جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : رضا به قضای خدا [منبع]

تهذيب الفقراء :
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْأَمْرَ يَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ [كَقَطْرِ] كَقَطَرَاتِ الْمَطَرِ إِلَى كُلِّ نَفْسٍ بِمَا قُسِمَ لَهَا مِنْ زِيَادَةٍ أَوْ نُقْصَانٍ، فَإِنْ رَأَى أَحَدُكُمْ لِأَخِيهِ غَفِيرَةً فِي أَهْلٍ أَوْ مَالٍ أَوْ نَفْسٍ فَلَا تَكُونَنَّ لَهُ فِتْنَةً، فَإِنَّ الْمَرْءَ الْمُسْلِمَ مَا لَمْ يَغْشَ دَنَاءَةً تَظْهَرُ، فَيَخْشَعُ لَهَا إِذَا ذُكِرَتْ وَ يُغْرَى بِهَا لِئَامُ النَّاسِ كَانَ كَالْفَالِجِ الْيَاسِرِ الَّذِي يَنْتَظِرُ أَوَّلَ فَوْزَةٍ مِنْ قِدَاحِهِ تُوجِبُ لَهُ الْمَغْنَمَ وَ يُرْفَعُ بِهَا عَنْهُ [بِهَا] الْمَغْرَمُ، وَ كَذَلِكَ الْمَرْءُ الْمُسْلِمُ الْبَرِيءُ مِنَ الْخِيَانَةِ يَنْتَظِرُ مِنَ اللَّهِ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ، إِمَّا دَاعِيَ اللَّهِ فَمَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لَهُ وَ إِمَّا رِزْقَ اللَّهِ، فَإِذَا هُوَ ذُو أَهْلٍ وَ مَالٍ وَ مَعَهُ دِينُهُ وَ حَسَبُهُ، وَ إِنَّ الْمَالَ وَ الْبَنِينَ حَرْثُ الدُّنْيَا وَ الْعَمَلَ الصَّالِحَ حَرْثُ الْآخِرَةِ وَ قَدْ يَجْمَعُهُمَا اللَّهُ تَعَالَى لِأَقْوَامٍ.

غَفِيرَة : كثرت و فزونى. 
الْفَالِج : برنده، پيروز. 
الْيَاسِر : قمار باز، در اين عبارت (كالفالج الياسر) تقديم و تأخير شده و اصل آن «كالياسر الفالج» (قمار باز برنده) بوده است، مشابه اين تقديم و تأخير نيز در قرآن آمده مانند آيه «غرابيب سود» (فاطر، 27) كه «سود غرابيب» معنا ميشود. 
غَفيرة : زيادتى و فراوانى 
فِتنة : گرفتارى و ناراحتى 
لَم يَغشَ : آلوده نشده است 
دَنائة : پستى و رذالت 
يُغرى : تحريك مى شود، جرى مى گردد 
لِئام : اشخاص پست 
فالِج : غالب و برنده 
ياسِر : شخص قمار كننده 
فَوزَة : كاميابى، برنده بودن 
قِداح : جمع قدح : تيرى كه با آن قمار مى كردند 
مَغنَم : سود و غنيمت و منفعت 
مَغرَم : جريمه و ضرر 
حُسنَيَين : دو خوبى و نيكى 
حَرث : کشت و زراعت 
۱. تناسب نعمت ها با استعدادهاى گوناگون:
پس از ستايش پروردگار، بدانيد كه تقديرهاى الهى چون قطرات باران از آسمان به سوى انسانها فرود مى آيد، و بهره هر كسى، كم يا زياد به او مى رسد پس اگر يكى از شما براى برادر خود، برترى در مال و همسر و نيروى بدنى مشاهده كند، مبادا فريب خورد و حسادت كند، زيرا مسلمان (تا زمانى كه دست به عمل پستى نزده كه از آشكار شدنش شرمنده باشد و مورد سرزنش مردم پست قرار گيرد) به مسابقه دهنده اى(۱) مى ماند كه دوست دارد در همان آغاز مسابقه پيروز گردد تا سودى به دست آورد و ضررى متوجّه او نگردد. 
هم چنين مسلمانى كه از خيانت پاك است انتظار دارد يكى از دو خوبى نصيب او گردد: يا دعوت حق را لبيك گفته عمر او پايان پذيرد «كه آنچه در نزد خداست براى او بهتر است»، و يا خداوند روزى فراوان به او دهد و صاحب همسر و فرزند و ثروت گردد، و هم چنان دين و شخصيّت خود را نگاه دارد. همانا ثروت و فرزندان، محصول دنيا و فانى شدنى، و عمل صالح زراعت آخرت است، گر چه گاهى خداوند، هر دوى آن را به ملّت هايى خواهد بخشيد. 
___________________________(۱). فالج ياسر: در دوران جاهليّت شترى را مى ‏كشتند و براى تقسيم گوشت آن به مسابقه تير اندازى متوسّل مى‏ شدند، ده تير بود كه هفت عدد آن علامتى مخصوص داشت و سه تاى آن بدون نشان بود هر كس كه تير او به هدف مى ‏خورد سهم بيشترى از گوشت شتر داشت. از اين رو هر كسى دوست داشت كه همان آغازين تيرى را كه رها مى‏ كند به هدف زده برنده مسابقه باشد. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در آن فقراء را پند مى دهد كه بر اغنياء رشك نبرند و به اغنيا دستور داده كه از روى رئاء و خود نمائى كارى نكنند و فوائد صله رحم و مهربانى و كمك به خويشان را بيان مى فرمايد:)
(1) پس از ستايش خداوند و درود بر پيغمبر اكرم فرمان الهىّ (آنچه مقدّر است) فرود مى آيد بسوى هر كس مانند دانه هاى باران از آسمان بزمين و قسمت هر كس زياد يا كم باو مى رسد (هر كس بآنچه خداوند متعال از روى حكمت و عدالت براى او تعيين نموده بهره مند مى گردد، چنانكه در قرآن كريم سوره 43 آیه 32 مى فرمايد: «أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا» يعنى ما آنچه را كه بايد در زندگانى دنيا به آنها برسد بين ايشان قسمت نموده ايم، و در سوره 15 آیه 21 مى فرمايد: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» يعنى هيچ چيز نيست مگر آنكه خزينه هاى آن در تحت تصرّف ما است و نمى فرستيم آنرا مگر به اندازه اى كه معلوم شده) 
(2) بنا بر اين هر گاه يكى از شما در اهل يا در مال يا در وجود شخص برادر (همنوع) خود زيادتى بيند نبايد سبب فتنه و فساد او گردد (رشك بر او نبرده خود را در مخاطرات دنيا و آخرت نيندازد) زيرا مرد مسلمان مادامى كه (بر ديگرى رشك نبرده) پستى و عارى اظهار نكرده تا سر زبان مردم بيفتد و بر اثر آن بى مقدار شود و كوتاه بينان پست بسبب آن بر او بر انگيخته شوند مانند قمار باخته ايست كه از اوّلين تيرهاى خود فيروزى و بردن را منتظر است تا بلكه غنيمتى بدست آورده خسارت خود را جبران نمايد (خلاصه فقير و درويش تهى دست كه امثال و اقران خود را با مال و منال و اولاد بسيار مى بيند نبايد بر ايشان رشك برده در معصيت افتد و با آنها بد خوئى كند يا در برابر آنان فروتنى نمايد، بلكه بايد اظهار بى نيازى نموده اندوه در دل خود راه ندهد و همّت بر آن گمارد كه آنچه سبب پستى و عار است از او ظاهر نشود و آبرو و شرف خويش را نيكو نگهدارد، و هميشه خوشحال و منتظر فراوانى نعمت باشد مانند قمار باخته اى كه انتظار بردن را مى كشد) 
(3) و همچنين مرد مسلمان تنگدست كه از خيانت (با خدا و خلق) دورى نموده يكى از دو چيز نيكو را از جانب خدا انتظار مى برد: يا دعوت كننده خدا را (مرگ كه همه كس را بسوى خدا مى خواند) پس آنچه نزد خدا مى يابد (از نعمتهاى آخرت) براى او بهتر (از نعمتهاى دنيا) است، يا روزى خدا را (در دنيا) پس او صاحب اهل و مال گردد در حالتى كه دين و حسب او (علم و ادب و بردباريش) با او است،
(4) بتحقيق مال و اولاد متاع دنيا است (كه فانى مى گردد) و عمل نيكو متاع آخرت است (كه باقى و برقرار مى باشد) و گاه باشد كه خداوند به گروهى هر دو را عطا مى فرمايد (هم از دنيا بهره مى برند و هم از آخرت).
اما بعد. تقدير الهى همانند قطره هاى باران، براى هركس كه مقدر شده خواه اندك و خواه بسيار، از آسمان به زمين مى آيد. پس اگر كسى مال و منال برادر خود را بيش از خود يابد، نبايد كه بر او رشك برد. زيرا مسلمان تا زمانى كه آلوده فرومايگى نشده -به گونه اى كه چون از آن ياد شود اظهار حقارت و خشوع كند و زبان طاعنان سفله در حق او دراز گردد- همانند قمار كننده تيز چنگى است كه چشم به راه نخستين پيروزى خود در تيرهاى قمار است، كه براى او مالى در پى دارد و باختهاى او را نيز جبران نمايد. 
به همين گونه، مسلمان از خيانت بيزار از خداى تعالى خواستار يكى از اين دو خوبى است: يكى آنكه دعوت حق را اجابت كند و به نزد او رود، كه هر چه در نزد خداوند است، خير اوست. ديگر آنكه، در اين جهان روزيش عطا كرده و صاحب زن و فرزند و مال و منال بود. و در عين حال، دين و حيثيت و شرف او هم در امان مانده است. مال و فرزندان كِشته اين جهان اند و عمل صالح كشته آخرت است و بسا باشد كه خداوند اين هر دو نعمت را نصيب مردمانى كند. 
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى! اين خطبه مشتمل بر ترغيب فقرا به زهد و توصيه اغنيا به محبّت و مهربانى است):
مواهب پروردگار، مانند قطره هاى باران، از آسمان به زمين نازل مى شود و به هر کس سهمى زياد يا کم، (مطابق آنچه خداوند مقدّر فرموده) مى رسد. بنابراين هرگاه يکى از شما براى برادر خود برترى اى در همسر و فرزند و مال يا جسم و جان ببيند، نبايد نسبت به او موجب فتنه گردد (و سبب حسادت و کينه و عداوت و يا يأس و سوءظن به پروردگار شود); زيرا، هر گاه مسلمان به عمل زشتى که از آشکار شدنش شرمنده مى شود و افراد پَست، آن را وسيله هتک حرمتش قرار مى دهند، دست نيالايد، به مسابقه دهنده ماهرى مى ماند که منتظر است در همان دور نخست، پيروز شود و سود وافرى ببرد، بى آن که زيانى ببيند.
نيز، مسلمانى که از خيانت به دور است، در انتظار يکى از دو خوبى از سوى خدا است: يا فرا رسيدن دعوت الهى است (که عمر او را به نيکنامى و حُسن عاقبت پايان مى دهد) و در اين حال، آنچه را خداوند از پاداش هاى نيک فراهم ساخته، براى او بهتر است، و يا سرانجام، در همين دنيا، خداوند، روزى او را وسيع مى کند و صاحب همسر و فرزند (و مال فراوان) مى شود، در عين اين که دين و شخصيت خود را حفظ کرده است; ولى (بدانيد فرق ميان اين دو، بسيار است). مال و فرزندان، کشت و زراعت اين جهانند و عمل صالح و نيک، کشت آخرت است، اما گاهى خداوند، هر دو را براى گروهى جمع مى کند. (و آنان را از نعمت هاى دنيا و آخرت، هر دو، بهره مند مى سازد).
تقديرهاى آسمان همچون قطره هاى باران به زمين، بر هر كس فرود مى آيد، و نصيب او را بيش يا كم بدو مى پيمايد، پس اگر يكى از شما مال و منال برادر خويش را -از خود- بيش بيند، مبادا فريفته شود -و در سوك نشيند-، كه مرد مسلمان از خيانت پاك، ما دام كه آلوده كارى پست نگرديده، كارى كه اگر آشكار شود خوار و حقير گردد و فرومايگان بر او چير، چون مقامر چيره دستى است كه انتظار برد تا در دست نخستين غنيمت يابد و از غرامت برهد.
همچنين مرد مسلمان از خيانت پاك، يكى از دو پاداش را از خدا چشم مى دارد: يا خدايش نزد خود بخواند، كه آنچه نزد خداست براى او بهتر است، يا او را روزى رساند، كه آن گاه داراى زن و فرزند، و مال و دين، و شرف و گوهر است. همانا مال و فرزندان نصيبه اين جهان است، و كردار نيك كشته اى براى آن جهان، و بود، كه خدا نعمت دنيا و نعيم آخرت را به مردمى بخشد. 
از خطبه هاى آن حضرت است در دلدارى به تهيدستان و تأديب ثروتمندان: 
پس از حمد حق، تقديرات آسمانى همانند دانه هاى باران بيش و كم به هر كسى در زمين بر اساس تقسيم الهى مى رسد، هرگاه يكى از شما اهل و مال و وجود برادر دينى خود را اضافه تر از خويش ديد بر او حسد نورزد، چه اينكه فرد مسلمان زمانى كه جامه پستى به بر ننموده و آبرو از دست نداده تا تنگ نظران به ذلّت نشسته به سر زنشش برخيزند همانند قماربازى است كه با اولين تير خود احتمال بردن دارد، بدون اينكه در انتظار باختن باشد. 
همچنين انسان مسلمانى كه به دور از خيانت است به انتظار يكى از دو برنامه نيكو از سوى خداست: يا خداوند او را به جهان ديگر برد، كه در آنجا آنچه نزد خدا دارد براى او بهتر است، يا رزق الهى در اهل و مال و همراه آن دين و شرف به او برسد. همانا ثروت و فرزند بهره اين جهان، و عمل صالح نصيب انسان در آخرت است، كه گاه خداوند اين دو را در گروهى جمع مى كند. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 50-41و تشتمل على تهذيب الفقراء بالزهد و تأديب الأغنياء بالشّفقة.اين خطبه مشتمل بر ترغيب فقرا به زهد و توصيه اغنيا به محبّت و مهربانى است. خطبه در يك نگاه:در نخستين بخش از اين خطبه، امام، اشاره به تقسيم رزق و روزى در ميان مردم، بر اساس يك تدبير الهى كرده و سپس توصيه مى كند كه اگر كسى، بر ديگرى برترى داشت، نبايد مورد كينه و حسد قرار گيرد (و هرگاه، صاحب مال و ثروتى شد، نبايد مغرور گردد و دين و ايمان خود را فداى ثروت كند). و آن گاه مردم را به اخلاص در نيّت و پاكى عمل و پرهيز از هر گونه ريا و خودنمايى، دعوت مى كند. در بخش سوم از اين خطبه، به پاره اى از مسائل مهم اجتماعى، از جمله استحكام بخشيدن به پيوندهاى خويشاوندى و تعاون و همكارى در ميان خويشاوندان و اهل يك قبيله، براى مبارزه با مشكلات هم، اشاره مى فرمايد و روى اين مسأله تأكيد مى كند كه انسان، نبايد خويشاوندان و نزديكان خود را با بخل و امساك از دست دهد، چرا كه در مشكلات، تنها مى ماند و گرفتار زيانهاى غير قابل جبرانى خواهد شد. تسليم و رضا در برابر خواست خدا: در اين خطبه، امام(عليه السلام) اشاره به مسأله مهمّى مى کند که تأثير عميقى در تهذيب نفوس و آرامش فرد و جامعه دارد و آن اين است که بى شک، زندگى اجتماعى بشر، منشأ برکات عظيمى است; به طورى که مى توان گفت قسمت عمده پيروزى هاى مهمى که در مسائل علمى و صنعتى و اجتماعى و غير آن، نصيب انسان ها شده، در پرتو همين زندگى اجتماعى است. در کنار اين برکات، مشکلات مهمّى نيز وجود دارد که اگر حل نشود، ممکن است تمام آثار مثبت را بر باد دهد. از جمله اين که در ميان انسان ها، به هر دليل، تفاوت هايى از نظر استعداد و شرايط جسمى و روحى و فردى و اجتماعى وجود دارد و همين ها منشأ تفاوت هاى زيادى در امکانات مادى و مالى مى گردد. اين جا است که افراد عقب مانده، گرفتار واکنش هاى گوناگون منفى مى شوند و يا سعى مى کنند که خود را به آب و آتش بزنند و از حلال و حرام چشم بپوشند و در مسابقه اى که پايانش معلوم نيست، با افراد پيشرو در جهات مادى، شرکت کنند و يا به کلّى مأيوس شده و دست از فعّاليت بردارند و به انزوا کشيده شوند و يا آتش حسد، در دل آنها زبانه بکشد و نسبت به گروه نخست گرفتار کينه و انتقام جويى شوند. از سوى ديگر، گروهى که بهره زيادى دارند، آنها نيز ممکن است به خودبينى و خود بزرگ نگرى و کبر و غرور و طغيان و مفاسد عظيم ديگرى که با کمى دقّت آشکار مى گردد، مبتلا شوند. در آيات و روايات اسلامى، براى پيشگيرى از اين مفاسد، همگان را به يک  واقعيت توجه داده اند و آن اين که تمام اين کم و زيادها، مطابق با برنامه حکيمانه اى است که از سوى خداوند بزرگ براى بندگانش تنظيم شده و چيز بى حسابى نيست. ممکن است که اسرار اين تقسيم بندى، بر ما بندگان، در بسيارى از موارد مکتوم باشد; ولى همين که بدانيم خداوند حکيم و رحمان و رحيم، آن را تنظيم کرده و راضى به آن شويم، چهره مسائل به کلّى، عوض مى شود و آرامش عميقى، روح و جسم ما را فرا مى گيرد و تمام آن عواقب منفى و نامطلوب، از بين مى رود. به همين دليل، مسأله رضا و تسليم مخصوصاً نسبت به رزق و روزى، در آيات و روايات، اسلامى، به طور گسترده، مورد بحث و تأکيد قرار گرفته است. با توجه به اين مقدمه فشرده، به تفسير خطبه باز مى گرديم و مى گوئيم که امام(عليه السلام) نيز در بخش نخستين اين خطبه، براى تهذيب نفوس و پايان دادن به قسمت مهمّى از مفاسد اجتماعى، دقيقاً، به سراغ همين معنا مى رود و چنين مى فرمايد: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى، بدانيد!) مواهب پروردگار، مانند قطره هاى باران، از آسمان به زمين نازل مى شود و به هر کس، سهمى، زياد يا کم (مطابق آن چه خداوند مقدّر فرموده) مى رسد; (أمَّا بَعْدُ: فَإِنَّ الاَْمْرَ يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ إِلَى الاَْرْضِ کَقَطَراتِ الْمَطَرِ إِلَى کُلِّ نَفْس بِمَا قُسِمَ لَهَا، مِنْ زِيَادَة أَوْ نُقْصَان). تشبيه به دانه هاى باران، تشبيه بسيار جالبى است; چرا که دانه هاى لطيف باران، به فرمان الهى، به صورت هاى متفاوتى، در زمين هاى مختلف نازل مى شود. ارزاق الهى نيز از آسمان جود و رحمتش بر زمين حيات بشرى نازل مى گردد و کاملا با هم متفاوت است. در بعضى از زمين ها آن قدر مى بارد که نهرهاى عظيم جارى مى شود و در بعضى، در تمام سال، مقدار ناچيزى مى بارد. حضرت، سپس در يک نتيجه گيرى روشن، چنين مى فرمايد: «بنابراين، هرگاه يکى از شما، براى برادر خود، نوعى برترى در همسر و فرزند و مال يا جسم و جان ببيند، نبايد نسبت به او، موجب فتنه گردد» (و سبب حسد و کينه و عداوت و يا يأس و سوءظن به پروردگار شود); (فَإذا رَأَى أَحَدُکُمْ لاَِخِيهِ  غَفِيرَةً(1) فى أَهْل أَوْ مَال أَوْ نَفْس، فَلاَ تَکُونَنَّ لَهُ فِتْنَةً). غفيرة، با توجه به اين که از ماده «غفر» به معناى «پوشاندن» گرفته شده ـ و به همين دليل، به موهايى که پشت سر يا گوش را مى پوشاند، «غفيرة» مى گويند و بر عفو الهى که گناهان را مى پوشاند، غفران اطلاق مى شود ـ ممکن است بيانگر اين نکته باشد که اموال و ثروت هاى جهان، معمولا غافل کننده است و حتّى عيوب خود انسان را از نظرش مى پوشاند، هر چند در اينجا، غفيرة را، معمولا به معناى مال زياد و فراوان گفته اند. ضمناً، بايد توجه داشت که فتنه، در اين جا به معناى امتحان نيست، هر چند در بسيارى از موارد، به اين معنا آمده، بلکه منظور، چيزى است که مايه فريب و فساد گردد و آن، واکنش ها و صفات منفى است که در بسيارى از افراد تهيدست، در مقابل صاحبان مال و ثروت پيدا مى شود، مانند کينه توزى و حسد و عداوت و نفرت. سپس امام(عليه السلام) براى دلدارى افراد تهيدست صابر و شاکر، مطلب مستدلّى به اين صورت بيان فرموده است: «زيرا، هر گاه مسلمان، به عمل زشتى که از آشکار شدنش شرمنده مى شود و افراد پَست، آن را وسيله هتک حرمت او قرار مى دهند، دست نيالايد، به مسابقه دهنده ماهرى مى ماند که منتظر است در همان دور نخست، پيروز شود و سود وافرى ببرد، بى آن که زيانى ببيند; (فَإِنَّ الْمَرْءَ المُسْلِمَ مَا لَمْ يَغْشَ دَنَاءَةً تَظْهَرُ فَيَخْشَعُ لَهَا إِذَا ذُکِرَتْ وَ يُغْرَىَ بِهَا لِئَامُ النَّاسِ، کانَ کَالفالِجِ(2) الْيَاسِرِ(3) الَّذِي يَنْتَظِرُ أَوَّلَ فَوْزَة مِنْ قِدَاحِهِ(4) تُوجِبُ لَهُ الْمَغْنَمَ، وَ يُرْفَعُ بها عَنْهُ الْمَغْرَمُ). نيز، مسلمانى که از خيانت به دور است، در انتظار يکى از دو خوبى از سوى خدا است: يا فرا رسيدن دعوت الهى است (که عمر او را به نيک نامى و حسن عاقبت پايان مى دهد) و در اين حال، آن چه را خداوند از پاداش هاى نيک فراهم ساخته، براى او بهتر است، و يا سرانجام، در همين دنيا، خداوند، رزق او را وسيع مى کند و صاحب همسر و فرزند (و مال فراوان) در عين اين که دين و شخصيت خود را حفظ کرده است; (وَ کَذْلِکَ الْمَرْءُ الْمُسْلِمُ الْبَرِيءُ مِنَ الْخِيَانَةِ يَنْتَظِرُ مِنَ اللهِ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ: إِمَّا دَاعِىَ اللهِ فَمَا عِنْدَاللهِ خَيْرٌ لَهُ، وَ إِمَّا رِزْقَ اللهِ فَإِذَا هُوَ ذُوْ أَهْل وَ مَال، وَ مَعَهُ دِينُهُ وَ حَسَبُهُ). ولى (بدانيد فرق ميان اين دو بسيار است). مال و فرزندان، کشت و زراعت اين جهانند، و عمل صالح و نيک، کشتِ آخرت است; (وَ إِنَّ الْمَالَ وَ البَنِينَ حَرْثُ الدُّنْيَا، وَ الْعَمَلَ الصَّالِحَ حَرْثُ الاْخِرَةِ). «امّا گاهى خداوند، هر دو را براى گروهى جمع مى کند» (و از نعمتهاى دنيا و آخرت هر دو، بهره مند مى سازد); (وَ قَدْ يَجْمَعُهُمَا اللهُ تَعالى لاَِقْوَام). در واقع، امام(عليه السلام) در اين تحليلِ دلنشين و دلپذيرش، اين حقيقت را بيان مى کند که مسأله مهم در زندگى و سرنوشت انسان، آن است که آلوده به زشتى ها و پستى ها نشود، همان زشتى هايى که سبب سرافکندگى و شرمندگى او مى گردد او را بر سر زبان ها مى اندازد و شخصيتش را در نظر مردم، پائين مى آورد. بنابراين، هر گاه انسان، پاک باشد و پاک زندگى کند، يکى از دو سرنوشت عالى، در انتظار اوست: يا عمر را به نيک نامى پايان مى دهد و به سوى رحمت الهى و پاداش هاى بى مانند او مى شتابد، و يا در بخش ديگرى از عمرش، مشمول مواهب مادّى اين جهان مى گردد و صاحب هر دو بخش از نعمت هاى الهى مى شود. نکته مهمى که در اين جا فکر جمعى از مفسّران نهج البلاغه را به خود معطوف داشته، اين است که امام(عليه السلام) چنين فرد مؤمنى را که در هر حال، پيروز و خوشبخت و مشمول لطف و رحمت الهى است، تشبيه به «فالج ياسر» کرده است و بعضى چنين پنداشته اند که اين تعبير، به معناى قمارباز ماهرى است که در نخستين دور قمار، برنده مى شود و آن گاه اين سؤال مطرح شده که چگونه امام(عليه السلام) مؤمنانِ صاحب رضا و تسليم در برابر قسمت پروردگار را، تشبيه به چنين کسى مى کند که آلوده گناه بزرگى از گناهان کبيره است؟ با دقّت در تعبيرات و کلماتى که امام(عليه السلام) به کار برده يعنى، (کلمه هاى «قداح»، «فوزة»، «مغنم» و «مغوم») روشن مى شود که مقصود از «ياسر» قمار باز نيست; بلکه اشاره به نوع خاصى از بخت آزمايى است که به سود فقرا، در ميان عرب انجام مى شده است. توضيح اين که بعضى از شارحان نهج البلاغه، از زمخشرى در کشّاف، چنين نقل کرده اند که عرب (هنگام بخت آزمايى)، ده چوبه تير داشت، هر کدام، نامى مخصوص به خود گرفته بود. شترى خريدارى مى کردند و آن را سر مى بريدند و به ده قسمت تقسيم مى کردند، سپس اين تيرهاى ده گانه را در کيسه اى مى ريختند و آن را به هم مخلوط مى کردند و يک نفر از ميان آنها ـ که مورد اعتماد بود ـ دست مى کرد و يکى يکى، آنها را بيرون مى آورد. هفت چوبه تير که هر کدام اسم خاصى داشت، به ترتيب، يک سهم و دو سهم و سه سهم ... تا هفت سهم برنده مى شدند ـ سهم برترين، مُعَلّى نام داشت ـ و آن سه چوبه ديگر، هيچ کدام سهمى نداشت; بلکه هر کس که چوبه به نام او مى افتاد، مى بايست پول شتر را بپردازد، سپس، برندگان، سهام خود را به فقرا مى دادند و چيزى از آن نمى خوردند و به اين کار افتخار مى کردند.(5) درست است که اين کار از نظر شرعى جايز نيست، ولى هرگز، زنندگىِ قمار را در مقام تشبيه ندارد. امام(عليه السلام) در واقع، مى فرمايد که مؤمنانِ صاحب رضا و تسليم، شبيه کسى هستند که در بخت آزمايى، در همان مرحله نخست، سهم مُعَلّى را مى برد، برترين سود نصيب او مى شود و هيچ هزينه و خسارتى هم ندارد. تعبير به «قِداح» به معنى چوبه هاى تير، و تعبير به «أوّل فوزة» و نيز رسيدن به غنيمت بزرگ و نجات از خسران، همه، مناسب همين معنا است; زيرا، در قمار، معمولا چنان نيست که در همان مرحله نخست، کسى برنده شود و بعد بازى را فوراً قطع کند و به هيچ وجه ادامه ندهد، بلکه قمار، در جلسه اى طولانى و با برد و باخت هاى مختلف، انجام مى شود و سرانجامش از ابتداى کار، معلوم نيست. ما انکار نمى کنيم که ممکن است کلمه «ميسر» مفهوم وسيعى داشته باشد که اين نوع بخت آزمايى ها را شامل شود، ولى بايد توجّه داشت که قمار، به معناى واقعى کلمه، با اين نوع بخت آزمايى، بسيار متفاوت است، به خصوص اين که در قرآن مجيد، از اين نوع بخت آزمايى، به «اَزلام» ياد شده است و نه «ميسر» هر چند از همه، مذمّت به عمل آمده است.(6)  *** نکته: تسليم و رضا، همراه تلاش و کوشش درست است که روح رضا و تسليم در برابر قسمت الهى، مخصوصاً در زمينه منافع مادّى، به انسان آرامش مى بخشد و آدمى را از مسابقه هاى حرص آلود مال و ثروت و آلوده شدن به انواع محرّمات، باز مى دارد و جلوى کينه توزى و حسد را مى گيرد، ولى ممکن است گفته شود که اعتقاد به چنين تقسيمى در مورد ارزاق و بهره هاى مادّى، روح تلاش و کوشش را در انسانها خاموش مى کند و هر کس، به بهانه اين که «روزى ها»، پيشاپيش، تقسيم شده و قابل تغيير نيست از فعّاليّت هاى بيشتر، خوددارى مى کند و اين امر، باعث عقب ماندگى در امور اقتصادى و پيشرفت هاى مادّى و مبارزه با فقر مى شود. ولى با توجّه به دو نکته، اين اشکال، برطرف مى شود: نخست، اين که اين گونه تعليمات اسلامى و توصيه هاى اخلاقى، در واقع، شبيه ترمزى است در برابر حرکت شتاب آلود انسان ها به سوى مادّى گرى. به تعبير ديگر، مردم، از درون وجود خود، انگيزه هاى فراوانى براى حرکت به سوى مادّيات و گسترش زندگى اقتصادى دارند، و اگر عواملى آنها را کنترل نکند، چنان شتاب مى گيرند که تمام حدّ و مرزهاى اخلاقى را شکسته و به سوى حرص و تکاثر و مسابقه در ثروت اندوزى مى تازند. اين، همان چيزى است که در سخنان على بن الحسين(عليه السلام) به طرز لطيفى، بيان شده است. ايشان مى فرمايد: «مَعاشِرَ أَصْحابي! أُوصيکُمْ بِالاْخِرَةِ وَ لَسْتُ أُوْصَيْکُمْ بِالدُّنْيا! فَإِنَّکُمْ بِها مُستَوصُونَ وَ عَلَيْها حَريْصُونُ وَ بِها مُتَمَسِّکُونْ»; ياران من! من شما را به جهان آخرت توصيه مى کنم و درباره دنيا، سفارش نمى کنم; چرا که شما، نسبت به آن سفارش شده ايد و برآن حريص هستيد و به آن چنگ زده ايد.(7) ديگر اين که براى نتيجه گيرى کامل در مورد تعليمات اسلام، بايد آيات و روايات مختلف را در کنار هم گذاشت; زيرا، هرگز، در مسائل بنيادى، با يک حديث و يا يک آيه، نمى توان داورى نهايى کرد. در مورد تلاش هاى مادّى براى کسب روزى بيشتر، از يک سو، روايات رضا و تسليم در برابر مقدّرات الهى را داريم و از سوى ديگر، آيات و رواياتِ سعى و کوشش و تلاش را از مجموعه آنها به خوبى استفاده مى شود که نه سستى و تنبلى در اين راه صحيح است و نه حرکت حرص آلود و آميخته با گناه که نتيجه چشم پوشى از مقدّرات الهى و توکّل به ذات پاک او است. به تعبير ديگر، درست است که روزى، از سوى خداوند، قسمت شده، ولى مشروط به شرطى است و آن شرط، سعى و کوششِ آميخته به متانت و حفظ اصول اخلاق و تقوا است، و به گفته شاعر: رزق، هر چند بى گمان، برسد *** شرط عقل است جُستن از درها گرچه کس بى اَجل نخواهد مرد *** تو، نرو در دهانِ اَژدرها(8) اين سخن را، با حديث لطيفى درباره اهمّيت مقام رضا و تسليم، از پيغمبر اکرم، پايان مى دهيم. حضرت فرمود: «روز قيامت که مى شود، خداوند، به گروهى از امّت من، بال و پر مى دهد که از قبرها، به سوى بهشت پرواز کنند و در فضاى بهشت، آزاد باشند و هرگونه که مى خواهند، متنعّم گردند. فرشتگان، از آنها مى پرسند! «آيا شما حساب رسى الهى را ديديد؟» مى گويند: «نه». دوباره مى پرسند: «آيا از صراط گذشتيد؟» آنها در جواب مى گويند: «صراطى را مشاهده نکرديم.» باز سؤال مى کنند: «آيا جهنّم را ديديد؟» و آنها در جواب مى گويند: «چيزى را نديديم». مى گويند: «شما، از کدامين امّت هستيد؟» مى گويند: «از امّت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)». فرشتگان مى گويند: شما را به خدا سوگند! بگوييد که اَعمال شما، در دنيا، چه بوده (که اين همه مقام پيدا کرده ايد؟) آنها پاسخ مى دهند: «دو خصلت، در ما بود که خداوند به فضل و رحمتش ما را به اين درجه رساند.» و سؤال مى کنند: «اين دو خصلت چه بود؟» و آنها مى گويند: «کُنّا إِذا خَلَوْنا نَسْتَحي أنْ نَعْصيه وَ نَرْضى بِالْيَسيرِ مِمّا قُسِّمَ لَنا; ما، در خلوت نيز، حيا مى کرديم که معصيت خدا کنيم و به مقدار کمى که از دنيا قسمت ما بود، راضى بوديم.» فرشتگان مى گويند: «حَقُّ لَکُمْ هذا; اين مقامِ والا، حق شما است.»(9) * * * پی نوشت: 1 ـ «غفيرة» از ماده «غفر» به معناى «ستر و پوشش» است و به همين جهت، بر آمرزش و پوشاندن گناهان، غفران اطلاق مى گردد. و به مال فراوان نيز به خاطر اين که بخش وسيعى از زندگى را زير پوشش خود قرار مى دهد و گاه عيوب را نيز مى پوشاند، «غفيره» مى گويند. 2 ـ «فالج»، از ماده «فلج» است و به گفته مقائيس اللغة، دو معنا دارد: يکى «پيروزى و غلبه» است و ديگرى، «فاصله ميان دو چيز مساوى». در صحاح اللغة نيز به معنى «ظفر و پيروزى» تفسير شده و در اين خطبه نيز به همين معنا است. 3 ـ ياسر، از ماده «يسر» به معناى «آسانى و سهولت» است و ميسره و يسار ـ به گفته راغب در مفردات ـ به معناى «غنا و ثروتمندى» است و از آنجا که در قمار و بخت آزمايى، افراد، به آسانى پول هايى را به دست مى آورند يا از دست مى دهند، «ميسر» به آن اطلاق شده است. واژه «ياسر» در خطبه مورد بحث، به معناى «برنده بخت آزمايى» است. 4 ـ «قداح» جمع «قِدْح» (بر وزن فِعْل) و به معناى «چوبه تير» است، قبل از آن که آن را بتراشند و پيکانش را نصب کنند و در اصل، به معناى «وارد کردن شکست و عيب در چيزى» است و از آنجا که چوبه تير، معمولا، چنين اثرى را دارد، به آن «قِدْح» مى گويند. 5 ـ شرح نهج البلاغه، محقق خويى، جلد 3، صفحه 319. (با کمى تلخيص). در ضمن، در کتاب معارج نهج البلاغه ـ که يکى از قديمى ترين شروح اين کتاب است، اشاره کوتاهى به مطلب شده است. معارج نهج البلاغه، صفحه 110. 6 ـ به آيه 90 سوره مائده و تفسير آن، مراجعه شود: (تفسير نمونه، جلد 5، صفحه 68). 7 ـ بحارالانوار، جلد 75، صفحه 147. 8 ـ گلستان سعدى، باب سوم (فضيلت قناعت). 9 ـ مسکن الفؤاد (به نقل از بحارالانوار، جلد 100، صفحه 25).  
شرح علامه جعفریدر باب بينوايان: «فان الامر ينزل من السماء الي الارض كقطرات المطر الي كل نفس بما قسم لها من زياده او نقصان» (همه‌ي امور تكويني براي هر كسي مطابق قسمت الهي زياد يا كم نازل مي‌شود، مانند فرود آمدن باران از آسمان بر روي زمين). اختلاف مردم در بهره‌برداري از مواد معيشت و امتيازات: اين يك مسئله‌ي بسيار مهمي است كه همواره ذهن مردم معمولي و متفكران را بر خود مشغول داشته است. گروهي از مردم گمان مي‌برند همه‌ي كارها و نتايج و شئون بشر در هر حال فردي و اجتماعي مخصوص و تعيين شده از پيش مي‌باشد، اين تعيين و اختصاص يا مستند به قضا و قدر الهي است و يا مربوط به وراثت و محيط و تعليم و تربيت و حوادث و رويدادهاي محاسبه نشده و تحولات بيرون از اراده و عوامل رواني متنوع كه پيرامون انسانها را گرفته و هر گونه كار و گفتار و انديشه و تمايلات و اشكال خودخواهي‌هاي آنان را تعيين مي‌نمايند. و بدانجهت كه عوامل مزبور و كاربرد آنها براي هر شخصي موقعيت خاصي ايجاد مي‌كند، لذا دو فرد از انسان را نمي‌توان پيدا كرد كه از همه جهات و همه‌ي شئون مثبت و منفي مساوي هم بوده باشند. گروهي ديگر مي‌گويند: اگر هم انسانها تحت سلطه ي عوامل مزبور تعينهاي ويژه‌اي پيدا مي‌كنند، ولي اين تعينها مانع تساوي حقوقي و قانوني آنان در زندگاني نمي‌باشد و بهترين جامعه آن جامعه است كه با ناديده گرفتن آن تعينات جبري، تساوي اختياري در ميان افراد خود برقرار بسازد. گروه سوم مي‌گويد: اختصاصات و تعينهاي فردي كه با عوامل جبري افراد را از يكديگر جدا مي‌كند، به قدري اساسي و مهم است كه هر كسي در صدد برقرار ساختن تساوي ميان افراد جوامع برآيد، لازم است قالبهايي را تعيين كند كه همه‌ي آن تعينات را از افراد حذف نمايد! لذا آنچه كه قابل توجه است اينست كه عدالت با حذف تعين‌هاي ويرانگر و با در نظر گرفتن مختصات مفيد و بيطرف ميان افراد برقرار شود، نه تساوي محض. چند مسئله‌ي مهم را در اين مبحث متذكر مي‌شويم: مسئله‌ي يكم- جمله‌اي را كه اميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه درباره‌ي اختلاف انسانها در قسمت معاش فرموده است مفاد آن آيه است كه مي‌گويد: «نحن قسمنا بينهم معيشتهم في الحياه الدنيا» (مائيم كه معيشت آنان را در زندگاني دنيوي ميان آنان تقسيم كرديم) اين قسمت الهي كه قطعا از روي عدالت و حكمت است، غير از اختلاف در بهره‌برداري از مواد معيشت و امتيازات قابل توجه بر مبناي چپاول و استثمار دسترنج ديگران و تعدي بر قسمت آنان كه معلول فعاليتهاي فكري و عضلاني آنان مي‌باشد، ضد قضا و قدر و مبارزه با عدالت و حكمت خداوندي است. همين اميرالمومنين (ع) كه جمله‌ي فوق را فرموده است، اين جمله را هم در سخنان خود تاكيد كرده است كه (ما رايت نعمه موفوره الا و الي جانبها حق مضيع) (من در هيچ جا نعمت فراواني نديدم مگر اينكه در جنب آن حقي ضايع شده وجود داشت) و هم اين بزرگوار است كه مي‌فرمايد من بارها از رسول اكرم (ص) شنيدم كه مي‌فرمود: «لن تقدس امه لم يوخذ حق ضعيفها من قويها غير متعتع» (پاكيزه و مبارك نخواهد بود امتي كه حق ناتوان آن از نيرومندش بدون نقص گرفته نشود) همين قرآن كه تقسيم معيشت را فرموده است در آيه‌اي ديگر مي‌فرمايد «و الذين يكنزون الذهب و الفضه و لاينفقونها في سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم» (كساني كه طلا و نقره را متراكم و راكد مي‌سازند و آن را در راه خدا انفاق نمي‌كنند، آنان را به عذابي دردناك تهديد كن) و همين قرآن است كه مي‌گويد: (ما افاء الله علي رسوله من اهل القري فلله و للرسول و لذي القربي و اليتامي و المساكين و ابن‌السبيل كيلا يكون دوله بين الاغنياء منكم … ) (آنچه را كه خداوند از اهل آباديها به پيامبرش برگردانده است، بايد در راه خدا و رسولش و عترت و ايتام و بينوايان و در راه ماندگان صرف شود، تا مال مزبور در ميان اغنياي شما به جريان نيفتد.) مسئله دوم- عوامل طبيعي اختلافات گوناگون در ميان انسانها چنانكه اشاره كرديم، بقدري است كه تساوي حقيقي آنان در هويت رواني و عضوي و چگونگي ارتباطات آنان با جهان عيني و طرز برداشتشان از زندگي خود و ديگران، تقريبا امكان‌پذير است. مانند اختلاف در انواع بيماريها و تندرستيها و زمان آغاز به فعاليتهاي بازدهي و مدت كار و شروع بازنشست و استعداد و نبوغ فكري و هنري و مديريتهاي بسيار متنوع از مديريت سياسي يك جامعه بسيار معظم گرفته تا مديريت درباره‌ي اعضاي خانواده و صدها اختلافي كه ناشي از مسائل رواني ثانوي و محدوديتها و نامحدوديتهاي محيطي و اجتماعي و غير ذلك. اين امور مانع از تساوي واقعي ميان انسانها در برداشت و بهره‌برداري از پديده‌هاي مادي و ديگر امتيازات مي‌باشد. مسئله‌ي سوم با نظر به اختلافات فوق كه موجب عدم تساوي انسانها در توليد به معناي عمومي و استهلاك مي‌باشد بدون ترديد در هر جامعه‌اي اگر چه رياضي‌ترين اصول و قوانين را به كار ببندد، همواره عده‌اي از مردم از دسترنج و محصولات فكري گروه ديگر بهره‌برداري خواهند كرد، بدون اينكه بتوانند عوضي در مقابل آنها بپردازند. اين تنظيم در هر جامعه‌اي ضرورت دارد، اگر ملاك حيات واقعي هر شخص را با ملاك كميت و كيفيت بازدهي او تعيين نمايند، شايد در يك ميليون جمعيت يك نفر پيدا نشود كه آنچه را كه در ضرورتها و تجمل‌هاي زندگي خود مستهلك ساخته است، از نظر كميت و كيفيت به طور دقيق و رياضي معادل با بازدهي او در جامعه بوده باشد. بنابراين، تنظيم حيات افراد يك جامعه در مواد معيشت و ساير امور مطلوب، بايستي با دو راه انجام بگيرد: راه يكم آگاه ساختن مردم به اينكه همه‌ي آنان در يك وحدت عالي در حق حيات مشتركند، و آنان كه داراي بازدهي بيش از استهلاك دارند، بايستي با وجداني آزاد در اداي حق حيات ديگران كه بازدهي‌شان كمتر از استهلاك مورد احتياجشان مي‌باشد، شركت بورزند. راه دوم الزام قانوني با طرقي كه در جوامع با اشكال مختلف عمل مي‌شود. *** «فان راي احدكم لاخيه غفيره في اهل او مال او نفس فلاتكونن له فتنه» (اگر كسي از شما افزايشي در دودمان و مال و نفس برادر مسلمان خود ديد، آن امتيازها وسيله‌ي فتنه و تشويق او نباشد). موقعيت انسانها در برابر امتيازات قانوني و غيرقانوني كه نصيب بعضي از افراد مي‌گردد جاي گفتگو نيست كه در اين دنيا افرادي از انسانها به امتيازاتي مي‌رسند كه ديگران از آنها محرومند. مانند زيبائيها با اشكال مختلف، قدرتها با نمودهاي گوناگون، استعدادهاي متنوع، قرار گرفتن در مسيرهايي كه حوادث و وقايع مفيد يا مضر موجب تغيير وضع قرارگيرندگان در آن مسيرها مي‌باشد. اين امتيازات را مي‌توان با نظر به منشا طبيعي و قراردادهاي اجتماعي به دو نوع عمده تقسيم نمود: نوع يكم امتيازات اختياري: آن دسته از امتيازات را مي‌گوئيم كه با كار و كوشش به دست آمده است. مانند كوشش براي فراگرفتن دانش و هنر و مديريتها و به ثمر رسانيدن نبوغ در امور اقتصادي و اجتماعي و سياسي و اخلاقي و مذهبي و جهان بيني و تعليم و تربيتها و غير ذلك. اگر قراردادهاي اجتماعي در بهره‌برداري صاحبان امتيازات از امتيازاتي كه به دست آورده‌اند، عادلانه بوده و موجبات تعدي و تجاوز به حقوق ديگران را فراهم نسازد، بدون ترديد اخلالي به (حيات معقول) جامعه وارد نمي‌آورد. اما چه اندكند انسانهائي كه قدرت و امتيازهاي سودبخش آنان را در دام خودخواهي نيفكند و وجود آن قدرت و امتياز براي آنان از نظر اشتراك در (حيات معقول) با همه‌ي انسانها مانند عدمش جلوه كند. و چه اندكترند آن انسانها كه با علم به اينكه شخص مفروض قدرت و امتياز را از راه كوشش و مستهلك ساختن سرمايه‌ي حياتش به دست آورده است، از ديدن آن برتري، بر حسرت و رشك مبتلا نشوند؟ زيرا قدرت و امتياز، مطلوب همه‌ي مردم است. در اين مورد هيچ راهي براي بهداشت رواني شخصي كه فاقد برتري است، جز اين وجود ندارد كه دو بعد آن برتري را از يكديگر تفكيك نمايد: يكم- بعد اجباري كه عبارتست از علل طبيعي و ضرورتهاي محيطي و اجتماعي كه دارنده‌ي برتري، كمترين اختياري در به دست آوردن آنها نداشته است. اين بعد از نظر منطقي موجب هيچ گونه حسادت و حسرت و خودخوري و تشويش نيست، زيرا كه كمترين ارزشي براي دارنده‌ي آن ندارند. بعد دوم- كاري كه او كرده و عامل حقيقي استناد برتري به دارنده‌ي آن گشته است. اگر ارزش قانوني آدمي با اين بعد پذيرفته نشود، همه‌ي انسان و انسانيت تباه خواهد گشت. «و ان ليس للانسان الا ما سعي. و ان سعيه سوف يري» (هيچ چيزي براي انسان جز كوشش او نيست و قطعا كوشش او به زودي ديده خواهد شد.) از طرف ديگر بايستي دارنده‌ي قدرت و امتياز اختياري، درباره‌ي وضع خود بينديشد و به اين نتيجه برسد كه چقدر عوامل جبري در به وجود آمدن آن برتري دخالت داشته و چقدر موانعي كه مي‌توانستند جلو او را از وصول به آن برتري بگيرند و اين موانع بدون اختيار او برطرف گشته‌اند. با اين تحليل دارنده‌ي برتري اختياري به اين نتيجه خواهد رسيد كه او مانند يك رودخانه بوده است كه عوامل اصلي آن قدرت و امتياز مانند منبعي بوده است كه آنها را در وجود او به جريان انداخته است. اما مي‌دانيم كه اين دو بينش براي واجد برتري و فاقد آن، بدون نگرش از ديدگاه فوق خودخواهي امكان‌پذير نخواهد بود. نوع دوم امتياز و قدرت غيراختياري، مانند قدرتهاي عضلاني و استعدادهاي فكري و حافظه و تجسم هنري و احساسات شاعرانه، شايستگي محيط طبيعي و وراثتهاي مثبت و روبرو گشتن با حوادثي كه موجب بارقه‌هاي مغزي سازنده مي‌باشند و زيبائي‌ها و نوبت گيريهائي كه غالبا از ديدگاه بررسي‌كنندگان مخفي ميماند. مثلا رئيس جمهوري مي‌ميرد و معاون او جايش را اشغال مي‌كند و اگر نميرد نمي‌تواند به رياست جمهوري برسد. يك سياستمدار به معناي عمومي قدرتي را در دست دارد، در همان حال صدها مغز شايسته كه همان قدرت را دارند. از به دست آوردن آن ناتوانند، تا يك حادثه غيراختياري بوجود بيايد و آن سياستمدار كنار برود. اين نوبت گیری به جهت ضرورتهاي اجتماعي در انواعي فراوان از امتيازات و قدرتها وجود دارد. در آن حال كه صدها هنرمند نابغه در اجتماع وجود دارند، يك هنرمند به جهت طولاني بودن سابقه يا هماهنگي با سياست جاري، همه‌ي آنان را تحت‌الشعاع جبري قرار مي‌دهد. درست است كه نوبت گيريها، اغلب از قراردادها و سنن اجتماعي سرچشمه مي‌گيرد، ولي در اينكه صف كشيدگان با هيچ گونه آزادي نمي‌تواند قراردادهاي اجتماعي را بر هم بزنند و آن پيشتازان با تكيه به همان قرارداد، خود را مثبت و ديگر صف كشيدگان را منفي تلقي مي‌كنند، از ضرورتي مانند ضرورت طبيعي برخودار مي‌باشد. اگر سنت نوبت گيري او از ضرورتهاي واقعي و منطقي اجتماعي ناشي شود، نبايد موجب حسرت و حسادت فاقدان يا محرومان از بهره‌برداري از قدرت و امتياز بوده باشد. زيرا حيات اجتماعي و قوانين منطقي آن بر همه چيز مقدم است. اما درباره‌ي قدرتها و امتيازات غيراختياري محض، بدان جهت كه دارندگان آن دو، كوشش آزادانه و با هدف گيري آگاهانه آنها را به دست نياورده‌اند، هرگز نبايد براي كساني كه فاقد آنها هستند، موجب حسرت و رشگ و اندوه بوده باشد، زيرا اين نوع قدرتها و امتيازات كمترين ارزشي براي دارندگان آنها ندارد: قدرت جسماني و بي‌اختيار يك فرد، هيچ تفاوتي با قدرت ده هزار اسبي يك ماشين نقليه ندارد. زيبائي جبري يك صورت، هيچ فرقي با زيبائي يك شاخه گل زيبا ندارد. حوادث محاسبه نشده‌اي كه بدون اختيار موجب بروز بارقه‌هاي مغزي يك انسان مي‌گردد، با ورود يك عامل انفجار به درون كوه داراي معدن و بيرون انداختن مواد مفيد آن تفاوتي ندارد. آيا احتمال نمي‌دهيد كه آدميان با ادعاي پرطمطراق تكامل، هنوز به جاي رقابتهاي سازنده و تقويت استعدادها براي خاموش ساختن شعله‌هاي فروزان استعدادها و ابعاد به ثمر رسيده‌ي انسانها، انرژيهاي فكري و مادي كلاني را مستهلك مي‌سازند؟! اي خرمن سوخته‌ها! زانكه هر بدبخت خرمن سوخته          مي‌نخواهد شمع كس افروخته اين اصل استوار را بايد بپذيريم كه حق ديگران و احترام حياتي درباره‌ي آن، با حق خود انسان كه بايستي آن را به دست آورد و نگذارد زير پاي قدرتمندان پايمال گردد، از يك منبع سرچشمه مي‌گيرند. *** «فان المرء المسلم مالم يغش دناله تظهر فيخشع لها اذا ذكرت و يغري بها لئام الناس، كان كالفالج الياسر الذي ينتظر اول فوزه من قداحه توجب له المغنم و يرفع بها عنه المغرم» (زيرا انسان مسلمان مادامي كه به پستي آشكار تن در ندهد كه اگر سخن از آن پستي به ميان آيد، ذلت و خواري احساس نمايد و مردم رذل به وسيله‌ي آن اغواء و گمراه‌شوند، مانند آن قمارباز برنده‌ايست كه در انتظار اولين برد از ابزار قمار خويش است كه سود براي او مي‌آورد و ضرر را از او مرتفع مي‌سازد.) اگر تن به پستيها ندهيد به هر حال برنده خواهيد بود ملاك پستي در جملات فوق دو موضوع تعيين شده است: موضوع يكم احساس ذلت و خواري در موقع تذكر به آن. موضوع دوم انگيزه بودن براي گمراهي و فريب مردم رذل و اصل نشناس. عامل احساس ذلت و خواري اعم از آن است كه معرفت خود شخص بوده باشد كه با توجه به فطرت پاك و اصول عالي انساني كه در درون خود در مي‌بايد، آن صفت يا كار را پست مي‌بيند و يا اصول و قوانين تثبيت شده در اجتماع، آن صفت يا كار را پست معرفي مي‌نمايد. و اما انگيزگي براي گمراهي و فريب مردم رذل و اصل‌نشناس، بدان جهت است كه آنان با ديدن رذالتها و پستي‌ها در ديگر افراد، به رفتار و صفات تبهكارانه‌ي خود بيشتر تكيه مي‌كنند و براي توجيه تباهي‌هاي خود، شيوع و رواج رفتار و صفت خود را در ميان مردم، دليل مي‌آورند. پستي و رذالت آن نيست كه از همه‌ي امتيازات زندگي محروم بماني، اگر اين محروميت معلول كارهاي اختياري تو نباشد. پستي و رذالت در آن گمنامي نيست كه جامعه‌ي فاسد تو را از موقعيت حقيقي خود بر كنار نمايد و حتي دودمانت هم تو را نشناسند و به جاي نياورند. پستي و رذالت آن نيست كه قدرتمندان حيوان صفت همه‌ي حقوق زندگي تو را پايمال نمايند و پس از تلاش براي به دست آوردن حق خويش، شب با شكم گرسنه و تن بي پوشاك سر روي خشت گذاري و در خواب پرتشويش فرو روي. در آن هنگام كه قهر و غلبه‌ي خودخواهان زورگو مي‌خواهند دانش و بينش و هنر تو را خنثي كنند يا وسيله‌اي براي اجراي قدرت خود قرار دهند و تو مقاومت بورزي و در راه حفظ شخصيت و ارزشهاي انساني، شديدترين ناگواريها را تحمل نمائي و به جهت ناتواني از همه‌ي حقوق حيات خود ساقط گردي، رذل و فرومايه نيستي، بلكه بالعكس، تو در اين حالات در اوج ايده‌آل اعلاي حيات بپرواز درآمده‌اي. زيرا اين توئي كه در برابر هجوم يغماگران و عوامل نابودكننده‌ي شخصيت، از منطقه‌ي شخصيت خود پاسداري نموده و با تمامي سربلندي و افتخار در پيشگاه شخصيتت كه جلوه‌اي از جمال و جلال الهي را در خود دارد قرار گرفته‌اي. همچنين محدوديت در استعدادها و نارسائيهاي عضوي و زبوني و ساير ناتوانيهايي كه به هيچ وجه ارتباطي با آزادي و اختيار آدمي ندارد، بلكه در مسير قوانين جبري طبيعت و عوامل اجباري محيط، آدمي را محدود مي‌سازد، دليل فرومايگي و پستي و رذالت نيست، زيرا نه انسان آگاه با توجه خويش و ديگران به اين گونه محدوديتها، احساس پستي و رذالت مي‌كند و نه بدسيرتان تبهكار مي‌توانند اينگونه محدوديتها را تكيه‌گاه نابكاريهاي خود قرار بدهند. پس كساني كه در اين زندگاني دنيوي با فطرت پاك با ابزار عضوي و رواني كه دارند، در مجراي كار و كوشش متناسب موجوديت خود قرار گرفته و مرتكب تباهيهاي اختياري نمي‌گردند، از دو حال خالي نيست: يا در وضع آنان دگرگوني‌هايي پيدا مي‌شود كه در نتيجه‌ي آنها برتريهايي به دست مي‌آورند، و با همان فطرت و خلوص و صميميت به فعاليت مي‌پردازند، و يا با همان وضعي كه دارند، گام به پايان زندگي گذاشته و رخت از روي خاك بزير خاك مي‌بندد، در هر دو حال، در قمار زندگي برده‌اند و خسارتي نديده‌اند. *** «و كذلك المرء المسلم البري من الخيانه ينتظر من الله احدي الحسنيين: اما داعي الله فما عندالله خير له، و اما رزق الله فاذا هو ذو اهل و مال و معه دينه و حسبه» (همچنين انسان مسلمان كه بري از خيانت است، به انتظار يكي از دو نتيجه‌ي نيكو از عنايات خداوندي نشسته است: يا دعوت الهي كه او را به پيشگاه ربوبيش بخواند و آنچه خدا براي او آماده كرده است بهتر از همه چيز است و يا رزق خداوندي كه روزگارش بهبود مي‌يابد و رفاه و آسايش مالي و خانواده نصيبش مي‌سازد و با اين حال دين و شئون شخصيتي‌اش محفوظ مانده است). «احدي الحسنيين» شعار الهي اسلام: اين كلمه‌ي تعيين كننده‌ي سرنوشت انسانهاي الهي (احدي الحسنيين) در آيه‌اي از قرآن مجيد چنين آمده است: «قل هل تربصون بنا الا احدي الحسنيين و نحن نتربص بكم ان يصيبكم الله به عذاب من عنده او بايدينا فتربصوا انا معكم متربصون» (بگو به آنان، آيا شما درباره‌ي ما جز يكي از دو سعادت را انتظار داريد؟ در صورتي كه ما درباره‌ي شما عذابي را انتظار داريم كه يا از طرف خدا بشما خواهد رسيد، يا با دستهاي ما آن عذاب را خواهيد چشيد. پس شما انتظار بكشيد ما هم درباره‌ي شما در حال انتظاريم). انساني كه زندگي خود را با محاسبه‌ي دقيق و متكي به اصول سعادت بخش انسانيت سپري مي‌نمايد، به ورود در (حيات معقول) توفيق يافته است. اين حيات معقول چنان كه بارها اشاره كرده‌ايم، هرگز به نيستي منتهي نمي‌گردد و هرگز باخت و سقوط راهي به آن ندارد. زيرا آغاز حيات معقول از رشد شخصیت تا پايان آن، ورود در پيشگاه خداوندي است. ورود در پيشگاه خداوندي كه در اذهان عمومي مرگ ناميده مي‌شود، سعادت عظماني است كه براي انسانهاي حسابگر در زندگي همواره مورد انتظار است. اين انتظار و علاقه به انقلاب حيات از روي طبيعي به روي ماوراي طبيعي در آيه‌اي ديگر از قرآن مجيد خطاب به قوم يهود چنين آمده است: «قل يا ايها الذين هادوا ان زعمتم انكم اولياء الله من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين» (بگو اين مردمي كه به دين يهود گرويده‌ايد اگر گمان مي‌كنيد كه تنها شما اوليا خداوندي هستيد، نه ديگر مردمان، مرگ را آرزو كنيد اگر شما راستگويانيد.) معناي احدي‌الحسنيين عبارتست از دو سعادت نيكو: سعادت يكم- زندگي با شرافت و آزادي رو به كمال و غوطه‌ور در هدف زندگي و برقراري عدالت و ارتباط انسانها با يكديگر بر مبناي محبت راستين و تعاون در بقا در حال مبارزه‌ي خستگي‌ناپذير با درندگان انسان‌نمايي كه ميداني جز صحنه‌ي تنازع در بقا نمي‌شناسند. اين زندگي عين سعادت است، خواه در گوشه‌اي از زندان باشد كه باغ و گلشن آرمانها و هدفهاي عالي (حيات معقول) مي‌باشد و خواه در بهترين مناظر با عالي‌ترين رفاه و آسايش سپري شود. سعادت دوم- رهائي روح از قفس كالبد و پرواز در فضاي كمال رو به جاذبه‌ي الهي. اين شعار اميدبخش نتايجي دارد كه ما برخي از آنها را به عنوان نمونه متذكر مي‌شويم: 1. ريشه‌كن شدن ياس و نوميدي كه گلوي هر انسان هشيار و خردمندي را به سختي مي‌فشارد. اگر ما سخنان ياس‌آور و بدبينانه‌ي هشياران بشري را كه در سرتاسر تاريخ ابراز شده است جمع‌آوري كنيم، شايد از چند مجلد متجاوز شود. دقت كنيد: آنقدر بار كدورت به دلم آمده جمع           كه اگر پايم از اين پيچ و خم آيد بيرون لنگ لنگان در دروازه‌ي هستي گيرم            نگذارم كه كسي از عدم آيد بيرون (مسيح كاشاني) بر صفحه‌ي هستي چو قلم مي‌گذريم          حرف غم خود كرده رقم مي‌گذريم زين بحر پر آشوب كه بي پايانست           پيوسته چو موج از پي هم مي‌گذريم (فكري خراساني)  دل بسته‌ي روزگار پر زرق شدن           يا شيفته‌ي بقا چون برق شدن چون مردم اندك آشنا در گرداب           دستي زدنست و عاقبت غرق شدن (اشرف سمرقندي) جهان چيست ماتم سرائي در او          نشسته دو سه ماتمي روبرو جگر پاره‌اي چند بر خوان او          جگر خواره‌اي چند مهمان او (قادري هندي) روزگار و چرخ و انجم سربسر بازيستي           گرنه اين روز دراز دهر را فرداستي (ناصر خسرو) دنيا چو حباب است و ليكن چه حباب         نه بر سر آب بلكه بر روي سراب آنهم چه سرابي كه ببينند به خواب           آن خواب چه خوابي؟ خواب بدمست خراب صفحات ادبي ما شرقي‌ها، پر از مفاد رباعيات منسوب به خيام و گفته‌هاي ابوالعلا معري و صفحات ادبي غربي‌ها، پر از پوچ‌گراييهاي آلبركامو و نظاير او است. در صورتي كه شعار احدی لحسنيين با اين گونه طرز تفكرات مخالف بوده، همواره از يك رضايت معقول به گذشت پرتكاپوي زندگي مي‌نگرد. 2. اين شعار دستور به حداكثر كوشش و تلاش در زندگي مي‌دهد، و هيچگونه حركت و سكون با هدف را بي‌نتيجه نمي‌داند، اين نتيجه يا در سطح (حيات معقول) نمودار مي‌گردد يا در اعماق آن. «يا ايها الانسان انك كادح الي ربك كدحا فملاقيه» (اي انسان تو در حال تلاش و تقلا به ديدار پروردگارت نائل خواهي گشت) «و ان ليس للانسان الا ما سعي و ان سعيه سوف يري» (و نيست براي انسان جز كوشش او. و قطعا كوشش او ديده خواهد شد) «فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره و من يعمل مثقال ذره شرا يره» (هر كس كه به اندازه‌ي ذره‌اي عمل خير انجام بدهد آن را خواهد ديد و هر كس به اندازه ذره‌اي عمل بد انجام بدهد آن را خواهد ديد.) اندرين ره مي‌تراش و مي‌خراش           تا دم آخر دمي فارغ مباش دوست دارد يار اين آشفتگي          كوشش بيهوده به از خفتگي گر چه رخنه نيست در عالم پديد خيره يوسف وار مي‌بايد دويد پر كاهم پيش تو اي تندباد خود ندانم در كجا خواهم فتاد پيش چوگانهاي حكم كن فكان مي‌دويم اندر مكان و لامكان گر هلالم گر بلالم مي‌دوم مقتدي بر آفتابت مي‌شوم مولوي پس با نظر به محتواي شعار احدي‌الحسنيين، كار و كوشش با هدفگيري معقول دو نتيجه دارد كه وصول به يكي از آن دو نتيجه، قطعي است و هيچ استثنائي ندارد و آن عبارتست از تحقق هويت اختصاصي (حيات معقول) كه مورد خواست الهي است. هويت اختصاصي (حيات معقول) كار و كوشش است با هدفگيري مثبت. ضرورت كار براي كسي كه از (حيات معقول) برخوردار است، نه شب مي‌شناسد نه روز، بلكه احساس توانائي همان و حركت و تلاش همان. فجر تا سينه‌ي آفاق شكافت          چشم بيدار علي خفته نيافت (شهريار) اين نتيجه در حقيقت در خود كار نهفته است كه عبارتست از باز شدن بعد حركت آدمي و گسترش آن در سطوح كارگاه هستي كه مشغول نواختن آهنگ كلي عالم وجود است. نتيجه‌ي دوم معلولهاي مناسب كار است، مانند محصولي كه از فعاليت كشاورزي به دست مي‌آيد، دانشي كه از تحمل زحمات فراگيري علم حاصل مي‌گردد. نتايجي كه مورد انتظار فعاليتهاي قانوني بشري است اين نوع دوم است. يعني همه‌ي افراد بشري آنچه را كه از كار و كوشش خود انتظار دارند، اين قسم نتايجند كه از كار توليد مي‌شوند و احتياجات مادي يا معنوي آنان را مرتفع مي‌سازند. اين انتظار كاملا منطقي و قانوني است، ولي ما مي‌دانيم كه چه فراوان است كار و كوششهائي كه به نتيجه‌ي مورد انتظار نمي‌رسند. در اين صورت شعار احدي‌الحسنيين از شما مي‌پرسد: اين كار و كوشش را با كدامين هدفگيري انجام داده‌ايد؟ اگر پاسخ شما اين باشد كه من براي وصول به هدف مفيد براي خود و انسانها و براي رشد و تقويت شخصيت انساني‌ام، يا نگهداري آن از كثافت و پليديها انجام داده‌ام. احدي‌الحسنيين مي‌گويد: شما در راه تكامليد، راهتان را پيش بگيريد و برويد، زيرا كاري كه با آن خصوصيت هدفگيري انجام داده‌ايد، دليل ورود شما در (حيات معقول) است. نظير اين مطلب را جلال‌الدين مولوي درباره‌ي دعا و نيايش گفته است كه دعا و نيايش نيز دو اجابت دارد: اجابت يكم- خود برقراري رابطه‌ي ما بين انسان و خدا. اجابت دوم- به دست آوردن چيزيست كه دعاكننده از خدا مي‌خواهد. اجابت يكم قطعي است و هيچ فردي از انسانها در هر شرايطي كه باشد، از اين اجابت محروم نيست:  آن يكي الله مي‌گفتي شبي          تا كه شيرين گردد از ذكرش لبي گفت شيطانش خمش اي سخت رو          چند گوئي آخر اي بسيارگو اين همه الله گفتي اي عتو         خود يكي الله را لبيك كو؟ مي‌نيايد يك جواب از پيش تخت        چند الله مي‌زني با روي سخت! او شكسته دل شد و بنهاد سر         ديد در خواب او خضر را در خضر گفت هين از ذكر چون وامانده‌اي           چه پشيماني از آن كش خوانده‌اي؟ گفت لبيكم نمي‌آيد جواب          زان همي ترسم كه باشم رد باب گفت خضرش كه خدا اين گفت بمن         كه برو با او بگو اي ممتحن بلكه آن الله تو لبيك ماست          وان نياز و درد و سوزت پيك ماست ني ترا در كار من آورده‌ام           نه كه من مشغول ذكرت كرده‌ام حيله‌ها و چاره‌جوييهاي تو           پيك ما بوده گشاده پاي تو درد عشق تو كمند لطف ماست         زير هر يا رب تو لبيكهاست (مولوي) از طرف ديگر وقتي كه كار با هدفگيري مثبت انجام نگيرد و با انگيزگي خودخواهي و خودكامگي براي وصول به هدفهاي نامعقول صورت بگيرد، همه‌ي آن كارها با نتايجش پوچ و به تباهي شخصيت مي‌انجامد. «قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا. اللذين ضل سعيهم في الحياه الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» (بگو به آنان، آيا درباره‌ي كساني كه خسارت بارترين مردم از نظر كارها هستند، به شما خبر بدهم؟ آنان مردمي هستند كه كوششهايشان در اين زندگاني دنيوي منحرف و پوچ گشته است و گمان مي‌برند كه كار نيكو انجام مي‌دهند) سعيكم شتي تناقض اندريد           روز مي‌دوزيد و شب برمي‌دريد 3. شعار احدي‌الحسنيين نتيجه‌ي فوق‌العاده مهم و سازنده‌اي ديگر كه دارد، عبارتست از جدي تلقي شدن زندگي و جهان هستي با همه‌ي اجزا و تحولاتش. آدمي وقتي كه مي‌پذيرد، همه‌ي حركات و سكناتش و حتي ناچيزترين موج انديشه‌اي كه در مغزش سربرمي‌كشد و فرو مي‌نشيند، در زنجير رويدادهاي هستي به شكل حلقه‌هائي در مي‌آيد كه در مشيت حكيمانه‌ي الهي از آغاز تا به انجام مورد محاسبه قرار مي‌گيرد، هرگز زندگي و جهان هستي را كه خود جزئي از آن است مسخره و شوخي تلقي نمي‌كند، زيرا مي‌بيند كه: قطره‌اي كز جويباري مي‌رود           از پي انجام كاري مي‌رود (پروين اعتصامي) «و ان المال و البنين حرث الدنيا و العمل الصالح حرث الاخره و قد يجمعهما الله تعالي لاقوام»(مال و فرزندان كشتگاه دنيا است و عمل صالح محصولي از كشتگاه دنيا براي آخرتست. و گاهي خداوند هر دو را براي اقوامي فراهم مي‌آورد) مختص اساسي مال و فرزندان و عمل صالح مال و فرزندان و هر گونه موقعيتي كه در محور اين گونه امتيازات نصيب آدميان مي‌گردند، داراي دو بعد اساسي مي‌باشند: بعد يكم- واقعيت طبيعي آنها كه عبارت است از مختصات مادي و روابطي كه ميان آنها به وجود مي‌آيد. مال و هر گونه ماده‌ي مفيد به معيشت آدميان، عوامل اداره كننده‌ي اين زندگي دنيوي است كه در همين دنيا كاشته مي‌شوند و مي‌رويند و نتيجه مي‌دهند. مال و هر گونه ماده‌ي مفيد با قطع نظر از هدفگيري تهيه‌كننده‌ي آنها خارج از منطقه‌ي ارزشها قرار مي‌گيرند، باين معني كه نمي‌توانند از نظر واقعيتي محض كه دارند، به بدي و خوبي موصوف شوند. آنها واقعيتهايي هستند كه يا طبيعت موجودند مانند آب و اشعه‌ي آفتاب و هوا و معادن و درختان و غير ذلك و يا به وسيله‌ي كار و كوشش مردم شكل خاصي به خود گرفته‌اند. در هر دو صورت، مال و هر گونه ماده‌ي مفيد با قطع نظر از خواسته‌ها و انگيزه‌هاي انساني كه درباره‌ي آنها موثر مي‌شود، نه خوبند و نه بد. به عبارت ديگر فرزنداني كه نصيب آدميان مي‌گردند، رابطه‌ي آنان با پدران و مادران بدانجهت كه موجوداتي هستند جاندار و داراي مختصات فراوان جسماني و رواني، نه خوبند و نه بد بلكه خوبي و بدي آنان بستگي دارد به اينكه پدران و مادران، تا چه اندازه و به چه كيفيت مي‌خواهند آنان را در مسير رشد قرار بدهند و به اصطلاح معمولي مي‌خواهند چه موجوداتي را بر جامعه تحويل بدهند. اگر زيبائي فرزندان و مطيع بودن و مساعدت آنان بر پدران، موجب اشباع عواطف پدري و مادري و فرزندي مي‌گردد، يك بهره‌برداري طبيعي دنيوي است كه از احساس لذت ناشي مي‌شود. چنانكه احساس لذت از زيبارويان و مناظر زيبا با قطع نظر از به دست آوردن واقعيات تكاملي از دريافت زيبائيها، يك پديده‌ي طبيعي دنيوي است كه نمي‌توان آن را در منطقه‌ي ارزشهاي عالي قرار داد. «و لاتمدن عينيك الي ما متعنا به ازواجا منهم زهره الحياه الدنيا لنفتنهم فيه و رزق ربك خير و ابقي» (و چشمانت را به تماشاي زنهايي از آنان مگشاي كه مانند شكوفه‌ي حيات دنيوي هستند كه براي آنان وسيله‌ي بهره‌برداري قرار داديم تا با همان وسيله آزمايششان كنيم. رزق پروردگارت بهتر و پايدارتر است). خلاصه مال و فرزندان و هر گونه نمودهاي مادي اين دنياي پهناور با اين بعد كه مطرح كرديم محصولاتي از كشتگاه اين دنيا هستند كه به نوبت خود مي‌توانند به عنوان بذرهايي در اين زراعتگاه بزرگ پاشيده شوند، يا مانند هوا و آب و مواد تغذيه‌اي درآيند و كاشته‌شده‌هاي ديگر را برويانند. بعد دوم- عبارتست از وسيله بودن مال و فرزندان و ساير امتيازات و قدرتها براي امكان‌پذير ساختن (حيات معقول) در كره‌ي خاكي. با اين بعد است كه اشتغال و فعاليتها در راه توليد و تنظيم مواد معيشت و ساير وسايل زندگي و همچنين علاقه به فرزندان و تعليم و تربيت آنان، جنبه‌ي عبادت به خود مي‌گيرد. اما عمل صالح بيش از يك بعد ندارد و آن عبارتست از به ثمر رساننده شخصيت آدمي در اين زندگاني. آيات قرآني در بيش از پانزده مورد، عمده عامل رستگاري انسان را ايمان و عمل صالح معرفي نموده است. عمل صالح در خطبه‌هاي آينده مورد بحث مشروح قرار خواهد گرفت. اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير مي‌فرمايد: گاهي خداوند متعال اقوامي را از هر دو امتياز مادي و عمل صالح برخوردار مي‌سازد. اين جمله به خوبي اثبات مي‌كند كه به دست آوردن و تنظيم مواد و پديده‌هاي مادي براي (حيات معقول) در يك جامعه كمترين منافاتي با انسان شدن افراد آن جامعه ندارد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحه 15-6 امام (ع) جملات آغاز خطبه را به اين دليل آورده اند، تا مقصود خود را از ايراد اين خطبه روشن كنند. خلاصه كلام حضرت به اين حقيقت اشاره دارد كه آنچه از زيادى و نقصان و دگرگونيها پديد آيد و به مصلحت مردم باشد، چه در امور دنيا و يا آخرت. از زيادى و فراوانى مال و منال، دانش و علم، جاه و مقام، تندرستى و سلامت، تشكيل خانواده و... به تقدير خداوند است، كه به قلم قضاى پروردگار بر لوح محفوظ نگاشته شده است. لوحى كه گنجينه، همه چيز است.  منظور از كلمه (امر) در بيان حضرت، فرمان مقدّر الهى بر وجود جهان ممكنات است، كه از آن در كلام خداوند تعالى: «إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْءٍ إِذا أَرَدْناهُ ...» به «كن» تعبير شده است.  غرض حضرت از نزول امر، رسيدن نصيب و بهره هر كس به اندازه مقدّر و مقرّر است. اين اختصاص يا بى بهره و نصيب، همان است، كه در آيه كريمه «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ» توضيح داده شده است.  مقصود از آسمان بلنداى بخشش خداوندى و زمين عالم كون و فساد است. كه از باب استعاره به كار گرفتن، دو لفظ محسوس (آسمان و زمين) براى دو معناى معقول (بخشش و نابود شونده) در فرموده حضرت منظور شده است.  وجه استعاره در هر دو موضع «آسمان و زمين» و مشاركت معنى آنها، به ترتيب در بلندى و پستى مكان و مقام است، و با توجّه به معنى استعاره اى، معناى حقيقى، آسمان و زمين در فرموده آن حضرت (ع) منظور نيست. گذشته از اين براى نزول سمت و جهتى لحاظ نمى توان كرد، كه بعدا نزول امر باشد. زيرا لازمه آن، تعيين جايگاه و مكان، براى خداوند است، و خداوند بلند مرتبه تر از آن است، كه برايش مكان و جايگاهى تصور شود.  معنى سخن حضرت به صورت استعاره همان بود كه شرح شد، گر چه در نظر گرفتن معناى حقيقى آسمان و زمين، با تأويل و توجيه ديگرى هم محتمل به نظر مى رسد. بدين سان، كه چون گردش فلك از جمله شرايط معده اند كه بواسطه آن پديده هاى نو، در زمين پديد مى آيند، پس آسمان به اين توجيه، مبدأ حدوث و نزول امور است.  اما تشبيه حضرت تقسيم روزى را، در ميان بندگان خدا به ريزش باران، به اين دليل است كه: به دست آمدن روزى، و فراهم ساختن زندگى، خانواده و نظاير آن نصيب هر كس از اين امور، كم يا زياد، گوناگون است چنان كه بارندگى به نسبت هر يك از مزارع و اراضى مختلف است.  اين عبارت حضرت على (ع) نيز از باب تشبيه معقول، به محسوس است. نزول باران، در زمينهاى مختلف امور محسوس، تقدير و تقسيم روزى بندگان خداوند، از امور معقول مى باشد. فرمود: «فاذا رأى أحدكم لأخيه (المسلم) غفيرة فى اهل او مال او نفس، فلا تكوننّ له فتنة»، يعنى هرگاه يكى از شما، براى برادر مسلمانش فزونى، برترى در خانواده يا مال و سرمايه و يا شخصيت اجتماعيش ببيند، اين امور نبايد موجب گمراهى و ضلالتش شود.  اين فراز شروع و آغازى است، براى تربيت كردن كسانى كه در زندگى خانوادگى و يا مال و جان آنها نقص و كمبودى، پديد آمده، و بدين لحاظ دچار انحراف اخلاقى و دورى از مسير حق شده اند. حضرت با اين بيانات آنان را از ژاژخواهى نهى مى فرمايند: بر حال كسانى كه، به وجهى در مال، خانواده و شخصيت، فزونى و برترى و يا ارزشمندى يافته اند، حسرت نخوريد و به راه ناحق نرويد.  بعضى از شارحان نهج البلاغه كلمه فتنه را در فرموده حضرت، به معنى حسد و بدخواهى گرفته، منظور آن جناب را از اين عبارت، نهى از حسد و بدخواهى تفسير كرده اند، ولى به نظر ما «افتنان» در اين عبارت گمراهى از طريق حق است. انحراف از راه حق، به دليل دوستى امر ناچيز، از امور دنيوى است. از طرفى سرگرم شدن به انديشه اى نادرست، و كناره گيرى از پيمودن راه خدا، با وجود لزوم و وجوبى كه در پيمودن راه حق مى باشد، افتتان است. چون بطور معمول و طبيعى، بيچارگان و مستمندان، بدليل كمبود، در مال و منال و... همواره نسبت به كسانى كه داراى ثروت فراوان، و تشخّص و تعيّن اجتماعى هستند، دچار حسد و بدخواهى مى شوند.  بعضى از فقرا يا خود را نسبت به دارندگان مال و منال، شايسته تر مى دانند، اين تصوّر موجب حسد آنان مى شود، و يا خود را همرديف و همسان صاحبان مال و جاه مى دانند، و بدين توهّم دچار غبطه، مى شوند.  و برخى از آنها بر خلاف گروه ياد شده، خود را شايسته داشتن مال و منال نمى دانند، ولى ذاتا مايلند، كه خدمت گزار ثروتمندان باشند. در اين صورت با تمام وجود آنان را دوست مى دارند. مانند بسيارى از فقرا كه طبعا علاقه مند به خدمت گزارى ثروتمندانند، و خالصانه در خدمت به آنها تلاش مى كنند، در اين كوشش و تلاش، قصدى جز كسب مال و مقام و... ندارند.  شايد، گمان سود بردن فقرا از ثروتمندان، از جهت مال و ثروتى كه دارند، همين نتيجه اشتباه آميزى باشد، كه همواره مستمندان بدان دچار هستند.  توجّه به حقيقت فوق -برازندگى عده اى از نظر ثروت و تشخصهاى اجتماعى- براى فقرا موجب نهايت بدخواهى و غبطه، و يا سبب ميل و علاقه به ثروتمندان به لحاظ مكنت، تعيّن و تشخّصى كه براى آنان فراهم است مى شود. از طرفى اين حقيقت هم بر كسى پوشيده نيست كه حسد و مانند آن از اخلاق رذيله اى است، كه انسان را از توجّه به خداوند متعال، و پيمودن راه راست باز مى دارد.  با در نظر گرفتن مطالب فوق، آن افتتان كه امير مؤمنان (ع) افراد را از آن نهى فرموده اند، بايد همان گمراهى و دورى جستن از كلّ اخلاق پست و رذيله باشد، نه صرف حسد كه يكى از اخلاق نارواى اجتماعى است. چنان كه بعضى از شارحان بزرگوار فرموده اند: فرمود: «فانّ المرء المسلم... و معه دينه و حسبه»، شارح بزرگوار طبق معمول بدواًً اعراب بعضى از كلمات را بيان كرده مى فرمايند: «ما» در «ما لم يغش» بمعنى زمان و مدت، و «كالفالج» خبر «انّ» است. فعل تظهر صفت است براى دناءة فعل فيخشع اگر بر معنى لغوى كلمه، به معنى خشوع كه فروهشتن چشم و طمأنينه است حمل شود، لزوما فعل يخشع به فعل «تطهر» عطف مى گردد. و اگر به معناى عرفى كلمه، كه خضوع در برابر خداوند و ترس از عدل الهى است، در نظر گرفته شود، فا در اوّل فعل يخشع، به معنى ابتدائيّت به كار رفته، و معناى جمله فرق مى كند. كلمه «ياسر» بمعنى قمارباز، صفت است براى «فالج» كلمه «اذا» براى مفاجات (كه بيان عمل ناگهانى را مى كند) به كار رفته است.  امير المؤمنين (ع) پس از برحذر داشتن و نهى از در افتادن به ضلالت و گمراهى، لغزش و بدخواهى، نسبت به صاحبان جاه و مقام و نعمت، بر آن شده اند، تا بركنارى از رذايل اخلاقى را بيشتر توضيح دهند، تنفّر و دورى از كارهاى زشت را شدّت بخشند، و آراسته شدن به صفات حسنه و تزكيه نفس را توصيه كنند. بيان اين حقيقت را ضمن يك تشبيه و تقسيم چنين گوشزد مى فرمايند: «فأنّ المرء المسلم...» مرد مسلمانى كه به اين دليل كار پست و بى ارزشى را-  كه لزوما مخفى نمى ماند و روزى آشكار مى شود-  رها مى كند. با ترك كار پست اخلاقى جانش را از آلودگى به فساد اخلاق باز مى دارد، چرا كه مرتكب خلاف، هرگاه، عمل زشتش، در ميان مردم بازگو شود، موجب شرمسارى و سرافكندگى و ملامت مى گردد، بعلاوه سبب ترغيب و تشويق فرومايگان بى بندبار و ناآگاهان جامعه مى شود، كه كارهاى مشابه آن را انجام مى دهند، و موجب هتك حرمت و پرده درى مى گردد. پس آن ترك كننده به قمارباز موفّقى ماند كه به انتظار توفيق بردن مال و يا لااقل پوچ در آمدن تير قمارش و ضرر نكشيدن از اين بابت، نشسته است.  خلاصه مقال اين كه هر چند، نه بخاطر رضاى خدا، بلكه به لحاظ ترس از ملامت گناه كار زشت را ترك كند، باز هم خوب و قرين توفيق است. شرح فوق از سخن امير مؤمنان (ع) با توجّه به معنى لغوى «فعل يخشع» كه سرافكندگى و شرمسارى است بيان شده ولى اگر معناى عرفى و شرعى «يخشع» كه خضوع و تضرّع در پيشگاه حضرت حق است در نظر گرفته شود، توضيح فرموده حضرت چنين خواهد بود: مرد مسلمان هنگامى كه كارى را پست و بى ارزش ديد، از ارتكاب آن خوددارى مى كند و به وقت يادآورى زشتى آن، در برابر خداوند به وحشت مى افتد و خاضع مى گردد و از ترس گرفتار شدن به كار بد و ابتلاى به معصيت، به خداوند پناه مى برد. مانند قماربازى كه هم اميد پيروزى و هم بيم ضرر دارد. مضطرب است كه در قمار زندگى چه خواهد شد. به هر حال چنين فردى انتظار بردن و نباختن را دارد، انديشه اش پيرامون زندگى روزمرّه دور مى زند. مسلمان مبرّا و پاك از خطا نيز انتظار مى كشد، امّا يكى از دو نيكى و خير را كه به شرح آن خواهيم رسيد.  پيش از آنكه شارح به توضيح تشبيه كلام امام (ع) بپردازند، طبق وعده قبلى خود، كيفيّت بازى قمار جاهليّت، يا همان ميسر را بيان مى دارد و مى فرمايد: حال وقت آن رسيده است كه به چگونگى، بازى قمارى كه ميسر ناميده شده است بپردازيم، تا وجه تشبيه در كلام حضرت روشن شود.  تعداد چوبهايى كه، «قداح» ناميده مى شده، و در بازى قمار (گوشت قربانى) گوسفند يا شتر به كار مى رفته، هفت تير و به نامهاى ذيل بوده است: اوّل را «فذّ» مى ناميده اند. و به معناى يك سهم دوّم را «توأم» مى گفته اند به معناى دو سهم سوّم را ضريب به معناى سه سهم، چهارم را حلس به كسر «ح» و به روايت احمد بن فارس در كتاب جمل حلس به فتح «ح» و كسر «ل» مى گفته اند به معنى چهار سهم پنجم را نافيش مى خوانده اند به معناى پنج سهم ششم را «مسيل» مى ناميده اند، به معنى شش سهم و هفتم «المعلّى» ناميده مى شده و بالاترين بهره يعنى هفت سهم را داشته است.  پس از اين هفت چوبه تير، تيرى كه داراى سهمى در قمار باشد نبوده است، جز آن كه چهار تير ديگر هم با اين هفت تير داخل جعبه تيرها قرار مى داده اند و آن چهار چوبه تير بى سهم، و پوچ را «ارغاد» مى گفته اند، و براى سنگينى وزن تيرهاى بازى در داخل كيسه يا جعبه مى گذاشته اند و به نامهاى ذيل مى ناميده اند: 1-  المصدر 2-  المضعف 3-  المنبح 4-  الصفيح.  وقتى كه تيرهاى قمار آماده مى شد، هر يك از شركت كنندگان در بازى به ميل خود يكى از تيرها را مى گرفت و بر آن نام خود، يا علامتى را مى نوشت، پس از آن قربانيى را كه معمولا شتر بود، به دست صاحبش نحر مى شد و به ده قسمت، به طريق ذيل تقسيم مى گرديد: دنباله رانها را دو قسمت، رانها را بدو قسمت، بالاى شانه را، يك قسمت فقرات پشت را يك قسمت، جلو سينه را يك قسمت، دست ها را دو قسمت آخرين جزء بدن شتر را يك قسمت مى كرد. سپس خاصره و گردن قربانى را به طور برابر تقسيم و بر اجزاى ده گانه مى افزود.  پس از تقسيم بندى مساوى چنانچه استخوان يا قطعه گوشتى باقى مى ماند، نحر كننده انتظار مى كشيد، تا كدام برنده آن ما زاد را -هر چند كه مورد ملامت قرار مى گرفت- بردارد. اگر هيچ برنده اى در آن طمع نمى كرد، مال نحر كننده بود. پس از طىّ مراحل ياد شده. مردى را كه مشهور بود هرگز از پول خودش گوشت نخورده است -هر چند در نزد ديگران خورده باشد- حاضر مى كردند، و او را «حرضه» مى ناميدند. آن گاه دستهايش را در پارچه اى مى پيچيدند و بر سر انگشتانش پارچه مى بستند، كه خصوصيّات تيرهاى قمار را تشخيص ندهد. جعبه تير يا همان كيسه اى كه تيرهاى قمار در آن بود در اختيارش مى گذاشتند.  مردى پشت سر او مى ايستاد كه به او (رقيب) مى گفتند. پس از آن اجازه مى يافت كه تيرها را يكى يكى بى آن كه به آنها نگاه كند، بيرون آورد و تحويل دهد. قماربازان به انتظار مى ايستادند كه چه خواهد شد در بيم و اميد هر كس تيرش از جعبه بيرون مى آمد به اندازه سهمى كه تيرش نامگذارى شده بوده از گوشتها برنده مى شد. آن كه تيرش وقتى بيرون مى آمد كه ديگر سهمى باقى نمانده بود. به اندازه سهم تيرش بايد به صاحب شتر غرامت مى داد.  به عنوان مثال اگر اتفاقا ابتدا تيرى كه المعلى نام داشت و داراى هفت سهم بود بيرون مى آمد هفت قسمت گوشت را صاحب المعلى مى برد. و اگر پس از آن، تير «المسيل» كه شش سهم داشت بيرون مى آمد، سه سهم باقيمانده را صاحب مسيل مى برد، و سه سهم هم طلبكار مى شد، و چون ديگر سهمى نمانده بود، بايد قماربازان ديگر كه تيرشان برنده نشده بود، از گوشت شتر ديگرى غرامت و تاوان، مى دادند. چهار تير اوغاد اگر بيرون مى آمد سهمى نداشت، و اگر هم مى ماند غرامت نمى داد، چون به اصطلاح پوچ و بى سهم بودند.  نقل شده است كه بازى كنان خوردن اين گوشتها را برخود حرام كرده بودند و به ميهمانى اختصاص مى دادند.  پس از بيان كيفيت بازى قمار «ميسر» وجه مشابهت مسلمانى كه به دليل شرمسارى و ملامت، از گناه پرهيز مى كند، با قمارباز پيروز در كلام على (ع) اين است كه قمارباز قبل از شروع بازى، موفقيّت بيرون آمدن تيرى را كه برايش سودآور و برطرف كننده غرامت باشد، انتظار و اميد دارد، مسلمان پاك از خيانت، و خود نگهدارنده از گناه، نيز چون رحمت خدا را مى طلبد. و خويشتن دارى از معصيت را پيشه خود ساخته است، رسيدن به يكى از دو نيكى، احدى الحسنيين را انتظار مى كشد.  يكى از دو نيكى مورد انتظار براى مسلمان اين است، كه ياد خداوند او را به جوار رحمت خود، فرا خواند، بنا بر اين از سختيهاى اين دنيا خلاصى يابد. زيرا، آنچه خداوند، براى دوستان خويش آماده ساخته است، براى مؤمن از نعمتهاى دنيا، بهتر است و به نعمتهاى بى منتها و پايدار دست مى يابد، و چون دستيابى به نعمتهاى آخرت، مستلزم نبودن، زيان است، زيبايى تشبيه، اين شخص به قمارباز پيروز كه اميد سود، بى غرامت و زيان را دارد كاملا روشن است.  فرض دوم يكى از دو نيكى محتمل است، كه منظور از فرا خواندن حضرت حق شخص را فوت و مردن نباشد، بلكه مقصود، جاذبه هاى خداوندى و الهامات ربّانى باشد كه او را به سمت زهد حقيقى مى كشاند، و توجه او را از امور پست اين دنيا، به مقصدى كه وعده آن را به پرهيزگاران داده است معطوف مى كند، بدينسان كه درهاى روزى را به رويش، بگشايد، در كوتاهترين زمان ممكن، مال و ثروت و فرزند با حفظ شرافت و آبرو و ديانت برايش فراهم آورد و به رستگارى بزرگش نايل كند، و از كيفر دردناكش در امان دارد.  با توضيح فوق تشبيه جايگاه خود را يافته است. زيرا، در نزد خردمند هر يك از دو فضيلت، از به گمراهى افتادن ناشى از حسد بردن به ديگران، و عدم توجّه به خدا و آلوده ساختن، صحيفه نفس به پستيهاى اخلاقى از جمله حسد و مانند آن بهتر است.  با تشريح مطلب فوق اين فصل از سخن امام (ع) چنان كه مستلزم بازدارى و نهى از حسد ورزيدن، و ديگر مفاسد اخلاقى است، موجب ترغيب و امر به شكيبايى بر مصيبت و بلاهاى رسيده از جانب خداوند. و انتظار رحمت حق را داشتن نيز هست.  در توضيح و تكميل مطلب قبل و بيان تشبيه كه: واگذار كننده رذايل اخلاقى و انتظار دارنده نيكى از خداوند رستگار است توجه بيشترى به پستى و ناچيزى امورى داده اند كه ريشه تمام جنجالها و كشمكشهاى رذايل اخلاقى هستند، كه بزرگترين و با اهميت ترين آنها را، در نزد مردم دو چيز دانسته و فرموده اند: «انّ المال و البنين حرث الدّنيا»: «ثروت و فرزندان، حاصل دنيايى انسانند» و اين دو، بزرگترين اسباب اصلاح دنياى انسان و برترين زينتهاى موجودند. چنان كه خداوند متعال فرموده است: «الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ العَمَل الصّالِح حَرْثُ الآخِرَةِ» با اين بيان حق تعالى بر پستى و ناچيزى مال و فرزندان، نسبت به كارهاى شايسته توجّه داده است بدين بيان كه مال و فرزندان مزرعه و محصول دنيايى و كار شايسته و نيك سرمايه، آخرت است. از اين بيان يك قياس منطقى، بدين سان به دست مى آيد كه «صغرا» يش مال و فرزندان محصول دنيايند كه در عبارت آمده است. «كبرا» ى آن بطور ضمنى و نهفته: محصول دنيايى در برابر محصول آخرت ناچيز است، مى باشد. نتيجه اين مى شود كه در حقيقت مال و فرزندان نسبت به ثواب آخرت ناچيز و حقيرند توضيح برهان: در مقدمه دوّم: و العمل الصالح حرث الآخرة، ثابت شد كه محصول آخرت كارهاى شايسته اند بنا بر اين مال و فرزندان نسبت به عمل نيك پست و بى مقدارند.  اثبات مقدمه اول بسيار واضح و روشن است، زيرا مال و فرزندان براى غير دنيا مفيد نيستند اثبات مقدمه دوّم به دو طريق ممكن است: 1-  خداوند متعال فرموده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قِيلَ...». روشن است كه منظور از كلمه قليل در آيه كميّت و مقدار نيست، بلكه پستى و بى ارزشى آن نسبت به متاع و زيباييهاى آخرت است.  2-  وجه دوّم آنكه محصول دنيايى از امور فانى شونده و از بين رونده است. و محصول آخرت از امور پايدار است، و موجب سعادت ابدى مى شود. امور فانى و از بين رونده نسبت به امور شايسته و پايدار، بى ارزش و بى مقدارند.  چنان كه فرموده پروردگار متعال گوياى اين حقيقت است: «الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ».  حضرت امير مؤمنان (ع) با توضيح اين مطلب شنوندگان را متوجه اين حقيقت كرده اند كه گاهى خداوند دنيا و آخرت را براى عده اى فراهم آورده، پس، توجّه و توكّل بر خداوند واجب است. بدين شرح كه چون جمع كردن ميان دنيا و آخرت و فراهم ساختن آن در سرشت هر عاقلى هست، و فراهم شدن آن براى بندگانى، كه بخواهد، فقط از ناحيه خداوند -نه غير او- ميسور خواهد بود.  امام (ع) اين موضوع را بدين سبب بيان فرموده اند تا جويندگان سعادت، تمام همّت خويش را در جهت فراهم آوردن دنيا و آخرت متوجه خداوند يعنى تقرّب به حضرت حق در آماده كردن اسباب آن، بنمايند و از آنچه بيهوده است، همچون حسد و بدخواهى كناره گيرى كنند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 318 و من خطبة له عليه السّلام و هى الثالثة و العشرون من المختار فى باب الخطب و شرحها فى ضمن فصلين.الفصل الاول:و هو مروىّ في الكافي باختلاف تطلع عليه بعد الفراغ من شرح ما أورده السيد هنا أمّا بعد، فإنّ الأمر ينزل من السّماء إلى الأرض كقطر المطر، إلى كلّ نفس بما قسّم لها من زيادة و نقصان، فإذا راى أحدكم لأخيه غفيرة في أهل أو مال أو نفس، فلا تكوننّ له فتنة، فإنّ المرء المسلم ما لم يغش دنائة تظهر، فيخشع لها إذا ذكرت، و يغرى بها لئام النّاس، كالفالج الياسر الّذي ينتظر أوّل فوزة من قداحه، توجب له المغنم، و يرفع بها عنه المغرم، و كذلك المسلم البري ء من الخيانة، ينتظر إحدى الحسنيين: إمّا داعي اللّه فما عند اللّه خير له، و إمّا رزق اللّه فإذا هو ذو أهل و مال و معه دينه و حسبه، إنّ المال و البنين حرث الدّنيا و العمل الصّالح حرث الآخرة، و قد يجمعهما اللّه لأقوام.اللغة:(الغفيرة) قال الرّضيّ: هي ههنا الزّيادة و الكثرة من قولهم للجمع الكثير الجمّ الغفير و يروى عفوة من أهل أو مال و العفوة الخيار من الشي ء يقال أكلت عفوة الطعام أى خياره.أقول: و يحتمل أن يكون العفوة من العفو بمعنى الزّيادة أيضا، و به فسّر قوله تعالى: و يسئلونك ما ذا ينفقون قل العفو قال الشّاعر:و لكنّا يعضّ السّيف منّا         باسوق عافيات الشّحم كوم     اى زائدات الشّحم و (غشى) فلانا كرضى أتاه و (غرى) به كرضى أيضا ولع به و أغراه به ولعه و (الفالج) الفايز من السّهام من الفلج و هو الظفر و الفوز و (الياسر) القامر و اللاعب بالمسير قال سبحانه: يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما إثم كبير و منافع للنّاس، و هو كمنزل اشتقاقه إمّا من اليسر و هو السّهولة لأنّه أخذ لمال الرّجل بيسر و سهولة من غير كدّ و لا تعب، أو من اليسار لانه سبب يساره، و قيل من اليسر بمعنى التجزئة لأنّ كلّ شي ء جزئته فقد يسرته يقال: يسروا الشي ء أى اقسموه فالجزور نفسه يسمّى ميسرا لأنّه يجزء أجزاء، و الياسر الجازر لأنّه يجزء لحم الجزور ثمّ يقال للضّاربين بالقداح و المتقامرين على الجزور: إنّهم يا سرون، لأنّهم بسبب ذلك الفعل يجزءون لحم الجزور.قال الفيروز آبادى: الميسر كمنزل اللّعب بالقداح أو هو الجزور التي كانوا يتقامرون عليها، كانوا إذا ارادوا أن ييسروا اشتروا جزورا نسئة و نحروه قبل أن ييسروا و قسموه ثمانية و عشرين قسما أو عشرة أقسام، فاذا خرج واحد واحد باسم رجل رجل ظهر فوز من خرج لهم ذوات الانصباء و غرم من خرج له الغفل و قال الزّمخشري في الكشّاف: كانت لهم عشرة قداح و هي: الأزلام و الأقلام الفذ و التّوام و الرّقيب و الحلس بفتح الحاء و كسر اللام و قيل بكسر الحاء و سكون اللام و المسبل و المعلى و النّافس و المنيح و السفيح و الوغد، لكلّ واحد منها نصيب معلوم من جزور ينحرونها و يجزءونها عشرة أجزاء و قيل ثمانية و عشرين جزء إلّا لثلاثة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 320 و هي المنيح و السّفيح و الوغد و لبعضهم في هذا المعنى شعر:لي في الدّنيا سهام ليس فيهنّ ربيح          و أساميهنّ و غد و سفيح و منيح     فللفذّ سهم و للتّوأم سهمان و للرقيب ثلاثة و للحلس أربعة و للنّافس خمسة و للمسبل ستّة و للمعلى سبعة يجعلونها في الرّبابة و هي الخريطة و يضعونها على يد عدل ثمّ يجلجلها يدخل يده فيخرج باسم رجل رجل قد حا منها، فمن خرج له قدح من ذوات الانصباء أخذ النصيب الموسوم به ذلك القدح، و من خرج له قدح لا نصيب له لم يأخذ شيئا و غرم ثمن الجزور كلّه، و كانوا يدفعون تلك الانصباء إلى الفقراء و لا يأكلون منها و يفتخرون بذلك و يذمّون من لم يدخل فيه و يسمونه البرم انتهى.الاعراب:الباء في قوله بما قسم لها بمعنى على، و ما في قوله ما لم يغش دنائة ظرفيّة مصدرية، و جملة تظهر منصوب المحلّ على أنّها صفة لدناءة، و جملة فيخشع أيضا منصوب المحلّ لكونها عطفا على تظهر، و مثلها جملة يغرى بها، و قوله كالفالج خبر انّ، و الياسر صفة و أصل الكلام كالياسر الفالج أى كالقامر الفايز و قدم الوصف على الموصوف على حدّ قوله سبحانه: و غرابيب سود.قال الشّارح المعتزلي: و حسن ذلك ههنا إنّ اللّفظتين صفتان و ان كانت إحداهما مرتّبة على الاخرى، و جملة توجب له المغنم صفة للفوزة، و يرفع إمّا بالبناء على الفاعل و فيه ضمير مستتر راجع إلى الفالج، و المغرم منصوب على المفعولية أو بالبناء على المفعول، و المغرم مرفوع على النيابة عن الفاعل، و قوله: فاذا هو ذو أهل إذا للمفاجاة، و العمل الصّالح بالرّفع و النّصب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 321المعنى:اعلم أنّ مدار هذه الخطبة الشّريفة على تأديب الفقراء بعدم الوقوع في الفتنة من الحسد و نحوه بما يشاهدونه في الاغنياء و على تأديب الأغنياء بالتّزهيد عن المال و جمعه و على العمل بالاخلاص و إخلائه من السّمعة و الرّياء و على التّرغيب في صلة الأرحام و التّرهيب عن القطيعة بذكر منافع الصلة و مفاسد القطيعة، و مدار هذا الفصل على الثّلاثة الاول، كما أنّ مدار الفصل الآتي على الرّابع.إذا عرفت ذلك فأقول: إنّه عليه السّلام مهد أوّلا مقدّمة شريفة ليبنى عليها غرضه و محصّلها أنّ جميع الامور إنّما هو بقضاء إلهىّ و قدر ربّانيّ و أنّ ما يحدث من زيادة أو نقصان أو يتجدّد فيما يكون به صلاح حال الخلق في أمر المعاش و المعاد إنّما هو صادر عن القسمة الرّبانيّة، فلو تفكّر في ذلك العاقل و تدبّر فيه رضي بما قدّره اللّه تعالى في حقّه و ما قسّمه عليه و على غيره، فاذن لا يقع في الفتنة و الحسد لو رأى لغيره مزيّة عليه و إلى هذه المقدّمة أشار بقوله: (أما بعد) حمد اللّه سبحانه و الصّلاة على رسوله و آله (فانّ الأمر) أى الأمورات المقدّرة الحادثة في العالم السّفلى (ينزل من السّماء إلى الأرض) و يخرج من القوّة إلى الفعل و يوجد في المواد السّفلية الخارجيّة بعد أن كان ثابتا في الصّحايف العلوية (ك) نزول (قطر المطر) إلى الأرض بأيدى المدبّرات كما قال سبحانه: تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ، أى كلّ أمر قدّره اللّه في حقّ العباد و قسّمه (إلى كلّ نفس) بمقدار (ما قسّم لها) و قدّر في حقّها (من زيادة أو نقصان) أو قلّة أو كثرة كما قال تعالى: و إن من شي ء إلّا عندنا خزائنه و ما ننزّله إلّا بقدر معلوم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 322 (فاذا) كان نزول الامور بتقدير اللّه سبحانه و تفريقها بتقسيم الملك العادل على وفق الحكمة و اقتضاء المصلحة و (رأى أحدكم لأخيه) المؤمن (غفيرة) و زيادة (في أهل أو مال أو نفس) أو رفعة أو مكانة (ف) لابدّ له أن يرضى بقسمة الجبّار و أن (لا تكوننّ) رؤية هذه الغفيرة (له فتنة) و لا توجب له ضلالا و لا توقع له في الحسد و لا تبعث له إلى الرّغبة إلى الأغنياء و اخلاص السّعى لهم و لخدمتهم للطمع بما في أيديهم (فانّ) هذه كلّها تكون شاغلة له عن سلوك سبيل الحقّ، حاجبة عن التّوجّه إلى اللّه، مانعة عن الوصول إلى رضوان اللّه و فيها دنائة النّفس و رذالة الطبع و (المرء المسلم ما لم يغش دنائة تظهر) و لم يأت على رذالة تشهر بين النّاس (فيخشع لها إذا ذكرت) و يستحيى من ذكرها و يلزمه بارتكابها الخجل (و تغرى بها لئام النّاس) و عوامهم في فعل مثلها أو هتك سرّه بها كان (كالفالج الياسر) و القامر الفايز (الذي ينتظر) في قماره و لعبه بالاقداح (أوّل فوزة من قداحه توجب له) هذه الفوزة (المغنم) و يأخذ بها نصيبه الموسوم به (و ترفع بها عنه المغرم) و يدفع ضرر الغرامة عنه.و (كذلك المرء المسلم) الصّائن لنفسه الحافظ لدينه العاري من الدّنائة و (البرئ من الخيانة ينتظر) في حياته مع صبره عن المعصية فوز (إحدى الحسنيين إمّا) أن يدعوه (داعى اللّه) بقبضه إليه فيستجيب له و يفوز إذن بالنّعيم المقيم و يدخل الجنّة التي عرضها الأرض و السّماء (فما عند اللّه خير له) و أبقى و هي فوزة لا تفنى (و إمّا) أن يفتح له أبواب (رزق اللّه) و يدركه كرامة اللّه (فاذا هو ذو أهل و مال و معه دينه و حسبه) فيفوز الفوز العظيم مع الأمن من العذاب الأليم و هو أفضل عند العاقل من الفتنة بالغير و الالتفات عن اللّه و تدليس لوح النّفس برذايل الأخلاق من الحسد و نحوه.و ذلك من حيث (إنّ المال و البنين حرث الدّنيا و العمل الصالح حرث الآخرة) و من كان يريد «1» حرث الآخرة نزد له في حرثه و من كان يريد حرث الدّنيا نؤته______________________________ (1) الآية فى سورة الشورى منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 323 منها و ما له في الآخرة من نصيب، فحرث الدّنيا حقير و حرث الآخرة جليل خطير، و المال و البنون زبنة الحياة الدّنيا و الباقيات الصّالحات خير عند ربّك ثوابا و خير أملا.(و قد يجمعهما اللّه لأقوام) و ما كان قولهم  «1» إلّا أن قالوا ربّنا اغفر لنا ذنوبنا و إسرافنا في أمرنا و ثبّت أقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين، فأتيهم اللّه ثواب الدّنيا و حسن ثواب الآخرة و اللّه يحبّ المحسنين.الترجمة:از جمله خطب آن امام عالميانست در تأديب فقراء با عدم حسد باغنياء و تأديب أغنياء با تزهيد از جمع مال دنيا و در اخلاص اعمال و افعال از سمعه و ريا مى فرمايد امّا بعد از حمد الهى و درود حضرت رسالت پناهى پس بدرستى كه امر الهى نازل مى شود از آسمان بر زمين، و خارج مى شود از قوّه بعمل، و موجود مى شود در مواد سفليّه بعد از وجود در صحايف علويه مانند قطرهاى باران بسوى هر نفسى بمقدار آنچه قسمت شده بر او از زياده و نقصان، پس هر گاه ببيند يكى از شما مر برادر خود را زيادتى در اهل يا مال يا نفس يا ساير آنها پس بايد كه نباشد مر او را فتنه و فساد چون وقوع در حسد و عناد پس بدرستى مرد مسلمان ما دام كه نيايد بر سر دنائت و ناكسى كه ظاهر شود آن دنائة از او در ميان مردمان پس چشم بر هم نهد از خجالت براى ظهور آن دنائة در وقت مذاكره مردم آن دنائت را، و حريص كرده شوند مردمان دنى در فعل مثل آن مى شود آن مرد مسلم مثل فيروزى يا بنده قمار بازنده كه انتظار كشد أوّل بردن را از تيرها و چوبهاى آن كه آن بردن واجب مى گرداند از براى آن غنيمت را و برداشته مى شود از او بجهة آن بردن غرامت و مثل همين قمارباز است مرد مسلمان كه بريست از خيانت انتظار مى كشد از جانب خداوند يكى از اين دو حالت را يا خواننده خدا بسوى او پس آنچه كه نزد خداوند از اصناف كرامت و انواع رحمت است بهتر است مر او را، و يا روزى خدا پس ناگاه مى شود او صاحب اهل و مال در حالتى كه با اوست دين و حسب و علم و ادب او بدرستى مال و اولاد كشت اين سراى فانيند، و عمل صالح كشت دار باقى است. و گاهى جمع مى فرمايد خداوند هر دو اين كشت را از براى گروهى كه متّصف بشوند بصفت توكل.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )اين خطبه با عبارت «اما بعد فان الامر ينزل من السماء الى الارض» (اما بعد، فرمان خداوند- آنچه روزى و مقدر است-  از آسمان به زمين فرو مى آيد) شروع مى شود. [در اين خطبه هيچگونه بحث تاريخى نشده است ولى چند بحث اخلاقى در آن مطرح شده است كه خلاصه آن با حذف و تلخيص اشعار ترجمه مى شود.] فصلى در نكوهش حاسد و حسد و سخنانى كه در اين باره گفته شده است: بدان كه آغاز اين خطبه درباره نهى از حسد است كه از زشت ترين خويهاى نكوهيده است. ابن مسعود از پيامبر (ص) روايت مى كند كه فرموده است: «مواظب باشيد كه با نعمتهاى خداوند ستيز مكنيد». گفته شد: اى رسول خدا چه كسى با نعمتهاى خداوند ستيز مى كند فرمود: «كسانى كه به مردم حسد مى ورزند». و ابن عمر مى گفته است: به خدا پناه ببريد از سرنوشتى كه موافق اراده حسود باشد. به ارسطو گفته شد: چرا حسود اندوهگين تر از اندوهگين است گفت: زيرا كه بهره خود را از غمهاى دنيا مى برد و افزون بر آن، اندوه او بر شادمانى مردم است. و پيامبر (ص) فرموده اند: «براى برآمدن نيازهاى خود از پوشيده داشتن آن يارى بگيريد كه هر صاحب نعمتى مورد رشك است». منصور فقيه چنين سروده است: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص155 «آه سرد كشيدن جوانمرد در آنچه كه زوال مى يابد دليل بر اندكى همت اوست...» و از جمله سخنان روايت شده از امير المومنين على عليه السلام اين سخن است كه فرموده است: آفرين بر حسد چه عادل است، زيرا نخست به حاسد مى پردازد و او را مى كشد. و از سخنان عثمان بن عفان است كه گفته است: همين انتقام براى تو از حاسد كافى است كه او به هنگام شادى تو غمگين مى شود. مالك بن دينار گفته است: گواهى دادن قاريان قرآن در هر موردى پذيرفته است جز گواهى دادن برخى از ايشان به زيان برخى ديگر، زيرا رشك و حسد در ايشان بيشتر از حشره بيد نسبت به پشم و كرك است. ابو تمام چنين سروده است: «و چون خداوند اراده فرمايد كه فضيلت پوشيده يى را منتشر و پراكنده فرمايد زبان حسود را براى آن آماده مى سازد. اگر چنين نبود كه آتش مجاور هر چه باشد در آن شعله مى كشد هرگز بوى خوش عود شناخته نمى شد، اگر بيم و بر حذر بودن از سرانجامها نباشد، حاسد را هميشه بر محسود حق نعمت است.» گروهى از اشخاص ظريف بصره درباره حسد گفتگو مى كردند. مردى از ايشان گفت: چه بسا كه مردم در مورد بردار كشيدن هم رشك ببرند، ديگران منكر اين امر شدند. آن مرد پس از چند روز پيش آنان برگشت و گفت، خليفه فرمان داده است احنف بن قيس و مالك بن مسمع و حمدان حجام [خون گير] را با يكديگر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص156 بر دار كشند آنان گفتند: اين ناپاك همراه اين دو سالار بر دار كشيده مى شود گفت: به شما نگفته بودم كه مردم در مورد بر دار كشيدن هم رشك مى برند. انس بن مالك روايت مى كند كه «رشگ حسنات و كارهاى پسنديده را چنان مى خورد كه آتش هيمه را.» و در كتابهاى قديمى آمده است كه خداى عز و جل مى گويد: حسود دشمن نعمت من و نسبت به كار من خشمگين و از تقسيم من ناخشنود است. اصمعى مى گويد: مرد عربى را ديدم كه به صد و بيست سالگى رسيده بود. به او گفتم چه عمرى طولانى گفت: آرى، حسد را ترك كردم و سلامت باقى ماندم. يكى از دانشمندان گفته است: هيچ ظالمى را كه بيشتر از حسود به مظلوم شبيه باشد نديده ام. و از سخن حكيمان است كه گفته اند: از حسد بپرهيز كه آثارش در تو آشكار مى شود و در محسود آشكار نمى شود. و از جمله گفتار ايشان است كه از پستى و زشتى حسد اين است كه نسبت به هر كس كه نزديك تر است شروع مى شود. و به يكى از حكيمان گفته شد: چرا باديه نشين شده و شهر و قوم خويش را رها كرده اى گفت: مگر چيزى جز حسود بر نعمت و سرزنش كننده بر اندوه و سوگ باقى مانده است. در حالى كه عبد الملك بن صالح همراه رشيد و در موكب او حركت مى كرد، ناگاه صدايى شنيده شد كه مى گفت: اى امير المومنين از اشراف او بكاه و لگامش را كوتاه كن و بند سخت بر او بنه، و عبد الملك نزد رشيد متهم بود كه بر خلافت طمع بسته است. رشيد به عبد الملك گفت: اين شخص چه مى گويد عبد الملك گفت: سخن حسود و دسيسه كينه توزى است. گفت: راست مى گويى، كه قوم كاستى يافتند و تو بر آنان بيشى يافتى و آنان عقب ماندند و تو از ايشان گوى سبقت ربودى، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص157 آنچنان كه قدر تو آشكار شد و ديگران از تو فرو ماندند، اينك در سينه هايشان شراره پس ماندگى و سوزش دريغ است. عبد الملك گفت: اى امير المومنين، با افزون كردن نعمت بر من آن را بيشتر شعله ور فرماى. و شاعرى چنين سروده است: «اى كسى كه خواهان زندگى در امن و آسايشى و مى خواهى كدورتى در آن نباشد و صاف و بدون ناخوشى باشد، دل خود را از كينه و رشك پاك گردان كه كينه در دل، چون غل و زنجير بر گردن است.» از سخنان عبد الله بن معتز است كه مى گويد: چون آن چيزى كه بر آن رشك برده مى شود زائل گردد، خواهى دانست كه حسود بدون سبب و بيهوده حسد مى ورزيده است. و هم از سخنان اوست كه حسود بر كسى كه او را گناهى نيست خشمگين است و نسبت به آنچه كه مالك آن نيست بخيل است. و هم از سخنان اوست كه براى حسود آسايش نيست و آزمند را آزرم نيست. و از سخنان اوست كه بر مرده رشك كم مى شود، ولى دروغ بستن بر او بسيار مى شود. و از سخنان اوست كه هيچ قومى زبون نمى شود تا ناتوان نگردد و ناتوان نمى شود تا پراكنده نشود و پراكنده نمى شود تا اختلاف پيدا نكند و اختلاف پيدا نمى كند تا نسبت به يكديگر كينه توزى نكند و كينه توزى نمى كند تا رشك و حسد به يكديگر نورزند و رشك و حسد نمى ورزند مگر آنكه برخى از ايشان بر برخى ديگر افزون طلبى كنند و چيزهايى را ويژه خود گردانند. شاعرى چنين سروده است: «اگر بر من رشك مى برند آنان را سرزنش نمى كنم كه پيش از من بر مردم اهل فضل رشك و حسد برده اند. براى من آنچه داشته ام و براى آنان آنچه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص158 دارند ادامه يافته است و بيشتر ما به سبب غيظى كه دارد مى ميرد.» و از گفتار حكيمان است كه هيچ جسدى از حسد خالى نيست. حد حسد اين است كه از آنچه به ديگرى روزى و نصيب شده است خشمگين شوى و دوست بدارى كه آن نعمت از او زايل شود و به تو برسد و غبطه آن است كه از آن خشمگين نشوى و دوست نداشته باشى كه نعمت از او زايل شود، ولى دوست بدارى و آرزو كنى كه نظير آن نعمت به تو نيز ارزانى شود و غبطه نكوهيده و ناپسند نيست. شاعر چنين گفته است: «چون به سعى و كوشش جوانمرد نمى رسند بر او حسد مى ورزند و همگان نسبت به او دشمن و ستيزه جويند، همانگونه كه هووهاى زن زيبارو از حسد و ستم مى گويند زشت روى است.» فصلى در مدح صبر و انتظار فرج و آنچه در اين باره گفته شده است: و بدان كه امير المومنين عليه السلام در اين خطبه پس از آنكه از حسد نهى فرموده است به صبر و انتظار فرج از خداوند فرمان داده است، يا به مرگى كه راحت كننده است، يا با دست يافتن و پيروزى به خواسته. صبر از مقامات شريف است و در آن باره احاديث فراوان رسيده است، از جمله عبد الله بن مسعود از پيامبر (ص) نقل مى كند كه فرموده است: «صبر نيمى از ايمان است و يقين تمام آن». و عايشه گفته است: اگر صبر به صورت مردى بود مردى بزرگوار مى بود. و على عليه السلام فرموده است: صبر، يا صبر بر مصيبت است، يا صبر بر طاعت، يا صبر در پرهيز از معصيت، و اين نوع سوم، از دو نوع ديگر آن بلند مرتبه تر و گرانقدرتر است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص159 و از همان حضرت است كه حياء مايه زيور و تقوى كرم است و بهترين مركبها مركب صبر است. و از على (ع) روايت شده است كه قناعت شمشيرى است كه كند نمى شود و صبر مركبى است كه بر روى در نمى افتد و بهترين ساز و برگ، صبر در سختى است. امام حسن مجتبى (ع) فرموده است: ما و ديگر تجربه كنندگان آزموده ايم، هيچ چيز را سودبخش تر از صبر و هيچ چيز را زيان بخش تر از نبودن آن نديده ايم. همه كارها با صبر مداوا مى شود ولى آن با چيزى جز خودش مداوا نمى شود. سعيد بن حميد كاتب چنين سروده است: «بر پيشامدهاى دشوار خشمگين مشو و سرزنش مكن، كه روزگار هر سرزنش كننده خشمگين را بر خاك مى افكند. بر پيشامدهاى روزگار شكيبا باش كه براى هر كارى سرانجامى است، چه بسيار نعمتها كه براى تو پيچيده در ميان پيشامدهاى دشوار است و چه بسيار شادمانى كه از آنجا كه انتظار مصيبتها را دارى فرا مى رسد.» و از گفتار حكيمان است كه جام صبر تلخ است و كسى جز آزاده آنرا نمى آشامد. مردى اعرابى گفته است: به هنگام تلخى مصيبت، تو شيرينى صبر باش. خسرو انو شروان به بزرگمهر گفت: چه چيز نشانه ظفر و پيروزى بر خواسته هاى سخت است گفت: همواره در جستجو بودن و محافظت بر صبر و پوشيده نگهداشتن راز. احنف به يكى از دوستان گفت: من بردبار نيستم، همانا كه من صبورم و اين صبر بود كه براى من بردبارى را به ارمغان آورد. از على (ع) پرسيده شد: چه چيزى به كفر از همه نزديك تر است گفت: فقيرى كه او را صبر نباشد، و همو فرموده است: صبر با حوادث نبرد مى كند و بى تابى از ياران زمانه است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص160 اعشى همدان چنين سروده است: «اگر به چيزى نائل شوم به آن شاد نمى شوم و چون در رسيدن به آن گوى سبقت از من بربايند اندوهگين نمى شوم، و هر گاه از حوادث روزگار نكبتى به تو رسد، شكيبا باش كه هر پوشش و ظلمتى باز و گشوده مى شود.» و سخن سخنى ديگر فراياد آورد، اين دو بيت اعشى همان دو بيتى است كه حجاج بن يوسف روزى كه او را كشت براى او خواند. اين موضوع را ابو بكر محمد بن قاسم بن بشار انبارى در كتاب الامالى خود آورده و گفته است: چون اعشى همدان را اسير كردند و پيش حجاج آوردند، و اعشى با عبد الرحمان بن محمد بن اشعث خروج كرده بود. حجاج به او گفت: اى پسر زن بويناك آيا تو براى عدو الرحمان-  و منظورش عبد الرحمان بود-  اين ابيات را سروده اى «اى پسر اشج، سالار قبيله كنده، من در دوستى با تو از سرزنش پروايى ندارم. تو سالار پسر سالار و از همه مردم نژاده ترى. به من خبر رسيده است كه حجاج بن يوسف از پشت ستور لغزيده و در هم شكسته شده است...» آنگاه حجاج فرياد بر آورد كه عبد الرحمان در افتاد و در هم شكست و زيان كرد و فرو كوفته شد و آنچه را دوست مى داشت نديد. در اين حال شانه هاى حجاج مى لرزيد و دو رگ پيشانيش بر آمده بود و چشمانش سرخ شده بود و هيچكس در آن مجلس نبود مگر اينكه از او به بيم افتاده بود. اعشى گفت: اى امير من اين شعر را هم سروده ام: «خداوند نمى پذيرد مگر آنكه نور خود را به تمام و كمال رساند و پرتو كافران را خاموش مى فرمايد و خاموش مى شود. خداوند به عراق و مردم آن از اين جهت كه عهد استوار و موثق را شكستند خوارى فرود خواهد آورد، آنچنان كه چيزى نگذشت كه حجاج بر ما شمشير كشيده و جمع ما پشت كرد و گسسته شد.» حجاج به حاضران نگريست و گفت: چه مى گوييد گفتند: اى امير نيكو گفته است و با سخن آخر خود بدى سخن اولش را محو كرده است، مناسب است جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص161 حلم و بردبارى تو او را در بر گيرد. حجاج گفت: هرگز، خدا نكند او آنچه شما مى پنداريد اراده نكرده، بلكه خواسته است با اين ابيات ياران خود را به جنگ ترغيب كند. سپس به اعشى گفت: اى واى بر تو مگر تو گوينده اين ابيات نيستى «اگر به چيزى نائل شوم به آن شاد نمى شوم...» و همانا به خدا سوگند، چنان سيه بختى و ظلمتى ترا فرو گرفته كه هرگز باز نخواهد شد، مگر تو درباره عبد الرحمان چنين نسروده اى «و چون بپرسى جايگاه مجد كجاست، مجد ميان محمد و سعيد است، مجد ميان اشج و قيس فرود آمده است. به به، به پدر و فرزندش.» به خدا سوگند كه پس از اين هرگز رهايى و رستگارى نخواهد يافت، اى جلاد گردنش را بزن. و از مطالبى كه درباره صبر آمده آن است كه به احنف گفتند: تو پير مردى ناتوانى و روزه ترا درهم مى شكند. گفت: من آنرا براى شر روزى بسيار طولانى فراهم مى سازم و همانا صبر بر اطاعت از خداوند آسان تر است از صبر بر عذاب خدا. و از سخنان هموست كه هر كس بر شنيدن يك سخن صبر نكند ناچار سخن ها خواهد شنيد چه بسا خشمى را كه فرو خوردم و تحمل كردم، از بيم آنچه كه از آن سخت تر است. يونس بن عبيد گفته است: اگر به ما فرمان به بى تابى شده بود صبر مى كرديم. ابن السماك مى گويد: مصيبت يك درد است و اگر مصيبت زده بى تابى كند دردش دو مى شود، يعنى فقدان آنكه از دست داده است و فقدان نواب. حارث بن اسد محاسبى مى گويد: هر چيز را گهرى است، گهر انسان عقل است و گهر عقل صبر است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص162 جابر بن عبد الله مى گويد: از پيامبر (ص) از ايمان پرسيده شد، فرمود: «صبر و بخشندگى است». عتابى چنين سروده است: «چون پيشامد سختى ناگهان به تو برسد شكيبا باش و آن كس كه به صبر پيوسته است بى آرام نمى شود. صبر شايسته ترين چيزى است كه به آن چنگ يازى و چه نيكو چيزى است براى انباشتن سينه از آن.» و از سخنان على عليه السلام است كه صبر كليد پيروزى است و توكل بر خداوند پيام آور گشايش است. و از سخنان هموست كه انتظار گشايش با صبر عبادت است. اكثم بن صيفى گفته است: صبر بر جرعه هاى مرگ گواراتر از پيامدهاى پشيمانى است. و از سخنان يكى از زاهدان است كه گفته است: در مورد كارى كه از ثواب آن بى نياز نيستى شكيبا باش و از انجام كارى كه بر عذاب آن يارا ندارى صبر كن. ابن العميد نوشته است: درباره صبر سوره هايى مى خوانم و خوانده ام و در مورد بى تابى يك آيه هم نخوانده ام. و درباره خوددارى و دليرى نمودن قصائدى حفظ دارم و درباره خود را به پستى و فرومايگى زدن حتى يك بيت هم حفظ نيستم. ابو حية نميرى چنين سروده است: «همانا كه خود ديده ام و به روزگاران تجربه ثابت كرده است كه صبر را سرانجامى پسنديده و اثرى نيكو است. كمتر اتفاق مى افتد كسى در كارى كه در جستجوى آن است كوشش كند و صبر پيشه سازد و به آن دست نيابد.» حسن بصرى على عليه السلام را توصيف كرده و گفته است: هيچگاه نادان                      جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 163 نبود، و اگر نسبت به او نادانى مى شد بردبارى مى كرد. و هرگز ستم نمى كرد، و اگر نسبت به او ستم مى شد گذشت مى فرمود. و بخل نمى ورزيد و اگر دنيا به او بخل مى ورزيد شكيبايى مى فرمود. و از سخنان برخى از حكيمان است كه هر كس نيكو بنگرد صبر پيشه مى سازد. صبر روزنه هاى اميد را گشاده مى سازد و در بسته را باز مى كند. به محنت چون با رضايت و صبر برخورد شود خود نعمتى دائم است، و نعمت هرگاه از سپاسگزارى خالى باشد خود محنتى  پيوسته است. به ابو مسلم خراسانى صاحب دولت گفته شد: با چه چيز به اين قدرت رسيدى گفت: شكيبايى را رداى خود ساختم و پوشيده داشتن راز را ازار خويش، با دور-  انديشى پيمان بستم و با هواى نفس مخالفت ورزيدم، دشمن را دوست و دوست را دشمن قرار ندادم. از جمله گفتار امير المومنين على عليه السلام است كه فرموده است: شما را به پنج چيز سفارش مى كنم كه اگر با تازيانه زدن به پهلوهاى شتران و با كوشش، خود را به آنها برسانيد، سزاوار است. همانا كه هيچيك از شما اميدى جز به خداى خود نبندد و از هيچ چيز جز گناه نترسد و اگر از او چيزى را كه نمى داند بپرسند شرم نكند كه بگويد نمى دانم و چون چيزى را نداند از آموزش و فرا گرفتن آن آزرم نكند. و بر شما باد بر صبر كه صبر از ايمان همچون سر از بدن است و همانگونه كه در بدن بدون سر خيرى نيست، در ايمانى كه صبر همراهش نباشد خيرى نيست. و از گفتار همان حضرت است كه شخص صبور پيروزى را از دست نخواهد داد هر چند زمان آن طول بكشد. و همو فرموده است: اندوههاى رسيده را با افسون صبر و حسن يقين از خود دور گردان، و فرموده است: اگر بر آنچه كه از دست داده اى بى تابى مى كنى بنابراين بايد بر آنچه كه به دست تو هم نرسيده است بى تابى كنى و در نامه يى كه امير المومنين عليه السلام به برادر خود عقيل نوشت چنين آمده است: و چنين مپندار كه اگر پسر مادرت [يعنى على عليه السلام ] را مردم رها كنند خوار و زبون باشد و با سستى تن به زير بار ستم دهد و به سادگى لگام خود را به دست قائد سپارد، يا به آسانى پشت براى راكب فرود آورد، بلكه او چنان است كه آن مرد قبيله بنى سليم سروده: «اگر از من مى پرسى كه چگونه اى، بدان كه من بر پيشامد روزگار شكيبا و سختم. بسيار بر من گران است كه بر من اندوهى ديده شود كه موجب آيد دشمن شاد و دوست اندوهگين شود.»  
بخش ۲ : کار برای خدا [منبع]

فَاحْذَرُوا مِنَ اللَّهِ مَا حَذَّرَكُمْ مِنْ نَفْسِهِ وَ اخْشَوْهُ خَشْيَةً لَيْسَتْ بِتَعْذِيرٍ؛ وَ اعْمَلُوا فِي غَيْرِ رِيَاءٍ وَ لَا سُمْعَةٍ، فَإِنَّهُ مَنْ يَعْمَلْ لِغَيْرِ اللَّهِ يَكِلْهُ اللَّهُ [إِلَى مَنْ] لِمَنْ عَمِلَ لَهُ.
نَسْأَلُ اللَّهَ مَنَازِلَ الشُّهَدَاءِ وَ مُعَايَشَةَ السُّعَدَاءِ وَ مُرَافَقَةَ الْأَنْبِيَاءِ.

التَعْذِير : عذر و بهانه آوردن. 
يَكِلُهُ اللّه : خدا او را وا مى گذارد، تركش ميكند.  
تَعذير : اظهار عذر و بهانه نمودن 
سُمعَة : شنواندن عمل بديگران 
يَكِلُهُ : او را محول ميكند  
از خدا در آن چه اعلام خطر كرده است بر حذر باشيد از خدا آنگونه بترسيد كه نيازى به عذر خواهى نداشته باشيد. عمل نيك انجام دهيد بدون آن كه به ريا و خود نمايى مبتلا شويد، زيرا هر كس، كارى براى غير خدا انجام دهد، خدا او را به همان غير واگذارد. از خدا، درجات شهيدان، و زندگى سعادتمندان، و هم نشينى با پيامبران را درخواست مى كنيم. 
پس (بآنچه مقدّر است رضاء داده معصيت و نافرمانى نكنيد و) از عذاب خدا كه بآن ترسانيده است شما را بترسيد، و ترسيدن شما از روى عذر و بهانه نباشد (مانند ترسيدن خردمندان كه مى ترسند مبادا گرفتار خطاء و تقصيرى شوند) 
(5) و عبادت كنيد (خدا را) نه بقصد جلوه دادن نزد مردم و خود نمائى، زيرا كسيكه براى غير خدا كارى انجام دهد خداوند اجر او را بكسيكه براى او آن كار را انجام داده محوَّل مى سازد (تا مزد خود از او بخواهد، و چون حضرت در جميع گفتار و كردارش كسيرا غير از خدا در نظر نداشته در اينجا شروع بدعا مى فرمايد:)
(6) از خدا مى طلبيم مرتبه هاى شهيدان را (كه در بلاء شكيبا بودند) و زندگى كردن با خوشبختان را (كه بكسى رشك نبردند) و مرافقت با پيغمبران را (كه كارى از روى ریاء و خودنمايى نكردند). 
پس بترسيد از خدا، بترسيد از آن چيزها كه خدا شما را از آنها بيم داده است. و بترسيد، ولى نه از آن گونه كه عذرخواه گناهانتان باشد. كارهاى نيك به جاى آوريد ولى نه به قصد خودنمايى كه مردم ببينند يا از ديگرى بشنوند. زيرا هركس عملى را نه براى خدا انجام دهد خدا سزاى عملش را به كسى حوالت كند كه به خاطر او عمل كرده است. از خدا مى طلبم مقام و مرتبت شهيدان را و زيستن با نيكبختان را و مرافقت با پيامبران را. 
از خدا بترسيد آن گونه که شما را از خويش برحذر داشته است! و صادقانه، از او خشيت داشته باشيد، به طورى که نيازى به عذرخواهى هاى واهى نباشد! اَعمال خود را از ريا و سُمعه، پاک کنيد! چرا که هر کس، کارى براى غير خدا انجام دهد، خداوند، او را به همان کس وامى گذارد (تا پاداشش را از او بگيرد). از خدا تقاضا مى کنيم که درجات شهيدان و زندگى سعادتمندان و همنشينى پيامبران را، به ما عنايت فرمايد!
از خدا بترسيد چنانكه سزا باشد، نه ترسى كه عذر خواه گناهان شما باشد. براى خدا كار كنيد نه براى نشان دادن به ديگران، و يا شنودن اين و آن، كه هركس براى جز خدا كارى كند، خدا او را به وى وامى گذارد. از خداوند رتبت شهيدان، و زيستن با سعيدان و همراهى با پيمبران را مى خواهم. 
از خداوند نسبت به آنچه شما را از آن بر حذر داشته پروا كنيد، و از او جدّا بترسيد نه ترسى كه محصول عذر و بهانه باشد، و عمل كنيد ولى بدون ريا و خودنمايى، زيرا كسى كه براى غير حق عمل كند خداوند او را براى دريافت مزد به همان غير واگذار كند. رتبت شهيدان، و زندگى با سعادتمندان، و همنشينى با انبيا را از خدا خواهانيم. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 56-43   راه وصول به مقامات صالحان: امام(عليه السلام) در ادامه اين خطبه، چند توصيه اخلاقى مى کند که تکميلى براى بحث هاى پيشين است. نخست مى فرمايد: از خداوند بترسيد، آن گونه که شما را از خويش برحذر داشته است; (فَاحْذَرُوا مِنَ اللهِ ما حَذَّرَکُمْ مِنْ نَفْسِهِ). اين تعبير، ممکن است اشاره به آيه شريفه (فَليَحْذَرِ الَّذينَ يُخالِفُونَ عَنْ أمرِهِ أَنْ تُصيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصيبَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ); «آنان که فرمان او را مخالفت مى کنند، بايد بترسند از اين که فتنه اى دامن شان را بگيرد، يا عذابى دردناک به آنها برسد».(1) يا اشاره باشد به آيه (وَ يُحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفْسَهُ و إلَى اللهِ الْمَصيرُ); «خداوند، شما را از (نافرمانى) خود بر حذر مى دارد! و بازگشت به سوى خدا است.»(2) حضرت در توصيه ديگرى مى فرمايد: «صادقانه، از خدا بترسيد، ترسى آميخته با توجّه به عظمت خدا! به طورى که نيازى به عذرخواهى هاى واهى نباشد; (وَاخْشَوْهُ خَشْيَةً لَيْسَتْ بِتَعْذير!)(3) چرا که او، از اسرار درون هر کس، آگاه است و عذرهاى واقعى را از عذرهاى بيهوده و نابجا، به خوبى، مى شناسد. قابل توجّه اين که در جمله سابق، سخن از «حذر» در برابر ذات پاک خداوند بود و در اينجا، سخن از خشيت است. لغت شناسان گفته اند که خشيت، به ترسِ آميخته با درک عظمت گفته مى شود، به همين دليل، در قرآن مى خوانيم: (إنّما يَخْشَى اللهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ); «از ميان بندگان خدا، تنها، علما و دانشمندان، از او مى ترسند»(4). ولى «حذر» در جايى گفته مى شود که انسان به عنوان پيشگيرى در مقابل خطر قطعى و يا احتمالى، خود را کنار کشد. حضرت در سومين توصيه، اشاره به اخلاص نيّت کرده و مى فرمايد: «اعمال خود را از ريا و سُمعه، پاک کنيد! چرا که هر کس، کارى براى غير خدا انجام دهد، خداوند، او را به همان کس واگذارد; (وَ اعْمَلُوا في غَيْرِ رياء وَ لاسُمْعَة، فإنَّهُ مَنْ يَعْمَلْ لِغَيْرِ اللهِ يَکِلْهُ اللهُ لِمَنْ عَمِلَ لَهُ). آرى، تنها، ترس از خدا و ترس گناه، کافى نيست; بلکه اَعمال صالحى بايد داشت که خالى از هر گونه ريا و سُمعه باشد. ريا، به معناى خودنمايى کردن و اَعمال نيک خويش را به رخ ديگران کشيدن و براى جلب توجه اين و آن کار کردن، است. و سُمعه، آن است که عملى را به خاطر خدا انجام داده، ولى سعى مى کند که آن را به گوش ديگران برساند و از اين طريق، جلب توجه آنها کند و اگر خودش، اين کار را نکند باز خوشحال مى شود که ديگران بشنوند و از او تعريف و تمجيد کنند. معروفِ ميان دانشمندان، اين است که سُمعه، موجب بطلان عمل نمى شود، ولى به هر حال، از نظر اخلاقى، باعث انحطاط روحى انسان، و چه بسا، باعث بر باد رفتن ثواب و پاداش عمل است. امام(عليه السلام) در اين عبارت، براى نفى ريا و سُمعه و نهى از آن، به دليل لطيفى توسّل جسته، مى فرمايد که خداوند، تنها، عملى را مى پسندد که خالص باشد و فقط براى ذات پاک او، انجام گيرد و اگر غير خدا را در آن شريک کند، خداوند، او را به سراغ همان شريک مى فرستد تا پاداش عملش را از او گيرد و بديهى است او هم قادر بر پاداش نيست. اين، مضمون حديث قدسى معروفى است که از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده که خداوند متعال مى فرمايد: (أَنَا خَيرُ شريک وَ مَنْ أشْرَکَ مَعي شَريکاً في عَمَلِهِ، فَهُوَ لِشَريکي دُوني; لاَِنّي لاأَقْبَلُ إلاّ مَا خَلَصَ لي)(5); «من، بهترين شريکم، هر کس که در عملش، ديگرى را با من شريک کند، آن عمل را، به شريکم وامى گذارم; چرا که من، جز عمل خالص نمى پذيرم. در پايان اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) مى فرمايد: «از خدا تقاضا مى کنيم که درجات شهيدان و زندگى سعادت مندان و همنشينى پيامبران را، به ما عنايت فرمايد! (نَسْأَلُ اللهَ مَنازِلَ الشُّهَداءِ و مُعايَشَةَ السُّعَداءِ وَ مُرافَقَةَ الاَْنبياءِ). در حقيقت، امام(عليه السلام) اين سخن را به اين منظور بيان مى کند که ارزش هاى اصيل الهى شناخته شود وديگران نيز به او اقتدا کنند. آن ارزش ها، ارزش شهادت و ارزش سعادت و نيز همنشينى با پيامبران است و به يقين، هيچ يک از اينها را، بى حساب به کسى نمى دهند. قرآن مجيد مى گويد: (و مَنْ يُطِعِ اللهَ و الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذينَ أنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبيّينَ وَ الصِّدّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحينَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفيقاً* ذلِکَ الْفَضْلُ مِنَ اللهِ وَ کَفى بِاللهِ عَليماً); کسانى که خدا و پيامبر را اطاعت کنند، (در قيامت) همنشين کسانى خواهند بود که خداوند نعمت خويش را بر آنان تمام کرده، از پيامبران و صدّيقان و شهدا و صالحان. و آنها رفيق هاى خوبى هستند. اين، موهبتى است از ناحيه خدا و همين بس که او (از حال بندگان و نيّات و اعمال شان) آگاه است.(6) مراحل سه گانه اى که در کلام امام(عليه السلام) آمده ـ يعنى، شهادت و سعادت و همنشينى پيامبران ـ مى تواند علّت و معلول هم باشد; چرا که شهادت، سبب سعادت و سعادت، سبب همنشينى با پيامبران مى گردد. و نيز، اين سخن، ممکن است اشاره اى لطيف به حوادث آينده و شهادت امام(عليه السلام) بوده باشد. *** نکته: مهمترين شرط عمل، اخلاص نيّت است: شرک و بت پرستى شاخه هايى دارد. يکى از مهم ترين آنها، ريا و سُمعه است. ريا، از ماده «رؤيت» به معناى «تظاهر و خودنمايى و نشان دادن عمل خويش به ديگران» است; يعنى هدف فرد رياکار، اين است که با تظاهر به عبادت و کارهاى نيک نظر مردم را به سوى خود جلب کند. چنين کسى، در حقيقت، مشرک است; زيرا، عزّت و آبرو و عظمت خود را به دست مردم مى داند و نه خدا، لذا اعمال خويش را به انگيزه جلب نظر مردم انجام مى دهد. براى سُمعه، دو تفسير ذکر شده است: نخست اين که سُمعه، عبارت است از اين که انسان، کارى براى خدا و به انگيزه الهى انجام دهد و سپس اين فکر براى او پيدا شود که آن را به گوش ديگران برساند و از اين طريق، کسب اعتبار کند. اين، همان چيزى است که به اعتقاد فقها موجب بطلان عمل نمى شود; چرا که بعد از انجام عمل، حاصل شده، ولى ثواب آن را کم مى کند يا از بين مى برد. ديگر اين که از همان آغازکار، انگيزه اش اين است که مردم، آن را بشنوند و از او به نيکى ياد کنند. اين کار، با ريا هيچ تفاوتى ندارد، جز اين که به هنگام ريا، عمل را براى آن به جا مى آورد که مردم ببينند و در سُمعه، براى آن به جا مى آورد که مردم بشنوند. به اين ترتيب، در هيچ کدام انگيزه الهى نيست. بديهى است که سُمعه، به اين معنا، موجب بطلان عمل مى شود; چرا که خلوص نيّت را از ميان مى برد. در فراز بالا از نهج البلاغه، هر دو معنا، امکان پذير است. به هر حال، ريا و سُمعه، بزرگ ترين آفت اَعمال عبادى و الهى است و از آنجا که نفوذ ريا و سُمعه در اعمال انسانى، بسيار باريک و پيچيده است، در آيات و روايات، مکرّر، نسبت به آن هشدار داده شده است. مهم ترين مفسده اين عمل، آن است که روح توحيد را از بين مى برد و انسان را در درّه شرک و دوگانه پرستى پرتاب مى کند; چرا که توحيد اَفعالىِ خدا، به ما مى گويد که همه چيز، به دست خدا است و ثواب و پاداش و آبرو و حيثيت و احترام و شخصيت و رزق و روزى، همه، به اراده او است ولى رياکاران، با آلوده کردن اَعمال عبادى و کارهاى نيک الهى، اين امور را از ديگرى مى طلبند و اين، يک شرک آشکار است. در روايات مى خوانيم که در روز قيامت (که اسرار درون آشکار مى گردد) رياکاران را مخاطب قرار داده و به آنها گفته مى شود: «يا کافرُ! يا فاجرُ! يا غادرُ! يا خاسرُ! حَبَطَ عَمَلُکَ و بَطَلَ أجْرُکَ، فلا خَلاصَ لَکَ الْيومَ; اى کافر! اى فاسق! اى پيمان شکن! اى زيانکار! عمل تو باطل شد و اجر تو بر باد رفت و امروز، راه نجاتى براى تو نيست».(7) اين، از يک سو، از سوى ديگر، ريا و سُمعه، سرچشمه انواع نابسامانى هاى اجتماعى است. مردم رياکار تنها، به ظاهر عمل مى پردازند و به باطن عمل و درون آن، اهميّتى نمى دهند. آنها، ظاهرى آراسته و درونى فاسد دارند. سازمانهاى اجتماعى آنها تنها، ظاهرى دارد و از واقعيّت و آن چه منبع و خير و برکت جامعه است، در آن خبرى نيست. افکار و کارهاى آنها، همه، سطحى است و فاقد عمق و ريشه است. هدف آنها، بيشتر، کميّت است و کيفيت، مخصوصاً در آنجا که به چشم نمى خورد، براى آنها اهميّتى ندارد. بديهى است که چنين جوامعى، رو به سقوط و انحطاط مى روند و سرنوشت آنها سرنوشت شومى است. در دنياى مادى امروز، کشورهايى که به برنامه ها و طرح هاى صنعتى و کشاورزى و اقتصادى خود اهميّت ريشه اى مى دهند، و به اصطلاح مخلصانه براى جامعه خود کار مى کنند و محصولات آنها از نظر ظاهر و باطن، سالم است، پيشرفت هاى چشمگير کرده اند در حالى که مؤسّسات رياکار، هيچ گونه اعتبارى ندارند. درباره ريا و سُمعه، مطالب بسيارى است که در بحث هاى مناسب آينده، به خواست خدا مطرح خواهد شد. ***پی نوشت: 1 ـ سوره نور، آيه 63. 2 ـ سوره آل عمران، آيه 28. 3 ـ «تعذير» از ماده «عذر» است و در اين جا به معناى «نداشتن عذر صحيح و مناسب» است. 4 ـ سوره فاطر، آيه 28. 5 ـ منهاج البراعة، جلد 3، صفحه 324، همين مضمون از امام صادق(عليه السلام) در بحارالانوار، جلد 67، صفحه 243 نقل شده است. 6 ـ سوره نساء، آيه 69 ـ 70. 7 ـ وسائل الشّيعة، جلد 1، صفحه 50.  
شرح علامه جعفری«فاحذرو الله ما حذركم من نفسه و اخشوه خشيه ليست بتعذير» (از سلطه و حكمت خداوندي آنچنان برحذر باشيد كه خود او دستور داده است و بيمي آميخته با اميد از او داشته باشيد كه پوزش نابجا نباشد.) تقوي و ترس و هراس و برحذر بودن از خدا يعني چه؟ مردم درباره‌ي تصفيه‌ي رابطه‌ي خود با خداوند تصورات و تخيلات فراواني دارند. اين تصورات و تخيلات ناشي از دو موضوع است: يكم تصوري كه درباره‌ي هويت خداوندي دارند. دوم خواسته‌ها و آرمانهايي كه براي آنها اهميتي جدي قائلند. موضوع يكم كاملا روشن است كه: مور ضعيف و ناتوان چون شكل يزداني كشد بي‌شك به شكل مورچه با شاخ حيواني كشد مغز شبان هم نقشه‌ي موسي بن عمراني كشد در ذهن ماني گر فتد او صورت ماني كشد ادراك هر جنبنده نقش خويش را داراستي اين مضمون در روايتي چنين آمده است: «كلما ميز تموه باوهامكم فهو مخلوق لكم و مردود اليكم …» (هر چيزي را كه با توهمات خود، به عنوان هويت خداوندي براي خود مشخص نموديد، آفريده‌ي شما است و به شما برمي‌گردد). بنابراين، هر فردي از انسانها كه بخواهد صورتي از خدا را در مغز خود منعكس نمايد، مسلما از نمودها و حقايقي بهره‌برداري خواهد كرد كه براي او بزرگ و زيبا و باعظمت تلقي شده است. مي‌دانيم كه هر چه را كه ذهن آدمي بخواهد در خود منعكس نمايد، با انواعي از كميتها و كيفيتها و روابط انجام خواهد داد كه قابل مقايسه با ذات اعلاي ربوبي نمي‌باشند. به هر حال تقوي و ترس و هراس و برحذر بودن هر كسي از خداوند، مطابق شئون آن صورت ساختگي خواهد بود كه در مغز خود منعكس نموده است. مانند ترس از خدايي وحشت‌انگيز كه چماقي به دست گرفته بر سر هر كس كه مخالفتش كند، خواهد كوبيد!! و مانند هراس از خدائي كه در بالاي آسمان مانند طغيانگران قدرتمند نشسته و چند فرشته هم دست به سينه در برابرش ايستاده و منتظر فرمان او هستند كه او دستور بدهد عده‌اي را به جهنم و دسته‌اي ديگر را به بهشت بياندازند!! براي برخي ديگر از مردم، تقوي عبارت است از جمع كردن حواس كه در مقابل يك خداي هولناك دست از پا خطا نكنند و الا بيمار مي‌شوند و يا گاوشان مي‌ميرد و يا محصولشان به فروش نمي‌رسد يا فرزندش از پشت بام مي‌افتد و تلف مي‌گردد!! اينست خدايان عجيب و غريب كه متاسفانه گاهي در افكار متفكران حرفه‌اي نيز مجسم مي‌شوند و فورا درصدد نفي و انكار وجود او برمي‌آيند. چرا؟ به اين دليل كه اين خدايان ساخته‌شده‌ي افكار بشري مي‌باشند!!! آيا خود اين انكار و نفي دليل، آن نيست كه خود آنان دريافت عالي‌تري درباره‌ي خدا دارند كه آن ساخته‌شده‌هاي ذهني را مطرود مي‌سازند؟ چرا درباره‌ي آن خدا كه مافوق صورتگريهاي عاميانه مجسم مي‌گردند، نمي‌انديشند؟! چرا به آن حقيقت اعلا كه در دل پيامبران عظام و اولياء الله و مرداني در رديف ابن‌سينا و فارابي و سهرودي و جلال‌الدين محمد مولوي و فريدالدين عطار و دكارت و كانت جلوه كرده است، نمي‌نگرند؟! معناي تقوي و ترس و هراس، و برحذر بودن از اين حقيقت اعلا، چيزي جز اين نيست كه اي انسان، حيات و شخصيت تو در يك محاسبه‌ي بسيار جدي قرار گرفته است. هنگام تنگدستي در عيش كوش و مستي كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را حافظ حتي براي اثبات پوچي حيات و شخصيت، مجبور هستي از يك عده مقدمات جدي و قضاياي واقعي بهره‌برداري نمائي. و اگر در موقع عبور از اين مقدمات كه آنها را براي پوچي استخدام كرده‌اي، از واقعيت آنها آگاه شوي، در همانجا ميخكوب شده به هدفگيري (اثبات پوچي) خود از آن واقعيات خواهي خنديد.  به عنوان مثال اگر دگرگوني و تحول دائمي همه‌ي اشيا را براي اثبات پوچي استخدام نمايي، چنانكه سفسطه‌بازان يونان باستان انجام مي‌دادند، بطور قطع واقعيت حركت و متحرك را پذيرفته‌اي. اگر بخواهي ريشه‌ي اصلي ضرورت تقوي و برحذر بودن را دريابي مضمون بيت زير را توجه فرما- اگر يك ذره را برگيري از جاي خلل يابد همه عالم سرا پاي شيخ محمود شبستري يك معناي ديگر براي تقوي و ترس از خدا اينست كه متوجه باشي كه تو انسان آن موجود باعظمتي كه روحي از عظمت الهي در تو دميده شده است. تو با آگاهي به اين استعداد فوق جهان هستي و تن دادن به تحولات تكاملي تا ورود به جاذبه‌ي ربوبي پيش خواهي رفت، آيا خنثي كردن اين استعداد و روي خاك ريختن پيمانه‌اي كه از مقام ربوبي پر مي‌شود، بيم و هراس ندارد؟ پيمانه‌ايست اين جان پيمانه اين چه داند؟!           از عرش مي‌ستاند بر فرش مي‌فشاند (مولوي) سرور شهيدان راه حق و حقيقت امام حسين عليه‌السلام در دعاي عرفه با خدايش چنين به نيايش مي‌پردازد: «الهي تقدس رضاك ان تكون له عله منك فكيف تكون له عله مني. الهي انت الغني بذاتك ان يصل اليك النفع منك فكيف لاتكون غنيا عني» (اي خداي من، خشنودي تو پاكتر از آنست كه علتي از خود تو آن را به وجود بياورد، چگونه ممكن است علت خشنودي تو را من به وجود بياورم. اي خداي من، غناي ذات تو چنانست كه سودي از خود تو براي تو نمي‌رسد، چگونه از من بي‌نياز نمي‌باشي). توضيح جملات فوق كه در نهايت اوج حكمت الهي است، چنين است كه بي‌نيازي و صمدانيت خداوندي آنقدر مافوق حدود و تعينات است كه خود او علتي براي تحصيل رضايت ذات مقدسش ندارد چه رسد به اينكه علت اين رضايت را انسانها با اعمال خود به وجود بياورند. آن ذات اقدس بي‌نيازتر از آن است كه سودي به خودش برساند، چه رسد به اينكه سودي از اعمال انسانها به آن ذات اقدس برسد. زيرا معناي امكان پذيرش رضايت و سود در ذات خداوندي، نوعي احتياج او را اثبات مي‌كند!! بنابراين، تصور اينكه ترس و هراس و برحذر بودن از خدا، به جهت حس انتقام‌جوئي شخصي و خودخواهي ذات خداونديست، يك تصور حماقت‌آميز است كه ناشي از جهل و ناآگاهي درباره‌ي عظمت و بي‌نيازي آن ذات اقدس است. معناي خشيت از خداوند به عنوان پوزش كه در جمله‌ي دوم مورد تفسير قرار گرفته است، اينست كه بيم آميخته با اميد را با توجه به عظمت خداوندي و موقعيت خود در جهان هستي وابسته به خدا در دل داشته باشي، كه خود محرك به سوي كمال بوده باشد، نه براي پوزش طلبي از كوتاهي و تبهكاريهاي خود. براي پوزش يك توبه و بازگشت حقيقي لازم است كه در شخصيت آدمي بازسازي جدي صورت مي‌دهد و در نتيجه به جبران حقوق مردم كه به وسيله‌ي او پايمال شده است و حقوق الهي كه موجب خسارت خود آدمي گشته است مي‌پردازد. *** «و اعملوا في غير رياء و لاسمعه فانه من يعمل لغير الله يكله الله لمن عمل له» (عمل را (خالصانه) بي‌ريا و بي‌شهرت پرستي بجاي بياوريد، زيرا كسي كه براي غير خدا عمل كند، او را به همان كسي كه از عمل خويش منظور داشته است، واگذار مي‌كند.) با رياكاري و شهرت پرستي اعمال خود را تباه نسازيم يكي از پست ترين كردارهاي آدمي، هدفگيري نابكارانه از عبادت است كه توجه و بزرگداشت ديگران را درباره‌ي خود هدف قرار مي‌دهد. اين نوع كردارها رياكاري ناميده مي‌شود. و اگر مقصود از عبادت شهرت به عبادت و نيك كرداري در ميان مردم و كار براي آنكه توصيف نيكو و مدح او را ديگران بشنوند و به گوش خود او برسد، اين رذالت هم سمعه ناميده مي‌شود. هر دو نوع هدفگيري ناشي از خدانشناسي و ناداني به عظمت عبادت و يا ضعف شخصيت است. زيرا اگر انجام‌دهنده‌ي عبادت واقعا خدا را بشناسد، نه جز او كسي را مي‌پرستد و نه پرستش او را به رخ ديگران مي‌كشد. پرستش منحصر به ذات او است، اخلاص روح پرستش است، ريا و سمعه نابودكننده‌ي پرستش. اگر رياكار خدا را مي‌شناخت، آن ذات اقدس را چنان حقير تلقي نمي‌كرد كه آن را با جلب توجه ديگران معامله نمايد. اگر او واقعا معرفتي درباره‌ي خدا داشت، پرارزشترين و عالي‌ترين حالت روحي خود را كه عبادت است، در زير پاي ديگران تباه نمي‌ساخت. راستي آدمي كدامين چهره‌ي خود را نشان مي‌دهد، هنگامي كه مي‌خواهد يك موجود محقري مانند خود را قبله نموده در برابر او پيشاني به خاك مي‌سايد!! اگر رياكار عظمت عبادت را مي‌شناخت، آن را فداي جلب توجه كسي كه ممكن است سودي به او برساند، نمي‌كرد. اي رياكار، اگر آن فرد يا گروهي كه جلب توجه آن را هدف عبادتت قرار داده‌اي، بهره‌اي از خرد داشته باشد و خدا را بشناسد و عظمت كار تو را كه عبارتست از استهلاك جوهر روح، درك كند، به حماقت تو خواهد خنديد و به سقوط تو خواهد گريست. اگر در آن لحظه كه فردي از انسان يا انسانهايي را قبله‌ي خود قرار داده‌اي، يك بارقه‌ي الهي در درون تو تابيدن بگيرد و تاريكي را از ديدگاهت به روشنايي مبدل بسازد، از سقوط و وقاحت خود آن چنان شرمنده خواهي گشت، كه مرگ را بر زندگي خود ترجيح خواهي داد. اگر آن قدرت و امتياز را به دست بياوري كه جهاني را در بهترين نظم بسازي و همه‌ي انسانهاي تاريخ را به عالي‌ترين مرحله‌ي رشد برساني، به عبارت ديگر اگر كره‌ي خاكي را به بهشت برين مبدل بسازي، اگر مقصود و هدف تو آن باشد كه مردم تو را تحسين كنند و لب به ثناي تو بجنبانند، نتيجه‌اي جز همان تحسین كه جز تورم خود طبيعي تواثري ندارد، بهره‌اي نخواهي برد. اگر صدها هزار بار جان خود را در راه احيا و پيشبرد انسانها از دست بدهي، و ميليونها سال در زير شكنجه‌ها تن به زجر و ناراحتي‌هاي جانكاه بدهي، اگر هدف تو اين باشد كه مردم بيايند و تو را در زير شكنجه ديده و آه بكشند و يا تو را در بالاي دار ببينند و اشكي نثارت كنند: نتيجه‌اي جز همان آه موقت، و چند قطره اشك بي‌منبع نخواهي برد، ولي اگر سنگي ناچيز از سر راه انسانها برداري كه چند دقيقه بيش به طول نكشد و انرژي ناچيزي در آن مستهلك شود و منظور تو از اين كار محقر خدمت به انسانها باشد، مخصوصا اگر اين توجه را هم ضميمه‌ي نيت خود كني كه: خلق همه يكسره نهال خدايند           هيچ نه بشكن از اين نهال و نه بركن دست خداوند باغ خلق دراز است            بر خسك و خار، همچو بر گل و سوسن (ناصرخسرو) بدون ترديد گامي در راه كمال برداشته‌اي كه از فروغ درون تو شروع و در اشعه‌ي الهي فرو مي‌رود. اين مطالب را كه متذكر شديم ذوق‌پردازي و خيالبافي نيست، بلكه حقايقي است كه به طور اجمال در آيات قرآني كه ذيلا مطرح مي‌كنيم، ديده مي‌شوند. آيات قرآني در چند مورد رياكاري را محكوم و به شدت مردود ساخته و به عنوان يكي از وقيح‌ترين صفات آدمي معرفي نموده است. از آن جمله: «ان المنافقين يخادعون الله و هو خادعهم و اذا قاموا الي الصلوه قاموا كسالي يراون الناس و لايذكرون الله الا قليلا» (مردم منافق در صدد فريب دادن خدا برمي‌آيند، خداوند فريب آنان را به خودشان برمي‌گرداند. وقتي كه به نماز بايستند، با كسالت و ملالت خاطر مي‌ايستند، و به مردم رياكاري مي‌كنند و خدا را جز اندكي به ياد نمي‌آورد.) در اين آيه رياكاري صريحا از اوصاف منافقين شمرده شده است كه يكي از اوصاف آنان در صدد فريب دادن خدا برآمدن است. «فويل للمصلين. الذين هم عن صلوتهم ساهون. و الذين هم يراون. و يمنعون الماعون». (واي بر آن نمازگذاران كه در نمازشان به سهو دچار مي‌شوند (مسامحه مي‌ورزند) و آنان كه ريا مي‌كنند و مردم را از زكات يا هر گونه وسيله‌ي رفع احتياجات معيشت ممنوع مي‌سازند) كلمه‌ي ويل تهديد سختي را در بر دارد كه از عذاب الهي كه در انتظار رياكاران است، خبر مي‌دهد. «يا ايها الذين آمنو لاتبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذي كالذي ينفق ماله رئا الناس و لايومن بالله و اليوم الاخر فمثله كمثل صفوان عليه تراب فاصابه وابل فتركه صلدا لايقدرون علي شيئي مما كسبوا و الله لايهدي القوم الكافرين». (اي مردم كه ايمان آورده‌ايد، بخششها و احسانهاي خود را با منت و اذيت كردن نيازمندان، باطل نسازيد، چونان مردمي كه مال خود را براي رياكاري و نشان دادن به مردم صرف مي‌كنند و به خدا و روز آخرت ايمان نمي‌آورند. مثل اين رياكار مثل سنگ صاف است كه خاكي روي آن بوده باشد، باراني بر روي آن سنگ فرو ريزد (و خاك را ببرد) و آن را بي‌خاك نمايد، (در نتيجه) براي بهره‌برداري از آنچه كه اندوخته‌اند، توانايي نداشته باشند. خداوند قومي را كه كفر بورزند، ارشاد نمي‌كند) نكته‌اي بسيار بااهميت را كه در اين آيه وجود دارد متذكر مي‌شويم: دو جمله در آيه‌ي فوق، ايمان به خدا و معاد را از رياكاران سلب نموده است: 1. و لايومن بالله و اليوم الاخر (و به خدا و روز واپسين ايمان نمي‌آورند) 2. و الله لايهدي القوم الكافرين (و خداوند قومي را كه كفر بورزند، ارشاد نمي‌كند) توضيحي درباره‌ي تشبيهي كه در آيه‌ي فوق آمده است: (مثل اين رياكار مثل سنگ صافي است كه خاكي روي آن بوده باشد، باراني روي آن سنگ فرو ريزد و خاك را از روي سنگ ببرد و سنگ بي‌خاك را به حال خود رها كند.) به نظر مي‌رسد كه مقصود از سنگ صافي درون احسان‌كننده است كه پيش از احسان كردن صاف و پذيرنده هر جسم و نقشي مناسب است، خاكي كه روي سنگ قرار گرفته است، دل كندن از كار و كالاي با ارزش است كه احسان‌كننده انجام مي‌دهد، باراني كه فرو مي‌ريزد و آن خاك را از بين مي‌برد، رياكاري و منت و ايذا كسي است كه به او احسان كرده است. «و لاتكونوا كالذين خرجوا من ديارهم بطرا و رئاء الناس و يصدون عن سبيل الله و الله بما يعلمون محيط» (و نباشيد مانند كساني كه از وطنهاي خود براي خودكامگي و رياكاري براي مردم بيرون آمده و مردم را از راه خدا جلوگيري مي‌كنند و خداوند به كاري كه مي‌كنند احاطه دارد). اگر بيرون آمدن و يا مهاجرت از وطنها چه به عنوان جهاد باشد و چه به منظور ديگر، به منظور خودكامگي و رياكاري براي مردم باشد، ممنوع بوده و نوعي جلوگيري مردم از راه خدا مي‌باشد. نمونه‌اي از رواياتي كه درباره‌ي پستي و نتايج رياكاري وارد شده است: و قال ايضا (النبي (ص)) ينادي المرائي يوم القيامه باربعه اسماء: يا كافر، يا فاجر، يا غادر، يا خاسر، ضل سعيك، و بطل عملك و لاخلاق لك، التمس الاجر ممن كنت تعمل له يا مخادع (پيامبر اكرم فرموده است: آدم رياكار روز قيامت با چهار نام خوانده مي‌شود: اي كافر، اي فاجر (منحرف)، اي حيله‌گر، اي زيانكار، كوشش تو تباه و عمل تو باطل گشته، نتيجه‌اي براي تو نمانده است. پاداش را از كسي مطالبه كن كه عمل را براي او انجام داده‌اي، اي فريبكار.) و قال ايضا: ان اول ما يدعي يوم القيامه رجل جمع القرآن و رجل قاتل في سبيل‌الله و رجل كثير المال فيقول الله عز و جل للقاري الم اعلمك ما انزلت علي رسولي؟ فيقول: بلي يا رب، فيقول اما عملت به فيما علمت؟ فيقول يا رب قمت به في انا الليل و اطراف النهار فيقول الله تعالي: كذبت و تقول الملائكه كذبت، و يقول الله تعالي: انما اردت ان يقال فلان قاري، فقد قيل ذلك. و يوتي بصاحب المال. فيقول الله تعالي: الم اوسع عليك حتي لم ادعك تحتاج الي احد، فيقول: بلي يا رب، فيقول: فما عملت فيما اتيتك؟ قال كنت اصل الرحم و اتصدق فيقول الله تعالي كذبت، و تقول الملائكه كذبت، و يقول الله تعالي: بل اردت ان يقال فلان جواد، و قد قيل ذلك. و يوتي بالذي قتل في سبيل‌الله تعالي: فيقول الله ما فعلت؟ فيقول: امرت بالجهاد في سبيل‌الله فقاتلت حتي قتلت، فيقول الله تعالي: كذبت، و تقول الملائكه كذبت، و يقول الله تعالي: بل اردت ان يقال: فلان جري شجاع، فقد قيل ذلك. ثم قال رسول الله صلي الله عليه و آله: اولئك خلق الله تسعرهم نار جهنم (و نيز پيامبر اكرم (ص) فرموده است: اولين چيزي كه در روز قيامت براي سئوال مطرح مي‌گردد: 1. انساني كه قرآن را فرا گرفته و انساني كه در راه خدا جهاد نموده و انساني كه مال فراواني داشته است. خداوند بزرگ به كسي كه قرآن را فرا گرفته است، مي‌فرمايد: آيا آنچه را كه به پيامبرم فرستاده بودم، به تو تعليم نكردم؟ مي‌گويد: بلي اي پروردگار من، خدا مي‌فرمايد: چرا به آنچه در قرآن دانستي عمل نكردي؟ مي‌گويد: اي پرودگار من، در اوقات شب و روز قيام به قرآن نمودم. خدا مي‌فرمايد، دروغ گفتي، و فرشتگان نيز مي‌گويند: دروغ گفتي، خداوند مي‌فرمايد: قصد تو اين بود كه گفته شود: فلاني قاري است (و اين نتيجه را دريافت كرده‌اي) و بر تو قاري گفته شده است. صاحب مال را مي‌آورند، خداوند به او مي‌فرمايد: آيا وسعت مال به تو ندادم، تا آنجا كه تو را نگذاشتم محتاج به كسي باشي؟ مي‌گويد: بلي، اي پروردگار من، خدا مي‌فرمايد: در آن مال كه به تو دادم چه كردي؟ مي‌گويد: كمك به خويشاوندانم كردم و احسان نمودم. خداوند مي‌فرمايد: دروغ گفتي و فرشتگان نيز مي‌گويند: دروغ گفتي و خداوند مي‌فرمايد: بلكه قصد تو اين بود كه بگويند: فلاني سخي است (و اين نتيجه را دريافت كرده) و بر تو سخي گفته شده است. آنگاه كسي را كه در جهاد كشته شده است، مي‌آورند. و خداوند مي‌فرمايد: چه كرده‌اي؟ مي‌گويد: تو دستور به جهاد در راه خدا دادي، من هم به كشتار برخاستم تا كشته شدم. خداوند متعال مي‌فرمايد: دروغ گفتي و فرشتگان نيز مي‌گويند: دروغ گفتي. و خداوند مي‌فرمايد: بلكه مقصود تو اين بود كه گفته شود فلاني باجرئت و دلاور است. (و تو به اين نتيجه رسيده‌اي) و بر تو باجرئت و شجاعت گفته شده است. سپس رسول خدا فرمود: اينان آن آفريدگان خداوندي هستند كه آتش دوزخ آنان را شعله‌ور خواهد كرد). اينست منطقي‌ترين پاسخ همين است منطقي‌ترين پاسخ براي اين سئوال ساده‌لوحانه كه اعمال نيكويي كه مردم بدون وابستگي به مبدا و معاد و ديگر اصول اسلامي انجام مي‌دهند، چه خواهد شد؟ اين سئوال بيش از يك پاسخ منطقي ندارد و آن اينست كه بايد ديد آن عمل به چه منظور و هدفي انجام گرفته است؟ هر كسي همان نتيجه را از كار خود خواهد گرفت كه آن را هدف كار خود قرار داده است، مانند اشباع خودخواهي، مال و ثروت، شهرت، محبوبيت ميان مردم، تقويت اراده، اشباع غرايز، يا انسانيت و ارزشهاي آن، احساس تكليف بدون كمترين توقع پاداش و يا ترس از كيفر، و اعتقاد به ارزش و عظمت انجام تكليف كه خداوند به او متوجه ساخته است، رضايت وجدان آزاد، رضايت وجدان وابسته به مشيت الهي و غيره. *** «نسئل الله منازل الشهداء و معايشه السعداء و مرافقه النبياء» (از خداوند متعال مقامات عالي شهدا، و حيات با سعادتمندان و همراهي با پيامبران را مسئلت مي‌نمائيم.) مسير كاروان حق و حقيقت رو به منزلگه شهيدان و سعادتمندان و همراهي ابدي و پيامبران الهي است. از آغاز تاريخ بشري كاروانهايي از انسانها، در حركتند. مبداهاي گوناگون، مسيرهاي متنوع، مقصدهاي مختلف. حركت استمرار دارد و توقفي وجود ندارد. زين بحر پرآشوب كه بي‌پايانست پيوسته چو موج از پي هم مي‌گذريم مبدئي نقطه‌ي حركت كاروان بشري است كه آغاز بروز او در صحنه‌ي طبيعت به عنوان يك موجود عيني است، اين مبدا نهانگاه رحم مادران مي‌باشد. مسير حركت از اين مبد همين آب و خاك و عناصر مادي عالم طبيعت است كه همه‌ي اولاد آدم افتان و خيزان، گريان و خندان، از آن عبور مي‌كنند و مقصد نهائي آن، زير انبوهي از خاك تيره است كه كاروان بشري عربده كشان يا با سكوت رقت بار، شادمان يا اندوهگين، پيروزمند يا شكست خورده زير آن مي‌روند و آن خاك تيره را به روي خود مي‌كشند. مبدئي ديگر براي حركت اين كاروان وجود دارد كه آغاز هوشياري آدمي و احساس اين كه او جزئي كمال‌جو از يك كل شتابان به هدف والا است، مسير اين مبدا انديشه و تعقل نتيجه‌بخش با تكاپوي مثبت است كه هر لحظه‌اش مرحله‌اي از تكامل را نصيب آدمي مي‌سازد. مقصد نهائي اين حركت لقاء الله و رضوان الله در ايام الله است. كاروانيان اين مسير همراهان پيامبران و همنشينان سعادتمندان و شهداي راه حق و حقيقت مي‌باشند. حركتي كه از مبدا طبيعي شروع شده است نه تنها شامل همه‌ي انسانها است، بلكه همه‌ي جانداران از موش كور و خفاش و افعي گرفته تا نرون و سقراط و موسي و فرعون و ابن‌سينا و باقل (نادان‌ترين مرد عرب) همه و همه از آن مبدا طبيعي شروع مي‌كنند، و در همان مسيري كه طبيعت براي آنها گسترده است، حركت مي‌كنند و به آن پايان طبيعي كه در آميخته شدن با انبوهي خاك است، مي‌رسند. گروهي در اين حركت كه شايد اكثريت كاروان بشري را تشكيل مي‌دهند، نه تنها با همان حركت طبيعي از مبدا و مسير طبيعي به سوي نقطه‌ي پايان طبيعي حركت مي‌كنند و مبدا حقيقي حركت و مسير و مقصد والاي آن را درك نمي‌كنند، بلكه اصلا نمي‌دانند كه حركت مي‌كنند يا نه و اگر از زاد و مرگ همنوعان خود و از توالي روز و شب و فصول چهارگانه و سپري شدن دوران كودكي و جواني و ميانسالي و كهنسالي، سايه‌اي از حركت و تحول را درك كنند، درك آنان بيش از اين نيست كه عجب! آن يكي زنده بود و مرد، آن ديگري كودكي زائيد. امروزها هوا گرم است، مانعي ندارد، چند روز ديگر هوا خنك خواهد شد. حالا دو ساعت به غروب مانده دو ساعت و نيم ديگر هوا تاريك خواهد شد. در رديف مقابل اين اكثريت اسف‌انگيز، در هر قرني چند انسان انگشت شمار پيدا مي‌شوند كه مبدا و مسير و مقصد حقيقي حركت را درك نموده، مي‌داند كه حركت مي‌كنند و چيست آن مبدئي كه حركت از آنجا شروع مي‌شود و كجا است آن مقصد والائي كه بايستي تكاپو تا وصول به آن ادامه يابد. اينان كه معناي حركت و مبدا و مسير و مقصد آن را دريافته‌اند، نه از گذشت زمان تاسفي به خود راه مي‌دهند و نه با آرزوها و اميدهاي خيالي به آينده دل خوش مي‌دارند. اينان از زير مهميز زمان جسته و پيروزمندانه بر مركب زمان نشسته، و لگام آن را به دست گرفته‌اند. آنان مركب به سوي گرديدن‌هاي تكاملي مي‌تازند نه به سوي آينده‌ي محض كه امتدادي است مانند امتداد گذشته كه دير يا زود از راه فرارسيده به گذشته خواهد خزيد. لذا اين پيروزمندان سوار بر مركب كه لگام آن را به دست گرفته‌اند، نه از گذشت بهار جواني اندوهي به دل راه مي‌دهند و نه فساد فعلي جامعه‌ي خود، آنان را مايوس و از تكاپو بازمي‌دارد و نه به اميد آينده چنان دل مي‌سپارند كه واقعيات كنوني را از دست بدهند.  گروهي ديگر هم در باديه‌ي طولاني و پهناور تاريخ به راه افتاده‌اند، براي اينان مبدا و مسير و مقصد و حركت معنايي جز اين ندارد كه براي اشباع خودخواهي و خودكامگي‌هاي خودشان جلو كاروانهاي بشري افتاده گرد و خاك بلند كنند تا چشمان كاروانيان جز آن خودخواهان خودكامه، هيچ چيزي را نبينند. و يا بتوانند مسير را منحرف كنند و با وعده‌ي چشمه‌سارهاي زلال و مناظر زيبا، كاروانيان را به كويرهاي سوزان بكشانند. اينان كه در مسير حقيقي حركت رو به مقصد حقيقي پيش نمي‌روند، از حركت كاروانيان رو به مقصد حقيقي جلوگيري مي‌كنند. وقاحت و بي شرمي آنان گاهي به حدي مي‌رسد كه با منحرف ساختن كاروانيان مسير كمال، خود را طلبكار هم مي‌دانند و بر حماقت و بدبختي تشنگان كمال ابراز تاسف مي‌فرمايند!! كه اينان چه موجودات احمق و بدبختي هستند!! «و اذا قيل لهم لاتفسدوا في الارض قالوا انما نحن مصلحون. الا انهم هم المفسدون و لكن لايشعرون. و اذا قيل لهم آمنوا كما آمن الناس قالوا انومن كما آمن السفها الا انهم هم السفها و لكن لايعلمون. و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الي شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزون. الله يستهزي بهم و يمدهم في طغيانهم يعمهون. اولئك الذين اشتروا الضلاله بالهدي فما ربحت تجارتهم و ما كانوا مهتدين. مثلهم كمثل الذي استوقد نارا فلما اضائت ما حوله ذهب الله بنورهم و تركهم في ظلمات لايبصرون صم بكم عمي فهم لايرجعون». (هنگامي كه به آن تبهكاران گفته مي‌شود كه در روي زمين فساد به راه نيندازيد، مي‌گويند: جز اين نيست كه ما مصلحين هستيم. هشيار باشيد، قطعا خود آنان هستند كه در روي زمين فساد مي‌كنند ولي شعور ندارند. وقتي به آنان گفته مي‌شود: شما هم ايمان بياوريد چنان كه مردم ايمان آورده‌اند، مي‌گويند آيا ما هم مانند مردم احمق ايمان بياوريم. هشيار باشيد، احمق تنها خود آنان هستند، ولي درك ندارند. وقتي كه اين تبهكاران كساني را كه ايمان آورده‌اند، ملاقات مي‌كنند، مي‌گويند: ما ايمان آورده‌ايم و هنگامي كه با شياطين خود همنشين شدند مي‌گويند ما با شماييم، و آنان را به مسخره گرفته‌ايم. خدا آنان را مورد استهزا قرار داده و آنان را در طغيانگري خود رها مي‌كند كه گمراه شوند. آنان هستند آن تبهكاراني كه گمراهي را به جاي هدايت خريده و سود از مبادله‌ي خود نبرده‌اند و آنان هدايت نشده‌اند. مثل آنان مثل كسي است كه آتشي بيفروزد و هنگامي كه آن آتش پيرامون او را روشن نمايد. (ناگهان) خدا نورشان را از دستشان بگيرد و آنان را در تاريكي‌هايي كه هيچ چيز را نمي‌بينند، رها بسازد. آنان (از شنيدن حق) كرند و از گفتن حق لالند و از ديدن حق كور. آنان از اين راه كه پيش گرفته‌اند، برنمي‌گردند). تحليلي در آيات فوق: 1. هنگامي كه انسانهاي بالغ و رشديافته، با پيوند به مشيت الهي به وسيله‌ي وجدان پاك مي‌گويند: اي راهزنان كاروانيان تشنه‌ي كمال بشري، گرد و خاك بلند نكنيد، راه را منحرف نسازيد، براي منحرف كردن مسير واقعي كاروان، ساده‌لوحان از همه چيز بي‌خبر را آلت دست قرار ندهيد. اصول عالي انساني را كه نيروهاي محرك اين كاروان است، با سوء استفاده‌هاي خودخواهانه از آن اصول، تباه نسازيد. بگذاريد اين كاروان راه خود را طي كند. قدرتها و امتيازاتي را كه چه به طور جبر و چه آزادانه به دست آورده‌ايد، در تقويت و رفاه و آسايش اين كاروان مورد بهره‌برداري قرار بدهيد. پاسخ اين راهزنان چنين است: شما نمي‌فهميد، ما راهنمايان و پيشتازان كاروان هستيم، ما مصلحيم، ما در راه اصلاح شما! از لذايذ و حتي از جان خود گذشته‌ايم!! راه اصلاح همين است كه ما مي‌گوييم. اي انسانها، فريب اين رجز خواني‌ها و حماسه پردازيهاي نابكارانه‌ي راهزنان را نخوريد. اينان راهنمايان و پيشتازان نيستند، اين تبهكاران رنگ مبدا حركت تكاملي شما را كه انديشه و تعقل و تكاپو است، مات نموده، مسير شما را مختل مي‌سازند. اينان راهزنانند. 2. وقتي كه به اين افسادگران خودكامه مي‌گويند: شما هم به اين حقيقت كه حيات آدميان هدفي والا دارد و براي وصول به اين هدف بايستي خود را متعهد و مسئول بدانيد و شخصيت بدون ايمان و اعتقاد به آن هدف و آرمان اعلا هيچ ارزشي ندارد، بيائيد با هم حركت كنيم، بيائيد دست يكديگر را بگيريم و در صعود به قله‌هاي مرتفع كمال يار و ياور همديگر باشيم. آخر اين همه عربده و مستي و ناسازي چيست! نه همه همره و هم‌قافله و همزادند؟ پاسخ اين گروه ضد بشريت بر انسانهاي تشنه‌ي كمال چنين است: برويد، برويد دنبال كارتان! شما ضعيفيد! شما جانداران خيال‌پرداز بر روي تلي از توهمات بي‌اساس نشسته و آينده‌اي بس دور را مي‌نگريد! شما ضد لذت و سرخوشي و قدرتيد. ما كلماتي مانند انسان‌دوستي، تعديل خودخواهي، راست گوئي و راست كرداري و عدالت و حق و آزادي را مشتي ترياك و حشيش مي‌دانيم كه براي تخدير ما قدرتمندان به وجود آورده‌ايد. هيچ مي‌دانيد كه شما سفها و ابلهان وقتي به ما مي‌گوئيد: انسانها چونان اعضاي يك پيكرند كه در خوشي‌ها و آلام بايستي شريك يكديگر بوده باشند، ما درباره‌ي شما چگونه مي‌انديشيم و درباره‌ي شما چه قضاوتي مي‌كنيم؟ ما شما را ناتواناني احمق تلقي مي‌كنيم كه با اين حرفها مي‌خواهيد ناتواني خود را جبران كنيد. اگر سقراط به جاي تعليم و تربيت انسانهائي مانند افلاطون، بامداد به لخت كردن كاروان در گردنه‌ها و شامگاه به مي‌گساري و قماربازي مي‌پرداخت و يا اگر آدم دست و پا دار و نقشه‌كش خوبي بود به كشيدن انسانها به كشتارگاهها به نام جنگ دلاورانه! مي‌پرداخت نه براي دفاع از حيات، بلكه فقط براي اينكه حس خودكامگي خود را اشباع نمايد، او را ابرمرد مي‌ناميديم و مجسمه‌ها براي يادبود او برپا مي‌كرديم، ولي هنوز كه هنوز است به حماقت و ابلهي او كه افلاطوني را بوجود آورد كه افكارش در پيشرفت تكاملي انسانها مانند خود او اثري جدي ايجاد كرد، مي‌خنديم و دلسوزي مي‌كنيم! 3. در آن هنگام كه اين راهزنان كاروان كمال جوي بشري براي تنظيم و تقويت كامكاريهاي خود، با انسانهاي هدفدار و هشيار و تكاپوگر در مسير (حيات معقول) روياروي قرار بگيرند، دم از هدف و هشياري و تكاپو و ايمان و عقيده و آزادي و كمال مي‌زنند، آري، چنان از اين حرفها دم مي‌زنند كه گاهي هشيارترين انسانها را هم مي‌فريبند و گمان مي‌كنند اين خودخواهان خودكامه، واقعا موجودي را به نام انسان كه حق حيات دارد مي‌شناسند. اين زورگويان خودمحور وقتي كه با كاروانيان علم و معرفت بنشينند، چنان از دانش و بينش دفاع مي‌كنند كه فداكارترين انسانها در راه علم و معرفت را به اشتباه مي‌اندازند كه عجب! شايد اين مائيم كه موجب سقوط علم و معرفت شده‌ايم نه اين شمشيربارگان شمشيرپرست، آنگاه كه همين اغواگران ارباب علم و معرفت، با همنوعان خونخوار خود سر ميز مي‌نشينند، به ريش هر چه دانش و دانشمند و معرفت و عارف است، خنديده و به يكديگر مي‌گويند، بگذاريد آن احمق‌ها به حماقتهاي خود! سرگرم شوند، مادامي كه اخلالي به مقام و جاه و خودكامگي‌هاي ما وارد نمي‌سازند، كاري با آنها نداريم. اي كاش اينان مي‌دانستند كه انسانهاي آگاه و انسان‌شناس و عدالتخواه از چه ديده‌اي به آنان مي‌نگرند و آنان را چگونه مي‌بينند.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحة 17-15 سپس آن حضرت تاكيد اين حقيقت را در جذب نعمتهاى الهى، پرهيز كردن از امورى كه خداوند، مردم را نسبت به آنها از خود بر حذر داشته، و فرمان به ترس حقيقى و خالى از عذر تراشى دانسته اند، كه اين خود مستلزم ترك محرمات، و رعايت حدود و مرزهايى است، كه انسان را به وارستگى حقيقى مى رساند. و اين موفقيّت را در سايه كار خدايى بدور از ريا و خودبينى امر فرموده اند.  كار بدون ريا همان پرستش خالصانه و پاك براى خداست، كه موجب رام ساختن نفس امّاره براى نفس مطمئنه است. در علم طريقت و سلوك، به سوى خداوند متعال، ثابت شده است كه، وارستگى و پرستش، چگونه انسان را به سعادت كامل و ابدى مى رساند.  در زمينه اين كه عمل، بايد براى رضاى خدا باشد و نه غير، آن حضرت مى فرمايند: «فانّه من يعمل لغير اللّه يكله اللّه لمن عمل له»،  «براستى آن كه براى غير خدا عمل كند، خداوند پاداش كارش را به همان كسى كه به خاطر او كار كرده است، محوّل مى كند.» بيان علت وجوب ترك ريا و خودخواهى در عمل: پس كسى كه عملى را به منظور ديدن مردم و بلند آوازه شدن در ميان خلق انجام دهد، تا از ناحيه انسانها خواسته هاى نفسانى خود مانند مال، جاه و مقام و جز اين ها از اهداف باطل و پست امور زودگذر زندگى دنيايى را، ارضا كند، هدف خدايى ندارد، تا پاداش خدايى بگيرد.  قبلا روشن شد كه توجّه نفس به امور ياد شده به معناى دورى از رحمت حق و آماده نبودن براى دريافت نعمتهاى الهى بوده، و از قبول بخشش حق در حجابى از خواسته هاى خود، فرو رفتن است.  با قبول اين حقيقت كه خداوند سبب ساز است. و تمام زنجيره ممكنات به وى پيوستگى دارد، ناگزير، همه امور از ناحيه خداوند متعال، جارى و سارى مى گردد و اگر كارى براى غير خداوند صورت گيرد، واگذارى پاداش از ناحيه حق تعالى به آن كه كار به نيّت او انجام شده است، خواهد بود، و اين موجب محروميت و زيان انجام دهندگان عمل مى شود. بنا بر اين هركه جز براى خداوند كارى انجام دهد زيان كرده، و هر كس جز بر خداوند توكل كند خسران برده است. توضيح اين موضوع كه «هر كه براى خداوند كارى انجام دهد پاداشش با خدا و اگر براى غير خدا انجام دهد اجر و مزدش به غير واگذار مى شود».  در فصلى كه حضرت از كسى كه قضاوت مسائل مردم را با نداشتن اهليت بپذيرد، عيبجويى كرده است، گذشت.  سخن امير المؤمنين (ع) در باره محصول دنيا و آخرت به اين جا كه مى رسد، مى فرمايد: «نسأل اللّه منازل الشّهداء و معايشة السّعداء و مرافقة الأنبياء»،  «از خداوند، مقام و منزلت شهدا، زندگى با نيكان، و دوستى انبيا را، مسألت مى كنم.» چون هدف امير مؤمنان (ع) كسب سعادت اخروى بوده، از خداوند اين سه مرتبه والا را تقاضا كرده است. ضمنا شنوندگان را به پيروى از خود، در طلب اين مراتب و عمل به آن علاقه مند مى سازد.  امام (ع)، درخواست رسيدن به مراتب سه گانه فوق را، از آسان ترين آغاز، و به بلندترين مقام ختم كرده است. زيرا آن كس كه سرانجامش شهادت باشد سعادتمند خواهد بود. و نهايت درجه سعادت، همجوارى و مصاحبت انبياست.  آرى از تربيت كننده لايق و مربّى شايسته اى همچون على (ع) جز اين انتظار نيست زيرا رسيدن به مرتبه عالى (مرافقت انبيا) جز با طىّ مراتب پايين مقدور نمى باشد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 319 فاحذروا من اللّه ما حذّركم من نفسه، و اخشوه خشية ليست بتعذير، و اعملوا في غير رياء و سمعة، فإنّه من يعمل لغير اللّه يكله اللّه إلى من عمل له، نسئل اللّه منازل الشّهداء، و معايشة السّعداء، و مرافقة الأنبياء. (5400- 5238)اللغة:و (التعذير) إظهار العذر ممّن لا عذر له في الحقيقة، قال الفيروز آبادي قوله تعالى: وَ جاءَ الْمُعَذِّرُونَ ، بتشديد الذّال المكسورة أى المعتذرون الذين لهم عذر، و قد يكون المعذر غير محقّ فالمعنى المقصّرون بغير عذر قال: و قرء ابن عبّاس بالتخفيف من أعذر و كان يقول: و اللّه لهكذا انزلت، و كان يقول: لعن اللّه المعذّرين و كان المعذّر عنده إنّما هو غير المحقّ و بالتّخفيف من له عذر.الاعراب: و قوله: ليست بتعذير، أى ليست بذات تعذير، أى تقصير فخذف المضاف كقوله تعالى: قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ النَّارِ، أى ذي النار، و من في قوله: من يعمل شرطيّة و يعمل و يكله مجزومان على حدّ قوله: من يعمل سوء يجز به.المعنى:(فاحذروا من اللّه) و اتّقوه (بما حذركم من نفسه) بقوله: فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ  (و اخشوه خشية) صادقة (ليست ب) ذات (تعذير) إذ الاعتذار إنّما ينفع عند من هو جاهل بالسّراير و محجوب عمّا في الضّماير.و أمّا اللّه العالم الخبير بما في الصّدور فليس للاعتذار عنده نفع و لا ثمر، و ينبّؤ الانسان  «2» يومئذ بما قدّم و أخّر، بل الانسان على نفسه بصيرة و لو ألقى معاذيره، فيجزى المعتذرون جزاء ما كانوا يعملون، فيومئذ «3» لا ينفع الذين ظلموا معذرتهم و لا هم يستعتبون. (و اعملوا في غير رياء و لا سمعة) أى عملا خالصا مخلصا عنهما و في حذف المتعلّق دلالة على العموم فيشمل جميع الأعمال و يدلّ على وجوب الاخلاص في الكلّ كما قال الصّادق عليه السّلام: لا بدّ للعبد من خالص النّية في كلّ حركة و سكون لأنّه إذا لم يكن بهذا المعنى يكون غافلا و الغافلون قد وصفهم اللّه تعالى فقال: إن هم الّا كالأنعام بل هم أضلّ سبيلا، و قال: اولئك هم الغافلون.قال بعض العلماء في تفسير ذلك: يجب أن يكون للعبد في كلّ شي ء يفعله و عمل يعمل من نيّة اخلاص حتّى في مطعمه و مشربه و ملبسه و نومه و نكاحه، فانّ ذلك كله من أعماله التي يسأل عنها و يجازى عليها فان كانت للّه و في اللّه كانت في______________________________ (1) اقتباس من الآية الشريفة في سورة آل عمران. منه. (2) اقتباس من الآية في سورة القيامة، منه. (3) الآية في سورة الروم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 324 ميزان حسنانه، و إن كانت في سبيل الهوى و لغير اللّه كانت في ميزان سيّئاته، و كان صاحبها في الدّنيا على مثال البهايم الرّاتعة و الأنعام المهملة السّارقة و لا يكون على الحقيقة إنسانا مكلّفا موفّقا و كان من الذين ذكرهم اللّه بقوله: أغفلنا قلبه عن ذكرنا أي وجدناه غافلا كقولك: دخلت بلدة فاعمرتها أى وجدتها عامرة فهو غافل عمّا يأتيه و يذره متبعا لهواه فيما يورده و يصدره.علّل عليه السّلام وجوب ترك الرّيا بقوله: (فانّه من يعمل لغير اللّه يكله اللّه إلى من عمل له) و يقطع عنه ميامن لطفه و ألطاف نظره.و معناه ما رواه أحمد بن فهد في عدّة الدّاعي عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال يقول اللّه تعالى: أنا خير شريك و من اشرك معي شريكا في عمله فهو لشريكي دوني لأنّي لا أقبل إلّا ما خلص لي.قال: و في حديث آخر أنا أغنى الشّركاء عن الشّرك فمن عمل عملا ثمّ اشرك فيه غيري فأنا منه بري ء و هو للّذي أشرك به دونى هذا.و لمّا كان همّته عليه السّلام مقصورة على طلب السّعادة الاخرويّة أردف كلامه بقوله (نسأل اللّه منازل الشّهداء و معايشة السّعداء و مرافقة الأنبياء) قال الشّارح البحراني و في ذلك جذب للسّامعين إلى الاقتداء به في طلبها و العمل بها و بدء عليه السّلام بطلب أسهل المراتب الثلاثة للانسان و ختم بأعظمها فانّ من حكم له بالشّهادة غايته أن يكون سعيدا، و السّعيد غايته أن يكون في زمرة الأنبياء رفيقا لهم، و هذا هو التّرتيب اللّايق من المؤدّب الحاذق، فانّ المرتبة العالية لا تنال دفعة دون نيل ما هو أدون منها.تكميل استبصارى في بيان معنى الرّياءو ذكر بعض ما وردت فيه من الآيات و الأخبار و الإشارة إلى أقسامه و إلى الدّواء النّافع له فالكلام في مقامات أربعة:المقام الاول في تحقيق معنى الرّياء و السّمعة:فنقول: إنّ الرّياء هو ترك الاخلاص بملاحظة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 325 غير اللّه فيه و أصله من الرّؤية كأنه لا يعمل إلّا إذا رأى النّاس و رأوه، و السّمعة بالضمّ كالرّياء إلّا أنّها تتعلّق بحاسّة السّمع و الرّياء بحاسّة البصر.و عن الفارابي في ديوان الأدب يقال: فعل ذلك رياء و سمعة إذا فعل ذلك ليراه النّاس و يسمعوا به.و قال الغزالي في إحياء العلوم: الرّياء مشتقّ من الرّؤية، و السّمعة مشتقّة من السّماع و إنّما الرّياء أصله طلب المنزلة في قلوب النّاس بايرائهم خصال الخير الا أنّ الجاه و المنزلة تطلب في القلب بأعمال سوى اللّه، و اسم الرّياء مخصوص بحكم العادة بطلب المنزلة في القلوب بالعبادات و إظهارها، فحدّ الرّياء هو إرادة العباد بطاعة اللّه، فالمرائي هو العابد، و المرائى هو النّاس المطلوب رؤيتهم بطلب المنزلة في قلوبهم، و المرائى به هو الخصال التي قصد المرائي إظهارها، و الرّياء قصد إظهار ذلك.أقول: و الأولى ما ذكرناه، لكونه شاملا للعبادات و غيرها فعلا و تركا حسبما تعرفه في الأقسام الآتية، و ما ذكره مختصّ بفعل العبادات فقط فلا يعمّ.الثاني في ذكر بعض ما ورد فيه من الآيات و الأخبار:قال اللّه سبحانه: فويل للمصلّين الذينهم عن صلاتهم ساهون، و الذينهم يراؤن و قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ النّار و أهلها يعجّون من أهل الرّياء، فقيل: يا رسول اللّه كيف تعجّ النّار؟ قال: من حرّ النّار التي يعذّبون بها.و قال أيضا: ينادى المرائي يوم القيامة بأربعة أسماء: يا كافر، يا فاجر، يا غادر يا خاسر، ظلّ «ضلّ» سعيك، و بطل عملك، و لا خلاق لك، التمس الأجر ممّن كنت تعمل له يا مخادع و قال أيضا: إنّ أوّل ما يدعى يوم القيامة رجل جمع القرآن، و رجل قاتل في سبيل اللّه، و رجل كثير المال فيقول اللّه عزّ و جلّ للقاري ألم اعلمك ما انزلت على رسولي؟ فيقول: بلى يا ربّ فيقول: ما عملت به فيما علمت؟ فيقول: يا ربّ قمت به في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 326 آناء الليل و أطراف النّهار، فيقول اللّه تعالى: كذبت و تقول الملائكة كذبت: و يقول اللّه تعالى: إنّما أردت أن يقال فلان قارى فقد قيل ذلك.و يؤتى بصاحب المال فيقول اللّه تعالى: ألم أوسّع عليك حتّى لم أدعك تحتاج إلى أحد؟ فيقول: بلى يا ربّ، فيقول: فما عملت فيما آتيتك؟ قال: كنت أصل الرّحم و أتصدّق، فيقول اللّه تعالى: كذبت، و تقول الملائكة: كذبت، و يقول اللّه تعالى: بل أردت أن يقال فلان جواد و قد قيل ذلك.و يؤتى بالذي قتل في سبيل اللّه فيقول اللّه تعالى: ما فعلت؟ فيقول: امرت بالجهاد في سبيل اللّه فقاتلت حتّى قتلت، فيقول اللّه تعالى: كذبت، و تقول الملائكة كذبت، و يقول اللّه تعالى: بل أردت أن يقال فلان جريّ شجاع فقد قيل ذلك، ثمّ قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: اولئك خلق اللّه تسعرهم نار جهنّم، و هذه الأخبار رويناها من كتاب الأنوار للمحدّث الجزائري.و في الوسائل عن الكلينيّ بإسناده عن فضل أبي العبّاس عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال:ما يصنع أحدكم أن يظهر حسنا و يسرّ سيّئا أ ليس يرجع إلى نفسه فيعلم أنّ ذلك ليس كذلك و اللّه عزّ و جلّ يقول: بل الانسان على نفسه بصيرة، إنّ السّريرة إذا صحّت قويت العلانية.و عن السّكوني عنه عليه السّلام أيضا قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: سيأتي على النّاس زمان تخبث فيه سرايرهم و تحسن فيه علانيتهم طمعا في الدّنيا، لا يريدون به ما عند ربّهم يكون دينهم رياء لا يخالطهم خوف يعمهم اللّه بعقاب فيدعونه دعاء الغريق فلا يستجيب لهم.و عن البرقيّ في كتاب المحاسن عن يحيى بن بشير النبّال عمّن ذكره عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من أراد اللّه عزّ و جلّ بالقليل من عمله أظهره اللّه أكثر ممّا أراده به، و من أراد النّاس بالكثير من عمله في تعب من بدنه و سهر من ليله أبى اللّه إلّا أن يقلّله في عين من سمعه و روى الصّدوق في كتاب عقاب الأعمال بإسناده عن عليّ بن جعفر عن أخيه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 327 موسى بن جعفر عن أبيه عن آبائه صلوات اللّه عليهم قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يؤمر برجال إلى النّار فيقول اللّه عزّ و جلّ لمالك: قلّ للنّار: لا تحرق لهم أقداما فقد كانوا يمشون بها إلى المساجد، و لا تحرق لهم وجوه «ها ظ» فقد كانوا يسبغون الوضوء، و لا تحرق لهم أيدي فقد كانوا يرفعونها بالدّعاء، و لا تحرق لهم ألسنة فقد كانوا يكثرون تلاوة القرآن، قال: فيقول لهم خازن النّار: يا أشقيا ما كان حالكم؟قالوا: كنّا نعمل لغير اللّه عزّ و جلّ فقيل لنا خذوا ثوابكم ممّن عملتم.و في الوسائل عن الكلينيّ بإسناده عن جرّاح المداينيّ عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قول اللّه عزّ و جلّ: «فمن كان يرجو لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربّه أحدا» قال: الرّجل يعمل شيئا من الثّواب لا يطلب به وجه اللّه إنّما يطلب تزكية النّفس يشتهى أن يسمع به النّاس فهذا الذي أشرك بعبادة ربّه، ثمّ قال: ما من عبد أسرّ خيرا فذهبت الأيام أبدا حتّى يظهر اللّه له خيرا، و ما من عبد يسرّ شرّا فذهبت الأيام حتّى يظهر اللّه له شرّا.و عن السّكوني عنه عليه السّلام أيضا قال: قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ الملك ليصعد بعمل العبد مبتهجا به فاذا سعد بحسناته يقول اللّه عزّ و جلّ: اجعلوها في سجّين إنّه ليس ايّاى أراد به.و عن عليّ بن عقبة عن أبيه قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: اجعلوا أمركم هذا للّه و لا تجعلوا للنّاس فانّه ما كان للّه فهو للّه و ما كان للنّاس فلا يصعد إلى اللّه.و في عدّة الداعي لأحمد بن فهد الحلّي عن الشّيخ أبي جعفر محمّد بن أحمد بن عليّ القمّي نزيل الرّى في كتابه المنبي عن زهد النبيّ عن عبد الواحد عمّن حدّثه عن معاذ بن جبل قال: قلت: حدّثني بحديث سمعته من رسول اللّه و حدّثته من دقايق ما حدثك به قال نعم و بكى معاذ.ثمّ قال: بأبي و أمّي حدّثني و أنا رديفه فقال: بينا نحن نسير إذ رفع بصره إلى السّماء فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: الحمد للّه الذي يقضي في خلقه ما أحبّ، ثمّ قال: يا معاذ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 328 قلت: لبيك يا رسول اللّه و سيّد المؤمنين، قال: يا معاذ قلت: لبيّك يا رسول اللّه امام الخير و نبيّ الرّحمة قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم احدّثك شيئا ما حدّث نبيّ امته إن حفظته نفعك عيشك و إن سمعته و لم تحفظه انقطعت حجّتك عند اللّه.ثمّ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، إنّ اللّه خلق سبعة أملاك قبل أن يخلق السّماوات فجعل في كلّ سماء ملكا قد جلّلها بعظمته و جعل على كلّ باب من أبواب السّماء بوّابا فيكتب الحفظة عمل العبد من حين يصبح إلى حين يمسى ثمّ ترفع الحفظة بعمله و له نور كنور الشّمس، حتّى إذا بلغ سماء الدّنيا فتزكّيه و تكثره فيقول الملك قفوا و اضربوا بهذا العمل وجه صاحبه أنا ملك الغيبة فمن اغتاب لا أدع عمله تجاوزني إلى غيري أمرني بذلك ربّي.قال: صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ثمّ يجي ء الحفظة عن الغد و معهم عمل صالح فتمرّ به و تزكّيه و تكثّر حتّى تبلغ السّماء الثّانية فيقول الملك الذي في السّماء الثّانية: قفوا و اضربوا بهذا العمل وجه صاحبه إنّما أراد بهذا العمل عرض الدّنيا أنا صاحب الدّنيا لا أدع عمله يتجاوزني إلى غيري و هو يحبّ الدّنيا.قال: ثمّ تصعد الحفظة بعمل العبد مبتهجا بصدقة و صلاة فتعجّب به الحفظة و تجاوزه إلى السّماء الثّالثة فيقول الملك قفوا و اضربوا بهذا العمل وجه صاحبه أنا ملك صاحب الكبر فيقول: إنّه عمل و تكبّر على النّاس في مجالسهم أمرني ربّي أن لا أدع عمله يتجاوزني إلى غيري.قال: و تصعد الحفظة بعمل العبد يزهر كالكوكب الدّريّ في السّماء له دويّ بالتّسبيح و الصّوم و الحجّ فتمر به إلى السّماء الرّابعة فيقول لهم الملك: قفوا و اضربوا بهذا العمل وجه صاحبه و بطنه أنا ملك العجب إنّه كان يعجب بنفسه و إنّه عمل و أدخل نفسه العجب أمرني ربّي أن لا أدع عمله يتجاوزني إلى غيري.قال: و تصعد الحفظة بعمل العبد كالعروس المزفوفة إلى أهلها فتمرّ به إلى ملك السّماء الخامسة بالجهاد و الصّدقة ما بين الصّلاتين و كذلك العمل له رنين كرنين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 329 الابل عليه ضوء كضوء الشّمس فيقول الملك: قفوا أنا ملك الحسد و اضربوا بهذا العمل وجه صاحبه و احملوه على عاتقه، إنّه كان يحسد من يتعلّم أو يعمل للّه بطاعته و إذا رأى لأحد فضلا في العمل و العبادة حسده و وقع فيه فيحملوه على عاتقه و يلعنه عمله.قال: و تصعد الحفظة بعمل العبد من صلاة و زكاة و حجّ و عمرة فيتجاوز به إلى السّماء السّادسة فيقول الملائكة: قفوا أنا صاحب الرّحمة اضربوا بهذا العمل وجه صاحبه و اطمسوا عينيه، لأنّ صاحبه لم يرحم شيئا إذا أصاب عبدا من عباد اللّه ذنبا للآخرة أو ضرّاء في الدّنيا شمت به أمرني ربّي أن لا أدع عمله يجاوزني إلى غيري.قال: و تصعد الحفظة بعمل العبد بفقه و اجتهاد و ورع و له صوت كالرعد و ضوء كضوء البرق و معه ثلاثة آلاف ملك فتمرّ بهم إلى ملك السّماء السّابعة فيقول الملك: قفوا و اضربوا بهذا العمل وجه صاحبه أنا ملك الحجاب أحجب كلّ عمل ليس للّه إنّه أراد رفعة عند القوّاد و ذكرا في المجالس وصيتا في المداين أمرني ربّي أن لا أدع عمله يتجاوزني إلى غيري ما لم يكن للّه خالصا.قال: و تصعد الحفظة بعمل العبد مبتهجا به من صلاة و زكاة و صيام و حجّ و عمرة و خلق الحسن و صمت و ذكر كثير تشيّعه ملائكة السّماوات و الملائكة السبعة بجماعتهم فيطئون الحجب كلّها حتّى يقوموا بين يديه سبحانه فيشهدوا له بعمل و دعاء فيقول سبحانه: أنتم حفظة عمل عبدي و أنا رقيب على ما في نفسه إنّه لم يردني بهذا العمل عليه لعنتي فيقول الملائكة: عليه لعنتك و لعنتنا.قال: ثمّ بكى معاذ قال: قلت: يا رسول اللّه ما أعمل و اخلص قال: اقتد نبيّك يا معاذ في اليقين قال: قلت: أنت رسول اللّه و أنا معاذ قال: فان كان في عملك تقصير يا معاذ فاقطع لسانك عن إخوانك و عن حملة القرآن، و لتكن ذنوبك عليك لا تحمّلها على إخوانك، و لا تزكّ نفسك بتذميم إخوانك، و لا ترفع نفسك بوضع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 330 إخوانك، و لا تراء بعملك، و لا تداخل من الدّنيا في الآخرة، و لا تفحش في مجلسك لكي يحذروك لسوء خلقك، و لا تناج مع رجل و أنت مع آخر، و لا تعظم على النّاس فتنقطع عنك خيرات الدّنيا، و لا تمزق النّاس فتمزقك كلاب أهل النّار، قال اللّه تعالى: «و الناشطات نشطا» أ فتدري ما الناشطات؟ إنّه كلاب أهل النّار تنشط اللّحم و العظم قلت: و من يطيق هذه الخصال؟ قال: يا معاذ أما أنّه يسير على من يسّر اللّه تعالى عليه قال: و ما رأيت معاذا يكثر تلاوة القرآن كما يكثر تلاوة هذا الحديثالثالث في أقسام الرّيا و الوجوه المتصوّرة فيه:و هي كثيرة إلّا أنّها منشعبة عن قسمين أحدهما الرّياء المحض و الثاني الرّياء المشوب.أمّا الرّياء المحض فهو أن لا يكون مراده بالعبادة إلّا الدّنيا و رؤية النّاس كالذي يصلّى بين أظهر النّاس، و لو كان منفردا لكان لا يصلّي بل ربّما يصلّي من غير طهارة مع النّاس، فهذا يجب أن يترك لأنّه معصية لا طاعة فيه أصلا و أمّا الرّياء المشوب فهو يتصوّر على وجوه.أحدها أن يعقد على الاخلاص قلبه ثمّ يطرأ الرّياء و دواعيه مثل أن يفتتح الصّلاة بالاقبال فيدخل عليه داخل أو ينظر إليه ناظر فيقول له الشّيطان: رد صلاتك حسنا حتّى ينظر إليك هذا الناظر بعين الوقار فتخشع جوارحه و يحسن صلاته.و ذلك مثل ما روي أنّ رجلا لا يقدر على الاخلاص في العمل فاحتال و قال:إنّ في ناحية البلد مسجدا مهجورا لا يدخله أحد فأمضي إليه ليلا و أعبد اللّه فيه، فمضى إليه في ليلة ظلماء و كان ذات رعد و برق و مطر فشرع في العبادة فبينما هو في الصلاة إذ دخل عليه داخل فأحسّ به فدخله السّرور برؤية ذلك الدّاخل له و هو مشتغل بالعبادة في الليلة المظلمة، فأخذ في الجدّ و الاجتهاد في عبادته إلى أن جاء النّهار فنظر إلى ذلك الدّاخل فاذا هو كلب أسود قد دخل المسجد ممّا أصابه من المطر فندم الرّجل على ما فعل و قال: يا نفس إنّي فررت من أن اشرك بعبادة ربي أحدا فوقعت أن أشركت في عبادته كلبا وا أسفا وا ويلا على هذا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 331 الثّاني أن يأتيه الشّيطان من معرض الخير و يقول له: اعمل هذا العمل ليقتدي بك النّاس فيحصل لك أجر من عمل به، و هذه المكيدة أعظم من الأولى و ينخدع بها من لا ينخدع بتلك و هو عين الرّيا لأنّه اذا رأى هذه الحالة خيرا لا يرتضي بغيره تركها فلم تركه و هو في الخلوة و ليس أحد أغرّ على الانسان من نفسه.الثّالث أن يتنبّه العاقل لهاتين و يستحيي من المخالفة بين صلاته في الخلاء و الملاء فيحسن صلاته في الخلوة ليطابق الجلوة، و هذا أيضا من الرّيا لأنّه حسن صلاته في الخلوة ليحسن في الملاء فكان نظره في عمله إلى النّاس.الرّابع أن ينظر إليه النّاس و هو في صلاته فيعجز الشّيطان عن ايقاعه في الرّياء بأن يقول له: اخشع لأجلهم و لكن يقول له: تفكّر في عظمة اللّه و جبروته و من أنت واقف بين يديه و استحي أن ينظر اللّه إلى قلبك و أنت غافل عنه فيحضر بذلك و تجتمع جوارحه و يظنّ أنّ ذلك عين الاخلاص و هو عين الرّيا فانّ خشوعه لو كان لنظره إلى عظمة اللّه لم لم يكن حالته في الخلوة هكذا؟الخامس أن يكمل العبادة على الاخلاص لكن عرض له بعد الفراغ حبّ اظهارها لتحصيل بعض الأغراض، و ذلك بأن يخدعه الشّيطان و يقول له: إنّك قد أكملت العبادة الخالصة و قد كنت في ديوان المخلصين و لا يقدح فيها ما يتجدّد و إنّما ينضمّ إلى ما حصّله بها من الخير الآجل خير عاجل فيحدث به و يظهره، و هو أيضا مبطل للعمل و مفسد له و إن سبق.قال الصّادق عليه السّلام من عمل حسنة سرّا كتبت له سرّا فإذا أقرّ بها محيت و كتبت جهرا، فاذا أقرّ بها ثانيا محيت و كتبت رياء و فضل عمل السّر على عمل الجهر سبعون ضعفا، نعم لو تعلّق باذا عته غرض صحيح كما لو أراد ترغيب الغير فيه إذا لم يمكن الترغيب بدونه لم يكن به بأس.السّادس أن يترك العمل خوفا من الرّيا، و هذا أيضا من خدايع إبليس اللّعين لأنّ غرضه الأقصى ترك العمل فاذا لم تجب إليه و اشتغلت به فيدعوك إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 332 الرّيا و غيره فاذا تركته فقد حصلت غرضه.قال ابن فهد في عدّة الدّاعي و مثال ذلك من سلم إليه مولاه حنطة فيها قليل من المباين إمّا شعير أو مدر، و قال: خلّصها من التّراب مثلا و نقّها منه تنقية جيّدة بالغة، فيترك أصل العمل و يقول: أخاف إن اشتغلت به ألّا يخلص خلاصا صافيا و يترك العمل من أصله.السّابع أن يترك العمل لا لذلك بل خوفا على النّاس أن يقولوا إنّه مرائي فيعصون اللّه تعالى به، و هذا أيضا كسابقه رياء خفيّ لأنّ ترك العمل خوفا من أن يقال له: إنه مرائي عين الرّياء، و لو لا حبّه لمحمدتهم و خوفه من مذمّتهم فما له و لقولهم إنّه مراء أو قالوا إنّه مخلص و أىّ فرق بين ترك العمل خوفا من قولهم: إنّه مراء و بين أن يحسن العمل خوفا من قولهم: إنّه مقصّر غافل مع ما في ذلك من سوء الظنّ بالمسلمين، و من إطاعة الشّيطان في ترك العمل.الثّامن أن يكون ترك العمل إشفاقا على المسلمين بأن يقول له إبليس اللعين: اترك العمل إشفاقا على المؤمنين من وقوعهم في الاثم بظنّ السّوء و تركك العمل إشفاقا عليهم يقوم مقام العمل و يحصل لك بذلك الثّواب لأنّ نظر المصلحة للمسلمين حسنة فيعادل الثّواب الحاصل من العمل بل هو أفضل لأنّه متعدّ إلى الغير؛ و هذا الخيال من غوايل النّفس الأمارة المايلة إلى الكسالة و البطالة و مكيدة عظيمة من الشّيطان الخبيث لما لم يجد إليك مسلكا فصدّك من هذا الطريق و زيّن لك هذا التّنميق.قال ابن فهد و وجه فساده يظهر من وجوه:الأوّل أنّه عجّل لك الوقوع في الاثم المتيقّن فانّك ظننت أن يظنّوا بك انّك مراء، و هذا ظنّ سوء و على تقدير وقوعه منهم يلحقهم به إثم و ظنّك هذا بهم أيضا ظنّ سوء يلحقك به الاثم إذا لم يكن مطابقا لما ظننت بهم و تركت العمل من أجله فعدلت من ظنّ موهوم إلى إثم معلوم، و حذرا من لزوم اثم لغيرك فأوقيت فيه نفسك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 333 الثّاني أنّك إذن وافقت إرادة الشّيطان بترك العمل الذي هو مراده، و ترك العمل و البطالة موجب لاجتراء الشّيطان عليك و تمكّنه منك، لأنّ ذكره تعالى و التولى في خدمته يقربك منه و بقدر ما تقرب منه تبعد من الشّيطان و انّ فيه موافقة للنّفس الأمارة بميلها إلى الكسالة و البطالة و هما ينبوع آفات كثيرة إن كان لك بصيرة.الثّالث مما يدلك أنّ هذا من غوائل النّفس و ميلها إلى البطالة أنّك لمّا نظرت إلى فوات الثّواب الحاصل لك من البطالة و إلى فوات وقوعهم في الاثم آثرتهم على نفسك بتخفيف ما يلزمهم من الاثم بسوء الظنّ و حرمت نفسك الثّواب، و تفكّر في نفسك و تمثل في قلبك بعين الانصاف لو حصل بينك و بينهم في شي ء من حظوظ العاجلة منازعة إمّا في دار أو مال أو ظهر لك نوع معيشة تظنّ فيها فايدة و حصول أ كنت تؤثرهم على نفسك و تتركه لهم؟ كلّا و اللّه بل كنت تناقشهم مناقشة المشاقق و تستأثر عليهم فيما يظهر لك من أنواع المعيشة إن أمكنك فرصة الاستيثار و تقلى الحبيب و تقضي القريب.التّاسع أن يقول لك اللعين إذا كنت لا تترك العمل لذلك فاخف العمل فانّ اللّه سيظهره عليك فاما إذا أظهرته فيمكن أن تقع في الرّيا، و هذا التّلبيس عين الرّيا لأنّ إخفاك له كي يظهر بين النّاس هو بعينه العمل لأجل النّاس، و ما عليك إذا كان مرضيّا عند اللّه تعالى أن يظهر للنّاس أو يخفى.الرابع في علاج الرّيا:و هو على ما ذكره الغزالي في إحياء العلوم أنّ الانسان يقصد الشي ء و يرغب فيه لظنّه أنّه خير له و نافع و لذيذ إمّا في الحال و إمّا في المآل فان علم أنّه لذيذ في الحال و لكنّه ضارّ في المآل سهل عليه قطع الرّغبة عنه كمن يعلم أنّ العسل لذيذ و لكن إذا بان له أنّ فيه سمّا أعرض عنه، فكذلك طريق قطع هذه الرّغبة أن يعلم ما فيه من المضرّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 334 و مهما عرف العبد مضرّة الرّيا و ما يفوته من صلاح قلبه و ما يحرم عنه في الحال من التّوفيق و في الآخرة من المنزلة عند اللّه و ما يتعرّض له من العقاب العظيم و المقت الشّديد و الخزي الظاهر حيث ينادى على رءوس الخلايق يا فاجر يا غادر يا مرائي أما استحييت؟ إذ اشتريت بطاعة اللّه عرض الدّنيا، و راقبت قلوب العباد و استهزأت بطاعة اللّه و تحبّبت إلى العباد بالتبغض إلى اللّه، و تزيّنت لهم بالشّين عند اللّه، و تقرّبت إليهم بالبعد من اللّه، و تحمدت إليهم بالتّذمّم عند اللّه، و طلبت رضاهم بالتّعرض لسخط اللّه أما كان أحد أهون عليك من اللّه؟فمهما تفكّر العبد في هذا الخزي و قابل ما يحصل له من العباد و التّزيّن لهم في الدّنيا بما يفوته في الآخرة و بما يحبط عليه من ثواب الأعمال مع أنّ العمل الواحد به ربّما كان يترجّح ميزان حسناته لو خلص فاذا فسد بالرّيا خوّل إلى كفّة السّيئات فترجّح به و يهوى إلى النّار؛ فلو لم يكن في الرّياء إلّا إحباط عبادة واحدة لكان ذلك كافيا في معرفة ضرره و إن كان مع ذلك ساير حسناته راجحة، فقد كان ينال بهذه الحسنة علوّ الرّتبة عند اللّه في زمرة النّبيين و الصّديقين، و قد حطّ عنهم بسبب الرّيا و ردّ إلى صفّ النّعال من مراتب الأولياء هذا.مع ما يتعرّض له في الدّنيا من تشتّت الهمّ بسبب ملاحظة قلوب الخلق، فانّ رضا النّاس غاية لا تدرك فكلّ ما يرضى به فريق يسخط به فريق، و رضا بعضهم في سخط بعضهم، و من طلب رضاهم في سخط اللّه سخط اللّه عليهم و أسخطهم أيضا عليه ثمّ أىّ غرض له في مدحهم و ايثار ذمّ اللّه لأجل حمدهم، و لا يزيدهم حمدهم رزقا و لا أجلا، و لا ينفعه يوم فقره و فاقته و هو يوم القيامة.و أمّا الطمع فيما في أيديهم فبأن يعلم أنّ اللّه هو المسخّر للقلوب بالمنع و الاعطاء و لا رازق إلّا اللّه و من طمع في الخلق لم يخل من الذّلّ و الخيبة، و إن وصل إلى المراد لم يخل عن المنّة و المهانة فكيف يترك ما عند اللّه برجاء كاذب و وهم فاسد؟ و قد يصيب و قد يخطي و إذا أصاب فلا تفي لذّته بألم منّته و مذلّته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 335 و أمّا ذمّهم فلم يحذر منه و لا يزيده ذمّهم شيئا فإذا قرر في قلبه آفة هذه الأسباب و ضررها فترت رغبته و أقبل على اللّه قلبه، فانّ العاقل لا يرغب فيما يكثر ضرره و يقلّ نفعه، و يكفيه أنّ النّاس لو علموا ما في بطنه من قصد الرّياء و إظهار الاخلاص لمقتوه، و سيكشف اللّه عن سرّه حتّى يبغضه إلى النّاس و يعرّفهم أنّه مراء و ممقوت عند اللّه و لو اخلص للّه لكشف اللّه لهم إخلاصه و حبّبه إليهم و سخّرهم له و اطلق ألسنتهم بالمدح و الثّناء عليه.أقول و هو كما روي انّ رجلا من بني إسرائيل قال: لأعبدن اللّه تعالى عبادة اذكر بها فمكث مدّة مبالغا في الطاعات و جعل لا يمرّ بملاء من النّاس إلّا قالوا متصنّع مراء، فأقبل على نفسه و قد قال: اتعبت نفسك و ضيّعت عمرك في لا شي ء فينبغي أن تعمل للّه سبحانه فغير نيّته و أخلص عمله للّه تعالى، فجعل لا يمرّ بملاء من النّاس إلّا قالوا ورع تقيّ هذا.مع أنّ مدح النّاس لا ينفعه و هو عند اللّه مذموم و من أهل النّار، و ذمّ النّاس لا يضرّه و هو عند اللّه محمود و من أهل الجنّة فمن أحضر في قلبه الآخرة و نعيمها المؤبّد و المنازل الرّفيعة عند اللّه استحقر ما يتعلّق بالخلق أيّام الحياة مع ما فيه من الكدورات و المنقصات و كيف يرضى العاقل أن يجعل ثمن عمله مدح النّاس له و ما في أيديهم من حطام الدّنيا و زخارفها مع أنّها على تقدير النّيل إليها ثمن بخس و رضا اللّه سبحانه هو الجزاء الأوفى.فلو قيل لك: إنّ ههنا رجلا معه جوهر نفيس يساوي مأئة ألف دينار و هو محتاج إلى ثمنه بل إلى بيعه عاجلا و إلى أضعافه ثمنا فحضر من يشتري منه متاعه بأضعاف ثمنه مع حاجته إلى الاضعاف فأبى بيعه بذلك و باعه بفلس واحد أ لست تحكم بسفاهة ذلك البايع و نقصان عقله؟فحال المرائي بعينه مثل حال هذا البايع، فإنّ ما يناله العبد بعمله من حطام الدّنيا و مدح النّاس له بالاضافة إلى ثواب الآخرة و مرضات اللّه سبحانه اقلّ من فلس في جنب ألف ألف دينار بل أقلّ من نسبته إلى الدّنيا و ما فيها؛ هذا كلّه هو الدّواء العلمي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 336 و أما الدواء العملى فهو أن يعوّد نفسه إخفاء العبادات و إغلاق الأبواب دونها كما يغلق الأبواب دون الفواحش حتّى يقنع قلبه بعلم اللّه و اطلاعه على عبادته و لا تنازعه النّفس إلى طلب علم غيره سبحانه.و لذلك كان عيسى يقول للحواريّين إذا صام أحدكم فليدهن رأسه و لحيته و يمسح شفتيه بالزّيت لئلا يرى النّاس أنّه صائم، و إذا أعطى بيمينه فليخف عن شماله و إذا صلّى فليرخ ستر بابه فانّ اللّه يقسم الثّناء كما يقسم الرّزق.و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ في ظلّ العرش ثلاثة يظلّهم اللّه بظلّه يوم لا ظلّ إلّا ظلّه: رجلان تحابّا في اللّه و افترقا عليه، و رجل تصدق بيمينه صدقة فأخفاها عن شماله، و رجل دعته امرأة ذات جمال فقال: إنّي اخاف اللّه ربّ العالمين.فلا دواء للرّياء مثل الاخفاء و ذلك يشقّ في بداية المجاهدة و إذا صبر عليه مدّة بالتكلّف سقط عنه ثقله و هان عليه ذلك بتواصل ألطاف اللّه و ما يمدّ به عباده من حسن التّوفيق و التّأييد و التّسديد، و لكن اللّه لا يغير ما بقوم حتّى يغيّروا ما بأنفسهم فمن العبد المجاهدة، و من اللّه الهداية و من العبد قرع الباب و من اللّه فتح الباب، و اللّه لا يضيع أجر المحسنين، و إن تك حسنة يضاعفها و يؤت من لدنه أجرا عظيما.تكملة:هذا الفصل من الخطبة الشريفة رواه ثقة الاسلام الكليني في الكافي عن عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد عن عبد الرحمن بن أبي نجران عن عاصم بن حميد عن أبي حمزة عن يحيى بن عقيل عن حسن عليه السّلام قال: خطب أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه فحمد اللّه و أثنى عليه و قال:أمّا بعد فانّه إنّما هلك من كان قبلكم حيث ما عملوا من المعاصي و لم ينههم الرّبانيّون و الأحبار عن ذلك، و إنّهم لما تمادوا في المعاصي و لم ينبّههم الرّبّانيّون و الأحبار عن ذلك نزلت لهم العقوبات، فأمروا بالمعروف، و انهوا عن المنكر، و اعلموا أنّ الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر لم يقربا أجلا و لن يقطعا رزقا، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 337 إنّ الأمر ينزل من السّماء إلى الارض كقطر المطر، إلى كلّ نفس بما قدّر اللّه من زيادة أو نقصان، فان أصاب أحدكم مصيبة في أهل أو مال أو نفس و رأى عند أخيه غفيرة في أهل او مال أو نفس فلا يكوننّ لهم فتنة، فانّ المرء المسلم لبري ء من الخيانة ما لم يغش دنائة تظهر فيخشع لها إذا ذكرت و يغرى بها لئام النّاس كان كالفالج الياسر الذى ينتظر أوّل فوزة من قداحه، توجب له المغنم و يرفع عنه بها المغرم، و كذلك المرء المسلم البري ء من الخيانة ينتظر من اللّه إحدى الحسنيين إمّا داعي اللّه فما عند اللّه خير له، و إمّا رزق اللّه فاذا هو ذو أهل و مال و معه دينه و حسبه إنّ المال و البنين حرث الدّنيا، و العمل الصّالح حرث الآخرة، و قد يجمعهما اللّه لأقوام فاحذروا من اللّه ما حذّركم من نفسه، فاخشوه خشية ليست بتعذير، و اعملوا في غير رياء و سمعة فانّه من يعمل لغير اللّه يكله اللّه إلى من عمل له، نسأل اللّه منازل الشّهداء، و معايشة السّعداء، و مرافقة الأنبياء.الترجمة:پس بترسيد از خداوند به آن چه كه ترسانده شما را با او از خودش، و بترسيد از او ترسيدني كه نباشد در او عذرخواهى و دروغ، و عمل نمائيد عمل خالصى كه خاليست از ريا و سمعه، پس بدرستى هر كه عمل نمايد از براى غير خدا واگذار ميكند خداوند تعالى او را بر آن كس كه عمل كرده از براى او، مى خواهيم از خداى تعالى منزلهاى شهيدان، و زندگانى سعيدان، و رفاقتى پيغمبران و همراهى ايشان را. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص164 فصلى در رياء و نهى از آن: و بدان كه على عليه السلام، پس از اينكه ما را به صبر فرمان داده است، از رياء و خود نمايى در عمل نهى فرموده است. از رياء در عمل نهى شده است، بلكه عملى كه در آن ريا باشد در حقيقت عمل نيست، زيرا با آن قصد قربت و رضاى خداوند نشده است. ياران متكلم ما معتقدند و مى گويند كه سزاوار و شايسته است مكلف عمل واجب را فقط به همين نيت كه واجب است انجام دهد و از انجام كار زشت فقط براى آنكه زشت است پرهيز كند، و چنين نباشد كه طاعت و ترك معصيت را به اميد ثواب يا بيم از عقاب انجام دهد كه خود اين فكر عمل او را از اينكه راهى براى رسيدن به ثواب باشد باز مى دارد، و اين موضوع را با عذر خواهى تشبيه كرده و گفته اند: آن كس كه از بيم اينكه او را عقوبت كنى، از گناهى كه كرده است از تو عذر خواهى مى كند-  نه از پشيمانى بر كار زشتى كه انجام داده است- عذرش در نظرت پذيرفته و گناهش در نظرت بخشوده نيست. و البته اين مقامى جليل است كه فقط از هزاران هزار ممكن است تنى چند به آن برسند. در احاديث و اخبار در مورد نهى از ريا و ظاهر سازى روايات بسيار آمده است و از پيامبر (ص) روايت شده كه فرموده است: «روز قيامت كسى را مى آورند كه به اندازه كوهها -يا فرموده است: كوههاى تهامه- اعمال خير انجام داده و فقط يك گناه مرتكب شده است. به او گفته مى شود: آن اعمال خير را انجام دادى كه گفته شود آنها را تو انجام داده اى و چنين گفتند، و همان پاداش تو است، و اين يكى گناه تو است، او را به دوزخ بريد.» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص165 و پيامبر (ص) فرموده است: «نماز قيام و قعود تو نيست. همانا كه نماز اخلاص تو است و اينكه با گزاردن آن تنها رضايت خداوند را اراده كنى.» حبيب فارسى گفته است: اگر خداوند روز قيامت مرا بر پاى دارد و بگويد: آيا مى توانى يك سجده بشمرى كه انجام داده باشى و شيطان را در آن بهره يى نبوده باشد نخواهم توانست. عبد الله بن زبير به خواهر مختار بن ابى عبيد ثقفى كه همسر عبد الله بن عمر بود متوسل شد كه با شوهرش گفتگو كند تا با عبد الله بن زبير بيعت كند، او در اين مورد با شوهر گفتگو كرد و ضمن آن از نماز و نماز شب و فراوانى روزه اش ياد كرد. عبد الله بن عمر به او گفت: آيا آن استران سرخ و سپيدى را كه در حجر اسماعيل ديديم و زير پاى معاويه بود و با آنها به مكه آمده بود ديده اى گفت: آرى. گفت: ابن زبير با نماز و روزه خود در جستجوى همانهاست. و در خبر مرفوع است كه پيامبر (ص) فرموده اند: «همانا ترسناك ترين چيزى كه از آن بر امت خود ترسانم رياى در عمل است، و آگاه باشيد كه رياى در عمل شرك خفى است.» «نماز مى گزارد و روزه مى گرفت براى كارى كه در جستجوى آن بود و چون آنرا صاحب شد نه نماز مى خواند و نه روزه مى گيرد.»  
بخش ۳ : حمایت خویشاوندان [منبع]

تأديب الأغنياء :
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ لَا يَسْتَغْنِي الرَّجُلُ وَ إِنْ كَانَ ذَا مَالٍ عَنْ [عَشِيرَتِهِ] عِتْرَتِهِ وَ دِفَاعِهِمْ عَنْهُ بِأَيْدِيهِمْ وَ أَلْسِنَتِهِمْ، وَ هُمْ أَعْظَمُ النَّاسِ حَيْطَةً مِنْ وَرَائِهِ وَ أَلَمُّهُمْ لِشَعَثِهِ وَ أَعْطَفُهُمْ عَلَيْهِ عِنْدَ نَازِلَةٍ إِذَا [إِنْ] نَزَلَتْ بِهِ، وَ لِسَانُ الصِّدْقِ يَجْعَلُهُ اللَّهُ لِلْمَرْءِ فِي النَّاسِ خَيْرٌ لَهُ مِنَ الْمَالِ [يُوَرِّثُهُ غَيْرَهُ] يَرِثُهُ غَيْرُهُ.
 أَلَا لَا يَعْدِلَنَّ أَحَدُكُمْ عَنِ الْقَرَابَةِ يَرَى بِهَا الْخَصَاصَةَ أَنْ يَسُدَّهَا بِالَّذِي لَا يَزِيدُهُ إِنْ أَمْسَكَهُ وَ لَا يَنْقُصُهُ إِنْ أَهْلَكَهُ، وَ مَنْ يَقْبِضْ يَدَهُ عَنْ عَشِيرَتِهِ فَإِنَّمَا تُقْبَضُ مِنْهُ عَنْهُمْ يَدٌ وَاحِدَةٌ وَ تُقْبَضُ مِنْهُمْ عَنْهُ أَيْدٍ كَثِيرَةٌ، وَ مَنْ تَلِنْ حَاشِيَتُهُ يَسْتَدِمْ مِنْ قَوْمِهِ الْمَوَدَّةَ.

حَيْطَة : حمايت و حفاظت كردن. 
الشَعَث : تفرق و پراكندگى. 
لِسَانُ الصِّدْق : نام نيك.
 الْخَصَاصَة : مصدر خصَّ، احتياج و نيازمندى شديد و آيه «وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ» (حشر، 9) به همين معناست. 
أهْلَكَ المَالَ : مال را بخشيد، مصرف كرد. 
الْمُرَافَدَة : همكارى و كمك.  
حَيطَة : حفظ و مواظبت نمودن 
ألَمّ : جمع كننده تر، از ماده لم يلم 
شَعث : پراكندگى و پريشانى 
أعطَف : از ماده عطوفت : مهربانتر 
لسان الصِّدق : زبان راستين، يعنى نام نيك 
خَصاصَة : فقر و احتياج شديد 
يَسُدُّ : جلوگيرى ميكند 
تَلِن : نرم شود 
حاشِية : اطراف، منظور اخلاق و رفتار 
يَستَدِم : هميشه مى شود، ادامه مى دهد  
۲. ضرورت تعاون با خويشاوندان:
اى مردم، انسان هر مقدار كه ثروتمند باشد، باز از خويشاوندان خود بى نياز نيست كه از او با زبان و دست دفاع كنند. خويشاوندان انسان، بزرگ ترين گروهى هستند كه از او حمايت مى كنند و اضطراب و ناراحتى او را مى زدايند، و در هنگام مصيبت ها نسبت به او، پر عاطفه ترين مردم مى باشند. نام نيكى كه خدا از شخصى در ميان مردم رواج دهد بهتر از ميراثى است كه ديگرى بردارد. 
آگاه باشيد، مبادا از بستگان تهيدست خود رو برگردانيد، و از آنان چيزى را دريغ داريد، كه نگاه داشتن مال دنيا، زيادى نياورد و از بين رفتنش كمبودى ايجاد نكند. آن كس كه دست دهنده خود را از بستگانش باز دارد، تنها يك دست را از آنها گرفته امّا دست هاى فراوانى را از خويش دور كرده است، و كسى كه پر و بال محبّت را بگستراند، دوستى خويشاوندانش تداوم خواهد داشت. 
مى گويم: و چه زيباست معنايى كه امام عليه السّلام از جمله «و من يقبض يده عن عشيرته» تا آخر كلام اراده فرمود، زيرا كسى كه خير و نيكى هاى خود را از خويشاوندان خود قطع كند، تنها سود يك تن را از آنها باز داشته، امّا به هنگام احتياج شديد، يارى تمام آنها را از خود دور كرده كه آنها به نداى او پاسخ نمى گويند در اين صورت خود را از سود فراوان خويشاوندان محروم ساخته و گروهى را از يارى خود باز داشته است). 
(7) اى مردم هيچكس از طايفه و خويشان خود بى نياز نيست هر چند صاحب مال و دارائى باشد و بدست و زبان آنها كه از او دفاع و يارى نمايند حاجت دارد و نزديكان شخص براى حفظ الغيب او مهمّترين اشخاصند و بهتر مى توانند پراكندگى و گرفتارى او را مرتفع سازند و در هنگام سختى و پيشآمدهاى ناگوار اگر براى او پيش آيد بر او (از بيگانگان) مهربانترند، 
(8) و نام نيكو كه خداوند بشخص در ميان مردم عطاء فرمايد بهتر است براى او از ثروت و دارائى كه براى ديگرى بميراث گذارد (زيرا نام نيكو در ميان مردم سبب ميشود كه از خويشان و بيگانگان هر كه بشنود براى او طلب مغفرت كند و امّا ارث فقط به ارث برنده نتيجه مى بخشد، پس صرف مال در طلب ذكر جميل و نام نيكو براى شخص بهتر است از باقى گذاردن مال و ثروت براى وارث، و اين جمله اشاره است باينكه شخص بايد از صرف مال در باره خويشان دريغ ننموده و بايشان كمك و دستگيرى نمايد). 
(9) آگاه باشيد نبايد رو بگرداند يكى از شما از خويشان خود آنگاه كه ببيند آنها را در فقر و پريشانى و بايستى بايشان احسان نمايد مالى را كه زياد نمى شود اگر از دادن آن خوددارى نمايد و كم نمى گردد و اگر آنرا صرف كند (خداوند عوض آنرا خواهد داد) 
(10) و هر كه از طايفه خويش دست بكشد (آنها را كمك و دستگيرى ننمايد) پس، از ايشان يك دست گرفته شده و از او دستهاى بسيار، 
(11) و كسيكه (به خويشان خود) متواضع و مهربان و همراه باشد دوستى هميشگى آنها را بخود جلب ميكند. 
(سيّد رضىّ فرمايد:) مى گويم: چه خوش معنايى اراده فرموده است حضرت از فرمايش خود: و من يقبض يده عن عشيرته تا آخر، زيرا هر كه همراهى و نفع خود را از خويشانش باز دارد يك كمك را از آنها دريغ نموده، پس هر گاه به نصرت و يارى ايشان حاجت پيدا كند و بخواهد كه آنها او را كمك كنند، از ياريش خوددارى مى نمايند و بحرف او گوش نمى دهند، بنا بر اين از مساعدت دستهاى زياد و همراهى قدمهاى بيشمار محروم مى ماند.
اى مردم، آدمى هر چند توانگر بود، از عشيره خويش و دفاع آنان از او، به دست و زبان، بى نياز نباشد. زيرا عشيره هركس، بزرگترين محافظان او هستند كه از پشت سر حمايتش مى كنند و بيش از ديگر مردم، اوضاع پراكنده او را به سامان مى آورند و چون حادثه اى بر او فرود آيد از ديگران بدو مهربانترند.
و نام نيكى كه خدا براى آدمى در ميان مردم مى گذارد از مالى كه ديگران براى او به ميراث مى گذارند بهتر است. 
بدانيد كه هيچيك از شما نبايد از خويشاوندى، كه گرفتار فقر و بينوايى است روى يارى برتابد. بايد كه ياريش دهد، به مالى كه اگر انفاقش نكند، بر داراييش نيفزايد و اگر انفاقش كند، سبب نقصان در مال او نگردد. هر كس كه دست يارى از عشيره خود فرو بندد، يك دست از يارى آنان كاسته شده، ولى او از يارى دستهاى بسيارى خود را محروم داشته. 
هركس كه با اطرافيان خود بمدارا رفتار كند همواره دوستى و مودت آنان را نصيب خود ساخته است. 
(سید رضی) مى گويم: در متن خطبه «هركس دست يارى از عشيره خود...» بدين معنى است كه كسى كه يارى خود را از عشيره اش دريغ مى دارد يارى يك تن را از آنان دريغ داشته و اگر به يارى آنان نيازش افتد و بخواهد كه ياريش كنند، به ياريش برنخيزند پس، از مساعدت دستهاى بسيار محروم ماند.  گروه زيادى را از يارى خود باز داشته است. 
اى مردم! انسان، هر چند ثروتمند باشد، از اقوام و بستگان خود، بى نياز نيست که از وى، با دست و زبان دفاع کنند. آنها در واقع، بزرگ ترين گروهى هستند که از او پشتيبانى مى کنند و پريشانى و مشکلات را از ميان مى برند و به هنگام بروز حوادثِ سخت، نسبت به او، از همه، مهربان ترند.
و نام نيکى که خداوند (در سايه نيکوکارى و محبّت) به انسان عطا مى کند، از ثروتى که به هر حال، براى ديگران به ارث مى گذارد بهتر است، (که اين، ثروتى است معنوى و ماندگار، و آن جيفه اى مادّى و فرّار).
آگاه باشيد! هيچ يک از شما، نبايد از بستگان نيازمند خود، رويگردان شود و از آنان، چيزى را دريغ دارد; که نگه داشتنش مايه فزونى نيست و از بين رفتنش، کمبودى براى او نمى آورد. آن کس که دستِ دهنده خويش را از بستگانش بازدارد، تنها يک دست را از آنها بازداشته، و در مقابل، آنان، دست هاى بسيارى را از کمک کردن به او، باز مى دارند. و آن کس که نسبت به بستگانش، متواضع و نرمخو و پرمحبّت باشد، دوستى آنان را، براى خود، هميشگى خواهد ساخت.
مردم مرد، اگر چه مالدار باشد، از كسان خويش بى نياز نيست تا با دست و زبان از او دفاع كنند، چه كسان وى از همه بدو نزديكترند و جانب او را بهتر فراهم آورند، و به هنگام رسيدن بلا از ديگران مهربانترند، و نام نيكى كه خدا از آدمى ميان مردمان بر جاى گذارد، بهتر از ميراثى است كه ديگرى بردارد.
گر يكى از شما خويشاوند خود را درويش بيند، مبادا يارى خويش از او دريغ دارد و از پاى بنشيند. آن هم به چيزى كه اگر نبخشد بر مال او نيفزايد، و اگر بخشد كاهش در مالش پديد نيايد. كسى كه يارى خود را از كسانش دريغ دارد، يكدست را از آنان بازداشته، و دستهايى را از يارى خود بداشته، و آن كه با اطرافيان طريق نرمى گزيند، پيوسته از كسان خويش مودت بيند. 
مى گويم، سخن امام، «كسى كه يارى خود را از خويشاوندانش باز دارد...» چه سخنى نيكوست، چه آن كه خير خود را از خويشاوندانش باز دارد سود يك تن را از آنان بازداشته، و اگر به يارى آنان نيازمند شود و از كمك آنان ناچار باشد، او را يارى نكنند و به فرياد وى نرسند، كه در اين صورت خود را از سود بسيار كسان محروم ساخته و گروهى را از يارى خود باز داشته است. 
اى مردم، انسان هر چند صاحب ثروت باشد از عشيره خود بى نياز نيست، نيازمند است كه آنان با دست و زبان از او دفاع كنند، آنان براى پشتيبانى ار او از هر سو، و رفع پراكندگى و گرفتاريش مهم ترين مردمند، و به وقت پيشامدهاى ناگوار نسبت به او از همه مهربان ترند. 
نام نيكى كه خداوند در ميان مردم از انسان به جاى گذارد بهتر از ثروتى است كه آن را براى ديگران به ارث مى نهد. 
سفارش به خويشاوندان: 
مباد يكى از شما از خويشاوند تنگدست خود به مالى كه اگر نبخشد به ثروتش نيفزايد، و اگر ببخشد كاهشى در ثروتش پديد نيايد روى برگرداند و از ياريش دريغ ورزد. آن كه از جود و كرم به قوم خود بخل نمايد يك دست يارى او از آنان باز داشته شده، و در عوض دستهاى بسيارى از آنان از يارى او قطع گرديده است. و آن كه با اقوام خود نرمى كند از عشيره اش هميشه محبت و دوستى خواهد ديد. 
مى گويم: كلام امام «كسى كه نصرت خود را از اقوامش بردارد» چه كلام نيكويى است، زيرا آن كه خويشانش را از خير خود منع كند يك كمك از آنان دريغ داشته، ولى اگر به يارى آنان نياز پيدا كند و به همكارى آنان محتاج شود كمك هاى خود را از او منع نموده، و به حرف او گوش نمى دهند، كه در اين صورت خود را از منفعت جمعى كثير محروم كرده و قومى را از يارى خود باز داشته است.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 68-57   سرمايه هاى مردمى: از آنجا که در بخش هاى قبلى اين خطبه، امام(عليه السلام) توصيه هايى به افراد تنگدست کرده بود که وضع زندگى آنها، سبب انحراف از موازين اخلاق و اطاعت فرمان خدا نشود، در اين بخش، به وضع اغنيا و افراد پردرآمد پرداخته و دستورهاى لازم را به آنها مى دهد، تا تعادلى در ارکان جامعه برقرار شود. نخست، به تشويق آنان براى کمک به بستگان و خويشاوندان و نيازمندان پرداخته و با دليلى روشن، آنها را به گذشت از بخشى از ثروت هاى خود ترغيب مى کند، مى فرمايد: «اى مردم! انسان هر چند ثروتمند باشد از اقوام و بستگان خود بى نياز نيست که از وى با دست و زبان دفاع کنند; (أَيُّهَا النّاسُ إِنَّهُ لاَيَسْتَغْنِي الرَّجُلُ ـ وَ إِنْ کَانَ ذَا مَال ـ عَنْ عِتْرَتِهِ(1)، وَ دِفَاعِهِمْ عَنْهُ بِأَيْدِيهِمْ وَ أَلسِنَتِهِمْ). آنها در واقع، بزرگ ترين گروهى هستند که از او پشتيبانى مى کنند و پريشانى و مشکلات او را از ميان مى برند و به هنگام بروز حوادث سخت، نسبت به او، از همه، مهربان ترند; (وَ هُمْ أَعْظَمُ النَّاسِ حَيْطَةً(2) مِنْ وَرَائِهِ وَ أَلَمُّهُمْ(3) لِشَعَثِهِ(4) وَ أَعْطَفُهُمْ عَلَيْهِ عِنْدَ نَازِلَة إِذا نَزَلَتْ بِهِ). آرى، زندگى فراز و نشيب هايى دارد و حوداث تلخ و ناگوار و گاه طوفان هاى سخت، که هيچ انسانى، به تنهايى، توانايى ايستادگى در برابر آن را ندارد. عقل و درايت ايجاب مى کند که انسان، در حال سلامت و آرامش، به فکر آن روزها باشد. حال، چه کسب بهتر از بستگان و خويشاوندان انسان است که از او، در چنين حالاتى، حمايت کنند؟ ولى آيا بدون نيکى به آنها و حمايت مالى و معنوى و ابراز مراتب محبّت و دوستى نسبت به آنان، مى تواند حمايت شان را براى چنين روزهايى جلب کند؟ به يقين، نه. پس چه بهتر که هر انسانى، با بذلِ بخشى از امکانات مادّى خود، پيوندهاى محبّت و دوستى با خويشاوندان خويش را محکم سازد تا در برابر حوادث و طوفان هاى سخت تنها نماند. درست است که نيکى به ديگران، نيز آثارى را دارد که أَلإنسانُ عَبيدُ الإحسانِ، ولى بى شک، بستگان انسان، نسبت به اين امر، اولويت دارند، علاوه بر اين، زمينه هاى محبّت، در آنها، آماده تر است. اين نکته قابل توجّه است که اگر اين دستور اجرا شود، در حقيقت، در تمام سطح جامعه، با محروميت ها، مبارزه خواهد شد; زيرا، در هر قبيله و فاميلى، معمولا افراد متمکّنى وجود دارند که اگر آنها به خويشاوندان خود برسند، مشکلات در سطح عموم حل خواهد شد. به خصوص اين که هم شناخت انسان نسبت به افراد محروم فاميل خود بيشتر است و هم پذيرش آنها بر آنان گواراتر. امام(عليه السلام) در نامه اى به امام حسن مجتبى(عليه السلام) سخن جامعى در اين زمينه بيان فرموده، و فايده توجّه به اقوام و بستگان را چنين شرح مى دهد: «وَ أکْرِم عَشيرَتَکَ! فَإنَّهُم جَناحُکَ الّذى بِه تَطيرُ وَ أَصْلُکَ الّذي اِلَيْهِ تَصيرُ وَ يَدُکَ الّتي بها تَصُولُ; قبيله و بستگانت را گرامى دار! زيرا آنها، بال و پر تو هستند که به وسيله آن، پرواز مى کنى، و اصل و ريشه ات هستند که به آن، باز مى گردى، و دست و بازوى تو هستند که با آن، به دشمن حمله مى کنى»(5). حضرت سپس به سراغ دليل لطيف ديگرى مى رود و افراد متمکّن را از اين طريق، به انجام کمک هاى مالى نسبت به همه، ترغيب مى کند. او مى فرمايد: «نام نيکى که خداوند (در سايه نيکوکارى و محبّت) به انسان عطا مى کند، از ثروتى که به هر حال، براى ديگران به ارث مى گذارد، بهتر است (که اين ثروتى است معنوى و ماندگار، و آن جيفه اى مادّى و فرّار); (وَ لِسانُ الصِّدْقِ يَجْعَلُهُ اللهُ لِلْمَرْءِ فِى النّاسِ خَيْرٌ لَهُ مِنَ المالِ يَرِثُهُ غَيْرُهُ). و به تعبير ديگر: نام نيکى گر بماند زآدمى *** بِه کزو مانَد سراى زرنگار اشاره به اين که مال و ثروت، به هر صورت چيزى نيست که با انسان، در قبر و قيامت وارد شود، بايد بگذارد و بُگذرد و بى شک بعد از مرگ او، به دست وارثان مى افتد و صاحب اصلى معمولا فراموش مى شود، ولى يک چيز ممکن است بعد از مرگ انسان، براى او بماند و آن، نام نيک و ذکر خير است که هر وقت مَردم، اسم او را مى شنوند، رحمت خدا را براى او تقاضا مى کنند و بر او درود مى فرستند. اين يک سرمايه جاودان معنوى و مادّى است که يکى از طُرُق مهم کسب آن، انفاق در راه خدا و بذل و بخشش و احسان و نيکوکارى نسبت به بندگان حق است. در واقع، در مجموع اين سخن از دو طريق، اغنيا بر کمک به نيازمندان و جامعه تشويق شده اند: يکى به دست آوردن اَعوان و انصارى که در طول زندگى و در حوادث تلخ و دردناک، به يارى او مى شتابند و ديگر، يارانى که بعد از مرگ، آمرزش و شادى روح او را از خدا طلب مى کنند. و چه افتخارى از اين بالاتر که انسان، بتواند با متاع زودگذر دنيا، هر دو سرمايه را به دست آورد. *** نکته: ارزش نام نيک (لِسان صِدق) در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) نام نيک را به عنوان يک سرمايه معنوى ماندگار، توصيف مى کند و برترى آن را بر اموالى که به ارث مى ماند، روشن مى سازد. قرآن مجيد نيز براى اين مسأله، اهميّت بسيارى قائل است. ابراهيم خليل که دعاهايش، براى همگان، آموزنده است، به پيشگاه خدا عرضه مى دارد: (وَ اجْعَلْ لى لِسانَ صِدْق فِي الآخِرينَ); براى من، در ميان امّت هاى آينده، زبان صدق (و ذکر خيرى) قرار ده(6). خداوند در جايى ديگر، بعد از اشاره به گروهى از پيامبران الهى، مى فرمايد: (وَجَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدق عَليّاً); ما، براى آنها، نام نيک و مقام برجسته (در ميان همه امّت ها) قرار داديم.(7) لسان، در اين گونه موارد، به معناى يادى است که از انسان مى شود و هنگامى که آن را به «صدق» اضافه کنيم، معناى نام نيک و ذکر خير و خاطره خوب در ميان مردم را مى دهد. بى شک، اين، يک مسأله تشريفاتى و ساده نيست و آثار زيادى براى فرد و جامعه دارد: نخست اين که افتخارى است ماندگار، در حالى که اموال و ثروت هاى مادّى، در همان نسل نخست، تقسيم مى شود و در حقيقت، از ميان مى رود. ديگر اين که ذکر خير و ياد نيک، در مورد انبيا و اولياءالله، سبب فرستادن درود، و در افراد عادى، موجب طلب آمرزش بندگان خدا مى شود و بى شک، همه اينها اثر عميق معنوى دارد. سوم اين که موجب مى شود که مردم، از آنها تأثير نيکو بگيرند و به آنان، اقتدا کنند و ارزش ها، در جامعه، زنده شود و ضدّ ارزش ها، در جامعه، بميرد و به مقتضاى روايت معروف «مَن سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً کان لَهُ مِثلُ أَجرِ مَنْ عَمِلَ بِها(8); هر کس، سنّت حسنه اى از خود بگذارد همانند ثواب و پاداش کسانى که به آن عمل مى کنند، براى او ثبت مى شود.» چهارم اين که براى بازماندگان، نسل اندر نسل، مايه آبرو و حيثيت و شخصيّت است و بسيارى از افراد عادى را مى شناسيم که بسبب ارتباط شان با شخصيت هايى که همه جا ذکر خير آنها بر زبان ها است، آبرو و حيثيت کسب کرده اند. اينها بخشى از آثار معنوى فردى و اجتماعىِ لسان صدق و ذکر خير است و به يقين، انسان مى تواند به خاطر آثار معنوى آن، با قصد قربت، اقدام به امورى کند که مايه ذکر خير او است. * * * خويشاوندان پشت و پناه يکديگرند: در بخش آخر اين خطبه، بار ديگر، امام(عليه السلام) مردم ـ به خصوص افراد متمکّن را ـ به کمک کردن نسبت به بستگان و خويشاوندان، تشويق و ترغيب مى کند، و با سه تعبير مختلف، بر اين مسأله تأکيد مى نهد. نخست مى فرمايد: «آگاه باشيد! هيچ يک از شما، نبايد از بستگان نيازمند خود رويگردان شود و از آنان، چيزى را دريغ دارد; که نگه داشتنش مايه فزونى نيست و از بين رفتنش کمبودى براى او نمى آورد»; «أَلاَ لاَيَعْدِلَنَّ أَحَدُکُمْ عَنِ الْقَرَابَةِ يَرَى بِهَا الْخَصَاصَةَ(9) أَنْ يَسُدَّهَا بِالَّذِي لايَزِيدُهُ إِنْ أَمْسَکَهُ وَ لاَيَنْقُصُهُ إِنْ أَهْلَکَهُ». اين تعبير، ممکن است که اشاره به يکى از اين دو معنا باشد: يا اشاره به جنبه معنوى اين کار باشد که محروم ساختن بستگان از امکاناتى که در اختيار دارد، برکت را از مال و زندگى انسان برمى چيند و مايه فزونى مال و ثروت او نمى شود و بر عکس، کمک کردن به آنان، برکات الهى را به دنبال دارد و نقيصه ظاهرى، به زودى، به لطف پروردگار، جبران مى شود. و يا اشاره به جنبه ظاهرى و مادّى اين کار است; چرا که مشکلات بستگان و خويشاوندان، به هر حال، به انسان منتقل مى شود و فکر او را آزار مى دهد و روح او را به خود مشغول مى دارد و آبرو و حيثيت او را به خطر مى اندازد و در مجموع، مشکلات زندگيش را بيشتر مى کند، پس چه بهتر که به يارى آنها بشتابد که هم ثواب آخرت و هم برکات دنيوى و ذکر خير و آبرو و شخصيت و آرامش خاطر براى خود کسب کند. در حديث آمده است که على(عليه السلام) فرمود: «اَلْبَرَکَةُ فى مال مَنْ آتى الزَّکاةَ وَ واسَى الْمُؤمنينَ وَ وَصَلَ الاَْقْرَبينَ; برکت، در مال کسى است که زکات بدهد و با مؤمنان، مواسات کند و نسبت به نزديکان، صله رحم به جا آورد»(10). حضرت، در بيان دوم مى فرمايد که: چرا انسان، از کمک کردن به عشيره و بستگانش، چشم بپوشد، در حالى که زيان و خسران بزرگى دامن او را مى گيرد؟! آن کس که دستِ دهنده خويش را از بستگانش، بازدارد تنها، يک دست را از آنها بازداشته و در مقابل، آنان دست هاى بسيارى از کمک کردن به او، بازمى دارند; «وَ مَنْ يَقْبِضْ يَدَهُ عَنْ عَشِيرَتِهِ، فَإِنَّمَا تُقْبَضُ مِنْهُ عَنْهُمْ يَدٌ وَاحِدَةٌ وَ تُقْبَضُ مِنْهُمْ عَنْهُ أَيْد کَثِيرَةٌ». هيچ عاقلى، دست به چنين کارى نمى زند و حاضر نمى شود که سود بزرگى را از خود، به خاطر از دست دادن منافع کوچکى، دور کند. حضرت در سومين و آخرين تعبير به نکته ديگرى اشاره کرده، مى فرمايد: آن کس که نسبت به بستگانش متواضع و نرمخو و پرمحبّت باشد، دوستى آنان را براى خود هميشگى خواهد ساخت; (وَ مَنْ تَلِنْ حَاشِيَتُهُ يَسْتَدِمْ مِنْ قَوْمِهِ الْمَوَدَّةَ). بسيار ديده ايم که از ميان يک فاميل يا قبيله، فرد يا افرادى، متمکّن مى شوند و به خاطر تکبّر وبخل، از همه بستگان خود فاصله مى گيرند و دوستانِ ديروزشان، مبدّل به دشمنان امروز مى شوند، در حالى که اگر به شکرانه دين نعمت ها، فروتنى و سخاوت را در برنامه خود قرار مى دادند، نه تنها از محبت شان کاسته نمى شد، بلکه فزونى مى يافت. اين موضوع، قابل توجّه است که تعبير به «حاشيه» در جمله بالا، تاب دو معنا را دارد: نخست اين که اشاره به صفات و روحيات خود انسان باشد ـ که در تفسير بالا آمد ـ و ديگر اين که اشاره به اطرافيان و کارگزاران بوده باشد. بنابراين، تفسيرِ مفهومِ جمله، چنين مى شود که کسى که اطرافيان او، نسبت به مردم، خوش برخورد و متواضع و پرمحبّت اند، دوستى اقوام دور و نزديکش را، همواره، به او جلب مى کنند. بسيار ديده ايم کسانى، خودشان، آدم هاى خوبى هستند، ولى بر اثر خشونت اطرافيان و سوء برخوردشان با مردم، همه، از اطرافشان پراکنده شده اند. *** نکته: برکات پيوند محکم با خويشاوندان: گرچه در آيات و روايات، مسأله صله رحم و برقرار ساختن رابطه صحيح با خويشاوندان به عنوان يک وظيفه الهى و انسانى، مطرح شده که بايد با انگيزه هاى الهى، به سراغ آن رفت، ولى بى شک، انجام اين وظيفه الهى و انسانى، برکات فراوانى از نظر ظاهر نيز دربردارد که در فرازهاى اخير اين خطبه، با تعبيرات بسيار پرمعنا و زيبايى، به آن اشاره شده است. مهم اين است که انسان، بتواند اين پيوند را محکم کند و با کارهاى اشتباه موجب قطع آن نشود. انسان، بايد هنگام نعمت و آرامش به آنها نيکى کند، تا در هنگام بروز مصيبت و ظهور بحران ها و طوفان ها، به حمايت او برخيزند. حقيقت، اين است که غلبه بر بسيارى از مشکلات زندگى، کار يک فرد نيست و حمايت گروه يا گروه هايى را مى طلبد. حال، چه کسى بهتر از اقوام و بستگان و خويشاوندان هستند که هم يکديگر را به خوبى مى شناسند و هم پيوندِ خون و عاطفه، آنها را به هم مربوط ساخته است؟! امّا افسوس که بسيارى از افراد، همين که به نوايى رسيدند، همه اين مسائل را فراموش کرده و از آنان فاصله مى گيرند و اين ذخاير روز بيچارگى را، از دست داده و سنگر خود را در برابر حوادث سخت، در هم مى شکنند. تعبيرات لطيفى که در روايات آمده است، دقيقاً ناظر به همين معانى است. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «صِلَةُ الرَّحِمِ وَ حُسْنُ الْجِوارِ، يُعَمِّرانِ الدّيارَ وَ يَزيدانِ فِي الاَْعْمارِ; صله رحم و پيوند با خويشاوندان و نيکى با همسايگان، خانه و شهرها را آباد و عمرها را زياد مى کند»(11). در حديث ديگرى از امام باقر(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: «صِلَةُ الاَْرحامِ وَ حُسنُ الْجِوارِ، زيادَةً فِي الاَْموالِ; صله رحم و نيکى با همسايگان، سرمايه ها را فزونى مى بخشد(12)». در روايت ديگرى از همان امام همام(عليه السلام) چنين آمده است: «صِلَةُ الأَرْحامِ تُزَکَّي الاَْعمالُ و تُنْجِى الأَموالُ و تُرْفَعُ الْبَلْوى وَ تُيَسَّرُ الْحِسابُ وَ تُنْسى فِي الاْجَلِ; صله رحم، اَعمال انسان را پربار مى کند و اَموال او را نمو مى دهد و بلاها را برطرف ساخته و حساب قيامت را آسان مى کند و مرگ را به تأخير مى اندازد.»(13) در مقابل، قطع رحم و بريدن پيوندهاى خويشاوندى، آثار دردناکى در زندگى انسان، در دنيا، و مجازات سختى در آخرت براى او دارد. اين سخن را با حديث ديگرى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) پايان مى دهيم، در اين حديث آمده است: «أَخْبَرَني جبْرئيلُ إنَّ ريحَ الْجَنَّةَ تُوجَدُ مِنْ مَسيرةِ أَلْفِ عام ما يَجِدُها عاقٌّ وَ لا قاطِعُ رَحِم وَ لا شَيْخُ زان; جبرئيل، به من خبر داد که بوى بهشت، از هزار سال راه، به مشام مى رسد، ولى سه گروه، آن را احساس نمى کنند: کسى که عاق (پدر و مادر) باشد و کسى که رابطه خويش را با خويشاوندان قطع کند و پيرمردى که زنا کند.»(14) تعبير فوق، بسيار پرمعنا است و مفهومش اين است که اين سه گروه، نه تنها، وارد بهشت نمى شوند، بلکه نزديک آن نيز هرگز نخواهند شد. ممکن است سؤال شود که منظور از صله رحم چيست؟ منظور اين است که پيوندِ محبّت، برقرار باشد و در مشکلات، به يارى هم بشتابند و از حال هم غافل نشوند و در شرايط مختلف، به مقتضاى آن شرايط، عمل کنند. حتّى گاه مى شود با يک سلام و يک تلفن، بخشى از تکليف صله رحم انجام مى گيرد. در حديثى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: «صِلُوا أرحامَکُمْ وَ لَو بِالتَّسليمِ; صله رحم را به جا بياوريد، هر چند با يک سلام کردن باشد».(15) در زمينه صله رحم و اهمّيت و آثار مادّى و معنوى آن، مطالب ديگرى در موارد مناسب آن، در آينده، به خواست خدا، خواهد آمد. در انتهاى اين خطبه مرحوم سيّد رضى، توضيحى دارد. او در اين توضيح، چنين مى فرمايد: و چه عالى است مطلبى که امام (عليه السلام) در جمله: «وَ مَنْ يَقْبِضْ يَدَهُ عَنْ عَشْيِرَتِهِ» تا آخر سخن، ايراد کرده است! زيرا کسى که نيکى هاى خود را از بستگانش قطع کند، تنها، يک ياور از آنها گرفته است، ولى هنگامى که نياز و احتياج شديد به يارى آنان داشت، آنها، به نداى او پاسخ نمى گويند، پس او، خود را، از ياوران بسيارى محروم ساخته است. * * * پی نوشت: 1 ـ «عِترت» به گفته ارباب لغت، به معناى اصل و اساس چيزى است و گاه گفته اند اين واژه، از عِتْر (بر وزن فِطر) به معناى «مرزنگوش» که گياه پرشاخ و برگ و معطّرى است گرفته شده و اشاره به شاخ و برگ هاى يک فاميل است. بعضى نيز گفته اند که عترت، تنها به فرزندان گفته مى شود. و لذا عترت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرزندان فاطمه(عليها السلام) هستند و حديث معروف «إنّي تارکٌ فيکُمُ الثَّقَلَينِ کِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتي» را اشاره به همان مى دانند. (لسان العرب، صحاح و مقائيس اللغة). 2 ـ «حيطة» اسم مصدر از ماده «حوط» و به معناى «احاطه کردن» است. و حيطه، در اين جا، به معناى «حفظ و نگهدارى» آمده است. و بعضى گفته اند که: حيطه به فتح حاء، به معناى «مراقبت کردن» و به کسر حاء، به معناى «حفظ کردن» است. 3 ـ «اَلَمّ» از ماده «لمم» به معناى «جمع کردن و اصلاح کردن» است. 4 ـ شَعَث به معناى «پراکندگى و پريشانى» است. 5 ـ پايان نامه 3. 6 ـ سوره شعرا، آيه 84. 7 ـ سوره مريم، آيه 50. 8 ـ اين مضمون در روايات بسيارى نقل شده است، براى آگاهى از آن، به باب 16 از ابواب امر به معروف و نهى از منکر، از کتاب وسائل الشيعة، جلد 11، مراجعه شود. 9 ـ «خصاصه»، به گفته مقائيس اللغة، در اصل به معناى شکاف و ثلمه است و به همين مناسبت، به معناى فقر و بى نوايى و نيازمندى و اختلال حال، به کار مى رود; زيرا، اين امور، در واقع شکافى در زندگى انسان ايجاد مى کند. 10 ـ بحارالانوار، جلد 74، صفحه 413. 11 ـ بحارالانوار، جلد 71، صفحه 120. 12 ـ بحارالانوار، جلد 71، صفحه 97. 13 ـ بحارالانوار، جلد 71، صفحه 111. 14 ـ معانى الاخبار، بنا به نقل از بحارالانوار، جلد 71، صفحه 95، حديث 26. 15 ـ اصول کافى، (بنابر نقل بحارالانوار، جلد 71، صفحه 126).  
شرح علامه جعفری«ايها الناس انه لايستغني الرجل و انكان ذا مال عن عترته و دفاعهم عنه بايديهم و السنتهم، و هم اعظم الناس حيطه و رائه و المهم لشعثه و اعطفهم عليه عند نازله اذا نزلت به» (اي مردم، هيچ كس از ارتباط با دودمان خود و دفاع آنان با دست و زبانشان بي‌نياز نيست، اگر چه مالدار بوده باشد. دودمان آدمي بزرگترين حمايت كنندگان در دنبال او هستند. هيچ كسي چون دودمان آدمي پريشانيهاي او را مبدل به آسايش نمي‌كند، دودمان آدمي مهربانترين مردم در هنگام فرود آمدن حوادث سخت و ناگوارند). دودمان و خويشاوندان موضوع دودمان و خويشاوندان را مي‌توان از چند ديدگاه مطرح نمود: ديدگاه يكم دودمان و خويشاوندان آدمي، انسانهائي هستند مانند خود او كه احتياج به خوراك و پوشاك و مسكن و بهداشت دارند. لذايذي دارند و آلامي، پيروزيهائي دارند و شكستهايي. مسئوليتها و وظائف فردي و اجتماعي، آنان را نيز مانند ديگر افراد جامعه، شامل مي‌گردد. ديدگاه دوم وابستگي طبيعي و قراردادي مانند ازدواج كه افراد يك دودمان را مانند شاخه‌ها و شكوفه‌هاي يك درخت مي‌نمايد. اين وابستگي طبيعي در عين حال كه در نظر مردم معمولي نوعي تفسيركننده‌ي درخت دودمان است، ولي به هيچ وجه روشنگر منطقي هر يك از افراد آن دودمان نمي‌باشد. در جمله‌ي مورد تفسير هم چنين روشنگري وجود ندارد، يعني نمي‌توان براي شناخت هويت و شخصيت و بينش و خواسته‌ها و ديگر خصوصيات رواني فرزندان از پدران و مادران به طور صددرصد بهره‌برداري نمود و بالعكس نيز چنين است. هيچ پسرعمويي روشنگر هويت مختصات پسرعمو و دخترعموي خود نمي‌باشد. آنچه كه محتواي جمله‌ي مورد تفسير است، اينست كه وابستگي طبيعي ميان يك عده از انسان برقرار شده است، نوعي زمينه‌ي تاثير و تاثر ميان آنان به طور طبيعي وجود دارد كه اگر موانعي به وجود نيايد و عوارضي كه آنان را از يكديگر جدا كند، بروز نكند، احساس اتصال طبيعي و قراردادي اجتماعي تثبيت شده، اتصالي در لذت و الم و سود و زيان و شكست و پيروزي ميان آنان به وجود مي‌آورد. جمله‌ي مورد تفسير اين حقيقت را مورد تذكر قرار مي‌دهد و مردم را به مراعات اين رابطه متوجه مي‌سازد. مي‌توان گفت: يكي از عوامل بيگانگي انسانها از يكديگر و احساس غربت در زندگي كه دامنگير كشورهاي صنعتي (كه خود را متمدن مي‌نامند،) گشته ناديده گرفتن رابطه‌ي طبيعي و قراردادهاي اصيل اجتماعي ميان انسانها است. ضررهاي اين گسيختگي در شاخه هاي اصلي درخت دودمان، مانند پدران و مادران و فرزندان و خواهران و برادران روشنتر از آن است كه نيازي به گفتگو داشته باشد. در آن هنگام كه پدران و مادران به دوران بازنشستگي و كهنسالي مي‌رسند و احتياج شديد به عواطف فرزندان خود دارند، با حيوانات و در و ديوار خانه و حداكثر باغي كه چند بار آن را ديده و سير شده‌اند، انس مي‌گيرند. تلويزيونها و مجلات هم براي سرگرمي آنان به درد نمي‌خورد، بلكه گاهي خاطرات جواني آنان را به طور دردناكي زنده مي‌كنند. به نظر مي‌رسد كه فلسفه‌ي قانون (ديه بر عاقله) كه در فقه اسلامي براي قتل خطائي وضع شده است، تحكيم همين پيوند طبيعي است كه وابستگان به طور طبيعي يكديگر را مراعات نموده در تنظيم زندگي و آماده كردن زمينه‌ي تعليم و تربيت همديگر كوشا باشند. البته اين وابستگي طبيعي و قراردادي اصيل، دليلي بر پستي و عظمت هيچ يك از افراد يك دودمان نمي‌باشد. شاخه‌اي از دودمان هاشم محمد بن عبدالله (ص) است و شاخه‌ي ديگرش ابولهب. *** «و لسان الصدق يجعله الله للمرء في الناس خير له من مال يرثه غيره» (موقعي كه خداوند به يك انسان زبان راستين در ميان مردم منعكس مي‌كند، براي او بهتر از مالي است كه ديگران از او ارث خواهند برد). فايده‌ي زبان راستين كه در جامعه منعكس مي‌گردد، بهتر از مالي است كه بي‌اختيار در دست وراث قرار مي‌گيرد. مفاد جمله‌ي مورد تفسير فوق‌العاده سازنده و اصلاح‌كننده‌ي فرد و اجتماع است. مالي كه بدون تحمل رنج و مشفقت در اختيار فرد يا افرادي قرار مي‌گيرد، بر دو نوعست: نوع يكم- شخصي كه مالي از خود به ارث مي‌گذارد و مي‌رود، هيچ نيتي و قصدي در اندوختن آن مال جز تملك خود آن مال نداشته است، مسلم است كه مال مزبور پس از گسيخته شدن ارتباط آن با صاحبش چيزي جامد است كه بالاخره مانند ديگر اشياء مستهلك مي‌گردد و از بين مي‌رود و مسئوليت آن بر عهده‌ي كسي است كه آن را اندوخته و از خود به عنوان ماترك گذاشته، و مسئوليتي ديگر بر عهده‌ي بازماندگان آن شخص است كه از آن مال چه مي‌خواهند و در چه راهي آن را مصرف خواهند كرد. نوع دوم- شخصي كه مال را اندوخته است، از راه كاملا مشروع و محاسبه شده و به وسيله‌ي دسترنج و تحمل مشقت بوده با اين نيت كه ضرورت زندگي خود را به وسيله‌ي آن مال تامين و در صورت اضافي بودن بر ضرورتهاي زندگيش، آن مازاد را در تامين زندگي ديگر افراد و جامعه به كار بيندازد. همچنين با فعاليتهاي عضوي و عضلاني مالي را به وجود آورده است كه مي‌تواند محصول مفيد براي جامعه داشته باشد، مسلم است كه چنين نيت و قصد انساني، با اينكه تغييري در نمود عيني مال وارد نمي‌آورد، با عنوان باقيات صالحات موجب افزايش عظمت و اعتلاي شخصيت صاحب مال مي‌باشد. اما زبان راستين كه تجسمي عيني از اصول عاليه‌ي انساني است، به هر حال صفا و نورانيتي در جو جامعه به وجود مي‌آورد كه در پيشبرد ارزشهاي تكاملي انساني كمك شايان مي‌نمايد. ما در دوران خود راستگوياني را ديديم كه با اينكه از نعمت دانش و معرفت حرفه‌اي برخوردار نبودند، وجودشان به عنوان يك مربي اشعه‌ي تربيت سازنده را در وابستگان و خويشاوندان و حتي بيگانگي كه ارتباطي با آنان داشتند، منتشر مي‌كردند. دودمان ما از چراغ فروزان پدري به نام حاج كريم جعفري كه كارگر نانوا بود و عمري در تلاش و مشقت زندگي كرد، چنان روشن گشته بود كه با مشاهده‌ي يك عمر راستگوئي از اين شخص، هيچ بهانه و دليلي براي بد شدن و ناراستي نداشت. و وقاحت دروغ براي افراد آگاه دودمان ما چنان روشن شده بود كه شنيدن يك دروغ واقعا موجب سقوط گوينده‌ي دروغ مي‌گشت. ابوذر غفاري با راستگوئي و راست كرداري تكيه‌گاهي فناناپذير براي مسلمين همه‌ي دورانها است. در یکی از منابع تاريخي ديده‌ام كه وقتي عثمان مي‌خواست ابوذر را تبعيد نمايد، از ابوذر پرسيد كه تو را به كجا تبعيد نمايم؟ ابوذر پاسخ داد: به بصره، عثمان گفت: رفتن تو به بصره آشوب ايجاد خواهد كرد. ابوذر گفت: به مكه، عثمان گفت: در آنجا هم در موسم حج غائله به راه خواهي انداخت. ابوذر گفت: به شام تبعيد كن، عثمان گفت: در شام آشوب به راه انداختي و از آنجا تو را به مدينه فرستاده‌اند. آنگاه عثمان گفت: از سكونت در چه نقطه‌اي احساس ناراحتي مي‌كني؟ ابوذر گفت از ربذه كه در آنجا محروم از اسلام بودم. عثمان ابوذر را به ربذه فرستاد. در اين داستان عظمت راستگوئي ابوذر به اوج خود مي‌رسد و مي‌تواند عامل اميدي براي كساني كه از دروغ‌پردازي حيوان‌صفتان انسان‌نما به ياس و نوميدي دچار گشته‌اند، بوده باشد. امروزه ارزش راستگوئي و وقاحت دروغگوئي از انسانهائي كه در لابلاي آهن‌پاره‌هاي ماشين گرفتار شده‌اند، رخت بربسته، بيگانگي از انسانها در اغلب جوامع، قضيه و خبري نگذاشته است كه در صورت مطابقت با واقع راست و در صورت مخالفت، دروغ بوده باشد، تا چه رسد به درك ارزشهاي رواني راستگوئي و وقاحت رواني دروغ. البته انواعي از دروغها در طبقات بالاي جوامع وجود دارد كه آنها را هم كتاب مقدس! ماكياولي تجويز فرموده است!! *** «الا لايعدلن احدكم عن القرابه يري بها الخصاصه ان يسدها بالذي لايزيده ان امسكه و لاينقضه ان اهلكه، و من يقبض يده عن عشيرته فانما تقبض منه عنهم يد واحده و تقبض منهم عنه‌ايد كثيره و من تلن حاشبته يستدم من قومه الموده». (آگاه باشيد، هيچ يك از شما نبايد از خويشاوندان خود كه در فقر و پريشاني بسرمي‌برند، منصرف شود از اينكه فقر و پريشاني خود را با چيزي مرتفع بسازد كه اگر آن را نگهداري كند، نخواهد افزود و اگر انفاقش كند، نخواهد كاست. كسي كه دست كرامت خود را از دودمانش برمي‌دارد، يك دست او از آنان برداشته مي‌شود و در مقابل دستهاي فراواني از او برداشته خواهد گشت. هر كه اخلاق نرم دارد، از محبت دائمي دودمانش برخوردار خواهد بود). در تفسير جملات گذشته مقداري درباره‌ي خويشاوندان و وابستگان بحث كرديم. معناي عبارات فوق روشن است، لذا مي‌پردازيم به بررسي در نمونه‌اي از رواياتي كه درباره‌ي اين موضوع وارد شده است: 1- و عن ابي‌حمزه قال ابوجعفر عليه‌السلام: صله الارحام تزكي الاعمال و تنمي الاموال و ترفع البلوي و تيسر الحساب و تنسي في الاجل (ابوحمزه از حضرت امام محمد باقر (ع) نقل كرده است كه: رسيدگي به خويشاوندان و مرتفع ساختن احتياجات آنها، اعمال انسان را پاكيزه نموده، موجب روييدن اموال و ارتفاع بلا و مصيبت گشته و محاسبه را آسان و اجل را به تاخير مي‌اندازد). 2- و عن الحكم الحناط قال: قال ابوعبدالله عليه‌السلام: صله الرحم و حسن الجوار يعمران الديار و يزيدان في الاعمار (حكم حناط از حضرت امام صادق عليه‌السلام نقل مي‌كند: رسيدگي به خويشاوندان و رفع احتياجات آنها و رفتار نيكو با همسايگان شهر را آباد مي‌كند و بر عمرها مي‌افزايد.) روايات در تشويق به صله‌ي ارحام متواتر است. در رواياتي كه در اين موضوع وارد شده است چند نتيجه ذكر شده است، از آن جمله: خواص نيكي بر خويشاوندان: 1- تصفيه و تزكيه‌ي كردار: شايد به نظر بعضي‌ها چنين برسد كه نيكي كردن و احسان به خويشاوندان چه ارتباطي با كردار آدمي دارد؟ اين سوال در مغزهايي نمودار مي‌گردد كه از ارتباطات سطوح عميق كارهاي بشري كه با يكديگر دارند، اطلاعي ندارند. ممكن است اينان رابطه ميان دروغگوئي و سائيده شدن دنده‌هاي قانون‌گير مغز آدمي را هم درك نكنند و بگويند: تا كنون هيچ دروغگوئي روانه‌ي تيمارستان نگشته است! ولي مي‌دانيم كه منعكس ساختن خلاف واقع در ذهن اولا و ابراز آن براي ديگران با علم به اين كه دروغ است، ثانيا تدريجا مغز را در مقابل واقعيات بي‌حس مي‌سازد. و از فعاليت طبيعي ساقط مي‌نمايد و به اصطلاح معمولي ماشيني، مهره‌ي مغز را هرز مي‌كند. اگر از نظر رواني در موضوع صله‌ي رحم دقت كنيم، به اين حقيقت خواهيم رسيد كه شخص نيكي‌كننده به ريشه‌ها و شاخه‌هاي طبيعي خود در اين زندگاني توجه دارد و ناراحتي و راحتي آنان را مربوط به خود مي‌داند و براي ايجاد طراوت در آن ريشه‌ها و شاخه‌ها اهميت مي‌دهد، اين طرز تلقي از خويشاوندان، شامل لزوم تعليم و تربيتهاي سازنده نيز مي‌باشد. با مطالعه در چنين وضع رواني به اين نتيجه مي‌رسيم كه چنين شخصي از يك روان پاك و مقيد به اصل و ارزش كاملا برخوردار است و مسلم است كه اعمالي كه با تكيه به اصول انساني و اعتقاد به ارزش صادر مي‌گردند، صاف و پاك مي‌باشند. 2- نمو و افزايش مال، چه از نظر ارزيابي مال و چه از جنبه‌ي عيني آن: اما از نظر ارزيابي مال، جاي ترديد نيست كسي كه در راه سعادت مردم و تقليل دردهاي آنان قدم برمي‌دارد، عظمت و ارزش جانهاي آدميان براي او به قدري با اهميت جلوه مي‌كند كه حتي يك ريال اضافه بر ضرورتهاي زندگي را، زياد مي‌بيند. و آنچه را كه در اختيار دارد، بسيار فراوان و باارزش مي‌بيند، زيرا با همان مقدار اندكش، ممكن است احتياجات بزرگي را برطرف بسازد. و اما افزايش مال از نظر موجوديت عيني، روشن است كه وقتي توجه به دردهاي مردم و اقدام به مرتفع ساختن آنها براي يك انسان حياتي تلقي مي‌شود، بيماريهاي رواني و اضطرابات و تشويشهاي مغزي ناشي از خودخواهي‌ها و سودجوئي‌هاي او برطرف مي‌گردد. اگر انديشه‌ي چنين شخصي در مسائل مالي فعاليت كند، به طور طبيعي موفق خواهد گشت و اگر در مديريت بينديشد، انديشه‌هايش نتيجه‌بخش خواهد بود. 3- برطرف شدن گرفتاري: اين خاصيت هم مانند يك نتيجه‌ي منطقي براي نيكي به ارحام گوشزد شده است. به طور طبيعي بريدن و گسيخته شدن افرادي از انسانها كه شاخه‌ها و شكوفه‌هاي يك درخت را تشكيل مي‌دهند، يك جريان رواني تيره و مزاحم را اگر چه بدون آگاهي در سطوح عميق روان آن افراد به وجود مي‌آورد. اين جريان مخفي مانند عقده‌هاي رواني بدون اينكه خود را نشان بدهند، مشغول فعاليت مي‌باشند. آيا احتمال نمي‌رود كه اندوه‌ها و غمهاي متناوبي كه فضاي درون آدميان را بدون علت روشن فرا مي‌گيرند، ناشي از بيگانگي شاخه‌هاي درخت دودمان از يكديگر باشند؟ به هر حال جريان رواني مزبور و احساس تنهائي و بيگانگي از ديگر افرادي كه در ريشه و ساقه و آبياري و تغذيه شركت مستقيم يا غيرمستقيم دارند، آدمي را در معرض گرفتاريها قرار خواهد داد. واقعيات آنچنان كه هستند، در ديدگاه اين فرد بيگانه از ريشه و شاخه‌هاي متحد در آن ريشه، مشوش و درهم و برهم خواهند بود. آيا احتمال نمي‌دهيد بعضي از ريشه‌هاي رواني خودكشي‌ها در برخي از كشورهاي پيشرفته از نظر آسايش مادي، كه خودشان آن پيشرفتگي را تمدن ناميده‌اند، مستند به اين نوع بيگانگي بي‌رحمانه بوده باشد؟ 4- آسان شدن حساب در روز قيامت: منابع معتبر اسلامي درباره‌ي نتايج دنيوي و اخروي سودمند بودن به انسانها، مطالب فوق‌العاده بااهميتي را گوشزد كرده است كه يكي از آنها روايت بسيار معروفي است كه از پيامبر اكرم (ص) نقل شده است: «الخلق كلهم عيال الله و احبهم اليه انفعهم لهم». (خلق همه به منزله‌ي خاندان خدايند، محبوب ترين مردم در نزد خداوند سودمندترين مردم به خلق مي‌باشد) اين يك حقيقت قطعي است كه اگر سود رسانيدن به مردم، نه از روي احساسات و عواطف خام و نه از روي رسيدن به خودخواهي‌ها و شهرت اجتماعي، بلكه با استناد به شناخت هويت واقعي انسان كه شعاعي از خورشيد عنايات الهي است، آن رشد و كمال را نصيب آدمي مي‌نمايد كه از وارد كردن ضرر بر مردم اجتناب مي‌ورزد و هر روزي كه عمر خود را سپري مي‌كند، با عظمت خداوندي و محبت او بر انسانها و سلطه و احاطه‌ي مطلقه‌ي او بيشتر آشنا مي‌شود، در نتيجه لحظات عمرش را بدون احساس مسئوليت و انجام وظيفه از دست نمي‌دهد: چنين (حيات معقول) آساني محاسبه روز قيامت را مانند يك معلول به دنبال علت كامل خود مي‌آورد. 5- به تاخير انداختن مرگ: مقداري فراوان از اختلالات حياتي ما ناشي از اضطرابات و اختلالاتي است كه در روان ما به وجود مي‌آيند، و دمار از حيات ما در مي‌آورند. غصه‌ها و اندوه‌ها همانند تيشه‌هاي مخفي به بريدن ريشه‌هاي حيات ما مشغولند و اين شدت مقاومت و جوشش دروني حياتست كه نمي‌گذارد ما به سرعت از پا درآئيم و متلاشي شويم. هيچ عاملي براي از بين بردن غصه‌ها و اندوه‌ها مانند احساس اشتراك با ديگر انسانها در ناملايمات و ناگواريها و لذت بردن از رفاه آسايش آنان وجود ندارد. هم اكنون سر به عقب برگردانيد و سرگذشت عظماي راستين جوامع و ملل را مورد دقت قرار بدهيد، خواهيد ديد كه آنان هيچ گونه غم و اندوه معمولي كه باعث اضطراب روحي آنان بوده باشد، نداشته‌اند، يعني حيات آنان بازيچه‌ي امواج غم و اندوه معمولی نبوده است. اگر چه همه‌ي آنان از يك حالت روحي نگراني بسيار بسيار مقدس برخوردار بوده‌اند، اين نگراني ناشي از سئوالي بود كه همواره در درون آنان وجود داشته است: آيا انسانها همه‌ي استعدادهاي خود را در راه پيشبرد انسانها به سوي كمال و وصول خود و ديگران به هدف اعلاي زندگي به فعليت رسانيده‌اند يا نه؟ ساده‌لوحان بي‌خبر از هويت عظماي بشري نتوانسته‌اند، ميان دو نوع اندوه نكبت بار و اندوه مقدس تفاوت بگذارند. اندوه نكبت بار كه ما آن را اندوه منفي مي‌ناميم متلاشي‌كننده‌ي حيات خود و ديگران است، در صورتي كه اندوه مقدس كه ما آن را اندوه مثبت مي‌ناميم سازنده‌ي حيات و پرمعنا كننده‌ي آن است ندهي اگر به او دل به چه آرميده باشي نگزيني ار غم او چه غمي گزيده باشي نظري نهان بيفكن مگرش عيان ببيني گرش از جهان نبيني ز جهان چه ديده باشي ملامحسن فيض كاشاني آب حيات منست خاك سر كوي دوست گر دو جهان خرميست ما و غم روي دوست سعدي ملاحظه مي‌شود كه معناي غم و اندوه مقدس از نظر رواني قابل مقايسه با غم و اندوه‌هاي معمولي نيست. بايد گفت: ما براي نشان دادن معناي اندوه مقدس كلمه‌اي كاملا مناسب در هيچ يك از لغات اقوام و ملل نداريم، زيرا اين اندوه تركيبي شگفت‌انگيز از پديده‌هاي متضاد مانند اميد و ياس و حسرت و نشاط و احساس دريافت كمال و احتمال سقوط و چند پديده‌ي متضاد ديگر كه در عين تضاد عامل تحريكند، مي‌باشد. 6- آبادي محيط زيست: در آن هنگام كه گروهي از انسانها نه با عامل جبري محيط و اجتماعي و نه با هدف گيريهاي سودجويانه، بلكه تنها با تكيه به اينكه همه‌ي آنان شاخه و شكوفه‌هاي يك ريشه‌اند و در ايجاد محصول عالي اين كميتهاي متشكل كه (حيات معقول) است، تشكل پيدا كنند، محيط زيست آنان رو به آبادي گذاشته و مانند يك بهشت جاوداني كه ساختمانهايش نمودي از جانهاي به هم پيوسته است، جايگاه زيست سعادتمندانه‌ي آنان خواهد گشت. آجري كه در آبادي چنين محيط زيست گذاشته مي‌شود، جزئي از حيات گذارنده‌ي آن است كه با وجداني آزاد بر روي آجري ديگر كه آن هم جزئي از حيات گذارنده‌ي پيشين است، نهاده مي‌شود. اين آبادي اگر به صورت كوخي محقر درآيد، بوي جان آدمي مي‌دهد، اين كوخ محقر بوي حيات بر فضا مي‌افشاند، بر خلاف آن كاخهاي سر به فلك كشيده‌اي كه نقدينه‌ي حيات آدميان را بر صورت گلها و سيمان‌ها و نقشه‌هاي رنگارنگ در آورده و جوهر حيات انسانها را در ديوارها و سقف آن کاخها جامد نموده است. اين كاخها بوي مرگ ناتوانان را مي‌دهد كه براي ادامه‌ي حيات خود، مضطر و يا مجبور گشته و انرژيهاي حيات خود را در آن ديوارها و سقفها متبلور ساخته‌اند. تبصره بايد از اين اشتباه خانمانسوز جلوگيري كرد كه براي نيكي به وابستگان و خويشاوندان، نبايد حقوق ديگران ضايع شود. تباه ساختن حقوق انسانها كه مبارزه‌ي علني با مشيت خداوندي است بيشرمانه‌ترين گناهي است كه نمي‌تواند مقدمه‌ي نيكوئي و احسان و اطاعت خداوندي بوده باشد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 2، صفحة 26-17 سپس حضرت در ادامه بحث تربيتى خود خطاب به مردم مى فرمايد: «ايّها النّاس... انّه لا يستغنى الرّجل»:«اى مردم... محققا انسان بى نياز نيست.» در فراز گذشته فقرا و مستمندان را از تعرّض به ثروتمندان و حسد بردن به آنان نهى فرموده است، در اين بخش از گفتار، روى سخن با اغنيا و متوجّه ساختن آنان به وظيفه شان در حق فقرا و خويشاوندان و اقربا و بطور كلى افراد جامعه شان مى باشد. آنان را به عدالت و رعايت انصاف، در زمينه امور مالى و هزينه زندگى مستمندان فرمان مى دهد تا شيرازه كار از دو سوى محكم و استوار شود.حضرت على (ع) ثروتمندان را از دو نظر بر توجّه به فقرا و مستمندان و ترجيح بذل مال بر جمع و كنز آن تشويق فرموده اند به ترتيب ذيل: 1-  اوّل آن كه اغنيا از فقرا و مستمندان بى نياز نيستند، هر چند از لحاظ مالى، بى نياز باشند. زيرا ثروتمند، بداشتن مال و منال، از مددكار مستغنى نيست يارانى را مى طلبند كه، با دست توانمندشان، هجوم دشمنان را دفع كنند و با زبان گويايشان جلو بدگويى عيبجويان را ببندند. روشن است كه حاجتمندترين افراد به داشتن يار و مددكار و پشتيبان، ثروتمندترين افرادند. اين حقيقت را در باره پادشاهان و امثال آنها، صاحبان مال و مكنت ببينيد.سزاوارترين افراد، كه هيچ كس از داشتن آنها و همراهى شان بى نياز نيست، فاميل و نزديكان انسانند، زيرا اقربا و خويشان به لحاظ عاطفى از همه مهربانترند، و بيش از هر كس مدافع و جانبدار شخص مى باشند. نزديكان، در پريشانى خاطر و پراكندگى احوال، او را مدد مى كنند و اگر گرفتارى همچون فقر و بى چيزى و مانند آن به انسان، روى آورد، مهربانى و كمك مى كنند. البتّه، قرابت و خويشاوندى، اين شفقت و مهربانى را ايجاب مى كند.  2-  سبب دوّم، توجّه دادن اغنيا و آگاه كردن آنان به فايده يكى از دو امر است: گردآورى مال و منال يا در راه خدا انفاق كردن آن كدام برتر و بهتر است. سخن حضرت اين است «و لسان الصّدق يجعله اللّه للمرء»: «زبان راستگويى كه خداوند براى انسان قرار مى دهد...» منظور از «لسان الصدق» نام و آوازه و حسن شهرت در ميان مردم است، كه نتيجه بذل مال و انفاق در راه خداست. اما فايده جمع آورى مال و نبخشيدن آن، ميراث گذارى براى ديگران است. با توجّه به اين دو نتيجه، فايده برترى بخشش، بر جمع آورى و كنز آن روشن مى شود.  امير مؤمنان (ع) هر چند مردم را بدين دليل كه بذل مال موجب حسن شهرت و نام نيك، در ميان جامعه مى شود، ترغيب به بخشش فرموده اند، اما مقصود آن حضرت، از انگيزش، جز خير و نيكى براى فقرا، و استوارى دوستى در ميان آنان و تربيت ثروتمندان، و در روى گرداندن از جمع مال به بذل و انفاق و بركنارى از دوستى و جمع مال و ثروت، چيز ديگرى نيست زيرا در عرف مردم حسن شهرت و آوازه بلند، در بذل مال از نتايج حقيقى آن، يعنى كسب مراتب و درجات عالى آخرت كه مورد نظر آن حضرت است رغبت انگيزتر و در نفوس مؤثّرتر است. هرگاه باب بذل و بخشش باز شود و نفوس انسانى بر كار خير تمرينى را آغاز كند، نهايتا درخواهد يافت، كه بهترين هدفى كه مال براى آن بايد صرف شود همان هدفى است كه شارع مقدس تعيين و ترغيب كرده است.  بخشش و انفاق، طبق قصد شارع نتايج مهمّى را به بار مى آورد، از جمله: 1-  دوستى با فقرا را، كه نظام بخشيدن به خيرخواهى است، استوار مى دارد. 2-  وحدت اجتماعى را بخصوص ميان خويشان و اقربا برقرار مى سازد زيرا برقرارى دوستى و اتحاد در يك نظام اجتماعى متعادل از واجبات است و به مصلحت دنيا و آخرت انسان است. بدين استدلال، وقتى كه انسان از فاميل و دوستان در زندگى بى نياز نباشد، گرامى داشتن و نواختن آنان با بذل مال بهترين وسيله نفع بردن از آنها، در مقابل جانبدارى و حمايتى است كه اقربا و خويشان از انسان به عمل مى آورند. پس شايسته است، كه مراعات حال آنها را واجب دانست و به مختصرى از ما زاد مال، كه گسيختگى زندگيشان را سامان مى بخشد، گرامى شان داشت.  نتيجه بحث: فكر اين موضوع كه فايده جمع مال به ارث گذاشتن است و بس، و اين بى حاصلى براى انسان موجب برهم زدن شاديهاى زندگى است، كفايت مى كند كه انگيزه خوبى براى بخشش و دست كشيدن از محبت و جمع آورى مال باشد البته براى كسى كه، با ديده بصيرت، به عاقبت امر بنگرد موفقيت جز از ناحيه خداوند ميسور نيست.  *** بخش دوم خطبه با اين جمله آغاز مى شود: «الا لا يعدلن عن القرابة»: «آگاه باشيد از خويشان فقير و بى چيز كناره گيرى نكنيد». شارح بدواً بعضى لغات و حالات را توضيح مى دهد: فعل يراى از نظر اعراب، در محل نصب است، چون حال است براى فاعل «يعدلن» فعل ان يسدّها از نظر اعراب در محل جرّ است، زيرا بدل از عن القرابة است با توضيح معانى و حالات بعضى از لغات: مقصود حضرت از بخش پايانى خطبه، تأييد و تأكيد بر مطالبى است كه قبلا به منظور تشويق و تحريص به بذل مال و انفاق به مستمندان بخصوص اقربا و خويشان متذكر شدند و اگر بخش دوّم را به طريقى به بخش اول خطبه ربط دهيم، بخش آخر خطبه بمنزله نتيجه بيان حضرت خواهد بود.  حاصل فرمايش آن بزرگوار از جمله «الا لا يعدلن... تا ايد كثيرة»، نهى از خرجهاى خدا ناپسندانه است.  حضرت، فعل «ان يسدّها» را كه در معنى حقيقى بازداشتن جسمى از جسمى به صورت حسّى به كار مى رود، در بازداشتن و ممنوعيّت معقول، كه جلوگيرى از تزلزل و از هم گسيختگى زندگى انسانى باشد، بطور كنايه استعارى، به كار برده اند.  با توضيحى كه داده شد، مضمون بيان آن بزرگوار اين است كه انسان نبايد از اقربا، و خويشانى كه در وضع زندگيشان، آشفتگى مى بيند فاصله بگيرد و از ترميم اختلالات و از هم پاشيدگى وضع آنها، بوسيله ما زاد مالى، كه زيادى و نقصانش در حال انفاق كننده تأثيرى ندارد، خوددارى كند.  بعضى ظاهر كلام حضرت «لا يزيده...» را در نظر گرفته و به صورت اشكال مطرح كرده اند كه: مال هر چند اندك باشد، وقتى بديگر اموال اضافه شود و انفاق نگردد، مال انسانى را فزونى مى بخشد، و اگر با انفاق نقصان يابد مال انسانى را كم مى گرداند. چگونه فرموده اند: «لا يزيده ان امسكه» اگر نبخشد مال را زياد نمى كند. «و لا ينقصه ان اهلكه»: و اگر ببخشد چيزى را كم نمى گرداند. اين اشكال به دو طريق قابل پاسخگوئى است: اول آن كه محتمل است، حضرت زيادى و نقصان را، بطور مطلق در مال نسبت به خود مال اراده نفرموده باشند، بدين شرح كه ضمير يزيده و ينقصه به شخص انفاق كننده برگردد، نه بمال و ثروت، بدين معنى كه امساك يا بخشش، زيادى و نقصانى در شخص پديد نمى آورد. اين فزونى و يا كمبود جزئى، تأثير چندانى به حال انفاق كننده ندارد زيرا مقدار اضافيى كه در مال انسان باشد، به اندازه اى كه بتوان بر حسب شريعت، ضرورتش را تحمّل كرد، بهبود بخشى حال انسان معتبر نيست و كمبود اين مقدار هم، در آشفتگى و فساد حال انسان بى تأثير است.  با اين وصف اگر ما زاد مال را نگه دارد، تغيير محسوسى در وضعش پديد نمى آيد، و اگر ببخشد، چيزى كم نمى شود. در همين زمينه است كه انسان به عنوان نصيحت و اندرز، به شخصى كه كارى را بر خود سخت مى گيرد، و لازم است كه پند دهنده آن را سهل و آسان جلوه دهد مى گويد: اين كارى است، كه اگر ترك كنى، ضررى ندارد، و اگر انجام دهى، سودى عايدت نمى كند، يعنى در صلاح حال تو چندان تاثيرى ندارد.  جواب دوم: محتمل است كه منظور حضرت از زيادى و نقصان، اجر و پاداش اخروى و مدح و ستايش دنيوى باشد يعنى انفاق نكردن مال و نگهدارى آن شايستگى انسان را، در نزد خداوند فزون نمى گرداند ولى در نزد مردم، موجب فساد حال شخصى مى شود.  امّا در نزد خداوند، خوددارى از بخشش ما زاد مال، به بندگان خداوند كه شديدا بدان نياز دارند در آخرت، موجب بدبختى بزرگ و عذاب دردناك مى گردد.  به دليل فرموده حق تعالى كه: «... يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ وَ.» اما در نزد مردم نيز موجب فساد حال مى گردد در اين باره كافى است كه پيرامون گفته هاى مردم در بدگوئى از بخل و بخل كنندگان مطالعه كرد تا اين حقيقت را دريافت. از طرفى بخشش و انفاق مال به مستمندان هم سبب نقصان نمى شود.  امّا در نزد خداوند، به دليل وعده هائى، كه به انفاق كنندگان در راه خود، از پاداشهايى خوب و ثوابهاى بزرگ داده و فرموده است: «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لا أَذىً...».  در نزد مردم نيز انفاق نقصان آور نيست زيرا، همگان بر ستايش بخشندگان و صاحبان جود و انفاق، نظر داشته و كتابهاى نظم و نثر، انباشته از مدح و ستايش آنان است.  در باره سخن حضرت: و من يقبض يده عن عشيرته توضيح و شرح همان است كه سيد رضى بيان كرده است، و آن عبارت از اين بود كه شخص هرگاه خير و نيكى را از بستگانش دريغ كند، در حقيقت دست واحدى نفع و خير را از آنان باز داشته، و هرگاه همين شخص نيازمند يارى اقربا و خويشانش باشد، از يارى و كمك به او سرباز مى زنند. پس در واقع از خود يارى دهى، دستهاى فراوانى را منع كرده است. شرح سيد رضى (ره) پيرامون اين جمله هر چند جالب و خوب است، ولى نياز به تكميل و توضيح بيشترى دارد كه جنبه استدلالى پيدا كند. و بيان استدلال بدين شرح است: وقتى انسان، نفع و سودش، با دستهاى زياد، كاملتر از نفعى كه در خوددارى از انفاق و بخشش بديگران مى برد بيشتر باشد، واجب است كه با اعطا و بخشش به وسيله دست واحد (دست انفاق كننده) از منافع دستهاى زيادى دستهاى انفاق شده، مورد انفاق بهره مند شود در غير اين صورت، با خوددارى از نفع مختصرى كه با دست واحدى انجام گرفته، موجب خوددارى، دستهاى زيادى از نفع رسانى به خود شده، سود بزرگى را بر خويشتن تباه ساخته است. بنا بر اين توجّه، به سود اندك و آنى، سبب از بين رفتن منفعت بزرگترى شده است. اين امر، نقض غرض و نادانى و ناآگاهى است. در تكميل مطلب فوق حضرت مى فرمايد: «و من تلن حاشيته من قومه المودّة»: «آن كه برخوردش را، با اطرافيانش، سهل و آسان كند، دوستى خويشان و نزديكانش را استمرار بخشيده است.» اين جمله حضرت در تكميل تربيت ثروتمندان، بيان شده كه سود خوش برخوردى و ملاطفت به اغنيا برمى گردد و رشته مصلحت در جهان از فروتنى و خوش برخوردى با مردمان، نظام مى يابد.  حضرت با بيان نتيجه اى كه براى هر خردمندى مطلوب است، ثروتمندان را به تواضع واداشته اند، كه عبارت از استمرار دوستى و محبّت با مردم است. فروتنى و خوش برخوردى، به نفع خود اغنياست و سبب مى شود كه، مستمندان نسبت به آنها احساس نفرت نكنند، اين نتيجه و ثمره همان مصلحتى است، كه ثروتمندان جوياى آن هستند.  خداوند متعال با همين طريقه و روش پيامبرش (ص) را تربيت فرموده است، آنجا كه دستور مى دهد: «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» به حقيقت روشن است، كه رمز اين دستور، ايجاد مهربانى و محبّت، در ميان مسلمانان و احساس آرامش، در كنار رسول خدا (ص) است و با اين طرز رفتار، سخن آن حضرت را پذيرفته، و با اعتماد به كلامش، اطرافش را مى گيرند.  پر واضح است كه هيچ يك از اين فوايد، در زمينه بدخلقى و خود بزرگ بينى حاصل نمى شود چنان كه خداوند مى فرمايد: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ...» توضيح مطلب فوق پيرامون تربيت ثروتمندان، بدين سبب بود كه منظور از حاشيته خطاب به اغنيا باشد. اما اگر مقصود از لفظ «حاشيته» در كلام حضرت، خدمت گزاران و پيروان باشند، سخن حضرت، به طريق ديگر جنبه تربيتى و فروتنى براى آنان را دارد، به شرح ذيل: قاعدة، خدمتكاران و اطرافيان، حافظ آبروى انسانند، و درجه خردمندى شخص را تعيين مى كنند. مديريّت، حسن تدبير، مصلحت و شايستگى انسان، به ميزان سختگيرى و درشتخويى، و يا نرمخويى و فروتنى خدمتكاران او نسبت به مراجعه كنندگان و مردم بستگى دارد و موجب نزديكى، يا دورى، خشم يا محبّت، انس يا كدورت انسانها مى شود. حكيمى در اين باره گفته است: خدمتكاران و اطرافيان به منزله اعضاى بدن هستند. دربان شخص آبروى او، نويسنده اش دل او، فرستاده اش زبان او خدمت گزارش دست و پا و چشم اوست.  چنان كه هر يك از اعضا لازم است به وظيفه خود بدرستى عمل كنند، تا كارها به سامان برسد، جانشينان اين اعضا نيز لازم است كه بدرستى عمل كنند همچنان كه خردمندان، به ترك وظيفه درست هر يك از اعضاء انسان را ملامت مى كنند با عدم انجام وظيفه صحيح اين افراد نيز انسان را ملامت مى نمايند.  همچنان كه دوستى انسانها با فروتنى و خوش برخوردى خود انسان ادامه مى يابد، خدمت گزاران نيز با رعايت آداب و رسوم نيك مورد قبول جامعه، موجب ادامه محبت مى شوند.  از با اهميت ترين و سودمندترين خصلتها، خوش برخوردى، و ترك تكبّر نفرت زا مى باشد. قضاوت مردم، بر پايه خوبيها و بديهايى كه خدمت گزاران شخص دارند، قرار دارد. هر چند قضاوت صحيح در اين باره اين است كه بگوييم اكثرا چنين است.شريف رضى در باره فصاحت كلام حضرت مى گويد: عجب معناى بلند و تعجّب انگيزى را با جمله: «و من يقبض عن عشيرته ...» اراده فرموده اند، زيرا آن كه خير و نيكى را از خويشانش، دريغ مى دارد، در حقيقت يك دست است كه بخشش را از آنها دريغ داشته است، ولى وقتى به يارى آنان احتياج پيدا كند و به كمك آنها نياز شديد داشته باشد، گروه زيادى از يارى دادن به او باز مى ايستند و از فريادرسى او خوددارى مى كنند. در نتيجه از يارى دستهاى زيادى محروم شده، و از قيام و اقدام قدمهاى استوار گروه زيادى بى بهره مانده است.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 339 الفصل الثاني:و هو مرويّ في الكافي باختلاف كثير و زيادة و نقصان حسبما تطلع عليه:أيّها النّاس إنّه لا يستغني الرّجل و إن كان ذا مال عن عشيرته، و دفاعهم عنه بأيديهم و ألسنتهم، و هم أعظم النّاس حيطة من ورائه، و المّهم لشعثه و أعطفهم عليه عندنا زلة إذا نزلت به، و لسان الصّدق يجعله اللّه للمرء في النّاس خير له من المال يورّثه غيره. منها ألا لا يعدلنّ أحدكم عن القرابة، يرى بها الخصاصة أن يسدّها بالّذي لا يزيده إن أمسكه، و لا ينقصه إن أهلكه، و من يقبض يده عن عشيرته فإنّما تقبض منه عنهم يد واحدة و تقبض منهم عنه أيدي كثيرة، و من تلن حاشيته يستدم من قومه المودّة. (5502- 5403)اللغة:(الحيطة) بكسر الحاء و سكون الياء الحفظ يقال حاطه حوطا و حيطة و حياطة حفظه و صانه و (لمّ) اللّه شعثه قارب بين شتيت اموره و جمعها و (الخصاصة) الفقر قال سبحانه: «يؤثرون على أنفسهم و لو كان بهم خصاصة» و (حاشية) الرّجل نفسه و جانبه، و حاشيته أيضا أتباعه و خواصه و أهله.الاعراب:جملة يرى في محلّ النّصب على الحالية، و أن يسدّها في موضع الجرّ بدلا من القرابة، و حاشيته بالرّفع فاعل تلن، و في رواية الكافي الآتية يلن بالياء التّحتانية فحاشيته بالرّفع أو بالنّصب مفعول له بواسطة الحرف أى يلن لحاشيته.المعنى:اعلم أنّه لمّا أدب الفقراء بترك الحسد على الأغنياء بما مرّ تفصيلا في الفصل السّابق أردف ذلك بتأديب الأغنياء بعدم الزّهد عن الأرحام الفقراء و البعد عنهم و عن سدّ خلتهم و جبر فاقتهم فقال: (أيّها النّاس إنّه لا يستغنى الرّجل و إن كان ذا مال) و صاحب ثروة (عن عشيرته) و قبيلته (و) عن (دفاعهم عنه بأيديهم) صولة قبايل (و) ذبّهم عنه (بألسنتهم) مسبّة قائل.و ذلك لأنّ المال و الثّروة لا يغني عن الاخوان و العشيرة بل أشدّ النّاس حاجة إلى الأعوان و الأتباع هم أكثر النّاس ثروة و غفيرة، ألا ترى الملوك و المتشبّهين بهم من أرباب الأموال كم حاجتهم إلى الأصحاب و الأعوان في الأعمال و الأفعال و أحقّ النّاس بعدم الاستغناء عنه هم عشيرة الرّجل و أقرباءه (و هم أعظم النّاس حيطة من ورائه) و حفظا لجانبه (و ألمّهم لشعثه) و أجمعهم لمتفرّق اموره (و أعطفهم عليه عند نازلة) أو مصيبة (إذا نزلت به) و ذلك لجهة القرب الباعثة لدواعي الشّفقة عليه (و لسان الصّدق) و الذكر الجميل المترتّب على البذل و الانفاق (يجعله اللّه للمرء في النّاس) و بينهم (خير له من) جمع (المال) و امساكه حتّى (يورّثه غيره) و لنعم ما قال حاتم في هذا المعنى مخاطبا لامراته مارية: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 340أماري ان يصبح صداى لقفرة         من الأرض لا ماء لدىّ و لا خمر       ترى أنّ ما انفقت لم يك ضرّبي          و أنّ يدي ممّا بخلت به صفر       أمارى ما يغني الثراء عن الفتى          إذا حشرجت يوما و ضاق به الصدر       أمارى إنّ المال غاد و رايح          و يبقى من المال الأحاديث و الذكر       و قد علم الأقوام لو أنّ حاتما         أراد ثراء المال كان له وفر    (ألا لا يعدلنّ أحدكم عن) الأرحام و (القرابة يرى بها) الفاقة و (الخصاصة أن يسدّها ب) فضل ماله (الذي لا يزيده إن أمسكه و لا ينقصه إن اهلكه) أى لا ينفع ذلك الشّخص إمساكه و لا يضرّه الفاقة لكونه زايدا على قدر الحاجة و فاضلا على معيشته (و من يقبض يده عن عشيرته فانّما تقبض منه عنهم يد واحدة و تقبض منهم عنه أيدي كثيرة) قال السّيد: ما أحسن هذا المعنى فانّ الممسك خيره عن عشيرته إنّما يمسك نفع يد واحدة فاذا احتاج إلى نصرتهم و اضطرّ إلى مرافدتهم  «1» قعدوا عن نصره و تثاقلوا عن صوته فمنع ترافد الأيدى الكثيرة و تناهض الأقدام الجمة. (و من تلن حاشيته) و يحسن خلقه و يتواضع للنّاس (يستدم من قومه المودّة) لأنّ لين الجانب و حسن الخلق و التواضع جالب للالفة و كاسب للمودّة كما أنّ التّكبر و الجفاوة و خشونة الطبيعة باعثة على الانقطاع و العداوة قال سبحانه: «وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ» هذا كلّه إن حملنا لفظ الحاشية على النّفس و الجانب، و إن حملناه على الأتباع و الخواصّ فيكون المقصود به التّأديب لهم باصلاح حال الأتباع.بيان ذلك أنّ الاتباع هم الذين عليهم يدور تدبير صلاح حال الرّجل فبحسب شدّتهم و غلظتهم و لينهم و تواضعهم يكون النّاس أقرب إليه و أبعد منه و بذلك يتفاوت______________________________ (1) الترافد التعاون، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 341 بغضهم و محبّتهم له و انسهم و نفارهم عنه، فيلزم على الرّجل إصلاحهم كما يلزم عليه إصلاح نفسه و يلحقه اللّوم و الذّمّ بترك الأوّل كما يلحقانه بترك الثّاني، إذ بتواضعهم و لينيّة جانبهم يستدام المحبّة و يستجلب المودّة كما أنّ تواضعه بنفسه يستديمها و يستجلبها و لنعم ما قيل:و إذا ما اختبرت ودّ صديق          فاختبر ودّه من الغلمان     تبصرة:اعلم أنّ هذا الفصل من الخطبة قد رواه الكلينيّ في الكافي بزيادة و نقصان و تقديم و تأخير لا بأس بالاشارة إليه، و السّند فيه محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن عثمان بن عيسى عن يحيى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال أمير المؤمنين:لن يرغب المرء عن عشيرته و إن كان ذا مال و ولد، و عن مودّتهم و كرامتهم و دفاعهم بأيديهم و ألسنتهم، هم أشدّ النّاس حيطة من ورائه و أعطفهم عليه و ألمّهم لشعثه، إن أصابته مصيبة و أنزل به بعض مكاره الأمور، و من يقبض يده عن عشيرته فانّما يقبض عنهم يدا واحدة و يقبض عنه منهم أيدي كثيرة، و من يلن حاشيته يعرف صديقه منه المودّة و من بسط يده بالمعروف إذا وجده يخلف اللّه له ما أنفق في دنياه و يضاعف له في آخرته، و لسان الصّدق للمر يجعله اللّه في النّاس خير من المال بأكله و يورثه، لا يزدادنّ أحدكم كبرا و عظما في نفسه و نايا عن عشيرته إن كان موثرا في المال، و لا يزدادنّ أحدكم في أخيه زهدا و لا منه بعدا اذا لم ير منه مروّة و كان معوزا في المال، لا يغفل أحدكم عن القرابة بها الخصاصة أن يسدّها بما لا ينفعه إن أمسكه، و لا يضرّه إن استهلكه.تكملة:قد عرفت جملة من ثمرات صلة الأرحام و مفاسد قطيعتها في هذه الخطبة مثل كونهم معاونين للرّجل و حامين له و الذّابّين عنه و كون البرّ عليهم موجبا للذّكر الخير و الثّناء الجميل و كون الممسك عنهم بمنزلة الطالب لمنفعة يد واحدة المفوت على نفسه منافع أيدى كثيرة، و قد اشير إلى طايفة ممّا يترتّب عليهما من الآثار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 342 و الثّمرات وراء ما مرّ في ساير الرّوايات، و لا بأس بالاشارة إلى بعضها ممّا رواها ثقة الاسلام الكليني في الكافي.فباسناده عن إسحاق بن عمّار قال: بلغني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام أنّ رجلا أتى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: يا رسول اللّه أهل بيتي أبوا إلّا توثّبا علىّ و قطيعة لي و شتيمة فأرفضهم؟ قال صلّى اللّه عليه و آله: إذن يرفضكم اللّه جميعا، قال: فكيف أصنع؟ قال: تصل من قطعك، و تعطي من حرمك، و تعفو عمّن ظلمك، فانّك إذا فعلت ذلك كان لك من اللّه عليهم ظهير.و عن محمّد بن عبد اللّه قال: قال أبو الحسن الرّضا عليه السّلام: يكون الرّجل يصل رحمه فيكون قد بقي من عمره ثلاث سنين فيصيرها اللّه ثلاثين سنة و يفعل اللّه ما يشاء و عن أبي حمزة قال: قال أبو جعفر عليه السّلام صلة الأرحام تزكي الأعمال، و تنمي الأموال، و ترفع البلوى، و تيسّر الحساب، و تنسى ء في الأجل.و عن أبي حمزة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: صلة الأرحام تحسّن الخلق، و تسمح الكفّ، و تطيب النّفس، و تزيد في الرّزق، و تنسي ء في الأجل.و عن حنان بن سدير عن أبيه عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال أبو ذر رضي اللّه عنه:سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: حافّتا الصّراط يوم القيامة الرّحم و الأمانة، فاذا مرّ الوصول للرّحم المؤدي للأمانة نفذ إلى الجنّة، و إذا مرّ الخائن للأمانة القطوع للرّحم لم ينفعه معهما عمل، و تكفأ به الصّراط في النّار.و عن الحكم الحناط قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: صلة الرّحم و حسن الجوار يعمران الدّيار، و يزيدان في الأعمار.و عن إسحاق بن عمّار قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ صلة الرّحم و البرّ ليهوّنان الحساب، و يعصمان من الذّنوب فصلوا أرحامكم، و برّوا باخوانكم و لو بحسن السّلام و ردّ الجواب.و عن عبد الصّمد بن بشير قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: صلة الرّحم  «1» يهون الحساب يوم القيامة و هي منسائة في العمر، و تقى مسارع السّوء، و صدقة اللّيل تطفي غضب الرّبّ______________________________ (1) فى الوافى عن الكافى الحديث هكذا: صلة الرحم تهوّن الحساب يوم القيامة، و هى منسأة فى العمر، و تقى مصارع السوء إلخ «المصحح». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 343 و عن إسحاق بن عمّار قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: ما نعلم شيئا يزيد في العمر إلّا صلة الرّحم حتّى أنّ الرّجل يكون أجله ثلاث سنين فيكون وصولا للرّحم، فيزيد اللّه في عمره ثلاثين سنة فيجعلها ثلاثا و ثلاثين سنة، و يكون أجله ثلاث «ثلاثا ظ» و ثلاثين سنة فيكون قاطعا للرّحم فيقصه «فينقصه» اللّه ثلاثين سنة و يجعل أجله إلى ثلاث سنين، و الرّوايات في هذا الباب كثيرة، و فيما رويناه كفاية إنشاء اللّه.الترجمة:اى گروه مردمان بدرستى كه مستغنى نمى شود مرد و اگر چه بوده باشد صاحب جاه و مال از قبيله خود و از رفع كردن ايشان مكروه را از او بدستهاى خود و زبانهاى خود و ايشان بزرگترين مردمانند از حيثيت حفظ و حمايت از پس او، و جمع كننده ترين مردمانند مر كارهاى پريشان او را، و مهربان ترين خلقند بر او هنگام فرود آمدن بلا اگر فرود آيد باو، و زبان صدق و ذكر خير كه مى گرداند خداى تعالى از براى مرد در ميان مردمان بهتر است از براى او از مالى كه ارث بگذارد آن را بغير خود آگاه باشيد بايد ميل نكند و عدول ننمايد يكى از شما از خويش و قوم در حالتى كه بيند در او فقر و پريشانى از آنكه سد كند فقر آن را بمال زايد خود كه افزون نمى گرداند او را اگر امساك كند و نگه دارد آن را، و كم نمى سازد اگر بذل نمايد و انفاق كند آن را، و هر كه قبض و نگه دارد دست خود را از قبيله خود پس بدرستى كه نگه داشته مى شود از جانب او از خويشان يكدست و فراهم گرفته مى شود از جانب ايشان از او دستهاى بسيار، و هر كه نرم باشد جانب او و خوش نفس باشد طلب دوام مى كند از قوم خود محبّت را. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص165 [ابن ابى الحديد پس از اين سه فصل كه گذشت سه فصل ديگر هم درباره يارى خواستن و اعتضاد به عشيره و قبيله و حسن شهرت و نيك نامى و مواسات با خويشاوندان آورده كه استناد او بيشتر به اشعار عرب و نمونه هايى از نظم و نثر است و در آن كمتر به آيات و احاديث توجه داشته است كه ترجمه آن خارج از بحث ماست و براى اطلاع مى توان به متن عربى صفحات 330-  326 جلد اول شرح نهج البلاغه، چاپ محمد ابو الفضل ابراهيم، مصر، 1378 ق، مراجعه كرد. و براى مباركى و اهميت صله رحم، دو حديثى را كه آورده است ترجمه مى كنم ]: ابو هريره در حديث مرفوعى مى گويد: «كلمه رحم مشتق از رحمان است و رحمان از نامهاى بزرگ خداوند است و خداوند به رحم فرموده است: هر كس تو را پيوسته دارد من به او مى پيوندم و هر كس ترا بگسلد من از او مى گسلم.» و در حديث مشهور است كه «رعايت پيوند خويشاوندى بر عمر مى افزايد».  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom