خطبه ۲۰۹

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۲۰۹ : میانه‌روی در بهره‌مندی از دنیا [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) بالبصرة و قد دخل على العلاء بن زياد الحارثي -و هو من أصحابه- يعوده، فلما رأى سعة داره قال :
مَا كُنْتَ تَصْنَعُ [بِسَعَةِ] بِسِعَةِ هَذِهِ الدَّارِ فِي الدُّنْيَا- [أَمَا] وَ أَنْتَ إِلَيْهَا فِي الْآخِرَةِ كُنْتَ أَحْوَجَ؛ وَ بَلَى إِنْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ تَقْرِي فِيهَا الضَّيْفَ وَ تَصِلُ فِيهَا الرَّحِمَ وَ تُطْلِعُ مِنْهَا الْحُقُوقَ مَطَالِعَهَا، فَإِذاً أَنْتَ قَدْ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ.
فَقَالَ لَهُ الْعَلَاءُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَشْكُو إِلَيْكَ أَخِي عَاصِمَ بْنَ زِيَادٍ.
قَالَ وَ مَا لَهُ؟ قَالَ لَبِسَ الْعَبَاءَةَ [الْعَبَاءَ] وَ تَخَلَّى [مِنَ] عَنِ الدُّنْيَا.
قَالَ عَلَيَّ بِهِ.
فَلَمَّا جَاءَ قَالَ يَا عُدَيَّ نَفْسِهِ، لَقَدِ اسْتَهَامَ بِكَ الْخَبِيثُ، أَمَا رَحِمْتَ أَهْلَكَ وَ وَلَدَكَ؟ أَتَرَى اللَّهَ أَحَلَّ لَكَ الطَّيِّبَاتِ وَ هُوَ يَكْرَهُ أَنْ تَأْخُذَهَا؟ أَنْتَ أَهْوَنُ عَلَى اللَّهِ مِنْ ذَلِكَ.
قَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ هَذَا أَنْتَ فِي خُشُونَةِ مَلْبَسِكَ وَ جُشُوبَةِ مَأْكَلِكَ.
قَالَ وَيْحَكَ، إِنِّي لَسْتُ كَأَنْتَ، إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّةِ [الْحَقِ] الْعَدْلِ أَنْ يُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ، كَيْلَا يَتَبَيَّغَ بِالْفَقِيرِ فَقْرُهُ.

تُطْلِعُ : ظاهر مى سازى، آشكار ميكنى.
مَطَالِع : جمع «مطلع»، محلهاى طلوع.
عُدَىّ : مصغر عدوّ، دشمن كوچك.
يُقَدِّرُوا انْفُسَهُمْ : خويش را قياس مى كنند.
يَتَبَيَّغُ : به هيجان مى آورد، تهييج مي كند. 
تَقرِى الضيف : از مهمان پذيرائى ميكنى
تُطلِع : ظاهر مى سازى
عَبَائَة : لباس كهنه و مندرس
عُدَىّ : دشمن، مصغر عدوّ
استَهَام : حيرت و سرگردانى آورده است
جُشوبَة : خشك و خالى بودن
يُقَدّروا : هم اندازه كنند
يَتَبَيَّغ : طغيان كند 
(پس از جنگ بصره بر علاء بن زياد وارد شد كه از ياران امام بود. وقتى خانه بسيار مجلّل و وسيع او را ديد، فرمود):
۱. روش استفاده از دنيا:
با اين خانه وسيع در دنيا چه مى كنى در حالى كه در آخرت به آن نيازمندترى. آرى اگر بخواهى مى توانى با همين خانه به آخرت برسى در اين خانه وسيع مهمانان را پذيرايى كنى، به خويشاوندان با نيكوكارى بپيوندى، و حقوقى كه بر گردن تو است به صاحبان حق برسانى، پس آنگاه تو با همين خانه وسيع به آخرت نيز مى توانى پرداخت.
(علاء گفت: از برادرم عاصم بن زياد به شما شكايت مى كنم. فرمود چه شد او را گفت عبايى پوشيده و از دنيا كناره گرفته است: امام عليه السّلام فرمود او را بياوريد، وقتى آمد به او فرمود:)
۲. برخورد با تفكّر ترك دنيا:
اى دشمنك جان خويش شيطان سرگردانت كرده، آيا تو به زن و فرزندانت رحم نمى كنى تو مى پندارى كه خداوند نعمت هاى پاكيزه اش را حلال كرده، امّا دوست ندارد تو از آنها استفاده كنى تو در برابر خدا كوچك تر از آنى كه اينگونه با تو رفتار كند.
(عاصم گفت، اى امير مؤمنان، پس چرا تو با اين لباس خشن، و آن غذاى ناگوار به سر مى برى امام فرمود) واى بر تو من همانند تو نيستم، خداوند بر پيشوايان حق واجب كرده كه خود را با مردم ناتوان همسو كنند، تا فقر و ندارى، تنگدست را به هيجان نياورد، و به طغيان نكشاند.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در بصره هنگاميكه براى عيادت علاء پسر زياد حارثى كه بيمار و از اصحاب آن بزرگوار بود باو وارد شد چون فراخى خانه او را ديد فرمود:
(1) با فراخ بودن اين خانه در دنيا چه كردى و حال آنكه تو به فراخى آن در آخرت نيازمندتر هستى (زيرا در اين خانه بيش از چند روزى نمى مانى و در آن خانه هميشه خواهى بود) آرى اگر بخواهى با فراخى اين خانه فراخى خانه آخرت را هم دريابى ميهمان در آن پذيرايى نموده با خويشاوندان پيوسته باش، و حقوق شرعيّه (خمس و زكوة و صدقات و سائر حقوق واجبه و مستحبّه) را از آن آشكار كن كه در اين صورت بواسطه فراخى اين خانه فراخى خانه آخر ترا دريافته اى.
پس علاء به آن حضرت عرض كرد: يا امير المؤمنين از برادرم عاصم ابن زياد بتو شكايت ميكنم. آن بزرگوار فرمود:
(2) براى چه گفت: (همچون رهبانان) گليمى پوشيده و از دنيا دورى گزيده. حضرت فرمود: او را نزد من بياوريد، چون آمد فرمود:
(3) اى دشمنك خود (شيطان) پليد ناپاك خواسته ترا سرگردان كند (كه باين راهت وا داشته و آنرا در نظرت آراسته است) آيا بزن و فرزندت رحم نكردى (كه تنهائى و درويشى پيشه گرفتى) آيا باورت اين است كه خداوند براى تو پاكيزه ها را حلال كرده و كراهت دارد و نمى خواهد كه تو از آنها بهره مند گردى (در صورتيكه در قرآن كريم سوره 7 آیه 32 مى فرمايد: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ» يعنى بگو: كى حرام كرده است آرايش و روزيهاى پاكيزه اى را كه خداوند براى بندگانش مقرّر فرموده) تو پست ترى از اينكه خداوند نعمتى را بتو حلال كند و نخواهد كه از آن بهره برى (زيرا اين مرتبه انبياء و اوصياء آنها است).
عاصم گفت: يا امير المؤمنين كار من مانند كار تو است كه در لباس زبر و خشن و خوراك سخت و بى مزه هستى حضرت فرمود:
(4) واى بر تو، من مانند تو نيستم، زيرا خداى تعالى به پيشوايان حقّ واجب گردانيده كه خود را با مردمان تنگدست برابر نهند تا اينكه فقير و تنگدست را پريشانيش فشار نياورده نگران نسازد.
 
سخنى از آن حضرت (ع) امام (ع) در بصره به عيادت علاء بن زياد حارثى رفت و علاء از اصحابش بود. چون فراخى خانه اش را ديد، چنين فرمود:
سرايى به اين فراخى در دنيا به چه كارت مى آيد و حال آنكه، در آخرت نيازت بدان بيشتر است. البته اگر بخواهى، با همين خانه به خانه آخرت هم خواهى رسيد، هرگاه در آن مهمانان را طعام دهى و خويشاوندان را بنوازى و حقوقى را كه به گردن توست ادا كنى. بدينسان، به خانه آخرت هم پرداخته اى.
علاء گفت: يا امير المؤمنين از برادرم، عاصم بن زياد به تو شكايت مى كنم. على (ع) پرسيد: او را چه مى شود؟ علاء گفت: جامه پشمين پوشيده و از دنيا بريده است. على (ع) گفت: او را نزد من بياوريد. چون بياوردندش، فرمود: اى دشمن حقير خويش، شيطان ناپاك خواهد كه تو را گمراه كند. آيا به زن و فرزندت ترحم نمى كنى پندارى كه خدا چيزهاى نيكو و پاكيزه را بر تو حلال كرده ولى نمى خواهد كه از آنها بهره مند گردى تو در نزد خدا از آنچه پندارى پست تر هستى.
عاصم گفت: يا امير المؤمنين تو خود نيز جامه خشن مى پوشى و غذاى ناگوار مى خورى على (ع) در پاسخ او فرمود: واى بر تو. مرا با تو چه نسبت خداوند بر پيشوايان دادگر مقرر فرموده كه خود را در معيشت با مردم تنگدست برابر دارند تا بينوايى را رنج بينوايى به هيجان نياورد و موجب هلاكتش گردد.
 
(اى علاء بن زياد) با اين خانه وسيع در اين دنيا، چه مى خواهى بکنى و آن را براى چه مى خواهى؟! در حالى که در آخرت به آن نيازمندترى، آرى! اگر بخواهى مى توانى به وسيله آن به آخرت برسى (و سعادتمند شوى) به اين گونه که از ميهمانان در آن پذيرايى کنى و صله رحم در آن بجا آورى و حقوق شرعى و الهى آن را بپردازى; اگر چنين کنى به وسيله اين خانه به خانه آخرت نائل شده اى.
(هنگامى که سخن امام(عليه السلام) با علاء بن زياد به اينجا رسيد) علاء گفت: اى اميرمؤمنان از برادرم «عاصم بن زياد» نزد تو شکايت مى آورم. امام(عليه السلام) فرمود: مگر چه کرده؟ عرض کرد عبايى پوشيده و از دنيا کناره گيرى کرده است، امام(عليه السلام) فرمود: او را نزد من آور، هنگامى که «عاصم» نزد امام(عليه السلام) آمد حضرت به او فرمود: اى دشمن حقير خويشتن! شيطان تو را (فريب داده و در بيابان زندگى) سرگردان ساخته (اگر بر خود رحم نمى کنى) چرا به خانواده و فرزندانت رحم نکردى؟ تو گمان مى کنى خداوند طيبات را بر تو حلال کرده ولى دوست ندارد که از آنها بهره ببرى؟! تو در پيشگاه خدا بى ارزش تر از آن هستى که اين گونه با تو رفتار کند. عاصم گفت: اى اميرمؤمنان(عليه السلام) تو خود با اين لباس خشن و آن غذاى ناگوار به سر مى برى! امام(عليه السلام) در پاسخ فرمود: واى بر تو، من مانند تو نيستم (و وظيفه اى غير از تو دارم، زيرا) خداوند بر پيشوايان حق و عدالت واجب کرده که بر خود سخت بگيرند و همچون افراد ضعيف مردم زندگى کنند تا فقر، آنها را به طغيان و سرکشى (در برابر فرمان خدا) وادار نکند.
 
و از سخنان آن حضرت است در بصره امام به خانه علاء پسر زياد حارثى كه از ياران او بود رفت تا حال وى را بپرسد، چون فراخى خانه او را ديد فرمود:
اين خانه فراخ در دنيا به چه كارت آيد كه در آخرت نيازت به چنين خانه اى بيشتر شايد آرى و اگر خواهانى بدان به آخرت رسيدن هم توانى: در آن به پذيرايى مهمان خواهى نشست و با خويشاوندانت خواهى پيوست، و حقوقى را كه بر گردن دارى بيرون توانى ساخت و به مستحقانش رسانى، و بدينسان به آخرت نيز توانى پرداخت.
[علاء گفت: «اى امير مؤمنان از برادرم عاصم بن زياد به تو شكايت مى كنم.» فرمود: «چرا» گفت: «جامه اى پشمين به تن كرده و از دنيا روى برگردانيده.» امام فرمود: «او را نزد من آريد» -چون نزد وى آمد بدو گفت:-] اى دشمنك خويش شيطان سرگشته ات كرده و از راهت بدر برده. بر زن و فرزندانت رحمت نمى آرى، و چنين مى پندارى كه خدا آنچه را پاكيزه است، بر تو روا فرموده، اما ناخشنود است كه از آن بردارى تو نزد خدا خوار مايه تر از آنى كه مى پندارى.
[گفت: «اى امير مؤمنان و تو در اين پوشاك زبر تن آزار باشى و خوراك دشوار خوار» فرمود:] واى بر تو من نه چون توأم، كه خدا بر پيشوايان دادگر واجب فرموده خود را با مردم ناتوان برابر نهند تا مستمندى تنگدست را به هيجان نيارند و به طغيان واندارند.
 
از سخنان آن حضرت است زمانى كه در بصره جهت عيادت علاء بن زياد حارثى كه يكى از يارانش بود وارد شد، چون خانه او را وسيع ديد فرمود:
با اين خانه وسيع در دنيا چه مى كنى و حال آنكه در آخرت به خانه گسترده محتاج ترى آرى اگر بخواهى به وسيله اين خانه به منزل وسيع آخرت برسى در اين خانه ميهمانى كن، صله رحم به جاى آور، و حقوقى را كه خداوند بر عهده ات گذاشته در جاى خود پرداخت كن، در اين صورت به سبب اين خانه به آخرت دست يافته اى.
علاء عرضه داشت: يا امير المؤمنين، از برادرم عاصم بن زياد به تو شكايت دارم. فرمود: چه شكايتى عرضه داشت: لباسى كهنه پوشيده و دل از دنيا بريده. حضرت فرمود: او را نزد من حاضر كنيد. وقتى آمد، فرمود: اى دشمنك جان خويش، شيطان پليد تو را به بيراهه كشيده، آيا به زن و فرزند خود رحم نكردى گمان مى كنى خداوند چيزهاى پاكيزه را بر تو حلال كرده آن گاه از اينكه از آنها بهره مند شوى ناراضى است تو نزد خداوند بى مقدارتر از آنى كه با تو اين گونه رفتار نمايد.
عاصم گفت: يا امير المؤمنين، تو خود با لباس خشن و غذاى ناگوار زندگى مى كنى حضرت فرمود: واى بر تو، من همانند تو نيستم، زيرا خداوند بر پيشوايان عادل واجب فرموده كه خود را با مردم تهيدست برابر قرار دهند تا تهيدستى بر فقير سنگينى نكند و او را از پاى در نياورد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 137-119 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ بِالْبَصْرَةِ، وَ قَدْ دَخَلَ عَلَى الْعَلاءِ بنِ زِيادِ الْحارِثي -وَ هُوَ مِنْ أَصْحابِهِ- يَعُودُهُ، فَلَمَّا رَأى سِعَةَ دارِه قالَ:...از سخنان امام عليه السلام است هنگامى كه حضرت در بصره به عيادت علاء بن زياد حارثى كه از اصحابش بود، رفت و چشمش به خانه وسيع او افتاد، اين سخن را ايراد فرمود:... خطبه در يك نگاه:همان گونه كه در بالا آمد اين كلام اشاره به داستان عيادت على عليه السلام از يكى از يارانش به نام علاء بن زياد حارثى در بصره دارد (هر چند بسيارى از شارحان نهج البلاغه اصرار دارند كه آن شخص علاء بن زياد نبود؛ بلكه ربيع بن زياد بود) و هنگامى كه حضرت خانه وسيع او را ديد اين سخن را ايراد فرمود و تذكّرى بسيار پرمعنا به او و به همه انسانهايى كه زندگى شبيه او را دارند داد. اين كلام به طور خلاصه مشتمل بر سه بخش است:بخش اوّل: تذكّر بيدار كننده اى است كه امام به علاء بن زياد يا ربيع بن زياد داد.بخش دوم: اندرز و نصيحتى است پرمعنا كه براى برادر او؛ يعنى عاصم بن زياد بيان فرمود كه درست در نقطه مقابل علاء بن زياد زندگى مى كرد و زندگى مرتاضانه اى داشت.بخش سوم: پاسخ به سؤالى است كه عاصم بن زياد از حضرت درباره طرز زندگى امام عرضه داشت. اين خانه وسيع براى چيست؟اين کلام پرمحتوا گرچه در يک قضيّه شخصيّه وارد شده و مخاطب آن دو نفر از اصحاب آن حضرتند; ولى در واقع اصلى کلّى و برنامه اى عمومى را در مورد رعايت اعتدال در بهره گيرى از مواهب زندگى، بازگو مى کند و مخاطبان واقعى آن همه مسلمانها در سراسر تاريخند. امام هنگامى که خانه وسيع و گسترده علاء بن زياد حارثى که طبعاً به وسايل خوبى نيز مجهز بود، مشاهده مى کند او را نخست سرزنش کرده و سپس نصيحتى آميخته با محبّت به او ارائه مى دهد و مى فرمايد: «با اين خانه وسيع در اين دنيا، چه مى خواهى بکنى و آن را براى چه مى خواهى، در حالى که در آخرت به آن نيازمندترى»; (مَا کُنْتَ(1) تَصْنَعُ بِسِعَةِ هذِهِ الدَّارِ فِي الدُّنْيَا، وَ أَنْتَ إِلَيْهَا فِي الاْخِرَةِ کُنْتَ أَحْوَجَ؟).عادت مردم بر اين است که وقتى به عيادت بيمار مى روند چيزى مى گويند که خشنود و خوشحال شود; ولى يک معلّم آسمانى همچون على(عليه السلام) هنگامى که يار خود را در بستر بيمارى مى بيند همان بيمارى که گاه بازگشتى در آن نيست بايد او را بيدار کند و متوجّه سرنوشت خويش سازد و صراط مستقيم سعادت را به او ارائه دهد و داروى تلخ نصيحت آميخته با سرزنش را در کام او فرو ريزد تا بهبودى واقعى حاصل کند.آنگاه راه استفاده از اين ثروت عظيم را براى نيل به سعادت آخرت به او نشان مى دهد و مى فرمايد: «آرى! اگر بخواهى مى توانى به وسيله آن به آخرت برسى (و سعادتمند شوى) به اين گونه که از ميهمانان در آن پذيرايى کنى و صله رحم در آن بجا آورى و حقوق شرعى و الهى آن را بپردازى; اگر چنين کنى به وسيله اين خانه به خانه آخرت نائل شده اى»; (وَ بَلَى إنْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الاْخِرَةَ: تَقْرِي(2) فِيهَا الضَّيْفَ، وَ تَصِلُ فِيهَا الرَّحِمَ، وَ تُطْلِعُ(3) مِنْهَا الْحُقُوقَ مَطَالِعَهَا، فَإِذَا أَنْتَ قَدْ بَلَغْتَ بِهَا الاْخِرَةَ).امام(عليه السلام) با اين بيان به اين واقعيت اشاره مى فرمايد که مال و ثروت امر نکوهيده و ضدّ ارزش نيست; بلکه مهم آن است که در چه راهى مصرف شود. هرگاه به تکاثر و تفاخر يا انحصار به شخص بينجامد مذموم است; ولى اگر بخش مهمى از آن در اختيار نيازمندان و دوستان و بستگان قرار گيرد، سرمايه آخرت محسوب مى شود. به همين دليل از مال در قرآن مجيد به عنوان «خير» ياد شده آنجا که مى فرمايد: «(إِنْ تَرَکَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ); اگر خيرى (مالى) از خود به يادگار بگذارد وصيت براى پدر و مادر و نزديکان کند».(4) در حديثى مى خوانيم که شخصى در خدمت امام صادق(عليه السلام) از اغنيا و ثروتمندان نکوهش کرد و به آنها بد گفت; امام فرمود: «أُسْکُتْ فَإِنَّ الْغَني إذا کانَ وَصُولا لِرَحِمِهِ، بارّاً بِإخْوانِهِ أضْعَفَ اللهُ تَعالى لَهُ الاَْجْرَ ضِعْفَيْنِ لاِنَّ اللهَ تَعالى يَقُولُ: وَ ما أَمْوالُکُمْ وَ لا أوْلادُکُمْ بِالّتي تُقَرِّبُکُمْ عِنْدَنا زُلْفى إلاّ مَنْ اَمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَأُولئِکَ لَهُمْ جَزاءَ الضِّعْفِ بِما عَمِلُوا وَ هُمْ فِي الْغُرُفاتِ آمِنُونَ; ساکت باش! شخص غنى هرگاه صله رحم بجا آورد و نسبت به برادران دينى خود نيکوکار باشد، خداوند پاداش او را دو برابر مى کند، زيرا مى فرمايد: اموال شما و اولادتان، چنان نيست که شما را به خداوند نزديک کند، مگر کسى که ايمان آورده و عمل صالح انجام دهد، آنها در برابر اعمالشان پاداش مضاعف دارند و در غرفه هاى بهشتى در امنيّت به سر مى برند».(5)بنابراين، مال مى تواند بهترين وسيله سعادت گردد، هرگاه به درستى از آن بهره گيرى شود و مى تواند وسيله بدبختى انسان باشد، هرگاه با بخل و اسراف و انحصارطلبى همراه گردد.****نکته:خانه هاى وسيع در روايات اسلامى:از روايات متعدّدى استفاده مى شود که يکى از نشانه هاى سعادت انسان داشتن خانه وسيع است; پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در حديثى فرمود: «مِنْ سَعادَةِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ، المَسْکَنُ الْواسِعُ».(6)در همان باب از کتاب کافى هفت حديث ديگر به همين مضمون يا قريب به آن از معصومان(عليهم السلام) نقل شده است و مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار جلد 73 احاديث فراوانى در اين زمينه دارد. از جمله در حديثى از امام ابوالحسن على بن موسى الرضا(عليه السلام) مى خوانيم که براى يکى از دوستانش خانه اى خريد، و به او فرمود: اين منزل تو بسيار کوچک است، برخيز و به اين منزل جديد نقل مکان کن، آن مرد گفت: اين خانه را پدرم ساخته (و من از او پيروى مى کنم); امام(عليه السلام) فرمود: اگر پدرت نادان و بى خرد بوده، تو هم بايد مثل او باشى!(7)بديهى است هرگز مفهوم اين روايات اين نيست که انسان، خطّ اعتدال را رها کرده و به اسراف روى آورد، بلکه اشاره به اين است که نبايد مانند افراد تنبل و بى همّت در جايى که امکانات فراهم است به خانه هاى تنگ و تاريک و کوچک که روح انسان را آزار مى دهد، قناعت کرد.اضافه بر اين، خانه هاى تنگ و کوچک، بهانه خوبى براى ترک صله رحم و دعوت نکردن از مهمان است. مى گويند که اگر ما به خانه ارحام برويم آنها نيز به خانه ما مى آيند و ما جا نداريم و به همين دليل از پذيرايى مهمان که مايه خير و برکت است خوددارى مى کنند، و يکى از علل رواج فرهنگ خانه هاى بسيار کوچک در عصر ما علاوه بر مشکلات مالى، سلطه فرهنگ خالى از عواطف انسانى غربيهاست، که نه صله رحم مى شناسند و نه پذيرايى از مهمان.****نکوهش از دنياگريزى:در بخش دوم اين کلام مى خوانيم هنگامى که اميرمؤمنان على(عليه السلام) اندرزهاى بالا را به علاء بن زياد داد علاء توجّه امام را به وضع برادر خود که در مسيرى بر ضدّ او گام بر مى داشت جلب کرد: «علاء به آن حضرت عرض کرد: اى اميرمؤمنان از برادرم عاصم بن زياد نزد تو شکايت مى آورم. امام(عليه السلام) فرمود: مگر چه کرده؟ عرض کرد عبايى پوشيده و از دنيا کناره گيرى کرده است، امام(عليه السلام) فرمود: او را نزد من حاضر کنيد»; (فقال له العلاء: يا أَميرالمؤمنين، أشکو إِليک أَخي عاصمَ بنَ زياد. قال: و ما له؟ قال: لبِس الْعَبآءَة َ و تَخَلَّى عن الدنيا.قال:عَلَيَّ به).«هنگامى که عاصم بن زياد نزد امام(عليه السلام) آمد امام به او فرمود: اى دشمن حقير خويشتن، شيطان تو را (فريب داده و در بيابان زندگى) سرگردان ساخته (اگر بر خود رحم نمى کنى) چرا به خانواده و فرزندانت رحم نکردى؟»; (فَلَمَّا جَآءَ قال: يَا عُدَيَّ نَفْسِهِ! لَقَدِ اسْتَهَامَ(8) بِکَ الْخَبِيثُ! أَمَا رَحِمْتَ أَهْلَکَ وَ وَلَدَکَ!).«عدّى» تصغير «عدوّ» به معناى دشمن کوچک است. امام(عليه السلام) مى خواهد به اين وسيله هم او را که از مسير اعتدال خارج شده، تحقير کند و هم کارش را عداوتى نسبت به خود بشمارد و به دنبال آن اين نکته را يادآور مى شود که اعمال تو افزون بر هواى نفس، از وسوسه هاى شيطان سرچشمه مى گيرد و سرانجامش نوعى از خود بيگانگى و سرگردانى در زندگى است.ايراد ديگرى که امام(عليه السلام) به او مى کند اين است که تو علاوه بر ظلم بر خويش، به زن و فرزندت ستم مى کنى بى آنکه دليلى بر اين کار داشته باشى.اين توبيخها و سرزنشهاى مکرّر، به سبب اين است که اسلام، رهبانيت و ترک دنيا را به اين شکل براى پرداختن به عبادت، هرگز توصيه نمى کند و آن را انحراف از مسير حق مى شمرد، همان گونه که شرح آن در ادامه اين بحث خواهد آمد.سپس در ادامه اين سخن مى فرمايد: «تو گمان مى کنى خداوند طيّبات را بر تو حلال کرده ولى دوست ندارد که از آنها بهره ببرى؟! تو در پيشگاه خدا بى ارزش تر از آن هستى که اين گونه با تو رفتار کند»; (أَتَرَى اللّهَ أَحَلَّ لَکَ الطَّيِّبَاتِ، وَ هُوَ يَکْرَهُ أَنْ تَأْخُذَهَا! أَنْتَ أَهْوَنُ عَلَى اللّهِ مِنْ ذلِکَ!).اين سخن در واقع اشاره به دليل لطيفى است و آن اينکه برنامه اى که در پيش گرفته اى به گمان اين بوده که مطابق دستور خداست، در حالى که قرآن با صراحت طيّبات و غذاها و لباسهاى پاکيزه را بر همگان حلال شمرده، در آنجا که مى فرمايد: «(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللهِ الَّتِى أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا خَالِصَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ); بگو چه کسى زينتهاى الهى را که براى بندگان خود آفريده و (همچنين) روزيهاى پاکيزه را حرام کرده است، بگو اينها در زندگى دنيا براى کسانى است که ايمان آورده اند و در قيامت خالص براى مؤمنان خواهد بود».(9)جمله «أَنْتَ أَهْوَنُ عَلَى اللّهِ مِنْ ذلِکَ!» ممکن است اشاره به اين باشد که اين گونه افراد ـ که وضع خاصى به خود مى گيرند و از جامعه مسلمين جدا مى شوند ـ امتياز فوق العاده اى براى خويش قائلند و گمان مى کنند گوشه گيرى و رياضت سبب برترى آنان بر ساير مردم است و گويى خداوند دستورات ويژه اى به آنها داده است. امام(عليه السلام) مى فرمايد: تو کمتر و کوچک تر از آنى که خدا دستور خاصى براى تو صادر کرده باشد، تو را از مواهب حيات منع کند و براى ديگران حلال بشمارد.در ادامه اين سخن مى خوانيم که عاصم براى توجيه رفتار خود عرض کرد: «اى اميرمؤمنان(عليه السلام) تو خود با اين لباس خشن و آن غذاى ناگوار به سر مى برى در حالى که پيشوا و امام ما هستى و بر ما لازم است به تو اقتدا کنيم»; (قال: يا أَميرالمؤمنين، هذا أَنْتَ في خُشُونَةِ مَلْبَسِکَ و جُشُوبَةِ(10) مأکَلِکَ!).امام(عليه السلام) پاسخ روشنى به او داد، فرمود: «واى بر تو، من مانند تو نيستم (و وظيفه اى غير از تو دارم، زيرا) خداوند بر پيشوايان حق و عدالت واجب کرده که بر خود سخت بگيرند و همچون افراد ضعيف مردم زندگى کنند تا فقر، آنها را به طغيان و سرکشى (در برابر فرمان خدا) وادار نکند»; (قال: وَيْحَکَ، إِنِّي لَسْتُ کَأَنْتَ، إِنَّ اللّهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّةِ الْعَدْلِ أَنْ يُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ، کَيْلاَ يَتَبَيَّغَ(11) بِالْفَقِيرِ فَقْرُهُ!).بر اساس اين منطق افراد عادى، در بهره گيرى از مواهب حيات به صورت معتدل و دور از اسراف و تبذير آزادند; ولى پيشوايان و امراى اسلام بايد به زندگانى ساده، همچون زندگانى ضعفاى اجتماع روى آورند تا مايه آرامش و تسکين براى قشرهاى محروم گردد و در فشار غم و اندوه به سر نبرند و سر به طغيان بر نياورند.در روايتى که ابن ابى الحديد در شرح اين خطبه آورده چنين آمده است که امام(عليه السلام) آيات متعددى از قرآن را در زمينه مباح بودن بهره گيرى از طيّبات بر عاصم خواند که نشان مى دهد مرحوم سيّد رضى سخنان امام را به صورت گزينشى نقل کرده است و در پايان آن چنين مى گويد: سخنان امام در عاصم مؤثّر افتاد، برخاست آن عباى خشن را از تن درآورد و لباس مناسبى به تن کرد و برنامه سابق را تغيير داد.ابن ابى الحديد بر اين نکته تأکيد دارد که موضوع اصلى بحث «علاء بن زياد» نبوده; بلکه شخص معروفى به نام «ربيع بن زياد» بوده است که بخشى از خراسان را فتح کرد و عمر درباره او گفت: «مردى را به من نشان بدهيد که هنگامى که امير است گويى امير نيست و هنگامى که امير نيست گويى امير است».در ادامه اين سخن مى نويسد: «زياد بن ابيه به ربيع بن زياد (که از طرف او والى بخشى از خراسان شده بود) چنين نوشت که معاويه به تو دستور مى دهد تمام درهم و دينارهاى بيت المال و غنائم جنگى را بر لشکريان تقسيم کن. ربيع در جواب گفت: من دستور خدا را پيش از دستور معاويه يافته ام (بايد همچون پيامبر اکرم و على(عليه السلام) بين همه تقسيم کنم) سپس سفارش کرد در ميان مردم صدا بزنند فردا براى گرفتن غنائم جمع شويد. آنگاه خمس غنائم را (که بدون جنگ به دست آمده بود) برداشت و بقيه را در ميان مسلمانان تقسيم کرد. سپس از خدا خواست که به عمر او پايان دهد (زيرا حاضر نبود با تشکيلات معاويه همکارى کند) دعاى او مستجاب شد و پيش از فرا رسيدن روز جمعه چشم از اين جهان فرو بست.(12)****نکته ها:1. افراط و تفريط در همه چيز نکوهيده است:همان گونه که قرآن مجيد مى گويد: (وَکَذلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً)(13) امت اسلامى، امتى است معتدل و پيروان راستين اسلام و قرآن از افراطها و تفريطها دورند; ولى متأسّفانه بعضى از افراد نادان يا مغرض و مخالف اسلام به سراغ افراط و تفريطها مى روند و گاه مى کوشند به آن صبغه اسلامى بدهند.بعضى به عنوان اينکه اسلام استفاده از طيبات را مباح شمرده، به زندگى تجمّلى روى مى آورند و گاه به زندگى سليمان و جلال و جاه و حشمت او که در قرآن آمده استدلال مى کنند.گروه ديگر راه تفريط را پيش گرفته، درها را به روى خود بسته، به گوشه گيرى و انزواطلبى و تحريم حلال خدا بر خود روى مى آورند و هر دو گروه از صراط مستقيم اسلام دورند; قرآن مجيد مى گويد که عالمان بنى اسرائيل به قارون چنين گفته اند: «(وَابْتَغِ فِيمَآ آتَاکَ اللهُ الدَّارَ الاْخِرَةَ وَلاَ تَنسَ نَصِيبَکَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِنْ کَمَآ أَحْسَنَ اللهُ إِلَيْکَ وَلاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِى الاَْرْضِ); بر آنچه خدا به تو داده سراى آخرت را بطلب و بهره ات را از دنيا فراموش مکن و همان گونه که خدا به تو نيکى کرده نيکى کن و هرگز در زمين در جستجوى فساد مباش».(14)به يقين اگر قارون و قارونها اين دستورات چهارگانه را به کار مى بستند و بهره خويش را از دنيا فراموش نمى کردند و مواهب مادى را وسيله نيل به سعادت آخرت قرار مى دادند و به جاى فساد در زمين به کمک مستضعفان بر مى خاستند، هرگز مشمول غضب الهى نمى شدند.در حديث معروفى از امام باقر(عليه السلام) آمده است: «لَيْسَ مِنّا مَنْ تَرَکَ دُنْياهُ لاِخِرَتِهِ وَ لا آخِرَتَهُ لِدُنْياهُ; کسى که دنياى خود را به جهت آخرت از دست دهد از ما نيست. همچنين کسى که آخرت خود را براى دنيا از دست دهد».(15)2. داستان صوفى گرى و پيامدهاى آن:از هزاران سال قبل در يونان و هندوستان افرادى معتقد بودند با رياضت و سخت گرفتن بر خويشتن در لذّات و مأکول و مشروب و ملبوس، مى توان به کارهاى مهم و خارق العاده اى دست زد و يا به مقامات معنوى رسيد، زيرا ترک لذّات را سبب قوّت و قدرت نفس مى دانستند.هنگامى که اسلام گسترش يافت اين افکار از کشورهاى ديگر به محيط اسلام نفوذ کرد و جمعى آن را با زهد اسلامى و پاره اى از تعليمات اسلام آميختند و افکارانحرافى و التقاطى ديگرى را برآن افزودند که «صوفيگرى» نتيجه نهايى آن بود.صوفيان را در آغاز از اين جهت صوفى مى گفتند که لباسهاى خشن پشمينه بر تن مى کردند، هر چند بعضى از صوفيان مدّعى هستند اين واژه از ريشه صفا گرفته شده (صفاى نفس)، در حالى که اين دو واژه هيچ ارتباطى با هم ندارند; يکى اجوف واوى است و ديگرى ناقص واوى، همچنين کسانى که مى گويند اين واژه از واژه «اصحاب الصفّه» مشتق شده نيز گرفتار همين گونه اشتباهند، زيرا «صفّه» از ريشه «صفف» (يعنى مضاعف) است و صوفى از ريشه «صوف» است، بنابراين ترديد نبايد داشت که اين واژه به همان معناى پشمينه پوش است.به هر حال اين گروه پيشوايانى براى خود به نام قطب و پير و مرشد و امثال آن برگزيدند و براى آنها کراماتى قائل شدند و بر اثر اختلافات داخلى و هواپرستى سران، به شعبه هاى بسيار زيادى تقسيم شدند و هر يک براى خود، آداب و رسومى داشتند. آنها با احکام دين که با نام شريعت مى نامند به عنوان احکامى که قابل توجيه و تغيير و دگرگونى است نگاه مى کنند و اساس را سير باطنى مى پندارند که آن را طريقت مى نامند. به همين دليل بسيارى از گناهان را مرتکب مى شوند و به پيروان خود چراغ سبز براى درهم شکستن چارچوبهاى احکام شرعى نشان مى دهند و به تعبير ديگر: شريعت را پوست و طريقت را مغز و حقيقت را «مغز مغز» مى پندارند.به همين دليل بسيارى از رجال فاسد و مفسد، افراد بى بند و بار را دور خود جمع کردند و مجالس رقص و سماع و استعمال موادّ مخدر فراهم ساختند و از نظر اعتقادى اصرار زيادى بر «وحدت وجود» به معناى «وحدت موجود» دارند و بسيارى از سران آنها گهگاه ادّعاى اتحاد وجودشان را با خدا با صراحت اظهار مى دارند که اين سخنان نامأنوس را «شطحيّات» مى نامند.به نظر مى رسد که اين گروه از قرن دوم هجرى کم کم در ميان مسلمانان ظاهر شدند و ائمه اهل بيت(عليهم السلام) شديداً آنها را سرزنش و توبيخ کردند و مردم را از آنان برحذر داشتند. انکار شديد اميرمؤمنان على(عليه السلام) بر عمل عاصم بن زياد شايد به همين جهت است که امام آن را مقدمه اى بر ظهور اين گروه در آينده مى ديد.در حديثى مى خوانيم که يکى از اصحاب به امام صادق(عليه السلام) عرض کرد: گروهى به نام صوفيّه در زمان ما ظاهر شده اند، درباره آنها چه مى گوييد؟ فرمود: «إنَّهُمْ أعْدائُنا فَمَنْ مالَ إِلَيْهِمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ يَحْشُرُ مَعَهُمْ وَ سَيَکُونُ أقْوامٌ يَدّعُونَ حُبَّنا وَ يَميلُونَ إِلَيْهِمْ وَ يَتَشَبَّهُونَ بِهِمْ وَ يُلَقّبُونَ أَنْفُسَهُمْ بِلَقَبِهِمْ وَ يُأَوَّلُونَ أقْوالَهُمْ ألا فَمَنْ مالَ إِلَيْهِمْ فَلَيْسَ مِنّا وَ إِنّا مِنْهُ بَراءُ وَ مَنْ أَنْکَرَهُمْ وَ رَدَّ عَلَيْهِمْ کانَ کَمَنْ جاهَدَ الْکُفّارَ بَيْنَ يَدَىْ رَسُولِ اللهِ(صلى الله عليه وآله); آنها دشمنان ما هستند هر کس متمايل به آنها شود از آنهاست و با آنها محشور مى شود و در آينده اقوامى مى آيند که ادّعاى محبّت ما را مى کنند; ولى تمايل به آنها دارند و خود را شبيه آنها مى سازند و القاب آنها را بر خود مى نهند و سخنان (نادرست) آنها را توجيه مى کنند. آگاه باشيد هر کس تمايل به آنها پيدا کند از ما نيست و ما از او بيزاريم و هر کس آنها را انکار کند و رد نمايد، مانند کسى است که در پيش روى پيامبر(صلى الله عليه وآله) با کفار پيکار کرده باشد».(16)دو نفر از ياران معروف امام على بن موسى الرضا(عليه السلام) به نام بزنطى و اسماعيل بن بزيع از آن حضرت چنين نقل کرده اند که فرمود: «مَنْ ذَکَرَ عِنْدَهُ الصُّوفِيَّةُ وَ لَمْ يُنْکِرْهُمْ بِلِسانِهِ وَ قَلْبِهِ فَلَيْسَ مِنّا وَ مَنْ أَنْکَرَهُمْ فَکَأَنَّما جاهَدَ الْکُفّارَ بَيْنَ يَدَىْ رَسُولِ اللهِ(صلى الله عليه وآله); کسى که نام صوفيه نزد او برده شود و آنها را با زبان و قلبش انکار نکند از ما نيست و کسى که آنها را انکار کند، مانند کسى است که با کفّار پيش روى رسول الله(صلى الله عليه وآله) جهاد کند».(17)عموم فِرَق صوفيه هم در مسائل عقيدتى و هم در مسائل فقهى و اخلاقى داراى انحرافاتى هستند که به چند قسمت آن در اينجا اشاره مى کنيم:1. چون خود را اهل طريقت مى پندارند طريقتى که در مسير حقيقت است و احکام شريعت را مقدمه اى براى وصول به طريقت و حقيقت مى شمرند اعتناى چندانى به مسائل شرعى ندارند و در بسيارى از موارد با اعذار و بهانه هايى آنها را کنار مى گذارند.2. غالباً گرفتار تفسير به رأى در کتاب و سنت اند و به کمک آن خواسته هاى خود را بر کتاب و سنّت تحميل مى کنند و براى ارتکاب بعضى از گناهان به پيروان خود چراغ سبز نشان مى دهند.3. قطب و مرشد خود را واجب الاطاعه مى شمرند و کرامات دروغين زيادى براى اقطاب خود قائلند که گاه از معجزات انبيا و امامان نيز فراتر است و به همين دليل گاهى کار پيروان آنها به شرک مى انجامد و قطب و مرشد خود را همچون معبودى مى پرستند.4. بدعتهاى زيادى در دين به وجود آورده اند و هر فرقه اى از آنها براى خود بدعتى دارد; از طرز مجالس ذکر و ورد گرفته تا برنامه هاى ديگر. به همين دليل کمتر در مساجد اسلامى حضور مى يابند و کانون عبادتى به نام «خانقاه» براى خود درست کرده اند تا براى انجام برنامه هاى خود آزاد باشند.5. بسيارى از آنها معتقد به پلوراليسم هستند و هر مذهبى را راهى به سوى خدا مى پندارند و متاع کفر و دين را بى مشترى نمى دانند.6. از مهمترين انحرافات آنها، اعتقاد به وحدت وجود به معناى وحدت موجود است که مجموعه موجودات عالم را يک چيز و خدا را عين آن مى دانند و به همين دليل بت پرستى را نيز نوعى خداپرستى به حساب مى آورند، مشروط بر اينکه خدا را در همان بت محدود نکنند.کتابهاى زيادى از سوى جمعى از علما و محقّقان در مورد انحرافات آنها نوشته شده است و آنچه در بالا آمد اشاره اى بيش نبود.(18)نکته مهمّ ديگرى که در اينجا توجّه به آن لازم است اين است که صوفيگرى در ميان پيروان مکتب اهل بيت(عليهم السلام) کم رنگ و ضعيف و در ميان فرق اهل سنّت بسيار گسترده است و گروههاى زيادى از آنها با عقايد مختلف در بلاد اسلامى فعاليت دارند.اعتقاد به ولايت اهل بيت(عليهم السلام) به ويژه عقيده به وجود حضرت مهدى(عليه السلام) به عنوان امام حىّ عامل اصلى اين تفاوت است.اصولا گرايش به صوفيگرى و تمايل عده اى به آن، ريشه هاى تاريخى و اجتماعى مختلفى دارد از جمله:1. خلفاى بنى عباس براى منحرف ساختن مردم از توجّه به اهل بيت(عليهم السلام) که آنان را رقباى اصلى خود مى دانستند به صوفيگرى دامن زدند تا زهد و کرامات اهل بيت(عليهم السلام) را به وسيله مدّعيان تصوف کم رنگ سازند و چون صوفيه خود را در گرو سير در باطن مى دانند کمتر مزاحم دنياى دنياپرستان مى شوند و در عصر ما سياستهاى خودکامه نيز از آنها حمايت مى کنند، زيرا آنها پيروان خود را از دخالت در سياست، منع مى کنند و راه را براى استعمار و استبداد هموار مى سازند.2. رسيدن به مقامات عرفانى صوفيگرى ـ به عکس رسيدن به مقامات علمى و فقهى ـ کار آسانى است. ممکن است يک فرد بى سواد، با چله نشينى (چهل روز رياضت کشيدن) و خواندن اوراد مخصوصى به پندار آنان ناگهان تبديل به يکى از اولياءالله و صاحب مقامات عاليه شود، در حالى که گاهى چهل سال زحمت براى رسيدن به مقامات عالى علمى کافى نيست.3. آنان چون به شريعت به صورت ابزارى ساده نگاه مى کنند و عملا به پيروان خود، اجازه مخالفت با بعضى از احکام شرع را مى دهند بسيارى از افراد آلوده و گنهکار و يا رجال سياسى ستم پيشه به آنها اظهار تمايل مى کنند; يعنى هم به ظلم و ستم و گناه خود ادامه مى دهند و هم حس دينى خود را به صورت کاذب اشباع مى نمايند وبه تعبير ديگر تساهل و تسامح آنها در امور دين و ترک هرگونه سخت گيرى سبب گرايش افراد خاصى به آنان مى شود.يکى از بزرگان مى گفت: «در رژيم سابق هنگامى که مرا بازداشت کردند و نزد رييس ساواک تهران بردند او به من گفت من شنيده ام شما مرد عالم و متديّنى هستيد; ولى مطمئناً ديانت من از شما کمتر نيست من درويشم دم از مولا مى زنم و هر چه خواسته ام از مولا گرفته ام; ولى با اين حال من مخالفت با شاه را تحمّل نمى کنم و اگر براى دفاع از او يک ميليون نفر را به گلوله ببندم باک ندارم».آن مرد بزرگ مى گفت: «من فهميدم که درويشى و صوفيگرى با کشتن يک ميليون نفر بى گناه هم سازگار است».3. بهره گيرى از طيّبات:گروهى چنين مى پندارند که زهد اسلامى با بهره گيرى از مواهب مادّى مخالف است و اسلام سخت گيرى بر خويشتن و رياضت کشيدن و ترک ملاذ دنيا را کار خوبى مى شمرد، در حالى که چنين نيست. زهد اسلامى به معناى عدم وابستگى و اسارت در چنگال مال و مقام و هوا و هوسهاست; نه به معناى تحريم حلال و ترک طيّبات.همان گونه که قبلا اشاره شد قرآن مجيد با صراحت در اين باره سخن گفته و مى فرمايد: «(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللهِ الَّتِى أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا خَالِصَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ); بگو چه کسى زينتهاى الهى را که براى بندگان خود آفريده و همچنين روزيهاى پاکيزه را حرام کرده است؟ بگو اينها در زندگى دنيا براى کسانى است که ايمان آورده اند و در قيامت خالص براى مؤمنان خواهد بود».(19)در جاى ديگر در شرح اهداف بعثت پيامبر و برنامه هاى او مى فرمايد: «(الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الاُْمِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْرَاةِ وَالاِْنجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَاهُمْ عَنْ الْمُنکَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالاَْغْلاَلَ الَّتِى کَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِى أُنزِلَ مَعَهُ أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ); آنها که از فرستاده خدا پيامبر امّى پيروى مى کنند، پيامبرى که صفاتش را در تورات و انجيلى که نزدشان است مى يابند و آنها را به معروف دستور مى دهد و از منکر باز مى دارد و طيّبات و اشياى پاکيزه را براى آنها حلال مى شمرد و ناپاکيها را تحريم مى کند و بارهاى سنگين و زنجيرهايى را که بر آنها بود (از دوش و گردنشان) بر مى دارد... آنها رستگارانند».(20)آيات و روايات در اين زمينه بسيار است که ذکر همه آنها در اين بحث مختصر نمى گنجد; ولى دو مورد را مى توان ذکر کرد; يکى آنچه در همين خطبه آمده بود که پيشوايان عادل بايد زندگى خود را بسيار ساده و با قشرهاى محروم جامعه هماهنگ کنند تا هم به ياد آنها باشند و در طريق محروميت زدايى گام بردارند و هم مايه تسلّى خاطر براى قشر محروم گردند.ديگر اينکه در زمانى که مردم گرفتار بحرانهاى اجتماعى مى شوند و قشرهاى ضعيف تحت فشار قرار مى گيرند، بايد به حدّاقل لازم قناعت کرد و بقيه را براى نجات محرومان گذاشت.کوتاه سخن اينکه از مجموع روايات اسلامى چنين استفاده مى شود که بهره گيرى از مواهب الهى درحدّ معقول و دور از اسراف و تبذير کار نکوهيده اى نيست و ترک آن فضيلتى محسوب نمى شود، هر چند ساده زيستن، مخصوصاً در مواردى که گروهى از مردم در فشار باشند و همچنين براى پيشوايان و حاکمان اسلامى، فضيلتى محسوب مى شود.(21)*****پی نوشت:1. بعضى از شارحان نهج البلاغه، جمله «کنت» را در اينجا زائده دانسته اند، در حالى که چنين نيست، بلکه منظور امام(عليه السلام) از آن بيان استمرار است، زيرا مفهوم جمله اين است که: «تاکنون اين خانه را داشته اى، چه استفاده اى از آن در اين دنيا کرده اى».2. «تقرى» از ريشه «قراء» بر وزن «عبا» به معناى پذيرايى کردن از ميهمان است.3. «تطلع» از ريشه «طلوع» به معناى ظهور و بروز گرفته شده و هنگامى که به باب افعال برود به معناى ظاهر کردن و خارج نمودن است.4. بقره، آيه 180 .5. سفينة البحار، ماده «غنى».6. کافى، ج 6، ص 526، ح 7 (باب وسعة المنزل).7. همان مدرک، ح 2.8. «استهام» از ريشه «هيم» بر وزن «حتم» به معناى سرگردانى و تحيّر و اضطراب و بى هدف به هر سو رفتن است و «استهام بک الخبيث» يعنى شيطان تو را سرگردان ساخت.9. اعراف، آيه 32 .10. «جشوبة» به معناى خشونت از ريشه «جشب» بر وزن «جشن» گرفته شده است و غذايى که در آن نان تنها باشد و نان خورشى با آن نباشد آن را «جشب» مى گويند.11. «يتبيّغ» از ريشه «بيغ» بر وزن «بيع» يعنى به هيجان درآمدن و شوريدن، گرفته شده است و گاه به معناى کثرت نيز مى آيد و در خطبه بالا معناى اوّل اراده شده است.12. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 36-37 .13. بقره، آيه 143 .14. قصص، آيه 77 .15. وسائل الشيعه، ج 17، ص 76، کتاب التجارة، ابواب مقدّماتها، باب 28، ح 1.16. سفينة البحار، ماده «صوف».17. سفينة البحار، ماده «صوف».18. براى توضيح بيشتر مى توانيد به کتاب «جلوه حق» نوشته آيت الله مکارم شيرازى(دام ظلّه) و کتاب «عارف و صوفى چه مى گويد» نوشته آيت الله ميرزا جواد تهرانى(ره) و کتاب «تعليم و تربيت در اسلام» نوشته شهيد علاّمه مرتضى مطهرى(ره) و شرح نهج البلاغه علاّمه خويى به نام «منهاج البراعه» ج 13 (ذيل خطبه مورد بحث) از ص 132 به بعد، مراجعه کنيد.19. اعراف، آيه 32.20. اعراف، آيه 157 .21. سند خطبه: در كتاب مصادر نهج البلاغه منابع متعدّدى براى اين كلام امام ذكر شده است از جمله جلد اوّل اصول كافى، جلد اوّل عقد الفريد، جلد چهارم ربيع الابرار، اختصاص شيخ مفيد و تلبيس ابليس ابن جوزى و قوت القلوب ابوطالب المكّى است (البتّه در بعضى از اين كتب فقط بخشى از خطبه آمده است) و از آنجا كه اين كلام هم جنبه تاريخى دارد و هم اخلاقى و تربيتى و بسيار آموزنده است توجّه دانشمندان مختلف را به خود جلب كرده و در كتب بسيارى آن را آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 108) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از خطبه هاى آن حضرت است. امام عليه السلام هنگامى كه در بصره به عيادت يكى از اصحابش به نام علاء بن زياد حارثى رفت و خانه پهناور و وسيع او را ديد، چنين فرمود:امام (ع) در اين خطبه علاء بن زياد را مورد خطاب قرار داده و از او در مرحله اول به طريق استفهام انكارى و سرزنش مى پرسد كه چرا خانه زيباى خود را اين چنين با عظمت ساخته است، با آن كه اين كار بر خلاف زهد در دنيا و توجّه كامل به آخرت است.و در مرحله بعد به گونه سؤال با استفهام تقريرى براى او ثابت مى كند كه در آخرت نياز او به چنين خانه وسيعى بيشتر خواهد بود، به عبارت ديگر امام (ع) مى خواهد به علاء چنين بگويد كه: اگر اين همه ثروت و مالى را كه براى ساختمان اين بنا خرج كرده اى، در راه خدا صرف و خرج مى كردى، سزاوارتر و احتياجت به آن در آخرت بيش از اين خانه وسيع دنيا بود.چنان كه در متن خطبه در اين نسخه جمله دوم نيز به طريق استفهام و با همزه شروع شده شارح پس از آن با همين تقدير جمله را شرح كرده، تذكر داده است كه اين گونه (با همزه) نيز روايت شده است «و بلى...»: امام (ع) با اين جمله صحابى خود را راهنمايى مى كند كه مى تواند تقصيرى را كه از جهت آخرت با ساختن چنين منزل وسيعى مرتكب شده با انجام دادن كارهايى براى آخرت و خدا، جبران كند و خود را به مقام قرب الهى نزديك كند و آن اعمال نيك را بر شمرده است.«مطالع الحقوق»،مقصود راههاى شرعى مصرف مال از قبيل زكات و صدقه و جز اينهاست، و روشن است كه وقتى در آن خانه اين حقوق واجب را رعايت كند، در آخرت هم به خانه اى چنين بزرگ و با عظمت خواهد رسيد و اين كارها باعث نزديك شدن او به خداوند مى شود.«علىّ به»،او را بياوريد. اين كلمه معمولا به جاى فعل امر مى آيد (اسم فعل امر است) يعنى «جيئوا به». «عدىّ» مصغّر عدوّ است و اصل آن عديو و، بوده است كه يكى از دو، واو آن، به منظور تخفيف حذف شده و ديگرى به ياء تبديل و در ياء تصغير ادغام شده است.علت تصغير اين كلمه آن است كه شيطان او، نتوانسته است وى را به گناه بزرگى بكشاند، بلكه چون از در نيرنگ و فريب بر او وارد شده و خود را به هيأت صالحان در آورده، لذا او را به كارى واداشته است كه اگر چه با آن كار، از جاده مستقيم شريعت منحرف شده ولى به سلامت نزديكتر است، و به اين مناسبت، شيطان او نسبت به شيطان ديگرى كه انسان را به گناه كبيره مى كشاند كوچك است، و او خود نيز به جهت اين كه چنين وسوسه و فريبى را پيروى كرده دشمن كوچك خود محسوب مى شود.بعضى گويند: علت تصغير آن، حقير شمردن عمل اوست زيرا كه از روى جهل و ناآگاهى در پى اين كار رفته است.علت اين كه امام عاصم بن زياد را از اين رويّه بازداشته، اين است كه ترك دنيايش واقعى و به راهنمايى عقل نبوده است، بلكه هواى نفس با مشاركت عقل وى را بر اين عمل واداشته است، و لازمه چنين ترك دنيائى معطل ماندن بسيارى از حقوق واجب شرعى است.«لقد استهام بك الخبيت»،امام (ع) در اين جمله به نخستين مطلب فوق اشاره فرموده است كه: اين روش با هدايت كامل عقل نبوده، بلكه با شركت شيطان صورت گرفته است، و با جمله: اما رحمت اهلك و ولدك حقوقى را كه به دنبال چنين رفتارى ضايع مى شود كه حقوق خانواده و فرزندان باشد، بيان فرموده است.«أ ترى اللَّه... ذلك»،حضرت با بيان اين جمله عاصم را بر چنين زهد نمايى توبيخ و سرزنش فرموده، چنان كه خداوند متعال مى فرمايد: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ» خلاصه اين كه ترك دنيا به عنوان كلّى مطلوب شارع نيست زيرا اسلام هستى جهان را در پرتو نظمى مى داند كه با تشريك مساعى افراد انسان در آباد كردن دنيا و انجام دادن كارهاى نيك برقرار مى باشد، در صورتى كه ترك دنيا و مهمل گذاشتن آن اين نظم را كه باعث بقاى عالم هستى است از بين برده و با آن مخالف است، آنچه را كه شرع مقدس مى پسندد و به آن امر مى كند آن است كه انسان بايد در رابطه با دنيا ميانه روى را پيشه كند و متاع دنيا را در آن راه به كار گيرد كه انبياء الهى چنان دستور داده اند و از حدودى كه خداوند متعال به وسيله پيامبران خود امر كرده تجاوز نكنند، چنان كه امام على (ع) با منع كردن اين مرد از روشى كه پيش گرفته بود، به اين مطلب اشاره فرموده است.در اين جا شارح به معرّفى روشهاى سالكان طريقت پرداخته و آنها را به دو قسم تقسيم كرده است:1-  گروهى از آنان به بى نوايى و فقر خو گرفته و بكلّى از لذّات جهان دست برداشته اند.2-  دسته ديگر كسانى هستند كه عيّاشى و لذّت جويى در دنيا را پسنديده اند.بديهى است آنچه را كه سالكان حق بين پسنديده و تمايل به فقر و دورى از دنيا پيدا كرده اند، بر خلاف شرع نيست زيرا آنان به رموز و اسرار آن آگاهى داشته و مى دانند كه اين روش از طريقه رفاه طلبان و مترفان، به سلامت و نجات نزديكتر است، به علت اين كه اصولا عيّاشى و رفاه طلبى ميدان فعاليت شيطان است.سيره پيامبر و على (ع) و جمعى از بزرگان صحابه نيز بيشتر برگزيدن فقر و ترك تجمّلات دنيا بود، در حالى كه در سياستهاى كشورى و رعايت مصالح اجتماعى با اهل دنيا همكارى كرده و از جامعه و مردم كناره گيرى نداشتند.نتيجه اعتراض عاصم بن زياد بر على (ع) كه او را از اين گونه زندگى نهى كرده بود آن است كه وى خود را در مورد ترك دنيا با آن حضرت مقايسه كرده بود و با اين بيان اعتراض را اظهار كرد كه: حال كه مرا از ترك دنيا منع مى كنى پس خود چگونه اين روش را در پيش گرفته اى با آن كه تو مقتدا و پيشواى من هستى و چنين زندگى دارى من نيز لازم است كه در اين جهت مثل همه جهات از تو پيروى كنم.امام (ع) در پاسخ او جوابى اقناعى فرمود: كه ميان من و تو فرق بسيارى است، زيرا: من وظيفه خطير امامت و رهبرى امت را بر دوش دارم و بر هر پيشوايى لازم است كه خود را با پايين ترين طبقات جامعه بسنجد و خويشتن را با آنها در وضعيت زندگى همسنگ قرار دهد، تا آن كه نادارى بى نوا او را به هيجان نياورد، چنان كه بردبارى خود را از دست دهد و در نتيجه كافر و بى دين شود يا لااقل به گناه و فسق و فجور كشانده شود، قابل توجه است كه امام على (ع) قبل از خلافت ظاهرى نيز همين حالت را داشت و با زندگى ساده و دور از لذّات و تجمّلات دنيا به سر مى برد.شارح در مقام كيفيّت پاسخ امام در مقابل اعتراض عاصم مى گويد: پاسخى كه از متن سخن امام بر مى آيد جوابى اقناعى است كه در خور فهم طرف بوده ولى جواب تحقيقى چيزى است كه ما قبلا در شرح ذكر كرده ايم كه: علت اتخاذ اين روش، سالم ماندن از تمام خطرات مادّى و معنوى است.اما فرق بين امام و عاصم در پيروى از اين طريق آن است كه: عاصم اين راه را با ناآگاهى به راه و رسم و اسرار آن در پيش گرفته، علاوه بر آن كه حقوق خانواده و فرزندان خود را نيز ضايع كرده است، از اين رو ترك اين گونه زندگى براى او بهتر است. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 121 و من كلام له عليه السّلام بالبصرة و هو المأتان و الثامن من المختار فى باب الخطب و هو مروىّ في شرح المعتزلي باختلاف تعرفه إنشاء اللّه، و روى بعض فقراته في الكافي أيضا مسندا بسند نذكره في التّكملة الاتية.قال الرضيّ رضي اللّه عنه: و قد دخل على العلاء بن زياد الحارثي و هو من أصحابه يعوده فلمّا رأى سعة داره قال عليه السّلام:ما كنت تصنع بسعة هذه الدّار في الدّنيا، أما أنت إليها في الاخرة كنت أحوج، و بلى إن شئت بلغت بها الاخرة تقري فيها الضّيف، و تصل فيها الرّحم، و تطلع منها الحقوق مطالعها، فإذا أنت قد بلغت بها الاخرة. فقال له عليه السّلام العلاء يا أمير المؤمنين أشكو إليك أخي عاصم بن زياد قال عليه السّلام: و ما له؟ قال: لبس العباء و تخلّى من الدّنيا، قال عليه السّلام: عليّ به فلمّا جاء قال: يا عديّ نفسه، لقد استهام بك الخبيث، أ ما رحمت أهلك و ولدك، أ ترى اللّه أحلّ لك الطّيّبات و هو يكره أن تأخذها، أنت أهون على اللّه من ذلك، قال: يا أمير المؤمنين هذا أنت في خشونة ملبسك و جشوبة مأكلك، قال عليه السّلام: ويحك إنّي لست كأنت، إنّ اللّه تعالى فرض على أئمّة الحقّ أن يقدروا أنفسهم بضعفة النّاس كيلا يتبيّغ بالفقير فقره. (49857- 49726)اللغة:(وسع) المكان القوم و وسع المكان يسع أى اتّسع يتعدّى و لا يتعدّى و المصدر سعة بفتح السّين و به قرء السبعة في قوله تعالى  وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ  و كسرها لغة و به قرء بعض التابعين قال الفيومي قيل: الأصل في المضارع الكسر و لهذا حذفت الواو لوقوعها بين ياء مفتوحة و كسرة ثمّ فتحت بعد الحذف لمكان حرف الحلق، و مثله يهب و يقع و يدع و يلغ و يطأ و يضع، و الحذف في يسع و يطأ ممّا ماضيه مكسور شاذّ لأنّهم قالوا: فعل بالكسر مضارعه يفعل بالفتح و استثنوا أفعالا ليست هذه منها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 122 (و قريت) الضّعيف أقريه من باب رمى و (عدىّ نفسه) تصغير عدو و أصله عديو و فحذفت إحدى الواوين و قلبت الثّانية ياء تخفيفا ثمّ ادغمت ياء التصغير فيها و (هام) يهيم خرج على وجهه لا يدرى أين يتوجّه فهو هائم و استهام بك أى جعلك هائما، و قال الشارح البحراني: اى أذهبك لوجهك و زيّن لك الهيام و هو الذّهاب في التّيه.و (الملبس) و (المأكل) مصدران بمعنى المفعول، و طعام (جشب) و مجشوب غليظ و قيل الّذى لا ادام معه و (أئمّة الحقّ) في بعض النسخ أئمّة العدل بدله و (يقدروا) أنفسهم في بعض النسخ بالتخفيف مضارع قدر من باب ضرب و في بعضها بالتثقيل و المعنى واحد مأخوذان من القدر بمعنى التضييق قال تعالى «اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ» أو بمعنى قياس الشيء بالشّيء و يقال أيضا هذا قدر هذا و قدره أى مماثله و (البيغ) ثوران الدّم و تبيغ عليه الأمر اختلط و الدّم هاج و غلب.الاعراب:قوله: ما كنت تصنع، كان هنا زايدة كما في قوله تعالى «كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا» و قوله: أما أنت اه أما حرف استفتاح يبدء بها الكلام و فايدتها المعنويّة توكيد مضمون الجملة الّتي بعدها قال نجم الأئمّة: و كأنها مركبّة من همزة الانكار و حرف النّفى و الانكار نفى و نفى النّفى إثبات ركب الحرفان لافادة الاثبات و التّحقيق و فايدتها اللّفظيّة كون الكلام بعدها مبتدأ به، و في بعض النّسخ ما أنت بدل أما أنت و عليه فتكون ما موصولة بدلا من الدّار أو من سعة و الأوّل أظهر.و قوله إليها متعلق بقوله أحوج، و كذا قوله: فى الاخرة، و قوله: و بلى استدراك عن الجملة السّابقة قال الفرّاء أصلها بل زيدت عليها الألف للوقف، و قال نجم الأئمّة: لفظة بل التي تليها الجمل للانتقال من جملة إلى اخرى أهمّ من الاولى، قال: و تجىء بعد الاستفهام أيضا كقوله: «أَ تَأْتُونَ الذُّكْرانَ»  إلى قوله  «بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ عادُونَ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 123 أقول: و يكون بلى هنا بمعنى الاستدراك ادخلت عليها الواو كما تدخل على لكن، و يجوز جعلها عاطفة للجملة على الجملة و لكن جعلها اعتراضيّة أظهر من حيث المعنى.و جملة تقرى فيها الضّيف يجوز أن تكون حالا من قوله بها، و يجوز أن تكون استينافا بيانيّا فانّه عليه السّلام لمّا قال له: إن شئت بلغت بها، فكأنه سئل عن كيفيّة البلاغ فقال: تقرى فيها.و قوله: علىّ به، اسم فعل أى ايتونى به قال نجم الأئمة: يقال عليك زيدا أى خذه كأنّ الأصل عليك أخذه و أمّا عليّ بمعنى ادلّنى فهو مخالف للقياس من وجه آخر إذ هو أمر لكن الضمير المجرور به في معنى المفعول يقال عليّ زيدا أى قرّ بنيه و القياس أن يكون المجرور فاعلا، و قوله: يا عدىّ نفسه يحتمل أن يكون التصغير للتحقير، و أن يكون للتعظيم كما فى قول الشاعر:و ديهية تصفرّ منها الأنامل             و جملة: لقد استهام بك، جواب قسم مقدّر و الباء زايدة، و أما رحمت، حرف تنديم و استفهام توبيخي أ ترى اللّه استفهام توبيخي ، و قوله هذا أنت في خشونة ملبسك الظرف حال من أنت لأنه في المعنى مفعول لمدلول هذا أى اشير إليك حال كونك في خشونة اه و مثل ذلك قوله تعالى  «هذا بَعْلِي شَيْخاً» أى انبّه عليه أو اشير إليه شيخا.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام قاله بالبصرة و قد دخل على العلاء بن زياد الحارثى و هو من أصحابه يعوده و يتفقّد حاله لمرضه فلمّا رأى عليه السّلام سعة داره قال:استفهام توبيخي- استفهام انكارى (ما كنت تصنع بسعة هذه الدّار في الدّنيا) استفهام وارد معرض التوبيخ و الانكار لما صنعه لمنافاته الزّهد المطلوب  و لمّا نبه على ذلك أردفه بقوله  (أما أنت إليها في الاخرة كنت أحوج) تنبيها له على كون السعة محتاجا إليها في الاخرة مزيد الاحتياج، و ذلك لكون الدنيا دار فناء و انقطاع و الاخرة دار قرار و بقاء، و معلوم أنّ إصلاح المقرّ أولى من الممرّ، و الحاجة إليه فيه أزيد و أشدّ. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 124 ثمّ استدرك بقوله  (و بلى إن شئت بلغت بها الاخرة) يعنى أنّك بعد ما فرطت في توسعتها و بنائها يمكن لك تدارك ذلك بأن تجعلها بلاغا و وصلة و وسيلة إلى اتّساع الدّار الاخرة بأن (تقرى فيها الضّيف و تصل فيها الرّحم) و القرابة (و تطلع منها الحقوق مطالعها) أى تخرج فيها الحقوق الماليّة الواجبة و المندوبة من الخمس و الزّكاة و الصّدقات و صنايع المعروف و الحقّ المعلوم للسائل و المحروم و ساير وجوه البرّ المقرّبة إلى اللّه سبحانه و تضعها في مواضعها اللايقة و تصرفها في مصارفها المستحقّة.و قال الشارح البحراني: مطالع الحقوق وجوهها الشرعيّة المتعلّقة به كالزّكاة و الصّدقة و غيرهما، و الأظهر بل الأولى ما ذكرناه.و كيف كان فالمراد أنّك إن أتيت فيها بالقربات و الحسنات و أقمت باخراج الحقوق المفروضات و المندوبات (فاذا أنت قد بلغت بها الاخرة) و احملت «جمعت ظ» بينها و بين الدّنيا (فقال له العلاء يا أمير المؤمنين أشكو إليك أخي عاصم بن زياد قال و ما له قال لبس العباء و تخلّى من الدّنيا).قيل: المراد بلبس العباء جعلها شعارا أو ترك القطن و نحوه و الاكتفاء بلبسها في الصّيف و الشّتاء و في وصيّة النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لأبي ذر: يكون في آخر الزّمان قوم يلبسون الصوف في صيفهم و شتائهم يرون لهم بذلك الفضل على غيرهم اولئك يلعنهم ملائكة السماوات و الأرض، انتهى.أقول: و الأظهر أنّ المراد أنّه اقتصر بلبس العباء و ترك الدّنيا بالمرّة و لم يأخذ منها سواها. (قال عليه السّلام علىّ به) أى ائتوني به و احضروه لدىّ (فلمّا جاء قال عليه السّلام يا عدّى نفسه).قال الشارح البحراني: صغّره استصغارا له باعتبار أنّ شيطانه لم يقده إلى كبيرة بل قاده إلى أمر و إن كان خارجا به عن الشريعة إلّا أنّه قريب من السلامة و دخل عليه بالخدعة في رأى الصّالحين، و قيل: بل صغّره من جهة حقارة فعله ذلك لكونه عن جهل منه، انتهى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 125 و الأظهر أن يكون التصغير للتّعظيم، و الغرض منه استعظامه لعداوته لها باعتبار ظلمه عليها، و ذلك لأن لنفسه و لكلّ من جوارحه عليه حقّا و قد روينا في شرح الخطبة التّاسعة و الثمانين في ضمن أخبار محاسبة النفس من الوسايل من الخصال و معاني الأخبار عن عطا عن أبي ذر عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في حديث قال: و على العاقل ما لم يكن مغلوبا أن تكون له ساعات: ساعة يناجي فيها ربّه، و ساعة يحاسب فيها نفسه، و ساعة يتفكّر فيها صنع اللّه إليه، و ساعة يخلو فيها بحظ نفسه من الحلال فانّ هذه السّاعة معينة لتلك السّاعات، و استجمام للقلوب و تفريغ لها.و فى البحار من كتاب تنبيه الخاطر قيل: إنّ سلمان رضى اللّه عنه جاء زائرا لأبي الدّرداء فوجد امّ الدّرداء مبتذلة، فقال: ما شأنك؟ قالت: إنّ أخاك ليست له حاجة في شيء من أمر الدّنيا، قال: فلمّا جاء أبو الدّرداء رحّب لسلمان و قرّب إليه طعاما فقال لسلمان اطعم فقال: إنّى صائم، قال: أقسمت عليك إلّا ما اطعمت، فقال: ما أنا باكل حتّى تأكل، قال: و بات عنده فلمّا جاء الليل قام أبو الدّرداء فحبسه سلمان فقال: يا أبا الدّرداء إنّ لربّك عليك حقّا، و لجسدك عليك حقّا، و لأهلك عليك حقّا، فصم و افطر و صلّ و نم و أعط كلّ ذى حقّ حقّه، فأتى أبو الدّرداء النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فأخبره بما قال سلمان فقال عليه السّلام مثل قول سلمان.و قوله  (لقد استهام بك الخبيث) أى جعلك هائما متحيّرا لا تدرى ما تفعل و أين تذهب، و فيه تنبيه على أنّ تركه للدّنيا لم يكن عن خالص العقل، بل كان بمداخلة الشيطان و شوب الهوى، و ذلك بما كان في فعله ذلك من الاخلال بجملة من الحقوق الواجبة شرعا عليه من حقّ الأهل و الأولاد كما أشار إليه بقوله:استفهام توبيخي- استفهام انكارى (أما رحمت أهلك و ولدك) استفهام في معرض التّوبيخ و الانكار، لاعراضه عنهم و تركه لهم و عدم ترحّمه عليهم، و قد جعل اللّه تعالى عليه حقّا.كما يدلّ عليه ما رواه في البحار من كتاب تحف العقول في رسالة عليّ بن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 126 الحسين عليه السّلام المعروفة برسالة الحقوق قال عليه السّلام:و أمّا حقّ أهل بيتك عامّة، فاضمار السلامة، و نشر جناح الرّحمة، و الرّفق بمسيئهم، و شكر محسنهم إلى نفسه و إليك فانّ إحسانه إلى نفسه إحسانه إليك إذا كفّ عنك أذاه و كفاه مؤنته و حبس عنك نفسه. فعمّهم جميعا بدعوتك و انصرهم جميعا بنصرتك، و أنزلهم جميعا منك منازلهم، كبيرهم بمنزلة الوالد، و صغيرهم بمنزلة الولد، و أوسطهم بمنزلة الأخ.و فى هذه الرّسالة أيضا و أمّا حقّ ولدك فتعلم أنّه منك و مضاف إليك في عاجل الدّنيا بخيره و شرّه و انك مسئول عمّا ولّيته من حسن الأدب و الدلالة على ربّه و المعونة له على طاعته فيك و في نفسه فمثاب على ذلك و معاقب فاعمل في أمره عمل المتزّين بحسن أثره عليه في عاجل الدّنيا المعذر إلى ربّه فيما بينك و بينه بحسن القيام عليه و الأخذ له منه و لا قوّة إلّا باللّه.و فى البحار من الفقه الرّضوى أروى عن العالم عليه السّلام، أنّه قال لرجل: ألك والدان؟ فقال: لا، فقال: أ لك ولد؟ قال: نعم، قال له: برّ ولدك يحسب لك برّ والديك.و روى أنّه قال: برّوا أولادكم و أحسنوا إليهم فانّهم يظنّون أنكم ترزقونهم و فى الفقيه قال الصادق عليه السّلام برّ الرّجل بولده برّه بوالديه.و فى خبر آخر من كان عنده صبىّ فليتصابّ له.و فى الوسايل من الكافي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ اللّه ليرحم العبد لشدّة حبّه بولده.و عن كليب الصيداوى قال قال لى أبو الحسن عليه السّلام: اذا وعدتم الصبيان ففوا لهم فانّهم يرون أنّكم الذين ترزقونهم، إنّ اللّه عزّ و جلّ ليس يغضب لشيء كغضبه للنساء و الصبيان.و فى الكافي في كتاب المعيشة في باب الحثّ على الطلب و التعرّض للرّزق عن معلّى بن خنيس قال: سأل أبو عبد اللّه عليه السّلام عن رجل و أنا عنده، فقيل: أصابته الحاجة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 127 فقال: ما يصنع اليوم؟ قيل: في البيت يعبد ربّه قال: فمن أين قوته؟ قيل: من عند بعض إخوانه فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: و اللّه الذي يقوته أشدّ عبادة منه.و فيه عن أبي حمزة عن أبي جعفر عليه السّلام قال: من طلب الدنيا استعفافا عن الناس و سعيا على أهله و تعطفا على جاره لقى اللّه عزّ و جلّ يوم القيامة و وجهه مثل القمر ليلة البدر.ثمّ أنكر عليه ثانيا بقوله  استفهام انكارى (أ ترى اللّه أحلّ لك الطيّبات) من الرزق و الفاخرات من اللّباس (و هو يكره أن تأخذها) و نبّه بهذه الجملة الانكاريّة على أنّ التخلية من الدّنيا بالكليّة ليست مطلوبة للشّارع، لأنّها توجب اختلال نظام العالم، و فيه نقض لغرض الشّارع و مقصوده الذى هو عمارة الأرض و بقاء النّوع الانساني حينا من الدّهر و مدّة من الزّمان الّتي اقتضت الحكمة الالهيّة و المشيّة الرّبانية بقائه إلى تلك المدّة ليعبدوه و يوحّدوه سبحانه فيها، لأنّ التّعمير و التمدّن و بقاء النوع لا يحصل و لا يتمّ إلّا بتعاون أبناء النّوع و تشاركهم على القيام بمصالح البقاء و لوازمه و ترك الدّنيا و الاعراض عنها مناف لذلك الغرض البتّة، هذا.تلميح و في قوله عليه السّلام: أ ترى اللّه أحلّ لك الطيّبات، تلميح إلى قوله عزّ و جلّ  «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ» أى من حرّم الثّياب الّتي تتزّين بها الناس و ساير ما يتجمّل به مما أخرجها اللّه من الأرض لعباده من القطن و الكتان و الابريشم و الصّوف و الجواهر و المستلذّات من الماكل و المشارب روى في الصافي من الكافي عن الصّادق عليه السّلام بعث أمير المؤمنين عبد اللّه بن عباس إلى ابن الكوّا و أصحابه و عليه قميص رقيق و حلّة، فلمّا نظروا إليه قالوا:يا ابن عباس أنت خيرنا في أنفسنا و أنت تلبس هذا اللّباس؟ قال: و هذا أوّل ما اخاصمكم فيه  «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ»  و قال اللّه  «خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ».و عن الصادق عليه السّلام أنّه كان متكئا على بعض أصحابه فلقيه عباد بن كثير منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 128 و عليه عليه السّلام ثياب مروية «1» فقال يا أبا عبد اللّه إنّك من أهل بيت النّبوة و كان أبوك  «2» و كان  «3» فما لهذه الثياب المروية عليك؟ فلو لبست دون هذه الثياب فقال له: ويلك يا عبّاد من حرّم زينة اللّه الّتي أخرج لعباده و الطيبات من الرّزق إنّ اللّه عزّ و جلّ إذا أنعم على عبده نعمة أحبّ أن يراها عليه ليس بها بأس، ويلك يا عباد إنّما أنا بضعة من رسول اللّه فلا تؤذوني و كان عباد يلبس ثوبين من قطن و فى شرح المعتزلي روى انّ قوما من المتصوّفة دخلوا بخراسان على عليّ ابن موسى الرّضا عليهما السّلام فقالوا له إنّ أمير المؤمنين  «4» فكّر فيما ولّاه اللّه من الامور فرآكم أهل البيت أولى الناس أن تؤمّوا الناس و نظر فيكم أهل البيت فرآك أولى النّاس بالناس فرأى أن يردّ هذا الأمر إليك و الامامة تحتاج إلى من يأكل الجشب و يلبس الخشن و يركب الحمار و يعود المريض، فقال عليه السّلام لهم: إنّ يوسف كان نبيّا يلبس أقبية الدّيباج المزرورة بالذهب، و يجلس على متكئات آل فرعون، و يحكم إنّما يراد من الامام قسطه و عدله إذا قال صدق و إذا حكم عدل و إذا وعد أنجز إنّ اللّه لم يحرّم لبوسا و لا مطعما، ثمّ قرء «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ»  الاية.و قال ابن عباس في قوله  «قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ» يعنى أنّ المؤمنين يشاركون المشركين في الطيبات في الدّنيا فأكلوا من طيّبات طعامهم، و لبسوا من جياد ثيابهم، و نكحوا من صالح نسائهم، ثمّ يخلص اللّه الطيبات في الاخرة للذين آمنوا و ليس للمشركين فيها شيء.و في الصّافي من الامالي عن أمير المؤمنين عليه السّلام في حديث: و اعلموا يا عباد اللّه إنّ المتقين حازوا عاجل الخير و آجله، شاركوا أهل الدّنيا في دنياهم، و لم______________________________ (1)- الرواء بضم الراء و المد حسن المنظر، منه. (2)- يعنى أمير المؤمنين (ع) منه. (3)- أى زاهدا. (4)- أى المأمون الملعون، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 129 يشاركهم أهل الدّنيا في آخرتهم، أباحهم اللّه الدّنيا ما كفاهم و أغناهم قال اللّه عزّ و جلّ  «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ» الاية سكنوا الدّنيا بأفضل ما سكنت، و أكلوها بأفضل ما اكلت، شاركوا أهل الدّنيا في دنياهم فأكلوا معهم من طيّبات ما يأكلون، و شربوا من طيّبات ما يشربون، و لبسوا من أفضل ما يلبسون، و سكنوا من أفضل ما يسكنون، و تزوّجوا من أفضل ما يتزوّجون، و ركبوا من أفضل ما يركبون، و أصابوا لذّة الدّنيا مع أهل الدّنيا، و هم غدا جيران اللّه يتمنّون عليه فيعطيهم ما يتمنّون، لا تردّ لهم دعوة، و لا ينقص لهم نصيب من اللذة، فالى هذا يا عباد اللّه يشتاق إليه من كان له عقل، هذا.و قوله عليه السّلام  (أنت أهون على اللّه من ذلك) يعنى أنّ أفعال اللّه سبحانه و أحكامه ليست كأفعال خلقه و أحكامهم، فربّما يعطى الواحد منّا مالا لاخر مع عدم طيب نفسه به بل على كره منه له أو يأذن له أن يسكن في منزله باقتضاء مصلحة لاحظها فيه من مداراة معه و نحوها مع كراهة له باطنا و أمّا اللّه القادر القاهر العزيز ذوا السلطان فأجلّ و أعلى من أن يكون ما أعطاه و أحلّه لعباده من باب المصانعة و المجاملة، لأنّهم أهون عنده تعالى من ذلك، و أىّ ملاحظة للخالق من مخلوقه الذّليل، و مداهنة للقاهر من مقهوره الضّعيف المقيّد بقيد الرّقية و العبوديّة. (قال يا أمير المؤمنين هذا أنت) إمامنا و قد و تنا حال كونك (في خشونة ملبسك) حيث قنعت من اللّباس بطمريه  «1» (و جشوبة مأكلك) حيث اقتصرت من الطعام بقرصيه فينبغي لنا أن نتأسّي و نأتمّ بك و نحذ و حذوك. (قال عليه السّلام ويحك) كلمة رحمة قالها شفقة و عطوفة (إنّى لست كأنت) يعنى أنّ تكليفى الشرعي غير تكليفك، و أشار إلى وجه المغايرة بقوله: (إن اللّه تعالى فرض على أئمّة الحقّ أن يقدروا أنفسهم بضعفة الناس) أى يضيّقوا على أنفسهم في المعاش بضيق الفقراء و الضعفاء أو يقيسوا أنفسهم بهؤلاء و يكونوا شبيها بهم______________________________ (1)- الطمر الثوب الخلق و الكساء البالى، م. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 130 (كيلا يتبيّغ) و يغلب (بالفقير فقره) فيقلّ صبره فيعطب، و ذلك فانّ الفقير إذا رأى إمامه و مقتداه بزىّ الفقراء و معاشه مثل معاش المساكين كان له تسلية عمّا يتجرّعه من غصص الفقر و نغص المسكنة هذا.و يؤيّد ما ذكره عليه السّلام من أنّ الفرض على أئمّة الحقّ أن يقدروا أنفسهم بالضّعفاء:ما رواه في الصافي عن الصادق عليه السّلام أنّه قيل له: أصلحك اللّه ذكرت أنّ عليّ بن أبي طالب كان يلبس الخشن يلبس القميص بأربعة دراهم و ما أشبه ذلك و نرى عليك اللّباس الجيّد، فقال عليه السّلام له: إنّ عليّ بن أبي طالب كان يلبس ذلك في زمان لا ينكر، و لو لبس مثل ذلك اليوم لشهر به، فخير لباس كلّ زمان لباس أهله غير أنّ قائمنا عليه السّلام إذا قام لبس ثياب عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و سار بسيرته فانّه يستفاد منه أنّ القائم عند ظهوره يسير سيرة أمير المؤمنين عليه السّلام، و يسلك مسلكه في اللباس و غيره، لكونه مطمح نظر العموم كأمير المؤمنين، و أما ساير الأئمّة فلا، و ما أجاب الصادق عليه السّلام به للسائل فجواب إقناعى لاسكاته و الجواب الحقيقي ما قاله عليه السّلام في المتن من أن لا يتبيّغ بالفقير فقره.تكملة:قال الشّارح المعتزلي: و اعلم أنّ الّذي رويته عن الشيوخ و رأيته بخطّ أحمد بن عبد اللّه بن الخشاب:أنّ الرّبيع بن زياد الحارثي أصابه نشّابة في جبينه فكانت تنتقض عليه في كلّ عام، فأتاه عليّ عليه السّلام عائدا فقال: كيف تجدك أبا عبد اللّه؟ قال: أجدني يا أمير المؤمنين لو كان لا يذهب ما بى إلّا بذهاب بصرى لتمنيت ذهابه، قال: و ما قيمة بصرك عندك؟ قال لو كانت الدّنيا لفديته بها، قال: لا جرم ليعطينك اللّه على قدر ذلك إنّ اللّه يعطى على قدر الألم و المصيبة و عنده تضعيف كثير، قال الرّبيع: يا أمير المؤمنين ألا أشكو اليك عاصم بن زياد أخى؟ قال عليه السّلام: و ماله؟ قال: لبس العباء و ترك الملاء و غمّ أهله و حزن ولده، فقال عليه السّلام: ادعوا لى عاصما، فلمّا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 131 أتاه عبس وجهه و قال: ويحك يا عاصم أ ترى اللّه أباح لك اللذات و هو يكره ما أخذت منها، لأنت أهون على اللّه من ذلك، أو ما سمعته يقول  «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ»  ثمّ قال  «يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ»  و قال  «وَ مِنْ كُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها» أما و اللّه ابتذال نعم اللّه بالفعال  «1» أحبّ إليه من ابتذالها بالمقال، و قد سمعتم اللّه يقول  «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ»  و قوله «مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ»  إنّ اللّه خاطب المؤمنين بما خاطب به المرسلين فقال  «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ»  و قال «يا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً» و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لبعض نسائه: مالي أراك شعثاء مرهاء سلتاء «2» قال عاصم: فلم اقتصرت يا أمير المؤمنين على لبس الخشن و أكل الجشب؟ قال عليه السّلام: إنّ اللّه افترض على أئمّة العدل أن يقدر ما لأنفسهم بالقوام كيلا يتبيّغ بالفقير فقره، فما قام عليّ عليه السّلام حتّى نزع عاصم العباء و لبس ملائة.قال الشّارح: و الرّبيع بن زياد هو الذي افتتح بعض خراسان، و أمّا العلاء ابن زياد الّذى ذكره الرّضيّ رحمه اللّه فلا أعرفه لعلّ غيرى يعرفه.أقول: و يؤيّد ما ذكره الشّارح رواية الكليني فانّه روى في الكافي في باب سيرة الامام عن عليّ بن محمّد عن صالح بن أبي حمّاد و عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد و غيرهما بأسانيد مختلفة في احتجاج أمير المؤمنين على عاصم بن زياد حين لبس العباء و ترك الملاء و شكاه أخوه الرّبيع بن الزّياد إلى أمير المؤمنين عليه السّلام أنّه قد غمّ أهله و أحزن ولده بذلك فقال أمير المؤمنين: عليّ بعاصم بن زياد، فجيء به فلمّا رآه______________________________ (1)- اى استعمالها و اظهارها و تشهيرها، بالفعال و هو الشكر الفعلى أحب إلى اللّه من ابتذالها بالمقال و هو الشكر القولى و قد صرّح بعض المحققين إن الشكر الفعلى أقوى دلالة على تعظيم المنعم من الشكر القولى هكذا فى شرح ملا صالح على الكافى م. (2)- فيه انه لعن السلتاء و المرهاء، السلتاء التي لا تختضب و المرهاء التي لا تكتحل نهاية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 132 عبس في وجهه فقال له: أما استحييت من أهلك أما رحمت ولدك أ ترى اللّه أحلّ لك الطيبات و هو يكره أخذك منها أنت أهون على اللّه من ذلك أو ليس اللّه يقول  «وَ الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ. فِيها فاكِهَةٌ وَ النَّخْلُ ذاتُ الْأَكْمامِ»  أو ليس اللّه يقول  «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ. بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ»  إلى قوله  «يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ»  فيا للّه لابتذال نعم اللّه بالفعال أحبّ إليه من ابتذالها بالمقال، و قد قال اللّه عزّ و جلّ  «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ»  فقال عاصم: يا أمير المؤمنين فعلى ما اقتصرت في مطعمك علي الجشوبة و في ملبسك على الخشونة؟ فقال: ويحك إنّ اللّه فرض على أئمّة العدل أن يقدروا أنفسهم بضعفة النّاس كيلا يتبيّغ بالفقير فقره، فألقى عاصم بن زياد العباء و لبس الملاء اللّهمّ وفّقنا لطاعتك بمحمّد و آله.تنبيه على مذهب الصوفية و هداية:اعلم أنّه قد ظهر لك اجمالا من هذا الكلام لأمير المؤمنين عليه السّلام الّذى نحن في شرحه أنّ سلوك نهج العبوديّة بغير ما قرّره صاحب الشّريعة زيغ و ضلال، و وزر على سالكه و وبال، و أنّه من استهامة الشيطان اللّعين و تسويله و تمويه النّفس و تدليسه، فأحببت باقتضاء المقام و مناسبته بسط المقال في هذا المرام و التّنبيه على ضلال أقوام زاغوا عن نهج الرّشاد و نكبوا عن طريق السّداد، و نبذوا أمر اللّه وراء ظهورهم و اشتغلوا بالمجادلات الكلاميّة و الهذيانات الفلسفيّة و أبدعوا عبادات مخترعة، و أعرضوا عن حقايق علوم الدّين و الملّة، و دقايق أسرار الكتاب و السّنّة، و سمّوا أنفسهم بالمتصوّفة و الصّوفيّة.و قبل الشّروع في المقصود لا بدّ من تمهيد مقدّمة شريفة و هي:إنّه لا شكّ أنّ الغرض الأصلي و المقصود بالذّات من خلق الانسان هو العبوديّة و العرفان، كما شهد به الكتاب المكنون في قوله  «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»  كما لا شكّ أيضا أنّ المقصود من بعث الأنبياء و الرّسل و إنزال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 133 الصّحف و الكتب لم يكن إلّا ذلك أعنى جذب الخلق إلى الحقّ الأوّل عزّ و جلّ و أنّهم عليهم السّلام على كثرتهم و اختلاف شرايعهم لم يكن غرضهم إلّا شيئا واحدا و هو التّنفير عن الدّنيا و الترغيب إلى العقبى و القطع عن الخلق و الوصل إلى الحقّ و الارشاد و الدّلالة على الصراط المستقيم المؤدّى إليه و المحصّل للقرب و الزّلفى لديه.فبعثهم اللّه إلى الناس بما شرع لهم من الدّين ليدلّوهم عليه و يعلّموهم كيفيّة السّلوك إليه و لم يخل سبحانه خلقه من نبيّ مرسل أو كتاب منزل أو حجّة لازمة أو محجّة قائمة.فهم عليهم السّلام أدلّاء سبل الحقّ، و الهادون إليها، و المعلّمون لكيفيّة سلوكها بما أتوا به من الشرائع و الأديان الّتي شرعها اللّه تعالى لطفا منه في حقّ عباده، و لم يتركهم سبحانه و آراءهم و لم يكلهم في سلوك سبيله إلى عقولهم الناقصة و أهوائهم المختلفة و آرائهم المتشتّتة، فليس لهم أن يسلكوا طريق عبوديّته بما يستحسنه العقول.و قد ورد في أخبار كثيرة أنّ دين اللّه لا يصاب بالعقول، و أنه لا شيء أبعد عن دين اللّه من عقول الرجال.و لو كانت العقول كافية في سلوك سبيل العبوديّة لم تكن إلى بعث الأنبياء و الحجج حاجة، كما أنه لو كان ما يرتضيه العقول و يخترعه من العبادات مرضيا عند الربّ مطلوبا له تعالى لم يكن داع إلى جعل الأديان و الشرائع التي شرعها و بعث بها الأنبياء عليهم السّلام كما قال تعالى «لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً» و قال  «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً» فقد علم بذلك أنّ اللازم على العبد إذا أراد أن يعبد اللّه و يتقرّب إليه أن يعبده بالعبادات المجعولة في الشريعة الموظفة المشروحة فيها ماهيّة و هيئة و كما و كيفا و وقتا و عددا بادابها الموظفة و شرايطها المقرّرة و أركانها و أجزائها المختصّة و سنّتها المعيّنة و غيرهما مما جعله صاحب الشرع و شرعه.لأنّ المطلوب للحقّ و المقرّب إليه ليس إلّا و لا يقبل عزّ و جلّ من العبادات إلّا ما أرسل به حججه و أنطق به ألسنتهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 134 و من ذلك أنّ الشيطان اللعين لما أبى من السجود لادم عليه السّلام الذى كان مأمورا به و مطلوبا له تعالى مع أنه قال: يا ربّ اعفنى من السجود لادم و أنا أعبدك عبادة لم يعبدكها ملك مقرّب و لا نبيّ مرسل، صار مستحقّا للطرد و الابعاد حيث أراد أن يعبد اللّه من غير الوجه الذي كان مأمورا به، و قد قال اللّه له: لا حاجة لي في عبادتك إنما اريد أن اعبد من حيث اريد لا من حيث تريد، على ما مرّ فى رواية علىّ بن إبراهيم عن الصادق عليه السّلام في أوّل تنبيهات شرح الفصل الحادى عشر من الخطبة الاولى و قد قال تعالى  «لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها».و اتيان البيوت من الأبواب هو الأخذ بقول الحجج و الرجوع في سلوك نهج الحقّ إليهم، كما يدلّ عليه رواية الصافى عن أمير المؤمنين المتقدّم فى شرح الفصل الرابع من الخطبة الاولى.و مرّ هنا رواية عليّ بن إبراهيم عن أبي جعفر عليه السّلام أنه قال: ذروة الأمر و سنامه و مفتاحه و باب الأشياء و رضى الرحمن الطاعة للامام بعد معرفته أما لو أنّ رجلا قام ليله و صام نهاره و تصدّق بجميع ماله و حجّ جميع دهره و لم يعرف ولاية ولىّ اللّه فيواليه و يكون جميع أعماله بدلالته ما كان له على اللّه حقّ فى ثوابه.فحاصل الكلام و ملخّص المرام أنّ العبادة المحصّلة للقرب و الزّلفي هى العبادة المتلقّاة من بيت النبوّة و الولاية، و المعلومة الثبوت في الكتاب و السّنة فما لم يعلم ثبوتها فيهما مثل ما علم عدم ثبوتها بدعة و ضلالة موجبة لسخط الرّحمن و رضى الشّيطان، مؤدّية إلى العذاب الأليم و الخزى العظيم.إلّا أنّ جماعة من العامّة و الجهّال الخاصّة غفلوا عمّا قرّرناه في هذه المقدّمة و استبدّوا بعقولهم الفاسدة و آرائهم الكاسدة، و سلكوا السّبيل من غير دليل و أضلّهم الشّيطان و ضلّوا عن سواء السّبيل، و مع ذلك يزعمون أنّهم أهل السّلوك و المعرفة و الزّهد و القشف و الرّياضة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 135 و هم قوم يسمّون بأهل الذّكر و التّصوّف، يدّعون البراءة من التّصنع و التّكلّف، يلبسون خرقا، و يجلسون حلقا، يخترعون الأذكار، و يتغنّون بالأشعار و يغلبون بالتّهليل، و ليس لهم إلى العلم و المعرفة دليل، ابتدعوا شهيقا و نهيقا، و اخترعوا رقصا و تصفيقا، قد خاضوا في الفتن، و أخذوا بالبدع دون السّنن، رفعوا أصواتا بالنداء، و صاحوا صيحة الشّقاء، أمن الضّرب يتألّمون؟ أم من الطّعن يتظلّمون؟ أم مع أكفائهم يتكلّمون؟ إنّ اللّه لا يسمع بالصّماخ، و لا يحتاج في سماعه إلى الصّراخ، أ تنادون باعدا؟ أم توقظون راقدا؟ تعالى اللّه لا تأخذه السّنة، و لا تحيط به الألسنة، سبّحوه تسبيح الحيتان في البحر، و ادعوه تضرّعا و خيفة دون الجهر، إنّه ليس منكم ببعيد، بل هو أقرب إليكم من حبل الوريد. (.....) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 22 استدراك:لا يذهبنّ عليك ممّا أوردته فى شرح هذا الكلام على طوله من الطّعن و التّعريض و الازراء على الصّوفية و ابطال مذاهبهم و اضلال مشاربهم و اظهار مثالبهم و تسفيه أحلامهم و تزييف مناقبهم و الاعلان بعداوتهم و الحكم بفسق طائفة و كفر الاخرين منهم، أنّا منكرون لحسن العرفان باللّه و جاحدون لسلوك سبيل المعرفة معاندون للعارفين بالحقّ الّذين سلكوا سبيل الهدى و نهوا النّفس عن الهوى و زهدوا فى الدّنيا و رغبوا فى الأخرى و صدّقوا بالحسنى و شربوا من كأس المحبّة و خاضوا فى تيّار المعرفة فلم يكن لهم همّ إلّا رضى المولى و النّيل إلى مقام الزّلفى و السّكنى فى حظاير القدس و التّأنس فى محافل الانس مع النّبيّين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا و كيف لا و لم يكن بعث الأنبياء و الرّسل مبشرين و منذرين من لدن خلق آدم عليه السّلام أبى البشر إلى الختم بسيد المرسلين صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلّا لذلك المقصود فانهم على اختلاف شرايعهم و تفاوت مللهم و مذاهبهم لم يكن همّهم الّا هما واحدا و هو جذب الخلق إلى الحقّ بالهداية إلى الصراط المستقيم، و الدّلالة على النهج القويم، و التنحية عن الرزائل و التحلية بالفضايل، و الحثّ على مكارم الأخلاق و الحضّ على إحياء العقول بالمعارف و الكمالات، و التأكيد فى اماتة النفوس بالمجاهدة و الرّياضات فالعارف الحقيقى الذى يحقّ أن يسمّى بهذا الاسم هو من اتّصف بهذه الكمالات لا من أخذ بالبدع و الضلالات، و من تبع فى أقواله و أفعاله بالأئمة لا من قال: إنّا وجدنا آبائنا على امّة و إنّا على آثارهم لمهتدون.و ان شئت أن تعرف تفصيل أوصاف هذا الشخص الذى يليق بهذا الاسم فاعرف ذلك من تضاعيف خطب أمير المؤمنين عليه السّلام لا سيّما الخطبة المأة و الثانية و التسعين الوارد فى شرح حال المتّقين، و الكلام المأتين و الثامن عشر المسوق فى وصف حال العارفين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 14، ص: 23 و لئن رجعت اليهما و إلى شرحهما تعرف معنى المعرفة و العرفان، و تعلم أنّ الصوفية فى متاه الجهل و الضلال حيران، نعوذ باللّه من الضلالة بعد الهدى، و من تبدّل البصيرة بالعمى، إنه لا يضلّ من هداه، و الحمد للّه على ما هدانا و ما كنا لنهتدى لولا أن هدانا اللّه.يا ربّ أدخل فى عبادك عبدك          الرّاجى بفضلك و اعطف به نظرا       وجد يا الهى لى بجودك و الطف          بعبد ذليل عاجز متحيرا       و أدخله فى أرباب علم و حكمة         و أصحاب عرفان الذى منك مخبرا       و أشربه كاس الحبّ و الصدق و الصفا         و أكرم به فى روضة الخلد منظرا       و فى محفل الانس انسه بمحمد         و أولاده الطهر الكرام المطهّرا    الترجمة:از جمله كلام هدايت نظام أمير مؤمنان عليه السّلام است در بصره در حالتى كه داخل شد بر علاء پسر زياد حارثى و او از أصحاب آن حضرت بود عيادت مى فرمود او را پس وقتى كه ديد وسعت خانه او را فرمود:چه كار مى كنى با وسعت اين خانه در دنيا آگاه باش كه تو بسوى وسعت خانه در آخرت هستى محتاج تر، و بلى اگر بخواهى مى توانى برسى با آن باخرت مهماندارى بكنى در آن مهمانان را و صله أرحام نمائى، و اخراج حقوق اللّه كنى و در مصارف شرعيه صرف نمائى، پس در اين صورت تو محققا رسيده با او بسوى آخرت.پس عرض كرد بان حضرت علاء كه يا أمير المؤمنين شكايت ميكنم بسوى تو از برادرم عاصم بن زياد. فرمود آن حضرت چه خبر است او را عرض نمود كه عبا پوشيده و از دنيا خلوت گزيده.فرمود: كه حاضر كنيد او را نزد من، پس وقتى كه آمد فرمود أى دشمنك نفس خود بتحقيق كه سرگردان كرده تو را شيطان خبيث آيا رحم نكردى أهل خود را و اولاد خود را، آيا همچنين اعتقاد ميكنى كه خدا حلال كرده از براى تو پاكيزه ها و طيّبات دنيوى را و حال آنكه آن خدا كراهت دارد كه تو فراگيرى آنها را، تو خوارترى نزد خدا از اين.عرض كرد أى أمير مؤمنان اين تو هستى در خشونت و زبرى پوشاك و غلظت و بى مزگى خوراك.فرمود: واى بر تو بدرستى من نيستم مثل تو، بدرستى خداوند تعالى واجب ساخته بر امامان حقّ عادل كه تنگ بگيرند بر نفسهاى خود يا قياس نمايند نفسهاى خودشان را بضعفا و فقراى خلق در رفتار و كردار تا اين كه غالب نشود و مضطرب نسازد فقير را فقر و پريشانى او. و باللّه التّوفيق و منه الاستعانة و عليه التوكّل و الاعتماد حتّى وفّقنا لما يحبّ و يرضى و هدانا سبيل الرّشد و طريق الوصول إليه. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص136 از سخنان آن حضرت (ع) در بصره هنگامى كه براى عيادت علاء بن زياد حارثى كه از يارانش بود رفت و چون بزرگى خانه او را ديد چنين فرمود: «ما كنت تصنع بسعة هذه الدار فى الدنيا و انت اليها فى الاخرة كنت احوج» (با فراخى اين خانه در دنيا چه مى كنى و حال آنكه تو در آخرت به آن نيازمندترى). بدان آنچه كه در مورد اين خطبه من از مشايخ روايت مى كنم و آن را به خط عبد الله بن احمد بن خشاب، كه خدايش رحمت كناد ديده ام اين است كه به پيشانى ربيع بن زياد حارثى تيرى اصابت كرد كه همه ساله درد آن برمى گشت و او را سخت دردمند مى ساخت. على عليه السلام براى عيادت او آمد و فرمود: اى ابو عبد الرحمان خود را چگونه مى يابى گفت: اى امير المومنين، خود را چنان ميابم كه اگر اين درد جز با رفتن نور از چشم من تسكين پيدا نكند آرزو مى-  كنم نور چشمم از ميان برود. على عليه السلام پرسيد: بهاى نور چشم تو در نظرت چيست گفت: اگر همه دنيا از من باشد فداى آن مى كنم. على (ع) فرمود: ناچار خداوند متعال به همان مقدار به تو عطا خواهد فرمود كه خداوند متعال به ميزان درد و سوك عنايت مى فرمايد و چندين برابر آن در پيشگاه الهى است. ربيع گفت: اى امير المومنين، اجازه مى فرمايى از برادرم عاصم بن زياد شكايت كنم. فرمود چه شده است گفت: عباى پشمينه پوشيده و جامه نرم را رها كرده است و بدين گونه زن خويش را افسرده و فرزندان خود را اندوهگين ساخته است. على فرمود: عاصم را پيش من فرا خوانيد. چون آمد چهره بر او ترش كرد و فرمود: اى عاصم واى بر تو آيا چنين پنداشته اى كه خداوند در عين حال كه بهره گيرى از خوشيهاى حلال را براى تو روا فرموده است آنچه را كه تو بهره مند شوى مكروه مى دارد نه، تو [نوع بشر] در پيشگاه خداوند زبونتر و كم ارزش تر از اين هستى [يعنى سخنى بگويد در حالى كه از عمل كردن به آن كراهت داشته جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص137 باشد] مگر نشنيده اى كه خداوند مى فرمايد «اوست كه دو دريا را به هم برآميخت» و سپس مى فرمايد از آن دو دريا لؤلؤ و مرجان بيرون آورد» و در جاى ديگر فرموده است» و از هر دو دريا گوشت تازه مى خوريد و زيورها استخراج مى كنيد كه مى پوشيد» همانا به خدا سوگند، بخشيدن نعمتهاى خداوند با عمل بهتر از بخشيدن آن با سخن است و همانا خود شنيده ايد كه خداوند مى فرمايد «و اما نعمت پروردگارت را بازگو» و نيز فرموده است «چه كسى زيور خداوند را كه براى بندگانش فراهم آورده و ارزاق پسنديده را حرام كرده است» وانگهى خداوند مؤمنان راهمان گونه مخاطب قرار داده است كه پيامبران را و به مومنان فرموده است «اى كسانى كه گرويده ايد، از چيزهاى پاكيزه كه به شما روزى داده ايم بخوريد» و به پيامبران فرموده است «اى پيامبران از چيزهاى پاكيزه بخوريد و كار پسنديده كنيد» و پيامبر (ص) به يكى از همسران خود فرمود «مرا چه مى شود كه تو را پريشان موى و وسمه نكشيده و بدون خضاب مى بينم». عاصم گفت: اى امير المومنين، به چه سبب تو خود به پوشيدن جامه خشن و خوردن نان خشك بدون خورش بسنده فرموده اى؟ فرمود: خداوند متعال بر پيشوايان دادگر واجب فرموده است كه فقط به همان اندازه قوام [قوت لا يموت ] قناعت كنند تا فقر فقيران آنان را درمانده نسازد و به ستوه نياورد. هنوز على (ع) از جاى برنخاسته بود كه عاصم آن پشمينه را دور افكند و جامه نرم پوشيد. ربيع بن زياد همان كسى است كه برخى از بخشهاى خراسان را گشوده است و درباره هموست كه عمر گفته است مرا به مردى راهنمايى كنيد كه چون ميان قومى به اميرى گمارده شود چنان باشد كه گويى امير نيست و چون ميان قومى باشد، نه به اميرى، چنان باشد كه گويى او خود امير است. ربيع بسيار خير و متواضع بود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص138 و هموست كه چون عمر كارگزاران را احضار كرد، ربيع خود را پيش او گرسنه نشان داد و همراه عمر از خوراكهاى خشك خورد و عمر او را بر كارش باقى بداشت و ديگران را از كار بركنار كرد و ما اين حكايت را در مباحث گذشته آورده ايم. زياد بن ابيه، به ربيع بن زياد كه فرماندار بخشى از خراسان بود نوشت كه امير المومنين معاويه براى من نامه نوشته و ضمن آن به تو دستور داده است كه در مورد غنايم همه سيم و زر را جدا كنى و دامها و اثاثيه و چيزهايى نظير آن را ميان لشكريان تقسيم كنى، ربيع براى زياد پيام داد كه من كتاب خداوند را پيش و مقدم بر كتاب امير المومنين [معاويه ] يافته ام. سپس ميان مردم ندا داد كه فردا پگاه براى گرفتن غنيمتهاى خود بياييد، و خمس آن را برداشت و باقيمانده را بين مسلمانان تقسيم كرد و سپس دعا كرد كه خداوند جانش بستاند و به جمعه ديگر نرسيد و درگذشت. او ربيع بن زياد بن انس بن ديان بن قطر بن زياد بن حارث بن مالك بن ربيعة بن كعب بن مالك بن كعب بن حارث بن عمرو بن وعلة بن خالد بن مالك بن ادد است. اما علاء بن زياد كه سيد رضى كه رحمت خدا بر او باد گفته است. من او را نمى شناسم شايد كس ديگر غير از من او را بشناسد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom