جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : شکایت از سستی کوفیان [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) و قد تواترت عليه الأخبار باستيلاء أصحاب معاوية على البلاد و قدم عليه عاملاه على اليمن و هما عبيد الله بن عباس و سعيد بن نمران لما غلب عليهما بُسر بن أبي أرطاة.
فقام (علیه السلام) على المنبر ضجرا بتثاقل أصحابه عن الجهاد و مخالفتهم له في الرأي فقال:
مَا هِيَ إِلَّا الْكُوفَةُ أَقْبِضُهَا وَ أَبْسُطُهَا، إِنْ لَمْ [يَكُنْ] تَكُونِي إِلَّا أَنْتِ تَهُبُّ أَعَاصِيرُكِ فَقَبَّحَكِ اللَّهُ.
وَ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الشَّاعِرِ:
لَعَمْرُ أَبِيكَ الْخَيْرِ يَا عَمْرُو إِنَّنِي          عَلَى وَضَرٍ مِنْ ذَا الْإِنَاءِ قَلِيلِ

تَوَاتَرَ عَلَيْهِ الأخْبَار : به آن حضرت پى در پى اخبار رسيد. 
اقْبِضُهَا وَ ابْسُطُها : در آن تصرف (قبض و بسط) ميكنم. 
الَاعَاصِير : جمع «اعْصَار»، گرد بادها. 
الْوَضَر : ته مانده چربى كه در ظرف باقى مى ماند. 
تواتَرَ : پى در پى رسيد 
استيلاء : غلبه نمودن 
ضَجر : ناراحتى و نارضايتى قلبى 
تَثاقُل : سنگينى و بى اعتنائى نشان دادن 
تَهُبّ : مى وزد 
أعاصير : جمع اعصار : گردباد 
وَضَر : چربى كه در ته و اطراف ظرف باقى مى ماند 
(اين خطبه را در سال ۴۰ هجرى زمانى ايراد فرمود كه گزارش هاى پياپى از شكست ياران امام عليه السّلام به كوفه مى رسيد و عبيد اللّه بن عباس و سعيد بن نمران، فرمانداران امام در يمن از بسر بن ابى ارطاة، شكست خورده به كوفه برگشتند. امام براى سرزنش ياران جهت كندى و ركود در جهاد، و مخالفت از دستورهاى رهبرى، خطبه را ايراد فرمود كه آخرين سخنرانى امام است):
۱. علل شكست ملّت ها (علل شكست كوفيان، و پيروزى شاميان): 
اكنون جز شهر كوفه در دست من باقى نمانده است، كه آن را بگشايم يا ببندم اى كوفه اگر فقط تو براى من باشى، آنهم برابر اين همه مصيبت ها و طوفان ها چهره ات زشت باد. آنگاه به گفته شاعر مثال آورد: (به جان پدرت سوگند اى عمرو(۱)، كه سهم اندكى از ظرف و پيمانه داشتم). 
_______________________________________(۱). شخص مورد نظر شاعر ابو جندب هذلى است.  
از خطبه هاى آن حضرت عليه السَّلام است، چون اخبار پى در پى به آن جناب مى رسيد كه اصحاب و لشگر معاويه بر شهرها دست يافته اند و عبيد اللّه بن عبّاس و سعيد ابن نمران كه از جانب آن حضرت بر شهر يمن والى و حاكم بودند پس از غلبه بسر ابن ابى ارطاة بر ايشان در كوفه نزد آن بزرگوار آمدند (و سبب بيرون آمدن آنها از يمن آن بود كه در صنعاء يكى از شهرهاى يمن، گروهى از دوستان عثمان بودند كه براى مصلحتى با حضرت امير بيعت كردند تا وقتى كه مردم عراق با آن حضرت مخالفت نمودند و در مصر محمّد ابن ابى بكر را كشتند، و ظلم و تعدّى اهل شام بسيار شد، ايشان هم فرصت بدست آورده بنام خونخواهى عثمان با عبيد اللّه ابن عبّاس و سعيد ابن نمران مخالفت كردند، چون اين خبر به آن حضرت رسيد نامه اى بايشان نوشت و آنان را تهديد نمود، آنها در جواب نوشتند كه بايستى عبيد اللّه و سعيد را از اين شهر عزل كنى تا ما ترا اطاعت كنيم، و بعد نامه آن حضرت را براى معاويه فرستاده او را از اين قضيّه خبر دادند، معاويه بسر ابن ابى ارطاة را كه مردى فتنه جو و خونريز بود بسوى ايشان فرستاد، و او وقتى وارد صنعاء شد كه عبيد اللّه و سعيد، عبد اللّه ثقفى را جانشين خود قرار داده از آنجا گريخته بسمت كوفه مى آمدند، بسر، عبد اللّه ثقفى را بقتل رسانيد، چون اين دو نفر در كوفه خدمت حضرت رسيدند آن جناب ايشان را ملامت و سرزنش نمود كه چرا با بسر ابن ابى ارطاة نجنگيدند، آنها عذر آوردند باينكه ما توانائى جنگيدن با او را نداشتيم). حضرت در حالتى كه از تنبلى اصحاب خود از جهاد و مخالفت كردن ايشان با رأى و تدبيرش دلتنگ و آزرده گرديده بود برخاسته بمنبر رفت و فرمود:
(1) نيست در تصرّف من مگر كوفه كه اختيار و قبض و بسط آن در دست من است، اى كوفه اگر نباشد مرا جز تو و گرد بادهاى توهم بوزد (فتنه و فساد و نفاق و دوروئى اهل تو انگيخته شود) پس خدا زشت گرداند ترا (خراب و ويران كند كه هيچكس بتو متوجّه نگردد) و بر سبيل مثال شعر شاعر را خواند:
(لعمر أبيك الخير يا عمرو إنّنى            على وضر مّن ذا الإناء قليل)
يعنى اى عمرو سوگند بجان پدر خوب تو كه من رسيده ام به چركى و چربى كمى از اين ظرف طعامى كه باقى مانده است (كنايه از اينكه بهره من از مملكت باين پستى و كمى شده است).
پياپى به امير المؤمنين خبر مى رسيد، كه اصحاب معاويه بر بلاد مستولى شده اند. عبيد الله بن عباس و سعيد بن نمران كه كارگزاران او در يمن بودند، نيز بيامدند. بسر بن ابى ارطاة بر آنان چيره شده بود. على (ع) در حالى كه از درنگ اصحاب خود در امر جهاد، و مخالفت ورزيدنشان با رأى و نظر خود ملول شده بود، بر منبر شد و چنين فرمود:
براى من جز كوفه قلمروى باقى نمانده است. تنها بست و گشاد كارهاى كوفه است كه با من است. اى كوفه اگر جز تو جاى ديگرى براى من نمانده، و تو نيز دستخوش گردبادهاى توفنده اى، خدا چهره ات را زشت گرداناد. 
لعمر ابيك الخير يا عمرو انّنى       على و ضر من ذا لاناء قليل 
«اى عمرو سوگند به جان پدر نيكويت كه براى من در اين كاسه جز ته مانده اى از چربى نمانده است.» 
براى حکومت من، جز کوفه که آن را جمع مى کنم و يا مى گشايم، باقى نمانده. اى کوفه! اگر تنها تو (سرمايه من در برابر دشمن) باشى، آن هم با اين همه طوفان ها که دارى، چهره ات زشت باد (و اى کاش تو هم نبودى)! سپس امام (عليه السلام) به گفته شاعر تمثّل جست که مى گويد: به جان پدر نيکوکارت ـ اى عمرو! ـ سوگند! که من، تنها، سهم اندکى از آن پيمانه دارم. (اين کلام، اشاره به اين دارد که بر اثر نافرمانى و عصيان مردم کوفه و عراق، توان من در حکومت و مبارزه با دشمن، کاهش يافته است.)
[پياپى بدان حضرت خبر رسيد كه سپاهيان معاويه بر شهرها دست افكنده اند، دو كارگزار او در يمن: عبيد اللّه پسر عبّاس و سعيد پسر نمران از پيش روى بسر، پسر ابى ارطاة، گريخته، نزد او آمدند. امام (ع) از گرانى ياران خود در كار جهاد و مخالفت ورزيدنشان با امام خويش، كوفته خاطر شد و بر منبر رفت و فرمود:]
جز كوفه كه كار بست و گشاد آن با من است براى من نمانده. اى كوفه اگر جز تو كه گردبادهاى آشوبت برخاسته است نباشد خدايت زشت كناد، سپس به گفته شاعر تمثل جست: «اى عمرو به جان پدرت سوگند كه از اين آوند چركى اندك براى من است. 
از خطبه هاى آن حضرت است آن گاه كه پى در پى به حضرت خبر رسيد كه ارتش معاويه به شهرها دست اندازى كرده اند، و دو عامل او در يمن عبيد اللّه بن عباس و سعيد بن نمران پس از شكست از بسر بن ارطاة به حضورش رسيدند. امام در حالى كه از سنگينى يارانش از جهاد و مخالفتشان با رأى آن جناب آزرده خاطر بود به منبر رفت و فرمود: 
غير از كوفه كه اختيار قبض و بسطش در دست من است برايم نمانده. اى كوفه، اگر مرا جز تو نباشد در حالى كه بادهاى فتنه ات بوزد، خدايت زشت كند. 
و اينجا قول شاعر را مثال آورد: «سوگند به جان پدر خوبت اى عمرو كه از اين ظرف (حكومت) جز ته مانده اى اندك بهره اى برايم نيست».
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 77و قد تواترت عليه الأخبار باستيلاء أصحاب معاوية على البلاد، و قدم عليه عاملاه على اليمن -و هما عبيد اللّه بن عباس و سعيد بن نمران- لمّا غلب عليهما بسر بن أبى أرطاة فقام عليه السّلام على المنبر ضجرا بتثاقل أصحابه عن الجهاد، و مخالفتهم له في الرأي، ...: مرحوم سيّد رضى در آغاز اين خطبه مى گويد: اخبار متواترى از گوشه و كنار به امام عليه السّلام رسيد كه اصحاب معاويه، بر پاره اى از بلاد استيلا يافته اند و عبيد اللّه بن عباس و سعيد بن نمران، فرمانداران امام عليه السّلام در يمن، پس از غلبه بسر بن ابى ارطارة بر آنجا، نزد امام عليه السّلام بازگشتند. امام عليه السّلام براى توبيخ و سرزنش اصحابش به خاطر مسامحه در جهاد و تخلّف از دستوراتش، بر منبر ايستاد و اين سخن را ايراد فرمود. خطبه در يك نگاه:بعضى از شارحان نهج البلاغه، مانند ابن ابى الحديد، عقيده دارند كه اين خطبه را على عليه السّلام بعد از صفين و موضوع حكمين و پايان يافتن كار خوارج، ايراد فرمود و از خطبه هاى آخر عمر شريف آن حضرت است. از آن چه مرحوم سيّد رضى، در آغاز اين خطبه نوشته نيز به خوبى استفاده مى شود كه امام، اين خطبه را، زمانى ايراد فرمود كه اخبار زيادى در باره غلبه اصحاب معاويه بر بلاد اسلامى، به او رسيده است. و در همين حال، نمايندگان آن حضرت در يمن، خدمتش رسيدند و از غلبه بسر (فرمانده لشكر معاويه) بر آن منطقه حسّاس، سخن گفتند.مرحوم ابن ميثم، در باره سبب صدور اين خطبه چنين مى گويد: گروهى، در شهر صنعا، از پيروان عثمان بودند و كشته شدن او را بسيار مهم جلوه مى دادند و بيعت شان با على عليه السّلام از روى مكر و حيله بود. در آن موقع، فرماندار شهر صنعا، از سوى على عليه السّلام، عبيد اللّه بن عباس، و فرمانده نظامى آن شهر، سعيد بن نمران، بود.هنگامى كه محمد بن ابى بكر (فرماندار آن حضرت در مصر) كشته شد، حملات شاميان به مناطق تحت نفوذ آن حضرت، زياد شد. طرفداران عثمان -كه در يمن بودند- سر برآورده و مردم را به خونخواهى او دعوت كردند. عبيد اللّه بن عباس، به مخالفت آنها، برخاست و دستور داد آنها را به زندان بيندازند. آنها، از درون زندان، به يارانى كه در لشكر داشتند، نامه نوشتند تا سعيد بن نمران را عزل كنند و آشكارا به مخالفت برخيزند. آنها چنين كردند و گروه زيادى از مردم يمن، به آنان پيوستند و از پرداخت زكات خوددارى كردند. عبيد اللّه و سعيد، نامه اى به امام نوشتند و جريان را بازگو كردند. امام، نامه اى به اهل يمن و لشكر آنجا نوشت و آنها را تهديد كرد و به وظايف الهى شان، آشنا فرمود.آنها، در پاسخ گفتند كه ما مطيع تو هستيم مشروط بر اين كه اين دو نفر، عزل شوند. سپس (اين منافقان) به معاويه نامه نوشتند و جريان را براى او شرح دادند. معاويه، بسر بن ارطاة را- كه مرد سنگدل و خونخوارى بود- به سوى آنان فرستاد. او، در مسير خود به سوى مكه، داود و سليمان، فرزندان عبيد اللّه بن عباس، را كشت و در طايف نيز داماد او، عبد اللّه، را به شهادت رساند، سپس به صنعا رسيد در حالى كه عبيد اللّه و سعيد از آنجا خارج شده بودند و عبد اللّه بن عمرو ثقفى را جانشين خود كرده بودند. بسر، با لشكريان خود، به صنعا حمله كرد و صنعا -مركز يمن- را گرفت و عبد اللّه را به شهادت رسانيد.هنگامى كه عبيد اللّه بن عباس و سعيد، در كوفه بر امام وارد شدند، حضرت، آنها را به خاطر ترك موضع خود، ملامت كرد. سپس بر منبر برخاست و اين خطبه را ايراد فرمود. در مجموع، اين خطبه، زمانى ايراد شد كه غارتگران شام، حملات خود را به بخش هاى مختلف جهان اسلام، افزايش داده بودند و لشكر امام، در مبارزه با آنها، سستى به خرج مى داد و امام، از اين مسأله، سخت ناراحت بود و اين خطبه را ايراد فرمود.در آغاز اين خطبه، امام، از كمبود افراد مطيع و فرمانبردار، شكايت مى كند و در بخش ديگرى، واقعه دردناك حمله بسر به يمن و عوامل پيشرفت و پيروزى او را شرح مى دهد و در بخش آخر، شكايت به درگاه خدا مى برد و به افراد سست و منافق و عصيانگر كه در لشكرش بودند، نفرين مى فرستد. با اين نفاق و سرپيچى شما چه کارى از من ساخته است؟با توجه به آن چه در شأن ورود اين خطبه و حال و هواى حاکم بر آن گفته شد، تفسيرِ نخستين جمله هاى امام در اين خطبه، روشن است. او مى فرمايد: «بر اثر سرپيچى و نافرمانى و سستى و نفاق مردم، چيزى براى حکومت من، جز کوفه که آن را جمع مى کنم و يا مى گشايم، باقى نمانده; (ماهِىَ (1) اِلاَّ الْکُوفَةُ، أَقْبِضُها وَ أَبْسُطُها). چرا و به چه دليل، لشکريان امام در عراق و ساير مناطق، به اين و ضع دردناک کشيده شده بودند؟ اين، علل و اسبابى دارد که در نکته ها، شرح آن خواهد آمد. مسأله مهم اينجا ست که بزرگمردى مانند على، با آن همه شجاعت و با آن همه تدبير، کارش در برابر دشمنان اسلام، به خاطر نداشتن نيروى مخلص و وفادار و شجاع و مصمّم، به چنين روزى بيفتد که تمام علاقه مندان به حق و عدالت و قرآن و اسلام را در ناراحتى شديد فرو مى برد. جمله «أقبضها و أبسطها» که از قبض و بسط گرفته شده، اشاره به حاکميت و فرمانروايى است و با اين تعبير، امام نشان مى دهد که مناطق ديگر، در کفّ با کفايت آن حضرت نبود، هر چند ظاهراً جزو قلمرو حکومت او محسوب مى شد. حضرت، سپس در ادامه اين سخن مى فرمايد: «اى کوفه! اگر تنها تو (سرمايه من در برابر دشمن) باشى، آن هم با اين همه طوفان هايى که دارى، چهره ات زشت باد! (و اى کاش تو هم نبودى); «اِنْ لَمْ تَکُونِى اِلاّ أنْتِ، تَهُبُّ أَعاصِيرُکِ(2)، فَقَبّحَکِ اللهُ!» اشاره به اين که کوفه هم که قلمرو اصلى امام بود، خالى از طوفان هاى اختلاف و تمرّد و نفاق نبود، به طورى که امام نمى توانست روى مردم آنجا نيز حساب کند. و چقدر سخت مى گذرد بر کسى که کوهى از علم و حکمت و تدبير و ايمان و شجاعت است، امّا به خاطر نداشتن ياران باوفا، چنين ناله مى زند. حضرت، سپس به گفته شاعر معروف، تمثّل مى جويد که مى گفت: لَعَمْرُ أَبْيِکَ الْخَيْرِ يا عمْرُو إِنَّنى *** عَلى وَضَر ـ مِنْ ذَالإِنَاءِ ـ قَليل «به جان پدر نيکوکارت ـ اى عمرو! ـ سوگند! که من، تنها، سهم اندکى از آن پيمانه دارم». «وَضَر» خواه به معناى «چربى باقيمانده در ظرف يا دست» باشد و خواه به معناى «قطرات کمى از آب که به ديوار ظرف بعد از خالى کردن باقى مى ماند» و خواه به معناى «بوى باقيمانده در ظرف از طعام»، اشاره به اين است که کوفه و مردم آن در برابر جهان پهناور اسلام در آن روز، ذرّه ناچيزى بودند و هيچ پيشوايى، تنها با کمک امثال آنها نمى توانست کشور پهناور اسلام را حفظ و شرّ گرگانِ خونخوارِ آدم نما را از آن دفع کند.  *** نکته ها: 1 ـ کوفه شهر دوچهره اين شهر، از شهرهاى معروف تاريخ اسلام است که کانون حوادث بسيار زيادى بوده است و تاريخ اسلام، در جهاتى، با نام آن آميخته شده. در اين که چرا اين شهر، به عنوان کوفه ناميده شده، بعضى معتقدند به خاطر آن است که شکل دائره مانند دارد و عرب، به شن زار مدوّر، «کوفان» مى گويد. و بعضى مى گويند به خاطر اجتماع مردم در آنجا بود; زيرا، يکى از معانى اين واژه، اجتماع است. البته، وجه تسميه هاى ديگرى نيز براى آن ذکر شده است. گفته مى شود که: اين آبادى، در سنه هفدهِ هجرى، در عصر خليفه دوم، به صورت شهر در آمد و بعضى، تاريخ آن را، کمى بعد از آن، نوشتند. اين شهر، به عنوان بزرگ ترين شهر عراق، «قُبَّةُ الاِسلام» و محل هجرت مسلمانان شناخته مى شد و سعد بن ابى وقّاص، آن را بنا کرد. بعضى گفته اند علت بناى اين شهر، اين بود که سعد بن ابى وقّاص، بعد از فتح عراق و غلبه بر لشکر ساسانيان، در مدائن فرود آمد و چند تن را به مدينه فرستاد تا مژده اين فتوحات را به خليفه دوم برسانند. خليفه، فرستادگان سعد را رنگ پريده و بيمارگونه ديد. هنگامى که علت را جويا شد، سبب اين تغيير حال را، بدى آب و هواى شهرهاى عراق ذکر کردند. خليفه دستور داد سرزمينى را براى اقامت لشکر در نظر بگيرد که با مزاج آنان سازگار باشد. سعد، آنجا را انتخاب کرد و در آغاز، مانند بصره، خانه ها را با نى ساختند. چيزى نگذشت که آتش سوزى در گرفت و سوخت. سپس آنجا را با خشت ساختند. سعد، مسلمانان را، ميان توقّف در مدائن يا در کوفه، مخيّر کرد. گروهى، راه کوفه را پيش گرفتند و پس از مدتى سلامت خود را بازيافتند.(3) در مدح و ذم کوفه، روايات زيادى داريم و به نظر مى رسد که اين روايات، ناظر به ادوار مختلف کوفه و مردمى است که در آن سرزمين مى زيستند. در بعضى از روايات، جمله «و طور سينين»،(4) در آيه شريفه به کوفه تفسير شده است. در حديثى ديگر، از امام صادق (عليه السلام) آمده است: «اَلْکُوفةُ رَوْضَةٌ مِنْ رِيْاضِ الْجَنَّةِ; کوفه، باغى از باغهاى بهشت است». و در ذيل همين روايت آمده که قبر نوح و ابراهيم و قبور سيصد و هفتاد پيامبر و ششصد وصى و قبر سيد الأوصياء، على(عليه السلام)، در کوفه است. در حديث ديگرى نيز از امام صادق (عليه السلام) آمده است: «اِنّهُ لَيْسَ بَلَدٌ مِنَ الْبُلْدانِ وَ مِصْرٌ مِنَ اَلاَْمْصارِ، اَکْثَرَ مُحِبَّاً لَنا مِنْ أَهْلِ الْکُوْفَةِ; هيچ شهرى از شهرها، بيش از مردم کوفه، دوستدار ما اهل بيت نيستند».(5) ولى مى دانيم دوران هايى بر کوفه گذشت که دشمنان اسلام و به خصوص دشمنان اهل بيت، بر آن چيره شدند و آن شهر، عملا، مبدّل به يکى از کانون هاى ضدّ اسلام و ضدّ اهل بيت شد.  2 ـ تحليلى از روحيه مردم کوفه و امام مى دانيم يکى از مشکلات حکومت على (عليه السلام) مردم عراق و اهل کوفه بودند که حالت سرکشى و تمرّد داشتند و بارها، على (عليه السلام) در خطبه هاى نهج البلاغه، از اين امر، اظهار ناراحتى و شکايت مى کند، در حالى که يکى از عوامل مهم پيروزى معاويه در کارهايش، مردم شام و روح فرمانبردارى آنان بود. بعضى از مورّخان، اين موضوع را به صورت مثبت ارزيابى کرده و مى گويند که علت عصيان اهل عراق و اطاعت اهل شام، اين بود که اهل عراق، صاحب نظر و زيرک بودند و در عيوب اُمَرا و رؤساى خود، تفحّص مى کردند و کارهاى آنها را به نقد مى کشيدند، برخلاف اهل شام که افرادى کودن و کم هوش، و در بررسى مسائل، جامد بودند و از جريان هاى پشت پرده، پرسوجو نمى کردند.(6) ولى به گفته مرحوم مغنيه، اين سخن، يک پندار بى اساس بيش نيست. اهل عراق، چه ايرادى مى توانستند نسبت به حکومت عادلانه على (عليه السلام) بگيرند. که آن همه کارشکنى و نفاق به خرج دادند؟! (اين، چه هوش و کياستى است که افراد را وادار به اختلاف و عصيان کند و نتيجه اش ذلّت و زبونى در برابر دشمن و سلطه آنان گردد؟!) صحيح، همان است که تاريخ نويسانِ (قديم و جديد)، غالباً نوشته اند. از جمله به گفته طه حسين، در کتاب «عَلىٌّ وَ بَنُوه» دستگاه معاويه، با مکر و حيله کار مى کرد و دين و فکر مردم را با پول مى خريد (و براى حفظ موقعيت خويش، هر کارى را روا مى دانست) در حالى که على (عليه السلام) اهل اين گونه زد و بندهاى سياسى نبود و حق و عدالت و دين را بر همه چيز ترجيح مى داد. بى جهت، چيزى به کسى نمى بخشيد و اطاعت مردم را با مال خريدارى نمى کرد. شاهد گوياى اين سخن، گفتار خود امام (عليه السلام) است که در برابر پيشنهادهاى بعضى از اطرافيان مى فرمود: «أَتَأمُرُونى أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَورِ فيمَنْ وُلِّيتُ عَلَيهِ؟! وَاللهِ لا أَطُورُ بِهِ ما سَمَرَ سَمَيرٌ وَ ما أَمَّ نَجْمٌ فِىْ السَّماءِ نَجْماً; آيا به من توصيه مى کنيد که براى پيروزى خود، از جور و ستم در حق کسانى که بر آنها حکومت مى کنم استمداد جويم (و اموال بيت المال را بناحق، به اين و آن بدهم؟) به خدا سوگند! تا جان در تن دارم و شب و روز برقرار است و ستارگان آسمان در پى هم طلوع و غروب مى کنند، هرگز دست به چنين کارى نمى زنم.»(7) حضرت به کسانى که سياست آن حضرت را با سياست معاويه مقايسه مى کردند، مى فرمايد: «وَاللهِ! ما مُعاويَةُ بِأدْهَى مِنّْى لکِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ وَ لَوْلا کِراهِيةُ الْغَدْرِ لَکُنْتُ مِنْ أَدْهَى الْنّاسِ; به خدا سوگند! معاويه، از من سياستمدارتر نيست، امّا او (براى پيشبرد اهداف شخصى خود)، نيرنگ مى زند و مرتکب انواع گناه مى شود و اگر از خدعه و نيرنگ بيزار نبودم، من، از سياستمدارترين مردم بودم.»(8) اين، همان مطلبى است که در عصر و زمان ما نيز فراوان به چشم مى خورد که بعضى از مردم، در تحليل هاى اجتماعى خود، افراد نيرنگ باز و حيله گر و بى بند و بار را که براى پيشبرد هدف هاى شخصى و حفظ موقعيّت خود، به هر وسيله اى متشبِّث مى شوند، افرادى زيرک و باهوش و لايق و سياستمدارى کاردان مى شمرند; در حالى که افراد آگاه و با ايمان و مدير و مدبّر را که سعى دارند در سايه ضوابط و اُصول و دستورهاى شرع و وجدان قدم بردارند، افرادى نالايق و فاقد مديريت مى پندارند! اين اشتباه بزرگ، بدبختانه، هنوز وجود دارد و سرچشمه مفاسد عظيم اجتماعى و سياسى است و چه خون هاى پاکى که به خاطر اين اشتباه، در طول تاريخ، بر زمين ريخته شده است! به هر حال، واقعيت، چيز ديگرى است. مردم عراق و مخصوصاً بافت جمعيّت کوفه، از گروه هاى مختلف با فرهنگ هاى متفاوت تشکيل شده بودند و سياست هاى زمان عثمان، آنان را به سوى زَرْق و برق دنيا کشيده بود و سنّت نادرست آن عصر (تقسيم بى دليل بيت المال به اين افراد) عادت زشتى براى آنها شده بود و بسيارى از سران قبايل، در انتظار گرفتن حق و حساب هاى سياسى و رشوه بودند و به همين دليل، معاويه، بسيارى از سران قبايل و شخصيت هاى عراق را، با پول هاى کلان، خريد و يکى بعد از ديگرى، به او پيوستند در حالى که مردم شام، از اين موج فاسد و خطرناک، نسبتاً دور بودند. اضافه بر اين، روحيات مردم عراق و شام متفاوت بود. شاميان، بيشتر، اهل عمل بودند در حالى که عراقى ها، بيشتر، اهل سخن. شامى ها، انضباط اجتماعى را بهتر پذيرا مى شدند، در حالى که عراقى ها، کمتر به انضباط تن مى دادند. روح وفادارى، در شاميان بيشتر بود در حالى که بى وفايى و پيمان شکنى، از ويژگى هاى مردم عراق و مخصوصاً کوفه محسوب مى شد. البتّه اين سخن، شامل مردم عراق، در عصر و زمان ما و يا حتّى عصر و زمان هاى بعد از على (عليه السلام) و امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) نمى شود و به همين دليل در روايات معصومان، ستايش هاى قابل ملاحظه اى از اهل عراق و کوفه ديده مى شود و هيچ مانعى ندارد که مردم يک مرز و بوم، در دوره اى از تاريخ خود، داراى صفات منفى، و در عصر ديگر، داراى اوصاف مثبت باشند. * * * پی نوشت: 1 ـ ضمير «هى» به حکومت يا مملکت بازمى گردد و مفهوم جمله چنين است: «ما الحکومةُ و المملکةُ التى تحتَ سيطرتى الاّ الکوفه». 2 ـ «أعاصر» جمع «أعصار» به معناى «گرد باد» است و به طوفان هاى اجتماعى نيز «أعاصر» ـ به طور کنايه گفته مى شود. در جمله بالا به معناى ناآرامى هايى است که غالباً، در طول تاريخ، بر کوفه حاکم بود. 3 ـ معجم البلدان، ماده «کوفه»; تاريخ کامل، جلد 2، صفحه 527; لغتنامه دهخدا، ماده «کوفه». 4 ـ سوره تين، آيه 2. 5 ـ سفينة البحار، ماده «کوفه». 6 ـ ابن ابى الحديد، اين سخن را، از جاحظ نقل کرده است. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 1، صفحه 343). 7 ـ نهج البلاغه، خطبه 126. 8 ـ نهج البلاغه، خطبه 200.  
شرح علامه جعفریرنجش از ياران سست: اين خطبه را پس از جنگهاي صفين و داستان حكمين فرموده است. «ما هي الا الكوفه اقبضها و ابسطها ان لم تكوني الا انت تهب اعاصيرك فقبحك الله» (براي من جز كوفه نيست كه در سلطه‌ي من قرار گرفته قبض و بسط آن را در اختيار دارم. اگر اي كوفه، براي من چيزي نباشد جز تو، در حالي كه بادهاي برهم زننده در تو مي‌وزد، خدا زشتت كناد.) چه كند رهبر جامعه‌اي كه همواره بادهاي آراء و عقايد متضاد و گوناگون در جو آن وزيدن مي‌گيرد؟ حقيقت امر اينست كه هيچ عامل بردگي روحي براي نوع بشر جز خودخواهي‌ها و مطلق‌نگريهاي او درباره‌ي خويشتن، وجود ندارد. اين عامل بردگي از بعد منفي مختصات انساني روييده مي‌شود. بعد منفي مختصات انساني عبارت است از اينكه مختصي را كه براي خود اثبات مي‌كند، فورا آن را از ديگري نفي مي‌كند. از (اينكه من مي‌انديشم)، يك نتيجه‌ي لازم و فوري بيرون مي‌آورد كه (پس تو نمي‌انديشي) ناميده مي‌شود. (من آن موضوع را مي‌خواهم)، (پس تو آن موضوع را نمي‌خواهي يا نبايد بخواهي) اين مثبتهايي كه در (من هستم) خلاصه مي‌شود (پس تو نيستي) را نتيجه مي‌دهد. اگر اين تلازم مثبت و منفي را در وضع رواني بشري دقيقا درك كنيم، علت ضرورت شمشير در بالاي سر افراد جامعه را دريافته‌ايم. حال اين نتيجه را در دست داريم كه چون هر مختصي كه براي يك انسان اثبات مي‌شود، موجب نفي همان مختص از انسان ديگر تلقي مي‌گردد، لذا براي اثبات همان مختص براي انسان ديگر احتياج به شمشير داريم. من از احساس بردگي ناراحت مي‌شوم، تو از احساس بردگي كه مورد خواست من است، ناراحت نيستي يا ناراحت مباش!!! من داراي شخصيتم و هيچ اهانتي را درباره‌ي شخصيتم نمي‌پذيرم، در آن صورت كه من مي‌خواهم شما يا داراي شخصيت نيستيد و يا از اهانت نبايد دلگير شويد!!! بلي اينست تكامل انساني كه با گذشت قرون و اعصار نصيبش گشته است: من داراي اين مختص هستم، اما دارا بودن شما اين مختص را بستگي دارد به اينكه من بخواهم!!! چشم باز و گوش باز و اين عما!          حيرتم از چشم‌بندي خدا!! اگر نوع انساني ضررها و تباهي‌هاي اين درد بنيان‌كن (من هستم) (پس تو نيستي) را نديده بود و در اين بيماري مشغول جان‌كندن بود. اميدي بر آينده‌ي اين نوع بود كه بنشينيم و بگوئيم: اميدواريم در آينده به وسيله‌ي تجربه‌هاي عيني و مشاهده‌ي ضررها و تباهي‌ها، از اين راه كه تا كنون پيش گرفته بود، برگردد. در آن موقع هيچ فرد و جامعه‌اي از (من مي‌خواهم) (پس تو نبايد بخواهي) را نتيجه نخواهد گرفت و همه‌ي من مي‌خواهم‌ها به ما مي‌خواهيم‌ها مبدل خواهد گشت. در آن دوران منظومه‌ي شمسي ما گلباران خواهد شد. تندر جانكاه توپها و تانكها و هواپيماها جاي خود را به ترانه‌هاي روح‌افزاي محبت و برادري و خواهري كه همه‌ي بشريت را در يك خانواده متشكل ساخته است، خواهد داد. در چنان روزي كه من هستم‌ها به ما هستيم‌ها و من مي‌خواهم‌ها به ما مي‌خواهيم‌ها مبدل خواهد گشت، هر كس دست از پا خطا كند و اگر چه در حال خواب بگويد: من هستم يا من مي‌خواهم، فورا با يك آمبولانس مجهز روانه‌ي تيمارستان خواهد گشت و يا او را به دوزخي خواهند فرستاد كه چنگيز و نرون و آتيلا و تيمور لنگ و هيتلر در آنجا به رياست ماكياولي سر ميز گردي نشسته و بر عليه عظماي فرشته‌صفت انسانها كه اعضاي حزب (ما هستيم) و (ما مي‌خواهيم) مي‌باشند، توطئه‌چيني مي‌نمايند. هيهات، اين بشر! چه عرض كنم؟! مسلم است كه ما مطابق اصول اسلامي نمي‌توانيم بدبين باشيم، ولي همان اصول اسلامي به ما اين حقيقت را هم تعليم داده است كه «ان الانسان لفي خسر. الا الذين آمنوا و عملو الصالحات» (طبيعت معمولي انساني قطعا در خسارت است، مگر آنانكه ايمان آورده و عمل صالح بجا مي‌آورند) اگر ما انحرافات و بدبختي‌هاي انسانهايي را مطرح مي‌كرديم كه زمامداران حرفه‌اي و پيشتازان خودمحور اداره‌ي زندگي آنان را در دست داشتند، اعتراض خوش بينان افراطي منطقي بود و مي‌توانستند پاسخ ما را به اين نحو بدهند كه تقصير زمامداران حرفه‌اي و پيشتازان خودمحور بوده است كه مردم را به انحراف كشانده در بدبختي‌ها غوطه‌ورشان ساخته‌اند. ما از علي بن ابيطالب صحبت مي‌كنيم و آن مردمي را كه در زمامداري او زندگي مي‌كردند، مورد سئوال قرار مي‌دهيم. اي مردم، آيا علي بن ابيطالب مردي خودخواه است؟ نه هرگز، زيرا گذشت او از لذايذ دنيا و فداكاريهاي او در راه سعادت انسانها روشنتر از آنست كه نيازي به گفتگو داشته باشد. آيا علي بن ابيطالب مال‌پرست و ثروت‌اندوز بود؟ نه هرگز. كفن از گريه‌ي غسال خجل          پيرهن از رخ وصال خجل (شهريار) آيا علي بن ابيطالب مقام‌پرست و جاه‌طلب بود؟ نه هرگز، زيرا با نظر به همه‌ي گفتارهاي او كه صدق محض است و با توجه به همه‌ي شئون زندگي او چه پيش از زمامداري و چه در دوران زمامداري، كمترين حرص و طمعي در مقام و رياست نداشته است. هم او است كه در راه ارزش راستگوئي و اثبات بیاعتنائي به جاه و مقام، موقعي كه عبدالرحمان بن عوف زمامداري جوامع مسلمين را با شرط عمل به كتاب الله و سنت رسول و روش دو زمامدار گذشته به او پيشنهاد مي‌كند، او با اينكه مي‌توانست با يك كلمه‌ي (آري) زمامداري جوامع مسلمين را به دست بگيرد، در شرط سوم (آري) دروغين را نمي‌گويد، (نه) راستين را به زبان مي‌آورد و با اين (نه) دست از زمامداري قلمرو پهناور جوامع مسلمين برمي‌دارد آيا علي بن ابيطالب راههاي سعادت مادي و معنوي جامعه را نمي‌دانست؟ آري، كاملا مي‌دانست، آيا دليلي بالاتر از همين كتاب كه ما آن را تفسير مي‌نمائيم مورد نياز است؟ شاهدي متقن‌تر و روشنتر از فرمان مالك اشتر؟ پس مردم آن جامعه چگونه مي‌انديشيدند و چه مي‌خواستند؟ و به چه دليل جو آن جامعه را با گردبادهاي ويرانگر آراء و عقايد و خواسته‌هاي خود تيره و تار كرده بودند؟ آيا معاويه را مي‌خواستند يا حجاج بن يوسف ثقفي را؟ بعضي از محققان و مفسران نهج‌البلاغه مانند ابوعثمان جاحظ و ابن ابي‌الحديد اين پراكندگي در انديشه‌ها و خواسته‌ها را از مختصات نژاد عراقي مي‌دانند. ابن ابي‌الحديد چنين مي‌گويد: (ابوعثمان جاحظ گفته است: علت عصيانگري اهل عراق بر زمامداران خود و اطاعت اهل شام از زمامدارانشان اينست كه اهل عراق صاحب نظر و هشيارند و اين دو صفت در آنان موجب كاوش و ماجراجوئي است. و ماجراجوئي و كاوش باعث طعن و عيبجوئي و مقايسه ميان رجال و برتري دادن بعضي از آنان به برخي ديگر، و تشخيص و جدا كردن زمامداران از يكديگر و فاش ساختن عيوب آنان مي‌باشد. اهل شام كند ذهن و مقلد و مبتلا به جمود فكري در يك راي بوده، اطلاعي از نظريات نمي‌گيرند و از مسائل پشت پرده سئوال و تحقيق نمي‌نمايند.) اهل عراق همواره معروف به كم اطاعت بودن و ايجادكننده‌ي اختلاف با روساي خود مي‌باشند. اين مطلب كه ابن ابي‌الحديد و جاحظ در توصيف اهل عراق گفته‌اند، احتياج به تامل و بررسي همه‌جانبه‌ي سرزمين عراق از قديمترين تاريخي كه در پشت سر گذاشته‌اند تا آن موقع، نيازمند مي‌باشد. ما در تمدن بين‌النهرين مخصوصا در دوران زمامداري حمورابي ششمين پادشاه بابل نظم و انظباط در جامعه عراق مي‌بينيم. البته مطالبي را كه در اينجا مطرح مي‌كنيم، توضيح‌دهنده وضع جامعه‌ي امروزي عراق نمي‌باشد. جامعه‌اي كه مردم آن داراي هشياري و انتقاد و عيجويي بوده، ولي اگر اين اوصاف موجب اختلال زندگي و ويراني و گسيختگي در حيات اجتماعي آن جامعه بوده باشد، معلوم مي‌شود كه مردم آن جامعه محرومند و يا خودخواهي آنان به قدري تند و تيز است كه قدرت نجات يافتن از محاصره‌ي خودمحوري را ندارند. موضوع هر دو احتمال از نظر بايستگي‌ها و شايستگي‌هاي انساني مطرود و محكوم است. شيوع انديشه‌هاي بي‌اساس توام با خودمحوري كه در چنان جامعه‌اي امتياز محسوب مي‌شود، از بروز انديشه‌هاي اصيل و سازنده و انسان‌محوري جلوگيري مي‌كند. اين يك اصل قاطعانه است كه هيچ احتياجي به گفتگو ندارد. آيا مي‌توان گفت: آن هوش و زيركي و كنجكاوي كه دست و پاي زمامداري مانند علي بن ابيطالب (ع) را ببندد، از اوصاف برجسته و عامل تكامل است؟! آن چه عامل تكامل است كه سقوط و بدبختي يك جامعه را فراهم ساخته و مردم خود را از زمامداري و ارشاد انسان‌محورانه‌ي علي بن ابيطالب گرفته و به چنگال معاويه‌ها و حجاج بن يوسف‌ها بسپارد؟ اينكه اهل شام را به كندي ذهن و جمود فكري متهم ساخته‌اند، بايستي مورد تحليل قرار بگيرد، و مطلب به اين سادگي‌ها نيست، زيرا اگر مردم يك جامعه به اين حقيقت توجه كند كه كنجكاويها و اعمال هشياريهاي آنان كه به جهت فقدان اصول زندگي اجتماعي، يا جهل به آنها، نتيجه‌اي جز بردگي عموم اهل جامعه ندارد؟، انتقاد و ماجراجوئي را به هشياران و خبرگان همه‌جانبه‌ي جامعه واگذار مي‌كند. وقتي كه افراد يك جامعه پس از تجربه‌هاي آموزنده، بدانند كه كنجكاوي و هشياريهاي آنان همراه با بيماري خودخواهي است كه به تزاحم و تصادم دائمي منجر گشته در نتيجه زندگي اجتماعي را مختل خواهد ساخت، بايستي به اين نتيجه برسند كه به انديشه‌ها و هشياريهاي خود حدودي قائل شده و آنها را نسبي تلقي نمايند. و با ديدن نتايج ويران‌كننده‌ي روش خودمحوري، دست از (من چنين مي‌انديشم) كه به طور جبر آنان را از ديگر افراد جامعه بر كنار مي‌كند و حس لزوم تفاهم را در درون آنان مي‌ميراند و يقين پيدا كنند كه هشياريهاي ناقص آنان بزرگترين مانع رسيدن به هشياريهاي عالي است كه فقط با تفاهم و همكاري با ديگران امكان‌پذير خواهد بود. مثل اهل عراق در دوران زمامداري اميرالمومنين كه با تكيه به هشياريها و كنجكاويهاي بي‌نتيجه‌ي خود، سد راه اميرالمومنين مي‌شدند، مثل كساني است كه هر يك از آنان يك چراغ موشي با نور بسيار ناچيز در دست گرفته و آن نور ناچيز را به جلو چشمانشان گرفته خود را از نور خورشيد بي‌نياز بدانند!!! به طور كلي شعور فردي در زندگي اجتماعي بدون شعور اجتماعي بااينكه فرد بدون اجتماع يك موجود بريده‌ايست، نه هويتي دارد و نه ارزشي. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )خبر قطعى و متواتر، به امير المؤمنين (ع) رسيده بود كه سپاهيان معاويه بر بعضى از بلاد تحت حكومت على (ع) يورش برده و آنها را به تصرف خود در آورده اند ضمن وصول چنين اخبار ناگوارى كه هر روز به حضرت مى رسيد، كارگزاران حضرت در يمن، عبيد اللّه بن عباس و سعيد بن نمران با هجوم بسر بن ابى ارطاة فرمانده قشون معاويه به يمن فرار كردند و به كوفه وارد شدند. حضرت به منظور ملامت و اظهار دلتنگى از عدم آمادگى و تحرك يارانش، براى جهاد در راه خدا و مخالفتشان در همفكرى با آن حضرت به منبر برآمد و با اندوه فراوان فرمود: «مَا هِيَ إِلَّا الْكُوفَةُ أَقْبِضُهَا وَ أَبْسُطُهَا إِنْ لَمْ تَكُونِي إِلَّا أَنْتِ تَهُبُّ أَعَاصِيرُكِ فَقَبَّحَكِ اللَّهُ»، قبل از پرداختن به شرح خطبه، شارح معظم جريان هجوم بسر بن ارطاة به يمن و ديگر جريانها را تعريف كرده كه بدين قرار بوده است: گروهى از ساكنان صفا، طرفدار عثمان بن عفان خليفه سوم بودند. آنها كشتن عثمان را امرى بزرگ شمردند و ناگوار داشتند. ولى از روى حيله و نيرنگ با امير مؤمنان على (ع) بيعت كردند. هنگامى كه عدّه اى همچون طلحه و زبير در عراق با آن حضرت مخالفت كردند، زمينه اظهار مخالفت آنان فراهم شد. بدان هنگام، والى و فرماندار امير مؤمنان (ع)، در يمن عبيد اللّه بن عباس و فرمانده سپاه سعيد بن نمران بودند.  مخالفت عراقيان با على (ع) و شهادت محمّد بن ابى بكر در مصر موجب شد تا غارتگريهاى مردم شام آغاز شود اين امور سبب شد كه طرفداران عثمان در يمن سر و صدا به راه اندازند. و به خونخواهى عثمان برخيزند.  عبيد اللّه بن عباس ادّعاى اين ماجراجويان را زشت و ناپسند دانست و آنان را از پيگيرى اين موضوع بر حذر داشت، امّا آنان بر مخالفت خود افزودند و آشكارا حكومت على (ع) را ردّ كردند. ابن عباس ناگزير مخالفان را زندانى كرد. زندانيان به همدستان سپاهى خود نامه نوشته و آنها را از وضع خود مطّلع ساختند. با بروز اختلاف در ميان سپاهيان، سعيد بن نمران، ارتشيهاى وابسته به مخالفان را، از كار بركنار كرد و اخراج آنها را علنى ساخت. در پى اين پيشامد، عدّه زيادى از شورشيان خيانتكار از دادن زكات و صدقات سر باز زدند.  عبيد اللّه بن عباس و سعيد بن نمران، جريان امر را به وسيله نامه، به استحضار حضرت على (ع) رساندند امير مؤمنان (ع)، نامه تهديد آميزى براى مردم صنعاء نوشتند و آنان را، به يادآورى و اطاعت خدا، اندرز دادند.  مردم صنعاء در پاسخ نامه حضرت، با فريب و نيرنگ نوشتند كه اگر اين دو نفر عبيد اللّه بن عباس، و سعيد بن نمران را از مسؤوليّتى كه دارند عزل كند همچنان فرمانبر آن حضرت خواهند بود. به دنبال اين نامه، نامه اى به معاويه نوشتند و جريان امر را به اطّلاع وى رساندند و به زبان بى زبانى از معاويه كمك خواستند.  معاويه بسر بن ارطاة كه مردى خشن، سختگير و خونريز بود به صنعاء گسيل داشت. بسر بن ارطاة، در مسير حركت خود، هر كس از هواخواهان على (ع) را ديد به قتل رساند از جمله: دو فرزند عبيد اللّه بن عباس به نام داود و سليمان را در مسير مكّه و عبد اللّه بن مدان داماد عبيد اللّه بن عباس را در طايف به قتل رساند و شتابان به سوى يمن حركت كرد، عبيد اللّه بن عباس و سعيد بن نمران، كه وضع را خطرناك تشخيص داده بودند. عبد اللّه بن عمر بن اراكه ثقفى را در صنعا نماينده خود گذاشته، راه كوفه را در پيش گرفتند.  بسر بن ارطاة بر صنعاء مسلّط شد، و عبد اللّه ثقفى را به شهادت رساند. هنگامى كه عبيد اللّه بن عباس و سعيد بن نمران در كوفه بر امير مؤمنان وارد شدند، مورد ملامت و سرزنش آن حضرت قرار گرفتند: كه چرا در صنعاء نمانده و با بسر بن ارطاة مقابله نكرده اند آنها عذر آوردند، كه ما توان مقابله با دشمن را نداشتيم. حضرت با اندوه فراوان به منبر تشريف بردند و فرمودند:  «ما هى الّا الكوفة... ». در عبارت حضرت «ما هى الّا الكوفه» ضمير «هى» در آغاز جمله به كار رفته است، در صورتى كه محلّ برگشت ضمير، بايد پيش از خود ضمير به كار رفته باشد، بدين سان بيان كردن سخن، به دو احتمال و به طريق زير ممكن است: احتمال اول اين كه، ضمير هر چند در كلام حضرت مرجع و محل بازگشتى ندارد، ولى دلتنگى كه پيش از اين جريان از مردم كوفه داشته اند، و بارها در حركت بخشيدن به آنان چاره انديشى كرده، و كوفه چنان در انديشه آن جناب حضور داشته، كه گويا در سخن آمده و مرجع ضمير قرار گرفته است. بنا بر اين «فعل» «اقبضها» خبر دوّم براى مبتداى محذوف است كه در محتواى كلام مفروض است، با اين بيان اصل كلام چنين است: «انا اقبضها» احتمال دوّمى كه در آوردن ضمير «هى» در آغاز سخن مى توان داد، اين است كه: «هى» ضمير شأن و داستان باشد. در اين صورت، جمله را چنين معنا مى كنيم: داستان از اين قرار است، كه جز كوفه، در دست ما باقى نمانده با در نظر گرفتن احتمال دوّم فعل «اقبضها» خبر براى كوفه است، و نه براى ضمير نهفته «انا». عبارت با توجّه به اين دو احتمال شبيه كلام حق متعال در آيه شريفه: «كَلَّا إِنَّها لَظى نَزَّاعَةً لِلشَّوى» است، كه ضمير «انّها» به مرجع ذهنى بر مى گردد، و به معناى قصد و شأن و داستان است.  از اين كلام حضرت با اين سبك خاص، استفاده مى شود، كه از بلاد تحت فرماندهى وى كه بتوان در جنگ به آنها اعتماد و با دشمن مقابله كرد، فقط كوفه باقى مانده است، و سرزمينهاى ديگر يا از تحت تصرف خارج شده، و يا حد اقل قابل اعتماد نبوده اند.  اين بيان، در زمينه تحقير و ناچيز شمردن، بهره آن حضرت، از امور دنيا، و اين كه براى آن جناب، از متصرّفات با وجودى كه حق با او بوده، به نسبت سرزمين تحت تصرف معاويه با اين كه باطل بوده اند چيزى باقى نمانده ايراد گرديده است.  فعل «اقبضها و ابسطها» به صورت كنايه و استعاره براى انواع تصرفى كه حضرت بخواهد در كوفه انجام دهد آورده شده اند. بدين معنا كه: كوفه و هر گونه تصرّفى كه بخواهم در آن انجام دهم و دگرگونى به وجود آورم، به نسبت سرزمينهايى كه دشمن اشغال كرده، و به تصرّف در آورده، حقير و ناچيز است، پس چه اميدواريى به تصرّف من در كوفه است و در رفع دشمن و مقاومت در برابر آن، به چه نتيجه اى مى رسم فرموده حضرت، بدين مثل ماند، كه شخصى با وجود داشتن مالى اندك به كار بزرگى دستور يابد، او در عدم توان انجام كار گويد: چه اميدى است كه با اين پول اندك به اين هدف بزرگ برسم.  شرح اين فرموده حضرت: «ان لم تكونى الّا انت تهبّ اعاصيرك....»،  از نظر فنّ سخنورى و اعراب كلمات بدين گونه است كه: حضرت از غايب به حاضر بازگشت مى كند، يعنى در حالى كه از موضوع غايبى سخن مى رانده است، ناگاه كوفه، مورد خطاب قرار مى گيرد. و ضمير «انت» بعد از كلمه «الّا» را براى تأكيد جمله پيش از «الّا» آورده، جمله فعليّه «تهبّ اعاصيرك» حال است براى كوفه و خبر «كان» از جمله ساقط شده است، با اين توضيح معناى سخن آن بزرگوار چنين مى شود: به تحقيق اگر جز تو اى كوفه سرزمينى ديگر در اختيار من نباشد، در حالى كه بادهاى مخالف تو، نيز وزيدن گيرد، به چه چيز مى توانم دست پيدا كنم لفظ «اعاصير» در عبارت خطبه احتمالا يكى از دو معناى زير را دارد: 1-  معناى حقيقى كلمه كه همان تندباد باشد، زيرا كوفه، معروف به وزش تندبادهاى خاك برانگيز است.  2-  استعاره از اختلاف افكار مردم كوفه، كه سرچشمه حيله و نيرنگ و خوددارى از اطاعت و فرمانبرى آن حضرت بوده اند. بنا بر اين وجه شباهت در وزيدن باد و اختلاف افكار، آزار و رنجى است كه در هر دو مورد، پديد مى آيد.  با توجّه به استعاره بودن كلام، معناى فرموده حضرت اين است: اگر جز تو اى كوفه مددكارى و سپرى براى من كه دشمن را عقب برانم نباشد و جز تو بهره اى از فرمانروايى و خلافت نداشته باشم، با وجودى كه حال تو كوفه از بدى و اختلاف آرا و افكار، براى من معلوم است. به چه چيز دست خواهم يافت پس «فقبحا لك» اى كوفه زشتى نصيب و بهره ات باد.  عبارت: «فقبحا لك» پس از بيان سبب بد بودن كوفه، بدگويى و زشت شمارى مردم كوفه است، و به دليل همين ناچيز شمارى كوفه، و يا در حقيقت مردم كوفه، به شعر شاعر مثل آورده و فرموده است:  «لعمر ابيك... به جان پدرت سوگند اى عمرو...»،  منظور كلام حضرت در مثل آوردن، بسروده شاعر، اين است، كه مثل من در داشتن اندك سرزمينى تحت فرمانروايى، مانند پس مانده غذاى ظرف است.  اين مثال بگونه استعاره به كار رفته، و لفظ «اناء» را حضرت براى دنيا و لفظ «وضر» را، براى كوفه بعاريه آورده اند، وجه مشابهت و تشبيه. حقارت و ناچيزى مورد نظر بوده است، باقى مانده غذا به نسبت غذا و كوفه به نسبت كل سرزمينى است كه دشمن بر آن تسلّط يافته است.  به روايت كسانى كه «أناء» را به فتح «أ» قرائت كرده اند، معناى فرموده حضرت چنين مى شود: مثل من، با اين مقدار اندك از سرزمين تحت حكومت و فرمانروايى، به مثل شخصى ماند كه ظرف غذاى خوش منظره اى را ببيند، با اين حال كه سودى جز نگاه از آن ظرف نداشته باشد. در اين صورت لفظ «أناء» استعاره است براى كلّ بلاد اسلامى، و لفظ «وضر» استعاره است، براى آن مقدار اندك از سرزمين، با منظره اى زيبا و حقيقتى ناچيز، كه در اختيار حضرت بوده است. اگر استعاره كلام را مطابق اين روايت بدانيم، «وضر» استعاره «دوم» خواهد بود.  در بيان علّت اين كه چرا حضرت، صرفا، كوفه را مورد خطاب قرار داده اند، با وجودى كه بصره و برخى از سرزمينهاى ديگر نيز، زير فرمانروايى و خلافتش بوده است، بايد گفت: عموم افرادى كه تا حدّى در جنگ مى توانست بدانها اعتماد كند، باز هم همان مردم كوفه بوده اند.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 348 و من خطبة له عليه السّلام و هى الخامسة و العشرون من المختار في باب الخطب و هي من أواخر خطبة خطب بها بعد فراغه من صفّين و انقضاء أمر الحكمين و الخوارج، و قد تواترت عليه الأخبار باستيلاء أصحاب معاوية على البلاد و قدم عليه عاملاه على اليمن و هما عبيد اللّه بن العبّاس و سعيد بن نمران لما غلب عليهما بسر بن أرطاة فقام عليه السّلام إلى المنبر ضجرا بتثاقل أصحابه عن الجهاد و مخالفتهم له في الرّأى فقال عليه السّلام:ما هي إلّا الكوفة أقبضها و أبسطها إن لم تكوني إلّا أنت تهبّ أعاصيرك فقبّحك اللّه ثمّ تمّثّل بقول الشّاعر:لعمر أبيك الخير يا عمرو إنّني          على و ضر من ذا الإناء قليل     اللغة:(قبض) من باب ضرب و (بسط) من باب نصر و (هبّت) الرّيح من باب نصر هاجت و (الأعاصير) جمع إعصار و هي الرّيح المستديرة على نفسها قال تعالى «فأصابها إعصار فيه نار» و استعاره (الوضر) بقيّة الاسم «الدسم ظ» في الاناء و يستعار لكلّ بقيّة من شي ء يقلّ الانتفاع بها.الاعراب:كلمة ما نافية و هى مبتدأ و إلّا الكوفة خبر، و أقبضها خبر ثان أو خبر لمبتدأ محذوف أى أنا أقبضها، و المرجع لكلمة هي هو المملكة نزل حضورها في ذهنه عليه السّلام منزلة الذّكر السّابق أى ما مملكتى إلّا الكوفة، و يحتمل أن يكون هي ضمير شأن و الكوفة مبتدأ و أقبضها خبرا عنه و نظيره في احتمال الضّمير للأمرين قوله: «كلّا إنّها لظى».و قوله: إن لم تكوني إلّا أنت كلمة أنت تأكيد للضمير المستتر و هو اسم تكون و الخبر محذوف، و جملة تهبّ أعاصيرك في موضع الحال، و تقدير الكلام إن لم تكوني إلّا أنت عدّة لي و جنّة اتّقى بها العدوّ و حظّا من الملك و الخلافة مع ما عليه حالك من المذام فقبحا لك، و يمكن أن يقدّم المستثنى منه حالا أى إن لم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 350 تكوني على حال إلّا أن تهبّ فيك الأعاصير دون أن يكون فيك من يستعان به على العدوّ فقبّحك اللّه، و الخير بالجرّ صفة لابيك، و قليل صفة لوضر،المعنى:اعلم أنّه ينبغي لنا أن نذكر نسب معاوية عليه اللعنة و الهاوية في هذا المقام أوّلا، ثمّ نشير إلى اطلاع بسر على اليمن اجمالا و ما جرى من جوره و ظلمه على شيعة أمير المؤمنين في اليمن و غيرها، ثمّ نرجع إلى شرح الخطبة فأقول:قال العلامة الحلّي قدّس سرّه في كشف الحقّ روى أبو المنذر هشام بن محمّد السّائب الكلبي في كتاب المثالب كان معاوية لعمارة بن الوليد المخزومي، و لمسافر ابن أبي عمرو، و لأبي سفيان، و لرجل آخر سمّاه، و كانت هند امّه من المعلمات و كان أحبّ الرّجال إليها السّودان، و كانت إذا ولدت اسود دفنته، و كانت حمامة إحدى جدّات معاوية لها راية في ذي المجاز.و ذكر أبو سعيد إسماعيل بن عليّ السّمعاني الحنفي من علماء العامة في مثالب بني اميّة، و الشّيخ أبو الفتوح جعفر بن محمّد الهمداني من علمائهم في كتاب البهجة المستفيد أنّ مسافر بن عمرو بن اميّة بن عبد شمس كان ذا جمال و سخاء، فعشق هندا و جامعها سفاحا و اشتهر ذلك في قريش، فلما حملت و ظهر السّفاح هرب مسافرا من أبيها إلى الحيرة، و كان فيها سلطان العرب عمرو بن هند و طلب أبوها عتبة أبا سفيان و وعده بمال جزيل و زوّجه هندا فوضعت بعد ثلاثة أشهر معاوية ثمّ و رد أبو سفيان على عمرو بن هند فسأله مسافر عن حال هند فقال: إنّي تزوّجتها فمرض و مات.و في البحار من كتاب الغارات لإبراهيم بن محمّد الثّقفي عن يوسف بن كليب المسعودي عن الحسن بن حماد الطائي عن عبد الصّمد البارقي قال: قدم عقيل على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 351 عليّ عليه السّلام و هو جالس في صحن مسجد الكوفة فقال: السّلام عليك يا أمير المؤمنين و رحمة اللّه و بركاته قال: و عليك السّلام يا أبا يزيد ثمّ التفت إلى الحسن بن عليّ فقال: قم و انزل عمّك، فذهب به و أنزله و عاد إليه فقال عليه السّلام له: اشتر له قميصا جديدا و رداء جديدا و ازارا جديدا و نعلا جديدا فغدا على عليّ عليه السّلام في الثّياب فقال: السّلام عليك يا أمير المؤمنين قال: و عليك السّلام يا أبا يزيد قال: يا أمير المؤمنين ما أراك أصبت من الدّنيا شيئا إلّا هذه و إنّي لا ترضى نفسى من خلافتك بما رضيت به لنفسك فقال: يا أبا يزيد يخرج عطائي فادفعه إليك.فارتحل عن عليّ إلى معاوية فلمّا سمع به معاوية نصب كراسيّه و أجلس جلسائه فورد عليه فأمر له بمأة ألف درهم فقبضها فقال له معاوية: أخبرني عن العسكرين فقال: مررت بعسكر عليّ بن أبي طالب فاذا ليل كليل النّبيّ و نهار كنهار النّبيّ إلّا أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ليس في القوم، و مررت بعسكرك فاستقبلني قوم من المنافقين ممّن نفر برسول اللّه ليلة العقبة.فقال: من هذا الذي عن يمينك يا معاوية؟ قال: هذا عمرو بن العاص قال:هذا الذي اختصم فيه ستّة نفر فغلب عليه جرارها فمن الآخر؟ قال: الضّحاك بن قيس الفهري قال: أما و اللّه لقد كان أبوه جيّد الاخذ لعسب  «1» التيؤس خسيس النّفس.فمن هذا الآخر؟ قال: أبو موسى الأشعري قال: هذا ابن المراقة السّراقة.فلمّا رأى معاوية أنّه قد أغضب جلسائه قال: يا أبا يزيد ما تقول فيّ؟ قال: دع عنك قال: لتقولنّ قال: أتعرف حمامة؟ قال: و من حمامة؟ قال: أخبرتك، و مضى عقيل فأرسل معاوية إلى النّسابة فقال: أخبرني من حمامة؟ قال: أعطنمي الأمان على نفسي و أهلي فأعطاه قال: حمامة جدّتك و كانت بغيّة في الجاهلية لها راية تؤتى قال الشّيخ: قال أبو بكر بن رنين هي أمّ امّ أبي سفيان و في شرح المعتزلي معاوية هو أبو عبد الرّحمان معاوية بن أبي سفيان صخر بن______________________________ (1) العسب ضراب الفحل او مائه أو نسله و الولد ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 352 حرب بن اميّة بن عبد شمس بن عبد مناف، و امّه هند بنت عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف، و هو الذي قاد قريشا في حروبها إلى النّبيّ و كانت هند تذكر في مكّة بفجور و عهر و قال الزّمخشري في كتاب ربيع الأبرار: كان معاوية يغرى إلى أربعة: إلى مسافر بن أبي عمرو، و إلى عمارة بن الوليد بن المغيرة، و إلى العبّاس عبد المطلب، و إلى الصّباح مغنّ كان لعمارة بن الوليد.قال: و قد كان أبو سفيان ذميما قصيرا و كان الصّباح عسيفا «1» لأبي سفيان شابّا و سيما، فدعته هند إلى نفسها فغشبها و قالوا إنّ عتبة بن أبي سفيان من الصّباح أيضا و قالوا انّها كرهت أن تضعه في منزلها فخرجت إلى أجياد فوضعته هناك، و في هذا المعنى يقول حسّان بن ثابت أيّام المهاجاة بين المشركين و المسلمين في حياة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قبل عام الفتح:لمن الصّبى بجانب البطحاء         في التّرب ملقى غير ذي مهد       بخلت به بيضاء انسة         من عبد شمس صلته الخدّ    قال الشّارح: ولى معاوية اثنتى و أربعين سنة منها اثنتا و عشرون سنة ولى فيها امارة الشّام منذ مات أخوه يزيد بن أبي سفيان بعد خمس سنين من خلافة عمر إلى أن قتل أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام في سنة أربعين، و منها عشرون سنة خليفة إلى أن مات في سنة ستّين.قال: و كان معاوية على اس الدّهر مبغضا لعليّ عليه السّلام شديد الانحراف عنه و كيف لا يبغضه و قد قتل أخاه يوم بدر و خاله الوليد بن عتبة و شرك اتا في جده و هو عتبة أو في عمّه و هو شيبة على اختلاف الرّواية و قتل من بني عبد شمس نفرا كثيرا من أعيانهم و أماثلهم، ثمّ جاءت الطّامّة الكبرى واقعة عثمان فنسبها كلّها إليه بشبهة إمساكه______________________________ (1) عسف فلانا استخدمه ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 353 عنه و انضواء كثير من قتلته إليه عليه السّلام فتأكدت البغضة و ثارت الأحقاد و تذكرت تلك التراث الاولى حتّى أفضى الأمر إلى ما افضى إليه.قال: و قد كان معاوية مع عظم قدر عليّ عليه السّلام في النّفوس و اعتراف العرب بشجاعته و أنّه البطل الذي لا يقام له يتهدّده و عثمان بعد حيّ بالحرب و المنابذة و يراسله من الشام رسائل خشنة ثمّ قال: و معاوية مطعون في دينه عند شيوخنا يرمى بالزندقة و قد ذكرنا في نقض السّفيانية على شيخنا أبي عثمان الجاحظ ما رواه أصحابنا في كتبهم الكلاميّة عنه من الالحاد و التّعرّض لرسول اللّه و ما تظاهر به من الجبر و الارجاء، و لو لم يكن شي ء من ذلك لكان في محاربته الامام عليه السّلام ما يكفي في فساد حاله لا سيّما على قواعد أصحابنا و كونهم بالكبيرة الواحدة يقطعون على المصير إلى النّار و الخلود فيها إن لم يكفّرها التّوبة.و أما بسر بن ارطاة و قيل ابن أبي ارطاة و كيفيّة خروجه و ظهوره على البلاد فهو أنّ قوما بصنعاء كانوا من شيعة عثمان يغطمون قتله لم يكن لهم نظام و لا رأس فبايعوا لعليّ عليه السّلام على ما في أنفسهم و عامل عليّ على صنعاء يومئذ عبيد اللّه بن العبّاس ابن عبد المطلب و عامله على الجند سعيد بن نمران.فلمّا اختلف النّاس على عليّ بالعراق و قتل محمّد بن أبي بكر بمصر و كثرت غارات أهل الشّام تكلّموا و دعوا إلى الطلب بدم عثمان فبلغ ذلك عبيد اللّه بن عبّاس فأرسل إلى اناس من وجوههم فقال ما هذا الذي بلغني عنكم؟ قالوا: انّا لم نزل ننكر قتل عثمان و نرى مجاهدة من سعى عليه فحبسهم فكتبوا إلى من في الجند من أصحابهم فثاروا بسعيد بن نمران فأخرجوه من الجند و أظهروا أمرهم و خرج إليهم من كان بصنعاء و انضمّ إليهم كلّ من كان على رايهم و لحق بهم قوم لم يكونوا على رأيهم إرادة أن يمنعوا الصّدقة.و التقى عبيد اللّه بن عبّاس و سعيد بن نمران و معهما شيعة عليّ فقال ابن عبّاس لابن نمران: و اللّه لقد اجتمع هؤلاء و إنّهم لنا لمقاربون و إن قاتلناهم لا نعلم على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 354 من تكون الدّبرة فهلمّ لنكتب إلى أمير المؤمنين نخبرهم فكتبا إليه عليه السّلام يخبر انه الخبر، فلمّا دخل كتابهما ساء عليا عليه السّلام و أغضبه فكتب إليهما كتابا يوبّخهما على سوء تدبيرهما في ترك قتال أهل اليمن، و كتب إلى اهل الجند و صنعاء كتابا يهدّدهم فيه و يذكرهم اللّه سبحانه فأجابوه بأنّا سامعون مطيعون إن عزلت عنّا هذين الرّجلين عبيد اللّه و سعيدا، قالوا: و كتبت تلك العصابة حين جاءها كتاب عليّ عليه السّلام إلى معاوية يخبرونه و كتبوا في كتابهم:معاوي الّا تشرع السير نحونا         نبايع عليّا أو يزيد اليمانيا    فلمّا قدم كتابهم إلى معاوية دعى بسر بن أبي أرطاة و كان قاسي القلب فظا سفّاكا للدّماء، لا رأفة عنده و لا رحمة فأمره أن يأخذ طريق الحجاز و المدينة و مكّة حتّى ينتهى إلى اليمن و قال له: لا تنزل على بلد أهله على طاعة عليّ إلّا بسطت عليهم لسانك حتّى يروا انّهم لا نجاة لهم و انك محيط بهم ثمّ اكفف عنهم و ادعهم إلى البيعة لي فمن أبى فاقتله و اقتل شيعة عليّ حيث كانوا.فتوجّه بسر نحو اليمن و لمّا قرب المدينة كان عامل علىّ عليها أبو أيوب الأنصاري فخرج عنها هاربا فدخل بسر المدينة فخطب النّاس و شتمهم و تهدّدهم ثمّ شتم الانصار و تهددهم حتّى خاف النّاس أن يوقع بهم و دعى النّاس إلى بيعة معاوية فبايعوه و نزل فأحرق دورا كثيرة و أقام بالمدينة أيّاما ثمّ قال لهم إنّي قد عفوت عنكم و إن لم تكونوا لذلك بأهل و قد استخلفت عليكم أبا هريرة فايّاكم و خلافه.ثمّ خرج إلى مكّة و قتل في طريقه رجالا و أخذ أموالا و بلغ أهل مكّة خبره فتنحّى عنها عامة أهلها و خافوا و هربوا فخرج ابنا عبيد اللّه بن العبّاس و هما سليمان و داود و امّهما حورية و تكنّى امّ حكيم مع أهل مكة فاضلوهما عند بئر ميمون ابن الحضرمي و هجم عليهما بسر فأخذهما و ذبحهما فقالت امّهما:ها من احسّ بابنيّ اللذين هما         كالدّرّتين تشظّى عنهما الصّدف        ها من احسّ با بنيّ اللذين هما         سمعى و قلبي فقلبي اليوم مختطف        ها من احسّ با بنيّ اللذين هما         مخّ العظام فمخّي اليوم مزدهف     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 355 نبّئت بسرا و ما صدّقت ما زعموا         من قتلهم و من الافك الذي افترقوا    الابيات و لمّا قرب بسر من مكة هرب قثم بن العبّاس و كان عامل عليّ و دخلها بسر فشتم أهل مكة و أنّبهم ثمّ خرج و استعمل عليها شيبة بن عثمان و دخل الطايف و بات بها و خرج منها فأتى نجران فقتل عبد اللّه بن عبد المدان و ابنه مالكا و كان عبد اللّه هذا صهرا لعبيد اللّه بن العبّاس، ثمّ جمعهم و قام فيهم و قال: يا أهل نجران يا معشر النّصارى و إخوان القرود أما و اللّه إن بلغنى عنكم ما أكره لأعودنّ عليكم بالتي تقطع النّسل و تهلك الحرث و تخرب الدّيار، و تهدّدهم طويلا.ثمّ سار حتّى أتى ارحب فقتل أبا كرب و كان يتشيّع و يقال: إنّه سيّد من كان بالبادية من همدان فقدّمه فقتله، و أتى صنعاء و قد خرج عنها عبيد اللّه بن العبّاس و سعيد بن نمران و قد استخلف عبيد اللّه عليها عمر بن اراكة الثّقفي فمنع بسرا من دخولها و قاتله فقتله بسر و دخل صنعاء فقتل منها قوما، و أتاه وفد مارب فقتلهم و لم ينج منهم إلّا رجل واحد.ثمّ خرج من صنعاء و أتى أهل حيان و هم شيعة لعليّ فقاتلهم و قاتلوه فهزمهم و قتلهم قتلا وزيعا ثمّ رجع إلى صنعاء و قتل بها مأئة شيخ من أبناء فارس.و روى أبي و داك قال: كنت عند عليّ عليه السّلام لما قدم عليه سعيد بن نمران الكوفة فعتب عليه السّلام عليه و على عبيد اللّه أن لا يكونا قاتلا بسرا، فقال سعيد قد و اللّه قاتلت و لكن ابن عبّاس خذلني و أبى أن يقاتل، و لقد خلوت به حين دنا منّا بسر فقلت:إنّ ابن عمّك لا يرضى منّي و منك بدون الجدّ في قتالهم قال: لا و اللّه ما لنا بهم طاقة و لا يدان فقمت في النّاس فحمدت اللّه ثمّ قلت: يا أهل اليمن من كان في طاعتنا و على بيعة أمير المؤمنين فاليّ إلىّ، فأجابني منهم عصابة فاستقدمت بهم فقاتلت قتالا ضعيفا و تفرّق النّاس عنّى و انصرفت.قال أبو مخنف فندب عليّ عليه السّلام أصحابه لبعث سرية في أثر بسر فتثاقلوا فقام عليه السّلام إلى المنبر ضجرا بتثاقل أصحابه عن الجهاد و مخالفتهم له في الرّأى فقال عليه السّلام: (ما هي إلا الكوفة أقبضها و أبسطها) أى أتصرّف فيها كما يتصرّف الانسان في ثوبه بقبضه و بسطه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 356و الكلام في معرض التحقير أي ما أصنع بتصرّفي فيها مع حقارتها، و يحتمل أن يكون المراد عدم التّمكن التّامّ من التّصرّف فيها لنفاق أهلها كمن لا يقدر على لبس ثوب بل على قبضه و بسطه، أو المراد بالبسط بثّ أهلها للقتال عند طاعتهم و بالقبض الاقتصار على ضبطهم عند المخالفة.كنايه قال الشّارح البحراني: أقبضها و أبسطها كنايتان عن وجوه التّصرّف فيها، أى إنّ الكوفة و التّصرّف فيها بوجوه التّصرّف حقير بالنّسبة إلى ساير البلاد التي عليها الخصم فما عسى أصنع بتصرّفي فيها و ما الذي أبلغ به من دفع الخصم و مقاومته و هذا كما يقول الرّجل في تحقير ما في يده من المال القليل إذا رام به أمرا كثيرا: إنّما هو هذا الدّنيا فما عسى أبلغ به من الغرض.ثمّ قال عليه السّلام على طريق صرف الخطاب  الالتفات من الغيبة إلى الخطاب (فان لم تكوني إلّا أنت) عدولا من الغيبة إلى الخطاب على حدّ قوله: إيّاك نعبد و إيّاك نستعين، يعني إن لم تكن مملكتى من الدّنيا إلّا أنت  حال كونك (تهبّ أعاصيرك) و تنبعث منك الآراء المختلفة و الفتن المضلّه و يثور الشقاق و النّفاق (فقبّحك اللّه ثمّ تمثّل) لأجل استصغاره أمرها (بقول الشّاعر: استعاره تمثيلية لعمر ابيك الخير يا عمرو انني          على و ضر من ذا الاناء قليل)    تشبيها للكوفة بالوضر الباقي في الاناء في حقارتها بالنسبة إلى ما استولى عليها خصمه من الدّنيا كحقارة الوضر بالنّسبة إلى ما يشتمل عليه الاناء من الطعام، فاستعار لفظ الاناء للدّنيا و لفظ الوضر القليل للكوفة يعني إنّي على بقيّة من هذا الأمر كالوضر القليل في الاناء.الترجمة:از جمله خطب آن حضرت است كه فرمود در حالتي كه بتواتر رسيد خبرها بغالب شدن أصحاب معاوية عليه اللّعنة بر شهرها و آمدند بسوى آن حضرت عاملان او كه حاكم بودند بر يمن عبد اللّه بن عبّاس و سعيد بن نمران وقتى كه غالب شده بود بر ايشان بسر بن أبي أرطاة ولد الزّنا، پس برخواست آن حضرت بطرف منبر در حالتي كه تنگدل بود بجهة گرانى أصحاب خود از جهاد و بجهة مخالفت كردن ايشان با او در رأى پس فرمود:نيست مملكت من مگر كوفه در حالتى كه قبض ميكنم آن را و بسط ميكنم آن را: يعني همين كوفه است كه محلّ تصرّف من است بحل و عقد و أمر و نهى و اعتماد نمودن بر مردمان آن در حرب و ضرب نه ساير بلاد، اگر نباشى اى كوفه مگر تو كه باشى سپر دشمن و ساز لشكر من در حالتى كه وزد گردبادهاى تو، پس قبيح گرداند خداى تعالى تو را. پس آن حضرت بجهة تحقير كوفه متمثّل شد بقول شاعر كه معنيش اينست:قسم بزندگانى پدر تو كه بهتر مردمانست اى عمرو بتحقيق كه من واقع شده ام بر چربي اندكي كه باقي مانده است از اين ظرف طعام، يعنى كوفه در نظر من در غايت حقارتست مانند چربى كه مى ماند بعد از أكل در ظرف.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص166 اين خطبه با عبارت «ما هى الا الكوفة اقبضها و ابسطها» (چيزى جز كوفه در تصرف من نيست...) شروع مى شود. نسب معاوية و بعضى از اخبار او: كنيه معاويه ابو عبد الرحمان است. او پسر ابو سفيان است و نام و نسب ابو سفيان چنين است: صخر بن حرب بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصى. مادر معاويه هند دختر عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصى است. هند مادر برادر معاويه يعنى عتبة بن ابى سفيان هم هست. و ديگر پسران ابو سفيان يعنى يزيد و محمد و عنبسته و حنظلة و عمرو از زنان ديگر ابو سفيان هستند. ابو سفيان همان است كه در جنگهاى قريش با پيامبر (ص) رهبرى و سالارى قريش را بر عهده داشته است و پس از اينكه عتبة بن ربيعة در جنگ بدر كشته شد، ابو سفيان به رياست خاندان عبد شمس رسيد. ابو سفيان سالار كاروان بود و عتبة بن ربيعه سالار گروهى كه براى جنگ بدر حركت كرده بود و در اين مورد ضرب المثلى هم گفته اند، و براى شخص گمنام و فرومايه گفته مى شود: «نه در كاروان است و نه در سپاه.» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص167 زبير بن بكار روايت مى كند كه عبد الله، پسر يزيد بن معاويه، پيش برادر خود خالد آمد و اين موضوع به روزگار حكومت عبد الملك بن مروان بود. عبد الله به خالد گفت: اى برادر امروز قصد كردم كه وليد پسر عبد الملك را غافلگير سازم و بكشم. خالد گفت: بسيار تصميم بدى درباره پسر امير المومنين كه ولى عهد مسلمانان هم هست داشته اى موضوع چيست گفت: سواران من از كنار وليد گذشته اند، آنها را بازيچه قرار داده و مرا هم تحقير كرده است. خالد گفت: من اين كار را براى تو كفايت مى كنم. خالد پيش عبد الملك رفت وليد هم همانجا بود. خالد گفت: اى امير المومنين سواران عبد الله بن يزيد از كنار وليد گذاشته اند، وليد آنها را مسخره و پسر عموى خود را تحقير كرده است. عبد الملك سرش پايين بود، سر بلند كرد و اين آيه را خواند: «پادشاهان چون به ديارى حمله كنند و در آيند آنرا تباه مى سازند و عزيزان آنرا ذليل مى كنند و شيوه آنان همينگونه است و چنين رفتار مى كنند.» خالد در پاسخ او اين آيه را خواند: «و چون اراده كنيم كه اهل ديارى را هلاك سازيم پيشوايان و متنعمان آن را امر كنيم كه در آن تباهى كنند و عذاب بر آن واجب مى شود، سپس آنرا نابود مى سازيم نابود ساختنى.» عبد الملك به خالد گفت: آيا درباره عبد الله با من سخن مى گويى به خدا سوگند ديروز پيش من آمد و نتوانست بدون غلط و اشتباه سخن بگويد خالد گفت: اى امير المومنين آيا در اين مورد مى خواهى به وليد بنازى [يعنى او كه بيشتر غلط و اشتباه سخن مى گويد]. عبد الملك گفت: بر فرض كه وليد چنين باشد برادرش سليمان چنين نيست. خالد گفت: بر فرض كه عبد الله بن يزيد چنين باشد برادرش خالد بدانگونه نيست. در اين هنگام وليد پسر عبد الملك به خالد نگريست و گفت: واى بر تو ساكت باش كه به خدا سوگند نه از افراد كاروان شمرده مى شوى و نه از افراد سپاه. خالد نخست خطاب به عبد الملك گفت: اى امير المومنين، گوش كن و سپس روى به وليد كرد و گفت: اى واى بر تو جز نياكان من چه كسى سالار كاروان و چه كسى سالار سپاه بوده است. نياى پدريم ابو سفيان سالار كاروان بوده است و نياى ديگرم عتبة سالار سپاه بوده است. آرى، خدا عثمان را رحمت كناد، اگر مى گفتى كه من از سالارى بر چند بزغاله و بره و بر چند تاك انگور در طايف محروم بوده ام، مى گفتم راست مى گويى. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص168 اين گفتگو از گفتگوهاى پسنديده و الفاظ آن صحيح و پاسخهاى آن دندان شكن است و ابو سفيان سالار كاروانى بوده است كه پيامبر (ص) و يارانش تصميم گرفتند آنرا تصرف كنند و اين كاروان با كالاى عطر و گندم از شام به مكه بر مى گشت و ابو سفيان از قصد مسلمانان آگاه شد و كاروان را به كنار دريا كشاند و از تعرض مصون داشت و موضوع جنگ بزرگ بدر به سبب همين كاروان اتفاق افتاد، زيرا كسى پيش قريش آمد و آنان را آگاه كرد كه پيامبر با اصحاب خود در تعقيب كاروان برآمده اند و سالار لشكرى كه بيرون آمد عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بود كه نياى مادرى معاويه است. اما موضوع «چند بره و بزغاله و چند تاك انگور» چنين است كه چون پيامبر (ص) حكم بن ابى العاص را به سبب كارهاى زشتى كه انجام داد تبعيد و از مدينه بيرون كرد، او در طايف در تاكستان كوچكى كه خريد مقيم شد و چند گوسپند و بز را كه گرفته بود مى چراند و از شير آنها مى آشاميد و چون ابو بكر به حكومت رسيد، عثمان شفاعت و استدعا كرد كه حكم را به مدينه برگرداند و او نپذيرفت و چون عمر به حكومت رسيد باز هم عثمان شفاعت كرد و او هم نپذيرفت، ولى چون عثمان خود به حكومت رسيد او را به مدينه برگرداند و حكم پدر بزرگ عبد الملك است و خالد بن يزيد با اين سخن خود آنان را به كردار حكم سرزنش كرده است. بنى اميه دو گروهند كه به آنان اعياص و عنابس مى گويند. اعياص عبارتند از: عاص و ابو العاص و عيص و ابو العيص، و عنابس: عبارتند از حرب و ابو حرب و ابو سفيان. بنابراين خاندان مروان و عثمان از اعياص هستند و معاويه و فرزندش از عنابس هستند، و در مورد هر يك از اين دو گروه و پيروان ايشان سخن بسيار است و اختلاف شديدى در برترى دادن برخى از ايشان به برخى ديگر مطرح است. از هند مادر معاويه در مكه به فساد و فحشاء نام برده مى شد. زمخشرى در كتاب ربيع الابرار خود مى گويد: معاويه را به چهار شخص نسبت مى دادند: به مسافر بن ابى عمرو، و عمارة بن وليد بن مغيرة، و عباس بن عبد المطلب و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص169 به صباح كه آوازه خوان عمارة بن وليد بود. زمخشرى مى گويد: ابو سفيان مردى زشت روى و كوته قامت بود، صباح جوان و خوش چهره و مزدور ابو سفيان بود، هند او را به خود فرا خواند و او با هند در آميخت. و گفته اند: عتبة پسر ابو سفيان هم از صباح است و چون هند خوش نمى داشت آن كودك را در خانه خود نگه دارد، او را به منطقه اجياد برد و آنجا نهاد و در آن هنگام كه مشركان و مسلمانان يكديگر را هجو مى گفتند و اين موضوع به روزگار پيامبر (ص) و پيش از فتح مكه بوده است، حسان بن ثابت در اين باره چنين سروده است: «اين كودك در خاك افتاده كنار بطحاء كه بدون گهواره است از كيست او را بانوى سپيد روى و خوش بوى و لطيف چهره يى از خاندان عبد شمس زاييده است». كسانى كه هند را از اين تهمت پاك مى دانند به گونه ديگرى روايت مى كنند. ابو عبيدة معمر بن مثنى مى گويد: هند، همسر فاكه بن مغيرة مخزومى بوده است و او را خانه يى بود كه ميهمانان و مردم بدون اينكه از فاكه اجازه بگيرند به آن «مضيف خانه» وارد مى شدند. روزى اين خانه خالى بود و هند و فاكه خود آنجا خوابيده بودند. در آن ميان كارى براى فاكه پيش آمد كه برخاست و بيرون رفت و پس از اينكه برگشت به مردى برخورد كه از آنجا بيرون آمد. فاكه پيش هند رفت و به او لگدى زد و گفت: چه كسى پيش تو بود هند گفت: من خواب بودم و كسى پيش من نبوده است، فاكه گفت: پيش خانواده خودت برگرد، و هند هماندم برخاست و به خانواده خود پيوست و مردم در اين باره سخن مى گفتند. عتبه پدر هند به او گفت: دخترم مردم درباره كار تو بسيار سخن مى گويند، داستان خود را به راستى به من بگو اگر گناهى دارى كسى را وادار كنم تا فاكه را بكشد و سخن مردم درباره تو تمام شود. هند سوگند خورد كه براى خود گناهى نمى شناسد و فاكه بر او دروغ بسته و تهمت زده است. عتبه به فاكه گفت: تو تهمتى بزرگ به دختر من زده اى، آيا موافقى در اين باره محاكمه پيش يكى از كاهنان بريم فاكه همراه گروهى از بنى مخزوم و عتبه هم همراه گروهى از خاندان عبد مناف به راه افتادند. عتبه، هند و چند زن ديگر را هم همراه خود برد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص170 و چون نزديك سرزمين كاهن رسيدند حال هند دگرگون شد و رنگ از چهره اش پريد پدرش كه چنين ديد گفت: مى بينم در چه حالى و گويا كار ناخوشى كرده اى اى كاش اين موضوع را پيش از حركت ما و مشهور شدن پيش مردم گفته بودى. هند گفت: پدر جان اين حال كه در من مى بينى به سبب گناه و كار زشتى كه مرتكب شده باشم نيست، ولى اين را مى دانم كه شما پيش انسانى مى رويد كه ممكن است خطا كند يا درست بگويد و در امان نيستم كه به من لكه و مهرى بزند كه ننگ آن نزد زنان مكه بر من باقى بماند. عتبه گفت: من پيش از سؤال از او، او را خواهم آزمود. عتبه در اين هنگام صفيرى زد و يكى از اسبهاى خود را پيش خواند، اسب پيش آمد، عتبه دانه گندمى را در سوراخ آلت اسب نهاد و آنرا با پارچه يى بست و رهايش كرد. و چون پيش كاهن رسيدند ايشان را گرامى داشت و شترى براى آنان كشت. عتبه گفت: ما براى كارى پيش تو آمده ايم و براى اينكه ترا بيازمايم چيزى را پنهان كرده ام، بنگر و بگو چيست گفت: ميوه يى است بر سر آلتى. عتبه گفت: روشن تر از اين بگو كاهن گفت: دانه گندمى بر آلت اسبى است. عتبه گفت: راست گفتى و اينك در كار اين زنان بنگر. كاهن به هر يك از ايشان نزديك مى شد و مى گفت برخيز و چون پيش هند رسيد بر شانه اش زد و گفت: برخيز كه نه زناكارى و نه دلاله محبت و همانا كه پادشاهى به نام معاويه خواهى زاييد. در اين هنگام فاكه برجست و دست هند را گرفت و گفت: برخيز و به خانه خويش باز آى. هند دست خود را از ميان دست او بيرون كشيد و گفت: از من دور شو كه به خدا سوگند آن پادشاه از تو به وجود نخواهد آمد و از كس ديگرى خواهد بود و سپس ابو سفيان بن حرب با هند ازدواج كرد. معاويه چهل و دو سال عهده دار امارت و ولايت بود، بيست و دو سال عهده دار امارت شام بود، يعنى از هنگامى كه برادرش يزيد بن ابى سفيان در سال پنجم خلافت عمر درگذشت تا هنگام شهادت امير المومنين على عليه السلام به سال چهلم هجرت، و پس از آن هم بيست سال عهده دار خلافت بود تا در سال شصت هجرت درگذشت. هنگامى كه معاويه پسر بچه يى بود و با ديگر كودكان بازى مى كرد كسى از كنار او گذشت و گفت: گمان مى كنم اين پسر بچه به زودى بر قوم خود سرورى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص171 خواهد كرد. هند گفت: اگر مى خواهد فقط بر قوم خود سرورى كند بر سوگ او بنشينم [يعنى بايد بر همه اقوام سيادت و سرورى كند]. معاويه همواره داراى همتى عالى بوده و به جستجوى كارهاى بزرگ بر آمده و خويش را آماده و شايسته رياست مى دانسته است. او يكى از دبيران رسول خدا (ص) هم بوده است، هر چند درباره چگونگى اين موضوع اختلاف است. آنچه كه محققان سيره نويس برآنند اين است كه وحى را على (ع) و زيد بن ثابت و زيد بن ارقم مى نوشته اند و حنظلة بن ربيع تيمى و معاوية بن ابى سفيان نامه هاى آن حضرت را براى پادشاهان و رؤساى قبايل و برخى امور ديگر و صورت اموال صدقات و چگونگى تقسيم آنرا ميان افراد مى نوشته اند. معاويه از ديرباز على عليه السلام را دشمن مى داشته و از او منحرف بوده است و چگونه نسبت به على (ع) كينه نداشته باشد و حال آنكه برادرش حنظله و دايى او وليد بن عتبه را در جنگ بدر كشته است، و با عموى خود حمزه در كشتن پدر بزرگ مادرى او عتبه-  يا در كشتن عموى مادرش شيبه به اختلاف روايات-  همكارى كرده است و گروه بسيارى از خاندان عبد شمس را كه پسر عموهاى معاويه بوده اند و همگى از اعيان و برجستگان ايشان بوده اند كشته است. سپس هم كه واقعه بزرگ قتل عثمان پيش آمد و معاويه با ايراد اين شبهه كه على (ع) از يارى عثمان خوددارى كرده، تمام گناه آنرا بر عهده آن حضرت گذاشت و گفت: بسيارى از قاتلان عثمان بر گرد على جمع شده اند. و كينه استوارتر شد و برانگيخته گرديد و امور پيشين را به ياد آورد تا كار به آنجا كشيد كه كشيد. معاويه با همه عظمت قدر على عليه السلام در نفوس و اعتراف همه اعراب به شجاعت او و اينكه او دلاورى است كه نمى توان برابرش ايستاد، در حالى كه عثمان هنوز زنده بود، او را تهديد به جنگ مى كرد و از شام نامه ها و پيامهاى خشن و درشت براى على (ع) مى فرستاد، تا آنجا كه ابو هلال عسكرى در كتاب الاوائل خود نقل مى كند كه معاويه در روى على (ع) چنين گفت: ابو هلال مى گويد: معاويه در اواخر خلافت عثمان به مدينه آمد. عثمان روزى براى مردم نشست و از كارهاى خود كه بر او در آن باره اعتراض شده بود پوزش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص172 خواست و گفت: پيامبر (ص) توبه كافر را هم مى پذيرفتند و من عمويم حكم را از اين جهت به مدينه برگرداندم كه توبه كرد و من توبه اش را پذيرفتم و اگر ميان او و ابو بكر و عمر هم همين پيوند خويشاوندى كه با من دارد مى بود، آن دو هم او را پناه مى دادند. اما آنچه كه در مورد عطاهاى من از اموال خداوند اعتراض مى كنيد، حكومت بر عهده من و واگذار شده به من است، در اين مال به هر نوع كه آنرا به صلاح امت ببينم حكم و تصرف مى كنم و گرنه پس براى چه چيزى خليفه باشم. در اين هنگام معاويه سخن عثمان را بريد و به مسلمانانى كه پيش او بودند گفت: اى مهاجران خود به خوبى مى دانيد هيچيك از شما نبوده مگر اينكه پيش از اسلام ميان قوم خويش چندان اعتبارى نداشته و كارها بدون حضور او انجام مى يافته است، تا اينكه خداوند رسول خويش را مبعوث فرمود و شما بر گرويدن به او پيشى گرفتيد و حال آنكه مردمى كه اهل شرف و رياست بودند، از گرويدن به او خوددارى كردند و شما فقط براى سبقت به اسلام و نه به سبب چيز ديگرى به سيادت رسيديد، تا آنجا كه امروز گفته مى شود: گروه فلان و خاندان فلان، و حال آنكه قبلا نامى هم از آنان برده نمى شد و تا هنگامى كه راست باشيد و استقامت كنيد اين موضوع براى شما ادامه خواهد داشت، و اگر اين پير مرد و شيخ ما [عثمان ] را رها كنيد كه در بستر خود بميرد، سيادت از دست شما بيرون مى رود و ديگر نه سبقت شما به اسلام و نه هجرت براى شما سودى خواهد داشت. و على عليه السلام به معاويه گفت: اى پسر زن بوناك ترا با اين امور چه كار است؟ معاويه گفت: اى ابا الحسن از نام بردن مادر من آرام بگير و خوددارى كن كه او پست ترين زنان شما نبوده و پيامبر (ص) با او در روزى كه اسلام آورد مصافحه فرمود و با هيچ زنى ديگر غير از او مصافحه نفرموده است. اگر كس ديگرى جز تو مى گفت پاسخش را داده بودم. على (ع) خشمگين برخاست تا بيرون رود، عثمان گفت: بنشين، فرمود: نمى نشينم، گفت: از تو مى خواهم و سوگندت مى دهم كه بنشينى. على (ع) نپذيرفت و پشت كرد. عثمان گوشه رداى او را گرفت و على (ع) رداى خويش را رها كرد و رفت. عثمان نگاهى از پى او افكند و گفت: به خدا سوگند خلافت به تو و هيچيك از فرزندانت نخواهد رسيد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 173 اسامة بن زيد مى گويد: من هم در آن مجلس حاضر بودم و از سوگند خوردن عثمان شگفت كردم و چون موضوع را به سعد بن ابى وقاص گفتم، گفت: تعجب مكن كه من از رسول خدا (ص) شنيدم، مى فرمود: «على و فرزندانش به خلافت نمى رسند». اسامه مى گويد: فرداى آن روز من در مسجد بودم، على و طلحة و زبير و گروهى از مهاجران نشسته بودند، ناگاه معاويه آمد. آنان با خود قرار گذاشتند كه ميان خود براى او جايى باز نكنند. معاويه آمد و مقابل ايشان نشست و گفت: آيا مى دانيد براى چه آمده ام گفتند: نه، گفت: به خدا سوگند مى خورم كه اگر اين پير مرد خودتان را به حال خودش باقى نگذاريد كه به مرگ طبيعى و در بستر خود بميرد، چيزى جز اين شمشير به شما نخواهم داد و برخاست و بيرون رفت. على (ع) فرمود: پنداشتم مطلبى دارد. طلحه گفت: چه مطلبى بزرگ تر از اين كه گفت خدايش بكشد كه تيرى رها كرد و هدفش را گفت و به نشانه زد و به خدا سوگند اى ابا الحسن كلمه يى نشنيده ايى كه اين چنين سينه ات را انباشته كند. معاويه به اعتقاد مشايخ معتزلى ما كه رحمت خدا بر ايشان باد متهم به زندقه و دين او مورد طعن است، و ما در نقض كتاب السفيانية ابو عثمان جاحظ كه خود از مشايخ ماست آنچه را كه اصحاب ما در كتابهاى كلامى خود، درباره الحاد او و تعرضش به رسول خدا (ص) و آنچه كه بعدا در مورد اعتقاد به مذهب جبر و ارجاء كوشش كرده است، آورده اند نقل كرده ايم و بر فرض كه هيچيك از اين امور نبود، مسأله جنگ و قتال او با امام على (ع) براى فساد او كافى است، به ويژه بر طبق اعتقاد اصحاب ما حتى با ارتكاب فقط يك گناه كبيره، در صورتى كه توبه نكرده باشد، حكم به آتش و جاودانگى در آن مى دهند. بسر بن ارطاة و نسب او: بسر بن ارطاة، كه به او بسر بن ابن ابى ارطاة هم گفته اند، پسر ارطاة است و او پسر عويمر بن حليس بن سيار بن نزار بن معيص بن عامر بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة است. معاويه او را با لشگرى گران به يمن گسيل داشت و به او دستور داد همه كسانى را كه در اطاعت على عليه السلام هستند بكشد و او گروهى بسيار را كشت، و از جمله جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص174 كسانى كه كشت دو پسر بچه عبيد الله بن عباس بن عبد المطلب بودند كه مادرشان در مرثيه آن دو چنين سروده است: «اى واى چه كسى از دو پسرك من كه چون دو گهر از صدف و صدف از آنها جدا شد خبر دارد» عبيد الله بن عباس بن عبد المطلب: عبيد الله كار گزار على عليه السلام بر يمن بوده است. او عبيد الله بن عباس بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى است. مادر او و برادرانش: عبد الله و قثم و معبد و عبد الرحمان، لبابة دختر حارث بن حزن، از خاندان عامر بن صعصعه است. عبيد الله در مدينه درگذشت. او مردى بخشنده بود و اعقاب او باقى بوده اند و از جمله ايشان شخصى است به نام قثم بن عباس بن عبيد الله بن عباس كه ابو جعفر منصور او را والى مدينه قرار داد و او هم مردى بخشنده بوده است و ابن المولى در مدح او چنين سروده است: «اى ناقه من، اگر مرا به قثم برسانى از نورديدن كوه و دشت و كوچ آسوده خواهى شد، همان مردى كه در چهره اش نور و سخت بخشنده و نژاده والا گهر است.» و گفته شده است: گورهاى برادرانى دورتر از پسران عباس ديده نشده است. گور عبد الله در طايف و گور عبيد الله در مدينه و گور قثم در سمرقند و گور عبد الرحمان در شام و گور معبد در افريقا است. [پس از اين مباحث تاريخى، ابن ابى الحديد شرحى در مورد مردم عراق و خطبه هايى كه حجاج بن يوسف ثقفى در نكوهش آنان ايراد كرده آورده است، او مى گويد]: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص175 ابو عثمان جاحظ گفته است: سبب عصيان اهل عراق بر اميران و فرمانبردارى مردم شام از حكام خود اين است كه عراقيان اهل نظر و مردمى زيرك و خردمندند، و لازمه زيركى و تيز هوشى بررسى و دقت در كارهاست و آن هم موجب مى شود كه به برخى طعن و قدح بزنند و برخى ديگر را ترجيح دهند و ميان فرماندهان فرق بگذارند و بد و خوب را از يكديگر تمييز دهند و در نتيجه عيوب اميران را اظهار دارند، و حال آنكه مردم شام مردمى ساده دل و اهل تقليدند و بر يك راى و انديشه بسنده اند و اهل نظر نيستند و در جستجوى كشف احوال پوشيده نمى باشند. و مردم عراق همواره موصوف به كمى طاعت و ايجاد مشقت و ستيز براى فرماندهان خود هستند. [آنگاه چند خطبه از خطبه هاى حجاج را آورده است كه ترجمه آن در حدود كار اين بنده نيست. سپس ابن ابى الحديد مى گويد]: امير المومنين عليه السلام اين خطبه را پس از جنگ صفين و موضوع حكمين و خوارج ايراد فرموده و از خطبه هاى آخر ايشان است. در اينجا جزء اول از شرح نهج البلاغه به پايان مى رسد و اين به لطف و عنايت خداوند بود و سپاس خداوند يگانه عزيز را و درود خداوند بر محمد و آل پاك و پاكيزه اش باد.  
بخش ۲ : نافرمانی از امام حق [منبع]

ثُمَّ قَالَ (علیه السلام) :
أُنْبِئْتُ بُسْراً قَدِ اطَّلَعَ الْيَمَنَ وَ إِنِّي وَ اللَّهِ لَأَظُنُّ أَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ سَيُدَالُونَ مِنْكُمْ بِاجْتِمَاعِهِمْ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِكُمْ عَنْ حَقِّكُمْ، وَ بِمَعْصِيَتِكُمْ إِمَامَكُمْ فِي الْحَقِّ وَ طَاعَتِهِمْ إِمَامَهُمْ فِي الْبَاطِلِ، وَ بِأَدَائِهِمُ الْأَمَانَةَ إِلَى صَاحِبِهِمْ وَ خِيَانَتِكُمْ، وَ بِصَلَاحِهِمْ فِي بِلَادِهِمْ وَ فَسَادِكُمْ، فَلَوِ ائْتَمَنْتُ أَحَدَكُمْ عَلَى قَعْبٍ لَخَشِيتُ أَنْ يَذْهَبَ بِعِلَاقَتِهِ.

اطَّلَعَ الْيَمَنَ : به يمن لشگر كشيد و آنجا را بطور ناگهانى مورد حمله قرار داد. 
سَيُدَالُونَ مِنْكُمْ : بزودى بجاى شما حكومت خواهند كرد. 
الْقَعْب : ظرف بزرگ. 
عِلَاقَةُ الْقَعْب : ريسمانى كه به عنوان آونگ از ليف و مانند آن به ظرف مى بندند. 
اُنبِئتُ : خبر داده شدم، بمن خبر رسيد 
إطّلَع : سرازير شده، غلبه نموده است 
سَيُدالون : بزودى دولت را مى گيرند، غالب ميشوند 
قَعب : كاسه بزرگ 
عِلاقة : بند چيزى مثل بند شمشير، بند كاسه 
سپس ادامه داد: به من خبر رسيده كه بسر بن ارطاة(۱) بر يمن تسلّط يافته، سوگند به خدا مى دانستم كه مردم شام به زودى بر شما غلبه خواهند كرد.(۲) زيرا آنها در يارى كردن باطل خود، وحدت دارند، و شما در دفاع از حق متفرّقيد شما امام خود را در حق نافرمانى كرده و آنها امام خود را در باطل فرمانبردارند.
آنها نسبت به رهبر خود امانت دار و شما خيانتكاريد، آنها در شهرهاى خود به اصلاح و آبادانى مشغولند و شما به فساد و خرابى، (آنقدر فرومايه ايد) اگر من كاسه چوبى آب را به يكى از شماها امانت دهم مى ترسم كه بند آن را بدزديد. 
____________________________(۱). بسر بن ارطاة از فرماندهان خون ريز و سفّاك معاويه بود كه به كسى رحم نمى‏ كرد، به كاروان حاجيان خانه خدا حمله كرد، هر جا شيعيان امام على عليه السّلام را مى‏ يافت مى ‏كشت، به شهر يمن حمله برد و كودكان ابن عبّاس را سر بريد و سر انجام ديوانه شد و مرد.(۲) اشاره به: پاتولوژى ‏PATHOLOCGY ( آسيب شناسى اجتماعى) كه چگونه جامعه‏ اى به كمال مى‏ رسد يا سقوط مى ‏كند. 
(2) پس از آن فرمود: بمن خبر رسيده كه بسر (بامر معاويه با لشگر بسيار) وارد يمن گرديده، سوگند بخدا من گمان ميكنم بهمين زودى ايشان بر شما مسلّط ميشوند و صاحب دولت گردند براى اجتماع و يگانگى كه در راه باطلشان دارند و تفرقه و پراكندگى كه شما از راه حقّ خود داريد، و براى اينكه شما در راه حقّ از امام و پيشواى خود نافرمانى مى كنيد 
و آنان در راه باطل از پيشواى خودشان پيروى مى نمايند، و آنها امانت او را اداء ميكنند و شما خيانت مى نماييد (بيعت و پيمان آنها پايدار است و شما پيمان خود را مى شكنيد) 
و براى اصلاحى كه آنها در شهرهاى خودشان مى نمايند (با يكديگر الفت و دوستى و يگانگى دارند) و فساد شما (كه با يكديگر بغض و حسد و نفاق و دوروئى و جدائى داريد، و اين سبب مغلوبيّت و شكست هر قومى است) 
(3) پس (من شما را آنقدر خيانتكار مى دانم كه) اگر يكى از شما را بر قدح چوبى بگمارم مى ترسم بند و جنگك آنرا (كه به پالان شتر آويزان ميكنند) ببرد. 
پس آن حضرت (ع) فرمود: 
خبر يافتم كه بُسر بر يمن غلبه يافته، به خدا سوگند، پندارم كه اين قوم بزودى بر شما چيره شوند. زيرا آنها با آنكه بر باطل اند، دست در دست هم دارند و شما با آنكه بر حق هستيد، پراكنده ايد. 
شما امامتان را، كه حق با اوست، نافرمانى مى كنيد و آنان پيشواى خود را با آنكه بر باطل است فرمانبردارند. آنان با بيعتى كه با پيشواى خود كرده اند، امانت نگه مى دارند و شما خيانت مى ورزيد. 
آنان در شهرهاى خود اهل صلاح و درستى هستند و شما اهل فساد و نادرستى. به گونه اى كه اگر قدحى چوبين را به يكى از شما سپارم، ترسم كه حلقه ها و تسمه آن را بدزدد. 
سپس چنين فرمود:
به من خبر رسيده که بُسر (بن اَرطاة) بر يمن، تسلّط يافته است. به خدا سوگند! يقين دارم که اين گروه (ستمگر و خونخوار) به زودى، بر همه شما مسلّط مى شوند و حکومت را از شما خواهند گرفت، به خاطر اين که، آنها، در امر باطل خود، متّحدند و شما، در امر حق خود، پراکنده ايد. شما، از پيشواى خود، در امر حق، نافرمانى مى کنيد، در حالى که آنها، در امر باطل، مطيع فرمان پيشواى خويش اند. آنها، نسبت به رئيس خود، اداى امانت مى کنند، در حالى که شما، خيانت مى کنيد.
آنها، در اصلاح شهرها و ديار خود مى کوشند، در حالى که شما، مشغول فساديد (به اين ترتيب، آنها، داراى اتحاد و انضباط و امانت و اصلاح در بلاد خويش اند و شما در تمام اينها، عکس آنها هستيد). من، چگونه مى توانم به شما اعتماد کنم، در حالى که اگر قدحى را به رسم امانت به يکى از شما بسپارم، از آن بيم دارم که دسته، يا بندِ آن قدح را بربايد.
[سپس فرمود:] شنيده ام بسر به يمن در آمده است. به خدا مى بينم كه اين مردم به زودى بر شما چيره مى شوند، كه آنان بر باطل خود فراهمند و شما در حقّ خود پراكنده و پريش. 
شما امام خود را در حق نافرمانى مى كنيد، و آنان در باطل پيرو امام خويش. آنان با حاكم خود كار به امانت مى كنند، و شما كار به خيانت. آنان در شهرهاى خود درستكارند، و شما فاسد و بدكردار. اگر كاسه چو بينى را به شما بسپارم مى ترسم آويزه آن را ببريد. 
سپس فرمود: شنيده ام بسر وارد يمن شده، سوگند به خدا مى بينم كه اين قوم به زودى بر شما چيره شوند به خاطر اجتماعى كه آنان بر باطلشان دارند، و تفرقه اى كه شما از حق داريد، و محض اينكه شما در راه حق به امام خود عاصى هستيد، و آنان در راه باطل مطيع رهبر خويشند، و به علّت اينكه آنان امانت او را ادا مى كنند و شما خيانت مى ورزيد، و به جهت اينكه آنان در شهرهاى خود درستكارند و شما فاسد هستيد. من اگر قدح چوبينى در اختيار شما بگذارم مى ترسم بند بى ارزش آن را ببريد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 94-80   خرابى کار از کجاست؟ در بخش دوم اين خطبه، امام، اشاره به داستان بُسر بن اَرْطاة، جنايتکار مشهور شام و غلبه او بر يمن مى کند و سپس به سرنوشت مردم عراق اشاره کرده و آينده تاريک آنها را، با ذکر علل و عوامل دقيق آن، باز مى گويد. بعضى از شارحان نهج البلاغه، نوشته اند که معاويه، بُسر بن ارطاة را که مردى خونريز و مفسد فِى الارض و آدمکش و غارتگر بود، مأموريت داد و با گروه عظيم مسلّحى، به سوى مدينه فرستاد و گفت: «هر جا که مى رسى، شيعيان على را تحت فشار قرار داده و دل هاى آنها را مملوّ از ترس و وحشت کن. هنگامى که وارد مدينه شدى، مردم آن شهر را، چنان بترسان که مرگ را با چشم خود ببينند چرا که آنها به پيامبر پناه دادند و به يارى اش برخاستند و پدرم ابوسفيان را شکست دادند». سپس از طه حسين، نويسنده معروف مصرى، نقل مى کند که بسر دستور معاويه را دقيقاً اجرا کرد. و حتّى از خود، خشونت بيشترى بر آن افزود و در ريختن خون ها و غارت اموال و غصب حقوق و هتک حرمت ها، چيزى فرو نگذارد تا به مدينه آمد و مصائب عظيمى را به بار آورد که همه، با چشم خود ديدند. او، آنها را مجبور به بيعت با معاويه کرد و... بُسر، سپس به سوى يمن آمد و با خونريزى بسيار، رعب و وحشتى در آنجا حاکم ساخت، سپس براى معاويه بيعت گرفت و دو فرزند خردسال عبيدالله بن عباس (حاکم يمن) را سر بريد.(1) ابن اثير مى افزايد: اين دو کودک، در نزد مردى از صحرانشينان بنى کنانه بودند. هنگامى که بُسر مى خواست آنها را به قتل برساند، مرد کنانى گفت: «اينها که گناهى ندارند، چرا آنها را مى کشى؟ اگر مى خواهى آنها را به قتل برسانى، پس مرا هم به قتل برسان (که شاهد اين ننگ نباشم که در حفظ امانت، کوتاهى کرده ام.) بُسر از اين شرمنده نشد، او را هم کشت.(2) به هر حال، اين اخبار دردناک، به اميرالمؤمنين(عليه السلام) رسيد و شديداً ناراحت شد و در اين فراز از خطبه فرمود: «به من خبر رسيده که بُسر (بن أرطاة) بر يمن، تسلّط يافته است. به خدا سوگند! يقين دارم که اين گروه (ستمگر و خونخوار) به زودى، بر همه شما مسلّط مى شوند و حکومت را از شما خواهند گرفت; (أُنْبِئْتُ بُسْراً قَدِ اطَّلَعَ(3) الْيَمَنَ وَ إِنِّي وَاللهِ! لاََظُنُّ أَنَّ هؤُلاءِ الْقَوْمَ سَيُدَالُونَ(4) مِنْکُمْ); سپس حضرت، به علل اين مطلب پرداخته و روى چهار موضوع بسيار مهم که هميشه عامل پيروزى است، انگشت مى گذارد. نخست اين که مى فرمايد: «آنها، در امر باطل خود، متّحدند و شما، در امر حقّتان، پراکنده ايد; (بِاجْتِماعِهمْ عَلَى بَاطِلِهمْ، وَ تَفَرُّقِکُمْ عَنْ حَقِّکُمْ). اتّحاد، همه جا، مايه پيروزى است به خصوص اگر طرفداران حق، متّحد باشند، امّا چه دردناک است که طرفداران حق، پراکنده باشند و حاميان باطل، متّحد! با اين که باطل، سرچشمه پراکندگى، و حق، کانونِ وحدت و اتّحاد است. آرى، براى پيروزى، در هر کار اجتماعى، قبل از هر چيز، اتفاق و وحدت لازم است و پراکندگى و اختلاف، سمّ مهلک و کشنده اى است. ديگر اين که «شما، از پيشواى خود، در امر حق، اطاعت نمى کنيد در حالى که آنها، در امر باطل، مطيع فرمان پيشواى خويش اند; (وَ بِمَعْصِيَتِکُمْ إِمَامَکُمْ فِي الْحَقِّ، وَ طَاعَتِهِمْ إِمَامَهُمْ فِي الْبَاطِلِ). آرى، انضباط و اطاعت حساب شده، همه جا، از شرايط اصلى پيروزى است. هيچ سپاه و لشکرى و هيچ قوم و ملّتى، بدون انضباط و اطاعت از فرمانده خود، به جايى نمى رسد و به همين دليل، در مديريت امروز، براى مسأله انضباط، اهميّت فوق العاده اى قائل اند. سوم اين که آنها، نسبت به رييس خود، اداى امانت مى کنند، در حالى که شما، خيانت مى کنيد; (وَ بِأَدَائِهِمُ الاَْمَانَةَ إِلَى صَاحِبِهِمْ وَ خِيَانَتِکُمْ). امانت دارى آنان، سبب مى شود که نيروها و تدارکات و سرمايه ها و امکاناتشان ضدّ مخالفشان، بسيج شود، ولى خيانت شما، همه چيز را بر باد مى دهد. يک گروه فاقد امکانات و تجهيزاتِ لازم، سرنوشت شان، چيزى جز شکست نيست. بعضى از شارحان نهج البلاغه، «امانت» را در اينجا، به معناى «بيعت» گرفته اند، ولى تفسيرى که در بالا آمد، با توجه به جمله هايى که در ادامه خطبه مى آيد، صحيح تر به نظر مى رسد، به علاوه بيعت، اگر به معناى اطاعت باشد، در بالا ذکر شده است و نيازى به تکرار نيست. چهارم اين که، آنها، «در اصلاح شهرها و ديار خود مى کوشند، در حالى که شما، مشغول فساد هستيد، (وَ بِصَلاَحِهِمْ في بِلاَدِهِمْ وَ فَسَادِکُمْ). به اين ترتيب، آنها، داراى اتحاد و انضباط و امانت و اصلاح در بلاد خويش اند و شما، پراکنده و نافرمان و خيانتکار و مفسد هستيد و بسيار طبيعى است که چنان افرادى، بر چنين افرادى، پيشى گيرند و پيروز شوند. مديريت و تدبير و حاکميت، هر قدر حساب شده و قوى باشد، با وجود چنين افرادى، به نتيجه نمى رسد; چرا که بازوان مدير و حاکم، مردم اند. آرى، حق، با ضعف و ناتوانى و فساد يارانش، ضعيف مى شود. و باطل، با قوّت و قدرت و اتحاد اعوانش، قوى مى گردد. حضرت، سپس براى تکميل سخنان خود مى افزايد: «من، چگونه مى توانم به شما اعتماد کنم در حالى که اگر من، قدحى را به رسم امانت، به يکى از شما بسپارم، از آن بيم دارم که دسته، يا بند آن قدح را بربايد! (فَلَوِ ائْتَمَنْتُ أَحَدَکُمْ عَلَى قَعْب(5)، لَخَشِيْتُ أَنْ يَذْهَبَ بِعِلاَقَتِهِ(6)). کسانى که در موضوعاتى تا اين حد کوچک و کم ارزش، قابل اعتماد نباشند، در مهم ترين پست هاى حکومت اسلامى و مسأله جنگ و صلح و بيت المال و مانند آن، چگونه ممکن است مورد اعتماد قرار بگيرند؟! *** نکته ها: 1 ـ بُسر فرمانده خونريز معاويه مورّخان اسلام، در اين نکته اتّفاق نظر دارند که معاويه، براى پيشبرد اهداف خود، از مهره هايى استفاده مى کرد که هيچ گونه شباهتى با صحابه و ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نداشتند. از جمله آنها، «بُسر بن اَرطاة» بود که به گفته ابن ابى الحديد، مردى سنگدل، و خشن و خونريز و کاملا بى رحم بود. معاويه، هنگامى که باخبر شد که گروهى از مردم يمن، سر به شورش برداشته اند و نامه دوستانه اى براى او نوشته اند، بُسر را احضار کرد و به او دستور داد از راه حجاز و مدينه و مکّه، به سوى يمن برود و به او گفت: به هر جا وارد شدى، که از پيروان على (عليه السلام) هستند، با خشونت تمام، با آنها، صحبت کن، به طورى که بدانند راهى جز تسليم نيست. سپس، از خشونت زبانى، خوددارى کن و آنها را به بيعت با من دعوت کن! هر کس نپذيرفت، او را به قتل برسان و شيعيان على (عليه السلام) را هر کجا يافتى، از دم شمشير بگذران!». او، دستور معاويه را، دقيقاً، اجرا کرد. هنگامى که وارد مدينه شد، خطبه اى خواند و دشنام بسيارى به مردم مدينه داد و آنها را تهديد کرد و داستان کشته شدن عثمان را به خاطر آنان آورد و همه را مقصّر شمرد و آن قدر تهديد کرد که همه مردم با شناختى که از او داشتند، در وحشت عظيمى فرو رفتند. سپس مردم را به بيعت با معاويه دعوت کرد. گروهى، با او بيعت کردند. او، خانه هاى بسيارى را سوزاند و حتى به اصحاب پيامبر نيز رحم نکرد و گفت: اگر با معاويه بيعت نکنند، قطعاً، کشته مى شوند. و به اين ترتيب، بر مدينه مسلّط شد و سپس به مکه آمد و آنها را تهديد کرد و از مخالفت برحذر داشت و گفت: «اگر از در خلاف درآييد، ريشه هاى شما را قطع مى کنم و خانه ها را ويران و اموالتان را غارت خواهم کرد.» در طائف نيز همين کار را انجام داد. از آنجا به نجران آمد. مسيحيان نجران را نيز شديداً تهديد کرد و گفت: «اگر خلافى از شما به من رسد، کارى مى کنم که نسل شما، قطع شود و خانه ها و زمين هاى کشاورزيتان، ويران گردد.» او، همين برنامه را ادامه داد تا به صنعا رسيد و همانطور که در سابق اشاره کرديم، از طريقِ ارعاب و تهديد و کشتار وسيع و وحشتناک، بر صنعا و يمن مسلّط شد. هنگامى که خبر به على (عليه السلام) رسيد، جارية بن قدامه سعدى را، با دو هزار نفر، به سوى يمن فرستاد. مردم يمن که به على (عليه السلام) وفادار مانده بودند، با ورود جارية و سربازانش، قوّت قلب پيدا کرده و بضدّ طرفداران معاويه قيام کردند. آنها از شهرها گريخته، به کوه ها پناه بردند. شيعيان على (عليه السلام) آنها را تعقيب و جمع آنان را متلاشى کردند و در تعقيب بُسر حرکت کردند. بُسر که جان خود و يارانش را در خطر ديد، هر روز از جايى به جاى ديگر فرار مى کرد و به هر جا که مى رسيد، مردمى که اعمال اين مرد خونخوار را ديده بودند، ضدّ او مى شوريدند. سرانجام، توانست از چنگ مردم بگريزد و خود را به معاويه برساند و باصطلاح پيروزى هاى خود را براى او شرح دهد و گفته مى شود که او، در اين ماجرا، سى هزار نفر را به قتل رساند و گروهى را به آتش کشيد و سوزاند. در حديثى آمده است که على (عليه السلام) بُسر را با اين عبارت نفرين کرد: «خداوندا! اين مرد دينش، را به دنيا فروخته و بى حرمتى، فراوان کرده و اطاعت مخلوق گنهکارى را، بر اطاعت تو، مقدّم داشته است. خداوندا! او را نميران جز اين که عقل را از او بگيرى (و رسواى خاص و عام کنى.) و لحظه اى، رحمت خود را نصيب او نکن ...! چيزى نگذشت که بُسر حالت وسواس شبيه جنون پيدا کرد و عقل خود را از دست داد. پيوسته، هذيان مى گفت و مرتّب مى گفت شمشيرى به من بدهيد که من افراد را با آن بکشم. مردم، يک شمشير چوبى به او دادند و مشک باد کرده اى نزد او مى گذاردند و او، با آن شمشير چوبى، آن قدر بر آن مى زد تا بيهوش مى شد. حتّى بعضى گفته اند که در آخر عمر، به قدرى عقل خود را از دست داده بود که قاذورات مى خورد و وقتى هم که دست او را مى بستند، باز خود را بر قاذورات مى افکند و مى خورد و با همين حال از دنيا رفت.(7) مسعودى، در مروج الذهب، بعد از نقل اين داستان مى افزايد که بُسر به مردم مى گفت: «شما مرا از خوردن قاذورات منع مى کنيد در حالى که دو فرزند ابن عباس ـ که مظلومانه به دست من کشته شدند ـ اينها را به خورد من مى دهند.»(8) 2 ـ عوامل پيروزى و شکست ملّت ها امام (عليه السلام) در اين خطبه، در عبارات کوتاه و بسيار پرمعنايى، عوامل پيروزى و شکست اقوام و ملت ها را بيان فرموده که نه تنها، در مورد ماجراى مردم عراق و حجاز و يمن و داستان بُسر بن اَرطاة، صادق است که در هر عصر و زمانى، مى تواند معتبر باشد. نخست، از «وحدت کلمه» سخن مى گويد که سبب تقويت نيروها و انسجام و همبستگى و کارآيى آنها است. وحدت کلمه، همان چيزى است که از مهم ترين عوامل پيروزى سربازان اسلام در عصر پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بر دشمنان نيرومند و مجهّز بود و همان چيزى است که آثار آن را در عصر و زمان خود، در ميان اقوام و ملت ها مى بينيم. گروه هاى اندکى را مى بينيم که در سايه انسجام و اتّحاد، بر دشمنان خود که بسيار از آنها فزون تر بودند، امّا نفاق و پراکندگى بر آنها حاکم بود، پيروز شدند. قرآن مجيد، وحدت کلمه مسلمانان را، يکى از معجزات پيامبر اسلام معرّفى کرده است(9) و وحدت مسلمانان را که در سايه ايمان، در عصر پيامبر، به وجود آمد، از نعم بزرگ الهى دانسته(10) و اختلاف و پراکندگى و نفاق را هم رديفِ عذاب هاىِ زمينى و آسمانى مى شمرد.(11) حضرت، مسأله انضباط و تمرکز رهبرى و مديريت را به عنوان عامل ديگرى ذکر مى کند که آن نيز، مکمّل اصل اتحاد و همبستگى است. در عصر خود، انقلاب هايى را ديديم که پيروز شدند و انقلاب هاى ديگرى به شکست انجاميدند. و دليل واقعى آن پيروزى، وحدت رهبرى، و دليل اين شکست، تعدّد و پراکندگى مراکز تصميم گيرى بود. حضرت، مسأله امانت را، سومين عامل شمرده است. بى شک، هيچ قوم و ملّتى، روى سعادت و پيروزى رانخواهد ديد، مگر اين که امکاناتش را به خوبى حفظ کند و از آنها حداکثر استفاده را نمايد. و اين امر، ممکن نيست، مگر اين که آحاد مردم، امانتدار باشند و در حفظ امکانات اجتماعى خود، بکوشند. و بالأخره، حضرت، چهارمين عامل پيروزى را، اصلاح طلبىِ فرد فرد جامعه ذکر مى کند. به تعبيرى ديگر، تا مردم، مصالح جامعه را در نظر نگيرند و منافع شخصى خود را فداى آن نکنند و در اصلاح اجتماع خويش نکوشند، هرگز بر مشکلات پيروز نمى شوند و در چنگال دشمن، ضعيف و زبون و ناتوان خواهند بود. آنهايى که فساد جامعه را به قيمت منافع خود مى خرند، هم جامعه را ويران مى کنند و هم خانه خود را. * * * پی نوشت: 1 ـ فى ظلال نهج البلاغه، جلد 1، صفحه 177. 2 ـ کامل ابن اثير، جلد 3، صفحه 383، تاريخ طبرى، جلد 4، صفحات 106 و 108. 3 ـ «اطّلع» از ماده «طلع» و در اصل، به معناى «نگريستن از بالا» است و سپس به عنوان کنايه، در معناى غلبه يا پيروزى ناگهانى، به کار رفته است. و ماده «طلوع»، به معناى ظهور و بروز است. 4 ـ «يدالون» (فعل مضارع مجهول از باب افعال) از مادّه «دوله» به معناى «انتقال از جايى به جاى ديگر» است. و مال و ثروت را، از اين جهت، دولت مى گويند که در ميان مردم، دست به دست مى شود. و حکومت را نيز به همين دليل، دولت مى گويند که هر چند روزى، در دست کسى است. بنابراين، جمله «يُدالون مِنکم» مفهومش اين است که حکومت، از شما گرفته مى شود، به خاطر ضعف و ناتوانى و پراکندگى و اختلافتان. 5 ـ «قعب» به گفته بعضى از ارباب لغت به معناى «قدح چوبى» و به گفته بعضى ديگر، «قدح بزرگ ضخيم» است. 6 ـ «علاقه»، اين واژه اگر به فتح عين استعمال شود، به معناى «پيوندهاى معنوى» است و اگر به کسر عين استعمال شود، به همين معنا يا به معناى «پيوندهاى مادّى»، است. و در جمله بالا، به معناى «دسته يا بندى است که ظرف را به آن آويزان مى کردند». 7 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 2، صفحات 3 ـ 18; و منهاج البراعة، جلد 3، صفحه 360; و الغدير، جلد 11، صفحه 19. 8 ـ «مروج الذهب»، جلد 3، صفحه 163; (بحث ذکر ايّام الوليد بن عبد الملک).  9 ـ هُوَ الَّذى اَيَّدَکَ بِنَصْرِه وَ بِالْمُؤْمِنينَ * وَ اَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ اَنْفَقْتَ ما فِى الاَْرْضِ جَميعاً ما اَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلکِنَّ اللهَ اَلَّفَ بَيْنَهُمْ (سوره انفال، آيات 62 ـ 63). 10 ـ وَ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللهِ عَلَيْکُمْ اِذْ کُنْتُمْ اَعْداءً فَاَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِکُمْ فَاَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِه اِخْواناً (سوره آل عمران، آيه 103). 11 ـ قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى اَنْ يَبْعَثَ عَلَيْکُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکُمْ اَوْ مِنْ تَحْتِ اَرْجُلِکُمْ اَوْ يَلْبِسَکُمْ شِيَعاً (سوره انعام، آيه 65).  
شرح علامه جعفری«انبئت بسرا قد اطلع اليمن، و اني و الله لاظن ان هولاء القوم سيدالون منكم باجتماعهم علي باطلهم و تفرقكم عن حقكم و بمعصيتكم امامكم في الحق و طاعتهم امامهم في الباطل و بادائهم الامانه الي صاحبهم و خيانتكم لصاحبكم و بصلاحهم في بلادهم و فسادكم» (خبري به من رسيده است كه بسر بن ارطاه مشرف به يمن گشته است، سوگند به خدا، من اطمينان دارم كه آنان به همين زودي دولت را از شما خواهند گرفت. اين تسلط به جهت اجتماع و تشكل آنان در باطلشان و پراكندگي شما از حقتان مي‌باشد. اين تسلط به جهت نافرماني است كه شما درباره‌ي پيشوايتان در حق، و اطاعت آنان از پيشوايان در باطل دارند و اداي امانتي كه به صاحب خود مي‌نمايد و خيانتي كه شما به صاحبتان روا مي‌داريد و به جهت اصلاح و تنظيم امور كه آنان در شهرهاي خود به وجود مي‌آورند و فسادي كه شما در شهرهايتان به راه مي‌اندازيد). توضيح: بسر بن ارطاه مامور دژخيم معاويه‌ي نژادپرست مقام‌جو، كسي است كه معاويه او را با يك سپاه انبوه به طرف يمن فرستاده و دستور داده بود كه هر كسي را از پيروان علي (ع) را ببيند، نابودش كند. بسر با اين فرمان مردم بسياري را كشت، در ميان اين كشته‌شدگان دو فرزند عبيدالله بن عباس بن عبدالمطلب نيز كه به بلوغ نرسيده بودند، كشته شدند درست دقت كنيد، فرمان معاويه به بسر بن ارطاه چنين است (هر كسي را از پيروان علي ديدي بكش)!! اين معاويه به اينكه بگويد: (من انسانم) قناعت نكرده بود، ادعاي اسلام نيز كرده است و به اين ادعا هم قناعت ننموده گفته است: من خليفه‌ي پيامبر اسلامم!!! اجتماع و تشكل برنده است و جدائي و گسيختگي بازنده: نتايج روبنائي و قوانين سير معمولي طبيعت را با تكيه به اينكه ما از رهبري باعظمت ترين پيشوا برخورداريم، نمي‌توان از بين برد. اين مثال بسيار ساده را توجه فرماييد: شخصي بيمار دست مي‌برد و شيشه‌اي را كه روي ميز است به اطمينان اينكه شربت دواي بيماري او است و واجب است براي حفظ جان خود آن شربت را بخورد، برمي‌دارد و مي‌خورد، ولي اين شيشه‌ي شربت نبوده، بلكه شربتي مستي‌آور بوده است، جاي هيچ ترديدي نيست اينكه اين شخص مست خواهد گشت و نمي‌تواند با هيچ پشيماني و داد و بي‌داد جلو مستي خود را بگيرد، در عين حال همين شخص آدمي است سالم و اگر عادل بوده است، اختلالي در عدالتش به وجود نمي‌آيد. اما او مست است. فرض كنيم همه‌ي افراد يك جامعه از الهي‌ترين پيشوا برخوردارند و هر يك از افراد آن جامعه داراي عالي‌ترين انديشه كه براي يك انسان ممكن است و عالي‌ترين وجدان كه براي يك بشر رشديافته ضرورت دارد، برخوردارند، ولي اين افراد تشكل و تفاهم با يكديگر ندارند و با تكيه به انديشه و وجدان فردي خودشان، از مديريت پيشوا سر باز مي‌زنند و تمرد مي‌كنند، اثر اين جدائي و گسيختگي به طور قطع باختن است و هيچ چاره‌اي هم ندارد. و بالعكس، فرض كنيم افراد يك جامعه از يكصدم عظمتها و ارزشهاي فردي افراد جامعه‌اي كه در بالا تصور نموديم، برخوردار نيستند، و با اين حال از شعور تشكل و درك ضرورت مديريت خوب بهره‌مندند، اين جامعه بزندگي اجتماعي موفق و شئون آن را براي خود تامين خواهد كرد. اين پديده را در كشورهائي از مغرب زمين امروزي مي‌بينيم كه شعور اجتماعي آنان چه نتايج چشمگير در زندگي دسته‌جمعي به وجود آورده است. در صورتي كه اگر هر يك از افراد آن جوامع را بريده از اجتماع مورد بررسي قرار بدهيم، با يك موجودي بسيار محدود از همه جهات روبرو خواهيم گشت. البته منظور اهانت و تحقير افراد آن جوامع نيست، بلكه مي‌گوييم استعدادهاي متنوع و ابعاد فراوان آنان تحت‌الشعاع زندگي اجتماعي به فعليت نمي‌رسد. اينست نتايج روبنائي و قوانين سير معمولي طبيعت، يعني براي به دست آوردن حيات اجتماعي صحيح، تشكل و تفاهم و مديريت ضرورت قاطعانه دارد. در اين خطبه اميرالمومنين عليه‌السلام با نظر به مختصات تشكل اجتماعي پيروزي دشمن خود را به طور دقيق پيش بيني مي‌كند: 1- آنان در هدفگيري باطلي كه به دنبالش افتاده‌اند، اجتماع و تشكل دارند. در صورتي كه شما با اينكه هدف منطق و حق را در پيش داريد پراكنده و گسيخته از يكديگر هستيد. 2- آنان پيشوايان خود را با اينكه هدفي باطل و ضد حق دارد، اطاعت مي‌كنند و با اين اطاعت زمينه‌ي مديريت تشكلي او را فراهم مي‌آورند، شما پيشواي خود را با اينكه هدف منطق و حق را دنبال مي‌كند، نافرماني نموده و از مديريت او تمرد مي‌كنيد. 3- آنان در برابر پيشواي خود عمل به تعهد مي‌نمايند (اگر چه پيشوايشان ضد بشر و هدفش ضد حق است و تعهد با او تعهد براي تقويت ضد بشر در راه رسيدن به هدفي ضد حق مي‌باشد.) ولي شما در برابر پيشوايتان كه انسان اعلي است و هدفش حق و تعهد با او و تقويت اصول عالي انسانيت است، تعهد را مي‌شكنيد و خيانت مي‌ورزيد. 4- آنان با آن هدف وقيح و با آن پيشواي بيشرم دست به تنظيم و اصلاح شهرها و محيط زندگيشان برده و تكاپو مي‌كنند، شما با آن هدف عالي و با اين پيشواي حق و حق‌پرست، دست به افساد و ويرانگري شهر و محيط زندگيتان برده و كارشكني و اخلالگري به راه مي‌اندازيد!! *** «فلو ائمنت احدكم علي قعب لخشيت ان يذهب بعلاقته»! (اگر من يكي از شما را به كاسه‌اي چوبين امين بدانم و آن را به او بسپارم، بيم آن دارم كه آن كاسه‌ي چوبين را با متعلقاتش ببرد). رهبري بزرگترين انسان در جامعه‌اي كه شخصيت افرادش با يك كاسه‌ي چوبين معامله مي‌شود!! البته نمي‌خواهيم همه‌ي افراد آن جامعه را به بي‌شخصيتي اسف‌انگيز متهم بسازيم. زيرا در آن جامعه شخصيتهايي مانند مالك اشتر و عمار بن ياسر و رشيد هجري و عمرو بن الحمق خزاعي وجود داشته‌اند، ولي از جملات اميرالمومنين در اين خطبه و ديگر خطبه‌هاي نهج‌البلاغه چنين برمي‌آيد كه اكثريت چشمگير افراد آن جامعه كه جامعه‌شناسان براي تفسير يك جامعه روي آنان حساب مي‌كنند، در حالي از خودكامگي و خودخواهي محقر و پست بودند كه شخصيت خود را مي‌توانستند با يك كاسه‌اي چوبين به معرض معامله در آورند. با اين وصف است كه ما مي‌توانيم درد و اندوه مقدس اميرالمومنين عليه‌السلام را كه فقط ناشي از اعراض مردم آن جامعه از رشد انساني بود، تا حدودي درك كنيم. اين يك پديده‌ي بسيار اسف‌انگيز و شرم‌آور است كه عظمت رهبر در اوج انسانيت الهي بوده، تا جائي كه يك ماترياليست (شبلی شمیل) در پيشرفته‌ترين دورانهاي بشري در پيشرفته‌ترين جوامع دنيا با اطلاعات لازم درباره‌ي سرگذشت شخصيتهاي تاريخي درباره‌اش مي‌گويد: «الامام علي بن ابي‌طالب عظيم العظماء نسخة مفرده لم ير لها الشرق و لا الغرب صورة طبق الاصل لاحديثا و لا قديما» (پيشوا، علي بن ابي‌طالب بزرگ بزرگان، يگانه نسخه‌ايست كه نه شرق و نه غرب صورتي مطابق اصل آن نسخه نديده است نه در دوران جديد و نه در دوران قديم) و در همين حال پستي موجودي كه در دنبالش افتاده است، داراي شخصيتي قابل مبادله با يك كالاي محقر و بي ارزش بوده باشد!! «سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا» (پاكيز پروردگارا، ما علمي نداريم جز آنكه به ما تعليم فرمائي) مسئله‌ي مهمتر اينست كه اين افراد خود را طلبكار هم مي‌دانند!!  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 44-43 فرموده حضرت: «انبئت بسرا... منكم»:  آغاز گفتار آن بزرگوار، براى بسيج كردن مردم به جهاد و پيكار است. بنا بر اين، ابتدا، مردم را از هجوم بسر بن ابى ارطاة به قلمرو حكومت عراق و بيرون رفتن يمن از دست آنها، آگاه مى سازد و سپس آنها را از گمان درستى كه: «بزودى دشمن پيروز خواهد شد» مى ترساند و سپس علتهاى پيروزى دشمن را از روى قراين و نشانه هاى اين رويداد، بر مى شمارد.  حضرت چهار چيز را كه علّت آن خود مردم كوفه بودند و موجب شكست آنها شد و چهار امر را كه خصلت، پيروان معاويه بود و علت پيروزى آنها شد، نام مى برد و در پى هر چيزى ضد و مخالفش را مى آورد، تا مناسبت و مشابهت، روش پيروانش با روش دشمن روشن شود، و سپس با توجّه به دين و جوانمردى، مردم كوفه را بدورى گزيدن از بد انديشى فرا مى خواند.  شرح بيان حضرت (ع): نخستين گام روش دشمن در كسب پيروزى، وحدت اجتماعى و پشتيبانى آنها از يكديگر بود، هر چند بر باطل رفتار مى كردند. غير حق بودن رفتارشان: تصرّف غاصبانه سرزمين عراق بود كه اشغال كردند.  گام نخست ياران آن بزرگوار، ضد رفتار دشمن و آن جدايى آنها از يكديگر در گرفتن حقشان بود. زيرا تصرّف مسلمانان در سرزمين اسلامى بدستور ولى امر و امام برحق انجام گرفته بود.  دوّمين گام روش دشمن، فرمانبردارى و اطاعت از پيشواى ستمگرى بود، كه به باطل فرمان مى داد بر عكس كار دشمن، روش پيروان امام (ع) در سرپيچى از فرمان امام بود كه امر حقّ او را، اطاعت نمى كردند.  سومين نوع رفتار دشمن، بازگرداندن امانت بصاحب امانت بود، يعنى به پيمانشان در وفادارى به بيعتى كه با معاويه كرده بودند، پايبند بودند، و ضد رفتار آنها خيانتى بود كه مسلمانان در پيمانشان، نسبت به بيعتى كه با امام كرده بودند، مرتكب شدند و از حضرت در جنگ پشتيبانى نكردند. حيله و نيرنگ مردم كوفه تا بدان حد رسيد، كه براى آيندگان به صورت ضرب المثل در آمد.  چهارمين وجه امتياز پيروان معاويه نسبت به ياران امام (ع) اين بود كه آنها، سرزمين خود را آباد كرده، و كارها را به پيروى از رهبرشان منظّم ساخته بودند، بر خلاف پيروان ظاهرى حضرت، كه به دليل بيرون رفتن از فرمان امام (ع) موجب از هم گسيختگى كارها و فساد و تباهى امور شده بودند.  البتّه بخوبى روشن است، كه چهار ويژگى مثبت در كارهاى دشمن، سبب درستى و صلاح جامعه و نظام يافتن دولت و چيرگى و پيروزى مى شد، از طرفى رفتارهاى ضد رفتار دشمن (مردم كوفه)، قوى ترين اسباب دگرگونى و شكست خوردگى بود.  فرموده حضرت: «فلو ائتمنت احدكم... ان يذهب بعلاقته»،  به صورت كنايه، مبالغه در بدگويى از اهل كوفه، به خيانت كارى آنها، در امانت تعهّد به وفادارى در برابر فرامين و دستورات آن بزرگوار است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 357 ثمّ قال: أنبئت بسرا قد اطّلع على اليمن و إنّي و اللّه لأظنّ هؤلاء القوم سيدالون منكم باجتماعهم على باطلهم، و تفرّقكم عن حقّكم، و بمعصيتكم إمامكم في الحقّ، و طاعتهم إمامهم في الباطل، و بأدائهم الأمانة إلى صاحبهم، و خيانتكم صاحبكم، و بصلاحهم في بلادهم، و فسادكم، فلو ائتمنت أحدكم على قعب لخشيت أن يذهب بعلاقته،اللغة:و (اطلع) فلان علينا إذا ظهر و (أدالنا) اللّه من عدوّنا اى جعل الدّولة و الغلبة لنا عليهم و (القعب) قدح من خشب مقعّر و (علاقته) ما يتعلّق به عليهالاعراب: و الضمير المستتر في قوله: أن يذهب بعلاقته، راجع إلى الأحد، و الباء للتّعدية أو إلى القعب و الباء بمعنى مع.المعنى:(ثمّ) شرع في استنفارهم إلى الجهاد ف (قال: أنبئت بسرا قد اطلع على اليمن و ظهر على أهلها و إنّي و اللّه لأظنّ هؤلاء القوم) المنافقين القاسطين (سيد الون منكم) و يغلبون عليكم (ب) الأسباب التي توجب دولتهم و غلبتهم عليكم و هو (اجتماعهم على باطلهم) و هو التّصرّف الغير الحقّ في البلاد (و تفرّقكم عن حقّكم) و هو التّصرّف المستحق باذن وليّ الامر (و بمعصيتكم امامكم في الحقّ و طاعتهم امامهم في الباطل) في أوامره الباطلة و أحكامه الضّالة (و بأدائهم الامانة إلى صاحبهم) حيث لزموا بعهده و وفوا ببيعته (و خيانتكم صاحبكم) حيث تركتم لموارزته في القتال و نقضتم عهده و غدرتم له (و بصلاحهم في بلادهم) حيث راقبوا انتظام امورهم (و فسادكم) و السّرّ في جميع ذلك ما قاله الجاحظ من أنّ أهل العراق أهل نظر و ذوو فطن ثاقبة و مع الفطنة و النّظر يكون التنقيب  «1» و البحث، و مع التنقيب و البحث يكون القدح و الطّعن و التّرجيح بين الرّجال و التّمييز بين الرّؤساء و اظهار عيوب الامراء و أهل الشّام ذوو بلادة و تقليد و جمود على رأى واحد لا يرون النّظر و لا يسألون عن مغيب الأحوال و هذا هو العلّة في عصيان أهل العراق على الامراء و طاعة أهل الشّام لهم ثمّ كنايه بالغ عليه السّلام في ذمّهم بالخيانة على سبيل الكناية و قال: (فلو ائتمنت أحدكم على قعب خشب لخشب أن يذهب) ذلك القعب (بعلاقته).الترجمة:بعد از آن فرمودند كه: خبر داده شدم كه بسر بن أبي ارطاة رسيده بديار يمن و بدرستى من قسم بخدا هر آينه گمان ميكنم آن قوم را كه زود باشد كه دولت و تسلط داده شوند از قبل شما بسبب اتّفاق ايشان بر باطل خود و تفرق شما از حقّ خود، و بجهة معصية شما امام خود را در امر حق و اطاعت ايشان امام خود را در امر باطل، و بسبب ادا كردن ايشان امانت و عهد را بصاحب خودشان و خيانت كردن شما در امانت، و بجهة صلاح ايشان در شهرهاى خود در جميع امور ملكى و فساد شما در بلاد خودتان، پس اگر امين گردانم يكى از شما را بر قدح چوبين هر آينه مى ترسم كه ببرد آن را با دوال و دسته اش.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص176 گسيل داشتن معاويه بسر بن ارطاة را به حجاز و يمن: اما خبر گسيل داشتن معاويه بسر بن ارطاة عامرى را كه از خاندان عامر بن لوى بن غالب است براى حمله بردن به سرزمينهايى كه زير فرمان امير المومنين على عليه السلام بود و خونريزيها و تاراجهاى او به شرح زير است: مورخان و سيره نويسان نوشته اند چيزى كه معاويه را به اعزام بسر بن ارطاة-  كه به او ابن ابى ارطاة هم مى گويند-  به حجاز و يمن وا داشت، اين بود كه گروهى از پيروان و هواداران عثمان در صنعاء بودند و موضوع كشته شدن او را بسيار بزرگ مى شمردند و چون سالار و نظام مرتبى نداشتند با همان اعتقاد كه داشتند با على (ع) بيعت كردند. در آن هنگام كار گزار على (ع) بر صنعاء عبيد الله بن عباس و كار گزارش بر جند سعيد بن نمران بود. و چون در عراق مردم با على (ع) اختلاف نظر پيدا كردند و محمد بن ابى بكر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص177 در مصر كشته شد و حمله ها و تاراجهاى شاميان بسيار شد، اين گروه با يكديگر گفتگو كردند و مردم را به خونخواهى عثمان فرا خواندند. اين خبر به عبيد الله بن عباس رسيد. پيش گروهى از سران ايشان كسى فرستاد و پيام داد: اين خبرى كه از شما به من رسيده است چيست آنان گفتند: ما همواره موضوع كشته شدن عثمان را كارى زشت مى دانسته ايم و معتقد بوده ايم با هر كس كه در آن كار دست داشته است بايد جنگ و پيكار كرد. عبيد الله بن عباس آنان را زندانى كرد. ديگران به ياران خويش در جند نوشتند كه بر سعيد بن نمران شوريده، او را از شهر بيرون رانده اند و كار خود را آشكار ساخته اند. كسانى هم كه در صنعاء بودند خود را به آنان رساندند و همه كسانى كه با آنان هم عقيده بودند به آنان پيوستند، گروهى هم كه با آنان هم عقيده نبودند به منظور نپرداختن زكات با آنان همراه شدند. عبيد الله بن عباس و سعيد بن نمران در حالى كه شيعيان على (ع) همراهشان بودند با يكديگر ملاقات كردند. ابن عباس به ابن نمران گفت: به خدا سوگند كه ايشان جملگى اجتماع كرده اند و نزديك ما هستند و اگر با آنان جنگ كنيم نمى دانيم به زيان كداميك خواهد بود. اكنون بايد با شتاب براى امير المومنين على عليه السلام نامه بنويسيم و خبر ايشان و آتش افروزى و پايگاهى را كه در آن اجتماع كرده اند اطلاع دهيم، و براى امير المومنين چنين نوشت: «اما بعد، ما به امير المومنين عليه السلام خبر مى دهيم كه پيروان عثمان بر ما شورش كردند و چنين وانمود ساختند كه حكومت معاويه استوار شده است و بيشتر مردم به سوى او كشيده شده اند. ما همراه شيعيان امير المومنين و كسانى كه بر طاعت اويند به سوى ايشان حركت كرديم و اين موضوع آنان را بيشتر به خشم وا داشت و شوراند و آماده شدند و از هر سو افراد را به جنگ با ما فرا خواندند. گروهى هم كه با آنان هم عقيده نبودند فقط به قصد اينكه زكات و حق واجب خدا را نپردازند آنان را بر ضد ما يارى مى دهند. هيچ چيز ما را از جنگ با آنان جز انتظار وصول فرمان امير المومنين، كه خداوند عزتش را مستدام بدارد و او را تأييد فرمايد و در همه كارهايش فرجام پسنديده مقدر دارد، باز نداشته است. و السلام». چون نامه آن دو رسيد، على عليه السلام را خوش نيامد و او را خشمگين ساخت و براى ايشان چنين نوشت: «از على امير المومنين، به عبيد الله بن عباس و سعيد بن نمران. من با شما جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص178 سپاس و حمد خداوندى را گويم كه جز او خدائى نيست. اما بعد، نامه شما رسيد كه در آن از خروج اين قوم خبر داده بوديد و اين موضوع كوچك را بزرگ كرده بوديد و شمار اندك ايشان را بسيار شمرده بوديد. من مى دانم كه ترس دلها و كوچكى نفس شما و پراكندگى رأى و سوء تدبير شما كسانى را كه نسبت به شما خطرى ندارند خطرناك نشان داده است و كسانى را كه ياراى رويارويى با شما را نداشته اند گستاخ كرده است. اكنون چون فرستاده ام پيش شما رسيد، هر دو پيش آن قوم برويد و نامه يى را كه براى آنان نوشته ام براى ايشان بخوانيد و آنان را به پرهيزگارى و ترس از خداوند فرا خوانيد. اگر پاسخ مثبت دادند خدا را مى ستائيم و عذر ايشان را مى پذيريم و اگر قصد جنگ دارند از خداوند يارى مى جوئيم و بر پايه عدالت با آنان جنگ مى كنيم كه خداوند خيانت پيشگان را دوست نمى دارد.» گويند: على عليه السلام به يزيد بن قيس ارحبى فرمود: مى بينى قوم تو چه كردند او گفت: اى امير المومنين در مورد اطاعت از تو نسبت به قوم خويش حسن ظن دارم. اينك اگر مى خواهى به سوى ايشان حركت كن و آنان را كفايت فرماى و اگر مى خواهى نامه يى بنويس و منتظر پاسخ ايشان باش. و على عليه السلام براى آنان چنين نوشت: «از بنده خدا على امير المومنين به مردم صنعاء و جند كه مكر و ستيز كرده اند. و سپس نخست خداوندى را ستايش مى كنم كه خدايى جز او نيست و هيچ حكم و فرمان او رد نمى شود و عذابش از قوم گنهكار باز داشته نمى شود. خبر گستاخى و ستيز و روى برگرداندن شما از دين خودتان، آن هم پس از اظهار اطاعت و بيعت كردن، به من رسيد. از مردمى كه خالصانه متدين و به راستى پرهيزگار و خردمندند از سبب اين حركت شما و آنچه در نيت داريد و چيزى كه شما را به خشم آورده است پرسيدم. سخنانى گفتند كه در آن مورد براى شما هيچگونه عذر موجه و دليل پسنديده و سخنى استوار نديدم. بنابراين هر گاه فرستاده ام پيش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص179 شما رسيد پراكنده شويد و به خانه هاى خويش باز گرديد تا از شما در گذرم و گناه افراد نادان شما را ناديده بگيرم و كسانى را كه كناره گيرى كنند حفظ كنم و به فرمان قرآن ميان شما عمل كنم و اگر چنين نكنيد آماده شويد براى آنكه لشكرى گران با انبوه شجاعان سوار كار و استوار، آهنگ كسانى كنند كه طغيان و سركشى كرده اند و در آن صورت همچون گندم در آسياب آن آرد خواهيد شد «هر كس نيكى كند براى خود نيكى كرده است و هر كس بدى كند بر خود بدى كرده است، و پروردگارت نسبت به بندگان ستمگر نيست.» امير المومنين آن نامه را همراه مردى از همدان فرستاد كه چون نامه را براى آنان برد پاسخ مناسبى ندادند. آن مرد به ايشان گفت: من در حالى از پيش امير المومنين آمدم كه قصد داشت يزيد بن قيس ارحبى را همراه لشكرى گران به سوى شما اعزام دارد و تنها چيزى كه او را از اين كار باز داشته است انتظار پاسخ شماست. آنان گفتند: اگر اين دو مرد يعنى عبيد الله بن عباس و سعيد را از حكومت بر ما عزل كند ما شنوا و فرمانبرداريم. آن مرد همدانى از پيش ايشان به حضور على عليه السلام آمد و اين خبر را آورد. گويند: چون اين نامه على (ع) به آنان رسيد، نامه يى براى معاويه فرستاد و ضمن نوشتن اين خبر شعر زير را هم نوشتند: «اى معاويه اگر شتابان به سوى ما نيايى، ما با على يا با يزيد يمانى بيعت خواهيم كرد.» چون اين نامه به معاويه رسيد بسر بن ابى ارطاة را كه مردى سنگدل و درشت خو و خونريز و بى رحم و رأفت بود خواست و به او فرمان داد راه حجاز و مدينه و مكه را بپيمايد تا به يمن برسد و گفت: در هر شهرى كه مردم آن در اطاعت على هستند چنان زبان بر دشنام و ناسزا بگشاى كه باور كنند راه نجاتى براى ايشان نيست و تو بر آنان چيره خواهى بود. آنگاه دست از دشنام ايشان بردار و آنان را به بيعت با من دعوت كن و هر كس نپذيرفت او را بكش و شيعيان على را هر جا كه باشند بكش. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص180 ابراهيم بن هلال ثقفى در كتاب الغارات از قول يزيد بن جابر ازدى نقل مى كند كه مى گفته است: از عبد الرحمان بن مسعده فزارى به روزگار حكومت عبد الملك شنيدم كه مى گفت: چون سال چهلم هجرت فرا رسيد مردم در شام مى گفتند كه على عليه السلام در عراق از مردم مى خواهد كه براى جنگ و جهاد حركت كنند و آنان همراهى نمى كنند و معلوم مى شود ميان ايشان اختلاف نظر و پراكندگى است. عبد الرحمان بن مسعده مى گفت: من با تنى چند از مردم شام پيش وليد بن عقبه رفتيم و به او گفتيم: مردم در اين موضوع ترديد ندارند كه مردم عراق با على (ع) اختلاف دارند. اكنون پيش سالار خودت معاويه برو و به او بگو: پيش از آنكه آنان از تفرقه دست بردارند و مجتمع شوند و پيش از آنكه كار على سر و سامان بگيرد با ما براى جنگ حركت كند. گفت: آرى، خودم در اين باره مكرر به او سخن گفته ام و او را سرزنش كرده ام، چندان كه از من دلتنگ شده است و ديدار مرا خوش نمى دارد و به خدا سوگند با وجود اين پيام شما را كه براى آن پيش من آمده ايد به او مى رسانم و برخاست و پيش معاويه رفت و سخن ما را به او گفت. اجازه ورود داد و ما پيش او رفتيم. پرسيد: اين خبرى كه وليد از قول شما براى من آورده است چيست گفتيم: اين خبر ميان مردم شايع است، اينك براى جنگ دامن بر كمر زن و با دشمنان جنگ كن و فرصت را غنيمت بشمار و آنان را غافلگير ساز كه نمى دانى چه وقت ديگرى ممكن است دشمن در چنين حالى باشد كه بتوانى بر او دست يابى، وانگهى اگر تو به سوى دشمن حركت كنى براى تو شكوهمندتر است تا آنكه آنان به سوى تو حركت كنند و به خدا سوگند بدان كه اگر پراكندگى مردم از گرد رقيب تو نمى بود بدون ترديد او به سوى تو پيش مى آمد. معاويه گفت: من از مشورت و صلاح انديشى با شما بى نياز نيستم و هر گاه به آن محتاج شوم شما را فرا مى خوانم. اما در مورد تفرقه و پراكندگى آن قوم از سالار خودشان و اختلاف نظر ايشان كه تذكر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص181 داديد، اين موضوع هنوز به آن اندازه نرسيده است كه من طمع به درماندگى و نابودى ايشان ببندم و لشكر خود را به خطر اندازم و آهنگ ايشان كنم، و نمى دانم آيا به سود من است يا به زيان من بنابراين شما مرا به كندى و آهستگى متهم مكنيد زيرا من در مورد ايشان راهى ديگر انتخاب مى كنم كه براى شما آسان تر است و در مورد هلاك و نابودى ايشان مؤثرتر. از هر سو بر آنان غارت و حمله مى بريم و شبيخون مى زنيم، سواران من گاهى در جزيره و گاهى در حجاز خواهند بود در اين ميان خداوند مصر را هم گشوده است و با فتح مصر، دوستان ما را نيرومند و دشمنان ما را زبون فرموده است و اشراف عراق همينكه اين لطف خدا را نسبت به ما ببينند همه روزه با شتران گزنيه خود پيش ما مى آيند و اين هم از چيزهايى است كه به آن وسيله خداوند بر شمار شما مى افزايد و از شمار ايشان مى كاهد و آنان را ضعيف و شما را قوى مى سازد و شما را عزيز و آنان را خوار و زبون مى كند. بنابراين صبر كنيد و شتاب مكنيد كه من اگر فرصتى بيابم آنرا از دست نخواهم داد. مى گويد: ما از پيش معاويه بيرون آمديم و دانستيم آنچه مى گويد برتر و بهتر است و گوشه يى نشستيم و هماندم كه ما از پيش معاويه بيرون آمديم بسر را احضار كرد و او را با سه هزار مرد گسيل داشت و گفت: حركت كن تا به مدينه برسى، ميان راه مردم را تعقيب كن و بر هر گروه كه بگذرى ايشان را بترسان و به اموال هر كس دست يافتى تاراج كن و در مورد هر كس كه به طاعت ما در نيامده است همينگونه رفتار كن و چون به مدينه رسيدى به آنان چنين نشان بده كه قصد جان ايشان را دارى و به آنان بگو كه هيچ عذر و بهانه يى ندارند و در اين كار چندان اصرار كن كه تصور كنند به جان آنان خواهى افتاد. آنگاه دست از ايشان بردار و به راه خود ادامه بده تا به مكه برسى و در مكه متعرض هيچكس مشو، ولى مردم ميان مدينه و مكه را بترسان و آنان را پراكنده كن و چون به صنعاء و جند رسيدى در آن دو شهر گروهى از پيروان ما هستند و نامه يى از آنان به من رسيده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص182 بسر با آن لشكر بيرون آمد و چون به «دير مروان» رسيد آنان را سان ديد و بررسى كرد و چهار صد تن از ايشان را كنار گذاشت و با دو هزار و ششصد تن حركت كرد. وليد بن عقبه مى گفته است: ما با رأى خود به معاويه اشاره كرديم به كوفه لشكر برد و او لشكرى به مدينه فرستاد، مثل ما و مثل او همانگونه است كه گفته اند: «من ستاره سها را با همه پوشيدگى نشانش مى دهم و او ماه تابان را به من نشان مى دهد». چون اين خبر به معاويه رسيد خشمگين شد و گفت: به خدا سوگند تصميم گرفتم اين مرد احمق را كه هيچ تدبيرى پسنديده ندارد و چگونگى انجام كارها را نمى داند تنبيه كنم، ولى از اين كار صرف نظر كرد. من [ابن ابى الحديد] مى گويم: وليد بن عقبه به سبب خشم خود و كينه ديرينه نسبت به على (ع) هيچگونه سستى و مهلتى را در جنگ با على (ع) جايز نمى دانسته است و حمله كردن به گوشه و كنار سرزمينهاى زير فرمان او را كافى نمى دانسته است، گويى اين كار خشم و كينه او را فرو نمى نشانده و سوز و گداز دلش را سرد نمى كرده است، و فقط مى خواسته است لشكرها به مركز اصلى خلافت و پايتخت على (ع)، يعنى كوفه، اعزام شود و اينكه معاويه خودش لشكرها را فرماندهى كند و به سوى على (ع) ببرد و اين موضوع را در ريشه كن كردن قدرت على (ع) و تسريع در نابودى او مؤثرتر مى دانسته است. و معاويه در اين باره رأى ديگرى داشته و مى دانسته است كه بردن لشكر براى رويارويى با على عليه السلام خطرى بسيار بزرگ است و در نظر او مصلحت و حسن تدبير در اين بوده است كه خودش با عمده لشكر خود در مركز حكومت خويش يعنى شام ثابت بماند و گروههاى جنگى را براى كشتار و تاراج به اطراف سرزمينهاى زير فرمان على (ع) ارسال دارد و با انجام آن كار در شهرهاى مرزى، ايجاد ضعف و سستى كند تا در نتيجه ضعف آنها مركز خلافت على (ع) هم ضعيف شود و بديهى است كه ضعف و سستى اطراف موجب ضعف مركز مى شود و هرگاه مركز ضعيف شود او به خواسته خود مى رسد و در آن صورت اگر به مصلحت نزديك بيند بر لشكركشى به مركز تواناتر خواهد بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص183 وليد را در آنچه نسبت به على (ع) در دل داشته است نبايد قابل سرزنش دانست، زيرا على (ع) پدرش عقبة بن ابن ابى معيط را در جنگ بدر كشته است، وانگهى از وليد در قرآن به «فاسق» نام برده شده است و اين به سبب نزاعى بود كه ميان او و على (ع) در گرفت. و على (ع) به روزگار خلافت عثمان بر وليد حد جارى كرد و او را تازيانه زد و او را از حكومت كوفه هم عزل فرمود. با انجام يكى از اين موارد، در نظر عربى كه داراى دين و تقوى هم باشد، انجام هر كار حرامى براى انتقام گرفتن روا شمرده مى شود، حتى ريختن خون را روا مى شمرند و براى كينه-  جويى و تسكين خشم و غيظ جايى براى دين و عقاب و ثواب باقى نمى ماند چه رسد به وليدى كه آشكارا مرتكب فسق و گناه مى شده و از گروهى بوده كه براى جلب آنان و تأليف دلهايشان به آنان مال داده مى شده است و دين او مورد طعنه و سرزنش و متهم به الحاد و زندقه بوده است. ابراهيم بن هلال ثقفى مى گويد: عوانة از كلبى و لوط بن يحيى روايت مى كند كه بسر پس از آنكه گروهى از لشكر خود را كنار گذاشت با ديگر همراهان خود حركت كرد و آنان كنار هر آب مى رسيدند شتران ساكنان آنجا را مى گرفتند و سوار مى شدند و اسبهاى خود را يدك مى كشيدند تا كنار آب ديگر مى رسيدند، آنجا شتران جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص184 آن قوم را رها مى كردند و شتران اين قوم را مى گرفتند و تا نزديكى مدينه همينگونه عمل مى كردند. مى گويد: و روايت شده است كه قبيله قضاعة از آنان استقبال كردند و براى ايشان شتران پروار نحر كردند. آنان چون وارد مدينه شدند ابو ايوب انصارى صاحبخانه رسول خدا (ص) كه كار گزار على عليه السلام در مدينه بود از آن شهر گريخت و بسر چون وارد مدينه شد براى مردم خطبه خواند و ايشان را دشنام داد و تهديد كرد و بيم داد و گفت: چهره هايتان زشت باد خداوند متعال مثلى زده و چنين فرموده است: «خداوند مثل مى زند شهرى را كه در امان و اطمينان بود و روزى آن از هر سو مى رسيد، به نعمتهاى خدا كفران ورزيدند و خداوند طعم گرسنگى و خوف را به آنان چشاند...» و خداوند اين مثل را در مورد شما قرار داده است و شما را شايسته آن دانسته است. اين شهر شما محل هجرت پيامبر (ص) و جايگاه سكونت او بود و مرقدش در اين شهر است و منازل خلفاى پس از او هم همين جا قرار داشته است و شما نعمت خداى خود را سپاس نداشتيد و حق پيامبر خويش را پاس نداشتيد و خليفه خدا ميان شما كشته شد و گروهى از شما قاتل او و گروهى ديگر زبون كننده اوييد و منتظر فرصت و سرزنش كننده بوديد، اگر مومنان پيروز مى شدند به آنان مى گفتيد: مگر ما همراه شما نبوديم و اگر كافران پيروز مى شدند مى گفتيد: مگر ما بر شما چيره نشديم و شما را از مومنان باز نداشتيم بسر سپس انصار را دشنام داد و به ايشان گفت: اى گروه يهود و اى فرزندان بردگان زريق و نجار و سالم و عبد الاشهل همانا به خدا سوگند چنان بلايى بر سر شما خواهم آورد كه كينه و و جوشش سينه هاى مومنان و خاندان عثمان را تسكين دهد. به خدا سوگند شما را افسانه قرار خواهم داد همچون امتهاى گذشته. بسر آنان را چنان تهديد كرد كه مردم ترسيدند او به جان ايشان در افتد و به حويطب بن عبد العزى كه گفته مى شود شوهر مادر بسر بوده است پناه بردند. حويطب از منبر بالا رفت و خود را به بسر رساند و او را سوگند داد و گفت: اينان عترت تو و انصار رسول خدايند و قاتلان عثمان نيستند و چندان با او سخن گفت كه آرام گرفت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص185 بسر مردم را به بيعت با معاويه فرا خواند و آنان بيعت كردند و چون از منبر فرود آمد خانه هاى بسيارى را آتش زد، از جمله خانه زرارة بن حرون كه از طايفه عمرو بن-  عوف بود و خانه رفاعة بن رافع زرقى و ابو ايوب انصارى، و به جستجوى جابر بن عبد الله انصارى بر آمد و خطاب به بنى سلمه گفت: چرا جابر را نمى بينم اگر او را پيش من نياوريد امانى نخواهيد داشت جابر به ام سلمه رضى الله عنها پناه برد. ام سلمه به بسر پيام فرستاد، پاسخ داد: تا بيعت نكند او را امان نخواهم داد. ام سلمه به جابر گفت برو با او بيعت كن و به پسر خويش عمر هم گفت برو بيعت كن و آن دو رفتند و بيعت كردند. ابراهيم ثقفى همچنين مى گويد: وليد بن كثير از وهب بن كيسان نقل مى كند كه مى گفته است از جابر بن عبد الله انصارى شنيدم كه مى گفت: چون از بسر ترسيدم خود را از او پوشيده داشتم، و او به قوم من گفته بود: تا جابر حاضر نشود براى شما امانى نخواهد بود. آنان پيش من آمدند و گفتند: ترا به خدا سوگند مى دهيم كه با ما بيايى و بيعت كنى و خون خود و قوم خويش را حفظ كنى و اگر چنين نكنى جنگجويان ما را به كشتن داده و زن و فرزندمان را تسليم اسارت كرده اى. من آن شب را از ايشان مهلت خواستم و چون شب فرا رسيد پيش ام سلمه رفتم و موضوع را به اطلاعش رساندم. گفت: پسرم برو بيعت كن، خون خود و قومت را حفظ كن و من با آنكه مى دانم اين بيعت بيعت گمراهى و بدبختى است به برادر زاده خود گفته ام برود و بيعت كند. ابراهيم ثقفى مى گويد: بسر چند روزى در مدينه ماند و سپس به مردم مدينه گفت: من از شما در گذشتم و شما را عفو كردم، هر چند شايسته و سزاوار براى آن نيستيد. قومى كه امام ايشان را ميان آنان بكشند شايسته آن نيستند كه عذاب از ايشان باز داشته شود و بر فرض كه در اين جهان عفو من به شما برسد من اميدوارم كه رحمت خداوند عز و جل در آن جهان به شما نرسد. آنگاه ابو هريره را به حكومت مدينه گماشت و به مردم مدينه گفت: من ابو هريره را به جانشينى خود بر شما گماشتم، از مخالفت با او بر حذر باشيد و سپس به مكه رفت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص186 ابراهيم ثقفى مى گويد: وليد بن هشام چنين روايت مى كند كه بسر چون به مدينه آمد بالاى منبر رسول خدا (ص) رفت و گفت: اى مردم مدينه شما ريشهاى خود را خضاب بستيد و عثمان را در حالى كه ريشش با خونش خضاب شد كشتيد. به خدا سوگند در اين مسجد هيچكس را كه خضاب بسته باشد رها نمى كنم و او را مى كشم. سپس به اصحاب خود گفت: درهاى مسجد را فرو گيريد و مى خواست آنان را از دم شمشير بگذراند. عبد الله بن زبير و ابو قيس كه يكى از افراد خاندان عامر بن-  لوى بود برخاستند و چندان از او تقاضا كردند تا دست از ايشان برداشت و به مكه رفت و چون نزديك مكه رسيد قثم بن عباس كه كارگزار على (ع) بر مكه بود گريخت و بسر وارد مكه شد و مردم آن شهر را سخت دشنام داد و سرزنش كرد، شيبة بن عثمان را بر آن شهر گماشت و از آن بيرون رفت. ابراهيم ثقفى مى گويد: عوانة از كلبى روايت مى كند كه چون بسر از مدينه به سوى مكه حركت كرد، ميان راه گروهى را كشت و اموالى را غارت كرد و چون اين خبر به مردم مكه رسيد، عموم آنان از شهر بيرون رفتند و پس از بيرون رفتن قثم بن عباس از آن شهر به اميرى شيبة بن عثمان راضى شدند. و گروهى از قريش به استقبال بسر رفتند كه چون با او برخوردند ايشان را دشنام داد و گفت: به خدا سوگند اگر مرا در مورد شما با رأى و عقيده خودم وا مى گذاردند، در حالى از اين شهر مى رفتم و شما را رها مى كردم، كه هيچ زنده يى ميان شما باقى نباشد تا بر زمين راه برود. گفتند: ترا سوگند مى دهيم كه عشيره و خويشاوندان خود را رعايت كنى سكوت كرد، و بسر وارد مكه شد و بر كعبه طواف كرد و دو ركعت نماز گزارد و سپس براى آنان خطبه خواند و ضمن آن چنين گفت: سپاس خداوند را كه دعوت ما را عزيز و نيرومند فرمود و ما را به هم پيوست و الفت داد و دشمن ما را با پراكندگى و كشتار خوار و زبون ساخت و اينك پسر ابى طالب در ناحيه عراق در تنگنا و سختى است. خداوند او را گرفتار خطايش كرده و به جرمش واگذاشته است، يارانش از او پراكنده شده و بر او خشمگين و كينه توزند و حكومت را معاويه كه خونخواه عثمان است بر عهده گرفته است، با او بيعت كنيد و به زيان جانهاى خود راهى قرار ندهيد. و مردم مكه بيعت كردند. بسر به جستجوى سعيد بن عاص بر آمد و او را نيافت و چند روز در مكه ماند و باز براى ايشان ضمن سخنرانى چنين گفت: اى مردم مكه من از شما گذشتم، از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص187 ستيزه جويى بر حذر باشيد كه به خدا سوگند اگر چنان كنيد با شما كارى خواهم كرد كه ريشه را نابود و خانه ها را ويران و اموال را به غارت برد. بسر به سوى طايف حركت كرد و چون از مكه به سوى طايف بيرون آمد مغيرة بن شعبه براى او چنين نوشت: به من خبر رسيد كه به حجاز آمده و در مكه فرود آمده اى و بر شكاكان سخت گرفته اى و از بد كاران گذشت كرده اى و خردمندان را گرامى داشته اى. در همه اين موارد رأى ترا ستودم، بر همين روش پسنديده كه دارى پايدار باش كه خداى عز و جل بر نيكوكاران جز نيكى نمى افزايد. خداوند ما و ترا از آمران به معروف و قصد كنندگان حق و كسانى كه خدا را فراوان ياد مى كنند قرار دهد. گويد: بسر مردى از قريش را به تبالة كه گروهى از شيعيان على عليه السلام در آن ساكن بودند فرستاد و دستور داد آنان را بكشد. آن مرد به تباله آمد و شيعيان را گرفت. با او درباره ايشان گفتگو كردند و گفتند: ايشان از قوم تو هستند، از كشتن آنان خوددارى كن تا براى تو از بسر درباره آنان امان نامه بياوريم. او ايشان را زندانى كرد. منيع باهلى براى ملاقات با بسر كه در طايف بود بيرون آمد تا براى آنان شفاعت كند. منيع گروهى از مردم طائف را وا داشت و ايشان با بسر گفتگو كردند و از او نامه يى كه موجب آزادى ايشان باشد خواستند. بسر وعده مساعد داد ولى در نوشتن نامه چندان تأخير كرد كه پنداشت آن مرد قرشى شيعيان را كشته است و نامه او پيش از كشته شدن آنان به تباله نخواهد رسيد، آنگاه نامه را نوشت. منيع كه در خانه زنى از مردم طايف منزل كرده بود، شتابان به خانه برگشت تا بار و بنه و جهاز شتر خويش را بردارد. قضا را آن زن در خانه نبود، منيع رداى خود را بر شتر خويش افكند و سوار شد و تمام روز جمعه و شب شنبه را راه پيمود و هيچ از شتر خود پياده نشد. نزديك ظهر به تباله رسيد، در همان هنگام چون نامه بسر نرسيده بود شيعيان را بيرون آورده بودند تا بكشند. مردى از آنان را براى كشتن پيش آورند و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص188 مردى از مردم شام بر او شمشير زد كه شمشيرش شكست و آن مرد سالم ماند. شاميان به يكديگر گفتند: شمشيرهاى خود را در آفتاب بگيريد تا گرم و نرم شود، و آنان شمشيرها را كشيدند. و منيع باهلى همينكه برق شمشيرها را ديد با برافراشتن جامه خود علامت داد. آنان گفتند: اين سوار را خبرى است و از كشتن آنان خوددارى كردند. در اين هنگام شتر منيع از حركت ماند، او از آن پياده شد و دوان دوان با پاى پياده خود را رساند و نامه را به آنان داد و شيعيان همه آزاد شدند. مردى را كه براى كشتن پيش آورده بودند و شمشير شكسته شده بود برادر منيع بود. ابراهيم ثقفى همچنين مى گويد: على بن مجاهد از ابن اسحاق نقل مى كند كه چون به مردم مكه خبر رسيد كه بسر چگونه رفتار كرده است از او ترسيدند و گريختند. دو پسر عبيد الله بن عباس هم كه نامشان سليمان و داود و خردسال بودند و مادرشان جويرية دختر خالد بن قرظ كنانى و كنيه اش ام حكيم بود و هم پيمان بنى زهره بودند با مردم مكه بيرون آمدند. قضا را كنار چاه ميمون بن حضرمى-  برادر علاء بن حضرمى-  آن دو كودك را گم كردند و بسر بر آن دو دست يافت و هر دو را سر بريد و مادرشان اين ابيات را سرود: «آى چه كسى از دو پسر من كه همچون دو مرواريد از صدف جدا مانده اند خبر دارد آى چه كسى از دو پسر من كه دل و گوش من بودند خبر دارد و دل من از دست شده است...» و روايت شده است كه نام آن دو قثم و عبد الرحمان بوده است و در سرزمين سكونت داييهاى خود از بنى كنانة گم شده اند و هم گفته شده است كه بسر اين دو كودك را در يمن و كنار دروازه صنعاء كشته است. عبد الملك بن نوفل بن مساحق از قول پدرش نقل مى كند كه چون بسر وارد طايف شد و مغيره با او گفتگو كرد به مغيره گفت: تو به من راست گفتى و خيرخواهى كردى، و شبى را در طايف گذراند و از آن بيرون آمد و مغيره ساعتى او را بدرقه كرد و سپس با او توديع كرد و بازگشت و چون كنار قبيله بنى كنانه رسيد كه دو پسر عبيد الله بن عباس و مادرشان آنجا بودند، آن دو پسر را خواست، مردى از بنى كنانة-  كه پدرشان آن دو را به او سپرده بود-  به خانه خود رفت و در حالى كه شمشير به دست داشت بيرون آمد. بسر به او گفت: مادرت به سوگت بنشيند به خدا سوگند ما اراده نكرده ايم ترا بكشيم، چرا خود را براى كشته شدن عرضه مى دارى گفت: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص189 من در راه حمايت از كسى كه به من پناهنده شده است كشته مى شوم تا در پيشگاه خداوند و مردم معذور باشم و با شمشير به همراهان بسر حمله كرد و سر برهنه بود و اين رجز را مى خواند: «سوگند مى خورم كه از ساكنان خانه و پناهندگان، جز مرد شمشير كشيده پهلوان و پايبند به عهد و پيمان حمايت نمى كند». او با شمشير خود چندان ضربه زد و جنگ كرد تا كشته شد. آنگاه آن دو كودك را آوردند و كشتند. در اين هنگام زنانى از قبيله كنانه بيرون آمدند و يكى از ايشان گفت: اين مردان را مى كشى، گناه اين كودكان چيست، به خدا سوگند كودكان را نه در دوره جاهلى و نه در اسلام مى كشتند و سوگند به خدا حكومتى كه بخواهد با كشتن كودكان نو نهال و پيران فرتوت و بى رحمى و بريدن پيوندهاى خويشاوندى استوار شود بسيار حكومت بدى خواهد بود. بسر گفت: آرى، به خدا سوگند قصد داشتم ميان شما زنان هم شمشير بگذارم. آن زن گفت: به خدا سوگند اگر چنان مى كردى براى من خوشتر مى بود. ابراهيم ثقفى مى گويد: بسر از طايف بيرون آمد و آهنگ نجران كرد و عبد الله بن عبد المدان و پسرش مالك را كشت و اين عبد الله پدر زن عبيد الله بن-  عباس بود. بسر مردم نجران را جمع و براى آنان سخنرانى كرد و گفت: اى مردم نجران، اى گروه نصارى و اى برادران بوزينگان همانا به خدا سوگند اگر خبر ناخوشايندى از سوى شما به من برسد برمى گردم و چنان كيفرى خواهم كرد كه نسل را قطع و كشاورزى را نابود و خانه ها و سرزمينها را ويران سازد، و ايشان را بسيار تهديد كرد و سپس به ارحب رفت و ابو كرب را كه شيعه بود كشت. گفته مى شده است كه ابو كرب سالار افراد باديه نشين قبيله همدان است. بسر به صنعاء رفت. عبيد الله بن عباس و سعيد بن نمران از صنعاء گريخته بودند و عبيد الله، عمرو بن اراكه ثقفى را بر آن شهر به جانشينى خود گماشته بود. عمرو از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص190 وارد شدن بسر به شهر جلوگيرى و با او جنگ كرد، بسر عمرو را كشت و وارد شهر شد و گروهى را كشت. نمايندگان مأرب را هم كه پيش او آمده بودند كشت و از همه آنان فقط يك مرد توانست بگريزد كه چون پيش قوم خود رسيد گفت: خبر مرگ و كشته شدن تمام جوانان و پير مردان قبيله را به شما اعلان مى كنم. ابراهيم ثقفى مى گويد: اين ابيات كه در زير مى آيد ابيات مشهورى است كه عبد الله بن اراكه ثقفى پسر خود، عمرو را مرثيه گفته است: «سوگند به جان خودم كه پسر ارطاة در صنعاء سواركارى را كشت كه همچون شير ژيان بود و پدر شيران...» گويد: نمير بن وعلة از ابو وداك نقل مى كند كه مى گفته است: هنگامى كه سعيد بن نمران به كوفه و حضور على عليه السلام آمد، من هم حاضر بودم. على عليه السلام او و عبيد الله بن عباس را مورد سرزنش قرار داد كه چرا با بسر جنگ نكرده اند. سعيد گفت: به خدا سوگند من آماده بودم كه جنگ كنم، ولى ابن عباس از يارى دادن من خوددارى كرد و از پيكار تن زد و هنگامى كه بسر نزديك ما رسيد من با عبيد الله بن عباس خلوت كردم و به او گفتم: پسر عمويت از تو و من بدون آنكه در جنگ با ايشان پافشارى كنيم راضى نخواهد شد. گفت: به خدا سوگند ما را توان و ياراى جنگ با ايشان نيست. من خود ميان مردم بپا خاستم و خدا را سپاس گفتم و افزودم كه اى مردم يمن هر كس در اطاعت ما و بيعت امير المومنين عليه السلام باقى است پيش من بيايد، پيش من. گروهى از مردم پاسخ مثبت دادند. من با آنان پيش رفتم و جنگ سستى كردم، زيرا مردم از گرد من پراكنده شدند و من برگشتم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص191 گويد: سپس بسر از صنعاء بيرون آمد و به جيشان رفت مردم آن شهر از شيعيان على بودند و با بسر جنگ كردند و او آنانرا شكست داد و به سختى كشت. بسر باز به صنعاء برگشت و آنجا صد تن از پير مردان را كه همگى از ايرانيان بودند كشت، زيرا پسران عبيد الله بن عباس در خانه زنى از آنان كه به دختر بزرج [بزرگ ] معروف بود مخفى شده بودند. كلبى و ابو مخنف مى گويند: على عليه السلام اصحاب خود را براى گسيل داشتن گروهى در تعقيب بسر فرا خواند، گران جانى كردند، جارية بن قدامه سعدى پذيرفت و امير المومنين عليه السلام او را همراه دو هزار مرد گسيل فرمود. جاريه نخست به بصره رفت و سپس راه حجاز را پيش گرفت تا به يمن رسيد و از بسر پرسيد، گفتند: به سرزمين بنى تميم رفته است. گفت: به ديار قومى رفته است كه مى توانند از خود دفاع كنند. و چون به بسر خبر آمدن جاريه رسيد به جانب يمامه رفت. جارية بن قدامه به حركت خود ادامه داد و به هيچيك از شهرها و حصارهاى بين راه وارد نشد و به چيزى توجه نكرد و اگر زاد و توشه يكى از همراهانش تمام مى شد به ديگران مى گفت او را يارى دهند و اگر شتر و مركب يكى از همراهانش سقط مى شد يا سمش ساييده مى شد به ديگران مى گفت او را پشت سر خويش سوار كنند و بدينگونه به يمن رسيد و پيروان عثمان گريختند و به كوهها پناه بردند و شيعيان على (ع) آنان را تعقيب كردند و آنان را از هر سو مورد حمله قرار دادند و گروهى را كشتند. جاريه به تعقيب بسر پرداخت و بسر از مقابل او از جايى به جايى مى گريخت. جاريه توانست بسر را از تمام سرزمينهاى زير فرمان على (ع) بيرون براند. جاريه آنگاه حدود يك ماه در شهر جرش توقف كرد تا اينكه خود و يارانش استراحت كنند. هنگامى كه بسر از مقابل جاريه مى گريخت مردم به سبب بد رفتارى و خشونت و ستمى كه روا داشته بود بر او و سپاهش حمله مى كردند و بنى تميم بخشى از بار و بنه او را در سرزمين هاى خود تصرف كردند. ابن مجاعة، سالار يمامه، همراه او پيش معاويه مى رفت تا با او بيعت كند و چون بسر پيش معاويه رسيد گفت: اى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص192 امير المومنين اين پسر مجاعه را پيش تو آورده ام، او را بكش. معاويه گفت: خودت او را رها كرده و نكشته اى و او را پيش من آورده اى و مى گويى او را بكش نه، به جان خودم سوگند كه او را نمى كشم. سپس با او بيعت كرد و جايزه اش داد و او را پيش قوم خود برگرداند. بسر گفت: اى امير المومنين خدا را ستايش مى كنم كه با اين لشكر رفتم و در رفت و برگشت دشمنان ترا كشتم و حتى يك مرد از اين لشكر منكوب نشد. معاويه گفت: خداوند اين كار را فرموده است، نه تو. بسر در اين حمله خود بر آن سرزمينها سى هزار تن را كشت و گروهى را در آتش سوزاند و يزيد بن-  مفرغ در اين باره اشعارى سروده كه ضمن آن گفته است: «اين مرد [بسر] هر جا كه با لشكر خويش رفت تا آنجا كه توانست كشت و در آتش سوزاند...». ابو الحسن مدائنى مى گويد: پس از صلح امام حسن (ع) با معاويه، روزى عبيد الله بن عباس و بسر پيش معاويه بودند، عبيد الله بن عباس به معاويه گفت: آيا تو به اين مرد نفرين شده تبهكار وامانده دستور داده بودى دو پسر مرا بكشد گفت: من او را به اين كار فرمان نداده ام و دوست مى داشتم كه اى كاش آن دو را نكشته بود. بسر خشمگين شد و شمشير خود را باز كرد و پيش معاويه نهاد و گفت: شمشيرت را-  كه بر گردن من انداختى و فرمان دادى مردم را با آن بكشم و چنان كردم و چون به مقصود خود رسيدى مى گويى من چنين نخواسته ام و چنين دستور نداده ام-  براى خود بردار. معاويه گفت: شمشيرت را بردار و به جان خودم سوگند كه تو مردى نادان و ناتوانى كه شمشير خود را پيش مردى از بنى عبد مناف مى اندازى كه ديروز دو پسرش را كشته اى. عبيد الله بن عباس به معاويه گفت: اى معاويه آيا چنين مى پندارى كه من بسر را در قبال خون يكى از پسرانم حاضرم بكشم او پست تر و كوچكتر از اين است و به خدا سوگند من براى خود انتقامى نمى بينم و به خون خود نمى رسم مگر اينكه در مقابل آنان يزيد و عبد الله-  پسران تو-  را بكشم. معاويه لبخند زد و گفت: گناه معاويه و دو پسر او چيست و به خدا سوگند كه نه از اين كار آگاه بودم و نه به آن كار فرمان دادم و نه راضى بودم و نه مى خواستم. و اين سخن عبيد الله بن عباس را به سبب شرف و بزرگى او تحمل كرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 193 گويد: على عليه السلام بر بسر نفرين كرد و عرضه داشت: پروردگارا بسر دين خود را به دنيا فروخت و پرده هاى حرمت ترا دريد و اطاعت از بنده يى تبهكار را بر آنچه كه در پيشگاه تو است برگزيد. خدايا او را نميران تا عقل او را از او زايل فرمايى و رحمت خود را حتى براى يك ساعت از روز براى او فراهم مفرماى. پروردگارا بسر و عمرو عاص و معاويه را از رحمت خود دور بدار. خشمت آنانرا فرو گيرد و عذابت بر آنان فرود آيد و وحشت و ترس از تو كه آنرا از ستمكاران باز نمى دارى به ايشان برسد. اندك زمانى پس از اين نفرين بسر گرفتار جنون شد و عقلش از دست بشد و همواره در جستجوى شمشير بود و مى گفت شمشير بدهيد تا بكشم، و چندان در اين موضوع اصرار كرد كه ناچار شمشيرى چوبين به دست او مى دادند و بالشى پيش او مى-  نهادند و او چندان بر آن بالش مى زد كه بى هوش مى شد و بر هيمن حال بود تا مرد. مى گويم: مسلم بن عقبه براى يزيد و كارهايى كه در واقعه حره در مدينه انجام داد، مانند بسر براى معاويه بود و كارهايى كه در حجاز و يمن انجام داد و هر كس شبيه پدرش باشد ستمى نكرده است «ما همانگونه كه پيشينيان ما عمل كردند عمل مى كنيم و همانگونه رفتار مى كنيم كه آنان رفتار مى كردند».  
بخش ۳ : نفرین یاران بی وفا [منبع]

اللَّهُمَّ إِنِّي قَدْ مَلِلْتُهُمْ وَ مَلُّونِي وَ سَئِمْتُهُمْ وَ سَئِمُونِي، فَأَبْدِلْنِي بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ وَ أَبْدِلْهُمْ بِي شَرّاً مِنِّي.
اللَّهُمَّ مِثْ قُلُوبَهُمْ كَمَا يُمَاثُ الْمِلْحُ فِي الْمَاءِ.
أَمَا وَ اللَّهِ لَوَدِدْتُ أَنَّ لِي بِكُمْ أَلْفَ فَارِسٍ مِنْ بَنِي فِرَاسِ بْنِ غَنْمٍ «هُنَالِكَ لَوْ دَعَوْتَ أَتَاكَ مِنْهُمْ، فَوَارِسُ مِثْلُ أَرْمِيَةِ الْحَمِيمِ».
ثُمَّ نَزَلَ (علیه السلام) مِنَ الْمِنْبَرِ.

مِثْ قُلُوبَهُمْ : دلهايشان را بگداز، آب كن. 
خُفُوفاً : مصدر غير معروف «خَفّ» يعنى بسرعت گذشتن و مصدر معروف آن «خفّا» است.
مَل : دل افسرده شد 
سَئِم : خسته و ناراحت شد 
مَاثَ : آب شد، يماث : آب مى شود، مِثْ : آب كن 
جُفول : با سرعت حركت كردن 
خُفوف : سبك وزنى، با سبكى راه رفتن 
۲. نفرين به امّت خيانتكار:
خدايا، من اين مردم را با پند و تذكّرهاى مداوم خسته كردم و آنها نيز مرا خسته نمودند، آنها از من به ستوه آمده، و من از آنان به ستوه آمده، دل شكسته ام، به جاى آنان افرادى بهتر به من مرحمت فرما، و به جاى من بدتر از من بر آنها مسلّط كن. خدايا، دل هاى آنان را، آنچنان كه نمك در آب حل مى شود، آب كن. به خدا سوگند، دوست داشتم، به جاى شما كوفيان، هزار سوار از بنى فراس بن غنم(۱) مى داشتم كه: «اگر آنان را مى خواندى، سوارانى از ايشان نزد تو مى آمدند مبارز و تازنده چون ابر تابستانى». آنگاه امام از منبر فرود آمد. 
مى گويم: «ارميه» جمع «رمىّ» به معناى ابر است، و «حميم» گرماى تابستان، كه شاعر ابر تابستانى را ياد كرده است از آن رو كه سبكبار و زود گذر است، و بارانى ندارد زيرا ابرهاى سنگين به جهت تراكم بخار و پر آب بودنشان به كندى حركت مى كنند كه چنين ابرهايى بيشتر در فصل زمستان يافت مى شود. در اينجا شاعر، سواران قبيله را به جهت شتاب آنان در پذيرفتن دعوت به هنگام فرياد رسى، به ابر تابستانى تشبيه كرده است كه گفت: «هنا لك لو دعوت، أتاك منهم».
__________________________(۱) قبيله بنى فراس به دلاورى و جرأت مشهور بوده ‏اند. 
(4) بار خدايا من از ايشان (اهل كوفه) بيزار و دلتنگ شده ام و ايشان هم از من ملول و سير گشته اند، پس بهتر از اينان را بمن عطاء كن و بجاى من شرّى را بآنها عوض ده، 
(5) بار خدايا دلهاى ايشان را (از عذاب و ترس) آب كن مانند نمك در آب (اى اهل كوفه)(6) آگاه باشيد بخدا سوگند دوست داشتم بجاى شما هزار سوار از فرزندان فراس ابن غنم (كه به غيرت و شجاعت و همراهى مشهور بودند) براى من بود (در اينجا در تعريف فرزندان فراس بر سبيل مثال اين شعر شاعر را خواند:)
هنالك لو دعوت أتاك منهم            فوارس مثل أرمية الحميم 
يعنى اى امّ زنباع (امّ زنباع كنيه زنى است) جاى نصرت و يارى اگر ايشان (بنى تميم) را بخوانى سوارانى از آنها مانند ابرهاى تابستان بسوى تو مى آيند. 
پس از آن حضرت از منبر فرود آمد. 
(سيّد رضىّ فرمايد:) مى گويم: أرمية جمع رمّى و معنى آن ابر است، و حميم در اينجا فصل تابستان است، و اينكه شاعر ابر تابستان را ذكر نموده براى آنست كه ابر تابستان چون آب ندارد و تند رو است.
بار خدايا، من از اينان ملول گشته ام و اينان از من ملول گشته اند. من از ايشان دلتنگ و خسته شده ام و ايشان از من دلتنگ و خسته شده اند. بهتر از ايشان را به من ارزانى دار و بدتر از مرا بر ايشان برگمار. بار خدايا، دلهايشان آب كن، آنسان كه نمك در آب. به خدا سوگند، دوست دارم به جاى انبوه شما، تنها هزار سوار از بنى فراس بن غنم در فرمان داشتم:
هنالك لو دعوت اتاك منهم          فوارس مثل ارمية الحميم 
«اگر آنان را فراخوانى، به يكباره، سوارانى چون ابرهاى تابستانى مى تازند و به سوى تو مى آيند». و از منبر فرود آمد.
من (سید رضی) مى گويم «ارميه» جمع رمى است، يعنى ابرها. و «حميم» به معنى فصل تابستان است. شاعر، «ابر تابستانى» گفته، زيرا ابر تابستان چون آب ندارد تند سير است ولى ابرى كه در آن آب باشد كند سير. چنين ابرهايى ويژه فصل زمستان باشد. شاعر، سواران را به هنگام فرياد خواهى در تاخت، به ابرهاى تابستانى تشبيه كرده كه گويد: هنالك لو دعوت اتاك منهم... .
خداوندا! من، از آنها خسته شده ام و آنها نيز از من (که هماهنگى با نيّات شومشان ندارم) خسته شده اند. من، از آنان ملول گشته ام، و آنان نيز از من، ملول گشته اند، پس، به جاى آنان، افرادى بهتر، به من عنايت فرما! و به جاى من، شخص بدى را بر سر آنها مسلّط فرما. خداوندا! دل هاى آنها را (از غم و اندوه) ذوب کن آن گونه که نمک در آب ذوب مى شود! بدانيد ـ به خدا سوگند ـ دوست داشتم به جاى شما، يک هزار مرد سوار از قبيله بنى فراس بن غنم (که شجاع و وفادارند) مى داشتم (سپس امام در وصف آنان به اين شعر متمثّل مى شود).
هُنَالِکَ، لَوْ دَعَوْتَ، أَتَاکَ مِنْهُمْ *** فَوَارِسُ مِثْلُ أَرْمِيَةِ الْحَمِيمِ
اگر آنها را بخوانى، سوارانى مانند ابرهاى تابستانى، (سريع و تندرو) به سوى تومى آيند. سپس امام (خطبه را پايان داد) و از منبر فرود آمد.
خدايا اينان از من خسته اند، و من از آنان خسته. آنان از من به ستوه اند، و من از آنان دل شكسته. پس بهتر از آنان را مونس من دار، و بدتر از مرا بر آنان بگمار. خدايا دلهاى آنان را بگداز، چنانكه نمك در آب گدازد. به خدا سوگند، دوست داشتم كه به جاى شما هزار سوار از بنو فراس بن غنم مرا بود كه: «اگر آنان را مى خواندى سوارانى از ايشان نزد تو مى آمد تا زنده چون ابر تابستانى.» سپس امام (ع) از منبر فرود آمد. 
مى گويم، [«ارمية» جمع «رمىّ» و معنى آن «ابر» است، و «حميم» تابستان بود و شاعر «ابر تابستانى» را ياد كرده، از آن رو كه سبكبار است و زودگذر، چه بارانى ندارد، و ابر از آن رو كند رود كه پر از آب است، و اين بيشتر در زمستان است. شاعر سواران قبيله را به خاطر شتاب آنان در پذيرفتن دعوت به هنگام فرياد خواهى، به ابر تابستانى مانند كرده است كه گويد: «هنا لك لو دعوت اتاك منهم.»] 
الهى من از اينان ملول شده ام و آنان از من، من از اينان افسرده ام و آنان از من، پس بهتر از اينان را به من عنايت كن، و به جاى من شرّى را بر ايشان بگمار. خداوندا، دلشان را آب كن چون نمكى كه در آب حلّ شود. به خدا قسم دوست دارم به جاى شما هزار سوار از قبيله بنى فراس بن غنم داشتم. «اگر آنان را دعوت مى كردى چون ابرهاى بارنده تابستان به سرعت به كمك تو مى شتافتند». سپس از منبر فرود آمد. 
مى گويم: «ارميه» جمع «رمىّ» به معناى ابر است. و «حميم» در اينجا به معناى تابستان است. شاعر از ابر تابستانى ياد كرده چون سبكبار است و زودگذر، زيرا بارانى ندارد. ابر پر آب حركتش كند است، و اين بيشتر در زمستان است. شاعر سواران قبيله را به خاطر شتاب در پذيرفتن دعوت و يارى رساندن، به ابر تابستانى تشبيه كرده است. دليلش آن است كه گويد: هنالك لو دعوت اتاك منهم... .
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 101-95   من از شما خسته شدم! در سومين و آخرين فراز اين خطبه، امام، با قلبى مملوّ از غم و اندوه، روى به درگاه خدا مى آورد. و آنها را نفرين مى کند، ولى نفرينى بيدار کننده و هشدار دهنده براى کسانى که هنوز جرقّه اى از بيدارى وجدان در آنان وجود دارد، باشد که از اين طريق، به آنها آگاهى دهد و آن گمگشتگان وادى ضلالت را، به راه خدا آورد; چرا که نفرين هاى امام هم اندرز و موعظه و درس بيدارى است. حضرت، مى فرمايد: «خداوندا! (از بس نصيحت کردم و اندرز دادم و آه گرم من در آهن سردِ دل آنها اثر نگذاشت) از آنها خسته شده ام و آنها نيز از من (که هماهنگى با نيّات شوم و اخلاق زشتشان ندارم) خسته شده اند. من، از آنان ملول گشته ام و آنان نيز از من، ملول شده اند; (أَللَّهُمَّ إِنِّي قَدْ مَلِلْتُهُمْ وَ مَلُّوني وَ سَئِمْتُهُمْ وَ سَئِمُوني(1)). روشن است، هنگامى که ميان رهبر و پيروانش، هماهنگى در اهداف و اخلاق و نيّات نباشد، اين مشکل عظيم، بروز مى کند که پيشوايى عادل و آگاه و شجاع، در برابر پيروانى دنياپرست و زبون و ناتوان و جاهل قرار بگيرد و اندرزهاى او سودى نبخشد، و اين سبب مى شود که هم پيشوا از آنها خسته شود و هم پيروان از آن پيشوا. به گفته سعدى: «صد چندان که دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت. گر ملولى ز ما تُرُش منشين *** که تو هم در ميان ما تلخى!» و اگر پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) توانست رهبرى اقوام جاهلى را بر عهده بگيرد، به اين دليل بود که آنها، تربيتش را پذيرفتند و خُلق و خُوى او را در خود زنده کردند. به همين دليل، پيامبرانى که اين توفيق نصيبشان نشد، از پيروان خود، ملول گشتند و پيروان هم، وجود آنها را تحمّل نکردند. فراموش نکرده ايم که قوم لوط، سر تا پا آلوده، از آن پيامبر بزرگ، به جرم پاکدامنى اش ابراز تنفّر کردند و گفتند: «لوط و پيروانش را از شهر و ديار خود بيرون کنيد که اينها، مردمى هستند که پاکدامنى را مى طلبند (و با ما همصدا نيستند).»(2) حضرت، سپس آنها را چنين نفرين مى کند: خداوندا! به جاى آنان، افرادى بهتر به من عنايت فرما و به جاى من، بدتر از من، بر سر آنها مسلّط فرما! (فَأَبْدِلِني بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ، وَ أَبْدِلْهُمْ بِي شَرَّاً مِنِّى!) چرا که نه آنها، پيروانى شايسته براى اين پيشوا هستند و نه من، پيشوايى مناسب براى آنها، و حکمت پروردگار ايجاب مى کند، اکنون که آنها از کوره آزمايش، رو سياه به در آمدند، اين نعمت الهى از آنها گرفته شود و در فقدانش، گرفتارِ انواعِ درد و رنج شوند. و چه زود، اين نفرين امام در حق آنها، تحقُّق يافت، بنى اميّه، با مأموران خونخوار و سنگدل و جانى، بر آنان مسلّط شدند و چنان کردند که در تاريخ، بى نظير و يا کم نظير است. و از عجايب اين که در تواريخ اسلامى آمده است: در همان زمان که امام، اين نفرين ها، را کرد (يا بافاصله کمى) حجّاج بن يوسف ـ آن جنايتکار بى نظير تاريخ ـ متولّد شد،(3) البته پيش از به قدرت رسيدن حجّاج نيز، مردم عراق و کوفه، کفّاره جرايم خود را مى دادند، ولى در عصر حکومت حجّاج، به اوج خود رسيد. بديهى است که منظور از جمله (أبدِلْهُمْ بى شَرّاً مِنِّى) اين نيست که من بدم و از من بدتر را بر آنها مسلّط کن، بلکه اين، تعبيرى است که در مقايسه خوبِ مطلق با بد مطلق نيز گفته مى شود. در سوره فرقان بعد از اشاره به عذاب هاى بسيار دردناک دوزخ مى فرمايد: (قُلْ أذالِکَ خَيْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الّتى وُعِدَ المُتّقونَ); بگو: آيا اين (عذاب هاى دردناک) بهتر است يا بهشت جاويدان که به پرهيزگاران وعده داده شده است؟». و به تعبير ديگر، نه کوفيان و مردم عراق، در آن عصر، خوب بودند که امام بهتر از آنها را از خدا بخواهد و نه امام ـ العياذ بالله ـ بد بود که خداوند، بدتر از او را بر آنها مسلّط کند و در اين گونه موارد، صيغه اَفعلِ تفضيل، مفهوم معمول خود را از دست مى دهد و براى مقايسه دو چيز متضاد ذکر مى شود. اين نفرين امام، در حقيقت، شبيه نفرينى است که در قرآن مجيد، از پيامبر بزرگ الهى، نوح، نقل شده است: «رَبِّ لاتَذَرْ عَلَى الاَْرْضِ مِنَ الْکافِرينَ دَيّاراً; پروردگارا! هيچ يک از کافران را بر روى زمين، باقى مگذار!».(4) حضرت، سپس به نفرين خود چنين ادامه مى دهد: «خداوندا! دل هاى آنها را ذوب کن آن گونه که نمک در آب ذوب مى شود; «اللَّهُمَّ مِثْ قُلُوبَهُمْ کَمَا يُمَاثُ الْمِلْحُ فِي الْمَاءِ.» اين احتمال نيز وجود دارد که منظور از ذوب شدن قلب، هجوم انبوه غم و اندوه ها بر دل باشد، به شکلى که عواطف انسان را سخت جريحه دار کند، بگونه اى که از آن تعبير شود به اين که: قلب آب شده است. شبيه به اين معنا در خطبه 27 (خطبه جهاد) نيز آمده است که امام(عليه السلام) مى فرمايد: وَاللهِ، يُميتُ الْقَلْبَ وَ يَجْلِبُ الْهَمَّ مِنْ اجْتِماعِ هؤْلاءِ الْقَوْمِ عَلى باطِلِهمْ وَ تَفَرُّقِکُمْ عَنْ حَقِّکُمْ; به خدا سوگند! اين جريان، قلب انسان را مى ميراند و اندوه و غم به بار مى آورد که آنها در مسير باطل خويش، متّحدند و شما، در راه حق، پراکنده و متفرّق. بديهى است که منظور از آب شدن دل ها، ضايع شدن عقل و هوش و درايت است. در واقع، مفهوم جمله، اين است که عقل و هوش را به خاطر نافرمانى ها و نفاق و دورويى و کوتاهى و کارشکنى، از آنها بگير تا در زندگى، حيران و سرگردان شوند. اين تعبير، در آيات و رواياتِ فراوانى آمده است که قلب، به معناى عقل و درايت و يا کانون عقل و درايت است. از جمله، در آيه 25 سوره انعام مى خوانيم: «وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَکِنّةً أنْ يَفْقَهُوهُ; ما، بر قلب هاى آنها، پرده ها افکنديم تا آن (قرآن) را درک نکنند». در حقيقت، يکى از بزرگ ترين مجازات هاى الهى ـ که در قرآن مجيد و روايات، نسبت به افراد سرکش و منافق به آن اشاره شده ـ همين مجازات است که انسان، حقايق را آن چنان که هست، نبيند و نشنود و درک نکند و در بيراهه ها، سرگردان و هلاک شود. سپس امام(عليه السلام) در آخرين جمله هاى اين خطبه، آرزو مى کند که اى کاش، به جاى انبوه لشکريانِ ضعيف و ناتوان، افراد کمى از قبيله بنى فراس ـ که به شجاعت و وفادارى معروف بودند ـ مى داشت، او مى فرمايد: «آگاه باشيد! به خدا سوگند! دوست داشتم به جاى شما، يک هزار مرد سوار از قبيله بنى فراس بن غنم (که شجاع و وفادارند) مى داشتم». (تا با کمک آنان، دشمنان حق و عدالت را بر سر جاى خود مى نشاندم); (أَمَا ـ وَاللهِ! لَوَدِدْتُ أَنَّ لِي بِکُمْ أَلْفَ فَارِس مِنْ بَنِي فِرَاسِ بْنِ غَنْم). سپس امام (عليه السلام) به اين شعر در وصف آنان متمثّل مى شود: هُنَالِکَ، لَوْدَعَوْتَ أَتَاکَ مِنْهُمْ *** فَوَارِسُ مِثْلُ أَرْمِيَةِ الْحَمِيمِ معناى شعر اين است که اگر آنها را بخوانى، سوارانى مانند ابرهاى تابستانى، (سريع و تند)، به سوى تو مى آيند! و به گفته شاعر فارسى زبان: چو آن ابر سريع السّيرِ کمْ آب *** پى دشمن کشى بى صبر و بى تاب سپس امام (عليه السلام) (خطبه را پايان داد) و از منبر فرود آمد; (ثُمَ نَزَلَ (عليه السلام) من المنبر). «قال السيد الشريف: أقول: «ألارمية» جمعُ «رمى» و هو السحابُ والحميمُ، هاهنا، وقتُ الصيفِ. و إِنَّما خَصَّ الشاعرُ سحابُ الصيف بالذکر لأنّه أَشَدُّ جُفولا و اسرعُ خفوفاً; لأنّه لا ماءَ فيه. وَ إِنَّما يکونُ السحابُ ثقيل السير لامتلائه بالماء، و ذلک لايکون في الأکثر إلا زمان الشتاء، و إنما أراد الشاعر وصفهم بالسرعة إذا دُعوا، و الإغاثة إذا استغيثوا، والدليل على ذالک قوله: «هنالک، لو دعوت، أتاک منهم.» مرحوم سيّد رضى، در تفسير شعر بالا و تعبير «أرمِيَةِ الْحَميمِ» چنين مى گويد: أرميَةِ جمع رَمى (بر وزن شَقى) به معناى «ابر» است. و حميم، در اينجا، به معناى «وقت تابستان» است. و اين که شاعر، در اينجا، روى ابرهاى تابستانى تکيه کرده، به خاطر آن است که آنها سريع تر و سبکبارترند; چرا که آب چندانى همراه ندارند، ولى ابرهايى که پرآبند، آهسته تر حرکت مى کنند و اين، غالباً در فصل زمستان است. و منظور شاعر، اين بوده که آنها را توصيف به سرعت در هنگام فراخوانى و فريادرسى و هنگام طلب فريادرس بکند. و شاهد آن، مصرع نخست آن بيت شعر است. *** نکته: بنوفراس بن غَنْم کيانند؟ ابن ابى الحديد، در شرح نهج البلاغه خود درباره آنها مى نويسد: آنها، يکى از قبايل عرب بودند که به شجاعت اشتهار داشتند. يکى از سران معروف آنها، شجاع مشهور، ربيعة بن مکدّم بود که در حيات و مرگش حامى زنان و کودکان بود و مى گويند: او، تنها کسى است که بعد از مرگ خود نيز به حمايت مظلومان برخاست. داستان اين حمايت، چنين است که گروهى از سواران بنى سليم به او حمله کردند، در حالى که جمعى از زنان و کودکان، با او بودند و او، تنها، مدافع آنان بود. او، به مقابله برخاست. دشمنان، تيرى به سوى او رها کردند که بر قلبش نشست و مى خواست به زمين سقوط کند، ولى نيزه خود را به زمين زد و بر آن تکيه کرد و تا مدّتى بر بالاى مرکب بى حرکت ماند و به زنان و کودکان اشاره کرد که هر چه سريع تر خود را به قبيله برسانند. بنى سليم که از شجاعت او در هراس بودند، به گمان اين که هنوز زنده است، نزديک نيامدند. کم کم از عدم تحرّک او، نسبت به حيات وى، ظنين شدند. يکى از آنان، تيرى به اسب او پرتاب کرد، اسب به زمين افتاد و معلوم شد که مدتى قبل از آن، جان داده است، ولى اين، در حالى بود که زنان و کودکان، خود را به قبيله رسانده بودند و از اسارت دشمنان، جان سالم به در برده بودند.(5) در کتاب بلوغ الادب، نيز آمده است که هر نفر از شجاعان اين قبيله، با ده نفر از مردان شجاع قبايل ديگر، برابرى داشته است و آنها شجاع ترين قبايل عرب محسوب مى شدند.(6) جالب اين که سربازان امام (عليه السلام) در کوفه، بالغ بر ده ها هزار نفر، بلکه به روايتى، يکصد هزار نفر(7) بودند ولى امام (عليه السلام) آرزو مى کند همه آنها، تبديل به يک هزار نفر از شجاعان قبيله بنى فراس شوند و اين نشان مى دهد که تا چه حدّ، لشکر کوفه، بى استقامت و بى کفايت بودند و تا چه حدّ، مردان قبيله بنى فراس، شجاع و پراستقامت. آنها، علاوه بر شجاعت ذاتى، در سايه ايمان به اسلام، شجاعت بيشترى يافتند. همان گونه که قرآن مى گويد: (کَمْ مِنْ فِئَة قَليلَة غَلَبَتْ فِئَةً کَثيرَةً بِاِذْنِ اللهِ(8)). چه بسيار گروه هايى که به فرمان خدا، بر گروه هاى عظيمى پيروز شدند. *** پی نوشت: 1 ـ توجه داشته باشيد که «ملّ مَلالا» به معناى «خسته و زده شدن از کسى يا چيزى» است، نه «خسته کردن کسى را»، و «سئم سآمة» نيز مترادف با آن است و همان معنا را مى بخشد; (به مفردات و صحاح و لسان العرب) مراجعه شود. 2 ـ سوره اعراف، آيه 82. 3 ـ منهاج البراعه، جلد 3، صفحه 358، مسعودى ـ از مورّخان مشهور ـ تصريح مى کند که حجاج، در سال 41 متولد و در سال 95 در سنّ 54 سالگى، به جهنّم واصل شد. 4 ـ سوره نوح، آيه 26. 1 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 1، صفحه 341. 2 ـ بلوغ الادب، جلد 2، صفحه 125. 3 ـ همان مأخذ. 4 ـ سوره بقره، آيه شريفه 249.  
شرح علامه جعفری«اللهم اني مللتهم و ملوني و سئمتهم و سئموني فابدلني بهم خيرا منهم و ابدلهم بي شرا مني. اللهم مث قلوبهم كما يماث الملح في الماء» (بارخدايا، من اين مردم را دچار ملالت كرده‌ام آنان نيز مرا گرفتار ملالت نموده‌اند. من اينان را افسرده ساخته‌ام، اينان هم مرا پژمرده نموده‌اند. بهتر از آنان را به جاي آنان بر من عنايت فرما، و بدتر از من را به جاي من نصيب آنان بنما. بارخدايا، دلهاي آن را بگداز و آب كن، چنانكه نمك در آب منحل مي‌شود.) همه سطوح رواني رهبر رهبران مي‌شورد:پيشتازان معمولي و سياستمداران حرفه‌اي بشري همواره با يك سطح رواني با يكي از چهره‌هاي مردم روبرو مي‌گردند. اين سطح رواني عبارتست از مديريت متكي به سلطه و قدرت كور و آن چهره از مردم كه زير سلطه‌ي آن سطح رواني قرار مي‌گيرند، صورتي از زندگاني دسته‌جمعي موريانه‌اي يا زنبور عسلي است. اگر چنين پيشتازان و سياستمداراني، در شغلي كه پيش گرفته‌اند، موفق نشوند، همان سطح رواني محدودي كه با چهره‌اي محدود از انسانها در تماس و ارتباط بوده است، درهم و برهم مي‌شود. چه شده است؟ هيچ، من مي‌خواستم يك عده جاندار را كه خودشان را انسان ناميده‌اند و حرفهاي عجيب و غريب به نام هدف و آرمان اعلاي زندگي و ارزشهاي انساني مي‌زنند، طوري منظم و مرتب كنم كه كلاه يكديگر را نربايند و يكديگر را به ته دره‌ها پرت نكنند و هدفي ديگر كه براي من محبوبتر از آن غرض و غايت بوده است، سلطه و آقايي و سروري بر آن جانداران بوده است، بسيار خوب، حالا كه مرا نمي‌پذيرند، كنار مي‌روم و منتظر فرصتي ديگر مي‌شوم كه بتوانم به اين هدف محبوب خود برسم، بالاخره نشد هم كه نشد. با كنار رفتن من، نسل جانور خودخواه كه پايان نمي‌پذيرد، و جانوراني هم كه احتياج به يك گاوچران!! دارند، عوض نخواهند گشت! پياله را بياوريد كه شب مي‌گذرد!! يادش به خير! ماكياولي اولين و آخرين سخن را در اين باره گفته است، شما مي‌گوئيد: من آنقدرها احمقم كه از خود بپرسم: من درباره‌ي اين انسانها چه كرده‌ام؟ اينان كه من بر آنان زمامداري مي‌كردم جانور نبودند، انسان بودند؟ آيا من مطابق تعهد انساني‌ام توانستم همه‌ي استعدادهاي آنان را كه ممكن بود به فعليت برسند، حركت دادم؟ آيا گوش من ناله‌ي ستمدیدگان را شنيد؟ آيا من با ستمكاران مبارزه كردم؟ آيا شما احتمال مي‌دهيد يك پيشتاز معمولي و يك سياستمدار حرفه‌اي تا كنون چنين سئوالاتي از خود كرده است؟اما علي بن ابي‌طالب آن رهبر رهبران كاروان انسانيت كه با همه‌ي سطوح رواني خود، با همه‌ي ابعاد و چهره‌هاي انساني در تماس و ارتباط بوده است، و پيش از آنكه مردم را مسئول قرار بدهد، همواره خود را روياروي خويشتن قرار داده و به گفتگو و سئوال و جواب پرداخته است. طوري ديگر مي‌شورد و طوفان مي‌كند. همه‌ي سطوح رواني اميرالمومنين در برابر سقوط و زوال انسانيت در جامعه شوريدن گرفته، فرياد برمي‌آورد، داد مي‌زند: «فاين تذهبون» (پس كجا مي‌رويد؟) چه مقصدي داريد؟ دردتان چيست، طبيب تان كدام است؟ پروردگارا، خسته‌ام كرده‌اند، من براي اينان خير دنيا و سعادت ابديت مي‌خواهم، اينان مرا به عنوان وسيله‌اي براي اشباع خودخواهي‌هاي محقر و پستشان مي‌خواهند. اينان براي من علي بن ابي‌طالب با افكار بي‌اساس و خواسته‌هاي كودكانه و حيواني‌شان قالب ساخته‌اند كه مرا در آن قالب بيندازند و مطابق دلخواه خود بسازند! من هم كه در قالب ساخته‌ي اين كوته‌بينان بيگانه از خود نمي‌روم، لذا اينان هم از من خسته شده‌اند. اگر به ابراز خستگي قناعت مي‌كردند، سهل و آسان بود، اينان خود را طلبكار مي‌دانند!!اين جغدها بر باز استم مي‌كنند             پر و بالش بي‌گناهي مي‌كنندپروردگارا جرم من چيست؟جرم او اينست كاو باز است و بس           غير خوبي جرم يوسف چيست پسجغد را ويرانه باشد زاد و بود           هستشان بر باز از آن خشم جهودكه چرا مي‌ياد آري تو از آن           لاله‌زار و جويبار و گلستاناين سخنان را رها كن: اي مردم، عدالت بورزيد، ستم نكنيد، ارزش كار يكديگر را تباه نكنيد، شما مي‌توانيد به جاي زندگي موريانه‌اي وارد قلمرو (حيات معقول) شويد، زندگي آدمي هدفي بس والاتر از خور و خواب و خشم و شهوت دارد، جهان هستي به اين عظمت كه اگر يك ذره را برگيري از جاي خلل يابد همه عالم سراپاي شوخي و بازيچه نيست، آهنگ بسيار جدي از قوانين حاكم بر نظم جهان برمي‌آيد، آري، اين حرفها را رها كن و سخن ديگر بگو،يا چرا يادت بود از آن ديار         يا ز دست و ساعد آن شهرياردر ده جغدان فضولي مي‌كني         فتنه و تشويش در مي‌افكنيمسكن ما را كه شد رشك اثير         تو خرابه داني و خواني حقير! (مولوي)شايد براي بعضي از مطالعه كنندگان، اين سوال مطرح شود كه چرا اميرالمومنين (ع) مردم جامعه ي خود را نفرين مي‌كند و چرا از خدا مي‌خواهد كه زمامدار بدي بر آنان مسلط گردد؟ چنين نفرين و تقاضايي از آن منبع رحمت و محبت بعيد است؟ پاسخ اين سوال كاملا روشن است.اين نفرين اميرالمومنين عليه‌السلام بالاتر از بستن و مهر كردن خدا دلهاي مردم تبهكار را كه به كلي عقل و وجدان خود را تباه كرده است، نمي‌باشد: «ختم الله علي قلوبهم» (خداوندي بر دلهاي آنان مهر زده و آنها را از كار انداخته است.) و بالاتر از نفرت خداوندي نيست كه مي‌فرمايد: «يضاهئون قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله اني يوفكون» (گفتار كفرآميز آن مسيحيان شبيه به گفتار كساني است كه پيش از اين كفر ورزيده‌اند، خدا آنان را بكشد، به كجا افترا مي‌زنند) «قتل الانسان ما اكفره» (كشته شود اين انسان. چه علتي به كفر او وجود دارد).مگر حضرت نوح پس از آن همه تبليغ و تكاپو و فداكاري دست به نفرين نمي‌زند «قال رب اني دعوت قومي ليلا و نهارا. فلم يزدهم دعائي الا فرارا. و اني كلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم في آذانهم و استغشوا ثيابهم و اصروا و استكبروا استكبارا. ثم اني اعلنت لهم و اسررت لهم اسرارا. فقلت استغفروا ربكم انه كان غفارا. يرسل السماء عليكم مدرارا. و يمددكم باموال و بنین و يجعل لكم جنات و يجعل لكم انهارا. مالكم لاترجون لله و قارا. و قد خلقكم اطوارا … قال نوح رب انهم عصوني و اتبعوا من لم يزده ماله و ولده الا خسارا. و مكروا مكرا كبارا. و قالو لاتذرن الهتكم و لاتذرن ودا و لاسواعا و لايغوث و يعوق و نسرا. و قد اضلوا كثيرا و لاتزد الظالمي‌ن الا ضلالا. مما خطيئاتهم اغرقوا فادخلوا نارا فلم يجدوا لهم من دون الله انصارا. و قال نوح رب لاتذر علي الارض من الكافرين ديارا. انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لايلدوا الا فاجرا او كفارا. رب اغفرلي و لوالدي و لمن دخل بيتي مومنا و للمومنين و المومنات و لاتزد الظالمين الاتبارا» (گفت: پروردگارا، من قوم خود را شب و روز دعوت (به سوي تو) نمودم. دعوت من نيفزود بر آنان مگر گريز را. و من هر موقع كه آنان را براي بخشايش تو دعوت كردم: انگشتان خود را در گوشها فرو بردند و لباسها بر تن پوشيدند و در لجاجت خود اصرار كردند و تكبر ورزيدند. سپس دعوتم را براي آنان آشكار ساختم و گاهي با دعوت پنهاني آنان را خواندم. و گفتم از پروردگارتان طلب بخشش نمائيد. او بخشاينده است، نعمتهاي خود را از آسمان براي شما فراوان مي‌فرستد. و شما را به اموال و فرزندان كمك مي‌نمايد، براي شما باغها و چشمه‌سارها به جريان مي‌اندازد. چرا و به چه علت از خدا اميد عظمت نداريد. در حالي كه آن خدا شما را متنوع و داراي مراتب آفريد. گفت پروردگارا، آنان از من تمرد كردند و از كسي پيروي نمودند كه مال و فرزندش جز خسارت نيفزود. آنان در ميان خود گفتند: خدايانتان را رها نكنيد. و رها نكنيد ود و سواع و يغوث و يعوق و نسر را. آن تبهكاران جمع فراواني را گمراه كردند و براي ستمكاران جز گمراهي نمي‌افزايد. آنان در نتيجه‌ي گناهانشان غرق شدند و داخل آتش گشتند و در برابر خدا ياراني براي خود پيدا نكردند. نوح گفت: پروردگارا، در روي زمين احدي از كفار را رها مفرما. اگر آنان را رها بسازي، بندگانت را گمراه نموده و جز فاجر و كافر نخواهند زاييد. پروردگارا، من و پدرانم و هر كس را كه به حيطه‌ي من وارد شود و همه‌ي مردان و زنان باايمان را ببخش و براي ستمكاران جز نابودي نخواهد افزود).مشابه همه‌ي جريانات فوق بر اميرالمومنين عليه‌السلام رخ مي‌دهد، او صبر مي‌كند، شكيبائي مي‌ورزد، براي گستردن عدالت پيش پاي همه‌ي آنان تلاش مي‌نمايد، شب و روز خود را وقف آسايش آنان مي‌كند. از هر طرف وصله مي‌كند، از طرف ديگر پاره مي‌شود. عالي‌ترين حكمت الهي را بر گوش آنان مي‌خواند، مانند ضعيفترين افراد بر روي زمين مي‌نشيند. با زور بازوي خود چشمه‌ها به جريان مي‌اندازد، مزارع را شاداب مي‌سازد. اندوخته‌اي از دنياي آنان جز لباسي كه در تن دارد و خود آن را مي‌شويد و گاهي كامل خشك نشده آن را مي‌پوشد. در عبادت معبودتا به مقام ولايت كبري پيش مي‌رود. همه‌ي اين تلاشها و تكاپوها را مردم اجتماعش مي‌بينند و مي‌دانند و همگي بر آن عظمتها اتفاق نظر دارند. با اين حال مي‌گويند: ما مقام مي‌خواهيم! ما لذت مي‌جوئيم! ما سود مي‌خواهيم! بگذار معاويه هر كاري را دلش مي‌خواهد انجام بدهد! بگذار معاويه همه‌ي قواي حياتي مسلمانان را در راه زورگويي خود مصرف نمايد! بگذار بني‌اميه شهوت پرست و نژادپرست و مقام‌پرست را تا حد معبوديت به بالا ببرد و مردم را بردگان آنها بسازد.آيا علي بن ابي‌طالب از اين همه تبهكاري و وقاحت ننالد و فرياد برنياورد. اينكه اميرالمومنين براي آن رذل‌صفتان پست سيرت آرزوي زمامداري بد و تبهكار مي‌نمايد، در حقيقت سرعت بروز نتايج جبري اعمالشان را آرزو مي‌كند، نه اينكه براي انسانهاي قابل تربيت و تعليم، مربي بد مي‌خواهد.***«اما و الله لوددت ان لي بكم الف فارس من بني‌فراس بن غنم هنالك لو دعوت اتاك منهم فوارس مثل ارميه الحميم» (هشيار باشيد، سوگند به خدا، دوست دارم كه به جاي شما، هزار مرد سوار از قبيله‌ي بني‌فراس بن غنم داشتم) (در چنين موقعيتي كه من دارم اگر آنان را مي‌خواندي سواراني از آنان مانند ابرهاي تندرو تابستاني به كمك تو مي‌شتافتند).يك هزار سوار كه مطيع رهبر است، بهتر است از صدها هزار سپاهي كه هر يك از افرادش در خودرايي غوطه‌ور است:گروهي اندك از مسلمانان صدر اسلام بر سپاهيان و احزاب و قبايل فراوان و از نظر ساز و برگ جنگي آماده‌تر از مسلمانان پيروز گشتند. زيرا افراد آن گروه همه يكدل و يكجان و داراي يك هدف و پيرو شعار احدي الحسنيين بودند. «و قال الذين يظنون انهم ملاقوا الله كم من فئه قليله غلبت فئه كثيره باذن الله و الله مع الصابرين» (و آنانكه اطمينان داشتند كه به ديدار خداوندي نائل خواهند گشت: چه بسا گروهي اندك كه به گروه زياد، با اذن خداوندي پيروز گشتند و خداوند با بردباران است.)در آن هنگام كه وحدت هدف همراه با اطمينان به رهبر راستين و اطاعت از وي با وجدان آزاد، در گروهي حكمفرما شود، نه شكست مي‌خورد و نه احساس شكست مي‌نمايد، زيرا افراد چنين گروهي به جهت وحدت هدف و اطمينان به رهبري راستين با وجداني آزاد، از شخصيتي برخوردارند كه شكست و سقوط راهيابي به آن ندارد. هنگامي كه مختصات مزبور واقعا در درون افراد گروهي متشكل به وجود آمد، سدي شكست ناپذير و منطقه‌اي محكمتر از هر عنصر پايدار دور شخصيت افراد كشيده مي‌شود و منطقه‌ي شخصيت را ممنوع الورود در برابر هر عاملي مي‌سازد، زيرا بارزترين پديده‌ي شكست از ديدگاه طبيعي مرگ است، در صورتي كه مرگ هرگز نمي‌تواند به منطقه‌ي ممنوعه‌ي شخصيت وارد شود، لذا همواره اين سپاه متحد پيروزند:آنانكه ره عشق گزيدند همه         در كوي حقيقت آرميدند همهدر معركه‌ي دو كون فتح از عشق است          هر چند سپاه او شهيدند همه (منسوب به صدرالمتالهين شيرازي)ده نفر متحد كه همه‌ي آنان يك هدف را حياتي تشخيص داده و آن را تعقيب نمايند، هنگامي كه هر يك از آنان رابطه‌ي خود را با ديگر افراد متحد مورد توجه قرار مي‌دهد در حقيقت، سپاهي شكست ناپذير را در برابر ديدگان خود مي‌بيند، در صورتي كه صدها هزار سپاهي كه دلهاي آنان با يكديگر پيوند ندارند، تشكل و ارتباط آنان با يكديگر شبيه به ميليونها موش است كه حمله‌ي يك گربه براي متلاشي ساختن آنها كفايت مي‌كند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 49-44 عبارت آن جناب: «اللّهم انّى قد مللتهم و ملّونى...»،  شكايت است به پيشگاه خداوند پاك و منزّه، از نوع رفتار مردم كوفه، و آشكار ساختن اندوه خود و انديشه نادرست آنها كه بر حسب قراين و شواهدى كه از چگونگى برخورد و طرز رفتارشان به دست آورده بود، اظهار مى دارد.  واژه «ملل و سأم» در عبارت خطبه به يك معنى «خسته» به كار رفته است.  خسته شدن و از كارى كناره گيرى كردن به دو صورت و به طريق زير ممكن است: الف: گاهى به دليل تحليل رفتن نيروى بدن و ناتوان شدن، بر اثر كار فراوان است.  ب: اعتقاد درونى و واقعى از روى شواهد و قراين، پيدا شود كه رسيدن به مقصود مورد نظر ممكن نيست. اين دو سبب كه براى دورى جستن و اعراض كردن از كارى بيان شد، در باره دلگيرى و ملال حضرت از مردم كوفه، و دلتنگى آنان از آن بزرگوار وجود داشته است. توضيح مطلب، اين كه حضرت از كردار و رفتار آنها خسته شده بود، اين است كه: امام (ع) اگر در عمل از اصلاح آنها درمانده نشده، و به بيدرمانى در دلشان باور پيدا نكرده بود، از كوفيان شكايت نداشت، و بر عليه شان زبان به نفرين نمى گشاد. امام (ع) آشكارا دريافته بود كه پايدارى بخشيدن به آنها بدان سان كه فرمانش را اطاعت و در برابر دشمن ايستادگى كنند، ممكن نيست. بنا بر اين دلگيرى و ناخوشنودى آن حضرت از مردم كوفه هم جنبه اعتقادى و هم مايه عملى داشت.  امّا دلتنگى و خستگى اينان از آن بزرگوار يا براى اين بود، كه آنها باور داشتند، خواسته هايشان بوسيله حضرت برآورده شدنى نيست، و يا در عمل ممكن نبود كه برآورده شود. زيرا به دليل دستورات فراوانى كه امام (ع) در باره جهاد و دفاع از دين خدا مى داد، و سختگيرى كه در رعايت دقيق فرامين حق تعالى مى كرد، اين تكرار و تأكيد در باره جهاد از نيروى ضعيف آنها بيشتر بود. مضافا دل مشغولى آنها به غير خدا و سرگرمى به امور دنيا، در اعتقاد سبب شده بود كه در قلب از فرمان امام (ع) انصراف و اعراض داشته باشند.  حضرت پس از آن كه از مردم كوفه شكايت مى كنند بدرگاه خداوند متعال براى خلاصى يافتن از دست چنين مردمى، دست به تضرّع و دعا براى خود و نفرين عليه آنها بر مى دارد.  در آغاز براى خود دعا مى كند كه خداوند بهتر از مردم كوفه را در دنيا و آخرت به او عنايت فرمايد.  در دنيا انسانهاى شايسته اى هستند كه بواسطه تفضلات حق متعال، به نور خدا مى نگرند، و از روى اخلاصى صدق دين حق را باور دارند.  در آخرت شايستگانى كه غرق در انوار عظمت پروردگارند و خداوند برترين مكانهاى بهشت و بلندترين مرتبه هاى كرامت و بزرگوارى خود را بدانها عنايت فرموده است.  آرى گروهى كه خداوند آنها را مورد عنايت و نعمتهاى خود قرار داده عبارتند از: انبياء، صديقين، شهدا و صالحين و چه نيكوست مصاحبت و همنشينى با آنها.  اگر منظور حضرت، از: «فابدلنى بهم خيرا...» خير دنيا و انسانهاى نيك، در عوض نامردمان كوفه باشد، به ذهن نزديكتر است، زيرا پس از اين دعا و نفرين، آرزو مى كند، كه از قبيله بنى فرس، جنگجويانى داشته باشد.  امام (ع) پس از دعا براى خود، نفرين مى كند «فابدلهم بى شرّا منّى»، كه خدا بر كوفيان بدتر از آن حضرت را، مسلط گرداند. در اين عبارت اشكالى به نظر مى رسد، كه اگر كسى بگويد: صدور چنين نفرينى از آن بزرگوار به دو صورت مشكل به نظر مى رسد: 1-  مفهوم ضمنى اين نفرين اين است، كه وجود آن حضرت شر باشد.  در صورتى كه به يقين ثابت شده است، كه آن بزرگوار از بدى پاك و مبرّا است.  2-  چگونه ممكن است آن حضرت خواهان بديها براى بدكاران شود اشكال اوّل را شارح، به دو وجه جواب مى دهند: الف: صفت تفضيلى «شرّ» در فرموده آن حضرت، چنان كه گاهى براى افضليت است گاهى هم براى فضيلت به كار مى رود، يعنى «شرا» معنى صفت تفضيلى را ندارد با توجّه باين معنى، مظمون كلام آن بزرگوار اين است، كه خداوند به جاى من، كسى كه وجودش شرّ است بر آنها مسلّط گردان.  ب: مقصود از «شرّا» همان صفت تفضيلى باشد امّا نظر به اعتقادى كه آنها در باره آن حضرت داشتند. اعتقاد آنها كه وجود مبارك امام (ع) شرّ است، دليل بر شر بودن حضرتش نمى شود. بنا بر اين فرموده حضرت، روشنگر انديشه آنهاست، نه بيان واقعيت امر. به اشكال دوّم، نيز به دو طريق پاسخ داده اند: 1-  دعاى حضرت، كه خداوند، بدتر از آن جناب را بر آنها مسلط گرداند، به صلاح كامل كوفيان بود، بنابراين، از آن بزرگوار چنين دعايى، پسنديده است.  امّا اين دعا كه عليه كوفيان است چگونه به صلاح آنها بود، به دو صورت قابل توجيه و توضيح است: الف: اين دعا در حضور كوفيان و آشكارا، از بزرگترين عوامل توجّه آنها به سوى خداوند متعال مى باشد، و اين مصلحت روشن غير قابل انكارى است.  ب: پذيرفته شدن نفرين حضرت، و جانشين شدن فردى شرور، به جاى آن بزرگوار، كوفيان را متوجّه فضيلت و شرافت آن امام همام مى نمود، و به آنها خاطرنشان مى كرد، كه تمام اين بلاها، به دليل ترك فرامين و دستورات الهى بوده است بنا بر اين از مسير ستمگرى و تباهكارى به راه هدايت و سعادت برخواهند گشت. اين رنج و عذاب، نتيجه عمل آنها و از جانب خداوند است.  2-  نفرين آن حضرت شايد براى اين بوده است، كه يقين داشته است، اميدى در آينده به اصلاح آنها نيست، هر آن كس كه اميدى به درستى و صلاحش نباشد، در نظام جهان هستى، ايجاد فساد مى كند، و چون اين امر مخالف خواست خداوند است. عدم چنين كسانى، از وجودشان بهتر است. بنابراين دعاى حضرت عليه آنها رواست، و نفرين دوّم آن بزرگوار كه: «اللّهم مث قلوبهم كما يماث الملح فى الماء...» نيز بر همين معنا حمل مى شود.  امام (ع)، در اين نفرين از پيامبران الهى، در دلتنگى و شكايت به خداوند متعال پيروى كرده اند، چنان كه نوح (ع)، فرياد برآورد: «قال ربّ انّى دعوت قومى ليلا و نهارا فلم يزدهم دعائى الّا فرارا... انّهم عصونى...» و سپس دعا را با اين عبارت كه اميدى به اصلاح آنها نيست بپايان برده اند، و عرضه مى دارند: «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً».  و مانند نفرين حضرت لوط درباره قومش: «قالَ إِنِّي لِعَمَلِكُمْ مِنَ....» و جز اين دو پيامبر از پيامبران ديگر الهى كه نسبت به قوم خود دعاهايى داشته اند.  منظور از فرموده حضرت «مِث» كه در عبارت آمده، تشبيهى است به آنچه در قلب، از غم و ترس و مانند اين حالات حاصل مى شود زيرا هنگامى كه اندوه بر دل مى نشيند، موجب آلوده شدن روح، و سردى و سستى آن مى شود كه بدنبال فرو نشستن حرارت طبيعى، بدليل انقباض و اختناق روح پديد مى آيد، دل حالتى را احساس مى كند كه تشبيه ذوب شدن، فشردگى و از ميان رفتن است.  اين حالت براى انسان دردناك است و يا سبب غم و اندوه مى شود، بنا بر اين، تعبير حضرت به «ميث» براى دل، عبارت زيبايى است.  ممكن است «ميث» كنايه از علّيت غم و اندوه و ترس وحشت باشد، گويا حضرت از خداوند مى خواهد غم و اندوهى را كه در نتيجه كارهاى ناشايست آنها بر دلش بار شده است، پاك كند.  بنا به روايتى، روزى كه حضرت عليه آنها دعا كرد، حجاج بن يوسف ثقفى به دنيا آمد. به روايت ديگر، بعد از اندك مدّتى كه از نفرين حضرت گذشت، حجاج متولّد شد. رفتار حجاج نسبت به اهل كوفه مشهور است و دمارى از روزگار آنها برآورد كه در تاريخ نقل شده است.  می فرماید: «أما و اللّه لوددت انّ لى بكم الف فارس من بنى فرس بن غنم»، مقصود آن بزرگوار از مشخّص كردن گروهى خاص، خواست اجمالى از خداوند است براى در اختيار نهادن افرادى حرف شنو و فرمانبر به جاى كوفيان و اين مشخّصات را، در قبيله اى از بنى فراس كه پدرش غنم است ديده اند. «غنم» با فتح «غ» و سكون «ن» فرزند تغلب بن وائل بوده است. چرا از ميان تمام قبايل نام اين قبيله را برده اند به دليل مشهور بودنشان به شجاعت و جانبدارى، و پذيرش سريع دستور فرمانده در انجام كار، مورد عنايت قرار گرفته اند.  معناى بيت «هنالك ...» همان معنا و مفهومى است كه سيد رضى (ره) توضيح داده است وجه مشابهت اين شعر با موضوع سخن امير مؤمنان (ع) اين است: قبيله اى كه حضرت دوست داشته اند به جاى پيروان و يارانش باشند، به سواركارى و جنگجويى و سرعت اجابت فرمان رهبر، و وحدت و اجتماع در دفع دشمن، و يارى رساندن به حق معروف بوده اند، چنان كه شاعر بدين اوصاف آنان را ستوده است. و براى همين مقصود هم امام (ع) آرزوى داشتن آنها را به جاى مردم كوفه داشته است. امير مؤمنان (ع) از بيان تمام اين مطالب، منظورش بدگويى، سرزنش و تحقير بظاهر يارانش، مى باشد، بدين طريق كه ديگران بر مردم كوفه برترى داشته اند و حضرت نسبت به سستى و سهل انگارى كه از اطاعت فرمان او و عدم دفاع از دين خداوند داشته اند، نفرت پيدا كرده است و آنان را توبيخ مى كند.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 349 أللّهمّ إنّي قد مللتهم و ملّوني، و سئمتهم و سئموني فأبدلني بهم خيرا منهم، و أبدلهم بي شرّا منّي، أللّهمّ مث قلوبهم كما يماث الملح في الماء أما و اللّه لوددت أنّ لي بكم ألف فارس من بني فراس بن غنم:هنا لك لو دعوت أتاك منهم          فوارس مثل أرمية الحميم     ثمّ نزل عليه السّلام من المنبر.قال السّيد: الارمية جمع رمى و هو السّحاب، و الحميم في هذا الموضع وقت الصّيف و إنّما خصّ الشّاعر سحاب الصّيف بالذّكر لأنّه أشدّ جفولا و أسرع خفوقا، لأنّه لا ماء فيه، و ذلك لا يكون في الأكثر إلّا في الشّتاء و أراد الشاعر وصفهم بالسّرعة إذا دعوا و الاغاثة إذا استغيثوا. (5916- 5712)اللغة:و (ماث) زيد الملح في الماء إذا أذابه، و بنو فراس بن غنم بفتح الغين و سكون النّون حىّ معروف بالشّجاعة من بني كنانة و هم بنو فراس بن غنم بن ثعلبة ابن مالك بن كنانة و (الجفول) في كلام الرّضيّ الاسراع و (الخفوق) الطيران.الاعراب: و الباء في قوله إنّ لي بكم للعوض.المعنى:ثمّ شكى إلى اللّه سبحانه منهم بقوله: (اللهمّ إنّي قد مللتهم) لكثرة ما تكرّر منّي الأمر لهم بالجهاد و الذّبّ عن دين اللّه المنافي لطبايعهم و المنافر عنه قلوبهم المشغولة بالدّنيا و زخارفها و البقاء فيها (و ملّوني) لأنّي دعوتهم إلى اللّه سبحانه و إلى تحصيل مرضاته ليلا و نهارا فلم يزدهم دعوتي إلّا فرارا (و سئمتهم و سئموني).ثمّ أردف تلك الشّكاية بالتّضرّع إلى اللّه في الخلاص منهم ثمّ بالدّعاء عليهم بقوله: (فأبدلني بهم خيرا منهم) كلمة الخير هنا بمنزلتها في قوله سبحانه: «اولئك خير أم جنّة الخلد» على سبيل التّنزّل أو التحكّم؛ أو اريد بها المعنى الوصفى بدون تفضيل و لعلّ المراد بذلك قوم صالحون ينصرونه و يوفقون لطاعته، أو ما بعد الموت من مرافقة النّبيّ و آله و غيره من الأنبياء و الصدّيقين و الشّهداء و الصّالحين و حسن اولئك رفيقا، و تمنّيه لفوارس فراس بن غنم ربما يؤيّد الأوّل.______________________________ (1) النقيبة النفس و العقل و المشورة و نفاذ الراى، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 358 و أمّا قوله: (و أبدلهم بي شرّا منّي) فربّما استشكل صدور مثل هذا الدّعاء عنه عليه السّلام من وجهين:أحدهما أنّه يقتضى أن يكون هو ذا شرّ و قد ثبت أنّه كان منزّها عن الشّرور الثّاني أنّه كيف يجوز أن يدعو بوجود الشّرور و وجود الأشرار و اجيب عن الأوّل بوجهين أحدهما أنّ صيغة افعل لم يرد بها التّفضيل و إنّما اريد بها أصل الوصف فالمعنى أبد لهم بمن فيه شرّ غيري الثاني أن يكون شرّا منّي بحسب عقايد أهل الكوفة إنّ فيّ شرّا عليهم و اعتقادهم أنّه ذو شرّ لا يوجب كونه كذلك.و عن الثّاني بوجهين أيضا أحدهما أنّ دعائه عليه السّلام بما يبدلهم بمن هو شرّ منه مشتملة على مصلحة مقتضية لحسنه و هو أنّ هذا الدّعاء ربما يكون مخوفا لهم جاذبا لاكثرهم إلى اللّه سبحانه مع ما فيه مضافا إلى ما ذكر من أنّ نزول الأمر المدعوّ به عليهم بعده ممّا ينبّههم على فضله و يذكرهم أنّ ابتلائهم بذلك إنّما هو لتركهم أوامر اللّه و خروجهم عن طاعته و طاعة وليّه الثاني لعلّه إنّما دعى عليهم لعلمه أنّه لا يرجى صلاحهم فيما خلقوا لأجله و من لا يرجى صلاحه بل يكون وجوده سببا لفساد النّظام فعدمه أولى فيكون الدّعاء عليهم مندوبا إليه.و على ذلك يحمل أيضا دعاؤه بقوله: (اللّهمّ مث قلوبهم) بتوارد الهمّ و الغمّ و الخوف عليهم (كما يماث الملح في الماء) و ذلك الدّعاء تأسّ منه عليه السّلام بالسّابقين من الأنبياء في الشّكاية من قومهم إلى اللّه و الدّعاء عليهم كنوح عليه السّلام إذ قال ربّ إنّي دعوت قومي ليلا و نهارا فلم يزدهم دعائي إلّا فرارا، ثمّ ختم بالدّعاء على من لم يرج صلاحهم بقوله: ربّ لا تذر على الأرض من الكافرين ديّارا.روى إنّ اليوم الذي دعا عليهم فيه بهذا الدعاء ولد فيه الحجّاج بن يوسف، و روى أنّه ولد بعد ذلك اليوم بأوقات يسيرة و فعله بأهل الكوفة مشهور حتّى قيل لو جاءت كلّ امّة بخبيثها و فاسقها و فاجرها و جئنا بالحجّاج وحده لزدنا عليهم.و عن مروج الذّهب للمسعودي أنّ امّ الحجّاج ولدته لا دبر له فثقب له دبر و أبي أن يقبل الشّدى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 359و في الحديث أن ابليس تصوّر لهم بصورة الحارث بن كلدة فقال: اذبحوا له تيساو العقوه من دمه و اطلوا به وجهه و بدنه ففعلوا به ذلك فقبل الثدى فلأجل ذلك كان لا يصبر عن سفك الدّماء و كان يخبر عن نفسه أنّ أكبر لذّاته في سفك الدّماء و ارتكاب امور لا يقدر عليها غيره.و احصى من قتل بأمره سوى من قتل في حروبه فكانوا مأئة ألف و عشرين ألفا و وجد في سجنه خمسون ألف رجل و ثلاثون ألف امرئة و لم يجب على أحد منهم قتل و لا قطع و كان يحبس الرّجال و النّساء في موضع واحد لا سقف له، فاذا أوى المسجونون إلى الجدران يستظلّون بها من حرّ الشّمس رمتهم الحرّس بالحجارة، و كان طعامهم خبز الشّعير مخلوطا بالملح و الرّماد.و من أعجب ما روى أنّه وجد على منبره مكتوبا «قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلِيلًا إِنَّكَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ» فكتب تحته  «قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» ثمّ قال عليه السّلام تمثيل (أما و اللّه لوددت أن لى بكم ألف فارس من بني فراس بن غنم) و هو حىّ معروف بالشّجاعة حسبما اشير إليه و تمثّل بقول أبي جندب الهذلي.(هنالك لو دعوت أتاك منهم          فوارس مثل ارمية الحميم)    و الخطاب لامّ زيناغ و ضمير منهم راجع إلى بني تميم بقرينة الذي قبله و هو قوله:ألا يا أمّ زيناغ اقيمي          صدور العيس نحو بني تميم     و معنى البيت واضح ممّا ذكره السّيد و مقصوده عليه السّلام بالتّمثل تمنّى كون القوم الذين ودّ كونهم عوضا عن قومه بصفة الفوارس الذين اشار إليهم الشّاعر في سرعة الاجابة و المبادرة إلى الاغاثة، و مقصوده في جميع ذلك توبيخ أهل الكوفة و تحقيرهم بتثاقلهم عن الجهاد.قال الكلبي و أبو مخنف و لمّا تثاقل أصحابه عن الخروج في اثر بسر بن ارطاة فأجابه إلى ذلك جارية بن قدامة السّعدي فبعثه في ألفين فشخص إلى البصرة ثمّ أخذ طريق الحجاز حتّى قدم اليمن و سأل عن بسر فقيل: اخذ في بلاد بني تميم فقال: أخذ في ديار قوم يمنعون أنفسهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 360و بلغ بسرا مسير جارية فانحدر إلى اليمامة و أخذ جارية بن قدامة السير ما يلتفت إلى مدينة مرّ بها فلا أهل حصن و لا يعرج على شي ء الّا أن يرمل بعض أصحابه من الزّاد فيأمر أصحابه بمواساته أو يسقط بعير رجل أو تحفى دابته فيامر أصحابه بأن يعقّبوه حتّى انتهوا إلى أرض اليمن فهربت شيعة عثمان حتّى لحقوا بالجبال و اتبعهم شيعة عليّ و تداغت عليهم من كلّ جانب و أصابوا منهم و صمد نحو بسر و بسر بين يديه يفرّ من جهة إلى جهة اخرى حتّى أخرجه من أعمال عليّ عليه السّلام كلّها فلمّا فعل به ذلك أقام جارية بحرس نحوا من شهر حتّى استراح و أراح أصحابه و وثب النّاس ببسر في طريقه لمّا انصرف من بين يدي جارية لسوء سيرته و فظاظته و ظلمه و غشمه و أصاب بنو تميم ثقلا من ثقله في بلاده.فلمّا وصل بسر معاوية قال: احمد اللّه يا أمير المؤمنين إنّي سرت في هذا الجيش أقتل عدوّك ذاهبا جائيا لم ينكب رجل منهم نكبة فقال معاوية: اللّه قد فعل ذلك لا أنت و كان الذي قتل بسر في وجهه ذلك ثلاثين الفا و حرق قوما بالنّار روى أنّه دعا عليّ عليه السّلام على بسر فقال: اللهمّ إنّ بسرا باع دينه بالدّنيا و انتهك محارمك و كانت طاعة مخلوق فاجر آثر عنده من عندك اللهمّ فلا تمته حتّى تسلبه عقله و لا توجب له رحمتك و لا ساعة من نهار، اللهمّ العن بسرا و عمروا و معاوية و ليحلّ عليهم غضبك و لتنزل بهم نقمتك و ليصبهم بأسك و زجرك لا تردّه عن القوم المجرمين.فلم يلبث بسر بعد ذلك إلّا يسرا حتّى وسوس و ذهب عقله فكان يهذي بالسّيف و يقول: اعطوني سيفا اقتل به لا يزال يردّد ذلك حتّى اتّخذ له سيف من خشب و كانوا يدنون منه المرفقة فلا يزال يضربها حتّى يغشى عليه فلبث كذلك إلى أن مات عليه لعنة اللّه و الملائكة و النّاس أجمعين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 361 الترجمة:بار خدايا بدرستى كه من تنگدل شده ام از ايشان و تنگدل شده اند ايشان از من، و سير شده ام من از ايشان و سير شده اند ايشان از من، پس بدل كن براى من ايشان را به بهتر از ايشان، و عوض كن براى ايشان مرا بكسي كه متّصف بصفت شرارت بوده باشد، خداوندا بگداز بترس و عذاب قلبهاى ايشان را چنانچه گداخته مى شود نمك در آب، آگاه باشيد بخدا سوگند هر آينه دوست مى دارم اين كه باشد مرا بعوض شما هزار سوار از فرزندان فراس بن غنم آنجا اگر بخواني و آواز دهى آيند بسوى تو از ايشان سواراني مثل ابرهاى تابستان با سرعت و استيلا. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom