جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : خونخواهی عثمان [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) حين بلغه خبر الناكثين ببيعته و فيها يذم عملهم و يلزمهم دم عثمان و يتهدّدهم بالحرب:
ذمّ الناكثين:
أَلَا وَ إِنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ [ذَمَرَ] ذَمَّرَ حِزْبَهُ وَ اسْتَجْلَبَ جَلَبَهُ، لِيَعُودَ الْجَوْرُ إِلَى أَوْطَانِهِ وَ يَرْجِعَ الْبَاطِلُ إِلَى نِصَابِهِ؛ وَ اللَّهِ مَا أَنْكَرُوا عَلَيَّ مُنْكَراً وَ لَا جَعَلُوا بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ نَصِفاً.
دم عثمان:
وَ إِنَّهُمْ لَيَطْلُبُونَ حَقّاً هُمْ تَرَكُوهُ وَ دَماً هُمْ سَفَكُوهُ؛ [فَإِنْ] فَلَئِنْ كُنْتُ شَرِيكَهُمْ فِيهِ فَإِنَّ لَهُمْ لَنَصِيبَهُمْ مِنْهُ، وَ [إِنْ] لَئِنْ كَانُوا وَلُوهُ دُونِي فَمَا التَّبِعَةُ إِلَّا عِنْدَهُمْ، وَ إِنَّ أَعْظَمَ حُجَّتِهِمْ لَعَلَى أَنْفُسِهِمْ؛ يَرْتَضِعُونَ أُمّاً قَدْ فَطَمَتْ وَ يُحْيُونَ بِدْعَةً قَدْ أُمِيتَتْ.
يَا خَيْبَةَ الدَّاعِي، مَنْ دَعَا وَ إِلَامَ أُجِيبَ؟ وَ إِنِّي لَرَاضٍ بِحُجَّةِ اللَّهِ عَلَيْهِمْ وَ عِلْمِهِ فِيهِمْ.

ذَمَّرَ حِزْبَهُ : حزبش را بسيار تهييج و تحريك كرد، ذمّر (با تشديد) دلالت بيشترى بر تكثير دارد و بدون تشديد (ذمر) نيز روايت شده است. 
الجَلَب : كالايى كه از شهرى به شهر ديگر صادر ميشود. «جلب» در اينجا به معنى مفعول است چنانكه «سلب» به معناى «مسلوب» بكار مى رود. و مقصود از «استجلب جلبه» اين است كه شيطان افرادش را از هر سو فرا آورده است. 
النِّصاب : اصل، ريشه، اول هر چيزى. 
النِّصْف : منصف، يعنى فرد عادلى را بين من و خودشان حاكم نكردند. 
أمّاً قَدْ فَطَمَت : مادرى كه فرزندش را از شير بگيرد بعد از آنكه شيرش خشك شده باشد، مقصود طلب كردن چيزى بعد از گذشت زمان آنست. 
ذَمَّر : تشويق و تحريك كرد 
جَلَب : آنچه از جاهاى مختلف به يك جا كشانده و جمع ميكنند 
نِصاب : اصل و جاى روئيدنى چيزى 
نَصِف : انصاف و عدالت 
وَلَوه :ُ متصدى و مباشر آن شده اند 
تَبِعَة : تعقيب شخص مجرم، نتيجه بد كار بد 
يَرتَضِعون : شير مى خواهند، مى خواهند بدوشند 
فَطَمَت : بچه اش را از شير جدا كرده است 
خَيبَة : يأس و نوميدى، يا خيبة الداعى : چقدر بزرگ است نوميدى دعوت كننده 
إلامَ أجيبَ : بسوى چه چيز اجابت شده است 
(در سال ۳۶ هجرى پس از بازگشت فرستادگان امام عليه السّلام از جانب طلحه و زبير، در سرزمين «ذى قار» اين سخنرانى را ايراد كرد): 
امام عليه السّلام و شناساندن ناكثين «اصحاب جمل»:
آگاه باشيد، كه همانا شيطان حزب و يارانش را بسيج كرده و سپاه خود را از هر سو فراهم آورده است، تا بار ديگر ستم را به جاى خود نشاند و باطل به جايگاه خويش پايدار شود. 
سوگند به خدا ناكثين هيچ گناهى از من سراغ ندارند، و انصاف را بين من و خودشان رعايت نكردند آنها حقّى را مى طلبند كه خود ترك كردند، و انتقام خونى را مى خواهند كه خود ريختند.
اگر شريك آنها بودم، پس آنها نيز در اين خونريزى سهم دارند، و اگر تنها خودشان خون عثمان را ريختند پس كيفر مخصوص آنهاست مهم ترين دليل آنها به زيان خودشان است. 
مى خواهند از پستان مادرى شير بدوشند كه خشكيده، بدعتى را زنده مى كنند كه مدّت ها است مرده، و چه دعوت كننده اى(۱) و چه اجابت كنندگانى همانا من به كتاب خدا و فرمانش در باره ناكثين خشنودم. 
___________________________(۱) دعوت كنندگان، طلحه و زبير و عائشه مى ‏باشند. 
(در توبيخ و سرزنش كسانى كه كشتن عثمان را به آن حضرت نسبت دادند مانند طلحه و زبير، و بطلان دعوى ايشان را ثابت ميكند، پس از آن شجاعت و دليرى خود را اظهار مى فرمايد:)
(1) آگاه باشيد شيطان گروه خود را بر انگيخته و سپاهش را گرد آورده تا جور و ستم به جاهاى خود باز گردد (فاسق ستم پيشه گيرد) و باطل به اصلش برگردد (جاهل نادرست گويد) 
(2) سوگند بخدا خوددارى نكردند از نسبت دادن بمن منكرى را (نسبت دروغ كه بمن دادند كشتن عثمان و رضاى من بر قتل او مى باشد) و ميان من و خودشان از روى عدل و انصاف سخن نگفتند (زيرا اگر بعدل و انصاف رفتار مى كردند و بطلان دعوى ايشان واضح بود) 
(3) و (دعوى نادرست ايشان آنست كه) حقّى را (از من) مى طلبند كه خودشان ترك كرده اند، (خونخواهى مى نمايند از) خونى كه خودشان ريخته اند، پس اگر من در ريختن آن خون (كشتن عثمان) با ايشان شركت كرده بوده ام آنها را هم بهره اى از آن بود (پس اينان نبايد در صدد خونخواهى عثمان بر آيند، زيرا آنان نيز قاتل هستند، نه وارث تا بتوانند خون او را مطالبه نمايند) و اگر بدون من مباشر بوده اند، پس باز خواستى نيست مگر از ايشان، و بزرگترين حجّت و دليلشان (بر نسبت دادن شركت در قتل عثمان بمن) بر زيان خودشان است (زيرا خودشان در قتل او مباشرت داشته اند، و من مى دانم ايشان در صدد خونخواهى عثمان نيستند، بلكه) 
(4) شير مى خواهند از مادرى كه از شير دادن باز ايستاده و زنده مى خواهند بنمايند بدعتى را كه مرده (توقّع دارند من هم مانند عثمان از مال فقراء و مسلمانان هر چه مى خواهند بايشان بدهم، و ليكن من چنان نخواهم نمود و بدعت او بر نمى گردد) 
(5) اى نوميدى كه دعوت ميكنى (مرا بجنگ يا به موافقت خويش ميخوانى حاضر شو) دعوت كننده كيست و بچه چيز اجابت ميشود (مقصود از اين جمله بيان رذالت و پستى دعوت كننده آن حضرت است بجنگ كه طلحه يا زبير يا عائشه باشند) و من به حجّت خدا بر ايشان و علم او در باره اينان راضى هستم (بآنچه خداى متعال ميان من و ايشان حكم كرده و حجّت بر آنها تمام ساخته رضاء مى دهم، و خداوند بفساد نيّت و ضلالت كارشان دانا است، و مراد از حجّت خدا فرمان او است به جنگيدن با ياغيان، چنانكه در قرآن كريم سوره 49 آیه 9 مى فرمايد: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ» يعنى اگر دو طايفه از مؤمنين با يكديگر كارزار كنند ميان ايشان را صلح دهيد و اگر يكى از اين دو طايفه تعدّى و ستم كرد و بصلح راضى نگشت كار زار كنيد با كسانيكه تعدّى كنند تا بحكم خدا بر گردند و امر و فرمان او را پيروى كنند، پس اگر براه حقّ باز گرديده جنگ را ترك نمايند ميان ايشان را بالسّويّه اصلاح كنيد، و عدالت داشته باشيد كه خدا عدالت كنندگان را دوست مى دارد. خلاصه منظور حضرت آنست كه من به فرمان خدا راضى هستم). 
آگاه باشيد، كه شيطان حزب خود را بر انگيخته و سپاه خويش بسيج كرده، تا بار ديگر، ستم در جاى خود مستقر گردد و باطل به جايگاه خود بازگردد. 
به خدا سوگند، هر چه كوشيدند منكرى از من نديدند ولى ميان من و خود به انصاف داورى نكردند. از من حقى را مى طلبند كه خود آن را واگذاشته اند و خونى را مى خواهند كه خود ريخته اند.
اگر مى گويند كه من در ريختن آن خون شريكشان بوده ام، مگر نه اين است كه آنها را در آن نصيبى بوده است و اگر آنان خود بتنهايى آن خون ريخته اند، پس جز آنها كسى گناهكار نخواهد بود و به كيفر آن دچارند. هر دليل كه بياورند، به زيان خود آنهاست.
از مادرى شير مى خواهند كه پستانش خشكيده است و مى خواهند بدعتى را زنده كنند كه ديگر مرده است. چه نوميد است اين دعوت كننده، كيست آنكه فرا مى خواند و به چه چيز بايد پاسخ داد. به هر چه خداوند ميان من و ايشان داورى كند، بدان خشنودم، كه او به كردارهاى ايشان آگاه است. 
گاه باشيد! شيطان، حزب خود را بسيج کرده و سپاهش را گردآورده است تا بار ديگر، ظلم و ستم به وطنش بازگردد و باطل، به جايگاه نخستينش رسد. به خدا سوگند! هيچ کار خلافى از من سراغ ندارند و انصاف را ميان من و خود، حاکم نکرده اند.
آنها حقّى را از من مطالبه مى کنند که خود، آن را ترک گفته اند، و انتقام خونى را مى طلبند که خودشان آن را ريخته اند! اگر (فرضاً) من، در ريختن اين خون (خون عثمان) شريک شان بودم، آنها نيز سهيم بوده اند، و اگر تنها، خودشان، مرتکب اين کار شده اند، مسئوليتش بر گردن خودشان است. (بنابراين) مهم ترين دليل آنها، بر ضدّ خود آنها مى باشد. (آرى) آنها مى خواهند از مادرى شير بنوشند که شيرش را بريده! و بدعتى را زنده کنند که مدت ها است مرده است! (آنها، مى خواهند همان حيف و ميل هاى زمان عثمان، تکرار شود و گروهى بر بيت المال اسلام، بناحق، مسلّط باشند! هرگز اين کار در حکومت من تکرار نمى شود; نه مال و نه پُست و مقامى را، بناحق، به کسى نمى بخشم!) اى نوميدى! به سراغ اين دعوت کننده بيا. راستى چه کسى دعوت مى کند و مردم (ناآگاه) چه دعوتى را اجابت مى کنند؟! من، به حجت و علم الهى درباره اين گروه، راضى ام (و حاکم ميان من و آنها خدا است).
همانا شيطان يارانش را برانگيزانده، و لشكر خويش را از هر سو فراخوانده، خواهد كه ستم به جاى خود برقرار باشد و باطل پايدار. به خدا كه دامن مرا به گناه آلودن نتوانستند، 
و ميان من و خود انصاف را كار نبستند. 
آنان حقّى را مى خواهند كه خود واگذاردند -و گريختند-، و خونى را مى جويند كه خويشتن ريختند. اگر در اين كار با ايشان انباز بوده ام آنان نيز گناهكارند، و اگر تنها كرده اند به كيفر آن گرفتارند. خود گناه كرده اند و بر من مى خروشند، و از مادر پستان خوشيده شير مى دوشند، و براى زنده كردن بدعتى كه مرده است، مى كوشند. وه كه چه بانگ ناهنجارى. وه چه دعوت كننده زيانكارى، مرا چه كه پاسخ دهم بارى خوشنودم كه داور خداست و علم او كارگشاست.
از خطبه هاى آن حضرت است هنگامى كه خبر بيعت شكنان جمل به حضرتش رسيد:
هش داريد كه شيطان گروهش را بر انگيخته، و ارتش خود را از هر سو گرد آورده، تا ستمگرى به محلش، و باطل به جايش برگردد. به خدا قسم آنان ناشايسته اى از من نديدند، و بين من و خودشان انصاف ندادند، و از من حقى را مى خواهند كه خود ترك آن كرده اند، و خونى را مى جويند كه خود ريخته اند. 
اگر در اين خونريزى همكارشان بودم پس خودشان هم از اين خونريزى نصيب دارند، و اگر بدون دخالت داشتن من خود عهده دار آن بودند عقوبتى جز بر آنان نيست، و بزرگترين دليلشان به ضرر خود آنهاست. از پستانى كه خشك شده شير مى خواهند، و زنده كردن بدعتى را كه مرده است مى طلبند. آه چه دعوت كننده زيانكارى دعوت كننده كيست و به چه چيز اجابت مى شود؟ من به حجت خدا و آگاهى او در باره اينان راضيم.  
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 34-23 و من خطبة له عليه السّلام حين بلغه خبر الناكثين ببيعته و فيها يذمّ عملهم و يلزمهم دم عثمان و يتهدّدهم بالحرب. خطبه در يك نگاه:اين خطبه -همان گونه كه از عنوانش پيدا است- به بيعت شكنى طلحه و زبير و سپس به حوادث تلخ جنگ جمل نظر دارد، و نيز به مسأله خون «عثمان» كه دستاويزى براى جنگ طلبان جمل و بعد از آن، بهانه اى براى آتش افروزان شام گرديد- اشاره مى كند و آنها را با تهديدهاى روشنى، مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهد. حضرت، در پايان خطبه، به تهديدهايى كه دشمنانش نسبت به او داشتند، پاسخ دندان شكن مى دهد.اين خطبه، از نظر محتوا، با خطبه 10، 26 و 172 تناسب و شباهت قابل ملاحظه اى دارد و به همين دليل، احتمال دارد كه هر كدام از اين خطبه ها، بخشى از خطبه واحدى بوده كه سيد رضى رحمه اللّه آن را تجزيه كرده و هر كدام را به تناسبى، در جايى نقل كرده است.جالب اين كه طبق روايتى، عمرو بن عاص، روزى به عايشه گفت: «لوددت أنّك قتلت يوم الجمل!، من، دوست داشتم كه تو، در روز جنگ جمل كشته شده بودى!» عايشه با تعجب پرسيد: «و لم؟ لا أبا لك!» اى بى اصل و نسب! به چه دليل؟». عمرو عاص در پاسخ گفت: «كنت تموتين بأجلك و تدخلين الجنّة و نجعلك أكبر التّشنيع على علىّ» تو با مرگ خود، از دنيا مى رفتى و داخل بهشت مى شدى و ما، قتل تو را، بزرگترين دستاويز براى بدگويى به على قرار مى داديم.» بعضى از شارحان نهج البلاغه معتقدند كه اين خطبه، از خطبه هاى مربوط به جنگ صفّين است و اشاراتى كه در آن آمده، متوجّه به معاويه است، ولى از عنوانى كه سيد رضى، رحمه اللّه براى آن انتخاب كرده نيز كلام ابن ابى الحديد و غير او، استفاده مى شود كه اين خطبه، هر چند مضامينش با هر دو گروه تناسب دارد، تنها، مربوط به پيمان شكنان جنگ جمل است. آتش افروزان جنگ جمل: اين خطبه، ناظر به آتش افروزان جنگ جمل، يعنى طلحه و زبير و ياران آنها است. آن دو که هواى حکومت در سر داشتند و على(عليه السلام) را آماده واگذارى بعضى از مناصب مهم حکومتى به خودشان نديدند، تحت تأثير هواى نفس و وسوسه هاى شيطانى، بيعت خود را با على(عليه السلام) شکستند و گروهى از مردم را پيرامون خود جمع کردند و همسر پيامبر، عايشه را هم با خود همراه نمودند و به عنوان خون خواهىِ عثمان، قيام کردند(1) و «بصره» را ـ که به جهاتى، براى اين کار آمادگى داشت ـ به عنوان مرکز توطئه هاى خود برگزيدند. امام (عليه السلام) در نخستين فراز اين خطبه، به اين توطئه، اشاره کرده مى فرمايد: آگاه باشيد! شيطان، حزب خود را بسيج کرده و سپاهش را گرد آورده است تا بار ديگر، ظلم و ستم به وطنش بازگردد و باطل، به جايگاه نخستينش رسد»! «أَلا وَ إِنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ ذَمَّرَ(2) حِزْبَهُ وَاسْتَجْلَبَ جَلْبَهُ(3) لِيَعُودَ الْجَورُ إلى أوْطانِهِ وَ يَرْجِعَ الْباطِلُ إلى نِصابِهِ(4)». اين سخن، اشاره به حرکت هاى آشوب طلبانه اى است که بعد از قتل عثمان و بيعت مردم با على(عليه السلام) روى داد. و منظور از حزب شيطان، همان کسانى هستند که در عصر عثمان به سوءاستفاده از بيت المال و سلطه بر پُست هاى حسّاس کشور اسلامى دست زده بودند و در انتظار خلافت و مقامات ديگر، بعد از عثمان، روز شمارى مى کردند. امام (عليه السلام) در اين گفتار پرمعنا، هشدار مى دهد که توطئه هاى شيطانى در حال شکل گرفتن است و هدف همه آنها اين است که بار ديگر حيف و ميل در بيت المال و جور و ستم در سرزمين اسلام ظاهر و آشکار گردد و امام (عليه السلام) را از اصلاح جامعه اسلامى و مرهم نهادن بر زخم هايى که در دوران عثمان بر پيکر اسلام و مسلمانان وارد شد، بازدارند. حضرت سپس در ادامه اين سخن، اين حقيقت را روشن مى سازد که آنها هيچ دليلى براى مخالفت هاى خود ندارند و تابع هيچ منطقِ روشنى نيستند: «به خدا سوگند! آنها هيچ کار خلاف و منکرى از من سراغ ندارند، و انصاف را، ميان من و خود، حاکم نکرده اند; «وَاللهِ! مَا أَنْکَرُوا عَلَىَّ مُنْکَراً، وَ لاَجَعَلُوا بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ نَصِفاً»(5). در اين جمله، امام(عليه السلام) اشاره به طلحه و زبير و گروه پيمان شکنان (ناکثين) مى کند و به طور سربسته، به بهانه واهى آنها اشاره مى فرمايد. بهانه آنها، قتل عثمان بود. حضرت، در جمله هاى بعد، به طور مشروح تر بياناتِ بسيار کوبنده اى درباره آنان فرموده است. آرى، تمام کتاب هاى تاريخى گواهى مى دهد که قتل عثمان، چيزى نبود که به امام(عليه السلام) نسبت داده شود، بلکه کسى که بيش از همه براى خاموش کردن فتنه در ميان مسلمانان، تلاش و کوشش کرد، امام(عليه السلام) بود. پيمان شکنان، در اين قضاوت هاى عجولانه خود، هرگز راه انصاف را پيش نگرفتند، بلکه به دروغ و تهمت هاى آشکار متوسّل گشتند. البته اين رفتار، هنگامى که پاى منافع نامشروع شخصى به ميان آيد، غيرمنتظره نيست و در عصر خود، نمونه هاى آن را فراوان مشاهده مى کنيم که سردمداران سياست هاى جور و ظلم در جهان، از هيچ دروغ و تهمتى براى رسيدن به منافع نامشروع خويش اِبا ندارند! *** نکته: حزب الله و حزب شيطان: آن چه در تعبير امام(عليه السلام) در جمله بالا آمده است، اشاره لطيفى است به چيزى که در قرآن مجيد، در آخر سوره مجادله آمده است. در آنجا، انسان ها را به دو گروه «حزب الله» و «حزب شيطان» تقسيم مى کند و نشانه اصلى حزب الله را، حبّ فى الله (دوست داشتن براى خدا) و بغض فى الله (دشمن داشتن براى خدا) مى شمرد و ضمنِ بيان اين حقيقت که مؤمنان راستين، هرگز، با دشمنان خدا رابطه مودّت و دوستى برقرار نمى کنند، هر چند نزديک ترين افراد مانند پدر و فرزند و برادرشان باشند، مى فرمايد: (أُولئکَ حِزْبُ اللهِ أَلا إنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)(6); اينان، حزب الله اند. آگاه باشيد که حزب الله پيروز است! در مقابل اينها گروهى هستند که براى حفظ منافع خويش، رابطه دوستى با دشمنان خدا برقرار مى کنند و راه نفاق و دورويى را پيش مى گيرند و تکيه بر قدرت و اموال خود مى کنند و در ميان بندگان خدا، تخمِ ظلم و فساد مى پاشند. قرآن درباره آنها مى گويد: (اِسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فأَنْساهُمْ ذِکْرَاللهِ أُولئکَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ)(7); شيطان بر آنها چيره شده و ياد خدا را از خاطر آنها برده است. آنها حزب شيطانند. آگاه باشيد حزب شيطان،  زيانکار است! وجود اين دو حزب، مخصوصِ زمان نزول قرآن وعصر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) نبوده، بلکه در هر عصر و زمانى، به اَشکالِ مختلف ظاهر مى شوند و به گفته شاعر، اين آب شيرين و شور تا نفخِ صور ادامه دارد. اگر نگاهى به جهان امروز بيفکنيم، بروشنى مى بينيم که اين دو حزب، در برابر هم صف آرايى کرده اند و همه جا، حزب شيطان، با تکيه بر قدرت و زور و ثروت و نقشه هاى شوم خود، به پاشيدن تخم ظلم و جور و فساد مشغول است و حزب الله نيز با تکيه بر ارزش هاى الهى، حتّى در مواردى ظاهراً با دست خالى، در برابر آنها ايستادگى مى کند. حزب شيطان، هميشه در انتظار فرصت هاى مناسب است. و يکى از فرصت هاى مناسب براى آنها هنگام نقل و انتقال حکومت ها و پديد آمدن انقلاب ها و تحوّل ها است. نمونه روشنى از اين فرصت طلبى، آغاز حکومت على(عليه السلام) بود. بازماندگان جنود جاهلى که در عصر عثمان جان گرفته بودند، دست به دست هم دادند تا در برابر بنده خالص و فرزند راستين اسلام، على(عليه السلام) بپاخيزند و آتش ظلم و فساد را که مى رفت با حکومت آن حضرت خاموش شود، برافروزند و به گفته مولا (عليه السلام) جور و ستم را به وطنش بازگردانند و باطل را به اصل و ريشه اش برسانند. امام(عليه السلام) در اين لحظات حسّاس از حکومت خود، به مردم با ايمان هشدار مى دهد که مراقب باشند تا در دامِ لشکرِ شيطان نيفتند و فريب توطئه هاى آنها را نخورند. ظمناً، از تعبير بالا استفاده مى شود که ظلم و جور هم وطنى دارد و باطل، ريشه و اساسى. آرى! چنين است. وطنِ جور و ظلم، همان جا است که لشکر شيطان زندگى مى کند و اساس و اصل باطل، همان اصولى است که حزب شيطان بدان پاى بند است. *** بهانه جويان رسوا: امام (عليه السلام) در اين فراز از خطبه اش، آن چه را در فراز قبل، به صورت سربسته گفته بود شرح مى دهد و با دلايلى کوبنده، پيمان شکنان و آتش افروزان جنگ در ميان مسلمانان را محکوم مى کند. در اين بخش از سخنش، به دستاويز اصلى طلحه و زبير و همراهان آنها ـ يعنى مسأله خون خواهى عثمان ـ اشاره کرده، مى فرمايد: «آنها، حقّى را از من مطالبه مى کنند که خود، آن را ترک گفته اند و انتقام خونى را مى طلبند که خود، آن را ريخته اند»; (وَ إِنَّهُمْ لَيَطْلُبُونَ حَقّاً هُمْ تَرَکُوهُ وَ دَماً هُمْ سَفَکُوهُ). مورِّخ معروف، طبرى، در تاريخ خود، از يکى از ياران عثمان نقل مى کند که هنگامى که (مردم شورشى) عثمان را محاصره کردند، على(عليه السلام) در خيبر بود. زمانى که بازگشت، عثمان به سراغ حضرت فرستاد و او را به خانه خود دعوت کرد. امام(عليه السلام) وارد بر عثمان شد. عثمان، بعد از حمد و ثناى الهى، اظهار داشت: «من، حقوقى بر تو دارم: حقِّ اسلام و حقِّ اخوت و برادرى و حق خويشاوندى; و اگر اين حقوق هم نباشد، قبل از اسلام، نيز با هم رابطه و پيمان داشتيم.» على(عليه السلام) سخنان او را تصديق کرد و خارج شد و به سراغ خانه طلحه آمد. آنجا از افراد گوناگون، پر بود. امام (عليه السلام) به او فرمود: «اى طلحه! اين چه سر و صدايى است که به راه انداخته اى؟». طلحه گفت: «حالا اين سخن را مى گويى که کار از کار گذشته و شرّ و فساد فزونى گرفته؟!» على(عليه السلام) که سخنان خود را در او مؤثّر نيافت، از نزد او بازگشت و به سراغ بيت المال رفت، فرمود: «درِ آن را بگشاييد!» اما کليد پيدا نشد، لذا فرمود: «در را بشکنيد!» در را شکستند، فرمود: «اموال بيت المال را بيرون بياوريد!» بيرون آوردند و شروع کرد به تقسيم کردن آن در ميان مردم. اين سخن، در شهر پخش شد و به گوش کسانى که در خانه طلحه جمع شده بودند، رسيد. آنها با شنيدن اين سخن، آهسته آهسته از خانه او خارج شدند تا اين که فقط طلحه در آنجا باقى ماند. اين خبر به عثمان رسيد و خوشحال شد; زيرا، توطئه طلحه را بى اثر ديد. هنگامى که طلحه با چنين وضعى روبه رو شد، به ديدار عثمان آمد. اجازه گرفت و وارد شد. رو به او کرد و گفت: «يا اميرالمؤمنين! أستغفرالله و أتوب إليه! من، کارى مى خواستم انجام بدهم که خداوند مانع شد و الان از کار خود توبه مى کنم». عثمان به او گفت: «به خدا سوگند! تو، براى توبه نيامده اى! شکست خوردى و اين جا آمدى، خدا از تو انتقام بگيرد.»(8) طبرى، در جاى ديگر از همان تاريخ خود مى گويد که: هنگامى که عثمان را در خانه اش کشتند، مردى به نام «سودان بن حمران» از آنجا خارج شد و مى گفت: «طلحه کجا است؟ ما عثمان را کشتيم».(9) از اين شواهد و شواهد تاريخى ديگر، به خوبى استفاده مى شود که طلحه، يکى از گردانندگان اصلى ماجراى قتل عثمان بوده است. اين جمله عايشه نيز معروف است که با صراحت دستور قتل عثمان را به مردم داد و گفت: «اُقْتُلُوا نَعْثَلا! قَتَلَ اللهُ نَعْثَلا; نعثل (عثمان) را بکشيد! خدا نعثل را بکشد!» منظور او از نعثل، عثمان بود. ابن ابى الحديد، در شرح يکى از خطبه هاى نهج البلاغه که در مورد جنگ جمل سخن مى گويد، تصريح مى کند که تمام تاريخ نويسان اسلام، اعتراف دارند که عايشه، از شديدترين دشمنان عثمان بود تا آنجا که يکى از لباس هاى پيامبر اسلام را در منزل خود آويزان کرده بود و به کسانى که نزد او مى آمدند، مى گفت: «اين لباس پيامبر است که هنوز کهنه نشده، ولى عثمان سنّت پيامبر را کهنه کرده است.» گفته اند که نخستين کسى که عثمان را «نعثل» خواند، عايشه بود و مى گفت: «نعثل را بکشيد که خدا نعثل را بکشد.»(10) با اين حال، عجيب است که آنها، به عنوان خون خواهى عثمان، قيام کردند! در  عالم سياست (سياستِ منهاى تقوا و پرهيزکارى و ايمان) اين مسائل، عجيب نيست که افرادى، خودشان، توطئه مى کنند و بعد به عنوان دفاع، در برابر توطئه قيام مى کنند! امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: اگر (فرضاً) من، در ريختن اين خون، شريک شان بوده ام، آنها نيز سهيم بوده اند و اگر تنها، خودشان، مرتکب اين کار شده اند، مسؤوليت آن بر گردن خودشان است; (فَلَئِنْ کُنْتُ شَرْيکَهُمْ فيهِ فَإِنَّ لَهُمْ لَنَصيبَهُمْ مِنْهُ وَ لَئِنْ کانُوا وَلُوهُ دُوْنى فَمَا التَّبِعَةُ إِلاّ عِنْدَهُمْ). اين سخن، اشاره به اين دارد که همه مى دانند که آنها، در قتل عثمان، سهمى داشته اند و به فرض که مرا هم در اين کار سهيم بدانند (در حالى که من، نه تنها، سهمى نداشتم، بلکه در خاموش کردن آتش فتنه کوشش فراوان کردم) سهم خودشان غيرقابل انکار است و اگر محرّک اصلى، آنها هستند هم آنها بايد پاسخ گو باشند! با اين حال، چه قدر بى شرمى است که آنها، قيام و خون عثمان را از من طلب کنند. حضرت، براى تکميل اين سخن مى فرمايد: «مهم ترين دليل آنها، بر ضد خودشان است، (و هر چه بگويند، مصداق اصلى اش، هستند;(وَ إِنَّ أعْظَمَ حُجَّتِهِمْ لَعَلى أَنْفُسِهِمْ). آنگاه، از انگيزه اصلى آنها پرده برداشته، مى فرمايد که: مطلب اصلى، چيز ديگرى است. آنها، مايل بودند اوضاع زمان عثمان ادامه مى يافت و براى اين گروه، امتيازاتى در بيت المال قرار داده مى شد، ولى آن دوران گذشت و ديگر بازنمى گردد: «آنها، مى خواهند از مادرى شير بنوشند که شيرش را بريده و بدعتى را زنده کنند که مدت ها است مرده است; (يَرْتَضِعُونَ اُمّاً قَدْ فَطَمَتْ وَ يُحْيُونَ بِدْعَةً قَدْ أُمِيتَتْ). در تفسير اين جمله، احتمالات ديگرى نيز داده شده است، از جمله اين که منظور از «مادرى که شير خود را قطع کرده» همان سنّت هاى جاهلى و بدعت ها و  تعصّب هايى است که قبل از اسلام وجود داشته که براى رسيدن به حکومت و يا حمايت از گروه خاصّى، به هر وسيله غيراخلاقى متوسّل مى شدند. اميرمؤمنان على(عليه السلام) در اين جمله مى گويد: «که آن دوران گذشت و شير آن مادر قطع شد و ديگر جاى توسّل به بهانه هاى واهى و دروغين براى رسيدن به خواسته هاى نامشروع نيست.(11) اين تفسير، مناسب جمله دوم است که مى گويد: «آنها مى خواهند بدعت مرده اى را زنده کنند.» و نه جمله نخست و هر دو جمله را به يک معنا دانستن، خلاف ظاهر لفظ است. بعضى نيز گفته اند که: منظور اين است که با ادعاى خون خواهى عثمان، در حقيقت، مى خواهند خاطره حکومت او را زنده کنند، با اين که اين مدّعيان خون خواهى، خود، از کسانى بودند که ضد عثمان قيام کردند و سبب قتل او شدند. به اين ترتيب، مى خواهند از مادرى که شيرش را بريده، بار ديگر شير بنوشند. البته، جمع ميان همه اين معانى نيز ممکن است، هر چند معناى نخست مناسب تر به نظر مى رسد. حضرت، در ادامه اين سخن، اشاره به نتيجه کار اين گروه و ترکيب جمعيّت آنها کرده و با تعبير جالبى، چنين مى فرمايد: «اى نوميدى! به سراغ اين دعوت کننده بيا! راستى چه کسى دعوت مى کند و مردم (ناآگاه) چه دعوتى را اجابت مى کنند؟!(يا خَيْبَةَ الْدّاعِى! مَنْ دَعا! وَ إِلامَ أُجْيبَ؟)(12) اين تعبير، در واقع، پيش بينى نتيجه، جنگ جمل از سوى امام(عليه السلام) است. حضرت، عاقبت آنها را، نوميدى و شکست اعلام مى کند; عاقبتِ فرصت طلبانى، که خود از بانيان قتل عثمان بوده اند، سپس به خون خواهى او برخاسته و در ميان صفوف مسلمانان تفرقه افکنده اند و گروهى، چشم و گوش بسته، به دنبال آنها افتاده و خود را در دنيا و آخرت گرفتار زيانکارى و رسوايى کرده اند. حضرت، در ادامه اين سخن مى فرمايد: من به حجّت الهى و علم او درباره اين گروه راضى ام (و حاکم ميان من و آنها، خدا است); وَ إِنّي لَراض بِحُجَّةِ اللهِ عَلَيْهِمْ وَ عِلْمِهِ فِيْهِمْ. ممکن است که منظور از حجّت الهى، همان دستورى باشد که درباره ياغيان و متجاوزان در قرآن مجيد آمده است که مى فرمايد: (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤمِنْينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الاُْخْرى فَقاتِلُوا الّتى تَبْغِى حَتّى تَفىءَ إِلىَ أَمْرِ اللهِ)(13). هر گاه، دو گروه از مؤمنان، با هم به نزاع پردازند، آنها را آشتى دهيد و اگر يکى از آن دو به ديگرى تجاوز کند، با گروه متجاوز پيکار کنيد تا به فرمان خدا بازگردد. جمله «عِلْمِهِ فيهِمْ» ممکن است اشاره به حديث مشهورى باشد که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) درباره على(عليه السلام) فرمود: «قاتَلَ النّاکِثينَ وَ الْقاسِطْينَ وَ الْمارِقْينَ;» او، با ناکثين و قاسطين و مارقين، پيکار خواهد کرد». هنگامى که اُمّ سلمه، درباره اين سه گروه سؤال مى کند، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ناکثين را به پيمان شکنان جمل، و قاسطين را به لشکريان شام، و مارقين را به اصحاب نهروان، تفسير مى فرمايد.(14) روشن است کسى که راضى به رضاى خدا و آگاه از آينده اين گونه حوادث دردناک و شکست و نوميدى دشمنان باشد، روح او، مملو از رضايت و خشنودى و آرامش خواهد بود. * * * پی نوشت: 1 ـ مسأله خون خواهى عثمان، تنها، دستاويزى براى جنگ افروزان شام نبود; بلکه در جنگ جمل نيز دستاويز طلحه و زبير و عايشه بود تا کار خود را در آتش افروزى جنگ جمل توجيه کنند. مورخ معروف، ابن اثير در کتاب «الکامل» مى گويد: هنگامى که عايشه، از مکه به مدينه مى آمد در وسط راه خبر قتل عثمان و اجتماع مردم بر بيعت على(عليه السلام) را شنيد. بسيار ناراحت شد و گفت: «اى کاش، آسمان بر زمين فرود مى آمد اگر اين کار سر بگيرد.» و سپس دستور داد که او را به مکه بازگردانند. او مى گفت: «به خدا! عثمان، مظلوم کشته شد! به خدا قسم! من از خون خواهان او خواهم بود.» کسى از حاضران به او گفت: «نخستين کسى که ضد عثمان سخن گفت، تو بودى! و تو بودى که نام «نعثل» بر عثمان نهادى! (نعثل، به گفته بعضى يک مردِ يهودىِ ريش بلند بوده است. و به گفته «لسان العرب» اين کلمه، به معناى «پيرمرد احمق» است.) و تو بودى که مى گفتى نعثل را بکشيد که کافر شده است»: الکامل، جلد 3، صفحه 206. طبرى، مورّخ معروف، نيز همين معنا را در تاريخ خود آورده است: تاريخ طبرى، جلد 3، صفحه 477. 2 ـ ذَمَّر از ماده «ذمر» به معناى «برانگيختن و تشجيع کردن» است. و گاه گفته شده که اين کلمه به معناى تحريکِ توأمِ با ملامت و سرزنش است و از همين رو، ذِمْر (بر وزن ذِهْن) به معناى «مرد شجاع و متحرّک» است. 3 ـ «جَلَب» در اصل، به معناى «سوق دادن و جابه جا کردن» است و به افرادى که به آسانى جمع و جور و گردآورى مى شوند، «جلب» مى گويند. استجلب، در اين جا به معناى «گردآورى کردن» است. 4 ـ «نصاب» از ماده «نصب» در اصل، به معناى «تثبيت چيزى در محلّى» است و لذا به اصل و اساس هر چيزى، «نصاب» گفته مى شود. اطلاق نَصَب بر خستگى و تعب، شايد به اين دليل است که انسان را در محل خود ساکن مى کند. 5 ـ «نَصِف» (بر وزن اَلِف) و «نِصْف» (بر وزن جسم) هر دو به معناى «انصاف و عدالت و حدّ اعتدال» است. و اين که به نيمى از هر چيزى، نصف گفته مى شود، به همين دليل است. 6 ـ سوره مجادله، آيه 22. 7 ـ سوره مجادله، آيه 19. 8 ـ تاريخ طبرى، جلد 3، صفحه 453. 9 ـ همان جا، صفحه 411. 10 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 215. 11 ـ منهاج البراعة، جلد 3، صفحه 310. 12 ـ «خيبة» به معناى «نوميدى» است. و منظور از «داعى» در اين جا طلحه يا زبير است که مردم را دعوت به شورش ضد امام(عليه السلام) کردند. تعبير «من دَعا» اشاره اى به تحقير آنها است و جمله «إلامَ أُجيبَ» اشاره به تحقير گروهى است که چشم و گوش بسته، به دنبال آنها افتادند. 13 ـ سوره حجرات، آيه 9. 14 ـ احقاقُ الحق، جلد 4، صفحه 99، (به نقل از ينابيع المودّة).  
شرح علامه جعفریدر نكوهش بيعت شكنان: «الا و ان الشيطان قد ذمر حزبه و استجلب جلبه» (آگاه باشيد، شيطان دست به تحريك حزب خود زده و خودباختگان بي‌شخصيت را به سوي خود جلب نموده است). شيطان و حزب او: چنان كه در تفسير خطبه‌ي دهم متذكر شديم، در اين دنيا حزبي به نام حزب شيطان با علامت مخصوص و لباس مشخص و گروه‌بنديهاي معمولي حزب و اداره و دفتر خاص، وجود ندارد. البته شيطان و شياطين كه داراي نمودهاي فيريكي نيستند، تحق دارند و مانند نفس اماره‌ي بروني مشغول فريب دادن آدميان و آراستن انحرافات براي آنان مي‌باشند، اينان شياطين الجنند. شياطين ديگري وجود دارد كه شياطين‌الانس بوده و پليديهاي و فريبكاريها و دغل‌بازيهاي آنان اگر بيشتر از شياطين جن نباشند، كمتر از آنان نيست. خطر اضافي كه شياطين انس دارند، اينست كه همنوع انسانند و مي‌توانند با نمايش قيافه‌ي انساني، كارهاي ويرانگر خود را انجام بدهند. تقرب به خدا نشان بدهند و مردم را از خدا دور كنند. از عدالت دم بزنند، تا ريشه‌هاي ستمهاي گوناگون را برويانند. فرياد آزادي سردهند تا دست و پاي انسانها را با گرانبارترين زنجير بردگي ببندند. داد از انسان و انسانيت بزنند و مردم را تسليم هوي و هوس و خودخواهي‌هاي خويشتن نموده، يا آنان را به صورت وسيله‌هايي درآورند و دو دستي تقديم قدرتمندان زورگو نمايند، اينان مهارتي فراوان در دلالي ظلم و تباهيها دارند. آنان كه دور اين شياطين جمع مي‌شوند سبك مغزاني بي‌اصلند و نابيناياني بي‌عصا و خرمن‌سوختگاني حاصل از دست رفته و بت تراشاني طاغوت ساز. انديشه‌اي ندارند، جز شبحي از امواج انديشه‌ي پيشتازان خود. اگر هستي را به خود نسبت بدهند و بگويند: ما هستيم، خود بهتر از همه مي‌دانند كه منظور آنان هستي پيشتاز است، نه هستي خود، و آنان به جاي پيشتاز هست، ما هستيم را به كار مي‌برند. اينان جلبند، از سوئي به سوئي كشيده مي‌شوند. موقعيتي را كه در زندگاني اشغال مي‌كنند، مستند به خودشان نيست، بلكه، تا شياطين انس درباره‌ي آنان چه بدانند و چه بخواهند. اين قوم با بي‌پر و بالي پر و بال دگرانند. *** «ليعود الجور الي اوطانه و يرجع الباطل الي نصابه» (تا ستم به آشيانه‌هاي خود برگردد و باطل به حد نصابش برسد). تلاش اينان براي برگرداندن ستم و انحرافات به جامعه است كسي كه دو حركت متضاد دادگرانه و بيدادگرانه در تاريخ را مورد توجه قرار ندهد و آن دو را به شوخي بگيرد، حق اظهار نظر در سرگذشت بشري را ندارد، اين يك حقيقت است كه: رگ رگست اين آب شيرين و آب شور در خلايق مي‌رود تا نفخ صور مولوي تا هواپرستي و خودخواهي وجود دارد، تا حق‌گرايي و درك انسان‌محوري وجود دارد، دو حركت متضاد ادامه خواهد داشت. رادمراني در تلاش و تكاپو و استهلاك حيات در بوجود آوردن حيات معقول كه خود و ديگران را اجزائي از آهنگ اعلاي هستي تلقي مي‌كنند، اگر هيج وسيله‌اي براي گريه و اندوه نداشته باشند، بر تاريكي و سقوط ديگران مي‌گريند و در اندوه‌ها فرو مي‌روند. دستي براي كندن ريشه‌هاي بيدادگري دارند و دستي ديگر براي كاشتن بذرهاي عدل و داد. اگر دريغ و تاسفي بخورند، بر گذشت ساليان عمر نيست، بلكه براي پايمال شدن حقي از ناتوانان است. در عقيده‌ي آنان اگر معشوق واقعي آدمي كه حيات معقول است، تحقق پيدا كرده ادامه خواهد يافت چه باك از سپري شدن روزها و شبها: در غم ما روزها بيگاه شد          روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باك نيست         تو بمان اي آنكه جز تو پاك نيست (مولوي) در مقابل اين رادمردان كه هدف اعلاي زندگي و حكمت نهايي تحرك هستي را در درون كالبدهاي ناچيزشان دارند، تبهكاراني نابخرد نيز زندگي را اشغال نموده‌اند كه چونان خفاشان دشمن آفتاب و آفتاب گونه‌ها بوده هدف و آرزوئي جز گسترش ظلمات جور و ستم ندارند. اين بيشرمان حتي گاهي به آن رادمردان دلسوزيها سرمي‌دهند- رادمرداني با آفتابشان!! اين نابكاران كارافزا از نور و نوريان مي‌گريزند، همانند آن موش كه زير خاكها را مي‌كند و هر گاهي كه به روزنه‌اي برسد كه روشنائي از آن مي‌تابد، به سرعت و شدت گريز از مرگ، به لابلاي ظلماني همان خاكها مي‌گريزند. اگر جامعه‌اي به وسيله‌ي فداكاري رهبرانش فضاي خود را پاك و روشن سازد، اين ظلمت پرستان براي آلوده ساختن و تاريك نمودن فضاي جامعه در خود مي‌پيچند و به جان‌كندن مي‌افتند. اين اصل را هم فراموش نكنيم كه همواره درجه‌ي سقوط و پليدي انسانهاي ويرانگر و بت پرست، با عظمت و طهارت رادمرداني كه رويارويشان قرار گرفته‌اند، تعيين مي‌گردد. براي شناخت درجه‌ي وقاحت و پليدي پيمان‌شكنان حكومت علي بن ابي‌طالب (ع)، جز شناخت مقام والاي علي در عظمت و نورانيت و طهارت، مورد نياز نيست. شما اي ابوذرها و شما اي علي‌گونه‌ها، دست از نورافشاني‌هاي خود برنداريد، براي نورافشاني شما از عوعو سگ صفتان پيمان‌شكن چه باك: زانكه از بانگ و علالاي سگان         هيچ وا گردد ز راهي كاروان؟ مه فشاند نور و سگ عوعو كند          هر كسي بر طينت خود مي‌تند چونكه سركه سركگي افزون كند          پس شكر را واجب افزوني كند (مولوي) جوامع بشري سخت نيازمند نور افشانيها و دادگستري‌هاي شما است، شما كه در تكاپو و فداكاريهاي خود، گام به مافوق معامله‌گريها گذاشته‌ايد، شما كه از زندان تاريك لذت پرستي و خودخواهي آزاد و از صفت الهي اختيار بهره‌منديد، شا كه در پيش راندن كاروان انسانهاي تشنه‌ي كمال، از هيچ كوشش و تلاشي فروگذاري نمي‌كنيد، چه بيمي از بازي بازيگران صحنه‌ي حيات پست خودمحوران داريد، آنان پيش از آنكه شمير احياكننده‌ي شما بر تاركشان فرود آيد، مشغول بريدن رگهاي تعقل و وجدان خويشند. آنان دست از سركه ريختن بر شيشه سكنجبين تكامل كه شما در دست داريد، بر نخواهند داشت، شما كه نمي‌توانيد آن شيشه را بر زمين زده و آن را بشكنيد، عسل و شكر بيشتري در آن شيشه بريزيد، آري: رگ رگست اين آب شيرين و آب شور        در خلايق مي‌رود تا نفخ صور شما بكوشيد تا جانهاي آدميان را كه آن پست صفتان بيشرم ميدان بازي و زورآزمائي خود قرار داده‌اند از دست آنان بگيريد. اين كشاكش تا هر كجا كه ادامه يابد و هر اندازه هم كه قدرت پست صفتان رذل بيشتر از شما باشد، حق و حقيقت كه اصل بنيادين هستي است ياور شما است و همه‌ي قدرتها و ابزار تاخت و تازها، چون كفهاي ناپايداري هستند كه چندي مي‌توانند روي آن حق و حقيقت را بپوشانند، ولي در از بين بردن آن ناتوانند. يك موج، آري تنها يك موج ضعيف كه در دلهاي همه‌ي انسانهاي آگاه تاريخ سرمي‌كشد، مي‌تواند آن كفهاي ناپايدار و بي‌اساس را از روي حقيقت براندازد و راهي نيستي نمايد. *** «و الله ما انكروا علي منكرا و لاجعلوا بيني و بينهم نصفا» (سوگند به خدا، نه انحرافي از من ديده‌اند كه آن را بر من بگيرند و نه ميان من و خودشان عدالت را حاكم قرار داده‌اند). موقعيتي كه اميرالمومنين عليه‌السلام در حادثه عثمان براي خود انتخاب كرده بود: در كتاب نهج‌البلاغه در چند مورد، مخصوصا در نامه‌هايي كه اميرالمومنين عليه‌السلام به معاويه نوشته، حادثه‌ي عثمان مطرح گشته است. از مجموع همه‌ي موارد چنين برمي‌آيد كه اميرالمومنين نه در قتل عثمان شركت نموده است و نه به آن دستور داده و نه رضايتي به حادثه‌ي مزبور داشته است كه كمترين اسنادي به آن حضرت داشته باشد. يكي از آن موارد كه موقعيت اميرالمومنين را با كمال صراحت روشن مي‌دارد، خطبه سي‌ام است كه در آن خطبه چنين آمده است: (اگر به كشتن عثمان دستور داده بودم، قاتلش بودم، اگر از قتل او جلوگيري مي‌كردم، ياورش بودم. اما اگر كسي كه او را ياري كرده باشد نمي‌تواند بگويد من از كسي كه او را تنها گذاشت و به كمكش نشتافت، بهتر و شايسته‌ترم. و كسي كه او را تنها گذاشت و كمكش نكرد، نمي‌تواند بگويد: كسي كه او را ياري كرد بهتر از من بوده است. من وضع عثمان را در جملات مختصري براي شما بيان مي‌كنم: او در امور اجتماعي مسلمانان استبداد ورزيد و اقوام خود را بر ديگر مسلمانان مقدم داشت و اين كار ناشايسته‌اي بود. شما مردم هم درباره‌ي او شتابزدگي كرديد داد و فرياد به راه انداختيد و اين هم كار ناشايسته‌اي بود كه شما كرديد و براي خدا حكمي است درباره‌ي آن كسي كه استبداد ورزيد و طبقه‌اي مخصوص را به ديگر مسلمانان ترجيح داد و همچنين براي خدا حكمي است درباره‌ي شما شتابزدگان و فريادبرآوران). جملات فوق با صراحت قاطعانه موقعيت مشخص اميرالمومنين را در قتل عثمان توضيح مي‌دهد. اميرالمومنين دستور به قتل نداده است، حتي كمترين كمك و تاييدي را براي قتل عثمان نمي‌توان به آن حضرت نسبت داد. بلكه مطابق گفته‌هاي ابن ابي‌الحديد و ديگر صاحبنظران تاريخ اسلام، چند بار به خانه‌ي عثمان رفته و يا عثمان به خانه اميرالمومنين آمده و آن حضرت راه و چاره‌ي مشكلات را به عثمان پيشنهاد كرده است و با اين كه مروان همواره همه‌ي چاره‌جوييهاي اميرالمومنين را درباره‌ي عثمان خنثي مي‌كرد، باز آن حضرت در نهايت خيرخواهي گام در اصلاح كار عثمان مي‌نمود همچنين اميرالمومنين با محاصره‌كنندگان عثمان گفتگوها كرده و آنها را با وعده‌ي اصلاحي كه عثمان مي‌داد، متفرق نموده است. با اين حال كه اميرالمومنين عدم تاثير نصايح خود را به عثمان احساس مي‌كرد، باز با تحريك عوامل انساني كه زندگي اميرالمومنين (ع) را رهبري مي‌كرد، دست از فعاليت خيرخواهانه برنمي‌داشت. در بعضي از جملات نهج‌البلاغه كه در خطبه‌هاي آينده تفسير خواهيم كرد، اميرالمومنين دستهاي خود را پاكترين دستها از خون عثمان گوشزد فرموده است. توضيح جملات فوق را در تفسير خطبه‌ي سي‌ام مطرح خواهيم كرد. اكنون مي‌پردازيم به تفسير دو جمله‌ي مورد تفسير: اميرالمومنين مي‌فرمايد: (سوگند به خدا، نه انحرافي از من ديده‌اند كه آن را بر من بگيرند و نه ميان من و خودشان عدالت را حاكم قرار داده‌اند). اين پيمان‌شكنان كه كشته شدن عثمان را بهانه‌اي براي به دست آوردن زر و زور و تزوير به راه انداخته‌اند، نتوانسته‌اند كمترين كار ناشايسته‌اي از من در حادثه‌ي عثمان بگيرند. اين پيمان‌شكنان و پيروانشان كه در اين حركات و تدبيرها و تحريكهاي ضدمردمي هوش و استعدادهاي خود را به كار مي‌اندازند و از هيچ نكته‌سنجي و ريزه‌كاريها براي موجه جلوه دادن ادعاي خود غفلت نمي‌ورزند و فروگذاري نمي‌كنند، اگر اندك دخالتي اگر چه غير مستقيم از اميرالمومنين در حادثه‌ي عثمان مي‌ديدند، آن را مدرك قرار داده داد و فرياد مستند به راه مي‌انداختند. تنها مستمسك بي‌اساس كه معاويه و ديگر عشاق مقام و جاه و خودپرستان از خدا بي‌خبر به دست گرفته بودند، اين بود كه آنان كه در قتل عثمان شركت كرده‌اند، پيرامون اميرامومنين عليه‌السلام را گرفته‌اند! اولا ميان شركت كنندگان و ناراضيان تفاوت بسيار وجود دارد. كساني كه پيرامون اميرالمومنين عليه‌السلام بودند، گروه ناراضيان از عثمان بودند، نه شركت كنندگان در قتل او. البته ناراضيان از روش زمامداري عثمان اكثريت بسيار چشمگير از همه‌ي جوامع اسلامي بود، نه تنها هواداران اميرالمومنين (ع) ثانيا اميرالمومنين عليه‌السلام بارها پاسخ قانع‌كننده و منطقي به آن مستمسك داده بود، ولي پيمان‌شكنان و كجروان گوش شنوائي به منطق و قانون نداشتند. اميرالمومنين مي‌فرمود: اين يك مسئله‌ي قضايي و مربوط به پديده‌اي جنائي است، حل و فصل و داوري درباره‌ي اين پديده را خود شما با اخلالگري و ايجاد اغتشاش به تاخير مي‌اندازيد. يعني خود شما كه خون عثمان را بهانه كرده‌ايد، موجب به هدر رفتن خون او هستيد، زيرا از يك طرف مي‌گوئيد ما مجازات قاتلان عثمان را مي‌خواهيم، از طرف ديگر جوامع اسلامي را مي‌شورانيد، دسته‌بنديها و حزب بازيها به راه مي‌اندازيد و جوامع اسلامي را به روز سياه مي‌نشانيد. مي‌توان گفت: با نظر به مقصودي كه پيمان‌شكنان و معاويه در نظر داشتند، هرگز حاضر نبودند كه اميرالمومنين قاتلان حقيقي عثمان را بگيرد و آنان را محاكمه و به جزاي خود برساند، زيرا دستهايي كه چه به طور مستقيم و چه غيرمستقيم آلوده به خون عثمان گشته بود، يا حداقل رضايت به كشته شدن عثمان داشتند، همان كساني بودند كه غائله‌ي بيعت شكنان و منحرفان را برپا كرده بودند. به اضافه‌ي اينكه مجموع گفتار و كردار و سوابق پيمان‌شكنان و منحرفان به خوبي اثبات مي‌كند كه آنان از دادگري و ناسازشكاري اميرالمومنين در اجراي حق و محو ساختن باطل به وحشت افتاده بودند و آنان در صدد تشخيص قطعي قاتلان عثمان كه خود تا پيش از حادثه مي‌گفتند: (اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا) (بكشيد اين نعثل را (عثمان را به يك مرد يهودي ريش دراز تشبيه مي‌كردند) خدا نعثل را بكشد) نبوده‌اند. اگر مدعيان پيمان‌شكن مي‌خواستند داستان عثمان را به طور منطقي و اسلامي واقعي حل و فصل نمايند مي‌بايست موقعيت حقيقي اميرالمومنين را در برابر آن حادثه، عادلانه تجزيه و تحليل مي‌كردند. آنان هرگز، به چنين كاري نپرداختند. توضيح بيشتري در داستان عثمان را در خطبه‌ها و نامه‌هاي آينده مطرح خواهيم كرد. در همين خطبه در جملات بعدي صراحت بيشتري به موقعيت اميرالمومنين در برابر داستان عثمان و رابطه‌ي آن داستان با پيمان‌شكنان آمده است كه به قرار زير است:  *** خون عثمان: «و انهم ليطلبون حقا هم تركوه و دما هم سفكوه» (آن نابخردان) حقي را از من مطالبه مي‌كنند كه خود، آن را از بين برده‌اند و خوني را از من مي‌خواهند كه خود آن را بر زمين ريخته‌اند). آنجا كه پيمان‌شكنان انداختن جرمي به گردن انسان مبرا را وسيله‌اي براي ارتكاب جرمي ديگر قرار مي‌دهند: اينست شهادت راستگوترين مرد تاريخ، اين است شهادت كسي كه راستگوترين انسانها يعني ابوذر غفاري يكي از شاگردان مكتب او به شمار مي‌رود. آري، اينست شهادت اميرالمومنين علي بن ابي‌طالب كه عدالت و صدق و خلوصش همه‌ي دوران زندگيش را در آشوبها و غائله‌ها فرو برده بود. او چنين شهادت مي‌دهد: آن نابخردان حقي را از من مطالبه مي‌كنند كه خود آن را از بين برده‌اند و خوني را از من مي‌خواهند كه خود آن را بر زمين ريخته‌اند. بايد همه‌ي انسانهاي جوامع را در يك جا جمع نموده، از آنان بپرسيم كه آيا كسي را راستگوتر از اميرالمومنين كه در رديف پيشوايان فوق‌الطبيعه است، سراغ داريد؟ آيا كسي را گريزانتر از اميرالمومنين از جاه و مقام و ثروت و دغل‌بازي به نام سياستگري شنيده يا ديده‌ايد؟ نه هرگز، سوگند به حق و حقيقت راستگوتر از اميرالمومنين و گريزانتر از او از جاه و مقام و ثروت و دغل‌بازي در تاريخ ديده نشده است. حال كه چنين است، اگر شهادت و گفتار اين نمونه‌ي بارز انسانيت، مشكوك تلقي شود، شهادت و گفتار چه كسي قابل ترديد نخواهد بود! به نظر مي‌رسد هيچ يك از هشياران و خردمندان آن دوران كه از داستان و سرگذشت زمامداري عثمان اطلاعي داشته است، حتي احتمال آلوده شدن دست اميرالمومنين به خون عثمان را هم در ذهن خود خطور نداده است. با يك تجزيه و تحليل ساده در ادعا و فعاليتهاي پيمان‌شكنان و معاويه از پشت پرده، به خوبي اثبات مي‌شود كه مقصر قلمداد كردن اميرالمومنين مبنائي بود كه نابخردان مي‌خواستند رياست و زمامداري خود را روي آن استوار كنند. يعني جرمي را به گردن يك انسان مبرا بيندازد تا مرتكب جرم و جنايتهاي رياست پرستي شوند. *** «فلئن كنت شريكهم فيه فان لهم نصيبهم منه و لئن كانوا ولوه دوني فما التبعه الا عندهم و ان اعظم حجتهم لعلي انفسهم» (اگر من در ريختن خون عثمان با آنان شركت ورزيده‌ام، سهمي از خون او گريبانگير آن نابخردان است و اگر خود متصدي كشتن عثمان بوده‌اند، قصاص قتل پايگير خود آنان است. و بزرگترين دليل كه مي‌آورند، به ضرر خودشان مي‌باشد). شما اين مسئله را پيش مي‌كشيد كه مي‌بايست من شب و روز در خانه‌ي عثمان مي‌نشستم هر كس كه حمله مي‌كرد جلو او را مي‌گرفتم و شمشيرش را مي‌شكستم، و چون اين كار را نكردم، پس شريك خون او هستم! اي پيمان‌شكنان و اي سردسته‌ي منحرفين از حق، اي معاويه، مگر شما آن روزها و شبها كه عثمان در محاصره بود، به خواب رفته بوديد؟ مگر شما عثمان را نمي‌شناختيد؟ مگر شما تسليم زمامداري او نگشته بوديد. آيا اطلاع داشتيد كه در پيرامون خانه‌ي عثمان چه مي‌گذرد؟ شما كه امروز خونخواهي او را دستاويز قرار داده‌ايد و خود را صاحبنظر و داراي نفوذ در اجتماع اسلامي معرفي مي‌كنيد، به چه علت با محاصره‌كنندگان به گفتگو ننشستيد و آنان را متفرق نساختيد؟! شما كه از نفوذ خود در آن حادثه‌ي بزرگ استفاده نكرديد، در كدامين حادثه اين نفوذ و خيرخواهي شما به كار خواهد رفت؟! مگر من چند بار به خانه‌ي عثمان براي حل مشكل و متفرق ساختن محاصره‌كنندگان نرفتم؟! مگر همه‌ي كوششها و چاره‌جوييهاي مرا همدست و همدستان شما مروان به باد فنا نداد؟ اگر نشكستن شمشير حمله‌كنندگان در آن روز كه كار از كار گذشته بود، دليل دخالت من در قتل عثمان بوده است، سهم شما در قتل عثمان اگر زيادتر از سهم من نباشد، كمتر نيست. اگر هم انصاف بورزيد و مسئوليت ابديت را بپذيريد و قبول كنيد كه خود شما قهرمانان حادثه‌ي عثمان هستيد، پس نتايج آن را هم خود به عهده بگيريد. اينست معناي آن جمله كه مي‌فرمايد (و بزرگترين دليلي كه مي‌آورند بر ضرر خودشان مي‌باشد). *** «يرتضعون اما قد فطمت و يحيون بدعه قد اميتت» (آنان از پستاني مي‌مكند كه آنان را از شير خود بريده است و بدعتي را زنده مي‌كنند كه مرده است). داستان پيمان‌شكنان چه ريشه‌هايي داشته است؟ بعضي از شارحين نهج‌البلاغه در تفسیر دو جمله فوق چنين گمان كرده‌اند كه منظور اميرالمومنين عليه‌السلام اينست كه پيمان‌شكنان قضايائي را در داستان قتل عثمان پيش مي‌كشند و آنها را دستاويزي براي اثبات مدعاي پوچ خود قرار مي‌دهند، كهنه شده و از بين رفته‌اند. اين تفسير به نظر صحيح نمي‌رسد، زيرا اگر جرمي كه به اميرالمومنين نسبت مي‌دادند صحيح بود و دلايل و قضايائي را كه پيش مي‌آوردند، از نظر منطق اسلامي واقعيت داشت، گذشت زمان اثري در مجرم بودن آن حضرت نداشت و همچنين اصطلاح بدعت درباره‌ي تذكر و تجديد بازگوئي حوادث و رويدادهاي تحقق‌يافته در داستان عثمان، صحيح به نظر نمي‌رسد. به همين جهت با اطمينان مي‌توان گفت كه منظور اميرالمومنين عليه‌السلام از (ام) (مادر) سنتها و اخلاق حماقت‌آميز دوران جاهليت در صلح و جنگ و ادعا و انكار و تعصبات نژادي و فاميلي و غير ذلك مي‌باشد و همچنين مقصود از بدعت همان امور و تعصبات غيرمنطقي و احكام جاهلي است كه برپاكنندگان غائله‌ي جمل و صفين به راه انداخته بودند. اين استنباط با نظر به محدوديت افرادي از شخصيتهاي صدر اسلام مانند سلمان فارسي و ابوذر غفاري و عمار بن ياسر و مقداد، كه مباني عقايد اسلامي در همه‌ي سطوح رواني آنان نفوذ كرده بود، كاملا صحيح است. و با قطع نظر از اين افراد محدود، اكثريت چشمگير مردم آن زمان نتوانسته بودند، يا نمي‌خواستند ريشه‌هاي جاهليت را از اعماق روانشان بيرون بياورند. تحول از اسلام به جاهليت پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) مسئله اينست كه قرآن مجيد به آن اشاره نموده است: «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم و من ينقلب علي عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزي الله الشاكرين» (نيست محمد (ص) جز فرستاده‌اي از طرف خدا كه پيش از او پيامبراني درگذشته‌اند، آيا اگر او از دنيا برود يا كشته شود به عقب برمي‌گرديد و هر كس كه به عقب برگردد، ضرري بر خدا نخواهد زد و خداوند به شكرگذاران پاداش خواهد داد). همچنين در آيه‌اي ديگر در برابر ادعاي اعراب كه مي‌گويند: (ما ايمان آورديم، خدا مي‌فرمايد: باآنان بگو: شما ايمان نياورده‌ايد، بلكه به اسلام گرويده‌ايد و هنوز ايمان در دلهاي شما داخل نشده است) «قالت الاعراب امنا قل لم تومنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان في قلوبكم.» در كتاب صحيح بخاري در حدود 9 حديث درباره‌ي بازگشت عده‌اي از مردم صدر اسلام به عقب نقل شده است. *** «يا خيبه الداعي! من دعا! و الي م اجيب!»(بيا اي رسوائي و نوميدي به سراغ اين دعوت كننده‌ي بيشرم. شگفتا، دعوت كننده كيست؟! و چه دعوت وقيحي كه از او پذيرفته شد!). دعوت كننده كيست؟ و دعوت به چه مي‌كند؟! براي دعوت كنندگان به شر و فساد در اجتماع چه نصيبي جز رسوائي و نوميدي از نفوذ دعوت آنان در دلهاي هشياران و خردمندان مي‌توان توقع داشت؟ رسوائي پيش خودشان كه آن را با وسوسه‌ها و حيله‌گريهائي كه چشم خود را با آنها مي‌بندد، رسوائي در نزد انسانهاي پاك و باوجدان جامعه، رسوائي در تاريخ بشري كه داراي حساسترين وجدان است، رسوائي در پيشگاه خداوند دانا و توانا. اي مردم درباره‌ي دعوت كنندگان بيشتر بينديشيد، در وضع رواني و آرمانهاي آنان بررسي نماييد. هواخواهانشان را مورد بررسي قرار بدهيد، سوابق و سرگذشتشان را از نظر بگذرانيد، و ببينيد آيا اين دعوت كنندگان حتي براي يكبار خودشان را به رشد و كمال و عدالت دعوت كرده‌اند، تا شايستگي دعوت انسانهاي جامعه را پيدا كرده و بگويند: اي انسانها، بيائيد دنبال ما؟! درباره‌ي شخصيت اين دعوت كنندگان درست بينديشيد و ببينيد آيا آنان معناي مسئوليت و تعهد و اهميت حياتي آنها را مي‌دانند؟ اين طلحه و زبيرها شما را به چه دعوت مي‌كنند، به احساس مسئوليت و پايبند بودن به تعهد؟! مگر اينان نيستند كه پيمان زمامداري را كه با من بسته بودند، نقض كردند و كمترين مسئوليتي درباره‌ي آن تعهد احساس نكردند. اگر درباره‌ي اين دعوت كنندگان هشيارانه بينديشيد اين نتيجه را خواهيد گرفت كه درباره‌ي اين خودمحوران كسي را و چيزي را جز خود به رسميت نمي‌شناسند، و در برابر خودمحوري آنان، انسان همان ارزش را دارد كه حق و قانون و كمال و غير ذلك. چنانكه اين اصول براي آنان يا خيالات محض است و يا وسيله‌ي تخدير و يا نردبانهائي براي بالا بردن من، همچنين انساني كه تجسم يافته‌اي از آن اصول است، براي آنان موجود خيالي و خيال‌افزا و تخديرشده و يا كسي است كه آن اصول را نردباني براي بالا بردن من خويشتن قرار داده است! چون خود چنينند.  *** «و اني لراض بحجه الله عليهم و علمه فيهم» (و من به حجت خداوندي درباره‌ي آن نابكاران و به علم خداوندي در وضعي كه دارند، رضايت مي‌دهم). اولين و آخرين آرامشي كه حق‌طلبان در برابر باطل‌گرايان زورگو دارند آنگاه كه باطل‌گرايان زورگو با حيله‌گريها و مكرپردازيها فضاي جامعه را از تبليغات و تحريكات و باطلهاي حق‌نما مسموم مي‌سازند و عقول و وجدانهاي ساده‌لوحان را تسخير مي‌نمايند، در آن هنگام كه راهزنان رهبرنما همه‌ي شئون كاروان جامعه را در اختيار خود مي‌گيرند و حق‌طلبان انسان‌محور كه عدالت و قانون را در دنبال تيره شدن عقول و وجدانهاي مردم محو و نابود مي‌بينند، وقتي كه ناله‌ي حق‌طلبان انسان‌محور را جز خودشان كسي ديگر نمي‌شنود و بهترين فضا براي تنفس آنان، جز درون رنجديده‌شان وجود نداشته باشد، چه عاملي مي‌تواند باعث آرامش اين رنجديدگان بوده باشد؟ بطور كلي‌تر، چه عاملي اسرارآميز مي‌تواند پاسخگوي امواج ستمهاي گوناگوني باشد كه سرتاسر تاريخ بشري را فرا گرفته است؟ محروميت مردم بافضيلت و فداكاري راه انسان و انسانيت از حقوق زندگي، سرخوشي و شادابي و جست و خيز پست صفتان رذل سيرت، خنثي گشتن ميلياردها استعدادها در فشار زورگويان ماكياولي صفت، هدر رفتن نتايج استهلاك حيات انسانها در صورت كارهاي فكري و عضلاني، بدون اين كه مجالي بدهند كه اشكي درباره آنان ريخته شود و آهي موثر بر مزارشان كشيده شود. من هيچ وجدان بيداري را سراغ ندارم كه به خود اجازه بدهد كه هدر رفتن اين همه حق‌كشيها و زورگوئي‌ها و ستمهاي بنيان‌كن را بپذيرد. عمل و عكس‌العمل قانوني است كه نظم جهان هستي با درسهاي فراواني كه به ما داده است، بر ما تعليم نموده است: يا سبو يا خم مي‌ يا قدح باده كنند          يك كف خاك در اين ميكده ضايع نشود مقدمه‌اي ناچيز براي عكس‌العمل نابكاريهاي ستم‌پيشه‌گان، همان است كه آنان قدرت روياروي شدن با خويشتن را ولو براي يك لحظه هم ندارند. براي كيفر ستمگاران كافي است كه يك لحظه با خويشتن روياروي قرار بگيرند. اين لحظه‌اي است كه عذاب ابدي را براي آنان مي‌چشاند. عالي‌ترين عامل آرامش روحي رشديافتگان عدالتخواه و انسانهاي كمال‌جو و انسان‌محور علم خداوندي است كه بر همه‌ي رويدادهاي جهان هستي از حركت و سقوط يك برگ ناچيز از درخت گرفته تا انبساط كهكشانها و از يك جريان انديشه اصلاحي ناچيزي كه از ذهن يك زنداني مي‌گذرد، گرفته تا تفكرات بيكران جهانخواران، فروزان است: از اين ملاحظات مي‌توانيم چنين نتيجه بگيريم كه صفحات دفتر ايام هستي به شماره‌ي همه‌ي رويدادها و حوادثي است كه در آنها بدون كم يا زياد ثبت مي‌گردد. يا به قول هوگو: جهان اسرارآميزي كه ما را احاطه كرده است، هر چه بگيرد پس خواهد داد. سيركنندگان چه بدانند چه ندانند، خود مورد سيرند. بيائيد با بازي با كلمات دل خوش نكنيم، هر علتي معلول خود را دنبال دارد و هر عملي عكس‌العملي را در پي خود مي‌آورد. اينكه يك مگس در حال پرواز موجي در فضا ايجاد مي‌كند و آن موج انعكاسي در كهكشانها خواهد داشت، نيازي به دانستن و پذيرش زندگي ناچيز مگس ندارد.     
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحة 668-662 بيشتر اين خطبه از خطبه اى است كه قبلًا يادآورى كرديم كه وقتى امام (ع) شنيد طلحه و زبير بيعت خود را شكسته اند ايراد فرمود. در اين خطبه كم و زيادى وجود دارد كه سيّد رضى قبلًا بعضى از آنها را نقل كرده است هر چند كه وى دليل كم و زيادى و تكرار آن را بيان كرده، امّا ما تمام خطبه را نقل مى كنيم تا به مقصود دست يابيم. امام (ع) پس از حمد خدا و درود بر پيامبر (ص) خطبه را چنين ايراد مى فرمايد: مردم خداوند جهاد را واجب كرد و آن را بزرگ شمرد و يارى دهنده دينش قرار داد. سوگند به خدا دنيا و دين اصلاح نمى شود مگر با جهاد. شيطان جمعيّت خود را گرد آورده و لشكر و همه كسانى را كه از او پيروى مى كنند فراهم آورده است تا مرام و روش و نيرنگهاى خود را بازگرداند و تجديد كند، من حركتهايى را مى بينم، سوگند به خدا طلحه و زبير از هيچ كار ناپسندى در باره من دريغ نورزيدند و ميان من و خود به انصاف رفتار نكردند، آنها طالب حقّى هستند كه خود بدان عمل نكرده اند و از من قصاص خونى را مى خواهند كه خود ريخته اند، بر فرض كه من شريك آنها در قتل عثمان باشم باز سهم آنها به عهده خودشان است. و اگر آنها به تنهايى عثمان را كشته باشند قصاص از آنها بايد مطالبه شود. اوّلين نتيجه عدالتخواهى آنها بر عليه خودشان است. من از آنچه كه انجام داده ام عذر نمى خواهم و از خود دور نمى كنم زيرا با يقين كارى را انجام مى دهم، نه اشتباه مى كنم و نه كسى مى تواند من را به اشتباه بيندازد. آنها (طلحه و زبير و اياديشان) گروه سركش و ياغى اند.  اراذل و اوباش اطراف آنها را گرفته و سر و صدا راه انداخته اند، تاريكى و گمراهى اطراف آنها را گرفته تا باطل را به جايگاه اوّلش برگردانند. اى دعوت كننده فريبكار چه كسى را فرا مى خوانى چيز ناآشنايى در كار نيست آنچه در پيش روست و روش معمول است جنگ در راه خداست. به خدا سوگند اگر جنگى پيش آيد باطل رسوا مى شود و زبانش قطع مى گردد. اگر چنين وضعى پيش آيد گمان نمى كنم راه روشنى در پيش داشته باشد. به خدا سوگند كسى را كه كشته اند پيش از مرگ از گناهانش توبه نكرد و از خطاهايش پوزش نخواست و از شورشيان عذرخواهى نكرد تا بپذيرند و از آنها يارى نخواست تا ياريش كنند. سوگند به خدا براى آنها حوضى را پر آب كنم كه كسى نتواند آن را خالى كند و از آنها كه در آن افتاده اند كسى را نجات نيابد و از آن سودى نبرند. من به حجّتهاى الهى و علم او در باره آنها راضيم. من آنها را به حقّ دعوت مى كنم و عذرخواهيشان را مى پذيرم پس اگر باز گردند و توبه كنند و حرف حق را بپذيرند و در پيشگاه خدا زارى كنند توبه قابل پذيرفتن است و از جانب من مزاحمتى نخواهد بود، و اگر امتناع ورزند تيزى شمشير را بر آنها قرار خواهم داد كه در اين حالت شمشير باطل را نابود و اهل ايمان را يارى مى كند با هر نامه عملى نويسندگان آنها بر آنها شاهدند. به خدا سوگند زبير و طلحه و عايشه مى دانند كه حق با من است و آنها بر باطلند.  بايد دانست كه امام (ع) در آغاز به فضيلت جهاد توجّه داده است و مقصود امام (ع) بيان فرار مردم از جنگ با اهل بصره است. پس امام (ع) نخست به وجوب جهاد از جانب خداوند اشاره فرموده و كتاب خدا از آن پُر است چنان كه مى فرمايد: «انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا ...» و امثال اين نيز وارد شده است.  پس از بيان وجوب جهاد، امام (ع) فضيلت جهاد را در پيشگاه خداوند تعالى بيان مى فرمايد و در اين معنى سخن حق تعالى است: «لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى  وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً».  سپس امام (ع) اشاره فرموده است كه خداوند جهاد را پيروزى دين خدا و ياور دين قرار داده است و اين معنى از اين آيه استفاده مى شود كه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا....» مقصود از يارى خدا يارى دين خدا و بندگان شايسته اوست، زيرا خداوند بى نياز مطلقى است كه حاجتى به كمك و پشتيبان ندارد. سپس امام (ع) بدرستى سوگند ياد مى كند كه صلاح دين و دنيا ممكن نيست، مگر به جهاد، زيرا اگر جهاد در راه خدا و مقاومت دين داران نباشد زمين و شهرها خراب مى شوند چنان كه خداى تعالى فرموده است: فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا يَشاءُ».  امّا نظام يافتن دين روشن است، زيرا تلاش دشمنان دين در مورد براندازى آن ناكام مى ماند، امّا كلام امام (ع) كه فرمود شيطان گروه خود را بسيج كرده و جمعيّت خود را فراهم آورده است قبلًا توضيح داده شد.  فرموده است: «ليعود له دينه و سنّته و خدعه»،  توضيح كلام اين است كه نهايت سعى شيطان در وسوسه اى كه مى كند اين است كه فريبكارى را در ميان مردم رواج دهد و روشهاى باطلى كه پيش از بعثت رسول (ص) دين و روش شيطان بوده است دوباره در جامعه برقرار سازد.  تمام سخن امام (ع) براى اين است كه شنوندگان را به سمت خدا كوچ دهد و آنها را براى جنگ آماده سازد.  فرموده است: «و قد رأيت امورا قد تمحّضت»،  اين سخن امام (ع) اشاره به بيان امورى است كه آنان را به گريز از آن وا مى دارد و آن امور احساس آن حضرت در باره مخالفت (ناكثين) و آمادگى آنها براى جنگ با آن حضرت بوده است.  فرموده است: «و اللّه ما انكروا علىّ منكرا و لا جعلوا بينى و بينهم نصفا و انّهم... الى قوله سفكوه»،  اين سخن حضرت انكار ادّعاى انجام امر ناشايستى بود كه به آن حضرت نسبت مى دادند و آن عبارت بود از قتل عثمان و سكوت آن حضرت در برابر قاتلان عثمان، كه به نظر مخالفان، سكوت حضرت را در مقابل قاتلان عثمان امرى ناشايست و از نظر دينى منكر مى دانستند.  امام (ع) اولًا پشت كردن به عثمان را كه مخالفان كار منكرى از آن حضرت مى دانستند انكار فرمود و چون اين كار از حضرت صادر نشده بود، اين نسبت به آن حضرت افترا بوده و خود امر منكرى است كه مخالفان حضرت مرتكب شدند. و به اين حقيقت اشاره مى فرمايد كه اگر ميان من و آنها ميزان عدالتى برپا گردد. روشن مى شود كه آنها ادّعاى باطلى دارند، زيرا آنها از من امر حقّى را مطالبه مى كنند كه خودشان آن را ترك كرده اند و قصاص خونى را مى طلبند كه خود ريخته اند. منظور از قصاص خون مطالبه خون عثمان مى باشد كه مخالفان حضرت او را مسئول مى دانستند در حالى كه خود شريك اصلى خون بودند.  ابو جعفر طبرى در تاريخ خود نقل كرده است كه وقتى مردم تصميم گرفتند تا عثمان را محاصره كنند امام (ع) براى كارى در خيبر بود و زمانى كه به مدينه وارد شد مردم به منظور محاصره عثمان در خانه طلحه جمع شده بودند، عثمان كسى نزد آن حضرت فرستاد و از طلحه شكايت كرد. حضرت به فرستاده فرمود من چاره انديشى خواهم كرد و سپس به خانه طلحه روانه شد، خانه او پر از جمعيت بود. حضرت به طلحه فرمود: اين چه كارى است كه در باره عثمان مى كنى طلحه پاسخ داد اى أبا لحسن اين تصميمى است كه گرفته شده.  امام (ع) روانه بيت المال شود و فرمود تا در آن را باز كنند امّا كليد آن پيدا نشد، حضرت در آن را شكست و اموال آن را بين مردم تقسيم كرد. اطرافيان طلحه بعد از اين ماجرا از اطراف او پراكنده شدند و او تنها ماند. عثمان از اين پيشامد خوشحال شد. طلحه (كه خود را تنها ديد) پيش عثمان آمد و گفت: اى امير المؤمنين من قصد انجام كارى را داشتم ولى خداوند بين من و آن كار فاصله انداخت و اينك براى توبه نزد تو آمده امد. عثمان گفت، براى توبه نيامده اى، چون شكست خورده اى آمده اى، خدا سزايت را بدهد.  و باز طبرى نقل كرده است كه عثمان پنجاه هزار دينار يا درهم از طلحه طلبكار بود، روزى طلحه به عثمان گفت طلبت حاضر است بيا بگير، عثمان به طلحه گفت آن پاداش جوانمرديت باشد. وقتى كه عثمان به محاصره افتاد امام (ع) به طلحه گفت به خدا سوگندت مى دهم آيا تو از جانب عثمان برخوردار نشدى طلحه گفت نه، به خدا قسم دست برنمى دارم تا اين كه حقّ بنى أميه را بپردازد. بعد از اين واقعه امام (ع) مى فرمود: «بازخواست خدا بر اين صعبه (طلحه) باد، عثمان به او بخشش كرد آنچه بخشش كرد و طلحه در باره او انجام داد آنچه انجام داد.» نقل شده است در روز جنگ جمل وقتى كه زبير به ميدان امام (ع) آمد، امام (ع) به وى فرمود چه چيز تو را به اين كار وادار كرده است زبير در پاسخ گفت مطالبه خون عثمان، امام (ع) به او فرمود تو و طلحه رهبرى قتل عثمان را به عهده داشتيد، توبه شما اين است كه خود را تسليم ورثه عثمان كنيد. دخالت طلحه و زبير در قتل عثمان امرى روشن است و ما اين مقدّمه را براى اتمام حجّت عليه آنها نگاشتيم.  فرموده است: «فلئن كنت شريكهم فيه فانّ لهم لنصيبهم منه و لئن كانوا ولّوه دونى فما التّبعة الّا عندهم»،  اين كلام امام (ع) براى اتمام حجّت آورده شده است. توضيح آن اين است كه (ناكثين) در قتل عثمان شركت داشتند و هر كس كه در قتل عثمان شركت كرده، يا به كمك ديگران بوده است يا بدون كمك ديگران. و به هر حال آنها نمى توانند از ديگران قصاص خون را مطالبه كنند. طبق نظر آنها بر فرض كه من شريك آنها در قتل عثمان باشم باز هم آنها خود شريك قتل عثمانند، پس بر آنها لازم است كه خود را تسليم صاحبان خون عثمان كنند. و اگر آنها بدون شركت من عثمان را به قتل رسانده اند فقط آنها متّهم به قتل هستند و قصاص خون از آنها مطالبه مى شود و اگر آنها مى خواهند عدالت را برپا سازند بايد خود را مؤاخذه كنند. اين جمله امام (ع) توضيح ديگرى براى اتمام حجّت است، يعنى عدالتى كه آنها مى پندارند طرفدار آن هستند شايسته است كه اوّل در باره خود اجرا كنند.  فرموده است: «و لا اعتذر ممّا فعلت و لا ابرء ممّا صنعت»، يعنى كناره گيريى كه من به هنگام قتل عثمان انجام دادم بر سبيل كوتاهى در وظيفه دينى نبود كه موجب معذرت خواهى و تبرّى من شود. به خواست خدا معنى اين سخن امام (ع) را بزودى توضيح خواهيم داد.  فرموده است: «و انّ معى لبصيرتى ما لبست و لا لبّس علىّ» توضيح اين سخن امام (ع) قبلًا گذشت (و نيازى به تكرار آن نيست).  فرموده است: «و انّها للفئة الباغية فيها الحمّ و الحمّة»،  دو لفظ «حمّ» و «حمّه» را براى افراد پست و رذل جامعه كه براى جنگ با آن حضرت گرد هم آمده بودند استعاره آورده است. وجه استعاره شباهت آنهاست به تفاله دنبه كه روغن آنها را گرفته اند و فايده اى ندارد. و منظور امام (ع) از كلمات: طالت جلّبها، بلند كردن سر و صداست و آن كنايه از اين سخن است كه امام (ع) را به جنگ تهديد كرده و او را مى ترسانند.  فرموده است: «انكفّت جونتها»،  يعنى جمعيّت فراوانى گرد آورده بودند و آن كنايه از اين است كه جمعيّت خود را براى مقصودى كه داشتند جمع آورى كرده بودند.  فرموده است: «يرتضعون امّا قد فطمت»،  امام (ع) «امّ» را براى خود يا براى خلافت استعاره آورده است، در اين صورت بيت المال به منزله شير و مسلمانان به منزله بچّه هاى شيرخوار بيت المال اند. و شير خوردن مردم از پستان بيت المال كه اكنون خشك شده، كنايه است از تقاضاى عده اى از مردم براى دريافت بخششهاى و هدايا از بيت المال، چنان كه عثمان به آنها بخشش و هدايا مى داد و در اين راه بعضى را بر بعضى برترى مى بخشيد. ولى امام (ع) اين كار را منع كرد.  فرموده است: «و يحيون بدعة قد اميتت»،  اين كلام امام (ع) اشاره به همين فزون طلبى بى دليل است كه بر خلاف سنّت رسول خدا (ص) و دو خليفه اوّل بوده است و بدعتى است در مقابل سنّت و مقصود از «اماتتها» كنار گذاشتن اين بدعت است به وسيله امام (ع) در زمان خلافتش.  فرموده است: «ليعودنّ الباطل فى نصابه»،  اين جمله امام (ع) ترساندن مردم است از بازگشت به دوران باطل جاهليّت و بدين سبب شنوندگان را براى جنگ بسيج مى كند.  فرموده است: «يا خيبة الدّاعى من دعا»،  اين جمله به منزله تعجّب از فريبكارى بزرگى است كه دعوت كنندگان مردم براى جنگ با آن حضرت به راه انداخته بودند، و جمله «من دعا» و «ما اجيب»، پرسشى است بر سبيل تحقير دعوت شدگان به جنگ و يارانشان، زيرا مردم عوام و بى اراده را جمع كرده بودند و دعوت براى يارى چيزى مى كردند كه باطل بود.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 307 و من خطبة له عليه السّلام و هى الثانية و العشرون من المختار فى باب الخطب:خطب بها حين بلغ أنّ طلحة و الزّبير خلعا بيعته، و هي ملتقطة من خطبة طويلة مروية فى شرح البحراني و قد وردت فصول منها في طرق عليحدة مختلفة بزيادة و نقصان يأتي إلى بعضها الاشارة، و ما رواه السّيد رحمه اللّه:ألا و إنّ الشّيطان قد ذمّر حزبه، و استجلب جلبه، ليعود الجور إلى أوطانه، و يرجع الباطل إلى نصابه، و اللّه ما أنكروا عليّ منكرا، و لا جعلوا بيني و بينهم نصفا، و إنّهم ليطلبون حقّا هم تركوه، و دما هم سفكوه، فلئن كنت شريكهم فإنّ لهم لنصيبهم منه، و لئن كانوا و لوه دوني فما التّبعة إلّا عندهم، و إنّ أعظم حجّتهم لعلى أنفسهم، يرتضعون أمّا قد فطمت، و يحيون بدعة قد أميتت، يا خيبة الدّاعي من دعا، و إلى ما أجيب و إنّي لراض بحجّة اللّه عليهم، و علمه فيهم.اللغة: (ذمر) يروى بالتّخفيف و التّشديد و هو الحثّ و الحضّ، و التّشديد دليل التّكثير و المبالغة لأنّهم يقولون: إنّ الزّيادة في البناء لزيادة المعنى، قال في الكشّاف و ممّا طنّ على اذنى من ملح العرب أنّهم يسمّون مركبا من مراكبهم بالشّقدق، و هو مركب خفيف ليس في ثقل حمال العراق، فقلت في طريق الطايف لرجل منهم: ما اسم هذا المحمل؟ أردت محمل العراقي فقال: أليس ذلك اسمه الشقدق؟قلت: بلى، فقال هذا اسمه الشّقنداق، فزاد في بناء الاسم لزيادة المعنى.و (جلبت) الشي ء جلبا من باب ضرب و قتل، و الجلب بفتحتين فعل بمعنى مفعول و هو ما تجلبه من بلد إلى بلد، قال الشّارح المعتزلي و يروى جلبه و جلبه و هما بمعنى، و هو السّحاب الرقيق الذي لا ماء فيه أى جمع قوما كالجهام الذي لا نفع فيه و في المصباح عن الأزهري و ابن فارس (نصاب) كلّ شي ء أصله و الجمع نصب و أنصبة مثل حمار و حمر و أحمرة و (النّصف) بتثليث النون و سكون الصّاد اسم بمعنى الانصاف.و اعتراض الشّارح المعتزلي عليه بأنّ المعنى لا يحتمله، لأنّه لا معنى لقوله:و لا جعلوا بيني و بينهم إنصافا، بل النّصف بمعنى الذى ينصف، و المعنى لم يجعلوا بيني و بينهم ذا إنصاف، ممّا لا يكاد يظهر وجهه و (ولي) الشي ء و عليه ولاية من باب حسب إذا ملك أمره و (التّبعة) كفرحة تقول: لي قبل فلان تبعة و هي الشي ء الذي لك فيه بغية شبه ظلامة و نحوها و (فطم) الصّبيّ من باب ضرب إذا فصله عن الرضاعالاعراب:يا خيبة الدّاعي نداء على سبيل التّعجب من عظم خيبة الدّعاء إلى قتاله، و هو نظير النداء في قوله تعالى: يا حسرة على العباد، أى يا خيبة احضري فهذا أوانك و كلمة من إمّا مرفوع المحل على الابتداء و الفعل بعده خبر؛ أو منصوب المحلّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 309 اضمر عامله على شريطة التفسير فلا محلّ لما بعده، إذ الجملة المفسّرة لا محلّ لها على الأصح.و قال ابن هشام: إنّ جملة الاشتغال ليست من الجمل التي تسمّى في الاصطلاح جملة تفسيرية و إن حصل بها تفسير، و كيف كان فجملة من دعا على الأوّل جملة اسميّة، و على التقدير الثّاني جملة فعليّة.المعنى:قد أشرنا كنايه أنّ هذه الخطبة من خطب الجمل واردة في معرض التّعرض على النّاكثين و قد وقع التّصريح بذلك في بعض طرقها حسبما تأتي إليها الاشارة، و قد كنّى عنهم بحزب الشّيطان و جنود إبليس كما قال: (ألا و إنّ الشّيطان قد ذمر حزبه) و حشا قبيله (و استجلب جلبه) و جمع جمعه (ليعود الجور إلى أوطانه) كما كان عليها أولا (و يرجع الباطل إلى نصابه) و أصله الذي كان عليه سابقا (و اللّه ما أنكروا عليّ منكرا) و هو قتل عثمان حيث نسبوه إليه عليه السّلام و زعموا أنّه منكر فأنكروه عليه فردّهم بانكار كونه منكرا، و على تقدير تسليمه بعدم صحّته لنسبته إليه و على كلّ تقدير فانكارهم عليه يكون منكرا (و لا جعلوا بيني و بينهم نصفا) و عدلا إذ لو جعلوا ميزان العدل في البين يظهر بطلان دعواهم (و) ذلك ل (أنّهم ليطلبون حقّا) أى حقّ قصاص (هم تركوه) حيث أمسكوا النّكير على قاتليه (و دماهم سفكوه) لأنّهم أوّل من ألب النّاس على عثمان و أغرى بدمه، كما يشهد به قوله عايشة: اقتلوا نعثلا قتل اللّه نعثلا.يدلّ عليه ما في رواية أبي مخنف الآتية من قوله: اللّهمّ إنّ طلحة نكث بيعتي و ألب على عثمان حتّى قتله ثمّ عضهنى به و رماني اللّهمّ فلا تمهله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 310 و عن الطبري في تاريخه انّ عليّا كان في ماله بخيبر لما أراد النّاس حصر عثمان فقدم المدينة و النّاس مجتمعون على طلحة في داره، فبعث عثمان إليه عليه السّلام يشكو أمر طلحة فقال عليه السّلام: أما أكفيكه؟ فانطلق إلى دار طلحة و هي مملوّة بالنّاس فقال له يا طلحة: ما هذا الأمر الذي صنعت بعثمان؟ فقال طلحة: يا أبا الحسن بعد أن مسّ الحزام الطبيين  «1»، فانصرف عليّ عليه السّلام إلى بيت المال فأمر بفتحه فلم يجدوا المفتاح، فكسر الباب و فرّق ما فيه على النّاس فانصرفوا من عند طلحة حتّى بقي وحده، فسرّ عثمان بذلك، و جاء طلحة إلى عثمان فقال له: يا أمير المؤمنين إنّي أردت أمرا فحال اللّه بيني و بينه و قد جئتك تائبا، فقال: و اللّه ما جئت تائبا و لكن جئت مغلوبا، اللّه حسبك يا طلحة.و روى أنّ الزّبير لمّا برز لعليّ عليه السّلام يوم الجمل قال له: ما حملك يا عبد اللّه على ما صنعت؟ قال: أطلب بدم عثمان، فقال: أنت و طلحة و ليتماه و إنّما توبتك من ذلك أن تقدّم نفسك و تسلّمها إلى ورثته.و بالجملة فقد ظهر ممّا ذكرناه أنّه لا ريب في دخولهم في قتل عثمان و مع مكان ذلك الدّخول لا يجوز لهم المطالبة بدمه.توضيح ذلك أنّ دخولهم فيه إمّا أن يكون بالشركة، و إمّا أن يكون بالاستقلال و على أيّ تقدير فليس لهم أن يطلبوا بدمه و قد أشار إلى الشق الأوّل بقوله: (فلان كنت شريكهم فيه فانّ لهم لنصيبهم منه) و اللازم عليهم حينئذ أن يبدءوا بأنفسهم و يسلّموها إلى أولياء المقتول ثمّ يطالبوا بالشريك، و إلى الشقّ الثاني بقوله: (و ان كان ولوه) و باشروه (دوني فما التبعة إلّا قبلهم) و اللازم عليهم حينئذ أن يخصّوا أنفسهم بالمطالبة (و انّ اعظم حجّتهم لعلى أنفسهم) حيث يدعون دعوى ضررها عايد إليهم لقيام الحجّة فيها عليهم (يرتضعون امّا قد فطمت) أى يطلبون الشي ء بعد فواته لأنّ الامّ إذا فطمت ولدها فقد انقضى إرضاعها.و لعلّ المراد به أنّ مطالبتهم بدم عثمان لغو لا فايدة فيه، و يحتمل أن يكون______________________________ (1) الطبى حلمة الثدى و جاوز الحزام الطبيين اذا اشتد الامر ش. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 311 المراد بالامّ التي قد فطمت ما كان عادتهم في الجاهليّة من الحميّة و الغضب و إثارة الفتن، و بفطامها اندراسها بالاسلام فيكون قوله: (و يحيون بدعة قد اميتت) كالتّفسير له.استعاره بالكنايه و قال الشّارح البحراني: استعار لفظ الأمّ [يرتضعون امّا قد فطمت ] للخلافة فبيت المال لبنها و المسلمون أولادها المرتضعون، و كنّى بارتضاعهم لها عن طلبهم منه من الصّلات و التّفضيلات، مثل ما كان عثمان يصلهم به و يفضل بعضهم على بعض و كونها قد فطمت عن منعه عليه السّلام و قوله: و يحيون بدعة إشارة إلى ذلك التّفضيل، فانّه كان بخلاف سنّة رسول اللّه و البدعة مقابلة السنّة، و إماتتها تركه عليه السّلام في ولايته ذلك (يا خيبة الدّاعي) احضري فهذا أوان حضورك و الدّاعي هو أحد الثلاثة طلحة و الزّبير و عايشة، كما صرّح به الشّارح المعتزلي أيضا.ثمّ قال على سبيل الاستصغار لهم و الاستحقار (من دعا) أى أحقر القوم دعاهم هذا الدّاعي (و إلى ما اجيب) أى أقبح بالأمر الذي أجابوه إليه فما أفحشه و أرذله (و إنّي لراض ب) قيام (حجّة اللّه عليهم) و هو أمره سبحانه بقتال الفئة الباغية كما قال: فان بغت إحداهما على الأخرى فقاتلوا التي تبغي حتّى تفي ء إلى أمر اللّه (و) ب (علمه فيهم) بما يصنعون.الترجمة:از جمله خطبه شريفه آن حضرت است در مذمت طلحه و زبير و اتباع ايشان كه نسبت دادند خون عثمان عليه اللعنة و النّيران را بان امام عالميان:آگاه باش بدرستى كه شيطان لعين برانگيخت گروه خود را و بكشيد سپاه خود را تا باز گرداند ستم را بجايهاى خود و راجع گرداند باطل را بأصل خود، بخداوند سوگند انكار نكرده اند بر من فعل منكر را كه عبارت است از نسبت قتل عثمان بمن، و نگردانيده اند ميان من و خودشان انصاف و عدل را و بدرستي كه آنها هر آينه طلب ميكنند حقّيرا كه خود ترك كرده اند و خوني را كه خود ريخته اند پس اگر بودم من شريك ايشان در آن خون پس بتحقيق ايشان راست نصيب ايشان از آن خون و اگر ايشان خودشان مباشر آن خون شدند بدون من پس در اين صورت نيست عقوبت بازخواست مگر از ايشان و بدرستى كه بزرگترين حجة ايشان بر نفسهاى ايشان است، شير مى خواهند از مادرى كه از شير باز گرفته بچه خود را، و زنده ميكنند بدعتى را كه ميرانيده شده است، اى نوميدى دعوت كنند حاضر باش كه وقت حضور تو است چه كس است آنكه دعوت نمود او را اين داعى، و بچه چيز جواب داده شد و بدرستي كه من خوشنودم بحجة خدا بر ايشان و بعلم حقّ تعالى در شان آن جمع پريشان.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص148 اين خطبه با عبارت «الا و ان الشيطان قد ذمر حزبه» (آگاه باشيد كه همانا شيطان گروه خويش را برانگيخته است) شروع مى شود. اين خطبه آنچنان كه قطب راوندى گفته و پنداشته است، از خطبه هاى ايراد شده در جنگ صفين نيست، بلكه از خطبه هاى جنگ جمل است و ابو مخنف كه خدايش رحمت كناد بسيارى از آنرا نقل كرده است. او مى گويد: مسافر بن عفيف بن ابى الاخنس نقل مى كند كه چون فرستادگان على عليه السلام از پيش طلحه و زبير و عايشه برگشتند و آنان به على (ع) اعلان جنگ داده بودند، برخاست و حمد و ثناى خدا را بجا آورد و بر رسول خدا سلام و درود فرستاد و چنين گفت: اى مردم من اين گروه را زير نظر گرفتم و مدارا كردم كه شايد تبهكارى را بس كنند و به حق باز گردند و در مورد پيمان گسلى ايشان آنان را سرزنش كردم و جور و ستم آنان را بر ايشان گفتم، ولى آزرم نكردند و اينك براى من پيام فرستاده اند كه براى نيزه زدن به ميدان روم و براى شمشير زدن شكيبا باشم، و حال آنكه نفس تو آرزوهاى ياوه به تو مى دهد و ترا مى فريبد. مادرشان بى فرزند گردد، مرا از ديرباز هيچگاه از جنگ و ضربه شمشير نترسانده و بيم نداده اند آرى: آن كس كه با قبيله قاره مسابقه تيراندازى بدهد داد قبيله را مى دهد. حال چون رعد و برق بانگى برآرند و بدرخشند. آنان از ديرباز مرا ديده اند و چگونگى حمله و كشتار مرا مى شناسند. مرا چگونه ديده اند من ابو الحسنم، همانى كه تندى و تيزى حمله مشركان را كند كرده و جماعت ايشان را پراكنده ساخته ام. امروز هم با همان دل با دشمن خود روياروى خواهم شد و من به اميد وعده يى هستم كه پروردگار من براى نصرت و تأييدم داده است، و در كار خود كه بر حق است يقين دارم و در مورد دين خود هيچ شبهه ندارم. اى مردم نه آن كس كه استوار و پا برجاست از چنگال مرگ در امان است و نه آن كس كه مى گريزد مى تواند مرگ را از تعقيب خود باز دارد و ناتوان سازد. از مرگ هيچ چاره و گريزگاهى نيست و آن كس كه كشته هم نشود خواهد مرد. همانا بهترين مرگ كشته شدن است و سوگند به كسى كه جان على در دست اوست همانا هزار ضربه شمشير سبك تر و آسان تر از يك مرگ در بستر است. بار خدايا طلحه پيمان و بيعت مرا گسست. او خود مردم را بر عثمان شوراند تا او را كشت و سپس تهمت نارواى كشتن او را به من بست. پروردگارا، او را مهلت مده. خداوندا زبير پيوند خويشاوندى مرا بريد و بيعت مرا شكست و دشمن مرا بر ضد من يارى داد، امروز به هر گونه كه مى خواهى شر او را از من كفايت فرماى. و سپس از منبر فرو آمد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص149 خطبه على (ع) در مدينه در آغاز خلافت: بدان كه گفتار امير المومنين على عليه السلام و گفتار بيشتر ياران و كارگزارانش در جنگ جمل بر همين الفاظ و معانى كه در اين فصل خواهد آمد دور مى زند، از جمله خطبه يى است كه آنرا ابو الحسن على بن محمد مدائنى از قول عبد الله بن جنادة نقل مى كند كه مى گفته است: از حجاز به قصد رفتن به عراق حركت كردم و اين در آغاز خلافت على (ع) بود. نخست به مكه رفتم و عمره گزاردم و سپس به مدينه آمدم و چون وارد مسجد پيامبر (ص) شدم، منادى مردم را به مسجد فرا خواند و مردم جمع شدند. على عليه السلام در حالى كه شمشير بر دوش داشت آمد و همه نگاهها به سوى او كشيده شد. او نخست حمد و ثناى خداى را بر زبان آورد و بر پيامبر (ص) درود فرستاد و سپس چنين فرمود: اما بعد، چون خداى پيامبر خويش را كه درودش بر او و خاندانش باد به سوى خود باز گرفت، ما با خود گفتيم كه ما افراد خاندان و عترت و وارثان اوييم و از ميان همه مردم، ما اولياى اوييم، و هيچكس با ما در مورد حكومت ستيز نخواهد كرد و هيچ آزمندى به حق ما طمع نخواهد بست، ولى ناگهان قوم ما در قبال ما خود را تراشيدند و حكومت پيامبر ما را از دست ما ربودند و غصب كردند و امارت براى كسى غير از ما فراهم شد. ما رعيت شديم آنچنان كه هر ناتوانى در ما طمع بست و هر فرومايه و زبونى بر ما عزت و تكبر فروخت. چشمهاى ما از اين پيشامد گريست و سينه ها به بيم افتاد و جانها بى تابى كرد، و به خدا سوگند كه اگر بيم جدايى و پراكندگى ميان مسلمانان و اينكه كفر به قدرت خود برگردد و دين نابود شود نبود، ما به گونه ديگرى- غير از آنچه بوديم و تحمل كرديم- مى بوديم. واليانى حكومت را عهده دار شدند كه براى مردم خواهان خير نبودند. و سپس اى مردم، شما مرا از خانه ام بيرون كشيديد و با من بيعت كرديد در حالى كه اميرى بر شما را نمى پسنديدم، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص150 زيرا فراست و زيركى من آنچه را كه در دلهاى بسيارى از شما بود براى من گواهى مى كرد. اين دو مرد هم پيشاپيش همه بيعت كنندگان با من بيعت كردند و شما اين موضوع را مى دانيد و اينك آن دو پيمان شكنى و مكر كردند و با عايشه به بصره رفته اند تا جمع شما را به پراكندگى بكشند و قدرت و شجاعت شما را ميان خودتان روياروى قرار دهند. پروردگارا ايشان را در قبال كارى كه كرده اند سخت فروگير و شكست و فرو افتادن آن دو را جبران مفرماى و لغزش آن دو را ميامرز و آنان را به اندازه فاصله ميان دو بار دوشيدن ناقه يى [اندكى ] مهلت مده، كه آن دو اينك حقى را كه خود آنرا رها كردند مى طلبند و خونى را كه خود آنرا بر زمين ريختند مى خواهند. پروردگارا از تو مى خواهم تا وعده خويش را برآرى كه خود فرموده اى و سخنت بر حق است كه بر آن كس كه ستم شود خداى او را نصرت خواهد داد. پروردگارا وعده خويش را براى من برآور و مرا به خودم وا مگذار كه تو بر هر كارى توانايى. و سپس از منبر فرو آمد. خطبه على (ع) هنگام حركت براى بصره: كلبى روايت كرده است كه چون على عليه السلام آهنگ رفتن به بصره فرمود برخاست و براى مردم خطبه خواند و پس از حمد و ثناى خداوند و درود بر رسول خدا (ص) چنين فرمود: چون خداوند متعال پيامبرش را به سوى خود فرا گرفت، قريش در مورد حكومت بر ضد ما بپا خاست و ما را از حقى كه به آن از همه مردم سزاوارتر بوديم باز داشت. و چنان ديدم كه شكيبايى بر آن كار بهتر از پراكنده ساختن مسلمانان و ريختن خون ايشان است كه بسيارى از مردم تازه مسلمان بودند و دين همچون مشگ آكنده از شير بود كه اندك غفلتى آنرا تباه مى كرد و اندك تخلفى آنرا باژگونه مى ساخت. گروهى حكومت را بدست گرفتند كه در كار خود چندان كوششى نكردند و آنان به سراى ديگر كه سراى جزاء است منتقل شدند و خداوند ولى ايشان است تا كارهاى بد ايشان را پاكيزه فرمايد و از لغزشهاى ايشان در گذرد. ولى طلحه و زبير جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص151 را چه مى شود و آنان را كه بر اين حكومت راهى نيست يك سال و حتى يك ماه بر حكومت من شكيبايى نكردند و برانگيخته و از دايره فرمان بيرون شدند و در كارى با من به ستيز پرداختند كه خداوند براى آن دو در آن راهى قرار نداده است، آن هم پس از اينكه با آزادى و بدون آنكه مجبور باشند بيعت كردند. اكنون از پستان مادرى كه شيرش باز گرفته شده است مى خواهند شير بخورند، و بدعتى را كه مرده است مى خواهند زنده كنند. آيا به گمان واهى خود خون عثمان را مى خواهند كه به خدا سوگند گرفتارى آن فقط نزد آنان و ميان خودشان است و بزرگترين حجت و برهان آن دو به زيان خودشان است، و من به حجت خدا و رفتارش با آنان خشنودم. اكنون اگر تسليم شوند و باز گردند، بهره آنان محرز است و جان خويش را به غنيمت خواهند برد كه چه بزرگ غنيمتى است و اگر نپذيرند و سرپيچى كنند، من لبه شمشير به ايشان خواهم داد و آن بهترين ياور حق و شفا دهنده باطل است و سپس از منبر فرو آمد. خطبه على (ع) در ذوقار: ابو مخنف از زيد بن صوحان نقل مى كند كه مى گفته است: در ذوقار همراه على عليه السلام بودم و او عمامه يى سياه بسته بود و جامه يى سبز كه به سياهى مى زد بر خود پيچيده و خطبه ايراد مى كرد و چنين فرمود: سپاس و ستايش خداى را در هر كار و در همه حال به بامدادان و شامگاهان، و گواهى مى دهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد بنده و رسول اوست كه او را براى رحمت به بندگان و حيات بخشيدن به سرزمينها مبعوث فرموده است، به روزگارى كه زمين از فتنه آكنده و آشفته بود و شيطان در همه جاى آن پرستش مى شد و دشمن خداوند - ابليس-  بر عقايد مردمش چيره بود. محمد بن عبد الله بن عبد المطلب جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص152 همان بزرگوارى است كه خداوند به بركت وجودش آتشهاى زمين را خاموش كرد و شراره هاى آنرا فرو نشاند و سران و سالارهاى كفر را ريشه كن ساخت و كژى آنرا با او راست كرد، امام هدايت و پيامبر برگزيده بود، درود خداوند بر او و خاندانش باد. و همانا آنچه را كه به آن مأمور بود نيكو به انجام رساند و پيامهاى پروردگار خويش را تبليغ كرد و رساند و خداوند به بركت وجود او ميان مردم را اصلاح فرمود و راهها را ايمن ساخت و خونها را محفوظ بداشت و ميان دلهايى كه نسبت به يكديگر كينه هاى ژرف داشتند الفت داد، تا آنگاه كه مرگ او فرا رسيد و خداوند او را در كمال ستودگى به پيشگاه خود فرا گرفت. سپس مردم ابو بكر را به خلافت برگزيدند و او به اندازه توان كوشيد و سپس ابو بكر عمر را به خلافت برگزيد، او هم به اندازه توان خود كوشيد و سپس مردم عثمان را به خلافت برگزيدند. او به شما دست يازيد و دشنام داد و شما به او دشنام مى داديد تا كارش آن چنان شد كه شد. آنگاه پيش من آمديد كه با من بيعت كنيد، گفتم: مرا نيازى به خلافت نيست و به خانه خود رفتم. آمديد و مرا از خانه بيرون آوريد. من دست خويش را جمع كردم و شما آنرا گشوديد و براى بيعت چنان بر من ازدحام كرديد و هجوم آورديد كه پنداشتم قاتل من خواهيد بود و برخى از شما قاتل برخى ديگر. با من بيعت كرديد و من از آن شاد و خرم نبودم. و خداوند سبحان مى داند كه من حكومت ميان امت محمد (ص) را خوش نمى داشتم كه خود از او شنيدم مى فرمود: «هيچ والى عهده دار كارى از امت من نمى شود مگر اينكه روز قيامت در حالى كه دستهايش بر گردنش بسته است او را پيش مردم مى آورند و به كارنامه اش رسيدگى مى شود، اگر عادل بوده باشد رهايى مى يابد و اگر ستمگر بوده باشد زبون و هلاك مى شود.» سرانجام سران شما هم بر من جمع شدند و طلحه و زبير با من بيعت كردند و حال آنكه آثار مكر و فريب را در چهره شان و پيمان گسلى را در چشمهايشان مى ديدم. سپس آن دو براى عمره گزاردن از من اجازه خواستند و به آن دو گفتم كه قصدشان عمره گزاردن نيست. به مكه رفتند عايشه را به سبكى كشيدند و او را گول زدند و فرزندان آزاد شدگان از بردگى با آن دو همراه شدند و به بصره رفتند و مسلمانان را در آن شهر كشتند و گناه بزرگ انجام دادند. و چه جاى شگفتى است كه آن دو در فرمانبردارى از ابو بكر و عمر پايدارى كردند و نسبت به من ستم روا داشتند و آن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 153 دو مى دانند كه من فروتر از هيچيك نيستم و اگر مى خواستم بگويم همانا مى گفتم، معاويه از شام براى آن دو نامه يى نوشته و آنان را در آن گول زده بود و آنرا از من پوشيده داشتند. آن دو بيرون رفتند و به سفلگان چنين وانمود كردند كه خون عثمان را طلب مى كنند. به خدا سوگند كه آن دو نتوانستند كار ناروايى را به من نسبت دهند و ميان من و خودشان انصاف ندادند و همانا كه خون عثمان بر عهده آن دو است و بايد از آن دو مطالبه شود. اين چه ادعاى واهى و پوچى است به چه چيز فرا مى خواند و به چه چيز مى رسد به خدا سوگند كه آن دو به گمراهى سخت و نادانى شگرف در افتاده اند و شيطان گروه خود را براى آن دو برانگيخته و سواران و پيادگان خود را گرد آن دو فراهم آورده است تا ستم را به جايگاه خود و باطل را به پايگاه خويش برساند. على (ع) آنگاه دستهاى خويش را بلند كرد و عرضه داشت: پروردگارا، همانا كه طلحه و زبير از من بريدند [پيوند خويشاوندى مرا بريدند] و بر من ستم كردند و بر من شورش كردند و بيعت مرا گسستند. پروردگارا، آنچه را گره زده اند بگشاى و آنچه را استوار كرده اند از هم گسسته فرماى و آن دو را هرگز ميامرز و در آنچه كرده اند و آرزو بسته اند فرجامى ناخوش بهره شان فرماى. ابو مخنف مى گويد: در اين هنگام مالك اشتر برخاست و چنين گفت: سپاس و ستايش خداوندى را كه بر ما منت گزارد و افزونى فرمود و نسبت به ما احسان پسنديده معمول داشت. اى امير المومنين سخن ترا شنيديم و همانا درست مى گويى و موفقى و تو پسر عمو و داماد و وصى پيامبر مايى و نخستين كسى هستى كه او را تصديق كرده و همراهش نماز گزارده اى. در همه جنگهاى او شركت كردى و در اين مورد بر همه امت فضيلت دارى. هر كس از تو پيروى كند به بهره خود رسيده و مژده رستگارى يافته است و آن كس كه از فرمان تو سر پيچيده و از تو روى گردانده به جايگاه خويش در دوزخ روى كرده است. اى امير المومنين سوگند به جان خودم كه كار طلحه و زبير و عايشه براى ما كار مهمى نيست و همانا آن دو مرد در آن كار در آمده اند و بدون اينكه تو بدعتى آورده و ستمى كرده باشى از تو جدا گشته اند، اگر مى پندارند كه خون عثمان را طلب مى كنند بايد نخست از خود قصاص بگيرند كه آن دو نخستين كسانند كه مردم را بر او شوراندند و آنان را به ريختن خونش وا داشتند، و خدا را گواه مى گيرم كه اگر به بيعتى كه از آن بيرون رفته اند باز نگردند آن دو را به عثمان ملحق خواهيم ساخت كه شمشيرهاى ما بر دوشهاى ماست و دلهاى ما در سينه هايمان استوار است و ما امروز همانگونه ايم كه ديروز بوديم. و سپس بر جاى خود نشست.  
بخش ۲ : شجاعت علی علیه السلام [منبع]

التهديد بالحرب :
فَإِنْ أَبَوْا أَعْطَيْتُهُمْ حَدَّ السَّيْفِ وَ كَفَى بِهِ شَافِياً مِنَ الْبَاطِلِ وَ نَاصِراً لِلْحَقِّ، وَ مِنَ الْعَجَبِ بَعْثُهُمْ [بَعْثَتُهُمْ] إِلَيَّ أَنْ أَبْرُزَ لِلطِّعَانِ وَ أَنْ أَصْبِرَ لِلْجِلَادِ! هَبِلَتْهُمُ الْهَبُولُ، لَقَدْ كُنْتُ وَ مَا أُهَدَّدُ بِالْحَرْبِ وَ لَا أُرْهَبُ بِالضَّرْبِ، وَ إِنِّي لَعَلَى يَقِينٍ مِنْ رَبِّي وَ غَيْرِ شُبْهَةٍ مِنْ دِينِي.
 

هَبِلَتْهُم : بر ايشان گريه كند، داغ آنها را ببيند. 
الهَبُولُ : زنى كه برايش فرزندى باقى نمانده، زن فرزند مرده، در واقع اين عبارت نفرين آنها به مرگ است.
أبَوا : خوددارى و امتناع كردند 
طِعان : جنگ كردن با نيزه 
جِلاد : شمشير زدن، جنگ با شمشير 
هَبِلتهُم : در عزاى ايشان بنشيند 
هَبُول : زن فرزند مرده، يا زنى كه اولادش زنده نمى ماند 
امّا اگر از آن سرباز زدند با شمشير تيز پاسخ آنها را خواهم داد، كه براى درمان باطل و يارى دادن حق كافى است. شگفتا از من خواستند به ميدان نبرد آيم و برابر نيزه هاى آنان قرار گيرم و ضربت هاى شمشير آنها را تحمّل كنم. گريه كنندگان بر آنها بگريند تا كنون كسى مرا از جنگ نترسانده و از ضربت شمشير نهراسانده است، من به پروردگار خويش يقين داشته و در دين خود شك و ترديدى ندارم. 
پس اگر ايشان سركشى نمايند (از راه حقّ پيروى نكنند) برندگى شمشير را بآنها حواله ميكنم (آنان را بقتل مى رسانم) كه ايشان را براى بهبودى از باطل (بيمارى جور و ستم) كفايت ميكند و حقّ را يارى مى نمايد، 
(6) و شگفت است پيغام فرستادن ايشان بسوى من كه براى نيزه زدن بيرون بيايم و براى شمشير كشيدن شكيبا و بردبار باشم. مادرشان به عزايشان بنشيند، هيچ وقت من بجنگ تهديد نمى شدم و از ضرب شمشير نمى ترسيدم، و من بوجود پروردگار يقين داشته در دين خويش شكّ و شبهه اى ندارم (تهديد و ترسيدن سزاوار كسى است كه بخداى خود يقين نداشته در دينش شبهه دارد باين جهت از مرگ و كشته شدن مى ترسد). 
اگر سر بر تابند شمشير تيز حوالتشان كنم، كه شمشير درمان باطل است و ياريگر حق. شگفت در اين است كه مرا به آوردگاه مى خوانند و مى خواهند كه در نبرد پاى بفشرم. 
مادرانشان در سوگشان بگريند. هيچگاه كسى نتوانسته مرا از تهديد به جنگ بترساند يا از ضرب شمشير به وحشت افكند. زيرا من در ايمان به خدا به مرز يقين رسيده ام و هرگز در دين خود شبهه نياورم. 
اگر آنها از پذيرش حق امتناع کنند، لبه تيز شمشير را به آنها مى بخشم; همان شمشيرى که بهترين درمان باطل (در برابر زورگويان) و يار و ياور حق (در برابر ستمگران خودکامه) است. راستى عجيب است که از من خواسته اند در برابر نيزه هاى آنان حاضر شوم و در مقابل شمشيرهايشان شکيبا باشم! (آرى آنها به من اعلان جنگ داده اند!) مادران در سوگ شان به عزا بنشينند! من کسى نبودم که به نبرد تهديد شوم يا از شمشير و نيزه مرا بترسانند! چرا که من به پروردگار خويش يقين دارم و در دين و آئين خود، کمترين شکّ و ترديدى ندارم.
و اگر سرباز زنند تيغ تيز در كار است، كه درمان نابكار است و حق را يار است. شگفتا از من مى خواهند به ميدان كارزار آيم، و در نبرد پايدارى نمايم. مادر بر آنان بگريد، 
تاكنون كس مرا از جنگ نهراسانده و از شمشير نترسانده، كه من به خداى خود يقين دارم و در دين خويش شبهتى نيارم. 
اگر سر بر تابند تيغ تيز حواله آنان مى كنم، كه درمان ايشان از باطل است، و يارى دهنده حق. شگفتا از من مى خواهند به ميدان جنگ آيم، و در نبرد با آنان صبر ورزم. مادر به عزايشان بنشيند، تا كنون كسى مرا از نبرد نترسانده، و از شمشير به وحشت نينداخته. من به پروردگارم يقين دارم، و شبهه اى در دينم ندارم.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 2، ص: 40-35   آيا مرا تهديد مى کنيد؟ در بخش گذشته اين خطبه امام(عليه السلام) تکيه بر استدلال منطقى فرموده و آنها را با بيانى روشن و قاطع، اندرز مى دهد تا به اشتباه خويش پى برند و از راه شيطان، بازگردند و به بيعتى که با امام داشته اند، وفادار مانده، دست از آتش افروزى و جنگ بردارند. در اين بخش ـ که آخرين بخش اين خطبه است ـ به آنها هشدار مى دهد که اگر گوش به حرف حساب ندهند، با زبان شمشير، با آنها سخن خواهد گفت، همان شمشيرى که پاسخ زورگويان و هواپرستان خودمحور است. مى فرمايد: اگر آنها از پذيرفتن حق سر باز زنند، لبه تيز شمشير را به آنها مى بخشم; (فَإنْ أَبَوْا أَعْطَيْتُهُمْ حَدَّ السَّيْفِ). همان شمشيرى که بهترين درمان باطل (در برابر زورگويان منطق نشناس) و يار و ياور حق (در برابر ستمگران خودکامه) است; (وَ کَفَى بِهِ شافياً مِنَ الْباطِلِ وَ ناصِراً لِلْحَقِّ!) اين که مى گويند پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) در يک دست خود قرآن را گرفته و در دست ديگر شمشير را، بيان يک واقعيت مسلّم در حکومت هاى الهى است. آنها بايد قبل از هر چيز، به مسائل منطقى روى آرند و براى اصلاح فرهنگ جوامعِ فاسد بکوشند و تا آنجا که در توان دارند، با اندرز و نصيحت و دلايل روشن عقلانى، خطاکاران را از اشتباه بيرون آورند، ولى بديهى است که هميشه، گروهى وجود دارند که پرده هاى خودخواهى و هوا پرستى، عقل و وجدان آنها را پوشانده و چيزى جز زبان شمشير را درک نمى کنند. رهبران حکومت هاى الهى، در برابر اين گونه افراد، متوسّل به زور مى شوند و تکيه بر قدرت مى کنند و قاطعانه، آنها را درهم مى کوبند و اين، آخرين دارو براى درمان بيمارى فکرى و اخلاقى اين گونه افراد است; إِنَّ آخِرَ الدِّواءِ الْکَىُّ، آخرين دواى زخم هاى غيرقابل علاج، داغ کردن و سوزاندن است.(1) در واقع، جمله «شافياً مِنَ الْباطِلِ» و جمله «ناصِراً لِلْحَقِّ» لازم و ملزوم هم اند; چرا که درمان باطل، سبب يارى حق و يارى حق، سبب فرونشستن باطل است. حضرت، در ادامه اين سخن مى افزايد: «عجيب است که آنها به من اعلان جنگ داده اند و از من خواسته اند که در برابر نيزه هاى آنان حاضر شوم و در برابر شمشيرهايشان شکيبا باشم!» (با آن که آنها به خوبى از موقعيت من در جنگ هاى اسلامى آگاه اند و ضرب شست مرا ديده اند که چگونه در برابر نيرومندترين مردان جنگى دشمنان اسلام، ايستادگى کرده ام); (وَ مِنَ الْعَجَبِ بَعْثُهُمْ إِلَىَّ أَنْ أَبْرُزَ لِلطِّعانِ(2) وَ أَنْ أَصْبِرَ لِلْجِلادِ!)(3) اين تعبير، به خوبى نشان مى دهد که گروه پيمان شکنان جنگ جمل، آغاز گران آتش افروزى جنگ بوده اند; چرا که به امام (عليه السلام) اعلان جنگ کرده اند و بى شرمانه، حضرتش را تهديد به نيزه و شمشير کرده اند. ابن ابى الحديد، از مورّخ معروف، ابومخنف نقل مى کند که هنگامى که فرستادگان على(عليه السلام) از نزد طلحه و زبير و عايشه بازگشتند، حامل پيام اعلان جنگ بودند.(4) به هر حال اين تهديد نشان مى دهد که تا چه حد آتش افروزان جنگ جمل، از واقعيت ها، بيگانه بودند و رسيدن به مقام، آن چنان چشم و گوش آنها را بسته بود، که واقعيت روشنى مانند شجاعت و جنگجويى على(عليه السلام) را ـ که بارها، در غزوات اسلامى، با چشم خود مشاهده کرده بودند ـ به فراموشى سپردند. حضرت، در ادامه اين سخن، همان مطلب را با ذکر دليل روشنى تعقيب مى کند، مى فرمايد: «مادران در سوگشان، به عزا بنشينند! من، کسى نبودم که به نبرد تهديد شوم يا از شمشير و نيزه مرا بترسانند! چرا که من، به پروردگار خويش، ايمان و يقين دارم و در دين و آئين خود، کمترين شک و ترديدى ندارم; (هَبِلَتْهُمُ الْهَبُولُ! لَقَدْ کُنْتُ وَ ما أُهَدَّدُ بِالْحَرْبِ وَ لا أُرْهَبُ بِالضَّرْبِ! وَ إِنّى لَعلَى يَقْين مِنْ رَبِّي وَ غَيْرِ شُبْهَة مِنْ دينِى). جمله «هَبِلَتْهُمُ الْهَبُولُ»(6) ـ با توجه به اين که مفهوم هَبَل، به عزاى فرزند نشستن است ـ اشاره به اين است که شما، ارزش زنده ماندن را نداريد و بايد بميريد و مادران تان به عزايتان بنشينند که اين چنين در قضاوت و تدبير خود، گرفتار خطاها و اشتباهات روشن هستيد. شبيه اين جمله در ادبيات عرب، عبارت «ثَکَلَتْهُمُ الثَّواکِلُ» است که آن نيز به همين معنا است. به هر حال، امام(عليه السلام) در اين جمله هاى حساب شده و پرمعنا نخست، به سابقه زندگى خود اشاره مى کند و به کنايه مى گويد که حتّى مشرکان عرب مرا به خوبى مى شناختند و هرگز کسى در دوران زندگانى ام مرا به جنگ و مبارزه تهديد نکرد، حال، شما که اين همه با من بوده ايد و ادّعاى مسلمانى داريد، چرا تهديد مى کنيد؟! اشاره ديگر حضرت به اين است که کسى، از جنگ مى ترسد که از مرگ و شهادت بترسد و کسى از مرگ و شهادت مى ترسد، که يقين قاطع به پروردگار نداشته باشد و در مسيرى که مى پيمايد گرفتار شکّ و شبهه گردد; زيرا، آن کس که به مسير خود ايمان دارد و صاحب يقين و اعتقاد راسخ است، مى داند که در جنگ با دشمنان حق، هرگز شکستى نيست; بلکه يا پيروزى بر دشمن است و يا شهادت و انجام وظيفه و شتافتن به جوار قرب پروردگار و بهره مندى از حيات ابدى و جاويدان. و اين، همان (إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ) ـ يکى از دو نيکى ـ است که در آيه شريفه 52 از سوره توبه آمده است! (قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلاّ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ); بگو: «آيا درباره ما، جز يکى از دو نيکويى (پيروزى يا شهادت) را انتظار داريد!» گروهى از مفسّران نهج البلاغه، معتقدند که جمله «فَإِنّي لَعَلَى يَقْين مِنْ رَبّى» و جمله «وَ غَيْرِ شُبْهَة مِنْ ديْني»، يک مفهوم را مى رساند و تأکيد هم است، ولى حق اين است که اين دو جمله، از قبيل بيان عام بعد از خاص و ناظر به دو مفهوم است. در نخستين جمله، امام(عليه السلام) اشاره به مقام يقينش مى کند، همان چيزى که در حديث منسوب به آن حضرت «لَوْ کُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقيناً»(6) ـ اگر پرده ها کنار برود، هرگز بر ايمان من افزوده نمى شود ـ اوج تجلّى آن است. و جمله دوم به مجموعه دين و وظايف الهى، اشاره مى کند که راه را در زندگى، براى او روشن ساخته و هرگونه شکّ و ترديد را از پيش پاى او برداشته است، به خصوص اين که امام(عليه السلام) از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) شنيده بود که با ناکثين و قاسطين و مارقين (جنگ افروزان جمل و صفّين و نهروان) پيکار خواهد کرد.(7) *** نکته: مردان شکست ناپذير: در طول تاريخ مبارزات حق و باطل، افراد يا گروههايى را مى بينيم که در صحنه نبرد، با وجود تفاوت ظاهرى در ميان آنها و رقيبان شان، برترى عجيبى بر آنها پيدا مى کردند. مثلا سربازان اسلام، در ميدان نبرد با لشکر عظيم ساسانيان ـ که از نظر عدّه، دَه برابر آنها بودند و از نظر امکانات و ساز و برگ جنگى، قابل مقايسه با آنان نبودند ـ پيروز شدند و بظاهر يک مشت افراد پا برهنه و فاقد تجهيزات و تعليمات جنگى، اما روشن از نور تعليمات اسلام و قرآن، افسانه «توازن قوا» را در ميدان نبرد در هم نورديدند. اين، به خاطر همان منطقِ (قُلْ هَلْ تَرَبَّصُوُنَ بِنا إِلاّ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ) بود که خود را در ميدان نبرد، در همه حال، پيروز مى ديدند: يا در هم شکستن دشمن و يا نائل شدن به افتخار شهادت، که هر دو، سعادتى بزرگ و پيروزى عظيم بود. همين منطق، در جنگ تحميلى عراق عليه ايران اسلامى، عصر و زمان ما، بار ديگر خودش را نشان داد و در حالى که تمام قدرت هاى بزرگ دنيا، با امکانات خود، به طور ظاهر و پنهان، به تقويت دشمنان اسلام پرداختند، جوانان مؤمن بسيجى و رزمندگان تربيت يافته در مکتب قرآن، تمام محاسبات جنگى آنها را بر هم زدند. اين همان چيزى است که امام(عليه السلام) در خطبه بالا به آن اشاره مى فرمايد و به دشمنان دنيا پرستش مى گويد که مرا، تهديد به جنگ نکنيد! من، از جنگ در راه خدا، نمى ترسم; زيرا، قلب من سرشار از نور يقين است و من، هيچ گونه ترديدى در دين و آئين و مسيرى که برگزيده ام، ندارم. آرى، من، در هر حال پيروزم و کسى که پيروز است، چرا ترس و وحشت به خود راه دهد. اين، همان اصلى است که مسلمانان، بايد سخت به آن وفادار باشند و اين روحيه را در ميان تمام فرزندان اسلام، زنده کنند که با زنده شدن اين روحيه، از برترى هاى دشمنان، از نظر ساز و برگ جنگى و فن آورى پيچيده عصر، ترس و وحشتى نخواهد داشت. * * * پی نوشت: 1 ـ اين جمله، يک ضرب المثل معروف عرب است، ولى در روايات اسلامى، از جمله خطبه 168 نهج البلاغه، نيز به آن اشاره شده است. 2 ـ طعان به معناى «ضربه زدن به چيزى» است به طورى که در آن وارد شود و معمولا در مورد ضربه زدن با نيزه به کار مى رود و گاه به نيش زبان هم «طعن» گفته مى شود; و در اين جا کنايه از جنگ کردن است. 3 ـ «جلاد» از ماده «جلد» به معناى «ضربه زدن بر بدن با تازيانه يا عصا يا شمشير» است و در اينجا باز کنايه از جنگ کردن است. 4 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 1، صفحه 306. 5 ـ هَبول: زنى که فرزندانش را از دست داده است. 6 ـ شرح ابن ميثم بر صد کلمه انتخابى جاحظ، کلمه 1. 7 ـ در بحث هاى سابق، در همين خطبه، به مدرک آن، اشاره شد.  
شرح علامه جعفریتهديد به جنگ: «فان ابوا اعطيتهم حد السيف و كفي به شافيا من الباطل و ناصرا للحق و من العجب بعثهم الي ان ابرز للطعان و ان اصبر للجلاد»! (اگر از عدل و داد امتناع بورزند، لبه‌ي شمشير بر آنان عرضه خواهم كرد، اين شمشير دواي شفابخش بيماري باطل‌گرايان است و ياور حق. شگفتا، پيام بر من فرستاده و مرا به ميدان نبرد خوانده‌اند. (و ضمنا) مرا به تحمل و شكيبائي در برابر كارزار توصيه هم كرده‌اند!!) دو گروه متضاد كه يكديگر را به مرز زندگي و مرگ دعوت مي‌كنند يكي از اين دو گروه متضاد از قلمرو (حيات معقول) به مرز زندگي و مرگ حركت مي‌كند. در صورتي كه براي اين گروه مرزي ميان زندگي و مرگ وجود ندارد، آنچه كه هست، حيات معقول است كه دامنه‌ي آن از مرگ گذشته و به ماوراي مرگ تا ابديت گسترده شده است. مرگ براي اين هميشه زنده‌ها پروازيست كه بال و پرش را در روزگار حيات معقول رويانيده‌اند. اين گروه انسان‌محوران كمال‌جو هستند كه با پيشتازي علي بن ابيطالب (ع) اين حقيقت را آموخته‌اند كه: «و لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون» (گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شده‌اند، مردگاني هستند از بين رفته، بلكه آنان زندگاني هستند در نزد پروردگارشان كه متنعم به نعمتهاي الهي‌اند). آيا متن حيات به ما نمي‌گويد: آن زندگي كه بي‌اصل و اساس است، زندگي نيست و آن زندگي كه به (حيات معقول) تبديل شده است، مرگ و فنائي در پي ندارد. آزمودم مرگ من در زندگي است چون پس از اين زندگي پايندگي‌است گروه دوم از قلمرو زندگي بي‌اصل و اساس به سوي مرزي حركت مي‌كنند كه با مشاهده‌ي آن طرف مرز، آرزو مي‌كنند كه اي كاش، همين صحنه ما قبل مرز پايان زندگي بود و بار ديگر چهره‌ي تبلور يافته‌ي پليديهاي زندگي خود را نمي‌ديدند. پس در حقيقت گروه كاروانيان حيات معقول، گروه دوم را كه خرمن زندگي خود را به آتش كشيده‌اند، به انقراض زندگي بي‌اصلشان دعوت مي‌كنند و گروه دوم گروه اول را به آغاز نمودن حيات ابدي كه دامنه‌ي (حيات معقول) آنان است، مي‌خوانند. شمشير در دست انسان‌شناس انسان‌محور شمشير در دست علي بن ابيطالب (ع) و پيروان مكتب او كه بر مبناي انسان‌شناسي و انسان‌محوري حركت مي‌كنند. چاقوي عمل جراحي است در دست طبيبي كه شاگرد حق است و مشيت حق را در آن شمشير، و جان فاسد سرايت كننده را در انسان مورد عمل خود مي‌بيند. آري، ما طبيبانيم شاگردان حق. اين شمشيري نيست كه در صدد از پاي درآوردن جاني بر آيد كه جلوه‌گاه عظمت الهي و شعاعي از اشعه‌ي رباني او باشد. اين شمشيري است كه گلشن جانهاي آدميان را كه مهمانان چند روزه‌ي خوان گسترده‌ي الهي‌اند، از خارهاي زهرآگين پاك نموده آن را آبياري مي‌نمايد. بگذاريد مولوي ماهيت اين شمشير را براي ما توصيف نمايد:  گفت من تيغ از پي حق مي‌زنم            بنده‌ي حقم نه مامور تنم شير حقم نيستم شير هوا          فعل من بر دين من باشد گوا من چو تيغم وان زننده آفتاب          ما رميت اذ رميت در حراب رخت خود را من زره برداشتم           غير حق را من عدم انگاشتم خون نپوشد گوهر تيغ مرا           باد از جا كي برد ميغ مرا اي مقتول: تو نگاريده‌ي كف موليستي        آن حقي كرده‌ي من نيستي نقش حق را هم به امر حق‌شكن          بر زجاجه‌ي دوست سنگ دوست زن شمشير در دست انسان‌نشناسان خودمحور در برابر آن طبيبان شاگرد حق، گروه ديگري نيز در امتداد تاريخ شمشير به دست گرفته بر سر آدميان فرود مي‌آورند. اينان چه كساني هستند و شمشيرشان داراي چه هويتي است؟ اگر مقداري از روانشناسي بهره‌مند بوده باشيد، و اگر عينك تيزبيني از آگاهيهاي ظريف دروني به ديدگان خود بزنيد و لحظاتي چند در چشمان اين شمشيرپرستان ضد بشر خيره شويد، به شرط آنكه با اين خيره شدن، درون پر از عشق به خون و لجن و رگه‌هاي آب باريك را كه براي نمايش انسان بودنشان، از ديگران گرفته و به درون خود ريخته‌اند، نشورانيد كه آن رگه‌هاي آب باريك با آن لجنها و لخته‌هاي خون مخلوط شود و شما را به اشتباه بيندازد، و در حال كاملا طبيعي چشمان آنان را تماشا كنيد، خواهيد ديد كه نگرش آنان به انسانها، با نگاهي كه بر شنهاي بيابان مي‌اندازند، هيچ تفاوتي ندارد. اگر ديدگان آنان را در حال اشباع غريزه‌ي خودخواهي كه در آن حال دست به شمشير خونريز برده‌اند، تماشا كنيد، در آن ديدگان جولاني شبيه به جولان مردمك ديده‌ي كسي خواهيد ديد كه در حال انزال است. براي دفاع از يك غلطي كه مرتكب شده است يا دفاع از يك بشري كه وسيله‌ي تنازع او در بقا بوده است، حاضر مي‌شود جهاني را به آتش و خون بكشد. اما از انصاف نگذريم و اين اندازه بر همه‌ي بشريت بدبين نشويم، آنچه كه واقعيت دارد، اينست كه اكثريت شمشير به دستها به اين درجه از پليدي و ضديت با بشريت سقوط نمي‌كنند، بلكه آنان معمولا جان و حيات را نمي‌شناسند. تا به اهميت آن دو پي ببرند. اگر آنان را به حال خود بگذارند و تا حدودي از تعليم و تربيت برخوردارشان بسازند، جانهاي آدميان را در منطقه‌اي ممنوع‌الورود احساس مي‌كنند. ولي اين ممنوعيت در نظر آنان به آن استحكام نيست كه انسان‌شناسان انسان‌محور درباره‌ي منطقه‌ي جانهاي آدميان پذيرفته‌اند. تخيلات بي‌اساس و احساس تزاحم و عشق به گسترش دامنه‌ي خود و علاقه به نام و نشان و باز كردن موقعيت چشمگير در جامعه و ايده‌هاي غلط و امثال اين عوامل است كه شمشير كشيدن را براي اكثريت شمشير به دستان تجويز و توجيه مي‌نمايند. چنان كه اگر همين عوامل مقتضي صلح و آشتي باشند، بصورت قهرمانان صلح و صفا در مي‌آيند!! با خيالي صلحشان و جنگشان           با خيالي نامشان و ننگشان جنگ خلقان همچو جنگ كودكان          جمله بيمعني و بي‌مغز و مهان (مولوي) يك قطعه‌ي ادبي زيبا از هوگو را كه در تفسير و نقد و تحليل مثنوي مجلد دوم هم آورده‌ايم، در اينجا مي‌آوريم، اين قطعه توصيفي مناسب درباره‌ي شمشيربارگان به دست مي‌دهد: (ششهزار سال است كه مردم جهان به آدمكشي مشغولند … آسمان پهناور هر ساله پيامبراني به صورت گلهاي زنبق و آشيانهاي زرين پرندگان براي مردم جهان مي‌فرستد تا آنان را به صلح و محبت بخواند. اما اين پيام مهر اثر جنون را از دلهاي هراسناك مردم جهان بيرون نمي‌برد، زيرا ديري است كه بزرگترين عشق مردم روي زمين، آدمخواري و خونريزيست. ديري است كه فرح‌بخشترين نواي موسيقي ملل شيپور جنگ است. ديريست افتخار به صورت كابوسي موحش در آمده است كه سوار بر ارابه‌ي كوه‌پيكر خود مي‌گذرد و مادران بينوا و فرزندان خوردسالشان را زير چرخهاي سنگين خود خورد مي‌كند. امروز خوشبختي ما بسيار مشكل پسند شده است زيرا رضايت آن وقتي به دست مي‌آيد كه مردمان بگويند: (برويم و بميريم) حالا ديگر براي جلب خوشبختي تنها بايد لب بر شيپور جنگ نهاد. همه جا برق پولاد مي‌درخشد و همه جا دود و آتش برمي‌خيزد. ديگر مردماني كه دسته دسته از پي كشتار هم روانه‌ي ميدانهاي آدمكشي مي‌شوند، براي روشن كردن ظلمتكده‌ي روح وسيله‌اي جز آن ندارند كه شعله‌ي توپهاي جنگ را برافروزند. اين همه تنها به خاطر جاه‌طلبي بزرگان قوم صورت مي‌گيرد كه آنها هنوز ما را در خاك نكرده بر سر گورمان تجديد عهد مودت مي‌كنند و در آن هنگام كه كالبد ما در دل گور تيره خاك مي‌شود و در ميدانهاي جنگ شغالان و لاشخوران سراغ گوشتهايي را مي‌گيرند كه شايد با استخوانها باقي مانده باشد، اين آقايان به هم سلام مي‌گويند. اين وضع دنياي امروزي ما است، دنيائي است كه در آن هيچ ملتي نمي‌خواهد ملت ديگر را همسايه‌ي خويش ببيند، زيرا آنها كه بقاي حكومتشان بسته به ادامه‌ي حماقت ما است هر روز بيش از روز پيش حس خشم و كين را در روح ما مي‌دمند و به آتشي كه خود افروخته‌اند، دامن مي‌زنند اين يك نفر روسي است، زود او را بكش و مغزش را بكوب! اين ديگري كروآت است، چرا معطلي؟ آتش كن! براي چه؟ براي اين كه لباسش سفيد است. اين آدم را به دست خودم مي‌كشم و با دلي آسوده به خانه برمي‌گردم، زيرا اين مرد جاني است و جنايتش اينست كه در آن سوي رود رن به دنيا آمده است! روسباخ، واترلو، انتقام! امروز ديگر انسان مست باده‌ي خونريزي و جنگ است. شعوري جز براي قتل عام و ويراني در خويش سراغ ندارد. شايد كنار سايباني نشستن و از آب چشمه‌اي گوارا نوشيدن و زير درختي سرسبز مشغول رويا شدن و يا دل در بند عشق سپردن همه لذتبخش باشد، اما براي بشر امروزه آنچه لذت بخشتر از اين جمله است، لذت برادركشي است. همه جا مردمان تبر در ريشه‌ي جان يكديگر نهاده‌اند و به دنبال هم تپه‌ها و ماهورها را درمي‌نوردند و همه جا همراه سواران وحشت و هراس كه چنگ در يال اسبها زده در تاخت و تازند … در اين هنگام سپيده‌دم از فراز دشت و دمن سر برمي‌زند و پيام اميد و روشنائي مي‌دهد. اوه! راستي چقدر شايان تحسين است كه نوع انسان در آن دم كه مرغ سحر نغمه سرائي آغاز مي‌كند، همچنان سرگرم كينه‌ي مرگبار خويش باشد!) اكنون كمي هم بخنديم، بخنديم به آن تهديد و توصيه‌اي كه پيمان‌شكنان به اميرالمومنين فرستاده بودند، ما نمي‌دانيم، اين تهديد و توصيه، خود آن حضرت را هم كه جديترين قيافه‌ي انساني را دارا بوده، خندانده است يا نه؟ تهديد پيمان‌شكنان چنين بوده است كه اي علي، زود باش و فورا تسليم خواسته‌هاي خودخواهانه و احمقانه‌ي ما باش وگرنه آماده‌ي پيكار و نبرد باش!! ضمنا توصيه‌ي خيرخواهانه‌اي براي شما مي‌فرستيم و آن اينست كه در برابر حوادث و رويدادهاي خونبار جنگ شكيبا و بردبار باش!! اين تهديد و توصيه به چيست؟ و از كيست؟! و به كيست؟! *** «هبلتهم الهبول، لقد كنت و ما اهدد للحرب و لاارهب بالضرب و اني لعلي يقين من ربي و غير شبهه من ديني» (من تا كنون در زندگي‌ام تهديد به جنگ نمي‌شدم و از زد و خورد بيمي به خود راه نمي‌دادم. من بر مبناي يقين از پروردگارم و بدون اشتباه در دينم حركت مي‌كنم.) آن كس از تهديد به جنگ مي‌هراسد كه از مرگ مي‌ترسد علي (ع) و ترس از مرگ! براي آن انسان كه زندگي تفسير شده و طعم (حيات معقول) را چشيده است چه باك از مرگ؟! تهديد به جنگ آن كس را مي‌ترساند كه از تصور مرگ لرزه بر اندامش مي‌افتد. و آن كس از وحشت مرگ مي‌لرزد، كه يا به خور و خواب و خشم و شهوت اين زندگاني معمولي عشق بورزد، يا رويداد مرگ براي او تلخ و دردآور باشد، يا قلمرو پس از مرگ را نيستي محض بپندارد. يا زندگاني او آلوده به معصيت و انحراف بوده و احتمال مسئوليت و بقاي ابدي در ذهنش بوده باشد. همه مي‌دانند كه هيچ يك از اين امور درباره‌ي علي بن ابيطالب (ع) صدق نمي‌كند. چنانكه در خطبه‌هاي بعدي خواهيم ديد اين شخصيت الهي از آغاز زندگي با چهره‌ي دلارام مرگ آشنائي داشته، بارها آرزوي وصول به آن را اظهار نموده است. غذا و پوشاك و اخلاق فاضله و رياضتهاي سازنده‌ي او بر هيچ مورخي آگاه از شخصيت وي مخفي نبوده است. غذايي پائينتر از معمولي، پوشاكي وصله‌دار اخلاقي بر مبناي زهد و عرفان اسلامي مثبت. از طرف ديگر از زندگي خود كدامين شيريني‌ها را هدف قرار داده بود، تا تلخي مرگ او را برنجاند؟! اما قلمرو پس از مرگ، هيچ جاي ترديد نيست كه علي بن ابيطالب (ع) حيات حقيقي را مطابق آيه‌ي شريفه‌ي «و ان الدار الاخره لهي الحيوان» (حيات حقيقي تنها قلمرو آخرت است و بس) مي‌دانسته و تعقيبش مي‌كرده است. با اين كه اميرالمومنين (ع) در سرتاسر زندگي اجتماعيش مخصوصا در دوران زمامداريش، مبارزه‌ي پيگيري با حيوان‌صفتان مقام‌پرست و جاه‌دوست و عاشق ثروت و به طور كلي با همه‌ي خودكامگان داشته است، دشمنان فراواني در صدد انتقاد و اشكال‌تراشي بر همه‌ي شئون زندگي او بر آمده بودند، ولي كمترين معصيت و خطائي از او نديده‌اند. او با كمال اختيار از معصوميت كامل برخوردار بود. او ابديت را در همه‌ي لحظات زندگي خود مشاهده مي‌كرد. آيا با اين اوصاف مي‌توان گفت: كه ترساندن اميرالمومنين (ع) از مرگ امكان‌پذير بوده است؟! احتمال ديگري در جمله‌ي فوق وجود دارد و آن اينست كه به جهت شجاعت فوق‌العاده‌اي كه همه‌ي مردم از اميرالمومنين (ع) سراغ داشتند، و بدانجهت كه مي‌دانستند او كمترين بيمي از مرگ به خود راه نمي‌دهد، لذا تهديد او را به جنگ يك امر بيهوده و مسخره‌اي تلقي مي‌كردند. دو جمله آخري در جملات مورد تفسير مي‌تواند علت هر دو تفسير بوده باشد. اما تفسير دو جمله (من برمبناي يقين از پروردگارم و بدون اشتباه در دينم حركت مي‌كنم) با نظر به همه‌ي زندگاني اميرالمومنين عليه‌السلام محتواي دو جمله‌ي مزبور يكي از عناصر شخصيت اميرالمومنين عليه‌السلام است كه هيچ كس نمي‌تواند ترديدي در آن داشته باشد. درباره‌ي بصيرت و بينائي الهي اميرالمومنين (ع) و اين كه هرگز ترديدي در حق نداشته است و اين كه راهي را كه او براي خود انتخاب كرده بود، صراط مستقيم بوده است، در مجلد اول از اين كتاب از ص 226 تا ص 232 بحث شده است. و در همين مجلد عبارات ابن‌سينا را از ص 181 تا ص 183 درباره‌ي بينائي اميرالمومنين مطرح نموده مورد تحليل قرار داده‌ايم، در عبارات ابن‌سينا اين جملات وجود دارد: (لاجرم چون باديده‌ي بصيرت عقل مدرك اسرار گشت، همه‌ي حقايق را دريافت و ديدن حكم داد و براي اين بود كه گفت: (لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا) (اگر پرده از روي جهان هستي برداشته شود، بر يقين من افزوده نمي‌شود). اگر علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام حقايق عالم هستي را بي‌پرده نديده بود و اگر آهنگ كلي آن را نشنيده بود و اگر به مرحله‌ي والاي يقين درباره‌ي پروردگارش نگذاشته بود، زندگي او از ناچيزترين رويدادش تا بزرگترين فعاليتهايش، از آن جديت حيرت‌انگيز برخوردار نبود. او درباره‌ي جهان هستي چنان مي‌انديشيد كه يك روح آگاه درباره‌ي كالبدي كه وسيله‌ي رشد و تكامل او است. او همه‌ي ذرات و روابط آنها را در پهنه‌ي عالم وجود در جديترين هدف مي‌ديد. او انسانها را از ديدگاهي فوق يك دانشمند انسان‌شناس و يا يك فيلسوف جهان‌بين و يا يك اديب و شاعر و هنرمند حساس نظاره مي‌كرد. چگونگي جلوه‌ي انسان براي اميرالمومنين (ع) در سرتاسر نهج‌البلاغه و كردار عيني و طرز رابطه‌ي او با انسانها كاملا روشن است كه مافوق ديدهاي معمولي متفكران حرفه‌اي بوده است. در جمله‌ي زير دقت فرمائيد: من شما را براي خدا و شما مرا براي خود مي‌خواهيد. يعني شما انسان را جانداري مي‌بينيد كه در قلمرو طبيعت بوجود آمده، لذت را مي‌خواهد، از آلام و ناگواريها فرار مي‌كند، مقام و جاه را مي‌پرستد. خود را هدف و ديگران را وسيله تلقي مي‌كند. دانش و بينش و هرگونه امتيازي را كه به دست مي‌آورد در اشباع حس خودخواهي‌هايش به كار مي‌بندد. من انسان را جلوه‌گاهي از مشيت الهي و تجسمي از حكمت رباني مي‌بينم. من او را به عنوان خليفه‌الله در روي زمين مي‌شناسم، لذا از غلبه‌ي شئون پست حيواني بر اين موجود سترگ رنج مي‌برم و تا نفس دارم از غلطيدن او در علفزار پست ماديات جلوگيري خواهم كرد. اين نگرش درباره‌ي انسان يك نگرشي علمي و فلسفي معمولي نيست، بلكه شهود الهي در هويت انسان است كه تا كسي به آخرين مرحله‌ي يقين نائل نگردد، نمي‌تواند از چنين نگرشي برخوردار گردد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحة 671 فرموده است: «و من العجب بعثتهم الىّ ان ابرز للطّعان و ان اصبر للجلاد»، امام (ع) از تهديد آنها تعجّب مى كند زيرا آنها بر شجاعت و جنگجويى و صبر بر مشكلات او واقفند، اين سخن را امام (ع) به صورت استهزا و به عنوان تعجّب آورده است.  فرموده است: «هبلتهم الهبول»،  يعنى گريه كنندگان به حالشان گريه كنند. اين عبارت از كلماتى است كه عرب با آن نفرين مى كند.  فرموده است: «لقد كنت و ما اهدّد بالحرب و لا ارهب بالضّرب»، يعنى از جنگ و ستيز نمى ترسم.  فرموده است: «و انّى لعلى يقين من ربّى و فى غير شبهة من دينى»، اين جمله تأكيد امام (ع) است بر توانائى اش به جنگ و جذب دلهاى شنوندگان به اطمينان به اين كه وى بحق از جانب خداست تا در جنگ و ستيز با بينش كامل از او پيروى كنند زيرا وقتى كه انسان يقين كند كه امام (ع) بر حقّ است و ياور دين خداست شبهه باطل در چهره يقينش نيست و بر مقاومتش در سختيها افزوده مى شود و توانايى پيكارش افزون مى گردد و در ناخوشايندها ثابت قدم مى ماند. بر عكس، آنها كه چنين نباشند با دل شبهه ناك به جنگ مى پردازند و چشم بصيرتشان پوشيده مى ماند، يا به متاع دنيا دل مى بندند و امور باطل آنها را رهبرى مى كند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 308 فإن أبوا أعطيتهم حدّ السّيف، و كفى به شافيا من الباطل، و ناصرا للحقّ، و من العجب بعثتهم «بعثهم خ» إليّ أن ابرز للطّعان، و أن اصبر للجلاد، هبلتهم الهبول لقد كنت و ما أهدّد بالحرب، و لا أرهّب بالضّرب، و إنّي لعلى يقين من ربّي، و غير شبهة من دينى. (5220- 5077)اللغة:و (حدّ السّيف) الموضع القاطع منه و (الجلاد) المجادلة بآلة الحرب و (هبلته) امّه بكسر الباء ثكلته و (الهبول) الثكول التي لم يبق لها ولد.الاعراب:و شافيا و ناصرا منصوبان على الحاليّة و الواو في قوله و ما اهدّد زايدة، و كنت بمعنى ما زلت اى ما زلت لا أهدّد بالحرب.قال الشّارح المعتزلي: و هذه كلمة فصيحة كثيرا ما يستعملها العرب، و قد ورد في القرآن العزيز كان بمعنى ما زال في قوله: و كان اللّه عليما حكيما، و نحو ذلك من الآى و المعنى: لم يزل اللّه عليما حكيما.المعنى:(فان أبوا) عن طاعتي و امتنعوا من الملازمة على مبايعتي مع قيام هذه الحجّة من اللّه سبحانه عليهم (أعطيتهم حدّ السّيف) القاطع امتثالا لأمر اللّه سبحانه و ابتغاء لمرضات اللّه (و كفى به) أى بذلك السّيف حالكونه (شافيا من الباطل و ناصرا للحقّ) هذا. (و من العجب) كلّ العجب (بعثتهم إليّ) مع علمهم بحالي في الشّجاعة و الحرب و الصّبر على المكاره (بأن ابرز للّطعان و) تهديدهم علىّ ب (أن اصبر للجلاد) ثكلتهم الثّواكل و (هبلتهم الهبول) كيف يهدّدوني و يرهّبوني (لقد كنت و ما اهدّد بالحرب و) ما زلت (لا ارهب بالضّرب) و ذلك (لأنّى على يقين من ربّي) و على بصيرة من أمرى (و غير شبهة من ديني) فليس لمثلي أن يهدّد و يرهّب، لأنّ الموقن بأنّه على الحقّ ناصر للّه ذابّ عن دين اللّه أشدّ صبرا و أقوى جلدا و أثبت قدما في مقام الجدال و معركة الجهاد و القتال، لأنّ ثقته باللّه سبحانه على كلّ حال. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 312 تكملة:قد أشرنا سابقا إلى أنّ هذه الخطبة ملتقطة من خطبة طويلة مروية في شرح البحراني، و قدّمنا لك أيضا في شرح كلامه العاشر أنّ هذا الكلام أيضا من فصول هذه الخطبة فينبغي أن نورد الخطبة بتمامها حتّى يتّضح لك الحال، ثمّ نشير إلى بعض ما وردت فيها فقرات من هذه الخطبة على غير انساق و انتظام بتوفيق اللّه المتعال.فأقول: تمام الخطبة على ما رواها الشّارح البحراني أنّه عليه السّلام حين بلغه أنّ طلحة و الزّبير خلعا بيعته قال بعد حمد اللّه و الثّناء عليه و الصّلاة على رسوله:أيّها النّاس إنّ اللّه افترض الجهاد فعظّمه و جعله نصرته و ناصره، و اللّه ما صلحت دنيا و لا دين إلّا به، و قد جمع الشّيطان حزبه، و استجلب خيله، و من أطاعه ليعود له دينه و سنّته و خدعه، و قد رأيت امورا قد تمخضّت  «1» و اللّه ما أنكروا علىّ منكرا و لا جعلوا بيني و بينهم نصفا، و أنّهم ليطلبون حقّا تركوه، و دما سفكوه، فان كنت شريكهم فيه فانّ لهم لنصيبهم منه، و إن كانوا ولوه دوني فما الطلبة إلّا قتلهم و إنّ أوّل عدلهم لعلى أنفسهم و لا اعتذر ممّا فعلته و لا تبرّء مما صنعت و إنّ معى لبصيرتي ما لبست و لا لبس علىّ، و إنّها للفئة الباغيه فيها الحمّ  «2» و الحمّة طالت جلبتها و انكفت  «3» جونتها «4»، ليعودنّ الباطل في نصابه.يا خيبة الدّاعي من دعى لو قيل  «5» ما انكر في ذلك و ما امامه و فيمن سنّته و اللّه إذا لزاح الباطل من نصابه و انقطع لسانه، و ما أظنّ الطريق له فيه واضح حيث______________________________ (1) تحركت م. (2) الحم بتشديد الميم و فتح الحاء بقية الالية التي اذيبت و اخذ دهنها و الحمة السواد و هما استعارتان لارذال الناس و عوامهم لمشابهتهم حم الالية و ما اسود منها من قلة المنفعة و الخير، ابن ميثم (3) استدارت. (4) و الجونة بالضم القدر (5) يعنى لو سأل سائل مجادلا لهؤاء الدعاة الى الباطل عما انكروه من امرى و عن امامهم- الذى به يقتدون و فيمن سنتهم التي اليها يرجعون يشهد لسان حالهم بأنى انا امامهم و فى سنتهم فانزاح باطلهم الذى اتوا به و انقطع لسانه، ابن ميثم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 313 نهج و اللّه ما تاب  «1» من قتلوه قبل موته، و لا تنصّل  «2» من خطيئة و ما اعتذر إليهم فعذروه، و لا دعى فنصروه و أيم اللّه «لا قرطنّ لهم حوضا أنا ما نحته» «3» لا يصدرون عنه برىّ و لا يعبّون  «4» حسوة «5» ابدا و أنها لطيبة نفسي بحجّة اللّه عليهم و علمه فيهم و انّي راعيهم فمعذر إليهم فان تابوا و أقبلوا و أجابوا و أنابوا فالتّوبة مبذولة، و الحقّ مقبول و ليس على كفيل، و إن أبوا أعطيتهم حدّ السّيف و كفى به شافيا من باطل و ناصرا لمؤمن، و مع كلّ صحيفة شاهدها و كاتبها، و اللّه إنّ الزّبير و طلحة و عايشة ليعلمون أنّي على الحقّ و هم مبطلون هذا.و في شرح المعتزلي عن أبي مخنف قال: حدّثنا مسافر بن عفيف بن أبي الأخنس قال: لمّا رجعت رسل عليّ من عند طلحة و الزّبير و عايشة يؤذنونه بالحرب قام فحمد اللّه و أثنى عليه و صلّى على رسوله ثمّ قال:أيّها النّاس إنّي قد راقبت هؤلاء القوم كى يرعوا و يرجعوا، و وبّختهم بنكثهم و عرّفتهم بغيّهم فلم يستحيوا، و قد بعثوا إلىّ أن ابرز للطعان فاصبر للجلاد، و إنّما تمنيك نفسك أماني الباطل و تعدك الغرور ألا هبلتهم الهبول لقد كنت و ما أهدّد بالحرب، و لا ارهّب بالضّرب و لقد أنصف القادة من راماها، فليرعدوا و ليبرقوا، فقد رأونى قديما و عرفوا نكايتي فكيف رأوني أنا أبو الحسن الذي فللت حدّ المشركين و فرقت جماعتهم، و بذلك القلب ألقى عدوّي اليوم، و إنّي لعلى ما وعدني ربّي من النّصر و التّأييد، و على يقين من أمرى و في غير شبهة من ديني.أيّها النّاس إنّ الموت لا يفوته المقيم و لا يعجزه الهارب ليس عن الموت محيد______________________________ (1) اى عثمان. (2) اى تبرء (3) هكذا نقله هنا و ذكر فى المختار العاشر: لا فرطن لهم حوضا أنا ماتحه، و لعله الصحيح، «المصحح» (4) العب الشرب من غير مص. (5) الحسوة بالضم قدر ما يحسى مرة واحدة منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 314 و لا محيص من لم يقتل مات، و إنّ أفضل الموت القتل، و الذي نفس علىّ بيده لألف ضربة بالسّيف أهون من موتة واحدة على الفراش اللّهمّ إنّ طلحة نكثت بيعتي و ألب علىّ عثمان حتى قتله ثمّ عضهني به و رماني اللّهمّ فلا تمهله، اللّهمّ إنّ الزبير قطع رحمى و نكث بيعتي و ظاهر على عدوّى فاكفنيه الموت بما شئت.و عن أبي الحسن عليّ بن محمّد المدايني عن عبد اللّه بن جنادة قال: قدمت من الحجاز اريد العراق في أوّل أمارة عليّ، فمررت بمكّة فاعتمرت ثمّ قدمت المدينة فدخلت مسجد رسول اللّه إذا نودي الصّلاة جامعة فاجتمع النّاس و خرج عليّ متقلدا سيفه فشخصت الأبصار نحوه فحمد اللّه و صلى على رسوله ثم قال:أمّا بعد فانّه لمّا قبض اللّه نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قلنا نحن أهله و ورثته و عترته و أولياؤه دون النّاس، لا ينازعنا سلطانه أحد و لا يطمع في حقّنا طامع إذ انتزى لنا قومنا فغصبونا سلطان نبيّنا و سرنا سوقة يطمع فينا الضّعيف، و يتعزّز علينا الذليل فبكت العين منّا لذلك، و خشنت الصّدور و جزعت النّفوس و أيم اللّه لو لا مخافة الفرقة بين المسلمين، و أن يعود الكفر و يبور الدّين، لكنّا على ما غير «غير ما ظ» كنّا لهم عليه فولى الامر ولاة لم يألوا النّاس خيرا ثمّ استخرجتموني أيّها النّاس من بيتي فبايعتموني على شأن منّي لأمركم و فراسة تصدقني ما في قلوب كثير منكم و بايعني هذان الرّجلان في أوّل من بايع يعلمون ذلك، و قد نكثا و غدرا و نهضا إلى البصرة بعايشة ليفرّقا جماعتكم، و يلقيا بأسكم بينكم.اللّهمّ فخذهما بما عملا أخذة واحدة رابية، و لا تنعش لهما صرعة و لا تقلهما عثرة، و لا تمهلهما فواقا، فانّهما يطلبان حقّا تركاه و دما سفكاه اللهمّ إنّي أقتضيك وعدك فإنّك قلت و قولك الحقّ لمن بغي عليه لينصرنّه اللّه اللّهمّ فأنجز لي موعدي و لا تكلني إلى نفسي انّك على كلّ شي ء قدير أقول: و هذه الرّواية كما ترى صريحة في اغتصاب الخلافة و أنها انتزعت منه عليه السّلام ظلما و جورا من دون أن يكون له عليه السّلام رضا فيه كما أنّها صريحة «1» في أنّ تولي ولاة السّوء لها لم يكن قصدا للخير منهم، و إنّما كان حبّا للرّياسة و اتّباعا للهوى______________________________ (1) يدل على ذلك قوله: فولى الامر ولاة لم يألوا الناس خيرا، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 315 و من العجب أنّ الشّارح المعتزلي مع روايته هذه يزعم أنّه عليه السّلام إنّما ترك الأمر إليهم برضى منه و ميل، و أنّهم تولوا الأمر ملاحظة لصلاح الشّريعة و مراعاة لمصلحة الاسلام، كما مرّ تفصيلا في شرح الخطبة الشقشقيّة، فجزاهم اللّه عن الاسلام و أهله شرّ الجزاء.و عن الكليني قال: لمّا أراد عليّ عليه السّلام المصير إلى البصرة قام فخطب النّاس فقال بعد أن حمد اللّه و صلّى على رسوله:إنّ اللّه لمّا قبض نبيّه استأثرت علينا قريش بالأمر و دفعتنا عن حقّ نحن أحقّ به من النّاس كافة، فرأيت أنّ الصّبر على ذلك أفضل من تفريق كلمة المسلمين و سفك دمائهم، و النّاس حديثو عهد بالاسلام، و الدين يمخض مخض الوطب، يفسده أدنى و هن و يعكسه أقلّ خلف (خلق خ ل) فولى الأمر قوم لم يألو في أمرهم اجتهادا، ثمّ انتقلوا إلى دار الجزاء و اللّه وليّ تمحيص سيئاتهم، و العفو عن هفواتهم فما بال طلحة و الزّبير و ليسا من هذا الأمر بسبيل، لم يصبرا عليّ حولا و لا أشهرا حتّى و ثبا و مرقا و نازعاني أمرا لم يجعل اللّه لهما إليه سبيلا بعد أن بايعا طائعين غير مكرهين؛ يرتضعان امّا قد فطمت، و يحييان بدعة قد اميتت ادم عثمان زعما و اللّه ما التّبعة إلّا عندهم و فيهم و إنّ أعظم حجّتهم لعلى أنفسهم، و أنا راض بحجّة اللّه عليهم و علمه فيهم فان فاءا أو أنا بافحظّهما احرز او أنفسهما غنما و اعظم بهما غنيمة و إن أبيا اعطيتهما حدّ السّيف و كفى به ناصرا لحقّ و شافيا لباطل، ثمّ نزل.و عن أبي مخنف عن زيد بن صوحان قال: شهدت عليّا بذي قار و هو معتم بعمامة سوداء و ملتفّ بساج يخطب، فقال في خطبته:الحمد للّه على كلّ أمر و حال في الغدوّ و الآصال، و أشهد أن لا إله إلّا اللّه و أنّ محمّدا عبده و رسوله، انبعثه رحمة للعباد، و حياة للبلاد، حين امتلأت الأرض فتنة و اضطرب حبلها و عبد الشّيطان في أكنافها و اشتمل عدوّ اللّه إبليس على عقايد أهلها فكان محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطلب الذي أطفأ اللّه به نيرانها، و أخمد به شرارها، و نزع به أوتادها و أقام به ميلها امام الهدى، و النبيّ المصطفى، فلقد صدع بما أمر به منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 316 و بلّغ رسالات ربّه فأصلح اللّه به ذات البين، و آمن به السّبل، و حقن به الدّماء، و الف به بين ذوي الضّعاين الواغرة في الصّدور حتّى أتاه اليقين.ثمّ قبضه اللّه إليه حميدا ثمّ استخلف النّاس أبا بكر فلم يأل جهده، ثمّ استخلف أبو بكر عمر فلم يأل جهده، ثمّ استخلف النّاس عثمان فنال منكم و نلتم منه حتّى إذا كان من أمره ما كان، أتيتموني لتبايعوني فقلت لا حاجة لي في ذلك و دخلت منزلي فاستخرجتموني فقبضت يدي فبسطتموها و تداككتم عليّ حتّى ظننت أنّكم قاتلي و أنّ بعضكم قاتل بعض فبايعتموني و أنا غير مسرور بذلك، و لا جذل و قد علم اللّه سبحانه أنّي كنت كارها للحكومة بين امّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و لقد سمعته يقول: ما من وال يلي شيئا من أمر امّتي إلّا اتى به يوم القيامة مغلولة يداه إلى عنقه على رءوس الخلايق، ثمّ ينشر كتابه فان كان عادلا نجا، و إن كان جائرا هوى حتّى اجتمع علىّ ملاءكم و بايعني طلحة و الزّبير و أنا أعرف الغدر في أوجههما، و النّكث في أعينهما ثمّ استأذناني في العمرة فأعلمتهما أن ليس العمرة يريدان، فسارا إلى مكّة و استخفّا عايشة و خدعاها و شخصا معها أبناء الطلقاء، فقدموا البصرة و قتلوا بها المسلمين، و فعلوا المنكر.و يا عجبا لاستقامتهما على أبي بكر و عمر و بغيهما علىّ و هما يعلمان أنّي لست دون أحدهما، و لو شئت أن أقول لقلت: و لقد كان معاوية كتب إليهما من الشّام كتابا يخدعهما فيه فكتماه عنّي و خرجا يوهمان الظعام أنّهما يطلبان بدم عثمان، و اللّه ما أنكرا علىّ منكرا، و لا جعلا بيني و بينهم نصفا، و إنّ دم عثمان لمعصوب بهما و مطلوب منهما.يا خيبة الدّاعي إلى مدعى إنّما ذا اجيب و اللّه إنّهما لعلى ضلالة صمّاء، و جهالة عمياء، و إنّ الشّيطان قد ذمر لهما حزبه، و استجلب منهما خيله و رجله ليعد الجور إلى أوطانه و يردّ الباطل إلى نصابه، ثمّ رفع يديه فقال:اللهمّ إنّ طلحة و الزّبير قطعاني و ظلماني و ألبا علىّ و نكثا بيعتي فاحلل ما عقدا، و انكث ما ابرما، و لا تغفر لهما أبدا و أرهما المسائة فيما عملا و أمّلامنهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 317 الترجمة:پس اگر امتناع بكنند از طاعت من كه طاعت خداست بدهم بايشان تيزى شمشير بران را و كافيست آن شمشير در حالتي كه شفا دهنده است از باطل و يارى دهنده ميباشد از براى أهل حقّ، و از جمله امور عجيبه است فرستادن ايشان بسوى من اين كه بيرون آى از براى نيزه زدن و صبر كن از براى شمشير كشيدن، بى فرزند باد مادر ايشان و در ماتم ايشان گريه كند زنهاى گريه كننده هر آينه بوده ام كه تهديد كرده نشده ام بمحاربه و تخويف كرده نشده ام بمضاربه، و بدرستي كه من بر يقينم از پروردگار خود و بى شبهه ام از دين استوار خويش، پس تهديد و تخويف بى ثمر خواهد شد. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom