خطبه ۲۱۶

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : حقوق متقابل برای همه [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) خَطَبَها بصفين :
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً بِوِلَايَةِ أَمْرِكُمْ، وَ لَكُمْ عَلَيَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِي لِي عَلَيْكُمْ؛ [وَ الْحَقُ] فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْيَاءِ فِي التَّوَاصُفِ وَ أَضْيَقُهَا فِي التَّنَاصُفِ، لَا يَجْرِي لِأَحَدٍ إِلَّا جَرَى عَلَيْهِ، وَ لَا يَجْرِي عَلَيْهِ إِلَّا جَرَى لَهُ؛ وَ لَوْ كَانَ لِأَحَدٍ أَنْ يَجْرِيَ لَهُ وَ لَا يَجْرِيَ عَلَيْهِ لَكَانَ ذَلِكَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ، لِقُدْرَتِهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ لِعَدْلِهِ فِي كُلِّ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ، وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ يُطِيعُوهُ وَ جَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَيْهِ مُضَاعَفَةَ الثَّوَابِ، تَفَضُّلًا مِنْهُ وَ تَوَسُّعاً بِمَا هُوَ مِنَ الْمَزِيدِ أَهْلُهُ.

تَواصُف : مقام تعريف و توصيف كردن
تَناصُف : اجراء عدالت كردن
صُروف : انواع و اقسام 
(از سخنرانيهاى امام عليه السّلام در صحراى صفّين است).
۱. حقوق اجتماعى:
پس از ستايش پروردگار، خداوند سبحان، براى من، بر شما به جهت سرپرستى حكومت، حقّى قرار داده، و براى شما همانند حق من، حقّى تعيين فرموده است، پس حق گسترده تر از آن است كه وصفش كنند، ولى به هنگام عمل تنگنايى بى مانند دارد حق اگر به سود كسى اجرا شود، ناگزير به زيان او نيز روزى به كار رود، و چون به زيان كسى اجراء شود روزى به سود او نيز جريان خواهد داشت.
اگر بنا باشد حق به سود كسى اجراء شود و زيانى نداشته باشد، اين مخصوص خداى سبحان است نه ديگر آفريده ها، به خاطر قدرت الهى بر بندگان، و عدالت او بر تمام موجوداتى كه فرمانش بر آنها جارى است، لكن خداوند حق خود را بر بندگان، اطاعت خويش قرار داده، و پاداش آن را دو چندان كرده است، از روى بخشندگى، و گشايشى كه خواسته به بندگان عطا فرمايد.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در اندرز به شنوندگان و بيان صلاح دنيا و آخرت ايشان) كه در صفّين فرموده:
قسمت اول خطبه:
(1) بعد از حمد و ثناى خداوند سبحان و درود بر پيغمبر اكرم، حقّ تعالى با حكومت دادن من بر شما براى من حقى بر شما قرار داده است (اطاعت مرا بر شما واجب گردانيده كه بر اثر آن فتنه و فساد روى نداده اختلال و سستى راه نيابد) و همانطور كه مرا بر شما حقى است شما را نيز بر من حقى است (واجب است آنچه موجب زيان در دين و دنيا است بشما نموده بعدل و درستكارى رفتار نمايم، و در خطبه سى و چهارم باين نكته اشاره شده)
(2) و حقّ فراخترين چيزها است هنگام وصف و گفتگوى با يكديگر، و تنگ ترين چيزها است زمان كردار و انصاف دادن با هم (حقّ را موقع گفتار بسيار به زبان مى آورند، ولى هنگام عمل بكار نمى برند، چنانكه بسيارى از مردم در راه جور و ستم سير كرده آنرا عدل و داد شمرند) كسيرا بر ديگرى حقّى نيست مگر اينكه آن ديگرى را هم بر او حقى است، و آن ديگرى را حقى بر او نيست مگر اينكه او را هم حقى است (هر كس را بديگرى حقّى باشد ديگرى را هم بر او حقى است، مثلا حق رعيّت بر والى آنست كه در اصلاح كارشان بكوشد و مملكت را منظّم دارد، و حقّ والى بر رعيّت آنست كه در حقّ و صلاح فرمان او برند، و حقّ زن بر شوهر آنست كه او را نفقه دهد و حقّ شوهر بر زن آنست كه او را اطاعت و پيروى نمايد)
(3) و اگر كسى را بر ديگرى حقّى باشد كه ديگرى را بر او حقّى نباشد چنين حقّى مختصّ به خداوند سبحان است، و آفريدگانش را (حتّى انبياء و اولياء) چنين حقّى نيست، زيرا او قدرت و توانائى دارد (پس اگر او را اطاعت نكنند توانائى مجبور كردن ايشان را به اطاعت دارد، چنانكه در قرآن كريم سوره 10 آیه 99 مى فرمايد: «وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً، أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ» يعنى اگر پروردگار تو بخواهد هر كه در زمين است ايمان مى آورد، آيا تو مردم را به اكراه وادار به ايمان آوردن مى نمايى يعنى تو توانائى ندارى كسيرا به اجبار مؤمن گردانى) و در هر چه قضاء و قدر گوناگون او جارى گردد عادل و دادگر است (پس اگر اعمال بندگان را هم پاداش ندهد عادل است، زيرا بنده كه او را در تمام مدّت حيات پرستش مى نمايد حقّ يكى از كوچكترين نعمتهاى او را ادا ننموده است)
(4) و ليكن خداوند سبحان از روى فضل و كرم و چون اهل جود و بخشش بسيار است حقّ خود را بر بندگان اين قرار داده كه او را اطاعت كنند، و پاداش ايشان را بر خود چند برابر كردن ثواب گردانيد (چنانكه در قرآن كريم سوره 4 آیه 173 مى فرمايد: «فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزِيدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَمَّا الَّذِينَ اسْتَنْكَفُوا وَ اسْتَكْبَرُوا فَيُعَذِّبُهُمْ عَذاباً أَلِيماً، وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً» يعنى آنانكه ايمان آورده كارهاى شايسته انجام دادند خدا مزدهاى ايشان را تمام دهد و از روى فضل و كرمش بيفزايد، و امّا كسانى را كه از ايمان آوردن و عمل صالح دورى گزيده گردنكشى كردند بعذاب دردناك گرفتارشان مى نمايد و براى خود جز خدا دوست و يارى كننده اى نيابند).
 
خطبه اى از آن حضرت (ع) در صفين:
اما بعد، خداوند براى من كه ولىّ امر و زمامدار شما هستم، بر شما حقى مقرر داشته و همان گونه كه مرا بر شما حقى است، شما را نيز بر من حقى است. هنگامى كه در باره حق گفتگو مى شود، حق گسترده ترين چيزهاست و به هنگام انصاف خواهى از يكديگر حق دقيق ترين و تنگ ميدان ترين امور است. آنسان، كه كسى را بر ديگرى حقى است آن ديگر را نيز بر او حقى خواهد بود.
كسى كه بر همگان حق دارد و هيچكس را بر او حقى نيست، خداى تعالى است، نه هيچيك از بندگانش. زيرا اوست كه بر آفريدگان خود توانايى دارد و عدلش در هر چه قضايش بر آن جارى گردد، نمايان است. و او حق خود را بر بندگان در آن قرار داد كه اطاعتش كنند و جزاى طاعتشان را دو چندان بر عهده گرفت. اين فضل و بخشايشى است از سوى او و بخشندگى بسيار است كه او را در خور است و بس.
 
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى بدانيد) خداوند سبحان براى من بر شما حقى قرار داده که آن سرپرستى امور شماست و در مقابل، براى شما نيز حقى بر من قرار داده; مانند حقى که من بر شما دارم و حق در مرحله بيان، از هر چيز وسيع تر است و همه از آن دفاع مى کنند; ولى در مرحله عمل از هر چيز سخت تر و پيچيده تر است (زيرا) حق به نفع کسى جريان نمى يابد مگر اينکه در برابر آن حقى به گردن او قرار مى گيرد (و مسئوليتى براى او به وجود مى آورد)، و حق به گردن کسى نمى آيد مگر اينکه به نفع او حقى بر ديگرى خواهد بود، و اگر قرار بود حق (يک طرفه باشد و) به سود کسى جريان يابد و بر او حقى نباشد، اين امر مخصوص خداوند سبحان بود; نه مخلوقش، زيرا قدرتش بر همه بندگان احاطه دارد و عدالتش در همه امور که فرمانش جارى است، ثابت است; ولى خداوند سبحان حق خود را بر بندگانش اين قرار داده است که اطاعتش کنند و (در مقابل) پاداش آنها را بر خود به صورت مضاعف و از باب تفضيل و توسعه براى کسانى که شايستگى دارند لازم شمرده است (بنابراين حق خدا بر خلق نيز دو سويه است; او حق اطاعت بر بندگان دارد و بندگان حق ثواب، هر چند اين حق از باب تفضّل است; نه استحقاق).
 
و از خطبه هاى آن حضرت است كه در صفّين خواند:
اما بعد، همانا خدا بر شما براى من حقى قرار داد، چون حكمرانى شما را به عهده ام نهاد، و شما را نيز حق است بر من، همانند حق من كه شما راست بر گردن. پس حق فراخ تر چيزهاست كه وصف آن گويند و مجال آن تنگ، اگر خواهند از يكديگر انصاف جويند. كسى را حقى نيست جز كه بر او نيز حقى است، و بر او حقى نيست جز آنكه او را حقى بر ديگرى است.
و اگر كسى را حقّى بود كه حقّى بر او نبود، خداى سبحان است نه ديگرى از آفريدگان، چه او را توانايى بر بندگان است، و عدالت او نمايان است در هر چيز كه گونه گون قضاى او بر آن روان است. ليكن خدا حقّ خود را بر بندگان، اطاعت خويش قرار داده و پاداش آنان را در طاعت، دو چندان يا بيشتر نهاده. از در بخشندگى كه او راست، و افزون دهى كه وى را سزاست.
 
از خطبه هاى آن حضرت است كه در صفين بيان فرمود:
اما بعد، خداوند به خاطر حكمرانى من بر شما براى من بر عهده شما حقّى قرار داده، و شما را نيز بر من حقّى است مانند حقّى كه مرا بر شماست. حقّ در عرصه وصف وسيع ترين اشياء، و در مرحله انصاف تنگ ترين چيزهاست. كسى را بر ديگرى حقّى نيست جز اينكه آن ديگرى را نيز بر او حقّى است. و حقى از ديگرى بر عهده كسى نيست جز اينكه براى او نيز بر گردن وى حقّى است.
و اگر كسى را بر ديگرى حقّى ثابت است و آن كس را بر وى حقّى نباشد اين حق فقط براى خداى سبحان است نه غير او، به خاطر احاطه قدرتش بر بندگان، و عدالتش در تمام آنچه كه فرمانش در آنها جارى است. ولى حقّش را بر بندگان چنين مقرّر فرمود كه او را بندگى كنند، و مزد عبادت را بر عهده خود براى بندگان چند برابر قرار داد به علّت فضل و كرمى كه دارد، و افزون دهى كه شايسته و اهل آن است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 239-231 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ خَطَبَها بِصِفّينَ.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در صفّين ايراد فرمود. خطبه در يك نگاه:اين خطبه از خطبه هاى مهم نهج البلاغه است كه امام عليه السلام در زمان ومكان خاصى؛ يعنى در جنگ صفين ايراد فرموده و مباحث مهمى را در بردارد و عمدتاً از چهار بخش تشكيل شده است:1. در بخش اوّل از حقوق متقابل والى و رعيت (زمامداران و توده هاى مردم) سخن مى گويد. به بيان قانونى كلى درباره حقوق مى پردازد و مى فرمايد: حق، همواره دو سويه است؛ هركس بر ديگرى حق دارد او نيز به نوعى داراى حق بر آن شخص است واين مسئله مهمى است كه به شرح آن خواهيم پرداخت (ان شاءاللَّه).2. در بخش دوم حقوق حاكمان بر مردم و حقوق مردم را بر حاكمان تشريح مى كند و در همين بخش بر اين معنا تأكيد مى فرمايد كه نه اصلاح مردم بدون اصلاح حاكمان ممكن است نه اصلاح حاكمان بى اصلاح مردم؛ يعنى اين دو در يكديگر تأثير متقابل دارند.3. بخش سوم در واقع پاسخى است كه امام عليه السلام به يكى از يارانش داد؛ او تعريف و تمجيد فراوانى از امام كرد و وفادارى كامل خود را به پيشگاه آن حضرت عرضه داشت، امام در پاسخ او تواضع فراوانى نمود و فرمود: من هرگز ثناگويى و تعريف و تمجيد را خوش ندارم، چرا كه همه عظمتها مخصوص ذات پاك خداست.4. در بخش چهارم از روابط صحيح حاكمان و مردم سخن به ميان آمده و بدين معنا تأكيد شده كه حاكمان بايد از متملّقان و چاپلوسان بپرهيزند و به عكس آماده شنيدن نقد نقّادان و خرده گيرى خرده گيران باشند تا جامعه رو به سوى صلاح و فلاح حركت كند. گسترش دامنه حقوق:امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه همه ياران خود را به اتحاد و انضباط از طريق بيان حقّش بر امّت دعوت مى کند و مى فرمايد: «امّا بعد (از حمد و ثناى الهى بدانيد) خداوند سبحان براى من بر شما حقى قرار داده که آن سرپرستى امور شماست و در مقابل، براى شما نيز حقى بر من قرار داده; مانند حقى که من بر شما دارم»; (أَمَّا بَعْدُ; فَقَدْ جَعَلَ اللّهُ سُبْحَانَهُ لِي عَلَيْکُمْ حَقًّا بِوِلاَيَةِ أَمْرِکُمْ، وَ لَکُمْ عَلَيَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِي لِي عَلَيْکُمْ).امام(عليه السلام) در اين جمله به مسئله مهمى در باب حکومت اسلامى اشاره مى کند که در واقع با همه حکومتهاى آن زمان متفاوت بود. حکومتهاى استبدادى همه چيز را از آن خود مى دانستند و رعايا را همچون بردگان مى شمردند که بايد چشم و گوش بسته، اطاعت کنند و اگر چيزى براى رعايا قايل بودند نوعى منّت و تفضّل بود; نه حق، در حالى که امام(عليه السلام) مى فرمايد: حکومت اسلامى در واقع مرکّب از دو حق متقابل است: حق زمامداران بر مردم و حق مردم بر زمامداران که هر دو سنگين و پرمسئوليت است.سپس به قاعده اى کلّى و بسيار فراگير در فرهنگ اسلامى، اشاره کرده، مى افزايد: «حق در مرحله بيان، از هر چيز وسيع تر است و همه از آن دفاع مى کنند; ولى در مرحله عمل از هر چيز سخت تر و پيچيده تر است (چرا که) حق به نفع کسى جريان نمى يابد مگر اينکه در برابر آن حقى به گردن او قرار مى گيرد (و مسئوليتى براى او به وجود مى آورد) و حق بر گردن کسى نمى آيد مگر اينکه به نفع او حقى بر ديگرى خواهد بود»; (فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الاَْشْيَاءِ فِي التَّوَاصُفِ(1)، وَ أَضْيَقُهَا فِي التَّنَاصُفِ(2)، لاَيَجْرِي لاَِحَد إِلاَّ جَرَى عَلَيْهِ، وَ لاَ يَجْرِي عَلَيْه إِلاَّ جَرَى لَهُ).در واقع امام(عليه السلام) در اين عبارت به دو نکته اشاره مى فرمايد: نخست اينکه همه انسانها با واژه حق آشنا هستند و هر کس دم از طرفدارى حق مى زند و براى حفظ منافع خود زير چتر اين واژه قرار مى گيرد، در حالى که هنگام عمل، براى اداى حقوق ديگران بسيار سخت گير است، گويى حق را يک طرفه مى داند، لذا امام(عليه السلام) در بيان نکته دوم به اين اصل اساسى اشاره مى فرمايد که در هيچ مورد حق يک جانبه وجود ندارد; در همه جا بدون استثنا اگر حقّى براى کسى قرار داده شود طرف مقابل نيز حقّى بر او پيدا مى کند; مثلا استاد بر شاگرد خود حق دارد، زيرا او را تعليم داده و تربيت آموخته است. به يقين شاگرد نيز بر استاد حق دارد، زيرا هنگامى که فکر و عمر و جوانى خويش را در اختيار استاد قرار مى دهد بايد در تعليم و تربيت او بکوشد و چيزى فروگذار نکند.اگر طلبکار حقّى بر بدهکار دارد که بايد آن را به موقع ادا کند، بدهکار نيز حق متقابلى دارد و آن اينکه اگر توان پرداخت را نداشته باشد به او مهلت دهد (وَإِنْ کَانَ ذُو عُسْرَة فَنَظِرَةٌ إِلَى مَيْسَرَة).(3)اگر مردان حقوق متعددى بر همسران خود دارند زنان آنها نيز حقوق بسيارى بر گردن شوهران دارند (وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ).(4)در مورد پدر ومادر و فرزند نيز اين مسئله کاملا نمايان است نه فقط پدر و مادر بر فرزند حقوق سنگينى دارند، بلکه فرزندان نيز بر آنها حقوق بسيارى دارند. اگر کسى رسالة الحقوق امام سجاد زين العابدين على بن الحسين(عليه السلام) را به دقت مطالعه کند به گسترش حقوق متقابل مردم بر يکديگر کاملا آگاه مى شود.(5)حتى اگر انسان بر حيوانى که مملوک اوست حقى دارد، حيوان نيز بر او حق دارد.(6)آنگاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به حق خداوند بر بندگان اشاره مى کند که حتى اين حق نيز يک طرفه نيست، گرچه تعبير حق عباد بر خدا از جهاتى نامتناسب است; ولى به هر حال اين حق در لباس تفضّل در اينجا خود را نشان مى هد، مى فرمايد: «اگر قرار بود حق (يک طرفه باشد و) به سود کسى جريان يابد و بر او حقى نباشد، اين امر مخصوص خداوند سبحان بود; نه مخلوقش، زيرا قدرتش بر همه بندگان احاطه دارد و عدالتش در همه امورى که فرمانش جارى است، ثابت است»; (وَ لَوْ کَانَ لاَِحَد أَنْ يَجْرِيَ لَهُ وَ لاَ يَجرِيَ عَلَيْهِ، لَکَانَ ذلِکَ خَالِصاً لِلّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ، لِقُدْرَتِهِ عَلَى عِبَادِهِ، وَ لِعَدْلِهِ فِي کُلِّ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ).اين سخن اشاره به آن است که از يک سو قدرت خداوند ايجاب مى کند که بندگان خود را تنها نگذارد و به يارى آنها در همه زمينه ها عنايت کند و از سوى ديگر عدالتش موجب مى شود کمترين ظلم و ستمى نه در جهان تشريع و نه در جهان تکوين بر کسى وارد نشود، بنابراين، حساب خداوند از حساب بندگان جداست; بندگان بر اثر عجز و ناتوانى و يا نيازهايى که آنها را به ترک عدالت وا مى دارد ممکن است حقوق ديگران را رعايت نکنند; امّا قادر مطلق و عادل على الاطلاق، چگونه ممکن است راضى به ضايع شدن حقوق بندگانش شود؟! بنابراين ممکن است دو طرفه بودن حق در مورد خداوند، استثنا شود و حق او يک طرفه باشد.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «ولى خداوند سبحان حق خود را بر بندگانش اين قرار داده است که اطاعتش کنند و (در مقابل) پاداش آنها را بر خود به صورت مضاعف و از باب تفضّل و توسعه براى کسانى که شايستگى دارند لازم دانسته است»; (وَ لَکِنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ يُطِيعُوهُ، وَ جَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَيْهِ مُضَاعَفَةَ الثَّوَابِ تَفَضُّلاً مِنْهُ، وَ تَوَسُّعاً بِما هُوَ مِنَ الْمَزِيدِ أَهْلُهُ).به بيان ديگر خداوند در برابر حقّى که بر بندگان دارد حقّى براى بندگان بر خويش قائل است، هر چند اين حق، جنبه تفضّل دارد بى آنکه بندگان از خداوند طلبکار باشند، زيرا در برابر آن همه نعمتهايى که او به بندگان ارزانى داشته هر قدر اطاعت و عبادتش کنند بخش اندکى از شکر آن را ادا نخواهند کرد.به اين ترتيب حتى خداوند متعال از اين امر مستثنا نيست; يعنى در برابر حقى که او بر بندگان دارد آنها هم بر او حقى دارند، هر چند اين حق از باب تفضّل است; نه استحقاق و طلبکار بودن.*****نکته:ثواب، استحقاق است يا تفضّل؟از قديم الايّام اين بحث در ميان علماى علم کلام مطرح بوده است که آيا ثواب از سوى خداوند، جنبه استحقاق دارد يا تفضّل؟ به اين معنا که بندگان هنگامى که اوامر الهى را اطاعت مى کنند بر خداوند لازم است به آنها پاداش نيک دهد و اگر ندهد قبيح خواهد بود و خداوند مرتکب قبيح مى شود؟ يا اينکه بندگان هيچ گونه طلبى در مقابل اطاعت اوامر و ترک معاصى از خداوند ندارند و اگر پاداشى دهد از باب لطف و مرحمت است و اگر ندهد عين عدالت است؟جمعى از متکلّمان که بيشتر تمايل به مذهب اشاعره داشته اند، تفضّل را پذيرفته اند و بعضى ديگر که تمايل به مذهب معتزله داشته اند استحقاق را.طرفداران استحقاق مى گويند بى شک الزام بندگان به اطاعت داراى مشقتهايى است اگر اين الزام بودن هدف باشد، ظلم است و قبيح و از خداوند حکيم صادر نمى شود و اگر هدفى داشته باشد آن هدف چيزى جز پاداش نيک نخواهد بود، بنابراين اگر خداوند پاداش نيکى ندهد مستلزم قبيح است که بر او محال است.طرفداران تفضّل مى گويند خداوند آن قدر نعمت به ما داده که اگر همه عمر را به اطاعت او مشغول باشيم شکرِ بخشِ کوچکى از اين همه نعمت را به جا نياورده ايم، بنابراين ما طلب و استحقاقى نداريم تا او ملزم به پرداخت آن باشد.ولى گويا طرفين از يک نکته غافل مانده اند که با توجّه به آن، نقاب از چهره اين مسئله برداشته مى شود و حق، آشکار مى گردد و آن اين است که استحقاق پاداش در جايى است که کسى به ديگرى خدمتى کند و در برابر آن خدمت، منتظر پاداش و اجرت باشد و به بيان ديگر هر دو گروه در واقع پاداش يا چيزى شبيه پاداش براى اطاعت فرمان پروردگار قائل شده اند; گروه اوّل مى گويند پاداششان را به صورت نعمتهاى الهى از قبل گرفته اند و گروه دوم مى گويند بعداً بايد بگيرند.در حالى که مى دانيم همه اوامر و نواهى الهى مصالحى دارد که به خود مکلّفان باز مى گردد. نماز و روزه و حج و جهاد، سبب صفاى روح و تکامل نفس و عزت و سربلندى مى شود و ترک دروغ و غيبت و شراب و قمار آنها را از مفاسد و بدبختيها نجات مى دهد. با اين حال، مکلّفان در اطاعت اوامر و ترک معاصى به خودشان خدمت مى کنند، آيا در مقابل خدمت به خويشتن بايد خود را طلبکار از پروردگار بدانند؟!اين درست به آن مى ماند که طبيب دلسوز و مهربانى به بيمار خود دستورات لازم را به طور رايگان دهد و حتى داروها را در اختيار او بگذارد و بيمار به آن دستورها عمل کند و از شرّ بيمارى رهايى يابد. آيا اگر اين بيمار نزد طبيب برود و از مطالبه اجر و پاداشى بر اطاعت امر وى کند همگان تعجب نمى کنند و بر کار او نمى خندند؟تمام اوامر و نواهى الهى در واقع همين گونه است و پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) طبيب دوّار به طب بوده و آنچه گفته است در مسير منافع مکلّفان قرار گرفته است، بنابراين جايى براى اين بحث باقى نمى ماند که آيا مردم در برابر طاعات خود استحقاق ثواب دارند يا ثواب تفضّل است؟آرى، خداوند به لطف و کرمش براى تشويق مردم به اطاعتى که موجب کمال آنهاست پاداشى بر عهده گرفته و وعده ثواب داده و چنين وعده اى هرگز از آن تخلّف نخواهد کرد، زيرا تخلّف از وعده بر حکيم قادر وعالم، محال است.قرآن مجيد مى فرمايد: «(کَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ); خداوند رحمت را بر خود مقرّر داشته است».(7)از سوى ديگر مى فرمايد: «(إِنَّ اللهَ لاَ يُخْلِفُ الْمِيعَادَ); خداوند از وعده خويش تخلّف نمى کند»(8). (9)*****پی نوشت:1. «تواصف» از ريشه «وصف» گرفته شده و به اين معناست که بعضى چيزى را براى بعضى ديگر وصف کنند. در خطبه بالا; يعنى مردم در مقام سخن، هر کدام درباره حق دادِ سخن مى دهند.2. «تناصف» از ريشه «نَصَفَ» بر وزن «هدف» و بر وزن «حرص» به معناى انصاف دادن گرفته شده است و معناى «تناصف» آن است که هر کس در حق ديگرى انصاف را رعايت کند.3. بقره، آيه 280 .4. بقره، آيه 228 .5. مرحوم علاّمه مجلسى رسالة الحقوق امام سجاد(عليه السلام) را در بحارالانوار، ج 71، ص 10 آورده است.6. در کتاب الحج وسائل الشيعه، بابى تحت عنوان «حقوق الدابّة الواجبة و المندوبة» ذکر شده است که بسيار قابل توجّه است و در خطبه 167 نيز اشاره اى به اين معنا گذشت.7. انعام، آيه 12، همين تعبير در آيه 54 با اضافه کلمه «ربکم» آمده است.8. آل عمران، آيه 9 .9. سند خطبه: در كتاب مصادر نهج البلاغه ذيل اين خطبه آمده است كه اين خطبه را قبل از سيّد رضى، مرحوم كلينى در روضه كافى، ج 8، ص 352، از امام باقر عليه السلام نقل كرده است البتّه آنچه در كافى آمده بيش از آن است كه در نهج البلاغه آمده، و بعضى از الفاظش با عبارات نهج البلاغه متفاوت است، بى آنكه در معنا تغييرى به وجود آمده باشد. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 129) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از خطبه هاى آن حضرت (ع) است كه در صفين ايراد كرده است:غرض امام در اين فصل آن است كه وحدت و اتفاق آنان را براى عمل كردن به دستورهاى خود جلب كند و به اين سبب نخست اشاره فرموده است به اين كه هر كدام از دو طرف بر ديگرى حقى دارند كه بايد از عهده آن برآيند: حق او بر گردن يارانش همان حق ولايت و سرپرستى است كه بر آنان دارد، و حق ياران بر او همان است كه رعيّت بر گردن والى و زمامدار خود دارد و لوازم اين حقوق متقابل را بايد طرفين رعايت كنند.«فالحقّ اوسع... قضائه»،اهميت حق خود را بر ذمّه اصحابش بيان كرده و آن را اثبات فرموده است، و گويا آنها را به دليل كم انصافى و رعايت نكردن آن توبيخ و سرزنش كرده است، و منظور حضرت از جمله بالا آن است كه مردم وقتى در صدد تعريف و توصيف زبانى براى حق برآيند زمينه آن بسيار گسترده است، چون بر زبان راندن ساده است، ولى هر گاه حاكم بر حق و عادلى ميان آنان حاضر شده و عمل كردن به حق را از ايشان بخواهد عرصه بر آنها تنگ مى شود زيرا عملا زير بار حق رفتن و به عدالت رفتار كردن كارى دشوار است، چون لازمه آن ترك بعضى از خواسته هاى دل و امور مورد پسند انسان است، در اين عبارت از باب استعاره، براى كلمه حق «صفت سعه و ضيق» را كه از لوازم جا و مكان محسوس است آورده است زيرا حق را به اعتبار اين كه دامنه توصيف آن زياد و عمل كردن به آن دشوار است تشبيه به مكانى كرده است كه براى بعضى امور وسيع و پهناور است ولى گنجايش امور ديگرى را ندارد.«و لا يجرى لاحد الا جرى عليه»،حضرت با بيان اين جمله حق را براى آنان تشريح فرموده و نفوس آنها را براى عمل كردن به آن آماده ساخته است، و سپس در جمله: «و لا يجرى عليه الاجرى له» كه سبب سودآورى حق را يادآورى فرموده به دلهاى آنان اطمينان و آرامش داده است.و بار ديگر با جمله لو كان لأحد أن يجرى... با يك قضيّه شرطيه متصله حق خدا را بر گردن آنان اثبات و تشريح فرموده است.«لقدرته... صروف قضائه»،در اين عبارت علّت استدلال فوق و ملازمه ميان مقدم و تالى را كه در قضيّه شرطيه گذشت، بيان مى دارد و با دو دليل، اولويّت ذات خداوندى را براى اين ويژگى -كه تنها علت سودآورى حق متوجه او باشد نه، سبب ديگر آن- اثبات مى فرمايد:1-  خداوند توانايى كامل براى انتقام و گرفتن حق خود دارد.2-  هيچ شخصى را بر او حقّى نيست، زيرا عدالتش در تمام متصرفاتش جارى و سارى است. پس از اين كه در جمله بالا اولويت حق تعالى را اثبات فرموده است در جمله بعد: «و لكنّه تعالى جعل... عليه» با استثنا كردن نقيض تالى، آن را نفى كرده است كه توضيح آن چنين است: خداوند براى خود بر گردن بندگان حقّى قرار داده كه او را اطاعت كنند تا براى آنان نيز حقّى بر عهده خداوند ثابت شود كه عبارت از پاداش عبادت است، و به اين طريق ثابت مى شود كه در مورد خداوند تواناى دادگر، نيز حق يك طرفه نيست، بلكه همان طور كه بندگان را بر انجام دادن عبادات موّظف فرموده است، پاداش و جزاى كارهاى آنان را هم وظيفه اى بر عهده خود مقرر ساخته است، و با اين بيان عموميّت اين مطلب ثابت مى شود كه: حق، امرى متقابل است حتى در مورد ذات اقدس حق.«مضاعفه الثواب... اهله»،در اين جمله امام امر را بالاتر برده و توجه داده است كه آنچه خدا بر عهده خود قرار داده مهمتر از حقّى است كه براى خود بر گردن ديگران مقرر فرموده چنان كه قرآن مى گويد: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ...»، علاوه بر آن كه اين تعيين مسئوليت بر عهده خود بر او واجب نيست ولى از باب تفضّلى است كه ذات اقدس او سزاوار آن است و آن خود نيز جزئى از نعمتهاى بى پايان اوست، تا آن كه بندگان بياموزند و با بهترين وجه در ادا كردن حقوق و انجام دادن وظايف واجب خود بكوشند و متخلّق به اخلاق الهى شوند، و اين تفضّل خداوند را با افزونى شكر و سپاس او جبران كنند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 121 و من خطبة له عليه السّلام خطبها بصفين و هى المأتان و الخامسة عشر من المختار فى باب الخطب و هى مرويّة في كتاب الرّوضة من الكافي باختلاف كثير و زيادة و نقصان حسبما تعرفه إنشاء اللّه تعالى بعد الفراغ من شرح تمام الخطبة في التكملة الاتية، و شرحها في فصلين:الفصل الاول:أمّا بعد فقد جعل اللّه لي عليكم حقّا بولاية أمركم، و لكم عليّ من الحقّ مثل الّذي لي عليكم، فالحقّ أوسع الأشياء في التّواصف، و أضيّقها في التّناصف، لا يجري لأحد إلّا جرى عليه، و لا يجري عليه إلّا جرى له، و لو كان لأحد أن يجري له و لا يجري عليه لكان ذلك خالصا للّه سبحانه دون خلقه، لقدرته على عباده، و لعدله في كلّ ما جرت عليه صروف قضائه، و لكنّه جعل حقّه على العباد أن يطيعوه، و جعل جزائهم عليه مضاعفة الثّواب تفضّلا منه، و توسّعا بما هو من المزيد أهله.اللغة:(تواصفوا) الشيء أى وصفه بعضهم على بعض و (تناصف) النّاس أنصف بعضهم لبعض و (صروف) الدّهر تغيّراته و انقلاباته جمع الصّرف.الاعراب:قوله: لكان ذلك خالصا للّه سبحانه دون خلقه، خالصا خال من ذلك و العامل فيه كان، و على قول بعض النّحويّين من أنّ جميع العوامل اللّفظيّة تعمل في الحال إلّا كان و اخواتها، فلابدّ من جعل كان تامّة و دون خلقه في محلّ النصب أيضا على الحال، و هى حال مؤكّدة.و قوله: و توسّعا بما هو من المزيد أهله، توسّعا منصوب على المفعول لأجله، و ما موصولة و جملة هو أهله مبتدأ و خبر صلة ما و من المزيد بيان لما.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة الشّريفة حسبما أشار اليه الرّضي و يأتي في رواية الكافي أيضا في آخر الفصل الثاني من جملة الخطب الّتي خطبها بصفّين، و عمدة غرضه عليه السّلام في هذا الفصل منها نصيحة المخاطبين و ارشادهم إلى ما هو صلاحهم فى الدّنيا و الاخرة من اتّباعهم لأمره و اطاعتهم له و إسراعهم فيما يأمر و ينهي و اتّفاقهم على التّعاون و التّناصف و غير ذلك من وجوه مصالح محاربة القاسطين لعنهم اللّه أجمعين قال عليه السّلام (أمّا بعد) حمد اللّه عزّ و جلّ و الصلاة على رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (فقد جعل اللّه) عزّ شأنه (لى عليكم حقّا بولاية أمركم) أى لى عليكم حقّ الطاعة لأنّ اللّه جعلنى واليا عليكم متولّيا لاموركم و أنزلنى منكم منزلة عظيمة هى منزلة الامامة و الولاية و السّلطنة و وجوب الطّاعة كما قال عزّ من قائل  «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ» . (و لكم علىّ من الحقّ مثل الّذى لى عليكم) أراد بالحقّ الّذى لهم عليه ما هو حقّ الرّعيّة على الوالى، و الحقّان متماثلان فى الوجوب، و قد صرّح بهما فى الخطبة الرّابعة و الثلاثين بقوله: أيّها النّاس إنّ لى عليكم حقّا و لكم علىّ حقّ، فأمّا حقّكم علىّ فالنّصيحة لكم و توفير فيئكم عليكم و تعليمكم كيلا تجهلوا و تأديبكم كما تعلموا، و أمّا حقّي عليكم فالوفاء بالبيعة و النصيحة في المشهد و المغيب و الاجابة حين أدعوكم و الطّاعة حين آمركم. (فالحقّ أوسع الأشياء فى التواصف) يعني إذا أخذ النّاس في بيان الحقّ و وصفه بعضهم لبعض كان لهم في ذلك مجال واسع لسهولته على الألسنة (و أضيقها في التناصف) يعني إذا حضر التناصف بينهم أى انصاف بعضهم لبعض فطلب منهم ضاق عليهم المجال لشدّة العمل و صعوبة الانصاف.و محصّله سعة الحقّ في مقام الوصف و القول و ضيقه في مقام الانصاف و العمل. (لا يجرى لأحد إلّا جرى عليه و لا يجرى عليه إلّا جرى له) لمّا ذكر حقّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 125 عليهم و حقّهم عليه اتبعه بهذه الجملة تأكيدا و ايذانا بأنّ جريان حقّه عليهم إنّما هو بجريان حقّهم عليه و بالعكس، و فيه توطين لأنفسهم على ما عليهم و تشويق لهم إلى ما لهم.و انّما ساق الكلام مساق العموم تنبيها على أنّ اللّازم على كلّ أحد أن يقوم في الحقوق بماله و ما عليه بمقتضي العدل و الانصاف، فإنّ حقّ الوالي على الرّعيّة و الرّعيّة على الوالي و الوالد على الولد و الولد على الوالد و الزّوج على الزّوجة و الزّوجة على الزّوج و المعلّم على المتعلّم و المتعلّم على المعلّم و الجار على الجار و غيرهم من ذوى الحقوق حسبما نشير اليهم تفصيلا إنّما هو بالتّناصف بين الطرفين.و يوضحه ما في البحار من الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفلى عن السّكونى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: حقّ على المسلم إذا أراد سفرا أن يعلم إخوانه، و حقّ على إخوانه إذا قدم أن يأتوه.قال العلامة المجلسى فيه ايماء إلى أنّه إذا لم يعلمهم عند الذّهاب لا يلزم عليهم اتيانه بعد الاياب. (و لو كان لأحد أن يجرى له) حقّ على غيره (و لا يجرى) لغيره (عليه لكان ذلك) الحقّ الجارى (خالصا للّه سبحانه دون خلقه) أى متجاوزا عن حقّه و ذلك (لقدرته على عباده) و عجز غيره، فيجوز له أن يجرى حقّه عليهم و يطلب منهم الطّاعة و ينفذ أمره فيهم الزاما فيطيعوه قهرا بدون امكان تمرّد أحد منهم عن طاعته لكونه قاهرا فوق عباده فعّالا لما يشاء، لا رادّ لحكمه و لا دافع لقضائه كما قال تعالى «وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً».و لمّا كان هنا مظنّة أن يتوهّم و يقال إنه إذا جرى حقّه عليهم و خرجوا من عهدته و قاموا بوظايف عبوديّته و طاعته طوعا أو كرها يكون حينئذ لهم حقّ عليه و هو جزاء ما أتوا به فلو لم يجزهم لكان ذلك منافيا للعدل دفع ذلك التّوهم بقوله: (و لعدله فى كلّ ما جرت عليه صروف قضائه) و أنواعه المتغيّرة المتبدّلة، يعني أنّ الجزاء ليس مقتضي العدل حتّى يكون عدمه منافيا له بل هو العادل فى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 126 جميع مقضيّاته و مقدّراته لا يسأل عمّا يفعل و هم يسألون، نعم هو مقتضى التّفضّل، و التّفضّل ليس بلازم عليه فلا يثبت لعباده باطاعتهم له حقّ لهم عليه، هكذا ينبغي أن يفهم المقام.و قد تاه فيه أفهام الشرّاح فمنهم من طوى عن تحقيقه كشحا و منهم من خبط فيه خبطة عشواء، فانظر ما ذا ترى.و قريب ممّا حققناه ما قاله العلّامة المجلسى فى البحار حيث قال فى شرح ذلك: و الحاصل أنه لو كان لأحد أن يجعل الحقّ على غيره و لم يجعل له على نفسه لكان هو سبحانه أولى بذلك، و استدلّ على الأولويّة بوجهين:الأوّل القدرة، فانّ غيره تعالى لو فعل ذلك لم يطعه أحد و اللّه قادر على جبرهم و قهرهم و الثاني أنه لو لم يجزهم على أعمالهم و كلّفهم بها لكان عادلا لأنّ له من النعم على العباد ما لو عبدوه أبدا الدّهر لم يوفوا حقّ نعمة واحدة هنها، انتهى فقد علم بذلك كلّه أنه عزّ و جلّ ليس بمقتضى عدله لأحد عليه حقّ. (و لكنه) عزّ شأنه مع ذلك قد (جعل) له على عباده حقا و لهم عليه كذلك بمقتضى انعامه و فضله فجعل (حقه على العباد أن يطيعوه) و يوحّدوه (و جعل جزاءهم) لم يقل حقّهم رعاية للأدب و دفعا لتوهّم الاستحقاق أى جعل جزاء طاعتهم (عليه مضاعفة الثواب) كما قال تعالى  «فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزِيدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ»  و قال  «مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ». (تفضّلا منه و توسعا بما هو من المزيد أهله) فيه تنبيه على أنّ الحقّ الذى جعل لهم عليه أعظم مما أتوا به مع عدم كونه من جهة الاستحقاق بل لمحض التفضل و الانعام بما هو أهله من الزّيادة و التوسعة.الترجمة:از جمله خطبه هاى شريفه آن امام مبين و سيّد الوصيّين است كه خطبه خواند آن را در صفّين مى فرمايد:أمّا بعد از حمد خدا و نعت رسول خدا پس بتحقيق گردانيده است خدا از براى من بر شما حقّ بزرگى را بسبب صاحب اختيار بودن من بر امر شما، و از براى شماست بر من از حق مثل آن حقي كه مراست بر شما، پس حق فراترين خيرهاست در مقام وصف كردن بعضي با بعضي أوصاف آن را، و تنگ ترين چيزهاست در مقام انصاف كردن بعضي مر بعضي را، جارى نمى شود آن حق از براى منفعت أحدى مگر اين كه جارى شود بر ضرر او، و جارى نمى شود بر ضرر او مگر اين كه جارى شود از براى منفعت او و اگر باشد از براى كسى كه جارى شود حقّ او بر غير و حق غير بر او جارى نشود هر آينه باشد و مختص بخداوند سبحانه بدون خلق او از جهت قدرت او بر بندگان خود و از جهت عدالت او در هر چيزى كه جارى شد بر آن چيز اقسام قضا و حكم او، و ليكن گردانيد خداى تعالى حقّ خود را بر بندگان اين كه اطاعت او نمايند، و گردانيد جزاى طاعت ايشان را بر خود اين كه ثواب ايشان را بالمضاعف كند از حيثيّت تفضّل و احسان و از روى وسعت دادن با چيزى كه خود اهل اوست از زياده كردن جزا. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص153 از خطبه هاى آن حضرت (ع) كه در صفين ايراد فرموده است اين خطبه با عبارت «اما بعد فقد جعل الله سبحانه لى عليكم حقا بولاية امركم و لكم على من الحق مثل الذى لى عليكم» «اما بعد، همانا خداوند سبحان در قبال ولايت امر شما براى من بر شما حقى قرار داده است و براى شما هم نظر همان حق را بر عهده من قرار داده است» شروع ميشود. [در شرح اين خطبه بحث تاريخى مستقلى نيامده ولى دو مبحث اجتماعى آورده است كه خالى از نكات لطيف تاريخى نيست و به ترجمه برخى از آن نكات قناعت ميشود.] فصلى در احاديث و اخبارى كه ملك را به صلاح مى آورد: در مورد واجب بودن اطاعت از صاحبان امر فراوان و به صورت گسترده آيات و اخبار و احاديث آمده است. خداوند سبحان ميفرمايد «از خداوند اطاعت كنيد و از پيامبر و فرمانداران خود اطاعت كنيد»، عبد الله بن عمر در اين مورد از رسول خدا روايت ميكند كه فرموده اند «شنيدن و اطاعت كردن بر هر مسلمان در امورى كه خوش و ناخوش داشته باشد تا هنگامى است كه او را به گناه فرمان ندهند چون به گناه فرمان داده شد ديگر شنيدن و اطاعت كردن نيست». از سخنان حكيمان است كه گفته اند. دلهاى رعيت گنجينه هاى حاكم است كه هر چه در آن نهد همان را باز خواهد يافت. و گفته شده است: دو صنف از مردم نسبت به يكديگر ستيز مى ورزند: سلطان و رعيت، در عين حال ملازم و پيوسته اند اگر يكى از آن دو صالح باشد ديگرى به صلاح ميرسد و اگر يكى تباه باشد ديگرى تباه ميشود. گفته شده است ستم بر رعيت جلب كردن و فراهم آوردن بليه است، مرگ پادشاه ستمگر نعمت و وفور همگانى است، و هيچ قحطى سخت تر از ستم سلطان نيست، شگفتا از كسى كه رعيت خود را به تباهى ميكشد و حال آنكه ميداند شوكت او به طاعت ايشان وابسته است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص154 آثارى كه در مورد عدل و انصاف آمده است: پيامبر (ص) فرموده اند «خداوند آسمان را با سه چيز آراسته است: خورشيد و ماه و ستارگان و زمين را با سه چيز آراسته است: دانشمندان و باران و سلطان دادگر». به نوشروان گفته شد: كدام سپر از همه استوارتر است گفت: دين. گفته شد: كدام ساز و برگ از همه نيرومندتر است گفت: دادگرى. در خزانه يكى از خسروان ايران سبدى يافت شد كه چون آن را گشودند در آن دانه هاى انارى به بزرگى دانه هاى زردآلو ديدند و در آن سبد نوشته يى بود چنين: اين دانه هاى انارى است كه ما در دريافت خراج زمين آن به داد رفتار كرديم. مردى از مصر براى دادخواهى پيش عمر آمد و گفت: اى امير المومنين، اين جايگاه كسى است كه به تو پناه آورده است. عمر گفت: آرى، به بهترين پناهگاه پناه آورده اى اينك بگو كار تو چيست گفت: در مصر با پسر عمرو عاص مسابقه دادم و از او بردم و او شروع به زدن من با تازيانه خويش كرد و ميگفت: من پسر شخصى گرامى هستم، و چون اين خبر به پدرش رسيد مرا زندانى كرد كه مبادا به حضور تو بيايم. عمر به عمرو عاص نوشت: چون اين نامه من به دست تو رسيد تو و پسرت در مراسم حج حضور پيدا كنيد. چون عمرو عاص و پسرش آمدند، عمر تازيانه بدست آن مرد مصرى داد و گفت او را همان گونه كه تو را زده است بزن. مرد مصرى شروع به زدن او كرد و عمر ميگفت بزن، اميرزاده را بزن و اين سخن را تكرار ميكرد تا آنجا كه مرد مصرى گفت: اى امير المومنين، داد خويش از او ستاندم. عمر در حالى كه به عمرو عاص اشاره ميكرد به مرد مصرى گفت اكنون بر جلو سر عمرو عاص تازيانه بزن. گفت: اى امير المومنين من كسى را ميزنم كه مرا زده است. عمر گفت: او تو را با اتكاء به قدرت و چيرگى پدرش زده است اينك اگر ميخواهى او را بزن و به خدا سوگند اگر چنان كنى هيچ كس تو را از آن باز نميدارد تا هنگامى خودت دست از او بردارى. آنگاه عمر به عمرو عاص گفت: اى پسر عاص، از چه هنگامى شما مردم را بردگان خويش پنداشته ايد و حال آنكه مادران ايشان آنان را آزاده به دنيا آورده اند. عدى بن ارطاة براى عمر بن عبد العزيز نوشت اينجا قومى هستند كه تا آن را عذاب و شكنجه نرسد خراج خود را نميپردازند. اينك اى امير المومنين، راى خويش را براى من بنويس. عمر بن عبد العزيز براى او نوشت: جاى كمال شگفتى است كه براى من نامه مينويسى و در آن براى آزار دادن آدميان اجازه ميخواهى گويا چنين ميپندارى كه اجازه دادن من براى تو سپرى از عذاب خداوند است يا خشنودى من تو را از خشم خداوند نجات ميدهد نه، هر كس آن چه را كه بر عهده اوست پرداخت كرد بگير و هر كس خوددارى كرد او را به خداوند واگذار كه ديدار آنان با خداوند همراه گناهان خودشان براى من خوشتر است كه من خداوند را ديدار كنم و پاسخ عذاب دادن آنان با من باشد.  
بخش ۲ : حقوق متقابل مردم و حکومت [منبع]

حق الوالي و حق الرعية :
ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَى بَعْضٍ، فَجَعَلَهَا تَتَكَافَأُ فِي وُجُوهِهَا وَ يُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً وَ لَا يُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ.
وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَهُ مِنْ تِلْكَ الْحُقُوقِ حَقُّ الْوَالِي عَلَى الرَّعِيَّةِ وَ حَقُّ الرَّعِيَّةِ عَلَى الْوَالِي، فَرِيضَةٌ فَرَضَهَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِكُلٍّ عَلَى كُلٍّ، فَجَعَلَهَا نِظَاماً لِأُلْفَتِهِمْ وَ عِزّاً لِدِينِهِمْ، فَلَيْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِيَّةُ إِلَّا بِصَلَاحِ الْوُلَاةِ، وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ إِلَّا بِاسْتِقَامَةِ الرَّعِيَّةِ.
فَإِذَا أَدَّتْ الرَّعِيَّةُ إِلَى الْوَالِي حَقَّهُ وَ أَدَّى الْوَالِي إِلَيْهَا حَقَّهَا، عَزَّ الْحَقُّ بَيْنَهُمْ وَ قَامَتْ مَنَاهِجُ الدِّينِ وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ الْعَدْلِ وَ جَرَتْ عَلَى أَذْلَالِهَا السُّنَنُ، فَصَلَحَ بِذَلِكَ الزَّمَانُ وَ طُمِعَ فِي بَقَاءِ الدَّوْلَةِ وَ يَئِسَتْ مَطَامِعُ الْأَعْدَاءِ.
وَ إِذَا غَلَبَتِ الرَّعِيَّةُ وَالِيَهَا أَوْ أَجْحَفَ الْوَالِي بِرَعِيَّتِهِ، اخْتَلَفَتْ هُنَالِكَ الْكَلِمَةُ وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ الْجَوْرِ وَ كَثُرَ الْإِدْغَالُ فِي الدِّينِ وَ تُرِكَتْ مَحَاجُّ السُّنَنِ، فَعُمِلَ بِالْهَوَى وَ عُطِّلَتِ الْأَحْكَامُ وَ كَثُرَتْ عِلَلُ النُّفُوسِ، فَلَا يُسْتَوْحَشُ لِعَظِيمِ حَقٍّ عُطِّلَ وَ لَا لِعَظِيمِ بَاطِلٍ فُعِلَ، فَهُنَالِكَ تَذِلُّ الْأَبْرَارُ وَ تَعِزُّ الْأَشْرَارُ وَ تَعْظُمُ تَبِعَاتُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْعِبَادِ.

تَتَكَافَأ : مساوى و برابر ميشود.
اذْلَالُهَا : جمع «ذلّ»، مجاريش.
السُّنَن : جمع «سنّة»، روشها، سنتها.
أجْحَفَ : اجحاف كرد، ظلم كرد.
الِادْغَال : داخل كردن چيزى در چيز ديگر بطوريكه موجب فساد آن شود، در اينجا منظور بدعت در دين است.
مَحَاجّ : جمع «محجَّة»، وسط جاده ها.
لَا يُسْتَوْحَشُ لِعَظِيمِ حَقٍّ عُطِّل : از حق بزرگى كه تعطيل ميشود، احساس وحشت و تنهائى نمى كند. 
تَتَكافَأ : نظيرهم و مقابل هم مى شود
مَناهِج : راههاى روشن
أذلال : آرامشها، راهها
إدغال : داخل شدن مفاسد
مَحاجّ : جمع محجة : وسط راه 
۲. حقوق متقابل رهبرى و مردم:
پس، خداى سبحان برخى از حقوق خود را براى بعضى از مردم واجب كرد، و آن حقوق را در برابر هم گذاشت، كه برخى از حقوق برخى ديگر را واجب گرداند، و حقّى بر كسى واجب نمى شود مگر همانند آن را انجام دهد.
و در ميان حقوق الهى، بزرگ ترين حق، حق رهبر بر مردم و حق مردم بر رهبر است، حق واجبى كه خداى سبحان، بر هر دو گروه لازم شمرد، و آن را عامل پايدارى پيوند ملّت و رهبر، و عزّت دين قرار داد. پس رعيّت اصلاح نمى شود جز آن كه زمامداران اصلاح گردند، و زمامداران اصلاح نمى شوند جز با درستكارى رعيّت.
و آنگاه كه مردم حق رهبرى را اداء كنند، و زمامدار حق مردم را بپردازد، حق در آن جامعه عزّت يابد، و راه هاى دين پديدار و نشانه هاى عدالت بر قرار، و سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پايدار گردد، پس روزگار اصلاح شود و مردم در تداوم حكومت اميدوار و دشمن در آرزوهايش مأيوس مى گردد.
امّا اگر مردم بر حكومت چيره شوند، يا زمامدار بر رعيّت ستم كند، وحدت كلمه از بين مى رود، نشانه هاى ستم آشكار، و نيرنگ بازى در دين فراوان مى گردد، و راه گسترده سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم متروك، هوا پرستى فراوان، احكام دين تعطيل، و بيمارى هاى دل فراوان شود.
مردم از اينكه حقّ بزرگى فراموش مى شود، يا باطل خطرناكى در جامعه رواج مى يابد، احساس نگرانى نمى كنند پس در آن زمان نيكان خوار، و بدان قدرتمند مى شوند، و كيفر الهى بر بندگان بزرگ و دردناك خواهد بود.
 
قسمت دوم خطبه:
(5) پس خداوند سبحان از جمله حقوق خود براى بعض مردم بر بعض ديگر حقوقى واجب فرموده، و حقوق را در حالات مختلفه برابر گردانيده، و بعضى آنها را در مقابل بعض ديگر واجب نموده و بعضى از آن حقوق وقوع نمى يابد مگر به ازاء بعض ديگر (مثلا زن نسبت به شوهر حقّ نفقه ندارد مگر در برابر اطاعت و پيروى از او، و همچنين سائر حقوق مانند حقّ پدر بر فرزند و مالك بر مملوك و همسايه بر همسايه و خويش بر خويش و بعكس)
(6) و بزرگترين حقّها كه خداوند سبحان واجب گردانيده حقّ والى است بر رعيّت و حقّ رعيّت است بر والى (زيرا فساد و تباهكارى در آن عموميّت داشته و در سائر حقوق جزئى است) و اين حكم را خداوند سبحان براى هر يك از والى و رعيّت بر ديگرى واجب فرموده است، و آنرا سبب نظم و آرامش براى دوستدارى ايشان يكديگر را و ارجمندى براى دينشان قرار داده، پس حال رعيّت نيكو نمى شود مگر به خوش رفتارى حكمفرمايان، و حال حكمفرمايان نيكو نمى گردد مگر به ايستادگى رعيّت در انجام دستور ايشان،
(7) پس هر گاه رعيّت حقّ والى و والى حقّ رعيّت را اداء نمود حقّ در بين ايشان ارجمند و قواعد دينشان برقرار و نشانه هاى عدل و درستكارى بر پا و سنّتها (احكام پيغمبر اكرم) در مواضع خود جارى گردد، و بر اثر آن روزگار اصلاح ميشود، و به پايندگى دولت و سلطنت اميد مى رود، و طمعهاى دشمنان از بين مى رود (اجانب را بر ايشان تسلّطى نخواهد بود)
(8) و اگر رعيّت بر والى غلبه يابد (اوامر و نواهى او را بكار نبندد) يا والى بر رعيّت تعدّى و ستم كند آنگاه اختلاف كلمه رخ دهد (سخن يك جور نگويند و با هم يك دل نباشند) و نشانه هاى ستم آشكار و تباهكاريها در دين بسيار و عمل به سنّتها رها شود، پس به خواهش نفس عمل گشته احكام شرعيّه اجراء نشود، و دردهاى اشخاص (دزدى و خونريزى و نا امنى و گرانى و گرفتارى) بسيار گردد، و براى اداء نشدن حقّ بزرگ و اجراى باطل و نادرست كسى اندوهگين و نگران نشود، پس آن زمان نيكوكاران خوار و بد كاران ارجمند شوند، و وا خواهيهاى خدا نزد بندگان (بسبب گناهان بيشمار) بسيار شود.
 
پس، خداوند سبحان، بعضى از حقوق خود را براى بعضى از مردم واجب فرمود. و هر حقى را برابر پاداش حقى ديگر قرار داد. بعضى از آن حقوق زمانى واجب مى آيند كه آن ديگر نيز حقى را كه بر گردن دارد ادا نمايد.
بزرگترين حقى كه خداوند تعالى از آن حقوق واجب گردانيده، حق والى است بر رعيت و حق رعيت است بر والى. اين فريضه اى است كه خدا اداى آن را بر هر يك از دو طرف مقرر داشته و آن را سبب الفت ميان ايشان و عزت و ارجمندى دين ايشان قرار داده است. پس رعيت صلاح نپذيرد مگر آنكه واليان صلاح پذيرند و واليان به صلاح نيايند، مگر به راستى و درستى رعيت.
زمانى كه رعيت حق خود را نسبت به والى بگزارد و والى نيز حق خود را نسبت به رعيت ادا نمايد، حق در ميان آنها عزت يابد و پايه هاى دينشان استوارى گيرد و نشانه هاى عدالت برپا گردد و سنتهاى پيامبر (ص) در مسير خود افتد و اجرا گردد و در پى آن روزگار به صلاح آيد و اميد به بقاى دولت قوت گيرد و دشمنان مأيوس گردند.
و اگر رعيت بر والى خود چيره گردد يا والى بر رعيت ستم روا دارد، در اين هنگام، ميان آنها اختلاف كلمه پديد آيد و نشانه هاى جور پديدار آيد و تباهكارى در دين بسيار شود و عمل به سنتها متروك ماند و به هوا و هوس كار كنند و احكام اجرا نگردد و دردها و بيماريهاى مردم افزون شود.
و كسی از پايمال شدن حق بزرگ و رواج امور باطل بيمى به دل راه ندهد. در اين هنگام نيكان به خوارى افتند و بدان عزت يابند و بازخواستهاى خداوند از بندگان بسيار گردد.
 
سپس خداوند سبحان، بخشى از حق خود را امورى قرار داده که بر همه مردم در برابر يکديگر واجب شمرده (و مأمور به اداى آن شده اند) و اين حقوق را در همه جهات همانند هم قرار داده به گونه اى که بعضى از آن سبب بعض ديگر است و هيچ کدام واجب نمى شود مگر اينکه ديگرى واجب مى گردد.
از ميان حقوقى که خداوند واجب ساخته، بزرگترين آنها حق والى و زمامدار بر رعيت و حق رعيت بر والى است. فريضه اى است که خداوند سبحان آن را بر هر کدام در مقابل ديگرى مقرر فرموده و آن را سبب نظام الفت و پيوستگى آنان به يکديگر و موجب عزت و قدرت دين آنها قرار داده است، بنابراين رعيت هرگز اصلاح نمى شود مگر به اصلاح زمامداران و زمامداران اصلاح نمى گردند جز از طريق قرارگرفتن رعيت در مسير صحيح و مستقيم.
هرگاه رعيت حق والى را ادا کند و والى حق رعيت را بپردازد، حق در ميان آنها قوى و نيرومند خواهد شد، مسيرهاى دين خالى از انحراف مى گردد، نشانه هاى عدالت استوار مى شود و سنّتها در مجراى صحيح خويش به کار مى افتد و به اين ترتيب زمان رو به صلاح مى رود و مردم به بقاى دولت اميدوار و دشمنان مأيوس خواهند شد و اگر رعيت بر والى خويش بشورد و چيره گردد، يا والى نسبت به رعايا اجحاف کند (نظام جامعه به هم مى ريزد و) در آن زمان اختلاف کلمه پيدا مى شود، نشانه هاى ظلم و ستم آشکار مى گردد، فريبکارى و بدعت در دين فزونى مى يابد و جادّه هاى روشن سنّتها و آداب دينى متروک خواهد شد.
در نتيجه بر طبق هوا و هوس عمل مى شود، احکام الهى تعطيل مى گردد و بيماريهاى اخلاقى فزونى مى يابد، در چنين حکومتى مردم از حقوق مهمى که تعطيل شده وحشت نمى کنند و نه از باطلهاى عظيمى که رواج يافته، در نتيجه نيکان خوار و ذليل مى شوند و اشرار عزيز و محترم، و (به دنبال آن) مجازاتهاى الهى بر بندگان عظيم خواهد بود.
 
پس خداى سبحان برخى از حقّهاى خود را براى بعض مردمان واجب داشت، و آن حقّها را برابر هم نهاد، و واجب شدن حقى را مقابل گزاردن حقى گذاشت، و حقى بر كسى واجب نبود مگر حقى كه برابر آن است گزارده شود، و بزرگترين حقّها كه خدايش واجب كرده است، حقّ والى بر رعيت است، و حقّ رعيت بر والى، كه خداى سبحان آن را واجب نمود، و حقّ هر يك را به عهده ديگرى واگذار فرمود، و آن را موجب برقرارى پيوند آنان كرد، و ارجمندى دين ايشان. پس حال رعيت نيكو نگردد جز آن گاه كه واليان نيكو رفتار باشند، و واليان نيكو رفتار نگردند، جز آن گاه كه رعيت درستكار باشند.
پس چون رعيت حقّ والى را بگزارد، و والى حقّ رعيت را به جاى آرد، حق ميان آنان بزرگ مقدار شود، و راههاى دين پديدار، و نشانه هاى عدالت برجا، و سنت چنانكه بايد اجرا. پس كار زمانه آراسته گردد، و طمع در پايدارى دولت پيوسته، و چشم آز دشمنان بسته، و اگر رعيت بر والى چيره شود و يا والى بر رعيت ستم كند، اختلاف كلمه پديدار گردد، و نشانه هاى جور آشكار، و تبهكارى در دين بسيار. راه گشاده سنت را رها كنند، و كار از روى هوا كنند، و احكام فروگذار شود و بيمارى جانها بسيار، و بيمى نكنند كه حقى بزرگ فرو نهاده شود و يا باطلى سترگ انجام داده. آن گاه نيكان خوار شوند، و بدكاران بزرگ مقدار، و تاوان فراوان برگردن بندگان از پروردگار.
 
آن گاه خداوند از حقوق خود حقوقى را بر بعض مردم نسبت به بعض ديگر واجب گرداند، و آن حقوق را در جهات و حالات با هم برابر قرار داد و بعضى را در برابر بعضى ديگر واجب نمود، و بعضى واجب نگردد مگر به انجام حقّى كه در برابر آن است.
و بزرگترين چيزى كه از اين حقوق واجب فرمود حقّ حاكم بر رعيت، و حقّ رعيت بر حاكم است، اين فريضه اى است كه خداوند براى هر يك نسبت به ديگرى واجب نموده، و اين حقوق را موجب برقرارى الفت، و ارجمندى دينشان قرار داد. رعيت اصلاح نشود مگر به صلاح حاكمان، و حاكمان اصلاح نگردند مگر به استقامت رعيت.
پس زمانى كه رعيت حقّ والى را ادا كرد، و والى هم حقّ رعيت را رعايت نمود، حق ميان ايشان ارجمند گردد، و راههاى دين بر پا شود، و نشانه هاى عدالت اعتدال گيرد، و سنّت ها در مجراى خود روان شود، و زمان آراسته و شايسته گردد، و به دوام دولت اميد رود، و مطامع دشمنان به يأس مبدّل گردد.
ولى اگر رعيت بر والى غالب شود، يا والى بر رعيت ستم كند، اختلاف كلمه پيدا شود، و نشانه هاى ستم آشكار گردد، و افساد و اختلال در دين زياد شود، و راههاى روشن سنّت ها رها گردد، و از روى هواى نفس عمل شود، و اجراى احكام رو به تعطيلى رود، و بيمارى روانها زياد شود، در آن وقت مردم از تعطيل حقّ عظيم نترسند، و بر انجام گرفتن باطل بزرگ وحشت نكنند. به آن هنگام است كه نيكوكاران خوار، و بدكاران عزيز شوند، و كيفر خداوند نزد بندگان بزرگ گردد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 248-242 مهم ترين حق، حق والى و رعيت است:امام(عليه السلام) در بخش گذشته به حق خدا بر مردم اشاره فرمود و در اين بخش از حقوق مردم بر يکديگر ياد مى کند که مهم ترين آنها حق زمامداران بر مردم و حق مردم بر زمامداران و به تعبير ديگر حق والى بر رعيت و حق رعيت بر والى است، مى فرمايد: «سپس خداوند سبحان، بخشى از حق خود را امورى قرار داده که بر مردم در برابر يکديگر واجب شمرده (و مأمور به اداى آن شده اند)»; (ثُمَّ جَعَلَ ـ سُبْحَانَهُ ـ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَى بَعْض).شايان توجّه اينکه امام(عليه السلام) حق مردم را بر يکديگر به عنوان بخشى از حقوق خداوند بر مردم و نشأت گرفته از حقوق خودش شمرده است و به تعبير ديگر حق الله و حق الناس در عرض هم نيستند، بلکه در طول هم اند.آنگاه مى افزايد: «خداوند اين حقوق را در همه جهات مساوى و همانند هم قرار داده به گونه اى که بعضى از آن سبب بعض ديگر است و هيچ کدام واجب نمى شود مگر اينکه ديگرى واجب گردد»; (فَجَعَلَهَا تَتَکَافَأُ(1) فِي وُجُوهِهَا، وَ يُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً، وَ لاَ يُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلاَّ بِبَعْض).به بيان ديگر هيچ يک از اين حقوق يکسويه نيست و همان گونه که در بخش گذشته آمد، همه آنها دو سويه است، هر گاه حقى براى کسى بر ديگرى ثابت شود بلافاصله در مقابل آن حقى از شخص دوم بر شخص اوّل لازم مى گردد، بنابراين، اين حقوق هم مساوى يکديگرند و هم لازم و ملزوم يکديگر; نه به اين معنا که اگر بعضى از افراد وظيفه خود را انجام ندادند طرف مقابل نيز از انجام وظيفه خود سرباز زند; مثلا اگر فرزند حق اطاعت پدر را انجام نداد، پدر از تربيت او و اداى نفقه سرباز زند يا اگر گروهى از رعيت به وظيفه خود عمل نکنند، والى خدمات حکومت را از آنها قطع کند. به تعبير ديگر اينها در مقام وجوب، لازم و ملزوم يکديگرند; نه در مقام تحقّق و عمل; يعنى هر دو واجبند، خواه طرف مقابل به وظيفه خود عمل کند يا عمل نکند.براى توضيح بيشتر به مثال زير توجّه کنيد:هرگاه گروهى از رعيت، ماليات و خراج لازم را بپردازند به يقين والى از انجام وظيفه خود در مسأله امنيّت يا تعليم و تربيت اطفال آنها و مداواى مجروحان ومصدومان و بيمارانشان، کوتاهى نخواهد کرد، زيرا هر يک از اين دو وظيفه جنبه استقلالى دارد و غير مشروط به ديگرى در مقام عمل است، هر چند در مقام تشريع دو وجوب به يکديگر گره خورده اند.در ادامه اين سخن مى فرمايد: «از ميان حقوقى که خداوند واجب ساخته، بزرگترين آنها حق والى و زمامدار بر رعيت و حق رعيت بر والى است. فريضه اى است که خداوند سبحان آن را بر هر کدام در مقابل ديگرى مقرّر فرموده است»; (وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ ـ سُبْحَانَهُ ـ مِنْ تِلْکَ الْحُقوقِ حَقُّ الْوَالِي عَلَى الرَّعِيَّةِ(2)، وَ حَقُّ الرَّعِيَّةِ عَلَى الْوَالِي، فَرِيضَةٌ فَرَضَهَا اللّهُ ـ سُبْحَانَهُ ـ لِکُلٍّ عَلَى کُلٍّ).سپس امام(عليه السلام) به فلسفه اين دو حق مى پردازد و مى فرمايد: «خداوند اين فريضه را سبب نظام الفت مردم و پيوستگى آنان به يکديگر و موجب عزت و قدرت دين آنها قرار داده است، بنابراين رعيت هرگز اصلاح نمى شود مگر با اصلاح زمامداران و زمامداران اصلاح نمى گردند جز از طريق قرارگرفتن رعيت در مسير صحيح و مستقيم»; (فَجَعَلَهَا نِظَاماً لاُِلْفَتِهِمْ، وَ عِزًّا لِدِينِهِمْ، فَلَيْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِيَّةُ إِلاَّ بِصَلاَحِ الْوُلاَةِ، وَ لاَ تَصْلُحُ الْوُلاَةُ إِلاَّ بِاسْتِقَامَةِ الرَّعِيَّةِ).در واقع رعايت اين حقوق هم آثار مهم مادى دارد و هم معنوى. جمله (جَعَلَهَا نِظَاماً لاُِلْفَتِهِمْ) اشاره به آثار مادى و ظاهرى و جمله (عِزًّا لِدِينِهِمْ) اشاره به آثار معنوى و روحانى است و دو جمله ما بعد آن، به اين حقيقت مهم اشاره مى کند که صلاح و فساد رعيت و زمامداران به هم گره خورده است و هر دو در يکديگر اثر متقابل دارند. زمامداران فاسد رعايا را به فساد مى کشانند و رعاياى صالح حکومت را مجبور به پذيرش حق و عدالت مى کنند و اگر هر دو صالح باشند بهترين شرايط براى پيروزى و پيشرفت جامعه فراهم مى گردد.آنگاه در ادامه به شرح آثار منفى و مثبتى که بر اداى حق والى نسبت به رعيت و حق رعيت نسبت به والى و عدم اداى آنها مترتب مى شود پرداخته و با عبارات روشن و گويايى اين آثار را يک به يک مى شمارد، مى فرمايد: «هرگاه رعيت حق والى را ادا کند و والى حق رعيت را بپردازد، حق در ميان آنها قوى و نيرومند خواهد شد، مسيرهاى دين خالى از انحراف مى گردد، نشانه هاى عدالت استوار مى شود و سنّتها در مجراى صحيح خويش به کار مى افتد و به اين ترتيب زمان رو به صلاح مى رود و مردم به بقاى دولت اميدوار و دشمنان مأيوس خواهند شد»; (فَإِذَا أَدَّتِ الرَّعِيَّةُ إِلَى الْوَالِي حَقَّهُ، وَ أَدَّى الْوَالِي إِلَيْهَا حَقَّهَا عَزَّ الْحَقُّ بَيْنَهُمْ، وَ قَامَتْ مَنَاهِجُ الدِّينِ، وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ الْعَدْلِ، وَ جَرَتْ عَلَى أَذْلاَلِهَا(3) السُّنَنُ، فَصَلَحَ بِذلِکَ الزَّمَانُ، وَ طُمِعَ فِي بَقَاءِ الدَّوْلَةِ، وَ يَئِسَتْ مَطَامِعُ الاَْعْدَاءِ).امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، هفت اثر مهم براى وظيفه شناسى و اداى حق متقابل والى و رعيت بيان فرموده که نخستين آنها عزت و قدرت است و ديگرى هموار شدن مسيرهاى دين و کم رنگ شدن بدعتهاست. سومين اثر برافراشته شدن پرچم عدالت در کشور اسلامى و چهارم احياى سنّتهاست. پنجم. که نتيجه آنهاست اصلاح محيط جامعه و ششم اميدوارى به بقا و دوام حکومت و هفتم مأيوس شدن دشمنان است.اين امر در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به خوبى آشکار شد. پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بزرگ ترين ادا کننده حقوق امت بود و اکثريّت قاطع امت نيز حق اطاعت را ادا مى کردند و اين آثار هفت گانه به خوبى نمايان شد; ولى در عصر اميرمؤمنان(عليه السلام) هر چند تا حدّ زيادى سنن اسلامى و عدل و داد احيا شد; ولى به سبب انحرافاتى که بعد از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در مدّت 25 سال يکى پس از ديگرى بروز کرد و سرانجام به شورش مسلمانان بر ضد حکومت عثمان و قتل وى انجاميد، بازگرداندن کامل اين قافله عظيم به مسير اصلى در مدّت کوتاه حکومت اميرمؤمنان على(عليه السلام) و با بقاياى عوامل خطرناکى از حکومتهاى پيشين; مانند معاويه و بنى اميّه و بنى مروان، ميسّر نشد. هر کس اين بخش از تاريخ اسلام را به دقت و خالى از تعصب مطالعه کند آنچه را گفتيم تصديق مى کند.مسلمانان، امروز مى توانند با الهام از بيانات حساب شده بالا و با انسجام ولات و رعايا، زمامداران و توده هاى مردم، عزت و قدرت خود را باز يابند.سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به بيان آثار سوء تخلّف والى و رعيت از حقوق يکديگر پرداخته، مى فرمايد: «و اگر رعيت بر والى خويش بشورد و چيره گردد، يا والى نسبت به رعايا اجحاف کند (نظام جامعه به هم مى ريزد و) در آن زمان اختلاف کلمه پيدا مى شود، نشانه هاى ظلم و ستم آشکار مى گردد، فريبکارى و بدعت در دين فزونى مى يابد و جاده هاى روشن سنّتها و آداب دينى متروک خواهد شد. در نتيجه بر طبق هوا و هوس عمل مى شود، احکام الهى تعطيل مى گردد و بيماريهاى اخلاقى فزونى مى يابد»; (وَ إِذَا غَلَبَتِ الرَّعِيَّةُ وَالِيَهَا، أَوْ أَجْحَفَ(4) الْوَالِي بِرَعِيَّتِهِ، اخْتَلَفَتْ هُنَالِکَ الْکَلِمَةُ، وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ الْجَوْرِ، وَ کَثُرَ الاِْدْغَالُ(5) فِي الدِّينِ، وَ تُرِکَتْ مَحَاجُّ(6) السُّنَنِ، فَعُمِلَ بِالْهَوَى، وَ عُطِّلَتِ الاَْحْکَامُ، وَ کَثُرَتْ عِلَلُ النُّفُوسِ).در اينجا نيز امام(عليه السلام) مفاسد هفتگانه اى براى ترک همکارى زمامداران و مردم بيان فرموده که بارها با چشم خود آن را در حکومتهاى جور ديده ايم; اختلاف کلمه، ظلم و ستم، بدعت و فريبکارى، ترک مسيرهاى روشن، عمل بر طبق هوا و هوس، تعطيل احکام الهى و فزونى رذايل اخلاقى، همچون کبر و غرور و کينه و حسد، انحصارطلبى و استبداد و مانند آن.به دنبال آن به بيان نتيجه نهايى اين وضع اسفبار پرداخته، مى فرمايد: «در چنين حکومتى مردم از حقوق مهمى که تعطيل شده وحشت نمى کنند و نه از باطلهاى عظيمى که رواج يافته، در نتيجه نيکان خوار و ذليل مى شوند و اشرار عزيز و محترم، و (به دنبال آن) مجازاتهاى الهى بر بنگان عظيم خواهد بود»; (فَلاَ يُسْتَوْحَشُ لِعَظِيمِ حَقٍّ عُطِّلَ، وَ لاَ لِعَظِيمِ بَاطِل فُعِلَ! فَهُنَالِکَ تَذِلُّ الاَْبْرَارُ، وَ تَعِزُّ الاَْشْرَارُ، وَ تَعْظُمُ تَبِعَاتُ اللّهِ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْعِبَادِ).اين امور پنج گانه نتيجه مستقيم و غير مستقيم حکومتهاى جور است، زيرا در چنان فضايى مردم به ابطال حقوق عادت مى کنند و در برابر رواج باطل، عکس العملى نشان نمى دهند و اين امور به صورت کارهاى عادى در مى آيد که نمونه هاى آن را در طول تاريخ و در عصر خود بسيار ديده ايم و طبيعى است که صداى نيکان وپاکانى که مدافع حق و مخالف باطلند به جايى نمى رسد و از صحنه اجتماع طرد مى شوند و به عکس، پستهاى حساس به دست اشرار و آلودگانى که با آن فضا همخوانى دارند مى افتد، همان گونه که در دوران حکومت خليفه سوم اتفاق افتاد; ابوذرها تبعيد شدند و مروانها بر سر کار آمدند و در ادامه راه معاويه ها زمام امور را به دست گرفتند و عمار ياسرها به قتل رسيدند و سرانجام نوبت به يزيد و ابن زياد رسيد و پاک ترين سلاله پيامبر(صلى الله عليه وآله) و يارانش شربت شهادت نوشيدند.بديهى است در چنين شرايطى خداوند لطف خود را از مردم و حکومتشان باز مى گيرد و تبعات اعمالشان دامانشان را خواهد گرفت.*****پی نوشت:1. «تتکافأ» يعنى همسان و برابر مى شوند از ريشه «کفؤ» بر وزن «کفر» به معناى همطراز در مقام و منزلت و قدر است، سپس به هر گونه شبيه و مانند اطلاق شده است.2. «رعيّت» از ريشه «رعى» بر وزن «سعى» به معناى حفظ و مراقبت و مراعات است. به چوپان «راعى» گفته مى شود، چون در حفظ چهارپايان مى کوشد و به حاکم «راعى» گفته مى شود، زيرا از مردم مراقبت مى کند و به مردم «رعيت» اطلاق مى شود، چون تحت مراقبت و حفاظت حکومتند.3. «اذلال» جمع «ذِلّ» بر وزن «ظلّ» به معناى جاده محکم و صاف است که بر اثر کثرت عبور و مرور کاملا کوبيده شده باشد، ريشه اصلى آن همان «ذلت» است گويى چنين جاده اى در زير دست و پا کاملا خوار شده است.4. «اجحف» از ريشه «اجحاف» به معناى از بين بردن حقوق ديگران است و ريشه اصلى آن «جحف» بر وزن «محو» به معناى برگرفتن چيزى است.5. «ادغال» يعنى ورود مخفيانه به چيزى به قصد فاسد کردن آن. در اصل از ريشه «دغل» بر وزن «دخل» به معناى ورود در مکان مخفى براى غافلگير کردن صيد، گرفته شده است.6. «محاج» جمع «محجة» به معناى جاده واضح، روشن و مستقيم است و در اصل از ريشه «حج» به معناى قصد گرفته شده، زيرا انسان هميشه قصد دارد از راه روشن و مستقيم برود. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اقسام حقوق:«ثمّ جعل سبحانه... ببعض»،اين جمله از سخنان حضرت همانند مقدمه اى است براى اثبات اين كه حق او بر گردن مردم امر واجبى از سوى خداوند است، تا آنان را بيشتر وادار به انجام دادن آن كند، و مى فرمايد: حقوقى كه هر يك از افراد مردم بر ديگرى دارد خود از حقوق خداوند است، زيرا حقّ خدا اطاعت اوست و اداى اين حقوق هم اطاعت خداست و حقوق واجب الهى اينهاست:1-  حق پدر و مادر بر گردن فرزند و عكس آن.2-  حق هر يك از زن و شوهر بر يكديگر.3-  و حق والى و فرمانده بر رعيت و فرمانبر و عكس آن.«فجعلها تتكافأ فى وجوهها»،در دنباله ذكر بعضى از اقسام حقوق تقابل ميان حق و مسئوليت را بيان فرموده است كه خداوند در مقابل هر حقى وظيفه اى براى صاحبش قرار داده است، از باب مثال، حق زمامدار پيروى دستورهاى او، و حق مردم هم عدالت و حسن رفتار اوست، و هر كدام از اينها در برابر ديگرى لازم است.بزرگترين حق: «و اعظم ما افترض اللَّه...»،امام عليه السلام در اين فراز از سخنان خود حقوق متقابل والى و رعيت را از بزرگترين حقوق دانسته است، زيرا: اكثر مصالح معاش و معاد انسانها بر محور آن مى چرخد، و سپس با جمله «فريضة فرضها اللَّه... على كلّ» بر اهميت و وجوب آن تاكيد فرموده است.ويژگيهاى حقوق متقابل والى و رعيت: «فجعلها نظاما... عند العباد»،امام در اين قسمت از سخنان خود امورى را كه لازمه حقوق متقابل والى بر رعيت و عكس آن است بيان فرموده:1-  در صورتى كه هر يك از دو طرف وظيفه خود را انجام دهند، اين حقوق باعث الفت و مهربانيشان مى شود، و ما بارها در گذشته يادآور شده ايم كه بزرگترين هدف صاحب شريعت ايجاد الفت و مهربانى است، و هدف از اجتماع مردم براى نماز كه شبانه روز پنج مرتبه در مساجد و هفته اى يك بار در روز جمعه و سالى دوبار در دو عيد فطر و قربان بر پا مى شود نيز به وجود آوردن پيوند الفت و مهربانى در ميان افراد است، و از طرفى عمل كردن به حق و عدالت و گرد آمدن براى پيروى از رهبر و زمامدار عادل، خود از علل و موجبات انس و الفت و دوستى و محبت در راه خداست، و اين باعث مى شود كه مردم همانند يك تن شوند كه به مصالح خودآگاه و به آن عمل مى كند و مفاسد خويش را مى شناسد و از آن دورى مى جويد.2-  دومين فايده و ويژگى حقوق متقابل زمامدار و رعيت آن است كه خداوند آن را مايه عزت و سر بلندى دين و مسلمانان قرار داده است، و روشن است كه هر گاه اجتماع، سبب الفت و محبت شود، باعث بزرگى و قوّت و مغلوبيت دشمنان و اعزاز و احترام دين نيز خواهد بود، و در اين مورد امام (ع) تاكيد فراوان دارد كه خير و صلاح رعيت وابسته به خير و صلاح فرمانرواست، و اين امرى است كه كليه عقول آن را مى پذيرند و تمام انديشه هاى حقيقت جو با آن موافقند، چنان كه گويند: «هر گاه فرمانده استقامت و استوارى داشته باشد، رعيت هم در رستگارى و هدايت خواهند بود» و شاعرى چنين گويد: «تا وقتى جامعه اهل صلاح و سداد باشند، امور را به فرمانروايان صالح و نيكوكار واگذار خواهند كرد.ولى اگر از حق رو گردان شوند رهبرى آنان به دست اشخاص بد، و ناشايست خواهد افتاد.» و نيز بيان فرموده است كه صلاح حال فرمانروايان هم وابسته به صلاح حال مردم و پيروى آنها از زمامدارشان است و بر عكس تباهى روزگار آنان نيز بستگى به مخالفتشان با رأى والى دارد، پس موقعى كه هر دو طرف حقوق متقابل خود را درست ادا كنند، حق ميان ايشان عزّت پيدا خواهد كرد، مخالفى براى آن وجود نخواهد داشت.3-  فايده سوم حقوق متقابل والى و فرمانروا بر پايى راه و روشهاى دين به وسيله پا فشارى در قوانين دين و عمل به آنهاست.4-  فايده چهارم: آنجا كه شايسته عدل و مقام دادگسترى است آن چنان به عدالت گرايد كه از جور و ستمگرى نشانى در آن نباشد.5-  آداب و سنن بدون كمترين انحرافى در جهت و مسير خود به جريان خواهد افتاد.6-  در باره فايده ششم امام مى فرمايد: زمان، زمان صلاح مى شود، شارح در مقام شرح مى گويد: نسبت دادن صلاح به زمان، از باب مجاز است زيرا صلاح در حقيقت به مردم زمان و نظم و هماهنگى كارهاى دنيوى و اخروى آنان بر مى گردد، و چون زمان ظرف وقوع تمام اينهاست و زمان از عواملى است كه صلاح و فساد را مهيّا مى كند آن را گاهى به صلاح و زمانى به فساد متّصف مى كند.7-  آخرين فايده: اميدوارى براى بقاى آن حكومت زياد شده و بر عكس، طمع دشمنان و اميد آنان به نابودى و فساد حكومت، به يأس و نوميدى مبدّل مى شود.زيانهاى ناشى از عدم رعايت حقوق متقابل از ناحيه فرمانروا و مردم: «فاذا غلبت...»،اين فرمايش امام (ع) اشاره به بسيارى از ناگواريهايى است كه در صورت مخالفت رعيّت با دستورهاى زمامدار و ظلم و استبداد او نسبت به مردم لازم مى آيد، و آنها از اين قرارند:1-  اختلاف آرا و عقايد كه از آن به عنوان اختلاف كلمه تعبير فرموده است، زيرا اختلاف عقيده علت اختلاف در كلمه و باعث پيدايش فرقه هاى گوناگون مى شود.2-  علامتها و نشانه هاى جور و ستم آشكار مى شود، و اين امرى روشن است چون با نبودن اسباب عدل، فقدان عدل و ظهور ظلم و ستمگرى ضرورى است.3-  فساد و تباهى در دين زياد مى شود، زيرا نظرات مردم با رأى پيشواى عادل كه جمع كننده آراء است هماهنگى ندارد و هر فردى به جانب خواسته خود كه تباه كننده دين و مخالف با آن است، مى رود.4-  راه و روش آداب و سنتها، از جانب زمامدار به واسطه ستمگريهايش، و از ناحيه مردم، به علّت بر هم خوردن نظام فكريشان، متروك خواهد ماند.5-  كارها بر پايه هوسها و تمايلات نفسانى انجام مى شود و علت آن قبلا گذشت.6-  تعطيل احكام شرع كه در اثر عمل بر طبق هوا و هوس واقع مى شود.7-  «و كثرة علل النفوس»،شارح براى «علل» دو معنى آورده است از اين قرار:الف: فراوانى بيماريهاى اخلاقى و گرفتار شدن به عادتهاى زشت از قبيل: غش در معاملات، بيمارى حسد، دشمنيها، خود پسنديها، كبر، غرور و جز اينها.ب: مراد از علل نفوس: صورتهاى واقعى عمل به منكرات است، از باب مثال: هر گاه شخصى گناهى را مرتكب مى شود عقيده و انديشه فاسدى را به وجود آورده است.8-  از تعطيل شدن حق، هر چند بزرگ و مهم باشد، براى كسى وحشت و ناراحتى پيدا نمى شود، و علت آن عادت كردن مردم به پايمال شدن حقوق و تعطيل احكام الهى است، و در مقابل نيز اگر بزرگترين گناهان و كارهاى باطل صورت گيرد، احساس مسئوليت نمى شود، زيرا همگانى است و مطابق هوسهاى عموم انجام يافته است.9-  نيكان خوار مى شوند، زيرا حق با تعطيل شدنش خوار شده است و آنها هم كه اهل حقّند، خوار مى شوند.10-  بدها پس از آن كه در دولت و عزت حق خوار بودند به دليل آن كه اهل باطلند، با عزّت يافتن باطل، عزّت و بها پيدا خواهند كرد.11-  مردم به دليل خارج شدن از اطاعت و عبادت خداوند، دچار بزرگترين كيفرها و مجازاتها خواهند شد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 122 ثمّ جعل سبحانه من حقوقه حقوقا افترضها لبعض النّاس على بعض، فجعلها تتكافوء في وجوهها، و يوجب بعضها بعضا، و لا يستوجب بعضها إلّا ببعض. و أعظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق حقّ الوالي على الرّعيّة و حقّ الرّعيّة على الوالي، فريضة فرضها اللّه سبحانه لكلّ على كلّ، فجعلها نظاما لالفتهم، و عزّا لدينهم، فليست تصلح الرّعيّة إلّا بصلاح الولاة، و لا تصلح الولاة إلّا باستقامة الرّعيّة. فإذا أدّت الرّعيّة إلى الوالي حقّه، و أدّى الوالي إليها حقّها، عزّ الحقّ بينهم، و قامت مناهج الدّين، و اعتدلت معالم العدل، و جرت على أذلالها السّنن، فصلح بذلك الزّمان، و طمع في بقاء الدّولة، و يئست مطامع الأعداء. و إذا غلبت الرّعيّة واليها و أجحف الوالي برعيّته، اختلفت هنالك الكلمة، و ظهرت معالم الجور، و كثر الإدغال في الدّين، و تركت محاجّ السّنن، فعمل بالهوى، و عطّلت الأحكام، و كثرت علل النّفوس، فلا يستوحش لعظيم حقّ عطّل، و لا لعظيم باطل فعل، فهنالك تذلّ الأبرار، و تعزّ الأشرار، و تعظم تبعات اللّه سبحانه عند العباد.اللغة:و (التّكافؤ) التّساوي و الاستواء و (يستوجب) بالبناء على المفعول و (المنهج) واضح الطريق و (ذلّ) الطريق بالكسر محجّتها و الجمع أذلال كحبر و أخبار و (الادغال) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 123 بالكسر أن يدخل في الشيء ما ليس منه و بالفتح جمع الدّغل محرّكة كأسباب و سبب هو الفساد و (المحاجّ) بتشديد الجيم جمع المحجّة بفتح الميم و هى الجادّة.و (تذلّ) و (تعزّ) بالبناء على الفاعل من باب ضرب و في بعض النّسخ بالبناء على المفعول و (التّبعة) و زان كلمة ما تطلبه من ظلامة و الجمع تبعات.الاعراب:و قوله: فريضة فرضها اللّه في بعض النّسخ بالنّصب على الاشتغال أو على الحال كما قاله بعض الشّراح، و في بعضها بالرّفع على أنّه خبر لمبتدأ محذوف.المعنى:و لما بيّن حقّ اللّه على عباده و هو الحقّ الذى له لنفسه عقّبه ببيان حقوق الناس بعضهم على بعض فقال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 127 (ثمّ جعل سبحانه من حقوقه حقوقا افترضها لبعض الناس على بعض) و جعلها من حقوقه لافتراضها من قبله تعالى و فى القيام بها إطاعة له و امتثال لأمره، فتكون بهذا الاعتبار من حقوقه الواجبة على عباده، و هذه الجملة توطئة و تمهيد لما يريد أن ينبّه عليه من كون حقه عليه السّلام واجبا عليهم من قبله تعالى و كون القيام به اطاعة له عزّ و علا فيكون ذلك أدعى لهم على أدائه. (فجعلها) أى تلك الحقوق التي بين الناس (تتكافؤ) و تتقابل (فى وجوهها) أى جعل كلّ وجه من تلك الحقوق مقابلا بمثله، فحقّ الوالى على الرعيّة مثلا و هو الطاعة مقابل بمثله فهو العدل و حسن السيرة الذى هو حقّ الرّعية على الوالى (و يوجب بعضها بعضا و لا يستوجب) أى لا يستحقّ (بعضها إلّا ببعض) كما أنّ الوالى إذا لم يعدل لا يستحقّ الطاعة و الزّوجة إذا كانت ناشزة لا يستحقّ النّفقة.و لمّا مهّد ما مهّد تخلّص إلى غرضه الأصلي فقال (و أعظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق) المتكافئة (حقّ الوالي على الرّعيّة و حقّ الرّعيّة على الوالي) و إنّما كان من أعظم الحقوق لكون مصلحته عامّة لجميع المسلمين و باعثا على انتظام أمر الدين.و لذلك أكّده بقوله  (فريضة فرضها اللّه سبحانه لكلّ على كلّ) و أشار إلى وجوه المصلحة فيها بقوله  (فجعلها نظاما لألفتهم و عزّا لدينهم) لأنّها سبب اجتماعهم و بها يقهرون أعداءهم و يعزون أديانهم (فليست تصلح الرّعيّة إلّا بصلاح الولاة) كما هو المشاهد بالعيان و التجربة و شهدت عليه العقول السّليمة (و لا تصلح الولاة إلّا باستقامة الرّعيّة) في الطاعة إذ بمخالفتهم و عصيانهم يؤل جمعهم إلى الشّتات و حبل نظامهم إلى التّبات. (فاذا أدّت الرّعيّة إلى الوالي حقّه) و أطاعوه (و أدّى الوالي إليها حقّها) و عدل (عزّ الحقّ بينهم) أى يكون عزيزا (و قامت مناهج الدّين) و سبله (و اعتدلت معالم العدل) أى مظانّه أو العلامات الّتي نصبت في طريق العدل لسلوكه (و جرت على أذلالها السّنن) أى جرت على محاجّها و مسالكها بحيث لا تكون فيها اعوجاج و تحريف. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 128 مجاز (فصلح بذلك الزّمان) نسبة الصّلاح إلى الزّمان من باب التوسّع و المراد صلاح حال أهله بانتظام امورهم الدّنيويّة و الاخرويّة (و طمع في بقاء الدّولة) و السّلطنة (و يئست مطامع الاعداء) أى أطماعها باتّفاق أهل المملكة و قوّتهم. (و) أمّا (إذا) كان الأمر بخلاف ذلك بأن (غلبت الرّعية واليها و أجحف الوالي برعيّته) أى تعدّى عليهم و ظلمهم ف (اختلفت هنا لك الكلمة) باختلاف الاراء (و ظهرت معالم الجور) أى علاماته، إذ بغلبة الرّعيّة على الوالي و إجحاف الوالي يحصل الهرج و المرج و يختلط النّاس بعضهم ببعض و يتسلّط الأشرار على الأبرار و يظلم الأقوياء للضّعفاء (و كثر الادغال) أى الابداع و التلبيس أو المفاسد (فى الدّين) لاختلاف الأهواء و أخذ كلّ بما يشتهيه نفسه ممّا هو مخالف للدّين و مفسد له (و تركت محاجّ السّنن) أى طرقها الواضحة لاعراض النّاس عنها (فعمل بالهوى و عطّلت الأحكام) الشرعيّة و التكاليف الدّينية (و كثرت علل النفوس) أى أمراضها بما حصلت لها من الملكات الرّديّة كالحقد و الحسد و العداوة و نحوها و قيل عللها وجوه ارتكاباتها للمنكرات فيأتي كلّ منكر بوجه و علة و رأى فاسد (فلا يستوحش لعظيم حقّ عطّل) لكثرة تعطيل الحقوق و كونه متداولا متعارفا بينهم (و لا لعظيم باطل فعل) لشيوع الباطل و اعتيادهم عليه مع كونه موافقا لهواهم (فهنا لك تذلّ الأبرار) لذلّة الحقّ الّذى هم أهله (و تعزّ الاشرار) لعزّة الباطل الّذى هم أهله (و تعظم تبعات اللّه عند العباد) إضافة التّبعات و هى المظالم إليه تعالى باعتبار أنّه المطالب بها و المؤاخذ عليها و إلّا فالتّبعات فى الحقيقة لبعض النّاس عند بعض.الترجمة:پس گردانيد حق سبحانه و تعالى از جمله حقوق خود حقوقى را كه واجب گردانيده است آنها را از براى بعضى از مردمان بر بعضى، پس گردانيد آنها را متساوى و متقابل در جهات آنها و باعث مى شود بعضى از آنها به بعضى و مستحق نمى شود بعضى را مگر بعوض بعضى و بزرگترين چيزى كه واجب گردانيد حق سبحانه و تعالى از اين حقوق حق والى و پادشاهست بر رعيّت، و حقّ رعيّت است بر والى و پادشاه فريضه ايست كه فرض كرده خداى سبحانه و تعالى آنرا از براى هر يكى از والى و رعيّت بر ديگرى، پس گردانيد آن حقّ را سبب نظم از براى الفت ايشان و مايه عزّت از براى دين ايشان، پس صلاح نمى يابد حال رعيّت مگر بصلاح حال پادشاهان و صلاح نمى يابد حال پادشاهان مگر بانتظام أمر رعيّت.پس وقتى كه ادا كند رعيّت بوالى حقّ او را كه اطاعت و فرمان برداريست و ادا كند والى برعيّت حقّ او را كه عدالت و دادرسى است عزيز مى شود حقّ در ميانه ايشان، و مستقيم مى شود راههاى دين، و معتدل مى شود علامتهاى عدالت، و جارى مى شود سنن شرعيّه بر راههاى خود پس صلاح مى يابد بسبب اين روزگار، و اميدوارى مى شود در دوام و بقاء سلطنت، و مأيوس مى گردد جايگاه طمع دشمنان.و وقتى كه غالب گردد و تمرّد نمايد رعيّت بر پادشاه خود، يا ظلم و تعدّى كند پادشاه بر رعيّت خود مختلف مى شود در آن وقت سخنان، و آشكار گردد علامتهاى ظلم و ستم، و بسيار گردد دغل و مفاسد در دين، و ترك شود جادّه سنن شرعيّه، پس عمل كرده مى شود بخواهشات نفسانيّه، و معطّل گردد احكام شرعيّه نبويّه، و بسيار شود ناخوشيهاى نفسها، پس استيحاش نمى شود يعنى مردم وحشت نمى كنند از بزرگ حقّى كه تعطيل افتد، و نه از بزرگ باطلى كه آورده شود، پس در آن وقت ذليل و خار گردند نيكوكاران، و عزيز گردد بدكرداران، و بزرگ مى شود مظالم خدا بر ذمّه بندگان. 
بخش ۳ : همکاری برای اقامۀ حق [منبع]

فَعَلَيْكُمْ بِالتَّنَاصُحِ فِي ذَلِكَ وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَيْهِ؛ فَلَيْسَ أَحَدٌ -وَ إِنِ اشْتَدَّ عَلَى رِضَا اللَّهِ حِرْصُهُ وَ طَالَ فِي الْعَمَلِ اجْتِهَادُهُ- بِبَالِغٍ حَقِيقَةَ مَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ أَهْلُهُ مِنَ الطَّاعَةِ لَهُ، وَ لَكِنْ مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللَّهِ [سُبْحَانَهُ] عَلَى عِبَادِهِ النَّصِيحَةُ بِمَبْلَغِ جُهْدِهِمْ وَ التَّعَاوُنُ عَلَى إِقَامَةِ الْحَقِّ بَيْنَهُمْ؛ وَ لَيْسَ امْرُؤٌ -وَ إِنْ عَظُمَتْ فِي الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ وَ تَقَدَّمَتْ فِي الدِّينِ فَضِيلَتُهُ- بِفَوْقِ أَنْ يُعَانَ عَلَى مَا حَمَّلَهُ اللَّهُ مِنْ حَقِّهِ؛ وَ لَا امْرُؤٌ -وَ إِنْ صَغَّرَتْهُ النُّفُوسُ وَ اقْتَحَمَتْهُ الْعُيُونُ- بِدُونِ أَنْ يُعِينَ عَلَى ذَلِكَ أَوْ يُعَانَ عَلَيْهِ.

فَوْقِ أنْ يُعَانَ : برتر از اينكه كمك شود، يعنى از كمك بى نياز باشد.
اقْتَحَمَتْهُ : او را تحقير كرد. 
تَناصُح : بيكديگر خيرخواهى كردن
يُعَانَ : كمك كرده مى شود، احتياج بكمك پيدا ميكند
اقتَحَمَت : حقير شمرده است 
پس بر شماست كه يكديگر را نصيحت كنيد، و نيكو همكارى نماييد. درست است كه هيچ كس نمى تواند حق اطاعت خداوندى را چنانكه بايد بگزارد، هر چند در به دست آوردن رضاى خدا حريص باشد، و در كار بندگى تلاش فراوان نمايد، لكن بايد به مقدار توان، حقوق الهى را رعايت كند كه يكى از واجبات الهى، يكديگر را به اندازه توان نصيحت كردن، و بر پا داشتن حق، و يارى دادن به يكديگر است.
هيچ كس هر چند قدر او در حق بزرگ، و ارزش او در دين بيشتر باشد، بى نياز نيست كه او را در انجام حق يارى رسانند، و هيچ كس گرچه مردم او را خوار شمارند، و در ديده ها بى ارزش باشد، كوچك تر از آن نيست كه كسى را در انجام حق يارى كند، يا ديگرى به يارى او برخيزد.
 
(9) پس در اداى آن حقّ بر شما باد اندرز دادن و كمك بيكديگر كه (بر اثر سعادت و نيكبختى دنيا و آخرت را بدست آوريد، زيرا) كسى به حقيقت طاعت و فرمانبرى شايسته خدا نمى رسد اگر چه براى بدست آوردن رضاء و خوشنودى او حريص بوده كوشش بسيار در عمل و بندگى داشته باشد (پس نبايد شخص گمان كند در اندرز دادن بديگرى و يارى نمودن حقّ آنچه شايسته خدا است بجا آورده) ولى از جمله حقوق واجبه خدا بر بندگان اندرز دادن و كمك و يارى بيكديگر است براى اجراى حقّ بين خودشان بقدر كوشش و توانائى،
(10) و نيست مردى بى نياز از كمك شدن بآنچه خداوند از حقّ خود كمك باو را واجب گردانيده هر چند مقام و مرتبه او بزرگ بوده و در دين برترى داشته باشد (بنا بر اين كسى نيست كه در راه حقّ و آنچه بر او واجب است بيارى ديگرى نيازمند نباشد) و نيست مردى كه بايد ديگرى را براى اداى حقّ يارى كند يا او را يارى نمايند هر چند مردم او را خرد شمرده در ديده كوچك آيد (پس گمان نرود كه براى اداى حقّ از مردم بى قدر نبايد كمك خواست يا ايشان را نبايد كمك نمود، زيرا رونق ملك و ملّت بكمك خرد و بزرگ و توانا و ناتوان است).
 
پس بر شماست كه در چنين زمانى به يكديگر اندرز دهيد و يكديگر را نيكو يارى دهيد. هيچ كس نمى تواند حق طاعت خداوند را آنسان، كه سزاى اوست، به جاى آورد، هر چند، هم كه در به دست آوردن خشنودى او آزمند بود و بسيار بكوشد.
از حقوق واجب خداوند بر بندگان اين است كه يكديگر را به مقدار توان اندرز دهند و حق را در ميان خود برپاى دارند و در اين كار به يكديگر يارى رسانند.
و كسى نيست كه در گزاردن حق از يارى خدا بى نياز باشد، هر چند، منزلت وى در حق بزرگتر بود يا فضيلتش در دين بيش از ديگران باشد. آدمى هر چند، خرد و بى مقدار باشد و در ديده ها بى ارج آيد، مى تواند كه ديگران را بر حق يارى دهد يا از ديگران يارى خواهد.
 
بر شما لازم است يکديگر را به اداى حقوق سفارش و نصيحت کنيد و در انجام آن به هم کمک نماييد، هيچ کس ـ هر چند براى به دست آوردن خشنودى خدا کاملا کوشا باشد و در اين راه پيوسته تلاش کند ـ نمى تواند حق اطاعتى را که شايسته مقام خداوند سبحان است بجا آورد (بنابراين هر اندازه در اين راه تلاش کند کم است) ولى از حقوق واجب الهى بر بندگان اين است که به قدر توان خود در خيرخواهى و نصيحت يکديگر بکوشند و براى اقامه حق در ميان مردم همکارى کنند.
هيچ کس ـ هر اندازه مقام و منزلتش در حق بزرگ باشد و فضيلتش در دين سابقه دار ـ برتر از آن نيست که در انجام حقى که خدا بر عهده او گذارده، بى نياز از کمک ديگران باشد و نيز هيچ کس ـ هر چند مردم او را کوچک بشمارند و با ديده حقارت به او بنگرند ـ کمتر از آن نيست که به ديگران در راه انجام حق کمک کند يا به او در اين راه کمک شود.
 
پس بر شماست يكديگر را در اين باره اندرز دادن، و حق همكارى را نيكو گزاردن، و هيچ كس نتواند حق طاعت خدا را چنانكه بايد بگزارد، هر چند در به دست آوردن رضاى او حريص باشد، و در كار بندگى كوشش بسيار به عمل آرد.
ليكن از جمله حقّهاى خدا بر بندگان يكديگر را به مقدار توان اندرز دادن است، و در بر پاداشتن حق ميان خود، يارى يكديگر نمودن. و هيچكس هر چند قدر وى در حق بيشتر بود و فضيلت او در دين پيشتر، بى نياز نيست كه او را در گزاردن حق خدا يارى كنند، و هيچكس هر چند مردم او را خوار شمارند، و ديده ها وى را بى مقدار، خردتر از آن نيست كه كسى را در انجام دادن حقّ يارى كند يا ديگرى به يارى او برخيزد.
 
پس بر شما باد به خيرخواهى در حقّ يكديگر و كمك نيكوى يكديگر بر اين كار، زيرا كسى را -هر چند براى به دست آوردن رضاى حق حرصش شديد، و كوشش او در بندگى طولانى گردد- قدرت آن نيست كه حق طاعت خدا را چنانكه هست ادا كند، لكن از جمله حقوق واجب خدا بر بندگان اين است كه به اندازه طاقت خود به خيرخواهى يكديگر برخيزند، و در كمك به هم براى اقامه حق در بين خود اقدام كنند.
و هيچ كس -گرچه منزلتش در حق عظيم باشد، و فضيلتش در دين بر ديگران پيشى داشته باشد،- چنان نيست كه در اداى حقّى كه خدا بر او واجب كرده محتاج به كمك نباشد، و هيچ كس -گر چه او را كوچك شمارند، و در ديده حقير بينند- كمتر از آن نيست كه در اداى حق به ديگران كمك كند و يا از سوى ديگران كمك شود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 255-250 لزوم همکارى در اداى حقوق:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه پس از توصيه هايى که درباره حقوق والى و رعيت در بخش پيشين گذشت، نخست همه اعمّ از والى و رعيت را به همکارى و تعاون دعوت کرده، آنگاه به سه اصل مهم اجتماعى اشاره مى کند:در قسمت اوّل مى فرمايد: «بر همه شما لازم است يکديگر را به اداى حقوق سفارش و نصيحت کنيد و در انجام آن به هم کمک نماييد»; (فَعَلَيْکُمْ بِالتَّنَاصُحِ فِي ذلِکَ، وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَيْهِ).سپس به سراغ بيان آن سه اصل مهم مى رود: نخست براى اينکه افراد مغرور نشوند و گمان نبرند وظيفه خود را در اين زمينه به خوبى انجام داده اند و در نتيجه از حرکت بازايستند مى فرمايد: «هيچ کس ـ هر چند براى به دست آوردن خشنودى خدا کاملا کوشا باشد و در اين راه پيوسته تلاش کند ـ نمى تواند حق اطاعتى را که شايسته مقام خداوند سبحان است بجا آورد (بنابراين هر چه در اين راه تلاش کند کم است) ولى از حقوق واجب الهى بر بندگان اين است که به قدر توان خود در خيرخواهى و نصيحت ديگران بکوشند و براى اقامه حق در ميان مردم همکارى کنند»; (فَلَيْسَ أَحَدٌ ـ وَ إِنِ اشْتَدَّ عَلَى رِضَى اللّهِ حِرْصُهُ، وَ طَالَ فِي الْعَمَلِ اجْتِهَادُهُ ـ بِبَالِغ حَقِيقَةَ مَا اللّهُ سُبْحَانَهُ أَهْلُهُ مِنَ الطَّاعَةِ لَهُ. وَ لکِنْ مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللّهِ عَلَى عِبَادِهِ النَّصِيحَةُ بِمَبْلَغِ جُهْدِهِمْ، وَ التَّعَاوُنُ عَلَى إِقَامَةِ الْحَقِّ بَيْنَهُمْ).اين يک اصل کلى است که انسان هرگاه از کار خود به طور کامل راضى شود و هيچ نقص و خللى در آن نداند، از حرکت باز مى ايستد و مرکب او در مسير تکامل متوقف مى شود. واقع امر نيز چنين است که پيشرفت و تکامل و جلب رضاى خداوند، حدّ و مرزى ندارد که انسان به آن قانع شود. هميشه بايد به تقصير اعتراف کرد و همواره بايد تلاش نمود، بنابراين هيچ کس بى نياز از نصيحت ديگران نيست، زيرا نقصها و کوتاهيها در نظر ديگران بهتر خودنمايى مى کند و حبّ ذات، مانع از آن است که انسان نقص خود را ببيند.در حديث مشروحى مى خوانيم: «هنگامى که به امام سجاد على بن الحسين(عليه السلام) عرض کردند چرا اين همه براى عبادت پروردگار به خود رنج و زحمت مى دهى با اينکه پاره تن پيامبر(صلى الله عليه وآله) و فرزندزاده او هستى؟ امام(عليه السلام) اشاره به عبادات بسيار سخت و سنگين پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) کرد و فرمود: همين سؤالى را که از من پرسيديد از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) پرسيدند و آن حضرت در پاسخ فرمود: به خدا سوگند اگر تمام اعضاى من در اين راه قطعه قطعه شود و اشک چشمانم بر سينه ام جارى شود، هرگز عُشرى از اعشار و کمى از بسيار از شکر يک نعمت او را نمى توانم به جا آورم».(2)سپس امام(عليه السلام) در بيان آن دو اصل ديگر اجتماعى مى فرمايد: «هيچ کس ـ هر اندازه مقام و منزلتش در حق بزرگ باشد و فضيلتش در دين سابقه دار، برتر از آن نيست که در انجام حقى که خدا بر عهده او گذارده، بى نياز از کمک ديگران باشد و نيز هيچ کس ـ هر چند مردم او را کوچک بشمارند و با ديده حقارت به او بنگرند ـ کمتر از آن نيست که به ديگران در راه انجام حق کمک کند يا به او در اين راه کمک شود»; (وَ لَيْسَ امْرُؤٌ ـ وَ إِنْ عَظُمَتْ فِي الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ، وَ تَقَدَّمَتْ فِي الدِّينِ فَضِيلَتُهُ ـ بِفَوْقِ أَنْ يُعَانَ عَلَى مَا حَمَّلَهُ اللّهُ مِنْ حَقِّهِ. وَ لاَ امْرُؤٌ ـ وَإِنْ صَغَّرَتْهُ النُّفُوسُ، وَ اقْتَحَمَتْهُ(2) الْعُيُونُ ـ بِدُونِ أَنْ يُعِينَ عَلَى ذلِکَ أَوْ يُعَانَ عَلَيْهِ).اشاره به اينکه همه بايد اين حقيقت را درک کنند که هيچ يک از اقويا و ضعفا در صحنه اجتماع، از ديگرى بى نياز نيستند. خداوند همه نيروها را به يک نفر نداده و در هر سرى ذوقى و فکرى و در هر تنى قدرتى و نيرويى آفريده است; خواه کوچک باشد يا بزرگ، بنابراين کسانى که از نظر فکر و مديريت و توان جسمى قوى هستند، هرگز نبايد خود را بى نياز از کمک ضعيف ترين افراد جامعه بشمارند. همان گونه که افراد ضعيف و به ظاهر ناتوان نبايد تصوّر کنند نقشى در اداره جامعه به هيچ صورت ندارند. در حديثى از امام على بن موسى الرضا(عليه السلام) از پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم که فرمود: «غَريبان: کَلِمَةُ حِکْمَة مِنْ سَفيه فَاقْبَلُوها وَ کَلِمَةُ سَفَه مِنْ حَکيم فَاغْفِرُوها فَإِنَّهُ لا حَکيمَ إلاّ ذُو عَثْرَة وَ لا سَفيةَ إلاّ ذُو تَجْرِبَة; دو چيز عجيب است: نخست سخن حکمت آميزى که از شخص سفيهى صادر مى شود، پس آن را بپذيريد و ديگر سخن ابلهانه اى که گاه از دانشمندى صادر مى شود، پس آن را بر او ببخشيد، زيرا هيچ دانشمندى خالى از لغزش و هيچ سفيهى خالى از تجربه نيست».(3)تاريخ نيز اين گونه حوادث را بسيار به خاطر دارد; از جمله اينکه:در دوران معتصم عباسى يکى از سربازان رومى زن مسلمانى را به اسيرى گرفته بود، سيلى محکمى به صورت آن زن زد، زن مسلمان به صداى بلند فرياد زد «وامعتصماه» و خليفه وقت را به يارى طلبيد، سرباز رومى با تمسخر به او گفت: آرى! الآن معتصم بر اسب ابلق سوار مى شود و به يارى تو مى آيد و دوباره سيلى محکمى به او زد.اين حادثه در قلعه «عموريّه» در مرز کشور اسلام و روم واقع شد، کسى اين خبر را به معتصم رسانيد، معتصم ناراحت شد. از آن مرد پرسيد قلعه عموريّه در کدام سمت واقع شده؟ آن مرد سمت آن را به معتصم نشان داد. معتصم رو به آن سمت کرد و با صداى بلند گفت: لبّيک اى زن ستم ديده مظلوم! به خدا قسم صداى تو را شنيدم و به يارى ات مى شتابم.سپس دستور داد لشکر عظيمى آماده حرکت به طرف قلعه عموريّه شود. سربازان رومى نيز با خبر شدند و قلعه را محکم در اختيار گرفتند. سپاه اسلام مدّتى قلعه را محاصره کرده; ولى موفق به تسخير آن نشدند; قلعه بسيار محکم و مدافعان سرسختى داشت.معتصم که شخصاً در آن جنگ شرکت کرده بود شبى از شبها با لباس مبدّل در ميان سربازان و خيمه هاى آنها گردش مى کرد آهنگرى را ديد که در آن وقت شب مشغول کار است و نعل اسب مى سازد و شاگرد جوانى داشت که چون پتک خود را روى آهنهاى سرخ مى کوبيد، مى گفت اين پتک بر کلّه معتصم! و چند بار اين جمله را تکرار کرد.استاد آهنگر که از شنيدن اين سخن ناراحت شده بود، به شاگردش گفت پسر! تو با اين سخنانت ما را گرفتار خواهى کرد! تو را با معتصم چکار؟!شاگرد آهنگر گفت معتصم مرد بى تدبيرى است اين همه نيرو دارد نمى تواند قلعه عموريّه را فتح کند اگر يک روز فرماندهى لشکر را به من بسپارد غروب آن روز در قلعه خواهم بود.معتصم از شنيدن اين سخن شاگرد آهنگر سخت تعجب کرد به مأمورانش گفت مراقب او باشيد و صبح، او را نزد من آوريد، هنگامى که او را نزد معتصم آوردند گفت: سخنانى از تو به من رسيده که بسيار شگفت آور است. شاگرد آهنگر گفت: درست است; ولى اگر اجازه دهى من به فضل خدا قلعه عموريّه را در يک روز فتح مى کنم. معتصم فرماندهى لشکر را موقتاً به او سپرد.شاگرد آهنگر تمام تيراندازهاى سپاه را احضار و گروهى را که در تيراندازى قوى تر بودند انتخاب کرد و آنها را به پشت ديوار قلعه آورد، قلعه ساختمان مخصوصى داشت. قسمتهاى پايين و بالا هر دو سنگ بود; ولى در وسط از الوار درختهاى ساج به طور تمام ديوار قلعه به عرض سه وجب استفاده کرده بودند و آن چوبها به صورت نوار سياهى در تمام طول ديوار خودنمايى مى کرد و از شگفتيهاى چوب ساج اين است که در برابر آتش حساس است و زود مشتعل مى شود.شاگرد آهنگر دستور داد کوره هاى آهنگرى را در کنار ديوار قلعه به کار بيندازند و نوک فلزّى تيرها را در آتش سرخ کنند و به تيراندازان دستور داد خط سياه چوبى سرتاسرى را نشانه تيرهاى گداخته خود قرار دهيد و اگر کسى تيرش به خطا برود مجازاتش مرگ است.تيراندازان طبق دستور او نوار چوبى را نشانه رفتند طولى نکشيد که الوارهاى ساج مشتعل شد و آتش عظيمى از آن برخاست و ديوار قلعه فرو ريخت و لشکر، تکبيرگويان وارد قلعه شدند. در اين هنگام ديدند معتصم که بر اسب ابلقى سوار است و خوشحال وارد قلعه شد. زن سيلى خورده و سرباز سيلى زننده را احضار کرد و به آن زن گفت: آيا معتصم نداى تو را لبيک گفت؟ و به آن سرباز گفت: من تو را نمى کشم، ولى تا عمر دارى بايد غلام اين زن باشى!(4)*****نکته:حکومتهاى مردمى:در جهان امروز سخن از حکومتهاى مردمى بسيار است; ولى چون فاقد عنصر معنوى و تقواى سياسى است، غالباً منجّر به ديکتاتوريهاى مرئى و نامرئى مى شود که فقط حافظ منافع زورمندان و غاصبان حطام است.گفتيم نامرئى، از اين جهت که زورمندان با استفاده از وسائل پيشرفته اجتماعى و بمبارانهاى تبليغاتى به شستشوى افکار توده هاى مردم مى پردازند و آراى آنها را با وعده هاى دروغين به نفع خود مصادره مى کنند که نمونه روشن آن دموکراسى آمريکايى در عصر ماست.افزون بر اين، آراى اين حکومتها در بهترين صورت حکومت، نصف به علاوه يک است که نتيجه آن صف بندى ميان قشر حاکم و نصف منهاى يک است.در عصر خود بارها حکومتهايى را ديده ايم که با انتخابات آزاد مردم سر کار آمده اند; ولى چون در جهت منافع جهانخواران قرار نداشته اند با وسايل مختلف براى خارج کردن آنها از صحنه کوشيده اند و در بسيارى از موارد موفق شده اند.تمام اينها به خاطر آن است که عنصر معنوى که شرط اساسى است در اين حکومتهاى صد در صد مادى وجود ندارد و مسئوليتى در برابر خداوند احساس نمى کنند.آنچه در کلام نورانى امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه آمده، حکومت مردمى را در بهترين شکل نشان مى دهد:نخست به سراغ عنصر معنوى حکومت مى رود و به همگان يادآور مى شود که آن قدر شما غرق نعمتهاى خداوند هستيد که هر چه در اطاعت او بکوشيد، عُشرى از اعشار شکر او را نمى توانيد بجا آوريد.آنگاه به زمامداران توصيه مى کند که هر قدر فکر شما قوى و علم شما فراوان و صاحب تجربه و هوش سرشار باشيد، بى نياز از کمکهاى فرد فرد مردم نيستيد. بايد همه را در حکومت خود سهيم کنيد و از آنها يارى بطلبيد.سپس به آحاد مردم گوشزد مى کند که شما در هر حدّ و پايه اى از علم و دانش و سنّ و سال هستيد، خود را از شرکت در اداره اجتماع جدا نسازيد و به اين ترتيب همگان بايد دست به دست هم دهند و با تکيه بر عنصر تقوا حکومتى که مورد رضاى خلق و خالق است، به وجود آورند.(5)*****پی نوشت:1. بحارالانوار، ج 46، ص 56، ح 10 .2. «اقتحمت» از ريشه «اقتحام» به معناى پنهان شدن يا بى مطالعه وارد کارى گشتن و نيز به معناى کوچک و بى ارزش شمردن است و ريشه اصلى آن «قحم» بر وزن «فهم» به معناى نسنجيده دست به کارى زدن است.3. بحارالانوار، ج 2، ص 44 .4. الفتوحات الاسلاميّة، ج 1، ص 286. (طبق نقل کتاب گفتار فلسفى، جوان، ج 1، ص 227).5. در ايّامى که اين سطور نگاشته مى شود دو حادثه مهم جهان اسلام را تکان داد:نخست حادثه اهانت دردآور به ساحت قدس پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بود و آن عکسهاى بسيار زننده و شرم آورى بود که در مطبوعات غربى به طور گسترده انتشار يافت; از کشور دانمارک شروع شد و سپس به اکثر کشورهاى اروپايى گسترش يافت; هنگامى که مسلمانان جهان از اين فاجعه با خبر شدند، فرياد اعتراض برآوردند و تمام دنيا را از اين فرياد پر کردند و کالاهاى اين گونه کشورها را تحريم نمودند، به گونه اى که دشمنان وحشت کردند و عقب نشينى نمودند و به اصطلاح از درِ عذرخواهى وارد شدند.حادثه دوم اهانت شديدترى بود که با ساحت قدس حريم شريف عسکريين کردند; يک روز مسلمانان از خواب بيدار شدند (چهارشنبه سوم اسفند 1384) و با خبر گشتند که ايادى استعمار و استکبار و مزدوران وحشى آنها آن بارگاه ملکوتى را به تلّ خاکى مبدّل ساخته، گنبد و حرم را با موادّ منفجره در يک توطئه از پيش طراحى شده، ويران کرده اند. فرياد عظيم ديگرى نه تنها از شيعيان و عاشقان اهل بيت، بلکه در تمام دنياى اسلام برخاست و موجى از خشم و نفرت نسبت به عاملان اين کار که هدفشان به يقين ايجاد جنگ داخلى در ميان مسلمانان بود، برانگيخت.قابل توجّه اينکه همه اين امور به خاطر مبارزه با حکومتهاى مردمى بود که در عراق و فلسطين روى کار آمده بودند. «اَللّهُمَّ فَرِّقْ جَمْعَهُمْ وَ شَتِّتْ شَمْلَهُمْ وَ خُذْهُمْ أخْذَ عَزيز مُقْتَدِر». 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام عليه السلام پس از آن كه پى آمدهاى فرمانبردارى و نافرمانى خداوند سبحان را بيان كرده، مردم را توصيه فرموده است كه يكديگر را براى عمل كردن به حق و كمك به آن، سفارش و تشويق كنند.«فليس احد... من الطاعه له»،در اين عبارت امام عليه السلام دستور خود را در باره امر به اطاعت پروردگار تاكيد و مبالغه فرموده و چنين بيان مى كند كه از ميان مردم، كسى كه بتواند حق اطاعت الهى را ادا كند بسيار اندك است، اگر چه براى انجام دادن كارهاى عبادى كه باعث خشنودى خداوند متعال مى شود، سعى فراوان داشته باشد و كوشش بسيار كند، امّا اكنون كه بندگان خدا نمى توانند حق مطلب را ادا كنند، لازم است كه به اندازه قدرت و توان خود، از جدّ و جهد و خير انديشى و كمك به يكديگر براى برقرارى حقوق الهى در ميان خود كوتاهى نكنند.«و ليس امرو و إن عظمت... حمّله اللَّه تعالى من حقّه...»،معناى اين عبارت آن است كه آدمى به هر درجه و مقام از عبادت پروردگار برسد باز هم در عبادت و اطاعت نيازمند به كمك و معاونت است، زيرا، از طرفى خداوند متعال تكليف هر كس را به اندازه طاقت و توانش قرار داده، و از طرفى ديگر قدرت و توانايى در برخى اعمال عبادى مشروط به كمك ديگرى است، بنا بر اين هيچكس بى نياز از كمك نيست.«و لا امرؤ و ان صغّرته النفوس...، او يعان عليه»،در اين جمله امام (ع) اين مطلب را بيان داشته است كه سزاوار هيچكس نيست خود را كمتر از آن بداند كه در اطاعت از خدا كمك بگيرد، و يا مورد كمك واقع شود، زيرا، اگر چه شخصى را همه مردم كوچك بشمارند، حد اقل مى تواند، به اطاعت خداوند و اداى حق او به مردم كمك كند، هر چند به عنوان قبول كردن و پذيرفتن صدقات باشد، و نيز مردم مى توانند به وسيله او يكديگر را در اطاعت حق تعالى كمك كنند به اين طريق كه به او مقامى و موقعيتى اجتماعى بدهند تا دوستى آنها را محكم يا از آنان دفع ضرر كند.كلمه اقتحام در جمله «و اقتحمته العيون» كه به معناى هجوم آوردن و به عنف داخل شدن مى باشد، در اين مورد به عنوان استعاره به كار رفته است، زيرا وقتى جامعه از روى تكبّر كسى را كوچك شمارد و با ديده حقارت به او بنگرد مانند آن است كه او را مورد حمله قرار داده و به زور بر او وارد شده است.و غرض از ايراد اين جمله آن است كه مردم را وادار كند تا از يكديگر كمك بگيرند و در امور دينى با هم متّحد باشند، و چنان نباشند كه ناتوانان و حاجتمندان بر اثر ضعف و احتياجشان خوار و بى ارزش شمرده شوند و بر عكس، اغنياء نسبت به نيازمندان بى اعتنا باشند و نيرومندان بر ضعفا و ناتوانان تكبّر ورزيده و آنها را حقير شمارند، بلكه همه آنان به سبب اتّحاد همانند يك تن باشند. 
منهاج البراعه (خوئی)فعليكم بالتّناصح في ذلك، و حسن التّعاون عليه، فليس أحد و إن اشتدّ على رضاء اللّه حرصه، و طال في العمل اجتهاده، ببالغ حقيقة ما اللّه سبحانه أهله من الطّاعة له، و لكن من واجب حقوق اللّه سبحانه على عباده النّصيحة بمبلغ جهدهم، و التّعاون على إقامة الحقّ بينهم، و ليس امرء و إن عظمت في الحقّ منزلته، و تقدّمت في الدّين فضيلته، بفوق أن يعان على ما حمّله اللّه من حقّه، و لا امرء و إن صغّرته النّفوس و اقتحمته العيون بدون أن يعين على ذلك أو يعان عليه. (51378- 51025)اللغة:و (نصحت) له نصحا و نصيحة و في لغة يتعدّى بنفسه فيقال نصحته و هو الاخلاص و الصّدق و المشورة و العمل.و قال الجزرى النّصيحة فى اللّغة الخلوص يقال: نصحته و نصحت له و معنى نصيحة اللّه صحّة الاعتقاد في وحدانيّته و اخلاص النّية في عبادته، و النّصيحة لكتاب اللّه هو التّصديق به و العمل بما فيه، و نصيحة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم التّصديق بنبوّته و رسالته و الانقياد لما امر به و نهى عنه، و نصيحة الأئمة أن يطيعهم في الحقّ، و نصيحة عامّة المسلمين إرشادهم إلى مصالحهم.الاعراب:و قوله: ببالغ خبر ليس اعترضت بينهما جملة و ان اشتدّ آه و الباء فيه زايدة، و قوله: أو يعان عليه في بعض النّسخ بالواو بدل أو. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 129 المعنى:و لمّا ذكر مصالح قيام كلّ من الوالى و الرّعيّة بما عليها من الحقوق و مفاسد تركها أمرهم بالمواظبة على الحقّ و قال: (فعليكم بالتناصح فى ذلك و حسن التعاون) عليه أى بنصيحة بعضكم لبعض و إعانة كلّ منكم لاخر فى سلوك نهج الحقّ و إقامة أعلامه.و أكّد الزامهم بالتّناصح و التعاون بقوله: (فليس أحد و إن اشتدّ على رضاء اللّه حرصه و طال فى العمل اجتهاده) و سعيه (ببالغ حقيقة ما اللّه أهله من الطاعة له) أى لا يمكن لأحد أن يبلغ مدى عبادة اللّه و حقيقة طاعته و إن أتعب فيها نفسه و بذل جهده و بلغ كلّ مبلغ. (و لكن من واجب حقوق اللّه على العباد «عباده» النصيحة) أى نصيحة بعضهم لبعضهم (بمبلغ جهدهم و التعاون على إقامة الحقّ بينهم) بقدر ما يمكنهم لا بقدر ما هو أهله و يستحقّه، فانّ ذلك غير ممكن.و لمّا حثّ على التعاون و التناصح أردفه بقوله: (و ليس امرء و ان عظمت فى الحقّ منزلته و تقدّمت فى الدّين فضيلته بفوق أن يعان على ما حمّله اللّه من حقّه) و دفع بذلك ما ربما يسبق إلى بعض الأوهام من أنّ البالغ إلى مرتبة الكمال فى الطّاعة و الحايز قصب سبق الفضيلة كمثله عليه السّلام و ساير ولاة العدل أىّ حاجة له إلى المعين.وجه الدّفع أنّ البالغ إلى مرتبة الكمال أىّ مرتبة كانت و المتقدّم فى الفضيلة أىّ فضيلة تكون لا استغناء له عن المعين و لا مقامه أرفع من أن يعان على ما حمله اللّه تعالى و كلّفه به من طاعته الذى هو حقه.و ذلك لأنّ من جملة التكاليف ما هو من عظائم الامور كالجهاد فى سبيل اللّه و اقامة الحدود و نشر الشرائع و الأحكام و جباية الصدقات و الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر و نحو ذلك مما هو وظيفة الامام و نايبه، و معلوم أنه محتاج فى هذه التكاليف و ما ضاهاها إلى إعانة الغير البتّة.ثمّ أردفه بقوله  (و لا امرؤ و إن صغّرته النفوس و اقتحمته) أى احتقرته (العيون بدون أن يعين على ذلك أو يعان عليه).و دفع بذلك ما ربما يسبق إلى بعض الأوهام أيضا من أنّ بعض الناس من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 130 السوقة و السفلة أىّ حاجة إلى إعانتهم و أىّ فايدة فى معاونتهم وجه الدّفع أنّ ذلك البعض و ان كان بالغا ما بلغ فى الحقارة و الدّناءة و انحطاط الشأن لكنه ليس بأدون و أحقر من أن يكون معينا على الحقّ و لو فى صغاير الامور و محقّراتها مثل أن يكون راعيا لدواب المجاهدين أو سقاء لهم أو حطابا أو خياطا و لا أقلّ من أن يكون خاصفا لنعلهم، فانّ فى ذلك كلّه إعانة الحقّ و أهله أو معانا عليه و لو بأداء الأخماس و دفع الصّدقات إليهم و لا أقلّ من تعليمه معالم دينه و أمره بالمعروف و نهيه عن المنكر.و محصّل المراد بالجملتين المتعاطفتين من قوله عليه الصلاة و السلام- و ليس امرء- إلى قوله عليه السّلام- يعان عليه- دفع توهّم عدم الحاجة إلى الاعانة فى العظماء لرفعة شأنهم و عدم الاحتياج إلى الضعفاء لحقارتهم و انحطاط درجتهمتذييلان: الاول:لمّا كان هذا الفصل من كلامه عليه السّلام مسوقا لبيان حقوق الولاة على الرّعيّة و الرّعية على الولاة. أحببت أن أذكر جملة من الأخبار و الاثار الواردة في هذا المعني فأقول:قال: المحدّث الجزائرى في الأنوار النعمانيّة: في بعض الأخبار انّ عدل الحاكم يوما يعادل عبادة العابد خمسين.و فى الحديث من ولي من امور المسلمين شيئا ثمّ لم يحطهم بنصحه كما يحوط أهل بيته فليتبوء مقعده من النّار و روى أيضا أنّه إذا كان يوم القيامة يؤتي بالوالي فيقذف على جسر جهنّم فيأمر اللّه سبحانه الجسر فينتقض به انتقاضة فيزول كلّ عظم منه عن مكانه ثمّ يأمر اللّه تعالى العظام فترجع إلى أماكنها ثمّ يسايله فان كان للّه مطيعا أخذ بيده و أعطاه كفلين من رحمته، و إن كان للّه عاصيا أخرق به الجسر فغرق و هوى به في جهنّم مقدار سبعين خريفا.و فى الرواية انّه كان في زمن بنى إسرائيل سلطان ظالم فأوحي اللّه تعالى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 131 إلى نبيّ من أنبيائه أن قل لهذا الظالم: ما جعلتك سلطانا إلّا لتكفّ أصوات المظلومين عن بابي، فو عزّتي و جلالي لاطعمنّ لحمك الكلاب، فسلّط عليه سلطانا آخر حتّى قتله فأطعم لحمه الكلاب.و فى كتاب أمير المؤمنين عليه السّلام إلى حبيب بن المنتجب و الى اليمن: اوصيك بالعدل في رعيّتك و الاحسان إلى أهل مملكتك و اعلم أنّ من ولي على رقاب عشرة من المسلمين و لم يعدل بينهم حشره اللّه يوم القيامة و يداه مغلولتان إلى عنقه لا يفكّها إلّا عدله في دار الدّنيا و في الأثر بعث قيصر ملك الرّوم إلى كسرى ملك الفرس بماذا أنتم أطول أعمارا و أدوم ملكا؟فأجابه كسرى: أمّا بعد أيّها السيّد الكريم و الملك الجسيم أمّا سبب الملك و اعزازه في معززه و رسوخه في مركزه فلامور أنتم عنها غافلون و لستم لأمثالها فاعلون منها أن ليس لنا نوّاب يرشي و يمنع و لا بوّاب يروع و يدفع، لم تزل أبوابنا مشرعة و نوّابنا لقضاء الحوائج مسرعة، لا أقصينا صغيرا و لا أدنينا أميرا، و لا احتقرنا بذوى الاصول، و لا قدّمنا الشبّان على الكهول، و لا كذبنا في وعد، و لا صدقنا في ايعاد، و لا تكلّمنا بهزل، و لا سمنا وزيرا إلى عزل، موائدنا مبسوطة، و عقولنا مضبوطة، لا نقطع في امل، و لا لجليسنا نمل، خيرنا مضمون، و شرّنا مأمون، و عطاؤنا غير ممنون، و لا نحوج أحدا إلى باب، بل نقضي بمجرّد الكتاب، و نرقّ للباكى، و نستقصي قول الحاكى، ما جعلنا همّنا بطوننا و لا فروجنا، أمّا البطون فلقمة، و أمّا الفروج فأمة، و لا نؤاخذ على قدر غيظنا، بل نؤاخذ على قدر الجناية، و لا نكلّف الضعيف المعدم ما يتحمّله الشريف المنعم، و لا نؤاخذ البرىء بالسقيم، و لا الكريم باللّئيم، النّمام عندنا مفقود، و العدل فى جانبنا موجود، الظّلم لا نتعاطاه، و الجور انفسنا طاباه، و لا نطمع فى الباطل، و لا نأخذ العشر قبل الحاصل، و لا ننكث العهود، و لا نحنث فى الموعود، الفقير عندنا مدعوّ، و المفتقر لدينا مقصوّ، جارنا لا يضام، و عزيزنا لا يرام، رعيّتنا مرعيّة، و حوائجهم لدينا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 132 مقضيّة، صغيرهم عندنا خطير، و ذرّيهم لدينا كبير، الفقير بيننا لا يوجد، و الغنىّ بما لديه يسعد، العالم عندنا معظّم مكرّم، و التّقىّ لدينا موقّر مقدّم، لا يسدّ بمملكتنا باب، و لا يوجد عندنا سارق و لا مرتاب، سماؤنا ممطرة، و أشجارنا لم تزل مثمرة، لا نعامل بالشهوات، و لا نجازى بالهفوات، الطّير إلينا شاكى، و البعير أتانا متظلّم باكى عدلنا قد عمّ القاصى و الدّانى، وجودنا قد عمّ الطائع و العاصى، عقولنا باهرة، و كنوزنا ظاهرة، و فروجنا عفائف، و زبولنا نظائف، أفهامنا سليمة، و حلومنا جسيمة، كفوفنا سوافح، بحورنا طوافح، نفوسنا أبيّة، و طوالعنا المعيّة، إن سئلنا أعطينا، و إن قدرنا عفونا، و إن وعدنا أوفينا، و إن اغضبنا أغضينا فلمّا وصل الكتاب إلى قيصر قال: يحقّ لمن كان هذه سياسته أن تدوم رياسته قال انوشيروان: حصن البلاد بالعدل فهو سور لا يغرقه ماء و لا يحرقه نار و لا يهدمه منجنيق.كان كسرى إذا جلس فى مجلس حكمه أقام رجلين عن يمينه و شماله و كان يقول لهما: إذا زغت فحرّكونى و نبّهونى، فقالا له يوما و الرّعيّة تسمع: أيّها الملك انتبه فانّك مخلوق لا خالق و عبد لا مولى و ليس بينك و بين اللّه قرابة أنصف النّاس و انظر لنفسك و كان يقال: صنفان متباغضان متنافيان السّلطان و الرّعيّة و هما مع ذلك متلازمان إن صلح أحدهما صلح الاخر و ان فسد أحدهما فسد الاخر و كان يقال: محلّ الملك من الرّعيّة محلّ الرّوح من الجسد و محلّ الرّعيّة منه محلّ الجسد من الرّوح، فالرّوح تألم بألم كلّ عضو من البدن و ليس كلّ واحد من الأعضاء يألم بألم غيره، و فساد الرّوح فساد جميع البدن، و قد يفسد بعض البدن و غيره من ساير البدن صحيح.و كان يقال: ظلم الرّعيّة استجلاب البليّة.و كان يقال: العجب ممّن استفسد رعيّته و هو يعلم أنّ عزّه بطاعتهم.و كان يقال: أيدى الرّعية تبع ألسنتها حتّى يملك جسومها، و لن يملك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 133 جسومها حتّى يملك قلوبها فتحبّه، و لن تحبّه حتّى يعدل عليها في أحكامه عدلا يتساوى فيه الخاصّة و العامّة و حتّى يخفّف عنها المؤن و الكلف، و حتّى يعفيها من رفع أوضاعها و أراذلها عليها، و هذه الثّالثة تحقد على الملك العلية من الرّعيّة و تطمع السّفلة في الرّتب السنّية.و كان يقال: الرّعية ثلاثة أصناف: صنف فضلاء مرتاضون بحكم الرّياسة و السّياسة يعلمون فضيلة الملك و عظيم غنائه و يرثون له من ثقل أعبائه فهؤلاء يحصل الملك موادّتهم بالبشر عند اللّقاء و يلقى أحاديثهم بحسن الاصغاء، و صنف فيهم خير و شرّ فصلاحهم يكتسب من معاملتهم بالتّرغيب و التّرهيب، و صنف من السّفلة الرّعاع أتباع لكلّ راع لا يمتحنون في أقوالهم و أفعالهم بنقد و لا يرجعون في الموالاة إلى عقد.و كان يقال: ترك المعاقبة للسّفلة على صغاير الجرائم تدعوهم إلى ارتكاب الكباير العظائم ألا ترى أوّل نشوز المرأة كلمة سومحت بها، و أوّل حران الدّابة حيدة سوعدت عليها.و كان يقال: إذا لم يعمر الملك ملكه بانصاف الرّعيّة خرب ملكه بعصيان الرّعيّة.قيل لأنوشيروان: أىّ الجنن أوقى؟ قال: الدّين، قيل: فأىّ العدوّ أقوى؟قال: العدل.و في شرح المعتزلي جاء رجل من مصر إلى عمر بن الخطاب متظلّما فقال يا أمير المؤمنين هذا مكان العائذ بك قال: لو عذت بمكان ما شانك؟ قال: سابقت ولد عمرو بن العاص بمصر فسبقته فجعل يعنفني بسوطه و يقول: أنا ابن الأمير.و بلغ أباه ذلك فحبسنى خشية أن اقدم عليك، فكتب إلى عمرو: إذا أتاك كتابى هذا فاشهد الموسم أنت و ابنك، فلمّا قدم و عمرو و ابنه دفع الدرّة إلى المصري و قال: اضربه كما ضربك، فجعل يضربه و عمر يقول: اضرب ابن الأمير اضرب ابن الامير يردّدها حتّى قال يا أمير المؤمنين قد استقدت منه فقال و أشار إلى عمرو: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 134 ضعها على صلعته فقال المصرى يا أمير المؤمنين انّما أضرب من ضربني فقال: إنّما ضربك بقوّة أبيه و سلطانه فاضربه إن شئت فو اللّه لو فعلت لما منعك احد منه حتّى تكون أنت الّذى يتبرّع بالكف عنه، ثمّ قال: يا ابن العاص متى تعبّدتم النّاس و قد ولدتهم امّهاتهم أحرارا.كتب عدىّ بن ارطاة إلى عمر بن عبد العزيز: أمّا بعد فانّ قبلنا قوما لا يؤدّون الخراج إلّا أن يمسّهم نصب من العذاب، فاكتب إلىّ يا أمير المؤمنين برأيك، فكتب: أمّا بعد فالعجب كلّ العجب تكتب إلىّ تستأذننى في عذاب البشر كانّ إذني لك جنّة من عذاب اللّه أو كانّ رضاى ينجيك من سخط اللّه فمن أعطاك ما عليه عفوا فخذ منه، و من أبي فاستحلفه وكله إلى اللّه، فلأن يلقوا اللّه بجرائمهم أحبّ إلىّ من أن ألقاه بعذابهم.التذييل الثاني:لمّا استطرد عليه السّلام في هذا الفصل ذكر حقّ اللّه تعالى على عباده و ذكر حقوق بعضهم على بعض ينبغي أن نذكر طرفا منها من طريق الأخبار و هى كثيرة جدّا لا تستقصى، و نقنع منها بأجمعها لتلك الحقوق، و هي رسالة عليّ بن الحسين عليهما السّلام المعروفة برسالة الحقوق فأقول و باللّه التوفيق:روى في البحار من كتاب تحف العقول تأليف الشّيخ أبي محمّد الحسن بن عليّ بن شعبة قال: رسالة عليّ بن الحسين عليهما السّلام المعروفة برسالة الحقوق.اعلم رحمك اللّه أنّ للّه عليك حقوقا محيطة بك في كلّ حركة حركتها أو سكنة سكنتها أو منزلة نزلتها أو جارحة قلبتها و آلة تصرفت بها بعضها أكبر من بعض و أكبر حقوق اللّه عليك ما أوجبه لنفسه تبارك و تعالى من حقّه الّذى هو أصل الحقوق و منه تفرّع، ثمّ أوجبه عليك لنفسك من قرنك إلى قدمك على اختلاف جوارحك فجعل لبصرك عليك حقا و لسمعك عليك حقا، و للسانك عليك حقّا، و ليدك عليك حقّا، و لرجلك عليك حقّا، و لبطنك عليك حقّا، و لفرجك عليك حقّا، فهذه الجوارح السبع الّتي بها تكون الأفعال، ثمّ جعل عزّ و جلّ لأفعالك عليك حقوقا فجعل لصلاتك عليك حقّا، و لصومك عليك حقّا، و لصدقتك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 135 عليك حقّا، و لهديك عليك حقّا، و لأفعالك عليك حقا، ثمّ تخرج الحقوق منك إلى غيرك من ذوى الحقوق الواجبة عليك، و أوجبها عليك حقّا أئمّتك، ثمّ حقوق رعيّتك، ثمّ حقوق رحمك، فهذه حقوق يتشعّب منها حقوق، فحقوق أئمّتك ثلاثة أوجبها عليك حقّ سائسك بالسّلطان، ثمّ سائسك بالعلم ثمّ حق سائسك بالملك و كلّ سائس امام، و حقوق رعيتك ثلاثة أوجبها عليك حقّ رعيّتك بالسلطان، ثمّ حقّ رعيتك بالعلم فانّ الجاهل رعيّة العالم و حقّ رعيتك بالملك من الأزواج و ما ملكت من الأيمان، و حقوق رحمك كثيرة متّصلة بقدر اتّصال الرّحم في القرابة، فأوجبها عليك حقّ امّك، ثمّ حقّ أبيك، ثمّ حقّ ولدك، ثمّ حقّ أخيك، ثمّ الأقرب فالأقرب، و الأوّل فالأوّل، ثمّ حقّ مولاك المنعم عليك ثمّ حقّ مولاك الجارى نعمتك عليه، ثمّ حقّ ذى المعروف لديك، ثمّ حقّ مؤذنك بالصلاة، ثمّ حقّ امامك في صلاتك، ثمّ حقّ جليسك، ثمّ حقّ جارك، ثمّ حقّ صاحبك، ثمّ حقّ شريكك، ثمّ حقّ مالك، ثمّ حقّ غريمك الذى تطالبه، ثمّ حقّ غريمك الذى يطالبك، ثمّ حقّ خليطك، ثمّ حقّ خصمك المدعي عليك، ثمّ حقّ خصمك الذى تدعى عليه، ثمّ حقّ مستشيرك، ثمّ حقّ المشير عليك، ثمّ حقّ مستنصحك، ثمّ حقّ الناصح لك، ثمّ حقّ من هو أكبر منك، ثمّ حقّ من هو أصغر منك، ثمّ حقّ سائلك، ثمّ حقّ من سألته، ثمّ حقّ من جرى لك على يديه مساءة بقول أو فعل أو مسرّة بذلك بقول أو فعل عن تعمّد منه أو عير تعمّد منه، ثمّ حقّ أهل ملتك عامة، ثمّ حقّ أهل الذمّة، ثمّ الحقوق الحادثة بقدر علل الأحوال و تصرّف الأسباب، فطوبى لمن أعانه اللّه على قضاء ما أوجب عليه من حقوقه و وفّقه و سدّده:1- فأما حقّ اللّه الأكبر فانك تعبده لا تشرك به شيئا فاذا فعلت ذلك باخلاص جعل لك على نفسه أن يكفيك أمر الدّنيا و الاخرة و يحفظ لك ما تحبّ منها.2- و أما حقّ نفسك عليك فأن تستوفيها في طاعة اللّه فتؤدّى إلى لسانك حقّه، و إلى سمعك حقّه، و إلى بصرك حقّه، و إلى يدك حقّها، و إلى رجلك حقّها، و إلى بطنك حقّه، و إلى فرجك حقّه، و تستعين باللّه على ذلك3- و أما حقّ اللّسان فإكرامه عن الخنا، و تعويده الخير، و حمله على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 136 الأدب و اجمامه إلّا لموضع الحاجة و المنفعة للدّين و الدّنيا، و إعفاؤه عن الفضول الشنعة القليلة الفائدة التي لا يؤمن ضررها مع قلّة عائدتها، و بعد شاهد العقل و الدليل عليه و تزين العاقل بعقله حسن سيرته في لسانه، و لا قوّة إلّا باللّه العليّ العظيم.4- و أمّا حقّ السمع فتنزيهه عن أن تجعله طريقا إلى قلبك إلّا لفوهة كريمة تحدث في قلبك خيرا أو تكسب خلقا كريما، فانّه باب الكلام إلى القلب يؤدّى إليه ضروب المعاني على ما فيها من خير أو شرّ، و لا قوّة إلّا باللّه.5- و أمّا حقّ بصرك فغضّه عما لا يحلّ و ترك ابتذاله إلّا لموضع عبرة تستقبل بها بصرا أو يستفيد بها علما، فانّ البصر باب الاعتبار ..6- و أمّا حقّ رجليك فان لا تمشي بهما إلى ما لا يحلّ لك، و لا تجعلهما مطيّتك في الطّريق المستخفة بأهلها فيها فانّها حاملتك و سالكة بك مسلك الدّين و السّبق لك، و لا قوّة إلّا باللّه.7- و أمّا حقّ يدك فأن لا تبسطها إلى ما لا يحلّ لك فتنال بما تبسطها إليه من اللّه العقوبة في الاجل و من النّاس بلسان اللّائمة في العاجل، و لا تقبضها ممّا افترض اللّه عليها، و لكن توقّرها بقبضها عن كثير ممّا لا يحلّ لها و بسطها إلى كثير ممّا ليس عليها، فاذا هى قد عقلت و شرفت في العاجل وجب لها حسن الثّواب من اللّه في الاجل.8- و أمّا حقّ بطنك فأن لا تجعله وعاء لقليل من الحرام و لا لكثير، و أن تقتصد له في الحلال و لا تخرجه من حدّ التّقوية إلى حدّ التّهوين و ذهاب المروّة و ضبطه إذا همّ بالجوع و الظّماء فانّ الشّبع المنتهى بصاحبه إلى التّخم مكسلة و مثبطة و مقطعة عن كلّ برّ و كرم و إنّ الرّىّ المنتهى بصاحبه إلى السّكر مسخفة و مجهلة و مذهبة للمروّة.9- و أمّا حقّ فرجك فحفظه ممّا لا يحلّ لك، و الاستعانة عليه بغضّ البصر فانّه من أعون الأعوان و كثرة ذكر الموت و التّهدد لنفسك باللّه و التّخويف لها به و باللّه العصمة و التّأييد، و لا حول و لا قوّة إلّا به. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 137 ثم حقوق الافعال:10- فأمّا حقّ الصّلاة فأن تعلم أنّها وفادة إلى اللّه و أنّك قائم بها بين يدي اللّه فاذا علمت ذلك كنت خليقا أن تقوم فيها مقام الذّليل الرّاغب الرّاهب الخائف الرّاجي المستكين المتضرّع المعظم من قام بين يديه بالسّكون و الاطراق و خشوع الأطراف و لين الجناح و حسن المناجاة له في نفسه و الطلب إليه في فكاك رقبتك التي أحاطت به خطيئتك و استهلكتها ذنوبك، و لا قوّة إلّا باللّه.11- و أمّا حقّ الصّوم فأن تعلم أنّه حجاب ضرب اللّه على لسانك و سمعك و بصرك و فرجك و بطنك ليسترك به من النّار و هكذا جاء في الحديث: الصّوم جنّة من النّار، فان سكنت أطرافك في حجبتها رجوت أن تكون محجوبا، و إن أنت تركتها تضطرب في حجابها و ترفع جنبات الحجاب فتطلع إلى ما ليس لها بالنّظرة الدّاعية للشّهوة و القوّة الخارجة عن حدّ التّقيّة للّه لم تأمن أن تخرق الحجاب و تخرج منه، و لا قوّة إلّا باللّه.12- و أمّا حق الصّدقة فأن تعلم أنّها ذخرك عند ربّك و وديعتك التي لا تحتاج إلى الاشهاد فاذا علمت ذلك كنت بما استودعته سرّا أوثق بما استودعته علانية، و كنت جديرا أن تكون أسررت إليه أمرا أعلنته و كان الأمر بينك و بينه فيها سرّا على كلّ حال و لم تستظهر عليه فيما استودعته منها اشهاد الاسماع و الابصار عليه بها كأنّها أوثق في نفسك لا كأنّك لا تثق به في تأدية وديعتك إليك، ثمّ لم تمتن بها على أحد لأنّها لك فاذا امتننت بها لم تأمن أن تكون بها مثل تهجين حالك منها إلى من مننت بها عليه لأنّ في ذلك دليلا على أنّك لم ترد نفسك بها و لو أردت نفسك بها لم تمتنّ على أحد، و لا قوّة إلّا باللّه.13- و أمّا حقّ الهدى فأن تخلص بها الارادة إلى ربّك و التّعرّض لرحمته و قبوله و لا تريد عيون النّاظرين دونه فاذا كنت كذلك لم تكن متكلّفا و لا متصنّعا و كنت انّما تقصد إلى اللّه و اعلم أنّ اللّه يراد باليسير و لا يراد بالعسير كما أراد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 138 بخلقه التيسير و لم يرد بهم التعسير و كذلك التذلّل أولى بك من التّدهقن لأنّ الكلفة و المئونة في المدهقنين فأمّا التّذلل و التّمسكن فلا كلفة فيهما و لا مئونة عليهما لأنّهما الخلقة و هما موجودان في الطبيعة و لا قوّة إلّا باللّه.ثم حقوق الائمة:14- فأمّا حقّ سائسك بالسلطان فأن تعلم أنك جعلت له فتنة و أنّه مبتلي فيك بما جعله اللّه له عليك من السلطان و أن تخلص له في النصيحة و أن لا تماحكه و قد بسطت يده عليك فتكون سبب هلاك نفسك و هلاكه و تذلّل و تلطّف لاعطائه من الرّضا ما يكفّه عنك و لا يضرّ بدينك و تستعين عليه في ذلك باللّه و لا تعازّه و لا تعانده فانّك إن فعلت ذلك عققته و عققت نفسك فعرّضتها لمكروهه و عرّضته للهلكة فيك و كنت خليقا أن تكون معينا له على نفسك و شريكا له فيما أتى إليك و لا قوّة إلّا باللّه15- و أمّا حقّ سائسك بالعلم فالتعظيم له و التوقير لمجلسه و حسن الاستماع إليه و الاقبال عليه و المعونة له على نفسك فيما لا غنى بك عنه من العلم بأن تفرغ له عقلك و تحضره فهمك و تذكى له و تجلى له بصرك بترك اللذّات و نقص الشّهوات و أن تعلم أنّك فيما القي رسوله إلى من لقاك من أهل الجهل فلزمك حسن التأدية عنه إليهم فلا تخنه في تأدية رسالته و القيام بها عنه إذا تقلّدتها و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه.16- و أمّا حقّ سائسك بالملك فنحو من سائسك بالسّلطان إلّا أنّ هذا يملك ما لا يملكه ذاك تلزمك طاعته فيما دقّ و جلّ منك إلّا أن تخرجك من وجوب حقّ اللّه تعالى و يحول بينك و بين حقّه و حقوق الخلق فاذا قضيته رجعت إلى حقّه فتشاغلت به و لا قوّة إلّا باللّه.ثم حقوق الرعية:17- فأمّا حقوق رعيّتك بالسلطان فأن تعلم أنّك استرعيتهم بفضل قوّتك عليهم فانّه إنّما أحلّهم محلّ الرّعيّة منك ضعفهم و ذلّهم فما أولى من كفاكه ضعفه و ذلّه حتّى صيّره لك رعيّة و صيّر حكمك عليه نافذا لا يمتنع منك بعزّة و لا قوّة و لا يستنصر فيما تعاظمه منك إلّا باللّه بالرّحمة و الحياطة و الاناة و ما أولاك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 139 إذا عرفت ما أعطاك اللّه من فضل هذه العزّة و القوّة الّتي قهرت بها أن تكون للّه شاكرا و من شكر اللّه أعطاه فيما أنعم عليه و لا قوّة إلّا باللّه.18- و أمّا حقّ رعيّتك بالعلم فأن تعلم أنّ اللّه قد جعلك لهم فيما آتاك من العلم و ولّاك من خزانة الحكمة فان أحسنت فيما ولّاك اللّه من ذلك و قمت به لهم مقام الخازن الشفيق النّاصح لمولاه في عبيده الصّابر المحتسب الّذى إذا رأى ذا حاجة اخرج له من الأموال الّتي في يديه كنت راشدا و كنت لذلك أهلا «آملا» معتقدا و إلّا كنت له خائنا و لخلقه ظالما و لسلبه و عزه متعرّضا.19- و أمّا حقّ رعيّتك بملك النكاح فأن تعلم أنّ اللّه جعلها سكنا و مستراحا و انسا و واقية و كذلك كلّ واحد منكما يجب أن يحمد اللّه على صاحبه و يعلم أنّ ذلك نعمة منه عليه و وجب أن يحسن صحبة نعمة اللّه و يكرمها و يرفق بها و إن كان حقك عليها أغلظ و طاعتك لها ألزم فيما أحببت و كرهت ما لم تكن معصية فانّ لها حقّ الرّحمة و المؤانسة و موضع السكون إليها قضاء للّذة الّتي لا بدّ من قضائها و ذلك عظيم و لا قوّة إلّا باللّه.20- و أمّا حقّ رعيّتك بملك اليمين فأن تعلم أنه خلق ربّك و لحمك و دمك و أنك تملكه لا أنك صنعته دون اللّه و لا خلقت له سمعا و لا بصرا و لا أجريت له رزقا و لكن اللّه كفاك ذلك بمن سخّره لك و ائتمنك عليه و استودعك إياه لتحفظه فيه و تسير فيه بسيرته فتطعمه مما تأكل و تلبسه مما تلبس و لا تكلّفه ما لا يطيق فان كرهت خرجت إلى اللّه منه و استبدلت به و لم تعذب خلق اللّه و لا قوّة إلّا باللّه.و أما حق الرحم:21- فحقّ أمك أن تعلم أنها حملتك حيث لا يحمل أحد أحدا و أطعمتك من ثمرة قلبها ما لا يطعم أحد أحدا و أنها وقتك بسمعها و بصرها و يدها و رجلها و شعرها و بشرها و جميع جوارحها مستبشرة بذلك فرحة موبلة محتملة لما فيه مكروهها و ألمها و ثقلها و غمها حتّى دفعتها عنك يد القدرة و أخرجتك إلى الأرض فرضيت أن تشبع و تجوع هى و تكسوك و تعرى و ترويك و تظمأ و تظلّك و تضحى و تنعمك ببؤسها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 140 و تلذّذك بالنوم بأرقها و كان بطنها لك وعاء و حجرها لك حواء و ثديها لك سقاء و نفسها لك وقاء تباشر حرّ الدّنيا و بردها لك و دونك فتشكرها على قدر ذلك و لا تقدر عليه إلّا بعون اللّه و توفيقه.22- و أمّا حقّ أبيك فتعلم أنّه أصلك و أنّك فرعه و أنّك لولاه لم تكن فمهما رأيت في نفسك ممّا تعجبك فاعلم أنّ أباك أصل النعمة عليك فيه و احمد اللّه و اشكره على قدر ذلك.23- و أمّا حقّ ولدك فتعلم أنّه منك و مضاف إليك في عاجل الدّنيا بخيره و شرّه و أنّك مسئول عمّا ولّيته من حسن الأدب و الدّلالة على ربّه و المعونة له على طاعته فيك و في نفسه فمثاب على ذلك و معاقب فاعمل في أمره عمل المتزيّن بحسن أثره عليه في عاجل الدّنيا المعذر إلى ربّه فيما بينك و بينه بحسن القيام عليه و الأخذ له منه و لا قوّة إلّا باللّه.24- و أمّا حقّ أخيك فتعلم أنّه يدك الّتي تبسطها و ظهرك الّذى تلتجئ إليه و عزّك الّذى تعتمد عليه و قوّتك الّتي تصول بها فلا تتّخذه سلاحا على معصية اللّه و لا عدة للظّلم بخلق اللّه و لا تدع نصرته على نفسه و معونته على عدوّه و الحول بينه و بين شياطينه و تأدية النصيحة إليه و الاقبال عليه في اللّه فان انقاد لربّه و أحسن الاجابة له و إلّا فليكن اللّه آثر عندك و أكرم عليك منه.25- و أمّا حقّ المنعم عليك بالولاء فأن تعلم أنّه أنفق فيك ماله و أخرجك من ذلّ الرّق و وحشته إلى عزّ الحرّية و أنسها و أطلقك من اسر الملكة وفكّ عنك حلق العبودية و أوجدك رايحة العزّ و أخرجك من سجن القهر و دفع عنك العسر و بسط لك لسان الانصاف و أباحك الدّنيا كلّها فملّكك نفسك و حلّ اسرك و فرّغك لعبادة ربك و احتمل بذلك التقصير فيما له فتعلم أنه أولى الخلق بك بعد اولى رحمك فى حياتك و موتك و أحقّ الخلق بنصرك و معونتك و مكانفتك في ذات اللّه فلا تؤثر عليه نفسك ما احتاج إليك أحدا أبدا.26- و أمّا حقّ مولاك الجارية عليه نعمتك فأن تعلم أنّ اللّه جعلك حامية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 141 عليه و واقية و ناصرا و معقلا و جعله لك وسيلة و سببا بينك و بينه فبالحرىّ أن يحجبك عن النار فيكون في ذلك ثوابك منه في الاجل و يحكم له بميراثه فى العاجل إذا لم يكن له رحم مكافاة لما أنفقته من مالك عليه و قمت به من حقّه بعد إنفاق مالك فان لم تخفه خيف عليك أن لا يطيب لك ميراثه و لا قوّة إلّا باللّه.27- و أمّا حقّ ذى المعروف عليك فأن تشكره و تذكر معروفه و أن تنشر له المقالة الحسنة و تخلص له الدّعاء فيما بينك و بين اللّه سبحانه فانك إذا فعلت ذلك كنت قد شكرته سرّا و علانية ثمّ إن أمكنك مكافاته بالفعل كافأته و إلّا كنت مرصدا له موطّنا نفسك عليها.28- و أمّا حقّ المؤذّن فأن تعلم أنه مذكّرك بربك و داعيك إلى حظّك و أفضل أعوانك على قضاء الفريضة التي افترضها اللّه عليك فتشكره على ذلك شكرك للمحسن اليك و إن كنت فى بيتك متّهما لذلك لم تكن للّه في أمره متّهما و علمت أنه نعمة من اللّه عليك لا شكّ فيها فأحسن صحبة نعمة اللّه بحمد اللّه عليها على كلّ حال و لا قوّة إلّا باللّه.29- و أمّا حقّ إمامك في صلاتك فأن تعلم أنه قد تقلّد السفارة فيما بينك و بين اللّه و الوفادة إلى ربّك و تكلّم عنك و لم تتكلّم عنه و دعا لك و لم تدع له و طلب فيك و لم تطلب فيه و كفاك همّ المقام بين يدي اللّه و المسائلة له فيك و لم تكفه ذلك فان كان في شيء من ذلك تقصير كان به دونك و إن كان آثما لم تكن شريكه فيه و لم يكن لك عليه فضل فوقي نفسك بنفسه و وقي صلاتك بصلاته فتشكر له على ذلك و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه.30- و أمّا حقّ الجليس فأن تلين له كنفك و تطيب له جانبك و تنصفه في مجاراة اللّفظ و لا تغرق في نزع اللّحظ إذا الحظت و تقصد في اللّفظ إلى إفهامه إذا لفظت و ان كنت الجليس اليه كنت في القيام عنه بالخيار و إن كان الجالس إليك كان بالخيار و لا تقوم إلّا باذنه و لا قوّة إلّا باللّه.31- و أمّا حقّ الجار فحفظه غائبا و كرامته شاهدا و نصرته و معونته في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 142 الحالين جميعا، لا تتّبع له عورة، و لا تبحث له عن سوءة لتعرفها، فان عرفتها منه عن غير إرادة منك و لا تكلّف كنت لما علمت حصنا حصينا، و سترا ستيرا لو بحثت الأسنّة عنه ضميرا لم تتصل إليه لا نطوائه عليه، لا تستمع عليه من حيث لا يعلم، لا تسلّمه عند شديدة، و لا تحسده عند نعمة، تقيل عثرته و تغفر زلّته و لا تدّخر حلمك عنه إذا جهل عليك، و لا تخرج أن تكون سلما له، تردّ عنه الشتيمة، و تبطل فيه كيد حامل النصيحة، و تعاشره معاشرة كريمة، و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه.32- و أمّا حقّ الصاحب فأن تصحبه بالفضل ما وجدت إليه سبيلا و إلّا فلا أقلّ من الانصاف و أن تكرمه كما يكرمك و تحفظه كما يحفظك، و لا يسبقك فيما بينك و بينه إلى مكرمة فان سبقك كافأته و لا تقصد به عمّا يستحقّ من المودّة تلزم نفسك نصيحته و حياطته و معاضدته على طاعة ربّه و معاونته على نفسه فيما يهمّ به من معصية ربّه ثمّ تكون رحمة و لا تكون عليه عذابا، و لا قوّة إلّا باللّه.33- و أمّا حقّ الشريك فإن غاب كفيته و إن حضر ساويته و لا تعزم على حكمك دون حكمه و لا تعمل برأيك دون مناظرته و تحفظ عليه ماله و تنفى عنه خيانته فيما عزّ أوهان، فانه بلغنا أنّ يد اللّه على الشريكين ما لم يتخاونا، و لا قوّة إلّا باللّه.34- و أمّا حقّ المال فأن لا تأخذه إلّا من حلّه و لا تنفقه إلّا في حلّه و لا تحرّفه عن مواضعه و لا تصرفه عن حقايقه و لا تجعله إذا كان من اللّه إلّا إليه و سببا إلى اللّه و لا تؤثر به على نفسك من لعلّه لا يحمدك و بالحرىّ أن لا يحسن خلافتك في تركتك و لا يعمل فيه بطاعة ربك فتكون معينا له على ذلك و بما أحدث فيما لك احسن نظرا لنفسك فيعمل بطاعة ربّه فيذهب بالغنيمة و تبوء بالاثم و الحسرة و الندامة مع التبعة و لا قوّة إلّا باللّه.35- و أمّا حقّ الغريم الطالب لك فإن كنت موسرا أوفيته و كفيته و أغنيته و لم تردده و تمطله فإنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: مطل الغنىّ ظلم، و إن كنت معسرا أرضيته بحسن القول و طلبت إليه طلبا جميلا و رددته عن نفسك ردّا لطيفا و لم تجمع عليه ذهاب ماله و سوء معاملته فانّ ذلك لؤم، و لا قوّة إلّا باللّه.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 14336- و أمّا حقّ الخليط فان لا تغرّه و لا تغشّه و لا تكذبه و لا تغفله و لا تخدعه و لا تعمل في انتقاضه عمل العدوّ الذى لا يبقى على صاحبه و إن اطمأنّ إليك استقصيت له على نفسك و علمت أنّ غبن المسترسل ربا، و لا قوّة إلّا باللّه.37- و أمّا حقّ الخصم المدعى عليك فان كان ما يدّعى عليك حقا لم تنفسخ في حجّته و لم تعمل فى إبطال دعوته و كنت خصم نفسك له و الحاكم عليها و الشاهد له بحقه دون شهادة الشهود، فانّ ذلك حقّ اللّه عليك و إن كان ما يدّعيه باطلا رفقت به و روعته و ناشدته بدينه و كسرت حدته عنك بذكر اللّه و ألقيت حشو الكلام و لغطه الذى لا يردّ عنك عادية عدوّك بل تبوء باثمه و به يشحذ عليك سيف عداوته لأنّ لفظة السوء تبعث الشر و الخير مقمعة للشرّ، و لا قوّة إلّا باللّه.38- و أمّا حقّ الخصم المدّعى عليه فان كان ما تدّعيه حقا أجملت في مقاولته بمخرج الدّعوى، فانّ للدّعوى غلظة في سمع المدّعى عليه و قصدت قصد حجتك بالرّفق و امهل المهلة و أبين البيان و ألطف اللّطف و لم تتشاغل عن حجتك بمنازعته بالقيل و القال فتذهب عنك حجّتك و لا يكون لك في ذلك درك، و لا قوّة إلّا باللّه.39- و أمّا حقّ المستشير فإن حضرك له وجه رأى جهدت له في النصيحة و أشرت إليه بما تعلم أنك لو كنت مكانه عملت به، و ذلك ليكن منك في رحمة و لين فانّ اللين يونس الوحشة و إنّ الغلظ يوحش موضع الانس، و إن لم يحضرك له رأى و عرفت له من تثق برأيه و ترضى به لنفسك دللته عليه و أرشدته إليه فكنت لم تأله خيرا و لم تدّخره نصحا، و لا قوّة إلّا باللّه.40- و أمّا حقّ المشير عليك فلا تتّهمه فيما يوافقك عليه من رأيه إذا أشار عليك فانما هي الاراء و تصرّف النّاس فيها و اختلافهم فكن عليه في رأيه بالخيار إذا اتّهمت رأيه فأمّا تهمته فلا تجوز لك إذا كان عندك ممّن يستحقّ المشاورة و لا تدع شكره على ما بدا لك من إشخاص رأيه و حسن وجه مشورته فاذا وافقك حمدت اللّه و قبلت ذلك من أخيك بالشكر و الارصاد بالمكافاة في مثلها إن فزع إليك و لا قوّة إلّا باللّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 144 41- و أمّا حقّ المستنصح فانّ حقه أن تؤدّى إليه النصيحة على الحقّ الذي ترى له أنه يحمل و يخرج المخرج الذى يلين على مسامعه، و تكلّمه من الكلام بما يطيقه عقله، فان لكلّ عقل طبقة من الكلام يعرفه و يجتنبه، و ليكن مذهبك الرّحمة، و لا قوّة إلّا باللّه.42- و أمّا حقّ النّاصح فأن تلين له جناحك ثمّ تشرئب له قلبك و تفتح له سمعك حتّى تفهم عنه نصيحته ثمّ تنظر فيها فان كان وفّق فيها للصّواب حمدت اللّه على ذلك و قبلت منه و عرفت له نصيحته، و إن لم يكن وفّق لها فيها رحمته و لم تتّهمه و علمت أنّه لم يألك نصحا إلّا أنّه أخطأ إلّا أن يكون عندك مستحقا للتّهمة فلا تعبأ بشىء من أمره على كلّ حال، و لا قوّة إلّا باللّه.43- و أمّا حقّ الكبير فإن حقّه توقير سنّه و إجلال إسلامه إذا كان من أهل الفضل في الاسلام بتقديمه فيه و ترك مقابلته عند الخصام و لا تسبقه إلى طريق و لا تؤمه في طريق و لا تستجهله و إن جهل عليك تحملت و أكرمته بحقّ إسلامه مع سنّه فانّما حقّ السنّ بقدر الاسلام و لا قوّة إلّا باللّه.44- و أمّا حقّ الصغير فرحمته و تثقيفه و تعليمه و العفو عنه و الستر عليه و الرّفق به و المعونة له و السّتر على جرائر حداثته فانه سبب للتوبة و المداراة له و ترك مماحكته فانّ ذلك أولى «أدنى» لرشده.45- و أمّا حقّ السائل فإعطاؤه إذا تهيأت صدقة و قدرت على سدّ حاجته و الدّعاء له فيما نزل به و المعاونة له على طلبته، فان شككت في صدقه و سبقت إليه التّهمة له و لم تعزم على ذلك لم تأمن أن يكون من كيد الشيطان أراد أن يصدّك عن حظك و يحول بينك و بين التقرّب إلى ربك و تركته بستره و رددته ردا جميلا، و إن غلبت نفسك في أمره و أعطيته على ما عرض في نفسك منه فانّ ذلك من عزم الامور.46- و أمّا حقّ المسئول فحقّه إن أعطى قبل منه ما أعطي بالشكر له و المعرفة لفضله و طلب وجه العذر في منعه و أحسن به الظنّ و اعلم أنه إن منع ماله منع و ان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 145 ليس التثريب في ماله و إن كان ظالما فانّ الانسان لظلوم كفّار.47- و أمّا حقّ من سرّك اللّه به و على يديه فان كان تعمّد هالك حمدت اللّه أوّلا ثمّ شكرته على ذلك بقدره في موضع الجزاء و كافأته على فضل الابتداء و أرصدت له المكافاة، فان لم يكن تعمّدها حمدت اللّه و شكرت له و علمت أنّه منه توحّدك بها و أحببت هذا إذا كان سببا من أسباب نعم اللّه عليك و ترجو له بعد ذلك خيرا فانّ أسباب النّعم بركة حيث ما كانت و إن كان لم يتعمّد، و لا قوّة إلّا باللّه.48- و أمّا حقّ من ساءك القضاء على يديه بقول أو فعل فان كان تعمّدها كان العفو أولى بك لما فيه له من القمع و حسن الأدب مع كثير أمثاله من الخلق فانّ اللّه يقول «و لمن انتصر بعد ظلمه فأولئك ما عليهم من سبيل» إلى قوله «من عزم الأمور» و قال عزّ و جلّ «و إن عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خير للصّابرين» هذا في العمد فإن لم يكن عمدا لم تظلمه بتعمّد الانتصار منه فتكون قد كافأنه في تعمّد على خطاء و رفقت به و رددته بألطف ما تقدر عليه، و لا قوّة إلّا باللّه.49- و أمّا حقّ أهل ملّتك عامّة فاضمار السّلامة و نشر جناح الرّحمة و الرّفق بمسيئهم و تألّفهم و استصلاحهم و شكر محسنهم إلى نفسه و إليك فانّ إحسانه إلى نفسه إحسانه إليك إذا كف عنك أذاه و كفاك مئونته و حبس عنك نفسه فعمّهم جميعا بدعوتك، و انصرهم جميعا بنصرتك، و أنزلهم جميعا منك منازلهم كبيرهم بمنزلة الوالد و صغيرهم بمنزلة الولد و أوسطهم بمنزلة الأخ، فمن أتاك تعاهدته بلطف و رحمة وصل أخاك بما يجب للأخ «يحبّ الأخ» على أخيه.50- و أمّا حقّ أهل الذّمة فالحكم فيهم أن تقبل منهم ما قبل اللّه و كفى بما جعل اللّه لهم من ذمّته و عهده و تكلهم إليه فيما طلبوا من أنفسهم و اجبروا عليه و تحكم فيهم بما حكم اللّه به على نفسك فيما جرى بينك من معاملة و ليكن بينك و بين ظلمهم من رعاية ذمّة اللّه و الوفاء بعهده و عهد رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حايل، فانّه بلغنا أنّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: من ظلم معاهدا كنت خصمه، فاتّق اللّه و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 146 فهذه خمسون حقّا محيطا بك لا تخرج منها في حال من الأحوال يجب عليك رعايتها و العمل في تأديتها و الاستعانة باللّه جلّ ثناؤه على ذلك، و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه و الحمد للّه ربّ العالمين.قال الشّارح عفى اللّه عنه و وفّقه لأداء حقوقه: و انّما أوردت الرّواية بتمامها مع كون صدرها خارجا عن الغرض لكثرة فوايدها و مزيد عوائدها فضننت بها عن الاسقاط و الاقتصار.ثمّ أقول: النّسخة الّتي رويت منها كانت غير خالية عن السّقم فرويت كما رأيت، فلعلّ اللّه يوفّقني على إصلاحها و مقابلتها «1» فيما بعد بتحصيل نسخة صحيحة، و هو الموفّق و المعين و به اعتمادى.______________________________ (1)- قلت: إن لم يوفّق الشارح المصنّف «قد» للاصلاح و المقابلة فقد وفّقنى اللّه تعالى و له الحمد لذلك و قابلت النسخة بنفس المصدر كتاب تحف العقول على النسخة المصحّحة التي نشرها أخيرا الأخ الأعزّ و الفاضل الفذّ على أكبر الغفارى عامله اللّه بلطفه الخفى و الجلى، فظهر بعد المقابلة أنّ نسخة المصنف كانت كثيرة السقم كثيرة الخطاء مع ما فيها من الاسقاط، فانّ الواحد و الثلاثين من الحقوق و هو حقّ الجار إلى آخره، و كذا الواحد و الأربعين و هو حقّ المستنصح إلى آخره كانا ساقطين ظاهرا عن نسخة المصنف بتمامهما و لذا لم يذكرا فى الطبعة الأولى، فان كنت فى ريب مما ذكرنا فعليك بتطبيق هذه النسخة مع المطبوعة أوّلا يظهر لك صحّة ما ادّعيناه، و صدق ما قلناه و اللّه الموفّق للسداد «المصحّح»الترجمة:پس بر شما باد نصيحت كردن يكديگر را در آن حقّ واجب و معاونت خوب همديگر بالاى آن پس نيست احدى و اگر چه شديد باشد در تحصيل رضاى خدا عرض او، و دراز باشد در عمل سعى و تلاش او كه برسد حقيقت آن چيزى را كه خداى تعالى أهل و سزاوار اوست از اطاعت و عبادت، و ليكن از حقوق واجبه خدا بر بندگان نصيحت كردنست بمقدار طاقت ايشان و اعانت كردن يكديگر است برپا داشتن حق و عدل در ميان خودشان.و نيست مردى و اگر چه بزرگ شود در حق گذارى مرتبه او و مقدّم باشد در دين دارى فضيلت او بالاتر از اين كه اعانت كرده شود بر چيزى كه بار كرده است خدا بر او از حقّ خود، يعنى البته محتاج است بمعين. و نيست مردى اگر چه كوچك شمرده باشد او را نفسها و حقير ديده باشد او را چشمها پست تر از اين كه اعانت كند بر آن حقّ يا اعانت كرده شود بر آن. 
بخش ۴ : نهی از تملق حاکمان [منبع]

فَأَجَابَهُ (علیه السلام) رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ بِكَلَامٍ طَوِيلٍ يُكْثِرُ فِيهِ الثَّنَاءَ عَلَيْهِ وَ يَذْكُرُ سَمْعَهُ وَ طَاعَتَهُ لَهُ، فَقَالَ (علیه السلام) :
إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلَالُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ فِي نَفْسِهِ وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ أَنْ يَصْغُرَ عِنْدَهُ لِعِظَمِ ذَلِكَ كُلُّ مَا سِوَاهُ، وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ كَانَ كَذَلِكَ لَمَنْ عَظُمَتْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ لَطُفَ إِحْسَانُهُ إِلَيْهِ، فَإِنَّهُ لَمْ تَعْظُمْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَى أَحَدٍ إِلَّا ازْدَادَ حَقُّ اللَّهِ عَلَيْهِ عِظَماً؛ وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حَالاتِ الْوُلَاةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ أَنْ يُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ وَ يُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْكِبْرِ، وَ قَدْ كَرِهْتُ أَنْ يَكُونَ جَالَ فِي ظَنِّكُمْ أَنِّي أُحِبُّ الْإِطْرَاءَ وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ وَ لَسْتُ بِحَمْدِ اللَّهِ كَذَلِكَ، وَ لَوْ كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ يُقَالَ ذَلِكَ لَتَرَكْتُهُ انْحِطَاطاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْكِبْرِيَاءِ، وَ رُبَّمَا اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلَاءِ؛ فَلَا تُثْنُوا عَلَيَّ بِجَمِيلِ ثَنَاءٍ لِإِخْرَاجِي نَفْسِي إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ، وَ إِلَيْكُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ [الْبَقِيَّةِ] فِي حُقُوقٍ لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا وَ فَرَائِضَ لَا بُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا.
فَلَا تُكَلِّمُونِي بِمَا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ وَ لَا تَتَحَفَّظُوا مِنِّي بِمَا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ وَ لَا تُخَالِطُونِي بِالْمُصَانَعَةِ، وَ لَا تَظُنُّوا بِي اسْتِثْقَالًا فِي حَقٍّ قِيلَ لِي وَ لَا الْتِمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِي، فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ، كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ.
فَلَا تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ، فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ وَ لَا آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي إِلَّا أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي؛ فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَيْرُهُ، يَمْلِكُ مِنَّا مَا لَا نَمْلِكُ مِنْ أَنْفُسِنَا وَ أَخْرَجَنَا مِمَّا كُنَّا فِيهِ إِلَى مَا صَلَحْنَا عَلَيْهِ، فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ الضَّلَالَةِ بِالْهُدَى وَ أَعْطَانَا الْبَصِيرَةَ بَعْدَ الْعَمَى.

أسْخَف : جاهلانه ترين، «سخف» : كم عقل و سبك مغز شد.
الْبَلَاء : آزمايش، امتحان، در اينجا منظور به زحمت انداختن خود در كارهاى خير است.
التَّقِيَّة : پرهيزكارى، احتياط كردن، مقصود در اينجا احتياط در حقوق مردم است.
الْبَادِرَة : غضب.
الْمُصَانَعَة : مدارا كردن.
امْلَكُ بِهِ مِنِّى : به آن از من مالكتر است. 
أسخَف : كم عقل تر از ماده سخيف
جالَ : جولان نمود
إطراء : مبالغه در تعريف و ثناء
استَحلَى : شيرين مى شمارد
بَلاء : تلاش در خوب عمل كردن
لا تُخالِطونى : با من افت و خيز نكنيد
مُصانِعَة : راه رياكارى 
قسمت سوم خطبه:
پس (در آن هنگام) مردى از اصحاب آن حضرت عليه السّلام با سخن درازى آن بزرگوار را پاسخ داد بسيار او را ستايش نموده، و پيروى از آنچه شنيده بود به آن حضرت اظهار ميكرد، پس امام عليه السّلام فرمود:
(11) كسى را كه جلالت خدا در نزد او با اهميّت و مرتبه اش در دل او بلند است سزاوار است كه براى بزرگوارى و بلند مرتبه بودن خدا هر چه غير از خدا است نزد او كوچك باشد، و سزاوارتر كس كه چنين باشد (در برابر بزرگى خدا بزرگى نبيند) كسى است كه نعمت خدا در باره او بسيار و احسانش باو نيكو است، زيرا نعمت خدا بكسى بسيار داده نشده مگر اينكه بزرگى حقّ خدا بر او زياد شده است،
(12) و از پست ترين حالات حكمفرمايان نزد مردم نيكوكار آنست كه گمان دوستدارى فخر و خودستايى بآنها برده شود، و كردارشان حمل بكبر و خودخواهى گردد، و من كراهت دارم از اينكه به گمان شما راه يابد كه ستودن و شنيدن ستايش را (از شما) دوست دارم، و سپاس خدا را كه چنين نيستم، و اگر هم دوست داشتم كه در باره من مدح و ثناء گفته شود اين ميل را از جهت فروتنى براى خداوند سبحان كه او بشمول عظمت و بزرگوارى سزاوارتر است رها كرده از خود دور مى نمودم،
(13) و بسا كه مردم مدح و ستايش را بعد از كوشش در كارى شيرين مى دانند (زيرا فطرى و جبلّى است شخصى كه كار بزرگى انجام داد يا خدا او را موفّق ساخت ستودن و آفرين آنرا دوست دارد) پس مرا براى اطاعت كردنم از خدا و خوش رفتاريم با شما بستودن نيكو ستايش نكنيد از حقوقى كه باقى مانده و از اداى آنها فارغ نگشته ام و واجباتى كه ناچار به اجراى آنها هستم،
(14) و با من سخنانى كه با گردنكشان (براى خوش آمد آنها) گفته ميشود نگوييد، و آنچه را از مردم خشمگين (بر اثر خشم آنها) خوددارى كرده پنهان مى نمايند از من پنهان ننمائيد، و بمداراة و چاپلوسى و رشوه دادن (به زبان) با من آميزش نكنيد، و در باره من گمان مبريد كه اگر حقّى گفته شود دشوار آيد، و نه گمان در خواست بزرگ نمودن خود را (نمى خواهم با من مانند گردنكشان كه سخن حقّ بايشان نمى گويند رفتار نمائيد) زيرا كسى كه سخن حقّ را كه باو گفته شود ياد دادگرى و درستى را كه باو پيشنهاد گردد دشوار شمرد عمل بحقّ و عدل بر او دشوارتر است،
(15) پس از حق گويى يا مشورت بعدل خوددارى ننمائيد (با من بى پروا حقّ را گفته آنچه را درست و بعد مى دانيد بيان كنيد) زيرا من برتر نيستم از اينكه خطاء كنم و از آن در كار خويش ايمن نمى باشم مگر آنكه خدا از نفس من كفايت كند آنرا كه او بآن از من مالكتر و تواناتر است (مقصود امام عليه السّلام كه در اينجا براى خود خطاء را ممكن دانست در صورتيكه امام معصوم و منزّه از خطاء است، اقرار باين است كه عصمت آن حضرت از جمله نعمتهاى خداوند متعال است، لذا مى فرمايد:)
(16) و جز اين نيست كه من و شما بنده و مملوكيم در اختيار پروردگارى كه جزا و پرورش دهنده اى نيست، مالك و صاحب اختيار است از ما آنچه را كه خودمان در آن اختيارى نداريم (پس بزرگوارى زيبنده او است و وظيفه جزا و بندگى و فروتنى است) و ما را از جهل و نادانى كه در آن بوديم بيرون آورده بعلم و معرفتى كه مصلحتمان بود سوق داده، و گمراهى ما را به هدايت و راه يافتن تبديل نمود، و بينايى بعد از كورى بما بخشيد (بعد از نادان بودن در امر دين و دنيا و آخرت خداوند با بعثت حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله ما را بهمه چيز آشنا فرمود).
 
در اين هنگام، مردى از اصحاب با گفتارى دراز به آن حضرت (ع) پاسخ داد و در سخن خود بر او درود فرستاد و گفت كه سخن او را شنيده و فرمانبردار اوست:
على (ع) به او چنين فرمود: هر كس جلال خداوندى در چشم جانش بزرگ آيد و پايگاه او در دلش جليل، بايد كه حق اين عظمت و جلال به جاى آرد و هر چه جز اوست در چشمش خرد و حقير آيد. در چنين حالى، سزاوارترين كس، كسى است كه نعمت خدا بر او بسيار باشد و احسانش در حق او نيكو. زيرا نعمت خدا بر كسى افزون نشود مگر آنكه حق خداوندى در دلش بزرگتر آيد.
از سخيف ترين حالات واليان در نزد مردم صالح اين است كه مردم پندارند كه آنان دوستدار فخر و مباهات اند. و بناى كار خود بر كبر و غرور مى نهند.
من ناخوش دارم كه در پندار شما چنين آيد كه من خواهان ثنا و ستايشم و سپاس خدا را كه چنين نيستم. اگر هم دوست مى داشتم كه بستايندم به سبب فروتنى در برابر پروردگارم آن را ترك مى كردم. زيرا تنها اوست كه سزاوار عظمت و كبرياست.
بسيار افتد كه مردم پس از انجام كار مهمى كه كرده اند، خواهند كه آنان را بستايند، ولى مرا به سبب فرمانبرداريم از خدا و نيز رفتار نيكويى كه با شما داشته ام، به نيكى مستاييد زيرا هنوز حقوقى است كه من ادايشان نكرده ام و فرايضى بر گردن من است كه بايد آنها را بگزارم.
آنسان كه با جباران سخن مى گويند، با من سخن مگوييد و از من پنهان مداريد آنچه را از مردم خشمگين به هنگام خشمشان پنهان مى دارند. نيز به چاپلوسى و تملق با من آميزش مكنيد. و مپنداريد كه گفتن حق بر من گران مى آيد. و نخواهم كه مرا بزرگ انگاريد، زيرا هر كه شنيدن حق بر او گران آيد، يا نتواند اندرز كسى را در باب عدالت بشنود، عمل كردن به حق و عدالت بر او دشوارتر است.
پس با من از گفتن حق يا رأى زدن به عدل باز نايستيد، زيرا من در نظر خود بزرگتر از آن نيستم كه مرتكب خطا نشوم و در اعمال خود از خطا ايمن باشم. مگر آنكه، خدا مرا در آنچه با نفس من رابطه دارد، كفايت كند زيرا او تواناتر از من به من است.
ما و شما بندگانى هستيم در قبضه قدرت پروردگارى كه پرورش دهنده اى جز او نيست. او صاحب اختيار ماست در آنچه خود بدان اختيار نداريم. اوست كه ما را از آنچه در آن غوطه وريم، بيرون مى كشد و به راهى كه صلاح ما در آن است، مى برد. او بود كه پس از گمراهى ما را هدايت كرد و پس از نابينايى، بينايى بخشيد.
 
هنگامى که سخن امام(عليه السلام) به اينجا رسيد يکى از يارانش به پا خاست و باگفتارى طولانى که در آن مدح و ثناى فراوانى نسبت به امام(عليه السلام) بود آن حضرت را ستود و اطاعت کامل خود را در همه حال نسبت به آن حضرت اعلام کرد و امام(عليه السلام) در پاسخ او فرمود: سزاوار است کسى که جلال خدا در نظرش بزرگ و مقام او در قلبش عظيم است ـ به موجب آن عظمت ـ همه چيز جز خدا در نظرش کوچک جلوه کند، و از همه سزاوارتر نسبت به اين امر، کسى است که نعمت خدا بر او بزرگ است و احسان او بر وى فراوان; زيرا هر قدر نعمت خدا بر کسى بيشتر شود حق وى بر او فزونتر مى گردد.
(بدانيد!) از بدترين و سخيف ترين حالات زمامداران نزد مردم صالح اين است که گمان برده شود آنها دوست دار تفاخرند و کار آنها را بر نوعى برترى جويى حمل کنند، من خوش ندارم که اين فکر در ذهن شما جولان کند که مدح و ستايش را دوست دارم و از شنيدن آن لذت مى برم. من بحمدالله چنين نيستم و به فرض که من (به مقتضاى طبيعت بشرى) مدح و ثنا را دوست مى داشتم، آن را به سبب خضوع و تواضع در برابر خداوند سبحان ترک مى کردم. خداوندى که با عظمت و کبرياييش از همه سزاوارتر براى ثنا و ستايش است.
بسيار مى شود که مردم، ستودن افراد را به جهت تلاشهايشان (در اداى حق) شيرين مى شمرند (ممکن است اين امر براى شما ايرادى نداشته باشد، ولى من از شما مى خواهم که) مرا با سخنان زيباى خود به جهت اينکه در پيشگاه خداوند و نزد شما به سبب احساس مسئوليت الهى حقوقتان را ادا کرده ام نستاييد (چرا که) هنوز در اداى آنها به طور کامل فراغت نيافته ام و واجباتى که بر عهده دارم کاملا به مرحله اجرا در نيامده است.
با من آن گونه که با زمامداران ستمگر سخن گفته مى شود، سخن نگوييد و آن گونه که مردم خود را در برابر حاکمان تندخو و جبّار حفظ مى کنند محدود نسازيد و به طور تصنّعى و منافقانه با من رفتار نکنيد. هرگز درباره من گمان مبريد که درباره حقى که به من پيشنهاد مى کنيد کوتاهى کنم (يا ناراحت شوم) و هرگز خيال نکنيد من در پى بزرگ ساختن خويشتنم، زيرا کسى که شنيدن حق يا پيشنهاد عدالت به او برايش سنگين باشد عمل به آن دو، براى او سخت تر و سنگين تر است، بنابراين از گفتن سخن حقّ يا مشورت عادلانه، خوددارى نکنيد، زيرا من (به عنوان يک انسان و نه به عنوان يک امام معصوم) خود را بالاتر از آن نمى دانم که اشتباه کنم و از خطا در کارهايم ايمن نيستم مگر اينکه خداوندى که از من قادرتر است مرا از خطا حفظ کند. به يقين من و شما بندگان و مملوک پروردگارى هستيم که جز او پروردگارى نيست و آنچنان در وجود ما تصرّف دارد که ما آن گونه، قدرت تصرف در خويش را نداريم. او ما را از آنچه در آن بوديم به سوى صلاح و رستگارى راهنمايى کرد، ضلالت را به هدايت تبديل نمود و بينايى را بعد از کوردلى به ما عطا فرمود.
 
[پس مردى از ياران او با گفتارى دراز حضرتش را پاسخ داد، و در آن بروى درود فراوان فرستاد، و يادآورى كرد كه -سخن او را- شنواست و در انجام فرمان او كوشاست. امام فرمود:]
كسى كه جلال خدا را در ديده جان او بزرگ آيد، و منزلتش در دل او سترگ، سزاست كه به خاطر اين بزرگى هرچه جز خداست نزد او خرد نمايد، و سزاوارتر كس بدين آن بود كه نعمت خدا بر وى بسيار باشد و او بر خوان احسان خدا ريزه خوار، چه نعمت خدا بر كسى بسيار نگردد، جز كه به پاس آن حق وى بر او افزون شود.
و در ديده مردم پارسا، زشت ترين خوى واليان اين است كه خواهند مردم آنان را دوستدار بزرگ منشى شمارند، و كارهاشان را به حساب كبر و خودخواهى بگذارند، و خوش ندارم كه در خاطر شما بگذرد كه من دوستدار ستودنم، و خواهان ستايش شنودن. سپاس خدا را كه بر چنين صفت نزادم و اگر ستايش دوست بودم آن را وا مى نهادم، به خاطر فروتنى در پيشگاه خداى سبحان، از بزرگى و بزرگوارى كه تنها او سزاوار است بدان.
و بسا مردم كه ستايش را دوست دارند، از آن پس كه در كارى كوششى آرند. ليكن مرا به نيكى مستاييد تا از عهده حقوقى كه مانده است بر آيم و واجبها كه بر گردنم باقى است ادا نمايم.
پس با من چنانكه با سركشان گويند سخن مگوييد و چونان كه با تيزخويان كنند از من كناره مجوييد، و با ظاهر آرايى آميزش مداريد و شنيدن حق را بر من سنگين مپنداريد، و نخواهم مرا بزرگ انگاريد، چه آن كس كه شنيدن سخن حق بر او گران افتد و نمودن عدالت بر وى دشوار بود، كار به حق و عدالت كردن بر او دشوارتر است.
پس، از گفتن حق، يا راى زدن در عدالت باز مايستيد، كه من نه برتر از آنم كه خطا كنم، و نه در كار خويش از خطا ايمنم، مگر كه خدا مرا در كار نفس كفايت كند كه از من بر آن تواناتر است.
جز اين نيست كه ما و شما بندگان و مملوك پروردگاريم و جز او پروردگارى نيست. او مالك ماست و ما را بر نفس خود اختيارى نيست. ما را از آنچه در آن بوديم بيرون كرد و بدانچه صلاح ما در آن بود در آورد، به جاى گمراهى رستگارى مان نصيب نمود، و به جاى كورى بينايى مان عطا فرمود.
 
در آن وقت مردى از ياران آن حضرت به جواب برخاست و سخن را طولانى نمود، و در ضمن آن امام را بسيار ستود، و شنوايى و طاعت خود را نسبت به آن حضرت اظهار كرد، حضرت فرمود: آن كس كه جلال خدا در جانش بزرگ، و موضع حق در دلش با عظمت است، مى سزد كه به خاطر اين بزرگى، ما سواى خدا در نظرش كوچك باشد.
و سزاوارترين كس به اين معنا كسى است كه نعمت و لطف و احسان خدا بر او بسيار است، زيرا خداوند نعمت بسيار به كسى عنايت نكرده مگر اينكه عظمت حقّ خدا بر او افزون گشته.
و از پست ترين حالات حاكمان نزد مرد شايسته اين است كه به آنان گمان عشق به خود ستايى برده شود، و كارشان قيافه برترى جويى به خود گرفته باشد، و من ميل ندارم كه در خاطر شما بگذرد كه من به خودستايى علاقه مندم و عاشق شنيدن مدح و ثنايم، به حمد خدا اين گونه نيستم، و اگر دوستدار اين مسأله بودم باز هم به خاطر خاكسارى در برابر عظمت و كبريايى حق كه از همه كس به آن سزاوارتر است آن را رها مى كردم.
چه بسا مردمى كه ستايش خود را به وسيله جامعه پس از رنج و زحمت شيرين شمارند، ولى مرا به خاطر آنكه نفس خود را براى خدا و خدمت به شما به كار گرفته ام و هنوز از اداى كامل آن حقوق فارغ نشده ام و واجباتى كه چاره اى جز انجام آنها ندارم ثنا نگوييد.
پس با من چنانكه با سركشان سخن مى گويند سخن مگوييد، و آنچه را در برابر مردم خشمگين پنهان مى كنند از من پنهان مداريد، و با مدارا و چاپلوسى با من معاشرت ننماييد، و گمان نكنيد كه شنيدن سخن حق بر من سنگين است، و مپنداريد كه تعظيم نابجاى خود را از شما درخواست دارم، زيرا آن كه اگر سخن حق به او گفته شود، يا عدالت به او پيشنهاد گردد بر او سنگين آيد، عمل به حق و عدل بر او دشوارتر است.
بنا بر اين از حق گويى يا مشورت به عدل خوددارى نكنيد، كه من در نظر خود نه بالاتر از آنم كه خطا كنم، و نه در كارم از اشتباه ايمنم مگر اينكه خداوند مرا از نفسم كفايت كند نفسى كه خداوند از من به آن مالك تر است، زيرا من و شما بندگانى در اختيار پروردگارى هستيم كه جز او پروردگارى نيست، مالك و صاحب آن چيزى از ماست كه ما مالك آن نيستيم، و ما را از آنچه در آن بوديم بيرون آورد و به آنچه صلاح ما بود در آورد هدايت را عوض گمراهى، و بينايى را بعد از كور دلى به ما عنايت فرمود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 271-258 در برابر انجام وظيفه مرا ستايش نکنيد!«هنگامى که سخن امام(عليه السلام) به آخر جمله بخش گذشته رسيد يکى از يارانش (به پا خاست و) با گفتارى طولانى که در آن مدح و ثناى فراوانى نسبت به امام(عليه السلام) بود آن حضرت را ستود، و اطاعت کامل خود را در همه حال نسبت به آن حضرت اعلام کرد»; (فَأَجابَهُ(عليه السلام) رَجُلٌ مِنْ أصْحابِهِ بِکَلام طَويل، يَکْثُرُ فيهِ الثَّناءَ عَلَيْهِ، وَ يَذْکُرُ سَمْعَهُ وَ طاعَتَهُ لَهُ; فَقالَ(عليه السلام):..).در اينکه اين شخص چه کسى بود؟ شارحان نهج البلاغه پاسخى به اين سؤال نداده اند; ولى مرحوم کلينى در کافى گفتگوى مشروح و مفصّل و بسيار پرمعنايى را که ميان اين مرد و اميرمؤمنان على(عليه السلام) چند بار ردّ و بدل شده ذکر کرده است. سپس مى گويد: بعد از پايان اين کلام، کسى آن مرد را نديد.(1) به همين دليل مرحوم علامه مجلسى احتمال مى دهد که اين مرد حضرت خضر بوده که در موارد حسّاسى به سراغ آن حضرت مى آمد و انجام وظيفه مى کرد و سپس از چشمها پنهان مى شد.به هر حال اين مرد که بود طبق روايت کافى در يکى از سخنانش عرضه مى دارد: «اى اميرمؤمنان! تو امير ما هستى و ما رعيّت تو. خداوند به وسيله تو ما را از ذلّت خارج کرد و با عزيز ساختن تو غل و زنجير اسارت را از بندگانش برگرفت. آنچه مى پسندى دستور ده و آنچه اختيار مى کنى امر کن! تو سخنگوى راستگويى هستى و حکمران موفق و زمامدار لايق. ما هرگز نافرمانى تو را جايز نمى شمريم و علم هيچ کس را قابل مقايسه با علم تو نمى دانيم، قدر ومنزلت تو نزد ما بسيار والا و فضل تو بسيار عظيم است».(2)امام(عليه السلام) پاسخ مشروحى به او داد و او نيز مجدّداً به مدح و ستايش آن امام همام پرداخت و چند بار اين قضيه تکرار شد و همان گونه که گفتيم بعد از اين مطلب آن مرد ناپديد شد.به هر حال آنچه در نهج البلاغه آمده است چنين است که امام(عليه السلام) در پاسخ او فرمود: «سزاوار است کسى که جلال خدا در نظرش بزرگ و مقام او در قلبش عظيم است ـ به موجب آن عظمت ـ همه چيز جز خدا در نظرش کوچک جلوه کند»; (إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلاَلُ اللّهِ سُبْحَانَهُ فِي نَفْسِهِ، وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ، أَنْ يَصْغُرَ عِنْدَهُ ـ لِعِظَمِ ذلِکَ ـ کُلُّ مَاسِوَاهُ).اين معنا با توجّه به اينکه ذات خداوند وجودى است بى پايان از هر نظر، و نامحدود از نظر قوّت و قدرت، و ما سوى الله همگى قطره کوچکى در برابر اين درياى عظيم بى کران هستند، کاملا روشن مى شود همان گونه که در خطبه همّام نيز در صفات متقيان آمده است: «عَظُمَ الْخالِقُ في أنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ في أعْيُنِهِمْ; خداوند در دل آنها به عظمت جلوه کرده، لذا ما سوى الله در چشم آنها حقير و کوچک است».کسى که چشم بر چشمه خورشيد دوخته، شمع کم نورى در نظر او ناچيز است.سپس امام(عليه السلام) اضافه مى فرمايد: «و از همه سزاوارتر نسبت به اين امر کسى است که نعمت خدا بر او بزرگ است و احسان او بر وى فراوان; زيرا هر قدر نعمت خدا بر کسى بيشتر شود حقّش بر او فزونتر مى گردد»; (وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ کَانَ کَذلِکَ لَمَنْ عَظُمَتْ نِعْمَةُ اللّهِ عَلَيْهِ، وَ لَطُفَ إِحْسَانُهُ إِلَيْهِ، فَإِنَّهُ لَمْ تَعْظُمْ نِعْمَةُ اللّهِ عَلَى أَحَد إِلاّ ازْدَادَ حَقُّ اللّهِ عَلَيْهِ عِظَماً).اين سخن در واقع پاسخى است بر ثناخوانى آن مرد علاقه مند به مولا که گمان نکن اين سخنان مرا به کبر و غرور وا مى دارد. اوّلا من خدا را به عظمت شناخته ام و ماسوى الله در نظرم خُرد و صغير است. ثانياً من مشمول نعمتهاى فراوانى هستم و به همان نسبت بايد در برابر ولىّ نعمتم خاضع تر از ديگران باشم.آنگاه امام(عليه السلام) در تکميل و تأکيد اين سخن مى افزايد: «(بدانيد!) از بدترين و سخيف ترين حالات زمامداران نزد مردم صالح اين است که گمان برده شود آنها دوست دار تفاخرند و کار آنها را بر نوعى برترى جويى حمل کنند، من خوش ندارم که اين فکر در ذهن شما جولان کند که مدح و ستايش را دوست دارم و از شنيدن آن لذت مى برم. من بحمدالله چنين نيستم»; (وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ(3) حَالاَتِ الْوُلاَةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ، أَنْ يُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ، وَ يُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْکِبْرِ، وَ قَدْ کَرِهْتُ أَنْ يَکُونَ جَالَ فِي ظَنِّکُمْ أَنِّي أُحِبُّ الاِْطْرَاءَ(4)، وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ; وَ لَسْتُ ـ بِحَمْدِ اللّهِ ـ کَذلِکَ).درست است که طبق بعضى از احتمالات، گوينده آن مدح و ثنا حضرت خضر(عليه السلام) بوده و او جز به حق سخن نمى گفته و آنچه درباره امام(عليه السلام) بيان داشته در امام وجود داشته حتى بالاتر از آن; ولى امام(عليه السلام) به اين نکته اصولى اشاره مى فرمايد که من حتى از ثناى به حق نيز خشنود نيستم، چرا که ممکن است اثر نامطلوبى در شنوندگان داشته باشد و آنها گمان کنند او دوستدار چنين سخنانى است و داراى کبر و فخر و خودبرتربينى است که رابطه امام با امّت را تحت تأثير نامطلوب خود قرار مى دهد.سپس مى افزايد: «و به فرض که من (به مقتضاى طبيعت بشرى) مدح و ثنا را دوست مى داشتم، آن را به جهت خضوع و تواضع در برابر خداوند سبحان ترک مى کردم. همان خداوندى که به جهت عظمت و کبرياييش از همه سزاوارتر براى ثنا و ستايش است»; (وَ لَوْ کُنْتُ أُحِبُّ أَنْ يُقَالَ ذلِکَ لَتَرَکْتُهُ انْحِطَاطاً لِلّهِ سُبْحَانَهُ عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْکِبْرِيَاءِ).آنگاه به نکته سومى اشاره مى فرمايد که قطع نظر از اينکه من ذاتاً ثناخوانى را ناخوش دارم و اگر آن را دوست مى داشتم به جهت عظمت خداوند که از همه شايسته تر به مدح و ثناست ترک مى کردم، مدح و ثنا بايد در برابر کار نيکى باشد که پايان گرفته است در حالى که من هنوز از اداى همه حقوق شما فراغت نيافته ام، مى فرمايد: «بسيار مى شود که مردم ستودن افراد را، به جهت تلاشهايشان (در اداى حقوق) شيرين مى شمرند (ممکن است اين امر براى شما ايرادى نداشته باشد، ولى من از شما مى خواهم که) مرا با سخنان زيباى خود به جهت اينکه در برابر خداوند و نزد شما از ترس مسئوليت الهى حقوقتان را ادا کرده ام نستاييد (چرا که) هنوز از اداى آنها به طور کامل فراغت نيافته ام و واجباتى که بر عهده دارم کاملا به مرحله اجرا در نيامده است»; (وَ رُبَّما اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلاَءِ، فَلاَ تُثْنُوا عَلَيَّ بِجَمِيلِ ثَنَاء، لاِِخْرَاجِي نَفْسِي إِلَى اللّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِلَيْکُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ فِي حُقُوق لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا، وَ فَرَائِضَ لاَبُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا).در نسخه موجود در متن بالا «وَ إِلَيْکُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ» آمده است که اشاره به خداترسى امام(عليه السلام) در طريق اداى حقوق مردم است; ولى در بعضى از نسخ نهج البلاغه و همچنين در متن کافى «بقيّه» آمده است که مفهومش اين است: هنوز بقايايى از حقوق شما بر من باقى مانده که بايد در اداى آن بکوشم.امام(عليه السلام) در اين عبارت نهايت بزرگوارى خود را نشان داده، از يک سو بى اعتنايى به ثناخوانى و از سوى ديگر نهايت خضوع در برابر پروردگار و از سوى سوم، اعتراف به عدم اداى حقوق به طور کامل را بيان مى کند، چيزى که در کمتر پيشوايى در طول تاريخ مى توان يافت.*****نکته ها:1. مدح و ثناخوانى:مدح و تمجيد و ثناخوانى نسبت به ديگران بردو گونه است: گونه اى از آن مثبت و سازنده و سبب دلگرمى خادمان و يأس خائنان و پيشرفت جامعه است. بخش ديگرى سبب تخريب و عقب افتادگى و تقويت شوکت ظالمان است.قسم اوّل داراى سه شرط است: نخست اينکه «مُدِحَ مَنْ يَسْتَحَقُّ الْمَدْحَ; آن کس که سزاوار مدح و ثناست، مدح و ستايش شود». شرط دوم اين است که مدح از حدّ تجاوز نکند. شرط سوم اينکه هدف گوينده تقرّب به شخص ممدوح و رسيدن به منافع نامشروع خود نباشد.در روايتى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «إِذا مُدِحَ الْفاجِرُ اهْتَزَّ الْعَرْشَ وَ غَضِبَ الرَّبُّ; هرگاه شخص فاجر مدح و ستايش شود، عرش خدا به لرزه در مى آيد و خداوند غضب مى کند».(5)در حديث ديگرى آمده است: «اَلثَّناءُ بِأَکْثَرِ مِنَ الاِْسْتِحْقاقِ مَلَقٌ وَ التَّقْصيرُ عَنِ الاِْسْتِحْقاقِ عَيٌّ أَوْ حَسَدٌ; مدح و ستايش بيش از استحقاق تملّق است و کمتر از آن ناتوانى (در اداى سخن) است يا حسد».(6)اين نکته را نيز نبايد از نظر دور داشت که بايد ظرفيت شخص ممدوح در نظر گرفته شود; مبادا مدح و ستايش سبب غرور او گردد و از مسير حق منحرف شود، همان گونه که در جمله ديگرى از کلمات قصار مولا مى خوانيم: «رُبَّ مَفْتُون بِحُسْنِ الْقَوْلِ فيهِ; چه بسيار اشخاصى که به واسطه مدح و تمجيد، گرفتار فريب و فتنه مى شوند».(7)بى شک در صورتى که همه اين جهات در نظر گرفته شود، مدح و ستايش نشانه قدردانى و حق شناسى و سبب تشويق نيکوکاران و صالحان مى شود.در دنياى امروز نيز جلسات فراوانى براى نکوداشت خادمان پرسابقه جامعه، عالمان بزرگ و نيکوکاران ممتاز گرفته مى شود و هر سال سعى مى کنند به نويسندگان بهترين کتاب سال، کارگران و کشاورزان نمونه و يا پيام آوران صلح و دوستى در جهان، جوايزى اهدا و از آنان قدردانى کنند که اگر رنگ و بوى سياسى پيدا نکند و روابط بر ضوابط حاکم نگردد و آن شرط سوم که در بالا به آن اشاره شد; يعنى حسن نيّت کارگردانان حفظ گردد، به يقين آثار بسيار ارزنده اى دارد.ولى نوع دوم، درست در مقابل آن است; يعنى هنگامى که افراد نالايق، مورد مدح و تمجيد قرار گيرند و يا افراد لايق، بيش از حد، ثناخوانى شوند و يا عوامل سياسى و حب و بغضها و منافع شخصى، انگيزه اين کار مى شود، بدکاران تشويق مى شوند و افراد فاضل، لايق و نيکوکار مأيوس مى گردند; متملّقان يکّه تاز ميدان اجتماع مى شوند و صادقان منزوى مى گردند.در حديثى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى خوانيم: «إيّاکَ وَ الْمَلَقُ فَإنَّ الْمَلَقَ لَيْسَ مِنْ خَلائِقِ الاِيمانِ; از تملّق بپرهيز که با ايمان سازگار نيست».(8)در حديث ديگرى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آمده است: «أُحْثُوا في وُجُوهِ الْمُدّاحينَ التُّرابَ; به صورت مداحان (متملّق) خاک بپاشيد».(9)آخرين نکته اى که در اين بيان فشرده ذکر آن را لازم مى دانيم اين است که گاه مدح و ستايش جنبه مثبت دارد و واجد همه شرايط بالاست; ولى آثار نامطلوبى در افکار عمومى ايجاد مى کند و ممدوح، متّهم به دوست داشتن ثناخوانى مى شود که در اينجا نيز از آن بايد اجتناب کرد و آنچه در خطبه بالا آمده، بيشتر از همين قبيل است.2. زيانهاى تملّق گويى:همان گونه که اشاره شد معناى تملّق، مدح و ثناى بيش از حدّ و گزافه گويى درباره فضايل افراد براى تقرّب جستن به آنها و استفاده از مواهب مادّى آنان است حتى ذکر اوصاف برجسته واقعى يک شخص بدون اشاره به نقاط ضعف، آن هم نوعى تملّق محسوب مى شود و گاه از اين فراتر مى رود و تملّق گويان نقاط ضعف را در لباس نقاط قوت بيان مى کنند. تملّق گويى بيشتر درباره ارباب قدرت است و خطر بسيار بزرگى براى ولات و زمامداران و مديران محسوب مى شود، زيرا نخستين شرط مديريت آگاه بودن از واقعيّات مربوط به حوزه مديريت است و متملّقان بر روى واقعيّتها پرده مى افکنند و مشکلات را از نظر مديران و زمامداران مى پوشانند و از اين طريق مفاسد بى شمارى به بار مى آورند.عجيب اين است که زمامداران نالايق و گمراه نيز غالباً متملّقان را تشويق مى کنند، از حق گويى ناراحت مى شوند و از تملّق متملّقان احساس آرامشى کاذب و دردآفرين.اميرمؤمنان على(عليه السلام) تملّق را بدترين درد يا درد بى درمان شمرده مى فرمايد: «أدوى الداء الصلف; بدترين درد تملّق گويى است»(10) (يکى از معانى صلف تملّق گويى و ديگرى خودستايى است).در سخن ديگرى مى فرمايد: «إنَّما يُحِبُّکَ مَنْ لا يَتَمَلَّقَکَ; دوستان واقعى تو کسانى هستند که به تو تملّق نمى گويند».(11)نيز مى فرمايد: «لَيْسَ الْمَلَقُ مِنْ خُلُقِ الاَْنْبِياءِ; تملّق از اخلاق انبيا نيست».(12)اين سخن را نيز نبايد فراموش کرد که تملّق گاهى به صورت مستقيم و گاه غير مستقيم، گاه با نثر و گاه با شعر و گاهى با عمل، اجرا مى شود و آثار زيانبار همه يکسان است.*****در برابر من نه غلق نه چاپلوسى!همان گونه که قبلا اشاره شد بخش مهمى از اين خطبه ناظر به بيان حقوق والى و رعيت است و بعد از آن که يکى از حاضران برخاست و در يک ثناى جميل، آن حضرت را ستود، امام(عليه السلام) مسير خطبه را به بخش خاصى از حقوق والى و رعيت هدايت کرد و آن، ترک مدح و ثناخوانى براى ولات و زمامداران بود. سپس در اين بخش که آخرين بخش خطبه است به يکى ديگر از آفات زمامداران و مردم مى پردازد و آن اينکه رابطه آنها با يکديگر رابطه تملّق و چاپلوسى و کتمان حقايق تلخ به جهت ناخوشايند بودن آن و ترک انتقاد سالم و سازنده است، مى فرمايد: «با من آن گونه که با زمامداران ستمگر سخن گفته مى شود سخن نگوييد و آن گونه که مردم خود را در برابر حاکمان تندخو و جبّار حفظ مى کنند محدود نسازيد و به طور تصنّعى و منافقانه با من رفتار نکنيد»; (فَلاَ تُکَلِّمُونِي بِمَا تُکَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ، وَ لاَ تَتَحَفَّظُوا مِنِّي بِمَا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ(13)، وَ لاَ تُخَالِطُونِي بِالْمُصَانَعَةِ).اشاره به اينکه افراد عادى هنگامى که در برابر زمامداران جبّار قرار مى گيرند، شخصيت واقعى خود را پنهان مى سازند و از هرگونه نقد و شکايت و ايراد خوددارى مى کنند، مبادا مورد خشم آنها قرار گيرند و به عکس با مدّاحى و چاپلوسى و تملّق سعى دارند از شرّ آنها در امان بمانند و به همين دليل هرگز رخدادهاى واقعى جامعه براى آنها روشن نمى شود و همواره در چاه ضلالت و گمراهى و بى خبرى گرفتارند.امام(عليه السلام) به همه مخاطبان خود اطمينان مى دهد که در برابر حرف حساب و بيان مشکلات و انتقادها و شکايات هيچ مشکلى متوجّه آنها نخواهد شد، بلکه آزادند همه گفتنيها را در مسائل مربوط به حکومت و جامعه بگويند.آرى! اين يکى از تفاوتهاى بارز حاکمان عدل و جور است. در کتاب عقد الفريد مى خوانيم هنگامى که هارون در مکّه بر منبر خطبه مى خواند مردى برخواست و اين آيه را تلاوت کرد: «(کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لاَ تَفْعَلُونَ)(14); هرگاه سخنى بگوييد و عمل نکنيد خشم عظيم خداوند را بر مى انگيزد». هارون دستور داد يک صد تازيانه بر او زدند به گونه اى که شب تا به صبح ناله مى کرد و مى گفت: مُردم مُردم! در همان کتاب آمده است که وليد بن عبدالملک روز جمعه بر منبر بود تا خورشيد به زردى گراييد (وقت نماز تنگ شد) مردى برخاست و گفت: وقت نماز در انتظار تو نيست (و خورشيد تا پايان سخنرانى تو متوقف نمى شود) و خداوند تو را معذور نمى دارد! وليد گفت: راست گفتى; ولى کسى که اين سخن را مى گويد نبايد در اينجا باشد محافظان من کجا هستند که برخيزند و گردن او را بزنند.(15)اين در حالى است که بارها در تاريخ زندگى اميرمؤمنان على(عليه السلام) ديده ايم که افراد منافقى همچون اشعث بن قيس و بعضى از خوارج، شديد اللحن ترين تعبيرات را در برابر آن حضرت داشته اند; ولى آن حضرت هرگز متعرض آنها نشد.سپس در ادامه همين سخن مى فرمايد: «هرگز درباره من گمان مبريد که درباره حقى که به من پيشنهاد مى کنيد کوتاهى کنم (يا ناراحت شوم) و هرگز خيال نکنيد من در پى بزرگ ساختن خويشتنم، زيرا کسى که شنيدن حق يا پيشنهاد عدالت به او برايش سنگين باشد عمل به آن دو براى او سخت تر و سنگين تر است»; (وَ لاَ تَظُنُّوا بِيَ اسْتِثْقَالاً فِي حَقٍّ قِيلَ لِي، وَ لاَ الِْتمَاسَ إِعْظَام لِنَفْسِي، فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَو الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ، کَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ).اشاره به اينکه آنها که توان شنيدن انتقاد را ندارند از انجام اصلاحات ناتوان ترند و بنابراين هر روز در ظلم و فساد بيشتر فرو مى روند.آنگاه امام(عليه السلام) در تأکيد اين سخن، همه مخاطبان خود را به بيان صريح حق و ذکر مشکلات فردى و اجتماعى و تأکيد بر عدالت اجتماعى تشويق مى کند و مى فرمايد: «با توجّه به آنچه بيان کردم از گفتن سخن حقّ يا مشورت عادلانه، خوددارى نکنيد، زيرا من (به عنوان يک انسان و نه به عنوان يک امام معصوم) خود را بالاتر از آن نمى دانم که اشتباه کنم و از خطا در کارهايم ايمن نيستم مگر اينکه خداوندى که از من قادرتر است مرا از خطا حفظ کند»; (فَلاَ تَکُفُّوا عَنْ مَقَالَة بِحَقٍّ، أَوْ مَشُورَة بِعَدْل، فَإِنِّي لَسْتُ في نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِيءَ، وَ لاَ آمَنُ ذلِکَ مِنْ فِعْلِي، إِلاَّ أَنْ يَکْفِيَ اللّهُ مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَکُ بِهِ مِنِّي).جمله «فَإِنِّي لَسْتُ في نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِيءَ» دستاويز بعضى از مخالفان عصمت ائمه شده و سر و صداى زيادى درباره آن به راه انداخته اند. در حالى که جمله «إِلاَّ أَنْ يَکْفِيَ اللّهُ مِنْ نَفْسِي» آن را به خوبى تفسير مى کند، زيرا مفهوم جمله اوّل اين است که من به عنوان يک انسان، ايمن از خطا نيستم و مفهوم جمله دوم اين است که به عنوان حفظ و حمايت الهى وضع ديگرى دارم، شبيه آنچه قرآن مجيد درباره يوسف بيان کرده است، مى فرمايد: «(وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَنْ رَّأى بُرْهَانَ رَبِّهِ); آن زن (زليخا) قصد او کرد و او نيز ـ اگر برهان پروردگار را نمى ديد ـ قصد مى نمود».(16)اشاره به اينکه يوسف به عنوان يک انسان بيم اين مى رفت که آلوده هوا و هوس همسر عزيز مصر شود; ولى مشاهده برهان ربّ که اشاره به مقام عصمت و معرفت بالاى يوسف نسبت به پروردگار است، او را نگه داشت.اضافه بر اين اميرمؤمنان على(عليه السلام) در مقام تعليم و تربيت اصحاب خويش است و به آنها مى آموزد که در هر شرايطى باشيد احتمال خطا درباره خود بدهيد; ولى از روى تواضع، خود را هم در زمره آنها قرار مى دهد. به هر حال نبايد اين جمله را دربرابر آن همه دلايلى که بر مقام عصمت پيامبر و امام است بهانه و دستاويز قرار داد.در حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «ما مِنْکُمْ مِنْ أَحَد إلاّ وَ لَهُ شَيْطانٌ ـ قيل و لا انت يا رسول الله؟ قال: ـ وَلا أَنَا إلاّ أنَّ اللهَ تَعالى أعانَني عَلَيْهِ فَأسْلَمَ; هيچ يک از شما نيست مگر اينکه شيطانى دارد، کسى عرض کرد: همچنين شما اى رسول خدا؟ فرمود: آرى همچنين من; ولى خداوند متعال مرا يارى کرد و شيطانم تسليم من شد (و من به تأييد الهى از شرّ او در امانم)».(17)شاهد گوياى ديگرى درباره آنچه گفتيم سخنى است که خود امام(عليه السلام) در اواخر خطبه 97 بيان کرده، مى فرمايد: «وَ إنّي لَعَلى بَيِّنَةِ مِنْ رَبّي وَ مِنْهاج مِنْ نَبِيّي وَ إنّى لَعَلَى الطَّريقِ الْواضِحِ ألْقُطُهُ لَقْطاً; من نشانه روشنى از پروردگارم دارم و بر طريق واضح پيامبرم گام بر مى دارم و در راهى آشکار با هوشيارى و دقت به پيش مى روم».طبق اين بيان امام تأييد مى کند که او با حمايت پروردگار، هميشه راه درست مى پيمايد و خطايى در کار او نيست.آنگاه امام(عليه السلام) در تکميل و تأييد گفتار بالا مى فرمايد: «به يقين من و شما بندگان و مملوک پروردگارى هستيم که جز او پروردگارى نيست و آنچنان در وجود ما تصرّف دارد که ما آن گونه، قدرت تصرف در خويش را نداريم. او ما را از آنچه در آن بوديم به سوى صلاح و رستگارى راهنمايى کرد، ضلالت را به هدايت تبديل نمود، و بينايى را بعد از کوردلى به ما عطا فرمود»; (فَإِنَّما أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوکُونَ لِرَبٍّ لاَرَبَّ غَيْرُهُ; يَمْلِکُ مِنَّا مَا لاَ نَمْلِکُ مِنْ أَنْفُسِنَا، وَ أَخْرَجَنَا مِمَّا کُنَّا فِيهِ إِلَى مَا صَلَحَنَا عَلَيْهِ، فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ الضَّلاَلَةِ بِالْهُدَى، وَ أَعْطَانَا الْبَصِيرَةَ بَعْدَ الْعَمَى).همان گونه که اشاره شد، روايت کافى در مورد اين خطبه مشروح تر از آن است که در نهج البلاغه آمده و مرحوم سيّد رضى در واقع گزينشى از بخشهاى اين خطبه را داشته است.در بخشى از روايت کافى مى خوانيم: «آن مرد که مدح و ستايش بليغى از على(عليه السلام) کرد و امام به او پاسخ داد (و گفته مى شود حضرت خضر بوده، زيرا بعداً کسى او را نيافت) در ادامه سخنانش در حالى که بغض گلويش را گرفته بود و گريه مجال سخن گفتن را به او نمى داد، خطاب به امام چنين گفت: «اى تربيت کننده بندگان خدا و اى آرام بخش شهرها! کجا سخن ما مى تواند بيانگر فضل تو باشد و توصيف ما کارهاى برجسته تو را شرح دهد؟! چگونه مى توانيم به حق ثناى تو برسيم يا اعمال برجسته تو را احصا کنيم؟! چگونه چنين چيزى ممکن است در حالى که نعمت خدا به وسيله تو بر ما جارى شد و اسباب خير فراهم گشت؟! آيا تو پناهگاه درماندگان نبودى؟ آيا تو با مخالفانت همچون برادر رفتار نکردى؟ آرى به وسيله تو و اهل بيتت خداوند عز و جل ما را از خطرات رهايى بخشيد و اموال غم واندوه را فرو نشاند...!».(18)*****پی نوشت:1. کافى، ج 8، ص 355. (روضه کافى).2. همان مدرک.3. «اسخف» از ريشه «سخف» بر وزن «قفل» و «سخافت» به معناى ضعف عقل و نادانى است.4. «اطراء» از ريشه «طراوة» به معناى تر و تازه بودن است و هنگامى که به باب افعال مى رود معناى ثناخوانى و مدح کردن مى يابد. گويى کسى مى خواهد با مدح خود، شخصى را تر و تازه نگهدارد.5. بحارالانوار، ج 74، ص 152 .6. نهج البلاغه، کلمات قصار، 347 .7. همان مدرک، 462 .8. غررالحکم، 2696 .9. من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 11 .10. غررالحکم (طبق نقل ميزان الحکمة، ماده «ملق»).11. همان مدرک.12. همان مدرک.13. «بادره» از ريشه «بدور» بر وزن «غروب» در اصل به معناى شتاب کردن براى انجام کارى است و «بادره» به معناى حرکات تند و خشن و آميخته با خطاست که از شخص غضبناک سر مى زند.14. يوسف، آيه 3 .15. عقد الفريد، ج 1، ص 40 (طبق نقل شرح نهج البلاغه مرحوم شوشترى، ج 6، ص 447-448).16. يوسف، آيه 24 .17. بحارالانوار، ج 60، ص 329 .18. کافى، ج 8، ص 358. ادامه اين بحث در کافى بسيار جالب است که علاقه مندان مى توانند به نشانى که ذکر شد مراجعه کنند. ما براى اينکه از روش تفسيرى خود خارج نشويم از ايراد همه آن صرف نظر کرديم. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پاسخ به كسى كه در مدح آن حضرت مبالغه كرد:اما آنچه از سخنان امام در پاسخ شخصى كه برخاست و او را بسيار ستود، برمى آيد، آن است كه مى خواهد او را از زياده روى در تعريف و ستايشهاى فراوان منع كند، و يا اين كه بطور كلّى ستودن اشخاص را جلو رويشان اگر چه سزاوار آن باشند، از كارهاى ناپسند و زشت به حساب آورد و علّت آن هم روشن است، زيرا اين عمل در بيشتر اشخاص باعث پيدايش خود بزرگ بينى و خود پسندى در نفس و كردار مى شود.«انّ من حق من عظم... احسانه اليه»،در اين جمله حضرت (ع) با يك استدلال منطقى توضيح داده است كه: هر كس مورد لطف و احسان و نعمت فراوان الهى واقع شود سزاوار است كه غير از ذات اقدس او، همه چيز در نظرش حقير و كوچك شمرده شود.صورت استدلالى كه در اين سخن امام (ع) مقدّر است قياسى است مركب از شكل اول كه مقدمات آن چنين است: مقدمه اول (صغرى): هر كس كه مورد لطف و عنايت و احسان و نعمت حق تعالى واقع شود سزاوار است كه از همه بيشتر عظمت و احترام الهى دل و جان او را فرا گيرد.مقدمه دوم (كبرى): و هر كس چنين باشد (از همه بيشتر....) شايسته است كه بجز ذات پروردگار همه چيز در نزد او حقير و كوچك به شمار آيد.شارح، مقدمه اول را جمله: «انّ من حقّ من عظم...» گرفته است، و راجع به مقدمه دوم قياس مى گويد: از عبارت «لعظم ذلك» استفاده مى شود يعنى به دليل عظمت و بزرگى خدا در دل او، لازم است كه همه چيز، جز حق تعالى در نظر او كوچك و حقير باشد، آنچه در اين استدلال منطقى بيان شده گر چه قاعده كلى و مطلب عمومى است ولى در حقيقت مراد، خود حضرت است، زيرا بزرگترين نعمت خداوند، در دنيا خلافت مسلمين و در آخرت هم كمالات معنوى است كه همه آنها، ويژه وجود خود اوست، بنا بر اين او خود سزاوارترين مردم است كه جلال الهى و عظمت ربّانى قلب و روح او را فرا گرفته باشد و به آن سبب همه چيز جز خداوند در نظرش بى ارزش و حقير نمايد.«و من اسخف حالات الولاة... و الكبرياء»،امام (ع) در اين قسمت از سخنان خود به منظور تكميل مطلب فوق، گويا مى خواهد چنين بيان كند: كسى كه بايد همه چيز بجز ذات پروردگار در نظرش بى مقدار باشد، سزاوار نيست كه بر خود ببالد و فخر و مباهات را دوست بدارد، و خود را بزرگ بداند و يا حتى چنين گمانى در باره او بشود، زيرا اين دو صفت ويژه خداوند است و هيچ كس در خور آن نيست، و نيز نبايد چنان باشد كه او را مانند جبّاران مورد خطاب قرار دهند و همچون ستمگران احترام كنند، «و قد كرهت...» در اين جمله تصريح فرموده است كه مراد از شخص مورد ذكر، خود آن حضرت است.«و لو كنت احبّ ان يقال فى ذلك»،اين سخن كه امام مقام خود را پايين آورده و امر معمولى را كه در اغلب اشخاص وجود دارد براى خود پذيرفته ولى سپس به دليل ديگرى خود را تبرئه مى فرمايد، به اين بيان كه: اگر به فرض هم تحت تأثير لذّت جويى واقع شده و آن را دوست داشته ام، امّا به علّت اين كه خود را كوچكتر از آن مى دانم كه متّصف به عظمت و كبريايى شوم كه ويژه ذات حق تعالى است، آن را ترك گفته و دوستى آن را از دلم بيرون كرده ام، و در اين فرمايش امام عليه السلام به موضوع ديگرى نيز اشاره فرموده است كه: زياده روى در ستايش شخص باعث پيدايش تكبر مى شود و به اين سبب امام آن را دوست نمى دارد و ترك كرده است.«و ربّما استحلى الناس الثناء بعد البلاء»،در اين عبارت حضرت (ع) كسى را كه برخاست و زياد او را ستود، در عملش معذور دانسته و گوئى چنين مى فرمايد: اى ستايشگر تو در كار خود معذورى چون مى بينى كه هميشه براى خدا مى كوشم و جهاد مى كنم و هم ديگران را بر آن بسيار تشويق مى كنم و عادت مردم است كه هر گاه جمعى در جهاد و يا ديگر عبادات و اعمال نيك، به خوبى از عهده برآيند، ستايش را در باره آنان حق و بجا مى دانند.«فلا تثنوا علىّ بجميل ثناء... من امضائها»،پس از آن كه در جمله قبل مرد ثناگو را، به علت اين كه دل آزرده نشود، معذور دانست، در اين عبارت تكليف را روشن كرده و اصل مقصود را بيان فرموده است كه: درست است كه معمول چنين و ليكن مرا از اين قاعده مستثنا كنيد و اگر چه مى بينيد كه بسيار در راه حق مى كوشم مرا ثنا نگوييد و ستايش نكنيد. چرا كه من در حقيقت وظيفه خود را در برابر خدا و شما مردم كه بر گردنم باقى است و تاكنون از عهده آن بر نيامده ام، انجام مى دهم. وظيفه الهى من عبارت است از سپاس نعمتهاى او و بجا آوردن كارهاى واجب، و وظيفه مردمى من راهنمايى و هدايت شما به سوى حقيقت و بهترين راه و عمل بر طبق آن است.توضيح مترجم: (اين معنى كه گذشت بر تقديرى است كه عبارت متن من التقيّه باشد چنان كه در نسخه شرح ابن ابى الحديد، و خويى و فيض الاسلام چنين است) ولى بر طبق نسخه اى كه از خط مرحوم سيد رضى نقل شده كه متن اين نسخه نيز چنين است معناى آن چنين مى شود: اگر در عبادت خدا مى كوشم و براى راهنمايى شما جديت دارم فقط به علت توجّه به خدا و حقانيّت ذات بارى تعالى است و موقعى كه چنين باشد چگونه در مقابل عبادات و اعمال خود استحقاق ستايش و تمجيد داشته باشم. اين طرز بيان امام حاكى از كمال تواضع اوست و درسى است كه تا چه حدّ بايد انسان در پيشگاه حق تعالى اخلاص داشته باشد و دل را از دوستى باطل و ميل به آن باز دارد و نيز از خصوصيات آن حضرت است كه خدا را فقط براى خدا عبادت مى كرد و توجّهى به غير نداشت، نه ترسى از غير او داشت و نه طمعى.«فلا تكلّمونى... بعدل»،در اين عبارت، حضرت به منظور راهنمايى و ارشاد ياران خود كه چگونه رفتارى با او داشته باشند، از چند چيز آنها را باز داشته است:1-  چنان كه معمولا با ستمگران سخن مى گويند -مثلا آنها را زياد تمجيد مى كنند- با او چنين سخن نگويند، زيرا اين عمل در نفس شخص مورد ستايش ايجاد غرور و تكبّر مى كند و نيز چون او جبّار و ستمگر نيست اين كار، توصيف از چيزى در غير مورد و محلّ خود مى باشد.2-  محافظه كاريهايى كه معمولا نزد بعضى از پادشاهان و زمامداران خشمگين و زود رنج به عمل مى آيد -مثلا از ترس يا احترام در پيش آنان با هم شوخى نمى كنند يا از حرف زدن خوددارى مى كنند و يا با آنها مشورت انجام نمى دهند و حتى به اين سبب ايشان را از برخى امور آگاه نمى سازند و جلو روى آنها ايستاده باقى مى مانند و نمى نشينند- نزد او به عمل نياورند، چرا كه اين ملاحظه كاريها بسيارى از مصالح امور را از بين مى برد و موجب آن مى شود كه نفس، شيفته فخر و مباهات و كبر و خود بزرگ بينى شود، و نيز اين كار مانند مورد قبلى وضع شيئى در غير ما وضع له است.3-  با او در گفتار و رفتار، ظاهر سازى و دورويى نداشته باشند، زيرا اين كار، سبب تباهى دين و دنيا خواهد بود.4-  اگر چه تحمل حق تلخ است ولى او تذكر مى دهد كه مبادا تصور كنند كه شايد از حقيقت گويى خوشش نمى آيد و در مقابل حرف حق ناراحت مى شود. امام (ع) لفظ «مرار» (تلخى) را براى سختى و دشوارى حق استعاره فرموده است، چون عدالت او و آنچه لازمه عدل است كه قبول حق به هر صورت باشد راهنمايى مى كند كه اين گمان را به او نبرند كه او بزرگى خودش را طالب است، و دليلش آن است كه امام (ع) به غير خودش كه شايسته عظمت و ستايش است يعنى خداوند، شناخت كامل دارد.يك اصطلاح منطقى و استدلال قياسى: «فانه من استثقل... اثقل»،در اين جمله امام (ع) به منظور تأييد بر حقيقت پذيرى خود كه در سخن قبل بيان فرمود، با يك استدلال قياسى كه مى توان آن را به صورت شكل دوم از اشكال چهارگانه منطقى در آورد، احتجاج فرموده است، كه به اين طريق بيان مى شود: مقدمه اول: هر كس از شنيدن حرف حق و توصيف عدالت نگران و ناراحت شود، عمل بر طبق آن دو، بر او گرانتر و دشوارتر خواهد بود.مقدمه دوم: امّا براى من عمل كردن به حق و عدالت هيچ گونه سختى و دشوارى ندارد، و اين خود كاملا از رفتار او كه بدون هيچ رنجشى با تمام وجود در خدمت حق و اجراى عدالت بود معلوم مى شود.پس از بيان مقدمات نتيجه استدلال چنين است: كه حرفهاى حق ديگران و درخواست اجراى عدل و داد براى او گران و دشوار نيست.5-  مطلب پنجمى كه حضرت ياران خود را از آن منع فرموده آن است كه از حقيقت گويى و همفكرى و مشورت با او، در بيان و اجراى عدل و داد، خوددارى نكنند، زيرا چنين ملاحظه كاريهايى مايه بروز باطل و فساد در جامعه خواهد شد.«فانّى لست.... منّى»،حضرت در اين عبارت كه تواضع فرموده و خود را جايز الخطا و نيازمند به كمك پروردگار دانسته يارانش را بيش از پيش به همراهى و نزديك شدن به خود وادار كرده است.«الّا ان يكفى اللَّه من نفسى»،منظور از «نفسى» آن خصوصيّت نفسانى است كه آدمى را به كارهاى زشت و بد، وا مى دارد و امام از خدا مى خواهد كه او را از شرّ آن حفظ فرمايد زيرا او را براى اين امر از خود نيرومندتر مى داند، و در اين گفتار، عصمت و پاكى خود را در مقابل گناهان، از ناحيه پروردگار متعال مى بيند.«فانّما انا و أنتم...»،در اين عبارت تمام ياران را توجه مى دهد كه بايد همه ما در مقابل فرمان او تسليم و در پيشگاه عظمت او كمال ذلّت را داشته باشيم، زيرا به دليل اين كه تمام نفوس و خواسته ها و خاطره هاى آن از طرف اوست و او مبدأ و سرچشمه فيضها و استعدادهاست، لذا او مالك تمام آنها مى باشد.آخرين سخن امام (ع) در اين خطبه: «و اخرجنا ممّا كنّا فيه»،خدا ما را از آن بيرون برده است، يعنى از گمراهى دوران جاهليت پيش از اسلام و دورى از درك حقيقت و نيافتن راهى كه درست و صحيح بوده است، معناى راه يافتن به سوى خرا و آگاهى در امور دنيوى، و اين ويژگى تنها با بعثت پيامبر اكرم اسلام و پيشرفت نبوّت او برقار شد توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 149 الفصل الثاني:قال السيّد رضي اللّه عنه: فأجابه عليه السّلام رجل من أصحابه بكلام طويل يكثر فيه الثّناء عليه و يذكر سمعه و طاعته له عليه السّلام.فقال عليه السّلام: إنّ من حقّ من عظم جلال اللّه في نفسه، و جلّ موضعه من قلبه، أن يصغر عنده لعظم ذلك كلّ ما سواه، و إنّ أحقّ من كان كذلك لمن عظمت نعمة اللّه عليه، و لطف إحسانه إليه، فإنّه لم تعظم نعمة اللّه على أحد الّا ازداد حقّ اللّه عليه عظما. و إنّ من أسخف حالات الولاة عند صالح النّاس أن يظنّ بهم حبّ الفخر، و يوضع أمرهم على الكبر، و قد كرهت أن يكون جال في ظنّكم أنّي أحبّ الإطراء، و استماع الثّناء، و لست بحمد اللّه كذلك، و لو كنت أحبّ أن يقال ذلك لتركته انحطاطا للّه سبحانه عن تناول ما هو أحقّ به من العظمة و الكبرياء، و ربّما استحلى النّاس الثّناء بعد البلاء، فلا تثنوا عليّ بجميل ثناء لإخراجي نفسي إلى اللّه و إليكم من البقيّة في حقوق لم أفرغ من أدائها، و فرائض لا بدّ من إمضائها. فلا تكلّموني بما تكلّم به الجبابرة، و لا تتحفّظوا منّي بما يتحفّظ به عند أهل البادرة، و لا تخالطوني بالمصانعة، و لا تظنّوا بي [به ] استثقالا في حقّ قيل لي، و لا التماس إعظام لنفسي، فإنّه من استثقل الحقّ أن يقال له، أو العدل أن يعرض عليه، كان العمل بهما أثقل عليه، فلا تكفّوا عن مقالة بحقّ، أو مشورة بعدل، فإنّي لست في نفسي بفوق أن أخطئ، و لا آمن ذلك من فعلي إلّا أن يكفي اللّه من نفسي ما هو أملك به منّي، فإنّما أنا و أنتم عبيد مملوكون لرّب لا ربّ غيره، يملك منّا ما لا نملك من أنفسنا، و أخرجنا ممّا كنّا فيه إلى ما صلحنا عليه، فأبدلنا بعد الضّلالة بالهدى، و أعطانا البصيرة بعد العمى. (51658- 51398) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 150 اللغة:(صغر) الشيء يصغر من باب شرف صغرا و زان عنب إذا صار صغيرا و صغر صغرا من باب تعب إذا ذلّ و هان قال تعالى: و هم صاغرون، أى داخرون ذليلون و (عظم) الشّيء بالضّم أيضا عظما كعنب إذ اصار عظيما و (سخف) سخفا و سخافة و زان قرب قربا فهو سخيف و فلان في عقله سخف أى نقص، و قال الخليل: السّخف في العقل خاصّة و السخافة في كلّ شيء.و (اطريت) فلانا مدحته بأحسن ما فيه و قيل: بالغت في مدحه و جاوزت الحدّ و قال السّرقسطي في باب الهمز و الياء أطرأته مدحته و أطريته أثنيت عليه.و قوله: (من البقيّة) بالباء الموحّدة كما في نسخة الشّارح المعتزلي و غيرها من بقي الدّين كذا فضل و تأخّر، و البقيّة اسم منه و الجمع بقايا و بقيّات مثل عطية و عطايا و عطيات، و المنقول من خطّ الرّضي من التقية بالتاء المثناة و (البادرة) الحدّة و الكلام الذى يسبق من الانسان في حالة الغضب و (المصانعة) الرّشوة و المداراة و (كفه) عن المكروه أى صرفه فكفّ هو أى انصرف يستعمل متعدّيا و لازما.الاعراب:قوله: من حقّ خبر انّ قدّم على اسمها و هو قوله ان يصغر، و هو مؤوّل بالمصدر و الواو في و انّ أحق آه حرف قسم حذف المقسم به و جواب القسم قوله: لمن عظمت، و يحتمل أن تكون للعطف فتكون اللام في لمن تأكيدا. و قوله: و قد كرهت أن يكون جال في ظنّكم انّى احبّ، يكون زايدة بعد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 151 أن النّاصبة جيء بها لمحض اصلاح اللّفظ و تصحيح دخول أن النّاصبة و إلّا فلا حاجة اليها من حيث المعني، و الدّليل على زيادتها أنّها لم تعمل شيئا أصلا و مثلها في الزّيادة قول أم عقيل ابن أبي طالب و هي ترقصه:أنت تكون ماجد بليل          إذا تهبّ شمال بليل     و جملة أن يكون حال في محلّ النّصب مفعول كرهت، و جملة انّي احبّ فاعل جال و قوله: و لست بحمد اللّه كذلك، الباء فى بحمد اللّه إما للمصاحبة و الجار و المجرور في موضع الحال أى لست كذلك مصاحبا بحمده أى حامدا له تعالى على حدّ قوله تعالى  «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ» أى سبّحه حامدا له أى نزّهه عمّا لا يليق به و اثبت له ما يليق و إمّا للاستعانة على أنّه من اقامة المسبّب مقام السّبب كما قاله بعض علماء الأدبيّة في سبحانك اللّهم و بحمدك، إنّ المعني و بمعونتك الّتي هي نعمة توجب على حمدك سبّحتك لا بحولي و قوّتي، و على هذا فيكون المعني لست كذلك باعانته الّتي توجب حمده تعالى.و قوله: انحطاطا للّه، مفعول لأجله لتركته، و عن تناول متعلّق بانحطاطا و اضافة تناول إلى ما من اضافة المصدر إلى مفعوله، و قوله: لاخراجي علّة للمنفي، لا للنفى و قوله: في حقوق، متعلّق بالبقيّة و الفاء في قوله فلا تكلّموني، فصيحة.و قوله فانّه من استثقل الحقّ أن يقال له، الضمير في أنّه للشأن و أن يقال له بدل من الحقّ بدل اشتمال و كذلك ان يعرض عليه بدل من العدل، و الباء في قوله:بفوق، زايدة للتأكيد و زيادتها في خبر ليس مطردة، و الفاء في قوله: فابدلنا آه، عاطفة للتفصيل على الإجمال.المعنى:اعلم أنّه عليه السّلام لمّا خطب بما تقدّم في الفصل الأوّل (فأجابه عليه السّلام رجل من أصحابه بكلام طويل يكثر فيه الثناء عليه و يذكر سمعه و طاعته له) و ستطلع على كلام هذا الرّجل في التكملة الاتية انشاء اللّه تعالى.قال المحدّث العلامة المجلسيّ في البحار عند رواية هذه الخطبة من الكافي: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 152 الظاهر أنّ هذا الرّجل كان الخضر عليه السّلام و قد جاء في مواطن كثيرة و كلّمه عليه السّلام لاتمام الحجّة على الحاضرين، و قد أتى بعد وفاته عليه السّلام و قام على باب داره و بكى و أبكى و خاطب عليه السّلام بأمثال تلك الكلمات و خرج و غاب عن النّاس.أقول: و يؤيّده ما يأتي في رواية الكافي من أنّه لم يكن رأي في عسكره عليه السّلام قبل هذا اليوم و لا بعده، و كيف كان فلمّا سمع عليه السّلام كلامه (فقال عليه السّلام) مجيبا له: (إنّ من حقّ من عظم جلال اللّه في نفسه و جلّ موضعه من قلبه أن يصغر عنده لعظم ذلك كلّ ما سواه) فانّ من كمل معرفته باللّه و شاهد عظمته و جلاله و كبرياءه لا يبقى لغيره وقع في نظره، لما ظهر من جلاله تعالى كما قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في ما رواه عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في احياء العلوم: لا يبلغ عبد حقيقة الايمان حتّى ينظر النّاس كالأباعر في جنب اللّه ثمّ يرجع إلى نفسه فيجدها أحقر حقير. (و انّ أحقّ من كان كذلك لمن عظمت نعمة اللّه عليه و لطف احسانه اليه) يعني أحقّ النّاس بتعظيم جلال اللّه و تصغير ما سواهم الأئمّة عليهم السّلام لعظم نعمة اللّه عليهم و كمال معرفتهم بجلال ربّهم، فحقّ اللّه تعالى عليهم أعظم من غيرهم فينبغي أن يصغر عندهم أنفسهم فلا يحبّوا الثناء و الاطراء.أو أنّ من عظمت نعمه و لطفه و احسانه إليه فهو أحقّ و أجدر بأن يعظم جلال اللّه و يجلّ محلّه في قلبه، و من كان كذلك فيضمحلّ عند ملاحظة جلاله و مشاهدة عظمة غيره، فلا يكون له التفات و توجّه إلى الخلق في أعماله حتّى يطلب رضاءهم و مدحهم و ثناءهم.و من هنا لما قال الحواريّون لعيسى عليه السّلام ما الخالص من الأعمال؟ فقال: الّذى يعمل للّه تعالى لا يحبّ أن يحمده عليه أحد.و قال بعضهم: الاخلاص نسيان رؤية الخلق بدوام النظر إلى الخالق فقط، و قال آخر: هو اخراج الخلق عن معاملة الرّب.و يؤيّد الثّاني تعليله بقوله  (فانّه لم تعظم نعمة اللّه على أحد إلّا ازداد حقّ اللّه عليه عظما) و أعظم حقّه هو الاخلاص كما قال «و ما امروا إلّا ليعبدوا اللّه مخلصينمنهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 153 له الدّين» «فمن كان يرجو لقاء ربّه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربّه أحدا». (و انّ من أسخف حالات الولاة عند صالح الناس ان يظنّ بهم حبّ الفخر).لظهور مخائل حبّه عليهم، و ذلك لضعف عقولهم و حبّهم للجاه و المنزلة عند الناس و للثناء و المحمدة منهم.و النكتة في محبتهم لذلك هو ارتياح النفس و التذاذ القلب به و ميل الطبع اليه بسبب استشعار الكمال من قول المادح، و ذلك لأنّ الكمال محبوب، و كلّ محبوب فادراكه لذيذ، فمهما شعرت النفس بكمالها ارتاحت و تلذّذت فالمدح يشعر نفس الممدوح بكمالها.فانّ الوصف الذى يمدح به إما أن يكون جليا ظاهرا كوصفه بأنه طويل القامة و حسن الوجه، أو خفيا مشكوكا كوصفه بالقدرة و الشجاعة و السخاوة، و الالتذاذ بالأوّل أقلّ و بالثاني أعظم، لأنّ الانسان ربما يكون شاكا في كمال قدرته و شجاعته و سخاوته، و بمدح غيره له بذلك يرتفع شكه و يحصل له الطمأنينة باستشعار ذلك الكمال، فتعظم لذّته لا سيما إذا كان المادح من أهل الخبرة فهذا هو النكتة في حبّ الجاه و الفخر و الثناء.و أيضا فانّ المدح يدلّ على حشمة الممدوح و اضطرار المادح إلى اطلاق اللسان بحمده، و مدحه إما عن طوع أو عن قهر و الحشمة أيضا لذيذة لما فيها من القهر و القدرة و السلطنة، و هذه اللّذة تحصل و إن كان المادح في الباطن غير معتقد بما مدح به لأنّ اضطراره إلى مدحه و وصفه نوع قهر و استيلاء عليه، فيورث ذلك حبّ الولاة للمحمدة و الثناء.و إنما جعله من أسخف الحالات، لأنّ من غلب على قلبه حبّ الجاه و المنزلة و الفخر صار همته مقصورا على ملاحظة الخلق و مراعاتهم فى أقواله و أفعاله ملتفتا إلى ما يوجب وقعه فى نظرهم و منزلته عندهم و رضائهم منه رجاء لمدحهم و خوفا من ذمّهم و هذا من محض ضعف العقل و قصوره. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 154 لأنّ هذه الصفة التي يحبّ المدح بها إما أن يكون متّصفا بها واقعا أم لا فان كان متّصفا بها فهى إما من الكمالات النفسانية كالقدرة و الشجاعة و العدالة، أو ليست من الكمالات النفسانية بل من الأعراض الدّنيوية كالثروة و الجلال و الشوكة و نحوها.أما الأعراض الدنيويّة فالفرح بها كالفرح بما أنبتت الأرض من النبات الذى يصير عن قريب هشيما تذروه الرياح، و هذا من قلّة عقل العاقل فلا ينبغي أن يفرح بما هو فى معرض الزوال و الفناء، و ان فرح فلا ينبغي أن يفرح بمدح المادح بل بوجوده و المدح ليس سبب وجوده.و أما الكمالات النفسانية فينبغى أن يكون فرحه فيها بفضل اللّه تعالى أيضا لا بمدح المادح، فانّ اللذة في استشعار الكمال و الكمال موجود بفضل اللّه لا بمدح المادح و المدح تابع له و ان لم يكن متّصفا بها واقعا فحبّ المدح بها غاية الجنون، و مثله كمثل من يهزء به إنسان و يقول له: سبحان اللّه ما اكثر العطر الذى فى أحشائك و ما أطيب الرّوائح التي تفوح منك إذا قضيت حاجتك، و هو يعلم ما تشتمل عليه أمعاؤه من الأقذار و الأنتان و مع ذلك فيفرح بمدحه فاذا المادح إن كان صادقا فليكن فرحه بصفته الّتي هي من فضل اللّه و إن كان كاذبا فينبغي أن يغمّه مدحه حيث إنه يستهزء به و يستسخر منه فكيف يفرح به.و أمّا الحشمة الّتي اضطرت المادح إلى المدح فمرجعها أيضا إلى قدرة عارضة لا ثبات لها، فعلم بذلك أنّ حبّ الفخر من أسخف حالات الولاة. (و) من أسخف حالاتهم أيضا أن (يوضع أمرهم على الكبر) أى يتّهموا بالكبر لاستعظامهم لنفسهم و استحقارهم لغيرهم و ترفعهم عليه و انفهم من عباداتهم و هو ايضا من ضعف العقل لأنّ الكبر و العزّ و العظمة و الجلال لا يليق إلّا بالقادر القاهر مالك الملك و الملكوت فأين يليق به العبد الضعيف المسكين المستكين الذى لا يملك لنفسه موتا و لا حياتا و لا نشورا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 155 فالوالى المتكبّر منازع للّه تعالى في صفة لا يليق إلّا بجلاله مثل الغلام الّذى أخذ قلنسوة الملك فوضعها على رأسه و جلس على سريره فما أعظم استحقاقه للمقت و الخزى و ما أقبح ما تعاطاه و أشدّ جرأته على مولاه و أفحش سفهه عند أهل البصيرة هذا.و لمّا ذكر اجمالا أنّ المشاهد لجمال الربوبيّة يصغر في نظره ما سواه و أنّ أحقّ النّاس بمشاهدة جلاله و استصغار غيره هو من فاز لعظيم نعمة المعرفة و عقّبه بذكر حالة الولاة من حبّهم للفخر و الكبر و اتّهامهم بذلك.أردف ذلك بالتصريح على براءة نفسه القدسية من هذه الحالات و نزاهته عن حبّ الاطراء و الثناء بمقتضي مشاهدته لجلال الربّ تعالى فقال: (و قد كرهت أن يكون جال في ظنّكم أني أحبّ الاطراء) أى المجاوزة عن الحدّ في المدح و المبالغة فيه (و استماع الثناء) قال بعض الشارحين: جولان الظنّ حصول المعني في النفس من غير إذعان كامل، و كراهته عليه السّلام له يدلّ على كراهته للاذعان التامّ بطريق أولى. (و لست بحمد اللّه كذلك) أى محبا لها (و لو كنت احبّ أن يقال ذلك) أى لو أحببت الاطراء و الثناء و التعظيم و التّبجيل بما فيه من التذاذ النفس (لتركته) قطعا (انحطاطا للّه) و تذلّلا لأجله و تصاغرا (عن تناول ما هو أحقّ به) منّي و من كلّ أحد (من العظمة و الكبرياء) و يحتمل أن يكون أحقّ بمعني حقيق غير مراد به التفضيل كما في قولهم العسل أحلي من الخلّ و هو الأظهر بل أولى لأنّ العظمة و الكبرياء لا يليق إلّا به تعالى كما قال في الحديث القدسى: الكبرياء ردائي و العظمة إزارى فمن نازعني واحدا منهما ألقيته في جهنّم و لا ابالي.و في كلامه عليه السّلام إشارة إلى أنّ الاطراء و الثناء يجران إلى الكبر و ذلك أنّ المادح إذا بالغ في المدح و ذكر مناقب الممدوح و محاسنه و اثنى عليه بها يورث ذلك في الممدوح الارتياح و الاهتزاز و استعظامه لنفسه بما فيها من المناقب و المحاسن و استحقاره بغيره لخلوّه منها، و ليس الكبر إلّا عبارة عن ذلك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 156 (و ربما استحلى الناس الثناء بعد البلاء) أى استحلى من أبلى بلاء حسنا من الولاة و غيرهم أن يمدح و يثنى عليه بعد ابتلائه بالشدائد و مكايدته المشاق.قال الشارح البحراني: هذا يجرى مجرى تمهيد العذر لمن أثنى عليه فكأنه عليه السّلام يقول: و أنت معذور حيث رأيتني أجاهد في سبيل اللّه و أحثّ الناس على ذلك و من عادة النّاس أن يستحلوا الثناء عند أن يبلوا بلاء حسنا في جهاد أو غيره من الطاعات.ثمّ أجاب عليه السّلام عن هذا العذر بقوله  (فلا تثنوا علىّ بجميل ثناء لاخراجي نفسى إلى اللّه و إليكم من البقيّة في حقوق لم أفرغ من أدائها و فرائض لا بدّ من امضائها) أى لا تثنوا علىّ لأجل ما ترونه منّى من طاعة اللّه فانّ ذلك انّما هو لاخراج نفسى إلى اللّه من حقوقه الباقية علىّ لم افرغ بعد من أدائها، و هى حقوق نعمه و فرائضه الّتي لا بدّ من المضيّ فيها و كذلك إليكم من الحقوق التي أوجبها اللّه من النصيحة في الدّين و الارشاد إلى الطريق الأفضل و التعظيم لكيفيّة سلوكه.و في المنقول من خط الرّضي من التقيّة بالتاء و المعنى فانّ الّذى أفعل من طاعة اللّه إنما هو لاخراج نفسي إلى اللّه و إليكم من تقيّة الخلق فيما يجب علىّ من الحقوق إذ كان عليه السّلام إنّما يعبد اللّه للّه غير ملتفت فى شيء من عبادته و أداء واجب حقّه إلى أحد سواه خوفا منه أو رغبة إليه أو المراد بها التقيّة الّتي كان يعملها في زمن الخلفاء الثلاثة و تركها في أيام خلافته، و كأنه قال: لم أفعل شيئا إلّا و هو أداء حقّ واجب علىّ و إذا كان كذلك فكيف أستحقّ أن يثنى علىّ لأجل إتيان الواجب بثناء جميل، و اقابل بهذا التعظيم، و هو من باب التواضع للّه و تعظيم كيفية أداء حقّه، و كسر للنفس عن محبّة الباطل و الميل اليه.و لمّا نهاهم عن الثناء عليه أردف بتعليمهم كيفية سلوكهم معه عليه السّلام قولا و فعلا فقال عليه السّلام. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 157 (فلا تكلّمونى بما تكلّم به الجبابرة) و الظلمة أى لا تكلّمونى بكلام متضمن للتملق لى و التودّد الىّ كما يتكلّم به عند أهل الغرور و النخوة من المتجبّرين العتاة (و لا تتحفّظوا منّى بما يتحفّظ به عند أهل البادرة) أى لا تحرّزوا منّى بما يتحرّز به عند أهل الهدة من الملوك و السلاطين و الامراء، فانّ النّاس إنّما يتحفظون عنهم و يتكلّمون عندهم حقّا أو بأطلا بما يعجبهم و يوافق مذاقهم من الثناء و الاطراء و الملق، و يحتشمون منهم و يقومون بين أيديهم و يخضعون لهم، كلّ ذلك خوفا من سطوتهم و توقّيا من سورتهم. (و لا تخالطونى) و عن بعض النّسخ لا تخاطبونى بدله (بالمصانعة) أى بالرّشوة و المداراة، و قال بعض الشارحين: المصانعة أن تصنع لأحد شيئا ليصنع لك شيئا آخر و الغرض النّهى عن المخالطة أو المخاطبة بحسب ما يرونه صلاحا في حصول أغراضهم أو ما يعجبه عليه السّلام على زعمهم. (و لا تظنوا بى استثقالا في حقّ لى و لا التماس إعظام لنفسى) أي لا يذهب ظنّكم إلى أنّ فيّ توانيا من الحقّ الذي قيل لى، و انى أعدّه ثقيلا علىّ، و لا إلى أنّى أطلب من الخلق التعظيم لنفسى، و ذلك لأنّه مع الحقّ و الحقّ معه يدور معه كيف دار و لمعرفته بمن هو أهل للاعزاز و أحقّ به لاختصاصه بالعظمة و الكبرياء فقط جلّ جلاله دون غيره حسبما صرّح به سابقا، و من هذا شأنه فكيف يستثقل الحقّ و يلتمس الاعظام. (فانّه من استثقل الحقّ أن يقال له أو العدل أن يعرض عليه كان العمل بهما أثقل عليه) يعنى من كان استماع الحقّ و العدل ثقيلا عليه عند إظهارهما عليه كان عمله بهما أثقل و أشق، لكن شيئا منهما ليس ثقيلا عليه فضلا عن إصغائه إليه، بل المعلوم من حاله عليه السّلام مضافا إلى شهادة قوله تعالى  «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ»  النّازل فيه و في الأئمة من ذريّته عليه و عليهم السّلام مواظبته على الحقّ و العدل في جميع حالاته.و لمّا نهاهم عن التحفّظ منه و نبّههم على عدم ثقل استماع القول الحقّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 158 و العدل عليه كعدم ثقل عمله بهما فرّع عليه قوله  (فلا تكفّوا عن مقالة بحقّ) أى لا تمسكوا عنها و فيه تلطف لهم (أو مشورة بعدل) و فيه تطييب لقلوبهم و لهذه النّكتة أيضا أمر اللّه نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في قوله «و شاورهم في الأمر» بالتشاور من دون حاجة لأحد منهما إلى استخراج الوجه بالمشاورة لعلمهما بوجوه المصالح جميعا في الحرب و غيرها.و أمّا التعليل بقوله  (فانّي لست في نفسى بفوق ان اخطى و لا آمن ذلك من فعلى إلّا أن يكفى اللّه من نفسى ما هو أملك به منّى) فانّما هو من الانقطاع إلى اللّه و التّواضع الباعث لهم على الانبساط معه بقول الحقّ و عدّ نفسه من المقصّرين في مقام العبوديّة و الاقرار بأنّ عصمته عليه السّلام من نعمه تعالى.و ليس اعترافا بعدم العصمة كما يتوهّم بل ليست العصمة إلّا ذلك فانّها عبارة عن أن يعصم اللّه العبد من ارتكاب الخطاء و المعصية و قد أشار إليه بقوله: إلّا أن يكفى اللّه، على حدّ قول يوسف الصدّيق عليه السّلام «و ما أبرّء نفسى إنّ النفس لأمارة بالسوء إلّا ما رحم ربّى» و أراد بقوله ما هو أملك به العصمة من الخطاء فانّه تعالى أقدر على ذلك للعبد من العبد نفسه ثمّ اتبعه بمزيد الهضم و سوّى بينهم و بينه و قال (فانّما أنا و أنتم عبيد مملوكون لربّ لا ربّ غيره يملك منّا ما لا نملك من أنفسنا) و يعصمنا ممّا لا نقدر أن نعتصم منه بأنفسنا من مكاره الدّنيا و الاخرة (و أخرجنا ممّا كنّا فيه) من الجهالة و عدم العلم و المعرفة (إلى ما صلحنا عليه) من الكمالات الّتي يسّرها لنا ببعثة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (فأبدلنا بعد الضّلالة بالهدى و أعطانا البصيرة بعد العمى).قال الشّارح المعتزلي: ليس هذا إشارة إلى خاصّ نفسه لأنّه لم يكن كافرا فأسلم، و لكنّه كلام يقوله و يشير به إلى القوم الذين يخاطبهم من إفناء الناس فيأتى بصيغة الجمع الدّاخلة فيها نفسه توسّعا، و يجوز أن يكون معناها لولا ألطاف اللّه تعالى ببعثة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لكنت أنا و غيرى على مذهب الأسلاف. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 159 تكملة:هذه الخطبة رواها ثقة الاسلام الكليني في كتاب الرّوضة من الكافي و السند علىّ بن الحسن المؤدّب عن أحمد بن محمّد بن خالد و أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحسن التّميمي «التيمى» جميعا عن إسماعيل بن مهران قال: حدّثنى عبد اللّه بن الحرث عن جابر عن أبي جعفر عليه السّلام قال خطب أمير المؤمنين عليه السّلام الناس بصفّين فحمد اللّه و أثنى عليه و صلّى على محمّد النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ثمّ قال عليه السّلام:أمّا بعد فقد جعل اللّه لي عليكم حقّا بولاية أمركم و منزلتى الّتي أنزلني اللّه عزّ ذكره بها منكم و لكم عليّ من الحقّ مثل الّذى لى عليكم، و الحقّ أجمل الأشياء في التراصف «التواصف» و أوسعها في التناصف لا يجرى لأحد إلّا جرى عليه، و لا يجرى عليه إلّا جرى له، و لو كان لأحد أن يجرى ذلك له و لا يجرى عليه لكان ذلك للّه عزّ و جلّ خالصا دون خلقه، لقدرته على عباده، و لعدله في كلّ ما جرت عليه ضروب قضائه، و لكن جعل حقّه على العباد أن يطيعوه، و جعل كفارتهم عليه حسن الثواب تفضّلا منه و تطوّلا بكرمه و توسّعا بما هو من المزيد له أهل، ثمّ جعل من حقوقه حقوقا فرضها لبعض الناس على بعض، فجعلها تتكافا في وجوهها و يوجب بعضها بعضا، و لا يستوجب بعضها إلّا ببعض فأعظم ما افترض اللّه تبارك و تعالى من تلك الحقوق حقّ الوالى على الرّعيّة و حقّ الرّعيّة على الوالى فريضة فرضها اللّه عزّ و جلّ لكلّ على كلّ فجعلها نظام الفتهم و عزّا لدينهم و قواما لسنن الحقّ فيهم، فليست تصلح الرعية إلّا بصلاح الولاة، و لا تصلح الولاة إلّا باستقامة الرّعيّة.فاذا أدّت الرّعية إلى الوالى حقّه و أدّى إليها الوالى كذلك عزّ الحقّ بينهم، فقامت مناهج الدين و اعتدلت معالم العدل، و جرت على اذلالها السّنن، و صلح بذلك الزّمان و طاب به العيش و طمع في بقاء الدولة و يئست مطامع الأعداء.و إذا غلبت الرّعية و اليهم و علا الوالى الرّعية اختلفت هنا لك الكلمة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 160 و ظهرت مطامع الجور و كثر الادغال في الدّين و تركت معالم السنن، فعمل بالهوى و عطلت الاثار و كثرت علل النفوس و لا يستوحش لجسيم حدّ عطل و لا لعظيم باطل اثل، فهنا لك تذلّ الأبرار، و تعزّ الأشرار، و تخرب البلاد، و تعظم تبعات اللّه عزّ و جلّ عند العباد.فهلمّ أيّها الناس إلى التعاون على طاعة اللّه عزّ و جلّ و القيام بعد له و الوفاء بعهده و الانصاف له في جميع حقّه، فانه ليس العباد إلى شيء أحوج منهم إلى التناصح في ذلك و حسن التعاون عليه، و ليس أحد و إن اشتدّ على رضاء اللّه حرصه و طال في العمل اجتهاده ببالغ حقيقة ما أعطى اللّه من الحقّ أهله، و لكن من واجب حقوق اللّه عزّ و جلّ على العباد النصيحة له بمبلغ جهدهم، و التعاون على اقامة الحقّ بينهم.و ليس امرء و إن عظمت في الحقّ منزلته و جسمت في الخلق فضيلته بمستغن عن أن يعان على ما حمله اللّه عزّ و جلّ من حقّه، و لا لامرؤ مع ذلك خسأت به الأمور و اقتحمته العيون بدون ما أن يعين على ذلك أو يعان عليه و أهل الفضيلة في الحال و أهل النعم العظام أكثر من ذلك حاجة و كلّ في الحاجة إلى اللّه عزّ و جلّ شرع سواء «فأجابه عليه السّلام رجل من عسكره لا يدرى من هو و يقال: إنّه لم ير في عسكره قبل ذلك اليوم و لا بعده، فقام و أحسن الثناء على اللّه عزّ و جلّ بما أبلاهم و أعطاهم من واجب حقّه عليهم و الاقرار بما ذكر من تصرّف الحالات به و بهم ثمّ قال:أنت أميرنا و نحن رعيتك بك أخرجنا اللّه عزّ و جلّ من الذلّ و باعزازك اطلق على عباده من الغل، فاختر علينا فامض اختيارك و ائتمر فامض ائتمارك فانّك القائل المصدّق و الحاكم الموفق و الملك المخول لا نستحلّ في شيء من معصيتك و لا نقيس علما بعلمك يعظم عندنا في ذلك خطرك و يجلّ عنه في أنفسنا فضلك».فأجابه أمير المؤمنين عليه السّلام: إنّ من حقّ من عظمّ جلال اللّه في نفسه و عظم موضعه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 161 من قلبه أن يصغر عنده لعظم ذلك كلّ ما سواه، و إنّ أحقّ من كان كذلك لمن عظمت نعم اللّه عليه و لطف إحسانه إليه فانّه لم تعظم نعم اللّه تعالى على أحد إلّا ازداد حق اللّه عليه عظما.و إنّ من أسخف حالات الولاة عند صالح النّاس أن يظنّ بهم حبّ الفخر و يوضع أمرهم على الكبر، و قد كرهت أن يكون جال في ظنّكم أنّى أحبّ الاطراء، و استماع الثناء، و لست بحمد اللّه كذلك، و لو كنت احبّ أن يقال ذلك لتركته انحطاطا للّه سبحانه عن تناول ما هو أحقّ به من العظمة و الكبرياء، و ربّما استحلى الناس الثناء بعد البلاء، فلا تثنوا علىّ بجميل ثناء لاخراجى نفسى إلى اللّه و إليكم من البقيّة في حقوق لم افرغ من أدائها و فرائض لا بدّ من إمضائها.فلا تكلّمونى بما تكلّم به الجبابرة و لا تتحفظوا منّى بما يتحفّظ به عند أهل البادرة و لا تخالطونى بالمصانعة، و لا تظنوا بى استثقالا في حقّ قيل لى و لا التماس إعظام لنفسى لما لا يصلح لى فانّه من استثقل الحقّ أن يقال له أو العدل أن يعرض عليه كان العمل بهما أثقل عليه، فلا تكفّوا عن مقالة بحقّ أو مشورة بعدل فانّى لست في نفسي بفوق أن اخطى و لا آمن ذلك من فعلى إلّا أن يكفى اللّه من نفسى ما هو أملك به منى، فانّما أنا و أنتم عبيد مملوكون لربّ لا ربّ غيره، يملك منّا ما لا نملك من أنفسنا و أخرجنا ممّا كنا فيه إلى ما صلحنا عليه فأبدلنا بعد الضّلالة بالهدى و أعطانا البصيرة بعد العمى. «فأجابه الرّجل الّذى أجابه من قبل فقال: أنت أهل ما قلت و اللّه فوق ما قلته فبلاؤه عندنا ما لا يكفر، و قد حملك اللّه تعالى رعايتنا و ولاك سياسة أمورنا فأصبحت علمنا الّذى نهتدى به، و إما منا الذى نقتدى به، و أمرك كلّه رشد، و قولك كلّه أدب، قد قرّت لك في الحياة أعيننا، و امتلأت بك من سرور قلوبنا، و تحيّرت من صفة ما فيك من بارع الفضل عقولنا، و لسنا نقول لك أيّها الامام الصّالح تزكية لك، و لا نجاوز القصد في الثناء عليك، و لم «لن» يكن في أنفسنا طعن على يقينك أو غشّ في دينك فنتخوّف أن يكون أحدثت بنعم اللّه تبارك و تعالى تجبّرا، أو دخلك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 162 كبر، و لكنّا نقول ما قلنا تقرّبا إلى اللّه عزّ و جلّ بتوقيرك، و توسّعا بتفضيلك و شكرا باعظام أمرك، فانظر لنفسك و لنا و آثر لأمر اللّه على نفسك و علينا فنحن طوع فيما أمرتنا ننقاد من الامور مع ذلك فيما ينفعنا».فأجابه أمير المؤمنين عليه السّلام فقال: و أنا استشهدكم عند اللّه على نفسى، لعلمكم فيما و ليت به من اموركم و عمّا قليل يجمعني و ايّاكم الموقف بين يديه و السؤال عمّا كنّا فيه، ثمّ يشهد بعضنا على بعض، فلا تشهدوا اليوم بخلاف ما أنتم شاهدون غدا، فانّ اللّه عزّ و جلّ لا تخفى عليه خافية، و لا يجوز عنده إلّا مناصحة الصدور في جميع الأمور «فأجابه الرّجل و يقال: لم ير الرّجل بعد كلامه هذا الأمير المؤمنين عليه السّلام فأجابه و قد عال الذى في صدره و البكاء تقطع منطقه، و غصص الشّجى تكسر صوته إعظاما لخطر مرزأته و وحشة من كون فجيعته، فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ شكى إليه هول ما أشفى عليه من الخطر العظيم و الذّل الطويل في فساد زمانه و انقلاب جده و انقطاع ما كان من دولته، ثمّ نصب المسألة إلى اللّه عزّ و جلّ بالامتنان عليه و المدافعة عنه بالتّفجع و حسن الثناء فقال:يا رباني العباد و يا ساكن البلاد أين يقع قولنا من فضلك، و أين يبلغ وصفنا من فعلك، و أنّى نبلغ حقيقة حسن ثنائك أو نحصى جميل بلائك، كيف و بك جرت نعم اللّه علينا، و على يدك اتّصلت أسباب الخير إلينا، ألم تكن لذلّ الذليل ملاذا، و للعصاة الكفار إخوانا، فبمن إلّا بأهل بيتك و بك أخرجنا اللّه عزّ و جلّ من فظاعة تلك الخطرات، أو بمن فرّج عنّا غمرات الكربات، و بمن إلّا بكم أظهر اللّه معالم ديننا و استصلح ما كان فسد من دنيانا، حتّى استبان بعد الجور ذكرنا، و قرّت من رخاء العيش أعيننا لما ولّيتنا بالاحسان جهدك و وفيت لنا بجميع وعدك، و قمت لنا على جميع عهدك، فكنت شاهد من غاب منّا، و خلف أهل البيت لنا، و كنت عزّ ضعفائنا، و ثمال فقرائنا، و عماد عظمائنا، يجمعنا فى الامور عدلك، و يتّسع لنا في الحقّ تأنيك فكنت لنا أنسا إذا رأيناك، و سكنا إذا ذكرناك، فأىّ الخيرات لم تفعل، و أىّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 163 الصّالحات لم تعمل، و لو أنّ الأمر الّذى نخاف عليك منه يبلغ تحريكه جهدنا، و تقوى لمدافعته طاقتنا أو يجوز الفداء عنك منه بأنفسنا و بمن نفديه بالنّفوس من أبنائنا لقدمنا أنفسنا و أبناءنا قبلك، و لأخطرناها و قل خطرها دونك، و لقمنا بجهدنا في محاولة من حاولك، و مدافعة من ناواك، و لكنّه سلطان لا يحاول و عزّ لا يزاول، و ربّ لا يغالب، فان يمنن علينا بعافيتك، و يترحّم علينا ببقائك و يتحنّن علينا بتفريج هذا من حالك إلى سلامة منك لنا و بقاء منك بين أظهرنا نحدث اللّه عزّ و جلّ بذلك شكرا نعظمه، و ذكرا نديمه، و نقسّم انصاف أموالنا صدقات، و أنصاف رقيقنا عتقاء، و نحدث له تواضعا في أنفسنا، و نخشع في جميع امورنا، و إن يمض بك إلى الجنان و يجرى عليك حتم سبيله، فغير متّهم فيك قضاؤه، و لا مدفوع عنك بلاؤه، و لا مختلفة مع ذلك قلوبنا بان اختياره لك ما عنده على ما كنت فيه، و لكنّا نبكى من غير اثم لعزّ هذا السلطان أن يعود ذليلا، و للدّين و الدّنيا أكيلا، فلا نرى لك خلقا نشكو إليه، و لا نظيرا نأمله و لا نقيمه».بيان:لما يحتاج إلى البيان من موارد الاختلاف الّتي لم يتقدّم شرحها عند شرح المتن:قوله عليه السّلام «و الحق أجمل الأشياء في التّراصف» أصل التّراصف تنضيد الحجارة بعضها ببعض، و المراد أنّ الحقّ أحسن الأشياء في إنفاق الامور و أحكامها.قوله «و أوسعها في التّناصف» أى إذا أنصف الناس بعضهم لبعض فالحقّ يسعه و يحتمله و لا يقع الناس في العمل بالحقّ ضيق.قوله «و جعل كفارتهم عليه حسن الثّواب» قال في البحار: لعلّ المراد بالكفارة الجزاء العظيم لستره عملهم حيث لم يكن له في جنبه قدر، فكأنّه قد محاه و ستره، و في أكثر النسخ بحسن الثواب فيحتمل أيضا أن يكون المراد بها ما يقع منهم لتدارك سيئاتهم كالتوبة و ساير الكفارات، أى أوجب قبول كفارتهم و توبتهم على نفسه مع حسن الثواب بأن يثيبهم على ذلك أيضا قوله «قواما يسرّ الحقّ فيهم» أى بها يقوم جريان الحقّ فيهم و بينهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 164 قوله «اثّل» بالثّاء المثلّثة و البناء على المفعول من باب التّفعيل يقال: أثل ماله تأثيلا زكّاه و أصّله و أثّل ملكه عظمه و أثّل أهله كساهم أفضل كسوة و الاثال وزان سحاب و غراب المجد و الشّرف قوله «فهلمّ ايّها الناس» اسم فعل بمعنى تعال يستوى فيه الواحد و الجمع و التذكير و التّأنيث على لغة أهل الحجاز.قوله «حقيقة ما أعطى اللّه من الحقّ أهله» أى جزاء ما أعطى اللّه أهل الحقّ من الدّين المبين و سائر ما هداهم اللّه إليه، بأن يكون المراد بالحقيقة الجزاء مجازا أو يكون في الكلام تقدير مضاف أى حقيقة جزاء ما أعطى من الحقّ، و قيل: المراد بحقيقة ما أعطى اللّه شكر نعمة هدايته تعالى إلى دين الحقّ.قوله «و لا لامرؤ مع ذلك» قال في البحار كأنّه راجع إلى ما حمّل اللّه على الوالى أو إلى الوالى الّذى اشير إليه سابقا أى لا يجوز أو لا بدّ لا مرؤ أو لا استغناء لامرء على الوالى أو مع كون و اليه مكلّفا بالجهاد و غيره من امور الدّين و إن كان ذلك المرء محقّرا ضعيفا بدون أن يعين على إقامة الدّين أو يعينه النّاس أو الوالى عليه قوله «خسأت به الامور» يقال خسأت الكلب خسئا طردته و خسا الكلب يتعدّى و لا يتعدّى و يجوز أن يكون استعمل هنا غير متعدّ بنفسه، فعدّى بالباء أى طردته الامور، و المراد أنّه ليس بحيث يتمشّى امر من اموره و لا ينفع سعيه في تحصيل شيء من الامور قوله «بدون ما» لفظة ما زايدة.قوله «و أهل الفضيلة في الحال» المراد بهم الأئمة عليهم السّلام و الولاة و الامراء و العلماء و كذا «أهل النّعم العظام».قوله «و الافرار» عطف على الثناء أى أقرّ إقرارا حسنا بأشياء ذكرها ذلك الرّجل و لم يذكره عليه السّلام اختصارا أو تقيّة من تغيّر حالاته من استيلاء أئمّة الجور و مظلوميّته و تغيّر أحوال رعيّته من تقصيرهم في حقّه و عدم قيامهم بما يحقّ من طاعته و القيام بخدمته منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 165 قوله «من الغلّ» أى أغلال الشرك و المعاصى.قوله «و ائتمر» أى أقبل ما أمر اللّه به فامضه علينا.قوله «و الملك المخوّل» أى الملك الّذى أعطاك اللّه الامرة علينا و جعلنا خدمك و تبعك قوله «لا نستحلّ في شيء من معصيتك» لعلّ التّعدية بفى لتضمين معنى الدخول أو المعنى لا نستحلّ معصيتك في شيء من الأشياء على أن يكون من زايدة قوله «في ذلك» أى في العلم بأن تكون كلمة في تعليليّة، و يحتمل أن يكون اشارة إلى ما دلّ عليه الكلام من اطاعته عليه الصّلاة و السلام.قوله «خطرك» أى قدرك و منزلتك.قوله «و يجلّ عنه» أى عمّا قلته في وصفك.قوله «فبلاؤه عندنا ما لا يكفر» أى نعمته عندنا وافرة بحيث لا نستطيع كفرها و سترها، أو لا يجوز كفرانها و ترك شكرها.قوله «و لم يكن» في بعض النسخ لن يكون و في بعضها لن يكنّ بالبناء على المفعول من كنت الشيء سترته أو بفتح الياء و كسر الكاف من كنّ الطائر بيضه حضنه قوله «و توسّعا» أى في الفضل و الثواب.قوله «مع ذلك» أى مع طوعنا فيما امرت، و في البحار أى مع طاعتنا لك، فانّ نفس الطاعة أمر مرغوب فيه و مع ذلك موجب لحصول ما ينفعنا و ما هو خير لنا في دنيانا و آخرتنا.قوله «الّا مناصحة الصّدور» أى خلوصها من غشّ النّفاق بأن يضمر فيها خلاف ما يظهر أو نصح الاخوان نصحا يكون في الصّدور لا بمحض اللّسان.قوله «و قد عال الّذى في صدره» يقال: عالنى الشيء أى غلبنى و عال أمرهم اشتدّ قوله «و غصص الشّجى» جمع غصّه بالضّم و هو ما يعترض في الحلق، و الشّجى الحزن. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 166 قوله «لخطر مرزأته» الخطر القدر و الاشراف على الهلاك و المرزأة المصيبة و كذا الفجيعة و الضّمير راجع إلى أمير المؤمنين عليه السّلام و القائل كان عالما بقرب أو ان شهادته عليه السّلام فلذا كان يندب و يتفجّع و إرجاعهما إلى القائل بعيد قوله «ثمّ شكى إليه» أى إلى اللّه تعالى.قوله «أشفى عليه» أى أشرف عليه.قوله «و انقلاب جدّه» أى بخته.قوله «بالتفجع» متعلّق بقوله نصيب، و التفجع التّوجّع في المصيبة أى سأل اللّه دفع هذا البلاء الّذى قد ظنّ وقوعه عنه عليه السّلام مع التّفجع و التّضرّع.قوله «يا ربّاني العباد» قال الجزرى الربّاني منسوب إلى الربّ بزيادة الالف و النّون، و قيل: هو من الربّ بمعني التّربية لتربيتهم المتعلّمين بصغار العلوم و كبارها، و الربّاني العالم الرّاسخ في العلم و الدّين يطلب بعلمه وجه اللّه، و قيل: العالم العاقل المعلّم.قوله «و يا ساكن البلاد» في بعض النسخ سكن البلاد محرّكة و هو كلما يسكن إليه.قوله «و بك جرت نعم اللّه» أى بمجاهداتك و مساعيك الجميلة في ترويج الدّين و تشييد أركان الاسلام في زمن الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و بعده.قوله «و للعصاة الكفّار اخوانا» أى كنت تعاشر من يعصيك و يكفر نعمتك بالشّفقه و الرّأفة معاشرة الاخوان، أو المراد الشّفقة على الكفّار و العصاة و الاهتمام في هدايتهم، و يحتمل أن يراد بهم المنافقون الّذين كانوا في عسكره و كان يلزمه رعايتهم بظاهر الشّرع.قوله «من فظاعة تلك الخطرات» أى قباحتها و شدّتها.قوله «ثمال فقرائنا» أى غياثهم و لجاءهم و قيل: الثمال المطعم في الشّدة.قوله «يجمعنا من الأمور عدلك» أى هو سبب اجتماعنا في جميع الامور أو من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 167 بين ساير الامور أو هو سبب لانتظام جميع امورنا و عدلك محيط بجميعنا في جميع الامور.قوله «و يتّسع لنا في الحقّ تأنّيك» أى صار مداراتك و عدم تعجيلك في الحكم علينا بما نستحقّه سببا لوسعة الحقّ علينا و عدم تضيّق الامور بنا.قوله «ليبلغ تحريكه» أى تغييره و صرفه و في النسخة القديمة تحويله.قوله «و لا خطرناها» لا نجعل لها خطرا أى قدرا و منزلة كما في حديث وصف الأئمة عليهم السّلام: ما أجلّ خطركم أى قدركم و منزلتكم عند اللّه أو لا نعدّها خطيرا أى رفيعا.قوله «و قلّ خطرها دونك» أى شرفها أو هلاكها و الخطر أيضا السّبق يتراهن عليه و لا يقال إلّا في الشيء الّذى له قدر و مزيّة.قوله «حاولك» أى قصدك.قوله «من ناواك» أى عاداك.قوله «و لكنّه سلطان» أى الربّ تعالى.قوله «و عزّ» ذو عزّ و غلبة.قوله «لا يزاول» أى لا يحاول و لا يطالب، و هذا إشارة إلى أن هذه الامور بقضاء اللّه و قدره و المبالغة في دفعها في حكم مغالبة اللّه فى تقديراته.قوله «بان اختياره لك ما عنده» ما عنده خبران أو خبره محذوف أى خير لك و المعني أنّه لا يختلف قلوبنا بل هي متّفقة على أنّ اللّه اختار لك بامضائك النعيم و الرّاحة الدّائمة على ما كنت فيه من المشقّة و الجهد و العناء.قوله «نبكى من غير اثم» أى لا نأثم على البكاء عليك فانّه من أفضل الطاعات.قوله «و للدّين و الدّنيا اكيلا» أى آكلا فالفعيل بمعنى الفاعل لا بمعنى المفعول أى نبكي لتبدّل هذا السّلطان الحقّ بسلطنة الجور فيكون آكلا للدّين و الدّنيا.قوله «و لا نرى لك خلفا» أى من بين السّلاطين لخروج السّلطنة من أهل البيت عليهم السّلام.قال الشارح: أكثر ما أوردته هنا التقطته من كلام المحدّث العلامة المجلسي قدّس سرّه في البحار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 168 الترجمة:فصل دوّيم از آن خطبه است سيد رضي گفته: پس جواب داد آن حضرت را مردى از أصحاب او بسخن درازى كه در آن بسيار ستايش مى كرد او را و ذكر مى نمود در آن شنيدن و اطاعت كردن خود را بان بزرگوار پس فرمود آن حضرت كه:بتحقيق از حق كسى كه بزرگ است جلال و عظمت خدا در نفس او و أجلّ است مرتبه او در قلب او اينست كه كوچك و حقير باشد در نزد او بجهت بزرگى آن جلال و عظمت هر چيزى كه غير خداى تعالى است، و بتحقيق سزاوارتر كسى كه باشد بر اين حال كسى است كه بزرگ شده نعمت خدا بر او و لطيف شده احسان و انعام او بسوى او از جهت اين كه بزرگ نمى گردد نعمت خدا بر احدى مگر اين كه زايد گردد بزرگ بودن حقّ خدا بر او.و بدرستى كه از سخيف و خفيف ترين حالات پادشاهان در نزد مردمان صالح سالم العقل اين است كه گمان برده شود بايشان دوست داشتن افتخار بر مردمان را و حمل شود بناء امر ايشان بتكبّر بخلقان.و بتحقيق كه ناخوش داشتم اين را كه جولان كند در ظنّ شما اين كه من دوست دارم زيادت تعريف و استماع ستايش را، و نيستم من بحمد اللّه همچنين و اگر بودم كه دوست مى داشتم اين كه گفته شود مدح و ثنا در باره من البتّه ترك مى كردم آنرا از جهت پستى و تواضع از براى خدا و فروتنى از اخذ كردن چيزى كه خدا سزاوارتر است بان از عظمت و كبريا، و بسا هست كه شيرين مى دانند مردمان مدح و ثنا را بعد از زحمت بلا، پس ستايش نكنيد بر من باثناء جميل بسبب خارج كردن من نفس خودم را بسوى خدا و بسوى شما از بقيّه حقوقى كه فارغ نگشته ام از أداء آنها، و از واجباتى كه لابد و ناچارم از إمضا و إجراء آنها.پس تكلّم نكنيد با من بسخنانى كه تكلّم كرده شود با آن ستمكاران و جبّاران، و تحفّظ نكنيد از من با چيزى كه تحفّظ كرده مى شود با آن در نزد پادشاهان با حدّت و سطوت، و آميزش نكنيد با من به تملّق و چاپلوسى، و گمان نبريد در من اين كه گرانى دارم در حقّى كه گفته شده بمن، و اين كه خواهش دارم بزرگ شمردن نفس خودم را از جهت اين كه كسى كه گر دارد حق را از اين كه گفته شود مر او را يا عدالت را از اين كه اظهار شود بر او باشد عمل كردن بحقّ و عدل گرانتر باو پس خوددارى نكنيد از گفتگوى بحقّ و از مشورت بعدل.پس بتحقيق كه من نيستم در پيش نفس خود برتر از اين كه خطا بكنم، و أيمن نيستم خطا را از كار خودم مگر اين كه كافى باشد خدا از نفس من چيزى را كه قادرتر است بان چيز از من، پس جز اين نيست كه من و شما بندگان مملوكيم از براى پروردگارى كه غير از او پروردگارى نيست، مالك است از ما چيزى را كه ما مالك آن نيستيم از نفسهاى خود ما، و بيرون آورده است ما را از جهالتى كه در آن بوديم بسوى علم و معرفتى كه صلاح ما بر آن حاصل شد، پس بدل كرد ما را بعد از گمراهى بهدايت، و عطا فرمود بما بعد از نابينائى بصيرت را.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom