جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۲۱ : آمادگی برای آخرت [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) و هي كلمة جامعة للعِظة و الحكمة :
فَإِنَّ الْغَايَةَ أَمَامَكُمْ وَ إِنَّ وَرَاءَكُمُ السَّاعَةَُ تَحْدُوكُمْ، تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا، فَإِنَّمَا يُنْتَظَرُ بِأَوَّلِكُمْ آخِرُكُمْ.

السَّاعَة : روز قيامت. 
تَحْدُوكُمْ : سوقتان مى دهد، شما را ميراند. 
تَخَفَّفُوا : (از بارهاى گران شهوت) سبكبار شويد. 
أنْقَع : تشنگى را فرو نشاننده تر، تسكين دهنده تر، «الماء ناقع و نقيع» : آب گوارا و سرد. 
النُطْفَة : آب صاف. 
غايَة : هدف نهائى، آخر مسافت 
أمام : جلو، پيش رو 
وَراء : پشت سر 
تَحدُوا : بجلو ميراند، بحركت مى دارد 
غَور : عمق، ژرفا 
أنقَع : برطرف كننده عطش 
نُطفَة : آب كم 
(اين خطبه بخشى از خطبه ۱۶۷ است كه در سال ۳۵ هجرى در آغاز خلافت ايراد فرمود): 
راه رستگارى:
قيامت پيش روى شما و مرگ در پشت سر، شما را مى راند.(۱) سبكبار شويد تا برسيد. همانا آنان كه رفتند در انتظار رسيدن شمايند. 
مى گويم: (اين سخن امام عليه السّلام پس از سخن خدا و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با هر سخنى سنجيده شود بر آن برترى دارد و از آن پيشى مى گيرد و از جمله «سبكبار شويد تا برسيد» كلامى كوتاهتر و پر معنى تر از آن شنيده نشده، چه كلمه ژرف و بلندى چه جمله پر معنى و حكمت آميزى است كه تشنگى را با آب حكمت مى زدايد. ما عظمت و شرافت اين جمله را در كتاب خود به نام «الخصائص» بيان كرده ايم).
__________________________(۱) تحدوكم، از حدى الإبل: يعنى با آواز و سرود خواندن، شتر را راندن. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (راجع به مرگ و قيامت):
(1) عاقبت و پايان جلو روى شما است (بالأخره هر كس پايان را خواهد ديد و ببهشت يا به دوزخ وارد خواهد شد) و قيامت يا مرگ در عقب است كه شما را سوق مى دهد و ميراند (چون قيامت و مرگ آمدنى است مانند آنست كه دنبال كسى افتاده و او را براند، بنا براين:)
(2) سبك شويد (بارهاى گران را رها كنيد) ملحق گرديد (به رفتگان برسيد) كه اوّلى شما را بازداشت نموده آخرى شما را منتظرند (پيشينيان كه رفته اند، در راه باز داشتشان كرده و منتظرند كه آخرين نفر بايشان ملحق شود تا همه كاروان يك باره به قيامت وارد شوند). 
سيّد رضىّ فرمايد: مى گويم: بعد از كلام خداوند سبحان و كلام حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله اين كلام با هر كلامى سنجيده شود رجحان و برترى دارد و از آن پيشى گيرد (هيچ كلامى به پايه آن نخواهد رسيد) و امّا آنچه آن حضرت فرموده: تَخَفَّفُوا تَلْحَقوُا (سبك گرديد تا ملحق شويد) كلامى از اين كوتاهتر و پر معنى تر شنيده نشده، و چه ژرفست عمق اين كلمه (هر چند بيشتر تأمّل و تدبّر كنى بپايان آن نمى رسى) و چقدر اين جمله سر تا پا حكمت و پند تشنگى (هر تشنه اى) را برطرف ميكند، و ما در كتاب خصائص عظمت و بزرگى اين كلمه را شرح داده ايم. 
آخرين منزل، روياروى شماست و مرگ پشت سرتان. و با آواز خود شما را به پيش مى راند. سبكبار شويد تا برسيد. زيرا آنان كه از پيش رفته اند چشم به راه شما واپس ماندگان اند. 
من (سید رضی) مى گويم: اين كلام بعد از كلام خدا و كلام رسول اللّه (ص) با كلام هركس كه سنجيده شود افزون آيد و بر او پيشى گيرد. عبارت: «سبكبار شويد تا برسيد» عبارتى است با كلمات اندك و معانى بسيار. كلام ژرف و سرشار از حكمت. ما در كتاب «الخصائص» به عظمت قدر و شرف و جوهر آن توجه داده ايم. 
بى گمان پايان کار (رستاخيز و قيامت و بهشت و دوزخ) در برابر شما است و عوامل مرگ، پيوسته شما را به پيش مى راند. سبکبار شويد تا به قافله برسيد! چرا که پيشينيان را براى رسيدن بازماندگان، نگه داشته اند! (و همه، در يک زمان، محشور خواهيد شد).
سيد رضى مى گويد: اگر اين گفتار امام (عليه السلام) پس از سخن خداوند سبحان و پيامبر اسلام، با هر سخنى سنجيده شود، بر آن برترى خواهد داشت و از آن پيشى مى گيرد. اما گفتار او (عليه السلام): «تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا» کلامى است که از آن، کوتاه تر و پرمعناتر، کلامى شنيده نشده است. چه سخن ژرف و عميقى و چه جمله پرمعنا و حکمت آميزى است، که روح تشنه طالبان حکمت را سيراب مى کند! ما در کتاب خصائص درباره اهميت و عظمت اين جمله، بحث کرده ايم.
منزلگاه آخرين پيشاپيش شماست، و مرگ سرود خوانان در پس. سبكبار باشيد تا زودتر برسيد، كه پيش رفتگان را بداشته اند، و در انتظار رسيدن شما نگاه داشته اند. 
[مى گويم، پس از كلام خدا و سخنان محمّد مصطفى، اين سخنان را با هر گفتار بسنجند، از آن بيش باشد و در مسابقه پيش، و چون جمله «تخفّفوا تلحقوا» هيچ كلامى اندك لفظ و بسيار معنى نيست. جمله اى است دو رتك، كه آكنده از معرفت است و سرشار از حكمت، و ما در كتاب خصايص به بزرگى قدر و شرافت گوهر آن اشارت كرديم.] 
از خطبه هاى آن حضرت است در توجه به قيامت:
همانا آخرت پيش روى شماست، و مقدمات قيامت از پشت سر شما را مى راند. سبكبار شويد تا ملحق گرديد، كه رفتگان شما را باز داشته اند تا آخرين شما به آنها ملحق گردند. 
مى گويم: اين سخن را پس از كلام حق و گفتار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با هر سخن ديگر بسنجند بر آن برترى دارد، و از آن پيشى مى گيرد. اين كه فرمود: «سبكبار شويد تا ملحق گرديد» سخنى از اين كوتاه تر و پر معناتر شنيده نشده، چه جمله اى عميق، و سرچشمه اى از معرفت و حكمت است و ما در كتاب خصائص عظمت و شرافت اين كلام را شرح داده ايم.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏2، ص: 22-15  سبکبار شويد تا به منزل برسيد! اين کلام، بخشى از خطبه طولانى تر 167 است. همين جمله ها با تفاوت کمى، ضمن آن خطبه آمده است. از کلام مرحوم سيد رضى، استفاده مى شود، که امام(عليه السلام) آن را در آغاز خلافت خويش بيان فرموده است، امّا از کتاب مطالب السئول(1) استفاده مى شود که اين خطبه دنباله خطبه گذشته است و همان مطالب را دنبال مى کند. اين احتمال نيز وجود دارد که هر سه خطبه، يکجا از اميرمؤمنان على (عليه السلام) صادر شده و سپس به بخش هاى سه گانه، تقسيم شده است. به هر حال، اين بخش از خطبه ـ که چند جمله بيش نيست ـ به گفته سيدرضى، به قدرى پرمحتوا و پرمعنا است که با هر کلامى، جز کلام خدا و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مقايسه شود، بر آن پيشى مى گيرد! و راستى که چنين است. اين چه فصاحت و بلاغتى است که در جمله هايى کوتاه، حقايق چنان بلندى را مطرح مى کند! حضرت، نخست، مردم را به مسأله معاد و دادگاه بزرگ عدل الهى متوجّه مى سازد و از اين طريق، آنها را متوجّه مسؤوليت هاى بزرگى که در دوران خلافتش دارند، مى کند و از هر گونه نفاق و دورويى و کارشکنى و اختلاف، برحذر مى دارد و مى فرمايد: پايان کار (رستاخيز، قيامت، بهشت و دوزخ) در برابر شما است و عوامل مرگ، پيوسته شما را به پيش مى راند; (فَإِنَّ الْغايَةَ أَمَامَکُمْ، وَ إِنَّ وَرَاءَکُمُ السّاعَةَ تَحْدُوکُمْ)(2). تعبير به «اَلْغايَة» (پايان کار) در مورد رستاخيز و بهشت و دوزخ، به خاطر آن است که زندگى اين جهان، مقدمه اى است براى حيات ابدى در جهان ديگر. اين که مى فرمايد: «در پيش روى شما است»; يعنى، شکّ و ترديدى در آن وجود ندارد و هر که باشى و به هر کجا که برسى، سرانجامِ کار تو، آنجا است. و تعبير به «الساعة»، به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه، اشاره به قيامت صغرا، يعنى مرگ است. اين که مى گويد: «پشت سر شما است» به خاطر آن است که عوامل مرگ، پشت سر انسان قرار دارد و انسان را از کودکى به جوانى و از جوانى به پيرى و از پيرى به پايان زندگى مى راند. بعضى نيز گفته اند که منظور از «الساعة»، ساعات شب و روز است که گويا، مانند مأمورى، پشت سر انسان قرار گرفته و او را به سوى پايان زندگى مى راند. اين دو تفسير، تفاوت چندانى با هم ندارد و نتيجه هر دو، يکى است. با توجه به اين که «تَحْدُوکُمْ» از ماده «حدو» به معناى «راندن شتران با آواز مخصوص» است، اين نکته به ذهن مى رسد که گردش شب و روز و ماه و سال، گرچه انسان را به پايان زندگى نزديک مى کند، امّا چون آميخته با زر و زيورها و سرگرمى هاى دنيا است، غافل کننده است. در واقع، در اين جمله کوتاه که در آغاز اين کلام آمده، هم سخن از قيامت کبرا است و هم سخن از قيامت صغرا. و توجه به اين دو، شنونده را آماده پذيرش سخنى که بعد از آن آمده، مى کند. حضرت، سپس اين جمله کوتاه، ولى بسيار پرمعنا را بيان مى فرمايد: «سبکبار شويد تا به قافله برسيد; «تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا». هنگامى که قافله اى به راه مى افتد و گروهى در آن شرکت دارند، با رسيدن به گردنه هاى صعب العبور، گرانباران وامى مانند و از آنجا که قافله، نمى تواند براى مدّت طولانى، به خاطر يک نفر يا چند نفر توقّف کند، او را رها کرده، خود مى روند. چنين کسى، طعمه خوبى براى دزدان و راهزنان يا گرگان بيابان است، ولى آنها که سبکبارند، در پيشاپيش قافله حرکت مى کنند و زودتر از ديگران به منزل مى رسند. انسان ها، در زندگى اين جهان، مسافرانى هستند که بار سفر بسته، به سوى سرمنزل مقصود (زندگى ابدى پس از مرگ) پيش مى روند. آنها که بار خود را از متاع دنيا سنگين کنند، در فراز و نشيب زندگى مى مانند و طعمه شيطان مى شوند، ولى پارسايان و زاهدان، سبکبال، از تمام فراز و نشيب ها بسرعت مى گذرند و به سعادت جاويدان مى رسند. در خطبه 204 ـ همان خطبه اى که بارها و بارها «حضرت على(عليه السلام)» براى اصحابش ايراد مى فرمود ـ نيز مى خوانيم: تَجَهَّزُوا ـ رَحِمَکُمُ اللهُ ـ فَقَدْ نُودِىَ فِيکُمْ بِالرَّحيلِ وَ أقِلُّوا العُرْجَةَ عَلَى الدُّنيا ... فَإِنَّ أَمامَکُمْ عَقَبَةً کَؤُوداً وَ مَنازِلَ مَخُوفَةً مَهُولَةً; خداى، شما را رحمت کند! آماده حرکت شديد که نداى رحيل و کوچ کردن، در ميان شما داده شده است. علاقه به اقامتِ در دنيا را کم کنيد... که گردنه هاى سخت و دشوار و منزلگاه هاى خوفناک در پيش داريد. بعضى از شارحان نهج البلاغه، انسان ها را به مسافرانى تشبيه کرده اند که در يک سفر دريايى، گرفتار گرداب ها و امواج کوه پيکر مى شوند که اگر کشتى خود را سبک نکنند، غرق شدن آنها حتمى است. او مى گويد: «گرداب»، امواج زندگى اين دنيا است و «کشتى» قلب انسان است و «حبّ دنيا» آن را سنگين کرده، آماده غرق شدن مى کند.(3) حضرت دستور بالا را با اين جمله تکميل مى فرمايد: پيشينيان را براى رسيدن بازماندگان، نگه داشتند; «فَإِنَّما يُنْتَظَرُ بِأَوَّلِکُمْ آخِرُکُمْ». اين جمله، اشاره به اين دارد که مجموعه جهان بشريّت، در حکم قافله واحدى است که گروهى در پيشاپيش آن در حرکت بوده اند و گروهى در وسط و گروهى در آخر اين قافله اند و همه، يک مسير را طى مى کنند و براى رستاخيز بزرگ به هم ملحق مى شوند. به تعبير ديگر، قانون مرگ، استثنا بردار نيست و به يقين، در سرنوشت همه انسان ها، رقم زده شده است. بنابراين سرنوشت پيشينيان، هشدارى براى بازماندگان و پيام روشنى براى همه انسان ها است. *** نکته: سرنوشت گرانباران! مهم ترين عامل بدبختى و شکست گروهى از انسان ها، همان چيزى است که در اين چند جمله کوتاه به آن اشاره شده است; يعنى، سنگين کردن بار خويش از امورى که هرگز، در زندگى ساده دنيا، به آن نيازى نيست. مسافرى را فرض کنيد که براى سفرى يک روزه، به راه مى افتد. او، مقدار کمى نان و غذا و ميوه، درست به اندازه سفر يک روزه، در دستمالى بسته، به همراه خود مى برد. حال، مسافر ديگرى را فرض کنيد که ساک هاى متعدّدى، از موادّ مختلف غذايى و نان و آب انواع شيرينى ها و ميوه ها را براى همين سفر يک روزه، بر دوش گرفته و حرکت مى کند. بديهى است که مسافر نخست، با خاطرى آسوده و بسيار راحت، با گامهايى استوار و سريع، به سوى مقصد مى تازد، در حالى که مسافر دوم در همان نخستين فراز و نشيب، به نَفَسْ نَفَسْ افتاده، وامى ماند. اين سرنوشت کسانى است که اموال فراوان و زرق و برق بسيارِ متاع دنيا را گرد خود فراهم ساخته و شب و روز، در فکر حساب و کتاب و حفظ و نگهدارى آن هستند و چنان مشغولند که نه تنها به فکر خدا و معاد نيستند، بلکه آرامش دنيا را نيز از دست مى دهند. در اينجا، بعضى از شارحان نهج البلاغه، داستانى را از سلمان فارسى نقل کرده اند که شاهد خوبى بر گفتار بالا است. فشرده آن چنين است: هنگامى که سلمان فارسى، به عنوان استاندار مداين انتخاب شد، بر چهارپايى که داشت، سوار شد و به تنهايى، به راه افتاد. هنگامى که خبر آمدن او به مداين، در ميان اهل شهر منتشر شد، قشرهاى مختلف مردم، خود را براى استقبال از وى آماده کردند.(4) مردم بر در دروازه شهر در انتظار بودند. پيرمردى را ديدند که بر چارپايش سوار است و تنها به شهر مى آيد. سؤال کردند: «اى پيرمرد! در راه، امير ما را نديدى؟» پرسيد: «امير شما کيست؟» گفتند: «امير ما، سلمان فارسى، همان يار رسول خدا است». گفت: «من امير را نمى شناسم، ولى سلمان منم.» همه، به احترام او، پياده شدند و مرکب هاى خوب را پيش آوردند و از او تقاضا کردند که بر يکى از آنها سوار شود. او گفت: «چهارپاى خودم، براى من، از همه اينها بهتر است.» به اين ترتيب، همه به راه افتادند. هنگامى که وارد شهر شدند، گفتند: «بايد در قصرِ استاندارى، اِجلال نزول فرماييد.» سلمان گفت: «من به شما گفتم که امير نيستم تا در دارالإماره منزل گزينم!» او دکانى را در بازار انتخاب و از صاحب آن اجاره کرد و همان جا را مرکز حکومت و قضاوت خود قرار داد. وى تنها چيزى که با خود داشت، زيراندازى کوچک براى نشستن و ظرفى براى وضو گرفتن و عصايى براى راه رفتن بود. در آن ايام که سلمان در آنجا حکومت مى کرد، سيل شديدى آمد و بخش عظيمى از شهر را فرا گرفت. فرياد مردم از هر سو بلند شد. گروهى فرياد مى زدند: «فرزندان ما چه شد؟ بر سر خانواده ما چه آمد؟ اموال ما به چه سرنوشتى گرفتار شد؟» سلمان زيرانداز خود را بر دوش گرفت و ظرف آب و عصاى خود را برداشت و بر يک بلندى قرار گرفت و فرمود: «هکَذا يَنْجُو الْمُخَفَّفُونَ يَوْمَ الْقيامَةِ»; اين گونه، سبکباران، در روز قيامت، اهل نجات مى شوند.(5) بى شک، سلمان ـ که در جنگ احزاب، براى نجات لشکر اسلام، آن تدبير ويژه را پيشنهاد کرد ـ کسى نبود که از حال مردم در آن شرايط غافل شود. هدف او از اين کار، اين بوده است که با روح تجمل پرستى ايرانيان آن روز در پايتخت بزرگ ساسانى مداين، به ستيز برخيزد و به آنها که غرقِ آن زندگى بسيار پرزرق و برق و اسراف کارانه بودند، هشدار دهد و عواقب شوم اين گونه زندگانى را نشان دهد. اين، همان است که مولا على(عليه السلام) در خطبه بالا، در جمله کوتاهى که دو کلمه بيش نيست، ولى يک دنيا معنا دارد، بيان فرموده است: «تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا»; سبکبار شويد تا به منزل برسيد! اينک به سراغ کلام «شريف رضى» مى رويم که بعد از ذکر اين خطبه مى گويد: اين گفتار امام (عليه السلام) جز سخن خدا و پيامبر اسلام، با هر سخنى سنجيده شود، بر آن، برترى خواهد داشت و از آن پيشى مى گيرد. مخصوصاً جمله «تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا» کلامى است که از آن کوتاه تر و پرمعناتر، شنيده نشده است. چه سخن ژرف و عميقى! و چه جمله پرمعنا و حکمت آميزى است! اين کلام، که روح تشنه طالبان حکمت را سيراب مى کند، در کتاب خصائص درباره اهميت و عظمت اين جمله بحث کرده ايم. * * * پی نوشت: 1 ـ منهاج البراعة، جلد 3، صفحه 301. 2 ـ «تحدوکم» از مادّه «حَدو» و «حُدى» به معناى راندن شتر همراه با آواز مخصوصى است که ساربان ها مى خوانند، سپس بر معناى گسترده ترِ «مطلقِ راندن و سوق دادن» اطلاق شده است. 3 ـ معارج نهج البلاغه، محقق بيهقى، صفحه 109. 4 ـ توجه داشته باشيد که امارت مداين، به معناى امارت بر تمام يا بخش عظيمى از ايران بود و انتخاب سلمان فارسى نيز انتخابى بجا و مناسب بود که به پذيرش اسلام واقعى از سوى ايرانيان کمک مى کرد. 5 ـ منهاج البراعة، جلد 3، صفحه 304.  
شرح علامه جعفریتوجه به قيامت: «فان الغاية امامكم» (هدف نهايي حيات پيش روي شما است). چه بخواهيم و چه نخواهيم، چه بدانيم و چه ندانيم، رو به هدف نهائي پيش مي‌رويم: نيك بنگر ما نشسته مي‌رويم           مي‌نبيني قاصد جاي نويم پس مسافر این بود اي ره‌پرست          كه مسير و روش در مستقبل است (مولوي) اگر به اميد پيدا كردن سكون، بر بال خيال نشسته گام به ما فوق كيهان بي‌كران بگذاري، سپس به درون ناچيزترين ذره‌اي از يك دانه شن فرو روي، حركت را در همه جا حكمفرما خواهي يافت. از جنين مادران گرفته تا دشت پهناوري كه انساني كهنسال پس از سپري كردن ساليان عمرش آخرين نفسهاي خود را در فضاي ان دشت برمي‌آورد، از اعماق اقيانوسها گرفته تا صخره‌هاي كوه‌پيكر كه ميليونها سال در قله‌هاي سر به فلك كشيده وضعي ثابت از خود نشان مي‌دهند، همه و همه محكوم قانون حركت و تحول بوده و تو تماشگر ساده‌لوح نخواهي توانست دوبار به يك رودخانه وارد شوي. آنگاه كه كلماتي مانند پايدار، جاودان، ثابت، بقا، فناپذير، در قلمرو طبيعت بر زبان ما انسانها جاري مي‌گردند، در حقيقت بازگو كننده‌ي محدوديت نگرشها و كوتاهي زندگي ما و سطحي نگريهاي ما در پهنه‌ي طبيعت مي‌باشند. مگر ما همان انسانها نيستيم كه سه شاخه‌ي پنكه‌ي برقي در حال حركت را دايره‌ي ساكن تلقي مي‌كنيم؟ مگر مثل ما مثل آن پشه‌ي بي‌مقدار نيست كه تمامي طول زندگيش از مرز بهار و پاييز نمي‌گذرد، و در عين حال درباره‌ي باغ و باغبان و حركت و قوانين حاكم بر آن دو اظهار نظر و قضاوت مي‌نمايد؟! بينوا، در بهاران زاد و مرگش دردي است          پشه كي داند كه اين باغ از كي است آيا سئوال از اينكه (اين حركت و تحول و جنب و جوش از كجا تا كجا است؟) كه از آغاز حيات فكري بشري تا اين لحظه با اشكال مختلف، از ذهن هر انسان آگاه خطور كرده است يك سئوال منطقي است يا يك بيماري رواني؟ اگر يك بيماري رواني است، چرا آن همه متفكران زبردست شرقي و غربي و قديم و جديد نمي‌توانند با پاسخ منطقي ريشه‌ي اين بيماري را در درون انسانها بخشكانند؟! اگر اين سئوال منطقي است، پاسخ قانع‌كننده‌ي آن چيست؟ آيا مي‌توان گفت: اين حركت و تحول از درهم فشردگي شروع مي‌شود و در انبساط بي‌نهايت پايان مي‌يابد؟ اگر همه‌ي جهان هستي در يك قطعه‌ي موجود فشرده قرار گرفته بود، چه عاملي باعث باز شدن و انبساط آن شده است؟ اگر بگوئيم عامل دروني موجب باز شدن و انبساط آن گشته است، اين سئوال پيش مي‌آيد كه عامل به فعاليت افتادن آن عامل دروني در موقعي معين چه بوده است؟ اگر پاسخ بدهيم كه عامل ديگري در درون آن عامل، علت به فعاليت افتادن عامل مزبور گشته است، باز سئوال فوق مطرح خواهد گشت. اگر بگوئيم: جهان هستي در يك جريان دائمي از انقباض به انبساط و از انبساط به انقباض حركت مي‌كند. به اضافه‌ي اين كه اين يك سخن ناشي از احتمالي است كه كمترين تكيه بر مشاهده و تجربه ندارد، سئوال از عامل حركت مزبور را از بين نمي‌برد، يعني اين سئوال كه چرا جهان چنين حركتي را انتخاب كرده است؟ بي‌پاسخ مي‌ماند. اگر بگوئيم: ما ز آغاز و ز انجام جهان بيخبريم         اول و آخر اين كتاب افتاده است و ما انسانها در مقطعهايي از زمانها قرار مي‌گيريم كه موجودات بيشماري را در حال حركت و كون و فساد مي‌بينيم و نمي‌دانيم سرگذشت جهان چه بوده است و سرنوشت نهائي آن چه خواهد بود. اين طرز تفكر، هر گونه اصول جهان‌بيني و معرفتهاي كلي ما را به مسخره مي‌گيرد، زيرا هيچ نوع جهان‌بيني نمي‌تواند از يك مغز متفكر تراوش كند، مگر اينكه بايستي درباره‌ي جهان هستي و موجوديت آن، يك عده اصول كلي را پي‌ريزي كند و چون اين اصول بايستي كليت داشته باشند، بدون ترديد داراي آن عموميتي خواهد بود كه كل جهان هستي را توضيح بدهند. ما با هر توضيح كه درباره‌ي جهان هستي بدهيم، بدون احتياج به دركي روشن در آغاز و انجام آن، معرفتي كلي درباره‌ي جهان به دست نخواهيم آورد، اگر چه شناخته شده‌ها و معلومات ما به صورت كل دانه‌هاي تسبيح در آيد كه نخ آن را كشيده باشند و آن دانه‌ها يكي در كنار ديگري قرار بگيرد، نه يكي پس از ديگري. از اين مطلب بگذريم، اگر آدمي عده‌اي از دريافتهاي مستمر و پرمحتوي را كه سرتاسر تاريخ بشري را فرا گرفته است، ناديده بگيرد، هيچ ديدگاهي جز پوچ‌گرايي براي او باقي نمي‌ماند. درست دقت فرمائيد: 1- دريافت عدالت و لزوم آن، اساسي ندارد! 2- دريافت نظم و قانون در كل جهان هستي بي‌پايه است! 3- دريافت حق‌شناسي و گريز از باطل‌گرايي خيالي بيش نيست! 4- دريافت مسئوليت و تعهد در زندگاني توهمي است بي‌اساس! 5- دريافت شرم از انسانيت و اصول آن بر بنياد منطفي استوار نمي‌باشد! 6- دريافت لزوم صدق و اخلاص پوچ است! 7- دريافت لزوم تعاون در زندگي و تهيه‌ي وسايل حيات ناتوانان، احساسي بيمعني است! 8- دريافت عظمت آزادي و بهره‌برداري از آن در به فعليت رسانيدن ابعاد انسانها، رويائي بيش نيست! 9- دريافت زيبائي در عالم هستي جز شوخي چيز ديگري نيست! 10- دريافت اسرارآميز بودن جهان، از جهل و ناداني است! 11- دريافت لزوم تعديل خودخواهي‌ها در راه رسانيدن مردم به حقوق حياتي خود مسخره كردن خويشتن است! 12- دريافت لزوم فضيلتهاي اخلاقي از ضعف و زبوني است! 13- دريافت گذشت از لذايذ شخصي و شستن دست از جان در راه احياي جانهاي آدميان، حماقت است! 14- دريافت يك آهنگ كلي تكاملي براي جهان هستي بازيگري ذهني است! آيا چنين نيست كه اگر ما اين دريافتهاي اصيل را پوچ و خيال بشماريم و آنها را خواب و خيال تلقي كنيم، منكر انسان شده‌ايم؟ شما اگر اين دريافتها را از انسان منها كنيد، آيا موجودي را كه شايستگي نامگذاري انسان را داشته باشد مي‌توانيد اثبات كنيد؟ اين دريافتها با نظر به نتايج انسان‌شناسي‌ها در رشته‌هاي مختلف و جهان‌بيني‌ها با طرق گوناگون، همان مقدار واقعيت و اصالت دارند كه موجوديت طبيعي انسان. يكي از اين دريافتها چنان كه گفتيم، دريافت يك آهنگ كلي تكاملي براي جهان هستي است. ترديد در اصالت اين دريافت با اين دليل كه من آن را نمي‌بينم، هيچ تفاوتي با ترديد در اصالت اين دريافت نظم و قانون در كل جهان هستي با استناد به اين كه من همه‌ي جهان را نمي‌بينم، ندارد، زيرا تا كنون هيچ متفكر و نابغه‌اي نتوانسته است ادعا كند كه من كل جهان هستي را بررسي نموده، نظم و قانون را در آن حكمفرما ديده‌ام. به عبارت كلي‌تر مي‌توان گفت: هيچ يك از دريافتهاي فوق مستند به مشاهده‌ي عيني نمي‌باشد، با اين حال چنان كه گفتيم انكار واقعيت و اصالت آنها مساوي انكار انسان مي‌باشد. دريافتي را كه در شماره‌ي چهاردهم مطرح كرديم، اثبات كننده‌ي غايت و هدف اعلاي جهان هستي است كه در پيش روي ما است و هر لحظه از زندگي ما كه مي‌گذرد، گامي به آن غايت و هدف نزديك مي‌شويم. اگر كسي به خود اجازه بدهد كه در اصالت دريافت مزبور ترديدي به خود راه بدهد، او به خود اجازه مي‌دهد كه همه‌ي عالم هستي را بازيچه و همه‌ي فداكاريها و گذشت از خودها را كه ميليون‌ها انسان سرتاسر تاريخ را در راه پيشبرد تكامل و دفاع از حيات انسانها فرا گرفته است جز حماقت و جهل چيز ديگري تلقي نكند!! روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازيستي           گرنه اين روز دراز دهر را فرداستي (ناصر خسرو» *** «و ان ورائكم الساعه تحدوكم» (آغاز ابديت كه ساعتي پايان ساعتها است، شما را از پشت سر مي‌راند). واقعيت روز مشاهده‌ي نتايج حيات، چنان محقق و حتمي است، كه گوئي مانند عامل موجود دنبال شما افتاده و شما را به ورود در آن صحنه مي‌راند گمان مبريد كه روز مشاهده‌ي نتايج حيات كه اوراق زندگي انسانها را در برابر ديدگانشان باز خواهد كرد، روزيست كه پس از ميليارد ميلياردها روز و شب قرا خواهد رسيد و هر كسي آنچه را كه كشه است درو خواهد نمود. اصلا شما با يك نظر والاتري نمي‌توانيد روز معاد را با عنوان فردا توصيف نماييد، زيرا تعاقب و توالي روزها و شبها براي ما خاك نشينان است كه در محاصره‌ي منظومه‌هاي كيهاني قرار گرفته، نقاط حركت و روز و شب و تير ماه و دي ماه يكي پس از ديگري از جلو ديدگان ما عبور مي‌كنند و از فردا به امروز و از امروز به ديروز مي‌خزند و به راه خود مي‌روند، چونان علل و معلولات كه با روابط قانوني دنبال هم در جريان مي‌افتند و به راه خود مي‌روند. وقتي كه علتي به وجود آمد، در حقيقت معلولش هم به وجود آمده است. فعاليتهاي حيات انسانها در اين كيهان بزرگ عللي است كه معلولات خود را در بر دارند، اين معلولات براي ما انسانها كه در رودخانه‌ي ممتد زمان در حركتيم، در دنبال علتها قرار گرفته است، ولي با نظر به كل مجموع هستي، همه آن علل و معلولات در واقع تحقق يافته و براي ما تدريجا گسترش مي‌يابد: شيخ محمود شبستري مي‌گويد: تعالي الله قديمي كاو بيكدم           كند آغاز و انجام دو عالم تعبير «تحدوكم» در كلام اميرالمومنين عليه اسلام، داراي عالي‌ترين نكته ايست كه مطلب فوق را توضيح مي‌دهد. حدي به معناي آوازيست كه ساربان براي شتران خود مي‌خواند و آنان را براي حركت مطلوب تشويق مي‌نمايد. دريافت روز مشاهده‌ي نتايج حيات مانند آواي محرك و جدي، كاروان بشري را كه رو به قلمرو آينده دارند، هشدار مي‌دهد كه اين حركت پرتلاش و پرمعنا و اسرارآميز رو به مقصد بسيار والائي است كه نمي‌توانيد آن را با اصطلاحات فريبنده‌ي نمي‌بينم و كه رفت به دوزخ و كه آمد ز بهشت و استبعاد تركيب جديد استخوانهاي پوسيده ناديده بگيريد، زيرا دريافت اينكه بازي به اين درازي؟! چنانكه گفتيم از اصيل‌ترين دريافتهاي دروني ما است كه همراه با يك دليل علمي و فلسفي نيز مي‌باشد روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازيستي گرنه اين روز دراز دهر را فرداستي ناصر خسرو مطلب ذيل را كه نظامي گنجوي مي‌آورد، يك مضنون شاعرانه ذوقي نيست، بلكه حقيقتي است كه شرق و غرب چه در گذشته و چه در آينده، هيچ تفسير معقولي براي زندگي انسانها در كل مجموعه‌ي هستي بدون آن، ارائه نداده‌اند و نخواهند داد. نظامي چنين مي‌گويد: در عالم عالم آفريدن           به زين نتوان رقم كشيدن زين پرده ترانه ساخت نتوان          وين پرده به خود شناخت نتوان كار من و تو بدين درازي           كوتاه كنم كه نيست بازي تا مايه‌ي طبع‌ها سرشتند           ما را ورقي دگر نوشتند آواي محرك بسيار جدي آن روز والا كه نتايج حيات در برابر ديدگان انسانها گسترده مي‌شود، جزئي از آهنگ كلي عالم هستي است كه بدون آن، نه براي حركت و تلاش ما در زندگاني معنايي معقول مي‌توان تصور كرد و نه براي سكون و ايستائي ما. در صورتي كه با شنيدن و جدي گرفتن آن آواي كمال بخش است كه در عين حال كه انجام هستي براي ما دورنمايي كم رنگ نمي‌نمايد، خطوط برجسته‌ي آن را با تمامي درخشندگي مي‌خوانيم: درست است كه: پر كاهم در مصاف تندباد          خود ندانم در كجا خواهم فتاد ولي اين حركت بي‌سر و ته نيست بلكه: پيش چوگانهاي حكم كن فكان          مي‌دويم اندر مكان و لامكان گر هلالم گر بلالم مي‌دوم          مقتدي بر آفتابت مي‌شوم (مولوي) *** «تخففوا تلحقوا فانما ينتظر باولكم اخركم» (سبكبال شويد، به مقصد برسيد آنان كه پيش از شما از اين دنيا رخت بربسته‌اند، به انتظار آنان كه در آخرين صف كاروان بشريت در حركتند نشسته‌اند). خاصيت اساسي روان آدمي، پرواز سريع به هدف اعلاي زندگي است پر و بال اين مرغ ابد پرواز را نبنديد آن حقيقتي كه از متن طبيعت ناآگاه بيرون جسته، فاصله‌ي قلمرو بيجان را تا قلمرو جاندار كه بسي دورتر از مسافتهاي كيهاني است، در هم نورديده است، و همين حقيقت كه از محدوده‌ي حيات كاملا ساده به قلرو نامحدود روان حركت كرده داراي مختصاتي گشته است كه فاصله‌ي هر يك از آنها با محدوده حيات ساده بيش از فاصله‌ي متن طبيعت ناآگاه با پديده‌ي حيات مي‌باشد. اگر طبيعت آزاد خود را از دست ندهد، به حركت و پرواز خود ادامه خواهد داد. شگفتا، ناتواني آدمي از درك و تفسير عظمت روانهاي رشديافته و عشق او به اشباع خواسته‌هاي مراحل پست حيات، مانع درك قانوني بودن حركت و پرواز به رشدها و كمالات عالي‌تر است. گوئي اين آدميان ساده‌لوح، غوره‌هائي هستند كه بايستي به اجبار به سوي انگور شدن حركت كنند!! اگر حيات در آغاز بوجود آمدنش زنجير عناصر سنگين بار طبيعت را از دست و پاي خود باز نمي‌كرد چگونه مي‌توانست وارد قلمرو احساس و خودگرداني و توليدمثل گردد و اگر پديده‌ي حيات حلقه‌هاي زنجير گرانبار خود را از دست و پاي خود باز نمي‌كرد، چگونه امكان داشت من را در خود بپروراند و به قلمرو روان به پرواز در آيد؟ چيست امعان؟ چشمه را كردن روان            چون ز تن جان جست گويندش روان (مولوي) اين قانون كلي را فراموش نكنيم كه معناي حركت جز رهائي موجود از زنجير موقعيت خاصي كه در آن قرار گرفته است، چيز ديگري نيست. پس در حقيقت حركت يعني سبكبال شدن موجود براي پرواز از موقعيتي به موقعيت ديگر، اينست قانون لايزالي تكامل: سبك شدن و رهايي از موقعيت پيشين و جهش به موقعيت بعد كه كاملتر و ظريفتر و داراي ابعاد سازنده‌اي بيشتر مي‌باشد. احتمال ديگري در جمله‌ي مورد تفسير مي‌رود و آن عبارتست از دستور به سبك شدن و رهايي از قيود گذشته براي رسيدن به آن دسته از كاروانيان كه پيش از ما از اين خاكدان درگذشته و وارد دهليز ابديت گشته‌اند. البته مقصود از اين احتمال تحريك مردم به مرگ نيست، بلكه منظور با لزوم توجه به هدف و غايت زندگي عبارتست از ورود در مجمع كاروانيان رو به كمال. حركت زندگي با آگاهي به هدف اعلاي آن، بسيار سبك و رها از علايق ماديات، آنچنان سريع است كه گوئي مافوق زمان قرار گرفته است. و اين سرعت در حركت رو به پايان زندگي، خلاف قانون حيات نيست، بلكه دليل آن است كه حركت همه‌ي افراد بشر و حضور آنان در آستانه‌ي ابديت، يك حقيقت متشكلي است براي قرار گرفتن در پيشگاه الهي كه پايان آهنگ دستگاه جهان تحرك و تلاش مي‌باشد. ممكن است جمله‌ي فوق را طور ديگر نيز تفسير نمود.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 659-655 «فَإِنَّ الْغَايَةَ أَمَامَكُمْ وَ إِنَّ وَرَاءَكُمُ السَّاعَةَ تَحْدُوكُمْ- تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا فَإِنَّمَا يُنْتَظَرُ بِأَوَّلِكُمْ آخِرُكُمْ»:  سيّد رضى در توصيف اين سخن امام (ع) گفته است كه اين كلام امام (ع) اگر با هر سخنى غير از سخن خدا و رسول مقايسه شود از آن برتر خواهد بود و از آنها به صورت مشخصى پيشى خواهد گرفت. مثلًا از همين فرموده امام (ع) تخفّفوا تلحقوا كلامى كوتاهتر و پر معناتر شنيده نشده است. ژرفاى آن از هر سخنى بيشتر است. اين جمله تشنگى (هر تشنه اى) را بر طرف مى كند. من در كتاب خصايص، به عظمت ارزش و برترى بيان آن اشاره كردم.  من مى گويم (شارح) شك نيست كه اين كلمات با وجود كوتاهى و كمى الفاظ داراى معانى نيك و مشتمل بر مواعظ نيكو و حكمت عالى مى باشد و داراى چهار جمله است.  جمله اوّل: «انّ الغاية امامكم»،  بايد دانست كه هدف از ايجاد خلق اين است كه عبادت خدا كنند چنان كه خداوند فرموده است: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ«» و مقصود از عبادت اين است كه انسان به حضرت حق متّصل شود و با بالهاى كمال در باغهاى بهشت با فرشتگان مقرّب پرواز كند. اين همان هدف مطلوب و مقصود انسان است كه وظيفه دارد حقيقتاً به آن توجّه كند اگر سعى كافى و وافى داشته باشد بدان دست مى يابد و در بهشت نعيم رستگار مى شود و اگر در طلب آن كوتاهى كند به راههاى انحرافى مى افتد و بدان نمى رسد، به يقين مى دانى كه درهاى جهنّم از دو سوى پل صراط باز است و انسانهاى منحرف در آن سقوط مى كنند و اين پايان كار آنهاست كه با ديگران به جهنم وارد مى شوند.  با توضيح فوق روشن شد كه مقصود هر انسان پيش روى اوست كه به سوى آن حركت مى كند و بازگشت انسانها به آن جاست.  جمله دوّم: «و انّ ورائكم السّاعة تحدوكم»،  مقصود از ساعت در اين عبارت قيامت صغراست كه منظور از آن حتمى بودن مرگ است. دليل اين كه قيامت صغرا در پشت سر قرار دارد آن است كه انسان طبعاً از مرگ نفرت دارد و از آن فرارى است و به حسب عرف و عادت چيزى كه انسان از آن فرار مى كند در پشت سر قرار مى گيرد و چون مرگ از وجود انسان تأخّر دارد و سرانجام انسان را در مى يابد پشت سر بودن مرگ و پيوستن آن به انسان تأخّر عقلى است ولى تشبيه شده است به چيزى كه تأخّر حسّى دارد ناگزير لفظ وراء كه بيانگر جهت حسّى است به طور استعاره به كار رفته است.  امّا اين كه مرگ براى انسان آواز مى خواند بيان كننده اين حقيقت است كه چون آواز خواندن، آرام و آهسته شتران را به پيش مى راند يادآورى مرگ و شنيدن نداى مناديان آن انسانها را مضطرب و ناراحت كرده و آنان را آماده مرگ و حركت به سوى لقاء اللّه مى كند. بدين طريق انسان همان گونه كه شتر به وسيله آواز، راههاى دور و سخت را مى پيمايد، وى نيز راههاى آخرت را مى پيمايد. بدين گونه تذكّر، مرگ به آواز خوانى ساربان تشبيه شده است.  جمله سوم: «تخفّفوا تلحقوا»،  پس از آن كه امام (ع) انسانها را توجّه مى دهد به اين كه هدف در پيش و مرگ در پشت سرشان است متذكّر مى شود كه سبقت گيرندگان به سوى هدف كسانى هستند كه در سفر آخرت به رضوان خدا برسند و چنان كه مى دانى قطع علايق و سبكبار بودن در سفر سبب سبقت گرفتن و رسيدن به پيشينيان است.  بدين گونه امام (ع) با دو كلمه انسانها را امر مى كند كه براى رسيدن به مقصد سبكبار باشند.  كلمه اوّل اين است كه «سبكبار باشيد». سبكبار بودن كنايه از دستور دادن به زهد حقيقى است كه قوى ترين وسيله قرب به حضرت حق است.  و زهد عبارت است از كنار گذاشتن هر چيزى كه انسان را از توجّه به قبله حقيقى باز مى دارد و دورى از فرو رفتن در ماديّات دنيا و جاذبه هاى آن، و دور ساختن هر چه غير از حق متعال و موجب خوددارى از ايثار است.  اين حالت سنگينيها و بارهاى گرانى را كه مانع از صعود و رسيدن به درجات خوبان است سبك مى كند، آن بارهاى گرانى كه باعث داخل شدن به وادى هلاكت مى شود. اين فرموده امام (ع) در معناى شرط و به صورت استعاره كنايه اى آمده است.  كلمه دوم اين است كه: «تا به مقصود برسيد». اين كلمه اجزاى شرط است، با اين توضيح كه اگر سبكبار شويد خواهيد رسيد. و مقصود از «تلحقوا» رسيدن به درجات سابقين يعنى اولياى خداست كه به جايگاه عزّت حق رسيده اند. ملازمه ميان سبكبار بودن و رسيدن به سابقين قبلًا توضيح داده شد.  چون در بخشش الهى بخلى نبوده و از آن ناحيه كوتاهى قابل تصوّر نيست.  چنان كه توضيح داده شد زهد حقيقى نيز قوى ترين سبب سلوك الى اللّه است، پس هر گاه نفس انسان آمادگى دورى جستن از غير خدا را پيدا كند و براى كسب نور به ذات كبريايى او توجّه كند آنچه استعداد كسب فيض را پيدا كرده باشد بدان دست مى يابد و به درجات سابقين مى رسد و به ساحل عزّت پروردگار و جاى امن او وارد مى شود.  جمله چهارم: «فانّما ينتظر باوّلكم آخركم»،  يعنى آنها كه قبلًا از دنيا رفته اند در قيامت كبرا انتظار مرگ و آمدن ديگران را دارند. از اين جمله اين گونه مى توان برداشت كرد كه چون نظر عنايت الهى به خلق يكسان است و منظور از برپايى قيامت در مورد انسانها وصول به ساحت عزّت حق مى باشد كه نهايت كمال وجودى انسانهاست، لذا امام (ع) طلب عنايت الهى مردم را كه كمال وجودى آنهاست تشبيه كرده است به انتظار مردمى كه مايلند همگى، آنها كه جلوتر رفته اند و آنها كه عقب مانده اند، به هم برسند بنا بر اين لفظ «انتظار» به عنوان استعاره براى طلب عنايت الهى به كار رفته است، و چون در اين جا انتظار مردم را براى رسيدن به عنايت حضرت حق و حضور در قيامت لازم دانسته است آن را دليل تشويق مردم به سبكبارى و قطع علايق دنيوى قرار داده است و شكّى نيست كه اين انتظار براى صاحبان خرد كار معقولى است كه آنها را به خدا توجّه مى دهد و از غير او باز مى دارد.  اين شرح آن چيزى است كه ما از رموز و اسرار اين كلامات دريافتيم.  كلام سيّد رضى (ره) براى ستايش اين كلمات و توجّه دادن عظمت قدر آنها كافى است. سيّد رضىّ لفظ «نطفه» را در اين سخن براى آب زلال حكمت استعاره آورده است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 301 و من خطبة له عليه السّلام و هى الحادية و العشرون من المختار في باب الخطب.فإنّ الغاية أمامكم، و إنّ ورائكم السّاعة تحدوكم، تخفّفوا تلحقوا، فإنّما ينتظر بأوّلكم آخركم. (4986- 4973)قال السيد (ره): إنّ هذا الكلام لو وزن بعد كلام اللّه سبحانه و كلام رسوله بكلّ كلام لمال به راجحا و برز عليه سابقا، فأمّا قوله عليه السّلام تخفّفوا تلحقوا فلا سمع كلام أقلّ منه مسموعا و لا أكثر محصولا، و ما أبعد غورها من كلمة، و أنقع نطفتها من حكمة، و قد نبّهنا في كتاب الخصائص على عظم قدرها و شرف جوهرها.اللغة: (حدا) الابل و بها حدوا إذا زجرها و غنّى لها ليحثّها على السّير و (الغور) العمق و (النّطفة) ما صفى من الماء و ما (انقع) الماء ما أرواه للعطش و في بعض النّسخ ما انفع بالفاء الموحّدة و لا بأس به.الاعراب:تحدوكم منصوب المحلّ على الحاليّة، و تلحقوا منصوب بكي مضمرة.المعنى:اعلم أنّ المستفاد من كتاب مطالب السؤول لمحمّد بن طلحة على ما رواه في البحار منه هو أنّ هذا الكلام له عليه السّلام من تمام الخطبة السّابقة حيث قال: و من كلام أمير المؤمنين لقد جاهرتكم العبر و زجرتم بما فيه مزدجر و ما يبلغ عن اللّه بعد رسل السّماء إلّا البشر، ألا و إنّ الغاية أمامكم اه.و كيف كان فقد اختلف أنظار الشّراح في تفسير هذا الكلام له و بيان المراد منه على أقوال و الأظهر عندى أنّ قوله (فانّ الغاية أمامكم) أراد بالغاية الموت كما صرّح به في الحديث الآخر: الموت غاية المخلوقين، أى نهايتهم التي ينتهون إليها، و لأجل كونه منتهى سير المخلوقين صحّ جعله أمامهم، لأنّهم يسيرون إليه بحركة جبلّية و توجّه غريزي فيكون أمامهم لا محالة.و أمّا قوله: (و إنّ ورائكم السّاعة) فالمراد بالسّاعة ساعات اللّيل و النّهار سمّيت بها لأنّها تسعى النّاس بها كما سمّيت القيامة ساعة لأنّها تسعى النّاس اليها بحركة جبليّة و توجّه غريزي أيضا، كما يسعى إلى الموت و إنّما جعلها و رائنا مع كونها منبسطة على مدى العمر و انقسامها إلى الماضي و الاستقبال، باعتبار أنّها تحثّ الانسان تحثيثا و تسوقه سوقا حثيثا إلى الغاية التي أمامه أعني الموت كما يدلّ عليه قوله: (تحدوكم) أمّا أنّها تسوقنا إليها فلانّه بانقضائها شيئا فشيئا يكون الانسان بعيدا من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 302 المبدأ قريبا إلى المنتهى، فتكون بمنزلة السّايق إليه و من الواضح أنّ الحادي و السّايق من شأنه أن يكون وراء ما يحديه و يسوقه، فبذلك الاعتبار صحّ جعلها ورائنا، و يمكن استنباط ما ذكرته من تقديم الخبر على الاسم، بيان ذلك أنّ كون الموت أمام الانسان لما كان واضحا عند الكلّ أجرى الكلام فيه على الحقيقة بتقديم ما حقّه التّقديم و تأخير ما حقّه التّاخير حيث قال: فانّ الغاية أمامكم.و أمّا كون السّاعة في الوراء لمّا كان خفيّا بالاعتبار الذي ذكرناه من انقسامها إلى الماضي و الاستقبال، و كان نظر الجاهل دائما إلى ما بقي من عمره و إلى ما هي أمامه من السّاعات الباقية غير ملتفت إلى ما مضى، لا جرم نبّه على أنّ ما تحسبونه أمامكم فهي في الحقيقة ورائكم باعتبار أنّها تحدوكم، فلذلك قدّم الخبر على الاسم و قال: إنّ ورائكم السّاعة لمزيد الاهتمام به و زيادة إشعاره بهذا المعنى فافهم و إذا عرفت ما ذكرناه فلنذكر ما ذكره الشّراح في المقام فأقول:قال الشّارح البحراني في شرح قوله: إنّ الغاية أمامكم: لما كانت الغاية من وجود الخلق أن يكونوا عباد اللّه، كما قال تعالى: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ ، و كان المقصود من العبادة إنّما هو الوصول إلى جناب عزّته و الطيران في حظاير القدس بأجنحة الكمال مع الملائكة المقرّبين، و كان ذلك هو غاية الانسان المطلوبة منه و المقصودة له و المأمور بالتّوجّه إليها بوجهه الحقيقي، فان سعى لها سعيها أدركها و فاز بحلول جنّات النّعيم، و إن قصر في طلبها و انحرف صراط السّواء الموصل إليها، كان في جهنّم من الهاوين، و كانت غايته فدخلها مع الدّاخلين، فاذن ظهر أنّ غاية كلّ إنسان أمامه إليها يسير و بها يصير.و في شرح: استعاره و إنّ ورائكم السّاعة تحدوكم: إنّ المراد بالسّاعة القيامة الصّغرى و هي ضرورة الموت.فأمّا كونها ورائهم فلأنّ الانسان لما كان بطبعه ينفر من الموت و يفرّ منه و كانت العادة في الهارب من الشي ء أن يكون ورائه مهروب منه، و كان الموت متأخّرا عن وجود الانسان و لاحقا تأخرا و لحوقا عقليّا، أشبه المهروب منه المتأخّر اللّاحق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 303 هربا و تأخّرا و لحوقا حسيّا، فلا جرم استعير لفظ الجهة المحسوسة و هي الوراء.و أمّا كونها تحدوهم فلأنّ الحادي لمّا كان من شأنه سوق الابل بالحداء، و كان تذكّر الموت و سماع نوادبه مقلقا مزعجا للنّفوس إلى الاستعداد لامور الآخرة و الاهبة للقاء اللّه سبحانه، فهو يحملها على قطع عقبات طريق الآخرة كما يحمل الحادي الابل على قطع الطريق البعيدة الوحرة، لا جرم أشبه الحادي فأسند الحداء إليه انتهى و أقول: أمّا ما ذكره في شرح الفقرة الاولى، ففيه أنّ الظاهر من صدر كلامه حسبما يستفاد من التّمسك بالآية أيضا هو أنّه جعل الغاية في كلامه عليه السّلام بمعنى العلّة الغائية، و عليه فلا يستقيم جعل الجحيم غاية للانسان، بل و لا الجنّة أيضا إذا لغرض من خلقة الانسان هو العبوديّة كما هو نصّ الآية الشّريفة، و أمّا المثوبة و العقوبة فهما متفرّعان عليها امتثالا و عصيانا، فلا يصحّ جعلهما غاية، و أنّ جعل الغاية بمعنى النّهاية فكونهما غاية بهذا المعنى صحيح إلّا أنّه لا حاجة معه إلى الاستدلال بالآية و إلى ما مهدّه من المقدّمة مضافا إلى منافاته بنصّ قوله: و كان ذلك هو غاية الانسان المطلوبة منه.و أمّا ما ذكره في شرح الفقرة الثّانية ففيه أنّ حقيقت و مجاز جعل السّاعة [الساعة تحدوكم ] بمعنى الموت إمّا باعتبار أنّها حقيقة فيه عرفا أو شرعا من دون ملاحظة المناسبة بينه و بين معناها اللغوي، فيتوجّه عليه أوّلا منع الحقيقة العرفيّة أو الشرعية، و ثانيا منع عدم ملاحظة المناسبة على تقدير تسليم الحقيقيّة بأحد الوجهين، و إمّا باعتبار أنّ إطلاقها عليه بملاحظة أنّ النّاس يسعى إليه حسبما ذكرناه سابقا فيتوجّه عليه أنّ إطلاقها عليه باعتبار أنّ النّاس يسعى إليه مع وصفه بكونه في الوراء باعتبار أنّ النّاس يهرب منه حسبما قرّره، لا يخفى ما فيه من السّماجة فافهم جيّدا.و قال الشّارح المعتزلي: غاية المكلفين هي الثّواب و العقاب فيحتمل أن يكون أراد ذلك، و يحتمل أن يكون أراد بالغاية الموت، و إنّما جعل ذلك أمامنا لأنّ الانسان كالسائر إلى الموت أو كالسائر إلى الجزاء، فهما أمامه أى بين يديه، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 304 ثمّ قال: و إنّ ورائكم الساعة تحدوكم أى تسوقكم، و إنّما جعلها ورائنا لأنّها إذا وجدت ساقت النّاس إلى موقف الجزاء كما يسوق الرّاعي الابل، فلمّا كانت سائقة لنا كانت كالشي ء يخفر الانسان من خلفه و يحرّكه من ورائه إلى جهة ما بين يديه انتهى و فيه أنّ الجملة الخبريّة على ما حقّقها الأصوليّون حقيقة فيما تلبّس المبتدأ بالخبر في الحال، و استعمالها فيما لم يتلبّس به بعد مجازا إتّفاقا لا يصار إليه إلّا بقرينة، و على ذلك فجعل كون السّاعة ورائنا بمعنى أنّها تكون ورائنا إذا وجدت مجاز لا ينبغي ارادته إلّا بقرينة ظاهرة، و هي في المقام مفقودة.و قال القطب الرّاوندي على ما حكى عنه الشّارح المعتزلي: معنى قوله: فانّ الغاية أمامكم، يعني أنّ الجنّة و النّار خلفكم، و معنى قوله: و رائكم السّاعة أى قدامكم انتهى.و هو أردء ما ذكروه في شرح المقام أمّا أوّلا فلانّ الوراء بمعنى القدام و إن ورد إلّا أنّ الأمام بمعنى الخلف لم يسمع من أحدكما ذكره الشّارح المعتزلي و ثانيا على تقدير تسليم وروده بذلك المعنى أنّ التّعبير عن الخلف بالأمام و عن القدام بالوراء مع ظهورهما في العكس ممّا يأبي عنه الذّوق السّليم و الطبع المستقيم، فيجب تنزيه كلام الامام عليه السّلام الذي هو امام الكلام عنه.و ثالثا أنّه إذا جعل المراد بالغاية الجنّة و النّار فلا داعي إلى حمل الأمام بمعنى الخلف كما هو ظاهر، بل إرادة المعنى الظاهر الذي هو نقيض الخلف أولى حسبما ذهب إليه الشّارح المعتزلي و البحراني على ما قدّمنا ذكره هذا.و أمّا قوله: (تخفّفوا تلحقوا) فأصله أنّ الرّجل يسعى و هو غير مثقل بما يحمله فيكون أجدر أن يلحق الذين سبقوه لأنّ التّخفيف و قطع العلايق في الاسفار سبب السّبق و الفوز بلحوق السّابقين و كذلك الزهد فى الدنيا و تخفيف المؤنة فيها توجب اللّحوق بالسّالفين المقرّبين، و الوصول إلى درجات أولياء اللّه الذين لا خوف عليهم و لا هم يحزنون و ما أنسب بالمقام ما رواه المحدّث الجزائري عن سلمان الفارسي، و هو أنّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 305 لمّا بعث إلى المداين ركب حماره وحده، فاتّصل بالمداين خبر قدومه، فاستقبله أصناف النّاس على طبقاتهم، فلمّا رأوه قالوا: أيّها الشّيخ أين خلّفت أميرنا؟ قال:و من أميركم؟ قالوا: الأمير سلمان الفارسي صاحب رسول اللّه، فقال لا أعرف الأمير و أنا سلمان و لست بأمير، فترجلوا له و قادوا إليه المراكب و الجنائب، فقال: إنّ حماري هذا خير لي و أوفق، فلمّا دخل البلد أرادوا أن ينزلوه دار الامارة قال: و لست بأمير، فنزل على حانوت في السّوق، و قال ادعوا إليّ صاحب الحانوت، فاستأجر منه و جلس هناك يقضي بين النّاس و كان معه وطاء يجلس عليه، و مطهرة يتطهّر بها للصّلاة، و عكازة يعتمد عليها في المشى، فاتّفق أنّ سيلا وقع في البلد فارتفع صياح النّاس بالويل و العويل يقولون: وا أهلاه و وا ولداه و وامالاه، فقام سلمان و وضع وطائه في عاتقه و أخذ مطهرته و عكازته بيده، و ارتفع على صعيد، و قال:هكذا ينجو المخفّفون يوم القيامة.و روى  «1» عن الشّيخ و رام طاب ثراه أنّه لمّا مرض سلمان مرضه الذي مات فيه أتاه سعد يعوده، فقال: كيف أنت يا عبد اللّه؟ فبكى فقال: ما يبكيك؟ فقال:و اللّه ما أبكي حرصا على الدّنيا و لا حبّالها، و لكن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عهد إلينا عهدا فقال:ليكن بلاغ أحدكم من الدّنيا كزاد راكب، فأخشى أن نكون قد جاوزنا أمره و هذه الأساور «2» حولي، و ليس حوله إلّا مطهرة فيها ماء، و إجانة و جفنة.قال: و دخل رجل عليه فلم يجد في بيته إلّا سيفا و مصحفا، فقال له: ما في بيتك إلّا ما أرى؟ قال: إنّ أمامنا عقبة كئودا، و إنّا قدّمنا متاعنا إلى المنزل أوّلا فأوّلا، و قال: وقع الحريق فأخذ سلمان سيفه و مصحفه، و قال: هكذا ينجو المخفّفون.ثمّ إنّه عليه السّلام لمّا أمرهم بالتخفيف و حثّهم على قطع العلايق علّله بقوله: استعاره (فانّما ينتظر بأوّلكم آخركم) يعني إنّما ينتظر بالبعث الأكبر و القيامة الكبرى للذين ماتوا أوّلا وصول الباقين و موتهم.______________________________ (1) اى الجزايرى. (2) اساور جمع اسورة و لعله كنى بها عن اساس البيت. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 306و تحقيق ذلك الانتظار على ما حقّقه الشّارح البحراني أنّه لمّا كان نظر العناية الآلهيّة إلى الخلق نظرا واحدا و المطلوب منهم واحدا و هو الوصول إلى جناب عزّة اللّه الذي هو غايتهم، أشبه طلب العناية الإلهيّة وصول الخلق إلى غايتهم انتظار الانسان لقوم يريد حضور جميعهم و ترقبه بأوائلهم و وصول أواخرهم، فأطلق عليه لفظ الانتظار على سبيل الاستعارة، و لمّا صوّر ههنا صورة انتظارهم لوصولهم؛ جعل ذلك علّة لحثّهم على التخفيف و قطع العلايق، و لا شكّ أنّ المعقول لاولى الألباب من ذلك الانتظار حاثّ لهم أيضا على التّوجه بوجوه أنفسهم إلى اللّه و الاعراض عمّا سواه.الترجمة:پس بدرستى كه غاية يعني مرگ در پيش شماست و بدرستى كه در عقب شماست ساعتهاى روز و شب در حالتى كه ميراند شما را بسوى مرگ، سبك شويد تا لاحق شويد، پس بتحقيق كه انتظار كشيده شده بلاحق شدن پيشينيان پسينيان شما گفته است سيّد رضى رضي اللّه عنه بدرستي كه اين كلام امام اگر موازنه بشود بعد از كلام خدا و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بهر كلامى هر آينه ميل مى كند اين كلام بجميع كلامها در حالتى كه راجح است، و غالب مى شود به آنها در حالتى كه سابق است، أمّا فرمايش آن حضرت تخفّفوا تلحقوا پس شنيده نشده كلامى كه كمتر باشد از او از حيثيّت لفظ و نه بيشتر باشد از حيثيّت معنى و چه قدر بعيد است عمق اين كلمه طيّبه و چه قدر رافع عطش است آب صافى اين حكمة لطيفه، بتحقيق كه تنبيه كرده ايم ما در كتاب خصايص خود بر عظمت قدر و شرافت جوهر آن كلمه عالى مرتبه، وفّقنا اللّه لفهم نكات تلك الكلمات بجاه محمّد و آله. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom