خطبه ۲۱۴

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : پیامبر، بهترین بنده خدا [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) يصف جوهر الرسول، و يصف العلماء، و يعظ بالتقوى :
وَ أَشْهَدُ أَنَّهُ عَدْلٌ عَدَلَ وَ حَكَمٌ فَصَلَ، وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ سَيِّدُ عِبَادِهٌِ؛ كُلَّمَا نَسَخَ اللَّهُ الْخَلْقَ فِرْقَتَيْنِ جَعَلَهُ فِي خَيْرِهِمَا، لَمْ يُسْهِمْ فِيهِ عَاهِرٌ وَ لَا ضَرَبَ فِيهِ فَاجِر.
أَلَا وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ لِلْخَيْرِ أَهْلًا وَ لِلْحَقِّ دَعَائِمَ وَ لِلطَّاعَةِ عِصَماً، وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدَ كُلِّ طَاعَةٍ عَوْناً مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ يَقُولُ عَلَى الْأَلْسِنَةِ وَ يُثَبِّتُ [بِهِ] الْأَفْئِدَةَ، فِيهِ كِفَاءٌ لِمُكْتَفٍ وَ شِفَاءٌ لِمُشْتَفٍ.

نَسَخَ : انتقال داد.
الْعَاهِر : زناكار.
لا ضَرَبَ فِيهِ : در آن سهمى نداشت، «ضرب فى الشّىء» : در آن چيز سهيم شد.
الْعِصَم : جمع «عصمة»، آنچه موجب حفظ و نگهدارى است، «عصم الطَّاعات» منظور اخلاص است.
الْكِفَاء : كافى، كفايت. 
حَكَم : قاضى، حكومت كننده
عاهِر : زناكار
عِصَم : جمع عصمت : وسيله نگاهدارى 
۱. پيامبر شناسى:
گواهى مى دهم كه خدا عدل است و دادگر، و دادرسى جدا كننده حق و باطل، و گواهى مى دهم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده و فرستاده او سرور مخلوقات است. هر گاه آفريدگان را به دو دسته كرد او را در بهترين آنها قرار داد، در خاندان او نه زناكار و نه مردم بدكار است.
آگاه باشيد خداوند براى خوبى ها مردمى، و براى حق ستون هاى استوارى، و براى اطاعت نگهدارنده اى قرار داد. هر گامى كه در اطاعت بر مى داريد، ياورى از طرف خداى سبحان وجود دارد كه زبان ها به نيروى آنها سخن مى گويند، و دل ها با كمك آنها استوارند، براى يارى طلبان ياور، و براى شفا خواهان شفا دهنده اند.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در اشاره به بعضى از صفات خداوند سبحان، و مدح پيغمبر اكرم، و وصف نيكان و دوستان حقّ تعالى و پند و اندرز):
(1) و گواهى مى دهم كه خداى تعالى عادل و درستكار است كه (در همه امور) بعدل (نه بجور و ستم و بر وفق نظام كلىّ و حكمت و مصلحت) رفتار مى نمايد، و حاكم است كه (در قرآن كريم حقّ و باطل را از هم) جدا فرموده است،
(2) و گواهى مى دهم كه محمّد بنده و فرستاده و سرور بندگان او است، هر زمان كه خداوند خلائق را (از اصلاب به ارحام) آورد آنها را دو جرگه (خير و شرّ) گردانيد، پس آن حضرت را در دسته خير و نيكو قرار داد،
(3) در نسب آن بزرگوار بهره اى براى زناكار نبود، و گناهكار شريك نگرديد (پدران و مادران پيغمبر اكرم تا حضرت آدم عليه السّلام همه موحّد و خدا پرست بودند، و شرك و كفر و گناه در آنها راه نداشت، چنانكه امام عليه السّلام به صراحت فرموده است).
(4) آگاه باشيد خداوند براى (كار) خير و نيكو اهلى (مؤمنين و پرهيزكاران) و براى (دين) حقّ ستونهايى (پيغمبران) و براى طاعت و بندگى نگاه دارندگانى (أئمّه هدى عليهم السّلام) قرار داده است (پس طاعت خدا از روى زمين يك باره بر نيفتد، اگر گروهى رها كنند گروه ديگر آنرا بگيرند، و اگر برخى مخالفت نمايند ديگران از آن حمايت كرده مراعات نمايند) و شما را در هر طاعت (كار نيك) از طرف خدا مددى است (توفيق و لطف خداوند شامل است) كه زبانها را گويا و دلها را (بحقّ) مطمئنّ مى سازد (پس اگر لطف خداوند نبود هنگام غلبه و هجوم باطل و ضعف و سستى حقّ مردم از خداپرستى و پيروى انبياء و اوصياء دست مى كشيدند، و دل بآن نمى دادند) و در آن مدد بى نيازى است براى طالب بى نيازى، و بهبودى (از بيماريهاى روحىّ) است براى خواهان بهبودى (نه كسانيكه به بيماريها تن داده به اندك چيزى دست از اطاعت خدا و رسول كشيده خود را در دنيا و آخرت بدبخت نموده اند).
 
شهادت مى دهم كه خداوند عادل است و با آفريدگان خود عدالت مى ورزد داورى است كه حق و باطل را از يكديگر جدا مى كند. شهادت مى دهم كه محمد بنده او و پيامبر اوست و سرور مهتر بندگان او. هرگاه كه خداوند بندگانش را دو گروه كرد، او را در بهترين گروه قرار داد. در تبار او نه زناكاران را بهره اى بوده و نه بزهكاران را جايى.
بدانيد، كه خداوند براى نيكى يارانى قرار داد. و براى حق ستونهايى و براى طاعت، نگه دارندگانى. شما را به هنگام هر طاعتى از سوى خداوند مددكارى است كه كلمات را بر زبانتان مى نهد و دلهايتان را مطمئن مى گرداند كه در آن اكتفا كننده را كفايت است و شفاجوينده را شفاست.
 
و گواهى مى دهم که خداوند، دادگرى است که همواره، دادگرى داشته و داورى است که هميشه حق را از باطل جدا ساخته و گواهى مى دهم که محمّد بنده و فرستاده او و سرور بندگان اوست. هر زمان خدا انسانها را به دو بخش تقسيم کرده، آن حضرت را در بهترين آن دو قرار داده است (و پيوسته در صلب پدران پاک و رحم مادران پاکدامن بوده است) هيچ ناپاک دامنى در او سهمى نداشت و هيچ فاجرى در او دخالت نکرد.
آگاه باشيد خداوند براى خير و نيکى، اهلى قرار داده و براى حق، ستونهايى و براى اطاعت فرمانش پاسدارانى و به يقين براى شما در انجام هر طاعتى يار و ياورى از جانب خداوند سبحان خواهد بود که زبانها را گويا مى کند و قلبها را ثابت نگه مى دارد، به گونه اى که براى آن کس که بخواهد به آن اکتفا کند کافى است و براى آن کس که شفا جويد مايه شفاست.
 
گواهى مى دهم كه او دادگرى است عادل، و دادرسى است جدا كننده حق از باطل. و گواهى مى دهم كه محمد (صلی الله علیه وآله) بنده اوست و فرستاده او و مهتر بندگانش، كه ممتاز ساخت از ديگرانش. هرگاه آفريدگان را به دو فرقه كرد، او را در بهترين گروه در آورد. در تبار او نه زناباره است و نه مردم بدكاره.
هان بدانيد كه خدا براى خوبى مردمى قرار داد، و براى حق ستونهايى نهاد و براى طاعت فرمان نگاهدارانى، و براى شما به هنگام هر طاعت كمك كارانى از سوى خداست، كه زبان به نيروى آنها در گفتار است و دل بدان پايدار. بسنده كسى است كه فزونى نجويد، و درمان آن كسى كه راه بهبودى پويد.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در وصف پيامبر و عالمان، و اندرز مردم:
شهادت مى دهم كه خداوند عدل محض است كه به عدالت رفتار نموده، و حاكمى كه حق و باطل را از هم جدا مى كند. و شهادت مى دهم كه محمّد بنده و رسول او و آقاى عباد اوست، خداوند هرگاه بندگان را دو گروه كرد پيامبرش را در بهترين گروه قرار داد، آلوده دامن و بد كاره را در تبارش سهمى نبود.
بدانيد خداوند سبحان براى خير اهلى، و براى حق اركانى، و براى طاعت محافظانى قرار داده، و براى شما نزد هر طاعت مدد كارى از جانب خداست، كه بر زبانها القاء نموده، و دلها را ثابت و برقرار مى كند، در آن مدد كارى كفايت است براى كفايت خواه، و شفاست براى جوينده درمان.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 206-199 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ يَصِفُ جَوْهَرَ الرَّسُولِ، وَ يَصِفُ الْعُلَماءَ، وَ يَعِظُ بِالتَّقْوى.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن از صفات درونى پيامبر صلى الله عليه و آله و اوصاف دانشمندان و اندرز به تقوا سخن مى گويد. خطبه در يك نگاه:همان گونه كه اشاره شد اين خطبه در واقع از سه بخش تشكيل يافته است:در بخش نخست بعد از شهادت به عدالت پروردگار به قسمتى از صفات برجسته پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اشاره شده كه نشان مى دهد جوهر ذاتى پيامبر از هر نظر جوهر پاكى بوده است و در ضمن اشاره به يارى خداوند و امدادهاى الهى نسبت به مطيعان مى كند.در بخش دوم از عالمان ربّانى و صفات برجسته آنها و طرز برخوردشان با مردم سخن به ميان آورده است.در بخش سوم اندرزهاى فراوانى در عباراتى كوتاه و پرمعنا بيان فرموده كه عمل به آن مايه پرورش روح تقوا در وجود انسانهاست. نسب پاک پيامبر(صلى الله عليه وآله):امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه ـ همچون بسيارى از خطبه هاى ديگر ـ از شهادتين آغاز مى کند (هر چند «واو» در «وأشهد» نشان مى دهد که قبل از آن نيز مطالبى بوده است) مى فرمايد: «و گواهى مى دهم که خداوند دادگرى است که همواره، دادگرى داشته و داورى است که هميشه حق را از باطل جدا مى سازد و گواهى مى دهم که محمّد بنده و فرستاده او و سرور بندگان اوست»; (وَ أَشْهَدُ أَنَّهُ عَدْلٌ عَدَلَ، وَ حَکَمٌ فَصَلَ، وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، وَ سَيِّدُ عِبَادِهِ).تعبير به «عَدْلٌ» که معناى مصدرى دارد براى تأکيد است; يعنى ذات خداوند عين عدالت است و جمله «عَدَلَ» که به صورت فعل ماضى، بعد از آن آمده، تأکيد ديگرى است و «حَکَمٌ» به معناى داور مفهوم وسيعى دارد که داورى خداوند را در همه زمينه هاى تکوينى و تشريعى، شامل مى شود; او همواره فصل و جداسازى حق را از باطل داشته و خواهد داشت.عجب اينکه يکى از شارحان نهج البلاغه (ابن ابى الحديد) ضمير در «انّه» را به مسئله قضا و قدر باز گردانده و معتقد است قبل از اين جمله بوده (و سيّد رضى آن را جدا ساخته است) جمعى از شارحان نيز سخن او را پذيرفته اند، در حالى که جمله «وَأشْهَدُ أَنَّ مُحَمّداً عَبْدُهُ» نشان مى دهد که شهادت قبلى شهادت مربوط به پروردگار است به علاوه «حکم فصل» از صفات خداست; نه صفات قضا و قدر.(1)توصيف پيامبر(صلى الله عليه وآله) به عبوديّت قبل از رسالت در جمله بالا نشان مى دهد که بزرگ ترين افتخار انسان بندگى خداست و تعبير به «سيّد عباده» (سرور بندگان خدا) تأکيد ديگرى است بر اين معنا. آرى! هر چه هست در بندگى پروردگار است.سپس در ادامه ذکر اوصاف پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله)، مى افزايد: «هر زمان خدا انسانها را به دو بخش تقسيم کرده، آن حضرت را در بهترين آن دو قرار داده است»; (کُلَّمَا نَسَخَ(2) اللّهُ الْخَلْقَ فِرْقَتَيْنِ جَعَلَهُ فِي خَيْرِهِمَا).اشاره به اينکه نور وجود آن حضرت که در صلب آدم وجود داشت، پيوسته از صلبى به صلب ديگر منتقل مى شد و آنجا که فرزندان متعدّدى از نسلى به وجود مى آمدند نور وجود آن حضرت در آن شاخه اى که بهتر بود قرار مى گرفت و اين راه را از طريق بهترينها پيوسته مى پيمود تا در صلب عبدالله قرار گرفت و به رحم آمنه منتقل شد.باز مى افزايد: «هيچ ناپاکدامنى در او سهمى نداشت و هيچ فاجرى در او دخالت نکرد»; (لَمْ يُسْهِمْ فِيهِ عَاهِرٌ(3)، وَ لاَ ضَرَبَ فِيهِ فَاجِرٌ).اين همان مضمونى است که در زيارت وارث در مورد فرزندزاده پيامبر، امام حسين(عليه السلام) آمده است: «أشْهَدُ أنَّکَ کُنْتَ نُوراً في الاَْصْلابِ الشّامِخَةِ وَ الاَْرْحامِ الْمُطَهَّرَةِ، لَمْ تُنَجِّسْکَ الْجاهِليَّةُ بِأنْجاسِها وَ لَمْ تُلْبِسْکَ الْمُدْلَهِمّاتُ ثِيابَها; گواهى مى دهم که تو نورى بودى در صلب والاى پدران و رحم پاک مادران و هرگز عصر جاهليّت با تمام آلودگيهايش تو را آلوده نساخت و جامه هاى سياه آن بر تو پوشانده نشد».(4)شبيه همين معنا درباره شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) وارد شده است، آنجا که مى فرمايد: «لَمْ يَزَلْ يَنْقُلُني اللهُ مِنْ أصْلابِ الطّاهِرينَ إلَى الْمُطَهَّراتِ حَتّى أخْرَجَني في عالَمِکُمْ هذا لَمْ يُدَنِّسْني بِدَنَسِ الْجاهِليَّةِ; پيوسته خداوند مرا از صلب پدران پاک به رحم مادران پاک دامن منتقل کرد تا اينکه متولّد شدم در حالى که هرگز مرا به آلودگيهاى جاهليّت آلوده نساخت».(5)اين تعبير که در خطبه بالا و روايت و زيارت نامه وارد شده، اضافه بر بيان فضيلت والاى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله)، اين درس را نيز به همه ما مى آموزد که دوران تربيت انسان براى رسيدن به مقامات بالا از صلب پدران و رحم مادران آغاز مى گردد و عامل وراثت يکى از عوامل تشکيل دهنده شخصيّت انسان است، هر چند عامل منحصر به فرد نيست. در اين زمينه سخن بسيار است که در بحثهاى آينده با استفاده از مناسبتها ـ إن شاءالله ـ بيان خواهد شد.سپس امام(عليه السلام) از پويندگان راه رسول الله که اوصاف او در عبارات گذشته بيان شد دم مى زند تا نشان دهد در سايه تعليمات آن بزرگوار بايد گروههايى در هر عصرى پرورش يابند و راه او را تداوم بخشند، مى فرمايد: «آگاه باشيد خداوند براى خير و نيکى، اهلى قرار داده و براى حق، ستونهايى و براى اطاعت فرمانش پاسدارانى»; (أَلاَ وَ إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ لِلْخَيْر أَهْلاً، وَ لِلْحَقِّ دَعَائِمَ، وَ لِلطَّاعَةِ عِصَماً).اشاره به اينکه در هيچ عصر و زمانى، اين راه بدون رهرو نمى ماند و برنامه خير و حق و اطاعت، تعطيل نمى شود; آنها کسانى هستند که داراى اراده هاى قوّى و نيّات پاک اند و به همين دليل توفيق الهى شامل حالشان شده است.جمله «لِلْحَقِّ دَعَائِمَ، وَ لِلطَّاعَةِ عِصَماً» ممکن است اشاره به امامان معصوم و اوصياى پيامبر باشد که حاميان حق و پاسداران اطاعت فرمان خدا بودند;همان گونه که در زيارت جامعه مى خوانيم: «وَالْحَقُّ مَعَکُمْ وَ فيکُمْ وَ مِنْکُمْ و إِلَيْکُمْ وَ أَنْتُمْ أهْلُهُ وَ مَعْدِنُهُ; حق همواره با شما و در ميان شما و از ناحيه شماست و به سوى شما مى آيد و شما اهل حق و معدن آن هستيد» و مخصوصاً در حديث معروفى که شيعه و اهل سنّت آن را در کتب معروف خود نقل کرده اند، مى خوانيم: «عَليّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَليٍّ يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُما دارَ; على با حق همراه است و حق با على همراه، به هر سو او مى گردد حق نيز با او مى گردد».(6)نيز ممکن است اشاره به قرآن مجيد و سنّت معصومان، يا اشاره به وجود علما و دانشمندان باشد و اين احتمال بعيد نيست که همه اين تفسيرهاى سه گانه در مفهوم جمله هاى بالا جمع باشد.در ادامه اين سخن به رهروان راه آنها بشارت مى دهد که در برابر انبوه مشکلات اطاعت، تنها نيستند و امدادهاى الهى پى در پى به يارى آنها مى آيد، مى فرمايد: «به يقين براى شما در انجام هر طاعتى يار و ياورى از جانب خداوند سبحان خواهد بود که زبانها را گويا مى کند و قلبها را ثابت نگه مى دارد، به گونه اى که براى آن کس که بخواهد به آن اکتفا کند کافى است و براى آن کس که شفا جويد مايه شفاست»; (وَ إِنَّ لَکُمْ عِنْدَ کُلِّ طَاعَة عَوْناً مِنَ اللّهِ سُبْحَانَهُ يَقُولُ(7)عَلَى الاَْلْسِنَةِ، وَ يُثَبِّتُ الاَْفْئِدَةَ. فِيهِ کِفَاءٌ لِمُکْتَف، وَ شِفَاءٌ لِمُشْتَف).آرى! خداوند بندگان مؤمن خويش را تنها نمى گذارد زبانشان را گويا و قلب و اراده آنها را محکم مى دارد. اين امر کراراً در آيات قرآن منعکس شده است; موسى بن عمران(عليه السلام) از خدا زبان گويا مى خواهد و خدا به او ارزانى مى دارد، افزون بر اينکه برادرش هارون را به يارى او مى فرستد، تأکيد مى کند که تنها نيستيد و من با شما هستم، همه چيز را مى شنوم و مى بينم: (إِنَّنِى مَعَکُمَا أَسْمَعُ وَ أَرَى)(8) و در جاى ديگر مى فرمايد: «(يُثَبِّتُ اللهُ الَّذِينَ امَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا); خداوند کسانى را که ايمان آوردند به جهت گفتار و اعتقاد ثابتشان، استوار مى دارد، هم در اين جهان و هم در سراى ديگر».(9)و اين همان چيزى است که پيوسته و همه روزه در نمازها از خداوند تقاضا مى کنيم و مى گوييم: (إِيَّاکَ نَعْبُدُ وَإِيَّاکَ نَسْتَعِينُ).(10)*****پی نوشت:1. در کتاب تمام نهج البلاغه که جمله هاى مکمّل اين خطبه را آورده است تعبيراتى دارد که به وضوح نشان مى دهد ضمير در «إنّه» به ذات پاک پروردگار باز مى گردد; نه به قضا و قدر (تمام نهج البلاغه، خطبه 22، ص 299).2. «نسخ» از ريشه «نسخ» بر وزن «مسخ» در اصل به معناى انتقال و جابه جا کردن چيزى است لذا هنگامى که بر اثر حرکت خورشيد سايه، جابه جا مى شود مى گويند: «نسخت الشمس الظلّ» و به نوشتن چيزى از روى نوشته اى ديگر استنساخ و نسخه بردارى گفته مى شود، چون مطلب را منتقل مى سازد. نسخ در احکام نيز از اين ريشه گرفته شده، زيرا حکمى جاى حکم ديگرى را مى گيرد و در خطبه بالا نسخ اشاره به انتقال نطفه از پدرى به پدر ديگر است که از طريق وراثت، ويژگيهاى پدران به فرزندان منتقل مى شود.3. «عاهر» به معناى شخص فاسق و فاجر و آلوده دامن است.4. مصباح المتهجّد، ص 717 .5. بحارالانوار، ج 15، ص 117; مجمع البيان، ج 3-4، ص 497 .6. بحارالانوار، ج 33، ص 376; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 297 .7. ضمير «يقول» به «الله» بر مى گردد که قبلا ذکر شده و معناى جمله اين است که خداوند زبان آنها را گويا مى کند و خير را بر آن جارى مى سازد.8. طه، آيه 46.9. ابراهيم، آيه 27 .10. سند خطبه: بعضى از دانشمندانى كه بعد از عصر مرحوم سيّد رضى مى زيستند؛ مانند آمدى در غررالحكم بخشى از اين خطبه را با تفاوتهايى نقل كرده كه نشان مى دهد منبع ديگرى غير از نهج البلاغه در اختيار داشته است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) در آغاز اين خطبه از باب مجاز، لفظ «عدل» را به جاى «عادل» آورده است، يعنى لازم را ذكر و ملزوم را اراده فرموده است.جريان عدل در سراسر عالم هستى خداى متعال نظر به علم و آگاهيش بر همه چيز، حكومت و قضايش عادلانه است و هر دستورى كه صادر مى فرمايد بر طبق نظام كلى آفرينش و حكمت بالغه اوست، و اين مطلب شامل تمام موجودات مى شود زيرا همه چيز به فرمان او به وجود مى آيند، در اين جا شارح اشكالى را كه براى بعضى در مورد همگانى بودن عدل به وجود مى آيد پاسخ مى گويد: اشكال آن است كه در عالم طبيعت امور جزئى وجود دارد كه شرّ به شمار مى آيند و بر حسب صورت ستم است (افراد ستمگر، باد، طوفان، زمين لرزه ها)، جواب آن است كه اينها شرّ و فساد مطلق نيستند بلكه هر كدام نسبى است يعنى نسبت به بعضى از امور و برخى اشخاص شرّاند، و با اين حال اينها از لوازم عدل و خير هستند زيرا بدون آن، وجود خير و عدل امكان ندارد، چنان كه انسان، وقتى انسان است كه داراى قواى خشم و شهوت نيز باشد، كه اين صفات اندكى فساد و شرّ به همراه دارد، و چون خير بيشتر از شرّ است و رها كردن خير بسيار به خاطر شر اندك خود شرّى بزرگ در برابر بخشش و حكمت خداوند است، بنا بر اين وجود اين شرور جزئى لازم است و لطمه اى به نظام عدل كلّى در جهان آفرينش وارد نمى آورد.امام (ع) با گفتار خود: عدل اشاره به اين مطلب فرموده است كه هم اكنون در عالم نظام عدل موجود و بر قرار است، و با عبارت سيّد عباده به سخن خود پيامبر اشاره كرده كه فرموده است: «من سرور اولاد آدم هستم ولى اين مايه افتخار من نيست.»«كلما نسخ اللَّه الخلق فرقتين»،منظور حضرت آن است كه مردم هر زمانى به دو گروه خير و شرّ تقسيم مى شوند. چون تقسيم كردن هر چيز موجب تغيير در ذات مقسوم و از بين رفتن حالت يگانگى و وحدت آن است. لذا امام در اين عبارت كلمه نسخ را كه به معناى نابودى و زوال است، به معناى تقسيم به كار برده و فرموده است: خداوند جامعه را به دو گروه: خير و شرّ تقسيم كرده است.«جعله فى خيرهما»،اين سخن امام نيز اشاره به كلام ديگرى از خود پيامبر است كه مطّلب بن ابى وداعه از آن حضرت نقل كرده است كه فرمود: من محمّد پسر عبد المطّلب هستم، خدا كه آفريدگان خويش را بيافريد، مرا از بهترين آنها قرار داد، آن گاه گروه دوم را به دو قسمت تقسيم كرد و مرا در ميان بهترين آنان قرار داد، و گروه اخير را چند قبيله كرد و من را در قبيله بهتر قرار داد، سپس آن قبيله را به خانواده هايى تقسيم فرمود و مرا در بهترين خانواده به وجود آورد، بنا بر اين من از نظر خانوادگى و ويژگيهاى روحى و نفسانى از همه شما برتر و بهترم.«لم يسهم فيه عاهر، و لا ضرب فيه فاجر»،معناى اين سخن امام اين است كه در نسب شريف پيامبر براى زناكار بهره اى نبوده و در اصل و ريشه او، گناه دخالت نداشته است «ضرب فى كذا بنصيب»، يعنى براى او در آن بهره اى است اين دو جمله اشاره است به پاكى و طهارت و منزّه بودن اصل و ريشه و نژاد رسول خدا از آلودگى به زنا و فحشاء، چنان كه از خود پيامبر نقل شده است كه: پيوسته پروردگار متعال مرا از اصلاب پاك به رحمهاى پاك منتقل كرده است، و نيز مى فرمايد: چون خداوند حضرت آدم را آفريد، نور وجود مرا در پيشانى او به وديعت نهاد، و پيوسته آن را از صلب پدران نيكو به ارحام مادرانى پاك منتقل مى كرد تا موقعى كه به عبد المطلّب رسيد و نيز آن حضرت فرموده است: «با پيوندى كه شرعى بوده است زاده شده ام نه از راه نامشروع.»«الا و انّ اللَّه... عصما»،امام (ع) در اين جمله. شنوندگان خود را تشويق و وادار مى كند كه پايه هاى استوار حقيقت بوده همواره مطيع فرمان خدا باشند تا سرانجام بتوانند خويش را اهل بهشت قرار دهند، و نيز در جمله «و انّ لكم... من اللَّه» با اين بيان كه براى آنها موقع اطاعت و عبادت الهى از ناحيه خداوند كمك و يارى مى رسد، آنان را به پرستش حق تعالى و پيروى از فرمان او تشويق مى كند، و ظاهرا مراد امام (ع) از كلمه عون (ياور)، قرآن كريم است.«يقول على الالسنه و يثبّت الافئده»،حضرت در اين دو جمله راههاى گوناگون كمكهايى را كه از طرف خدا در هنگام انجام دادن اعمال نيك به انسان مى رسد بيان مى فرمايد: و آنها بر دو قسم است: زبانى و قلبى:1-  وعده پاداشهاى عظيمى كه خداوند با زبان پيامبران خود به اطاعت كنندگان داده و آنان را ستايش فرموده، و به آنان مژده بهشت و رضوان داده است، و خود اين نويدها انسان را در راه انجام دادن اطاعت و عبادت خدا تقويت و كمك مى كند.2-  كمكهايى كه از ناحيه اطمينان و آرامش قلبى براى او پيدا مى شود همان آمادگى وجودى او براى عبادت و آگاه شدن به اسرار علم الهى و كشف حقايق از كتاب خداوند مى باشد چنان كه مى فرمايد: «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.»، و نيز مى فرمايد: «... كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِيلًا.» بطور كلى آيات قرآن از يك طرف انسان را از عقوبت و كيفر كارهاى ناپسند بر حذر مى دارد و از طرفى با بيان پاداشهاى اعمال نيك، دل آدمى را از غير خدا مى كند و به آرامشى كه در سايه قرب الهى به سبب اطاعت و عبادت به دست مى آيد وادار مى كند.«فيه كفاء لمكتف و شفاء لمشتف»،معناى اين عبارت چنين است: هر كس طالب كمالات نفسانى و شفاى بيماريهاى درونى و خصوصيات اخلاقى است، بداند كه اين سخن او را كفايت و دردهاى او را درمان مى سازد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 89 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأتان و الثالثة عشر من المختار فى باب الخطب:و أشهد أنّه عدل عدل، و حكم فصل، و أشهد أنّ محمّدا عبده و سيّد عباده، كلّما نسخ اللّه الخلق فرقتين جعله في خيرهما، لم يسهم فيه عاهر، و لا ضرب فيه فاجر. ألا و إنّ اللّه قد جعل للخير أهلا، و للحقّ دعائم، و للطّاعة عصما، و إنّ لكم عند كلّ طاعة عونا من اللّه يقول على الألسنة، و يثبّت الأفئدة، فيه كفاء لمكتف، و شفاء لمشتف.اللغة:(نسخت) الكتاب نسخا من باب منع نقلته و انتسخته كذلك، و نسخت الشّمس الظل أى أزالته قال ابن فارس: و كلّ شيء خلف شيئا فقد انتسخه فيقال انتسخت الشمس الظلّ و الشّيب الشّباب أى أزاله و كتاب منسوخ و منتسخ منقول، و النّسخة الكتاب المنقول و تناسخ الأزمنة و القرون تتابعها و تداولها، لأنّ كلّ واحد ينسخ حكم ما قبله و يثبت الحكم لنفسه، و منه تناسخ المواريث لأنّ الارث لا يقسّم على حكم الميّت الأوّل بل على حكم الثاني و كذلك ما بعده.و (يسهم) بالبناء على المفعول من اسهمت له أعطيته سهما أى نصيبا و (عهر) عهرا من باب تعب زنا و فجر فهو عاهر و عهر عهورا من باب قعد لغة و في الحديث:الولد للفراش و للعاهر الحجر، أى إنّما يثبت الولد لصاحب الفراش و هو الزّوج و للعاهر الجنبة «الخيبة» و لا يثبت له نسب و هو كما يقال له التّراب أى الخيبة لأنّ بعض العرب كان يثبت النّسب من الزّنا فأبطله الشرع.استعاره و (الدّعامة) بالكسر ما يستند به الحائط إذا مال يمنعه من السّقوط و الجمع دعائم كعمائم، و يستعار بسيّد القوم فيقال هود عامة القوم كما يقال: هو عمادهم، و (عصمه) اللّه من المكروه من باب ضرب حفظه و وقاه، و الاسم العصمة بالكسر و يجمع على عصم وزان عنب و جمع الجمع أعصم و عصمة و جمع جمع الجمع أعصام.و (كفى) الشيء يكفى كفاية فهو كاف إذا حصل به الاستغناء عن غيره ازدواج قال الشّارح المعتزلي: فيه كفاء لمكتف و شفاء لمشتف، الوجه فيه كفاية فانّ الهمز لا وجه له ههنا لأنّه من باب آخر و لكنّه أتى بالهمزة للازدواج بين كفاء و شفاء كما قالوا: الغدايا و العشايا، و كما قال عليه السّلام، مأزورات غير مأجورات، تأتى بالهمزة و الوجه الواو للازدواج.الاعراب:قوله: كلّما نسخ اللّه بنسخ كلّ على الظرف. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 90 المعنىاعلم أنّ هذه الخطبة مسوقة لوصف حال عباد اللّه الصّالحين و أوليائه الّذين لا خوف عليهم و لا هم يحزنون، و ختمها بالذّكرى و الموعظة و افتتحها بالشّهادة بعدل اللّه عزّ و جلّ و فصله ثمّ بنعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تزكية نسبه و أصله فقال:مجاز (و أشهد أنّه عدل عدل) قال الشّارح المعتزلي: الضمير في أنّه راجع إلى القضاء و القدر المذكور في صدر هذه الخطبة و لم يذكره الرّضي رحمه اللّه، قال:و نسبة العدل إلى القضاء على طريق المجاز، و هو بالحقيقة منسوب إلى ذي القضاء و القاضى به هو اللّه تعالى اه، و محصّله أنّه تعالى عدل مبالغة أو عادل حقيقة في جميع أفعاله و أحكامه لكون الظلم قبيحا عقلا و نقلا فيستحيل في حقّه.قال الشّارح البحراني: و الباري تعالى عادل بالنظر إلى حكمه و قضائه أى لا يقضى في ملكه بأمر إلّا و هو علي وفق النّظام الكليّ و الحكمة البالغة، و يدخل في ذلك جميع أفعاله و أقواله، فانّه لا يصدر منها شيء إلّا و هو كذلك و أما الجزئيات المعدودة شرورا و صورة جور في هذا العالم، فانّها إذا اعتبرت شرورا نسبة و مع ذلك فهى من لوازم الخير و العدل لابدّ منها، و لا يمكن أن يكون الخير و العدل من دونها كما لا يمكن أن يكون الانسان إنسانا إلّا و هو ذو غضب و شهوة يلزمهما الفساد و الشرّ الجزئي، و لمّا كان الخير أكثر و كان ترك خير الكثير لأجل الشرّ القليل شرّا كثيرا في الجود و الحكمة وجب تلك الشّرور الجزئية لوجود ملزوماتها، و أشار بقوله عدل إلى ايجاد العدل بالفعل، انتهى. (و حكم فصل) أى حاكم بالحقّ فصل بين الحقّ و الباطل بما بعث به رسوله من كتابه العزيز، و إنّه لقول فصل و ما هو بالهزل، و يفصل أيضا بين عباده يوم القيامة فيما هم فيه يختلفون كما قال عزّ من قائل «إنّ يوم الفصل كان ميقاتا» و قال «إنّ ربّك هو يفصل بينهم يوم القيامة فيما كانوا فيه يختلفون» أى يقضى فيميّز الحقّ من الباطل تمييز المحقّ من المبطل و الطيّب من الخبيث فيما كانوا يختلفون فيه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 91 من أمر الدّين، و فى آية أخرى  «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصَّابِئِينَ وَ النَّصارى وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ» أى بالحكومة بينهم و اظهار الحقّ من المبطل و جزاء كلّ بما يليق به. (و أشهد أن محمّدا) صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (عبده و سيّد عباده).أما أنه عبده فقد شهد به الكتاب العزيز فى مواضع عديدة مقدما على شهادته عليه السّلام قال سبحانه «الحمد للّه الذى انزل على عبده الكتاب و لم يجعل له عوجا» و قال  «تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً» و قال  «فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى»  و قال  «هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ عَلى عَبْدِهِ آياتٍ بَيِّناتٍ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» إلى غير ذلك مما لا حاجة إلى ذكره و قد تقدّم بيان حقيقة العبوديّة فى شرح الخطبة الحادية و السبعين تفصيلا فليراجع ثمة، و اجمال ما قدّمناه هنا أنّ العبد لا يكون عبدا حقيقة إلّا أن لا يرى لنفسه مالا و لا له فى أموره تدبيرا، و يكون أوقاته مستغرقة بخدمة مولاه، و هكذا كان حال سيّدنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الطيّبين من آله سلام اللّه عليهم فانهم رأوا جميع ما فى أيديهم مال اللّه فصرفوه فى عيال اللّه و هم الفقراء و المساكين، و وكلوا جميع امورهم الى اللّه رضاء بقضائه فشكروا على نعمائه و صبروا على بلائه و كانت أوقاتهم مصروفة إلى عبادته و قيام أوامره و نواهيه و طاعته.و أما أنه سيّد عباده فلا ريب فيه، و الظاهر أنّ المراد به جميع البشر لا خصوص عباد اللّه الصالحين الكمّلين من الأنبياء و الرّسل و من دونهم، لدلالة الأدلّة على العموم حسبما عرفت تفصيلا فى تضاعيف الشرح و أقول هنا مضافا إلى ما قدّمنا:روى فى البحار من الكافى باسناده عن صالح بن سهل عن أبي عبد اللّه عليه السّلام انّ بعض قريش قال: سئل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بأيّ شيء سبقت ولد آدم؟ قال: إننى أوّل من أقرّ بربّى إنّ اللّه أخذ ميثاق النبييّن و أشهدهم على أنفسهم أ لست بربّكم قالوا بلى فكنت أوّل من أجاب.و فيه من الخصال فى وصيّة النّبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لعليّ عليه السّلام يا على إنّ اللّه عزّ و جلّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 92 أشرف على الدّنيا فاختارنى منها على رجال العالمين، ثمّ اطلع الثانية فاختارك على رجال العالمين بعدى، ثمّ اطلع الثالثة فاختار الأئمّة من ولدك على رجال العالمين بعدك، ثمّ اطلع الرّابعة فاختار فاطمة على نساء العالمين.و فيه من تفسير فرات بن إبراهيم بسنده عن جابر الجعفي عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لمّا اسرى بي إلى السماء قال لي العزيز الجبّار: يا محمّد انّي اطلعت إلى الأرض اطلاعة فاخترتك منها و اشتققت لك اسما من أسمائي لا اذكر في مكان إلّا و أنت معي، فأنا محمود و أنت محمّد الحديث و فيه من العيون عن الهروى عن الرّضا عليه السّلام في حديث طويل قال: إنّ آدم على نبيّنا و آله و عليه السّلام لمّا أكرم اللّه تعالى باسجاد ملائكته و بادخال الجنّة قال في نفسه: هل خلق اللّه بشرا أفضل منّي، فعلم اللّه عزّ و جلّ ما وقع في نفسه فناداه ارفع رأسك يا آدم فانظر إلى ساق عرشي، فرفع آدم رأسه فنظر إلى ساق العرش فوجد عليه مكتوبا: لا إله إلّا اللّه محمّد رسول اللّه عليّ بن أبي طالب أمير المؤمنين و زوجته فاطمة سيّدة نساء العالمين و الحسن و الحسين سيّدا شباب أهل الجنّة، فقال آدم:يا ربّ من هؤلاء؟ فقال عزّ و جلّ: هؤلاء من ذريّتك و هم خير منك و من جميع خلقي و لولاهم ما خلقتك و لا خلقت الجنّة و النّار و لا السّماء و الأرض إلى آخر ما تقدّم روايته في التّذنيب الثّاني من شرح الفصل الثاني عشر من الخطبة الاولى.و فيه أيضا من اكمال الدين عن الحسين بن خالد عن أبي الحسن موسى عليه السّلام عن آبائه عليهم السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنا سيّد من خلق اللّه و أنا خير من جبرئيل و ميكائيل و حملة العرش و جميع الملائكة المقرّبين و أنبياء اللّه المرسلين، و أنا صاحب الشفّاعة و الحوض الشريف و أنا و علىّ أبوا هذه الائمّة، «الامة» من عرفنا فقد عرف اللّه، و من أنكرنا فقد أنكر اللّه عزّ و جلّ الحديث.و فى شرح المعتزلي عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: أنا سيّد ولد آدم و لا فخر.و عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أيضا: ادعوا لى سيّد العرب عليا، فقالت عايشة: أ لست سيّد العرب؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنّا سيّد البشر و عليّ سيّد العرب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 93 و الأخبار في هذا المعنى فوق حدّ الاحصاء و لا حاجة إلى الاطالة بروايتها.قال الصدوق في الهداية: يجب أن يعتقد أنّ النّبوة حقّ كما اعتقدنا أنّ التوحيد حقّ، و أنّ الأنبياء الّذين بعثهم اللّه مأئة ألف نبيّ و أربعة و عشرون ألف نبيّ، جاءوا بالحقّ من عند الحقّ، و أنّ قولهم قول اللّه و أمرهم أمر اللّه و طاعتهم طاعة اللّه و معصيتهم معصية اللّه، و أنهم لم ينطقوا إلّا من اللّه عزّ و جلّ و عن وجهه و أنّ سادة الأنبياء خمسة الذين عليهم دارة الرّحى و هم أصحاب الشرائع و هم أولو العزم:نوح، و إبراهيم، و موسى، و عيسى، و محمّد صلوات اللّه عليهم و أنّ محمّدا صلوات اللّه عليه سيّدهم و أفضلهم، و أنه جاء بالحقّ و صدّق المرسلين، و أنّ الذين آمنوا به و عزّروه و نصروه و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئك هم المفلحون، و يجب أن يعتقد أنّ اللّه تبارك و تعالى لم يخلق خلقا أفضل من محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و من بعده الأئمة صلوات اللّه عليهم، و أنهم أحبّ الخلق إلى اللّه عزّ و جلّ و أكرمهم عليه و أولهم اقرارا به لما أخذ اللّه ميثاق النبيين في الذّر إلى آخر ما قال: (كلّما نسخ اللّه الخلق فرقتين) أى خلّفهم حيث نقلهم من البطن الأول إلى البطن الثاني و قسمهم إلى فرقتين فرقة خير و فرقة شرّ (جعله في خيرهما) حسبما عرفت تفصيلا في شرح الخطبة الثالثة و التسعين قال الشارح المعتزلي: و هذا المعني قد ورد مرفوعا في عدّة أحاديث نحو قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ما افترقت فرقتان منذ نسل آدم ولده إلّا كنت في خيرهما، و نحو قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ اللّه اصطفى من ولد إبراهيم إسماعيل و اصطفى من ولد إسماعيل مضر و اصطفى من مضر كنانة و اصطفى من كنانة قريش و اصطفى من قريش هاشما و اصطفاني من بني هاشم. (لم يسهم فيه عاهر) أى لم يجعل في نسبه الشريف ذا سهم و نصيب (و لا ضرب فيه فاجر) أى لم يكن لفاجر فيه شرك، يقال: ضرب في كذا بنصيب إذا كان شريكا فيه و المراد طهارة نسبه الشامخ من شوب دنس الجاهلية و نجس السفاح أى تناسخته كرايم الأصلاب إلى مطهّرات الأرحام و كان نورا في الأصلاب الشامخة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 94 و الأرحام المطهرة، لم تدنس نسبه الجاهلية بأنجاسها و لم تلبسه من مدلهمات ثيابها و قد عرفت تفصيله أيضا في شرح الخطبة الثالثة و التسعين، هذا.و لما فرغ عليه السّلام من وصف النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رغّب المخاطبين في دخولهم في زمرة أهل الخير و الحق و الطاعة بقوله: (ألا و انّ اللّه قد جعل للخير أهلا) و هم الأبرار المتّقون و أهل الزّهد و الصلاح من المؤمنين قال سبحانه  «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»  أى تحروا ما هو خير و أصلح فيما تأتون و تذرون كنوا فل الطاعات و صلة الأرحام و مكارم الأخلاق.و قال الصادق عليه السّلام جعل الخير كلّه في بيت و مفتاحه الزّهد في الدّنيا، و خير الخير هو رضوان اللّه تعالى، و شرّ الشرّ سخطه و النار.و الخيرات الاخروية إنما تكسب بالخيرات الدّنيوية و لذلك أمر اللّه سبحانه بها في الاية السابقة بقوله «و افعلوا الخير» و في قوله «فاستبقوا الخيرات» أى الأعمال الصالحة و الطاعات المفروضة و المندوبة و رئيس أهل الخير هم الأئمة عليهم الصلاة و السلام كما أشير اليه في زيارتهم الجامعة بقوله: إن ذكر الخير كنتم أوّله و أصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه. (و للحقّ دعائم) الظاهر أنّ المراد بالحقّ ضدّ الباطل و بدعائمه الأئمّة عليهم السّلام لأنهم أئمة الحقّ بهم قوامه و دوامه و ثباته و غيرهم أئمة الباطل كما اشير إلى ذلك في قوله تعالى  «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ»  و قوله  «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ...»  و قد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في الحديث المتفق عليه بين الفريقين: الحقّ مع عليّ و هو مع الحقّ أينما دار و من طرق الخاصة مستفيضا بل متواترا كما قيل عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الأئمة عليهم السّلام عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنه قال: الحقّ مع الأئمة الاثنى عشر، و في زيارتهم الجامعة: الحقّ معكم و فيكم و منكم و اليكم و أنتم أهله و معدنه.و فى رواية الكافى عن محمّد بن مسلم قال سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: ليس عند منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 95 أحد من النّاس حقّ و لا صواب و لا أحد من الناس يقضى بقضاء حقّ إلّا ما خرج منا أهل البيت، و إذا تشعّبت بهم الأمور كان الخطاء منهم و الصواب من عليّ عليه السّلام و قوله  (و للطاعة عصما) يحتمل أن يكون المراد بالعصمة ما يعتصم به كما فسّر به قوله تعالى  وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ أى بما يعتصم به الكافرات من عقد و سبب أى لا تمسكوا بنكاح الكوافر، و سمّى النّكاح عصمة لأنّها لغة المنع و المرأة بالنّكاح ممنوعة من غير زوجها.و على ذلك فالمراد بعصم الطاعة هم الأئمة عليهم السّلام و القرآن إذ بهما يعتصم و يتمسّك في الطاعات أمّا الأئمّة عليهم السّلام فلاستناد الطّاعة و العبادة إليهم لأنّهم عليهم السّلام نشروا شرايع الأحكام و بموالاتهم علّمنا اللّه معالم ديننا، و بموالاتهم تقبل الطّاعة المفترضة كما ورد في فقرات الزّيارة الجامعة و في رواية الكافي المتقدّمة في شرح الفصل الخامس من الخطبة الثانية عن مروان بن مياح عن الصّادق عليه السّلام قال: و بعبادتنا عبد اللّه و لولا نحن ما عبد اللّه، و فى غير واحد من أخبارهم: بنا عرف اللّه و بنا عبد اللّه و سبّحنا فسبّحت الملائكة و هلّلنا فهلّلت الملائكة، و الحاصل أنّهم أساس الدّين و عماد اليقين و أمّا القرآن فلكونه مدرك التكاليف و الطاعات كما قال تعالى  «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ» أى طريق الشّريعة و الطّاعة و لذلك أمر اللّه بالاعتصام به في قوله: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ»  أى بالقرآن استعير له الحبل لأنّ الاعتصام و التّمسك به سبب النّجاة من الرّدى كما أنّ التّمسك بالحبل سبب النّجاة من الرّدى.و يحتمل أن يكون المراد بها أى بالعصمة الحفظ و الوقاية كما في قولهم عصمه اللّه من المكروه أى حفظه و وقاه، و عصمة اللّه للعبد منعه و حفظه له من المعصية و على ذلك فالمراد بعصم الطّاعة الخواص الكامنة لها المانعة له من هلكات الدّنيا و عقوبات الاخرة كما قال تعالى: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِي كانُوا يَعْمَلُونَ»  و الاتيان بصيغة الجمع أعني عصما إمّا باعتبار تعدّد أنواع الطّاعة أو تعدّد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 96 خواصها أو كثرة ما يعصم بها منها من أنواع العقوبات، فانّ كلّ طاعة فله عصمة من نوع مخصوص أو أنواع من العذاب، و بقبالها الذّنب و المعصية، فانّ لكلّ ذنب أثرا خاصّا في جلب نوع مخصوص أو أنواع من السّخط كما اشير إلى ذلك في الدعاء اللّهمّ اغفر لي الذّنوب الّتي تهتك العصم اللّهمّ اغفر لي الذّنوب الّتي تنزل النّقم اللّهمّ اغفر لي الذّنوب الّتي تغيّر النعم، اللهمّ اغفر لى الذّنوب الّتى تحبس الدّعاء، اللّهم اغفر لى الذنوب الّتى تنزل البلاء، اللّهمّ اغفر لى الذنوب الّتى تقطع الرّجاء، هذا.و أنت بعد الخبرة بما حقّقناه فى شرح هذه الفقرة و سابقتيه تعرف أنّ ما قلناه أولى:ممّا قاله الشارح البحراني في شرح تلك الفقرات حيث قال: قوله عليه السّلام ألا و انّ اللّه- إلى قوله عصما- ترغيب للسّامعين أن يكونوا من أهل الجنّة و دعائم الحقّ و عصم الطاعة.و ممّا قاله الشارح المعتزلي من أنّ دعائم الحقّ الأدلّة الموصلة إليه المثبت له في القلوب و عصم الطاعة هى الادمان على فعلها و التّمرن على الاتيان بها، لأنّ المروّن على الفعل يكسب الفاعل ملكة تقتضى سهولته عليه.و ممّا قاله بعض الشّراح من أنّ المراد بعصم الطاعة العبادات الّتي توجب التوفيق من اللّه سبحانه و ترك المعاصى الموجبة لسلبه أو الملائكة العاصمة للعباد عن اتباع الشياطين انتهى، فافهم جيّدا.قوله عليه السّلام  (و انّ لكم عند كلّ طاعة عونا من اللّه) الظاهر أنّ المراد بالعون توفيق اللّه و لطفه المخصوص في حقّ المطيعين، فانّ الاتيان بالطاعات إنّما هو بعونه و توفيقه كما أنّ المعاصى بخذلانه و سلب توفيقه كما اشير إلى ذلك في قوله تعالى  «وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا» و اشير إليه أيضا فى أخبارهم عليهم السّلام.روى في البحار من توحيد الصّدوق باسناده عن جابر الجعفى عن أبي جعفر عليه السّلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 97 قال: سألته عن معنى لا حول و لا قوّة إلّا باللّه، فقال عليه السّلام: لا حول لنا عن معصية اللّه إلّا بعون اللّه، و لا قوّة لنا على طاعة اللّه إلّا بتوفيق اللّه عزّ و جلّ.و فيه من كنز الكراجكى قال الصادق عليه السّلام: ما كلّ من نوى شيئا قدر عليه، و لا كلّ من قدر على شيء وفق له، و لا كلّ من وفق لشيء أصاب به فاذا اجتمعت النيّة و القدرة و التوفيق و الاصابة فهنا لك تمّت السعادة.و فيه أيضا من التّوحيد عن الهاشمي قال: سألت أبا عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السّلام عن قوله «و ما توفيقى إلّا باللّه» و قوله «إن ينصركم اللّه فلا غالب لكم و إن يخذلكم فمن ذا الذي ينصركم من بعده» فقال عليه السّلام: إذا فعل العبد ما أمره اللّه عزّ و جلّ به من الطاعة كان فعله وفقا لأمر اللّه عزّ و جلّ و سمّى العبد به موفّقا، و إذا أراد العبد أن يدخل في شيء من معاصى اللّه فحال اللّه تبارك و تعالى بينه و بين المعصية كان تركه لها بتوفيق اللّه تعالى، و متى خلّى بينه و بين المعصية فلم يحل بينه و بينها حتّي يرتكبها فقد خذله و لم ينصره و لم يوفّقه.فقد ظهر بما ذكرنا أنّ طاعة اللّه عزّ و جلّ لا يتمكّن منها إلّا بعونه و توفيقه لأنّ التوفيق عبارة عن أن يجمع بين جميع الأسباب الّتي يحتاج إليها في حصول الفعل، و لهذا لا يقال فيمن أعان غيره وفّقه لأنّه لا يقدر أن يجمع بين جميع الأسباب المحتاجة إليها في حصول الفعل و لانحصار التوفيق فيه تعالى جيء بكلمة الحصر في قوله إيّاك نستعين أى نستوفق و نطلب المعونة على عبادتك و على امور ما كلّها منك و انّ غيرك «كذا» إذا لا يقدر عليه أحد سواك، و إذا حصل التوفيق و شمله اللّطف و علم أنّ له في فعل العبادة الثواب العظيم زاد ذلك في نشاطه و رغبته، فيسهل للعبد حينئذ القيام بوظايف الطاعات لأنّه يعين عليها و يقوى الأعضاء و الجوارح على الاتيان بها.مجاز و لتقويته لها قال عليه السّلام (يقول على الألسنة) فاسند إليه القول توسّعا لكونه ممدّا له و لكونه سببا لتثبيت القلوب و اطمينانها قال عليه السّلام (و يثبت الأفئدة) فأسند منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 98 التثبيت إليه مجازا لأنّه في الحقيقة فعل اللّه سبحانه كما قال تعالى  «يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا» و قال  «لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ» .و إلى هذا التثبيت و توضيحه اشير في قوله تعالى  «فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ».روى في البحار من محاسن البرقي عن أبيه عن فضالة عن أبي بصير عن خثيمة بن عبد الرحمن الجعفى قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: إنّ القلب ينقلب من لدن موضعه إلى حنجرته ما لم يصب الحقّ فاذا أصاب الحقّ قرّ ثمّ ضمّ أصابعه و قرء هذه الاية: فمن يرد اللّه أن يهديه، الاية.و فى البحار أيضا من التّوحيد و العيون عن ابن عبدوس عن ابن قتيبة عن حمدان بن سليمان قال: سألت أبا الحسن عليّ بن موسى الرّضا عليه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ  «فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ»  قال عليه السّلام: من يرد اللّه أن يهديه بايمانه في الدّنيا إلى جنّته و دار كرامته في الاخرة يشرح صدره للتّسليم باللّه و الثّقة به و السّكون إلى ما وعده من ثوابه حتّى يطمئنّ، و من يرد أن يضلّه عن جنّته و دار كرامته في الاخرة لكفره به و عصيانه له في الدّنيا يجعل صدره ضيّقا حرجا حتّى يشكّ في كفره و يضطرب من اعتقاده قلبه حتّى يصير كأنّما يصّعّد في السّماء، كذلك يجعل اللّه الرّجس على الّذين لا يؤمنون فقد علم بما ذكرنا كلّه أنّ للّه سبحانه في حقّ عباده المطيعين المقرّبين الّذين لا يشاءون الّا أن يشاء اللّه و لا يريدون إلّا ما أراد اللّه ألطافا خاصّة و عناية مخصوصة يستولى على قلوبهم بلطفه، و يتصرّف في جوارحهم بأمره ففى كلّ آن يحصل منه التوفيق و الافاضات على أرواحهم و التّصرف في أبدانهم فيطمئنّ به قلوبهم و ينظرون بنور اللّه و يبطشون بقوّة اللّه كما قال تعالى فيهم: فبى يسمع و بى يبصر و بى ينطق و بى يمشى و بى يبطش، و قال عزّ و جلّ: كنت سمعه و بصره و يده و رجله و لسانه. (فيه كفاء لمكتف و شفاء لمشتف) يعنى في عون اللّه عزّ و جلّ غناء لمن استغنى، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 99 إذ مع عونه لا يبقى افتقار إلى غيره، و شفاء لمن استشفى لأنّه تعالى الكافي الشّافي لا كافي سواه كما قال  «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»  و لا شافي غيره كما قال  «وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ»  و لا يحصل الغنى و الشفاء إلّا بعونه و حوله و قوّته و لذلك أمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم باكثار الحوقلة عند الفقر و المرض.كما رواه في الرّوضة من الكافي عن علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن النوفلي عن السّكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من ألحّ عليه الفقر فليكثر من قول لا حول و لا قوة الّا باللّه العلىّ العظيم.و قال عليه السّلام فقد النبىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رجلا من الأنصار، فقال: ما غيّبك عنّا؟، فقال: الفقر يا رسول اللّه و طول السقم فقال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ألا أعلّمك كلاما إذا قلته ذهب عنك الفقر و السقم؟ فقال: بلى يا رسول اللّه فقال: إذا أصبحت و أمسيت فقل لا حول و لا قوّة إلّا باللّه توكّلت على الحىّ الّذى لا يموت و الحمد للّه الّذي لم يتّخذ صاحبة و لا ولدا و لم يكن له شريك في الملك و لم يكن له ولىّ من الذّل و كبره تكبيرا، فقال الرّجل: فو اللّه ما قلته إلّا ثلاثة أيام حتّى ذهب عنّى الفقر و السّقم.الترجمة:از جمله خطبهاى بلاغت نظام آن امام عليه السّلام است مى فرمايد:شهادت مى دهم بر اين كه بتحقيق خداوند تعالى عادلى است كه عدالت كرده در احكام و أفعال خود، و حاكمى است كه فصل فرموده ميان حق و باطل، و شهادت مى دهم بر اين كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده او و فرستاده اوست و آقاى بندگان اوست، هر وقتى كه نقل كرد خلق را از أصلاب بأرحام و قسمت كرد ايشان را بدو فرقه، گردانيد آن بزرگوار را در بهترين آن دو فرقه، صاحب سهم نشد در نسب شريف آن زناكارى، و شريك و صاحب نصيب نگرديد در اصل آن فاسق فاجرى.آگاه باشيد كه بتحقيق خداى تعالى قرار داده است از براى عمل خير كه طاعات و قرباتست اهل معيّنى، و از براى عقايد و أعمال حقّه ستونها و پايهائى، و از براى عبادت و اطاعت حافظان و نگاه دارندگانى يا حفظهائى از مهالك دنيا و آخرت و بتحقيق كه شما راست نزد هر طاعتى معينى و ناصرى از جانب خدا كه مى گويد بزبانها و برقرار مى گرداند دلها را و در آن معين كفايت است از براى اكتفا كننده و شفاست از براى طالب شفا.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص149 از سخنان آن حضرت (ع) اين خطبه با عبارت «و اشهد انه عدل عدل و حكم فصل» (گواهى ميدهم كه او خداوند عادل است كه دادگرى كند و داورى است كه حق را از باطل جدا كند» شروع ميشود. ابن ابى الحديد پس از بيان مقدمه يى نسبتا كوتاه در مورد اينكه پيامبر (ص) سرور همه بندگان خداوند است و آوردن شواهدى از حديث و طرح ادعاى گروهى كه با اين فرض مخالفت ورزيده و از قول پيامبر نقل كرده اند كه فرموده است «مرا بر برادرم يونس بن متى تفضيل و برترى مدهيد» و پاسخ به آن به اين صورت كه اسناد اين خبر نادرست است و اگر درست هم باشد سخنى است كه پيامبر (ص) از قول عيسى عليه السلام نقل فرموده اند و توضيح درباره طهارت نسب پيامبر و اينكه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص150 هيچيك از نياكان مادرى و پدرى آن حضرت زنازاده نبوده اند مطالب تاريخى زير را بيان داشته است. ذكر پاره يى از طعنه هاى نسب و سخنى از جاحظ در اين مورد: در سخن على عليه السلام رمزى است در مورد گروهى از صحابه كه در نسب ايشان سخن است. چنانكه گفته ميشود كه خاندان سعد بن ابى وقاص از تيره بنى زهرة بن كلاب نيستند و از بنى عذره و از قحطانى ها هستند، و يا اينكه گفته اند خاندان زبير بن عوام از سرزمين مصر و از قبطى هايند و از خاندان بنى اسد بن عبد العزى نيستند. هيثم بن عدى در كتاب مثالب العرب ميگويد: خويلد بن اسد بن عبد العزى به مصر آمد و از مصر با برده خود عوام برگشت و سپس او را به پسر خواندگى گرفت و حسان بن ثابت ضمن آنكه خاندان عوام را هجو ميكند چنين ميگويد: «اى بنى اسد، آل خويلد را چه ميشود كه همه روزه شوق آهنگ به قبط دارند...» همانگونه كه درباره گروهى ديگر هم از صحابه چنين گفته اند و ما اين كتاب را فراتر از آن ميداريم كه طعنه هايى را كه در نسب آنان زده شده است بياوريم، تا نسبت به ما اين گمان برده نشود كه گفتگو در مورد نسب مردم را دوست ميداريم. شيخ ما ابو عثمان جاحظ در كتاب مفاخرات قريش ميگويد: در ياد كردن و بر شمردن عيوب در انسان خيرى نيست، مگر در حد ضرورت، و هرگز كتابهاى مثالب را نميابيم كه كسى جز افراد پست و وابسته و شعوبى نوشته باشد، و افراد صحيح النسب و كم حسد را نديده ام كه چنان كتابهايى بنويسند، و گاه چنان است كه نقل فحش ناپسندتر و زشت تر از خود فحش است و نقل دروغ ناپسندتر از دروغ. وانگهى پيامبر (ص) فرموده اند «از خفتگان در گور در گذريد» و همچنين فرموده اند «با دشنام دادن به مردگان زندگان را ميازاريد» و در مثل آمده است «از شر شنيدنش  جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5    ، صفحه ى 151 تو را كفايت كرد». نيز گفته اند آن كس كه پيامى را به تو ميرساند همو آن را به گوش تو خواهد رساند، و گفته اند هر كس در جستجوى عيبى باشد آن را ميابد و نابغه در اين مورد چنين سروده است: «نميتوانى برادرى را كه در او خاك آلودگى فراهم نبينى داشته باشى، آخر چه كسى كاملا مهذب و پاكيزه است». ابو عثمان جاحظ ميگويد: به عمر بن خطاب خبر رسيد كه گروهى از راويان اشعار و آگاهان از اخبار بر مردم خرده ميگيرند و در مورد گذشتگان و نياكان ايشان آنان را سرزنش ميكنند. او روى منبر ايستاد و گفت: از بر شمردن و ياد كردن معايب و بحث و جستجو در مورد ريشه ها خوددارى كنيد كه اگر هم اكنون بگويم امروز از اين درهاى مسجد هيچ كس جز كسى كه هيچ عيب و ننگى در او نيست بيرون نرود يك تن از شما نميتواند از اين درها بيرون رود. مردى از قريش، كه خوش نداريم نامش را ببريم، برخاست و گفت: اى امير المومنين در آن صورت من و تو بيرون ميرويم عمر گفت: ياوه ميگويى كه در آن صورت به تو خواهند گفت «اى آهنگر، پسر آهنگر بر جاى خود بنشين.» ميگويم: مردى كه برخاست مهاجر پسر خالد بن وليد بن مغيره مخزومى بود. عمر او را به دو سبب خوش نميداشت يكى اينكه نسبت به پدرش خالد كينه داشت، ديگر آنكه مهاجر به راستى از شيفتگان و معتقدان به على بود و حال آنكه برادرش عبد الرحمن پسر خالد بر خلاف او بود. در جنگ صفين مهاجر همراه على عليه السلام و عبد الرحمان همراه معاويه بود. در جنگ جمل نيز مهاجر همراه على عليه السلام بود و در آن روز يك چشمش از حدقه بيرون آمده بود. ظاهرا [اين ماجرا] چنين است كه به عمر خبر رسيده بود كه مهاجران چنان مى گويد. پدر بزرگ مهاجر يعنى وليد بن مغيره با همه جلال و شكوهى كه ميان قريش داشت و او را «ريحانه قريش» و «عدل» و «بى همتا» نام نهاده بودند هنر آهنگرى را نيكو ميدانست، زره و برخى سلاحهاى ديگر را به دست خويش ميساخت. اين موضوع را عبد الله بن قتيبة از قول خود وليد در كتاب المعارف آورده است. ابو الحسن مدائنى هم اين خبر را در كتاب امهات الخلفاء روايت كرده و گفته جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص152 است: در حضور جعفر بن محمد عليه السلام در مدينه آن را نقل كرده و ايشان فرموده است اى برادرزاده، او را سرزنش مكن كه ترسيده است خودش را در مورد داستان نفيل بن عبد العزى و صهاك كنيز زبير بن عبد المطلب سرزنش كنند و سپس فرمود خدا عمر را رحمت كند كه از سنت تجاوز نميكرد. و اين آيه را تلاوت كرد. «آنان كه دوست دارند كار زشت ميان آنان كه ايمان آورده اند شايع شود، براى ايشان عذابى دردناك خواهد بود». اما سخن ابن جرير آملى طبرستانى در كتاب المسترشد كه ميگويد، عثمان پدر ابو بكر صديق [ابو قحافه ] با ام الخير دختر خواهر خود ازدواج كرده بود، صحيح نيست بلكه ام الخير دختر عموى ابو قحافه بوده است. او دختر صخر بن عامر است و ابو قحافه پسر عمرو بن عامر است و جاى شگفتى است كه فضلاى اماميه بدون تحقيق در اين مورد و مراجعه به كتابهاى انساب از اين گفتار او پيروى كرده اند و چگونه تصور اين واقعه ميان قريش ممكن است كه نه مجوسى بوده اند و نه يهودى و در مذهب آنان ازدواج با خواهرزاده و برادرزاده روا نبوده است.  
بخش ۲ : وصف بندگان ممتاز خدا [منبع]

صفة العلماء :
وَ اعْلَمُوا أَنَّ عِبَادَ اللَّهِ الْمُسْتَحْفَظِينَ عِلْمَهُ، يَصُونُونَ مَصُونَهُ وَ يُفَجِّرُونَ عُيُونَهُ، يَتَوَاصَلُونَ بِالْوِلَايَةِ وَ يَتَلَاقَوْنَ بِالْمَحَبَّةِ وَ يَتَسَاقَوْنَ بِكَأْسٍ رَوِيَّةٍ وَ يَصْدُرُونَ بِرِيَّةٍ، لَا تَشُوبُهُمُ الرِّيبَةُ وَ لَا تُسْرِعُ فِيهِمُ الْغِيبَةُ، عَلَى ذَلِكَ عَقَدَ خَلْقَهُمْ وَ أَخْلَاقَهُمْ، فَعَلَيْهِ يَتَحَابُّونَ وَ بِهِ يَتَوَاصَلُونَ، فَكَانُوا كَتَفَاضُلِ الْبَذْرِ يُنْتَقَى فَيُؤْخَذُ مِنْهُ وَ يُلْقَى، قَدْ مَيَّزَهُ التَّخْلِيصُ وَ هَذَّبَهُ التَّمْحِيصُ.

الْمُسْتَحْفِظِينَ عِلْمَهُ : حافظان علم او.
الْوِلَايَة : دوستى كردن.
الرَّوِيَّة : (بمعنى اسم فاعل است)، سيراب كننده.
الرِّيَّة : سيراب شدن.
الرَّيْبَة : شك و ترديد.
عَقَدَ : پيوند داد، گره زد.
يُنْتَقَى : دست چين و انتخاب ميشود، يعنى برترى و تفاوت اينان نسبت به ساير مردم همچون تفاوت بذرهاى معمولى با بذرهاى پاك و انتخاب شده ايست كه براى كاشتن استفاده ميشود.
هَذَّبَهُ : او را پاك كرد.
التَّمْحِيص : آزمايش، اختبار. 
يُفَجِّرون : شكافته و جارى ميكنند
يَتَساقون : همديگر را سيراب ميكنند
يُنتَقَى : تصفيه مى شود، از مخلوطى خالص مى شود 
۲. ارزش دانشمندان الهى:
بدانيد بندگانى كه نگاه دار علم خداوندند، و آن را حفظ مى كنند، و چشمه هاى علم الهى را جوشان مى سازند، با دوستى خدا با يكديگر پيوند داشته و يكديگر را ديدار مى كنند. جام محبّت او را به همديگر مى نوشانند، و از آبشخور علم او سيراب مى گردند. شك و ترديد در آنها راه نمى يابد، و از يكديگر بدگويى نمى كنند. سرشت و اخلاقشان با اين ويژگى ها شكل گرفته است، و بر اين اساس تمام دوستيها و پيوندهايشان استوار است. آنان، چونان بذرهاى پاكيزه اى هستند كه در ميان مردم گزينش شده، آنها را براى كاشتن انتخاب و ديگران را رها مى كنند. با آزمايش هاى مكرّر امتياز يافتند، و با پاك كردن هاى پى در پى خالص گرديدند.
 
(5) و بدانيد، بندگان خدا (أئمّه هدى عليهم السّلام و پيشوايان دين) كه نگاه دارنده علم خدا هستند (محافظت علم بايشان سپرده شده است) آنچه را كه بايد نگاه داشته شود حفظ ميكنند (از كسيكه استعداد فهم آنرا ندارد، يا آموختن باو مقتضى نيست پنهان مى دارند تا پيش آمدها آنرا ضائع نكرده از بين نبرد) و چشمه هاى آنرا جارى مى گردانند (بهر كس كه استعداد دارد مى آموزند) براى كمك و يارى با هم آميزش مى نمايند، و با دوستى يكديگر را ملاقات ميكنند، و از جام سيراب كننده (علم و حكمت) بهم مى نوشانند، و باز مى گردند سيراب شده،
(6) شكّ و تهمت و بد گمانى بآنان راه نمى يابد، و غيبت و بد گوئى نزد ايشان نمى شتابد (خلاصه مجالسشان از شكّ و تهمت و بد گمانى و غيبت و بد گوئى آراسته است) بر اين اوصاف پسنديده خداوند فطرت و خوهاى ايشان را آفريده است (باين صفات طورى تربيت يافته اند كه گويا فطرىّ و جبلىّ ايشان بوده است) و بر اين حال با هم دوستى و آميزش مى نمايند، پس آنان (در بين مردم) مانند برترى تخم و دانه هستند كه پاك ميشود (آنچه نيكو است) از آن فرا مى گيرند، و (آنچه بكار نمى آيد) دور مى ريزند، و آن تخم را پاك كردن جلوه داده و آزمايش پاكيزه گردانيده است (خلاصه ايشان مردمانى هستند بر چيده و انتخاب شده).
 
بدانيد كه آن گروه از بندگان خدا كه نگهدارندگان علم او هستند، آنچه را بايد نگه دارند، نگه مى دارند و چشمه هاى آن را جارى مى سازند و به يارى، با هم مى آميزند و به محبت با يكديگر ديدار مى نمايند و جام سرشار به يكديگر مى نوشانند و سيراب از هم جدا مى شوند. ترديد و بدگمانى در آنها راه نيابد و غيبت را در ميانشان راهى نيست. سرشت و خويشان چنين است و بر اين حال با هم دوستى مى ورزند و با يكديگر مى آميزند. چونان بذرهاى برگزيده اند كه جداشان كنند و برگيرند و بر زمين بيفشانند. بذرى كه خالص بودنش آن را بر ديگر بذرها برترى بخشيده و آزمايشش از هر ناپاك پيراسته است.
 
بدانيد بندگان خدا که حافظان علم او هستند آن را به خوبى نگاهدارى و حفظ مى کنند (و در اختيار نااهلان قرار نمى دهند) و (آنجا که بايد آن را آشکار کنند) چشمه هاى آن علوم را جارى مى سازند، با ولايت به يکديگر مى پيوندند و با محبّت با هم ملاقات مى کنند و با پيمانه اى سيراب کننده عطش يکديگر را فرو مى نشانند و پس از سيراب شدن (از نزد يکديگر) خارج مى شوند. شک و ترديد در آنها راه نمى يابد. و غيبت در وجودشان نفوذ نمى کند. خداوند سرشت و اخلاقشان را بر اين صفات برجسته گره زده، به همين سبب به يکديگر مهر مى ورزند و پيوند دوستى با يکديگر برقرار مى سازند. برترى آنان همچون برترى بذرهاى انتخاب شده اى است که دانه هاى خوب و اصلاح شده آن از ميان انبوه دانه ها برگرفته مى شود و بقيه را به کنار مى گذارند. اين امتياز به سبب خلوص آنها و از عهده امتحان برون آمدن حاصل شده است.
 
و بدانيد بندگانى كه نگاهدار علم خدايند، و آن را از جانب او مى پايند و چشمه هاى آن را مى گشايند، به دوستى با هم پيوند دارند، و با محبت يكديگر را در ديدارند. جام سيراب كننده -محبت- را به هم مى پيمايند، و تشنگى زدوده -از آبشخور وصل- باز مى آيند. نه در باور خويش بدگمانند، و نه بد يكديگر را گويان. آفريدنشان چنين بود و خوى شان سرشته بر اين. -بدين خوى-، يكديگر را دوست دارند، و با هم سازگارند. همانند تخم گزيده اند كه جداشان كنند و برگيرند و پراكنند. بى آميغ بودنش موجب جدايى از ديگران، و پاكيش سبب برون آمدن از امتحان.
 
بدانيد آن بندگان خدا كه حفظ علم حق به آنان سپرده شده آنچه را كه بايد حفظ كنند حفظ مى كنند، و چشمه هاى آن علم را مى گشايند، با هم پيوند ولايت دارند، و يكديگر را عاشقانه ملاقات مى نمايند، از جام سيراب كننده حكمت به هم مى نوشانند، و سيراب شده باز مى گردند، در آنها تهمت و بدگمانى راه نمى يابد، و غيبت و بدگويى نزد اينان نمى شتابد. خداوند خلقتشان و اخلاقشان را بر اين اوصاف بسته است، بر اين حال با يكديگر دوستى نموده و به هم پيوند دارند. اينان نسبت به ساير مردم همچون دانه هاى برگزيده بذراند كه آن را تميز كنند. و خالص و پاكش را گرفته در زمين مى پاشند، پاكسازى خداوند آنان را متمايز و آزمايش و امتحان آنان را پاك نموده است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 211-208 حافظان علم الهى چنين هستند:امام(عليه السلام) بعد از ذکر بخشى از صفات برجسته پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله)، از پويندگان راه او; يعنى عالمان عارف و مؤمنان خالص ياد مى کند و ده بخش از صفات آنها را بر مى شمرد که به حق بايد گفت هر گاه کسانى اين صفات را در خود جمع کنند از اولياءالله و پيروان خاص پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) هستند.مى فرمايد: «بدانيد که بندگان خدا که حافظان علم او هستند آن را به خوبى نگاهدارى و حفظ مى کنند (و در اختيار نااهلان قرار نمى دهند) و (آنجا که بايد آن را آشکار کنند) چشمه هاى آن علوم را جارى مى سازند»; (وَ اعْلَمُوا أَنَّ عِبَادَ اللّهِ الْمُسْتَحْفَظِينَ(1) عِلْمَهُ، يَصُونُونَ مَصُونَهُ، وَ يُفَجِّرُونَ عُيُونَهُ).اين صفات سه گانه نشان مى دهد که اين گروه از بندگان خدا با توفيقات الهى و نيز الهامات درونى کسب علوم کرده اند و اين علوم را به خوبى نگاهبانى مى کنند و به نيازمندان مى رسانند. آنها حافظان و پاسداران و ناشران اين علومند و همان گونه که چشمه هاى جوشان آب، سرزمينهاى تشنه را سيراب مى کند و انواع گلها و گياهان و درختها را پرورش مى دهد، آنها نيز با نشر دين قلوب تشنگان را سيراب کرده و انواع فضايل انسانى را در آنان پرورش مى دهند.جمله «يَصُونُونَ مَصُونَهُ» شايد به همان معنا باشد که در بالا اشاره شد; يعنى علوم الهى را از دسترسى نااهلان حفظ مى کنند و شايد به اين معنا باشد که اين علوم را به خوبى پاسدارى کرده و در انتقال آن از نسلى به نسل ديگر از طريق تأليف ونشر کتابها مى کوشند.در ادامه به چهار وصف ديگر اشاره کرده، مى افزايد: «با ولايت و دوستى به يکديگر مى پيوندند و با محبّت با هم ملاقات مى کنند و با پيمانه اى سيراب کننده عطش يکديگر را فرو مى نشانند و پس از سيراب شدن (از نزد يکديگر) خارج مى شوند»; (يَتَوَاصَلُونَ بِالْوِلاَيَةِ، وَ يَتَلاَقَوْنَ بَالْمَحَبَّةِ، وَ يَتَسَاقَوْنَ بِکَأْس رَوِيَّة(2) وَ يَصْدُرُونَ بِرِيَّة(3)).امام(عليه السلام) در بخش گذشته اشاره به جنبه هاى علمى اين علماى ربّانى فرمود و در اين بخش به جنبه هاى عملى آنها اشاره مى کند; منظور از «تواصل بالولاية» شايد ولايت الهى و اولياءالله باشد که اين گروه را به يکديگر پيوند داده، يا ولايت به معناى دوستى و محبّت است که قلوب آنها را به هم پيوسته است.جمله «وَ يَتَلاَقَوْنَ بَالْمَحَبَّةِ» اشاره به اين است که اين محبّت قلبى را به هنگام ملاقات در فعل و قول خود آشکار مى کنند.جمله سوم اشاره به اين است که جلسات آنها کانون تبادل علوم و دانشهاست; هر يک ديگرى را از پيمانه علم خويش سيراب مى کند، همان گونه که در جمله چهارم آمده: «هنگامى که از مجلس بر مى خيزند به قدر کافى از چشمه هاى علم سيراب شده اند».آنگاه در بيان دو وصف ديگر مى افزايد: «شک و ترديد در آنها راه نمى يابد. و غيبت در وجودشان نفوذ نمى کند»; (لاَ تَشُوبُهُمُ الرِّيْبَةُ، وَ لاَ تُسْرِعُ فِيهِمُ الْغِيبَةُ).تعبير به «ريبه» ممکن است اشاره به اين باشد که مبانى عقيدتى و ايمان آنها به قدرى محکم است که هيچ گونه شک و ترديدى در آن راه نمى يابد و يا اشاره به اين است که به قدرى زندگانى آنها صاف و پاک است که هيچ کس درباره حسن نيّت و سنجيده بودن اعمال آنها ترديد نمى کند.جمله «وَ لاَ تُسْرِعُ فِيهِمُ الْغِيبَةُ» شايد اشاره به اين باشد که آنها آلوده به غيبت نمى شود و يا به اندازه اى پاکند که ديگران به خود اجازه غيبت آنها را نمى دهند.البتّه اين تفسيرهاى متعدّد منافاتى با يکديگر ندارد و ممکن است همه در مفهوم جمله هاى بالا جمع باشد.سپس حضرت به عنوان تأکيد مى فرمايد: «خداوند سرشت و اخلاقشان را بر اين صفات برجسته گره زده است»; (عَلَى ذلِکَ عَقَدَ خَلْقَهُمْ وَ أَخْلاَقَهُمْ).البتّه اين تعبير منافات با اختيارى بودن اعمال ندارد، زيرا هر زمان انسان با پاى اختيار به سوى خدا گام بردارد، تأييدات و امدادهاى الهى به سراغ او مى آيد و از اين گذشته خداوند، زمينه هاى صلاح و سعادت را از آغاز در وجود همه انسانها آفريده است تا با استفاده از آنها مسير تکامل را بپيمايد.آنگاه به دو وصف ديگر از اوصاف اين عالمان ربّانى اشاره کرده، مى فرمايد: «به سبب همين صفات برجسته، نسبت به يکديگر مهر مى ورزند و پيوند دوستى با يکديگر برقرار مى سازند»; (فَعَلَيْهِ يَتَحَابُّونَ، وَ بِهِ يَتَوَاصَلُونَ).آرى! محبّت آنها به يکديگر براى خداست و پيوند آنها از عشق و علاقه مشترکشان به کمالات سرچشمه مى گيرد و هرگز منافع مادى و علاقه هاى حيوانى و اشتراک در مقامات دنيوى سبب دوستى و همکارى آنها با يکديگر نيست.در پايان اين فقره با ذکر تشبيه جالبى، چگونگى گزينش اين گروه را از ميان ساير انسانها بيان مى دارد و مى فرمايد: «برترى آنان همچون برترى بذرهاى انتخاب شده اى است که دانه هاى خوب و اصلاح شده آن از ميان انبوه دانه ها برگرفته مى شود و بقيه را به کنارى مى گذارند. اين امتياز بر اثر خالص سازى آنها و از عهده امتحان برون آمدن حاصل شده است»; (فَکَانُوا کَتَفَاضُلِ الْبَذْرِ يُنْتَقَى(4)، فَيُؤْخَذُ مِنْهُ وَ يُلْقَى، قَدْ مَيَّزَهُ التَّخْلِيصُ، وَ هَذَّبَهُ الَّتمْحِيصُ(5)).آرى! آنها بذرهاى برگزيده عالم خلقتند که باغبان جهان هستى آنها را براى پرورش دادن و به کمال رساندن انتخاب کرده و با توفيق و تأييد و امداد خود به صورت شجره طيّبه اى که دائماً ميوه ها بر شاخسارش ظاهر است در مى آورد.کوتاه سخن اينکه عالمان بزرگوارى که صاحبان اين صفات برجسته اند و تحت عنايات پروردگار، مراحل تکامل را مى پيمايند و روز به روز به قرب خداوند نزديک تر مى شوند، بى دليل به اين مقام نرسيده اند، آنها در اصلاح خويشتن و زدودن زنگارهاى هوا و هوس از دل و خالص ساختن نيّتها و از عهده آزمونهاى سخت الهى برآمدن به اين مقام رسيده اند و هر کس راه آنها را بپيمايد او نيز همان سرنوشت را خواهد داشت.*****پی نوشت:1. «مستحفظين» از ريشه «حفظ» گرفته شده و به معناى کسانى است که حفاظت چيزى به آنها سپرده شده است.2. «رويّة» صفت مشبّهه از ريشه «رىّ» بر وزن «حىّ» گرفته شده و به معناى سيراب کننده است.3. «بريّة» ترکيبى از باء جارّه و «ريّة» که اسم مصدر است از همان ريشه «رىّ» بر وزن «حىّ» به معناى سيراب بودن است.4. «ينتقى» از ريشه «نقاوه» به معناى پاک و خالص بودن گرفته شده است، اين مادّه هنگامى که به باب افتعال مى رود به معناى برگزيدن و انتخاب نمودن است.5. «تمحيص» به معناى پاک و خالص کردن است و از ريشه «محص» بر وزن «فحص» به همين معنا گرفته شده است، هر چند تمحيص تأکيد بيشترى را مى رساند و از آنجا که آزمايش و امتحان سبب خالص شدن است اين واژه به معناى امتحان نيز آمده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) پس از گواهى دادن به عدل الهى و تنزيه پيامبر و تشويق انسانها به عبادت پروردگار متعال، ويژگيهاى بندگان خدا را كه حافظان علم و اسرار آفرينش او هستند بر شمرده تا شنوندگان راه آنها را گرفته و همراه آنان باشند.در اين مورد ده صفت براى ايشان بيان فرموده است كه عبارت است از:1-  بندگان خدا آنچه را كه بايد از نااهلان بدور داشت بدور مى دارند، و اسرار الهى را جز در نزد اهل سرّ بازگو نمى كنند.2-  چشمه هاى علم الهى را براى مردم مى شكافند، شارح براى كلمه «عيون» دو احتمال ذكر كرده است: اول اين كه منظور اذهان و عقول پيامبران و اولياى خدا باشد.دوم اين كه اصول علمى و ريشه هاى پاك دانش و وحى باشد كه اولياى خدا بر آن آگاهى دارند (و لفظ تفجير براى دلالت و جدا كردن و شرح اصول علمى و ريشه هاى پاك دانش و وحى استعاره آورده شده است.)3-  به منظور كمك به پيشرفت دين خدا و برقرارى حدود الهى به همديگر مى پيوندند.4-  با محبت و دوستى با هم برخورد مى كنند، كه خواسته شارع مقدس است تا مانند يك روح در بدنهاى مختلف قرار گيرند.5-  يكديگر را با جام سير آب كننده اى آب مى دهند، لفظ «كأس» را امام (ع) براى علم، استعاره آورده است يعنى از همديگر كمال استفاده علمى مى كنند، امام (ع) با ذكر «رويّه» استعاره را ترشيح كرده و مقصودش بهره مندى كامل مى باشد.6-  به هنگامى كه از هم جدا مى شوند مملوّ از كمالات نفسانى و آگاهى و حقايق عرفانى هستند، لفظ «ريّه» را استعار آورده.7-  در ميان آنان شك و شبهه اى نسبت به همديگر وجود ندارد و با هم نفاق و بد بينى و حسد... ندارند.8-  «و لا تسرع فيهم الغيبة»،غيبت در ميان آنها به زودى يافت نمى شود. شارح در عبارت فوق كه سرعت در غيبت را نفى كرده است، دو احتمال ذكر كرده:الف: احتمال اوّل اين كه چون همه آنها معصوم از گناه و خطا نيستند، ممكن است گاهى به غيبت اقدام كنند، و آنچه كه در آنها نيست سرعت بر اين عمل است، لذا امام عليه السلام اين كار را تنها از آنان بعيد شمرده است، نه اين كه به كلى آن را نفى كرده باشد.ب: احتمال دوّم: اين نفى سرعت در رابطه با ديگران است يعنى به دليل اين كه عيب و نقص آنها بسيار اندك است، كسى بزودى نمى تواند زبان به غيبت آنها بگشايد.9-  خداوند سرشت آنها را براى ويژگيها و كمالات قرار داده است و آنان را بر طبق قضاى خود ايجاد كرد و بيافريد، بنا بر اين مطابق سرشت و سرنوشت خود به يكديگر دوستى مى ورزند و پيوند بر قرار مى كنند.10-  برترى آنان بر بقيه مردم همانند برترى دانه بذر نسبت به بقيه دانه ها است، امام (ع) در اين سخن: «ينتقى... التمحيص» وجه شباهت اولياى خدا را به دانه بذر بيان فرموده و شرح آن چنين است: آنان خالصان و پاكان مردمند كه عنايت و رحمت پروردگار شامل حال آنها شده به راه مستقيم هدايت يافته اند، و با دستوراتى كه خدا به آنها داده آنها را مورد آزمايش و امتحان قرار داده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 88 و اعلموا أنّ عباد اللّه المستحفظين علمه، يصونون مصونه، و يفجّرون عيونه، يتواصلون بالولاية، و يتلاقون بالمحبّة، و يتساقون بكأس رويّة، و يصدرون برية، لا تشوبهم الرّيبة، و لا تسرع فيهم الغيبة، على ذلك عقد خلقهم و أخلاقهم، فعليه يتحابّون، و به يتواصلون، فكانوا كتفاضل البذر ينتقى، فيؤخذ منه و يلقى، قد ميّزه التّلخيص، و هذّبه التّمحيص.اللغة:و (الولاية) بفتح الواو المحبّة و النّصرة و (الكأس) بهمزة ساكنة و يجوز تخفيفها القدح المملوّ من الشّراب و لا تسمّى كأسا إلّا و فيها شراب و هي مؤنثة سماعيّة و (ريى) من الماء و اللّبن كرضى ريّا و ريّا و تروّى و ارتوى و الاسم الرى بالكسر، و ماء رويّ كغنّى و رواء كسماء كثير مرو.المعنى:ثمّ شرع في وصف عباد اللّه الكمّلين ترغيبا للمخاطبين إلى اقتفاء آثارهم و اقتباس أنوارهم و سلوك مسالكهم فقال عليه السّلام: (و اعلموا أنّ عباد اللّه المستحفظين علمه) المستحفظين في أكثر النّسخ بصيغة المفعول أى الّذين طلب منهم الحفظ، و في بعضها بصيغة الفاعل أى الطالبين للحفظ.و المراد بهم إمّا الأئمّة عليهم السّلام خصوصا أو هم مع خيار شيعتهم لاتّصافهم جميعا بالاستحفاظ و بغيره من الأوصاف الاتية و إن كان اتّصافهم بها آكد و أقوى لكونهم عليهم السّلام حفظة لسرّه و خزنة لعلمه كما ورد في فقرات الزّيارة الجامعة، و فيها أيضا و ائتمنكم على سرّه، و قد وصفهم عليه السّلام بذلك في الفصل الرّابع من الخطبة الثانية حيث قال: هم موضع سرّه و لجاء أمره و عيبة علمه، و قدّمنا هنا لك مطالب نفيسة، و إلى ذلك الحفظ اشير فى قوله تعالى  وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ أى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 100 تحفظها أذن من شأنها أن تحفظ ما يجب حفظها بتذكّرة و اشاعته و التفكر فيه و العمل بمقتضاه.روى في الصافى من مجمع البيان عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال لعلىّ عليه السّلام: يا على إنّ اللّه تعالى أمرنى أن ادنيك و لا اقصيك و أن اعلّمك و تعي و حقّ على اللّه أن تعي فنزل: «و تعيها اذن واعية».و فيه منه و من العيون و الجوامع عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه لمّا نزلت هذه الاية قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: سألت اللّه عزّ و جلّ أن يجعلها اذنك يا على.و فى رواية لمّا نزلت قال: اللهمّ اجعلها اذن علىّ، قال عليّ عليه السّلام: فما سمعت شيئا من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فنسيته، و زاد في اخرى: و ما كان لى ان انسى و فى الكافى عن الصادق عليه السّلام لمّا نزلت هذه الاية قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: هى أذنك يا على.و بالجملة فالأئمة سلام اللّه عليهم خزنة علم اللّه أمرهم اللّه بحفظه كما أنّ خيار شيعتهم أوعية علومهم المتلقاة من اللّه عزّ و جلّ، و هم أيضا طلبوا منهم حفظها عن الضّياع و النّسيان. (يصونون مصونه و يفجرون عيونه) أى يحفظون ما يجب حفظه لكونه من الأسرار الّتي لا يجوز اظهارها أصلا، فانّ حديثهم صعب مستصعب لا يحتمله ملك مقرّب و لا نبيّ مرسل و لا مؤمن امتحن اللّه قلبه للايمان على ما عرفت تحقيقه في شرح الفصل الرّابع من الخطبة الثانية.أو لا يجوز اظهارها إلّا للأوحدى من شيعتهم الحافظين لها و إليه أشار علىّ ابن الحسين عليهما السّلام بقوله: لو علم أبو ذر ما فى قلب سلمان لقتله.و يفجرون ينابيعه و يظهرون ما ليس من قبيل الأسرار بل من قبيل التكاليف و الأحكام و نحوها و يعلّمونها غيرهم.استعاره بالكنايه- استعاره تخييلية- استعاره ترشيحية [و يفجرون عيونه ] و تشبيه العلم بالعين استعارة بالكناية و ذكر العيون تخييل و التفجير ترشيح الجامع أنّ في العلم حياة الأرواح كما أنّ في الماء حياة الأبدان، و إنّما شبّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 101 بماء العين بخصوصه لكونه زلالا صافيا و فيه من العذوبة و الصّفاء ما ليس في ساير المياه، فكان أبلغ في التشبيه و قد وقع نظير ذلك التشبيه في قوله تعالى  «إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ» يعنى إن غاب إمامكم فمن يأتيكم بعلم الامام كما فسّربه في عدّة روايات و لما أشار عليه السّلام إلى كمال المستحفظين في الحكمة النظرية عقّبه بالتنبيه على كمالهم في الحكمة العمليّة فقال: (يتواصلون بالولاية) أى بالمحبّة و النصرة أو القرب و الصداقة يعنى أنّ مواصلتهم عن وجه الصدق و الصفا و الودّ و الوفا، لا عن وجه النفاق كما هو الغالب في وصل أبناء الزّمان، و يحتمل أن يكون المراد بالولاية القرابة فيكون المراد بالجملة التواصل بالأرحام و صلة الرّحم و الأوّل أظهر. (و يتلاقون بالمحبّة) هذه الجملة كالتفسير للجملة السابقة أى يكون ملاقاتهم عن حبّ كلّ منهم لصاحبه.فقد قال أبو عبد اللّه في رواية الكافي عن صفوان الجمال عنه عليه السّلام: ما التقى مؤمنان قط إلّا كان أفضلهما أشدّ حبّا لأخيه.و فيه أيضا عن شعيب العقرقوفي قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول لأصحابه:اتّقوا اللّه و كونوا اخوة بررة متحابّين في اللّه متواصلين متراحمين تزاوروا و تلاقوا و تذاكروا أمرنا و أحيوه. (و يتساقون بكأس روية) أى يسقى كلّ منهم للاخر بكأس العلم و المعرفة الّتي بها رواء كلّ غليل.أمّا الأئمّة فلأنّ كلّا منهم أخذ علمه عن الاخر حتّى انتهى إلى أمير المؤمنين و أخذه عليه السّلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أخذه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عن اللّه بوحى أو إلهام.و يشهد بذلك ما رواه في الكافي عن الحكم بن عتيبة قال لقى رجل الحسين بن علىّ عليهما السّلام بالثعلبيّة و هو يريد كربلا فدخل عليه فسلّم فقال له الحسين عليه السّلام: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 102 من أىّ البلاد أنت؟ قال: من أهل الكوفة، قال عليه السّلام: أما و اللّه يا أخا أهل الكوفة لو لقيتك بالمدينة لأريتك أثر جبرئيل من دارنا و نزله بالوحى على جدّى، يا أخا أهل الكوفة أ فمستقى الناس العلم من عندنا فعلموا و جهلنا؟ هذا ما لا يكون.و فيه عن محمّد بن مسلم قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: نزل جبرئيل على محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برّمانتين من الجنّة فلقيه عليّ عليه السّلام فقال: ما هاتان الرّمانتان اللّتان فى يدك؟فقال: أمّا هذه فالنّبوّة ليس لك فيها نصيب، و أمّا هذه فالعلم، ثمّ فلقها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنصفين فأعطاه نصفها و أخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نصفها ثمّ قال: أنت شريكى فيه و أنا شريكك فيه قال: فلم يعلم و اللّه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حرفا ممّا علّمه اللّه عزّ و جلّ إلّا و قد علّمه عليّا، ثمّ انتهى العلم إلينا، ثمّ وضع يده على صدره.و فيه عن هشام بن سالم و حمّاد بن عثمان و غيره قالوا سمعنا أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: حديثى حديث أبي، و حديث أبي حديث جدّى، و حديث جدّى حديث الحسين عليه السّلام، و حديث الحسين عليه السّلام حديث الحسن عليه السّلام، و حديث الحسن عليه السّلام حديث أمير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه، و حديث أمير المؤمنين عليه السّلام حديث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و حديث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قول اللّه عزّ و جلّ.و أمّا أصحاب الأئمة عليهم السّلام فلأنّهم قد استقوا من منهل علومهم عليهم السّلام و تعلّموها منهم و علّموها غيرهم بأمرهم عليهم السّلام.كما يشير إليه ما رواه في الكافي عن يزيد بن عبد الملك عن أبى عبد اللّه عليه السّلام قال: تزاوروا فان في زيارتكم إحياء لقلوبكم و ذكرا لأحاديثنا تعطف بعضكم على بعض فان أخذتم بها رشدتم و نجوتم، و إن تركتموها ظللتم و هلكتم فخذوا بها و أنا بنجاتكم زعيم.و فى الوسائل عن الكافي عن محمّد بن حكيم قال: قلت لأبي الحسن موسى عليه السّلام: فقّهنا فى الدّين و أغنانا اللّه بكم من الناس حتّى أنّ الجماعة منّا ليكون في المجلس ما يسأل رجل صاحبه إلّا يحضره المسألة و يحضره جوابها فيما من اللّه علينا بكم.فقد ظهر بذلك أنّ المستحفظين علم اللّه عزّ و جلّ من الأئمة عليهم السّلام و أصحابهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 103 يأخذون العلوم الحقّة و المعارف اليقينية من عين صافية و يستقون بكأس مروية (و يصدرون) عنها (بريّة) لا ظمأ بعدها.و أما غيرهم فقد استقوا من سراب بقيعة يحسبه الظمان ماء حتّى إذا جاءه لم يجده شيئا و وجد اللّه عنده فوفّاه حسابه و اللّه سريع الحساب. (لا تشوبهم الرّيبة) يحتمل أن يكون المراد نفى الشكّ عنهم لشدّة يقينهم و مزيد تقواهم و رسوخهم في الايمان.قال الرّضا عليه السّلام فيما رواه في الكافي عن أحمد بن محمّد بن أبي نصر عنه عليه السّلام: الايمان فوق الاسلام بدرجة، و التّقوى فوق الايمان بدرجة، و اليقين فوق التّقوى بدرجة، و لم يقسم بين العباد شيء أقلّ من اليقين.و يحتمل أن يكون المراد نفى التّهمة و سوء الظنّ أى لا يتّهم بعضهم بعضا لأنّه اذا اتّهم المؤمن أخاه انماث الايمان من قلبه كما ينماث الملح فى الماء، رواه في الكافي عن إبراهيم بن عمر اليمانى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام. (و لا تسرع فيهم الغيبة) أى إذا أراد أحد غيبتهم فلا يتسرّع غيبته إليهم كما يتسرّع إلى غيرهم بطهارة نفوسهم من القبايح و المساوى الموجبة لسرعتها بما لهم من ملكة العصمة و العدالة (على ذلك) أى على ما ذكر من الأوصاف الكماليّة (عقد) اللّه (خلقهم و أخلاقهم) يعنى أنّ اتّصافهم بتلك الكمالات ليس بتكلّف، بل هي مقتضى سجيتهم و هم مجبولون عليها لأنّ طينتهم عليهم السّلام من أعلا عليّين و شيعتهم مخلوقة من فاضل طينتهم عجينة بنور ولايتهم.كما قال الصادق عليه السّلام: شيعتنا منّا خلقوا من فاضل طينتنا و عجنوا بنور ولايتنا.و فى الكافى باسناده عن أبي حمزة الثمالى قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول إنّ اللّه عزّ و جلّ خلقنا من أعلا عليّين و خلق قلوب شيعتنا ممّا خلقنا منه و خلق أبدانهم من دون ذلك و قلوبهم تهوى إلينا لأنّها خلقت ممّا خلقنا منه، ثمّ تلى هذه الاية «كَلَّا إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفِي عِلِّيِّينَ. وَ ما أَدْراكَ ما عِلِّيُّونَ. كِتابٌ مَرْقُومٌ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 104 (فعليه) أى على ذلك العقد (يتحابّون و به يتواصلون) لأنّ الأرواح جنود مجندّة ما تعارف منها ائتلف و ما تخالف منها اختلف كما في النّبوى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.فقد قيل: إنّ المراد به انّ الأرواح خلقت مجتمعة على قسمين مؤتلفة و مختلفة كالجنود الّتي يقابل بعضها بعضا ثمّ فرّقت في الأجساد، فإذا كان الايتلاف و المواخات أوّلا كان التعارف و التوالف بعد الاستقرار في البدن و إذا كان التناكر و التخالف هناك كان التنافر و التناكر هناك.و لعله إلى ذلك ينظر ما رواه في الكافي عن حمزة بن محمّد الطيار عن أبيه عن أبي جعفر عليه السّلام قال: لم تتواخوا على هذا الأمر إنّما تعارفتم عليه.و مثله عن ابن مسكان و سماعة جميعا عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: لم تتواخوا على هذا الأمر و إنما تعارفتم عليه.يعنى أنّ المواخاة على الولاية و الاخوّة في الايمان كانت ثابتة بينكم في عالم الأرواح و لم تقع هذا اليوم و في هذه النشأة و إنّما الواقع في هذه النّشأة هو التعارف الكاشف عن مواخاة عالم الأرواح الناشي منه.تشبيه المعقول بالمعقول -استعاره مرشحة- استعاره مجردة (فكانوا) في تفاضلهم على ساير الناس (كتفاضل البذر) و هو أوّل ما يعزل من البذر للزراعة من الحبوب (ينتقى) و يزكى (فيؤخذ منه) الرّدى (و يلقى) فلا يبقى منه إلّا الجيّد الخالص (قد ميّزه) الانتقاء و (التّخليص و هذّبه التّمحيص) و التّميز.و محصّله أنّ تفاضلهم كتفاضل البذر المنتقى جيّده و الملقى ردّيه، و هو من تشبيه المعقول بالمعقول، و تعقيبه بالانتقاء و الالقاء ترشيح لأنّهما من خواصّ المسند به و بالتّخليص و التّمحيص تجريد لكونهما من ملايمات المشبّه، فهو من قبيل التّشبيه المرشّح المجرّد، و قد مرّ توضيحه في ديباجة الشرح عند ذكر أقسام الاستعارات.و قد وقع نظير هذا التّشبيه في حديث أبي عبد اللّه عليه السّلام المروىّ في البحار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 105 عن العياشى عن الوشا باسناد له يرسله إليه عليه السّلام قال: و اللّه لتمحّصنّ و اللّه لتميّزنّ و اللّه لتغربلنّ حتى لا يبقى منكم إلّا الأندر، قلت: و ما الأندر؟ قال: البيدر، و هو أن يدخل الرّجل قبّة الطعام يطين  «1» عليه ثمّ يخرجه و قد تأكل بعضه و لا يزال ينقيه ثمّ يكن عليه ثمّ يخرجه حتّى يفعل ذلك ثلاث مرّات حتّى يبقى ما لا يضرّه شيء.ثمّ أصل التمحيص التخليص و كثيرا ما يستعمل في التّخليص الحاصل بالاختبار و الامتحان، قال تعالى  «ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً يَغْشى طائِفَةً مِنْكُمْ»  أى ليمتحن اللّه ما في صدوركم و يظهر سرايرها من الاخلاص و النّفاق فيجازى المخلص باخلاصه و المنافق بنفاقه لأنّ المجازات إنّما هي بعد ظهور السّراير و إلّا فهو سبحانه عالم بالسّرائر و الضّماير قبل ظهورها كما هو عالم بها بعد ظهورها، و ليمحّص أى و ليكشف و يميّز ما في قلوبكم من الطيب و الخبيث.و قال أيضا «وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ. وَ لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكافِرِينَ»  أى و ليبتلى اللّه الّذين آمنوا و ليخلصهم من الذّنوب أو ينجيهم من الذّنوب بالابتلاء و يهلك الكافرين بالذّنوب عند الابتلاء.و فى الكافي عن ابن أبي يعفور قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: ويل لطغاة العرب من أمر قد اقترب، قلت: جعلت فداك كم مع القائم عليه السّلام من العرب؟قال: نفر يسير، قلت: و اللّه إنّ من يصف هذا الأمر منهم لكثير، قال عليه السّلام لا بدّ للنّاس من أن يمحّصوا و يميّزوا و يغربلوا و يستخرج في الغربال خلق كثير.و حاصل المرام أنّ المستحفظين علم اللّه قد امتازوا عن ساير الناس و تفاضلوا عليهم و خرجوا تامّ العيار من قالب الامتحان لكونهم المخلصين في توحيد اللّه و التّامين في محبة اللّه، و إخلاصهم العمل للّه، هذا.______________________________ (1)- هكذا فى النسخة و لعله تصحيف و الصحيح تبين عليه او بطين عليه بالباء الجارة و اللّه العالم منه. الترجمة:و بدانيد كه بتحقيق بندگان خدا كه از ايشان طلب حفظ علم او شده حفظ ميكنند آن علمى را كه لازم الحفظ و از قبيل اسرار است، و جارى ميكنند چشمهاى آن علمى را كه بايد بمردم اظهار نمود از قبيل تكاليف و احكام، وصلت مى كنند ايشان با يكديگر با نصرت و يارى، و ملاقات ميكنند با آشتى و محبّت، و سيراب مى كنند يكديگر را با كاسه سيراب كننده علم و معرفت، و باز مى گردند با سيرابى مخلوط نمى شود باعتقادات ايشان شك و شبهه، و نشتابد بسوى ايشان غيبت كنندگان بجهت طهارت نفوس ايشان، بر اين أوصاف بسته و عقد كرده است خداى تعالى خلقت و اخلاق ايشان را پس بالاى اين عقد خلقى و خلقتى با همديگر در مقام محابه مى باشند و بسبب آن در مقام وصالند، پس هستند ايشان در زيادتي مرتبه و تفاوت درجه نسبت بسايرين مثل زيادتى تخم نسبت ببقيّه آن در حالتى كه امتياز داده است او را خالص گردانيدن و پاكيزه كرده او را تميز كردن.  
بخش ۳ : پذیرش هدایت صالحان [منبع]

العِظَة بالتقوى :
فَلْيَقْبَلِ امْرُؤٌ كَرَامَةً بِقَبُولِهَا وَ لْيَحْذَرْ قَارِعَةً قَبْلَ حُلُولِهَا، وَ لْيَنْظُرِ امْرُؤٌ فِي قَصِيرِ أَيَّامِهِ وَ قَلِيلِ مُقَامِهِ فِي مَنْزِلٍ حَتَّى يَسْتَبْدِلَ بِهِ مَنْزِلًا، فَلْيَصْنَعْ لِمُتَحَوَّلِهِ وَ مَعَارِفِ مُنْتَقَلِهِ؛ فَطُوبَى لِذِي قَلْبٍ سَلِيمٍ أَطَاعَ مَنْ يَهْدِيهِ وَ تَجَنَّبَ مَنْ يُرْدِيهِ، وَ أَصَابَ سَبِيلَ السَّلَامَةِ بِبَصَرِ مَنْ بَصَّرَهُ وَ طَاعَةِ هَادٍ أَمَرَهُ، وَ بَادَرَ الْهُدَى قَبْلَ أَنْ تُغْلَقَ أَبْوَابُهُ وَ تُقْطَعَ أَسْبَابُهُ، وَ اسْتَفْتَحَ التَّوْبَةَ وَ أَمَاطَ الْحَوْبَةَ، فَقَدْ أُقِيمَ عَلَى الطَّرِيقِ وَ هُدِيَ نَهْجَ السَّبِيلِ.

الْكَرامَة : در اينجا به معناى نصيحت است، يعنى قبول كنيد نصيحتى را كه جز پذيرفتن آن، پاداشى از شما نمى خواهم.
الْقَارِعَة : مرگ يا قيامت كه بصورت ناگهانى واقع ميشود.
الْمُتَحَوَّل : جائى كه آدمى بسوى آن باز گردانده ميشود.
الْمُنْتَقَلِهِ : محل انتقال او.
الْحَوْبَة : گناه. 
مُتَحَوَّل : محل تحويل و تغيير
مَعارِف : محلهاى شناخته شده
يُردِى : هلاك ميكند
أماطَ : دور نموده است، كنار زد
حَوبَة : گناه و هلاكت 
۳. پندهاى جاودانه:
پس آدمى بايد اندرزها را بپذيرد، و پيش از رسيدن رستاخيز پرهيزكار باشد، و در كوتاهى روزگارش انديشه كند، و به ماندن كوتاه در دنيا نظر دوزد تا آن را به منزلگاهى بهتر مبدّل سازد. پس براى جايى كه او را مى برند، و براى شناسايى سراى ديگر تلاش كند.
خوشا به حال كسى كه قلبى سالم دارد، خداى هدايتگر را اطاعت مى كند، از شيطان گمراه كننده دورى مى گزيند، با راهنمايى مردان الهى با آگاهى به راه سلامت رسيده، و به اطاعت هدايتگرش بپردازد، و به راه رستگارى پيش از آن كه درها بسته شود، و وسائلش قطع گردد بشتابد، در توبه را بگشايد، و گناهان را از بين ببرد. پس (چنين فردى) به راه راست ايستاده، و به راه حق هدايت شده است.
 
(7) پس بايد مرد شرف و بزرگوارى را با پذيرفتن اين اوصاف قبول كند، و از سختى قيامت پيش از رسيدن آن بر حذر باشد (كارى نكند كه بعذاب گرفتار گردد) و بايد مرد در كوتاهى روزها و كمى درنگش در اين منزل (دنيا) نظر و انديشه كند (به خواب غفلت نرود) تا اينكه اين منزل را بمنزل ديگر (آخرت) تبديل كند، و بايد براى منزل ديگر و براى آنچه ميداند كه در آن سراى لازم است عمل نيكو بجا آورد،
(8) پس خوشا بحال صاحب دل سالم (از صفات رذيله) كه پيروى ميكند از آنكه او را (براه حقّ) راهنما است، و دورى گزيند از آنكه او را به تباهى مى كشاند، و با بينائى كسيكه او را بينا مى نمايد و پيروى راهنمائى كه باو فرمان مى دهد براه سلامت (از سختى و گرفتارى) رسيده، و براه رستگارى (رهائى از عذاب) شتافته پيش از آنكه درهاى آن بسته و وسيله هاى آن از دست برود (بميرد) و باز شدن باب توبه و بازگشت را درخواست نمايد، و (بر اثر توبه) گناه را (از خود) دور گرداند،
(9) بتحقيق بر سر راه ايستانده، و راه روشن نمودار گشته است (راه حقّ بر همه آشكار است مانند آن ماند كه بر سر دو راهى كسى ايستاده تا رونده را راهنمائى كند، يا نشانه اى بر پا است كه راه را مى نمايد، پس هر كه راه گم كند عذر و بهانه اش پذيرفته نيست).
 
پس آدمى بايد كه اندرزهاى كريمانه را بپذيرد و پيش از آنكه حادثه در رسد از آن برحذر باشد و بنگرد به روزهاى كوتاه عمرش و درنگ اندكش در سرايى كه بزودى بايد كه واگذاردش و به سرايى ديگرش بدل كند. بايد براى آن سراى كه به آنجا رخت خواهد كشيد كارى كند.
خوشا آنكه دلى دارد پيراسته از رذايل كه از هر كه هدايتش مى كند، فرمان مى برد و از هر كه تباهش سازد دورى مى جويد و به راهنمايى كسى كه ديدگانش را بينا ساخته به راه سلامت رسيده است و اطاعت از كسى را كه راه هدايتش نموده، شعار خود ساخته و پيش از آنكه درهاى هدايت بسته گردد و وسيله هايش منقطع شود، به سوى آن شتابد. در توبه، به روى خود گشاده خواهد تا گناهانش را بزدايد. چنين كسى بر سر راه است و راه روشن هدايت پيش پاى اوست.
 
هر انسانى بايد نصيحت مرا که جز قبول آن، پاداشى از وى نمى طلبم از من بپذيرد (و در راه عالمان ربانى گام نهد) و از حادثه کوبنده (مرگ) پيش از رسيدنش برحذر باشد، و هر کس بايد به مدت کوتاه عمر و اقامت اندکش در اين منزلگاه نظر افکند تا آن را به منزلگاهى والا مبدل سازد و براى محلى که او را بدانجا مى برند و شناخت نيازهاى جايگاه آينده اش، آنچه را در توان دارد به کار گيرد.
خوشا به حال آن کس که قلب سليم دارد، از کسى که به هدايتش مى پردازد اطاعت مى کند و از آن کس که او را به پستى و هلاکت مى کشاند دورى مى جويد، در نتيجه با کمک کسى که او را بينا مى سازد و با اطاعت رهبر هدايت کننده اى که به او دستور مى دهد، راه سلامت را مى يابد و هدايت را پيش از آنکه درهايش بسته شود و اسبابش قطع گردد، به دست مى آورد، درِ توبه را مى گشايد و گناه را از ميان مى برد که اگر چنين کند بر طريق حق قرار گرفته و به راه راست و روشن هدايت شده است.
 
پس آدمى بايد اين اندرز را بپذيرد، و پيش از رسيدن مرگ و روز رستاخيز پرهيز پيش گيرد، و بنگرد در روزهايش كه چه كوتاه بود، و اندك ماندنش در خانه اى كه از آن بايد رفت و در جاى ديگر منزل نمود. پس كارى كند براى جايى كه بدان رود، و براى او پرداخته است و منزلگاههاى او كه شناخته است.
پس خوشا دارنده دل بى گزند كه پيروى كند كسى را كه او را راه نمايد و دورى كند از آن كه او را تباه نمايد، و به راه سلامت رسيده است به راهبرى آن كه او را راه نمود، و فرمانبردارى راهنمايى كه او را چنان فرمود و به راه رستگارى شتافت پيش از آنكه درهايش بسته شود و وسيلتهايش گسسته. و در توبه را گشودن خواهد و گناهان را زدودن. چنين كس بر سر راه ايستاده است و راه راست به رويش گشاده.
 
مرد بايد كرامت و شرافت را با پذيرش اين اوصاف بپذيرد، و از كوبندگى و سختى مرگ و قيامت پيش از رسيدنش در بيم و هراس باشد، و بايد انسان در كوتاهى مدت عمر و درنگ اندكش در دنيا انديشه كند تا آن را به منزل ديگر تغيير دهد، و براى قيامت و جايى كه مى داند به آنجا منتقل خواهد شد فعاليت كند.
خوشا به حال دارنده قلب سليم كه از هدايت كننده پيروى نمود، و از گمراه كننده كناره گرفت، و به بينايى كسى كه او را بينايى داد، و پيروى هدايتگرى، كه او را فرمان داد به راه سلامت رسيد، و به راه هدايت شتافت پيش از آنكه درهاى آن بسته، و وسيله هاى آن قطع گردد، و باب توبه را گشود، و گناه را از خود راند، چنين كسى به راه خدا ايستاده، و به راه راست هدايت شده است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 219-214 هدايت يافتگان:امام(عليه السلام) در اين بخش همه مردم را مخاطب ساخته و آنها را به پيمودن راه علماى ربّانى که اوصاف آنها در بخش گذشته به طور مشروح بيان شد، دعوت مى کند و درواقع در اين بخش مراحل سير و سلوک الى الله را بر مى شمرد; نخست مى فرمايد: «هر انسانى بايد نصيحت مرا که جز قبول آن، پاداشى از وى نمى طلبم از من بپذيرد (و در راه عالمان ربّانى گام نهد) از حادثه کوبنده (مرگ) پيش از رسيدنش برحذر باشد، و هر کس بايد به مدّت کوتاه عمر و اقامت اندکش در اين منزلگاه نظر افکند تا آن را به منزلگاهى والا مبدّل سازد و براى محلّى که او را بدانجا مى برند و شناخت نيازهاى جايگاه آينده اش، آنچه را در توان دارد به کار گيرد»; (فَلْيَقْبَلِ امْرُءٌ کَرَامَةً(1) بِقَبُولِهَا، وَلْيَحْذَرْ قَارِعَةً(2) قَبْلَ حُلُولِهَا، وَلْيَنْظُرِ امْرُؤٌ فِي قَصِيرِ أَيَّامِهِ، وَ قَلِيلِ مُقَامِهِ، فِي مَنْزِل حَتَّى يَسْتَبْدِلَ بِهِ مَنْزِلاً، فَلْيَصْنَعْ لِمُتَحَوَّلِهِ، وَ مَعَارِفِ مُنْتَقَلِهِ).امام(عليه السلام) در اوّلين گام همگان را توجّه به کوتاهى عمر دنيا و پايان زندگى و فرا رسيدن مرگ مى دهد تا همچون دنياپرستان آخرت را به فراموشى نسپارند و دنيا را محلّ اقامت هميشگى خويش نپندارند.اين همان حالت يقظه و بيدارى است که نخستين مرحله سير و سلوک الى الله را تشکيل مى دهد، چه عاملى براى بيدارى بهتر از ذکر مرگ و حلول اجل؟در ادامه اين سخن به پاک ساختن و برگزيدن دليل راه اشاره کرده، مى فرمايد: «خوشا به حال آن کس که قلب سليم دارد، از کسى که هدايتش مى کند اطاعت مى نمايد و از آن کس که او را به پستى و هلاکت مى کشاند دورى مى جويد»; (فَطُوبَى لِذِي قَلْب سَلِيم، أَطَاعَ مَنْ يَهْدِيهِ، وَ تَجَنَّبَ مَنْ يُرْدِيهِ(3)).«در نتيجه با کمک کسى که او را بينا مى سازد و با اطاعت رهبر هدايت کننده اى که به او دستور مى دهد، راه سلامت را مى يابد و هدايت را پيش از آنکه درهايش بسته شود و اسبابش قطع گردد، به دست مى آورد»; (وَ أَصَابَ سَبِيلَ السَّلاَمَةِ بِبَصَرِ مَنْ بَصَّرَهُ، وَ طَاعَةِ هَاد أَمَرَهُ، وَ بَادَرَ الْهُدَى قَبْلَ أَنْ تُغْلَقَ أَبْوَابُهُ، وَ تُقْطَعَ أَسْبَابُهُ).به اين ترتيب امام به رهروان اين راه توصيه مى کند که اگر نوسفرند، بدون هادى و راهنما گام برندارند; و در پرتو هدايت عالمان ربّانى و پويندگان پرسابقه، تا فرصتى در دست دارند و درهاى هدايت، گشوده است به سر منزل مقصود برسند.سرانجام امام(عليه السلام) به توبه و زدودن زنگار گناه از دل که شرط اصلى پويش اين راه است دعوت کرده، مى فرمايد: «و (خوشا به حال کسى که) دَرِ توبه را مى گشايد و گناه را از ميان مى برد که اگر چنين کند بر طريق حق قرار گرفته، و به راه راست و روشن هدايت شده است»; (وَ اسْتَفْتَحَ التَّوْبَةَ، وَ أَمَاطَ الحَوْبَةَ(4)، فَقَدْ أُقِيمَ عَلَى الطَّرِيقِ، وَ هُدِيَ نَهْجَ السَّبِيلِ).به اين طريق مسير قرب الى الله به روى انسان گشوده مى شود و مشمول عنايات خاص الهى مى گردد.****نکته:نياز به راهنما در پيمودن مقامات معنوى:در اين خطبه شريفه اشاراتى به اين نکته بود که خوشا به حال کسانى که از هدايت کننده اى پيروى مى کنند و با بينايى کسى که آنها را بينا مى سازد به راه خويش ادامه مى دهند و از آن کس که آنها را هدايت به راه راست مى کند اطاعت مى نمايند.اين جمله ها و مشابه آن که در بعضى ديگر از خطب نهج البلاغه آمده است اين سؤال را مطرح مى کند که آيا پيمودن مقامات معنوى که از آن به سير و سلوک الى الله تعبير مى شود نياز به استاد خاصى دارد که اين راه را پيموده باشد و از آفات و خطرات آن آگاه باشد و تازه کاران و نوسفران را دستگيرى کند و به سر منزل مقصود برساند؟به بيان ديگر آيا اصول کلى هدايت که در کتاب و سنّت آمده براى پيمودن اين راه کافى است يا رهروان اين راه هر يک به تناسب استعداد و روحيه خود نياز به استادى دارند که در تشخيص جزئيات به آنها کمک کند؟ و همان گونه که دستورات کلى پزشکى براى درمان همه بيماران کافى نيست، بلکه هر بيمار نياز به معاينه و تشخيص بيمارى و سپس روش درمان خاص خود را دارد، در پيمودن مقامات معنوى نيز همين گونه است؟البتّه لحن آيات و روايات اسلامى اين است که همه مؤمنان با انجام دستوراتى که در کتاب و سنّت وارد شده و پاى بندى به احکام الهى و در نظر گرفتن دقايقى که در اين دو منبع بزرگ است مى توانند به قلّه رفيع ايمان برسند و راه قرب الى الله را بپيمايند. در حالات صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اصحاب ائمه معصومين نيز کمتر اثرى از انتخاب استادهاى خصوصى مى يابيم حتّى رواياتى که در پاسخ سؤال بعضى از افراد وارد شده براى عموم مؤمنان اثر بخش است.طرفداران انتخاب استاد خصوصى گاه به امور ذيل استدلال مى کنند:1. داستان حضرت خضر و موسى(عليه السلام) نشان مى دهد که خداوند استاد راهنمايى براى موسى انتخاب کرد و وى وظيفه داشت دستوراتش را به کار بندد.2. داستان حضرت موسى و شعيب(عليه السلام) نيز ممکن است از همين قبيل باشد.3. در داستان لقمان و پسرش نيز آثارى از اين برنامه ديده مى شود.4. آيه سؤال در قرآن مجيد (فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ)(5) به ناآگاهان دستور مى دهد که مشکلات علمى و فکرى را با سؤال از آگاهان حل کنند.5. در خطبه 105 نهج البلاغه خوانديم که امام(عليه السلام) مى فرمايد: «أيُّهَا النّاسُ اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَةِ مِصْباحِ واعِظ مُتَّعظ; اى مردم چراغ فکر خود را از شعله گفتار واعظان با عمل روشن سازيد».6. امام سجّاد(عليه السلام) فرمود: «هَلَکَ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَکيمٌ يُرْشِدُهُ وَ ذَلَّ مَنْ لَيْسَ لَهُ سَفيهٌ يَعْضُدُهُ; کسى که دانشمند ارشاد کننده اى نداشته باشد گمراه مى شود و کسى که فرد ساده دل کمک کننده اى نداشته باشد ناتوان مى گردد».(6)7. تعبيراتى که در خطبه مورد بحث آمد نيز مى تواند گواه ديگرى بر اين مطلب باشد; ولى غالب آنچه در بالا به عنوان دليل ذکر شد قابل مناقشه است، زيرا داستان موسى و خضر آن گونه که از آيات قرآن استفاده مى شود ارتباطى با اين مسئله ندارد. موسى(عليه السلام) مأمور بود علومى را درباره اسرار جهان انسانيّت از خضر بياموزد تا بر بعضى از حوادثى که ظاهر آن را ناپسند مى بيند خرده نگيرد به همين دليل هنگامى که موسى(عليه السلام) نمونه هايى را مشاهده کرد از خضر جدا شد و راه خود را ادامه داد و اين کار ارتباطى با پيمودن مقامات معنوى و سير و سلوک الى الله با هدايت راهنماى خصوصى ندارد.در داستان موسى و شعيب نيز کمترين اثرى از اين مسئله ديده نمى شود. البتّه نمى توان انکار کرد کسى که ساليانى دراز در خدمت پيامبر بزرگى باشد بسيارى از مطالب و تجارب را از او مى آموزد.در داستان لقمان و فرزندش نيز يک سلسله دستورات کلى ديده مى شود که جنبه عمومى و همگانى دارد و قرآن آن را به همين عنوان ذکر کرده است.آيه سؤال نيز مناسب مسئله تقليد از عالمان و مجتهدان است، همان گونه که در کتب اصولى به آن استدلال کرده اند. به بيان ديگر، اشاره به بيان احکام به صورت کلّى است; نه دستورات خاص و شخصى.تنها در روايت بحار و بعضى خطبه هاى نهج البلاغه اشاره اى به اين مطلب ديده مى شود.کوتاه سخن اينکه اگر بخواهيم انتخاب استاد راهنما را به عنوان يک شرط لازم در پيمودن مقامات معنوى بپذيريم، با ظواهر کتاب و سنّت و سيره اصحاب پيامبر و ائمه هدى سازگار نيست; ولى اگر بخواهيم آن را به عنوان کمک گرفتن براى پيمودن اين راه تلقّى کنيم کار بسيار خوبى به نظر مى رسد; ولى از نکته اى اساسى نبايد غافل بود که اين موضوع در طول تاريخ و حتّى در زمان ما مورد سوء استفاده فراوان افراد نااهل و منحرف قرار گرفته و در بعضى از موارد سر از افکار صوفيان و برنامه هاى منحطّ آنان در آورده است و نه تنها موجب قرب الى الله نشده، بلکه سبب بُعد من الله گشته است.اگر کسى واقعاً خود را نيازمند به چنين استادى مى بيند بايد در انتخاب او بسيار سختگير باشد. مبادا خود را به شيطانى بسپارد به گمان اينکه خضر راه است و دليل الى الله. ما در اينجا مخصوصاً به همه جوانان پاکدل که به دنبال چنين استادى مى گردند توصيه مى کنيم در درجه اوّل اگر بتوانند از کتابهاى خوبى که عالمان وارسته و شناخته شده نوشته اند استفاده کنند و در درجه بعد با شور و مشورت کامل استادى را براى خود برگزينند.اين نکته نيز شايان ذکر است که بعضى معتقدند اگر استادى لازم باشد در ابتداى راه لازم است امّا هنگامى که رهروان در مسير قرار گرفتند ديگر نيازى به استاد خصوصى نيست بلکه از تعليمات عمومى کتاب و سنّت مى توان در اين راه بهره گرفت.البتّه از روايات و تواريخ اسلامى استفاده مى شود که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و امامان معصوم(عليهم السلام) اصحاب خاصى داشتند که محرم راز و حاملان اسرار آنها بودند مانند على(عليه السلام) نسبت به پيامبر(صلى الله عليه وآله) و «کميل»ها و «اصبغ بن نباته»ها و «ميثم» و «رُشَيدِ هَجَرى»ها و همچنين ساير امامان; ولى اين موضوع ارتباطى با مسئله استاد و شاگرد در امر سير و سلوک ندارد که هر روز استاد دستور تازه اى براى پيمودن راه تعيين کند و هر يک از شاگردان دستور خاص خودش را داشته باشد، بلکه آنها همان گونه که گفته شد صاحبان اسرار و حاملان علوم معصومان(عليهم السلام) بودند، علومى که همگان استعداد درک يا حفظ آن را نداشتند.در هر حال شکى نيست که وجود استاد پرتجربه و دليل راه که انسان بتواند از اطلاعات و تجارب او در پيمودن مقامات معنوى استفاده کند، استادى که از هر نظر مورد اعتماد و اطمينان باشد بسيار خوب و مغتنم است; ولى چنان نيست که انسان نتواند با استفاده از دستورات کلى که در کتاب و سنّت و تاريخ زندگى پيشوايان اسلام آمده اين راه را طى کند. مهم آن است که انسان عزم و اراده قوى براى پيمودن اين راه داشته باشد وگرنه مسير واضح و آشکار است. اگر توکّل بر خدا باشد او هم حمايت و راهنمايى مى کند.در پايان بار ديگر تأکيد مى کنيم که افراد زيادى از سودجويان و هوس بازان يا افراد غافل و گمراه به استناد اين مسئله بسيارى از جوانان را به گمراهى کشانده يا آنها را مورد سوء استفاده قرار داده اند. از اين شياطين که در لباس انسان يا پير طريقت و مرشد و راهنماى راه قرب الى الله خودنمايى مى کنند بايد به شدت برحذر بود.*****پی نوشت:1. «کرامة» در اصل به معناى شرافت، شخصيت، ارزش، احترام و نعمت است و در اينکه در جمله بالا چه معنايى دارد بعضى آن را مفعول به دانسته اند و گفته اند: مفهوم جمله اين است که بايد هر انسانى کرامت الهى و نعمت او را به وسيله پذيرش اين صفات برجسته بپذيرند، بنابراين کرامت به معناى کرامة الله و اشاره به نعمتهاى اوست. احتمال ديگر اين است که «کرامة» از قبيل مفعول له باشد و مفهوم جمله چنين است که هر انسانى براى کرامت و محبّت اين سخن را از من بپذيرد.2. «قارعه» از ريشه «قرع» به معناى کوبيدن گرفته شده و «قارعه» به حوادث مهم و کوبنده گفته مى شود; مانند مرگ، زلزله. يکى از نامهاى قيامت نيز «قارعه» است، زيرا با حوادث کوبنده اى همراه است.3. «يردى» از ريشه «رَدْى» بر وزن «رعد» به معناى هلاکت يا سقوط توأم با هلاکت است و«يردى» (از باب افعال) يعنى هلاک مى کند.4. «حوبه» در اصل به معناى احتياج و نيازى است که انسان را به گناه مى کشاند. سپس به هرگونه گناه يا گناهان بزرگ اطلاق شده است.5. انبياء، آيه 7 .6. بحارالانوار، ج 75، ص 159 . 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«فليقبل امرء كرامة بقبولها...»،اين جا حضرت پس از بيان ويژگيهاى بندگان خاصّ خدا به موعظه و نصيحت و پند و اندرز برگشته و مى فرمايد: بايد انسان به سبب اطاعت و عبادت، پذيراى بخششها و نعمتهاى بزرگ از طرف پروردگار باشد و آنها را بر وجه شايسته و دور از ظاهرسازى و نفاق بپذيرد مانند پذيرشى كه حق تعالى در باره مريم فرمود: «فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ»، و مقصود از «قارعه» كوبنده اى كه پيش از آمدنش بايد از آن حذر كرد و ترسيد، مرگ است.«و لينظر... منزلا»،شارح در معناى اين عبارت دو احتمال ذكر كرده است:1-  انسان بايد از توجه به اندك بودن توقفش در اين دنيا كه لازمه آن، رفتن به سراى ديگرى است، عبرت بگيرد.2-  با توجه به اين كه بايد اين منزل را ترك كرده و به ديار دگر رهسپار شود، خود را آماده كند.فرق دو احتمال ظاهرا در اول توقف اندك در اين عالم مدّ نظر است، و در احتمال دوم ترك كردن دنيا و رفتن از آن به سراى ديگر را مورد توجّه قرار داده اند.«فليصنع... و لمعارفه...»،اين دو جمله در حقيقت نتيجه گفتار بالا است كه وقتى چنان توجه شد كه بالاخره بايد از اين سرا رفت، سزاوار است كه آدمى براى آبادى منزل بعد كار كند، و منظور از عبارت و لمعارف منتقله جايگاههايى است كه مى داند به آن خواهد رفت.«فطوبى» اين كلمه بر وزن فعلى و از ماده طيب اشتقاق يافته و چون حرف ما قبل ياء مضموم بوده حرف ياء تبديل به واو شده است.بعضى هم گفته اند: اين كلمه نام درختى است كه در بهشت قرار دارد، منظور از قلب سليم در سخن امام (ع) دلى است كه به اخلاق ناپسند و صفات رذيله و جهل مركب آلوده نشده باشد.«من يهديه»،منظور خود امام و بقيه پيشوايان معصوم اند، و از جمله: «من يرديه» منافقان و گمراه كنندگان را اراده كرده كه انسان را به ورطه هلاكت سوق مى دهند.«و اصاب سبيل السّلامه»،با توجه به راهنماييهاى هدايت كننده و پيروى از دستورهاى او، در سر دو راهيهاى حق و باطل، جاده مستقيم حق را تشخيص داده و آن را مى پيمايد.«و بادر ...»،انسان حق جو بايد پيش از بسته شدن درهاى هدايت به سوى آن بشتابد. در اين عبارت امام (ع) دو استعاره ترشيحيه بكار برده اند:1-  در كلمه ابواب كه منظور خود آن حضرت و بقيّه امامان بعد از اوست، و غلق (بستن) را كه از ويژگيهاى در است براى آن آورده اند، و مراد از بسته شدن درها از ميان رفتن امامان (ع) يا از ميان رفتن خود كسى است كه جوينده حق است و مى خواهد هدايت شود.2-  لفظ اسباب را نيز براى امامان (ع) استعاره آورده، زيرا آنان با حقيقت اتصال دارند، همانند ريسمانها، و كلمه قطع را كه از لوازم مشبّه به يعنى ريسمان است ذكر فرمود و منظور وفات يافتن آنهاست.«استفتح التوبة»،به استقبال توبه رفته و آن را آغاز كرده است.«و اماطة الحوبة»به سبب انجام دادن عمل توبه، لوث گناه را از نفس و روح خود بر طرف كرده است.«فقد أقيم»،با اين سخن كه آخرين جمله امام در اين خطبه است اشاره به اين فرموده است كه راهنمايان به حق كه دانشمندان و كتاب آسمانى الهى و سنّت پاك پيامبر مى باشند براى ارشاد آماده اند تا مردم به آنها اقتدا كرده و راه روشن و طريق راستى را با آگاهى و بصيرت بپيمايند توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 88 فليقبل امرء كرامة بقبولها، و ليحذر قارعة قبل حلولها، و لينظر امرء في قصير أيّامه، و قليل مقامه، في منزل حتّى يستبدل به منزلا، فليصنع لمتحوّله، و معارف منتقله، فطوبى لذي قلب سليم أطاع من يهديه، و تجنّب من يرديه، و أصاب سبيل السّلامة بنصر من بصّره، و طاعة هاد أمره، و بادر الهدى قبل أن تغلق أبوابه، و تقطع أسبابه، و استفتح التّوبة، و أماط الحوبة، فقد أقيم على الطّريق، و هدي نهج السّبيل. (50872- 50665)اللغة:و (القارعة) الدّاهية لأنّها تقرع الناس بشدّتها و منه سمّى الموت قارعة و كذلك القيامة لمزيد هو لها و (معارف) الدّار ما يعرفها المتوسّم بها واحدها معرف مثل معاهد الدّار و معالم الدار و (طوبى) مصدر من الطيب قلبت ياؤه واوا لضمّة ما قبلها أو اسم شجرة في الجنّة.الاعراب:و الفاء في قوله فليقبل فصيحة، و قوله: حتّى يستبدل، متعلّق بقوله و لينظر، و قوله: فطوبى لذي قلب سليم الفاء فصيحة، و طوبى مرفوع على الابتداء خبره لذي قلب و لهج السّبيل بالنّصب على نزع الخافض. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 106 المعنى:و لمّا فرغ من شرح حال المستحفظين فرّع عليه قوله  (فليقبل امرء كرامة بقبولها) أى ليقبل كرامة اللّه و إفضاله و عوائد موائده بقبول هذه المكارم و الصفات الجميلة، يعنى إذا كان المستحفظون متخلّقين بهذه المكارم و الأخلاق الحسنة فليتقبلها المؤمن بقبول حسن و ليحتذى حذوهم حتّى يدخل في زمرتهم و يفوز بالكرامة العظيمة و النّعمة الدّائمة المعدّة في حقّ المخلصين المكرّمين على ما بشّر به في الكتاب الكريم في قوله  «إِنَّكُمْ لَذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلِيمِ. وَ ما تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ. أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ. فَواكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ. عَلى  سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ. يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ. بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ»  الايات هذا و لمّا لم يمكن تحصيل المكارم و نيل هذه الكرامات إلّا بالتّجافي عن دار الغرور و الانابة إلى دار الخلود و الاستعداد للموت قبل حلول الفوت، عقّبه بقوله: (و ليحذر قارعة) أى داهية الموت (قبل حلولها و لينظر امرء في قصير أيّامه و قليل مقامه في منزل) أى ليتفكّر في أيّامه القصيرة و إقامته القليلة في دار الدّنيا (حتّى) يتنبّه من نوم الغفلة و (يستبدل به منزلا) غيره، و هى دار الخلود الّتي ليس لأيّامه نفاد و لا لاقامته انقطاع (فليصنع لمتحوّله) أى ليصنع المعروف و يعمل بالصّالحات لمحلّ انقلابه (و معارف منتقله) أى معالم موضع انتقاله.ثمّ رغّب عليه السّلام إلى متابعته و متابعة الطيّبين من أولاده الأئمة الهداة عليه و عليهم السلام بقوله: (فطوبى لذى قلب سليم) من حبّ الدّنيا و شوب الشرك و الرّيا و كدر المعاصى و هو الّذى اشير إليه فى قوله تعالى  «يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ. إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»  (أطاع من يهديه) من أئمة الهدى (و تجنّب من) يهلكه و (يرديه) من أئمة الضّلال و الرّدى (و أصاب سبيل السّلامة) و هى الجادّة الوسطى المحفوظة من رذيلتى الافراط و التّفريط و الصّراط المستقيم المؤدّى إلى جنّته و المبلّغ إلى رضوانه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 107 و رحمته (بنصر من بصره) أى بعون امامه الحقّ الذى جعله بارشاده صاحب بصر و بصيرة فى سلوك سبيل السّلامة (و طاعة هاد أمره) بالمعروف و نهاه عن المنكر فاهتدى بأمره إلى الجادّة المستقيمة. (و بادر الهدى قبل أن تغلق أبوابه) عليه (و تقطع أسبابه) عنه بموته، فانّ الموت إذا حلّ ارتفع التكاليف المحصّلة للسعادة و انسدّ أبواب الهداية. (و استفتح) باب (التّوبة و أماط الحوبة) أى أزال الاثم و الخطيّة و نحّاها عن لوح نفسه بممحاة استغفاره و توبته (فقد اقيم على الطريق و هدى نهج السّبيل) الواضح أى أقامكم اللّه على ذلك و هداكم اللّه بما نزّل في كتابه على نبيّه من محكمات آياته كما أفصح عنه بقوله  قالُوا «يا قَوْمَنا إِنَّا سَمِعْنا كِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ وَ إِلى طَرِيقٍ مُسْتَقِيمٍ»  و قال  «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ» فلم يبق بعد تلك الاقامة و الهداية معذرة للمذنب و لا عتبى للمستعتب.تذييل:قال الشّارح المعتزلي فى شرح قوله عليه السّلام: لم يسهم فيه عاهر و لا ضرب فيه فاجر:في هذا الكلام رمز إلى جماعة من الصحابة في أنسابهم طعن كما يقال إنّ آل سعد بن أبي وقاص ليسوا من بنى زهرة بن كلاب و أنهم من بنى عذرة من قحطان، و كما قالوا: إنّ آل الزّبير بن العوام من أرض مصر من القبط و ليسوا من بني اسد بن عبد العزى، و كما يقال في قوم آخرين نرفع هذا الكتاب عن ذكر ما يطعن فى أنسابهم كى لا يظنّ بنا أنّا نحبّ القالة في الناس إلى أن قال: قال أبو عثمان يعنى الجاحظ: و بلغ عمر بن الخطاب أنّ اناسا من رواة الأشعار و حملة الاثار يعيبون الناس و يثلبونهم في أسلافهم، فقام على المنبر و قال: إيّاكم و ذكر العيوب و البحث عن الاصول فلو قلت لا يخرج اليوم من هذه الأبواب من لا وصمة فيه، لم يخرج منكم أحد، فقام رجل من قريش نكره أن نذكره فقال: إذا كنت أنا و أنت يا أمير المؤمنين نخرج، فقال: كذبت بل كان يقال لك: ياقين ابن قين اقعد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 108 قال الشارح: قلت: الرّجل الّذى قام هو المهاجر بن خالد بن الوليد بن المغيرة المخزومى كان عمر يبغضه لبغضه أباه خالدا، و لأنّ المهاجر كان علوىّ الرّأى جدّا و كان أخوه عبد الرّحمن بخلافه شهد المهاجر صفّين مع عليّ عليه السّلام و شهدها عبد الرحمن مع معاوية و كان مهاجر مع عليّ عليه السّلام يوم الجمل و فقئت ذلك اليوم عينه، و لا الكلام الّذي بلغ عمر بلغه عن مهاجر، و كان الوليد بن المغيرة مع جلالته في قريش حدّادا يصنع الدّروع و غيرها بيده.قال: و روى أبو الحسن المداينى هذا الخبر في كتاب امّهات الخلفاء، و قال:إنّه روى عند جعفر بن محمّد عليه السّلام بالمدينة، فقال عليه السّلام: لا تلمه يا ابن أخي إنّه أشفق أن يحدج بقضيّة نفيل بن عبد العزّى و صهّاك امة الزّبير بن عبد المطلب، ثمّ قال عليه السّلام: رحم اللّه عمر فانّه لم يعد السّنة و تلا «إنّ الّذين يحبّون أن تشيع الفاحشة في الذين آمنوا لهم عذاب أليم» انتهى كلام الشارح.اقول قول الصادق عليه السّلام: إنّه أشفق أن يحدج بقضيّة نفيل آه إشارة إلى ما قدّمنا في شرح الفصل الثاني من الخطبة الثالثة المعروفة بالشقشقيّة من نسب عمر تفصيلا و عرفت هناك أنّ نسبه الكثيف أنجس من جميع أنساب أولاد البغايا المدنسة بأنجاس الجاهليّة لم يسبقه في ذلك سابق و لم يلحقه لاحق، و أقول هنا مضافا إلى ما سبق:روى الشيخ الكليني في كتاب الرّوضة من الكافي عن الحسين عن أحمد بن هلال عن زرعة عن سماعة قال: تعرّض رجل من ولد عمر بن الخطاب بجارية رجل عقيلي فقالت له: إنّ هذا العمري قد أذانى، فقال لها: عديه و ادخليه الدّهليز، فأدخلته فشدّ عليه فقتله و ألقاه في الطريق فاجتمع البكريّون و العمريّون و العثمانيّون و قالوا: ما لصاحبنا كفو أن يقتل به إلّا جعفر بن محمّد، و ما قتل صاحبنا غيره، و كان أبو عبد اللّه عليه السّلام قد مضى نحو قبا، فلقيته بما اجتمع القوم عليه، فقال عليه السّلام: دعهم، فلمّا جاء و رأوه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 109 وثبوا عليه، و قالوا: ما قتل صاحبنا أحد غيرك و ما يقتل به أحد غيرك، فقال عليه السّلام: ليكلمنى منكم جماعة فاعتزل قوم منهم فأخذ بأيديهم و أدخلهم المسجد، فخرجوا و هم يقولون: شيخنا أبو عبد اللّه جعفر بن محمّد معاذ اللّه أن يكون مثله يفعل هذا و لا يأمر به انصرفوا.قال: فمضيت معه فقلت: جعلت فداك ما كان أقرب رضاهم من سخطهم قال عليه السّلام: نعم دعوتهم فقلت: أمسكوا و إلّا أخرجت الصحيفة.فقلت: و ما هذه الصحيفة جعلني اللّه فداك؟فقال عليه السّلام: إنّ امّ الخطّاب كانت أمة للزّبير بن عبد المطّلب، فسطر بها نفيل فأحبلها، فطلبه الزّبير فخرج هاربا إلى الطايف، فخرج الزّبير خلفه، فبصرت به ثقيف فقالوا: يا با عبد اللّه ما تعمل ههنا؟ قال: جاريتي سطر بها نفيلكم، فهرب منه إلى الشّام، و خرج الزّبير في تجارة له إلى الشّام، فدخل على ملك الدّومة فقال له: يا با عبد اللّه لي اليك حاجة، قال: و ما حاجتك أيّها الملك؟ فقال: رجل من أهلك قد أخذت ولده فاحبّ أن يردّه عليه، قال: ليظهر لي حتّى أعرفه، فلمّا أن كان من الغد دخل إلى الملك، فلمّا رآه الملك ضحك فقال: ما يضحكك أيّها الملك؟ قال: ما أظنّ هذا الرّجل ولدته عربيّة لما رآك قد دخلت لم يملك استه أن جعل يضرط، فقال أيّها الملك إذا صرت إلى مكّة قضيت حاجتك، فلمّا قدم الزّبير تحمّل  «1» عليه ببطون قريش كلّها أن يدفع اليه ابنه فأبي، ثمّ تحمّل عليه بعبد المطّلب فقال: ما بيني و بينه  «2» عمل أما علمتم ما فعل في ابني فلان، و لكن امضوا أنتم اليه فكلّموه، فقصدوه و كلّموه فقال: لهم: إنّ الشّيطان له دولة و إنّ ابن هذا ابن الشّيطان و لست آمن أن يترأس علينا، و لكن ادخلوه من باب المسجد علىّ على أن أحمي له حديدة و أخطّ فى وجهه خطوطا و أكتب عليه و على ابنه أن لا يتصدّر في مجلس و لا يتأمّر على أولادنا و لا يضرب معنا بسهم، قال: ففعلوا و خطّ وجهه بالحديدة و كتب عليه الكتاب عندنا، فقلت لهم: إن أمسكتم و إلّا أخرجت الكتاب ففيه فضيحتكم، فأمسكوا.______________________________ (1)- أى استشفع. (2)- أى الزبير. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 110 بيان:قول عبد المطلب: أما علمتم ما فعل في ابني فلان أراد به العبّاس و كني عنه الامام عليه السّلام تقيّة من خلفاء العبّاسيّة.و هو إشارة إلى ما رواه في الرّوضة أيضا عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في حديث قال: إنّ نثيلة كانت أمة لأمّ الزّبير و أبي طالب و عبد اللّه فأخذها عبد المطّلب فأولدها فلانا فقال له الزّبير هذه الجارية ورثناها من امّنا و ابنك هذا عبد لنا، فتحمل عليه ببطون قريش، قال: فقال: قد أجبتك على خلّة على أن لا يتصدّر ابنك هذا معنا في مجلس و لا يضرب معنا بسهم، فكتب عليه كتابا و أشهد عليه.الترجمة:پس بايد قبول نمايد مرد كرامت را بسبب قبول اين صفات، و بايد بپرهيزد از مرگ با شدّت پيش از حلول آن، پس بايد نگاه كند مرد در كوتاهى روزگارش و كمى درنگش در منزلى تا آنكه بدل كند بان منزل منزل ديگر را، پس بايد كارى كند از براى مكان رجوع خود، و از براى علامات محلّ انتقال خود.پس خوشحالى از براى صاحب قلب با سلامتى است كه اطاعت كرد كسى را كه هدايت كند او را، و بيگانگى كرد از كسى كه هلاك نمايد او را، و رسيده راه سلامت را بسبب نصرت و يارى كسى كه صاحب بصيرت كرد او را، و اطاعت هدايت كننده كه امر كرد او را و مبادرت نمود بهدايت پيش از آنى كه بسته شود درهاى آن، و بريده شود اسباب آن، و طلب نمود گشودن در توبه را، و ازاله نمود گناه را پس بتحقيق كه اقامه شد براه حق و هدايت شد بر راه راست. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom