خطبه ۲۲۲

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : راهنمایان راه حق [منبع]

و من كلام له (عليه السلام) قاله عند تلاوته «يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ» :
إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءً لِلْقُلُوبِ، تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَةِ.
وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلَاؤُهُ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ، فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقَظَةٍ فِي [الْأَسْمَاعِ وَ الْأَبْصَارِ] الْأَبْصَارِ وَ الْأَسْمَاعِ وَ الْأَفْئِدَةِ، يُذَكِّرُونَ بِأَيَّامِ اللَّهِ وَ يُخَوِّفُونَ مَقَامَهُ بِمَنْزِلَةِ الْأَدِلَّةِ فِي الْفَلَوَاتِ.
مَنْ أَخَذَ الْقَصْدَ حَمِدُوا إِلَيْهِ طَرِيقَهُ وَ بَشَّرُوهُ بِالنَّجَاةِ، وَ مَنْ أَخَذَ يَمِيناً وَ شِمَالًا ذَمُّوا إِلَيْهِ الطَّرِيقَ وَ حَذَّرُوهُ مِنَ الْهَلَكَةِ، وَ كَانُوا كَذَلِكَ مَصَابِيحَ تِلْكَ الظُّلُمَاتِ وَ أَدِلَّةَ تِلْكَ الشُّبُهَاتِ.

الذِّكْر : يادآورى (صفات الهى).
جِلَاء : صيقل دادن، زدودن زنگارها.
الْوَقْرَة : سنگينى در گوش، ثقل سامعه.
الْعَشْوَة : كم سويى چشم.
الْفَتَرَات : جمع «فترة»، فاصله زمانى بين دو پيامبر، زمانهايى كه مطلقا از انبياء خالى بوده است.
نَاجَاهُمْ : راز خود را به آنها گفت، يعنى به آنها الهام كرد.
اسْتَصْبَحُوا : چراغ (هدايت) را بر افروختند.
الَادِلّة : راهنمايانى كه مسير را به مسافران نشان مى دهند.
الْفَلَوَات : جمع «فلات»، صحراهاى بى آب و علف.
أخَذَ الْقَصْدَ : راه وسط را پيش گرفت.
يَهْتِفُونَ : بانگ مى زنند. 
وَقرَة : سنگينى گوش
عَشوَة : كم نورى چشم
تَنقادُ : رام و مطيع مى شود
ما بَرَحَ : ثابت و برقرار بود
بُرهَة : قطعه از زمان
استَصبَحوا : چراغ روشن نمودند
أدِلَّة : راهنمايان، جمع دليل 
(به هنگام تلاوت آيه ۳۷ سوره نور، «و صبح و شام در آن خانه ها تسبيح مى گويند، مردانى كه نه تجارت و نه معامله اى آنها را از ياد خدا و بر پا داشتن ياد خدا غافل نمى كند»، فرمود):
۱. ارزش ياد خدا:
همانا خداى سبحان و بزرگ، ياد خود را روشنى بخش دل ها قرار داد، تا گوش پس از ناشنوايى بشنود، و چشم پس از كم نورى بنگرد، و انسان پس از دشمنى رام گردد.
خداوند كه نعمت هاى او گران قدر است، در دوران هاى مختلف روزگار، و در دوران جدايى از رسالت «تا آمدن پيامبرى پس از پيامبرى ديگر» بندگانى داشته كه با آنان در گوش جانشان زمزمه مى كرد، و در درون عقلشان با آنان سخن مى گفت. آنان چراغ هدايت را با نور بيدارى در گوش ها و ديده ها و دل ها بر مى افروختند، روزهاى خدايى را به ياد مى آورند و مردم را از جلال و بزرگى خدا مى ترساندند. آنان نشانه هاى روشن خدا در بيابان هايند، آن را كه راه ميانه در پيش گرفت مى ستودند، و به رستگارى بشارت مى دادند، و روش آن را كه به جانب چپ يا راست كشانده مى شد، زشت مى شمردند، و از نابودى هشدار مى دادند، همچنان چراغ تاريكى ها، و راهنماى پرتگاه ها بودند.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در فضيلت ياد خدا و اوصاف آنانكه بياد خدا مشغولند) كه آنرا هنگام قرائت آيه «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ» فرموده (سوره 24 آیه 37) يعنى مردانى هستند كه بازرگانى و خريد و فروش ايشان را از ياد خدا باز نمى دارد:
(1) خداوند سبحان ذكر و ياد خود را صيقل و روشنائى دلها قرار داد كه بسبب آن (اوامر و نواهى او را) بعد از كرى مى شنوند، و بعد از تاريكى (نادانى) مى بينند، و بعد از دشمنى و ستيزگى فرمانبر مى گردند (رضاء و خوشنودى او را بدست مى آورند)
(2) و همواره براى خدا -كه نعمتها و بخششهايش ارجمند است- در پاره از زمان بعد از پاره ديگر و در روزگارهايى كه آثار شرائع در آنها گم گشته بندگانى است كه در انديشه هاشان با آنان راز مى گويد، و در حقيقت عقلهاشان با آنها سخن مى فرمايد (هميشه بياد خدا بوده از راه عقل و بينائى با او در گفتگو هستند) و چراغ (هدايت و رستگارى) را به روشنائى بيدارى و هشيارى در ديده ها و گوشها و دلها افروختند (ياد خدا چون چراغ ديده ها و گوشها و دلهاشان را روشن گردانيد، لذا غير او چيزى نديده، غير اوامر و نواهيش سخنى نشنيده، بغير آنچه او خواسته دل نمى بندد)
(3) روزهاى خدا را (بمردم) يادآورى مى نمايند (سرگذشت پيشينيان را كه بر اثر معصيت و نافرمانى تباه شده اند براى ايشان بيان ميكنند تا عبرت گيرند) و (آنان را) از عظمت و بزرگوارى او مى ترسانند (مى گويند از خدا بترسيد و مرتكب گناه نشويد كه او حاضر و بينا است و بر هلاك شما قادر و توانا) آنان مانند راهنمايان در بيابانها هستند كه هر كه از وسط راه برود (بعدل و درستى رفتار كند) راه او را مى ستايند، و به رهائى (از گمراهى) مژده اش مى دهند، و هر كه بطرف راست و چپ برود (در هر امر افراط و تفريط پيش گيرد) راه را براى او مذمّت كرده از تباه شدن بر حذرش مى دارند، و آنها با اين اوصاف چراغهاى آن تاريكى ها (ى نادانى) و راهنمايان آن شبهه ها (ى گمراهى) هستند.
 
سخنى از آن حضرت (ع) هنگام تلاوت آيه «رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله»:
 خداوند سبحان، ياد خود را روشنى دلها ساخت كه به پرتو آن شنوا شوند، هر چند، زان پيش ناشنوا بوده اند، و بينا گردند هر چند، زان پيش نابينا بوده اند و آرامش يابند، هر چند زان پيش ستيزه جو بوده اند.
همواره در پاره اى از زمان و در روزگارى كه پيامبرى نبوده، خداوند فراخ بخشايش و نعمت را، بندگانى است، با آنها از راه فكرتشان-  به الهام-  راز گويد و از طريق عقولشان به هدايت و راهنمايى سخن گويد و آنان به نور بيدارى كه در گوشها و چشمها و دلهايشان مى افكند چراغ هدايت را روشن مى دارند. ايام الله را به ياد مردم مى آورند و آنان را از عظمت و جلال خداوندى بيم مى دهند. اينان همانند راهنمايانى هستند در بيابانها كه هر كه از راه ميانه رود طريقه اش را بستايند و او را به رهايى مژده دهند و هر كه به راه راست يا چپ رود طريقه اش را نكوهش كنند و از هلاكتش بر حذر دارند و در اين حال، چونان چراغهايى هستند كه تاريكيها را روشن مى سازند و راهنمايانى كه ديگران را از گرفتار شدن در شبهه ها باز مى دارند.
 
خداوندى منزّه و برتر، ياد خود را مايه جلاى قلبها قرار داده که بر اثر آن گوش، پس از سنگينى (بر اثر غفلت) شنوا شود و چشم پس از کم سويى بينا گردد و از لجاجت و عناد به انقياد و اطاعت باز گردد و رام شود.
خداوندى که نعمتهايش بزرگ و عظيم است همواره در هر عصر و زمان و در فاصله ميان بعثت پيامبران بندگانى داشت که حقايق را به فکر آنها الهام مى کرد و با عقل و انديشه آنها سخن مى گفت تا آنها در پرتو آن با نور بيدارى، چشمها و گوشها و قلبها را روشن سازند و مردم را به ياد ايّام الله و روزهاى خاص الهى بيندازند و از مقام عظمت او بيم دهند. اين افراد همچون راهنماى بيابانها هستند که قافله ها را از گم کردن راه نجات مى دهند هر کس راه حق را در پيش مى گرفت طريقش را مى ستودند و او را به نجات، بشارت مى دادند و آن کس که به چپ و راست منحرف شده بود طريقش را نکوهش مى کردند و از هلاکت بر حذر مى داشتند (آرى!) آنها چراغهاى روشن تاريکيها بودند و راهنمايان در برابر شبهات!
 
و از سخنان آن حضرت است هنگامى كه آيه «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ»:
را تلاوت مى فرمود همانا خداى سبحان ياد -خود- را روشنى بخش دلها كرد، تا از آن پس كه ناشنوايند بدان ياد بشنوند، و از آن پس كه نابينايند بينا بوند، و از آن پس كه ستيزه جويند رام گردند.
و همواره خدا را -كه بخششهاى او بى شمار است و نعمتهايش بسيار- در پاره اى از روزگار پس از پاره اى ديگر، و در زمانى ميان آمدن دو پيامبر، بندگانى است كه از راه انديشه با آنان در راز است، و از طريق خرد دمساز، و آنان چراغ هدايت را بر افروختند به نور بيدارى كه در گوشها و ديده ها و دلها توختند. ايام خدا را فراياد مردمان مى آرند، و آنان را از بزرگى و جلال او مى ترسانند. همانند نشانه هايند كه در بيابانهاى بى نشان بر پايند. آن كه راه ميانه را پيش گيرد، بستايندش و به نجات مژده دهندش، و آنان كه راه راست يا چپ را پيش گيرد، روش وى را زشت شمارند، و از تباهى اش بر حذر دارند، و اين چنين، چراغ ظلمتها بوده اند و راهنما در شبهت ها.
 
از سخنان آن حضرت است كه آن را به وقت تلاوت آيه «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ» فرمود:
خداوند پاك ياد خود را صيقل دلها قرار داد، كه گوش در پرتو آن پس از سنگينى مى شنود، و چشم دلها بعد از نابينايى مى بيند، و دلها از پى عناد با حق رام مى شود.
و خداى را -كه نعمت هايش ارجمند است- پيوسته در هر قطعه اى از زمان پس از قطعه ديگر و در روزگارهاى خالى از پيامبران بندگانى است كه در عرصه گاه فكرشان با آنان راز مى گويد، و در ذات عقولشان با آنان گفتگو دارد، اينان به نور بيدارى در ديده ها و گوشها و دلها چراغ هدايت بر افروختند، مردم را به ياد ايام اللّه مى اندازند، و از مقام حق بيم مى دهند، اين بزرگواران همچون راهنمايان در بيابانها هستند كه هر كه جانب راه راست گيرد راهش را بر او مدح و ثنا گويند، و به نجات مژده اش دهند، و هر كه در راست و چپ افتد طريقش را در نظرش نكوهش نمايند، و او را از هلاكت بترسانند، اينان با اين ويژگيها چراغهاى آن تاريكى ها، و راهنمايان نجات بخش از آن اشتباهاتند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 351-343 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ قالَهُ عِنْدَ تِلاوَتِهِ: «يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ * رِجَالٌ لَّاتُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ».از سخنان امام عليه السلام است كه به هنگام تلاوت آيات بالا بيان فرموده (آياتى كه ترجمه اش چنين است:) «صبح و شام در آنها (در آن خانه هايى كه از نور خدا روشن است) مردانى تسبيح مى گويند كه نه تجارت و نه معامله اى آنها را از ياد خدا غافل مى كند». خطبه در يك نگاه:در اين خطبه چند بخش مهم وجود دارد:در بخش اوّل پيش از هر چيزى امام به بيان اهميّت ذكر خدا و آثار آن بر روح وجان آدمى مى پردازد و با تعبيرات مؤثّرى آن را شرح مى دهد.در بخش دوم به حاملان اذكار در هر عصر و زمان و برنامه هاى او اشاره مى كند كه چگونه بندگان خدا را از انحراف رهايى مى بخشند و چراغهاى پر فروغى بر سر راه آنها مى نهند.در بخش سوم سخن از صفات آنهاست و از بى اعتنايى آنان به زرق و برق دنيا، پرهيز از گناه، طرفدارى از عدالت و امر به معروف و نهى از منكر.در بخش چهارم حال آنها را در قيامت به هنگام انتشار نامه هاى اعمال و آماده شدن بندگان براى حساب شرح مى دهد و از عاقبت محمود و نتايج بسيار گرانبهاى اعمال آنها سخن مى گويد.در پنجمين بخش به مخاطبان خود دستور مى دهد كه به حساب خويش برسند و خودشان داور اعمالشان باشند. راهنمايان ره پويان راه حق:نخست بايد به سراغ تفسير آيه سوره نور برويم تا بيانات پرمعناى امام(عليه السلام) در شرح آن روشن تر شود. قرآن مجيد در سوره نور آيه 35 (اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ...) از نور خداوند سخن مى گويد و با مثالى زيبا که پر از نکات آموزنده است آن را شرح مى دهد و سپس در آيات بعد مى فرمايد: اين چراغ پرفروغ در خانه هايى قرار دارد که خداوند آنها را از نفوذ شياطين در امان داشته است. و در ادامه مى افزايد: در اين خانه نورانى مردان با شخصيتى هستند که پيوسته خدا را ياد مى کنند، نماز را بر پا مى دارند و زکات را ادا مى کنند و از روز قيامت بيمناکند.روشن است که اين رجال در درجه اوّل پيامبران و امامان معصوم اند و در درجه بعد پويندگان مخلص راه آنان .با توجّه به اين اشاره اجمالى به تفسير خطبه مى پردازيم، امام(عليه السلام) در بخش آغازين اين خطبه مى فرمايد: «خداوند سبحان و متعال ياد خويش را مايه جلاى قلبها قرار داده که بر اثر آن گوش، پس از سنگينى (بر اثر غفلت) شنوا مى شود و چشم، پس از کم سويى بينا مى گردد و از لجاجت و عناد، به انقياد و اطاعت باز مى گردد (و رام مى شود)»; (إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى جَعَلَ الذِّکْرَ(1) جِلاَءً(2) لِلْقُلُوبِ، تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ(3)، وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ(4)، وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَةِ).آرى! هر گاه ذکر با فکر و انديشه همراه باشد، آثار عجيبى دارد. هنگامى که انسان نام خدا را به عظمت مى برد و اوصاف جمال و جلالش را از علم و قدرت و سمع و بصر و مقام رحمانيّت و رحيميت و مراقبت او را نسبت به بندگان بر مى شمرد پرده هاى غفلت از مقابل چشم دل کنار مى رود و حق را به خوبى مى بيند. غوغاى هوا و هوسها فرو مى نشيند و صداى رهبران الهى و داعيان الى الله را با گوش جان مى شنود و نتيجه آن انقياد کامل در برابر فرمان خداست.بعضى از شارحان معتقدند و يا احتمال داده اند که منظور از ذکر در جمله بالا قرآن مجيد است به قرينه آنچه قرآن درباره خودش مى گويد: (وَهذَا ذِکْرٌ مُّبَارَکٌ أَنزَلْنَاهُ)(5) ولى به يقين ذکر مفهوم عامى دارد که يکى از مصاديق برجسته آن آيات شريفه قرآن است.حضرت در ادامه اين سخن مى افزايد: «خداوندى که نعمتهايش بزرگ و عظيم است همواره در هر عصر و زمان و در فاصله ميان بعثت پيامبران، بندگان خاصّى داشته که حقايق را به فکر آنها الهام مى کرد و با عقل و انديشه آنها سخن مى گفت تا آنها در پرتو آن با نور بيدارى چشمها و گوشها و قلبها را روشن سازند و مردم را به ياد ايام الله و روزهاى خاص الهى بيندازند و از مقام عظمت او بيم دهند. اين افراد همچون راهنماى بيابانها هستند که قافله ها را از گم کردن راه رهايى مى بخشند»; (وَ مَا بَرِحَ(6) لِلّهِ ـ عَزَّتْ آلاَؤُهُ ـ فِي الْبُرْهَةِ(7) بَعْدَ الْبُرْهَةِ، وَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِکْرِهِمْ، وَ کَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ، فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقْظَة فِي الاَْبْصَارِ وَ الاَْسْمَاعِ وَ الاَْفْئِدَةِ، يُذَکِّرُونَ بِأَيَّامِ اللّهِ، وَ يُخَوِّفُونَ مَقَامَهُ، بِمَنْزِلَةِ الاَْدِلَّةِ فِي الْفَلَوَاتِ(8)).اين تعبير ممکن است اشاره به اوصياى انبيا باشد که در فترتها همواره وجود داشته اند و حقايق را از طريق الهامات قلبى از ساحت قدس الهى مى گرفتند و به بندگان مى رساندند.نيز ممکن است اشاره به مردان صالح و مخلص و عارف و بصيرى غير از انبيا و اوصيا باشد که در هر زمانى در ميان مردم وجود دارند; آنها نيز با الهامات الهى و تأييدات ربّانى به صراط مستقيم الهى واقف مى شوند و سعى در هدايت ديگران دارند. نيز شايد هر دو گروه را شامل شود.تعبير به «اَدلّه» جمع دليل اشاره به چيزى است که در مسافرتهاى زمانهاى گذشته وجود داشته است. در آن زمان جاده هاى مشخصى مانند امروز نبود که انسان از آن برود و به مقصد برسد، به همين دليل قافله ها افراد راه شناسى با خود بر مى داشتند که در بيابان راه را گم نکنند و آنها را «دليل راه» مى ناميدند. اين مردان الهى در بيابان زندگى دنيا همچون دليل راهند که قافله هاى انسانى را از گم گشتن و هلاک شدن نجات مى دهند.در ادامه سخن مى افزايد: «اين راهنمايان راه هر کس را که راه مستقيم را در پيش مى گرفت طريقش را مى ستودند و او را بشارت به نجات مى دادند و آن کس که به جانب چپ و راست منحرف شده بود طريقش را نکوهش مى کردند و از هلاکت بر حذرش مى داشتند»; (مَنْ أَخَذَ الْقَصْدَ حَمِدُوا إِلَيْهِ طَرِيقَهُ، وَ بَشَّرُوهُ بِالنَّجَاةِ، وَ مَنْ أَخَذَ يَمِيناً وَ شِمَالاً ذَمُّوا إِلَيْهِ الطَّرِيقَ، وَ حَذَّرُوهُ مِنَ الْهَلَکَةِ).آرى! آنها کاملا مراقب همنوعان خود بودند; رهروان راستين را تشويق مى کردند و دلگرم مى ساختند و به منحرفان هشدار مى دادند وآنها را نکوهش مى کردند و بر آنان فرياد مى زدند که با ادامه اين راه انحرافى خود را به هلاکت نيفکنند.سپس در يک نتيجه گيرى از آنچه در جمله هاى پيشين آمد، مى فرمايد: «بدين گونه آنها چراغهاى روشن تاريکيها بودند و راهنمايان در برابر آن شبهات»; (وَ کَانُوا کَذلِکَ مَصَابِيحَ تِلکَ الظُلُمَاتِ، وَ أَدِلَّةَ تِلْکَ الشُّبُهَاتِ).آرى! در مسير زندگى دنيا هم ظلمات و تاريکيهاست و هم جاده هاى مشکوک و مشتبه که هر دو براى رهروان راه خطرناک است. وجود اين مردان الهى چراغ پرنورى در آن ظلمتها و دليل و راهنمايى براى آن طرق مشکوک است.*****نکته ها:1. منظور از ايّام الله چيست؟در اين بخش از خطبه امام(عليه السلام) اشاره فرموده بود که مردان الهى ايّام الله را به مردم يادآورى مى کنند. به يقين همه روزها روزهاى خداست و همه جا خانه اوست و در عين حال نه روزى دارد و نه خانه اى که برتر از زمان و مکان است; ولى همان گونه که خانه کعبه، بزرگ ترين جايگاه عبادت به موجب اين ويژگى اش «بيت الله» ناميده شده، روزهاى خاصّى هست که به جهت حوادث مهمش درخشش فوق العاده اى دارد.بعضى گفته اند: «ايّام الله» اشاره به روزهاى پيروزى پيامبران بر لشکر شرک وکفر است. بعضى گفته اند: روزهاى مهم عبادت همچون ايّام ماه مبارک و ايّام حج است. آنچه در تاريخ بنى اسرائيل و موسى آمده که مأمور شد ايّام الله را به بنى اسرائيل يادآورى کند اشاره به روز غلبه بر فرعون و نجات از دريا و مانند آن است; ولى در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که در تفسير «ايّام الله» فرمود: «يُريدُ بِأيّامِ اللهِ سُنَنَهُ وَ أفْعالَهُ في عِبادِهِ مِنْ إنْعام وَ انْتِقام; منظور از ايّام الله، سنّتها و افعال الهى در ميان بندگان اعم از انعام و انتقام است».(9)مطابق اين روايت هر روز که موهبت مهم تازه اى از سوى خداوند به بندگان ارزانى شده و يا از دشمنان آنها انتقام گرفته شده و با کيفرهاى سختى از ميان رفته اند، ايّام الله محسوب مى شوند. به هر حال يادآورى ايّام الله سبب شکوفايى ايمان و تحريک حس شکرگزارى و توجّه به خداست.حتى روزهاى آزمايش بزرگ الهى نيز در روايات جزء ايّام الله شمرده شده است. همان گونه که در حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «اَيّامُ اللهِ نَعْمائُهُ وَ بَلاؤُه وَ مَثُلاتُهُ سُبْحانَهُ; منظور از ايّام الله روزهاى نعمت و آزمايش و کيفر سخت بدکاران است».(10) شک نيست که واژه ايّام الله در اين خطبه مفهوم عامى دارد که همه آنچه را در بالا آمد شامل مى شود.2. الهامات الهى:در جمله «عِبادٌ ناجاهُمْ في فِکْرِهِمْ وَ کَلَّمَهُمْ في ذاتِ عُقُولِهِمْ...» امام(عليه السلام) اشاره به مردانى کرده است که خداوند از طريق نجواى فکرى و الهامات قلبى نور هدايت را در دل آنها مى افکند و پرده هاى جهل و ظلمت را کنار مى زند و آنها در حدّ خود با آن دريافتهاى ربّانى به هدايت خلق و راهنمايى گم شده هاى طريق ايمان و تقوا تلاش و کوشش مى کنند.آيا اينان همان اوصيا و امامان معصوم اند که در فترات بعثت انبيا از طريق الهام، حقايق را از عالم غيب مى گيرند يا افراد صالح ومتّقى و عالمان پرهيزگار را که در سطح بالايى از تقوا قرار دارند نيز شامل مى شود؟ يعنى قلب آنها نيز با عالم غيب ارتباط دارد و به مضمون (إِنْ تَتَّقُوا اللهَ يَجْعَلْ لَّکُمْ فُرْقَاناً)(11) خداوند وسيله شناسايى حق را از باطل در پرتو تقوا به آنها بخشيده و به مضمون (وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا)(12) بر اثر مجاهدتهاى نفسانى و ستيز با دشمن عنايات الهى شامل حال آنها شده و دستشان را گرفته و از طريق ايصال به مطلوب به مقصد رسانده است.هنگامى که در مواقع سخت، خداوند بندگانى را همچون مادر موسى(عليه السلام) تنها نمى گذارد و به مضمون (وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى...)(13) مسير پر پيچ و خم آينده فرزندش را به او الهام مى کند چگونه ممکن است صالحان ديگر از اين فيض بزرگ محروم بمانند، از اين رو بعضى از بزرگان معتقدند هر کار مهمّى از عالم با تقوا و انسان پرهيزگارى صادر مى شود و يا هر اکتشافى که از دانشمند مخلصى سر مى زند; در پرتو هدايت تکوينى والهام الهى است.همان روح القدس که به هنگام سرودن اشعار والا به يارى کسانى چون «حسّان بن ثابت» و «کميت» شتافت و چنان اشعارى را بر زبان آنها جارى ساخت(14) چرا به يارى ساير پاکبازان نيايد و به گفته حافظ:فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد *** دگران هم بکنند آنچه مسيحا مى کرد (15)*****پی نوشت:1. «ذکر» به معناى يادآورى است و در اينجا منظور ذکر خداست که بر سه گونه است: قلبى، زبانى و عملى که هنگام فراهم شدن اسباب معصيت به ياد خدا بيفتد و آن را ترک کند. گاه گفته مى شود که ذکر هم ياد خدا را شامل مى شود و هم ياد قيامت، نبوّت، ولايت و آيات الهى را.2. «جلاء» به معناى صيقل زدن، روشن ساختن و نورانى کردن است. به سرمه نيز جلاء گفته مى شود، زيرا به چشم روشنى مى بخشد.3. «وقرة» از ريشه «وقر» در اصل به معناى سنگينى است، لذا بزرگداشتن افراد را توقير مى نامند، وقر در قرآن مجيد بيشتر به معناى سنگينى گوش به کار رفته و در جمله بالا نيز همين معنا مراد است.4. «عشوة» به معناى کم سويى چشم يا نابينايى است.5. سوره انبياء، آيه 50 .6. «ما برح» به معناى همواره و هميشه است.7. «برهة» به معناى زمان طويل يا قطعه اى از زمان است.8. «فلوات» جمع «فلات» به معناى بيابان خشک و بى آب و علف يا صحراى وسيع است.9. بحارالانوار، ج 66، ص 327 .10. همان مدرک، ج 67، ص 20 .11. انفال، آيه 29 .12. عنکبوت، آيه 69 .13. قصص، آيه 7 .14. در حديث آمده است: هنگامى که کميت شاعر معروف اهل بيت وارد بر امام باقر(عليه السلام) شد و اشعار معروف: «مَنْ لِقَلْب مُتَيَّم مُسْتَهام» را انشاد کرد پس از پايان، امام به او فرمود: «لاتَزالُ مُؤَيَّد بِرُوحِ الْقُدُسِ مادُمْتَ تَقول فينا» (وسائل الشيعه، ج 10، باب 105، ابواب المزار، ح 4). امام اين سخن را از کلامى اقتباس فرمود که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به حسان بن ثابت به هنگام سرودن اشعار معروف «يُناديهِمْ يَوْمَ الْغَديرِ نَبيُّهُمْ» فرمود. (بحارالانوار، ج 37، ص 150)15. سند خطبه: در كتاب مصادر نهج البلاغه مدرك ديگرى كه براى بخشى از اين خطبه ذكر كرده، غررالحكم آمدى است كه در حرف الف، بخش نخستين اين خطبه را آورده و با نهج البلاغه تفاوتهايى دارد. اين تفاوتها به خوبى نشان مى دهد كه خطبه را از منبع ديگرى اخذ نموده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 151) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )گفتار حضرت كه امام (ع) اين سخنان را در موقع تلاوت اين آيه شريفه بيان فرمود: «رجالٌ لا تلهيهم تجارةٌ و لا بيع عن ذكر اللَّه»:«ان اللَّه سبحانه... بعد المعانده»،براى روشن شدن اين فرمايش امام نخست بايد به معناى ذكر و فضيلت و فايده آن اشاره شود، امّا معناى آن، از برخى موارد چنان معلوم مى شود كه ذكر به معناى قرآن است، «وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ» كه مراد قرآن است، و بعضى گفته اند مراد از ذكر، حمد و ستايش و تسبيح و تكبير و تهليل و ثناى خداوند است.ارزش و فضيلت ذكر در قرآن: در موارد بسيارى از اين كتاب شريف، خداوند امر به ذكر فرموده است كه از جمله آنها:الف-  «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ».ب-  «اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً.» ج-  «فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ.»د-  فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ.»ارزش و فضيلت ذكر از روايات:الف-  پيامبر اكرم مى فرمايد: «كسى كه در ميان غافلان به ذكر خدا بپردازد همانند كسى است كه به جنگ ادامه مى دهد، در ميان گروهى كه از جنگ فرار مى كنند.»ب-  رسول خدا فرمود: خداوند مى فرمايد: تا موقعى من با بنده خود هستم كه به ذكر من مشغول و لبانش به ياد من متحرك باشد. انا مع عبدى ما ذكرنى و تحرّكت بى شفتاه.ج-  و نيز فرمود ياد خدا از همه اعمال، بهتر، فرزند آدم را از عذاب دوزخ مى رهاند، عرض شد: يا رسول اللَّه، جهاد در راه خدا چطور: فرمود جهاد در راه خدا هم به فضيلت ذكر نمى رسد، مگر آن كه چنان بجنگى كه شمشيرت بشكند و اين را سه مرتبه فرمود. و نيز فرمود: «من احبّ ان يرتع فى رياض الجنّه فليكثر منه ذكر اللَّه»، يعنى كسى كه دوست دارد در باغهاى فردوس متنعم باشد، فراوان ذكر خدا بگويد. و جز اينها.فايده ذكر خدا و شرطهاى آن: ذكر خدا موقعى سودمند و مؤثر است كه پيوسته و مداوم يا حدّاقل در بيشتر اوقات، و نيز همراه با حضور قلب باشد، و گرنه فايده چندانى ندارد، و ياد خدا با وجود اين دو شرط بر همه عبادتها تقدم دارد بلكه روح و چكيده و نتيجه نهايى كليه اعمال عبادى است، ذكر خدا را آغازى است كه سبب انس به او مى شود و انجام و پايان آن معلول انس به اوست، بدين توضيح كه: شخصى كه به چيزى علاقه مند است، در آغاز كار گاهى براى اين كه آن را محبوب خود قرار دهد و دلش را از زنگار وسواس در اين امر پاك كند لازم است با زحمت و رنج هم كه شده زبان را پيوسته با ياد او گويا كند و در نتيجه اين امر با او انس پيدا كرده و درخت دوستى نسبت به آن موضوع در دل او ريشه دار خواهد شد، نمونه اين مطلب، فراوان اتفاق مى افتد كه شخصى پيش ما، از كسى كه شايد او را نشناسيم يا حتّى علاقه اى به او نداريم، مدح و ستايش مى كند و پيوسته اوصاف حميده او را براى ما مى ستايد، اين بيانات باعث مى شود كه، محبت آن شخص ناشناس در دل ما جاى بگيرد و اين محبتى كه از او به دل ما آمده است وسيله اى مى شود كه ما خود به توصيف او بپردازيم و حتى نتوانيم خود را از مدح و ثناى او باز بداريم، از اين رو، مى گويند: كسى كه چيزى را دوست دارد زياد از او ياد مى كند و آن كه بسيار از چيزى ياد كند، اگر چه از روى تكلّف و زحمت باشد، به آن چيز انس و عادت پيدا مى كند.آرى ذكر خدا نيز چنين است: در آغاز امر با زحمت انجام مى شود ولى اگر پيوسته باشد نتيجه و ثمره آن دوستى و محبت و انس با خداست چنان انسى كه آدمى را وادار به ذكر خدا مى كند و حتى خوددارى از ياد خدا برايش رنج آور خواهد بود، و بدين جهت برخى از عرفا گفته اند: بيست سال قرآن را با رنج خواندم و سپس بيست سال از آن بهره بردم. بديهى است كه اين بهره بردن جز با انس و الفت حاصل نمى شود و آن نيز فراهم نمى شود جز اين كه پيوسته به آن ادامه دهد، تا حدى كه رنج و زحمت تبديل به عادت و طبيعت شود، و آن گاه كه انس با خدا حاصل شد از غير خدا بريده مى شود، و در هنگام مرگ، بكلى از غير خدا جدا مى شود و در قبر هيچ يك از اهل و مال و فرزند و دوستى با او نمى ماند، جز محبوبش كه پيوسته به ياد اوست، و با قطع رابطه با همه امور دنيا و آنچه كه در آن است از ذكر و ياد خدايش بهره مند است و لذّت مى برد.بنا بر اين جمله: «جعله جلاء» اشاره به فايده ذكر خداوند و مداومت بر آن است كه نفوس را آماده عشق و علاقه به محبوب مورد ذكر و اعراض و انصراف از غير او مى گرداند، و امام (ع) لفظ: «جلاء» را استعاره فرموده است براى بر طرف كردن و زدودن تمام ماسواى دوست، از لوح دل، به وسيله ذكر، همچنان كه لكّه ها و زنگارهاى روى آينه را با صيقل مى زدايند، و آن را جلا مى دهند.امام (ع) در الفاظ چهارگانه زير مجاز به كار برده و سبب را به جاى مسبب ذكر فرموده است:1-  سمع براى توجّه كامل قوّه شنوايى به آنچه از جانب خداوند مى آيد كه شنيدنى است، مانند اوامر و نواهى و بقيه دستورها.2-  وقره به جاى إعراض و توجه نكردن به آن دستورها.3-  لفظ: بصر در مورد ادراك حقايق و چيزهايى كه شايسته درك و فهميدن است.4-  كلمه عشوه را نيز به عنوان مجاز از درك نكردن و تعمق نداشتن در حقايق و واقعيّتها آورده است. مقصود از انقياد، تسليم دلها در برابر حق و سير و سلوك در آن راه است، پس از آن كه منحرف بوده و با آن عداوت و دشمنى داشته اند.«و ما برح... عقولهم»،اين فرمايش امام (ع) اشاره است به آن كه در هيچ زمانى از مدتهاى طولانى گذشته كه اكثريت مردم دوره فترت را مى گذراندند و انديشه هاى وحى و دستورهاى پيامبران الهى دستخوش فراموشى جامعه شده بود، عالم وجود از بندگان خاصّ خدا و اولياى او خالى نبوده است، آن بندگانى كه حقّ تعالى خود را به آنها شناسانده و بر افكار و انديشه هاى آنان تصويرهاى حق را نقش كرده و اسرار هدايت را بر ايشان مكشوف فرموده است. حضرت از اين الهامها و مكاشفه ها، به سخن گفتن خداوند و راز گويى با آنها تعبير فرموده است.«فاستصبحوا... و الافئده»،يعنى از چراغ روشنگر بيدارى كسب نور كردند. مقصود از بيدارى دلها، زيركى و آمادگى آن براى كمالهايى است كه شايسته آن است، و نور آن بيدارى، آن حالتى است كه به سبب اين استعداد بر دلها افاضه مى شود. و بيدارى چشمها و گوشها كه در سخن امام آورده شده به اين گونه حاصل مى شود كه سخنان سودمند را بشنوند و حوادثى را كه واقع مى شود، با ديده عبرت ببينند و از اين راه بر كمالات نفسانى خويش بيافزايند، و نورهاى بيدارى در چشمها و گوشها عبارت از نورانيّت معنوى روشندليهايى است كه در پى آن بينايى و شنوايى عبرت آميز براى انسان حاصل مى شود.پس از بيانات فوق امام (ع) به وصف ديگر اولياى خدا و اهل ذكر پرداخته است كه آنان با تذكر ايام اللَّه يعنى روزهايى كه در تاريخ منشأ حوادث عظيمى بوده، مردم را به عبرت گرفتن وادار مى كند، و معلوم است كه ذكر ايام اللَّه كنايه از شدايد و سختيهايى است كه بر ملتهاى گذشته واقع شده و چون بيشتر آن شدتها در چنين روزهاى با عظمتى رخ داده است از باب مجاز توجه به ايام اللَّه را يادآورى فرموده است يعنى نام محل را ذكر و اراده حالّ كرده است، و مقصود از مقام خدا، عظمت و جلال اوست كه انگيزه خوف از وى مى باشد.امير المؤمنين (ع) اهل ذكر را به كسانى تشبيه كرده است كه در بيابانها راه را به مردم نشان مى دهند زيرا ايشان نيز انسانها را به سوى حقيقت كه خداست راهنمايى مى كنند، و همچنان كه نشان دهندگان راه، مردمى را كه راه درست را گرفته و مى روند، مى ستايند و به آنان مژده رسيدن به مقصد مى دهند و كسانى را كه از جادّه مستقيم به طرف چپ يا راست انحراف يابند توجّه داده از گم گشتگى و سردرگمى مى ترسانند، اهل ذكر و اولياى خدا نيز روندگان راه مستقيم هدايت و طريق الهى را مى ستايند و به آنها مژده و بشارت رستگارى و نجات از بدبختيها مى دهند، و در مقابل، كسانى را كه از راه حق منحرف شوند يعنى راه افراط يا تفريط را پيش گيرند، نكوهش كرده و ايشان را از هلاكت ابدى بر حذر مى دارند.«و كانوا كذلك»،آنان چنان كه وصف كرديم بودند يعنى چراغهاى هدايت در تاريكيهاى جهل و راهنمايان نجات از اشتباهات بودند. امام (ع) در اين عبارت دو لفظ را به عنوان استعاره از راهنمايان حقيقت ذكر كرده است:1-  لفظ مصابيح كه به معناى چراغهاست، به اعتبار آن كه با اعمال نيك و كمالات خود، راه مردم را به سوى خدا روشن مى كنند.2-  ادلّه نشان دهندگان راه، بدان جهت كه مردم را به طريق حق راهنمايى و براى آنان حق را از باطل جدا و مشخص مى كنند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 245 و من كلام له عليه السّلام و هو المأتان و العشرون من المختار فى باب الخطب قاله عليه السّلام عند تلاوة رجال لا تلهيهم تجارة:إنّ اللّه سبحانه جعل الذّكر جلاء للقلوب، تسمع به بعد الوقرة، و تبصر به بعد العشوة، و تنقاد به بعد المعاندة، و ما برح للّه عزّت آلائه في البرهة بعد البرهة، و في أزمان الفترات عباد ناجاهم في فكرهم، و كلّمهم في ذات عقولهم، فاستصبحوا بنور يقظة في الأسماع، و الأبصار، و الأفئدة، يذكّرون بأيّام اللّه، و يخوّفون مقامه، بمنزلة الأدلّة في الفلوات، من أخذ القصد حمدوا إليه طريقه، و بشّروه بالنّجاة، و من أخذ يمينا و شمالا ذمّوا إليه الطّريق، و حذّروه من الهلكة، فكانوا كذلك مصابيح تلك الظّلمات، و أدلّة تلك الشّبهات.اللغة:(الوقرة) ثقل في الاذن أو ذهاب السمع كلّه و (العشوة) مرّة من العشاء بالفتح و القصر سوء البصر باللّيل و النّهار أو العمى و (البرهة) بالضمّ الزّمان الطّويل أو الأعمّ و (الفترة) ما بين كلّ النّبيّين و (الفلاة) المفازة لا ماء فيها أو الصحراء الواسعة.الاعراب:قوله تعالى  «يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ»  قرء ابن عامر و أبو بكر يسبّح بفتح الباء بالبناء على المفعول و الباقون بكسرها، فعلي قولهم يكون رجال فاعله و على القول الأوّل فالسّاد مسدّ الفاعل أحد الظّروف الثلاثة أعني له فيها بالغدوّ، و على هذه القراءة فيكون رجال فاعلا لفعل محذوف مدلول عليه بالفعل المذكور فكأنّه قيل من يسبّحه فقال: رجال، أى يسبّحه رجال كما في قول الشّاعر:ليبك يزيد ضارع لخصومة         و مختبط ممّا تطيح الطّوايح     أى يبكيه ضارع، و قيل: هو خبر مبتدأ محذوف أى المسبّح رجال و قيل: التقدير فيها رجال.و قوله عليه السّلام: و ما برح للّه آه برح فعل ناقص بمعني زال من نواسخ المبتدأ و الخبر يدخل عليهما فيرفع المبتدأ تشبيها بالفاعل و ينصب الخبر تشبيها بالمفعول، و للّه خبره المقدّم و عباد اسمه المؤخّر، و إنما يعمل هذا العمل بشرط تقدّم النفي عليه كما هنا و في قوله «لن نبرح عليه عاكفين» و مثله زال في الاشتراط به قال تعالى: «وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ»  و جملة عزّت آلاؤه حال من اللّه.و قوله: في البرهة بعد البرهة إما ظرف لغو متعلّق ببرح، أو ظرف مستقرّ حال من عباد قدّمت على ذيها للظرفية.و قوله: حمدوا إليه تعديته بالى لتضمين معني الانهاء كما في قولهم: أحمد إليك اللّه أى أحمد منهيا حمده إليك.و قوله عليه السّلام: فكانوا كذلك مصابيح تلك الظلمات، كان فعل ناقص و الضمير اسمه و كذلك خبره، و الكاف فيه إما للتشبيه أو بمعني على كما قاله الأخفش و الكوفيّون مستدلّين بأنّ بعضهم قيل له كيف أصبحت فقال كخير أى على خير أى كان عباد اللّه كما وصفناه أو على ما وصفناه، و مصابيح تلك الظلمات فى بعض النسخ بالنصب و فى بعضها بالرّفع، فعلى النصب يجوز أن تكون بدلا من كذلك بدل تفصيل كما في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 249 قوله تعالى  «أَمَدَّكُمْ بِما تَعْلَمُونَ. أَمَدَّكُمْ بِأَنْعامٍ وَ بَنِينَ. وَ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ»  و أن تكون حالا من اسم كان على القول بجواز عمل الفعل الناقص فى الحال، و على الرّفع فهو بدل من ضمير كانوا كابدال الّذين ظلموا من ضمير أسرّوا في قوله تعالى  «وَ أَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذِينَ ظَلَمُوا».المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام الشريف حسبما أشار إليه الرضىّ قدّس سرّه (قاله) عليه السّلام (عند تلاوته) قوله تعالى  «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ» و قبل الشروع في شرحه ينبغي أن نفسّر الاية باقتضاء المقام، و قد مضى بعض الكلام فيها في شرح الكلام المأة و الثامن و التسعين و أقول هنا: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 250 قال تعالى في سورة النور «فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ. رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ» أى هذه المشكاة المذكورة في سابق الاية في بيوت أو توقد في بيوت هذه صفتها.قال ابن عباس: و هى المساجد، و يعضده قول النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: المساجد بيوت اللّه في الأرض و هي تضيء لأهل السماء كما تضىء النجوم لأهل الأرض و قيل: هي بيوت الأنبياء قال في مجمع البيان: و روى ذلك مرفوعا أنّه سئل عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لما قرء الاية أىّ بيوت هذه؟ فقال: بيوت الأنبياء، فقام أبو بكر فقال: يا رسول اللّه هذا البيت منها لبيت عليّ عليه السّلام و فاطمة عليهما السّلام؟ قال: نعم من أفاضلها، و يعضد هذا القول قوله  «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» و قوله «رَحْمَتُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ» .و فى الصافي من الكافي و الاكمال عن الباقر عليه السّلام هى بيوتات الأنبياء و الرّسل و الحكماء و أئمة الهدى و القمّى عنه عليه السّلام هى بيوت الأنبياء و بيوت عليّ عليه السّلام منها.و قد مضى في شرح الكلام المأة و الثامن و التسعين حديث من غاية المرام عن موسى بن جعفر عن أبيه عليهما السّلام في هذه الاية أنه قال بيوت آل محمّد صلّى اللّه عليه و عليهم أجمعين بيت عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين و حمزة و جعفر عليهم السّلام.و فيه أيضا من الكافي باسناده عن أبي حمزة الثمالي قال: كنت جالسا في مسجد الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذ أقبل رجل فسلّم فقال: من أنت يا عبد اللّه؟ فقلت:رجل من أهل الكوفة فما حاجتك؟ فقال لي: أتعرف أبا جعفر محمّد بن عليّ عليهما السّلام؟فقلت: نعم فما حاجتك إليه؟ قال: هيّأت له أربعين مسأله أسأله عنها فما كان من حقّ أخذته و ما كان من باطل تركته، فقلت له: هل تعرف ما بين الحقّ و الباطل؟قال: نعم، قلت: فما حاجتك إليه إذا كنت تعرف ما بين الحقّ و الباطل، فقال لي:يا أهل الكوفة أنتم قوم ما تطاقون إذا رأيت أبا جعفر عليه السّلام فأخبرني، فما انقطع كلامه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 251 حتى أقبل أبو جعفر عليه السّلام و حوله أهل خراسان و غيرهم يسألونه عن مناسك الحجّ فمضى حتّى جلس مجلسه و جلس الرجل قريبا منه، قال أبو حمزة: فجلست حتى أسمع الكلام و حوله العالم من الناس، فلما قضى حوائجهم و انصرفوا التفت عليه السّلام إلى الرجل فقال له: من أنت؟ قال أنا قتادة بن دعامة البصرى، فقال أبو جعفر عليه السّلام أنت فقيه أهل البصرة؟ فقال: نعم، فقال له أبو جعفر عليه السّلام: ويحك يا قتادة إنّ اللّه عزّ و جلّ خلق خلقا من خلقه فجعلهم حججا على خلقه فهم أوتاد الأرض قوّام بأمره، نجباء في علمه، اصطفاهم قبل خلقه، أظلّة عن يمين العرش، قال: فسكت قتادة طويلا ثمّ قال: أصلحك اللّه و اللّه لقد جلست بين يدي الفقهاء و قدّام ابن عبّاس فما اضطرب قلبي قدّام واحد منهم ما اضطرب قدّامك، فقال أبو جعفر عليه السّلام ما تدرى أين أنت، أنت بين يدي  «فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ...» و نحن اولئك، فقال له قتادة: صدقت و اللّه جعلنى اللّه فداك و اللّه ما هى بيوت حجارة و لا طين، الحديث.و المراد بالرفع في قوله «أن ترفع» التعظيم و رفع القدر، و قيل: رفع الحوائج فيها إلى اللّه تعالى «وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ»  أى يتلى فيها كتابه، و قيل:يذكر فيها أسماؤه الحسنى: و قيل: عام فيما يتضمن ذكره حتى المذكورة في أفعاله و المباحثة في أحكامه  «يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ»  أى يصلّي فيها بالبكر و العشايا قال ابن عباس كلّ تسبيح فى القرآن صلاة، و قيل: المراد بالتسبيح تنزيهه عما لا يجوز عليه و وصفه بصفات الكمال التي يستحقّها لذاته و أفعاله.ثمّ بين المسبّح فقال «رجال لا تلهيهم» أى لا تشغلهم و لا تصرفهم «تجارة و لا بيع عن ذكر اللّه» و ستعرف الفرق بين التجارة و البيع في شرح المتن، و أما ذكر اللّه فهو يعمّ جميع الأذكار و قد مرّ تفصيلا في التّنبيه الثاني من تنبيهات الفصل السّادس من فصول الخطبة الثانية و الثمانين.إذا عرفت ذلك فلنرجع إلى شرح كلامه عليه السّلام فأقول: إنّ مدار هذا الكلام على فصول ثلاثة: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 252 الأوّل في التّنبيه على فضيلة الذّكر نفسه.و الثّاني في وصف حال المذكّرين و كيفية تذكيرهم.و الثّالث في بيان أوصاف الذّاكرين و الاشارة إلى مقاماتهم الجليلة و مقاومهم المحمودة.اما الفصل الاول:فهو قوله عليه السّلام  (إنّ اللّه سبحانه جعل الذّكر جلاء للقلوب) المراد بالذّكر هنا مطلق الذكر من التسبيح و التهليل و التّحميد و الدّعاء و المناجاة و تلاوة الكتاب الكريم و نحوها، فانّ المداومة عليها باللّسان مع حضور القلب و توجّهه إليها توجب صفاء القلب و نوره و جلائه و طهارته و نقائه من ظلمة الذّنوب و رين المعاصي و الغواشي كالمرآة المجلوّة الّتى ليس عليها شيء من الكدر.و ذلك لما عرفت في شرح الكلام المأتين و السّادس عشر أنّ الاستغراق في الذكر و المداومة عليه يصرف القلب عمّا سوى اللّه إلى اللّه عزّ و جلّ، فلا يبقى فيه مجال للتّوجه إلى الدّواعي النفسانيّة و لا محلّ لطرد الوساوس الشّيطانيّة التي هي منشأ الذّنوب و مبدء ظلمات القلوب.و قد تقدّم في التّنبيه الثاني من شرح الفصل السّادس من فصول الخطبة الثانية و الثمانين كيفية مطاردة جنود الملائكة و الشياطين في القلب و غلبتهم على الشياطين و ابعادهم لهم عن القلب بالمداومة على الذّكر و الطاعة، و مضى هناك مطالب نفيسة نافعة فى المقام.و قوله عليه السّلام  (تسمع به بعد الوقرة) يعنى يكون الذكر سببا لكون القلوب سميعة بعد صممها أى مستعدّة لاستماع كلام اللّه و كلام الأنبياء و الدّعاة إلى اللّه و استفادة الكمالات و القربات منها بعد ما كانت قاصرة عنها. (و تبصر به بعد العشوة) أى يكون سببا لكونها بصيرة بعد عشاها و ضعف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 253 بصرها أى قابلة للانتفاع بما في الكون من عجايب التّدبير مدركة لما في الافاق و الأنفس من الايات و العبر بعد ما كانت غافلة عن إدراكها. (و تنقاد به بعد المعاندة) أى تنقاد للحقّ بعد العناد و الالحاد، و ذلك لأنّه يحصل بدوام الذّكر و الفكر حالة المراقبة و استشعار عظمة اللّه تعالى و جلاله و كبريائه فيحصل بذلك ذلّ و انكسار و مهانة للقلب و يكون داخرا ذليلا منقادا لقبول أمر الرب و نهيه، سالكا لسبيله بعد ما كانت منحرفا عنه و تجلو الذكر قلبه و تقرّ عين باطنه فتبصر بما لا يبصر به قبل المداومة بالذّكر، اللّهمّ آنسنا به بلطفك الخفيّ.و اما الفصل الثاني:فهو قوله: (و ما برح) أى ما زال (للّه) بمقتضى لطفه و رحمته (عزّت آلاؤه) و جلّت نعماؤه (في البرهة بعد البرهة و في أزمان الفترات) من الرّسل و طول الهجعة من الامم (عباد) صالحون كاملون في معرفته تامّون في عبوديّته قائمون بأمره في أنفسهم مبشّرون و منذرون لغيرهم (ناجاهم في فكرهم) أى ألهمهم معرفته و أفاض على قلوبهم كيفيّة سلوك سبيله و هداية الناس إليه (و كلّمهم في ذات عقولهم) أى خاطبهم في باطنهم سرّا و تجوز به كالمناجاة عن الالهام و الإفاضة التي أشرنا إليها (فاستصبحوا بنور يقظة في الأسماع و الأبصار و الأفئدة) أى استيقظوا بشمول الألطاف الغيبيّة و الافاضات الالهيّة من نوم الغفلة و رقد الجهالة، و استضاءوا بنور حاصل في الأسماع بسبب استماعها إلى ما فيه صلاح الدّين من المواعظ و الحكم و الفضايل و آيات الكتاب المبين.و قد قال تعالى  «إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا» فانّ الاستماع إلى ذلك بقصد الفهم و القبول محصّل لأنوار الكمالات النفسانية، و لذلك مدح اللّه تعالى المؤمنين بكون استماعهم على هذا الوجه و قال عزّ من قائل «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ» أى إذا قرء على المؤمنين القرآن و استمعوه زادتهم آياته تبصرة و يقينا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 254 على يقين و أمّا الاستماع لا بقصد الفهم و القبول فقد ذمّ المستمعين كذلك في قوله:«ما يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلَّا اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ»  أى لم يستمعوه استماع نظر و تدبّر و قبول و تفكّر و إنّما استمعوه استماع لعب و استهزاء، و فى قوله  «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ وَ لَوْ كانُوا لا يَعْقِلُونَ»  أى من جملة هؤلاء الكفّار من يطلبون السمع إلى كلامك للرّد و التّعنّت لا للفهم و القبول، فلمّا كان استماعهم على هذا الوجه كانوا كأنّهم صمّ لا يستمعوه حيث لم ينتفعوا به فاستحقّوا الطعن و التعريض من اللّه عزّ و جلّ بذلك.و استضاءوا أيضا بنور حاصل في الابصار بسبب نظرها إلى ما هو محصّل لنور المعرفة من آيات الكبرياء و العظمة و عجايب الصّنع و القدرة كما قال تعالى «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُ»  و قال  «وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» .هذا إذا كان النظر اليها للاستبصار و الاعتبار و إلّا فلا خير فيه و لا منفعة و لا يزيد إلّا الغفلة، و لذلك ذمّ اللّه تعالى شأنه الكفّار بكون نظرهم على هذا الوجه في قوله  «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْظُرُ إِلَيْكَ أَ فَأَنْتَ تَهْدِي الْعُمْيَ وَ لَوْ كانُوا لا يُبْصِرُونَ»  أى ينظر إلى أفعالك و أقوالك لا نظر الحقيقة و العبرة بل نظر العادة فلا ينتفع بنظره و لا يزيدهم النظّر إلّا عمى و جهالة.و أمّا الاستضاءة بنور يقظة الأفئدة فيقظتها عبارة عن فطانتها و جودتها و توجّهها إلى ما ينبغي لها من الكمالات العقلية و تفكّرها في آثار القدرة و الجلال و الجبروت و آيات العظمة و الكمال و الملك و الملكوت، و تدبّرها في بدايع المصنوعات و معاني الايات المحكمات كما قال تعالى «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ»  و قال  «كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 255 و المراد بنور يقظتها هو نور العلم و المعارف الحقّة و العقائد اليقينية الحاصلة من التدبّر و التّفكّر.استعاره [فاستصبحوا بنور يقظة في الأسماع و الأبصار و الأفئدة] و استعارة النّور للعلم شايع كاستعارة الظّلمة للجهل كما قال تعالى  «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها» قال في التفسير: أى كافرا فأحييناه بأن هديناه إلى الايمان و انّما سمّى اللّه تعالى الكافر ميّتا لأنّه لا ينتفع بحياته و لا ينتفع غيره به، و سمّى المؤمن حيّا لأنّ له و لغيره المصلحة و المنفعة في حياته، و جعلنا له نورا، أراد بالنور العلم و الحكمة قال أمين الاسلام الطبرسيّ: سمّى سبحانه ذلك نورا و الجهل ظلمة لأنّ العلم يهتدى به إلى الرّشاد كما يهتدى به في الطرقات و قال ابن عبّاس: المراد بالنّور الايمان، و قيل: المراد به القرآن كمن مثله في الظّلمات أى ظلمات الكفر قال الطبرسيّ:سمّى الايمان و القرآن و العلم نورا لأنّ النّاس يبصرون بذلك و يهتدون من ظلمات الكفر و حيرة الضلالة كما يهتدى بساير الأنوار، و سمّى الكفر ظلمة لأنّ الكافر لا يهتدى بهداه و لا يبصر أمر رشده، و من هذا القبيل استعارة البصير و الأعمى للمؤمن و الكافر قال تعالى  «وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ».و الحاصل أنّه تعالى لم يخل الأزمان من عباد استضاءوا و استصبحوا بنور المعرفة و اليقين الحاصل من طريق السمع بالاصغاء، و من طريق البصر بالنظر، و الأفئدة بالفكر و التّدبّر، هذا حالهم في ذات أنفسهم.و أمّا بالنسبة إلى الخلق فانّهم يهدون بالحقّ و يحكمون بالقسط و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و (يذكرون بأيّام اللّه) أى يذكّرون النّاس بوقايعه و قوارعه و عقوباته الواقعة بالامم الماضية في القرون الخالية على ما عرفته في شرح الفصل السّابع من الخطبة المأة و الحادية و التسعين.و روى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في تفسير قوله تعالى  «وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ»  أنّه يريد بأيّام اللّه سنّته و أفعاله في عباده من إنعام و انتقام.و حاصله تذكير المحسنين بالانعام تبشيرا لهم، و المسيئين بالانتقام إنذارا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 256 و تحذيرا كما ذكر اللّه تعالى أيضا كفّار قريش بذلك فى كتابه العزيز فى سورة القمر حيث قال فيهم  «وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الْأَنْباءِ ما فِيهِ مُزْدَجَرٌ» و كرّر قوله  «وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ» عقيب التّذكير بقصّة قوم نوح و إهلاكهم بماء منهمر، و بقصّة عاد و إهلاكهم بريح صرصر فى يوم نحس مستمرّ، و بقصّة ثمود و إهلاكهم بصيحة واحدة فكانوا كهشيم المحتظر، و بقصّة قوم لوط و لقد صبّحهم بكرة عذاب مستقرّ، فختم بقصّة آل فرعون و أخذه عزّ و جلّ لهم أخذ عزيز مقتدر، ثمّ اتبع ذلك كلّه بقوله  «أَ كُفَّارُكُمْ خَيْرٌ مِنْ أُولئِكُمْ أَمْ لَكُمْ بَراءَةٌ فِي الزُّبُرِ» إلى أن قال تعالى  «وَ لَقَدْ أَهْلَكْنا أَشْياعَكُمْ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ».قال أمين الاسلام الطبرسىّ: خوّف سبحانه كفار مكّة فقال «أكفاركم خير» و أشدّ و أقوى «من اولئكم» الّذين ذكرناهم و قد أهلكناهم، و هذا استفهام إنكار أى لستم أفضل من قوم نوح و عاد و ثمود لا فى القوّة و لا فى الثروة و لا فى كثرة العدد و العدّة، و المعنى أنه إذا هلك اولئك الكفار فما الذى يؤمنكم أن ينزل بكم ما نزل بهم  «أَمْ لَكُمْ بَراءَةٌ فِي الزُّبُرِ» أى لكم براءة من العذاب في الكتب السّالفة أنّه لن يصيبكم ما أصاب الامم الخالية.و قال في قوله  «وَ لَقَدْ أَهْلَكْنا أَشْياعَكُمْ»  أى أشباهكم و نظراءكم في الكفر من الامم الماضية «فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ» أى فهل من متذكّر لما يوجبه هذا الوعظ من الانزجار عن مثل ما سلف من أعمال الكفار لئلّا يقع فيه ما وقع بهم من الاهلاك. (و يخوّفون مقامه) أى يخوّفونهم من مقام الرّبوبية المتّصفة بالعظمة و الجلال و الكبرياء و القدرة، و من كونه قائما على كلّ نفس بما كسبت، فانّ التخويف بذلك مستلزم للخوف و الهيبة أو من مقامهم بين يدي الرّب للحساب و ذلك يوم يقوم الناس لربّ العالمين و يقوم الاشهاد و يقوم الرّوح و الملائكة صفّا لا يتكلّمون إلّا من أذن له الرّحمن و قال صوابا.ثمّ وصفهم بأنهم (بمنزلة الأدلّة) و الهداة (فى) البوادى و (الفلوات) فكما أنّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 257 الأدلّة يدلّون على الطريق و يهتدون إليه و (من أخذ القصد) أى قصد السبيل و هو الطريق المستقيم المحفوظ من الافراط و التفريط المبلّغ قاصده و سالكه إلى ما يريد (حمدوا إليه طريقه و بشّروه بالنّجاة) من الهلكات (و من) انحرف عنه و (أخذ يمينا و شمالا ذمّوا إليه الطريق و حذّروه من الهلكة) فكذلك هؤلاء يهدون السائرين إلى الاخرة إلى الصراط المستقيم و يبشّرون الاخذين به بالسعادة الأبدية و النجاة من المهالك، و يحذّرون المنحرفين عنه إلى اليمين و الشمال من الشقاوة الأبدية و الوقوع فى المعاتب. (فكانوا كذلك) أى على ما وصفناه من التّذكير و التخويف و التبشير و التّحذير تشبيه (مصابيح تلك الظّلمات و أدلّة تلك الشّبهات) أشار بها إلى ظلمات أزمنة الفترة المذكورة سابقا و شبهاتها، و أراد بالظّلمات ظلمات الجهل و الحيرة الّتي تغشى النّاس فيها، و بالشّبهات الامور الباطلة الشبيهة بالحقّ، و شبّههم بالمصابيح لأنّه يهتدى بهم و يقتبس من أنوار علومهم في تلك الظّلمات كما يستضاء بالمصباح في ذلك ظلمة اللّيل.و بهذا الوجه شبّه الأئمّة عليهم السّلام بالعلامات و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بالنّجم في قوله تعالى  «وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ»  قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: نحن العلامات و النّجم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و شبّههم عليهم السّلام بالأدلّة لتميزهم بين الحقّ و الباطل و إرشادهم إلى الحقّ كما يفرق الدّليل بين القصد و غيره و يدلّ على القصد.و قد مرّ نظير ذلك في كلامه عليه السّلام في الخطبة الثامنة و الثلاثين حيث قال عليه السّلام هناك: و إنّما سمّيت الشّبهة شبهة لأنّها تشبه الحقّ فأمّا أولياء اللّه فضياؤهم فيها اليقين و دليلهم سمت الهدى، و أمّا أعداء اللّه فدعاؤهم فيها الضّلال و دليلهم العمى.الترجمة:از جمله كلام آن امام مبين است كه گفته در نزد خواندن آيه شريفه  «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ»  يعني تسبيح مى كنند خداى تعالى را مردانى كه مشغول نسازد ايشان را تكسّب و نه مبايعه از ذكر پروردگار، آن بزرگوار در حين خواندن اين آيه فرموده:بتحقيق خداى منزّه از نقص گردانيد ذكر خود را صيقل از براى قلبها در حالتى كه مى شنوند بسبب آن بعد از سنگيني و كرى، و مى بينند بسبب آن بعد از كورى، و مطيع مى باشند بجهت آن بعد از نافرمانى، و هميشه بوده از براى خدا در حالتى كه عزيز است نعمتهاى او در زمانى بعد از زمانى، و در اوقات فترت پيغمبران بندگانى كه راز گويد و نجوى مى كند حق تعالى با ايشان در پرده قلبهاى ايشان و سخن مى گويد با ايشان در باطن عقلهاى ايشان، پس كسب روشنى كردند بنور آگاهى در گوشها و چشمها و قلبها بياد مردم مى آورند أيّام أنعام و انتقام خدا را در امّتان گذشته، و مى ترسانند مردمان را بشناساندن مقام عظمت و اقتدار او.و ايشان بمنزله راه نمايندگانند در بيابانها، هر كسى كه راه راست را پيش بگيرد مدح مى كند بسوى او راه او را، و بشارت مى دهند او را بخلاصى از هلاكت، و هر كس كه كج شود از راه راست و پيش بگيرد يمين و يسار را مذمّت مى كنند بسوى او راه او را، و مى ترسانند او را از هلاكت. پس باشند ايشان باين وصفها چراغان اين تاريكيها، و دليلان اين شبهه ها.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 171 از سخنان آن حضرت (ع) اين سخن را على عليه السلام پس از تلاوت آيات 36 و 37 سوره نور كه مى فرمايد «هر بامداد و شامگاه براى خداوند تسبيح ميكنند، مردانى كه بازرگانى و خريد و فروش آنان را از ياد خدا باز نمى دارد» بيان فرموده است. اين خطبه از خطبه هاى نسبتا بلند است و با عبارت «ان الله سبحانه و تعالى جعل الذكر جلاء للقلوب» (همانا خداوند سبحان و متعال ياد خود را مايه زدودن زنگار دلها قرار داده است) شروع ميشود. مى گويم: باطن اين سخنان على (ع) شرح حال عارفان است كه برگزيدگان خداوند از ميان بندگانش هستند و على (ع) همواره با كنايه از آنان ياد و به آنان اشاره ميفرمايد وانگهى در اين خطبه تصريح كرده و فرموده است «تا آنجا كه ايشان چيزهايى ميبينند كه مردم نمى بيند و چيزهايى را ميشنوند كه مردم نمى شنوند» و على عليه السلام در اين خطبه از جمله مقامات عارفان، ذكر، محاسبه نفس، بكاء، نحيب، توبه و پشيمانى و دعا و فاقه و حزن و زبونى را بيان فرموده است يعنى اندوهى كه سراپاى دلهاى ايشان را مجروح ساخته است. [ابن ابى الحديد سپس فصلى مشبع در پنجاه و هفت صفحه در مورد بيان احوال عارفان ايراد كرده است كه به راستى بسيار خوب از عهده بيرون آمده است و براى اطلاع خوانندگان ارجمند فشرده يى از مبحث را ترجمه مى كنم.] گويد: در مباحث و فصلهاى گذشته وعده داده بوديم كه به شرح مقامات عارفان خواهيم پرداخت و اين جا جايگاه آن است و ميگوييم مقام نخست از مقام عارفان و منزل نخست از منازل سالكان «توبه» است كه خداى متعال فرموده است «اى مومنان همگان به سوى خداوند توبه بريد شايد كه رستگار شويد» و پيامبر (ص) فرموده است «توبه كننده واقعى از گناه چون كسى است كه او را گناهى نيست»، على عليه السلام فرموده است «در پيشگاه خداوند هيچ چيز دوست داشتنى تر از جوان توبه كننده نيست»، آن گاه شواهد بسيار از سخنان صوفيه بزرگ چون يحيى بن معاذ و ابو حفص حداد و ابو على دقاق و ذوالنون مصرى و رابعه عدويه آورده است. ديگر از مقامات عارفان «مجاهده» است كه در مباحث گذشته به حد كافى درباره اش سخن گفتيم. سپس مقام «عزلت و خلوت» است كه در جزء قبل اين كتاب بحثى شايسته در آن مورد داشتيم. پس از آن مقام تقواست كه عبارت است از ترس از نافرمانى خداوند و ستم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص172 بر بندگان كه خداوند سبحان فرموده است «همانا گرامى ترين شما نزد خداوند پرهيزگارترين شماست». ديگر از آن جمله مقام «ورع» است كه پرهيز كردن از موارد شبهه ناك است. پيامبر (ص) به ابو هريره فرموده «پارسا باش تا عابدترين مردم باشى». ابو عبد الله جلاء گويد: كسى را ميشناسم كه سى سال در مكه مقيم بود و از آب زمزم جز آنچه كه با سطل و ريسمان خود بيرون ميكشيد نياشاميد. گويند: خواهر بشر بن حارث پيش احمد بن حنبل آمد و گفت: ما روى پشت-  بامهاى خود پشم ريسى ميكنيم، چراغهاى طاهريان كه عبور مى كنند بر پشت بام مى تابد و پرتو آن بر ما ميافتد آيا براى ما رواست كه در پرتو چراغهاى آنان پشم ريسى كنيم احمد گفت: اى كنيزك خدا تو كيستى گفت خواهر بشر حافى. احمد گريست و گفت. پارسايى از خانه شما سرچشمه گرفته و بيرون تراويده است نه، در پرتو چراغهاى آنان پشم ريسى مكن. حسن بصرى وارد مكه شد جوانى از فرزندان على عليه السلام را ديد كه پشت به كعبه داده است و مردم را موعظه ميكند. حسن بصرى به او گفت: ملاك دين چيست گفت پارسايى. پرسيد: آفت دين چيست گفت: آز و طمع. حسن از پاسخ او متعجب شد. ديگر از مقامات عارفان «زهد» است و درباره حقيقت زهد سخن بسيار گفته اند. سفيان ثورى گفته است: زهد در اين جهان كوتاهى آرزوست. خواص گفته است: زهد آن است كه دنيا را رها كنى و اهميت ندهى كه چه كسى آن را ميگيرد. احمد بن حنبل گفته است: «زهد» بر سه درجه است ترك حرام كه زهد عوام مردم است و ترك چيزهاى حلال غير ضرورى كه زهد خواص است و ترك آنچه كه تو را از خداوند باز ميدارد كه زهد عارفان است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص173 گفته شده است: خداوند متعال تمام خير را در خانه يى نهاده و كليد آن را در زهد قرار داده است و همه شر را در خانه يى نهاده و دوستى دنيا را كليد آن قرار داده است. ديگر از مقامات عارفان «سكوت» است. ما ضمن مباحث پيش در اين مورد نكات سودبخشى نقل كرديم و اينك هم نكات ديگرى را ميگوييم. پيامبر (ص) فرموده اند «آن كس كه به خدا و روز رستاخيز ايمان آورده است همسايه خود را آزار نمى دهد، و آن كس كه به خدا و روز رستاخيز ايمان آورده است بايد ميهمان خويش را گرامى دارد و آن كس كه به خدا و روز رستاخيز ايمان آورده است بايد سخن پسنديده و خير گويد يا سكوت كند». ديگر از مقامات عارفان «خوف» است كه خداوند متعال فرموده است «فرا مى خوانند پروردگار خود را از خوف و به طمع [آمرزش]» و فرموده است «پس از من بترسيد». ابو على دقاق ميگفته است: خوف داراى مراتبى است كه عبارت است از «خوف» و «خشيت» و «هيبت». خوف از شرايط و لوازم ايمان است و خداوند متعال فرموده است «اگر مومن هستيد از ايشان خوف نداشته باشيد و از من خوف داشته باشيد» و خشيت از شروط علم است كه خداوند متعال فرموده است «همانا بندگان عالم خدا از خداوند خشيت دارند» و هيبت از شروط معرفت است كه خداوند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص174 سبحان فرموده است «خداوند شما را از خودش بيم ميدهد و بر حذر ميدارد». يكى از عارفان گفته است: هر كس از هر چيز بترسد از او ميگريزد و هر كس از خدا بترسد بايد به پيشگاه او بگريزد. ابو سليمان دارانى گفته است: خوف از هيچ دلى بيرون نمى رود مگر اينكه آن دل ويران ميشود. ديگر از مقامات عارفان «رجاء» است. ما ضمن مباحث پيشين بخشى شايسته در مورد خوف و رجاء ايراد كرديم. ابو على رودبارى ميگويد: «بيم» و «اميد» همچون دو بال پرنده است كه اگر درست و برابر باشد پرواز پرنده كامل خواهد بود و هرگاه يكى از آن دو كاستى يابد پرواز پرنده دچار كاستى گردد و اگر هر دو از ميان برود پرنده در حد مرگ مى افتد. از امام على بن حسين عليهما السلام روايت شده كه فرموده است «بارخدايا، گويى اميد من به تو با گناهانم افزونى مى يابد بر اميد من به تو با اعمال خودم، زيرا در اعمال خويش بايد به اخلاص اعتماد كنم و چگونه ممكن است من كه در معرض آفات هستم اخلاص را محرز كنم، و در گناهان ميبينم كه بايد به عفو تو اعتماد كنم و چگونه آن را نخواهى آمرزيد و حال آنكه موصوف به جود و بخششى. مقامات ديگرى را كه ابن ابى الحديد براى عارفان بر شمرده است از اين جهت كه در كمتر كتابى حتى از كتب صوفيه آمده است نام مى بريم: حزن، جوع، خشوع و تواضع، قناعت، توكل، يقين، صبر، مراقبت، رضا، استقامت، اخلاص، صدق، حياء، حريت، ذكر، فتوت، فراست، حسن خلق، كتمان، جود و سخاء و ايثار، غيرت، تفويض، ولايت و معرفت، دعا و مناجات، تاسى، فقر، ادب، محبت، شوق، زهد و كنار زدن دنيا.  
بخش ۲ : ویژگیهای اهل ذکر [منبع]

وَ إِنَّ لِلذِّكْرِ لَأَهْلًا أَخَذُوهُ مِنَ الدُّنْيَا بَدَلًا، فَلَمْ تَشْغَلْهُمْ تِجَارَةٌ وَ لَا بَيْعٌ عَنْهُ، يَقْطَعُونَ بِهِ أَيَّامَ الْحَيَاةِ وَ يَهْتِفُونَ بِالزَّوَاجِرِ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ فِي أَسْمَاعِ الْغَافِلِينَ وَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ وَ يَأْتَمِرُونَ بِهِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يَتَنَاهَوْنَ عَنْهُ؛ [فَكَأَنَّهُمْ] فَكَأَنَّمَا قَطَعُوا الدُّنْيَا إِلَى الْآخِرَةِ وَ هُمْ فِيهَا فَشَاهَدُوا مَا وَرَاءَ ذَلِكَ، فَكَأَنَّمَا اطَّلَعُوا غُيُوبَ أَهْلِ الْبَرْزَخِ فِي طُولِ الْإِقَامَةِ فِيهِ وَ حَقَّقَتِ الْقِيَامَةُ عَلَيْهِمْ عِدَاتِهَا، فَكَشَفُوا غِطَاءَ ذَلِكَ لِأَهْلِ الدُّنْيَا حَتَّى كَأَنَّهُمْ يَرَوْنَ مَا لَا يَرَى النَّاسُ وَ يَسْمَعُونَ مَا لَا يَسْمَعُونَ.
فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ لِعَقْلِكَ فِي مَقَاوِمِهِمُ الْمَحْمُودَةِ وَ مَجَالِسِهِمُ الْمَشْهُودَةِ، وَ قَدْ نَشَرُوا دَوَاوِينَ أَعْمَالِهِمْ وَ فَرَغُوا لِمُحَاسَبَةِ أَنْفُسِهِمْ عَلَى كُلِّ صَغِيرَةٍ وَ كَبِيرَةٍ أُمِرُوا بِهَا فَقَصَّرُوا عَنْهَا أَوْ نُهُوا عَنْهَا فَفَرَّطُوا فيهَا، وَ حَمَّلُوا ثِقَلَ أَوْزَارِهمْ ظُهُورَهُمْ فَضَعُفُوا عَنِ الِاسْتِقْلَالِ بِهَا فَنَشَجُوا نَشِيجاً وَ تَجَاوَبُوا نَحِيباً، يَعِجُّونَ إِلَى رَبِّهِمْ مِنْ مَقَامِ نَدَمٍ وَ اعْتِرَافٍ؛ لَرَأَيْتَ أَعْلَامَ هُدًى وَ مَصَابِيحَ دُجًى، قَدْ حَفَّتْ بِهِمُ الْمَلَائِكَةُ وَ تَنَزَّلَتْ عَلَيْهِمُ السَّكِينَةُ وَ فُتِحَتْ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَ أُعِدَّتْ لَهُمْ مَقَاعِدُ الْكَرَامَاتِ فِي مَقْعَدٍ اطَّلَعَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ فِيهِ، فَرَضِيَ سَعْيَهُمْ وَ حَمِدَ مَقَامَهُمْ، يَتَنَسَّمُونَ بِدُعَائِهِ رَوْحَ التَّجَاوُزِ رَهَائِنُ فَاقَةٍ إِلَى فَضْلِهِ وَ أُسَارَى ذِلَّةٍ لِعَظَمَتِهِ، جَرَحَ طُولُ الْأَسَى قُلُوبَهُمْ وَ طُولُ الْبُكَاءِ عُيُونَهُمْ، لِكُلِّ بَابِ رَغْبَةٍ إِلَى اللَّهِ مِنْهُمْ يَدٌ قَارِعَةٌ، يَسْأَلُونَ مَنْ لَا تَضِيقُ لَدَيْهِ الْمَنَادِحُ وَ لَا يَخِيبُ عَلَيْهِ الرَّاغِبُونَ.
فَحَاسِبْ نَفْسَكَ لِنَفْسِكَ، فَإِنَّ غَيْرَهَا مِنَ الْأَنْفُسِ لَهَا حَسِيبٌ غَيْرُكَ.

الْقِسْط : عدالت.
يَاْتَمِرُونَ بِهِ : به آن (قسط) عمل مى كنند، امتثال امر مى كنند.
عِدَاتِهَا : جمع «عدة»، وعده هايش.
مَقَاوِمِهِمْ : جمع «مقام»، مقاماتشان.
الدَّوَاوِين : جمع «ديوان»، مجموعه دفاتر، دفترى كه در آن اسامى لشكر و اهل عطيّه را مى نويسند.
الَاوْزَار : جمع «وزر»، سنگينى بار سنگين، در اينجا مقصود گناهان است.
نَشَجُوا نَشِيجاً : گريه راه گلويشان را گرفت.
النَّحِيب : گريه شديد.
تَجَاوَبُوا نَحِيباً : گريه كنان به يكديگر جواب مى دادند.
يَعِجُّونَ : فرياد مى كشند، يعنى با صدايى بلند در پيشگاه خداوند، ندامت خود را اعلام نموده و اعتراف به گناه مى كنند.
يَتَنَسَّمُونَ : استشمام مى كنند.
الرَّوْح : نسيم، يعنى با دعاى خويش توقع عفو و بخشش دارند.
الَاسَى : حزن، اندوه.
الْمَنَادِح : جمع «مندوحة»، زمينهاى وسيع و پهناور. 
يَهتِفون : صدا و ندا ميكنند
زَواجِر : نهى كننده ها، باز دارنده ها
حَقَّقَت : محقق و مسلم نموده است
غِطاء : پرده و پوشش
دَواوين : جمع ديوان : دفتر و نامه عمل
فَرَّطوا : قصور و سستى كرده اند
أوزار : جمع وزر : گناه، بار سنگين
نَشيج : از گريه گلوگير شدن
تَجاوَبوا : بيكديگر جواب دادند
نَحيب : با شدت گريه كردن
حَفَّت : احاطه نموده است
مَقاعِد : نشيمنگاهها
يَتَنَسَّمون : از نسيم و بادهاى ملايم استفاده ميكنند
تَجاوُز : گذشت و اغماض
رَهائِن : جمع رهينة : چيز گرو گذاشته شده
أسَى : حزن و غصه
مَنَادِح : جمع مندوحة : وسيله وسعت و راحتى و نجات
لا يَخِيبُ : مأيوس و نااميد نمى شود 
۲. صفات ياد آوران (اهل ذكر):
همانا مردمى هستند كه ذكر خدا را به جاى دنيا برگزيدند، كه هيچ تجارتى يا خريد و فروشى، آنها را از ياد خدا باز نمى دارد. با ياد خدا روزگار مى گذرانند، و غافلان را با هشدارهاى خود، از كيفرهاى الهى مى ترسانند به عدالت فرمان مى دهند، و خود عدالت گسترند، از بدى ها نهى مى كنند و خود از آنها پرهيز دارند. با اينكه در دنيا زندگى مى كنند گويا آن را رها كرده به آخرت پيوسته اند، سراى ديگر را مشاهده كرده، گويا از مسائل پنهان برزخيان و مدت طولانى اقامتشان آگاهى دارند، و گويا قيامت وعده هاى خود را براى آنان تحقّق بخشيده است، آنان پرده ها را براى مردم دنيا برداشته اند، مى بينند آنچه را كه مردم نمى نگرند، و مى شنوند آنچه را كه مردم نمى شنوند.
اگر اهل ذكر را در انديشه خود آورى و مقامات ستوده آنان و مجالس آشكارشان را بنگرى، مى بينى كه آنان نامه هاى اعمال خود را گشوده، و براى حسابرسى آماده اند، كه همه را جبران كنند، و در انديشه اند، در كدام يك از اعمال كوچك و بزرگى كه به آنان فرمان داده شده، كوتاهى كرده اند، يا چه اعمالى كه از آن نهى شده بودند مرتكب گرديده اند، بار سنگين گناهان خويش را بر دوش نهاده، و در برداشتن آن ناتوان شدند، گريه در گلويشان شكسته، و با ناله و فرياد مى گريند و با يكديگر گفتگو دارند، در پيشگاه پروردگار خويش به پشيمانى اعتراف دارند.
آنان نشانه هاى هدايت، و چراغ هاى روشنگر تاريكى ها مى باشند، فرشتگان آنان را در ميان گرفته، و آرامش بر آنها مى بارند، درهاى آسمان به رويشان گشوده، و مقام ارزشمندى براى آنان آماده كرده اند، مقامى كه خداوند با نظر رحمت به آن مى نگرد، و از تلاش آنها خشنود، و منزلت آنها را مى ستايد، دست به دعا برداشته، و آمرزش الهى مى طلبند. در گرو نيازمندى فضل خدا، و اسيران بزرگى اويند، غم و اندوه طولانى دل هايشان را مجروح، و گريه هاى پياپى چشم هايشان را آزرده است. دست آنان به طرف تمام درهاى اميدوارى خدا دراز است، از كسى درخواست مى كنند كه بخشش او را كاستى، و درخواست كنندگان او را نوميدى نيست، پس اكنون به خاطر خودت، حساب خويش را بررسى كن زيرا ديگران حسابرسى غير از تو دارند.
 
(4) و بتحقيق براى ياد خدا نمودن اهلى است كه آنرا عوض دنيا فرا گرفته اند، و ايشان را بازرگانى و خريد و فروش از آن مشغول نمى سازد، روزهاى زندگانى را با ياد خدا بسر مى برند، و به سخنان منع كننده از آنچه خدا حرام و نهى فرموده در گوشهاى بى خبران بانگ مى زنند، و بعدل و درستى امر كرده خود آنرا انجام مى دهند، و از ناپسند (گفتار و كردار زشت) نهى نموده خود آنرا بجا نمى آورند، و (چنان بآخرت ايمان و يقين دارند كه)
(5) گويا دنيا را بپايان رسانده و بآخرت وارد شده و در آنجا مى باشند، و آنچه در پى دنيا است (امور آخرت كه ديگران از آنها آگاه نيستند) بچشم ديده اند، و مانند آنكه بر احوال پنهان اهل برزخ در مدّت اقامت آنجا آگاهند، و قيامت وعده هايش را بر ايشان ثابت نموده است (شكّ و ترديد ندارند) پس پرده از آن اوضاع را از جلو مردم دنيا برداشته اند (آنچه را بنور ايمان و يقين ديده اند فاش كرده اند) بطورى كه گويا ايشان مى بينند آنرا كه مردم نمى بينند، و مى شنوند آنرا كه ديگران نمى شنوند،
(6) و اگر آنان را در برابر عقل خود در مراتب پسنديده و مجلسهاى شايسته آنها تصوّر كنى (حالات عبادت و بندگيشان را بنظر آورى) در حاليكه دفترهاى محاسبه اعمالشان را باز كرده و براى رسيدگى بحساب نفسهاشان آماده اند بر هر امر كوچك و بزرگى كه مأمور بآن بوده و كوتاهى كرده اند يا نهى از آن شده و تقصير نموده اند، و گناهان سنگين خويش را بر پشتشان بار كرده از برداشتن آن ضعيف و ناتوان گرديده اند، و گريه را در گلو نگاه داشته اند، و (هنگام محاسبه) با گريه و زارى با خويشتن جواب و سؤال نموده اند، و جانب پروردگارشان از پشيمانيها و اقرار بتقصير ناله و فرياد بر آورند (و طلب عفو و بخشش نمايند، خلاصه اگر ايشان را با اين حالات در نظر آورى) نشانه هاى هدايت و رستگارى و چراغهاى تاريكى را خواهى ديد كه فرشتگان دورشان گرد آمده آرامش و آسودگى (از عذاب) بر آنها نازل گشته و درهاى (بركات) آسمان بروى آنان باز شده، و جاهاى ارجمند بر ايشان آماده گرديده در جائيكه خداوند بآنها مطلع و آگاه است، و از كوشش آنان (در وارسى حساب خود با خدا) راضى و خوشنود است، و روشن آنها را (در پشيمانى از گناهان) پسنديده است،
(7) در حاليكه بمناجات با خدا نسيم عفو و بخشش (از گناهان) را استشمام ميكنند، ايشان گروگان نيازمندى بفضل و كرم خدا و اسيران تواضع و فروتنى به عظمت و بزرگوارى او هستند، بسيارى اندوه دلها و بسيارى گريه چشمهاشان را مجروح ساخته است، براى هر درى كه راه رغبت و توجّه بسوى خدا است ايشان را دست كوبنده اى است (هر درى كه باو راه دارد كوبيده در آن داخل ميشوند) سؤال و درخواست از كسى مى نمايند كه فراخيها پيش او تنگ نمى گردد (هر چند عطاء و بخشش نمايد از درياى جود و كرمش كاسته نمى شود) و خواستاران از او نوميد نمى شوند،
(8) پس تو خود بحساب خويش برس، زيرا بحساب ديگران محاسبى غير از تو مى رسد (از وارسى حساب ديگران سودى براى تو نيست، بايد هميشه بياد خود باشى و بحساب خويش بدقّت رسيدگى كنى).
 
مردمانى هستند كه ياد خدا را به جاى دنيا برگزيده اند و تجارت و خريد و فروخت، آنان را از آن مانع نشود. سراسر عمر را با ياد خدا گذرانند و نهى و منع خداوند را در آنچه حرام كرده به گوش غافلان مى خوانند. مردم را به عدالت فرمان مى دهند و خود به عدالت كار مى كنند. مردم را از كارهاى زشت بازمى دارند و خود مرتكب آن نمى شوند.
گويى دنيا را طى كرده اند و به آخرت رسيده اند و اكنون در جهان آخرت اند و آنچه را كه آن سوى دنياست به عيان ديده اند. گويى به حالات پوشيده اهل برزخ با وجود طولانى بودن اقامتشان در آنجا آگاه اند و مى دانند كه چه مدت است كه در آن عالم به سر مى برند. قيامت وعده هايش را برايشان تحقق بخشيده و زنگ ترديد از دلشان زدوده است. و اكنون براى مردم دنيا پرده از آن بر مى گيرند، چنانكه گويى آنچه مردم نمى بينند، آنان مى بينند و آنچه نمى شنوند، مى شنوند.
اگر آنان را در عقل خود تصور كنى بينى كه در آن جايگاه پسنديده و مجلس شايسته دفترهاى اعمال خود را گشوده اند و براى محاسبه نفس خود از هر كار دست كشيده اند، هر خرد و بزرگ را كه به آن مأمور شده اند، ولى در انجامش قصور ورزيده اند، يا از آن نهى شده اند و مرتكب آن شده اند، مى نگرند. در حالى كه، بار گناهان بر پشتشان سنگينى مى كند و از تحمل آن ناتوان شده اند، گريه گلويشان را مى فشارد و با مويه و ناله پاسخ يكديگر را مى دهند. به درگاه پروردگار خود پشيمان و معترف به زارى آواز بر مى دارند.
هم در آن حال، نشانه هاى هدايت را بنگرى و چراغهاى ظلمت شكن را بينى. ملايكه گرداگردشان را گرفته اند. بر آنان آرامش و آسودگى نازل گشته، درهاى آسمان برايشان گشوده شده و كرسيهاى كرامت در جايى كه خداوند بر آن آگاه است، زده شده، از سعى آنها خشنود است و مقامشان نزد او پسنديده است.
به هنگام رازگويى با خداى تعالى نسيم دلنواز عفو و بخشش را استشمام مى كنند. فقيرانى هستند نيازمند فصل و كرم او، اسيرانى به خاك مذلت نشسته، در برابر جلال و عظمت او، اندوه فراوان دلهايشان را و گريستن بسيار چشمانشان را خسته است. هر درى را كه به لطف خداوندى باز مى شود، با دست نياز مى كوبند، از كسى درخواست بخشش دارند كه عرصه فراخ بخشايش او را تنگى نيست و هيچ خواهنده از آنجا نوميد باز نمى گردد. پس تو، به حساب نفس خود برس كه كسان ديگر را جز تو كسى هست كه از آنها حساب بكشد.
 
ياد خدا اهلى دارد که آن را به جاى (زرق و برق) دنيا برگزيده اند، لذا هيچ تجارت و داد و ستدى آنها را از ياد خدا باز نداشته، با ياد خدا تمام دوران زندگى خود را سپرى مى کنند و با فريادهاى بازدارنده در گوش غافلان، آنها را به (کيفر) محرمات الهى توجّه مى دهند و به عدالت و معروف دعوت مى کنند و خود عامل به آن هستند، مردم را از منکرات باز مى دارند و خود گرد آن نمى گردند (با اينکه در دنيا هستند) گويى دنيا را رها کرده و به آخرت پيوسته و در آن قرار دارند، به همين سبب ماوراى دنيا را مشاهده کرده اند. گويى از پشت ديواره اين دنيا سر بر آورده و به برزخيان و اقامت طولانى آنها در آنجا مى نگرند و (باچشم دل به قيامت نگاه مى کنند در حالى که) رستاخيز وعده هاى خود را براى آنها عملى ساخته، از اين رو آنها پرده ها را براى اهل دنيا کنار زده (و حقايق عالم برزخ و قيامت را براى آنها شرح مى دهند) گويى آنها با چشم خود چيزهايى را مى بينند که مردم نمى بينند و مطالبى را مى شنوند که ديگران نمى شنوند.
اگر حال آنها را در برابر عقل خود مجسّم سازى و مقامات ستوده و مجالس آنان را که مشهود فرشتگان است، بنگرى که نامه هاى اعمال خويش را گشوده و به حسابرسى اعمال خود نشسته اند و هر کار کوچک و بزرگى که مأمور به آن بوده و کوتاهى کرده اند يا از آن نهى شده بودند و مرتکب گشته اند حساب مى کنند و سنگينى بار خطاهايشان را بر دوش خود احساس کرده که از کشيدن اين بار سنگين ناتوانند و در نتيجه گريه گلويشان را فشرده و با صداى بلند همراه با يکديگر ضجّه مى زنند و در پيشگاه پروردگارشان در مقام اظهار ندامت و اعتراف به تقصير آمده اند. (آرى اگر آن حالات و آن عوالم معنوى را در نظر مجسّم کنى) خواهى ديد که آنان نشانه هاى هدايت و چراغهاى پرفروغ برطرف کننده تاريکيها هستند. فرشتگان آنها را در ميان گرفته و آرامش و سکينه الهى بر آنها نازل شده، درهاى آسمان به رويشان گشوده و جايگاه و مقامهاى والاى کرامت براى آنان فراهم گشته است، در جايى که خداوند به آنها نظر رحمت افکنده و از سعى و کوشش آنها راضى است و موقعيتشان را مى ستايد.
آنها با دعا و نيايش به درگاه خدا آرامش عفو و گذشت او را مى طلبند و گروگان نيازمندى به فضل او و اسيران فروتنى در برابر عظمتش هستند، غم واندوه طولانى (به سبب احساس تقصير در اطاعت و بندگى) قلبشان را مجروح ساخته و گريه هاى بسيار چشمانشان را خسته کرده است. براى هر درى که اميد عفو و رحمت خدا در آن باشد دستى براى کوبيدن دارند و از درگاه کسى درخواست مى کنند که گستردگى بخشش او تنگى ندارد و اميدواران از درگاه او نوميد بر نمى گردند (حال که چنين است) به حساب خود براى نفع خويشتن رسيدگى کن، (و کار به حساب ديگران نداشته باش) زيرا ديگران حسابرسى جز تو دارند.
 
و همانا ياد خدا را مردمانى است كه آن ياد آنان را جايگزين زندگى -جهان فانى- است. نه بازرگانى سرگرمشان ساخته، و نه خريد و فروخت ياد خدا را از دل آنان انداخته. روزهاى زندگانى را بدان مى گذرانند، و نهى و منع خدا را -در آنچه حرام فرموده- به گوش بيخبران مى خوانند. به داد فرمان مى دهند، و خود از روى داد كار مى كنند، و از كار زشت باز مى دارند، و خود از زشتكارى به كنارند. گويى دنيا را سپرى كرده و به آخرت درند، و آنچه از پس دنياست ديده اند، و بر نهان برزخيان آگاهند كه چه مدتى است در آن به سر مى برند، و قيامت وعده هايش را براى آنان محقق داشته است، و آنان براى مردم دنيا پرده از آن برداشته اند. گويى مى بينند آن را كه مردم نمى بينند و مى شنوند آن را كه مردم نمى شنوند.
و اگر در خرد خود صورت آنان را بنگارى. و مقاماتى پسنديده را كه در آن به سر مى برند و مجلسهايى را كه بدان اندرند، در نظر آرى، كه چسان دفتر كردارهاشان را گشاده اند و براى محاسبه نفس آماده، و مى انديشند كه چه كارهاى بزرگ و كوچك را كه بدان مأمور بودند، واگذاشتند، يا از كارهايى بازداشته شدند، كه كردن آن را به افراط روا داشتند، بار سنگين گناهان خويش را بر پشت نهادند، و در برداشتن آن به ناتوانى در افتادند، گريه شان شكسته در گلو، با ناله پرسان و پاسخگو. به پروردگار خود فرياد بر مى دارند، پشيمانند و به گناه اعتراف دارند، -هم در آن حال- نشانه هاى رستگارى را ببينى و چراغهاى شبان تارى، گرداگردشان فرشتگان، آرامششان در جسم و جان درهاى آسمان به روى آنان گشاده، كرسيهاى كرامت براى شان نهاده آنجا كه خدا از حالشان آگاه است و از كوشششان خشنود و مقامشان نزد او محمود، دست دعا به خدا بر مى دارند، و آمرزش او را اميدوارند. درويشانى اند در گرو بخشش حق مانده، اسيرانى در ساحت عظمت او خوار نشانده. درازى مدّت اندوه دلهاشان را شكسته و گريه فراوان ديده هاشان را خسته. هر در خواهش از خدا كه فراز است، دستى از آنان به كوفتن آن دراز است. از كسى مى خواهند كه پهنه بخشش او را تنگى نيست، و خواهندگانش را نوميدى نيست. پس حساب نفس خود را براى خود گير كه ديگران را حسابرسى است.
 
براى ياد خدا اهلى است كه آن ياد را به جاى دنيا انتخاب كرده اند، هيچ تجارت و داد و ستدى آنان را از ذكر حق غافل نمى كند، روزگار خود را با ياد خدا به سر مى برند، و با بيانهاى باز دارنده از محرمات الهى به گوش غافلان بانگ مى زنند، به عدالت فرمان مى دهند و خود عامل به آنند، از زشتى نهى مى كنند و خود از آن باز مى ايستند، گويى رابطه خود را با دنيا بريده و در آخرتند و آنچه را بعد از دنياست مشاهده مى كنند، انگار بر احوال پنهان برزخيان كه چه مدتى است در برزخ به سر مى برند آگاهند، و قيامت وعده هاى خود را بر آنان محقق كرده، و اينان براى اهل دنيا پرده از آن برداشته اند، گويى چنان است كه مى بينند آنچه را مردم نمى بينند، و مى شنوند آنچه را مردم نمى شنوند.
اگر آنان را كه در مقامات پسنديده و مجالس شايسته هستند در عقل خود مجسم كنى، در حالى كه دفاتر اعمال خود را باز كرده، و از هر انديشه اى فارغ شده اند براى محاسبه نفوس خود بر هر عمل كوچك و بزرگى كه به آن مأمور بودند، و نسبت به آن كوتاهى كرده اند، يا از آن نهى شده ولى تقصير نموده اند، و بار سنگين گناهان خود را بر پشت خود بار كرده، و از برداشتنش عاجز و ناتوان شده، گريه گلو گيرشان گشته، و با خويشتن همراه با ناله و زارى پرسش و پاسخ نموده اند، در جايگاه ندامت و اعتراف به گناه در پيشگاه حق آواز حزين دارند، هر آينه نشانه هاى هدايت، و چراغهاى زدودنده تاريكى را خواهى ديد، كه فرشتگان آنان را محاصره نموده، آرامش بر آنان نازل، و درهاى آسمان به روى آنان باز شده، و مقامات با ارزش براى آنان آماده گشته، در محلّى كه خداوند بر آنان نظر افكنده و از سعيشان راضى شده، و مقامشان را پسنديده است، اينان با دعا و مناجات نسيم عفو حق را استشمام مى كنند، و گروگان نياز به فضل حق، و اسيران خاكسار در برابر عظمت خداوندند.
طول زمان اندوه دلهاشان را خسته، و گريه هاى بسيار ديدگانشان را مجروح كرده. براى هر درى كه از آن اميدى به خداوند هست دست كوبنده اى دارند، از خداوندى درخواست مى كنند كه فراخيها نزد او تنگ نمى شود، و در خواست كنندگان از او نا اميد نمى گردند. بيا به نفع خود به محاسبه نفس خويش برخيز، زيرا حساب ديگران را حسابگرى غير تو مى رسد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 367-354 مردان الهى و اهل ذکر:امام(عليه السلام) بعد از بيان آثار ذکر خدا در صيقل دادن دلها و آثار گسترده آن در روح و جان آدمى به شرح حال کسانى مى پردازد که به راستى اهل ذکرند و صفات آنها را يکى بعد از ديگرى بيان مى کند. نخست مى فرمايد: «ياد خدا اهلى دارد که آن را به جاى (زرق و برق) دنيا برگزيده اند»; (وَ إِنّ لِلذِّکْرِ لاََهْلاً أَخَذُوهُ مِنْ الدُّنْيَا بَدَلاً).اشاره به اينکه ياد خدا سبب مى شود که فريفته ماديّات زودگذر دنيا نشوند همان دنيايى که عشق به آن در احاديث اسلامى «رَأْسُ کُلِّ خَطيئَة» و منشأ انواع گناهان شمرده شده است.البتّه مفهوم اين سخن اين نيست که آنها مانند راهبان ديرنشين و تارکان دنيا پشت پا به زندگى اجتماعى مى زنند (به قرينه جمله هايى که بعد از آن مى آيد) بلکه منظور اين است آنها اسير چنگال دنيا نمى شوند.در اينکه منظور از «ذکر» و «اهل» چيست؟ دو تفسير عمده براى آن ذکر شده است: يکى خاص و ديگرى عام; تفسير خاص آن اين است که منظور از ذکر پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) يا قرآن است واهل ذکر «اهل بيت» و امامان معصوم اند و صفاتى که بعد از اين جمله درباره اهل ذکر آمده به طور کامل بر آنها منطبق مى شود.مفهوم عام آن همه عالمان با تقوا و مؤمنان کامل را شامل مى شود و صفاتى که بعد از آن است نيز بر آنها منطبق است. البتّه هيچ مانعى از جمع در ميان اين دو معنا نيست; مفهوم جمله عام است و اهل بيت، مصداقهاى بارز و چهره هاى درخشان آن هستند.آنگاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن آثار ذکر الله را در وجود اين گروه در ضمن پنج وصف بيان مى کند و مى فرمايد: «لذا هيچ تجارت و داد و ستدى آنها را از ياد خدا باز نداشته است»; (فَلَم تَشْغَلْهُمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَنْهُ).نه اينکه آنها تجارت و بيعى ندارند و از فعاليت اقتصادى بيگانه و سربار اجتماع اند، بلکه آنها گامهاى مؤثرى در اين وادى بر مى دارند; ولى چنان نيست که اين فعاليتهاى اقتصادى آنها را از ياد خدا غافل سازد و در مسير دنياپرستى قدم زنند.در اينکه فرق ميان تجارت و بيع چيست؟ گاه گفته مى شود نسبت آنها عموم و خصوص مطلق و ذکر بيع بعد از تجارت از قبيل ذکر خاص بعد از عام است، زيرا بيع (خريد و فروش) يکى از انواع فعاليتهاى اقتصادى است.اين احتمال نيز وجود دارد که تجارت اشاره به فعاليتهاى اقتصادى مستمر است و بيع فعاليتهاى محدود و مقطعى را شامل مى شود; يعنى اهل ذکر نه آن را از دست مى دهند و نه اين را و در عين حال ذکر الله به طور دائم در آن تجلّى مى کند.در ادامه اين سخن به بقيه صفات آنها اشاره کرده مى فرمايد: «با ياد خدا تمام دوران زندگى خود را سپرى مى کنند و با فريادهاى بازدارنده در گوش غافلان آنها را به (کيفر) محرّمات الهى توجّه مى دهند، و به عدالت و معروف دعوت مى کنند و خود عامل به آن هستند، و مردم را از منکرات باز مى دارند و خود گرد آن نمى گردند»; (يَقْطَعُونَ بِهِ أَيَّامَ الْحَيَاةِ، وَ يَهْتِفُونَ(1) بِالزَّوَاجِرِ عَنْ مَحَارِمِ اللّهِ فِي أَسْمَاعِ الْغَافِلِينَ، وَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ وَ يَأْتَمِرُونَ بِهِ، وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ يَتَنَاهَوْنَ عَنْهُ).جمله «يَقْطَعُونَ بِهِ أَيَّامَ الْحَيَاةِ» اشاره به اين است که برنامه ياد خدا و آثار پربرکتش مربوط به يک روز و چند روز عمر آنها نيست، بلکه سراسر ايّام حياتشان را از جوانى گرفته تا بزرگسالى و پيرى همه را شامل مى شود.جمله هاى بعد از آن اشاره به اين است که آنها هرگز خود را از مسئوليّتهاى اجتماعى; مانند گوشه گيران و چلّه نشينان کنار نمى کشند، بلکه در ميدان ارشاد جاهل و تنبيه غافل و امر به معروف و نهى از منکر کاملا فعّال اند و با توجّه به اينکه جمله به صورت فعل مضارع آمده و فعل مضارع دلالت بر استمرار دارد نشان مى دهد که اين برنامه، برنامه هميشگى آنان است.شايان توجّه اينکه امام در اينجا مى فرمايد: «آنها هم خود عامل به معروف اند و هم دعوت کننده به آن، و هم خود تارک منکرند و هم ناهى از آن»، همان گونه که امام(عليه السلام) در خطبه 175 مى فرمايد: «أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي، وَ اللّهِ، مَا أَحُثُّکُمْ عَلَى طَاعَة إِلاَّ وَ أَسْبِقُکُمْ إِلَيْهَا، وَ لاَ أَنْهَاکُمْ عَنْ مَعْصِيَة إِلاَّ وَ أَتَنَاهَى قَبْلَکُمْ عَنْهَا!; اى مردم! به خدا سوگند من شما را به کار نيکى دعوت نمى کنم مگر اينکه پيش از شما به آن عمل مى کنم واز منکرى باز نمى دارم مگر اينکه خودم قبلا از آن چشم مى پوشم».سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن، به شرح بيشترى درباره حالات اين مردان الهى و اهل ذکر پرداخته، مى فرمايد: «(با اينکه در دنيا هستند) گويى آن را رها کرده و به آخرت پيوسته اند و در آن قرار دارند، و به همين سبب ماوراى دنيا را مشاهده کرده اند»; (فَکَأَنَّمَا قَطَعُوا الدُّنْيَا إِلَى الاْخِرَةِ وَ هُمْ فِيهَا، فَشَاهَدُوا مَا وَرَاءَ ذلِکَ).آرى! آنها با چشم حقيقت بين و نافذشان از اين جهان، عالم پس از مرگ و برزخ و قيامت را مى بينند و سرنوشت نيکوکاران و تبهکاران را مشاهده مى کنند.سپس در توضيح اين سخن مى افزايد: «گويى از پشت ديواره اين دنيا سر بر آورده و به برزخيان و اقامت طولانى آنها در آنجا مى نگرند (و از آن برتر قيامت را با چشم دل مى بيند) و مشاهده مى کنند که رستاخيز وعده هاى خود را براى آنها عملى ساخته است»; (فَکَأَنَّمَا اطَّلَعُوا غُيُوبَ أَهْلِ الْبَرْزَخِ فِي طَولِ الاِْقَامَةِ فِيهِ، وَ حَقَّقَتِ الْقِيَامَةُ عَلَيْهِمْ عِدَاتِهَا(2)).آنگاه نتيجه اين مکاشفه روحانى را بيان کرده، مى فرمايد: «از اين رو اين پرده ها را براى اهل دنيا کنار زده (و حقايق عالم برزخ و قيامت را براى آنها شرح مى دهند) گويى آنها با چشم خود چيزهايى را مى بينند که مردم نمى بينند و مطالبى را مى شنوند که ديگران نمى شنوند»; (فَکَشَفُوا غِطَاءَ ذلِکَ لاَِهْلِ الدُّنْيَا، حَتَّى کَأَنَّهُمْ يَرَوْنَ مَا لاَ يَرَى النَّاسُ، وَ يَسْمَعُونَ مَا لاَ يَسْمَعُونَ).چرا مردم عادى دنيا از درک احوال برزخ و آخرت ناتوانند ومردم الهى اهل ذکر هر دو را مشاهده مى کنند، بلکه خود را در آن مى بينند؟براى اين است که روح دنياپرستان به دنيا تعلّق دارد و حجابى در ميان آنها و عوالم ديگر افکنده; امّا پاکدلان اهل ذکر که خود را از اين تعلّقات رهايى بخشيده اند و با ادامه ذکر و عبادتهاى خالصانه روح را صيقل داده اند، پرده ها از جلوى چشمانشان کنار رفته و صورت حقايق عالم برزخ و قيامت در آن نقش بسته است.اينها حاملان پيامهاى الهى از آن جهان به اين جهان اند. پيامهايى که سبب بيدارى غافلان و بينايى کوردلان مى شود.*****عاقبت کار رهروان راه حق:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه ترسيم دقيقى از حال اهل ذکر و اولياء الله مى کند که چگونه آنها به محاسبه خويش مى نشينند و به جبران کاستيها مى پردازند، مى فرمايد: «اگر حال آنها را در برابر عقل خود مجسّم سازى و مقامات ستوده و مجالس آنان که مشهود فرشتگان است را بنگرى که نامه هاى اعمال خويش را گشوده و به حسابرسى اعمال خود نشسته اند و هر کار کوچک و بزرگى که مأمور به آن بوده اند و کوتاهى کرده اند يا از آن نهى شده بودند و مرتکب گشته اند حساب مى کنند و سنگينى بار خطاهايشان را بر دوش خود احساس کرده که از کشيدن اين بار سنگين ناتوانند و در نتيجه گريه گلويشان را فشرده و با صداى بلند همراه با يکديگر ضجّه مى زنند و در پيشگاه پروردگارشان در مقام اظهار ندامت و اعتراف به تقصير آمده اند»; (فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ(3) لِعَقْلِکَ فِي مَقَاوِمِهِمُ(4) الْمَحْمودَةِ، وَ مَجَالِسِهِمُ الْمَشْهُودَةِ، وَ قَدْ نَشَرُوا دَوَاوِينَ(5) أَعْمَالِهِمْ، وَ فَرَغُوا لُِمحَاسَبَةِ أَنْفُسِهِمْ عَلَى کُلِّ صَغِيرَة وَ کَبِيرَة أُمِرُوا بِهَا فَقَصَّرُوا عَنْهَا، أَوْ نُهُوا عَنْهَا فَفَرَّطُوا فِيهَا، وَ حَمَّلُوا ثِقَلَ أَوْزَارِهِمْ(6) ظُهُورَهُمْ، فَضَعُفُوا عَنِ الاِْسْتِقْلاَلِ بِهَا، فَنَشَجُوا(7) نَشِيجاً، وَ تَجَاوَبُوا(8) نَحِيباً(9)، يَعِجُّونَ(10) إِلَى رَبِّهِمْ مِنْ مَقَامِ نَدَم وَ اعْتِرَاف).سپس امام(عليه السلام) بعد از ذکر حالات اولياء الله که چگونه آنها مراقب حالات خويش و مشغول محاسبه اعمال خود هستند و چگونه در برابر کوتاهى هايى که از آنها سرزده، عکس العمل نشان مى دهند و به درگاه خدا مى نالند، به نتيجه آن پرداخته مى فرمايد: «(اگر آن حالات و آن عوالم معنوى را در نظر مجسّم کنى) خواهى ديد که آنان نشانه هاى هدايت و چراغهاى پرفروغ برطرف کننده تاريکيها هستند. فرشتگان آنها را در ميان گرفته و آرامش و سکينه الهى بر آنها نازل شده، درهاى آسمان به رويشان گشوده و جايگاه و مقامهاى والاى کرامت براى آنان فراهم گشته، در جايى که خداوند به آنها نظر رحمت افکنده و از سعى و کوشش آنها راضى است و موقعيتشان را مى ستايد»; (لَرَأَيْتَ أَعْلاَمَ هُدىً، وَ مَصَابِيحَ دُجىً(11)، قَدْ حَفَّتْ بِهِمُ الْمَلاَئِکَةُ، وَ تَنَزَّلَتْ عَلَيْهِمُ السَّکِينَةُ، وَ فُتِحَتْ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ، وَ أُعِدَّتْ لَهُمْ مَقَاعِدُ الْکَرَامَاتِ فِي مَقْعَد اطَّلَعَ اللّهُ عَلَيْهِمْ فِيهِ، فَرَضِيَ سَعْيَهُمْ، وَ حَمِدَ مَقَامَهُمْ).اين قسمت از کلام امام در واقع جواب شرطى است که در جمله گذشته: (فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ...) بيان شده بود. امام(عليه السلام) در اينجا پنج وصف يا نتيجه مهم براى مراقبتهاى آنها ذکر مى فرمايد که نشانه هاى هدايت و چراغهاى تاريکيها هستند. اشاره به اينکه آنها هرگز مانند زاهدان گوشه گير نيستند که تنها گليم خود را از آب بيرون آرند، بلکه ناجيان غريقى هستند که سعى مى کنند غافلان وآلودگان را از غرقاب گناه رهايى بخشند و از نظر مقام و موقعيت آن قدر والا مقام اند که فرشتگان، گرداگرد آنها را گرفته و در خدمت آنان اند، همان گونه که قرآن مى فرمايد: (الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلاَئِکَةُ).(12)آرامش و سکينه الهى به مضمون (هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ السَّکِينَةَ فِى قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَّعَ إِيمَانِهِمْ)(13) بر وجودشان سايه افکنده و به مضمون (إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّات وَ نَهَر * فِى مَقْعَدِ صِدْق عِنْدَ مَلِيک مُّقْتَدِر)(14) مقامات توصيف ناپذير فصل و رحمت الهى در انتظار آنان است.راستى هنگامى که انسان اين کلمات پرمعنا را مى خواند که چگونه اولياءالله در پرتو بندگى و عبوديّت، به جاهايى مى رسند که به جز خدا نبيند، در فکر فرو مى رود که اين انسان چه لياقت بزرگى دارد اگر قدر آن را بداند و استعداد خويش را به فعليّت برساند.در ادامه اين سخن به بخش ديگرى از حالات اهل ذکر در ارتباط با خدا در خلوتگاه عبادت و بندگى پرداخته مى فرمايد: «آنها با دعا و نيايش به درگاه خدا آرامش عفو و گذشت او را مى طلبند، و گروگان نيازمندى به فضل او و اسيران فروتنى در برابر عظمتش هستند. غم واندوه طولانى (به سبب احساس تقصير در اطاعت و بندگى) قلبشان را مجروح ساخته و گريه هاى بسيار، چشمانشان را خسته کرده است»; (يَتَنَسَّمُونَ(15) بِدُعَائِهِ رَوْحَ التَّجَاوُزِ، رَهَائِنُ فَاقَة إِلَى فَضْلِهِ، وَ أُسَارَى ذِلَّة لِعَظَمَتِهِ، جَرَحَ طُولُ الاَْسَى(16) قُلُوبَهُمْ، وَ طُولُ الْبُکَاءِ عُيُونَهُمْ).اشاره به اينکه آنها هر قدر در اطاعت و بندگى کوشا باشند باز خود را در برابر عظمت خدا مقصّر مى دانند و به همين دليل از يک سو پيوسته به درگاه او مى روند و آرامش را از طريق عفو او مى جويند و از سوى ديگر هرگز تکيه بر اعمال خويش نمى کنند، بلکه تکيه بر فضل خدا دارند اندوهى شديد بر قلب آنها سنگينى مى کند و چشمهاى گريانشان از اين اندوه درونى خبر مى دهد.در ادامه مى افزايد: «(به همين دليل) براى هر دردى که اميد عفو و رحمت خدا در آن باشد، دستى براى کوبيدن دارند و از درگاه کسى درخواست مى کنند که گستردگى بخشش او تنگى ندارد و اميدواران از درگاه او نوميد بر نمى گردند»; (لِکُلِّ بَابِ رَغْبَة إِلَى اللّهِ مِنْهُمْ يَدٌ قَارِعَةٌ، يَسْأَلُونَ مَنْ لاَ تَضِيقُ لَدَيْهِ الْمَنَادِحُ(17)، وَ لاَ يَخِيبُ عَلَيْهِ الرَّاغِبُونَ).اشاره به اينکه آنها دل به اعمال خويش نمى بندند و تنها اميد به کرم خدا دارند. هر درى را مى کوبند و هر کارى را که احتمال مى دهند سبب خشنودى او گردد و امواج درياى رحمتش را به حرکت در آورد، انجام مى دهند.در واقع آنها همواره در ميان خوف و رجا که بهترين حالات مؤمن است به سر مى برند، خوف و ترس از کوتاهيها و اميد و رجا به فضل خدا.در پايان لحن کلام امام(عليه السلام) عوض مى شود و از شرح حالات اهل ذکر به يک اندرز عمومى پرداخته مى فرمايد: «(حال که چنين است) به حساب خود براى نفع خويشتن رسيدگى کن، (و کار به حساب ديگران نداشته باش) زيرا ديگران حسابرسى جز تو دارند»; (فَحَاسِبْ نَفْسَکَ لِنَفْسِکَ، فَإِنَّ غَيْرَهَا مِنَ الاَْنْفُسِ لَهَا حَسِيبٌ غَيْرُکَ).اشاره به اينکه پيش از آنکه زندگى تو پايان گيرد و به برزخ و قيامت برسى و فرشتگان الهى حسابرس تو باشند خودت در اينجا به حساب خويش رسيدگى کن تا اگر خطايى از تو سر زده است جبران کنى و اگر کار نيکى داشته اى خدا را شکر نمايى; هرگز لازم نيست در اعمال کوچک و بزرگ ديگران دقيق شوى و به حسابرسى آنها بپردازى و از خود غافل گردى چرا که آنها براى خود حسابرسى دارند.جمله اخير در واقع دو پيام دارد يکى همان پيام حديث معروف «حاسِبُوا قَبْلَ أنْ تُحاسَبُوا»(18) است و ديگر پيام آيه شريفه «(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ امَنُوا عَلَيْکُمْ أَنفُسَکُمْ لاَ يَضُرُّکُمْ مَّنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ); اى کسانى که ايمان آورده ايد مراقب خود باشيد اگر شما هدايت يافته ايد گمراهى گمراهان به شما زيانى نمى رساند».(19)*****نکته:ذکر خدا و ذاکران:تمام آنچه در اين خطبه غرّا و پرمحتوا آمد، شرحى بود بر جمله اى از آيه اى از قرآن مجيد و آن، اينکه مردان پاکباز الهى هرگز براى متاع دنيا از ياد خدا غافل نمى شوند. نور الهى در خانه آنها مى درخشد و آنها همچون ستارگانى هستند که در ظلمات برّ و بحر، خلق خدا را راهنمايى مى کنند.گذشته از اينکه ذکر مراحل سه گانه اى دارد: ذکر با قلب، با لسان و ذکر با عمل، در هر مرحله مصاديق متفاوتى دارد همچون نور که نور آفتاب را شامل مى شود و نور يک شمع را.گاه اين ذکر چنان محدود است که تنها فضاى اطراف خود را روشن مى سازد و گاه آنچنان عميق و گسترده است که جهانى را روشن مى کند.قرآن اهمّيّت فوق العاده اى براى ذکر و ذاکران قائل شده است. در يکجا به موسى(عليه السلام) خطاب مى کند نمازهاى تو براى اين است که به ياد من باشى: (أَقِمِ الصَّلوةَ لِذِکْرِى).(20)گاه مى فرمايد: ذکر خدا از نماز هم برتر و بالاتر است; يعنى روح نماز است: (إِنَّ الصَّلوةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَذِکْرُ اللهِ أَکْبَرُ).(21)گاه مى فرمايد: اگر از شراب به شدت نهى شده براى آن است که شما را از ذکر خدا غافل مى کند: (وَيَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللهِ).(22)گاه مى گويد: نفوذ شيطان از آنجا شروع مى شود که انسان از ذکر خدا غافل گردد: (وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمَانِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ).(23)گاه همه عظمت قرآن را در جمله اى خلاصه کرده مى فرمايد: (إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعَالَمِينَ).(24)گاه مى فرمايد: براى حل هر مشکل به سراغ اهل ذکر برويد: (فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ).(25)سرانجام ذکر خدا را آرام بخش دلها و وسيله اطمينان قلب معرفى مى کند: (أَلاَ بِذِکْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ).(26)گرچه ذکر در اين آيات معانى مختلفى دارد; ولى همه در يک قدر مشترک جمع اند و آن چيزى است که انسان را به سوى خدا مى برد. از قلب بر زبان جارى مى شود و از زبان به تمام اعمال انسان گسترش مى يابد. گويى همه اعضا در همه اعمال با صداى رسا ذکر خدا مى گويند.در روايات اسلامى نيز مسئله ذکر و ذاکران بازتاب گسترده اى دارد:از جمله اينکه در روايتى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که هر چيزى حد و اندازه اى دارد جز ذکر خدا که هيچ حدّى براى آن متصوّر نيست: «ما مِنْ شَىْء إلاّ وَ لَهُ حَدٌّ يَنْتَهي إلَيْهِ إلاّ الذِّکْرَ فَلَيْسَ لَهُ حَدٌّ يَنْتَهي إِلَيْهِ».(27)در حديث ديگرى از همان بزرگوار آمده است که هر کس ذکر خدا بسيار گويد خداوند در بهشت سايه عنايتش را بر او مى گستراند: «مَنْ أکْثَرَ ذِکْرَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ أظَلَّهُ اللهُ في جَنَّتِه».(28)از روايات ديگرى استفاده مى شود که ذکر خدا دافع انواع بلاهاست. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «إنَّ الصَّواعِقَ لاتُصيبُ ذاکِراً»(29) صاعقه ها (و بلاهاى بزرگ) به ذاکران اصابت نمى کند.بلکه از اين فراتر، از آن حضرت نقل شده که مى فرمايد: «ما مِنْ طَيْر يُصادُ إلاّ بِتَرْکِ التَّسْبيحِ وَ ما مِنْ مالِ يُصابُ إلاّ بِتَرْکِ الزَّکاة; هيچ پرنده اى صيد نمى شود مگر اينکه در آن روز ذکر خدا را ترک گفته و هيچ مالى ضايع نمى شود مگر اينکه زکات آن را نداده باشند».(30)کوتاه سخن اينکه آيات و روايات درباره ذکر خدا و اهمّيّت و آثار آن در زندگى مادى و معنوى و در دنيا و آخرت بسيار است. آنچه در بالا آمد گوشه اى از آن بود.اين گفتار را با سخنى از امام صادق(عليه السلام) که در ادامه حديث نامحدود بودن ذکر بيان فرموده پايان مى دهيم. مى فرمايد: «کانَ أبي کَثيرُ الذِّکْرِ لَقَدْ کُنْتُ أمْشى مَعَهُ وَأَنَّهُ لَيَذْکُرُ اللهَ وَ آکُلُ مَعَهُ الطَّعامَ وَ إِنَّهُ لَيَذْکُرُ اللهَ وَ لَقَدْ کانَ يُحدِّثُ الْقَومَ وَ ما يَشْغُلُهُ ذلِکَ عَنْ ذِکْرِ اللهِ...; پدرم بسيار ذکر خدا مى گفت. هنگامى که با او راه مى رفتم زبانش به ذکر خدا مشغول بود و هنگامى که با او غذا مى خوردم ذکر خدا مى گفت و سخن گفتن با مردم او را از ذکر خدا غافل نمى کرد».(31)*****پی نوشت:1. «يهتفون» از ريشه «هتف» بر وزن «هتک» به معناى فرياد بر سر کسى زدن است.2. «عدات» جمع «عده» به معناى وعده هاست و اينکه امام(عليه السلام) مى فرمايد: قيامت وعده هاى خود را تحقّق بخشيده، در واقع يک نوع مجاز است، زيرا وعده ها وعده هاى الهى است وعده پاداش و کيفر و عالم قيامت ظرف تحقّق اين وعده هاست، بنابراين تصوّر نشود که نياز به حذف و تقدير است.3. «مثلتهم» از ريشه «تمثيل» بر وزن «حلول» به معناى مجسم ساختن گرفته شده است.4. «مقاوم» جمع «مقام» به معناى جايگاه است خواه جايگاه معنوى باشد يا جايگاه جسمانى.5. «دواوين» جمع «ديوان» به معناى دفتر و در اينجا به معناى نامه عمل است.6. «اوزار» جمع «وزر» بر وزن «حرز» به معناى بار سنگين است و در اينجا به معناى بار سنگين مسئوليتهاست.7. «نشيج» به معناى گلوگيرشدن از گريه و رفت وآمد صدا در گلو بر اثر گريه است که در فارسى هق هق کردن به آن گفته مى شود.8. «تجاوبوا» از ريشه «تجاوب» به معناى پاسخ دادن به يکديگر و هماهنگ شدن است و در اينجا اشاره به گروهى است که در يک مجلس مى نشينند و با هم مى گريند.9. «نحيب» به معناى گريه شديد و شيون کردن است.10. «يعجون» از ريشه «عج» بر وزن «حج» به معناى فرياد زدن است.11. «دُجى» جمع «دُجْية» بر وزن «لقمه» به معناى ظلمت است. اين واژه گاه به معناى مفرد (تاريکى) نيز به کار مى رود.12. فصلت، آيه 30 .13. فتح، آيه 4.14. قمر، آيه 54-55 .15. «يتنسمون» از ريشه «نسيم» گرفته شده، بنابراين جمله «يتنسمون» يعنى آنها در انتظار نسيمى هستند و «تنسُم» به معناى تنفس است.16. «اَسى» به معناى حزن و اندوه است.17. «المنادح» جمع «مندوحة» به معناى زمين وسيع و گسترده است. سپس به معناى هر برنامه گسترده اى که در آن آزادى عمل دارد، اطلاق شده است.18. نهج البلاغه، خطبه 90 .19. مائده، آيه 105 .20. طه، آيه 14 .21. عنکبوت، آيه 45 .22. مائده، آيه 91 .23. زخرف، آيه 36 .24. يوسف، آيه 104 .25. انبياء، آيه 7 .26. رعد، آيه 28 .27. کافى، ج 2، ص 498 .28. همان مدرک، ص 500 .29. همان مدرک.30. وسائل الشيعه، ج 6، ص 15، کتاب الزکاة، باب تحريم منع الزکاة، ح 20.31. کافى، ج 2، ص 499 . 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«و انّ للذّكر اهلا... ايّام الحيوة»،اهل ذكر خدا، همان گروهى كه برخى از ويژگيهايشان گذشت، پيوسته و در همه حال با تمام وجود به ذكر او مشغولند تا حدى كه دوستى و محبت وى نقش ضمير آنها شده و بجز او دوست داشتنيهاى دنيا همه چيز را فراموش كنند، و دليل چنين محبتى آن است كه نام او و ياد او را دوست بدارند و ذكر او را بجاى تمام بهره ها و خوشيهاى دنيا برگزينند، و هيچ گونه داد و ستد دنيا و سود و بهره آن، آنان را به خود متوجه نكنند و سرانجام زندگانى را با ياد دوست و ذكر خدايشان سپرى سازند.«و يهتفون... و يتناهون عنه»،اين چند جمله اشاره به صورتهاى گوناگون اطاعت و فرمانبردارى از دستورهاى الهى است، و اين كه اهل ذكر در هر كار و در همه احوال به عبادت و پرستش حق تعالى اشتغال دارند و اين خود از نتيجه هاى ذكر و دوست داشتن مورد ذكر است، زيرا آدمى هر كسى را كه دوست بدارد، راه او را پيش مى گيرد، و بر خلاف رويّه او قدم بر نمى دارد و حتى از اين كار و روش خود شادمان مى شود و لذت مى برد.«فكانّما قطعوا... عداتها... ما لا يسمعون»،امام (ع) در اين قسمت از سخنان خود، حال اهل ذكر را به دليل آن كه به خداوند و كتابهاى آسمانى و پيامبران او اطمينان كامل دارند و احوال قيامت را محقق مى دانند و وعدو وعيدهاى آن را با عين اليقين مشاهده كرده اند، به حالت انقطاع از دنيا و ديدار اهل برزخ، تشبيه فرموده است، يعنى گويا، اهل ذكر از دنيا رفته و برزخيان را ديده و بر حال آنان و طولانى بودن اقامتشان در آن عالم اشراف كامل دارند، و از اين رو با زبانهاى گويا و بيانهاى رسا، و صفاى باطن و نورانيت روح كه بر اثر رياضتهاى طولانى و عبادتهاى مداوم براى آنان پيدا شده است، پوشش و حجاب آن عالم را از جلو ديد اهل دنيا كنار زده اند، و اين پاكدلان به دليل آن كه از ديدنيها و شنيدنيهايى خبر مى دهند كه مردم از درك آن عاجزند، گويا با چشمها و گوشهاى خود چيزهايى را مى بينند و مى شنوند كه ديگران آنها را حسّ نمى كنند، سبب اين كه ارواح در دنيا از درك احوال آخرت ناتوانند، آن است كه روح در دنيا به بدن تعلق و وابستگى دارد و اداره بدن بر عهده اوست، و فرو رفتن در زرق و برق دنيا جلو درك كامل را مى گيرد، ولى اهل ذكر خدا كه وصفشان گذشت با ادامه ذكر و رياضتها و عبادتهاى خالصانه، خود را از تعلقات دنيا بدور داشته و روح را از آلودگيهاى مادّى صفا داده اند، از اين رو صفحه دل آنها مانند آينه اى صيقل يافته، خالى از هر گونه تيرگى شده است، چنان كه نور الهى بر آن تابيده و صورت حقايق در آن نقش بسته است، و بدين جهت راه نجات را از مسير هلاكت تشخيص داده و با ديده يقين آن را مى بينند و راه خود را با بصيرت مى پيمايند، و مردم را از روى آگاهى به سوى حقيقت هدايت مى كنند، و از چيزهايى كه با ديده حق بين مشاهده كرده و با گوش عقل شنيده اند، خبر مى دهند، و چون اين امر براى آنان خيلى روشن و عادى است، اين مشاهدات در نظر آنها شبيه چيزهايى است كه مردم با حواس ظاهر خود مشاهده مى كنند از اين جهت امام فرموده كه آنها چيزهايى را مى بينند و مى شنوند كه ديگران درك نمى كنند.«فلو مثّلتهم بعقلك»،يعنى اگر اولياى خدا و اهل ذكر و اعمال آنان را در ذهن خود مجسّم كنى در حالى كه در مقام عبادت قرار گرفته و به ذكر او نشسته اند، و منظور از «دواوين اعمالهم» صفحات ذهن آنها و كارها و عبادتهايى است كه انجام داده اند و در ذهن آنان نقش بسته است، و مقصود از نشر آن است كه راجع به كارهاى گذشته خود به جستجو مى پردازند و مثل آن كه صفحات گذشته كتابى را ورق بزنند، به بررسى اعمال گذشته خود اشتغال مى ورزند.حرف واو در جمله: «و فرغوا...» براى توضيح مطلب و بيان معناى محاسبه است زيرا همچنان كه در محاسبه هاى تجارتى دنيا هر حسابگرى نياز به طرف مقابلى دارد كه با وى در باره سرمايه و سود و زيان صحبت كند تا اگر زياد آورده سهم خود را برداشت كند و اگر كم آورده او را ضامن دانسته كه در آينده جبران كند، در مورد آخرت هم طرف محاسبه انسان نفس امّاره اوست، و سرمايه او، واجبهاى دينى و سودش مستحبّات و فضايل اخلاقى و زيان آن هم گناهان است، و زمان اين تجارت هم، روزى است كه بر او گذشته، بنا بر اين بر هر بنده اى از بندگان خدا لازم است در آخر هر روز از نفس خود بازجويى كند و بر همه حالات و حركات، او را محاسبه كند، و ببيند اگر وظايف خود را درست انجام داده او را تشويق و خداى را شكر كند و اگر انجام نداده او را بر بجا آوردن قضاى آن وادار كند و اگر به صورت ناقص كار كرده است كارى كند كه با انجام دادن نوافل و مستحبات آن را جبران كند، امّا اگر مرتكب گناه شده است او را ملامت كند و مورد مجازات و عقوبت قرار دهد و بدين طريق آن اندازه از وقت و عمر را كه در معصيت و گناه تلف كرده حق خود را از او بگيرد، چنان كه بازرگان با شريك خود اين كار را انجام مى دهد، در حساب دنيا حتى از دانه و كمتر از آن نمى گذرد تا دخل و خرج كم و زيادى آنها مشخص شود، و شايسته است كه بنده خدا از فريبكارى نفس و دغلبازى آن بپرهيزد زيرا نفس بسيار حيله گر و مكّار است، بايد تمام آنچه را كه روز قيامت در پيشگاه حق تعالى حساب مى شود امروز مورد دقت و محاسبه قرار دهد، از باب مثال نفس خود را وادار كند تا از تمام سخنانى كه در طول روز گفته و نگاههايى كه انجام داده و انديشه هايى كه در خاطره او پيدا شده و نشستن و برخاستنها و خوردن و آشاميدنها و حتى حركتها و سكونهايش جواب درست بدهد و چون معلوم شد كه در همه آن موارد وظيفه را انجام داده است آن مقدار به نفع او محاسبه شود و بقيه كارها بر عهده او مى ماند كه بايد در كتاب قلبش بنويسد.بايد دانست كه نفس در حكم مديونى است كه بايد از او مطالبه ديون كرد. در بعضى امور بايد از او جريمه و غرامت و در مواردى با توسّل به قانون، اصل آن را بگيرد، و اين امر در صورتى امكان دارد كه محاسبه دقيق انجام و تمام مطالب روشن شود، و شايسته است كه انسان در تمام عمر هر روز در يك ساعت معين تمام اعضاى ظاهر و باطن خود را مورد محاسبه قرار دهد، همان طور كه از توبة بن صمه كه شخصى از اهل رقّه بود نقل شده است كه يك روز با خود حساب كرد، ديد، شصت سال از عمرش گذشته است كه قريب بيست و يك هزار و پانصد روز مى شود، ناگهان فرياد زد كه واى بر من چگونه با بيست و يك هزار گناه به حضور پروردگار بروم، در همان حال غش كرد و بر زمين افتاد، وقتى كه اطرافيان آمدند او را مرده يافته و شنيدند كسى مى گويد: خوشا به حالت كه زود روانه فردوس برين شدى، اين گونه بايد آدمى خويش را مورد محاسبه قرار دهد، آرى اگر انسان در مدت عمر خود در مقابل هر گناه كه انجام داده يك پاره سنگ در گوشه اى از منزل خود مى انداخت در اندك مدتى خانه اش پر از سنگ مى شد، امّا افسوس كه اين موجود دقت نمى كند و دو فرشته مامور انسان كارهاى او را ضبط مى كنند چنان كه خداوند متعال مى فرمايد: «... يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً...».با توضيحاتى كه گذشت، جمله «و فرغوا لمحاسبة انفسهم...» ندم و اعتراف و اشاره به ناراحتى وجدانى و شرمسارى آنهاست كه از تقصيرها و زيانهاى معنوى و عبادى برايشان به وجود مى آيد، و سپس امام (ع) حالاتى را كه براى انسان پس از محاسبه و توجه به تقصيرات و پشيمانيش پيدا مى شود بيان فرموده است كه در آغاز توبه، نخست از غصه، گريه در گلويش گره مى شود و سپس با صدا گريه آغاز مى كند و پس از آن به ضجّه و فرياد مى پردازد، و در پيشگاه پروردگار به گناه خود اعتراف مى كند و در نهايت براى جبران خطاهاى گذشته به عمل مى پردازد، بنا بر اين نخستين مقام او توبه و لوازمى است كه ذكر شد و سرانجام سرگذشت او، متوسل شدن به اعمال در آينده است.«لرايت... الراغبون»،از اين جا به بعد، امام (ع) حالات پسنديده اهل ذكر را توصيف و بيان مى فرمايد، و جمله لرأيت جواب شرط. فلو مثّلتهم است و امام (ع) لفظ أعلام و مصابيح را براى آنها استعاره آورده است، زيرا آنان، راهنمايان به سوى خدا و روشنى بخش راه او هستند، صفت ديگر آنها آن است كه ملائكه پيرامونشان را احاطه كرده اند، اين جمله اشاره به آن است كه سراسر وجود آنان را توجّه به خدا فرا گرفته است، زيرا بر اثر ذكر و عبادت آماده شده اند كه انوار الهى به توسط ملائكه كرّوبين بر وجودشان افاضه شود.«و تنزّلت عليهم السكينه»،اين جمله اشاره به آن است كه در اين هنگام نفوس اهل ذكر آماده افاضه (سكينه) تسكين و آرامش از جانب خداوند شده است، و اين سوّمين مرحله است كه براى سالك الى اللّه پس از: طمأنينه حاصل مى شود. انسان وقتى به اين مرحله مى رسد كه بر اثر جلوه هاى معرفت و نورانيّت چنان حالتى پيدا مى كند كه آنچه پيش از آن برايش ترس آور بود و بدون خواست او بر وى وارد مى شد، هم اكنون مايه انس و الفت او شده و با درخواست و اراده خودش حاصل مى شود، پس از اين قسمت امام (ع) مى فرمايد: درهاى آسمان بر روى آنان گشوده شده است، و اين جمله كنايه است از اين كه درهاى آسمان جود و كرم پروردگار به منظور افاضه كمالات بر آنان باز شده است، چنان كه در قرآن كريم بيان فرموده است: «فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ».منظور از «مقاعد كرامات» كه براى اهل ذكر آماده شده است، درجه ها و مراتب راه يافتن به پيشگاه حق تعالى است كه در اين هنگام خداوند بر آنها كمال اشراف را دارد و از سعى و كوشش آنان براى انجام دادن كارهاى نيك و ذكر و عبادت، خشنود است و قرار گرفتن آنها را در اين مقام مى ستايد.«يتنسّمون بدعائه روح التجاوز»،يعنى خدا را مى خوانند و مى خواهند كه از گناهانشان درگذرد و آن را سبب قطع فيض خود از آنان قرار ندهد، و البتّه معلوم است كه در اين جا مراد از گناهان و تقصيرات ترك اولى است زيرا كه اين اولياى بزرگ الهى گناهى را مرتكب نمى شوند. حضرت امير (ع) در اين حالت از اهل ذكر و اولياى خدا نخست به گروگان و سپس به اسيران تعبير فرموده است، زيرا آن چنان خود را نيازمند به خدا احساس مى كنند كه هيچ پناهگاه ديگرى براى خود نمى بينند تا به سويش رجوع كنند، مانند گروگانها كه در پيش گروگيرندگان مى باشند، و همچنان كه اسيران در برابر كسى كه آنان را به اسيرى گرفته زبون و تسليمند ايشان نيز در پيشگاه عظمت و هيبت الهى، رام و تسليمند.«جرح... عيونهم»،اين سوز دل و گريه زياد بدين علت است كه پس از محاسبه نفس، به خيانت آن و زيانهايى كه در طول عمر براى آنان كسب كرده است آگاه شده اند.«لكلّ باب... يد قارعة»،امام (ع) با بيان اين كه، اهل ذكر و اولياى خدا تمام درهاى تضرع و زارى به سوى خدا را مى كوبند به اين مطلب اشاره فرموده است كه تمام افكار و انديشه هاى خود را متوجه قبله حقيقت كرده اند تا از اشراقها و درخشندگيهاى وجود حق تعالى كسب نور و از درياى بى پايان كرم او طلب جود و بخشش كنند.«يسألون... المنادح»،در اين قسمت به گستردگى فضل و بخشش خداوند و اين كه ذات اقدس او كريمترين كريمان است اشاره شده تا بيان كند كه او سزاوارترين بخشنده اى است كه بايد از او خواست و شايسته ترين مقامى است كه بايد به او ناليده تا آنچه مورد ميل و رغبت است ببخشايد.«فحاسب نفسك...»،در آخرين مرحله، حضرت پس از شرح حالات اهل ذكر و سرانجام كار آنها به عنوان نصيحت مى فرمايد، اى انسان خويشتن را درياب و هم اكنون حساب كار خود را بكن زيرا نفسى كه در اين جهان صاحبش آن را مورد محاسبه قرار ندهد، در قيامت خداوند متعال كه سريعترين حسابگران است به حساب آن خواهد رسيد، در حقيقت اين فرمايش اخير امام جمله اى است تهديدآميز، براى كسانى كه در دنيا از حساب كردن نفس خود غفلت مى كنند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 247 و إنّ للذّكر لأهلا أخذوه من الدّنيا بدلا، فلم تشغلهم تجارة و لا بيع عنه، يقطعون به أيّام الحياة، و يهتفون بالزّواجر عن محارم اللّه في أسماع الغافلين، و يأمرون بالقسط، و يأتمرون به، و ينهون عن المنكر، و يتناهون عنه، فكأنّما قطعوا الدّنيا إلى الاخرة و هم فيها فشاهدوا ما وراء ذلك، فكأنّما اطّلعوا غيوب أهل البرزخ في طول الإقامة فيه، و حقّقت القيامة عليهم عداتها، فكشفوا غطاء ذلك لأهل الدّنيا، حتّى كأنّهم يرون ما لا يرى النّاس، و يسمعون ما لا يسمعون. فلو مثّلتهم بعقلك في مقاومهم المحمودة، و مجالسهم المشهودة، و قد نشروا دواوين أعمالهم، و فرغوا لمحاسبة أنفسهم، على كلّ صغيرة و كبيرة أمروا بها فقصّروا عنها، أو نهوا عنها ففرّطوا فيها، و حمّلوا ثقل أوزارهم ظهورهم، فضعفوا عن الإستقلال بها، فنشجوا نشيجا، و تجاوبوا نحيبا، يعجّون إلى ربّهم من مقاوم ندم و اعتراف. لرأيت أعلام هدى، و مصابيح دجى، قد حفّت بهم الملائكة، و تنزّلت عليهم السّكينة، و فتحت لهم أبواب السّماء، و أعدّت لهم مقاعد الكرامات في مقام اطّلع اللّه عليكم فيه، فرضي سعيهم، و حمد مقامهم، يتنسّمون بدعائه روح التّجاوز، رهائن فاقة إلى فضله، و أسارى ذلّة لعظمته، جرح طول الأسى قلوبهم، و طول البكاء عيونهم، لكلّ باب رغبة إلى اللّه منهم يد قارعة، يسئلون من لا تضيق لديه المنادح، و لا يخيب عليه الرّاغبون، فحاسب نفسك لنفسك، فإنّ غيرها من الأنفس عليها حسيب غيرك (52991- 52673).اللغة:و (هتف) به من باب ضرب هتافا بالضمّ صاح به. مجاز و (المقاوم) المجالس جمع المقامة و هي مفعلة من المقام و هما فى الأصل اسمان لوضع القيام إلّا أنّهم اتّسعوا فيهما فاستعملوهما استعمال المجلس و المكان قال تعالى «خير مقاما» أى مجلسا و (أقلّ) فلان بالشيء و استقلّ به إذا حمله قال تعالى  «أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالًا» أى حملت الرّيح سحابا ثقالا بالماء و (النشيج) الصّوت مع بكاء و توجّع كما يرد الصبي بكاءه في صدره و (النّحيب) رفع الصّوت بالبكاء و (عجّ) عجّا من باب ضرب رفع صوته بالتّلبية و نحوها و (النسيم) نفس الرّيح الضعيف كالنسمة و تنسّم أى تنفّس و تنسّم النّسيم أى تشمّمه.و (الرّوح) بالفتح الرّحمة و الرّاحة قال تعالى  «لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ»  أى من رحمته، و يقال أيضا لنسيم الرّيح الطيّب من روّحت الدّهن ترويحا جعلت فيه ريحا طيبا طابت به ريحه فتروح أى فاحت رائحته و قال في مجمع البحرين في قوله تعالى  «فَأَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ. فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ»  إنّ الرّوح بفتح أوّله الرّاحة و الاستراحة أو الحياة الدّائمة، و بضمّه الرّحمة لأنّها كالرّوح للمرحوم، و بالوجهين قرء قوله: فروح.و (المنادح) جمع المندح كقاتل و مقتل أو جمع المندوحة من ندح ندحا من باب منع اتّسع قال الفيروز آبادى: النّدح و بضمّ الكثرة و السّعة و ما اتّسع من الأرض كالنّدحة و النّدحة و المندوحة و المنتدح و (الحسيب) المحاسب و في بعض النسخ محاسب بدل حسيب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 248 الاعراب:و قوله: يقطعون به أيّام الحياة، الظرف مفعول به لا مفعول فيه مثل حيث في قوله تعالى «اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ»  إذ المعني أنّه سبحانه يعلم نفس المكان المستحقّ للرّسالة لا شيئا في المكان، و ناصبها يعلم محذوفا مدلولا عليه بأعلم لا بأعلم نفسه لأنّ أفعل التفضيل لا ينصب المفعول به، و قوله: لرأيت جواب فلو مثلتهم.و قوله عليه السّلام: رهائن فاقة خبر لمبتدأ محذوف و قوله: لكلّ باب رغبة خبر قدّم على مسنده و هو يد قارعة، و منهم متعلّق برغبة و يحتمل أن يكون منهم يد قارعة خبر او مبتداء، فيكون لكلّ باب ظرف لغو متعلّق بقارعة و قدّم على متعلّقه للوسعة في الظروف.و قوله: لا يخيب عليه الرّاغبون، تعديته بعلى لتضمين لا يخيب معنى التوكل أى متوكلين عليه، و على للاستعلاء المجازى كما في قوله تعالى « كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا» فانّه تعالى شانه من استعلاء شيء عليه و لكنه إذا صار الشيء مشهورا في الاستعمال في شيء لم يراع معناه الأصلى نحو ما أعظم اللّه و منه: توكّلت على فلان كأنك تحمل ثقلك عليه، و منه توكّلت على اللّه صرّح بذلك نجم الأئمة الرضىّ، و يحتمل أن يكون عليه بمعنى فيه كما في قوله تعالى  «وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلى حِينِ غَفْلَةٍ» فيكون متعلّقا بالرّاغبون أى لا يخيب الراغبون فيه و الأوّل أظهر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 258 المعنى:و اما الفصل الثالث:فهو قوله عليه السّلام (و انّ للذّكر لأهلا أخذوه من الدّنيا بدلا) أراد بهم إمّا خصوص نفسه و الطيبين من أولاده لأنّهم أهله حقيقة يسبّحون اللّيل و النّهار و لا يفترون و يذكرون اللّه قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكّرون في خلق السّموات و الأرض ربّنا ما خلقت هذا باطلا.و هم أيضا أهل الذّكر الّذي هو القرآن كما يشهد به ما في الكافي عن الفضيل عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قول اللّه تبارك و تعالى «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ»  قال عليه السّلام: الذكر القرآن و نحن قومه و نحن المسئولون.و أهل الذكر الذى هو الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كما يدلّ عليه ما فيه عن عبد اللّه بن عجلان عن أبي جعفر عليه الصّلاة و السّلام في قول اللّه عزّ و جلّ  «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: الّذكر أنا و الأئمة عليهم السّلام أهل الذّكر.و يؤيّد إرادته عليه السّلام خصوص نفسه و أولاده عليهم السّلام ما يفصّله عليه السّلام من صفات أهل الذّكر، فانّ تلك الصّفات الاتية هم المتّصفون بها حقّ الاتّصاف و حقيقته و يؤيّده أيضا أكثر ما رويناه من الأخبار في تفسير «بيوت أذن اللّه أن ترفع و يذكر فيها اسمه» الاية.و إن أراد به مطلق أهل الذكر فهم عليهم السّلام أكثر كمل مصاديقه و أفراده.و كيف كان فقد أخذ الذّكر أهله بدلا من الدّنيا و عوضا منها علما منهم بأنّ من أكثر ذكر اللّه أحبّه اللّه كما رواه الصّادق عليه السّلام من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و روى عنه أيضا من أحبّ أن يرتع في رياض الجنّة فليكثر ذكر اللّه.و لذلك (فلم تشغلهم تجارة و لا بيع عنه) ذكر البيع بعد التّجارة من قبيل ذكر الخاصّ بعد العامّ لمزيد الاهتمام كما في قوله تعالى  «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِ»  فانّ التجارة تشمل جميع أنواع المكاسب و البيع أظهرها، و قال البيضاوى في تفسير قوله تعالى  «لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ» لا يشغلهم معاملة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 259 رابحة «و لا بيع عن ذكر اللّه» مبالغة بالتعميم بعد التّخصيص إن أريد به مطلق المعاوضة، أو بافراد ما هو أهمّ من قسمى التجارة فانّ الرّبح يتحقّق بالبيع و يتوقّع بالشّرا، و قيل: المراد بالتّجارة الشّرى فانّه أصلها و مبدؤها. (يقطعون به أيّام الحياة) أى أيّام حياتهم، و يحتمل أن يكون المعنى أنّهم يقطعون بالاشتغال به عن العلايق الدّنيويّة في تمام عمرهم، فتكون أيّام الحياة مفعولا فيه لا مفعولا به و الأوّل أظهر. (و يهتفون بالزّواجر عن محارم اللّه في أسماع الغافلين) عن ذكر اللّه أى يصيحون بالمواعظ البالغة و النّصايح الزّاجرة في أسماع أهل اللّهو و الغفلة زجرا لهم أى إزعاجا و إبعادا عن المحارم (يأمرون) غيرهم (بالقسط) و العدل (و يأتمرون) أى ينقادون (به) في أنفسهم (و ينهون عن) الفحشاء و (المنكر و يتناهون) أى يكفّون (عنه) في ذاتهم لما عرفت في شرح الخطبة المأة و الرابعة أنّ النّهى عن المنكر إنّما هو بعد التناهى عنه. (فكأنّما قطعوا الدّنيا) و انتهوا (إلى الاخرة و هم فيها) أى و الحال أنّهم في الدّنيا فكأنّهم قطعوها و مضوا إلى الدّار الأخرى (فشاهدوا) بعين اليقين (ما وراء ذلك) العالم. (فكأنّما) هم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون و على الأرائك متّكؤون و هم و النار كمن قد رآها فهم فيها معذّبون و من هولها مصطرخون و كأنما (اطلعوا عيوب أهل البرزخ في طول الاقامة فيه) أى علموا فظايع البرزخ و شدايد أهله الغايبة عن نظر أهل الدّنيا في مدّة الاقامة المتمادية الطويلة لهم فيه (و) كأنما مجاز (حقّقت القيامة عليهم عداتها) في إسناد التحقيق إلى القيامة و كذا إضافة العدات إلى ضميرها تجوّز، و المراد كأنّ القيامة قد قامت عليهم و حقّق اللّه تعالى مواعيده التي تكون فيها من تكوير الشمس و طمس النجوم و تسيير الجبال و حشر الوحوش و كون الناس كالفراش المبثوث و الجبال كالعهن المنفوش و فرار المرء من أخيه و امّه و أبيه و صاحبته و بنيه لكلّ امرء منهم يومئذ شأن يغنيه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 260 وجوه يومئذ مسفرة ضاحكة مستبشره و وجوه يومئذ عليها غبرة ترهقها قترة إلى غير هذه مما أخبر به الكتاب العزيز و نطق به الأخبار. (فكشفوا) ببياناتهم الفصيحة و كلماتهم النصيحة (غطاء ذلك) أى ما رأوه بعين اليقين من محجوبات الغيوب و مستورات الغيب المحجوب (لأهل الدّنيا) تنفيرا لهم عنها و ترغيبا إلى دار الاخرى (حتّى كأنهم) من شدّة اليقين و قوّة أبصار البصاير و آذان العقول (يرون) من أحوال النشأة الأخروية (ما لا يرى) ساير (الناس و يسمعون ما لا يسمعون) و هذا المقام مقام قوله عليه السّلام: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا.قال الشارح البحرانيّ: لما كان السبب فى قصور النفوس عن ادراك أحوال الاخرة و هو تعلّقها بهذه الأبدان و اشتغالها بتدبيرها و الانغماس في الهيئات الدّنيوية المكتسبة عنها، و كان هؤلاء الموصوفون قد غسلوا درن تلك الهيات من ألواح نفوسهم بمداومة ذكر اللّه و ملازمة الرّياضة التامّة، حتّى صارت نفوسهم كمرايا مجلوّة حوذى بها سطر الحقائق الالهية فجلت و انتقشت بها، لا جرم شاهدوا بعين اليقين سبيل النجاة و سبيل الهلاك و ما بينهما فسلكوا على بصيرة و هدوا الناس على يقين و اخبروا عن امور شاهدوها بأعين بصائرهم و سمعوا باذان عقولهم، فكأنهم في وضوح ذلك لهم و ظهوره و اخبارهم عنه قد شاهدوا ما شاهده الناس بحواسّهم ما لم يشاهده الناس و سمعوا ما لم يسمعوه. (فلو مثلتهم بعقلك) أى تصوّرت مثالهم و صورهم (في مقاومهم المحمودة) أى مقامات عبوديتهم و تذلّلهم التي يحمدهم اللّه ربّ العالمين بالقيام فى تلك المقامات (و مجالسهم المشهودة) أى مجالس عبادتهم و تضرّعهم الّتي تشهدها الملائكة المقرّبون كما قال عزّ من قائل  «وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً» قال المفسرون معناه إنّ صلاة الفجر تشهدها ملائكة اللّيل و ملائكة النهار استعارة تمثيليّة و قوله عليه السّلام: (و قد نشروا دواوين أعمالهم و فرغوا لمحاسبة أنفسهم) من الاستعارة التمثيليّة حيث شبّههم عليه السّلام في تتبّعهم لنفوسهم و ملاحظتهم لألواح ضمايرهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 261 و تفكّرهم في ما ثبت في تلك الألواح من صور أعمالهم الّتي عملوها من خير أو شرّ و تدبيرهم في جبران الخاسرة منها و مطالبتهم أنفسهم بتدارك ما فاتت و فرّطت فيها بالتاجر الذى يفتح دفتر تجارته، و ينشر ديوان حسابه و ينظر ما كتب فيه من صورة مكاسبه و يلاحظ ربحه و خسرانه، و يدبّر تدارك خسارته.و قد قال عليه السّلام في الخطبة التّاسعة و الثمانين: عباد اللّه زنوا أنفسكم من قبل أن توزنوا و حاسبوها من قبل أن تحاسبوا، و قد مرّ في شرحه ما ينفع في هذا المقام و حقيقة محاسبة النّفس على ما نبّه عليه الغزالي أن يكون للعبد ساعة في آخر النّهار يطالب النفس و يحاسبها على جميع حركاتها و سكناتها كما يفعل التجار في الدّنيا مع الشركاء في آخر كلّ سنة أو شهر أو يوم حرصا منهم على الدّنيا و خوفا من فوات منافعها.فانّ التّاجر إذا جلس مجلس المحاسبة مع شريكه ينظر أوّلا في رأس المال، ثمّ في الرّبح و الخسران ليتبيّن له الزّيادة و النّقصان، فان كان من فضل حاصل استوفاه و شكره، و إن كان من خسران ضمّنه و كلّفه جبرانه في المستقبل و كذلك رأس مال العبد في دينه الفرائض و ربحه النّوافل و الفضايل و خسرانه المعاصي و موسم تلك التجارة تمام النّهار، و النّفس بمنزلة الشريك فليحاسبها أوّلا على الفرائض فإنّ أدّاها على وجهها شكر اللّه تعالى على ذلك، و إن فوّتها من أصلها طالبها بالقضاء و إن أدّاها ناقصة كلّفها الجبران بالنّوافل، و إن ارتكب معصية اشتغل بمؤاخذتها و معاتبتها ليستوفي منها ما يتدارك به ما فرّط كما يصنع التّاجر بشريكه.و كما أنّه يفتّش في حساب الدّنيا عن الحبّة و القيراط و يبالغ في المداقّة و يلاحظ مداخل الزّيادة و النقصان، فينبغي له أن يبالغ في المداقّة فى حساب نفسه عن خواطره و أفكاره و قيامه و قعوده و أكله و شربه و تكلّمه بل عن جميع حركاته و سكناته، و ينبغي أيضا أن يحاسب النّفس على جميع عمره يوما فيوما و ساعة فساعة في جميع الأعضاء الظاهرة و الباطنة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 262 و قد نقل عن بعض العرفاء و كان محاسبا لنفسه أنّه حسب يوما فاذا هو ابن ستّين سنة، فحسب أيّامها فاذا هى أحد و عشرون ألف يوم و خمسمائة يوم، فصرخ و قال: يا ويلتى أ ألقى الملك بأحد و عشرين ألف ذنب فكيف و في كلّ يوم عشرة آلاف ذنب، ثمّ خرّ مغشيّا عليه فاذا هو ميّت.فهكذا ينبغي أن يحاسب نفسه على الانفاس و على معصيته بالقلب و الجوارح في كلّ ساعة، و لو رمى العبد بكلّ معصية حجرا في داره لكان فى مدّة قليلة تلا صغيرا و لكنّه يتساهل فى حفظ المعاصى و الملكان يحفظان عليه ذلك أحصاه اللّه و نسوه و أمّا أولياء اللّه الكاملون فى مقام العبوديّة و الطاعة فلهم المداقّة فى محاسبة أنفسهم و معاتبتها (على كلّ صغيرة و كبيرة امروا بها فقصّروا عنها أو نهوا عنها ففرّطوا فيها) لعدم إخراجهم أنفسهم من حدّ التقصير فانّه عزّ و جلّ لا يمكن أن ينال مدى عبادته، و كيف يمكن البلوغ إلى مدى عبادة من لا مدى له، و من ذلك أنّ المعصومين عليهم السّلام كانوا يعدّون أنفسهم في عداد المذنبين المقصّرين لكون حسنات الأبرار سيئات المقرّبين حسبما عرفت تفصيلا في شرح الخطبة الاولى عند تحقيق عصمة الأنبياء عليهم السّلام. (و حمّلوا ثقل أوزارهم) و آثامهم (ظهورهم فضعفوا عن الاستقلال بها) أى عن حمل الاوزار (فنشجوا نشيجا) أى بكوا بكاء متوجّع مجاز (و تجاوبوا نحيبا) أى جاوب بعضهم بعضا بالنّحيب و البكاء الشّديد، و لفظ التّجاوب مجاز فانّهم لمّا كانوا في مقام محاسبة النّفس رافعين أصواتهم بالبكاء صاروا بمنزلة المتجاوبين كأن كلّا منهم يجاوب الاخر ببكائه و نحيبه. (يعجّون إلى ربّهم من مقاوم ندم و اعتراف) أى يرفعون أصواتهم إليه عزّ و جلّ بالتّضرّع و الابتهال فى مقامات التوبة و الابتهال و الاعتراف بالتّفريط و التّقصير.و قوله  (لرأيت) جواب لو مثّلتهم حسبما اشرنا إليه أى لو تصوّرت حالاتهم في مقاماتهم المحمودة و مجالسهم المشهودة و شاهدت من شئونهم كيت و كيت لرأيت (أعلام هدى) يهتدى باثارهم في ظلم الضّلالة (و مصابيح دجى) يقتبس من أنوارهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 263 في غياهب الجهالة (قد حفّت بهم الملائكة) أى أحاطت عليهم الملائكة تشريفا و إكراما و عناية من اللّه تعالى في حقّهم (و تنزّلت عليهم السّكينة) و هى هيئة جسمانيّة تنشاء من استقرار الأعضاء و طمأنينتها مع اعتدال حركاتها، و لعلّ المراد بها برد اليقين الّذي اشرنا إليه في شرح الكلام الّذى قبل هذا الكلام له عليه السّلام. (و فتحت لهم أبواب السّماء) بالعنايات الالهيّة و الافاضات الملكوتيّة و الألطاف الغيبيّة (و اعدّت لهم مقاعد الكرامات) المشار إليها في قوله عزّ و جلّ «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ. فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ».قال أمين الاسلام الطّبرسى: أى أنهار من الخمر و الماء و العسل، وضع نهر فى موضع أنهار لأنّه اسم جنس يقع على القليل و الكثير، و الاولى أن يكون انّما و حدّ لوفاق الفواصل فى «مقعد صدق» أى فى مجلس حقّ لا لغو فيه و لا تأثيم و قيل: وصفه بالصّدق لكونه رفيعا مرضيا، و قيل: لدوام النعيم به و قيل: لأنّ اللّه صدق وعد أوليائه فيه «عند مليك مقتدر» أى عند اللّه سبحانه فهو المالك القادر الذي لا يعجزه شيء، و ليس المراد قرب المكان تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا بل المراد أنهم فى كنفه و جواره و كفايته حيث تنالهم غواشى رحمته و فضله.و الحاصل أنهم هيأت لهم تلك المقاعد (فى مقام اطلع اللّه عليكم فيه) و فى نسخة الشارح المعتزلي عليهم بدل عليكم و هو أنسب و على هذه النسخ فلعلّه من تغليب المخاطبين على الغايبين، و يمكن أن يكون النكتة فى العدول من الغيبة على الخطاب تهييج المخاطبين و الها بهم بالتنبيه على أنّ اللّه تعالى مطلع عليكم و عليهم جميعا و لكن مقاعد كراماته صارت مخصوصة بهم لتكميلهم للعبودية فينبغى أن تكونوا مثلهم حتى تكون معدّة لكم أيضا كما اعدّت لهم. (فرضى سعيهم) أى جدّهم و جهدهم فى العبادة (و حمد مقامهم) أى مقام عبوديتهم و هو فوق مرتبة مقام العبادة لأنّ العبادة للعوام من المؤمنين و العبودية للخواصّ من السالكين و العبادة لمن له علم اليقين و العبودية لمن له عين اليقين فانّ حقيقة العبودية هى الاسر و التذلل فى قيد الرّقية و أن لا يبقى فيه أثر من آثار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 264 هواه، و أن تكون أوقاته مستغرقة فى خدمة مولاه مصروفة إلى تحصيل رضاه و لذلك وصف اللّه نبيه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بهذا الوصف فى غاية غايات مقام القرب و الزّلفى حيث قال تعالى  «ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى . فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى»  فعبّر بلفظ العبد إشارة إلى أنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فى ذلك المقام كان فانيا فى اللّه لم يكن له همّ أصلا فيما سواه منقطعا عن جميع ما عداه. (يتنسّمون بدعائه روح التجاوز) اى يشمّون بدعائه و مناجاته تعالى النسيم الطيب و الهواء الذى تستلذّه النفس و يزيل عنها الهمّ لما حصل من تجاوزه عزّ و جلّ من تقصيرهم و صفحه عنهم استعاره (رهائن فاقة إلى فضله) قال الشارح البحرانى استعار لهم لفظ الرّهائن لكونهم فى محلّ الحاجة إلى فضله لا معدل و لا ملجأ لهم عنه كالرهائن فى يد المسترهن.و كذلك الاسارى فى قوله عليه السّلام  (و اسارى ذلّة لعظمته) و وجه المشابهة كونهم فى مقام الذّلة تحت عظمته كالأسير بالنسبة إلى عظمة من اسره. (جرح طول الاسى قلوبهم و طول البكاء عيونهم) أى صارت قلوبهم و عيونهم مجروحة من طول الحزن و البكاء لما فيهم من مزيد الخوف و الخشية الملازم لكمال المعرفة التي لهم بعظمة الربّ تعالى و عزّته (لكلّ باب رغبة إلى اللّه منهم يد قارعة) أراد بأبواب الرّغبة أنواع العبادات و القربات، و بقرعهم لتلك الأبواب جدّهم فى اقامتها و عدم غفلتهم عنها.و قال البحرانى: أشار بقرعهم لكلّ باب من أبواب الرّغبة إلى اللّه إلى توجيه أسرارهم و عقولهم إلى القبلة الحقيقية استشرافا لأنوار اللّه و استتماما لجوده. (يسألون من لا تضيق لديه المنادح) الاتيان بالموصول لزيادة التّقرير أى تقرير الغرض المسوق له الكلام، فانّ المقصود به الحثّ على سؤاله و التّرغيب إليه تعالى بالتّنبيه على سعة بحر كرمه وجوده و عدم ضيقه عن سؤال السّائلين و آمال الرّاغبين، فهو أدلّ على هذا الغرض من أن يقول يسألون اللّه أو يسألون الرّب تعالى و محصّله أنّه عزّ و جلّ لا يفره المنع و الجمود و لا يكديه الاعطاء و الجود منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 265 بل لو وهب ما تنفّست عنه معادن الجبال و ضحكت عنه أصداف البحار من فلزّ اللّجين و العقيان و نثارة الدرّ و حصيد المرجان ما أثرّ ذلك في جوده و لا أنفد سعة ما عنده و لكان عنده من ذخاير الأنعام ما لا تنفده مطالب الأنام لأنّه الجواد الّذى لا يغيضه سؤال السّائلين و لا يبخّله إلحاح الملحّين. (و لا يخيب عليه الرّاغبون) و لا ييأس من فضله و كرمه إلّا الكافرون (فحاسب نفسك لنفسك) أى حاسب نفسك الّتي هي أعزّ الأنفس عليك و أحبّها إليك لأجل منفعة نفسك أى تولّ أنت بنفسك بمحاسبة نفسك قبل أن تحاسب بها (فانّ غيرها من الأنفس عليها حسيب) أى محاسب (غيرك) يعني ساير الأنفس الّتي لم يتولّ صاحبها محاسبتها فانّ لها حسيبا يحاسبها، و هو اللّه ربّ العالمين مالك يوم الدّين أسرع الحاسبين كما قال عزّ شأنه «إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ  وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ. ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ أَلا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ».الترجمة:و بدرستى كه از براى ذكر خدا أهلى است كه فرا گرفته اند آن را عوض از متاع دنيا، پس مشغول نساخت ايشان را نه كسب و نه مبايعه از آن ذكر مى برند و مى گذارند با ذكر اوقات زندگانى دنيا را، و صدا مى كنند با مواعظ مانعه از محرّمات الهى در گوشهاى غافلان، و امر مى كنند بعدالت و گردن مى نهند خودشان بان، و نهى ميكنند از قبيح و باز دارند خودشان را از آن.پس گويا كه قطع كرده اند دنيا را و رسيده اند باخرت و حال آنكه در دنيا باشند، پس مشاهده كرده اند پشت سر دنيا را، پس گويا كه مطلع گشته اند بر پنهانيهاى أهل برزخ درد رازى اقامت و توقف ايشان در آن، و محقق ساخته قيامت بر ايشان وعدهاى خودش را، پس برداشتند پردهاى حالات أهل برزخ و قيامت را از براى أهل دنيا باندازه كه گويا مى بينند ايشان چيزى را كه نمى بينند مردمان و مى شنوند چيزى را كه نمى شنوند مردمان.پس مصوّر سازى ايشان را بعقل خودت در مقامهاى پسنديده ايشان، و مجلسهاى برگزيده ايشان كه شهادت گاه ملائكه مقرّبينند در حالتى كه ايشان گشوده باشند دفترهاى عملهاى خودشان را، و فارغ شده باشند از براى محاسبه نفسهاى خودشان بر هر عملى از عملهاى كوچك و بزرگ كه مأمور شده باشد بان، پس تقصير كرده باشند در آن يا نهى شده باشند از آن پس مساحله كرده باشند در آن و بار كرده باشند گرانى گناهان خودشان را بر پشتهاى خودشان، پس ناتوان باشند از بلند منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 267 كردن و برداشتن آن، پس گريه كنند به آواز بلند غمناك، و جواب يكديگر را مى دهند با گريه و زارى، ناله مى كنند بسوى پروردگار خود در مقامهاى توبه و پشيمانى، و اقرار بتقصير.هر آينه مى بينى علامتهاى هدايت و چراغهاى تاريكى و ظلمت در حالتى كه احاطه كرده باشند بايشان ملائكه ها، و نزول كرده باشد بايشان تمكين و وقار، و گشوده باشد از براى ايشان درهاى رحمت آسمان، و مهيا شده باشد از براى ايشان مجلسهاى كرامت و شرافت در مقامى كه مطلع شده خداى تعالى بر شما در آن مقام، پس خوشنود شده خدا از سعى و كوشش ايشان، و پسنديده مقام بندگى ايشان را در حالتى كه استشمام مى كنند بسبب دعاى او نسيم عفو و تجاوز را.ايشان گروهاى فقر و فاقه اند بسوى فضل و كرم او، و اسيرهاى ذلّتند مر بزرگوارى و عزّت او را، مجروح و زخمدار نموده درازى حزن و اندوه دلهاى ايشان را و درازى گريه چشمهاى ايشان را از براى هر در رغبت كردن بسوى خدا از ايشانست دست كوبنده، سؤال مى كنند از كسى كه تنگ نمى شود در نزد او وسعتهاى كرم وجود، و نوميد نمى گردد بر درگاه نوال او رغبت كنندگان، پس محاسب باش نفس خودت را از براى نفس خود، پس بتحقيق كه از براى غير نفس تو از نفسها محاسبى هست غير از تو كه أسرع الحاسبين است. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom