خطبه ۲۰۸

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۲۰۸ : نکوهش یاران سست و نادان [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) قاله لما اضطرب عليه أصحابه في أمر الحكومة :
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّهُ لَمْ يَزَلْ أَمْرِي مَعَكُمْ عَلَى مَا أُحِبُّ حَتَّى نَهِكَتْكُمُ الْحَرْبُ، وَ قَدْ وَ اللَّهِ أَخَذَتْ مِنْكُمْ وَ تَرَكَتْ وَ هِيَ لِعَدُوِّكُمْ أَنْهَكُ.
لَقَدْ كُنْتُ أَمْسِ أَمِيراً، فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَأْمُوراً؛ وَ كُنْتُ أَمْسِ نَاهِياً، فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَنْهِيّاً؛ وَ قَدْ أَحْبَبْتُمُ الْبَقَاءَ، وَ لَيْسَ لِي أَنْ أَحْمِلَكُمْ عَلَى مَا تَكْرَهُون.

نَهِكَتْكُمْ : شما را ضعيف كرد. 
نَهِكَت : ضعيف و ناتوان كرد 
(به هنگام شورش ياران پيرامون حكميّت فرمود).
نكوهش از نافرمانى كوفيان:
اى مردم، همواره كار من با شما به دلخواه من بود تا آن كه جنگ شما را ناتوان كرد، به خدا اگر جنگ كسانى را از شما گرفت و جمعى را گذاشت، براى دشمنانتان نيز كوبنده تر بود. من ديروز فرمانده و امير شما بودم، ولى امروز فرمانم مى دهند، ديروز باز دارنده بودم كه امروز مرا باز مى دارند، شما زنده ماندن را دوست داريد، و من نمى توانم شما را به راهى كه دوست نداريد اجبار كنم.
 
از سخنان آن حضرت عليه السلام است كه آنرا (در جنگ صفّين) هنگاميكه اصحاب آن بزرگوار در باب حكميت با او مخالفت نمودند، فرموده:
(لشگر شام وقتى كه از جنگيدن با لشگر عراق ناتوان گشته شكست خوردند بتدبير عمرو ابن عاص قرآنها بر سر نيزه ها زده آنان را بحكم آن دعوت كرده صلح و آشتى خواستند، پس لشگر عراق بعضى باعتقاد اينكه ايشان راست مى گويند و برخى بجهت خستگى از جنگ و گروهى بر اثر دشمنى باطنى كه با آن حضرت داشته ظاهرا خود را مطيع جلوه مى دادند، دعوت آنها را بقرآن بهانه كرده همه با هم نزد آن بزرگوار گرد آمده گفتند: بايستى دست از جنگ برداشته مالك اشتر و سائر جنگ جويان را هم از كارزار باز گردانى و گر نه ترا مانند عثمان مى كشيم، امام عليه السّلام امر داد كه مالك و سائرين باز گشتند، پس از آن فرمود:)
(1) اى مردم، هميشه امر و فرمان من با شما طورى بود كه ميل داشتم تا اكنون كه جنگ شما را ضعيف و ناتوان گردانيد، و سوگند بخدا جنگ از جانب شما شروع شده و رها گرديد در حاليكه دشمنتان را ناتوانتر و بيچاره تر نمود.
(2) (پس اگر مخالفت نمى نموديد بر معاويه و لشگر شام تسلّط يافته فتح و فيروزى از آن شما بود، ولى چه كنم) ديروز امير و فرمانده بودم و امروز مأمور و فرمانبر، و ديروز نهى كننده و باز دارنده بودم و امروز باز داشته شده، و شما دوستدار زنده ماندن بوديد، و نمى خواهم شما را بآنچه كه نمى پسنديد وادار نمايم (توانائى ندارم يا مصلحت نيست شما را بجنگ مجبور نمايم).
 
سخنى از آن حضرت (ع) هنگامى كه يارانش در باب حكميت با او راه مخالفت پيش گرفتند، فرمود:
اى مردم، كار من با شما به گونه اى بود كه به دلخواه من بود. تا زمانى كه جنگ ناتوانتان ساخت. به خدا سوگند، چيزهايى را از شما گرفت، ولى چيزهايى را هم برايتان باقى گذاشت و دشمنان شما را بيش از شما ناتوان ساخت. من ديروز فرمانده بودم، امروز فرمانپذيرم. ديروز من نهى مى كردم امروز مرا نهى مى كنند. شما دوست داريد كه زنده بمانيد و من نمى توانم شما را به كارى وادارم كه خود نمى خواهيد.
 
اى مردم! پيش از اين، وضع من و شما آن گونه بود که دوست مى داشتم (زيرا همه تسليم فرمان من بوديد) تا اينکه جنگ شما را خسته و درهم کوفته ساخت (نافرمانيها از اينجا آغاز شد و من چاره اى جز پذيرش پيشنهاد حکميّت نداشتم) در حالى که به خدا سوگند اگر جنگ گروهى را از شما گرفت و گروهى را باقى گذاشت براى دشمنان کوبنده تر و خستگى آفرين تر بود. من ديروز امير و فرمانده بودم; ولى امروز مأمور و فرمانبر شدم!! ديروز من شما را نهى مى کردم; ولى امروز شما مرا نهى مى کنيد و اين درحالى است که شما بقاى در دنيا را (به قيمت از دست دادن پيروزى بر دشمن) دوست داريد و من نمى توانم شما را به چيزى که دوست نداريد وادار کنم!
 
از سخنان آن حضرت است چون ياران او در كار حكمين با وى دو دلى نشان دادند:
اى مردم پيوسته كار من با شما به دلخواهم بود، تا آنكه جنگ ناتوانتان نمود. به خدا اگر جنگ كسانى را از شما گرفت، و كسانى را به جا گذاشت، براى دشمنانتان زيان بيشتر داشت. من ديروز فرمان مى دادم، و امروز فرمانم مى دهند. ديروز باز مى داشتم، و امروز بازم مى دارند. شما زنده ماندن را دوست داريد، و مرا نرسد به چيزى وادارمتان كه ناخوش مى انگاريد.
 
از سخنان آن حضرت است زمانى كه يارانش در باره حكميت با او دچار اختلاف شدند:
اى مردم، هميشه با شما برنامه ام به طور دلخواهم بود تا جنگ شما را ناتوان كرد، سوگند به خدا جنگ عده اى از شما را گرفت و گروهى را باقى گذاشت، و حال اينكه دشمنانتان را بيشتر ناتوان نمود. ديروز امير بودم و امروز مأمور گشته ام، ديروز نهى مى كردم و امروز نهى مى شوم. شما عاشق زنده ماندن هستيد، و مرا نمى رسد كه شما را به كارى كه ميل نداريد وادار كنم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 117-111 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ قالَهُ لَمَّا اضْطَرَبَ عَلَيْهِ أَصْحابُهُ في أمْرِ الْحُكُومَةِ.از سخنان امام عليه السلام است كه هنگام اضطراب و شورش اصحابش در مورد حكميّت ايراد فرموده است. خطبه در يك نگاه:در كتاب مصادر نهج البلاغه در شأن ورود اين كلام آورده است كه در جنگ صفين، وقتى عمرو بن عاص و كسانى كه با او بودند قرآنها را بر سر نيزه كردند تا سپاهيان على عليه السلام را بفريبند، در حالى كه آثار فتح و پيروزى لشكر امام عليه السلام كاملًا آشكار شده بود و در چند قدمى پيروزى كامل بودند. ياران امام عليه السلام به چند گروه تقسيم شدند؛ گروهى به راستى باور كردند كه شاميان اين كار را به عنوان نيرنگ انجام ندادند؛ بلكه مى خواهند واقعاً تسليم قرآن شوند. گروه عظيم ديگرى كه از جنگ خسته شده بودند و تاب و توانى در خود براى ادامه جنگ نمى ديدند، اين موضوع را بهانه خوبى براى كناره گيرى از جنگ و عافيت طلبى دانستند و گروه سومى از منافقان بودند كه عداوت و كينه امام عليه السلام را در دل داشتند و منتظر دستاويزى بودند. هنگامى كه قرآنها را بر سر نيزه ديدند با خود گفتند الان بهترين موقع براى دست برداشتن از يارى على عليه السلام است آنها هم فرياد برآوردند كه جنگ را پايان دهيد و گروه كمترى بر ادامه جنگ اصرار ورزيدند كه در پيشاپيش آنها مالك اشتر بود، فرياد زد واى بر شما آيا بعد از نزديك شدن پيروزى، مى خواهيد عقب نشينى كنيد؟ اى نابخردان نادان! ... ولى گروهى كه دست از جنگ كشيده بودند به او دشنام دادند و بد گفتند و تهديدش كردند و فرياد «المَصاحِفُ المَصاحِفُ وَالرُّجُوعُ إليْها لا نَرى غَيْرَ ذلِكَ» را سر دادند و امام عليه السلام را وادار ساختند كه مسئله حكميت را بپذيرد. در اين هنگام امام عليه السلام سخن بالا را ايراد فرمود كه خلاصه اش اين بود: شما در گذشته پيرو من بوديد و من امير شما؛ ولى الآن شما مى خواهيد امير باشيد و من مأمور. شما مى خواهيد با هر شرايطى كه ممكن است، زنده بمانيد با اين حال من چگونه مى توانم شما را باز دارم؟! همرزمان سست و نادان:اين سخن را هنگامى امام ايراد فرمود که على رغم ميل باطنى او اکثريت لشکريانش ـ به دلايل مختلفى ـ اصرار بر پايان جنگ و تسليم در برابر امر حکمين داشتند. حضرت در واقع به اين سؤال پاسخ مى دهد که چرا تسليم توطئه عمرو عاص در بالا بردن قرآنها بر سر نيزه ها و پذيرش امر حکمين شد، مى فرمايد: «اى مردم! پيش از اين، وضع من و شما آن گونه بود که دوست مى داشتم (همه تسليم فرمان من بوديد) تا اينکه جنگ شما را خسته و درهم کوفته ساخت (نافرمانيها از اينجا آغاز شد و من چاره اى جز پذيرش پيشنهاد حکميّت نداشتم) در حالى که به خدا سوگند اگر جنگ گروهى را از شما گرفت و گروهى را باقى گذاشت براى دشمنانتان کوبنده تر و خستگى آفرين تر بود»; (أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّهُ لَمْ يَزَلْ أَمْرِي مَعَکُمْ عَلَى مَا أُحِبُّ، حَتَّى نَهِکَتْکُمُ(1) الْحَرْبُ، وَ قَدْ، وَ اللّهِ، أَخَذَتْ مِنْکُمْ وَ تَرَکَتْ، وَ هِيَ لِعَدُوِّکُمْ أَنْهَکُ).اين سخن در واقع پاسخ به طرفداران ادامه جنگ است. آنها که مى دانستند پايانش پيروزى است; ولى متأسّفانه در اقليّت بودند. امام در اين سخن از يک سو عذر خود را در پذيرش پيشنهاد آتش بس و قبول حکميّت در مقابل اين اقليّت بيان مى کند و از سوى ديگر اعتقاد واقعى خود را به لزوم ادامه جنگ تا پيروزى نهايى در برابر اکثريت خسته از جنگ بيان مى دارد و کثرت شهدا را مجوّز تسليم در برابر خواسته هاى انحرافى دشمن نمى داند.سپس در توضيح اين سخن مى افزايد: «من ديروز امير و فرمانده بودم; ولى امروز مأمور و فرمانبر شدم ديروز من شما را نهى مى کردم; ولى امروز شما مرا نهى مى کنيد و اين درحالى است که شما بقاى در دنيا را (به قيمت از دست دادن پيروزى بر دشمن) دوست داريد و من نمى توانم شما را به چيزى که دوست نداريد وادار کنم»; (لَقَدْ کُنْتُ أَمْسِ أَمِيراً، فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَأْمُوراً، وَ کُنْتُ أَمْسِ نَاهِياً، فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَنْهِيّاً، وَ قَدْ أَحْبَبْتُمُ الْبَقَاءَ، وَ لَيْسَ لِي أَنْ أَحْمِلَکُمْ عَلَى مَا تَکْرَهُونَ!).اين سخن باز پاسخى است به دو گروه: اقليتى که طرفدار ادامه جنگ تا پيروزى بودند و نسبت به قبول امر حکمين و پايان نبرد در آستانه پيروزى ايراد داشتند، حضرت مى فرمايد: من چه کنم زمام کار را از دست من گرفته اند و امر فرماندهى را متزلزل ساخته و سر به طغيان برداشته اند و از سوى ديگر به اکثريتى که تسليم پيشنهاد دشمن شده بودند مى گويد: شما نه به موجب احترام قرآن اين پيشنهاد را پذيرفتيد; بلکه به سبب حبّ بقا و فرار از فداکارى در راه خدا بود.****نکته:از دست دادن فرصتى بزرگ!لحن بسيار ملايم کلام بالا که نشان مى دهد اميرمؤمنان على(عليه السلام) در مقابل مخالفان ادامه جنگ تا چه حد نرمش نشان داد، ممکن است موجب اين سؤال شود که چرا امام به مالک اشتر اجازه نداد تا با قاطعيت جنگ را که در مراحل نهايى و آستانه پيروزى بود، پيش ببرد و مسلمانان را از شرّ بنى اميّه و پيروانشان رهايى بخشد؟پاسخ اين سؤال را بايد در لابه لاى تاريخ صفين جستجو کرد.توضيح اينکه در بحثهاى گذشته به اين نکته اشاره کرديم که مخالفان جنگ تنها فريب خوردگان از صحنه سازى عمرو عاص و بالا بردن قرآنها بر سر نيزه ها نبودند; بلکه گروهى از افراد ضعيف الاراده که آماده ادامه جنگ نبودند و گروهى از منافقان و دشمنان امام که فرصت را براى گرفتن ماهى از آب گل آلود مناسب مى ديدند، دست به دست هم داده بودند و با شدّت از امام مى خواستند که جنگ را متوقف کند.ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود در اين باره مى نويسد که امام(عليه السلام) به مالک اشتر دستور بازگشت و متوقف ساختن جنگ را داد، مالک پيغام فرستاد من چگونه بازگردم در حالى که نشانه هاى پيروزى ظاهر شده است. به امام عرض کنيد فقط يک ساعت به من مهلت بدهد، من کار را تمام مى کنم. گروه کثيرى که اطراف امام(عليه السلام) را گرفته بودند هنگامى که پيغام مالک را شنيدند خشمگين شدند و (با نهايت بى شرمى) به امام(عليه السلام) گفتند: ظاهراً به مالک دستور داده اى دست از جنگ بردارد; ولى در پنهان، کسى را مأمور کرده اى که فرمان ادامه جنگ به او بدهد. اگر الساعه او را برنگردانى تو را خواهيم کشت همان گونه که عثمان را کشتيم. نمايندگان امام(عليه السلام) به سوى مالک اشتر بازگشتند و به او گفتند آيا دوست دارى که تو در اينجا پيروز شوى; ولى پنجاه هزار شمشير بالاى سر اميرمؤمنان على(عليه السلام) کشيده شده باشد؟! (و قصد شهيد ساختن او را داشته باشند).مالک گفت: مگر چه خبر است؟ گفتند: تمامى لشکر اطراف حضرت را گرفته اند و او بر زمين نشسته و شمشيرها بالاى سر او برق مى زند و مى گويند اگر اشتر برنگردد تو را خواهيم کشت. اشتر گفت واى بر شما، سبب چيست؟ گفتند: قرآنها را بر سر نيزه ها کرده اند، اشتر گفت: آرى به خدا سوگند هنگامى که آن منظره را ديدم گفتم بايد منتظر اختلاف و فتنه بود.مالک بلافاصله برگشت و مشاهده کرد که جان اميرمؤمنان(عليه السلام) (در برابر اين گروه نادان و منافق) در خطر است و بعضى تا آن حد، پيش رفته اند که آن حضرت را ميان دو چيز مخير کنند يا تسليم معاويه شود يا او را بکشند، در حالى که جز جماعت اندکى يار و حامى نداشت. هنگامى که چشم مالک اشتر به آن گروه معاند افتاد آنان را با سخن تند و خشن سرزنش کرد و گفت: واى بر شما آيا بعد از پيروزى، خاک ذلت و تفرقه بر سرتان پاشيده شده اى کم خردان! اى سفيهان. آنها نيز مقابله به مثل کرده و به اشتر بد گفتند و سپس فرياد زدند: قرآنها، قرآنها را دريابيد، غير از اين راهى نمى بينيم.در اين هنگام امام(عليه السلام) در برابر پيشنهاد حکميت، تسليم شد تا مشکل عظيم ترى را با مشکل کوچک ترى برطرف سازد و گفتار بالا را ايراد فرمود: (کُنْتُ أَمْسِ أَمِيراً، فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَأْمُوراً...).(2)بعضى از قراين و شواهد نشان مى دهد که مسئله بالا بردن قرآنها بر سر نيزه ها توطئه مشترکى از سوى منافقان و افراد نفوذى در سپاه اميرمؤمنان على(عليه السلام) و گروهى از شاميان به سرکردگى عمرو بن عاص و همکارى اشعث بن قيس منافق که در لشکر امام حضور داشت، بود و آنها مى خواستند به هر قيمتى شده جلوى پيروزى امام(عليه السلام) را بگيرند و ساده لوحان را بفريبند.(3)در ذيل خطبه 35، جلد دوم، صفحه 364 نيز بحث مشروحى درباره حکميت داشتيم که در واقع تکميلى براى اين بحث محسوب مى شود.(4)****پی نوشت:1. «نهکتکم» از ريشه «نهک» بر وزن «نهى» در اصل به معناى کهنه کردن و فرسودن است و در مواردى که انسان به رنج و تعب شديد مى افتد و درهم کوبيده مى شود به کار مى رود.2. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 30-31 .3. براى آگاهى بيشتر در اين زمينه به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 214 مراجعه کنيد.4. سند خطبه: از جمله كسانى كه قبل از مرحوم سيّد رضى اين خطبه را نقل كرده اند، نصر بن مزاحم در كتاب صفين و ابن قتيبه دينورى در الامامة والسياسة و مسعودى در مروج الذهب است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 107) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )گفتار آن حضرت، هنگامى كه يارانش در امر حكومت، با او به مخالفت برخاستند چنين فرمود:«على ما احبّ»،تا كنون چنان كه من دوست داشتم از من اطاعت و پيروى مى كرديد. اسناد دادن «نهك: كهنگى» به جنگ، استعاره است براى آن كه جنگ آنها را ناتوان ساخته بود و بعد حضرت آن را به جامه اى مانند ساخته است كه بر اثر پوشيدن كهنه شده باشد و جنگ را كه سبب اين ناتوانى است، به پوشيدن لباس تشبيه كرده است، و معناى عبارت اين است: در گذشته حال من چنين بود كه مرا اطاعت مى كرديد، تا زمانى كه اين چنين از جنگ خسته شديد.«و اللَّه اخذت منكم و تركت»،كنايه از آن است كه جنگ وضع آنها را دگرگون كرده و گويى همين امر براى آنها عذرى شده است كه از زير بار جنگ شانه خالى كنند و با جمله «و هى لعدّوكم انهك» اراده كرده است كه به بهانه اين عذر كه جنگ آنها را خسته كرده از پاى ننشينند.پس از بيان عذر ياران و پند دادن آنان شكايت آنها را به سوى خودشان برده و آنها را مورد عتاب و سرزنش قرار مى دهد زيرا علاوه بر آن كه حرف او را گوش نداده و فرمانش را اطاعت نكردند، او را به زور وادار كردند كه تن به حكميّت ديگران دهد و در نتيجه شخصى كه در گذشته نه چندان دور، فرمانده جامعه بود و آنان را امر و نهى مى كرد، اكنون ديگران او را امر و نهى مى كنند و اين امرى است بر خلاف وظيفه آنها و كارى است كه بايد آن را انجام نمى دادند.«و قد احببتم البقاء»،ياران خود را توبيخ مى كند كه علاقه به زندگى دنيا آنها را به ترك جنگ وادار كرده است.«و ليس ...»،معناى اين عبارت چنين است: من توانائى بر آن ندارم كه شما را بر آنچه دوست نمى داريد (جنگ) وادار كنم، يعنى بر حسب ظاهر بر آن توانايى ندارم اگر چه در صورت وجود مصلحت و اقتضاى شرع، حق آن را دارم. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 118 و من كلام له عليه السّلام و هو المأتان و السابع من المختار فى باب الخطب و قد رويناه في شرح الخطبة الخامسة و الثلاثين من كتاب صفين لنصر بن مزاحم باختلاف يسير عرفته. قاله لمّا اضطرب عليه عليه السّلام أصحابه في أمر الحكومة:أيّها النّاس إنّه لم يزل أمري معكم على ما أحبّ، حتّى نهكتكم الحرب، و قد و اللّه أخذت منكم و تركت، و هي لعدوّكم أنهك، لقد كنت أمس أميرا، فأصبحت اليوم مأمورا، و كنت أمس ناهيا، فأصبحت اليوم منهيّا، و قد أحببتم البقاء، و ليس لي أن أحملكم على ما تكرهون. (49701- 49651)اللغة:(نهكته) الحمّى نهكأ من باب منع و تعب هزلته، و نهكه السلطان عقوبة بالغ فيه، و نهكت الثّوب لبسته حتّى خلق و بلى (و الحرب) مؤنّث سماعيّ و قد تذكر ذهابا إلى معنى القتال فيقال حرب شديد.الاعراب:قوله عليه السّلام: و قد و اللّه أخذت، جملة القسم معترضة بين قد و مدخولها جيئت بها لتأكيد الكلام.المعنى:اعلم أنّه قد تقدّم في شرح الخطبة الخامسة و الثلاثين تفصيل قصّة الحكومة و عرفت هناك أنّ أهل الشام لمّا ضعفوا عن مقاومة أهل العراق و عجزوا عن مقاتلتهم و رأوا علوّ كلمة الحقّ و أيقنوا بالهلاك و العطب، عدلوا عن القراع إلى الخداع فرفعوا المصاحف على الرّماح بتدبير ابن النابغة عمرو بن العاص اللّعين على وجه الخديعة و المكيدة.و لمّا رأى أهل العراق منهم ذلك كفّوا أيديهم عن القتال و اجتمعوا عليه عليه السّلام و طالبوه بالكفّ عنهم و كانوا في ذلك على أقسام.فمنهم من دخلت عليه الشّبهة برفع المصاحف و اعتقدوا أنّهم لم يرفعوها خديعة و حيلة بل حقا و عملا بموجب الكتاب و تسليما للدّين الحقّ فرأى أنّ الاستسلام للحجّة أولى من الاصرار على الحرب.و منهم من قد كان ملّ من الحرب بطول المدّة، فلمّا رأى شبهة ما يسوغ التعلّق بها فى رفض المحاربة و حبّ العافية أخلد إليها.و منهم من كان يبغض أمير المؤمنين عليه السّلام بالباطن و يطيعه بالظاهر كما يطيع كثير من النّاس السلطان ظاهرا أو يبغضه باطنا فلمّا وجد طريقا إلى خذلانه و ترك نصرته أسرع إليها.فاجتمع جمهور عسكره إليه عليه السّلام و طالبوه الكفّ فامتنع امتناع عالم بالمكيدة و عرّفهم أنّها خدعة و حيلة و قال لهم: إنّى أعرف بالقوم منكم و أعلم أنّهم ليسوا بأهل دين و لا قرآن فلا تغترّوا برفعهم للمصاحف و انهدوا إليهم و لم يبق منهم إلّا آخر نفسهم، فأبوا عليه و لجّوا و أصرّوا على القعود و الخذلان و طلبوا أن ينفذ إلى الأشتر و ساير المحاربين أن يكفّوا عن الحرب و يرجعوا.فأرسل إلى الأشتر و أمره بالرّجوع، فقال الأشتر: و كيف أرجع و قد لاحت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 119 أمارات الظفر و قال له: ليمهلني ساعة واحدة و لم يكن عالما بصورة الحال، فلمّا عاد إليه الرّسول بذلك غضبوا و شغبوا و قالوا: أنفذت إلى الأشتر سرّا تأمره بالجدّ و تنهاه عن الكفّ و إن لم يعد قتلناك كما قتلنا عثمان.فرجعت الرّسل إلى الاشتر فقالوا له: أتحبّ أن تظفر بالعدوّ و أمير المؤمنين قد سلّت عليه خمسون ألف سيف، فقال: ما الخبر؟ قالوا: إنّ الجيش بأسره قد أحدقوا به و هو جالس بينهم على الأرض تحته نطع و هو مطرق و البارقة تلمع على رأسه يقولون: لئن لم يرجع الأشتر قتلناك.فرجع فوجد أمير المؤمنين تحت الخطر قد ردّوه أصحابه بين الأمرين إن لم يكفّ عن الحرب إمّا أن يسلّموه إلى معاوية أو يقتلوه و لا ناصر له منهم إلّا ولداه و ابن عمّه و نفر قليل لا يبلغ عشرة.فلمّا رآهم الأشتر شتمهم و شتموه و أبوا و قالوا: المصاحف المصاحف و الرّجوع إليها لا نرى غير ذلك، فأجابهم أمير المؤمنين إلى ذلك كرها دفعا للأفسد بالفاسد و قال لهم: (أيّها الناس إنه لم يزل أمرى معكم على ما احبّ) من قتال أهل البغي و العدوان و استيصال القاسطين من حزب الشّيطان (حتّى) عاد طاعتكم لي إلى المخالفة و نصرتكم إلى الخذلان و المنابذة فأبيتم إباء المخالفين الجفاة و المنابذين العصاة بما (نهكتكم) و هزلتكم (الحرب) بطول مدّتها و ثقل أوزارها.و نبّه على خطائهم في القعود عنها بقوله  (و قد و اللّه أخذت منكم) طائفة (و تركت) طائفة فلم تستأصلكم بالمرّة بل بقيت منكم بقيّة (و هي لعدوّكم) أنكى و (أنهك) إذ لم يبق منهم إلّا حشاشة ضعيفة فانّ القتل في أهل الشام كان أشدّ استحرارا و الوهن فيهم أظهر، و لو لا فساد أهل العراق لاستوصل الشّام و خلص إلى معاوية فأخذه بعنقه، و لم يكن قد بقي من قوّة أهل الشام إلّا حركة المذبوح و مثل حركة ذنب الوزغة عند قتلها يضطرب يمينا و شمالا.ثمّ أخذ في التّشكّي منهم بسوء فعلهم فقال مقابلة (لقد كنت أمس أميرا فأصبحت اليوم مأمورا) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 120 لا يخفى حسن المقابلة بين القرينتين و هو من مقابلة الثلاثة بالثلاثة.و كذا في قوله  (و كنت أمس ناهيا فأصبحت اليوم منهيّا) ثمّ ساق الكلام مساق التّعريض و التقريع فقال (و قد أحببتم البقاء و ليس لي أن أحملكم على ما تكرهون) من القتال و القتل، و عدم حمله لهم على ذلك إمّا لعدم القدرة أو لعدم اقتضاء المصلحة ليقضي اللّه أمرا كان مفعولا.الترجمة:از جمله كلام معجز نظام آن امام أنام عليه الصلاة و السلام است كه فرموده آن را هنگامى كه مضطرب شدند و اغتشاش نمودند أصحاب او بر او در أمر حكومت حكمين پس فرمود آن بزرگوار بايشان:اى مردمان بدرستي كه ثابت بود أمر من و شما بر چيزى كه دوست مي داشتم تا اين كه لاغر و ضعيف نمود شما را حرب و كارزار و حال آنكه قسم بخدا آن حرب بعض شما را فرا گرفت و بعضى را فرو گذاشت، و از براى دشمن زيادتر موجب لاغرى آنها شد، بتحقيق بودم ديروز أمير شما پس گرديدم امروز مأمور، و بودم ديروز نهى كننده و گرديم امروز نهي شده، و بتحقيق دوست داشتيد زندگاني را و نيست مرا كه الزام نمايم شما را بر چيزى كه مكروه طبع شماست. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص133 از سخنان آن حضرت به هنگاميكه يارانش در موضوع حكميت نگران و بر او معترض شدند اين خطبه چنين آغاز مى شود: «ايها الناس انه لم يزل امرى معكم على ما احب حتى نهكتكم الحرب» (اى مردم همواره كار من با شما چنان بود كه دوست مى داشتم تا آنكه جنگ شما را سست كرد». ابن ابى الحديد در شرح عبارت «و هى لعدوكم انهك» ميگويد:] قتل و كشتار ميان مردم شام بسيار بيشتر و سستى ميان آنان آشكارتر بود و اگر نه اين بود كه عراقيان در قبال برافراشتن قرآنها سست و از لحاظ عقيده تباه شدند، شاميان ريشه كن مى شدند چرا كه مالك اشتر به معاويه رسيده و گردنش را گرفته بود و از نيروى شام چيزى جز حركتى شبيه حركت دم مارمولك پس از قطع آن باقى نمانده بود كه به چپ و راست مى جهيد. ولى بر مقدرات آسمانى نمى توان پيروز شد. اما اين گفتار على عليه السلام كه مى فرمايد «ديروز امير بودم و امروز مأمور» ما شرح حال ايشان [ياران على (ع)] را پيش از اين به تفضيل آورده و گفته ايم كه چون عمرو عاص و همراهانش همين كه احساس نابودى و پيروزى اهل حق را بر خود نمودند از راه فريب قرآنها را برافراشتند و عراقيان امير المومنين عليه السلام را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص134 مجبور به ترك جنگ و دست بازداشتن از ادامه آن كردند و در اين باره چند گونه بودند. برخى از ايشان چنان بودند كه با برافراشتن قرآنها گرفتار شبهه شدند و گمان كردند شاميان آن كار را براى فريب و حيله سازى نكردند بلكه آن را بر حق و براى فراخواندن به احكام دين، طبق كتاب خدا، انجام داده اند و چنين پنداشتند كه تسليم شدن در قبال برهان و حجت شايسته و سزاوارتر از پافشارى در جنگ است. برخى ديگر از جنگ خسته شده بودند و صلح را ترجيح مى دادند و همين كه آن شبهه به وجود آمد آن را براى توقف جنگ مناسب ديدند و با توجه به سلامت طلبى همان را دستاويز قرار دادند. برخى از ايشان هم در باطن على عليه السلام را دوست نميداشتند ولى به ظاهر از او اطاعت مى كردند. همانگونه كه بسيارى از مردم به ظاهر از سلطان اطاعت مى كنند و در باطن او را دشمن ميدارند. آنان چون راهى براى خوار ساختن و جلوگيرى از پيروزى او پيدا كردند بر آن كار پيشى گرفتند. به همين سبب جمهور لشكريانش بر او جمع شدند و از او خواستند كه جنگ را رها و از ادامه آن خوددارى كند. على عليه السلام از پذيرفتن اين پيشنهاد مانند هر كسى كه فريب و مكر را بداند خوددارى فرمود و به آنان گفت «اين كار مكر و فريب است و من بر آن قوم آشناتر از شمايم، اينان اصحاب قرآن و دين نيستند. من در كودكى و بزرگى با ايشان مصاحبت داشته ام و ايشان را شناخته ام و ديده ام كه رويگرداندن از دين و توجه به دنيا خوى ايشان است. اينك به برافراشتن قرآنها توجه مكنيد و بر ادامه جنگ استوار باشيد كه شما آنان را فرو گرفته ايد و از ايشان جز توانى اندك و رمقى سست باقى نمانده است». ولى ايشان نپذيرفتند و بر خوددارى از جنگ پافشارى كردند، و به او فرمان دادند به ياران جنگجوى خود كه اشتر بر آنان فرماندهى داشت پيام فرستد تا باز آيند و او را تهديد كردند كه اگر چنان نكند او را به معاويه تسليم خواهند كرد. على عليه السلام كسى پيش اشتر فرستاد و به او فرمان بازگشت و خوددارى از جنگ داد. اشتر از پذيرفتن اين پيام سرباز زد و گفت: چگونه بر گردم و حال آنكه نشانه هاى پيروزى آشكار شده است به على (ع) بگوييد «فقط يك ساعت ديگر به من مهلت دهد» و از آنچه پيش آمده بود خبر نداشت، چون فرستاده با اين پيام نزد على (ع) برگشت آنان خشمگين شدند و به جنبش در- جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص135 آمدند و ستيز كردند و گفتند: پوشيده و نهانى به اشتر پيام فرستاده اى كه پايدارى كند و او را از خوددارى از جنگ نهى كرده اى و اگر او را هم اكنون برنگردانى تو را مى كشيم همانگونه كه عثمان را كشتيم. فرستادگان پيش اشتر آمدند و به او گفتند: آيا خوش مى دارى كه اينجا پيروز شوى و حال آنكه پنجاه هزار شمشير بر امير المومنين كشيده شده است. اشتر پرسيد. چه خبر است فرستاده گفت: على عليه السلام را همه لشكريان محاصره كرده اند و او ميان ايشان روى زمين بر قطعه چرمى نشسته و خاموش است و درخشش شمشيرها بر سرش مى درخشد و آنان مى-  گويند اگر اشتر را برنگردانى تو را مى كشيم. گفت: اى واى بر شما سبب اين كار چيست گفتند: بر افراشتن قرآنها. اشتر گفت: به خدا سوگند، هنگامى كه ديدم قرآنها برافراشته شد دانستم كه موجب پريشانى و فتنه خواهد شد. اشتر سپس شتابان عقب نشينى كرد و برگشت و امير المومنين على عليه السلام را با خطر روياروى ديد كه يارانش او را به دو كار تهديد مى كنند كه يا به معاويه تسليمش كنند يا او را بكشند و از ميان همه لشكريان براى على عليه السلام ياورى جز دو پسرش و پسر عمويش و گروهى بسيار اندك كه شمارشان به دو تن نمى-  رسد، باقى نمانده است. اشتر همين كه سپاهيان را ديد به آنان ناسزا گفت و دشنامشان داد و گفت: اى واى بر شما، آيا پس از پيروزى و فتح اينك بايد زبونى و پراكندگى شما را فرود گيرد اى سست انديشان، اى كسانى كه شبيه زنان هستيد اى سفلگان نا بخرد. آنان هم به اشتر دشنام دادند و ناسزا گفتند و مجبورش كردند و گفتند قرآنها را بنگر، قرآنها را بايد تسليم حكم قرآن شد و هيچ چيز ديگر را مصلحت نميدانيم. ناچار امير المومنين عليه السلام با ارتكاب و تسليم شدن به اين كار خطر بزرگ را دفع كرد و به همين سبب است كه مى فرمايد «من امير بودم و اينك مأمور شدم و نهى كننده بودم و اينك نهى شونده شدم»، پيش از اين در مورد حكميت و آنچه در آن گذشت به تفصيل سخن گفتيم و نيازى به تكرار آن نيست.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom