خطبه ۲۱۰

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : وجود احادیث راست و دروغ [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) و قد سأله سائل عن أحاديث البِدَع و عمّا في أيدي الناس من اختلاف الخبر، فقال (علیه السلام) :
إِنَّ فِي أَيْدِي النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلًا وَ صِدْقاً وَ كَذِباً وَ نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً وَ عَامّاً وَ خَاصّاً وَ مُحْكَماً وَ مُتَشَابِهاً وَ حِفْظاً وَ [وَهَماً] وَهْماً؛ وَ [قَدْ] لَقَدْ كُذِبَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) عَلَى عَهْدِهِ حَتَّى قَامَ خَطِيباً فَقَالَ "مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ".

لِيَتَبَوّأ : بايد آماده و مهيا بداند
مَقعَد : جايگاه، نشيمنگاه 
(شخصى از احاديث بدعت آور، و گوناگونى كه در ميان مردم رواج داشت پرسيد امام فرمود):
۱. اقسام احاديث رواج يافته:
احاديثى كه در دسترس مردم قرار دارد، هم حق است هم باطل، هم راست هم دروغ، هم ناسخ هم منسوخ،(۱) هم عام هم خاص،(۲) هم محكم هم متشابه،(۳) هم احاديثى كه بدرستى ضبط گرديده و هم احاديثى كه با ظن و گمان روايت شده. در روزگار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آنقدر دروغ به آن حضرت نسبت داده شد كه ايستاد و خطابه ايراد كرد و فرمود: «هر كس از روى عمد به من دروغ نسبت دهد جايگاه او پر از آتش است».
_______________________________________
(۱). ناسخ آيه ‏اى است كه حكم آيه ديگر را باطل كرده و آن را منسوخ (باطل شده) نامند. 
(۲). عام، لفظ فراگير، و خاص، لفظى كه شامل چيز خاصّ يا فرد خاصّى مى‏ شود. 
(۳). محكم، آيه‏ اى را گويند كه حكم آن استوار و بر همه روشن است، امّا متشابه، آيه ‏اى است كه ممكن است چند معنا داشته باشد و معناى واقعى آن روشن نيست.                       
از سخنان آن حضرت عليه السلام است هنگاميكه شخصى از احاديث مجعوله و خبرهاى گوناگون (معارض يكديگر) كه در دست مردم و ميان ايشان منتشر است پرسيد، امام عليه السّلام فرمود:
(1) همانا احاديث در دسترس مردم حقّ و باطل و راست و دروغ و نسخ كننده و نسخ شده و عامّ (شامل همه) و خاصّ (مخصوص بعضى) و محكم (كه معنى آن آشكار) و متشابه (كه معنى آن واضح نيست) و محفوظ (از غلط و اشتباه) و موهوم (از روى وهم و گمان) است،
(2) و بتحقيق در زمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به آن حضرت دروغها بستند تا اينكه بخطبه خواندن ايستاد و فرمود: «هر كه از روى عمد و دانسته بمن دروغ بندد بايد نشيمن گاه خود را در آتش (دوزخ) قرار دهد».
 
كسى در باب حديثهاى مجعول و خبرهاى گوناگون كه در دست مردم است از او سؤال كرد و آن حضرت (ع) چنين فرمود:
در دست مردم، حق است و باطل، دروغ است و راست، ناسخ است منسوخ، همچنين، عام است و خاص، محكم است و متشابه و عارى از اشتباه و آميخته با آن. در زمان رسول خدا (صلى الله عليه و آله) آن قدر بر او دروغ بستند كه برخاست و براى مردم خطبه اى ادا كرد و در آن گفت: هر كه بعمد بر من دروغ بندد جايگاه خود را به آتش برده است.
 
آنچه در دست مردم است گاه حقّ است و گاه باطل، گاه صدق است و گاه کذب، گاه ناسخ است و گاه منسوخ، گاه عام است و گاه خاص، گاه محکم است و گاه متشابه، گاه احاديثى است که به دقّت حفظ و نقل شده، گاه رواياتى است که با ظنّ و گمان روايت شده است، و (بدانيد) در زمان حيات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آن قدر دروغ بر آن حضرت بسته شد که حضرت به پا خاست و خطبه اى خواند و فرمود: هر کس عمداً به من دروغى ببندد بايد جايگاه خويش را در آتش دوزخ مهيّا سازد!
 
[يكى از حديثهاى نوآورده و از آنچه در دست مردم است و با يكديگر اختلاف دارد پرسيد، امام فرمود:]
در دست مردم حق است و باطل، راست و دروغ. ناسخ و منسوخ. عام و خاصّ، محكم و متشابه و آنچه در خاطر سپرده شده است و آنچه حديثگو بدان گمان برده است، و بر رسول خدا (ص) در زمان او دروغ بستند تا آنكه برخاست و خطبه خواند و فرمود: «هر كه به عمد بر من دروغ بندد جايى در آتش براى خود آماده سازد.»
 
از سخنان آن حضرت است وقتى از او در باره احاديث دروغ و اخبار ضد و نقيض كه در ميان مردم پخش است پرسيدند، در پاسخ فرمود:
همانا در دست مردم حق و باطل، و راست و دروغ، و ناسخ منسوخ، و عام و خاص، و محكم و متشابه، و قطعى و ظنّى وجود دارد. و آنقدر در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به آن حضرت دروغ بسته شد تا جايى كه در ميان مردم به سخن برخاست و فرمود: «هر كس عمدا بر من دروغ ببندد جايگاه خود را در آتش تهيه ببيند».
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 144-139 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ وَ قَدْ سَأَلَهُ سائِلٌ عَنْ أحاديثِ الْبِدَعِ، وَ عَمَّا في أيْدِي النَّاسِ مِن اخْتِلافِ الْخَبَرِ، فَقالَ عليه السلام:...از سخنان امام عليه السلام است اين سخن را امام عليه السلام در پاسخ كسى فرمود كه از او درباره احاديث بدعت زا و روايات مختلفى كه در بين مردم است پرسش نمود. خطبه در يك نگاه:ين خطبه كه عمدتاً درباره اقسام حديث و راويان حديث سخن مى گويد از سه بخش تشكيل يافته است. در بخش اوّل، امام عليه السلام به بيان اقسام احاديثى كه در دسترس مردم قرار دارد، پرداخته و مى فرمايد در ميان آنها حق و باطل و ناسخ و منسوخ و ... وجود دارد. سپس به مجازات كسانى اشاره مى كند كه به جعل حديث مى پردازند و ضمن روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آنها را به آتش دوزخ بشارت مى دهد.در بخش دوم اصناف راويان حديث را يادآور مى شود و آنها را به چهار صنف منافقان، خطاكاران، ناآگاهان و حافظان صادق تقسيم مى كند.و در بخش سوم (آخرين بخش) به بعضى از ويژگيهاى احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله پرداخته و به طريق فهم آنها اشاره مى كند و در پايان، به دريافت كامل احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى خود اشاره مى فرمايد.قابل توجّه است كه در كتاب كافى شأن ورودى براى اين خطبه بيان شده كه نشان مى دهد سليم بن قيس هلالى خدمت امام عليه السلام عرض كرد: من از سلمان و مقداد و ابوذر مطالبى درباره تفسير قرآن و احاديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شنيده ام كه با آنچه در دست مردم است تفاوت دارد. سپس از شما شنيدم احاديثى را كه از اين سه نفر شنيدم تأييد مى كنيد و در دست مردم مطالب زيادى درباره تفسير قرآن و احاديث پيامبر ديدم كه شما با آن مخالفيد و معتقديد آنها باطل است، آيا فكر مى كنيد مردم عمداً دروغ بر پيامبر اكرم بستند و قرآن را به رأى خود تفسير كردند؟ امام عليه السلام رو به من كرد و فرمود: اكنون كه سؤال كرده اى پاسخ را بشنو (سپس خطبه فوق را با اضافاتى از آن حضرت نقل مى كند). نقّادى روايات:بعد از رحلت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مدّت نسبتاً قابل توجّهى (بيش از 100 سال) نوشتن اخبار پيامبر(صلى الله عليه وآله) از طرف حکومت وقت، ممنوع شده بود (به دلايلى که در جاى خود خواهد آمد) ولى با اين حال اخبار رسول الله(صلى الله عليه وآله) زبان به زبان مى گشت و گاه اخبار ضدّ و نقيض به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نسبت داده مى شد و منافقان و دشمنان مخفى و آشکار از اين آشفته بازار استفاده و دروغهايى به نفع خود يا سران نفاق جعل کردند و به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نسبت دادند، هر چند در قرون بعد عدّه اى براى پالايش اخبار و به دست دادن معيارهاى صدق و کذب به پا خاستند و تدوين کتب حديث و رجال رونق گرفت; امّا همان گونه که گفته شد، ممنوع بودن کتابت مانع نقل احاديث نشد.امام(عليه السلام) در عبارات کوتاه و پرمعناى بالا سرچشمه هاى اختلاف اخبار را دقيقاً بيان فرموده و آن را در شش چيز خلاصه مى کند و مى فرمايد: «آنچه در دست مردم است گاه حقّ است و گاه باطل، گاه صدق است و گاه کذب، گاه ناسخ است و گاه منسوخ، گاه عام است و گاه خاص، گاه محکم است و گاه متشابه، گاه احاديثى است که به دقت حفظ و نقل شده، گاه رواياتى است که با ظنّ و گمان روايت شده است»; (إِنَّ فِي أَيْدِي النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلاً، وَصِدْقاً وَ کَذِباً، و نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً، وَعَامّاً وَ خَاصّاً، وَ مُحْکَماً وَ مُتَشَابِهاً، وَ حِفْظاً وَ وَهْماً).امام(عليه السلام) نخستين سرچشمه را وجود حق و باطل شمرده است که ممکن است اشاره به عقيده حق و باطل باشد. حق جويان به دنبال احاديث حق بودند و باطل گرايان احاديث باطل را رواج مى دادند.صدق و کذب که نوعى حق و باطل در لباس گفتار است نيز عامل ديگرى بود. افرادى دروغگو و کذّاب، آگاهانه اخبارى جعل مى کردند و به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نسبت مى دادند و حتى گاهى از حاکمان وقت، همچون معاويه پاداشهاى کلانى دريافت مى داشتند.ناسخ ومنسوخ عامل ديگرى است، چرا که بعضى تنها حکم منسوخ را شنيده بودند و آن را نقل مى کردند و بعضى ديگر پى به ناسخ برده بودند و آن را ذکر مى کردند.وجود عام و خاص عامل چهارمى بود; مثلا بعضى شنيده بودند که خداوند معاملات ميان مردم را حلال کرده، در حالى که حکم خاص; يعنى استثنائات آن را نشنيده بودند وديگرى که استثنا را نقل مى کرد در ظاهر با روايت عام در تضاد بود.محکم و متشابه نيز عامل پنجمى بود، زيرا بعضى اخبار مانند پاره اى از آيات قرآن تفسيرهاى متعدّدى را بر مى تافت. سپس اخبار ديگرى صادر مى شد و از آن رفع ابهام مى کرد. عدم دسترسى بعضى از راويان اخبار به اين دو گاه موجب اختلاف اخبار مى شد.حفظ و وهم، عامل ششمى بود، زيرا بعضى از راويان اخبار با دقت تمام خبر را از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل کرده بودند در حالى که بعضى از راويان بى بند و بار با ظنّ و گمان اخبارى را نقل مى کردند که با واقعيت انطباق نداشت.اينها عواملى بود که دست به دست هم داد و فضاى روايات اسلامى را تا حدى تيره و تار کرد. بعدها در پرتو تلاش دانشمندان حديث و رجال، تا حد زيادى فضا روشن شده، هر چند رسوباتى از اخبار مکذوبه باقى ماند.سپس امام(عليه السلام) به ذکر گواه روشنى بر گفتار خود پرداخته مى فرمايد: «در زمان حيات رسول خدا آن قدر دروغ بر آن حضرت بسته شد که حضرت به پا خاست و خطبه اى خواند و فرمود: هر کس عمداً به من دروغى ببندد بايد جايگاه خويش را در آتش دوزخ مهيّا سازد»; (وَ لَقَدْ کُذِبَ عَلَى رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله) عَلَى عَهْدِهِ، حَتَّى قَامَ خَطِيباً، فَقَالَ: «مَنْ کَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ(1) مَقْعَدَهُ(2) مِنَ النَّارِ»).در حديث ديگرى مى خوانيم که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در حجة الوداع فرمود: «قَدْ کَثُرَتْ عَلَيّ الْکَذّابَةُ وَ سَتَکْثِرُ بَعْدي ألا فَمَنْ کَذِبَ عَلَيّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوّأ مَقْعَدَهُ مِنَ النّارِ; دروغگويان نسبت به من بسيار شده اند و پس از من بسيار مى شوند. آگاه باشيد هر کس عمداً بر من دروغ ببندد بايد محل خود را در آتش دوزخ آماده سازد».(3)اين حديث در منابع اهل سنّت نيز آمده است از جمله در مستدرک حاکم و سنن ابن ماجه روايتى به همين مضمون با اندک تفاوت ديده مى شود.(4)بسيارى از شارحان نهج البلاغه بر اين نکته تأکيد کرده اند که حديث فوق علم يقينى براى ما ايجاد مى کند که بر پيامبر دروغ بسته شد، زيرا اين حديث اگر صادق باشد مفهوم آن اين است که بر پيامبر دروغهاى فراوانى بسته شده تا آنجا که براى هشدار به مردم خطبه مى خواند و کذّابان را به آتش دوزخ تهديد مى کند و اگر اين حديث دروغ باشد حدّاقل همين دروغ به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بسته شده است.به هر حال بى شکّ گروهى از منافقان و دشمنان نفوذى اسلام در عصر پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى زيستند که قرآن در سوره هاى مختلف به آنها اشاره کرده است و خط نفاق آنان نيز بعد از رسول خدا پررنگ تر از سابق ادامه يافت; اينها يکى ازعوامل جعل حديث بودند. گروهى نيز بر اثر ناآگاهى و نشناختن ناسخ از منسوخ و محکم از متشابه و عام از خاص و گروهى نيز بر اثر سهل انگارى به جعل حديث پرداختند و همين امر فضاى احاديث اسلامى را تاريک ساخت و علماى حديث و رجال را وادار کرد روشنگرى کنند و معيارهاى حديث صحيح از سقيم را تعيين نمايند که در ذيل اين خطبه به آن اشاره خواهيم کرد.(5)*****پی نوشت:1. «فليتبوأ» از ريشه «بواء» بر وزن «دواء» به معناى مراجعت کردن و منزل گرفتن، گرفته شده است و به صاف و مسطّح کردن يک محل و مکان نيز گفته مى شود، بنابراين جمله «فليتبوّأ» يعنى مهيا و آماده سازد و منزل بگيرد.2. «مقعد» به معناى جايگاه و محلّ نشستن است و گاه به تشک کوچکى که روى آن مى نشينند نيز اطلاق مى شود.3. احتجاج، ج 2، ص 246 .4. مستدرک حاکم، ج 1، ص 111 و 113; سنن ابن ماجه، ج 1، ص 14.5. سند خطبه: به گفته نويسنده مصادر نهج البلاغه اين سخن در بسيارى از كتبى كه قبل از نهج البلاغه تأليف شده گاه با سند كامل و گاه به صورت مرسل آمده است از جمله در كتاب كافى و تحف العقول و خصال صدوق و غيبت نعمانى و در كتابهايى كه بعد از سيّد رضى و نهج البلاغه نوشته شده نيز ديده مى شود؛ مانند تذكره سبط بن جوزى، احتجاج طبرسى و اربعين شيخ بهايى. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 115) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اين خطبه هنگامى ايراد شد كه شخصى در باره احاديث بدعت زا و روايات گوناگون كه در نزد مردم رواج دارد، از حضرت پرسيد، پس فرمود:«ان فى ايدى الناس... حفظا و وهما»،در اين عبارات سخنانى را كه از قول رسول اكرم براى مردم نقل مى شود بر شمرده است، صدق و كذب از ويژگيهاى خبر است ولى حقّ و باطل اعمّ از اين دو است، زيرا شامل افعال نيز مى شود، و ناسخ و منسوخ، عام و خاص و متشابه را نيز فرا مى گيرد.و امّا الحفظ، مقصود از كلمه «حفظا» چيزى است كه از بيان رسول خدا بطور كامل حفظ شده باشد، «وهم» سخنى است كه در آن غلط و اشتباه رخ داده باشد مثلا خيال كرده كه عامّ است در صورتى كه خاصّ مى باشد يا ثابت بودن آن را تصور كرده در حالى كه نسخ شده باشد، و جز اينها.«و قد كذب على رسول اللَّه (ص) على عهده.... النّار»،از جمله دروغهايى كه بر پيامبر بسته اند اين است كه مردى عباى آن حضرت را به سرقت گرفت و نزد گروهى از مردم آمد و گفت: پيامبر عبايش را به عنوان نشانى به من داده است، كه فلان زن را به من تزويج كنيد، مردم گفتار او را نپذيرفتند، و بلافاصله كسى را براى تحقيق خدمت حضرت روانه كردند، در آن حال مرد دروغگو برخاست و آب نوشيد، مارى او را گزيد و در حال بمرد، پيامبر كه جريان را شنيد به على (ع) فرمود: شمشير را بگير و برو، و چون او را يافتى و دست بر او پيدا كردى، وى را به آتش بسوزان، پس على (ع)، به قصد يافتن او آمد و او را يافت و دستور سوزاندن وى را صادر فرمود.اين نمونه اى از دروغها بود كه بر پيامبر بسته شده و در متن خطبه به آن اشاره فرموده است.بايد بدانى كه دانشمندان در توضيح اين مطلب كه بر پيامبر (ص) ناگزير دروغ مى بندند دليلى آورده و گفته اند: از پيامبر (ص) روايت شده كه فرمود: «بزودى بر من دروغ مى بندند» اگر اين حديث، راست و درست باشد ناگزير بايد بر پيامبر دروغ ببندند چون اگر دروغ نبندند گفتار پيامبر كذب خواهد شد و اگر اين حديث دروغ باشد محقّقا بر پيامبر دروغ بسته شده است (خود اين حديث دروغ آن را اثبات مى كند). 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 25 و من كلام له عليه السّلام و هو المأتان و التاسع من المختار فى باب الخطب و رواه غير واحد من أصحابنا بطرق مختلفة مع بسط و اختلاف كثير حسبما تطلع عليه في التكملة الاتية إنشاء اللّه. قال السيد رحمه اللّه: و قد سأله سائل عن أحاديث البدع و عما في أيدى النّاس من اختلاف الخبر فقال عليه السّلام:إنّ في أيدى النّاس حقّا و باطلا، و صدقا و كذبا، و ناسخا و منسوخا، و عامّا و خاصّا، و محكما و متشابها، و حفظا و وهما، و لقد كذب على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على عهده حتّى قام خطيبا فقال: من كذب علىّ متعمّدا فليتبوّأ مقعده من النّار.اللغة:(الوهم) من خطرات القلب أو مرجوح طرفي المتردّد فيه، و الجمع أوهام و وهم في الحساب كوجل غلط، و وهمت في الشيء من باب وعد أى ذهب و همى إليه و وقع في خلدى و روي و هما بالفتح و السكون كليهما و (بوّأه) منزلا و في منزل أنزله فيه، و بوّأته دارا اسكنته إيّاها و تبوّء بيتا اتّخذه مسكنا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 27 الاعراب:قوله: خطيبا حال من فاعل قام.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام الشّريف حسبما أشار اليه السيّد (قد) تكلّم به حين (سأله سائل) و هو سليم بن قيس الهلالي حسبما تعرفه في التّكملة الاتية إنشاء اللّه تعالى و له كتاب مشهور بين أصحابنا.قال المحدّث العلّامة المجلسيّ ره في ديباجة البحار: و قد طعن في كتابه جماعة و الحقّ أنّه من الاصول المعتبرة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 28 و قال العلامة في الخلاصة: سليم بن قيس الهلالي بضم السّين روى الكشي أحاديث يشهد بشكره و صحّة كتابه إلى أن قال: و قال السيّد عليّ بن أحمد العقيقي كان سليم بن قيس من أصحاب أمير المؤمنين عليه السّلام طلبه الحجّاج ليقتله فهرب واوى إلى أبان بن أبي عيّاش، فلمّا حضرته الوفاة قال لأبان: إنّ لك عليّ حقّا و قد حضرنى الموت يا ابن أخي إنّه كان من الأمر بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كيت و كيت، و أعطاه كتابا فلم يروعن سليم بن قيس أحد سوى أبان و ذكر أبان فى حديثه قال: كان شيخا متعبّدا له نور يعلوه و قال ابن الغضايرى: سليم بن قيس الهلالى العامرى روى عن أمير المؤمنين و الحسن و الحسين و علىّ بن الحسين عليهم السّلام قال العلامة فى آخر كلامه، و الوجه عندى الحكم بتعديل المشار اليه و التّوقّف فى الفاسد من كتابه انتهى.و كيف كان فقد سأله عليه السّلام سليم بن قيس (عن أحاديث البدع) أى الأحاديث المبتدعة الموضوعة أو المربوطة بالبدعات و الامور المحدثة الّتى لا أصل لها في الشريعة كما يشعر به ما رواه جابر بن عبد اللّه أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال فى خطبة:إنّ أحسن الحديث كتاب اللّه، و خير الهدى هدى محمّد، و شرّ الامور محدثاتها و كلّ محدثة بدعة، و كلّ بدعة ضلالة.و قوله  (و عمّا فى أيدى النّاس من اختلاف الخبر) أراد به الأخبار المختلفة المخالفة لما عندهم عليهم السّلام (فقال عليه السّلام) فى جواب السائل: (انّ فى أيدى النّاس حقّا و باطلا و صدقا و كذبا) ذكر الصّدق و الكذب بعد الحقّ و الباطل من قبيل ذكر الخاصّ بعد العامّ، لأنّ الأخيرين من خواصّ الخبر و الأوّلان يصدقان على الأفعال أيضا، و قيل: الحقّ و الباطل هنا من خواصّ الرّأى و الاعتقاد و الصّدق و الكذب من خواصّ النّقل و الرّواية (و ناسخا و منسوخا و عامّا و خاصّا و محكما و متشابها) و قد مضى بيان معانى هذه السّتة جميعا و تحقيق الكلام فيها فى شرح الفصل السّابع عشر من الخطبة الاولى فليراجع هناك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 29 (و حفظا و وهما) أى حديثا محفوظا من الزّيادة و النّقصان مصونا عن الخلل و الغلط حفظه راويه على ما سمعه، و حديثا غير محفوظ من ذلك لسهو الرّاوى أو غلطه و عدم حفظه له على وجهه. (و لقد كذب) اى افترى (على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على عهده) أى فى زمانه.قال الشّارح البحرانى: و ذلك نحو ما روى أنّ رجلا سرق رداء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و خرج إلى قوم و قال: هذا رداء محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أعطانيه لتمكّنونى من تلك المرأة، و استنكروا ذلك، فبعثوا من سأل الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عن ذلك، فقام الرّجل الكاذب فشرب ماء فلدغته حيّة فمات، و كان النّبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حين سمع بتلك الحال قال لعليّ عليه السّلام: خذ السّيف و انطلق فان وجدته و قد كفيت فأحرقه بالنّار، فجاء عليه السّلام و أمر باحراقه. (حتّى) لمّا سمع صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ذلك الخبر و غيره ممّا كذبوا عليه (قام خطيبا فقال) أيّها النّاس قد كثرت علىّ الكذّابة ف (من كذب علىّ متعمّدا فليتبوّء مقعده من النّار) أى لينزل منزله من النّار، و هو إنشاء فى معنى الخبر كقوله تعالى: «قل من كان فى الضّلالة فليمدد له الرّحمن مدّا».و هذا الحديث النبوى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ممّا رواه الكلّ و ادّعى تواتره و استدلّ به على وجود الأخبار الكاذبة ردّا على من أنكر وجودها أو استبعدها، و قد حكى أنّ علم الهدى تناظر مع علماء العامّة و بيّن لهم أنّ الأخبار التي رووها فى فضايل مشايخهم كلّها موضوعة، فقالوا: من يقدر أن يكذب على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقال لهم: قد ورد فى الرّواية عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال فى حياته: ستكثر علىّ الكذابة بعد موتى فمن كذب علىّ متعمّدا فليتبوّء مقعده من النّار، فهذا الحديث إمّا صدق أو كذب و على التقديرين يحصل المطلوب.الترجمة:از جمله كلام آن إمام متّقين است در حالتى كه سؤال كرد از او سؤال كننده از حديثهاى بدعتها و از آن خبرى كه در دست مردمان است از اختلاف أخبار نبويّه پس فرمود:بتحقيق كه در دست مردم حقّ است و باطل است و راست است و دروغ است و ناسخ است و منسوخ است و محكم است كه معنى آن ظاهر و متشابه است كه معنى آن مشتبه و محفوظ است از تحريف و زياده و نقصان و موهوم است كه غير محفوظ از خطا و خلل و غلط بوده، و بتحقيق كه دروغ بسته شد بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در حال حياة تا اين كه برخاست در حالتي كه خطبه خواند پس فرمود: كسى كه دروغ بندد بر من عمدا پس بايد منزل دهد جاى نشيمن خود را در آتش جهنّم.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص139 و از سخنان آن حضرت عليه السلام در پاسخ كسى كه از او درباره احاديث نو آورده و از اختلاف اخبارى كه ميان مردم است پرسيده بود. اين خطبه چنين آغاز مى شود: «ان فى ايدى الناس حقا و باطلا و صدقا و كذبا» (همانا كه در دست مردم حق و باطل و راست و دروغ موجود است). خبر پاره يى از احوال منافقان پس از رحلت پيامبر (ص): بدان كه اين موضوع و اين تقسيم صحيح است. به روزگار پيامبر (ص) منافقانى بودند كه پس از او زنده ماندند و ممكن نيست گفته شود كه نفاق با مرگ پيامبر (ص) مرده است و علت اصلى پوشيده ماندن حال و نام منافقان پس از رحلت رسول خدا اين است كه آن حضرت همواره آياتى را كه در قرآن مشحون از نام و ياد ايشان است و نازل مى شد تلاوت مى فرمود و متذكر مى شد. مگر نمى بينى بسيارى از آيات قرآنى كه در مدينه نازل شده است آكنده از نام و ياد منافقان است و سبب اصلى در انتشار نام و پراكنده شدن احوال و حركات ايشان قرآن است. چون با رحلت رسول خدا (ص) وحى قطع شد ديگر كسى باقى نماند كه خطاهاى آنان را بازگو و آنان را در قبال كارهاى زشت شان سرزنش كند و ديگران را فرمان دهد تا از آنان پرهيز كنند و گاهى آشكارا و گاهى به صورت مجامله و مدارا با آنان رفتار كند. كسانى هم كه پس از پيامبر (ص) عهده دار حكومت شدند نسبت به همه مردم با مدارا و بر حسب ظاهر رفتار مى كردند و در حكم شرع و از لحاظ سياست دنيوى هم مى بايست همين گونه رفتار مى شد، بر خلاف پيامبر (ص) كه تكليف آن حضرت با ايشان غير از اين بود. مگر نمى بينى كه خطاب به پيامبر (ص) گفته شده است «ديگر هرگز بر هيچ يك از آنان كه مى ميرد نماز مگزار و كنار گورش براى دعا كردن نايست» اين آيه دلالت بر آن دارد كه پيامبر (ص) آنان را مى شناخته و بر ايشان آگاه بوده است و گرنه نهى كردن آن حضرت از نمازگزاران بر آنان تكليف ما-  لا يطاق بوده است، در حالى كه حاكمان پس از آن حضرت آنان را بدانگونه كه پيامبر ميشناخته است نمى شناخته اند، وانگهى به خلفا چنان خطابى كه به پيامبر شده است نشده است و به مناسبت سكوت آنان پس از پيامبر منافقان گمنام ماندند و حد اكثر كار ايشان اين بود كه آنچه در دل داشتند نهان مى داشتند و به ظاهر با مسلمانان بودند و مسلمانان هم بر طبق ظاهر با آنان معاشرت داشتند و رفتار مى كردند، سپس براى مسلمانان شهرها و سرزمينها گشوده شد و غنايم چندان فراوان شد كه به آن سرگرم شدند و به كارهايى كه به روزگار رسول خدا مى پرداختند نپرداختند. خلفا همان منافقان را هم همراه اميران به سرزمينهاى ايران و روم گسيل داشتند و دنيا آنان را از انجام كارهايى كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 140 به روزگار پيامبر انجام ميدادند و بر آنان اعتراض ميشد بازداشت. برخى از منافقان هم درست اعتقاد و پاك نيت شدند و اين به سبب آن بود كه فتوحات را ديدند و دنيا، نعمتها و اموال گران و گنجينه هاى گرانقيمت بر ايشان ارزانى داشت و گفتند اگر اين دين حق نمى بود ما به آنچه كه رسيديم نمى رسيديم و خلاصه آنكه چون آنان كارهاى خود را رها كردند مردم هم آنان را به حال خويش گذاردند و چون در مورد آنان سكوت شد ايشان هم سكوت كردند و ديگر درباره مسلمانان و اسلام سخنى نگفتند مگر در مورد دسيسه هاى پوشيده مانند جعل حديث و دروغ بستن كه امير المومنين عليه السلام در اين خطبه به آن اشاره فرموده است و از سوى مردمى كه داراى عقيده صحيح نبودند و ميخواستند گمراهى پديد آورند و عقايد و دلها را بر هم بريزند دروغهاى بسيارى با احاديث آميخته شد. پاره يى از ايشان قصدشان از جعل و ساختن احاديث دروغ بلند آوازه كردن افرادى بود كه براى ايشان غرض و سود دنيايى داشت. گفته شده است كه بويژه در روزگار معاويه احاديث بسيارى از اين دست جعل شده است. البته كه محدثان بزرگ و كسانى كه در علم حديث راسخ بودند در اين مورد سكوت نكرده اند بلكه بسيارى از اين احاديث جعلى را روشن كرده اند و مشخص ساخته اند كه مجعول است و راويان آنها مورد اعتماد نيستند. اما محدثان فقط در مورد راويانى كه از اصحاب نبوده اند گفته اند و اين گستاخى را نداشته اند كه بر هيچيك از صحابه خرده بگيرند زيرا در پناه نام «صحابى» قرار داشته اند هر چند گاهى بر كسانى هم كه اندكى افتخار مصاحبت پيامبر را داشته اند خرده گرفته اند نظير بسر بن ارطاة و نظاير او. اگر بگويى: منظور از پيشوايان گمراه كه منافقان خود را به آنان نزديك مى-  ساختند و منافقانى كه پيامبر (ص) را ديده اند و با زور و بهتان در خدمت پيامبر روزگار گذراندند كيستند آيا اين موضوع تصريح به آنچه اماميه معتقدند و ميگويند نيست؟ ميگويم: اين مسئله آن چنان كه تو گمان كرده اى و ايشان پنداشته اند نيست، بلكه منظور معاويه و عمرو بن العاص هستند و كسانى كه در گمراهى از آن دو پيروى كردند. همچون خبرى كه گروهى در مورد معاويه روايت كرده اند كه پيامبر (ص) درباره او فرموده است «بار خدايا، او را از عذاب و حساب مصون دار و كتاب [قرآن ] را به او بياموز» يا رواياتى كه عمرو بن عاص براى جا دادن خود در دل معاويه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص141 نقل كرده است كه «خاندان ابو طالب اولياى من نيستند دوست و ولى من خداوند و مومنان صالح هستند». همچون اخبار فراوانى كه به روزگار معاويه به قصد تقرب به او در فضائل عثمان جعل كردند. ما منكر فضل و سابقه عثمان نيستيم ولى ميدانيم پاره يى از اخبار كه درباره او نقل شد جعلى و دروغ است مثل خبر عمرو بن مره درباره او كه خبرى مجعول و مشهور است. عمرو بن مره از كسانى است كه اندكى افتخار مصاحبت داشته و اهل شام بوده است. ذكر برخى از آزار و شكنجه كه بر اهل بيت رسيده است: اينكه ما گفتيم، پاره يى از اخبارى كه در مورد شخص فاضلى نقل شده ممكن است جعلى و ساخته و پرداخته باشد، هيچ گونه صدمه اى به فضيلت آن شخص نمى زند زيرا ما با آنكه معتقديم على افضل مردمان است معتقديم برخى از اخبارى كه در فضائل او وارد شده ساخته و پرداخته شده است. روايت شده است كه ابو جعفر محمد بن على باقر عليه السلام به يكى از ياران خود فرموده است: اى فلان، چه ستمى از قريش و اتحاد ايشان بر ضد ما، بر ما رفته است و شيعيان و دوستداران ما از مردم چه كشيده اند همانا رسول خدا (ص) رحلت فرمود در حالى كه خبر داده بود كه ما سزاوارترين مردم براى حكومت بر آنان هستيم، ولى قريش چنان بر ضد ما دسته بندى كردند تا آنكه حكومت را از معدن آن بيرون كشيدند و با آنكه به بهانه حفظ حق ما و حجت ما با انصار دليل و برهان آوردند ولى قريشيان يكى پس از ديگرى حكومت را بدست گرفتند تا سرانجام حكومت به ما برگشت. بيعت با ما گسسته و جنگ براى ما برپا شد و صاحب اصلى حكومت همواره راههاى دشوارى پيمود و بر گردنه هاى سخت بر آمد تا كشته شد. آن گاه با پسرش حسن (ع) بيعت شد و با او پيمان استوار بستند و سپس نسبت به او مكر و خدعه شد و ناچار تسليم گرديد. عراقيان بر او شورش كردند تا آنجا كه به تهيگاهش خنجر زدند و لشكرگاهش تاراج شد و خلخال هاى كنيزكانش را در-  ربودند. او با معاويه صلح كرد و بدان گونه خون خويش و اهل بيت خود را كه به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص142 راستى شمارشان نيز اندك بود نگاه داشت، سپس بيست هزار تن از عراقيان با حسين عليه السلام بيعت كردند و سپس نسبت به او مكر ورزيدند و بر او خروج كردند در حالى كه بيعت با او برگردن آنان بود او را كشتند. سپس همواره ما اهل بيت زبون و درمانده و خوار و كاسته و نوميد و كشته شديم و اينك هم در حال بيم هستيم و بر خون خود و خون دوستان خويش در امان نيستيم. دروغگويان و منكران فضيلت ما براى دروغ و انكار خود دستاويزى هم يافتند و آن تقرب جستن به آن وسيله به دوستان خود و حاكمان و قاضيان بد سرشت و كارگزاران ناستوده در هر شهر و ديار بود، براى آنان احاديث ساختگى و دروغ روايت كردند و از ما چيزهايى را نقل كردند كه نه گفته بوديم و نه انجام داده بوديم. اين بدان سبب بود كه كينه مردم را بر ما برانگيزند و بيشتر و بزرگتر مقطع اين كار به روزگار معاويه و پس از مرگ امام حسن عليه السلام بود. شيعيان ما را همه جا كشتند و با اندك گمان دستها و پاها بريده شد، و هر كس متذكر دوستى و گرايش به ما ميشد زندانى و اموالش تاراج ميشد و خانه اش ويران. اين بلا همچنان سخت تر و افزون تر ميشد تا روزگار عبيد الله بن زياد-  قاتل امام حسين عليه السلام. سپس حجاج آمد و شيعيان را در قبال هر تهمت و بدگمانى فرو گرفت و آنان را قتل عام كرد و كار به آنجا رسيد كه اگر به مردى «كافر» و «زنديق» ميگفتند برايش خوشتر از آن بود كه به او شيعه على بگويند. سرانجام چنان شد كه مردانى خوشنام، شايد هم راستگو و پارسا، احاديث عجيب بسيارى در مورد برترى داشتن برخى از خليفگان گذشته نقل مى-  كردند كه خداوند متعال چيزى از آن را نيافريده بود و صورت نگرفته و چنان نبوده است. در عين حال ميپنداشته كه آنها صحيح است و اين به سبب بسيارى ناقلان اين روايتها بوده كه به دروغ و كم پارسايى معروف نبوده اند. ابو الحسن على بن محمد بن ابى يوسف مدائنى در كتاب الاحداث نقل مى-  كند كه معاويه سال پس از سال «جماعت» بخشنامه يى براى همه كارگزاران خود صادر كرد كه در آن آمده بود ذمه من از هر كس كه چيزى از فضائل ابو تراب و اهل بيت او را نقل كند برداشته است. و سخنوران در هر منطقه بر منابر على (ع) را لعنت ميكردند و از او تبرى ميجستند و به او و افراد خاندانش دشنام ميدادند. در آن هنگام گرفتارترين مردم كوفيان بودند كه در آن شهر شيعيان از همه جا بيشتر ساكن بودند. معاويه زياد بن سميه را به حكومت كوفه گماشت و بصره را هم ضميمه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص143 آن كرد و او كه به شيعيان آشنا بود و به روزگار حكومت على عليه السلام خود از آنان شمرده ميشد ايشان را به سختى تعقيب كرد و آنان را زير هر سنگ و كلوخ كه يافت كشت و شيعيان را به بيم انداخت دستها و پاها را ميبريد و بر ديده ها ميل ميكشيد و آنان را بر تنه هاى درختان خرما بردار ميكشيد تا جايى كه ايشان را از عراق بيرون راند و پراكنده ساخت و در عراق هيچ شيعه نام آور باقى نماند. آن گاه معاويه به همه كارگزاران خويش در سراسر منطقه حكومت خود نوشت: گواهى هيچ يك از شيعيان على و اهل بيت او را مپذيريد و نوشت: بنگريد كه شيعيان و دوستان و هواداران عثمان را در منطقه حكومت خود و كسانى را كه فضايل و مناقب او را نقل ميكنند گرامى داريد و به خود نزديك سازيد و جايگاه نشستن آنان را به خود نزديك تر قرار دهيد و آنچه را كه هر يك از ايشان روايت ميكند همراه نام خود و پدر و عشيره اش براى من بنويسيد. آنان چنان كردند. چون معاويه براى آنان نقدينه و جامه و پاداش و زمين ميداد در بيان فضايل و مناقب عثمان زياده روى كردند و از ايشان ميان عرب و موالى شايع شد و به سبب چشم و هم چشمى براى رسيدن به دنيا و منزلت در هر شهر و ديار اين موضوع رايج شد، آن چنان كه هيچ گمنام و فرومايه يى كه در فضيلت و منقبت عثمان روايتى نقل ميكرد و پيش يكى از كارگزاران عثمان ميآمد نبود مگر اينكه نامش را در ديوان مينوشت و او را به خود نزديك ميساخت و شفاعتش را ميپذيرفت و مدتها چنين بودند. معاويه سپس به كارگزاران خود نوشت كه حديث درباره عثمان فراوان و در هر شهر و هر سو پراكنده شده است اينك چون اين نامه من به شما رسيد مردم را به جعل روايت در مورد فضايل صحابه و خلفاى اولى فراخوانيد و هيچ خبرى را كه هر كس از مسلمانان درباره على نقل ميكند رها مكنيد مگر اينكه نظير آن را براى صحابه بسازيد و پيش من آوريد كه اين كار براى من خوشتر و مايه چشم روشنى بيشتر است و حجت و برهان ابو تراب و شيعيان او را بيشتر درهم ميشكند تا آنكه مناقب و فضيلت عثمان را روايت كنيد. چون اين نامه او براى مردم خوانده شد، اخبار بسيارى كه ساخته و پرداخته و خالى از حقيقت بود در مناقب صحابه منتشر شد و مردم در اين مورد چندان كوشش كردند كه اندك اندك روى منابر گفته شد و به مكتب داران القاء مى شد كه بسيارى از رواياتى از اين دست را به كودكان و پسر بچه ها آموزش دهند. آنان نيز جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص144 چنان كردند و همان گونه كه قرآن را به آنان مي آموختند آن روايات را هم آموزش دادند. سپس كار به آنجا كشيد كه به دختركان و زنان و خدمتگزاران و وابستگان خود نيز آموزش دادند و سالها بدين گونه گذشت. معاويه سپس بخشنامه يى به همه كارگزاران خويش در همه شهرها نوشت: بنگريد، در مورد هر كس كه با دليل ثابت شد على و اهل بيت او را دوست ميدارد نامش را از ديوان حذف كنيد و مقررى ساليانه و عطاى او را ببريد. همراه اين بخشنامه نامه ديگرى هم بود كه هر كه را به دوستى اين قوم متهم ميدانيد شكنجه دهيد و خانه اش را ويران سازيد. بلا و گرفتارى در هيچ جا بيشتر و دشوارتر از عراق نبود، بويژه كوفه و چنان شد كه مردى از شيعيان على (ع) اگر كسى پيش ميآمد كه به او اعتماد داشت او را به خانه و حجره خود ميبرد و در خانه پس از آنكه او را سوگندهاى استوار ميداد در حالى كه از خدمتگزار و برده خود ميترسيد راز و حديث خود را به او ميگفت. بدين گونه بسيارى از احاديث مجعول و بهتان رايج و منتشر شد و فقيهان و قاضيان و واليان بر اين روش بودند و از همه مردم گرفتارتر به اين بدبختى قاريان رياكار و سست بنيادهاى فريبكارى بودند كه خود را زاهد و خاشع نشان ميدادند و براى بهره گيرى از واليان احاديثى جعل ميكردند. واليان هم جايگاه نشستن آنان را به محل خود نزديك ميساختند و به منزلت و اموال و املاك ميرسيدند، تا آنكه اين احاديث و اخبار به دست دين دارانى رسيد كه هرگز دروغ و بهتان را حلال نمى شمردند ولى چون گمان ميكردند كه آنها بر حق و صحيح هستند پذيرفتند و روايت كردند و اگر ميدانستند آن احاديث باطل است هرگز روايت نمى كردند و به آن معتقد نمى شدند. كار همين گونه بود و چون حسن بن على عليه السلام رحلت فرمود گرفتارى و فتنه افزون شد و از شيعه و آن گروه از مردم هيچ كس باقى نماند جز آنكه در زمين سرگشته و بر جان خود بيمناك بود. پس از شهادت حسين بن على عليهما السلام كار پيچيده و دشوارتر شد. عبد الملك بن مروان حاكم شد و بر شيعه سخت گرفت و حجاج بن يوسف را بر شيعيان حاكم ساخت و شگفتا كه اهل صلاح و عبادت و دين هم با دشمنى به على و دوستى با دشمنان او و موالات با كسانى كه مدعى دشمنى على (ع) بودند به حجاج تقرب ميجستند و در مورد جعل روايت در فضيلت و سابقه و مناقب آنان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص145 وخرده گيرى و سرزنش و عيب و اظهار ستيز نسبت به على عليه السلام زياده روى كردند و كار به آنجا كشيد كه مردى برابر حجاج ايستاد-  و گفته ميشود پدر بزرگ اصمعى يعنى عبد الملك بن قريب بوده است-  او فرياد برآورد و گفت هان اى امير خانواده من مرا عاق كردند و على نام نهادند و من فقيرى درمانده ام و محتاج بخشش اميرم. حجاج به او لبخند زد و گفت به سبب لطافتى كه به آن متوسل شدى تو را حاكم فلان جا كردم. ابن عرفه كه معروف به نفطويه و از افراد بزرگ و سرشناس محدثان است در تاريخ خود مطلبى نوشته كه با اين مسئله مناسبت دارد. او ميگويد: بيشتر احاديث مجعول در مورد فضايل صحابه به روزگار حكومت بنى اميه، براى تقرب جستن به آنان آن هم با اين پندار كه بدان وسيله بين بنى هاشم را به خاك ميمالند، صورت گرفت. ميگويم: نبايد از اين سخن چنين تصور كرد كه على عليه السلام از اينكه اصحاب و كسانى كه در حكومت بر او مقدم شده اند به نيكى و فضيلت ياد شوند ناراحت ميشده است ولى معاويه و بنى اميه كه با سوء ظن ميپنداشتند على عليه السلام دشمن كسانى است كه در حكومت بر او پيشى گرفته اند به خيال خود با اين كار با او مبارزه ميكرده اند، و حقيقت كار چنان نبوده است. البته على (ع) معتقد بوده است كه از آنان برتر و افضل است و آنان در تصرف خلافت بر او پيشى گرفته و بر او ستم روا داشته اند بدون اينكه آنان را فاسق بداند و يا از آنان تبرى جويد. اما درباره اين گفتار على عليه السلام كه فرموده است «و مردى كه چيزى از رسول خدا (ص) شنيده ولى آن چنان كه بايد و شايد آن را حفظ نكرده است و در آن گرفتار پندار خود و اشتباه شده است» ميگويم: در اين مورد اصحاب معتزلى، درباره خبرى كه عبد الله بن عمر آن را نقل كرده و گفته است مرده با گريستن اهل او بر او عذاب ميشود توضيح داده و گفته اند چون اين خبر براى ابن عباس به اين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص146 صورت نقل شد، گفت ابن عمر گرفتار فراموشى شده است پيامبر (ص) از كنار گور مردى يهودى عبور فرمود و گفت «همانا اهلش بر او ميگويند و او شكنجه و عذاب ميشود». همچنين ميگويند عايشه هم چون شنيد آن را انكار كرد و گفت: ابو عبد الرحمان در اين مورد هم مثل خبر گفتگوى پيامبر كنار چاه بدر گرفتار فراموشى شده است كه پيامبر (ص) فرموده است «آنان بر او ميگريند و او به گناه و جرم خويش عذاب ميشود». ميگويم: گفته اند اشتباه ابن عمر در مورد خبر چاه بدر هم بدين گونه است كه روايت را اين چنين نقل ميكرده است كه پيامبر (ص) كنار چاه بدر ايستاد و فرمود «آيا آنچه را كه پروردگارتان وعده داده بود حق يافتيد» سپس فرمود «آنان هر چه را من به آنان بگويم ميشنوند». عايشه اين مورد را هم درست ندانست و گفت: پيامبر فرموده اند «آنان ميدانند چيزى را كه به آنان گفتم همان حق است» همچنين ميگويند عايشه اين گفتار خداوند متعال را شاهد ميآورده كه فرموده است «تو نميتوانى به مردگان سخن بشنوانى». اما گروه سوم، يعنى مردى كه حديثى را كه نسخ شده شنيده و ناسخ آن را نشنيده است، فراوان اتفاق افتاده است و كتابهاى حديث و فقه آكنده از آن است همچون كسانى كه با استناد به خبرى كه روايت شده است خوردن گوشت خر را مباح دانسته اند و خبر ناسخ آن را نقل و روايت نكرده اند. اما گروه چهارم، دانشمندانى هستند كه در علم راسخ اند، و اين سخن على (ع) كه ميفرمايد «و ممكن است سخنى از پيامبر (ص) را نقل كنند كه داراى دو وجه است» كه اين هم در زمره همان گروه دوم است البته جنس آن يكى ولى نوع آن متفاوت است و وهم و غلط جنس است كه انواع مختلفى را شامل است. بدان كه امير المومنين عليه السلام از ميان همه اصحاب، كه رضوان خداوند بر ايشان باد مخصوص به جلسات خصوصى و خلوتهايى با رسول خداوند است كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص147 هيچ كس بر آنچه ميان آن دو گفتگو ميشده آگاه نبوده است، على عليه السلام در مورد معانى قرآن و معانى گفتار رسول خدا (ص) فراوان از ايشان سؤال ميكرده است و هرگاه هم كه او سؤال نميكرده است پيامبر (ص) خود آغاز به تعليم و آموزش دادن او ميفرموده و هيچ يك از اصحاب پيامبر (ص) آن چنان نبوده است بلكه اقسام مختلف بودند. برخى از صحابه به واسطه هيبت ايشان از آن حضرت نميپرسيدند و آنان همان كسانى هستند كه دوست ميداشتند عربى يا پرسنده يى بيايد و از پيامبر سؤالى كند و آنان پرسش و پاسخ را بشنوند. برخى از اصحاب در مورد بحث و نظر كند ذهن و كم همت بودند. برخى هم به تحصيل علم و فهم معانى قرآن و حديث سرگرم بودند يا به عبادت يا به كارهاى دنيايى. برخى نيز مقلد بودند و چنان اعتقاد داشتند كه آنچه برايشان واجب است سكوت و ترك سؤال است. برخى هم چنان كينه جو و خرده گير بودند كه دين در نظرشان چنان ارزشى نداشت كه وقت خود را صرف پرسيدن از دقايق و مشكلات دينى كنند. وانگهى در مورد على عليه السلام علاوه بر اين موضوع خاص كه گفته شد بايد هوش سرشار و زيركى و پاك سرشتى و روشن ضميرى و درخشش ويژه او را نيز در نظر گرفت و چون زمينه آماده و پسنديده از يك سو و فاعل مؤثر از سوى ديگر دست به دست دهد و موانع هم مرتفع شود نتيجه به بهترين صورت ممكن حاصل ميگردد. به همين سبب است كه على عليه السلام همان گونه كه حسن بصرى گفته است «ربانى» و «صاحب فضل» اين امت است. به همين مناسبت فلاسفه او را «امام همه امامان» و «حكيم عرب» ناميده اند. فصلى در مورد احاديثى كه شيعيان از يك سو و طرفداران ابو بكر از سوى ديگر جعل كرده اند. بدان كه اصل جعل احاديث دروغ در مورد فضائل از سوى شيعيان بوده است كه آنان در آغاز كار احاديث مختلفى در مورد سالار خود [على عليه السلام ] ساختند و چيزى كه آنان را بر اين كار واداشت ستيزه جويى دشمنان ايشان بود، نظير حديث «سطل» و حديث «رمانه» [انار] و حديث جنگ على (ع) كنار چاهى كه در جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص148 آن شياطين سكونت داشتند و آن چنان كه پنداشته اند به جنگ «ذات العلم» معروف است و حديث «غسل دادن جنازه سلمان فارسى» و در نور ديدن زمين و حديث «جمجمه» و نظاير آن را كه جعل كردند. چون بكريه [طرفداران ابو بكر] آنچه را كه شيعه انجام دادند ديدند آنان هم در مقابل اين احاديث براى سالار خود احاديثى جعل كردند. نظير حديث «اگر براى خود دوستى برميگزيدم ابو بكر را انتخاب ميكردم» كه آن را در قبال حديث بستن درهاى مسجد وضع كردند كه بدون ترديد اصل آن براى على عليه السلام بوده است و همان را هم بوبكريان براى او نقل كردند و نظير اين حديث مجعول كه پيامبر فرمودند «براى من دوات و كاغذ سپيدى بياوريد تا در آن براى ابو بكر عهدى بنويسم كه در مورد او دو نفر هم اختلاف نكنند» كه آن را در قبال حديثى كه پيامبر (ص) در بيمارى خود فرمودند «براى من دوات و كاغذ سپيدى بياريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد» جعل كرده اند و همان هنگام هم در محضر رسول خدا با يكديگر اختلاف كردند و گروهى از ايشان گفتند درد بر پيامبر چيره شده است، كتاب خدا ما را بسنده است. و نظير اين حديث مجعول كه «من از تو راضى هستم آيا تو از من راضى هستى» و امثال آن. چون شيعه آنچه را كه بوبكريان جعل كردند ديدند دامنه جعل احاديث را گسترده تر كردند و حديث حلقه آهنين را كه پنداشته اند على عليه السلام در گردن خالد بن وليد پيچانده است و حديث لوحى كه پنداشته اند در گيسوان مادر محمد بن حنيفه قرار داشته است و حديث «خالد نبايد كارى را كه به او فرمان داده ام انجام دهد» و حديث صحيفه اى كه در سال فتح مكه در كعبه آويختند و حديث پيرمردى كه روز بيعت با ابو بكر به منبر رفت و در نتيجه مردم به بيعت كردن با او پيشى گرفتند و احاديث دروغ ديگرى كه مقتضى نفاق و كفر گروهى از بزرگان صحابه و تابعين است جعل كردند و على (ع) در اين مورد فروترين طبقات است. بكريه هم مطاعن فراوان در مورد على و دو پسرش به دروغ ساختند و پرداختند. گاهى او را به سست عقلى و گاه به ضعف سياست و گاه به محبت دنيا و حرص بدان نسبت دادند، و حال آنكه هر دو گروه از اين موارد بى نياز بودند و حال آنكه در فضائل ثابت و صحيح على عليه السلام و فضائل درست ابو بكر آن قدر حقيقت نهفته است كه از تعصب بى نياز ميسازد. تعصب هر دو گروه را از ذكر فضائل به نشر رذائل و از برشمردن محاسن به شمردن زشتيها و معايب واداشته است. از خداوند متعال مسئلت ميكنيم كه ما را از گرايش به هواى دل و تعصب باز دارد و ما را همان گونه كه عادت كرده ايم بر محبت حق، هر جا كه باشد و يافت شود. پايدار بدارد. هر كه خواهد از اين سخن به خشم آيد و هر كه خواهد به آن خشنود شود. بمنّه و لطفه.  
بخش ۲ : جعل حدیث توسط منافقان [منبع]

وَ إِنَّمَا أَتَاكَ بِالْحَدِيثِ أَرْبَعَةُ رِجَالٍ لَيْسَ لَهُمْ خَامِسٌ:
المنافقون:
رَجُلٌ مُنَافِقٌ مُظْهِرٌ لِلْإِيمَانِ، مُتَصَنِّعٌ بِالْإِسْلَامِ، لَا يَتَأَثَّمُ وَ لَا يَتَحَرَّجُ، يَكْذِبُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) مُتَعَمِّداً؛ فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ كَاذِبٌ لَمْ يَقْبَلُوا مِنْهُ وَ لَمْ يُصَدِّقُوا قَوْلَهُ، وَ لَكِنَّهُمْ قَالُوا صَاحِبُ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله)، رَآهُ وَ سَمِعَ مِنْهُ وَ لَقِفَ عَنْهُ، فَيَأْخُذُونَ بِقَوْلِهِ -وَ قَدْ أَخْبَرَكَ اللَّهُ عَنِ الْمُنَافِقِينَ بِمَا أَخْبَرَكَ وَ وَصَفَهُمْ بِمَا وَصَفَهُمْ بِهِ لَكَ-؛ ثُمَّ بَقُوا بَعْدَهُ فَتَقَرَّبُوا إِلَى أَئِمَّةِ الضَّلَالَةِ وَ الدُّعَاةِ إِلَى النَّارِ بِالزُّورِ وَ الْبُهْتَانِ، فَوَلَّوْهُمُ الْأَعْمَالَ وَ جَعَلُوهُمْ حُكَّاماً عَلَى رِقَابِ النَّاسِ، فَأَكَلُوا بِهِمُ الدُّنْيَا، وَ إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوكِ وَ الدُّنْيَا إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللَّهُ، فَهَذَا أَحَدُ الْأَرْبَعَةِ.

لَا يَتَاَثّمُ : از گناه نمى هراسد، دست نمى كشد.
لَا يَتَحَرَّجُ : از گناه و جرم نمى ترسد.
لَقِفَ عَنْهُ : از او فرا گرفت، «لقف الشّىء» : چيزى را بسرعت ربود و قاپيد. 
مُتَصَنِّع : رياكار، ظاهر ساز
لا يَتَأثَّم : احساس گناه نمى كند
لا يَتَحَرَّج : احساس مانع نمى كند
لَقِفَ : چيده، فرار گرفته است
زُور : دروغ 
۲. اقسام راويان حديث:
افرادى كه حديث نقل مى كنند چهار دسته اند، كه پنجمى ندارد:
اول- منافقان نفوذى:
نخست منافقى كه تظاهر به ايمان مى كند، و نقاب اسلام بر چهره دارد، نه از گناه مى ترسد و نه از آن دورى مى جويد و از روى عمد دروغ به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نسبت مى دهد. اگر مردم مى دانستند كه او منافق دروغگو است، از او نمى پذيرفتند و گفتار دروغين او را تصديق نمى كردند، اما با ناآگاهى مى گويند او از اصحاب پيامبر است، رسول خدا را ديده و از او حديث شنيده، و از او گرفته است، پس حديث دروغين او را قبول مى كنند.
در صورتى كه خدا تو را از منافقين آنگونه كه لازم بود آگاهاند، و وصف آنان را براى تو بيان داشت. آنان پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم باقى ماندند و به پيشوايان گمراهى و دعوت كنندگان به آتش با دروغ و تهمت نزديك شده. پس به آنان ولايت و حكومت بخشيدند، و بر گردن مردم سوار گرديدند، و به وسيله آنان به دنيا رسيدند، همانا مردم هم با سلاطين و دنيا هستند، مگر آن كس كه خدا او را حفظ كند، اين يكى از آنچه ار گروه است.
 
(3) و همانا حديث را (از پيغمبر اكرم يكى از) چهار مرد براى تو نقل ميكند كه پنجمى ندارند:
(اوّل:) مرد دوروئى كه اظهار ايمان نموده و خود را بآداب اسلام نمودار مى سازد (در صورتيكه) از گناه پرهيز نكرده باك ندارد، عمدا و دانسته به رسول خدا -صلّى اللَّه عليه و آله- دروغ مى بندد، پس اگر مردم او را منافق و دروغگو مى دانستند حديثش را قبول نداشته گفتارش را باور نمى كردند، و ليكن (چون از باطن او خبر ندارند) مى گويند: او از اصحاب رسول خدا -صلّى اللَّه عليه و آله- است كه آن حضرت را ديده و حديث را از او شنيده فرا گرفته است، پس (به اين جهت) گفتارش را قبول مى نمايند،
(4) و بتحقيق خداوند بتو مردم منافق و دو رو را خبر داده و وصف نموده، و ترا از آن آگاه ساخته است (در قرآن كريم در اين باره آيات بسيارى است از جمله در سوره 9 آیه 101 مى فرمايد: «وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى عَذابٍ عَظِيمٍ» يعنى از باديه نشينانى كه گرد شما هستند منافق مى باشند، و از اهل مدينه گروهى خو گرفته اند بنفاق و دو روئى، تو به اسرار آنها دانا نيستى ما از رازشان آگاهيم و بزودى دو نوبت «يكى در دنيا و ديگرى در قبر» پس از آن در قيامت بعذاب بزرگ مبتلى ميشوند) منافقين كه بعد از حضرت رسول باقى ماندند به پيشوايان گمراهى و به آنان كه (مردم را) بوسيله دروغ و بهتان بسوى آتش (دوزخ) خواندند (مانند معاويه و ديگران) نزديك شدند، پس (با جعل احاديث) آنها را صاحب اختيار كارها و حاكم بر مال و جان مردم گردانيدند، و بوسيله ايشان دنيا را خوردند (كالاى آنرا به ستم بدست آوردند) و مردم همواره با پادشاهان و دنيا همراهند (لذا از هيچ گونه كار خلاف رضاى خدا و رسول خوددارى نمى نمايند) مگر آنان را كه خداوند (از شرّ شيطان و نفس امّاره) نگاه دارد، پس اين منافق يكى از چهار نفر بود.
 
حديث را چهار كس نقل مى كنند و پنجمى ندارند:
يا منافق مردى است كه اظهار ايمان مى كند و خود را مسلمان مى نماياند، ولى از ارتكاب هيچ گناهى و جرمى باك ندارد و بر رسول الله (صلى الله عليه و آله) بعمد دروغ مى بندد. اگر مردم مى دانستند كه منافق و دروغگوست، سخنش را نمى پذيرفتند و تصديق نمى كردند ولى مى گويند يار رسول الله (صلى الله عليه و آله) است، او را ديده و از او شنيده و ضبط كرده است. پس مردم گفتارش را مى پذيرند.
و خداوند در قرآن از منافقان خبر داده و بدان صفات كه دارند براى تو وصفشان كرده است. اينان بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) ماندند و بر آستان پيشوايان ضلالت و داعيانى كه به باطل و بهتان مردم را به آتش فرا مى خواندند، تقرب يافتند. حتى به حكومتشان هم گماشتند و بدين نام بر گردن مردم سوارشان كردند و در پناه نام آنها به جهانخوارى، پرداختند. زيرا مردم غالبا با پادشاهان و دنياداران هستند، مگر كسى كه خداوندش از اين خطر نگه داشته باشد. و اين يكى از آن چهار است.
 
ناقلان حديث چهار گروهند و پنجمى ندارد: نخست شخص منافقى است که اظهار ايمان مى کند و نقاب اسلام بر چهره زده، نه از گناه باکى دارد و نه از آن دورى مى جويد، از روى عمد به پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) دروغ مى بندد; (به يقين) اگر مردم مى دانستند او منافق و دروغگوست از وى نمى پذيرفتند و سخنش را تصديق نمى کردند; ولى (چون از واقعيت آگاه نبودند) مى گفتند: او از صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است، آن حضرت را ديده و از او حديث شنيده و مطالب را دريافت داشته است به همين دليل به گفته اش ترتيب اثر مى دادند، در حالى که خداوند آنچه را لازم بوده از وضع منافقان خبر داده و اوصاف آنان را برشمرده است. قطعاً اين گروه منافقان (بعد از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) همگى از ميان نرفتند بلکه) بعد از آن حضرت باقى ماندند (و به کار خود ادامه دادند) و به پيشوايان ضلالت و دعوت کنندگان به دوزخ با دروغ و بهتان، تقرّب جستند (و احاديثى در فضيلت آنها جعل کردند) آنها نيز (در مقابل) مقامات کشور اسلامى را به آن منافقان سپردند و آنان را حاکمان بر مردم ساختند و بر گردن مردم سوار کردند و به کمک آنها به خوردن دنيا مشغول شدند. البته مردم نيز (غالباً) همراه سلاطين و دنيا هستند مگر کسى که خداوند او را لغزش بازداشته است. اين يکى از چهارگروه است.
 
و حديث را چهار كس نزد تو آرند كه پنجمى ندارند:
مردى دو رو كه ايمان آشكار كند، و به ظاهر چون مسلمان بود از گناه نترسد و بيمى به دل نيارد، و به عمد بر رسول خدا (ص) دروغ بندد و باك ندارد، و اگر مردم بدانند او منافق است و دروغگو، از او حديث نپذيرند و گفته اش را به راست نگيرند ليكن گويند يا رسول خدا (ص) است. ديد و از او شنيد و در ضبط آورد، پس گفته او را قبول بايد كرد، و خدا تو را از منافقان خبر داد چنانكه بايد و آنان را براى تو وصف فرمود آنسان كه شايد اينان پس از رسول خدا، كه بر او و كسان او درود باد، بر جاى ماندند، و با دروغ و تهمت به پيشوايان گمراهى و دعوت كنندگان به آتش -غضب الهى- نزديكى جستند، و آنان اين منافقان را به كار گماردند و كار مردم را به دستشان سپاردند، و به دست ايشان دنيا را خوردند، و مردم آنجا روند كه پادشاه و دنيا روى آرد، جز كه خدا نگه دارد، و اين -منافق- يكى از چهار تن است.
 
حديث را يكى از چهار نفر نزد تو آورند كه پنجمى ندارند:
اول مردى كه منافق است و تظاهر به ايمان دارد، و خود را در پوشش اسلام نشان مى دهد، گناه را گناه نداند و از معصيت پروا ننمايد، عمدا به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دروغ مى بندد. اگر مردم بدانند كه او منافق و دروغگوست حديث را از او نمى پذيرند، و گفتارش را باور نمى كنند، ولى مى گويند: صحابى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه رسول خدا را ديده و از او حديث شنيده و از او فرا گرفته، بنا بر اين گفتارش را فرا مى گيرند.
و خداوند تو را در قرآن از منافقين خبر داده، و آنان را چنانكه بايد معرفى نموده. اينان پس از پيامبر ماندند، و با دروغ و بهتان به پيشوايان گمراهى و دعوت كنندگان به آتش تقرب جستند، آنان هم به منافقان رياست دادند، و اين نابكاران را مالك رقاب مردم ساختند، و با كمك اين تبهكاران دنيا را خوردند، و بدون شك مردم براى دنياى خود همراه حاكمانند مگر كسى كه خداوند او را حفظ كند. اين منافق يكى از آن چهار نفر است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 154-146 جعل احاديث از سوى منافقان:آنچه در بخش گذشته اين خطبه آمد، اشاره اى اجمالى و پرمعنا درباره عوامل مختلف اختلاف و تعارض اخبار منقول از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بود. امام(عليه السلام) در اين بخش به شرح و بسط آن پرداخته و راويان حديث را به چهار گروه تقسيم مى کند و موضع هر يک را به طور دقيق مشخص مى سازد.در واقع امام(عليه السلام) دراين خطبه از يکى از فنون مهم فصاحت و بلاغت که همان فنّ اجمال و تفصيل است و در قرآن مجيد کراراً ديده مى شود، بهره مى گيرد تا مخاطبان خود را به طور دقيق در جريان مطلب بگذارد.امام(عليه السلام) شخص سؤال کننده اى را که در آغاز خطبه به او اشاره شد مخاطب ساخته ـ هر چند مخاطب همه مسلمين هستند ـ مى فرمايد: «(بدان) کسانى که نقل حديث مى کنند، تنها چهار گروهند و پنجمى ندارد»; (وَ إِنَّما أَتَاکَ بِالْحَدِيثِ أَرْبَعَةُ رِجَال لَيْسَ لَهُمْ خَامِسٌ).سپس امام(عليه السلام) از گروه اوّل که عامل اصلى اختلاف اخبارند، سخن گفته مى فرمايد: «نخست شخص منافقى است که اظهار ايمان مى کند و نقاب اسلام بر چهره مى زند، نه از گناه باکى دارد و نه از آن دورى مى کند و از روى عمد به پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) دروغ مى بندد»; (رَجُلٌ مُنَافِقٌ مُظْهِرٌ لِلاِْيمَانِ، مُتَصَنِّعٌ(1) بِالاِْسْلاَمِ، لاَ يَتَأَثَّمُ وَ لاَ يَتَحَرَّجُ(2)، يَکْذِبُ عَلَى رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله) مُتَعَمِّداً).در زمانى که اسلام و مسلمين، قدرت کافى پيدا نکرده بودند دشمنان علناً به مقابله بر مى خاستند; ولى بعد از فتح مکّه که اسلام تمام منطقه را زير سيطره خود قرار داد دشمنان شکست خورده ـ همانند ديگر جوامع بشرى ـ لباس نفاق بر تن پوشيدند، در ظاهر به صفوف مسلمانان پيوستند; ولى در باطن به خرابکارى مرموزانه ادامه دادند و يکى از طرق مهم تخريب آنها اين بود که اهداف خود را در لباس اخبار پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) پوشاندند تا مسلمين را به انحراف بکشانند و به مقاصد سوء خود نزديک کنند. مسلمانان خوش باور و ساده دل نيز سخنان آنها را به عنوان صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پذيرا شدند و مشکل عظيمى در جامعه اسلامى به وجود آمد.خوشبختانه آنها چنان در جعل اخبار به نفع بعضى از حاکمان ظلم، همچون معاويه افراط کردند که طشت رسواييشان از بام افتاد و بسيارى از مردم از وضع آنها باخبر شدند که نمونه هاى آن در نکات آخر بحث خواهد آمد.امام(عليه السلام) در ادامه سخن مى افزايد: «اگر مردم مى دانستند او منافق و دروغگوست از وى نمى پذيرفتند و سخنش را تصديق نمى کردند; ولى (چون از واقعيت آگاه نبودند) مى گفتند: او از اصحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)است، آن حضرت را ديده و از او حديث شنيده و مطالب را دريافت داشته است به همين دليل به گفته اش ترتيب اثر مى دادند»; (فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ کَاذِبٌ لَمْ يَقْبَلُوا مِنْهُ، وَ لَمْ يُصَدِّقُوا قَوْلَهُ، وَ لکِنَّهُمْ قَالُوا: صَاحِبُ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله) رَآهُ، وَ سَمِعَ مِنْهُ، وَ لَقِفَ(3) عَنْهُ، فَيَأْخُذُونَ بِقَوْلِهِ).اتفاقاً يکى از شگردهاى منافقان اين بود که لباس قداست بر تن همه صحابه پوشاندند و همه را افرادى مؤمن، درستکار و صاحب قداست ويژه معرفى کردند تا از اين طريق به مقاصد شوم خود برسند که شرح اين ماجرا نيز در نکات پايان بحث خواهد آمد، ان شاءالله.آنگاه امام(عليه السلام) براى اثبات گفتار خود به قرآن مجيد استناد مى کند تا هرگونه شک و ترديدى را از ذهن مخاطب بزدايد، مى فرمايد: «خداوند آنچه را لازم بوده از وضع منافقان خبر داده و اوصاف آنان را برشمرده است»; (وَ قَدْ أَخْبَرَکَ اللّهُ عَنِ الْمُنَافِقِينَ بِما أَخْبَرَکَ، وَ وَصَفَهُمْ بِمَا وَصَفَهُمْ بِهِ لَکَ).اين سخن، اشاره به آيات زيادى است که در سوره هاى منافقين، توبه، احزاب، نساء، بقره و ديگر سوره ها آمده است و پرده از وضع منافقان برداشته، راه و رسم آنها را روشن ساخته و حيله ها و دامهاى آنها را بر شمرده است.آنگاه امام(عليه السلام) اضافه مى کند: «سپس اين گروه منافقان (يک باره بعد از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از ميان نرفتند بلکه) بعد از آن حضرت باقى ماندند (و جمعيّت خود را سامان بخشيدند و به کار خود ادامه دادند) و به پيشوايان گمراهى و دعوت کنندگان به دوزخ با دروغ و بهتان، تقرّب جستند (و احاديثى در فضيلت آنها جعل کردند) آنها نيز مقامات کشور اسلامى را به آن منافقان سپردند و آنان را حاکمان بر مردم ساختند و بر گردن مردم سوار کردند»; (ثُمَّ بَقُوا بَعْدَهُ، فَتَقَرَّبُوا إِلَى أَئِمَّةِ الضَّلاَلَةِ، وَ الدُّعَاةِ إِلَى النَّارِ بِالزُّورِ(4) وَ الْبُهْتَانِ، فَوَلُّوهُمُ الاَْعْمَالَ، وَ جَعَلُوهُمْ حُکَّاماً عَلَى رِقَابِ النَّاسِ).نتيجه همان شد که امام(عليه السلام) در ادامه سخن فرموده: «حاکمان جور به وسيله آن منافقان و همراه آنها به خوردن دنيا مشغول شدند (و بيت المال مسلمين را به تاراج بردند)»; (فَأَکَلُوا بِهِمُ الدُّنْيَا).منظور از پيشوايان ضلالت و گمراهى و دعوت کنندگان به آتش دوزخ در درجه اوّل حکّام بنى اميّه هستند که همه چيز اسلام از جمله احاديث پيامبر را ملعبه خود ساختند تا بر مردم حکومت کنند. بهترين ابزار کار آنها منافقان عصر پيامبر و بازماندگان آنها بودند و بدين وسيله فضاى احاديث نبوى را تيره و تار ساختند.متأسّفانه بسيارى از توده مردم، چشم و گوش بسته به دنبال آنها افتادند آن گونه که امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن فرموده: «مردم نيز (غالباً) همراه سلاطين و دنيا هستند مگر کسى که خداوند او را لغزش بازداشته است»; (وَ إنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْيَا، إِلاَّ مَنْ عَصَمَ اللّهُ).جمله معروف «اَلنّاسُ عَلى دينِ مُلُوکِهِمْ» گرچه به اين صورت در روايات اسلامى وارد نشده(5) ; ولى واقعيّتى است که مضمون آن هم در روايات و هم در گفته هاى بزرگان ديده مى شود که هرگاه گروه فاسد و مفسد با نقشه هاى حساب شده و تبليغات گسترده وارد ميدان شوند، مى توانند افکار عمومى را فريب داده و گروههاى زيادى را به دنبال خود بکشانند. اين مطلب نه تنها در تاريخ گذشته و در صدر اسلام بعد از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) ديده مى شود، امروز هم در بسيارى از کشورهاى پيشرفته دنيا وجود دارد که ائمه ضلال با استفاده از تبليغات پر حجم رسانه هايى که در اختيار دارند و به کمک منافقانى که در هر جامعه اى ديده مى شوند، بر مردم مسلّط شده افکارشان را مى دزدند و آنها را فريب داده به دنبال خود مى کشانند.امام(عليه السلام) در پايان اين بخش از خطبه مى فرمايد: «اين يکى از چهارگروه است»; (فَهذَا أَحَدُ الاَْرْبَعَةِ).*****نکته ها:1. منافقان در عصر رسول خدا (صلى الله عليه وآله):کسانى که با قرآن آشنا هستند به خوبى مى دانند که در سوره ها و آيات مختلف نکوهش شديدى از منافقان شده و اين نشان مى دهد که آنها جمعيّت کمى نبودند و برنامه آنها از آنجا شروع شد که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به مدينه آمد و مورد استقبال گرم دو قبيله بزرگ اوس و خزرج قرار گرفت و حکومت اسلامى تشکيل شد.امّا گروهى که منافع خود را با ظهور اسلام در خطر ديدند به ظاهر، اسلام را پذيرفتند; ولى در واقع با پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و آيين او دشمن بودند.با اينکه منافقان سعى در استتار خويش داشتند، در لحظات حساس که طوفانهاى سياسى و اجتماعى مى وزيد نقاب از چهره آنها کنار مى رفت و شناخته مى شدند، گاه با کناره گيرى از جنگ، گاه با طرح مسجد ضرار، گاه با جاسوسى براى مشرکان در آستانه فتح مکّه و گاه از طريق دامن زدن به مسئله افک، چهره واقعى خود را نشان مى دادند.مسأله نفاق بعد از فتح مکّه گسترش بيشترى پيدا کرد، زيرا ابوسفيان دشمن شماره يک اسلام و هواخواهان او از ترس جان، اسلام را ظاهراً پذيرفتند; ولى هر زمان در انتظار فرصتى براى ضربه زدن به آن بودند.2. منافقان بعد از رسول خدا:بعد از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) ميدان براى فعاليت گسترده تر منافقان گشوده شد و به گفته ابن ابى الحديد با انقطاع وحى و رحلت پيامبر اکرم، کسى نبود که آنها را توبيخ کند و مردم را به پرهيز از آنان فراخواند، گاه با شدّت و گاه با ملايمت ضربه بر پيکرشان وارد سازد.(6)از سوى ديگر فتح بلاد و کثرت غنائم، بسيارى از مسلمانان را به خود مشغول کرد و از توطئه هاى منافقان غافل ساخت به خصوص اينکه در دوران خلفا بسيارى از منافقان در پستهاى حساس مناطق اسلامى، جاى گرفتند. يکى از توطئه هاى خطرناک منافقان براى ضربه زدن به اسلام از يک سو و تقرّب به خلفا از سوى ديگر، جعل احاديث مطابق ميل سران حکومت بود و اين مطلب در زمان معاويه به اوج خود رسيد. داستان آن در بسيارى از کتابها آمده است که معاويه حتى با بعضى از صحابه قرار و مدار مى گذاشت که اگر فلان حديث را جعل کنيد فلان مبلغ کلان به شما داده خواهد شد.منافقان گاه احاديث پيامبر اکرم را تحريف کرده و به کلّى تغيير مضمون مى دادند; مانند حديثى که از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده که فرمود: «إذا رَأَيْتُمْ مُعاوِيَةَ يَخْطِبُ عَلى مِنْبَري فَاقْتُلُوهُ; هنگامى که معاويه را بر منبر من ببينيد که خطبه مى خواند او را به قتل برسانيد».(7) حسن بصرى مى گويد: ابوسعيد خدرى مى گفت: «فَلَمْ نَفْعَل وَ لَمْ نَفْلَحْ; ما دستور پيامبر را اجرا نکرديم و رستگار نشديم» ولى منافقان کذّاب حديث را به اين صورت تحريف کردند که پيامبر فرمود: «إذا رَأَيْتُمْ مُعاوِيَةَ يَخْطِبُ عَلى مِنْبَري فَاقْبَلُوهُ فَإنَّهُ أمينٌ مَأمُونٌ; هرگاه ديديد معاويه بر منبر من خطبه مى خواند از او پذيرا شويد، زيرا از هر نظر امين است».(8)ابن ابى الحديد مى گويد: «معاويه به واليان شهرها نامه نوشت و طىّ بخشنامه اى به همه آنان ابلاغ کرد که هر کس فضائل و مناقب عثمان را نقل مى کند، مورد احترام ويژه قرار دهند و هر کس روايتى در فضيلت وى نقل کند نام او و پدر و خويشاوندانش را بنويسند تا به همه آنان پاداش دهيم. مدّتى بر اين منوال گذشت. معاويه بخشنامه ديگرى صادر کرد و طى آن نوشت: احاديث در فضايل و مناقب عثمان فزونى يافت، از اين پس از مردم بخواهيد تا در فضايل ديگر صحابه مخصوصاً آن دو خليفه به نقل حديث پردازند و هر حديثى در فضيلت على نقل شده با نقل مشابه آن درباره صحابه ديگر به مقابله با آن برخيزند».(9)گرچه بعد از اين زمان گروهى از محدّثان راستين به نقّادى احاديث پرداختند; ولى جرأت نکردند در احاديثى که صحابه آن را نقل کرده بودند انگشت انکار بگذارند، چرا که صحابه بودند!».(10)3. آيا همه صحابه عادل بودند؟درباره صحابه پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) دو عقيده مختلف وجود دارد; گروهى معتقدند همه آنها بدون استثنا افراد صالح و صادق و عادلى بودند و همه در هاله اى از قداست قرار دارند، بنابراين احاديث آنها از پيامبر اکرم مطلقاً مورد قبول است و کمترين ايرادى به آنها نمى توان گرفت و اگر کار خلافى از آنها ببينيم مانند تصرّفات نادرست خليفه سوم در بيت المال و آتش افروزى طلحه و زبير براى جنگ جمل و شورش معاويه بر ضد امام مسلمين على(عليه السلام) و امثال آن بايد به توجيه گرى بپردازيم و بگوييم: حدّاکثر اين است که آنها مجتهد بودند و در اجتهاد خود خطا کردند. گروه ديگرى معتقدند: گرچه در ميان صحابه افراد صادق و با تقوا فراوان بودند ولى افراد منافق يا ناصالح وجود داشتند که پيامبر اسلام از آنها بيزارى مى جست و قرآن مجيد هم بارها از آنها نکوهش کرده حتى گاهى عدّه اى را لعن نموده است.طرفداران تنزيه مطلق دليل قانع کننده اى بر گفتار خود ندارند و سخنان آنها برخلاف صريح بسيارى از آيات قرآن و مخالف تاريخ اسلام است.درست است که قرآن مجيد در بعضى از آيات مهاجران و انصار را ستوده و «رضى الله عنهم و رضوا عنه» درباره آنها فرموده، ولى هنگامى که اينگونه آيات را در برابر آيات ديگر که نکوهش شديد از بعضى از صحابه مى کند و آنها را آلت دست شيطان مى شمرد (سوره آل عمران، آيه 155) يا بعضى را بالخصوص به عنوان فاسق معرفى مى کند (سوره حجرات، آيه 6) يا مى گويد بعضى از آنها در تقسيم زکات يا غنائم به پيامبر اعتراض کردند و آن حضرت را منحرف از مسير عدالت دانستند (سوره توبه، آيه 58) يا بعضى از آنها به بهانه هاى واهى ازجهاد فرار مى کردند (احزاب، آيه 12 و 13) يا گروهى رسماً منافق بودند (آيات سوره توبه و آيات نخستين سوره بقره و سوره منافقين).آرى! هنگامى که اين آيات را در کنار هم مى گذاريم يقين پيدا مى کنيم که آنها چند گروه بودند: اوّل پاکان صالحان که در آيه 100 سوره توبه به آنها اشاره شده، دوم مؤمنان خطاکار که در آيه 102 توبه از آنها ياد شده، سوم افراد آلوده و گنهکار که در آيه 6 حجرات ذکرى از آنها به ميان آمده، چهارم منافقان تبهکار که مخصوصاً در آيه 101 توبه و آيات فراوان ديگر از آنها نکوهش شده و به اين ترتيب اين حقيقت بر ما روشن مى شود که داستان تنزيه همه صحابه افسانه اى بيش نيست که گويا جمعى از هواخواهان خلفاى نخستين براى قطع زبان اعتراض بر اعمال آنها، اين نغمه را سر دادند و مخصوصاً حاکمان بنى اميّه (معاويه و جمعى از اطرافيان او که ظاهراً جمعى از صحابه بودند) بيش از همه با آن همه جناياتى که داشتند خود را از اين طريق تبرئه کردند.ولى خوشبختانه محققان اهل سنّت نيز امروز به اين حقيقت پى برده و در کتابهاى بسيارى به نقد نظريه تنزيه، پرداخته اند.(11)کلام امام اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در خطبه بالا نشان مى دهد که اوّلا اين اعتقاد (عقيده تنزيه صحابه) در عصر آن حضرت در ميان گروهى وجود داشت و مى گفتند: «فلان کس از صحابه پيامبر است و سخن او حجّت است» و ثانياً امام آن را نفى مى کند و مى گويد: «گروهى از منافقان در ميان صحابه نفوذ کرده بودند و خود را در صف آنها قرار داده بودند».*****پی نوشت:1. «مُتصنّع» از ريشه «صنع» بر وزن «تند» گرفته شده و به معناى کسى است که ظاهرسازى مى کند و عمل نادرست خود را خوب جلوه مى دهد.2. «يتحرّج» از ريشه «حرج» به معناى گناه کردن گرفته شده و هنگامى که به باب تفعّل مى رود به معناى پرهيز از گناه است.3. «لقف» از ريشه «لقف» بر وزن «وقف» به معناى گرفتن چيزى با سرعت است که در تعبيرات معمولى تعبير به ربودن و قاپيدن مى شود.4. «زور» در اصل به معناى چيزى است که از حدّ وسط به طرفى متمايل شده باشد. از آنجا که دروغ از حق منحرف شده و به باطل گراييده، به آن زور گفته مى شود.5. پدر مرحوم شيخ بهايى در کتاب أصول الأخيار إلى أُصول الاخبار، ص 30 از آن به عنوان «المثل السائر» (ضرب المثل معروف) ياد کرده است و همچنين مرحوم ملاصالح مازندرانى در شرح اصول کافى، ج 12، ص 560; ولى در کتاب کشف الغمّة، ج 2، ص 230 بعد از ذکر اين جمله مى گويد: «کما ورد في الحديث والمثل; همان گونه که در حديث و در مثل وارد شده است».6. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 41 .7. همان مدرک، ج 15، ص 176 .8. شرح نهج البلاغه مرحوم تسترى، ج 7، ص 212 و تاريخ بغداد، ج 1، ص 275. خطيب بغدادى بعد از نقل اين حديث اضافه مى کند که اين حديث را جز با يک سند نيافتم، در حالى که بسيارى از رجال اين سند افراد مجهول الحالى هستند.9. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 44-46.10. همان مدرک، ص 42 .11. از جمله کسانى را که از علماى اهل سنّت به نقد اين نظريه پرداخته اند «احمد حسين يعقوب» در کتاب نظرية عدالة الصحابة و «شيخ محمود ابوريّة» در کتاب شيخ المضيره، ابوهريره مى توان نام برد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) در اين قسمت از خطبه رجال حديث را به چهار گروه منحصر كرده است و دليل بر انحصار در چهار قسم گفتار آن حضرت است كه فرمود: براى آنان پنجمى وجود ندارد و مناسبت انحصار در چهار قسم اين است كه نقل كننده حديث يكى از اين چهار گروه است.1-  منافق است كه احاديث را به دلخواه خود نقل مى كند، چه اصل حديث دروغ باشد، يا راست باشد و مطابق هوا و هوس خود آن را تحريف و كم و زياد كند، چنين شخصى خود گمراه است و ديگران را هم به قصد و عمد گمراه مى كند.2-  منافق نيست اما حديث را مطابق فهم و پندار خود روايت مى كند، اين شخص از روى سهو و اشتباه گمراه شده و ديگران را گمراه مى كند.3-  آنچه را كه شنيده درست نقل مى كند، (در حالى كه به شرايط و خصوصيات آن از قبيل عامّ و خاصّ، ناسخ و منسوخ و جز اينها آگاهى چندانى ندارد.) اين شخص نيز گمراه و گمراه كننده است، امّا بطور عرضى، نه ذاتى و عمدى.4-  قسم چهارم شخصى كه به خوبى حفظ كرده و درست نقل مى كند و به شرايط آن نيز آگاهى و بصيرت كامل دارد، تنها اين فرد است كه هم خود در راه راست قدم گذارده و هم ديگران را به صراط مستقيم هدايت مى كند.امام (ع) با اين سخن: «رجل منافق... فهذا احد الاربعه» به اوّلين قسم از اقسام چهارگانه اشاره فرموده است.«متصنّع بالاسلام»،اسلام را شعار خود قرار داده، و تظاهر به آن مى كند.«لا يتأثّم»،اشاره به اين معنا دارد كه: چون شخص منافق به عنوان يك فرد گنهكار كه در آخرت به كيفر و عذاب دچار خواهد شد شهرت ندارد، بنا بر اين كسى از او، ترس و بيمى نداشته از او دورى نمى كند، و علّت آن كه جامعه گفته هاى او را مى پذيرند آن است كه تظاهر به اسلام و مصاحبت پيامبر كرده و ادّعا مى كند كه خود سخنان آن حضرت را شنيده، در حالى كه مردم از نفاق باطنى او بى خبرند، آنجا كه خداوند متعال در رابطه با كيفر منافقان مى فرمايد: «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ.»، و نيز هنگامى كه به توصيف حال آنها پرداخته و بيان مى كند: «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ.»، اين آيه دليل بر آن است كه منافقان كاذب و دروغگو هستند، زيرا به زبان شهادت به حقانيت پيامبر مى دهند در صورتى كه عقيده آنان بر خلاف اين است و چنين مردمى از دروغ بستن بر پيامبر باكى ندارند. أئمّة الضّلال، منظور از اين كلمه خلفاى بنى اميه است، و آنان كه مردم را به آتش دوزخ فرا مى خواندند، كسانى بودند كه مردم را به پيروى از بنى اميّه در امورى كه بر خلاف دين و اسلام بود مى خواندند و اين متابعت و پيروى كردن موجب رفتن به جهنّم و دخول در آتش دوزخ بود.«بالزّور و البهتان»،اشاره به امورى است كه وسيله تقرّب جستن منافقان به بنى اميّه بود، از باب نمونه: اخبارى در فضيلت و ولايت و فرمانروا بودن آنان از قول پيامبر جعل مى كردند و در مقابل، از آنها مال و ثروت و پول و پاداش مى گرفتند، و سرپرستى كارها و فرمانروايى بر مردم به آنان داده مى شد.«و انّما النّاس... الّا من عصم»،امام (ع) در اين گفتار به علّت و انگيزه كارى كه منافق انجام مى دهد اشاره مى كند، زيرا: بديهى است كه دوستى و علاقه به دنيا بر منافقان و جز آنها چيره مى باشد، به دليل آن كه امور دنيا بر ايشان محسوس و با آن در تماسند، ولى نسبت به آخرت و خصوصيات آن و هدفى كه از خلقت آنان در دنيا اراده شده آگاهى ندارند، علاقه اى نشان نمى دهند، مگر كسى را كه خداوند هدايت فرموده و با كششى معنوى به طرف خود، او را از امور باطل مادّى و دنيوى حفظ كرده است.و در اين جمله به مطلب ديگرى نيز اشاره شده است و آن كمياب بودن وجود نيكان و صالحان است چنان كه خداوند در قرآن كريم مى فرمايد: «... قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى  نِعاجِهِ وَ إِنَّ كَثِيراً.»، و در آيه ديگر نيز فرموده است: «... يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ.»سپس امام عليه السلام به بيان حالت منافقان با پيشوايان ضلالت پرداخته و چنين فرموده است: «ثمّ بقوا بعده»، اين امر بديهى است كه بلافاصله پس از وفات رسول اكرم هنوز پيشوايان گمراهى بطور رسمى وجود نداشتند، بنا بر اين مى توان سخن امام را به دو وجه توجيه كرد:1-  چون حضرت يقين دارد كه در آينده نزديك چنين امرى پيش مى آيد آن را به منزله واقع فرض كرده، و كلام فوق را بيان فرموده است.2-  اشاره به كسانى است كه پس از پيامبر اكرم باقى مانده و از اطرافيان معاويه شدند، چون او در آن هنگام پيشواى گمراهان بود. 
منهاج البراعه (خوئی)و إنّما أتاك بالحديث أربعة رجال ليس لهم خامس:رجل منافق مظهر للإيمان متصنّع بالإسلام لا يتأثّم و لا يتحرج، يكذب على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم متعمّدا فلو علم النّاس أنّه منافق كاذب لم يقبلوا منه و لم يصدّقوا قوله و لكنّهم قالوا صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم راه و سمع منه و لقف عنه فيأخذون بقوله و قد أخبرك اللّه عن المنافقين بما أخبرك، و وصفهم بما وصفهم به لك، ثمّ بقوا بعده عليه و آله السّلام فتقرّبوا إلى أئمّة الضّلالة و الدّعاة إلى النّار بالزّور و البهتان، فولّوهم الأعمال و جعلوهم حكّاما على رقاب النّاس، و أكلوا بهم الدّنيا و إنّما النّاس مع الملوك و الدّنيا إلّا من عصم اللّه فهو أحد الأربعة.اللغة:و (التّصنّع) تكلّف حسن السّمت و التزيّن و (التّأثم) و (التحرّج) مجانبة الاثم و الحرج أى الضّيق يقال تحرج أى فعل فعلا جانب به الحرج كما يقال تحنث إذا فعل ما يخرج به عن الحنث، قال ابن الاعرابي: للعرب أفعال تخالف معانيها ألفاظها قالوا: تحرّج و تحنّث و تأثّم و تهجّد إذا ترك الهجود.و (لقفه) لقفا من باب سمع و لقفانا بالتحريك تناوله بسرعة قال تعالى: «تلقف ما يأفكون»، و (عصمه اللّه) من المكروه من باب ضرب حفظه و وقاه.الاعراب:و قوله: صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بالرفع خبر محذوف المبتدأ أى هو أو هذا صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و جملة رآه تحتمل الحال و الوصف.المعنى:ثمّ شرع عليه السّلام فى بيان وجه اختلاف الأخبار فقال (و انما أتاك بالحديث أربعة رجال لا خامس لهم) قال الشارح البحرانى: و وجه الحصر فى الأقسام الأربعة أنّ الناقل للحديث عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم المتسمّين بالاسلام إمّا منافق أولا، و الثاني إمّا أن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 30 يكون قد وهم فيه أولا، و الثاني إما أن لا يكون قد عرف ما يتعلّق به من شرايط الرّواية أو يكون.فأشار عليه السّلام إلى القسم الأوّل بقوله  (رجل منافق مظهر للايمان) بلسانه منكر له بقلبه (متصنّع بالاسلام) أى متكلّف بادابه و لوازمه و مراسمه ظاهرا من غير أن يعتقد به باطنا يعنى أنه ليس مسلما فى نفس الأمر و إنّما تسمّى بالاسلام لتدليس الناس (لا يتأثم و لا يتحرّج) أى لا يكفّ نفسه عن موجب الاثم و لا يتجنّب عن الوقوع فى الضيق و الحرج، أولا يعدّ نفسه آثما بالكذب بل (يكذب على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم متعمّدا) لغرضه الدّنيوى و داعية هواه النفساني (فلو علم الناس أنه منافق كاذب لم يقبلوا منه) حديثه كما قبلوه (و لم يصدّقوا قوله) كما صدّقوه (و لكنهم) اشتبهوا و (قالوا) هذا (صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رآه و سمع منه و لقف) أى تنال الحديث (عنه فيأخذون بقوله) غفلة عن كذبه لحسن ظنهم به (و قد أخبرك اللّه عن المنافقين) فى كتاب المبين (بما أخبرك و وصفهم بما وصفهم به لك) الظاهر أنه عليه السّلام أراد به قوله تعالى فى سورة المنافقين  «وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ» الاية، كما صرّح عليه السلام به فى ساير طرق الرّواية حسبما تعرفه فى التكملة الاتية، و قد أفصح تعالى عن أحوالهم و أوصافهم بهذه الاية و الايات قبلها فى السورة المذكورة قال  «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ. وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ» قال أمين الاسلام الطبرسيّ قد «و اللّه يشهد إنّ المنافقين لكاذبون» في قولهم إنّهم يعتقدون أنك رسول اللّه، فكان إكذابهم في اعتقادهم و أنّهم يشهدون ذلك بقلوبهم، و لم يكذبوا فيما يرجع إلى ألسنتهم، لأنّهم شهدوا بذلك و هم صادقون فيه «اتّخذوا ايمانهم جنّة» أى سترة يستترون بها من الكفر لئلا يقتلوا و لا يسبوا و لا يؤخذ أموالهم «فصدّوا عن سبيل اللّه» فأعرضوا بذلك عن دين الاسلام، و قيل: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 31 منعوا غيرهم عن اتّباع سبيل الحقّ بأن دعوهم إلى الكفر في الباطن، و هذا من خواصّ المنافقين، يصدّون العوام عن الدّين كما تفعل المبتدعة «انّهم ساء ما كانوا يعملون» أى بئس الّذى يعملونه من اظهار الايمان مع ابطان الكفر و الصدّ عن السّبيل «ذلك بأنّهم آمنوا» بألسنتهم، عند الاقرار بلا إله إلّا اللّه محمّد رسول اللّه «ثمّ كفروا» بقلوبهم لمّا كذبوا بهذا «فطبع على قلوبهم» أى ختم عليها بسمة تميّز الملائكة بينهم و بين المؤمنين على الحقيقة «فهم لا يفقهون» أى لا يعلمون من حيث إنّهم لا يتفكرون حتّى يميّزوا بين الحقّ و الباطل «و إذا رأيتهم تعجبك اجسامهم» بحسن منظرهم و تمام خلقتهم و جمال بزّتهم «و إن يقولوا تسمع لقولهم» لحسن منطقهم و فصاحة لسانهم و بلاغة بيانهم «كأنّهم خشب مسنّدة» أى كأنّهم أشباح بلا أرواح، شبّههم اللّه في خلوّهم من العقل و الافهام بالخشب المسنّدة إلى شيء لا أرواح فيها و في الصّافي مسنّدة إلى الحائط في كونهم أشباحا خالية عن العلم و النّظر. (ثمّ بقوا) أى المنافقون (بعده عليه و آله السلام فتقرّبوا إلى أئمّة الضّلالة) كمعاوية و أضرابه من رؤساء بني اميّة تلميح (و الدّعاة إلى النّار) فيه تلميح إلى قوله تعالى  «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ» (بالزّور) أى الكذب (و البهتان فولّوهم الأعمال و جعلوهم حكاما على رقاب النّاس) أى أئمّة الضّلال بسبب وضع الأخبار اعطوا هؤلاء المنافقين الولايات و سلّطوهم على النّاس، و يحتمل العكس أى بسبب مفتريات هؤلاء المنافقين صاروا و الين على النّاس و صنعوا ما شاءوا و ابتدعوا ما أرادوا قال المحدّث العلامة المجلسيّ: و لكنّه بعيد.أقول: و لعلّ وجه استبعاده أنّ ظاهر كلامه عليه السّلام يفيد كون إمامة أئمّة الضلالة متقدّمة على وضع الأخبار حيث تقرّبوا بها إليهم فلا يكون حينئذ ولايتهم و إمامتهم مستندة إلى وضعها و مسبّبة منها، و لكن يمكن رفع البعد بأن يكون المراد أنّ ثبات حكومتهم و ولايتهم و استحكامها كان بسبب مفتريات المنافقين و إن لم يكن أصل الولاية بسببها و قوله  (و أكلوا بهم الدّنيا) أى معهم أو باعانتهم، و الضّمير الأوّل راجع إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 32 أئمّة الضلالة، و الثاني إلى المنافقين المفترين، و يحتمل العكس أيضا.و أشار إلى علّة تقرّبهم إلى الولاة بمفترياتهم بقوله  (و انما الناس) جميعا (مع الملوك و الدّنيا) لكون هواهم فيها فهم عبيد لها و لمن فى يديه شيء منها حيثما زالت زالوا إليها و حيثما أقبلت أقبلوا عليها (إلّا من عصم) ه (اللّه) تعالى منها و من أهلها، و هم الدين آمنوا و عملوا الصالحات و قليل ما هم (ف) هذا (هو أحد الأربعة).الترجمة:و جز اين نيست آورد بتو حديث را چهار كس كه نيست پنجمى از براى آنها:اوّل كسى است كه منافق است كه ظاهر ساخته ايمان را و بخود بسته اسلام را، پرهيز ندارد از گناه و باك نمى كند از تنگى معصيت دروغ مى بندد بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از روى عمد، پس اگر بدانند مردمان كه او منافق و دروغ گو است قبول نمى كنند از او، و تصديق نمى كنند قول او را، و ليكن ايشان مى گويند كه اين شخص مصاحب رسول خدا است ديده است او را و شنيده است از او و أخذ نموده از او، پس فرا گيرند قول او را، و بتحقيق كه خبر داده است تو را خداى تعالى در قرآن از حال منافقان به آن چيز كه خبر داده، و وصف فرموده ايشان را بان چيز كه وصف كرده است از براى تو، پس باقى ماندند آن منافقان بعد از رحلت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تقرّب جستند بسوى امامان ضلالت و گمراهى و دعوت كنندگان بسوى آتش جهنم بسبب دروغ و بهتان گفتن بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، پس گردانيدند ايشان را صاحبان اختيار كارها و حاكمان بر مردان، و خوردند با دست يكى بودن ايشان مالها را، و جز اين نيست كه مردمان مايلند بپادشاهان و راغبند بدنيا مگر كسى كه حفظ نمايد او را خدا، پس اين كس يكى از آن چهار كس است.  
بخش ۳ : عدم دقت در نقل احادیث [منبع]

الخاطِئون:
وَ رَجُلٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) شَيْئاً لَمْ يَحْفَظْهُ عَلَى وَجْهِهِ، فَوَهِمَ فِيهِ وَ لَمْ يَتَعَمَّدْ كَذِباً، فَهُوَ فِي يَدَيْهِ وَ يَرْوِيهِ وَ يَعْمَلُ بِهِ وَ يَقُولُ أَنَا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله)، فَلَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ أَنَّهُ وَهِمَ فِيهِ لَمْ يَقْبَلُوهُ مِنْهُ، وَ لَوْ عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ كَذَلِكَ لَرَفَضَهُ.
أهلُ الشُبهة:
وَ رَجُلٌ ثَالِثٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) شَيْئاً يَأْمُرُ بِهِ ثُمَّ إِنَّهُ نَهَى عَنْهُ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ، أَوْ سَمِعَهُ يَنْهَى عَنْ شَيْءٍ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ، فَحَفِظَ الْمَنْسُوخَ وَ لَمْ يَحْفَظِ النَّاسِخَ؛ فَلَوْ عَلِمَ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضَهُ وَ لَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ إِذْ سَمِعُوهُ مِنْهُ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضُوهُ.

وَهِمَ : اشتباه كرد. 
وَهِمَ فيه : اشتباه كرده است
رَفَضَه : آنرا ترك كرد 
دوم- اشتباه كار:
دوم كسى كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چيزى را به اشتباه شنيده، امّا سخن آن حضرت را درست حفظ نكرده است، و با توهّم چيزى را گرفته، امّا از روى عمد دروغ نمى گويد، آنچه در اختيار دارد روايت كرده و به آن عمل مى كند و مى گويد من از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن را شنيده ام. اگر مسلمانان بدانند كه او اشتباه كرده، و غير واقعى پنداشته، از او نمى پذيرفتند، خودش هم اگر آگاهى مى يافت كه اشتباه كرده آن را رها مى كرد.
سوّم- ناآگاهانى كه حديث شناس نيستند:
و سومى شخصى كه شنيده پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به چيزى امر فرمود. (امّا) سپس از آن نهى كرد و او نمى داند، يا شنيد كه چيزى را نهى كرد، سپس به آن امر فرمود و او آگاهى ندارد، پس نسخ شده را حفظ كرد ولى ناسخ را نمى داند. اگر بداند كه حديث او منسوخ است تركش مى كند، و اگر مسلمانان نيز مى دانستند روايت او نسخ شده، آن را ترك مى كردند.
 
(5) و (دوّم:) مردى است كه از رسول خدا چيزى را شنيده و آنرا درست حفظ نكرده و در آن اشتباه و خطاء نموده و دانسته دروغ نگفته است، پس آنچه در تصرّف او است نقل ميكند و بآن عمل مى نمايد و مى گويد: من آنرا از رسول خدا -صلّى اللَّه عليه و آله- شنيده ام، پس اگر مسلمانان مى دانستند كه او حديث را اشتباه فهميده از او نمى پذيرفتند، و اگر او نيز مى دانست كه اشتباه كرده آنرا ترك گفته نقل نمى كرد.
(6) و سوّم: مردى است كه از رسول خدا -صلّى اللَّه عليه و آله- چيزى را شنيده كه بآن امر مى نموده بعد از آن نهى فرموده و او از نهى آن حضرت آگاه نيست، يا چيزى شنيده كه از آن نهى مى نموده بعد بآن امر فرموده و او نمى داند، پس نسخ شده را نگاه داشته نسخ كننده را بدست نياورده، و اگر مى دانست كه آن حديث نسخ گرديده نقل نمى نمود، و اگر مسلمانان هم موقعى كه آنرا از او شنيدند مى دانستند نسخ شده بآن عمل نمى كردند.
 
و ديگر، مردى است كه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) خبرى شنيده، اما درستش را به خاطر نسپرده و سر آن ندارد كه دروغ بگويد. او چيزى را كه آموخته، اينك، روايت مى كند و خود نيز به كارش مى بندد و همه جا مى گويد كه اين سخن را از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) شنيده ام. اگر مسلمانان مى دانستند كه او اشتباه دريافته از او نمى پذيرفتند و خود نيز اگر مى دانست تركش مى گفت.
سه ديگر مردى است كه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) چيزى شنيده كه بدان فرمان داده، سپس، از آن نهى كرده است، بى آنكه، او آگاه شده باشد. يا شنيده است كه از كارى نهى كرده، سپس، به آن فرمان داده، بى آنكه او خبردار شده باشد. بنا بر اين، منسوخ را شنيده ولى ناسخ را نشنيده است. اين مرد اگر مى دانست آنچه مى گويد نسخ شده، هرگز نمى گفت. و اگر مسلمانان هنگامى كه آن را از او شنيدند مى دانستند كه نسخ شده، آن را ترك مى گفتند.
 
(ديگر از عوامل اختلاف احاديث اين است که) کسى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چيزى را شنيده است; امّا به صورت صحيح آن را به خاطر نسپرده و در آن اشتباه نموده، هر چند از روى علم و عمد به آن حضرت دروغ نبسته است. اين حديث آميخته با خطا در اختيار اوست و آن را روايت و به آن عمل مى کند و مى گويد: من آن را از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيده ام. اگر مسلمانان مى دانستند او در مورد آن حديث گرفتار اشتباه شده آن را از او نمى پذيرفتند و اگر خود او نيز مى دانست چنين است آن را رها مى کرد.
گروه سوم کسانى هستند که حديثى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) شنيده اند که در آن به چيزى امر فرموده، سپس (در حديث ديگرى) از آن نهى کرده (و حکم اوّل را نسخ فرموده) در حالى که آن شنونده از حکم دوم با خبر نبوده (و نمى دانسته که حکم ناسخ جاى منسوخ را گرفته است) يا از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نهى درباره چيزى شنيده است که بعداً به آن امر فرموده، در حالى که اين شخص (از حکم دوم) آگاه نشده است. به اين ترتيب در حقيقت اين شخص منسوخ را فرا گرفته و حفظ کرده; ولى ناسخ را حفظ نکرده است. اگر او مى دانست آنچه را شنيده است نسخ شده آن را رها مى ساخت و اگر مسلمانان هنگامى که آن حکم را از وى شنيدند مى دانستند نسخ شده است آن را ترک مى کردند.
 
و مردى كه چيزى از رسول خدا (ص) شنيد و آن را چنانكه بايد در گوش نكشيد، و به خطا شنفته و به عمد دروغى نگفته، آن حديث نزد اوست، آن را مى گويد و بدان كار مى كند، و گويد: «من اين را از رسول خدا (ص) شنيدم» و اگر مسلمانان مى دانستند وى در آن حديث به خطا رفته از او نمى پذيرفتند، و او هم اگر مى دانست حديث خطاست از سر گفتن آن بر مى خاست.
و سومين، مردى است كه شنيد رسول خدا (ص) به چيزى امر فرمود، سپس آن را نهى فرمود و او نمى داند. يا شنيد چيزى را نهى كرد سپس بدان امر فرمود، و او از آن آگاهى ندارد. پس آن را كه نسخ شده به خاطر دارد و نسخ كننده را به خاطر نمى آرد، و اگر مى دانست -آنچه در خاطر دارد- نسخ شده آن را ترك مى گفت و اگر مسلمانان هنگامى كه حديث را از وى شنيدند مى دانستند نسخ شده ترك آن حديث مى گفتند.
 
دوم كسى است كه از رسول خدا مطلبى شنيده اما آن را چنان كه بايد حفظ نكرده، و در آن دچار اشتباه شده و عمدا دروغ نبسته، پس آن حديث در اختيار اوست و آن را روايت مى كند و به آن عمل مى نمايد و مى گويد: آن را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم. اگر مسلمانان اشتباه او را بدانند از او قبول نمى كنند، و اگر خود او به اشتباهش آگاه مى شد آن گفته را وامى گذاشت.
سومين نفر مردى است كه مطلبى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده كه ابتداء حضرت به آن امر فرموده سپس از آن نهى كرده و او از نهى حضرت بى خبر است، يا چيزى را شنيده كه حضرت نهى فرموده، ولى بعد از آن به آن امر كرده و او آگاه نيست، پس امرى كه با نهى نسخ شده، يا نهيى را كه با امر نسخ شده حفظ كرده و نسخ كننده را نيافته، و اگر مى دانست آن مطلب نسخ شده نقل نمى كرد، و اگر مسلمانان مى دانستند كه آنچه را از او شنيده اند نسخ شده مورد عمل قرار نمى دادند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 162-156 احاديث ناسخ و منسوخ:در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) به دو قسمت دير از عوامل اختلاف و تعارض احاديث اشاره مى کند; نخست مى فرمايد: «(ديگر از عوامل اختلاف حديث اين است که) کسى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چيزى را شنيده است; امّا به صورت صحيح آن را به خاطر نسپرده و در آن اشتباه نموده، هر چند از روى علم و عمد به آن حضرت دروغ نبسته است. اين حديث آميخته با خطا در اختيار اوست و آن را روايت و به آن عمل مى کند و مى گويد من آن را از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيده ام»; (وَ رَجُلٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللّهِ شَيْئاً لَمْ يَحْفَظْهُ عَلَى وَجْهِهِ، فَوَهِمَ فِيهِ، وَ لَمْ يَتَعَمَّدْ کَذِباً، فَهُوَ فِي يَدَيْهِ، وَ يَرْوِيهِ وَ يَعْمَلُ بِهِ، وَ يَقُولُ: أَنَا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله)).اين اشتباه کارى، گاه از سهل انگارى و تسامح و تساهل ناشى مى شود و گاه از عدم آگاهى به مفاهيم الفاظ و جمله و گاه به سبب اينکه انسان جايز الخطا و محل سهو و نسيان است. سبب آن هر چه باشد نتيجه آن يکى است و آن انتقال ناصحيح به ديگران است.مثلا در حديثى از عبدالله عمر مى خوانيم که پيغمبر خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «إِنَّ الْمَيِّتَ لِيُعَذَّبُ بِبُکاءِ أَهْلِهِ عَلَيْهِ; ميت به سبب گريه بستگانش بر او عذاب مى شود».هنگامى که اين حديث به ابن عباس رسيد گفت عبدالله عمر در نقل حديث خطا کرده قضيه اين است که پيغمبراکرم(صلى الله عليه وآله) از کنار قبر يک يهودى مى گذشت فرمود: «إِنَّ أهْلَهُ لَيَبْکُونَ عَلَيْهِ وَ هُوَ يُعَذَّبُ; خانواده او براى او گريه مى کنند در حالى که او در عذاب است».(1)لذا در علم درايه يکى از شرايط قبول حديث را ضابط بودن راوى شمرده اند که بايد هوشيار باشد، مطلب را خوب بگيرد و خوب منتقل کند.اين نکته نيز قابل توجّه است که نقل به معنا را بسيارى از بزرگان علما مجاز شمرده اند; يعنى راوى مجبور نيست عين الفاظ را منتقل کند، بلکه مى تواند محتواى الفاظ را در قالب ديگرى بريزد و نقل کند و مى دانيم نقل به کلام کار ساده اى نيست و گاه راوى در نقل به معنا گرفتار خطا مى شود.سپس در ادامه سخن مى فرمايد: «اگر مسلمانان مى دانستند او در مورد آن حديث گرفتار اشتباه شده آن را از او نمى پذيرفتند و اگر خود او نيز مى دانست چنين است آن را رها مى کرد»; (فَلَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ أَنَّهُ وَهِمَ فِيهِ لَمْ يَقْبَلُوهُ مِنْهُ، وَ لَوْ عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ کَذلِکَ لَرَفَضَهُ!).بنابراين راوى در اينگونه موارد سوء نيّتى نداشته، هر چند کار او نادرست بوده و ممکن است ناخواسته سبب گمراهى گروهى گردد.بسيارى از چنين اشتباهاتى به سبب آن است که راوى صدر و ذيل روايت را نقل نمى کند و مفهوم جمله به واسطه آن دگرگون مى شود; مثلا در حديثى از امام على بن موسى الرضا(عليه السلام) مى خوانيم: کسى در محضرش عرض کرد مردم روايتى به اين مضمون از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل مى کنند: «إِنَّ اللهَ خَلَقَ آدَمَ عَلى صُورَتِهِ; خداوند آدم را به شکل خودش آفريد». امام فرمود: خداوند آنها را بکشد آغاز حديث را حذف کرده اند اصل حديث چنين است که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از کنار دو نفر عبور کرد که به يکديگر دشنام مى دادند يکى به ديگرى گفت: قَبَّحَ اللهُ وَجْهَکَ وَ وَجْهَ مَنْ يُشْبِهُکَ; خداوند صورت تو و صورت هر کس را شبيه توست سياه کند. پيامبر فرمود: يا عَبْدَاللهِ لا تَقُلْ هذا لاِخيکَ فَإِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ آدَمَ عَلى صُورَتِهِ; اى بنده خدا اين سخن را به برادرت مگو، زيرا خداوند آدم را هم شبيه او آفريد (در واقع تو به همه انسانها از آدم گرفته تا آخر دشنام مى دهى).(2)* * *آنگاه امام(عليه السلام) درباره گروه سوم از راويان اخبار، مى فرمايد: «سوم کسى است که حديثى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) شنيده که در آن به چيزى امر فرموده، سپس (در حديث ديگرى) از آن نهى کرده در حالى که آن شنونده از اين با خبر نبوده (که حکم اوّل نسخ شده و حکم ناسخ جاى آن را گرفته است) يا از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نهى درباره چيزى شنيده است که بعداً به آن امر فرموده، در حالى که اين شخص (از حکم دوم) آگاه نشده است. به اين ترتيب در حقيقت اين شخص منسوخ را فرا گرفته و حفظ کرده; ولى ناسخ را حفظ نکرده است»; (وَ رَجُلٌ ثَالِثٌ، سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله) شَيْئاً يَأْمُرُ بِهِ، ثُمَّ إِنَّهُ نَهَى عَنْهُ، وَ هُوَ لاَ يَعْلَمُ، أَوْ سَمِعَهُ يَنْهَى عَنْ شَيْء، ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لاَ يَعْلَمُ، فَحَفِظَ الْمَنْسُوخَ، وَ لَمْ يَحْفَظِ النَّاسِخَ).مسئله نسخ از مسائل مسلّم اسلامى است که به طور محدود در احکامى در اصل نزول قرآن صورت گرفته است; يعنى در آغاز، حکمى براى زمان محدودى نازل شده سپس اين حکم برداشته شده و حکم لازم و پايدار به جاى آن نشسته است; مثلا مسلمانان در آغاز ظهور اسلام مأمور بودند به سوى بيت المقدس نماز گزارند اين امر در دوران اقامت پيامبر در مکّه و کمى بعد در مدينه نيز ادامه داشت. اين حکم ـ شايد به اين دليل که کعبه در آن زمان به بتکده اى تبديل شده بود ـ هنگامى که پيغمبر اکرم پايه هاى توحيد را محکم ساخت نسخ شد و همه مسلمانان درسال دوم بعداز هجرتِ پيامبر مأمور شدند به سوى کعبه نماز بخوانند.همين معنا در روايات پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز جارى است; گاه پيامبر حکمى را بيان مى فرمود که در واقع موقت بود; ولى زمان آن بيان نمى شد. سپس اين حکم منسوخ مى شد و حکم دائمى جاى آن را مى گرفت; مثلا پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در حديثى فرمود: «نَهَيْتُکُمْ عَنْ ثَلاث; نَهَيْتُکُمْ عَنْ زِيارَةِ الْقُبُورِ، ألا فَزُورُوها وَ نَهَيْتُکُمْ عَنْ إخْراجِ اللُّحُومِ الأضاحي مِنْ مِنى بَعْدَ ثَلاث ألا فَکُلُوا وَادَّخِرُوا وَ نَهَيْتُکُمْ عَنِ النَّبيذِ ألا فَانْبُذُوا وَ کُلُّ مُسْکر حَرامٌ; من شما را از سه چيز نهى کرده بودم (و اکنون به شما مى گويم انجام دهيد) شما را از زيارت قبور نهى کرده بودم اکنون مى گويم به زيارت قبور برويد و شما را از بيرون بردن گوشتهاى قربانى (در ايّام حج) از منا بعد از سه روز نهى کرده بودم (اشاره به اينکه همه بايد در آنجا مصرف شود) اکنون مى گويم هم از آنها گوشتها بخوريد و هم ذخيره کنيد (و به بيرون از منا ببريد) و قبلا شما را از «نبيذ»(3) نهى مى کردم الان مى گويم: نبيذ حلال است; ولى هر مسکرى حرام است».(4)بنابراين کسى مى تواند اخبار صحيح پيامبر را نقل کند که احاطه کاملى به همه احاديث داشته باشد; ناسخ و منسوخ را بشناسد و هر يک را در جايگاه خود جاى دهد.موضوع عام و خاص نيز همچون ناسخ و منسوخ است به اين ترتيب که گاهى حکم عامى گفته مى شود که شامل همه افراد است; مثلا در حديثى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است: «النّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلى أَمْوالِهِمْ; مردم بر اموال خويش سلطه کامل دارند»(5) ولى در جاى ديگر مى فرمايد: «لا ضَرَرَ وَ لا ضِرارَ في الاِْسْلامِ; هيچ کس حق ندارد ضرر و زيانى به عمد يا به غير عمد به ديگرى برساند».(6) به اين ترتيب سلطه بر اموال محدود به جايى مى شود که موجب ضرر و زيانى به ديگران نباشد.کسانى که حکم عام را شنيده اند و از خاص بى خبر بوده اند، کلام پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به گونه اى به ديگران مى رسانند که با حکم خاص تناقض دارد; ولى آنها که هر دو را شنيده اند و در کنار هم قرار داده اند مى دانند که هيچ تضادى در ميان آنها نيست.در پايان اين بخش امام(عليه السلام) مى فرمايد: «اگر او (کسى که حکم منسوخ را نقل مى کند) مى دانست آنچه را شنيده است نسخ شده آن را رها مى ساخت و اگر مسلمانان هنگامى که آن حکم را از وى شنيدند مى دانستند نسخ شده است آن را ترک مى کردند»; (فَلَوْ عَلِمَ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضَهُ، وَ لَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ إذْ سَمِعُوهُ مِنْهُ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضُوهُ).به اين ترتيب، بخشى از اختلاف اخبار از عدم احاطه به روايات ناسخ و منسوخ پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نشأت مى گيرد بى آنکه سوء نيّتى از سوى راويان در کار باشد.*****نکته:نسخ در احکام شرع:گرچه موارد نسخ در آيات قرآن و روايات پيغمبر(صلى الله عليه وآله) محدود و معدود است; ولى اين مسئله اهميّت خاص دارد; هم از نظر ارتباط آن با مسائل اعتقادى و ارتباطش با مسائل مربوط به نبوّت و احکام.جمعى سؤال مى کنند: چگونه ممکن است حکمى از سوى خدا بر پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) وحى گردد که ظاهر آن جاودانگى و هميشگى آن است; ولى بعد از مدتى منسوخ شود و حکم ديگرى که غالباً ضد آن است جاى آن را بگيرد با اينکه علم خدا نامحدود است و علم پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نيز متکى به وحى الهى است؟در مورد احکام عرفى و بشرى نسخ فراوان است و چيز عجيبى نيست، زيرا مسائلى را بررسى کرده احکامى وضع مى کنند; ولى در عمل ضعفها و نارساييهاى آن آشکار مى شود و آن را نسخ مى کنند و اگر از اوّل عيوب و اشکالات آن را مى دانستند چه بسا وضع حکم نمى شد; ولى به يقين در مورد احکام الهى اين مطلب صادق نيست، پس نسخ در آنها چگونه تصور مى شود؟با توجّه به يک نکته پاسخ اين سؤال روشن مى شود و آن اينکه: نسخ در احکام الهى به جهت تغيير موضوع است; به بيان ديگر از روز نخست عمر آن حکم محدود به زمان خاصى بوده، هرچند طبق مصالحى در آغاز به پايان حکم اشاره نشده است.مثلا حکم دادن صدقه قبل از نجوا که در آيه 12 و 13 سوره مجادله نازل شده در آغاز براى آزمودن اصحاب پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بوده و تفهيم اين نکته که سخنان در گوشى افراد مختلف با پيغمبر(صلى الله عليه وآله) غالباً غير ضرورى بوده و بايد ترک شود تا سوء ظن را در افراد بر نيانگيزد، لذا هنگامى که دستور صدقه قبل از «نجوا» داده شد همه اصحاب آن را ترک کردند جز على(عليه السلام) که صدقه اى داد و در امر لازمى با پيامبر(صلى الله عليه وآله) نجوا کرد و اين افتخار در صفحات زندگى آن حضرت رقم خورد که تنها کسى که به آيه نجوا عمل کرد اوست.بعد از اين واقعه آيه ديگرى نازل شد و حکم صدقه قبل از نجوا را نسخ کرد و همگى دانستند که نجواهاى آنها غالباً غير ضرورى است و از آن خوددارى کردند.موارد نسخ چه در قرآن و چه در احاديث همه از اين قبيل است که حکمى در شرايط خاص براى مدّت محدودى وضع مى شده و بعد از تغيير شرايط نسخ مى گرديده است.اين نکته نيز قابل توجّه است که نسخ طبق آنچه در بالا آمد تنها در زمان پيغمبر ـ زمانى که باب وحى گشوده بود ـ صورت مى گرفت و بعد از آن حضرت هيچ گونه نسخى صورت نگرفت.(7)*****پی نوشت:1. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 47 .2. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 110; بحارالانوار، ج 4، ص 11 .3. منظور از نبيذ حلال اين است که مسلمانان هنگامى که وارد مدينه شدند عدّه اى به خاطر سردى آب مدينه گرفتار ناراحتى مزاج شدند، پيامبر اکرم دستور داد در ظرف هاى ذخيره آب مقدارى خرما بيندازند تا سردى آب برطرف شود و چنين کردند ولى به مقدارى نبود که خرما تخمير و آب مبدّل به شراب شود و لذا در ذيل روايت مى فرمايد: «هر مسکرى حرام است».4. وسائل الشيعه، ج 10، باب 41 از ابواب ذبح، ح 7 .5. بحارالانوار، ج 2، ص 272، ح 7 .6. کافى، ج 5، ص 292، ح 22; و سنن ابن داود، ج 2، ص 118 .7. توضيح بيشتر درباره نسخ در پيام امام اميرالمؤمنين(عليه السلام)، ج 1، ص 239 و 250 ذيل خطبه اوّل و در تفسير نمونه، ج 1، ذيل آيه 106 سوره بقره آمده است، و از آن مشروح تر در کتاب انوارالأصول، ج 1، ص 177 به بعد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«و رجل سمع من رسول اللَّه (ص) شيئا لم يحفظه... لرفضه»،اشاره به قسم دوم از ناقلان روايت است. شارح در توضيح اين قسمت از سخنان حضرت كه در معرّفى اين گروه آمده، براى چنين شخصى دو اشتباه ذكر كرده است: لفظى، معنوى: سخنى را كه از پيامبر شنيده، نتوانسته است بدرستى لفظ آن را ضبط كند، و معناى آن را هم درست درك نكرده، و هنگامى كه مى خواهد آن را براى ديگران بازگو كند، معنايى كه خود تصور كرده است -در حالى كه بر خلاف اراده پيامبر است- با لفظى از خود بيان مى كند، بنا بر اين آنچه را كه گفته، هم از نظر معنى و هم از جهت لفظ بر خلاف گفته پيامبر است، اما تعمدى در اين جهت نداشته، زيرا: آن را كه به نظر خود از پيامبر شنيده، روايت كرده و به آنچه كه در فكر و انديشه او درست بوده عمل كرده و آن را به رسول خدا نسبت داده است، علّت به غلط افتادن مردم و پذيرفتن گفتار او آن است كه آنها به اشتباه او آگاهى نداشتند، و علت اشتباه كردن خود او در نقل روايت و عمل به آن، توهّم و پندار او به هنگام شنيدن بوده است، كه اگر توجه به اين امر داشت نقل آن روايت و عمل به آن را ترك مى كرد.«و رجل سمع... لرفضه»،اشاره به قسم سوم است، كه علت به غلط افتادن ناقل و همچنين سبب گمراه شدن مردم با شنيدن از او، يك موضوع است و آن آگاه نبودن آنان از نسخ روايت است. 
منهاج البراعه (خوئی)و رجل سمع من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شيئا لم يحفظه على وجهه، فوهم فيه، و لم يتعمّد كذبا فهو في يديه و يرويه و يعمل به و يقول أنا سمعته من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فلو علم المسلمون أنّه وهم فيه لم يقبلوه منه، و لو علم هو أنّه كذلك لرفضه. و رجل ثالث سمع من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شيئا يأمر به ثمّ نهى عنه و هو لا يعلم، أو سمعه ينهى عن شيء ثمّ أمر به و هو لا يعلم، فحفظ المنسوخ و لم يحفظ النّاسخ، فلو علم أنّه منسوخ لرفضه، و لو علم المسلمون إذ سمعوه منه أنّه منسوخ لرفضوه.الاعراب:و جملة و يرويه عطف على جملة هو في يديه، و فى بعض النسخ بدون الواو فتكون حالا من الضمير في يديه أو استينافيا بيانيا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 32 المعنى:(و) الثاني منهم (رجل سمع من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شيئا لم يحفظه على وجهه) الذى صدر من لسانه الشريف (فوهم فيه) أى غلط و سهى (و لم يتعمّد كذبا) كتعمّد الرّجل السابق الذّكر (فهو فى يديه) ينقله (و يرويه) لغيره (و يعمل به) فى نفسه (يقول أنا سمعته من رسول اللّه) يسنده إليه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بزعم أنه عين ما قاله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (فلو علم المسلمون أنه و هم فيه لم يقبلوه منه و لو علم هو أنه كذلك لرفضه) أى نبذه و تركه و لم يروه أقول: و من ذلك اشترط علماء الدّراية الضبط في الرّاوى يرى ضبطه لما يرويه بمعنى كونه حافظا له متيقظا غير مغفل إن حدّث من حفظه ضابطا لكتابه حافظا من الغلط و التصحيف و التحريف ان حدّث منه عارفا بما يختلّ به المعني ان روى به أى بالمعنى على القول بجوازه حسبما تعرفه إنشاء اللّه تفصيلا. (و رجل ثالث سمع من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شيئا يأمر به ثمّ نهى عنه و هو لا يعلم) بنهيه (أو سمعه ينهى عن شيء ثمّ أمر به و هو لا يعلم) بأمره (فحفظ المنسوخ و لم يحفظ الناسخ فلو علم أنه منسوخ لرفضه و لو علم المسلمون إذ سمعوه منه أنه منسوخ لرفضوه) و لكنه لجهله و غفلته عن الناسخ روى المنسوخ لغيره فقبلوه منه بحسن وثوقهم به روى فى الكافى بسند موثّق عن محمّد بن مسلم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قلت له: ما بال أقوام يروون عن فلان و فلان عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لا يتّهمون بالكدب، فيجيء منكم خلافه؟ قال عليه السّلام: إنّ الحديث ينسخ كما ينسخ القرآن.و فيه بسنده عن منصور بن حازم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في حديث قال: قلت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 33 فأخبرنى عن أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم صدقوا على محمّد أم كذبوا؟ قال: بل صدقوا، قال: قلت: فما بالهم قد اختلفوا؟ فقال عليه السّلام: أما تعلم أنّ الرّجل كان يأتي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فيسأله عن المسألة فيجيبه فيها بالجواب، ثمّ يجيئه بعد ذلك بما ينسخ ذلك الجواب فنسخت الأحاديث بعضها بعضا.قال الشهيد الثاني فى دراية الحديث عند تعداد أقسام الأحاديث: و سادس عشرها الناسخ و المنسوخ، فانّ من الأحاديث ما ينسخ بعضها بعضا كالقرآن.و الأوّل و هو الناسخ ما أى حديث دلّ على رفع حكم شرعىّ سابق، فالحديث المدلول عليه بما بمنزلة الجنس يشمل الناسخ و غيره و مع ذلك خرج به ناسخ القرآن و الحكم المرفوع شامل للوجودى و العدمى و خرج بالشرعى الذى هو صفة الحكم الشرعىّ المبتدأ بالحديث، فانه يرفع به الاباحة الأصلية لكن لا يسمى شرعيا، و خرج بالسابق الاستثناء و الصفة و الشرط و الغاية الواقعة فى الحديث، فانها قد ترفع حكما شرعيا لكن ليس سابقا.و الثاني و هو المنسوخ ما رفع حكمه الشرعى بدليل شرعىّ متأخّر عنه و قيوده يعلم بالمقايسة على الأوّل، و هذا فنّ صعب مهمّ حتّى أدخل بعض أهل الحديث فيه ما ليس منه لخفاء معناه، و طريق معرفته النصّ من النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مثل كنت نهيتكم عن زيارة القبور ألا فزوروها، و نقل الصحابى مثل كان آخر الأمرين من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنه ترك الوضوء مما مسّته النار، أو التاريخ فانّ المتأخّر منهما يكون ناسخا للمتقدّم لما روى عن الصحابة كنا نعمل بالأحاديث فالأحاديث أو الاجماع كحديث قتل شارب الخمر فى المرّة الرّابعة نسخه الاجماع على خلافه حيث لا يتخلّل الحدّ و الاجماع لا ينسخ بنفسه و انما يدلّ على النسخ، انتهى كلامه رفع مقامه.و ينبغي أن يعلم أنّ النسخ إنما يكون فى الأحاديث الواردة عن النبىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذ لا ينسخ بعده.الترجمة:دويمى كسى است كه شنيد از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چيزى را كه حفظ نكرد آنرا با وجهى كه پيغمبر فرموده بود، پس غلط كرد در آن و عمدا دروغ نگفت پس آن حديث كه شنيده بود در دست او بود و روايت ميكرد آنرا و عمل مى نمود بآن و مى گفت كه من شنيده ام آنرا از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، پس اگر مى دانستند مسلمانان كه او غلط كرده است در آن قبول نمى كردند آن حديث را از او، و اگر مى دانست آن كس كه آن حديث همچنين است هر آينه ترك مى نمود آنرا.و شخص سيّمى شنيد از حضرت رسالتماب صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چيزى را كه أمرى نمود بان پس نهى فرمود آن و آن شخص ندانست نهى آنرا، يا اين كه شنيد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نهي ميكرد از چيزى پس أمر فرمود بان و آن شخص ندانست امر به آن را پس حفظ نمود منسوخ را كه حكم أوليست و حفظ نكرد ناسخ را كه حكم ثانوى بود، پس اگر مى دانست كه حكم أولى منسوخ است هر آينه ترك ميكرد آن حكم را، و اگر مسلمانان مى دانستند وقتى كه از او شنيدند آنرا كه آن منسوخ است هر آينه ترك مى كردند آنرا.  
بخش ۴ : راویان دقیق و صادق [منبع]

الصادقون الحافظون:
وَ آخَرُ رَابِعٌ لَمْ يَكْذِبْ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى رَسُولِهِ، مُبْغِضٌ لِلْكَذِبِ خَوْفاً مِنَ اللَّهِ وَ تَعْظِيماً لِرَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله)، وَ لَمْ يَهِمْ بَلْ حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلَى وَجْهِهِ، فَجَاءَ بِهِ عَلَى مَا سَمِعَهُ [سَمْعِهِ]، لَمْ يَزِدْ فِيهِ وَ لَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ، فَهُوَ حَفِظَ النَّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ وَ حَفِظَ الْمَنْسُوخَ فَجَنَّبَ عَنْهُ، وَ عَرَفَ الْخَاصَّ وَ الْعَامَّ وَ الْمُحْكَمَ وَ الْمُتَشَابِهَ، فَوَضَعَ كُلَّ شَيْءٍ مَوْضِعَهُ؛ وَ قَدْ كَانَ يَكُونُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) الْكَلَامُ لَهُ وَجْهَانِ:
فَكَلَامٌ خَاصٌّ وَ كَلَامٌ عَامٌّ، فَيَسْمَعُهُ مَنْ لَا يَعْرِفُ مَا عَنَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِهِ وَ لَا مَا عَنَى رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله)، فَيَحْمِلُهُ السَّامِعُ وَ يُوَجِّهُهُ عَلَى غَيْرِ مَعْرِفَةٍ بِمَعْنَاهُ وَ مَا [قَصَدَ] قُصِدَ بِهِ وَ مَا خَرَجَ مِنْ أَجْلِهِ، وَ لَيْسَ كُلُّ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) مَنْ كَانَ يَسْأَلُهُ وَ يَسْتَفْهِمُهُ، حَتَّى إِنْ كَانُوا لَيُحِبُّونَ أَنْ يَجِيءَ الْأَعْرَابِيُّ وَ الطَّارِئُ فَيَسْأَلَهُ حَتَّى يَسْمَعُوا، وَ كَانَ لَا يَمُرُّ بِي مِنْ ذَلِكَ شَيْءٌ إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ وَ حَفِظْتُهُ.
فَهَذِهِ وُجُوهُ مَا عَلَيْهِ النَّاسُ فِي اخْتِلَافِهِمْ وَ عِلَلِهِمْ فِي رِوَايَاتِهِمْ.

لَمْ يَهِمْ : اشتباه نكرد.
جَنَّبَ عَنْهُ : از آن دورى كرد، اجتناب ورزيد.
الْمُتَشَابِه : آياتى كه تنها خدا و راسخون در علم از آن آگاهى دارند و معناى صحيح آن را مى دانند.
مُحْكَم : آيات روشن و صريحى كه محتاج تأويل نباشد. 
مُبغِض : دشمن دارنده
لَم يَهِم : خطا و اشتباه نكرده است
جَنَّبَ : دورى گزيده است
عَنَى : قصد كرده است
طارِئ : عارضى، رهگذر 
چهارم- حافظان راست گفتار:
دسته چهارم، آن كه نه به خدا دروغ مى بندد و نه به پيامبرش دروغ نسبت مى دهد. دروغ را از ترس خدا، و حرمت نگهداشتن از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دشمن دارد. در آنچه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيده اشتباه نكرده، بلكه آن را با تمام جوانبش حفظ كرده است، و آن چنان كه شنيده بدون كم و كاست نقل مى كند. پس او ناسخ را دانسته و به آن عمل كرده، و منسوخ را فهميده و از آن دورى جسته، خاص و عام، محكم و متشابه، را شناخته، هر كدام را در جاى خويش قرار داده است.
۳. اقسام اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
گاهى سخنى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم داراى دو معنا بود، سخنى عام، و سخنى خاص، كسى آن را مى شنيد كه مقصود خدا و پيامبرش را از آن كلام نمى فهميد، پس به معناى دلخواه خود تفسير مى كرد، و بدون آن كه معناى واقعى آن را بداند، كه براى چه هدفى صادر شد، و چرا چنين گفته شد، حفظ و نقل مى كرد.
همه ياران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چنان نبودند كه از او چيزى بپرسند و معناى واقعى آن را درخواست كنند تا آنجا كه عدّه اى دوست داشتند عربى بيابانى يا سؤال كننده اى از آن حضرت چيزى بپرسد و آنها پاسخ آن را بشنوند، امّا من هر چه از خاطرم مى گذشت مى پرسيدم، و حفظ مى كردم. پس اين است علل اختلاف رواياتى كه در ميان مردم وجود دارد، و علل اختلاف روايات در نقل حديث.
 
(7) و ديگر چهارمى است كه بر خدا و رسول او دروغ نبسته و از ترس خدا و باحترام رسول خدا -صلّى اللَّه عليه و آله- دروغ را دشمن داشته، و خطاء و اشتباه هم نكرده است، بلكه آنچه شنيده بهمان قسم حفظ نموده و آنرا نقل كرده بآن چيزى نيفزوده و از آن نكاسته، و ناسخ را از بر كرده بآن عمل نموده و منسوخ را در نظر داشته از آن دورى گزيده، و عامّ و خاصّ را شناخته هر يك را در موضع خود قرار داده (عامّ را بجاى خاصّ و خاصّ را بجاى عامّ استعمال نكرده) و متشابه و محكم آنرا دانسته است (در متشابه تأمّل و احتياط كرده بمحكم و حديثى كه معنى آن آشكار است عمل مى نمايد.
(8) و از رسول خدا -صلّى اللَّه عليه و آله- (گاهى به مقتضاى وقت و زمان) سخنى صادر مى شد كه داراى دو معنى بود، سخنى كه به چيز و وقت معيّنى اختصاص داشته و سخنى كه همه چيز و همه وقت را شامل بود (آن هر دو سخن بصورت يكى مى نمود، ولى از قرينه مقام و جهات ديگر مراد ظاهر مى شد و اشتباه مرتفع مى گشت) پس كسيكه نمى دانست خدا و رسول او -صلّى اللَّه عليه و آله- از آن سخن چه خواسته اند آنرا مى شنيد و از روى نفهمى بر خلاف واقع و بر ضدّ آنچه بآن قصد شده و بغير آنچه براى آن بيان گشته معنى و توجيه مى نمود،
(9) و چنين نبود كه همه اصحاب رسول خدا -صلّى اللَّه عليه و آله- از آن حضرت (مطلبى را) پرسيده و براى فهم آن كنجكاوى نمايند تا جائيكه (نپرسيدن و كنجكاوى ننمودنشان بحدّى بود كه) دوست داشتند باديه نشينى و غريبى از راه برسد و از آن حضرت، عليه السّلام، بپرسد تا ايشان بشنوند،
(10) ولى در اين باب چيزى بر من نگذشت مگر اينكه از آن حضرت پرسيده و آنرا حفظ نمودم، پس اين سببها باعث اختلاف مردم و پريشان ماندن آنان در رواياتشان است.
 
چهارم، مردى است كه هرگز به خدا و پيامبر او دروغ نمى بندد و به سبب ترسى كه از خدا دارد و نيز به خاطر بزرگداشت پيامبر او دروغ را دشمن است، به اشتباه هم نيفتاده است، بلكه هر سخنى را چنانكه از پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيده است به خاطر سپرده و اينك روايتش مى كند. نه بر آن مى افزايد و نه از آن مى كاهد. ناسخ را به خاطر سپرده و به كار مى بندد و منسوخ را به خاطر سپرده و از آن دورى مى جويد. خاص را از عام تميز مى دهد و متشابه را به جاى محكم نمى نشاند و هر چيز را به جاى خود مى نهد.
گاه اتفاق مى افتاد كه سخن رسول الله (صلى الله عليه و آله) را دو جنبه بود جنبه اى روى در خاص داشت و جنبه اى روى در عام. چنين سخن را كسى كه از قصد خداوند سبحان و پيامبر او (صلى الله عليه و آله) آگاهى نداشت، مى شنيد، آن گاه بى آنكه به معنى آن معرفتى يافته و منظور گوينده را از بيان آن شناخته باشد، به صورتى توجيه مى كرد.
و چنان نبود كه همه اصحاب رسول خدا (ص) از او چيزى پرسيده و فهم آن سخن را خواسته باشند. تا آنجا كه، برخى آرزو مى كردند كه عربى باديه نشين يا غريبى بيايد و از او چيزى بپرسد تا آنها گوش بدان فرا دهند. حال آنكه، هيچ مشكلى براى من پيش نمى آمد مگر آنكه از او مى پرسيدم و درست، به خاطر مى سپردم. آرى، اينهاست علل اختلاف مردم در روايتها.
 
چهارمين شخص (ناقل حديث) کسى است که نه دروغ به خدا بسته، نه بر پيامبرش (و به طور کلى) او همواره دروغ را به سبب خوف از خدا و تعظيم پيامبر(صلى الله عليه وآله) دشمن مى دارد و در آنچه (از پيامبر اکرم) شنيده، اشتباهى (بر اثر سهل انگارى) براى او پيش نيامده است، بلکه آنچه را شنيده است به طور کامل حفظ نموده و همان گونه که شنيده بى کم و کاست آن را نقل کرده است او ناسخ را حفظ کرده و به آن عمل مى کند و از منسوخ آگاه است و از آن دورى مى گزيند، خاص و عام و محکم و متشابه را شناخته و هر کدام را در جايگاه خود قرار داده است (زيرا) گاه سخنى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) صادر مى شد که دو گونه بود; گاه کلامى بود که جنبه خصوصى داشت و گاه کلامى که داراى جنبه عمومى بود، در اين ميان بعضى از کسانى که مقصود خدا و رسول الله(صلى الله عليه وآله) را نمى دانستند آن را مى شنيدند و حفظ مى کردند و بدون توجّه، آن را برخلاف معنا و مقصود و هدف واقعى آن تفسير مى کردند و چنان نبود که همه صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) (پيوسته) از او پرسش کنند و مسائل مختلف را جويا شوند، تا آنجا که عدّه اى دوست مى داشتند مرد عرب يا سؤال کننده تازه واردى بيايد و مطلبى از آن حضرت بپرسد تا آنها جواب آن را بشنوند و فرا گيرند من (اين گونه نبودم، بلکه) هر چه از خاطرم مى گذشت از آن حضرت سؤال مى کردم و حفظ مى نمودم (به همين دليل چيزى از فروع و اصول اسلام بر من مخفى نماند). اين است جهات مختلفى که مردم در احاديث دارند و علل اختلاف رواياتشان.
 
و چهارمين آن كه بر خدا و رسولش دروغ نمى بندد چون از خدا مى ترسد، و رسول خدا (ص) را حرمت مى نهد، نيز دستخوش خطا نگرديده و آن را كه به خاطر سپرده همان است كه شنيده، و آنچه شنيده روايت كند، بدان نيفزايد و از آن كم نكند. پس ناسخ را به خاطر سپرده و به كار برده و منسوخ در خاطرش بوده و از آن دورى نموده. خاص و عام را دانسته و متشابه و محكم را شناخته و هر يك را بجاى خود نهاده.
و گاه بود كه از رسول خدا (ص) سخنى است و آن را دو رويه و دو گونه معنى است: گفتارى است خاص و گفتارى است عام. آن سخن را كسى شنود كه نداند خدا و رسول خدا (ص) از آن چه خواهند، پس شنونده آن را توجيه كند بى آنكه معنى سخن را بداند، يا مقصود از آن را بشناسد، يا اين كه بداند آن حديث چرا گفته شده است، و همه ياران رسول خدا (ص) چنان نبودند كه از او چيزى پرسند و دانستن معنى آن را از او خواهند، تا آنجا كه دوست داشتند عربى بيابانى كه از راه رسيده، از او چيزى پرسد و آنان بشنوند، و از اين گونه چيزى بر من نگذشت جز آنكه-  معنى-  آن را از او پرسيدم و به خاطر سپردم. اين است موجب اختلاف مردم در روايتها -و درست ندانستن معنى آنها-.
 
چهارمين نفر كسى است كه بر خدا و پيامبرش دروغ نبسته، او به خاطر ترس از حق و بزرگداشت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دشمن دروغ است، و گرفتار اشتباه هم نشده، بلكه آنچه را شنيده به همان صورت حفظ كرده، و آن را طبق شنيده خود روايت مى كند، چيزى به آن نمى افزايد و از آن چيزى نمى كاهد، ناسخ را حفظ كرده به آن عمل مى كند، منسوخ را حفظ نموده از آن اجتناب مى ورزد، خاص و عام و محكم و متشابه را شناخته، و هر مطلبى را در جاى معين خود قرار داده.
گاهى سخنى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله صادر مى شد كه داراى دو جنبه بود: سخنى خاص، و سخنى عام، شنونده اى كه قصد خداى سبحان و و رسول صلّى اللّه عليه و آله را از آن نمى دانست آن را مى شنيد و بدون فهم معناى آن و اينكه از آن چه قصدى شده و براى چه صادر شده آن را توجيه مى كرد.
همه ياران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اين طور نبودند كه از حضرت بپرسند و معنايش را بخواهند، تا جايى كه عده اى دوست داشتند عربى بيابانى يا تازه واردى از راه برسد و از حضرت سؤال كند و آنان پاسخ آن را بشنوند. اما بر خاطر من چيزى از اين امور نگذشت جز اينكه از حضرت پرسيدم و آن را حفظ كردم.
به هر صورت اين است علل اختلاف مردم در احاديث، و وجوه پراكندگى آنان در روايات.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 169-164 حافظان واقعى حديث:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، گروه چهارم از راويان حديث را عنوان مى کند، کسانى که بر صراط مستقيم راه مى روند و ناقلان آثار و اخبار پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و پيشوايان معصوم(عليه السلام) به طور صحيح و دقيق هستند و گفتارشان مايه اعتماد و روشنى بخش فضاى احکام دين است.مى فرمايد: «چهارمين شخص کسى است که نه دروغ به خدا بسته، نه بر پيامبرش (و به طور کلى) او همواره دروغ را به سبب خوف از خدا و تعظيم پيامبر دشمن مى دارد»; (وَ آخَرُ رَابِعٌ، لَمْ يَکْذِبْ عَلَى اللّهِ، وَ لاَ عَلَى رَسُولِهِ، مُبْغِضٌ لِلْکَذِبِ خَوْفاً مِنَ اللّهِ، وَ تَعْظِيماً لِرَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله)).به اين ترتيب نخستين سرچشمه تضاد اخبار که دروغ عمدى بر خدا و پيامبر و جعل حديث است، از وجود آنها برچيده شده به گونه اى که پرهيز از دروغ گفتن جزء ذات آنها گشته و خوف خدا و تعظيم پيغمبر(صلى الله عليه وآله) دروغ را در نظرشان منفور و مبغوض ساخته است.سپس مى افزايد: «و در آنچه (از پيامبر اکرم) شنيده، (بر اثر سهل انگارى) اشتباهى براى او پيش نيامده است، بلکه آنچه را شنيده است به طور کامل حفظ نموده و همان گونه که شنيده بى کم و کاست آن را نقل کرده است»; (وَ لَمْ يَهِمْ(2)، بَلْ حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلَى وَجْهِهِ، فَجَاءَ بِهِ عَلَى مَا سَمِعَهُ، لَمْ يَزِدْ فِيهِ وَلَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ).به اين ترتيب منشأ ديگرى از اختلاف احاديث که همان سهل انگارى راويان است از وجود آنها برچيده، شده است.سپس حضرت يکى ديگر از ويژگيهاى راويان صادق و آگاه را بيان مى فرمايد: «او ناسخ را حفظ کرده و به آن عمل مى کند و از منسوخ آگاه است و از آن دورى مى گزيند، خاص و عام و محکم و متشابه را شناخته و هر يک را در جايگاه خود قرار داده است»; (فَهُوَ حَفِظَ النَّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ، وَ حَفِظَ الْمَنْسُوخَ فَجَنَّبَ(3) عَنْهُ، وَ عَرَفَ الْخَاصَّ وَ الْعَامَّ، وَ الُْمحْکَمَ وَ الْمُتَشَابِهَ، فَوَضَعَ کُلَّ شَيْء مَوْضِعَهُ).اين تعبير پرمعنا اشاره به اين است که راويان صادق داراى احاطه فراوان به اخبار مختلفند; ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محکم و متشابه را به خوبى مى شناسند و هر يک را در جايگاه مناسب خود قرار مى دهند تا گرفتار تناقض و خطا نشوند.اين گفتار امام(عليه السلام) درباره بررسى سرچشمه هاى اختلاف احاديث، تنها يک درس خاص مربوط به حديث نيست، بلکه درسى مهم تر و فراگيرتر به ما مى آموزد و آن اينکه براى برطرف کردن نابسامانيها هميشه بايد به سراغ ريشه ها رفت و عوامل تأثيرگذار را شناخت وگرنه هرگونه اصلاحى جنبه سطحى و زودگذر دارد.سپس امام(عليه السلام) به يکى ديگر از عوامل اختلاف احاديث که در واقع مباحث گذشته را تکميل مى کند اشاره مى کند و آن اختلاف استعداد اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در فراگيرى احاديث و تفسير و فهم معناى آنهاست، مى فرمايد: «گاه سخنى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) صادر مى شد که دو گونه بود; کلامى که جنبه خصوصى داشت و کلامى که داراى جنبه عمومى، در اين ميان بعضى از کسانى که مقصود خدا و رسول الله(صلى الله عليه وآله) را نمى دانستند آن را مى شنيدند و حفظ مى کردند و بدون توجّه، آن را برخلاف معنا و مقصود و هدف واقعى آن تفسير مى کردند»; (وَ قَدْ کَانَ يَکُونُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله) الْکَلاَمُ لَهُ وَجْهَانِ: فَکَلاَمٌ خَاصٌّ، وَ کَلاَمٌ عَامٌّ، فَيَسْمَعُهُ مَنْ لاَ يَعْرِفُ مَا عَنَى اللّهُ، سُبْحَانَهُ، بِهِ، وَ لاَ مَا عَنَى رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله) فَيَحْمِلُهُ السَّامِعُ، وَ يُوَجِّهُهُ عَلَى غَيْرِ مَعْرِفَة بِمَعْنَاهُ، وَ مَا قُصِدَ بِهِ، وَ مَا خَرَجَ مِنْ أَجْلِهِ).منظور از خاص و عام در عبارت بالا خاص و عام مصطلح در علم اصول و فقه، نيست، بلکه خاص و عام لغوى مراد است; يعنى حکمى که مخصوص مورد معينى بوده و حکمى که جنبه عمومى داشته مثلا در بعضى از روايات آمده است که مسلمانان بعد از سال «حديبيه»; يعنى سال هفتم هجرت که مسلمانان طبق قرارداد با مشرکان براى انجام مناسک عمره به مکّه آمدند، پيغمبر(صلى الله عليه وآله) به اصحابش دستور داد هنگام طواف با سرعت دور خانه خدا بگردند (تا مشرکان که ناظران صحنه بودند مرعوب قدرت و چابکى مسلمانان شوند)(4) در حالى که اين دستور يک سنّت ثابت و عمومى نبود.در کلمات قصار نهج البلاغه نيز آمده است که از امام(عليه السلام) درباره اين حديث پيغمبر(صلى الله عليه وآله) سؤال شد که فرموده است: «غَيِّرُوا الشَّيْبَ وَ لا تَشَبَّهُوا بِالْيَهُودِ; محاسن سفيد خود را رنگ کنيد و شبيه يهود نباشيد».امام فرمود: «(اين حکمى خاص است) زمانى پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين دستور را داد که مسلمانان در اقليّت بودند، امّا اکنون که اسلام گسترش يافته مردان مخيرند که محاسن خود را رنگ کنند يا نکنند».(5)آنگاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به يکى ديگر از مشکلات مربوط به نقل احاديث مى پردازد و آن اينکه: «چنان نبود که همه صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از او پرسش کنند و مسائل مختلف را جويا شوند تا آنجا که عدّه اى دوست مى داشتند مرد عرب يا سؤال کننده اى تازه وارد بيايد و مطلبى از آن حضرت بپرسد تا آنها جواب آن را بشنوند و فرا گيرند»; (وَ لَيْسَ کُلُّ أَصْحَابِ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله) مَنْ کَانَ يَسْأَلُهُ وَ يَسْتَفْهِمُهُ، حَتَّى إِنْ کانُوا لَيُحِبُّونَ أَنْ يَجِيءَ الاَْعْرَابِيُّ وَ الطَّارِيءُ(2)، فَيَسْأَلَهُ (عليه السلام) حَتَّى يَسْمَعُوا).ظاهر اين است که اين عبارت اشاره به گروهى از اصحاب دارد که زياد اهل تحقيق و جستجوگرى نبودند و ابتکار طرح سؤالات مختلف درباره اصول و فروع دين نداشتند و همين سبب مى شد که از ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محکم و متشابه و مجمل و مبيّن، سؤال نکنند و از مسائل مختلف به طور شفّاف آگاهى نيابند; ولى اگر تازه واردى پيدا مى شد و مسئله جديدى طرح مى کرد و پاسخ شايان توجّهى مى شنيد از آن استقبال مى کردند.بعضى از شارحان، جمله بالا را چنين تفسير کرده اند که گروهى از صحابه به لحاظ ابهّت و عظمت پيامبر و يا اينکه سؤالهاى متعدّد شايد حمل بر بى ادبى شود، از طرح سؤال خوددارى مى کردند(6); ولى اين احتمال با جمله هايى که بعد در مورد على(عليه السلام) آمده است سازگار نيست، زيرا امام(عليه السلام) در ادامه سخن چنين مى فرمايد: «من (اين گونه نبودم، بلکه) هر چه از خاطرم مى گذشت از آن حضرت مى پرسيدم و حفظ مى کردم (به همين دليل چيزى از فروع و اصول اسلام بر من مخفى نماند)»; (وَ کَانَ لاَ يَمُرُّ بِي مِنْ ذلِکَ شَيْءٌ إِلاَّ سَأَلْتُهُ عَنْهُ وَ حَفِظْتُهُ).و اگر مى بينيم امام(عليه السلام) چنان بود که براى هر سؤالى پاسخى آماده داشت افزون بر امدادهاى الهى و الهامات درونى هوش و استعداد فوق العاده خدا داد، ملازمت با پيامبر در ساليان دراز و روح پرسشگرى او از همه چيز سبب احاطه کامل بر تمام مسائل اسلامى بود.سرانجام در پايان خطبه مى فرمايد: «اين است جهات مختلفى که مردم در احاديث دارند و علل اختلاف رواياتشان»; (فَهذِهِ وُجُوهُ مَا عَلَيْهِ النَّاسُ فِي اخْتِلاَفِهِمْ، وَ عِلَلِهِمْ فِي رِوَايَاتِهِمْ).در بعضى از منابع اسلامى از جمله کتاب کافى جمله هاى گوياى ديگرى نيز در ذيل اين خطبه آمده، از جمله اينکه امام(عليه السلام) مى فرمايد: «وَ قَدْ کُنْتُ أدْخُلُ عَلى رَسُولِ اللهِ کُلَّ يَوْم دَخْلَةً وَ کُلُّ لَيْلَةِ دَخْلَةً فَيُخلّيني فيها أدُورُ مَعَهُ حَيْثُ دارَ وَ قَدْ عَلِمَ أصْحابُ رَسُولِ اللهِ(صلى الله عليه وآله) أنَّهُ لَمْ يَصْنَعْ ذلِکَ بِأَحَد مِنَ النّاسِ غَيْري... فَما نَزَلَتْ عَلى رَسُولِ اللهِ آيةٌ مِنَ الْقُرآنِ إلاّ أقرأنيها وَ أملاها عَلَىّ فَکَتَبتُها بِخَطّي وَ عَلَّمني تَأويلَها وَ تَفْسيرُها وَ ناسِخَها وَ مَنْسُوخَها وَ مُحْکَمَها وَ مُتَشابَهَها وَ خاصَّها وَ عامَّها وَ دَعا اللهَ أَنْ يُعْطِيَني فَهْمَها وَ حِفْظَها... وَ ما تَرَکَ شَيْئاً عَلَّمَهُ اللهُ مِنْ حَلال وَ لاحَرام وَ لا أمْر وَ لا نَهْى کانَ أَوْ يَکُونُ وَلا کِتاب مُنْزَل عَلى أَحَد قَبْلَهُ مِنْ طاعَة أَوْ مَعْصِيَة إلاّ عَلَّمَنيهِ وَ حَفِظْتُهُ فَلَمْ أنسِ حَرْفاً واحِداً ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلى صَدْري وَ دعا اللهَ لي أنْ يَمْلأَ قَلْبي عِلْماً وَ فَهْماً وَ حِکْماً وَ نُوراً; من همه روز يک بار بر پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) وارد مى شدم و همچنين هر شب، و به من اجازه مى داد هر جا باشد همراه او باشم و اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى دانند که او اين اجازه را به هيچ کس جز من نمى داد... و لذا هيچ آيه اى از قرآن بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نازل نشد مگر اينکه بر من قرائت کرد و آن را بر من خواند و به من خط خود آن را نوشتم و تأويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و خاص و عام آن را به من آموخت و از خدا خواست که قدرت فهم و درک و حفظ آن را به من عطا کند... و چيزى از حلال و حرام و امر و نهى مربوط به گذشته و آينده و دستوراتى که بر انبياى پيشين درباره اطاعت و معصيت نازل شده بود نبود مگر اينکه همه را به من تعليم داد و آن را حفظ کردم و حتى يک حرف آن را فراموش ننمودم. سپس دست خود را بر سينه من نهاد و دعا کرد که خداوند قلب مرا پر از علم و فهم و دانش و نور کند».(7)*****پی نوشت:1. «لم يهم» از ريشه «وهم» به معناى مطلق خيال و گمان و گاه به معناى خيال و گمان باطل و اشتباه است و در جمله بالا به همين معناست.2. «جنّب» از باب تفعيل و ريشه «جنب» بر وزن «قلب» گرفته شده است و به طورى که از منابع لغت استفاده مى شود اين واژه گاه به معناى دور نگه داشتن و گاه به معناى دور شدن (به معناى متعدّى و لازم) آمده است و در عبارت بالا به معناى دوم است.3. شرح نهج البلاغه تسترى، ج 7، ص 280 .4. نهج البلاغه، کلمات قصار، 17 .5. «طارئ» از ريشه «طروء» بر وزن «غروب» به معناى حادث شدن و خروج ناگهانى گرفته شده و لذا «طارئ» به معناى شخص تازه وارد و ديدار کننده اى که سرزده وارد شده، به کار مى رود.6. البتّه عوامل ديگرى نيز در کار بود که مانع از طرح سؤال مى شد; پرداختن گروهى به عبادات به گمان اينکه فقط مأمور به عبادتند يا غرق شدن در دنيا که انسان را از همه چيز غافل مى سازد از ديگر عوامل ترک سؤال بود.7. کافى، ج 1، ص 64، ح 1 . 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«و آخر رابع... و محكمه...»،امام با اين جمله به گروه چهارم اشاره فرموده و در جمله بعد آن را توضيح داده است: «و عرف الخاص و العام فوضع كلّ شيئى موضعه» يعنى، از جمله مزيّتهاى گروه چهارم آن است كه موارد عامّ و خاصّ روايات را دانسته و هر كدام را به جاى خود به كار برده اند.سپس امام (ع) به درستى و واقعيت قسم سوم آگاهى داده و چنين فرموده است: «و قد كان يكون من رسول اللَّه (ص)»،اين امر در زمان پيامبر اكرم وجود داشته است كه برخى اشخاص سخنى را از آن حضرت مى شنيدند كه داراى دو وجه بوده است، يكى خاصّ و ديگرى عامّ، و شنونده توجه به اين كه يكى از آنها مخصّص ديگرى است، نداشته است، و يا اين كه تنها سخن عام را شنيده و تخصيص دهنده آن را كه بعدا صادر شده، نشنيده است و لذا آن را به معناى عامّش نقل مى كند و از معناى واقعى آن كه خاصّ است بى خبر است، و يا اصل سخن عام است ولى او آن را منحصر به موردى خاص مى داند و جز در آن مورد خاصّ به آن عمل نمى كند و مردم از او پيروى مى كنند.«و ليس كلّ اصحاب رسول اللَّه...»،اين جمله پاسخ پرسش تقديرى است، گويا چنين سؤال مى شود: با اين كه اصحاب و اطرافيان پيامبر اكرم زياد بوده اند و او نيز با ياران خود در بيان حديث بسيار بردبار و متواضع بوده است پس چرا در گفتار آن حضرت به اشتباه افتاده اند؟ امام عليه السلام در پاسخ مى فرمايد كه: براى تمام آنها امكان توضيح خواستن و سؤال كردن نبود و احترام و عظمت آن حضرت بسيارى را از اين كار باز مى داشت، و حتى مى خواستند و انتظار مى كشيدند كه ديگرى يا مسافرى از راه دور بيايد و سؤالى مطرح كند تا پاسخ آن را بشنوند و استفاده كنند و براى آنها نيز باب سؤال باز شود، اما راجع به خودش، توجه مى دهد كه در سؤال و توضيح خواستن از تمام مسائل مشكل كوشش فراوان داشته و پاسخها را دقيقا حفظ مى كرده است، تا اين كه مردم براى درك فضيلت و كسب نورانيت به او مراجعه كنند. 
منهاج البراعه (خوئی)و آخر رابع لم يكذب على اللّه و لا على رسوله، مبغض للكذب خوفا من اللّه و تعظيما لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و لم يهم بل حفظ ما سمع على وجهه، فجاء به على سمعه لم يزد فيه و لم ينقص منه، فحفظ النّاسخ فعمل به، و حفظ المنسوخ فجنّب عنه، و عرف الخاصّ و العامّ، فوضع كلّ شيء موضعه و عرف المتشابه و محكمه. و قد كان يكون من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الكلام له وجهان: فكلام خاصّ، و كلام عامّ، فيسمعه من لا يعرف ما عنى اللّه به، و لا ما عنى به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فيحمله السّامع و يوجّهه على غير معرفة بمعناه و ما قصد به و ما خرج من أجله، و ليس كلّ أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من كان يسئله و يستفهمه، حتّى أن كانوا ليحبّون أن يجيء الأعرابيّ أو الطّارئ فيسئله عليه السّلام حتّى يسمعوا، و كان لا يمرّ بي عن ذلك شيء إلّا سئلت عنه و حفظته، فهذا وجوه ما عليه النّاس في اختلافهم و عللهم في رواياتهم. (50305- 49880)اللغة:و (جنبه) و اجتنبه و تجنبه و جانبه و تجانبه بعد عنه، و جنبه إياه أبعده عنه و (طرء) فلان علينا بالهمز يطرأ أى جاء بغتة من بلد آخر فهو طارئ بالهمز.الاعراب:و قوله و قد كان يكون من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الكلام له وجهان: اسم كان ضمير الشأن المستتر و يكون تامة مستغنية عن الخبر، و هى مع اسمها أعنى الكلام خبر كان و له وجهان نعت للكلام، لأنه فى حكم النكرة و يجوز أن يكون حالا منه لأنّه في معنى الفاعل، و يحتمل أن يجعل يكون ناقصة فهو حينئذ خبر له و ليس بنعت، و قوله: فكلام خاصّ آه، الفاء عاطفة للتفريع على قوله: له وجهان.المعنى:(و آخر رابع) له عناية بأمر الدّين و اهتمام بمدارك الشرع المبين (لم يكذب على اللّه و لا على رسوله) صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كالرّجل الأوّل المنافق المتصنّع بالاسلام تحرّجا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 34 من الكذب و الزّور (مبغض للكذب خوفا من اللّه و تعظيما لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و لم يهم) أى لم يغلط و لم يسه كالرّجل الثاني الغير الضابط (بل حفظ) و وعى (ما سمع على وجهه) كما اشير إليه فى قوله عزّ و جلّ «و تعيها اذن واعية» (فجاء به على سمعه) أى نقله على الوجه المسموع، و فى بعض النسخ على ما سمعه بزيادة ما و هو أقرب (لم يزد فيه و لم ينقص منه) أى رواه من غير زيادة و لا نقصان فاستحقّ بذلك البشارة العظيمة من اللّه تعالى فى قوله «فبشّر عبادى الذين يستمعون القول فيتّبعون أحسنه».فقد روى فى البحار من الاختصاص باسناده عن أبى بصير عن أحدهما عليهما السّلام فى هذه الاية قال عليه السّلام: هم المسلمون لال محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذا سمعوا الحديث أدّوه كما سمعوه لا يزيدون و لا ينقصون.و فيه عن الكليني بسنده عن أبى بصير قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السّلام قول اللّه جلّ ثناؤه «الذين يستمعون القول فيتّبعون أحسنه» قال عليه السّلام: هو الرّجل يستمع الحديث فيحدّث به كما سمعه لا يزيد فيه و لا ينقص. (فحفظ النّاسخ فعمل به و حفظ المنسوخ فجنّب عنه) لا كالرّجل الثالث يحفظ المنسوخ و يرويه و لم يحفظ النّاسخ و يغيب عنه (و عرف الخاصّ و العامّ فوضع كلّ شيء موضعه) أى أبقي العمومات الغير المخصّصة على عمومها و حمل المخصّصات على الخصوص و كذا المطلق و المقيّد و ساير أدلّة الأحكام (و عرف المتشابه) فوكل علمه إلى اللّه تعالى و رسوله و الراسخين فى العلم عليهم السّلام (و محكمه) فأخذ به و اتّبعه ثمّ أكّد كون كلام الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ذا وجوه مختلفة بقوله  (و قد كان يكون من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الكلام له وجهان) ككتاب اللّه العزيز و كلامه عزّ شأنه (ف) بعضه (كلام خاصّ و) بعضه (كلام عامّ فيسمعه من لا يعرف ما عني اللّه سبحانه به و لا ما عني به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) من العموم و الخصوص (فيحمله السّامع) على غير معناه المراد من أجل اشتباهه و عدم معرفته (و يوجّهه) أى يؤوّله (على غير معرفة بمعناه و ما قصد به و ما خرج من أجله) أي العلّة المقتضية لصدور الكلام منه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و كذا الحال و المقام الّذي صدر فيه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 35 (و ليس كلّ أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يسأله و يستفهمه) لمهابته أو اعظاما له (حتّى أن كانوا ليحبّون أن يجيء الاعرابي) من سكّان البادية (أو الطّارئ) أى الغريب الّذى أتاه عن قريب من غير انس به صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و بكلامه (فيسأله عليه السّلام حتّى يسمعوا) و إنّما كانوا يحبّون قدومهما إمّا لاستفهامهم و عدم استعظامهم إياه، أو لأنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان يتكلّم على وفق عقولهم فيوضحه حتى يفهم غيرهم.ثمّ أشار عليه الصلاة و السلام إلى علوّ مقامه و رفعة شأنه و بلوغه ما لم يبلغه غيره بقوله  (و كان لا يمرّ بي عن ذلك) أي من كلام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (شيء إلّا سألت عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و حفظته) لمزيد اختصاصه عليه الصلاة و السلام به و كونه عيبة علمه و قد كان يجب عليه عليه الصلاة و السلام و السؤال و الحفظ كما كمان يجب عليه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم التعليم و التفهيم لاقتضاء تكليف الاستخلاف و وظيفة الخلافة ذلك (فهذا وجوه ما عليه الناس في اختلافهم) في الرّوايات (و) ضروب (عللهم) و أمراضهم (في رواياتهم) المختلفة.و ينبغي تذييل المقام بامور مهمة:الاول:قال الشيخ الشهيد الثاني في كتاب دراية الحديث عند تعداد أصناف الحديث الضعيف:الثامن الموضوع و هو المكذوب المختلق الموضوع بمعني أنّ واضعه اختلق وضعه لا مطلق حديث الكذوب، فانّ الكذوب قد يصدق، و هو أى الموضوع شرّ أقسام الضعيف، و لا تحلّ روايته للعالم به إلّا مبينا لحاله من كونه موضوعا بخلاف غيره من الضعيف المحتمل للصدق حيث جوّزوا روايته فى الترغيب و الترهيب و يعرف الموضوع باقرار واضعه بوضعه فيحكم حينئذ عليه بما يحكم على الموضوع في نفس الأمر لا بمعني القطع بكونه موضوعا، لجواز كذبه في إقراره، و إنما يقطع بحكمه لأنّ الحكم يتبع الظنّ الغالب، و هو هنا كذلك و لولاه لما ساغ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 36 قتل المقرّ بالقتل و لا رجم المعترف بالزّنا، لاحتمال أن يكونا كاذبين فيما اعترفا به.و قد يعرف أيضا بركاكة ألفاظه و نحوها، و لأهل العلم بالحديث ملكة قوية يميّزون بها ذلك، و إنما يقوم به منهم من يكون اطلاعه تاما، و ذهنه ثاقبا، و فهمه قويا، و معرفته بالقراين الدّالة على ذلك ممكنة، و بالوقوف على غلطه و وضعه من غير تعمّد، كما وقع لثابت بن موسى الزّاهد فى حديث من كثرت صلاته باللّيل حسن وجهه بالنّهار، فقيل كان شيخ يحدّث في جماعة فدخل رجل حسن الوجه فقال الشيخ في أثناء حديثه: من كثرت صلاته باللّيل «إلخ» فوقع لثابت ابن موسى أنّه من الحديث فرواه.و الواضعون أصناف:منهم من قصد التقرّب به إلى الملوك و أبناء الدّنيا، مثل غياث بن إبراهيم دخل على المهدى بن المنصور و كان تعجبه الحمام الطيارة الواردة من الأماكن البعيدة، روى حديثا عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال: لا سبق إلّا في خفّ أو حافر أو نصل أو جناح، فأمر له بعشرة آلاف درهم، فلما خرج قال المهدى: اشهد أنّ قفاه قفا كذّاب على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جناح و لكن هذا أراد أن يتقرّب إلينا، فأمر بذبحها و قال: أنا حملته على ذلك و منهم قوم من السّؤال يضعون على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أحاديث يرتزقون بها كما اتّفق لأحمد بن حنبل و يحيى بن معين في مسجد الرّصافة.و أعظم ضررا من انتسب منهم إلى الزّهد و الصّلاح بغير علم فاحتسب بوضعه أى زعم أنّه وضعه حسبة للّه تعالى و تقرّبا إليه ليجذب بها قلوب النّاس إلى اللّه تعالى بالتّرهيب و التّرغيب، فقبل النّاس موضوعاتهم فنقلوا منهم و ركنوا إليهم بظهور حالهم بالصّلاح و الزّهد.و يظهر ذلك من أحوال الأخبار الّتي وضعها هؤلاء في الوعظ و الزّهد و ضمّنوها أخبارا عنهم و نسبوا إليهم أفعالا و أحوالا خارقة للعادة و كرامات لم يتّفق مثلها لأولى العزم من الرّسل بحيث يقطع العقل بكونها موضوعة و إن كانت كرامات الأولياء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 37 ممكنة في نفسها و من ذلك ما روى عن أبي عصمة نوح بن أبي مريم المروزى أنّه قيل له:من أين لك عن عكرمة عن ابن عباس في فضايل القرآن سورة سورة و ليس عند أصحاب عكرمة هذا؟ فقال: إنّ النّاس قد أعرضوا عن القرآن و اشتغلوا بفقه أبي حنيفة و مغازى محمّد بن إسحاق فوضعت هذا الحديث حسبة و كان يقال لأبي عصمة هذا:الجامع فقال: أبو حاتم بن الحيّان: جمع كلّ شيء إلّا الصّدق و روى ابن حيّان عن أبي مهدى قال: قلنا لميسرة بن عبد ربّه: من أين جئت بهذه الأحاديث من قرء بكذا فله كذا، فقال: وضعتها أرغّب النّاس فيها و هكذا قيل في حديث أبي الطّويل في فضايل سور القرآن سورة سورة، فروى عن المؤمّل بن إسماعيل قال: حدّثنى شيخ به فقلت للشيخ من حدّثك؟ فقال حدّثنى رجل بالمدائن و هو حىّ، فصرت إليه و قلت: من حدّثك؟ فقال: حدّثني شيخ بواسط و هو حيّ، فصرت إليه و قلت: من حدّثك؟ فقال: حدّثني شيخ بالبصرة، فصرت إليه فقال: حدّثني شيخ بعبّادان، فصرت إليه فأخذ بيدى و أدخلني بيتا فاذا فيه قوم من الصّوفيّة و معهم شيخ فقال: هذا الشيخ حدّثني، فقلت: يا شيخ من حدّثك؟ فقال: لم يحدّثني أحد و لكن رأينا النّاس قد رغبوا عن القرآن فوضعنا لهم هذه الأحاديث ليصرفوا قلوبهم إلى القرآن.و كلّ من أودع هذه الأحاديث فى تفسيره كالواحدى و الثعلبي و الزّمخشرى فقد أخطأ في ذلك و لعلّهم لم يطلعوا على وضعه مع أنّ جماعة من العلماء قد نبّهوا عليه، و خطب من ذكره مستندا كالواحدى أسهل.و وضعت الزّنادقة كعبد الكريم بن أبي العوجاء الّذى أمر بضرب عنقه محمّد بن سليمان بن عليّ العبّاسي، و بيان الّذى قتله خالد القشيرى «القسرى» و أحرقه بالنّار، و الغلاة من فرق الشّيعة كأبي الخطاب و يونس بن ظبيان و يزيد الصّايغ و أضرابهم جملة من الحديث ليفسدوا بها الاسلام و يبصروا به مذهبهم.روى العقيلي عن حمّاد بن يزيد قال: وضعت الزّنادقة على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أربعة عشر ألف حديث. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 38 و روى عن أبي عبد اللّه «عبد اللّه خ ل» بن يزيد المقرى أنّ رجلا من الخوارج رجع عن مذهبه فجعل يقول: انظروا هذا الحديث عمّن تأخذونه كنّا إذا رأينا رأيا جعلنا له حديثا.ثمّ نهض جهابذة النقّاد- جمع جهبذ و هو النّاقد البصير- يكشف عوارها- بفتح العين و ضمّها و الفتح أشهر و هو العيب- و محوا عارها، فللّه الحمد حتّى قال بعض العلماء: ما ستر اللّه أحدا يكذب في الحديث.و قد ذهب الكراميّة- بكسر الكاف و تخفيف الرّاء و بفتح الكاف و تشديد الرّاء على اختلاف نقل الضّابطين لذلك- و هم الطايفة المنتسبون بمذهبهم إلى محمّد ابن كرام و بعض المبتدعة من المتصوّفة إلى جواز وضع الحديث للترغيب و الترهيب للنّاس و ترغيبا في الطاعة و زجرا لهم عن المعصية.و استذلّوا بما روى في بعض طرق الحديث من كذب عليّ متعمّدا ليضلّ به النّاس فليتبوّء مقعده من النّار، و هذه الزّيادة قد أبطلها نقلة الحديث و حمل بعضهم من كذب عليّ متعمّدا، على من قال: إنّه ساحر أو مجنون، حتّي قال بعض المخذولين إنّما قال من كذب عليّ، و نحن نكذّب له و نقوّى شرعه نسأل اللّه السّلامة من الخذلان.و حكى القرطبي في المفهّم عن بعض أهل الرّأى: إنّ ما وافق القياس الجلي جاز أن يعزى إلى النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.ثمّ المروىّ تارة يخترعه الواضع، و تارة يأخذ كلام غيره كبعض السلف الصّالح و قدماء الحكماء و الاسرائيليّات، أو يأخذ حديثا ضعيف الاسناد فيركّب له اسنادا صحيحا ليروّج.و قد صنّف جماعة من العلماء كتبا في بيان الموضوعات.و للصّغاني الفاضل الحسين بن محمّد في ذلك كتاب الدّر الملتقط في تبيّن الغلط جيّد في هذا الباب و لغيره كأبي الفرج ابن الجوزى دونه في الجودة، لأنّ كتاب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 39 ابن الجوزى ذكر فيه كثير من الأحاديث الّتي ادّعي وضعها لا دليل على كونها موضوعة و الحاقها بالضعيف أولى و بعضها قد يلتحق بالصحيح و الحسن عند أهل النّقد، بخلاف كتاب الصّغاني فانّه تامّ في هذا المعنى يشتمل على انصاف كثيرالثاني:اعلم أنّ اكثر أخبار الموضوعة قد وضعت في زمن بني اميّة لعنهم اللّه قاطبة كما ظهر لك تفصيل ذلك في شرح الكلام السّابع و التّسعين ممّا رويناه من البحار من كتاب سليم بن قيس الهلالي و نضيف إليه ما ذكره و نقله الشّارح المعتزلي هنا لاشتماله على زيادة لم يتقدّم ذكرها مع كونه مؤيّدا لما قدّمنا فأقول:قال الشّارح بعد ما ذكر أنّه خالط الحديث كذب كثير صدر عن قوم غير صحيحي العقيدة قصدوا به الاضلال و تخليط القلوب و العقائد، و قصد به بعضهم التنويه بذكر قوم كان لهم فى التنويه بذكرهم غرض دنيوىّ ما صريح عبارته:و قد قيل إنّه افتعل في أيّام معاوية خاصّة حديث كثير على هذا الوجه، و لم يسكت المحدّثون الرّاسخون في علم الحديث عن هذا بل ذكروا كثيرا من هذه الأحاديث الموضوعة و بيّنوا وضعها و أنّ رواتها غير موثق بهم إلّا أنّ المحدّثين إنّما يطعنون فيما دون طبقة الصّحابة و لا يتجاسرون على الطّعن في أحد من الصّحابة لأنّ عليه لفظ الصحبة على أنهم قد طعنوا في قوم لهم الصحبة كثير «كبسر ظ» بن ارطاة و غيره.فان قلت: من أئمة الضلال  «1» الذين تقرّب إليهم المنافقون الذين رأوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و صحبوه بالزّور و البهتان، و هل هذا إلّا تصريح بما تذكره الامامية و تعتقده؟قلت: ليس الأمر كما ظننت و ظنّوا، و إنما يعني معاوية و عمرو بن العاص و من شايعهما على الضلال.كالخبر رواه من رواه في حقّ معاوية: اللّهمّ قه العذاب و الحساب و علّمه الكتاب______________________________ (1)- أراد بهم ما تقدم ذكرهم فى المتن، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 40 و كرواية عمر و بن العاص تقرّبا إلى قلب معاوية: إنّ آل أبي طالب ليسوا لي بأولياء و إنّما وليّي اللّه و صالح المؤمنين و كرواية قوم في أيام معاوية أخبارا كثيرة من فضايل عثمان تقرّبا إلى معاوية بها و لسنا نجحد فضل عثمان و سابقته، و لكنا نعلم أنّ بعض الأخبار الواردة فيه موضوع كخبر عمرو بن مرّة فيه و هو مشهور و عمرو بن مرّة ممنّ له صحبة و هو شاميّ.و ليس يجب من قولنا إنّ بعض الأخبار الواردة في حقّ شخص فاضل مفتعلة أن تكون قادحة في فضل ذلك الفاضل، فانّا مع اعتقادنا أنّ عليّا عليه السّلام أفضل النّاس نعتقد أنّ بعض الأخبار الواردة في فضايله مفتعل و مختلق.و قد روى أنّ أبا جعفر محمّد بن عليّ الباقر عليهما السّلام قال لبعض أصحابه:يا فلان ما لقينا من ظلم قريش ايّانا و تظاهرهم علينا و ما لقي شيعتنا و محبّونا من الناس، إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قبض و قد أخبر أنّا أولى الناس بالناس، فتمالئت علينا قريش حتى اخرجت الأمر عن معدنه، و احتجّت على الأنصار بحقّنا و حجّتنا، ثمّ تداولتها قريش واحد بعد واحد حتى رجعت إلينا فنكثت بيعتنا و نصبت الحرب لنا و لم يزل صاحب الأمر فى صعود كئود حتّى قتل.فبويع الحسن عليه السّلام ابنه عوهد ثمّ غدر به و اسلم و وثب عليه أهل العراق حتى طعن بخنجر في جنبه، و انتهب عسكره و عولجت خلاخيل امهات أولاده فوادع معاوية و حقن دمه و دماء أهل بيته و هم قليل حق قليل.ثمّ بايع الحسين عليه السّلام من أهل العراق عشرون ألفا ثمّ غدر به و خرجوا عليه و بيعته في أعناقهم.ثمّ لم تزل أهل البيت تستذلّ و تستضام و نقصي و نمتحن و نحرم و نقتل و نخاف و لا نأمن على دمائنا و دماء أوليائنا و وجد الكاذبون الجاحدون لكذبهم و جحودهم موضعا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 41 يتقرّبون به إلى أوليائهم، و قضاة السوء و عمال السوء فى كلّ بلدة، فحدّثوهم بالأحاديث الموضوعة المكذوبة، و رو واعنا ما لم نقله ليبغضونا إلى الناس.و كان عظم ذلك و كبره زمن معاوية بعد موت الحسن عليه السّلام فقتلت شيعتنا بكلّ بلدة، و قطعت الأيدى و الأرجل على الظنة و كان من يذكر بحبّنا و الانقطاع إلينا سجن أو نهب ماله أو هدمت داره.ثمّ لم يزل البلاء يشتدّ و يزداد إلى زمان عبيد اللّه بن زياد لعنه اللّه قاتل الحسين عليه السّلام.ثمّ جاء الحجّاج فقتلهم كلّ قتلة و أخذهم بكلّ ظنّة و تهمة حتّى أنّ الرّجل ليقال له زنديق أو كافر أحبّ إليه من أن يقال شيعة علىّ عليه السّلام، و حتّى صار الرّجل الّذى يذكر بالخير و لعلّه ورعا صدوقا يحدّث بأحاديث عظيمة عجيبة من تفضيل بعض من قد سلف من الولاة و لم يخلق اللّه تعالى شيئا منها و لا كانت و لا وقعت و هو يحسب أنّها حقّ لكثرة من قد رواها ممّن لم يعرف بكذب و لا بقلّة ورع و روى أبو الحسن علىّ بن محمّد بن أبي سيف المدايني في كتاب الأحداث قال كتب معاوية نسخة واحدة إلى عمّاله بعد عام الجماعة أن برئت الذّمة ممّن روى شيئا في فضل أبي تراب و أهل بيته.فقامت الخطباء في كلّ كورة و على كلّ منبر يلعنون عليّا عليه السّلام و يبرءون منه و يقعون فيه و في أهل بيته، و كان أشدّ الناس بلاء حينئذ أهل الكوفة لكثرة من بها من شيعة علىّ عليه السّلام، فاستعمل عليهم زياد بن سميّة و ضمّ إليه البصرة فكان يتّبع الشيعة و هو بهم عارف لأنّه كان منهم أيّام علىّ عليه السّلام فقتلهم تحت كلّ حجر و مدر، و أخافهم و قطع الأيدى و الأرجل و سمل العيون و صلبهم على جذوع النخل و طردهم و شردهم عن العراق فلم يبق بها معروف منهم.و كتب معاوية لعنه اللّه إلى عمّا له فى جميع الافاق: لا يجيزوا لأحد من شيعة علىّ و أهل بيته شهادة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 42 و كتب إليهم أن انظروا من قبلكم من شيعة عثمان و محبّيه و أهل ولايته و الّذين يروون فضايله و مناقبه فادنوا مجالسهم و قرّبوهم و أكرموهم و اكتبوا إلىّ بكلّ ما يروى كلّ رجل منهم و اسمه و اسم أبيه و عشيرته.ففعلوا حتّى أكثروا في فضايل عثمان و مناقبه لما كان يبعثه إليهم معاوية من الصلاة و الكساء و الحباء و القطايع و يفيضه في العرب منهم و الموالى و كثر ذلك في كلّ مصر و تنافسوا في المنازل و الدّنيا، فليس يجزى مردود من الناس عاملا من عمّال معاوية فيروى في عثمان فضيلة أو منقبة إلّا كتب اسمه و قرّبه و شفّعه فلبثوا بذلك حينا.ثمّ كتب إلى عمّا له: أنّ الحديث في عثمان قد كثر و فشا في كلّ مصر و في كلّ وجه و ناحية، فاذا جائكم كتابى هذا فادعوا الناس إلى الرّواية في فضايل الصحابة و الخلفاء الأوّلين و لا تتركوا خبرا يرويه أحد من المسلمين في أبي تراب إلّا و أتونى بمناقض له في الصحابة مفتعلة لا حقيقة لها و جدّ الناس في رواية ما يجرى هذا المجرى حتّى أشاروا يذكروا ذلك على المنابر، و ألقى إلى معلّمى الكتّاب فعلّموا صبيانهم و غلمانهم من ذلك الكثير الواسع حتّى رووه و تعلّموه كما يتعلّمون القرآن و حتّى علّموه بناتهم و خدمهم و حشمهم فلبثوا بذلك ما شاء اللّه.ثمّ كتب نسخة واحدة إلى جميع البلدان: انظروا من أقامت عليه البيّنة أنّه يحبّ عليا و أهل بيته فامحوه من الدّيوان، و اسقطوا عطاءه و رزقه.و شفّع ذلك بنسخة اخرى: من اتّهمتموه بموالاة هؤلاء القوم فنكّلوا به و اهدموا داره.فلم يكن البلاء أشدّ و لا أكثر منه بالعراق و لا سيّما بالكوفة حتّى أنّ الرجل من شيعة علىّ عليه السّلام ليأتيه من يثق به فيدخل بيته فيلقى إليه سرّه و يخاف من خادمه و مملوكه و لا يحدّثه حتّى يأخذ عليه الايمان الغليظة ليكتمنّ عليه.فظهر حديث كثير موضوع و بهتان منتشر، و مضى على ذلك الفقهاء و القضاة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 43 و الولاة، و كان أعظم الناس في ذلك بليّة القرّاء المراءون، و المتصنّعون الّذين يظهرون الخشوع و النّسك، فيفتعلون ذلك ليحظوا بذلك عند ولاتهم و يقرّبوا مجالسهم و يصيبوا به الأموال و الضياع و المنازل.حتّى انتقلت تلك الأخبار و الأحاديث إلى أيدى الديانين الذين لا يستحلّون الكذب و البهتان، فقبلوها و رووها و هم يظنّون أنّها حقّ، و لو علموا أنها باطلة لما رووها و لا تديّنوا.فلم يزل الأمر كذلك حتّى مات الحسن بن علىّ عليه السّلام، فازداد البلاء و الفتنة فلم يبق أحد من هذا القبيل إلّا و هو خائف على دمه أو طريد في الأرض.ثمّ تفاقم الأمر بعد قتل الحسين عليه الصلاة و السلام و ولى عبد الملك بن مروان فاشتدّ على الشيعة.و ولّى عليهم الحجاج بن يوسف فتقرّب إليه أهل النّسك و الصلاح و الدّين ببغض علىّ عليه السّلام و موالاة أعدائه و موالاة من يدعى قوم من الناس أنّهم أيضا أعداؤه فاكثروا في الرّواية في فضلهم و سوابقهم و مناقبهم، و أكثروا من الغضّ من علىّ عليه السّلام و عيبه و الطعن فيه و الشنان له.حتّى أنّ إنسانا وقف للحجاج و يقال جدّ الأصمعي عبد الملك بن قريب فصاح به أيّها الأمير إنّ أهلى عقّوني فسمّوني عليا، و إنّي فقير بائس و أنا إلى صلة الأمير محتاج، فتضاحك له الحجاج و قال: للطف ما توسّلت به قد وليتك موضع كذا.و قد روى ابن عرفة المعروف بنفطويه و هو من أكابر المحدّثين و أعلامهم فى تاريخه ما يناسب هذا الخبر، و قال: إنّ أكثر الأحاديث الموضوعة فى فضائل الصحابة افتعلت في أيّام بنى اميّة تقرّبا إليهم بما يظنّون أنّهم يرغمون به أنف بنى هاشم.ثمّ قال الشارح بعد جملة من الكلام: و اعلم أنّ أصل الأكاذيب في أحاديث الفضايل كان من جهة الشيعة: فانّهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 44 وضعوا فى مبدء الأمر أحاديث كذا مختلقة في صاحبهم حملهم على وضعها عداوة خصومهم.نحو حديث السطل، و حديث الرّمانة، و حديث غزوة البئر التي كان فيها الشياطين و يعرف كما زعموا بذات العلم، و حديث غسل سلمان الفارسي و طىّ الأرض، و حديث الجمجمة و نحو ذلك.فلمّا رأت البكريّة ما صنعت الشيعة وضعت لصاحبها أحاديث في مقابلة هذه الأحاديث.نحو لو كنت متّخذا خليلا، فانّهم وضعوه في مقابلة حديث الاخاء.و نحو سدّ الأبواب فانّه كان لعلىّ عليه السّلام فقلّبته البكريّة إلى أبي بكر.و نحو ايتونى بدواة و بياض اكتب فيه لأبي بكر كتابا لا يختلف عليه اثنان ثمّ قال: يأبى اللّه و المسلمون إلّا أبا بكر.فانّهم وضعوه في مقابلة الحديث المروىّ عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في مرضه: ايتونى بدواة و بياض أكتب لكم ما لا تضلّون بعده أبدا، فاختلفوا عنده و قال قوم منهم: لقد غلبه الوجع حسبنا كتاب اللّه.و نحو حديث أنا راض عنك فهل أنت عنّى راض و نحو ذلك.فلمّا رأت الشيعة ما و قد وضعت البكريّة أوسعوا في وضع الأحاديث.فوضعوا حديث الطوق الحديد الّذي زعموا أنه قتله في عنق خالد.و حديث اللّوح الذى زعموا أنّه كان في غدائر الحنفية أمّ محمّد و حديث: لا يفعل خالد ما امر به.و حديث الصحيفة علّقت عام الفتح بالكعبة.و حديث الشيخ الّذي صعد المنبر يوم بويع أبو بكر فسبق الناس إلى بيعته و أحاديث مكذوبة كثيرة تقتضى نفاق قوم من أكابر الصحابة و التابعين الأوّلين و كفرهم و على أدون الطبقات فسقهم.فقابلتهم البكريّة بمطاعن كثيرة في علىّ و في ولديه، و نسبوه تارة إلى ضعف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 45 العقل، و تارة إلى ضعف السياسة، و تارة إلى حب الدّنيا و الحرص عليها، و لقد كان الفريقان في غنية عمّا اكتسباه و اجترحاه.أقول: و لقد أجاد الشارح فيما نقل و أفاد إلّا أنّ ما قاله أخيرا في ذيل قوله:و اعلم أنّ أصل الأكاذيب في أحاديث الفضائل إلى آخر كلامه غير خال من الوهم و الخبط.و ذلك أنّا لا ننكر صدور بعض المفتريات و الأحاديث الموضوعة من غلاة الشيعة و جهّالهم و ممّا لا مبالاة له في الدّين كما صدر أكثر كثير من هذه من علماء العامّة و جهّالهم و أكابرهم و أصاغرهم حسبما تعرفه في التّنبيه الاتى إنشاء اللّه تعالى.لكن الأحاديث الخاصيّة التي أشار إليها بخصوصها من حديث السطل و الرمانة و غزوة الجنّ و غسل سلمان و الجمجمة و حديث الطوق و اللوح و الصحيفة الملعونة و الشيخ الّذى سبق إلى بيعة أبي بكر لا دليل على وضع شيء منها، بل قد روى بعضها المخالف و الموافق جميعا كحديث السطل.فقد رواه السيد المحدّث الناقد البصير السيّد هاشم البحراني في كتاب غاية المرام في الباب السابع و التسعين منه بأربعة طرق من طرق العامّة، و في الباب الثامن و التسعين منه بأربعة طرق من طرق الخاصّة.و قد روى حديث الرّمانة أيضا في الباب السابع عشر و مأئة منه بطريق واحد من طرق العامة، و في الباب الذى يتلوه بطريق واحد أيضا من طرق الخاصة.و أمّا حديث غزوة الجنّ فقد مضى روايته في شرح الفصل الثامن من الخطبة المأة و الاحدى و التسعين، و قد رواه الشيخ المفيد «قد» في الارشاد بنحو آخر.و لعلّ زعم الشارح وضعه مبنىّ على اصول المعتزلة و لقد أبطله المفيد في الارشاد فانّه بعد ما قال في عداد ذكر مناقب أمير المؤمنين عليه السّلام و من ذلك ما تظاهر به الخبر من بعثه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى وادى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 46 الجنّ و قد أخبره جبرئيل عليه السّلام أنّ طوايف منهم قد اجتمعوا لكيده فاغنى عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كفى اللّه المؤمنين به كيدهم و دفعهم عن المسلمين بقوّته الّتي بان بها عن جماعتهم ثمّ روى الحديث عن محمّد بن أبى السرى التميمى عن أحمد بن الفرج عن الحسن بن موسى النّهدى عن أبيه عن وبرة بن الحرث عن ابن عباس و ساق الحديث إلى آخره قال بعد روايته ما هذا لفظه:و هذا الحديث قد روته العامّة كما روته الخاصة، و لم يتناكروا شيئا منه و المعتزلة لميلها إلى مذهب البراهمة تدفعه و لبعدها عن معرفة الأخبار تنكره و هي سالكة في ذلك طريق الزّنادقة فيما طعنت به في القرآن و ما تضمنه من أخبار الجنّ و ايمانهم باللّه و رسوله و ما قصّ اللّه من نبائهم في القرآن في سورة الجنّ و قولهم  قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا إلى آخر ما تضمّنه الخبر عنهم في هذه السّورة و إذا بطل اعتراض الزّنادقة في ذلك بتجويز العقول وجود الجنّ و إمكان تكليفهم و ثبوت ذلك مع إعجاز القرآن و الاعجوبة الباهرة فيه كان مثل ذلك ظهور بطلان طعون المعتزلة فى الخبر الّذى رويناه، لعدم استحالة مضمونه في العقول و في مجيئه من طريقين مختلفين و برواية فريقين في دلالته متباينين برهان صحّته و ليس إنكار من عدل عن الانصاف في النّظر من المعتزلة و المجبّرة قدح فيما ذكرناه من وجوب العمل عليه.كما أنّه ليس في جحد الملاحدة و أصناف الزنادقة و اليهود و النّصارى و المجوس و الصابئين ما جاء صحّته من الأخبار بمعجزات النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كانشقاق القمر و حنين الجذع و تسبيح الحصى في كفّه و شكوى البعير و كلام الذّراع و مجيئ الشّجرة و خروج الماء من بين أصابعه فى الميضاة و إطعام الخلق الكثير من الطعام القليل قدح فى صحّتها و صدق رواتها و ثبوت الحجّة بها.بل الشّبهة لهم فى دفع ذلك و إن ضعفت أقوى من شبهة منكرى معجزات منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 47 أمير المؤمنين عليه السّلام و براهينه لما لا خفاء عليها و على أهل الاعتبار به مما لا حاجة إلى شرح وجوهه فى هذا المكان.ثمّ قال قدّس اللّه روحه بعد جملة من الكلام: و لا زال أجد الجاهل من الناصبة و المعاند يظهر التعجّب من الخبر بملاقات أمير المؤمنين عليه السّلام الجنّ و كفّه شرّهم عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أصحابه و يتضاحك لذلك و ينسب الرّواية له إلى الخرافات الباطلة، و يضع مثل ذلك فى الأخبار الواردة بسوى ذلك من معجزاته عليه السّلام و يقول: إنه من موضوعات الشيعة و تخرّص من افتراه منهم للتكسب بذلك أو التعصّب.و هذا بعينه مقال الزّنادقة كافّة و أعداء الاسلام فيما نطق به القرآن من خبر الجنّ و إسلامهم فى قوله تعالى «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الجن» و فيما ثبت به الخبر عن ابن مسعود في قصّة ليلة الجنّ و مشاهدته لهم كالزّط، و في غير ذلك من معجزات الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و أنّهم يظهرون التعجّب من جميع ذلك و يتضاحكون عند سماع الخبر به و الاحتجاج بصحّته و يستهزؤن و يلغطون  «1» فيما يسرفون به من سبّ الاسلام و أهله و استحماق معتقديه و الناصرين له و نسبتهم إيّاهم إلى العجز و الجهل، و وضع الأباطيل.فلينظر القوم ما جنوه على الاسلام بعداوتهم لأمير المؤمنين عليه السّلام و اعتمادهم في دفع فضايله و مناقبه و آياته على ما ضاهوا به أصناف الزّنادقة و الكفّار ممّا يخرج عن طريق الحجاج إلى أبواب الشغب و المسافهات، انتهى كلامه رفع مقامه.و بذلك كلّه ظهر أيضا فساد زعم وضع حديث بيعة الشيّطان لأبي بكر و ظهوره بصورة شيخ و صعوده المنبر و سبقته إلى البيعة حسبما عرفت روايته تفصيلا في المقدّمة الثانية من مقدّمات الخطبة الثّالثة المعروفة بالشّقشقيّة.إذ الظاهر أنّ زعم وضعه أيضا مبنيّ على استبعاد ظهوره بصورة إنسان، و يدفع ذلك ما اجتمع عليه أهل القبلة من ظهوره لأهل دار النّدوة بصورة شيخ______________________________ (1)- لغط فى الكلام قال ما لا يفهم معناه، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 48 من أهل نجد و اجتماعه معهم في الرّأى على المكر برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ظهوره يوم بدر للمشركين في صورة سراقة بن جعثم «جعشم» المدلجى و قوله «لا غالب لكم اليوم من النّاس و إنّى جار لكم» قال اللّه عزّ و جلّ «فلمّا تراءت الفئتان نكص على عقبيه و قال إنّى برىء منكم إنى أرى ما لا ترون إنّى أخاف اللّه و اللّه شديد العقاب» و أما ساير الأحاديث فلا استبعاد بشىء منها حتى يزعم وضعها، و قد أتى آصف ابن برخيا الذى عنده علم من الكتاب بعرش بلقيس بطىّ الأرض من مكان بعيد فى طرفة عين فكيف يستبعد في حقّ أمير المؤمنين عليه السّلام الذى عنده علم الكتاب كلّه حسبما عرفت فى غير موضع من تضاعيف الشرح حضوره عليه السّلام بطىّ الأرض عند جنازة سلمان مع اختصاصه الخاصّ به عليه السّلام و فوزه درجة السلمان منّا أهل البيت.و قد قال عليه السّلام و هو أصدق القائلين فى حال حياته ما رواه عنه المخالف و المؤالف:يا حار همدان من يمت يرني          من مؤمن أو منافق قبلا    و بالجملة فالأخبار المذكورة ليس على وضعها دليل من جهة العقل، و لا من جهة النقل فدعواه مكابرة محضة، فباللّه التوفيق و عليه التكلان  «1».المجلد السابع من منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة.الثالث:في جملة من الأخبار الموضوعة فأقول:أما الأخبار الخاصية:فقد دسّ فيها بعض الأخبار الموضوعة وضعها الغلاة و المغيريّة و الخطابيّة و الصّوفية و أمثالهم من أهل الفساد في العمل و الاعتقاد، و من ذلك اهتمّ علماؤنا الأخيار غاية الاهتمام بحفظ الأخبار و ضبطها و نقدها و تميز غثّها من سمينها و صحيحها______________________________ (1)- هنا آخر المجلّد السادس على ما فى الطبعة الأولى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 49 من سقيمها، و قسّموها إلى الصحيح و الموثّق و الحسن و الضّعيف، و صنّفوا كتبا في علم الدّراية و علم الرّجال، و قد أشير إلى ما ذكرنا في مؤلفات أصحابنا و أخبار أئمّتنا سلام اللّه عليهم.و ارشدك إلى بعض ما رواه في البحار من رجال الكشي عن محمّد بن قولويه و الحسين بن الحسن بن بندار معا عن سعد عن اليقطيني عن يونس بن عبد الرّحمن انّ بعض أصحابنا سأله و أنا حاضر فقال له: يا با محمّد ما أشدّك في الحديث و أكثر إنكارك لما يرويه أصحابنا، فما الّذى يحملك على ردّ الأحاديث؟ فقال: حدّثني هشام بن الحكم أنّه سمع أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: لا تقبلوا علينا حديثا إلّا ما وافق القرآن و السنّة أو تجدون معه شاهدا من أحاديثنا المتقدّمة، فانّ المغيرة بن سعيد لعنه اللّه دسّ في كتب أصحاب أبي أحاديث لم يحدّث بها أبي فاتّقوا اللّه و لا تقبلوا علينا ما خالف قول ربّنا تعالى و سنّة نبيّنا محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فانا إذا حدّثنا قلنا: قال اللّه عزّ و جلّ، و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، قال يونس: وافيت العراق فوجدت بها قطعة من أصحاب أبي جعفر عليه السّلام و وجدت أصحاب أبي عبد اللّه عليه السّلام متوافرين، فسمعت منهم و أخذت كتبهم فعرضتها بعد على أبى الحسن الرّضا عليه السّلام فأنكر منها أحاديث كثيرة أن يكون من أحاديث أبي عبد اللّه عليه السّلام، و قال لي: إنّ أبا الخطاب كذب على أبي عبد اللّه عليه السّلام فلا تقبلوا علينا خلاف القرآن، فانّا إن حدّثنا حدّثنا بموافقة القرآن و موافقة السنّة إنّا عن اللّه تعالى و عن رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نحدّث، و لا نقول قال فلان و فلان فيتناقض كلامنا إنّ كلام آخرنا مثل كلام أوّلنا و كلام أوّلنا مصداق لكلام آخرنا، و إذا أتاكم من يحدّثكم بخلاف ذلك فردّوه عليه و قولوا أنت أعلم و ما جئت به، فانّ مع كلّ قول منّا حقيقة و عليه نور، فما لا حقيقة معه و لا نور عليه فذلك قول الشيّطان.و فى البحار أيضا عن الكشي بهذا الاسناد عن يونس عن هشام بن الحكم أنّه سمع أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: كان المغيرة بن سعيد يتعمّد الكذب على أبي و يأخذ كتب أصحابه، و كان أصحابه المستترون بأصحاب أبي يأخذون الكتب من أصحاب أبي فيدفعونها إلى المغيرة، فكان يدسّ فيها الكفر و الزّندقة و يسندها إلى أبي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 50 ثمّ يدفعها إلى أصحابه فيأمرهم أن يبثّوها في الشّيعة، فكلّما كان في كتب أصحاب أبى من الغلوّ فذاك مما دسّه المغيرة بن سعيد في كتبهم.و فيه أيضا عن الكشّي باسناده عن زرارة قال: قال يعني أبا عبد اللّه عليه السّلام:إنّ أهل الكوفة نزل فيهم كذّاب، أمّا المغيرة فانّه يكذب على أبي يعنى أبا جعفر قال: حدّثه أنّ نساء آل محمّد إذا حضن قضين الصّلاة، و ان و اللّه عليه لعنة اللّه ما كان من ذلك شيء و لا حدّثه، و أمّا أبو الخطاب فكذب عليّ و قال: إنّي أمرته أن لا يصلّي هو و أصحابه المغرب حتّى يروا كواكب كذا، فقال القنداني: و اللّه إن ذلك لكوكب لا نعرفه.و أما الاخبار العامية:فالموضوعة فيها أكثر من أن تحصى، و قد تقدّم الاشارة إلى بعضها في التنبيهات السابقة من الشهيد و الشّارح المعتزلي و سبق بعضها في شرح الكلام السّابق، و وقعت الاشارة إلى جملة منها فيما رواه في الاحتجاج.قال: و روى أنّ المأمون بعد ما زوّج ابنته أمّ الفضل أبا جعفر عليه السّلام كان في مجلس و عنده أبو جعفر عليه السّلام و يحيى بن اكثم و جماعة كثيرة.فقال له يحيى بن اكثم: ما تقول يا ابن رسول اللّه في الخبر الّذي روي أنّه نزل جبرئيل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: يا محمّد إنّ اللّه يقرؤك السلام و يقول لك: سل أبا بكر هل هو عنّى راض فانّي راض عنه.فقال أبو جعفر عليه السّلام: إنّى لست بمنكر فضل أبي بكر و لكن يجب على صاحب هذا الخبر أن يأخذه مثل الخبر الّذي قاله رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في حجّة الوداع: قد كثرت علىّ الكذّابة و استكثر فمن كذب علىّ متعمّدا فليتبوّء مقعده من النار، فاذا أتاكم الحديث فاعرضوه على كتاب اللّه و سنّتى فما وافق كتاب اللّه و سنّتى فخذوا به، و ما خالف كتاب اللّه و سنّتى فلا تأخذوا به، و ليس يوافق هذا الحديث كتاب اللّه قال اللّه تعالى: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» فاللّه تعالى خفى عليه رضا أبي بكر من سخطه حتّى سأل عن مكنون سره هذا مستحيل في العقول. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 51 ثمّ قال يحيى بن اكثم: و قد روى أنّ مثل أبي بكر و عمر في الأرض كمثل جبرئيل و ميكائيل في السماء.فقال عليه السّلام: و هذا أيضا يجب أن ينظر فيه، لأنّ جبرئيل و ميكائيل ملكان مقرّبان لم يعصيا اللّه قطّ و لم يفارقا طاعته لحظة واحدة، و هما قد أشركا باللّه عزّ و جلّ و إن أسلما بعد الشرك، فكان أكثر أيامهما الشرك باللّه فمحال أن يشبها بهما.قال يحيى: و روى أيضا إنّهما سيّدا كهول أهل الجنة فما تقول فيه؟فقال عليه السّلام: و هذا الخبر محال أيضا، لأنّ أهل الجنة كلّهم يكونون شابا و لا يكون فيهم كهل، و هذا الخبر وضعه بنو امية لمضادّة الخبر الّذى قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في الحسن و الحسين عليهما السّلام: بأنّهما سيّدا شباب أهل الجنة فقال يحيى بن اكثم: و روى أنّ عمر سراج أهل الجنة.فقال عليه السّلام: و هذا أيضا محال لأنّ في الجنة ملائكة اللّه المقرّبين و آدم و محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و جميع الأنبياء و المرسلين لا تضىء بأنوار حتى تضىء بنور عمر.فقال يحيى: و قد روى أنّ السكينة تنطق على لسان عمر.فقال عليه السّلام: لست بمنكر فضله و لكن أبا بكر أفضل من عمر و قد قال على رأس المنبر إنّ لى شيطانا يعتريني فاذا ملت فسدّدونى.فقال يحيى: قد روى أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: لو لم ابعث لبعث عمر.فقال عليه السّلام: كتاب اللّه أصدق من هذا يقول اللّه في كتابه «وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ...»  فقد أخذ اللّه ميثاق النّبيّين، فكيف يمكن أن يبدّل ميثاقه، و كلّ الأنبياء لم يشركوا باللّه طرفة عين فكيف يبعث بالنبوّة من أشرك و كان أكثر أيّامه مع الشرك باللّه، و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: نبئت و آدم بين الرّوح و الجسد.فقال يحيى بن اكثم: و قد روى أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: ما احتبس الوحي عنّي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 52 قطّ إلّا ظننته قد نزل على آل الخطاب فقال عليه السّلام: و هذا أيضا محال لأنّه لا يجوز أن يشكّ النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في نبوّته قال اللّه تعالى «اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا وَ مِنَ النَّاسِ»  فكيف يمكن أن تنتقل النبوّة ممّن اصطفاه اللّه إلى من أشرك به قال يحيى: و قد روى انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: لو نزل العذاب لما نجى منه إلّا عمر بن الخطاب.فقال عليه السّلام: و هذا أيضا محال، لأنّ اللّه يقول «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»  فأخبر اللّه تعالى أنه لا يعذّب أحدا ما دام فيهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ما داموا يستغفرون اللّه تعالى.و اشير إلى جملة اخرى أيضا فيما رواه في البحار من عيون الأخبار عن أبيه و ابن الوليد عن محمّد العطار و احمد بن ادريس معا عن الأشعري عن صالح بن أبي حماد الرّازي عن إسحاق بن حاتم عن إسحاق بن حماد بن زيد قال سمعنا يحيى بن اكثم القاضى قال:أمرني المأمون باحضار جماعة من أهل الحديث و جماعة من أهل الكلام و النظر، فجمعت له من الصنفين زهاء أربعين رجلا، ثمّ مضيت بهم فأمرتهم بالكينونة في مجلس الحاجب لا علمه بمكانهم، ففعلوا فأعلمته فأمرنى بادخالهم ففعلت فدخلوا و سلّموا فحدّثهم ساعة و آنسهم ثمّ قال: إنّى أريد أن أجعلكم بينى و بين اللّه في هذا اليوم حجّة فما أحد تقرّب إلى مخلوق بمعصية الخالق إلّا سلّطه اللّه عليه فناظرونى بجميع عقولكم انّى رجل أزعم أنّ عليّا خير البشر بعد النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فان كنت مصيبا فصوّبوا قولى، و إن كنت مخطئا فردّوا علىّ و هلمّوا فإن شئتم سألتكم و ان شئتم سألتمونى فقال له الذين يقولون بالحديث: بل نسأل فقال: هاتوا و قلّدوا كلامكم رجلا منكم فاذا تكلّم فان كان عند أحدكم زيادة فليزد و إن أتى بخلل فسدّدوه.فقال قائل منهم: أمّا نحن فنزعم أنّ خير الناس بعد النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أبو بكر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 53 من قبل أنّ الرّواية المجمع عليها جاءت عن الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: اقتدوا باللّذين من بعدى أبي بكر و عمر، فلمّا أمر نبىّ الرّحمة بالاقتداء بهما علمنا أنّه لم يأمر إلّا بالاقتداء بخير الناس.فقال المأمون: الرّوايات كثيرة و لا بدّ من أن يكون كلّها حقا أو كلّها باطلا أو بعضها حقّا و بعضها باطلا، فلو كانت كلّها حقّا كانت كلّها باطلا من قبل أن بعضها ينقض بعضا، و لو كانت كلّها باطلا كان في بطلانها بطلان الدّين و دروس الشريعة، فلمّا بطل الوجهان ثبت الثالث بالاضطرار و هو أنّ بعضها حقّ و بعضها باطل فاذا كان كذلك فلابدّ من دليل على ما يحقّ منها ليعتقد و ينفى خلافه، فاذا كان دليل الخبر في نفسه حقّا كان أولى ما أعتقد و آخذ به و روايتك هذه من الأخبار الّتي أدلّتها باطلة في نفسها، و ذلك إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أحكم الحكما و أولى الخلق بالصّدق و أبعد الناس من الأمر بالمحال و حمل النّاس على التّدين بالخلاف و ذلك إنّ هذين الرّجلين لا يخلو من أن يكونا متّفقين من كلّ جهة أو مختلفين، فان كانا متّفقين من كلّ جهة كانا واحدا في العدد و الصفة و الصّورة و الجسم، و هذا معدوم أن يكون اثنان بمعنى واحد من كلّ جهة، و إن كانا مختلفين فكيف يجوز الاقتداء بهما، و هذا تكليف ما لا يطاق لأنّك إذا اقتديت بواحد خالفت الاخر، و الدّليل على اختلافهما إنّ ابا بكر سبى أهل الرّدة و ردّهم عمر أحرارا، و أشار عمر إلى أبي بكر بعزل خالد و بقتله بمالك بن نويرة فأبى أبو بكر عليه، و حرّم عمر المتعة و لم يفعل ذلك أبو بكر، و وضع عمر ديوان العطية و لم يفعله عمر، و استخلف أبو بكر و لم يفعل ذلك عمر، و لهذا نظاير كثيرة. «قال الصدوق رضى اللّه عنه في هذا فصل لم يذكره المأمون لخصمه و هو أنّهم لا يرووا أنّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: اقتدوا بالّذين من بعدى أبي بكر و عمر، و إنّما رووا أبو بكر و عمر و روى أبا بكر و عمر، فلو كانت الرّواية صحيحة لكان معنى قوله بالنّصب اقتدوا باللّذين من بعدى كتاب اللّه و العترة يا ابا بكر و عمر، و معنى قوله بالرّفع اقتدوا أيّها الناس و أبو بكر و عمر باللّذين من بعدى كتاب اللّه و العترة» رجعنا إلى حديث المأمون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 54 فقال آخر من أصحاب الحديث: فانّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: لو كنت متّخذا خليلا لاتّخذت أبا بكر خليلا.فقال المأمون: هذا مستحيل من قبل أنّ رواياتكم أنّه عليه السّلام آخا بين أصحابه و أخّر عليّا عليه السّلام فقال له في ذلك فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ما أخّرتك إلّا لنفسى، فأىّ الرّوايتين تثبت بطلت الأخرى.قال آخر: إنّ عليّا عليه السّلام قال على المنبر: خير هذه الأمّة بعد نبيّها أبو بكر و عمر.قال المأمون: هذا مستحيل من قبل أنّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لو علم أنّهما أفضل ما ولى عليهما مرّة عمرو بن العاص، و مرّة اسامة بن زيد، و مما يكذب هذه الرّواية قول عليّ عليه السّلام: قبض النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أنا أولى بمجلسه منّى بقميصى و لكنّى أشفقت أن يرجع الناس كفارا. و قوله عليه السّلام أنّى يكونان خيرا منّى و قد عبدت اللّه عزّ و جلّ قبلهما و عبدته بعدهما.قال آخر: فانّ أبا بكر أغلق بابه فقال هل من مستقيل فاقيله فقال عليّ عليه السّلام:قدّمك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فمن ذا يؤخّرك.فقال المأمون: هذا باطل من قبل أنّ عليّا عليه السّلام قعد عن بيعة أبي بكر و رويتم أنّه عليه السّلام قعد عنها حتّى قبضت فاطمة عليها السّلام و أنّها أوصت أن تدفن ليلا لئلا يشهدا جنازتها، و وجه آخر و هو أنّه إن كان النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم استخلفه فكيف كان له أن يستقيل و هو يقول للأنصارى: قد رضيت لكم أحد هذين الرّجلين أبا عبيدة و عمر.قال آخر: إنّ عمرو بن العاص قال: يا رسول اللّه من أحبّ الناس إليك من النساء؟ فقال: عايشة، فقال: من الرّجال؟ فقال: أبوها.فقال المأمون: هذا باطل من قبل أنكم رويتم أنّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وضع بين يديه طائر مشوىّ فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اللّهم ائتنى بأحبّ خلقك إليك، فكان عليّ عليه السّلام فأىّ روايتكم تقبل؟! فقال آخر: فانّ عليّا عليه السّلام قال: من فضّلني على أبي بكر جلّدته حدّ المفتري.قال المأمون: كيف يجوز أن يقول عليّ عليه السّلام اجلد الحدّ من لا يجب عليه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 55 الحدّ، فيكون متعدّيا لحدود اللّه عزّ و جلّ، عاملا بخلاف أمره، و ليس تفضيل من فضّله عليه السّلام عليهما فرية، و قد رويتم عن إمامكم أنّه قال: وليتكم و لست بخيركم فأىّ الرّجلين أصدق عندكم أبو بكر على نفسه أو عليّ عليه السّلام على أبي بكر مع تناقض الحديث في نفسه، و لا بدّ له من قوله من أن يكون صادقا أو كاذبا، فان كان صادقا فانّى عرف ذلك بالوحي فالوحي منقطع أو بالنّظر فالنّظر متحيّر منحّت، و إن كان غير صادق فمن المحال أن يلي أمر المسلمين و يقوم بأحكامهم و يقيم حدودهم و هو كذّاب.قال آخر: فقد جاء أنّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: إنّ أبا بكر و عمر سيّدا كهول أهل الجنّة.قال المأمون: هذا الحديث محال لأنّه لا يكون في الجنّة كهل، و يروى أنّ أشجعيّة كانت عند النّبي فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لا يدخل الجنّة عجوز فبكت، فقال النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:إنّ اللّه عزّ و جلّ يقول  «إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً. فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً. عُرُباً أَتْراباً» فان زعمتم أنّ أبا بكر ينشأ شابّا إذا دخل الجنّة فقد رويتم أنّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال للحسن و الحسين: إنّهما سيّدا شباب أهل الجنّة من الأوّلين و الاخرين و أبوهما خير منهما.قال آخر: قد جاء أنّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: لو لم أبعث فيكم لبعث عمر.قال المأمون: هذا محال لأنّ اللّه عزّ و جلّ يقول  «إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ» و قال عزّ و جلّ «وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ»  فهل يجوز أن يكون من لم يؤخذ «منه خ» ميثاقه على النّبوّة مبعوثا و من أخذ ميثاقه على النّبوّة مؤخّرا.قال آخر: إنّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نظر إلى عمر يوم عرفة فتبسّم و قال: إنّ اللّه تعالى باهى بعباده عامّة و بعمر خاصّة.فقال المأمون: فهذا مستحيل من قبل أنّ اللّه تعالى لم يكن ليباهي بعمر و يدع نبيّه عليه السّلام فيكون عمر فى الخاصّة و النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في العامّة، و ليست هذه الرّواية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 56 بأعجب من روايتكم أنّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: دخلت الجنّة فسمعت خفق نعلين فاذا بلال مولى أبي بكر قد سبقني إلى الجنّة، و إنّما قالت الشّيعة عليّ عليه السّلام خير من أبي بكر فقلتم عبد أبي بكر خير من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لأنّ السابق أفضل من المسبوق، و كما رويتم أنّ الشّيطان يفرّ من حسّ عمر، و ألقي على لسان النّبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّهنّ الغرانيق العلي ففرّ من عمر، و ألقي على لسان النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بزعمكم الكفر.قال آخر: قال النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لو نزل العذاب ما نجي إلّا عمر بن الخطّاب.قال المأمون: هذا خلاف الكتاب أيضا، لأنّ اللّه عزّ و جلّ يقول  «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ»  فجعلتم عمر مثل الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.قال آخر: فقد شهد النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لعمر بالجنّة في عشرة من الصحابة.فقال: لو كان هذا كما زعمت كان عمر لا يقول لحذيفة: نشدتك باللّه امن المنافقين أنا، فان كان قال له: أنت من أهل الجنّة و لم يصدّقه حتّى زكاه حذيفة و صدّق حذيفة و لم يصدّق النّبي فهذا على غير الاسلام، و إن كان قد صدّق النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فلم سأل حذيفة؟ و هذان الخبران متناقضان في أنفسهما.فقال آخر: فقد قال النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: وضعت امّتي في كفّة الميزان و وضعت في اخرى فرجّحت بهم، ثمّ مكاني ابو بكر فرجح بهم، ثمّ عمر فرجح، ثمّ رفع الميزان.فقال المأمون: هذا محال من قبل أنّه لا يخلو من أن يكون أجسامهما أو أعمالهما، فان كانت الأجسام فلا يخفى على ذى روح أنه محال، لأنّه لا يرجح أجسامها بأجسام الأمة، و إن كانت أفعالهما فلم يكن بعد فكيف يرجّح بما ليس، و خبّروني بما يتفاضل النّاس؟فقال بعضهم: بالأعمال الصّالحة قال: فأخبروني فمن فضل صاحبه على عهد النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ثمّ إنّ المفضول عمل بعد وفاة النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بأكثر من عمل الفاضل على عهد النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أ يلحق به؟ فان قلتم: نعم أوجدتكم في عصرنا هذا من هو أكثر جهادا و حجّا و صوما و صلاة و صدقة من أحدهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 57 قالوا: صدقت لا يلحق فاضل دهرنا فاضل عصر النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.قال المأمون: فانظروا فيما رويت عن أئمّتكم الّذين أخذتم عنهم أديانكم فى فضايل عليّ عليه السّلام و قائسوا إليها ما رووا في فضايل تمام العشرة الّذين شهدوا لهم بالجنّة فان كانت جزء من أجزاء كثيرة فالقول قولكم، و ان كانوا قد رووا في فضايل عليّ عليه السّلام أكثر فخذوا عن أئمّتكم ما رووا و لا تعدوه.قال: فأطرق القوم جميعا.فقال المأمون: ما لكم سكتّم؟قالوا: استقصينا.أقول: هذا أنموذج من أحاديثهم الموضوعة الّتي هي خارجة عن حدّ الاحصاء.الرابع:لا ريب في جواز نقل الحديث بالمعني، و يدلّ عليه أخبار كثيرة.و تفصيل القول في ذلك على ما حقّقه المحدّث العلامة المجلسي ره أنّه إذا لم يكن المحدّث عالما بحقايق الألفاظ و مجازاتها و منطوقها و مفهومها و مقاصدها لم تجز له الرّواية بالمعنى بغير خلاف، بل يتعيّن اللّفظ الّذى سمعه إذا تحقّقه و إلّا لم تجز له الرّواية.و أمّا إذا كان عالما بذلك.فقد قال طايفة من العلماء لا يجوز هي، لأنّ لكلّ تركيب معني بحسب الوصل و الفصل و التقديم و التأخير و غير ذلك لو لم يراع ذلك لذهبت مقاصدها، بل لكلّ كلمة مع صاحبتها خاصيّة مستقلّة كالتخصيص و الاهتمام و غيرهما، و كذا الألفاظ المشتركة و المترادفة، و لو وضع كلّ موضع الاخر لفات المعني المقصود، و من ثمّ قال النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: نصر اللّه عبدا سمع مقالتي و حفظها و وعاها و أدّاها فرّب حامل فقه غير فقيه و ربّ حامل فقه إلى من هو أفقه منه. و كفى هذا الحديث شاهدا بصدق ذلك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 58 و اكثر الأصحاب جوّزوا ذلك مطلقا مع حصول الشرائط المذكورة، و قالوا كلّما ذكرتم خارج عن موضوع البحث لأنّها إنّما جوّزنا لمن يفهم الألفاظ و يعرف خواصّها و مقاصدها و يعلم عدم اختلال المراد بها فيما أدّاه.و قد ذهب جمهور السّلف و الخلف من الطوايف كلّها إلى جواز الرّواية بالمعني إذا قطع بأداء المعني بعينه، لأنّه من المعلوم أنّ الصّحابة و أصحاب الأئمّة عليهم السّلام لم يكونوا يكتبون الأحاديث عند سماعها، و يبعد بل يستحيل عادة حفظهم جميع الألفاظ على ما هي عليه، و قد سمعوها مرّة واحدة خصوصا في الأحاديث الطويلة مع تطاول الأزمنة و لهذا كثيرا ما يروى عنهم المعني الواحد بألفاظ مختلفة و لم ينكر ذلك عليهم و لا يبقي لمن تتبّع الأخبار في هذا شبهة و يدل عليه أيضا ما رواه الكليني عن محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن ابن أبي عمير عن ابن اذينة عن محمّد بن مسلم قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: أسمع الحديث منك فازيد و أنقص؟ فقال عليه السّلام: إن كنت تريد معانيه فلا بأس.نعم لا مرية في أنّ روايته بلفظه أولى على كلّ حال لا سيّما في هذه الأزمان لبعد العهد و فوت القراين و تغيّر المصطلحات.و قد روى الكليني عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن منصور بن يونس عن أبي بصير قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: قول اللّه جلّ ثناؤه  «الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»  قال: هو الرّجل يسمع الحديث فيحدّث به كما سمعه لا يزيد فيه و لا ينقص.تذنيب:قال بعض الأفاضل: نقل المعني إنّما جوّزوه في غير المصنّفات، أمّا المصنّفات فقد قال أكثر الأصحاب: لا يجوز حكايتها و لا نقلها بالمعني و لا تغيير شيء منها على ما هو المتعارف.تكملة:هذا الكلام لأمير المؤمنين عليه السّلام مروىّ في البحار من خصال الصّدوق «قد» عن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 59 أبيه عن علىّ عن أبيه عن حماد بن عيسى عن إبراهيم بن عمر اليمانى و عمر بن اذينة عن أبان بن أبي عيّاش عن سليم بن قيس الهلالي قال:قلت لأمير المؤمنين عليه السّلام: يا أمير المؤمنين إنّى سمعت من سلمان و المقداد و أبى ذر شيئا من تفسير القرآن و أحاديث عن نبىّ اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم غير ما فى أيدى الناس ثمّ سمعت منك تصديق ما سمعت منهم و رأيت فى أيدى الناس شيئا كثيرا من تفسير القرآن و أحاديث عن نبىّ اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنتم تخالفونهم فيها و تزعمون أنّ ذلك كلّه باطل أفترى النّاس يكذبون على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم معتمدين و يفسّرون القرآن بارائهم؟قال: فأقبل عليّ عليه السّلام علىّ فقال: قد سألت فافهم الجواب: إنّ في أيدى النّاس حقا و باطلا و صدقا و كذبا و ناسخا و منسوخا و عامّا و خاصّا و محكما و متشابها و حفظا و وهما، و قد كذب على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على عهده حتّى قام خطيبا فقال: أيّها النّاس قد كثرت علىّ الكذّابة فمن كذب علىّ متعمّدا فليتبوّء مقعده من النّار، ثمّ كذب عليه من بعده.إنّما أتاكم الحديث من أربعة ليس لهم خامس:رجل منافق يظهر الإيمان متصنّع بالاسلام لا يتأثّم و لا يتحرّج أن يكذب على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم متعمّدا، فلو علم النّاس أنّه منافق كذّاب لم يقبلوا منه و لم يصدّقوه، و لكنّهم قالوا هذا قد صحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و رآه و سمع منه، فأخذوا منه و هم لا يعرفون حاله، و قد أخبر اللّه عزّ و جلّ عن المنافقين بما أخبره و وصفهم بما وصفهم فقال عزّ و جلّ  «وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ» ثمّ بقوا بعده فتقرّبوا إلى أئمّة الضلالة و الدّعاة إلى النّار بالزور و الكذب و البهتان، فولّوهم الأعمال و ولّوهم على رقاب النّاس و أكلوا بهم الدّنيا و إنّما النّاس مع الملوك و الدّنيا إلّا من عصم اللّه، فهذا أحد الأربعة.و رجل سمع من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شيئا لم يحفظه على وجهه و وهم فيه و لم يتعمّد كذبا، فهو في يده يقول به و يعمل به و يرويه و يقول: أنا سمعته من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فلو علم المسلمون أنّه و هم لم يقبلوه، و لو علم هو أنّه و هم لرفضه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 60 و رجل ثالث سمع من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شيئا أمر به ثمّ نهى عنه و هو لا يعلم أو سمعه ينهى عن شيء ثم أمر به و هو لا يعلم، فحفظ منسوخه و لم يحفظ النّاسخ، فلو علم أنّه منسوخ لرفضه، و لو علم المسلمون أنّه منسوخ لرفضوه.و آخر رابع لم يكذب على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مبغض للكذب خوفا من اللّه عزّ و جلّ و تعظيما لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، لم يسه بل حفظ ما سمع على وجهه فجاء به كما سمع لم يزد فيه و لم ينقص منه، و علم النّاسخ من المنسوخ فعمل بالنّاسخ و رفض المنسوخ.و إنّ أمر النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مثل القرآن ناسخ و منسوخ و خاصّ و عامّ و محكم و متشابه، و قد كان يكون من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الكلام له وجهان: كلام عامّ و كلام خاصّ، و قال اللّه عزّ و جلّ في كتابه «ما آتيكم الرّسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا» فيشتبه على من لم يعرف و لم يدر ما عنى اللّه به و رسوله، و ليس كلّ أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يسأله عن الشيء فيفهم كان منهم من يسأله و لا يستفهم، حتّى كانوا ليحبّون أن يجيء الاعرابي الطّارئ، فيسأل رسوله اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حتّى يسمعوا و كنت أدخل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كلّ يوم دخلة فيخليني فيها أدور معه حيثما دار، و قد علم أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه لم يصنع ذلك بأحد من النّاس غيرى، و ربّما كان ذلك في شيء يأتيني رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أكثر ذلك في بيتي و كنت إذا دخلت عليه بعض منازله أخلاني و أقام عنّى نساءه فلا يبقى عنده غيرى، و إذا أتاني للخلوة معى في بيتي لم تقم عنه فاطمة و لا أحد من بنىّ و كنت إذا سألته أجابنى، و إذا سكتّ عنه و فنيت مسائلى ابتدأني.فما نزلت على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آية من القرآن إلّا أقرأنيها و أملاها علىّ فكتبتها بخطّي و علّمني تأويلها و تفسيرها و ناسخها و منسوخها و محكمها و متشابهها و خاصّها و عامّها، و دعا اللّه لي أن يعطيني فهمها و حفظها، فما نسيت آية من كتاب اللّه و لا علما أملاه علىّ و كتبته منذ دعا اللّه لي بما دعاه.و ما ترك شيئا علمه اللّه من حلال و لا حرام أمر و لا نهى كان أو يكون و لا كتاب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 61 منزل على أحد قبله في أمر بطاعة أو نهى عن معصية إلّا علّمنيه و حفظنيه «حفظته» فلم أنس حرفا واحدا، ثمّ وضع يده على صدرى و دعا اللّه لي أن يملاء قلبي علما و فهما و حكما و نورا، فقلت: يا نبيّ اللّه بأبي أنت و أمّي إنّي منذ دعوت اللّه عزّ و جلّ لي بما دعوت لم أنس شيئا و لم يفتني شيء لم أكتبه أفتتخوّف علىّ النّسيان فيما بعد؟ فقال: لا لست أخاف عليك النّسيان و لا الجهل.و رواه في الكافي أيضا عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن حمّاد بن عيسى عن إبراهيم بن عمر اليماني عن أبان بن أبي عيّاش عن سليم بن قيس مثله.و رواه في البحار أيضا من كتاب الغيبة للنعماني عن ابن عقدة و محمّد بن همام و عبد العزيز و عبد الواحد ابنا عبد اللّه بن يونس عن رجالهم عن عبد الرّزاق و همام عن معمّر بن راشد عن أبان بن أبي عيّاش عن سليم مثله.و رواه في الاحتجاج عن مسعدة بن صدقة عن جعفر بن محمّد عليهما السّلام قال:خطب أمير المؤمنين عليه السّلام فقال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: كيف أنتم إذا البستم الفتنة ينشؤ فيها الوليد، و يهرم فيها الكبير، و يجرى الناس عليها حتّى يتّخذوها سنّة، فاذا غيّر منها شيء قيل أتى النّاس بمنكر غيّرت السنة، ثمّ تشتدّ البليّة و تنشؤ فيها الذّريّة و تدقّهم الفتن كما تدقّ النّار الحطب و كما تدقّ الرّحى بثفالها، فيومئذ يتفقّه النّاس لغير الدّين و يتعلّمون لغير العمل و يطلبون الدّنيا بعمل الاخرة ثمّ أقبل أمير المؤمنين عليه السّلام و معه ناس من أهل بيته و خاصّ من شيعته فصعد المنبر و حمد اللّه و أثنى عليه و صلّى على محمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ثمّ قال:لقد عملت الولاة قبلي بأمور عظيمة خالفوا فيها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم متعمّدين لذلك و لو حملت النّاس على تركها و حوّلتها إلى مواضعها الّتى كانت عليها على عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لتفرّق عنّى جندى حتّى أبقى وحدى إلّا قليلا من شيعتى الّذين عرفوا فضلى و امامتى من كتاب اللّه و سنّة نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أرأيتم لو أمرت بمقام إبراهيم عليه السّلام فرددته إلى المكان الّذى وضعه فيه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 62 رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و رددت فدك إلى ورثة فاطمة عليهما السّلام و رددت صاع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مدّه إلى ما كان، و أمضيت قطايع كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أقطعها للنّاس مسمّين ورددت دار جعفر بن أبي طالب إلى ورثته و هدمتها من المسجد، و رددت الخمس إلى أهله، و رددت قضاء كلّ من قضى بجور، و رددت سبى ذرارى بنى تغلب، و رددت ما قسم من أرض خيبر، و محوت ديوان العطاء و أعطيت كما كان يعطى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و لم أجعلها دولة بين الأغنياء.و اللّه لقد أمرت الناس أن لا يجتمعوا «يجمعوا خ» فى شهر رمضان إلّا في فريضة فنادى بعض أهل عسكرى ممّن يقاتل سيفه معى انعى به الاسلام و أهله: غيّرت سنّة عمر و نهى أن يصلّى فى شهر رمضان فى جماعة حتّى خفت أن يثور فى ناحية عسكرى ما لقيت و لقيت هذه الامّة من أئمة الضلالة و الدّعاة إلى النار.و أعظم من ذلك سهم ذوى القربى قال اللّه «و اعلموا أنّما غنمتم من شيء فأنّ للّه خمسه و للرّسول و لذى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل- منّا خاصة- إن كنتم آمنتم باللّه و ما أنزلنا على عبدنا يوم الفرقان» نحن و اللّه عنى بذوى القربى الّذين قرنهم اللّه بنفسه و نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و لم يجعل لنا فى الصدقة نصيبا أكرم اللّه نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أكرمنا أن يطعمنا أوساخ أيدى الناس.فقال له عليه السّلام رجل: إنى سمعت من سلمان و أبى ذرّ و المقداد شيئا من تفسير القرآن و الرّواية عن النبىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و سمعت منك تصديق ما سمعت منهم- ثمّ ساق الحديث نحوا مما مرّ إلى قوله- حتى أن كانوا ليحبّون أن يجيء الاعرابى أو الطارئ فيسأله حتى يسمعوا، و كان لا يمرّ بى من ذلك شيء إلّا سألته و حفظته، فهذه وجوه ما عليه النّاس في اختلافهم و عللهم في رواياتهم.الترجمة:و شخص ديگر چهارمى است كه دروغ نگفته بر خداى تعالى و نه بر رسول خدا، دشمن دارنده دروغست از جهت ترس خدا و تعظيم رسول خدا، و توهّم و غلط نكرده است بلكه حفظ نموده آنچه كه شنيده است بر وجهى كه شنيده است پس آورد آنرا يعنى روايت نمود بهمان قرار شنيده شده بدون زياده و نقصان، پس حفظ كرده ناسخ را و عمل كرده بان، و حفظ كرده منسوخ را و اجتناب نموده از آن، و شناخته است خاص و عام را پس گذاشته هر خبر را در مكان خود، و شناخته متشابه و محكم را و گاهى بود كه صادر مى شد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كلاميكه از براى او دو وجه بود پس كلامى كه مخصوص بود و كلامى كه عموم داشت پس مى شنيد آنرا كسى كه نمى شناخت آنچه را كه قصد كرده بود خدا بان و نه آنچه را قصد كرده بود بان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پس حمل مى نمود سامع آن كلام را و توجيه مى نمود آنرا بدون معرفت بمعناى آن و به آن چه كه قصد شده بان و به آن چه كه صادر شده آن كلام از براى آن.و نبودند جميع صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه سؤال كنند از او و طلب فهم نمايند از آن تا اين كه دوست مى داشتند اين كه بيايد عرب باديه نشينى يا غريب تازه واردى پس سؤال كند از او عليه السّلام تا اين كه بشنوند جواب را، و بود كه نمى گذشت بمن در كلام حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خبرى مگر اين كه مى پرسيدم رسول خدا را از آن و حفظ مى نمودم آنرا. پس اين است وجههاى آن چيزى كه بودند مردمان بر آن در مختلف شدن ايشان و علّتهاى ايشان در اختلاف روايات ايشان.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom