خطبه ۲۲۳

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : ظلم به خویشتن [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) قاله عند تلاوته «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ» :
 أَدْحَضُ مَسْئُولٍ حُجَّةً وَ أَقْطَعُ مُغْتَرٍّ مَعْذِرَةً، لَقَدْ أَبْرَحَ جَهَالَةً بِنَفْسِهِ.
يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا جَرَّأَكَ عَلَى ذَنْبِكَ وَ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ وَ مَا أَنَّسَكَ بِهَلَكَةِ نَفْسِكَ؟ أَمَا مِنْ دَائِكَ بُلُولٌ، أَمْ لَيْسَ مِنْ نَوْمَتِكَ [نَوْمِكَ] يَقَظَةٌ؟ أَمَا تَرْحَمُ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَرْحَمُ مِنْ غَيْرِكَ؟ فَلَرُبَّمَا تَرَى الضَّاحِيَ مِنْ حَرِّ الشَّمْسِ فَتُظِلُّهُ، أَوْ تَرَى الْمُبْتَلَى بِأَلَمٍ يُمِضُّ جَسَدَهُ فَتَبْكِي رَحْمَةً لَهُ، فَمَا صَبَّرَكَ عَلَى دَائِكَ وَ جَلَّدَكَ عَلَى مُصَابِكَ وَ عَزَّاكَ عَنِ الْبُكَاءِ عَلَى نَفْسِكَ، وَ هِيَ أَعَزُّ الْأَنْفُسِ عَلَيْكَ؟ وَ كَيْفَ لَا يُوقِظُكَ خَوْفُ بَيَاتِ نِقْمَةٍ وَ قَدْ تَوَرَّطْتَ بِمَعَاصِيهِ مَدَارِجَ سَطَوَاتِهِ؟ فَتَدَاوَ مِنْ دَاءِ الْفَتْرَةِ فِي قَلْبِكَ بِعَزِيمَةٍ وَ مِنْ كَرَى الْغَفْلَةِ فِي نَاظِرِكَ بِيَقَظَةٍ، وَ كُنْ لِلَّهِ مُطِيعاً وَ بِذِكْرِهِ آنِساً.

أدْحَض : باطل ترين.
ابْرَحَ جَهَالَةً بِنَفْسِهِ : بخاطر جهالت و نادانى خود را بزرگ شمرد و از آن به شگفت آمد.
بُلُول : بهبود يافتن.
الضَاحِى : كسى كه در آفتاب و زير تابش خورشيد قرار دارد.
يُمِضُّ جَسَدَهُ : بدنش را رنجور و دردناك ميكند.
بَيَاتُ نِقْمَةٍ : عذاب شبانه.
الْكَرَى : خواب. 
أدحَض : دليل و حجت او باطل تر است
مُغتَرّ : فريب خورده
أبرَحَ بِنَفسِه : بخودش تعجب كننده تر، خود پسند است
بُلُول : بهبودى يافتن از مرض، خوب شدن حال مريض
ضاحِى : كسى كه جلو آفتاب است
فَتُظِلُّ : سايه ميافكنى
يُمِضُّ جَسَدَهُ : با شدت لاغر و فرسوده مى شود بدنش
بَيَاتِ نِقْمَة : شب نازل شدن غضب خدا
تَوَرَّطتَ : غوطه ور شدى
كَرَى : خواب شبانه 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در اندرز بمردم) كه آنرا هنگام خواندن «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ» فرموده (سوره 82 آیه 6) يعنى اى انسان چه چيز ترا فريب داد به پروردگار كريم خود (كه به دستورش رفتار نكرده نافرمانى نمودى):
(1) دليل و برهان گناهكار مخاطب به آيه «ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ» نادرستترين برهانها است (زيرا اگر بگويد «غَرَّنِي كَرَمُكَ» يعنى كرم تو مرا مغرور ساخت، درست نيست چون مقتضى كرم كوشش نمودن در اطاعت و سپاسگزارى است نه معصيت و كفران، و اينكه نفرموده: «ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ المُنتَقِمِ» يعنى چه ترا مغرور نمود به پروردگارى كه انتقام مى كشد، براى دانستن اينست كه پروردگار كريم را نبايستى نافرمانى نمود، و اگر بگويد: غَرَّنِي الشَّيّطانُ يعنى شيطان مرا مغرور گردانيد، باو پاسخ داده ميشود: آيا ما در قرآن كريم نگفتيم از شيطان پيروى ننمائيد كه او دشمن آشكار شما است، و اگر بگويد: غَرَّنى جَهْلِى يعنى نادانى مرا مغرور كرد، در جواب گفته ميشود: مگر پيغمبران را نفرستاديم تا احكام ما را بشما ياد دهند، خلاصه راه عذر بسته است) و فريب خورده اى است كه عذر او ناپذيرفته ترين عذرها است، بتحقيق براى نادان ماندن خود اصرار نموده است (به اين جهت لذّت و خوشى دنياى فانى را بر سعادت هميشگى و بهشت جاويد اختيار كرده است).
(2) اى انسان، چه چيز ترا بر گناه كردنت دلير گردانيده، و چه چيز ترا به پروردگارت بغرور آورده، و چه چيز ترا به تباه كردن خويش مأنوس ساخته؟
(3) آيا درد ترا بهبودى يا خواب ترا بيدارى نيست آيا بجان خود رحم نمى كنى بآنچه بغير خويش رحم ميكنى؟
(4) بسا شخص را در آفتاب ديده بر او سايه مى افكنى، يا كسيرا به دردى گرفتار مى بينى كه درد تن او را مى سوزاند و از راه مهربانى بر او گريه ميكنى، پس چه چيز ترا بدرد (گناهان) خود شكيبا ساخته و بر مصيبتهايت توانا نموده، و از گريستن بر جان خويش باز داشته و تسليت داده، در حاليكه جانت نزد تو عزيزتر و ارجمندترين جانها است؟
(5) و چگونه ترس شبيخون خشم خدا ترا بيدار نمى كند و حال آنكه به نافرمانيهاى از او در راههاى قهر او افتاده اى، پس مداوا كن رنج سستى دل خود را بتصميم و كوشش (در اطاعت) و خواب غفلت ديده ات را به بيدارى، و خدا را فرمانبر و بذكر او مأنوس باش.
 
سخنى از آن حضرت (ع) هنگام تلاوت «يا ايها الانسان ما غرّك بربّك الكريم» فرمود:
آنكه از او چنين پرسشى شده، دليلش نادرست ترين دليلهاست و فريب خورده اى است كه عذرش در خور پذيرفتن نيست، اصرار مى ورزد كه درنگش در عالم جهالت به دراز كشد.
اى انسان، چه كسى تو را به گناهكارى دلير كرد و چه چيز تو را به پروردگارت مغرور نمود. و چه چيز تو را به هلاكت خويش دلبسته ساخت؟ آيا دردت را درمانى نيست؟ آيا از اين خواب گران ديده نمى گشايى؟ چرا آنسان، كه به ديگران مهر مى ورزى به خود مهربان نيستى؟ بسا كسى را در تابش آفتاب بينى و از سر ترحم بر او سايه افكنى يا بيمارى پيكرش را دردمند ساخته و بر او از سر دلسوزى بگريى. پس از چيست كه بر درد خويش شكيبا هستى و بر مصيبتهاى خود صبور و پايدارى؟ از چيست كه بر جان خود، كه در نزد تو عزيزترين جانهاست، سرشكى نمى بارى؟ چرا شبيخون كيفر خداوندى از خواب غفلتت برنمى انگيزد و حال آنكه، نافرمانيهايت تو را به ورطه قهر او افكنده است. پس به نيروى عزم و تصميم دردى را كه بر دل تو سستى آورده، درمان كن و به بيدارى و هوشيارى خواب غفلت از ديدگان بزداى. خدا را اطاعت كن و به ياد او انس بگير.
 
اين انسان (در برابر گناهانى که انجام مى دهد) نادرست ترين دليل براى خود اقامه مى کند و اين بى خبر مغرور به بدترين عذر متوسّل مى شود، چرا که نسبت به خود بيشترين جهالت را دارد! اى انسان! چه چيز تو را بر گناهت جسور ساخته و چه چيز تو را در مقابل پروردگارت مغرور کرده؟ و چه چيز تو را به هلاکت خويش علاقه مند نموده است. آيا درد تو درمان ندارد يا از اين خوابت بيدارى نيست؟ چرا آن گونه که به ديگران رحم مى کنى به خودت رحم نمى کنى؟! چه بسا کسى را در دل آفتاب سوزان مى بينى و در برابر حرارت آن بر او سايه مى افکنى يا بيمارى را مشاهده مى کنى که درد جانکاهى بدنش را سخت آزرده و از روى ترحّم بر او مى گريى (پس چرا درباره خود بى تفاوت هستى) چه چيز تو را بر اين بيمارى ات شکيبا ساخته و بر مصائب خود صبور کرده و از گريه بر خويشتن باز داشته است؟! در حاليکه هيچ چيز براى تو عزيزتر از نفس خودت نيست. چگونه ترس از بلاها و عذابهاى شبانه تو را بيدار نکرده در حالى که بر اثر معصيت الهى هر روز، خود را به مرحله شديدترى از خشم خدا مى افکنى؟! حال که چنين است بيمارى سستى دل خود را با داروى تصميم و عزم راسخ مداوا کن و اين خواب غفلتى که چشمت را فرو گرفته با بيدارى برطرف ساز، بنابراين مطيع خداوند باش و با ياد او انس گير!
 
و از سخنان آن حضرت است كه هنگام تلاوت «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ» برگفت:
-انسان- از هر سؤالى دليلش بى پاتر است، و از هر فريب خورده عذرش ناپذيراتر. چون به شناخت خود نادان است خود را پسندد. و بر خود نازان است. اى انسان تو را بر گناه چه چير كرده است و بر پروردگارت چنين دلير چرا به كشتن خود ناپژمانى، مگر دردت را درمان نيست، و يا بيداريت از اين خواب گران نيست تو كه بر ديگرى مهربانى چرا در كار خود وامى مانى؟ بسا كه يكى را در تابش آفتاب بينى و او را به سايه آرى، يا بر گرفتارى كه بيمارى وى را گداخته از روى رحمت اشك بارى پس چه تو را بر درد خود شكيبا نمود، و در مصيبتت توانايى بخشود، و در گريستن بر نفس خويش كه نزد تو گرانبهاترين جانهاست، به شكيبايى ات امر فرمود. و چگونه بيم كيفرى بيدارت نمى سازد كه شبانگاه بر تو بتازد. حالى كه با نافرمانى خدا خود را -تباه ساخته اى- و در پنجه قهرش انداخته. پس سستى دل را با پايدارى درمان كن، و خواب غفلت ديده ات را به بيدارى. و طاعت خدا را بپذير و به ياد او انس گير.
 
از سخنان آن حضرت است به هنگام تلاوت «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ»:
دليل مغرور شده به كرم حق در حين باز خواست باطل ترين دلايل، و عذر آن فريب خورده بى پايه ترين عذرهاست، او در اين زمينه بر جهالت خود اصرار ورزيده. اى انسان، چه چيز تو را بر انجام گناه جرأت داد و چه چيز تو را به پروردگارت مغرور كرد و چه چيز تو را به هلاكت خود واداشت؟ آيا دردت را درمان، و خوابت را بيدارى نيست؟ چرا به همان صورتى كه به ديگرى رحم مى كنى به خود رحم نمى نمايى؟ چه بسا كسى را در حرارت آفتاب مى بينى پس بر او سايه مى اندازى، يا شخصى را دچار دردى مى نگرى كه بدنش را مى سوزاند و تو از روى رحمت بر او گريه مى كنى، پس چه چيز تو را بر اين دردت صبر داده، و بر بلاهايت توانمند نموده، و چه شادى و سرورى تو را از گريه بر جان خود كه نزد تو عزيزترين جانهاست باز داشته و دل تسلّايت داده؟ چگونه بيم شبيخون خشم حق تو را از خواب غفلت بيدار نمى كند در صورتى كه به علّت گناهانت در راه هاى قهر و سلطه او افتاده اى. درد سستى دل را به قوّت اراده معالجه كن، و به هوشيارى خواب غفلت را درمان نما. خدا را بنده باش، و به ياد او انس بگير.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 375-369 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ قالَهُ عِنْدَ تِلاوَتِهِ: «يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ».از سخنان امام عليه السلام است كه به هنگام تلاوت اين آيه شريفه «يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ»؛ (اى انسان چه چيز تو را در برابر پروردگار كريمت مغرور ساخته است؟) بيان فرمود. خطبه در يك نگاه:اين خطبه پرمحتوا كه ناظر به تفسير آيه شريفه «يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ» است از چند بخش تشكيل شده است. در بخش اوّل امام براى بيدارى و هوشيارى ياران و مخاطبان خود آنها را مورد سؤال و سرزنش قرار مى دهد كه تا كى در خوابند و چرا از اين خواب غفلت بيدار نمى شوند؟ چرا به خود رحم نمى كنند و از گرداب گناهى كه در آن غوطه ورند خود را نجات نمى دهند و مرهمى بر دردها و زخمهاى دل خويش كه از گناه نشأت گرفته، نمى نهند.در بخش دوم اين انسان گريز پا را به محاكمه خويشتن دعوت مى كند. نعمتهاى خدا را به او يادآور مى شود و خوردن نمك و شكستن نمكدان را به او گوشزد مى كند و تأكيد مى كند كه اگر واقعاً به داورى خويشتن بنشينى خود را محكوم خواهى كرد.در بخش سوم از ناپايدارى وضع دنيا و عبرت گرفتن از زندگى و مرگ پيشينيان سخن مى گويد.در آخرين بخش در چند جمله كوتاه نسبت به پايان دنيا و قيام قيامت و حضور در دادگاه عدل الهى و نبودن عذرى در پيشگاه او هشدار مى دهد.سرانجام همه اين يادآوريها و هشدارها را وسيله اى براى پاره كردن پرده غرور كه در آيه فوق به آن اشاره شده است، قرار مى دهد. چرا بر خود رحم نمى کنى؟امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه با استفاده از آيه بالا مى فرمايد: «اين انسان (در برابر گناهانى که انجام مى دهد) نادرست ترين دليل براى خود اقامه مى کند، و اين بى خبر مغرور به بدترين عذر متوسّل مى شود چرا که بيشترين جهل و نادانى را نسبت به خود دارد!»; (أَدْحَضُ(1) مَسْؤُول حُجَّةً، وَ أَقْطَعُ مُغْتَرٍّ مَعْذِرَةً، لَقَدْ أَبْرَحَ(2) جَهَالَةً بِنَفْسِهِ).در واقع امام(عليه السلام) به اين نکته اشاره مى کند که خداوند در اين آيه مى فرمايد: پروردگار تو اين همه کرم درباره تو کرده است، از فرق تا قدم، غرق نعمتهاى گوناگون معنوى و مادى او هستى، باز هم مغرور و گستاخ و نافرمانى؟! هيچ دليلى از تو پذيرفته نيست و هيچ عذرى ندارى و عملت نشان مى دهد که هرگز خود را نشاخته اى.از اينجا روشن مى شود آنها که معتقدند ذکر صفت کريم در آيه فوق براى تلقين عذر به مخاطب است که او در پاسخ بگويد: «غرّنى کرمک; کرمت مرا مغرور کرد» سخن نادرستى است، بلکه به عکس مى خواهد بفرمايد: با اين همه کرم و لطف الهى، اين همه نافرمانى شرم آور و فاقد هرگونه عذر و حجت است، لذا در حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آمده: هنگام تلاوت اين آيه فرمود: «غرّه جهله; جهل و نادانى اش او را مغرور و غافل ساخته است».(3)سپس امام(عليه السلام) به شرح اين سخن پرداخته با يک گفتار مبسوط تازيانه هاى ملامت و سرزنش را بر پيکر ارواح خفته مى نوازد تا بيدار شوند و از بيراهه بازگردند. مى فرمايد: «اى انسان! چه چيز تو را بر گناهت جسور ساخته؟ و چه چيز تو را در مقابل پروردگارت مغرور کرده؟ و چه چيز تو را بر هلاکت خويش علاقه مند نموده است؟»; (يَا أَيُّهَا الاِْنْسَانُ، مَا جَرَّأَکَ عَلَى ذَنْبِکَ، وَ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ، وَ مَا أَنَّسَکَ بِهَلَکَةِ نَفْسِکَ؟).اشاره به اينکه غريزه حبّ ذات در انسان نيرومندترين غرائز است; انسان به طور طبيعى خود را بيش از هر کس دوست دارد و هرگاه ببينيم کسى خنجر برداشته، بر سينه و بازو و پهلوى خود مى زند وحشت مى کنيم و با خود مى گوييم آيا گرفتار جنون شده است. مگر ممکن است انسان عاقل، علاقه مند هلاکت خويش شود؟ اگر انسان کمترين علاقه اى به هلاکت خويش ندارد، پس چرا گناه و غرورى که مايه هلاکت اوست را پذيرا مى شود؟!در ادامه سخن مى افزايد: «آيا درد تو درمان ندارد يا از اين خوابت بيدارى نيست. چرا آن گونه که به ديگران رحم مى کنى به خودت رحم نمى کنى؟!»; (أَمَا مِنْ دَائِکَ بُلُولٌ(4)، أَمْ لَيْسَ مِنْ نَوْمَتِکَ يَقَظَةٌ؟ أَمَا تَرْحَمُ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَرْحَمُ مِنْ غَيْرِکَ؟).سپس با ذکر مثالى اين حقيقت را روشن تر مى سازد و مى فرمايد: «چه بسا کسى را در دل آفتاب سوزان مى بينى و در برابر حرارت آفتاب بر او سايه مى افکنى يا بيمارى را مشاهده مى کنى که درد جانکاهى بدن او را سخت آزرده و از روى ترحّم بر او مى گريى (پس چرا درباره خود بى تفاوت هستى) چه چيز تو را بر اين بيمارى ات شکيبا ساخته و بر مصائب خود صبور کرده و از گريه بر خويشتن باز داشته است در حالى که هيچ چيز براى تو عزيزتر از نفس خودت نيست»; (فَلَرُبَّمَا تَرَى الضَّاحِيَ(5) مِنْ حَرِّ الشَّمْسِ فَتُظِلُّهُ، أَوْ تَرَى الْمُبْتَلِي بِأَلَم يُمِضُّ(6) جَسَدَهُ فَتَبْکِي رَحْمَةً لَهُ! فَمَا صَبَّرَکَ عَلَى دَائِکَ، وَ جَلَّدَکَ(7) عَلَى مُصَابِکَ، وَ عَزَّاکَ عَنِ الْبُکَاءِ عَلَى نَفْسِکَ وَ هِيَ أَعَزُّ الاَْنْفُسِ عَلَيْکَ!).اشاره به اينکه چرا انسانهايى را مى بينيم که گرفتار تناقض در عمل و دوگانگى در قضاوت هستند در برابر ناراحتى ديگران وبيمارى بيماران سخت عکس العمل نشان مى دهند و گاه سيلاب اشکشان فرو مى ريزد در حالى که بيمارى خودشان سخت تر و مصائبشان سنگين تر است و هيچ گونه عکس العملى در برابر آن نشان نمى دهند.امام(عليه السلام) مى خواهد اين غافلان بى خبر و اين خفتگان بى درد را با اين بيان منطقى و گويا از خواب غفلت بيدار کند و به سرنوشت خطرناکى که در پيش رو دارد متوجّه سازد شايد توبه کنند و به سوى خدا بازگردند.در ادامه سخن مى افزايد: «چگونه ترس از بلاها و عذابهاى شبانه تو را بيدار نکرده در حالى که بر اثر معاصى الهى هر روز، خود را به مرحله بالاترى از خشم خدا مى افکنى! حال که چنين است بيمارى سستى دل خود را با داروى تصميم و عزم راسخ مداوا کن و اين خواب غفلتى که چشمت را فرو گرفته با بيدارى برطرف ساز»; (وَ کَيْفَ لاَ يُوقِظُکَ خَوْفُ بَيَاتِ(8) نِقْمَة، وَ قَدْ تَوَرَّطْتَ(9) بِمَعَاصِيهِ مَدَارِجَ سَطَوَاتِهِ(10)! فَتَدَاوَ مِنْ دَاءِ الْفَتْرَةِ فِي قَلْبِکَ بِعَزِيمَة، وَ مِنْ کَرَى(11) الْغَفْلَةِ فِي نَاظِرِکَ بِيَقَظَة).مى دانيم براى نجات و رهايى از خطر دو چيز لازم است: بيدارى و هوشيارى از يکسو و تصميم و عزم راسخ از سوى ديگر و امام(عليه السلام) در اين عبارت کوتاه به هر دو اشاره فرموده است و بى خبران را هشدار مى دهد که از خواب غفلت برخيزند و براى نجات خويش از چنگال معاصى که آتش خشم و غضب الهى را بر مى افروزد تا وقت نگذشته است تصميم بگيرند.تعبير به «بَيَاتِ نِقْمَة» (عذاب شبانه) براى اين است که بلاهايى که در شب نازل مى شود قربانى زيادترى مى گيرد; زلزله ها، سيلابها و طوفانهايى که در شب رخ مى دهد هنگامى که مردم در خوابند و هيچ گونه دفاعى از خود ندارند.قرآن مجيد مى فرمايد: «(أَفَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرَى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنَا بَيَاتاً وَهُمْ نَائِمُونَ * أَوَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرَى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنَا ضُحىً وَهُمْ يَلْعَبُونَ); آيا اهل شهرها و آباديها از اين ايمنند که عذاب ما شبانه به سراغ آنها بيايد درحالى که در خواب باشند؟ آيا اهل شهرها و آباديها از اين ايمنند که عذاب ما هنگامه روز به سراغشان بيايد در حالى که سرگرم بازى هستند؟».(12)در پايان اين فقره مى فرمايد: «(بنابراين بيدار باش) و مطيع خداوند شو و با ياد او انس گير»; (وَ کُنْ لِلّهِ مُطِيعاً، وَ بِذِکْرِهِ آنِساً).(13)*****پی نوشت:1. «أدحض» از ريشه «ادحاض» به معناى باطل کردن و مغلوب نمودن و از ريشه «دحض» به معناى مغلوب شدن گرفته شده است.2. «أبرح» از ريشه «برح» بر وزن «حرف» به معناى شدت است و گاه به معناى زوال نيز آمده است و در جمله بالا معناى اوّل اراده شده است.3. تفسير مجمع البيان، ذيل آيه 6 سوره انفطار.4. «بلول» به معناى بهبودى از بيمارى است و گاه به معناى شادابى و بى نيازى نيز آمده است.5. «ضاحى» به معناى کسى است که در برابر نور آفتاب قرار گرفته است. از ريشه «ضحو» بر وزن «محو» به معناى در برابر خورشيد قرار گرفتن است و «ضحى» به زمانى گفته مى شود که نور آفتاب در زمين گسترده شده است.6. «يمضّ» از ريشه «مضّ» بر وزن «حضّ» به معناى دردناک بودن گرفته شده است.7. «جلّد» از ريشه «جلد» بر وزن «بلد» به معناى شکيبايى يا قوت است.8. «بيات» اين واژه هرگاه مصدر باشد به معناى ماندن و بيتوته کردن شبانه در جايى است و هرگاه معناى اسمى داشته باشد به معناى شبانگاه است و در جمله بالا همين معنا اراده شده است.9. «تورّطت» از ريشه «ورط» بر وزن «شرط» به معناى انداختن در گرداب يا باتلاق است و «قد تورّطت بمعاصيه» يعنى خود را به سبب معصيتها به گرداب و باتلاق قهر و خشم خدا افکنده اى.10. «سطوات» جمع «سطوه» به معناى قهر و غلبه و سلطه بر چيزى است.11. «کرى» به معناى مصدر و به معناى چرت زدن و به خواب رفتن است.12. اعراف، آيه 97-98 .13. سند خطبه: در مصادر نهج البلاغه دو منبع ذكر مى كند كه با استفاده از قرائنى استنباط مى شود آنها اين خطبه را از غير منبع نهج البلاغه نيز يافته بودند: نخست شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد است كه در مواردى اين خطبه را با تفاوتهايى نسبت به آنچه در نهج البلاغه آمده، ذكر كرده است و ديگر كتاب شريف غررالحكم است كه بخشهايى از اين خطبه را متفاوت با آنچه در نهج البلاغه آمده آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 155) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از خطبه هاى آن حضرت، اين خطبه را حضرت موقع تلاوت آيه شريفه «يا أَيُّهَا الإِنْسانُ ما غَرَّك بِرَبِّكَ الكريم» بيان فرمود:«أَدْحَضُ مَسْئُولٍ حُجَّةً...»،«ادحض» خبر براى مبتداى محذوف (انسان) است يعنى: آدمى وقتى كه در روز رستاخيز مورد سؤال واقع مى شود كه: چه چيز تو را به خدايت مغرور كرد، مخاطى است كه پاسخ درستى ندارد بلكه دليلش براى فرار از مسئوليت باطل ترين دليلها و عذرش بيجاترين عذرهاست.منظور از اين كه اين شخص در دنيا براى جاهل نگهداشتن نفس خود اصرار و مبالغه داشته، آن است كه آن را در پيروى خواسته هاى خودش آزاد گذاشته و به اصلاح آن نپرداخته، بلكه وى را به حال خود واگذار كرده كه هر كار بخواهد انجام دهد.كلمه هاى سه گانه: (حجة، معذرة، و جهالة) تمیيز و منصوب هستند.«يا ايها الانسان... بهلكة نفسك...»،امام (ع) در ذيل اين عبارت انسان مغرور را مورد خطاب قرار داده و در مورد جرأتش بر گناه و عواملى كه باعث مغرور شدن او به پروردگارش شده و مايه غفلت وى از سختى عقوبت و كيفر اخروى شده است، او را با چند جمله استفهامى كه حاكى از توبيخ و سرزنش است مورد سؤال و پرسش قرار داده و راجع به امورى از او سؤال مى كند كه سبب دلبستگى او به هلاكت نفس خود شده و از آن رو آن را به معاصى و گناهان آلوده كرده است، و نيز در مورد بهبود يافتن وى از درد نادانى، و بيداريش از خواب غفلت و ترحم كردن بر خود چنان كه به ديگران رحم مى كند از او سؤال فرموده است.فرقى كه در محتواى اين چند پرسش وجود دارد آن است كه در سه مورد نخست: (جرأت بر گناه، مغرور شدن به پروردگار، و دلبستگى به هلاكت نفس) از باب تجاهل عارف، سؤال مى كند كه، علّت اين اعمال ناپسند چه بوده است، در حالى كه مقصود از سه پرسش آخر آن است كه انسان تصديق و اعتراف كند كه به چنين حالتى گرفتار است.در خصوص جمله «ما آنسك» احتمال ديگرى هست كه به معناى تعجب باشد و نه، استفهام و سؤال، اى انسان چه قدر علاقه به هلاكت نفس خود دارى!«فربّما ترى الضاحى... رحمة له»،حضرت، پس از آن كه صفات ناپسند انسان مغرور و گنهكار را با چند جمله پرسشى به او تذكر داد و بالاخره به منظور بيدارى و نجات او فرمود: بايد چنان كه به ديگران رحم مى كنى به خود نيز رحم كنى، با جمله بالا كه در حقيقت صغراى قياس و شكل اول منطق است براى اثبات فرمايش خود، دليل آورده است و طريقه تشكيل اين استدلال چنين است: مقدمه اول (صغرى): تو كه هر گاه كسى را در مقابل خورشيد و آفتاب سوزان، ناراحت مى بينى به حال او رحمتت مى آيد و با هر وسيله اى كه مى توانى بر او سايه مى افكنى و يا اگر گرفتار دردى را مشاهده كنى، از روى ترحم بر او مى گريى، مقدمه دوم (كبرى): و هر كس چنين رقّت قلب و دلسوزى بر حال ديگران داشته باشد، شايسته تر آن است كه بر خويشتن رحم كند و نفس خود را از گرفتاريها نجات دهد، و نتيجه دو مقدمه چنين است: پس براى تو شايسته تر است كه بر نفس خود از دردهايى كه گرفتار آن است رحم كنى.«فما صبّرك... الانفس عليك»،در اين عبارت حضرت از صبر و تحمل انسان مغرور، در مقابل درد گناه و مصيبتهايى كه در پى آن بر او وارد مى شود و خوددارى كردن وى از گريه بر حال خويش كه عزيزترين چيز در نزد اوست، پرسش فرموده و با اين پرسش او را مورد ملامت و سرزنش قرار داده است، و با احتجاج و استدلالى كه در عبارت پيش بيان شد چنين سؤال توبيخى هم بسيار مناسب است.«كيف لا يوقظك... سطواته»،به منظور بيدار شدن انسان از خواب غفلت كه به دليل توجه نكردن به عظمت خداوند او را فرا گرفته است، هشدار مى دهد، و بعضى از عوامل بيدارى را كه ترس از آمدن بلا در دل شب است يادآورى مى فرمايد، همچنان كه قرآن آن را مورد توجه قرار داده و مى فرمايد: «أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا بَياتاً وَ هُمْ نائِمُونَ.»«مدارج سطواته»: راههاى خشم و غضب خدا يعنى گناهها و كارهاى خلاف كه سبب قهر و غضب او مى شود و منظور از تورّطت واقع شدن در دره هاى هولناك معصيت است كه موجب هلاكت در آخرت مى باشد«فتداو... بيقظة»،امام (ع) پس از بيان حال شخص گنهكار و غافل و مغرور، به او هشدار مى دهد كه اى انسان بكوش و هر چه زودتر اين بيماريهاى قلبى و خواب غفلتى را كه در پى سستى و بى اعتنايى به خدا و ياد او پيدا شده با تصميم راسخ بر اطاعت فرمان و مداومت ذكر او معالجه و درمان كن. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 270 و من كلام له عليه السّلام و هو المأتان و الحادى و العشرون من المختار فى باب الخطب قاله عليه السّلام عند تلاوته: يا أيّها الانسان ما غرّك بربّك الكريم:أدحض مسئول حجّة، و أقطع مغترّ معذرة، لقد أبرح جهالة بنفسه، يا أيّها الإنسان ما جرّأك على ذنبك، و ما غرّك بربّك، و ما آنسك بهلكة نفسك، أ ما من دائك بلول، أم ليس من نومتك يقظة، أ ما ترحم من نفسك ما ترحم من غيرك، فربّما ترى الضّاحي من حرّ الشّمس فتظلّه، أو ترى المبتلى بألم يمضّ جسده فتبكي رحمة له، فما صبّرك على دائك، و جلّدك بمصابك، و عزّاك عن البكاء على نفسك، و هي أعزّ الأنفس عليك، و كيف لا يوقظك خوف بيات نقمة و قد تورّطت بمعاصيه مدارج سطواته، فتداو من داء الفترة في قلبك بعزيمة، و من كرى الغفلة في ناظرك بيقظة، و كن للّه مطيعا، و بذكره آنسا.اللغة:(دحضت) الحجة دحضا من باب منع بطلت و يتعدّى بالهمزة فيقال أدحضها اللّه و دحض الرجل زلق و (برح) به الضرب اشتدّ و عظم و هذا أبرح من ذاك أى أشدّ و يقال لقد أبرح فلان جهالة و أبرح لوما و أبرح شجاعة، و قتلوه أبرح قتل أى أشدّه (و ما آنسك) من باب الافعال، و روى أنّسك بالتشديد من باب التفعيل و (بلّ) من مرضه يبلّ من باب ضرب بلّا و بللا و بلولا كقعود برء و حسنت حاله بعد الهزال.و (الضاحى) لحر الشمس البارز يقال ضحى فلان مثل دعى أى برز للشمس و مثل رضى و سعى أيضا أى أصابته الشمس و (مضضت) الشيء مضضا من باب تعب تألّمت و يتعدّى بالحركة و الهمزة فيقال مضّه الجرح مضّا و أمضه امضاضا أى آلمه.و (الجلادة) القوّة و الشدّة و الصّلابة، و جلدك بمصابك أى جعلك جلدا، و روى و جلدك على مصائبك بلفظة على و صيغة و الجمع و (بيات نقمة) طروقها و النقمة وزان كلمة و نعمة و قرحة المكافاة بالعقوبة و الجمع نقم ككلم و عنب و (التورّط) الوقوع فى الورطة بسكون الرّاء و هى المهلكة و كلّ أرض مطمئنة لا طريق فيها و (عزم) على الشيء و عزمه عزما من باب ضرب عقد ضميره على فعله و عزم عزيمة اجتهد و جدّ فى أمره و (الكرى) وزان عصا النعاس.الاعراب:استفهام انكارى توبيخى- استفهام تقريرى قوله تعالى  «ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ»  الاستفهام للانكار على سبيل التوبيخ و التّقريع، و يجوز أن يكون للتقرير أى حمل المخاطب على الاعتراف و الاقرار بما يعرفه من جهة الاغترار و علته ، و قوله عليه السّلام: أدحض مسئول حجّة خبر لمبتدأ محذوف أى هو أدحض مسئول، و الضّمير راجع الى الانسان المغرور، و حجّة منصوب على التميز، و كذلك معذرة و جهالة منصوبتان عليه أيضا.و قوله: فلربما ترى، اللّام للتوكيد و ما كافة لربّ عن عمل الخبر و لذلك دخلت على الفعل كما فى قول الشاعر: ربّما اوفيت في علم          ترفعن ثوبى شمالات     و قوله: الضّاحى من حرّ الشمس، فى نسخة الشارحين المعتزلي و البحرانى لحرّ الشمس باللام بدل من و لعلّ الأوّل بناء على كون الضّاحى بمعنى المصيب و الثّانى على كونه بمعنى البارز، و قوله: و هى أعزّ الأنفس الجملة فى محلّ النّصب على الحال و كذلك جملة و قد تورّطت، و انتصاب مدارج سطواته إما على المفعول به أو على المفعول فيه و حذف الخافض أى فى مدارج سطواته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 273 المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام كما نبّه الرّضىّ قدّس سرّه (قاله) عليه السّلام (عند تلاوته) الاية الشريفة فى سورة الانفطار «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ»  و قبل الشروع فى شرح كلامه عليه السّلام ينبغي أن نذكر ما قاله المفسّرون فى تفسير الاية فأقول: لهم فى تفسير قوله: يا أيها الانسان، قولان:أحدهما أنّه الكافر لقوله تعالى بعد ذلك « كَلَّا بَلْ تُكَذِّبُونَ بِالدِّينِ»  قال عطا عن ابن عبّاس انّها نزلت فى الوليد بن المغيرة.و الثّانى أنّه عامّ لجميع العصات و هو الأقرب و قوله  «ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ»  أى أىّ شيء خدعك و سوّل لك الباطل حتّى تركت الواجبات و أتيت بالمحرّمات و عصيت خالقك و خالفته، و المراد ما الّذى آمنك من عقابه يقال غرّه بفلان إذا آمنه المحذور من جهة مع أنّه غير مأمون و هو كقوله «لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ».و اختلف في معنى الكريم، فقيل: هو المنعم الّذى كلّ أفعاله إحسان و إنعام لا يجرّ به نفعا و لا يدفع به ضررا، و قيل: هو الّذى يعطى ما عليه و ما ليس عليه و لا يطلب ماله، و قيل: هو الّذى يقبل اليسير و يعطى الكثير، و قيل: إنّ من كرمه سبحانه أنّه لم يرض بالعفو عن السّيات حتى بدّلها بالحسنات.و اختلفوا في جهة تخصيص كريميّته بالذّكر دون ساير أسمائه و صفاته فقيل: لأنّه كأنّه لقّنه الاجابة حتّى يقول: غرّني كرم الكريم، و قيل: للمنع عن المبالغة في الاغترار و الاشعار بما به يغرّه الشّيطان فانّه يقول له افعل ما شئت فانّ ربّك الكريم لا يعذّب أحدا و لا يعاجل بالعقوبة، و قيل: للّدلالة على أنّ كثرة كرمه مستدعى الجدّ في طاعته لا الانهماك فى عصيانه اغترارا بكرمه.و قال في الكشاف: فان قلت: ما معنى قوله  «ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ»  و كيف طابق الوصف بالكرم انكار الاغترار به و انّما يغترّ بالكريم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 274 قلت: معناه أنّ حقّ الانسان أن لا يغترّ لكرم اللّه عليه حيث خلقه حيّا لنفعه و بتفضّله عليه بذلك حتّى ينفع يطمع بعد ما مكّنه و كلّفه فعصى و كفر النّعمة المتفضّل بها أن يتفضّل عليه بالثّواب و طرح العقاب اغترارا ما لتفضّل الأوّل فانّه منكر خارج من حدّ الحكمة و لذا قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لمّا تلاها: غرّه جهله و قال الحسن: غرّه و اللّه شيطانه الخبيث أى زيّن له المعاصى و قال له: افعل ما شئت فربّك الكريم الّذى تفضل عليك بما تفضّل به أوّلا و هو متفضّل عليك آخرا حتّى ورّطه و قيل للفضيل بن عياض: إن أقامك اللّه يوم القيامة و قال لك:ما غرّك بربّك الكريم ما ذا تقول؟ قال: أقول: غرّنى ستورك المرخاة و هذا على سبيل الاعتراف بالخطاء فى الاغترار بالسّتر و ليس باعتذار كما يظنّه الطّماع و تظنّ قصاص الحشوية و يروون عن أئمتهم أنّه إنّما قال بربّك الكريم دون ساير صفاته ليلقّن عبده الجواب حتّى يقول: غرّني كرم الكريم، انتهى.و قال الشّارح المعتزلي: لقائل أن يقول: لو قال: ما غرّك بربّك العزيز أو المنتقم أو نحو ذلك كان أولى لأنّ للانسان المعاتب أن يقول له غرّني كرمك أو ما وصفت به نفسك.و جواب هذا أن يقال: إنّ مجموع الصّفات كشيء واحد و هو الكريم الّذى خلقك فسوّيك فعد لك في أىّ صورة ما شاء ركّبك، و المعنى ما غرّك برّب هذه صفته و هذه شأنه و هو قادر على أن يجعلك في أىّ صورة شاء فما الّذى يؤمنك من أن يمسخك في صورة القرد أو الخنازير و نحوها من الحيوانات العجم، و معنى الكريم ههنا الفيّاض على الموادّ بالصّور، و من هذه صفته ينبغي أن يخاف منه تبديل الصّورة.إذا عرفت ذلك فلنشرع في شرح كلامه عليه السّلام فأقول قوله  (أدحض مسئول حجّة) أى الانسان المخاطب بخطاب يا أيّها الانسان و المسئول المعاتب بعتاب ما غرّك إن أراد الجواب عن ذلك الخطاب و الاحتجاج و الاستدلال في قبال ذلك السؤال و الاعتراض فحجّته أبطل الحجج و أزيفها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 275 و ذلك لأنّه إن قال في مقام الجواب، غرّنى كرمك فهو جواب سقيم لأنّ كثرة الكرم و التفضّل و الاحسان تقتضى الجدّ و الاجتهاد في العبوديّة و العبادة و الشكر و الطّاعة لا الاغترار و الكفران و التّوانى و الخلاف و العصيان.و إن قال: غرّنى الشّيطان فيقال له: ألم أعهد إليكم يا بنى آدم أن لا تعبدوا الشّيطان إنّه لكم عدوّ مبين و أن اعبدونى هذا صراط مستقيم.و إن قال: غرّنى جهلى فيقال له: أفلم ارسل إليكم المرسلين مبشّرين و منذرين و علّمتكم الأحكام و التكاليف بما انزلت فى صحف الأوّلين و زبر الاخرين كيلا تقولوا إنّا كنّا عن هذا غافلين. (و) بذلك ظهر أيضا أنّه (أقطع مغتر معذرة) يعنى أنّه إن اعتذر عن اغتراره بعذر من المعاذير السّابقة و ما ضاهاها فعذره أقطع الأعذار و أسقطها عن درجة الاعتبار كما قال عزّ من قائل «فَيَوْمَئِذٍ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ» . (لقد أبرح جهالة بنفسه) أى اشتدّ بنفسه من حيث الجهالة، قيل: الجهالة اختيار اللّذة الفانية علي اللّذة الباقية، و قيل: اجتمعت الصّحابة على أنّ كلّ ما عصى اللّه به فهو جهالة و كلّ من عصى اللّه فهو جاهل  استفهام توبيخى- استفهام انكارى (يا أيّها الانسان ما جرّاك على ذنبك و ما غرّك بربّك و ما آنسك بهلكة نفسك) هذه الاستفهامات الثلاثة واردة في معرض التّوبيخ و الانكار على أسباب الجرءة و الاغترار و الانس بالقاء النفس في الهلكات و توريطها في الموبقات قال الشارح البحرانى و يحتمل أن يكون قوله: ما آنسك تعجّبا. (أما من دائك بلوى أم ليس من نومتك يقظة أما ترحم من نفسك ما ترحم من غيرك) هذه الاستفهامات كسابقتها أيضا واردة في مقام الانكار و التقريع لكنّها لدخولها على النفى تفيد العرض و الطلب أى طلب البراءة من داء الذنوب و أسقام الاثام و الانتباه من نومة الغفلة و الجهالة و الترحّم و العطوفة للنفس مثل الترحّم و العطف للغير و حاصله أنه لا ينبغي لك عدم البراءة و اليقظة و الرّحمة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 276 و أوضح ترحّمه للغير بقوله  (فلربّما ترى الضاحى من حرّ الشمس فتظلّه) أى ترى من أصابته حرارتها و تأذّى بها فتظلّه بالظلال ترحّما و تلطفا و دفعا للاذى عنه (أو ترى المبتلى بألم يمضّ جسده) أى يولمه (فتبكى رحمة له) و إذا كان هذا شأنك مع الغير فما بالك في نفسك حيث تركت نصحها و ملاحظتها. (فما صبرك على دائك) الدّوى (و جلدك بمصابك) العظيم (و عزاك) أى سلاك (عن البكاء على نفسك و هى أعزّ الأنفس عليك) و أحبّها إليك (و كيف لا يوقظك) من نومك استعاره (خوف بيات نقمة) و مفاجات عقوبة، و أصل البيات أن يقصده بالعدوّ في اللّيل من غير أن يشعر فيأخذه بغتة فاستعير لنزول العذاب فيها قال تعالى  «أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا بَياتاً وَ هُمْ نائِمُونَ» .و قوله  (و قد تورّطت بمعاصيه مدارج سطواته) أى وقعت باكتساب آثامه في في ورطاة الهلكات و صعدت مدارج السطوات و السخطات و التعبير بالمدارج نظرا إلى اختلاف المعاصى و كون بعضها فوق بعض من حيث الصغر و الكبر الموجب لتفاوت مراتب السطوة و درجات السخطة من حيث الضّعف و الشدّة.و يحتمل أن يكون المراد بالمدارج الطرق نحو ما فى الحديث: إياكم و التعريس في بطون الأودية فانها مدارج السّباع تأوى إليها، قال الطريحى هي جمع مدرج بفتح الميم الطريق و المعنى الأوّل ألطف. (فتداو من داء الفترة في قلبك بعزيمة) أى عالج من مرض الفتور و الضعف و الانكسار الذى في قلبك بدواء الجدّ و العزم على العبوديّة و الطاعة (و من كرى الغفلة في ناظرك بيقظة) أى من نوم الغفلة في ناظر بصيرتك عن الذكر و الفكر بالتنبيه و اليقظة. (و كن للّه مطيعا) و هى أعنى الطاعة نتيجة العزيمة (و بذكره آنسا) و هو أعنى الذكر ثمرة اليقظة.الترجمة:از جمله كلام نصايح انجام آن امام است كه فرمود آن را در وقت تلاوت كردن آيه شريفة «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ» يعنى اى فرزند آدم چه چيز مغرور ساخت تو را بپروردگار تو كه موصوفست بجود و كرم، آن حضرت بعد از تلاوت آيه كه انسان مخاطب بخطاب اين آيه است فرمود:باطل ترين سؤال شدگانست از حيثيّت حجّت و دليل، و بريده ترين فريفته شدگان است از حيثيّت عذرخواهى، هر آينه شدّت نموده بنفس خود از حيثيّت ناداني، اى انسان چه چيز جرى و جسور نمود تو را بر گناه خودت، و چه چيز مغرور ساخت تو را به پروردگار خودت، و چه چيز انس داد تو را به هلاكت نفس خودت آيا نيست از درد گناه تو بهبودى، آيا نيست از خواب غفلت تو بيدارى، آيا رحم نمى كنى بر نفس خود بقرارى كه رحم ميكنى بر غير خود. هر آينه بسيار است كه مى بينى شخصى را در آفتاب پس بر او از رحمت سايه كنى، يا مى بينى شخصى بألم مبتلا شده مثل زخمى و بثره كه در مى آورد و مى سوزاند تن او را پس از ترحّم بر او گريه كنى، پس چه چيز صابر ساخته است ترا بر درد و مرض تو، و قوى كرده است ترا بر مصيبتهاى تو، و خرسند كرده است ترا از گريستن بر نفس خود كه بچنين بلا گرفتار است و آن عزيزترين جانهاست بر تو و چگونه بيدار نمى كند ترا ترس شبيخون خشمهاى خدا و حال آنكه در آمده بسبب معاصى در ورطه مسالك سطوات او تعالى. پس دوا پذير از اين درد سستي كه در دل مرده دارى بجدّ و جهد و قوّت عزمي و از خواب غفلت كه در چشم گران خواب دارى به بيدارى و هشيارئى، و باش خداى را فرمان برنده و بياد او انس گيرنده. 
بخش ۲ : رحمت خدا و معصیت انسان [منبع]

وَ تَمَثَّلْ فِي حَالِ تَوَلِّيكَ عَنْهُ إِقْبَالَهُ عَلَيْكَ، يَدْعُوكَ إِلَى عَفْوِهِ وَ يَتَغَمَّدُكَ بِفَضْلِهِ، وَ أَنْتَ مُتَوَلٍّ عَنْهُ إِلَى غَيْرِهِ.
فَتَعَالَى مِنْ قَوِيٍّ مَا أَكْرَمَهُ، وَ تَوَاضَعْتَ مِنْ ضَعِيفٍ مَا أَجْرَأَكَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ، وَ أَنْتَ فِي كَنَفِ سِتْرِهِ مُقِيمٌ وَ فِي سَعَةِ فَضْلِهِ مُتَقَلِّبٌ؛ فَلَمْ يَمْنَعْكَ فَضْلَهُ وَ لَمْ يَهْتِكْ عَنْكَ سِتْرَهُ، بَلْ لَمْ تَخْلُ مِنْ لُطْفِهِ مَطْرَفَ عَيْنٍ فِي نِعْمَةٍ يُحْدِثُهَا لَكَ أَوْ سَيِّئَةٍ يَسْتُرُهَا عَلَيْكَ أَوْ بَلِيَّةٍ يَصْرِفُهَا عَنْكَ؛ فَمَا ظَنُّكَ بِهِ لَوْ أَطَعْتَهُ؟ وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ أَنَّ هَذِهِ الصِّفَةَ كَانَتْ فِي مُتَّفِقَيْنِ فِي الْقُوَّةِ مُتَوَازِيَيْنِ فِي الْقُدْرَةِ، لَكُنْتَ أَوَّلَ حَاكِمٍ عَلَى نَفْسِكَ بِذَمِيمِ الْأَخْلَاقِ وَ مَسَاوِئِ الْأَعْمَالِ.

تَمَثّلْ : تصور كن، مجسم ساز.
تَوَلِّيكَ : روى گردانى تو، اعراض تو.
يَتَغَمَّدُكَ : ترا مى پوشاند.
مَطْرِفُ عَيْنٍ : يك چشم بر هم زدن. 
مُتَوَلٍّ : اعراض كننده
كَنَف : پناهگاه
مَطرَف : لحظه و چشم بهم زدن
ذَميم : مذموم شده، سرزنش شده
مَساوِى : بدى ها 
(6) و در حال رو گردانيدنت از او رو آوردن او را بخود تصوّر كن (و از راه انديشه بنگر) كه ترا بعفو و بخشش خود خوانده بفضل و كرمش مى پوشاند و تو از او رو گردانيده بديگرى توجّه كرده اى، پس خداوند بلند و برتر و توانا است (و با اين حال) چه بسيار كريم است، و تو پست و ناتوانى و چه بسيار بر نافرمانى او دليرى، و حال آنكه تو در پناه پوشش (عفو و بخشش) او اقامت گزيده اى، و در فراخى فضل و احسانش مى گردى، و فضلش را از تو باز نداشته، و پرده (بخشش) خود را از (جلو گناهان) تو ندريده، بلكه در نعمت و بخششى كه براى تو پديد آورده يا گناه ترا كه پوشانده يا بلائى كه از تو دور گردانده يك چشم برهم زدن از لطف او دور نبوده اى (با اينكه در نافرمانى او مى كوشى) پس گمان تو باو چيست اگر (دستور) او را پيروى كنى،
(7) و سوگند بخدا اگر اين صفت (رو آوردن خدا بتو و دورى نمودن تو از او) در دو شخصى بود كه در توانگرى مساوى و در توانائى برابر بودند (و يكى از آنها تو بودى كه از ديگرى كه بتو رو آورده بود دورى مى جستى) از خوهاى ناپسند و بدى كردارهايت بر زيان و بدى خود اوّل كسى بودى كه حكم مى دادى (پس چگونه اى در برابر خداوند سبحان كه حكم تو بر بدى خود سزاوارتر است).
 
و در نظر آر، آن حالت را كه تو از او روى گردانيده اى و او به تو روى آورده است. تو را به بخشايش خويش فرا مى خواند و فضل و نعمتش تو را در برگرفته و تو از او به ديگرى روى نهاده اى.
بلند و برتر است آن خداى توانا كه كريم و بزرگوار است و تو اى بنده بى مقدار ناتوان در نافرمانى او، چه گستاخى و حال آنكه، در پناه ستر و پوشش او غنوده اى و در فراخناى فضل و بخشايش او مى گردى. خداوند نه فضل و بخشايش خود را از تو دريغ داشت و نه پرده از گناهانت برگرفت. بلكه، چشم بر هم زدنى، از نعمتى كه بر تو ارزانى مى دارد و پرده اى كه بر گناهان تو مى كشد يا بلايى كه از تو مى گرداند بى بهره نبوده اى. پس، چه گمان برى به او، اگر فرمانش برى؟
به خدا سوگند، اگر اين حال ميان تو و ديگرى كه در قدرت و توان همسنگ تو مى بود، پديد آمده بود، تو خود نخستين كسى بودى كه خود را به سبب سوء اخلاق و زشتى رفتارت نكوهش مى كردى.
 
خوب تصوّر کن در همان هنگام که تو از خداى خود روى مى گردانى او (با دادن انواع نعمتها) به تو روى مى آورد او تو را به عفو و بخشش خويش فرا مى خواند و در زير پوشش فضل و رحمتش قرار مى دهد در حالى که تو همچنان به او پشت کرده و به غير او روى مى آورى. بزرگ و بلندمرتبه است خدايى که با آن همه قدرت و قوت، اين قدر کريم است; ولى تو با آن حقارت و ضعف اين اندازه بر معصيت او جسور هستى در حالى که در پناه پرده پوشى او قرار دارى و در فراخناى فضل و رحمتش در حرکت هستى (با اين همه نافرمانى) تو را از فضل خويش باز نداشته و پرده گناهانت را ندريده است، بلکه حتى يک چشم بر هم زدن از لطف او دور نشده اى، يا در نعمتى قرار دارى که براى تو فراهم ساخته و يا در گناهى که پرده بر آن افکنده و يا بلا و مصيبتى که از تو دور نموده است.
آرى با اين همه گناه که دارى اين گونه به تو محبّت دارد، حال درباره او چه فکر مى کنى اگر اطاعتش مى کردى؟ به خدا سوگند اگر اين وضعى که تو با خدا دارى (که پيوسته عصيانش مى کنى و او همواره لطف و محبّت مى کند) در ميان دو نفر که در نيرو و توان مساوى بودند وجود داشت تو نخستين کسى بودى که خود را به سبب اخلاق ناپسند و کردار بد، محکوم و نکوهش مى کردى (به يقين اگر اين وضع ميان مولا و عبد باشد به طريق اولى نکوهيده تر است).
 
و به خاطر آر آن گاه كه تو روى از او گردانده اى او روى به تو گرداند و تو را به خواستن بخشايش از خود مى خواند و -جامه- كرم خويش بر تو مى پوشاند، و تو از او رويگردانى و ديگرى را خواهان.
پس چه نيرومند است و بزرگوار، و چه ناتوانى تو و بى مقدار، و چه گستاخ در نافرمانى پروردگار. در سايه پوشش او مى آرامى، و در پهنه بخشايش او مى خرامى، نه بخشش خويش را از تو بريده، و نه پرده خود را بر تو دريده، بلكه چشم به هم زدنى بى احسان او به سر نبرده اى، در نعمتى كه بر تو تازه گردانيده، يا گناهى كه بر تو پوشانيده، يا از بلاييت رهانيده. -با نافرمانى اين چنين به نعمتش اندرى- پس چه گمان بدو برى، اگر وى را فرمان برى؟
به خدا اگر اين رفتار ميان دو كس بود كه در قوّت برابر بودند، و در قدرت همبر -و تو يك تن از آن دو بودى-، نخست خود را محكوم مى نمودى كه رفتارت نكوهيده است و كردارت ناپسنديده.
 
و در حال روى گرداندن از خدا روى آوردن او را به سوى خود مجسم كن كه تو را به عفوش دعوت مى كند، و به فضلش مى پوشاند، و تو از او روى مى گردانى و به غير او روى مى آورى.
بلند مرتبه است خدايى كه با اين قدرتش چه كريم است و تو با اين ناتوانى و پستى چه جرأتى بر معصيت او دارى در حالى كه در پناه پوشش او مقيمى، و در فراخناى احسانش مى گردى، فضلش را از تو باز نداشته، و پرده حرمتت را ندريده است، بلكه در نعمتى كه براى تو ايجاد مى كند، و گناهى كه بر تو مى پوشاند، و بلايى كه از تو دور مى نمايد چشم به هم زدنى از لطفش محروم نيستى، پس به او چه گمان مى برى اگر او را بندگى كنى.
به خدا قسم اگر اين برنامه بين دو نفر بود كه در قوّت و قدرت برابر بودند، تو اولين كسى بودى كه بر زشتى اخلاق و بدى اعمالت به زيان خود حكم مى كردى.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 381-378 از او رحمت و از تو عصيان؟!امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، انسانها را به داورى بر خويشتن دعوت مى کند، و دلايل محکوميت او را بر مى شمرد. از جمله اينکه او از يک سو پيوسته در طريق نافرمانى گام مى نهد; ولى از سوى ديگر خداوند، همواره فضل و رحمتش را بر او فرو مى ريزد. مى فرمايد: «خوب تصور کن در همان هنگام که تو از خداى خود روى مى گردانى او (با دادن انواع نعمتها) به تو روى مى آورد او تو را به عفو و بخشش خويش فرا مى خواند و در زير پوشش فضل و رحمتش قرار مى دهد در حالى که تو همچنان به او پشت کرده و به غير او روى مى آورى»; (وَ تَمَثَّلْ(1) فِي حَالِ تَوَلِّيکَ عَنْهُ إِقْبَالَهُ عَلَيْکَ، يَدْعُوکَ إِلَى عَفْوِهِ، وَ يَتَغَمَّدُکَ(2) بِفَضْلِهِ، وَ أَنْتَ مُتَوَلٍّ عَنْهُ إِلَى غَيْرِهِ).راستى اسف بار و شرم آور است که انسان مولاى کريمى داشته باشد که همواره انواع نعمتهايش شامل حال او گردد; ولى او پيوسته از او روى بگرداند، کارى که هيچ وجدانى اجازه آن را نمى دهد.اين همان چيزى است که در دعاى پرمحتواى افتتاح در ماه مبارک رمضان مى خوانيم: «يا رَبِّ، اِنَّکَ تَدْعُونى فَاُوَلّى عَنْکَ، وَتَتَحَبَّبُ اِلَىَّ فَاَتَبَغَّضُ اِلَيْکَ، وَتَتَوَدَّدُ اِلَىَّ فَلا اَقْبَلُ مِنْکَ، کَاَنَّ لِىَ التَّطَوُّلَ عَلَيْکَ، فَلَمْ يَمْنَعْکَ ذلِکَ مِنَ الرَّحْمَةِ لى وَالاِْحْسانِ اِلَىَّ، وَالتَّفَضُّلِ عَلَىَّ بِجُودِکَ وَکَرَمِکَ; پروردگارا! تو مرا فرا مى خوانى ولى من از تو روى مى گردانم، تو به من محبّت مى کنى; ولى من با تو دشمنى مى ورزم، تو به من دوستى مى کنى; ولى من پذيرا نمى شوم، گويا منّتى بر تو دارم; ولى اين احوال تو را از رحمت و احسان وتفضّل به جود و کرمت نسبت به من باز نمى دارد».در ادامه مى افزايد: «بزرگ و بلندمرتبه است خدايى که با آن همه قدرت و قوت، اين قدر کريم است; ولى تو با اين حقارت و ضعف اين اندازه بر معصيت او جسور هستى در حالى که در پناه پرده پوشى او قرار دارى و در فراخناى فضل و رحمتش در حرکت هستى»; (فَتَعَالَى مِنْ قَوِيٍّ مَا أَکْرَمَهُ! وَ تَوَاضَعْتَ مِنْ ضَعِيف مَا أَجْرَأَکَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ! وَ أَنْتَ فِي کَنَفِ(3) سِتْرِهِ مُقِيمٌ، وَ فِي سَعَةِ فَضْلِهِ مُتَقَلِّبٌ!).اشاره به اينکه افراد قوى و نيرومند اگر راه خشونت را پيش گيرند جاى تعجّب نيست. تعجب در اين است که فرد ضعيف و زبون و ناتوانى در اين راه گام نهد; ولى خداوند با آن همه قدرت و عظمت نهايت محبّت را دارد و اين انسان با اين همه ضعف وناتوانى، اين همه جرأت و جسارت بر معصيت از خود نشان مى دهد در حالى که لحظه اى فضل و رحمت الهى از او قطع نمى شود و اين به راستى عجيب است!سپس مى افزايد: «(با اين همه نافرمانى) تو را از فضل خويش باز نداشته و پرده گناهانت را ندريده است، بلکه حتى يک چشم بر هم زدن از لطف او دور نشده اى، يا در نعمتى قرار دارى که براى تو فراهم ساخته و يا در گناهى که پرده بر آن افکنده، و يا بلا و مصيبتى که از تو دور نموده است. آرى با اين همه گناه که دارى اين گونه به تو محبّت دارد، حال درباره او چه فکر مى کنى اگر اطاعتش مى کردى؟»; (فَلَمْ يَمْنَعْکَ فَضْلَهُ، وَ لَمْ يَهْتِکْ عَنْکَ سِتْرَهُ، بَلْ لَمْ تَخْلُ مِنْ لُطْفِهِ مَطْرِفَ عَيْن(4) فِي نِعْمَة يُحْدِثُهَا لَکَ، أَوْ سَيِّئَة يَسْتُرُهَا عَلَيْکَ، أَوْ بَلِيَّة يَصْرِفُهَا عَنْکَ! فَمَا ظَنُّکَ بِهِ لَوْ أَطَعْتَهُ!).اشاره به اينکه انسان از اين سه حالت خالى نيست: يا مشمول نعمتى است که بايد شکر آن را ادا کند يا مرتکب گناهى شده که خدا بر آن پرده افکنده و بايد از ستاريت او ممنون باشد و استغفار کند يا بلايى را از او دور ساخته که بايد قدر اين نعمت الهى را بشناسد. اينها همه در حالى است که او در طريق عصيان گام بر مى دارد و نسبت به اوامر و نواهى حق بى اعتناست. حال اگر انسان بينديشد که اين خداوند مهربان و فوق العاده کريم و رحيم اگر بندگان اطاعتش را مى کردند چگونه از آنها قدردانى مى نمود، اين همان مسئله «وجوب شکر منعم» است که به گفته علماى عقايد مى تواند انگيزه معرفة الله گردد.آنگاه امام از زاويه ديگرى به اين مسئله مى نگرد و براى بيدار ساختن مخاطبان خود به بيان ديگرى مى پردازد و مى فرمايد: «به خدا سوگند اگر اين وضعى که تو با خدا دارى (که پيوسته عصيانش مى کنى و او همواره لطف و محبّت مى کند) در ميان دو نفر که در نيرو و توان مساوى بودند وجود داشت تو نخستين کسى بودى که خود را به سبب اخلاق ناپسند و کردار بد، محکوم و نکوهش مى کردى (به يقين اگر اين وضع ميان مولا و عبد باشد به طريق اولى نکوهيده تر است)»; (وَ ايْمُ اللّهِ(5) لَوْ أَنَّ هذِهِ الصِّفَةَ کانَتْ فِي مُتَّفِقَيْنِ فِي الْقَوَّةِ، مُتَوَازِيَيْنِ فِي الْقُدْرَةِ، لَکُنْتَ أَوَّلَ حَاکِم عَلَى نَفْسِکَ بِذَمِيمِ الاَْخْلاَقِ، وَ مَسَاوِيءِ الاَْعْمَالِ).بعضى از شارحان نهج البلاغه عبارت فوق را به صورت صغرا و کبرا از شکل اوّل از قياسات منطقى دانسته اند; ولى ظاهر اين است که لحن عبارت بالا ناظر به قياس اولويّت است; يعنى دو نفر که هم طراز هم باشند معمولا ترس و وحشتى از هم ندارند. با اين حال اگر يکى از آنان پيوسته نيکى کند و ديگرى در برابر بدى کند سرانجام وجدان نفر دوم او را محکوم مى کند و به سوء اخلاق متهم مى سازد، حال اگر اين مسئله در ميان شخص بسيار بزرگ و فرد بسيار کوچکى باشد که از يک سو لطف و رحمت است بدون هيچ گونه نياز و ترس و وحشت و از سوى ديگر سرا پا نياز است و وحشت از مجازات در برابر نافرمانيها، به يقين در چنين شرايطى آن فرد کوچک نابکار بايد خود را بسيار ملامت کند که چرا در برابر آن همه بزرگوارى اين همه شرمسارى به بار آورده است.*****پی نوشت:1. «تمثّل» ـ همان طور که در خطبه قبل نيز اشاره شد ـ از ريشه «مثول» بر وزن «حلول» به معناى مجسم ساختن گرفته شده است.2. «يتغمّد» در اصل از ريشه «غمد» بر وزن «هند» به معناى غلاف شمشير گرفته شده و «تغمّد» به معناى در غلاف کردن است. سپس به معناى فراگرفتن و پوشاندن بکار رفته است و در جمله بالا نيز به همين معناست که «فضل خداوند تو را فرا گرفته، پوشانده است».3. «کنف» از ريشه «کنف» بر وزن «حرف» به معناى محفوظ داشتن است.4. «مطرف عين» از ريشه «طرف» بر وزن «حرف» به معناى چشم بر هم زدن گرفته شده است و «مطرف» مصدر ميمى و به همين معناى چشم به هم زدن است.5. «أيم» در اصل «أيمن» در نگاه بعضى از ارباب لغت جمع «يمين» به معناى سوگند است که نون آن ساقط شده و معناى جمله «أيم الله» اين است که به خدا سوگندها مى خورم. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«و تمثّل... يصرفها عنك»،حضرت در اين جمله ها نعمتهاى فراوان خداوند را كه به انسان عطا فرموده و او در عوض به جاى شكر و سپاس با گناه و معصيت كفران نعمت كرده است بازگو مى فرمايد، تا مگر آدمى به خود آيد و به ياد خدا افتد. به انسان دستور مى دهد كه در ذهنش تصور كند آن موقعى را كه او در حال رو گرداندن از خدا و فرو رفتن در معصيت است ولى خداى كريم با انواع نعمتها به او رو آورده و با كلام خود از زبان پيامبرانش او را دعوت به عفو مى كند و به فضل و رحمت خود آهنگ او مى كند و او را تحت پوشش و حمايت خويش قرار مى دهد، و با آن كه آدمى اين همه نعمتهاى فراوان را با نافرمانى و معاصى الهى ناسپاسى مى كند اما پروردگار متعال فضل و رحمتش را از او قطع نكرده و حتى او را يك چشم بر هم زدن از لطفش خالى نگذاشته است، بطورى كه هر لحظه يا نعمتى به او عطا مى كند، يا بديش را مى پوشاند و يا بلا و گرفتاريى را از وى بر طرف مى سازد. پس امام (ع) با اين هشدار بهترين آگاهى را به انسان داده است، زيرا حضور اين نعمتها در ذهن او، در حالتى كه وى رو به گناه و معصيت آورده است بهترين چيزى است كه او را به خدايش علاقه مند مى كند، دليل اين كه فرموده: تمثّل (تصور كن) آن است كه، خود روى آوردن خدا بر بنده در ذهن نيست بلكه مفهوم و تصوير آن در ذهن موجود است.كلمه «يدعوه» و «واو» در «وانت» از نظر نحوى حالند، و خلاصه و نتيجه معناى عبارتهاى گذشته اين است كه اى انسان وقتى كه در حال پشت كردن به خدا هستى و به گناه و معصيت رو آورده اى و در عين حال اين چنين مستغرق در نعمتهاى او مى باشى، پس اگر در حال اطاعت و عبادت او بوده و حسن ظن به وى داشته باشى به طريق اولى و بهتر و بيشتر مشمول فضل و رحمت ذات اقدس او خواهى بود.«و ايم اللَّه... الاعمال»،در اين قسمت امام (ع) براى بيدارى انسان كه نفس خود را در برابر نافرمانيها و گناهان ملامت كرده و از مخالفت فرمان الهى باز دارد، با يك برهان كه از شكل اوّل تشكيل شده، استدلال فرموده است كه خلاصه آن چنين است: اگر انسان به رفيقى كه در قدرت و مقام همانند اوست بدى و كم خدمتى كند، از شرم و حيا بر خود لازم مى داند كه نفسش را به دليل سوء رفتار و بد كرداريش مورد ملامت و سرزنش قرار دهد، پس در صورتى كه در برابر ولى نعمتى قرار دارد كه هر لحظه زير باران رحمت او و مشمول عنايات وى مى باشد، به طريق اولى بايد نفس خود را در برابر گناهان و تقصيراتش سرزنش كرده و از عصيان بازش دارد. 
منهاج البراعه (خوئی)و تمثّل في حال تولّيك عنه إقباله عليك، يدعوك إلى عفوه، و يتغمّدك بفضله و أنت متولّ عنه إلى غيره. فتعالى من قويّ ما أكرمه، و تواضعت من ضعيف ما أجرأك على معصيته و أنت في كنف ستره مقيم، و في سعة فضله متقلّب، فلم يمنعك فضله، و لم يهتك عنك ستره، بل لم تخل من لطفه مطرف عين في نعمة يحدثها لك، أو سيّئة يسترها عليك، أو بليّة يصرفها عنك، فما ظنّك به لو أطعته، و أيم اللّه لو أنّ هذه الصّفة كانت في متّفقين في القوّة، متوازنين في القدرة لكنت أوّل حاكم على نفسك بذميم الأخلاق، و مساوي الأعمال.اللغة:و (الكنف) محرّكة الجانب و الظل، و فلان فى كنف اللّه أى فى حرزه و (الستر) بالكسر الساتر و بالفتح المصدر و (طرف) البصر طرفا من باب ضرب تحرّك، و طرف العين نظرها و الطرفة المرّة منه و مطرف العين يحتمل المصدر و الزمان.الاعراب:و مطرف عين منصوب على الظرفيّة. و قوله: يدعوك الى فضله استيناف بيانىّ و ليس حالا كما زعمه الشّارح البحرانى، و جملة و أنت متول فى موضع النّصب على الحال.المعنی:(و تمثل في حال توليك عنه إقباله عليك) أى تصوّر إقباله تعالى عليك بالفضل و الاحسان و الكرم و الامتنان في حال اعراضك عنه و المقابلة لذلك بالكفران و المخالفة و العصيان كما أوضحه بقوله  (يدعوك إلى عفوه) بما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 277 أنزله في كتابه من قوله «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ» و قوله «أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ» و نحوه (و يتغمّدك بفضله) و كرمه (و أنت متولّ) و معرض (عنه إلى غيره) تعالى و مقبل إلى الدّنيا و راكن إليها و منهمك في لذّاتها و شهواتها. (فتعالى من قوىّ) و قادر على مؤاخذتك (ما أكرمه) و أجزل إحسانه و في بعض النسخ ما أحلمه أى صفحه عنك (و تواضعت من ضعيف) و حقير (ما أجرأك) و أعظم كفرانك و جار لك (على معصيته) و مخالفته (و أنت في كنف ستره مقيم) حيث ستر من شنايع أعمالك و قبايح ذنوبك ما لو كشف عن أدناها لافتضحت (و في سعة فضله متقلّب) حيث أسبغ عليك من نعمه الجسام و آلائه العظام ما لو شكرت على أقلّ قليلها لعجزت. (فلم يمنعك فضله) بكفرانك (و لم يهتك عنك ستره) بطغيانك (بل لم تخل من لطفه) و برّه (مطرف عين) أى مقدار حركة البصر (في نعمة يحدثها لك أو سيئة يسترها عليك أو بلية يصرفها عنك) و هذا تفصيل ضروب ألطافه تعالى الخفيّة و الجلية.و الغرض من قوله عليه السّلام: فتمثّل إلى هنا تذكير المخاطبين بعوائد نعمه و موائد كرمه و جميل آلائه و جزيل نعمائه و عموم نواله في حقّهم، مع ما هم عليه من الغفلة و الاعراض حثّا لهم بذلك على المداومة بالذكر و الطاعة، و التنبّه من نوم الغفلة و الجهالة، و المواظبة على دعائه و مناجاته بنحو ما في دعاء الافتتاح:فكم يا إلهي من كربة قد فرّجتها، و هموم قد كشفتها، و عثرة قد أقلتها، و حلقة بلاء قد فككتها، اللهمّ إنّ عفوك عن ذنبى و تجاوزك عن خطيئتي و صفحك عن ظلمي و سترك على قبيح عملي و حلمك عن كثير جرمي عند ما كان من خطائى و عمدى أطمعنى فى أن أسألك ما لا أستوجبه منك، فلم أر مولا كريما أصبر على عبد لئيم منك علىّ يا ربّ إنك تدعوني فأولّى عنك و تتحبّب إلىّ فأتبغض إليك و تتودّد إلىّ فلا أقبل منك، كأنّ لى التطوّل عليك فلم يمنعك ذلك من الرّحمة بي و الاحسان إلىّ و التفضّل علىّ بجودك و كرمك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 278 هذا كلّه فضله و لطفه و احسانه عليك مع عصيانك و طغيانك (فما ظنك به لو أطعته) و كيف يؤيسك من كرمه مع طاعتك و قد قال  «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ»  أم كيف يحرمك من نعمه مع توكّلك عليه و قد قال  «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»  أم كيف ينقص عطائه و حبائه مع شكرك و ذكرك و قد قال «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ» .ثمّ أكّد جذبهم إلى التّعبد و الطاعة بأبلغ بيان و أحسن تقرير و عبارة فقال (و أيم اللّه لو أنّ هذه الصّفة) الّتي ذكرت من إقبال اللّه عليك و تولّيك عنه (كانت في) متماثلين من الناس (متّفقين في القوّة متوازنين في القدرة) متساويين في الدّرجة و الرّتبة و كنت أنت أحدهما (لكنت) لو أنصفت (أوّل حاكم على نفسك بذميم الأخلاق و مساوى الأعمال) حيث إنّه أقبل و تولّيت، و تحبّب و تعاديت، و وصلك فقطعت، و تدانى فتباعدت فكيف إذا كان الطرف المقابل هو اللّه القاهر القادر مالك الملوك ربّك و ربّ العالمين كلّهم، فحكومتك على نفسك و تعزيرك عليها حينئذ أولى و أحجى.الترجمة:و ممثل گردان پيش نظر خويش در حالى كه روى گردانيده از خداوند تعالى اقبال او را بر تو، مى خواند ترا بعفو خود، و مى پوشاند تو را بفضل خود، و تو روى گردانيده از او بسوى غير او و اقبال نمى كنى بر او.پس بلند است خداى توانا چه حليم است، و پستى بنده ضعيف چه دليرى بر معصيت خدا و حال آنكه در پناه عفو او اقامت كننده، و در فراخى فضل او گردنده و رونده، پس منع نكرد ترا با اين حال از فضل خود، و ندريد از تو پرده عفو خود را بلكه خالى نبودى از آثار لطف او يك چشم زدن در نعمتى كه احداث ميكند براى تو، يا بدئى كه مى پوشد بر تو، يا بلائي كه بازميگرداند از تو -با نافرمانى- پس چه گمان دارى بأو تعالى اگر اطاعت كنى او را.و بخدا قسم اگر آنكه اين صفت در دو شخص موافق در قوّت يكسان در قدرت مى بود و اين معامله با مثل خود بشرى مى كردى هر آينه بودى تو أوّل حكم كننده بر خود بأخلاق نكوهيده و أعمال ناپسنديده.  
بخش ۳ : دنیا پلی برای عبور [منبع]

وَ حَقّاً أَقُولُ، مَا الدُّنْيَا غَرَّتْكَ وَ لَكِنْ بِهَا اغْتَرَرْتَ، وَ لَقَدْ كَاشَفَتْكَ الْعِظَاتِ وَ آذَنَتْكَ عَلَى سَوَاءٍ، وَ لَهِيَ بِمَا تَعِدُكَ مِنْ نُزُولِ الْبَلَاءِ بِجِسْمِكَ وَ [النَّقْضِ] النَّقْصِ فِي قُوَّتِكَ، أَصْدَقُ وَ أَوْفَى مِنْ أَنْ تَكْذِبَكَ أَوْ تَغُرَّكَ؛ وَ لَرُبَّ نَاصِحٍ لَهَا عِنْدَكَ مُتَّهَمٌ، وَ صَادِقٍ مِنْ خَبَرِهَا مُكَذَّبٌ.
وَ لَئِنْ تَعَرَّفْتَهَا فِي الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ وَ الرُّبُوعِ الْخَالِيَةِ، لَتَجِدَنَّهَا مِنْ حُسْنِ تَذْكِيرِكَ وَ بَلَاغِ مَوْعِظَتِكَ بِمَحَلَّةِ الشَّفِيقِ عَلَيْكَ وَ الشَّحِيحِ بِكَ؛ وَ لَنِعْمَ دَارُ مَنْ لَمْ يَرْضَ بِهَا دَاراً، وَ مَحَلُّ مَنْ لَمْ يُوَطِّنْهَا مَحَلًّا، وَ إِنَّ السُّعَدَاءَ بِالدُّنْيَا غَداً هُمُ الْهَارِبُونَ مِنْهَا الْيَوْمَ.

كَاشَفَتْكَ الْعِظَات : (دنيا) پندها را براى تو آشكار ساخت.
اذَنْتُكَ عَلَى سَوَاءٍ : ترا به عدل و برابرى آگاه ساخت.
رُبَّ نَاصِح لَهَا عِنْدَكَ مُتَّهَمٌ : چه بسيار حوادث آموزنده و عبرت انگيزى كه در نزد تو متهمند.
تَعَرَّفْتَهَا : شناخت آن را (دنيا) طلب كردى.
الشَحِيح بِكَ : در شقاوت و هلاكت تو بخيل است، «الشحيح»، بخيل.
لَمْ يُوَطِّنْهَا : آن را وطن خود قرار نداد. 
عِظات : موعظه ها
آذَنَت : اعلان نموده است
رُبُوع : جمع ربع : منزل مسكونى
شَحيح : شخص بخيل 
(8) و بحقّ و درستى مى گويم (كه در واقع) دنيا ترا فريب نداده، بلكه تو بآن فريفته شده اى، دنيا براى تو پندها هويدا ساخته و ترا بعدل و برابرى آگاه كرده، و به وعده هائى كه بتو مى دهد از قبيل رسيدن درد با ندامت و كم شدن توانائيست راستگوتر و وفادارتر است از آنكه با تو دروغ گفته يا ترا بفريبد، و بسا پند دهنده است آنكه تو او را متّهم مى نمايى (از عبرتهاى آن پند نمى گيرى و چون بر خلاف خواهش نفس تو است بآن اهميّت نمى دهى) و بسا خبر راست آنرا كه دروغ شمارى،
(9) و اگر بخواهى دنيا را در شهرهاى ويران و خانه هاى خالى بشناسى آنرا از راه اينكه ترا نيكو ياد آورنده و پند دهنده اى است مى يابى مانند يار مهربان بر خود كه بخل دارد از اينكه ترا به تباهى رساند (پس از اينرو نبايد بگوئى دنيا مرا بفريفت، زيرا اگر دنيا ترا مى فريفت عبرتهايش را از تو پنهان مى ساخت، و اين فرمايش با كلام خداوند متعال «در قرآن كريم سوره 45 آیه 35 «وَ غَرَّتْكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا» يعنى زندگانى دنيا شما را فريب داد» منافات ندارد، زيرا معنى فريب دنيا در واقع فريفته شدن بآن است، لذا مى فرمايد:)
(10) و خوب سرائى است براى كسيكه بان دل نبسته، و خوب جائى است براى كسيكه آنرا وطن (و محل اقامت هميشگى خويش) قرار نداده است، و نيك بختان اهل دنيا فردا (قيامت) كسانى هستند كه امروز از دنيا مى گريزند (و شيفته كالاى آن نمى شوند).
 
به راستى، دنيا تو را نفريفته، تو خود فريفته آن شده اى. دنيا هر چيز را كه از آن عبرتى توان گرفت، برايت آشكار ساخت و از فوايد عدالت آگاهت نمود. دنيا كه تو را به دردمند شدن تن و نقصان نيرو وعده مى دهد، صادقتر و وفادارتر از آن است كه به تو دروغ گويد يا فريبت دهد. و بسا كه تو اندرز دهندگانش را متهم داشتى و راست گفتارانش را به دروغ نسبت دادى.
اگر دنيا را در سرايهاى ويران و زمينهاى خالى شده از مردمان بشناسى، بينى كه چه پندهاى نيكو و اندرزهاى رسايت مى دهد. پس آن را دوستى مهربان خواهى يافت كه هرگز نخواهد كه تو به تباهى افتى. دنيا چه خوش سرايى است، ولى براى كسى كه بدان دل نبندد و چه دلپذير جايى است، ولى براى كسى كه آن را وطن اصلى خويش نداند. فرداى قيامت نيكبختان دنيا كسانى هستند كه امروز از آن گريزان اند.
 
به حق مى گويم: دنيا تو را فريب نداده، اين تو هستى که به آن فريفته و مغرور شده اى (و خود را فريب داده اى)، دنيا پندهاى فراوانى دارد که پرده از روى واقعيت خود براى تو برداشته و تو را به عدل و انصاف دعوت کرده است. دنيا با هشدارهايى که از طريق نزول بلا و آفات در جسمت و کاستن از قوا و نيرويت به تو مى دهد راستگوتر و وفادارتر از آن است که به تو دروغ گويد يا فريبت دهد. چه بسيار نصيحت کنندگانى درباره دنيا که نزد تو متهم اند و چه بسيار راستگويانى که در مورد اخبار دنيا که از سوى تو تکذيب مى شوند.
اگر حال دنيا را در مورد مناطق ويران شده و خانه هاى خالى از سکنه، جستجو کنى به يقين آن را يادآورى کننده اى نيکو و واعظى گويا مى يابى همچون دوستى مهربان که از رسيدن اندوه به تو به شدّت ناراحت مى شود. دنيا چه سراى خوبى است براى کسى که آن را خانه هميشگى خود نداند و چه محلّ نيکويى است براى کسى که آن را وطن خود برنگزيند (آرى!) سعادتمندان بوسيله دنيا در قيامت، آنها هستند که امروز از آن مى گريزند.
 
سخن به راست بگويم، دنيا تو را فريفته نساخته، كه تو خود فريفته دنيايى و بدان پرداخته. آنچه را مايه عبرت است برايت آشكار داشت، و ميان تو و ديگرى فرقى نگذاشت. او با دردها كه به جسم تو مى گمارد، و با كاهشى كه در نيرويت پديد مى آرد، راستگوتر از آن است كه با تو دروغ گويد و وفادارتر از آنكه با تو راه خيانت پويد، و بسا نصيحتگويى از سوى دنيا كه وى را متهم داشتى و راستگويى كه گفته او را دروغ پنداشتى.
اگر در پى شناخت او باشى در خانه هاى ويران، و سرزمينهاى خالى از مردمان، اندرزهايى چنان نيكو فراياد تو آرد، و نمونه هايى براى گرفتن پند پيش چشمت دارد، كه او را همانند دوستى يابى مهربان، و از بدبختى و تباهى ات نگران، و دنيا خانه اى است خوب براى كسى كه آن را چون خانه نپذيرد، و محلى است نيكو براى آن كه آن را وطن خويش نگيرد، و همانا فردا خوشبختان دنيا آنانند كه امروز از آن گريزانند.
 
به حق مى گويم: دنيا تو را فريب نداده بلكه تو فريفته آن شده اى، دنيا پندها را برايت آشكار نمود، و بر عدل و انصاف دعوتت كرد، دنيا با وعده اى كه از رسيدن بلا و درد بر جسمت، و كم شدن نيرويت به تو مى دهد راستگوتر و وفادارتر از اين است كه به تو دروغ بگويد يا تو را بفريبد. چه بسا پند دهنده اى از امور دنيا كه پيش تو متّهم است، و چه بسا راستگويى از اخبار آن كه نزد تو دروغگو به شمار آيد.
اگر دنيا را از روى مناطق خراب شده، و خانه هاى خالى مانده بشناسى آن را با پند نيكويى كه به تو مى دهد و موعظه رسايى كه به گوش تو مى رساند همچون دوست مهربانى خواهى يافت كه در رسيدن زيان و ضرر به شخص تو به شدّت خوددارى مى كند. دنيا سراى خوبى است براى آن كه آن را خانه خود نداند، و محل نيكويى است براى كسى كه آن را به عنوان وطن انتخاب ننمايد. نيك بختان دنيا در قيامت آنانى هستند كه امروز از دنيا فراريند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 389-384 دنيا بهترين واعظ:از آنجا که بسيارى از دنياپرستان براى تبرئه خويشتن گناه خود را به گردن فريبندگى دنيا مى افکنند و زرق و برق دنيا و مواهب مادّى را عامل خطاهاى خويش مى شمرند.امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه در واقع به پاسخ آنها مى پردازد و مى فرمايد: «به حق مى گويم: دنيا تو را فريب نداده، اين تو هستى که به آن فريفته و مغرور شده اى (و خود را فريب داده اى)»; (وَ حَقّاً أَقُولُ! مَا الدُّنْيَا غَرَّتْکَ، وَ لکِنْ بِهَا اغْتَرَرْتَ).سپس به بيان دليل براى اين سخن پرداخته، مى فرمايد: «دنيا پندهاى فراوانى دارد که پرده از روى واقعيت خود براى تو برداشته و تو را به عدل و انصاف دعوت کرده است»; (وَ لَقَدْ کَاشَفَتْکَ الْعِظَاتِ(1)، وَ آذَنَتْکَ(2) عَلَى سَوَاء).اشاره به اينکه دنيا نه تنها فريبنده نيست، بلکه حوادثى در آن رخ مى دهد که بيدارکننده است و امام(عليه السلام) در جمله هاى بعد به شرح آن مى پردازد و مى فرمايد: «دنيا با هشدارهايى که از طريق نزول بلا و آفات در جسمت و کاستن از قوا و نيرويت به تو مى دهد راستگوتر و وفادارتر از آن است که به تو دروغ گويد و يا فريبت دهد، چه بسيار نصيحت کنندگانى درباره دنيا که نزد تو متهم اند و چه بسيار راستگويانى در مورد اخبار دنيا که از سوى تو تکذيب مى شوند»; (وَ لَهِيَ بِمَا تَعِدُکَ مِنْ نُزُولِ الْبَلاَءِ بِجِسْمِکَ، وَ النَّقْصِ فِي قُوَّتِکَ، أَصْدَقُ وَ أَوْفَى مِنْ أَنْ تَکْذِبَکَ، أَوْ تَغُرَّکَ. وَ لَرُبَّ نَاصِح لَهَا عِنْدَکَ مُتَّهَمٌ، وَ صَادِق مِنْ خَبَرِهَا مُکَذَّبٌ).اشاره به اينکه هم دنيا ماهيّت خودش را با انواع بلاها و مشکلات و حوادث دردناک و دگرگونى قدرتها به تو نشان داده و توصيف او به فريبندگى نادرست است و هم اولياء الله و صالحانى که درباره بى وفايى و ناپايدارى دنيا به تو خبر داده اند راست گفته اند، هر چند اين سخنان مطابق هواى نفس تو نبوده; نه زبان حال دنيا را پذيرفته اى و نه زبان قال اولياى الهى را، و همه را متهم به کذب کرده اى، بنابراين اين تو هستى که خودت را فريب مى دهى.اين احتمال نيز در تفسير جمله هاى اخير وجود دارد که نصيحت کننده همان حوادث ناگوار و خبرهاى صادق همان نشانه هاى بى وفايى دنياست که انسان با چشم خود اين نصيحت کنندگان و خبرهاى صادق را مى بيند و مى شنود; ولى چون مطابق ميل او نيست همه را تکذيب مى کند و مى گويد: يک حادثه اتفاقى بود و گذشت و ديگر تکرار نخواهد شد.سپس با توضيح بيشتر اين حقيقت را آشکارتر و براى همگان مفهوم تر مى سازد و مى فرمايد: «اگر حال دنيا را در لابه لاى مناطق ويران شده، و خانه هاى خالى از سکنه، جستجو کنى به يقين آن را يادآورى کننده اى نيکو و واعظى گويا مى يابى، همچون دوستى مهربان که از رسيدن اندوه به تو به شدّت ناراحت مى شود»; (وَ لَئِنْ تَعَرَّفْتَهَا فِي الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ(3)، وَ الرُّبُوعِ(4) الْخَالِيَةِ، لَتَجِدَنَّهَا مِنْ حُسْنِ تَذْکِيرِکَ، وَ بَلاَغِ مَوْعِظَتِکَ، بِمَحَلَّةِ الشَّفِيقِ عَلَيْکَ، وَ الشَّحِيحِ(5) بِکَ!).سرانجام در آخرين جمله مى فرمايد: «دنيا چه سراى خوبى است براى کسى که آن را خانه هميشگى خود نداند و چه محلّ نيکويى است براى کسى که آن را وطن خود برنگزيند (آرى!) سعادتمندان به وسيله دنيا در قيامت، آنها هستند که امروز از آن مى گريزند»; (وَ لَنِعْمَ دَارُ مَنْ لَمْ يَرْضَ بِهَا دَاراً، وَ مَحَلُّ مَنْ لَمْ يُوَطِّنْهَا مَحَلاًّ! وَ إِنَّ السُّعَدَاءَ بِالدُّنْيَا غَداً هُمُ الْهَارِبُونَ مِنْهَا الْيَوْمَ).اشاره به اينکه افراد با ايمان و بيدار مى توانند از همين دنياى پرشور و شرّ و مملوّ از فريب و نيرنگ، وسيله اى براى سعادت جاويدان خود بسازند و آن را نردبانى براى صعود به مقامات عاليه قرار دهند، به اين ترتيب که نگاه آنها به دنيا برخلاف دنياپرستان، نگاه به يک پل يا گذرگاه باشد; آنها که از زرق و برقش مى گريزند و از مواهب آن براى قرب به خدا سود مى جويند و از اينجا به خوبى فرق دنياى ممدوح و مذموم روشن مى شود همان گونه که در بحث نکته ها خواهد آمد.*****نکته:دنياى ممدوح و مذموم:امام(عليه السلام) در عبارات بالا دنيا را واعظى دلسوز و گزارشگرى صادق و وفادار معرفى کرد که به وسيله دگرگونيهاى سريع و حوادث و آفات گوناگون، ناپايدارى خودش را اعلام کرده و به همگان هشدار داده است که تکيه بر آن نکنند و تنها از آن توشه بگيرند.از اين صريح تر عبارتى است که در کلمات قصار آن حضرت درباره دنيا آمده است. حضرت آن را مسجد دوستان خدا: (مَسْجِدُ أحِبّاءُ اللهِ) و تجارت خانه اولياء الله: (وَ مَتْجَرُ أولِياءِ اللهِ) و محل نزول وحى الهى: (وَ مَهْبِطُ وَحْىِ اللهِ) و نمازخانه فرشتگان خدا: (وَ مُصَلّى مَلائِکَةِ اللهِ) برشمرده و آن را سراى موعظه و عافيت براى کسانى که حقيقت دنيا را دريابند معرفى فرموده: (دارُ عافِيَة لِمَنْ فَهِمَ عَنْها ... وَ دارُ مَوْعِظَة لِمَنِ اتَّعَظَ بِها).(6)اين در حالى است که در خطبه هاى متعددى از نهج البلاغه و روايات بسيار ديگر نکوهشهاى شديدى از دنيا شده است. سرايى مملوّ از بلا و معروف به غدر و بى وفايى: (دارٌ بِالْبَلاءِ مَحْفُوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ)(7) و نيز به منزله مار خوش خطّ و خالى شمرده شهد که ظاهرش نرم و ملايم; ولى سمّ کشنده در جوف اوست: (مَثَلُ الدُّنْيا کَمَثَلِ الْحَيَّةِ لَيِّنٌ مَسُّها وَ السَّمُّ النّاقع في جَوْفِها).(8)در جايى ديگر در جمله اى کوتاه امام نسبت به خطرات عظيم دنيا هشدار داده مى فرمايد: «تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ; فريب مى دهد، زيان مى رساند و به سرعت مى گذرد».(9)سه طلاقه کردن دنيا از سوى امام(عليه السلام) به سبب زشتيها و بديهايش معروف است و در کلمات قصار ضمن عبارات تکان دهنده اى به آن اشاره شده است.(10)فراتر از اينها آيات قرآن مجيد است که نکوهشهاى شديدى از دنيا دارد. از جمله در سوره زخرف به قدرى دنيا را بى ارزش مى شمرد که اگر افراد کم ظرفيت تشويق به کفر و گناه نمى شدند خداوند قصرهاى مجلّلى در اختيار کافران مى گذاشت که سقفهايش از نقره و با انواع زر و زيورها آراسته بود. (وَلَوْلاَ أَنْ يَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَّجَعَلْنَا لِمَنْ يَکْفُرُ بِالرَّحْمَنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِّنْ فَضَّة وَمَعَارِجَ عَلَيْهَا يَظْهَرُونَ * وَلِبُيُوتِهِمْ أَبْوَاباً وَسُرُراً عَلَيْهَا يَتَّکِئُونَ).(11)هرگاه اين آيات و روايات را در برابر هم بچينيم اين سؤال پديدار مى شود که اگر دنيا اين همه خوبى دارد، پس چرا اين همه بد است و اگر اين همه بدى دارد، پس چرا خوب است؟پاسخ اين سؤال در يک جمله نهفته است و آن اينکه اين تفاوت نتيجه اختلاف زاويه هاى ديد است.ظاهربينان و دنياپرستان که ديدشان کوتاه و نظرشان سطحى است تنها زرق و برق آن را مى بينند و زخارف و زينتهاى زودگذرش را و به آن دل مى بندند. دنيا براى اين گروه، فوق العاده خطرناک است و از آنجايى که گاه اکثريت مردم را اين گروه تشکيل مى دهند، آيات و روايات در نکوهش دنيا بسيار بيشتر است، لذا خداوند به همه انسانها هشدار مى دهد که بيدار باشيد که دنيا شما را نفريبد و شيطان شما را فريب ندهد (فَلاَ تَغُرَّنَّکُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلاَ يَغُرَّنَّکُمْ بِاللهِ الْغَرُورُ)(12) جالب اينکه در اين آيه دنيا فريبنده هم رديف شيطان فريبکار شمرده شده است (زيرا منظور از غرور در اين آيه همان شيطان است).ولى بيداردلان آگاه و مؤمنان عاقل و فرزانه که با ديده تيزبين خود به باطن دنيا مى نگرند و آغاز و انجامش را با يک مطالعه عميق مى بينند تاريخ پيشينيان را در نظر خود مجسم مى کنند و سرنوشت فراعنه و کسراها و عمالقه و ابناى عمالقه را مدّ نظر قرار مى دهند پيامهاى مواعظ دوستانه دنيا را با گوش جان مى شنوند و درسهاى لازم را از آن فرا مى گيرند; دنيا را به دانشگاهى تبديل مى کنند براى کسب معارف الهيه و تجارت خانه اى براى برگرفتن زاد و توشه و معبد باشکوهى براى معراج به سوى خدا.کوتاه سخن اينکه به گفته اميرمؤمنان على(عليه السلام) در يکى از خطبه هاى همين کتاب: «آنها که به دنيا به عنوان يک وسيله بنگرند به آنها بصيرت و بينايى مى بخشد و آنها که به عنوان يک هدف به آن بنگرند کورشان مى کند»; (مَنْ أبْصَرَ بِها بَصَّرَتهُ وَ مَنْ أَبْصَرَ إلَيْها أعْمَتْهُ).(13)*****پی نوشت:1. «عظات» جمع «عظه» به معناى موعظه و پند و نصيحت است و در اينجا کنايه از حوادث تلخ دنياست که سبب بيدارى و هوشيارى مى شود.2. «آذنت» از ريشه «ايذان» به معناى اعلام کردن توأم با تهديد و گاه به معناى اعلام جنگ است. سپس به معناى اعلام مطلق نيز آمده و اذان نماز را از اين جهت اذان مى گويند که اعلام ورود وقت نماز مى کند.3. «خاويه» اسم فاعل است از ريشه «خَوى» به معناى خالى بودن و گاه به معناى ويران شدن گرفته شده است.4. «ربوع» جمع «ربع» بر وزن «رفع» به معناى خانه است و گاه به معناى منطقه يا گروهى از مردم نيز آمده و در اينجا منظور همان معناى اوّل است.5. «شحيح» از ريشه «شحّ» بر وزن «مخ» به معناى بخل توأم با حرص است که به صورت عادت درآيد و لذا واژه «شحيح» گاه به افراد دلسوزى که هرگز مايل نيستند گرد و غبار نگرانى بر دامن دوستشان نشيند و نسبت به آن بخل مى ورزند اطلاق مى شود و در عبارت بالا همين معنا اراده شده است.6. نهج البلاغه، کلمات قصار، 131 .7. همان مدرک، خطبه 226 .8. همان مدرک، کلمات قصار، 119 .9. همان مدرک، 415 .10. همان مدرک، 77 .11. زخرف، آيه 33-35 .12. فاطر، آيه 5 .13. نهج البلاغه، خطبه 82 . 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«و حقا اقول: ما الدنيا غرّتك و لكن بها اغتررت»،معمولا اگر به كسى گفته شود كه چرا دنيا را هدف قرار داده و از خدا و معنويات بدور افتاده اى، خود را بر حق مى داند و خيال مى كند كه در حقيقت دنيا گناهكار است، به دليل اين كه او را به خود متوجه كرده و فريبش داده است، و از اين رو در پاسخ مى گويد: دنيا مرا مغرور كرده است و اساسا دنيا فريبكار و گول زننده است. قرآن نيز به اين مناسبت مى فرمايد: «وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا...» و چون ممكن است در آخرت هم موقعى كه به انسان گناهكار گفته شود كه چه چيز باعث غرور تو شد كه اين همه گناه مرتكب شدى بگويد: دنيا مرا گول زد كه چنين به دام معصيت افتادم، بدين علت حضرت در اين جمله، آن جواب احتمالى را پاسخى مستدّل فرموده است، كه بطور تحقيق، دنيا گول زننده و گمراه كننده نيست، بلكه اين تو هستى كه مغرور زرق و برق دنيا شده اى.اين سخن امام به دو دليل اثبات مى شود: نخست اين كه فريب دادن و گول زدن از لوازم خردمند بودن و عقل داشتن است، و حال آن كه دنيا داراى عقل و درك نيست و ديگر آن كه بطور كلى دنيا براى آن آفريده نشده است كه گمراه كننده و مايه فريب باشد بلكه هدف از آفرينش آن عنايت و لطف خدا بر انسان است كه در اين جا آفريده شده و زندگى مى كند، با اين دو دليل به عنوان حقيقت نمى شود نسبت فريبكارى و گول زدن را به دنيا داد، اما به دليل آن كه دنيا، داراى ظاهرى است كه ممكن است بعضى فريب خورده و به آن دل خوش كنند، بطور مجازى مى شود كه آن را مايه غرور و گول خوردن دانست و به اين علت حضرت در آخر جمله فرموده است، تو خود مقصّرى كه به دنيا مغرور شده اى.«و لقد كاشفتك العظات»،امام (ع) در اين جمله براى تقرير مطلب قبلى كه دنيا فريبكار نيست مى فرمايد علاوه بر آن كه فريبكار نيست نصيحت كننده و پند دهنده است زيرا فراز و نشيبهايى كه در آن وجود پيدا مى كند كه يكى به لحظه اى از حضيض ذلت به اوج قدرت مى رسد و ديگرى در عين شادى به آنى گرفتار غم و اندوه مى شود، اينها همه به انسان درس عبرت مى دهد و آدمى را هدايت مى كند و چون اساس و پايه دنيا بر دگرگونى و تغيير است، پس با آنچه كه در مورد تو نيز انجام مى دهد ظلمى به تو نكرده است.«و لهى بما تعدك تغرّك»،پس از بيان اين كه دنيا نصيحت كننده است، در اين قسمت پندآموزى آن را مورد تاكيد قرار داده و انسان را بيشتر هشدار مى دهد، لفظ «وعد» را كه از جمله «تعدك» استفاده مى شود در اين جا استعاره آورده است به آن دليل كه تغيير و دگرگونيهاى دنيا انسان را متوجه مى كند كه بايد منتظر برخى مصائب و بلاها باشد، چنان كه بطور معمول وعده دادن اين معنى را مى رساند كه آنچه سائل طلب كرده به او خواهد رسيد، اين كه در اين عبارت، عوض استفاده از كلمه وعيد كه حاكى از آينده ناپسند است از «وعد» استفاده شده است كه آينده خوشى را مى رساند، از باب مجاز است كه اسم يكى از دو ضدّ را بر ديگرى اطلاق فرموده است چنان كه در بعضى موارد به بدى، پاداش مى گويند، و نيز، صدق و وفا را بطور استعاره به دنيا نسبت داده است، به سبب آن كه آن را تشبيه به شخص راستگو و با وفايى كرده كه حتما به آنچه وعده داده عمل خواهد كرد، و در جمله هاى «اصدق و اوفى» و جمله هاى بعد از آن «من ان تلذ بك او تغرّك»، لفّ و نشر مرتب و تقابل ميان دو نقيض به كار رفته است يعنى نخست در لفظ: صدق و وفا و سپس نقيض آنها را بطور مرتب، نه پراكنده ذكر فرموده است زيرا نقيض راستگويى، دروغ و نقيض وفادارى گول زدن و فريبكارى است.«و لربّ... مكذّب»،در اين جمله بعضى چيزها را كه پى آمد غفلت انسان از مواعظ و نصايح دنياست بيان فرموده است كه يكى متهم كردن آن، در خيرخواهيها و نصيحتهايش مى باشد و ديگرى دروغ شمردن خبرهاى راست آن است يعنى به دگرگونيهاى گذشته دنيا كه موجب عبرت است و مكافاتهايى كه يقين به وقوع آن در آينده دارد، بى اعتنا و بدون توجه است. اين جا جهت مبالغه و از باب مجاز مقدمه را ذكر و نتيجه را اراده فرموده است زيرا غايت و نتيجه تهمت زدن و تكذيب كردن هر چيز بى اعتنايى به شخص متهم و دروغگو و اعراض از آن مى باشد.«و لئن تعرّفتها... الشحيح بك»،امام (ع) به دليل اين كه انسان را به راستگويى دنيا و خيرخواهيش متوجّه كند تا آن كه به نصايح آن گوش كند و وى را به گمراهى متهم نسازد، با يك قضيه شرطيه آن را چنين بيان فرموده است: اگر حال دنيا و خيرخواهى ها و گرفتاريهاى آن را درست بيانديشى از منزلها و خرابه هايى كه از ساكنانش خالى مانده و از امتهاى پيشين و قرنهاى گذشته بوده اند و تمام آنها پندهاى خير خواهانه و عبرتهاى صادقانه است دنيا را همانند دوستى مهربان و ناصحى دلسوز خواهى يافت، شباهت دنيا به دوستى مهربان از آن نظر است كه ياد آورنده خوبى است و به تو پند مى رساند و از آن عبرت مى گيرى چنان كه عمل هر خيرخواه مهربانى همين است.«و لنعم... محلّا»،در اين عبارت دنيا را بطور مشروط ستوده و مى فرمايد اگر از دنيا چنان كه خواست خداست استفاده شود يعنى مورد توجه و اعتنا شود اما نه چنان به آن دل خوش كرده كه وى را منزل و جايگاه ابدى قرار دهى، جايگاهى نيكوست. نعم فعل مدح و اسم آن، دار من لم يرض و مخصوص به مدح دنياست و دو كلمه دارا و محلا تميز و قائم مقام اسم جنسى هستند كه اسم نعم بوده و حذف شده است. اين جا دو مسأله قابل ذكر است:1-  معمولا اسم جنسى كه اسم فعلهاى نعم و بئس باشد به اسمى اضافه مى شود كه داراى ال باشد مثل: «نعم صاحب القوم» ولى در اين عبارت به چيزى اضافه شده است كه ال ندارد و اين مطلب در شعر نظير هم دارد: «فنعم صاحب قوم لا سلاح لهم».2-  اين كه در اين عبارت با ذكر اسم جنس (دار) دارا را هم كه نكره و بدل از آن است آورده و اين هم در شعر نظير دارد: «فنعم الدّار دار أبيك دارا»، و دليل اين كه دار را به جمله «من لم يرض بها»، و محلّ را به «من لم يوطنها» اضافه كرده اين است كه هر كس از دنيا خشنود نباشد و آن را موطن اصلى خود قرار ندهد از عبرتهاى آن پند مى گيرد و تقوا را توشه خود مى گيرد و همان پرهيزكارانند كه به وسيله تقوا خوشبخت شده اند، احتمال مى رود كه دارا و محلّا منصوب باشند بنا بر اين كه براى لم يرض بها و لم يوطّنها تميز باشند.«و انّ السعداء بالدنيا غدا هم الهاربون منها اليوم»،در اين جمله امام (ع) كسانى از اهل دنيا را كه از سعادتمندان در آخرتند معرفى مى فرمايد كه با اعراض از دنيا و درس گرفتن از ويژگيهاى وى آن را سبب كسب كمالات اخروى و خوشبختى آن جهان قرار داده اند، تعبير به هرب كه به معناى گريختن است كنايه از دورى كردن كامل از لذتهاى دنيا مى باشد، بديهى است وقتى انسان جز به اندازه ضرورت دلبستگى و علاقه اى به دنيا نداشته باشد و در عين حال از آن درس آموخته و دگرگونيها و فراز و نشيبهاى آن را به وسيله ارتقاى به درجات آخرت قرار دهد بهترين سعادت را كسب كرده است در باره اين كه فقط بايد به اندازه ضرورت از دنيا استفاده كرد. سرور پيامبران حضرت رسول اكرم (ص) مى فرمايد: «مرا به دنيا چه كار، من در دنيا همانند سواره اى هستم كه روز بسيار گرم تابستانى گذارش به درختى مى افتد، از مركبش پياده شده ساعتى در سايه آن به استراحت پرداخته و سپس، آن را ترك مى گويد و به راه خود ادامه مى دهد.» 
منهاج البراعه (خوئی)و حقّا أقول ما الدّنيا غرّتك، و لكن بها اغتررت، و قد كاشفتك العظات، و آذنتك على سواء، و لهي بما تعدّك من نزول البلاء بجسمك و النّقص في قوّتك أصدق و أوفى من أن تكذبك أو تغرّك، و لربّ ناصح لها عندك متّهم، و صادق من خبرها مكذّب، و لئن تعرّفتها في الدّيار الخاوية و الرّبوع الخالية لتجدنّها من حسن تذكيرك و بلاغ موعظتك بمحلّة الشّفيق عليك، و الشّحيح بك، و لنعم دار من لم يرض بها دارا، و محلّ من لم يوطّنها محلّا. و إنّ السّعدآء بالدّنيا غدا هم الهاربون منها اليوم.اللغة:و (العظات) جمع العظة كالعذاب و هى الموعظة أى ما يلين القلب من ذكر الثواب و العقاب و الوعد و الوعيد و فى هذا (بلاغ) و بلغة و تبلّغ أى كفاية.الاعراب:و قوله حقّا أقول صفة لمصدر محذوف مقدّم على فعله أىّ أقول قولا حقّا، و قوله كاشفتك العظات بنصب العظات على أنها مفعول به، و كاشفت بمعنى كشف أى كشفت لك المواعظ أو مفعول بالواسطة أىّ كاشفتك بالعظات و تروى بالرّفع على أنّها فاعل كاشفت و متّهم صفة لناصح و مكذب صفة لصادق.و قوله: و لنعم داره المخصوص بالمدح محذوف و هو الضّمير الرّاجع إلى الدّنيا السابق ذكرها على حدّ قوله تعالى  «إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ» أى هو و الضمير لأيّوب على نبيّنا و عليه السّلام السّابق ذكره فى قوله  «وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ»  و اضافة فاعل نعم إلى غير المعرّف باللام على حدّ قول الشاعر: فنعم صاحب قوم لا سلاح لهم. و دارا و محلا منصوبان على التّميز.المعنی:ثمّ لما كان منشاء اغترار الغافلين العصات المخاطبين المسئولين بخطاب ما غرّك بربّك الكريم و علّة إعراضهم عنه تعالى و تولّيهم عن ذكره عزّ و جلّ هو الاغترار بالدّنيا و الافتتان بشهواتها و لذّاتها و امنيّاتها حسبما يشهد به التّجربة و الوجدان و نطق به القرآن فى قوله  «يُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قالُوا بَلى وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ»  و قوله  «اتَّخَذْتُمْ آياتِ اللَّهِ هُزُواً وَ غَرَّتْكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ لا يُخْرَجُونَ مِنْها وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ»  و غيره من الايات الكريمة.نبّه على وهن هذه العلّة و ضعفها بقوله  (و حقّا أقول ما الدّنيا غرتك) يعنى انها ليست علّة تامّة قويّة للاغترار (و لكن) علّة مادّية ضعيفة سخيفة بنقصان عقلك مجاز (بها اغتررت) كما اغترّ بها كلّ ناقص العقل فاتّصافك بالاغترار بها حقيقة و اتّصافها بالغرور لك مجاز و إسناد الأول إليك أصدق و أجدر من إسناد الثاني إليها.و أوضح عدم كونها سببا تامّا للغرور بالتّنبيه على اتّصافها بضدّه من النصح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 279 و الموعظة فقال (و) ل (قد كاشفتك العظات) أى وعظتك جهارا بالمواعظ البالغة و النصايح الكاملة من تقلّباتها و تصاريفها بأهلها و فنائها و زوالها و غيرها فلم يكن أحد منها في حبرة إلّا أعقبته بعدها عبرة، و لم يلق من سرّائها بطنا إلّا منحته من ضرّائها ظهرا، و إن جانب منها اعذوذب و أحلى أمرّ منها جانب فأوبى لا ينال امر من غضارتها رغبا إلّا أرهقته من نوائبها تعبا، و لا يمسو منها في جناح أمن الّا أصبح على قوادم خوف.و حسبك من عظاتها النظر في السلف الماضين من الاخوان و الأقربين الّذين أرهقتهم المنايا دون الامال، و شذبهم عنها تخرّم الاجال، حملوا إلى و هدة القبور بعد سكنى القصور، و جعل من الصّفيح أجنان، و من التراب أكفان و من الرّفات جيران، جميع و هم آحاد، و جيرة و هم أبعاد. متدانون لا يتزاورون، و قريبون لا يتقاربون، إلى غير تلك ممّا لا حاجة إلى ذكرها. (و آذنتك على سواء) اى أعلمتك مساويها و معايبها و مال أمرها على عدل و صدق و صواب من دون جيف و ميل و زيغ عن مستقيم طريق الصدق. (و) اقسم باللّه تعالى حقّا (لهى بما تعدك من نزول البلاء بجسمك) و بسرعة الافة إلى جسدك (و النقص في قوّتك) و الضعف و الانحلال في قواك (أصدق و أوفي) بوعدها (من أن تكذبك أو تغرّك) و تخلف الميعاد (و لرّب ناصح لها عندك متّهم و صادق من خبرها مكذّب) أى كم من ناصح و واعظ من عبرتها و عظاتها هو متّهم عندك في نصحه فلا تقبل قوله و لا تلتفت إلى نصحه لكونه خلاف هوى نفسك، و كم من صادق من اخباراتها الصّادقة هو مكذّب لديك أى تكذبه لكون خبره منافيا لرأيك مكروها لطبعك.و حاصله أنّ العبر الدّنيوية ترشدك إلى الخير و الصلاح و حسن العاقبة و أنت في غفلة منها أو متوجّه إليها، و لكنّك معرض عنها لاستكراه نفسك لها و مضادّتها لشهواتك و امنيّاتك الحاضرة.و نبّه عليه السّلام على خطاء المخاطب في الاتّهام و التكذيب و أنّ خبرها على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 280 وجه الصّدق و الصواب و نصحها عن وجه الشفقّة و الصداقة بقوله  (و لئن تعرّفتها) أى طلبت معرفة حالها في الصدق و الكذب و استخبرت نصحها و غشّها (في الدّيار الخاوية) اى الساقطة او الخالية من اسكانها (و الرّبوع الخالية) أى المنازل الخالية من أهلها (لتجدّنها من حسن تذكيرك و بلاغ موعظتك) أى موعظتها الكافية (بمحلّة الشفيق عليك) العطوف الرءوف بك حيث لم تألوك نصحا و لم تكذب في تذكيرها و لم تغشّ في نصحها (و) بمنزلة (الشحيح بك) أى البخيل بأن تصيبك ما يسوؤك و يكون مال أمرك مال أمر الغافلين الهالكين من عذاب النّار و سخط الجبّار. (و لنعم دار من لم يرض بها دارا) بل جعلها ممرّا لمقرّه (و محلّ من لم يوطنها محلا) بل جعلها مجازا إلى مأواه.و هؤلاء هم السّعداء المتقون المنتفعون بما فيها من العبر المشار إليهم بقوله كنايه (و إنّ السّعداء بالدّنيا غدا هم الهاربون منها اليوم) قال الشّارح البحراني: وجه سعادتهم بها استثمارهم للكمالات المعدّة في الاخرة منها و لن يحصل ذلك إلّا بالهرب منها اليوم و كنّى بالهرب منها عن الاعراض الحقيقى عن لذّاتها و التّباعد من اقتنائها لذاتها لاستلزام الهرب عن الشيء التباعد عنه و الزّهد فيه، و ظاهر أنّ التباعد منها بالقلوب إلّا ما دعت الضرورة إليه و اتّخاذها مع ذلك سببا إلى الاخرة من أسباب السّعادة و مستلزماتها.كما أشار إليه سيّد المرسلين عليه السّلام من حاله فيها بقوله: ما أنا و الدّنيا إنّما مثل فيها كمثل راكب سار في يوم صايف فرفعت له شجرة فنزل فقعد فى ظلّها ساعة ثمّ راح فتركها، هذا.الترجمة:و حق مى گويم نه دنيا تو را فريب دارد بلكه تو بأو فريفته گشتى، و او هر آينه روشن كرد براى تو پندها و اعتبارها، و اعلام نمود براستى بيخلاف و جفا.و اين دنيا باين وعدها كه ترا مى دهد بنزول بلا بر جسمت و نقصان قوتت و شكستني بنيان جانب راستگوتر و وفا كننده تر است از آن كه دروغ گويد با تو يا غدر كند و بفريبد ترا، و بسا ناصح مر دنيا را كه نزد تو متّهم است و نصيحت او باور ندارى و خبر راست از او كه دروغ شمارى.و اگر خبر بگيرى از دنيا در ديار او كه خراب مانده است، و منازل او كه از أهل آن خالى مانده است هر آينه مى يابى او را از راه موعظت نيكو و پند بليغ كه ترا داده است بمنزلت پدر مهربان است و بخيل است بتو، و خوب سرائيست دنيا براى كسى كه راضى نشود بان كه سراى خود داند، و خوب محلى است براى كسى كه آن را محل وطن نسازد. و بدرستى نيكبختان بدنيا فردا ايشانند كه مى گريزند امروز از دنيا.  
بخش ۴ : آمادگى براى قیامت [منبع]

إِذَا رَجَفَتِ الرَّاجِفَةُ وَ حَقَّتْ بِجَلَائِلِهَا الْقِيَامَةُ، وَ لَحِقَ بِكُلِّ مَنْسَكٍ أَهْلُهُ وَ بِكُلِّ مَعْبُودٍ عَبَدَتُهُ وَ بِكُلِّ مُطَاعٍ أَهْلُ طَاعَتِهِ؛ فَلَمْ [يَجْرِ] يُجْزَ فِي عَدْلِهِ وَ قِسْطِهِ يَوْمَئِذٍ خَرْقُ بَصَرٍ فِي الْهَوَاءِ وَ لَا هَمْسُ قَدَمٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا بِحَقِّهِ.
فَكَمْ حُجَّةٍ يَوْمَ ذَاكَ دَاحِضَةٌ وَ عَلَائِقِ عُذْرٍ مُنْقَطِعَةٌ؛ فَتَحَرَّ مِنْ أَمْرِكَ مَا يَقُومُ بِهِ عُذْرُكَ وَ تَثْبُتُ بِهِ حُجَّتُكَ، وَ خُذْ مَا يَبْقَى لَكَ مِمَّا لَا تَبْقَى لَهُ، وَ تَيَسَّرْ لِسَفَرِكَ وَ شِمْ بَرْقَ النَّجَاةِ وَ ارْحَلْ مَطَايَا التَّشْمِير.

الرِّاجِفَةِ : منظور نخستين نفخه صور است كه موجب انهدام و نابودى زمين ميشود.
حَقَّتْ : تحقق يافت، واقع شد.
الْمَنْسَك : عبادت، محل عبادت.
لَمْ يُجْزَ : جزا داده نشود، فعل، به صيغه مجهول است و نائب فاعل آن «خرق بصر» و «همس قدم» است، يعنى در آن زمان (قيامت) نظرى كه به آسمان افتاده و يا قدمى كه آهسته بر زمين نهاده شده، جزا داده نمى شود مگر بر اساس حق و عدل.
تَحَرَّ : آنچه را كه لايق تر و سزاوارتر است طلب كن.
تَيَسَّرْ : آماده ساز، مهيا كن.
شِمْ : فعل امر از «شام- يشيم»، چشم بدوز، نگاه كن.
ارْحَلْ مَطَايا : (توشه سفر را) بر مركبها بار كن. 
رَجَفَت : مضطرب شد، زلزله نمود
حَقَّت : ثابت و محقق شد
جَلائِل : جمع جليلة : چيزهاى بزرگ و با عظمت
لَم يُجزَ : جزا داده نمى شود
خَرق : شكافتن، پاره نمودن
هَمس : صداى آهسته
تَحَرّى : جستجو كردن چيز لايق و صحيح
تَيَسَّر : آسانى فراهم كن، آماده باش
شِم : در نظر بگير جستجو كن
تَشمير : جديت و تلاش نمودن 
۴. انسان و رستاخيز:
آنگاه كه زمين سخت بلرزد، و نشانه هاى هولناك قيامت تحقّق پذيرد، و پيروان هر دينى به آن ملحق شوند، و هر پرستش كننده به معبود خود، و هر اطاعت كننده اى به فرمانده خود رسد، نه چشمى بر خلاف عدالت و برابرى در هوا گشوده، و نه قدمى بر خلاف حق، آهسته در زمين نهاده مى شود، در آن روز چه دليل هايى كه باطل مى گردد، و عذرهايى كه پذيرفته نمى شود پس در جستجوى عذرى باش كه پذيرفته شود، و دليلى بجوى كه استوار باشد، و از دنياى فانى براى آخرت جاويدان توشه بردار، و براى سفر آخرت وسائل لازم را آماده كن، و چشم به برق نجات بدوز، و بار سفر بربند.
 
(11) چون زمين سخت بلرزد و با هولها و سختيهاى آن قيامت محقّق گردد، و بهر دينى اهل آن و بهر معبودى پرستندگان آن و بهر پيشوايى پيروان آن ملحق شوند (در يك جا گرد آيند تا گفتار و كردارشان را وارسى نمايند) آن هنگام انداختن نظرى در هوا و آهسته قدم برداشتى در زمين در برابر عدل و داد خدا جزاء داده نشود مگر براستى و درستى (در آنروز هر امر بد و نيكى هر چند كوچك باشد هويدا گشته از آن باز پرسى ميشود)
(12) پس چه بسيار حجّت و دليلى كه آنروز باطل و نا درست گردد، و عذرهايى كه شخص بآن متوسّل شده پذيرفته نشود، پس از كردار خود بخواه آنچه را كه بآن عذر ترا بپذيرند و حجّت تو برقرار شود (طبق دستور خدا و رسول رفتار كن تا از سختيهاى رستخيز رهائى يابى) و از آنچه تو براى آن باقى نمى مانى (دنيا) بگير آنرا كه براى تو باقى مى ماند (اطاعت خداوند خدمت بخلق) و براى سفر خود آماده باش، و ببرق نجات و رهائى (از سختيها) نظر افكن (كه از كجا زده و به كجا مى رود) و پالان بر پشت شتران چيست و چالاكى ببند (براى سفر آخرت توشه و مركب تهيئه نما تا در راه نمانده بسختى بر نخورى).
 
آن گاه كه زمين بلرزد و قيامت با همه هول و هراسش در رسد و به هر آيينى، پيروان آن پيوندند و به هر معبودى، پرستندگانش و به هر پيشوايى، فرمانبرانش، چشمى به فضا باز و گامى آهسته بر زمين نهاده نماند، جز آنكه، در دستگاه عدل الهى جزاى آن بحق داده شود.
بسا حجتها كه در آن روز باطل گردد و رشته عذرها گسسته شود. از اعمال خود وسيلتى بجوى تا عذرت پايدار و حجتت ثابت بماند. از آنچه براى تو نمى ماند توشه اى برگير كه براى تو بر جاى ماند. مهياى سفر خود باش. به برق رهايى خود نظر افكن كه از كجا مى زند و بر مركب جد و جهد خود بار برنه.
 
در آن زمان که آن لرزه سخت و سنگين روى دهد (و نفخه صور واقع شود) و قيامت با تمام حوادث بزرگ و وحشتناکش تحقق يابد واهل هر مذهب و معبدى به آن ملحق شود و بندگان هر معبودى به او بپيوندند و هر اطاعت کننده اى به مطاعش ملحق شود، در آن هنگام در صحنه عدل و قسط پروردگار (همه اعمال) حتى چشمى که برخلاف حق به آسمان گشوده شده و گامى که آهسته (به ظلم) در زمين برداشته اند، به حق و عادلانه پاداش داده مى شوند. در آن روز چه بسيار دليلهايى که ابطال مى گردد و چه پيوند عذرهايى که قطع مى شود. حال که چنين است کوشش کن تا چيزى به دست آورى که عذر تو را موجه سازد و حجت و دليل خويش را با آن استوار سازى. چيزى به دست آور که براى تو باقى بماند. در برابر آنچه تو براى آن باقى نمى ماند. (با تهيّه زاد و توشه) براى سفر آخرت آماده شو، و چشم به برق نجات (و دليل راه) بدوز و مرکب راهوار خود را براى اين سفر آماده ساز و بار و بنه خويش را بر آن ببند!
 
آن گاه كه زمين لرزيدن گيرد -و صرصر مرگ وزيدن-، و رستاخيز روى آرد، با همه هراس كه دارد، و به هر كيش پيروانش پيوندند و به هر پرستنده پرستندگانش و به هر مهتر فرمانبرانش. پس ديده اى در فضا گشاده و گامى آهسته در زمين نهاده نماند، جز كه در ترازوى داد و محكمه عدالت بنياد حق تعالى جزايى را كه در خور است ستاند.
پس بسا حجت كه آن روز باطل و ناپسنديده باشد، و دستاويزهاى عذر كه بريده. پس در كار خويش بكوش، تا عذرى آورى كه پايدار باشد، و حجتى كه استوار. و آن را بگير كه براى تو مى ماند -و آن نيكويى كردار است- از آنچه براى آن نخواهى ماند -كه جهان ناپايدار است- و سفر خود را آماده باش و به برق نجات ديده گشاده و بارگى جد و جهد را بار برنهاده.
 
به وقتى كه زمين بلرزد، و رستاخيز با سختى ها و شدائدش محقق شود، و به هر آيينى اهلش، و به هر معبودى بندگانش، و به هر امامى پيروانش ملحق شوند، در آن روز هيچ نگاه خلافى، و قدم نابجايى كيفر داده نشود مگر به عدل و درستى.
چه دليل ها كه در آن روز باطل شود، و چه عذرها كه شخص به آن دلگرم بود مردود گردد پس به برنامه اى روى آور كه عذرت به آن پذيرفته شود، و برهانت به آن استوار گردد، و از دنيايى كه براى آن باقى نمى مانى براى آخرتت انتخاب كن آنچه را برايت ماندنى است و براى سفر آخرت آماده باش، به برق نجات ديده بگشا، و بار و توشه آخرت را بر پشت مركبهاى همّت محكم ببند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 396-392 آمادگى براى سفر آخرت:امام(عليه السلام) در آخرين بخش اين خطبه ـ با توجّه به اشاره اى که به جهان آخرت در جمله قبل شده بود ـ اشاره به دادگاه پروردگار در جهان آخرت مى کند و چند نکته دقيق را بر مى شمرد و مى فرمايد: «در آن زمان که آن لرزه سخت و سنگين روى دهد (و نفخه صور واقع شود) و قيامت با تمام حوادث بزرگ و وحشتناکش تحقق يابد واهل هر مذهب و معبدى به آن ملحق شود و بندگان هر معبودى به او بپيوندند، و هر اطاعت کننده اى به مطاعش ملحق شود، در آن هنگام در صحنه عدل و قسط پروردگار (همه اعمال) حتى چشمى که برخلاف حق به آسمان گشوده شده و گامى که آهسته (به ظلم) در زمين برداشته اند، عادلانه پاداش داده مى شود»; (إِذَا رَجَفَتِ الرَّاجِفَةُ(1)، وَ حَقَّتْ بِجَلاَئِلِهَا(2) الْقِيَامَةُ، وَ لَحِقَ بِکُلِّ مَنْسَک(3) أَهْلُهُ، وَ بِکُلِّ مَعْبُود عَبَدَتُهُ، وَ بِکُلِّ مُطَاع أَهْلُ طَاعَتِهِ، فَلَمْ يُجْزَ(4) فِي عَدْلِهِ وَ قِسْطِهِ يَوْمَئِذ خَرْقُ بَصَر فِي الْهَوَاءِ، وَ لاَ هَمْسُ(5) قَدَم فِي الاَْرْضِ إِلاَّ بِحَقِّهِ).اين گفتار تکان دهنده امام بر دو نکته تأکيد مى کند: نخست اينکه در آن روز هر گروهى به معبود و مطاع و پيشواى خود ملحق مى شود و آنچه در اين دنيا وجود داشته در آنجا به يقين، مجسّم مى شود. حتى مطابق حديثى از امام على بن موسى الرضا(عليه السلام): «اگر کسى به سنگى علاقه داشته باشد خداوند او را با آن سنگ محشور مى کند; فَلَوْ أنَّ رَجُلا أحَبَّ حَجَراً لَحَشَرَهُ اللهُ مَعَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ»(7) پيش از آن قرآن مجيد فرموده است: «(احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَأَزْوَاجَهُمْ وَمَا کَانُوا يَعْبُدُونَ * مِنْ دُونِ اللهِ فَاهْدُوهُمْ إِلَى صِرَاطِ الْجَحِيمِ); در آن روز گفته مى شود: ظالمان و هم رديفانشان و آنچه را جز خدا مى پرستيدند جمع کنيد و به راه دوزخ هدايتشان نماييد».(8)ديگر اينکه به قدرى حساب خداوند در آن روز دقيق و عدالتش فراگير است که حتى يک نيم نگاه گناه آلود به آسمان و يا گام آهسته اى در زمين به حسابش رسيدگى مى شود و اى واى بر بدکاران و خطاکاران و ستم گران!در اينجا بعضى از شارحان نهج البلاغه سؤالى مطرح کرده اند که اگر در آن روز هر عبادت کننده اى به معبودش و هر مطيعى به مطاعش ملحق مى شود، پس بايد مسيحيانى که حضرت مسيح را پرستيدند به حضرت مسيح و غاليان در حق اميرمؤمنان و عبادت کنندگان فرشتگان به آنها ملحق شوند به يقين براى آنها مشکلى وجود نخواهد داشت؟قرآن مجيد پاسخ اين سؤال را به خوبى داده و مى فرمايد: «(وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ فَيَقُولُ أَأَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِى هَـؤُلاَءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِيلَ * قَالُوا سُبْحَانَکَ مَا کَانَ يَنْبَغِى لَنَا أَنْ نَّتَّخِذَ مِنْ دُونِکَ مِنْ أَوْلِيَآءَ وَلَکِنْ مَّتَّعْتَهُمْ وَآبَاءَهُمْ حَتَّى نَسُوا الذِّکْرَ وَکَانُوا قَوْماً بُوراً); به خاطر بياور روزى را که همه آنان و معبودهايى که غير از خدا مى پرستند جمع مى کند آنگاه به آنها مى گويد: آيا شما اين بندگان مرا گمراه کرديد يا خود آنان راه را گم کردند؟ در پاسخ مى گويند: منزّهى تو براى ما شايسته نبود که غير از تو اوليايى برگزينيم; ولى آنان و پدرانشان را از نعمت برخوردار نمودى تا اينکه (به جاى شکر نعمت) ياد تو را فراموش کردند و تباه و هلاک شدند» و به دنبال آن مى فرمايد: «(فَقَدْ کَذَّبُوکُمْ بِمَا تَقُولُونَ فَمَا تَسْتَطِيعُونَ صَرْفاً وَلاَ نَصْراً); (خداوند به آنان مى گويد ببينيد) اين معبودان شما را در آنچه مى گوييد تکذيب کرده اند. اکنون نمى توانيد عذاب الهى را برطرف سازيد يا از کسى يارى بطلبيد».(9)آرى! اگر پيشوايان آنها از آنها بيزارى نجويند ممکن است ملحق شوند; ولى با توجّه به بيزارى جستن آنها هرگز به آنان ملحق نخواهند شد.آنگاه در ادامه سخن به کسانى که در اين دنيا با دليلهاى واهى و عذرهاى ناموجّه خود را تبرئه مى کنند هشدار مى دهد که در قيامت چنين نيست. مى فرمايد: «در آن روز چه بسيار دليلهايى که ابطال مى گردد و چه پيوند عذرهايى که قطع مى شود»; (فَکَمْ حُجَّة يَوْمَ ذَاکَ دَاحِضَةٌ(10)، وَ عَلاَئِقِ(11) عُذْر مُنْقَطِعَةٌ!).اشاره به اينکه آن روز همه چيز روشن و آشکار است و در چنان شرايطى دلايل بى اساس و عذرهاى واهى کارايى ندارد.قرآن مجيد درباره تکذيب کنندگان آيات الهى مى فرمايد: «(وَلاَ يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ); در آنجا به آنها اجازه داده نمى شود که عذرخواهى کنند، چرا که عذر قابل قبولى ندارند».(4)به گفته شاعر:در آن ديوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد *** نخواهد بود بازار و بها چيره زبانى رادر پايان خطبه به عنوان يک نتيجه گيرى کارساز و روشن، ضمن پنج جمله کوتاه و پرمعنا راه نجات را نشان مى دهد. نخست مى فرمايد: «حال که چنين است کوشش کن چيزى به دست آورى که عذر تو را برپا دارد و حجت و دليل خويش را با آن استوار سازى»; (فَتَحَرَّ(12) مِنْ أَمْرِکَ مَا يَقُومُ بِهِ عُذْرُکَ، وَ تَثْبُتُ بِهِ حُجَّتُکَ).در دستور دوم مى فرمايد: «چيزى به دست آور که براى تو باقى مى ماند، در برابر آنچه تو براى آن باقى نمى مانى»; (وَ خُذْ مَا يَبْقَى لَکَ مِمَّا لاَ تَبْقَى لَهُ).منظور از «مَا يَبْقَى لَکَ» اسباب مواهب و نعم جاويدان روز قيامت يعنى اعمال صالحه است و منظور از «مَا لاَ تَبْقَى لَهُ» نعمتهاى دنياست که انسان مى گذارد و مى گذرد.در سومين دستور مى فرمايد: «(با تهيّه زاد و توشه) براى سفرت آماده شو»; (وَ تَيَسَّرْ لِسَفَرِکَ).اين همان چيزى است که قرآن مجيد درباره آن مى فرمايد: «(وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى); زاد و توشه برگيريد که بهترين زاد و توشه، تقواست».(13)در چهارمين دستور مى افزايد: «و چشم به برق نجات (و دليل راه) بدوز (و چراغهاى راهنمايى را که در مسير اين سفر نصب کرده اند ناديده مگير)»; (وَ شِمْ(14) بَرْقَ النَّجَاةِ).در پنجمين وآخرين دستور مى فرمايد: «مرکب راهوار خود را براى اين سفر آماده ساز و بار و بنه خويش را بر آن ببند»; (وَ ارْحَلْ مَطَايَا(15) التَّشْمِيرِ(16)).کوتاه سخن اينکه امام راه صاف را براى نجات از چنگال خطرات دنيا و آخرت در اين سفرى که در پيش دارند نشان داده و دستوراتى درباره زاد و توشه سفر و مرکب راهوار و توجّه به علايم راهنمايى و سپس آماده کردن عذر تقصير و دلايل خطا و اشتباه را به آنها گوشزد نموده است. چنين مسافرى نه مقصد را گم مى کند و نه هنگامى که به مقصد رسيد در مى ماند. در پرتو عنايات الهى و راهنماييهاى حجت خدا همه برنامه هاى او رو به راه است.در روايتى آمده است: زُهْرى (از فقهاى هفتگانه معروف اهل سنّت که بعد از گروه صحابه روى کار آمد) نقل مى کند که در يک شب سرد و بارانى (امام) على بن الحسين(عليه السلام) را ديدم که مقدارى آرد و هيزم بردوش خود گذارده بود و عبور مى کرد، عرض کردم اى فرزند رسول خدا اين چيست؟ امام فرمود: قصد سفرى دارم و زاد و توشه براى آن تهيّه مى کنم و در محل امنى مى گذارم. زهرى گفت: اين غلام من است بار را براى شما حمل مى کند. امام قبول نکرد، عرض کرد: اجازه دهيد خودم آن را بردارم تا شما را از حمل آن آسوده کنم. امام فرمود: من چيزى را که سبب نجاتم در اين سفر و ورودم در جايگاه خوبى مى شود رها نمى کنم، تو را به خدا سوگند مى دهم به دنبال کار خود بروى و مرا رها کنى و مزاحم نشوى. زهرى به دنبال کار خود رفت، بعد از چند روز امام را ملاقات کرد. عرض کرد: يابن رسول الله! از سفرى که فرموديد خبرى نيست! امام فرمود: «بلى يا زُهْري لَيْسَ ما ظَنَنْتَ وَ لکِنَّهُ الْمَوْتُ وَ لَهُ کُنْتُ اَسْتَعِدُّ وَ إنَّمَا الاِْسْتَعْدادُ لِلْمَوْتِ تَجَنُّبُ الْحَرامِ وَ بَذْلُ النَدى وَالْخَيْرُ; آرى اى زهرى! آن سفرى که گمان کردى نبود منظورم سفر مرگ و آخرت بود، من براى آن آماده مى شدم و آمادگى براى آن با پرهيز از حرام و بذل و بخشش سخاوتمندانه و انجام کارهاى خير است».(17)*****پی نوشت:1. «راجفه» از ريشه «رجف» بر وزن «وقف» به معناى اضطراب و لرزه شديد است و از آنجا که اخبار فتنه انگيز مايه تشويش و اضطراب جامعه مى شود به آن اراجيف مى گويند. در قرآن مجيد و در خطبه بالا اين واژه اشاره به زلزله هاى رستاخيز است.2. «جلائل» جمع «جليله» به معناى هر صفت عظيم و شديد است.3. «منسک» به معناى عبادت و گاه به معناى مذهب و معبد آمده است و در خطبه بالا همين معنا ارائه شده است.4. «لم يُجْزَ» طبق آنچه در متن آمده از ريشه «جزاء» به معناى پاداش است; ولى در بعضى از نسخ «لم يَجْر» از ريشه «جريان» ذکر شده; يعنى در عدالت او کمترين خلافى جريان ندارد و در بعضى ديگر از نسخ «لم يَجُرْ» از ريشه «جور» آمده که اشاره به عدم جور و ظلم خداوند در جزاى اعمال است و در بعضى ديگر از نسخ «لَمْ يَجُزْ» از ماده «جواز» آمده; يعنى در مقام عدالت خدا کمترين خلافى جايز نيست.5. «هَمْس» به معناى صداى آهسته و پنهان است.6. وسائل الشيعه، ج 10، ص 393، ح 5 از باب 66 از ابواب مزار ـ همين مضمون با کمى تفاوت ـ از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در کتاب روضة الواعظين نقل شده است.7. صافات، آيه 22-23 .8. فرقان، آيه 17-19 .9. «داحضة» از ريشه «دَحْض» بر وزن «محض» به معناى لغزش گرفته شده و «حجة داحضة» به دليل سُست و بى پايه گفته مى شود.10. «علائق» جمع «علاقه» (به فتح عين) به معناى پيوند و دلبستگى است و مفهوم جمله بالا اين است که پيوندها و دلبستگيها در قيامت بريده مى شود و نيز جمع «علاقة» (به کسر عين) به معناى دستگيره و طناب و امثال آن است و مفهوم جمله بنابراين چنين مى شود که در قيامت دستاويزهاى عذر منقطع مى شود.11. مرسلات، آيه 36 .12. «تحرّ» از ريشه «تحرى» به معناى جستجوى امر بهتر است.13. بقره، آيه 197 .14. «شم» از ريشه «شَيْم» بر وزن «دَيْم» به معناى چشم دوختن به چيزى است.15. «مطايا» جمع «مطية» به معناى مرکب سوارى است.16. «تشمير» از ريشه «شمر» بر وزن «تمر» دراصل به معناى آستين بالا زدن و دامن به کمر بستن و آماده شدن براى انجام کارى است. سپس به هرگونه آمادگى و تلاش و کوشش اطلاق شده است.17. وسائل الشيعه، ج 6، ص 279، ح 5 از باب 14، ابواب صدقات. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«رجفت...»،اين عبارت اشاره به روز قيامت است. كه از كلمه غدا يعنى فردا فهميده مى شود. چنان كه در قرآن چنين اشاره شده است: «يَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ.» مفسران گفته اند كه منظور از «راجفه» دميدن نخستين در صور است و آن فرياد عظيمى است كه مانند رعد باعث اضطراب و تحيّر شده و مردم را بهت زده و بيهوش مى كند و نيز مى فرمايد: «تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ» كه مرحله دوم دميدن در صور است. منظور از حلائل القيامه، گرفتاريهاى اندوهبار و بزرگ رستاخيز است.«و لحق بكل منسك اهله»،هر كسى در آن روز (قيامت) به مقصود و معبود و مقتداى خود كه در دنيا مورد توجهش بوده مى پيوندد چنان كه رسول اكرم فرموده است: «آدمى در قيامت با دوست خود محشور مى شود و اگر سنگى را دوست بدارد البته با همان محشور مى شود.»«فلم يجز... بحقّه»،امام (ع) در اين جمله ها كمال دادگرى خداوند را در پهنه رستاخيز بيان مى فرمايد كه در آن روز تمام حركتها حتى حركت يك چشم بر هم زدن در فضا و يا صداى قدمى آهسته در زمين واقع نمى شود مگر اين كه در راستاى عدل الهى و بر طبق حق و حقيقت است و پس از بيان گستردگى عدل الهى در جهان آخرت به منظور اين كه شنونده را بر آن دارد كه اعمال خود را بر طبق حق و عدل قرار دهد، و در رفتارش روش پيامبران و اولياى خدا را سر مشق قرار دهد تا در قيامت سند زنده و دليل روشنى داشته باشد به اين مطلب توجه داده است كه در رستاخيز و روز حساب بسيارى از پاسخها و استدلالها باطل و عذرهاى فراوانى ناموجّه و مردود است و اين كه پس از بيان حال سعادتمندان در آخرت و معرفى آنان كه به دنيا بى اعتنا و از آن گريزان بوده اند به ذكر صحنه هاى وحشتزاى آخرت پرداخته به اين سبب است كه شنونده را وادار كند تا براى رسيدن به سعادتى جاويدان به آنان اقتدا كند، به دنيا بى اعتنا باشد و به آن دل خوش نكند و در پايان انسان را راهنمايى مى كند تا در اعمالش روش نيكو در پيش گيرد كه در قيامت عذرش پذيرفته و دليلش قانع كننده باشد و براى اين كار دستور جامع بيان فرموده است:1-  شايسته ترين و معقولترين كارها را برگزيند و انجام دهد.2-  تشريفات دنيا و كالاهاى آن نابود شدنى است پس بايد كمالات اخروى را برگزيند كه باقى و جاويدان است و مكرّرا چگونگى اين برگزيدن را توضيح داده ايم.3-  خود را آماده سفر به سوى خداوند كند و اين امر، جز با رياضتى كه از عبادت و زهد و بى اعتنايى به دنيا بر مى خيزد، امكان پذير نيست.4-  اين كه به درخشش نجات بنگرد يعنى پس از زهد حقيقى و عبادت واقعى كه نفس سركش امّاره را درهم مى شكند وجهه معنوى و انديشه خويش را به خداوند متوجه كند تا درخشندگيهاى نور الهى را حسّ كرده و بارقه هاى اميد نجات را مشاهده كند و درهاى سلامت را بر روى خود باز ببيند، چنان كه در دو فصل قبل در خطبه 211 صفحه 54 به اين معنى اشاره فرموده است: «و تدافعته الابواب الى باب السلامه» در باره سالكى كه راههاى رياضت در بهشت را بر رويش مى گشايد.5-  و نيز به او دستور مى دهد كه بار خود را محكم بر پشت مركبها ببندد، يعنى در پيمودن راه خدا و عمل كردن براى خشنودى او كوشش فراوان كند، لفظ «مطايا» كه به معناى مركبها و وسايل سوارى است براى ابزارها و وسايل كار، و لفظ «ارحال» را كه به معناى بار بستن است براى انجام دادن و به كار بستن وسايل كار استعاره فرموده است. 
منهاج البراعه (خوئی)إذ رجفت الرّاجفة، و حقّت بجلائلها القيامة، و لحق بكلّ منسك أهله، و بكلّ معبود عبدته، و بكلّ مطاع أهل طاعته، فلم يجز في عدله يومئذ خرق بصر في الهواء، و لا همس قدم في الأرض إلّا بحقّه، فكم حجّة يوم ذاك داحضة، و علايق عذر منقطعة، فتحرّ من أمرك ما يقوم به عذرك، و تثبت به حجّتك، و خذ ما يبقى لك ممّا لا تبقى له، و تيسّر لسفرك، و شم برق النّجاة، و ارحل مطايا التّشمير (53396- 53007).اللغة:و (حقّت) بجلائلها أى ثبتت من حقّ الشيء يحقّ أى ثبت و قال الفيومى: حقّت القيامة يحقّ من باب قتل أى أحاطت بالخلايق فهى حاقة و قال ابن الأنبارى الحاقة الواجبة حقّ أى وجب يحقّ حقا و حقوقا فهو حاق و قال أمين الاسلام الطبرسى سمّيت القيامة الحاقّة لأنها ذات الحواق من الأمور و هى الصّادقة الواجبة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 271 الصّدق لأن جميع أحكام القيامة واجبة الوقوع صادقة الوجود.و (نسك) اللّه من باب قتل تطوّع بقربة و النّسك بضمّتين اسم منه و المنسك بفتح السّين و كسرها يكون زمانا و مصدرا و مكانا تذبح فيه النّسيكة و هى الذّبيحة و مناسك الحجّ عباداته و قيل مواضع العبادات و (العبدة) جمع عابد كمردة و مارد. (فلم يجز فى عدله) قال الشّارح المعتزلي قد اختلفت الرّواة فى هذه اللفظة فرواها قوم فلم يجر و هو مضارع جرى تقول ما جرى اليوم فيقول من سألته قدم الأمير من السفر، و رواها قوم فلم يجز مضارع جاز يجوز، و رواها قوم فلم يجر من جار أى عدل عن الطّريق.و (الهمس) الصّوت الخفى و قوله  (فتحرّ من أمرك) أمر من تحرّيت الشيء قصدته و تحرّيت فى الأمر طلبت أحرى الأمرين و هو أولاهما و (شام) البرق يشيمه نظر اليه اين يقصد و أين يمطر و (رحلت) مطيتى شددت على ظهرها الرّحل و (شمّر) تشمير أمرّ جادا، و شمّر الثوب دفعه و فى الأمر خف.الاعراب:و الباء فى قوله بجلائلها تحتمل تعدّيه و المصاحبة و الضّمير فيه راجع إلى القيامة لتقدّمها رتبة و إن تأخرت لفظا و قوله:خرق بصر، بالرّفع فاعل يجز إن كان الفعل بصيغة المعلوم كما فى نسخة الشّارح المعتزلي و نايب عن الفاعل إن كان بصيغة المجهول كما حكى عن القطب الراوندى.و قوله: فكم حجّة يوم ذاك داحضة كم خبريّة بمعنى كثير اضيفت إلى تميزها و هى فى محلّ الرّفع على الابتداء، و يوم ذاك خبرها و داحضة بالجرّ على ما فى النسخ الّتى عندنا صفة لحجّة و لو كانت داحضة بالرفع كفاتت «كذا» هى الخبر و يكون يوم ذاك ظرف لغو متعلّقا بها متقدّما عليها و هذا أنسب لكن النسخ لا تساعد عليه و من فى قوله: ممّا لا تبقى له، يحتمل البدل كما فى قوله تعالى  «أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الْآخِرَةِ» و يحتمل النشوية أيضا.المعنی:و لمّا نبّه عليه السّلام على أنّ أهل السعادة غدا هم الهاربون منها اليوم فسّر مراده بالغد بقوله اقتباس  (إذ رجفت الرّاجفة) أى تحرّكت بترديد و اضطراب و الرّجفة الزّلزلة العظيمة الشديدة و هو اقتباس من الاية الشريفة «يَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ. تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ» قال بعض المفسّرين: معناها يوم تضطرب الأرض اضطرابا شديدا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 281 و تحرّك تحرّكا عظيما يعنى يوم القيامة تتبعها الرّادفة اى اضطرابة اخرى كاينة بعد الأولى في موضع الرّدف من الراكب. (و حقّت بجلائلها القيامة) أى أهاويلها الجليلة و دواهيها العظيمة الشديدة (و لحقّ بكلّ منسك أهله و بكلّ معبود عبدته و بكلّ مطاع أهل طاعته) أشار إلى لحوق كلّ نفس يوم القيامة بما و من تحبّه و تهويه من عمل الصالح و السّيء و معبوده الحقّ و الباطل.و اليه الاشارة في النّبوي: يحشر المرء مع من أحبّ و لو أحبّ أحدكم حجرا لحشر معه، و في قوله تعالى  «يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً. وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِينَ إِلى جَهَنَّمَ وِرْداً».فان كان عمل المرء في الدّنيا للّه و معبوده هو اللّه و هواه فى اللّه فحشره يوم القيامة مع أولياء اللّه الّذين لا خوف عليهم و لا هم يحزنون.و ان كان عمله لغير اللّه و معبوده سوى اللّه و محبّته لأعداء اللّه فحشره معهم و مع الشياطين كما قال تعالى «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ. وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ» .فان قيل: إذا كان يلتحق بكلّ معبود عبدته و بكلّ مطاع أهل طاعته فالتحاق النصارى إذا بعيسى و الغلاة بأمير المؤمنين عليه السّلام و كذلك عبدة الملائكة فما تقول في ذلك.قيل: معنى الالتحاق أن يؤمر الاتباع في الموقف بالتميّز إلى الجهة الّتي فيها الرّؤساء، ثمّ يقال للرؤساء أهؤلاء أتباعكم و عبدتكم فحينئذ يتبرّؤن منهم فينجو الرّؤساء و تهلك الاتباع كما قال سبحانه  «وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ يَقُولُ لِلْمَلائِكَةِ أَ هؤُلاءِ إِيَّاكُمْ كانُوا يَعْبُدُونَ. قالُوا سُبْحانَكَ أَنْتَ وَلِيُّنا مِنْ دُونِهِمْ بَلْ كانُوا يَعْبُدُونَ الْجِنَّ أَكْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ» .أقول: و أوضح دلالة من هذه الاية قوله سبحانه في سورة الفرقان  «وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَقُولُ أَ أَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبادِي هؤُلاءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِيلَ قالُوا سُبْحانَكَ ما كانَ يَنْبَغِي لَنا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِكَ مِنْ أَوْلِياءَ وَ لكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آباءَهُمْ حَتَّى نَسُوا الذِّكْرَ وَ كانُوا قَوْماً بُوراً. فَقَدْ كَذَّبُوكُمْ بِما تَقُولُونَ فَما تَسْتَطِيعُونَ صَرْفاً وَ لا نَصْراً». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 282 قال أمين الاسلام الطبرسيّ فى تفسيرها أى يجمعهم و ما يعبدون يعنى عيسى و عزير و الملائكة «فيقول» لهؤلاء المعبودين «أ أنتم أضللتم عبادى أم هم ضلّوا السبيل» أى طريق الجنّة و النجاة «قالوا» يعنى المعبودين «سبحانك» يعنى تنزيها لك عن الشريك و عن أن يكون معبودا سواك «ما كان ينبغي لنا أن نتّخذ» بضمّ النون و فتح الخاء في رواية الصادق عليه السّلام و زيد بن علىّ و أكثر القراء بفتح النون و كسر الخاء «من دونك من أولياء» أى ليس لنا أن نوالى أعداءك بل أنت وليّنا من دونهم، و قيل: معناه ما كان يجوز لنا و للعابدين و ما كان يحقّ لنا أن نأمر أحدا بأن يعبدنا و لا يعبدك فانا لو أمرناهم بذلك لكنّا و الينا هم و نحن لا نوالى من يكفر بك، و من قرء نتّخذ فمعناه ما كان يحقّ لنا أن نعبد «و لكن متّعتهم و آبائهم حتّى نسوا الذّكر» معناه و لكن طوّلت أعمارهم و أعمار آبائهم و متّعتهم بالأموال و الأولاد بعد موت الرّسل حتّى نسوا الذّكر المنزل على الأنبياء و تركوه «و كانوا قوما بورا» أى هلكى فاسدين.هذا تمام الحكاية عن قول المعبودين من دون اللّه سبحانه فيقول اللّه سبحانه عند تبرّء المعبودين من عبدتهم «فقد كذّبوكم» أى كذّبكم المعبودون أيّها المشركون «بما تقولون» أى بقولكم إنّهم آلهة شركاء للّه «فما تستطيعون صرفا و لا نصرا» أى فما يستطيع المعبودين صرف العذاب عنكم و لا نصرا لكم بدفع العذاب عنكم، هذا.و قوله  (فلم يجر في عدله يومئذ خرق بصر في الهواء و لا همس قدم في الأرض إلّا بحقّه) قد عرفت اختلاف الرّوايات في قوله فلم يجر.فعلي كونه مضارع جرى فمعناه فلم يكن و لم يتحدد في ديوان حسابه ذلك اليوم صغير و لا حقير إلّا بالحقّ و الانصاف، و هذا مثل قوله تعالى  «لا ظُلْمَ الْيَوْمَ إِنَّ اللَّهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ الْعِبادِ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 283 و على كونه مضارع جاز فالمعنى أنّه لم يسغ و لا يرخّص ذلك اليوم لأحد من المكلّفين في حركة من الحركات المحقّرات المستصغرات إلّا إذا كانت قد فعلها بحقّ.و على كونه مضارع جار بالرّاء المهملة فالمعنى أنّه لم يذهب عنه سبحانه و لم يضلّ و لم يشذّ عن حسابه شيء من محقرات الامور إلّا بحقّه أى إلّا ما لا فايدة في اثباته و المحاسبة عليه نحو الحركات المباحة هكذا في شرح المعتزلي.و يظهر من بعض الشروح رواية رابعة و هو كونه مضارع جزى بالزّاء المعجمة بصيغة المجهول حيث قال: قوله فلم يجز في عدله آه أى لا يجزى أحد يومئذ و لا يكافئ إلّا بما يستحقّه من الثّواب و العقاب.و على هذه الرّواية فيكون مساقه مساق قوله تعالى  «فَالْيَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»  و على أىّ تقدير فالغرض الاخبار عن عموم عدله تعالى في مظالم النّاس على أنفسهم و على غيرهم، و قد مضي في شرح الخطبة المأة و الخامسة و السّبعين ما ينفعك ذكراه في هذا المقام. (فكم حجّة يوم ذاك داحضة) أى لم يبق للنّاس على اللّه حجّة بعد الرّسل و إنّما هلك من هلك عن بيّنة و حيّ من حيّ عن بيّنة (و علائق عذر منقطعة) فلا ينفع الّذين ظلموا معذرتهم و لا هم يستعتبون. (فتحرّ من أمرك ما يقوم به عذرك و تثبت به حجّتك) أى اطلب و اعتمد من أمورك و أفعالك في الدّنيا ما به قوام اعذارك المقبولة يوم القيامة و ما به ثبات حججك الصحيحة يومئذ و هو أمر بتحصيل الكمالات النّفسانية و مواظبة التّكاليف الشّرعيّة و ملازمة سنن الشّريعة، إذ الأعذار الشّرعية مقبولة البتة و كذلك الحجج البرهانيّة الموافقة لأساس الشّريعة. (و خذ ما يبقى لك) و هو الاخرة و نعيمها الباقي (ممّا لا تبقى له) و هو الدّنيا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 284 و نعيمها الفاني كما قال عليه الصّلاة و السّلام في الدّيوان:فلا الدّنيا بباقية لحىّ          و لا حىّ على الدّنيا بباق     و المراد أخذ الاخرة عوضا من الدّنيا أو تحصيلها فيها فانّ الفوز بالسّعادة الدّائمة إنّما يحصل بالقيام على التكاليف في دار الدّنيا لأنّها دار التكليف و الاخرة دار الجزاء، و هذه الفقرة نظير قوله عليه السّلام في الكلام المأتين و الثّاني: فخذوا من ممرّكم لمقرّكم.و في الاتيان بالموصول من دون أن يقول و خذ الاخرة من الدّنيا تأكيد للغرض المسوق له الكلام و حثّ على شدّة الأخذ (و تيسّر لسفرك) و هو أمر بتهيّة الزّاد لسفر الاخرة و الاستعداد للمعاد و خير الزّاد الزّهد و التّقوى (و شم برق النّجاة) أى انظر إلى لوامع الأنوار الالهيّة و بوارق النّجاة الّتي تنجيك من الظّلمات و مهاوى الهلكات استعاره (و ارحل مطايا التشمير) و الجدّ إلى الجهة التي أنت متوجّه إليها و هو أمر بالاجتهاد في العمل لما بعد الموت، قال البحراني استعار لفظ المطايا لالات العمل و لفظ الارحال لاعمالها.الترجمة:روزى كه بلرزد زمين و ثابت گردد بوقايع جليله قيامت، و ملحق شود بهر عبادت و دينى أهل آن و بهر معبودى عابدان آن -عابدان أصنام به أصنام و عابدان أنام به أنام و عابدان حق بمعبود خويش- و ملحق شود بهر طاعت برده شده طاعت بران او.پس جزا داده نشود يا نگذرد يا جارى نگردد در عدل و داد خداوند عباد آن روز نفوذ نظرى در هوا، و نه نرم گذاشتن قدمى در زمين مگر بحق آن، پس بسا حجّتها كه آن روز باطل گردد، و عذرها كه شخص بان در آويخته بود منقطع گردد.پس طلب كن از كار خود براى مصلحت آن روز آنچه قائم شود بان عذر تو و ثابت گردد حجّت تو، و فرا گير آنچه را باقي مى ماند براى تو از آنچه باقي نمى مانى تو براى آن، آماده و مهيا شو براى سفر خود، و نظر كن برق نجات از كجا مى زند و بكجا مى رود و بر كجا ميبارد، و بار بر نه شتران چالاك شدن و راه پيمودن را. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom