(اين خطبه را در سال ۴۰ هجرى زمانى ايراد فرمود كه گزارش هاى پياپى از شكست ياران امام عليه السّلام به كوفه مى رسيد و عبيد اللّه بن عباس و سعيد بن نمران، فرمانداران امام در يمن از بسر بن ابى ارطاة، شكست خورده به كوفه برگشتند. امام براى سرزنش ياران جهت كندى و ركود در جهاد، و مخالفت از دستورهاى رهبرى، خطبه را ايراد فرمود كه آخرين سخنرانى امام است):
۱. علل شكست ملّت ها (علل شكست كوفيان، و پيروزى شاميان):
اكنون جز شهر كوفه در دست من باقى نمانده است، كه آن را بگشايم يا ببندم اى كوفه اگر فقط تو براى من باشى، آنهم برابر اين همه مصيبت ها و طوفان ها چهره ات زشت باد. آنگاه به گفته شاعر مثال آورد: (به جان پدرت سوگند اى عمرو(۱)، كه سهم اندكى از ظرف و پيمانه داشتم).
_______________________________________(۱). شخص مورد نظر شاعر ابو جندب هذلى است.
از خطبه هاى آن حضرت عليه السَّلام است، چون اخبار پى در پى به آن جناب مى رسيد كه اصحاب و لشگر معاويه بر شهرها دست يافته اند و عبيد اللّه بن عبّاس و سعيد ابن نمران كه از جانب آن حضرت بر شهر يمن والى و حاكم بودند پس از غلبه بسر ابن ابى ارطاة بر ايشان در كوفه نزد آن بزرگوار آمدند (و سبب بيرون آمدن آنها از يمن آن بود كه در صنعاء يكى از شهرهاى يمن، گروهى از دوستان عثمان بودند كه براى مصلحتى با حضرت امير بيعت كردند تا وقتى كه مردم عراق با آن حضرت مخالفت نمودند و در مصر محمّد ابن ابى بكر را كشتند، و ظلم و تعدّى اهل شام بسيار شد، ايشان هم فرصت بدست آورده بنام خونخواهى عثمان با عبيد اللّه ابن عبّاس و سعيد ابن نمران مخالفت كردند، چون اين خبر به آن حضرت رسيد نامه اى بايشان نوشت و آنان را تهديد نمود، آنها در جواب نوشتند كه بايستى عبيد اللّه و سعيد را از اين شهر عزل كنى تا ما ترا اطاعت كنيم، و بعد نامه آن حضرت را براى معاويه فرستاده او را از اين قضيّه خبر دادند، معاويه بسر ابن ابى ارطاة را كه مردى فتنه جو و خونريز بود بسوى ايشان فرستاد، و او وقتى وارد صنعاء شد كه عبيد اللّه و سعيد، عبد اللّه ثقفى را جانشين خود قرار داده از آنجا گريخته بسمت كوفه مى آمدند، بسر، عبد اللّه ثقفى را بقتل رسانيد، چون اين دو نفر در كوفه خدمت حضرت رسيدند آن جناب ايشان را ملامت و سرزنش نمود كه چرا با بسر ابن ابى ارطاة نجنگيدند، آنها عذر آوردند باينكه ما توانائى جنگيدن با او را نداشتيم). حضرت در حالتى كه از تنبلى اصحاب خود از جهاد و مخالفت كردن ايشان با رأى و تدبيرش دلتنگ و آزرده گرديده بود برخاسته بمنبر رفت و فرمود:
(1) نيست در تصرّف من مگر كوفه كه اختيار و قبض و بسط آن در دست من است، اى كوفه اگر نباشد مرا جز تو و گرد بادهاى توهم بوزد (فتنه و فساد و نفاق و دوروئى اهل تو انگيخته شود) پس خدا زشت گرداند ترا (خراب و ويران كند كه هيچكس بتو متوجّه نگردد) و بر سبيل مثال شعر شاعر را خواند:
(لعمر أبيك الخير يا عمرو إنّنى على وضر مّن ذا الإناء قليل)
يعنى اى عمرو سوگند بجان پدر خوب تو كه من رسيده ام به چركى و چربى كمى از اين ظرف طعامى كه باقى مانده است (كنايه از اينكه بهره من از مملكت باين پستى و كمى شده است).
پياپى به امير المؤمنين خبر مى رسيد، كه اصحاب معاويه بر بلاد مستولى شده اند. عبيد الله بن عباس و سعيد بن نمران كه كارگزاران او در يمن بودند، نيز بيامدند. بسر بن ابى ارطاة بر آنان چيره شده بود. على (ع) در حالى كه از درنگ اصحاب خود در امر جهاد، و مخالفت ورزيدنشان با رأى و نظر خود ملول شده بود، بر منبر شد و چنين فرمود:
براى من جز كوفه قلمروى باقى نمانده است. تنها بست و گشاد كارهاى كوفه است كه با من است. اى كوفه اگر جز تو جاى ديگرى براى من نمانده، و تو نيز دستخوش گردبادهاى توفنده اى، خدا چهره ات را زشت گرداناد.
لعمر ابيك الخير يا عمرو انّنى على و ضر من ذا لاناء قليل
«اى عمرو سوگند به جان پدر نيكويت كه براى من در اين كاسه جز ته مانده اى از چربى نمانده است.»
براى حکومت من، جز کوفه که آن را جمع مى کنم و يا مى گشايم، باقى نمانده. اى کوفه! اگر تنها تو (سرمايه من در برابر دشمن) باشى، آن هم با اين همه طوفان ها که دارى، چهره ات زشت باد (و اى کاش تو هم نبودى)! سپس امام (عليه السلام) به گفته شاعر تمثّل جست که مى گويد: به جان پدر نيکوکارت ـ اى عمرو! ـ سوگند! که من، تنها، سهم اندکى از آن پيمانه دارم. (اين کلام، اشاره به اين دارد که بر اثر نافرمانى و عصيان مردم کوفه و عراق، توان من در حکومت و مبارزه با دشمن، کاهش يافته است.)
[پياپى بدان حضرت خبر رسيد كه سپاهيان معاويه بر شهرها دست افكنده اند، دو كارگزار او در يمن: عبيد اللّه پسر عبّاس و سعيد پسر نمران از پيش روى بسر، پسر ابى ارطاة، گريخته، نزد او آمدند. امام (ع) از گرانى ياران خود در كار جهاد و مخالفت ورزيدنشان با امام خويش، كوفته خاطر شد و بر منبر رفت و فرمود:]
جز كوفه كه كار بست و گشاد آن با من است براى من نمانده. اى كوفه اگر جز تو كه گردبادهاى آشوبت برخاسته است نباشد خدايت زشت كناد، سپس به گفته شاعر تمثل جست: «اى عمرو به جان پدرت سوگند كه از اين آوند چركى اندك براى من است.
از خطبه هاى آن حضرت است آن گاه كه پى در پى به حضرت خبر رسيد كه ارتش معاويه به شهرها دست اندازى كرده اند، و دو عامل او در يمن عبيد اللّه بن عباس و سعيد بن نمران پس از شكست از بسر بن ارطاة به حضورش رسيدند. امام در حالى كه از سنگينى يارانش از جهاد و مخالفتشان با رأى آن جناب آزرده خاطر بود به منبر رفت و فرمود:
غير از كوفه كه اختيار قبض و بسطش در دست من است برايم نمانده. اى كوفه، اگر مرا جز تو نباشد در حالى كه بادهاى فتنه ات بوزد، خدايت زشت كند.
و اينجا قول شاعر را مثال آورد: «سوگند به جان پدر خوبت اى عمرو كه از اين ظرف (حكومت) جز ته مانده اى اندك بهره اى برايم نيست».