خطبه ۲۰۵

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۲۰۵ : تابع حکم خدا، نه رأی مردم [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) كلّم به طلحة و الزبير بعد بيعته بالخلافة و قد عَتَبا عليه من ترك مشورتهما، و الاستعانة في الأمور بهما :
لَقَدْ نَقَمْتُمَا يَسِيراً وَ أَرْجَأْتُمَا كَثِيراً؛ أَلَا تُخْبِرَانِي أَيُّ شَيْءٍ كَانَ لَكُمَا فِيهِ حَقٌّ دَفَعْتُكُمَا عَنْهُ، أَمْ أَيُّ قَسْمٍ اسْتَأْثَرْتُ عَلَيْكُمَا بِهِ، أَمْ [أَوْ] أَيُّ حَقٍّ رَفَعَهُ إِلَيَّ أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ ضَعُفْتُ عَنْهُ، أَمْ جَهِلْتُهُ أَمْ أَخْطَأْتُ بَابَهُ؟ وَ اللَّهِ مَا كَانَتْ لِي فِي الْخِلَافَةِ رَغْبَةٌ وَ لَا فِي الْوِلَايَةِ إِرْبَةٌ، وَ لَكِنَّكُمْ دَعَوْتُمُونِي إِلَيْهَا وَ حَمَلْتُمُونِي عَلَيْهَا، فَلَمَّا أَفْضَتْ إِلَيَّ نَظَرْتُ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ مَا وَضَعَ لَنَا وَ أَمَرَنَا بِالْحُكْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ وَ مَا اسْتَنَّ النَّبِيُّ (صلی الله علیه وآله) فَاقْتَدَيْتُهُ، فَلَمْ أَحْتَجْ فِي ذَلِكَ إِلَى رَأْيِكُمَا وَ لَا رَأْيِ غَيْرِكُمَا، وَ لَا وَقَعَ حُكْمٌ جَهِلْتُهُ فَأَسْتَشِيرَكُمَا وَ إِخْوَانِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ، وَ لَوْ كَانَ ذَلِكَ لَمْ أَرْغَبْ عَنْكُمَا وَ لَا عَنْ غَيْرِكُمَا.
وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الْأُسْوَةِ، فَإِنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ لَمْ أَحْكُمْ أَنَا فِيهِ بِرَأْيِي وَ لَا وَلِيتُهُ هَوًى مِنِّي، بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) قَدْ فُرِغَ مِنْهُ، فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَيْكُمَا فِيمَا قَدْ فَرَغَ اللَّهُ مِنْ قَسْمِهِ وَ أَمْضَى فِيهِ حُكْمَهُ، فَلَيْسَ لَكُمَا وَ اللَّهِ عِنْدِي وَ لَا لِغَيْرِكُمَا فِي هَذَا عُتْبَى.
أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِكُمْ إِلَى الْحَقِّ وَ أَلْهَمَنَا وَ إِيَّاكُمُ الصَّبْرَ.
ثم قال (علیه السلام) رَحِمَ اللَّهُ رَجُلًا رَأَى حَقّاً فَأَعَانَ عَلَيْهِ، أَوْ رَأَى جَوْراً فَرَدَّهُ وَ كَانَ عَوْناً بِالْحَقِّ عَلَى صَاحِبِهِ.

نَقَمْتُمَا : خشم كرديد.
ارْجَاتُمَا : بعقب انداختيد، يعنى خوبيهاى زيادى را پشت سر انداختيد و ناديده گرفتيد.
الِارْبَة : خواسته، نياز، آنچه درخواست مى شود.
الُاسْوَة : در اينجا به معناى تقسيم مساوى اموال بين مسلمانان است و به حسب نقل، اين روش امام بود كه خشم بسيارى را برانگيخت.
الْعُتْبَى : رضايت، در اينجا بمعنى رجوع و بازگشت از بدى است. 
عَتَبا : سرزنش نمودند
نَقَمتُما : عيب گرفتيد
أرجَأتُما : بتأخير انداختيد
إربَة : احتياج
أفضَت : رسيد، كشيده شد
أسوَة : برابر و مساوى نمودن
عُتبَى : درخواست رضايت، عذرخواهى 
از سخنان آن حضرت عليه السلام است كه آنرا به طلحه و زبير فرموده بعد از بيعت آنها با آن بزرگوار بخلافت و شكايت نمودن از اينكه چرا مشورت با ايشان را ترك كرده و در كارها از آنها كمك نمى طلبد:
(1) همانا از اندك (شور نكردن و بميل و خواهش شما رفتار ننمودن كه به نظرتان بزرگ آمده) ناراضى بوديد، و بسيار را پشت سر انداختيد (از رضاء و خوشنودى خدا كه بايد با رعايت حقوق واجبه و پيروى از من بدست آورده چشم پوشيديد) آيا بمن نمى گوئيد كه شما در چه چيز حقّ داشته ايد كه شما را از آن منع كرده ام يا كدام نصيب و بهره اى (از بيت المال مسلمين) بوده كه خود برداشته بشما نداده ام يا كدام حقّ و دعوايى بوده كه يكى از مسلمانان نزد من آورده از (بيان حكم) آن عاجز و ناتوان مانده ام، يا بآن نادان بوده در حكم آن اشتباه كرده ام (پس كسى مشورت ميكند كه راه كار را نداند، و كمك مى طلبد كه عاجز و ناتوان بماند).
(2) سوگند بخدا من خواستار خلافت و علاقمند به حكومت نبوده ام، ولى شما مرا دعوت نموده بآن وادار كرديد، پس چون خلافت بمن رسيد بكتاب خدا (قرآن كريم) و دستورى كه (در آن) براى ما تعيين نموده و ما را بحكم كردن بآن امر فرموده نظر كرده متابعت نمودم، و بآنچه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله سنّت قرار داده نگاه نموده پيروى كردم، و در اين باب به رأى و انديشه شما و غير شما نيازمند نبودم، و حكمى پيش نيامده كه بآن نادان بوده از شما و سائر برادران مسلمان مشورت نمايم، و اگر چنين بود (به حكمى از احكام نادان بودم) از شما و ديگران رو نمى گردانيدم (مشورت مى نمودم).
(3) و امّا آنچه ياد آورى نموديد كه چرا در قسمت كردن بيت المال بالسّويّه رفتار كردم (شما را با سائر مسلمانان برابر دانسته و هيچكس را بر ديگرى ترجيح ندادم) در اين امر هم من به رأى خود و از راه هواى نفس حكم نكردم، بلكه من و شما در دست داريم احكامى را كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آورده و آنها را برقرار نموده است (تغيير و تبديل در آنها راه ندارد) و در آنچه كه خداوند از تقسيم و تعيين بآن دستور داده و حكم خود را در آن امضاء فرموده بشما نيازمند نبودم،
(4) پس سوگند بخدا شما و غير شما را نزد من حقّى نيست كه از من شكايت داشته زبان به ملامت باز كنيد، خداوند دلهاى ما و شما را بحقّ متوجّه گرداند (تا در گفتار و كردار رضاء و خوشنودى او را بدست آوريم) و بما و شما شكيبائى عطاء فرمايد (تا براى دنيا و كالاى آن بر خلاف دستورش رفتار ننمائيم).
(5) (پس امام عليه السّلام فرمود:) خداوند بيامرزد مردى را كه چون حقّى را ديد بآن كمك نمايد (بر خلاف آن سخن نگفته قدم بر ندارد) يا ستمى را كه ديد از آن جلوگيرى كند و به زيان ستمگر مدد كار ستمديده باشد.
 
 سخنى از آن حضرت (ع) خطاب به طلحه و زبير، پس از بيعت به خلافت. آن دو از اين كه امام (ع) در كارها با آنها مشورت نكرده و از ايشان يارى نخواسته، اظهار ناخشنودى كرده بودند:
شما دو تن به اندك ناخشنود شديد و كارهاى بسيارى را به تأخير انداختيد. چرا نمى گوييد كه شما را در چه چيزى حقى بوده و من آن را از شما دريغ داشته ام و در تصرف كدام نصيب و عطايى خود را بر شما ترجيح نهاده ام يا كدام حق و دعوايى بود كه يكى از مسلمانان نزد من آورد و من در اداى آن ناتوان بوده ام يا حكم آن نمى دانسته ام يا در آن خطا نموده ام.
به خدا سوگند، نه به خلافت رغبتى داشتم و نه به حكومت نيازى. اين شما بوديد كه مرا به آن فراخوانديد و بر من تحميلش نموديد. هنگامى كه خلافت به من رسيد به كتاب خدا و آنچه براى ما در آن مقرر داشته و فرمانمان داده كه بر شيوه آن عمل كنيم، نظر كردم و از آن پيروى نمودم. و به سنتى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) نهاده است اقتدا كردم. بنا بر اين، ديگر به رأى شما و جز شما نيازى نداشتم. براى من حكمى هم پيش نيامده كه آن را ندانم و از شما دو تن يا برادران مسلمانم مشورت خواهم. اگر چنين وضعى پيش آمده بود، هرگز از مشورت با شما و ديگران روى نمى گردانيدم.
اما در باب اين كه چرا در تقسيم، مساوات مى كنم، اين هم چيزى است كه من به رأى خود يا از روى هواى نفس در آن قضاوت نكرده ام. من و شما دو تن ديده ايم كه رسول الله (صلى الله عليه و آله) در اين باب چه حكمى آورده و چگونه عمل كرده است. پس در كارى كه خدا حكمش را مقرر داشته و امضا كرده بود، نيازى به رأى و نظر شما نداشتم. به خدا سوگند، شما دو تن را و جز شما را بر من حقى نيست كه زبان شكايت گشاييد. خداوند دلهاى ما را و شما را به حق متمايل سازد. و در دل ما و شما شكيبايى اندازد.
[سپس فرمود]: خدا بيامرزد كسى را كه حقى را ببيند و آن را يارى دهد و ستمى را ببيند و آن را دور سازد و صاحب حق را در گرفتن حقش يار باشد.
 
شما (طلحه و زبير) براى امور ناچيزى خشم گرفتيد; ولى وظايف مهمّى را که داشتيد به تأخير انداختيد. به من بگوييد: چه حقّى داشته ايد که شما را از آن باز داشته ام يا کدام سهم متعلق به شما بوده که آن را متصرّف شده ام يا کدام شکايت و حقّى را يکى از مسلمانان پيش من آورده و من نسبت به آن ضعف نشان داده يا از حکم آن بى خبر بوده و يا راه حلّ آن را به خطا پيموده ام.
به خدا سوگند! من به خلافت (ظاهرى) رغبتى نداشتم و نسبت به زمامدارى شما علاقه اى نشان ندادم. اين شما بوديد که مرا به آن دعوت کرديد و به اصرار مرا به آن واداشتيد و آنگاه که حکومت به من رسيد به کتاب خدا و دستوراتى که براى ما قرار داده و فرمان به اجراى آن صادر کرده، نظر افکندم و از آن پيروى نمودم و نيز به سنّت و روش پيغمبر(صلى الله عليه وآله) توجّه نموده و به آن اقتدا کردم (به يقين) در اين امر (عمل به کتاب و سنّت) نيازى به رأى شما و رأى ديگران نداشتم (چون حکم خدا و رسول الله صراحت داشت) و مسئله اى پيش نيامده که آن را ندانم تا با شما و برادران مسلمانم به مشورت بنشينم به يقين اگر چنين چيزى پيش مى آمد (يا بيايد) از مشورت با شما و ديگران روى گردان نبودم (و نخواهم بود).
امّا اعتراضى که شما در امر «تقسيم بيت المال به طور مساوى» (بر من) داشتيد اين حکمى نبوده که به رأى خود صادر کرده باشم يا مطابق خواسته دلم باشد; بلکه من و شما مى دانيم اين همان دستورى است که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آورده و انجام داده است، بنابراين من در چيزى که خداوند آن را روشن ساخته و حکمش را صادر فرموده نيازى به مشورت با شما نداشتم. به خدا سوگند! نه شما و نه غير شما نمى توانند در اين موضوع اعتراضى به من داشته باشند (تا لازم باشد رضايتتان را جلب کنم) خداوند دلهاى ما و شما را به حق متوجّه سازد و شکيبايى و استقامت را (براى تحمّل حق) به ما الهام کند.
سپس امام(عليه السلام) فرمود: خدا رحمت کند کسى را که هرگاه حقى را ببيند آن را يارى کند و اگر ستمى را مشاهده کرد آن را دفع نمايد و به يارى صاحب حق برخيزد (و بر ضدّ ستمگر قيام کند).
 
و از سخنان آن حضرت است به طلحه و زبير، پس از بيعت آنان با وى به خلافت، آن دو ناخشنود شدند كه چرا امام با ايشان مشورت نكرد و در كارها از آنان يارى نخواست:
به اندك چيز ناخشنودى نشان داديد، و كارهاى بسيارى را به عهده تأخير نهاديد به من نمى گوييد در چه چيزتان حقى بوده است كه از شما بازداشته ام و در چه كار خود را بر شما مقدم داشته ام يا كدام دعوى را مسلمانى نزد من آورد كه گزاردن آن را نتوانستم يا در آن نادان بودم، يا در حكم آن راه خطا پيمودم.
به خدا، كه مرا به خلافت رغبتى نبود و به حكومت حاجتى نه، ليكن شما مرا بدان واداشتيد و آن وظيفه را به عهده ام گذاشتيد. چون كار حكومت به من رسيد، به كتاب خدا و آنچه براى ما مقرر نموده و ما را به حكم كردن بدان امر فرموده نگريستم، و از آن پيروى كردم. و به سنتى كه رسول خدا (ص) نهاده است، و بر پى آن رفتم. نيازى نداشتم تا در اين باره از شما و جز شما نظر خواهم، و حكمى پيش نيامد كه آن را ندانم تا با شما و برادران مسلمانم مشورت رانم. اگر چنين بود مى نماياندم، و از شما و جز شما روى نمى گرداندم.
اما آنچه گفتيد در برابر داشتن همگان -و پرداخت يكسان از بيت المال به آنان-، آن چيزى بود كه به رأى خود در آن داورى نكردم، و پى هواى خويش نرفتم. من و شما ديديم رسول خدا (ص) در اين باره چه حكمى آورد، و چگونه آن را اجرا كرد. پس نيازم به شما نبود در قسمتى كه خدا فرمود، و حكمى كه امضا نمود. به خدا سوگند، شما و جز شما را بر من حقى نيست تا خشنودى تان را جويم و راه پوزش پويم. خدا دلهاى ما و شما را به راه حق بگرداناد و به ما و شما شكيبايى ارزانى دارد.
[پس فرمود:] خدا بيامرزد كسى را كه حقى بيند و يارى آن كند يا ستمى بيند و آن را بازگرداند، و خداوند حق را ياور بود تا حق را بدو برساند.
 
از سخنان آن حضرت است كه بعد از بيعت طلحه و زبير به آنها فرمود، و آنان از اينكه حضرت آنها را طرف مشورت قرار نداده و در امور حكومت از آنها يارى نجسته شكايت داشتند:
براى چيزى اندك خشم گرفتيد، و فراوان را واگذاشتيد. به من نمى گوييد كه در چه چيزى حق داشته ايد كه شما را از آن منع كردم يا در كدام سهم خود را بر شما پيش انداختم يا كدام دعوا را مسلمانى به من رجوع كرده كه نسبت به حلّش عاجز بوده يا حكمش را نمى دانستم يا راه قضاوتش را اشتباه كردم.
به خدا قسم نسبت به حكومت رغبتى نداشتم، و مرا در حكومت نيازى نبود، شما مرا به آن خوانديد، و شما بار آن را بر دوشم نهاديد. پس زمانى كه حكومت به من رسيد به كتاب خدا و دستورى كه براى ما وضع كرده بود و ما را به آن فرمان داده بود، و به آنچه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سنّت قرار داده بود نظر انداختم و از آن پيروى كردم، و در اين زمينه به رأى شما و غير شما نيازمند نبودم، و حكمى واقع نشد كه به آن جاهل بوده تا از شما و ديگر مسلمانان خواهان مشورت باشم، كه اگر حكمى را آگاه نبودم از شما و ديگران رويگردان نمى شدم.
و اما آنچه ياد كرديد كه چرا در مسأله بيت المال به طور مساوى عمل كرده ام، اين مطلبى است كه در آن به رأى خود حكم نكردم، و بر اساس خواسته خويش عمل ننمودم، بلكه من و شما دريافته ايم كه اين رويّه همان است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قرار داده و حكمى قطعى است، و من در آنچه كه خداوند از تقسيم بيت المال به آن فرمان داده، و حكمش را امضاء نموده نيازمند به رأى شما نبودم. سوگند به حق كه براى شما و غير شما نزد من حقّى نيست تا از آن پوزش بخواهم. خداوند دلهاى ما و شما را متوجه حق كند، و به ما و شما صبر عنايت فرمايد.
آن گاه فرمود: خداوند رحمت كند كسى را كه چون حقّى ديد آن را كمك كند، يا ستمى را مشاهده نمود از آن باز دارد، و يار ستمديده باشد تا جايى كه او را به حقّش برساند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 96-77 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ كَلَّمَ بِهِ طَلْحَةَ وَ الزُّبَيْرَ بَعْدَ بَيْعَتِهِ بِالْخِلافَةَ وَ قَدْ عَتَبا عَلَيْهِ مِنْ تَرْكِ مَشْوِرَتِهِما، وَالاسْتِعانَةِ في الأُمُورِ بِهِما.از سخنان امام عليه السلام است هنگامى كه طلحه و زبير بعد از بيعت با امام به او اعتراض كردند كه چرا در كارها با آنها مشورت نكرده و از آنها كمك نگرفته است (امام اين سخن را در پاسخ آنها بيان فرمود). خطبه در يك نگاه:همان گونه كه در عنوان خطبه آمد، اين سخن پاسخى است به پاره اى از ايرادهاى طلحه و زبير كه انتظار داشتند امام عليه السلام در حكومت سهم عظيمى براى آنها قائل شود و در همه امور با آنها مشورت نمايد. امام عليه السلام نكاتى را به آنها يادآور شد؛ نكاتى كه مسير حكومت امام را روشن مى ساخت و به انتظارات نابجاى آنها پايان مى داد:نخست اينكه آنها را بر اين امر سرزنش مى كند كه چرا به جهت امور ظاهراً مختصرى خشمگين شده ايد و خوبيهاى فراوانى را به فراموشى سپرده ايد.در بخش ديگرى از اين بيان به آنها يادآور مى شود كه مشكلى در امر حكومت پيدا نشده تا با آنها مشورت كند؛ بلكه بر اساس كتاب خدا و سنّت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، امر حكومت را سامان مى بخشد و البتّه اگر مطلبى كه نياز به مشورت داشته باشد پيش آيد هيچ گاه از مشورت خوددارى نخواهد كرد.در بخش سوم اين خطبه به اين ايراد كه چرا در تقسيم بيت المال مساوات ميان مسلمانان را رعايت كرده، پاسخ مى دهد كه اين همان سنّت رسول خداست.سرانجام در آخرين قسمت اين خطبه به دعاى پرمعنايى مى پردازد و براى كسانى كه هرگاه حق را ببينند يارى مى كنند و با ظلم به مبارزه بر مى خيزند رحمت الهى را تقاضا مى كند. بهانه جويى طلحه و زبير:هنگامى که مشکلات مسلمانان در حکومت عثمان بالا گرفت و مردم بر او شوريدند که چرا مقامهاى حسّاس حکومت اسلامى و بيت المال را در ميان بستگان و خويشاوندان خود تقسيم کرده و توده هاى مردم نيازمند را ناديده گرفته است; گروهى از صحابه معروف نيز به حمايت از شورشيان برخاستند که در صف مقدّم طلحه و زبير بودند، همانها که اصرار داشتند امام حکومت را بپذيرد. آنها از نخستين بيعت کنندگان با امام بودند; ولى اين گونه افراد همانند همه کسانى که سياسى فکر مى کنند; نه الهى و رحمانى، همواره انتظار دارند سهم مهمّى در حکومت داشته باشند; گاه آن را صريحاً بر زبان مى آورند و گاه متوسّل به بهانه هاى واهى مى شوند تا هدف خود را به طور کنايى بيان کرده باشند.طلحه و زبير نيز چنين انتظارى را از امام داشتند; طلحه مى خواست حکومت بصره به او واگذار شود و به زبير حکومت کوفه و بعضى گفته اند: طلحه انتظار حکومت يمن را داشت و زبير انتظار حکومت عراق را; ولى از آنجا که اين گونه رشوه هاى سياسى علاوه بر اينکه مخالف روح عدالتخواهى اسلامى است، گاه منجرّ به تجزيه حکومت مى شود و از همه اينها گذشته مخالف چيزى است که مردم به سبب آن بر عثمان شوريدند، امام به اين پيشنهادها تن در نداد.هنگامى که طلحه و زبير از رسيدن به مقصود خود مأيوس شدند نخست زبان به انتقاد و خرده گيرى بر امام گشودند. سپس آتش جنگ جمل را بر افروختند; آتشى که هر دو در کام آن سوختند. مى فرمايد: «شما (طلحه و زبير) براى امور ناچيزى خشم گرفتيد; ولى وظايف مهمّى را که داشتيد به تأخير انداختيد»; (لَقَدْ نَقَمْتُمَا(1) يَسِيراً، وَ أَرْجَأْتُما(2) کَثِيراً).منظور از ناچيز، ترک مشورت با آنهاست و منظور از امور مهم و فراوان مصالح مسلمان است، زيرا طلحه و زبير براى رسيدن به اهداف خود به بهانه هاى واهى متوسّل شدند و مصالح مسلمين را که از وحدت و يکپارچگى صفوف و ايستادن پشت سر رهبر نشأت مى گرفت به فراموشى سپردند و اين راه و رسم همه عيب جويان کوتاه بين است که مصالح جامعه را براى رسيدن به منافع شخصى فدا مى کنند.سپس در ادامه سخن مى فرمايد: «به من بگوييد: چه حقّى داشته ايد که شما را از آن باز داشته ام يا کدام سهم متعلق به شما بوده که آن را متصرّف شده ام يا کدام شکايت و حقّى را يکى از مسلمانان پيش من آورده و من نسبت به آن ضعف نشان داده يا از حکم آن بى خبر بوده و يا راه آن را به خطا پيموده ام»; (أَلاَ تُخْبِرَانِي، أَيُّ شَيْء کَانَ لَکُمَا فِيهِ حَقٌّ دَفَعْتُکُمَا عَنْهُ؟ أَمْ أَيُّ قَسْم اسْتَأْثَرْتُ(3) عَلَيْکُمَا بِهِ؟ أَمْ أَيُّ حَقٍّ رَفَعَهُ إِلَيَّ أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ ضَعُفْتُ عَنْهُ، أَمْ جَهِلْتُهُ، أَمْ أَخْطَأْتُ بَابَهُ!).در واقع امام(عليه السلام) مى خواهد با اين سخن همه راههاى خرده گيرى و انتقاد را بر طلحه و زبير ببندد، زيرا انتقاد يا مربوط به حقوق شخصى آنان است يا مربوط به ساير مسلمين، و مطالبات شخصى آنان يا مربوط به ضايع شدن حقّى است يا تصرّف کردن سهمى و آنچه مربوط به ساير مسلمين است يا مربوط به کوتاهى در احقاق حقوق است يا ناآگاهى نسبت به حق و يا خطا در مسير اجرا.امام(عليه السلام) مى فرمايد: درباره هر يک از اين امور ايراد داريد آشکارا به من بگوييد و چون آنها نمى توانستند انگشت روى نقطه خاصّى بگذارند، از دادن جواب درمانده شدند.اين راه و رسم همه خرده گيران زيادت خواه است که به جاى اينکه انگشت روى جزئيات بگذارند به کلّى گويى قناعت کرده و جنجال به راه مى اندازند.سپس امام(عليه السلام) به پاسخ شفاف و روشنى از ايراد آنها درباره ترک مشورت سخن گفته با مقدّمه چينى دقيق و روشن به آن مى پردازد و مى فرمايد: «به خدا سوگند! من به خلافت (ظاهرى) رغبتى نداشتم و به زمامدارى شما علاقه اى نشان ندادم. اين شما بوديد که مرا به آن دعوت کرديد و به اصرار مرا به آن واداشتيد و چون حکومت به من رسيد به کتاب خدا و دستوراتى که براى ما قرار داده و فرمان به اجراى آن صادر کرده، نظر افکندم و از آن پيروى نمودم و نيز به سنّت و روش پيغمبر(صلى الله عليه وآله) توجّه نمودم و به آن اقتدا کردم (به يقين) در اين امر (عمل به کتاب و سنّت) نيازى به رأى شما و رأى ديگران نداشتم (چون حکم خدا و رسول الله صراحت داشت) و مسئله اى پيش نيامده که آن را ندانم تا با شما و برادران مسلمانم به مشورت بنشينم به يقين اگر چنين چيزى پيش مى آمد از مشورت با شما و ديگران روى گردان نبودم»; (وَ اللّهِ مَا کانَتْ لِي فِي الْخِلاَفَةِ رَغْبَةٌ، وَ لاَ فِي الْوِلاَيَةِ إِرْبَةٌ(4)، وَ لَکِنَّکُمْ دَعَوْتُمُونِي إِلَيْهَا، وَ حَمَلْتُمُونِي عَلَيْهَا، فَلَمَّا أَفْضَتْ إِلَيَّ نَظَرْتُ إلَى کِتَابِ اللّهِ وَ مَا وَضَعَ لَنَا، وَ أَمَرَنَا بِالْحُکْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ، وَ مَا اسْتَنَّ النَّبِيُّ(صلى الله عليه وآله)، فَاقْتَدَيْتُهُ، فَلَمْ أَحْتَجْ فِي ذلِکَ إِلَى رَأْيِکُمَا، وَ لاَ رَأْيِ غَيْرِکُمَا، وَ لاَ وَقَعَ حُکْمٌ جَهِلْتُهُ; فأَسْتَشِيرَکُمَا وَ إِخْوَانِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ; وَ لَوْ کَانَ ذلِکَ لَمْ أَرْغَبْ عَنْکُمَا، وَ لاَ عَنْ غَيْرِکُمَا).در واقع امام(عليه السلام) در اين عبارت به دو نکته اشاره مى کند; نخست اينکه او پيش دستى در قبول خلافت ظاهرى نکرده و اصرار مردم، به ويژه افرادى مانند طلحه و زبير حجّت را بر وى تمام کرده و پذيراى اين مقام شده است، بنابراين هرگونه انتظارى از آن حضرت داشتن غير از رعايت حقوق مردم نابجاست.البتّه دنياپرستان طالب مقام قبل از رسيدن به آن افرادى را به حمايت خويش دعوت مى کنند و به آنها وعده هايى در زمينه پيروزى خود مى دهند; ولى اين سخن درباره مردان الهى که جز به اصرار مردم تکيه بر مقامات ظاهرى نمى زنند، مفهومى ندارد.ديگر اينکه مسئله مشورت صحيح است; ولى «هر سخن جايى و هر نکته مقامى دارد» به يقين، مشورت در مسائل قطعى اسلام و فرمانهاى صريح خدا و پيامبر، مفهومى ندارد. البتّه در مسائل اجرايى که گونه هاى مختلفى بر آن تصوّر مى شود دامنه مشورت باز است. امام(عليه السلام) مى فرمايد: انتظار نداشته باشيد که در مسائل مهمى مانند اجراى عدل، برگرداندن اموال مغصوبه در زمان عثمان به بيت المال و تقسيم عادلانه بيت المال با شما مشورت کنم. هر زمان موردى براى مشورت پيدا شد به يقين کوتاهى نخواهم کرد.****اين حکم حکم خداست:امام(عليه السلام) سپس بر يکى از خرده هاى عمده طلحه و زبير و امثال آنها که در مورد تقسيم مساوى بيت المال بر آن حضرت مى گرفتند، انگشت گذارده و مى فرمايد: «امّا اعتراضى که شما در امر «تقسيم بيت المال به طور مساوى» (بر من) داشتيد اين حکمى نبوده که به رأى خود صادر کرده باشم و يا مطابق خواسته دلم باشد; بلکه من و شما مى دانيم اين همان دستورى است که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آورده و انجام داده است»; (وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الاُْسْوَةِ، فَإِنَّ ذلِکَ أَمْرٌ لَمْ أَحْکُمْ أَنَا فِيهِ بِرَأْيِي، وَ لاَ وَلِيتُهُ هَوًى مِنِّي، بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله) قَدْ فُرِغَ مِنْهُ).واژه «اسوه» گرچه غالباً به معناى اقتدا و پيروى به کار مى رود و در بعضى از منابع لغت غير از اين، معناى ديگرى براى آن ذکر نکرده اند(5); ولى جمعى از اهل لغت تصريح دارند که يکى از معانى آن مساوات است، لذا در مورد کسانى که ورشکست شده اند، گفته مى شود: «المال أُسوة بين الغرماء; مال را بايد به طور مساوى (بر حسب سهام) در ميان طلبکاران تقسيم کرد».اگر «أسوه» را را مطابق معناى معروفش (اقتدا کردن) بدانيم مفهوم عبارت بالا اين مى شود که طلحه و زبير و امثال آنها اعتراض بر امام داشتند که چرا اقتدا به سيره عمر و عثمان نکردى؟ آنها در تقسيم بيت المال شئون و شخصيت و اسم و رسم افراد را ملاحظه مى کردند و هرگز بيت المال را مساوى بين مسلمانان  تقسيم نمى نمودند.لذا امام(عليه السلام) در پاسخ آنها مى گويد: من به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) اقتدا کردم و سيره او را عمل نمودم.در ادامه اين سخن مى فرمايد: «در چيزى که خداوند آن را روشن ساخته و حکمش را صادر فرموده نيازى به مشورت با شما نداشتم. به خدا سوگند! نه شما و نه غير شما نمى توانند در اين موضوع اعتراضى به من داشته باشند (تا لازم باشد رضايتتان را جلب کنم)»; (فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَيْکُمَا فِيَما قَدْ فَرَغَ اللّهُ مِنْ قَسْمِهِ، وَ أَمْضَى فِيهِ حُکْمَهُ، فَلَيْسَ لَکُمَا، وَ اللّهِ، عِنْدِي وَ لاَ لِغَيْرِکُمَا فِي هذَا عُتْبَى(6)).در پايان اين سخن امام به خودش و آنها دعا مى کند که هميشه طرفدار حق و در برابر آن شکيبا باشند و عرضه مى دارد: «خداوند دلهاى ما و شما را به حق متوجّه سازد و شکيبايى و استقامت را (براى تحمّل حق) به ما الهام کند»; (أَخَذَ اللّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِکُمْ إِلَى الْحَقِّ، وَ أَلْهَمَنَا وَ إِيَّاکُمُ الصَّبْرَ).روشن است که در بسيارى از مواقع، حق تلخ است و تحمّل آن مشکل، و همين امر گاه سبب مى شود که انسان حق را نبيند و اگر آن را ديد تحمّل نکند، لذا امام(عليه السلام) از خدا دو چيز مى طلبد; يکى اينکه حق را آنچنان که هست به او و سايرين ارائه دهد و پس از آن تحمّل و شکيبايى در برابر تلخى حق، عنايت فرمايد.در يکى از کلمات قصار نهج البلاغه مولا(عليه السلام) مى فرمايد: «إنَّ الْحَقَّ ثَقيلٌ مَريءٌ وَ إنَّ الْباطِلَ خَفيفٌ وَبيءٌ; حق، سنگين امّا گواراست و باطل، سبک ولى بيمارى زاست».(7)سپس امام(عليه السلام) در تأييد و تکميل اين سخن فرمود: «خدا رحمت کند کسى را که هرگاه حقى را ببيند آن را يارى کند و اگر ستمى را مشاهده کرد آن را دفع نمايد و به يارى صاحب حق برخيزد (و بر ضدّ ستمگر قيام کند)»; (ثم قال(عليه السلام): رَحِمَ اللّهُ رَجُلاً رَأَى حَقًّا فَأَعَانَ عَلَيْهِ، أَوْ رَأَى جَوْراً فَرَدَّهُ، وَ کَانَ عَوْناً بِالْحَقِّ عَلَى صَاحِبِهِ).****نکته ها:1. چرا اموال بيت المال به طور مساوى تقسيم مى شود؟هرگاه خلافت ظاهرى اميرمؤمنان على(عليه السلام) بلافاصله بعد از پيامبر اکرم صورت گرفته بود مشکلى در کار نبود، زيرا آن حضرت دقيقاً همان برنامه عصر رسول الله(صلى الله عليه وآله) را ادامه مى داد; ولى مشکل بزرگ اين بود که امام، زمانى روى کار آمد که مردم به انواع تبعيضهاى دوران خليفه دوم و از آن بيشتر دوران عثمان، خو گرفته بودند و تغيير اين عادت بسيار مشکل مى نمود و قسمت عمده تلاش آن حضرت متوجه از بين بردن تبعيضات نابجا بود و عامل اصلى جنگهايى همچون جمل و صفّين همان طرفداران تبعيض بودند.بى شکّ طلحه و زبير از پيشگامان اسلام بودند و سهم مهمّى در پيروزيهاى مسلمين در جنگها داشتند و دفاع آنها از پيامبر اکرم در غالب جنگهاى اسلامى محرز و مسلّم است; ولى انحرافى که از مسير پيامبر اکرم در دوران خليفه دوم و سوم به وجود آمد و سهم مهمّى براى اين دو و امثال آنها از بيت المال قائل شدند، آنها را به ويژه خوارى و رانت خوارى عادت داد، لذا در همان گام نخست که على(عليه السلام) بر ضدّ اين تبعيضها برداشت فرياد اعتراضشان بلند شد، درست همان گونه که مردم عصر جاهليت از تبديل بتهاى متعدد به خداى واحد قادر متعال، تعجب مى کردند آنها نيز از اين تغيير روش شگفت زده شدند و به امام ايراد گرفتند که چرا با آنها در اين امر مشورت نشده است. نه تنها در تقسيم اموال بيت المال، بلکه در تقسيم پستها و مقامهاى مهم نيز منتظر مشورت و در نهايت خواهان سهمى بودند و باور نمى کردند امام با اين قاطعيت مردم را به روش پيامبر اکرم بازگرداند. هنگامى که رؤياهاى خود را بدون تعبير يافتند، آتش خشم در دل آنها شعله ور شد و افکار شيطانى همه وجودشان را فرا گرفت و دست به آتش افروزى و جنگ زدند و سرانجام خودشان در آن آتش سوختند.اين نيز حائز اهميّت است که اموال بيت المال دو گونه بود; بخشى از آن مانند زکات مصارف مختلفى داشت و ممکن بود بعضى بر بعضى ديگر (متناسب با زحماتشان) در آن ترجيح يابند; مثلا «مُؤَلَّفَةَ قُلُوبُهُمْ» (کسانى را که مى خواستند با محبّت به اسلام وارد کنند) و همچنين «عامِلينَ عَلَيْها» (آنها که براى گردآورى زکات تلاش مى کردند) و يا قضات و مانند آنها، هر يک متناسب زحمات و موقعيتشان، سهمى از زکات را دريافت مى داشتند و نيز در غنائم جنگى، پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) ميان پياده و سواره تفاوت قائل مى شد; ولى بخش مهمى از درآمد بيت المال; مانند خراجى که از اراضى خراجيه(8) گرفته مى شد و رقم بسيار مهمى را در مجموع تشکيل مى داد، مى بايست ميان همه مسلمانان به طور مساوى تقسيم شود.درست مانند چيزى که وقف بر اولاد است که همه فرزندان در هر مقام و رتبه اى باشند به طور مساوى مى برند و مانند يارانه هايى که در عصر ما از بيت المال پرداخت مى شود که رئيس جمهور و افراد عادى در آن يکسانند و هرگونه تبعيض را به عنوان رانت خوارى و امتياز ويژه محکوم مى کنند.در عصر خليفه اوّل همان روش پيامبر در اين گونه موارد دنبال مى شد و همه يکسان بودند; ولى تبعيضها از زمان عمر ـ به شهادت تواريخ معتبر ـ آغاز شد و در زمان عثمان به اوج خود رسيد و 22 سال بر اين منوال گذشت و تدريجاً اين عمل ناپسند به صورت سنّتى درآمد.در اينجا رشته سخن را به دست ابن ابى الحديد مى سپاريم که نکات جالبى را با تکيه بر تواريخ و روايات، در اين زمينه بيان کرده و پرده از روى بسيارى از اسرار دوران خلفا و حکومت اميرمؤمنان على(عليه السلام) برداشته است. او در اين زمينه گفتار مفصّلى دارد که خلاصه اش چنين است:«امام(عليه السلام) در روز دوم خلافت خويش منبر رفت و اعلام کرد راه و رسم من همان روش پيغمبر است.هيچ کس بر ديگرى برترى ندارد و اگر سابقه و کوشش بيشترى در اسلام داشته باشد پاداش او در قيامت با خداست. وى اضافه کرد: فردا کسى نگويد فرزند ابوطالب ما را از حقوق خود محروم کرد، زيرا همه بنده خدايند، و بيت المال مال خداست و به طور مساوى بين همه تقسيم مى شود، فردا همه حاضر شوند تا اموالى که موجود است بين آنها تقسيم گردد. عرب را بر عجم امتيازى نيست.امام(عليه السلام) فرداى آن روز به «عبيدالله ابن ابى رافع» کاتب خويش، دستور داد از مهاجران شروع کند. سپس به انصار و ساير مسلمانان هر کدام سه دينار بدهد.از اين تقسيم جز «طلحه»، «زبير»، «عبدالله بن عمر»، «سعيد بن عاص» و «مروان حکم» کسى سرباز نزد، عبيدالله جريان را به امام(عليه السلام) گزارش داد.هنگامى که مردم در مسجد بودند اين گروه در گوشه اى از مسجد کنار يکديگر نشستند و با هم آهسته صحبت کردند پس از آن «وليد بن عقبه» نزد امام(عليه السلام) آمد و گفت تو در روز «بدر» بستگان نزديک ما را کشتى، امّا امروز ما با تو بيعت مى کنيم به شرط اينکه همان مقدار که زمان عثمان به ما پرداخت مى شد بپردازى و کشندگان عثمان را به قتل رسانى و اگر از تو بيمناک شويم به شام و معاويه ملحق مى گرديم!امام(عليه السلام) فرمود:امّا مسئله «بدر» وظيفه الهى بود، و امّا مسئله مال در اختيار من نيست تا کم و زياد کنم. آنچه خدا فرموده انجام مى دهم و در مورد کشندگان عثمان اگر ملزم بودم آنها را بکشم همان وقت اين کار را مى کردم، و اگر شما از من بيم داشته باشيد به شما تأمين مى دهم براى چه بيم داشته باشيد؟«وليد» داستان را براى رفقايش بازگو کرد آنها با ناراحتى از هم جدا شدند. «عمار ياسر» و گروهى به امام(عليه السلام) خبر دادند که اينها پنهانى مردم را دعوت به برکنارى شما از خلافت و نقض بيعت مى کنند.امام(عليه السلام) به مسجد آمد منبر رفت و اعلام کرد که خداوند براى هيچ کس جز به تقوا برترى قائل نشده و متقى پاداش آن را در آخرت خواهد يافت. من روشى جز قرآن و سنّت پيغمبر انتخاب نخواهم کرد، هر کس به آن راضى نيست هر کجا مى خواهد برود، کسى که خدا را اطاعت کند و به حکم او حکم نمايد از هيچ کس وحشت ندارد.سپس از منبر فرود آمد و دو رکعت نماز خواند و عمار ياسر را با «عبدالرحمن» به سوى طلحه و زبير که در گوشه مسجد نشسته بودند، فرستاد آنها نزد امام(عليه السلام) آمدند:فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم آيا اين طور نبود که من از بيعت کراهت داشتم و شما با رغبت بيعت نموديد؟گفتند: چرا؟فرمود: پس اين چه وضعى است که از شما مشاهده مى شود.گفتند: بيعت کرديم که بدون مشورت ما کارى نکنى و ما را بر ديگران برترى بخشى; امّا اموال را بالسويه تقسيم کردى و بدون مشورت ما اين عمل را انجام دادى.امام(عليه السلام) فرمود: استغفار کنيد که من (چنين شرطى را از شما برخلاف رضاى خدا پذيرفته باشم) هم اکنون بگوييد آيا حقى از شما گرفته ام؟ يا به شما ستم نموده ام؟گفتند: معاذ الله.فرمود: آيا حکم و يا حقى مربوط به يکى از مسلمانها بوده که من جاهل به آن بوده ام و يا از گرفتن آن عاجز مانده ام؟گفتند: نه.فرمود: آيا از بيت المال براى خود چيزى ذخيره کرده ام؟گفتند: نه!فرمود: پس چرا مخالفت مى کنيد؟گفتند: زيرا در قسمت کردن بيت المال برخلاف عمر بن خطّاب قدم بر مى دارى و ما را با ديگران مساوى قرار مى دهى با اينکه غنائم با شمشير ما به دست آمده است.باز امام(عليه السلام) فرمود:امّا در مشورت با شما، من به حکومت رغبتى نداشتم، مرا به سوى آن فراخوانديد و اصرار ورزيديد ترسيدم اگر رد کنم اختلاف افتد. پس از قبول مسئوليت در کتاب خدا و سنّت پيامبر نظر افکندم آنچه مرا راهنمايى کردند عمل نمودم، احتياج به نظر و رأى شما نديدم، چنانچه (فرضاً) حکمى در کتاب خدا نباشد و در سنّت پيامبر دليلى بر آن نيابم و نياز به مشورت بود با شما مشورت خواهم کرد.امّا در مورد تقسيم به طور مساوى; همه مى دانيم پيامبر(صلى الله عليه وآله) چنين دستور داده و کتاب خدا همين را مى گويد.امّا اينکه گفتيد: ما بيشتر زحمت کشيده ايم، مى دانيد عده اى از همه بيشتر اسلام را يارى کرده اند، پيامبر در تقسيم بيت المال آنان را با ديگران به يک چشم مى نگريست».ابن ابى الحديد سپس مى گويد:«اگر گفته شود ابوبکر اموال را به طور مساوى تقسيم مى کرد، پس چرا کسى اعتراض نکرد؟ در پاسخ بايد گفت: او بعد از پيغمبر بود و مردم با تقسيم پيغمبر عادت کرده بودند; امّا هنگامى که عمر سر کار آمد عده اى را برترى داد، و پس از او عثمان اين برترى را بيشتر کرد.اين عمل، 22 سال ادامه پيدا کرد و مردم به اين وضع عادت کردند. برگرداندن مردم از اين وضع اين مشکلات را به وجود مى آورد».(9)2. جايگاه واقعى مشورت:بى شک مشورت از اصول شناخته شده اسلام و همه عقلاى جهان است و همان گونه که در روايات وارد شده، عقل واحدى را به عقول کثيره پيوند مى زند «مَنْ شاوَرَ الرِّجالَ شارَکَهُمْ في عُقُولِهِمْ»(10) ولى مشورت ارکان و شرايطى دارد که اگر از آنها دور شود نه تنها مفيد نخواهد بود; بلکه گاه نتيجه معکوس مى دهد. از جمله مشورت بايد در امورى باشد که مورد ترديد و نفى و اثبات واقع مى شود و اگر مردم بخواهند احکام و موضوعات مسلّم را تحت مشورت قرار دهند چه بسا باعث ترديد در اساس احکام الهى و وظايف مسلّم عقلى مى گردد.فى المثل کسى بخواهد مسئله وجوب حج يا حجاب اسلامى را به آراى عمومى يا مشورت واگذار کند، چه بسا افرادى پيدا شود که بگويند: چه لزومى دارد در اين عصر و زمان مردم هزينه هاى سنگينى را براى رفتن به زيارت خانه خدا تخصيص دهند و يا در اجتماع فعلى، حجاب براى زنان مسلمان، دست و پا گير است!ولى بعد از آنکه مسئله حج يا حجاب را به عنوان دستورى قاطع و مورد اجماع مسلمين بلکه ضرورت دينى پذيرفتيم مى توانيم به شورا بنشينيم که نحوه برگزارى حج و طرز پوشيدن حجاب چگونه باشد بهتر است؟ و بايد پذيرفت بخشى از مشکلاتى که امروز دامان مسلمين را گرفته براى اين است که جايگاه واقعى مشورت را فراموش کرده اند.آنچه امام(عليه السلام) در خطبه بالا فرموده نمونه روشنى از اين مطلب است و آنچه طلحه و زبير دنبال آن بودند انحراف واضحى از اين است; آنها مى خواستند سنّت رسول خدا در تقسيم مساوى اموال خراجيه، به رأى گذارده شود و امام(عليه السلام) با اين امر مخالف بود.3. طلحه و رؤياى خلافت:از منابع مختلف تاريخى چنين بر مى آيد که علاقه طلحه به زمامدارى و خلافت سابقه طولانى داشت که به زمان ابوبکر بر مى گشت.طبرى مورّخ معروف ـ طبق گفته ابن ابى الحديد ـ در تاريخش چنين آورده که طلحه حتى در زمان حيات ابوبکر درباره خلافت خود مى انديشيد و انتظار داشت ابوبکر او را بعد از خود به عنوان خليفه مسلمين معرّفى کند، زيرا پسر عموى ابوبکر بود و هنگامى که اطلاع يافت ابوبکر مى خواهد عمر را به عنوان خليفه معرفى کند به او اعتراض کرد و گفت: تو مرد خشن و سخت گيرى را بر ما حکومت دادى. در زمان عمر نيز با گروهى از طرفدارانش درباره خلافت بعد از او سخن مى گفت و اطرافيانش به او قول مى دادند که بعد از مرگ عمر با تو بيعت خواهيم کرد و هنگامى که اين سخن به گوش عمر رسيد در خطبه اى آنها را تهديد به مرگ کرد تا دست از کار خود بردارند.ابن ابى الحديد در جاى ديگر از سخنانش مى نويسد: بعداً طلحه و زبير در صف ستايش کنندگان عمر قرار گرفتند چرا که پيشگامان مهاجر و انصار را بر ديگران برترى بخشيده (و سهم بيشترى از بيت المال براى آنها قائل شده بود).از سوى ديگر عمر تأکيد کرده بود که قريش و مهاجران سابقه دار اسلام، از مدينه مطلقاً خارج نشوند، زيرا معتقد بود اگر بيرون روند گروههاى اطراف آنها را مى گيرند و اموال زيادى به دست مى آورند; هم به سوى خوشگذرانى پيش مى روند و هم به فکر زمامدارى و تجزيه طلبى خواهند افتاد و در برابر اعتراضهايى که از گوشه و کنار به اين امر شد او در خطبه اى صريحاً اعلان داشت که اين سياست قطعى من است.طبرى ـ طبق نقل ابن ابى الحديد ـ مى گويد: اين کار عمر قريش را سخت رنجيده خاطر ساخت حتى هنگامى که عمر درخواست کردند به آنها اجازه دهد در جنگهاى اسلامى شرکت کنند به آنها گفت: بدترين چيزى که بر اين امت از آن مى ترسم اين است که شما ـ قريش ـ در بلاد اسلامى پخش شويد; براى شما همين بس که در غزوات رسول خدا شرکت کرديد و نيازى به بيشتر از اين نيست.ولى هنگامى که عثمان به خلافت رسيد ورق برگشت. قريش را آزاد گذاشت و آنها به شهرهاى مختلف سفر کردند و به جمع آورى مال و ثروت پرداختند و اين اوّلين فتنه در اسلام و در ميان توده مردم بود.ابن ابى الحديد مى افزايد: متأسفانه عمر رأى هوشمندانه خود را در محدود ساختن قريش بعد از ضربت خوردن به وسيله «ابولؤلؤ» نقض کرد (زيرا طلحه و زبير و مانند آنها را به شوراى شش نفرى خود راه داد که مفهومش شايستگى همه آنها براى خلافت بود). سپس مى افزايد: اين سبب هر فتنه اى بود که در ميان مسلمين واقع شد و تا دامنه قيامت واقع مى شود».(11)با توجّه به اين سابقه تاريخى روشن مى شود که چرا طلحه و زبير از خلافت على(عليه السلام) ناراحت شدند در حالى که بيشترين تلاش را براى تحريک مردم به کشتن عثمان داشتند به گمان اينکه بعد از عثمان نوبت به طلحه مى رسد و هنگامى که على(عليه السلام) پست و مقامى به آنها نداد (زيرا مى دانست مقدّمه تجزيه کشور اسلام مى شود) بلکه عطاى نامساوى آنها را از بيت المال قطع کرد و مطابق روش پيامبر، مساوات در ميان مسلمين برقرار ساخت بر آن حضرت شوريدند و با دستيارى عايشه ام المؤمنين، آتش جنگ جمل را برافروختند و پس از شکست جمل و کشته شدن آن دو، طرفدارانشان آتش جنگ صفّين را شعله ور ساختند و سرانجام بنى اميّه را بر جهان اسلام حاکم ساختند و بعد از آن بنى مروان روى کار آمدند و آن فسادهاى عظيم را در جهان اسلام برپا ساختند. از اينجا روشن مى شود که مشکل طلحه و زبير تنها مشکل عدم مشورت نبود و حتى مساوات در بيت المال هم مسئله اى فرعى بود; آنها طمع در خلافت داشتند و اينها را بهانه خود قرار داده بودند.(12)****پی نوشت:1. «نقمتما» از ريشه «نقم» بر وزن «قلم» يا بر وزن «نقب» در اصل به معناى انکار کردن يا ايراد گرفتن بر شخص يا چيزى است; خواه با زبان باشد يا با عمل (از طريق مجازات) انتقام نيز همين ريشه است و در جمله بالا به معناى ايراد گرفتن لفظى است.2. «أرجأتما» از ريشه «ارجاء» به معناى به تأخير انداختن گرفته شده است و ريشه اصلى آن «رجاء» به معناى اميدوارى است و از آنجا که انسان در بسيارى از مواقع کارى را به اميد رسيدن به هدفى به تأخير مى اندازد، اين واژه در اين معنا استعمال شده است.3. «استأثرت» از ريشه «استيثار» يعنى چيز خوبى را به خود اختصاص دادن. گاه نيز به معناى استبداد و انحصارطلبى تفسير شده و ريشه اصلى آن «اثر» به معناى علامت است.4. «إربة» از ريشه «أرب» بر وزن «عرب» در اصل به معناى شدّت احتياج است که انسان براى برطرف ساختن آن چاره جويى مى کند.5. به کتاب العين و لسان العرب و مجمع البحرين ماده «أسو» رجوع شود. مرحوم طبرسى در مجمع البيان در ذيل آيه 21 سوره احزاب (لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِى رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ) مى گويد: «أي قدوة صالحة يقال: لي فى فلان أُسوة اى لي به اقتداء... اسم وضع موضع المصدر» طبق اين بيان «اسوه» به معناى اقتداست و جنبه اسم مصدرى دارد و تعبير قرآن که مى فرمايد: (فِى رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ) و نمى فرمايد: «رسول الله اسوة» نيز شاهد بر اين معناست. از آنجا که اقتدا به کسى نوعى مساوات با او را ايجاد مى کند اسوه به معناى مساوات نيز آمده و در عبارت بالا مقصود همين است.6. «عتبى» از ريشه «عتب» بر وزن «خطب» در اصل به معناى ناراحتى باطنى است و هنگامى که به باب افعال برده شود به معناى زايل کردن اين ناراحتى است و چون سرزنش کردن طرف مقابل يکى از اسباب فرونشاندن خشم درونى است، عُتْبى به معناى سرزنش کردن مى آيد و در جمله بالا منظور همين است. امام(عليه السلام) به طلحه و زبير مى فرمايد: شما حق ايراد و سرزنش نسبت به من نداريد.7. نهج البلاغه، کلمات قصار، 376 .8. «اراضى خراجيه» زمينهايى بود که در فتوحات اسلامى به دست مسلمين افتاد و آنها را در اختيار کشاورزان مى گذاشتند و در مقابل، مالياتى به نام «خراج» از آنها مى گرفتند که با توجّه به گستردگى آن اراضى، ماليات مزبور رقم مهمّى را تشکيل مى داد.9. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص 43-45.10. نهج البلاغه، کلمات قصار، 161 .11. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 11-13 .12. سند خطبه: در كتاب مصادر نهج البلاغه، تنها منبعى را كه براى اين خطبه قبل از سيّد رضى ذكر كرده، كتاب نقض العثمانية نوشته ابوجعفر اسكافى (م 240) است و از سخن او بر مى آيد كه اين كتاب را خودش مشاهده نكرده؛ بلكه از گفتار ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 36- 41 استفاده كرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 102) مرحوم علّامه مجلسى نيز آن را در بحارالانوار، ج 32، ص 21 از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد نقل كرده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )گفتار آن حضرت هنگامى كه طلحه و زبير، پس از بيعت با امام (ع) اعتراض كردند كه چرا در امور با آنها مشورت نكرده و از آنان كمك نگرفته است، اين سخنان را خطاب به آنها بيان فرمود:«لَقَدْ نَقَمْتُمَا يَسِيراً وَ أَرْجَأْتُمَا كَثِيراً»:اين دو شخص (طلحه و زبير) اوائل كار آرزوى حكومت و خلافت در سر داشتند اما وقتى ديدند كه مردم امام عليه السلام را به اين امر برگزيدند هدف خود را عوض كرده اميد بر آن بستند كه لااقل حضرت آنان را در بعضى از امور حكومتى دخالت دهد و براى آنها از بيت المال سهمى بيش از ديگران مقرر فرمايد چنان كه بعضى از پيشوايان قبل از او مقرر داشته بودند، به خاطر جاه طلبى كه در آنها وجود داشت تمايل داشتند كه امام موقعيت آنان را مورد توجّه قرار داده و ايشان را در بسيارى از مصلحت انديشيها شركت دهد.اما چون آن بزرگ مرد قرآن و سنّت پيامبر را بناى كار خود قرار داده و تنها او بود كه مى توانست فروع احكام را از آن دو استخراج كند، و همو صاحب اسرار كتاب و سنت بود و چنان كه مى دانى بزرگان صحابه و خلفاى قبل در بسيارى از احكام به آن حضرت مراجعه مى كردند، بنا بر اين، در پيش آمدها نيازى به رايزنى با ديگران و توجه به افكار آنها نداشت.امام (ع) با آوردن كلمه «يسير»: اندك چيزى كه آنها را بر آشفت و خشمگين ساخت به اين مطلب اشاره فرموده است كه: مشورت نكردن با آنها و برابر قرار دادن آنان با ديگران در سهم بيت المال، گر چه در نزد ايشان دردآور و سخت است، امّا براى آن حضرت دليل ناحق بودن نابرابرى بسيار سهل و آسان است، و منظور از كسير، كسى است كه حقش را ناديده گرفته اند و بطور كامل بدو نداده اند، (خود حضرت (ع)) كثير، با «ثاء» سه نقطه، نيز آمده است، و در معناى آن دو احتمال مى رود:1-  منظور از بسيارى كه در انجام آن تاخير كردند، افكار و مطالبى است كه در باره اصلاح امور مسلمانان، مى بايست اظهار مى كردند و از باب دلسوزى به حال اسلام تذكر مى دادند ولى تأخير كردند و تا امروز نگفتند، و به اين دليل بسيارى از اصلاحات تأخير افتاد.2-  ممكن است حضرت چنين اراده كرده باشد كه آنچه امروز اظهار كرده و بيان مى دارند و او را مورد سرزنش و انتقاد قرار مى دهند، اندكى است از آنچه در دل دارند و اين خود دليل بر آن است كه حرفهاى زيادى غير از آن حرفها در دل دارند و ظاهر نمى سازند، و در بيانش تأخير مى كنند.«الا تخبرانى.... بابه...»:امام (ع) در اين سخن از آنها مى خواهد بيان كنند كه چه حقى ترك شده كه آنان را خشمناك ساخته و به انواع حق و اقسام معمول و متعارف آن اشاره فرموده و تمام آن اقسام را با پرسش انكارى بيان كرده است، و خلاصه آن چنين است: حقّى كه شما به خاطر ترك آن بر من خشم گرفته ايد، يا مربوط به شما دو نفر است و يا به ديگر مسلمانان، اگر مربوط به شماست يا سهم بيت المال بوده است كه به خود اختصاص داده ام و يا اين كه حقى از حقوق غير مالى شما را ظالمانه تصرف كرده ام، و اگر آن حق مربوط به ديگر مسلمانان است و من ترك كرده ام. يا چنان است كه من در اجراى آن ضعف و ناتوانى داشته ام و يا نسبت به حكم الهى آن جاهل و نادان بوده و يا آن كه در كيفيت استدلال بر آن به راه خطا و اشتباه رفته ام، دليل اين كه تمام تقسيمات فوق را ردّ كرده و از اين جهت آنها را به طريق استفهام انكارى آورده بسيار روشن است، زيرا برابر قرار دادن همه مسلمين را در استفاده از بيت المال روش پيامبر است و بايد پيروى شود و مشورت كردن در پيش آمدها و نظاير آن وقتى لازم است كه در مورد آن رويداد حكم قطعى نباشد يا لااقل انسان آن را نداند، در صورتى كه آن حضرت تمام احكام الهى را دارا بود و به همه آنها علم كامل داشت و از احدى از مسلمانان حقى را ترك نكرده كه ناشى از ضعف و ناتوانى يا نداشتن حكم يا دليل آن باشد، زيرا او خليفه زمان و داناترين امّت به احكام دين بود، از اين نظر كه در تمام تقسيمات فوق مورد اعتراض آن دو شخص به دو مورد ذيل بود: 1-  مشورت نكردن با آنها در امور، 2-  همسنگ قرار دادن آنان با بقيّه مسلمين در سهم بيت المال، امام (ع) اعتراض اوّل آنها را با جمله زير پاسخ مى دهد:«و اللَّه... حملتمونى عليها»:اين گفتار امام (ع) مقدّمه اى است براى جواب اعتراض اوّل آنها، كه مى پنداشتند آن حضرت به خلافت، مايل، و دوستدار حكومت و امارت است، و به همان سبب خود را بر آن دو ترجيح داده و نظير اين پندارها، امام (ع) اين پندار نادرست را با اين مقدّمه درهم مى شكند و پس از آن علّت پذيرفتن حكومت مسلمين از طرف آن حضرت به يارى كردن و بر پا داشتن حقّ منحصر مى شود چنان كه خود حضرت در موارد زيادى به روشنى آن را بيان فرموده است، و در اين صورت اشكال آنها بر طرف شده و شبهه اى باقى نمى ماند.«فلمّا افضت... فاقتديته»:در اين عبارت كه پاسخ به اشكال اول معترضين است، قسمتى از صورت استدلال را كه تنها صغراى قياس است ذكر فرمود، كه خلاصه آن چنين است: در بيان احكام الهى كتاب خدا را پيروى كرده و به سنّت پيامبر اقتداء كرده ام و كبراى تقديرى قياس هم اين است هر كس در بيان احكام چنين رفتار كند نيازى به استفاده از رأى ديگران ندارد.بنا بر اين، گفتار آن حضرت: «فلم احتج... غير كما» به منزله نتيجه اى براى قياس و استدلال فوق مى باشد.«و لا وقع حكم جهلته»:امام (ع) يكى از مسائلى را كه قبلا با استفهام انكارى مورد سؤال قرار داده است در اين عبارت بطور صريح رد فرموده-  و آن جاهل بودن نسبت به احكام است-  و سپس، از باب مماشات با خصم چنان كه در بحثهاى جدلى مرسوم است آن را بطور فرض، قبول كرده و مى فرمايد: البته اگر چنان بود كه مسأله اى پيش آيد و حكم اسلامى آنرا ندانم، از رايزنى با شما و ديگر مسلمانان خوددارى نمى كردم.پس دوّمين مسأله اى را كه مورد اعتراض آن دو فرد بود ياد كرده و فرموده است: امّا آنچه شما در مورد يكسان قرار دادن يادآور شديد يعنى اين كه شما دو فرد را در سهم از بيت المال مانند بقيّه مردم قرار داده ام، با اين جمله ها پاسخ آن را بيان فرموده است: «فان ذلك امر... حكمه».«و لا ولّيته هوى منّى»:اين عبارت كه قسمتى از پاسخ به اعتراض دوم طلحه و زبير است، يعنى در اين امر هوا و هوس خود را حاكم قرار ندادم، و يا اين كارها را به خاطر هوا و هوس هم انجام نداده ام، و بنا بر اين كلمه (هوى) مفعول له باشد چنان كه بعضى گفته اند.خلاصه معنا آن كه، عمل مساوات و برابرى كه در تقسيم سهام بيت المال انجام دادم و شما را همسنگ ديگران قرار دادم، نه از انديشه خودم بود و نه هوا و هوسى را پيروى كردم، بلكه من و شما خود مى دانيم كه خداوند آن را تمام و تكميل كرده و از حكم به آن در لوح محفوظ فراغت يافته و آن را براى عمل به زمين فرو فرستاده است، و نيازى به ايجاد حكم جديد يا تكميل آن نيست. اين كه حضرت نسبت فراغت به ذات اقدس خداوند داده، عنوان مجاز دارد، زيرا در حق تعالى فراغت و شغل بطور حقيقى راه ندارد. و رابطه مجاز بودن آن اين است كه موضوعى را كه خداوند حكمش را معيّن كرده، با عملى كه انسان از انجام دادن آن فراغت يافته متناسب است، و با اين مناسبت كه علاقه مجاز است، فراغت را به خداوند نسبت داده اند.«فلم احتج اليكما... حكمه»:چون حكم خدا را مى دانم نيازى نبود كه در صدور آن به شما رجوع كرده شما را از خود راضى و خشنود كنم، با اين كه آن چه باعث خوشنودى شماست، بر خلاف چيزى است كه پيامبر خدا آورده است، اين جمله «فلم احتجّ» با تشديد جيم نيز روايت شده است: يعنى در راه يافتن به احكام الهى پس از مشخّص بودن آن، جاى بحث و محاجّه با شما نبوده است.«فليس لكما.... عتبى»:اين جمله آخرين نتيجه اى است كه امام عليه السلام از دو استدلال قبل گرفته است، زيرا موقعى كه بى مورد بودن اعتراض و عيب جوئى آن دو شخص «طلحه و زبير» ثابت شد، پس بر آن حضرت لازم نيست كه از آن چه در امور مملكتى و دينى انجام داده و حكم آن را صادر فرموده بازگشت كند.پس از اثبات درستى كرده هاى خود و نابجا بودن اعتراضهاى آنها، در پيشگاه حقّ مطلق به دعا پرداخته و از خداوند متعال خواسته است كه دلها را به راستى رهبرى فرمايد و صبر و تحمّل برگشت از باطل و رو آوردن به حقيقت را به همه عنايت فرمايد.سرانجام به علت اين كه آن دو نفر را نيز به سوى حق تشويق كند، بطور عموم و بيان قاعده كلّى، دعا مى كند كه «خدا رحمت كند كسى را كه حقيقت و عدالت را بنگرد و در عمل كردن به آن كمك كند و باطل و ستمگرى را ببيند، و آن را ردّ كرده و عليه طرفدار آن برخيزد.» و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 57 و من كلام له عليه السّلام و هو المأتان و الرابع من المختار فى باب الخطب و رواه الشارح المعتزلي في شرح المختار الحادى و التّسعين من كتاب نقض كتاب العثمانية لأبي جعفر الاسكافي باختلاف كثير تعرفه إن شاء اللّه. قال السيد: كلّم به طلحة و الزّبير بعد بيعته بالخلافة و قد عتبا عليه من ترك مشورتهما و الاستعانة في الامور بهما.لقد نقمتما يسيرا، و أرجأتما كثيرا، أ لا تخبراني أيّ شيء لكما فيه حقّ دفعتكما عنه، و أيّ قسم استأثرت عليكما به، أم أيّ حقّ رفعه إليّ أحد من المسلمين ضعفت عنه، أمّ جهلته أم أخطأت بابه، و اللّه ما كانت لي في الخلافة رغبة، و لا في الولاية إربة، و لكنّكم دعوتموني إليها، و حملتموني عليها، فلمّا أفضت إليّ نظرت إلى كتاب اللّه و ما وضع لنا و أمرنا بالحكم به فاتّبعته، و ما استسنّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فاقتديته، فلم أحتج في ذلك إلى رأيكما، و لا رأي غيركما، و لا وقع حكم جهلته فأستشيركما و إخواني من المسلمين، و لو كان ذلك لم أرغب عنكما و لا عن غيركما. و أمّا ما ذكرتما من أمر الاسوة فإنّ ذلك أمر لم أحكم أنا فيه برأيي، و لا ولّيته هوى منّي، بل وجدت أنا و أنتما ما جاء به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قد فرغ منه، فلم أحتج إليكما فيما قد فرغ اللّه من قسمه، و أمضى فيه حكمه، فليس لكما و اللّه عندي و لا لغيركما في هذا عتبى، أخذ اللّه بقلوبنا و قلوبكم إلى الحقّ، و ألهمنا و إيّاكم الصّبر. ثمّ قال عليه السّلام: رحم اللّه رجلا رأى حقّا فأعان عليه، أو رأى جورا فردّه، و كان عونا بالحقّ على صاحبه. (49509- 49309)اللغة:(نقمت) عليه أمره و نقمت منه نقما من باب ضرب و نقمت أنقم من باب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 58 تعب لغة إذا عبته و كرهته أشدّ الكراهة بسوء فعله و اللغة الأولى هي الفصيحة و بهما قرء قوله تعالى  وَ ما تَنْقِمُ مِنَّا أى و ما تطعن فينا و تقدح، و قيل: ليس لنا عندك ذنب و لا ركبنا مكروها و (أرجأته) بالهمزة أخّرته (و قسمته) قسما من باب ضرب فرزته أجزاء فانقسم و القسم بالكسر اسم منه، ثمّ اطلق على الحصّة و النّصيب فيقال: هذا قسمى و الجمع أقسام مثل حمل و أحمال.و (استأثر) بالشيء استبدّ به أى انفرد به من غير مشارك له فيه و (حمله) على الأمر يحمله فانحمل أغراه به و (الاسوة) بالضمّ و الكسر القدوة (و لا وليّته هوى منّى) في أكثر النسخ بتشديد اللّام يقال ولّيته تولية أى جعلته واليا، و في بعضها بالتّخفيف و هو الأظهر من وليه إذا قام به و منه ولىّ الصغير أى القائم بأمره و (عتب) عليه عتبا من باب ضرب و قتل لامه في تسخّط، و أعتبنى الهمزة للسلب أى أزال الشكوى و العتاب، و العتبى وزان فعلى اسم من الاعتاب.الاعراب:قوله: بعد بيعته بالخلافة من إضافة المصدر إلى المفعول، و يسيرا و كثيرا منصوبان على المفعول به، و قوله: ألا تخبرانى أىّ شيء لكما فيه حقّ دفعتكما عنه أىّ اسم استفهام مرفوع على الابتداء و جملة دفعتكما عنه خبره، و جملة لكما فيه حقّ صفة لشيء، و لكما ظرف لغو متعلّق بحقّ، و فيه ظرف مستقرّ متعلّق بمقدّر خبر مقدّم، و حقّ مبتدأ و يحتمل أن يجعل الأوّل ظرف مستقرّ و الثاني ظرف لغو، و جملة أىّ شيء اه منصوبة المحلّ مفعول لتخبراني اه.و قوله: أم أىّ قسم في بعض النسخ أو بدل أم و كذلك في قوله أم جهلته و قوله: و لاوليّته هوى منّى، على رواية وليّته بالتشديد يكون هوى مفعولا به أى لم أجعل هواى واليا في هذا الأمر. و على رواية التخفيف فهو مفعول له أى ما قمت به لأجل هوى نفسى، و جملة قد فرغ منه بالبناء على الفاعل حال من رسول اللّه، و في بعض النسخ بالبناء على المفعول فتكون حالا من ما جاء به، و الفاء فى قوله:فليس فصيحة، و جملة رحم اللّه رجلا اه، دعائيّة لا محلّ لها من الاعراب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 59 المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام حسبما أشار إليه الرّضيّ رضي اللّه عنه: (كلّم به طلحة و الزّبير بعد بيعتهما له بالخلافة و قد عتبا من ترك مشورتهما و الاستعانة في الامور بهما) و من ترك تفضيلهما في العطاء على غيرهما.قال الشّارح المعتزلي إنّهما قالا: ما نراه يستشيرنا في أمر و لا يفاوضنا في رأى و يقطع الأمر دوننا و كانا يرجوان غير ذلك، و أراد طلحة أن يوليّه البصرة و أراد الزّبير أن يوليّه الكوفة.فلمّا شاهدا صلابته في الدّين و قوّته في العزم، و هجره الادهان و المراقبة و رفضه المدالسة و الموارية، و سلوكه في جميع مسالكه منهج الكتاب و السّنّة، و قد كانا يعلمان ذلك قديما من طبعه و سجيّته، و كان عمر قال لهما و لغيرهما: إنّ الأجلح أى الأنزع إن وليها ليحملنّكم على المحجّة البيضاء و الصراط المستقيم، و كان النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال من قبل: و إن تولّوها عليّا تجدوه هاديا مهدّيا، إلّا انّه ليس الخبر كالعيان، و لا القول كالفعل، و لا الوعد كالانجاز حالا «1» عنه و تنكّرا له، و وقعا فيه، و عاباه تطلّبا له العلل و التأويلات، و تنقما عليه الاستبداد و ترك المشاورة، و انتقلا من ذلك إلى الوقيعة فيه بمساوات الناس في قسمة الأموال، و أثنيا على عمر و حمدا سيرته و صوّبا رأيه، و قالا: إنّه كان يفضّل أهل السوابق، و ضلّلا عليّا فيما رآه و قالا: إنّه أخطاء، و إنّه خالف سيرة عمر، و استنجدا عليه بالرّؤساء من المسلمين كان عمر يفضّلهم في القسم على غيرهم.و الناس أبناء الدّنيا و يحبّون المال حبّا جمّا فتنكّرت على أمير المؤمنين بتنكّرهما قلوب كثيرة.و كان عمر منع قريشا و المهاجرين و ذوى السوابق من الخروج من المدينة و نهاهم عن مخالطة الناس، و نهى الناس عن مخالطتهم و رأى أنّ ذلك اسّ______________________________ (1)- حالا عنه أى تغيّرا من الاستواء الى العوج، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 60 الفساد في الأرض، و أنّ الفتوح و الغنايم قد أبطرت المسلمين، و متى بعد الرءوس و الكبراء منهم عن دار الهجرة و انفردوا بأنفسهم و خالطهم الناس في البلاد البعيدة لم يؤمن أن يحسنوا لهم الوثوب و طلب الامارة و مفارقة الجماعة و حلّ نظام الالفة و لكنّه نقض هذا الرّاى السّديد بما فعله بعد طعن أبي لؤلؤة له من الشّورى فانّ ذلك كان سبب كلّ فتنة وقع و يقع إلى أن تنقضى الدّنيا.قال: و قد قدّمنا ذكّر ذلك و شرحنا ما أدّى إليه أمر الشورى من الفساد بما حصل في نفس كلّ من الستة من ترشيحه للخلافة إلى أن قال: إنّ طلحة و الزبير لما آيسا من جهة عليّ عليه السّلام و من حصول الدّنيا من قبله قلبا له ظهر المجنّ، فكاشفاه و عاتباه قبل المفارقة عتابا لاذعا «1» قال: روى أبو عثمان الجاحظ قال:أرسل طلحة و الزّبير إلى عليّ عليه السّلام قبل خروجهما إلى مكّة محمّد بن طلحة و قالا:لا تقل له يا أمير المؤمنين و لكن قل له: يا أبا الحسن لقد فال «أى اخطأ» فيك رأينا و خاب ظننا أصلحنا لك الأمر و وطدنا لك الامرة و أجلبنا على عثمان حتّى قتل فلما طلبك الناس لأمرهم أسرعنا إليك و بايعناك و قدنا إليك أعناق العرب و وطأ المهاجرون و الأنصار أعقابنا في بيعتك حتّى إذا ملكت عنانك استبددت برأيك عنّا و رفضتنا رفض التّريكة «2» و أذلتنا إذالة الاماء «3» و ملكت أمرك الاشتر و حكيم بن جبلة و غيرهما من الأعراب فلما جاء محمّد بن طلحة أبلغه ذاك فقال: اذهب إليهما فقل لهما فما الذى يرضيكما؟فذهب و جاء و قال: إنّهما يقولان ولّ أحدنا البصرة و آخرنا الكوفة.فقال: لا هاء اللّه إذا يحلم  «4» الأديم، و يستشرى الفساد، و تنتقض عليّ______________________________ (1)- لذع النار الشيء لفحه، منه. (2)- التريكة كسفينة امرأة تترك لا تتزوّج، منه. (3)- اى أهنتا إهانة الاماء يقال أذلته أهنته و لم أحسن القيام عليه، منه. (4)- حلم الجلد من باب فرح وقع منه الحلم و هى دودة تقع فى الجلد فتأكله، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 61 البلاد من أقطارها، و اللّه انّى لا آمنهما و هما عندى بالمدينة فكيف آمنهما و قد ولّيتهما العراقين اذهب إليهما فقل أيّها الشيخان احذرا من اللّه و نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على امّته و لا تبغى  «1» المسلمين غايلة و كيدا و قد سمعتما قول اللّه تعالى  تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ .فقام محمّد بن طلحة فأتا إليهما و لم يعدا له و تأخّرا عنه أيّاما ثمّ جاءاه فاستأذنا في الخروج إلى مكّة للعمرة فأذن لهما بعد أن أحلفهما أن لا ينقضا بيعته و لا يغدرا به و لا يشقّا عصا المسلمين و لا يوقعا الفرقة بينهم و أن يعودا بعد العمرة إلى بيوتهما بالمدينة، فحلفا على ذلك كلّه ثمّ خرجا ففعلا ما فعلا قال: و روى الطبرى في التاريخ قال: لمّا بايع الناس عليّا و تمّ الأمر له قال طلحة للزّبير: ما أرى أنّ لنا من هذا الأمر إلّا ككشحة أنف الكلب فقد ظهر لك من ذلك و يظهر أيضا ممّا نرويه من الاسكافي أنّ علّة نقم طلحة و الزّبير منه عليه السّلام إنّما كانت ترك استشارتهما و مداخلتهما في أمر الخلافة و عدم بذل مأمولهما فى تولية العراقين و التسوية بينهما و بين غيرهما في القسم و لمّا نقما عليه بذلك أجاب لهما بقوله: (لقد نقمتما يسيرا و أرجأتما كثيرا) أى طعنتما و عتبتما عليّ شيئا يسيرا و هو ترك الاستشارة و أمر التسوية حسبما عرفت مع عدم كونهما مورد طعن و عيب في الحقيقة و أخرتما شيئا كثيرا من رعاية حقوقي الواجبة و السعي فيما يعود إلى صلاح حال المسلمين و انتظام أمر الدّين و اتّساق حبل الالفة و الجماعة.و قال الشّارح المعتزلي: أى نقمتما من أحوالى اليسير، و تركتما الكثير الّذى ليس لكما و لا لغيركما فيه طعن فلم تذكراه فهلا اغتفرتما اليسير الكثير.و قال الشّارح البحراني: يحتمل أن يريدان الّذي أبدياه و نقماه بعض ممّا في أنفسهما و قد دلّ ذلك على أنّ في أنفسهما أشياء كثيرة وراء ما ذكراه.أقول: يعنى قد بدت البغضاء من أفواههم و ما تخفى صدورهم أكبر، و الأظهر ما قلناه.______________________________ (1)- هكذا فى النسخة و الظاهر أنها تصحيف و الصحيح لا تبغيا بصيغة التثنية، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 62 استفهام انكارى ثمّ استخبر عمّا نقماه و استفهم عن وجوه النّقم المتصوّرة في المقام استفهاما انكاريا إبطاليّا تنبيها به على بطلان تلك الوجوه جميعا و على كذب مدّعيها فقال: (ألا تخبراني أىّ شيء لكما فيه حقّ) ماليّ أو غير ماليّ (دفعتكما عنه) و ظلمتكما فيه.و بطلان هذا الوجه مع كونه معصوما واضح، و يزيده وضوحا قوله الاتي في الكلام المأتين و العشرين: و كيف أظلم أحدا لنفس يسرع إلى البلى قفولها و يطول في الثرى حلولها، و قوله فيه أيضا. و اللّه لو اعطيت الأقاليم السّبعة بما تحت أفلاكها على أن أعصي اللّه في نملة أسلبها جلب شعيرة ما فعلته، و من هذا حاله كيف يتصوّر في حقّه الظلم؟!. (و أىّ قسم استأثرت عليكما به) أى أىّ سهم و نصيب أخذت من بيت المال و تفرّدت به و لم اشارككم.و بطلانه أيضا واضح ممّا مر و يزيده توضيحا ما مرّ في الكلام المأة و السادس و العشرين من قوله: لو كان المال لى لسوّيت بينهم فكيف و المال مال اللّه، و ما يأتي في باب المختار من كتبه في كتابه إلى عثمان بن حنيف الأنصارى من قوله: و إنّ إمامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه، و من هذا شأنه كيف يحيف الغير و يذهب بحقّه و غيره؟! و بما ذكرته علم الفرق بين هذا الوجه و الوجه الأوّل، فانّ الأوّل أعم من الحقّ المالى و غيره، و هذا مخصوص بالمالي، و أيضا دفع الحقّ عنهما أعمّ من أن يصير إليه أو إلى غيره أو لم يصر إلى أحد بل يبقي في بيت المال و الاستيثار عليهما به هو أن يأخذ حقّهما لنفسه. (أم أىّ حقّ رفعه إلىّ أحد من المسلمين ضعفت عنه) و كنت محتاجا فيه إلى المعاون و المعين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 63 و بطلان هذا الوجه أيضا لا ريب فيه لما قد عرف من بأسه و شجاعته و أنه لو لا سيفه لما قام للاسلام عمود و لا اخضرّ للدّين عود، و قد قال في الكلام السّابع و الثلاثين و استبددت برهانها كالجبل لا تحرّكه القواصف و لا تزيله العواصف لم يكن لأحد فيّ مهمز و لا لقائل فيّ مغمز الذّليل عندى عزيز حتى آخذ الحقّ له، و القوّى عندى ضعيف حتّى آخذ الحقّ منه، و قال في الكلام المأة و السّادسة و الثلاثين: و ايم اللّه لأنصفنّ المظلوم من ظالمه و لأقودنّ الظالم بخزامته حتّى أورده منهل الحقّ و إن كان كارها (أم جهلته أم أخطأت بابه) و كنت محتاجا إلى التعليم و التنبيه و الفرق بين الجهل و الخطاء في الباب الأوّل أن يكون اللّه سبحانه قد حكم بحرمة شيء مثلا فأحلّه الامام و الثّانى أن يصيب في الحكم و يخطىء في طريقه و الاستدلال عليه، أو أنّ الأوّل أن يجهل الحكم و يتحيّر فيه و لا يدرى كيف يحكم، و الثاني أن يحكم بخلاف الواقع و على أيّ تقدير فتوهّم أحد الأمرين في حقّه عليه السّلام، مع علمه بما كان و ما يكون و ما هو كائن و كونه أعلم بطرق السّماء من طرق الأرض و كونه باب مدينة العلم و الحكمة و كونه أقضي الامة على ما صدر عن صدر النّبوة و عرفته في تضاعيف الشّرح غير مرّة أوضح البطلان و فساده غنّى عن البرهان، هذا و لما أشار عليه السّلام إلى بطلان وجوه النّقم المتصوّرة إجمالا أراد إبطال ما نقما به عليه تصريحا و هو ترك الاستشارة و أمر الاسوة و أجاب عن النّقم بهما تفصيلا.و قبل الشروع في الجواب مهّد مقدّمة لطيفة دفعا بها توهّم كون نهوضه بالخلافة من حبّ الملك و الرّياسة و محبّة السلطنة و الولاية المقتضية للمماشاة و المشاورة مع الحاشية و البطانة كما كان في المتخلّفين الثلاثة و رفعا بها منّتهما عنه عليه السّلام حيث منّا عليه بأنّا أصلحنا الأمر و وطدنا لك الامرة و بايعناك و قدنا إليك أعناق العرب على ما مرّ في رواية أبي عثمان الجاحظ.و تلك المقدّمة قوله عليه السّلام  (و اللّه ما كانت لى في الخلافة رغبة و لا في الولاية اربة) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 64 و حاجة أمّا عدم احتياجه إليها فواضح، و أمّا عدم رغبته فيها فلكراهته لها طبعا و إن كان يحبّها شرعا أو كراهته لها من حيث الملك و السلطنة فلا تنافي رغبته من حيث التّمكن من إعلاء لواء الشرع و إقامة المعروف و إزاحة المنكر أو أنّ عدم الرّغبة حين عدم تحقّق الشرائط.كما يشعر بذلك قوله عليه السّلام في الخطبة الثالثة المعروفة بالشّقشقيّة: أما و الذى فلق الحبّة و برء النّسمة لو لا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود الناصر و ما أخذ اللّه على العلماء ألّا يقارّوا على كظّة ظالم و لا سغب مظلوم لألقيت حبلها على غاربها و لألقيتم دنياكم هذه أزهد عندى من عفطة عنز.و يشعر به أيضا قوله عليه السّلام في الكلام الحادى و التّسعين: دعونى و التمسوا غيرى، و مضى هناك أخبار مناسبة للمقام. (و لكنكم دعوتمونى إليها) على رغبة منكم (و حملتمونى عليها) على كراهة منّي كما أوضحه عليه السّلام في المختار المأتين و الخامسة و العشرين حيث قال هناك: و بسطتم يدي فكففتها و مددتموها فقبضتها ثمّ تداككتم علىّ تداكّ الابل الهيم على حياضها يوم ورودها حتّى انقطعت النّعل و سقطت الرّداء و وطىء الضّعيف و بلغ من سرور الناس بيعتهم إيّاى أن ابتهج بها الصغير و هدج إليها الكبير.و لمّا مهّد المقدّمة الشريفة المنبئة عن عدم رغبته في الولاية و الخلافة و رفع بها منّتهما عليه في المبايعة رتّب عليها الجواب عن نقمهما الأوّل أعني مسألة المشاورة و قال: (فلمّا أفضت) أى وصلت الخلافة (إليّ نظرت إلى كتاب اللّه) عزّ و جلّ (و) إلى (ما وضع لنا) أى ما وظفه لنا و ألزمه علينا معاشر الأئمة من الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر و الحكم بين الناس بالعدل حيث قال  «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ».روى في البحار عن العياشى عن حماد بن عيسى عن بعض أصحابه عن أبي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 65 عبد اللّه عليه السّلام قال: في قراءة عليّ عليه السّلام «كنتم خير أئمّة أخرجت للناس» قال: هم آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و عن العياشى عن أبي بصير عنه عليه السّلام، قال: إنما انزلت هذه الاية على محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فيه و في الأوصياء خاصّة فقال «أنتم خير أئمة «امة خ» اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر» هكذا و اللّه نزل بها جبرئيل و ما عنى بها إلّا محمّدا و أوصياءه صلوات اللّه عليهم.و قال تعالى أيضا «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً» فانّ هذه الاية أيضا خطاب لخصوص ولاة الامر، و على كونها خطابا للعموم فيدخل فيه ولاة الأمر، و على أىّ تقدير فقد بيّن اللّه وظيفتهم فيها.قال في مجمع البيان: قيل في معنى هذه الاية أقوال:أحدها أنّها في كلّ من اؤتمن أمانة من الأمانات و أمانات اللّه أوامره و نواهيه و أمانات عباده فيما يأتمن بعضهم بعضا من المال و غيره، و هو المرويّ عن أبي جعفر و أبي عبد اللّه عليهما السّلام.و ثانيها أنّ المراد به ولاة الأمر أمرهم اللّه أن يقوموا برعاية الرّعية و حملهم على موجب الدّين و الشّريعة و رواه أصحابنا عن أبي جعفر الباقر و أبي عبد اللّه الصّادق عليهما السّلام قالا: أمر اللّه كلّ واحد من الأئمة أن يسلم الأمر إلى من بعده، و يعضده أنّه أمر الرّعية بعد هذا بطاعة ولاة الأمر.و روى عنهم عليهم السّلام انّهم قالوا: آيتان إحداهما لنا و الاخرى لكم قال اللّه  «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها» الاية و قال  «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»  الاية.و هذا القول داخل في القول الأوّل لأنّه من جملة ما ائتمن اللّه عليه الأئمة الصّادقين عليهم السّلام و لذلك قال أبو جعفر عليه السّلام إنّ الصّلاة و الزكاة و الصّوم و الحجّ من الأمانة و يكون من جملتها الأمر لولاة الأمر بقسم الصدقات و الغنايم و غير ذلك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 66 ممّا يتعلّق به حقّ الرعية، و قد عظم اللّه أمر الامانة بقوله  «يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ»  و قوله  «لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ»  و قوله  «وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ» . (و) إلى ما (أمرنا بالحكم به فاتبعته) أراد به الحكم بما أنزل اللّه فى كتابه دون غيره من أحكام الجاهليّة و الأحكام الصّادرة عن الاستحسانات العقليّة كما صدرت عن المتخلّفين الثلاثة و قد قال تعالى  «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»  و قال  «وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّما يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُصِيبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ لَفاسِقُونَ. أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ» .فانّ هذه الايات كما ترى صريحة في وجوب الأخذ بحكم الكتاب، و الاية الأخيرة و إن كانت خاصة بالنبيّ إلّا أنّها تعمّ الائمة القائمين مقامه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بل تعمّ ساير أحكام الشرع بمقتضى أدلة الشركة في التكاليف.و غير خفيّ على الفطن العارف حسن انطباق مفاد الاية الأخيرة بالمقام فانّ اللّه سبحانه أمر نبيّه فيها في الحكم بين أهل الكتاب بما أنزل اللّه و نهاه عن اتّباع هواهم و حذّره من تفتينهم و أشار إلى توليهم عن حكم اللّه و إلى ابتغائهم حكم الجاهلية، و كذلك كان حال أمير المؤمنين عليه السّلام مع طلحة و الزّبير اللذين هما تاليا أهل الكتاب فقد كان مراده أن يحكم بحكم اللّه و بالأخذ بسيرة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كان مرادهما أن يداخلهما في الأمر و يشاورهما و يتابع هواهما و يسير فيهما و في غيرهما بسيرة عمر، و كان غرضهما تفتينه و تغييره حكم اللّه إلى حكم الجاهلية، إذ حكم الجاهلية لم يكن منحصرا في أحكام أيام الفترة بل كلّ حكم خالف الكتاب و السنة كما روى في الكافي عن الصادق عن أمير المؤمنين عليه السّلام الحكم حكمان: حكم اللّه و حكم الجاهلية فمن أخطأ حكم اللّه حكم بحكم الجاهليّة.و قال الطبرسي في قوله  «أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ»  قيل: المراد به كلّ من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 67 طلب غير حكم اللّه فانه يخرج منه إلى حكم الجاهليّة و كفى بذلك أن يحكم بما يوجبه الجهل دون ما يوجبه العلم.فقد علم بذلك أنّ تكليف الأئمة عليهم السّلام اتّباع أمر اللّه و الأخذ بحكم اللّه لا الحكم بالرأى و الأهواء كما في أئمّة الجور.روى في البحار من تفسير عليّ بن إبراهيم عن حميد بن زياد عن محمّد بن الحسين عن محمّد بن يحيى عن طلحة بن زيد عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السّلام قال: الأئمة في كتاب اللّه إمامان قال اللّه  «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا» لا بأمر الناس يقدّمون أمر اللّه قبل أمرهم و حكم اللّه قبل حكمهم، قال  «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ» يقدّمون أمرهم قبل أمر اللّه و حكمهم قبل حكم اللّه و يأخذون بأهوائهم خلافا لما في كتاب اللّه.و كيف كان فمحصّل مفاد قوله عليه السّلام إنّي نظرت إلى كتاب اللّه جلّ شأنه و إلى ما عيّن لنا فيه من التكاليف و الأحكام فاتّبعته. (و) نظرت إلى (ما استسنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) و شرعه (فاقتديته) و تابعته (فلم) يبق الكتاب و السنة شيئا من الأحكام الشرعية (احتج في ذلك إلى رأيكما و لا رأى غيركما) من الاراء الباطلة و الاستحسانات الفاسدة. (و لا وقع حكم جهلته) و هذا أحد الوجوه المتقدّمة التي أنكرها سابقا على سبيل الاستفهام و نفاه هنا صريحا أى لم يقع حكم شرعي لا أعلم به فأحتاج إلى التعلّم و المشاورة (فأستشير كما و اخواني من المسلمين) فيه و أتعلّمه منكم (و لو كان ذلك) أى لو وقع حكم كذلك (لم أرغب عنكما و لا عن غيركما).و لما أجاب عن نقمهما الأوّل شرع في الجواب عن نقمهما الثاني فقال: (و أما ما ذكرتما من أمر الاسوة) أى القدوة و اقتدائكما بغيركما في النصيب و القسمة (فانّ ذلك أمر لم أحكم أنا فيه برأيي) و من تلقاء نفسي (و لا وليته هوى منى) أى ما جعلت هواى واليا أوما باشرته بهواى (بل وجدت أنا و أنتما ما جاء به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) من القسم بالسوية و العدل في الرّعية و الحال أنه (قد فرغ منه) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 68 و أكمل و لم يبق مجال للكلام (فلم احتج إليكما) و لا إلى غيركما (فيما قد فرغ اللّه من قسمه و أمضى فيه حكمه) نسبة الفراغ أولا إلى الرّسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ثانيا إلى اللّه تنبيها على اتّحاد حكمهما لعدم كونه ناطقا عن الهوى إن هو إلّا وحي يوحى و المراد أنه لا حاجة لي إلى الغير في مال قد فرغ اللّه من تقسيمه و حكم فيه بالحكم النافذ الالزامي بأن يقسم بالسوية لا بالتفاوت. (فليس لكما و اللّه عندى و لا لغيركما في هذا) القسم بالسوية (عتبى) أى ليس لكما و لا لغيركما علىّ أن ارضيكم و ازيل شكواكم عني.ثمّ دعا لنفسه و لهما بقوله  (أخذ اللّه بقلوبنا و قلوبكم إلى الحقّ) أى صرفها إليه (و ألهمنا و اياكم الصبر) أى ألهمني الصبر على مشاق الخلافة و مقاساة المكاره و المساوى من الرعية و ألهمكم الصبر على ما تكرهه نفوسكم الامارة من القسم بالسوية و نحوه ممّا مر. (ثمّ قال عليه السّلام رحم اللّه رجلا رأى حقا) و عدلا (فأعان عليه) و على العمل به (أو رأى جورا) و ظلما (فردّه) و دفعه (و كان عونا بالحقّ على صاحبه) أى على صاحب الجور.و المراد به الجذب إلى طاعته و إعانته و الصرف عن مخالفته و اعانة ظالميه، لأنه عليه الصلاة و السلام مع الحقّ و الحقّ معه عليه السلام و الصّلاة يدور معه حيثما دار هو عليه التحية و الثناء، فالمعين له عليه الصلاة و السلام معين للحقّ، و المعاند له عليه السّلام معاند للحقّ و معين للجور و الباطل.تكملة و تبصرة:روى في البحار من الامالي أمالى الشيخ عن أحمد بن محمّد بن موسى بن الصلت عن أحمد بن عقدة قال: حدّثنا الحسن بن صالح من كتابه في ربيع الأول سنة ثمان و سبعين و أحمد بن يحيى عن محمّد بن عمرو عن عبد الكريم عن القاسم بن أحمد عن أبي الصّلت الهروي و قال ابن عقدة و حدثناه القاسم بن الحسن الحسينى عن أبى الصلت عن عليّ بن عبد اللّه بن النّعجة عن أبى سهيل بن مالك عن مالك بن اوس بن الحدثان قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 69 لمّا ولى علىّ بن أبى طالب أسرع النّاس إلى بيعة المهاجرين و الأنصار و جماعة الناس لم يتخلّف عنه من أهل الفضل إلّا نفر يسير خذلوا و بايع الناس، و كان عثمان قد عود قريشا و الصحابة كلّهم، و صبّت عليهم الدّنيا صبا، و آثر بعضهم على بعض، و خصّ أهل بيته من بنى امية و جعل لهم البلاد و خوّلهم العباد فأظهروا فى الأرض الفساد و حمل أهل الجاهلية و المؤلفة قلوبهم على رقاب الناس حتى غلبوه على أمره فأنكر الناس ما رأوا من ذلك فعاتبوه فلم يعتبهم، و راجعوه فلم يسمع منهم، و حملهم على رقاب النّاس حتّى انتهى إلى أن ضرب بعضا و نفى بعضا و حرّم بعضا.فرأى أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أن يدفعوه و قالوا: إنّما بايعناه على كتاب اللّه و سنّة نبيّه و العمل بهما، فحيث لم يفعل ذلك لم تكن له عليهم طاعة فافترق النّاس في أمره على خاذل و قاتل.فأمّا من قاتل فرأى أنّه حيث خالف الكتاب و السّنّة و استأثر بالفيء و استعمل من لا يستأهل رأوا أنّ جهاده جهاد.و أمّا من خذله فانّه رأى أنّه يستحقّ الخذلان و لم يستوجب النصرة بترك أمر اللّه حتّى قتل.و اجتمعوا على عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فبايعوه فقام و حمد اللّه و اثنى عليه بما هو أهله و صلّى على النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و آله ثمّ قال:أما بعد فاني قد كنت كارها لهذه الولاية يعلم اللّه في سماواته و فوق عرشه على امّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حتّى اجتمعتم على ذلك فدخلت فيه، و ذلك أنى سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: أيّما وال ولى أمر امتي من بعدى اقيم يوم القيامة على الصراط و نشرت الملائكة صحيفته، فان نجى فبعدله، و إن جار انتفض به الصراط انتفاضة تزيل ما بين مفاصله حتى يكون بين كلّ عضو و عضو من أعضائه مسيرة مأئة عام يحرق به الصراط «1»، فأوّل ما يلقى به النار أنفه و حرّ وجهه، و لكنى لما اجتمعتم______________________________ (1)- من الاعوام التي يحرق بها الصراط اى يقطع، بحار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 70 علىّ نظرت فلم يسعني ردّكم حيث اجتمعتم أقول ما سمعتم و أستغفر اللّه لي و لكم.فقام إليه الناس فبايعوه فأوّل من قام فبايعه طلحة و الزّبير، ثمّ قام المهاجرون و الأنصار و سائر الناس حتى بايعه الناس و كان الذى يأخذ عليهم البيعة عمار بن ياسر و أبو الهيثم بن التيهان و هما يقولان: نبايعكم على طاعة اللّه و سنة رسوله و إن لم نف لكم فلا طاعة لنا عليكم و لا بيعة في أعناقكم و القرآن أمامنا و أمامكم ثمّ التفت عليّ عليه السّلام عن يمينه و عن شماله و هو على المنبر و هو يقول:ألا لا يقولنّ رجال منكم غدا قد غمرتهم الدّنيا فاتخذوا العقار، و فجّروا الأنهار، و ركبوا الخيول الفارهة، و اتّخذوا الوصائف الرّدقة، فصار ذلك عليهم عارا و شنارا ان لم يغفر لهم الغفّار إذا منعوا ما كانوا فيه، و صيروا إلى حقوقهم التي يعلمون يقولون حرمنا عليّ بن أبي طالب و ظلمنا حقوقنا و نستعين باللّه و نستغفره، و أما من كان له فضل و سابقة منكم فانما أجره فيه على اللّه، فمن استجاب للّه و لرسوله و دخل في ديننا و استقبل قبلتنا و أكل ذبيحتنا فقد استوجب حقوق الاسلام و حدوده فأنتم أيها الناس عباد اللّه المسلمون و المال مال اللّه يقسم بينكم بالسوية و ليس لأحد على أحد فضل إلّا بالتقوى، و للمتقين عند اللّه خير الجزاء و أفضل الثواب، لم يجعل اللّه الدّنيا للمتقين جزاء و ما عند اللّه خير للأبرار، إذا كان غدا فاغدوا فانّ عندنا مالا اجتمع فلا يتخلّفن أحد كان في عطاء أو لم يكن إذا كان مسلما حرّا، احضروا رحمكم اللّه.فاجتمعوا من الغد و لم يتخلّف عنه أحد، فقسم بينهم ثلاثة دنانير لكلّ إنسان الشريف و الوضيع و الأحمر و الأسود و لم يفضّل أحدا و لم يتخلّف عنه أحد إلّا هؤلاء الرّهط طلحة و الزبير و عبد اللّه بن عمر و سعيد بن العاص و مروان بن الحكم و ناس معهم، فسمع عبيد اللّه بن أبي رافع و هو كاتب عليّ بن أبي طالب عليه السّلام عبد اللّه بن الزبير و هو يقول للزبير و طلحة و سعيد بن العاص لقد التفت إلى زيد بن ثابت فقلت له: اياك اعني و اسمعي يا جارة فقال عبيد اللّه يا سعيد بن العاص و عبد اللّه بن الزّبير إنّ اللّه يقول في كتابه  «وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»  قال عبيد اللّه فأخبرت عليا عليه السّلام فقال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 71 عليه السّلام لان سلمت لهم لأحملنهم على الطريق قاتل اللّه ابن العاص لقد علم في كلامى أني اريده و أصحابه بكلامى و اللّه المستعان.قال مالك بن الأوس: و كان علىّ بن أبي طالب اكثر ما يسكن القناة، فبينا نحن في المسجد بعد الصبح إذ طلع الزبير و طلحة فجلسا ناحية عن علىّ، ثمّ طلع مروان و سعيد و عبد اللّه بن الزّبير و المسور بن محزمة، فجلسوا و كان عليّ عليه السّلام جعل عمار بن ياسر على الخيل، فقال لأبي الهيثم بن التيهان و الخالد بن زيد أبى أيّوب و لأبي حية و لرفاعة بن رافع فى رجال من اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قوموا إلى هؤلاء القوم فانه بلغنا عنهم ما نكره من خلاف أمير المؤمنين امامهم و الطعن عليه و قد دخل معهم قوم من أهل الجفاء و العداوة فانّهم سيحملونهم على ما ليس من رأيهم فقال، فقاموا و قمنا معهم حتّى جلسوا إليهم.فتكلّم أبو الهيثم بن التيهان فقال: إنّ لكم لقدما في الاسلام و سابقة و قرابة من أمير المؤمنين عليه السّلام و قد بلغنا عنكم طعن و سخط لأمير المؤمنين فان يكن أمر لكما خاصّة فكاتبا ابن عمّتكما و امامكما، و إن كان نصيحة للمسلمين فلا تؤخّراه عنه و نحن عون لكما فقد علمتما أنّ بني اميّة لن تنصحكما و قد عرفتما و قال أحمد عرفتم عداوتهم لكما و قد شركتما في دم عثمان و مالأتما.فسكت الزبير و تكلّم طلحة فقال: افرغوا جميعا ممّا تقولون، فانّى قد عرفت أنّ في كلّ واحد منكم خطبة فتكلّم عمّار بن ياسر رحمه اللّه فحمد اللّه و أثنى عليه و صلّى على النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قال: أنتما صاحبا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قد اعطيتما إمامكم الطاعة و المناصحة و الميثاق على العمل بطاعة اللّه و طاعة رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أن يجعل كتاب اللّه اماما.قال أحمد و جعل كتاب اللّه اماما ففيم السخط و الغضب على عليّ بن أبي طالب فغضب الرّجال للحق انصرا نصركما اللّه.فتكلّم عبد اللّه بن الزبير، فقال: لقد تهدّدت يا أبا اليقظان. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 72 فقال عمار: ما لك تتعلق في مثل هذا يا أعبس ثمّ أمر به فاخرج.فقام الزّبير فقال: أعجلت يا أبا اليقظان على ابن أخيك رحمك اللّه.فقال عمار: يا أبا عبد اللّه انشدك اللّه أن تسمع قول من رأيت فانكم معشر المهاجرين لم يهلك من هلك منكم حتى استدخل في أمره المؤلفة قلوبهم.فقال الزبير: معاذ اللّه أن نسمع منهم.فقال عمار: و اللّه يا أبا عبد اللّه لو لم يبق أحد إلّا خالف عليّ بن أبي طالب لما خالفته و لا زالت يدي مع يده، و ذلك لأنّ عليا لم يزل مع الحقّ منذ بعث اللّه نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فاني أشهد أنه لا ينبغي لأحد أن يفضل عليه أحدا.فاجتمع عمار بن ياسر و أبو الهيثم و رفاعة و أبو أيوب و سهل بن حنيف فتشاوروا أن يركبوا إلى عليّ عليه السّلام بالقناة فتخبروه بخبر القوم، فركبوا إليه فأخبروه باجتماع القوم و ما هم فيه من إظهار الشكوى و التعظيم لقتل عثمان، و قال له أبو الهيثم: يا أمير المؤمنين انظر في هذا الأمر.فركب بغلة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و دخل المدينة و صعد المنبر فحمد اللّه و أثنى عليه و اجتمع أهل الخير و الفضل من الصحابة و المهاجرين فقالوا لعليّ: إنهم قد كرهوا الاسوة و طلبوا الاثرة و سخطوا لذلك، فقال عليّ عليه السّلام: ليس لأحد فضل فى هذا المال، و هذا كتاب اللّه بيننا و بينكم و نبيكم محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و سيرته.ثمّ صاح بأعلى صوته: يا معشر الأنصار أتمنّون علىّ باسلامكم أنا أبو الحسن القرم  «1» و نزل عن المنبر و جلس ناحية المسجد و بعث إلى طلحة و الزبير فدعاهما ثمّ قال لهما: ألم يأتياني و تبايعانى طائعين غير مكرهين فما أنكرتم أجور فى حكم أو استيثار في فيء؟قالا: لا.______________________________ (1)- القرم أى المقدم فى الرأى، و القرم فحل الابل، أى أنا فيهم بمنزلة الفحل فى الابل، بحار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 73 قال: أو فى أمر دعوتمانى إليه فى أمر المسلمين فقصرت عنه؟قالا: معاذ اللّه.قال: فما الذي كرهتما في أمري حتى رأيتما خلافي؟قالا: خلافك لعمر بن الخطاب فى القسم و انتقاصنا حقنا من الفيء، جعلت حظنا فى الاسلام كحظّ غيرنا مما أفاء اللّه علينا بسيوفنا ممّن هو لنا فيء، فسوّيت بيننا و بينهم.فقال عليّ: اللّه أكبر اللّهمّ إنى اشهدك و اشهد من حضر عليهما أما ما ذكرتما من الاستيثار فو اللّه ما كانت لى فى الولاية رغبة و لا لي فيها محبّة، و لكنكم دعوتمونى إليها و حملتمونى عليها فكرهت خلافكم، فلما أفضت إلىّ نظرت إلى كتاب اللّه و ما وضع و امر فيه بالحكم و قسّم و سنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فأمضيته و لم احتج فيه إلى رأيكما و دخولكما معى و لا غيركما و لم يقع أمر جهلته فأتقوّى فيه برأيكما و مشورتكما، و لو كان ذلك لم أرغب عنكما و لا عن غيركما إذا لم يكن فى كتاب اللّه و لا فى سنّة نبيّنا، فأما ما كان فلا يحتاج فيه إلى أحد.و أما ما ذكرتما من أمر الأسوة فانّ ذلك أمر لم أحكم أنا فيه و وجدت أنا و أنتما ما قد جاء به محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من كتاب اللّه فلم أحتج فيه إليكما قد فرغ من قسمه كتاب اللّه الذي لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد و أما قولكما جعلتنا فيه كمن ضربناه بأسيافنا و أفاء اللّه علينا و قد سبق رجال رجالا فلم يضرّهم و لم يستأثر عليهم من سبقهم لم يضرّهم حتّى استجابوا لرّبهم، و اللّه ما لكم و لا لغيركم إلّا ذلك ألهمنا اللّه و إيّاكم الصبر عليه.فذهب عبد اللّه بن الزّبير يتكلّم فامر به فوجئت عنقه و اخرج من المسجد و هو يصيح و يقول: ردّوا إليه بيعته.فقال عليّ عليه السّلام: لست مخرجكما من أمر دخلتما فيه و لا مدخلكما في أمر خرجتما منه.فقاما عنه فقالا: أما انّه ليس عندنا أمر إلّا الوفاء، قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 74 فقال عليه السّلام: رحم اللّه عبدا رأى حقّا فأعان عليه أو رأى جورا فردّه و كان عونا للحقّ على من خالفه.و روى الشّارح المعتزلي في شرح الخطبة الحادى و التسعين عن أبي جعفر الاسكافي من كتابه الذي نقض به كتاب العثمانية للجاحظ قال:قال أبو جعفر: لما اجتمعت الصّحابة في مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بعد قتل عثمان للنظر في أمر الامامة أشار أبو الهيثم بن التيهان و رفاعة بن رافع و مالك بن العجلان و أبو أيّوب الأنصاري و عمّار بن ياسر بعليّ عليه السّلام و ذكروا فضله و سابقته و جهاده و قرابته، فأجابهم النّاس إليه فقام كلّ واحد منهم خطيبا بذكر فضل عليّ عليه السّلام، فمنهم من فضّله على أهل عصره خاصّة، و منهم من فضّله على المسلمين كلّهم كافة، ثمّ بويع فصعد المنبر في اليوم الثاني من يوم البيعة و هو يوم السّبت لاحدى عشر ليلة بقين من ذى الحجة، فحمد اللّه و أثنى عليه و ذكر محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فصلّى عليه، ثمّ ذكر نعمة اللّه على أهل الاسلام، ثمّ ذكر الدّنيا فزهّدهم فيها و ذكر الاخرة فرغّبهم إليها ثمّ قال:أما بعد فانّه لمّا قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم استخلف النّاس أبا بكر، ثمّ استخلف أبو بكر عمر، فعمل بطريقه ثمّ جعلها شورى بين ستّة فأفضى الأمر منهم إلى عثمان فعمل ما أنكرتم و عرفتم ثمّ حصر و قتل، ثمّ جئتموني فطلبتم إلىّ و إنّما أنا رجل منكم لي ما لكم و عليّ ما عليكم، و قد فتح اللّه الباب بينكم و بين أهل القبلة، و أقبلت الفتن كقطع اللّيل المظلم و لا يحمل هذا الأمر إلّا أهل الصّبر و النصر و العلم بمواقع الأمر، و إني حاملكم على منهج نبيّكم، و منفذ فيكم ما أمرت به، إن استقمتم لي و باللّه المستعان ألا إنّ موضعى من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بعد وفاته كموضعي منه أيام حياته، فامضوا لما تؤمرون و قفوا عند ما تنهون عنه، و لا تعجلوا في أمر حتّى نبيّنه لكم، فانّ لنا عن كلّ أمر تنكرونه عذرا، ألا و إنّ اللّه عالم من فوق سمائه و عرشه أني كنت كارها للولاية على امة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حتى اجتمع رأيكم على ذلك لأني سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: أيّما وال ولي الامر من بعدي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 75 اقيم على حدّ الصراط و نشرت الملائكة صحيفته، فان كان عادلا أنجاه اللّه بعدله و إن كان جائرا انتقض به الصراط حتى تتزايل مفاصله ثمّ يهوى إلى النار، فيكون أوّل ما يتّقيها به أنفه و حرّ وجهه، و لكني لما اجتمع رأيكم لم يسعني ترككم.ثمّ التفت يمينا و شمالا فقال: ألا لا يقولنّ رجال منكم غدا قد غمرتهم الدّنيا فاتّخذوا العقار و فجّروا الأنهار و ركبوا الخيول الفارهة و اتّخذوا الوصايف الرّدقة، فصار ذلك عليهم عارا و شنارا إذا ما منعتهم ما كانوا يخوضون فيه و اصرتهم إلى حقوقهم التي يعلمون فينقمون ذلك و يستنكرون و يقولون: حرّمنا ابن أبي طالب حقوقنا، ألا و أيّما رجل من المهاجرين و الأنصار من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يرى أنّ الفضل له على من سواه لصحبته فانّ له الفضل النيّر غدا عند اللّه و ثوابه و أجره على اللّه، و أيما رجل استجاب للّه و للرسول فصدّق ملّتنا و دخل فى ديننا و استقبل قبلتنا فقد استوجب حقوق الاسلام و حدوده فأنتم عباد اللّه و المال مال اللّه يقسم بينكم بالسوية لا فضل فيه لأحد على أحد و للمتّقين غدا عند اللّه أحسن الجزاء و أفضل الثواب، لم يجعل اللّه الدّنيا للمتقين أجرا و لا ثوابا، و ما عند اللّه خير للأبرار، و إذا كان غدا إنشاء اللّه فاغدوا علينا فانّ عندنا مالا نقسمه فيكم و لا يتخلّفنّ أحد منكم عربيّ و لا عجميّ كان من أهل العطاء أو لم يكن إذا كان مسلما حرّا، أقول قولي هذا و أستغفر اللّه لي و لكم، ثمّ نزل.قال أبو جعفر: و كان هذا أوّل ما أنكروه من كلامه عليه السّلام و أورثهم الضّغن عليه و كرهوا اعطاءه و قسمه بالسّوية فلمّا كان من الغد غدا و غدا النّاس لقبض المال، فقال لعبيد اللّه بن أبي رافع كاتبه: ابدء بالمهاجرين فنادهم و أعط كلّ رجل ممّن حضر ثلاثة دنانير ثمّ ثنّ بالأنصار فافعل معهم مثل ذلك، و من يحضر من الناس كلّهم الأحمر و الأسود فافعل به مثل ذلك.فقال سهل بن حنيف: يا أمير المؤمنين هذا غلامي و قد اعتقته اليوم.فقال: نعطيه كما نعطيك فأعطى كلّ واحد منهم ثلاثة دنانير، و لم يفضّل أحدا على أحد، و تخلّف عن هذا القسم يومئذ طلحة و الزبير و عبد اللّه بن عمر و سعيد ابن العاص و مروان بن الحكم و رجال من قريش و غيرها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 76 قال: و سمع عبيد اللّه بن أبي رافع عبد اللّه بن الزبير يقول لأبيه و طلحة و مروان و سعيد ما خفى علينا أمس من كلام عليّ عليه السّلام ما يريد، فقال سعيد بن العاص و التفت إلى زيد بن ثابت: إيّاك أعني و اسمعي يا جارة.فقال عبيد اللّه بن أبي رافع لسعيد و عبد اللّه بن الزبير: إنّ اللّه يقول فى كتابه  «وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ» .ثمّ إنّ عبيد اللّه بن أبى رافع أخبر عليا عليه السّلام بذلك فقال عليه السّلام إن بقيت و سلمت لهم لاقيمنّهم على المحجّة البيضاء و الطريق الواضح، قاتل اللّه بنى العاص لقد عرف من كلامي و نظرى إليه امس أنّي اريده و أصحابه ممّن هلك فيمن هلك.قال: فبينا الناس في المسجد بعد الصّبح إذ طلع الزبير و طلحة فجلسا ناحية عن علىّ عليه السّلام ثمّ طلع مروان و سعيد و عبد اللّه بن الزبير فجلسوا إليهما، ثمّ جاء قوم من قريش فانضمّوا إليهم فتحدّثوا نجيا ساعة.ثمّ قام الوليد بن عقبة بن أبي معط فجاء إلى عليّ عليه السّلام فقال: يا أبا الحسن قد و ترتنا جميعا أمّا أنا فقتلت أبي يوم بدر صبرا و خذلت أخى يوم الدار بالأمس، و أمّا سعيد فقتلت أباه يوم بدر فى الحرب و كان ثور قريش، و أما مروان فسخفت أباه عند عثمان إذ ضمّه إليه و نحن اخوتك و نظراؤك من بنى عبد مناف، و نحن نبايعك اليوم على أن تضع عنّا ما أصبناه من المال في أيّام عثمان، و أن تقتل قتلته و أنا إن خفناك تركنا و التحقنا بالشام.فقال عليه السّلام: أما ما ذكرتم من وترى إياكم فالحقّ وتركم، و أما وضعى عنكم ما أصبتم فليس لى أن أضع حقّ اللّه عنكم و لا عن غيركم، و أما قتلى قتلة عثمان فلو لزمني قتلهم اليوم لقتلتهم أمس و لكن لكم علىّ إن خفتمونى أن اؤمنكم و إن خفتكم أن اسيركم فقام الوليد إلى أصحابه فحدّثهم و افترقوا على إظهار العداوة و إشاعة الخلاف فلمّا ظهر ذلك من أمرهم قال عمار بن ياسر لأصحابه: قوموا بنا إلى هؤلاء النفر من إخوانكم فانه قد بلغنا عنهم و رأينا منهم ما نكره من خلاف و طعن على إمامهم و قد دخل أهل الجفا بينهم و بين الزّبير، و الاعسر العاق يعني طلحة.فقام أبو الهيثم و عمّار و أبو أيّوب و سهل بن حنيف و جماعة معهم على عليّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 77 فقالوا يا أمير المؤمنين انظر في أمرك و عاتب قومك هذا الحىّ من قريش فانّهم قد نقضوا عهدك و أخلفوا وعدك و قد دعونا في السرّ إلى رفضك هداك اللّه لرشدك، و ذاك لأنهم كرهوا الاسوة و فقدوا الاثرة و لمّا آسيت بينهم و بين الأعاجم أنكروا و استأثروا عدوّك و أعظموه و أظهروا الطلب بدم عثمان فرقة للجماعة و تألّفا لأهل الضلالة فرأيك.فخرج عليّ عليه السّلام فدخل المسجد و صعد المنبر مرتديا بطاق مؤتزرا ببرد قطرى  «1» متقلّدا سيفا متوكّئا على قوس فقال:أمّا بعد فانّا نحمد اللّه ربّنا و إلهنا و وليّنا و وليّ النعم علينا الذي أصبحت نعمه علينا ظاهرة و باطنة امتنانا منه بغير حول منّا و لا قوّة ليبلونا أنشكر أم نكفر فمن شكر زاده و من كفر عذّبه، فأفضل النّاس عند اللّه منزلة و أقربهم من اللّه وسيلة أطوعهم لأمره و أحملهم «أعملهم خ» بطاعته و أتبعهم لسنّة رسوله و أحياهم لكتابه، ليس لأحد عندنا فضل إلّا بطاعة اللّه و طاعة الرّسول، هذا كتاب اللّه بين أظهرنا و عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و سيرته فينا لا يجهل ذلك إلّا جاهل عاند عن الحقّ منكر قال اللّه تعالى  «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ»  ثمّ صاح بأعلى صوته: أطيعوا اللّه و أطيعوا الرّسول فان تولّيتم فانّ اللّه لا يحبّ الكافرين، ثمّ قال: يا معشر المهاجرين و الأنصار أتمنّون على اللّه و رسوله باسلامكم بل اللّه يمنّ عليكم أن هديكم للايمان إن كنتم صادقين ثمّ قال: أنا أبو الحسن- و كان يقولها إذا غضب-.ثمّ قال: ألا إنّ هذه الدّنيا الّتي أصبحتم تتمنّونها و ترغبون فيها و أصبحت تغضبكم و ترضيكم ليست بداركم و لا منزلكم الّذي خلقتم له، فلا تغرّنّكم فقد حذّرتموها و استتمّوا نعم اللّه عليكم بالصّبر لأنفسكم على طاعة اللّه و الذّلّ لحكمه جلّ ثناؤه، فأمّا هذا الفي، فليس لأحد على أحد فيه اثرة، فقد فرغ اللّه من قسمته فهو______________________________ (1)- الطاق ضرب من الثياب و القطر ضرب من البرد و يقال لها القطرية، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 78 مال اللّه و أنتم عباد اللّه المسلمون، و هذا كتاب اللّه به أقررنا و إليه أسلمنا و عهد نبيّنا بين أظهرنا فمن لم يرض فليتولّ كيف شاء، فانّ العامل بطاعة اللّه و الحاكم بحكم اللّه لا وحشة عليه.ثمّ نزل عن المنبر فصلّى ركعتين ثمّ بعث بعمّار بن ياسر و عبد اللّه بن خلّ القرشي إلى طلحة و الزبير و هما في ناحية المسجد، فأتياهما فدعواهما فقاما حتى جلسا إليه فقال لهما: نشدتكما اللّه هل جئتما طائعين للبيعة و دعوتماني إليها و أنا كاره لها؟قالا: نعم.فقال: غير مجبرين و لا مقسورين فأسلمتما لي بيعتكما و أعطيتماني عهدكما؟ قالا: نعم.قال: فما دعاكما إلى ما أرى؟قالا: أعطيناك بيعتنا على أن لا تقضى الامور و لا تقطعها دوننا، و أن تستشيرنا في كلّ أمر و لا تستبدّ بذلك علينا و لنا من الفضل على غيرنا ما قد علمت، فأنت تقسم القسم و تقطع الأمر و تمضى الحكم بغير مشاورتنا و لا علمنا.فقال عليه السّلام: لقد نقمتما يسيرا و أرجاتما كثيرا فاستغفرا اللّه يغفر كما ألا تخبراننى أدفعتكما عن حقّ وجب لكما فظلمتكما إيّاه؟ قالا: معاذ اللّه.قال: فهل استأثرت من هذا المال لنفسي بشي؟ قالا: معاذ اللّه.قال: فوقع حكم أو حقّ لأحد من المسلمين فجهلته أو ضعفت عنه؟قالا: معاذ اللّه.قال: فما الذي كرهتما من أمري حتّى رأيتما خلافي؟قالا، خلافك عمر بن الخطاب في القسم إنّك جعلت حقنا فى القسم كحقّ غيرنا و سوّيت بيننا و بين من لا يماثلنا فيما أفاءه اللّه تعالى علينا بأسيافنا و رماحنا و أو جفنا عليه بخيلنا و ظهرت عليه دعوتنا و أخذناه قسرا قهرا ممن لا يرى الاسلام إلّا كرها فقال: أما ما ذكرتماه من أمر الاستشارة فو اللّه ما كانت لي في الولاية رغبة، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 79 و لكنّكم دعوتموني إليها و جعلتموني عليها فخفت أن أردّكم فتختلف الامّة فلمّا افضت إليّ نظرت في كتاب اللّه و سنّة رسوله فأمضيت ما ولّاني عليه و اتّبعته و لم احتج إلى رأيكما فيه و لا رأى غيركما، و لو وقع حكم ليس في كتاب اللّه بيانه و لا في السنة برهانه و احتيج إلى المشاورة فيه لشاورتكما فيه.و أمّا القسم و الاسوة فانّ ذلك أمر لم أحكم فيه بادىء بدء، قد وجدت أنا و أنتما رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يحكم بذلك و كتاب اللّه ناطق به و هو الكتاب الّذي لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد.و أمّا قولكما جعلت فيئنا و ما أفاءه سيوفنا و رماحنا سواء بيننا و بين غيرنا فقديما سبق إلى الاسلام قوم و نصروه بسيوفهم و رماحهم فلا فضّلهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في القسم و لا آثرهم بالسّبق و اللّه سبحانه موفّ السّابق و المجاهد يوم القيامة أعمالهم و ليس لكما و اللّه عندي و لا لغيركما إلّا هذا، أخذ اللّه بقلوبنا و قلوبكم إلى الحقّ و ألهمنا و ايّاكم الصّبر- ثمّ قال- رحم اللّه امرء رأى حقّا فأعان عليه و رأى جورا فردّه و كان عونا للحقّ على من خالفه.قال أبو جعفر: و قد روى أنّهما قالا له عليه السّلام وقت البيعة: نبايعك على أنّا شركاؤك في هذا الأمر.فقال: و لكنّكما شريكاى في الفيء لا أستأثر عليكما و لا على عبد حبشي مجدّع بدرهم فما دونه، لا أنا و لا ولداى هذان، فان أبيتم إلّا لفظ الشّركة فأنتما عونان لي عند العجز و الفاقة لا عند القوّة و الاستقامة.قال أبو جعفر: فاشترطا ما لا يجوز في عقد الامامة و شرط عليه السّلام لهما ما يجب في الدّين و الشريعة.قال الشّارح المعتزلي بعد نقله هذا الكلام من الاسكافي:فان قلت: فانّ أبا بكر قسّم بالسويّة كما قسّمه أمير المؤمنين و لم ينكروا ذلك كما أنكروه أيام أمير المؤمنين فما الفرق بين الحالتين؟قلت: إنّ أبا بكر قسّم محتذيا لقسم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فلمّا ولي عمر الخلافة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 80 و فضّل قوما على قوم ألفوا ذلك و نسوا تلك القسمة الاولى و طالت أيّام عمر و اشربت قلوبهم كثرة العطاء و حبّ المال، و أمّا الذين اهتضموا فقنعوا و مرّنوا على القناعة و لم يخطر لأحد من الفريقين أنّ هذه الحال تنتقض أو تتغيّر بوجه ما.فلمّا ولي عثمان أجرى الأمر على ما كان عمر يجريه، فازداد وثوق القوم بذلك و من ألف أمرا شقّ عليه فراقه و ترك العادة فيه.فلمّا ولي أمير المؤمنين أراد أن يردّ الأمر إلى ما كان في أيّام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أبي بكر و قد نسي ذلك و رفض و تخلل بين الزّمانين اثنتان و عشرون سنة فشقّ ذلك عليهم و أكبروه حتّى حدث ما حدث من نقض البيعة و مفارقة الطّاعة، و للّه أمر هو بالغه.الترجمة:از جمله كلام نصيحت انجام آن امام است كه خطاب فرموده طلحة و زبير را بعد از آنكه بيعت كردند با او بخلافت او و عتاب كردند مر او را بجهت ترك نمودن آن بزرگوار مشاوره ايشان را و نخواستن اعانت از ايشان را در امور خلافت مى فرمايد:بتحقيق ايراد نموديد چيز مختصرى را و تأخير انداختيد چيز زياد را، چرا خبر نمى دهيد بمن كدام چيزى كه شما را در آن حق بوده است من مانع از حقّ شما شده ام؟ و كدام سهم و حصّه از بيت المال من علاوه از شما برداشته و بشما نداده ام يا كدام حقّى كه يك نفر مسلمان نزد من آورده از اجراء آن ضعيف بوده ام يا بحكم آن جاهل شده يا در دليل آن خطا نموده؟قسم بخداى تعالى نبود مرا در خلافت هيچ رغبت و نه در ولايت هيچ حاجتي و ليكن شما خوانديد مرا بسوي آن و الزام نموديد مرا بر آن، پس هنگامى كه رسيد بمن نظر نمودم در كتاب عزيز خداوند و بچيزى كه واجب فرموده بما و أمر نموده ما را بحكم كردن آن، پس تبعيت نمودم بان و نظر نمودم بچيزى كه پيغمبر خدا صلوات اللّه و سلامه عليه و آله سنّت خود قرار داده، پس متابعت كردم آن را پس محتاج نبودم در اين خصوص برأى و تدبير شما، و نه برأى و تدبير غير شما، و اتفاق نيفتاده حكمى كه جاهل باشم بان تا مشاوره نمايم با شما، يا با ساير برادران خود از مسلمانان، و اگر همچنين حكمى اتفاق مى افتاد إعراض نمى كردم از شما و نه از غير شما.و أمّا آن چيزي كه اظهار نموديد آن را از أمر اسوة يعنى برابرى شما با سايرين در قسمت، پس بدرستى كه اين چيزيست من خود سر با رأى خود در آن حكم ننموده و با هواى نفس خود مباشر آن نبوده، بلكه يافتم من و شما چيزى را كه آورد آن را حضرت رسالت ماب صلوات اللّه و سلامه عليه و آله از قسمت بالسّويّة در حالتى كه فارع شده بود از آن، پس احتياج نداشتم من بشما در چيزى كه خدا از قسمت آن فارغ بوده و امضاى حكم خود را در آن فرموده، پس نيست شما را بحق خدا در نزد من و نه غير شما را اين كه ترضيه خواطر و ازاله شكايت شما را نمايم، برگرداند خداوند قلبهاى ما و قلبهاى شما را بسوى حق، و الهام فرمايد بما و شما صبر را.پس از آن فرمود: رحمت كند خدا مردى را كه بيند حق را پس اعانت نمايد بان، يا بيند ظلم و ستم را پس رفع نمايد آن را، و باشد معين بحق بر ضرر صاحب جور و ظلم. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص116 از سخنان على عليه السلام خطاب به طلحه و زبير كه پس از بيعت با او در مورد خلافت ايراد كرده است. طلحه و زبير او را سرزنش كرده بودند كه رايزنى با آن دو و يارى گرفتن از ايشان را رها كرده است. اين خطبه با عبارت «لقد نقمتما يسيرا و ارجأتما كثيرا» (بدرستى كه چيز اندكى را ناخوشايند داشتيد و بسيارى از حق مرا رها كرديد) شروع مى شود. على عليه السلام سوگند خورده است كه او را نياز و رغبتى به خلافت نبوده است و بدرستى كه راست گفته است و مورخان و تمام سيره نويسان همين گونه نوشته اند. طبرى در تاريخ خود و ديگران هم در آثار خويش آورده اند كه مردم اطراف او را گرفتند و با اصرار از او مى خواستند اجازه دهد بيعت كنند و او خوددارى مى كرد و مى فرمود «رهايم كنيد و در جستجوى كسى جز من باشيد، كه در آينده با كارى روياروى مى شويم كه چند رنگ و چند چهره دارد عقلها بر آن پايدار و دلها براى آن شكيبا و مقاوم نخواهد بود» گفتند: به خدايت سوگند مى-  دهيم، مگر فتنه را نمى بينى مگر نمى بينى كه در اسلام چه پديد آمده است، مگر از خدا نمى ترسى فرمود «اينك به سبب آنچه از شما ديدم خواسته شما را مى پذيرم و بدانيد كه اگر خواسته شما را پذيرفتم در مورد شما آنچه را مى دانم انجام مى دهم و حال آنكه اگر رهايم كنيد من همچون يكى از شمايم بلكه از همه نسبت به كسى كه حكومت خود را به او واگذاريد سخن شنواتر و مطيع ترم»، گفتند: ما از تو جدا نمى شويم تا با تو بيعت كنيم. فرمود: «اگر از اين كار گزيرى نيست بايد در مسجد صورت گيرد كه بيعت من پوشيده نخواهد بود و نبايد جز با رضايت مسلمانان و در حضور جمع صورت گيرد». پس برخاست و در حالى كه مردم بر گرد او بودند وارد مسجد شد و مسلمانان از هر سوى پيش او دويدند و گرد آمدند و بيعت كردند و طلحه و زبير هم ميان ايشان بودند. مى گويم: اين گفتار على عليه السلام كه فرموده است «بيعت من پوشيده نخواهد بود و فقط در مسجد و حضور عموم مردم بايد صورت بگيرد» شبيه گفتار او پس از رحلت پيامبر (ص) به عباس است كه چون عباس به او گفت: دست براى بيعت فراز آر. فرمود «دوست مى دارم كه اين بيعت آشكارا صورت گيرد و خوش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص117 نمى دارم پشت پرده و ديوار با من بيعت شود.» على عليه السلام سپس مى گويد: كه اگر با او بيعت شود به كتاب خدا و سنت رسول خدا عمل خواهد كرد و نيازمند به رايزنى با طلحه و زبير و جز ايشان نخواهد بود و حكمى اتفاق نمى افتد كه او آن را نداند و مجبور به رايزنى با آن دو باشد و اگر چنان شود با آن دو و جز آن دو مشورت و رايزنى خواهد كرد و از آن كار خوددارى نخواهد كرد. سپس على عليه السلام در مورد چگونگى تقسيم مقررى سخن گفته است كه او در اين مورد به روش و سنت رسول خدا (ص) عمل مى كند و راست گفته است كه پيامبر (ص) عطاء و مقررى را ميان مردم به تساوى تقسيم مى فرمود و ابو بكر هم همان روش را داشت. از اخبار طلحه و زبير: پيش از اين ما مواردى را كه طلحه و زبير بر على عليه السلام خرده گرفته و گفته بودند نمى بينيم در كارى با ما رايزنى كند و در انديشه اى با ما گفتگو كند و كار را بدون رايزنى با ما انجام مى دهد و نسبت به ما استبداد مى ورزد آورده ايم. و حال آنكه دگرگونه اميد داشتند: طلحه مى خواست على او را به ولايت بصره بگمارد و زبير مى خواست او را به امارت كوفه منصوب كند. همين كه صلابت او را در دين و قوت عزمش را در نپذيرفتن چرب زبانى و مراقبت او را در پرهيز از هر گونه زيركى و سياست بازى ديدند و متوجه شدند كه در همه كارهايش فقط كتاب خدا و سنت را در نظر مى گيرد رنجيده خاطر شدند و حال آنكه اين موضوع را از قديم مى دانستند كه خوى و سرشت على (ع) چگونه است كه عمر پيش از آن به طلحه و زبير گفته بود كه اگر اين مرد اصلع [على عليه السلام ] به خلافت برسد همه شما را به شاهراه درخشان و راه راست راهنمايى خواهد كرد، و پيامبر (ص) مدتها پيش از آن فرموده بود «اگر خلافت را به على واگذاريد او را هدايت شده و هدايت كننده خواهيد يافت» ولى خبر همچون معاينه و سخن چون گفتار نيست و وعده چون برآوردن آن نيست. اين بود كه آن دو از على (ع) برگشتند و دگرگون شدند و به بدگويى نسبت به او در افتادند و خرده گرفتند و نسبت به اداى حق او سستى كردند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص118 بدين سبب درصدد پيدا كردن انگيزه هايى براى تأويل كار خود برآمدند. نخست موضوع استبداد و رها كردن رايزنى را مطرح ساختند و سپس موضوع تقسيم اموال و غنايم را به طور تساوى پيش كشيدند و عمر را ستايش كردند و روش او را پسنديده و راى او را درست دانستند و گفتند عمر پيشگامان و سابقه داران را برترى مى داد و على عليه السلام را گمراه دانستند و گفتند او خطا مى كند و با روش عمر كه روش پسنديده يى بود مخالفت مى كند و روش پيامبر (ص) باقرب روزگار ما به آن با روش عمر منافاتى نداشته است، و با اين بهانه از سران مسلمانان كه عمر آنان را برترى مى داد و غنيمت را بر آنان بيشتر از ديگران مى بخشيد بر ضد على (ع) يارى خواستند و مردم دنيا شيفتگانى هستند كه مال را سخت دوست مى دارند، بدين گونه با دگرگون شدن آن دو دل بسيارى از مردم نسبت به على دگرگون شد و نيت آنان كه پيش از آن درست بود تباه گشت. عمر نخست در كار خويش بسيار موفق بود كه قريش و مهاجران و افراد سابقه دار را از خروج از مدينه منع كرد و آنانرا از آمد و شد و آميزش با مردم و مردم را از آمد و شد و آميزش با آنان بازداشت و معتقد بود كه معاشرت آنان با يكديگر سرچشمه اصلى تباهى در زمين است. توجه داشت كه پيروزيها و غنيمتها مسلمانان را سر مست كرده است و هرگاه سران و بزرگان از مركز هجرت دور و تنها شوند و مردم در سرزمينهاى دور با آنان معاشرت كنند اطمينانى نيست كه قيام كردن و طلب حكومت و تفرقه انداختن در نظرشان آراسته گردد و نظام دوستى و الفت گسسته شود. ولى عمر-  كه به هر حال خدايش از او خشنود باد- اين راى استوار را پس از اينكه ابو لولوه او را كارد زد نقض كرد و شكست و موضوع شورى را پيش آورد كه سبب اصلى هر فتنه اى شد كه پس از آن پديد آمد و تا پايان دنيا ادامه خواهد داشت. ما اين موضوع را قبلا گفتيم و شرح داديم كه موضوع شورى و اينكه هر يك از آن شش تن خود را براى خلافت شايسته مى دانست چه تباهيها ببار آورد. ابو جعفر طبرى در تاريخ خود آورده است كه عمر براى سرشناسان مهاجران قريش بيرون رفتن از مدينه و سفر به شهرها را بدون اجازه و مدتى معلوم ممنوع كرده بود. آنان از او زبان به شكايت گشودند چون خبر به او رسيد برخاست و خطبه خواند و گفت همانا من اينك براى اسلام سن و سالى چون سن و سال شتر را مثل مى زنم و همان گونه دندانهاى آنرا بر مى شمرم: نخست دندانهايش نورسته و كامل است، آن گاه ثناياى او فرو مى افتد و سپس دندانى كه ميان دندانهاى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص119 ثنايا و نيش است فرو مى افتد، سپس دندان هشت سالگى و آن گاه دندان نه سالگى او. آيا براى چنين شترى چيزى جز كاستى و ناتوانى مى توان انتظار داشت؟ همانا كه اسلام اينك چنان شده است و قريش مى خواهند اموال خدا را بگيرند و آنرا در آنچه در دل دارند هزينه سازند. همانا ميان قريش كسانى هستند كه انديشه تفرقه در ضمير مى پرورند و در صدد آن اند تا ريسمان طاعت را از گردن بيرون آورند، ولى تا پسر خطاب زنده باشد اين كار صورت نخواهد گرفت من كنار دره آتش ايستاده ام حلقوم و گريبان قريش را استوار گرفته ام كه در آتش فرو نيفتند. همچنين ابو جعفر طبرى در تاريخ خود مى گويد: چون عثمان به ولايت رسيد، قريش و مهاجران را بر آنچه عمر فرو گرفته بود فرو نگرفت و آنان به ديگر شهرها و كشورها رفتند و همين كه به آنجا رسيدند و دنيا را ديدند و مردم ايشان را شناختند و ديدند كسانى كه داراى سابقه و پيشگامى در اسلام نبودند كنار زده و به فراموشى سپرده شدند و كسانى كه داراى فضل و سابقه بودند مشهور شدند و مردم به آنان گرايش پيدا كردند در نتيجه به صورت گروهها و دسته ها در آمدند، و خود را به آنان نزديكتر ساختند و ايشان را طمع انداختند، و گفتند چه خوب است اينان به پادشاهى رسند كه در آن براى ما هم بهره يى باشد. اين نخستين سستى بود كه بر اسلام رسيد و نخستين فتنه يى كه براى عوام پيش آمد. همچنين ابو جعفر طبرى، از شعبى نقل مى كند كه مى گفته است: عمر نمرد تا آنكه قريش از او سخت ملول شدند كه ايشان را در مدينه محصور كرده بود آنان از او خواستند اجازه دهد به شهرهاى ديگر بروند و او خوددارى مى كرد و مى گفت: همانا بيمناك ترين چيزى كه از آن بر اين امت بيمناكم پراكنده شدن شما در سرزمينهاست. كار به آنجا كشيد كه كسى از او درباره شركت در جنگ و جهاد با ايرانيان و روميان اجازه مى خواست و آنها مهاجران قرشى بودند كه او ايشان را در مدينه باز داشته بود، در پاسخ مى گفت: در همان جهادها كه همراه پيامبر (ص) شركت كرده اى آن قدر ثواب نهفته است كه تو را بسنده باشد و به مقام پسنديده و مورد رضايت حق برساند و همان براى تو از شركت در جهاد امروز بهتر است، براى تو سودبخش تر از همه اين است كه نه تو دنيا را ببينى و نه دنيا تو را. چون عمر مرد و عثمان به حكومت رسيد آنان را آزاد گذاشت و در سرزمينها پراكنده شدند مردم به آنان گرايش يافتند و آنان با مردم معاشرت كردند و به همين سبب بود كه عثمان در نظر قريش محبوبتر از عمر بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص120 اينك حسن انديشه عمر در باز داشتن مهاجران و افراد با سابقه قريش از معاشرت و آمد و شد با مردم و خروج ايشان از مدينه براى تو روشن شد و اين هم براى تو روشن شد كه عثمان اين محدوديت را شكست و در نتيجه مردم با آنان معاشرت كردند و ايشان را به تباهى كشاندند و پادشاهى و فرماندهى و سالارى را در نظر آنان آراستند به ويژه با ثروت گرانى كه براى آنان فراهم شده بود. و ثروت ابزار تباهى است و چه ابزارى و براى طلحه و زبير از آن ميان چنان ثروتى فراهم شد كه چنان توانگرى و آسايشى براى كس ديگرى غير از آن دو تن فراهم نشد. با توجه به سابقه آن دو در اسلام گروهى بزرگ از مسلمانان آرزوى خلافت را در وجود آن دو بر مى انگيختند و رياست طلبى را در نظرشان مى آراستند، به ويژه كه عمر هم آن دو را لايق و همچون خودش آن را سزاوار مقام خلافت دانسته و به عضويت شورى در آورده بود، و هر كس كه به خويشتن اميدى دهد و بر آن آرزومند شود تا هنگامى كه در گور پنهان شود از اين اميد دست بر نمى دارد. از آن ميان طلحه چنان بود كه هنگام زنده بودن ابو بكر آرزوى خليفه شدن پس از او را داشت و براى خود اين شبهه را ايجاد كرده بود كه چون از عموزادگان ابو بكر است، ابو بكر او را به جانشينى خود خواهد گماشت و بدين سبب خلافت عمر را خوش نداشت و به ابو بكر گفت: به خداى خودت چه پاسخى مى دهى و حال آنكه درشتخوى خشنى را بر ما والى كردى؟ به روزگار خلافت عمر هم گروهى با طلحه بودند كه پيش او مى نشستند و پوشيده با او درباره خلافت سخن مى گفتند و به او اظهار مى داشتند اگر عمر بميرد ناگهان با تو بيعت خواهيم كرد روزگار هر چه مى-  خواهد بر ضد ما انجام دهد. اين سخن به اطلاع عمر رسيد و آن خطبه و سخن مشهور خود را ايراد كرد كه «گروهى مى گويند بيعت ابو بكر ناگهانى و حساب نشده بود و اگر عمر بميرد چنين و چنان خواهيم كرد، راست است كه بيعت ابو بكر چنان بود ولى خداوند شر آن را برطرف فرمود و از آن محفوظ داشت، وانگهى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 121 ميان شما كسى همچون ابو بكر نيست كه همه گردنها به سوى او كشيده شود و هر كس بدون رايزنى با مسلمانان با كسى ديگر بيعت كند هر دو شايسته آن اند كه كشته شوند.» چون خلافت به عثمان رسيد با آن كه نخست به آن راضى شده بود آن را ناخوش داشت و آنچه را در دل داشت ظاهر ساخت و مردم را چندان بر او شوراند تا كشته شد و چون عثمان كشته شد طلحه هيچ شك و ترديد نداشت كه حكومت از آن او خواهد بود و چون حكومت به على عليه السلام رسيد از آن مرد سر زد آنچه سر زد و آخرين دوا داغ كردن است. اما زبير فقط علوى انديشه بود و بس و على را به شدت دوست مى داشت چندان كه همچون روان او شمرده مى شد و گفته مى شود كه چون على عليه السلام پس از روز سقيفه و آنچه در آن گذشت از مسلمانان يارى خواست و شبها همسرش فاطمه (ع) را بر خرى سوار مى كرد و خود لگام آن را مى كشيد و دو پسرشان حسن و حسين هم پيشاپيش حركت مى كردند آن گاه بر در خانه هاى انصار و ديگران مى-  آمد و از ايشان يارى و كمك مى خواست. چهل مرد به على (ع) پاسخ مثبت دادند و على با آنان به شرط ايستادگى تا پاى جان بيعت كرد و به آنان فرمان داد تا سحرگاه در حالى كه سرهاى خود را تراشيده و سلاح همراه داشته باشند به حضورش آيند و چون سپيده دميد از آن گروه جز چهار تن كسى به حضورش نيامد و آن چهار تن زبير و مقداد و ابو ذر و سلمان بودند. على (ع) بار ديگر شبانه بر در خانه آنان رفت و سوگندشان داد گفتند: فردا صبح زود حضورت خواهيم بود. باز هم از ايشان جز چهار تن كسى نيامد كه همان چهار تن بودند. شب سوم نيز على (ع) با آنان ديدار كرد كه نتيجه همان بود، از ميان آن چهار تن زبير از همگان در نصرت على پايدارتر و در اطاعت از او روشن بين تر بود. بارها سرش را تراشيد و در حالى كه شمشيرش را بر دوش داشت به حضور على آمد البته كه آن سه تن هم همين گونه رفتار مى كردند ولى بايد در نظر داشت كه زبير سالارشان بود. مردم اين خبر را هم در مورد زبير نوشته اند كه چون به خانه فاطمه (ع) هجوم بردند نخست به زبير حمله شد و شمشيرش را گرفتند و چندان به سنگ زدند كه شكسته شد. همچنين ويژه بودن زبير به على (ع) و خلوتهايى را كه با هم داشته اند نوشته اند و زبير همواره دوستدار على (ع) و متمسك به محبت و مودت با او بود تا هنگامى كه پسرش عبد الله بزرگ شد و به جوانى رسيد و به مادر گرايش يافت و بدان سوى شتافت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص122 و از محبت و دوستى نسبت به اين سو منحرف شد و محبت پدر به پسر معلوم است و بدين گونه زبير هم از محبت به على (ع) منحرف شد و به روزگار عمر هم ميان زبير و على عليه السلام امورى پيش آمد كه تا اندازه يى سبب كدورت و تيرگى گرديد. از جمله داستان بردگان آزاد كرده و وابستگان صفيه است و منازعه على و زبير در مورد ميراثى كه عمر به نفع زبير راى داد و على عليه السلام آن حكم را فقط به سبب قدرت و حكومت عمر به ظاهر پذيرفت بدون اينكه از لحاظ شرعى به آن موضوع اعتراف داشته باشد و از اين بابت تكدرى در دل زبير باقى ماند. شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد در كتاب نقض العثمانيه سخنى از زبير نقل مى كند كه اگر درست باشد دليل بر انحراف شديد زبير از دوستى با امير المومنين عليه السلام است. او مى گويد: گويند على عليه السلام و زبير مفاخره كردند زبير گفت: من در حال بلوغ مسلمان شدم و تو در حال كودكى مسلمان شدى من نخستين كسى بودم كه در مكه شمشير كشيد و حال آنكه تو در آن هنگام پوشيده در شعب ابى طالب زندگى مى كردى و مردان تو را در پناه گرفته بودند و خويشاوندان نزديك از خاندان بنى هاشم هزينه زندگى تو را پرداخت مى كردند و من سوار كار بودم و تو پياده و فرشتگان به شكل و سيماى من فرود آمدند، وانگهى من حوارى رسول خدايم. شيخ ما ابو جعفر اسكافى مى گويد: اين خبر ساخته و پرداخته است و ميان على (ع) و زبير چيزى از اين گفتگو صورت نگرفته است و اين خبر از مجعولات عثمانيان است و چنين سخنى ميان احاديث شنيده نشده و در كتابهاى تاريخ ديده نشده است. على عليه السلام مى توانست در پاسخ او بگويد، كودك مسلمان برتر از شخص بالغ است. اما شمشير كشيدن تو در مكه به هنگام و در جاى خود نبوده است و خداوند در اين مورد چنين فرموده است «آيا نمى بينى آنانى را كه به ايشان گفته شد دست بداريد...» تا آخر آيه و من در خوددارى از جنگ و اقدام بر آن طبق سنت رسول خدا عمل مى كنم. وانگهى كفالت مردان و خويشاوندان نزديك از على عليه السلام در آن دره براى على (ع) ننگى نيست كه پيامبر (ص) خود همچنان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص123 در آن دره بود و مردان و خويشاوندان عهده دار كفالت آن حضرت بودند. اما اينكه تو سواره جنگى كنى و من پياده اى كاش آن سوار كارى تو در جنگ با عمرو بن عبدود يا در جنگ احد هنگام جنگ با طلحة بن ابى طلحه يا در جنگ خيبر با رويارويى با مرحب سود بخش مى بود. اسبى كه در آن روزگاران بر آن سوار مى-  شدى و جنگ مى كردى درمانده و زبون تر از بزگرفتار به گرى بود، و آن كس كه فرشتگان بر او سلام دهند برتر از كسى است كه فرشتگان به صورت او فرود آيند چرا كه فرشتگان به صورت دحيه كلبى هم فرود آمده اند، آيا اين موجب مى شود كه دحيه از من برتر باشد؟ اما اينكه تو حوارى رسول خدا باشى اگر خصائص مرا در قبال اين خصيصه بر شمرى وقت و زمان را فرا خواهى گرفت و چه بسا سكوت كه از سخن گفتن رساتر است. اينك به بحث نخست بر مى گرديم و مى گوييم همين كه طلحه و زبير از سوى على (ع) و رسيدن به امور دنيوى از جانب او نوميد شدند آنچه در دل نهان داشتند بيرون ريختند و پيش از آنكه از او جدا شوند با او بگو و مگو و ستيزى ناپسنديده كردند. شيخ ما ابو عثمان جاحظ در اين باره چنين روايت مى كند: طلحه و زبير پيش از آنكه آهنگ مكه كنند همراه محمد بن طلحه پيامى براى على (ع) فرستادند. آن دو به محمد گفتند: به على عنوان «امير المومنين» مده فقط به او «ابو الحسن» بگو و سپس پيام ما را بدين گونه به او برسان كه انديشه و گمان ما در مورد تو به سستى و نوميدى مبدل شد، ما كار را براى تو رو به راه و حكومت را استوار ساختيم و مردم را از هر سو بر عثمان شورانديم تا كشته شد و چون مردم براى حكومت به جستجوى تو در آمدند ما شتابان پيش تو آمديم و با تو بيعت كرديم و گردن همه اعراب را به سوى تو كشانديم و مهاجران و انصار در بيعت تو از ما پيروى كردند ولى همين كه زمام كار را بدست گرفتى با انديشه خود مستبد شدى و به ما اعتنايى نكردى و همچون زن سالخورده يى كه كسى رغبت ازدواج با او نمى كند ما را به حال خود رها كردى و خوارى و زبونى كه با كنيزان مى شود نسبت به ما روا داشتى و كار خود را به اشتر و حكيم بن جبله و ديگر اعراب و زورمندان شهرستانها واگذار كردى، داستان ما و آرزوهاى ما از تو و اميدهاى ما از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص124 ناحيه تو چنان شده است كه آن شاعر پيشين سروده است: «تو چنان آبشخورى شدى كه آب دادنش همچون سراب فريبنده در فلات سخت و استوار است». چون محمد بن طلحه به حضور على آمد و اين پيام را گزارد فرمود پيش آن دو برگرد و بگو چه چيزى شما را خشنود مى كند؟ او رفت و سپس بازگشت و گفت: ميگويند يكى از ما را والى بصره و ديگرى را والى كوفه كن. على فرمود: هرگز چنين مباد كه در آن صورت همه رويه زمين خواب خوش مى بيند و تباهى برانگيخته و همه شهرها از هر سو براى من برهم مى ريزد. به خدا سوگند، اينك كه آن دو در مدينه و پيش من هستند از ايشان در امان نيستم چگونه در حالى كه آن دو را بر دو عراق [كوفه و بصره ] والى گردانم در امان باشم؟ پيش آن دو برو و بگو اى دو پيرمرد از خشم و سطوت خداوند بترسيد و براى مسلمانان فريب و مكر برپا مكنيد كه شما اين سخن خداوند متعال را شنيده ايد كه فرموده است «اين سراى ديگر را براى كسانى قرار داده ايم كه در زمين اراده بزرگ منشى و تباهى نكنند و فرجام پسنديده از پرهيزگاران است» محمد بن طلحه برخاست و پيش آن دو برگشت و ديگر به حضور على باز نيامد. آن دو نيز چند روزى به حضور على نيامدند سپس پيش او آمدند و از او اجازه خواستند كه براى گزاردن عمره به مكه بروند. على (ع) پس از اينكه آن دو را سوگند داد كه بيعت او را نشكنند و نسبت به او فريب نسازند و اتحاد مسلمانان را دچار تفرقه نكنند و پس از انجام عمره به خانه هاى خود در مدينه برگردند به آنان اجازه داد، آن دو براى همه اين موارد سوگند خوردند و بيرون رفتند و كردند آنچه كردند. شيخ ما ابو عثمان جاحظ همچنين روايت مى كند كه چون طلحه و زبير به مكه رفتند و مردم را به اين گمان انداختند كه براى عمره مى روند. على عليه السلام به ياران خود فرمود «به خدا سوگند، آهنگ عمره گزاردن ندارند كه آهنگ فريبكارى دارند» و اين آيه را تلاوت فرمود كه «هر كس پيمان بگسلد جز اين نيست كه نسبت به خويش پيمان گسلى [ستم ] كرده است و آن كس كه به آنچه با خداوند بر آن پيمان بسته است وفا كند خداوند بزودى پاداشى بزرگ به او ارزانى مى دارد». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص125 طبرى در تاريخ خود روايت مى كند كه چون طلحه و زبير با على عليه السلام بيعت كردند از او خواستند كه آنان را بر كوفه و بصره اميرى دهد. فرمود: شما پيش من باشيد كه حضور شما بر زيور من بيفزايد كه من از دورى شما دلتنگ مى-  شوم. طبرى مى گويد. على عليه السلام پيش از بيعت كردن آن دو به ايشان فرمود «اگر دوست مى داريد شما با من بيعت كنيد و اگر دوست مى داريد من با شما بيعت كنم» گفتند: نه، ما با تو بيعت مى كنيم. آن گاه پس از آن گفتند كه ما از ترس جان با او بيعت كرديم و مى دانستيم كه او با ما بيعت نخواهد كرد. سپس چهار ماه پس از كشته شدن عثمان به مكه رفتند و خروج كردند. طبرى همچنين در تاريخ خود نقل مى كند كه چون مردم با على عليه السلام بيعت كردند و حكومت براى او استوار شد طلحه به زبير گفت: چنين مى بينم كه براى ما از اين حكومت چيزى بيشتر از سياهى پوزه سگ نباشد. طبرى همچنين در تاريخ خود نقل مى كند كه چون مردم پس از كشته شدن عثمان با على عليه السلام بيعت كردند، على بر در خانه زبير آمد و اجازه خواست. ابو حبيبة برده زبير مى گويد: چون به زبير خبر دادم شمشيرش را از نيام بيرون كشيد و آن را برهنه زير تشك خود نهاد و گفت به على اجازه ورود بده و من اجازه دادم. على آمد و سلام داد و همان گونه كه ايستاده بود بدون آنكه سخنى بگويد بازگشت. زبير به من گفت: بدون ترديد براى كارى آمد كه انجام نداد و نگفت. برخيز و همانجا كه على ايستاده بود بايست و ببين آيا از شمشير چيزى مى بينى. من برخاستم و همانجا ايستادم و زبانه شمشير را ديدم و به زبير گفتم: هر كس كه اينجا بايستد زبانه شمشير را مى بيند. زبير گفت: آرى همين مسأله آن مرد را به شتاب واداشت. شيخ ما ابو عثمان جاحظ نقل مى كند كه مصعب بن زبير براى عبد الملك چنين نوشت: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص126 از مصعب بن زبير به عبد الملك بن مروان. سلام بر تو، من همراه تو خداوندى را كه خدايى جز او نيست مى ستايم. اما بعد، «اى جوانمرد كبود چشم بزودى خواهى دانست كه من پرده و حجاب همسرانت را خواهم دريد، و شهرى را كه تو در آن ساكنى چنان خواهم كرد كه خرابى و ويرانى از هر گوشه آن آشكار گردد». همانا در قبال خداوند بر عهده من است كه به اين كار وفا كنم مگر آنكه توبه كنى و باز گردى و به جان خودم سوگند كه تو همسنگ عبد الله بن زبير نيستى و مروان همسنگ زبير بن عوام كه حوارى و پسر عمه پيامبر است نيست. كار را به اهل آن بسپار كه اگر بتوانى خويشتن را نجات دهى بزرگترين غنيمتها است. و السلام. عبد الملك مروان در پاسخ او چنين نوشت: «از بنده خدا عبد الملك امير المومنين به شخص زبونى كه هر كس او را مصعب [سركش] ناميده بر خطا رفته است. سلام بر تو، همراه تو خداوندى را كه خدايى جز او نيست ستايش مى كنم. اما بعد، آيا مرا بيم مى دهى و تا امروز نديده ام كه گنجشك عقاب را بيم دهد آخر عقاب چه هنگامى با گنجشك روياروى مى شود كه از جنگجويان او پرده بر درد آيا شيران بيشه را به گرگان بيم مى دهى و حال آنكه شيران پيشه گرگان را يك باره فرو ميبلعند. اما آنچه در مورد وفاى خود ذكر كردى، به جان خودم سوگند كه پدرت هم مى خواست با افراد گمنام قريش براى تيم و عدى وفا كند و چون كارها بدست صاحب آن يعنى عثمان كه داراى نسب شريف و تبار گرامى بود افتاد براى او غائله ها برانگيخت و دام ها بگسترد تا به خواسته خود در آن مورد رسيد سپس مردم را به بيعت با على فرا خواند و خودش هم با او بيعت كرد و چون كارها براى على (ع) رو به راه شد و همگى در مورد او هماهنگ شدند، همان حسد قديمى كه نسبت به خاندان عبد مناف داشت او را فرا گرفت و عهد على را شكست و بيعت او را آن هم پس از آنكه استوار كرده بود، گسست و فكر و انديشه بدى كرد و خدايش بكشد چه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص127 انديشه نادرستى كرد، سرانجام گوشتهايش را كفتارها و درندگان در وادى السباع دريدند. به جان خودم سوگند، اى كسى كه از خاندان عبد العزى بن قصى هستى، نيك مى دانى كه ما افراد خاندان عبد مناف همواره سروران و رهبران شما بوده ايم چه در دوره جاهلى و چه در اسلام، ولى حسد و رشك تو را بر آنچه گفتى واداشته است و اين را از خويشاوندان دور به ارث نبرده اى بلكه از پدرت ميراث برده اى، و گمان نمى كنم حسد تو و برادرت به چيز ديگرى جز همان نتيجه حسد پدرتان برسد «كه فريب زشت جز صاحبش كس ديگرى را نابود نميكند» «و آنان كه ستم ميكنند بزودى خواهند دانست كه به چه كيفر گاهى بازگشت مى كنند» همچنين ابو عثمان مى گويد: حسن بن على عليهما السلام پيش معاويه آمد و عبد الله بن زبير هم آنجا بود. معاويه دوست مى داشت ميان قريش فتنه انگيزى كند بدين سبب به امام حسن گفت: اى ابو محمد آيا على از لحاظ سنى بزرگتر بود يا زبير؟ حسن فرمود سن آن دو نزديك يكديگر ولى على از زبير مسن تر بود: خداوند على را رحمت فرمايد عبد الله بن زبير بلافاصله گفت: و خداوند زبير را رحمت فرمايد. ابو سعيد پسر عقيل بن ابى طالب كه آنجا حضور داشت گفت: اى عبد الله چه معنى داشت كه ترحم اين مرد بر پدرش تو را اين چنين برانگيخت گفت: من هم براى پدرم طلب رحمت كردم. ابو سعيد گفت: گويا زبير را نظير و مانند على مى-  دانى گفت: چه چيزى مانع از اين است، كه هر دو از قريش هستند و هر دو مردم را براى حكومت خود فرا خواندند و كار براى ايشان انجام نيافت. ابو سعيد گفت: اى عبد الله، اين سخن را رها كن كه مقام و منزلت على در قريش و نسبت به رسول (ص) چنان است كه مى دانى و چون على مردم را به پيروى از خويش فرا خواند از او پيروى شد و خود سالار بود، حال آنكه زبير به كارى فرا خواند كه سالارش زنى [عايشه ] بود و چون دو گروه روياروى شدند پيش از آنكه حق آشكار و پيروز شود و او را فرو گيرد يا باطل از ميان رود و رهايش كند بر پاشنه هاى خود برگشت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص128 و گريزان پشت به جنگ كرد و مردى كه اگر او را با يكى از اندامهاى زبير مقايسه ميكردند كوچكتر بود به او رسيد و گردنش را زد و جامه و سلاحش را برگرفت و سرش را با خود آورد. در حالى كه على همچنان بر عادتى كه در التزام پسر عمويش [محمد (ص)] داشت به پيشروى خويش ادامه داد. بنابراين، خداوند على را قرين رحمت بداراد ابن زبير گفت: اى ابو سعيد، اگر كسى ديگرى جز تو اين سخنان را مى گفت مى دانست ابو سعيد گفت: آن كس كه معترض آن شود از تو رويگردان است. معاويه ابو سعيد را از سخن گفتن بازداشت و همگان سكوت كردند. عايشه از گفتگوى ايشان آگاه شد. قضا را ابو سعيد از كنار خانه او گذاشت و عايشه او را ندا داد كه اى ابو سعيد، تو آن سخنان را به خواهرزاده من گفته اى. ابو سعيد برگشت و نگريست و چيزى نديد. گفت: شيطان تو را مى بيند و تو او را نمى بينى. عايشه خنديد و گفت: خدا پدرت را بيامرزد چه اندازه زبانت تيز است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom