جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۹ : برخورد با منافق [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) قاله للأشعث بن قيس و هو على منبر الكوفة يخطب، فمضى في بعض كلامه شي‏ء اعترضه الأشعث فيه، فقال يا أميرالمؤمنين، هذه عليك لا لك، فخفض (علیه السلام) إليه بصره ثم قال :
مَا يُدْرِيكَ مَا عَلَيَّ مِمَّا لِي، عَلَيْكَ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ لَعْنَةُ اللَّاعِنِينَ، حَائِكٌ ابْنُ حَائِكٍ، مُنَافِقٌ ابْنُ كَافِرٍ؛ وَ اللَّهِ لَقَدْ أَسَرَكَ الْكُفْرُ مَرَّةً وَ الْإِسْلَامُ‏ أُخْرَى، فَمَا فَدَاكَ مِنْ وَاحِدَةٍ مِنْهُمَا مَالُكَ وَ لَا حَسَبُكَ، وَ إِنَّ امْرَأً دَلَّ عَلَى قَوْمِهِ السَّيْفَ وَ سَاقَ إِلَيْهِمُ الْحَتْفَ لَحَرِيٌّ أَنْ يَمْقُتَهُ الْأَقْرَبُ وَ لَا يَأْمَنَهُ الْأَبْعَدُ.

[قال السيد الشريف يريد (علیه السلام) أنه أسِر في الكفر مرة و في الإسلام مرة. و أما قوله (علیه السلام) دل على قومه السيف فأراد به حديثا كان للأشعث مع خالد بن الوليد باليمامة غرّ فيه قومه و مكر بهم حتى أوقع بهم خالد و كان قومه بعد ذلك يسمّونه عرف النار و هو اسم للغادر عندهم‏].

خَفَض : چشم بزير افكند 
حائِك : جولا، بافنده 
فَدَى : عوض داد و آزاد كرد 
ساقَ : كشيد و راند 
حَتف : مرگ 
حَرىّ : سزاوار 
يَمقُت : دشمن مى ‏دارد 
(امام در مسجد كوفه در سال ۳۸ هجرى سخنرانى مى كرد، اشعث بن قيس به يكى از مطالب آن اعتراض كرد و گفت اين سخن به زيان شما، نه به سود تو است، امام نگاه خود را به او دوخت و فرمود):
سوابق تاريخى نكوهيده أشعث بن قيس:
چه كسى تو را آگاهاند كه چه چيزى به سود، يا زيان من است. لعنت خدا و لعنت لعنت كنندگان، بر تو باد اى متكبّر متكبّر زاده،(۱) منافق پسر كافر. سوگند به خدا، تو يك بار در زمان كفر و بار ديگر در حكومت اسلام، اسير شدى، و مال و خويشاوندى تو، هر دو بار نتوانست به فريادت برسد. آن كس كه خويشان خود را به دم شمشير سپارد، و مرگ و نابودى را به سوى آنها كشاند، سزاوار است كه بستگان او بر وى خشم گيرند و بيگانگان به او اطمينان نداشته باشند. 
مى گويم: (منظور امام عليه السّلام اين است كه اشعث ابن قيس يك بار وقتى كه كافر بود اسير شد و بار ديگر آنگاه كه مسلمان شد و شمشيرها را به سوى قبيله اش راهنمايى كرد، مربوط به جريانى است كه اشعث قبيله خود را فريب داد تا خالد بن وليد، آنها را غافلگير كند و از دم شمشير بگذراند كه پس از آن خيانت او را با لقب «عرف النّار» (چيزى كه آتش را بپوشاند)، مى ناميدند و اين لقبى بود كه به نيرنگ باز مى دادند.) 
______________________________(۱) حائك: يعنى بافنده، كسى كه بر خدا و رسول خدا دروغ مى‏ بافد، يا پارچه باف، چون دور از مردم در انزواى كامل به پارچه بافى مشغول بودند تبديل به انسانهاى متكبّر و مغرور مى‏ شدند كه پيام ضرب المثل در ترجمه آمد و علّت تندى امام عليه السّلام اين بود كه، هر فتنه و توطئه ‏اى در حكومت امام پديد مى‏ آمد، ريشه‏ هاى آن به اشعث بر مى ‏گشت (كلّ فساد كان فى خلافة على عليه السّلام فأصله الأشعث) او مردى كافر بود كه پس از اسارت و اسلام ظاهرى با خواهر ابا بكر «ام فروه» ازدواج كرد. 
از سخنان آن حضرت عليه السَّلام است به اشعث ابن قيس، حضرت در كوفه بالاى منبر خطبه مى خواند در ضمن بياناتش سخنى فرمود كه اشعث بر آن جناب اعتراض كرد (در ضمن سخن، آن بزرگوار امر حكمين را در جنگ با معاويه بيان ميكرد، مردى از اصحاب آن حضرت برخاسته گفت ما را از قبول حكمين نهى فرمودى و بعد بآن اجازه دادى، نمى دانيم كدام يك از اين دو بهتر بود، پس حضرت امير دست بروى دست زده فرمود «هذا جزآء من ترك العقدة» يعنى اين حيرت و سرگردانى جزاى شما است كه در كار خويش تأمّل و احتياط را از دست داديد و مرا بقبول آنچه حكمين بگويند وادار ساختند، اشعث بمقصود حضرت پى نبرد و گمان كرد كه آن جناب مى فرمايد اين جزاى من است كه از مصلحت غافل مانده احتياط را از دست دادم، و) گفت: اين سخن بر ضرر و زيان حضرتت تمام شد و سودى نداشت، پس حضرت نگاه تندى باو كرده و فرمود: 
(1) چه ترا دانا گردانيد (باينكه) چه بر ضرر و چه بر نفع من است لعنت خدا (دورى رحمت او) و لعنت و نفرين لعنت كنندگان بر تو باد اى جولا پسر جولا، و اى منافق پسر كافر (لعن حضرت بر اشعث براى اعتراض او بر آن جناب نبوده، بلكه براى آن بود كه با وجود بودن ميان اصحاب حضرت نفاق را از دست نداده، هميشه دوروئى ميكرد، و شخص منافق سزاوار لعن است، چنانكه خداوند متعال در قرآن كريم سوره 2 آیه 159 مى فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ» يعنى كسانيكه مى پوشانند نشانه هاى روشن و هدايتى را كه ما فرستاديم بعد از چيزى كه در كتاب براى مردم بيان كرديم، خداوند و جميع لعنت كنندگان ايشان را لعنت و نفرين ميكنند. در بعضى تواريخ بيان شده كه اشعث و پدرش برد يمانىّ مى بافته اند و چون جولائى موجب نقصان عقل و سفاهت است، لذا حضرت او را باين اسم سرزنش فرموده، و در بعضى كتب نوشته اند او از اكابر و بزرگان كِنده بود و سرزنش حضرت او را براى آن بود كه در راه رفتن از روى تكبّر و تبختر دوش مى جنبانيده، و اين نوع حركت را در لغت حياكة خوانند، و بهر تقدير در تعقيب بيان مذمّت و نقصان عقل او فرموده:) 
(2) سوگند بخدا در كفر يك مرتبه اسير شدى و در اسلام بار ديگر، و دارائى و حسب و بزرگى ترا از يكى از اين دو اسيرى نجات نداد (سبب اسيرى او در زمان كفر آن بود كه چون قبيله مراد پدرش را كشتند لشگر آراسته به خونخواهى پدر حركت كرد و در آن جنگ مغلوب شده اسير گرديد و در آخر سه هزار شتر فداء داده خود را از اسيرى نجات داد، پس از آن با هفتاد مرد از كنده خدمت حضرت رسول مشرّف شده اسلام پذيرفت، امّا سبب اسيرى او در اسلام آنست كه بعد از وفات پيغمبر اكرم مرتدّ شد و آن زمان ساكن حضرموت بود، اهل آن سامان را از دادن زكوة منع كرد و با ابا بكر بيعت ننمود، پس ابا بكر زياد ابن لبيد را با جمعى بجنگ او فرستاد، اشعث با ايشان جنگ كرد تا اينكه در قلعه اى محصور شد، و زياد بر او سخت گرفت و آب را بر وى و تابعينش بست، پس اشعث براى خود و ده نفر از خويشاوندانش امان خواست كه او را نزد ابا بكر ببرند تا در باره ايشان حكم دهد، و زياد و لشگرش را بعد از گرفتن امان بقلعه راه داد، چون وارد شدند بقتل ساكنين قلعه پرداختند، آنان گفتند كه شما بما امان داده ايد، زياد گفت: اشعث بجز براى خودش و ده نفر امان نخواسته، پس آنها را كشت، و اشعث را با ده نفر اسير كرده به نزد ابا بكر فرستاد، ابا بكر او را عفو نمود و خواهر خود امّ فروه دختر ابى قحافه را باو تزويج كرد، و از او سه فرزند متولّد شد: محمّد و اسحاق و اسماعيل، و محمّد ابن اشعث همان كسى است كه در خون سيّد الشّهداء در كربلا شركت داشت، خلاصه چون اشعث از روى بى خردى قوم خود را به كشتن داد، لذا حضرت مى فرمايد:) 
(3) مردي كه قوم خود را به شمشير (كشته شدن) راهنما باشد و ايشان را به مرگ سوق دهد سزاوار است نزديكان دشمنش بدارند و بيگانگان امينش ندانند.
(سيّد رضىّ فرمايد:) مى گويم: منظور حضرت آنست كه يك مرتبه اشعث در موقعى كه كافر بود اسير شد و بار ديگر وقتى كه اسلام آورده بود، و امّا مقصود سخن آن حضرت در مذمّت اشعث كه فرمود كسى كه شمشير را بر قوم خود راهنما باشد، واقعه اشعث است با خالد ابن وليد در يمامه كه اشعث در آن شهر قوم خود را فريب داد و با ايشان مكر كرد تا اينكه خالد بر آنان تسلّط يافت و بعد از اين واقعه او را عرف النّار مى ناميدند يعنى نشانه بلندى آتش و اين جمله نزد آنها نام مكر كننده بوده (كنايه از اينكه مكر كننده نشانه آتش است كه هر كه نزد او رود در آتش مى افتد). 
سخنى از آن حضرت (ع) اين سخن خطاب به اشعث بن قيس است. امام در كوفه بر منبر سخن مى گفت. در سخن او عبارتى بود كه اشعث بر آن اعتراض كرد و گفت: يا امير المؤمنين اين كه گفتى به زيان توست نه به سود تو. امام تيز در او نگريست و گفت: 
تو چه دانى، كه چه چيز به سود من است و چه چيز به زيان من. لعنت خدا بر تو باد و لعنت لعنت كنندگان. اى كه خود و پدرت همواره دروغى چند به هم مى بافته ايد. اى منافق فرزند كافر. به خدا سوگند، كه يك بار در زمان كافريت به اسارت افتاده اى و يك بار در زمان مسلمانيت، و در هر بار نه توانگريت تو را از بند اسارت رهانيد و نه جاه و منزلتت. 
مردى كه شمشيرهاى كين را بر قوم خود رهنمون شود و مرگ را بر سر آنان راند، سزاوار است، كه خويشاوندانش دشمن دارند و بيگانگان از شر او ايمن ننشينند. 
من (سید رضی) مى گويم: «عبارت مردى كه شمشير كين را بر قوم خود رهنمون شود» اشارت است به ماجراى اشعث با خالد بن وليد در يمامه. اشعث قوم خود را بفريفت و بر آنها مكر كرد و خالد از آنان كشتار بسيار كرد. از آن پس، قوم اشعث او را «عرف النّار» مى ناميدند و اين نام را به كسى دهند كه بر آنها غدر كرده باشد. 
اين سخن را اميرمؤمنان على(عليه السلام) هنگامى بيان فرمود که در مسجد کوفه بر منبر بود «اشعث بن ابن قيس» به امام(عليه السلام) اعتراض کرد که اى اميرمؤمنان! اين مطلبى که گفتى به زيان توست نه به سود تو، امام با بى اعتنايى نگاهى به او کرد و فرمود:
تو چه مى فهمى چه چيز به سود من است يا به زيان من؟ لعنت خدا و لعنت همه لعنت کنندگان بر تو باد اى بافنده (دروغ) و فرزند بافنده و اى منافق فرزند کافر! به خدا سوگند يک بار کفر تو را اسير کرد و يک بار اسلام، مال و حسب تو نتوانست تو را از هيچ يک از اين دو اسارت آزاد سازد (و اگر آزاد شدى به کمک اموال ديگران يا با خواهش و التماس و خيانت بود)! (آرى!) آن کس که شمشيرها را به سوى قبيله اش هدايت کند و مرگ را به سوى آنان سوق دهد سزاوار است که نزديکانش به او خشم ورزند و بيگانگان به او اعتماد نکنند.
مرحوم «سيّدرضى» در اين جا چنين مى گويد: مقصود امام اين است که «اشعث» يک بار در دوران کفرش اسير شد و بار ديگر پس از اسلام آوردن و جمله «دَلَّ عَلى قَوْمِهِ السَّيْفَ» اشاره به داستانى است که «اشعث» با «خالد بن وليد» در «يمامه» داشت. «اشعث» قبيله خود را فريب داد و به آنها خيانت کرد و «خالد» آنها را به قتل رساند. به همين دليل قبيله اش او را «عرف النّار» ناميدند و اين لقب را به افراد خائن و پيمان شکن مى دادند.
و از سخنان آن حضرت است كه به اشعث پسر قيس فرمود. امام بر منبر كوفه خطبه مى خواند، در سخن او جمله اى آمد، اشعث بر او خرده گرفت و گفت: اين سخن به زيان توست نه به سود تو. امام نگاه خود را بدو دوخت و فرمود: 
تو را كه آگاهانيد كه سود من كدام است و زيان من كدام، كه لعنت خدا و لعنت كنندگان بر تو باد. اى متكبّر متكبّرزاده، منافق كافرزاده. يك بار در عهد كفر اسير گشتى، بار ديگر در حكومت اسلام به اسيرى در آمدى، و هر دو بار نه مال تو تو را سودى بخشيد و نه تبارت به فريادت رسيد. 
آن كه كسان خود را به دم شمشير بسپارد و مرگ را به سر آنان آرد، سزاوار است كه خويش وى، دشمنش دارد و بيگانه بدو اطمينان نيارد. 
از سخنان آن حضرت است به اشعث بن قيس امام بر منبر كوفه سخنرانى مى فرمود، در ضمن گفتارش مطلبى عنوان كرد كه اشعث بر آن حضرت اعتراض نموده، گفت: يا امير المؤمنين اين مطلب به زيان توست نه به سودت. امام نگاهش را به او دوخت و فرمود: 
تو را به سود و زيان من چه كسى خبر داد؟ لعنت خدا و لعنت كنندگان بر تو باد، اى بافنده پسر بافنده، منافق كافر زاده، به خدا سوگند يك بار در زمان كفر اسير شدى و بار ديگر در اسلام، و در هر مرتبه نه ثروتت تو را سودى داد و نه تبارت به دادت رسيد. 
مردى كه عشيره خود را به دم شمشير بسپارد، و مرگ را به سوى آنان آنان كشاند حق اوست كه نزديكانش با او دشمنى ورزند، و بيگانگان از او ايمن نباشند. 
مى گويم: مقصود امام اين است كه اشعث يك بار در كفر و بار ديگر در اسلام به اسارت رفت. و اين كه فرمود: «عشيره خود را به دم شمشير سپرد» منظورش برنامه اى است كه اشعث در يمامه با خالد بن وليد داشته، اشعث قوم خود را فريب داد تا خالد بر آنان هجوم كرد. از آن پس قوم اشعث او را «عرف النار» ناميدند، و اين سخن در نزد عرب اصطلاحى است براى آدم دغلباز.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )برخورد با منافق جسور و بى ادب! قبل از ورود در شرح و تفسير اين خطبه، لازم است به دو نکته اشاره شود: 1ـ همان گونه که مى دانيم مخاطب در اين کلام «اشعث بن قيس» است که نام او «معدي کرب» بود و به مناسبت موهاى ژوليده اى که داشت او را «اشعث» ناميدند تا حدى که اسم اصلى او به فراموشى سپرده شد. او در زمان پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مسلمان شد سپس بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مرتد شد و به حمايت از طايفه «بنى وليعه» که راه ارتداد را پيش گرفته بودند برخاست. «زياد بن لبيد» از سوى «ابوبکر» مأمور جنگ با آنان شد و اشعث در اين ميان اسير گرديد (اين اسارت او در اسلام بود). در زمان جاهليّت هنگامى که پدرش «قيس» کشته شد، براى گرفتن انتقام خون او به همراهى قبيله اش حرکت کرد و به جاى حمله به قبيله قاتل (قبيله بنى مراد) اشتباهاً به قبيله ديگرى (قبيله بنى الحارث) حمله کرد و چون در اين جنگ شکست خورد و اسير گشت براى آزادى او صدها شتر فديه دادند و اين اسارت او در حال کفر بود). به هر حال، هنگامى که او را نزد «ابوبکر» بردند (و اظهار ندامت کرد) او اشعث را عفو نمود و خواهرش «ام فروه» را که نابينا بود به وى تزويج نمود; و از اين زن چهار پسر آورد که يکى از آنها محمّد بود که با امام حسين(عليه السلام) و يارانش در کربلا به مقابله برخاست و دخترى به نام «جعده» که امام مجتبى(عليه السلام) را مسموم ساخت. «اشعث» از کسانى بود که با «عمروبن عاص» در مسأله ايجاد نفاق در صفوف ياران على(عليه السلام) در جنگ صفّين همکارى نمود. «ابن ابى الحديد» و «محمّد بن عبده» در يک کلام کوتاه «اشعث» را چنين معرفى مى کنند: «او از منافقين در عصر على(عليه السلام) بود و در ميان اصحاب آن حضرت مانند «عبدالله بن ابىّ بن سلول» در ميان ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بود که هر کدام در زمان خود از رؤساى منافقين بودند و در بسيارى از توطئه ها و مفسده ها شرکت داشتند».(1) 2ـ در اين که اين کلام در کجا و به چه مناسبت على(عليه السلام) آن را خطاب به «اشعث» بيان فرمود، در ميان دانشمندان گفتگوست. در يک روايت چنين مى خوانيم که اميرمؤمنان على(عليه السلام) در حالى که بر منبر بود، نوشته اى بيرون آورد که کلامى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بر آن بود: «اَلْمُسْلِمُونَ تَتَکافَؤُ دِماءُهُمْ وَ هُمْ يَد عَلى مَنْ سِواهُمْ مَنْ اَحْدَثَ حَدثاً اَوْ آوى مُحْدِثاً فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللهِ وَ النّاسِ اَجْمَعينَ; خون مسلمانان با يکديگر برابر است و همگى به منزله يک دست در مقابل دشمنان هستند; کسى که بدعتى در دين خدا بگذارد يا بدعت گذارى را پناه بدهد، لعنت خدا و همه مردم بر او باد»!(2) «اشعث بن قيس» منافق، در اين جا صدا زد: «هذا وَاللهِ عَلَيْکَ لا لَکَ; اين به خدا سوگند به زيان توست نه به سود تو!» حضرت نگاهى به او کرد و سخنان تند بالا را در جواب او فرمود و او را به همه مردم با صراحت تمام معرفى کرد. شايد منظور اشعث از اين سخن اين بود که اگر خون مسلمانان با هم برابر است و بايد همه با هم متّحد باشند; چرا با گروهى از مسلمانان به جنگ برخاستى؟ (در حالى که نفاق افکنان، آتش افروزان جنگ جمل و صفّين و نهروان بودند و على(عليه السلام) به عنوان خليفه رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) که علاوه بر نصّ برخلافتش، مردم با او بيعت کرده بودند شناخته مى شد). در روايت ديگرى آمده است که آن حضرت بر منبر کوفه خطبه مى خواند و درباره «حکمين» که بعد از جنگ صفين، مصيبت بزرگى براى جهان اسلام به بار آوردند، سخن مى گفت; يکى از يارانش برخاست و عرض کرد اى اميرمؤمنان! تو ما را از قبول حکميّت نهى فرمودى سپس به آن امر کردى، ما نمى دانيم کداميک از اين دو کار بهتر است؟ حضرت دو دست خود را به يکديگر زد و فرمود: «هذا جَزاءُ مَنْ تَرَکَ الْعُقْدَةَ». منظور امام(عليه السلام) اين بود که اين کيفر کسى است که رأى صحيح را رها کند. شما نيز، سخن مرا در کار حکمين نپذيرفتيد و اصرار کرديد که من در برابر آن تسليم شوم، ولى «اشعث» چنين پنداشت که مفهوم سخن اين است که: اين جزاى من است که راه صحيح را رها کردم و لذا اعتراض کرد و گفت: «اى اميرمؤمنان اين سخن که گفتى بر زيان توست، نه به سود تو!»(3) * * * اکنون به شرح و تفسير خطبه باز مى گرديم، مطابق آنچه در اين سخن آمده اميرمؤمنان على(عليه السلام) در پاسخ اعتراض اشعث نخست مى فرمايد: «تو چه مى دانى چه چيز به زيان من است يا به سود من؟!» (ما يُدْريکَ ما عَلَىَّ مِمّا لى). اشاره به اين که تو اصلا مفهوم سخن مرا نفهميدى که چه مى گويم و اشاره به چه نکته اى مى کنم. منظور من دعوت مسلمين به اتّحاد و اشاره به اشتباهى است که در مسأله قبول «حکمين» کردند تا ديگر اين گونه کارها را تکرار نکنند. امّا تو مطلب را وارونه فهميدى! سپس در يک سخن تند به او مى فرمايد: «لعنت خدا و لعنت همه لعنت کنندگان بر تو باد!» (عَلَيْکَ لَعْنَةُ اللهِ وَ لَعْنَةُ اللاعِنين). تاريخ زشت و ننگين اشعث نيز به خوبى نشان مى دهد که مستحقّ چنين لعنى بوده است چرا که در بسيارى از توطئه ها و برنامه هاى مفسده انگيز اجتماعى آن زمان دست داشته و يا رهبرى اصلى آن را بر عهده گرفته است و به گفته «ابن ابى الحديد» تمام مفسده هايى که در دوران خلافت على(عليه السلام) واقع شد اصل و اساس آن «اشعث بن قيس» بود.(4) سپس مى افزايد: «اى بافنده (دروغ) فرزند بافنده!» (حائِکُ بْنُ حائِک). «و اى منافق فرزند کافر!» (مُنافِقُ بْنُ کافِر). در اين که منظور از «حائک» (بافنده) در اين جا چيست، شارحان نهج البلاغه سخنان بسيار گفته اند. بعضى آن را بر معناى ظاهر لغوى حمل کرده و گفته اند اشاره به شغل اشعث و پدرش بوده و اين شغل در آن زمان مخصوص قشر بسيار پايينى از اجتماع بوده که از معارف دينى و آداب اجتماعى و تمدّن، دور بوده اند، ولى اين معنا با آنچه در تاريخ زندگى اشعث و پدرش نقل شده، سازگار نيست; زيرا آنها ظاهراً داراى چنين شغلى نبودند. بعضى آن را به معناى انسان متکبّر و خودخواه دانسته اند، چرا که يکى از معانى «حائک» در لغت کسى است که با تکبّر راه مى رود.(5) بعضى ديگر آن را اشاره به معناى کنايى آن مى دانند و مى گويند منظور از «حائک» (بافنده) کسى است که سخنان باطلى را به هم مى بافد و بافنده دروغ و کذب است و اين در واقع کار اشعث و پدرش بود; و چنين کنايه اى نه تنها در لغت عرب که در لغات ديگر نيز وجود دارد. و قابل توجّه اين که در روايتى به روشنى به اين معنا اشاره شده است و آن روايت اين است که نزد امام صادق(عليه السلام) سخن از «حائک» به ميان آمد. امام(عليه السلام) فرمود: «اِنَّهُ مَلْعُون; حائک ملعون است» سپس در تفسير آن چنين فرمود: «اِنَّما ذلِکَ الَّذى يَحُوکُ الْکِذْبَ عَلَى اللهِ وَ عَلى رَسُولِهِ; حائک کسى است که دروغ بر خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى بافد».(6) امّا اين که امام او را منافق شمرده، از واضحات تاريخ است، چرا که اعمالى در درون حکومت على(عليه السلام) از او سر زد که نشان مى دهد او از سران نفاق بود، او يکى از عوامل شهادت اميرمؤمنان على(عليه السلام) و ناکامى مسلمين در جنگ صفّين و بروز جنگ نهروان و به وجود آمدن داستان حکمين و توطئه هاى زياد ديگرى بود و همان گونه که در بالا گفتيم بعضى از آگاهان، او را در عصر على(عليه السلام) به «عبدالله بن ابىّ» در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) که از سران منافقان آن زمان بوده، مقايسه کرده اند.(7) کوتاه سخن اين که وضع حال او در پيمودن راه نفاق و تقويت منافقين آشکارتر از آن است که نياز به توضيح بيشتر داشته باشد. امّا تعبير به کافر در مورد پدر او، آن هم از مسلّمات تاريخ است، چرا که او از مشرکان بود که در عصر جاهليّت در اختلافات قبيله اى کشته شد. سپس در ادامه اين سخن مى فرمايد: «به خدا سوگند يک بار کفر، تو را اسير کرد و بار ديگر اسلام; و مال و حسب تو نتوانست تو را از هيچ يک از اين دو اسارت آزاد سازد!» (وَاللهِ لَقَدْ اَسَرَکَ الْکُفْرُ مَرَّةً وَ الاِسْلامُ اُخْرى! فَما فَداکَ مِنْ واحِدَة مِنْهُما مالُکَ وَ لا حَسَبُکَ!). امّا داستان اسارت او در جاهليت بنا به گفته «ابن ابى الحديد» چنين است که پدر اشعث به نام قيس به وسيله قبيله بنى مراد کشته شد، فرزندش اشعث به خونخواهى او برخاست و به اتفاق طايفه کنده، حمله را آغاز کردند ولى به جاى قبيله بنى مراد اشتباهاً به قبيله بنى حارث حمله نمودند. طايفه بنى کنده شکست سختى خوردند و اشعث اسير شد و همان گونه که قبلا گفته شد در برابر دادن صدها شتر آزاد گرديد (از بعضى از نقل ها استفاده مى شود که شتران فداء را از ميان قبيله اشعث جمع آورى کردند، بنابراين اين که مى فرمايد: «فداء تو موجب آزادى تو نشد» اشاره به اين دريوزگى است که براى آزادى اشعث انجام شد. اين احتمال نيز داده شده است که منظور از اين سخن آن است که قدرت و قوّت و شخصيت تو مانع اسارتت نگشت; بلکه ذليلانه در چنگال دشمن اسير شدى در حالى که فرماندهان ديگر از بنى کنده مقاومت کردند و کشته شدند ولى تو ذليلانه تسليم شدى). امّا داستان اسارت او در اسلام نيز به گفته «ابن ابى الحديد» چنين بود که: بعد از نفوذ قدرت اسلام و آمدن هيئت هاى نمايندگى قبايل عرب نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) براى قبول اسلام، هيئتى از قبيله بنى کنده که اشعث نيز جزء آنها بود به محضر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) آمدند و ظاهراً اسلام را پذيرفتند; و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز هدايايى به آنها داد، ولى بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) اشعث در صفوف مرتديّن قرار گرفت و بر ضدّ اسلام و مسلمين قيام کرد، گروهى از لشکريان اسلام آنها را محاصره کردند، او شبانه نزد فرمانده لشکر اسلام آمده، تقاضاى امان کرد و تسليم شد و بعضى گفته اند تقاضاى امان براى ده نفر از خانواده خود کرد و بقيّه را که هشتصد نفر بودند تسليم سپاه اسلام نمود و آنها انتقام سختى از آنان گرفتند. سپس اشعث را دست بسته با آن ده نفر نزد «ابوبکر» آوردند، «ابوبکر» آنها را عفو کرد و خواهرش «ام فروه» را که نابينا بود به ازدواج او درآورد (همان گونه که قبلا گفته شد).(8) «طبرى» در تاريخ خود مى نويسد: روى همين جهت هم مسلمانان او را لعن مى کردند و هم اسيران طايفه خودش، تا آن جا که زنان طايفه اش او را «عُرْفُ النّارِ» ناميدند (عرف النّار به معنى يال هاى آتش است) و اين سخن را به کسانى مى گفتند که مرتکب خيانت شوند (چرا که اشعث بزرگترين خيانت را درباره قبيله خود انجام داد).(9) روى همين جهت امام(عليه السلام) در ادامه سخن مى فرمايد: «آن کس که شمشيرها را به سوى قبيله اش هدايت کند و مرگ را به جانب آنان سوق دهد، سزاوار است که نزديکانش به او خشم ورزند و بيگانگان به او اعتماد نکنند!» (وَ اِنَّ امْرَءاً دَلَّ عَلى قَوْمِهِ السَّيْفَ، وَ ساقَ اِلَيْهِمُ الْحَتْفَ! لَحَرِىّ اَنْ يَمْقُتَهُ الاَقْرَبُ، وَ لا يَأمَنُهُ الاَبْعَدُ). اشاره به اين که تو همان کسى هستى که در داستان مرتد شدن بعد از اسلام و مخالفت با پرداخت زکات به حکومت اسلامى در زمان ابوبکر، هنگامى که زياد بن لبيد، امير حضرموت با لشکر عظيمى به سوى تو آمد و جنگ شديدى در ميان قوم تو و آنها واقع شد، قوم تو پناه به قلعه محکم خود بردند، هنگامى که وضع مشکل شد تو به سراغ زياد آمدى و امان خواستى (به روايتى تنها براى خودش امان خواست و به روايتى براى ده نفر از نزديکانش) و بقيه را به دم شمشير مسلمين سپردى! (اين در حالى بود که بقيّه قومش گمان مى کردند براى آنها هم امان گرفته، در حالى که چنين نبود; و همين کار سبب شد که در ميان مردم به عنوان خيانتکار مشهور گردد). جالب اين که بعضى از مورّخان نوشته اند: هنگامى که او امان از لشکر اسلام خواست، اسم ده نفر را نوشت و به آنها داد و فراموش کرد نام خود را بنويسد; به همين دليل هنگامى که آن ده نفر از جمعيّت پناه برندگان به قلعه جدا شدند و نام خود اشعث را در آن نامه نديدند، يکى از مسلمانان خوشحال شد و خطاب به او کرد و گفت: اى دشمن خدا خوشبختانه اشتباه کردى (و الآن مرگ در انتظار توست) ولى پيشنهاد شد که او را نکشند و نزد ابوبکر ببرند. هنگامى که او را با گروهى از اسيران نزد ابوبکر آوردند، اظهار ندامت و پشيمانى و توبه کرد و بخشوده شد.(10) مرحوم سيّدرضى در اين جا روايت ديگرى نقل کرده است، او مى گويد: «مقصود امام(عليه السلام) اين است که اشعث يک بار در دوران کفرش اسير شد و بار ديگر پس از اسلام آوردن; و جمله «دَلَّ عَلى قَوْمِهِ السَّيْفَ» اشاره به سخنى است که اشعث با خالد بن وليد در يمامه داشت; اشعث قبيله خويش را فريب داد و به آنان خيانت کرد و خالد آنها را به قتل رساند، به همين دليل قبيله اش او را «عُرْفُ النّارِ» ناميدند. اين لقب را به افراد خائن و پيمان شکن مى گفتند». بعضى از مورّخان و شارحان نهج البلاغه گفته اند اشعث داستانى با خالدبن وليد نداشته، بلکه ماجراى او با زيادبن لبيد بوده که در بسيارى از تواريخ اسلامى به آن تصريح شده است; ولى به گفته ابن ميثم در شرح نهج البلاغه خود، از آن جا که شريف رضى مرد دانشمند و آگاهى بوده، ممکن است او به تاريخى در اين زمينه دست يافته باشد که به ما نرسيده است.(11) همان گونه که در سابق نيز اجمالا اشاره شد «عرف» در اصل به معناى برآمدگى است، به همين دليل محلّ روييدن يالهاى اسب و خروس را عرف مى گويند (و گاه به خود يال نيز عرف گفته مى شود) و عرفات را از اين نظر عرفات مى نامند که سرزمين بلندى است که اطراف آن را کوه هايى گرفته است و اعراف، ديوارى است که در ميان بهشت و دوزخ کشيده شده است.(12) اگر افراد خائن و پيمان شکن را «عرف النّار» مى ناميدند به خاطر اين بوده است که آنها براى قوم خود آتش مى افروختند و گويى به منزله زبانه ها و يالهاى اين آتش بودند. *** نکته ها: 1ـ اين برخورد شديد براى چه بود؟ ممکن است کسانى که به تاريخ اشعث بن قيس، اين منافق کوردل آشنا نباشند، از برخورد شديدى که امام(عليه السلام) نسبت به او کرده تعجّب کنند که چگونه او را لعن و نفرين مى کند و لعن خدا و همه لعن کنندگان را نثار او مى کند! سپس او را به اوصافى مانند بافنده (دروغ و باطل) و منافق و فرزند کافر، کسى که نه در اسلام ارزش و منزلتى داشته و نه در کفر; کسى که حتّى نسبت به اقوام و نزديکانش مرتکب خيانت شده، توصيف مى کند. ولى هنگامى که تاريخچه سياه و زشت و شوم زندگى اين مرد را که در غالب تواريخ اسلامى آمده است بررسى کنيم و ببينيم تا چه حد مايه فساد در ميان مسلمين و حتّى در دوران جاهليّت بود; و چگونه آتش بيار معرکه هاى مختلف مى شد تا آن جا که او را «عرف النّار» ناميدند، آن گاه تعجّب ما زايل مى شود و قبول مى کنيم که «اشعث بن قيس» استحقاق بيش از اين مقدار را داشت و آنچه امام(عليه السلام) بيان فرموده، تنها مقدارى از اعمال و صفات زشت اوست; هر چند اين چند جمله کوتاه، گويا و رساست که مى تواند چهره واقعى او را در افکار منعکس کند. در واقع آنچه در اين کلام آمده، بيان بخشى از اوصاف اشعث بن قيس است و يک رهبر آگاه بايد در موقع لزوم، افراد منافق، و توطئه گر را به جامعه معرفى کند تا در دام او گرفتار نشوند، مخصوصاً گروهى از مردم، به ويژه نسل جوان که از سابقه زندگى او خبر ندارند، گرد او جمع نشوند; و اين همان افشاگرى بحق است، نه دشنام گويى و ناسزا. 2ـ چگونه امام(عليه السلام) چنين مرد منافقى را تحمّل مى کرد؟ از آنچه در نکته بالا و در شرح خطبه آمد ممکن است اين سؤال به وجود آيد که اگر اشعث بن قيس چنين سابقه ننگين و رسوايى داشته، و منشأ آن همه مفاسد بوده است، چرا امام(عليه السلام) وجود او را تحمّل مى کرد و دستور اعدامش را نمى داد؟! پاسخ اين است که: برخورد پيشوايان اسلام با منافقين پيچيده بوده است; چرا که آنها چهره دوگانه اى داشته اند; در باطن، کفر و توطئه و فساد و در ظاهر، اسلام و نماز و قرآن; به همين دليل حذف کردن آنها از صحنه اجتماع منشأ تنشهايى مى شده و دستاويز به دست منافقان ديگر مى داده که چرا مسلمان و نماز خوان به سوى قبله را مى کشند، بخصوص اگر مانند اشعث، قوم و قبيله نيرومندى داشت تنشها بيشتر مى شد. اين مشکل در عصر رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز دقيقاً وجود داشت; و رفتار پيامبر را با منافقان کوردل که در چهره اسلام ظاهر مى شدند پيچيده و مشکل مى ساخت; تا آن جا که در حديث معروفى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مى خوانيم که فرمود: «لَوْلا اَنّى اَکْرَهُ اَنْ يُقالَ اِنَّ مَحَمَّداً(صلى الله عليه وآله وسلم) اِسْتَعانَ بِقَوْم حَتّى اِذا ظَفَرَ بِعَدُوِّهِ قَتَلَهُمْ لَضَرَبْتُ اَعْناقَ قَوْم کَثير; اگر نه به خاطر اين بود که من ناخوش دارم افرادى بگويند: محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) از گروهى کمک گرفت و پس از پيروزى بر دشمنان، ياران خود را کشت (اگر چنين نبود) من گردن هاى گروه زيادى را مى زدم».(13) آرى! گروهى از منافقين بودند که در صفوف مسلمين خود را پنهان مى کردند و حتّى در ميدانهاى جنگ همگام با مسلمانان شرکت مى کردند، و برخورد شديد با آنها، اين توهّم را براى بعضى از ناآگاهان ايجاد مى کرد که اسلام حافظ خون مسلمين نيست! و به همين دليل به خاطر نداريم که پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) دستور قتل منافقى را در تمام دوران زندگيش داده باشد. ولى اين امر مانع از آن نبود که پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و از آن بالاتر قرآن مجيد در مورد آنها به طور عام و احياناً به طور خاص افشاگرى کند تا مردم مراقب آنها باشند. * * * پی نوشت: 1. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 292 به بعد و شرح نهج البلاغه عبده، ص 56. 2. در روايات متعدّدى وارد شده که منظور از جمله «مَنْ اَحْدَثَ حَدَثاً» خونريزى و قتل است (به وسائل الشيعة، ج 19، ص 11 تا 19 ابواب القصاص)، باب 4 و 8 مراجعه کنيد) اين معنا مناسب با عبارت بالا نيز مى باشد. 3. مصادر نهج البلاغه، ج 1، ص 368 و 369. 4. شرح ابن ابى الحديد، ج 2، ص 279. 5. «حاِک» گاه از ماده «حَوَکَ» آمده که به معناى بافندگى است و گاه از «حَيَکَ» که به معناى راه رفتن متکبّرانه است. 6. وسائل الشيعة، ج 12، ص 101، باب 23 از ابواب مايکتسب به، ح 2. 7. به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد و همچنين شرح عبده مراجعه شود. 8. شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 293 ـ 296. 9. تاريخ طبرى، ج 2، ص 548. 10. کامل ابن اثير، ج 2، ص 381. 11. شرح ابن ميثم، ج 1، ص 325. 12. لسان العرب، مقاييس اللغة و مجمع البحرين. 13. وسائل الشيعه، ابواب حدّ المرتد، باب 5، ح 3.  
شرح علامه جعفریآنجا كه پست ترين فرد به تكامل يافته‌ترين انسان تعيين تكليف مي‌كند! «ما يدريك ما عليّ مما لي» (تو چه ميداني آنچه را كه بر ضرر من است يا بر نفع من). افرادي كه در پستي‌هاي حيواني زندگي مي‌كنند، بر دو نوع عمده تقسيم مي‌شوند: نوع يكم- افرادي پست هستند كه با شكل و لباس انساني در ميان انسانها زندگي مي‌كنند و در حقيقت از مختصات انساني تنها همان كالبد و شكل و لباس را دارا مي‌باشند. اينان تنها خود را مي‌بينند و خود را مي‌پرورانند و قدرت بيرون آمدن از خود را ندارند. ضرر اينان عمده متوجه خودشان مي‌باشد و تنها در راه تباهي خود گام برمي‌دارند و شعاع ضررشان بر ديگر انسانها بسيار محدود است، زيرا فرض اينست كه آن اندازه آگاهي و قدرت ندارند كه بتوانند شخصيت ديگري جز آنچه هستند، آراسته و به ديگران تحويل بدهند و مردم را در راه اغراض پست حيواني خود بفريبند. نوع دوم- افرادي هستند كه از مقداري آگاهي و توانائي كه بتوانند يك شخصيت ثانوي و آراسته به جامعه تحويل بدهند، برخوردار مي‌باشند. اينان تنها مي‌خواهند اين مسئله را اثبات كننند كه ما هم انسان هستيم و با شما هيچ تفاوتي نداريم. افراد اين نوع با نظر به هدف گيريهايي كه از ساختن شخصيت دروغين دارند، بسيار گوناگون مي‌باشند به طوري كه مي‌توان گفت: از هدف گيري فريب دادن يك خانواده تا فريب دادن يك جامعه با ساختن شخصيت دروغين با قيافه‌ي پيشتاز و رهبر و سياستمدار و فيلسوف، از افراد اين نوع پست صفتان مي‌باشند. اينان نه تنها خوب و بد و زيبا و زشت و صحيح و غلط و ضرر و نفع را در زندگاني خود، از مجراي اصلي و منطقي خود منحرف كرده‌اند، بلكه با تلقينات دائمي كه براي تورم شخصيت دروغين، بر خودشان مي‌نمايند و مي‌پذيرند، تدريجا حق تعيين سرنوشت حيات انسانها را در ارتباط با خوب و بد و زيبا و زشت و صحيح و غلط و ضرر و نفع، در خود احساس مي‌كنند!! و با تمام وقاحت قيافه‌ي حاكميت بر خود گرفته اگر بتوانند درباره‌ي امور مزبور دستور صادر مي‌فرمايند! و اگر نتوانستند با قيافه‌ي خيرخواهي درباره‌ي آن امور توصيه و پيشنهاد صادر مي‌كنند. اشعث بن قيس از اين نوع پست صفتان بوقلمون صفت و غوطه‌ور در لجن خودخواهي‌ها بوده است. اين مغز مشوش كه مي‌خواهد علي بن ابيطالب عليه‌السلام را ارشاد نمايد! آن احساس قدرت بي‌نهايت را بياد مي‌آورد كه اونوره بالزاك در يكي از آثار قلمي زيبايش گفته است. مضمون نوشته‌ي بالزاك چنين است: در گفتگوئي ميان گروه سلطنت طلبان و جمهوري‌خواهان، يكي از سلطنت طلبان سخني بسيار بي‌پايه و احمقانه را به زبان آورد. جمهوري‌خواه قيافه‌ي بسيار تعجب‌آميزي بخود گرفته، چند بار كلمه‌ي تعجب را بكار برد، مثلا عجبا! شگفتا! و بقول ما شرقي‌ها (سبحان الله)! از او مي‌پرسند علت اين تعجب شديد چيست؟ مي‌گويد: من شنيده بودم قدرت خدا بي‌نهايت است، در اين قدرت بي‌نهايت بارها فكر كرده بودم، امروز با شنيدن جمله‌ي اين سلطنت طلب يقين پيدا كردم كه قدرت خداوندي فوق بي‌نهايت است، زيرا اگر فوق بي‌نهايت نبود نمي‌توانست بي‌نهايت حماقت را در زير جمجمه‌ي محدود اين آقا بگنجاند!! البته مي‌دانيم كه اين مطلب بالزاك متكي به هنر طنزنويسي اوست، نه اينكه محتواي جمله واقعيت دارد، زيرا خداوند هرگز انساني را وادار به اندك پستي و حماقت نمي‌كند، چه رسد به اينكه بي‌نهايت حماقت را در زير جمجمه‌ي يك فرد بگنجاند، بلكه اين انسان است كه نيروها و استعدادهاي بي‌نهايت سازنده و مثبت خود را مبدل به بي‌نهايت كوري و حماقت و وقاحت مي‌سازد. بهر حال جمله‌ي بالزاك ادبي است و با اين جنبه درباره‌ي اشعث بن قيس و ديگر اشعث صفتان تاريخ، مطلبي زيبا گفته است. درست فكر كنيد، اشعث بر اميرالمومنين راه تشخيص ضرر و نفع را تعليم مي‌فرمايد!!! اين همان پستي و حماقت بي‌نهايت است كه آن حيوان خود تباه شده، در زير جمجمه‌ي خود اندوخته است. اشعث بي‌نهايت زير صفر، بر علي بن ابيطالب بي‌نهايت فوق صفر دلسوزي مي‌كند، مانند دلسوزي خفاش بر همه‌ي ساكنان و موجودات كرات منظومه‌ي شمسي با آفتابي كه دارند!! و مانند آن حيوان سرگين گردان كه موجوديتش در همان سرگين خلاصه شده است، بر تكامل يافته‌ترين انسان كه نه تنها اين جهان هستي در گوشه‌اي از دل او قرار گرفته است، بلكه خدا پرتو جمال و جلالش را بر دل او انداخته است. *** «عليك لعنه الله و لعنه اللاعنين» (لعنت خدا و لعنت كنندگان بر تو باد). تا كسي به اختيار با عوامل رحمت خدا به مبارزه برنخيزد مستحق لعنت خداوندي نمي‌گردد: اوصافي كه در قرآن موجب لعن دارندگان آنها شده‌اند، بقرار زير است: 1- كفر: ان الله لعن الكافرين و اعد لهم سعيرا (خداوند بر كافرين لعنت نموده و براي آنان دوزخ را آماده كرده است). 2- پيمان‌شكني: فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه (بدانجهت كه پيمانهاي خود را شكستند، بر آنان لعنت نموديم و در دلهاي آنان قساوت قرار داديم). تبصره- نبايد از جمله‌ي (در دلهاي آنان قساوت قرار داديم) چنين استباط كرد كه خدا قساوت را اجبارا در دلهاي آنان به وجود آورده است. بلكه اين جمله مانند آيه‌ي ختم الله علي قلوبهم … (خداوند بر دلهاي آنان مهر زده است) نتيجه‌ي كردار تبهكاران را بيان مي‌كند. بتوضيح اينكه قانون علت و معلول چنانكه در پهنه‌ي جهان عيني حكمفرماست همچنان در كردار و انديشه‌ي آدميان نيز حكومت مي‌كند، كردار و انديشه‌ي صحيح نتيجه‌ي صحيح را به دنبال دارد و انديشه و كردار باطل نتيجه‌ي باطل را بوجود مي‌آورد، و اين تبعيت نتيجه از مقدمات و بدنبال كشيدن علت معلول خود را، قانوني است الهي كه در هر دو قلمرو انسان و جهان، بدون استثنا در جريان است. بعنوان مثال: كسي كه نداها و تحريكات سازنده‌اي را كه وجدان انجام مي‌دهد، با بي‌اعتنائي تلقي كند، معلول قطعي اين بي‌اعتنائي كه به وجود خواهد آمد، سقوط وجدان از فعاليت مزبور است. بي‌اعتنائي علت و سقوط وجدان از فعاليت، معلول قانوني آن مي‌باشد. اين قانوني است الهي، ولي خداوند نه تنها كسي را به بي‌اعتنائي به وجدان اجبار نمي‌كند، بلكه به وسيله‌ي نشان دادن عظمت و ارزش وجدان و امتيازات مردم با وجدان كه در (حيات معقول) دارا مي‌باشند، انسان‌ها را بر اهميت دادن به فعاليت وجدان تحريك و تشويق مي‌نمايد. 3- ايمان به جبت و طاغوت و پيروي از طغيانگران: الم تر الي الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يومنون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين كفروا هولا اهدي من الذين آمنوا سبيلا. اولئك الذين لعنهم الله و من يلعن الله فلن تجد له نصيرا (آيا نمي‌بيني كساني را كه بهره‌اي از كتاب به آنان داده شده است، به جبت و طاغوت ايمان مي‌آورند و مي‌گويند: كساني كه كفر مي‌ورزند از كساني كه ايمان آورده‌اند، از نظر راه (واقعيات) هدايت يافته‌ترند. آنان كساني هستند كه خدا بر آنان لعنت نموده است و كسي كه خدا بر او لعنت كند، هيچ ياوري براي خود پيدا نخواهد كرد). توضيح- مقصود از جبت و طاغوت در آيه‌ي مورد بحث دو اصطلاح مي‌تواند بوده باشد: الف- اصطلاح بتهاي معمولي كه با دست بشري ساخته مي‌شوند و مورد عبادت قرار مي‌گيرند. ب- اصطلاح اربابان و طغيانگران كه مورد پرستش تبهكاران قرار مي‌گيرند. 4- نفاق: (وعد الله المنافقين والمنافقات و الكفار نار جهنم خالدين فيها و هي حسبهم و لعنهم الله و لهم عذاب مقيم (خداوند به مردان و زنان منافق و كفار آتش دوزخي را وعده داده است كه جايگاه ابدي براي آنان خواهد بود. اين آتش دردناك براي موجوديت پليد آنان كافي است و خدا بر آنان لعنت نموده است و براي آنان عذابي است پايدار). 5- مخالفت با خدا و اذيت رسول خدا: ان الذين يوذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا و الاخره (كساني را كه مخالفت با خدا مي‌كنند و رسول او را آزار و اذيت مي‌نمايند، خدا در دنيا و آخرت لعنت نموده است). 6- فساد در روي زمين و بريدن از خويشاوندان: فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا في الارض و تقطعوا ارحامكم. اولئك الذين لعنهم الله فاسمهم و اعمي ابصارهم (آيا در اين صدد برآمده‌ايد كه وقتي برگشتيد در روي زمين فساد برپا كنيد و از خويشاوندان خود ببريد. اين مردم كساني هستند كه خداوند بر آنان لعنت نموده و گوششان را كر و چشمانشان را نابينا ساخته است). 7- كتمان حقيقت: ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدي من بعد ما بيناه للناس في الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون (كساني كه حقايق آشكار و هدايت را كه براي مردم فرستاده و در كتاب بر آنان آشكار ساخته‌ايم، مي‌پوشانند، كساني هستند كه خداوند و همه‌ي لعنت كنندگان بر آنان لعنت مي‌نمايند). 8- اسناد ناتواني بخدا: و قالت اليهود يدالله مغلوله غلت ايديهم و لعنوا بما قالوا (و يهود گفتند: دست خداوندي از فعاليت بسته شده است، دست آنان بسته است، آنان در نتيجه‌ي اين افترا كه زده‌اند، مورد لعنت خداوندي قرار گرفته‌اند). 9- دروغگوئي: ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علي الكاذبين (سپس با يكديگر مباهله كنيم (دروغگو را نفرين كنيم) و لعنت خداوندي را بر دروغگويان قرار بدهيم). 10- ستمگاري: الا لعنه الله علي الظالمين (آگاه باشيد لعنت خدا باد بر ستمگاران). 11- انكار آيات خداوندي: و تلك عاد جحدوا بايات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر كل جبار عنيد. و اتبعوا في هذه الدنيا لعنه و يوم القيامه الا ان عادا كفروا ربهم الابعدا لعاد قوم هود (و قوم عاد آيات پروردگارشان را منكر شدند و پيامبران او را نافرماني كردند و از امر هر ستمگار عنود پيروي نمودند، در اين دنيا و در روز قيامت، لعنت بر خود اندوختند، آگاه باشيد قوم عاد به پروردگارشان كفر ورزيدند. آگاه باشيد، دور از رحمت خدا باد قوم عاد.) 12- كبر و نخوت: قال فاخرج منها فانك رجيم. و ان عليك اللعنه الي يوم الدين (پس از آنكه شيطان از روي كبر و نخوت بر آدم سجده نكرد) (خدا فرمود: از بهشت بيرون برو، تو مطرودي و لعنت بر تو باد تا روز قيامت.) هيچ تبهكاري و سقوطي براي بشر بدتر از لعنت خداوندي نيست. و در مطالعه‌ي دوازده مورد از آيات بخوبي روشن مي‌شود كه مردمي كه مستحق لعنت خداوندي مي‌گردند، با آگاهي و اختيار، با عوامل رحمت الهي به مبارزه برمي‌خيزند و مورد لعنت قرار مي‌گيرند. بطوريكه از تواريخ اسلامي برمي‌آيد، اشعث بن قيس از اين اوصافي كه به عنوان عامل موجب لعنت معرفي شده‌اند، مقدار زيادي را دارا بوده است. اين پليد بنا بنقل ابن ابي‌الحديد از سران منافقين است. اشعث كسي است كه اميرالمومنين بر او لعنت مي‌كند، و اميرالمومنين كسي است كه مولانا جلال‌الدين درباره‌ي او مي‌گويد: تو ترازوي احد خو بوده‌اي          بل زبانه‌ي هر ترازو بوده‌اي باز باش اي باب رحمت تا ابد          بارگاه ما له كفوا احد *** «حائك بن حائك منافق بن كافر» (بافنده پسر بافنده، منافق فرزند كافر). دشنام نيست، بيان واقعيت است: اصطلاح بافنده ممكن است يكي از دو معني را در برداشته باشد: معناي يكم- بافندگي در بيان و تفكراتي كه در زندگي در قلمرو انسانها و جهان انجام مي‌گيرد. اين معناي رايجي است كه در عده‌اي از اقوام و ملل به كار مي‌رود، مثلا گفته مي‌شود: فلسفه مي‌بافد، معرفت مي‌بافد، خيالبافي مي‌كند. روايتي كه از امام صادق عليه‌السلام نقل شده است، بافندگي مذموم را به همين معني تفسير فرموده است. اين روايت در وسائل الشيعه است: ذكر الحائك عند ابي‌عبدالله (ع) انه ملعون. فقال: انما ذلك الذي يحوك الكذب علي الله و رسوله (حائك (بافنده) در حضور امام صادق عليه‌السلام مطرح شد و گفتند كه بافنده ملعون است. امام فرمود كه مقصود كسي است كه به خدا و پيغمبرش دروغ ببافد.) و در جلد 3 ص 287 از منهاج‌البراعه آمده است كه اميرالمومنين فرمود: (بافندگان ياران خوارج خواهند بود.) معناي دوم- بافندگي به مفهوم لغوي آن، مانند قماش و مدقال و غير ذلك. اين شغل در زمان جاهليت در يمن مخصوص پست ترين افراد بوده است وقتي كه يك شغل در جامعه‌اي محقر شمرده مي‌شد، بدون ترديد افرادي كه آن شغل را بعهده مي‌گرفتند، بطور طبيعي در جامعه احساس حقارت مي‌نمودند. اين جرياني بوده است كه در جامعه‌ي باستاني يمن وجود داشته است، و لازمه‌اش اين نيست كه اين شغل بافندگي ذاتا پست بوده باشد. بلكه در آن دوران كه دستگاههاي ماشيني بافندگي وجود نداشته و كار بافتن با دست انجام ميگرفته است، كار يكنواخت و تمركز همه‌ي قواي دماغي و عضلاني در كاري كه از نظر انديشه و تنوع موضوع تا حد صفر تنزل دارد، بدون ترديد موجب ركود انديشه و خمود رواني مي‌گردد و اين ركود و خمود با نظر به انحصار كار و بافندگي و نبودن وسيله، ذاتا زشت و پليد نيست. بلكه يك حالت مغزي و رواني است كه خارج از دو منطقه‌ي ارزش و ضد ارزش مي‌باشد. روايتي از امام صادق عليه‌السلام درباره‌ي معلمان مكتبي و بافندگان نقل شده است كه فرموده است: با معلمان مكتبي و بافندگان مشورت نكنيد، زيرا عقول آنان راكد است) (منهاج‌البراعه حاج ميرزا حبيب هاشمي‌خوئي ج 3 ص 285) اميرالمومنين عليه‌السلام با بكار بردن بافنده پسر بافنده درباره‌ي اشعث بيان واقعيتي را فرموده و اشاره به ركود و خمود ذهني او نموده است كه تو با اين وضعي كه داري، چه مي‌فهمي كه ضرر من در چيست و نفع من كدام است؟! ابن ابي‌الحديد در شرح نهج‌البلاغه مي‌گويد: (اهل يمن در ميان مردم به جهت بافندگي برد يماني تقبيح مي‌شوند و در سخني از خالد بن صفوان چنين آمده است: (چه بگويم درباره‌ي قومي كه يا بافنده‌ي برد يا دباغ پوست و يا پرورنده‌ي ميمونند. زني امور مملكتشان را اداره مي‌كرد و يك موش آنان را غرق نمود و هدهد راه حضرت سليمان (ع) را به آنان باز كرد). اما كفر پدر اشعث كه قيس ناميده مي‌شد، احتياج به استدلال ندارد. و منافق بودن خود اشعث روشن‌تر از آنست كه نيازي به اثبات داشته باشد. ابن ابي‌الحديد مي‌گويد: اشعث يكي از منافقان در خلافت اميرالمومنين (ع) بود و مثل او در ميان اصحاب اميرالمومنين مثل عبدالله بين ابي بن سلول در اصحاب رسول‌الله (ص) بود. هر دو موجود (خبيث) از سران منافقان زمان خود بودند). اصل جمله‌اي كه اميرالمومنين فرموده بود، اينست: (هنگامي كه آن بزرگوار درباره‌ي امر حكمين (ابوموسي اشعري و عمروعاص) سخن مي‌گفت، مردي از اصحاب اميرالمومنين برخاست و گفت: (يا اميرالمومنين نخست ما را از مسئله حكميت نهي فرمودي، سپس امر فرمودي كه آن را بپذيريم و ما نمي‌دانيم بكدامين دستور شما عمل كنيم، اميرالمومنين عليه‌السلام در پاسخ آن مرد فرمودند: (اينست جزاي كسي كه راي و احتياط را ترك كند.) اشعث احمق خيال كرد كه اميرالمومنين جمله‌ي مزبور را درباره‌ي خود فرموده‌اند. در صورتي كه آن بزرگوار مردمي را كه به دستور اميرالمومنين در نهي از حكميت اعتنا نكردند، مورد خطاب و توبيخ قرار داده است، يعني علت اين اضطراب خود شما بوديد كه حكميت را پذيرفتيد در صورتيكه من از آن نهي مي‌كردم. *** «و الله لقد اسرك الكفر مره و الاسلام اخري فما فداك من واحده منهما مالك و لاحسبك» (سوگند به خدا، يكبار در جاهليت كفر ترا اسير كرد و بار ديگر اسلام ترا اسير نموده است، ننگ هيچيك از اين دو اسارت را نه مالت مرتفع ساخت و نه شخصيت داراي ارزشي انساني تو). عمومي‌ترين مختص بي‌شخصيتي اينست كه بر همه‌ي اصول و معتقدات طغيان مي‌كند: در مباحث مربوط به خود محوري اين پديده كه بي‌شخصيتي مساوي طغيان بر همه‌ي اصول و معتقدات است، از عمومي‌ترين مختصات رواني كساني است كه به بيماري بنيان كن بي‌شخصيتي مبتلا هستند. اين پديده هيچگونه جاي ترديد نيست و اينكه در هر جامعه‌اي و در همه‌ي دورانها افراد فراواني با بيماري مزبور دست به گريبان بوده و هستند جاي ترديد نيست، همچنين افراد زيادي از اين بيماران كه خنده از لبانشان قطع نمي‌شود و رنج و دردي احساس نمي‌كنند اگر چه حقوق همه‌ي انسانها پايمال گردد و همواره از روي جسدهاي در خاك و خون غلطيده عبور كنند. تنها ضرورتي كه بر اين بيماران از همه چيز بي‌خبر و بيگانه از انسان و خدا مطرح است، سازش با خود طبيعي‌شان مي‌باشد. آن خود طبيعي كه گرداب مهلك همه‌ي اصول و قوانين و معتقدات سازنده‌ي انساني مي‌باشد. بيماري بي‌شخصيتي بر دو نوع مهم تقسيم مي‌گردد: نوع يكم- مردم معمولي هستند كه بيماري آنان ضرري مستقيم و آگاهانه به ديگر افراد جامعه وارد نمي‌سازد. اينان در گذرگاه تاريخ مانند تفاله‌هايي كه جوهر مفيدشان تباه شده است، ميافتند و خاك مي‌شوند. و اگر تحليل دقيقي درباره‌ي اين تفاله‌ها انجام بدهيم، خواهيم ديد: اكثر آنان قرباني‌هاي بي‌اعتنائي به تعليم و تربيت و تفسير غلط سياست و تبديل اين شغل الهي از منصب رهبري صميمانه‌ي جامعه، به عالي‌ترين آرمانهاي مادي و معنوي، به تبهكاريهاي ماكياولي، مي‌باشند. و اما عده‌ي آن تفاله‌هايي كه با امكان آگاهي و قدرت و اختيار به داشتن شخصيت صحيح، راهي زباله‌دان تاريخ گشته‌اند خيلي كمتر از قربانيان بي‌اختيار سوء تعليم و تربيت و تفسير غلط سياست مي‌باشد زيرا عقل و وجدان و هدف گرايي از ريشه‌هايي بسيار اصيل و نيرومند در درون آدميان برخوردارند و براي سقوط كلي عقل و وجدان و هدف گرايي با داشتن امكان آگاهي و قدرت و اختيار، تنزلي بقدر تنزل آسمان بزمين لازم است. نوع دوم- مردم چشمگير و به اصطلاح شخصيتهاي برجسته مي‌باشند هنگامي كه اين نوع از مردم به بيماري بي‌شخصيتي دچار مي‌شوند، بدان جهت كه چشمگير بودن شخصيتها هوايي در جو ايجاد مي‌كند، لذا مردم مردم معمولي اغلب از چنين هواي آلوده استنشاق مي‌كنند و بدين ترتيب هر چه گسترش نمايش اين شخصيتها در جامعه بيشتر بوده باشد، بيماري بي‌شخصيتي آنان افراد و گروههاي بيشتري را مبتلا خواهد ساخت. تا آنجا كه مي‌توان گفت: اين گونه چشمگيران بي‌شخصيت به صورت كارخانه‌ي توليد بي‌شخصيتي در جامعه مي‌آيند و بجهت همه گير بودن اين بيماري، تندرستي و بهبودي امري استثنائي و خود نوعي بيماري تلقي مي‌گردد! ممكن است كه برخي از مطالعه كنندگان محترم اين اعتراض را بر ما متوجه بسازند كه وصول يك انسان به مرحله‌اي كه شخصيت او در جامعه مطرح شود، بدون داشتن عنصري ممتاز امكان‌پذير نيست، بنابراين حتما امتيازي براي چشمگيران وجود دارد كه شخصيتشان مطرح يا قابل مطرح كردن مي‌باشد. بنظر مي‌رسد اين اعتراض از يك ديد سطح نگري ناشي مي‌شود. اگر ما اين حقيقت را در نظر بگيريم كه بعد مادي و هوسراني و لذت جوئي بشري از نظر وسعت و تنوع و همه گير بودن، قابل مقايسه با بعد معنوي- انساني او نيست، پاسخ اعتراض مزبور روشن خواهد گشت. توضيح اينكه چشمگيران بي‌شخصيت در هر گروه و قلمروي كه باشند، مي‌توانند مردم را از بعد مادي و هوسراني و لذت جوئي بدام بيندازند و به اصطلاح معمولي اين چشمگيران مي‌توانند نبوغ خود را در يافتن رگ ضعيف مردم به كار بسته، همه‌ي سطوح رواني آنان را اشغال نمايند هنگامي كه موفق به اشغال سطوح رواني مردم معمولي گشتند، مي‌توانند بطور مستقيم يا غير مستقيم و ناملموس در آنان شخصيتي را بوجود بياورند كه خودشان مي‌خواهند. اكثريت آلماني‌هاي دوران هيتلر مخصوصا سربازان و درجه‌داران ارتشي او نسخه‌ي دوم هيتلر مي‌گردند، وقتي كه در سخنراني‌هاي او مي‌نشينند و پاسخ داد و فريادهاي هيتلر را با شعارهاي غير قابل تعبير ولي بسيار جالب مي‌دهند. در حقيقت اين هيتلر است كه هم سخنراني مي‌كند و هم با شعارهاي محرك پاسخ مثبت به خود را مي‌دهد. اشعث بن قيس احمق هم از آن تفاله‌هاي متحرك بود كه هر چه گام در زندگي برمي‌داشت، راهش را به زباله‌دان تاريخ نزديكتر مي‌كرد، نه شخصيتي در جاهليت داشت كه اقلا مانند لبيد بن ربيعه‌ي عامري و قس بن ساعده‌ي ايادي و سيف بن ذي يزن و نابغه‌ي ذبباني و ساير شخصيتها از امتيازي برخوردار بوده باشد و نه پس از طلوع اسلام گامي در راه انسان شدن برداشت كه موجوديتش را با آن گام تفسير و توجيه نمايد. اين تفاله‌ي جاهليت و اين كور غوطه‌ور در ظلمتها سر از لجن بلند نكرده به اميرالمومنين غوطه‌ور در نور الهي و نمونه‌ي تمام عيار انسانيت، نفع و ضرر تعليم مي‌فرمايد!!! اين سرچشمه‌ي شر و فساد اقلا اين اندازه هم نمي‌فهمد كه اگر جمله‌اي كه اميرالمومين فرمود، ابهام‌انگيز بنظر برسد، بايد از آن حضرت توضيح بخواهد كه مقصود از اين جمله چيست؟ نه اينكه قيافه‌ي اعتراض به خود گرفته و براي اميرالمومنين تعيين تكليف نمايند. وانگهي داستان اعتراض آن حضرت درباره‌ي حكميت بقدري شايع بود كه همه مي‌دانستند و اطلاع از آن داشتند و چنانكه در تفسير خطبه‌هاي آينده خواهيم ديد، اخلالي كه عوامل ناآگاه در موقعيت زمامداري اميرالمومنين وارد مي‌كرد، مجبور گشت كه حكميت را بپذيرد و در عين حال اكيدا فرمود كه شما اين كار را مي‌كنيد و قطعا پشيمان خواهيد گشت. اسارت اشعث در جاهليت: بنا بنقل ابن ابي‌الحديد: (هنگامي كه قبيله‌ي مراد، قيس اشج را كشتند. اشعث براي انتقام آماده گشت، قبيله‌ي كنده با سه پرچم آماده‌ي حركت با اشعث گشتند. يكي از آن سه پرچم را كبس بن هاني دومي را قشعم ابوجبر و سومي را اشعث بر عهده گرفتند، ولي نتوانستند قبيله‌ي مراد را پيدا كرده از آنان انتقام بگيرند و اشتباها با قبيله‌ي بني‌الحارث بن كعب روياروي گشته با آنان جنگيدند و در اين پيكار كبس و قشعم كشته شدند و اشعث اسير گشت و با سه هزار شتر خود را رها ساخت. داستان اسارت اشعث در اسلام: هنگامي كه قبيله‌ي كنده پيش از هجرت پيامبر اكرم (ص) به مدينه براي زيارت مكه آمدند، پيامبر اكرم با آنان ملاقات و رسالت خود را عرضه كرد، همانطور كه خود را بر ديگر قبايل عرب عرضه مي‌نمود. بنووليعه از اولاد عمرو بن معاويه آن حضرت را نپذيرفتند. پس از آنكه پيامبر اكرم (ص) به مدينه مهاجرت فرمودند و زمينه‌ي دعوت به اسلام براي آن بزرگوار آماده گشت، نمايندگان قبايل عرب پيش او آمدند، از آنجمله نمايندگان كنده كه اشعث و بنووليعه هم در ميان آنان بودند، به حضور پيامبر رسيدند و اسلام را پذيرفتند. پيامبر از صدقات (ماليات جنسي و نقدي) حضرموت بنووليعه را اطعام فرمود. پيامبر اكرم زياد بن لبيد بياضي را به حكومت حضرموت نصب فرموده بود. آن حضرت به زياد دستور داد كه ماليات حضرموت را به بنووليعه بدهد. زياد اطاعت كرد. ولي آنان به زياد گفتند: ما وسيله‌ي نقليه نداريم تا صدقات را ببريم، تو خود آنها را به شهرهاي ما بفرست! زياد از اين پيشنهاد امتناع ورزيد و ميان آنان خشونت و شري بوجود آمد كه نزديك بود به جنگ و پيكار بكشد. گروهي از آنان به پيامبر مراجعه كردند و زياد هم نامه‌اي از بنو وليعه به پيامبر نوشت. و در اين حادثه بود كه پيامبر به بنووليعه فرمود: اگر دست از اين تبهكاريها برنداريد كسي را براي جنگ با شما مي‌فرستم كه معادل خودم مي‌باشد عمر بن خطاب مي‌گويد: من هيچ وقتي مانند آن روز آرزوي اميري نكرده بودم، پس از شنيدن كلام پيامبر سينه‌ام را پيش مي‌كشيدم به اميد آنكه پيامبر مرا تعيين نمايد، ولي پيامبر دست علي بن ابيطالب را گرفت و گفت: آن شخص اينست. سپس پيامبر نامه‌اي به زياد نوشت و نامه موقعي به او رسيد كه پيامبر از دنيا رحلت فرموده و خبر رحلتش به قبايل عرب رسيده بود. بنووليعه با شنيدن اين خبر از اسلام مرتد شدند و زنهاي بدكاره‌ي آنان به غنا و آواز و سرور پرداختند و براي اظهار شادي دستهايشان را خضاب كردند … ابوجعفر طبري مي‌گويد ابوبكر زياد را بر حكومت حضرموت نصب كرد و به زياد دستور داد كه از مردم حضرموت بيعت بگيرد، همه‌ي آنان بيعت كردند مگر بنووليعه. وقتي كه زياد براي اخذ صدقات از بنوعمرو بن معاويه بيرون رفت، شتر ماده‌اي كه داراي شير زياد و گران قيمت و نامش شذره بود، از پسري بنام شيطان بن حجر گرفت، آن پسر مقاومت كرد و گفت: شتري ديگر بگير. زياد ايستادگي و لجاجت كرد. شيطان برادرش عدا بن حجر را به كمك طلبيد. عدا به زياد گفت اين شتر را رها كن، شتري ديگر را بگير. دو برادر را زياد لجاجت كردند. زياد گفت: شتر شذره (شتري كه شير زياد دارد) مانند شتري نيست كه شير دادنش احتياج به ملاطفت و چاره‌جوئي داشته باشد. در اين هنگام دو برادر فرياد زدند: اي قبيله‌ي عمرو! آيا ما مغلوب شويم؟! ذليل كسي است كه در خانه‌ي خود خورده شود. سپس مسروق بن معدي كرب را به كمك خواستند. مسروق به زياد گفت: شتر شذره را رها كن و زياد نپذيرفت. مسروق شتر را از دست زياد گرفت و رها كرد. ياران زياد بن لبيد به دورش جمع شدند و بنووليعه نيز جمع شده هدف خودشان را كه ارتداد بود آشكار ساختند. زياد آنان را رها كرد تا شب خوابيدند، سپس عده زيادي از بنووليعه را كشت و بعضي از افراد شكست خوردگان به اشعث بن قيس رسيده و از او كمك خواست. اشعث گفت: من به شما ياري نمي‌كنم مگر اينكه زمامداري مرا بپذيريد. بنووليعه پيشنهاد اشعث را پذيرفتند و به رسم قبيله‌ي قحطان تاج بر سرش گذاشتند. اشعث با سپاهي انبوه براي جنگ با زياد به راه افتاد. ابوبكر نامه‌اي به مهاجر بن ابي‌اميه كه در شهر صنعا بود، نوشت و در اين نامه به مهاجر دستور داد كه با سپاهيان خود به ياري زياد برود. مهاجر جانشيني در صنعا براي خود تعيين كرد و به طرف زياد رهسپار گشت. زياد و مهاجر با سپاهيانشان به اشعث و لشگريانش حمله نموده آنان را شكست دادند. مسروق كشته شد. اشعث و ديگر باقيماندگان به قلعه‌اي بنام نجير پناهنده شدند. مسلمانان قلعه را سخت محاصره كردند، بطوريكه اشعث و دار و دسته‌اش ناتوان گشتند. اشعث شبانه نزد مهاجر و زياد رفت و براي خود از آنان امان طلبيد و پيشنهاد كرد كه او را نزد ابوبكر ببرند و او طبق نظر خود با اشعث رفتار نمايد. مهاجر و زياد پيشنهاد اشعث را به اين شرط پذيرفتند كه قلعه را باز كند و لشگريانش را به آنان تحويل بدهد. برخي از مورخان مي‌گويند: اشعث براي ده نفر از خويشانش امان گرفت. مهاجر و زياد به اشعث امان دادند و پيشنهادش را پذيرفتند. سپس سپاهيان مهاجر و زياد به قلعه داخل شده همه‌ي محاصره شدگان را بيرون آورده و اسلحه‌ي آنان را گرفتند و به اشعث گفتند: آن ده نفر را كه براي آنان امان گرفته‌اي جدا كن، مهاجر و زياد آن ده نفر را رها كردند و بقيه را كه هشتصد نفر بودند، كشتند و دست زناني را كه خضاب كرده بودند، بريرند. سپس اشعث را با ده نفر در حاليكه با زنجير آهنين بسته بودند نزد ابوبكر بردند. ابوبكر آنان را عفو كرد و خواهرش ام فروه دختر ابوقحافه را كه كور بود به ازدواج اشعث درآورد!! ام فروه محمد و اسماعيل و اسحاق را در همسري اشعث زاييد. و در روز عروسي با دختر ابوبكر به بازار مدينه رفته هر چهارپائي را كه ديد ذبح كرد و گفت: اين وليمه‌ي عروسي است، پول همه‌ي اين قرباني‌ها را از مال خودم مي‌دهم و پول آنها را به صاحبانش رد كرد. ابوجعفر محمد بن جرير در تاريخ خود مي‌گويد: مسلمانان و كفار و حتي بنووليعه كه ياران اشعث بوده او را زمامدار خود كرده بودند، به اشعث لعنت مي‌كردند. و صحيح‌ترين تفسير جمله‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام: «و ان امر دل علي قومه السيف» (مرديكه شمشير را بطرف قوم خود راهنمائي كند) همين داستان است كه متذكر شديم.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم ) ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 647-641 جريان اعتراض اشعث بر كلام امام (ع) اين بود كه روزى حضرت مشغول ايراد خطبه بود و به مناسبتى جريان حكميّت را مطرح كرد. مردى از اصحاب حضرت بپا خاست و عرض كرد چگونه بود كه تو ما را از حكميّت بازداشتى و سپس بدان امر كردى ما ندانستيم كه كدام يك از دو دستور به هدايت نزديك بود. امام (ع) با تأسّف دست بر دست زد و فرمود: اين سزاى كسى است كه پيمان را ترك كرد، يعنى سزاى من است كه حكميّت تحميلى را پذيرفتم و احتياط را رعايت نكردم، اشعث بن قيس از اين سخن امام چنين برداشت كرد كه حضرت جهت مصلحت را در نظر نگرفته و از انديشه هاى باطل پيروى كرده است و خواست كه اين حقيقت را به حضرت بفهماند، گفت اين سخن به نفع شما نيست، به ضرر شماست.  اشعث نمى دانست يا خود را به نادانى مى زد كه دليل مصلحت گاهى براى كار و مصلحت بزرگترى ابراز نمى شود. امام (ع) حكميّت را به آن دليل پذيرفت كه اصحاب آن حضرت، از روى نادانى مى خواستند آن حضرت را به شهادت برسانند. و بزودى آن را در داستانشان نقل خواهيم كرد. عدّه اى از سخن حضرت چنين برداشت كرده اند كه مقصود امام (ع) اين است كه اين سزاى شماست كه دورانديشى را ترك كرديد، اشعث گمان كرد كه حضرت مى فرمايد اين سزاى من است، سپس به آن حضرت اعتراض كرد.  فرموده است: «و ما يدريك ما علىّ ممّا لى»،  اين سخن امام (ع) اشاره به اين است كه اشعث بن قيس فردى است جاهل و جاهل حق ندارد كه بر امام اعتراض كند با آن كه امام پس از رسول خدا (ص) استاد همه دانشمندان است.  امّا استحقاق لعن اشعث نه به دليل اعتراض بر امام بود و نه به دليل اين كه بچه كافر بود، بلكه به اين دليل بود كه به گواهى امام (ع) وى منافق بود و منافق به گواهى كلام خداوند تعالى كه مى فرمايد: «أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» سزاوار لعنت و دورى از رحمت خداست.  فرموده است: «حائك بن حائك»،  اين جمله به صورت استعاره اشاره به نقصان عقل اشعث و كمى استعداد او دارد، زيرا او اشياء را در جاى خود قرار نمى داد و سخن را مناسب حال نمى گفت، بعلاوه تأكيدى بر عدم شايستگى او براى اعتراض است، زيرا بافندگى (حيا كه) دليل ضعف عقل است، چون ذهن بافنده هميشه در جهت بافندگى و صنعتش مى باشد و تمام فكرش متوجّه اوضاع و احوال نخهاى پراكنده است تا آنها را مرتّب كرده و نظام دهد و مجبور است براى انجام كار دستها و پاهاى خود را هميشه حركت دهد و در نتيجه چون هميشه فكرش متوجّه كارش مى باشد از چيزهاى ديگر غافل مى ماند و نسبت به آنها نادان است.  بنا به قول ديگر: دليل كم عقلى بافنده آميزش وى با افراد كم عقل مانند زنها و بچّه هاست و هر كه با اين گروه سر و كار داشته باشد در ضعف رأى و كمى عقل او در كارها شكى نيست. از امام صادق جعفر بن محمّد (ع) روايت شده است كه فرمود: «عقل چهل معلّم عقل يك بافنده است و عقل يك بافنده به اندازه عقل يك زن است و زن اصلًا عقل ندارد.» و از موسى بن جعفر (ع) روايت شده است كه فرمود: «با معلّمان و بافندگان مشورت نكنيد كه خداوند عقل آنها را گرفته است.» اين روايات در كمى عقل آموزگاران و بافندگان مبالغه آميز است.  روايت ديگر اين است كه امام (ع) اشعث را به خاطر بافنده بودن سرزنش كرده است زيرا بافندگى شغل پستى بوده است كه همّت را پست و ناچيز مى ساخت و اخلاق پست را به همراه داشته است.  روايت شده است كه رسول خدا (ص) به يكى از بافندگان بنى نجّار مقدارى نخ داد كه برايش پارچه اى ببافند، او در بافتن پارچه امروز و فردا مى كرد. پيامبر بر در خانه اش مى آمد و مى فرمود پارچه را بده تا لباس تهيه كرده و در بين مردم بپوشيم. بافنده مرتّب امروز و فردا مى كرد تا پيامبر (ص) وفات يافت.  چنان كه مى دانى دروغ پايه نفاق است و كسى كه اخلاقش دروغگويى باشد كه از لوازم اين شغل بوده روا نيست كه در چنين موردى بر امام (ع) اعتراض كند در اين كه آيا اشعث بافنده بوده يا نه اختلاف نظر است. گروهى گفته اند كه او و پدرش برد يمانى مى بافته اند و گروهى ديگر بر اين باورند كه اشعث بافنده نبوده بلكه از فرزندان پادشاهان و بزرگان كنده بوده است و امام به اين دليل او را نكوهش كرده است (كه به نشانه بزرگى) شانه هايش را بالا مى انداخت و قدمهايش را با فاصله برمى داشت و چنين راه رفتنى مخصوص بافندگان بود و به كسى كه چنين راه مى رفت حائك و به زنى كه با تبختر راه مى رفت حائكه مى گفتند.  معناى نزديك به ذهن اين است كه اين كلمه استعاره بوده و چنان كه قبلًا توضيح داديم كنايه از نقص عقل اشعث باشد.  فرموده است: «و اللّه لقد اسّرك الكفر مرّة و الاسلام اخرى و ما فداك من واحدة منهما مالك و لا حسبك»،  اين كلام امام (ع) تأكيد مجدّدى است بر نقصان عقل اشعث و اشاره به اين است كه اگر عقلى مى داشت دو بار اسارت برايش پيش نمى آمد كه هيچ يك از مال و حسبش او را از اسارت نجات نداد. مقصود امام (ع) اين است كه مال و ثروتش از اسارت وى جلوگيرى نكرد، ولى منظور اين نيست كه بعد از اسارت فديه نداده باشد، زيرا اشعث يك بار در جاهليّتش فديه داد و آن وقتى بود كه پدرش كشته شد و او به خونخواهى پدرش برخاست و اسير شد، سپس سه هزار شتر فديه داد و آزاد گشت. اشعث با هفتاد مرد از قبيله كنده خدمت پيامبر رسيد و اسلام آورد. منظور امام از اسارت وى در دوران جاهليّت و كفر همين اسارت است. امّا اسارت او در زمان اسلامش بدين شرح است كه وقتى پيامبر (ص) از دنيا رفت اشعث در وادى حضرموت مرتدّ شد و قبيله خود را از پرداخت زكات منع كرد و از بيعت با ابو بكر سر باز زد. ابو بكر زياد بن لبيد را كه قبلًا فرماندار حضرموت بود براى سركوبى او فرستاد و سپس عكرمة بن ابى جهل را با گروه زيادى از مسلمانها به كمك وى فرستاد. زياد بن لبيد با اشعث و قبايل كنده چندين جنگ سخت انجام داد و بالاخره آنها را محاصره كرد و آنها به دژ خود پناه بردند. زياد بن لبيد محاصره را شديد كرد تا تشنگى بر آنها غلبه يافت. اشعث كسانى را نزد زياد بن لبيد فرستاد و براى خانواده اش و بعضى از قومش امان خواست ولى نام خود را به طور معيّن قيد نكرد. همين كه اشعث از حصار بيرون آمد او را اسير كردند و دست بسته نزد ابو بكر به مدينه فرستادند. اشعث از ابو بكر تقاضا كرد كه او را نكشد و امّ فروه را (كه خواهر ابو بكر و نابينا بود) به ازدواجش در آورد، ابو بكر پذيرفت.  از امورى كه بر عدم رعايت قوانين دين از جانب اشعث دلالت دارد اين است كه پس از خروج از مجلس عقد امّ فروه، شمشيرش را كشيد و هر شترى كه ديد پى كرد و هر گوسفندى كه يافت كشت. وقتى مردم او را تعقيب كردند به خانه يكى از انصار پناه برد. مردم از هر طرف بر سرش فرياد كشيدند و مى گفتند اشعث دوباره مرتدّ شده است. اشعث بر پشت بام قرار گرفت و گفت اى مردم مدينه من غريب ديار شما هستم و با آنچه از شتران و گوسفندان كه نحر كردم و كشتم شما را وليمه دادم هر كس از شما هر آنچه از آنها مى يابد بخورد و هر كس بر من حقّى دارد فردا بيايد تا حقّش را بپردازم تا راضى شود. فردا چنين كرد و خانه اى در مدينه نماند مگر اين كه در آن، به سبب نادانى اشعث، ديك غذايى بپا شد و اين موضوع براى مردم به صورت ضرب المثل در آمد كه (احياناً به كسى مى گفته اند) وليمه دهنده تر از اشعث. شاعر در اين باره گفته است:  لقد اولم الكندىّ يوم ملاكه            وليمة حمّال لثقل العظائم فرموده است: «و انّ امرأ دلّ على قومه السّيف و قاد اليهم الحتف لحرىّ ان يمقته الاقرب و لا يأمنه الابعد»،  اين جمله امام (ع) اشاره به فريبى است كه اشعث به قوم خود داد. وقتى از زياد بن لبيد درخواست امان كرد براى عدّه كمى از بزرگان قومش امان نامه دريافت كرد، بقيّه گمان كرده بودند كه براى همه امان دريافت كرده است و با همين گمان از جنگ دست برداشتند امّا همين كه اشعث و كسانى از اقوامش كه براى آنها امان نامه گرفته بود از قلعه بيرون رفتند زياد بن لبيد وارد دژ شد و دست به كشتار قوم اشعث زد، آنها يادآورى كردند كه شما به ما امان داده ايد، زياد پاسخ داد: اشعث جز براى ده نفر از خويشانش امان نامه دريافت نكرده است و به اين ترتيب تعدادى از آنها به قتل رسيدند تا اين كه نامه ابو بكر به زياد رسيد كه از كشتن آنها دست بردارد و آنها را نزد وى برد و زياد چنين كرد.  معناى كلام امام (ع) كه فرمود: اشعث شمشير را بر قومش هدايت كرد و مرگ را به سراغ آنها برد. همين واقعه است، زيرا اشعث بود كه براى جنگ پيشواى آنها شده بود و آنها را تسليم مرگ كرد. شكّ نيست كسى كه چنين باشد قومش او را دشمن مى دارند و ديگران وى را امين نمى شمارند.  امّا آنچه سيّد رضى (ره) نقل كرده، مراد امام (ع) داستانى است كه براى اشعث با خالد بن وليد در يمامه پيش آمده و او قوم خود را فريب داد و به آنها نيرنگ زد تا خالد بر آنان مسلّط شد. من در پيشامدهايى كه براى خالد در يمامه پيش آمده است به چنين چيزى دست نيافتم، ولى حسن ظنّ به سيّد رضى اقتضا دارد كه نقل او را صحيح بدانيم، شايد اين داستان رد پيشامدى بوده است كه ما به اصل آن دست نيافتيم.  بايد دانست كه امام (ع) در اين بخش از كلام خود اشعث را به همه رذايل نفسانى نكوهش كرده است. او را به نادانى و كند فهمى كه جنبه تفريط از حكمت است نسبت داده و او را بافنده دانسته است كه نشانه كم عقلى است و به ستمگرى او كه جنبه افراط از عفّت و نفاق است اشاره فرموده و او را كافرزاده خوانده كه تأكيد بر نفاق اوست و به سست عنصرى و ناپايدارى او كه جنبه تفريط و دور بودن از شجاعت است اشاره فرموده است زيرا او دو بار اسير شده است، علاوه بر اين اشاره به كم عقلى وى چنان كه شرح آن گذشت نيز هست. همچنين امام (ع) با جمله «او مردى است كه شمشير را بر قوم خود هدايت كرد و مرگ را به سراغ آنها برد» به ظلم و نيرنگ او كه در برابر فضيلت و وفادارى صفت پستى مى باشد اشاره فرموده است. دارا بودن اين همه رذيلت موجب آن شده كه او سزاوار لعن باشد.  امّا سرّ اين كه قوم اشعث او را به كنايه «عرف النّار» مى گفتند اين است كه عرف عبارت از هر جايگاه بلندى است و اعراف در قرآن كريم ديوارى است ميان بهشت و جهنّم، و چون ويژگى هر مكان مرتفع اين است كه غير خود را مى پوشاند فريبكار نيز با مكر خود امور زيادى را از ديگران پوشيده مى دارد و چون اشعث قوم خود را فريب داد صحيح است كه به عنوان استعاره به وى عرف النّار بگويند، زيرا آتش جنگ را كه بر باطل بود و آتش جهنّم را در پى داشت از مردم پوشاند. و خدا داناتر است.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 281 و من كلام له عليه السّلام و هو التاسع عشر من المختار في باب الخطب الجارى مجراها.قاله للأشعث بن قيس و هو على منبر الكوفة يخطب فمضى في بعض كلامه عليه السّلام شيء اعترضه الأشعث فقال يا أمير المؤمنين: هذه عليك لا لك، فخفض عليه السّلام إليه بصره ثمّ قال عليه السّلام له:و ما يدريك ما عليّ و ما لي؟ عليك لعنة اللّه و لعنة الّلاعنين، حائك بن حائك، منافق بن كافر، و اللّه لقد أسرك الكفر مرّة و الإسلام أخرى، فما فداك منهما مالك و لا حسبك، و إنّ امرء دلّ على قومه السّيف، و ساق إليهم الحتف، لحرىّ أن يمقته الأقرب، و لا يأمنه الأبعد. (4826- 4772)أقول: يريد أنّه اسر في الكفر مرّة و في الاسلام مرّة و أمّا قوله: دلّ على قومه السّيف فأراد به حديثا كان للاشعث مع خالد بن الوليد باليمامة غرّ فيه قومه و مكر بهم حتّى أوقع بهم خالد، و كان قومه بعد ذلك يسمّونه عرف النّار، و هو اسم للغادر عندهم.اللغة:(خفض إليه بصره) طأطأه و (الحائك) بالهمزة النّاسج و (الفداء) ما يفديه الأسير لفكّ رقبته و (الحتف) الموت و استعاره (العرف) الرمل و المكان المرتفعان قال الشّارح البحراني و أمّا استعارتهم له عرف النّار فلأنّ العرف عبارة عن كلّ عال مرتفع، و الأعراف في القرآن الكريم سور بين الجنّة و النّار، و لمّا كان من شأن كلّ عال مرتفع أن يستر ما ورائه و كان الغادر يستر بمكره و حيلته امورا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 282 كثيرة و كان هو قد غرّ قومه بالباطل و غدر بهم، صدق عليه بوجه الاستعارة لفظ عرف النار لستره عليهم لما ورائه من نار الحرب أو نار الآخرة إذ حملهم على الباطل.أقول: روى في المجلّد التّاسع من البحار في الباب المأة و الثلاثة عشر المتضمّن للأخبار الغيبيّة لأمير المؤمنين عليه السّلام عن الحسن بن عليّ عليهما السّلام في خبر أنّ الأشعث ابن قيس الكندي بنى في داره ميذنة و كان يرقى إليها إذا سمع الأذان في أوقات الصّلاة في مسجد جامع الكوفة فيصيح من أعلى ميذنته: يا رجل إنّك لكذّاب ساحر، و كان أبي يسميّه عنق النّار و في رواية عرف النّار، فسئل عن ذلك فقال إنّ الاشعث إذا حضرته الوفاة دخل عليه عنق من النّار ممدودة من السّماء فتحرقه فلا يدفن إلّا و هو فحمة سوداء، فلمّا توفّى نظر ساير من حضر إلى النّار و قد دخلت عليه كالعنق الممدود حتّى أحرقته و هو يصيح و يدعو بالويل و الثبور.و الميذنة بالكسر موضع الأذان و المنارة، و قد ظهر من هذه الرّواية سبب تسميته بعرف النّار، و أنّه ليس سببها ما توهّمه البحراني رهالاعراب:كلمة ما مرفوع المحلّ على الابتداء، و يدريك خبره، و ماء الثّانية في موضع رفع على الابتداء، و يدريك معلّق لتضمّنه معنى الاستفهام و على خبره و الجملة متعلّقة بيدريك في موضع المفعول الثّاني على حدّ قوله سبحانه: و ما أدريك ما الحاقّة قال الثّوري: يقال: للمعلوم ما أدريك و لما ليس بمعلوم ما يدريك في جميع القرآن و حائك مرفوع على أنّه خبر لمبتدأ محذوف، أى أنت حائك، أو على النّداء بحذف حرف النّداء، أو منصوب بتقدير الفعل المحذوف أى أذمّ حائك بن حائك على حدّ قوله:و امرأته حمّالة الحطب فتأمّل.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام (قاله عليه السّلام للأشعث بن قيس) الأشجّ لأنّه شجّ في بعض حروبه و هو من بني كندة و اسمه معدي كرب و كان أشعث الرأس أبدا فغلب الأشعث عليه حتّى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 283 نسي اسمه و كيف كان فقد قاله (و هو على منبر الكوفة يخطب) خطبة يذكر فيها أمر الحكمين و ذلك بعد ما انقضى أمر الخوارج (فمضى في بعض كلامه شي ء) و هو أنّه قام إليه رجل من أصحابه و قال له: نهيتنا عن الحكومة ثمّ أمرتنا بها فما ندري أىّ الأمرين أرشد؟ فصفق عليه السّلام باحدى يديه على الاخرى و قال: هذا جزاء من ترك العقدة أى جزاى حيث وافقتكم على ما الزمتموني به من أمر التحكيم و ترك الحزم فلمّا قال ذلك (اعترضه الأشعث) لشبهة وجدها في نفسه من تركه عليه السّلام وجه المصلحة و اتباع الآراء الباطلة و أراد إفحامه (فقال يا أمير المؤمنين هذه عليك لا لك) و جهل أو تجاهل أنّ وجه المصلحة قد يترك محافظة على أمر أعظم منه و مصلحته أهمّ فانّه عليه السّلام لم يترك العقدة إلّا خوفا من أصحابه أن يقتلوه كما ستطلع عليه في قصّتهم هذا و قال الشّارح المعتزلي: إنّ الشي ء الذي اعترضه الأشعث في كلامه هو أنّه كان مقصوده بقوله: هذا جزاء من ترك العقدة هذا جزاؤكم إذ تركتم الرّأى و الحزم و أصررتم على إجابة القوم إلى التحكيم، فظنّ الاشعث أنّه أراد هذا جزاى حيث تركت الرّأى و الحزم و حكمت لأنّ هذه اللفظة محتملة ألا ترى أنّ الرّئيس إذا شغب عليه جنده و طلبوا منه اعتماد أمر ليس بصواب فوافقهم تسكينا لشغبهم لا استصلاحا لرأيهم ثمّ ندموا بعد ذلك، قد يقول هذا «1» جزاء من ترك الرأى و خالف وجه الحزم، و يعني بذلك أصحابه و قد يقوله يعني به نفسه حيث وافقهم أمير المؤمنين عليه السّلام إنّما عنى ما ذكرناه دون ما خطر للأشعث. (ف) لمّا قال له هذه عليك لا لك (خفض عليه السّلام إليه بصره) و طأطأه (ثمّ قال له: و ما يدريك ما علىّ ممّا لي) إشارة إلى جهله و عدم جواز الاعتراض من مثله عليه سلام اللّه عليه، ثمّ اتبعه بالطرد و الابعاد عن رحمة اللّه سبحانه و قال (عليك لعنة اللّه و لعنة اللّاعنين) و استحقاقه بذلك من حيث كونه من المنافقين في خلافته عليه السّلام و هو في أصحابه كعبد اللّه بن أبي سلول في أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كلّ واحد منهما رأس النّفاق في زمانه كما يدلّ عليه اعتراضه عليه عليه السّلام و يشهد به شهادته عليه السّلام بأنّه منافق______________________________ (1) أى الندامة منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 284 ابن كافر، و لا شكّ أنّ المنافق مستحقّ للّعن و الطرد لقوله تعالى: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ» و يدلّ على كفره و نفاقه صريحا ما رواه الشّارح المعتزلي عن أبي الفرج الاصبهاني في شرح كلام الخامس و السّتين في ذكر كيفيّة شهادة أمير المؤمنين عليه السّلام، قال: قال أبو الفرج: و قد كان ابن ملجم لعنه اللّه أتى الأشعث بن قيس في هذه اللّيلة فخلا به في بعض نواحي المسجد و مرّ بهما حجر بن عديّ فسمع الأشعث و هو قول: ابن ملجم النّجا النّجا بحاجتك فقد فضحك الصّبح، قال له حجر: قتلته يا أعور، و خرج مبادرا إلى عليّ عليه السّلام و قد سبقه ابن ملجم و ضربه، و أقبل حجر و النّاس يقولون: قتل أمير المؤمنين عليه السّلام.قال أبو الفرج: و للأشعث بن قيس في انحرافه عن أمير المؤمنين عليه السّلام أخبار يطول شرحها.منها أنّه جاء الأشعث إلى عليّ عليه السّلام يستأذن عليه فردّه قنبر فأدمى الأشعث أنفه فخرج عليّ عليه السّلام و هو يقول: مالي و لك يا أشعث أما و اللّه لو لعبد ثقيف تمرست لا قشعرت شعيراتك، قيل يا أمير المؤمنين من عبد ثقيف؟ قال غلام لهم لا يبقى أهل من العرب الّا أدخلهم ذلّا، قيل يا أمير المؤمنين كم يلي أو كم يمكث؟ قال:عشرين إن بلغها.و قال أبو الفرج: إنّ الأشعث دخل على عليّ عليه السّلام فكلّمه فأغلظ عليّ عليه السّلام له فعرض له الأشعث ان سبقتك به فقال له عليّ عليه السّلام: أ بالموت تخوّفني أو تهدّدني؟فو اللّه ما ابالي وقعت على الموت أو وقع الموت علىّ أقول: و أشار بعبد ثقيف إلى حجّاج بن يوسف الثّقفي و المستفاد من رواية أبي مخنف المروية في البحار أنّ حضور الأشعث تلك الليلة في المسجد إنّما كان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 285 لمعونة ابن ملجم لعنه اللّه على قتله عليه السّلام، و في الكافي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ الاشعث بن قيس شرك في دم أمير المؤمنين، و ابنته جعدة سمّت الحسن، و ابنه محمّد شرك في دم الحسين عليهم السّلام.ثمّ عيّره عليه السّلام بأنّه حقيقت و مجاز (حائك بن حائك) و المراد بهما إمّا معناهما الحقيقي لما روى أنّه كان هو و أبوه ينسجان برود اليمن و ليس هذا ممّا يخصّ بالأشعث بل أهل اليمن كلهم يعيّرون بذلك كما قال خالد بن صفوان: ما أقول في قوم ليس فيهم إلّا حائك برد، أو دابغ جلد، أو سايس قرد، ملكتهم امرأة، و أغرقتهم فارة، و دلّ عليهم هدهد و إمّا معناهما المجازي، و هو حائك الكذب على اللّه و رسوله و وليّه كما هو شأن المنافق و الكافر.و من ذلك ما رواه في الوسائل مرفوعا إلى أبي عبد اللّه عليه السّلام قال ذكر الحائك عند أبي عبد اللّه عليه السّلام أنّه ملعون، فقال: إنّما ذلك الذي يحوك الكذب على اللّه و رسوله و على هذا المعنى فارداف اللعن به يكون إشارة إلى علّة الاستحقاق له هذا.استعاره و الأظهر أنّه [حائك بن حائك ] وارد على سبيل الاستعارة إشارة إلى نقصان عقله و قلّة تدبيره و استعداده، كما أنّ الحائك ناقص العقل، إمّا من حيث كون معاملته و معاشرته غالبا مع النّساء و الصّبيان كالمعلّمين، و لا شكّ أنّ المخالطة مؤثّرة و لذلك قال الصّادق عليه السّلام لا تستشيروا المعلّمين و لا الحوكة فإنّ اللّه قد سلبهم عقولهم مبالغة في قصور عقلهم.و في حديث آخر عنه عليه السّلام أنّه قال: عقل أربعين معلّما عقل حائك، و عقل أربعين حائكا عقل امرأة، و المرأة لا عقل لها.و إمّا من حيث إنّ ذهنه عامّة وقته مصروف إلى جهة صنعته مصبوب الفكر إلى أوضاع الخيوط المتفرّقة و ترتيبها و نظامها محتاجا إلى حركة يديه و رجليه كما أنّ الشّاهد له يعلم من حاله أنّه مشغول الفكر عمّا وراء ما هو فيه غافل عمّا عداه.و يمكن أن يكون المقصود بالاستعارة الاشارة إلى دنائة النّفس و رذالة الطبع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 286 و البعد عن مكارم الأخلاق و محاسن الآداب و التخلّق بالأوصاف الذّميمة و الأخلاق الدّنيّة، لاتّصاف الحائك بذلك كلّه، و لذلك ورد في بعض الأخبار النّهى عن الصّلاة خلفه، بل ورد أنّ ولده لا ينجب إلى سبعة أبطن نحو ما ورد في ولد الزّنا و روى القميّ في تفسير قوله سبحانه: «وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ» انّه كان ذلك اليوم يوم سوق فاستقبلها الحاكة و كانت الحياكة أنبل صناعة في ذلك الزّمان، فأقبلوا على بغال شهب فقالت لهم مريم: أين النخلة اليابسة؟ فاستهزءوا بها و زجروها، فقالت لهم: جعل اللّه كسبكم بورا و جعلكم في النّاس عارا، ثمّ استقبلها جمع من التّجار فدلّوها على النخلة اليابسة فقالت لهم: جعل اللّه البركة في كسبكم و أحوج النّاس إليكم الحديث.و روى المحدّث الجزايري ره في كتاب زهر الرّبيع عن شيخنا بهاء الملّة و الدّين أنّه دخل رجل إلى مسجد الكوفة و كان ابن عبّاس مع أمير المؤمنين عليه السّلام يتذاكران العلم، فدخل الرّجل و لم يسلّم و كان أصلع  «1» الرّأس من أوحش ما خلق اللّه تعالى و خرج أيضا و لم يسلّم.فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: يا بن عبّاس اتّبع هذا الرّجل و اسأله ما حاجته و من أين و إلى أين فأتى و سأله فقال: أنا من خراسان و أبي من القيروان و امّي من اصفهان قال: و إلى أين تطلب؟ قال: البصرة في طلب العلم، قال ابن عباس: فضحكت من كلامه فقلت له: يا هذا تترك عليّا جالسا في المجسد و تذهب إلى البصرة في طلب العلم و النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: أنا مدينة العلم و عليّ بابها فمن أراد العلم فليأت المدينة من بابها، فسمعني عليّ عليه السّلام و أنا أقول له ذلك، فقال: يا ابن عبّاس اسأله ما تكون صنعته، فسألته فقال: إنّي رجل حائك، فقال عليه السّلام: صدق و اللّه حبيبي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حيث قال: يا عليّ إيّاك و الحائك، فانّ اللّه نزع البركة من أرزاقهم في الدّنيا و هم الأرذلون.______________________________ (1) الصلع انحسار شعر مقدم الرأس لقلة مادة الشعر في تلك البقعة ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 287ثمّ قال عليه السّلام: يا ابن عبّاس أ تدري ما فعل الحيّاك في الأنبياء و الأوصياء من عهد آدم إلى يومنا هذا، فقال: اللّه و رسوله و ابن عمّ رسوله أعلم، فقال عليه السّلام معاشر النّاس من أراد أن يسمع حديث الحائك فعليه بمعاشرة الديلم، ألا و من مشى مع الحائك قتر عليه رزقه، و من أصبح به جفى، فقلت: يا أمير المؤمنين و لم ذلك؟قال عليه السّلام: لأنّهم سرقوا ذخيرة نوح، و قدر شعيب، و نعلي شيث، و جبّة آدم، و قميص حوّاء، و درع داود، و قميص هود، و رداء صالح، و شملة إبراهيم، و نخوت اسحاق، و قدر يعقوب، و منطقة يوشع، و سروال زليخا، و ازار أيوب، و حديد داود، و خاتم سليمان، و عمّامة إسماعيل، و غزل سارة، و مغزل هاجر، و فصيل ناقة صالح، و اطفاء سراج لوط، و القوا الرّمل في دقيق شعيب، و سرقوا حمار العزير و علّقوه في السقف و حلفوا أنّه لا في الأرض و لا في السّماء، و سرقوا مردد «مرود ظ» الخضر، و مصلّى زكريّا، و قلنسوة يحيى، و فوطة يونس، و شاة إسماعيل؛ و سيف ذي القرنين و منطقة أحمد، و عصا موسى، و برد هارون، و قصعة لقمان، و دلو المسيح، و استر شدتهم مريم فدلوها على غير الطريق، و سرقوا ركاب النبيّ، و حطام النّاقة و لجام فرسي، و قرط خديجة، و قرطي فاطمة، و نعل الحسن، و منديل الحسين، و قماط إبراهيم، و خمار فاطمة، و سراويل أبي طالب، و قميص العبّاس، و حصير حمزة، و مصحف ذي النّون، و مقراض إدريس، و بصقوا في الكعبة، و بالوا في زمزم، و طرحوا الشّوك و العثار في طريق المسلمين.و هم شعبة البلاء، و سلاح الفتنة، و نسّاج الغيبة، و أنصار الخوارج، و اللّه تعالى نزع البركة من بين أيديهم بسوء أعمالهم، و هم الذين ذكرهم في محكم كتابه العزيز بقوله  «وَ كانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ» و هم الحاكة و الحجّام فلا تخالطوهم و لا تشاركوهم، فقد نهى اللّه عنهم.و يناسب هذه الرّواية الشّعر المنسوب إليه عليه السّلام و إن لم أجده في الدّيوان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 288 المعروف نسبته إليه و هو:لعن الحائك في عشر خصال فعلوها         بشلنك لنك لنك و مكوك ترحوها       و برجلين تطق طق و برأس حركوها         و بكرّ كرّ فرّ هاء هوء نسجوها       سرقوا قدر شعيب و حريص أكلوها         قتلوا ناقة صالح ثمّ جاءوا قسموها       و مناديل رسول سرقوها حرقوها         و بسبعين نبيّا كلّهم قد لعنوها   و بالجملة فقد تحصّل ممّا ذكرناه أنّ تعريضه عليه السّلام على الأشعث الملعون بأنّه حائك بن حائك دلالة على كمال القدح و الطعن و أكّده بقوله (منافق بن كافر) بحذف حرف العطف إشارة إلى كمال الاتّصال المعنوي ثمّ أتبعه بقوله: (و اللّه لقد أسرك الكفر مرّة و الاسلام أخرى) تأكيدا لنقصان عقله و إشارة إلي أنّه لو كان له عقل لما حصل له في الأسر مرّتين.أمّا اسره الواقع في الكفر فهو على ما رواه الشّارح المعتزلي عن ابن الكلبي أنّه لمّا قتلت مراد أباه قيسا الأشجّ خرج الأشعث طالبا بثاره، فخرجت كندة متساندين على ثلاثة ألوية، على أحد الألوية كبش بن هاني بن شرجيل، و على أحدها القشعم، و على أحدها الأشعث فأخطئوا مرادا و لم يقعوا عليهم و وقعوا على بني الحارث بن كعب، فقتل كبش و القشعم و اسر الأشعث ففدى بثلاثة آلاف بعير لم يفد بها عربيّ قبله و لا بعده، فقال في ذلك عمرو بن معديكرب الزّبيدي فكان فداؤه ألفي بعير و ألف من طريفات و تله و أمّا اسره الواقع في الاسلام فهو أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لما قدمت كندة حجاجا عرض نفسه عليهم كما كان يعرض نفسه على احياء العرب، فدفعه بنو وليعة من بني عمرو بن معاوية و لم يقبلوه فلمّا هاجر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تمهّدت دعوته و جائته و فود العرب جاءه و تد كندة و فيهم الأشعث و بنو وليعة، فأسلموا فأطعم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بني وليعة من صدقات حضرموت، و كان قد استعمل على حضرموت زياد بن لبيد البياضي الانصاري فدفعها زياد إليهم فأبوا أخذها و قالوا: لا ظهر لنا فابعث بها إلى بلادنا على ظهر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 289 من عندك، فأبي زياد و حدث بينهم و بين زياد شرّ كاد يكون حربا، فرجع منهم قوم إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كتب زياد إليه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يشكوهم قال الشّارح المعتزلي و في هذه الواقعة كان الخبر المشهور عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال لبني وليعة: لتنتهنّ يا بني وليعة أو لأبعثنّ إليكم رجلا عديل نفسي يقتل مقاتليكم و يسبي ذراريكم، قال عمر بن الخطاب: فما تمنّيت الامارة إلّا يومئذ و جعلت أنصب له صدري رجاء أن يقول: هو هذا، فأخذ بيد عليّ و قال: هو هذا.ثمّ كتب لهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى زياد فوصلوا إليه الكتاب و قد توفّى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و طار الخبر بموته إلى قبائل العرب فارتدّت بنو وليعة و غنّت بغاياهم و خضبن له أيديهنّ، فأمّر أبو بكر زيادا على حضرموت و أمره بأخذ البيعة على أهلها و استيفاء صدقاتهم فبايعوه إلّا بني وليعة فلمّا خرج ليقبض الصّدقات من بني عمرو بن معاوية أخذ ناقة لغلام منهم يعرف بشيطان بن حجر و كانت صفيّة نفيسة اسمها شذرة، فمنعه الغلام عنها، و قال خذ غيرها فأبى زياد ذلك و لجّ فاستغاث الشّيطان بأخيه الغداء بن حجر، فقال لزياد دعها و خذ غيرها، فأبي زياد ذلك و لجّ الغلامان في أخذها و لجّ زياد فهتف الغلامان مسروق بن معدي كرب، فقال مسروق لزياد: أطلقها، فأبي ثمّ قام فأطلقها فاجتمع إلى زياد بن لبيد أصحابه و اجتمع بنو وليعة و أظهروا أمرهم فتبينهم زيادوهم غارون فقتل منهم جمعا كثيرا و نهب و سبى و لحق فلهم ودّ بالأشعث بن قيس اللّعين فاستنصروه فقال لا أنصركم حتّى تملكوني عليكم، فملكوه و توّجوه كما يتوّج الملك من قحطان فخرج إلى زياد في جمع كثيف.و كتب أبو بكر إلى مهاجر بن أبي أميّة و هو على صنعاء أن يسير بمن معه إلى زياد، فاستخلف على صنعاء و سار إلى زياد، فلقوا الأشعث فهزموه و قتل مسروق و لجأ الأشعث و الباقون إلى الحصن المعروف بالبخير، فحاصرهم المسلمون حصارا شديدا حتّى ضعفوا، و نزل الأشعث ليلا إلى مهاجر و زياد فسألهما الأمان على نفسه حتّى يقدما به على أبي بكر فيرى فيه رأيه على أن يفتح لهم الحصن و يسلم إليهم من فيه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 290 و قيل بل كان في الأمان عشرة من أهل الأشعث فآمناه و أمضيا شرطه، ففتح لهم الحصن فدخلوه و استنزلوا كل من فيه و أخذوا أسلحتهم و قالوا للأشعث:اعزل العشرة، فعزلهم فتركوهم و قتلوا الباقين و كانوا ثمانمائة، و قطعوا أيدي النّساء اللواتي شمتن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فاسروا الأشعث و حملوه إلى أبي بكر موثقا في الحديد هو و العشرة.و قيل: إنّه لمّا حاصره المسلمون و قومه بعث إلى زياد يطلب منه الأمان لأهله و لبعض قومه، و كان من غفلته أنّه لم يطلب لنفسه بالتعيين فلمّا نزل أسره زياد و بعث به إلى أبي بكر فسأل أبا بكر أن يستبقيه لحربه فعفا عنه و زوّجه اخته أمّ فروة بنت أبي قحافة.و كان من جهالته أنّه بعد خروجه من مجلس عقد امّ فروة أصلت سيفه في أزقّة المدينة و عقر كلّ بعير رآه و ذبح كلّ شاة استقبلها للنّاس و التجأ إلى دار من دور الأنصار، فصاح به النّاس من كلّ جانب و قالوا: قد ارتدّ الأشعث مرّة ثانية فأشرف عليهم من السّطح و قال يا أهل المدينة إنّي غريب ببلدكم قد أولمت بما نحرت و ذبحت فليأكل كلّ إنسان منكم ما وجد و ليغد إلىّ من كان له على حقّ حتّى ارضيه فدفع أثمانها إلى أربابها فضرب أهل المدينة به المثل و قالوا أو لم من الأشعث و فيه قال الشّاعر:لقد أولم الكنديّ يوم ملاكه          وليمة حمّال لثقل العظائم    فإن قلت: المستفاد ممّا ذكرته أخيرا مضافا إلى ما ذكرته سابقا من أنّه فدى عند اسره في الكفر بثلاثة آلاف بعير أنّه كان ذا مال و ثروة فكيف يجتمع ذلك مع قوله عليه السّلام: (فما فداك من واحدة منهما مالك و لا حسبك)؟قلت: لم يرد عليه السّلام به الفداء الحقيقي و إنّما أراد به ما دفع عنك الاسر مالك و لا حسبك و ما نجاك من الوقوع فيه شي ء منهما.ثمّ أردف عليه السّلام ذلك كلّه بالاشارة إلى صفة رذيلة أخرى له أعنى صفة الغدر الذي هو مقابل فضيلة الوفاء و قال: (و انّ امرء دلّ على قومه السّيف و قاد إليهم الحتف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 291 لحريّ بأن يمقته الأقرب و) حقيق بأن (لا يأمنه الأبعد) و المراد به الاشارة إلى ما سبق ذكره منّا أنّه طلب الأمان لنفسه أو له مع عشرة من قومه ففتح لزياد و مهاجر باب الحصن و عزل العشرة و أسلم الباقين للقتل فقتلوا صبرا، و لا شكّ أنّ من كان كذلك لجدير أن يمقته قومه و لا يأمنه غيرهم، و أمّا ما قاله السّيد رضي اللّه عنه من أنّه أراد به حديثا كان للأشعث مع خالد بن الوليد باليمامة إلى آخر ما مرّ ذكره، فأنكره الشّارحان الّا أنّ البحراني قال: و حسن الظنّ بالسّيد يقتضي تصحيح نقل السّيد ره.الترجمة:از جمله كلام آن عالى مقام است كه گفته است آن را با شعث بن قيس عليه اللعنة و العذاب در حالتى كه بر بالاى منبر كوفه خطبه مى فرمود پس گذشت در اثناى كلام آن حضرت چيزى كه اشعث بآن اعتراض نمود پس گفت اى أمير مؤمنان اين كلمه كه فرمودى بر ضرر تو است نه بر نفع تو پس فرود آورد بسوى اشعث چشم خود را بعد از آن فرمود:و چه دانا گردانيد تو را بر آنچه بر من مضرّ است از آنچه بر من نفع دارد بر تو باد لعنت خدا و لعنت جميع لعن كنندگان اى جولاه پسر جولاه و منافق پسر كافر، قسم بخدا كه اسير نمودند تو را أهل كفر يك بار و اهل اسلام يك بار ديگر، پس نجات نداد از افتادن تو در دست هر يك از أهل كفر و اسلام مال تو و نه حسب تو، و بدرستى مردى را كه راهنمائى كند بر قوم خود شمشير برنده را و بكشد بسوى ايشان مرگ و هلاك را هر آينه سزاوار است باين كه دشمن دارد او را نزديكتر او و خاطر جمع نباشد باو دورتر او، يعني كسى كه متّصف باشد بصفت غدر لايق است باين كه قوم و بيگانه از او ايمن نشود و باين كه او را دشمن بدارند. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص139 اين خطبه كه خطاب به اشعث بن قيس است، با عبارت «ما يدريك ما على مما لى» (تو چه مى دانى چه چيز به زيان و چه چيز به سود من است) شروع مى شود [ابن ابى الحديد در شرح اين خطبه، نخست گفتار سيد رضى را آورده كه گفته است: مقصود على (ع) اين است كه اشعث يك بار در حالى كه كافر بوده و بار ديگر در حالى كه مسلمان بوده اسير شده است. و معنى گفتار امير المومنين عليه السلام كه مى فرمايد: اشعث قوم خود را به لبه شمشير راهنمايى كرده است، داستان همراهى اشعث با خالد بن وليد در يمامه است كه قوم خود را فريب داد و نسبت به آنان مكر كرد تا خالد در ايشان افتاد و قوم اشعث پس از اين جريان به او لقب عرف النار (يال و شراره آتش) دادند و اين لقب را به كسى اطلاق مى كرده اند كه مكار و فريب دهنده باشد. سپس بحث زير را آورده است ]: اشعث و نسب و برخى از اخبار او: نام اصلى اشعث، معدى كرب است و نام پدرش قيس الاشج [شكسته پيشانى ]-  و چون در يكى از جنگها پيشانى او شكسته بود اشج ناميده مى شد-  پسر معدى كرب بن معاوية بن معدى كرب بن معاوية بن جبلة بن عبد العزى بن ربيعة بن معاوية اكرمين بن حارث بن معاوية بن حارث بن معاوية بن ثور بن مرتع بن معاوية بن كندة بن-  عفير بن عدى بن حارث بن مرة بن ادد است. مادر اشعث، كبشة دختر يزيد بن شرحبيل بن يزيد بن امرى القيس بن عمرو مقصور پادشاه است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص140 چون اشعث ژوليده موى در محافل شركت مى كرد و آشكار مى شد همين كلمه اشعث بر او چنان غلبه پيدا كرد كه نام اصلى او فراموش شد. اعشى همدان خطاب به عبد الرحمان بن محمد بن اشعث چنين سروده است: «اى پسر اشج، سالار قبيله كنده من در مورد تو از سرزنش شدن پروا ندارم. تو مهتر پسر مهتر و نژاده تر مردمى.» پيامبر (ص) قتيله خواهر اشعث را به همسرى خود در آوردند، ولى پيش از آنكه به حضور پيامبر برسد آن حضرت رحلت فرمود. اما موضوع اسير شدن اشعث در دوره جاهلى را كه امير المومنين على به آن اشاره فرموده است، ابن كلبى در كتاب جمهرة النسب خويش آورده است و مى گويد: هنگامى كه قبيله مراد، قيس اشج را كشتند اشعث به خوانخواهى پدر خروج كرد، و افراد قبيله كندة در حالى كه داراى سه رايت بودند بيرون آمدند. فرمانده يكى از رايات كبس بن هانى بن شرحبيل بن حارث بن عدى بن ربيعة بن معاويه اكرمين بود-  هانى پدر كبس معروف به مطلع بود، زيرا هر گاه به جنگ مى رفت، مى گفت: بر فلان قبيله اشراف و اطلاع پيدا كردم. فرمانده يكى ديگر از رايات ابو جبر قشعم بن يزيد ارقم بود، و فرمانده رايت ديگر اشعث بود. آنان محل قبيله مراد را اشتباه كردند و با آنان در نيفتادند و بر بنى حارث بن كعب حمله بردند. كبس و قشعم كشته شدند و اشعث اسير شد و براى آزادى او سه هزار شتر پرداخت شد و در مورد فديه هيچ شخص عربى نه پيش از او و نه پس از او اين مقدار شتر پرداخت نشده است. عمرو بن معدى كرب زبيدى در اين باره چنين سروده است: «فديه آزادى او دو هزار شتر و هزار شتر ديگر تازه سال و سالخورده بود». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص141 اسارت دوم اشعث در اسلام بوده است. بدين معنى كه پيش از هجرت افراد قبيله كنده براى گزاردن حج آمده بودند، پيامبر (ص) دعوت خود را بر آنها عرضه كرد همانگونه كه بر ديگر قبايل عرب عرضه مى نمود. افراد خاندان وليعه كه از طايفه عمرو بن معاويه بودند دعوت پيامبر را رد كردند و نپذيرفتند. پس از آنكه پيامبر هجرت فرمودند و دعوت ايشان استوار شد و نمايندگان قبايل عرب به حضور ايشان آمدند، نمايندگان قبيله كنده هم آمدند. اشعث و افراد خاندان وليعه هم با آنان بودند و مسلمان شدند. پيامبر (ص) براى خاندان وليعه بخشى از محصول خوراكى زكات را از ناحيه حضر موت اختصاص دادند و پيامبر زياد بن لبيد بياضى انصارى را قبلا به كارگزارى آن ناحيه گماشته بودند. زياد به آنان پيشنهاد كرد بيايند سهم خود را ببرند. آنان از پذيرفتن آن خوددارى كردند و گفتند: ما وسيله انتقال و شتران باركش نداريم، با شتران باركشى كه دارى براى ما بفرست. زياد نپذيرفت و ميان ايشان كدورتى پيش آمد كه نزديك بود منجر به جنگ شود. گروهى از آنان به حضور پيامبر (ص) برگشتند و زياد هم نامه يى به محضر ايشان نوشت و از خاندان وليعه شكايت كرد. و در همين جريان است كه اين خبر مشهور از پيامبر (ص) نقل شده است كه به خاندان وليعه فرمود: «آيا تمام و بس مى كنيد يا مردى را بفرستم كه همتاى خود من است و او جنگجويان شما را خواهد كشت و زن و فرزندتان را به اسيرى خواهد گرفت». عمر بن خطاب مى گفته است: هيچگاه جز آن روز آرزوى فرماندهى نكردم و سينه خود را آكنده از اميد كردم كه شايد پيامبر (ص) دست مرا بگيرد و بگويد: آن شخص اين است، ولى پيامبر (ص) دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: «آن شخص اين است». آنگاه پيامبر (ص) براى آنان به زياد بن لبيد نامه يى نوشتند و آنان نامه را به زياد رساندند. و در آن هنگام پيامبر (ص) رحلت فرمودند و چون خبر رحلت آن حضرت به قبايل عرب رسيد افراد خاندان وليعه از دين برگشتند و زنان بدكاره ايشان ترانه ها خواندند و به شادى مرگ پيامبر (ص) بر دستهاى خود حنا و خضاب بستند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص142 محمد بن حبيب مى گويد: اسلام خاندان وليعه ضعيف بوده و پيامبر (ص) اين موضوع را مى دانسته است و هنگامى كه پيامبر (ص) در حجة الوداع بودند چون به دهانه دره رسيدند اسامة بن زيد براى بول كردن رفت. پيامبر (ص) منتظر ماند تا اسامه كه سياه پوست و داراى بينى پهن بود باز گردد. بنى وليعه اعتراض كردند كه اين مرد حبشى ما را معطل كرده است و ارتداد در جان آنان ريشه داشت. ابو جعفر محمد بن جرير [طبرى ] مى گويد: ابو بكر هم زياد بن لبيد را همچنان بر حكومت حضر موت باقى گذاشت و به او فرمان داد از مردم بيعت بگيرد و زكات آنان را دريافت كند. مردم حضر موت همگان با او بيعت كردند، جز خاندان وليعه، و چون زياد براى گرفتن زكات از طايفه عمرو بن معاويه بيرون آمد، ماده شتر پر شير و گرانبهايى را كه نامش شذرة و از جوانى به نام شيطان بن حجر بود براى زكات انتخاب كرد. آن جوان زياد را از آن كار باز داشت و گفت: شتر ديگرى را بگير. زياد نپذيرفت و در اين مورد لجبازى كرد. شيطان از برادرش عداء بن حجر استمداد كرد. او هم به زياد گفت: اين شتر را رها كن و شترى ديگر برگزين. زياد نپذيرفت، آن دو جوان هم ايستادگى كردند زياد بيشتر لج كرد و به آن دو گفت: كارى مكنيد كه مبادا ناقه شذره براى شما به شومى و نحوست بسوس باشد. در اين هنگام آن دو جوان بانگ برداشتند كه اى قبيله عمرو آيا بايد بر شما ستم شود و آيا زبون مى شويد خوار و زبون كسى است كه او در خانه اش خورده و نابود شود. و سپس مسروق بن معدى كرب را ندا دادند و از او يارى خواستند، مسروق هم به زياد گفت اين شتر را رها كن، نپذيرفت و مسروق اين سه مصراع را سرود و خواند: «اين شتر را پير مردى كه موهاى گونه هايش سپيد شده و آن سپيدى بر چهره اش همچون نقش پارچه مى درخشد و چون جنگ و گرفتارى پيش آيد در آن پيش مى رود آزاد خواهد كرد». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص143 مسروق برخاست و آن شتر را آزاد كرد. در اين هنگام ياران زياد بن لبيد بر گرد او جمع شدند و بنى وليعه هم جمع و آشكارا براى جنگ آماده مى شدند. زياد بر آنان كه هنوز در حال آسايش بودند شبيخون زد و گروه بسيارى از ايشان را كشت و غارت برد و اسير گرفت. گروهى از آنان كه گريختند به اشعث بن قيس پيوستند و از او يارى خواستند. گفت: شما را يارى نمى دهم مگر اينكه مرا بر خود پادشاه سازيد. آنان او را بر خود پادشاه ساختند و تاج بر سرش نهادند همانگونه كه بر سر پادشاهان قحطان تاج مى نهادند. اشعث با لشكرى گران به جنگ زياد رفت. ابو بكر به مهاجر بن ابى اميه كه حاكم صنعاء بود نوشت با همراهان خود به يارى زياد بشتابد. مهاجر كسى را به جانشينى خود بر صنعاء گماشت و پيش زياد رفت. آنان با اشعث روياروى شدند و او را شكست دادند و وادار به گريز كردند، مسروق هم كشته شد. اشعث و ديگران به حصار معروف به نجير پناه بردند و مسلمانان آنان را محاصره كردند و مدت محاصره طولانى و سخت شد و آنان ناتوان و سست شدند. اشعث شبانه پوشيده از حصار پايين آمد و خود را به مهاجر و زياد رساند و از ايشان براى خود امان خواست و گفت او را پيش ابو بكر ببرند تا او درباره اش تصميم بگيرد و در قبال اين كار حصار را براى ايشان خواهد گشود و هر كس را كه آنجا باشد تسليم آن دو خواهد كرد. و گفته شده است: ده تن از خويشاوندان و وابستگان اشعث هم در امان قرار گرفتند. مهاجر و زياد او را امان دادند و شرطش را پذيرفتند، او هم حصار را براى ايشان گشود و آنان وارد حصار شدند و هر كه را در آن بود فرو آوردند و سلاح هاى آنان را گرفتند و به اشعث گفتند آن ده تن را كنار ببر و او چنان كرد. اشعث و آنان را زنده نگه داشتند و ديگران را كه هشتصد تن بودند كشتند و دست زنانى را كه در هجو پيامبر (ص) ترانه خوانده بودند بريدند و اشعث و آن ده تن را در زنجير بستند و پيش ابو بكر آوردند و او اشعث و آن ده تن را بخشيد و خواهر خود ام فروة دختر ابو قحافه را كه كور بود به همسرى اشعث در آورد و ام فروة براى اشعث محمد و اسماعيل و اسحاق را زاييد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص144 روزى كه اشعث با ام فروة عروسى كرد به بازار مدينه آمد و بر هر چهار پا كه مى گذشت آنرا مى كشت و مى گفت: گوشت اين چهار پا وليمه عروسى است و بهاى تمام اينها بر عهده من است، و آنرا به صاحبان آنها پرداخت كرد. ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در تاريخ مى گويد: مسلمانان اشعث را لعن و نفرين مى كردند و كافران هم او را لعن مى كردند و زنان قومش او را يال و زبانه آتش نام نهادند و اين نام در اصطلاح آنان بر اشخاص مكار اطلاق مى شد. اين موضوع كه من گفتم در نظرم صحيح تر از سخنى است كه سيد رضى در شرح گفتار امير المومنين على آورده و گفته است: منظور از اين عبارت «همانا مردى كه قوم خود را بر لبه شمشير هدايت كند» داستانى است كه ميان اشعث و خالد بن وليد رخ داده است و اشعث در يمامه قوم خود را فريب داده و نسبت به آنان مكر ورزيده و خالد آنان را كشته است، و ما در تواريخ نديده و نمى دانيم كه براى اشعث همراه خالد بن وليد در يمامه چنين كارى صورت گرفته باشد يا كارى نظير آن اتفاق افتاده باشد. وانگهى كنده كجا و يمامه كجاست [يعنى كنده و يمامه از يكديگر زياد فاصله دارند]. كنده در يمن است و يمامه از آن قبيله حنيفة و نمى دانم سيد رضى كه خدايش رحمت كناد اين موضوع را از كجا نقل كرده است. اما سخنى كه امير المومنين عليه السلام بر منبر كوفه فرمود و اشعث بر او اعتراض كرد چنين بود كه على (ع) براى خطبه خواندن برخاست و موضوع حكمين را متذكر شد، و اين پس از پايان كار خوارج بود. مردى از اصحابش برخاست و گفت: نخست ما را از حكميت منع فرمودى و سپس به آن فرمان دادى و نمى دانيم كدام كار درست تر بود على (ع) دست بر هم زد و فرمود: آرى اين سزاى كسى است كه دور انديشى را رها كند. و غرض او اين بود كه اين سزاى شماست كه رأى و دور انديشى را رها كرديد و در پذيرفتن پيشنهاد آن قوم براى حكميت تن داديد و اصرار كرديد. اشعث پنداشت كه امير المومنين مى خواهد بگويد: اين سزاى من است كه رأى و دور انديشى را رها كردم، زيرا اين سخن دو پهلو است. مگر نمى بينى كه اگر سپاه پادشاهى بر او اعتراض كنند و انجام كارى را از او بخواهند كه به صلاح نباشد ممكن است، براى تسكين ايشان، بدون آنكه آن كار را مصلحت بداند موافقت كند و چون ايشان پشيمان شوند مى گويد: اين سزاى كسى است كه رأى درست را رها كند و با حزم و دور انديشى مخالفت ورزد، و بديهى است كه در اين صورت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص145 مراد او اشتباه آنان است، هر چند ممكن است خود را هم در نظر داشته باشد كه چرا با آنان موافقت كرده است. و امير المومنين على (ع) مرادش همان بوده كه ما گفتيم، نه آنچه به ذهن اشعث خطور كرده است. و چون اشعث به على عليه السلام گفت: اين سخن به زيان تو است نه به سود تو، در پاسخ او فرمود: تو چه مى دانى كه چه چيزى به زيان من است و چه چيزى به سود من، نفرين و لعنت خداوند و نفرين كنندگان بر تو باد. اشعث از منافقان روزگار خلافت على (ع) و به ظاهر هم از اصحاب او بوده است، همانگونه كه عبد الله بن ابى بن سلول در زمره اصحاب پيامبر (ص) بود و، هر يك از اين دو به روزگار خويش سر نفاق و مايه آن بوده اند. اما اين گفتار على عليه السلام كه به اشعث فرموده است: «اى بافنده پسر بافنده»، موضوعى است كه تمام مردم يمن را به آن سرزنش مى كنند و اختصاصى به اشعث ندارد. و از جمله گفتارهاى خالد بن صفوان درباره يمنى ها اين است كه چه بگويم چه بگويم درباره قومى كه ميان ايشان جز بافنده چادر و برد، يا دباغى كننده پوست يا پرورش دهنده بوزينه نيست زنى بر آنان پادشاهى كرد و موشى موجب شكستن سد، و غرق ايشان شد و هدهد سپاه و سليمان را بر آنان راهنمايى كرد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom