خطبه ۲۱۷

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۲۱۷ : شکایت از غصب خلافت [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في التظَلُّم و التَشَكّي من قريش :
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ، فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ أَكْفَئُوا إِنَائِي وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْ غَيْرِي، وَ قَالُوا أَلَا إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ وَ فِي الْحَقِّ أَنْ تُمْنَعَهُ، فَاصْبِرْ مَغْمُوماً أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً.
فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي رَافِدٌ وَ لَا ذَابٌّ وَ لَا مُسَاعِدٌ إِلَّا أَهْلَ بَيْتِي، فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَنِيَّةِ؛ فَأَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذَى وَ جَرِعْتُ رِيقِي عَلَى الشَّجَا، وَ صَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ وَخْزِ الشِّفَارِ.

اسْتَعْدِيكَ : (در انتقام از آنها) از تو كمك مى جويم.
اكْفَؤُوا إنَائِى : ظرفم را واژگون كردند، كنايه از تضييع حق آن حضرت است.
الرَّافِد : ياور، معين.
الذّابّ : مدافع.
ضَنَنْتُ : دريغ كردم.
الْقَذَى : چيزى كه در چشم فرو رود.
الشَجَا : چيزى (مانند استخوان و غيره)، كه راه گلو را ببندد، مقصود در اينجا غصه و حزن است.
الشِّفَار : جمع «شفرة»، تيزى شمشير و مانند آن.
وَخْزِ الشِفَارِ : زدن آهسته و خفيف با لبه شمشير و مانند آن. 
أستَعدِى : يارى مى طلبم، شكايت ميكنم
أكفَئوا : برو افكندند
مُت : بمير، از ماده موت : مرگ
رافِد : يارى كننده
ذابّ : دفاع كننده
أغضَيتُ : چشم فرو بستم
قَذَى : چيزى كه بچشم مى افتد
آلَم : دردناكتر
وَخز : بريدن
شِفار : جمع شفرة : دم تيز شمشير و كارد 
شكوه از قريش:
خدايا براى پيروزى بر قريش و يارانشان از تو كمك مى خواهم، كه پيوند خويشاوندى مرا بريدند، و كار مرا دگرگون كردند، و همگى براى مبارزه با من در حقّى كه از همه آنان سزاوارترم، متّحد گرديدند و گفتند: «حق را اگر توانى بگير، و يا اگر تو را از حق محروم دارند، يا با غم و اندوه صبر كن، و يا با حسرت بمير». به اطرافم نگريستم ديدم كه نه ياورى دارم، و نه كسى از من دفاع و حمايت مى كند، جز خانواده ام كه مايل نبودم جانشان به خطر افتد. پس خار در چشم فرو رفته، ديده بر هم نهادم، و با گلوى استخوان در آن گير كرده، جام تلخ را جرعه جرعه نوشيدم، و در فرو خوردن خشم در امرى كه تلخ تر از گياه حنظل، و دردناك تر از فرو رفتن تيزى شمشير در دل بود شكيبايى كردم.
(اين گفتار در ضمن خطبه هاى گذشته آمد، لكن به خاطر اختلاف روايت آن را دوباره آورديم).
 
از سخنان آن حضرت عليه السلام است (در شكايت از قريش و آنها كه حقّ آن بزرگوار را غصب كردند كه از راه مناجات با خدا عرض ميكند):
قسمت اول خطبه:
(1) بار خدايا من بر (انتقام از) قريش و كسانيكه آنان را يارى كردند از تو كمك مى طلبم، زيرا آنها خويشى و اتّصال مرا (با حضرت رسول) قطع كردند (و خلافتى را كه براى من تعيين فرموده بود غصب نمودند) و ظرف (مقام و منزلت و آبروى حرمت) مرا ريختند، و براى زد و خورد با من براى حقّى كه از ديگرى بآن سزاوارتر بودم گرد آمدند،
(2) و گفتند: آگاه باش كه حقّ آنست كه آنرا بگيرى، و حقّ آنست كه آنرا از تو باز گيرند (حقّ را گرفتن و از دست دادن تو يكسان است، پس اگر والى گردى ولايتت حقّ است، و اگر غير تو هم والى گردد او نيز حقّ است) پس با غصّه و رنج شكيبائى كن يا با تأسّف و اندوه بمير (در صورتيكه از غصب خلافت راضى نباشى چاره اى ندارى مگر شكيبا بودن يا مردن)
(3) پس در آن هنگام ديدم مرا يار و دفاع كننده و ياورى نيست مگر اهل بيتم
(4) كه دريغ داشتم از اينكه مرگ ايشان را دريابد (بزد و خورد راضى نشدم كه اهل بيتم تباه نشوند) پس چشم خاشاك رفته را بر هم نهادم و با استخوان در گلو آب دهن فرو بردم، و براى فرو نشاندن خشم صبر كردم بچيزى كه از حنظل (گياهى است بسيار تلخ) تلخ تر و براى دل از كاردهاى بزرگ دردناكتر بود.
(سيّد رضىّ فرمايد:) اين سخن (و قسمتى كه در زير در باره اصحاب جمل ذكر ميشود) در بين خطبه اى كه پيشتر بيان شد (خطبه صد و هفتاد و يكم) گذشت، ولى من براى اختلافى كه در دو روايت بود دوباره آنرا اينجا آوردم.
 
بار خدايا از تو مى خواهم كه مرا در برابر قريش و يارانش يارى دهى كه پيوند خويشاوندى مرا بريده اند و كاسه مرا سرنگون كرده اند. گرد آمده اند تا با من ستيزه كنند و حقى را كه از آن من است و من از ديگران بدان سزاوارترم از من دريغ دارند.
گفتند كه حق چيزى است كه مى توانى آن را بگيرى و ديگران هم مى توانند تو را از گرفتن آن بازدارند. پس، يا غمگنانه شكيبا باش يا از اندوه و حسرت بمير. در آن حال، نگريستم، ديدم كه مرا ياورى و مدافعى و مددكارى جز اهل بيتم نيست، دريغم آمد كه آنها را طعمه مرگ سازم. پس در حالى كه، خاشاك به ديده ام رفته بود، چشم پوشى كردم و در حالى كه، استخوان در گلويم شكسته بود، آب دهن اندك اندك فرو بردم. صبر كردم و خشم خود فرو خوردم، بر چيزى كه از حنظل تلخ تر بود و براى دل من از تيغ تيز دردآورتر.
مؤلّف گويد: اين سخن در ضمن خطبه هاى پيشين آمده بود ولى به سبب اختلاف روايت بار ديگر آن را نقل كرديم.
 
خداوندا من از قريش و کسانى که آنها را يارى کردند (تا خلافت را از مسير اصلى منحرف سازند) به تو شکايت مى آورم، آنها پيوند خويشاونديم را قطع کردند و پيمانه حقم را واژگون ساختند و همگى براى مبارزه با من در مورد حقى که از همه به آن سزاوارتر بودم، همدست شدند و گفتند: اى على! بدان پاره اى از حقوق را بايد بگيرى و پاره اى ديگر را بايد از آن محروم شوى (و حق خلافت از نوع دوم است) اکنون يا با غم و اندوه بساز يا با تأسف بمير!! من نگاه کردم (و جوانب کار را بررسى نمودم) ديدم نه پشتيبانى دارم نه مدافعى و نه ياورى جز اهل بيتم که راضى نبودم جانشان را به خطر بيفکنم، لذا چشمان پر از خاشاک خود را بر هم نهادم و همچون کسى که استخوان در گلويش گير کرده باشد آب دهان فرو بردم و با خويشتن دارى و فروبردن خشم در برابر چيزى که از حنظل تلخ تر و از تيزى تيغ و خنجر بر قلب دردناک تر بود شکيبايى کردم!
سيّد رضى(رحمه الله) پس از پايان اين خطبه مى گويد: بخشى از اين گفتار در اثناى خطبه(هاى) پيشين گذشت; ولى من آن را بار ديگر در اينجا آوردم، زيرا اين دو روايت با هم (از جهاتى) متفاوت بودند.
 
بار خدايا از تو بر قريش يارى مى خواهم كه پيوند خويشاونديم را بريدند، و كار را بر من واژگون گردانيدند و براى ستيز با من فراهم گرديدند در حقى -كه از آن من بود نه آنان- و بدان سزاوارتر بودم از ديگران، و گفتند حق را توانى به دست آورد، و توانند تو را از آن منع كرد. پس كنون شكيبا باش افسرده يا بمير به حسرت مرده، و نگريستم و ديدم نه مرا يارى است، نه مدافعى و مددكارى جز كسانم، كه دريغ آمدم به كام مرگشان برانم. پس خار غم در ديده خليده چشم پوشيدم و -گلو از استخوان- غصه -تاسيده- آب دهان را جرعه جرعه نوشيدم، و شكيبايى ورزيدم در خوردن خشمى كه از حنظل تلخ تر بود و دل را از تيغ برنده درد آورتر.
[اين گفتار ضمن خطبه هاى پيش گذشت ليكن به خاطر اختلاف روايت آن را دوباره آوردم.]
 
از سخنان آن حضرت است در شكايت از قريش:
خداوندا، از تو بر قريش و كمك دهندگانشان يارى مى خواهم، زيرا قريش با من قطع رحم كردند، و پيمانه حكومتم را واژگون نمودند، و براى نزاع با من در حقّى كه از ديگران به آن سزاوارتر بودم اجتماع كردند، و گفتند: آگاه باش، حق آن است كه آن را بگيرى، و حق آن است كه از آن ممنوع شوى، پس بر غصه و اندوه صبر كن، يا با تأسّف بمير. در آن هنگام ديدم مرا جز اهل بيتم يار و مدافع و هم يارى نيست، كه روا نداشتم آنان را به ورطه مرگ اندازم، پس چشم خاشاك رفته را برهم گذاشتم، و با استخوان مانده در گلو آب دهن فرو دادم، و براى فرو بردن خشم بر چيزى صبر كردم كه از حنظل تلخ تر، و دردش براى قلب از بريدن كاردهاى بزرگ سخت تر بود.
اين سخن بين خطبه اى كه پيشتر گذشت (خطبه 171) آمده بود، ولى من براى اختلافى كه در دو روايت بود دوباره آوردم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 279-273 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ فِي التَّظَلُّمِ وَالتَّشَكّي مِنْ قُرَيْشٍ.از سخنان امام عليه السلام است كه در شكايت از قريش بيان كرده است. خطبه در يك نگاه:همان گونه كه در بيان سند خطبه اشاره شد، اين خطبه و خطبه 172 و خطبه 26 در قسمتهاى مختلف با هم مشتركند و به نظر مى رسد بخشهايى از نامه اى باشد كه امام عليه السلام در اواخر دوران حكومت خود در پاسخ سؤال جمعى از دوستانش مرقوم داشت، زيرا گروهى اصرار داشتند كه آن حضرت نظر خود را درباره حوادث بعد از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و دوران خلفا بيان فرمايد. امام عليه السلام با اصرار آنها اين نامه را نوشت و دستور داد براى مردم بخوانند تا مخالفان نتوانند حقايق را لوث كنند و تاريخ را تحريف نمايند.امام عليه السلام در اين خطبه عمدتاً به دو نكته اشاره مى كند: نخست اينكه به خداوند از قريش شكايت مى برد كه آنها در پايمال كردن حقوق آن حضرت، متّفق شدند و با صراحت گفتند: بايد از حق خود در امر خلافت چشم پوشى كنى!ديگر اينكه امام عليه السلام علّت عدم قيام خود را براى گرفتن حق، شرح مى دهد كه من يار و ياورانى براى اين امر نيافتم و جان خانواده خودم را در خطر ديدم. انواع ناملايمات را تحمل کردم:امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه مى فرمايد: «خداوندا من از قريش و کسانى که آنها را يارى کردند (تا خلافت را از مسير اصلى منحرف سازند) به تو شکايت مى آورم، آنها پيوند خويشاونديم را قطع کردند و پيمانه حقم را واژگون ساختند و همگى براى مبارزه با من در مورد حقى که از همه به آن سزاوارتر بودم، همدست شدند»; (اللَّهُمَّ إنّى أَسْتَعْدِيکَ عَلَى قُرَيْش وَ مَنْ أَعَانَهُمْ; فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ أَکْفَؤُوا(1) إِنَائِي، وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً کُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْ غَيْرِي).گرچه امام اين سخن را در اواخر دوران حکومتش بيان فرمود; ولى در ميان مورّخان و مفسّران نهج البلاغه گفتگوست که سخن امام(عليه السلام) ناظر به کدام زمان است; آيا اشاره به داستان سقيفه و حوادث بعد از رحلت پيامبر است يا زمان شوراى شش نفرى عمر، يا دوران پيمان شکنى طلحه و زبير و برافروختن آتش جنگ جمل است؟از ميان اين احتمالات سه گانه، احتمال اوّل نزديک تر به نظر مى رسد. سپس احتمال دوم; ولى احتمال سوم بسيار بعيد است، زيرا شورش طلحه و زبير اجتماع قريش بر ضدّ آن حضرت محسوب نمى شد.جمله «أسْتَعْديکَ» از ريشه «استعداء» به معناى يار طلبيدن يا شکايت پيش کسى بردن است.جمله «إِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِي» ممکن است اشاره به اين باشد که غاصبان خلافت تکيه بر خويشاوندى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى کردند در حالى که خويشاوندى امام از همه آنها نزديک تر بود.جمله «أَکْفَؤُوا إِنَائِي» ممکن است اشاره به اين باشد که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) اين پيمانه را پر کرده بود و به دست امام داده بود و او را ـ که سزاوارترين مسلمانان به خلافت بود ـ بارها را معرفى فرموده بود; ولى آنها اين پيمانه آب حيات را به کلى واژگون کردند.اينکه مى فرمايد: «من از همه سزاوارتر به اين حق بودم» براى هر انسان منصفى با دلايل عقلى و نقلى ثابت شده است; نه کسى علم آن حضرت را داشت و نه شجاعت، تقوا، زهد و کفايتش را.ابن ابى الحديد در شرح خطبه 172 هنگام ذکر اين جمله، جمله هاى مشابه ديگرى نقل مى کند که همه آنها دلالت دارد بر اينکه على(عليه السلام) خلافت را حقّ مسلم خود مى دانست و ديگران را غاصب اين حق مى شمرد. سپس اضافه مى کند: «اماميه و زيديّه اين جمله ها را مطابق ظاهرش تفسير کرده اند و غير على(عليه السلام) را لايق اين مقام ندانسته اند» بعد تصريح مى کند: «گرچه ظاهر اين جمله ها همان است که آنها مى گويند; ولى ما بايد آنها را مانند آيات متشابه قرآن بدانيم و بر ظاهر آن تکيه نکنيم».(2)اين سخن عجيب، ناشى از نوعى تعصّب و ذهنيتهاى نادرست است و معناى اين سخن آن است که هر چه را مايل نبوديم بپذيريم، بگوييم جزء متشابهات است در حالى که متشابه آنجاست که سخنى ابهام و اجمال داشته باشد; نه اين گونه سخنان واضح و آشکار.سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به منطق عجيب مخالفانش اشاره کرده، مى فرمايد: «و گفتند: (اى على! بدان پاره اى از حقوق را بايد بگيرى و پاره اى ديگر را بايد از آن محروم شوى (و حق خلافت از نوع دوم است) اکنون يا با غم و اندوه بساز يا با تأسف بمير»; (وَ قَالُوا: أَلاَ إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ، وَ فِي الْحَقِّ أَنْ تُمْنَعَهُ، فَاصْبِرْ مَغْمُوماً، أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً).اين منطق به راستى منطق وحشتناکى است که انسان اعتراف کند بعضى از امور حق است; ولى به حکم غلبه زورمندان بايد از آن چشم پوشى کند و در نتيجه يا صبر و شکيبايى پيشه کند و يا از تأسّف بميرد. اين همان شعارى است که مستکبران جهان آشکارا يا پنهان مى گويند: «المُلْکُ لِمَنْ غَلَبَ; حکومت از آن کسى است که غلبه کند» بايد از ابن ابى الحديد سؤال کرد که اين جمله هم جزء متشابهات است که بايد آن را تفسير و تأويل کرد؟!امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى افزايد: «من نگاه کردم (و جوانب کار را بررسى نمودم) ديدم نه پشتيبانى دارم نه مدافعى و نه ياورى جز اهل بيتم که راضى نبودم جانشان را به خطر بيفکنم»; (فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي رَافِدٌ(3)، وَ لاَ ذَابٌّ وَ لاَ مُسَاعِدٌ، إِلاَّ أَهْلَ بَيْتِي; فَضَنَنْتُ(4) بِهِمْ عَنْ الْمَنِيَّةِ).اين تعبير نشان مى دهد که توده هاى مردم جذب حکومت وقت شده بودند گروهى از ترس، گروهى از روى طمع يا به سبب کينه هاى ديرين در جنگهاى اسلامى و گروه ديگرى از روى غفلت و خوش باورى. بديهى است در چنين شرايطى امام نمى توانست براى تشکيل حکومت عدل اسلامى که دنباله حکومت پيامبر اکرم بود قيام کند.از اين رو در ادامه اين سخن مى فرمايد: «لذا چشمان پر از خاشاک خود را بر هم نهادم و همچون کسى که استخوان در گلويش گير کرده باشد آب دهان فرو بردم و با خويشتن دارى و فروبردن خشم در برابر چيزى که از حنظل تلخ تر و از تيزى تيغ و خنجر بر قلب دردناک تر بود شکيبايى کردم»; (فَأَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذَى(5)، وَ جَرِعْتُ رِيقِي عَلَى الشَّجَا(6)، وَ صَبَرْتُ مِنْ کَظْمِ الْغَيْظِ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ(7)، وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ وَخْزِ(8) الشِّفَارِ(9)).اشاره به اينکه هرگز نبايد سکوت مرا در برابر آن اوضاع، دليل بر رضا گرفت، بلکه من از انحرافها و کژيها که بعد از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در حکومت اسلامى به وجود آمد سخت رنج مى بردم; ولى چاره اى جز صبر و سکوت نداشتم.* * *سيّد رضى(رحمه الله) پس از پايان اين خطبه مى گويد: «بخشى از اين گفتار در اثناى خطبه(هاى) پيشين گذشت; ولى من آن را بار ديگر در اينجا آوردم، زيرا اين دو روايت با هم (از جهاتى) متفاوت بودند»; (قالَ الشَّريفُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: وَ قَدْ مَضى هذا الْکَلامُ في أثْناءِ خُطْبَة مُتَقَدِّمَة، إلاّ أنّي ذَکَرْتُهُ هاهُنا لاِخْتِلافِ الرِّوايَتَيْنِ).(10)*****پی نوشت:1. «اکفؤوا» از «اکفاء» به معناى واژگون کردن ظرف است به گونه اى که هر چه در آن است بريزد و ريشه اصلى آن «کفء» بر وزن «دفع» به معناى روى گرداندن و پشت کردن است.2. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 9، ص 307 .3. «رافد» از ريشه «رفد» بر وزن «ربط» به معناى کمک کردن و عطا نمودن گرفته شده است.4. «ضننت» از ريشه «ضنّ» بر وزن «فنّ» در اصل به معناى بخل شديد است; ولى در اينجا و امثال آن، خوددارى کردن شديد از چيزى مقصود است.5. «قذى» اين واژه نقطه مقابل صفا و خلوص است و به اشياى آلوده اى که در آب مى افتد و همچنين خار و خاشاکى که در چشم مى رود و آن را ناراحت مى کند «قذى» گفته مى شود.6. «شجى» از ريشه «شجو» بر وزن «هجو» به معناى سختى و شدت و اندوه و غم است و به چيزى در گلوى انسان گير مى کند نيز «شجى» مى گويند.7. «علقم» بوته اى است بسيار تلخ که به آن «حنظل» نيز گفته مى شود و اين واژه به هر چيز تلخى نيز اطلاق مى گردد.8. «وخز» به معناى نيش زدن و سوراخ کردن و آزردن آمده است.9. «شفار» جمع «شفره» بر وزن «دفعه» به معناى کارد و تيغ است.10. سند خطبه: بخشى از اين خطبه در خطبه 172 و بخشى ديگرى از آن در خطبه 26 آمده است و همان گونه كه در سند خطبه 172 گذشت، به نظر مى رسد اين خطبه بخشى از نامه اى است كه امام عليه السلام در اواخر ايّام خلافتش مرقوم داشت و حوادثى را كه بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تا آن زمان رخ داده بود به طور فشرده در آن بيان فرمود و دستور داد آن را براى مردم بخوانند. نويسنده كتاب مصادر نهج البلاغه در اينجا اضافه مى كند كه مرحوم كلينى طبق نقل سيّد بن طاووس در كتاب كشف المحجّه آن را در كتاب رسائل آورده است. در ضمن اين احتمال را نيز مى دهد كه امام بيش از يك مرتبه، نكاتى را كه در اين خطبه است در مناسبتهاى مختلف بيان فرموده باشد. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 132) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سيد رضى در آخر اين خطبه شريف مى فرمايد: گر چه اين سخنان امام (ع) در ضمن يكى از خطبات پيشين حضرت آمده است، امّا من به دليل مختلف بودن روايت، دوباره در اين جا به ذكر آن مبادرت ورزيدم.غرض حضرت در اين فصل از سخنان خود، شكايت به پيشگاه خداوندى و يارى جستن از او در برابر قريش است كه او را از حق امامت و رهبرى امت كه تنها شايسته او بود، دور كردند، و از اين معنى به عنوان قطع رحم و بريدن پيوند خويشاوندى تعبير فرموده، چنان كه از كناره گيرى و جدايى آنان از خود به واژگون كردن ظرف و پيمانه تعبير فرموده است، زيرا اين امور لازمه واژگونى ظرف و ريختن آنچه در آن است مى باشد، همچنان كه لازمه درست قرار گرفتن ظرف، رو آوردن آنان به او، و گرد آمدن آنها در اطراف اوست.«و اجمعوا... غيرى»،شارحان شيعه مى گويند: منظور حضرت از آن عده كه عليه حق او به منازعه برخاستند جامعه قريشند كه به هنگام وفات رسول اكرم (در دار الندوه) گرد آمدند و ديگران را به خلافت نصب كردند، و مراد از كلمه «غيرى»: ديگران، سه خليفه قبل از آن حضرت مى باشد، ولى شارحان غير شيعه مى گويند: مراد از آنها، آن چند نفرى هستند كه به عنوان شورا اجتماع كردند و پس از مشورت عثمان را به خلافت برگزيدند، بنا بر اين قول دو خليفه اوّل در اين شكايت داخل نيستند (قهرا مراد از غيرهم عثمان خواهد بود). امّا اين قول ضعيف است، زيرا در خطبه شقشقيّه كه قبلا بيان شد از هر سه خليفه پيش از خود شكايت كرده است.خلاصه پس از جستجوى سخنان امام و بررسى احوال آن حضرت منظور آن حضرت از اين سخن و امثال آن، بر كسى پوشيده نيست، و مى توان ورود اين سخن را در مورد شكايت از طلحه و زبير، هنگامى كه با يارانشان به سوى بصره شتافتند، دانست، زيرا در صورتى كه آن حضرت از زمامداران پيشين به خلافت سزاوارتر باشد، با آن كه آنها در اسلام بر ديگران تقدم داشتند، پس از اشخاصى كه در درجه اى پايين تر از آنها قرار گرفته اند، به طريق اولى براى خلافت سزاوارتر خواهد بود، و اين مورد مانند سخنى است كه مى فرمايد: «بار خدايا به فريادم برس از آن شورا كه چگونه در باره من شك كردند و مرا با نخستين فرد از آن سه نفر مقايسه كردند و تا آن جا مرا پايين آوردند كه با چنين افرادى همسنگ كردند.»«و قالوا: الّا إنّ فى الحقّ...»،امام عليه السلام با تأسّف از زبان حال و افعال آنان خبر مى دهد و الّا آنان با زبان خود چنين حرفها نگفته بودند.«فنظرت...»،شارح بيان مى دارد كه قبلا (ظاهرا در شرح خطبه شقشقيه) شرحى از دردهاى حسّى و بريدگى كه وسيله تيغ و غير آن پيدا مى شود ذكر كرديم. و سپس يادآور مى شود كه هر كس دو فصل گذشته (قسمتى از خطبه شقشقيه و خطبه 171) را مطالعه و دقت كند تفاوت روايتى آنها را با اين فصل درك خواهد كرد. توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 170 و من كلام له عليه السّلام و هو المأتان و السادس عشر من المختار فى باب الخطب و هو ملتقط من كلام طويل قدّمنا روايته في شرح الفصل الثّالث من الخطبة السّادسة و العشرين:اللّهمّ إنّى أستعديك على قريش فإنّهم قد قطعوا رحمي، و اكفئوا إنائي، و أجمعوا على منازعتي حقّا كنت أولى به من غيري، و قالوا: ألا إنّ في الحقّ أن تأخذه و في الحقّ أن تمنعه، فاصبر مغموما، أو مت متأسّفا، فنظرت فإذا ليس لي رافد، و لا ذابّ، و لا مساعد إلّا أهل بيتي، فضننت بهم عن المنيّة، فأغضيت على القذى، و جرعت ريقي على الشّجى، و صبرت من كظم الغيظ على أمرّ من العلقم، و الم للقلب من حزّ الشّفار. (51753- 51670)و قد مضى هذا الكلام في أثناء خطبة متقدّمة إلّا أنّي كرّرته هاهنا لاختلاف الرّوايتين.و منه فى ذكر السائرين الى البصرة لحربه عليه السلام: فقدموا على عمّالي و خزّان بيت مال المسلمين الّذي في يديّ، و على أهل مصر كلّهم في طاعتي، و على بيعتي، فشتّتوا كلمتهم، و أفسدوا عليّ جماعتهم، و وثبوا على شيعتي فقتلوا طائفة منهم غدرا، و طائفة منهم عضّوا على أسيافهم، فضاربوا بها حتّى لقوا اللّه صادقين. (51830- 51786)اللغة:(الاستعداء) الاستعانة و الاستنصار، و قال الشّارح المعتزلي: العدوى طلبك إلى وال أن يعديك على من ظلمك أى ينتقم لك منه يقال استعديت الأمير على فلان فأعداني أى استعنت به عليه فأعانني و (كفاء) الاناء من باب منع قلبته و كبته و (تأخذه) و (تمنعه) بالتّاء المثنّاة فيهما و الأوّل بصيغة المعلوم و الثاني بصيغة المجهول و في بعض النسخ بالنّون بصيغة المتكلّم و المروىّ عن خطّ الرّضيّ هو الأوّل.و (رفده) رفدا من باب ضرب أعانه و أعطاه فهو رافد و (ضنّ) بالشّيء يضنّ من باب تعب و ضرب بخل به و (أغضيت) على كذا أى صبرت و سكت و (القذى) ما يقع في العين من تراب و غيره و (الشجي) ما اعترض فى الحلق من عظم و نحوه و (العلقم) شجر شديد المرارة و (الحزّ) القطع و فى بعض النسخ ذخر الشفار و هو الطّعن الخفيف بالرّمح و غيره و (الشّفار) جمع الشّفرة و هو السّكين العظيم و ما عرّض و حدّ من الحديد و جانب النصل و حدّ السّيف. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 171 الاعراب:قوله حقّا منصوب بنزع الخافض أى لحقّ أو في حقّ و على الأوّل فمتعلّق بأجمعوا و على الثّاني بعلى منازعتي، و على في قوله على القذى و على الشّجى و على أمرّ جميعا للاستعلاء المجازى قوله: و طائفة منهم عضّوا برفع طائفة على الابتداء، و جملة عضّوا خبره، و في نسخة الشّارح المعتزلي و طائفة عضّوا بالنّصب على العطف فتكون جملة عضّوا صفة.المعنى:اعلم أنّك قد عرفت في شرح الفصل الثالث من الخطبة السّادسة و العشرين أنّ هذا الكلام من جملة فصول كلام طويل له عليه السّلام قدّمنا روايته هناك، و ظهر لك ثمة أنّ هذا الفصل منه وارد في اقتصاص مجلس الشّورى و التّظلّم من ازواء الخلافة عنه عليه السّلام إلى عثمان و التشكّى إلى اللّه عزّ و جلّ في ذلك.إذا عرفت ذلك فأقول: قوله  (اللهمّ إنّي أستعديك على قريش) أى أطلب منك الاعانة و النّصرة عليهم و الانتقام منهم (فانّهم قد قطعوا رحمي) أى قرابتي قال الشّارح المعتزلي أى أجروني مجرى الأجانب و يجوز أن يريد أنّهم عدّوني كالأجنبيّ من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و يجوز أن يريد أنّهم جعلوني كالأجنبيّ منهم لا ينصروني و لا يقومون بأمرى.استعاره (و اكفئوا إنائي) و هو استعارة لابطال حقّه فانّ قلب الاناء بما فيه يوجب إضاعته و كذلك إبطال الحقّ مستلزم لاضاعته. (و أجمعوا على منازعتي حقّا كنت أولى به من غيرى) أى اتّفقوا على النزاع معى في حقّ أنا أولى به و هو حقّ الخلافة و الولاية، و المراد بأولويّته استحقاقه لها بالنّص الجلى من اللّه و رسوله حسبما عرفت في تضاعيف الشّرح لا سيّما في مقدّمات الخطبة الثّالثة المعروفة بالشّقشقية لا الاستحقاق بمجرّد الأفضليّة فقط كما توهّمه الشّارح المعتزلي وفاقا لساير المعتزلة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 172 (و قالوا الا أنّ في الحقّ أن تأخذه و في الحقّ أن تمنعه) قال القطب الرّاوندى في خطّ الرضيّ بالتاء و معنى ذلك أنّك إن ولّيت أنت كانت ولايتك حقا و إن ولّي غيرك كانت حقّا على مذهب أهل الاجتهاد و من رواها بالنّون فالمعنى ظاهر. (فاصبر مغموما أومت متأسفا) يحتمل أن يكون هذا القول منهم بلسان القال و أن يكون بلسان الحال يعني إذا كان ممنوعيتك حقّا أيضا و لم تكن راضيا به فليس لك إلّا الصّبر أو الموت متلهفا متحسّرا (فنظرت) لما رأيت منازعتهم و سمعت مقالتهم (فاذا ليس لي رافد) أى ناصر و معين (و لا ذابّ و لا مساعد) أى دافع و معاون (إلّا أهل بيتي فضننت بهم عن المنيّة) أى بخلت بهم عنها.و هو صريح في أنّ تركه لحقّه لم يكن عن طوع كما زعمه المعتزلة و انما تركه لما شاهد من أنه إذا نهض بطلب حقه لجعل نفسه و أهل بيته أغراضا للمنايا و يؤكد ذلك قوله  (فأغضيت على القذى) لدلالته على شدّة تحمله و كذلك قوله  (و جرعت) أى ابتلعت (ريقى على الشّجى) لدلالته على مزيد غصّته.و هكذا قوله  (و صبرت من كظم الغيظ على أمرّ من العلقم) لافادته غاية غيظه و قوله  (و آلم للقلب من حزّ الشفار) لدلالته على منتهى تألمه و من هذا حاله فكيف يكون سكوته عن قيام غيره بالأمر دليلا على رضاه، و قد تقدّم في شرح الفصل الثاني من الخطبة السادسة و العشرين فصل واف في هذا المعنى.قال الرضيّ «ره» (و قد مضى هذا الكلام في أثناء خطبة متقدّمة) و هى الخطبة المأة و الحادية و السبعون بل هذا الكلام و تلك الخطبة و الخطبة السادسة و العشرون جميعا ملتقطة من كلام طويل له عليه السّلام رويته في شرح الفصل الثالث من الخطبة السادسة و العشرين، و الدّاعي على تكراره ما أشار إليه بقوله  (إلّا أني كرّرته ههنا لاختلاف الروايتين) أقول: و مع هذا التكرار ففيه أيضا بعض الاختلاف لما قدّمنا روايته كما هو ظاهر لمن راجع هناك، هذا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 173 (و منه) أى بعض هذا الكلام، و في نسخة الشارح المعتزلي و البحراني العنوان: و من كلام له عليه السّلام، و الظاهر أنه اشتباه من الناسخ لأنه مع ما قبله كلاهما من فقرات الكلام الذى تقدّم روايته و ليس كلّ منهما كلاما مستقلّا أو ملتقطا من كلامين متغايرين.و كيف كان فهو (في ذكر السائرين إلى البصرة لحربه عليه السّلام) من طلحة و الزبير و عايشة و جنودهم. (فقدموا على عمالي) و هو عثمان بن حنيف الأنصارى و من تبعه كان عاملا له عليه السّلام على البصرة (و خزان بيت مال المسلمين الّذى في يدي) و كانوا أربعمائة رجل (و على أهل مصر) يريد به البصرة (كلّهم في طاعتي و على بيعتي فشتّتوا كلمتهم) أى ألقوا الاختلاف بينهم (و أفسدوا علىّ جماعتهم).و ذلك لأنّ عايشة بعد دخول البصرة و التقاء الفئتين أقبلت على جملها و نادت بصوت مرتفع: أيها الناس أقلّوا الكلام و اسكتوا، فاسكت الناس لها فقالت في جملة كلام تحرّضهم فيه على القتال و الاجلاب على قتلة عثمان:ألا إنّ عثمان قتل مظلوما فاطلبوا قتلته فاذا ظفرتم بهم فاقتلوهم ثمّ اجعلوا الأمر شورى بين الرّهط الّذين اختارهم عمر بن الخطّاب و لا يدخل فيهم من شرك في دم عثمان.قال الرّاوى فماج النّاس و اختلطوا فمن قائل يقول: القول ما قالت، و من قائل يقول: و ما هى و هذا الأمر انما هي امرأة مأمورة بلزوم بيتها، و ارتفعت الأصوات و كثر اللّغط حتّى تضاربوا بالنّعال و تراموا بالحصى، ثمّ إنّ النّاس تمايزوا فصاروا فريقين فريق مع عثمان بن حنيف و فريق مع عايشة و أصحابها.و الى هذا أشار عليه السّلام بقوله: فشتّتوا كلمتهم و أفسدوا جماعتهم (و وثبوا على شيعتي فقتلوا طائفة منهم غدرا) و هم السّيابحة حرّاس بيت المال (و طائفة منهم عضّوا على أسيافهم) و هم حكيم بن جبلة العبدى و أتباعه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 174 قال الشارح المعتزلي: عضّهم على أسيافهم كناية عن الصّبر في الحرب و ترك الاستسلام، و هي كناية فصيحة شبّه قبضهم على السّيوف بالعضّ، انتهى.يعني أنّهم جدّوا في الحرب و لزموا سيوفهم (فضاربوا بها حتّى لقوا اللّه صادقين) في ولائهم لأمير المؤمنين عليه السّلام و في تمسّكهم بحبل بيعته المتين أو صادقين فيما عاهدوا اللّه عليه كما قال تعالى  «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا» و اعلم أنّ هذا الكلام الذى نقله الرضيّ عنه عليه السّلام في السّايرين إلى البصرة مختلف جدّا لما قدّمنا روايته عنه في شرح الخطبة السادسة و العشرين، فانّ الموجود فيه هكذا:فقدما- يعني طلحة و الزّبير- على عاملي و خزّان بيت مالى و على أهل مصر في الذين كلّهم على بيعتي و فى طاعتي فشتّتوا كلمتهم و أفسدوا جماعتهم ثمّ وثبوا «دئبوا خ» على شيعتي من المسلمين فقتلوا طائفة منهم غدرا و طائفة صبرا و طائفة منهم غضبوا للّه فشهروا سيوفهم و ضربوا بها حتّى لقوا اللّه صادقين.ثمّ اعلم أنّه قد تقدّم في شرح الخطبة المأة و الاحدى و السّبعين تفصيل قصّة السّائرين إلى البصرة و ما فعلوا فيها من قتل طائفة صبرا و طائفة غدرا و غيره من الفضائح التي لا يحصى من أراد الاطّلاع عليها فليراجع هناك.تنبيه:قال الشّارح المعتزلي بعد شرح الفقرات الاول من هذا الكلام أعني قوله اللّهمّ إنّي أستعديك على قريش إلى قوله من حزّ الشفار ما عبارته:و اعلم أنّ هذا الكلام قد نقل عن أمير المؤمنين عليه السّلام ما يناسبه و يجرى مجراه و لم يورّخ الوقت الذى قاله فيه و لا الحال الّتي عناها به، و أصحابنا يحملون ذلك على أنّه عليه السّلام قاله عقيب الشورى و بيعة عثمان، فانه ليس يرتاب أحد من أصحابنا على أنه تظلّم و تألّم حينئذ، و يكره أكثر أصحابنا حمل أمثال هذا الكلام على التألّم من يوم السّقيفة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 175 و لقائل أن يقول لهم: أ تقولون إنّ بيعة عثمان لم تكن صحيحة؟فيقولون: لا.فيقال لهم: فعلى ما ذا تحملون كلامه عليه السّلام مع تعظيمكم له و تصديقكم لأقواله؟فيقولون: نحمل ذلك على تألّمه و تظلّمه منهم إذ تركوا الأولى و الأفضل، فانكم لستم تنكرون أنه كان الأفضل و الأحقّ بالأمر بل تعترفون بذلك و تقولون ساغت إمامة غيره و صحّت لمانع كان فيه و هو ما غلب على ظنون العاقدين للأمر من أنّ العرب لا تطيعه فانه تخاف من فتنة عظيمة تحدث إن ولى الخلافة لأسباب يذكرونها و يعدّونها، و قد روى كثير من المحدّثين أنه عليه السّلام عقيب يوم السقيفة تألّم و تظلّم و استنجد و استصرخ حيث ساموه الحضور و البيعة و أنه قال و هو يشير إلى القبر: إنّ القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني، و أنه قال: وا جعفراه و لا جعفر لي اليوم وا حمزتاه و لا حمزة لى اليوم، و قد ذكرنا من هذا المعنى جملة صالحة فيما تقدّم و كلّ ذلك محمول عندنا على أنه طلب الأمر من جهة الفضل و القرابة و ليس بدالّ عندنا على وجود النصّ، لأنه لو كان هناك نصّ لكان أقلّ كلفة و أسهل طريقا و أيسر لما يريد تناولا أن يقول: يا هؤلاء إنّ العهد لم يطل و إنّ رسول اللّه أمركم بطاعتى و استخلفني عليكم بعده، و لم يقع منه بعد ما علمتموه نصّ ينسخ ذلك و لا يرفعه فما الموجب لتركى و العدول عنّي.فان قالت الامامية: كان خاف القتل لو ذكر ذلك.قيل لهم: فهلّا خاف القتل و هو يقتل و يدفع ليبايع و هو يستصرخ تارة بقبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تارة بعمّه جعفر و أخيه حمزة و هما ميّتان، و تارة بالأنصار، و تارة ببني عبد مناف و يجمع الجموع في داره و يبثّ الرّسل ليلا و نهارا إلى النّاس يذكرهم فضله و قرابته و يقول للمهاجرين خصمتم الأنصار بكونكم أقرب إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أنا اخصمكم بما خصمتم به الأنصار، لأنّ القرابة إن كانت هي المعتبرة فأنا أقرب منكم و هلّا خاف من الامتناع و من هذا الاحتجاج و من الخلوة في داره بأصحابه و من تنفير النّاس عن البيعة الّتي عقدت حينئذ لمن عقدت له. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 176 و كلّ هذا إذا تأمّله المنصف علم أنّ الشيعة أصابت في أمرو أخطأت في أمر.أمّا الأمر الّذى أصابت فيه فقولها إنّه امتنع و تلكا و أراد الأمر لنفسه و أما الأمر الذى أخطأت فيه فقولها إنّه كان منصوصا عليه نصّا جليا بالخلافة تعلمها الصّحابة كلّها أو أكثرها و إنّ ذلك خولف طلبا للرياسة الدّنيويّة و ايثارا للعاجلة، و إنّ حال المخالفين للنصّ لا تعدو أحد الأمرين إمّا الكفر أو الفسق فانّ قرائن الأحوال و أماراتها لا تدلّ على ذلك و إنّما تدلّ و تشهد بخلافه.و هذا يقتضي أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام كان في مبدء الأمر يظنّ أنّ العقد لغيره كان من غير نظر في المصلحة، و أنّه لم يقصد به إلّا صرف الأمر عنه و الاستيثار عليه فظهر منه ما ظهر من الامتناع و القعود في بيته إلى أن صحّ عنده و ثبت في نفسه أنّهم أصابوا فيما فعلوه و أنّهم لم يميلوا إلى الهوى و لا أرادوا الدّنيا، و إنّما فعلوا الأصلح في ظنونهم، لأنّه رأى من بغض النّاس له و انحرافهم عنه و ميلهم عليه و ثوران الأحقاد الّتي كانت في أنفسهم و احتدام النّيران الّتي كانت في قلوبهم، و التّرات الّتي و ترهم فيما قبل بها، و الدّماء الّتي سفكها منهم و أراقها، و تعلّل طائفة اخرى منهم للعدول عنه عليه السّلام بصغر سنّه و استهجانهم تقديم الشّاب على الشيوخ و الكهول، و تعلّل طائفة اخرى منهم بكراهيّة الجمع بين النّبوة و الخلافة في بيت واحد فيجفخون  «1» على النّاس كما قاله من قاله، و استصعاب قوم شكيمته و خوفهم شدّته و علمهم بأنّه لا يداجي  «2» و لا يحابي و لا يراقب و لا يجامل  «3» في الدّين، و انّ الخلافة تحتاج إلى من يجتهد برأيه و يعمل بموجب استصلاحه، و انحراف قوم آخرين عنه كان للحسد الّذى كان له عندهم في حياة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لشدّة اختصاصه له و تعظيمه ايّاه و ما قال فيه فأكثر من النّصوص الدّالة على رفعة شأنه و علوّ مكانه، و ما اختصّ به من مصاهرته و اخوّته و نحو ذلك من أحواله معه______________________________ (1)- أى يتكبّرون. (2)- أى لا يدارى (3)- جامله عامله بالجميل أو أحسن العشرة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 177 و تنكر قوم آخرين له لنسبتهم إليه العجب و التّيه كما زعموا و احتقاره العرب و استصغاره النّاس كما عدّدوه عليه و إن كانوا عندنا كاذبين، و لكنّه قول قيل، و أمر ذكر، و حال نسبت إليه. و أعانهم عليها ما كان يصدر عنه من أقوال توهم مثل هذا نحو قوله: فانّا صنائع ربّنا و الخلق بعد صنائع لنا ما صحّ به عنده أنّ الأمر لم يكن ليستتمّ له يوما واحدا و لا ينتظم و لا يستمرّ، و أنّه لو ولي الأمر لفتقت العرب عليه فتقا يكون فيه استيصال شافة الاسلام و هدم أركانه، فأذعن بالبيعة و سمح إلى الطّاعة و أمسك عن طلب الامرة و إن كان على مضض و رمض، و هذا المذهب هو أقصد المذاهب و أصحّها، و إليه يذهب أصحابنا المتأخّرون من البغداديّين و به نقول.قال: و اعلم أنّ حال عليّ عليه السّلام في هذا المعني أشهر من أن تحتاج في الدّلالة عليها إلى الاسهاب و الاطناب، فقد رأيت انتقاض العرب عليه من أقطارها حين بويع بالخلافة بعد وفاة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بخمس و عشرين سنة، و في دون هذه المدّة تنسي الأحقاد و تموت التّرات و تبرد الأكباد الحامية و تسلوا القلوب الواجدة و يعدم قرن من النّاس و يوجد قرن و لا يبقي من أرباب تلك الشحناء و البغضاء إلّا الأقلّ فكانت حاله بعد هذه المدّة الطويلة مع قريش كأنّها حالة لو أفضت الخلافة إليه يوم وفاة ابن عمّه من إظهار ما في النّفوس و هيجان ما في القلوب حتّى أنّ الأخلاف من قريش و الأحداث و الفتيان الّذين لم يشهدوا وقايعه و فتكاته في أسلافهم و آبائهم فعلوا به ما لو كانت الأسلاف أحياء لقصرت عن فعله و تقاعست عن بلوغ شأوه، فكيف كانت تكون حاله لو جلس على منبر الخلافة و سيفه بعد يقطر دما من مهج العرب لا سيّما من قريش الّذين بهم كان ينبغي لو دهمه خطب أن يعتضد، و عليهم كان وجب أن يعتمد إذا كانت تدرس أعلام الملّة و تتعفّي رسوم الشريعة و تعود الجاهليّة الجهلاء إلى حالها و يفسد ما أصلحه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في ثلاث و عشرين في شهر واحد، فكان من عناية اللّه تعالى بهذا الدّين أن ألهم الصّحابة ما فعلوه، و اللّه متمّ نوره و لو كره المشركون، انتهى كلامه جزاه اللّه ما يستحقّه أقول: و يتوجّه عليه: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 178 أولا أنّ قوله: إنّ هذا الكلام قد نقل عن أمير المؤمنين عليه السّلام ما يناسبه و يجرى مجراه و لم يورّخ الوقت الّذى قاله فيه و لا الحالة الّتي عناها.فيه إنّ تاريخ هذا الكلام بخصوصه هو أواخر خلافته بعد فتح مصر و شهادة محمّد بن أبي بكر، و نظره فيه إلى مجلس الشّورى و عدولهم عنه إلى عثمان حسبما ظهر لك ذلك في شرح الخطبة السّادسة و العشرين عند ما روينا عنه عليه السّلام تمام الخطبة الّتي هذا الكلام ملتقط منها.و العجب أنّ الشّارح المعتزلي رواها أيضا في شرح الكلام السّابع و الستين من كتاب الغارات كما روينا منه لكنّه أسقط صدرها اختصارا أو اقتصارا فلعلّه نسي ما قدّمه فجهل التّاريخ.و أعجب من ذلك أنّ الشّارح البحراني لقصور باعه و قلّه اطّلاعه على الأخبار و السيّر توهّم أنّه عليه السّلام عني به السّايرين إلى البصرة حيث قال: و يشبه أن يكون صدور هذا الكلام منه حين خروج طلحة و الزّبير إلى البصرة تظلّما عليهما فيكون المفهوم من قوله عليه السّلام: و أجمعوا على منازعتى حقّا إنكار إجماعهم منازعة ذلك الحقّ، هذا.و أمّا ما يجرى مجرى هذا الكلام و يناسبه فتاريخه بعد يوم السّقيفة إلى آخر عمره كما يقف عليه المتتبّع الخبير بالأخبار و النّاقد البصير بما قدّمناه في تضاعيف الشرح في غير موضع.و ثانيا أنّ ما حكاه من أكثر أصحابه المعتزلة من كراهتهم حمل أمثال هذا الكلام على التّألم من يوم السقيفة و عدم استنكافهم لحملها على التّظلم من يوم الشورى.ففيه أنّ التفرقة بين اليومين شطط من الكلام كما اعترف به الشّارح نفسه أيضا و اعترض به على أصحابه، و ذلك لأنّ كلماته المتضمّنة للتّظلم و الشكاية من جميع الثلاثة فوق حدّ الاحصاء متجاوزة عن طور الاستقصاء، و ليس كلّها مجملا قابلا للحمل على يوم الشورى على زعمهم، بل أكثرها نصّ في التظلّم من الشيخين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 179 و كثير منها عام لجميع الثلاثة، و قليل منها ناظر إلى الشّورى، و المجمل منها إن كان فهو أقلّ القليل بل لا وجود له أصلا.و ثالثا أنّ ما حكاه من أصحابه و هو مذهبه و معتقده أيضا و فاقا لهم من قولهم:بأنّه ساغت إمامة غيره عليه السّلام و صحّت لمانع كان فيه و هو ما غلب على ظنون العاقدين للأمر من أن العرب لا تطيعه.ففيه أنّه بعد اعترافهم و اتّفاقهم على أنّه عليه السّلام الأولى و الأفضل المقتضى لأحقيّته بها بحكم العقل و النقل فيكف يجوز العدول إلى غيره بمجرّد الظنّ.و قد نهى اللّه صريحا عن اتّباع هذا الظنّ بخصوصه في قوله «أ فمن يهدى إلى الحقّ أحقّ أن يتبع أمّن لا يهدّى إلّا أن يهدى فمالكم كيف تحكمون.و ما يتّبع أكثرهم إلّا ظنا إنّ الظنّ لا يغنى من الحقّ شيئا إنّ اللّه عليهم بما يفعلون» و عموما فى ساير الايات الناهية عن العمل بالظنّ مثل قوله «و إن تطع أكثر من فى الأرض يضلّوك عن سبيل اللّه إن يتّبعون إلّا الظنّ و إن هم إلّا يخرصون» و قوله «قل هل عندكم من علم فتخرجوه لنا إن تتّبعون إلّا الظنّ و إنّ الظنّ لا يغنى من الحقّ شيئا فأعرض عمّن تولّى عن ذكرنا و لم يرد إلّا الحيوة الدّنيا. ذلك مبلغهم من العلم إنّ ربك أعلم بمن ضلّ عن سبيله و هو أعلم بمن اهتدى» إلى غير هذه ممّا لا نطيل بذكرها.و رابعا أنّ قوله: و كلّ ذلك محمول عندنا على أنه طلب الأمر من جهة الفضل و القرابة و ليس بدالّ عندنا على وجود النصّ لأنه لو كان هناك نصّ لكان أقلّ كلفة و أسهل طريقا و أسهل لما يريد تناولا.فيه أنّ إنكار النصّ كإنكار الأعمى للشمس فى رابعة النهار، و نعم ما قيل:إذا لم يكن للمرء عين صحيحة         فلا غرو أن يرتاب و الصبح مسفر    و قد قدّمنا فى مقدّمات الخطبة الشقشقية من النصوص المتواترة و الأدلّة العقلية و النقلية كتابا و سنة ما فيه كفاية لمن له إنصاف و دراية، و قد احتجّ عليه السّلام و احتجّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 180 أصحابه أيضا بها على المتخلّفين يوم السقيفة و الشورى حسبما مرّ تفصيلا فى مقدّمات الخطبة المذكورة و غيرها من المواقع المناسبة فى تضاعيف الشرح فانظر ما ذا ترى لكنّهم خذلهم اللّه تعالى لم ينفعهم الذّكرى لما غلب عليهم من حبّ الرياسة و اتّباع الهوى.و خامسا أنّ خوفه عليه السّلام من القتل مما لا غبار عليه كما يشهد به ما رواه الشارح نفسه هنا عن كثير من المحدّثين أنه عقيب يوم السقيفه تألّم و تظلّم و استنجد و استصرخ حيث ساموه الحضور و البيعة و قال مشيرا إلى قبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا ابن امّ إنّ القوم استضعفونى و كادوا أن يقتلونني.و يشهد به أيضا قوله عليه السلام هذا الكلام الذى نحن فى شرحه: فنظرت فاذا ليس لى رافد و لا ذابّ و لا مساعد إلّا أهل بيتى فضننت بهم عن المنيّة و نظير ذلك فى كلماته عليه السّلام لكثير كما هو غير خفّى على الناقد البصير.و سادسا قوله إنّ أمير المؤمنين كان في مبتدأ الأمر يظنّ أن العقد لغيره كان من غير نظر في المصلحة إلى قوله و به نقول.محصله على طوله إنّ أمير المؤمنين لم يكن في بدء الأمر عالما بما علم به أبو بكر و عمر من مصلحة الاسلام و ظنّ أنّ قيامهما بالخلافة لمحض حبّ الرياسة و الاستيثار عليه، و لذلك تظلّم و تألّم و أراد الأمر لنفسه، فلمّا استبان خلاف ظنّه و صحّ عنده أنّهم راعوا مصلحة الاسلام و أنّه لو قام به لم يكن ليتمّ له و لا ينقاد العرب للسّخائم الّتي في صدورهم أو غيرها من علل النّفوس بل يستأصل شافة الاسلام و ينهدم أركانه و يذهب عن أصله سكت و أمسك عن الطلب و بايع طوعا و طاب به نفسا.و فيه أوّلا أنّ لازم ذلك أن يكون الأعرابيان الجاهلان الجلفان أعلم بمصالح الاسلام من باب مدينة العلم و الحكمة، و كيف يمكن أن يخفى عليه عليه السّلام ما لم يخف على الأعرابى البوّال على عقبيه، و قد اعترفت المعتزلة أيضا بكونه أكثر علما منهم كما هو قول الاماميّة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 181 و ثانيا أنّه لو كان الأمر على ما زعموا من أنّه انكشف له خلاف ظنّه و صحّ حقّية غيره فأذعن بالبيعة و انقاد للطاعة لوجب له عليه السّلام أن يستعتب و يعتذر و يستحلّ منهم حيث أساء الظنّ في حقّهم و لوجب أن يترك التظلّم و الشّكاية و التّوجد مع أنّه ما زال متظلّما إلى آخر عمره الشّريف.ألا ترى إلى الخطبة الشّقشقيّة المتضمّنة للتظلّم و الشّكوى من أوّلها إلى آخرها و قد خطبها بعد وقعة الخوارج في أواخر عمره كما يشهد به مضمونها.و إلى ما قاله في سادس المختار من باب الخطب حين عزمه على المسير إلى البصرة لحرب الجمل من قوله: فو اللّه ما زلت مدفوعا عن حقّى مستأثرا علىّ منذ قبض اللّه نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حتّى يوم الناس هذا.و ما قاله فى الخطبة السّادسة و العشرين الّتي خطبها بعد شهادة محمّد بن أبي بكر و فتح مصر: فنظرت فاذا ليس لى معين إلّا أهل بيتي فضننت بهم عن الموت إلى آخر ما مرّ.و ما قاله في المختار المأة و الواحد و الستّين حين سأله بعض أصحابه كيف دفعكم القوم عن مقامكم و أنتم أحقّ به فقال: و أمّا الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الأعلون نسبا و الأشدّون بالرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نوطا فانّها كانت أثرة شحت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرين و الحكم اللّه و المعود إليه القيامة إلى غير هذا ممّا تقدّم في تضاعيف المتن و الشرح.و الحاصل أنّ المعلوم من حاله عليه السّلام عند المؤالف و المخالف أنّه لم يكن طلبه للخلافة من حبّ الرّياسة و السلطنة بل لاحكام أساس الدّين و انتظام حال الاسلام و المسلمين فاذا حصل هذا الغرض بقيام غيره فضلا عن كونه أصلح به منه عليه السّلام كما زعمه المعتزلة فوجب عليه أن يرضى منهم أشدّ الرّضا و يشكر لهم و يقبل المنّة منهم حيث رفعوا عن عاتقه ثقل ما حملوه لا أن يتظلّم منهم و يتشكّى عنهم و يزري عليهم دائما ليله و نهاره إلى آخر عمره.و سابعا أنّ قوله: و اعلم أنّ حال علىّ عليه السّلام في هذا المعنى أشهر من أن تحتاج منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 182 في الدّلالة عليها إلى الاسهاب و الاطناب إلى آخر قوله: و اللّه متمّ نوره و لو كره المشركون.فيه أنّه من تسويلات نفوس المعتزلة و تمويهاتهم و تلبيساتهم و مزخرفاتهم الّتي أوحى بها إليهم أخوهم الشيطان كما قال عزّ و جلّ  «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً» و سبقهم إلى تلك المزخرفات اللّعين بن اللّعين ابن آكلة الأكباد معاوية بن أبي سفيان في كتابه الّذى كتبه إلى أمير المؤمنين عليه السّلام فانّه كتب فيه:و من قبل ذلك ما عيّبت خليفتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أيّام حياتهما فقعدت عنهما و ألبت عليهما و امتنعت من بيعتهما و رمت أمرا لم يرك اللّه تعالى له أهلا و رقيت سلّما و عرا و حاولت مقاما دحصا و ادّعيت ما لم تجد عليه ناصرا، و لعمرى لو ولّيتها حينئذ لما ازددت إلّا فسادا و اضطرابا، و لا أعقبت و لا يتكها إلّا انتشارا و ارتدادا، لأنّك الشامخ بأنفه الذّاهب بنفسه المستطيل على الناس بلسانه و يده.فانّ قوله لعنه اللّه تعالى: لو ولّيتها حينئذ لما ازددت إلّا فسادا و اضطرابا و لا أعقبت و لا يتكها إلّا انتشارا و ارتدادا عين ما يقوله المعتزلة و يدين به و محصّل ما زخرفه الشّارح ببياناته الطويلة المموّهة.و يبطل جميع ما قاله و قالوه ما أبطل به الشارح نفسه قول معاوية، فانّه عند شرح الثاني و السّتين من المختار في باب الكتب و الرّسائل الّذي يأتي عنوانه من السّيد بقوله: و من كتاب له عليه السّلام إلى معاوية جوابا أمّا بعد فانّا كنّا نحن و أنتم على ما ذكرت من الالفة و المحبة و الجماعة آه أورد هناك الكتاب الّذي كتبه معاوية إلى أمير المؤمنين عليه السّلام المتضمّن لما قدّمنا ذكره ثمّ أجاب عن جميع ما أدرجه ذلك الملعون في كتابه بجواب مفصل إلى أن بلغ إلى قوله المتقدّم ذكره فقال فيه ما لفظه:فأمّا قوله: لو ولّيتها حينئذ لفسد الأمر و اضطرب الاسلام فهذا علم غيب لا يعلمه إلّا اللّه و لعلّه عليه السّلام لو ولّيها حينئذ لاستقام الأمر و صلح الاسلام و تمهّد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 183 فانّه ما وقع الاضطراب عند ولايته بعد عثمان إلّا لأنّ أمره عليه السّلام هان عندهم بتأخّره عن الخلافة و تقدّم غيره عليه، فصغر شأنه في النّفوس و قرّر من تقدّمه في قلوب النّاس أنّه لا يصلح لها كلّ الصّلاحيّة، و الناس على ما يحصل في نفوسهم و لو كان وليّها ابتدءا و هو على تلك الجلالة الّتي كان عليها أيّام حياة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تلك المنزلة الرّفيعة و الاختصاص الّذي كان له لكان الأمر غير الّذي رأيناه عند ولايته بعد عثمان، انتهى كلامه.أقول: فوا عجبا عجبا و مالى لا أعجب من الشارح فانّه مع هذا الكلام الّذي يبطل مذهب المعتزلة من أصله و يزعزع أركانه و يهدم أساسه و بنيانه كيف لا يرفع يده عن ذيل مذهب الاعتزال أ فيرضى العاقل أن يتديّن بدين بناؤه على الظنّ و التخريص و الحسبان و يذعن بمحض الوهم و الاستحسان بصحّة ولاية الجبت و الطاغوت إن مثلهم إلّا كمثل العنكبوت اتّخذت بيتا و إنّ أوهن البيوت لبيت العنكبوت بل كمن أسّس بنيانه على شفا جرف هار فانهار به في نار جهنّم، هذا.و قد مضى تحقيقات لطيفة في ما يتعلّق بهذا المعنى في مقدّمات الخطبة الشّقشقيّة.الترجمة:از جمله كلام بلاغت نظام آن حضرتست در تظلم و شكايت از أهل شورى و غاصبان خلافت كه گفته:بار إلها بدرستى كه من طلب اعانت و انتقام ميكنم از تو بر منافقان قريش، پس بدرستى كه ايشان بريدند ريسمان قرابت مرا و پشت رو كردند ظرف خلافت مرا، و اتفاق كردند بر منازعت من در حقى كه من سزاوارتر بودم بان از غير من و گفتند كه آگاه باش كه در حق است كه أخذ كنى تو خلافت را و در حق است كه ممنوع بشوى تو از آن، پس صبر كن در حالت اندوه و غم يا بمير در حالت تأسف و حسرت، پس نگاه كردم بكار خود پس آن زمان نبود مرا معينى و نه دفع كننده و نه ناصرى مگر أهل بيت خودم، پس بخل ورزيدم بايشان از اين كه هدف تير مرگ نمايم ايشان را، پس پوشانيدم چشم خود را بالاى چيزى كه اذيت رساننده بود، و بلعيدم آب دهان خود را بالاى غم و غصه كه گلوگير بود، و صبر كردم از نگاه داشتن غيظ خود بر چيزى كه تلخ تر بود از طعم درخت علقم و دردناك تر بود مر قلب را از بريدن كارد بزرگ بر آن.گفته است سيد رضى رحمة اللّه عليه كه گذشت اين كلام در اثناى خطبه كه سابقا گذشته بود ليكن من مكرر نمودم ذكر آن را در اينجا بجهت اختلاف دو روايت.و از جمله اين كلام است در بيان سير كنندگان بسوى شهر بصره از براى جنگ با آن حضرت كه طلحه و زبير و عايشه و متابعان ايشان بودند مى فرمايد:پس آمدند ايشان بر حاكمان من كه در بصره بود و بر خزينه داران بيت المال مسلمانان كه در دست تصرف من بود و بر اهل شهرى كه همه ايشان در طاعت و بر بيعت من بودند، پس مختلف ساختند كلمه ايشان را، و فاسد نمودند جمعيت آنها را، و برجستند بر شيعيان من، پس كشتند طايفه از ايشان را از راه مكر و حيله، و طايفه ديگر از ايشان سخت گرفتند شمشيران خودشان را، پس محاربه كردند با آنها تا اين كه ملاقات نمودند پروردگار را و بدرجه شهادت رسيدند در حالتى كه صادق الاعتقاد بودند. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص156 از سخنان آن حضرت (ع) «اللهم انى استعديك على قريش و من اعانهم فانهم قد قطعوا رحمى و اكفئوا انائى...» (بارخدايا از تو يارى مى طلبم بر قريش و كسانى كه ايشان را يارى دادند، كه آنان پيوند خويشاوندى مرا گسستند و ظرف و جايگاه مرا بر گردانيدند). مى گويم: نظير اين سخن باز هم از امير المومنين عليه السلام نقل شده است ولى زمان ايراد آن به صورت دقيق گفته نشده است و حال و زمانى را كه مقصود او بوده است روشن نكرده اند. اصحاب معتزلى ما چنين ميگويند كه اين سخن را على عليه السلام پس از شورا و بيعت با عثمان ايراد كرده است و هيچ كس از ياران معتزلى ما در اينكه على عليه السلام در آن مورد دردمندانه دادخواهى كرده است ترديدى ندارد و بيشتر ياران ما خوش ندارند كه امثال اين سخنان را بر تظلم و تألم آن حضرت از روز سقيفه حمل نمايند. [ابن ابى الحديد سپس براى اثبات اين نظريه خود وارد مبحثى كلامى آميخته با جدل ميشود و اصرار ميورزد كه نص آشكارى در آن مورد نبوده است و با اشاره به ستيز و دشمنى قريش كه از كينه هاى جنگهاى بدر و حنين سرچشمه ميگرفته است و احتمال از ميان رفتن كلمه توحيد و اسلام ميرفته است كارى را كه صحابه در مورد حكومت انجام دادند از عنايات خداوند متعال ميداند و سپس موضوع ويژه يى را طرح ميكند كه جنبه تاريخى دارد و به شرح زير است.] فصلى در اينكه اگر جعفر و حمزه زنده ميبودند حتما با على بيعت ميكردند: از ابو جعفر نقيب، يحيى بن محمد بن ابى يزيد، كه خدايش رحمت كناد پرسيدم آيا معتقدى كه اگر حمزه و جعفر زنده ميبودند پس از رحلت رسول خدا (ص) با على (ع) به خلافت بيعت ميكردند گفت: آرى، سرعت آن دو در بيعت با على سريع تر از شعله ور شدن آتش در بوته خارهاى بيابانى بود. به او گفتم: من گمان ميكنم كه جعفر از على پيروى و با او بيعت ميكرد ولى در مورد حمزه چنين گمانى ندارم كه او را مردى سرفراز و گردنكش و قوى نفس و خود محور و دلاورى ستيزه گر كه كس را يارى پيروزى بر او نبوده است ميبينم. وانگهى سن او بيشتر و عموى على بوده و آثار او در جهاد معروف تر است و خيال ميكنم براى خود در جستجوى خلافت بر ميآمد. نقيب گفت: موضوع در مورد اخلاق و سجاياى او همين گونه است كه گفتى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص157 ولى حمزه مردى متدين و متين و داراى تصديق خالص به ساحت رسول خدا (ص) بود و اگر زنده ميماند از احوال على عليه السلام با رسول خدا (ص) چيزها مى-  ديد كه نخوت او فرو ميشكست و كژروى او از ميان مى رفت و او را بر خويشتن مقدم ميداشت و در مورد على (ع) رضايت خداوند و پيامبر را در نظر ميگرفت هر چند مخالف ميل و خواسته اش ميبود. نقيب سپس گفت: اين خلق و خوى بشرى حمزه كجا قابل مقايسه با اخلاق لطيف و روحانى على (ع) است على (ع) علاوه بر خلق و خوى حمزه داراى آن لطافت هم بوده است، يعنى از آن جهات كه تو گفتى نفس حمزه و على يكى است، وانگهى نفس هيولايى حمزه و خالى بودن آن از علوم كجا قابل مقايسه با نفس قدوسى على عليه السلام است كه به فطرات صحيح و نه از رده تعليم آن چنان به دقايقى دست يافت كه نفوس دقيق ترين فلاسفه الهى از درك آن عاجز بود. اگر حمزه زنده مى بود و آنچه را كه ديگران از على (ع) ديدند ميديد بدون ترديد نسبت به على (ع) از سايه او هم پيروتر ميشد و از ابوذر و مقداد هم از او بيشتر پيروى ميكرد. اما اين گفتارت كه ميگويى «حمزه عموى وى بوده و داراى سن بيشترى است»، مگر عباس همين حال را نداشته است و خود ميدانى كه چگونه تسليم او بود و چه پيشنهادى به او كرد ابو سفيان هم از لحاظ خويشاوندى چون عمو و از لحاظ سنى بزرگتر بوده است و خود ميدانى كه چه پيشنهادى به على (ع) كرد. نقيب ابو جعفر سپس گفت: همواره عموها نسبت به برادر زادگان خود خدمت انجام داده و پيرو ايشان بوده اند. مگر نميبينى كه داود، عبد الله، صالح، سليمان، عيسى، اسماعيل و عبد الصمد-  پسران على بن عبد الله بن عباس-  همگى نسبت به برادرزاده خود، سفاح خدمت كردند و فرماندهان سپاهها و انصار و يارانش بودند مگر نمى بينى كه حمزه و عباس از برادرزاده خود يعنى پيامبر (ص) پيروى كردند و به رياست او خشنود شدند و دعوتش را تصديق كردند مگر نميدانى كه ابو طالب رئيس و پير مرد و مورد احترام بنى هاشم بود و پيامبر (ص) كودك پدر از دست داده يى بود كه تحت كفالت او و همچون يكى از فرزندان او به شمار ميآمد و سرانجام ابوطالب نسبت به او خضوع و به راستى دعوتش اعتراف كرد و فرمان او را گردن نهاد تا آنجا كه در مدح پيامبر شعر سرود، همان گونه كه فروتر فراتر را ميستايد ابو طالب در مدح پيامبر گفته است: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص158 «سپيد چهره يى كه به وسيله آبروى او از ابر تقاضاى باران ميشود، پناهگاه يتيمان و فريادرس بيوه زنان است. قحطى زدگان خاندان هاشم به او پناه مى برند و آنان در پيشگاهش در نعمت و بخشش قرار ميگيرند» اين راز و ويژگى كه در وجود محمد (ص) سرشته بود تا آنجا كه ابو طالب با همه اهميت و حالات خود ستايشگر اوست رازى بزرگ و خصيصه يى گرانقدر و مايه عبرت است كه انسانى فقير و بدون يار و ياور كه قادر به دفاع از خود نبوده است تا چه رسد به اينكه بر كس ديگرى پيروز شود گفتار و دعوتش در بدن و روح افراد همان اثر را بگذارد كه باده ناب در بدنها و افكار معتدل، و كار چنان ميشود كه عموهايش از او فرمانبردارى كنند و مربى و كفيل او و كسى كه تا آخر عمر خود عهده دار پرداخت هزينه خوراك و لباس او بوده است او را آن چنان ستايش كند كه شاعران، اميران و پادشاهان را ستايش مى كنند، و در نظر شخص با انصاف اين كار بزرگتر از شق القمر و تبديل عصا به اژدها و خبر دادن به مردم از آنچه ميخورند و و اندوخته ميكنند ميباشد. نقيب، كه خدايش رحمت كناد به من گفت: چگونه ميگويى، خيال ميكنم جعفر با او بيعت و از او پيروى ميكرد و تصور نميكنم حمزه چنان ميكرد؟ اگر اين سخن را از آن جهت ميگويى كه جعفر برادر على بوده است بايد توجه داشته باشى كه جعفر هم از على ده سال بزرگتر و داراى مناقب و ويژگيهاى پسنديده بسيار بوده است و پيامبر (ص) درباره جعفر به اتفاق محدثان سخنى گرانقدر فرموده است و هنگامى كه جعفر و زيد بن حارثه و على به يكديگر تفاخر ميكردند و داورى پيش رسول خدا بردند، آن حضرت به جعفر فرمود «آفرينش و خوى تو شبيه خود من است» و جعفر از شدت خوشحالى شرمسار شد، پيامبر (ص) سپس به زيد بن حارثه فرمود «اما تو دوست و وابسته مايى» او هم شرمسار شد، سپس به على فرمود «اما تو برادر و دوست ويژه منى»، محدثان گفته اند على عليه السلام شرمسار نشد و گفته اند گويى تكرار و پيوستگى تعظيمى كه پيامبر (ص) نسبت به على مبذول مى-  فرمود چنان بود كه اين گفتار آن حضرت براى على (ع) غير منتظره نبود و حال آنكه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص159 افراد ديگر گاهى مورد تعظيم قرار ميگرفتند و همان تعظيم در نظرشان بسيار پر ارزش بود. مردم درباره اينكه كداميك از اين ستايشها بزرگتر است اختلاف نظر دارند. من به نقيب گفتم در كتاب البصائر ابو حيان توحيدى مطلبى خواندم كه با اين گفتگوى ما مناسب است. توحيدى در فصل پنجم آن كتاب ميگويد: از قاضى-  القضاة ابو سعد بشر بن حسين كه در جدل و مباحثه از او تواناتر نديده بودم ضمن مناظره يى كه ميان او و ابو عبد الله طبرى صورت گرفت و سخن درباره جناب جعفر بن ابى طالب و اسلام او و مقايسه فضيلت او و برادرش على (ع) بود چنين شنيدم كه بشر بن حسين ميگفت: چون به دقت نظر شود دانسته ميشود كه مسلمان شدن جعفر پس از رسيدن به سن بلوغ بوده است و اسلام آوردن شخص بالغ پس از استبصار و آشكار ساختن و شناخت صورت ميگيرد و بايد براى او ناپسندى آيينى كه در اوست و پسنديده بودن آيينى كه ميخواهد وارد آن شود روشن شده باشد و حال آنكه سن على به هنگامى كه مسلمان شده است مورد اختلاف است و چنين به نظر ميرسد كه مسلمانى على از راه تلقين بوده است نه اينكه خود موضوع را روشن كرده باشد و حد اكثر اين است كه مسلمان شدن على (ع) در اوان بلوغ اوست. اين هم معلوم است كه هر دو كشته شده اند و به طور قطع كشته شدن جعفر شهادت در جنگ موته است و حال آنكه در موضوع قتل على بسيار اختلاف نظر است. وانگهى خداوند متعال نسبت به جعفر اين عنايت را مبذول فرموده كه پيش از ظهور اختلاف هرج و مرج و اضطراب ريسمان وحدت او را به بهشت برده است، و بر فرض كه اجماع بر اين قرار گيرد كه كشته شدن جعفر و على هر دو شهادت بوده است باز حالت جعفر به مراتب برتر و بزرگتر است كه او در حال پيشروى در جنگ و بدون آنكه پشت به جنگ كند شهيد شده است و على غافلگير گرديده و بدون آنكه بداند آهنگ كشتن او شده است و تفاوت و فاصله زيادى است ميان كسى كه ناگهان با مرگ غافلگير شود و كسى كه چنگالهاى مرگ را به چشم خويش و روياروى ببيند و با سينه و گلوى خود از آن استقبال كند و با ايمان و راستى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 160 براى ديدار خداوند بشتابد. مگر تو نميدانى كه نخست دست راست جعفر قطع شد و او پرچم را به دست چپ گرفت و چون دست چپش قطع شد رايت را به سينه خود فشرد. از اين گذشته قاتل جعفر به ظاهر و آشكارا مشرك بوده است و حال آنكه قاتل على از كسانى است كه شهادت به يگانگى خدا ميداده و نماز ميگزارده است و به خيال خود به قصد تقرب به او حمله كرده است و حال آنكه با نصى كه هيچ اختلافى در آن نيست قاتل جعفر كافر بوده است. مگر تو نميدانى كه جعفر داراى دو بال است و دو هجرت كرده است هم به حبشه و هم به مدينه. نقيب ابو جعفر، كه خدايش رحمت كناد گفت: شيخ تو فداى تو باد بدان كه ابو حيان مردى ملحد و زنديق است و دوست ميدارد با دين بازى كند و آنچه را در دل دارد بگويد و آن را به گروهى كه هرگز نگفته اند و چنان اعتقادى ندارند نسبت دهد. من به خدا سوگند ميخورم كه قاضى ابو سعد حتى يك كلمه از اين سخنان را هم نگفته است و اين مطلب از دروغها و ساخته و پرداخته هاى ابو حيان است، همانگونه كه به قاضى ابو حامد مرورودى هم هر دروغ و ناپسندى را نسبت مى دهد و از او هر چيز سست و بى ارزش را نقل ميكند. نقيب سپس گفت: اى ابو حيان، مقصود تو از اين سخن اين است كه بدان وسيله ميان اعقاب ابو طالب تفرقه افكنى و آنان را با خود در افكنى و حال آنكه احوال هرگونه كه باشد و بشود شرف و فخر از آن ايشان است و از آن خاندان بيرون نخواهد شد. نقيب كه خدايش رحمت كناد سپس خنديد و تكيه داد و پاى خود را دراز كرد و گفت اين موضوع چيزى است كه نياز به سخن درازى ندارد كه اجماع مسلمانان بر بطلان آن است و ميان مسلمانان هيچ اختلافى نيست در آنكه على (ع) از جعفر برتر است و ابو حيان اين موضوع را كه به آن اشاره كرده است از نامه ابو جعفر منصور دوانيقى به محمد بن عبد الله «نفس زكيه» سرقت كرده است. منصور در آن نامه خطاب به او مينويسد: بنى اميه پس از نمازهاى واجب پدرت را لعنت ميكردند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص161 همان گونه كه كافران را لعنت ميكنند. ما بنى اميه را سركوب و آنان را تكفير كرديم و فضيلت او را روشن ساختيم و يادش را زنده كرديم. اينك تو همين كار ما را بر ضد ما حجت قرار داده اى و چنين پنداشته اى كه چون ما فضائل او را بيان ميكنيم او را بر حمزه و عباس و جعفر برترى ميدهيم آنان در حالى درگذشتند كه مسلمانان از آنان به سلامت ماندند و حال آنكه پدرت [على عليه السلام ] گرفتار خونها شد. من به نقيب، كه خدايش رحمت كناد، گفتم: در اين صورت مسئله مورد اجماع نبوده است زيرا منصور معتقد به فضيلت على (ع) بر آنان نيست و حال آنكه تو ادعاى اجماع كردى. گفت: پيش از سخن اين مرد، در اين مورد اجماع بوده است و هر سخنى كه پيش از آن اجماع صورت گرفته باشد به آن اعتنا نميشود. چون از پيش نقيب ابو جعفر بيرون آمدم همان روز در همين مورد با احمد بن جعفر واسطى-  خدايش رحمت كناد-  كه مردى خردمند، با فضيلت و امامى مذهب بود گفتگو كردم، گفت: نقيب ابو جعفر صحيح گفته، مگر تو نميدانى كه ياران معتزلى شما بر دو عقيده اند: گروهى ميگويند از همه مسلمانان از لحاظ ثواب ابو بكر برتر است و گروهى ديگر ميگويند على از همه مسلمانان از اين لحاظ برتر است و اصحاب امامى ما معتقدند كه على عليه السلام از لحاظ ثواب از همه مسلمانان برتر است زيديه هم همين عقيده را دارند، اما اشعرى ها و كراميه و اهل حديث ميگويند اين منقبت از ابوبكر است، پس از مجموع اين عقايد چنين استنباط ميشود كه ميزان ثواب حمزه و جعفر كمتر از على عليه السلام است. اما در مورد اماميه و زيديه و عموم معتزله بغداد و گروه بسيارى از معتزله بصره نيز موضوع روشن است. و در نظر ديگر مسلمانان اين است كه ترتيب تقدم و بيشتر بهره بردن از ثواب چنين است: ابو بكر سپس عمر سپس عثمان و سپس على. بدين گونه ميبينى كه هيچ كس بر اين مذهب و عقيده نرفته است كه ثواب حمزه و جعفر بيش از على باشد و چون از ميان همه فرقه ها هيچ كس چنين چيزى نگفته است موضوع اجماعى كه نقيب مدعى آن است ثابت ميشود و اين در صورتى است كه افضل بودن را به بيشتر ثواب داشتن معنى كنيم كه همان چيزى است كه اين جدال درباره على و جعفر در همان مورد است، و اگر افضل بودن را در مناقب بيشتر و خصائص و فراوانى نصوصى كه دلالت بر تعظيم دارد بدانيم بخوبى معلوم است كه هيچ كس از مردم در آن مورد نميتواند قابل مقايسه و نزديك با على باشد، نه جعفر و نه حمزه و نه ديگران. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص162 پس از آن كتابى از شيخ ما معتزله يعنى ابو جعفر اسكافى به دست من افتاد كه در آن عقيده و مذهب بشر بن معتمر و ابو موسى و جعفر بن مبشر و ديگر پيشگامان معتزله بغداد را بررسى كرده است كه ميگويند افضل مسلمانان على بن ابى طالب و پس از او پسرش حسن و پس از او پسر ديگرش حسين سپس حمزه بن عبد المطلب و پس از او جعفر بن ابى طالب و سپس ابو بكر و پس از او عمر و سپس عثمان بن عفان است. اسكافى ميگويد مراد از افضل بودن اين است كه كداميك در پيشگاه خداوند گرامى تر و داراى پاداش بيشترى است و منزلت كداميك در رستاخيز والاتر است. پس از آن، به كتابى از شيخ خودمان ابو عبد الله بصرى دسترسى يافتم كه اين موضوع را نوشته و به بغدادى ها نسبت داده بود و در آن آمده بود كه شيخ ابو القاسم بلخى هم همين اعتقاد را داشته است و پيش از او هم شيخ ابو الحسين خياط كه شيخ همه متأخران بغداد است همگى همين عقيده را دارند. من از اين اعتقاد شاد شدم و بر مسرتم بيشتر افزوده شد كه بسيارى از مشايخ ما همين عقيده را دارند و آن را در ارجوزه يى كه عقايد معتزله را در آن شرح داده ام گنجاندم و چنين سرودم. «بهترين خلق خدا پس از مصطفى (ص) و بزرگترين آنان از لحاظ شرف به روز مفاخره، نخست سرور معظم و وصى و همسر بتول، يعنى مرتضى على است و پس از او دو پسرش و سپس حمزه و جعفر و از پى ايشان عتيق مخلص و صديق و پس از او عمر آن فاروق دين خدا و شير دلير است و پس از او عثمان ذو النورين و همين عقيده حق و بدون انحراف است».  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom