خطبه ۲۰۶

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۲۰۶ : نهی از دشنام دادن به دشمن [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) و قد سمع قوما من أصحابه يسبّون أهل الشام أيام حربهم بصفين :
إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ، وَ لَكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ وَ ذَكَرْتُمْ حَالَهُمْ كَانَ أَصْوَبَ فِي الْقَوْلِ وَ أَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ، وَ قُلْتُمْ مَكَانَ سَبِّكُمْ إِيَّاهُمْ اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُمْ وَ أَصْلِحْ ذَاتَ بَيْنِنَا وَ بَيْنِهِمْ وَ اهْدِهِمْ مِنْ ضَلَالَتِهِمْ، حَتَّى يَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ وَ يَرْعَوِيَ عَنِ الْغَيِّ وَ الْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ.

يَرْعَوِى : باز مى گردد، دست بر مى دارد.
لَهِجَ بِهِ : به آن حريص شد، فريفته آن شد. 
سَبّاب : بسيار فحش دهند
أصوَب : درست تر
أحقِن دِمائَنا : خونهاى ما را حفظ كن
ذاتَ بَين : رابطه اى كه بايد ميان افراد جامعه و يا ميان افراد مسلمان باشد
يَرعَوى : دست بردارد، بر گردد
لَهِجَ : حريص شده است 
 از سخنان آن حضرت عليه السلام است هنگامى كه شنيد گروهى از اصحابش در روزهاى جنگ صفّين به لشگر شام دشنام مى دهند:
(1) من نمى پسندم كه شما (بمردم شام) دشنام دهيد (اين جمله دلالت ندارد كه دشنام دادن بآنها حرمت داشته باشد چون شكّ نيست كه دشنام بغير مؤمن يعنى كافر و فاسق و دشمن آل محمّد عليهم السّلام جائز است و بيزارى از ايشان واجب، ولى مقصود از فرمايش امام عليه السّلام اينست كه چون منظور آن حضرت از اين جنگ و زد و خورد بدست آوردن رياست و سلطنت نبوده بلكه براى هدايت و راهنمائى مردم و اعلاء كلمه اسلام است، پس دشنام سبب زياد شدن دشمنى و كينه مى گردد، و آنها هم به نادانى به آن حضرت و لشگرش دشنام خواهند داد، و دشنام به ولى خدا، دشنام به پيغمبر است و دشنام به پيغمبر و دشنام بخدا و موجب دخول آتش است، خلاصه طعن و دشنام به دشمنان خدا و رسول و اوصياء آن حضرت عليهم السّلام شرعا جائز و مستحبّ است و بيزارى از آنها واجب است، چنانكه در سخن نوزدهم امام عليه السّلام به اشعث ابن قيس كه از منافقين و در ميان لشگر آن حضرت بود لعن فرموده دشنام داد، ولى در صورت خوف ضرر جانى و مالى و توانا نبودن بر دفاع خوددارى و دورى از ايشان نيز واجب مى باشد، و از اينرو در قرآن كريم سوره 6 آیه 108 مى فرمايد: «وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ» يعنى به آنان كه غير خدا را مى پرستند دشنام ندهيد كه ايشان هم از روى جور و دشمنى بدون آنكه بفهمند بخدا دشنام مى دهند. (پس امام عليه السّلام مى فرمايد:) و ليكن اگر كردار آنها را بيان كرده حالشان (ظلم و ستم و پيروى از هوا و خواهش نفس و منحرف شدن آنان از راه حقّ و از اين گونه سخنان) را ياد آورى نمائيد در گفتار (از دشنام دادن) بهتر و در مقام عذر (براى كسيكه اعتراض نمايد كه چرا با آنها جنگيده زد و خورد مى نماييد) بليغتر و رساتر است،
(2) و بهتر آنست كه بجاى دشنام دادن بآنان بگوئيد: بار خدايا خونهاى ما و ايشان را از ريختن حفظ فرما، و ميان ما و آنها را اصلاح نما، و آنان را از گمراهيشان برهان تا كسيكه نادان بحقّ است آنرا بشناسد، و آنكه حريص و شيفته گمراهى و دشمنى است از آن باز ايستد.
 
سخنى از آن حضرت (ع) هنگامى كه شنيد گروهى از اصحابش در جنگ صفين، شاميان را دشنام مى گويند چنين فرمود:
دوست ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد. ولى اگر به توصيف اعمال و بيان حالشان بپردازيد، سخنتان به صواب نزديكتر و عذرتان پذيرفته تر است. به جاى آنكه دشنامشان دهيد، بگوييد: بار خدايا خونهاى ما و آنها را از ريختن نگه دار و ميان ما و ايشان آشتى انداز و آنها را كه در اين گمراهى هستند راه بنماى. تا هر كه حق را نمى شناسد، بشناسد و هر كه آزمند گمراهى و دشمنى است از آن باز ايستد.
 
من دوست ندارم که شما دشنام دهنده باشيد; ولى اگر اعمال زشتشان را شرح دهيد و احوال آنها را بيان کنيد به گفتار صحيح نزديک تر و براى اتمام حجّت رساتر است. شما بايد به جاى دشنام چنين مى گفتيد: پروردگارا خون ما و آنها را حفظ کن (و آتش جنگ را خاموش فرما) ميان ما و آنها را اصلاح کن و آنان را از گمراهيشان هدايت نما تا کسانى که جاهلند حق را بشناسند و آنها که گمراهند و بر دشمنى با حق اصرار مى ورزند از آن دست بردارند و (به راه راست) باز گردند.
 
و از سخنان آن حضرت است چون شنيد كه گروهى از ياران او شاميان را در جنگ صفين دشنام مى گويند:
من خوش ندارم شما دشنامگو باشيد. ليكن اگر كرده هاى آنان را بازگوييد، و حالشان را فراياد آريد به صواب نزديكتر بود و در عذرخواهى رساتر. و به جاى دشنام بگوييد خدايا ما و آنان را از كشته شدن برهان و ميان ما و ايشان سازش قرار گردان و از گمراهى شان به راه راست برسان تا آن كه حق را نمى داند بشناسد و آن كه براى دشمنى مى رود و بدان آزمند است باز ايستد.
 
از سخنان آن حضرت است هنگامى كه شنيد عده اى از يارانش به وقت نبرد صفين به اهل شام دشنام مى دهند:
پسند من نيست كه شما دشنام دهنده باشيد، ولى اگر در گفتارتان كردار آنان را وصف كنيد و حالشان را بيان نماييد به گفتار صواب نزديك تر و در مرتبه عذر رساتر است. بهتر است به جاى دشنام بگوييد: خداوندا، ما و اينان را از ريخته شدن خونمان حفظ فرما، و بين ما و آنان اصلاح كن، اين قوم را از گمراهى نجات بخش تا آن كه جاهل به حق است آن را بشناسد، و آن كه شيفته گمراهى است از آن باز ايستد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 104-97 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ وَ قَدْ سَمِعَ قَوْماً مِنْ أَصْحابِهِ يَسُبُّونَ أهْلَ الشَّامِ أيَّامَ حَرْبِهِمْ بِصِفّينَ.از سخنان امام عليه السلام است. اين سخن را هنگامى ايراد كرد كه شنيد عدّه اى از اصحابش در صفّين شاميان را دشنام مى دادند. خطبه در يك نگاه:در كتاب مصادر نهج البلاغه مى خوانيم كه حجر بن عدى و عمرو بن حمق كه از اصحاب معروف على عليه السلام بودند (در ايّام صفين) به شاميان دشنام مى دادند، امام آنها را خواست و از اين كار نهى فرمود، عرض كردند: اى اميرمؤمنان مگر ما بر حق نيستيم؟ فرمود: آرى! عرض كردند مگر آنها بر باطل نيستند؟ فرمود: آرى! عرض كردند: پس چرا ما را از بدگويى به آنان نهى مى كنى؟ فرمود: من دوست ندارم زبان شما به دشنام آلوده شود و در ادامه، اين گفتار را ايراد فرمود و در آن راه بهترى را ارائه داد و آن دعا براى هدايت گمراهان و وحدت مسلمين و خاموش شدن آتش جنگ است.اين سخن نشان مى دهد كه امام عليه السلام در عين قاطعيّت در برابر دشمن، از خشونتهاى بى مورد كه نشانه ضعف شخصيّت است جلوگيرى مى فرمود. دشنام نه، دعا کنيد!آنچه در اين کلام آمده است، دستور مهم اخلاقى و اجتماعى است که مى تواند آثار زيادى داشته باشد و آن نهى از بدگويى به دشمن و سبّ و لعن اوست که ممکن است آتش خشم او را برافروزد و کينه ها را عميق تر سازد.اين سخن را امام زمانى گفت که در ماجراى صفين شنيد بعضى از يارانش به اهل شام بدگويى مى کنند. فرمود: «من دوست ندارم که شما دشنام دهنده باشيد; ولى اگر اعمال زشتشان را شرح دهيد و احوال آنها را بيان کنيد به گفتار صحيح نزديک تر و براى اتمام حجّت رساتر است»; (إِنِّي أَکْرَهُ لَکُمْ أَنْ تَکُونُوا سَبَّابِينَ، وَ لَکِنَّکُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ، وَ ذَکَرْتُمْ حَالَهُمْ، کانَ أَصْوَبَ فِي الْقَوْلِ، وَ أَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ).«سبّاب» به کسى گفته مى شود که بسيار بدگويى مى کند و حقيقت «سبّ» بدگويى کردن و دشنام دادن توأم با هتک طرف است; مانند خطاب کردن طرف به احمق، بى شعور، پست، رذل و امثال آن.لعن کردن يکى از مصداقهاى «سبّ» است و «قذف» (نسبتهاى نارواى ناموسى دادن) از مراحل شديد «سبّ» است و در بسيارى از موارد، حدّ شرعى هم دارد. به يقين منظور امام در گفتار بالا اين نوع سبّ نيست، زيرا قذف حرام و از گناهان کبيره است; نه از مکروهات.امام(عليه السلام) دراين خطبه يارانش را از اين کار باز مى دارد، هر چند حق داشتند دشمن را به اين گونه خطابها مخاطب سازند و به جاى آن دستور مى دهد صفات زشت و اعمال بد آنها را مورد نقد قرار دهند و حجّت را بر آنها تمام کنند که هم تأثير بيشترى دارد و هم بهانه به دست دشمن براى مقابله به مثل نمى دهد.درباره سبّ و لعن به طور کلّى سخنى داريم که در بحث نکات خواهد آمد.سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن با بيان مصداق روشنى، شيوه برخورد با دشمن را در اين گونه موارد، تعليم مى دهد و مى فرمايد: «شما بايد به جاى دشنام چنين مى گفتيد: پروردگارا خون ما و آنها را حفظ کن! ميان ما و آنها را اصلاح فرما! و آنان را از گمراهيشان هدايت نما تا کسانى که جاهلند حق را بشناسند و آنها که گمراهند و بر دشمنى با حق اصرار مى ورزند از آن دست بردارند و (به راه راست) بازگردند»; (وَقُلْتُمْ مَکَانَ سَبِّکُمْ إِيَّاهُمْ: اللَّهُمَّ احْقِنْ(1) دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُمْ، وَ أَصْلِحْ ذَاتَ بَيْنِنَا وَ بَيْنِهِمْ، وَ اهْدِهِمْ مِنْ ضَلاَلَتِهِمْ، حَتَّى يَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ، وَ يَرْعَوِيَ(2) عَنِ الْغَيِّ وَ الْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ(3) بِهِ).امام(عليه السلام) در اين عبارت پرمعناى خود سه دعا فرموده و يا به تعبير ديگر سه تقاضا از پيشگاه خدا دارد: نخست اينکه آتش جنگ خاموش گردد و خونهاى طرفين ريخته نشود. ديگر اينکه علاوه بر آتش بس، صلح و دوستى در ميان دو گروه، برقرار گردد و مسلمين متّحد و يکپارچه شوند. سوم اينکه گمراهيهايى که دامان آنها را گرفته و آنان را از رسيدن به حق باز مى دارد از ايشان دور شود; ناآگاهان حق را بشناسند و آگاهان از ستيزجويى و دشمنى با حق دست بردارند.اين دعاها به خوبى نشان مى دهد که تا چه حد امام(عليه السلام) داراى سعه صدر بوده و لطف و رحمت حتّى نسبت به دشمنان خود داشته است و با آن همه ظلم و جنايتى که در حق امام و يارانش روا داشتند کمترين سخنى که دليل بر انتقامجويى باشد; بيان نمى فرمايد و حتّى دوستانش را از سبّ و دشنام و بدگويى به دشمن، نهى مى کند.*****نکته:سبّ و لعن:بسيارى از ارباب لغت تصريح کرده اند که «سبّ» همان شتم و دشنام دادن و بدگويى کردن است و بعضى لعن را هم مصداقى از آن دانسته اند.(4)به يقين هيچ مؤمنى را نبايد سبّ و لعن کرد و درباره کافران و مخالفان حق نيز اصل بر ترک آن است، چرا که غالباً با دو اثر منفى همراه است: نخست اينکه چه بسا طرف مخالف، مقابله به مثل کند و به مقدّسات توهين نمايد، لذا در آيه 108 سوره انعام مى خوانيم: «(وَلاَ تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ فَيَسُبُّوا اللهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْم); به (معبود) کسانى که غير خدا را مى خوانند دشنام ندهيد مبادا آنها نيز از روى نادانى (و ظلم) خدا را دشنام دهند».ديگر اينکه ممکن است اين گونه بدگوييها آنها را تحريک کند و به اصطلاح روى دنده لج بيفتند و پافشارى آنها در کفر و ضلالت بيشتر گردد.ولى اين قاعده; مانند هر قاعده کلى ديگر موارد استثنايى دارد. به همين دليل در نهج البلاغه يا عبارات ديگر معصومين(عليهم السلام) گاه بدگوييهايى نسبت به مخالفان شده و در قرآن مجيد نيز لعن درباره گروههايى آمده است.در خطبه 19 نهج البلاغه خوانديم که امام(عليه السلام) به اشعث بن قيس منافق که سخنى توهين آميز و بى ادبانه در برابر امام(عليه السلام) گفت، فرمود: «عَلَيْکَ لَعْنَةُ اللهِ وَ لَعْنَةُ اللاّعِنينَ حائِکٌ بْنُ حائِکَ مُنافِقٌ بْنُ کافِر; لعنت خدا و لعنت همه لعنت کنندگان بر تو باد اى بافنده (دروغ) فرزند بافنده و اى منافق فرزند کافر».نيز هنگامى که مروان در جنگ جمل اسير شد و او را خدمت امام(عليه السلام) آوردند، امام حسن(عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام) نزد پدر خود براى او شفاعت کردند و امام(عليه السلام) او را آزاد ساخت. امام حسن(عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام) عرض کردند: اى اميرمؤمنان! لازم است مروان با شما بيعت کند؟ امام(عليه السلام) فرمود: مگر بعد از قتل عثمان با من بيعت نکرد من نياز به بيعت او ندارم. دست او همچون دست يهودى است «إِنَّها کَفٌّ يَهُودِيَّةُ»(5); ولى سبّ مؤمن با تقوا از گناهان عظيم است; در حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم که فرمود: «سِبابُ الْمُؤْمِنِ فُسُوقٌ وَ قِتالُهُ کُفْرٌ وَ أکْلُ لَحْمِهِ مَعْصِيَةٌ وَ حُرْمَةُ مالِهِ کَحُرْمَةِ دَمِهِ; سبّ و دشنام فرد با ايمان گناه بزرگى است و جنگيدن با او کفر است و خوردن گوشت او (غيبت کردن) معصيت است و احترام مالش همچون احترام خون است».(6)در حديث ديگرى مى خوانيم که مردى خدمت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) عرض کرد: مرا وصيّتى کن! از جمله امورى که رسول خدا به او سفارش کرد اين بود: «لا تَسُبُّوا النّاسَ فَتَکْسِبُ العِداوَةَ بَيْنَهُمْ; به مردم سبّ و دشنام ندهيد که سبب عداوت و دشمنى در ميان آنها مى شود».(7)اين نکته قابل توجّه است که اصحاب معاويه، هر چند جزء منافقان و ظالمان و مفسدان فى الارض بودند باز امام(عليه السلام) اصحاب خود را از سبّ آنها در ايّام جنگ صفّين نهى فرمود، زيرا در آنجا شرايط خاصّى بود که ممکن بود سبّ آنها آتش جنگ را شعله ورتر سازد.در مورد لعن نيز از آيات قرآن استفاده مى شود که خداوند عده اى را لعن کرده و يا اجازه لعن آنها را داده است از جمله درباره شيطان مى فرمايد: «(وَإِنَّ عَلَيْکَ لَعْنَتِى إِلَى يَوْمِ الدِّينِ); ومسلماً لعنت من بر تو تا روز قيامت خواهد بود»(8) و در ارتباط با گروهى از مرتدّين مى فرمايد: «(أُوْلَئِکَ جَزَاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللهِ وَالْمَلاَئِکَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ); کيفر آنها اين است که لعنت خدا و فرشتگان و مردم همگى بر آنها خواهد بود»(9) و درباره ظالمان نيز مى فرمايد: (أَلاَ لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الظَّالِمِينَ)(10) و درباره پيمان شکنان و قاطعان رحم و مفسدان در زمين مى فرمايد: (أُوْلَئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ)(11) و درباره کسانى که کتمان حق مى کنند، مى فرمايد: «(أُوْلَئِکَ يَلْعَنُهُمُ اللهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ); خداوند و همه لعنت کنندگان آنها را لعنت مى کنند».(12)بى شک لعن در لغت به معناى طرد کردن و دور ساختن است که گاه به صورت عملى انجام مى شود و گاه به صورت لفظى يا در شکل نفرين; مثلا گفته مى شود: «لعنة الله عليک» يعنى خدا تو را از رحمتش دور دارد.مسلّم است که هيچ مؤمنى را نمى توان لعن کرد; ولى افراد بى ايمان و منافق و کسانى که گناه عظيمى مانند ظلم و ستم و فساد و ايجاد تباهى در زمين و امثال آن مرتکب مى شوند مستحق لعن اند، بنابراين لعن مخصوص کافران و منافقان نيست.(13)****پی نوشت:1. «احقن» از ريشه «حقن» بر وزن «حمد» در اصل به معناى نگهدارى و حفظ چيزى است و هنگامى که در مورد «دماء» به کار مى رود مفهومش جلوگيرى از خون ريزى است.2. «يرعوى» از «رعو» بر وزن «رعد» به معناى خوددارى کردن و بازگشتن از کارى گرفته شده است. قابل توجّه اينکه گاه واژه «رعو» به صورت رباعى (رعوى بر وزن دعوا) به کار رفته و همان معناى فوق را مى دهد و به گفته بعضى از ارباب لغت واژه «ارعوى» از واژه هاى کم نظير است و در صيغه هاى فعل معتل مانند آن ديده نشده است. براى توضيح بيشتر به لسان العرب ماده «رعو» مراجعه فرماييد.3. «لهج» از ريشه «لهج» بر وزن «کرج» به معناى وابستگى و شيفتگى به چيزى و حريص بودن به آن است.4. به مصباح المنير و لسان العرب مراجعه شود. مرحوم محقق خويى نيز در شرح خود بر نهج البلاغه اين معنا را در تفسير واژه سبّ آورده است.5. شرح بيشتر در اين مورد را در جلد سوم همين کتاب بخوانيد.6. کافى، ج 2، ص 360، باب السباب، ح 2 و 3 .7. همان مدرک.8. ص، آيه 78 .9. آل عمران، آيه 87 .10. هود، آيه 18 .11. رعد، آيه 25 .12. بقره، آيه 159 .13. سند خطبه: اين كلام را گروهى از راويان حديث و مورّخان قبل و بعد از سيّد رضى نقل كرده اند؛ مانند ابوحنيفه دينورى در كتاب اخبار الطوال و نصر بن مزاحم در كتاب صفّين و سبط بن جوزى در تذكرة الخواصّ و بعضى ديگر. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 103) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )گفتار آن حضرت، اين سخن را هنگامى فرمود كه شنيد جمعى از يارانش اهل شام را در صفين دشنام مى دادند:نتيجه اين فصل از گفتار امام (ع): ادب آموزى و ارشاد ياران به سيره حسنه و وادار كردن آنهاست بر اين كه به سخنان نيكو خو گرفته و زبان خود را به آن عادت دهند. امام عليه السلام با اظهار ناخشنودى خود نسبت به ناسزاگوئى و نهى كردن از آن، حكم حرام بودن آن را صادر فرموده است، چنان كه پيامبر اكرم نيز فرموده است: «من براى لعن و سبّ مبعوث نشده ام» و جاى ديگر به درگاه خدا عرض مى كند: «خدايا من بشرى بيش نيستم، پس هر گاه انسانى را نفرين كردم تو آن را به سود او قرار ده، نه به زيان او، و او را به راه راست هدايت فرما.»«لو وصفتم... فى العذر»:يعنى، اگر از ناسزاگوئى مخالفان، صرف نظر كرده، كارهاى ناشايست آنها را بر ايشان بر مى شمرديد و از روى خيرخواهى و راهنمائى، ستمگرى و انحراف آنان را يادآور مى شديد و سپس به جاى دشنام، اين چنين در حق ايشان به دعا مى پرداختيد به درستى نزديكتر بود، زيرا موقعى كه كارهاى زشت آنان را تذكر داده و آنها را نصيحت مى كرديد، اميد مى رفت كه به سوى حق برگردند، و نيز براى شما بهترين اتمام حجت محسوب مى شد، زيرا بعدا مى توانستيد ادعا كنيد: وظيفه خود را انجام داده و براى دست برداشتن از خلافكارى آنها را نصيحت كرده ايد، ولى آنان گوش نداده اند.«قلتم» عطف بر كلمه «وصفتم» و قبل از آن، «لو» در تقدير است، و نيز جواب شرط بعد از پايان دعا، مقدّر است، و هر دو، به قرينه قبلى حذف شده است و تقدير آن چنين است، اگر اين دعا را بر زبان جارى مى كرديد، در گفتار درست تر و در مقام عذر رساتر بود.دعائى كه حضرت به اصحاب خود مى آموزد، با وضعيت جنگ مناسبت است و در آن، چند موضوع از خدا درخواست شده است:1-  اين كه خدا خونها را از ريختن نگهدارى فرمايد، زيرا اولين چيزى كه در جنگ معمول است و خوف آن مى رود خون ريزى است.2-  علت حفظ خون كه اصلاح ذات البين است، درخواست شده، يعنى خدايا ميان ما و ايشان را از حالاتى كه مايه اختلاف است، حفظ فرما و به جاى آن الفت و همبستگى قرار ده.شارح در شرح ذات البين چنين مى گويد: به علت اين كه احوال اجتماعى همراه با طرفين است لذا بر آنها ذات البين اطلاق شده (يعنى آن چه در ميان است).چنان كه وقتى گفته مى شود: «اسقنى ذا إنائك»، يعنى بنوشان به من آن چه از آشاميدنى كه در ظرف خوددارى، به علت اين است كه آشاميدن همراه ظرف مى باشد.معناى ديگر براى «ذات البين»: اين است كه ذات به معناى حقيقت و ماهيت شيئى باشد، و بين از بينونيت و به معناى افتراق و جدايى باشد و كلمه «ذات البين» يعنى حقيقت اختلاف و معناى عبارت: (اصلح ذات...) اين است: خدايا حقيقت تفرقه ميان ما و ايشان را اصلاح فرما و آن را به الفت و همبستگى تبديل كن.3-  سپس عاملى كه ريشه اختلاف و تفرقه را از بن بر مى كند و مايه اصلاح جامعه مى شود كه همان هدايت و برگشتن از ضلالت است از خدا خواسته، تا با شناخت كسى كه حقش ناشناخته مانده، از بى خبرى نجات يافته و از عداوت و دشمنى برگردد. غباوت (غفلت و بى خبرى) طرف تفريط از صفت پسنديده حكمت است و عداوت طرف افراط از صفت عدالت مى باشد و اين هر دو صفت پست در ياران معاويه وجود داشت، زيرا آنان وقتى از درك حقيقت ناتوان شده و شك بر آنان عارض شد ستم كردند و در دشمنى خود تجاوز و افراط كردند. به جاى (غىّ) (عمى) نيز روايت شد. كه مقصود كوردلى و غفلت آن است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 82 و من كلام له عليه السّلام و هو المأتان و الخامس من المختار فى باب الخطب و رواه الشّارح المعتزلي من كتاب نصر بن مزاحم في شرح المختار السادس و الأربعين باختلاف تطلع عليه إنشاء اللّه و قد سمع قوما من أصحابه يسبّون أهل الشّام أيّام حربهم بصفّين:إنّي أكره لكم أن تكونوا سبّابين، و لكنّكم لو وصفتم أعمالهم، و ذكرتم حالهم، كان أصوب في القول، و أبلغ في العذر، و قلتم مكان سبّكم إيّاهم: أللّهمّ احقن دمائنا و دمائهم، و أصلح ذات بيننا و بينهم، و اهدهم من ضلالتهم حتّى يعرف الحقّ من جهله، و يرعوي عن الغيّ و العدوان من لهج به. (49582- 49515)اللغة:(السب) الشتم كالسّباب بكسر السّين و تخفيف الباء من سبّه يسبّه من باب نصر، و رجل مسبّ بكسر الميم و سبّ و سبّاب كثير السبّ، و التسابّ التشاتم و رجل سبّة بالضمّ أى يكثر النّاس سبّه و سببة كهمزة أى كثير السّب للنّاس و السبّابة الأصبع التي تلى الابهام لأنّها يشار بها عند السبّ.و (حقنت) الماء في السّقاء حقنا من باب نصر جمعته فيه و حقنت دمه خلاف هدرته أى منعته أن يسفك.و (البين) بالفتح من الأضداد يطلق على الفرقة و الوصل قال تعالى  لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ  أى وصلكم و يكون اسما و ظرفا متمكنّا قال الفيومى: البين يطلق على الوصل و على الفرقة و منه ذات البين للعداوة و البغضاء و قولهم لاصلاح ذات البين أى لاصلاح الفساد بين القوم، و المراد إسكان النائرة و بين ظرف مبهم لا يتبيّن معناه إلّا بالاضافة إلى اثنين فصاعدا أو ما يقوم مقام ذلك كقوله تعالى «عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ».و (ارعوى) عن القبيح ارتدع عنه و رجع و (الغيّ) الضلال و روى العمى بدله و (لهج) بالشيء لهجا من باب تعب أولع به.الاعراب:قوله: و قلتم عطف على قوله: وصفتم فتدخل عليه لو و حذف جوابها بدلالة الجواب السّابق عليه أى و لو قلتم مكان سبّكم هذا الدّعاء لكان أحسن و أصوب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 83 كنايه و قوله: ذات بيننا و بينهم باضافة ذات إلى بين، و بينهم على ما رأيناه في عدّة من النّسخ بالنصب عطف على ذات، و الأصوب أن يكون بالجرّ عطفا على بيننا.و ذات إمّا بمعنى صاحبة كما في قوله تعالى  «وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ» حَمْلَها فتكون كناية عن نائرة العداوة و البغضاء، و بيننا و بينهم على هذا ظرف مكان أى اصلح ما بيننا و بينهم من البغضاء و العداوة، و لمّا كانت العداوة مصاحبة البين و ملابسة له اضيفت إليه كما أنّ الضمائر لمّا كانت ملابسة للصدور قيل: ذات الصّدور.و إمّا بمعني نفس الشيء و حقيقته كما في قولهم: ذات يوم و ذات ليلة، و قد فسّر بهما قوله تعالى «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» أى عليم بما في الصّدور من الضّماير أو عليم بنفس الصّدور و بواطنها، و بين على هذا المعنى الثاني يجوز أن يكون ظرفا، و أن يكون اسما بمعنى الفرقة و الوصل حسبما تعرف في بيان المعنىالمعنى:اعلم أنّ هذا الكلام كما قاله الرّضيّ و يأتي في رواية الطبرسيّ أيضا خاطب به أصحابه (و) ذلك أنّه (قد سمع قوما من أصحابه يسبّون أهل الشّام أيّام حربهم بصفين) فمنعهم بهذا الكلام من باب التأديب و الارشاد إلى القول الصّواب و كرايم الأخلاق المطلوبة في كلّ باب.و قبل الشروع في شرح كلامه ينبغي أن نمهّد مقدّمة فقهيّة في جواز السبّ و عدم جوازه مطلقا أو في الجملة تحقيقا للمقام و توضيحا لمرام الامام عليه السّلام.فأقول و باللّه التوفيق:السبّ لغة هو الشّتم كقولك يا شارب الخمر، يا آكل الرّبا، يا ملعون، يا خائن، يا فاجر، يا فاسق، يا حمار، يا كلب، يا ابن الكلب و نحو ذلك، أو يا أعور يا أعمى يا أجذم، يا أبرص، و نحوها، و يشمل القذف أيضا مثل يا ابن الزانية، يا ابن الحرام، و يا ديّوث، و يا قوّاد، و مثل ذلك.و هو إما في حقّ المؤمن، أو في حقّ غيره من المنافق و الكافر و النّاصب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 84 أمّا المؤمن فسبّه حرام مطلقا، سواء كان متضمّنا للقذف أم لا و يدلّ عليه الأخبار المستفيضة المتقدّمة جملة منها في شرح المختار المأة و الثّاني و التسعين خصوصا و عموم الأخبار الكثيرة الدّالّة على حرمة اهانة المؤمن و استحقاره و استذلاله.مثل ما رواه في الكافي بسنده عن معاوية عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في حديث قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: قال اللّه لي: يا محمّد من أذلّ لي وليّا فقد أرصدني بالمحاربة و من حاربني حاربته، فقلت: يا ربّ و من وليّك هذا فقد علمت أنّ من حاربك حاربته، قال: ذاك من أخذت ميثاقه لك و لوصيّك و لذرّيتكما بالولاية.و فيه عن المعلّى قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: قال اللّه عزّ و جلّ: قد نابذني من أذلّ عبدي المؤمن.و عن المعلّى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال اللّه عزّ و جلّ: من استذلّ عبدى فقد بارزني بالمحاربة، و نحوها أخبار اخر.و كما يحرم سبّه يحرم لعنه أيضا، و معناه الطّرد و الابعاد من رحمة اللّه بل هو نوع من السّب فيدلّ على حرمته ما دلّ على حرمة السّب مضافا إلى خصوص الأخبار النّاهية عنه.مثل ما رواه في الكافي عن عليّ بن أبي حمزة عن أحدهما عليهما السّلام قال: سمعته يقول: إنّ اللّعنة إذا خرجت عن فيّ صاحبها تردّدت فان وجدت مساغا و إلّا رجعت على صاحبها.و فيه عن أبي حمزة الثمالي قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: إنّ اللّعنة إذا خرجت من فيّ صاحبها تردّدت بينهما فان وجدت مساغا و إلّا رجعت على صاحبها.و عن معلّى عن أحمد بن غسّال عن سماعة قال: دخلت على أبي عبد اللّه عليه السّلام فقال لي مبتدأ: يا سماعة ما هذا الّذي بينك و بين جمّالك إيّاك أن تكون فحّاشا أو سخّابا أو لعّانا، فقلت: و اللّه لقد كان ذلك إنّه ظلمني، فقال: إن كان ظلمك لقد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 85 أربيت عليه إنّ هذا ليس من فعالى و لا آمر به شيعتى استغفر ربّك و لا تعد، قلت: أستغفر اللّه و لا أعود.ثمّ المراد بالمؤمن الذي قلنا بعدم جواز سبّه و لعنه هل هو مطلق المؤمن أو خصوص من لم يستحق الاستخفاف، ظاهر الأخبار الاطلاق لكنّ المستفاد من بعض الأخبار و كلمات علمائنا الأبرار هو الاختصاص فيجوز سبّ المستحق إذا لم يكن متضمّنا للقذف.قال في البحار بعد ما روى من الكافي عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال: سباب المؤمن فسوق، و قتاله كفر، و أكل لحمه معصية، و حرمة ماله كحرمة دمه: ما عبارته:السّباب هنا بالكسر مصدر باب المفاعلة، و هو إمّا بمعنى السّب أو المبالغة في السبّ أو على بابه من الطرفين و الاضافة إلى المفعول أو الفاعل، و الأوّل أظهر فيدلّ على أنّه لا بأس بسبّ غير المؤمن إذا لم يكن قذفا.بل يمكن أن يكون المراد بالمؤمن من لا يتظاهر بارتكاب الكبائر و لا يكون مبتدعا مستحقّا للاستخفاف.قال المحقّق في الشّرايع: كلّ تعريض بما يكرهه المواجه و لم يوضع للقذف لغة و لا عرفا يثبت به التعزير إلى قوله: و لو كان المقول له مستحقّا للاستخفاف فلا حدّ و لا تعزير، و كذا كلّ ما يوجب أذى كقوله: يا أجذم أو يا أبرص.و قال الشّهيد الثّاني في شرحه: لمّا كان أذى المؤمن الغير المستحقّ للاستخفاف محرّما فكلّ كلمة تقال له و يحصل له بها الأذى و لم تكن موضوعة للقذف بالزّنا و ما في حكمه لغة و لا عرفا يجب بها التّعزير بفعل المحرم كغيره من المحرّمات و منه التّعبير بالأمراض.و فى صحيحة عبد الرّحمن بن أبي عبد اللّه قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن رجل سبّ رجلا بغير قذف يعرّض به هل يجلّد؟ قال: عليه التعزير.و المراد بكون المقول له مستحقّا للاستخفاف أن يكون فاسقا متظاهرا بفسقه فانّه لا حرمة له حينئذ. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 86 لما روى عن الصّادق عليه السّلام إذا جاهر الفاسق بفسقه فلا حرمة له، و لا غيبة قال: و في بعض الأخبار: من تمام العبادة الوقيعة في أهل الرّيب.و فى الصّحيح عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذا رأيتم أهل البدع و الرّيب من بعدي فأظهروا البراءة منهم و أكثروا من سبّهم و القول فيهم و الوقيعة و باهتوهم لئلا يطمعوا فى الفساد في الاسلام و يحذّرهم النّاس و لا يتعلّمون من بدعهم يكتب اللّه لكم بذلك الحسنات، و يرفع لكم به الدّرجات «في الاخرة» انتهى.و أمّا غير المؤمن من الكافر و المنافق و المبغض لال محمّد صلوات اللّه و سلامه عليه و عليهم، فلا ريب في جواز لعنهم و وجوب معاداتهم و البراءة منهم، و آيات الكتاب و روايات الأئمّة الأطياب مشحونة به، قال تعالى  إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْكافِرِينَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِيراً و قال «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ ...».و فى البحار من العيون باسناد التميمي عن الرّضا عن آبائه عليهم السّلام قال: قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: من تولّى غير مواليه فعليه لعنة اللّه و الملائكه و النّاس أجمعين قال الصّدوق في عقايده: اعتقادنا في الظالمين انّهم ملعونون و البراءة منهم واجبة قال اللّه عزّ و جلّ  «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الْأَشْهادُ هؤُلاءِ الَّذِينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ. الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ» .و قال ابن عباس في تفسير هذه الاية: سبيل اللّه عزّ و جلّ في هذا الموضع عليّ بن أبي طالب، و الأئمة في كتاب اللّه عزّ و جلّ: إمامان: إمام هدى، و إمام ضلالة قال اللّه جلّ ثناؤه: «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا» و قال عزّ و جلّ في أئمة الضلال  «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ. وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ» .و لمّا نزلت هذه الاية «وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً» قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: من ظلم عليّا مقعدى هذا بعد وفاتي فكأنّما جحد نبوّتى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 87 و نبوّة الأنبياء من قبلي، و من تولّى ظالما فهو ظالم قال اللّه عزّ و جلّ  «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»  و قال اللّه عزّ و جلّ  «لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ»  و قال عزّ و جلّ  «لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ»  و قال عزّ و جلّ  «وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ» و الظلم هو وضع الشيء في غير موضعه، فمن ادّعى الامامة و ليس بامام فهو الظالم الملعون، و من وضع الامامة في غير أهلها فهو ظالم ملعون، انتهى كلامه رفع مقامه.و أما سبّ هؤلاء و شتمهم فالظاهر جوازه أيضا كما ظهر من المحدّث العلامة المجلسى، بل هو ظاهر عبارة الشهيد الثاني أيضا لعدم الرّيب في فسقهم الموجب للاستخفاف بأىّ نحو كان.و يدل على ذلك صريحا ما في تفسير عليّ بن إبراهيم القمّي في تفسير سورة الأحزاب في اقتصاص غزوة بني قريظة قال: فجاء أمير المؤمنين عليه السّلام فأحاط بحصنهم فأشرف عليهم كعب بن أسيد من الحصن يشتمهم و يشتم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فأقبل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على حمار فاستقبله أمير المؤمنين عليه السّلام فقال: بأبي و امّي يا رسول اللّه لا تدن من الحصن، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا عليّ لعلّهم شتموني انهم لو رأوني لأذلّهم اللّه، ثمّ دنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من حصنهم فقال: يا اخوة القردة و الخنازير و عبدة الطاغوت أ تشتموني إنا إذا نزلنا بساحة قوم فساء صباحهم، فأشرف عليهم كعب بن اسيد من الحصن فقال: يا أبا القاسم ما كنت جهولا، فاستحى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حتى سقط الرّداء من ظهره حياء مما قاله الحديث.و يدل عليه أيضا ما قاله أمير المؤمنين عليه السّلام في المختار التاسع عشر للاشعث ابن قيس: عليك لعنة اللّه و لعنة اللاعنين حائك بن حائك منافق بن كافر، و ما قاله في المختار المأة و الخامس و الثلاثين للمغيرة بن الأخنس يا ابن اللّعين الأبتر و الشجرة التي لا أصل لها و لا فرع، و الأخبار في هذا المعنى كثيرة كما هو غير خفيّ على المتتبّع الخبير. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 88 هذا كله إذا لم يتضمّن سبّهم للقذف، و أمّا إن تضمّن ذلك فلا كالمؤمن.و يدل على ذلك ما رواه في الكافي باسناده عن عمرو بن النعمان الجعفي قال: كان لأبي عبد اللّه عليه السّلام صديق لا يكاد يفارقه إذا ذهب مكانا فبينما هو يمشى معه في الحذائين  «1» و معه غلام سندى له يمشي خلفهما إذا التفت الرّجل يريد غلامه ثلاث مرّات فلم يره، فلما نظر في الرابعة قال: يا ابن الفاعلة أين كنت؟ قال:فرفع أبو عبد اللّه عليه السّلام يده فصكّ بها جبهة نفسه ثمّ قال عليه السّلام: سبحان اللّه تقذف امّه قد كنت أرى أنّ لك ورعا فاذا ليس لك ورع، فقال: جعلت فداك إنّ امّه سنديّة مشركة فقال عليه السّلام: أما علمت أنّ لكلّ امة نكاحا تنحّ عنى، قال: فما رأيته يمشي معه حتى فرّق الموت بينهما، قال: و في رواية اخرى انّ لكلّ امة نكاحا يحتجزون به عن الزّنا.و فى الوسائل من الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن أبي الحسن الحذا قال: كنت عند أبي عبد اللّه عليه السّلام فسألني رجل ما فعل غريمك قلت:ذاك ابن الفاعلة، فنظر إليّ أبو عبد اللّه عليه السّلام نظرا شديدا قال: فقلت: جعلت فداك إنه مجوسيّ امه اخته، فقال عليه السّلام: أو ليس ذلك في دينهم نكاحا.و إذا تمهّد لك هذه المقدّمة الشريفة و عرفت جواز سبّ غير المؤمن و لعنه و طعنه و الوقيعة فيه فلنرجع إلى شرح المتن و نبيّن وجه منعه عليه السّلام لأصحابه عن سبّ أهل الشام كما يستفاد من قوله عليه السّلام: (إني أكره لكم أن تكونوا سبّابين) و لعلّ النكتة في ذلك أنه عليه السّلام لما كان غرضه الأصلي و مقصوده بالذّات في جميع حروبه هداية الانام و إعلاء كلمة الاسلام و انقاذهم من ورطات الجهالة و الضلالة لا القتل و الغارة و الملك و السلطنة بالاصالة كما أشار إلى ذلك في المختار الرّابع و الخمسين بقوله عليه السّلام حين استبطاء أصحابه اذنه لهم في القتال بصفين: و أما قولكم شكا في أهل الشام فو اللّه ما دفعت الحرب يوما______________________________ (1)- الحذّاء وزان شدّاد صانع الحذاء و هو النعل، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 89 إلّا و أنا أطمع أن تلحق بي طائفة فتهتدى بي و تعشو إلى ضوئي، و ذلك أحبّ إلىّ من أن اقتلها على ضلالها و إن كانت تبوء باثامها، و كان حصول هذا الغرض بالرّفق و المداراة و الحلم و كظم الغيظ لا بالغلظة و الخشونة و السّبّ و اللّعنة، لا جرم منعهم من السبّ لئلّا يبعث على شدّة العناد و مزيد العداوة.و الى ذلك يومى ما رواه في الكافي عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السّلام قال: إنّ رجلا من بني تميم أتى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: اوصني، فكان فيما أوصاه أن قال: لا تسبّوا الناس فتكسبوا العداوة بينهم.و يدل على ذلك صريحا قوله تعالى في سورة بني إسرائيل «وَ قُلْ لِعِبادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبِيناً» أي انّ الشيطان يفسد بينهم و يغرى بعضهم ببعض و يلقى بينهم العداوة.قال في الصافي في تفسير الاية: قل لعبادي يعني المؤمنين يقولوا للمشركين الكلمة التي هي أحسن و لا يخاطبوهم بما يغيظهم و يغضبهم إنّ الشيطان يهيج بينهم المراء و الشرّ، فلعلّ المخاشنة بهم يفضي إلى العناد و ازدياد الفساد.و قال تعالى أيضا في سورة السجدة «وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ وَ ما يُلَقَّاها إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَ ما يُلَقَّاها إِلَّا ذُو حَظٍّ» قال في مجمع البيان: لا تستوى الخصلة الحسنة و السيئة، فلا يستوى الصبر و الغضب و الحلم و المداراة و الغلظة و العفو و الاسائة، ثمّ بيّن سبحانه ما يلزم على الدّاعي من الرّفق بالمدعوّ فقال: ادفع بالتي هي أحسن، خاطب النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: ادفع بحقك باطلهم و بحلمك جهلهم و بعفوك اسائتهم، فانك إذا دفعت خصومك بلين و رفق و مداراة صار عدوّك الذي يعاديك في الدّين بصورة وليّك القريب فكأنه وليّك في الدّين و حميمك في النسب، و ما يلقّيها أى ما يلقّي هذه الفعلة و هذه الحالة التي هي دفع السيئة بالحسنة إلّا الذين صبروا على كظم الغيظ و احتمال المكروه، و ما يلقّيها أى هذه الخصلة الّا ذو نصيب وافر من العقل و الرّأى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 90 و قال تعالى أيضا في سورة الشورى  «وَ الَّذِينَ إِذا أَصابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنْتَصِرُونَ وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ. وَ لَمَنِ. انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِكَ ما عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ. إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ. وَ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ. وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ».قال أمين الاسلام الطبرسي: الذين إذا أصابهم البغي من غيرهم هم ينتصرون ممّن بغى عليهم، فمن انتصر و أخذ بحقّه و لم يجاوز في ذلك ما حدّ اللّه فهو مطيع للّه و من أطاع اللّه فهو محمود.ثمّ ذكر حدّ الانتصار فقال: و جزاء سيئة سيئة مثلها، قيل: هو جواب القبيح إذا قال أخزاك اللّه قال أخزاك اللّه، و سمّى الثانية سيئة للمشاكلة و كونها فى مقابلة الأولى.ثمّ ذكر سبحانه العفو فقال: فمن عفى و أصلح فأجره على اللّه أى فمن عفى عمّاله المؤاخذة به و أصلح أمره بينه و بين ربّه فثوابه على اللّه إنه لا يحبّ الظالمين بيّن سبحانه انّه لم يرغب المظلوم في العفو عن الظالم لميله إلى الظالم أو لحبّه إيّاه و لكنّه ليعرّضه بذلك لجزيل الثواب و لحبّه الاحسان و الفضل.ثمّ ذكر سبحانه المنتصر فقال: و لمن انتصر بعد ظلمه فأولئك ما عليهم من سبيل معناه من انتصر لنفسه و انتصف من ظالمه بعد ظلمه أى بعد أن ظلم و تعدّى عليه فالمنتصرون ما عليهم من اثم و عقوبة و ذّم إنّما السّبيل أى الاثم و العقاب على الذين يظلمون النّاس ابتداء و يبغون في الأرض بغير الحقّ اولئك لهم عذاب أليم و لمن صبر و تحمّل المشقّة في رضاء اللّه و غفر فلم ينتصر فانّ ذلك الصّبر و التجاوز لمن عزم الامور.فقد علم بما ذكرنا كلّه أنّ استكراهه عليه السّلام لسبّ أهل الشّام لم يكن لتحريمه كما توهّمه الشّارح البحراني، بل لا يراثه ازدياد الفساد و مزيد العداوة و العناد المنافي لغرضه عليه السّلام، مع أنّ في الرّفق و المداراة و العفو و الصّفح من المصالح الدّنيوية و الاخرويّة ما لا تحصى حسبما اشيرت اليها في الايات الشريفة و الأخبار الّتي لا تستقصى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 91 و لكون هذه الخصال من مكارم الأخلاق و مزايا الخصال واظب عليها في نفسه كما حثّ عليها أصحابه.فقد روى في البحار من كتاب صفّين لنصر بن مزاحم عن رجل عن منازل الجهني عن زيد بن وهب أنّ عليا مرّ على جماعة من أهل الشّام فيهم الوليد بن عقبة و هم يشتمونه فأخبروه بذلك فوقف في ناس من إخوانه فقال: انهدوا «1» إليهم و عليكم بالسّكينة و سيماء السّالكين و وقار السلام و اللّه لاقرب قوم من الجهل باللّه عزّ و جلّ قوم قائدهم و مؤدّبهم معاوية و ابن النابغة و ابن الأعور السّلمي و ابن أبي معيط شارب الحرام و المجلود حدا في الاسلام، و هم اولى يقومون فيقصبوني  «2» و يشتموني و قبل اليوم ما قاتلوني و شتموني و أنا إذ ذاك أدعوهم إلى الاسلام و هم يدعوني إلى عبادة الأصنام، الحمد للّه و لا إله إلّا اللّه و قديما ما عادنى الفاسقون إنّ هذا هو الخطب الجليل إنّ فسّاقا كانوا عندنا غير مرضيّين، و على الاسلام و أهله متخوّفين، حتّى خدعوا شطر هذه الامّة و اشربوا قلوبهم حبّ الفتنة و استمالوا أهواءهم بالافك و البهتان، و قد نصبوا لنا الحرب، و جدّوا في اطفاء نور اللّه، و اللّه متمّ نوره و لو كره الكافرون، اللّهمّ إنّهم قد ردّوا الحقّ فافضض جمعهم، و شتّت كلمتهم، و ابسلهم بخطاياهم، فانّه لا يذلّ من واليت، و لا يعزّ من عاديت.فانظر إلى كريم خلقه و شرفه و سودده و حلمه، فانّه مع سماعه لشتمهم لعنهم اللّه كيف كفّ و حلم و صفح و أمر أصحابه بالنهد إليهم و أوصاهم بالسّكينة و الوقار و لزوم سيماء الصّالحين، و لعمري إنّه عليه السّلام المصداق الحقّ لقوله تعالى «وَ ما يُلَقَّاها إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَ ما يُلَقَّاها إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ» هذا.و يحتمل أن يكون السرّ في المنع من سبّ أهل الشّام التحرّز من سبّهم له،______________________________ (1)- نهد لعدوّه صمد اليه، ق (2)- قصبه عابه، ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 92 فيكون السّبّ لهم و الحال ذلك حراما، و يراد بالكراهة الحرمة لا معناها المعروف في مصطلح المتشرّعة.فيكون مساقه مساق قوله تعالى  «وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ»  قال قتادة: كان المسلمون يسبّون أصنام الكفار فنهاهم عن ذلك لئلا يسبّوا اللّه فانّهم قوم جهلة.و في مجمع البيان نهى اللّه المؤمنين أن يسبّوا الأصنام، لما في ذلك من المفسدة فقال: «وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» ، أى لا تخرجوا من دعوة الكفّار و محاجّتهم إلى أن تسبّوا ما يعبدون، فانّ ذلك ليس من الحجاج في شيء فيسبّوا اللّه عدوا أى ظلما بغير علم و أنتم اليوم غير قادرين على معاقبتهم بما يستحقّون، فيدلّ على وجوب كفّ اللّسان عن المخالفين و عن أئمتهم في مقام عدم التمكن.و فى تفسير عليّ بن إبراهيم قال: حدّثني أبي عن مسعدة بن صدقة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: سئل عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ الشّرك أخفى من دبيب النّمل على صفاء سوداء في ليلة ظلماء، قال عليه السّلام: كان المؤمنون يسبّون ما يعبد المشركون من دون اللّه، فكان المشركون يسبّون ما يعبد المؤمنون، فنهى اللّه المؤمنين عن سبّ آلهتهم لكيلا يسبّوا الكفّار إله المؤمنين فيكون المؤمنون قد أشركوا باللّه من حيث لا يعلمون فقال: «وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ...»  الاية.و فى الصّافي من الكافي عن الصّادق عليه السّلام في حديث: إيّاكم و سبّ أعداء اللّه حيث يسمعونكم فيسبّوا اللّه عدوا بغير علم.بل المستفاد من بعض الأخبار أنّ المقصود بالاية النّهى عن سبّهم لئلا يسبّوا وليّ اللّه فيكون المراد بالاية و المراد بكلام الامام شيئا واحدا.فقد روى في الصّافي عن العياشي عن الصّادق عليه السّلام انّه سئل عن هذه الاية فقال عليه السّلام: أرايت أحدا يسبّ اللّه؟ فقيل: لا و كيف؟ قال: من سبّ وليّ اللّه فقد سبّ اللّه.قال فى الصّافي: و فى الاعتقادات عنه عليه السّلام إنه قيل له: إنا نرى فى المسجد رجلا يطعن بسبّ أعدائكم و يسبّهم، فقال: ما له لعنه اللّه تعرّض بنا قال اللّه  «وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ..»  الاية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 93 قال و قال الصّادق عليه السّلام في تفسير هذه الاية: لا تسبّوهم فانهم يسبّون عليّكم، قال: و من سبّ وليّ اللّه فقد سبّ اللّه قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لعليّ عليه السّلام: من سبّك فقد سبّني و من سبّني فقد سبّ اللّه و من سبّ اللّه فقد كبّه اللّه في منخريه في نار جهنم فقد تحصّل مما ذكرنا أنّ سبّ أعداء اللّه و لعنهم و طعنهم مندوب مرغوب شرعا عند التمكن و القدرة، و الكفّ عنهم و الصفح و الاعراض واجب عند عدم الاستطاعة كما قال تعالى  «فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ»  و قال  «خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ»  هذا.و لما منعهم من السب رغّبهم بأحسن القول و أصوبه الذي لا يهيج الفساد فقال (و لكنكم لو وصفتم أعمالهم و ذكرتم حالهم) بدل السباب لهم و شرحتم ما هم عليه من البغي و الظلم و العدوان و اتباع الهوى و الانحراف عن قصد السبيل من باب النصح و الارشاد و التنبيه على الخطاء (كان أصوب في القول) لأنه من باب الدفع و الجدال بالتي هي أحسن المأمور بهما في قوله تعالى  «ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَصِفُونَ»  أى أدفع باطلهم ببيان الحجج على ألطف الوجوه و أوضحها و أقربها إلى الاجابة و القبول نحن أعلم بما يكذبون و يقولون و نجازيهم بما يستحقّون و في قوله تعالى  «ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»  قال الطبرسى: أى ادع إلى دينه لأنه الطريق إلى مرضاته بالحكمة و الموعظة الحسن و هو الصرف عن القبيح على وجه الترغيب فى تركه و التزهيد فى فعله، و فى ذلك تليين القلوب بما توجب الخشوع، و جادلهم بالكلمة التي هى أحسن و المعنى اقتلوا المشركين و اصرفهم عماهم عليه بالرّفق و السكينة و لين الجانب فى النصيحة ليكونوا أقرب إلى الاجابة فانّ الجدل هو قتل الخصم عن مذهبه بطريق الحجاج (و) كان (أبلغ فى العذر) إن مسّت الحاجة إلى الاعتذار مثل أن لو اعترض عليكم معترض منهم فى قتلهم و قتالهم كان لكم أن تجيبوهم و تعتذروا إليهم بأنا قد ذكّرناكم فلم تتذكروا، و نصحناكم فلم تنتصحوا، و وعظناكم فلم تقبلوا، فليس لكم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 94 عندنا عتبى (و) لو (قلتم مكان سبّكم إياهم اللّهمّ احقن دمائنا و دمائهم) أى احفظها و أمسكها من السفك (و اصلح ذات بيننا و بينهم) أى العداوة التي بيننا و بينهم أو أصلح حقيقة فرقتنا و بينونتنا و بدّلها بالايتلاف و الاجتماع (و اهدهم من ضلالتهم حتى يعرف الحق) و يفىء إليه (من جهله و يرعوى) أى يرتدع (عن الغىّ) و الضلال (و العدوان من لهج) و أولع (به) لكان أحسن القول و أجمله.تكملة:هذا كلام رواه الشارح المعتزلي فى شرح المختار السادس و الأربعين من كتاب صفين لنصر بن مزاحم باختلاف و زيادة احببت نقله.قال: قال نصر: حدثنا عمر بن سعد عن الحرث بن حصين عن عبد اللّه ابن شريك قال: خرج حجر بن عدى و عمرو بن الحمق يظهر ان البراءة من أهل الشام، فأرسل عليّ عليه السّلام إليهما أن كفّا عمّا لا ينبغي عنكما، فأتياه فقالا: يا أمير المؤمنين ألسنا محقّين؟قال: بلى، قالا: أو ليسوا مبطلين؟ قال: بلى، قالا: فلم منعتنا من شتمهم؟ قال: كرهت لكم أن تكونوا شتامين لعانين تشتمون و تبرون و لكن لو وصفتم مساوى أعمالهم فقلتم من سيرتهم كذا و كذا و من أعمالهم كذا و كذا كان أصوب فى القول و أبلغ فى العذر، و قلتم مكان لعنكم إياهم و براءتكم منهم: اللهمّ احقن دماءهم و دماءنا و أصلح ذات بينهم و بيننا و اهدهم من ضلالتهم حتى يعرف الحقّ منهم من جهله و يرعوى عن الغىّ و العدوان منهم من لهج به، لكان أحبّ إلىّ و خيرا لكم، فقالا يا أمير المؤمنين نقبل عظتك و نتأدّب بأدبك.و يظهر من هذه الرواية انه عليه السّلام كما كان يكره منهم الشتم كذلك يكره اللعن و البراءة للنكتة التي قدّمناها، فما قاله الشارح المعتزلي فى شرح المقام:من أنّ الذي كرهه عليه السّلام منهم أنهم كانوا يشتمون أهل الشام و لم يكن يكره منهم لعنهم إياهم و البراءة منهم ليس بوجيه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 13، ص: 95 الترجمة:از جمله كلام نصيحت انجام آن بزرگوار است در حالتى كه شنيد جماعتى را از اصحاب خود كه فحش مى دادند شاميان را در ايام جنگ صفين:بدرستى كه من ناخوش دارم براى شما اين كه فحاش بشويد، و ليكن اگر تعريف نمائيد عملهاى ايشان را و ذكر نمائيد حالهاى ايشان را مقرون بصواب باشد در گفتار، و مقرون بكمال باشد در مقام اعتذار، و اگر بگوئيد بجاى فحش دادن شما ايشان را: بار پروردگارا نگه بدار خونهاى ما و خونهاى ايشان را از ريخته شدن، و اصلاح بفرما عداوت و دشمنى ميان ما و ميان ايشان را، و هدايت كن ايشان را از گمراهى خودشان تا اين كه بشناسد حق را كسى كه جاهل بوده است بان و برگردد از گمراهى و تعدى كسى كه حريص و مهيج باشد بان هر آينه اين بهتر خواهد شد، اللهمّ وفقنا للطاعة. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص129 از سخنان على (ع) به هنگامى كه روزهاى جنگ صفين شنيد كه گروهى از يارانش شاميان را دشنام مى دهند اين خطبه با عبارت «انى اكره لكم ان تكونوا سبابين» (بدرستى كه براى شما خوش نمى دارم كه دشنام دهندگان باشيد) شروع مى شود. ابن ابى الحديد پس از توضيح درباره لغت «سب» و تفاوت آن با لعن و اينكه على عليه السلام از دشنام دادن و بد زبانى ناراحت بوده است بحث زير را ايراد كرده است كه هر چند جنبه تاريخى ندارد ولى ترجمه آن براى خوانندگان سود بخش است. مى گويم: اين موضوع آن چنان نيست كه برخى از حشويه پنداشته و گفته اند لعن هيچ كس كه بر او مسلمان بگويند جايز نيست و بر هر كس كه كسى را لعنت مى كند خرده مى گيرند حتى برخى از ايشان در آن باره چنان تند روى كرده اند كه ميگويند كافر و ابليس را هم لعنت نميكنم زيرا حق تعالى روز قيامت به هيچ كس نميگويد چرا لعن نكردى بلكه مى فرمايد چرا لعنت كردى. اين انديشه مخالف با نص كتاب خداوند است كه خدا فرموده است «خداوند كافران را لعنت فرموده و براى آنان آتش دوزخ مهيا كرده است» همچنين خداوند متعال در مورد كافران فرموده است «آنان را خداوند لعنت ميكند و لعنت كنندگان نيز ايشان را لعنت مى كنند» و خداوند متعال درباره ابليس مى فرمايد «همانا لعنت من تا روز دين بر تو خواهد بود». نيز فرموده است «آنان لعنت شدگان اند هر كجا كه در آيند» و در قرآن مجيد از اين نمونه ها بسيار است. وانگهى چگونه ممكن است مسلمان منكر تبرى شود آن هم از كسانى كه تبرى از ايشان واجب است مگر اين قوم اين سخن خداوند متعال را نشنيده اند كه فرموده است «همانا براى شما در ابراهيم و كسانى كه همراه او بودند سرمشقى است كه آنان به قوم خود گفتند ما از شما و آنچه غير از خدا مى پرستيد بيزاريم، ما به شما كفر مى ورزيم و ميان ما و شما براى هميشه كينه و دشمنى آشكار است». بديهى است در مورد كسى كه حالش مشتبه است بايد دقت كرد اگر مرتكب گناهى كبيره شده باشد به آن وسيله مستحق لعن و بى زارى جستن است و هيچ اشكالى براى كسى كه چنان شخصى را لعنت كند و از او بيزارى جويد نيست. و اگر مرتكب گناه كبيره نشده باشد لعن كردن و تبرى جستن از او جايز نيست. و از آياتى كه دلالت بر آن دارد كه كسى كه نام مسلمانى بر اوست اگر مرتكب گناه كبيره شود لعنت او جايز و گاهى واجب است گفتار خداوند متعال در جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 130 داستان «لعان» است كه مى فرمايد «گواهى يكى از ايشان چهار مرتبه سوگند به خداوند است كه او از راستگويان است و مرتبه پنجم بگويد لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگويان باشد». خداوند متعال درباره كسى كه به ناحق به ديگران تهمت زند مى فرمايد «كسانى كه بر زنان با ايمان و غافل و پاكدامن تهمت زنند و در دنيا و آخرت لعنت شده اند و براى آنان عذابى بزرگ است» دو آيه فوق درباره مسلمانان مكلف است و آيات پيش از آن دو در مورد كافران و منافقان است. به همين سبب بود كه امير المومنين عليه السلام، معاويه و گروهى از ياران او را در قنوت نماز و پس از نماز لعن و نفرين مى كرد. حال اگر بگويى: بنابراين، آن سبى كه على عليه السلام از آن نهى فرموده چيست ميگويم: آنان نسبت به پدر و مادر ناسزا مى گفتند و گاه در نسب آنان طعنه ميزدند و گاه آنان را به پستى نسبت مى دادند يا به ترس و بخل متهم مى ساختند و انواع هجومهاى ديگر كه شاعران آنها را بكار مى برند و اسلوب آن معلوم است. امير المومنين عليه السلام آنان را از آن كار نهى كرده و فرموده است «دوست نمى-  دارم كه شما اين گونه دشنام دهيد، بلكه بهتر آن است كه اعمال واقعى و احوال حقيقى ايشان را بگوييد» و سپس فرموده است «به جاى اينكه آنان را دشنام دهيد بگوييد: بار خدايا خونهاى ما و خونهاى ايشان را حفظ فرماى».  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom