جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۲۴ : نه سستى، نه سازش [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) و هي كلمة جامعة له، فيها تسويغ قتال المخالف، و الدعوة إلى طاعة اللّه، و الترقي فيها لضمان الفوز :
وَ لَعَمْرِي مَا عَلَيَّ مِنْ قِتَالِ مَنْ خَالَفَ الْحَقَّ وَ خَابَطَ الْغَيَّ مِنْ إِدْهَانٍ وَ لَا إِيهَانٍ، فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ وَ فِرُّوا إِلَى اللَّهِ مِنَ اللَّهِ، وَ امْضُوا فِي الَّذِي نَهَجَهُ لَكُمْ وَ قُومُوا بِمَا عَصَبَهُ بِكُمْ، فَعَلِيٌّ ضَامِنٌ لِفَلْجِكُمْ آجِلًا إِنْ لَمْ تُمْنَحُوهُ عَاجِلًا.

خابَطَ الْغَىَّ : در فساد و گمراهى غوطه ور شد، با آن دست به گريبان شد. «خبط»، در اصل به معنى حركت در تاريكى است و اين تعبير مبالغه آميزتر از «خبط فى الغىّ» است زيرا با توجه به معناى باب مفاعله، «خابط الغىّ» بدين معناست كه غاوى و غىّ هر دو بر يكديگر تأثير مى گذارند. 
الإدْهَان : ظاهر سازى، سازشكارى. 
إيهَان : از «وَهَن» ناتوانى، ضعف. 
فِرُّوا إلَى اللّهِ مِنَ اللّه : از عذاب الهى بسوى رحمت او بگريزيد. 
نَهَجَهُ لَكُمْ : آن را براى شما روشن و بيان كرد. 
عَصَبَهُ بِكُمْ : شما را به انجام آن ملزم و مكلف ساخت. 
فَلْجِكُمْ : پيروزى و رستگارى شما. 
لَعَمرى : قسم بجان خودم، عمر : با فتح عين كلمه سوگند است 
خابَطَ : در تاريكى و بيراهه راه رفت 
غَىّ : از هدف و رشد كنار شدن 
إدهان : روغن مالى : تملق و چاپلوسى نمودن 
إيهان : سستى نشان دادن 
إمضُوا : راه خود را ادامه دهيد 
نَهَجَ : راه را روشن نمود 
عَصَب : مربوط نمود، مثل دستمال بست. 
فَلْج : غالب شدن، بهدف رسيدن 
آجِل : چيز مدت دار، بعالم آخرت هم آجل گويند چون پس از مدتى مى آيد. 
عاجِل : چيز زود، فعلا، بدنيا هم عاجل گويند 
مَنَح : بخشيد و عطا كرد، لم تُمنَحوا : داده نشديد 
ضرورت آمادگى براى جهاد:
سوگند به جان خودم، در مبارزه با مخالفان حق، و آنان كه در گمراهى و فساد غوطه ورند، يك لحظه مدارا و سستى نمى كنم. پس اى بندگان خدا از خدا بترسيد و از خدا، به سوى خدا فرار كنيد، و از راهى كه براى شما گشوده برويد، و وظايف و مقرّراتى كه براى شما تعيين كرده به پا داريد. اگر چنين باشيد، على (عليه السّلام) ضامن پيروزى شما در آينده مى باشد، گرچه هم اكنون به دست نياوريد. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در اظهار ثبات قدم و ايستادگى خود در جنگ فرموده، و قول كسيرا كه گفته آن حضرت در كارزار سستى مى نمايد نادرست دانسته، 
و مردم را بتقوى و پرهيزكارى ترغيب مى فرمايد:)
(1) بجان خودم سوگند در جنگيدن با كسيكه مخالفت حقّ كرده و در راه ضلالت و گمراهى قدم نهاده است مسامحه و سستى نمى كنم (زيرا جنگيدن با مخالفين حقّ واجب و سهل انگارى و سستى در آن معصيت است)
(2) پس اى بندگان خدا از خدا بپرهيزيد (سخن بيجا نگوييد و كار ناشايسته نكنيد) و از خدا بسوى خدا بگريزيد (از خشم او در پناه رحمتش، و از عذاب او در پناه آمرزشش، و از عدل او در پناه فضلش) و در راه واضح و روشنى كه جلو شما قرار داده (راه راست شريعت) برويد، 
(3) و قيام كنيد به چيزى كه مكلّف نموده است شما را (بانجام اوامر شرعيّه) پس (چون به دستورات الهىّ رفتار كرده اوامر شرعيّه را انجام داديد) اگر در دنيا رستگار نشديد، علىّ ضامن فيروزى و رستگارى شما در آخرت است.
به جان خودم سوگند، در نبرد با كسى كه مخالفت حق كند و طريق گمراهى سپرد، نه مداهنه مى كنم و نه سستى. اى بندگان خدا، از خداى بترسيد و از خشم خدا، در پناه رحمت خدا بگريزيد. و آن راه روشنى را كه در پيش پاى شما گشاده است بسپريد و به آنچه شما را بدان مكلف ساخته، قيام كنيد، كه على ضامن پيروزى شماست در آن جهان، هر چند، در اين جهان پيروزى حاصل نكنيد. 
به جان خودم سوگند! در مبارزه با دشمنان حق، با آنان که در گمراهى غوطه ورند، هيچ گونه مُجامله و مدارا نمى کنم و سستى به خرج نمى دهم. پس اى بندگان خدا، تقوا پيشه کنيد! و از خدا، به سوى او فرار کنيد! و از همان راهى که خداوند براى شما معيّن کرده است، برويد! و به وظايفى که براى شما مقرّر داشته، قيام کنيد! که اگر چنين کنيد، على، ضامن پيروزى شما است. و اگر امروز به آن نرسيد، به آن خواهيد رسيد.
به جانم سوگند، در جنگ با كسى كه در راه حقّ قدم نگذارد، و در گمراهى گام بردارد، سستى نپذيرم و راه نفاق پيش نگيرم. پس بندگان خدا از خدا بپرهيزيد، و از خدا، هم به سوى خدا بگريزيد. راهى را كه براى شما نهاده پيش گيريد، و پى اداى تكليف خويش گيريد، كه پيروزى شما در آن است، و اگر نه در اين جهان، در آن جهان است و على اين پيروزى را پايندان است.
از خطبه هاى آن حضرت است در جنگ با مخالفان: 
به جان خودم قسم در جنگ با كسى كه با حق مخالفت كرده، و در گمراهى قدم نهاده مداهنه و سستى نمى كنم. عباد خدا از خدا پروا كنيد، و از خدا به خدا بگريزيد، و در راهى كه براى شما قرار داده قدم نهيد، و به اداى تكاليف قيام كنيد، كه اگر در دنيا پيروز نشويد على ضامن پيروزى شما در آخرت است. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 76-69و هى كلمة جامعة له، فيها تسويغ قتال المخالف، و الدعوة إلى طاعة اللّه، و الترقي فيها لضمان الفوز.اين، از سخنان جامعى است كه امام، ايراد فرموده و در آن، اجازه جنگ با مخالفان و دعوت به اطاعت از فرمان الهى و تضمين نجات و پيروزى براى رهروان اين راه، آمده است. خطبه در يك نگاه:امام، در اين خطبه، مخالفان حق را به شدّت تهديد مى كند و از عزم راسخ خود نسبت به جنگ و ستيز با آنان پرده برمى دارد و آنها را از هر گونه سازش سياسى و معامله كردن بر سر حق و عدالت، مأيوس مى كند. سپس پيرامون خود را با چندين اندرز و توصيه مهم براى همراهى با او در اين راه، آماده مى سازد.بعضى معتقدند كه اين، در واقع، پاسخى است به كسانى كه به آن حضرت خرده مى گرفتند كه چرا با مخالفانش، سازش نمى كند و با پرداختن رشوه و ... آنها را به تسليم وا نمى دارد. امام، با اين سخن، روشن مى كند كه او اهل اين گونه معاملات نيست. سازشکار نيستم، وقت شناسم! امام، در نخستين جمله هاى اين خطبه، عزم راسخ خود را در پيکار با مخالفان حق، آشکار مى سازد و مى فرمايد: «به جان خودم سوگند! در مبارزه با مخالفان حق و آنان که در گمراهى غوطه ورند، هيچ گونه مُجامله و مدارا نمى کنم و سستى به خرج نمى دهم; وَ لَعَمْرِي(2)! مَا عَلَيَّ مِنْ قِتَالِ مَنْ خَالَفَ الْحَقَّ وَ خَابَطَ(3) الْغَيَّ، مِنْ إِدْهَان(4) وَلاَ إِيهَان(5).» به نظر مى رسد که فرق ميان اين دو تعبير: «خالَفَ الحقَّ» و «خابَطَ الغىَّ» در اينجاست که جمله نخست، اشاره به کسى است که آگاهانه راه خلاف حق را مى پويد و جمله دوم، نظر به کسى دارد که از روى جهل و نادانى و اشتباه و بدون تأمّل و مطالعه، در گمراهى غوطه ور مى شود. و تعبير به اِدهان (مجامله و مداهنه) و اِيهان (سست کردن) اشاره به اين است که سبب دست برداشتن از مبارزه، يکى از اين دو علّت است: يا سازشکارى و مداهنه با دشمن و يا ضعف و ناتوانى را بر خويش هموار کردن، و چون هيچ يک از اين دو عامل، در وجود على (عليه السلام) راه ندارد، بنابراين، مبارزه او با مخالفان حق، قطعى و آشتى ناپذير است. همين معنا، به صورت ديگرى، در سخنان امام آمده است. در يک جا، به عنوان يک روش کلّى درباره پيشواى مسلمانان مى فرمايد: «لا يُقيمُ أمْرُ اللهِ سُبْحانَهُ اِلاّ مَنْ لايُصانِعُ وَ لايُضارِعُ وَ لايَتَّبِعُ الْمَطامِعَ; فرمان خداوند سبحان را، تنها کسى مى تواند اجرا کند که نه سازشکار باشد و نه به روش اهل باطل عمل کند و نه پيرو فرمان طمع باشد».(5) و در جاى ديگر درباره شخص خويش مى فرمايد: «وَ أَيْمُ اللهِ! لَقَدْ کُنتُ مِن ساقَتِها حَتّى تَوَلَّتْ بِحَذافيرِها وَ اسْتَوْسَقَتْ في قِيادِها، ما ضَعُفْتُ وَ لا جَبُنْتُ وَ لا خُنْتُ وَ لا وَهَنْتُ; به خدا سوگند! من به دنبال اين لشکر (لشکر پيامبر اسلام) بودم، آنها را به پيشروى تشويق مى کردم تا باطل، به طور کامل، عقب نشينى کرد و همه مردم، تحت رهبرى اسلام درآمدند و در اين راه، هرگز ناتوان نشدم و ترس مرا فرانگرفت و خيانت نکردم و سستى، در من، راه نيافت.»(6) حضرت، سپس در تعقيب سخنش، مردم را به چند موضوع مهم سفارش مى کند: نخست، به تقوا و پرهيزکارى، گوشزدشان مى کند و مى فرمايد: «اى بندگان خدا! تقواى الهى پيشه کنيد! (فَاتَّقُوا اللهَ! عِبادَ اللهِ!) تقوا ـ که همان حالت خداترسى باطنى و جهت گيرى معنوى و درونى در مخالفت با گناه و توجّه به طاعت پروردگار است ـ سرچشمه اصلى تمام نيکى ها و خوبى ها است و به همين دليل، در همه جا، به عنوان مقدمه اى براى ساير توصيه هاى مهم اخلاقى و اجتماعى و دينى، بر آن تأکيد مى شود. حضرت، در توصيه دوم مى فرمايد: «از خدا، به سوى او فرار کنيد! (از غضب و سخط او به سوى رحمت، و از عصيانش، به سوى اطاعت، و از عذابش، به سوى ثواب، و از نغمتش به سوى نعمت) (وَ فِرُّوا اِلَى اللهِ مِنَ اللهِ). اين تعبير، اشاره لطيفى به مسأله توحيد افعالى است; چرا که انسان، هر مشکلى در اين جهان پيدا مى کند، از ناحيه اَعمال او و آثارى است که خدا، براى آن اَعمال قرار داده است. پس، مشکلاتش، به يک معنا، از سوى او است و مجازاتى است از ناحيه او، لذا انسان، براى حلّ اين مشکلات، راهى جز اين ندارد که به سوى او فرار کند; زيرا «لامُؤَثِّرَ فِى الوُجودِ اِلاّ الله» و هر خير و برکت و نجاتى که هست، از ناحيه او است. قرآن مجيد نيز درباره گروهى از گنهکاران که مشمول سخط و غضب الهى واقع شده بودند، مى فرمايد: (وَظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأ مِنَ اللهِ اِلاّ اِلَيْهِ); دانستند که پناهگاهى از خدا، جز به سوى او نيست.(7) اين نکته، جالب است که انسان، در زندگى معمولى، هنگامى که از کسى يا چيزى وحشت مى کند، به شخص ديگرى يا چيز ديگرى پناه مى برد، ولى در مورد خداوند، چنين نيست! هنگامى که در عذاب و کيفرش بترسد، بايد به خود او پناه ببرد; مگر قادر رحيم و مهربانى، جز او، پيدا مى شود؟! اين، درسى است که توحيد افعالى به ما داده و هر حرکت و برکتى را، از سوى خداوند، معرّفى کرده است. خداوند، داراى اَسما و صفاتى است که ما را دعوت مى کند که در همه حال و در هر شرايطى، به او پناه بريم. اگر از خشم و غضبش ترسان بوديم، به عفو و رحمتش پناه مى بريم و اگر از عدالتش بيمناک شديم، به فضل و کَرَمش پناهنده مى شويم. به هر حال، به نظر مى رسد که اين جمله، از سوره ذاريات اقتباس شده که از زبان پيامبر اسلام فرمود: (فَفَرُّوا اِلَى اللهِ اِنّى لَکُمْ مِنْهُ نَذيرٌ مُبينٌ); «پس به سوى خدا بگريزيد! که من، از سوى او، براى شما بيم دهنده آشکارى هستم».(8) حضرت، در سومين توصيه مى فرمايد: «از همان راهى که خداوند، براى شما معيّن کرده است برويد». (وَ امْضُوا فِى الَّذى نَهَجَهُ لَکُمْ). و در چهارمين و آخرين توصيه، مى افزايد: «به وظايفى که براى شما مقرّر داشته، قيام کنيد; (وَ قُومُوا عَصَبَهُ(9) بِکُمْ). در واقع، در اينجا، امام، يک برنامه منظّم چهار ماده اى را براى سعادت و نجات پيروان خود، تنظيم فرموده است. در نخستين مرحله، روح تقوا و خداترسى را در آنها زنده مى کند. اين امر، سبب حرکتى به سوى خدا مى گردد و مسأله «فرار از خدا به سوى خدا» مطرح مى شود. چون اين حرکت، آغاز شد، بايد در مسير ايمان و عقيده، در آن راهى گام نهد که خدا، براى او مقرّر داشته است و در مرحله عمل ـ که مرحله چهارم است ـ به تکاليف و وظايفى قيام کند که او مقرّر کرده است. ممکن است که گفته شود اين سفارش هاى چهارگانه که با «فاء تفريع» آغاز شده ـ چه ارتباطى با صدر خطبه دارد که سخن از تصميم قطعى بر مبارزه با مخالفان حق مى گويد؟ جواب اين سؤال، روشن است; چرا که براى مبارزه با اين گروه منحرف و ستمگر، يارانى شجاع و باايمان و مصمّم لازم است. گويا، امام، مى خواهد با اين سخن، آنها را بسازد و آماده قيام کند. جالب توجه است که امام، در جمله بالا، از تکاليف، تعبير به «ما عَصَبَهُ بِکُمْ» (امورى را که به شما پيوند داد و مربوط ساخت) مى کند; مفهوم اين سخن آن است که وظايف الهى، چيزى نيست که انسان بتواند نسبت به آن بى تفاوت باشد، بلکه آن، بارى بر دوش و طوقى است بر گردن و دِينى است بر ذمّه او. قابل توجه اين که در آيات و روايات مختلف، همه اين تعبيرات، وارد شده، و همگى نشان مى دهد که انسان، وقتى آزاد مى شود که اين وظايف را ادا کند. حضرت، در پايان خطبه، براى بالا بردن روحيه اصحاب و يارانش در اين نبرد سرنوشت ساز، پيروزى را براى آنها تضمين مى کند; همان پيروزى قطعى و تخلّف ناپذيرى که اگر در اين جهان، به سراغشان نيايد، در جهان ديگر، آن را در آغوش خواهند گرفت. مى فرمايد: «اگر چنين کنيد، على، ضامن پيروزى شما است. و اگر امروز به آن نرسيد، در آينده، به آن خواهيد رسيد; «فَعَلىٌّ ضامِنٌ لِفَلْجِکُمْ(10) آجِلا اِنْ لَمْ تُمْنَحُوهُ عاجِلا». اين، همان منطق قوى و نيرومند قرآن مجيد است که به پيروان خود، اين حقيقت را مى آموزد که در پيکار با دشمنان و در صحنه جهاد، هميشه، پيروز هستيد; اگر دشمن را درهم بشکنيد، پيروزيد و اگر شهيد راه خدا شويد، باز هم پيروز هستيد. (قُل هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إلاّ إحدَى الْحُسْنَيَيْنِ وَ نَحْنُ نَتَربَّصُ بِکُمْ أنْ يُصيبَکُمُ اللهُ بِعذاب مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَيْدينَا فَتَرَبَّصُوا اِنّا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ); بگو: آيا درباره ما، جز يکى از دو نيکى (يا پيروزى در نبرد و يا شهادت) را انتظار داريد؟ ولى ما براى شما (يکى از دو شکست را) انتظار داريم: يا عذابى از سوى خداوند (در جهان ديگر) به شما برسد و يا (در اين جهان) به دست ما مجازات شويد. اکنون که چنين است، شما انتظار بکشيد، ما هم با شما انتظار مى کشيم(11). روشن است سربازانى که خود را در هر حال پيروز مى دانند و دشمن را محکوم به شکست، از چنان روحيه بالايى بهره مندند که از هيچ خطرى، ترسى به دل راه نمى دهند و در برابر هيچ مشکلى، خم به ابرو نمى آورند. به گفته بعضى از دانشمندان بيگانه، عامل اصلى پيروزى مسلمانان در ميدان نبرد، با وجود نابرابرى فاحش نسبت به قواى دشمن، ايمان به همين اصل بوده است. در جهان امروز نيز بايد همين اصل اسلامى، زنده شود، تا مسلمانان، در برابر انبوه دشمنان، زانو نزنند و از هر ميدانى، سربلند و پيروز درآيند. گفتنى است که اين روحيه، جز در سايه ايمان قوى و نيرومند و تقوا و خداترسى، حاصل نمى شود. *** نکته: نه سستى و نه سازش! يکى از تفاوت هاى عمده در بين سياست هاى الهى و معمولى، همين است که سياستمداران دنياطلب، براى رسيدن به اهداف شخصى، از هيچ کارى، اِبا ندارند و بسيار مى شود که بر سر اصول انسانى و منافع جامعه، معامله مى کنند و اصول را زير پا مى گذارند و حق و عدالت را ناديده مى گيرند، تا موقعيت سياسى و اجتماعى خود را حفظ کنند، در حالى که سياستمداران الهى، هرگز اهل چنين معامله هايى نبودند. آنها گاه، موقعيّت خويش را به خطر مى انداختند، به خاطر اين که اصول، محفوظ بماند و حق و عدالت، ضايع نشود. اين مسأله، در زندگى پيغمبر اکرم و اميرمؤمنان على ـ صلوات الله عليهما ـ آشکار است. افراد زيادى را در تاريخ مى شناسيم که به سياست على(عليه السلام) خرده مى گرفتند و خرده گيرى آنها نيز عمدتاً از همين جا سرچشمه مى گيرد. آنها، پيشنهاد مى کردند که مثلا على(عليه السلام) بيت المال را براى جلب نظر مخالفان، ناعادلانه تقسيم کند، يا اين که حکومت شام را به دست معاويه بسپارد، امّا اين که معاويه با مردم چه مى کند و در جريان حکومت او، چه اصولى قربانى مى شود، براى آنها مطرح نبود! يا اين که پيشنهاد عبدالرحمان بن عوف را در ماجراى شوراى شش نفره عمر، بپذيرد و يا به پيشنهادهاى طلحه و زبير، براى واگذارى پُست هاى مهم کشور اسلام به آنها، تن در دهد! اين خرده گيران، به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) خرده مى گرفتند که مصلحت اين است که افراد تهيدست و پابرهنه را از اطراف خود دور کند. آنها مى گفتند که هر چند، قلب آنها، مالامال از ايمان به خدا است، ولى مصلحت اين است که ثروتمندان خودخواه را گرد خود جمع آورد و با نيروى آنها، بر دشمن بتازد، هر چند آنها، ايمان و تقواى درستى نداشته باشند! اختلاف اين دو ديدگاه (سياست الهى و سياست آلوده با هوا و هوس) و نيز اختلاف مصلحت با واقعيت، هميشه، عنوانِ خرده گيرى هاى گروهى از دنياطلبان نسبت به انبيا و اولياى الهى بوده است. على(عليه السلام) در اين خطبه کوتاه و پرمعنا، مسير سياست خود را به وضوح ترسيم مى کند و با صراحت مى گويد که من، از آن گروه سازشکار و صاحب مداهنه و مجامله نيستم که با مخالفانِ حق و عدالت، از درِ سازش درآيم; بلکه ابزار سياست من، تقوا و فرار به سوى خدا و قدم برداشتن در مسيرى که او مشخّص ساخته و انجام تکليفى که او براى ما تعيين کرده است، مى باشد. در باره اين مسأله، باز هم در موارد ديگر، سخن خواهيم گفت. * * * پی نوشت: 1 ـ «لَعَمرى» و «عَمْر» و «عُمْر» و «عُمُر»، به معناى «مدّت زندگى»، است و به هنگام قسم، عَمْر (به فتح عين) گفته مى شود. در اينجا، «لعمرى»، مبتدأ و خبرش، محذوف است و در اصل: «لعمرى قسمى» (به عمرم سوگند ـ که ما، در فارسى، «به جانم سوگند» مى گوئيم) است. در مجمع البحرين، در اينجا سؤالى مطرح مى کند و آن اين که چگونه اين جمله، در قرآن به کار رفته و به غير خداوند، سوگند ياد شده است در حالى که قسم، تنها، به ذات پاک خداوند ياد مى شود؟ و در پاسخ مى گويد: که اين قسم، حقيقى نيست، بلکه صورت قسم است و يا اين که در تقدير چنين است: «بواهب عُمرى و عُمرک»; يعنى، سوگند به کسى که عُمر و جان، به من و تو بخشيده است. 2 ـ «خابط» از مادّه «خبط» به معناى «زدن» يا «زدن نامنظّم» است. اين واژه، در مورد شتر، هنگامى که نامنظم راه مى رود، به کار مى رود. 3 ـ «اِدهان» از مادّه «دهن» به معناى «روغن» گرفته شده است. بنابراين، «اِدهان»، به معناى «روغن مالى» است و به صورت کنايه، در مورد مجامله و سازشکارى به کار مى رود. 4 ـ «اِيهان» از مادّه «وهن» به معناى «ضعف و سستى» است، خواه در خلقت باشد، يا در اخلاق. و «ايهان» و «توهين» به معناى «سست کردن» است. 5 ـ کلمات قصار، کلمه 110. 6 ـ خطبه 104. 7 ـ سوره توبه، آيه 118. 8 ـ سوره ذاريات، آيه 151. 9 ـ «عَصَبَ» از ماده «عصب» است و همان رشته هايى است که عضلات و استخوانها را به هم پيوند مى دهد. و اين واژه، به معناى «بستن» نيز به کار مى رود. 10 ـ «تفسير فلج» در ذيل خطبه 23 آمد. 11 ـ سوره توبه، آيه 52.   
شرح علامه جعفریبرانگيختن مردم به پيكار: «و لعمري ما علي من قتال من خالف الحق و خابط الغي من ادهان و لا ايهان» (به حياتم سوگند، در جهاد با كساني كه مخالف حق و غوطه‌ور در گمراهي‌اند، نه رفتار تصنعي دارم و نه خود را ناتوان مي‌بينم). جهاد در راه خدا با تصنع و سستي ناسازگار است گروهي از اسلام‌نشناسان سست عنصر، اميرالمومنين عليه‌السلام را از جنگ با جرثومه‌هاي فساد كه جز ضديت با حق و غوطه‌ور شدن در گمراهي كاري ديگر نداشتند، توصيه مي‌كردند كه خواسته‌هاي آن تبهكاران را برآورد و با آنان سازش نمايد. اين گروه چه كسي را مخاطب قرار داده و چه پيشنهادي به او مي‌كردند!! كسي كه مخاطب آنان بود، علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام بود كه پيامبر اكرم (ص) درباره‌اش فرموده است: «يا علي انت مني بمنزله هارون من موسي الا انه لا نبي بعدي» (اي علي، نسبت تو با من نسبت هارون با موسي است، جز اينكه پس از من پيامبري نيست) چه تبهكاران ناداني بودند كه اين مقدار درك نداشتند كه رديف ابراهيم و ابراهيميان غير از رديف فرعون و فرعونيان است. خفاشاني كه روشنايي را از تاريكي تشخيص نمي‌دادند، در 2 شبانه‌ي تاريك خود براي خورشيد جهان‌افروز تعيين تكليف مي‌فرمودند!!! مادر صفتاني كه به حاتم طائي كرامت مي‌آموختند! هبنقه‌هايي كه راه انديشه و تعقل را بر پيشتازان عقلاي تاريخ نشان مي‌دادند! جوجه ماكياولي‌ها تجلي‌گاه حكمت الهي را درس زمامداري تعليم مي‌فرمودند!! خدايا:  چشم باز و گوش باز و اين عما!           حيرتم از چشم بندي خدا! آخر، چرا به نتايج تصنع‌ها و سازشكاريهاي ضد حق نمي‌نگرند؟ چرا تاريخ سرگذشت بشري را با عبرت گيري بررسي نمي‌كنند؟ كجا رفتند آن ماكياولي‌ها كه چند روزي گام با نخوت و كبر روي زمين برداشتند و به شماره‌ي نفسهاي مظلومان و بينوايان لعنت بر خود اندوخته و تاريخي پر از صفحات سياه از خود به جاي گذاشتند؟ آن سوداگران خون انسانها گرگاني بودند كه در چنگال گرگاني درنده‌تر از خود، متلاشي گشتند و مجسمه‌هاي پليد و شيطاني خود را در گذرگاه تاريخ نصب نمودند. مردم با دشنامهايي مانند: اي ماكياولي، اي نرون، اي چنگيز، اي معاويه، بدترين ناسزاها را به مخاطب خود نسبت مي‌دهند. آيا تا كنون اين همه روپوشها كه بر روي ظلم و ظالمي گذاشته‌اند، دردي از دردهاي بشري را چاره نموده است؟ آيا اين روپوشها توانسته است رنگ عدل و ظلم را مات نموده و وقاحتها و شرافتها را در هم بپيچد؟ آيا با اين همه روپوشها و تصنع‌ها توانسته‌اند براي عظماي بشري بقبولانند كه ماهيت بشر آنچنان موم‌صفت است كه اگر خودخواهي قدرتمندان بخواهد، بايستي از يك انسان عادل در بيست و چهار ساعت، يك جلاد خون‌آشام ساخت و اين را يك پديده‌ي اصولي تلقي نمود!! *** «فاتقوالله عبادالله و فروا الي الله من الله» (اي بندگان خدا، براي خدا تقوا بورزيد، و از خدا به سوي خدا بگريزيد.)  از خدا به سوي خدا اگر سير آدمي در مسير انا لله و انا اليه راجعون (همه‌ي ما از آن خدا و همه‌ي ما به سوي او برمي‌گرديم)، آگاهانه و هشيارانه و هدفگيرانه بوده باشد، هر قدمي كه برمي‌دارد، مرحله‌اي از رشد را مي‌پيمايد. اگر سير در اين مسير ناآگاهانه و ناهشيارانه و بي‌هدف انجام بگيرد، از مزاياي كمال محروم و سرمايه‌ي هستي تباه و خسارتي كه در اين سير و حركت گريبانگير او خواهد بود، جبران نخواهد پذيرفت. اگر اين حركت و سير رو به سقوط و تباهي باشد، نكبت و شقاوت ابدي را بر خود خريده است و در هر دو حال سيركنندگان بايد بدانند كه فرار از حيطه‌ي سلطه‌ي الهي امكان‌ناپذير است. اگر بخواهند سير نزولي كنند، به شقاوتي دچار خواهند شد كه مطابق مشيت الهي، معلول حركت تبهكارانه‌ي آدميان مي‌باشد. پس اينان كه از دستورات و عنايات الهي گريخته‌اند، پاياني براي حركت آنان، جز قانون و مشيت الهي چيزي ديگر نخواهد بود. و اگر حركت در مسير «انا لله و انا اليه راجعون» با هشياري و كمال‌جوئي انجام بگيرد، اين حركت از خدا به سوي خدا و در قلمرو مشيت خدا و در ايام خداوندي تحقق مي‌پذيرد. جمله‌ي مورد تفسير، اقتباسي از آيه‌ي شريفه است كه مي‌فرمايد: «ففروا الي الله اني لكم منه نذير مبين» (به سوي خدا بگريزيد (پناهنده شويد)، من براي شما ابلاغ‌كنندهاي آشكارم) اين گريز از خدا به سوي خدا به اين معنا است كه آنانكه به جهت مخالفت با تعهد الهي و ناديده گرفتن مسئوليتهاي ناشي از تكاليف انساني احساس سقوط مي‌كنند، براي جبران سقوط و تباهي خود، پناهگاهي جز خدا ندارند و بايد به او پناهنده شوند. يك احتمال ديگر اينست كه هر آنچه كه مربوط به مشيت و اراده‌ي خداوندي است و شما درباره‌ي آن در ابهام و يا وحشتيد، براي حل و به دست آوردن تامين درباره‌ي آن، به خداوند پناهنده شويد. *** «و امضوا في الذي نهجه لكم و قوموا بما عصبه بكم فعلي ضامن لفلجكم آجلا ان لم تمنحوه عاجلا» (و آن راه را پيش بگيريد كه براي شما روشن و هموار ساخته است و با آن واقعيات قيام كنيد كه مربوط به شما است، در اين صورت علي وصول به هدف والا را اگر در اين زندگاني نمودار نگردد، در ابديت براي شما تضمين مي‌نمايد). راهي را پيش بگيريم كه آفريننده‌ي راه و مقصد معين كرده است راهي بزن كه آهي بر ساز آن توان زد شعري بخوان كه بر او رطلي گران توان زد بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد حافظ همچنان كه در مباحث گذشته گفتيم، چه بدانيم و چه ندانيم، چه بخواهيم و چه نخواهيم ما در حال حركتيم و از اينكه مقصدهايي را كه در سر راه‌مان مي‌بينيم، نه از نظر منطق ما را اشباع مي‌نمايد و از نظر دريافتهاي وجداني، به خوبي روشن مي‌گردد كه حركت ما بني نوع آدم رو به مقصد والاتري است: نيك بنگر ما نشسته مي‌رويم           مي‌نبيني قاصد جاي نويم پس مسافر آن بود اي ره‌پرست           كه مسير و روش در مستقبل است (مولوي) نيز چنانكه در آن مباحث متذكر شديم، بعضي از افراد بشر آنقدر در ناداني و خودخواهي غوطه‌ور است كه اصلا نمي‌داند حركت مي‌كند يا نه، برخي ديگر مي‌داند كه حركت مي‌كند، ولي نمي‌داند كه آيا با اين حركت راهي را طي مي‌نمايد و رو به آينده‌ايست كه همه‌ي گفتار و كردار و انديشه و حتي خواسته‌هاي عملي نشده‌ي او را به عنوان محصول زندگانيش در جلو ديدگان او مجسم خواهد ساخت و نمي‌داند كه در آن حال كه او به انسانهائي كه خود را كاروان راهي تعيين شده‌ي رو به مقصد دانسته و پيش مي‌روند، مي‌خندد، نظم و واقعيت جهان هستي نيز بر او مي‌خندد. گروهي ديگر از انسانها ديده مي‌شوند كه به طور اجمال مي‌دانند كه (بازي به اين درازي) نمي‌شود. كار من و تو بدين درازي           كوتاه كنم كه نيست بازي (نظامي گنجوي) ولي كبر و غرور و نخوتشان نمي‌گذارد كه در تشخيص راه و مقصد، به رهروان واقعي اين راه مراجعه كنند و نشانهاي راستين اين راه را از آنان دريابند. اينان گاهي به عقل خود تكيه مي‌كنند. كدام عقل؟ عقل نظري جزئي. عقل نظري جزئي كدامست؟ عقل نظري جزئي همان است كه با مقداري مفاهيم اتخاذ شده از رابطه‌ي حواس با سطوح ظاهري طبيعت، همه‌ي مشكلات را مي‌خواهد حل و فصل نمايد، با اينكه مي‌بيند هنوز سند صحيحي براي اثبات حاكميت مطلق خود ارائه نداده است. زيرا اگر از اين عقل بپرسيد چيست سند حاكميت مطلق تو؟ اگر بگويد: من خودم! اين دور است كه تناقض صريح در بر دارد. يا مصادره به مطلوب است كه عبارتست از تكرار ادعا براي اثبات ادعا! كه خود عقل آن را امكان‌ناپذير مي‌داند. از طرف ديگر از اين عقل بايد پرسيد اين همه مكتبها و جهان‌بيني‌ها و معتقدات ضد و نقيض كه بشر را كلافه كرده است، از كجا ناشي شده است؟ مگر نه اينست كه همه آنها تو را پشتيبان خود قرار مي‌دهند؟ به اضافه اينكه عظماي معرفت بشري نه تنها حاكميت مطلق عقل نظري را نمي‌پذيرند و براي فعاليت آن حدود معيني را مشخص مي‌نمايند، بلكه گروهي چشمگير از اين عظما مي‌گويند: از رهبري عقل به جائي نرسيديم          پيچيده‌تر از راه بود راهبر ما عقل سر تيز است ليكن پاي سست           زانكه دل ويران شدست و تن درست آزمودم عقل دورانديش را           بعد از اين ديوانه سازم خويش را عقل بند رهروان است اي پسر        آن رها كن ره عيانست اي پسر آن زمان چون عقلها درباختند          بر رواق عشق يوسف تاختند عقلشان يكدم ستد ساقي عمر         سير گشتند از خرد باقي عمر (مولوي)  گروهي ديگر در لجن هوي و هوسها و شهوات چنان غوطه‌ورند كه با اينكه اجمالا مي‌دانند: حركت آنان در راهي بامعنا و رو به مقصدي است توانائي تشخيص راه و مقصد را از دست داده، مقلدان محضي هستند كه مي‌گويند: پيشتازان مي‌روند، ما هم به دنبالشان مي‌رويم، آنان بهتر از ما مي‌دانند و ما در تشخيص راه و مقصد، تكليفي ديگر نداريم. متاسفانه اين گروه از نظر كميت به قدري فراوانند كه وحشت انگيزند. اميرالمومنين عليه‌السلام اين گروه را به اصطلاح همج‌الرعاع معرفي مي‌نمايد. مولوي دو صد لعنت بر اينان فرستاده است: خلق را تقليدشان بر باد داد         اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد و گويا فروغي بسطامي است كه اين گروه را حيوان و نادان مي‌نامد: خداخوان تا خدادان فرق دارد          كه حيوان تا به انسان فرق دارد محقق را مقلد كي توان گفت          كه دانا تا به نادان فرق دارد جمعي ديگر مي‌گويند: ما راه و مقصدي جز همين بايستگي‌ها و شايستگيهائي كه هر يك از اقوام و ملل براي تنظيم زندگاني اين چند روزه تشخيص داده و آنها را به صورت قوانين و آداب و رسوم استنباط و به مرحله‌ي اجرا در مي‌آورند، نمي‌شناسيم. مدعاي اين جمع را يك شاعر معاصر در چند بيت متذكر شده است: گر بدانم كه جهان دگريست وز پس پرده همانا خبريست ننهم دل به هوي و هوسي و اندرين نشئه نمانم نفسي اي دريغا كه بشر كور و كر است وز سرانجام جهان بي‌خبر است كاش بودي پس مردن چيزي حشري و نشري و رستاخيزي مخبران را ز دليل امساكست گفته‌هاي همه شبهتناكست انبيا حرف حكيمانه زدند از پي نظم جهان چانه زدند اين هم يك منطق است كه مي‌گويد: اگر افراد بشري بچه‌هاي خوبي باشند و كفش و كلاه يكديگر را نربايند و به تقليد از موريانه‌ها، خيابان‌هاي خوبي بسازند، منابع انرژي منظومه‌ي شمسي را تمام كنند و معادن را بكاوند و مقداري از آنها را گلوبند و دستبند و ديگر زيورآلات نموده، با به كار بردن آنها، براي خود ارزش بوجود بياورند و مقداري ديگر از آن معادن را به صورت اسلحه‌ي بران درآورند كه هر وقت حوصله‌شان سر رفت به جان هم بيفتند، هزارها بلكه ميليونها انسان را به خاك و خون بغلطانند. انسان به حد نصاب خود رسيده است! خدا كند يك سرگرمي خوب و درازمدت براي بشر به وجود بيايد، و الا اين دفعه براي سرگرمي خود، صحبت كشتن در حدود يك ميليارد انسان در كار است! مسلم است كه منطق مزبور سرگرمي فوع را به طور حتم لازم دارد. اشتباه اين گروه تنها در يك چيز است و آن اينست كه خود را به پاسخ دادن از اين سوال (از كجا آمده‌ايم؟ براي چه آمده‌ايم؟ به كجا مي‌رويم؟) ملزم نمي‌داند. يكي از شگفتي‌هاي قرآن موضوع راه است كه با كلماتي گوناگون آن را مطرح نموده است، كه روي سه كلمه از آنها سخت تكيه شده است: 1- سبيل، 138 آيه؛ 2- صراط، 42 آيه؛ 3- طريق، 3 آيه. 1- سبيل: در حدود 138 آيه با ملاحظه ي مجموع آياتي كه كلمه‌ي سبيل در آنها آمده است، اين مطلب فوق‌العاده اساسي روشن مي‌گردد كه هر انساني در هر حالي كه هست، در حال حركت در راهي است، چه بداند و چه نداند، چه بخواهد و چه نخواهد. اين مطلب با نظر به واقعيت جهان هستي و نظم و قانوني كه در آن حكمفرما است، و با نظر به يك هدف اعلا براي اين جهان كه بدون پذيرش آن، هيچگونه جهان‌بيني همه‌جانبه‌اي وجود نخواهد داشت و با نظر به قانون عمل و عكس‌العمل، واقعي‌ترين مطلبي است كه هيچ فلسفه‌اي نمي‌تواند آن را ناديده بگيرد. بنابر اين منطق قرآن، همه‌ي انسانها در راه و مشغول حركت رو به مقصدي مي‌باشند. پس از اين مقدمه، مي‌پردازيم به گروه‌بندي آيات مربوط به سبيل. گروه يكم مي‌گويد: راهي كه خدا به وسيله‌ي پيامبران و عقول سليم و وجدانهاي پاك، پيش پاي بشر گسترده است، راه رشد است: «و قال الذي آمن يا قوم اتبعون اهدكم سبيل الرشاد» (و آن شخصي كه ايمان آورده بود (به قوم خود در مصر) گفت: اين قوم من، از من پيروي كنيد، من شما را به راه رشد هدايت مي‌كنم.) «فمن اسلم فاولئك تحروا رشدا» (هر كس كه اسلام را پذيرفته است، آنان با كوشش و تكاپو رشد را دريافته‌اند). گروه دوم- كفر و انحراف از مسير كمال، راه ضلالت است: «و من يتبدل الكفر بالايمان فقد ضل سواء السبيل» (هر كس كه ايمان را به كفر مبدل بسازد، از راه معتدل گمراه و منحرف گشته است) «فمن كفر بعد ذلك منكم فقد ضل سواء السبيل» (پس هر كسي از شما پس از اين كفر بورزد از راه معتدل گمراه و منحرف گشته است.) «قل هل انبئكم بشر من ذلك مثوبه عندالله من لعنه الله و غضب عليه و جعل منهم القرده و الخنازير و عبد الطاغوت اولئك شر مكانا و اضل عن سواء السبيل» (به آنان بگو: آيا به بدتر از اين اهل كتاب منحرف از نظر پاداش در نزد خدا به شما خبر بدهم؟ كساني هستند كه خدا به آنان لعنت و غضب نموده و كساني از آنان را ميمون و خوك قرار داده است و كسي كه طاغوت را مي‌پرستد. آنان داراي بدترين موقعيت و گمراه‌ترين مردم از راه معتدلند). گروه سوم- راهي را كه خداوند پيش پاي بشر گسترده است، از روي حكمت بالغه است كه قابل اثبات با حكمت است: «ادع الي سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتي هي احسن» (مردم را به راه پروردگارت با حكمت و موعظه‌ي نيكو دعوت كن (اگر احتياجي به مجادله باشد) با آنان با بهترين وجه مجادله نما). گروه چهارم- كساني كه به جهت تبهكاريها و انحرافاتي كه مرتكب شده‌اند و در نتيجه خداوند متعال آنان را گمراه ساخته است. راهي پيدا نخواهند كرد: «و من يضلل الله فلن تجد له سبيلا» (و كسي را كه خدا گمراه كند، راهي براي او پيدا نخواهي كرد). توضيح: در مباحث گذشته گفتيم كه گروه فراواني از مردم جوامع نمي‌دانند كه در حركتند و مي‌روند، بنشينند مي‌روند، بخوابند مي‌روند، ميخكوب در حيوانيت شوند مي‌روند، بخندند مي‌روند، بگريند مي‌روند، در هر حال كه باشند مي‌روند، ولي براي اين رفتن عنوان راه قائل نيستند، آري، كسي كه در زندگاني مقصدي ندارد، راه هم ندارد، زيرا: راه آن باشد كه پيش آيد شهي (مولوي) چنانكه: بيني آن باشد كه او بوئي برد           بوي او را جانب كوئي برد (مولوي) شما درباره‌ي شيوع و رواج تخدير در سرتاسر تاريخ در همه‌ي جوامع چگونه مي‌انديشيد؟ آيا احتمال نمي‌دهيد كه هرگاه هشياري بشري در حال اعتدال به جريان بيفتد، اين سئوال را مطرح خواهد كرد كه (كجا مي‌روي؟) اين راه را كه پيش گرفته‌اي به كجا خواهد انجاميد؟ اصلا چه معني دارد كه خود را به نفهمي زده و بگويي: من مي‌جنبم و در حركتم، ولي نه از مقصد سر درمي‌آورم و نه از راهش. آدميان از اين گفتگوهاي اسرارآميز به طور فراوان با خويشتن دارند. وقتي كه از پاسخ صحيح ناتوان بمانند، مي‌گويند: مي‌خور كه ازين فسانه‌ها كوته نيست (منسوب به خيام). جمله عالم ز اختيار و هست خود مي‌گريزد          در سر سرمست خود مي‌گريزند از خودي در بي‌خودي            يا به هستي يا به شغل اي مهتدي تا دمي از هوشياري وارهند          ننگ خمر و بنگ بر خود مي‌نهند (مولوي) گروه پنجم- چنانكه مركز حقيقي دائره بيش از يك نقطه ندارد، مقصد والاي (حيات معقول) هم يك راه بيشتر ندارد: «و ان هذا صراطي مستقيما فاتبعوه و لاتتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله» (و اينست راه مستقيم من، از آن پيروي كنيد و از راههاي مختلف تبعيت ننمائيد كه شما را از راه خداوندي پراكنده مي‌كنند.) درست است كه: هر دل سوزان هزاران راه دارد سوي تو         اينهمه ره را تو پاياني ندانم كيستي (علي صائبي) ولي اين به آن معني نيست كه هر يك از اين هزاران راه مانند راه‌هاي هندسي كه در بعد هندسي كشيده شده است، با مقصدهاي متضادي به يك حقيقت مي‌رسند، بلكه منظور اينست كه سمت حركت در مسير «انا لله و انا اليه راجعون» (ما همه از آن خدائيم و به سوي او برمي‌گرديم) يكي است و آن عبارت است از حق به سوي حق با حق و اختلاف در راهها ناشي از اختلاف زمانها و محيطها و درك و شعور و موضع‌گيريهاي ويژه اي است كه دامنگير همه‌ي افراد بشري است. مولوي گام را از اين هم فراتر گذاشته مي‌گويد: اگر چه راهها متضاد هم جلوه كند، باز سمت و مقصد يكي است: گه چنين بنمايد و گه ضد اين            جز كه حيراني نباشد كار دين نه چنان حيران كه پشتش سوي اوست            بل چنين حيرت كه محو و مست دوست و آن دسته از آيات قرآني كه مشيت الهي را در تنوع قوانين و تكاليف متذكر مي‌گردد به همين معني است كه مطرح نموديم: «لكل امه جعلنا منسكاهم ناسكوه» (براي هر امتي تكليفي قرار داده‌ايم، آن را بجاي مي‌آورند) با همه‌ي اين اختلافات مبدا و مقصد حركت عبارتست از: «قل ان صلوتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين» (بگو به آنان، نماز من و عبادت من و زندگي و مرگ من همه از آن خدا است). در آن آيات قرآني كه كلمه‌ي صراط به كار رفته است 45 مورد است كه در 33 مورد با صفت مستقيم آمده است (صراط مستقيم) و در همه‌ي اين موارد راه رشد و كمال و (حيات معقول) و دادگري صراط مستقيم معرفي شده است. در سوره‌ي الفاتحه تفسيري كه درباره‌ي صراط مستقيم شده است، چنين است: «صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين» (صراط مستقيم راه كساني است كه به آنان انعام فرموده‌اي، آنان نه مورد غضب الهي‌اند و نه گمراهان). حال بايد ببينيم چه كساني هستند كه خداوند به آنان احسان و عنايت فرموده است؟ در سوره‌ي مريم پس از آياتي كه پيامبراني را يادآور مي‌شود (ابراهيم، اسحق، يعقوب، موسي، هارون، اسماعيل، ادريس) و هر يك از آنان را با اوصاف عالي توصيف مي‌نمايد. اين آيه وجود دارد كه «اولئك الذين انعم الله عليهم من النبيين من ذريه آدم» … (آنان كساني هستند كه خدا بر آنان احسان و عنايت فرموده است از پيامبران از نسل آدم … ) اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: (و با آن واقعيات قيام كنيد كه به شما مربوط است) قيام هر فرد و جامعه‌اي بايد رو به آن هدف و با آن عوامل باشد كه مربوط به آن فرد و جامعه است يكي از آن پديده‌هاي اساسي و حياتي نوع انساني قيام او است، براي وصول به هدفهايي كه ضرورت آن را تشخيص داده است. غالبا اصطلاح قيام در مباحث سياسي به حركتهايي هدفدار دسته‌جمعي گفته مي‌شود. آنچه كه به اضافه‌ي خصوصيت دسته‌جمعي در قيامها وجود دارد، گسيخته شدن از گذشته و تنظيم زندگي براي آينده است. اين مختص در قيام فردي نيز قابل تحقق است. در آيه‌اي از قرآن مجيد، قيام فردي را هم متذكر شده است: «قل انما اعظكم بواحده ان تقوموا لله مثني و فرادي» (بگو به آنان: من شما را تنها به يك چيز پند مي‌دهم، اينكه دوتا دوتا و يك يك براي خدا قيام كنيد) قيام فردي عبارت است از گسيختن از گذشته‌ي نابخردانه و زندگي تبهكارانه و تكاپو در راه به دست آودن (حيات معقول) و جبران خسارت زندگي گذشته. همين معنا در مفهوم قيام اجتماعي هم وجود دارد، يعني هنگامي يك جامعه به رهبري يك يا عده‌اي از پيشتازان درصدد بركندن ريشه‌هاي نظام اجتماعي گذشته، با در دست داشتن آرمانها و هدفهاي عالي، برمي‌آيند، چنين جامعه‌اي قيام نموده است. اميرالمومنين عليه‌السلام اساسي‌ترين روش قيام را گوشزد نموده مي‌فرمايد: با آن واقعياتي كه به شما مربوط است، قيام نماييد. بنابراين يك قيام منطقي عبارت است از: 1- هدفهايي كه براي قيام منظور شده است، بايد با در نظر گرفتن مجموع عوامل مربوط به جامعه بوده باشد. مقتضيات قيام دقيقا مشخص شود، موانع كاملا ارزيابي گردد. 2- آنانكه در صفهاي قيام‌كنندگان، در رديف پيشتازان قرار گرفته‌اند، با ارائه و ادعاي هدفهاي غير قابل تحقق و امكان‌ناپذير قيام‌كنندگان را فريب ندهند. 3- از مطرح كردن آنچه كه ارتباطي با شئون آن اجتماع ندارد، بپرهيزند. 4- وسيله‌ها و هدفها از يكديگر تفكيك شوند و ابعاد و ارزشهاي متنوع از نظر ارتباط به هدف و هويت قيام و گردانندگان آن درهم و برهم نگردند. 5- با وعده‌هايي دروغين به انسانهايي كه فقط با اطمينان به صدق و خلوص رهبران، قيام كرده‌اند، آنان را نفريبند. 6- به بهانه‌ي اينكه جامعه در حال قيام است، جانهاي آدميان را از ارزش نيندازند. 7- رهبران قيام بايد بدانند كه موقعي قيام آنان از نتيجه‌ي منطقي برخوردار مي‌شود كه بتواند الگوئي براي قيام هر جامعه‌اي بوده باشد. اگر همه‌ي اين شرايط در يك قيام جمع شده باشد، ولي قيام جنبه‌ي انتقامي محض داشته، يا براي به دست آودرن سلطه و مقام شعله‌ور گردد و يا خودنمايي و عصيانگري ناآگاهانه‌اي بوده باشد، نتيجه‌اي جز ويران كردن گذشته و بي‌ارزش بودن سيستم آينده نخواهد داد. آنچه كه بايد براي يك قيام منتج هدف بگيرد، برقرار ساختن نظم حقيقي زندگي در مجراي (حيات معقول) است كه حكمت و مشيت الهي خواسته است. آيا احتمال نمي‌دهيد كه بي‌اثر بودن يا كم‌اثر بودن صدها بلكه هزاران قيامهاي دسته‌جمعي در طول تاريخ معلول فقدان شرط اخير بوده است؟ هنگامي كه هدفهاي پيشتازان قيامها را مورد دقت قرار بدهيم، اگر كسي به اين نتيجه برسد كه عده‌اي فراوان از آنان هدفي جز انتقام‌جويي شخصي يا به دست آوردن سلطه و مقام نداشته‌اند، به فداكاريهاو خونهايي كه از قيام‌كنندگان بر زمين ريخته شده است، خون دل مي‌خورد. البته نمي‌توان انكار كرد كه رهبراني پاكدل و باعظمت در به راه انداختن قيام اندك نبوده‌اند، ولي انتقام‌جويان و سلطه‌طلبان و خودخواهان هم اندك نبوده‌اند. اگر هم در قيام سلطه‌طلبان و خودخواهان و جويندگان انتقام شخصي اثر و نتيجه‌اي مثبت ديده شده است، معلول تكاپوها و جانبازيها و شهادت شهدائي بوده است كه با نيت پاك و هدفگيري صميمانه و انسان‌دوستانه انجام گرفته است. اگر در قيامي كه مي‌كنيد شرايط فوق را مراعات نمائيد. *** «فعلي ضامن لفلجكم آجلا ان لم تمنحوه عاجلا» (در اين صورت علي وصول به هدف والا را اگر در اين زندگاني نمودار نگردد، در ابديت براي شما تضمين مي‌نمايد). قيام براي خدا با شرايط فوق به هر حال پيروز است: براي توضيح اين معني كه قيام براي خدا با شرايط فوق به هر حال پيروز است، يك مثال ساده‌اي را مطرح مي‌كنيم: فرض كنيم يك منبع آب در ارتفاعي قرار گرفته است، يك لوله از آن منبع در زمين به دو لوله‌ي فرعي وصل شده است. يكي از اين دو لوله‌ي فرعي وصل به فواره‌ايست كه در حوض نصب شده است. وقتي كه آب از منبع وارد اين لوله‌ي فرعي مي‌شود، از فواره‌ي حوض بيرون مي‌آيد و مورد استفاده قرار مي‌گيرد، سپس يا به طور مستقيم به جريان مي‌افتد و وارد اقيانوس هدف مي‌گردد، يا اگر در حال استفاده مستهلك شود، آب به هدف مطلوب ديگري رسيده است و مانند اينست كه به طور غيرمستقيم وارد اقيانوسي شده است. لوله‌ي فرعي دوم به طور مستقيم به اقيانوسي كشيده شده است. اگر مانعي در راه لوله‌ي فرعي اول بوده باشد، آب كه از منبع سرازير مي‌شود به وسيله‌ي همين لوله مستقيما راهي اقيانوس مي‌گردد. حال همه شئون بشري را مي‌توان با اين مثال توضيح داد: هر گونه گفتار و كردار و فعاليتهاي رواني و مغزي بشري همينكه از منبع روح آگاه با هدفگيري الهي به وجود آمد، رهسپار اقيانوس ابديت گشته و به هدف رسيده است، اگر شرايط و محيط و ديگر عوامل اجازه بروز و ظهور آنها را بدهد و آب در سراسر راه خود در حوض اجتماع نمودار گردد، قابل مشاهده و بهره‌برداري بوده و در همين دنيا جنبه‌ي عيني پيدا مي‌كند و اگر موانع محيطي و اجتماعي و ساير ناتواني‌ها راه لوله‌ي فرعي يكم را كه به فواره‌ي حوض وصل شده است، بگيرد، حتي ناچيزترين انديشه و تصور مثبت مستقيما به اقيانوس ابديت سرازير مي‌گردد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 34-28 در اين فصل حضرت نظر كسانى را كه مى گفتند، آن جناب با مخالفان كنار بيايد و با آنها نجنگد و بنوعى سازش كند، چرا كه از كارزار با آنها بهتر است، رد مى كند و مى فرمايد: «لعمرى ما علىّ... و لا ايهان» به جان خودم سوگند، سازشكارى با آنان -به اين لحاظ كه صلاح ديانت در اين است- بر من واجب نيست، و آنان نتوانسته اند مرا ضعيف كنند، و در پيكار با آنها، در خود ناتوانى و درماندگى نمى بينم كه با آنان كنار بيايم. پس چه چيز ايجاب مى كند كه بنا به نظر اينان، از مخالفان حق پيروى كنم. استدلال حضرت بر لزوم پيكار با دشمنان، انكار كردن حق و كنار آمدنشان با ستمگرى و تجاوز بيان شده است. ستمكار بودن آنان تنبّهى است براى شنوندگان و نزديك ساختن ذهنشان، به معذور بودن آن حضرت به قيام و اقدام بر جنگ و ستيز با آنان زيرا پيكار با كسانى كه حق را انكار، و با ستمگر كنار آمده باشند، واجب و لازم است. پس نبايد وقوع جنگ را ناپسند شمرد، چنان كه نظر صلح طلبان همين بود.  حضرت پس از توضيح اين كه چرا با ستمگران مى جنگد، سه مطلب را تذكر داده است و به شرح زير توصيه مى فرمايد: اول آن كه، انسانها را به تقوا و پرهيزگارى امر فرموده است.  دوّم مردم را، به پناه بردن از غضب خدا به رحمتش ترغيب كرده است.  سوم وظيفه اجتماع را پيمودن راه روشن عدالت دانسته و فرمان به سلوك اين راه داده است.  در صفحات قبل روشن شد كه تقوا عبارت از ترسى است، كه موجب كناره گيرى انسان از امور منهيّه و منكر مى شود به تعبير ديگر همان زهد حقيقى را تقوا گويند و حضرت به تقوا و وارستگى امر مى كند.  در توصيه دوّم، مردم را امر به فرار به سوى خداوند كرده اند، فرار به سوى خدا، امر به توجّه و روى آوردن به سوى حق تعالى مى باشد، يعنى برگرداندن چهره نفس و جان به سوى كعبه وجود واجب جانان، كه كنايه از دورى جستن از وسوسه هاى نفسانى و پناه بردن به الهامات رحمانى است. بايد توجّه داشت كه، فرار بندگان به سوى خداوند متعال داراى مراتب و درجاتى است به ترتيب ذيل: الف: فرار بنده، از بعضى آثار، به بعضى از آثار ديگر خداوند، چنان كه از اثر خشم خداوند، به اثر رحمتش پناه بريم. خداوند، تضرّع و زارى مؤمنان را، چنين حكايت كرده است: «رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا...» از آيه شريفه چنين استفاده مى شود، كه مؤمنان، جز خداوند و افعالش چيزى را نمى بينند، بنا بر اين از بعضى آثار، به پناه بعضى آثار فرار مى كنند.  ب: معناى دوّم فرار به سوى خدا، اين است كه بنده، پس از مشاهده افعال خداوند، و مراتب قرب و نزديكى، و معرفت و شناخت الهى، به سرچشمه افعال، كه صفات خداوندى است، دست يابد. بنا بر اين، از بعضى صفات، به سوى برخى صفات فرار كرده است. آنچه از حضرت زين العابدين (ع) در دعا نقل شده است به همين معنى است: «اللّهم اجعلنى، اسوة من قد انهضته بتجاوزك من مصارع المجرمين، فاصبح طليق عفوك من اسر سخطك» «بار خدايا مرا، براى اشخاصى كه توفيق دورى جستن، از جايگاه هلاكت گناه كاران را، داده اى الگو و پيشوا قرار بده آنان كه شب را به صبح نابرده، از بند عذاب و خشمت، به آزادى گذشت عفوت رسيدند.» «عفو و سخط» در عبارت دعا دو وصفند. حضرت سجاد (ع)، فرار از خشم و غضب را به وادى عفو و گذشت تعبير فرموده اند.  ج: معنى سوّم فرار كه از دو معنى اوّل دقيقتر است، اين است كه بنده، از مقام توجه به صفات خداوند، علوّ درجه يابد و متوجّه ذات حق تعالى شود، و به فرموده مولا از مقام صفات به سوى ملاحظه و شهود ذات فرار كند. از باب نمونه خدا در قرآن مى فرمايد: «وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى...» در دعا آمده است، كه به هنگام بپا خاستن براى نماز گفته شود: منك و بك و لك و اليك منك: يعنى وجود و هستى از تو آغاز شده است، و بك: بقا و هستى به تو پا برجاست، لك: صاحب اختيارى جهان با تو است و اليك: رجوع و بازگشت هم، به سوى تو مى باشد. سپس دعا با تأكيد بيشتر ادامه مى يابد: لا ملجأ و لا منجا و لا مفرّ منك الّا اليك بار خدايا: پناهگاهى، نجاتى و مفرّى از تو، جز تو نيست.  پس از رسيدن پيامبر «ص» به تمام اين مراتب و مراحل، خداوند، به او امر مى فرمايد كه «وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ» و آن حضرت در سجده اش عرض مى كرد: «أعوذ بعفوك من عقابك» «از عذاب و كيفرت، به عفو و گذشتت پناه مى آورم».  البتّه اين سخن كسى مى تواند باشد كه، فعل خدا را به عيان و شهود ديده، و از فعلى به فعلى ديگر پناه برده باشد. عفو در دعاى حضرت رسول، صفت عفو كننده است. و گاهى منظور از عفو اثرى است كه از عفو و گذشت براى شخص مورد عفو ظاهر مى شود، چنان كه خلق و صنع كه به معنى «خالق و صانع» است، گاهى منظور اثر خلقت و صفت در مخلوق و مصنوع است.  بنا بر اين هنگامى كه شخص با دريافت اثر عفو، تقرّب يافت، خود را از مشاهده آثار افعال مستغنى و بى نياز يافته، ارتقاى درجه مى يابد و تقاضاى رسيدن به اصل آثار را دارد كه همان صفاتند و از اين مقام بالاتر را هم رسول گرامى اسلام (ص) از خداوند، مسألت مى دارد و عرض مى كند: اعوذ برضاك من سخطك «خداوندا از خشمت به خوشنوديت پناه مى آورم.» خشم و رضا دو صفتند از يكى به ديگرى پناه جسته شده است، و باز چون توقّف در مقام صفات را، نقص در مرتبه توحيد، ديده، خواهان تقرّب و نزديكى بيشتر شده است و آرزوى ارتقاى مقام از شهود صفات، به مقام ملاحظه ذات را كرده عرضه داشته است: «و اعوذ بك منك»: «خداوندا از صفاتت، به ذاتت پناه مى آورم.» معناى فرار از خدا به سوى خدا، بدون توجّه به مرحله افعال و صفات اين بود كه بيان شد. ناگفته نبايد گذاشت كه هنوز اين مرحله اوّلين مقام و مرتبه رسيدن به ساحل شرافت و كرامت است. از اين مرتبه به بعد، براى ورود به درياى وصول و شناور شدن در بحر استغراق معرفت اللّه مراتب و درجات بى شمارى است. توجّه به همين مقام و رتبه هاى بى نهايت است كه هرچه تقرب رسول اكرم به خدا بيشتر مى شود عرض مى كند: «لا احصى ثناء عليك»: «ثناى تو براى من قابل شمارش نيست از عهده ستايش و ثنايت بر نيايم» اين اقرار بر ناتوانى، خود را هيچ نديدن و ساقط انگاشتن نفس از درجه اعتبار، در مقام درك مجموعه صفات است. و اعتراف به عجز و درماندگى و احاطه نداشتن بر دريافت صفات جلاله و اوصاف كمال حضرت بارى تعالى است.  و چنين است كه پس از اقرار بر ناتوانى عرض مى كند: «أنت كما أثنيت على نفسك» «تو چنانى كه خود، خود را ستوده اى.» اين جمله دعا، بيان كمال خلوص، و وارستگى كمال مطلق است، كه حضرت حق تعالى در مقام ذات، و نفس وجود، برتر از آن است كه از ناحيه غير، حكمى، و همى و يا عقلى، بدان نسبت داده شود. پس از توضيح مراتب فرار و درجات آن، روشن است كه مقصود امير مؤمنان (ع) از خدا به سوى خدا فرار كنى، ارتقا يافتن، به مقام سوّم يعنى ملاحظه و شهود ذات حق تعالى است.  توصيه سوم حضرت، فرمان به گام نهادن، در صراط مستقيم و راه روشن اعتدال است، كه نه افراط است و نه تفريط و راه راستى است كه مضمون فرامين شرعى است.  روشن است كه، هدف از پيمودن راه راست و انجام وظيفه اى كه انسان، ملزم و ناگزير به انجام آن است، رام كردن نفس فرمان دهنده به بدى (نفس امّاره)، براى نفس مطمأنّه مى باشد، به گونه اى كه نفس امّاره، فرمان نفس مطمأنّه را اطاعت كرده، به حكم و دستور عقل گردن نهد، و از غوطه ور شدن در اميال طبيعى و خوشيهاى زودگذر، در أمان ماند.  با توجّه به معنا و مفهوم اوامر سه گانه مولا على (ع) روشن مى شود كه، اساس و محور رياضت و حركت به سوى خداوند متعال همين امورند و بس با اين فرق و امتياز كه: فرمان اول (تقوى الهى) و فرمان سوّم (پيمودن صراط مستقيم) دستوراتى هستند كه موانع توجّه به خدا را از بين برده نفس امّاره را به اطاعت و فرمانبرى وا مى دارند و فرمان دوّم (فرار به سوى خدا) سمت حركت و سير الى اللّه را توضيح مى دهد.  ضمن مطالب قبل توضيح داده شد، كه رعايت امور سه گانه، هدفهايى هستند كه رياضت را ايجاب مى كنند، و رياضت به نوبه خود سبب رشد استعداد مى شود و نهايتا انسان به كمال مطلوب و مقام بلند تقرّب الهى دست مى يابد. به همين دليل است كه حضرت فرموده اند: «على (ع) با رعايت اين سه امر رستگارى شما را در قيامت ضمانت مى كند هر چند در اين دنيا بهره كمى نصيبتان گردد و يا احيانا به چيزى از نعمتهاى دنيا دست نيابيد.» توضيح فرموده حضرت اين است كه اگر شما به واجباتى كه از اين امور مقرر گرديده است، قيام كنيد در دنياى ديگر سبب رستگاريتان مى شود و آن همان بهشتى است كه نهرها در آن جارى است.  نتايج حقيقى هم همين امورند، كه درستكاران به منظور همين فوايد عمل مى كنند و به خاطر همين نعمات بر يكديگر سبقت مى گيرند.  اگر سود شايسته انسان در اين دنيا بدرستى تأمين نشود، تا حدّى رستگارى دو دنيا، براى آن كه توانش را، در راه رسيدن به خير دنيا و آخرت صرف كند، ميسّر است. زيرا ذيحق بودنش براى رسيدن به كمال مطلوب، در علم خدا محفوظ مى باشد و چون رسيدن به خوشبختى و رستگارى براى كسانى كه به شايستگى، اوامر لازمه را انجام دهند، در علم حضرت على (ع) بروشنى وجوب و لزوم داشته است آن حضرت خود را ضامن رستگارى آنان در قيامت دانسته است.  ممكن است اين سؤال پيش آيد كه ذيل خطبه چندان ربطى به صدر خطبه ندارد؟ شارح بزرگوار چنين توضيح مى دهد: چون آغاز خطبه، بيان عذر، و ذكر دليل است براى شنوندگان، در باره جنگ با مخالفان حق و مفهوم آن برانگيختن پيروان خود بر جهاد در راه خدا و متنفر شدن از كسانى كه در طريق گمراهى گام نهاده اند، لازمه بازدارى از راه باطل تعريف و توضيح راه روشن حق است كه همگان مأمور به پيمودن آن، و رعايت حدود خداوندند كه امرى واجب و لازم است. بدينسان هم طريق گمراهان مخالف حق بيان شده است، و هم كيفيّت سلوك راه حق و صراط مستقيم، با اين توضيح ربط، صدر و ذيل خطبه كاملا روشن مى شود.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 344 و من خطبة له عليه السّلام و هى الرابعة و العشرون من المختار فى باب الخطب.و لعمري ما عليّ من قتال من خالف الحقّ و خابط الغيّ من إدهان و لا إيهان، فاتّقوا اللّه عباد اللّه و فرّوا من اللّه إلى اللّه، و امضوا في الّذي نهجه لكم، و قوموا بما عصبه بكم، فعليّ ضامن لفلجكم آجلا إن لم تمنحوه عاجلا. (5658- 5613)اللغة:(خابط الغىّ) بصيغة المفاعلة خبط كلّ منهما في الآخر، و الغىّ الضّلالة و (الادهان) و المداهنة المصانعة و المنافقة قال سبحانه: «وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ» و (الايهان) مصدر أوهنه أى أضعفه و (نهج) الأمر أوضحه و جعله نهجا اى طريقا بيّنا و (عصبه بكم) أى ربطه و ناطه كالعصابة التي يشدّ بها الرّأس و (الفلج) بالضّمّ الفوز و منه الفالج الذي قد مرّ في الخطبة السابقة و (منحه) كضربه و منعه أعطاه و الاسم المنحة و هي العطية.الاعراب:العمر بفتح العين و ضمّنها البقاء و لا تستعمل فى القسم إلّا بالفتح قال بعض المحقّقين: قول الشّخص لعمري مبتدأ محذوف الخبر وجوبا و التقدير قسمي أو يميني و هو داير بين فصحاء العرب، قال تعالى: «لعمرك إنّهم لفى سكرتهم يعمهون» لا يقال: إنّ الحلف بغير اللّه تعالى منهيّ عنه.لانّا نقول: ليس المراد به القسم الحقيقي بجعل غيره تعالى مثله في التّعظيم بل المراد صورته لترويج المقصود أو الكلام على حذف المضاف أى فبواهب عمري و عمرك.المعنى:اعلم أنّ مقصوده عليه السّلام بهذا الكلام الرّد على قول من قال إنّ متابعته لمحاربيه و مصانعتهم كان اولى من محاربتهم، فنبّه على فساد ذلك القول و بطلان هذا الزّعم و قال: (لعمرى ما علىّ من قتال من خالف الحقّ و) جهاد من (خابط الغىّ من) مساهلة و (ادهان و لا) ضعف و (ايهان) إذ مقاتله أهل التّمرّد و الضّلالة واجبة و المداهنة فيها معصية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 345و لذلك إنّ اللّه سبحانه أوحى إلى شعيب النّبيّ إنّي معذّب من قومك مأئة ألف أربعين ألفا من شرارهم و ستّين ألفا من خيارهم، فقال: يا ربّ هؤلاء الأشرار فما بال الأخيار؟ فأوحى اللّه إليه داهنوا أهل المعاصي و لم يغضبوا بغضبي (فاتقوا اللّه عباد اللّه) بالحذر عن معاصى اللّه (و فرّوا من) غضب (اللّه إلى) رحمة (اللّه و امضوا في) الطريق (الذي نهجه لكم) و شرعه في حقّكم و هو جادة الشّريعة التي يجب سلوكها لكلّ أحد (و قوموا بما عصبه بكم) و ربطه عليكم و هو الأوامر الشّرعية و التّكاليف الالهيّة و إذا قمتم بواجب ما امرتم من هذه الأوامر (فعليّ) بن أبي طالب (ضامن لفلجكم آجلا) في دار القرار بجنّات تجرى من تحتها الأنهار (إن لم تمنحوه عاجلا) في دار الدّنيا لعدم تمام استعدادكم له، و قديتمّ الفوز بالسّعادتين العاجليّة و الآجليّة لمن وفت قوته بالقيام بهما و كمل استحقاقه لذلك في علم اللّه سبحانه و لمّا كان حصول السّعادة و الفوز للدّرجات العالية من لوازم التّقوى ظاهر اللّزوم في علمه عليه السّلام لا جرم كان ضامنا له و زعيما به.اشراق في بيان معنى التّقوى لغة و شرعا و ما يترتّب عليه من الثّمرات الدّنيويّة و الاخرويّة.فنقول: التّقوى في اللّغة الاتقاء و هو اتّخاذ الوقاية، و في العرف هى الاحتراز بطاعة اللّه عن عقوبته.و قيل هي بحسب العرف الشّرعي تعود إلى خشية الحقّ سبحانه المستلزمة للاعراض عن كلّما يوجب الالتفات عنه من متاع الدّنيا و زينتها و تنحية مادون وجهة القصد.و قال الصّادق عليه السّلام في تفسيرها: أن لا يفقدك حيث أمرك، و لا يراك حيث نهاك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 346 و قال بعض العارفين: إنّ خيرات الدّنيا و الآخرة جمعت تحت لفظة واحدة و هي التقوى انظر إلى ما في القرآن الكريم من ذكرها، فكم علن عليها من خير و وعد لها من ثواب و أضاف إليها من سعادة دنيويّة و كرامة اخرويّة.و في عدّة الدّاعي هي العدّة الكافية في قطع الطريق إلى الجنّة بل هي الجنّة الواقية من متالف الدّنيا و الآخرة، و هى الممدوحة بكلّ لسان و المشرفة لكلّ إنسان، و قد شحن بمدحها القرآن و كفاها شرفا قوله تعالى: «وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ» و لو كان في العالم خصلة هى أصلح للعبد و أجمع للخير و أعظم بالقدر و أولى بالايجال و انجح للامال من هذه الخصلة التي هي التّقوى؛ لكان اللّه أوصى بها عباده لمكان حكمته و رحمته، فلمّا أوصى بهذه الخصلة الواحدة. جمع الأوّلين و الآخرين و اقتصر عليها علم أنّها الغاية التي لا يتجاوز عنها و لا مقتصر دونها و القرآن مشحون بمدحها و عدّد في مدحها خصالا:الأوّل المدحة و الثّناء «و إن تصبروا و تتّقوا فانّ ذلك من عزم الامور».الثّاني الحفظ و التّحصين من الأعداء «و إن تصبروا و تتّقوا لا يضرّكم كيدهم شيئا».الثّالث التّاييد و النّصر «إنّ اللّه مع المتّقين» الرّابع إصلاح العمل  «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِيداً يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمالَكُمْ» الخامس غفران الذّنوب  «وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ»* السّادس محبة اللّه  «بَلى  مَنْ أَوْفى  بِعَهْدِهِ»* السّابع قبول الأعمال  «إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ» الثّامن الاكرام  «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ» التّاسع البشارة عند الموت  «الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْرى  فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 347 العاشر النّجاة عن النّار «ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا».الحادي عشر الخلود في الجنّة «وَ سارِعُوا».الثاني عشر تيسير الحساب  «وَ ما عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْ ءٍ».الثّالث عشر النّجاة من الشّدايد و الرّزق الحلال  «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ ءٍ قَدْراً» فانظر ما جمعت هذه الخصلة الشّريفة من السّعادات فلا تنس نصيبك منها.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن حضرت است در اظهار ثبات قدم خود در محاربه جماعت طاغيه و ردّ قول كسى كه قايل بمداهنه اوست در محاربه و ترهيب مردمان از تمرّد و عصيان و ترغيب ايشان بطاعت خداوند عالميان مى فرمايد: قسم بزندگانى خود كه نيست بر من از مقاتله مخالفين حق و شريعت و سالكين طريق ضلالت هيچ مدارا كردن و سستى نمودن، پس بترسيد از خدا اى بندگان خدا و بگريزيد بسوى رحمت خدا از غضب خدا و برويد در آن راهى كه روشن ساخته است آن را از براى شما، و قيام نمائيد به آن چه باز بسته است آن را بشما، و هر گاه اين طور حركت نمائيد پس عليّ بن أبي طالب ضامن است بر رستگارى شما در آخرت اگر داده نشويد فيروزى و بمراد خود نرسيد در دنيا. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom