جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۲۰ : پرهیز از غفلت [منبع]

من كلام له (علیه السلام) و فيه ينفر من الغفلة و ينبه إلى الفرار لله :
فَإِنَّكُمْ لَوْ قَدْ عَايَنْتُمْ مَا قَدْ عَايَنَ مَنْ مَاتَ مِنْكُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ وَ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ، وَ لَكِنْ مَحْجُوبٌ عَنْكُمْ مَا قَدْ عَايَنُوا وَ قَرِيبٌ مَا يُطْرَحُ الْحِجَابُ، وَ لَقَدْ بُصِّرْتُمْ إِنْ أَبْصَرْتُمْ وَ أُسْمِعْتُمْ إِنْ سَمِعْتُمْ وَ هُدِيتُمْ إِنِ اهْتَدَيْتُمْ، وَ بِحَقٍّ أَقُولُ لَكُمْ لَقَدْ جَاهَرَتْكُمُ الْعِبَرُ وَ زُجِرْتُمْ بِمَا فِيهِ مُزْدَجَرٌ وَ مَا يُبَلِّغُ عَنِ اللَّهِ بَعْدَ رُسُلِ السَّمَاءِ إِلَّا الْبَشَرُ.

الوَهْلُ : از «وَهل - يوهل»، ترس و وحشت. 
جَاهَرَتْكُمُ العِبَرُ : عبرتها عواقب امورتان را آشكار و روشن ساخت. 
رُسُلُ السَّمَاءِ : ملائكه، فرشتگان. 
جَزِعتُم : بفرياد آمديد 
وَهِلتُم : بترس افتاديد 
مَحجوب : پوشانده شده، در پرده است 
يُطرَحُ : انداخته مى شود، برطرف مى شود 
جاهِر : آشكار شده، خود را نمايانده است 
علل پنهان بودن اسرار پس از مرگ:
آنچه را كه مردگان ديدند اگر شما مى ديديد، ناشكيبا بوديد و مى ترسيديد، و مى شنيديد و فرمان مى برديد. ولى آنچه آنها مشاهده كردند بر شما پوشيده است، و نزديك است كه پرده ها فروافتد. اگر چه حقيقت را به شما نيز نشان دادند، اگر بدرستى بنگريد، و نداى حق را به شما شنواندند، اگر خوب بشنويد و به راه راست هدايتتان كردند اگر هدايت بپذيريد. راست مى گويم، مطالب عبرت آموز اندرز دهنده را آشكارا ديديد، و از حرام الهى نهى شديد، و پس از فرشتگان آسمانى، هيچ كس جز انسان، فرمان خداوند را ابلاغ نمى كند. 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (كه معصيت كاران را به سختيهاى بعد از مرگ آگاه مى سازد گويا مى فرمايد اى كسانيكه دستورات الهىّ را پيروى نمى كنيد):
(1) اگر شما بچشم ببينيد آنچه را كه مردگان شما بچشم ديدند هر آينه غمگين مى شويد و زارى مى كنيد و (امر و نهى خداوند را) مى شنويد و پيروى مى نماييد و ليكن آنچه را كه گذشتگان ديده اند از شما پنهان است (و باين جهت زارى نكرده نمى ترسيد و از خدا و رسول و خليفه بر حقّ اطاعت و پيروى نمى نمائيد) و نزديكست پرده برداشته شود (شما نيز ببينيد آنچه رفتگان ديده اند) 
(2) و بتحقيق بيناتان نموده اند اگر بينا باشيد، و شنواتان كرده اند اگر شنوا باشيد، و هدايت شده ايد (راه راست را بشما نشان داده اند) اگر قبول هدايت نمائيد، 
(3) براستى بشما مى گويم هر آينه عبرتها (بتوسّط پيغمبران) بر شما آشكار گرديد، و منع شديد شما از آن چيزيكه نهى شده است (پس جاى عذر باقى نمانده) و تبليغ نمى كند از جانب خدا بعد از رسولان آسمان (ملائكه) مگر بشر (ارشاد و انذار مردم بدست بشر است، پس انتظار و توقّع نداشته باشيد كه فرشتگان بر شما فرود آيند و احكام الهىّ را تبليغ نمايند). 
هر آينه، اگر مى ديديد آنچه را كه مردگانتان پس از مرگ ديده اند، بيتابى مى نموديد و وحشت بر شما چيره مى شد. [و آنچه را ناشنيده مى گرفتيد، مى شنيديد] و سر به فرمان خدا مى آورديد. ولى آنچه مردگانتان پس از مرگ ديده اند، اكنون از چشم شما پنهان است و بزودى پرده ها بالا خواهد رفت. آن حقايق را به شما نيز نشان دادند، ولى ديدن نخواستيد و به گوش شما رسانيدند، ولى شنيدن نخواستيد. شما را راه نمودند، ولى ره يافتن نخواستيد. براستى مى گويم كه عبرتها و اندرزها بر شما آشكار بود و از آنچه مى بايد دورى جوييد شما را منع كردند و پس از ملائكه، كه رسولان آسمان اند، جز انسان فرمان خداوند را ابلاغ ننمايد. 
سخنى از امام(عليه السلام) که از غفلت برحذر مى دارد و فرار (و حرکت) به سوى خداوند را يادآور مى شود:
اگر شما آنچه را که مردگانتان بعد از مرگ مشاهده کرده اند، مى ديديد ناله سر مى داديد و وحشت مى کرديد و به سخن حق گوش فرا مى داديد و اطاعت مى کرديد، ولى آنچه آنها ديده اند از شما مستور و پنهان است، امّا به زودى پرده ها کنار مى رود (و همه چيز را مشاهده خواهيد کرد). اگر چشم بصيرت را بگشاييد، وسايل بينايى شما فراهم شده است، و اگر گوش شنوا داشته باشيد سخنان حق به گوش شما رسانده شده، و اگر اهل هدايت باشيد وسايل هدايت فراهم گشته، (آرى!) به حق مى گويم حوادث عبرت انگيز، خود را آشکارا به شما نشان داده است و با صداى رسا و مؤثّر، از آنچه ممنوع است نهى شده ايد، و هيچ کس بعد از رسولان آسمان (فرشتگان) جز بشر عهده دار تبليغ از سوى پروردگار نخواهد بود (پس در انتظار چه نشسته ايد؟).
همانا اگر آنچه مردگان شما ديدند، مى ديديد، ناشكيبايى مى كرديد و مى ترسيديد، و مى شنيديد و فرمان مى برديد. امّا آنچه آنان به چشم خويش ديدند بر شما پوشيده است، و زودا كه پرده فرو افتد. حقيقت را به شما نيز نشان دادند و نخواستيد ببينيد، و شنواندند و نخواستيد بشنويد. راه را نمودند و نخواستيد بيابيد. سخن براستى مى گويم، آنچه از آن پند گيرند بر شما آشكار بود و عيان، و از آنچه نبايد، بازداشته شديد تا آنجا كه بتوان، و پس از فرشتگان، كس فرمان خدا را نرساند جز انسان. 
از سخنان آن حضرت است در بيدارى از غفلت و توجه به حضرت حق: 
اگر شما آنچه را مردگان شما ديدند مشاهده مى كرديد به شيون مى نشستيد و انديشناك مى شديد، و مستمع حق گشته به اطاعت بر مى خاستيد، ولى آنچه آنان ديدند از ديد شما پوشيده است، و به زودى پرده ها برداشته مى شود. (اى مردم) بينايتان كردند اگر بنگريد، و شنوايتان نمودند اگر بشنويد، و هدايتتان كردند اگر هدايت پذيريد، به درستى مى گويم: عبرتها براى شما آشكار است، و به چيزى كه عامل باز دارنده است نهى شديد، و پس از فرشتگان آسمان از جانب خداوند جز انسان (واجد شرايط) تبليغ حق نمى كند.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏1، ص: 663-655   و من كلام له عليه السّلام و فيه ينفر من الغفلة و ينبّه الى الفرار للّه.سخنى از امام (ع) كه از غفلت برحذر مى‏ دارد و فرار (و حركت) به سوى خداوند را يادآور مى ‏شود.   به زودى پرده ها کنار مى رود! طبق اين گفتار، امام(عليه السلام) به همه مردم هشدار مى دهد که از خواب غفلت بيدار شوند و کوتاهيهاى خود را در طريق اطاعت و بندگى، جبران کنند و از آينده وحشتناکى که در پيش است بر حذر باشند و از تاريخ گذشته، عبرت بگيرند و براى ساختن آينده، از آن استمداد جويند. در بخش اوّل از اين سخن مى فرمايد: «اگر شما آنچه را که مردگانتان بعد از مرگ مشاهده کرده اند مى ديديد، شيون مى کرديد و وحشت مى نموديد و (به دنبال آن) به سخن حق گوش فرا مى داديد و اطاعت مى کرديد» (فَاِنَّکُمْ لَوْقَدْ عايَنْتُمْ ما قَدْ عايَنَ مَنْ ماتَ مِنْکُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ(1)، وَ سَمِعْتُمْ وَ اَطَعْتُمْ). از بعضى روايات استفاده مى شود که حضرت، اين سخن را در «جمعه اوّل بعد از بيعت» بيان فرموده و مطابق روايت «کافى» نخست به مردم هشدار مى دهد که نسبت به پيشوايان خود خيانت نکنند و وحدت صفوف خود را حفظ کنند و از آنچه مايه تفرقه است بپرهيزند; سپس جمله هاى بالا را براى تأکيد اين معنا بيان کرده است. در اين که منظور مشاهده چه موضوعاتى است که بعد از رفع حجاب تن و بينا شدن چشم دل و مشاهده عوالم بعد از مرگ، انسان را در وحشت و اضطراب فرو مى برد و به جزع وا مى دارد؟ در ميان دانشمندان گفتگوست; ولى مسلّم اين است که انسان در آن حالت از دو موضوع، شديداً ناراحت مى شود: نخست اين که نتايج اعمال خويش را در برابر خود مى بيند و عقوبات و کيفرهايى را که در انتظار اوست مشاهده مى کند و ديگر اين که از کوتاهيهاى گذشته خويش تأسّف مى خورد که مى توانست با استفاده از سرمايه عمر و امکاناتى که خدا در اختيار او قرار داده بود به اوج سعادت برسد و به عالم ملکوت و جوار قرب خدا راه يابد، ولى همه اين فرصتها را از دست داد و از همه بدتر اين که راهى به سوى بازگشت نيست. سپس در ادامه اين سخن مى فرمايد: «ولى آنچه آنها ديده اند از شما مستور و پنهان است، امّا به زودى پرده ها کنار مى رود (و شما نيز آن وضع وحشتناک را مشاهده خواهيد کرد)» (وَلکِنْ مَحْجُوب عَنْکُمْ ما قَدْ عايَنُوا، وَ قَريب ما يُطْرَحُ الْحِجابُ). اين که شما از همه چيز غافليد و دل به دنيا بسته ايد و موقعيّت خود را در اين جهان فراموش کرده ايد، به خاطر همان است که حجابى ميان شما و آن منازل وحشتناک و مواقف خطرناک افتاده، ولى فراموش نکنيد که فراموش کردن اين واقعيّات سبب نابودى آنها نمى شود چرا که به زودى پرده ها بالا مى رود و همه چيز را مشاهده خواهيد کرد و اين در زمانى است که نه وحشت و اضطراب و جزع و فزع کارساز است و نه درهاى توبه باز است. در اين جا سؤالى پيش مى آيد و آن اين که: چرا خداوند در همين زندگى معمولى دنيا اين حجابها را کنار نمى زند تا مردم بيدار شوند و به خود آيند؟ در آيات قرآن به پاسخ اين سؤال اشاره شده است و آن اين که: اگر حجاب کنار رود و مردم به صورت محسوس و قطعى، آن واقعيّتها را ببينند کمترين تخلّف آنها سبب مجازات دردناکى در همين دنيا مى شود چون عذرى باقى نمى ماند. در آيه 8 سوره انعام مى خوانيم: «وَلَوْ اَنْزَلْنا مَلَکاً لَقُضِىَ الاَمْرُ ثُمَّ لا يُنْظَرُونَ; اگر آن گونه که آنها تقاضا دارند که فرشته اى آشکارا نازل شود و پيام الهى را به آنها بدهد تا ايمان بياورند; چنانچه بعد از مشاهده فرشته، ايمان نياورند به حيات آنها خاتمه داده خواهد شد (و بلافاصله عذاب الهى بر آنها نازل خواهد گرديد)». از اين گذشته با مشاهده عينى مسائل پس از مرگ، ايمان آوردن، دليل بر اطاعت و بندگى نخواهد بود و در واقع شبيه ايمان اضطرارى است همان گونه که افراد ـ حتّى کودکان ـ هنگامى که دستشان به آتش نزديک شود فوراً عکس العمل نشان مى دهند، هرگاه پرهيز از گناه به اين صورت درآيد هرگز دليل بر تقوا و بندگى خدا نخواهد بود. اين که مى فرمايد: «قَريب ما يُطْرَحُ الْحِجابُ; به زودى حجاب برچيده مى شود» به خاطر آن است که عمر انسان هر قدر طولانى باشد باز در برابر عمر دنيا و گستردگى زمان آخرت، لحظات زودگذرى بيش نيست. سپس امام(عليه السلام) در بخش ديگرى از کلام خود به نکته مهمّى در اين رابطه اشاره مى کند و آن اين که: گرچه شما عالم پس از مرگ را با چشم خود نديده ايد، ولى به اندازه کافى دلايل آن در اختيار شماست «اگر چشم بصيرت بگشاييد وسايل بينايى شما فراهم است و اگر گوش شنوا داشته باشيد سخنان حق به گوش شما رسانده شده و اگر اهل هدايت باشيد وسايل هدايت فراهم گشته است» (وَلَقَدْ بُصِّرْتُمْ اِنْ اَبْصَرْتُمْ، وَ اُسْمِعْتُمْ اِنْ سَمِعْتُمْ، وَ هُديتُمْ اِنِ اهْتَدَيْتُمْ).(2) بنابراين عذرى براى شما باقى نمانده و هرگز در پيمودن راه خطا معذور نيستيد! چرا که واقعيّتهاى مربوط به جهان پس از مرگ، گرچه پشت پرده قرار دارد ولى از سه طريق شما از آن آگاهيد: نخست از طريق مسائل عبرت انگيزى که در اين جهان با چشم خود مى بينيد، آثار فراعنه در پيش چشم شماست، قبور در هم شکسته نياکان که نشانه ناپايدارى اين دنياست مشهود است، سرنوشت شوم ويرانه هايى که از شهرها و آباديهاى بلاديده اقوام گنهکار و گردنکش در گوشه و کنار جهان وجود دارد، درسهاى عبرت ديگرى است. بنابراين هريک از سه جمله بالا اشاره به يکى از اين دلايل سه گانه است: حسّ و نقل و عقل. اين احتمال نيز وجود دارد که جمله اوّل اشاره به دلايل حسّى و عقلى باشد (چون «بصيرت» به درک عقلى نيز گفته مى شود) و جمله دوّم اشاره به دلايلى نقلى و جمله سوّم اشاره به هدايت برخاسته از آنهاست. سپس در جمله هاى بعد که آخرين بخش اين کلام است به شرح اين معنا پرداخته و سه نکته را بيان مى فرمايد: نخست اين که: «به حق مى گويم که حوادث عبرت انگيز، خود را آشکارا به شما نشان داده است!» (وَبِحَقٍّ اَقُولُ لَکُمْ: لَقَدْ جاهَرَتْکُمُ الْعِبَرُ). اين حوادث که تمام صفحه تاريخ بشريّت را پر کرده اند و در طول زندگى کوتاه خودمان نيز نمونه هاى زيادى از آن را ديده ايم چيزى نيست که بر کسى مکتوم و پوشيده باشد و يا نياز به کنجکاوى و دقّت زياد داشته باشد. آثار فرعونها و نمرودها و قيصرها و کسرى ها که يک روز با قدرت عجيب حکومت مى کردند و امروز جز مشتى خاک از آنها باقى نمانده، در هر طرف نمايان است. کاخ هاى ويران شده آنها، قبرستانهاى خاموش، تخت و تاجهاى به تاراج رفته، هر کدام به زبان بى زبانى به نسل موجود و نسلهاى آينده درست عبرت مى دهد. قرآن مجيد مى گويد: «شما پيوسته صبحگاهان از کنار (ويرانه هاى شهرهاى) آنها عبور مى کنيد و همچنين شبانگاهان، آيا نمى انديشيد؟» (وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحينَ وَ بِاللَّيْلِ اَفَلا تَعْقِلُونَ)(3) و در جاى ديگر مى فرمايد: «چه بسيار باغها و چشمه هايى که از خود به جاى گذاشتند ـ و زراعتها و قصرهاى جالب و گران قيمت و نعمتهاى فراوان ديگر که در آن غرق بودند ـ (آرى)! اين چنين بود ماجراى آنها و ما آنها را به اقوام ديگرى به ارث داديم» (کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّات وَ عُيُون وَ زُرُوع وَ مقام کَريم وَ نَعْمَة کانُوا فيها فاکِهينَ کَذلِکَ وَ اَوْرَثْناها قَوْماً آخَرينَ). در آيه بعد از آن مى افزايد: «نه آسمان بر آنها گريست و نه زمين براى آنها گريان شد و به هنگام نزول مرگ و عذاب، کمترين مهلتى به آن داده نشد» (فَما بَکَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الاَرْضُ وَ ما کانُوا مُنْظَرينَ).(4) قرآن و روايات اسلامى پر است از اين گونه آيات و سخنان هشدار دهنده. شعرا و ادبا نيز هريک در اشعار خود به طور گسترده، اين حوادث عبرت انيگز را با بيانات قوى منعکس کرده اند و تعبير «لَقَدْ جاهَرَتْکُمُ الْعِبَرُ» به خوبى تحقّق يافته است. در دوّمين نکته مى فرمايد: «با صداى رسا و مؤثر (از آنچه ممنوع است) نهى شده ايد» (وَزُجِرْتُمْ بِما فيهِ مُزْدَجَر).(5) اين نهى ممکن است به زبان تکوين باشد که از درون تاريخ و اخبار پيشين و آثار بازمانده آنها در دل خاک بر مى خيزد همان گونه که قرآن مى گويد: «وَ لَقَدْ جائَهُمْ مِنَ الاَنْباءِ ما فيهِ مُزْدَجَرٌ; به اندازه کافى براى نهى و انزجار آنها از بديها، اخبار (امّتهاى پيشين) به آنها رسيده است».(6) يا به زبان تشريع و از طريق وحى باشد که در کتب آسمانى منعکس است. به اين ترتيب اتمام حجّت کافى با هر دو زبان (زبان تکوين و تشريع) حاصل شده و هيچ کس در بى اعتنايى و غفلت خود معذور نيست. در سوّمين و آخرين جمله مى فرمايد: «و هيچ کس بعد از رسولان آسمان (فرشتگان) جز بشر عهده دار تبليغ از سوى پروردگار نخواهد بود» (وَ ما يُبَلِّغُ عَنِ اللهِ بَعْدَ رُسُلِ السَّماءِ اِلاَّ الْبَشَرُ). اشاره به اين که شما در انتظار چه نشسته ايد؟ در انتظار اين هستيد که فرشتگان آسمان بر شما نازل شوند و آيات الهى را بخوانند؟ همان گونه که بهانه جويان از کفّار در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مى گفتند: «لَوْ ما تَأتينا بِالْمَلائِکَةِ اِنْ کُنْتَ مِنَ الصّادقينَ; اگر تو راست مى گويى چرا فرشتگان را نزد ما نمى آورى»؟(7) قرآن در پاسخ آنها مى گويد: «ما نُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ اِلاّ بِالْحقِّ وَ ما کانُوا اِذاً مُنْظرينَ; ما فرشتگان را جز به حق نازل نمى کنيم (هر چشمى توان ديدن آنها را ندارد و آنها تنها براى آشکار شدن حق نازل مى شوند نه به عنوان بهانه جويى اين و آن، بعلاوه، اگر فرشتگان نازل شوند و آنها ايمان نياورند) به آنها مهلت داده نخواهد شد (و به عذاب الهى نابود مى گردند)».(8) بنابراين تنها افرادى از بشر، يعنى انبياى الهى واسطه ابلاغ پيامهايى هستند که وسيله ملائکه مقرّب الهى فرستاده مى شود. کوتاه سخن اين که: خداوند به قدر کافى اتمام حجّت فرموده، هم از طريق مشاهدات حسّىِ آثار اقوام پيشين و هم از طريق وحى و هم از طريق عقل، و هيچ کس نمى تواند به بهانه اين که فرشته اى بر من نازل نشده، سرپيچى کند. *** نکته: عالم پس از مرگ: درست است که ميان ما و جهان پس از مرگ پرده هاى ضخيمى افتاده و حجابهاى ظلمانى اجازه نمى دهد که ما حوادث جهان برزخ را ببينيم (و بايد هم چنين باشد; چرا که اگر حجابها کنار مى رفت کوره امتحان سرد مى شد و همه کس به صورت اجبار يا شبيه اجبار به سوى حق مى رفتند و مطيع و عاصى، از هم شناخته نمى شدند) ولى آيات قرآن و روايات پيشوايان معصوم به گوشه هايى از اين عالم وحشتناک اشاره کرده است و نشان داده، چگونه انسان گنهکار با مشاهده فرشته مرگ غرق در وحشت مى شود و هنگامى که اعمال خود آثار آن را پيش چشم خود حاضر مى بيند فرياد ملتمسانه او بلند مى شود و به فرشتگان مرگ مى گويد: «خدا را! شما اى فرشتگان الهى مرا باز گردانيد تا از گناه توبه کنم و تقصيرات خود را جبران نمايم، شايد اعمال صالحى براى اين جا بيندوزم» (رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلىِّ اَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَکْتُ).(9) ولى به زودى با پاسخ منفى روبه رو مى شود چرا که در اين گونه دوره هاى انتقالى، راه بازگشت وجود ندارد همان گونه که جنين به رحم مادر باز نمى گردد و ميوه اى که از درخت جدا شد هرگز به شاخسار نمى چسبد. اميرمؤمنان على(عليه السلام) در بعضى از خطبه هاى نهج البلاغه شرح مبسوطى در اين زمينه دارد که در اين جا تنها به يک جمله آن اشاره مى کنيم، مى فرمايد: «به هنگام نزول مرگ، انسان ناگهان از خواب غفلت بيدار مى شود و در اين انديشه فرو مى رود که عمرش را در چه راه فانى کرده و روزگارش را در چه راهى سپرى نموده است، به ياد ثروتهايى که جمع کرده، مى افتد; همان ثروتهايى که در گردآوريش چشم بر هم گذارده و حلال و حرام مشکوک را از هم نشناخته است و اکنون هنگام جدايى از آن و واگذارى به دست وارثان فرا رسيده است...» (يُفکِّرُ فيمَ اَفْنى عُمْرَهُ وَ فيمَ اَذْهَبَ دَهْرَهُ وَ يَتَذَکَّرُ اَمْوالا جَمَعَها اَغْمَضَ فِي مَطالِبِها... و اَشْرَفَ عَلى فِراقِها تَبْقى لِمَنْ وَرائَهُ). آرى! اين بيدارى و آگاهى و اين جزع و بيتابى، همه از مشاهده عالم پس از مرگ و ملک الموت حاصل مى شود. رهبران الهى از منزلگاههاى پرخوف و خطرى که در پيش داريم ما را با خبر ساخته اند اگر گوش شنوا داشته باشيم. * * * پروردگارا! به ما چشم عبرت بين و گوش شنوا و دل آگاه مرحمت کن! تا پيش از فوت وقت، زاد و توشه لازم، از منزلگاه زودگذر دنيا برگيريم و با قلبى آرام و نفس مطمئنّه به سوى جهان ابدى پرواز کنيم و در جوار رحمتت با نيکان و پاکان همراه باشيم که بهترين رفيقان و همنشينانند «وَ حَسُنَ اُولئِکَ رَفيقاً». * * * پی نوشت: 1. «وَهِلْتُمْ» از ماده «وَهَل» (بر وزن وهب) به معناى از دست دادن شکيبايى در برابر حوادث سخت، و ترسيدن و ناله کردن است. 2. سوره صافات، آيات 137 و 138. 3. سوره دخان، آيات 25 تا 29. 4. «زجرتم و مزدجر» از ماده «زجر» است که به معناى بازداشتن از کارى است با صداى بلند، سپس به هرگونه منع و بازداشتن از انجام کارى اطلاق شده است و همچنين در مورد نهى از گناهان به کار مى رود. 5. سوره قمر، آيه 4. 6. سوره حجر، آيه 7. 7. سوره حجر، آيه 8. 8. سوره مؤمنون، آيات 99 و 100. 9. خطبه 109.  
شرح علامه جعفریمنع از غفلت: «فانكم لوقد عاينتم ما قد عاين من مات منكم لجزعتم و وهلتم» (اگر شما ميديد آنچه را كه افراد نوع شما پس از عبور از دالان اسرارآميز مرگ ديدند، شيون مي‌كرديد و به اضطراب مي افتاديد). در برابر جهان اسرارآميز پس از مرگ با پندارهاي بي‌اساس خود را تسليت ندهيم. اين جملات را مورد دقت قرار بدهيم: (مرد و رفت و نابود شد)، (مرگ پايان قطعي حيات آدمي است)، (حقيقتي به نام روح وجود ندارد كه پس از متلاشي شدن بدن به هستي خود ادامه بدهد). (كسي پس از عبور از مرگ برنگشته است تا ببينيم روحش پايدار خواهد ماند يا نه)، (اگر روح وجود دارد بما نشان بدهيد و چون روح را نمي‌بينيم، پس وجود ندارد) … در برابر اين جملات كه همه‌ي آنها از (نمي‌بينم پس وجود ندارد) سرچشمه مي‌گيرد. مطالب زياد گفته شده است كه يكي از اساسي‌ترين آن مطالب اينست كه اگر اين مسئله صحيح باشد كه: (نمي‌بينم پس وجود ندارد) لازمه‌اش اينست كه همه‌ي قوانين كلي علوم را جز مزخرفات چيزي تلقي نكنيم، زيرا ما در عالم طبيعت و قلمرو انساني جز پديده‌هاي مشخص كه به طور مشابه تكرار مي‌شوند و ما از آنها كلي انتزاع مي‌كنيم چيزي ديگر نمي‌بينيم، در نتيجه قانون كلي به منشا عيني مستند نبوده و ساخته‌ي ذهني خالص است!! با اين فرض هيچ متفكري نخواهد توانست اثبات كند كه زاييده شدن شتر از بوته‌ي لوبيا امكان‌ناپذير است، زيرا آنچه كه در جهان عيني مي‌گذرد و ما آن را مشاهده مي‌كنيم تنها تكرار مشابه زاييده شدن شتر از شتر است نه از بوته‌ي لوبيا و نه از نطفه‌ي كبوتر. آيا مزخرفتر از اين امكان و احتمال، چيزي را در دنيا دانش سراغ داريد؟ اين مزخرف گوئي كه شنيدنش براي دانشمند دشوارتر از خودكشي است، هيچ عاملي جز اين ندارد كه (نمي‌بينم، پس نيست!) يعني من قانون كلي را در جهان عيني نمي‌بينم، پس وجود ندارد!! ممكن است گفته شود: قانون آن قضيه‌ي كلي است كه ذهن آدمي از مشاهده‌ي رابطه‌ي دائمي ميان موضوع و محمول انتزاع مي‌كند. پاسخ اين اعتراض روشن است، زيرا اگر فرض كنيم كه يك محقق بتواند همه‌ي موارد موضوع و محمول قانون را استقراء كند، مثلا همه‌ي آهن‌هاي دنيا را ذوب كند و به اين نتيجه برسد كه (به طور كلي آهن فلزي است كه در فلان درجه‌ي معين از حرارت ذوب مي‌گردد) اين قضيه محصول كاملترين استقرا و آزمايش درباره‌ي فلز آهن است. با اينحال اثبات كلي رابطه‌ي ضروري ميان ذوب آهن و فلان درجه‌ي معين از حرارت، بهيچ وجه داراي نمود فيزيكي نيست، تا گفته شود: قانون مزبور داراي منشا عيني قابل مشاهده است. وانگهي قبول اين معني كه رابطه‌ي ضروري ميان موضوع و محمول قانون مزبور عينيت دارد، مستلزم آن است كه اين رابطه مانند ساير نمودهاي عيني در معرض دگرگوني‌ها قرار گرفته است، مگر نه اينست كه هيچ موجود عيني نمي‌تواند از گلاويز شدن با ضد دروني خود يا با اضداد بروني و ساير اشيا مخالف بر كنار باشد؟ بنابراين، بايد بگوئيم: رابطه‌ي ضروري ميان ذوب آهن با فلان درجه از حرارت، ممكن است با درجه‌اي كمتر از درجه‌ي مفروض صورت بگيرد!! خلاصه اولين قرباني اين توهم كه (نمي‌بينم پس نيست) عبارت است از قوانين كلي و ضرورتهايي كه در روابط موضوعات و محمولات آن قوانين وجود دارد. اما پاسخ (مرد و رفت) يك كلمه است و آن اينست كه گذشتگان هم در آن هنگام كه نمودهاي موجي مانند صوت و الفاظ از جلو گوششان عبور مي‌كرد مي‌گفتند: (صوت مرد و رفت)، (الفاظ مردند و رفتند)! در صورتيكه: چون زدانش موج انديشه بتاخت           از سخن و آواز او صورت بساخت از سخن صورت بزاد و باز مرد           موج خود را باز اندر بحر برد مردن يعني چه؟! مگر صورت و الفاظ هم مردن دارند، برگشتن امواج به دريا بدان جهت كه موج در دريا ديده نمي‌شود، معدوم شدن نيست. اين جمله كه (مرگ پايان قطعي حيات آدمي است) شبيه اين جمله است كه تفاعل عناصر مادي كه حيات را نتيجه مي‌دهد پايان قطعي آن مواد است! در صورتيكه مواد با يك دگرگوني عالي، پديده‌ي حيات را نمودار مي‌سازند كه از نظر مختصات و قوانين مربوط به آن پديده، با موادي كه آن را نمودار ساخته‌اند، بهيچ وجه قابل مقايسه نمي‌باشند، نه كميت زماني را كه عناصر مادي اشغال مي‌كنند، با كميت زماني كه حيات دارا مي‌باشد يكي ميتوان گرفت، و نه پديده‌ها كيفي آن دو مشابه يكديگرند. اما اين تسليت كه مي‌گويد: (حقيقتي به نام روح و جود ندارد كه پس از متلاشي شدن بدن هستي خود ادامه بدهد) چنانكه در بالا اشاره كرديم. از جمله‌ي عاميانه‌ي (نمي‌بينم پس نيست) سرچشمه مي‌گيرد. صدها فعاليت و نمودهاي رواني كه در سه علم روانشناسي و روانپزشكي و روانكاوي مطرح مي‌شوند، اگر من را از آن فعاليتها و نمودها و از آن علوم منها كنيد، مسائلي كه مي‌ماند عبارت خواهد بود از بيولوژي و فيزيولوژي. و اينكه وجود مشكلات در علوم رواني دليل بر وجود روح نيست و بايد منتظر باشيم تا دانشهاي مربوط در آينده آنها را كشف و حل نمايد، مطلبي است قابل توجه و ضمنا يك توجه ديگر هم لازم داريم و آن اينست كه وقتي كه در آينده معماهاي رواني (كه از حل شدن بوسيله‌ي اصول و قوانين بيولوژي كنوني سر باز مي‌زنند). كشف شود، از نظر علمي امكان ندارد تعريفات و اصول بنيادين و قواعد امروزي درباره‌ي ماده و حركت و عينيت جهان خارج از ذهن، به حال خود بمانند.  يك بررسي مختصر در دگرگوني تعريفاتي كه در جهان عيني با كشف مسائل جديدتر بوجود مي‌آيد، كافي است كه گفته‌ي ما را ثابت نمايد. اين مطلب كه (كسي پس از عبور از مرگ برنگشته است كه ببينيم روحش پايدار خواهد ماند يا نه) درست شبيه به اين است كه هيچ عنصر مادي پس از تفاعل با عناصر ديگر و نمودار ساختن حيات، از قلمرو حيات بازگشت ننموده است تا ببينيم آيا عنصرهاي مادي بوجود خود ادامه مي‌دهند يا نه. چنانكه غوره پس از انگور شدن بر نمي‌گردد كه درباره‌ي بقاي وجود خود با من سخني بگويد. بگذريم از اين مسئله‌اي كه فطرت ناب بشري با شديدترين اصرار پايان ناپذيري حقيقتي را كه روح ناميده مي‌شود، اثبات مي‌كند. اگر چه بشر معمولي كه نمي‌خواهد سر از صندوق حيات طبيعي برآورد، قبول ندارد كه اين حكم فطرت اصالت داشته باشد. اين اعتراض را ما مي‌پذيريم بشرط اينكه اين ساكنان صندوق حيات طبيعي آن حكم فطرت را كه در برابر (تنازع در بقا) عدالت را براي بشر ضروري معرف مي‌كند، به رخ نيرومندان تاريخ نكشند. اميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه مي‌فرمايد: (اگر دنياي پس از مرگ را ميديديد شيون سر ميداديد و به اضطراب ميافتاديد.) بنظر مي‌رسد شيون و اضطراب مزبور ناشي از امور زير بوده باشد: 1- نخستين هشياري ناب و رنج‌آور ناشي از آنست كه جوهر پاكي كه بنام روح سرتاسر عمر را مي‌توانست براي آدمي با ارزش‌ترين عظمتها را بيندوزد، عاطل و باطل مانده و از قفس تن بيرون رفته است. اين مضمون در بيتي از مثنوي مولانا چنين است: وقت مرگ از رنج او را مي درند           او بدان مشغول شد جان مي‌برند سكرات موت و بهم خوردن سيستم فعاليتهاي مغزي و رنج نامانوس آن لحظات كه انسان را به خود مشغول داشته است، براي اينست كه متوجه نشود كه چه جوهر خلاق و گرانبهائي بنام جان از دست او مي‌رود. 2- احساس عظمت جهان پشت پرده‌ي طبيعت كه آدمي مي‌توانست با انسان شدن واقعي شايستگي كمال مناسب آن جهان را داشته باشد. 3- از دلايل معتبر و منابع اسلامي و قراين و شواهدي مانند روياهائي كه بهيچ وجه تسليم چاقوي روانكاوي امثال فرويد كه حتي ابعاد ماشيني روان را هم تفسير نكرده‌اند، چنين بر مي‌آيد كه يكي از شديدترين تاسفها و شكنجه‌هاي روح پس از جدائي از بدن، اينست كه چرا در دوره‌ي زندگاني دنيوي كار و فعاليتي اندك انجام داده است. تجسم كار و ارزش آن، در پشت پرده‌ي طبيعت از جوهر حيات آدمي برمي‌خيزد. كسي كه در اين دنيا بدون كار كردن، تنها به مستهلك ساختن محصول دسترنج ديگران پرداخته است، تباهي حيات خود را مشاهده خواهد كرد. آيا ديدن اين مناظر سه‌گانه پيش از مرگ موجب شيون و اضطراب نمي‌گردد؟ مگر اينكه حقيقتا درك كند كه: تا رسد دستت به خود شو كارگر چون فتي از كار خواهي زد به سر و با كار و فعاليت صحيح جوهر حيات خود را اعتلا و تكامل ببخشد. *** «ولكن محجوب عنكم ما قد عاينوا و قريب ما يطرح الحجاب» (ولي آنچه كه رهسپاران ديار خاموشان ديده‌اند از ديدگان شما پوشيده شده است و بزودي اين حجاب از جلو چشمان شما برداشته مي‌شود). ديري نمي‌گذرد كه پرده از جلو ديدگان شما بر كنار مي‌شود اگر به طفل نشسته در جنين مادر بگويند: ديري نخواهد گذشت كه از اين تاريكي رها خواهي گشت و تو هم اكنون عضوي داري كه چشم ناميده مي‌شود، عضوي ديگر داري كه گوش خوانده مي‌شود … نيروهائي داري كه انديشه و عقل ناميده مي‌شوند كه به وسيله‌ي آنها نخست با جهاني ميلياردها ميليارد وسيعتر و با عظمت تر از اين جايگاه تنگ و تاريك رابطه برقرار خواهي كرد، سپس بوسيله‌ي تكامل درك و وجدان كه ريشه‌ي آن هم اكنون در درون تو وجود دارد، هستي همان جهان بزرگ مانند يك تصور ناچيز براي تو جلوه خواهد كرد. اين طفل جنيني هيچ عكس العمل و تاثري از اين سخنان تو نشان نخواهد داد و اگر هم بفرض محال اندك دركي براي فهم گفته‌هاي شما داشته باشد، پاسخي كه به شما خواهد داد، اينست كه اين خرافات و مزخرفات را از كجا آورده‌اي؟! اين دنيا جنيني بزرگتر از شكم مادر است، ولي متاسفانه اكثريت معمولي احساس نمي‌كنند كه زندگي امروزي آنان يك زندگي جنيني است. اگر به آنان بگوييد: شما كه جز در دنياي محدود زندگي نمي‌كنيد، شما كه با حواس و نيروهاي ذهني محدود با واقعيات ارتباط برقرار مي‌كنيد، با كدامين منطق درباره كل جهان هستي احكام كلي صادر مي‌كنيد و سيستمهاي فلسفي بر بشريت عرضه مي‌كنيد؟! پاسخ شما را شايد جز اين نخواهند گفت: كه اين خرافات و مزخرفات را از كجا آورده‌اي؟ اگر بگوئيد: اين حس مطلق‌گرايي را كه حتي با اصرار زياد در نمودهاي عيني دگرگون شونده و نسبي و محدود اشباع مي‌كنيد، بچه علت از فعاليت طبيعي خود ممنوع مي‌سازيد؟! چگونه مي‌توانيد و به خود اجازه مي‌دهيد كه به جاي تماس علمي و واقعي با مسئله‌ي مطلق، رابطه‌ي عشق به محدود و نسبي را جانشين مطلق بسازيد و آن را از بي‌نهايت هم گسترده‌تر نماييد؟! خواهند گفت: ما از تكرار سخن بيزار هستيم، پاسخ همان است كه به سئوال نخستين شما داده‌ايم!! با اينحال، بقول ويكتور هوگو: (تفكر بشري بهيچ وجه حد و مرزي ندارد، او با افكندن خود به خطرها و مهالك، حيرت خويشتن را تحليل و كاوش مي‌كند. تقريبا مي‌توان گفت: به وسيله‌ي يك نوع واكنش تابناك طبيعت را نيز از حيرت خود خيره مي‌سازد. عالم اسرارآميزي كه ما را احاطه مي‌كند، هر چه بگيرد پس مي‌دهد و شايد سيركنندگان خود مورد سيرند. بهر حال روي زمين مرداني هستند، آيا واقعا مردند؟ كه آشكارا در قعر آفاق تحير ارتفاعات وجود مطلق را مي‌بينند و به شهود دهشت‌انگيز كوهستان لايتناهي برمي‌آيند) آيا مي‌دانيد عميق‌ترين خنده‌اي كه اشك از ديدگان آدمي را فرو مي‌ريزد، چه موقعي دست مي‌دهد؟ موقعي كه آن جنين نشينان به اين مرداني كه هوگو از وجود آنان خبر مي‌دهد و آنان را مي‌ستايد، تعيين تكليف مي‌فرمايند!! و دستور مي‌دهند كه چرا ببالا نگاه مي‌كنيد مگر شما كبوتربازيد؟!! آري چه بايد كرد؟: سختگيري و تعصب خامي است تا جنيني كار خون آشامي است اگر حقيقتش را بخواهيم، خداوندي كه عالم هستي را براي درك و شناخت ما بر نهاده است، خداوندي كه گذرگاه حيات ما و مراحل آن را پيش از مرگ و پس از مرگ گسترده است، پرده‌اي روي آن دو نينداخته است، اين پرده‌ايست كه مواد تار و پودش از خودخواهي به وجود مي‌آيد و در ماشين خيالات بي‌اساس خود محوري بافته مي‌شود و با تندترين رنگ سياه جهل و ناداني رنگرزي مي‌گردد و با دست اختيار خود آدمي به چشمانش زده مي‌شود.  *** «و لقد بصرتم ان ابصرتم و اسمعتم ان سمعتم و هديتم ان اهتديتم» (اگر شما بخواهيد ديده بگشائيد و واقعيات را ببينيد، وسايل بينائي در اختيار شما گذاشته شده است و اگر بخواهيد گوش باز كنيد و واقعيات را بشنويد، شنيدني‌هائي كه واقعيات را با گوش شما آشنا بسازد، طنين انداز گشته است). ببنيد و بشنويد و راه رشد و كمال را پيش گيريد ببينيد، چه چيز را ببينيم؟ مگر ما چشم نداريم! هر چه كه قابل ديدن است و در ديدگاه ما قرار بگيرد، بدون احتياج به توصيه و دستور شما آن را خواهيم ديد. بسيار خوب، شما موقعي كه براي حفظ ثروت و مقام، خون يك انسان را مي‌ريزيد، چه مي‌بينيد؟ آيا انسان آغشته به خوني را مي‌بينيد كه هزاران قوانين طبيعت و ماوراي طبيعت دست بهم داده و موجودي را ساخته است كه داراي صدها بعد و استعداد و احساسات و عواطف مي‌باشد؟ آيا شما انسان به خون غلطيده‌اي را مي‌بينيد كه از دست دادن حيات براي او دردي مساوي درد از دست دادن بي‌نهايت رابطه را با جهان هستي و انسانها داشته است؟ آيا شما انسان قطعه قطعه شده‌اي را مي‌بينيد كه صدها آرزو و اميد و آرمان سازنده‌اش را بوسيله‌ي طوفان مقام پرستي و ثروت خواهي شما از دست داده و در بستر خونين خاك افتاده است؟ نه هرگز، شما هيچيك از اينها را نمي‌بينيد اصلا در برابر ديدگان شما چنين چيزهائي مطرح نيست تا شما آنها را ببنيد آنچه شما مي‌بينيد جسد نيست، بلكه پياله‌ي زرين مالامال از شراب گلگون است كه مي‌تواند در همه‌ي عمر شما را مست بدارد. آيا با اين مثال روشن شد كه خودخواهي در همه‌ي اشكالش پرده بر ديدگان آدمي مي‌زند و او را نابينا مي‌سازد؟ بشنويد، چه چيز را بشنويم؟ مگر ما گوش نداريم! هر چه كه قابل شنيدن است و امواجش به گوش ما برسد، آن را خواهيم شنيد، و نيازي به توصيه و دستور شما وجود ندارد. بسيار خوب، آيا شما از درون و بيرون خود شنيده‌ايد (دورغ عامل تباهي شخصيت است؟) آيا اين جمله از درون و بيرون بگوش شما طنين انداخته است كه (پيمان‌شكني و نقض تعهد سم مهلك روح آدمي است؟) آيا اين ندا را شنيده‌ايد كه (به خود به پسند آنچه را كه به ديگران مي‌پسندي و بر ديگران مپسند آنچه را كه بر خود نمي‌پسندي؟) آيا به گوش شما رسيده است كه (مهار نكردن هوي و هوسها و شهوات عقل را تباه و وجدان را از فعاليت باز مي‌دارد؟ آيا اتفاق افتاده است كه با نظر به (حيات معقول) و بسيار جدي عظماي تاريخ كه ناشي از شنيدن آهنگ عالي هستي است، امواجي از اين آهنگ اگر چه ضعيف بوده باشد، گوش شما را بنوازد؟) آيا اين بانگ حيات بخش كه (هر هدفي هر وسيله‌اي را تجويز نمي‌كند) بگوش ما آشنا است؟) آري، سوگند به خدا، ما همه‌ي اينها را گوش داده‌ايم، اما بايد شرمساري ناشي از حمايت از خودخواهي نابخردانه را كنار گذاشته، بگوئيم: آري ما الفاظ نغز و فصيح و جملات زيباي اين مسائل را شنيده‌ايم، حتي محتويات آنها را به ذهن خود راه داده‌ايم، بالاتر از اينها درباره‌ي آن محتويات فلسفه‌ها بافته و مكتبها ساخته و سيستمهائي گوناگون از علوم انساني را پرداخته‌ايم. ولي اگر مقصود از شنيدن، تطبيق حيات و گرديدن به آن شنيده شده‌ها و درك شده‌ها بوده باشد، نه هرگز، به حقيقت حق سوگند، ما چيزي را نشنيده‌ايم. ما فقط حرف مي‌زنيم ما چو خود را در سخن آغشته‌ايم از حكايت ما حكايت گشته‌ايم اگر آن حقايق را كه در ديدني‌ها گفتيم و اين شنيدني‌ها را كه اكنون متذكر شديم، ديده بوديم و شنيده بوديم، ظلم و ستم از خاندان بشري مرتفع مي‌گشت زورگوئي‌ها و توسل به قدرتها براي سركوب كردن ناتوانان از قاموس بشري حذف و جاي خود را به عدالت و حقگوئي و حق‌طلبي مي‌داد. براي كسي كه بخواهد مسير رشد و كمال را پيش بگيرد، وجدان و عقل و ديگر آيات دروني و بروني كافي است، بلي چنانكه گفتيم براي كسي كه بخواهد. *** «و بحق اقول لكم لقد جاهرتكم العبر و زجرتم بما فيه مزدجر» (از روي حقيقت بشما مي‌گويم: حوادث و حقايق عبرت‌انگيز براي شما آشكار است و شما از آنچه كه بايد خودداري كنيد، جلوگيري شده‌ايد). مي‌بايست تجارب روزگاران و قانون عليت ما را از حيات معقول برخوردار مي‌ساخت، ولي … ما هرگز نديده‌ايم كه جو بكاريم و محصول گندم برداريم. نه ما و نه هيچ كسي نديده است و نه خواهد ديد كه نهال سيب بكاريم و ميوه‌ي آن بچه‌ي شتر سر برآورد. همه‌ي ملل ديده‌اند و مي‌دانند كه هيچ فرد و جامعه‌اي با ظلم و ستم به پيروزي نرسيده است. با اينحال اين تجارب مستمر و مشاهده‌ي قانون عليت در همه‌ي گفتارها و انديشه‌ها و كردارها نتوانسته است تاثيري شايسته در نهاد انسانها بوجود بياورد. گوئي انسانها در هر لحظه‌اي از زندگاني گسيخته از همه‌ي اندوخته‌هاي معرفتي به طور ناگهاني از زمين مي‌رويند و موجوداتي كه در پيرامون آنان قرار گرفته‌اند، و آثار و نتايج فكري و عضلاني كه در ديدگاه و در دسترس آنان قرار گرفته‌اند، همگي در همان لحظه همزمان با روئيدن ناگهاني آنان از زمين، روييده‌اند. لذا براي برقراري ارتباط با آنها و بهره‌برداري از آنها به فعاليت مجدد نيازمند مي‌باشد! عجب از گمشدگان نيست، عجب ديو را ديدن و نشناختن است هر يك از اقوام و ملل دنيا با اشكال گوناگون عوامل اعتلا و سقوط را ديده‌اند و تجربه كرده‌اند و درباره‌ي آنها معرفتهايي لازم و كافي بدست آورده‌اند، اما گويي آن معرفتها از عالمي ديگر به ذهن آنان سرازير شده و درباره‌ي موجوداتي است كه اصلا به اين عالم و اقوام و ملل ارتباطي ندارند. *** «و ما يبلغ عن الله بعد رسل السما الا البشر» (و از طرف خداوند متعال كسي غير از فرشتگان آسماني حق تبليغ ندارد، مگر انساني كه رسالت الهي را داراست). تبليغ رسالت الهي تنها شايسته پيامبران است: پرروئي‌هايي كه از بشر ديده شده است خيلي بيشرمانه‌تر از آن است كه بتوان تصور نمود. اين همان موجود است كه با تمام وقاحت ادعاي خدائي كرده است! به خدا تعيين تكليف نموده است! خود را از پيامبران بي‌نياز دانسته است! عقل و وجدان را انكار كرده است، واقعيت جهان را بكلي منكر شده و گفته است: جز حواس و ذهن من چيزي واقعيت ندارد! همين موجود پررويي‌هايي پليدتر از اينها دارد، هم اوست كه گفته است براي رسيدن بلذت و هدف شخصي خود به هر وسيله‌اي كه ممكن است تمسك كن. يكي از اين موجودات نرون است كه آرزو مي‌كرد كه ايكاش همه‌ي انسانها فقط يك سر و گردن داشتند كه او آن را با يك ضربه شمشير از بدنشان جدا مي‌كرد!. آيا بشر با داشتن اينهمه وقاحت و بيشرمي‌ها ادعاي رسالت دروغين نخواهد كرد؟ اين يك حقيقت است است كه اگر خودخواهي در يك فرد به فعليت برسد، مي‌تواند مافوق آنچه را كه گفتيم ادعا كند، اينكه مي‌بينيد بالاتر از خدائي نتوانسته است ادعا كند، براي اينست كه قدرت تصور آن را نداشته است. بنابراين ادعاي رسالت از طرف خدا براي اين خودپرستان خود محور در جامعه‌اي كه در جهل و ناتواني‌ها غوطه‌ور است، هيچ مشكلي در بر ندارد. تنها توجه به زندگي پر تناقض و درك و فهم بي‌اساس اين مدعيان افترا زننده كافي است كه حقه‌بازيها و دغلكاريهاي آنان را روشن بسازد. از لطف و عنايت الهي بجهت هشياراني كه همواره در جوامع بشري وجود داشته‌اند، مشت اين فريبكاران باز شده است. آنچه كه فوق‌العاده اهميت دارد، اينست كه آدمي چه اندازه بايد كثيف و پليد شود كه دروغي بزرگتر از جهان هستي را در زير جمجمه‌ي محدود خود جاي بدهد و در عين حال اين بار سنگين را با خوشي و رضايت به دوش بكشد و احساس خستگي رواني و شرمساري از خود ننمايد. بعقيده‌ي ما اگر روانشناسي امثال اين پديده‌ها را توضيح ندهد، كار اساسي انجام نداده است. تكليف بسيار ضروري كه روانشناسي بايد انجام بدهد، همين است كه براي ما توضيح بدهد: 1- وضع رواني كسي را كه نمي‌داند و خود هم مي‌داند كه نمي‌داند، در عين حال ادعا مي‌كند كه بهتر از همه مي‌داند!! 2- مي‌داند كه هيچ اطلاعي درباره‌ي انسان و ابعاد و استعدادهاي او در حالت فردي و دسته‌جمعي ندارد و مي‌داند كه انسانهائي شرافتمندتر و با فضيلت تر از او وجود دارند، با اينحال سياست و اداره‌ي جامعه يا جوامعي را در اختيار خود مي‌گيرد!! 3- ميداند كه دروغ عبارتست از مقاومت وقيحانه‌ي دروني در برابر واقعيات و نيز مي‌داند كه موج اين مقاومت بر خود او نيز اصابت خواهد كرد و مي‌داند كه تكرار دروغ تدريجا دنده‌هاي اصل گير مغزش را مي‌سايد و هيچيك از واقعيات براي او قيافه جدي نشان نمي‌دهد. 4- مي‌داند كه هيچ اشتياقي به رشد و كمال ندارد، ولي چنين وانمود مي‌كند كه آتش اشتياق به رشد و كمال در درون او زبانه مي‌كشد!! 5- مي‌داند كه نه تنها رابطه‌اي با خدا ندارد، بلكه درك و اطلاعات او درباره‌ي خدا از درك و اطلاع كودك تجاوز نمي‌كند، با اينحال ادعاي آشنائي و ارتباط با خدا را چنان ابراز مي‌كند كه ساده‌لوحان بي‌خبر از همه چيز گمان مي‌كنند، افتخاري نصيب خدا شده است كه در روي زمين در كالبد آن آقا مجسم شده است!! آيا ادعاي كسي كه مي‌گويد: خدايي جز من وجود ندارد و همه‌ي خدايان از خدايي من ترشح كرده است!! از اين قبيل نيست؟! آن غوطه‌ور در لذت رواني كه لحظاتي از گسترش روح خود را در همه‌ي عالم هستي مي‌بيند و بجاي آنكه پي به عظمت روح انساني ببرد، ناگهان فرياد مي‌زند: (من خدايم!) از اين قبيل ادعا نيست! از اينگونه نمودها و فعاليتهاي رواني مي‌توان صدها نوع شمارش كرد كه روانشناسي و روانپزشكي هنوز به اهميت آنها پي نبرده است. مختصات رسولان الهي برگرديم به تفسير متن جمله‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام كه فرموده است: (تنها تبليغ كنندگان رسالت الهي پيامبران مي‌باشند) در مقدمات مجلد اول از اين كتاب (ترجمه و تفسير نهج‌البلاغه) رسالت را بر دو نوع عمده تقسيم كرده‌ايم: نوع يكم- رسالت جزئي، اين رسالت عبارتست از احساس تعهد براي تبليغ هدفها و عناصر (حيات معقول) كه هر انسان متعهد و داراي درون پاك و مطلع از شئون جامعه و مصالح و مفاسد آن، داراي اين رسالت مي‌باشد. اين مسئله را اميرالمومنين عليه‌السلام در يكي از كلمات قصار چنين فرموده است: (كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته) (همه‌ي شما ناظر و داراي سلطه بر اصلاح مي‌باشيد و درباره‌ي آنانكه از شما پائين‌تر قرار گرفته‌اند مسئول هستيد) لذا مي‌توان گفت: همه‌ي روشنفكران رها شده از خود محوري و مطلع از وضع انسانهاي جامعه‌ي خويش و تشخيص دهنده‌ي موقعيت فعلي و آينده جامعه و آگاه به ابعاد گوناگون زندگي فردي و اجتماعي داراي اين نوع رسالت مي‌باشند و اگر در اجراي اين رسالت كوتاهي بورزند، در حقيقت بر وجود خود و ديگر انسانهاي جامعه، مرتكب خيانت نابخشودني شده‌اند. نوع دوم- رسالت كلي: اين رسالت مخصوص پيامبران عظام و پيشوايان الهي است كه در ارتباط آنان با خدا با دلايل متقن اثبات شده است. آگاهي و بينشهاي اين گروه نه آميخته با شك و ترديد است و نه نسبيتي كه معلول موضع‌گيريهاي طبيعي آنان بوده باشد. براي توضيح بيشتر درباره‌ي رسالت كلي مختصات زير را متذكر مي‌شويم: 1- ايمان صد در صد به رسالتي كه به عهده گرفته است، به طوري كه خود را جزئي از جامعه‌اي مي‌داند كه مامور تبليغ رسالت به آن شده است. بعبارت ديگر پيامبر مانند ساير انسانها خود را با آن رسالت تفسير مي‌كند. در صورتيكه بوجود آورنده‌ي مكتبهاي معمولي بشري، آن ايمان را بمكتب خود نمي‌توانند داشته باشند، زيرا خودشان بهتر از همه مي‌دانند كه عامل بوجود آورنده‌ي مكتبشان انديشه و تعقل و مطالعات محدود نسبي آنها مي‌باشد. هيچ انسان آگاهي وجود ندارد، مگر اينكه پيش از همه با محدوديت ديدگاه‌هاي خود آشنائي دارد. بهمين جهت امكان ندارد كه به محصول انديشه و تعقل خود ايمان صد در صد داشته باشد. بلي، پيروان مكتبهاي معمولي بشري مي‌توانند به آن مكتبي كه پيروي مي‌كنند، ايمان كامل داشته باشند. تا آنجا كه همه‌ي شئون حيات خود را با آن مكتب تفسير نموده و تا پاي جان در راه آن فداكاري نمايند، زيرا پيروان مكتبها با مقداري روشنائي‌هاي محصول مشاهدات محدود و قابل تفسير با هدفها و عوامل ديگر انديشه و تعقل درباره‌ي مكتبهاي بشري حس مطلق‌گرايي خود را نيز به جهت چشمگير بودن شخصيت صاحب مكتب يا بعضي از محتويات آن، با همان مكتب اشباع مي‌نمايند، در صورتي كه بوجود آورنده‌ي مكتب بهتر از همه مي‌داند كه محصول حواس و انديشه و تعقلهاي رسمي و معمولي او نمي‌تواند حس مطلق‌گرايي را اشباع نمايد. 2- رسالت كلي نمي‌تواند اكتسابي بوده باشد- آمادگي و به فعليت رساندن استعداد و شكوفا ساختن همه‌ي ابعاد عالي اخلاق انساني، شرط لازم براي شايستگي پذيرش گيرندگي وحي است، ولي براي رسالت كافي نيست، بلكه بايد داراي خصوصيتي مافوق استعدادها و نيروهاي انساني معمولي باشد، كه بتواند امانت رسالت الهي را متحمل شود، نظير نبوغ‌هاي بشري كه استعدادي است مختص و در همه‌ي انسانها وجود ندارد و قابل مقايسه و سنجش با ديگر استعدادها و نيروها نمي‌باشد. 3- عدم ترديد و احساس ابهام- گمان نمي‌رود حتي يك فيلسوف و جهان‌بيني در شرق و غرب در گذشته و اكنون و آينده بوجود بيايد، و در فلسفه و جهان‌بيني خود هيچ شك و ترديد و ابهامي احساس نكند. اين مسئله با فرض باز بودن سيستم جهان هستي و ابعاد انساني از يك طرف و دخالت حواس و پيش ساخته‌هاي ذهني و مختصات طبيعي خود ذهن و خصوصيت موضع‌گيري شخص جهان‌بين از طرف ديگر، كاملا روشن و بديهي است. به قول يكي از جهان‌بينان خوش ذوق: (اين فيلسوفان و جهان‌بينان مانند آن بنايان هستند كه ساختماني را بسازند و داخل گشتن همه‌ي مردم را به آن ساختمان تجويز نمايند ولي خود از داخل شدن به آن ساختمان امتناع بورزند) زيرا چنانكه در مختص ايمان متذكر شديم، جهان‌بين و فيلسوف بهتر از همه مي‌داند كه محصول انديشه و تعقل و حواس محدود، نمي‌تواند مطلق بوده باشد و در نتيجه نمي‌توان تفسير كامل درباه‌ي جهان و حيات انسانها را از آن محصول انتظار داشت. 4- رسالت كلي قابل انتقال نيست: از يك جهت رسالت كلي شبيه به نبوغ خاص است كه في نفسه قابل انتقال به كسي ديگر نمي‌باشد. هيچ رسول الهي نمي‌تواند رسالتش را كه امانت خاص در نزد اوست، به هيچكس بسپارد، و قابل تقليد هم نيست، در صورتيكه نوابغ ممكن است از يكديگر تقليد كنند و محصول فعاليت نبوغ آنان مشابه يكديگر بوده باشد. مانند نبوغ هنري و صنعتي كه ممكن است در يك دوران، حتي در يك جامعه در افراد فرواني وجود داشته باشد. 5- رسالت كلي فوق رنگ‌آميزيهاي محيط و اجتماع است- محصول نبوغ‌ها چه در هنر و چه در صنعت و چه در علم و سياست و اقتصاد و جهان‌بيني چنانكه در دو شماره‌ي گذشته اشاره كرديم محدود و نسبي و رنگ‌آميزي شده با عوامل محيط و اجتماعي يا قابل تفسير با آن عوامل مي‌باشند. در صورتيكه رسالت كلي مافوق رنگ‌آميزيهاي محيطي و اجتماعي مي‌باشد. 6- رسالت كلي فوق مبادله است: نوابغ و جهان‌بينان و مكتب سازان مي‌توانند براي گامي كه برداشته‌اند و خدمتي كه كرده‌اند، عوضي را مطالبه كنند. و يا اگر هم مطالبه نكنند، توقع آن را داشته باشند و اگر هم توقع عوض را نداشته باشند، مردم جامعه كار و خدمات آنان را ارزيابي نمايند و در مجراي معامله قرار بدهند، در صورتيكه رسالت پيامبران بكلي فوق مبادله و تعويض قرار گرفته است و اگر براي كار خود عوض و اجرتي بخواهند جز همان انجام وظيفه‌ي الهي و عمل مردم به همان رسالت چيزي ديگري نمي‌باشد. اين دو مضمون در آيات قرآني وارد شده است: يك- قل ما اسئلكم عليه من اجر الا من شاء ان يتخذ الي ربه سبيلا (بگو به آنان: من هيچ مزدي بر اين رسالتم از شما نمي‌خواهم، مگر رشد و هدايت كسي را كه مي‌خواهد راهي بسوي پروردگارش اتخاذ كند … ) دو- و ما اسالكم عليه من اجر ان اجري الا علي رب العالمين (و من در مقابل رسالتي كه دارم، هيچ اجرتي از شما نمي‌خواهم، اجرت و پاداش رسالت من جز به لطف پروردگار عالميان به عهده‌ي كسي نيست).  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 654-649 بايد دانست تا زمانى كه انسان در لفاف بدن پوشيده باشد در حجابى از تاريكى جسمانيّت و كشمكشهاى وهم و خيال قرار گرفته و از مشاهده روشناييهاى عالم غيب و ملكوت محروم است. اين حجاب قابل افزايش و نقصان و قوّت و ضعف است و مردم نسبت به آن داراى مراتبى هستند كه بزرگترين و ضخيم ترين حجاب، حجاب كفر است چنان كه قرآن كريم در باره حجاب كفر چنين اشاره فرموده است: «أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ» برابر اين آيه مثل كافر مانند كسى است كه در درياى پر تلاطم قرار گرفته باشد كه موج روى موج مى آيد.  مقصود از درياى پر تلاطم دنياست كه خطرهاى هلاك كننده دارد. موج اوّل موج شهوات است كه انسان را به صفات حيوانى فرا مى خواند و سزاوار اين است كه اين موج تاريك باشد. زيرا دوستى چيزى انسان را كور و كر مى كند. موج دوّم موج صفات حيوانات درنده است كه موجب خشم و دشمنى و كينه و حسد و برترى جويى مى شود و سزاوار اين است كه تاريك باشد، زيرا غضب عقل را مى پوشاند و حق آن است كه بالاترين موج باشد چون غضب بر بيشتر شهوات مسلّط است آن چنان كه اگر غضب شدّت يابد انسان شهوات ديگر را فراموش مى كند.  منظور از ابرهاى تاريك اعتقادات باطل و خيالات فاسد است كه موجب حجاب بينش كافر از دريافت نور حق مى شود. چون خاصيّت حجاب اين است كه جلو تابيدن نور خورشيد را بر چشمان ظاهر بين بگيرد. هر گاه همه اين امور حجاب و تاريك كننده باشد معناى آيه شريفه كه فرمود تاريكيهاى پى درپى و بر روى هم قرار دارند روشن مى شود.  امّا خفيف ترين و نازك ترين حجاب، حجاب كسانى است كه گوششان را در مسير اوامر و نواهى خداوند به كار مى گيرند و در تصفيه باطن و جلا دادن ضميرشان همّت مى گمارند و حجاب غفلت و بى خبرى را از خود دور مى سازند. بر آنها خورشيد معارف الهى نور افشانى مى كند و در وادى دلهاشان آبهاى بخشش پروردگار جريان مى يابد و به هر كس به اندازه قابليّتش فيض مى بخشد.  اين گروه هر چند در رفع حجاب و پاكسازى آلودگيهاى باطل از نفوسشان كوشيده اند ولى تا زمانى كه در اين بدن قرار داشته باشند در پرده اى، هر چند نازك و ضعيف، از حجابهاى جسمانى قرار دارند. ميان اين دو مرتبه (ضخيم ترين و نازكترين حجاب) درجاتى از حجاب كم و زياد وجود دارد و تفاوت مردم در درك انوار علم و تأثير پذيرى از معارف الهى و آگاهى بر رموز دين، به تفاوت اين حجاب بستگى دارد. و بر حسب تفاوت همين حجابها وارد شدن در آتش جهنم تفاوت پيدا مى كند. چنان كه خداوند تعالى فرموده است: «وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها».  هيچ انسانى از آلودگيهاى اين حجابها نجات نمى يابد مگر اين كه از اين بدن رها شود و آن را به دور افكند. در اين صورت است كه خداوند تعالى فرموده است: «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً».  بنا بر اين هر خوبى و بدى كه براى خود آماده كرده و به مقتضاى استعدادش آن را به دست آورده به (عين اليقين) مشاهده مى كند امّا مشاهده اين امور قبل از جدايى روح از بدن چنان كه بايد ممكن نيست زيرا بدن مانع آن است، هر چند اعتقاد قطعى برهانى بر حقايق امور را دارا باشد و يا نوعى مكاشفه، آن چنان كه در باره بعضى از اولياى خدا گفته اند داشته باشد. البته اين نوع آگاهى و اطلاع مانند مشاهده است و نه مشاهده خالص حقيقى، زيرا از نوعى توهّم و خيال جدا نيست و به همين خاطر است كه رسول خدا (ص) از قول پروردگار نقل كرده است: «براى بندگان صالح خود نعمتهايى را آماده ساخته ام كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده و نه بر دل انسانى خطور كرده است و بالاتر از آن چيزهايى است كه شما بر آن آگاهى يافته ايد». اين سخن حق تعالى اشاره به نوعى مشاهده خالصى است كه آميختگى ندارد و انسان پس از مرگ با چشم يقين آن را مى بيند.  گاهى حقايقى را كه اهل مكاشفه در زندگى دنيا كشف مى كنند عين اليقين مى نامند و درك كسانى كه در اين امور پايين تر از اهل مكاشفه اند اگر به وسيله احساس باشد و امكان بطلان آن نباشد، آن را علم اليقين مى گويند.  گاهى علم يقين در نزد صوفيّه اختصاص مى يابد به چيزى كه نفس به تصديق آن ميل دارد و در نهايت بر شخص مسلّط و چيره مى شود، آن چنان كه چيز مورد علاقه، او را بر كارى وا مى دارد و يا منع مى كند در اين صورت مى گويند فلانى يقينش به مرگ ضعيف است هر گاه در آماده شدن براى مرگ همّت نگمارد گويا به مردن يقين ندارد با وجودى كه در رسيدن مرگ هرگز شك ندارد. و در صورتى مى گويند يقينش به مرگ محكم است كه ياد مرگ بر او غلبه كند و تمام كوشش شخص در آماده شدن براى مرگ صرف شود. پس از دانستن اين موضوع سخن امام (ع) كه فرمود: «فانّكم لو عاينتم ما قد عاين من مات منكم لجزعتم و وهلتم»، قضيّه شرطيّه اى است كه امام (ع) براى توجّه دادن به اين حقيقت آورده است كه در پشت سر شما سختيهاى آخرت و عذاب هايى است كه گذشتگان شما آنها را دريافتند و شما اكنون آنها را مشاهده نمى كنيد هر چند آنها را از علوم يقينى مى دانيد. اگر آنها را با چشم يقين مشاهده مى كرديد البتّه بى تابى و زارى مى كرديد و سخن دعوت كنندگان به خدا را مى شنيديد و اطاعت مى كرديد. اين ملازمه يقين و اطاعت از امورى است كه برهان بر صحّت آن گواه است و خداوند تعالى به حقيقت آن در قرآن اشاره فرموده است كه: «وَ لَوْ تَرى  إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ». اين سخن بدان خاطر است كه سختيهاى آخرت را ديده اند و زاريشان از اين بابت است. خداوند به آنان پاسخ مى دهد: «وَ هُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيها رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما..».  فرموده است: «و لكن محجوب عنكم ما قد عاينوا»،  اين جمله حضرت براى تالى همين قضيّه شرطيّه متّصله، استثناست. به دليل اين كه چشمان آنها حجاب دارد و نمى توانند سختيهاى پس از مرگ را ببينند، زارى و بى تابى نمى كنند و اگر هم به زبان قال جزع و فزعى ندارند زبان حالشان زارى و بى تابى خواهد بود.  فرموده است: «و قريب ما يطرح الحجاب»،  در اين جمله «ما» مصدريّه است و مبتداى جمله، و قريب خبر آن است و در معنى اشاره دارد به بى اعتبارى بهانه جويى آنها، آن زمان كه به عذاب تهديد شوند، و آنها ندانستن را براى كوتاهى در عمل بهانه قرار مى دهند زيرا بزودى حجاب بدن كنار خواهد رفت و احوال قيامت و سختيهاى روز رستاخيز بر ايشان آشكار مى شود و آن هنگامى است كه آسمان پرده هاى خود را از چشم مردم كنار بزند. در آن هنگام مشاهده مى شود كه جهنّم برافروخته شده و بهشت آراسته گرديده است. اين مضمون كلام خداست كه فرموده است. «وَ إِذَا السَّماءُ كُشِطَتْ وَ إِذَا الْجَحِيمُ سُعِّرَتْ وَ إِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ عَلِمَتْ نَفْسٌ ما أَحْضَرَتْ» و نيز فرمود: «فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ».  فرموده است: «و لقد بصّرتم ان ابصرتم و اسمعتم ان سمعتم و هديتم ان اهتديتم»،  اين جمله امام (ع) اشاره است به جواب ديگرى و شباهت دارد به آنچه قبلًا به آن اشاره كرديم و آن بهانه اين است كه آنها وجود حجاب را مانع از مشاهده چيزى مى دانند كه باعث زارى و بى تابى است. توضيح مطلب اين است كه هر چند اكنون حجاب وجود دارد و حقايق پس از مرگ را پوشيده است ولى آنان بر آن حقايق واقفند و با عبرتها و مثلهايى كه بر زبان انبيا جارى شده است حقيقت براى آنها روشن است و مشكلات پس از مرگ را از كتب الهى و سنن انبيا فهميده اند و با دلايل واضح و براهين قاطع آنها را دريافته اند آن چنان كه گويا آنها را مشاهده كرده شكّى در آنها ندارند، بنا بر اين حجاب نمى تواند براى آنها بهانه اى باشد.  در اين كه امام (ع) از بين حواسّ پنجگانه اختصاصاً شنيدن و ديدن را يادآورى فرموده اند بدان خاطر است كه عبرت گرفتن براى امور آخرت به اين دو بستگى دارد. به كار بردن كلمه هدايت در جمله فوق اشاره به سهمى است كه عقل بدون دخالت ابزار در هدايت دارد، و اين كه امام (ع) «ان شرطيّه» را سه بار در جمله خود به كار برده است به اين معنى است كه با وجود ديدن و شنيدن و هدايت شدن، در دين و شنيدن و هدايتشان شكّ وجود دارد. و تمام جمله بيان تنفّر از ادامه غفلت آنهاست و يادآوريى اين نكته است كه در عبرت گرفتن بايد از خدا مدد خواست.  فرموده است: «بحقّ اقول لكم لقد جاهرتكم العبر و زجرتم بما فيه مزدجر»،  پس از آن كه امام (ع) اثبات كرد كه آنها حقايق پس از مرگ را گويا ديده اند و شنيده اند اين جمله را براى توضيح ديدن و شنيدن آنها آورده است و اين كه با پيشامدهاى ناگوارى كه براى آنها پيش آمده است عبرتها آشكار شده و از پيشينيان نيز عبرت آموخته اند و آنچه از مشكلات شنيده اند براى پند گرفتن كافى است و آن مشكلاتى كه شنيده اند نهى هاى پى درپى مؤكّدى كه وعده هاى ترسناك مى دهد و مجازاتهاى مهيّايى دارد كه كمترين آنها موجب عبرت گرفتن براى صاحبان خرد مى شود، چنان كه خداوند تعالى فرموده است: «وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الْأَنْباءِ ما فِيهِ مُزْدَجَرٌ حِكْمَةٌ بالِغَةٌ فَما تُغْنِ النُّذُرُ».  فرموده است: «و ما يبلّغ عن اللّه بعد الرّسل السّماء الّا البشر»،  اين سخن امام (ع) اشاره به اين است كه در عالم وجود براى هدايت به سوى حق تعالى جز زبان انبيا راه ديگرى نيست كه مردم را به حق دعوت كند.  وقتى دعوت مردم به خداوند متعال از طريق وعده و وعيد و ضرب المثل و يادآورى موارد عبرت انگيز مردمان گذشته ممكن نباشد در اين صورت عذاب بر چنين مردمى رواست. و اين وعده و وعيد و ضرب المثلها و موارد عبرت آموز گذشتگان روشن نمى شود، مگر با زبان فرستادگان بشرى (پيامبران). بنا بر اين پس از ملائكه ممكن نيست پيامهاى الهى جز از طريق انبيا به مردم برسد، پس قطعاً دستورات انبيا براى توجّه مردم به خدا كافى به نظر مى رسد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 292 و من خطبة له عليه السّلام و هي العشرون من المختار فى باب الخطب:فإنّكم لو عاينتم ما قد عاين من مات منكم لجزعتم و وهلتم و سمعتم و أطعتم، و لكن محجوب عنكم ما قد عاينوا، و قريب ما يطرح الحجاب، و لقد بصّرتم إن أبصرتم، و اسمعتم إن سمعتم، و هديتم إن اهتديتم، بحقّ أقول لقد جاهرتكم العبر، و زجرتم بما فيه مزدجر، و ما يبلّغ عن اللّه بعد رسل السّماء إلّا البشر. (4960- 4897)اللغة: (جزع) الرّجل جزعا من باب تعب ضعف عن حمل ما نزل به فلم يجد به صبرا و (و هل) كتعب أيضا فزع و (زجرته) زجرا من باب قتل منعته و ازدجر يستعمل لازما و متعدّيا و (المزدجر) المتّعظ مفتعل من الزّجر، أبدلت التّاء دالا ليوافق الزّاى بالجهر قال سبحانه: وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الْأَنْباءِ ما فِيهِ مُزْدَجَرٌ، أى متّعظ و هو بمعنى المصدر اى ازدجار عن الكفر و تكذيب الرّسل.الاعراب:قريب مرفوع على الخبريّة، و ما مصدريّة مرفوع المحلّ على الابتداء و الجملة بعدها في تأويل المصدر.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة له واردة في إنذار الجاهلين و الغافلين بالأهاويل و الشّدايد الواقعة بعد الموت و حينه فكأنّه عليه السّلام يقول يا أهل الجهالة و العصيان المتمرّدين عن طاعة الرّحمن، حتّام على الدّنيا إقبالكم، و بشهوتها اشتغالكم، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 293 و قد و خطكم القتير «1»، و وافاكم النّذير، و أنتم عمّا يراد بكم لاهون، و بلذّة يومكم ساهون.(فانّكم لو عاينتم) بعين التعين الخالصة عن الشّوائب العارية عن الغطاء و الحواجب (ما قد عاينه من مات منكم) قبلكم من غمرات الموت و سكراته؛ و أهوال القبر و ظلماته، و عقوبات البرزخ و نقماته، و عذاب الآخرة و شدايدها (لجزعتم و وهلتم) و فزعتم لشدّة تلك الأهوال و هول هذه الأحوال (و) ل (سمعتم) الواعية «2» (و أطعتم) الدّاعية للملازمة البيّنة بين معاينة هذه الأمور بعين اليقين و بين الجزع و الفزع و السّماع و الطاعة لربّ العالمين.كما شهد به الكتاب المكنون: إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ  (و لكن) نى اعتذر منكم بلسان حالكم بأنّه (محجوب عنكم ما قد عاينو) ه مستور عنكم ما قد شهدوه، و لذلك ذهلتم و غفلتم و رغبتم في الدّنيا و ألهتكم لذّاتها، و شغلتكم شهواتها ألا إنّ هذا العذر غير مقبول، و ذلك الاعتذار غير نافع (و) ذلك لأنّه (قريب ما يطرح الحجاب) حين ما حلّ بك الموت و واراك التّراب و شهد عليك الرّقيب و العتيد، فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد. (و) اللّه (لقد بصّرتم) و صيّرتم مبصّرين (إن ابصرتم) و نظرتم بعيون ناظرة (و اسمعتم) و صيرتم سامعين (إن سمعتم) و وعيتم بأذن واعية (و هديتم إن اهتديتم) بعقول كاملة و قلوب صافية (بحقّ أقول لقد جاهرتكم العبر) و عالتكم الانباء و الأثر بالمصائب النّازلة على الامم الماضية، و العقوبات الواقعة في القرون الخالية، و ما حلّ بأهل القبور سطورا بافناء الدّور، ألا ترونهم كيف تدانوا في خططهم، و قربوا في مزارهم و بعدوا في لقائهم، عمروا فخربوا، و آنسوا فأوحشوا، و سكتوا فازعجوا، و قطنوا فرحلوا.______________________________ (1) القتير الشيب و الوخط بالخاء يقال و خظه القتير اى خالطه الشيب منه. (2) الواعية وزان كاملة الصراخ و النداء بصوت عال و كذلك الداعية و النبي داعى اللّه لانه يدعوا لناس الى الحق، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 294فإنّ في هذه الامور كلها عبرة لمن اعتبر، و تذكرة لمن ادّكر (و) مع هذه كلّها (زجرتم بما فيه مزدجر) من النّهي الأكيد، و الوعيد الشّديد الوارد في الكتب الإلهيّة و السّنن النبويّة (و) بعد ذلك كله لم يبق عذر لمن اعتذروا (ما يبلغ عن اللّه بعد رسل السّماء إلّا البشر) و ما فرّط و لا قصّر، بل بلّغ و ذكر، و بشّر و أنذر حكمة بالغة فما تغني النّذر.و لنتبع هذه الخطبة الشريفة لأمير المؤمنين و سيّد الوصيّين بندبة جليلة لسبطه الأجل زين العابدين و سيّد السّاجدين سلام اللّه عليهما من ربّ العالمين، لكون تلك النّدبة مع هذه الخطبة مطابقة المضامين، مضافا إلى ما فيها من الفوائد الجمة و المواعظ الحسنة التي يتنبّه بها الجاهل عن نوم الغفلة، و يهتدى بها الضّالّ عن طريق الضّلالة.و هي ما رواها شاكر بن غنيمة بن أبي الفضل عن عبد الجبّار الهاشمي قال:سمعت هذه النّدبة من الشّيخ أبي بشر بن أبي طالب الكندي يرويها عن أبي عيينة الزّهري قال: كان عليّ بن الحسين عليه السّلام يناجي و يقول:قل لمن قلّ عزاؤه، و طال بكاؤه، و دام عناؤه، و بان صبره، و تقسم فكره، و التبس عليه أمره، من فقد الأولاد، و مفارقة الآباء و الاجداد، و الامتعاض بشماتة الحسّاد: أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ شعر:تعزّ فكلّ للمنيّة ذائق          و كلّ ابن انثى للحياة مفارق        فعمر الفتى للحادثات ذريئة         تناهبه ساعاتها و الدّقايق        كذا تتفاني واحدا بعد واحد         و تطرقنا بالحادثات الطوارق     فحسّن الأعمال، و جمّل الأفعال، و قصّر الآمال الطوال، فما عن سبيل المنية مذهب، و لا عن سيف الحمام مهرب، و لا إلى قصد النّجاة مطلب، فيا أيّها الانسان المتسخّط على الزّمان، و الدّهر الخوّان، مالك و الخلود إلى دار الأحزان، و السكون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 295 إلى دار الهوان، و قد نطق القرآن بالبيان الواضح في سورة الرّحمن: كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ، وَ يَبْقى  وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ  شعر:و فيم و حتّى م الشّكاية و الرّدى          جموح لآجال البريّة لاحق        فكلّ ابن انثى هالك و ابن هالك          لمن ضمّنته غربها و المشارق        فلا بدّ من إدراك ما هو كائن          و لا بدّ من إتيان ما هو سابق     فالشّباب للهرم، و الصحّة للسّقم، و الوجود للعدم، و كلّ حيّ لا شكّ مخترم، بذلك جرى القلم، على صفحة اللوح في القدم، فما هذا التلهّف و النّدم، و قد خلت من قبلكم الامم شعر:أ ترجو نجاة من حياة سقيمة         و سهم المنايا للخليقة راشق        سرورك موصول بفقدان لذّة         و من دون ما تهواه تأتى العوائق        و حبّك للدّنيا غرور و باطل          و في ضمنها للراغبين البوائق     أ في الحياة طمع، أم إلى الخلود نزع؛ أم لما فات مرتجع، و رحى المنون دائرة، و فراسها غائرة، و سطواتها قاهرة، فقرب الزّاد، ليوم المعاد، و لا تتوطّ على غير مهاد و تعمّد الصّواب، و حقّق الجواب، فلكلّ أجل كتاب، يمحو اللّه ما يشاء و يثبت و عنده أمّ الكتاب شعر:فسوف تلاقي حاكما ليس عنده          سوى العدل لا يخفى عليه المنافق        يميّز أفعال العباد بلطفه          و يظهر منه عند ذاك الحقائق        فمن حسنت أفعاله فهو فايز         و من قبحت أفعاله فهو زاهق     أين السّلف الماضون، و الأهلون و الأقربون، و الأوّلون و الآخرون، و الأنبياء و المرسلون، طحنتهم و اللّه المنون، و توالت عليهم السّنون، و فقدتهم العيون، و إنّا إليهم صائرون، فإنّا للّه و إنّا إليه راجعون شعر:إذا كان هذا نهج من كان قبلنا         فانّا على آثارهم نتلاحق        فكن عالما أن سوف تدرك من مضى          و لو عصمتك الرّاسيات الشّواهق        فما هذه دار المقامة فاعملن «فاعلمن خ»         و لو عمّر الانسان ما ذرّ شارق     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 296 أين من شقّ الأنهار، و غرس الاشجار، و عمر الدّيار، ألم تمح منهم الآثار، و تحلّ بهم دار البوار، فاخش الجوار، فلك اليوم بالقوم اعتبار، فانّما الدّنيا متاع و الآخرة هي دار القرار شعر:تخرّمهم ريب المنون فلم تكن          لتنفعهم جنّاتهم و الحدائق        و لا حملتهم حين ولّوا بجمعهم          نجائبهم و الصّافات السّوابق        و راحوا عن الأموال صفرا و خلّفوا         ذخايرهم بالرّغم منهم و فارقوا    أين من بنى القصور و الدّساكر، و هزم الجيوش و العساكر، و جمع الأموال و حاز الآثام و الجرائر، أين الملوك و الفراعنة و الأكاسرة و السّياسنة، أين العمّال و الدّهاقنة أين ذووا النواحي و الرّساتيق، و الأعلام و المناجيق، و العهود و المواثيق شعر:كأن لم يكونوا أهل عزّ و منعة         و لا رفعت أعلامهم و المناجق        و لا سكنوا تلك القصور التي بنوا         و لا اخذت منهم بعهد مواثق        و صاروا قبورا دارسات و أصبحت          منازلهم تسفى عليه الخوافق     ما هذه الحيرة و السّبيل واضح؛ و المشير ناصح، و الصواب لائح، عقلت فاغفلت، و عرفت فانكرت، و علمت فاهملت، هذا هو الدّاء الذي عزّ دواؤه، و المرض الذي لا يرجى شفاؤه، و الأمل الذي لا يدرك انتهاؤه، أ فأمنت الأيّام؛ و طول الأسقام، و نزول الحمام، و اللّه يدعو إلى دار السّلام شعر:لقد شقيت نفس تتابع غيّها         و تصدف عن إرشادها و تفارق        و تأمل ما لا يستطاع بحيلة (بحمله خ)         و تعصيك إن خالفتها و تشاقق        و تصغى إلى قول الغويّ و تنثني          و تعرض عن تصديق من هو صادق     فيا عاقلا راحلا، و لبيبا جاهلا، و متيقّظا غافلا، أتفرح بنعيم زائل، و سرور حائل، و رفيق خاذل، فيا أيها المفتون بعمله، الغافل عن حلول أجله، و الخائض في بحار زلله، ما هذا التقصير و قد و خطك القتير، و وافاك النذير، و إلى اللّه المصير شعر:طلابك أمر لا يتمّ سروره          و جهدك باستصحاب من لا يوافق        و أنت كمن يبني بناء و غيره          يعاجله في هدمه و يسابق     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 297 و ينسج آمالا طوا لا بعيدة         و يعلم أنّ الدهر للنسج خارق     ليست الطريقة لمن ليس له الحقيقة، و لا يرجع إلى خليقة؛ إلى كم تكدح و لا تقنع و تجمع و لا تشبع؛ و توفر لما تجمع، و هو لغيرك مودع، ما ذا الرّأى العازب، و الرشد الغايب، و الأمل الكاذب، ستنقل عن القصور، و ربّاب الخدور، و الجذل و السّرور إلى ضيق القبور، و من دار الفناء إلى دار الحبور، كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ*، كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ* شعر:فعالك هذا غرّة و جهالة         و تحسب يا ذا الجهل أنك حاذق        تظنّ بجهل منك أنك راتق          و جهلك بالعقبى لدينك فائق        توخيّك من هذا أدلّ دلالة         و أوضح برهانا بأنّك مائق     عجبا لغافل عن صلاحه، مبادر إلى لذاته و أفراحه، و الموت طريده «في خ» مسائه و صباحه فيا قليل التحصيل، و يا كثير التعطيل، و يا ذا الأمل الطويل، أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ ، بناؤك للخراب، و مالك للذّهاب، و أجلك إلى اقتراب شعر:و أنت على الدّنيا حريص مكاثر         كأنّك منها بالسّلامة واثق        تحدّثك الاطماع أنّك للبقا         خلقت و أنّ الدّهر خلّ موافق        كأنّك لم تبصر اناسا ترادفت          عليهم بأسباب المنون اللّواحق     هذه حالة من لا يدوم سروره، و لا تتمّ اموره، و لا يفكّ أسيره، أتفرح بمالك و نفسك و ولدك و غرسك «عرسك»، و عن قليل تصير إلى رمسك، و أنت بين طيّ و نشر، و غنى و فقر، و وفاء و غدر، فيا من القليل لا يرضيه، و الكثير لا يغنيه، اعمل ما شئت انّك ملاقيه، يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ، لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ  شعر:سيقفر بيت كنت فرحة أهله          و يهجر مثواك الصّديق المصادق        و ينساك من صافيته و ألفته          و يجفوك ذو الودّ الصّحيح الموافق        على ذا مضى النّاس اجتماع و فرقة         و ميت و مولود و قال و وامق      منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 298 افّ لدنيا لا يرقى سليمها، و لا يصحّ سقيمها، و لا يندمل كلومها، و عودها كاذبة، و سهامها غير صائبة، و آمالها خائبة، لا تقيم على حال، و لا تمتّع بوصال، و لا تسرّ بنوال شعر:و تلك لمن يهوى هواها مليكة         تعبّده أفعالها و الطرائق        يسرّ بها من ليس يعرف غدرها         و يسعى إلى تطلابها و يسابق        اذا عدلت جارت على اثر عدلها         فمكروهة أفعالها و الخلايق     فيا ذا السّطوة و القدرة، و المعجب بالكثرة، ما هذه الحيرة و الفترة، لك فيمن مضى عبرة، و ليؤذن الغافلون عما إليه يصيرون، إذا تحقّقت الظنون، و ظهر السّر المكنون و تندمون حين لا تقالون، ثمّ إنّكم بعد ذلك لميّتون شعر:سيندم فعّال على سوء فعله          و يزداد منه عند ذاك التّشاهق        إذا عاينوا من ذي الجلال اقتداره          و ذو قوّة من كان قد ما يداقق        هنالك تتلو كلّ نفس كتابها         فيطفو ذو عدل و يرسب فاسق     إلى كم ذا التّشاغل بالتجاير و الأرباح، إلى كم ذا التّهور بالسّرور و الأفراح، و حتّام التغرير بالسّلامة في مراكب النّياح، من ذا الذي سالمه الدّهر فسالم، و من ذا الذي تاجره الزّمان فغنم، و من ذا الذي استرحم الأيّام فرحم، اعتمادك على الصّحة و السّلامة خرق، و سكونك إلى المال و الولد حمق، و الاغترار بعواقب الامور خلق، فدونك و حزم الامور، و التّيقظ ليوم النّشور، و طول اللبث في صفحات القبور، فلا تغرنّكم الحياة الدّنيا و لا يغرنّكم باللّه الغرور شعر:فمن صاحب الأيام سبعين حجّة         فلذّاتها لا شكّ منه طوالق        فعقبى حلاوات الزّمان مريرة         و إن عذبت حينا فحينا خرابق        و من طرفته الحادثات بويلها         فلا بدّ أن تاتيه فيها الصّواعق     فما هذه الطمأنينة و أنت مزعج، و ما هذه الولوج و أنت مخرج، جمعك إلى تفريق و رفوك (و فرك خ) إلى تمزيق، و سعتك إلى ضيق، فيا أيها المفتون، و الطامع بما لا يكون، «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ» شعر: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 299 ستندم عند الموت شرّ ندامة         إذا ضمّ أعضاك الثرى و المطابق        و عاينت أعلام المنية و الرّدى          و وافاك ما تبيضّ منه المفارق        و صرت رهينا في ضريحك مفردا         و باعدك الجار القريب الملاصق     فيا من عدم رشده، و جار قصده، و نسي ورده، إلى متى تواصل بالذّنوب و أوقاتك محدودة، و أفعالك مشهودة، أ فتعول على الاعتذار، و تهمل الأعذار و الانذار، و أنت مقيم على الاصرار، و لا تحسبنّ اللّه غافلا عمّا يعمل الظالمون إنّما يؤخّرهم ليوم تشخص فيه الأبصار شعر:إذا نصب الميزان للفصل و القضا         و إبليس محجاج و اخرس ناطق        و اجّجت النيران و اشتدّ غيظها         إذا فتحت أبوابها و المغالق        و قطّعت الأسباب من كلّ ظالم          يقيم على اسراره و ينافق     فقدم التّوبة، و اغسل الحوبة، فلا بدّ أن تبلغ إليك النوبة، و حسن العمل قبل حلول الأجل و انقطاع الامل، فكلّ غائب قادم، و كلّ عريب عازم (و كل غريب غارم خ)، و كلّ مفرط نادم، فاعمل للخلاص قبل القصاص، و الأخذ بالنّواص شعر:فانّك مأخوذ بما قد جنيته          و إنّك مطلوب بما أنت سارق        و ذنبك إن أبغضته فمعانق          و مالك ان أحببته فمفارق        فقارب و سدّد و اتّق اللّه وحده          و لا تستقلّ الزّاد فالموت طارق     «و اتقوا يوما ترجعون فيه إلى اللّه، ثمّ توفّى كلّ نفس ما كسبت و هم لا يظلمون».تكملة:المستفاد من الكافي أنّ هذه الخطبة ملتقطة من خطبة طويلة و روى صدرها هناك باختلاف لما أورده السّيد هنا.قال في الكافي في باب ما يجب من حقّ الإمام على الرّعيّة: محمّد بن يحيى العطار عن بعض أصحابنا عن هارون بن مسلم عن مسعدة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال:قال أمير المؤمنين عليه السّلام: لا تختانوا ولاتكم، و لا تغشّوا هداتكم، و لا تجهلوا أئمتكم و لا تصدّعوا عن حبلكم فتفشلوا و تذهب ريحكم، و على هذا فليكن تأسيس اموركم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 300 و ألزموا هذه الطريقة فانّكم لو عاينتم ما عاين من قد مات منكم ممّن خالف ما قد تدعون إليه لبدرتم و خرجتم و لسمعتم و لكن محجوب عنكم ما قد عاينوا، و قريبا ما يطرح الحجاب.الترجمة:اى غافلان و تمرّد كنندگان از طاعت پروردگار عالميان پس بدرستى كه اگر ببينيد آن چيزى را كه بمعاينه ديدند كسانى كه مردند از شما هر آينه بجزع و فزع در آئيد، و مى شنويد و اطاعت مى نمائيد و لكن مستور است از شما آنچه معاينه ديده اند آن را گذشتگان و نزديكست برداشته شدن حجاب، و بتحقيق كه نموده مى شويد اگر ببينيد بنظر بصيرت، و شنوانيده مى شويد اگر بشنويد بگوش حقيقت، و هدايت يافته مى شويد اگر طلب هدايت نمائيد بعقل كامل و قلب صافي، براستى مى گويم شما را كه بتحقيق جهارا و آشكار صدا نمود شما را عبرتها، و زجر و منع كرده شديد بچيزى كه در آن ازدجار و ممانعت هست از مناهى اكيده و وعيدهاى شديده، و تبليغ نمى نمايد از جانب خداوند تبارك و تعالى بعد از ملائكه آسمان مگر جنس آدميان از پيغمبران پس جاى عذر نمانده شما را در تخلّف كردن از دعوت ايشان. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص146 اين خطبه با عبارت «فانكم لو قد عاينتم ما قد عاين من مات منكم» (همانا اگر شما به دقت ببينيد آنچه را كه كسانى كه از شما مرده اند ديده اند) شروع مى شود. اين سخن دلالت بر صحت اعتقاد به عذاب قبر دارد و اصحاب معتزلى ما همگى بر اين اعتقادند كه عذاب گور خواهد بود هر چند دشمنان ايشان از اشعريان و ديگران اتهام انكار آن را بر ايشان زده اند. قاضى القضات عبد الجبار كه خدايش رحمت كناد مى گويد: هيچ معتزلى شناخته نشده است كه عذاب گور را نفى كند، نه از متقدمان ايشان و نه از متاخران. آرى، ضرار بن عمرو اين موضوع را گفته است و عذاب گور را نفى كرده است و چون او با ياران ما آميزش داشته و از مشايخ ما كسب دانش مى كرده است، سخن و گفته او را به معتزله نسبت داده اند. و ممكن است كسى بگويد: اين گفتار دليلى بر صحت اعتقاد به عذاب قبر نيست، زيرا جايز است كه منظور از آنچه كسانى كه مرده اند ديده اند، چيزهايى باشد كه محتضر مى بيند و دلالت بر سعادت يا بدبختى او دارد و در خبر آمده است: «هيچكس نمى ميرد مگر آنكه سرانجام خود را مى داند كه به كجا مى رود، آيا به بهشت خواهد رفت يا به دوزخ». و ممكن است مقصود على عليه السلام همان چيزى باشد كه درباره خود فرموده است كه هيچ كس نمى ميرد مگر اينكه او را پيش خود خواهد ديد و شيعيان همين قول را پذيرفته و به آن معتقدند و از على (ع) شعرى را روايت مى كنند كه خطاب به حارث اعور همدانى سروده و فرموده است: «اى حارث همدان هر كس بميرد، چه مومن باشد و چه منافق، مرا مقابل خود مى بيند، نگاهش مرا مى شناسد و من هم او و نامش و آنچه را انجام داده است مى شناسم. به آتش كه براى عرضه داشتن او برافروخته مى شود مى گويم: او را واگذار و به اين مرد نزديك مشو، او را رها كن و به او نزديك مشو كه رشته يى از او به ريسمان وصى پيوسته است. و تو اى حارث چون بميرى مرا خواهى ديد و از لغزش و خطا بيم نداشته باش. من در آن تشنگى بر تو آبى سرد مى آشامانم كه آنرا در شيرينى همچو عسل خواهى پنداشت.» و اين چيز عجيبى نيست، و اگر صحت انتساب آن محرز باشد كه على (ع) خود را در نظر داشته است در قرآن عزيز آيه يى است كه دلالت بر آن دارد كه هيچكس از اهل كتاب نمى ميرد مگر اينكه پيش از مرگ عيسى بن مريم عليه السلام را تصديق خواهد كرد و آن آيه، اين گفتار خداوند است كه مى فرمايد: «هيچكس از اهل كتاب نيست جز آنكه پيش از مرگ خود، به او ايمان مى آورد و روز قيامت، او بر ايشان گواه خواهد بود.» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص147  بسيارى از مفسران گفته اند: معنى اين آيه چنين است كه هر يهودى و كسان ديگرى كه پيرو كتابهاى گذشته اند، به هنگام احتضار، حضرت عيسى مسيح را كنار خود مى بيند و به او ايمان مى آورد و او را تصديق مى كند و حال آنكه به هنگام تكليف او را تصديق نكرده است [منظور اين است كه چنين ايمان آوردنى سودى نخواهد داشت و در حال مرگ و احتضار تكليف از او برداشته است ]. شبيه گفتار على عليه السلام، گفتار ابو حازم مكى به سليمان بن عبد الملك بن مروان است كه ضمن موعظه او به او گفت: همانا نياكان تو اين حكومت را بدون آنكه شورى و مشورتى باشد از چنگ مردم بيرون كشيدند و سپس مردند. اى كاش بدانى چه پاسخ داده اند و به آنان چه گفته شده است گويند: سليمان چندان گريست كه بر زمين افتاد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom