خطبه ۲۳۳

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : سخنوری اهل بیت علیهم السلام [منبع]

و من كلام له (عليه السلام) بعدَ أن أقدم أحدهم على الكلام فحصر، و هو في فضل أهل البيت، و وصف فساد الزمان :
أَلَا وَ إِنَّ اللِّسَانَ بَضْعَةٌ مِنَ الْإِنْسَانِ، فَلَا يُسْعِدُهُ الْقَوْلُ إِذَا امْتَنَعَ وَ لَا يُمْهِلُهُ النُّطْقُ إِذَا اتَّسَعَ؛ وَ إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْكَلَامِ وَ فِينَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ.

بَضْعَة : قطعه، يك پاره گوشت.
تَنَشّبَتْ فِيهِ : به آن آويخت و ثابت شد.
الْعُرُوق : ريشه ها، مقصود در اينجا ريشه هاى علوم و افكار متعالى است.
تَهَدَّلَتْ : آويزان شد. 
بَضعَة : قطعه گوشت
لا يُسعِدُ : يارى نمى كند، فراهم نمى شود
نَشَّبَت : بند و محكم شده است
تَهَدَّلَت : آويزان شده است 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در اينكه زبان به خودى خود گويا نيست، بلكه ابزار گويايى است و وصف مردم زمان خود و آيندگان. روزى امير المؤمنين عليه السّلام به خواهر زاده خويش جعدة ابن هبيرة مخزومىّ فرمود براى مردم خطبه بخواند، جعدة چون بمنبر رفت نتوانست سخن بگويد، پس حضرت برخاسته بمنبر رفت و خطبه مفصّله اى بيان فرمود كه جمله اى از آن اينست):
(1) آگاه باشيد زبان پاره اى از انسان است كه گفتار با آن همراهى نكند هرگاه شخص ناتوان باشد (گويا نگردد، يعنى چون كسى را توانائى سخن گفتن نباشد گفتار بر زبان او نيايد، مانند سائر اعضاء چنانكه شخص تا توانائى راه رفتن نداشته باشد پا به خودى خود راه نمى رود) و گفتار زبان را مهلت ندهد هرگاه شخص توانا باشد،
(2) و ما (خاندان رسالت) اميران سخن هستيم (سخن در فرمان ما است) و ريشه هاى آن در ما فرو رفته و شاخه هايش بر ما گسترده شده (هر مطلبى را مى توانيم در موقع مقتضى با منتهى درجه فصاحت و بلاغت و جامعيّت بيان كنيم).
 
زبان پاره اى است از انسان. اگر آدمى را ياراى سخن گفتن نباشد، زبان او را سخنگو نكند. و سخن به زبان مهلت درنگ ندهد، اگر آدمى به سخن گفتن توانا باشد. ما اميران سخنيم، سخن در ما ريشه دارد و شاخه هايش بر سر ما سايه افكنده.
 
آگاه باشيد زبان پاره گوشتى از انسان است، هرگاه آمادگى در آن نباشد سخن او را يارى نمى کند و به هنگام آمادگى، نطق او را مهلت نمى دهد و ما فرمانروايان سخنيم، درخت سخن در ما ريشه دوانده و شاخه هايش بر سر ما سايه افکنده است.
 
بدانيد كه زبان پاره اى است از انسان. اگر آدمى سخن گفتن نتواند، زبان او را گويا نگرداند، و اگر بر گفتار توانا بود، گويايى به زبان مجال درنگ ندهد. ما اميران گفتاريم. سخن -به تعليم ما- ريشه دوانيده و شاخه هاى خود را بر سر ما تنيده.
 
از سخنان آن حضرت است در فضل اهل بيت و نكوهش زمانه خود:
بدانيد زبان قطعه اى از انسان است، هرگاه آدمى عاجز از گفتار باشد زبان او را يارى ندهد، و اگر تواناى بر سخن باشد گفتارش مهلت ندهد. ما اميران كلاميم، و درخت سخن در ما ريشه دوانده، و شاخه هايش بر ما فروهشته است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 529-521 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ بَعْدَ أنْ أقْدَمَ أحَدُهُمْ عَلَى الْكَلامِ فَحَصَرَ، وَ هُوَ في فَضْلِ أهْلِ الْبَيْتِ، وَ وَصْفِ فَسادِ الزَّمانِ.از سخنان امام عليه السلام است اين سخن را هنگامى ايراد فرمود كه بعضى از يارانش (جعدة بن حبيره) نتوانست در منبر سخن بگويد. اين سخن درباره فضايل اهل بيت عليهم السلام و وضع نابسامان مردم در آن عصر است. خطبه در يك نگاه:اين خطبه از دو بخش تشكيل شده است: بخش اوّل درباره اهمّيّت سخن گفتن و محروم بودن بعضى از اين موهبت عظيم است. سپس به وجود اين موهبت عظيم به طور كامل در اهل بيت عليهم السلام اشاره مى كند.در بخش دوم وضع زمان خود را تشريح مى فرمايد كه مردم بر اثر پشت كردن به تعليمات اسلام رو به فساد گذارده، حق گويان ذليل، صادقان كليل، جوانان بداخلاق، پيران گنهكار، عالمان منافق و دوستان خيانتكار شدند و به اين ترتيب هشدار مى دهد كه به راه حق بازگردند و پيش از آنكه عذاب الهى دامانشان را بگيرد، بيدار شوند. ما فرمانروايان سخنيم!امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به دو نکته اشاره مى فرمايد:نخست اينکه چرا بعضى به هنگام سخنرانى از سخن باز مى ايستند و بعضى با قدرت پيش مى روند، مى فرمايد: «آگاه باشيد زبان پاره گوشتى از انسان است، هرگاه آمادگى در آن نباشد سخن او را يارى نمى کند و به هنگام آمادگى، نطق او را مهلت نمى دهد»; (أَلاَ وَ إِنَّ اللِّسَانَ بَضْعَةٌ(1) مِنَ الاِْنْسَانِ، فَلاَ يُسْعِدُهُ الْقَوْلُ إِذَا امْتَنَعَ، وَ لاَ يُمْهِلُهُ النُّطْقُ إِذَا اتَّسَعَ).اين پاره گوشتى که زبان نام دارد از عجايب آفرينش خداست. با حرکات بسيار سريع و دقيق و حساب شده، مقاطع 28 گانه يا 32 گانه حروف را با دقّت مى سازد و آنها را پشت سر هم رديف مى کند و با مجموع آنها تمام منويّات مادى و معنوى و خواسته هاى خود را بيان مى کند; زيباييها و زشتيها، خوبيها و بديها را با آن آشکار مى سازد و شگفت اينکه هر قومى به لغتى تکلّم مى کنند و بيش از هزار لغت در دنيا وجود دارد و اين موهبت تنها به انسان داده شده و سخن گفتن تنها از او بر مى آيد و به قدرى اهمّيّت دارد که خداوند آن را در طليعه سوره «الرحمن» که شرح مواهب و نعمتهاى الهى را مى دهد، ذکر فرموده است: (الرَّحْمنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الاِْنسَانَ * عَلَّمَهُ الْبَيَانَ)(2) البتّه نبايد فراموش کرد که مهم فرماندهى روح نسبت به زبان است. هرگاه اين فرمانده آمادگى داشته باشد زبان با فصاحت و بلاغت و به راحتى مى چرخد و هرگاه در روح، آمادگى نباشد زبان از کار مى ماند و در جمله هاى بالا اگر «امتناع» و «اتّساع» را به زبان نسبت مى دهد در حقيقت منظور، امتناع و اتساع روح انسان است. در حقيقت امام با اين سخن ضمن اشاره به اهمّيّت زبان و نطق، دليل موفق و ناموفق بودن افراد را در سخنرانى بيان مى فرمايد.سپس در ادامه اين سخن مى افزايد: «ما فرمانروايان سخنيم، درخت سخن در ما ريشه دوانده و شاخه هايش بر سر ما سايه افکنده است»; (وَ إِنَّا لاَُمَرَاءُ الْکَلاَمِ، وَ فِينَا تَنَشَّبَتْ(3) عُرُوقُهُ(4)، وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ(5) غُصُونُهُ).امام(عليه السلام) در اين عبارت زيبا سخن گفتن را به درخت تنومندى تشبيه کرده که داراى ريشه ها و شاخه هاست و اضافه مى کند که اين درخت پربار در سرزمين وجود ما ريشه دوانده و شاخه هاى پربارش بر سر ما سايه افکنده و به همين دليل خاندان وحى را «اميران کلام» ناميده است.همه مى دانيم اين يک ادّعا نيست، واقعيّتى است که دوست و دشمن به آن معترف اند. پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از فصيح ترين افراد عرب زبان بود; چگونه فصيح نباشد در حالى که کلام خدا که فصاحتش در حدّ اعجاز است بر زبان او جارى شده و فصاحت اميرمؤمنان على(عليه السلام) زبانزد خاص و عام است و خطبه هاى او در نهج البلاغه دست به دست مى گردد و در گذشته، استادان سخن به شاگردان خود توصيه مى کردند اگر مى خواهند سخن گفتن آميخته با فصاحت و بلاغت را فرا گيرند خطبه هاى نهج البلاغه را حفظ کنند.خطبه هاى بانوى اسلام نيز از فصيح ترين و بليغ ترين خطبه هاست. پرورش يافتگان اين خانواده حضرت زينب و زين العابدين(عليهما السلام) در خطبه هاى کوفه و شام چنان داد سخن دادند که دوست و دشمن را منقلب ساختند، بنابراين بايد تصديق کرد که نام «اميران سخن» براى اين خانواده، بسيار زيبنده است.*****نکته ها:1. شگفتى هاى زبان:زبان ظاهرى يعنى قطعه گوشتى که در دهان انسان است و کارهاى مهم و پيچيده اى بر عهده دارد و همچنين زبان فکرى به معناى قدرت بر اداى کلمات و جمله بندى ها و بيان مقاصد خويش از اين طريق هر دو از مواهب عظيم خداوند است، لذا فلاسفه و دانشمندان فصل مميّز انسان را همان نطق (زبانى و فکر) شمرده و انسان را «حيوان ناطق» معرّفى مى کنند. درباره اين دو هر چه دقيق تر شويم عجايب بيشترى بر ما ظاهر مى شود.جالب اينکه زبان تقريباً تمام فضاى ميان دندانها را پر کرده، هنگام غذا خوردن مواد غذايى را به سرعت به زير دندانها مى فرستد و خودش را با مهارت به عقب مى کشد، بى آنکه آسيبى ببيند.پزشکان مى گويند: غذا چهار هضم دارد: هضم اوّل آن در دهان است که کاملا نرم مى شود و با بزاق دهان آميخته مى گردد و تغييرات فراوانى از نظر فيزيکى و شيميايى در آن ظاهر مى شود. سپس روانه معده مى گردد و ما بى آنکه بدانيم زبان به هنگام غذا خوردن چه نقش مهمى دارد شب و روز از آن بهره مى گيريم.کار مهم تر زبان انسان، خلق کلمات و مقاطع حروف و کنار هم چيدن جمله ها و بيان تمام مقاصد کوچک و بزرگ و ساده و پيچيده و بسيار پيچيده است که راستى از شگفتيهاى آفرينش به شمار مى آيد.ولى مهم اين است که همه در اين کار مهارت ندارند. مهارت در سخن گفتن مرهون عوامل متعددى است که يکى از مهم ترين آنها تمرين مداوم است.اعتماد به نفس و مرعوب نشدن در برابر جمعيّت و حفظ خونسردى و تلقين موفقيّت به خويشتن، از عوامل مهم ديگر است.حضور در مجالس اساتيد سخن و استفاده از تجربيات آنها و نکات ظريفى را که در برابر مخاطبان خود اعمال مى کنند عامل مهم ديگرى است.به يقين مطالعات قبلى و داشتن مايه هاى علمى به اعتماد به نفس کمک مى کند و اينکه مى بينيم بعضى در مجالس مهم بهترين سخنرانيها را ارائه مى دهند و بعضى در مجالس کوچک تر به زودى وا مى مانند ريشه هايش را در وجدان و عدم وجدان يکى از عوامل بالا بايد جستجو کرد.حالات روحى انسان از شادى و غم، سلامت و بيمارى، آرامش و اضطراب و گرفتارى نيز در اين امر بسيار مؤثّر است.تعبير به امتناع (خوددارى زبان از سخن گفتن) و اتّساع (گسترش و آمادگى زبان براى اين کار) در خطبه بالا اشاره به همين حالات است.ابن ابى الحديد موارد جالبى را درباره کسانى که بر منبر رفتند و نتوانستند خطابه اى بخوانند و با ذکر الفاظ نامناسبى از منبر پايين آمدند از کتاب «البيان والتبيين» جاحظ نقل مى کند، از جمله مى گويد:عثمان (خليفه سوم) روزى بر منبر رفت و از سخن گفتن واماند. جمله زير را گفت و از منبر پايين آمد:«أنْتُمْ إلى إمام عادِل أحْوَجْ مِنْکُمْ إلى إمام خَطيب; احتياج شما به پيشواى عادل بيش از احتياج شما به پيشواى خطيب و سخنران است» (تکيه کردن عثمان بر مسئله عدالت بسيار جالب است!).سپس نقل مى کند «عدّى بن أرطاة» به منبر رفت، چشمش که به مردم افتاد، از سخن بازماند. اين جمله را گفت و از منبر پايين آمد: «اَلْحَمْدُللهِِ الَّذي يُطْعِمُ هؤلاءِ وَ يَسْقيهِمْ; حمد و سپاس براى خداوندى که اين حاضران را غذا مى دهد و آب مى نوشاند».و نيز «روح بن حاتم» روزى به منبر رفت و همين که چشمش به مردم افتاد که همگى به او نگاه مى کنند و گوش به او سپرده اند، صدا زد: «سرهاى خود را پايين بيفکنيد و چشمهاى خود را ببنديد، زيرا سوار شدن بر مرکب در اوّل کار مشکل است، هنگامى که خداوند قفلى را بگشايد آسان مى شود».نيز نقل مى کند: «مصعب بن حيّان» روزى مى خواست خطبه نکاحى بخواند ناگهان واماند و گفت: «لقَّنُوا مَوْتاکُمْ لا إلهَ إِلاَّ اللهُ; به مردگان خود لا اله الا الله تلقين کنيد». مادر عروس گفت: «عَجَّلَ اللهُ مَوْتَکَ أَلِهذا دَعَوْناکَ; خدا به زودى مرگت دهد تو را براى اين دعوت کرده بوديم؟!» و موارد ديگرى از اين قبيل.(6)2. اميران سخن:آنچه امام(عليه السلام) در اين خطبه بيان فرموده که ما امراى کلام هستيم واقعيّتى انکارناپذير است که دوست و دشمن به آن معترف اند. بهترين دليل براى اين مطلب، آثارى است که از اين خاندان مقدس باقى مانده; مانند سخنان پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) که به عنوان نهج الفصاحه منتشر شده و اين کتاب نهج البلاغه در بخشهاى سه گانه خود و دعاهايى مانند دعاى کميل و صباح که سندش به آن حضرت مى رسد و دو خطبه معروف بانوى اسلام فاطمه زهرا(عليها السلام) و همچنين دعاى عرفه که سندش به امام حسين(عليه السلام) مى رسد و خطبه هايى که خاندان آن حضرت بعد از حادثه کربلا در کوفه و شام و سپس در مدينه ايراد کردند و همچنين دعاهاى صحيفه سجاديه و دعاهايى مانند دعاى ابوحمزه ثمالى که آن نيز سندش به امام سجاد(عليه السلام) مى رسد و امثال آنها.اعتراف دشمنان در اين زمينه قابل ملاحظه است. ابن ابى الحديد در جلد اوّل شرح نهج البلاغه از شخصى به نام محقن ابن ابى محقن نقل مى کند هنگامى که او محضر على(عليه السلام) را رها کرد و به معاويه پيوست، معاويه از او پرسيد: از نزد چه کسى آمدى؟ گفت: «جِئْتُکَ مِنْ عِنْدِ أَعْيَى النّاسِ» او براى چاپلوسى در برابر معاويه چنين گفت: من از نزد ناتوان ترين اشخاص در سخن گفتن، آمده ام. معاويه گفت: «وَيْحَکَ کَيْفَ يَکُونُ أعْيَى النّاسِ فَوَاللهِ ما سَنَّ الْفَصاحَةَ لِقُرَيْش غَيْرُهُ; واى بر توچگونه او را ناتوان ترين افراد مى شمارى در حالى که به خدا سوگند، اساس فصاحت را در ميان قريش جز او کسى بنا ننهاد».(7)نيز او از عبدالحميد کاتب که در فن نويسندگى ضرب المثل بود نقل مى کند که مى گفت: هفتاد خطبه از خطبه هاى على(عليه السلام) را حفظ کردم و پس از آن ذهن من فوق العاده جوشيد.(8)مرحوم سيّد رضى در مقدمه جالبى که بر نهج البلاغه نوشته سخنى دارد که ترجمه اش اين است:اميرمؤمنان على(عليه السلام) سرچشمه فصاحت و منشأ بلاغت و زادگاه آن است، اسرار بلاغت از وى آشکار شد و قواعد و دستوراتش از او سرچشمه گرفت. با استفاده از شيوه او هر خطيب توانايى به قدرت خطابه دست يافت و از گفتار او سخنرانان ماهر يارى جستند، او در اين ميدان همچنان پيش مى رود و ديگران از او عقب مانده اند، زيرا در کلامش نشانه هايى ازعلم خداست و عطر و بويى از سخنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) .همان گونه که در آغاز جلد اوّل نوشتيم، ابن ابى الحديد ذيل خطبه 221 بعد از شرح بخشى از کلام مولا درباره عالم برزخ چنين مى گويد: «اگر تمام فصحاى عرب در مجلس واحدى اجتماع کنند و اين بخش از خطبه را براى آنها بخوانند، سزاوار است همگى به خاطر آن سجده کنند، چنان که شعراى عرب هنگامى که شعر معروف عدى بن رقاع را که با اين جمله: «قلم اصحاب...» شروع مى شود، شنيدند (براى خدا) سجده کردند، چون از علّت آن سؤال شد، گفتند: ما محلّ سجود در شعر را مى شناسيم، آن گونه که شما محل سجود را در قرآن مى شناسيد».(9)براى شرح بيشتر در اين زمينه به کتاب سيرى در نهج البلاغه شهيد مطهرى و مقدّمه جلد اوّل شرح پيام امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) رجوع شود.(10)*****پی نوشت:1. «بضعه» (به فتح باء) و «بضعه» (به کسر باء) به معناى قطعه هر چيزى است و گاه در جايى که کسى به ديگرى بسيار نزديک است، گفته مى شود: «هو بضعة منى».2. الرحمن، آيه 1-4 .3. «تنشّبت» از ريشه «نشوب» به معناى پيوستن يا فرورفتن در چيزى است.4. «عروق» جمع «عرق» بر وزن «صدق» به معناى اصل و ريشه هر چيزى است.5. «تهدّلت» از ريشه «هدل» بر وزن «جدل» به معناى سست و آويزان شدن است و به شاخه هايى که رو به پايين مى آيد و آويزان مى شود، اطلاق مى شود.6. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 13، ص 13-14 .7. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 24 .8. همان مدرک، طبق نقل مرحوم علاّمه مطهرى در کتاب سيرى در نهج البلاغه، ص 28 .9. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 153 .10. سند خطبه: ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه هنگامى كه به اين خطبه مى رسد، چنين مى گويد: بدانيد اين كلام را اميرمؤمنان عليه السلام در حادثه اى كه ايجاب مى كرد چنين سخنى را بيان كند، ذكر فرمود و آن اينكه به خواهرزاده اش جعدة بن حبيره مخذومى دستور داد براى مردم خطبه اى بخواند. او به منبر رفت؛ ولى (ابهّت حضرت و جمعيّت او را گرفت و) نتوانست سخن بگويد و از منبر پايين آمد. اميرمؤمنان شخصاً بر منبر قرار گرفت و خطبه طولانى بيان فرمود كه سيّد رضى بخش كوچكى از آن را در اينجا آورده است (و از اين سخن روشن مى شود كه خطبه را از جاى ديگرى گرفته است). مرحوم كلينى نيز در روضه كافى و آمدى در غررالحكم با تفاوتى آن را آورده اند، زمخشرى نيز در جلد اوّل كتاب ربيع الابرار بخشى از آن را ذكر كرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 179) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )چنان كه نقل مى كنند امام (ع) اين سخن را در حادثه اى ايراد فرمود كه موقعيت چنان ايجاب مى كرد يك روز حضرت به خواهر زاده خود جعده بن هبيره مخزومى دستور داد كه براى مردم سخنرانى كند و او رفت بالاى منبر ولى نتوانست حرف بزند، در اين حال حضرت خود برخاست در عرشه منبر قرار گرفت و سخنرانى طولانى ايراد فرمود كه اين قسمت از آن را سيد رضى در اين جا به رشته تحرير در آورده است.مرجع ضمير متصل در «يسعده و يمهله»، لسان، و مرجع ضمير مستتر در «امتنع و اتّسع» انسان است و معناى جمله اين است كه چون زبان عضوى از انسان است و از نظر به كارگيرى در اختيار اوست، پس هر گاه آدمى به دليل گرفتارى و حادثه اى آمادگى براى سخن گفتن نداشته باشد زبان نيز قادر به تكلّم نخواهد بود، و بر عكس اگر براى سخن گفتن داعى داشته و به نور معارف و علوم گسترش يافته باشد، زبان مهلت آرامش و سكوت ندارد بلكه خود به خود سخن بر زبان جارى مى شود.در مرجع ضمير «امتنع و اتسع» احتمال ديگرى هم هست كه اوّلى به قول و دوّمى به نطق برگردد يعنى هر گاه قول از تبعيت انسان سرپيچى كند پس زبان را كمك نمى كند و باعث سكون و لكنت آن مى شود، ولى اگر انديشه و نطق به آسانى در ذهن او حضور يابد به زبان مهلت آرامش نمى دهد.«و انّا لامراء الكلام»،در اين عبارت امام (ع) كلمه امراء را براى خود و خاندانش استعاره آورده به دليل اين كه ايشان زمان سخن را در اختيار دارند و مانند فرمانروايان در متصرّفات خود، در آن دخل و تصرف مى كنند و لفظ عروق را از استعدادهاى سخن كه در قلوب آنان قرار دارد و نيز تنشّب كه به معناى تعلّق و رابطه محكم است و همچنين عصون را به عنوان استعاره آورده است زيرا، چنان كه شاخه هاى درختان ميوه باعث مى شود كه آدمى به آسانى دسترسى به ميوه پيدا كرده و از آن استفاده كند، زمينه هاى خدادادى به اين خانواده نيز سخنگويى را بر ايشان آسان ساخته است، و لفظ تهدّلت را هم كه به معناى آويخته شدن است به عنوان ترشيح براى اين استعاره ذكر فرموده است. 
منهاج البراعه (خوئی)و من كلام له عليه السّلام و هو المأتان و الواحد و الثلاثون من المختار فى باب الخطب:ألا إنّ اللّسان بضعة من الإنسان فلا يسعده القول إذا امتنع، و لا يمهله النّطق إذا اتّسع، و إنّا لامراء الكلام، و فينا تنشّبت عروقه، و علينا تهدّلت غصونه،اللغة:(البضعة) بالفتح و قد يكسر: القطعة من اللّحم  (فلا يسعده) أي لا يعينه  (تنشبت): تعلقت و في نسخة انتشبت أي اعتلقت، و الاولى اولى لمكان تهدّلت كما لا يخفى على العارف بأساليب الكلام  (تهدّلت غصونه): أي تدلّت فروعه.الاعراب:كلمة من للتبعيض، و الفاء رابطة للجواب بالشرط المقدر، و التقدير إذا كان اللّسان بضعة من الانسان فلا يسعده القول إذا امتنع.جواب إذا امتنع قدم عليه و هو لا يسعده القول أي إذا كان اللّسان بضعة من الانسان فإذا امتنع اللّسان لا يسعد الإنسان القول، و كذا الجملة التالية.و اللّام في لامراء لام ابتداء تصحب خبر إنّ المكسورة للتأكيد في الجملة المثبتة دون المنفية إلّا نادرا و انّما اخرت إلى الخبر لانّ القصد بها التّأكيد و ان للتأكيد أيضا فكرهوا الجمع بينهما و في الفية ابن مالك: و بعد ذات الكسر تصحب الخبر         لام ابتداء نحو انى لوزر   و فينا متعلّق بقوله تنشبت قدّم توسعة للظرف و كذا القياس في عينا تهدّلت غصونه.المعنى:هذا الكلام قاله أمير المؤمنين عليه السّلام في واقعة اقتضت ذلك و هي أنّه أمر ابن اخته جعدة بن هبيرة المخزومي ان يخطب النّاس يوما فصعد المنبر فحصر و لم يستطع الكلام فقام عليه السّلام فتنسّم ذروة المنبر و خطب خطبة ذكر الرّضى رضوان اللّه عليه منها هذه الكلمات. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 15، ص: 34 و في اسد الغابة جعدة بن هبيرة بن أبي وهب بن عمرو بن عائذ بن عمران ابن مخزوم القرشي المخزومي ولي خراسان لعليّ عليه السّلام و هو ابن اخته امّه امّ هاني بنت أبي طالب، ولدت امّ هاني بنت أبي طالب من هبيرة ثلاث بنين جعدة و هاني و يوسف و قيل أربعة، و قيل إنّ جعدة هو القائل:أبي من بني مخزوم إن كنت سائلا         و من هاشم امي لخير قبيل        فمن ذا الّذي يأتي علىّ بخاله          كخالي علىّ ذي الندى و عقيل     و في مجالس المؤمنين للقاضي نور اللّه نوّر اللّه مرقده: قال عبيدة بن أبي سفيان ذات يوم من أيّام حرب صفين لجعدة بن هبيره إن هذه الشجاعة و الجرأة الّتي تبرز منك في الحرب إنّما كانت من جانب خالك، فأجابه لو كان خالك كخالي لنسيت أباك.فنقول: لا يخفى أن المدرك بجميع الإدراكات المنسوبة إلى القوى الانسانية هو القلب أعني النفس الناطقة و هي أيضا المحرّكة لجميع التحريكات الصّادرة عن القوى المحرّكة الحيوانيّة و النباتيّة و الطبيعية و انّ الحواس الظاهرة و الباطنة كلّها آلات و عمّال و جنود لها بعضها يرى بالابصار و هي الأعضاء و الجوارح و بعضها لا يرى إلّا بالبصائر و هي القوى و الحواس و جميع تلك القوى مجبولة على طاعة القلب و مسخرة له و هو المتصرف فيها لا تستطيع له خلافا و عليه تمردا، فإذا أمر العين للانفتاح انفتحت و إذا أمر الرجل للحركة تحركت و إذا أمر اللّسان بالكلام و جزم الحكم به تكلّم و كذا سائر الاعضاء.و قال بعض أهل العرفان كما في أسفار صدر المتألّهين و تسخير الأعضاء و الحواس للقلب يشبه من وجه تسخير الملائكة للّه تعالى فانّهم جبّلوا على الطاعة لا يستطيعون له خلافا و لا يعصون اللّه ما أمرهم و يفعلون ما يؤمرون.و قال صاحب اخوان الصفا في هذا المعنى أي أنّ نسبة القوى إلى النفس كنسبة الملائكة إلى الرّب: قال الملك لحكيم من الجن كيف طاعة الملائكة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 15، ص: 35 لرب العالمين؟ قال: كطاعة الحواس الخمس للنفس الناطقة، قال: زدني بيانا، قال: ألا ترى أيّها الملك انّ الحواس الخمس في إدراك محسوساتها و إيرادها أخبار مدركاتها إلى النفس الناطقة لا يحتاج إلى أمر و نهى و لا وعد و لا وعيد بل كلما همت به النفس الناطقة بأمر محسوس امتثلت الحاسة لما همت به و أدركتها و أوردتها اليها بلا زمان و لا تأخر و لا إبطاء و هكذا طاعة الملائكة لربّ العالمين الّذين لا يعصون اللّه ما أمرهم و يفعلون ما يؤمرون لأنّه أحكم الحاكمين.و قال ذلك العارف: و إنّما افتقر القلب إلى هذه الجنود من حيث افتقاره إلى المركب و الزاد لسفره الذي لأجله خلق و هذا السفر إلى اللّه و قطع المنازل إلى لقائه فلأجله جبلت القلوب قال تعالى «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»  و إنّما مركبه البدن و زاده العلم و إنما الاسباب الموصلة التي توصله إلى الزاد و تمكّنه من التردد العمل الصّالح فافتقر أولا إلى تعهد البدن و حفظه من الافات بأن يجلب إليه ما يوافقه من الغذاء و غيره و بأن يدفع عنه ما ينافيه و يهلكه من أسباب الهلاك فافتقر لأجل طلب الغذاء إلى جندين باطن هو قوّة الشهوة و ظاهر هو البدن و الأعضاء الجالبة للغذاء فخلق في القلب جنود كثيرة من باب الشهوات كلها تحت قوة الشهوة و خلقت الأعضاء التي هى آلات الشهوة، و افتقر لأجل دفع الموذيات و المهلكات إلى جندين باطن و هو قوّة الغضب الّذي به يدفع المهلكات و ينتقم من الاعداء و ظاهر و هو اليد و الرجل الذي يعمل به بمقتضى الغضب و كلّ ذلك بامور خارجة من البدن كالأسلحة و غيرها.ثمّ المحتاج إلى الغذاء إذا لم يعرف الغذاء الموافق لا ينفعه شهوة الغذاء و آلته فافتقر في المعرفة إلى جندين باطن و هو إدراك البصر و السمع و الذوق و الشم و اللمس و ظاهر و هو العين و الاذن و الأنف و غيرها و تفصيل وجه الحاجة إليها و وجه الحكمة فيها مما يطول شرحه.فجملة جنود القلب يحصرها ثلاثة أصناف أحدها باعث مستحث إمّا إلى جلب المنافع النافع كالشهوة و امّا إلى دفع المضار المنافي كالغضب و قد يعبر عن هذا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 15، ص: 36 الباعث بالارادة، و الثاني هو المحرك للأعضاء إلى تحصيل هذه المقاصد و يعبر عن هذا الثاني بالقدرة و هى جنود مبثوثة فى ساير الأعضاء لا سيما بالعضلات منها و الأوتار و الثالث و هو المدرك المتصرف لاشياء كالجواسيس و هى مبثوثة في أعضاء معينة فمع كلّ واحد من هذه الجنود الباطنة جنود ظاهرة هي الأعضاء التي اعدّت آلات لهذه الجنود فإن قوة البطش إنّما يبطش بالأصابع و قوة البصر انّما تدرك بالعين و كذا سائر القوى انتهى.و بالجملة أن قوى البدن كلها جنود للنفس و أن نسبة النّفس إلى البدن كنسبة الرّبان إلى السفينة و الملك إلى المدينة بل ألطف و أدقّ و أجلّ و أشمخ من ذلك بمراحل لا يعلمه إلّا الرّاسخون في العلم اعرضنا عن بيانه خوفا للاطالة و هو محقق و مبرهن في الحكمة العالية، فاذا كانت حال النّفس مع البدن كذلك فمتى عرض النّفس شاغل من جبن و خوف و خشية و نحوها لا يقدر الانسان على التكلم و المشى و الحركة و لا يسمع و لا يعقل و كثيرا ما يعرض الانسان أن عينه و اذنه سليمة مفتوحة و يمرّ عنده رجل أو يتكلّم معه لكنّه لا يسمع و لا يرى لصارف عارض نفسه، و عرض جعدة على المنبر جبن من ازدحام الناس أو أمر آخر فحصر و منع فلم يستطع الكلام كما عرض لغير واحد من الخطباء فقام عليّ عليه السّلام و ارتقى المنبر فقال: ألا و إن اللّسان «إلخ» أي إنّ اللّسان آلة للانسان يتصرف بتصريفه إيّاه فاذا امتنع الانسان عن الكلام لعروض عارض و طار لا يسعد و لا يعين القول إياه كما ان الإنسان إذا اتسع عقله بالمعارف الحقة الالهية و العلوم الرّبانيّة و الكمالات الإنسانية و صار أمير الكلام لا يمهل النطق اللسان بل يسارع إليه و يحدر عنه انحدار السيل عن قلة جبل شامخ.ثمّ ان اللسان لما كان بضعة من الانسان فيكون ما يصدر عنه بضعة و أنموذجا لما هو مستجنّ في ضميره فإذا تكلم فيكون كلامه حاكيا عن سريرته لانه فاض منه و الظاهر عنوان الباطن و المعلول يحكى عن العلة بوجه ما على حدّ وجوده، و قال بعض الادباء كما أن الاواني تختبر بضرب الاصابع عليها و تصويتها كذا يعرف مقدار الرّجال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 15، ص: 37 بكلامه، و المرء مخبوء تحت لسانه و لا يخفى أن لسان الانسان و كتابه و رسوله و سائر عمله كل واحد منها كانه جزؤه نشأ منه و انفصل عنه كالثمر عن الشجر و الولد عن الوالد و الولد سرّ أبيه، فان كان أصله طيبا فالبلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و إن كان خبيثا فالذي خبث لا يخرج إلّا نكدا، و نعم ما قال الشاعر:و كلّ إناء بالذي فيه يرشح          و ينبى الفتى عمّا عليه انطواؤه     و في الديوان المنسوب إلى أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام:من لم يكن عنصره طيبا         لم يخرج الطيب من فيه        أصل الفتى يخفى و لكنّه          من فعله يعرف ما فيه     و نعم ما قال ابن الرّومي «أو القاضي التنوخي»: تخير إذا ما كنت في الأمر مرسلا         فمبلغ آراء الرّجال رسولها    و نعم ما قاله العارف الرومى في المثنوى أيضا:گفت انسان پاره ز انسان بود         پاره از نان يقين كه نان بود   و هذه الدقيقة الأنيقة الفائضة من عالم القدس باب ينفتح منه أبواب اخر يعقلها من كان له قلب و لو لا خوف الاطناب لفصلنا تلك الابواب.ثمّ إنّ ههنا دقيقة عرشيّة اخرى لا بأس أن نشير إليها و هي المستفادة من قوله عليه السّلام  (إذا اتّسع) و لا يخفى أن هذا الاتّساع ليس بجسماني كاتساع المكان و الزمان و الدّار و الفضاء و اشباهها بل هو السعة الكليّة المجردة النّوريّة الوجوديّة الحاصلة للنّفس الناطقة بالعلوم القدسيّة السماوية و الحقائق العرشيّة و الفضائل المكتسبة من عالم المفارقات و حضرة المجردات، و هذا التعبير من مدينة العلم يفيد ان الروح مجرد عن أوصاف الجسم و أحوال المادّة و لا تنال إليه يدأين و متى و لا أي و كيف و اخواتها و ليس له جزء خارجى و لا حملى و لا يحوم حوله مطلب هل المركبة و أمثاله، و أنّ العلم ليس بعرض لذات النفس كعروض اللّون على الجدار كما ذهب إليه المشاءون و عدّوا العلم من الكيفيّات النفسانيّة و ذلك لان الكيف عارض على المحل و العرض لا يكون مؤثرا في حقيقة شيء و جوهره و ذاته منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 15، ص: 38 كيف أنّه كيف مع أنّه يخرج النّفس من الضّعف إلى القوّة و من الظلمة إلى النور و العلم نور يقذفه اللّه في قلب من يشاء فيكون العلم كمالا للنفس فى جوهرها و قوامها و ذاتها و أنّى للعرض هذه الشأنيّة العظمى؟بل العلم كما ذهب إليه المحققون من الحكماء المتألّهين و اتباعهم و جلّ العرفاء الشّامخين و أشياعهم خارج عن المقولات لأنّ العلم وجود و ليس الوجود جوهرا و لا عرضا و وجود العلم يجعل النّفس قويا و يخرجها من الضيق إلى السعة بحيث يتّحد العاقل مع المعقول.نيست انسان جز خبر در آزمون          هر كه او علمش فزون جانش فزون     نعم مفهوم العلم كيف نفسانى بلا كلام و يعدّ من الأعراض من هذه الجهة و ليس كمالا للنفس و لا يخرجها من القوة إلى الفعل.قوله عليه السّلام: (و إنّا لامراء الكلام و فينا تنشبت عروقه و علينا تهدّلت غصونه) أي نحن أهل البيت و الحجج الإلهيّة تتصرف الكلام كيف نشاء تصرّف الامراء فى ممالكهم لا يعرضناعىّ و حصر، كيف و اصول الكلام فينا تعلّقت و فروعه علينا تدلّت أي نحن منبت الكلام و منشاه، و غيرنا يتناول غصونه الّتى علينا تدلّت و يستفيد منها و يجتنى ثمارها.و نعم ما قال صدر المتألّهين في شرح اصول الكافى من أنّ الفصحاء جميعهم بمنزلة عياله عليه السّلام فى الفصاحة من حيث يملئون أوعية أذهانهم من الفاظهم و يضمنونها خطبهم و رسائلهم فيكون بمنزلة درر العقود، و لا يخفى أنّ قوله عليه السّلام و فينا تنشبت عروقه و علينا تهدلت غصونه فى الجودة و الفصاحة و اللّطافة فوق ما يحوم حوله العبارة و كلامهم عليهم السّلام دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوق و هو فى ذاته حجّة قاطعة و شاهد صادق على أنهم امراء الكلام و فيهم تنشبت عروقه و عليهم تدلّت غصونه فلا يخفى لطفه.ثمّ انا نرى أن من ربيت فى حجره و نشأت فى بيته و استضاءت من مصباح وجوده و استروت من عين جوده بلغت فى تنضيد المعاني و الحكم و تنسيق المعارف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 15، ص: 39 و الكلم إلى مرتبة يعترف الخصم الألدّ بجودة لفظها و عذوبة مغزيها مع أنّها كانت محفوفة بداهية دهياء ما سمعت اذن شبهها و ما رأت عين مثلها و هى عقيلة بنى هاشم زينب بنت علىّ أمير المؤمنين عليه السّلام فانظر بعبن العلم و العرفان إلى خطبتها الّتى خطبت فى الكوفان و ما أجابت به عبيد اللّه بن زياد و يزيد بما فوق ان يحوم حوله البيان ففى تاريخ الطبري و ارشاد المفيد و كثير من الكتب المعتمدة:لما ادخل عيال الحسين عليه السّلام على ابن زياد فى الكوفة دخلت زينب اخت الحسين عليه السّلام فى جملتهم متنكره و عليها ارذل ثيابها فمضت حتّى جلست ناحية من القصر و حفت بها إماؤها فقال ابن زياد من هذه الّتي انحازت فجلست ناحية و معها نساؤها؟ فلم تجبه زينب، فاعاد ثانية يسأل عنها، فقال بعض إمائها هذه زينب بنت فاطمة بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فاقبل عليها ابن زياد فقال لها: الحمد للّه الذي فضحكم و قتلكم و أكذب احدوثتكم، فقالت زينب عليها السّلام: الحمد للّه الذي أكرمنا بنبيّه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و طهّرنا من الرّجس تطهيرا إنّما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا و الحمد للّه.فقال ابن زياد كيف رأيت فعل اللّه بأهل بيتك؟ قالت كتب اللّه عليهم القتل فبرزوا إلى مضاجعهم و سيجمع اللّه بينك و بينهم فتحاجّون إليه و تختصمون عنده، فغضب ابن زياد و استشاط فقال عمرو بن حريث أيّها الأمير انها امرأة و المرأة لا تؤاخذ بشيء من منطقها و لا تذم على خطائها، فقال لها ابن زياد: قد شفى اللّه نفسى من طاغيتك و العصاة المردة من أهل بيتك، فرقّت زينب عليها السّلام و بكت و قالت لعمري لقد قتلت كهلي و أبرت أهلي و قطعت فرعى و اجتثثت أصلي فان يشفك هذا فقد شفيت فقال لها ابن زياد هذه سجاعة و لعمري لقد كان أبوها سجاعا شاعرا فقالت ما للمرأة و السجاعة انّ لي عن السجاعة لشغلا و لكن صدري نفث لما قلت.الترجمة:بدانكه زبان پاره ايست از آدمى هرگاه آدمى از گفتار سر باز زند زبان او را در گفتار يارى نمى كند -يعنى زبان مانند سائر اعضاء فرمان بردار روح ميباشد تا از وى فرمان صادر نشود زبان سخن نگويد چنانكه سائر اعضاء- و هرگاه انسان مايه گفتار داشته باشد كه جان او بفرا گرفتن علوم وسعت و بزرگى يافت و بنور معارف حقه منور شد گفتار زبان را مهلت نمى دهد و انسان بسخن زبان گشايد.بدرستى كه ما اميران كلاميم -يعنى عنان سخن در دست ما است و بر آن مسلّطيم هر گونه بخواهيم تصرف مى كنيم چون تصرّف امراء در ممالك خودشان كه در هنگام سخن گفتن شاغلى مانند ترس و بيم ما را از آن باز نمى دارد- و درخت كلام در ما ريشه دوانيده است و شاخه هاى آن بر ما آويخته است.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص250 از سخنان آن حضرت (ع) اين خطبه با عبارت «الا و ان اللسان بضعة من الانسان» همانا كه زبان پاره يى از گوشت آدمى است» شروع مى شود. [ابن ابى الحديد پس از توضيح پاره يى از لغات و روشن ساختن مرجع ضميرها، نخست نكته يى را تذكر مى دهد كه اين خطبه را با همين الفاظ ابو مسلم خراسانى مورد استفاده قرار داده و در يكى از خطبه هاى مشهور خود آورده و سپس بحثى در مورد مشاهيرى كه به هنگام سخنرانى از ايراد سخن ناتوان شده و بازمانده اند آورده است كه برخى از آنها داراى لطافت خاصى است و به ترجمه آنها بسنده مى شود]. بدان كه امير المومنين عليه السلام اين سخن را در واقعه يى گفته كه لازمه آن ايراد اين سخن بوده است، و چنين بوده كه به خواهر زاده خود جعدة بن هبيرة مخزومى فرمان داده است براى مردم سخنرانى كند. جعده همين كه به منبر رفته از سخن گفتن بازمانده و نتوانسته است چيزى بگويد. در اين حال امير المومنين عليه السلام خود برخاسته و بر فراز منبر بر آمده و خطبه يى مفصل ايراد فرموده است كه سيد رضى كه خدايش رحمت كناد، از آن خطبه فقط همين كلمات را آورده است. شيخ ما ابو عثمان جاحظ در كتاب البيان و التبيين روايت مى كند كه عثمان به منبر رفت، زبانش بند آمد و همين قدر گفت «همانا ابو بكر و عمر براى چنين مواردى قبلا سخنانى آماده مى كردند، و شما به امام دادگر نيازمندتريد تا امام سخنور و به زودى خطبه هاى مناسب براى شما ايراد خواهد شد.» و از منبر فرود آمد. جاحظ مى گويد: ابو الحسن مدائنى روايت مى كند كه يكى از پسران عدى بن ارطاة به منبر رفت و همين كه مردم را ديد زبانش بند آمد و گفت: سپاس خداوندى را كه به اين جماعت خوراك و آشاميدنى ارزانى مى دارد. روح بن حاتم به منبر رفت، همين كه مردم را ديد كه چشم بر او دوخته و گوش به او سپرده اند، گفت: سرهايتان را فرو افكنيد و چشمهايتان را ببنديد كه نخستين سوارى دشوار است و چون خداوند عز و جل گشايش قفلى را آسان فرمايد آسان مى شود. مصعب بن حيان برادر مقاتل بن حيان خطبه عقدى مى خواند، زبانش بند آمد. و گفت «به مردگان خود لا اله الا الله تلقين كنيد» مادر دختر گفت: خدا مرگت بدهد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 251 مگر ترا براى اين كار دعوت كرده بوديم. مروان بن حكم مى خواست خطبه بخواند زبانش بند آمد و گفت «بار خدايا ما تو را مى ستاييم و از تو يارى مى جوييم و به تو شرك نمى ورزيم». عبد الله بن عامر بن كريز كه سخنور و امير بصره بود بر روى منبر زبانش بند آمد و اين كار بر او سخت گران آمد. زياد بن ابيه كه قائم مقام او بود گفت: اى امير بيتابى مكن كه اگر همه اينان را كه مى بينى بر اين منبر بر پا دارى بيشتر از تو گرفتار بند آمدن زبانشان خواهند شد. چون جمعه فرا رسيد عبد الله بن عامر دير آمد و زياد به مردم گفت: امروز امير گرفتار تب است. او به مردى از سران معروف قبايل گفت: برخيز و به منبر برو. او چون به منبر رفت زبانش بند آمد و فقط گفت: سپاس خداوندى را كه اينان را روزى مى دهد، و ساكت ماند. او را از منبر پايين آوردند و يكى ديگر از سران مردم را به منبر فرستادند. او همين كه بر منبر ايستاد و روى به مردم كرد چشم وى بر سر طاس مردى افتاد و گفت: اى مردم، اين مرد طاس مرا از صحبت باز مى دارد. خدايا اين مرد را لعنت فرماى او را نيز از منبر پايين آوردند. سپس به وازع يشكرى گفتند: برخيز بر منبر برو و سخن بگو. او همين كه به منبر رفت و مردم را ديد، گفت: اى مردم، من امروز خوش نداشتم به نماز جمعه آيم، همسرم مرا بر اين كار وا داشت و اينك شما را گواه مى گيرم كه او سه طلاقه است. او را هم از منبر پايين آوردند. زياد به عبد الله بن عامر گفت: چگونه ديدى اينك برخيز و براى مردم خطبه ايراد كن.  
بخش ۲ : ویژگیهاى جامعه فاسد [منبع]

فساد الزمان :
وَ اعْلَمُوا -رَحِمَكُمُ اللَّهُ- أَنَّكُمْ فِي زَمَانٍ الْقَائِلُ فِيهِ بِالْحَقِّ قَلِيلٌ وَ اللِّسَانُ عَنِ الصِّدْقِ كَلِيلٌ وَ اللَّازِمُ لِلْحَقِّ ذَلِيلٌ؛ أَهْلُهُ مُعْتَكِفُونَ عَلَى الْعِصْيَانِ، مُصْطَلِحُونَ عَلَى الْإِدْهَانِ؛ فَتَاهُمْ عَارِمٌ، وَ شَائِبُهُمْ آثِمٌ، وَ عَالِمُهُمْ مُنَافِقٌ، وَ [فَارِئُهُمْ] قَارِنُهُمْ مُمَاذِقٌ؛ لَا يُعَظِّمُ صَغِيرُهُمْ كَبِيرَهُمْ، وَ لَا يَعُولُ غَنِيُّهُمْ فَقِيرَهُم.

كَلِيل : عاجز، درمانده.
عَارِم : بد اخلاق.
مُمَاذِق : كسى كه در اظهار دوستى خالص و صادق نيست. 
كَلِيل : كند و خسته
مُعتَكِفون : ملازمت كننده اند
مُصطَلِحون : اتفاق نموده اند
عارِم : بى حيا، بد خلق
شائِب : پير
مُماذِق : كسى كه خوب و بد، محبت و عداوت را بهم مخلوط كند 
۲. علل سقوط جامعه انسانى:
خدا شما را رحمت كند، بدانيد كه همانا شما در روزگارى هستيد كه گوينده حق اندك، و زبان از راستگويى عاجز، و حق طلبان بى ارزشند.
مردم گرفتار گناه، و به سازشكارى همداستانند، جوانانشان بد اخلاق، و پير مردانشان گنه كار، و عالمشان دو رو، و نزديكانشان سود جوينده، نه خردسالانشان بزرگان را احترام مى كنند و نه توانگرانشان دست مستمندان را مى گيرند.
 
(3) و خدا شما را بيامرزد، و بدانيد شما در زمانى زندگى مى كنيد كه در آن گوياى بحقّ اندك و زبان از راستگويى كند و حقّ جو خوار است،
(4) مردم بر نافرمانى (خدا و رسول) آماده شده اند، و بر مماشات و سازگارى با هم (براى پيروى از خواهشهاى نفس) يار شده همراه گشته اند، جوانشان بد خو، و پيرشان گناهكار، و داناشان دو رو، و سخنرانشان چاپلوس است، كوچكشان به بزرگشان احترام نمى نهد، و توانگرشان از بينواشان دستگيرى نمى نمايد.
 
بدانيد، خدايتان رحمت كناد، شما در زمانى هستيد كه حقگويان در آن اندك اند و زبانها در گفتن راست ناتوان و جويندگان حق بى مقدارند.
مردم اين زمان به نافرمانى از خدا كمر بسته اند [و اهل سازش و مماشات در كارهاى خلاف اند]. جوانانشان بدخويند و پيرانشان گنهكارند و عالمانشان منافق اند و قاريانشان سودجوى و چاپلوس اند. خُردان بزرگان را ارج نمى نهند و توانگران بينوايان را يارى نمى رسانند.
 
بدانيد، خدايتان رحمت کند، که شما در زمانى قرار گرفته ايد که گوينده حق در آن کم، و زبان از گفتار راست عاجز و ناتوان، و همراهان حق، خوارند.
اهل اين زمان همواره با گناه همراه اند و بر مداهنه و سازشکارى و سهل انگارى اتفاق نظر دارند. جوانانشان بداخلاق و شرور، و بزرگسالانشان گنهکارند. عالم آنها منافق است و قاريان قرآن و عابدان رياکارند. نه کوچکشان بزرگسالان را احترام مى کنند و نه ثروتمندشان زندگى مستمندانشان را تکفّل مى نمايند.
 
بدانيد خدايتان بيامرزاد شما در زمانى به سر مى بريد كه گوينده حق اندك است در آن، و زبان در گفتن راست ناتوان. آنان كه با حقّ اند خوارندو مردم به نافرمانى -خدا- گرفتار، و سازش با يكديگر را پذيرفتار. جوانشان بدخو و پيرشان گنهكار. عالمشان دورو، قارى شان سود خودجو. نه خردشان سالمند را حرمت نهد، و نه توانگرشان مستمند را كمك دهد.
 
خداوند شما را رحمت كند، آگاه باشيد در زمانى هستيد كه گوياى به حق اندك، و زبان از راستى باز مانده، و ملازم حق خوار گشته است.
اهل زمان بر گناه مقيم اند، و بر سهل انگارى و مماشات متفق اند. جوانشان پر آزار، سالخورده شان گناهكار، دانشمندشان منافق، و گوينده شان چاپلوس است. كوچكشان بزرگشان را احترام نمى كند، و توانگرشان به بى نوايشان كمك نمى دهد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 535-531 ويژگى هاى محيط فاسد:امام(عليه السلام) در بخش دوم اين خطبه به شرح مفاسدى که در آن عصر و زمان بر اثر سياستهاى حکّام پيشين پيدا شده بود و تقريباً در تمام جوامع آلوده ديده مى شود، پرداخته و ضمن يازده جمله کوتاه و بسيار پرمعنا ترسيم دقيقى از آن جامعه مى فرمايد و در واقع چيزى را فروگذار نکرده است (و اين است معناى فصاحت و بلاغت و سخنورى اعجازآميز) مى فرمايد: «بدانيد خدايتان رحمت کند که شما در زمانى قرار گرفته ايد که گوينده حق در آن کم، و زبان از گفتار راست عاجز و ناتوان، و همراهان حق، خوارند»; (وَاعْلَمُوا رَحِمَکُمُ اللّهُ أَنَّکُمْ فِي زَمَان الْقَائِلُ فِيهِ بِالْحَقِّ قَلِيلٌ، وَ اللِّسَانُ عَنِ الصِّدْقِ کَلِيلٌ(1)، وَ اللاَّزِمُ لِلْحَقِّ ذَلِيلٌ).امام(عليه السلام) در ذکر اين سه وصف، انگشت روى ريشه هاى اصلى فساد جامعه گذارده و آن اينکه حق گويان از ترس مخالفان يا فزونى مشکلات حق گويى، خاموش شوند و راستگويان يا بر اثر فشار محيط و هيأت هاى حاکم و يا ترس از بر باد رفتن منافع شخصى، دم فرو بندند يا به جاى راستگويى آلوده کذب و دروغ شوند و نيز آنها که حق جويند و حق طلب از متن جامعه کناره گيرى کنند يا کنار زده شوند و کسى گوشش بدهکار گفتار حق آنها نباشد و در يک جمله امر به معروف و نهى از منکر به فراموشى سپرده شود وارشاد جاهل و تنبيه غافل متروک گردد.سپس به دو وصف ديگر که در واقع نتيجه اوصاف سه گانه پيش است، اشاره کرده مى فرمايد: «اهل اين زمان همواره با گناه همراه اند و بر مداهنه و سازشکارى و سهل انگارى اتفاق نظر دارند»; (أَهْلُهُ مُعْتَکِفُونَ عَلَى الْعِصْيَانِ، مُصْطَلِحُونَ(2) عَلَى الاِْدْهَانِ(3)).بى شک در هر جامعه اى گناه وجود دارد و سازشکارى و مداهنه ديده مى شود; ولى بدبختى و سيه روزى آنجاست که يک حرکت عمومى به سوى گناه، آن هم به صورت مستمر و پيوسته صورت گيرد و نيز بدبختى آنجاست که سازشکاران و سهل انگاران دست به دست هم دهند و در اين کار متحد شوند.آنگاه امام(عليه السلام) در ششمين و هفتمين وصف مى فرمايد: «جوانانشان بداخلاق و شرور، و بزرگسالانشان گنهکارند»; (فَتَاهُمْ عَارِمٌ(4)، وَ شَائِبُهُمْ(5) آثِمٌ).بديهى است در محيطى که حق گويان خاموش شوند و امر به معروف و نهى از منکر به فراموشى سپرده شود محيط خانواده ها آلوده گردد، جوانانى که در اين محيط و آن خانواده پرورش مى يابند بد اخلاق و بى ادبند. همچنين روشن است هنگامى که اين جوانان به سن پيرى مى رسند عادت به گناه را از دست نمى دهند و از اين نکته غافل اند که عمرشان به پايان نزديک است و اجلشان به زودى فرا مى رسد و به سبب اين غفلت در درياى گناه غوطهورند.در هشتمين و نهمين وصف مى افزايد: «عالم آنها منافق است و قاريان قرآن و عابدان رياکارند»; (وَ عَالِمُهُمْ مُنَافِقٌ، وَ قَارِئُهُمْ مُمَاذِقٌ(6)).آرى! عالمان آن زمان که به دنياپرستى روى آورده اند، راه رسيدن به دنيا را نفاق مى دانند و همان گونه که در تعبير ديگرى امام(عليه السلام) در خطبه 194 بيان فرموده: «وَصْفُهُمْ دَوَاءٌ وَ قَوْلُهُمْ شِفَاءٌ وَ فِعْلُهُمُ الدَّاءُ الْعَيَاءُ; وصفشان درمان، گفتارشان به ظاهر شفابخش; امّا کردارشان درد بى درمان است».در بسيارى از نسخه هاى نهج البلاغه «قارئهم» آمده است و بسيارى از شارحان نيز همين را ترجيح داده اند که تناسب با جمله قبل دارد، زيرا در آنجا سخن از عالمان است و در اينجا سخن از قاريان قرآن و عابدان است. واژه «ممازق» که به معناى رياکار و دو رنگ است نيز با آن متناسب است. در حالى که در بعضى از نسخه ها «قارن» از ماده قرين آمده که به معناى دوست است و مفهوم جمله اين مى شود که دوستان آن زمان دو رو و دو چهره اند; ولى روشن است که نسخه اوّل تناسب بيشترى با مجموع کلام امام دارد.سرانجام در دهمين و يازدهمين اوصاف اهل آن زمان مى فرمايد: «نه کوچکشان بزرگسالان را احترام مى کند و نه ثروتمندشان زندگى مستمندشان را تکفّل مى نمايد»; (لاَ يُعَظِّمُ صَغِيرُهُمْ کَبِيرَهُمْ، وَ لاَ يَعُولُ(7) غَنِيُّهُمْ فَقِيرَهُمْ).روشن است هنگامى که جوانان و نوجوانان بى ادب، دور از شرم و حيا پرورش يابند، احترامى براى بزرگترها قائل نيستند و در واقع بزرگترها بذرى که به دست خود افشانده اند، ميوه تلخش را مى چينند.و نيز روشن است هنگامى که فضائل انسانى از جامعه برچيده شود و دنياپرستى و فساد اخلاق جاى آن را بگيرد، اغنيا به فقيران رحم نمى کنند و اين حقيقت را فراموش مى کنند که خداوند مستمندان را در اموال آنها شريک ساخته و سهم قابل توجّهى براى آنها قائل شده است، از اين رو تمام آن اموال را حقّ خود مى دانند و در طريق عيش و نوش صرف مى کنند. اين در صورتى است که آن اموال از طريق حلال به دست آمده باشد و اگر از طريق حرام باشد و صاحبانش معلوم نباشند، همه آن به فقرا و نيازمندان تعلّق دارد.در اينجا دو سؤال باقى مى ماند: نخست اينکه چرا در عصر حکومت امام(عليه السلام) اين همه مفاسد جامعه اسلامى را فرا گرفته بود؟ پاسخ اين سؤال چندان مشکل نيست، اگر چند قدم به عقب بازگرديم و عصر خليفه سوم را بررسى کنيم که حاکم وقت و دستيارانش با بيت المال چه ها کردند و پستهاى حساس حکومت اسلامى را به دست چه اشخاصى سپردند، جواب اين سؤال روشن مى شود. تاريخ به ما مى گويد فساد در عصر خليفه سوم به قدرى فراگير شد که مردم بر خليفه وقت شوريدند و در برابر چشم مهاجران وانصار او را به قتل رسانيدند و کمتر کسى به يارى او برخاست.سؤال ديگر اينکه ريشه اصلى اين مفاسد يازده گانه کجاست؟ اگر درست بنگريم خواهيم ديد که همه اينها يا لااقل اغلب آنها از فساد حکومت سرچشمه مى گيرد و مردم که غالباً بر دين حکومتند، همان مسير را ادامه مى دهند و گاه فساد به قدرى ريشه دار مى شود که کار بر مصلحان بعدى نيز مشکل مى گردد، همان گونه که بر امام(عليه السلام) مشکل شد. به يقين اگر گذاشته بودند امام(عليه السلام) بعد از پيغمبر زمام جامعه اسلامى را به دست گيرد و با آن عدالت و زهد و درايت مسلمين را در مسير هدايت پيش ببرد، سرنوشت اسلام و مسلمانان طور ديگرى خواهد بود.جالب اينکه اگر نگاهى به کشورهاى امروز دنيا که حکومتهاى فاسدى دارند، بيفکنيم همه مفاسدى را که امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه بيان فرموده در آنجا به روشنى مى بينيم.*****پی نوشت:1. «کليل» از ريشه «کلّ» بر وزن «حلّ» به معناى خسته و ناتوان شدن و از کار ماندن و ضعيف گشتن گرفته شده است، بنابراين «کليل» به معناى خسته و ناتوان و ضعيف است.2. «مصطلحون» به معناى افرادى است که بر چيزى توافق کنند. از ريشه «صلح» به معناى سازش است.3. «ادهان» در اصل به معناى روغن مالى کردن است. سپس به معناى خدعه کردن و نيرنگ زدن و سازش کارى بر سر يک امر نامطلوب به کار مى رود.4. «عارم» يعنى بداخلاق و شرور از ريشه «عرامة» به معناى خشونت و کج خلقى و سخت گيرى گرفته شده و سيلاب طاقت فرسا و موانعى را که در دره ها براى مهار کردن آبها مى سازند، به همين مناسبت «عرم» بر وزن «کدر» گرفته مى شود.5. «شائب» به معناى پيرمرد بزرگسال از ريشه «شيب» بر وزن «غيب» به معناى پيرى گرفته شده است.6. «مماذق» به معناى رياکار از ريشه «مزق» بر وزن «حذف» به معناى آميختن شير با آب گرفته شده است.7. «لا يعول» از ريشه «عول» بر وزن «قول» به معناى سرپرستى و کفالت زندگى کسى را کردن و عيال نيز از همين ريشه گرفته شده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )مفاسد زمان حضرت و اصناف مردمش:پس از بيان منشأ سخن و سخنورى خود و خاندان گراميش به مطلب ديگرى پرداخته و آن وضع زمان خود و مردمى است كه در آن موقع مى زيسته اند، و براى آنان اين اوصاف را بيان كرده است:1-  حق گويان در اين زمان اندكند، و علت آن هم شرورى است كه جامعه امروز را فرا گرفته است، و اين همان معنايى است كه در خطبه شماره 31 ج 2 در شرح ايها الناس انا قد اصبحنا فى دهر عنود و زمن كنود بيان شد كه زمان چگونه سبب بدى و خوبى مى شود و بدى و خوبى زمان در حقيقت صفت اهل زمان است.2-  در اين روزگار، زبان انسان از بيان حقيقت ناتوان است، و علت آن دو چيز است، يكى جهل و نادانى و دوم ظلم و ستمى است كه جامعه امروز را فرا گرفته است.3-  اهل حق در اين زمان خوارند زيرا هم در اقليت اند و هم نسبت به ديگران ضعيفند.4-  اكثريت مردم اين روزگار به گناه اشتغال دارند.5-  با زبان، با هم سازش دارند، ولى در دل توافق ندارند، به احتمال ديگر معنايش چنين است كه مردم اين زمان در كارهاى خود غلّ و غش به كار مى برند.6-  گروهها و اصناف مختلف داراى ويژگيهاى گوناگون مى باشند، جوانانشان تندخو و بد اخلاقند، از آن رو كه با ادب اسلامى تربيت نشده اند، دانايانشان منافقند، بدين سبب كه هوشمندى خود را در جهت شرّ به كار مى برند و از فرمانهاى الهى و راه آخرت چشم پوشيده اند، گويندگان در اين زمان در دوستى با مردم ناخالصند با زبان اظهار محبت مى كنند ولى در دل با آنها دوست نيستند.7-  كوچكشان بزرگشان را احترام نمى كند، زيرا در محيطى رشد يافته اند كه از نظر آداب شرعى دچار نقص بوده و توجّهى به آن نداشته اند.8-  ثروتمندانشان به نيازمندان كمك نمى كنند، و اين خود دليل است بر اين كه اهل اين زمان مردمى جفاكار و فرومايه مى باشند. توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 15، ص: 32 و اعلموا رحمكم اللّه أنّكم في زمان القائل فيه بالحقّ قليل، و اللّسان عن الصّدق كليل، و اللّازم للحقّ ذليل، أهله معتكفون على العصيان، مصطلحون على الإدهان، فتاهم عارم، و شائبهم آثم، و عالمهم منافق، و قارئهم مماذق، لا يعظّم صغيرهم كبيرهم، و لا يعول غنيّهم فقيرهم (54633- 54555).اللغة:(عكفت) بالمكان أى أقمت به ملازما له و اعتكف أي احتبس و توقّف و لبث و المعتكف علي العصيان أي الملازم المداوم عليه و الاعتكاف في الشّرع اللّبث في مكان مخصوص للعبادة على ما بيّن في محلّه من الشروط يقال  (اصطلحوا) على ذلك أي اتفقوا عليه. (الادهان): الغش و النفاق و المداراة و الكفر و الرّكون و اظهار خلاف ما تضمر كالمداهنة و المصانعة قال اللّه تعالى في القلم  «وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ» و معنى الأخير هنا أشبه و انسب. (و الفتى) الشابّ الحدث.و (العارم) الشرس الاشر سيئ الأخلاق الموذي البطر و جمعه عرمة كطالب و طلبة و الفعل من كرم و الاصول الثلاثة و (الشائب) من الشيب و هو بياض الشّعر مقابل الفتى. (القاري): الناسك المتعبد و قارئ القرآن الكريم و غيره من الصحف و لكن المراد ههنا هو الأوّل أعني الزاهد المتعبد لانّه في قبال العالم في قوله عليه السّلام: عالمهم منافق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 15، ص: 33 (مذق) الودّ لم يخلصه و هو مذّاق، و ماذقه مذاقا و مماذقة في الودّ لم يخلص له فهو مماذق أي غير مخلص، و الضمير في يسعده و يمهله يعود إلى اللّسان و في امتنع و اتّسع يؤل إلى الانسان.  الاعراب:جملة رحمكم اللّه معترضة وقع في البين، و جملة انكم اه في محلّ النصب مفعول اعلموا، و جملة القائل فيه بالحقّ قليل في محلّ الجرّ تكون صفة لزمان و الظرفان أعني فيه و بالحقّ متعلّقان بالقائل و الجملات العشر الاتية معطوفة على القائل فيه بالحق قليل فكلّها وقعت صفة لزمان. مصطلحون خبر بعد الخبر لأهله.  المعنى:قوله عليه السّلام: (و اعلموا -رحمكم اللّه- أنكم في زمان القائل فيه بالحقّ قليل) الشيطان إذا استحوذ على أهل زمان يكون القائل فيه بالحقّ قليل قال عزّ من قائل- الانعام 155-: «وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى»  و قال تعالى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 15، ص: 40 - الحج 33- «وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ» و لا يخفى انّه إذا اتصف أهل زمان بالصفات الالهيّة و تأدبوا بالاداب الملكوتيّة لا يعد واحد عن مسيره الاوسط و لا يميل إلى اليمين و الشمال لأن اليمين و الشمال مضلّة و الطريق الوسطى هي الجادّة و من كان قائده العقل يكون قوله صوابا و منطقه حقا و لا يبيع الحق بالباطل فإذا استحوذ الشيطان على أهل زمان لا بدّ أن يكون القائل فيه بالحقّ الا قليل من عباد اللّه المخلصين لا تلهيهم الدّنيا عن اللّه قليلا لانهم عبدة الشّيطان و الدّنيا و خدمة النّفس و الهوى فإذا اقبلت الدّنيا باى نحو من الانحاء يصرفون عن الحق و يعرضون عن الصّواب.قوله عليه السّلام: (و اللّسان عن الصدق كليل) يمكن ان يفسر بوجهين:الأوّل على ما بينا من ان الأعمال و الأقوال حاكيات عن الضمائر و السّرائر فإذا صار الإنسان تابع النّفس و الهوى فلا جرم انارة العقل مكسوف بطوع الهوى فما يصدر عن الإنسان حينئذ يكون من جنس ما هو مستكن فيه و العقل يأمر بالمعروف و ينهى عن المنكر و هو ما عبد به الرّحمن و اكتسب به الجنان فمتى صارت شمس العقل مكسوفة بظلّ الهوى فما ذا بعد الحقّ إلّا الضّلال فما يصدر عن ذلك الإنسان إلّا الضّلال.الوجه الثّاني أن يقال إذا كان الأكثر من النّاس في زمان بمعزل من الحقّ لا سيما عند استيلاء الجهل و الظلم على المترفين و الزّعماء و الاكابر فحينئذ لا يقدر الرجل العابد الورع العاقل أن يكون صادقا في اموره و شئونه خوفا من شرار النّاس لكثرتهم و إيذائهم أهل الحقّ و الرّشاد فلسان أهل الحقّ في زمان كذا عن الصّدق كليل.قوله عليه السّلام: (و اللازم للحقّ ذليل) لقلّتهم و ضعفهم بالنسبة إلى الباقين.قوله عليه السّلام  (أهله معتكفون على العصيان) أي لا زال انّهم ملازمون عليه لبعدهم عن الحق و ما ذا بعد الحق إلّا الضّلال.قوله عليه السّلام  (مصطلحون على الإدهان) أي متفقون على الغش و النّفاق و المصانعة و المداهنة لا يصدق قولهم فعلهم و ظاهرهم باطنهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 15، ص: 41 قوله عليه السّلام  (فتاهم عارم) لأنّ أهل الزّمان إذا كانوا بغير قسط و عدل و كانت ظلمات الجهل غالبة و الفواحش و المناكر شائعة فالحياء يخفق من أرض اجتماعهم فحينئذ يصير فتيانهم شرسى الأخلاق عارين عن الحياء لأنّ رسوخ الفواحش فيهم أمكن و أسرع لأنّ القوى الحيوانيّة و الشّهوانيّة فيهم أشدّ و أقوى فإذا ذهب الحياء عن النّاس لا يبالون أي ما فعلوا لأنّ الحياء ملكة للنفس توجب انقباضها عن القبيح و انزجارها عن خلاف الاداب خوفا من اللّوم، و روى عن الرّضا عن آبائه عليهم السّلام انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال لم يبق من أمثال الأنبياء الّا قول النّاس: إذا لم تستحى فاصنع ما شئت.قوله  (و شائبهم آثم) لكونه متوغلا في الجهل و الغفلة بحيث لا يرى ان أجله انصرم و مهله انقطع حتّى يتنبّه من نوم الغفلة و يتدارك ما فات منه، نعوذ باللّه من سبات العقل، قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أبناء الأربعين زرع قد دنا حصاده، أبناء الخمسين ما ذا قدمتم و ما ذا أخرتم، أبناء الستّين هلمّوا إلى الحساب لا عذر لكم، أبناء السبعين عدوا أنفسكم من الموتى، و روى إذا بلغ الرّجل أربعين سنة و لم يتب مسح إبليس وجهه و قال: بأبي وجه لا يفلح.و في «شيب» من سفينة البحار: عن إبراهيم بن محمّد الحسني قال بعث المأمون إلى أبي الحسن الرّضا عليه السّلام جارية فلمّا ادخلت إليه اشمأزت من الشيب فلما رأى كراهتها ردّها إلى المأمون و كتب إليه بهذه الأبيات:نعى نفسي إلى نفسى المشيب          و عند الشيب يتّعظ اللّبيب        فقد وليّ الشباب إلى مداه          فلست أرى مواضعه تؤب        سأبكيه و أندبه طويلا         و ادعوه إلىّ عسى يجيب        و هيهات الّذي قد فات منه          تمنّيني به النّفس الكذوب        أرى البيض الحسان يحدن عنى          و في هجرانهن لنا نصيب        فان يكن الشباب مضى حبيبا         فان الشيب أيضا لي حبيب        سأصحبه بتقوى اللّه حتّى          يفرّق بيننا الأجل القريب     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 15، ص: 42 و قال الشّيخ العارف السّعدى بالفارسيّة:چون دوران عمر از چهل درگذشت          مزن دست و پا كابت از سر گذشت        چو شيبت در آمد بروى شباب          شبت روز شد ديده بر كن ز خواب        چو باد صبا بر گلستان وزد         چميدن درخت جوان را سزد       نزيبد تو را با جوانان چميد         كه بر عارضت صبح پيرى دميد       دريغا كه فصل جوانى گذشت          بلهو و لعب زندگانى گذشت        دريغا چنان روح پرور زمان          كه بگذشت بر ما چون برق يمان        دريغا كه مشغول باطل شديم          ز حق دور مانديم و عاطل شديم        چه خوش گفت با كودك آموزگار         كه كارى نكردى و شد روزگار    قوله عليه السّلام  (و عالمهم منافق) أى يتّخذ علمه وسيلة لدنياه و فطنته ذريعة لهواه لا لإرجاع النّاس من الطرق المعوجة إلى الجادّة الوسطى و الصّراط المستقيم و ارشادهم من النقوش الباطلة إلى كتاب اللّه، وصفه دواء و قوله شفاء و فعله الداء العياء و يقول ما لا يفعل و ما يظهر يضاد ما يضمر و نعم ما قاله الشاعر:يا أيّها الرّجل المعلّم غيره          إلّا لنفسك كان ذا التعليم        تصف الدّواء لذي السقام و الطّنى          كيما يصحّ و أنت به سقيم     قال اللّه عزّ من قائل: «أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ» .قوله عليه السّلام: (و قارئهم مماذق) أى عابدهم النّاسك المتعبد غير مخلص في عبادته لوجه اللّه بل هو مشوب بالرياء و هو بظاهره وجهه إلى اللّه و لكن قلبه إلى الناس و نعم ما نظمه العارف السّعدي:آنكه چون پسته ديديش همه مغز         پوست بر پوست بود همچو پياز       پارسايان روى بر مخلوق          پشت بر قبله ميكنند نماز    قال اللّه عزّ و جلّ  «فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 15، ص: 43 و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله انّ المرائى ينادي عليه يوم القيامة يا فاجر يا غادر يا مرائى ضلّ عملك و حبط أجرك اذهب فخذ أجرك ممّن كنت تعمل له.و قال صلّى اللّه عليه و آله سيأتي على النّاس زمان تخبث فيه سرائرهم و تحسن فيه علانيتهم طمعا في الدّنيا لا يريدون به ما عند ربّهم يكون دينهم رياء لا يخالطهم خوف يعمهم اللّه بعقاب فيدعونه دعاء الغريق فلا يستجيب لهم.و في ذمّ الرّياء آيات و روايات كثيرة يستفاد منها مطالب دقيقة أنيقة لعلّنا نبحث فيها في مباحثنا الاتية.قوله عليه السّلام  (لا يعظم صغيرهم كبيرهم) لقلة اعتداد صغيرهم بالاداب الشرعيّة و عدم التفاتهم إليها و لو كانوا متأدبين بها ليعظمونهم و يوقرونهم و يخفضون لهم جناح الذّل، لقد مضى منه عليه السّلام فى الخطب السالفة: ليتأس صغيركم بكبيركم و ليرؤف كبيركم بصغيركم و لا تكونوا كجفاة الجاهليّة لا في الدّين يتفقّهون و لا عن اللّه يعقلون كقيض بيض في اداح يكون كسرها وزرا و يخرج حضانها شرّا قوله عليه السّلام: (و لا يعول غنيهم فقيرهم) لبخلهم بمعروفهم و سيأتي عنه عليه السّلام ان قوام الدّنيا بأربعة: عالم مستعمل علمه و جاهل لا يستنكف أن يتعلّم و غنى لا يبخل بمعروفه و فقير لا يبيع آخرته بدنياه «إلى أن قال عليه السّلام»: و إذا بخل الغنى بمعروفه يبيع الفقير آخرته بدنياه، و سيأتي بياننا في سرّ الأخبار و الايات في ذلك و ما يستفاد منها من النكات الأخلاقية و المصالح الاجتماعيّة في تشريع الحقوق المالية في الأموال، و ليعلم الغنى البخيل القسىّ أنّ ماله يكون وبالا عليه لو لم يؤدّ حقّ الفقير من ماله كما يأتي بيانه و انّ المال اذا ادّى حقوقه ينمو و يكثر، قال عزّ من قائل «مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ» (البقرة الاية 265) و فى الكافى عن أبى الحسن عليه السّلام) -و هو الكاظم- إنّ اللّه تعالى وضع الزكاة قوتا للفقراء و توفيرا لأموالكم، و قال العارف السعدي بالفارسيّة:زكاة مال بدر كن كه فضله رز را         چون باغبان ببرد بيشتر دهد انگور    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 15، ص: 44 ثمّ إنّه عليه السّلام كانّما ينظر بنا و يحكى عن زماننا حيث أصبحنا و الحقّ مهتضم و الدين مخترم، و كاد معالم الدين يؤذن بالمحو و الطمس، و لا يتكلّم فيه إلّا بالرمز و الهمس. و احاطت الظلمات بعضها فوق بعض و ما يرى سبيل الخروج، و كيف لا و أزمّة الامور بأيدي ذوات الفروج، و حماة الدّين بعضهم معتكف فى قعر السجون و بعضهم يفيض منه ماء الشجون، و اشباح الرّجال فى زىّ الرّجال، و النفوس الكرام فى صف النّعال، و النّاس عن الطريق القويم و الصّراط المستقيم لناكبون و فى إعلاء راية العدل لناكسون كانما على رؤوسهم الطير، و فى إحياء كلمة الحقّ لناكثون كأنّما جبلوا على اماتة الخير، و لعمرى لو لا انّهم قلقوا الوضين لما جعل كتاب اللّه عضين، و لو كانوا يقاتلون فى سبيل اللّه صفا كانّهم بنيان مرصوص، لما تسلّط عليهم اللّصوص، و لو قتلوا فى سبيل اللّه فالفوز بالشهادة، و لو سجنوا فالشغل بالعبادة، و لو نفوا فالنيل بالسياحة.و نعم ما قال المتنبى:لا يسلم الشرف الرفيع من الأذى          حتّى يراق على جوانبه الدم     و يا سوء ما فعلوا فجعلوا القرآن عدل ما نسجت بالبطلان، و حسبوا و حى الرّحمن عكم ما اختلقه الشيطان. و ارتكبوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن فأين الفلاح و هو أبعد من بيض الأنوق، و رجعوا إلى الجاهليّة الاولى بالجدّ و لعلن فأين النجاح و هو أبعد من مناط العيّوق، و كم غدرة واضحة في الدّين و كم، و فظّت الاخلاق و الرسوم و الشيم، كلّا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون، فاتخذوا كتاب اللّه وراء ظهورهم سخريا و بدين اللّه يلعبون و يستهزؤن، اللّه يستهزىء بهم و يمدّهم في طغيانهم يعمهون، فإذا رأيت أن الزّمان دار بنا و الحال كما ترى تذكرت ما أجاد أبو العلاء و تمنى.إذا عيّر الطائىّ بالبخل مادر         و قرّع قسّا بالفهاهة باقل        و قال السّها للشّمس أنت خفيّة         و قال الدّجى يا صبح لونك خامل        و فاخرت الارض السّماء سفاهة         و كاثرت الشهب الحصا و الجنادل     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 15، ص: 45 فيا موت زر إن الحياة ذميمة         و يا نفس جدّي إنّ دهرك هازل     و لا تحسبنّ اللّه غافلا عمّا يعمل الظّالمون و سيعلم الذين ظلموا أيّ منقلب ينقلبون، و قال عزّ من قائل تبشيرا للمؤمنين و تبكيتا للمعاندين  «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ»  و لا أدرى ألا سمع الخصم الألدّ قول قاصم الجبارين: «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»  و قوله قهر و علا: «كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ».الترجمة:بدانيد -خدا شما را رحمت كناد- كه در زمانى بسر مى بريد گوينده حق در آن كم است و زبان از راستى كند است، و ملازم حق خوار است، أهل آن زمان بر معصيت مقيمند و بر مداهنت و مصانعت متفق، جوان ايشان بد خو و بى شرم و پير ايشان گناهكار، عالم ايشان منافق و عابد ايشان در دوستى بحق مرائى و غير خالص، كوچك ايشان بزرگ را تعظيم نمى كند، و توانگر تهى دست را نفقه نمى دهد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom