن جا بودم به «ابن عباس» مى گفتم: مگر چيزى در دل امام(عليه السلام) باقى مانده بود که به آن اشاره نکند تا تو تأسف بر آن بخورى؟! به خدا سوگند آنچه درباره اوّلين و آخرين خلفا بود بيان کرد»! «مصدّق بن شبيب» مى گويد: به «ابن خشاب» که مرد شوخى بود گفتم منظورت از اين سخن اين است که اين خطبه مجعول است؟ گفت: «به خدا سوگند من به خوبى مى دانم که آن کلام امام است، همان گونه که مى دانم تو مصدّق هستى»!(33) «سيّد رضى» در پايان اين خطبه، به شرح چند جمله پرداخته، مى گويد: «مقصود امام(عليه السلام) از اين که او را به شتر سوارى سرکش تشبيه کرده، اين است که اگر زمام او را محکم به طرف خود بشکد، مرکب چموش، مرتب سر را اين طرف و آن طرف مى کشاند و بينى اش پاره مى شود و اگر مهارش را رها کند با چموشى، خود را در پرتگاه قرار مى دهد و او قدرت حفظ آن را ندارد. زمانى گفته مى شود: «اَشْنَقَ النّاقَةَ» که به وسيله مهار، سر شتر را به طرف خود بکشد و بالا آورد و «شَنَقَها» نيز گفته شده است. اين را «اِبْنِ سِکّيت» در «اِصْلاحُ الْمَنْطِق» گفته است. اين که امام(عليه السلام) فرموده است: «اَشْنَقَ لَها» و نگفته است «اَشْنَقَها» براى اين است که آن را در مقابل «اَسْلَسَ لَها» قرار داده، گويا امام(عليه السلام) فرموده است: اگر سر مرکب را بالا آورد يعنى با مهار آن را نگهدارد (بينى اش پاره مى شود)» (قالَ الشَّريفُ رَضِىَ اللهُ عَنْهُ: قَوْلُهُ عَلَيْهِ السَّلامُ «کَراکِبِ الصَّعْبَةِ اِنْ اَشْنَقَ لَها خَرَمَ وَ اِنْ اَسْلَسَ لَها تَقَحَّمَ» يُريدُ اَنَّهُ اِذا شَدَّدَ عَلَيْها فى جَذْبِ الزِّمامِ وَ هِىَ تُنازِعُهُ رَأسَها خَرَمَ اَنْفُها وَاِنْ اَرخى لَها شَيئاً مَعَ صُعُوبَتِها تَقَحَّمَتْ بِهِ فَلَمْ يَمْلِکْها يُقالُ «اَشْنَقَ النّاقَةَ» اِذا جَذَبَ رَأسَها بِالزِّمامِ فَرَفَعَهُ وَ «شَنَقَها» أيْضاً، ذَکَرَ ذلِکَ «ابْنُ السِّکِّيْتِ» فى «اِصْلاحِ الْمَنْطِقِ» وَ انَّما قالَ «اَشْنَقَ لَها» وَلَمْ يَقُلْ «اَشْنَقَها» لاَنَّهُ جَعَلَهُ فى مُقابَلَةِ قَوْلِهِ «اَسْلَسَ لَها» فَکَاَنَّهُ(عليه السلام) قالَ: اِنْ رَفَعَ لَها رَأسَها بِمَعْنى اَمْسَکَهُ عَلَيْها بِالزِّمامِ).  *** نکته ها: 1ـ پاسخ به يک سؤال ممکن است گفته شود: بنابر عقيده «اماميّه» و پيروان مکتب اهل البيت(عليهم السلام) امام، منصوب از طرف خداوند به وسيله پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) است نه منتخب از سوى مردم. در حالى که تعبيرات بالا که مى فرمايد: اگر چنين و چنان نبود من هرگز خلافت را نمى پذيرفتم و از آن صرف نظر مى کردم، تناسب با انتخابى بودن امامت و خلافت دارد. پاسخ اين سؤال با توجّه به يک نکته روشن است و آن اين که: امامت و خلافت داراى واقعيّتى است و مقام ظهور و بروزى: واقعيّت آن از سوى خدا و به وسيله پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) تعيين مى شود، ولى ظهور و بروز آن و تدبير و تصرّف در امور مسلمين و جامعه اسلامى، منوط به اين است که در مردم آمادگى وجود داشته باشد و يار و ياورانى براى حمايت از آن بپاخيزند و اين جز با بيعت و پذيرش مردم امکان پذير نيست. به همين دليل على(عليه السلام) در دوران خلفاى سه گانه يعنى حدود 25 سال خانه نشين بود و در امر خلافت دخالتى نمى کرد در عين اين که مقام امامت او که از سوى خدا بود هيچ گونه کمبودى نداشت. شبيه همين معنا درباره بعضى از ديگر از امامان مانند امام صادق(عليه السلام) ديده مى شود که از سوى «ابومسلم» پيشنهاد خلافت به آن حضرت شد و حضرت چون اطمينان به توطئه داشت نپذيرفت. و گاه به امامان پيشنهاد مى کردند که چرا قيام نمى کنيد و مقام خلافتى را که از آن شماست بر عهده نمى گيريد؟ در جواب مى فرمودند: «ما يار و ياور به مقدار کافى براى اين امر نداريم».(34)  2ـ چه سؤالاتى در آن نامه بود؟ مرحوم «شارح بحرانى» در کتاب خود از «ابوالحسن کيدرى» نقل مى کند، در نامه اى که در پايان اين خطبه به دست على(عليه السلام) داده شد، ده سؤال بود: 1ـ جاندارى که از شکم جاندار ديگرى خارج شد و فرزند او نبود چه بود؟ امام فرمود: حضرت «يونس(عليه السلام)» بود که از شکم ماهى خارج شد. 2ـ چيزى که کمش مباح و زيادش حرام بود چه بود؟ فرمود: «نهر طالوت» بود که لشکريانش تنها مجاز بودند کمى از آب آن بنوشند. 3ـ کدام «عبادت» است که اگر کسى آن را به جا آورد عقوبت دارد و اگر به جا نياورد بازهم عقوبت دارد؟ فرمود: «نماز در حال مستى». 4ـ کدام پرنده است که نه جوجه اى و نه اصلى (مادرى) داشته است؟ فرمود: پرنده اى است که به دست «عيسى»(عليه السلام) (به اذن خدا) آفريده شده است. 5ـ مردى هزار درهم بدهى دارد و هزار درهم در کيسه موجود دارد و ضامنى بدهى او را ضمانت مى کند در حالى که هزار درهم دارد و سال بر آن دو مى گذرد، زکات بر کدام يک از دو مال است؟ فرمود: اگر ضامن به اجازه مديون اين کار را کند، زکات بر او نيست; و اگر بدون اجازه او باشد زکات بر او واجب است. 6ـ جماعتى به حج رفتند و در يکى از خانه هاى مکّه منزل کردند يکى از آنها در را بست و در آن خانه کبوترانى بودند و پيش از آن که آنها به خانه بازگردند همه کبوتران از تشنگى مردند، کفّاره آن بر چه کسى واجب است؟ فرمود: بر کسى که در را بسته و کبوتران را بيرون نکرده و آبى براى آنها نگذاشته است. 7ـ چهار نفر شهادت دادند که فلان کس زنا کرده است، امام به آنها دستور داد سنگسارش کنند (چون زناى محصنه بود); يکى از آنها اقدام به سنگسار کردن او نمود و سه نفر ديگر خوددارى کردند ولى جماعتى با او همکارى نمودند، بعداً از شهادت خود برگشت (و اعتراف به دروغ خويش نمود) در حالى که شخص متهم هنوز نمرده بود، سپس مرد. بعد از مرگ او، آن سه نفر نيز از شهادت خود برگشتند، «ديه» بر چه کسى واجب است؟ فرمود: به آن يک نفر و همچنين کسانى که با او همکارى کرده اند.(35) 8ـ دو نفر يهودى بر يهودى ديگر شهادت دادند که او اسلام را پذيرفته است آيا شهادت آن دو مقبول است؟ فرمود: شهادت آنها پذيرفته نيست; زيرا آنها تغيير کلام الهى و شهادت به باطل را مجاز مى شمرند. 9ـ دو شاهد از نصارى درباره يک نفر نصرانى يا مجوسى يا يهودى، شهادت دادند که اسلام را پذيرفته است آيا شهادتشان قبول مى شود؟ فرمود: قبول مى شود، زيرا خداوند فرموده است: «وَلَتَجِدَنَّ اَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ قالُوا اِنّا نَصارى; نزديکترين دوستان را نسبت به مسلمانان، کسانى مى يابى که مى گويند ما نصارى هستيم».(36) 10ـ کسى دست ديگرى را قطع کرد، چهار نفر شاهد نزد امام حاضر شدند و شهادت دادند که دستش قطع شده است و در عين حال زناى محصنه کرده است. امام مى خواست او را سنگسار کند ولى قبل از سنگسار شدن از دنيا رفت، حکم او چيست؟ فرمود: کسى که دست او را قطع کرده است بايد ديه آن را بپردازد، ولى اگر شاهدان شهادت داده بودند که او به مقدار نصاب دزدى کرده، ديه بر قطع کننده دست واجب نبود.(37) البتّه آنچه در بالا ذکر شد مضمون روايت مرسله اى است که از کيدرى نقل شده است و صحّت سند حديث ثابت نيست، لذا در پاره اى از فروع مذکور در اين حديث، گفتگوهايى از نظر فقهى وجود دارد.  3ـ ويژگى هاى خطبه شقشقيّه در يک جمع بندى نهايى به اين جا مى رسيم که «خطبه شقشقيّه» با محتواى خاصّ خود در ميان «خطبه هاى نهج البلاغه» کم نظير يا بى نظير است و اين نشان مى دهد که «على»(عليه السلام) در شرايط خاصّى آن را بيان فرموده، تا واقعيّتهاى مهم مربوط به خلافت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) به فراموشى سپرده نشود و براى ثبت در تاريخ هميشه بماند و صراحت فوق العاده اى که «على»(عليه السلام) در اين خطبه به خرج داده است براى همين منظور است; زيرا نبايد واقعيّتها، فداى ملاحظات گوناگون شود و تعصّبها گرد و غبار فراموشى بر آن بپاشد. على(عليه السلام) در اين خطبه امور زير را روشن فرموده است:  1ـ شايستگى اولويّت خود را نسبت به مسأله خلافت به وضوح بيان کرده، اين همان واقعيّتى است که تقريباً همه محقّقان اسلامى و غير اسلامى در آن متّفقند، حتّى «معاويه» سر سخت ترين دشمن «على»(عليه السلام) به افضليت او اعتراف داشت.(38) 2ـ مظلوميّت آن حضرت على رغم اين همه شايستگيها. 3ـ اين سخن به خوبى نشان مى دهد که انتخاب هيچ يکى از خلفاى سه گانه مدرک و منبع روشنى نداشته است، بعلاوه معيارهاى چندگانه اى بر آن حاکم بوده، در يک مورد فقط انتخاب يک نفر و در مورد ديگر نيمى از يک شوراى شش نفرى و در مورد سوّم يک شوراى چند نفرى معيارى بوده است! 4ـ فاصله گرفتن تدريجى مردم در دوران خلفا، از تعليمات پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و تشديد بحرانها با گذشت زمان، تا آن جا که وقتى امام(عليه السلام) به خلافت رسيد به اندازه اى زمينه نامساعد بود که بازگرداندن مردم از ارزشهاى زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ميسّر نشد. 5ـ سرچشمه نابسامانيها و جنگهايى که در عصر امام(عليه السلام) به وقوع پيوست، عشق به مال و مقام و زرق و برق دنيا بود که به صورت يک طبيعت ثانوى براى جمعى از سران ـ مخصوصاً در عصر خلافت «عثمان» ـ پيدا شده بود. 6ـ طبيعى ترين و مردمى ترين بيعت همان چيزى بود که در مورد خود امام(عليه السلام) واقع شد; ولى تحريکات منافقين و عدم تحمّل گروهى از سران جامعه نسبت به عدالت «على»(عليه السلام) موجب شکستن پيمان و بيعتها و برافراشتن پرچمهاى مخالفت شد. 7ـ امام(عليه السلام) هيچ گونه علاقه اى به خلافت ظاهرى نداشت و هرگز به آن به صورت يک هدف نمى نگريست; بلکه تنها به عنوان يک وسيله براى کوتاه کردن دست ظالمان از گريبان مظلومان و برقرارى نظم و عدالت خواهان آن بود. 8ـ شورشهايى که در زمان «عثمان» واقع شد و منتهى به قتل او گرديد، کاملا طبيعى بود و نتيجه اعمال و رفتار او و اطرافيانش از «بنى اميّه» بود. زيرا «بنى اميّه» بر شهرهاى مهم اسلام به عنوان فرماندار و مانند آن مسلط شدند، بيت المال در اختيار آنها قرار گرفت، بخششهاى عجيبى که شرح آن قبلا گذشت صورت گرفت و مردم از اين امور آگاه شدند و بذر شورش از نقاط دوردستى همچون «مصر» و «بصره» و «کوفه» گرفته تا خود مدينه، پاشيده شد. 9ـ جنگهاى سه گانه دوران خلافت «اميرمؤمنان على»(عليه السلام) جنبه تحميلى داشت و هيچ يک از آنها از سوى «على»(عليه السلام) شروع نشد، بلکه همه آنها از سوى افراد فرصت طلب و جاه طلب يا افراد ناآگاه و خشک و جامد به وجود آمد. 10ـ داستان «تنزيه صحابه» و عدالت همه اصحاب و ياران و معاصران پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مطلبى است که با هيچ يک از واقعيتهاى تاريخى سازگار نيست و اعتقاد به آن، موجب تضاد و تناقض آشکار است چرا که آتش افروزان جنگ جمل دو نفر از صحابه بودند و آتش افروز جنگ صفّين نيز يک نفر از آنان بود و در ميان جنگ افروزان نهروان نيز گروهى از صحابه ديده مى شدند. همه آنها بر امام وقت که از سوى قاطبه مردم و حتّى غالباً از سوى خود اين جنگ افروزان پذيرفته شده بود، شوريدند و شکاف در جامعه اسلامى به وجود آوردند و راه بغى و ستم را پيش گرفتند. چگونه مى توان گفت: هم «على»(عليه السلام) راه حق را پيمود و هم «طلحه» و «زبير» و «معاويه» و امثال آنان؟! و پناه بردن به مسأله اجتهاد در اين گونه موارد توجيه بسيار غير منطقى است که به وسيله آن هر گناه کبيره اى را مى توان توجيه نمود. *** پی نوشت: 1. «راعَنى» از ماده «رَوْع» بر وزن «نوع» در اصل به معناى ترس و وحشت و نگرانى است و گاه به معناى شگفت زدگى نيز آمده است. 2. «عُرْف» در اصل به معناى چيزهايى است که پشت سر هم قرار گرفته و به صورت انبوه درآمده است به همين دليل به يال حيوان اطلاق مى شود زيرا موهاى انبوه و پرپشتى را تشکيل مى دهد. 3. «ضبُع» به گفته «مقاييس» سه معنا دارد: نخست حيوان معروف (کفتار) و ديگر عضوى از اعضاى انسان (بازو) و سوّم يکى از اوصاف شتر مادّه است و گاه اين کلمه کنايه از سالهاى قحطى است که چون کفتار به انسانها حملهور مى شود. 4. «ينثالون» از ماده «ثول» (بر وزن قول) در اصل به معناى انبوه زنبوران عسل است هنگامى که جمع مى شوند و رفت و آمد مى کنند سپس به معناى هر اجتماع انبوهى که توأم با شور و رفت و آمد باشد به کار رفته است (مقاييس اللغة، صحاح و لسان العرب). 5. «مرق» از ماده «مُروق» (بر وزن غروب) به معناى خارج شدن از چيزى است و هنگامى که در مورد تير به کار مى رود ـ به گفته صحاح اللّغة و لسان العرب ـ مفهومش آن است که از هدف بگذرد و به آن طرف اصابت کند و به همين دليل «خوارج» را «مارقين» ناميده اند زيرا آنها افرادى بسيار افراطى و خشک و متعصّب و لجوج بودند که از اميرمؤمنان على(عليه السلام)مسلمان تر شدند!! 6. «قسط» گاه به معناى «ظلم و عدول از حق» آمده، لذا «قَسَط» (بر وزن فقط) به افرادى گويند که پاهايشان کج و معوج است و گاه به معناى «عدالت». «راغب» در «مفردات» مى گويد: «قسط» به معناى «سهم و نصيب» است و هرگاه سهم و نصيب ديگرى گرفته شود قسط به آن گفته مى شود و اين مصداق ظلم است و «اِقساط» به معناى پرداختن قسط و سهم ديگرى است و اين عين عدالت است. بنابراين هر دو معنا به يک ريشه برمى گردد. در «لسان العرب» مى گويد: در حديث على(عليه السلام) آمده: «اُمِرْتُ بقِتالِ النّاکِثينَ وَ الْقاسِطينَ وَ الْمارِقينَ» سپس لسان العرب مى افزايد: «وَالقاسطُونَ اَهْلُ صفّين». 7. مستدرک الصّحيحين، ج 3، ص 139 (چاپ دارالمعرفة). 8. اين کتاب در ذيل مستدرک چاپ شده است (همان جلد و همان صفحه). 9. اسدالغالة، ج 4، ص 33. 10. تاريخ بغداد، ج 13، ص 187 (طبع دارالفکر).  11. سوره قصص، آيه 83. 12. «وَعَوْها» از ماده «وَعى» (بر وزن نفى) در اصل به گفته «مقاييس» به معناى ضميمه کردن چيزى به چيز ديگر است و به گفته مفردات به معناى حفظ حديث و مانند آن است (و هر دو به يک معنا باز مى گردد). 13. «راق» از ماده «رَوْق» - به گفته «مقاييس» - به معناى تقدم چيزى بر چيز ديگرى است و گاه به معناى حسن و جمال آمده و به همين جهت بخش اوّل خانه را (خانه يا حرمهاى مقدّسه را) «رواق» مى گويند و در کلام امام(عليه السلام) به همان معناى حسن و جمال است. 14. «زبرج» به معناى زينت و طلا و گاه به معناى نقش پارچه آمده است. 15. به خوبى روشن است که مرجع ضميرها در اين جمله و جمله هاى بالا، طوايف سه گانه ناکثين و مارقين و قاسطين هستند که در عبارت قبل، به آنها اشاره شده، ولى مرحوم علامه بزرگوار مجلسى در بحار ترجيح مى دهد که اين ضماير به خلفاى سه گانه پيشين برگردد، ولى اين احتمال بسيار بعيد به نظر مى رسد. و شايد به همين دليل مرحوم مجلسى در پايان سخن خود اين احتمال را نيز مطرح مى کند که ضميرها به جميع کسانى که در خطبه به آنها اشاره شده است برگردد. 16. فى ظلال نهج البلاغه، ج 1، ص 96. 17. آنچه در بالا آمد عمدتاً از تاريخ کامل ابن اثير، ج 3، تلخيص و اقتباس شد. 18. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 259. 19. نهج البلاغه، خطبه 59. 20. کامل ابن اثير، ج 3; شرح خويى بر نهج البلاغه و طبرى، ج 4، فروغ ولايت و مروج الذّهب، ج 2 (با تلخيص). 21. «نَسَمَه» در اصل به معناى وزش ملايم باد است و گاه به نفس کشيدن يا به خود انسان اطلاق مى شود و در کلام مورد بحث به معناى «انسان» يا «روح» است. 22. «حاضر» به معناى «شخص يا چيزى» است که حضور دارد و به گفته ارباب لغت گاه به معناى «قبيله و طايفه بزرگ» نيز آمده است و در کلام بالا به هر دو معنا ممکن است آمده باشد.  23. «لايُقارّوا» از ماده «قرار» به معناى «سکون و آرامش» است. بنابراين مفهوم جمله اين است که ساکت ننشينند و آرام نباشند. 24. «کِظَّة» به معناى «حالت ناراحت کننده اى است که از پرخورى حاصل مى شود» و در جمله بالا «کنايه از تعدّى بر ديگران و غصب حقوق آنان است». 25. «سَغَب» در اصل به معناى «گرسنگى» است و لذا به سال هاى قحطى «ذو مسغبه» گفته مى شود و در قرآن مى خوانيم: «اَوْ اِطْعام فى يَوْم ذى مَسْغَبَة» و در کلام امام(عليه السلام)«کنايه از پايمال شدن حقوق مظلومان» است. 26. «غارِب» فاصله اى «ميان گردن و کوهان شتر» را مى گويند که وقتى مى خواهند شتر را رها کنند معمولا مهارش را به آن محل از پشت مى اندازند. 27. سوره انعام، آيه 95. 28. سوره مؤمنون، آيه 14. 29. شاهد اين سخن شعرى است که از آن حضرت در داستان مخالفت «طلحه» و «زبير» و «فراهم آوردن مقدّمات جنگ جمل نقل شده که فرمود: «فِتَن تَحِلُّ بِهِمْ وَهُنَّ شَوارِعُ تُسْقى اَواخِرُها بِکَاْسِ الاَوَّلِ» اشاره به اين که: فتنه هايى در پيش است که همه را در بر مى گيرد و هرکس به سهم خود در آن گرفتار مى آيد (بحارالانوار، ج 32، ص 118). 30. «اَلْفَيْتُمْ» از ماده «الْفاء» به معناى يافتن چيزى است. 31. «عفطة» در اصل به گفته «مقاييس اللغة» به معناى «صداى مختصر است، به همين جهت به عطسه کردن گوسفند يا بز «عفطة» مى گويند و در کلام بالا اشاره به ذرّات آب بينى است که به هنگام عطسه کردن به اطراف پراکنده مى شود. اين تفسيرى است که در مقاييس آمده است ولى بعضى ديگر از ارباب لغت به بعضى از صداهاى ديگرى که از حيوان خارج مى شود نيز عفطه گفته اند. 32. «عنز» به معناى بز ماده است. 33. شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 205 (با تلخيص). 34. اصول کافى، ج 2، ص 242. کتاب الايمان و الکفر، باب فى قلّة عدد المؤمنين، ح 4. 35. اين در موردى است که شاهدان گرفتار خطا و اشتباه شده باشند و اگر متعمّد باشند حکم آنها «قصاص» است به شکلى که در کتاب «قصاص» گفته شده، اين نکته نيز قابل توجّه است که کسانى که به خاطر شهادت آنها اقدام به سنگسار کردند مى توانند برگردند و آنچه را پرداخته اند از آن چهارنفر به طور مساوى بگيرند (براى آگاهى بيشتر به کتاب جواهر، ج 41، ص 225 مراجعه شود و بايد توجه داشت که آنچه در اين حديث آمده، با آنچه در کتب فقهى مى خوانيم کمى تفاوت دارد). 36. سوره مائده، آيه 82. 37. شرح نهج البلاغه ابن ميثم بحرانى، ج 1، ص 269 و مستدرک، ج 7، ص 55. 38. اين معنا، در نامه معروفى که «معاويه» در پاسخ به نامه «محمّد بن ابى ابکر» به «مصر» فرستاد و در بسيارى از منابع اسلامى از جمله «مروج الذّهب» آمده است، منعکس مى باشد. او با صراحت مى گويد: «من و پدرت ـ يعنى ابوبکر ـ فضل و برترى على بن ابى طالب را اعتراف داشتيم و حق او را بر خود لازم مى ديديم... ولى هنگامى که پيامبر چشم از جهان فروبست نخستين کسانى که با او به مخالفت پرداختند و حقّ او را گرفتند پدرت و فاروقش (عمر) بودند. «مروج الذهب، ج 3، ص 12) ـ يعقوبى نيز در تاريخ خود با صراحت مى گويد: «وَکانَ الْمُهاجِرُونَ وَ الاَنْصارُ لا يَشُکّونَ فى عَلىًّ(عليه السلام); مهاجران و انصار کمترين شکّى در خلافت على(عليه السلام) و شايستگى او نداشتند» (تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 124). 
شرح علامه جعفریفما راعنى الاّ و النّاس كعرف الضّبع الىّ ينثالون علىّ من كلّ جانب.( براى من روزى بس هيجان انگيز بود كه مردم با ازدحامى سخت به رسم قحطى زدگانى كه به غذايى برسند ، براى سپردن خلافت به دست من از هر طرف هجوم آوردند ) .كلمه ضبع كه در جمله امير المؤمنين آمده است ، هم به معناى كفتار است و هم به معناى قحطى ، بعضى از شارحين نهج البلاغه ضبع را در جمله مزبور به معناى كفتار گرفته اند و تراكم جمعيت را به انبوه موهاى آن . ولى ما به معناى قحط و خشك سالى گرفته ايم . يعنى خشك سالى آرمان هاى عالى زندگى . هجوم سوختگان لب تشنه به چشمه آب حيات بود ، يا انتخاب زمامدار ؟انتخاب على بن ابيطالب ( ع ) براى خلافت ، داستانى بس شگفت انگيز است كه هر مطّلعى از تاريخ بشرى با نظر همه جانبه و دقيق در آن ، اعتراف خواهد كرد كه چنين انتخابى در هيچيك از جوامع وجود نداشته است ، و گمان نميرود كه تاريخ حتى در آينده هم چنين انتخابى را به خود ببيند . بايد اولا وضع آن دوران را به خوبى مجسم كنيم كه جامعه اسلامى پس از آنهمه شكوفايى در زمان پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله چه روزهاى تيره و تارى بر خود ديد و از آن همه عظمت ها و ارزش هاى انسانى كه در اعضاى متشكل اجتماع درخشيدن گرفته بود ، امروز اثرى ديده نمى شود . آن تساوى اوتوپيايى و آرمانى اعلاى انسانى در مقابل حق و قانون و عدالت به كجا رفته است ؟ بار ديگر ثروت پرستى و مقام خواهى و گرايش هاى خويشاوندى فضاى جوامع اسلامى را فرا گرفته . قرآن كتاب آسمانى كه از تراكم ثروت و مقام پرستى جلوگيرى ميكند ، چرا مورد عمل قرار نمى گيرد ؟ متأسفانه به اضافه اينكه انسانى ترين و شايسته ترين ايده ئولوژى و قوانين تدريجا از افق جامعه ناپديد مى شود ، نوعى بى بند و بارى در مقابل اصول انسانى كه حتى با قطع نظر از اسلام هم مى بايست مراعات شود شيوع و رواج پيدا ميكند ، عظماى مهاجرين و انصار كه شاهد بروز والاترين مختصات انسانى در جامعه اسلامى بودند ، امروز در حال سرگشتگى و ابهام ناگوارى فرو رفته اند .ابوذر در تبعيد جان خود را از دست داده است ، ابوذر كيست ؟ ابوذر يعنى اسلام تجسم يافته در يك فرد انسانى . بيت المال مسلمين طعمه طمعكاران روزگار گشته ، تاريخ بنظر هشيارانشان مركب از سه روز جلوه مى كند :ديروز از بين رفته ، امروز مبهم ، فرداى مجهول مطلق . اميدها بر باد رفته و روزنه هاى خروج از بن بست مسدود گشته است . تنها اميدى كه براى مردم آگاه جامعه مانده است وجود عده اى از مهاجرين و انصار است كه چشم به على بن ابيطالب دوخته عامل اميد به آينده را در وجود او دريافته اند .عثمان از دنيا مى رود ، ولى ريشه هاى انسانى اسلام كه در اعماق دل ها و عقول وفاداران آن دين الهى فرو رفته است ، نخشكيده و با مشاهده وجود على بن ابيطالب جوانه ها مى زند و از آب حيات اميد به زمامدارى على كه بى ترديد در شرف تكوّن است ، سيراب مى گردد .انتخابى كه پيشتازان جامعه اسلامى پس از وفات پيامبر جز آن را انتظار نداشتند:در مباحث گذشته اثبات كرديم كه خلافت امير المؤمنين على بن ابيطالب ( ع ) پس از وفات پيامبر اكرم ( ص ) چنان بديهى بود كه اشخاص مطّلع با شنيدن تصدى شخص ديگر به زمامدارى در شگفتى عميق فرو رفتند زيرا با يك حادثه اى كه مورد انتظار نبود ، روبرو گشتند . براى اثبات اين مسئله كافى است كه فقط عبارت يعقوبى را كه در تاريخ خود آورده است مورد مطالعه قرار بدهيم . « يعقوبى مى گويد : و كان المهاجرون و الأنصار لا يشكّون فى علىّ .( مهاجرين و انصار شكى درباره [ خلافت على ( ع ) پس از پيامبر ] نداشتند ) .عامل اصلى اينكه همه طبقات مردم خلافت على ( ع ) را پس از وفات پيامبر اكرم بديهى مى دانستند ، فضايل و عظمت هاى بى شمار على ( ع ) بود كه در دوران پيامبر بروز و انحصار و تقدم او را بر همگان اثبات كرده بود . آنان جملات فوق العاده اى از پيامبر درباره على بن ابيطالب ( ع ) شنيده بودند . آنان بودند كه :حديث : انت منّى بمنزلة هارون من موسى الاّ انّه لا نبىّ بعدى .( نسبت تو اى على با من ، نسبت هارون با موسى است ، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست ) را براى ما كه قرن هاى متمادى از زمان پيامبر فاصله گرفته ايم ، نقل كرده اند . همان ها بودند كه : لا تسبّوا عليا فإنّه ممسوس فى ذات اللّه . ( به على ناسزا نگوييد ، زيرا او شيفته و بيقرار ذات خداوندى است ) را براى ما روايت كرده اند .اگر از شبلى شميل بپرسيم كه مأخذ و دليل تو براى اثبات اين جمله كه ميگويى : « پيشوا على بن ابيطالب بزرگ بزرگان ، يگانه نسخه ايست كه نه شرق و نه غرب ، نه ديروز و نه امروز نسخه اى مطابق اين اصل نديده است » چيست ؟ چه پاسخى دارد ، جز اينكه بگويد : پيشتازان صدر اول اسلام و آنانكه زندگى على ( ع ) را ديده اند ، چنين و چنان گفته اند .انتخابى كه رشديافتگان با همه قواى عقلانى و سطوح وجدانى در آن شركت كردند:آيا در طول تاريخ تاكنون ، آنجا كه انتخاب زمامدار و رهبر به اختيار مردم گذاشته شده است ، انتخابى را سراغ داريد كه همه رشديافتگان با همه قواى عقلانى و سطوح وجدانى در آن شركت نموده و آن فرد را به زمامدارى يا رهبرى خود برگزينند ؟با نظر به اختلاف شديد مردم در اميال و خواسته هاى طبيعى و آرمان هاى زندگى و هدف هاى اعلاى حيات وابسته به مجموع هستى مربوط به هستى آفرين .و با نظر به تنوع آراء و عقايد انسان ها در معناى قانون شايسته زندگى در حيات ، و با نظر به عدم اتحاد مردم در تفسير زمامدار و رهبر صالح براى اجتماع ، هيچگونه انتخابى را در تاريخ نمى توان پيدا كرد كه از آن اكثريت و اتفاق نظر واقعى برخوردار شود كه همه انتخاب كنندگان بتوانند فلسفه قانع كننده اى درباره شايستگى همه جانبه شخص انتخاب شده بيان نموده ، همه چون و چراهاى مربوط به آن انتخاب را پاسخ واقعى بدهند .بلى ممكن است اكثريتى براى برگزيدن شخصى كه بنظرشان مطلوب جلوه كرده است ، يك يا چند سئوال محدود و سطحى را پاسخ بگويند ، ولى اگر بخواهيد همه چون و چراها را درباره موضوع مزبور تا عميق ترين ريشه هاى آنها ادامه بدهيد ، هرگز موفق به شنيدن پاسخ هاى قانع كننده به آن همه سئوالات ، نخواهيد گشت .در اين موارد رسم انسان ها بر اين بوده است كه با يك پاسخ اجمالى از ادامه پرسش ها جلوگيرى نمايند و خود را راحت و ديگران را ساكت كنند ، آن پاسخ اجمالى اينست كه شخص انتخاب شده بهترين شخص در برابر اشخاص موردنظر براى انتخاب شدن مى باشد . اين مدّعا را با جمله زير اثبات ميكنند كه :اين پاسخ را سبك نشماريد ، زيرا مدتى است كه نسبى بودن ارزش هاى بشرى مانند نسبى بودن علم و معرفت ثابت شده است با توجه باين جريان مستمر تاريخ است كه در هنگام مطالعه انتخاب على بن ابيطالب ( ع ) به زمامدارى ، با شگفت انگيزترين پديده اجتماعى روبرو مى شويم . ما طبق همه تواريخ معتبر انتخابى را درباره على ( ع ) شاهديم كه عمده شركت كنندگان در آن انتخاب و حتى مردم جوامع دور از مركز انتخاب كه از اين حادثه تاريخى مطلع شده اند ، با همه قواى عقلانى و سطوح وجدانى در آن انتخاب شركت ، يا رضايت به آن داشته اند ، جز معدودى از هوى پرستانى كه آلت دست چنگيزصفتان زمان خود بوده اند .از اين نكته غفلت ننمائيم كه منظور ما آن نيست كه يك يك افراد راضى و شركت كنندگان در انتخاب امير المؤمنين عليه السلام فلسفه ها خوانده و همه علوم انسانى را آموخته و همه عقايد و احكام و اخلاق و فلسفه اسلامى را با وضوح كامل پذيرفته دست به انتخاب على ( ع ) زده اند . بلكه مقصود ما اينست كه پيشتازان جوامع اسلامى آن زمان كه از آگاهى هاى وسيع و عميق درباره قانون و رهبر و زمامدار و اجتماع مخصوصا از ديدگاه اسلامى برخوردار بودند ، با تمام قواى عقلانى و سطوح وجدانى به انتخاب على ( ع ) هجوم آورده اند .هجوم همه پيشتازان يك جامعه كه داراى افكارى نافذ و ذهنى روشن و وجدانى سالم و آزاداند در حقيقت مساوى هجوم همه انسان هاى آن جامعه مى باشد و بديهى است كه در اين فرض كسى كه تخلف از مسير پيشتازان مى نمايد ، از همه اصول بنيادين و قوانين سازنده جامعه منحرف مى گردد .انتخابى كه آرمان اعلاى افلاطونى را براى مدتى محدود درباره حكومت تحقق بخشيد:از جمله نظريات مشهور افلاطون در فلسفه و علوم اجتماعى ، اين است كه اداره كنندگان جوامع حتما بايستى حكماء باشند . دلايل اساسى اين نظريه در گفتگوى سقراط با غلوگون به ترتيب زير منعكس است :« ما ميان فلاسفه حقيقى و دجّال هاى فيلسوف نما فرق گذاشته ايم . روشن است كه گروه اول ( فلاسفه حقيقى ) هستند كه بايد به حكومت و زمامدارى انتخاب شوند . اكنون مقدارى از امتيازات فلسفه حقيقى را بيان مى كنيم :1 رغبت و تمايل شعله ور براى شناخت همه موجودات حقيقى .2 عداوت و خصومت با دروغ و محبت راستين به صدق و راستى .3 پست شمردن لذات جسمانى .4 بى اعتنايى به مال و ثروت .5 علوّ ادراكات و آزادى انديشه .6 عدالت و اخلاق نرم .7 سرعت انتقال در خاطرات و قدرت و يادآورى محفوظات .8 فطرت منظّم و قانونى .وقتى كه سخن سقراط باينجا مى رسد ، اديمنتس چنين اعتراض مى كند :« با اينكه قدرت استدلال سقراط قابل انكار نيست ، ولى اكنون وضع ما چنين است كه جويندگان تخصصّى فلسفه دائما در اقليت و در حال بى نفعى به سرميبرند ، [ اگر نگوئيم كه از نظر اجتماعى بكلّى در حال سقوطند ] . سقراط پاسخ مى دهد كه اين مطلب اديمنتس صحيح است ، ولى در اينگونه وضعى كه ما در آن قرار گرفته ايم ، چه كسى را بايد سرزنش كرد ؟ اين سرزنش متوجه سياست و سياستمداران جامعه است ، نه فلسفه . زيرا مختصات فلسفه حقيقى در اوضاع كنونى ، بجهت تأثير قواى متضاد در معرض فساد قرار گرفته است . هنگامى كه انسانهاى شايسته به نام فيلسوف از فراگرفتن و تعليم فلسفه منصرف شدند ، جاى آنان را بى لياقت ها و ناتوانان از درك عظمت فلسفه ، مى گيرند كه نام فلسفه را با سفسطه ها و ياوه گويى هاى خود فاسد مى كنند . در نتيجه فلاسفه با اخلاص كه در اقليت اند از مقام سياسى بركنار مى گردند و گوشه گيرى را بر فاسدشدن در اختلاط با مردم مقدم مى دارند ».مى گويند : تحقق آرمان اعلاى افلاطونى درباره متصديان مقام والاى حكومت ، تاكنون بر كفّه ترازوى اجتماعات بشرى سنگينى كرده ، به عقيده اكثر انسان شناسان اين آرمان اعلا در اذهان متفكران مصلح محاصره مى شود و نمى تواند به جهان عينى وارد گردد .بنظر مى رسد : اين عقيده اگر چه با مشاهدات ما درباره سرگذشت بشرى تأييد و تقويت مى گردد ، ولى اين مسئله را هم نبايد فراموش كرد كه وارد كردن همين آرمان اعلا در مغزهاى بشرى و نوشتن آن در كتاب ها و قراردادن آن در قلمرو تعليمات اجتماعى و سياسى و مستند ساختن عظمت قوانين موضوعه اگر چه به سايه هايى ناقص از آن آرمان ، تأثيراتى نيز در جوّ حيات فكرى و مبانى زندگانى معمولى انسان ها داشته است .قرار دادن آرمان مزبور در برابر مغزها و آوردن آن در كتاب ها و تعليمات مربوطه بوده است كه ضرورت استفاده قانون گذاران را از روانشناسى و تاريخ و ساير رشته هاى علوم انسانى روشن ساخته است . با اين وضع بشر براى تصحيح كار خود در قانون گذارى توانسته است بجاى بهره بردارى از يك حكيم ، دست به دامن دانشمندان متنوع گردد . اگر چه متأسفانه به اين ضرورت هم اعتنايى نمى شود . در نتيجه نفعى كه از بجريان انداختن آرمان اعلاى افلاطونى در قلمروهاى فوق ، عايد قرون و اعصار مى گردد ، اينست كه هيچ يك از قانون گذاران و متصديان اداره امور اجتماعى نتوانند مبانى عالى انسانيت را بطور رسمى منكر شوند يا ناديده بگيرند . اين نفع معنوى باعث مى شود كه آن بعد اساسى انسان كه حكمت جويى و عمل به حيات حكيمانه است ، زنده بماند و نابود نگردد و در نتيجه زندگى انسانى حدّاقل بطور رسمى دستخوش اميال و هوس هاى مردم از انسان بى خبر نگردد .اين قضيه را مى توان بطور اطمينان مطرح كرد كه تيرگى هاى حيات اجتماعى بشر همواره رابطه مستقيم با خاموشى داد و فريادهاى مربوط به آرمان اعلا دارد . لذا مقدارى از روشنايى هاى نسبى كه در طول گذشت زمان در جوامع ديده مى شود ، هيچ مستندى جز تأثير خودآگاه آرمان مزبور در دلها ندارد .نتيجه ديگرى را كه مى توان از اين مباحث گرفت ، اينست كه تصدّى حكما بر شئون زندگى اجتماعى هر چند كه محدود و موقت باشد . مانند خود قوانين شايسته از پديده هاى دو ارزشى است :1 ارزش وسيله اى براى تحقق بخشيدن به زندگى معقول و قابل تفسير و آرامش بخش و سازنده .2 ارزش ذاتى و هدفى كه عبارت است از تحقق بخشيدن به مشعل هايى فروزان در مسير پرپيچ و خم تاريخ بشرى ، باين معنى كه قانون صالح و قانون گذار و مجرى حكيم مشعل هايى فروزانند كه در مسير حيات بشرى قرار گرفته ، و انسان ها را از سقوط در تاريكى هاى نابودكننده نجات مى دهند .اين دو ارزش يك تسليت محض در مقابل انحرافات مبانى حيات اجتماعى از مسير منطقى خود نيست ، بلكه دو ارزش مزبور از يك نيروى فوق العاده با عظمت روانى انسان ها سرچشمه مى گيرد كه بايستگى حيات را تفسير مى كند و با آن نيرو است كه حيات به حركت خود ادامه مى دهد و هنگاميكه كه از قانون و قانون گذار و متصدى اداره آرمانى اجتماعى محروم مى گردد ، بقول سقراط يا افلاطون بدبينى و سرزنشش را متوجه امور فوق مى نمايد ، نه آن نيروى فوق العاده با عظمت روانى . نيز در آن هنگام كه حيات اجتماع را محروم از امور فوق مى بيند ، بجاى نوميدى و يأس هاى كشنده ، با احراز وابستگى خود با آرمان اعلا كه واسطه اى ميان او و آهنگ اصلى هستى است ، با درونى شكوفا و چهره اى نمناك از احساس ؟ انسان ها به حيات خود ادامه مى دهد .على بن ابيطالب عليه السلام پس از پيامبر اكرم ( ص ) اين آرزوى ديرين بشرى را اگرچه در مدت محدود تحقق بخشيده در آن چند سال محدود كه زمامدارى در اختيار او بود ، اثبات كرد كه زمامدار مى تواند و بايد از آن فضيلت و حكمت الهى برخوردار شود كه باضافه تنظيم زندگى معمولى آدميان ، هدف اعلاى حيات در كره خاكى را براى آنان قابل فهم و هضم بسازد .انتخابى كه هيچگونه عامل جبرى تأثيرى در آن نداشته است:اين هم يك پديده شگفت انگيز ديگر كه عمده افراد جامعه : عالم و جاهل ، كوچك و بزرگ ، افراد خام و ابتدايى و شخصيت هاى ورزيده در فراز و نشيب زندگى . . .همه و همه در شايستگى قطعى شخصيتى براى مقام زمامدارى اتفاق نظر داشته باشند بدون اينكه كمترين تأثيرى از عوامل جبرى در آن اتفاق نظر وجود داشته باشد . ما مقدارى از آن عوامل اساسى را كه مى تواند در بوجود آمدن اكثريت ها و اتفاق نظرها تأثير كند ، در اينجا مطرح مى كنيم :1. طمع مال و ثروت اتفاق كنندگان در شخصيت مورد انتخاب:فعاليت طمع براى جلب مال و ثروت ، دو نوع اساسى دارد :يك- مستقيم . دو- غير مستقيم .جامع مشترك هر دو قسم عبارت است از وسيله قراردادن شخصيت انتخاب شده براى رسيدن به مزاياى مادى در اشكال مختلفش .درباره على بن ابيطالب نه تنها اين عامل مؤثر نبود ، بلكه دورى و بيزارى امير المؤمنين از مال و ثروت دنيا كه بر همگان واضح بوده است ، طرز رابطه او را با افراد جامعه در دوران زمامداريش ، بخوبى روشن كرده بود . چنانكه عملا سرتاسر سالهاى خلافتش همين روش را نشان داد و معدودى كه به هواى سفره هاى رنگارنگ و مالكيت هاى بى حساب آمده بودند ، از دور او پراكنده شدند و راهى دستگاه ماكياولى ها گشتند .2. مقام جويى و رياست پرستى:براى كسانى كه با وضع روحى على ( ع ) آشنايى داشتند ، بخوبى ثابت شده بود كه او مقام و رياست پرستى را نوعى از بيمارى مى داند كه از تورم « خودطبيعى » ناشى مى گردد . او خود كه از اين بيمارى مهلك گريزان است ، چگونه روا خواهد ديد كه ديگران را به آن مرض كشنده مبتلا بسازد پس اين عامل هم نمى توانست در انتخاب على ( ع ) دخالتى داشته باشد . يكى از شواهد كاملا روشن براى اثبات عدم دخالت عامل مقام و رياست در انتخاب على ( ع ) فرار ناجوانمردانه طلحه و زبير از بيعت با على ( ع ) و برپاكردن غائله جنگ جمل بود كه تاريخ نشان مى دهد . مقام پرستان با اينكه على را بخوبى ميشناختند و مى دانستند كه اين خليفةاللّه پس از پيامبر اكرم ( ص ) انسانيت را در معرض سوداگرى در مقابل مقام و رياست قرار نخواهد داد . [ چون اين پديده خانمانسوز لذيذترين طعمه خود حيوانى آدميان است ] به احتمال ضعيف كه شايد على با اشتغال به خلافت خود را مجبور به سازش كارى به بيند و مقام دلخواه آنان را براى آنان تأمين نمايد ، در انتخاب او شركت كردند .3. تأثير شخصيت ها:اين عامل را به دو گونه مى توان تصور نمود :يك- قرارگرفتن تحت تأثير شخصيت هايى رشديافته كه اميال و خواسته هاى حيوانى خود را كاملا مهار و تعديل نموده طعم عظمت و كمال انسانى را چشيده اند .تأثير اين شخصيت ها در سرنوشت اجتماعات ، نه تنها مضر نيست ، بلكه صد درصد به نفع آنها است ، شخصيت هايى امثال : سلمان و مالك اشتر و عمار بن ياسر و محمد بن ابى بكر و هاشم مرقال و حجر بن عدى و اويس قرنى و ميثم تمار [ كه بجهت انسان شناسى عميقى كه داشته اند ، در جاذبيت شخصيت على بن ابيطالب ( ع ) قرار گرفته بودند ] ، راهنمايان بسيار باارزشى براى مردم آن دوران بودند و ايكاش مردم در همه دوران ها و جوامع تحت تأثير اين گونه شخصيت ها ، سرنوشت حيات اجتماعى خويش را تعيين نمايند . سلطه اين افراد بوسيله شمشير بر طبيعت معمولى مردم نيست ، بلكه سلطه آنان بوسيله عقول نافذ و وجدان هاى پاكشان بر عقول و وجدان هاى آزاد انسانى مى باشد .دو- قرارگرفتن تحت تأثير شخصيت هاى نيرومند ، مانند گنجشگ ضعيف در مقابل كام اژدها . اين تأثير ناشى از عامل جبرى نيروست كه تاكنون با تكيه به تنازع در بقا ، راه انسان ها را براى هر گونه اصلاح سدّ كرده است .تأثير شخصيت ها در انتخاب على بن ابيطالب عليه السلام به زمامدارى از نوع اول بوده است . اين نه تنها يك اتفاق نيكو درباره يك حادثه شخصى تاريخى بوده است ، بلكه با نظر به ناتوانى مردم معمولى از تعيين سرنوشت حيات اجتماعى خود ، راهى بهتر از اين براى اصل پديده حاكميت ديده نمى شود . اين نكته را نبايد فراموش كنيم كه شخصيت هاى تعيين كننده سرنوشت حيات اجتماعى بايستى واجد آن شرايط اساسى باشند كه « افلاطون » بعنوان شرايط زمامدار مطرح كرده است ، زيرا تنها شخصيت هايى كه واجد آن شرايطند ، مى توانند ، شايستگى زمامدار حكيم و دارا بودن او را به شرايط مزبور درك كنند .عقل گردى عقل را دانى كمال       عشق گردى عشق را بينى جمالانتخابى كه از نظر كيفيت نوعى انتصاب مطابق دستور الهى بود:درست است كه در ظاهر امر ، تصدى امير المؤمنين عليه السلام به زمامدارى مستند به انتخاب مردم بود ، ولى اين انتخاب را با انواع معمولى آن ، بهيچ وجه نمى توان مقايسه نمود ، زيرا:1. على بن ابيطالب با نظر به داشتن همه فضايل انسانى الهى [ باتفاق همه صاحبنظران ] شايسته ترين شخصيت براى رهبرى و زمامدارى بوده است ، خواه مردم انتخاب مى كردند يا او را از رهبرى و زمامدارى كنار مى گذاشتند . اگر آن روز از يك يك مردم بدون كمترين تطميع و تهديد مى پرسيدند : مورد نظر شما براى رهبرى و زمامدارى كيست ؟ اگر شخص مسئول معناى آن منصب و مقام را مى دانست و به انسان و انسانيت علاقه اى داشت ، جز على بن ابيطالب را نمى توانست مطرح كند .2. وجدان پاك و عقل سليم مردم همان پيامبران درونى هستند كه هر حكمى را صادر كنند ، حكم الهى مى باشد .هيچ جاى ترديد نيست كه هجوم بى نظير مردم براى انتخاب امير المؤمنين به تحريك وجدان پاك و عقل سليم آنان بوده است و بس . باضافه اينكه نه تنها مردم حكومت على را يك حكومت الهى مى دانستند ، بلكه خود آن پيشواى صادق و عادل محض نيز ، تصدى خود را بر امر حكومت يك مأموريت الهى مى دانست . اين اعتقاد در جملات بعدى خطبه كاملا روشن است :اما و الّذى فلق الحبّة و برأ النّسمة ، لولا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود النّاصر ، و ما اخذ اللّه على العلماء ان لا يقارّوا على كظّة ظالم و سغب مظلوم لألقيت حبلها على غاربها . (سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و روح را آفريد ، اگر گروهى براى يارى من آماده نبودند و حجت خداوندى با وجود ياوران بر من تمام نمى گشت و پيمان الهى با دانايان درباره عدم تحمل پرخورى ستمكاران و گرسنگى ستمديدگان نبود ، مهار اين زمامدارى را به دوشش مى انداختم ) . 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 535-525 لغات: الرّوع: ذهن و عقل.  راعنى: بيمناك ساخت مرا، ما راعنى يعنى به من توجه نكرد.  انثال الشيء: قرار گرفتن بعضى اشياء پشت سر هم العطاف: عبا. عطفاى نيز نقل شده به معنى دو طرف بدن از نزديك سر تا زانو.  الرّبيض و الرّبيضه: به گوسفند و چوپان و جايگاه نگهدارى گوسفندان گفته مى شود.  مروق السهم: بيرون رفتن تير از كمان.  راقه الأمر: به تعجّب افكند او را.  الزّبرج: زيور و زينت. النّسمه: انسان، گاهى به معناى حيوان هم به كار مى رود.  المقاره: اقرار هر كس نزد دوستش و رضايت آن دو در امرى.  الكظّه: پر خورى.  الغارب: بالاى شانه شتر  العفطه من الشّاة: چيزى شبيه عطسه انسان و بنا به قولى آب دماغ گوسفند.  الشقشقة من البعير: چيزى كف مانندى كه شتر هنگام بانگ كردن و مستى از دهان بيرون آورد به خطيبى شقشقه گفته مى شود كه داراى سرمايه سخن باشد.  الشّورى: نوعى نجوا و مرادف مشاوره است.  اسف الطّائر: زمانى است كه پرنده هنگام پرواز به زمين نزديك مى شود.  الصّغو: ميل.  الضّغن: كينه.  الاصهار: بنا به نظر ابن اعرابى به زنانى گفته مى شود كه به واسطه كنيزى و نسب و ازدواج حرام مى شود و بعضى از اعراب اصهار را جز بر خانواده زوجين اطلاق مى شود.   شرح: «فما راعنى الا و النّاس كعرف الضّبع الىّ، ينثالون علىّ من كلّ جانب».  کلمه الىّ متعلق به اسم فاعل محذوف است و تقدير كلام مقبلون الىّ مى باشد. و فاعل فعل «راعنى»، يا بنا به نظر علماى نحو كوفه جمله اسميّه است، زيرا آنها مجاز مى دانند كه جمله فاعل واقع شود. يا مفهومى است كه جمله اسميّه بر آن دلالت داشته و آن را تفسير مى كند و تقدير جمله در اين صورت چنين است: «فما راعنى الّا اقبال النّاس الىّ»، و اين برابر نظر علماى نحو بصره است، زيرا آنها جايز نمى دانند كه جمله فاعل قرار گيرد.  نظير كلام امام (ع) اين آيه شريفه است «ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ».  در اين آيه شريفه به قول كوفيان جمله «ليسجننّه» فاعل است و به قول اهل بصره به تأويل مصدر مفهوم جمله، فاعل است).  فعل «ينثالون» يا خبر دوّم است براى مبتدا يا حال است براى فعل «راعنى» و يا عاملى است كه در الىّ عمل كرده است.  تمام سخن امام (ع) اشاره اى است به ازدحام مردم بر او براى بيعت، پس از كشته شدن عثمان. امام (ع) كثرت ازدحام و انبوهى مردم را براى بيعت به يال كفتار تشبيه كرده است و مناسبت تشبيه زيادى موى گردن كفتار است كه به صورت قائم و پشت سر هم قرار دارد و عرب به دليل انبوه بودن يال كفتار آن را عرف مى نامند. كيفيّت روآوردن مردم به آن حضرت و پياپى آمدن ايشان، شباهت به يال كفتار پيدا كرده است.  *** فرموده است: «حتّى لقد وطئ الحسنان و شقّ عطفاى»  اين عبارت اشاره به نهايت ازدحام مردم در اطراف حضرت است و منظور از «حسنان» حسن و حسين فرزندان آن حضرت مى باشد و پاره شدن عباى حضرت به علّت فراوانى مردم در هنگام نشستن در اطراف آن حضرت به هنگام ايراد خطابه بوده است. به روايتى ديگر منظور از «شقّ» آزردگى بود كه در دو پهلوى حضرت ايجاد شد و يا اين كه پيراهنش به علّت ازدحام مردم كه در اطرافش نشسته بودند از دو طرف پاره شد.  به كار بردن لفظ «عطفين» براى دو طرف پيراهن اطلاق مجازى است به علاقه مجاور بودن آن با بدن انسان، و از عادت عرب اين است كه فرمانروايانشان مانند همه مردم در هنگام خطابه زياد تشريفات قائل نمى شوند، و ازدحام مردم يا براى ايجاد شادمانى در امام بود و يا به خاطر كم ظرفيّتى آنها.  سيّد مرتضى (رضى) حكايت كرده است كه ابا عمر محمّد بن عبد الواحد غلام ثعلب، كلام امام (ع) را كه فرمود: «وطئ الحسنان»، به دو انگشت پا تعبير كرده است، همچنان كه مشنفرىّ در شعر خود «حسن» را به اين معنى آورده است: «مهضومة الكشحين خرماء الحسن». نقل شده كه امير المؤمنين (ع) در آن روز به هنگام بيعت مانند نشستن رسول اللّه (ص) دو زانو نشسته بود كه به قرفصاء معروف بود و آن جمع كردن زانوها و زير بدن قرار دادن است، چون مردم براى بيعت با آن حضرت تجمّع كرده بودند مزاحمت ايجاد كردند تا اين كه دو انگشت پاى حضرت آسيب ديد و پايين ردايش پاره شود و مراد حسن و حسين (ع) نيست زيرا كه آن دو مانند ديگر حاضران بزرگسال بودند. و اين نقل، نقل اوّل را تأييد مى كند. امّا بايد دانست، اين كه امام (ع) حسن و حسين (ع) را قصد كرده باشد به معناى كل خطبه نزديكتر است.  *** فرموده است: «مجتمعين حولى كر بيضة الغنم».  كلمه «مجتمعين» در اين عبارت مانند كلمات قبل امام، حال است و عمل كننده در مجتمعين و كلمات حال قبلى يك فعل و يا به قولى دو فعل «وطئ» و «شقّ» است. امام (ع) اجتماع مردم را در اطراف خود به گلّه گوسفند تشبيه كرده است و وجه تشبيه روشن است. احتمال دارد كه حضرت در وجه تشبيه علاوه بر ازدحام معانى ديگرى نيز در نظر گرفته باشد و آن اين كه مردم را به دليل ندانستن اين كه چه چيز را بايد كجا قرار داد، و كمى درك و عدم رعايت ادب آنها را به گوسفند تشبيه كرده باشد و عرب گوسفند را به كم فهمى و كم هوشى توصيف مى كند.  *** فرموده است: «فلمّا نهضت بالامر نكثت طائفة و مرقت اخرى و فسق آخرون»  مقصود امام (ع) از «ناكثين» طلحه و زبير است، چه آنها با امام (ع) بيعت كردند و با راه اندازى جنگ جمل بيعتشان را شكستند و همچنين كسانى كه از طلحه و زبير پيروى كردند جزو ناكثين مى باشند. و مراد امام (ع) از مارقين، خوارج و از قاسطين و فاسقين، اصحاب معاويه مى باشند و اين اسمها (ناكثين، مارقين و قاسطين) قبلًا به وسيله پيامبر (ص) بيان شده هنگامى كه آن حضرت به امام (ع) خبر داد كه بزودى بعد از من با ناكثين و مارقين و قاسطين خواهى جنگيد. و اين كه امام (ع) خوارج را با كلمه (مروق) توصيف كرده است براى اين است كه (مروق) عبارت از پرتاب تير و خروج آن از كمان است، و چون خوارج در آغاز در جاده حق بودند و سپس، به گمان خودشان، در طلب حق مبالغه كردند تا آنجا كه از حق دور شدند، و به اين دليل استعاره آوردن لفظ مروق به خاطر مشابهت، زيباست.  پيامبر (ص) از آنها به همين لفظ خبر داده بود، آنجا كه فرمود: «يمرقون من الدّين كما يمرق السّهم من الرّمية»، (از دين چنان كه تير از كمان خارج شود خارج مى شوند).  و امّا توصيف اهل شام به فاسقان براى اين است كه مفهوم فسق يا قسط خروج از راه و روش حق است و اينان چنين بودند به اين دليل كه از اطاعت و فرمان حضرت على (ع) خارج شدند و اطلاق يكى از دو لفظ قاسط، يا فاسق به همين اعتبار است.  *** فرموده است: «كانّهم لم يسمعوا كلام اللّه يقول «تلك الدّار الاخرة نجعلها للّذين لا يريدون علوّا فى الارض و لا فسادا و العاقبة للمتّقين»  اين كلام امام (ع) تذكّرى است به هر سه طايفه ناكثين، قاسطين و مارقين و هر كس كه احتمالًا تصوّر مى كند حق در روش آنهاست و با اين تصوّر با امام (ع) مخالفت كرده و جنگ به راه مى انداختند. جنگ راه انداختن آنها به خاطر برترى جويى بود كه در امور دنيا طالب آن بودند و همين برترى جويى موجب كوشش آنها در جهت فساد در زمين و كناره گيرى آنها از آخرت مى شد.  سخن امام (ع) بهانه جويى روز قيامت آنها را از ميان مى برد كه نگويند ما از حق غافل بوديم و اگر اين آيه را مى شنيديم آن را مى پذيرفتيم و مرتكب اين اعمال نمى شديم.  عمل مخالفان امام (ع) چنان بود كه گويا كلام خدا را نشنيده اند (نقيض تالى) و با اين حالت مخالفت با امام (ع) را جايز مى دانستند (نقيض متّصله).  امام (ع) با كلام خود عذر آنها را به مسخره مى گيرد و در حقيقت بيان مى دارد اين گروهها براى آنچه انجام مى دهند عذرى ندارند، و سپس عذر آنها را تكذيب كرده، نتيجه اى را كه از قضيّه شرطيّه متّصله مى گرفتند باطل مى كند و با سوگندى كه به خدا ياد مى كند بطلان نظر آنها را تأكيد مى نمايد، آنجا كه مى فرمايد: بلى و اللّه لقد سمعوها و وعوها و لكنّه حليت الدّنيا فى اعينهم: «سوگند به خدا آنها كلام خدا را شنيده و فرا گرفته اند ولى دنيا در پيش چشمشان جلوه كرده است.» توضيح سخن امام (ع) اين است كه صرف نشنيدن كلام خدا دليل بر مخالفت نمى شود، بلكه مخالفت آنها به خاطر دنيا خواهى آنهاست نه به خاطر نشنيدن كلام خدا. و وقتى دنيا خواهى باشد صرف شنيدن كلام خدا سبب عدم مخالفت نمى شود و همين دنيا خواهى دليل كارهايى است كه انجام دادند.  *** فرموده است: «اما و الّذى خلق الحبّة و برء النّسمة لو لا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود النّاصر و ما اخذ اللّه على العلماء...»  امام (ع) شرح حال خلفاى سه گانه و شكايت و تظلّم در امر خلافت و نكوهش شورا و پيامدى را كه موجب شد امام (ع) از حدّ خود پايين بيايد و در رديف افراد ديگر شورا قرار گيرد توضيح داده سپس به بيان دلايلى مى پردازد كه موجب پذيرفتن خلافت، پس از ردّ آن، شد و سخن خود را با سوگندى عظيم و دو صفت بارز حق تعالى كه، فالق الحبّة و بارى النسمة، است آغاز مى كند.  صفت اوّل يعنى «فالق الحبّة» در قرآن كريم آمده است: «فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى» دليل اين كه امام (ع) خداوند را با «فالق الحبّه» و «بارئ النسمه» توصيف و تعظيم كرده آن است كه اين دو نشانه عظمت خداست، زيرا بيان كننده لطف آفرينش است و با كوچكى حجم، اسرار فراوانى از حكمت و تازگيهايى از صنع كه نشانه آفريننده حكيم مى باشد دارا مى باشند.  براى فالق الحبّ دو معنى نقل كرده اند به شرح زير:  1-  ابن عباس و ضحّاك گفته اند: «فالق الحبّ» يعنى خالق دانه، بنا بر اين معناى سخن امام (ع) كه فرمود: «فلق الحبّه»، همانند گفتار ديگر امام (ع) است كه فرمود: «فطر الخلائق بقدرته».  2-  آنچه جمهور مفسّران گفته اند اين است كه «فلق حبّه» شكافى است كه در وسط دانه قرار دارد. توضيح سخن مفسّران اين است كه چون نهايت كمال دانه گندم آن است كه بوته با ثمر شود به طورى كه براى حيوانات مفيد باشد، خداوند در وسط آن شكافى قرار داده است، تا وقتى در زمين مرطوب قرار گيرد و مدّتى بر آن بگذرد، از قسمت بالاى شكاف دانه، ساقه گياه به سمت هوا رشد كند و از قسمت پايين شكاف دانه ريشه آن به زمين فرو رود و ماده لازم را براى گياه جذب كند و در اين رويش و پويش تازگيهايى از حكمت به شرح زير است كه گواه بر وجود صانع حكيم و مدبّر است: اوّل-  اگر طبيعت اين دانه چنين است كه از عمق زمين به سمت بالا رشد كند، پس چگونه است كه هم به سمت بالا و هم به سمت پايين رشد مى كند چون دو امر متضاد از يك دانه ظاهر مى شود مى فهميم كه اين كار تنها از طبيعت سر نمى زند، بلكه مقتضاى حكمت الهى است.  دوّم-  ما در اطراف ريشه هاى گياه نهايت ظرافت و لطافت را مى بينيم كه اگر آنها را با كمترين نيرو بفشرى آب مى شوند، در عين حال با همين لطافت قادرند زمين سخت را بشكافند و در لابلا و دل سنگها نفوذ كنند. وجود اين نيروى شديد در اين اجرام لطيف و ضعيف ناگزير بايد به تقدير خداوند عزيز و حكيم باشد.  سوّم-  طبايع چهارگانه در يك ميوه وجود دارد، مانند ترنج كه پوستش گرم و خشك، گوشتش سرد و تر، ترشى آن خشك و سرد، و دانه آن گرم و خشك است. پيدايش اين طبايع متضاد از يك ميوه ناگزير بايد به دستور خداوند حكيم باشد.  چهارم-  هر گاه در يكى از برگهاى درختى كه از يك دانه به وجود آمده است بنگرى در آن خط مستقيمى را مانند نخاع بدن انسان مى بينى كه مرتّب از آن انشعابى جدا مى شود و از آن انشعاب، انشعاب ديگرى تا به آن حد مى رسد كه انشعابات، با چشم ديده نمى شود، اقتضاى حكمت الهى اين است كه قوّه جاذبه اين برگها را قوت ببخشد تا بتواند اجزاى لطيف زمين را از اين مجراى تنگ جذب كند. هر گاه به عنايت خداوند سبحان در چگونگى يك برگ واقف شدى خواهى دانست كه عنايت خداوند در تمام درخت كاملتر است و البتّه عنايت خداوند در تمام گياهان كاملترين است، پس از اين كه دانستى تمام گياهان براى استفاده حيوانات آفريده شده خواهى دانست كه عنايت خداوند در خلق حيوانات كاملتر است و وقتى دانستى كه آفريدن حيوانات براى انسان است، خواهى دانست كه انسان نزد خداوند پر ارزش ترين مخلوقات عالم است كه خداوند او را از هر نظر گرامى داشته، همچنان كه فرموده است: وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ... و نيز در باب اكرام به وى فرموده است: «وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ».  براى دريافت معناى «نسمة» لازم است كه عجايب صنع خدا را در بدن انسان در كتب تشريح مطالعه كنى و ما به بخشى از آنها در خطبه اوّل اشاره كرديم. پس از دانستن مطالب فوق امام (ع) از جمله دلايل پذيرفتن خلافت سه چيز را نام مى برد:  1-  حضور جمعيّت فراوان براى بيعت با آن حضرت.  2-  دليلى براى ترك قيام نمى ديد، زيرا به ظاهر حجّت بر او تمام بود و ياور براى طلب حق وجود داشت.  3-  عهدى كه خداوند از علما گرفته است كه منكرات را بر طرف سازند و ظالمان را نابودكنند و با داشتن قدرت ستمها را از ريشه بر كنند.  تحقّق دو دليل اوّل شرط تحقّق دليل سوّم است، زيرا با بيعت نكردن مردم با امام و نبودن ياور، منكرات از بين نمى رود (و ستمگر سركوب نمى شود).  امام (ع) «كظّه» ظالم را كنايه از قدرت ظالم، «و سغب» مظلوم را كنايه از شدّت مظلوميّت او آورده است.  *** فرموده است: «لألقيت حبلها على غاربها»  اين جمله وصفى از اوصاف ناقه است كه امام (ع) براى خلافت يا امّت استعاره آورده و كنايه از اين است كه اگر براى دفع ظلم نبود همان گونه كه در ابتدا خلافت را رها ساخته بود اكنون نيز رها مى ساخت. چون كلمه غارب به صورت استعاره در عبارت آمده است امام (ع) لفظ حبل را (ريسمان) بر آن اطلاق و استعاره را ترشيحيّه فرموده است. اين جمله را در اصل براى ناقه به كار مى برند، آن گاه كه مهارش را بر گردنش افكنده و براى چرا رهايش كنند.  *** فرموده است: «و لسقيت آخرها بكأس اوّلها»  امام (ع) عبارت «سقى» را نيز، براى ترك خلافت، استعاره بكار برده و با لفظ «كأس» آن را ترشيح كرده است. مناسبت استعاره اين است كه نوشيدن با جام غالباً لازمه اش وجود مستى و غفلت و بى خبرى بوده است، (وادار كردن امام (ع)) به اعراض از خلافت در آغاز موجب واقع شدن مردم در حالتى شد كه امام (ع) آن را طخية عمياء ناميد و اين موجب سرگردانى بسيارى از مردم و گمراهى آنان گرديد و حالتى شبيه مستان، بلكه بدتر از آن پيدا كردند. بنا بر اين شايسته و زيباست كه امام (ع) ترك خلافت را به نوشاندن با جام تعبير كرده است.  *** فرموده است: «و لألفيتم دنياكم هذه ازهد عندى من عطفة عنز»  اين جمله عطف به جمله ما قبل است و از آن فهميده مى شود كه امام (ع) طالب دنيا بوده و دنيا در نزد آن حضرت ارزشى داشته است ولى نه به خاطر خود دنيا و طمع در خلافت به دليل خلافت، بلكه براى نظام بخشيدن به خلق و اجراى امورشان بر قانون عدالت، همان گونه كه خداوند از علما براى اجراى اين امور پيمان گرفته است چنان كه حضرت اشاره فرمود.  كلام امام (ع) به صورت قضيّه شرطيّه متّصله آمده است. بدين توضيح كه اگر حضور حاضران نبود و كسى بر ياورى حق قيام نمى كرد، و خداوند از علما بر انكار منكرات، با داشتن قدرت، پيمان نمى گرفت خلافت را چنان كه اوّل رها كردم اكنون نيز كنار مى گذاشتم در آن صورت مى ديديد كه دنياى شما در نزد من به اندازه آب بينى بز هم ارزش نداشت.  و امّا در باره داستان مربوط به اين خطبه كه مردى از اهل سواد، سواد عراق، در حال ايراد خطبه به امام (ع) نامه اى داد ابو الحسن كيدرى گفته است: در كتب قديم ديده ام كه در نامه اى كه آن مرد به امام (ع) داد تعدادى سؤال نوشته شده بود و از حضرت جواب مى خواست به شرح زير: 1-  چه حيوانى است كه از شكم حيوانى بيرون آمد و ميان آنها نسبتى نبود امام (ع) جواب داد: يونس بن متى كه از شكم ماهى در آمد.  2-  آن چيست كه اندك آن حلال بود و زياد آن حرام امام (ع) فرمود: رود طالوت، كه خداوند فرمود: «فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ» 3-  آن كدام عبادت است كه اگر كسى انجام دهد يا ندهد مستوجب عقوبت مى شود امام (ع) فرمود: نماز در حال مستى.  4-  آن كدام پرنده است كه جوجه و مادر ندارد امام (ع) فرمود مرغ حضرت عيسى (ع) است كه خداوند مى فرمايد: «إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَ عَلى  والِدَتِكَ» 5-  مردى هزار درهم قرض دارد و هزار درهم، هم نقد دارد. شخصى ضمانت او را مى كند و يك سال از آن مى گذرد، زكات هزار درهم به عهده ضامن است يا بدهكار امام (ع) جواب داد، اگر به اجازه بدهكار ضمانت كرده زكات به عهده بدهكار است و اگر بدون اجازه بدهكار ضمانت كرده زكات به عهده ضامن است.  6-  جماعتى به حج رفتند و در خانه اى از خانه هاى مكّه فرود آمدند كه كبوترانى در آن خانه بودند و يكى از آنها (موقع خروج از منزل) در را بست و پيش از آن كه به خانه بازگردند كبوتران از تشنگى مردند، كفّاره بر كداميك از آنها واجب است امام (ع) پاسخ دادند: بر كسى كه در را بسته و كبوتران را از خانه بيرون نكرده و بر ايشان آب نگذاشته است.  7-  چهار نفر در يك مجلس به زنا كردن مردى شهادت مى دهند. حاكم دستور رجم او را صادر مى كند، يكى از آن چهار نفر شاهد، در سنگسار زانى شركت مى كند و سه نفر ديگر شركت نمى كنند، پس از بازگشت از سنگسار كردن، آن مرد شاهد قبل از آن كه زانى بميرد از شهادت خود باز مى گردد و سه نفر ديگر بعد از مرگ زانى از شهادتشان بر مى گردند. ديه اين مرد بر كيست امام (ع) فرموده: بر آن مرد شاهد كه در سنگسار شركت كرده و ديگر افراد سنگسار كننده.  8-  دو نفر يهودى به مسلمان شدن يك يهودى شهادت مى دهند، آيا شهادتشان قبول است امام (ع) فرمود شهادتشان پذيرفته نيست زيرا يهود تغيير دادن دين خدا و گواهى دادن به ناحق را جايز مى دانند.  9-  دو نفر نصرانى شهادت مى دهند كه يك فرد نصرانى، يا يهودى، يا مجوسى مسلمان شده است شهادت اين دو نفر چگونه است امام (ع) فرمود شهادت آنها به دليل فرموده خداوند متعال كه مى فرمايد: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا» قابل قبول است، آن كه از عبادت تكبّر نكند شهادت دروغ نمى دهد.  10-  كسى دست ديگرى را قطع مى كند و چهار نفر شاهد در محضر حاكم بر قطع دست شهادت مى دهند و نيز شهادت مى دهند كسى كه دستش قطع شده زناى محصنه انجام داده است. حاكم تصميم مى گيرد مرد زناكار را رجم كند امّا او قبل از سنگسار شدن مى ميرد، آيا ديه دست او بر قطع كننده واجب است امام (ع) فرمود تنها ديه دست بر كسى كه دست را قطع كرده لازم است. امّا اگر شهادت دهند كه دزدى كرده به ميزانى كه موجب حدّ مى شود، ديه دست او بر قطع كننده آن واجب نيست. خدا از همه داناتر است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 102 الفصل الخامس:فما راعني إلّا و النّاس إلىّ كعرف الضّبع ينثالون علىّ حتّى لقد وطى ء الحسنان، و شقّ عطفاى مجتمعين حولي كربيضة الغنم، فلمّا نهضت بالأمر نكثت طائفة، و مرقت أخرى، و فسق آخرون، كأنّهم لم يسمعوا اللّه تعالى يقول: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» بلى و اللّه لقد سمعوها و وعوها، و لكنّه «لكنّهم خ» حليت الدّنيا في أعينهم و راقهم زبرجها. (2868- 2796)اللغة:(راعني) الشّيء روعا من باب قال أفزعني و روّعني مثله و راعني جماله أعجبني، و في شرح المقامات عن الأزهرى ما راعني إلّا مجيئك اى ما شعرت إلّا بمجيئك كأنّه قال: ما أصاب روعى إلّا لذلك، و هذا كلام يستعمل في مفاجاة الأمر ألا ترى أنّه يعاقب إذا المفاجاة تقول: خرجنا فاذا زيد بالباب و خرجت فما راعني إلّا فلان بالباب و (عرف) الدّابّة شعر عنقها و عرف الضّبع يضرب به المثل في الازدحام و (الثّول) صبّ ما في الاناء و انثال انصبّ و انثال عليه القول تتابع و كثر فلم يدر بأيّه يبدء.و قال المطرزى في شرح المقامات للحريرى: الانثيال الاجتماع و الانصباب انفعال من الثّول و هو جماعة النّحل و من قولهم: ثويلة من النّاس، أى جماعة من بيوت متفرّقة يقال: منه انثالوا عليه و تثولوا أى اجتمعوا و انثال التّراب انصب و منه انثال عليه النّاس من كلّ وجه أى انصبّوا انتهى، و (عطف) الشّي ء جانبه و العطفان الجانبان.و في بعض النّسخ و شقّ عطا في و هو بالكسر الرّداء و هو أنسب و (الرّبيض و الرّبيضة) الغنم برعاتها المجتمعة في مرابضها «1» و (النّكث) النّقض و (المروق) الخروج يقال مرق السّهم من الرمية مروقا من باب قعد خرج منه من غير مدخله و منه قيل: مرق من الدّين أيضا إذا خرج منه و (فسق) الرّجل فجر و في بعض النّسخ قسط و هو من باب ضرب جار و عدل من الاضداد و المراد به هنا الأوّل و (وعى) الحديث وعيا من باب وعد حفظه و (حلى) الشّي ء بعيني و بصدرى يحلى من باب تعب حسن عندى و أعجبنى و (راقني) الشّي ء أعجبني و (الزّبرج) الزّينة و الذّهب.______________________________(1) المريض وزان مجلس الغنم مأويها ليلا مصباح. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 103 الاعراب:فاعل راعني محذوف مدلول عليه بالفعل، و جملة و النّاس إلىّ حاليّة مبينة لهيئة المفعول و مفسّرة للمستنّى المحذوف، و إلىّ متعلق بمحذوف تقديره و النّاس رسل إلىّ و قد صرّح به في رواية الاحتجاج، و كون الجملة مفسّرة للمحذوف نظير قوله تعالى: «ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ ».قال الزّمخشري في الكشّاف: فاعل بدا مضمر لدلالة ما يفسّره عليه و هو ليسجننّه و المعنى بدا لهم بداء أى ظهر لهم رأى ليسجننّه اه، و تقدير كلام الامام عليه السّلام على ما ذكرنا: ما راعني رايع إلّا حالة أعني كون النّاس رسلا إليّ و الرّسل بفتحتين القطيع من الابل و الجمع أرسال مثل سبب و أسبابا و يشبه به النّاس فيقال: جاءوا أرسالا أى جماعات متتابعين، و جملة ينثالون إمّا خبر بعد خبر للنّاس، أو حال بعد حال و مجتمعين حال من فاعل ينثالون. المعنى:اعلم انّه عليه السّلام لما ذكر خلافة المتخلّفين الثّلاثة و بيّن حال أيّام خلافتهم و أشار إلى ما ابتلى به النّاس في تلك الأيام، شرع في بيان كيفيّة انتقال الأمر إليه عليه السّلام ظاهرا كما كان له باطنا و كان ذلك في شهر ذى الحجّة يوم الجمعة بعد ما مضى من الهجرة خمس و ثلاثون سنة فقال عليه السّلام (فما راعني) رايع (إلّا) حالة (و) هو كون (النّاس) متتابعين (إلىّ) متزاحمين (كعرف الضّبع ينثالون علىّ) يتتابعون و يكثرون القول (من كلّ جانب حتى لقد وطي ء الحسنان) الحسن و الحسين صلوات اللّه عليهما من شدّة الازدحام.و عن المرتضى (قده) انّ أبا عمر محمّد بن عبد الواحد غلام ثعلب روى في قوله عليه السّلام وطي ء الحسنان أنّهما الابهامان «و انشد للشّنفر مهضومة «1» الكشحين خرماء______________________________ (1) الهضم محركة خمص البطن و لطف الكشح و قلة انجفار الجنبين، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 104 الحسن «كذا» و روى أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام إنّما كان يومئذ جالسا محتبيا و هي جلسة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم المسمّاة بالقر فصاء و هي جمع الركبتين و جمع الذّيل، فلمّا اجتمعوا ليبايعوه زاحموه حتّى وطئوا ابهاميه و شقّوا ذيله بالوطى و لم يعن الحسن و الحسين عليهما السّلام و هما رجلان كساير الحاضرين.و كيف كان فالمقصود بهذه الجملة الاشارة إلى كثرة تزاحم النّاس عليه السّلام و قد أكده ثانيا بقوله: (و شقّ عطفاى) أراد بشقّ عطفيه خدش جانبيه لشدّة الاصطكاك منهم و الزّحام، أو شقّ جانبي قميصه بعلاقة المجاورة، أو جانبي ردائه، و يؤيّده الرّواية الاخرى أعني شقّ عطا في كما في بعض النسخ هذا.و شقّهم عطفيه عليه السّلام أو عطافه إمّا لكثرة فرحهم به عليه السّلام، أو جر يا على ما هو عادتهم من قلة مراعاة شرايط التّوقير و الأدب في المعاشرات و المخاطبات (مجتمعين حولي كربيضة الغنم) المجتمعة في مرابضها (فلما نهضت بالأمر) و قمت به بعد مضيّ السنّين المتطاولة (نكثت طايفة) و نقضت بيعتها، و المراد بها أصحاب الجمل و قد كان عليه السّلام يتلو وقت مبايعتهم: «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ». (و مرقت) طايفة (اخرى) أى خرجت من الدّين كمروق السّهم من الرّمية، و المراد بها أصحاب النهروان (و فسق آخرون) بخروجهم على الامام العادل و تعدّيهم عن سنن الحقّ، و هم معاوية و أتباعهم، و في بعض النّسخ و قسط آخرون أى جاروا في حقّ أمير المؤمنين و ظلموا آل محمّد عليهم السلام حقّهم، و تسميتهم بالقاسطين كتسمية الأوليين بالنّاكثين و المارقين ممّا سبقت من النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عند إخباره عليه السّلام بالملاحم و الوقايع التي تكون بعده صلوات اللّه عليه.روى في غاية المرام من أمالى الشّيخ باسناده عن المفضل بن عمر بن أبي عبد اللّه الصّادق عن أبيه عن جدّه عليهم السّلام قال: بلغ امّ سلمة زوج النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّ مولى لها ينتقض عليّا عليه السّلام و يتناوله، فأرسلت إليه فلمّا صار إليها قالت له: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 105 يا بنىّ بلغني أنّك تنقص عليّا و تتناوله؟ قال: نعم يا أمّاه، قالت له: اقعد ثكلتك امّك حتّى أحدّثك بحديث سمعته من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، ثمّ اختر لنفسك.إنّا كنّا عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ليلة تسع نسوة و كانت ليلتي و يومي من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فأتيت الباب فقلت: أدخل يا رسول اللّه؟ قال: لا، فكبوت كبوة شديدة مخافة أن يكون ردّني من سخطه أو نزل فيّ شي ء من السّمآء.ثم البث «كذا» حتّى أتيت الباب الثّاني فقلت: أدخل يا رسول اللّه؟ فقال: لا، فكبوت كبوة أشدّ من الاولى ثم البث «كذا» حتّى أتيت الباب الثالث فقلت: أدخل يا رسول اللّه؟فقال: ادخلي يا امّ سلمة فدخلت و عليّ عليه السّلام جالس بين يديه و هو يقول: فداك أبي و امّي يا رسول اللّه إذا كان كذا و كذا فما تأمرنى؟ قال: آمرك بالصّبر، ثمّ أعاد عليه القول ثانية فأمره بالصّبر، فأعاد عليه القول الثالثة فقال له: يا عليّ يا أخي إذا كان ذلك منهم فسلّ سيفك وضعه على عاتقك و اضرب قدما قدما حتّى تلقاني و سيفك شاهر يقطر من دمائهم.ثمّ التفت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلىّ فقال ليّ تاللّه ما هذه الكأبة يا أمّ سلمة؟ قلت: الذي كان من ردّك إيّاى يا رسول اللّه، فقال لي: و اللّه ما رددتك من وجودة و إنّك لعلى خير من اللّه و رسوله، و لكن أتيتني و جبرائيل يخبرني بالأحداث التي تكون بعدي فأمرني أن اوصي بذلك عليّا.يا امّ سلمة اسمعي و اشهدي هذا عليّ بن أبي طالب أخي في الدّنيا و أخي في الآخرة.يا امّ سلمة اسمعي و اشهدي هذا عليّ بن أبي طالب حامل لوائي في الدّنيا و حامل لواء الحمد غدا في القيامة.يا امّ سلمة اسمعي و اشهدي هذا عليّ بن أبي طالب وصيّي و خليفتي من بعدي و قاضي عداتي و الذّائد عن حوضي.يا امّ سلمة اسمعي و اشهدي هذا عليّ بن أبي طالب سيّد المسلمين و إمام المتقين و قائد العزّ المحجلين و قاتل النّاكثين و القاسطين و المارقين، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 106 قلت: يا رسول اللّه من النّاكثون؟ قال: الذين يبايعونه بالمدينة و ينكثون بالبصرة، قلت: من القاسطون؟ قال: معاوية و أصحابه من أهل الشّام، قلت: من المارقون؟ قال: أصحاب النّهروان، فقال مولى امّ سلمة فرّجت عني فرّج اللّه عنك و اللّه لا سببت عليّا أبدا، هذا.و الأخبار في هذا المعنى كثيرة يأتي في مواقعها إنشاء اللّه، تشبيه ثم انّه عليه السّلام شدّد النكير على الجماعة في مخالفتهم له و إعراضهم عنه بقوله: (كانّهم لم يسمعوا اللّه تعالى يقول: تلك الدّار الآخرة نجعلها للّذين لا يريدون علوّا في الأرض و لا فسادا و العاقبة للمتقين) لما كانت الآية دالة على كون استحقاق الآخرة معلقا على عدم إرادة العلوّ و الفساد كان اللّازم على من سمعها و تدبر فيها إن كان ذا عقل أن لا يريدهما، و هؤلاء الجماعة لما علوا في الأرض و أفسدوا فيها و خالفوا الامام العادل و تركوا متابعته لا جرم شبّههم بمن لم يسمعها لما ذكرنا من أن لازمة السّماع ترك إرادتهما.ثمّ دفع توهم الاعتذار عنهم بعدم السّماع لو اعتذر به بقوله: (بلى و اللّه لقد سمعوها و وعوها) مؤكدا بالقسم و اللّام و كلمة التّحقيق، ثمّ استدرك ذلك بالاشارة إلى سرّ عدم حصول ثمرة السّماع بعد حصول نفسه بقوله: (و لكنّهم حليت الدّنيا في أعينهم وراقهم زبرجها) فكان ذلك هو المانع عن ترتّب ثمرة السّماع عليه و الباعث على إعراضهم عن الدّار الآخرة و السّبب لاشترائهم الضّلالة بالهدى و لسعيهم في الأرض بالعلوّ و الفساد.و حاصل الكلام أنّ سماع الآية مقتض لعدم إرادة العلوّ و الفساد و يترتّب عليه مقتضاه لو لم يصادف وجود المانع، و أمّا مع المصادفة له كما فى حقّ هؤلاء الجماعة حيث افتتنوا بالدنّيا و أعجبهم ذهبا و زينتها فيبقى المقتضي على اقتضائه و لا يترتّب عليه آثاره هذا.و الضّماير الأربعة في قوله: و لكنّهم، و لم يسمعوا، و سمعوا، و وعوا، إمّا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 107 راجعة إلى الطوايف الثلاث: النّاكثين و المارقين و القاسطين و هو الأقرب لفظا و الانسب معنى و الأظهر لمن تدبّر، أو إلى الخلفاء الثلاثة على ما استظهره المحدّث المجلس (قده) معلّلا بأنّ الغرض من الخطبة ذكرهم لا الطوايف، و بأنّه المناسب لما بعد الآية لا سيّما في سمعوها، و وعوها، ضمير الجمع.بقى الكلام في معني الآية الشّريفة و بعض ما تضمّنها من النكات و اللطايف فأقول: المشار إليها في الآية هي الجنّة، و الاشارة إلى التعظيم و التفخيم، يعني تلك التي سمعت بذكرها و بلغك وصفها، و المراد بالعلوّ في الأرض هو التّجبر و التكبّر على عباد اللّه و الاستكبار عن عبادة اللّه، و بالفساد الدّعاء إلى عبادة غير اللّه أو أخذ المال و قتل النّفس بغير حقّ أو العمل بالمعاصي.و روى في مجمع البيان عن راوان  «1» عن أمير المؤمنين عليه السّلام أنّه كان يمشي في الأسواق وحده و هو دالّ يرشد الضّال و يعين الضّعيف و يمرّ بالبيّاع و البقال فيفتح عليه القرآن و يقرأ: تلك الدّار الآخرة نجعلها للّذين لا يريدون علوّا في الأرض و لا فسادا، و يقول: نزلت هذه الآية في أهل العدل و التّواضع من الولاة و أهل القدرة من ساير النّاس.و في غاية المرام عن أبي الحسن الفقيه ابن المغازلي الشّافعي في مناقبة باسناده عن زاوان أيضا قال: رأيت عليّا عليه السّلام يمسك الشّسوع بيده ثمّ يمرّ في الأسواق فيناول الرّجل الشّسع و يرشد الضّالّ و يعين الحمّال على الحمولة و يقرأ هذه الآية:تلك الدّار الآخرة الآية، ثمّ يقول: هذه الآية نزلت في الولاة و ذوي القدرة من النّاس.و في مجمع البيان عن أبي سلام الأعرج عن أمير المؤمنين عليه السّلام قال: إنّ الرّجل ليعجبه شراك نعله فيدخل في هذه الآية، و قريب منه ما في الكشّاف، قال الطبرسي: يعني انّ من تكبّر على غيره بلباس يعجبه فهو ممّن يريد علوّا في الأرض و قيل: إنّ الآية لما كانت بعد قصّة قارون و قبل قصّة فرعون، كان العلوّ إشارة______________________________ (1) كذا في النسخة في المقامين و الصحيح «زاذان» بالزاء و الذال المعجمتين كان من خواص امير- المؤمنين «ع» و كان حافظا للقرآن باعرابه و همزه بعد ما تكلم على «ع» بكلام في اذنه، و تفل فى فيه. «المصحح». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 108 إلى كفر فوعون لقوله تعالى: «عَلا فِي الْأَرْضِ» و الفساد إلى بغى قارون لقوله: «وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِي الْأَرْضِ».ففي كلام الامام عليه السّلام يحتمل كون الأوّل إشارة إلى الأوّلين و الثّاني إلى الثّالث أو الجميع اليهم جميعا، و على ما استظهرناه فالأظهر كون الأوّل إشارة إلى طلحة و زبير و أتباعهما و معاوية و أصحابه و الثّاني إلى أصحاب النّهروان، و يحتمل الاشارة فيهما إلى جميعهم هذا.و بقي هنا شي ء و هو أنّه سبحانه لم يعلق الموعد في الآية الشريفة بترك العلوّ و الفساد لكن بترك إرادتهما و ميل القلوب إليهما كما علق الوعيد بالرّكون في قوله: «وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ».فيدلّ على قبح إرادة السّوء و كونها معصية و يستفاد ذلك أيضا من قوله سبحانه: «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» و قوله: «إِنْ تُبْدُوا ما فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ».و هو المستفاد من الأخبار المستفيضة مثل قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّما يحشر النّاس على نيّاتهم، و قوله صلّى اللّه عليه و آله: و سلّم: نية الكافر شرّ من عمله، و ما ورد من تعليل خلود أهل النّار فيها و أهل الجنّة في الجنّة بعزم كلّ منهما على الثّبات على ما كانوا عليه من المعصية و الطاعة لو كانوا مخلدين في الدّنيا إلى غير هذه ممّا رواها المحدّث الشيخ الحرّ في أوائل الوسائل، و إلى ذلك ذهب جمع من الأصحاب منهم العلامة و ابن إدريس و صاحب المدارك و شيخنا البهائي و المحقّق الطوسي في التّجريد، إلّا أنّ المستفاد من الأخبار الاخر هو العفو عن نيّة السّوء و أنّها لا تكتب و هي كثيرة أيضا رواها في الوسائل، و هو مذهب شيخنا الشّهيد في القواعد، قال في محكي كلامه: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 109 لا يؤثر نيّة المعصية عقابا و لا ذماما لم يتلبس بها و هو ممّا ثبت في الأخبار العفو عنه انتهى.و قد جمع شيخنا العلامة الأنصاري طاب رمسه بينهما، بحمل الأدلة الاول على من اشتغل بعد القصد ببعض المقدمات، و الثّانية على من اكتفى بمجرّد القصد أو حمل الأوّل على من بقي على قصده حتّى عجز عن الفعل لا باختياره، و حمل الآخر على من ارتدع عن قصده بنفسه.و ربّما يجمع بينها بحمل أخبار العفو على نيّة المسلم و أخبار العقوبة على نيّة الكافر، أو حمل النّفى على عقوبة الآخرة و الاثبات على عقوبة الدّنيا، أو حمل النّفى على فعليّة العقاب و الاثبات على الاستحقاق، أو حمل النّفى على عقوبة السّيئة التي همّ بها فلا يكون عقوبة القصد كعقوبة العمل و حمل أخبار العقوبة على ثبوتها في الجملة، إلى غير هذه من المحامل ممّا لا يخفى على الفطن العارف، و اللّه العالم بحقايق أحكامهالترجمة:پس تعجب نياورد مرا تعجب آورنده مگر حالت پياپى آمدن مردم بسوى من بجهت عقد بيعت مثل يال كفتار در حالتى كه تزاحم مى كردند بر من از هر طرف حتى اين كه بتحقيق پايمال گردانيده شدند حسن و حسين عليهما السّلام و شكافته شد دو طرف پيراهن من يا عباى من از كثرت ازدحام در حالتى كه مجتمع بودند گردا گرد من مثل گله گوسفند، پس زمانى كه برخاستم بامر خلافت شكستند طايفه عهد بيعت مرا، و خارج شدند طايفه ديگر از جاده شريعت مثل خروج تير از كمان، و فاسق شدند طايفه سيم گويا نشنيده اند آنها خداوند تعالى را كه مى فرمايد در قرآن مجيد خود، كه اين دار آخرت است مى گردانيم آن را بجهت كسانى كه اراده نمى كنند بلندى را در زمين و نه فساد و فتنه را و عاقبت بخير متقين و پرهيزكاران راست، بلى بخدا قسم كه بيقين شنيده ايد اين آيه را و حفظ كرده اند آنرا و لكن زينت داده شده است دنيا در نظر آن ها و تعجب آورده است زينت و زر دنياى فانى ايشان را. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 110 *****الفصل السادس:أما و الّذي فلق الحبّة و برأ النّسمة لو لا حضور الحاضر، و قيام الحجة بوجود النّاصر، و ما أخذ اللّه على العلماء أن لا يقارّوا على كظّة ظالم، و لا سغب مظلوم، لألقيت حبلها على غاربها، و لسقيت آخرها بكأس أوّلها، و لألفيتم دنياكم هذه أزهد عندي من عفطة عنز. (2918- 2869)اللغة: (الفلق) الشق قال تعالى: فالق الحبّ و النّوى (و برء) أى خلق قيل: و قلّما يستعمل في غير الانسان و (النسمة) محرّكة الانسان أو النفس و الرّوح، و قد يستعمل فيما عدا الانسان و (قارّه) مقارّة قرّ معه و قيل إقرار كلّ واحد صاحبه على الأمر و تراضيهما به و (الكظة) ما يعتري الانسان من الامتلاء من الطعام و (السغب) بالتّحريك الجوع و (الغارب) أعلى كتف النّاقة و (الزّهد) خلاف الرّغبة و الزّهيد القليل و (العفطة) قال ابن الأثير: الضّرطة، و قال الشّارح المعتزلي: عفطة عنز ما تنثره من أنفها و أكثر ما يستعمل ذلك في النعجة، فأما العنز فالمستعمل الأشهر فيها النفطة بالنون و يقولون: ما له عافط و لا نافط أى نعجة و لا عنز، ثم قال: فان قيل أ يجوز أن يقال العفطة هنا الحبقة «1» فان ذلك يقال في العنز خاصّة عفطت  «2» تعفط.قيل ذلك جايز إلّا أن الأحسن و الأليق بكلام أمير المؤمنين عليه السّلام التّفسير الأوّل، فانّ جلالته و سودده يقتضي أن يكون ذلك أراد لا الثاني فان صحّ أنّه لا يقال في العطسة عفطة إلّا للنعجة، قلنا إنّه عليه السّلام استعمله في العنز مجازا.______________________________ (1) الحبقة الضرطة ق. (2) اى ضرطت ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 111 الاعراب:كلمة ما في قوله: و ما أخذ اللّه مصدريّة و الجملة في تأويل المصدر معطوفة على الحضور أو موصولة و العائد محذوف و على الأوّل فجملة أن لا يقارّوا في محل النّصب مفعولا لاخذ، و على الثّاني بيان لما أخذه اللّه بتقدير حرف جرّ أو نفس أن تفسيريّة على حدّ قوله تعالى: «وَ نُودُوا أَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ» و قوله: «وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ» على ما ذهب اليه بعضهم، و يحتمل أن يكون بدلا أو عطف بيان.المعنى:لما ذكر عليه السّلام حاله مع القوم و حالهم معه من غصب الأوّل للخلافة و إدلائه بها بعده إلى الثاني و جعله لها بعده شورى و إقرانه له عليه السّلام إلى النّظاير المذكورين و انتهائها إلى ثالث القوم و نبّه على خلاف النّاكثين و القاسطين و المارقين له عليه السّلام بعد قبوله الخلافة و نهوضها، أردف ذلك كله ببيان العذر الحامل له على قبول هذا الأمر بعد عدوله عنه إلى هذه الغاية و قدم على ذلك شاهد صدق على دعواه بتصدير كلامه بالقسم العظيم فقال: (أمّا و الذي فلق الحبّة) أى شقّها و أخرج النّبات منها بقدرته الكاملة (و برء النّسمة) أى خلق الانسان و أنشأه بحكمته التّامة الجامعة (لو لا حضور الحاضر) للبيعة من الأنصار و المهاجر أو حضور الوقت الذي وقّته رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لقيامه بالنّواهي و الأوامر (و قيام الحجّة) عليه عليه السّلام (بوجود النّاصر) و المعين (و) لو لا (ما أخذ) ه (اللّه على العلماء) أى الأئمة عليهم السّلام أو الأعم من (أن لا يقارّوا) و لا يتراضوا و لا يسكنوا كناية (على كظة ظالم) و بطنته (و لا سغب مظلوم) وجوعه و تعبه، و الكظة كناية عن قوّة ظلم الظالم و السغب كناية عن شدّة مظلوميّة المظلوم و المقصود أنّه لو لا أخذ اللّه على أئمة العدل و عهده عليهم عدم جواز سكوتهم على المنكرات عند التمكن و القدرة استعاره تخييلية- استعاره ترشيحية (لألقيت حبلها) أى زمام الخلافة (على غاربها) شبّه الخلافة بالنّاقة التي يتركها راعيها لترعى حيث تشاء و لا يبالي من يأخذها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 112 و ما يصيبها، و ذكر المغارب و هو ما بين السّنام و العنق تخييل و القاء الحبل ترشيح (و لسقيت آخرها بكاس أولها) أى تركتها آخرا كما تركتها أوّلا و خليت النّاس يشربون من كأس الحيرة و الجهالة بعد عثمان و يعمهون في سكرتهم كما شربوا في زمن الثلاثة (و لألفيتم دنياكم هذه) التي رغبتم فيها و تمكن حبها في قلوبكم (أزهد عندي) و أهون (من عفطة عنز) أى ضرطتها أو عطستها.الترجمة:آگاه باش اى طالب منهج قويم و سالك صراط مستقيم، قسم بآن خداوندى كه دانه را شكافت بقدرت كامله و انسان را خلق فرمود بحكمت بالغه، اگر نمى بود حضور حاضرين از براى بيعت و قائم شدن حجت بر من بجهت وجود يارى كنندگان و آن چيزى كه اخذ فرمود آن را خداوند بر علماء كه قرار ندهند با يكديگر و راضى نشوند بر امتلاء ستمكار و نه بر گرسنگى ستم رسيده، هر آينه مى انداختم افسار خلافت را بر كوهان آن و هر آينه سيراب مى كردم آخر خلافت را با جام اول آن، و هر آينه مى يافتيد دنياى خودتان را كه بآن مى نازيد و دين خود را كه در طلب آن مى بازيد، بى مقدارتر در نزد من از جيفه بز يا از عطسه آن. *****الفصل السابع:قالوا: و قام إليه رجل من أهل السّواد عند بلوغه إلي هذا الموضع من خطبته فناوله كتابا فأقبل ينظر فيه، فلمّا فرغ من قراءته قال له ابن عبّاس رحمه اللّه: يا أمير المؤمنين لو اطّردت مقالتك من حيث أفضيت، فقال: هيهات يابن عبّاس تلك شقشقة هدرت ثمّ قرّت، قال ابن عبّاس: فو اللّه ما أسفت على كلام قطّ كأسفي على هذا الكلام ألّا يكون أمير المؤمنين عليه السّلام بلغ منه حيث أراد. (2995- 2919) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 113 اللغة: (أهل السّواد) ساكنو القرى و تسمّى القرى سوادا لخضرتها بالزّرع و النّبات و الاشجار و العرب تسمى الاخضر أسود و (ناوله) أعطاه و (الاطراد) هو الجرى يقال: اطرد الأمر أى تبع بعضه بعضا و جرى بعضه أثر بعض، و نهران يطردان أى يجريان و (الافضاء) الانتهاء قال الشّارح المعتزلي: تشبيه [ (الافضاء)] أصله خروج إلى الفضاء فكأنّه شبهه حيث سكت عليه السّلام عما كان يقول بمن خرج من خباء أو جدار إلى فضاء من الأرض، و ذلك لأنّ النفس و القوى و الهمة عند ارتجال الخطب و الاشعار تجتمع إلى القلب، فاذا قطع الانسان و فرغ تفرقت و خرجت عن حجر الاجتماع و استراحت و (الشقشقة) بالكسر شي ء كالرّية يخرجه البعير من فيه إذا هاج، و يقال للخطيب ذو شقشقة تشبيها له بالفحل و (هدير) الجمل ترديده الصّوت في حنجرته.الاعراب:كلمة لو لا إما للتمنّي أو الجواب محذوف أى لكان حسنا، و المقالة إما مرفوعة على الفاعليّة لو كان اطردت بصيغة المؤنث الغايب من باب الافتعال، أو منصوبة على المفعولية لو كان بصيغة الخطاب من باب الافعال أو الافتعال أيضا.المعنى: (قالوا و قام إليه رجل من أهل السواد) قيل: إنه كان من أهل سواد العراق (عند بلوغه عليه السّلام إلى هذا الموضع من خطبته فناوله كتابا) و أعطاه (فأقبل) إليه و كان (ينظر فيه فلما فرغ) عليه السّلام (من قراءته) و أجاب الرّجل بما أراد حسبما نشير إليه (قال له ابن عباس رحمه اللّه: يا أمير المؤمنين لو اطّردت) أي جرت (مقالتك من حيث أفضيت) و انتهيت لكان حسنا استعارة (فقال عليه السّلام: هيهات يابن عبّاس تلك شقشقة هدرت ثمّ قرّت) و سكنت.شبّه عليه السّلام نفسه بالفحل الهادر فاستعار لخطبته لفظ الشّقشقة التي من خواص الفحل قيل: في الكلام إشعار بقلّة الاعتناء بمثل هذا الكلام إمّا لعدم التأثير في السّامعين كما ينبغي، أو لقلّة الاهتمام بأمر الخلافة من حيث إنّها سلطنة، أو للاشعار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 114 بانقضاء مدّته، فانّها كانت في قرب شهادته، أو لنوع من التّقية أو لغيرها (قال ابن عبّاس: فو اللّه ما أسفت على كلام قط كاسفي) و حزني (على هذا الكلام ألّا يكون أمير المؤمنين عليه السّلام بلغ منه حيث أراد) قال الشّارح المعتزلي: حدّثني شيخي أبو الخير مصدّق بن شبيب الواسطي، قال قرأت على الشّيخ أبي محمّد عبد اللّه بن أحمد المعروف بابن الخشاب هذه الخطبة، فلمّا انتهيت إلى هذا الموضع قال لي: لو سمعت ابن عبّاس يقول هذا لقلت له:و هل بقي في نفس ابن عمّك أمر لم يبلغه فهذه الخطبة لتتأسّف أن لا يكون بلغ من كلامه ما أراد؟ و اللّه ما رجع عن الأوّلين و لا عن الآخرين و لا بقي في نفسه أحد لم يذكره إلّا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و بقى الكلام في الكتاب الذي ناوله الرّجل فأقول روى الشّارح البحراني و المحدّث الجزايرى و غيره عن أبي الحسن الكندري (ره) أنّه قال: وجدت في الكتب القديمة أنّ الكتاب الذي دفعه الرّجل إلى أمير المؤمنين عليه السّلام كان فيه عدّة مسائل إحداها ما الحيوان الذي خرج من بطن حيوان آخر و ليس بينهما نسب؟فأجاب عليه السّلام بأنه يونس عليه السّلام خرج من بطن حوت.الثانية ما الشي ء الذي قليله مباح و كثيره حرام؟ فقال عليه السّلام: هو نهر طالوت لقوله تعالى: إلّا من اغترف غرفة بيده.الثالثة ما العبادة التي إن فعلها أحد استحقّ العقوبة و إن لم يفعلها أيضا استحقّ العقوبة؟ فأجاب عليه السّلام بأنّها صلاة السكارى.الرابعة ما الطائر الذي لا فرخ له و لا فرع و لا أصل؟ فقال عليه السّلام: هو طاير عيسى عليه السّلام في قوله: «وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي».الخامسة رجل عليه من الدّين ألف درهم و له في كيسه ألف درهم فضمنه ضامن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 115 بألف درهم فحال عليه الحول فالزّكاة على أيّ المالين تجب؟ فقال عليه السّلام: إن ضمن الضّامن باجازة من عليه الدّين فلا يكون عليه، و إن ضمنه من غير إذنه فالزّكاة مفروضة في ماله.السّادسة حجّ جماعة و نزلوا في دار من دور مكّة و تركوا فيها ثيابهم و اغلق واحد منهم باب الدّار و فيها حمام فمتن من العطش قبل عودهم إلى الدّار فالجزاء على أيّهم يجبّ؟ فقال عليه السّلام: على الذي أغلق الباب و لم يخرجهنّ و لم يضع لهنّ ماء السّابعة شهد شهداء أربعة على محصن بالزّنا فأمرهم الامام برجمه فرجمه واحد منهم دون الثلاثة الباقين و وافقهم قوم أجانب في الرّجم فرجع من رجمه عن شهادته و المرجوم لم يمت ثمّ مات فرجع الآخرون عن شهادتهم عليه بعد موته فعلى من يجب ديته؟ فقال عليه السّلام: يجب على من رجمه من الشّهود و من وافقه.الثّامنة شهد شاهدان من اليهود على يهودي أنّه أسلم فهل يقبل شهادتهما؟فقال عليه السّلام: لا تقبل شهادتهما لأنّهما يجوّز ان تغيير كلام اللّه و شهادة الزّور.التّاسعة شهد شاهدان من النّصارى على نصارى أو مجوسي أو يهودي أنّه أسلم؟فقال عليه السّلام: تقبل شهادتهما لقول اللّه سبحانه: «وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى » الآية و من لا يستكبر عن عبادة اللّه لا يشهد شهادة الزّور.العاشرة قطع إنسان يد آخر فحضر أربعة شهود عند الامام و شهدوا على من قطع يده و أنّه زنى و أنّه محصن فأراد الامام أن يرجمه فمات قبل الرّجم بقطع يده على القاطع دية القطع أو دية النّفس؟ فقال عليه السّلام: على من قطع يده دية القطع حسب و لو شهدوا أنّه سرق نصابا لم يجب دية يده على قاطعها، و اللّه أعلم بالصواب و إليه المرجع و المآب.الترجمة:راويان گويند برخاست بسوى آن حضرت مردي از اهل سواد كوفه نزد رسيدن او باين موضع از خطبه خود پس داد او را نوشته پس روى آورد و نظر مى فرمود بسوى آن، پس چون فارغ شد از خواندن آن كتاب عرض كرد خدمت آن حضرت عبد اللّه بن عبّاس رحمه اللّه اى امير مؤمنان و مقتداى عالميان اگر جارى مى فرمودي كلام بلاغت نظام خود را از آنجا كه باقى مانده بود هر آينه خوب بود، پس آن حضرت فرمود چه دور است آن حالت نسبت باين حالت اى ابن عباس اين مانند شقشقه شتر بود كه نزد هيجان نفس و اشتغال آن با صورت و غرّيدن از دهن بيرون آمد بعد از آن قرار گرفت و ساكن شد، گفت عبد اللّه بن عباس بخدا قسم كه تأسف نخوردم بر هيچ كلامى هرگز در مدت عمر خود چون تأسف خوردن خود بر اين كلام كه نشد أمير المؤمنين عليه السّلام برسد از آن كلام بجائى كه اراده كرده بود. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 98 چند نكته ديگر: منظور از «ناكثين» در اين خطبه افرادى هستند كه در جنگ جمل شركت كردند و منظور از «قاسطين» آنانى هستند كه در جنگ صفين شركت كرده اند و پيامبر (ص) آنان را «قاسطين» نام نهاده اند و مقصود از «مارقين» كسانى هستند كه در جنگ نهروان شركت كردند. اينكه ما گفتيم پيامبر (ص) آنان را قاسطين نام نهاده اند اين گفتار پيامبر (ص) است كه به على (ع) گفته است: «به زودى پس از من با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگ خواهى كرد» و اين خبر از دلايل و معجزات نبوت پيامبر (ص) است، زيرا به طور صريح، اخبار دادن به غيبت است و هيچگونه دروغ و خطايى در آن راه ندارد و نمى توان آنرا مانند برخى از اخبار مجمل دانست و پيشگويى و سخن پيامبر (ص) كاملا و به راستى واقع شده است. در مورد خوارج هم تعبير مارقين شده و فرموده است: «آنان از دين خارج مى شوند همانگونه كه تير از كمان». ناكثين هم از اين روى كه بيعت خود را شكستند به اين نام معروف شدند و امير المومنين على (ع) هنگامى كه آنان بيعت مى كردند اين آيه را تلاوت مى كرد: «و هر كس نقض بيعت كند همانا بر خود ستم كرده است». اما شركت كنندگان در جنگ صفين كه در نظر و به عقيده اصحاب ما كه خدايشان رحمت كناد همگى جاودانه در آتشند زيرا فاسق و تبهكارند و اين گفتار خداوند كه فرموده است: اما ستمكاران ما هيمه آتش جهنم گرديدند». در مورد سخن ابن عباس كه مى گفته است: «از اينكه سخن امير المومنين على عليه السلام ناتمام مانده است تأسف مى خورم...»، شيخ و استادم ابو الخير مصدق بن شبيب واسطى در سال ششصد و سه هجرى براى من نقل كرد كه اين خطبه را نزد ابو محمد عبد الله بن احمد معروف به ابن خشاب خواندم و چون به اين سخن ابن عباس رسيدم، ابن خشاب گفت: اگر من مى بودم و مى شنيدم ابن عباس چنين مى گويد، به او مى گفتم: آيا در دل پسر عمويت چيزى هم باقى مانده كه نگفته باشد كه چنين تأسف مى خورى و به خدا سوگند او كه از كسى فروگذارى نكرده و هر چه در دل داشته گفته است و فقط حرمت پيامبر (ص) را در اين خطبه نگه داشته است. مصدق مى گويد: ابن خشاب مردى شوخ طبع بود به او گفتم: يعنى مى گويى اين خطبه مجعول و ساختگى است؟ گفت: به خدا قسم هرگز و من به يقين و وضوح مى دانم كه اين گفتار على (ع) است، همانگونه كه مى دانم تو مصدق پسر شبيبى. گفتم: بسيارى از مردم مى گويند اين خطبه از كلام خود سيد رضى است كه خدايش رحمت كناد. گفت: اين سخن و اين اسلوب و سبك چطور ممكن است از سيد رضى و غير او باشد ما به رسائل سيد رضى آشناييم، طريقه و هنر او را هم در نثر مى شناسيم و با همه ارزشى كه دارد در قبال اين كلام ارزشى ندارد، نه سركه است و نه شراب. ابن خشاب سپس گفت: به خدا سوگند من اين خطبه را در كتابهايى ديده ام كه دويست سال پيش از تولد سيد رضى تأليف شده است و آنرا با خطهايى كه نويسندگانش را مى شناسم و همگان از علما و اهل ادب هستند ديده ام و آنان پيش از آنكه نقيب ابو احمد پدر سيد رضى متولد شود مى زيسته اند. من [ابن ابى الحديد] مى گويم: بسيارى از اين خطبه را در كتابهاى شيخ خود ابو القاسم بلخى كه پيشواى معتزله بغداد است و به روزگار مقتدر عباسى يعنى مدتها پيش از آنكه سيد رضى متولد شود ديده ام. همچنين مقدار بسيارى از اين خطبه را در كتاب ابو جعفر بن قبة كه يكى از متكلمان بزرگ اماميه است ديده ام. اين كتاب او معروف به كتاب الانصاف است. اين ابو جعفر بن قبة از شاگردان شيخ ابو القاسم بلخى است و در همان عصر و پيش از آنكه سيد رضى متولد شود درگذشته است. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom