خطبه ۲۲۱

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : عبرت گرفتن از مردگان [منبع]

و من كلام له (عليه السلام) قاله بعد تلاوته «أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» :
يَا لَهُ مَرَاماً مَا أَبْعَدَهُ، وَ زَوْراً مَا أَغْفَلَهُ، وَ خَطَراً مَا أَفْظَعَهُ! لَقَدِ اسْتَخْلَوْا مِنْهُمْ أَيَّ مُدَّكِرٍ وَ تَنَاوَشُوهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ.
أَ فَبِمَصَارِعِ آبَائِهِمْ يَفْخَرُونَ؟ أَمْ بِعَدِيدِ الْهَلْكَى يَتَكَاثَرُونَ؟ يَرْتَجِعُونَ مِنْهُمْ أَجْسَاداً خَوَتْ وَ حَرَكَاتٍ سَكَنَتْ؛ وَ لَأَنْ يَكُونُوا عِبَراً أَحَقُّ مِنْ أَنْ يَكُونُوا مُفْتَخَراً، وَ لَأَنْ يَهْبِطُوا بِهِمْ جَنَابَ ذِلَّةٍ أَحْجَى مِنْ أَنْ يَقُومُوا بِهِمْ مَقَامَ عِزَّةٍ.
لَقَدْ نَظَرُوا إِلَيْهِمْ بِأَبْصَارِ الْعَشْوَةِ وَ ضَرَبُوا مِنْهُمْ فِي غَمْرَةِ جَهَالَةٍ؛ وَ لَوِ اسْتَنْطَقُوا عَنْهُمْ عَرَصَاتِ تِلْكَ الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ وَ الرُّبُوعِ الْخَالِيَةِ لَقَالَتْ ذَهَبُوا فِي الْأَرْضِ ضُلَّالًا وَ ذَهَبْتُمْ فِي أَعْقَابِهِمْ جُهَّالًا، تَطَئُونَ فِي هَامِهِمْ وَ تَسْتَنْبِتُونَ فِي أَجْسَادِهِمْ وَ تَرْتَعُونَ فِيمَا لَفَظُوا وَ تَسْكُنُونَ فِيمَا خَرَّبُوا، وَ إِنَّمَا الْأَيَّامُ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ بَوَاكٍ وَ نَوَائِحُ عَلَيْكُمْ.

ألهَاكُم : شما را (از خدا) بازداشت، مشغول و سرگرم كرد.
التكاثُر : به استناد چيزهاى موهوم، بر يكديگر فخر فروشى كردن.
المَرَام : طلب كردن، مصدر در اينجا به معناى مفعول است يعنى مطلوب.
الزَّور : زائرين، زيارت كنندگان.
مَا أغفَلَ : چه غفلت شديدى.
استَخلَوا مِنهُم : آنها را خالى يافتند.
المُدَّكَر : مصدر ميمى از «ادكّار»، تذكر و يادآورى.
تَنَاوَشُوهُم : آنها را گرفتند.
خَوَتَ : متلاشى شد، تهى (از روح) گرديد.
أحْجَى : نزديكتر به عقل، عاقلانه تر.
العَشوَة : كم سويى چشم.
الخَاوِيَة : منهدم شده، ويران.
الرُّبُوع : مسكن ها، خانه ها.
الضُّلّال : جمع «ضالّ»، گم شده ها.
هَام : جمع «هامة»، سرها.
تَستَنبِتُونَ فِى اجسَادِهِم : بر اجساد آنها نباتات را كشت مى كنيد.
تَرتَعُونَ : مى خوريد و لذت مى بريد.
فِيمَا لَفَظُوا : از آنچه باقى گذاردند.
بَوَاك : جمع «باكية»، گريه كنندگان.
نَوَائِح : جمع «نائحة»، زارى كنندگان. 
زُور : زيارت كنندگان
خَطَر : جايزه
مَا أفظَعَه : چقدر دردناك است
مُدَّكِر : پند گرفتن، اصلش متذكر بود
تَناوَشوا : مى گيرند و اخذ ميكنند
عَديد : شمارش
خَوَت : ساقط و خالى شد
جَناب : طرف، سمت
أحجَى : عاقلانه تر است
خَاوِيَة : ويران شده و فرو ريخته
رُبُوع : منازل و مسكنها
تَطَئون : پا مى گذاريد، راه مى رويد
تَرتَعون : مى چريد، چرا مى كنيد
لَفَظوا : انداخته اند
بَواكِى : جمع باكية : گريه كننده
نَوائِح : جمع نائحة : نوحه گر 
(پس از خواندن آيه ۱ سوره تكاثر «افزون طلبى شما را به خود مشغول داشته تا آنجا كه به ديدار قبرها رفتيد» فرمود):
۱. هشدار از غفلت زدگى ها:
شگفتا چه مقصد بسيار دورى و چه زيارت كنندگان بيخبرى و چه كار دشوار و مرگبارى! پنداشتند كه جاى مردگان خالى است، آنها كه سخت مايه عبرتند، و از دور با ياد گذشتگان، فخر مى فروشند. آيا به گورهاى پدران خويش مى نازند و يا به تعداد فراوانى كه در كام مرگ فرو رفته اند آيا خواهان بازگشت اجسادى هستند كه پوسيده شده و حركاتشان به سكون تبديل گشت. آنها مايه عبرت باشند سزاوارتر است تا تفاخر اگر با مشاهده وضع آنان به فروتنى روى آورند عاقلانه تر است تا آنان را وسيله فخر فروشى قرار دهند اما بدانها با ديده هاى كم سو نگريستند، و با كوته بينى در امواج نادانى فرو رفتند. اگر حال آنان را از خانه هاى ويران، و سرزمين هاى خالى از زندگان، مى پرسيدند، پاسخ مى دادند: آنان با گمراهى در زمين فرو خفتند، و شما ناآگاهانه دنباله روى آنان شديد. بر روى كاسه هاى سر آنها راه مى رويد، و بر روى جسدهايشان زراعت مى كنيد، و آنچه به جا گذاشته اند مى خورشيد، و بر خانه هاى ويران آنها مسكن گرفته ايد، و روزگارى كه ميان آنها و شماست بر شما گريه و زارى مى كند.
______________________________________________
(۱). ابن ابى الحديد مى‏ گويد از روزى كه اين خطبه را يافتم تاكنون كه پنجاه سال است حدود ۱۰۰۰ بار آن را خواندم و در هر بار در دلم، ترس، لرزش، و پند پذيرى تازه ‏اى بوجود آمد. «شرح ابن ابى الحديد معتزلى، ج ۱۱، ص ۱۵۳»
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در اندرز و عبرت گرفتن از گذشتگان):
قسمت اول خطبه:
كه آنرا بعد از خواندن «أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ، حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» (سوره 102 آیه 1 و 2) يعنى شما را فخر و سر فرازى بر يكديگر (از ياد خدا و روز رستخيز) مشغول ساخت تا اينكه به زيارت قبرها رفتيد، فرموده (در سبب نزول اين سوره گفته اند: قبيله عبد مناف ابن قصى و قبيله سهم ابن عمرو به بسيارى افراد قبيله خود بر يكديگر فخر مى نمودند، چون دو قبيله جمعيّتشان را شمردند افراد طايفه عبد مناف بيشتر گرديد، پس طايفه سهم ابن عمرو گفتند: چون بيشتر جمعيّت ما در جاهليت كشته شده اند ما مرده و زنده هر دو را مى شماريم، و پس از شمارش قبيله ايشان بيشتر شد، و گفته اند كه آنها به گورستان رفته مرده ها را شمردند):
(1) اى شگفتا چه منظور و مقصود بسيار دورى است (از عقل و خردمندى براى فخر كننده به مردگان) و چه زيارت كنندگان بسيار غافل و بيخبرى (از عذاب خدا) و چه كار بزرگ بى اندازه رسوايى، بتحقيق ديار و شهرها را از رفتگان خالى ديدند در حاليكه جاى تذكّر و يادآورى بود چه تذكّر و يادآورى و آنها را (به منظور فخر و سر افرازى) از جاى دور طلب نمودند (در صورتيكه از مرده زير خاك پوسيده از هم ريخته در گرو اعمال ناشايسته مانده بايستى عبرت گرفت، از بسيارى غفلت و بيخبرى ايشان را مايه افتخار نموده بودند)
(2) آيا به جاهائى كه پدرانشان بخاك افتاده فخر ميكنند، يا به شماره تباه شدگان بر يكديگر نازش مى نمايند (فخر كنندگان به مرده بد و نفهم مردمانى هستند) از جسدهاى افتاده بى جان و حركتهاى از جنبش مانده آنها بازگشت (بدنيا) مى طلبند (در صورتيكه عادتا و بدون اراده حقّ تعالى محال است)
(3) و هر آينه مردگان بعبرتها سزاوارترند تا آنكه سبب افتخار باشند، و به ديدار آنها تواضع و فروتنى اختيار نمايند خردمندانه تر است از اينكه آنها را وسيله فخر و ارجمندى قرار دهند بتحقيق با ديده هاى تار بايشان نگريستند، و راجع بآنها در درياى جهل و نادانى فرو رفتند (و از اين جهت به قبرهاى آنان افتخار نمودند)
(4) و اگر (سرگذشت) ايشان را از شهرهاى فراخ ويران شده و خانه هاى خالى مانده بپرسند (به زبان حال) مى گويند: ايشان گمشده و بدون نشان زير زمين رفتند (نابود گشتند) و شما دنبال آنان از روى نادانى و بيخبرى مى رويد، بر فرق ايشان پا مى نهيد، و روى جسد آنها قرار مى گيريد، و در دور انداخته آنها مى چريد (بآنچه از متاع دنيا باقى گذارده اند و دلبسته ايد) و در ويرانه هاى آنها (خانه هايى كه از آنها كوچ كرده اند) ساكن مى شويد، و همانا روزها بين شما و ايشان بسيار مى گريند و بر شما زارى ميكنند (زيرا روز و شب زنده ها را به مرده ها مى رسانند مانند آنكه خبر مرگ بشما داده از جدائى شما گريان و نالانند).
 
سخنى از آن حضرت (ع) پس از تلاوت آیه «الهيكم التكاثر حتى زرتم المقابر» فرمود:
شگفتا، چه مقصدى دور و چه ديداركنندگانى غافل و چه كارى بزرگ و رسوا كننده. جايگاه مردگان را از آنان تهى پنداشتند و آنان عجب اندرزدهندگانى هستند. از جايى دور آنها را طلب نمودند، آيا بر گورهاى پدرانشان مى بالند يا به فزونى مردگانشان بر يكديگر مى نازند. مى خواهند كه آن پيكرهاى بى جان و بى جنبش بازگردند، حال آنكه، آنها اگر مايه عبرت باشند، بهتر از آن است كه موجب مباهات. و اگر بر آستان ذلتشان نشانند خردمندانه تر از آن است كه بر سرير عزت فرابرند. هر آينه آنها را با چشمان كم سوى خود نگريستند و در باره آنها به ورطه جهالت فرو افتادند. اگر از رواقهاى آن سراهاى ويران شده و آن زمينهاى خالى افتاده بپرسند، خواهند گفت كه خداوندانشان گمگشته و بى نشان به زير زمين خفتند و شما نادانان نيز از پى آنها خواهيد رفت. اينك بر كله هاى آنان پاى مى نهيد و بر روى پيكرهاشان بذر مى افشانيد و آنچه را از متاع دنيوى بر جاى نهاده اند، مى چريد و در خانه هاى ويرانشان جاى مى كنيد. روزهايى كه ميان شما و ايشان است، بر حال شما مى گريند و مويه مى كنند.
 
شگفتا! چه هدف و مقصد بسيار دورى و چه زيارت کنندگان غافلى و چه افتخار موهوم و نفرت انگيزى (که بر کنار قبور پيشينيان خود مى آيند و به تعداد آنها بر يکديگر تفاخر مى کنند) آنها به سراغ کسانى رفتند که از دسترسشان دورند (و يک عالم ميان آنها فاصله است) آيا به گورها و محل سقوط اجساد پدرانشان افتخار مى کنند يا با شمارش تعداد مردگان، فزونى مى طلبند؟! گويى آنها مى خواهند اجساد بى جان و بدنهاى بى روح و از کار افتاده را باز گردانند (چه خيال باطل و فکر محالى); ولى اگر آن (اجساد بى جان واستخوانهاى پوسيده) مايه عبرت گردد، سزاوارتر است تا مايه تفاخر شود و اگر با توجّه به وضع آنان اين بازماندگان، به آستانه تواضع و ذلت فرود آيند عاقلانه تر است از اينکه آنها را وسيله سربلندى و عزت خود بدانند. (آرى!) اين به جهت آن است که آنها با چشمان کم نور به مردگان خود نگريستند و در درياى جهل و غرور فرو رفتند، اگر شرح حال آنان را از عرصه هاى ويران شده آن ديار و خانه هاى خالى مى پرسيدند در پاسخ به آنها مى گفتند: آنها در زمين گم شدند (و اجسادشان خاک و پراکنده شد); ولى شما از روى جهل همان مسير آنها را ادامه داديد در حالى که از روى جمجمه هايشان عبور مى کنيد و روى اجسادشان زراعت مى نماييد و از آنچه آنها باقى گذاردند مى خوريد و در خانه هاى آنها که رو به ويرانى مى رود سکونت مى گزينيد (شما بر آنها مى گرييد) در حالى که روزهايى که در ميان شما و آنها قرار دارد بر شما مى گريند و نوحه گرى مى کنند!
 
و از سخنان آن حضرت است پس از خواندن «ألْهيكُمُ التَّكاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ»:
وه كه چه مقصد بسيار دور و چه زيارت كنندگان بيخبر -و در خواب غرور- و چه كارى دشوار و مرگبار. پنداشتند كه جاى مردگان تهى است، حالى كه سخت مايه عبرتند -ليكن عبرت گيرنده كيست- از دور جاى دست به مردگان يازيدند. -و به آنان نازيدند- آيا بدانجا مى نازند كه پدرانشان خفته اند، يا به كسان بسيارى كه در كام مرگ فرو رفته اند خواهند كالبدهاى خفته بيدار شود، و جنبشهاى آسوده در كار. حالى كه مايه پند باشند بهتر است تا وسيله فخر و بزرگوارى، و در آستانه خواريشان فرود آرند خردمندانه تر، تا نشاندن در سرير بزرگوارى. با ديده تار بدانها نگريستند، و نابخردانه نگريستند كه چيستند، و اگر از فراخناى خانه هاى ويران، و سرزمينهاى تهى از باشندگان مى پرسيدند، مى گفتند: آنان به زمين در شدند گمراه، و شما كه به جاى آنانيد، مردمى هستيد ناآگاه، سرهاشان را به پا مى سپريد، و بر روى پيكرهاشان مى كاريد، و در آنچه به دور افكنده اند مى چريد، و در خانه ها كه ويران كردند دريد، و روزگارى كه ميان آنان و شماست، بر شما در گريه و عزاست.
 
از سخنان آن حضرت است كه بعد از تلاوت آيه «أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» فرمود:
عجبا چه هدف بسيار دورى، و چه زائران ناآگاهى، و چه كار بزرگ سهمگينى جاى رفتگان را كه نقطه پند و عبرت است-  و چه پند و عبرتى-  خالى ديدند، و به مردگان پوسيده در خاك كه با آنان فاصله دورى دارند به تفاخر برخاستند. آيا به قبور پدرانشان افتخار مى كنند، يا به اضافه كردن عدد مردگانشان به خويش خود را بسيار مى شمارند گوييا برگشت اجساد افتاده، و حركات اجسام متوقف شده را مى خواهند. مردگان براى اينان مايه پند باشند سزاوارتر است تا وسيله افتخار به حساب آيند، و با مشاهده اين اجساد پوسيده به حريم تواضع در آيند عاقلانه تر است تا آنان را عامل سربلندى خود دانند به مردگان با ديده اى رمد آلود نگريستند، و از اين بابت در درياى نادانى افتادند. اگر احوال مردگان را از عرصه هاى آن ديار خراب و خانه هاى خالى از ساكنان بپرسند، در پاسخ گويند: در لابلاى خاك رفتند و گم شدند، و شما هم پس از آنان به ميدان جهالت رفتيد، به فرق اين مردگان قدم مى گذاريد، و روى اجسادشان مى ايستيد، و در آنچه دور انداخته اند مى چرخيد، در خانه هايى كه ويران كردند ساكن مى شويد، و روزگارى كه بين شما و آنان است بر شما گريه و نوحه سر مى دهد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 315-305  وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ قالَ بَعْدَ تِلاوَتِهِ: «أَلْهَاكُمْ التَّكَاثُرُ* حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ».از سخنان امام عليه السلام است كه هنگام تلاوت آيات «أَلْهَاكُمْ التَّكَاثُرُ* حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ» بيان فرموده است. خطبه در يك نگاه:گرچه در واقع تمام اين خطبه ناظر به تفسير «أَلْهَاكُمْ التَّكَاثُرُ* حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ»  است؛ ولى مجموع آن را مى توان به چهاربخش تقسيم كرد. در بخش اوّل سخن از بى خبرى بازماندگان از سرنوشت خويش است كه چگونه از وضع خفتگان در زير خاك پند و عبرت نمى گيرند.در بخش دوم چگونگى حال گذشتگان را بيان مى كند كه چگونه در زير خاك و در قبرهاى سرد و خاموش آرميده اند، كسى از آنها خبرى نمى گيرد. خانه هاى آنها خالى و زندگى آنان به فراموشى سپرده شده است.در بخش سوم گويا امام گفت گويى با آنها دارد و آنها با زبان حال پاسخهايى مى گويند كه بسيار بيدارگر و تكان دهنده است.در بخش چهارم امام عليه السلام از روزهاى پايانى عمر انسان سخن مى گويد كه چگونه طبيبان از درمان مأيوس مى شوند و داروها از اثر مى افتد و لحظه به لحظه انسان به آخر عمر نزديك مى شود و از دوستان و بستگان فاصله مى گيرد زبان از كار مى افتد گوش شنوايى خود را از دست مى دهد و مرگ بر همه وجود انسان سايه مى افكند. دقت در بخشهاى مختلف اين خطبه، هر انسانى را هر قدر قسى القلب باشد تحت تأثير قرار مى دهد و بيدار مى سازد. تفاخر بى معنا به جاى عبرت گرفتن!اين خطبه يکى از مهم ترين و جامع ترين و مؤثرترين خطبه هاى اميرمؤمنان على(عليه السلام) است. ابن ابى الحديد تعريفات عجيبى درباره اين خطبه دارد و آن را از نظر فصاحت و بلاغت بى نظير مى شمرد و مى گويد: کسى که آن را بررسى کند، کلام معاويه درباره على(عليه السلام) را باور خواهد کرد. او مى گفت: «وَاللهِ ما سَنَّ الْفَصاحَةَ لِقُريش غَيْرُهُ; به خدا سوگند فصاحت را براى قريش غير او بنيانگذارى نکرد». سپس به اين نکته مى پردازد که گاهى شعرا هنگام شنيدن اشعار فصيح و بليغ سجده مى کردند و مى گفتند همان گونه که قاريان قرآن مواضع سجود قرآن را مى دانند ما نيز مواضع سجود شعر را مى دانيم. آنگاه ابن ابى الحديد مى افزايد سزاوار است تمام فصحاى عرب اجتماع کنند و اين خطبه بر آنها خوانده شود و به جهت عظمت آن (براى آفريدگار) سجده کنند.آنگاه اضافه مى کند: من به راستى بسيار تعجب مى کنم از کسى که درباره جنگ خطبه اى مى خواند که نشان مى دهد طبع او همانند شيران است. سپس همان کس خطبه اى مى خواند که نشان مى دهد طبع او همچون زاهدى است که چشم از دنيا پوشيده که نه در عمر خود خونى ريخته و نه گوشت حيوانى خورده است، و يا همانند مسيح ابن مريم اسطوره زهد و ترک دنيا بود. از همه جالب تر اينکه مى گويد: من به کسى که به همه امتها سوگند مى خورد، قسم ياد مى کنم که در طول 50 سال از عمرم بيش از هزار بار اين خطبه را خوانده ام و هيچ زمان نبوده، که به هنگام تلاوت اين خطبه در من اثرى از خوف و پند و موعظه و لرزش در اندام من حاصل نشود. واعظان و خطبا و فصحا در اين زمينه بسيار سخن گفته اند و من بارها آنها را بررسى کرده ام; ولى هيچ کدام از آنها تأثير اين خطبه را در من نداشته است.(1)با توجّه به آنچه گفته شد سزاوار است هنگام شرح و تفصيل اين خطبه به عمق سخنان امام(عليه السلام) بينديشيم و بهره کافى از آن ببريم و آثار آن را در روح و جان خود احساس کنيم.همان گونه که در عنوان خطبه آمد اين سخن در واقع تفسيرى است براى دو آيه آغاز سوره تکاثر (أَلْهَاکُمْ التَّکَاثُرُ * حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ).نخست يک نظرى اجمالى به تفسير اين دو آيه بيفکنيم:1. مفسّران معروف، دو تفسير براى آن ذکر کرده اند: الف. منظور آن است که فزون طلبى شما را از خدا و قيامت غافل ساخت تا زمانى که از دنيا برويد و به قبرها سپرده شويد. ب. منظور آن است که فزونى طلبى و تفاخر شما را از خدا و قيامت غافل ساخت تا آنجا که براى اثبات برترى خود به زيارت و ديدار قبرها رفتيد و هر يک قبور مردگان خود را برشمرديد تا برترى خود را ثابت کنيد.به يقين تفسير دوم صحيح تر است، زيرا اوّلا زيارت قبور به معناى دفن شدن در قبرها معناى بسيار بعيدى است و ديگر اينکه اگر تفسير اوّل صحيح باشد بايد بگويد: «تزوروا القبور» يعنى فعل به صورت مضارع باشد نه ماضى، زيرا فرض بر اين است که مخاطبان زنده اند. سخن امام در اين خطبه نيز بر محور دوم دور مى زند و اين خود دليل روشن بر ترجيح اين تفسير است.امام(عليه السلام) نخست مى فرمايد: «شگفتا! چه هدف و مقصد بسيار دورى و چه زيارت کنندگان غافلى و چه افتخار موهوم و نفرت انگيزى»; (يَا لَهُ مَرَاماً(2) مَا أَبْعَدَهُ! وَ زَوْراً(3) مَا أَغْفَلَهُ! وَ خَطَراً(4) مَا أَفْظَعَهُ!(5)).آرى استخوانهاى پوسيده در زير خاک و بدنهايى که مور و مار به آن در آويخته چيزى نيست که به آن افتخار کنند چه خوب بود به جاى اين افتخارات موهوم عبرت مى گرفتند و فرداى خود را در زير خروارها خاک در گورهايى سرد و خاموش و بريده از همه بستگان و دوستان با چشم خود مى ديدند و از اين خواب سنگين غفلت بيدار مى شدند. از همين رو امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «آنها (در حال زيارت قبور) همه جا را از پيشينيان خود خالى ديدند چه عبرت بزرگى (ولى اين غافلان بيدار نشدند) آنها به سراغ کسانى رفتند که بسيار از دسترسشان دورند (و يک عالم ميان آنها فاصله است)»; (لَقَدِ اسْتَخْلَوْا(6) مِنْهُمْ أَيَّ مُدَّکِر، وَ تَنَاوَشُوهُمْ(7) مِنْ مَکَان بَعِيد!).بعضى از مفسّران جمله (لَقَدِ اسْتَخْلَوْا) را چنين تفسير کرده اند: «آنها به ياد کسانى افتادند که مدتها پيش در گذشته و خاک شده اند» (در تفسير اوّل «استَخْلَوْا» به معناى خالى ديدن جاى آنها و در تفسير دوم به معناى ياد کردن از گذشتگان است).سپس در ادامه اين سخن آنها را ملامت و سرزنش شديد مى کند و مى فرمايد: «آيا به گورها و محل سقوط اجساد پدرانشان افتخار مى کنند يا با شمارش تعداد مردگان فزونى مى طلبند؟!» ; (أَفَبِمَصَارِعِ آبَائِهِمْ يَفْخَرُونَ! أَمْ بِعَدِيدِ الْهَلْکَى يَتَکَاثَرُونَ!)انسان چه اندازه بى خبر باشد که بخواهد به آن استخوانهاى پوسيده افتخار کند و مردگان متلاشى شده را در صف زندگان قرار دهد و آنها را دليل بر فزونى جمعيّت خويش بشمارد. در ادامه مى فرمايد: «گويى آنها مى خواهند اجساد بى جان و بدنهاى بى روح و از کار افتاده را باز گردانند (چه خيال باطل و فکر محالى)»; (يَرْتَجِعُونَ مِنْهُمْ أَجْسَاداً خَوَتْ(8)، وَ حَرَکَات سَکَنَتْ).نيز مى افزايد: «اگر آن (اجساد بى جان واستخوانهاى پوسيده) مايه عبرت گردد، سزاوارتر است تا مايه افتخار شود و اگر با توجّه به وضع آنان اين بازماندگان، به آستانه تواضع و ذلت فرود آيند عاقلانه تر است از اينکه آنها را وسيله سربلندى و عزت بدانند»; (وَ لاََنْ يَکُونُوا عِبَراً، أَحَقُّ مِنْ أَنْ يَکُونُوا مُفْتَخَراً; وَ لاََنْ يَهْبِطُوا بِهِمْ جَنَابَ(9) ذِلَّة، أَحْجَى(10) مِنْ أَنْ يَقُومُوا بِهِمْ مَقَامَ عِزَّة!).امام(عليه السلام) در اين چند جمله بر اين نکته پافشارى مى کند که ديدگاه آنها درباره مردگان به کلى وارونه است و چنان از بيراهه مى روند که زشت در نظرشان زيباست. آنها بايد با ديده عبرت اين گورستانهاى خاموش را بنگرند; وضع نياکان خود را در زير خاکها مشاهده کنند و آينده خويش را با توجّه به قانون مرگ که هرگز استثنايى ندارد، بنگرند.در حديثى آمده است: هنگامى که على(عليه السلام) با اصحاب خود به سوى ميدان صفين مى رفت، به ساباط مدائن و اطراف رسيد (جايى که روزى مرکز يکى از قدرتمندترين حکومتها بود; ولى همه چيز از آن رخت بربست). ناگهان يکى از ياران حضرت در حالى که نگاه به آثار کسرى مى کرد يکى از اشعار عبرت انگيز معروف عرب را بر زبان جارى ساخت:جَرَتِ الرِّياحُ عَلى مَکانِ دِيارِهِمْ *** فَکأنَّهُمْ کانُوا عَلى ميعادبادها بر ويرانه هاى خانه ها و قصرهايشان مى زود. گويى آنها قرارى داشتند و بر سر قرارشان رفتند.امام(عليه السلام) به اين مقدار نيز قانع نشد و فرمود چرا اين آيات قرآن را نخوانديد: «(کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنَّات وَعُيُون * وَزُرُوع وَمَقَام کَرِيم * وَنَعْمَة کَانُوا فِيهَا فَاکِهِينَ * کَذلِکَ وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِينَ); چه بسيار باغها و چشمه هايى که خود به جاى گذاشتند ـ وکشتزارها، قصرهاى زيبا و گرانبها ـ و نعمتهاى فراوان ديگرى که در آن غرق بودند ـ آرى اين چنين بود سرنوشت آنان ما آنها را به ارث به اقوام ديگرى داديم».(11)(12)در ادامه اين سخن، امام(عليه السلام) به بيان اين موضوع مى پردازد که چرا به جاى عبرت گرفتن از اجساد پوسيده اموات، آنها را وسيله تفاخر بر يکديگر قرار دادند و مى فرمايد: «(آرى!) اين به علت آن است که آنها با چشمان کم نور به مردگان خود نگريستند و (بر اثر کوته بينى) در درياى جهل و غرور فرو رفتند»; (لَقَدْ نَظَرُوا إِلَيْهِمْ بِأَبْصَارِ الْعَشْوَةِ، وَ ضَرَبُوا مِنْهُمْ فِي غَمْرَةِ جَهَالَة).در ادامه اين سخن مى فرمايد: «(آنها راهى براى بيدارشدن از اين خواب غفلت داشتند; ولى از آن راه نرفتند) اگر شرح حال آنان را از عرصه هاى ويران شده آن ديار و خانه هاى خالى مى پرسيدند در پاسخ به آنها مى گفتند: آنها در زمين گم شدند (و اجسادشان خاک شد و خاک آنها پراکنده گشت); ولى شما از روى جهل همان مسير آنها را ادامه داديد (در حالى که) از روى جمجمه هايشان عبور مى کنيد و روى اجسادشان زراعت مى نماييد و از آنچه آنها باقى مى گذاردند مى خوريد و در خانه هاى آنها که رو به ويرانى مى رود سکونت مى گزينيد (شما بر آنها مى گرييد) در حالى که روزهايى که در ميان شما و آنها قرار دارد بر شما مى گريند و نوحه گرى مى کنند»; (وَ لَوِ اسْتَنْطَقُوا عَنْهُمْ عَرَصَاتِ تِلْکَ الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ، وَ الرُّبُوعِ(13) الْخَالِيَةِ، لَقَالَتْ: ذَهَبُوا فِي الاَْرْضِ ضُلاَّلاً(14)، وَ ذَهَبْتُمْ فِي أَعْقَابِهِمْ جُهَّالاً، تَطَؤُونَ فِي هَامِهِمْ(15)، وَ تَسْتَنْبِتُونَ(16) فِي أَجْسَادِهِمْ، وَ تَرْتَعُونَ(17) فِيمَا لَفَظُوا(18)، وَتَسْکُنُونَ فِيَما خَرَّبُوا; وَ إِنَّمَا الاَْيَّامُ بَيْنَکُمْ وَ بَيْنَهُمْ بَوَاک(19) وَ نَوَائِحُ(20) عَلَيْکُمْ).جمله «ضَرَبُوا مِنْهُمْ فِي غَمْرَةِ جَهَالَة» اشاره به غرق شدن آنها در درياى جهالت است و «ضرب» به قرينه آخر اين جمله، همان معناى غرق شدن را مى رساند.و جمله «تَطَؤُونَ فِي هَامِهِمْ» اشاره به اين است که هنگامى که بدنهاى انسانها مى پوسد و خاک مى شود بر اثر عوامل مختلف، همچون باد و باران و سيلاب و زير و رو شدن زمين بوسيله انسانها، آن خاکها به روى زمين منتقل مى شود و اين انسانهاى غافل از روى آن مى گذرند و نمى دانند چه مى کنند و ذکر «هام» (فرق سر) براى اين است که مهم ترين جاى بدن انسان، جمجمه اوست و گرنه تمام اجساد خاک شده زير پاى عابران است.جمله «تَسْتَنْبِتُونَ فِي أَجْسَادِهِمْ» اشاره به اين است که زارعان، بذرافشانى به روى زمينهايى مى کنند که آميخته با خاک جسدهاى پيشينيان است و با اين حال در خواب غفلتند.جمله «تَرْتَعُونَ فِيمَا لَفَظُوا» گاه به آن معنا که در بالا گفتيم تفسير شده (تَرْتَعُونَ به معناى بهره گرفتن و لَفَظُوا به معناى ترک کردن) و گاه گفته اند که از اجساد آنها، اجزايى پراکنده مى شود و باغبانها ناآگاهانه نهال بر آن مى نشانند و از ميوه هاى آن بهره مى گيرند.جمله «تَسْکُنُونَ فِيمَا خَرَّبُوا» ممکن است اشاره به اين باشد که آنها مدتى در اين خانه هاى زيبا زندگى کردند و پس از آنکه رو به ويرانى گذارد آن را رها کردند و به زير خاک رفتند و شما در آن ساکن شديد و بعضى از شارحان، جمله «خربوا» را به معناى خالى شدن از ساکنان تفسير کرده اند، اين احتمال نيز داده شده که منظور خراب بودن خانه ها به علت ترک ذکر خدا و عبادت بوده همان گونه که عمران وآبادى را در آيه شريفه (إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللهِ) (21) به عمران و آبادى با ذکر و عبادت خدا تفسير کرده اند.آرى! آنها حق اين مساکن را ادا نکردند و با غرور و غفلت و فراموش کردن ذکر خدا عملا آن را تخريب نمودند، هر چند به ظاهر آباد بود و به دست غافلان همچون خود سپردند و رفتند.جمله «وَ إِنَّمَا الاَْيَّامُ بَيْنَکُمْ وَ بَيْنَهُمْ بَوَاک» اشاره لطيفى به اين نکته است که شما براى مردگان و از دست رفتگان اشک مى ريزيد و ناله سر مى دهيد; ولى روزگار برشما مى گريد و نوحه گرى مى کند که چقدر از سرنوشت خود غافل و بى خبريد و فراموش مى کنيد که خودتان نيز بايد اين مسير را به زودى طى کنيد.(22)*****پی نوشت:1. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 152 به بعد (با تلخيص).2. «مرام» به معناى مقصد و هدف است و از ريشه «روم» بر وزن «قوم» به معناى خواستن و قصد کردن گرفته شده است.3. «زور» به معناى زيارت کننده است و بر مفرد و جمع هر دو اطلاق مى شود.4. «خطر» گاه به معناى امر خطرناک و گاه به معناى امر مهم آمده است و در جمله بالا اشاره به معناى دوم است; يعنى آنها کثرت قبور مردگانشان را مهم مى شمرند در حالى که افتخار موهوم و نفرت انگيزى است.5. «أفظع» از ريشه «فضاعت» به معناى نفرت انگيز و زشت بودن گرفته شده است.6. «استخلوا» از ريشه «خلوّ» بر وزن «غلوّ» به معناى خالى شدن و درگذشتن گرفته شده است.7. «تناوشوا» از ريشه «تناوش» و از «نوش» بر وزن «خوف» به معناى برگرفتن چيزى با سهولت يا با قدرت است و تناوش از مکان بعيد به معناى دسترسى پيدا کردن از نقطه دور دست مى باشد.8. «خوت» از ريشه «خوى» بر وزن «هوا» در اصل به معناى خالى شدن است و گاه به معناى ويران گشتن نيز آمده و در عبارت بالا منظور همان معناى دوم است.9. «جناب» از ريشه «جَنْب» به معناى پهلو گرفته شده. اين واژه در معناى ناحيه و اطراف به کار مى رود و جناب ذلّه در جمله بالا به همين معناست.10. «احجى» از واژه «حِجا» بر وزن «رضا» به معناى عقل است، بنابراين اَحجى به معناى عاقلانه تر است.11. دخان، آيه 25-28 .12. بحارالانوار، ج 68، ص 327 .13. «ربوع» جمع «ربع» بر وزن «رفع» به معناى خانه، اقامتگاه و پناهگاه است.14. «ضلال» جمع «ضال» به معناى گمراه است.15. «هام» جمع «هامة» به معناى سر يا قسمت بالاى آن است.16. «تستنبتون» از ريشه «نبت» بر وزن «ضبط» به معناى روييدن گرفته شده و نبات به معناى گياه است و استنبات به معناى زراعت کردن و طلب رويش است.17. «ترتعون» از ريشه «رتع»، بر وزن «قطع» در اصل به معناى چريدن و فراوان خوردن حيوانات است; ولى گاه در مورد انسان به معناى تفريح کردن و خورد و خوراک فراوان داشتن به کار مى رود و در جمله مورد بحث، به معناى دوم است.18. «لَفَظُوا» از ريشه «لفظ» به معناى بيرون افکندن چيزى گرفته شده و غالباً به معناى بيرون انداختن از دهان بکار مى رود و چون سخن از دهان بيرون مى آيد، از اين رو به آن لفظ گفته مى شود و در جمله بالا معناى اوّل اراده شده است.19. «بواک» جمع «باکيه» در اصل به معناى زنان گريه کن و سوگوار است.20. «نوائح» جمع «نائحه» به معناى زن نوحه گر است و تفاوت اين دو، در اين است که نوحه گرى به معناى گريه با سر و صدا و ذکر الفاظ و مطالبى است در حالى که بکاء و گريه مفهوم عامى دارد.21. توبه، آيه 18 .22. سند خطبه: اين كلام را على ابن محمد شاكر ليثى در كتاب عيون الحكم والمواعظ كه در سال 453 هجرى تأليف شده و قاعدتاً از سيّد رضى متأخر بوده است آورده؛ ولى تفاوت وتعبيرات در جمله هاى متعددى از اين خطبه به خوبى نشان مى دهد كه آن را از منبع ديگرى غير از نهج البلاغه گرفته. ابن اثير نيز در كتاب النهايه لغات پيچيده اين خطبه را تفسير كرده (واحتمالًا او هم منبع ديگرى غير از نهج البلاغه در دست داشته است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 145 با كمى تلخيص) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )گفتار آن حضرت، اين سخن را پس از خواندن اين آيه مباركه: «الهاكم التكاثر حتى زُرتم المقابر» بيان فرموده است:«يَا لَهُ مَرَاماً مَا أَبْعَدَهُ وَ زَوْراً مَا أَغْفَلَهُ»،در اين فصل از سخنان امير المؤمنين عليه السلام چند فايده است:1-  فايده اول آن كه «لام در يالَه» حرف جرّ، براى تعجب است، چنان كه گاهى گفته مى شود: «يا للدّواهى»، چه مصيبتهايى، جار و مجرور، منادا و در محلّ نصب مى باشد (اين معنى در صورتى است كه عبارت خطبه «يا له مراما» باشد) و يا مراما نيز روايت شده است. كلمات مراما، زورا و خطرا، تميز و منصوب و مفيد معناى تعجب مى باشند. شگفتى امام از باليدن آنان به كثرت قبور مردگان، با آن كه سودى به حال آنها ندارد، همان تعجب امام (ع) از بسيارى غفلت آنانى است كه پس از ديدار گورهاى مردگان خود به زيادى آن بر ديگران مباهات مى كنند ولى از خود غافلند كه در خطر نزديك شدن به سختيهاى آخرت كه تمام شدايد دنيا در پهلوى آن حقير و ناچيز است قرار دارند، و اين افتخار و غفلت كه آنها را فرا گرفته، جاى بسيار تعجّب است.مقصود از ضمير در «استحلوا» زنده ها و از ضمير «منهم» مرده هاست، و مراد از اين عبارت آن است كه زندگان توجّه كنند به آثارى كه از مردگانشان باقى مانده و مايه پند و عبرت گرفتن است.«اىّ مدكّر»،اين فراز از عبارت امام براى اهل بصيرت به بهترين وجه مايه عبرت و پند گرفتن است زيرا در ضمن سؤال حكايت از امر عجيبى مى كند كه آنها به چه چيز افتخار و مباهات مى كنند.«و تناوشوهم من مكان بعيد»،يعنى به جاى آن كه به آثار باقيمانده از گذشتگان خود بيانديشند و از آن سود ببرند، به افتخار و مباهات مى پردازند، و حتى با ياد گذشتگان خيلى دور و ذكر فضايل آنان كه خود از آن بدور بودند، بر خود مى باليدند، امام (ع) در اين عبارت، افتخار به گذشتگان را، تعبير به مكان بعيد (جايگاه دور) فرموده است، زيرا مردگان و كمالات آنان، براى بازماندگانشان از جمله دورترين مايه هاى افتخار است و به اين دليل آن را مورد سرزنش قرار داده و با استفهام انكارى چنين سؤال فرموده است: «أ فبمصارع آبائهم يفخرون».«يرتجعون... سكنت»،در معناى اين عبارت دو احتمال وجود دارد:1-  امام (ع) پس از آن كه با سؤال انكارى عمل آنان را مورد توبيخ و نكوهش قرار داده اضافه مى كند آنها با افتخار كردن به مردگان خود، گوئى آنها را به زندگى بر مى گردانند.2-  احتمال دوم آن كه اگر چه همزه استفهامى ندارد ولى (مثل جمله قبل) استفهام انكارى و تقدير آن چنين است: «أ يرتجعون منهم بفخرهم، لهم اجسادا خوت»: آيا از گورستان مردگانشان به افتخار برمى گردند و حال آن كه جز جسدهايى درهم ريخته و بى حركت نيستند«لان يكونوا عبرا احقّ من ان يكونوا مفتخرا»،در اين جمله حضرت، آن سرزنشى را كه در مورد افتخار كردن به نام و نشان مردگان بيان فرموده بود، مورد تاكيد قرار داده است، يعنى اين كه بايد اين اجسام بى جان گذشتگان شما وسيله پند و عبرت شما باشند نه مايه فخر و مباهاتتان، و در حقيقت معناى حمله قبلى را روشن مى كند.«و لأن يهبطوا بهم جناب ذلّة»،اين جمله نيز مؤيّد همان معنا است يعنى اين كه از ديدن گورهاى مرده ها بايد انسان متواضع شود و به خوارى خود پى ببرد، كه لازمه آن، كوچكى در برابر عزّت و ارجمندى خداوند است، و اين كه مردگان مايه عبرت باشند خردمندانه تر است از آن كه سبب افتخار و مباهات باشند. كلمه «ابصار» به «عشوه» اضافه شده است، زيرا كه ميان آنها مناسبتى وجود دارد، و آن چنين است كه آنان با ديده هاى دلشان كه پرده ناآگاهى و جهل نسبت به احوال مردگان آن را فرا گرفته بود، به آنها مى نگرند و در اين راه ناآگاهانه و كوركورانه سير مى كنند.«و لو استنطقوا.. لقالت»،يعنى اگر از مردگان راجع به اوضاع پس از مرگ بپرسى، با زبان حال چنين و چنان خواهند گفت. در زمينه پاسخ مردگان دو احتمال وجود دارد، يكى اين كه از جمله: «لقالت تا... فيما خرّبوا» جواب و زبان حال مردگان باشد، و احتمال دوم، آن كه تا آخر خطبه زبان حال قبور و ساكنان آنها باشد.«كلمه ضلّالا و جهّالا»،حال است يعنى مردگان در زمين ناپديد شدند و شما نيز پس از آنها مى رويد، در حالى كه از وضع ايشان بى خبريد، بر روى سرهاى آنان قدم مى گذاريد و در داخل اجسادشان كه پوسيده و خاك شده است، درخت مى كاريد، امام (ع) لفظ گريه كنندگان و نوحه كنندگان را براى روزهاى حيات و زندگى استعاره آورده است. زيرا كه ايّام و تعلّقات زندگى همانند مادرانى هستند كه در هنگام مرگ انسان از فراق فرزندان خود كه مردگانند، گريانند و نوحه سر مى دهند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 208 و من كلام له عليه السّلام و هو المأتان و التاسع عشر من المختار فى باب الخطب بعد تلاوة ألهيكم التّكاثر حتّى زرتم المقابر، و رواه في البحار من كتاب عيون الحكم و المواعظ لعلىّ بن محمّد الواسطى مرسلا كما في المتن، و شرحه في فصول:الفصل الاول:يا له مراما ما أبعده، و زورا ما أغفله، و خطرا ما أفظعه، لقد استخلوا منهم أيّ مذّكّر، و تناوشوهم من مكان بعيد، أ فبمصارع آبائهم يفخرون، أم بعديد الهلكى يتكاثرون، يرتجعون منهم أجسادا خوت، و حركات سكنت، و لأن يكونوا عبرا أحقّ من أن يكونوا مفتخرا، و لأن يهبطوا بهم جناب ذلّة، أحجى من أن يقوموا بهم مقام عزّة، لقد نظروا إليهم بأبصار العشوة، و ضربوا منهم في غمرة جهالة. و لو استنطقوا عنهم عرصات تلك الدّيار الخاوية، و الرّبوع الخالية، لقالت: ذهبوا في الأرض ضلّالا، و ذهبتم في أعقابهم جهّالا، تطئون في هامهم، و تستنبتون في أجسادهم، و ترتعون فيما لفظوا، و تسكنون فيما خرّبوا، و إنّما الأيّام بينكم و بينهم بواك و نوائح عليكم.اللغة:(الزّور) بفتح الزّاء و سكون الواو اسم يطلق على الواحد و الجمع كالضّيف فيراد به الزّائر و الزّائرون و كذلك الزّور بضمّ الزّاء و فتح الواو و (الخطر) محرّكة الأشراف على الهلاك و (أىّ مذّكر) بصيغة اسم الفاعل من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 209 التّذكير و في بعض النّسخ أى مدّكر مصدر ميمّى من الادكار و أصله مدتكر قلبت تاؤه دالا و ادغم و (خوت) الدّار و خويت خيّا و خواء و خواية تهدّمت و خلت من أهلها، و أرض خاوية خالية من أهلها، و الخوا بالقصر و المدّ خلو الجوف من الطعام.و (الجناب) بفتح الجيم الفناء و (الحجى) العقل و الفطنة و هو حجى كفتى أى جدير و (العشوة) كالعشا مقصورة و العشاوة سوء البصر باللّيل و (ضرب) في الماء سبح و ضرب في الأرض سار قال تعالى «إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ»  و (غمرة) الشيء شدّته و معظمه و غمر الماء كثر و الغمر معظم البحر و (العرصة) كلّ بقعة من الدّور واسعة ليس فيها بناء و الجمع عرصات و أعراص و عراص و (الرّبوع) جمع الرّبع و هي الدار حيث كانت و المحلّة و المنزل و (الهام) جمع الهامة و هي الرّاس. و (تستنبتون) بالنون من النبات و يروى بالثاء المثلّثة بدل النون و (لفظه) رماه من فيه.الاعراب:قوله عليه السّلام: يا له مراما ما أبعده، النّداء للتّعجب دخل على المتعجّب منه فانّ هذا النداء إنّما يستعمل في مقامين:أحدهما أن يرى المتكلّم أمرا عظيما عجيبا فينادى جنسه كقولهم يا للماء و للدّواهى إذا تعجّبوا من كثرتهما.و الثاني أن يرى أمرا يستعظمه، فينادى من له نسبة إليه و مكنة فيه نحو يا للعلماء و غلب في المنادى المتعجّب منه جرّه باللّام كما في المنادى المستغاث و قد يستغنى عنها بالألف مثل يا عجبا.و الضمير في له مبهم يفسّره التّميز بعده، و هذا من جملة المواضع التي جوّزوا فيها عود الضمير على المتأخّر لفظا و رتبة كما في نعم رجلا زيد، فانّ فاعل نعم ضمير يفسّره رجلا و كذلك قوله تعالى  «ساءَ مَثَلًا الْقَوْمُ» و «كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ»  و قال الزّمخشري في قوله تعالى «وَ قالُوا إِنْ هِيَ إِلَّا...» هذا ضمير لا يعلم ما يعنى به إلّا بما يتلوه، و أصله إن الحياة إلّا حياتنا الدّنيا، ثمّ وضع هي موضع الحياة لأنّ الخبر يدلّ عليها و يبيّنها.و مراما منصوب على التّميز كما أشرنا إليه و هو رافع للابهام عن الضّمير مقدّر في المعنى بمن أى ياله من مرام، و جملة ما أبعده صفة لمراما، و ما فيها للتعجّب مبتدأ خبره أبعده كما في قولهم ما أحسن زيدا قال سيبويه: هى نكرة تامّة بمعنى شيء لتضمّنها معني التعجّب و ما بعدها من الجملة الفعليّة خبر و قال الفرّاء إنّها استفهاميّة و هو المنقول عن الكوفيين و هو موافق لقولهم باسميّة افعل لأنّ الاستفهام المشوب بالتّعجب لا يليه إلّا الأسماء نحو «ما أصحاب اليمين» و «مالى لا أرى الهدهد» قوله: و زورا ما أغفله، مأخوذ من فعل مفتوح العين من باب قعد و لكن بعد نقله إلى فعل مضموم العين لتصريح علماء الأدبيّة بأنّ فعل التعجّب لا يبنى إلّا من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 211 فعل مضموم العين في أصل الوضع أو من المنقول إلى فعل إذا كان من غيره نحو ما اضرب و ما اقتل ليدلّ بذلك على أنّ التعجّب منه صار كالغريزة لأنّ باب فعل موضوع لهذا المعنى.و قوله: أىّ مذّكر، بنصب أىّ لكونها حالا من ضمير منهم كما في قولك مررت بزيد أىّ رجل أى كاملا في الرّجوليّة استفهام انكارى و قوله: أفى مصارع آبائهم الاستفهام للتّوبيخ و الانكار، و قوله: يرتجعون منهم أجسادا الجملة لا محلّ لها من الاعراب لأنّها استيناف بيانىّ.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام مسوق في مقام الموعظة و النصيحة و ايقاظ المخاطبين من سبات الغفلة، و خصّهم على الاعتبار بالماضين من الاباء و الأسلاف و الأقرباء و الالاف و الأوكار بأهل المقابر حيث نزلوا من معاقل العزّ و ذروة القصور إلى وهدة القبور فعميت عنهم الاثار و انقطعت عنهم الأخبار.قاله عليه السّلام بعد تلاوة قوله تعالى: «أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ»، أى شغلكم التفاخر في الكثرة و التّغالب بها.و ذكر المفسّرون في تفسيره وجهين:الأوّل أنّ المراد به التّكاثر بالعدد روى انّ بنى عبد مناف و بنى سهم بن عمر و تفاخروا و تعادّوا و تكاثروا بالسّادات و الأشراف، فقال كلّ من الفريقين: نحن أكثر منكم سيّدا و أعزّ عزيزا و أعظم نفرا، فكثرهم بنو عبد مناف فقال بنو سهم:انّ البغى أفنانا في الجاهليّة فعدّوا مجموع أحيائنا و أمواتنا مع مجموع أحيائكم و أمواتكم، ففعلوا فكثرهم، فنزلت الاية و المعنى أنّكم تكاثرتم بالأحياء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 212 حتّى إذا استوعبتم عددهم صرتم إلى التّفاخر و التكاثر بالأموات فعبّر عن بلوغهم ذكر الموتى بزيارة القبور تهكّما بهم، و قيل: كانوا يزورون المقابر فيقولون: هذا قبر فلان و هذا قبر فلان يفتخرون بذلك.الوجه الثاني كنايه [أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ] أنّ المراد به التكاثر بالمال، و المعنى ألهيكم التكاثر بالأموال و طلب تكثيرها و الحرص على جمعها إلى أن متّم و قبرتم مضيّعين أعماركم في طلب الدّنيا معرضين عمّا يهمّكم من السعى للاخرة فتكون زيارة القبور كناية عن الموت.و على كلا الوجهين فالاية واردة في مقام التّوبيخ و التقريع على التكاثر، و حذف متعلّق ألهيكم ليذهب الوهم و الخيال فيه كلّ مذهب، فيعمّ جميع ما يحتمله المقام من الالهاء عن ذكر اللّه و عن الواجبات و المندوبات في المعرفة و الطاعة و التدبّر و التّفكر، و محصّله إلهاء التكاثر بالأمور الدّنيويّة عن الأمور الدّينية و الأخرويّة.و ربّما ايّد الوجه الثاني بما روى عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه تلا هذه السّورة فقال: يقول ابن آدم مالى مالى و مالك من مالك إلّا ما أكلت فأفنيت، أو لبست فأبليت، أو تصدّقت فأمضيت.و يدلّ على الأوّل كلام أمير المؤمنين عليه السّلام هنا لانكاره عليهم التكاثر بعديد الهلكى و التفاخر بمصارع الاباء و تعجّبه من التكاثر و التفاخر مزيد التعجّب بقوله  (ياله مراما ما أبعده) و فيه من الدلالة على المبالغة في التعجّب ما لا يخفى، حيث أتا بنداء التعجّب أولا و بلام التعجّب ثانيا، و بالضمير المبهم المفسّر بما بعده لوقعه في النفوس ثالثا و بماء التعجّب رابعا و بأفعل التعجّب خامسا و المعنى يا عجبا من مرام هو من البعد بمكان، و بالغ في التعجّب به غايته.و المراد بالمرام هو ما كان مقصدهم من التفاخر من إثبات الفخر و المنقبة لأنفسهم و لو بعدد الأموات، فبيّن عليه السّلام أنّ ذلك المرام بعيد جدّا، لأنّ الفخر بالميّت كالفخر بالجماد في جنب الانسان فحصوله به غير ممكن و طلبه تحصيل لما يتحصّل، و ما شأنه ذلك فهو أحرى بأن يتعجّب منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 213 و بعد التنزّل عن ذلك نقول: إنّ التفاخر إنّما يكون باثبات الانسان نوعا من أنواع الكمال لنفسه و خيال الكمال ثلاثة: أحدها في النفس، و الثاني في البدن و الثالث فيما له ربط بالبدن من خارج أما الذى في النفس فهى العلوم و المعارف و الأخلاق الفاضلة الّتي بها تنال السّعادة الأبديّة.و أمّا الّذى في البدن فهي الصحّة و الجمال.و أمّا الّذى له ربط بالبدن فقسمان: أحدهما ضرورىّ و هو المال و الجاه، و الاخر غير ضروريّ و هو القوم و الأقرباء، و هذا الّذى عدّدناه في المرتبة الثالثة إنّما يراد كلّه للبدن بدليل أنّه إذا تألّم عضو من أعضائه يجعل المال و الجاه فداء له، و أمّا الكمال البدنى من الصّحة و السلامة من الافات فانّما يريده العقلا للنّيل به إلي الكمال النفساني فانّه ما لم يكن صحيح البدن لا يتفرّغ لاكتساب الكمال النفساني المحصّل للسعادة الدّائمة.إذا عرفت ذلك فنقول: العاقل ينبغي أن يكون دائما نظره إلى الأهمّ و الأفضل و يقدّمه على غيره، فالتّفاخر بكثرة العدد و كذا بالمال و الجاه تفاخر بأحسن مراتب الكمال و مانع من تحصيل السعادة النفسانيّة بالعلم و العمل، فيكون ذلك ترجيحا لأحسن المراتب في الكمال على أشرفها و أفضلها و هو مورد التّعجّب.و قوله  (و زورا ما أغفله) و الكلام في إفادته للمبالغة كالكلام في سابقه.و المراد بالزّور الزائرون للمقابر المتفاخرون بهم و التّعجب من غفلتهم لجعلهم الأموات الّتي هى محلّ الاعتبار مناطا للافتخار و موضع العبرة عددا للكثرة غافلين عن الصّواب معرضين عمّا ينفعهم في الماب.و فيه أيضا من الدّلالة على تماديهم في الغفلة ما لا يخفى، لاشتراطهم في فعل التعجّب أن لا يبني إلّا ممّا وقع و استمرّ حتّى يستحقّ أن يتعجّب منه، و يضاف إلى ذلك ما قدّمناه من اشتراطهم أيضا بنائه من فعل مضموم العين ليدلّ على أنّ المتعجّب منه صار كالغريزة.و قوله  (و خطرا ما أفظعه) و الكلام فيه كما فى سابقيه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 214 و المراد بالخطر الهلاك هلاك من في المقابر المشار إليه بقوله تعالى  «زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» و أشار عليه السّلام بقوله: ما أفظعه إلى شدّة شناعته و غاية قباحته، لأنّ كلّ شنيع حقير عند شناعة الموت، فانّ المرء عند الموت و حالة الاحتضار في سكرة ملهية و غمرة كارثة و أنّه موجعة و جذبة مكربة و سوقة متعبة، و هو بين أهله لا ينطق بلسانه و لا يسمع بسمعه يردّد طرفه بالنظر في وجوههم يرى حركات ألسنتهم و لا يسمع رجع كلامهم، ثمّ قبض بصره كما قبض سمعه و بعد ما خرج الرّوح من جسده صار جيفة بين أهله قد أوحشوا من جانبه و تباعدوا من قربه، ثمّ حمل إلى دار غربته و منقطع زورته، و ابتلى هنا لك ببهتة السؤال و عثرة الامتحان متقلّبا بين أطوار الموتات و عقوبات الساعات و نزل الحميم و تصلية الجحيم، فأىّ شيء يكون أعظم فظاعة منه.و لمّا نبه عليه السّلام على عظم فظاعة هلاك المزورين تعريضا به على الزّائرين حيث لم يعتبروا بهم مع كونهم محلّ العبرة أكّده بقوله: (لقد استخلوا منهم أىّ مذّكر) أى استخلوا الدّيار، فالمفعول محذوف و المعنى أنّ الزّائرين المتفاخرين بالأموات وجدوا الدّيار خالية منهم أى من المزورين حالكونهم كاملين في التّذكير و الادكار و هذا المعنى أقرب و أنسب ممّا ذكره الشارح المعتزلي حيث قال: أراد باستخلوا ذكر من خلا من آبائهم أى من مضى، و المعنى أنّه عليه السّلام استعظم ما يوجبه حديثهم عمّا خلا و عمّن خلا من أسلافهم و آثار أسلافهم من التّذكير فقال أىّ مذّكر و واعظ في ذلك. (و تناوشوهم من مكان بعيد) أى تناولوهم من مكان بعيد بينهم و بينهم بعد المشرقين بل يزيد لبقاء المتناوشين في الدّنيا و مصير الاخرين إلى الاخرة فكيف يمكن لمن في الدّنيا تناول من في الاخرة و تفاخره به و كسب الفخر و الشرف منه لنفسه و قد قال تعالى في عكس ذلك «و أنّى لهم التّناوش من مكان بعيد» أى كيف يمكن لهم تناول الايمان في الاخرة و قد كفروا به في الدّنيا، يعنى ما محلّه الدّنيا لا يمكن أن يتناوله من هو فى الاخرة لغاية بعد الدّارين و تباعد النّشأتين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 215 و لمّا ذكر تناوشهم من مكان بعيد تعريضا به عليهم أردفه بقوله  استفهام توبيخى- استفهام انكارى (أ فبمصارع آبائهم يفخرون) تقريعا و توبيخا، و أكدّ بقوله (أم بعديد الهلكى يتكاثرون) انكارا.و لما كان هنا مقام أن يسأل عن علّة إنكاره للتكاثر الهلكى وجهة تقريعه و توبيخه لهم به أجاب عن ذلك بقوله  (يرتجعون منهم أجسادا) يعنى استحقاقهم للتّوبيخ و الملام من جهة أنّهم يطلبون من الهلكى رجوع أجسادهم إلى الدنيا و هو طلب غير عقلانى لأنّ تلك الأجساد قد (خوت) أى خلت من الأرواح و ارتفعت عليها الحياة فرجوعها إلى الدّنيا محال و طالب المحال يعدّ في زمرة السفهاء و يستحقّ الطعن و التعزير و الانكار.فان قلت: ما معنى ارتجاعهم للأجساد؟قلت: إنّهم حيث تكاثروا بالأموات و تفاخروا بهم فكأنّهم طلبوا منهم أن يرجعوا إلى الدّنيا و يدخلوا في حزبهم فيكثر بهم عددهم و يتمّ به فخرهم و شرفهم. (و) يطلبون أيضا رجوع (حركات سكنت) أى يرتجعون من الأموات حركات أبدانهم ليتحرّكوا إليهم و يدخلوا في زمرتهم، و هو أيضا طلب للمحال لأنّ تلك الحركات قد فنت و نفدت و تبدّلت بالسّكون بطروّ الموت عليها و ما هو كذلك فلا يطلبه العاقل.ثمّ أكّد التّوبيخ بقوله  (و لأن يكونوا عبرا أحقّ من أن يكونوا مفتخرا) لأنّ مقامهم مقام الاعتبار لا مقام الافتخار (و لأن يهبطوا بهم جناب ذلّة أحجى) و أجدر (من أن يقوموا بهم مقام عزّة) لأنّهم بأنفسهم في بيت الوحدة و دار الوحشة على غاية الابتذال و الذّلّة صار و اعظاما نخرة و أجزاء متفتّتة و جيفا منتنة يهرب منها الحيوان و يتنفّر منها كلّ انسان و يكرهها لشدّة الانتان بل صاروا أوراثا في أجواف الدّيدان، و من هذا حاله فينبغي أن يهرب منه و يتنفّر لا أن يتعزّز به و يفتخر، بل ينبغي أن يدفع قرابته و تنكر لأنّ النّسبة إليه تورث الذّلّة و تبطل العزّة بجلب الابتذال و الانكسار لا الشرف و الافتخار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 216 (لقد نظروا إليهم بأبصار العشوة) أى بأبصار مريضة و لذلك خفيت عليهم معايبهم (و ضربوا منهم في غمرة جهالة) أى خاضوا من ذكر هؤلاء الموتى في بحر الجهل و الغفلة و لذلك افتخروا بمصارعهم. (و لو استنطقوا عنهم عرصات تلك الدّيار) أى ديارهم (الخاوية) منهم (و الرّبوع) أى منازلهم (الخالية) عنهم (لقالت) بلسان حالها (ذهبوا في الأرض ضلّالا) هالكين (و ذهبتم في أعقابهم جهّالا) غافلين (تطئون في هامهم) أى تمشون في رؤوسهم، و تخصيصها بالذّكر لأنّها أشرف الأعضاء و الوطئ عليها أبلغ في إظهار استهانتهم المنافية للمفاخرة بهم المسوق له الكلام، و قد أخذ أبو العلاء المعرّي هذا المعنى في نظمه قال:خفّف الوطئ ما أظنّ اديم          الأرض إلّا من هذه الأجساد       ربّ لحد قد صار لحدا مرارا         ضاحك من تزاحم الأضداد       و دفين على بقايا دفين          من عهوده الاباء و الأجداد       صاح هذا قبورنا تملاء الأرض          فأين القبور من عهد عاد       سران استطعت في الهواء رويدا         لا اختيالا على رقاب العباد    (و تستنبتون في أجسادهم) أى تنبتون فيها النباتات و تزرعون الزّراعات لأنّ أديم الأرض الظاهر إذا كان من أبدان الأموات يكون الزّرع لا محالة في التّراب المستحيل من أجزاء الحيوانات، و على رواية تستثبتون بالثّاء فالمراد أنّكم تنصبون في أجسادهم الأشياء المثبتة من الأوتاد و الدّعائم و الأساطين و غيرها. (و ترتعون فيما لفظوا) أى تأكلون ممّا تركوا كنايه (و تسكنون فيما خرّبوا) أى تسكنون في بيوت ارتحلوا عنها و فارقوها، فانّ البيوت إنّما تكون عامرة بأهلها، فالتخريب كناية عن الارتحال أو المراد أنّهم لم يعمروها بالعبادة و الطاعات و قد فسّرت العمارة في قوله تعالى «إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ»  بذلك قالوا: عمارتها شغلها بالعبادة و تجنّب أعمال الدّنيا و اللّهو و إكثار زيارتها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 217 و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: قال اللّه تعالى: «إنّ بيوتى في الأرض المساجد و إنّ زوّارى فيها عمّارها فطوبى لعبد تطهّر في بيته ثمّ زارني في بيتى فحقّ على المزور أن يكرم زائره». (و إنّما الأيام بينكم و بينهم بواك و نوائح عليكم) يعنى الأيام و اللّيالى الّتي بينكم و بين الأموات و هى بقيّة زمان حياتكم و تحدوكم لالتحاقكم بهم تبكى و تنوح عليكم لمفارقتها إيّاكم.الترجمة:از جمله كلام بلاغت و فصاحت نظام آن امام رفيع المقامست بعد از تلاوت آيه مباركه أليهكم التّكاثر حتّى زرتم المقابر.مرويست از مقاتل و كلبى كه بنى عبد مناف و بنى سهم بر يكديگر تفاخر كردند بكثرت مردم قبيله و هر يكى گفتند كه مردمان ما بيشترند و سادات و أشراف در ميان ما زيادتر، چون تعداد مردمان يكديگر كردند و همه را شمردند بنى عبد مناف غالب آمدند، بنى سهم گفتند بسيارى از مردمان ما را در زمان جاهليت كشتند بايد مرده و زنده قبيله طرفين را بشماريم، چون بدين نوع شمردند بنى سهم زياد آمد، حق سبحانه و تعالى در مذّمت ايشان سوره تكاثر را نازل ساخت، و فرمود «أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ» يعنى مشغول كرد شما را مفاخرت بر يكديگر به بسيارى قبيله  «حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» تا اين كه گورستانها را زيارت كرديد يعنى از زندگان گذشتيد و مردگان را بشمار آورديد حضرت أمير مؤمنان بعد از تلاوة اين آيه فرمودند.اى بسا تعجّب از مقصودى كه چه قدر دور است آن، و از زيارت كننده قبورى كه چه اندازه با غفلتست آن، و از هلاكتى كه بسيار زشت و شنيع است آن، بتحقيق كه خالى يافتند شهرها را از ايشان در حالتى كه كامل ياد آورنده بودند و تناول كردند ايشان را از مكان دورى، پس آيا به مكانهاى افتادن و مردن پدران خود فخر مى كنند، يا بشماره هلاك شدگان اظهار كثرت مى نمايند، طلب برگشتن مى كنند از ايشان بدنهائى را كه افتاده اند بزمين، و حركاتى را كه مبدل شده بسكون، و هر آينه اگر شوند آن هلاك شدگان مايه عبرت ايشان سزاوارتر است از اين كه شوند مايه مفاخرت ايشان، و اگر نزول كنند بسبب ايشان در ناحيه حقارت خردمندانه تر است از اين كه بايستند بسبب ايشان در مقام عزّت، بتحقيق كه نگاه كردند بسوى ايشان بديدهاى معيوب شب كور، و سير كردند از ايشان در درياى جهالت.و اگر استنطاق نمايند از حال ايشان عرصه هاى اين شهرهاى خراب شده و منزلهاى خالى از سكنه را هر آينه مى گويند آن عرصه ها بزبان حال كه رفتند ايشان در زير زمين در حالتى كه گمراهان بودند، و رفتيد شما در عقب ايشان در حالتى كه بوديد كام مى گذاريد در كلّه هاى سر ايشان، و نباتات مى رويانيد در جسدهاى ايشان، و چرا مى كنيد در چيزى كه ايشان انداختند، و ساكن مى شويد در مكانى كه ايشان خراب كردند، و جز اين نيست كه روزها ميان شما و ميان ايشان گريه كنندگان و نوحه كنندگانند بر شما.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص168 از سخنان آن حضرت (ع) پس از تلاوت آيه مباركه «أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» اين خطبه با عبارت «يا له مراما ما ابعده و زورا ما اغفله» شروع ميشود. در اينجا [ابن ابى الحديد] اين مثل را به خاطر ميآورد كه ميگويد «اى شترمرغ يا درست پرواز كن يا بال مگشا»، و به راستى هركس ميخواهد مردم را موعظه كند و بترساند و سنگ خاراى دل را جلا دهد و فرو كوبد و بى ارزشى دنيا و تصرف آن را نسبت به اهل خود بيان كند اين چنين موعظه با اين كلمات رسا بياورد و گرنه سكوت كند كه سكوت و خوددارى از سخن پوشاننده عيب است و خاموشى بهتر از منطقى است كه گوينده اش را رسوا سازد. و هركس به اين فصل بنگرد ميفهمد معاويه راست گفته كه درباره على عليه السلام اظهار داشته است «به خدا سوگند هيچ كس جز او فصاحت را براى قريش پايه ننهاده است». سزاوار است همه فصيحان عرب در انجمنى گرد آيند و اين خطبه براى آنان خوانده شود و همگان براى اين سخنان سجده كنند همان گونه كه شعرا براى شعر عدى بن رقاع كه در وصف آهويى سروده است سجده كردند و چون به آنان اعتراض شد كه چرا سجده كرديد گفتند: ما مواضع سجده براى شعر را ميشناسيم همانگونه كه شما مواضع سجده را در آيات قرآنى ميدانيد. من سخت در شگفتم از بزرگمردى كه در مورد جنگ چنان خطبه ايراد مى-  كند كه دلالت بر آن دارد كه سرشت او در شجاعت چون طبيعت شيران و پلنگان و ديگر جانوران شكارى است و در همان مقام چون ميخواهد موعظه فرمايد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص169 سخنى ميآورد كه دليل بر آن است كه سرشت او همچون راهبان گليم پوش است گوشت نمى خورند تا چه رسد به اينكه خونى بريزند. اين بزرگمرد گاه به صورت بسطام بن قيس شيبانى و عتيبة بن حارث يربوعى و عامر بن طفيل عامرى است و گاه به صورت سقراط دانشمند بزرگ يونانى و يوحناى معمدان اسرائيلى و مسيح بن مريم الهى است. سوگند ميخورم به آن كه همگان به او سوگند ميخورند كه من از پنجاه سال پيش تا كنون بيش از هزار بار اين خطبه را خوانده ام و هيچ بار آن را نخوانده ام مگر آنكه در جان من بيم و خوف و موعظه پديد آمده و در دلم هراس و بر اندامم لرزه افكنده است و هرگز در آن دقت نكردم مگر آنكه مردگان از خويشاوندان و نزديكانم را فراياد آوردم و دوستان در گذشته خود را به خاطر آوردم و چنين پنداشتم كه من خود همان كسى هستم كه على عليه السلام حال او را در اين خطبه توصيف فرموده است. چه بسيار گويندگان واعظان و فصيحان كه در اين معنى سخن گفته اند و چه بسيار كه بر گفته هاى آنان به طور مكرر آگاهى پيدا كرده و آن را خوانده ام و در هيچ كدام از آنها نظير اين تأثير را در نفس خود نديده ام. ممكن است اين موضوع به سبب عقيده من نسبت به گوينده اين سخن باشد و ممكن است بدان سبب باشد كه نيت گوينده شايسته و يقين او استوار و اخلاص او پاك و خالص است و ناچار تأثير گفتارش در نفوس بيشتر و نفوذ موعظه اش در دلها رساتر است. پيامبر (ص) فرموده اند «گور منزل نخست از منزلهاى آخرت است هر كس از آن رهايى يابد منازل پس از آن آسان است و هر كس از آن رهايى نيابد آنچه پس از آن است براى او بدتر است». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص170 در حديث آمده است كه پيامبر (ص) از كنار گورستانى عبور فرمود و با صداى بلند چنين گفت «اى ساكنان گورهاى وحشت افزا و جايگاههاى معطل، آيا شما را به آنچه پس از شما رخ داده است آگاه سازم؟ زنهاى شما ازدواج كردند و در خانه هايتان ديگران ساكن شدند و اموال شما تقسيم شد. اينك شما از آنچه بر سرتان آمد و ديديد خبر ميدهيد آن گاه فرمود: اگر به آنان براى پاسخ دادن اجازه داده ميشد هر آينه در پاسخ ميگفتند: تقوى را بهترين توشه يافتيم». حسن بصرى به مردى كه در حال جان دادن بود نگريست و گفت كارى كه پايانش بدين گونه باشد شايسته است [انسان ] از آغاز در آن زهد پيشه كند و كارى كه آغازش بدين گونه باشد سزاوار است كه از انجام آن بهراسد. عبدة بن طبيب كه دزدى سياه چهره از دزدان قبيله بنى سعد بن زيد بن منات بن تيم است اشعارى سروده است كه براى من مايه شگفتى است: «به خوبى ميدانم كه سرانجام كاخ من گودالى خاك آلود است كه چوبهاى به هم بسته [تابوت ] مرا سوى آن ميبرد. دختران و همسر و خويشاوندان نزديك من نخست بر من ميگريند و شيون ميكنند و سپس برمى خيزند و پراكنده مى-  شوند...».  
بخش ۲ : عالم مردگان [منبع]

أُولَئِكُمْ سَلَفُ غَايَتِكُمْ وَ فُرَّاطُ مَنَاهِلِكُمْ، الَّذِينَ كَانَتْ لَهُمْ مَقَاوِمُ الْعِزِّ وَ حَلَبَاتُ الْفَخْرِ، مُلُوكاً وَ سُوَقاً، سَلَكُوا فِي بُطُونِ الْبَرْزَخِ سَبِيلًا سُلِّطَتِ الْأَرْضُ عَلَيْهِمْ فِيهِ، فَأَكَلَتْ مِنْ لُحُومِهِمْ وَ شَرِبَتْ مِنْ دِمَائِهِمْ، فَأَصْبَحُوا فِي فَجَوَاتِ قُبُورِهِمْ جَمَاداً لَا يَنْمُونَ وَ ضِمَاراً لَا يُوجَدُونَ.
لَا يُفْزِعُهُمْ وُرُودُ الْأَهْوَالِ وَ لَا يَحْزُنُهُمْ تَنَكُّرُ الْأَحْوَالِ وَ لَا يَحْفِلُونَ بِالرَّوَاجِفِ وَ لَا يَأْذَنُونَ لِلْقَوَاصِفِ، غُيَّباً لَا يُنْتَظَرُونَ وَ شُهُوداً لَا يَحْضُرُونَ، وَ إِنَّمَا كَانُوا جَمِيعاً فَتَشَتَّتُوا وَ [أُلَّافاً] آلَافاً فَافْتَرَقُوا؛ وَ مَا عَنْ طُولِ عَهْدِهِمْ وَ لَا بُعْدِ مَحَلِّهِمْ عَمِيَتْ أَخْبَارُهُمْ وَ صَمَّتْ دِيَارُهُمْ، وَ لَكِنَّهُمْ سُقُوا كَأْساً بَدَّلَتْهُمْ بِالنُّطْقِ خَرَساً وَ بِالسَّمْعِ صَمَماً وَ بِالْحَرَكَاتِ سُكُوناً، فَكَأَنَّهُمْ فِي ارْتِجَالِ الصِّفَةِ صَرْعَى سُبَاتٍ، جِيرَانٌ لَا يَتَأَنَّسُونَ وَ أَحِبَّاءُ لَا يَتَزَاوَرُونَ.
بَلِيَتْ بَيْنَهُمْ عُرَا التَّعَارُفِ وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمْ أَسْبَابُ الْإِخَاءِ، فَكُلُّهُمْ وَحِيدٌ وَ هُمْ جَمِيعٌ وَ بِجَانِبِ الْهَجْرِ وَ هُمْ أَخِلَّاءُ لَا يَتَعَارَفُونَ لِلَيْلٍ صَبَاحاً وَ لَا لِنَهَارٍ مَسَاءً أَيُّ الْجَدِيدَيْنِ ظَعَنُوا فِيهِ كَانَ عَلَيْهِمْ سَرْمَداً؛ شَاهَدُوا مِنْ أَخْطَارِ دَارِهِمْ أَفْظَعَ مِمَّا خَافُوا وَ رَأَوْا مِنْ آيَاتِهَا أَعْظَمَ مِمَّا قَدَّرُوا.
[فَكِلَا] فَكِلْتَا الْغَايَتَيْنِ مُدَّتْ لَهُمْ إِلَى مَبَاءَةٍ فَاتَتْ مَبَالِغَ الْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ، فَلَوْ كَانُوا يَنْطِقُونَ بِهَا لَعَيُّوا بِصِفَةِ مَا شَاهَدُوا وَ مَا عَايَنُوا.

سَلَفُ غَايَتِكُم : گذشتگانى كه به سر انجام شما (مرگ) دچار شده اند.
الْفُرَّاط : جمع «فارط»، گروهى كه براى تهيه و تعيين آبشخور جلوتر از همه حركت مى كنند.
مَنَاهِل : جمع «منهل»، محل خوردن آب از نهر، آبشخور.
مَقَاوِم : جمع «مقام»، منزلت.
الحَلَبَات : جمع «حلبة»، اسبانى كه جهت مسابقه گرد آورده ميشوند.
السُوق : جمع «سوقة»، رعايا، عامه مردم.
الْبَرْزَخ : قبر.
الْفَجَوَات : جمع «فجوة»، شكافها، مقصود در اينجا شكاف قبر است.
لَا يَنْمُونَ : نمو نمى كنند.
الضِّمَار : مالى كه اميد به باز گشتش نيست.
لَا يَحْفِلُونَ : اهميت نمى دهد، اعتنا نمى كنند.
الرَّوَاجِف : جمع «راجفة»، زلزله هايى كه موجب اضطراب ميشود.
لَا يَاْذَنُونَ : گوش نمى دهند.
الْقَوَاصِف : صداهاى شديد رعد، تند بادهائى كه درختان را در هم مى شكنند.
آلَافاً : جمع «اليف»، كسانيكه با هم الفت پيدا كرده اند و خو گرفته اند.
صَمَّتْ دِيَارُهُمْ : ديارشان ساكت و خاموش شد (و از ساكنين آن صدايى به گوش نرسيد).
ارْتِجَالُ الصِّفَةُ : وصف حال بدون تأمل، چيزى را فورا و در نگاه اول وصف كردن.
صَرْعَى : جمع «صريع»، هلاك شده.
السُّبَاب : خواب.
بَلِيَت : پوسيد، از بين رفت.
الْعُرَاء : جمع «عُروة»، دستگيرهها.
الْجَدِيدَان : شب و روز.
الْغَايَتَيْن : منظور در اينجا بهشت و جهنم است.
الْمَبَاءَة : قرارگاه، محل استقرار.
عَيُّوا : عاجز شدند. 
فُرّاط : جلو رونده گان، آنهائى كه جلو قافله مى روند
حَلَبات : جمع حلبة : اسب دواندن در مسابقه
سُوَق : جمع سوقة : رعيت
فَجَوات : شكافها : جمع فجوة
لا يَنمُون : رشد و نمو نمى كنند
ضِمار : پنهانى، نامرئى
لا يَحفِلون : اعتناء نمى كنند
رَواجِف : چيزهاى زلزله آور
آلاف : انس گيرنده ها
صَمَّت : كرشد، جواب نداد
ارتِجال الِصفَة : بدون تامل و تفكر بيان نمودن صفت
صَرعَى سُبات : بزمين افتاده خواب آلود
بَلِيَت : كهنه شده
جَديدَين : دو چيز تازه (شب و روز)
كِلتا : هر دو
مَبَائَة : مكان اختيار كردن
عَيّوا : از سخن گفتن عاجز شدند
عَايَنوا : با چشم ديدند 
۲. شرح حالات رفتگان:
آنها پيش از شما به كام مرگ فرو رفتند، و براى رسيدن به آبشخور، از شما پيشى گرفتند. در حالى كه آنها داراى عزّت پايدار، و درجات والاى افتخار بودند. پادشاهان حاكم، يا رعيّت سر فراز بودند كه سرانجام به درون برزخ راه يافتند، و زمين آنها را در خود گرفت، و از گوشت بدن هاى آنان خورد، و از خون آنان نوشيد، پس در شكاف گورها بى جان و بدون حركت پنهان مانده اند. نه از دگرگونى ها نگرانند، و نه از زلزله ها ترسناك، و نه از فريادهاى سخت هراسى دارند. غائب شدگانى كه كسى انتظار آنان را نمى كشد، و حاضرانى كه حضور نمى يابند، اجتماعى داشتند و پراكنده شدند، با يكديگر مهربان بودند و جدا گرديدند.
اگر يادشان فراموش گشت، يا ديارشان ساكت شد، براى طولانى شدن زمان يا دورى مكان نيست، بلكه جام مرگ نوشيدند. گويا بودند و لال شدند، شنوا بودند و كر گشتند، و حركاتشان به سكون تبديل شد، چنان آرميدند كه گويا بيهوش بر خاك افتاده و در خواب فرو رفته اند.
همسايگانى هستند كه با يكديگر انس نمى گيرند و دوستانى اند كه به ديدار يكديگر نمى روند. پيوندهاى شناسايى در ميانشان پوسيده، و اسباب برادرى قطع گرديده است. با اينكه در يك جا گرد آمده اند تنهايند، رفيقان يكديگرند و از هم دورند، نه براى شب صبحگاهى مى شناسند، و نه براى روز شامگاهى. شب، يا روزى كه به سفر مرگ رفته اند براى آنها جاويدان است.
خطرات آن جهان را وحشتناك تر از آنچه مى ترسيدند يافتند، و نشانه هاى آن را بزرگ تر از آنچه مى پنداشتند مشاهده كردند. براى رسيدن به بهشت يا جهنّم، تا قرارگاه اصلى شان مهلت داده شدند، و جهانى از بيم و اميد برايشان فراهم آمد. اگر مى خواستند آنچه را كه ديدند توصيف كنند، زبانشان عاجز مى شد.
 
(5) ايشان پيش رفتگان پايان زندگى شما هستند كه به آبشخورهاتان (مرگ و قبر و عالم برزخ) زودتر از شما رسيده اند، براى آنان مقامهاى ارجمند و سر بلند و وسائل فخر و سرفرازى بود در حالى كه گروهى پادشاه و برخى رعيّت و فرمانبر ايشان بودند، در شكمهاى برزخ (احوال عالمى كه حائل ميان دنيا و آخرت است از وقت مرگ تا موقع برانگيختن و از نظر ما پنهان است) راهى را پيمودند كه در آن راه زمين بر آنها مسلّط بوده گوشتهاشان را خورده و از خونهاشان آشاميده است،
(6) پس صبح نمودند در شكاف قبرهاشان جماد و بسته شده كه نموّ و حركت ندارند، و پنهان و گمشده كه پيدا نمى شوند، هولها ايشان را نمى ترساند، و بد حاليها آنها را اندوهگين نمى سازد، و از زلزله ها اضطراب و نگرانى ندارند، و به بانگ رعدهاى سخت گوش نمى دهند، غائب و پنهان هستند كه كسى منتظر بازگشت ايشان نيست، و در ظاهر حاضرند (در گورند و جاى دور نرفته اند) ولى در مجالس حاضر نمى شوند، گرد هم بودند پراكنده شدند، و با هم خو گرفته بودند جدا شدند،
(7) از درازى مدّت و دورى منزلشان نمى باشد كه خبرهاشان نمى رسد و شهرهاشان خاموش گشته است، بلكه جامى بايشان نوشانده اند كه گوياييشان را به گنگى و شنواييشان را بكرى و جنبششان را به آرامش تبديل نموده است، پس ايشان در موقع وصف حالشان بدون انديشه مانند اشخاص بخاك افتاده خوابيده اند.
(8) اهل گورستان همسايگانى هستند كه با هم انس نمى گيرند، و دوستانى كه به ديدن يكديگر نمى روند، نسبتهاى آشنائى بينشان كهنه و سببهاى برادرى از آنها بريده شده است، پس همگى با اينكه يك جا گرد آمده اند تنها و بى كسند، و با اينكه دوستان بودند از هم دورند، براى شب بامداد و براى روز شب نمى شناسند، هر يك از شب و روز كه در آن كوچ كرده (و راه گورستان پيموده) اند براى ايشان هميشگى است، (اگر شب بوده آنرا روزى نيايد و اگر روز بود آنرا شبى نباشد)
(9) سختيهاى آن سراى را سختتر از آنچه مى ترسيدند مشاهده كردند، و آثار آن جهان (پاداش و كيفر) را بزرگتر از آنچه تصوّر مى نمودند ديدند، پس آن دو پايان زندگانى (نيكوكارى و بد كردارى زمان بعد از مرگ) براى ايشان كشيده شده تا جاى بازگشت (بهشت يا دوزخ) و در آن مدّت منتهى درجه ترس (براى دوزخيان) و اميدوارى (براى بهشتيان) هست (چنانكه در قرآن كريم سوره 42 آیه 7 مى فرمايد: «وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها وَ تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لا رَيْبَ فِيهِ، فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ» يعنى و چنانكه به هر پيغمبرى به زبان قوم او وحى نموديم قرآن را بلغت عرب بسوى تو فرستاديم تا مردم مكّه و آنان را كه در اطراف آن هستند از عذاب بترسانى و از روز قيامت كه در آمدن آن شكّى نيست و همه «براى وارسى حساب» گرد آيند بيمناك نمائى، نيكوكاران ببهشت روند، و بد كرداران به دوزخ) پس اگر بعد از مرگ به زبان مى آمدند (توانائى سخن گفتن داشتند) نمى توانستند آنچه را بچشم ديده و دريافته اند بيان كنند.
 
آنها پيش از شما به جايى كه رخت خواهيد كشيد، رخت كشيده اند و زودتر از شما به آبشخورتان رسيده اند. آنان را مقامهاى عزت و افتخار بود. هم پادشاه بودند و هم رعيت. در درون عالم برزخ راه پيمودند. مقهور زمين شدند. زمين گوشتهاشان را خورد و خونهاشان را آشاميد. آنان در شكاف گورهايشان چون جمادى مانده اند، بى هيچ بالندگى و نموّى. آن چنان گمگشته كه پيدا نمى شوند.
ديگر از صحنه هاى ترسناك نمى ترسند و بر تباهى حال خود محزون نمى شوند و از زلزله ها نگرانى ندارند و گوشهايشان بانگ تندرها را نمى شنود. غايبان اند و كس چشم به راهشان نيست و در حضرند و حضور ندارند. مجتمع بودند و متفرق شدند. به هم الفت گرفته بودند و اكنون پراكنده اند.
از دورى و درازى راه جايگاهشان نيست كه اخبارشان از يادها رفته و خانه هايشان به خاموشى فرو شده، بلكه از آن روست، كه جامى نوشيده اند كه زبان گويايشان را گنگ كرده و گوشهاى شنوايشان را كر ساخته و حركاتشان را به سكون بدل نموده. توان گفت كه اكنون موجوداتى هستند چون بيهشان به خاك افتاده به خواب رفته.
همسايگان اند و، به هم انس نگيرند، دوستان اند و به ديدار هم نروند. رشته هاى آشناييشان كهنه و فرسوده شده و پيوندهاى برادريشان گسسته است. تنهايند، هر چند، در كنار هم اند. در عين نزديكى و دوستى از هم دورند. نه شب را بامدادى مى شناسند و نه روز را، شبى. اگر در شب يا روز به سفر مرگ رفته باشند همان برايشان جاودانه است.
خطرها و سختيهاى سراى آخرتشان را سخت تر از آنچه از آن مى ترسيدند، به چشم خود ديدند. از صحنه هاى آن چيزهايى ديدند، بس بزرگتر از آنچه سنجيده بودند. آن دو عاقبت: عاقبت نيك يا عاقبت بد تا رسيدن به جايگاه بازگشتشان -بهشت و دوزخ- همچنان، بر دوام است. در آن مدت، هر چه هست، بيم است يا اميد. اگر به سخن مى آمدند، از توصيف آنچه به مشاهدت ديده اند، عاجز مى بودند.
 
آنها پيش از شما به کام مرگ که سرنوشت نهايى همه شماست فرو رفتند و قبل از شما به اين آبشخور وارد شدند. همانها که صاحب مقامات عزّت و مرکبهاى افتخار بودند; گروهى سلاطين و گروهى رعايا. (آرى!) آنها همه درون قبرها خزيده اند و زمين در آنجا بر آنها مسلّط شد; از گوشتهايشان خورد و از خونهايشان نوشيد. در حفره هاى گور خويش به صورت جمادى درآمده اند که هرگز نموّى ندارند و ناپيدايانى که اميد يافت شدنشان نيست. حوادث هراس انگيز هرگز آنها را در وحشت فرو نمى برد و دگرگونى حالات، آنان را اندوهگين نمى سازد. به زلزله ها و لرزه ها اعتنايى ندارند و به صداهاى وحشتناک گوش فرا نمى دهند. غايبانى هستند که انتظار بازگشتشان نيست و شاهدانى که هرگز حضور ندارند. آنها جمع بودند و پراکنده شدند و با يکديگر الفت داشتند و جدا گشتند. اگر اخبارشان به دست فراموشى سپرده شده و خانه هايشان در سکوت فرو رفته، بر اثر طول زمان و دورى از محل سکونت نيست، بلکه جامى به آنها نوشانده شده که به جاى سخن گفتن گنگ بودن و به جاى شنوايى کر شدن را به آنها داده و حرکاتشان به سکون مبدّل شده است و در نگاه اوّل گمان مى برى که همگى افتاده اند و به خواب فرو رفته اند (امّا چنين نيست).
آنان همسايگانى هستند که با يکديگر انس نمى گيرند و دوستانى که به ديدار هم نمى روند. رشته هاى شناسايى در ميان آنها کهنه شده و اسباب برادرى، قطع گرديده است. با اينکه همه جمع اند ولى تنهايند! و با اينکه دوستند از يکديگر دورند! نه براى شب صبحگاهى مى شناسند و نه براى روز، شامگاهى. (آرى!) شب يا روزى که رخت سفر مرگ در آن بسته و از آن کوچ کرده اند براى آنها جاودان خواهد بود. آنها خطرات آن جهان را وحشتناک تر از آنچه مى ترسيدند يافتند و آيات و نشانه هاى (پاداش و ثواب) را بزرگتر از آنچه مى پنداشتند، مشاهده کردند و براى وصول به هر يک از اين دو نتيجه نهايى (بهشت يا دوزخ) تا رسيدن به قرارگاهشان مهلت داده شدند و عالَمى از بيم و اميد براى آنها فراهم ساخته که اگر قادر بر سخن گفتن بودند از وصف آنچه در آنجا (از عذاب الهى) مشاهده کرده اند يا (از نعمتهاى عظيم خداوند) ديده اند عاجز مى ماندند.
 
آنان پيش از شما به جايى كه مقصد شماست رخت كشيدند، و زودتر از شما به آبشخورتان رسيدند. پايه هايى داشتند بلند، و در جرگه هايى بودند سرافراز و ارجمند. پادشاهان يا رعيت راه خويش را تا به درون برزخ سپردند، و رخت به دل زمين بردند. خاك گوشتهايشان را خورد، و خونهاشان را در خود فرو برد. پس در شكاف گورها بيجان مانده اند، و نارويا و نهان و ناپيدا.
نه از چيزى بيمناكند، و نه از دگرگونيها اندوهناك. نه از زلزله ها ترسان و نه بانگ تندرها را شنوا و از آن هراسان، غايبانى اند كه انتظارشان را نبردند، و حاضرانى كه از جمع به درند. فراهم بودند و پراكنيدند، و پيوسته بودند و جدا گرديدند.
نه از درازى زمان است و نه از دورى مكان، كه خبرهاشان پوشيده مانده است و خانه هاشان خموش گرديده، بلكه جامى به آنان نوشاندند كه گويا بودند و گنگ گرديدند، شنوا بودند و از آن پس نشنيدند. جنبان بودند و آرميدند، گويى چون بيهشان به خاك افتادند و خوابيدند.
همسايگانند و با هم نمى آرمند، و دوستانى اند كه به ديدار هم نمى روند. رشته هاى آشنايى شان پوسيده، پيوندهاى برادرى شان از هم بريده. همگى تنهايند و با هم در يكجايند، و از هم دورند حالى كه رفقايند. نه براى شب بامدادى مى شناسند، و نه براى روز شامى مى دانند، در هر يك از شب و روز كه رخت بر بستند پيوسته در آنند.
خطرهاى خانه هاشان را سخت تر از آن ديدند كه مى ترسيدند، و نشانه ها ديدند بزرگتر از آنچه مى سنجيدند. پس اين دو پايان -نعمت يا نيران- براى آنان به درازا كشيد تا رسيد به جايگاه بيم و اميد، و اگر سخن گفتندى، در وصف آنچه نگريسته و ديده اند درماندندى.
 
آنان پيش از شما به مرگ كه پايان زندگى شما هم هست شتافتند، و زودتر از شما به قبر و برزخ رسيدند، آنان كه مقامهاى ارجمند، و اسباب افتخار داشتند، عده اى پادشاه و گروهى رعيت بودند، راهى را در درون برزخ پيمودند كه در آن راه زمين بر آنان مسلّط شد، خاك گور گوشتشان را خورد، و خونشان را نوشيد.
در شكاف قبورشان چنان بى جان شدند كه براى آنها رشدى نيست، و غايبى گشتند كه اميد يافتنشان نيست، حوادث هول انگيز دنيا آنان را نمى ترساند، و بدى حالات غصه دارشان نمى كند، از زلزله ها دچار اضطراب نمى گردند، و به نعره رعدهاى سخت گوش نمى دهند. غايبانى هستند كه انتظارشان را نمى كشند، و شاهدانى هستند كه حاضر نمى گردند. جمع بودند و پراكنده شدند، الفت داشتند و متفرق شدند، از درازى مدّت و دورى جايشان نيست كه اخبارشان از ما پوشيده، و ديارشان خاموش است، بلكه جامى به آنان نوشانده اند كه گويايشان را به لالى، و شنواييشان را به كرى، و حركتشان را به سكون تبديل كرده است، اگر بى درنگ وصفشان كنيم بايد گفت: خوابى عميق به خاكشان افكنده است.
مردگان همسايگانى هستند كه با هم انس ندارند، و دوستانى كه به زيارت هم نمى روند، در ميانشان دستاويزهاى آشنايى كهنه شده، و اسباب برادرى قطع گشته. همگى با اينكه جمعند تنهايند، و با اينكه دوستند از هم دورند.
براى شب روزى را، و براى روز شبى را نمى شناسند. هر كدام از شب و روز كه در آن به گور رفته اند براى ايشان دائمى است. خطرهاى آن خانه را سخت تر از آنچه مى ترسيدند ديدند، و آثار آن سراى را عظيم تر از آنچه تصور مى كردند مشاهده نمودند. پس اين دو مسافت (راه سعيد و شقى) براى آنان تا جايى كه بايد فرود آيند به درازا كشيد، و در اين فاصله به نهايت بيم و اميد رسيد. اگر پس از مرگ به زبان مى آمدند از وصف آنچه مشاهده كردند و با آن روبرو شدند عاجز مى ماندند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 324-319 عالم عجيب پس از مرگ:امام(عليه السلام) بعد از ملامت شديد و سرزنش کسانى که به قبور پيشينيان و اجساد متلاشى شده نياکانشان افتخار مى کنند، به بيان اين نکته مى پردازد که سرنوشت آنها مى تواند درس عبرت و اندرز تکان دهنده اى براى بازماندگان باشد، مى فرمايد: «آنها پيش از شما به کام مرگ که سرنوشت نهايى شماست فرو رفتند و قبل از شما به اين آبشخور وارد شدند; همانها که صاحب مقامات عزّت و مرکبهاى افتخار بودند; گروهى سلاطين و گروهى رعايا»; (أولئِکُمْ سَلَفُ غَايَتِکُمْ،(1) وَ فُرَّاطُ(2) مَنَاهِلِکُمْ(3)، الَّذينَ کانَتْ لَهُمْ مَقَاوِمُ(4) الْعِزِّ، وَ حَلَبَاتُ(5) الْفَخْرِ، مُلُوکاً وَ سُوَقاً(6)).تعبير به «سَلَفُ غَايَتِکُمْ» اشاره به اين است که آنها به نقطه پايان زندگى که همان مرگ است، پيش از شما رسيده اند، و خلف بايد حال خود را با توجّه به سرنوشت سلف دريابد و عبرت گيرد.تعبير به «فُرَّاطُ مَنَاهِلِکُمْ» اشاره به اين است که گويى همه انسانها در يک قافله به سوى قبرها در حرکتند، گروهى در پيشاپيش اين قافله و گروهى در پشت سر آنها حرکت مى کنند.تعبير به «مَقَاوِمُ الْعِزِّ» اشاره بر اين است که صاحب قدرتها نيز اين راه را مانند ديگران بايد بپيمايند.در جمله «وَ حَلَبَاتُ الْفَخْرِ» مردم را تشبيه به گروههايى مى کند که در يک سلسله مسابقات عظيم وگسترده براى کسب افتخار بيشتر شرکت کرده اند، امام(عليه السلام) مى فرمايد: همه آنها نيز سرانجام به منزلگاهى مى رسند که نامش قبر است.سرانجام در يک کلمه مى فرمايد: «مُلُوکاً وَ سُوَقاً» هم پادشاهان مى روند و هم رعايا.سپس براى توضيح بيشتر مى فرمايد: «آنها درون قبرها خزيده اند و زمين در آنجا بر آنها مسلّط شد. از گوشتهايشان خورد و از خونهايشان نوشيد»; (سَلَکُوا فِي بُطُونِ الْبَرْزَخِ سَبِيلاً سُلِّطَتِ الاَْرْضُ عَلَيْهِمْ فِيهِ، فَأَکَلَتْ مِنْ لُحُومِهِمْ، وَ شَرِبَتْ مِنْ دِمَائِهِمْ).برزخ گرچه معمولا بر عالمى اطلاق مى شود که واسطه ميان دنيا وآخرت است همان گونه که قرآن مجيد مى فرمايد: (وَمِنْ وَرَآئِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ)(7) ولى برزخ در اينجا به معناى قبر است به قرينه جمله هايى که بعد از آن آمده است همان گونه که در حديثى از امام صادق(عليه السلام) نيز آمده است: «اَلْبَرْزَخُ الْقَبْرُ»(8) البتّه قبر نيز گاه به معناى مادى آن است; مانند آنچه در اين خطبه آمده است و گاه به معناى غير مادى آن; مانند آنچه در حديث مشهور آمده است: «اَلْقَبْرُ إمّا رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ اَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرانِ; قبر يا باغى از باغهاى بهشت است يا حفره اى از حفره هاى دوزخ».(9)سپس در توضيح بيشتر مى فرمايد: «آنها در حفره هاى گور خويش به صورت جمادى درآمده اند که هرگز نموّى ندارند و ناپيدايانى که اميد يافت شدنشان نيست. حوادث هراس انگيز هرگز آنها را در وحشت فرو نمى برد و دگرگونى حالات، آنان را اندوهگين نمى سازد به زلزله ها و لرزه ها اعتنايى ندارند و به صداهاى وحشتناک گوش فرا نمى دهند (و در يک کلمه هيچ گونه احساسى در برابر هيچ حادثه اى ندارند، زيرا مردگانى فاقد روحند و جسمى بى جان). غايبانى هستند که انتظار بازگشتشان نيست و شاهدانى که هرگز حضور ندارند. آنها جمع بودند و پراکنده شدند و با يکديگر الفت داشتند و جدا گشتند»; (فَأَصْبَحُوا فِي فَجَوَاتِ(10) قُبُورِهِمْ جَمَاداً لاَ يَنْمُونَ، وَ ضِمَاراً(11) لاَيُوجَدُونَ; لاَ يُفْزِعُهُمْ وُرُودُ الاَْهْوَالِ، وَ لاَ يَحْزُنُهُمْ تَنَکُّرُ الاَْحْوَالِ، وَ لاَ يَحْفِلُونَ(12) بِالرَّوَاجِفِ(13)، وَ لاَ يَأْذَنـُونَ لِلْقَواصِفِ(14). غُيَّباً لاَ يُنْتَظَرُونَ، وَ شُهُوداً لاَ يَحْضُرُونَ، وَ إِنَّمَا کَانُوا جَمِيعاً فَتَشَتَّتُوا، وَ آلاَفاً(15) فَافْتَرَقُوا).آنچه در اين عبارات تکان دهنده آمده است اشاره به ظاهر جسم مردگان است، هر چند روح آنها در عالم ديگر داراى هر گونه احساس، هول و ترس، غم و اندوه مى باشد.آرى در يک لحظه، انسان هوشيار و خندان يا غمگين و با نشاط يا محزون و پراحساس و پرتحرّک، ناگهان چشم از دنيا مى پوشد و همه ظواهر و آثار حيات برچيده مى شود به گونه اى که با قطعه سنگ بى روحى هيچ تفاوتى ندارد.سپس امام(عليه السلام) به نکته ديگرى در اين زمينه اشاره کرده، مى فرمايد: «اگر اخبارشان به دست فراموشى سپرده شده و خانه هايشان در سکوت فرو رفته، بر اثر طول زمان و دورى از محل سکونت نيست، بلکه جامى به آنها نوشانده شده که به جاى سخن گفتن گنگ بودن و به جاى شنوايى کر شدن را به آنها داده و حرکاتشان به سکون مبدّل شده است و در نگاه اوّل چنين پندارى که همگى افتاده اند و به خواب فرو رفته اند»; (وَ مَا عَنْ طُولِ عَهْدِهِمْ، وَ لاَ بُعْدِ مَحَلِّهِمْ، عَمِيَتْ أَخْبَارُهُمْ، وَ صَمَّتْ دِيَارُهُمْ، وَ لکِنَّهُمْ سُقُوا کَأْساً بَدَّلَتْهُمْ بِالنُّطْقِ خَرَساً، وَ بِالسَّمْعِ صَمَماً، وَ بِالْحَرَکَاتِ سُکُوناً، فَکَأَنَّهُمْ فِي ارْتِجَالِ(16) الصِّفَةِ صَرْعَى(17) سُبَات(18)).چه تعبير گويا و تکان دهنده اى و چه گفتار بيدارگر و هوشيار کننده اى! آرى! آنها چنان فراموش شدند که گويى قرنها با ما فاصله داشتند و چنان خانه هاى آنها خاموش است که گويى ساليان دراز از آن رخت بربستند، درحالى که گاه در يک لحظه کوتاه، جام مرگ را نوشيدند و همه چيز پايان گرفت.سپس امام در تعبيرات پرمعنا و تکان دهنده ديگرى مى افزايد: «آنان همسايگانى هستند که با يکديگر انس نمى گيرند و دوستانى که به ديدار هم نمى روند. رشته هاى شناسايى در ميان آنها کهنه شده و اسباب برادرى، قطع گرديده است. با اينکه همه جمع اند ولى تنهايند و با اينکه دوستند از يکديگر دورند. نه براى شب صبحگاهى مى شناسند و نه براى روز، شامگاهى. (آرى!) شب يا روزى که رخت سفر مرگ در آن بسته و از آن کوچ کرده اند براى آنها جاودان خواهد بود»; (جِيرَانٌ لاَ يَتَأَنَّسُونَ، وَأَحِبَّاءُ لاَ يَتَزَاوَرُونَ. بَلِيَتْ بَيْنَهُمْ عُرَا(19)التَّعَارُفِ، وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمْ أَسْبَابُ الاِْخَاءِ، فَکُلُّهُمْ وَحِيدٌ وَ هُمْ جَمِيعٌ، وَ بِجَانِبِ الْهَجْرِ وَ هُمْ أَخِلاَّءُ، لاَ يَتَعَارَفُونَ لِلَيْل صَبَاحاً، وَ لاَ لِنَهَار مَسَاءً. أَيُّ الْجَدِيدَيْنِ ظَعَنُوا فِيهِ کَانَ عَلَيْهِمْ سَرْمَداً).آرى! همه چيز آنها با زندگان متفاوت است; خانه هاى قبر آنها ديوار به ديوار يکديگر است بى آنکه از هم باخبر باشند يا به ديدار يکديگر بروند; آنها در درون جمع خود تنهايند و در عين دوستى با يکديگر گويى از هم قهرند; اگر در شب از دنيا رفتند هرگز طلوع صبح را نمى بينند و اگر در روز چشم از جهان فرو بستند هرگز شب تاريکى نخواهند ديد و به گفته يکى از شعراى عرب:لابُدَّ مِنْ يَوْم بِلا لَيْلَة *** أوْ لَيْلَة تَأتي بِلا يَوْمسرانجام روزى خواهيم داشت بدون شب و يا شبى بدون روز.سپس امام(عليه السلام) به بخش ديگرى از حالات مردگان و ارواح آنها هنگام مشاهده عذاب الهى يا پاداشهاى عظيم او اشاره کرده، مى فرمايد: «آنها خطرات آن جهان را وحشتناک تر از آنچه مى ترسيدند يافتند و آيات و نشانه هاى (پاداش و ثواب) را بزرگ تر از آنچه مى پنداشتند، مشاهده کردند و براى وصول به هر يک از اين دو نتيجه نهايى (بهشت يا دوزخ) تا رسيدن به قرارگاهشان مهلت داده شدند و عالَمى از بيم و اميد براى آنها فراهم ساخته که اگر قادر بر سخن گفتن بودند از وصف آنچه در آنجا (از عذاب الهى) مشاهده کرده اند يا (از نعمتهاى عظيم خداوند) ديده اند عاجز مى ماندند»; (شَاهَدُوا مِنْ أَخْطَارِ دَارِهِمْ أَفْظَعَ(20) مِمَّا خَافُوا، وَرَأَوْا مِنْ آياتِهَا أَعْظَمَ مِمَّا قَدَّرُوا، فَکِلْتَا الْغَايَتَيْنِ مُدَّتْ لَهُمْ إِلَى مَبَاءَة(21)، فَاتَتْ مَبَالِغَ الْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ. فَلَوْ کَانُوا يَنْطِقُونَ بِهَا لَعَيُّوا(22) بِصِفَةِ مَا شَاهَدُوا وَ مَا عَايَنُوا).در واقع آنچه امام(عليه السلام) در اينجا بيان فرموده همان چيزى است که در خطبه 114 از نهج البلاغه با صراحت آمده است و مى فرمايد: «کُلُّ شَىْء مِنَ الدُّنْيا سَماعُهُ أَعْظَمُ مِنْ عَيانِهِ وَ کُلُّ شَىْء مِنَ الآخِرَةِ عَيانُهُ أعْظَمُ مِنْ سَماعِهِ»; هر چيزى از دنيا، شنيدنش بزرگتر از ديدن آن است (و دور نمايش، دل انگيزتر از آن است که باچشم از نزديک ديده مى شود) و هر چيزى از آخرت، ديدنش عظيم تر از شنيدن مى باشد.دليل آن هم روشن است، زيرا جهان آخرت، بسيار وسيع تر و گسترده تر است تا آنجا که آن را در مقايسه با دنيا همچون دنيا با عالم جنين و رحم مادر دانسته اند.*****پی نوشت:1. «غايت» به معناى نهايت و در اينجا به معناى مرگ است.2. «فرّاط» از ريشه «فرط» بر وزن «شرط» به معناى سرعت کردن و عجله نمودن است و «فراط» جمع «فارط» غالباً به کسانى گفته مى شود که در پيشاپيش قافله حرکت مى کنند تا محل آب را شناسايى کنند سپس به تمام کسانى که پيشگام در امرى هستند، اطلاق شده است.3. «مناهل» جمع «منهل» از ريشه «نهل» بر وزن «اهل» به معناى نوشيدن نخستين گرفته شده و «منهل» به جايى گفته مى شود که از آنجا مى توان از آب نهر استفاده کرد.4. «مقاوم» جمع «مَقام» است و بعضى آن را جمع «مَقامه» دانسته اند و هر دو به معناى مجلس است.5. «حلبات» جمع «حلبه» بر وزن «دفعه» به معناى اسبهايى است که براى مسابقه گردآورى مى شوند.6. «سوق» جمع «سوقه» بر وزن «روزه» به معناى رعيّت و توده مردم است و از ريشه «سوق» بر وزن «فوق» گرفته شده; زيرا زمامداران آنها را به سوى اهداف مورد نظر پيش مى رانند.7. مؤمنون، آيه 100 .8. بحارالانوار، ج 6، ص 217 .9. همان، ص 214 و صحيح ترمذى، ج 4، کتاب صفة القيامة، باب 26، ح 2460 .10. «فجوات» جمع «فجوه» به معناى محل وسيع و گشاده است و به معناى فراخى و گشادگى ميان دو شىء نيز آمده است و در اينجا اشاره به شکاف قبرهاست.11. «ضمار» در اصل به معناى غائب يا بدهى و مالى است که چندان اميد بازگشت آن نيست و از ريشه «ضمر» بر وزن «امر» به معناى پنهان شدن گرفته شده است.12. «يحفلون» از ريشه «حفول» به معناى جمع شدن افراد گرفته شده است و نيز به معناى اعتنا کردن به چيزى آمده است و «لايحفلون» در جمله بالا به همين معناست يعنى اعتنا نمى کنند.13. «رواجف» جمع «راجفه» به معناى لرزاننده و تکان دهنده است و از ريشه «رجف» بر وزن «ربط» به معناى اضطراب و لرزش شديد گرفته شده است.14. «قواصف» جمع «قاصف» به معناى باد و طوفان شکننده است و از ريشه «قصف» بر وزن «وصف» به معناى شکستن گرفته شده است.15. «آلاف» جمع «اليف» به معناى کسى است که به چيزى دل بسته و از ريشه «الفت» گرفته شده است.16. «ارتجال» به معناى بيان مطلبى بدون مطالعه قبلى است و از ريشه «رجل» بر وزن «اجر» به معناى راه رفتن با پاست و از آنجا که افراد ابداع کننده مطلبى گويى با پاى خود راه مى روند بر اين معنا اطلاق شده است.17. «صرعى» جمع «صريع» به معناى شخص يا جنازه اى است که بر زمين افکنده شده از جمع «صرع» بر وزن «فرع» به معناى برزمين افکندن گرفته شده است.18. «سبات» از ريشه «سبت» در اصل به معناى قطع و بريدن است سپس به معناى تعطيل عمل براى استراحت آمده است و به همين جهت به خواب نيز «سبات» گفته مى شود.19. «عرى» جمع «عروه» به معناى دستگيره است.20. «افظع» از ريشه «فظع» بر وزن «جزع» به معناى بزرگ شمردن و وحشت کردن گرفته شده است.21. «مباءه» به معناى منزلگاه است و در اصل به معناى محلى است که شتر به آنجا بازگشت مى کند از ريشه «بواء» بر وزن «دواء» به معناى بازگشت کردن و منزل گرفته شده است.22. «عيّوا» از ريشه «عىّ» بر وزن «حىّ» به معناى عجز و ناتوانى است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«اولئكم سلف غايتكم و فرّاط مناهلكم»،يعنى مردگان، نسبت به سرانجام شما كه مرگ است و آبشخورهاى شما كه همان موارد پس از مرگ مى باشد، بر شما پيشى گرفتند، كلمه مقاوم، جمع مقام و «الف آن منقلب از «واو» است و دو كلمه ملوكا و سوقا به لحاظ حاليّت منصوبند، و «بطون البرزخ» منظور چيزهاى پس از مرگ است كه از آگاهى و شهود ما مخفى و پنهان است، و مقصود از كلمه سبيلا راه در برزخ، راهى است كه آنان را به سوى سرنوشت و سرانجام نهايى كه سعادت يا شقاوت است مى برد، و نسبت دادن خوردن و آشاميدن به زمين امرى است مجازى، ولى بر اثر كثرت استعمال نزديك به حقيقت شده است، به دليل زنده نبودن آنان تأثراتى هم كه معمولا در زنده ها وجود دارد از آنها انتظار نمى رود، و لذا حضرت، در باره ايشان مى فرمايد: تكان و حركتى در آنها نيست، ورود چيزهايى كه مايه ترس و هراس است، آنان را به فرياد زدن و وحشت وا نمى دارد، و از دگرگونى اوضاع اندوهى ندارند، و با توجّه به زمين لرزه ها و شنيدن صداهاى دلخراش از هراس گردهم اجتماع نمى كنند.اگر اشكال شود كه ويژگيهاى بالا با ترس و جزعى كه در اثر عذاب قبر براى برخى مردگان پيدا مى شود نادرست است، جواب گوييم كه: هراس و ناله اى كه از مردگان در قبر نفى شده در مورد امورى است كه معمولا مشاهده و شنيدن آن براى ما، در دنيا باعث هراس و بى تابى مى شود و حال آن كه عذاب قبر و هول و هراسهاى پس از آن، از امور آخرت است، و از نبودن حزن و اندوه خاص، نفى كلّى آن لازم نمى آيد.مطلب ديگرى كه حضرت به آن توجه داده اند آن است كه غيبت و حضور ساكنان قبور مانند اهل دنيا نيست، زيرا كه غايب در دنيا معمولا اميد بازگشتش مى رود و كسى هم كه در دنيا شاهد است حضور هم دارد، امّا خفتگان در گور، با آن كه اجسادشان نزد ما حاضرند. ارواح و نفوس آنان از نظر ما پنهانند، و چون نمى توانند بر گردند ناگزير به آنها مى گويند: غايبانى كه انتظار حضورشان نمى رود و شاهدانى كه حضور ندارند.«و ما عن طول عهدهم... سكونا»،يعنى اين كه ما از چگونگى حالات مردگان آگاهى نداريم و خانه ها و منازل آنان در نظر ما خاموش و بى صداست، به اين دليل نيست كه مدتهاى طولانى از جدايى ميان ما و ايشان گذشته است و نه جاى اقامت آنان بسيار از ما دور است، بلكه اين جام شراب مرگ است كه چون آن را نوشيده اند، زبان گويايشان را لال و نيروى شنوايى آنها را كر و جنبشهاى فعّالانه آنان را به سكون و بى حركتى مبدّل كرده است و گرنه شخصى كه تازه از دنيا رفته و پيش ما افتاده است و هنوز او را به گورستان حمل نكرده ايم، ما را مشاهده مى كند، در صورتى كه ما از وضع او بى خبريم و منزل و جايگاه پيشين او به نداى ما پاسخى نمى دهد. امام (ع) در متن خطبه كورى را به اخبار و كرى را به منازل و خانه ها نسبت داده اند و اين از باب مجاز است چنان كه مى گويند: «نهاره صائم و ليله قائم» براى مبالغه در روزه گرفتن روز و تهجد شب.«فكانّهم... سبات»،هر گاه كسى بخواهد وصف مخصوص از دنيا رفته ها را بيان كند، آنها را به كسانى تشبيه مى كند كه از شدت خواب بيهوش افتاده باشند و وجه مشابهت آن، نبودن حركت و شنوايى و نداشتن نيروى سخنگويى و دارا بودن وضعى است كه از او مشاهده مى شود، و در قسمت بعد اختلاف برخى احوال آنها را با زنده ها چنين بيان داشته است كه در دنيا بطور معمول همسايگان با هم مأنوسند و دوستان به ديدار يكديگر مى روند، و تنها كسى است كه در ميان جمعيت نيست امّا در عالم مردگان، اين امر به طريق ديگرى است: آنان همسايگانند، با آن كه تنها و از هم دورند.مقصود از همسايگى مردگان نزديك بودن قبرهاى آنان و مراد از دوستى و محبت آنان، آن دوستى و مودّتى است كه در دنيا با همديگر داشته اند، و منظور از دور بودن آنها از همديگر، به ديدار يكديگر نرفتن مى باشد، و همچنين دوستى آنان بر اساس محبتى است كه در دنيا به يكديگر داشته اند، و اين كه حضرت مى فرمايد: مردگان، براى شب خود صبحى و براى روز خود شبى نمى شناسند از آن روست كه پيدايش شب و روز بر اثر حركات جّوى است كه در دنيا واقع مى شود، و چون در آخرت چنين امورى وجود ندارد، پس شب و روزى هم به اين شكل نيست، و از كلمه: جديدين شب و روز اراده شده است، زيرا پيوسته در حال تجديد و نو شدن مى باشند، شب مى رود و روز مى آيد و بر عكس. امام (ع) لفظ: ظعن را كه به معناى كوچ كردن و بار كردن است، براى انتقال به جهان آخرت استعاره آورده است.نكته بلاغى: حضرت در متن خطبه فرمود: شب يا روزى كه شخص در آن مى ميرد پيوسته بر او دوام دارد و سرمدى است، اما شارح مى گويد اسناد سرمدى به آن، اسناد حقيقى نيست، زيرا در عالم برزخ عين همان شب يا روز دنيا كه از آثار جغرافيايى اين عالم است براى او تحقّق ندارد، بلكه از باب مجاز است به دليل اين كه جزئى از كلّ زمان است كه ذاتا و حقيقة سرمدى مى باشد.«شاهدوا... عاينوا»،اين فرمايش حضرت اشاره است به آن كه سختى و شدّت دردها و عذابهاى آخرت خيلى بيشتر از دردها و مصيبتهاى دنياست، و اين امر، هم از طريق وحى و ديانت شناخته شده و هم از اين نظر كه بكلّى دردهاى روحى و عقوبتهاى نفسانى از مجازاتهاى بدنى و جسمى دشوارتر است، مورد تاييد است.دليل بيم و اميد ما نسبت به پاداشها و كيفرهاى آخرت شنيدن اوصاف آنهاست، و چون ما امور آن جهان را با اين عالم مقايسه مى كنيم سختيهاى آن بر ما هموار و باعث كم شدن خوف و رجاى ما مى شود، امّا وقتى كه رفتيم و آن صحنه هاى هولناك را مشاهده كرديم، در خواهيم يافت كه آنها به درجاتى دشوارتر و ترسناكتر از آن است كه ما تصور مى كرديم. بنا بر اين موقعى كه ديگران جلوتر از ما مردند و رفتند شدت آن را پيش از ما درك مى كنند و آن چنان براى آنان هولناك است كه حتّى اگر زبان سخنگويى داشتند از بيان و شرح اين هول و هراس عاجز و ناتوان بودند. 
منهاج البراعه (خوئی)أولئكم سلف غايتكم، و فرّاط مناهلكم، الّذين كانت لهم مقاوم العزّ و حلبات الفخر ملوكا و سوقا سلكوا في بطون البرزخ سبيلا، سلّطت الأرض عليهم فيه، فأكلت من لحومهم، و شربت من دمائهم، فأصبحوا في فجوات قبورهم جمادا لا ينمون، و ضمارا لا يوجدون، لا يفزعهم ورود الأهوال، و لا يحزنهم تنكّر الأحوال، و لا يحفلون بالرّواجف، و لا يأذنون للقواصف، غيّبا لا ينتظرون، و شهودا لا يحضرون، و إنّما كانوا جميعا فتشتّتوا، و آلافا فافترقوا، و ما عن طول عهدهم و بعد محلّهم عميت أخبارهم، و صمّت ديارهم، و لكنّهم سقوا كأسا بدلتهم بالنّطق خرسا، و بالسّمع صمما، و بالحركات سكونا، فكأنّهم في ارتجال الصّفة صرعى سبات. (52195- 51970)اللغة:و (السّلف) محرّكة كلّ من تقدّمك من آبائك و أقوامك و غيرهم و الجمع أسلاف و سلاف و (الغاية) الحدّ الّذى ينتهى إليه الشيء و (الفرط) محرّكة المتقدّم إلى الماء يطلق على الواحد و الجمع و (المنهل) المشرب و الموضع الّذى فيه المشرب و المنزل يكون بالمفازة.و (المقاوم) المقامة كالمفاوز و المفازة و هي المجلس و قال الشارح المعتزلي جمع القوم و هى الخشبة الّتي يمسكها الحرّاث و (حلبات) جمع حلبة كعرصات و عرصة و هي الخيل تجمع للسباق من كلّ أوب لا تخرج من اصطبل واحد و (سوق) وزان صرد جمع سوقة بالضمّ الرّعية و (الفجوات) جمع فجوة و هي الفرجة و ساحة الدّار و (لا ينمون) بتخفيف الميم من نمى ينمى و ينمو نموّا و نميّا و نماء زاد و يروى بالتشديد من النّميمة و (الضّمار) وزان كتاب كلّ ما لا يرجى رجوعه من المال و الدّين و غيره.و (حقل) القوم حفلا كاحتفل و تحفّل اجتمعوا و (اذن) إليه و له من باب علم استمع معجبا و (الّاف) جمع آلف مثل زهّاد و زاهد و (ارتجل) الكلام تكلّم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 210 به من غير أن يهيّأه و (صرعى) جمع صريع و هو المصروع من الصّرع و هو الطرح على الأرض و (السّبات) كغراب النوم.الاعراب:و قوله: الّذين كانت لهم مقاوم العزّ، الجملة في محلّ الرّفع صفة لفرّاط و لهم خبر كانت قدّم على الاسم للتوسّع و قوله: ملوكا و سوقا منتصبان على الحال من لهم، و جمادا و ضمارا حالان من ضمير أصبحوا إن كانت تامّة و إلّا فخبران لها و قوله: طول عهدهم، متعلّق بقوله: عميت، و قدم عليه للتوسّع.المعنى:(اولئكم سلف غايتكم) أى المتقدّمون إلى الموت الّذى هو غايتكم و غايتهم لانتهاء كلّ ذى روح إليها (و فرّاط مناهلكم) أى سابقوكم إلى مشارب الاخرة و منازلها و ردّوا إليها فشربوا من كأس الموت المصبّرة و تجرّعوا من نغب سهام الاخرة و غصص أقداح البرزخ جرعة بعد جرعة. (الّذين كانت لهم مقاوم العزّ) أى مجالسه استعاره (و حلبات الفخر) أى خيل السّباق و الصافنات الجياد الّتي يفتخر بها، و يحتمل أن تكون حلبات الفخر استعارة عن أسباب الفخر الّتي توجّهت إليهم من كلّ جهة كما تجمع الحلبات من كلّ اوب (ملوكا و سوقا) أى بعضهم سلاطين و بعضهم رعايا. (سلكوا في بطون البرزخ سبيلا) قال الشارح المعتزلي البرزخ الحاجز بين الشيئين و البرزخ ما بين الدّنيا و الاخرة من وقت الموت إلى البعث فيجوز أن يكون البرزخ في هذا الموضع القبر لأنّه حاجز بين الميّت و بين أهل الدّنيا، و يجوز أن يريد به الوقت الّذى بين حال الموت إلى حال النشور، و الأوّل أقرب إلى مراده عليه السّلام لأنّه قال: في بطون البرزخ و لفظة البطون يدلّ على التفسير الأوّل، انتهى.أقول أمّا أنّ البرزخ بمعنى الحاجز فعليه قوله تعالى «بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ»  و أمّا أنّه من حين الموت إلى وقت البعث فعليه قوله تعالي  «وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» .و أمّا كونه بمعنى القبر فيدلّ عليه ما في البحار عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام أنّه تلا هذه الاية و قال: هو القبر، و انّ لهم فيه لمعيشة ضنكا، و اللّه إنّ القبر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 218 لروضة من رياض الجنة أو حفرة من حفر النيران، و في مجمع البحرين في حديث الصادق عليه السّلام البرزخ القبر و هو الثواب و العقاب و بين الدّنيا و الاخرة.و أما أنّ المراد بالبرزخ هنا القبر فيؤيّده ما روى عن بعض النسخ من بطون القبور بدل بطون البرزخ.و أما تأييد إرادته بلفظة البطون كما زعمه الشارح فلا، بل دلالتها علي المعنى الثاني أظهر، إذ لو أراد الأوّل لكان الأنسب أن يقال في بطن البرزخ بصيغة المفرد و إن كان يمكن تصحيحه بجعل اللّام في البرزخ للجنس و لعلّ نظر الشارح إلى أنّ البرزخ بالمعنى الثاني ليس له بطن بخلاف القبر. و يدفعه أنّ بطن كلّ شيء جوفه و ما خفى منه فيراد ببطون البرزخ على المعنى الثاني ما خفى علينا و احتجب عنّا نشاته و حالاته.و كيف كان تشبيه [سلكوا في بطون البرزخ سبيلا] شبّه مكثهم في البرزخ إلى حين البعث الّذى هو غايتهم بمن سلك طريقا يسلك به إلى منزله، فاستعار عليه السّلام له لفظ السّلوك.ثمّ أشار عليه السّلام إلى بعض حالاتهم البرزخيّة فقال (سلطت الأرض عليهم فيه) أى في البرزخ استعاره (فأكلت لحومهم و شربت من دمائهم) نسبة الأكل و الشرب إلى الأرض من باب المجاز و الاستعارة، فانّ المأكول و المشروب يصيران جزء من بدن الاكل الشّارب، فحيث إنّ أبدانهم في البرزخ تصير بعد البلى ترابا و تنقلب بالأجزاء الأرضيّة فكان الأرض كانت لهم آكلة شاربة. (فأصبحوا في فجوات قبورهم جمادا لا ينمون) أى صاروا في فرج القبور بمنزلة الجماد الّذى لا ينمو و لا يزيد لبطلان حياتهم بالموت، و النّموّ و الزّيادة من توابع الحياة كنايه (و ضمارا لا يوجدون) كناية عن كونهم غيّبا لا يرجى رجوعهم. (لا يفزعهم ورود الأهوال) أى لا يخافون من توارد أهاويل الدّنيا و أفزاعها عليهم لخروجهم منها و كونهم من أهل العالم الاخر (و لا يحزنهم تنكّر الأحوال) أى تقلّب الحالات الدنيويّة و تغيّراتها الموجبة لحزن أهلها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 219 كنايه (و لا يحفلون بالرّواجف) أى لا يجتمعون بالزّلازل و لا يبالون بها، و لعلّه كناية عن عدم مبالاتهم بالدّواهى الدّنيويّة الموقعة في الاضطراب (و لا يأذنون للقواصف) أى لا يصغون إلى الأصوات الشديدة الهايلة كصوت الرّعد و الأعاصير و غيرها. (غيبا لا ينتظرون) أى لا ينتظر النّاس عودهم (و شهودا لا يحضرون) أى شاهدين صورة حاضرين بالأبدان غير حاضرين حقيقة لغيابهم بالأرواح (و إنّما كانوا جميعا فتشتّتوا) و كانوا مجتمعين فتفرّقوا (و الّافا فافترقوا) أى مؤتلفين فافترقوا بالموت كما قال الشّاعر:و كنّا باجتماع كالثّريّا         ففرّقنا الزّمان بنات نعش     (و ما عن طول عهدهم) و زمانهم (و) لا (بعد محلّهم) و مكانهم (عميت) أى خفيت (أخبارهم مجاز و صمّت ديارهم) إسناد الصّمم إلى الدّيار من التّوسع كما فى قولهم: سال الميزاب و جرى النّهر.و المراد أنّ خفاء أخبارهم عن الأحياء ليس من جهة طول العهد و بعد المكان بين الطرفين، و كذلك صمم ديارهم أي قبورهم و مزارهم حيث لا تجيب داعيا و لا تكلّم مناديا ليس من جهة عدم وصول ندائهم و بلوغ أصواتهم إليها ببعد المسافة (و لكنّهم سقوا كأسا) اليؤس للتفخيم أى كأسا و بيئة فيها سمّ ناقع شديد المرارة عظيم التّأثير و هي كأس الموت (بدّلتهم بالنطق خرسا) فلا يستطيعون أن يجيبوا داعيا و لا أن يخبروا عن حالهم و (بالسّمع صمما) فلا يقدرون أن يستمعوا مناديا و يردّوا جواب كلامه (و بالحركات سكونا) أى حركات الألسنة و الصماخ و ساير الأعضاء و الجوارح سكونها، فعجزوا عن التّكلّم و الاصغاء و عن الحركة و السّعى إلى الاحياء و عن ايصال أحوالهم إليهم.تشبيه (فكأنّهم في ارتجال الصّفة صرعى سبات) يعنى إذا وصفهم واصف مرتجلا بلا سبق تأمّل و رويّة شبّههم بمصروعى سبات أى يقول إنّهم سقطوا في الأرض للنّوم فانّ النّوم و الموت أخوان و لا شيء أشدّ شباهة من النّائم بالميّت و لا من الميّت بالنّائم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 220 و قد أخذ الماتن الشريف أبو الحسن الرّضى معنى الفقرات الأخيرة في نظمه حيث قال:و لقد حفظت له فأين حفاظه          و لقد وفيت له فأين وفاؤه        أدعا الدّعاء فلم يجبه قطيعة         أم ضلّ عنه من البعاد دعاؤه        هيهات أصبح سمعه و عيانه          في التّرب قد حجبتهما اقذاؤه        يمسى و لين مهاده حصباؤه          فيه و مونس ليله ظلماؤه        قد قلّبت أعيانه و تنكّرت          أعلامه و تكشّفت أضواؤه        معف و ليس للذّة إعفاؤه          مغض و ليس لفكرة أغضاؤه     و البيت الأخير مأخوذ من آخر كلامه عليه السّلام و هو قوله: صرعى سبات.الترجمة:ايشان پيش روندگان مقصد شمايند و پيش رفتگان منزلگاه شما آن چنان اشخاصى كه بود از براى ايشان مقامها يا قائمه هاى عزّت و اعتبار، و مايه هاى مفاخرت و افتخار، در حالتى كه پادشاهان و رعايا بودند.راه رفتند در شكمهاى عالم برزخ، مسلّط كرديده شد زمين بر ايشان در آن برزخ قبر، پس خورد از گوشتهاى ايشان و آشاميد از خونهاى ايشان، پس صباح كردند در شكافهاى قبرهاى خودشان در حالتى كه جمادى بودند كه نموّ نمى كردند، و غايبى بودند كه اميد مراجعت ايشان نبود، نمى ترساند ايشان را منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 222 وارد شدن خوفهاى دنيا، و غمگين نمى سازد ايشان را تغيّر و انقلاب حالات دنيا، و مجتمع نمى شوند بسبب خوف زلزلها و گوش نمى دهند آوازهاى سخت و مهيب دنيا را، غايبانى باشند كه انتظار كشيده نمى شوند، و حاضرانى باشند كه حاضر نمى شوند.و جز اين نيست كه بودند مجتمع با يكديگر پس متفرّق شدند، و با الفت بودند پس جدا گشتند، و نه از جهت طول عهد و نه از جهت دورى مكان كور و پنهان گرديد خبرهاى ايشان و كر گرديد شهرهاى ايشان و ليكن آشاماندند بايشان جام مرگى را كه تبديل كرد گويائى ايشان را بلالى، و شنوائى ايشان را به كرى، و حركت را بسكون، پس گويا ايشان در ارتجال صفت افتادگان بيهوشيند، يعنى اگر كسى بخواهد بدون فكر و مقدّمه بيان حال و صفت ايشان نمايد مى گويد كه افتاده و خوابيده اند و بى هوشند.*****الفصل الثاني:جيران لا يتأنّسون، و أحبّاء لا يتزاورون، بليت بينهم عرى التّعارف، و انقطعت منهم أسباب الإخاء، فكلّهم وحيد و هم جميع، و بجانب الهجر و هم أخلاء، لا يتعارفون لليل صباحا، و لا لنهار مساء، أيّ الجديدين ظعنوا فيه كان عليهم سرمدا، شاهدوا من أخطار دارهم أفظع ممّا خافوا، و رأو من آياتها أعظم ممّا قدّروا، فكلتا الغايتين مدّت لهم إلى مباءة فاتت مبالغ الخوف و الرّجاء، فلو كانوا ينطقون بها لعيّوا بصفة ما شاهدوا و ما عاينوا،اللغة: (المباءة) بالمدّ و الفتح المنزل كالبيأة و الباءة و يقال: إنّ المباءة هو الموضع الّذى تبوء أى ترجع إليه الابل ثمّ جعل عبارة عن المنزل و قوله  (لعيّوا) بتشديد الياء من عىّ بالأمر و عن حجّته يعيى من باب تعب عيّا عجز عنه، و قد يدغم في الماضى و يقال عىّ و عليه قوله: لعيّوا، و في شرح المعتزلي و روى لعيوا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 224 بالتّخفيف كما تقول حيوا قالوا: ذهب الياء الثانية لالتقاء الساكنين لأنّ الواو ساكنة و ضمّت الياء الاولى لأجل الواو.الاعراب:قوله: و هو جميع الجملة في محلّ النصب على الحال، و كذلك قوله: و هم أخلاء، و قوله: أىّ الجديدين مبتدأ خبره كان.المعنى:اعلم أنّه لمّا افتتح كلامه في الفصل السابق بالتّوبيخ و التّعريض على المتكاثرين بالأموات، و استطرد بشرح حال الموتى في البرزخ و ابانة فظايعهم اتبعه بهذا الفصل للتّنبيه على بقيّة حالاتهم فقال: (جيران لا يتأنّسون و أحبّاء لا يتزاورون) يعنى أنّهم جيران لقرب قبورهم و لكن لا يقدرون على الاستيناس، لأنّ الموانسة من صفات الأحياء، و أحبّاء لقرب أبدانهم فيها أو لمحابتهم في دار الدّنيا و لكن لا يستطيعون التّزاور لأنّ الزّيارة من حالات المتّصفين بالحسّ و الحياة و هو عبارة اخرى لقوله عليه السّلام في بعض كلماته تدانوا في خططهم و قربوا فى مزارهم و بعدوا في لقائهم. (بليت بينهم عرى التّعارف و انقطعت منهم أسباب الاخاء) يعنى أنّهم مع ما كانوا عليه في الدّنيا من معرفة بعضهم بعضا و المحبّة و المودّة و الاخوّة الّتي كانت بينهم، فقد بليت عراها يعنى وصلها و اندرست و انقطعت حبالها و انفصمت بحلول الموت و نزول الفناء و الفوت. (فكلّهم وحيدوهم جميع و بجانب الهجر و هم أخلاء) أى كلّ واحد منهم وحيد حقيقة و هم مع ذلك مجتمعون صورة لاجتماع مقابرهم، و كلّ منهم في جانب الهجر واقعا مع خلّتهم ظاهرا بمقتضى قرب الجوار، أو المراد بالاجتماع و الخلّة ما كانوا عليه في الدّنيا من المودّة و الصّداقة و الأوّل أظهر، و قد أشار إليه الشريف الرّضى في قوله:بادون في صور الجميع و أنهم          متفرّدون تفرّد الاحاد    قال الشّارح المعتزلي: فان قلت: ما معنى قوله: بجانب الهجر، و أىّ فايدة في لفظة جانب في هذا الموضع؟قلت: لأنّهم يقولون: فلان في جانب الهجرة و في جانب القطيعة و لا يقولون في جانب الوصل و في جانب المصافاة، و ذلك أنّ لفظة جنب في الأصل موضوع للمباعدة و منه قولهم: الجار الجنب و هو جارك من قوم غرباء يقال: جنب الرّجل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 226 و أجنبته و تجنّبته و تجانبته كلّها بمعنى و رجل أجنبىّ و أجنب و جانب كلّه بمعنى (لا يتعارفون لليل صباحا و لا لنهار مساء) أى لا يعرفون للّيل نهارا و لا للنهار ليلا، لأنّ اختلاف اللّيل و النهار و تبدّل أحدهما بالاخر من الأوضاع الدنيويّة و لا اختلاف لهما بالنّسبة إلى أهل القبور لكونهم في بيت الظلمة و النّشأة الاخرة بالنسبة إليهم سيّان.و يحتمل أن يكون المراد أنّهم لا يتعارف بعضهم بعضا أى لا يجتمعون و لا يتكلّمون في نهارهم للنظر في أمور ليلهم و لا في ليلهم للنّظر في أمور نهارهم كما هو عادة أهل الدّنيا يجتمعون في النهار لترتيب ما يفعلونه باللّيل و في اللّيل لترتيب ما يفعلونه بالنهار، و الأوّل أظهر.و يؤمى إليه قوله عليه السّلام  (أىّ الجديدين ظعنوا فيهم كان عليهم سرمدا) أراد بالجديدين اللّيل و النهار لتجدّدهما دائما أى أىّ واحد من اللّيل و النهار ارتحلوا فيه كان عليهم باقيا أبدا فانّ من مات ليلا لا يتبدّل ليله بالنهار، و من مات نهارا لا ينقلب نهاره إلى ليل لخروجه من الدّنيا الّتي فيها يتعاقب اللّيل و النهار و يتبدّل أحدهما بالاخر.و الظاهر أنّ ثبوت هذه الحالة للموتى كساير الحالات المتقدّمة بالنّسبة إلى أجسادهم المدفونة في القبور، و أمّا بالنسبة إلي أرواحهم المنتقلة إلى جنّة الدّنيا و نعيمها كأرواح السّعداء أو المنتقلة إلى نار الدّنيا و جحيمها كأرواح الأشقياء، فالمستفاد من أخبار أهل البيت عليهم السّلام تعاور اللّيل و النهار عليهم، و يستفاد منها أيضا أنّ أهل الجنّة من المؤمنين يجتمعون و يتزاورون و يتحدّثون و يتأنّسون.و يدلّ عليه صريحا ما في البحار من تفسير علىّ بن إبراهيم القمىّ في قوله تعالى  «وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيها بُكْرَةً وَ عَشِيًّا» قال عليه السّلام: ذلك في جنّات الدّنيا قبل القيامة و الدّليل على ذلك قوله: بكرة و عشيا فالبكرة و العشا لا تكونان في الاخرة في جنان الخلد و إنّما يكون الغدوّ و العشىّ في جنان الدّنيا الّتي تنتقل إليها أرواح المؤمنين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 227 و فيه منه في قوله تعالى  «النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا» قال عليه السّلام: ذلك في الدّنيا قبل القيامة و ذلك إنّ فى القيامة لا يكون غدوّاً و لا عشيّا، لأنّ الغدوّ و العشاء إنّما يكونان في الشمس و القمر و ليس في جنان الخلد و نيرانها شمس و لا قمر قال و قال رجل لأبي عبد اللّه صلوات اللّه عليه: ما تقول في قول اللّه عزّ و جلّ  «النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا» فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: ما يقول الناس فيها؟فقال: يقولون: إنّها في نار الخلد و هم لا يعذّبون فيما بين ذلك فقال عليه السّلام: فهم من السّعداء، فقيل له: جعلت فداك فكيف هذا؟ فقال: هذا في الدّنيا فأمّا في نار الخلد فهو قوله تعالى  «وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ» .و فيه منه عن أبيه رفعه قال: سئل الصادق عليه السّلام عن جنّة آدم على نبيّنا و عليه السّلام أمن جنان الدّنيا كانت أم من جنان الاخرة؟ فقال عليه السّلام: كانت من جنان الدّنيا تطلع فيها الشمس و القمر، و لو كانت من جنان الاخرة ما خرج منها.و يدلّ على تأنّسهم و تزاورهم ما قدّمنا روايته في تذييلات شرح الفصل السابع من فصول الخطبة الثانية و الثمانين من الكافي باسناده عن حبّة العرنى قال:خرجت مع أمير المؤمنين عليه السّلام إلى الظهر- أى ظهر الكوفة- فوقف بوادى السلام كأنّه مخاطب لأقوام فقمت بقيامه حتّى أعييت، ثمّ جلست حتّى مللت، ثمّ قمت حتّى نالنى مثل ما نالنى أوّلا، ثمّ جلست حتّى مللت، ثمّ قمت و جمعت ردائى فقلت: يا أمير المؤمنين إنّى قد أشفقت عليك من طول القيام فراحة ساعة، ثمّ طرحت الرّداء ليجلس عليه، فقال عليه السّلام لى: يا حبّة إن هو إلّا محادثة مؤمن أو مؤانسته، قال: قلت: يا أمير المؤمنين و إنّهم لكذلك؟ قال عليه السّلام: نعم و لو كشف لك لرأيتهم حلقا حلقا محتبين يتحادثون، فقلت: أجساد أم أرواح؟ فقال عليه السّلام لى: أرواح، و ما من مؤمن يموت في بقعة من بقاع الأرض إلّا قيل لروحه: ألحقى بوادى السلام، و انّها لبقعة من جنّة عدن.و تقدّم هناك أيضا في مرفوعة الكافي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في صفة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 228 أرواح المؤمنين في وادي السلام: إنّه عليه السّلام قال: كأنّى بهم حلق حلق قعود يتحدّثون، هذا.و قوله عليه السّلام: (شاهدوا من اخطار دارهم أفظع ممّا خافوا و رأوا من آياتها أعظم مما قدّروا) أى شاهد المجرمون من هلكات الدّار الاخرة يعنى نقماتها و عقوباتها أشدّ مما كانوا يخافون منها و يحذرون في الدّنيا، و رأى المتّقون من آثار الفضل و الرّحمة و علامات الثواب و الكرامة أعظم مما كانوا يقدرونها بحسناتهم و يرجون في الدّنيا كما قال عزّ من قائل «فلا تعلم نفس ما أخفى لهم من قرّة أعين جزاء بما كانوا يعملون» و قال عليه السّلام في الخطبة المأة و الثالثة عشر: انّه ليس شيء بشرّ من الشرّ إلّا عقابه و ليس شيء بخير من الخير إلّا ثوابه، و كلّشيء عمن الدّنيا سماعه أعظم من عيانه، و كلّ شيء من الاخرة عيانه أعظم من سماعه.مجاز (فكلتا الغايتين مدّت لهم إلى مباءة فأنت مبالغ الخوف و الرّجاء) المراد بالغايتين غايتا المجرمين و المتّقين و أراد بالغاية الموت كما في الحديث الموت غاية المخلوقين، أو أجلهما كما في قوله عليه السّلام في الخطبة الثالثة و السّتين: و إنّ غاية تنقصها اللّحظة و تهدمها الساعة لجديرة بقصر المدّة، و على أي تقدير فنسبة مدّت إلى الغاية من باب المجاز و التّوسّع، إذ بها يحصل الوصول إلى مباءة، و أراد بالمباءة منزل الفريقين من النّار و الجنّة.فيكون محصّل المعنى أنّ موت المجرمين و موت المتّقين أو أجلهما استجرهم و جذبهم إلى منزل و مرجع تجاوز و كان هو فوق ما يبلغه خوف الخائف أو رجاء راج، فكنّى بفوقه من مبالغ الخوف و الرّجاء عن شدّة هول النار و عظم خطر الجنة و تجاوزهما عن غاية غايات الخوف و الرّجاء. (فلو كانوا ينطقون بها لعيّوا بصفة ما شاهدوا و ما عاينوا) أى لو كانت لهم قدرة النطق و الاخبار عن تلك المباءة لعجزوا عن وصف ما شاهدوا فيها من مولمات العقاب و كلّت ألسنتهم عن شرح ما عاينوا فيها من مضاعفات الكرامة و الثّواب.الترجمة:فصل ثاني از اين كلام در ذكر شدايد برزخ و حالات أهل آنست مى فرمايد كه:ايشان همسايگانى باشند با يكديگر انس نمى كنند، و دوستانى هستند كه زيارت يكديگر نمى نمايند، پوسيده شده در ميان ايشان علاقهاى شناسائى، و بريده شده از ايشان ريسمانهاى اخوّت و برادرى، پس همه ايشان تنها باشند و حال آنكه در يكجا هستند، و بكنار هجران و دورى باشند و حال آنكه دوستان هستند، نمى شناسند از براى شب صبحى را، و نه از براى روز شبى را، هر يك از شب و روز را كه رحلت كنند در آن باشد برايشان هميشگى مشاهده كردند از هلاكتهاى خانه آخرت خودشان شديدتر از آن چيزى كه ترسيده بودند، و ديدند از علامتهاى آخرت بزرگتر از آن چيزى كه تصوير كرده بودند، پس هر دو غايب يعنى أجل سعدا و أجل أشقيا كشاند ايشان را بسوى منزلگاهي كه متجاوز شد از منتهاى مرتبه خوف خائفين و رجاء راجين، پس اگر بودند كه ناطق بشوند بان هر آينه عاجز مى شدند در بيان صفت آن چيزى كه مشاهده كردند و بچشم ديدند.  
بخش ۳ : شرح حال مردگان [منبع]

وَ لَئِنْ عَمِيَتْ آثَارُهُمْ وَ انْقَطَعَتْ أَخْبَارُهُمْ لَقَدْ رَجَعَتْ فِيهِمْ أَبْصَارُ الْعِبَرِ وَ سَمِعَتْ عَنْهُمْ آذَانُ الْعُقُولِ وَ تَكَلَّمُوا مِنْ غَيْرِ جِهَاتِ النُّطْقِ، فَقَالُوا كَلَحَتِ الْوُجُوهُ النَّوَاضِرُ وَ خَوَتِ الْأَجْسَامُ النَّوَاعِمُ وَ لَبِسْنَا أَهْدَامَ الْبِلَى وَ تَكَاءَدَنَا ضِيقُ الْمَضْجَعِ وَ تَوَارَثْنَا الْوَحْشَةَ وَ [تَهَدَّمَتْ] تَهَكَّمَتْ عَلَيْنَا الرُّبُوعُ الصُّمُوتُ، فَانْمَحَتْ مَحَاسِنُ أَجْسَادِنَا وَ تَنَكَّرَتْ مَعَارِفُ صُوَرِنَا وَ طَالَتْ فِي مَسَاكِنِ الْوَحْشَةِ إِقَامَتُنَا وَ لَمْ نَجِدْ مِنْ كَرْبٍ فَرَجاً وَ لَا مِنْ ضِيقٍ مُتَّسَعاً؛ فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ بِعَقْلِكَ أَوْ كُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ الْغِطَاءِ لَكَ وَ قَدِ ارْتَسَخَتْ أَسْمَاعُهُمْ بِالْهَوَامِّ فَاسْتَكَّتْ وَ اكْتَحَلَتْ أَبْصَارُهُمْ بِالتُّرَاب، فَخَسَفَتْ وَ تَقَطَّعَتِ الْأَلْسِنَةُ فِي أَفْوَاهِهِمْ بَعْدَ ذَلَاقَتِهَا وَ هَمَدَتِ الْقُلُوبُ فِي صُدُورِهِمْ بَعْدَ يَقَظَتِهَا وَ عَاثَ فِي كُلِّ جَارِحَةٍ مِنْهُمْ جَدِيدُ بِلًى سَمَّجَهَا وَ سَهَّلَ طُرُقَ الْآفَةِ إِلَيْهَا مُسْتَسْلِمَاتٍ، فَلَا أَيْدٍ تَدْفَعُ وَ لَا قُلُوبٌ تَجْزَعُ، لَرَأَيْتَ أَشْجَانَ قُلُوبٍ وَ أَقْذَاءَ عُيُونٍ، لَهُمْ فِي كُلِّ فَظَاعَةٍ صِفَةُ حَالٍ لَا تَنْتَقِلُ وَ غَمْرَةٌ لَا تَنْجَلِي.

الْعِبَر : جمع «عبرة»، عبرتها.
كَلْحَت : عبوس شد، اخم كرد.
النَّوَاضِر : جمع «ناضرة»، زيبا و خندان، خوش رو.
خَوَت : متلاشى شد، ويران شد.
أهْدَام : جمع «هدم»، لباسهاى پوسيده، وصله دار.
تَكَاءَدَنَا : ما را به مشقت و دشوارى انداخت.
تَهَكّمَتْ : فرو ريخت.
الرُّبُوع : خانه ها، محلهاى اقامت.
الصُموُت : جمع «صامت»، خاموش، مقصود در اينجا قبرهاست.
ارْتَسَخَتْ : فروكش كرد، «رسخ الغدير» : آب بركه در زمين فرو رفت يعنى آبش رو به نقصان نهاد، خشك شد.
الْهَوَامّ : كرمها، حشرات گزنده.
اسْتَكّت الُاذُنُ : كر شد.
خَسَفَتْ عَيْنُ فُلَانٍ : چشم فلانى كور شد.
ذَلَاقَتُهَا : تندى و تيزى زبان در نطق.
عَاثَ : فاسد كرد.
الْبِلِى : پوسيدگى و فناء.
سَمَّجُهَا : آن را زشت كرد.
اشْجَانُ الْقُلُوبِ : اندوههاى دل.
اقْذَاءُ الْعُيُونِ : خارهاى چشم، چيزى كه در چشم بخلد و موجب درد و رنج گردد.
الْغَمْرَة : شدت، فشار. 
كَلَحَت : تغيير يافت و بد قيافه شد
وُجُوه نَواضِر : رخسارهاى با طراوت
خَوَت : ويران شد و فرو ريخت
نَواعِم : جمع ناعمة : نعمت پرورده شده
أهدَام : جمع هدم : لباس كهنه و پينه دار
تَكَائَد : سخت شد
تَهَكَّمَت : ويران و خراب شد
رُبُوع صُموت : منزلهاى ساكت و بى صدا
انمَحَت : از بين رفت
ارتَسَخَت : كم آب شد
هَوامّ : حشرات و حيوانات ريز
استَكَّت : گوش كر شد
زَلاقَت : فصاحت و روان حرف زدن زبان
هَمَدَت : خوابيد و خاموش شد
عَاثَ : فساد كرد
سَمَّجَ : قبيح و بد منظر كرد
لا تَنجَلى : كشف و روشن نمى شود 
۳. پيام مردگان:
حال اگر چه آثارشان نابود، و اخبارشان فراموش شده، امّا چشم هاى عبرت بين، آنها را مى نگرد، و گوش جان اخبارشان را مى شنود، كه با زبان ديگرى با ما حرف مى زنند و مى گويند: چهره هاى زيبا پژمرده و بدن هاى ناز پرورده پوسيده شد، و بر اندام خود لباس كهنگى پوشانده ايم، و تنگى قبر ما را در فشار گرفته، وحشت و ترس را از يكديگر به ارث برده ايم، خانه هاى خاموش قبر بر ما فرو ريخته، و زيبايى هاى اندام ما را نابود، و نشانه هاى چهره هاى ما را دگرگون كرده است. اقامت ما در اين خانه هاى وحشت زا طولانى است، نه از مشكلات رهايى يافته، و نه از تنگى قبر گشايشى فراهم شد.
مردم اگر آنها را در انديشه خود بياوريد، يا پرده ها كنار رود، مردگان را در حالتى مى نگريد كه حشرات گوش هايشان را خورده، چشم هايشان به جاى سرمه پر از خاك گرديده، و زبان هايى كه با سرعت و فصاحت سخن مى گفتند پاره پاره شده، قلب ها در سينه ها پس از بيدارى به خاموشى گراييده، و در تمام اعضاى بدن پوسيدگى تازه اى آشكار شده، و آنها را زشت گردانيده، و راه آفت زدگى بر اجسادشان گشوده شده، همه تسليم شده، نه دستى براى دفاع، و نه قلبى براى زارى دارند. و آنان را مى بينى كه دل هاى خسته از اندوه، و چشم هاى پر شده از خاشاك دارند، و حالات اندوهناك آنها دگرگونى ايجاد نمى شود و سختى هاى آنان بر طرف نمى گردد.
 
(10) و اگر چه نشانه هاى ايشان ناپديد شده و خبرهاشان قطع گرديده (كسى آنها را نديده سخنانشان را نمى شنود) ولى چشمهاى عبرت پذير آنان را مى نگرد و گوشهاى خردها از آنها مى شنود كه از غير راههاى گويايى (به زبان حال و عبرت) مى گويند: آن چهره هاى شگفته و شاداب بسيار گرفته و زشت شد، و آن بدنهاى نرم و نازك بى جان افتاده، و جامه هاى كهنه و پاره پاره در بر داريم (كفنمان پوسيده انداممان متلاشى گرديده) و تنگى خوابگاه (گور) ما را سخت برنج افكند، و وحشت و ترس را ارث برديم (آنچه را كه پيش رفتگان ما از سختى قبر كشيدند بر ما نيز وارد آمد) و منزلهاى خاموش بروى ما ويران گرديد (قبرهامان پاشيده شد) اندام نيكوى ما نابود و روهاى خوش آب و رنگ ما زشت و ماندن ما در منزلهاى ترسناك دراز گشت، و از اندوه رهائى و از تنگى فراخى نيافتيم.
(11) پس اگر بعقل و انديشه ات حال ايشان را تصوّر نمائى، يا پوشيده شدگى پرده از جلو تو برداشته شود «در حاليكه گوشهاشان از جانوران زير زمينى نقصان يافته و كر گشته و چشمهاشان بخاك سرمه كشيده شده و فرو رفته و زبانها بعد از تند و تيزى در دهانها پاره پاره و دلها بعد از بيدارى در سينه هاشان مرده و از حركت افتاده و در هر عضو ايشان پوسيدگى تازه اى كه آنرا زشت مى سازد فساد و تباهى كرده، و راههاى آسيب رسيدن بآن آسان گرديده در حاليكه اندامشان در برابر آسيب تسليم و دستهايى نيست كه آنها را دفع نمايد و نه دلهايى كه ناله و فرياد كند» اندوه دلها و خاشاك چشمها را خواهى ديد كه براى آنها در هر يك از اين رسوايى و گرفتاريها حالتى است كه به حالت ديگر تبديل نمى شود، و سختى است كه بر طرف نمى گردد.
 
با آنكه آثارشان ناپديد شده و اخبارشان منقطع گرديده باز هم چشمان عبرت پذير، در آنها مى نگرند و گوشهاى عقل آوازشان را مى شنوند. سخن مى گويند، ولى نه به زبان. به زبان حال مى گويند كه چهره هاى شاداب ما گرفته و زشت شده و پيكرهاى نرم ما بيجان گرديده. جامه هايى كهنه و فرسوده در برداريم و تنگى جاى به رنجمان افكنده و وحشت، ميراثى است كه به ما رسيده. سراى خاموش گور بر سرمان ويران گرديده و زيباييهاى جسم ما را محو و نابود كرده زيبايى از چهره هاى ما گريخته و درنگمان در اين سراى وحشت به دراز كشيده. از محنتمان رهايى نبود و اين تنگنا، كه در آن افتاده ايم، گشادگى نيافت.
اگر از روى عقل حالتشان را تصور كنى، يا آنچه بر تو پوشيده است آشكار گردد، بنگرى كه چسان گوشهايشان از آسيب خزندگان كر گشته و ديدگانشان از خاك پر شده و زبانهايشان در دهانهايشان پس از گشادگى و فصاحت چاك چاك گرديده و دلهاى بيدارشان در سينه هاشان سرد شده و هر يك از اندامهايشان را پوسيدگى تازه اى تباه كرده است و راه رسيدن آفات بر آنها آسان گشته. آرى، اجسادشان دستخوش آفات شده و نه دستى كه از آنان دفاع كند و نه دلى كه برايشان زار بگريد. تو اندوه دلها و چشمهايى را كه خاشاك در آنها افتاده است مى بينى. ايشان را در هر يك از اين شوربختيها و سختيها حالتى است كه دگرگون نمى شود و ناهنجاريهايش از ميان نمى رود.
 
هر چند آثارشان محو شده و اخبارشان منقطع گشته; ولى چشمان عبرت بين آنان را مى بيند و گوشهاى عقل گفتارشان را مى شنود. (آرى!) آنها سخن مى گويند; ولى نه از طريق زبان، آنها (با زبان حال) مى گويند: چهره هاى خرم و زيباى ما زشت و پژمرده شد و بدنهاى نرم و نازک (که در ناز و نعمت پرورش يافته بود) بر زمين افتاد و از هم متلاشى گشت، لباس کهنگى و فرسودگى بر تن پوشيديم و تنگى قبر، سخت ما را در فشار قرار داد. وحشت و ترس را از يکديگر به ارث برده ايم و خانه هاى خاموش قبر بر ما فرو ريخته است. زيباييهاى بدنهاى ما محو شده و نشانه هاى شناسايى چهره ما دگرگون گشته، اقامت ما در اين خانه هاى وحشت، طولانى شده نه از اين درد و رنج، فرجى يافته ايم و نه از تنگى قبر، گشايشى.
اگر با عقل خود آنها را در نظر خويش، مجسم سازى يا پرده ها کنار رود و با چشم خود آنها را ببينى در حالى که گوشهاى آنها را حشرات خورده اند و از کار افتاده و بر چشمهايشان سرمه خاک کشيده شده و (در کاسه) فرو رفته، زبانهايى که با سرعت و فصاحت سخن مى گفتند پاره پاره شده، قلبها در سينه هاى آنها پس از بيدارى خاموش گشته و در هر يک از اعضاى آنان پوسيدگى تازه اى آشکار شده و آن را زشت و بدمنظر ساخته و راه آفات را به سوى آن به آسانى گشوده در حالى که همه آنها در برابر اين امور تسليمند. نه دستى براى دفاع وجود دارد و نه قلبى براى جزع و بى تابى (و ناله سر دادن) (آرى اگر حال آنها را در نظر خود مجسم سازى) قلبهايى پر از غم و چشمهايى پر خاشاک را مى بينى (که بر آنها نوحه گرى مى کنند و از همه مصيبت بارتر اينکه) آنها در هر شدت و سختى، حالات ناراحت کننده اى دارند که هرگز دگرگون نمى شود (و به سوى خوبى نمى گرايد) وبلاى فراگيرى دارند که هيچ گاه برطرف نمى گردد.
 
و هر چند نشانه هاشان ناپديد گرديده است و خبرهاشان بريده، چشم عبرت آنان را ديد، و گوش خرد بانگشان را شنيد. سخن سردادند بى لب و دهان و چنين گفتند -امّا نه به زبان- كه: چهره هاى شاداب در ترنجيد، و تن هاى نرم پوسيد، و ما را پوشاك فرسودگى در بر است و سختى تنگى گور بر سر، وحشت را به ارث مى بريم از يكديگر. سرايهاى خاموش بر سرمان فروريخت -و خاك بر پيكرمان بيخت- چندان كه زيبايى تن هامان بر پا نماند و آب و رنگ چهره هامان برجا، و ماندنمان در خانه وحشت دراز و ديرپا. نه از اندوهى گشايشى يافتيم، و نه از تنگى جاى، فراخى و رهايشى.
و اگر تصويرشان در آيينه خردت آشكار شود، يا آنچه پس پرده نهان است براى تو پديدار كه چسان گوشهاشان از انبوه خزندگان ناشنواست و ديده شان از خاك سرمه كشيده و نابيناست، و زبانهاشان در كام از پس گشادگى و فصاحت بريده است و دلها در سينه هاشان از پس بيدارى آرميده، و در هر يك از اندامهاشان پوسيدگى تازه آسيب رسانيده و آن را زشت و تباه ساخته، و راههاى رسيدن آفت را بدانها آسان گردانيده.-  در معرض تباهى فتاده-  آسيبها را گردن نهاده، نه دستهايى كه بلا را باز دارد، نه دلهايى كه ناله و فرياد برآرد. دلهايى را بينى از اندوه خسته، و ديده هايى خار غم در آن شكسته، در هر يك از اين اطوار ناهنجار حالتى است كه دگرگون نشود و سختى اى كه بر طرف نگردد.
 
و اگر آثارشان از بين رفته، و اخبارشان قطع شده، هر آينه ديده هاى عبرت پذير آنان را مى بيند، و گوش عقول اخبار آنها را مى شنود، و بدون وسائل نطق بلكه با زبان حال مى گويند: چهره هاى خرم و زيباى ما زشت شد، بدنهاى نرم و نازكمان از هم گسيخت، لباسهاى كهنگى و پوسيدگى در بر كرديم، تنگى قبر ما را به سختى انداخت، وحشت را از يكديگر ارث برديم، خانه هاى خاموش قبر بر ما فرو ريخت. پس زيباييهاى انداممان را نابود نمود، و صورتهاى خوش آب و رنگمان زشت گرديد، و اقامتمان در اين منازل وحشت زا طولانى شد، نه از اندوه رهايى داريم، و نه از تنگى فراخى يافتيم.
اگر حال آنان را به قدرت عقل مجسّم كنى، يا پرده از وضع آنان براى تماشاى تو برداشته شود، و ببينى كه گوششان از هجوم جانوران گزنده خورده شده و در نتيجه كر شده، و ديدگانشان سرمه خاك كشيده شده و بر اين حساب فرو رفته، و زبانهايشان پس از تندى و تيزى در دهانشان پاره پاره شده، و دلهايشان پس از بيدارى در سينه هايشان از حركت افتاده، و در هر عضو آنان پوسيدگى تازه اى فساد به بار آورده كه آن را زشت نموده، و راههاى آفت را به سوى آن اعضا هموار كرده، اعضايى كه در برابر آفتها تسليم شده اند، نه دستهايى هست كه به دفع آفات برخيزد، و نه دلهايى كه جزع و بى تابى كند، (آرى اگر آنان را مجسم كنى) قلب هاى پر غصه، و ديدگانى پر خاشاك را ملاحظه مى كنى، كه در هر شدت و سختى وصف حالى است كه از بين نرود، و بلايى فرا گيرنده است كه بر طرف نگردد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 330-326 شرح حال خفتگان در خاک!امام(عليه السلام) دراين بخش از خطبه، وضع مردگان و خفتگان قبور را با بيان رسا و تکان دهنده ديگرى شرح مى دهد و مى فرمايد: «هر چند آثارشان محو شده و اخبارشان منقطع گشته; ولى چشمان عبرت بين آنان را مى بيند و گوشهاى عقل گفتارشان را مى شنود. (آرى!) آنها سخن مى گويند; ولى نه از طريق زبان»; (وَ لَئِنْ عَمِيَتْ آثَارُهُمْ، وَ انْقَطَعَتْ أَخْبَارُهُمْ، لَقَدْ رَجَعَتْ فِيهِمْ أَبْصَارُ الْعِبَرِ، وَ سَمِعَتْ عَنْهُمْ آذَانُ الْعُقُولِ، وَ تَکَلَّمُوا مِنْ غَيْرِ جِهَاتِ النُّطْقِ).در واقع امام(عليه السلام) در اين عبارت به دو نکته اشاره مى فرمايد: نخست اينکه خبر گرفتن از آنان از طرق عادى (مانند چشم گوش) نيست، بلکه از راههاى عميق تر و قوى تر است از طريق چشم دل و گوش عقل، همچنين سخن گفتن آنها نيز با زبان قال نيست، بلکه با زبان حال است که آثارش بسيار عميق تر است، زيرا زبان قال ممکن است آميخته با دروغ باشد، ولى زبان حال هيچ گاه دروغ نمى گويد.اکنون ببينيم آنها با زبان حال چه مى گويند؟ امام(عليه السلام) سخن آنها را چنين بيان مى کند: «آنها مى گويند: چهره هاى خرم و زيباى ما زشت و پژمرده شد و بدنهاى نرم و نازک (که در ناز و نعمت پرورش يافته بود) بر زمين افتاد و از هم متلاشى شد، لباس کهنگى و فرسودگى بر تن پوشيديم و تنگى قبر، سخت ما را در فشار قرار داد. وحشت و ترس را از يکديگر به ارث برده ايم و خانه هاى خاموش قبر بر ما فرو ريخته است»; (فَقَالُوا: کَلَحَتِ(1) الْوُجُوهُ النَّواضِرُ(2)، وَ خَوَتِ(3) الاَْجْسَامُ النَّوَاعِمُ، وَ لَبِسْنَا أَهْدَامَ(4) الْبِلَى، وَ تَکَاءَدَنَا(5) ضِيقُ الْمَضْجَعِ، وَ تَوَارَثْنَا الْوَحْشَةَ، وَ تَهَکَّمَتْ(6) عَلَيْنَا الرُّبُوعُ الصُّمُوتُ(7)).آرى! آنها گاه از سرنوشت بدنهايشان سخن مى گويند و گاه از جايگاهايشان. بدنها نخست پژمرده، چهره ها درهم کشيده، سپس از هم متلاشى شده و سرانجام پوسيده و خاک شده است. قبرها تنگ و تاريک و سرد و خاموش است وامواج وحشت آنها را در برگرفته و همگى در سکوت فرو رفته اند.سپس مى افزايد: «زيباييهاى بدنهاى ما محو شده و نشانه هاى شناسايى چهره ما دگرگون گشته، اقامت ما در اين خانه هاى وحشت، طولانى شده نه از اين درد و رنج، فرجى يافته ايم و نه از تنگى قبر، گشايشى»; (فَانْمَحَتْ مَحَاسِنُ أَجْسَادِنَا، وَ تَنَکَّرَتْ مَعَارِفُ صُوَرِنَا، وَ طَالَتْ فِي مَسَاکِنِ الْوَحْشَةِ إِقَامَتُنَا; وَ لَمْ نَجِدْ مِنْ کَرْب فَرَجاً، وَ لاَ مِنْ ضِيق مُتَّسَعاً!).آرى! صورتهايى که در حال حيات بسيار زيبا و شناخته شده بود و منزلگاههايى که وسيع و زيبا و راحت بود، با فرا رسيدن مرگ دگرگون مى شود، آن منزلگاه زيبا و فراخ به خانه تنگ و تاريک قبر مبدل مى گردد، و آن صورتهاى زيبا بعد از چند صباحى نه تنها طراوت و شادابى و جمال خود را از دست مى دهد، بلکه به صورت بسيار وحشتناکى در مى آيد.به همين دليل پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در گفتار کوتاه و تکان دهنده اى مى فرمايد: «ما رَأَيْتُ مَنْظَراً إلاّ وَالْقَبرُ أفْضَعُ مِنْهُ; من هيچ منظره وحشتناکى را نديدم مگر اينکه قبر از آن وحشتناکتر است».(8)سپس امام(عليه السلام) با تعبيرات زنده اى سعى مى کند وضع حالات آنها را در قبر براى مخاطبان خود کاملا آشکار کند: «اگر با عقل خود آنها را در نظر خويش، مجسم سازى، يا پرده ها کنار رود و با چشم خود آنها را ببينى، در حالى که گوشهاى آنها را حشرات خورده اند و از کار افتاده، و بر چشمهايشان سرمه خاک کشيده شده و (در کاسه) فرو رفته، زبانهايى که با سرعت و فصاحت سخن مى گفتند پاره پاره شده، قلبها در سينه هاى آنها پس از بيدارى خاموش گشته است و در هر يک از اعضاى آنان پوسيدگى تازه اى آشکار شده و آن را زشت و بدمنظر ساخته و راه آفات را به سوى آن به آسانى گشوده است در حالى که همه آنها (در برابر اين امور) تسليم اند. نه دستى براى دفاع وجود دارد و نه قلبى براى جزع و بى تابى (و ناله سر دادن). (آرى اگر حال آنها را اين گونه در نظر خود مجسم سازى) قلبهايى پر از غم و چشمهايى پر خاشاک را مى بينى (که بر آنها نوحه گرى مى کنند)»; (فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ بِعَقْلِکَ، أَوْ کُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ الْغِطَاءِ لَکَ، وَ قَدِ ارْتَسَخَتْ(9) أَسْمَاعُهُمْ بِالْهَوَامِّ(10) فَاسْتَکَّتْ(11)، وَ اکْتَحَلَتْ أَبْصَارُهُمْ بِالتُّرَابِ فَخَسَفَتْ، وَ تَقَطَّعَتِ الاَْلْسِنَةُ فِي أَفْوَاهِهِمْ بَعْدَ ذَلاَقَتِهَا(12)، وَ هَمَدَتِ(13) الْقُلُوبُ فِي صُدُورِهِمْ بَعْدَ يَقَظَتِهَا، وَ عَاثَ(14) فِي کُلِّ جَارِحَة مِنْهُمْ جَدِيدُ بِلىً(15) سَمَّجَهَا(16) وَ سَهَّلَ طُرُقَ الاْفَةِ إِلَيْهَا، مُسْتَسْلِمَات فَلاَ أَيْد تَدْفَعُ، وَ لاَ قُلُوبٌ تَجْزَعُ، لَرَأَيْتَ أَشْجَانَ(17) قُلُوب، وَ أَقْذَاءَ(18) عُيُون).درست است که با قبض روح تمام همه از کار مى افتد; ولى تا زمانى که سالم است هنوز قابليتى در آن وجود دارد که اگر فرضاً روح به آن باز مى گشت فعال مى شد; ولى پس از پوسيدن و متلاشى شدن ديگر هيچ کارايى ندارد، و به همين دليل امام(عليه السلام) مى فرمايد: حشرات گوش آنها را از کار مى اندازند و سرمه خاک چشم آنان را و پاره شدن زبان نطق آنان را.آنگاه در تکميل اين سخن در يک جمله به صورت جمع بندى مى فرمايد: «آنها در هر شدت و سختى حالات ناراحت کننده اى دارند که هرگز دگرگون نمى شود (و به سوى خوبى نمى گرايد) و بلاى فراگيرى که هيچ گاه برطرف نمى گردد»; (لَهُمْ فِي کُلِّ فَظَاعَة صِفَةُ حَال لاَ تَنْتَقِلُ، وَ غَمْرَةٌ(19) لاَ تَنْجَلِي).اشاره به اينکه مصيبت بزرگ آنان اين است که اين گرفتاريها زايل نمى شود، بلکه روز به روز پيچيده تر مى گردد; بدبختى آنان دراين است که آينده روشنى در پيش رو ندارند هر چه زمان بگذرد بدن متلاشى تر و استخوانها پوسيده تر مى شود.*****پی نوشت:1. «کلحت» از ريشه «کلوح» بر وزن «طلوع» به معناى چين و چروک برداشتن و چهره عبوس کردن و درهم کشيدن گرفته شده است.2. «نواضر» از ريشه «نضرة» بر وزن «دفعة» به معناى خرمى و شادابى و شکوفايى گرفته شده است.3. «خوت» از ريشه «خواء» به معناى فرو ريختن و از هم متلاشى شدن است.4. «اهدام» جمع «هدم» بر وزن «حرص» به معناى لباس کهنه وصله دار است.5. «تکائدنا» از «تکائد» به معناى مشقت بار شدن گرفته شده و ريشه آن «کأد» بر وزن «رعد» است.6. «تهکمت» از «تهکّم» به معناى سقوط در چاه و مانند آن و يا فرو ريختن و ويران شدن است.7. «صموت» به معناى خاموش شدن و لب فرو بستن است و در عبارت بالا مصدرى است که معناى وصفى دارد.8. سنن ترمذى، ج 3، ص 379 ; ميزان الحکمه، ماده «قبر»، ح 16251 .9. «ارتسخت» از ريشه «ارتساخ» به معناى ثابت شدن و فرو رفتن از ريشه «رسوخ» به معناى نفوذ کردن و جذب شدن گرفته شده است.10. «هوام» جمع «هامة» به معناى حشرات داراى سمّ کشنده است; مانند مار و گاه به هر نوع حشره اطلاق مى شود.11. «استکت» از ريشه «سکّ» بر وزن «حک» به معناى فرو بستن گرفته شده است.12. «ذلاقه» به معناى برّندگى وتيزى است; سپس به معناى لسان و سرعت بيان به کار رفته است و خطيب ذلق به گوينده فصيح و سخنور گفته مى شود.13. «همدت» از ريشه «همود» بر وزن «سجود» در اصل به معناى خاموش شدن آتش است. سپس به معناى سکوت و سکون و از کار افتادن به کار رفته است.14. «عاث» از ريشه «عيث» بر وزن «حيف» به معناى فاسد کردن گرفته شده و به معناى تبذير و اتلاف نيز آمده است و در جمله بالا همان معناى اوّل اراده شده است.15. «جديد بلى» با توجّه به اينکه «جديد» به معناى نو و «بلى» به معناى کهنه است در عبارت بالا نوعى صناعت بديع به کار رفته که دو ضد در کنار هم به صورت مضاف و مضاف اليه آمده و معناى آن پوسيدگى تازه است.16. «سمجّ» از ريشه «سماجت» به معناى ناهنجار بودن و نفرت انگيز شدن گرفته شده و «سمج» بر وزن «خشن» به کسانى گفته مى شود که به طريقه زشت و ناپسند چيزى را دنبال مى کنند.17. «اشجان» جمع «شجن» بر وزن «کفن» به معناى غم و اندوه است.18. «اقذاء» جمع «قذى» بر وزن «قبا» به معناى خار و خاشاک و اجسام کوچکى است که در چشمش مى ريزد و انسان را ناراحت مى کند که ساعت به ساعت در بدن بى جان مردگان ظاهر مى شود.19. «غمره» در اصل به معناى آبى است که فراگير باشد و اشيايى را بپوشاند; سپس به معناى هر امر فراگير شديد به کار رفته است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«فكلتا الغايتين»،يعنى سرانجام افراد مؤمن و كافر كه سعادت يا شقاوت است، آنان را به سراى نهايى آخرت كه بهشت يا دوزخ است مى برد و انديشه اين خانه پنهانى از تمام بيم و اميدهاى ديگر توانفرساتر است در اين عبارت امام (ع) مدّت را مجازا به غايت نسبت داده است.«لقد رجعت... النطق»،اين عبارت در كمال فصاحت و بلاغت است، و مراد از «ابصار العبر» چشمهاى حقيقت بينى است كه از آنچه مى بيند پند و اندرز مى آموزد و در عبارت «آذان العقول» با اطلاق سبب بر مسبب يك نوع مجاز به كار رفته است يعنى شنيدن را كه سبب است ذكر كرده و علم را كه مسبّب است اراده فرموده است، و كنايه از آگاهى دلها از جزع و فزع و سر و صداى مردگان است كه شنيدنى است.«و تكلّموا من غير جهات النطق»،يعنى مردگان نه با زبان معمولى و ظاهر بلكه با زبان حال و باطن سخن مى گويند.«فقالوا... متّسعا»،امام (ع) در اين جمله ها، سخنان مردگان را كه از ميان قبرها، با زبان حال مى گويند: بيان فرموده است، در روايت ديگر، به جاى كلمه «خلت» كه در عبارت متن آمده است، كلمه «خوت» ذكر شده است، لفظ اهدام را كه لباسهاى كهنه است به استخوانهاى پوسيده تشبيه كرده و به جاى دگرگونى و ناراحتى و از هم پاشيدگى كه بر جسم مرده عارض مى شود به عنوان استعاره آورده است، و ممكن است كه لفظ: «أهدام» به معناى كفنها باشد. (در اين صورت تشبيه و استعاره اى نيست)، مضجع به معناى قبر است و «توارث الوحشه» يعنى وحشت قبر، و چون از دنيا رفتگان، از اوضاع و احوال مردگان و پس از مرگ وحشت داشتند و در اين حال آن وحشت در بازماندگان آنان نيز باقى است، از اين رو با لفظ توارث آورده كه گويا اين وحشت را از گذشتگان به ارث گرفته اند، كلمات «الربوع الصموت و مساكن الوحشه» نيز به معناى قبر است، «معارف صورهم» امورى است كه در دنيا وسيله شناخته شدن چهره ظاهرى آنها مى شد.«فلو مثلتهم بعقلك»،اگر صورتهاى مردگان را در ذهن خود جاى دهى. «أو كشف عنهم محجوب الغطاء» و يا اگر آنچه از خاكها و كفنها كه وسيله پوشش بدنها شده، از جلو چشمت برداشته شود.حرف واو در جمله و قدار تسخت حاليّه است، «يقظة قلوبهم»: بيدارى دلهايشان استعاره از حيات و حركتهاى دلهاى آنان است، اسناد عاث به كلمه «جديد البلى» از باب مجاز است، كلمه مستسلمات حال است براى جوارح، و عامل آن هم فعلهاى عاث و سهل است، و «لام» در لرأيت جواب لو مى باشد، و در عبارت «لهم فى كلّ فظاعة صفة حال لا تنتقل و غمرة لا تنجلى» با بهترين و موجزترين وجه، حال مردگان را چنان بيان فرموده است كه هيچ چيز نمى توان بر آن افزود يا از آن كاست، با تعبير: پوششى از زشتى و درماندگى، سختيها و شدايدى اراده شده كه سراسر وجود اموات را فرا گرفته است. غذىّ بر وزن فعيل و به معناى مفعول است، يعنى: پرورش يافته با ناز و نعمت. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 223 و لئن عميت آثارهم و انقطعت أخبارهم لقد رجعت فيهم أبصار العبر، و سمعت عنهم آذان العقول، و تكلّموا من غير جهات النّطق، فقالوا: كلحت الوجوه النّواضر، و خوت الأجساد النّواعم، و لبسنا أهدام البلى، و تكائدنا ضيق المضجع، و توارثنا الوحشة، و تهكّمت علينا الرّبوع الصّموت، فانمحت محاسن أجسادنا، و تنكّرت معارف صورنا، و طالت في مساكن الوحشة إقامتنا، و لم نجد من كرب فرجا، و لا من ضيق متّسعا. فلو مثّلتهم بعقلك، أو كشف عنهم محجوب الغطاء لك، و قد ارتسخت أسماعهم بالهوامّ فاستكّت، و اكتحلت أبصارهم بالتّراب فخسفت، و تقطّعت الألسنة في أفواههم بعد ذلاقتها، و همدت القلوب في صدورهم بعد يقظتها، و عاث في كلّ جارحة منهم جديد بلى سمّجها، و سهّل طرق الافة إليها مستسلمات، فلا أيد تدفع، و لا قلوب تجزع، لرأيت أشجان قلوب، و أقذاء عيون، لهم من كلّ فظاعة صفة حال لا تنتقل، و غمرة لا تنجلي. (52418- 52196)اللغة:و (كلح) يكلح من باب منع كلوحا تكشّر في عبوس و (نضر) نضارة حسن و (الأهدام) جمع الهدم بالكسر الثّوب البالى و المرقّع و (تكاءد) في الأمر و تكادنى من باب تفاعل و تفعّل شقّ علىّ، و عقبة كئود أى صعب و (التّهكم) التهدّم في البئر و نحوه، و في بعض النسخ تهدّمت بدل تهكّمت قال الشّارح المعتزلي يقال تهدّم فلان على فلان غضبا إذا اشتدّ غضبه، و يجوز أن يكون تهدّمت أى تساقطت قال: و روى تهكّمت بالكاف و هو كقولك تهدّمت بالتّفسيرين جميعا، و (رسخ) الغدير يرسخ من باب منع رسوخا نشّ ماؤه و نضب فذهب، و رسخ المطر نضب نداؤه في الأرض و (الهوامّ) بتشديد الميم جمع الهامّة بالتشديد أيضا مثل دوابّ و دابّة قال الأزهري: ماله سمّ يقتل كالحيّة، و قال الفيومى: و قد تطلق الهوام على ما لا يقتل كالحشرات، و لسان (ذلق) ذرب و ذلق السكّين حدده و (الهمود) الموت و طفوء النار و ذهاب حرارتها و (عاثه) يعيثه من باب ضرب أفسده.الاعراب:و قوله: و لئن عميت الواو للقسم و المقسم به محذوف و اللّام موطئة عند سيبويه و زايدة عند غيره، و جواب القسم قوله: لقد رجعت و استغنى به عن جواب الشّرط كما في قوله تعالى «لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ»  و هذه قاعدة مطردة، فانّ القسم و الشرط إذا اجتمعا في الكلام فالجواب للمتقدّم منهما و يستغنى عن جواب الثاني لقيام جواب الأوّل مقامه، و القسم المقدّر في حكم المقسم الملفوظ كما صرّح به ابن الحاجب في الكافية و نجم الأئمة الرّضى في شرحه و قوله: و قد ارتسخت، الجملة فى محلّ النصب على الحال من مفعول مثلتهم، و قوله: مستسلمات حال من ضمير إليها و قوله: لرأيت أشجان قلوب جواب لو مثلتهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 229 المعنى:(و لئن عميت آثارهم) أى خفيت عن أبصار الناظرين (و انقطعت أخبارهم) عن آذان المستمعين (لقد رجعت فيهم أبصار العبر و سمعت عنهم آذان العقول) هذا ناظر إلى طرف الأحياء (و تكلّموا من غير جهات النّطق) هذا ناظر إلى طرف الأموات.و محصّل المراد أنّ الأحياء و إن لم يمكن لهم إدراك حالات من القبور بطرق المشاعر الظاهرة و استطلاعها بالأبصار و الاذان، لكنّهم تمكّنوا من معرفتها بأبصار البصائر و العبر و الاطلاع عليها بطريق العقل، و كذلك الموتى و إن لم يكن لهم ايصال أخبارهم إلى الأحياء و إظهار حالاتهم بالنّطق و لسان المقال، لكنّهم أخبروهم و تكلّموا بلسان الحال. (فقالوا كلحت الوجوه النّواضر) أى عبست الوجوه ذات الحسن و البياض و البهجة و النّضارة قال تعالى  «هُمْ فِيها كالِحُونَ»  أى عابسون، و قيل: هو من الكلوح الّذى قصرت شفته عن أسنانه كما تقلص رءوس الغنم إذا شيطت بالنار. (و خوت الأجساد النّواعم) و في بعض النّسخ الأجسام النّواعم أى سقطت الأجساد المنعّمة بلذايذ الدّنيا في وهدة القبور أو خلت الأبدان النّاعمة اللّينة من الأرواح فصارت جيفة منتنة أو المراد خلوّها من الدّم و الرّطوبة و ذهاب طراوتها.استعاره مرشحة- استعاره تبعية (و لبسنا أهدام البلى) قال الشّارح البحراني استعار لفظ الأهدام للتّغير و التّقشف و التّمزيق العارض لجسم الميّت لمشابهتها العظم البالى، و يحتمل أن يريد بها الأكفان، انتهى.أقول: يجوز أن يكون الكلام من قبيل التشبيه المرشح بأن يقدر تشبيه البلى المحيط بهم بالأهدام و الأثواب الممزقة البالية المحيطة بالبدن، فاضيف المشبّه به إلى المشبه ثمّ قرن بما يلايم المشبّه به و يناسبه و هو اللّبس ترشيحا للتّشبيه، و أن يكون من باب الاستعارة لا الاستعارة الأصليّة كما توهّمه الشارح لعدم انتظام معنى الكلام على ما ذكره إلّا بتكلّف، بل من الاستعارة التّبعيّة بأن يستعار اللّبس للشمول و الاحاطة فيكون محصل المعنى أحاط بنا و شملنا البلى و التمزيق إحاطة اللّباس بالبدن فافهم. (و تكاءدنا ضيق المضجع) أى شقّ علينا ضيق القبر استعاره (و توارثنا الوحشة) أى وحشة القبور و استعار لفظ التوارث لكون الوحشة منها لابائهم و أسلافهم قبلهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 230 فحصلت لهم بعدهم مجاز عقلى- كنايه- استعاره (و تهكّمت علينا الرّبوع الصّموت) أى تساقطت علينا المنازل الصامتة و أراد بها القبور و وصفها بالصمت من المجاز العقلى و تساقطها كناية عن خرابها و انهدامها، و على كون التّهكم بمعنى اشتداد الغضب فيكون استعارة لعذاب القبور و يختصّ بغير المؤمن لأنّ المؤمن مأمون منه.كما يدلّ عليه ما رواه في الكافي عن يحيى عن محمّد بن الحسين عن عبد الرحمن ابن أبي هاشم عن سالم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ما من موضع قبر إلّا و هو ينطق كلّ يوم ثلاث مرّات أنا بيت التّراب، أنا بيت البلى، أنا بيت الدّود قال عليه السّلام: إذا دخله عبد مؤمن قال: مرحبا و أهلا أما و اللّه لقد كنت أحبّك و أنت تمشى على ظهرى فكيف إذا دخلت بطنى فسترى ذلك، قال عليه السّلام: فيفسح له مدّ البصر و يفتح له باب يرى مقعده من الجنة- إلى أن قال- فلا تزل نفحة من الجنة تصيب جسده و يجد لذّتها و طيبها حتّى يبعث.قال عليه السّلام: و إذا دخل الكافر قالت: لا مرحبا بك و لا أهلا و اللّه لقد كنت أبغضك و أنت تمشى على ظهرى فكيف إذا دخلت بطنى سترى ذلك، قال عليه السّلام: فتضمّ عليه فتجعله رميما و يعاد كما كان و يفتح له باب إلى النّار يرى مقعده من النار- إلى أن قال- ثمّ لم تزل نفحة من النار تصيب جسده فيجد ألمها و حرّها في جسده إلى يوم يبعث الحديث.و قد مرّ بتمامه مع أحاديث أخر و مطالب نافعة في التذييل الثالث من تذييلات شرح الفصل السابع من فصول الخطبة الثانية و الثمانين فليراجع هناك.و يؤيّد المعنى الأخير تفريع قوله  (فانمحت محاسن أجسادنا) أى ذهب آثار المواضع الحسنة من أبداننا لشدّة عذاب القبور و مزيد تاثير آلامها (و تنكّرت معارف صورنا) أى تغيّرت وجوهنا الّتي بها كنّا نعرف في الدّنيا بعظم تأثير أهاويل البرزخ (و طالت في مساكن الوحشة) أى القبور (إقامتنا و لم نجد من كرب) و هو الغمّ الّذى يأخذ بالنفس (فرجا و لا من ضيق متّسعا) أى من ضيق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 231 المضجع محلّا ذا سعة يكون بدلا منه، أو مطلق الضّيق أى لم نجد من ضيق الحال و ضنك المعيشة اتّساعا أى رفاه حال و رغد عيش قال تعالى «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً» أى عيشا ضيّقا، قال ابن مسعود و غيره: هو عذاب القبر. (فلو مثلتهم بعقلك) أى تخيّلت صورهم و مثالهم بقوّتك المتخيّلة (أو كشف عنهم محجوب الغطاء لك) أى ارتفع عنهم الغطاء الحاجب و تبيّن حالهم عندك فالمفعول بمعنى الفاعل كما فى حجابا مستورا و قال الشارح البحرانى، أى ما حجب بأغطية التراب و السواتر لأجسادهم عن بصرك، انتهى.و على قوله: فالمحجوب وصف للميّت لا للغطاء و يبعّده لفظة عنهم كما لا يخفى.و كيف كان فالمراد إنه لو شاهدتهم (و) الحال أنه (قد ارتسخت أسماعهم بالهواء فاستكت) أى ذهبت رطوبتها و نضبت نداوتها، بتسلّط حشرات الأرض عليها فانسدّت (و اكتحلت أبصارهم بالتراب فخسفت) أى فقئت (و تقطعت الألسنة فى أفواههم بعد ذلاقتها) و حدّتها كنايه (و همدت القلوب في صدورهم بعد يقظتها) أى سكنت حركتها و ذهبت حرارتها بعد ما كانت متيقظة، و هو كناية عن موتها بعد حياتها (و عاث في كل جارحة منهم جديد بلى سمجها) أى أوقع الفساد في كلّ جارحة من جوارحهم بلى متجدّد أوجب سماجتها و قبحها و سوء منظرها (و سهل طرق الافة إليها) لأنّ العنصر الترابى إذا استولى على الأعضاء قوى استعدادها للاستحالة من صورتها التي هي عليها إلى غيرها حال كونها (مستسلمات) منقادات غير ممتنعة من قبول الافة و الفساد (فلا أيد) أى قوّة و قدرة و سلطان أو كفّ (تدفع) الالام و الافات عنها (و لا قلوب تجزع) و تحزن لما نزل بها. (لرأيت) جواب لو أى لو تصوّرت حالاتهم بخيالك أو شاهدت فظايعهم بعينك على ما فصّل لرأيت (أشجان قلوب و أقذاء عيون) أى شاهدت فيهم من الفظايع و الشنائع المفرطة المجاوزة عن الحدّ ما يورث حزن قلوب الناظرين و أذى عيونهم (لهم من كلّ فظاعة صفة حال لا تنتقل) قال الشارح المعتزلي أى لا تنتقل إلى حسن و صلاح و ليس يريد لا تنتقل مطلقا لأنها تنتقل إلى فساد و اضمحلال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 232 (و) من كلّ شناعة (غمرة لا تنجلى) أى شدّة لا تنكشف و قد مضى في شرح الخطبة الثانية و الثمانين مطالب مناسبة لهذا الفصل من أراد الاطلاع فليراجع ثمّة.الترجمة:و اگر مخفى شده أثرهاى ايشان و منقطع گرديده خبرهاى ايشان بتحقيق مراجعت كرده در ايشان ديده هاى عبرتها، و شنيده از ايشان گوشهاى عقلها، و سخن گفتند ايشان به زبان حال از غير جهت نطق بلسان، پس گفتند كه زشت گشت صورتهاى با آب و رنگ، و بخاك افتاد بدنهاى نرم و نازك، و پوشيديم ما لباسهاى پاره پاره كهنه را، و به مشقّت انداخت ما را تنگى خوابگاه، و بارث برديم از يكديگر وحشت را، و منهدم شد بر ما منزلهاى خاموش قبرها، پس محو گشت نيكوئيهاى بدنهاى ما، و تغيير يافت معروفهاى صورتهاى ما، و طول يافت در مسكنهاى وحشت اقامت ما، و نيافتيم از شدّت محنت فرجى، و از تنگى حالت وسعتى پس اگر تصوّر نمائى تو حالتهاى ايشان را بعقل خودت، پا برداشته شود از ايشان پرده پوشان از براى تو در حالتى كه فرو رفته باشد رطوبت گوشهاى ايشان بجهت تسلّط حشرات الأرض پس كر شده باشد، و سرمه كشيده باشد چشمهاى ايشان بخاك پس فرو رفته باشد در استخوان سر، و پاره پاره گشته زبانها در دهنهاى ايشان بعد از تيزى و بلاغت آنها، و مرده و ساكن شود قلبها در سينهاى ايشان بعد از بيدارى آنها، و فساد كرده باشد در هر عضوى از ايشان پوسيدگى تازه كه زشت گردانيده باشد آنها را، و آسان كرده باشد طريق آفت به آنها در حالتى كه آنها گردن نهاده باشند بان آفتها، پس نباشد دستهائى كه دفع كنند آنها را و نه دلهائى كه جزع كنند از آنها هر آينه بعد از آن تصوّر عقل و كشف حجاب خواهى ديد اندوههاى قلبها و خونابه چكيدن چشمها را، از براى ايشان است از هر شناعت و رسوائى صفت حالتى كه منتقل نشود، و شدّت و سختى كه منكشف نگردد و بر طرف نباشد. 
بخش ۴ : سختى هاى مرگ [منبع]

فَكَمْ أَكَلَتِ الْأَرْضُ مِنْ عَزِيزِ جَسَدٍ وَ أَنِيقِ لَوْنٍ، كَانَ فِي الدُّنْيَا غَذِيَّ تَرَفٍ وَ رَبِيبَ شَرَفٍ؛ يَتَعَلَّلُ بِالسُّرُورِ فِي سَاعَةِ حُزْنِهِ وَ يَفْزَعُ إِلَى السَّلْوَةِ، إِنْ مُصِيبَةٌ نَزَلَتْ بِهِ ضَنّاً بِغَضَارَةِ عَيْشِهِ وَ شَحَاحَةً بِلَهْوِهِ وَ لَعِبِهِ؛ فَبَيْنَا هُوَ يَضْحَكُ إِلَى الدُّنْيَا وَ تَضْحَكُ إِلَيْهِ فِي ظِلِّ عَيْشٍ غَفُولٍ، إِذْ وَطِئَ الدَّهْرُ بِهِ حَسَكَهُ وَ نَقَضَتِ الْأَيَّامُ قُوَاهُ وَ نَظَرَتْ إِلَيْهِ الْحُتُوفُ مِنْ كَثَبٍ، فَخَالَطَهُ بَثٌّ لَا يَعْرِفُهُ وَ نَجِيُّ هَمٍّ مَا كَانَ يَجِدُهُ وَ تَوَلَّدَتْ فِيهِ فَتَرَاتُ عِلَلٍ آنَسَ مَا كَانَ بِصِحَّتِهِ، فَفَزِعَ إِلَى مَا كَانَ عَوَّدَهُ الْأَطِبَّاءُ مِنْ تَسْكِينِ الْحَارِّ بِالْقَارِّ وَ تَحْرِيكِ الْبَارِدِ بِالْحَارِّ، فَلَمْ يُطْفِئْ بِبَارِدٍ إِلَّا ثَوَّرَ حَرَارَةً وَ لَا حَرَّكَ بِحَارٍّ إِلَّا هَيَّجَ بُرُودَةً وَ لَا اعْتَدَلَ بِمُمَازِجٍ لِتِلْكَ الطَّبَائِعِ إِلَّا أَمَدَّ مِنْهَا كُلَّ ذَاتِ دَاءٍ، حَتَّى فَتَرَ مُعَلِّلُهُ وَ ذَهَلَ مُمَرِّضُهُ وَ تَعَايَا أَهْلُهُ بِصِفَةِ دَائِهِ وَ خَرِسُوا عَنْ جَوَابِ السَّائِلينَ عَنْهُ وَ تَنَازَعُوا دُونَهُ شَجِيَّ خَبَرٍ يَكْتُمُونَهُ.
فَقَائِلٌ يَقُولُ هُوَ لِمَا بِهِ وَ مُمَنٍّ لَهُمْ إِيَابَ عَافِيَتِهِ وَ مُصَبِّرٌ لَهُمْ عَلَى فَقْدِهِ يُذَكِّرُهُمْ أُسَى الْمَاضِينَ مِنْ قَبْلِهِ، فَبَيْنَا هُوَ كَذَلِكَ عَلَى جَنَاحٍ مِنْ فِرَاقِ الدُّنْيَا وَ تَرْكِ الْأَحِبَّةِ إِذْ عَرَضَ لَهُ عَارِضٌ مِنْ غُصَصِهِ، فَتَحَيَّرَتْ نَوَافِذُ فِطْنَتِهِ وَ يَبِسَتْ رُطُوبَةُ لِسَانِهِ؛ فَكَمْ مِنْ مُهِمٍّ مِنْ جَوَابِهِ عَرَفَهُ فَعَيَّ عَنْ رَدِّهِ، وَ دُعَاءٍ مُؤْلِمٍ بِقَلْبِهِ سَمِعَهُ فَتَصَامَّ عَنْهُ، مِنْ كَبِيرٍ كَانَ يُعَظِّمُهُ أَوْ صَغِيرٍ كَانَ يَرْحَمُهُ.
وَ إِنَّ لِلْمَوْتِ لَغَمَرَاتٍ هِيَ أَفْظَعُ مِنْ أَنْ تُسْتَغْرَقَ بِصِفَةٍ أَوْ تَعْتَدِلَ عَلَى عُقُولِ أَهْلِ الدُّنْيَا.

الأنِيق : شگفت انگيز.
الْغَذىّ : (اسم در اينجا به معناى مفعول است) متنعم به نعمتها.
الرَّبِيب : پرورش يافته.
يَتَعَلّلُ : مشغول ميشود.
السَّلْوَة : سرگرمى، تسلى، تسكين يافتن.
ضَنّاً : بخل ورزيدن، دريغ كردن.
غَضَارَة : خرمى و سرسبزى.
الشَحَاح : بخيل، آزمند.
عَيْشٍ غَفُول : زندگى غفلت زا، در اينجا زندگى با وصف غفلت آورده شده چون لازمه خوشگذرانى، غفلت و بى خبريست.
الْحَسَك : خار سه پهلويى كه آن را خار خسك نيز مى گويند اين خار تمثيلى است براى آلام و دردهاى دنيا.
الْحُتُوف : مهلكات، در اصل به معناى مرگ است.
كَثَب : نزديك.
خَالَطَهُ : با او در آميخت.
الْبَث : حزن، اندوه.
النَّجِىّ : سر، امر پنهانى و پوشيده.
الْفَتَرَات : جمع «فترة»، مدتى از زمان، «فترات علل»، منظور ابتداى زمان بيمارى و آغاز آن است.
الْقَارّ : در اينجا به معناى «سرد» است.
اعْتَدَل : ميان حال و معتدل شد.
مُعَلِّلُهُ : تسليت دهنده اش، كسى كه بيمار را با اميدوارى به شفا و بهبودى، دلدارى مى دهد.
تَعَايا أهْلُهُ : خاندانش خسته و عاجز شدند.
هُوَ لِمَا بِهِ : او در چنگ مرضها و بيمارى هاست، يعنى بيمارى بر او غالب شده و خواهد مرد.
مُمَنِّي : اميد دهنده، آرزو بخش.
الِايَاب : بازگشت.
اُسًى : جمع «اسوة»، نمونه ها.
نَوَافِذُ الفِطْنَةِ : انديشه هاى صحيح و درست.
عَىَّ : عاجز شد.
الْغَمَرَات : شدائد، مقصود سكرات مرگ است.
تَعْتَدِلُ عَلَى عُقُولِ اهْلِ الدُّنْيَا : عقلهاى مردم دنيا آن را درك ميكند. 
أنِيق لَون : رنگ كاملا خوب و خيره كننده
غَذِىّ : تغذيه يافته
تَرَف : نعمت فراوان غرور آور
رَبِيب : تربيت يافته
يَتَعَلَّل : مشغول اسباب و علل مى شود
سَلوَة : آرام گرفتن از مصيبت
غَضارَة عَيش : طراوت و تازگى زندگى
شَحاحَة : بخل نمودن
حُتوف : مرگ، هلاك كننده ها
كَثَب : نزديكى
بَثّ : غم و غصه
نَجِىّ : آهسته سخن گوينده
قَارّ : سرد و خنك
ثَوَّرَ : به هيجان آورد، برانگيخت
مُعَلِّل : كسى كه مريض را تسلى مى دهد و خدمت ميكند
تَعَايا : اظهار عاجزى كردند
شَجِىّ : دردمند، غصه مند
مُمَنِّى : آرزو ايجاد كننده
إياب : بازگشت
مُصَبِّر : وادار بصبر كننده
أسَى : اقتداء كردن
نَوافِذ فِطنَة : افكار نفوذ كننده
يَبِسَت : خشك شد
تَصَامَّ : خود را به كرى زد
غَمَرات : پوششها، موجها، سختيها
أفظَع : دردناكتر
تَستَغرِق : بطور كامل گفته مى شود 
۴. عبرت از گذشتگان:
آه زمين چه اجساد عزيز و خوش سيمايى را كه با غذاهاى لذيذ و رنگين زندگى كردند، و در آغوش نعمت ها پرورانده شدند به كام خويش فرو برد. آنان كه مى خواستند با شادى غم هاى را از دل بيرون كنند، و به هنگام مصيبت با سرگرمى ها، صفاى عيش خود را برهم نزنند، دنيا به آنها و آنها به دنيا مى خنديدند، و در سايه خوشگذرانى غفلت زا، بى خبر بودند كه روزگار با خارهاى مصيبت زا آنها را در هم كوبيد و گذشت روزگار توانايى شان را گرفت، مرگ از نزديك به آنها نظر دوخت، و غم و اندوهى كه انتظارش را نداشتند آنان را فرا گرفت، و غصّه هاى پنهانى كه خيال آن را نمى كردند، در جانشان راه يافت، در حالى كه با سلامتى انس داشتند انواع بيمارى ها در پيكرشان پديد آمد، و هراسناك به اطبّا، كه دستور دادند گرمى را با سردى، و سردى را با گرمى درمان كنند روى آورند كه بى نتيجه بود، زيرا داروى سردى، گرمى را علاج نكرد، و آنچه براى گرمى به كار بردند، سردى را بيشتر ساخت، و تركيبات و اخلاط، مزاج را به اعتدال نياورد، جز آن كه آن بيمارى را فزونى داد، تا آنجا كه درمان كننده خسته، و پرستار سرگردان، و خانواده از ادامه بيمارى ها سست و ناتوان شدند، و از پاسخ پرسش كنندگان درماندند، و در باره همان خبر حزن آورى كه از او پنهان مى داشتند در حضورش به گفتگو پرداختند.
۵. سختى هاى لحظه مرگ:
يكى مى گفت تا لحظه مرگ بيمار است، ديگرى در آروزى شفا يافتن بود، و سوّمى خاندانش را به شكيبايى در مرگش دعوت مى كرد، و گذشتگان را به ياد مى آورد. در آن حال كه در آستانه مرگ، و ترك دنيا، و جدايى با دوستان بود، ناگهان اندوهى سخت به او روى آورد، فهم و دركش را گرفت، زبانش به خشكى گراييد. چه مطالب مهمّى را مى بايست بگويد كه زبانش از گفتن آنها باز ماند، و چه سخنان دردناكى را از شخص بزرگى كه احترامش را نگه مى داشت، يا فرد خردسالى كه به او ترحّم مى كرد، مى شنيد و خود را به كرى مى زد. همانا مرگ سختى هايى دارد كه هراس انگيز و وصف ناشدنى است، و برتر از آن است كه عقل هاى اهل دنيا آن را درك كند.
 
(12) و چه بسيار زمين بدن ارجمند و صاحب رنگ شگفت آورى را خورده است كه در دنيا متنعّم بنعمت و پرورده خوشگذرانى و بزرگوارى بوده، هنگام اندوه به شادى مى گرائيده، و بجهت بخل ورزيدن به نيكوئى زندگانيش و حرص به كارهاى بيهوده و بازيچه چون مصيبت و اندوهى باو وارد مى گشت متوجّه لذّت و خوشى شده خود را از اندوه منصرف مى نمود،
(13) پس در حاليكه او بدنيا و دنيا باو مى خنديد (توجّه هر يك بديگرى بود) در سايه خوشى زندگانى بسيار غفلت آميز ناگهان روزگار او را با خار خود لگد كوب كرد و قوايش را درهم شكست (به انواع بلا و دردها گرفتارش ساخت) و از نزديك ابزار مرگ به سويش نگاه ميكرد، پس او به اندوهى آميخته شد كه با آن آشنا نبود، و با رنج پنهانى همراز گشت كه پيش از اين آنرا نيافته بود، و بر اثر بيماريها ضعف و سستى بسيار در او بوجود آمد در اين حال هم به بهبودى خود انس و اطمينان كامل داشت (احتمال دريافت مرگ را نمى داد)
(14) و هراسان رو آورد بآنچه اطبّاء او را بآن عادت داده بودند از قبيل علاج گرمى به سردى و برطرف شدن سردى به گرمى، پس داروى سرد بيمارى گرمى را خاموش نساخته، بلكه بآن مى افزود،
(15) و داروى گرم بيمارى سردى را بهبودى نداده مگر آنرا بهيجان آورده سخت مى نمود، و با داروى مناسب كه با طبائع و اخلاط در آميخت مزاج معتدل نگشت مگر آنكه آن طبائع هر دردى را كمك كرده مى افزود، تا اينكه (با سختى و طول مرض و درد) طبيب او سست شده از كار افتاد (ندانست براى بهبوديش چه دارويى بكار برد) و پرستارش فراموش كرد (دل از او برگرفت) و زن و فرزند و غم خوارش از بيان درد او خسته شدند، و در پاسخ پرسش كنندگان حال او گنگ گرديدند (سخنى كه نتيجه دهد نگفتند) و نزد او از خبر اندوه آورى كه پنهان مى نمودند با يكديگر گفتگو كردند: يكى مى گفت: حال او همين است كه هست، و ديگرى به خوب شدن او اميدوارشان ميكرد، و ديگرى بر مرگ او دلداريشان مى داد، در حاليكه پيروى از گذشتگان پيش از آن بيمار را به يادشان مى آورد (مى گفت: پيشينيان از اين دنيا رفتند ما نيز ناچاريم از ايشان پيروى نموده برويم)
(16) پس در اثناى اينكه او با اين حال بر بال مفارقت دنيا و دورى دوستان سوار است ناگاه اندوهى از اندوههايش باو هجوم آورد، پس زيركى ها و انديشه هاى او سرگردان مانده از كار بيفتد، و رطوبت زبانش خشك شود، و چه بسيار پاسخ پرسش مهمّى را دانسته از بيان آن عاجز و ناتوان است، و چه بسيار آواز سخنى كه دردناك ميكند دل او را مى شنود، و (بجهت توانائى نداشتن به پاسخ آن) خود را كر مى نماياند، و آن آواز يا سخن از بزرگى است كه او را احترام مى نموده (مانند پدر) يا از خردسالى كه باو مهربان بوده (مانند فرزند)
(17) و بتحقيق مرگ را سختيهايى است كه دشتوارتر است از آنكه همه آنها بيان شود، يا عقلهاى مردم دنيا آنرا درك كرده بپذيرند.
 
زمين چه پيكرهاى عزيز و خوش آب و رنگ را بلعيده است. آنكه در دنيا متنعم به نعمتها بود و در نوشخوارى و لذت به سر مى برد، در ساعات اندوه، به شادمانى مى گراييد و اگر مصيبتى فرود مى آمد، او به آرامش پناه مى برد، زيرا نمى خواست كه زندگى خوش او و لهو و بازيچه اش را گرد غم بر سر نشيند.
در همان هنگام كه شادمانه بر رخ دنيا مى خندد و دنيا نيز بر رخ او مى خندد و در سايه ناز و نوش و بى خبرى غنوده، بناگاه، دست روزگار خار بلا بر دلش فرو كند، توانش به سستى گرايد و چشمان مرگ از نزديك در او نگرد و به اندوهى ناشناخته و جانكاه دچار آيد و به رنجى پنهانى كه تا آن هنگام از آن خبر نداشت، گرفتار شود. ضعف و فتور در او پديدار گردد. در اين حال هم، به تندرستى خود مطمئن است. پس هراسان به آنچه پزشكان عادتا تجويز مى كنند، روى نهد. چون علاج گرمى به سردى و سردى به گرمى، ولى داروى سردى، حرارت را تسكين ندهد و داروى گرمى، جز سردى ثمره اى ندارد. آميزه اين طبايع، مزاج را به اعتدال نياورد، بلكه بر دردها بيفزايد.
تا پرستار ناتوان شود و دلدارى دهنده سرگشته ماند و خويشاوندان از وصف بيماريش عاجز آيند و در برابر كسانى كه از حال او مى پرسند، هيچ نتوانند گفت. پس ميان خود به كشاكش پردازند كه چگونه حقيقت حالش را از او مخفى دارند. يكى گويد او همواره همين است و راه بهبود بسته است. ديگرى اميد مى دهد كه حالش نيكو شود و عافيت باز آيد. ديگرى بر فقدان او ديگران را تسليت گويد كه او نيز به گذشتگان تأسّى كرد.
در همان حال كه او مهياى جدايى از دنيا و ترك دوستان است، ناگاه، غصه گلويش را بفشارد، روزنه هاى ادراكش بسته شود و زبانش بخشكد. چه بسا پاسخها كه مى داند و زبانش را ياراى گفتن نيست. چه بسيار سخنان دل آزار كه مى شنود و خود را به كرى مى زند. بزرگترها بر سر او نوحه مى كنند و در وصف بزرگواريهايش چيزها مى گويند و خردسالى كه به او مهربانى كرده، بر او مى گريد. مرگ را ورطه هايى است، بسى سخت تر از آنكه به وصف آيد يا عقلهاى مردم دنيا توان سنجيدن آن داشته باشد.
 
زمين ها، چه بسيار، اجساد نيرومند زيبا و خوش آب و رنگ را که در دنيا نازپرورده و نعمت بودند و پرورش يافته دامان احترام و شرف، در کام خود فرو بردند، همانها که مى خواستند با سرور و خوشحالى غمها را از دل بزدايند و به هنگام فرا رسيدن مصيبت براى از بين نرفتن طراوت زندگى و از دست ندادن سرگرميهاى آن به لذت و خوشگذرانى پناه بردند. (آرى) در آن هنگام که او به دنيا مى خنديد و دنيا نيز در سايه زندگى مرفه و غفلت زا بر او خنده مى زد، ناگهان روزگار خارهاى جانگداز آلام و مصائب را در دل او فرو کرد و گذشت روزگار قواى او را در هم شکست و عوامل مرگ از نزديک به او نظر افکند در نتيجه، غم و اندوهى که هرگز از آن آگاهى نداشت با او در آميخت و غصه هاى پنهانى که حتى خيال آن را نمى کرد در وجودش راه يافت، سُستى بيماريها در او ظاهر شد در حالى که به سلامت و تندرستى، انس شديد داشت. در اين هنگام، هراسان و ترسان به آنچه طبيبان او را به آن، عادت داده بودند پناه برد که حرارت را با برودت، تسکين دهد و برودت را با حرارت تحريک کند; ولى در چنين حالتى هيچ حرارتى را با عوامل برودت فرو ننشاند جز اينکه حرارت شعله ورتر شد و هيچ برودتى را با داروى حرارت زا تحريک نکرد جز اينکه برودت را به هيجان درآورد. براى اعتدال مزاج به هيچ معجونى پناه نبرد جز آنکه به سبب آن، آماده بيمارى ديگرى شد. اين وضع همچنان ادامه يافت تا آنجا که طبيب از درمانش ناتوان شد و پرستارش او را به فراموشى سپرد و خانواده اش از وصف بيمارى او خسته شدند و در پاسخ سؤال کنندگان فروماندند. آنها در کنار بيمار خود نشسته و درباره خبر ناگوارى که تا آن وقت از او مکتوم مى داشتند آشکارا به گفتگو پرداختند. يکى مى گفت او را به حال خود رها کنيد (که رفتنى است) ديگرى آرزوى بازگشت بهبود او را مى کرد و (سومى) آنان را به شکيبايى در فقدانش، دعوت مى نمود و (براى تحمّل اين مصيبت) مصائب و اندوه گذشتگان را به يادشان مى آورد.
در اين حال که او در شرف فراق دنيا و ترک دوستان بود، ناگهان عارضه اى گلوگيرش شد که فهم و درک او را ناتوان ساخت و در حيرت و سرگردانى فرو برد و زبانش خشک شد. در اين هنگام به فکر وصايا و سؤالات مهم و لازمى مى افتد که پاسخ آنها را مى دانست; امّا چه سود که زبانش از گفتن بازمانده است، و سخنانى مى شنود که قلب او را به درد مى آورد و مى خواهد جواب آنها را بگويد; امّا قدرت ندارد، از اين رو خود را به ناشنوايى مى زند همان سخنان و زخم زبانهايى که گاه از شخص بزرگى صادر مى شود که اين بيمار او را محترم مى شمرد يا از کوچکى که در گذشته بر او ترحم مى کرده است. (به هر حال) مرگ دشواريهايى دارد که انسان را در خود غرق مى کند، مشکلاتى که هراس انگيزتر از آن است که بتوان در قالب الفاظ ريخت يا انديشه هاى اهل دنيا آن را درک کند.
 
و زمين چه پيكرها كه در كام خود فرو برد، گرانقدر و ارجمند خوش آب و رنگ و دلپسند. در دنيا خوش خورده، در ناز و نعمت به سر برده گاه اندوه به شادى مى پرداخت و هنگام مصيبت خود را سرگرم مى ساخت تا صفاى عيش او تيره نگردد، و نه سپاه اندوه بر لذتش چيره. به ناگاه هنگامى كه او به دنيا و دنيا بدو مى خنديد، و در چار بالش زندگى خويش بيخبرانه مى غلطيد، روزگار خار مصيبت در دلش خست، و قوتهايش را در هم شكست.
بلاها از نزديك بدو نگريست، بيمارى بدو روى آورد كه نمى دانست از كجا و چيست، و اندوهى كه نهان درون او را مى كافت، و او آن را مى جست و نمى يافت، و سستيها در او پديد گرديد، حالى كه از همه وقت تندرست تر بود و نشانى از بيمارى در خود نمى ديد. پس هراسان روى به پزشكان آورد و به دستورشان كار كرد. گرمى را به سردى آرام كردن، و سردى را به گرمى به سر كار آوردن. امّا داروى سردى، گرمى را از كار نينداخت، و آنچه براى گرمى به كار مى رفت سردى را بيشتر ساخت، و تركيبات و اخلاط، مزاج را به اعتدال نياورد، بلكه نيروى هر دردآور را بيشتر كرد. -سر كنگبين صفرا فزود، و روغن بادام خشكى نمود- چندان كه تيمار خوار ناتوان شد، و بيماردار سرگردان، و كسان او در وصف بيمارى اش وامانده و در پاسخ پرسندگان درمانده، تا خبرى را كه نهان مى كنند. و مى دانند، چگونه بدو رسانند.
يكى گويد از اين بيمارى نرهد، ديگرى ايشان را اميد بهبودى دهد، و سوّمى تعزيت گويد، كه چون او بسى مرد و اين هم راه آنان را به سر خواهد برد، و آن گاه كه وى آماده جدايى از اين جهان است و رها كردن دوستان، ناگهان اندوهى كه دارد بر او هجوم آرد. بر روزنه هاى ادراكش پرده كشيده شود و ترى زبان خشكيده، و چه بسيار پاسخها كه داند امّا گفتن نتواند، و بانگى دل آزار كه شنود و خود را كر نماياند. نوحه سالمندى كه او را بزرگ مى شمرد، يا گريه خردسالى كه بر او رحمت مى آورد، و مرگ را ورطه هايى است دشوارتر از آنچه بتوان وصف كرد، يا در ميزان دلهاى مردم دنيا توان آورد.
 
چه بسيار است بدنهاى ارزنده و خوش آب و رنگ كه تغذيه شده ناز و نعمت و پرورده شرف بوده ولى زمين آن بدنها را خورد، بدنهايى كه در وقت اندوه و حزن خود را به اسباب شادى و سرور مشغول مى كرد، و به هنگام رسيدن بلا و مصيبت براى نگاه دارى خوشى و لذت و از دست ندادن لهو و لعب خود را تسلّى مى داد، و در اين ميان كه زير سايه عيش و نوش پر از غفلت بود و او به دنيا و دنيا به او مى خنديد روزگار پايش را به خار گذاشت، و زمانه قوايش را درهم شكست، و اسباب مرگ و هلاكت از جايى نزديك به او نظر افكند، غمى كه نمى شناخت با او در آميخت، و با اندوهى پنهان همراز شد كه پيش از آن او را نيافته بود، و بيماريها وى را به ضعف و سستى نشاند در حالى كه به بهبودى خويش اطمينان داشت، پس به آنچه طبيبان او را عادت داده بودند هراسان پناه برد كه عبارت بود از تسكين گرمى به سردى، و تحريك سردى به گرمى، عامل سردى نه اينكه گرمى را بر طرف نكرد بلكه به آن افزود، و داروى گرم نه اينكه سردى را علاج ننمود بلكه باعث هيجان آن شد، و دواى مناسب مزاج نه اينكه بيمار را به اعتدال نياورد بلكه موجب شدت مرض شد، تا طبيبش در كار خود سست و از درمان وى نا اميد گشت، و پرستارش او را فراموش نمود، و زن و فرزندش از بيان درد او ملول شده، و در جواب پرسش كنندگان حالش درمانده گشتند، و بالاى سر او از خبر اندوهبارى كه كتمان مى نمودند به گفتگو نشستند:
يكى مى گفت وضعش همين است كه هست، ديگرى به بازگشت صحّت او اميدشان مى داد، و شخصى ديگر بر مردن او تسليتشان مى گفت، در حالى كه دنباله روى بيمار را نسبت به گذشتگان به يادشان مى انداخت. در اين اثنا كه او بر بال جدايى از دنيا و ترك دوستان سوار بود، ناگاه غصه اى از غصه هايش به او هجوم كرد، و انديشه و ادراك نافذش سرگردان گشت، و رطوبت زبانش خشك شد.
چه بسيار پاسخ هايى كه مى دانست ولى قدرت جواب آن را نداشت، و چه بسيار سخن دردآورى را از شخص بزرگى كه او را در زمان سلامتش احترام مى كرد يا كودكى كه به او ترحم مى نمود مى شنيد ولى خود را به كرى مى زد. آرى براى مرگ دشواريهايى است سخت تر از آنكه قابل وصف باشد، و سختى هايى است كه عقول از درك آن ناتوان است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 341-333 دشوارى هاى مرگ که در قالب الفاظ نمى گنجد:امام(عليه السلام) اين گوينده تواناى فصيح بى نظير، در آخرين بخش از اين خطبه، باز از زواياى ديگر به مسئله مرگ و پايان زندگى و عوارض سخت آن اشاره کرده و آن را در چهار مرحله خلاصه مى کند; نخست مى فرمايد: «چه بسيار، زمين اجساد نيرومند زيبا و خوش آب و رنگ را که در دنيا پرورده ناز و نعمت بودند و پرورش يافته احترام و شرف، در کام خود فرو برد، همانها که مى خواستند با سرور و خوشحالى، غمها را از دل بزدايند و به هنگام فرا رسيدن مصيبت، براى از بين نرفتن طراوت زندگى و از دست ندادن سرگرمیهاى آن، به لذت و خوشگذرانى پناه بردند»; (فَکَمْ أَکَلَتِ الاَْرْضُ مِنْ عَزِيزِ(1) جَسَد، وَأَنِيقِ(2) لَوْن، کَانَ فِي الدُّنْيَا غَذِيَّ(1) تَرَف، وَ رَبِيبَ(2) شَرَف! يَتَعَلَّلُ(3) بِالسُّرُورِ فِي سَاعَةِ حُزْنِهِ، وَ يَفْزَعُ إِلَى السَّلْوَةِ(4) إِنْ مُصِيبَةٌ نَزَلَتْ بِهِ،ضَنًّا(5) بِغَضَارَةِ(6) عَيْشِهِ، وَ شَحَاحَةً(7) بِلَهْوِهِ وَ لَعِبِهِ!).اين سخن اشاره دقيقى به کسانى است که آنچنان به ناز و نعمت و عيش و نوش دنيا عادت کرده اند که به هنگام نزول مصيبتها و اندوهها سعى مى کنند خود را با انواع سرگرميها و لهو و لعب، از آن دور دارند و آنچه را ممکن بود مايه بيدارى و هوشيارى آنان گردد به فراموشى بسپارند و اين خود مصيبتى است بزرگ که انسان به عوامل بيدارى و عوامل مستى و بى خبرى پناه برد; ولى حوادث تلخ هرگز آنها را فراموش نمى کند و سرانجام زمين آنها را در کام خود فرو مى برد.«(آرى) در آن هنگام که او (بر اثر ناز و نعمت) به دنيا مى خنديد و دنيا نيز در سايه زندگى مرفه و غفلت زا بر او خنده مى زد، ناگهان روزگار خارهاى جانگداز آلام و مصائب را در دل او فرو کرد و گذشت روزگار قواى او را در هم شکست و عوامل مرگ از نزديک به او نظر افکند، در نتيجه غم و اندوهى که هرگز از آن آگاهى نداشت با او در آميخت، و غصه هاى پنهانى که حتى خيال آن را نمى کرد در وجودش راه يافت. سُستى بيماريها در او ظاهر شد در حالى که به سلامت و تندرستى، انس شديد داشت»; (فَبَيْنَا هُوَ يَضْحَکُ إِلَى الدُّنْيَا وَ تَضْحَکُ إِلَيْهِ فِي ظِلِّ عَيْش غَفُول(8); إِذْ وَطِيءَ الدَّهْرُ بِهِ حَسَکَهُ(9) وَ نَقَضَتِ الاَْيَّامُ قُوَاهُ، وَ نَظَرَتْ إِلَيْهِ الْحُتُوفُ(10) مِنْ کَثَب(11) فَخَالَطَهُ بَثٌّ(12) لاَ يَعْرِفُهُ، وَ نَجِيُّ(13) هَمٍّ مَا کَانَ يَجِدُهُ، وَ تَوَلَّدَتْ فِيهِ فَتَرَاتُ عِلَل، آنَسَ مَا کَانَ بِصِحَّتِهِ).اشاره به اينکه; هر چند اين بى خبران در برابر مصائب، سعى دارند خود را به فراموشى بسپارند، پيوسته بر دنيا خنده سر مى دهند و دنياى غافل کننده نيز بر آنها خنده مستانه مى زند; ولى ديرى نمى پايد که در سرازيرى مرگ قرار مى گيرند; قوا و نيروها يکى پس از ديگرى از بين مى رود، چشمها کم نور، گوشها سنگين، استخوانها سست و پوک، اعصاب خسته و ناتوان و انواع بيماريها به سوى او هجوم مى آورد و جهان نوحه مرگ را در گوش آنها مى خواند.در واقع امام(عليه السلام) در اين بخش، نخست به تحليل رفتن قوا و آشکار شدن انواع بيماريها به دنبال آن، که گام اوّل به سوى مرگ است اشاره فرمود. سپس به سراغ گام دوم مى رود که مراجعه پى در پى و مکرّر به اطبا و گرفتن انواع داروها و بى تأثير بودن آنها است و مى فرمايد: «در اين هنگام، هراسان و ترسان به آنچه طبيبان او را به آن عادت داده بودند پناه برد که حرارت را با برودت تسکين دهد و برودت را با حرارت تحريک کند; ولى در چنين حالتى هيچ حرارتى را با عوامل برودت فرو ننشاند جز اينکه حرارت شعلهورتر شد، و هيچ برودتى را با داروى حرارت زا تحريک نکرد جز اينکه برودت را به هيجان درآورد. براى اعتدال مزاج به هيچ معجونى پناه نبرد جز آنکه به سبب آن آماده بيمارى ديگرى شد»; (فَفَزِعَ إِلَى مَا کَانَ عَوَّدَهُ الاَْطِبَّاءُ مِنْ تَسْکِينِ الْحَارِّ بِالْقَارِّ(14)، وَتَحْرِيکِ الْبَارِدِ بِالْحَارِّ، فَلَمْ يُطْفِىءْ بِبَارِد إلاَّ ثَوَّرَ(15) حَرَارَةً، وَ لاَ حَرَّکَ بِحَارٍّ إِلاَّ هَيَّجَ بُرُودَةً، وَ لاَ اعْتَدَلَ بِمُمَازِج(16) لِتِلْکَ الطَّبَائِعِ إِلاَّ أَمَدَّ مِنْهَا کُلَّ ذَاتِ دَاء).آرى! هنگامى که فرمان قطعى مرگ فرا مى رسد اسباب صحت و سلامت به کندى مى گرايد و به اصطلاح: «سر کنگبين صفرا مى فزايد و روغن بادام سبب خشکى مى شود». گويى داروها از اثر مى افتند و يا نتيجه معکوس مى دهند و طبق ضرب المثل معروف: «طبيبان ابله مى شوند» و راه بيمار به سوى پايان زندگى هموار مى گردد.آنچه در تعبيرات حساب شده مولا در اينجا آمده، اشاره به تقسيماتى است که در طبّ قديم رايج بود. در آن زمان اطبّا عقيده داشتند که چهار نوع مزاج وجود دارد: مزاج گرم، مزاج سرد، مزاج تر و خشک. از نگاه ديگر چهار نوع مزاج مرکب شناخته شده بود مزاج گرم و تر (که به آن دموى مى گفتند) و مزاج گرم و خشک (که آن را صفراوى مى ناميدند) و مزاج سرد و تر (که آن را بلغمى نام مى نهادند) و مزاج سرد و خشک (که آن را سوداوى مى گفتند).البتّه اين مزاجها هنگامى که در حدّ اعتدال بود لطمه اى به سلامت نمى زد و صاحبان آنها با تفاوت زيادى که با هم داشتند همگى داراى زندگى خوبى بودند; ولى اگر يکى از چهارتا (حرارت، برودت، رطوبت و يبوست) غلبه مى کرد ناچار بودند براى بازگرداندن اعتدال مزاج به عوامل مخالف پناه برند; حرارت را با برودت فرو نشانند و برودت را با عوامل حرارت تحريک کنند و رطوبت را با يبوست بياميزند و يبوست را با رطوبت تعديل کنند. تأثير همه اينها در زمانى است که کار از کار نگذشته باشد. هنگامى که کار از کار گذشت، همه بى اثر خواهد بود.سپس امام(عليه السلام) مرحله سوم را بازگو مى کند و آن مرحله يأس از بازگشت سلامت و انتظار پايان عمر در آينده نه چندان دور مى فرمايد: «اين وضع همچنان ادامه يافت تا آنجا که طبيب از درمانش ناتوان شد، و پرستارش او را به فراموشى سپرد، و خانواده اش از وصف بيمارى او خسته شدند، و در پاسخ سؤال کنندگان فروماندند»; (حَتَّى فَتَرَ مُعَلِّلُهُ(17)، وَ ذَهَلَ مُمَرِّضُهُ(18)، وَ تَعَايَا(19) أَهْلُهُ بِصِفَةِ دَائِهِ، وَ خَرِسُوا عَنْ جَوَابِ السَّائِلِينَ عَنْهُ).گويى امام بارها و بارها در کنار اين گونه بيماران و خانواده هاى آنان بوده و حالات آنان را دقيقاً زير نظر گرفته است; طبيب، اظهار عجز مى کند و پرستار اظهار خستگى، و خانواده او نمى دانند درباره او به مردم چه بگويند. بگويند حال او بهتر است خلاف گفته اند. بگويند بدتر است خوشايند نيست. ناچار زبان را در کام فرو مى برند و با نگاههاى مأيوسانه خود پاسخ مى گويند.در ادامه مى افزايد: «آنها در کنار بيمار خود نشسته و درباره خبر ناگوارى که تا آن وقت از او مکتوم مى داشتند آشکارا به گفت وگو پرداختند; يکى مى گفت او را به حال خود رها کنيد (که رفتنى است). ديگرى آرزوى بازگشت بهبود او را مى کرد و (سومى) آنان را به شکيبايى در فقدانش، دعوت مى نمود، و (براى تحمّل اين مصيبت) مصائب و اندوه گذشتگان را به يادشان مى آورد»; (وَ تَنَازَعُوا دُونَهُ شَجِيَّ(20) خَبَر يَکْتُمُونَهُ: فَقَائِلٌ يَقُولُ: هُوَ لِمَا بِهِ، وَ مُمَنٍّ لَهُمْ إِيَابَ عَافِيَتِهِ، وَ مُصَبِّرٌ لَهُمْ عَلَى فَقْدِهِ، يُذَکِّرُهُمْ أَسَى(21) الْمَاضِينَ مِنْ قَبْلِهِ).سرانجام امام چهارمين و آخرين مرحله زندگى اين بيمار را بيان مى کند. هنگامى که در آستانه مرگ قرار مى گيرد و آماده سفر آخرت و ترک اين جهان مى شود، مى فرمايد: «در اين حال که او در شرف فراق دنيا و ترک دوستان بود، ناگهان عارضه اى گلوگيرش شد که فهم و درک او را ناتوان ساخت و در حيرت و سرگردانى فرو برد و زبانش خشک شد»; (فَبَيْنَا هُوَ کَذلِکَ عَلَى جَنَاح مِنْ فِرَاقِ الدُّنْيَا، وَ تَرْکِ الاَْحِبَّةِ، إِذْ عَرَضَ لَهُ عَارِضٌ مِنْ غُصَصِهِ، فَتَحَيَّرَتْ نَوَافِذُ فِطْنَتِهِ، وَ يَبِسَتْ رُطُوبَةُ لِسَانِهِ).در ادامه مى فرمايد: «در اين هنگام به فکر وصايا و سؤالات مهم و لازمى مى افتد که پاسخ آنها را مى دانست; امّا چه سود که زبانش از گفتن بازمانده است و سخنانى مى شنود که قلب او را به درد مى آورد (و مى خواهد جواب آنها را بگويد; امّا قدرت ندارد، از اين رو) خود را به ناشنوايى مى زند و چه بسيار سخنان و زخم زبانهايى که گاه از شخص بزرگى صادر مى شود که اين بيمار او را محترم مى شمرد يا از کوچکى است که در گذشته بر او ترحم مى کرده است»; (فَکَمْ مِنْ مُهِمٍّ مِنْ جَوَابِهِ عَرَفَهُ فَعَيَّ عَنْ رَدِّهِ، وَ دُعَاء مُؤْلِم بِقَلْبِهِ سَمِعَهُ فَتَصَامَّ عَنْهُ، مِنْ کَبِير کَانَ يُعَظِّمُهُ، أَوْ صَغِير کانَ يَرْحَمُهُ!).آرى! او در اين حالت چون علم به فرا رسيدن لحظه هاى پايان عمرش پيدا مى کند در فکر فرو مى رود که اموال مخفى داشته يا بدهکاريهايى به اشخاص که مى بايست به بازماندگانش معرفى مى کرد و يا خانواده و دوستان او سؤالاتى درباره اين امور و يا آنچه مربوط به دفن و موضع قبر اوست از او دارند که قادر به پاسخ گفتن نيست.ابن ابى الحديد در اينجا داستان کوتاه و عبرت انگيزى را که خود شاهد و ناظر بوده نقل مى کند، که در لحظات آخر شخصى مى خواست وصيت لازمى کند، امّا زبانش از گردش افتاده بود. به قلم و دواتى اشاره کرد تا خواسته خود را بنويسد; ولى افسوس دست آن قدر لرزان بود که کلمات نامفهوم نوشته شد و دستش همچنان مى لرزيد تا جان داد.سرانجام امام(عليه السلام) با اين جمله، خطبه پرمحتوا و تکان دهنده خود را پايان مى دهد و مى فرمايد: «(به هر حال) مرگ دشواريهايى دارد که انسان را در خود غرق مى کند. مشکلاتى که هراس انگيزتر از آن است که بتوان در قالب الفاظ ريخت يا انديشه هاى اهل دنيا آن را درک کند»; (وَ إِنَّ لِلْمَوْتِ لَغَمَرَات هِيَ أَفْظَعُ مِنْ أَنْ تُسْتَغْرَقَ بِصِفَة، أَوْ تَعْتَدِلَ عَلَى عُقُولِ أَهْلِ الدُّنْيَا).مرحوم علامه شوشترى در شرح نهج البلاغه خود در اينجا حديثى از کتاب کافى نقل مى کند که گروهى از عابدان بنى اسرائيل تصميم گرفتند شهرهاى مختلف را بگردند و آثار عبرت انگيز را در آنها ببينند، در اين گردش خود به قبرى رسيدند که باد، گرد و غبار بر آن پاشيده بود و جز اثر مختصرى از آن آشکار نبود. گفتند چه خوب است دعا کنيم و از درگاه خدا بخواهيم صاحب اين قبر، شرح حال خود را براى ما بازگو کند. دعاى آنها مستجاب شد. از صاحب قبر پرسيدند طعم مرگ را چگونه يافتى؟ او با وحشت تمام در پاسخ گفت: نود و نه سال از دفن من مى گذرد و هنوز درد و رنج جان دادن و تلخى طعم آن در درون من است.*****نکته:گذرگاهى که همه از آن عبور مى کنند:بارها گفته اند و گفته ايم که اگر انسان در هر چيز شک و ترديد به خود راه دهد در اين مسئله نمى تواند ترديد کند که يک روز بايد رخت سفر را از اين دنيا بر بندد و کاسه مرگ را با اکراه يا با رغبت سر کشد.همان گونه که هر جنينى به هر شکل و صورت و مربوط به هر کس، روزى بايد از گذرگاه رحم بگذرد و به اين دنيا گام بگذارد و هر ميوه اى روزى از درخت مى افتد و يا آن را مى چينند، انسان نيز بايد خواه ناخواه از گذرگاه مرگ بگذرد.حال که چنين است چرا گروهى مايل نيستند نام مرگ برده شود؟ چرا تلاش مى کنند اين واقعيتى که آنها را فراموش نمى کند، از ياد ببرند؟!از آن مهم تر، مقدّمات و پيامدهاى مرگ است; حالات عجيبى که مولا اميرمؤمنان على(عليه السلام) دراين خطبه با موشکافى تمام آن را به صورت تابلوى بسيار زنده اى ترسيم کرده و بازتاب مرگ را در انسانى که آماده رفتن از اين دنيا مى شود و همچنين در اطرافيان او به طور دقيق تشريح مى کند و به نظر مى رسد که هدف اصلى امام بيدار کردن غافلان و هوشيار ساختن مستان باده غرور و خودخواهى و هواپرستى است و الحق والانصاف امام در اين زمينه داد سخن داده و همه گفتنيها را گفته، به گونه اى که هر انسان غافل و بى خبرى آن را بخواند تکان مى خورد و سخت تحت تأثير واقع مى شود.امام(عليه السلام) در حديث ديگرى مى فرمايد: «ما رَأَيْتُ إيماناً مَعَ يَقين أشْبَهُ مِنْهُ بِشَکٍّ، عَلى هذَا الإِنْسانِ إِنَّهُ کُلَّ يَوْم يُوَدِّعُ إلَى الْقُبُورِ وَ يُشَيِّعُ وَ إلى غُرُورِ الدُّنْيا يَرْجِعُ وَ عَنِ الشَّهْوَةِ وَالذُّنُوبِ لايَقْلَعُ; من هيچ ايمان توأم با يقين را شبيه تر به شک از کار اين انسان نديدم; او همه روز براى تشييع دوستان و بستگان و سپردن جسم بى جان آنها به قبرها مى رود ولى هنگامى که باز مى گردد باز به سراغ غرور دنياست و از شهوت و گناه باز نمى ايستد».(22)در مقابل ما افرادى را مى شناسيم که به استقبال مرگ مى رفتند و بر چهره آن لبخند مى زدند سکرات موت براى آنها مفهومى نداشت و همچون کسى که در انتظار عزيزى به سر مى برد، در لحظات آخر عمر، چنين حالى را داشتند. نمونه آشکار آن شخص امام(عليه السلام) است که در کلام معروفش در همين نهج البلاغه مى فرمايد: «اشتياق من به مرگ و شهادت از اشتياق طفل شيرخوار به پستان مادر بيشتر است».(23)جالب اينکه در احاديث اسلامى نيز وارد شده که مرگ مؤمنان صالح العمل و اولياء الله با ديگران متفاوت است. شخصى به امام صادق(عليه السلام) عرض کرد: «صِفْ لَنَا الْمَوْتَ; مرگ را براى ما وصف کن». فرمود: «لِلْمُؤْمِنِ کَأَطْيَبِ طيب يَشُّمُهُ فَيَنْعَسُ لِطيبِة وَ يَنْقَطِعُ التَّعَبَ وَالاَْلَمَ عَنْهُ وَ لِلْکافِرِ کَلَسْعِ الاَْفاعَي وَ لَدْغِ الْعَقارِبِ وَأشَدُّ; مرگ براى مؤمن همانند عطر بسيار خوشبويى است که آن را استشمام مى کند و بخاطر خوشبويى آن مى آرامد و درد و رنج از او زايل مى شود ولى براى کافر مانند گزش افعى ها و نيش زدن عقربها بلکه شديدتر از آن است».(24)شک نيست عدم وابستگى مؤمن به زرق و برق دنيا و به عکس وابستگى هاى افراد بى ايمان به اين جهان چنين بازتابى در اين دو گروه داشته باشد هر چند الطاف الهى و مشاهدات مؤمن نسبت به مواهبى که در انتظار اوست و به عکس مشاهدات فرد بى ايمان نسبت به عذابهايى که در انتظار او مى باشد در اين امر تأثيرگذار است.*****پی نوشت:1. «عزيز» در اصل به معناى قوى و شکست ناپذير است که لازمه آن، نفى ذلت از انسان است; ولى معلوم نيست چرا بعضى از شارحان نهج البلاغه آن را به معناى باطراوت و زيبا تفسير کرده اند.2. «انيق» به معناى زيبا و خوش آب و رنگ است.3. «غذىّ» از ريشه «غذاء» به معناى طعام گرفته شده و «غذىّ ترف» با توجّه به اينکه «ترف» به معناى ناز و نعمت است به اين معناست که او با ناز و نعمت، پرورش يافته است.4. «ربيب» از ريشه «رَبّ» به معناى تربيت و تدبير گرفته شده، بنابراين «ربيب شرف» يعنى کسى که در دامان عزت و احترام پرورش يافته است.5. «يتعلّل» از ريشه «تعلّل» به معناى خود را به فراموشى زدن و سرگرم ساختن است.6. «سلوة» به معناى زندگى آرام بخش است.7. «ضنّ» به معناى بخل شديد است.8. «غضارة عيش» به معناى زندگى پر نعمت است.9. «شحاحة» به معناى بخل است و گاه گفته شده که درجه بالاى بخل محسوب مى شود. بخيل کسى است که نسبت به آنچه در دست خود دارد بخل مىورزد; امّا شحيح کسى است که هم نسبت به آن و هم نسبت به آنچه در دست مردم است، بخل دارد.10. «قارّ» يعنى سرد از ريشه «قرّ» بر وزن «حرّ» به معناى برودت است.11. «ثوّر» از ريشه «ثوران» به معناى هيجان است.12. «ممازج» به معناى معجون و چيزهايى است که به هم آميخته شده باشد.13. «معلّل» به معناى معالجه کننده است و در اصل از «علة» به معناى بيمارى گرفته شده است.14. «ممرّض» به معناى پرستار از ريشه «مرض» است.15. «تعايا» از ريشه «عىَّ» به معناى عجز است.16. «شجىّ» به معناى غم انگيز از ريشه «شجو» بر وزن «هجو» به معناى غم واندوه گرفته شده است.17. «اَسَى» به معناى غم واندوه است و در بعضى از نسخه ها «اُسى» (به ضم همزه آمده) جمع «اسو» به معناى پيشگام است و هر دو معنا در عبارت خطبه مناسب است.18. «فتصام» از ريشه «صمّ» به معناى کر شدن گرفته شده و «تصام» يعنى خود را به کرى زد.19. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 167 .20. «غمرات» جمع «غمره» معناى آن در فقره قبلى گذشت.21. کافى، ج 3، ص 260، ح 38 (با تلخيص).22. بحارالانوار، ج 6، ص 137 .23. نهج البلاغه، خطبه 5 .24. بحارالانوار، ج 6، ص 172، ح 50 . 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«و يفزع الى السلوه»،يعنى براى آن كه خود را از مصيبتهاى وارده منصرف كند، به عياشيها و خوش گذرانيها دست مى زند، و خنده اش به دنيا كنايه از مسرور بودن او با دنيا و زنان خواننده و آرايشگر آن و توجّه زياد او به آنها، به لحاظ اين كه شادى انسان از چيزى در صورتى تحقق مى يابد كه بر آن بخندد، و در عبارت بعد خنديدن را نسبت به دنيا داده و فرموده است: دنيا نيز به او مى خندد، كه در اين قسمت مجاز به كار رفته و منظور، رو آوردن دنيا به اوست از باب اطلاق سبب غايى كه رو آوردن دنياست، بر مسبّب كه خنده آن است، كلمه بينا در اصل «بين» و الف آن از اشباع فتحه پيدا شده است، «عيش الغفول» زندگانى كه از كثرت خوش گذرانى، غفلت و بى خبرى فراوانى را ببار آورد.لفظ حسك را، از دردها و بيماريها و گرفتاريهاى روزگار استعاره آورده است، چون اين امور مايه آزار و درد مى باشد، و فعل وطى را كه لازمه مشبّه به است به عنوان ترشيح آورده است، و نيز صفت «نظر كردن» استعاره از رو آوردن مرگ به انسان است. مرگ به او نگاه مى كند، يعنى به او روى مى آورد تا وى را آماده ربودن كند، در اين جا، مرگ مانند يك شكارچى است كه نگاه خود را بر روى صيد انداخته تا در هنگام فرصت او را شكار كند و بربايد، منظور از دو كلمه بثّ و نجىّ حالتى از اندوه و خيالهايى است كه بطور معمول در هنگام احساس نزديك شدن مرگ براى انسان دست مى دهد.«فتولّدت فيه فترات علل آنس ما كان بصحّته»،كلمه آنس حال و منصوب است زيادى و ما به معناى زمان و كان تامّه است، و بصحّته جار و مجرور، متعلق به آنس مى باشد معناى عبارت چنين است: در حالى كه هنوز از هنگام تندرستيش چيزى نگذشته چنان سست و بى حال افتاده است، كه گويى چندين سال است، مبتلا به بيماريهاى گوناگون مى باشد، و گفته شد، كه (ما) مصدريّه است، و به اين معنى است كه: به حالاتى كه در وقت تندرستى داشت بسيار انس گرفت.«فلم يطفىء ببارد إلّا ثوّر حرارة... ذات داء»،اين عبارت اشاره به آن است كه وقتى انسان رفتنى است داروها، علاوه بر آن كه از اثر افتاده، خود باعث تشديد بيمارى مى شود.يادآورى: گر چه در حقيقت، مصرف داروى سرد يا گرم، خود سبب نمودار شدن ديگرى نمى شود، بلكه بدن را تقويت و در برابر بيمارى مقاوم مى كند، امّا با تقويت بدن، بر حرارت و برودت غلبه مى كند و باعث معالجه بيمار مى شود.«و لا اعتدل بممازج لتلك الطبايع الا امد منها كل ذات داء»،يعنى هر چه از داروهاى طبيعى را كه مخلوط و مصرف كند، علاوه بر آن كه اعتدالى به وجود او نمى دهد خود مادّه بيمارى و مايه طول مرض او مى شود، چنان كه در عبارت پيشين يادآورى شد، گر چه داروها خود مادّه و مايه امراض نمى شود امّا چون هر چه آن را مصرف مى كند، بر عكس، بيماريهايش شدّت مى يابد، مثل آن است كه داروها خود ماده و مايه بيمارى هستند، اين سخن بر طبق متعارف عامه مردم صادر شده است كه معمولا در اين چنين موارد مى گويند: دارو فلانى را مريض كرد و امثال اين.«حتى فتر معلله»،در اين جمله امام (ع) غايت و نتيجه نهايى حالات شخص محتضر را بيان فرموده است، و مراد از كلمه معلّله طبيب اوست، و لال بودن اهل و خانواده او در جواب سائل، اشاره به ساكت بودن آنان در پاسخ كسى است كه احوال او را از آنها جويا مى شود، و لال بودن آنها را به جاى سكوتشان استعاره آورده است، كه مانند اشخاص، زبان از كار افتاده و لال در پاسخ، سكوت اختيار مى كنند، زيرا از يك طرف، به دليل اين كه سالم نيست، نمى توانند خبر از تندرستى او بدهند، و از طرف ديگر دلشان راضى نمى شود كه شدّت بد حالى او را آشكار كنند.«و تنازعوا... من قبله»،منظور، آن گفتگوهايى است كه بطور معمول، خانواده بيمارى كه در دم مرگ است، در باره حالت و پريدگى رنگ چهره او و ديگر خصوصياتش دارند.«فبينا هو كذلك»،مراد حالتى است كه بطور عادت براى آدمى در هنگام آغاز مرگ پيدا مى شود.«ان للموت...»،اين جمله تا آخر خطبه اشاره به فشارها و سختيهاى حال رفتن از اين جهان و جان كندن است چنان كه مى فرمايد، بسيار دردناكتر از آن است كه به وصف در آيد و بتواند انسان حقيقت آن را شرح دهد، بلكه تنها با مقايسه با بيماريهاى سخت و علاج ناپذيرى كه در اين دنيا به انسان مى رسد، مى توان بطور اجمال، مختصرى از آن را تصوّر كرد، تا جايى كه صاحب رسالت (ص) در حال احتضار به درگاه خدا عرض مى كند: «خداوندا: مرا در سكرات موت يارى فرما.» چيزى كه پيامبر خدا با كمال ارتباطى كه با حق تعالى دارد، از آن به خدا پناه ببرد، معلوم است كه چه اندازه ناگوار و دشوار است. توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 234 الفصل الثالث:و كم أكلت الأرض من عزيز جسد، و أنيق لون، كان في الدّنيا غذىّ ترف، و ربيب شرف، يتعلّل بالسّرور في ساعة حزنه، و يفزع إلى السّلوة إن مصيبة نزلت به، ضنّا بغضارة عيشه، و شحاحة بلهوه و لعبه. فبينا هو يضحك إلى الدّنيا، و تضحك الدّنيا إليه، في ظلّ عيش غفول، إذ وطئ الدّهر به حسكه، و نقضت الأيّام قواه، و نظرت إليه الحتوف من كثب، فخالطه بثّ لا يعرفه، و نجيّ همّ ما كان يجده، و تولّدت فيه فترات علل انس ما كان بصحّته. ففزع إلى ما كان عوّده الأطبّاء من تسكين الحارّ بالقارّ، و تحريك البارد بالحارّ، فلم يطفئ ببارد إلّا ثوّر حرارة، و لا حرّك بحارّ إلّا هيّج برودة، و لا اعتدل بممازج لتلك الطّبايع إلّا أمدّ منها كلّ ذات داء، حتّى فتر معلّله، و ذهل ممرّضه، و تعايا أهله بصفة دائه، و خرسوا عن جواب السّائلين عنه، و تنازعوا دونه شجى خبر يكتمونه، فقائل هو لما به، و ممّن لهم إياب عافيته، و مصبّر لهم على فقده، يذكّرهم أسى الماضين من قبله. فبينا هو كذلك على جناح من فراق الدّنيا، و ترك الأحبّة، إذ عرض له عارض من غصصه، فتحيّرت نوافذ فطنته، و يبست رطوبة لسانه، فكم من مهمّ من جوابه عرفه فعيّ عن ردّه، و دعاء مولم لقلبه سمعه فتصامّ عنه، من كبير كان يعظّمه، أو صغير كان يرحمه، و إنّ للموت لغمرات هي أفظع من أن تستغرق بصفة، أو تعتدل على قلوب أهل الدّنيا. (52648- 52419)اللغة:(ترف) ترفا من باب منع تنعّم و أترفته النعمة أطغته و التّرفة بالضمّ النعمة و الطعام الطيّب و (ربّ) فلان الصّبى يربّه ربّا ربّاه حتّى أدرك و الرّبيب المربوب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 235 قال تعالى  «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ»  و (السّلوة) بفتح السّين و ضمّها اسم من سلى همّه سلوّا و سليّا نسيه و (عيش غفول) و زان صبور كثير الغفلة و (الحسك) محرّكة نبات تعلق ثمرته بصوف الغنم و عند ورقه شوك ملزّز صلب ذو ثلاث شعب.و (الحتوف) بالضمّ جمع الحتف بالفتح و هو الموت و (الكثب) محرّكة القرب و هو يرى من كثب أى قرب و (النّجى) فعيل من ناجاه مناجاة أى سارّه و (القارّ) البارد من قرّ القدر إذا صبّ فيه ماء باردا و (الثور) الهيجان و (علّل) الصّبي بطعام و غيره شغله به و تعلّل بالأمر تشاغل و (التّمريض) حسن القيام على المريض و (عىّ) بالأمر و عيى و تعايا و استعيا لم يهتد لوجه مراده أو عجز منه و لم يطق احكامه و (خرس) خرسا من باب فرح انعقد لسانه عن الكلام و (الاسى) بالضمّ جمع الاسوة و هو ما يتأسى به الانسان و يتسلّى.الاعراب:قوله عليه السّلام: و كم أكلت الأرض من عزيز جسد، لفظة كم خبريّة بمعني كثير مبنيّة على السّكون لشباهتها بكم الاستفهاميّة لفظا و معني من حيث ابهام كلتيهما، و هي منصوبة المحلّ لكونها مفعول أكلت قدمت عليه لأنّ لها صدر الكلام، و من عزيز جسد تميز رافع للابهام الّذى فيها، أى أكلت الأرض كثيرا من عزيز جسد، و عزيز صفة لموصوف محذوف أى من ميّت عزيز الجسد، و إضافة عزيز إلى جسد من إضافة الصّفة إلى فاعله كما في قولك: مررت برجل حسن وجه أى حسن وجهه، و هذا القسم من اضافة الصّفة المشبّهة و إن استقبحه علماء الأدبيّة لأجل خلوّ الصّفة من ضمير يعود إلى الموصوف لفظا إلّا أنّه يسوغه كثرة الاستعمال و وجود الضّمير تقديرا، و جملة كان في الدّنيا، في محلّ الخفض على أنّها صفة لعزيز جسد، و جملة يتعلّل، في محلّ النصب حال من اسم كان.و قوله: ضنّا مفعول لأجله، مجاز و عيش غفول في نسبة غفول إلى عيش توسّع كما في عيشة راضية و قوله إذ وطئ الدّهر، إذ للمفاجاة لوقوعها بعد بينا نصّ على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 236 ذلك سيبويه، قال: إذا وقعت بعد بينا و بينما فهي للمفاجاة و مثال وقوعها بعد بينما قوله:استقدر اللّه خيرا و ارضينّ به          فبينما العسر إذ دارت مياسير       و بينما المرء في الأحياء مغتبط         إذ صار في الرمس تعفوه الأعاصير    و الباء في وطيء به للتّعدية أى أوطأه.و قوله: عليه السّلام آنس ما كان بصحّته، آنس منصوب على الحال من ضمير فيه و العامل فيه تولّدت، و ما نكرة موصوفة كما في مررت بما معجب لك، و كان تامّة، و بصحّته متعلّق بانس و محصّل المعنى تولّدت فيه فترات و الحال أنّه آنس شيء وجد أى آنس الأشياء بصحّته، و يحتمل أن تكون ما مصدريّة زمانيّة كما في قوله تعالى  «فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ»  و قوله  «ما دُمْتُ حَيًّا» أى مدّة استطاعتكم و مدّة دوامى حيّا فيكون معناه آنس مدّة كونه و وجوده بصحّته أى آنس زمان عمره به، و قيل فيه معان اخر و ما قلته أظهر.قوله: شجي خبر من اضافة الصفة إلى الموصوف أى خبر ذى شجي و غصّة، و قوله فقائل، خبر لمبتدأ محذوف و الجملة معطوفة على جملة تنازعوا و تفصيل له، و اللام في قوله: لما به، بمعني على كما في قوله تعالى  «وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ»  و قوله «وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ»  و ليست بمعناها الأصلى كما توهّم.قوله: و دعاء مولم لقلبه، اللّام للتّقوية، و في بعض النسخ بقلبه بالباء بدل اللام و عليه فهى زايدة كما في قوله تعالى  «وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ» و يجوز جعلها بمعني في على تضمين مولم معني مؤثر، و بهذا المعني جاء الباء في قوله تعالى «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ» أى فيها.المعنىاعلم أنّه عليه السّلام لمّا نبّه في الفصلين السابقين على أهاويل البرزخ و فظايعه أردفهما بهذا الفصل استطرادا و تنبيها على غمرات الموت و شدايده و حالات الميّت عند الاشراف على الموت و الاحتضار فقال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 237 استعاره بالكنايه- استعارة تبعيّة (و كم أكلت الأرض من عزيز جسد و أنيق لون) إمّا استعارة بالكناية تشبيها للأرض بالاكل و اثبات الاكل تخييلا، أو استعارة تبعيّة كما في نطقت الحال بكذا تشبيها لا فناء الأرض لأجزاء الميّت و استحالتها لها بالتراب بأكلها لها، فاستعير الأكل للافناء و دلّ على الاستعارة بذكر الأرض، و المعني أفنت الأرض و أبلت كثيرا كثيرا من ميّت طرىّ البدن معجب اللون لصفائه و بياضه و اشراقه. (كان في الدّنيا غذّى ترف و ربيب شرف) أى غذّى و تنعّم بالتّنعّم الموجب لبطره و طغيانه، و ربّي في عزّ و شرف و منعة. (يتعلّل بالسرور في ساعة حزنه) أى يتشاغل بما يسرّه و يتلهّى به عما يحزنه (و يفزع إلى السّلوة إن مصيبة نزلت به) أى يلتجى إلى ما يسلى همّه و ينسيه إن أصابته مصيبة (ضنّا بغضارة عيشه) أى لأجل بخله بسعة عيشه و طيبه (و شحاحة) و بخالة (بلهوه و لعبه) حتّى لا يشوب لهما ما يكدّرهما. (فبينا هو يضحك إلى الدّنيا) ابتهاجا بها و شعفا بحبّها لجريانها على وفق مراده و تهيئتها لمقدّمات عيشه و نشاطه (و تضحك الدّنيا إليه) ابتهاجا به لكونه من أبنائها و الرّاغبين إليها و فرط محبّتها إيّاه، و حاصله تضاحك كلّ منهما و اشتياقه إلى الاخر لمزيد المحابة و المعافاة بينهما (فى ظلّ عيش غفول) أى في دعة و راحة و سعة عيش متّصف بكثرة الغفلة.و المراد غفلة صاحبه به كما في عيشة راضية، و قال الشارح المعتزلي: عيش غفول قد غفل عن صاحبه، فهو مستغرق في العيش لم يتنبّه له الدّهر فيكدر عليه وقته قال الشّاعر:كأنّ المرء في غفلات عيش          كأنّ الدّهر عنها في وثاق    - انتهى و لعلّ ما قلته أولى و دلالة الشعر عليه أظهر استعاره (إذ وطيء الدّهر به حسكه) أى أوطاه حسكه أى أنشب شوكه فيه و استعار الحسك لالام الدّهر و أسقامه و حوادثه الموجبة لأذاه كايجاب الحسك للأذى مجاز (و نقضت الأيّام قواه) نسبة النّقض إلى الأيّام من التوسّع و المراد به انحلال قواه النفسانيّة و ضعف جوارحه (و نظرت إليه الحتوف من كثب) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 238 أى من قرب، و تخصيصه بالذّكر لأنّ تأثير النّظر فيه أشدّ يعني أنّ ملاحظة المنية نحوه دانية، و جمع الحتوف باعتبار تعدّد أسباب الموت. (فخالطه بثّ لا يعرفه) أى مازج قلبه حزن لا يعرف علّته (و نجيّ هم ما كان يجده) أى همّ خفيّ لم يكن معهودا به (و تولّدت فيه فترات علل آنس ما كان بصحّته) قال الشّارح المعتزلي: الفترات أوائل المرض انتهى و المراد أنّه طرئ عليه و ظهر في مزاجه علل موجبة لفتور بدنه و ضعف جسمه، و الحال أنّه في غاية الانس بصحّته و كمال الرّكون إلى سلامته في لذات طربه و بدوات اربه لا يحتسب رزيّة و لا يحتمل بليّة. (ف) لمّا وجد في نفسه ذلك و أحسّ به استوحش منه و (فزع إلى ما كان عوّده الأطبّاء) أى التجأ إلى ما جعلوه معتادا له من المداواة و المعالجات (من تسكين الحارّ بالقارّ و تحريك البارد بالحارّ) تخصيص التّسكين بالقارّ و التحريك بالبارد لأنّ من شأنّ الحرارة التّحريك و التّهييج فاستعمل في قهرها بالبارد لفظ التّسكين و من شأن البرودة التخدير و التجميد فاستعمل في قهرها بالحارّ لفظة التحريك. (فلم يطفىء) الحارّ (ببارد إلّا ثوّر) و هيّج (حرارة) زايدة على حرارة الحارّ (و لا حرّك) البارد (بحارّ إلّا هيّج) و ثوّر (برودة) زايدة على برودة البارد.و محصّله أنّه لم ينفعه استعمال المسخّن و المبرّد إلّا عكس المطلوب و أنتج له المسخّن برودة و المبرّد حرارة. (و لا اعتدل بممازج لتلك الطبايع إلّا أمدّ منها كلّ ذات داء) أى لم يقصد الاعتدال بما يمازج تلك الطبايع الحارّة و الباردة المفرطة فيردّها إلى الاعتدال إلّا و أمدّ ذلك الممازج أو المريض و أعطى مددا و قوّة و أعان من هذه الطّبايع كلّ طبيعة ذات داء، أى صار مزج الممازج ممدّا و معينا على الطبيعة الّتي هي منشأ المرض مع ماله من مضادّة خاصيّة لخاصيّتها.و يوضح ما قاله عليه السّلام على وجه البسط ما رواه في البحار من علل الشرائع بسنده عن وهب بن منبه أنّه وجد في التوراة صفة خلقة آدم على نبيّنا و عليه السّلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 239 حين خلقه اللّه عزّ و جلّ و ابتدعه، قال اللّه تبارك و تعالى:انّي خلقت و ركّبت جسده من أربعة أشياء، ثمّ جعلتها وراثة في ولده تنمي في أجسادهم و ينمون عليها إلى يوم القيامة، و ركّبت جسده حين خلقته من رطب و يابس و سخن و بارد، و ذلك أنّي خلقته من تراب و ماء ثمّ جعلت فيه نفساً و روحاً فيبوسة كلّ جسد من قبل التّراب، و رطوبته من قبل الماء، و حرارته من قبل النفس، و برودته من قبل الرّوح.ثمّ خلقت فى الجسد بعد هذا الخلق الأوّل أربعة أنواع، و هنّ ملاك الجسد و قوامه بادنا لا يقوم الجسد إلّا بهنّ و لا تقوم منهنّ واحدة إلّا بالاخرى: منها المرّة السوداء، و المرّة الصّفراء، و الدّم، و البلغم ثمّ اسكن بعض هذا الخلق فى بعض، فجعل مسكن اليبوسة فى المرّة السّوداء، و مسكن الرّطوبة فى المرّة الصفراء، و مسكن الحرارة فى الدّم، و مسكن البرودة فى البلغم.فأيّما جسد اعتدلت فيه هذه الأنواع الأربع الّتى جعلتها ملاكه و قوامه و كانت كلّ واحدة منهنّ أربعا لا تزيد و لا تنقص كملت صحّته و اعتدل بنيانه، فان زاد منهنّ واحدة عليهنّ فقهرتهنّ و مالت بهنّ دخل على البدن السّقم من ناحيتها بقدر ما زادت و إذا كانت ناقصة تقلّ عنهنّ حتّى تضعف من طاقتهنّ و تعجز عن مقارنتهنّ «مقاومتهنّ» قال وهب: فالطبيب العالم بالدّاء و الدّواء يعلم من حيث يأتي السقم من قبل زيادة تكون فى احدى هذه الفطرة الأربع أو نقصان منها، و يعلم الدّواء الّذى به يعالجهنّ فيزيد فى النّاقصة منهنّ أو ينقص من الزّايدة حتّى يستقيم الجسد على فطرته و يعتدل الشيء بأقرانه.إذا عرفت ذلك فنقول: إذا أراد اللّه أن يشفى المريض و يحصل له البرء من مرضه أصاب المعالج و اهتدى إلى معرفة ما به من الدّاء و نفع الدّواء بالخاصيّة الّتى فيه و إذا قضى أجله أخطأ المعالج أو سقط الدّواء من التأثير أو أمدّ ضدّ خاصيّته المكمونة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 240 (حتّى) اشتدّ مرضه و (فتر معلّله) أى من يشغله عن التوجّه إلى مرضه و يمنّيه العافية أو عمّا يضرّه من الأطعمة و الأشربة بالأدوية النافعة، و فتوره من جهة طول المرض و حصول اليأس، فانّ العادة جارية بأنّ أهل المريض فى أوّل مرضه يواظبون عليه و يجتمعون حوله و يعلّلونه حتى إذا طال المرض و اشتدّ و ظهر مخائل الموت يقلّ عزمهم و يفتر هممهم و يحصل لهم التوانى و الكسل. (و ذهل ممرّضه) أى من يواظب عليه و يقوم بأمرء فى دوائه و غذائه و غيره، و ذهوله و غفلته من أجل أنه فى بداية المرض يكون له جدّ أكيد و جهد جهيد فى التعهد و المواظبة بما له من رجاء الصّحة و العافية، و بعد اشتداد المرض و ظهور أمارات الموت توانى و فتر، و تسرع اليه الغفلة على ما جرت عليه العادة. (و تعايا أهله بصفة دائه) أى عجزوا بوصف دائه و شرح مرضه على ما هو عليه للطبيب و غيره، و هذه عادة المريض المثقل. (و خرسوا عن جواب السائلين عنه) هذه الجملة كالتفسير لسابقتها، و المراد أنّ أهله إذا سئلوا عنه يجمجمون و لا يفصحون عن بيان حاله كالأخرس الذى ينعقد لسانه عن التكلّم، و إنما يخرسون عن جوابهم لأنه بعد ظهور أمارات الموت عليه لا يسعهم الجواب بصحّته لكونه خلاف الواقع، و لا يسوغهم الجواب بما هو الواقع من إشرافه على الموت لعدم طيب أنفسهم به و انطلاق لسانهم ببيانه. (و تنازعوا دونه شجى خبر يكتمونه) أى اختلفوا عنده فى خبر ذى حزن و غصة يخفونه منه و يجيبون السّائلين بالتناجى و المسارّة كيلا يشعر به، و فصّل كيفية التنازع و الاختلاف بقوله: (فقائل) منهم (هو لما به) أى على الحال الذى كان عليه لا تفاوت فى مرضه و قيل: معناه هو الأمر الذى نزل به، أى قد أشفى على الموت، و ما قلناه أظهر و أولى. (و) آخر (ممنّ لهم إياب عافيته) أى يمنّيهم و يطمعهم عود عافيته بقوله: قد رأيت مثل هذا المريض و أشدّ مرضا منه ثمّ عوفى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 241 (و) ثالث (مصبّر لهم على فقده) أى يحملهم على الصبر و التحمّل على فقده و فراقه (يذكرهم اسى الماضين من قبله) بقوله: تلك الرّزيّة ممّا لا اختصاص لهابكم و لا الموت مخصوصا بهذا المريض بل كلّ حيّ سالك سبيل و كلّ نفس ذائقة الموت، و قد مضى قبل هذا المريض عالم من النّاس و بقي بعد الأسلاف الأخلاف فتعزّوا بعزاء اللّه و تسلّوا و اصبروا و لم يكن لهم علاج إلّا أن قالوا: إنّا للّه و إنّا إليه راجعون، فينبغي لكم التأسّي بالماضين، فانّ لكم فيهم اسوة، و في هذا المعني قال الشاعر و لنعم ما قال:و إنّ الاولى بالطف من آل هاشم          تأسّوا فسنّوا للكرام التأسّيا    و قالت الخنساء:و ما يبكون مثل أخي و لكن          اسلّي النفس عنه بالتّأسّي     و قد قال أمير المؤمنين عليه السّلام فى المختار المأتين و الواحد الّذى قاله عند دفن الصّديقة عليهما السّلام: قلّ يا رسول اللّه عن صفيّتك صبرى إلّا أنّ لى فى التّأسى بعظيم فرقتك و فادح مصيبتك موضع تعزّ. (فبينا هو كذلك على جناح) أى على حركة سريعة فانّ الطّيران بالجناح سبب سرعة الحركة فتجوز عنها (من فراق الدّنيا و ترك الأحبّة إذ) دهمته فجعات المنية و (عرض له عارض من غصصه) و اعترض فى حلقه و أخذ بخناقه. (فتحيّرت نوافذ فطنته) أى تاهت إدراكات جودته و ذكائه الثاقبة المتعلّقة بمصالح النشأة الدّنيويّة و الاخرويّة، و فى بعض النسخ: فطنه، بصيغة الجمع، و المراد تبلّد مشاعره و قواه الدّرّاكة و قصورها عن الادراكات النظرية. (و يبست رطوبة لسانه) و جفّ حيله- ريقه- و حيل بينه و بين منطقه فصار بين أهله ينظر وجوههم و يسمع رجع كلامهم و يرى حركات ألسنتهم و لا يستطيع التّكلّم معهم. (فكم من مهمّ من جوابه عرفه فعىّ عن ردّه) أى جواب سائل سأله عن أمر مهم من وصيّه و وصيّته و دينه و مصارف ماله و قيّم أطفاله و نحو ذلك فعجز عن ردّه. (و دعاء مولم لقلبه سمعه فتصامّ عنه) أى نداء موجع لقلبه سمعه فأظهر الصّمم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 242 لعدم قدرته على اجابة المنادى (من كبير كان يعظّمه) كما إذا كان المنادى له والده و ولىّ النعمة له (أو صغير كان يرحمه) كما إذا كان المنادى ولده الصغير. (و انّ للموت لغمرات) و أهاويل و سكرات (هى أفظع من أن تستغرق بصفة) أى تستعاب بوصف و بيان (أو تعتدل) و تستقيم (على قلوب أهل الدّنيا) لكونها خارجة عن حدّ الاحصاء متجاوزة عن طور الاستقصاء و كيف لا و هو هادم اللّذّات و قاطع الامنيّات و جذبة من جذباته أهون عندها نشر المناشير و قرض المقاريض.أعاننا اللّه عليه، و ثبّتنا بالقول الثابت لديه، و وفّقنا اللّه و أيّدنا و هدانا الصّراط المستقيم بفضله العميم، هذا.و قد أشار بعض الشعراء إلى إجمال ما قاله عليه السّلام فى هذا الفصل و قال:بينا الفتى مرح الخطا فرحا بما         يسعى له إذ قيل قد مرض الفتى        إذ قيل بات بليلة ما نامها         إذ قيل أصبح مثقلا ما يرتجى        إذ قيل أمسى شاخصا و موجها         إذ قيل فارقهم و حلّ به الرّدى     و للّه درّ المؤلّف أبى الحسن الرّضىّ قدّس سرّه ما أعجب نظمه فى شرح حال الدّنيا و أهلها و الهالكين منهم و وصف مضجعهم و برزخهم و ساير حالاتهم قال:انظر إلى هذا الأنام بعبرة         لا يعجبنّك خلقه و رواؤه        فتراه كالورق النضير تقصّفت          أغصانه و تسلّبت شجراته        انّى محاباه المنون و إنّما         خلقت مراعى للرّدى خضراؤه        أم كيف تأمل فلتة أجساده          من ذا الزّمان و حشوها اوداؤه        لا تعجبنّ فما العجيب فناؤه          بيد المنون بل العجيب بقاؤه        إنّا لنعجب كيف حمّ حمامه          عن صحّة و يغيب عنّاد آؤه        من طاح فى سبل الرّدى آباؤه          فليسلكن طريقهم أبناؤه        و مؤمّر نزلوا به فى سوقة         لا شكله فيهم و لا نظراؤه        قد كان يفرق ظلّه أقرانه          و يغضّ دون جلاله أكفاؤه     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 243 و محجّب ضربت عليه مهابة         يغشى العيون بهاؤه و ضياؤه        نادته من خلف الحجاب منيّة         امم فكان جوابها حوباؤه        شقّت إليه سيوفه و رماحه          و اميط عنه عبيده و إماؤه        لم يغنه من كان ودّ لو أنّه          قبل المنون من المنون فداؤه        حرّم عليه الذّلّ إلّا أنّه          ابدا ليشهد بالجلال بناؤه        متخشع بعد الانيس جنائه          متضائل بعد القطين فناؤه        عريان تطرد كلّ ريح ترابه          و يطيع اوّل أمرها حصباؤه        و لقد مررت ببرزخ فسألته          أين الاولى ضمّمتهم ارجاؤه        مثل المطىّ بواركا أجداثه          يسقى على جنباتها بوغاؤه        ناديته فخفى علىّ جوابه          بالقول إلّا ما زقت أصداؤه        من ناظر مطروفة ألحاظه          أو خاطر مطلوبة سوداؤه        أو واجد مكظومة زفراته          أو حاقد منسيّة شحناؤه        و مسندين على الجنوب كأنّهم          شرب تخاذل بالطلى أعضاؤه        تحت الصعيد لغير إشفاق إلى          يوم المعاد يضمّهم أحشاؤه        أكلتهم الارض الّتي ولدتهم          أكل الضّروس حلت له اواؤه    الترجمة:فصل سيم از اين كلام در اشارة بحالات مرض موت و شدايد مرگست مى فرمايد:چه بسيار خورده زمين از بدن تازه و صاحب آب و رنگ خوش آينده را كه بود در دنيا پرورده نعمت و پرورش يافته شرف و عزت، در حالتى كه تعلّل مى ورزيد و بهانه ميكرد بشادى در حالت حزن و پريشانى، و پناه مى برد به تسلّى خواطر اگر مصيبتى نازل مى شد باو از جهت بخل ورزيدن و ضايع نساختن خوش گذرانى خود، و از جهت خساست و هدر نكردن لهو و لعب خود.پس در اين اثنا كه او خنده ميكرد و فرحناك بود بر دنيا و خنده ميكرد و فرحناك بود دنيا بأو در سايه خوش گذرانى كه باعث زيادت غفلت او بود ناگاه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 244 لگد كوب كرد او را زمانه خار خود را، و شكاند روزگار قوّت او را، و نگاه كرد بسوى او مرگ ها از نزديكى، پس آميخت بأو حزن و اندوهى كه نمى شناخت او را، و غصّه پنهانى كه نيافته بود او را، و متولّد شد در او سستيهاى مرضها در حالت غايت انس او بصحّت خود.پس ملتحى شد بسوى آن چيزى كه عادت داده بودند او را بان طبيبها از فرو نشاندن مايه حرارت بدواهاى بارد، و حركت دادن مايه برودت بدواهاى حارّ، پس فرو ننشاند باستعمال دواى بارد مگر اين كه حركت داد حرارت را، و حركت نداد بدواء حارّ مگر بهيجان آورد برودت را، و معتدل نساخت بچيزى كه مخلوط نمود بان طبيعتهاى حارّه و بارده مگر اين كه مدد نمود از اين كه طبيعتها هر مادّه كه منشإ درد بود.تا اين كه سست شد پرستار او و غافل گرديد مواظب مرض او و درمانده گرديدند اهل و عيال او در صفت ناخوشى او و لال گرديدند از جواب پرسندگان أحوال او، و اختلاف كردند در نزد او در غمناك چيزى كه پنهان مى كردند آن را، پس از ايشان يكى مى گفت او بهمين حالتست كه هست، و يكى ديگر تطميع مى كرد أهل او را برجوع كردن صحّت او، و ديگرى تسلّى مى داد ايشان را بر مرگ او در حالتى كه يادآورى ايشان مى كرد پيروى گذشتگان پيش از او را.پس در اين أثنا كه او بر اين حالت بود بر جناح حركت از دنيا و ترك كردن أحبّا ناگاه عارض شد او را عارضه از غصّه هاى او، پس متحيّر گرديد زيركيهاى نافذه او، و خشك شد رطوبت زبان او، پس چه بسيار مهمّى از جوابش بود كه شناخت او را پس عاجز از ردّ آن شد، و چه بسيار از ندا كردن درد آوردنده قلب او بود كه شنيد او را پس خود را به كرى زد بجهت عدم قدرت بر جواب، آن ندا از بزرگى بود كه هميشه تعظيم مى كرد او را مثل پدر، يا از كوچكى بود كه هميشه مهربانى مى كرد بأو مثل أولاد، و بدرستى كه مرگ ر است سختيهائى كه دشوارترند از اين كه استيعاب وصف آنها شود، يا اين كه راست آيد شرح آنها بعقلهاى أهل دنيا.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom