خطبه ۲۲۴

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : پرهیز از ظلم [منبع]

و من كلام له (عليه السلام) يَتبَرّأ من الظلم :
وَ اللَّهِ لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً أَوْ أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفَّداً، أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ وَ غَاصِباً لِشَيْءٍ مِنَ الْحُطَامِ؛ وَ كَيْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسٍ يُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى قُفُولُهَا وَ يَطُولُ فِي الثَّرَى حُلُولُهَا؟

حَسَك : خار.
السَّعْدَان : نوعى گياه خاردار.
الْمُسَهَّد : بيدار، كسى كه شب را نخوابد.
مُصَفّد : در زنجير بسته شده.
قُفُولُهَا : رجوعش، باز گشتش.
الثَرَى : خاك. 
أبيت : شب را بصبح بياورم
حَسَك : خار
سَعدان : علف مخصوصى است داراى خارهاى تيز و طولانى كه اشتران آنرا مى خورد
مُسَهَّد : بيدار مانده و بيخواب
أُجَرَّ : روى زمين كشيده شوم
مُصَفَّد : شخص بسته شده با زنجير
بِلَى : كهنه شدن و پوسيدن
قُفُول : بازگشت نمودن
ثَرَى : خاك 
(اين سخنرانى در شهر كوفه در دوران زمامدارى آن حضرت ايراد شد).
۱. پرهيز از ستمكارى:
سوگند به خدا، اگر تمام شب را بر روى خارهاى سعدان(۱) به سر ببرم، و يا با غل و زنجير به اين سو يا آن سو كشيده شوم، خوش تر دارم تا خدا و پيامبرش را در روز قيامت، در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم، و چيزى از اموال عمومى را غصب كرده باشم. چگونه بر كسى ستم كنم براى نفس خويش، كه به سوى كهنگى و پوسيده شدن پيش مى رود، و در خاك، زمانى طولانى اقامت مى كند؟
___________________________
(۳). خارى سه شعبه كه خوراك شتران است و سخت گزنده است‏.
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در وصف خود كه از ظلم و ستم و تعدّى بر كنار است):
(1) سوگند بخدا اگر شب را بيدار بروى خار سعدان (گياهى است داراى خار سر تيز) بگذرانم، و (دست و پا و گردن) مرا در غلّها بسته بكشند، محبوبتر است نزد من از اينكه خدا و رسول را روز قيامت ملاقات كنم در حاليكه بر بعضى از بندگان ستم كرده چيزى از مال دنيا غصب كرده باشم، و چگونه بكسى ستم نمايم براى نفسى كه با شتاب به كهنگى و پوسيدگى باز مى گردد (زود از جوانى و توانائى به پيرى و ناتوانى مبدّل مى گردد) و بودن در زير خاك بطول مى انجامد؟
 
به خدا سوگند، اگر شب را تا بامداد بر بسترى از خار سخت بيدار بمانم يا بسته به زنجيرم بر روى زمين بكشانند، مرا دوست داشتنى تر از آن است كه در روز شمار به ديدار خدا و پيامبرش روم، در حالى كه، به يكى از بندگانش ستمى كرده يا پشيزى از مال مردم را به غصب گرفته باشم. چگونه بر كسى ستم روا دارم به خاطر نفسى كه پيوسته روى در فنا دارد و سالها و سالها زير خاك آرميدن خواهد؟
 
به خدا سوگند اگر شب را روى خارها (ى جانگداز) سعدان بيدار به سر برم و يا (روزها) در غل و زنجيرها دست و پا بسته کشيده شوم براى من محبوبتر از آن است که خدا و رسولش را روز قيامت در حالى ملاقات کنم که به بعضى از بندگان ستم کرده و چيزى از اموال دنيا را غصب نموده باشم. چگونه بر کسى ستم روا دارم آن هم براى جسمى که به سرعت به سوى کهنگى باز مى گردد. (و به زودى از هم متلاشى مى شود) و توقفش در ميان خاک بسيار طولانى خواهد بود؟
 
به خدا، اگر شب را روى اشتر خار مانم بيدار، و از اين سو بدان سويم كشند در طوقهاى آهنين گرفتار، خوشتر دارم تا روز رستاخيز بر خدا و رسول (ص) در آيم، بر يكى از بندگان ستمكار، يا اندك چيزى را گرفته باشم به ناسزاوار. و چگونه بر كسى ستم كنم به خاطر نفسى كه به كهنگى و فرسودگى شتابان است و زمان ماندنش در خاك دراز و فراوان؟
 
از سخنان آن حضرت است در بيزارى از ظلم:
به خدا قسم اگر شب را به بيدارى به روى خار سعدان به روز آرم، و با قرار داشتن غلها و بندها به بدنم روى زمين كشيده شوم، پيش من محبوبتر است از اينكه خدا و رسولش را در قيامت ملاقات كنم در حالى كه به بعضى از مردم ستم نموده، و چيزى از مال بى ارزش دنيا غصب كرده باشم. چگونه به كسى ستم كنم براى وجودى كه به سرعت به سوى كهنگى و پوسيدگى پيش مى رود، و اقامتش در زير توده خاك طولانى مى شود؟
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 402-397 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ يَتَبَرَّأُ مِنَ الظُّلْمِ.از سخنان امام عليه السلام است كه در آن از ظلم و ستم تبرّى مى جويد (و داستان معروف عقيل و آهن تفتيده را بيان مى كند). خطبه در يك نگاه:به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه اين سخن را زمانى على عليه السلام بيان فرمود كه بعضى از اطرافيان به آن حضرت خرده گرفتند كه «معاويه» در سايه بذل و بخشش فراوان از بيت المال افراد را به سوى خود جذب مى كند و چه خوب بود كه شما هم از سختگيرى در امر بيت المال مى كاستى و افراد سركش را راضى نگه مى داشتى. امام عليه السلام برآشفت و اين سخن را ايراد كرد. كه در واقع از سه بخش تشكيل شده است:بخش اوّل را به بحثى كلى و جامع و كوبنده درباره تبرّى از ظلم و ستم آغاز كرده و مى فرمايد: به هيچ قيمتى حاضر نيست كمترين ظلم و ستمى روا دارد و خشم و غضب پروردگار را براى خود بخرد.بخش دوم به ذكر يكى از مصداقهاى روشن اين مطلب مى پردازد و داستان تنگدستى برادرش عقيل و انتظار نابجاى او را از بيت المال بيان مى فرمايد كه چگونه با «حديده محماة» (آهن تفتيده) به او پاسخ داد.بخش سوم را به ياد كرد مصداق زنده ديگرى از بيزاريش از ظلم و ستم اختصاص مى دهد و داستان «اشعث بن قيس» منافق و حلواى ملفوفه را ذكر مى كند و با جمله هاى بسيار رسا و گويا و بى نظير در زمينه تبرّى از ظلم و ستم و پايمال كردن حقوق ديگران گفتار خود را پايان مى دهد. چرا دست به ظلم بيالايم؟جمعى از ياران امام(عليه السلام) به عنوان خيرخواهى عرض کردند تو مى خواهى با عدالت رفتار کنى و بزرگ و کوچک را يکسان شمارى; ولى گروهى از متمکّنان از عدالت تو ناراضيند و کارشکنى مى کنند در حالى که معاويه آنها را با اموال و هدايا جلب مى کند و مع الاسف غالب دنياپرستان به سوى او تمايل يافته اند. هرگاه تو اى اميرمؤمنان دست خود را به بذل و بخشش بيت المال بگشايى گردنها به سوى تو کشيده مى شود واطراف تو را خواهند گرفت. امام(عليه السلام) پاسخهاى صريح و کوبنده اى به آنها داد که بخشى از آن همين خطبه موضوع بحث ماست.(1)از اين سخن به خوبى استفاده مى شود که امام(عليه السلام) سخت از اين انحراف فکرى که حتى دامان گروهى از خاصّان او را گرفته بود، سخت برآشفته است، لذا سعى مى کند با بيانات قاطع و ذکر شواهد و نظاير، اين فرهنگ غلط جاهلى را که امروز هم دستاويز سياستمداران حرفه اى است از افکار آنها بزدايد و فرهنگ قرآن و پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را که بسط عدل و داد نسبت به همه قشرهاست جايگزين آن بسازد. مى فرمايد: «به خدا سوگند اگر شب را بر روى خارهاى (جانگداز) سَعْدان بيدار به سر برم و يا در غل و زنجيرها دست و پا بسته کشيده شوم براى من محبوب تر از آن است که خدا و رسولش را روز قيامت در حالى ملاقات کنم که به بعضى از بندگان ستم کرده و چيزى از اموال دنيا را غصب نموده باشم»; (وَ اللّهِ لاََنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَکِ(2) السَّعْدَانِ(3) مُسَهَّداً(4)، أَوْ أُجَرَّ فِي الاَْغْلاَلِ مُصَفَّداً(5)، أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللّهَ وَ رَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ، وَ غَاصِباً لِشَىْء مِنَ الْحُطَامِ(6)).بدترين شکنجه براى يک انسان اين است که روى خارهاى سعدان بخوابد (همان خارهاى سه پهلو که هر طرف آن روى زمين قرار بگيرد يکطرف تيز آن به طرف بالاست) و هنگام روز دست و پاى او را در زنجير کنند و در کوچه و بازار بکشند.امام(عليه السلام) با قاطعيّت و همراه به سوگند به ذات پاک خدا مى فرمايد: تحمّل اين شکنجه براى من آسان تر از اين است که در دادگاه عدل الهى به علّت ظلم کوچک بر بنده اى از بندگان و غصب شىء ناچيزى از کسى حضور يابد، چنان که مجازات آن جاويدان و درد و رنج شکنجه اين دنيا هر چه باشد گذراست. با اين حال چگونه از من انتظار داريد از راهى که معاويه مى رود و حساب و کتاب روز قيامت در او منظور نيست بروم. آيين اسلام را رها کنم و به آيين شرک و جاهليّت رو آورم.سپس مى افزايد: «چگونه بر کسى ستم روا دارم آن هم براى جسمى که به سرعت به سوى کهنگى باز مى گردد. (و به زودى از هم مى پاشد) و توقفش در ميان خاک بسيار طولانى خواهد بود»; (وَ کَيْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْس يُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى قُفُولُهَا(7)، وَ يَطُولُ فِي الثَّرَى(8) حُلُولُهَا؟!).اشاره به اينکه هيچ عقلى اين کار را نمى پسندد که انسان براى نفع عاجل، سعادت آجل و دائم را از دست بدهد و آنها که همچون معاويه و اطرافيانش دست به چنين معامله اى زده اند سخت خطاکار و در اشتباهند.به اين ترتيب امام(عليه السلام) آب پاکى بر دست همه کسانى مى ريزد که پيشنهاد ظلم و تبعيض به آن حضرت کرده و عملا معتقد بودند هدف وسيله را توجيه مى کند و آنها را از اينکه بتوانند روش عادلانه، اما پر زحمت امام را تغيير دهند مأيوس مى سازد.نبايد فراموش کرد که با نهايت تأسف دوران خلافت ظاهرى امام(عليه السلام) زمانى آغاز شد که بسيارى از مردم به حاتم بخشيهاى عثمان از بيت المال و تبعيضهاى ناروا که سرانجام سبب شورش او مى شد عادت کرده بودند معاويه همان راه را ادامه مى داد; ولى امام(عليه السلام) سعى داشت مردم را به فرهنگ عصر پيامبر بازگرداند. گرچه اين برنامه سرانجام به نتيجه کامل نرسيد; ولى اين فايده مهم را داشت که مکتب اصيل اسلام را زنده نگهداشت و منحرفان را رسوا نمود.(9)*****پی نوشت:1. تمام نهج البلاغه، ص 679، چاپ دوم.2. «حسک»; يعنى خار. اين واژه به خار بيابان و يا خار داخل بدن ماهى اطلاق مى شود.3. «سعدان» گياهى است خاردار که خار آن مانند نوک پستان است و سه شاخه در سه طرف دارد که به هر طورى که زمين بيفتد دو شاخه آن رو به بالاست و به همين دليل خار مزاحم و خطرناکى است و عجيب اينکه همين خار از خوراکهاى خوب شتر است.4. «مسهّد» از ريشه «سهاد» بر وزن «قباد» به معناى بى خوابى شبانه است و «مسهّد» کسى است که شب بى خواب مى ماند.5. «مصفّد» از ريشه «صفد» بر وزن «رفت» به معناى بستن به زنجيره و مانند آن است و «صفاد» بر وزن «عناد» به طناب و زنجير گفته مى شود.6. «حطام» از ريشه «حطم» بر وزن «حتم» به معناى شکستن گرفته شده و به متاع دنيا «حطام» گفته مى شود، از اين رو شکننده و ناپايدار است.7. «قفول» مصدر است و به معناى رجوع و بازگشت آمده و طبق اين معنا مفاد جمله همان است که در بالا آمد، ولى بعضى اين احتمال را داده اند که «قفول» جمع «قفل» است و بر اين اساس معناى جمله چنين مى شود: من چگونه به کسى ستم کنم آن هم براى کسى که قفل و پيوندهاى بدنش به سرعت رو به کهنگى مى رود.8. «ثرى» به معناى خاک است.9. سند خطبه: از كسانى كه قبل از مرحوم سيّد رضى اين خطبه را نقل كرده اند مرحوم شيخ صدوق است كه آن را در كتاب امالى خود آورده و از كسانى كه بعد از سيّد رضى آن را آورده اند سبط ابن الجوزى در كتاب تذكره است كه آن را از ابن عباس از اميرمؤمنان على عليه السلام نقل كرده و زمخشرى در ربيع الابرار و ابن شهر آشوب در مناقب است و از كلام صدوق در امالى استفاده مى شود كه آنچه مرحوم سيّد رضى در اين خطبه آورده بخشهايى از يك خطبه طولانى است كه در آنجا آمده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 159) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اين فصل را حضرت به منظور بيان بيزاريش از ستمگرى ايراد فرموده است، شخصى از رعايا نزد وى آمده و اظهار نياز كرده، بخشش و عطا مى خواهد و حال آن كه، امام (ع) نه چيزى را براى خود اندوخته است كه از آن به او دهد، و نه از بيت المال مى تواند چيزى را به كسى غير از ديگرى اختصاص دهد، زيرا مال همه مردم است و به اين سبب درخواست كننده را محروم مى كند، و چون ممكن است درخواست كننده خود را در شدّت نياز ببيند و از اين جا هم كه با دست خالى برمى گردد. حضرت را متهم مى كند كه بى رحم و ظالم است و مال مسلمانان را در انحصار خود قرار داده است، حضرت به منظور بر طرف كردن اين نسبتهاى ناروا از خود در اين مورد، به بيان اين خطبه پرداخته است.«و اللَّه... الحطام»،اين سخنان بيان كننده كمال نارضايتى و نفرت آن حضرت از ظلم و ستم است، با تاكيدى كه از سوگند در عبارت فهميده مى شود، دو امر را كه مستلزم شكنجه و عذاب دردناك در دنياست، بر خود آسانتر از آن دانسته است كه ستمى بر بعضى بندگان روا دارد، به اين دليل كه در نظر اهل بصيرت شدت درد و عذاب الهى كه كيفر ستمكارى بسيار سخت تر است، لفظ حطام كه به معناى قطعات شكسته از گياههاست از لذتها و خوشيهاى دنيا به عنوان استعاره به كار گرفته شده است و دو كلمه ظالما و غاصبا از نظر نحوى منصوب و حالند.«و كيف... حلولها»،در اين عبارت با استفهام انكارى و دو دليل عقلى ظلمى را كه بعضى به آن حضرت نسبت داده بودند رد كرده است كه چگونه به خاطر جانى كه با سرعت مى پوسد و كهنه مى شود و مدتهاى دراز در زير خاك مى ماند، بر كسى ستم روا دارم؟ 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 287 و من كلام له عليه السّلام و هو المأتان و الثاني و العشرون من المختار فى باب الخطب ملتقط من كلام طويل رواه المحدّث العلامة المجلسي قدّس سرّه في البحار من الامالي بتفصيل و اختلاف كثير تطلع عليه إنشاء اللّه تعالى في التكملة الاتية بعد الفراغ من شرح ما رواه الرّضيّ قدّس سرّه، و هو قوله عليه الصلاة و السلام:و اللّه لإن أبيت على حسك السّعدان مسهّدا، و أجر فى الأغلال مصفّدا، أحبّ إليّ من أن ألقى اللّه و رسوله -صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- يوم القيمة ظالما لبعض العباد، و غاصبا لشيء من الحطام، و كيف أظلم أحدا لنفس يسرع إلى البلى قفولها، و يطول في الثّرى حلولها.اللغة:(بات) فلان يفعل كذا يبيت بيتا و بياتا و مبيتا و بيتوتة أى يفعله ليلا و ليس من النوم و قال الزجاج: كلّ من أدركه اللّيل فقد بات نام أم لم ينم.تشبيه و (السّعدان) بفتح السين نبت ذو شوك يقال له حسك السّعدان يشبّه به حلمة الثّدى و هو من أفضل مراعى الابل و منه قولهم مرعى و لا كالسّعدان و بتفسير أوضح نبت ذو حسك له ثلاث شعب محدّدة على أىّ وجه وقعت على الأرض كانت له شعبتان قائمتان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 289 و (السّهد) بالضمّ الأرق و بضمّتين القليل النّوم و قد سهد سهدا من باب فرح و سهدته أى منعته من النّوم فهو مسهّد و (أجرّ) بالبناء على المفعول و (صفده) يصفده من باب ضرب شدّه و أوثقه كأصفده و صفّده و الصّفاد وزان كتاب ما يوثق به الأسير من قيد أوقد و (الحطام) بالضمّ فتات التبن و الحشيش و ما يتكسّر من شيء يابس قال تعالى  «ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطاماً» أى رفاتا منكسرا متفتّتا و (قفل) من باب نصر و ضرب قفولا رجع فهو قافل و القافلة الجماعة الراجعة من السّفر.الاعراب:لفظة أن في قوله عليه السّلام و اللّه لأن أبيت مصدريّة ناصبة للفعل المضارع المتكلّم و هي و منصوبها في تأويل المصدر و محلّ الرّفع بالابتداء و خبر المبتدأ قوله أحبّ إلىّ، و قوله عليه السّلام: مسهّدا حال مؤكدة لعاملها و هو أبيت إن كان السّهر مأخوذا في معنى البيات، و إلّا كما هو قول الزّجاج و غيره حسبما عرفت فتكون حالا مؤسّسة استفهام إنكارىّ و قوله عليه السّلام: و كيف أظلم، استفهام إنكارىّ على حدّ قوله تعالى  «أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ»  فيكون ما بعد الاستفهام غير واقع و مدّعيه كاذبا.المعنى:اعلم أنّ المقصود بهذا الكلام التنبيه على نزاهة نفسه من محبّة الدّنيا و الرّغبة إلى حطامها الموجبة للظلم على النّاس و العدول عن سنن العدل في حقوقهم فدلّ على ذلك المقصود بنفى إقدامه على الظلم لينتقل بذلك إلى نفى ملزومه الذى هو حبّ الدّنيا و افتتح الكلام بالقسم البارّ.فقال (و اللّه لأن أبيت على حسك السّعدان مسهّدا) أى ممنوعا من النّوم (و اجرّ في الأغلال مصفّدا) أى مشدّدا موثقا بالسلاسل (أحبّ إلىّ من أن ألقى اللّه و رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يوم القيامة ظالما لبعض العباد) في حقّه ماليّا أو غير مالي (و غاصبا لشيء من الحطام) أى للحقّ المالى فيكون عطف الثّاني على الأوّل من عطف الخاصّ على العامّ على حدّ قوله تعالى  «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ...»  و استعار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 291 لفظ الحطام لمتاع الدّنيا و زبرجها و الجامع الحقارة.و نظير ذلك وجه الشّبه في قوله تعالى «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِيدٌ».و حلفه عليه السّلام على كون البيات عن الحسك و الجرّ في الأغلال أحبّ إليه من لقاء اللّه و رسوله متّصفا بالظلم و الغصب ممّا لا غبار عليه، و علّة أحبيّتها إليه عليه السّلام أنّهما و إن كان فيهما ألم شديد إلّا أنّ ذلك الألم بالنسبة إلى ما يترتّب على الظلم من العذاب الشّديد الاخروى أسهل و أهون.و هذا في حقّ عموم العقلاء الملاحظين لعاقبة الامور، و أمّا في حقّه عليه السّلام و حقّ ساير أولياء اللّه المقرّبين فلو لم يترتّب على الظلم من العقوبات الاخرويّة سوى سوء لقاء اللّه و رسوله و الاستحياء منهما و الحجب عن مقام الزّلفى فقط لكفى ذلك في ترجيح البيات على الأشواك و الجرّ في الأغلال عليه.و بما ذكرته علم أنّ لفظ أحبّ في كلامه عليه السّلام لم يرد به التّفضيل الذى صيغة أفعل حقيقة فيه و إنّما أراد به المعني الوصلي نظير صيغة المبالغة في قوله تعالى  «وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ».و يؤمى إليه أيضا تشديده النكير على إقدامه على الظلم في قوله عليه السّلام  (و كيف أظلم أحدا لنفس يسرع إلى البلى قفولها) أى رجوعها من الشّباب إلى الشّيب الذى معدّ للبلى و الاندراس و ضعف القوى كما أشير إليه في قوله تعالى  «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَيْبَةً» أو رجوعها إلى الاخرة فانّها المكان الأصلى و فيها تبلى الأجساد كما قال تعالى  «مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى»  و على الاحتمال الأخير فنسبة البلى إلى نفسه عليه السّلام بالنظر إلى زعم الناس لما قد عرفت في شرح الخطبة السادسة و الثمانين عدم سرعة البلى إلى أبدان الأنبياء و الأوصياء عليهم السّلام.استعاره [و كيف أظلم أحدا لنفس يسرع إلى البلى قفولها] قال العلّامة المجلسىّ قدّس سرّه: و يحتمل أن يكون قفول جمع قفل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 292 بالضمّ فانّه يجمع على أقفال و قفول فاستعير هنا لمفاصل الجسد، و على أىّ تقدير فالمراد بالنّفس في كلامه عليه السّلام هو الجسد لا الرّوح كما هو ظاهر.و قوله عليه الصّلاة و السّلام (و يطول في الثّرى حلولها) إشارة إلى طول لبثها في القبر إلى يوم البعث.الترجمة:از جمله كلام بلاغت فرجام آن حضرتست در تنزيه نفس قدسى خود از ظلم كردن أنام مى فرمايد:سوگند بخدا كه شب به روز آوردن من بر بالاى خار سعدان در حالتى كه بيدار باشم، و كشيده شدن من در زنجيرها در حالتى كه دست و گردن بسته در بند باشم، دوست تر است بمن از اين كه ملاقات نمايم خدا و رسول او را در روز قيامت در حالتى كه ظلم نماينده بعض بندگان باشم و غصب كننده چيزى از متاع اين جهان و چگونه ظلم كنم أحدى را از براى نفسى كه سرعت مى نمايد بسوى پوسيدن باز گشتن او، و دراز مى شود در خاك نزول كردن آن. 
بخش ۲ : برخورد با امتیازخواهی [منبع]

وَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُ عَقِيلًا وَ قَدْ أَمْلَقَ، حَتَّى اسْتَمَاحَنِي مِنْ بُرِّكُمْ صَاعاً؛ وَ رَأَيْتُ صِبْيَانَهُ شُعْثَ الشُّعُورِ، غُبْرَ الْأَلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ، كَأَنَّمَا سُوِّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ؛ وَ عَاوَدَنِي مُؤَكِّداً وَ كَرَّرَ عَلَيَّ الْقَوْلَ مُرَدِّداً، فَأَصْغَيْتُ إِلَيْهِ سَمْعِي، فَظَنَّ أَنِّي أَبِيعُهُ دِينِي وَ أَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقاً طَرِيقَتِي.
فَأَحْمَيْتُ لَهُ حَدِيدَةً ثُمَّ أَدْنَيْتُهَا مِنْ جِسْمِهِ لِيَعْتَبِرَ بِهَا، فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِي دَنَفٍ مِنْ أَلَمِهَا وَ كَادَ أَنْ يَحْتَرِقَ مِنْ مِيسَمِهَا؛ فَقُلْتُ لَهُ ثَكِلَتْكَ الثَّوَاكِلُ يَا عَقِيلُ، أَ تَئِنُّ مِنْ حَدِيدَةٍ أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا لِلَعِبِهِ، وَ تَجُرُّنِي إِلَى نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ، أَ تَئِنُّ مِنَ الْأَذَى وَ لَا أَئِنُّ مِنْ لَظَى؟وَ أَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَةٍ فِي وِعَائِهَا وَ مَعْجُونَةٍ شَنِئْتُهَا، كَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِيقِ حَيَّةٍ أَوْ قَيْئِهَا.
فَقُلْتُ أَصِلَةٌ أَمْ زَكَاةٌ أَمْ صَدَقَةٌ؟ فَذَلِكَ مُحَرَّمٌ عَلَيْنَا أَهْلَ الْبَيْتِ.
فَقَالَ لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ، وَ لَكِنَّهَا هَدِيَّةٌ؛ فَقُلْتُ هَبِلَتْكَ الْهَبُولُ، أَعَنْ دِينِ اللَّهِ أَتَيْتَنِي لِتَخْدَعَنِي، أَمُخْتَبِطٌ أَنْتَ، أَمْ ذُو جِنَّةٍ، أَمْ تَهْجُرُ؟ وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ، مَا فَعَلْتُهُ.
وَ إِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا.
مَا لِعَلِيٍّ وَ لِنَعِيمٍ يَفْنَى وَ لَذَّةٍ لَا تَبْقَى! نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ وَ قُبْحِ الزَّلَلِ وَ بِهِ نَسْتَعِين.

أمْلَقَ : بشدت فقير شد.
اسْتَمَاحَنِى : از من درخواست بخشش كرد.
الْبُرّ : گندم.
شُعْث : جمع «اشعث»، ژوليده مو.
الْغُبْر : جمع «اغبر»، خاكى رنگ، آنچه به رنگ خاك باشد.
الْعِظْلِم : ماده كبود رنگى است كه در رنگ رزى استفاده ميشود و به آن نيلج يا نيل مى گويند.
الْقِيَاد : زمام، افسار.
الدَّنَف : مرض، «ذى دنف» : مريض، بيمار.
مِيسَم : آهنى كه با آن داغ مى گذارند.
ثَكِلَ : معشوقش را يا تنها فرزندش را از دست داد.
ثَوَاكِل : زنان فرزند مرده.
لَظَى : يكى از نامهاى جهنم است.
الْمَلفُوفَة : نوعى حلوا كه اشعث بن قيس براى حضرت على (ع) هديه آورد.
شَنِئْتُهَا : از آن متنفر شدم، آن را ناخوش داشتم.
الصِّلَة : هديه، بخشش.
هَبِلَتْكَ : مرگ بر تو، داغ تو را ببيند.
الْهَبُول : زنى كه فرزندى برايش باقى نماند، زن بى فرزند.
أَ مُخْتَبِطٌ انْتَ : آيا نظام ادراكت مختل شده.
ذُو جِنَّةٍ : كسى كه شيطان او را مس كرده است، ديوانه، مجنون.
تَهْجُرُ : بيهوده ميگوئى، هذيان ميگوئى.
جُلْبَ شَعِيرَةٍ : پوست جو.
تَقَضَمُهَا : آن را مى جود.
سُبَات الْعَقْلِ : خواب عقل.
الزَّلَل : لغزش. 
أملَق : با شدت فقير شد
استَماحَنى : از من درخواست بخشش و عطا كرد
بُرّ : گندم
صِبيان : بچه ها، جمع صبى
عِظلِم : رنگ سياه مخصوصى است، نيل
أصغَيتُ : گوش خود را فرا دادم
أحمَيتُ : گرم و داغ كردم
أدنَيتُ : نزديك كردم
لِيَعتَبَر : تا موعظه و عبرت بگيرد
ضَجَّ : ناله و فرياد كرد
دَنَف : با فتح نون : مرض، دنف با كسر نون : مريض
مِيسَم : داغ نهادن
ثَواكِل : زنان مصيبت زده، ماتم نشين
تَئِنُّ : ناله ميكنى از ماده انين : ناله
سَجَرَ : شعله ور نموده است
لَظَى : از نامهاى جهنم است
طارِق : كسى كه شب مى آيد
مَلفوفَة : چيز پيچيده شده، نوعى حلوا
مَعجونة : چيز عجين و خمير شده
شَنِئتُ : دشمن داشتم، نپسنديدم
عُجِنَت : خمير شده است
رِيق : آب دهان
مُختَبِط : كسى كه بيراهه مى رود
ذو جِنَّة : صاحب جنون، ديوانه
تَهجُرُ : هذيان ميگوئى
نَملة : مورچه
أسلُبُ : بستانم و از دستش بگيرم
جَلب شَعيرَة : پوست جو
جَرادَة : ملخ
تَقضَمُ : با دندان مى شكند و مى خورد
سُبات العقل : بخواب رفتن عقل، تعطيل شدن عقل
زَلَل : خطا و لغزش 
۲. پرهيز از امتياز خواهى:
به خدا سوگند، برادرم عقيل(۱) را ديدم كه به شدّت تهيدست شده و از من درخواست داشت تا يك من(۲) از گندم هاى بيت المال را به او ببخشم. كودكانش را ديدم كه از گرسنگى داراى موهاى ژوليده، و رنگشان تيره شده، گويا با نيل رنگ شده بودند. پى در پى مرا ديدار و درخواست خود را تكرار مى كرد، چون به گفته هاى او گوش دادم پنداشت كه دين خود را به او واگذار مى كنم، و به دلخواه او رفتار و از راه و رسم عادلانه خود دست بر مى دارم، روزى آهنى را در آتش گداخته به جسمش نزديك كردم تا او را بيازمايم، پس چونان بيمار از درد فرياد زد و نزديك بود از حرارت آن بسوزد. به او گفتم، اى عقيل، گريه كنندگان بر تو بگريند، از حرارت آهنى مى نالى كه انسانى به بازيچه آن را گرم ساخته است امّا مرا به آتش دوزخى مى خوانى كه خداى جبّارش با خشم خود آن را گداخته است تو از حرارت ناچيز مى نالى و من از حرارت آتش الهى ننالم؟
و از اين حادثه شگفت آورتر اينكه شب هنگام كسى(۳) به ديدار ما آمد و ظرفى سر پوشيده پر از حلوا داشت، معجونى در آن ظرف بود چنان از آن متنفّر شدم كه گويا آن را با آب دهان مار سمّى، يا قى كرده آن مخلوط كردند. به او گفتم: هديه است يا زكات يا صدقه كه اين دو بر ما اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حرام است. گفت: نه، نه زكات است نه صدقه، بلكه هديه است. گفتم: زنان بچّه مرده بر تو بگريند، آيا از راه دين وارد شدى كه مرا بفريبى يا عقلت آشفته شده يا جن زده شدى يا هذيان مى گويى؟ به خدا سوگند، اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمان هاست به من دهند تا خدا را نافرمانى كنم كه پوست جوى را از مورچه اى ناروا بگيرم، چنين نخواهم كرد و همانا اين دنياى آلوده شما نزد من از برگ جويده شده ملخ پست تر است. على را با نعمت هاى فنا پذير، و لذّتهاى ناپايدار چه كار؟ به خدا پناه مى بريم از خفتن عقل، و زشتى لغزش ها، و از او يارى مى جوييم.
_____________________________________________
(۱). حضرت ابو طالب، چهار پسر داشت كه با يكديگر ۱۰ سال فاصله سنّى داشتند به نام‏هاى: طالب، عقيل، جعفر و على عليه السّلام. قريش در جنگ بدر عقيل را به اجبار همراه خود آوردند كه اسير شد و با دادن «فدا» آزاد شده به مكّه بازگشت، و پيش از صلح حديبيّه مسلمان شد و به مدينه هجرت كرد، و در جنگ موته همراه برادرش جعفر شركت داشت. 
(۲). صاع: پيمانه‏اى به وزن سه كيلو گرم است. 
(۳). نوشتند كه اشعث بن قيس بود. چون قرار بود فرداى آن روز دادگاه اسلامى به پرونده او رسيدگى شود، شبانه حلوا را خدمت امام برد تا به خيال شيطانى خود، قلب آن حضرت را نسبت به خود تغيير دهد.
(2) سوگند بخدا (برادرم) عقيل را در بسيارى فقر و پريشانى ديدم كه يكمن گندم (از بيت المال) شما را از من درخواست نمود، و كودكانش را از پريشانى ديدم با موهاى غبار آلوده و رنگهاىتيره مانند آنكه رخسارشان با نيل سياه شده بود، و عقيل براى درخواست خود تأكيد كرده سخن را تكرار مى نمود، و من گفتارش را گوش مى دادم، و گمان ميكرد دين خود را باو فروخته از روش خويش دست برداشته دنبال او مى روم (هر چه بگويد انجام مى دهم)
(3) پس آهن پاره اى براى او سرخ كرده نزديك تنش بردم تا عبرت گيرد، و از درد آن ناله و شيون كرد مانند ناله بيمار، و نزديك بود از اثر آن بسوزد،
(4) باو گفتم: اى عقيل مادران در سوگ تو بگريند، آيا از آهن پاره اى كه آدمى آنرا براى بازى خود سرخ كرده ناله ميكنى، و مرا بسوى آتشى كه خداوند قهّار آنرا براى خشم افروخته مى كشانى آيا تو از اين رنج (اندك) مى نالى و من از آتش دوزخ ننالم
(5) و شگفت تر از سرگذشت عقيل آنست كه شخصى (اشعث ابن قيس كه مردى منافق و دو رو و دشمن امام عليه السّلام بود و آن حضرت هم او را دشمن مى داشت) در شب نزد ما آمد با ارمغانى در ظرف سر بسته و حلوايى كه آنرا دشمن داشته بآن بد بين بودم بطوريكه گويا با آب دهن يا قى مار خمير شده بود، باو گفتم: آيا اين هديّه است يا زكاة يا صدقه كه زكاة و صدقه بر ما اهل بيت حرام است، گفت: صدقه و زكاة نيست، بلكه هديّه است، پس (چون از آوردن اين هديّه منظورش باطلى و در واقع رشوه بود) گفتم: مادرت در سوگ تو بگريد، آيا از راه دين خدا آمده اى مرا بفريبى، آيا درك نكرده نمى فهمى (كه از اين راه مى خواهى مرا بفريبى) يا ديوانه اى يا بيهوده سخن ميگوئى
(6) سوگند بخدا اگر هفت اقليم را با هر چه در زير آسمانهاى آنها است بمن دهند براى اينكه خدا را در باره مورچه اى كه پوست جوى از آن بربايم نافرمانى نمى كنم، و بتحقيق دنياى شما نزد من پست تر و خوارتر است از برگى كه در دهن ملخى باشد كه آنرا مى جود،
(7) چه كار است على را با نعمتى كه از دست مى رود، و خوشى كه بر جا نمى ماند، بخدا پناه مى بريم از خواب عقل (و بى خبر ماندن او از درك مفاسد و تباهكارى هاى دنيا) و از زشتى لغزش (و گمراهى) و (در جميع حالات) تنها از او يارى مى جوييم.
 
به خدا سوگند عقيل را در نهايت بينوايى ديدم، از من خواست تا يك صاع از گندم شما مردم را به او ببخشم، در حالى كه، فرزندانش را از شدت فقر آشفته موى و گردآلود با چهره اى نيلين مى ديدم. چند بار نزد من آمد و خواهش خود مكرر كرد و من، همچنان، به او گوش مى دادم و او پنداشت كه دينم را به او مى فروشم و شيوه خويش وامى گذارم و از پى هواى او مى روم. پس پاره آهنى را در آتش گداختم و تا مگر عبرت گيرد، به تنش نزديك كردم. عقيل همانند بيمارى ناله سر داد و بيم آن بود كه از حرارتش بسوزد.
گفتم: اى عقيل نوحه گران در عزايت بگريند، آيا از حرارت آهنى كه انسانى به بازيچه گداخته است مى نالى و مرا از آتشى كه خداوند جبار به خشم خود افروخته بيمى نباشد؟ تو از اين درد مى نالى و من از حرارت آتش ننالم؟
و شگفت تر از اين، آن مردى است كه شب هنگام با ظرفى سربسته نزد من آمد و در آن معجونى بود كه همواره از آن بيزار بوده ام. گويى به زهر مارش عجين كرده بودند. گفتم: اين هديه است يا زكات يا صدقه؟ اگر زكات يا صدقه است بر ما خاندان پيامبر حرام است. گفت: نه اين است و نه آن، هديه اى است. گفتم: مادرت در عزايت بگريد، آيا از راه دين خدا به فريب من آمده اى آيا در خردت نقصانى پديد آمده يا ديوانه شده اى يا سفيه گشته اى يا هذيان مى گويى؟ به خدا سوگند، اگر همه هفت اقليم عالم را و هر چه در زير آسمان است به من دهند تا نافرمانى خدا كنم، آن قدر كه پوست جوى را از مورچه اى بربايم، نپذيرم. و اين دنياى شما براى من از برگى، كه ملخى مى خايد، حقيرتر است.
على را با نعمتى كه روى در زوال دارد و لذتى كه پايدار نمى ماند چه كار؟ از اين كه خردم به خواب بيخبرى رود يا به زشتى لغزشى مبتلا گردم، به خدا پناه مى برم و از او يارى مى جويم.
 
به خدا سوگند (برادرم) عقيل را ديدم که فقير شده بود و از من درخواست کرد يک صاع (حدود سه کيلو) از گندم بيت المال شما را به او ببخشم (و اين را بر سهميه مرتب او بيفزايم) کودکانش را ديدم که بر اثر فقر موهايشان پريشان و رنگ صورتشان دگرگون شده بود. گويى صورتشان را با نيل به رنگ تيره درآورده بودند. عقيل مکرر به من مراجعه و سخنش را چند بار تکرار کرد، من خاموش بودم و به سخنانش گوش فرا مى دادم. گمان کرد من دينم را به او مى فروشم و به دلخواه او گام بر مى دارم و از راه و رسم خويش جدا مى شوم. در اين هنگام قطعه آهنى را براى او در آتش داغ کردم. سپس آن را به بدنش نزديک ساختم تا با آن آهن سوزان عبرت گيرد (و از آتش آخرت که با آن قابل مقايسه نيست بپرهيزد، همين که حرارت آهن داغ به دستش نزديک شد) ناگهان ناله اى همچون بيمارى که از شدت درد به خود مى پيچد و مى نالد سر داد و نزديک بود از حرارت آن بسوزد، به او گفتم: اى عقيل! عزاداران همچون مادران فرزند مرده، به عزاى تو بنشينند و گريه سر دهند، آيا از قطعه آهنى که انسانى آن را به صورت بازيچه داغ کرده ناله مى کنى; امّا مرا به سوى آتشى مى کشانى که خداوند جبّار آن را با شعله خشم و غضبش برافروخته است؟ تو از اين رنج مختصر مى نالى، من از آن شعله هاى سوزان چگونه ننالم؟!
از اين شگفت انگيزتر داستان کسى است (اشعث بن قيس منافق) که نيمه شب در خانه را زد و ظرف سرپوشيده اى (پر از حلواى خوش طعم و شيرين) براى من هديه آورد. معجونى بود که من از آن متنفر شدم گويى با آب دهان مار يا استفراغ او خمير شده بود. به او گفتم: آيا اين هديه است يا زکات يا صدقه؟ که اين هر دو بر ما اهل بيت حرام است. او گفت: نه اين است و نه آن ولى هديه است! گفتم: زنان بچه مرده بر تو گريه کنند آيا از طريق آيين خدا به سراغ من آمده اى تا مرا بفريبى؟ آيا تعادل فکرى خود را از دست داده اى يا جن زده اى يا بر اثر شدت بيمارى هذيان مى گويى؟ به خدا سوگند اگر اقليمهاى هفتگانه (روى زمين) را با آنچه در زير آسمانهايش قرار دارد به من داده شود که خدا را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه اى نافرمانى کنم هرگز نخواهم کرد. به يقين دنياى شما نزد من از برگ درختى که در دهان ملخى در حال جويدن باشد پست تر و بى ارزش تر است. على را با نعمتهاى فانى دنيا و لذتهاى ناپايدار آن چه کار؟! به خدا پناه مى بريم از خواب رفتن عقل و لغزش هاى قبيح و زشت و در اين راه از او يارى مى طلبيم.
 
به خدا عقيل را ديدم پريش و سخت درويش. از من خواست تا منى از گندم شما بدو دهم، و كودكانش را ديدم از درويشى موى ژوليده، رنگشان تيره گرديده گويى بر چهره هاشان نيل كشيده، و پى در پى مرا ديدار كرد و گفته خود را تكرار. گوش به گفته اش نهادم، پنداشت دين خود را بدو دادم، و در پى او فتادم، و راه خود را به يكسو نهادم.
پس آهنى براى او گداختم، و به تنش نزديك ساختم، چنان فرياد برآورد، كه بيمار از درد. نزديك بود از داغ آن بگدازد، -و قالب تهى سازد-. او را گفتم نوحه گران بر تو بگريند، گريستن مادر به داغ فرزند، از آهنى مى نالى كه انسانى به بازيچه آن را گرم ساخته و مرا به آتشى مى كشانى كه خداى جبارش به خشم گداخته تو بنالى از آزار و من ننالم از سوزش -خشم كردگار-.
و شگفت تر از آن اين كه شب هنگام كسى ما را ديدار كرد، و ظرفى سرپوشيده آورد.-  درونش حلوايى-  سرشته،-  با روغن و قند آغشته-  چنانش ناخوش داشتم كه گويى آب دهان مار بدان آميخته با زهر مار بر آن ريخته. گفتم: صله است يا زكات، يا براى رضاى خداست كه گرفتن صدقه بر ما نارواست. گفت: نه اين است و نه آن است بلكه ارمغان است. گفتم: مادر بر تو بگريد آمده اى مرا از راه دين خدا بگردانى يا خرد آشفته اى يا ديو گرفته، يا به بيهوده سخن ميرانى؟ به خدا، اگر هفت اقليم را با آنچه زير آسمانهاست به من دهند، تا خدا را نافرمانى نمايم و پوست جوى را از مورچه اى به ناروا بربايم، چنين نخواهم كرد. و دنياى شما نزد من خوارتر است از برگى در دهان ملخ كه آن را مى خايد و طعمه خود مى نمايد. على را چه كار با نعمتى كه نپايد و لذتى كه به سر آيد؟ پناه مى بريم به خدا از خفتن عقل و زشتى لغزشها و از او يارى مى خواهيم.
 
به خدا قسم عقيل را در اوج فقر ديدم كه يك من گندم از بيت المال شما را از من درخواست داشت، و كودكانش را از پريشانى فقر با موهاى غبار آلود و رنگهاى تيره ديده كه گويى صورتشان را با نيل سياه كرده بودند، عقيل به درخواستش اصرار، و سخنش را تكرار مى كرد، من به گفتارش توجه مى كردم، و او خيال مى كرد كه دينم را به او فروخته، و از راه و روشم دست برداشته و به خواسته اش تن مى دهم، در اين اثنا آهن پاره اى را گداخته و به بدن او نزديك كردم تا مايه عبرتش شود، ناگهان چون ناله بيمار از حرارت آن آهن پاره ناله زد، و نزديك بود از آن آهن گداخته بسوزد، به او گفتم: مادران داغدار بر تو بگريند اى عقيل، آيا تو در برابر آهن پاره اى كه انسانى آن را به شوخى و بازى بر افروخته ناله مى زنى، ولى مرا به جانب آتشى كه خداوند قهّار به جهت خشم خود افروخته مى كشانى؟ آيا تو از اين درد اندك ناله بزنى، و من از آتش سوزنده جهنم ناله نزنم؟
از سرگذشت عقيل عجيب تر برنامه شخصى است كه به تاريكى شب با ارمغانى در ظرف بسته، و حلوايى كه آن را خوش نداشتم و به آن بد بين بودم به طورى كه انگار مى كردى آن را با آب دهان يا استفراغ مار ساخته اند نزد من آمد .به او گفتم: اين صله است يا زكات يا صدقه اينها كه بر ما اهل بيت حرام است. گفت: نه اين است و نه آن، بلكه هديه است. گفتم: مادرت به به عزايت بنشيند، آمده اى از راه دين خدا فريبم دهى يا دستگاه فكر و انديشه ات به هم خورده، يا ديوانه اى و يا بيهوده گويى؟ به خدا قسم اگر هفت اقليم را با آنچه زير آسمانهاى آنهاست به من بدهند تا خداوند را با ربودن پوست جوى از دهان مورچه اى معصيت كنم به چنين كارى دست نمى زنم و بى شك دنياى شما نزد من از برگى كه در دهان ملخى است و آن را مى جود خوارتر است. على را با نعمتى كه از دست مى رود و لذّتى كه باقى نمى ماند چكار؟ از خواب عقل، و زشتى لغزش به خدا پناه مى بريم، و از او يارى مى طلبيم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 423-404 داستان حديده محماة:امام(عليه السلام) در بخش گذشته بحثى کلى درباره پرهيز از ظلم و ستم داشت که نهايت بيزارى او را از ظلم و ستم نشان مى داد. در تعقيب در اين بخش انگشت روى دو مصداق روشن به عنوان دو شاهد صادق و دو تابلوى آشکار مى گذارد.نخست داستان عقيل و حديده محمات (آهن داغ) را بيان مى کند و نمونه اى از عدل و داد خود را که شايد در تاريخ جهان نظير نداشته باشد، شرح مى دهد و مى فرمايد: «به خدا سوگند (برادرم) عقيل را ديدم که فقير شده بود و از من درخواست کرد يک صاع (حدود سه کيلو) از گندم بيت المال شما را به او ببخشم»; (وَ اللّهِ لَقَدْ رَأَيْتُ عَقِيلاً وَ قَدْ أَمْلَقَ(1) حَتَّى اسْتَمَاحَنِي(2) مِنْ بُرِّکُمْ(3) صَاعاً(4)).ظاهراً منظور عقيل يک «صاع» به عنوان سهميه منظم هر روزه بوده که اين ماده غذايى او به طور کامل تأمين شود وگرنه اگر تنها يک صاع براى يک روز بوده نه مشکل عقيل را حل مى کرده و نه ارزش اين را داشته که از راه دور خدمت برادرش براى اين کار برسد. اين نکته نيز قابل توجّه است که عقيل تنها اين يک درخواست را نداشت درخواست اداى دين سنگين نيز داشت که امام تنها به درخواست اوّل او اشاره فرمود.سپس مى افزايد: «کودکانش را ديدم که بر اثر فقر موهايشان پريشان و رنگ صورتشان دگرگون شده بود گويى صورتشان را با نيل به رنگ تيره درآورده بودند»; (وَ رَأَيْتُ صِبْيَانَهُ شُعْثَ(5) الشُّعُورِ، غُبْرَ(6) الاَْلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ، کَأَنَّما سُوِّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ(7)).سپس مى افزايد: «عقيل مکرر به من مراجعه و سخنش را چند بار تکرار نمود، من خاموش بودم و به سخنانش گوش فرا مى دادم، گمان کرد من دينم را به او مى فروشم و به دلخواه او گام بر مى دارم و از راه و رسم خويش جدا مى شوم»; (وَ عَاوَدَنِي مُؤَکِّداً، وَ کَرَّرَ عَلَيَّ الْقَوْلَ مُرَدِّداً، فَأَصْغَيْتُ(8) إِلَيْهِ سَمْعِي، فَظَنَّ أَنِّي أَبِيعُهُ دِينِي، وَأَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقاً طَرِيقَتِي).امام(عليه السلام) در اين قسمت همه عواملى را که در نظر اهل دنيا ايجاب مى کند تبعيض درباره برادرش روا دارد، شرح داده است. از يکسو تقاضاى چيز زيادى نداشت. از سوى دوم فرزندانش پريشان حال و فقير بودند. از سوى سوم مکرر بر مکرّر تقاضاى خود را بيان مى کرد.ولى با اين همه بايد امام ميان برادرش و ساير نيازمندان امت تفاوتى قائل شود و امکانات بيت المال را که متعلق به همه مسلمين است، بيشتر در اختيار برادرش بگذارد و براى او امتياز خاصّى نسبت به ديگران قائل شود.به يقين اين کار با عدالت اسلامى و روح بلند امام(عليه السلام) سازگار نبود، لذا براى اينکه عقيل دست از تکرار بردارد و به حق خود از بيت المال قانع گردد، امام(عليه السلام) تدبيرى انديشيد که عملا به او ثابت کند پايان ظلم و ستم به کجا مى انجامد، لذا در ادامه سخن مى فرمايد: «من قطعه آهنى را براى او در آتش داغ کردم. سپس آن را به بدنش نزديک ساختم تا با آن آهن سوزان عبرت گيرد (و از آتش آخرت که با آن قابل مقايسه نيست بپرهيزد)»; (فَأَحْمَيْتُ لَهُ حَدِيدَةً، ثُمَّ أَدْنَيْتُهَا مِنْ جِسْمِهِ لِيَعْتَبِرَ بِهَا).عقيل که ظاهراً در آن زمان نابينا بود دست خود را پيش برد به گمان اينکه درهم و دينارى در کار است; ولى نمى دانست چه چيز در انتظار اوست، همين که حرارت آهن داغ که مجاور او بود به دستش نزديک شد: «ناگهان ناله اى همچون بيمارى که از شدت درد به خود مى پيچد و مى نالد سر داد و نزديک بود از حرارت آن بسوزد»; (فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِي دَنَف(9) مِنْ أَلَمِهَا، وَ کادَ أَنْ يَحْتَرِقَ مِنْ مِيْسَمِهَا(10)).سپس امام(عليه السلام) در ادامه مى افزايد: «به او گفتم: اى عقيل! عزاداران همچون مادران فرزند مرده، به عزاى تو بنشينند و گريه سر دهند. آيا از قطعه آهنى که انسانى آن را به صورت بازيچه داغ کرده، ناله مى کنى; امّا مرا به سوى آتشى مى کشانى که خداوند جبّار آن را با شعله خشم و غضبش برافروخته است. تو از اين رنج مختصر مى نالى، من از آن شعله هاى سوزان ننالم؟!»; (فَقُلْتُ لَهُ: ثَکِلَتْکَ الثَّوَاکِلُ(11)، يَا عَقِيلُ! أَتَئِنُّ مِنْ حَدِيدَة أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا(12) لِلَعِبِهِ، وَ تَجُرُّنِي إِلَى نَار سَجَرَهَا(13) جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ! أتَئِنُّ(14) مِنَ الاَْذَى وَ لاَ أَئِنُّ مِنْ لَظىً؟!(15)).تعبير به «ثَکِلَتْکَ الثَّوَاکِلُ» شبيه چيزى است که ما در فارسى هنگامى که کسى کار زشتى انجام مى دهد و مى خواهيم شديداً او را نهى کنيم، مى گوييم خدا مرگت دهد چرا اين کار را مى کنى يا اينکه مى گوييم مادرت به عزايت بنشيند چرا چنين کردى؟ توجّه داشته باشيد که «ثواکل» جمع «ثاکلة» به معناى زن فرزند مرده است، هر چند گاهى به هر زن عزادار نيز اطلاق مى شود.تعبير به لعب (بازيچه) اشاره به اين است که آتش دنيا، هر چند سوزان باشد در برابر آتش سوزان قيامت بازيچه اى بيش نيست. آتش سوزان حقيقى آنجاست، لذا امام(عليه السلام) اوّلى را «اذى» که به معناى اذيت و ناراحتى است و دومى را «لظى» که به معناى شعله هاى برافروخته آتش است، ناميده است.در ضمن از تعبيرات امام(عليه السلام) به خوبى استفاده مى شود که ـ برخلاف آنچه بعضى از ناآگاهان مى پندارند ـ امام(عليه السلام) هرگز آهن داغ و سوزان را در دست برادرش عقيل نگذاشت، بلکه نزديک دست او بُرد و او که نابينا بود ترسيد و فرياد زد.اين داستان در آن محيط در همه جا پيچيد و حتى از بعضى از روايات استفاده مى شود که به گوش معاويه در شام هم رسيد و بسيارى از خفتگان را از خواب غفلت بيدار کرد و نشان داد دوران حاتم بخشى عثمان از بيت المال مسلمين به اقوام و خويشاوندان و افراد مورد نظر، پايان يافته است. هنگامى که امام(عليه السلام) نسبت به برادرش در برابر تقاضاى کوچکى که برخلاف عدالت بوده چنين کند همگان بايد حساب خود را برسند و هرگز تقاضاى امتياز و رانت خوارى نسبت به بيت المال از محضر آن حضرت نداشته باشند.به تعبير ديگر اين کار نه تنها درسى براى عقيل بود، بلکه درس بزرگى براى همه مردم در سرتاسر جهان اسلام بود و نشان داد که در برابر عدالت اسلامى همگان يکسانند و هيچ کس حق ندارد زياده خواهى کند، هر چند نزديک ترين فرد به رئيس حکومت باشد.جالب اينکه در ذيل اين داستان در بعضى از روايات آمده است که عقيل به امام(عليه السلام) عرض کرد حال که چنين است من به سراغ کسى مى روم که بذل و بخشش او بيشتر است و منظور از اين سخن، معاويه بود، امام(عليه السلام) با ناراحتى فرمود: «راشِداً مَهْدِيّاً; برو در امان خدا».(16)خوب است داستان حديده مُحماة را از زبان خود عقيل بشنويم هنگامى که از نزد برادرش به شام رفت و معاويه اموال فراوانى از بيت المال را در اختيار او گذاشت. از او پرسيد: مايل هستم داستان حديده محماة را از خودت بشنوم، عقيل گفت: من گرفتار تنگدستى شديدى شدم. نزد برادرم رفتم و عرض حال کردم; ولى چيزى از ناحيه او عايد من نشد، لذا فرزندان خود را جمع کردم و نزد او بردم در حالى که آثار ناراحتى و فقر بر آنان ظاهر بود فرمود: شب بيا تا چيزى به تو بدهم. خدمتش رفتم در حالى که يکى از فرزندانم دست مرا گرفته بود. امام(عليه السلام) به فرزندم فرمود دور بنشين. سپس فرمود: بگير. من با حرص و ولع دست دراز کردم. گمان کردم کيسه اى است پر از درهم يا دينار به من مى دهد. ناگهان دست خود را به آهن داغى زدم. هنگامى که آن را گرفتم پرتاب کردم و فرياد زدم! به من فرمود: مادر به عزايت بنشيند اين آهنى است که با آتش دنيا داغ شده، پس چه خواهد براى من و تو در فرداى قيامت اگر در زنجيرهاى جهنم بسته شويم. سپس اين آيه را تلاوت کرد: «(إِذِ الاَْغْلاَلُ فِى أَعْنَاقِهِمْ وَالسَّلاَسِلُ يُسْحَبُونَ); آن زمان که غل و زنجيرها بر گردن و دست و پاى آنهاست و به سوى جهنم کشيده مى شوند».(17) سپس فرمود: بيش از حقى که خداوند براى تو قرار داده نزد من ندارى. اگر همين چيزى که مى بينى (اشاره به آهن داغ است) بنابراين به خانه ات برگرد. معاويه سخت درشگفتى فرو رفت و گفت: «هَيْهاتَ هَيْهاتَ عَقِمَتِ النِساءُ أنْ يَلِدْنَ مِثْلَهُ; چه دور است چه دور است يافتن همانند او، زنان عقيمند از اينکه مثل على بزايند».(18)به گفته شاعر:مادر گيتى نزايد در جهان مثل على *** آسمان گويى که در ترکش همين يک تير داشتمرحوم علاّمه مجلسى در بحارالانوار داستانى در حاشيه اين ماجرا نقل کرده که مکمّل آن است. مى گويد: عقيل به خدمت امام(عليه السلام) رسيد، امام(عليه السلام) به فرزندش حسن(عليه السلام) دستور داد که لباسى بر تن عمويت بپوشان (شايد لباس مناسبى نداشت) امام حسن(عليه السلام) يکى از پيراهنهاى پدر و عبايى از عباهاى او را بر عمويش پوشاند، هنگام شام نان و نمکى بر سر سفره آوردند، عقيل گفت چيزى غير از اين در بساط نيست؟ امام(عليه السلام) فرمود: مگر اين از نعمت خدا نيست، خدا را بسيار بايد بر اين نعمت شکر گوييم. عقيل گفت: کمکى به من کن که بدهى خود را ادا کنم و زودتر از اينجا بروم. امام(عليه السلام) فرمود: بدهى تو چه اندازه است؟ عقيل گفت: صد هزار درهم.امام(عليه السلام) فرمود: نه والله من چنين مبلغى را ندارم که در اختيار تو بگذارم; ولى بگذار سهم من از بيت المال داده شود من با تو نصف مى کنم و اگر خانواده ام نياز نداشته باشند تمام سهم خود را به تو مى دهم. عقيل گفت: بيت المال در دست توست تو مرا حواله به سهميه خود مى کنى مگر سهميه تو چقدر است؟ همه آن را هم که به من بدهى به جايى نمى رسد. امام(عليه السلام) فرمود: من و تو مانند ساير مردم هستيم (و سهم ما با آنها برابر است) و همانطور که با هم سخن مى گفتند (و در آن حال ظاهراً به علّت گرما پشت بام نشسته بودند) امام(عليه السلام) نگاهى از آنجا به صندوقهايى که در بازار بود افکند و فرمود: اگر به آنچه گفتم قانع نيستى پايين برو و قفل بعضى از اين صندوقها را بشکن و هر چه در آن است بردار، عقيل گفت: در اين صندوقها چيست؟ امام(عليه السلام) فرمود: اموال تجار است، عقيل گفت: به من امر مى فرمايى که صندوقهاى کسانى که توکل بر خدا کرده اند واموالشان را در آن نهاده اند بشکنم (و سرقت کنم)؟امام(عليه السلام) فرمود: آيا تو هم به من دستور مى دهى که بيت المال مسلمين را بگشايم و اموالشان را به تو دهم در حالى که آنها توکل بر خدا کردند و قفل بر آنها نهادند (و کليد آن را به دست من سپردند)؟سپس فرمود: راه ديگرى به تو نشان مى دهم. تو شمشيرت را برگير و من هم شمشير خود را بر مى دارم. به منطقه حيره مى رويم که در آنجا تجار ثروتمندى هستند وارد مى شويم و اموالشان را به زور مى گيريم.عقيل گفت: مگر من دزدم؟امام(عليه السلام) فرمود: از يک نفر سرقت کنى بهتر از آن است که از همه مسلمين سرقت نمايى. (عقيل فهميد که اين دستورات جدى نيست و هدف آن است که نادرستى افکار او را به او بفهماند).(19)به هر حال قرائن نشان مى دهد که هدف امام تنها بيان مسئله اى شخصى براى هشدار دان به عقيل نبود، بلکه هدف اين بود که اين داستان در همه جا منعکس شود ـ که شد ـ و امتيازطلبان پيش خود بينديشند جايى که على(عليه السلام) با برادرش چنين رفتار کرد تکليف ما روشن است و بعد از اين نبايد ما چنان امتيازاتى را انتظار داشته باشيم و به تعبير ديگر: هدف شکستن فرهنگ دوران عثمان در مورد بيت المال و احياى فرهنگ دوران رسول خداست.*****نکته ها:1. زندگى و شخصيت عقيل در يک نگاه:عقيل پسر ابوطالب و برادر اميرمؤمنان على(عليه السلام) از يک پدر و مادر است و در ميان چهار پسر ابوطالب، پسر دوم و بيست سال از آن حضرت بزرگتر بود و کنيه اش ابايزيد است.ابوطالب علاقه شديدى به عقيل داشت و پيامبراکرم(صلى الله عليه وآله) روزى خطاب به عقيل فرمود: «يا أبا يَزيد إنّي أُحِبّکَ حُبَّيْنِ; حُبّاً لِقَرابَتِکَ مِنّي وَ حُبّاً لِما کُنْتُ أعْلَمُ مِنْ حُبِّ عَمّي إيّاکَ; اى عقيل! من تو را به دو جهت دوست دارم يکى از اين جهت که خويشاوند نزديک منى و ديگر اينکه عمويم ابوطالب تو را بسيار دوست مى داشت».در بعضى از روايات نيز آمده که پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از اين جمله به على(عليه السلام) فرمود: «إِنَّ وَلَدَهُ لَمَقْتُولٌ في مَحَبَّةِ وَلَدِکَ فَتَدْمَعُ عَلَيْهِ عُيُونُ الْمُؤمِنينَ وَ تُصَلّي عَلَيْهِ الْمَلائِکَةُ الْمُقَرَّبُونَ ثُمَّ بَکى حَتّى جَرَتْ دُمُوعُهُ عَلى صَدْرِهِ; فرزند او (اشاره به مسلم است) در طريق محبّت فرزند تو (اشاره به امام حسين(عليه السلام) سالار شهيدان است) شهيد مى شود و چشمهاى مؤمنان بر وى مى گريد و فرشتگان مقرب الهى بر او درود مى فرستند. سپس پيامبر(صلى الله عليه وآله) گريست به گونه اى که اشکهاى او بر سينه اش فرو ريخت.عقيل نيز مانند عمويش عباس بن عبدالمطلب به اجبار در صف مشرکان در جنگ بدر حاضر و اسير شد و با دادن فديه به مکّه بازگشت و پيش از صلح حديبيه مسلمان شد و هجرت کرد و به خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيد و در جنگ موته در صف مسلمانان همراه برادرش جعفر شرکت جست و در زمان خلافت معاويه در سنه 50 هجرى ديده از جهان فروبست در حالى که بيش از 90 سال داشت.او در هيچ يک از جنگهاى برادرش اميرمؤمنان(عليه السلام) حضور نيافت; ولى «ابن عبد ربّه» در کتاب استيعاب نقل مى کند که عقيل همراه با ابن عباس در جنگ جمل، صفين و نهروان شرکت داشت و اين مسئله منافات با نابينايى او ندارد، زيرا «ابن ابى الحديد» مى گويد: عقيل در جنگ صفين بود; ولى پيکار نکرد و از خيرخواهى و مشورت نيک مضايقه ننمود.درباره اينکه آيا عقيل سرانجام به شام رفت و به معاويه پيوست دو قول مختلف نقل شده، بعضى معتقدند که در زمان حيات اميرمؤمنان(عليه السلام) به شام نرفت; ولى بعد از شهادت آن حضرت (به ناچار) به شام رفت و به معاويه پيوست. بعضى ديگر مانند علاّمه شوشترى در شرح نهج البلاغه خود معتقدند اساساً برنامه ملحق شدن به معاويه در کار نبوده، ملاقاتى کرده و باز گشته است.در مجموع چنين استفاده مى شود که او مرد با ايمان و نيک نفسى بود; ولى از نظر روحى ضعيف بود و اگر گاهى لغزشى از او سرزده به علت همين ضعف بود.يکى از امتيازات عقيل آگاهى وسيع او نسبت به علم انساب بود، قبائل عرب را خوب مى شناخت و از نسبهاى آنها آگاه بود و بعضى او را يکى از نسّابهاى چهارگانه عرب شمرده اند.(20)2. مساوات مسلمانان در بيت المال:بى شک بيت المال منابع مختلفى دارد; يکى از منابع آن زکات است و مى دانيم در تقسيم زکات مساوات شرط نيست، بلکه زکات بر اساس نياز داده مى شود و نيز ضرورتى ندارد که با حضور نيازمندى منتظر نيازمند ديگرى بنشينيم بلکه مى توانيم به قدر کافى به نيازمند حاضر بدهيم.ديگر از منابع بيت المال خمس است که در صدر اوّل غالباً از غنائم جنگى گرفته مى شد. خمس در اختيار حاکم اسلامى قرار مى گيرد تا طبق برنامه ويژه اى که در فقه اسلامى و روايات آمده است به نيازمندان برسد، در آن نيز مساوات شرط نيست.سوم خود غنائم جنگى است که به طور مساوى در ميان جنگجويان تقسيم مى شود; ولى لشکر پياده يک سهم مى برد و لشکر سواره دو سهم، زيرا در آن زمان تهيّه مرکب براى سواره نظام به هزينه خود آنها بود البتّه گاهى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از ياران خود اجازه مى گرفت و بخشى از غنائم را به فرد يا افراد خاصى براى جلب آنها به اسلام(صلى الله عليه وآله) مى داد.منابع چهارم و پنجم و ششم عبارتند از درآمد خيريه ها، و خمس غير غنائم و انفال که در آن نيز مساوات در مقام تقسيم شرط نبوده و اينجا جاى شرح آن نيست.منبع هفتم بيت المال که در آن زمان از همه مهم تر بوده و قسمت عمده اموال بيت المال از اين طريق حاصل مى شده درآمد اراضى خراجيه است; يعنى مال الاجاره ها يا خراجى که از زمينهاى فتح شده به خزانه دولت اسلام ريخته مى شد، زيرا اين زمينها ملک عموم مسلمين بود. نه تنها نسل موجود، بلکه نسلا در نسل و طبعاً درآمد آن تعلق به همه داشت. درست شبيه يک ملک مشاع که همه در آن مساوى اند، بديهى است حکومت اسلامى حق نداشت در تقسيم اين درآمد تفاوتى ميان مسلمانان قائل بشود، هر چند غالب خلفا به اين حکم اسلامى اعتنا نمى کردند و آن اموال را طبق ميل خود به هر کس مى خواستند مى دادند و هرگونه مى خواستند در آن تصرف مى نمودند.آنچه در داستان عقيل در اين خطبه آمده مربوط به همين قسمت است که مهم ترين بخش بيت المال را در بر مى گرفته و شايد عقيل گمان مى کرد اين اموال در اختيار حاکم اسلامى است که هرگونه مايل باشد در آن تصرف کند به خصوص اينکه زمان عثمان را مشاهده کرده بود که خليفه وقت با اين اموال چه ها مى کرد.*****داستان اشعث بن قيس منافق:در بخش گذشته ـ چنان که ديديم ـ امام(عليه السلام) براى مأيوس کردن همه امتياز طلبان ناروا از بيت المال مسلمين، داستان تاريخى برادرش عقيل و حديده محماة را بيان فرمود; داستانى که فرهنگ عدالت اسلامى و مقدّم داشتن ضابطه بر رابطه در آن موج مى زد. سپس در اين بخش از خطبه، روى مصداق روشن ديگرى از اين قبيل دست مى گذارد و داستان اشعث بن قيس منافق را بيان مى دارد و مى فرمايد: «از اين شگفت انگيزتر داستان کسى است (اشعث بن قيس منافق) که نيمه شب در خانه را زد و ظرف سرپوشيده اى (پر از حلواى خوش طعم و شيرين) براى من هديه آورد. معجونى بود که من از آن متنفر شدم. گويى با آب دهان مار يا استفراغ او خمير شده بود»; (وَ أَعْجَبُ مِنْ ذلِکَ طَارِقٌ(21) طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَة فِي وِعَائِهَا، وَ مَعْجُونَة شَنِئْتُهَا(22)، کَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِيقِ حَيَّة أَوْقَيْئِها).معروف اين است که اين کوبنده در همان اشعث بن قيس، رئيس منافقان کوفه بود; شخصى که شبيه عبدالله بن ابىّ، منافق معروف عصر پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بود.امّا اينکه امام(عليه السلام) مى فرمايد: من از حلواى لذيذ متنفر بودم و گويى با آب دهان مار عجين شده بود براى آن است که هدف اشعث اين بود که قلب امام(عليه السلام) را براى رسيدن به يک غرض دنيوى به خود معطوف دارد. (گاه گفته مى شود او با يکى از مسلمانان به ناحق بر سر آب و ملکى نزاع داشت و پرونده اين مخاصمه به دادگاه على(عليه السلام) رسيده بود. شايد اين مرد کورباطن مى خواست از اين طريق دل امام(عليه السلام) را به خود متوجّه کند و رأى او را بخرد; ولى امام(عليه السلام) با چشم ملکوتى اش باطن حلوا را ديد; باطنى که همچون زهر مار بود، زيرا قصد رشوه در آن نهفته شده بود).واژه «مَلْفُوفَة» گرچه از ريشه «لفّ» به معناى پيچيدن گرفته شده و در اينجا اشاره به ظرفى است که در پارچه اى پيچيده شده بود; ولى چون امام(عليه السلام) مى فرمايد اين ملفوفه در ظرفى قرار داشت و سپس واژه معجونه را بر آن عطف مى کند. اين احتمال وجود دارد که ملفوفه نامى براى نوعى از حلوا بوده که در کوفه حلواى مرغوب و مورد علاقه مردم شناخته مى شد.(23)بعضى از شارحان نهج البلاغه احتمال داده اند واژه «قىء» به معناى زهر مار است نه استفراغ او، زيرا همچون استفراغ آن را از دهان خود بيرون مى ريزد و تناسب مقام نيز همين را اقتضا مى کند همان گونه که در عرف مى گويند فلان غذا همچون زهرمار بود.سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى افزايد: «به او گفتم: آيا اين هديه است يا زکات يا صدقه؟ که اين هر دو بر ما اهل بيت حرام است. او گفت: نه اين است و نه آن; ولى هديه است»; (فَقُلْتُ: أَصِلَةٌ، أَمْ زَکَاةٌ، أَمْ صَدَقَةٌ؟ فَذَلِکَ مُحَرَّمٌ عَلَيْنَا أَهْلَ الْبَيْتِ! فَقَالَ: لاَ ذَا وَ لاَ ذَاکَ، وَ لکِنَّهَا هَدِيَّةٌ).به يقين زکات بر تمام بنى هاشم حرام است و صدقه که اشاره به انفاقهاى مستحبى است و بنابر قول مشهور بر بنى هاشم حرام نيست ممکن است بر خصوص اهل بيت(عليهم السلام) حرام بوده باشد. بعضى نيز احتمال داده اند که صدقه اشاره به کفارات و صدقات واجبه غير از زکات باشد که آن هم بر بنى هاشم حرام است.امّا «صلة» ممکن است به معناى رشوه باشد که در مباحث رشوه قاضى به عنوان «صِلَة القُضاة» تعبير مى شود و از اين جهت به آن «صله» گفته مى شود که رشوه دهنده آن را وسيله اى براى وصول به مقصد نادرست خود قرار مى دهد.بعضى نيز گفته اند: «صله» به معناى «هديه» يا جايزه است همان گونه که در مورد جايزه شاعر «صله شاعر» گفته مى شود، بنابراين جمله «لاَ ذَا وَ لاَ ذَاکَ، وَ لکِنَّهَا هَدِيَّةٌ» (نه اين و نه آن) اشاره به نفى زکات و صدقه و اثبات هديه بودن آن است.اين احتمال در تفسير اين عبارت داده شده است که جمله «لا ذا و لاذاک» نفى همه باشد; يعنى هيچ کدام از اينها نيست; نه رشوه و نه زکات و نه صدقه، بلکه هديه است.سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن، اشعث بن قيس منافق را زير ضربات شديدترين سرزنش و توبيخ قرار داده، مى فرمايد: «من به او گفتم: زنان بچه مرده بر تو گريه کنند آيا از طريق آيين خدا به سراغ من آمده اى تا مرا بفريبى؟»; (فَقُلْتُ: هَبِلَتْکَ الْهَبُولُ!(24) أَعَنْ دِينِ اللّهِ أَتَيْتَنِي لِتَخْدَعَنِي؟).اشاره به اينکه تو نيز مانند بسيارى از شيطان صفتان براى اينکه به مقصد نامشروع خود برسى لباس ظاهراً مشروعى بر آن پوشانده اى، نام هديه بر رشوه گذارده اى به گمان اينکه مى توانى با اين ظاهرسازى کسى را که چشمش اعماق وجود را مى بيند بفريبى. آنگاه مى افزايد: «آيا تعادل فکرى خود را از دست داده اى يا جن زده اى يا بر اثر شدت بيمارى هذيان مى گويى؟»; (أَمُخْتَبِطٌ أَنْتَ أَمْ ذُوجِنَّة، أَمْ تَهْجُرُ؟).اشاره به اينکه هيچ انسان عاقلى باور نمى کند که بتواند کسى مانند على(عليه السلام) را با هديه اى که در باطن بوى رشوه مى دهد بفريبد و اگر کسى در اين ميدان وارد شود دليل بر اين است که يا ديوانه بوده و يا بر اثر بيمارى، عقل خود را موقتاً از دست داده است.«مختبط» از ريشه «خبط» به معناى از دست دادن تعادل است که گاه در مورد تعادل ظاهرى به کار مى رود و گاه درباره تعادل فکرى و در اينجا معناى دوم اراده شده است و تعبير به «ذُو جِنّة» (جن زده) يا اشاره به وسوسه هاى شيطان است که يکى از جنيان محسوب مى شود و بر اثر اين وسوسه ها عقل انسان را مى گيرد و يا اشاره به آن چيزى است که در ميان توده مردم مشهور بوده که بعضى افراد ديوانه را به عنوان جن زده به حساب مى آورند.واژه «تَهْجُر» از ريشه «هَجْر» به معناى هذيان گفتن است، بنابراين فرق ميان اين سه واضح است; مختبط کسى است که گرفتار نقصان عقلى بوده و تعادل فکرى خود را از دست داده و ذو جنه کسى است که بر اثر عاملى برونى گرفتار نوعى جنون شده و تهجر در مورد کسى گفته مى شود که ذاتاً ديوانه نيست; امّا بر اثر شدت بيمارى به هذيان گفتن دچار شده است.البتّه اين سه واژه وقتى در مقابل هم قرار مى گيرند چنين مفهومى را افاده کنند در حالى که ممکن است هنگامى که هر يک تنهايى به کار برود مفهوم وسيع ترى داشته باشد.سپس امام(عليه السلام) براى اينکه به او بفهماند تا چه حد گرفتار اشتباه شده و على(عليه السلام) را به تاريکى ديده و او را نشناخته است، اشاره به نکته بسيار مهمى در زمينه عدالت خويش مى کند که شايد از غير او در طول تاريخ شنيده نشده باشد. اين نکته هشدارى است به همه رهبران و حاکمان جوامع بشرى که مى فرمايد: «به خدا سوگند اگر اقليمهاى هفتگانه (روى زمين) با آنچه در زير آسمانهايش قرار دارد به من داده شود تا خدا را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه اى نافرمانى کنم هرگز نخواهم کرد»; (وَ اللّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الاَْقَالِيمَ السَّبْعَةَ(25) بِمَا تَحْتَ أَفْلاَکِهَا، عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللّهَ فِي نَمْلَة أَسْلُبُهَا جُلْبَ(26) شَعِيرَة مَا فَعَلْتُهُ).سپس به بيان دليل آن مى پردازد و مى فرمايد: «به يقين دنياى شما نزد من از برگ درختى در دهان ملخى که در حال جويدن آن باشد پست تر و بى ارزش تر است»; (وَ إِنَّ دُنْيَاکُمْ عِنْدِي لاََهْوَنُ مِنْ وَرَقَة فِي فَمِ جَرَادَة تَقْضَمُهَا(27)).در تأکيد آن مى فرمايد: «على را با نعمتهاى فانى دنيا و لذتهاى ناپايدار آن چه کار؟!»; (مَا لِعَلِيٍّ وَ لِنَعِيم يَفْنَى، وَ لَذَّة لاَ تَبْقَى!).در اين چند جمله کوبنده و صريح و گويا، امام(عليه السلام) مى فرمايد: هر گاه بزرگ ترين رشوه هاى متصوّر در جهان که همه روى زمين و قصرها و ثروتها و اموال و زرق و برقها باشد به من دهند که کمترين ظلم و ستمى که همان گرفتن پوست جوى (نه دانه جو) از دهان مورچه اى که ظاهراً کوچک ترين جنبنده است انجام دهم، نمى کنم.بسيارند کسانى که مبالغ کوچک و متوسّط رشوه آنها را تکان نمى دهد; ولى اگر امتياز مهمّى براى آنها قائل شوند که معادل تمام زندگى آنان يا بيشتر باشد دست و پايشان مى لرزد و مى لغزند. چه کسى مى تواند ادّعا کند که در هيچ حدّى از گرفتن امتياز در برابر هيچ حدّى از کمترين کار خلاف گرفتار لغزش نخواهد شد؟ امام مى فرمايد: من آن شخص هستم و حتّى صريحاً سوگند بر آن ياد مى کند.دليلى که امام براى اين امر آورده بسيار قابل توجّه است، زيرا امتيازات مادّى براى کسانى اهميّت دارد که دنيا در نظرشان بزرگ و برجسته است; امّا کسى که در اوج معرفت خدا قرار گرفته و ما سوى الله در نظر او کم ارزش و بى مقدار است و همه دنيا از ديدگاه او همچون برگ درخت نيم جويده اى در دهان ملخى است، دليلى ندارد که مرتکب عصيان پروردگار و ظلم و ستمى شود.على(عليه السلام) با چشم حقيقت بين خود به باطن دنيا مى نگرد; او همه اين مقامها و مواهب مادى را در حال فنا و زوال مى بيند و چيزى که ارزش آن را ندارد که کسى به آن دل ببندد يا به دل بستنش بينديشد.به همين دليل اگر بخواهيم ظلم و ستم، رشوه خوارى و تعدّى به حقوق ضعيفان از دنيا ريشه کن شود بايد در بالا بردن سطح معرفت انسانها نسبت به خدا و نسبت به دنيا تلاش و کوشش کنيم.در ضمن از اين عبارات با دلالت التزامى مى توان فهميد که ظلم و ستم و داورى به ناحق بدترين گناه است که حتّى در برابر به دست آوردن تمام دنيا نبايد آن را مرتکب شد.سرانجام امام(عليه السلام) با جمله اى کوتاه و بيدارکننده که در واقع ناظر به کلّ محتواى خطبه است، سخن خود را پايان مى دهد و مى فرمايد: «به خدا پناه مى بريم از خواب رفتن عقل و لغزشهاى قبيح و زشت و در اين راه از او يارى مى طلبيم»; (نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ سُبَاتِ(28) الْعَقْلِ، وَ قُبْحِ الزَّلَلِ. وَ بِه نَسْتَعِينُ).اشاره به اينکه اگر عقل بيدار باشد و لطف خدا يار، انسان گرفتار گناهان بزرگ نمى شود و در دام گناهان کوچک کمتر مى افتد.اين سخن را با نقل دو روايت پايان مى دهيم: حافظ ابونعيم اصفهانى از دانشمندان معروف اهل سنّت در کتاب مشهورش حلية الاولياء مى نويسد: «پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) خطاب کرد و فرمود: «يا عَلي! إِنّ اللهَ قَدْ زَيَّنَکَ بِزينَة لَمْ يُزيِّنِ الْعِبادَ بِزينَة أحَبَّ إلَى اللهِ مِنْها هِي زينَةُ الاْبْرارِ عِنْدَاللهِ تَعالى وَ الزُّهْدُ فِي الدُّنْيا فَجَعَلَکَ لا تَرزْءُ مِنَ الدُّنْيا شَيْئاً وَلا تَرْزَءُ مِنْکَ الدُّنْيا شَيْئاً; اى على! خداوند تو را به زينتى آراسته که بندگانش به چيزى محبوب تر از آن زينت نياراسته و آن زينت ابرار و نيکان نزد خداوند متعال است و آن همان زهد و بى اعتنايى به دنياست; تو را آن گونه قرار داده که تو از دنيا چيزى کم نمى کنى و دنيا چيزى از تو نمى کاهد».(29)در حديث ديگرى آمده است که زن شجاعى از شيعيان مخلص على(عليه السلام) به نام «دارميه حجونيه» در ملاقاتى که با معاويه داشت (و به دنبال او فرستاده بود) در جواب اين سؤال معاويه که: آيا هرگز على(عليه السلام) را ديده اى؟ گفت: آرى به خدا سوگند او را ديدم. گفت: چگونه او را ديدى؟ گفت: رَأَيْتُهُ لَمْ يَفْتِنُهُ الْمُلْکُ الَّذي فَتَنَکَ وَ لَمْ تَشْغَلْهُ النِّعْمَةُ الَّتي شَغَلَتْکَ; او را چنان ديدم که اين حکومتى که تو را فريب داده او را فريب نداده بود، و اين نعمتهاى دنيا که تو را مشغول ساخته او را مشغول نساخته بود».(30)****نکته:اشعث بن قيس کيست؟همان گونه که در جلد اوّل در تفسير خطبه نوزدهم بيان کرديم «اشعث» از منافقانى بود که در زمان پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به ظاهر مسلمان شد و بعد از رحلت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به ارتداد روى آورد و سپس اسير شد و نزد ابوبکر اظهار ندامت کرد و مورد عفو قرار گرفت و در دوران اميرمؤمنان على(عليه السلام) با دشمنان او همچون عمروبن عاص براى ايجاد نفاق در صفوف ياران آن حضرت همکارى داشت و سرچشمه خرابى ها و مفاسد بى شمارى شد. او در قبيله خود صاحب نفوذ بود و از اين طريق براى مقاصد سوء خود کمک مى گرفت و به گفته بعضى از محققان بسيارى از مشکلات عصر خلافت اميرمؤمنان على(عليه السلام) از اين منافق سرسخت و مرموز نشأت مى گرفت. شرح بيشتر را در جلد اوّل صفحه 644 به بعد مطالعه فرماييد.*****پی نوشت:1. «اَمْلَق» از ريشه «املاق» به معناى فقير شدن گرفته شده است و ريشه اصلى آن «مَلَق» بر وزن «شفق» به معناى نرم کردن است و افراد متملق را از اين جهت متملق مى گويند که حالت نرمش و ذلت به خود مى گيرند و اشخاص فقير نيز چون چنين حالتى دارند واژه املاق در مورد آنها بکار مى رود.2. «استماحنى» از ريشه «استماحة» به معناى طلب بخشش کردن است.3. «بُرّ» به معناى گندم است.4. «صاع» يکى از اوزان است که به اندازه چهار مُدّ و هر مدّ کمتر از يک کيلو (حدود هفتصد و پنجاه گرم) است.5. «شُعث» جمع «اشعث» به معناى ژوليده و آشفته مو مى باشد.6. «غُبْر» جمع «اغبر» به معناى غبارآلود است.7. «عظلم» گياهى است که براى رنگ کردن اشيا به رنگ سياه از آن استفاده مى شود.8. «اصغيت» از ريشه «اصغاء» به معناى گوش فرا دادن است.9. «دنف» به معناى بيمارى يا بيمارى شديد است.10. «ميسم» اسم آلت از ريشه «وسم» به معناى داغ کردن است; ولى به نظر مى رسد که در اينجا به صورت مصدر ميمى به معناى حرارت به کار رفته است.11. «ثواکل» جمع «ثاکلة» به معناى مادر فرزند مرده عزادار است و گاه به معناى هر زن عزادار به کار مى رود.12. «انسانها» انسان در اينجا به معناى صاحب است.13. «سجرها» از ريشه «مسجور» در اصل به معناى افروختن آتش در تنور اجاق است سپس به هرگونه آتش افروزى اطلاق شده است.14. «تئن» از ريشه «اينن» به معناى ناله کردن گرفته شده است.15. «لظى» به معناى شعله خالص آتش است و مى دانيم شعله هاى خالص و خالى از دود گرما و حرارت زيادى دارند. اين واژه گاه به جهنم نيز اطلاق شده است، آن گونه که در آيه 15 سوره معارج مى خوانيم: (کَلاَّ اِنَّهَا لَظَى).16. شرح نهج البلاغه مرحوم مغنيه، ج 3، ص 316 .17. غافر، آيه 71 .18. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 253 .19. بحارالانوار، ج 41، ص 113-114 (مرحوم علاّمه مجلسى اين حديث را از ابن شهر آشوب نقل کرده است).20. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 250 به بعد و شرح نهج البلاغه مرحوم شوشترى، ج 6، ص 523 به بعد.21. «طارق» از ريشه «طروق» و «طرق» به معناى زدن و کوبيدن است و به کسى که شبانه به سراغ ديگرى مى رود «طارق» گفته مى شود، زيرا معمولا در بسته است و بايد در را بکوبد و وارد شود.22. «شنئت» از ريشه «شنئان» بر وزن «نوسان» به معناى بغض و دورى کردن است، بنابراين «شنئت» يعنى آن را دشمن داشتم.23. شيخ محمد عبده در شرح نهج البلاغه خود به اين معنا اشاره کرده و مى گويد: ملفوفه نوعى از حلوا بوده است که اشعث بن قيس به عنوان هديه خدمت امام(عليه السلام) برد.24. «هبول» صفت مشبهه است و به معناى زنى است که فرزند براى او باقى نمى ماند و طبعاً بسيار گريه مى کند.25. اقاليم سبعه، «اقاليم» جمع «اقليم» به معناى بخشى از جهان يا کشور است و جغرافى دانان قديم جهان را به هفت اقليم تقسيم مى کردند و چون نقشه دقيقى از دنيا نداشتند حدّ و حدود اين اقليمهاى هفتگانه دقيق نبود. به هر حال، هفتگانه در تقسيم بندى آنها چنين بود: اقليم اوّل، هندوستان. دوم، بخشى از کشورهاى عربى و حبشه، سوم، مصر و شام، چهارم، ايران. پنجم، روم. ششم، کشور ترک، هفتم، چين و ماچين. (لغت نامه دهخدا، ماده اقليم). البتّه ممکن است تقسيم ديگرى از سوى بعضى ديگر از جغرافى دانها ارائه شده باشد و به هر حال نظر امام(عليه السلام) آن است که اگر همه مناطق آباد کره زمين را به من بدهند.26. «جلب» پوسته اى است که روى دانه گندم يا جو را مى گيرد و به پوسته اى که به هنگام خوب شدن زخم روى آن را مى پوشاند، «جلب» گفته مى شود.27. «تقضمها» از ريشه «قضم» بر وزن «هضم» به معناى دندان زدن، گاز گرفتن و جويدن است.28. «سبات» از ريشه «سبت» بر وزن «وقت» به معناى تعطيل کردن به منظور استراحت است; و «سبات» به از کار افتادن و تعطيل شدن اطلاق مى شود و در جمله بالا نيز به همين معناست و اگر در لغت عرب روز شنبه را يوم السبت مى نامند به سبب آن است که اين نامگذارى در اصل از يهود گرفته شده که روز شنبه روز تعطيلى آنها بود.29. شرح نهج البلاغه مرحوم خويى، ج 14، ص 297، چاپ قديم.30. کتاب بلاغات النساء، ص 106 مطابق نقل شرح نهج البلاغه مرحوم شوشترى، ج 6، ص 541 . 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«و اللَّه لقد رايت... لظَى»،به منظور رفع نسبت نارواى ستمگرى كه به آن حضرت داده بودند، دليل آورده است كه آن چنان در حفظ و نگهدارى بيت المال عدل و داد را رعايت مى كند كه حتى برادرش عقيل را با شدّت فقر و بى چيزى و داشتن عائله اى سنگين و نياز كامل و داشتن حق در بيت المال رد كرده است، و بديهى است كسى كه هيچ يك از علل سه گانه زير: برادرى و فقر شديد و مستحق بودن فقير از بيت المال، نتواند او را وادار كند كه خواسته او يا حد اقل جزئى از آن را تامين كند، چنين كسى بزرگتر از آن است كه ذره اى ستم كند و يا حتى به آن نزديك شود.امام (ع) لفظ سمع را كه به معناى شنيدن است بطور استعاره براى لذت بخشش آورده است، زيرا چنين توهم مى شد كه آن حضرت لذّتى را كه از عطاى بيجا به برادر فقيرش مى برد، با خساراتى كه از آن راه به دين او وارد مى شود عوض مى كند و از بيت المال به وى چيزى مى دهد، منظور از واژه «قياده» در اين جا چيزى است كه پيروى از آن باعث انحراف از راه حق و عدالت مى شود از قبيل دلسوزى و رحم و شفقتهاى بى اساس، امام عليه السلام آهن را داغ، و به دست عقيل نزديك كرد تا وى را متوجه آتش سوزان آخرت كند و به اين سبب موقعى كه صداى ناله اش بلند شد، فرمود: «أتئنّ من حديدة احماها انسانها...» استدلال بدين گونه است در صورتى كه در مقابل اين آهن داغ دنيا كه چندان مهم نيست ناله ات بلند مى شود و مى ترسى به طريق اولى بايد از آتش دوزخ و سوزندگى آن بترسى و بنالى، و چون ترس از آتش دوزخ باعث ترك ظلم و ستم مى شود.پس چنين درخواستى از من مكن زيرا درخواست نابجا و ستمى نارواست، و پس از آن كه حضرت براى برادرش عقيل ثابت كرد كه واجب است، چنين توقّع بيجايى را ترك كند، براى خود نيز استدلال فرمود كه بايد چنين بخشش نابجايى كه يك نوع ظلم است نكند، و فرمود: «أتئنّ من الأذى و لا ائنّ من لظى» يعنى در صورتى كه تو از ناراحتى آتش دنيا چنين مى ترسى و مى نالى پس من چگونه از آتش غضب خدا ننالم و نترسم و اين كه مى فرمايد، چرا من از آتش دوزخ ننالم با آن كه در حال حاضر در دنيا حرارت آتش دوزخ وجود ندارد، به اين دليل است كه آنچه بطور حتم در اثر ظلمى كه تا كنون تحقّق دارد واقع مى شود به منزله امر محقق قرار داده شده است تا نتيجه اخلاقى و عملى آن بيشتر باشد، در كلمه انسانها، انسان مخصوصى را اراده فرموده است كه متصدى داغ كردن آهن بود يعنى امام خودش را به اين خصوصيت معرفى كرده است و همچنين در اضافه جبّارها منظور خداى متعال است، و واژه للعبه را به آن دليل ذكر فرموده است كه اين حرارت و داغى آهن را سهل و كوچك بشمارد، تا حرارتى را كه نتيجه آتش دوزخ و غضب الهى است بزرگ و مهم جلوه دهد، و نيز با كلمه جبّار علت شعله ور كننده آتش دوزخ را غضب و خشم خداوند قرار داد تا آن كه موقعيت آن را بزرگ و مهم نشان دهد.*****«و اعجب من ذلك... ام تهجر»،يعنى شگفت انگيزتر از داستان عقيل حكايت شخصى است كه در شب هنگام، به خانه ما وارد شد، طارق كسى است كه در شب وارد مى شود منظور از ملفوفة فى وعائها هديه است بعضى گويند مقدارى حلوا و شيرينى بوده كه در چيزى پيچيده براى حضرت آورده بود و با جمله شنئتها زهد خود را نسبت به دنيا و تنفّرش را از لذّتها و زرق و برقهاى آن بيان فرموده، بعد حلوايى را كه شبانه برايش آورده بود، امام (ع) آن را به اين دليل به آب دهان يا قى مار تشبيه فرموده است كه در آن سمّ مهلكى براى روح او وجود داشت، آورنده حلوا قصد داشت توجه آن حضرت را به خود جلب كند تا از اين طريق از بيت المال به او كمك كند، شگفت انگيزتر بودن داستان اين مرد از قضيّه برادرش عقيل اين بود كه تقاضاى عقيل سه دليل به همراه داشت كه هر كدام براى توجيه درخواستش كافى بود، برادرى، نيازمندى، و حق داشتن از بيت المال، در صورتى كه اين شخص به رشوه متوسل شده بود، لذا امام به منظور ردّ كردن چنين مى فرمايد: «فقلت له... اهل البيت»، با اين سخن كه حضرت، به آن شخص فرموده، چنين اراده كرده است كه معمولا وقتى كسى به منظور تقرّب به پيشگاه خداوند، مالى به بندگان او عطا مى كند از اين سه صورت خارج نيست.يا به عنوان صله رحم و پيوند خويشاوندى است و يا از بابت صدقه است يا زكات واجب، امّا تو از اين سه قسم كدام را اراده كرده اى و اين كه حضرت در بيان اين عناوين اسمى از هديه نبرده است از اين لحاظ است كه هيچ عاقلى تصور نمى كرد كه على (ع) از كسى هديه اى را بپذيرد، بويژه در زمان حكومت و خلافتش زيرا آنچه هديه آورنده و در عوض هديه خود از آن حضرت مى خواست يا حق بود و يا باطل، اگر حق بود كه على بدون هديه آن را انجام مى داد و اگر باطل بود به هيچ وجه امام زير بار آن نمى رفت پس در هيچ صورت هديه وجهى نداشت، و با اين دليل بود كه وقتى در پاسخ سخن حضرت، گفت: اين هديه است، حضرت با ناراحتى او را به ديوانگى و هذيان نسبت دادند، پس از آن كه امام (ع) نيكى صرف مال را براى آن شخص هديه آورنده در سه عنوان منحصر فرمود، با اين سخن كه اين بر ما حرام است دو قسم آن را كه صدقه و زكات است باطل كرد، و نيازى به ردّ كردن صله رحم هم نبود به اين دليل كه وى هيچ گونه نسبت خويشاوندى با حضرت نداشت بنا بر اين معلوم بود كه عنوان صله رحم نداشته است، طارق، در پاسخ امام (ع) گفت: هيچ كدام از اينها كه مى فرماييد نيست بلكه تنها هديه است وى با اين سخن خود كه عنوان چهارمى اظهار كرد در حقيقت اشاره كرد به اين مطلب كه بخشش مال در راه خدا منحصر به سه عنوان فوق نيست بلكه به صورت ديگرى هم ممكن است باشد و آن هديه است كه من آورده ام.فرمايش امام (ع): «هبلتك الهبول...»،حضرت از پاسخ او كه گفت: اين چيزى نيست جز هديه، درك كرد كه غرض او نيرنگ و فريب است، قصد دارد امام را به خود متوجه سازد و از وى كمك بگيرد و در نتيجه اين كمك كه بر خلاف دستور خداست، او را از دين خارج كند، لذا در اين سخن به او پرخاش كرده است، نخست او را نفرين و سپس به منظور اين كه او را از اين كارى كه انجام مى دهد متنفّر سازد، به صراحت وى را به خدعه و فريبكارى نسبت داده است، و واژه خدعه در اين عبارت به طريق استعاره ذكر شده، زيرا اگر مقصود او عملى مى شد يعنى حضرت به وى ميل مى كرد و از بيت المال به او كمك و مساعدت مى كرد، نقصانى در دين او وارد مى شد و از اين طريق عمل او مانند: فريب دادن از راه دين مى شد.«أ مختبط... ام ذو جنّه ام تهجر»،امام (ع) پس از آن كه براى طرف مقابل اثبات فرمود كه اين عمل او، حكم خدعه و فريب دارد، وى را به خاطر اين فريبكاريش توبيخ و سرزنش كرد و به طريق استفهام و پرسش، زشتى عمل او را برايش بيان فرمود، زيرا كسى كه بخواهد شخصى مثل امام (ع) را با فريب و نيرنگ از دين بيرون سازد، معلوم است كه انديشه درستى ندارد و سزاوار است او را با ابتلاى به هر يك از اين بيماريها كه نتيجه نداشتن عقل سالم است سرزنش و توبيخ كرد.«و اللَّه... ما فعلت»،ممكن است اين جمله دفع توهمى باشد كه طارق در خيال خود مى پروراند، زيرا او تصور مى كرد كه با اين هديه اش به مطلوب خود دست مى يابد و امام را تحت تأثير قرار خواهد داد ولى حضرت با اين فرمايش ساختمان خيالى او را درهم ريخت و بطلان انديشه اش را آشكار ساخت، مراد از اقليمهاى هفتگانه تمام قسمتهاى روى زمين است، و اين مطلب دليل بر گسترش عدالت آن حضرت مى باشد.«و انّ دنياكم... تقضمها»،اين سخن دلالت مى كند بر نهايت زهد آن حضرت همچنان كه در خطبه شقشقيّه نيز مى فرمايد: بهوش باشيد و بدانيد كه اين دنيا در نظر من از آب بينى بز كه وقت عطسه زدن روى لب وى ظاهر مى شود كثيفتر و پست تر است.«و ما لعلىّ و لنعيم يفنى و لذّه لا تبقى»،امام (ع) در عبارت، با استفهام انكارى نكوهش خود را از نعمتها و لذتهاى دنياى فانى ابراز فرموده است كه بطور كلى حالت على با اين زرق و برقها ناسازگار است و هرگز خوشگذرانى، اين سراى را انتخاب نمى كند، در آخر پس از بيان حال خود، از تاريكى عقل و بى خردى كه نتيجه آن دل خوش كردن به لذتهاى مادى و ميل به پيروى از نفس سركش و هوسهاى دنياست و نيز از زشتى لغزش كه انحراف از راه خدا و در نتيجه، سقوط در دره هاى هلاكت است، به خدا پناه برده و از او درخواست كرده كه وى را در دورى كردن از اين امور كمك فرمايد. و توفيق و محفوظ ماندن از لغزش با خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 288 و اللّه لقد رأيت عقيلا و قد أملق، حتّى استماحني من برّكم صاعا، و رأيت صبيانه شعث الشّعور، غبر الألوان من فقرهم كأنّما سوّدت وجوههم بالعظلم، و عاودني مؤكّدا و كرّر عليّ القول مردّدا، فأصغيت إليه سمعي، فظنّ أنّي أبيعه ديني، و أتّبع قياده مفارقا طريقتي، فأحميت له حديدة ثمّ أدنيتها من جسمه ليعتبر بها، فضجّ ضجيج ذي دنف من ألمها، و كاد أن يحترق من ميسمها، فقلت له: ثكلتك الثّواكل يا عقيل أ تئنّ من حديدة أحماها إنسانها للعبه، و تجرّني إلى نار سجّرها جبّارها لغضبه، أ تّئنّ من الأذى، و لا أئنّ من لظى. و أعجب من ذلك طارق طرقنا بملفوفة في وعائها، و معجونة شنئتها، كأنّما عجنت بريق حيّة أو قيئها، فقلت: أ صلة أم زكاة أم صدقة، فذلك محرّم علينا أهل البيت، فقال: لا ذا و لا ذك و لكنّها هديّة، فقلت: هبلتك الهبول أ عن دين اللّه أتيتني لتخدعني، أ مختبط أم ذو جنّة، أم تهجر. و اللّه لو أعطيت الأقاليم السّبعة بما تحت أفلاكها على أن أعصى اللّه في نملة أسلبها جلب شعيرة ما فعلته، و إنّ دنياكم عندي لأهون من ورقة في فم جرادة تقضمها، ما لعليّ و لنعيم يفنى، و لذّة لا تبقى، نعوذ باللّه من سبات العقل و قبح الزّلل، و به نستعين. (53652- 53405)اللغة:و (الاملاق) الافتقار قال تعالى «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ»  و (الاستماحة) طلب المنح هو كالامتياح الاعطاء و (البرّ) الحنطة.و (الصّاع) أربعة أمداد كلّ مدّ رطل و ثلث و الرطل اثنتا عشرة أوقية و الاوقية إستار و ثلثا إستار، و الاستار أربعة مثاقيل و نصف، و المثقال درهم و ثلاثة اسباع درهم و في مجمع البحرين في الحديث كان يغتسل بالصّاع و يتوضّأ بالمدّ قال بعض شرّاح الحديث الصّاع ألف و مأئة و سبعون درهما و ثمانمائة و تسعة عشر مثقالا و (العظلم) وزان زبرج شيء يصبغ به قيل هو النيل و قيل الوسمة و ربّما يقال: اللّيل المظلم و (القياد) بالكسر ما يقاد به و (الميسم) بكسر الميم و فتح السّين آلة الوسم و (الثكل) بالضمّ و بالتحريك أيضا فقدان الحبيب أو الولد و ثكله من باب فرح فهى ثاكل و ثكلانة القليلة و الثّواكل النّساء الفاقدات لأولادها و (أنّ) يانّ أنّا و أنينا تأوّه و (الطّارق) هو الاتي باللّيل و سمى طارقا لاحتياجه إلى طرق الباب بالمطرقة و (شنأه) من باب منع و سمع شنئا بتثليث الأوّل و شنأته أبغضته و (هبلته) أمّه من باب فرح ثكلته و (الهبول) بفتح الهاء التي لا يبقى لها ولد من النساء.و (خبط) الشّيطان فلانا مسّه بأذى كتخبّطه و خبط زيدا و اختبطه سأله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 290 المعروف من غير أصرة أى قرابة و رحم و سابقة بينهما و (الهجر) الهذيان و (الجلب) و الجلبة بالضمّ القشرة الّتي تعلو الجرح عند البرء و (قضم) قضما من باب سمع اكل بأطراف أسنانه أو أكل يابسا و (السّبات) وزان غراب النّوم أو خفيّة أو ابتداؤه في الرّأس حتّى يبلغ القلب.الاعراب:و مؤكّدا و مردّدا أيضا حالان مؤكّدتان على حدّ قوله تعالى «وَلَّى مُدْبِراً» استفهام تقريرى- استعاره تقريعى و قوله عليه السّلام أتئنّ من حديدة استفهام للتّقرير أو التقريع و كذلك قوله: أ مختبط أم ذو جنّة آه.المعنى:ثمّ اكّد عليه السّلام براءة ساحته من الظلم باقتصاص قصّته مع أخيه عقيل فقال مؤكّداً بالقسم البارّ (و اللّه لقد رأيت عقيلا و قد أملق) أى افتقر و صار ملقا ضعيفا (حتّى استماحنى) أى طلب منّى السّماحة و الجود و أن أعطيه (من برّكم صاعا) و قد مضى مقداره في بيان اللّغة (و رأيت صبيانه شعث الشعور غبر الألوان) أى مغبّر الرّؤوس متغيّر الألوان (من) شدّة (فقرهم) و ضرّهم (كأنّما سوّدت وجوههم بالعظلم) فانّ من نحل جسمه من الجوع يضرب لونه إلى السّواد كما أنّ البادن بعكس ذلك. (و عادوني) أى العقيل (مؤكّداً) للاستماحة (و كرّر علىّ القول مردّدا) و بعد ما أصرّ على سؤاله (فأصغيت إليه سمعي) أى أملتها نحوه (فظنّ أنّي أبيعه ديني) و أخون في بيت مال المسلمين (و أتّبع قياده) أى أطيعه و أنقاد له قال الشّارح البحراني: قياده ما يقوده به من الاستعطاف و الرّحم، و في بعض النّسخ اتّبع بصيغة الغيبة قال العلامة المحدّث المجلسيّ: فلعلّه إشارة إلى ذهابه إلى معاوية، انتهى و الأوّل أولى و أنسب بالسّياق.و قوله عليه السّلام  (مفارقا طريقتي) أى العدل و الاسوة (فأحميت له حديدة ثمّ أدنيتها من جسمه ليعتبر بها) و ينزجر و يذكر نار الاخرة (ف) لمّا مسّته حرارة الحديدة (ضجّ ضجيج ذى دنف) أى مرض مولم (من ألمها و كاد أن يحترق من ميسمها) أى من أثرها في يده (فقلت له ثكلتك الثّواكل) أى النّساء النّادبات (يا عقيل أتئنّ) و تضجّ (من حديدة أحماها إنسانها للعبه).قال الشّارح المعتزلي: لم يقل إنسان لأنّه يريد أن يقابل هذه اللّفظة بقوله جبّارها و المراد باللّعب خلاف الجدّ في الاحماء النّاشي من الغضب و لذلك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 293 قابله بالغضب في قوله عليه السّلام  (و تجرّني إلى نار سجّرها) أى أوقدها (جبارها لغضبه أتئنّ من الأذى) أذى نار الدّنيا (و لا أئنّ من لظى) نزّاعة للشّوى أى إذا كنت تئنّ من أذى نار الدّنيا و ألمها على ضعفها و حقارتها فكيف لا أئنّ من نار الاخرة الّتي وقودها النّاس و الحجارة على شدّتها و قوّتها.و محصّل غرضه من ذكر قصّة عقيل التّنبيه على غاية مراعاته للعدل و تجنّبه عن الظلم و محافظته على بيت مال المسلمين، فانّ من منع أخاه على شدّة فاقته و فاقة عياله مع قرابتهم القريبة و الرّحم الماسّة و كونهم من جملة ذوى الحقوق في بيت المال من أن يعطيه منه شيئا يسيرا من الطعام و هو الصاع من البرّ لمحض الاحتياط في الدّين و ملاحظة حقوق المسلمين، و خوفا من شبهة الظلم، فأبعد من أن يحوم حوم الظلم ثمّ أبعد.قال الشارح المعتزلي: سأل معاوية عقيلا عن قصّة الحديدة المحماة المذكورة قال: أصابتنى مخمصة شديدة فسألته عليه السّلام فلم تند صفاته، فجمعت صبياني فجئت بهم إليه و البؤس و الضرّ ظاهران عليهم، فقال عليه السّلام: ائتنى عشيّة لأدفع إليك شيئا فجئته يقودني أحد ولدى، فأمره بالتّنحّى ثمّ قال عليه السّلام: ألافدونك، فأهويت حريصا قد غلبني الجشع، أظنّها صرّة فوضعت يدي على حديدة تلتهب نارا، فلمّا قبضتها نبذتها و خرت كما يخور الثّور تحت يد جازره فقال: ثكلتك أمّك هذا من حديدة أوقدت لها نار الدّنيا، فكيف بك و بى غدا إن سلكنا في سلاسل جهنّم ثمّ قرء: «إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ يُسْحَبُونَ»  ثمّ قال عليه السّلام: ليس عندى فوق حقّك الّذى فرضه اللّه لك إلّا ما ترى فانصرف إلى أهلك، فجعل معاوية يتعجّب و يقول:هيهات هيهات النّساء أن يلدن بمثله.و في البحار من مناقب ابن شهر آشوب من جمل أنساب الأشراف قال:و قدم عليه عليه السّلام عقيل فقال للحسن: اكس عمّك، فكساه قميصا من قمصه و رداءة من أرديته، فلمّا حضر العشاء فاذا هو خبز و ملح فقال عقيل: ليس إلّا ما أرى فقال عليه السّلام: أو ليس هذا من نعمة اللّه و له الحمد كثيرا، فقال: اعطنى ما اقضي به ديني منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 294 و عجّل سراحى حتّى أرحل عنك، قال عليه السّلام: فكم دينك يا أبا يزيد؟ قال: مأئة ألف درهم، قال عليه السّلام: لا و اللّه ما هي عندى و لا أملكها و لكن اصبر حتّى يخرج عطائى فاواسيكه و لولا أنّه لابدّ للعيال من شيء لأعطيتك كلّه، فقال عقيل: بيت المال في يدك و أنت تسوّفني إلى عطائك و كم عطاؤك و ما عساه يكون و لو أعطيتنيه كلّه فقال عليه السّلام: ما أنا و أنت فيه إلّا بمنزلة رجل من المسلمين و كانا يتكلّمان فوق قصر الامارة مشرفين على صناديق أهل السوق فقال عليّ عليه السّلام: إن أبيت يا أبا يزيد ما أقول فانزل إلى بعض هذه الصناديق فاكسر أقفاله و خذ ما فيه قال: و ما في هذه الصناديق؟ قال عليه السّلام: فيها أموال التجار، قال أ تأمرني أن اكسر صناديق قوم قد توكّلوا على اللّه و جعلوا فيها أموالهم، فقال أمير المؤمنين عليه السّلام أ تأمرني أن أفتح بيت مال المسلمين فأعطيك أموالهم و قد توكّلوا على اللّه و أقفلوا عليها و إن شئت أخذت سيفك و أخذت سيفي و خرجنا جميعا إلى الحيرة فانّ بها تجارا مياسير فدخلنا على بعضهم فأخذنا ماله، فقال: أو سارقا جئت؟ قال عليه السّلام: نسرق من واحد خير من أن يسرق من المسلمين جميعا، قال له: أو تأذن لي أن أخرج إلى معاوية؟ فقال عليه الصلاة و السلام له:قد أذنت لك، قال: فأعنّي على سفرى هذا، فقال عليه السّلام: يا حسن اعط عمّك أربعمائة درهم، فخرج عقيل و هو يقول:سيغنيني الذى أغناك عنّى          و يقضى ديننا ربّ قريب     و ذكر عمرو بن العلاء أنّ عقيلا لمّا سأل عطاءه من بيت المال قال له أمير المؤمنين عليه السّلام: تقيم إلى يوم الجمعة فأقام، فلمّا صلّى أمير المؤمنين عليه السّلام الجمعة قال لعقيل: ما تقول فيمن خان هؤلاء أجمعين؟ قال: بئس الرّجل ذاك قال عليه السّلام: فأنت تأمرني أن أخون هؤلاء و أعطيك.و فيه من المناقب أيضا قال: سمعت مذاكرة من الشّيوخ أنّه دخل عليه عمرو بن العاص ليلة و هو في بيت المال فطفى السراج و جلس في ضوء القمر و لم يستحلّ أن يجلس في الضوء بغير استحقاق، هذا (و أعجب من ذلك) أى ممّا ذكرته من قصّة عقيل قصّة الأشعث بن قيس الكندى و تقرّبه إلىّ بالهدية الّتي كانت رشوة في الحقيقة استمالة لى و تخديعا إيّاى. فانّه كما قال الشارح المعتزلي: كان أهدى له نوعا من الحلواء تأنق فيه و كان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 295 يبغض الأشعث لأنّ الأشعث كان يبغضه، و ظنّ الأشعث أنه يستميله بالمهاداة لغرض دنيوى كان في نفس الأشعث و كان عليه السّلام يتفطّن لذلك و يعلمه، و لذلك ردّ هدّيته و لولا ذلك لقبلها كما نبّه عليه السّلام على ذلك بقوله: (طارق طرقنا) أى أتى إلينا ليلا (بملفوفة) أى بهدّية على زعم الطارق بها لفّها و غطاها (في وعائها و معجونة شنئتها) أى أبغضتها و نفرت عنها لما علمت من الطارق بها (كأنّما عجنت بريق حيّة أو قيئها) أى بالسمّ القاتل الموجب لغاية البخل و النفرة (فقلت أصلة أم زكاة أم صدقة فذلك) أى كلّ منها (محرّم علينا أهل البيت).قال الشارح المعتزلي: الصلة العطية لا يراد بها الاخرة بل يراد بها وصلة إلى الموصول و أكثر ما تفعل للذكر و الصّيت و الزكاة هي ما تجب في النّصاب من المال، و الصدقة ههنا هي صدقة التطوع.فان قلت: كيف قال فذلك محرّم علينا أهل البيت و إنّما يحرم عليهم الزّكاة الواجبة خاصّة و لا يحرم عليهم الصدقة التطوع و لا قبول الصلاة.قلت: أراد بقوله أهل البيت الأشخاص الخمسة و هم محمّد و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السّلام فهؤلاء خاصّة دون غيرهم من بني هاشم يحرم عليهم قبول الصدقة و الصلاة، انتهى ملخصا.أقول: أمّا الصلاة فلم يقل أحد بحرمتها عليهم عليهم السّلام و لا على غيرهم من الهاشميّين، و أمّا الصدقة المندوبة فكذلك على مذهب المشهور من أصحابنا، فلا بدّ في رفع الاشكال من جعل المشار إليه بقوله فذلك أحد الأخيرين أعنى الزّكاة و الصدقة أو الصدقة المستحبّة مع البناء على مذهب بعض الأصحاب من تحريمها عليهم أيضا و جعل المراد بالصدقة الكفّارات الواجبة.و يؤيّد ذلك أعنى كون الاشارة إلي أحد الأخيرين فقط جواب الأشعث بقوله: لا ذا و لا ذاك، حيث نفي الاثنين من الثلاث دون الثلاث جميعا، فيكون قوله:و لكنّها هدّية بمعنى أنّها صلة.و على كون المشار إليه جميع الثلاث فاللّازم حمل الصّلة على ما كان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 296 على وجه المصانعة و الرّشوة، مجاز [أم صدقة فذلك محرّم علينا أهل البيت ] و على كون المراد بالصدقة صدقة التّطوع و البناء على مذهب المشهور فلا بدّ من ارتكاب المجاز في التّحريم، و حمل قوله عليه السّلام: محرّم على ما يعمّ الكراهة و الحرمة المصطلحة، فافهم جيّدا. (فقال لا ذا و لا ذاك و لكنّها هدّية) و إنّما قال ذلك لكونه عارفا بأنّه عليه السّلام كان يقبل الهدايا و لا يشمئزّ منها إلّا أنّه عليه السّلام لمّا عرف فساد غرضه فيها اعترض عليه و أجابه بقوله  (فقلت هبلتك الهبول) أى ثكلتك أمّك (أعن دين اللّه أتيتنى لتخدعنى أ مختبط) أنت  استفهام انكارى (أم ذو جنّة أم تهجر) الاستفهام إنكارىّ و الغرض منه توبيخ الأشعث و تقريعه على ما أتى به من الهدية و التّعريض عليه بأنّ إتيانه بها مع ما أضمر من سوء النيّة يشبه فعل صاحب الخبط و الجنون و الهذيان  قال الشارح المعتزلي: المختبط المصروع من غلبة الاخلاط السّوداء أو غيرها عليه و ذو الجنّة من به مسّ من الشيطان، و الّذي يهجر هو الّذي يهذى في مرض ليس بصرع كالمبرسم و نحوه، انتهى.أقول: إن أراد أنّ المختبط قسيم ذى الجنّة يعنى خصوص المصروع من غير مسّ الشيطان فيردّه قوله تعالى  «لا يَقُومُونَ إِلَّا كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِ»  و إن أراد كونه أعمّ منه فلا بأس به لكن الأظهر أن يكون مراده عليه السّلام به كونه ذا خبط أى طالب معروف من غير سابقة و لا قرابة أو أنّه ذو خبط أى حركة على غير النّحو الطبيعى كخبط العشواء ثمّ شدّد النّكير على الطارق و أبطل ما كان في خلده من إمكان إقدامه عليه السّلام على الظلم و المعصية بوسيلة الهدية و دقّ عليه السّلام خيشومه بقارعة الخيبة فقال (و اللّه) الكريم و إنّه لقسم لو تعلمون عظيم (لو أعطيت الأقاليم السبعة) و بقاع الأرضين (بما تحت أفلاكها على أن أعصى اللّه) طرفة عين و أقدم على الظلم و لو (في) حقّ (نملة) هى أضعف مخلوق (أسلبها جلب شعيرة) و قشرها (ما فعلته) و هذا دليل على كمال عدله عليه السّلام و بلوغه فيه الغاية القصوى الّتي لا يتصوّر ما فوقها.و لمّا نبّه على نزاهته من الظلم و كان منشأ الظلم كساير المعاصى هو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 297 حبّها لكونها رأس كلّ خطيئة أردفه بالتنبيه على غاية زهده فيها و طهارة لوح نفسه من دنس حبّها فقال (و إنّ دنياكم عندى لأهون من ورقة في فم جرادة تقضمها) و تكسرها (ما لعلىّ و لنعيم يفنى و لذّة لا تبقى) إنكار لميل نفسه إلى نعيم الدّنيا و لذّاتها الفانية، يعني أنّ حال علىّ ينافي رغبته إلى تلك اللّذات. (نعوذ باللّه من سبات العقل) أى نومه و غفلته عن ادراك مفاسد تلك اللّذات و ما يترتّب عليها من المخازى و الهلكات (و قبح الزّلل) و الضّلال عن الصّراط المستقيم النّاشي من الرّكون إلى الدنيا و الرّغبة إلى نعيمها (و به نستعين) في النّجاة من تلك الورطاة و في جميع الحالات.قال كاشف الغمّة و لنعم ما قال: و اعلم أنّ أنواع العبادة كثيرة، و هى متوقّفة على قوّة اليقين باللّه تعالى و ما عنده و ما أعدّه لأوليائه في دار الجزاء، و على شدّة الخوف من اللّه تعالى و أليم عقابه، و علىّ عليه السّلام القائل: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا، فشدّة يقينه دالّة على قوّة دينه و رجاحة موازينه، و قد تظاهرت الرّوايات أنّه لم يكن نوع من أنواع العبادة و الزّهد و الورع إلّا و حظه عليه السّلام منه وافر الأقسام، و نصيبه منه تامّ بل زايد على التّمام، و ما اجتمع الأصحاب على خير إلّا كانت له رتبة الامام، و لا ارتقوا قبّة مجد إلّا و له ذروة الغارب و قلّة السّنام، و لا احتكموا في قضيّة شرف إلّا و ألقوا إليه أزمة الأحكام.و روى الحافظ أبو نعيم بسنده في حليته أنّ النبّيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: يا عليّ إنّ اللّه قد زيّنك بزينة لم يزيّن العباد بزينة أحبّ إلى اللّه منها هي زينة الأبرار عند اللّه تعالى: الزّهد في الدّنيا فجعلك لا ترزء من الدّنيا شيئا و لا ترزء منك الدّنيا شيئا أى لا تنقص منها و لا تنقص منك.و قد أورده صاحب كفاية الطالب أبسط من هذا قال: سمعت أبا مريم السلولي يقول: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: يا عليّ إنّ اللّه قد زيّنك بزينة لم يزيّن العباد بزينة أحبّ إلى اللّه منها: الزهد في الدّنيا فجعلك لا تنال من الدّنيا شيئا و لا تنال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 298 الدّنيا منك شيئا، و وهب لك حبّ المساكين فرضوا بك إماما و رضيت بهم أتباعا فطوبى لمن أحبّك و صدق فيك و ويل لمن أبغضك و كذب عليك، فأما الذين أحبّوك و صدقوا فيك، فهم جيرانك في دارك و رفقاؤك في قصرك و أما الذين أبغضوك و كذبوا عليك فحقّ على اللّه أن يوقفهم موقف الكذابين يوم القيامة، و ذكره ابن مردويه في مناقبه.فقد ثبت لعليّ عليه السّلام الزّهد بشهادة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم له بذلك، و لا يصحّ الزّهد في الشيء إلّا بعد معرفته و العلم به و عليّ عليه السّلام عرف الدّنيا بعينها و تبرّجت له فلم يحفل بزينتها لشينها و تحقق زوالها، فعاف وصالها و تبين انتقالها، فصرم حبالها و استبان قبح عواقبها و كدر مشار بها فألقى حبلها على غاربها و تركها لطالبها و تيقّن بؤسها و ضررها فطلّقها ثلاثا و هجرها، و عصاها إذ أمرته فعصته إذ أمرها و علمت أنه ليس من رجالها و لا من ذوى الرّغبة في جاهها و مالها و لا ممّن تقوده في حبالها و تورده موارد وبالها، فصاحبته هدنة على دخن، و ابتلته بأنواع المحن و جرت في معاداته على سنن، و غالته بعده في ابنيه الحسين و الحسن، و هو صلّى اللّه عليه لا يزداد على شدّة للأواء إلّا صبرا، و لا على تظاهر الأعداء إلّا حمدا للّه تعالى و شكرا، آخذا بسنة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لا يحول عنها مقتفيا لاثاره لا يفارقها، واطئا لعقبه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لا يجاوزها حتّى نقله اللّه تعالى إلى جواره و اختار له دارا خيرا من داره فمضى محمود الأثر، مشكور الورد و الصدر، مستبدلا بدار الصّفاء من دار الكدر، قد لقى محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بوجه لم يشوهه التبديل، و قلب لم تزدهه الأباطيل.تكملة:هذا الكلام له عليه السّلام رواه المحدّث العلامة المجلسىّ قدّس سرّه في المجلّد التاسع و المجلّد السابع عشر من البحار من الأمالي عن علىّ بن أحمد الدّقاق عن محمّد بن الحسن الطّارى عن محمّد بن الحسين الخشاب عن محمّد بن محسن عن المفضّل ابن عمر عن الصّادق جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن أبيه عليهم السّلام قال:قال أمير المؤمنين عليه السّلام: و اللّه ما دنياكم عندى إلّا كسفر على منهل حلّوا إذ صاح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 299 بهم سائقهم فارتحلوا و لا لذاذتها في عيني إلّا كحميم أشربه غساقا و علقم أتجرّعه زعاقا و سمّ أفعاة أسقاه دهاقا و قلادة من نار اوهقها خناقا، و لقد رقعت مدرعتى هذه حتّى استحييت من راقعها و قال لي: اقذف بها قذف الاتن لا يرتضيها ليراقعها، فقلت له: اعزب عنى فعند الصباح يحمد القوم السرى و ينجلي عنا غيابات الكرى، و لو شئت لتسربلت بالعبقرى المنقوش من ديباجكم و لأكلت لباب البرّ بصدور دجاجكم و لشربت الماء الزلال برقيق زجاجكم، و لكنّى أصدق اللّه جلّت عظمته حيث يقول: «مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِيها وَ هُمْ فِيها لا يُبْخَسُونَ. أُولئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ إِلَّا النَّارُ».فكيف استطيع المصير على نار لو قذفت بشررة إلى الأرض لأحرقت نبتها و لو اعتصمت نفس بقلّة لأنضجها وهج النار فى قلّتها، و أيّما خير لعلىّ أن يكون عند ذى العرش مقرّبا أو يكون فى لظى خسيئا مبعدا مسخوطا عليه بجرمه مكذّبا و اللّه لأن أبيت على حسك السعدان مرقدا و تحتى أطمار على سفاها ممدّدا، أو اجرّ فى أغلالى مصفدا، أحبّ إلىّ من أن ألقى فى القيامة محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خائنا فى ذى يتمة اظلمه بفلسه متعمدا و لم أظلم اليتيم و غير اليتيم لنفس تسرع إلى البلى قفولها و يمتدّ في أطباق الثرى حلولها، و إن عاشت رويدا فبذى العرش نزولها.معاشر شيعتي احذروا فقد عضّتكم الدّنيا بأنيابها، تختطف منكم نفسا بعد نفس كذئابها، و هذه مطايا الرّحيل قد أنيخت لركابها إلّا أنّ الحديث ذو شجون فلا يقولنّ قائلكم إنّ كلام علىّ متناقض، لأنّ الكلام عارض.و لقد بلغني أنّ رجلا من قطّان المداين تبع بعد الحنيفيّة علوجه، و لبس من نالة دهقانه منسوجه، و تصمخ بمسك هذه النّوافج صباحه، و تبخّر عود الهند رواحه، و حوله ريحان حديقة يشم تفّاحه، و قد مدّ له مفروشات الرّوم على سرره، تعسا له بعد ما ناهز السّبعين من عمره و حوله شيخ يدبّ على أرضه من هرمه و ذا يتمة تضوّر من ضرّه و من قرمه، فما واساهم بفاضلات من علقمه لئن أمكننى اللّه منه لأخضمنّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 300 خضم البرّ، و لاقيمنّ عليه حدّ المرتدّ، و لأضربنّه الثمانين بعد حدّ و لأسدنّ من جهله كلّ مسدّ، تعسا له أفلا شعر أفلا صوف أفلا وبر أفلا رغيف قفار الليل افطار معدم أفلا عبرة على خدّ في ظلمة ليالي تنحدر و لو كان مؤمنا لاتّسقت له الحجّة إذا ضيّع ما لا يملك.و اللّه لقد رأيت عقيلا أخى و قد أملق حتّى استماحنى من برّكم صاعه، و عاودني في عشر وسق من شعيركم يطعمه جياعه، و يكاد يلوى ثالث أيّامه خامصا ما استطاعه و رأيت أطفاله شعث الألوان من ضرّهم كأنّما اشمأزّت وجوههم من قرّهم، فلمّا عاودني في قوله و كرّره أصغيت إليه سمعى فغرّه، و ظنّني اوتغ دينى فاتّبع ما سرّه أحميت له حديدة ينزجر إذ لا يستطيع منها دنوّا و لا يصبر، ثمّ أدنيتها من جسمه فضجّ من ألمه ضجيج ذى دنف يئنّ من سقمه، و كاد يسبّنى سفها من كظمه، و لحرقة في لظى أضناله من عدمه فقلت له: ثكلتك الثّواكل يا عقيل أتئنّ من حديدة أحماها إنسانها لمدعبه، و تجرّني إلى نار سجّرها جبّارها من غضبه، أتئنّ من الأذى و لا أئنّ من لظى.و اللّه لو سقطت المكافاة عن الامم و تركت في مضاجعها باليات الرّمم لاستحييت من مقت رقيب يكشف فاضحات من الأوزار تنسخ فصبرا على دنيا تمرّ بلاء وائها كليلة بأحلامها تنسلخ، كم بين نفس فى خيامها ناعمة و بين أثيم في جحيم يصطرخ فلا تعجب من هذا.و أعجب بلا صنع منا من طارق طرقنا بملفوفات زملها في وعائها و معجونة بسطها في إنائها فقلت له: أصدقة أم نذر أم زكاة و كلّ ذلك يحرم علينا أهل بيت النّبوة و عوضنا منه خمس ذى القربى في الكتاب و السنّة، فقال لي: لا ذاك و لا ذاك و لكنّه هديّة فقلت له: ثكلتك الثّواكل أفعن دين اللّه تخدعني بمعجونة عرقتموها بقندكم، و خبيصة صفراء أتيتموني بها بعصير تمركم، أ مختبط أم ذو جنّة أم تهجر أ ليست النّفوس عن مثقال حبّة من خردل مسئولة، فما ذا أقول في معجونة اتزقمها معمولة و اللّه لو اعطيت الأقاليم السّبعة بما تحت أفلاكها و استرق لي قطانها مذعنة بأملاكها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 301 على أن أعصى اللّه في نملة أسلبها شعيرة فألوكها ما قبلت و لا أردت، و لدنياكم أهون عندى من ورقة في فم جرادة تقضمها و أقذر عندى من عراقة خنزير يقذف بها أجذمها، و أمرّ على فؤادى من حنظلة يلوكها ذو سقم فيشتمها «فيبشمها» فكيف أقبل ملفوفات عكمتها في طيّها و معجونة كأنّها عجنت بريق حيّة أو فيئها.اللّهم انّي نفرت عنها نفار المهرة من كيّها أريه السّها و يريني القمر.أ أمتنع من وبرة من قلوصها ساقطه، و أبتلع إبلا في مبركها رابطة، أدبيب العقارب من و كرها ألتقط، أم قواتل الرّقش في مبيتي ارتبط، فدعوني أكتفى من دنياكم بملحى و أقراصى، فبتقوى اللّه أرجو خلاصى ما لعلىّ و نعيم يفنى و لذّة تنحتها المعاصي سالقى و شيعتي ربّنا بعيون ساهرة و بطون خماص ليمحّص اللّه الّذين آمنوا و يمحق الكافرين، و نعوذ باللّه من سيّات الأعمال، و صلّى اللّه على محمّد و آله الطّاهرين. «1»بيان:ما يحتاج الى التّوضيح و البيان من غربب ألفاظ هذه الرواية الّتي لم تتقدّم فى رواية الرضيّ فنقول و باللّه التّوفيق: «الحميم» الماء الحارّ الشّديد الحرارة يسقى منه أهل النّار و عن ابن عبّاس لو سقطت منه نقطة على جبال الدنيا لأذابتها «و الغسّاق» بالتّخفيف و التّشديد ما يسيل من صديد أهل النّار و غسالتهم أو ما يسيل من دموعهم و «العلقم» شجر مرّ و يقال للحنظل و لكلّ شيء مرّ: علقم.و السم «الزّعاق» وزان غراب هو الّذى يقتل سريعا، و الماء الزّعاق الملح الغليظ لا يطاق شربه و «الدّهاق» وزان كتاب الممتلى و «الوهق» بالتحريك و يسكن الحبل يرى به في انشوطة فيؤخذ به الدابة و الانسان و «المدرعة» القميص و قوله «قذف الاتن» هو بضمتين جمع الاتان و هي الحمارة و التّشبيه بقذفها لكونها أشدّ امتناعا للحمل من غيرها أو لكونها أكثر قذفا لجلّها، و «غيابات الكرى» بالضم جمع غيابة و غيابة كلّ شيء ما سترك منه و منه غيابات الجبّ، و قال الجوهرى______________________________ (1)- أقول: حيث كانت النسخة مغلوطة جدا و بعضها لا يكاد يقرأ، صحّحت هذا الكلام الشريف عن نسخة البحار المطبوعة اخيرا ج 40 ص 345 و هكذا من البيان ما كان موجودا فى البحار «المصحح». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 302 الغيابة كلّ شيء تظلّ الانسان فوق رأسه مثل السّحابة و الغبرة و الظلمة و نحو ذلك، و في بعض النسخ علالات الكرى بالضمّ أيضا جمع علالة بقية كلّشيء و الكرى النعاس و النّوم أى من يسرى باللّيل يعرضه في اليوم النّعاس لكنّه ينجلي منه بعد النوم فكذلك يذهب مشقة الطاعات بعد الموت هكذا قال العلامة المجلسيّ قدّس سره و قال الميداني «عند الصباح يحمد القوم السرى» يضرب للرجل يحتمل المشقّة رجاء الراحة و «العبقرى» الدّيباج و قيل البسط الوشية.و قوله «و لو اعتصمت نفس بقلة» أى بعد قذف الشررة لو التجأت نفس إلى رأس جبل لا نضج تلك النفس «و هج النّار» بسكون الهاء أى اتقادها و حرّها و الضمير «فى قلّتها» راجع إلى النّفس و الاضافة للملابسة «و الخسيء» الصاغر و المبعد و «الأطمار» جمع طمر بالكسر و هو الثوب الخلق البالى و «السّفا» التراب الذي تسفيه الرّيح و كلّ شجر له شوك و ضمير سفاها راجع إلى الأرض بقرينة المقام.و قوله «رويدا» أى قليلا و «الذّئاب» جمع الذّئب و الضمير راجع إلى الدّنيا أى كما تختطف الذئاب في الدّنيا و «الشّجون» الطرق و يقال الحديث ذو شجون اى يدخل بعضه في بعض قال العلامة المجلسىّ قدّس سرّه: و المراد بالتّناقض هنا عدم التناسب.و قوله «إنّ رجلا من قطان المداين» قال المجلسىّ: يحتمل أن يكون مراده به معاوية بل هو الظاهر، فالمداين جمع المدينة لا النّاحية الموسومة بذلك، و المراد بعلوجه آباؤه الكفرة شبّههم في كفرهم بالعلوج و هو جمع علج بالكسر الرّجل من كفّار العجم هكذا في القاموس و «النّالة» جمع النّائل و هو العطاء كالقادة و القائد و «الدّهقان» بالضمّ و الكسر القوى على التصرّف مع عدّة و رئيس الاقليم معرّب، و الضّمير في «منسوجه» راجع إلى الدّهقان قال المجلسيّ قدّس سرّه أو راجع إلى النّالة بتأويل أي ليس من عطايا دهقانه أو ممّا أصاب و أخذ منه ما نسجه الدهقان أو ما كان منسوجا من عطاياه.و «تضمّخ» بالطّيب تلطخ به و «النّوافج» جمع نافجة معرّب نافة و «دبّ» الشيخ دبيبا مشى مشيا رويدا و الضمير فى «أرضه» إما راجع إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 303 الشيخ أو إلى الرجل و «تضوّر» فلان من شدة الحمّى أى تلوّى و صاح و تقلّب ظهرا لبطن و «الضّرّ» بالضمّ سوء الحال و «القرم» شدّة شهوة اللحم و «العلقم» الحنظل و كلّشيء مرّ، و إنّما شبّه ما يأكله من الحرام بالعلقم لسوء عاقبته و كثيرا ما يشبه الحرام في العرف بسمّ الحيّة و الحنظل.و «الخضم» الأكل بأقصى الأضراس «و إقامة حدّ المرتدّ عليه» لانكاره بعض الضّروريات كما يشعر به ما تقدّم من قوله: و تبع بعد الحنيفية علوجه، أو استحلاله دماء المسلمين إن كان المراد بالرّجل معاوية حسبما اشرنا إليه و «ضرب الثمانين» لشرب الخمر أو قذف المحصنة.و قوله «و لأسدّن من جهله كلّ مسدّ» قال المجلسيّ قدّس سرّه: كناية عن إتمام الحجّة و قطع أعذاره أو تضييق الأمر عليه، و قوله «أفلا رغيف» بالرفع و يجوز في مثله الرّفع و النّصب و البناء على الفتح و «القفار» بالفتح ما لا ادام معه من الخبز و أضيف إلى اللّيل و هو صفة للرّغيف و «إفطار معدم» بدل من رغيف، و في بعض النسخ قفارا بالنّصب على الحال لليل إفطار معدم باللّام الجارّة و إضافة ليل إلى الافطار المضاف إلى المعدم أى الفقير.و «الاتّساق» الانتظام و «الوسق» ستّون صاعا و قوله «يكاد يلوى ثالث أيامه» لعلّه من لويت الحبل فتلته أى يلتفّ إحدى رجليه بالأخرى من شدّة جوعه و قوله «خامصا ما استطاعه» أى جائعا ما كان قادرا على الجوع و «القرّ» بالضمّ البرد و «عاوده» في مسألة مسألة مرّة بعد اخرى و «اوتغ» بالتاء المثناة و الغين المعجمة من الوتغ بالتحريك و هو الهلاك و «السّفه» الجهل و خفة الحلم.و قوله «من كظمه» أى من قلّة كظمه للغيظ و قوله «لحرقة» عطف على قوله سفها، و لمّا لم يكن الحرقة مثل السّفه من فعل الساب أتى باللّام للتعليل و «أضنا» أفعل من أضناه المرض أثقله من ضنى ضنا من باب رضي أى مرض مرضا ملازما حتّى أشرف على الموت أى كاد يسبّني لحرقة كانت أمرض له من فقره الذى كان به منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 304 و يحتمل أن يكون الواو في و لحرقة للقسم و اللام فيها بالفتح أى و اللّه لحرقة في نار جهنّم أو في هذه الحديدة المحماة أمرض له من عدمه.و قوله «من مقت رقيب» الظاهر أنّ المراد بالرّقيب هنا هو اللّه تعالى لأنّه من جملة أسمائه الحسنى و في الكتاب العزيز- فلمّا توفّيتني كنت أنت الرّقيب عليهم و أنت على كلّ شيء شهيد- و جملة «تنسخ» صفة أو حال من فاضحات أو من الأوزار قال تعالى- إنّا كنّا نستنسخ ما كنتم تعملون- أى نثبت ما كنتم تعملون أو نأخذ نسخته، و قوله «فصبرا» الفاء للتفريع أى فاصبروا صبرا على دنيا تمرّ مع شدّتها مثل ليلة تنسلخ و تمضى مع أضغاث أحلامها، و قوله «كم بين نفس» الاستفهام للتعجّب و الضمير في «خيامها» راجع إلى الجنة المعلومة بقرينة المقام و «الاصطراخ» الصياح الشديد.و قوله «بلا صنع منا» قال العلامة المجلسيّ قدّس سرّه حال من مفعول أعجب أى اعجب مما صدر من طارق منّا من غير أن يكون منّا فيما فعله مدخل و «زملها» أى لفّها و قوله «أم نذر» لعلّ المراد كفارة النذر و «الزّقم» اللقم الشديد و الشرب المفرط و الضمير في «املاكها» راجع إلى القطان أى معتقدة بأنى أملكها، و يحتمل رجوعه إلى الأقاليم أى مذعنة بأنى أملك الأقاليم و ليس لهم فيها حقّ.و «اللّوك» العلك و هو دون المضغ قال العلّامة المجلسيّ قدّس سرّه و قبحه يدلّ على قبح العلك بطريق أولى و على قبح السلب أيضا بغير انتفاع بطريق أولى لأنّ النفس قد تنازع السلب فى صورة الانتفاع بخلاف غيرها كما قيل.و «العراقة» بالضمّ العظم إذا أكل لحمه و الضمير في «بها» راجع الى العراقة و في «أجذمها» إلى الدّنيا أو العراقة بأدنى الملابسة، و في هذه الفقرة من المبالغات في التنفّر و النكير ما لا يتصوّر فوقها، و كذا في الحنظلة التي مضغها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 305 ذو السقم فيشتمها أى يسبّها نفرة عنها و قال المجلسىّ أى لفظها بغضا و عداوة لها فلفظه مع اختلال ذائقته يدلّ على كمال مرارته و ملفوظه أقذر من ملفوظ غيره لمرارة فيه و لتوهّم سراية مرضه أيضا، انتهى.أقول: لا دلالة في شتمها على لفظها كما فى نسخة البحار، و يحتمل أن يكون يشتمها من تحريف النساخ و يكون الأصل يسمها أى يأكلها على مرارتها مأخوذا من المسمّ وزان مسنّ و هو الذى يأكل ما قدر عليه كما فى القاموس و لعلّ قوله: على فؤادى يؤيّد ذلك فانّ ذا السّقم إذا ابتلع الحنظلة يؤثّر مرارتها في باطنه و يفسد معدته و امعائه، و التخصيص بذى السّقم لأن صحيح المزاج لا يلوك الحنظلة و لا يلقمها.و «عكمت» المتاع شددته بثوب و المراد بالطى ما يطوى فيه الشيء أى المطوى على الشيء و «المهر» ولد الفرس.و قوله «أريه السّها و يريني القمر» قال المجلسىّ أى انّى فى وفور العلم و دقّة النّظر ارى الناس خفايا الامور و هم يعاملون معى معاملة من يخفى عليه أوضح الامور عند إرادة مخادعتى قال الزّمخشري فى مستقصى الأمثال: اريها السّها و ترينى القمر، السّها كوكب صغير خفىّ فى بنات النعش و أصله أنّ رجلا كان يكلّم امرأة بالخفى الغامض من الكلام و هى تكلّمه بالواضح البين، فضرب السها و القمر مثلا لكلامه و كلامها يضرب لمن اقترح على صاحبه شيئا فأجابه بخلاف مراده قال الكميت:شكونا إليه خراب السواد         فحرّم علينا لحوم البقر       فكنّا كما كان من قبلنا         أريها السها و ترينى القمر    الضمير فى إليه راجع إلى الحجاج بن يوسف شكى إليه أهل السواد خراب السواد و ثقل الخراج فقال: حرمت عليكم ذبح الثيران، أراد بذلك أنها إذا لم تذبح كثرت و اذا كثرت كثرت العمارة و خفّ الخراج، انتهى.و قوله «أ امتنع اه» الاستفهام للتعجّب أو الانكار أى انّى لكمال زهدى أمتنع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 306 من أحد وبرة ساقطة من ناقة فكيف أبتلع إبلا رابطة فى مربطها لملاكها و «القلوص» الشابة من النوق و قيل القلوص بفتح القاف من الابل الباقية من السير خصّها بالذكر لأنّ الوبر الساقط من الابل حين السير أهون عند صاحبها من السّاقط من الرابطة و منه يظهر فايدة قيد الرّبط في الأخير.و قوله «ادبيب العقارب من وكرها التقط» قال الجوهرى: كلّما مشى على وجه الأرض دابّة و دبيب أى ألتقط العقارب الكبيرة التي تدبّ من وكرها أى جحرها مجازا فانّها إذا أريد أخذها من جحرها كان أشدّ لذعا شبّه عليه السّلام بها الأموال المحرّمة المنتزعة من محالها لما يترتّب على أخذها من الهلكات الاخروية.و قال بعض الأفاضل: الدّبيب مصدر دبّ من باب ضرب إذا مشى، و هو مفعول التقط و في الكلام مجاز يقال: دبّ عقارب فلان علينا أى طعن في عرضنا، فالمقصود أ أجعل عرضى فى عرضة طعن الناس طعنا صادقا لا افتراء فيه و كان طعنهم صدقا و ناشيا عن وكره و محلّه لأنّ أخذ الرّشوة الملفوفات إذا صدر عن التارك لجميع الدّنيا للاحتراز عن معصيته فى نملة من السفاهة بحيث لا يخفى، انتهى.و «الرّقش» بالضمّ جمع الرّقشاء و هي الأفعي سمّيت بذلك لترقيش في ظهرها و هي خطوط و نقط و «الارتباط» شدّ الفرس و نحوه للانتفاع به، و قوله «تنحتها المعاصي» هو من النّحت برى النّبل و نحوه استعارة و في بعض النسخ تنتجها أى تفيدها و تثمرها و باللّه التوفيق.الترجمة:قسم بخدا كه ديدم برادرم عقيل را در حالتى كه فقير و بي چيز شده بود تا بحدّى كه خواهش نمود از من از گندم شما يك صاع، و ديدم كودكان او را پريشان مويها و غبار آلود رنگها از غايت فقر گويا سياه رنگ شده بود رخسارهاى ايشان با رنگ نيل، و آمد و رفت نمود نزد من در حالتي كه تأكيد كننده بود در خواهش خود، و مكرر كرد بر من آن سخن را در حالتى كه اعاده نماينده بود، پس برگرداندم بطرف او گوش خود را پس گمان نمود كه مى فروشم باو دين خود را و متابعت مى كنم افسار او را در حالتى كه مفارقت كننده باشم از طريق عدالت خود چون اصرار از اندازه گذرانيد پس گرم كردم از براى او آهنى را بعد از آن نزديك كردم آن آهن گرم را از بدن او تا عبرت بردارد بان، پس ناله كرد مثل ناله كردن صاحب مرض از درد آن و نزديك بود كه بسوزد از اثر آن آهن، پس گفتم او را كه بنشينند در ماتم تو زنانى كه بچه مردگان باشند اى عقيل آيا ناله ميكنى از آهنى كه گرم كرده باشد آن را آدمى براى شوخى و بازيچه گى خود، و مى كشى مرا باتشى كه افروزنده است آن را خداوند قهار آن براى غضب و خشم خود، آيا ناله مى كنى از اذيّت اين آهن و ناله نكنم من از آتش سوزان جهنّم.و عجب تر از اين قصّه عقيل اينست كه آينده وقت شب آمد نزد ما با هديه پيچيده شده در ظرفش و با معجونى كه دشمن داشتم آن را باندازه كه گويا سرشته شده آن با آب دهن مار يا با قيء آن، پس گفتم بأو آيا اين عطيّه است يا زكاة است يا صدقه پس اين حرام است بر ما أهل بيت رسالت، پس گفت نه اينست و نه آن و لكن هديه است كه آورده ام، پس گفتم گريان باد بتو چشم مادر بى پسر تو آيا از دين خدا آمده نزد من تا فريب دهى مرا، آيا مرض خبط دارى يا صاحب جنون هستى يا هذيان مى گوئى، قسم بخدا اگر عطا كرده شوم من اقليمهاى هفتگانه را با آنچه كه در زير افلاك آنهاست بر آنكه معصيت نمايم خدا را در حقّ مورچه كه بربايم از او پوست جويرا، نمى كنم اين كار را، و بدرستى كه دنياى شما نزد من هر آينه خوارتر است از برگى كه در دهن ملخ باشد بخورد آن را، چيست علي را با نعمت فانى و لذّت غير باقي، پناه مى برم بخدا از غفلت عقل و قباحت لغزش و بأو استعانت ميكنم در امور دنيا و آخرت.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص175 از سخنان آن حضرت (ع) اين خطبه با عبارت شيواى «و الله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا، او اجر فى الاغلال مصفدا، احب الى من ان القى الله و رسوله يوم القيامة ظالما لبعض العباد» (به خدا سوگند، اگر شب را با بيخوابى بر روى خار سعدان-  مغيلان-  بگذرانم يا مرا در حالى كه بند بر كشيده باشم در غل و زنجيرها بكشند براى من خوشتر از آن است كه روز رستاخيز در حالى كه به يكى از بندگان ستم كرده باشم خدا و رسولش را ديدار كنم) شروع ميشود. [ابن ابى الحديد گويد:] اشعث بن قيس نوعى از حلوا ساخت كه در آن تكلف به خرج داده بود و على عليه السلام از اين جهت كه اشعث او را دوست نمى داشت او هم اشعث را دوست نمى داشت و اشعث با خود گمان برده بود كه با اين كار براى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص176 رسيدن به غرضى دنيايى كه در سينه داشت از على استمالت و او را به سوى خود مايل ميگرداند و چون على (ع) موضوع را فهميده و دانسته بود هديه اشعث را رد كرد و اگر آن موضوع نمى بود هديه او را پذيرفته بود، زيرا پيامبر (ص) هديه را قبول ميفرمود و على عليه السلام هم هداياى جماعتى از ياران خود را پذيرفته است آن چنان كه يكى از يارانش كه با او انس داشت او را براى خوردن حلوا [سمنو]يى كه روز نوروز پخته بود دعوت كرد. على عليه السلام از آن خورد و پرسيد: اين حلوا را براى چه پخته بودى گفت: امروز نوروز است. على (ع) خنديد و گفت: اگر ميتوانيد همه روز براى ما نوروز بگيريد. وانگهى على عليه السلام از لحاظ لطائف اخلاق و پسنديدگى خويها بر قاعده يى بسيار پسنديده و استوار قرار داشت ولى از گروهى كه از دشمنى آنان نسبت به خود آگاه بود نفرت داشت همچنين از هر كسى كه ميخواست بدين گونه در مورد اموال مسلمانان او را بازى دهد و غير ممكن است كه ريگ سخت براى دندان نرم شود. ميگويم: اگر درباره اين گفتار امير المومنين كه فرموده است «آيا صله يا زكات يا صدقه است» كه بر ما اهل بيت حرام است اعتراض كنى و بگويى فقط زكات واجب بر ايشان حرام است و صدقات مستحبى و پذيرفتن صلات بر آنان حرام نيست ميگويم: منظور على عليه السلام از اهل بيت فقط همان پنج تن، يعنى محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام است نه افراد ديگر بنى هاشم و فقط بر آن پنج تن پذيرفتن صله و صدقات مستحبى هم حرام است ولى در مورد افراد ديگر بنى هاشم چنين نيست و فقط زكات واجب بر آنان حرام است. اگر بگويى، چگونه ادعا ميكنى كه قبول كردن صلات بر آن پنج تن حرام است و حال آنكه حسن و حسين عليهما السلام صله معاويه را ميپذيرفتند؟ ميگويم: هرگز، پناه بر خدا كه آن دو بزرگوار صله معاويه را پذيرفته باشند بلكه آنان بخشى از حقوق خود از بيت المال را كه معاويه به ايشان ميپرداخت ميپذيرفتند. وانگهى حق و سهم ذوى القربى كه در كتاب خدا منصوص است از آن ايشان بوده است و غير از آن هم سهم ديگرى از غنايم اسلام داشته اند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص177 ابن ابى الحديد سپس برخى ديگر از لغات و اصطلاحات را توضيح داده است و پس از آن به مناسبت ذكر نام عقيل در اين خطبه بحث زير را آورده است. پاره يى از اخبار عقيل بن ابى طالب: عقيل پسر ابو طالب عليه السلام است و ابو طالب پسر عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف است. عقيل برادر پدر و مادرى امير المومنين عليه السلام است. ابو طالب چهار پسر داشته است. نخست طالب كه ده سال از عقيل بزرگتر بوده است و عقيل كه ده سال از جعفر بزرگتر بوده است و جعفر كه ده سال از على بزرگتر بوده است و على كه از همه برادران كوچكتر و از همگان بلند مرتبه تر بوده است و نه تنها از آنان كه قدر و منزلت او پس از پسر عمويش از همه مردم برتر است. ابو طالب عقيل را از ديگر پسران خويش بيشتر دوست ميداشت و به همين سبب بود كه چون در آن قحط سالى پيامبر (ص) و عباس پيش او آمدند تا فرزندان او را تقسيم كنند و بدان گونه از هزينه ابو طالب بكاهند به ايشان گفت: عقيل را براى من باقى بگذاريد و هر كدام را ميخواهيد بگيريد، عباس جعفر را انتخاب كرد و پيامبر (ص) على عليه السلام را. كنيه عقيل ابو يزيد بوده است و پيامبر (ص) به او فرمود «اى ابا يزيد من تو را به دو سبب دوست ميدارم: نخست دوستى يى به سبب خويشاوندى نزديكت با من و دوستى يى ديگر از آن سبب كه دوستى عمويم را نسبت به تو ميدانم». مشركان عقيل را با زور به جنگ بدر آوردند همان گونه كه عباس را، عقيل اسير شد، فديه او پرداخت شد و به مكه برگشت و پس از آن پيش از حديبية به مدينه هجرت كرد و در جنگ موته همراه برادر خويش، جعفر طيار (ع) شركت كرد، و به روزگار حكومت معاويه در سال پنجاه هجرى در نود و شش سالگى در گذشت. عقيل را در مدينه خانه يى معروف بوده است. او نخست به عراق و سپس به شام كوچ كرد و باز به مدينه برگشت. او همراه برادر خود امير المومنين در هيچ- جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص178 يك از جنگهاى دوره خلافت آن حضرت شركت نكرد بدين معنى كه حضور خود و پسرانش را در جنگ پيشنهاد كرد ولى امير المومنين او را معاف فرمود و حضور در جنگ را بر او تكليف نكرد. عقيل از همه قريش در مورد نسبت و جنگهاى گذشته داناتر بود و از همين روى قريش او را خوش نمى داشتند كه او معايب ايشان را بر ميشمرد. او را گليمى بود كه در مسجد پيامبر (ص) مى انداختند و عقيل روى آن نماز ميگزارد و مردم براى آگاهى از علم نسب و جنگهاى گذشته اعراب پيش او جمع ميشدند و مى پرسيدند و در آن هنگام چشمش كور شده بود او از همه مردم حاضر جواب تر بود و بشدت درگير ميشد. مى گفته اند در عرب چهار تن هستند كه در مورد علم نسب و افتخارات جنگهاى گذشته مردم آنان را حكم قرار مى داده اند و سخن آنان را مى پذيرفتند و آن چهار تن عبارتند از: عقيل بن ابى طالب و مخرمة بن نوفل زهرى و ابو الجهم بن حذيفه عدوى و حويط بن عبد العزى عامرى. مردم درباره اينكه آيا عقيل در حال زنده بودن امير المومنين عليه السلام به معاويه پيوسته است يا نه اختلاف نظر دارند. قومى گفته اند به هنگام زنده بودن على (ع) عقيل به معاويه پيوسته است و روايت ميكنند كه روزى معاويه در حالى كه عقيل پيش او نشسته بود گفت: اين ابو يزيد اگر چنان نمى دانست كه من بهتر از برادرش هستم پيش من نمى بود و او را رها نمى كرد و اقامت پيش ما را بر نمى گزيد. عقيل گفت: برادرم براى دين من بهتر است و تو براى دنياى من بهترى و من دنياى خويش را برگزيده ام ولى از خداوند مسئلت ميكنم فرجام پسنديده داشته باشم. قومى ديگر ميگويند: عقيل پيش معاويه نرفت مگر پس از رحلت امير المومنين عليه السلام و در اين مورد به نامه يى استدلال ميكنند كه على (ع) در واپسين روزهاى خلافت از عقيل دريافت فرمود و پاسخى كه براى او نوشته است و ما ضمن مطالب پيشين آن را نقل كرده ايم، همچنين در بخش نامه هاى على عليه السلام خواهد آمد. همين عقيده و گفتار در نظر من هم صحيح تر است. مدائنى نقل ميكند كه روزى معاويه به عقيل گفت: آيا نيازى دارى كه براى تو آن را برآورم گفت آرى كنيز دوشيزه يى را خواستم بخرم ولى صاحبانش آن را به كمتر از چهل هزار درهم نفروختند. معاويه كه دوست داشت با عقيل شوخى كند، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص179 گفت: اى عقيل تو كه كورى و با كنيز دوشيزه يى كه پنجاه درهم ارزش داشته باشد بى نياز ميشوى چه نيازى به كنيزى كه چهل هزار درهم ارزش دارد دارى؟ گفت: آرزومندم با او همبستر شوم و پسرى بزايد كه چون او را به خشم آورى گردنت را با شمشير بزند. معاويه خنديد و گفت: اى ابا يزيد، با تو شوخى كرديم و فرمان داد همان كنيز را براى او خريدند و از همان كنيز دوشيزه مسلم بن عقيل متولد شد. چون مسلم هجده ساله شد و در آن هنگام عقيل در گذشته بود به معاويه گفت اى امير المومنين مرا در فلان جاى مدينه زمينى است كه صد هزار درهم ميخرند و دوست دارم اگر تو بخواهى آن را به تو بفروشم، پولش را به من بده معاويه فرمان داد آن زمين را گرفتند و بهاى آن را به مسلم پرداختند. چون اين خبر به امام حسين عليه السلام رسيد نامه يى به معاويه نوشت كه نوجوانى از بنى هاشم را فريفته اى و زمينى را كه در واقع از او نبوده است از او خريده اى اينك پولى را كه داده اى از آن نوجوان بگير و زمين ما را به خودمان برگردان. معاويه به مسلم پيام فرستاد و چون آمد نامه امام حسين عليه السلام را براى او خواند و گفت مال ما را پس بده و زمينت را بگير چون ظاهرا چيزى را كه مالك نبوده اى فروخته اى. مسلم گفت: اين كار را بدون اينكه سرت را با شمشير بكوبم انجام نخواهم داد. معاويه در حالى كه از شدت خنده به پشت افتاده بود و پاهاى خويش را به هم ميماليد گفت: پسركم، به خدا سوگند، اين سخنى است كه پدرت هنگامى كه مادرت را براى او خريدم گفت. معاويه آن گاه براى حسين (ع) نامه يى نوشت كه من زمين شما را به خودتان برگرداندم و آنچه را هم كه مسلم گرفته است حلالش كردم. امام حسين عليه السلام فرمود: اى آل ابو سفيان شما فقط ميخواهيد كردم و بخشش كنيد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص180 معاويه به عقيل گفت: اى ابا يزيد، هم اكنون عمويت ابو لهب كجاست گفت: چون به جهنم در آمدى به جستجوى او بپرداز او را خواهى يافت كه با عمه ات ام جميل دختر حرب بن اميه هم آغوش است. همسر معاويه كه دختر عتبة بن ربيعه بود گفت: اى بنى هاشم، دل من هرگز شما را دوست نميدارد، عمويم كجاست برادرم كجاست آنانى كه گردنهايشان از سپيدى چون جام سيمين بود بينى هايشان پيش از آنكه لبهايشان آب را ببيند آب مى ديدند عقيل گفت: چون به دوزخ در آمدى به سمت چپ خويش برو. معاويه از عقيل در مورد آهن گداخته يى كه على (ع) در اين خطبه به آن تصريح فرموده است پرسيد، عقيل گريست و گفت: اى معاويه، من نخست موضوع ديگرى از على (ع) را براى تو ميگويم و سپس در مورد پرسشى كه كردى پاسخ ميدهم. براى حسين پسر على (ع) ميهمانى رسيد، درهمى وام گرفت و نان خريد، و نيازمند خورشى بود. از قنبر خدمتكارشان خواهش كرد سر يكى از مشكهاى عسلى را كه براى آنان از يمن رسيده بود بگشايد و يك رطل عسل برگرفت، و چون على (ع) آن مشكها را براى تقسيم خواست فرمود اى قنبر خيال ميكنم درباره اين مشك چيزى پيش آمده است. قنبر موضوع را به او گفت: او خشمگين شد و فرمود: هم اكنون حسين را پيش من آوريد، و چون آمد بر روى حسين تازيانه كشيد، حسين گفت تو را به حق عمويم جعفر سوگند ميدهم و چون او را به حق جعفر سوگند ميدادند آرام ميگرفت. آن گاه على عليه السلام فرمود: چه چيزى تو را بر آن واداشت كه قسمت خود را پيش از ديگران بردارى گفت: مرا در آن حقى است هرگاه عطا فرمودى پس ميدهم. على فرمود: پدرت فداى تو باد درست است كه تو را در آن حقى است ولى براى تو روا نبوده است كه از حق خود پيش از آن كه مسلمانان به حق خود برسند بهره مند شوى. همانا اگر نه اين است كه خود ديده ام كه پيامبر دندانهاى پيشين تو را ميبوسيد چنان بر دهانت مى زدم كه احساس درد كنى. على عليه السلام آن گاه يك درهم را كه در گوشه رداى خويش بسته بود به قنبر داد و فرمود بهترين عسل را خريدارى كن و بياور. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 181 عقيل گفت: به خدا سوگند گويى هم اكنون به دو دست على مينگرم كه دهانه مشك را گشوده و بر گردانده است و قنبر عسل را در آن ميريزد. آن گاه على دهانه مشك را محكم بست و شروع به گريستن كرد و عرضه ميداشت. پروردگارا، حسين را بيامرز كه نمى دانسته است. معاويه گفت: از كسى سخن به ميان آوردى كه فضيلت او انكار نمى شود. خداى ابا حسن را رحمت كناد كه از همه پيشينيان خود گوى سبقت در ربود و هر كه را كه پس از او آيد ناتوان ساخته است اينك داستان آهن گداخته را بگو. عقيل گفت: آرى، سخت درمانده شدم و گرفتارى و گرسنگى مرا فرا گرفت، چيزى از او خواستم توجهى نكرد و تغييرى در او پديد نيامد. من كودكان خويش را جمع كردم و آنان را كه بينوايى و درماندگى بر چهره شان آشكار بود پيش او آوردم. فرمود: شامگاه پيش من آى تا چيزى به تو بدهم. شامگاه در حالى كه يكى از پسرانم دستم را گرفته بود و راهنمايى ميكرد پيش او آمدم. به فرزندم فرمان داد دور برود آن گاه به من گفت: بگير من در حالى كه طمع بر من چيره شده بود و ميپنداشتم كيسه پول است دست دراز كردم و دست خود را بر قطعه آهنى نهادم كه چون آتش بود هنوز آن را نگرفته رها كردم و چنان بانگى بر آوردم كه گاو نر زير دست قصاب بانگ ميكشد. على (ع) به من گفت: مادرت بر سوگت بگريد اين آهنى است كه آتش اين جهانى آن را برافروخته است، چگونه خواهد بود حال من و تو در فرداى قيامت اگر ما را با زنجيرهاى جهنم فرو بندند و سپس اين آيه را تلاوت فرمود. «هنگامى كه غل ها بر گردنهاى ايشان است و زنجيرها را مى كشند» سپس به من گفت: براى تو پيش من افزون از حقى كه خداوند براى تو واجب كرده است جز همين كه ديدى نيست. پيش خانواده ات برگرد. معاويه شگفت زده ميگفت: هيهات، هيهات كه زنان از زاييدن نظير او سترونند.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom