خطبه ۲۰۰

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۲۰۰ : زیرکی یا حیله گری؟ [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في معاوية :
وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى مِنِّي، وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ؛ وَ لَوْ لَا كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ، وَ لَكِنْ كُلُّ غُدَرَةٍ فُجَرَةٌ وَ كُلُّ فُجَرَةٍ كُفَرَةٌ، وَ لِكُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ يُعْرَفُ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ؛ وَ اللَّهِ مَا أُسْتَغْفَلُ بِالْمَكِيدَةِ وَ لَا أُسْتَغْمَزُ بِالشَّدِيدَة.

لَا اسْتَغْمَزُ : ناتوان و ضعيف نمى شوم. 
أدهى : زيرك تر، بافكرتر، بافهم تر
غَدر : حيله و بيوفائى
مَا استَغفَلَ : بغفلت وانداشته نمى شوم
لَا استَغمَزَ : مرا بضعف و ناتوانى وادار نمى توانند بكنند 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در نادرست بودن گمان كسيكه اعتقاد داشت انديشه معاويه رساتر و تدبيرش بهتر از آن بزرگوار است).
(1) سوگند بخدا معاويه از من زيركتر نيست، و ليكن او بيوفائى و خيانت كرده و معصيت و نافرمانى مى نمايد (در هر امرى مكر و حيله بكار برده بعهد و پيمان پايبند نيست، از اينرو نادانان تصوّر ميكنند اين از زيركى و دانائى او است)
(2) و اگر مكر و بيوفائى نكوهيده نبود (خداوند عذاب براى آن مقرّر نفرموده بود) من زيركترين مردم بودم، ولى (بدانيد كه) هر مكر و بيوفائى گناهى است، و هر گناهى نافرمانى است، و روز قيامت براى هر عهد و پيمان شكنى پرچم و نشانه اى است كه بآن شناخته ميشود (گناهش آشكار بوده به آتش مى بردش)
(3) و سوگند بخدا من غافلگير نمى گردم تا در باره ام مكر و حيله بكار برند (چون هميشه بمكر و خدعه آنها آگاهم) و در سختى و گرفتارى عاجز و ناتوان نمى شوم (زيرا از همه كس تواناترم، ولى براى پيروى از دستور خدا و رسول از آنچه رضاى آنها نيست چشم مى پوشم، و اين دليل برترى و تواناترى رأى و انديشه ديگرى از من نيست كه او پيرو شيطان و هواى نفس بوده، و من در هر امرى خدا را در نظر مى گيرم).
 
به خدا سوگند، معاويه از من زيركتر نيست. او پيمان شكنى مى كند و گنه كارى. اگر پيمان شكنى را ناخوش نمى داشتم، من زيركترين مردم مى بودم. ولى پيمان شكنان، گنه كارند و گنه كاران، نافرمان. هر پيمان شكنى را در روز قيامت پرچمى است كه بدان شناخته گردد. به خدا سوگند، مكر و خدعه مرا غافلگير نكند و در سختيها ناتوان نشوم.
 
به خدا سوگند معاويه از من سياستمدارتر و زيرک تر نيست; ولى او نيرنگ مى زند و مرتکب انواع گناه مى شود (سياستش بى قيد و شرط است و هر کار خلافى را براى پيشبرد اهداف سياسى خود مجاز مى شمرد). اگر غدر و خيانت ناپسند نبود من سياستمدارترين مردم بودم; ولى هر گونه عذر و پيمان شکنى منتهى به فجور و گناه مى شود و هر گناهى سر از کفر در مى آورد (همان گونه که رسول خدا فرمود:) «هر غدّار و پيمان شکنى روز قيامت پرچم خاصى دارد که به وسيله آن شناخته مى شود (و در صحنه محشر رسوا مى گردد) ولى به خدا سوگند (با اينکه اهل اين گونه سياستها نيستم; ولى) با کيد و مکر دشمن اغفال نمى شوم و در برابر شدايد زانو مى زنم.
 
به خدا سوگند، معاويه زيركتر از من نيست، ليكن شيوه او پيمان شكنى و گنهكارى است. اگر پيمان شكنى ناخوشايند نمى نمود، زيركتر از من كس نبود، اما هر پيمان شكنى به گناه بر انگيزاند، و هر چه به گناه بر انگيزاند دل را تاريك گرداند. روز رستاخيز پيمان شكن را درفشى است افراخته و او بدان درفش شناخته. به خدا، مرا با فريب غافلگير نتوانند كرد و با سختگيرى ناتوانم نتوانند شمرد.
 
از سخنان آن حضرت است در باره معاويه:
به خدا قسم معاويه زيرك تر از من نيست، ولى او خيانت مى ورزد و گناه مى كند، و اگر غدر و مكر نكوهيده نبود من از زيرك ترين مردمان بودم، ولى هر نيرنگى معصيت است، و هر معصيتى نوعى كفر است، و هر نيرنگ بازى را در قيامت نشانه اى است كه به آن شناخته مى شود. سوگند به خدا كه من با مكر و حيله غافلگير نمى شوم، و با شدّت و سختى ناتوان نمى گردم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 759-751 از سخنان امام عليه السلام است كه درباره معاويه ايراد فرموده است. خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام در اين خطبه به سياست معاويه كه مملوّ از دروغ و عوام فريبى و مكر و حيله بوده، اشاره مى كند و مى فرمايد: «من از او به فنون اين گونه سياستها آشناترم؛ اما تقوا و پرهيزگارى و ترس از خدا هرگز به من اجازه نمى دهد كه اين روش جنايت آلود را برگزينم». در آخر اين كلام مى فرمايد: «اما چنان نيست كه من در برابر سياستهاى او اغفال شوم و مقاومت نكنم». سياستهاى او آميخته با گناه است:بعضى از ناآگاهان و بى خبران در عصر اميرمؤمنان على(عليه السلام) بودند که وقتى آن امام بزرگوار را با معاويه مقايسه مى کردند، مى گفتند معاويه سياستمدارتر است. سخنى که در قرون بعد از بعضى شنيده شده و امروز غافلانى هستند که آن را تکرار مى کنند. امام در گفتار بالا پاسخ منطقى دندان شکنى به اين گونه افراد مى دهد و مى فرمايد: «به خدا سوگند معاويه از من سياستمدارتر و زيرک تر نيست; ولى او نيرنگ مى زند و مرتکب انواع گناه مى شود (سياستش بى قيد و شرط است و هر کار خلافى را براى پيشبرد اهداف سياسى مجاز مى شمرد)»; (وَ اللّهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى(1) مِنِّي، وَ لکِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ).«يَغْدِرُ» از «غدر» به معناى نيرنگ و پيمان شکنى گرفته شده و «يَفْجُرُ» از «فجور» به معناى گناه است و در واقع اين فجور نتيجه اين عذر است، زيرا «غدر» راه آن را هموار مى سازد.سپس در ادامه اين سخن مى افزايد: «اگر غدر و خيانت ناپسند نبود من سياستمدارترين مردم بودم»; (وَ لَوْ لاَ کَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ لَکُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ).در واقع امام(عليه السلام) اشاره به اين نکته مهم مى کند که سياست بر دو گونه است: سياست بى قيد و شرط و آميخته با انواع گناه و در يک کلمه سياست شيطانى، و سياست و تدبير آميخته با تقوا و پرهيزکارى و در يک کلمه سياست رحمانى. راه اين دو با هم متفاوت است و نتيجه هاى آن مختلف.گونه اوّل هيچ حدّ و مرز اخلاقى و دينى و انسانى و وجدانى را به رسميت نمى شناسد و هر اصل و قانون و ضابطه و فضيلتى مزاحم آن شود، بى رحمانه آن را از سر راه بر مى دارد، همان گونه که در شرق و غرب عالم سياست امروز ديده مى شود.اما قسم دوم سياستى است که در چهارچوبه ارزشهاى الهى و وجدانى و انسانى قرار دارد; هرگز متوسّل به گناه و ظلم و ستم، مخصوصاً بر افراد بى گناه و بى دفاع، نمى شود; غدر و خيانت و فجور و پيمان شکنى را مجاز نمى داند، زياده خواهى و زياده طلبى را نمى پسندد و خطوط قرمزى براى خود قائل است که از آن فراتر نمى رود.لذا امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن اشاره به کسانى که غدر و نيرنگ و فجور را وسيله پيشرفت سياستهاى خود مى دانند کرده، مى فرمايد: «ولى هر گونه غدر و پيمان شکنى منتهى به فجور و گناه مى شود و هر گناهى سر از کفر در مى آورد (همان گونه که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود:) هر غدّار و پيمان شکنى روز قيامت پرچم خاصى دارد که به وسيله آن شناخته مى شود (و در صحنه محشر رسوا مى شود)»; (وَ لکِنْ کُلُّ غُدَرَة فُجَرَةٌ، وَ کُلُّ فُجَرَة کُفَرَةٌ. «وَ لِکُلِّ غَادِر لِوَاءٌ يُعْرَفُ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»).جمله «وَ لِکُلِّ غَادِر لِوَاءٌ...» حديث معروفى است که از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در بسيارى از کتب نقل شده است. از جمله شوکانى در نيل الاوطار و بخارى در صحيح خود آن را آورده اند و شوکانى تصريح مى کند که اين حديث مورد اتفاق است.(1)آن گاه در پايان اين سخن براى اينکه کسى تصور نکند امام(عليه السلام) با اين صفاى دل ممکن است فريب سياست بازان غدّار و جبّار را بخورد، مى فرمايد: «ولى به خدا سوگند من (با اينکه اهل اين گونه سياستها نيستم; ولى) با کيد و مکر دشمن اغفال نمى شوم و در برابر شدايد و سختيها زانو نمى زنم»; (وَ اللّهِ مَا أُسْتَغْفَلُ بِالْمَکِيدَةِ، وَ لاَ أُسْتَغْمَزُ(2) بِالشَّدِيدَةِ).اين سخن در واقع پاسخى است به آنها که مى گويند در برابر افراد فاجر و بى دين تنها کسانى مانند آنها مى توانند بايستند و افراد ديندار و درستکار، در چنگال آنها گرفتار خواهند شد. امام(عليه السلام) در پاسخ اين سخن مى فرمايد: ممکن است انسان اهل نيرنگ و فجور نباشد; ولى راه و رسم اهل نيرنگ و فجور را بشناسد تا هرگز در دام آنها گرفتار نشود.****سياست انسانى و سياست شيطانى:حقيقت سياست، همان تدبير است که گاه درباره يک گروه کوچک به کار مى رود و گاه درباره يک کشور و اين امر از دورترين زمانها در جوامع انسانى وجود داشته و سياستمداران، اعم از خوب و بد بر انسانها حکومت مى کردند.اين سياستها بردو گونه بوده است: غالباً بى قيد و شرط و گاه مشروط و مقيّد. سياست بى قيد و شرط، سياستى است که براى پيشبرد هدف هيچ مانع و رادعى را نمى پذيرد و براى نيل به مقاصد شخصى هر کارى را مباح مى شمرد; گناهکار و بى گناه را مى کشد، زمينها و خانه هاى آباد را ويران مى کند، به هر نوع حيله و دروغ و تزوير متوسّل مى شود، پيمانها را هر زمان مخالف اهداف خود ببيند زير پا مى گذارد و حتى بر فرزند و پدر و مادر و برادر رحم نمى کند. اينکه مى گويند: «سياست، پدر و مادر ندارد» اشاره به همين است، هارون به فرزندش مأمون مى گويد: اگر چشم طمع به حکومتم بدوزى آن را از کاسه سرت بيرون مى کشم و مأمون از سر بريده برادرش امين استقبال مى کند و جشن مى گيرد. امثال اين حوادث در تاريخ عجم و عرب و شرق و غرب فراوان است که قرآن به يکى از نمونه هاى آن درباره فرعون اشاره کرده، مى فرمايد: «(إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِي الاَْرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طَآئِفَةً مِّنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَآءَهُمْ وَيَسْتَحْىِ نِسَآءَهُمْ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ); فرعون در زمين برترى جويى کرد و اهل آن را به گروه هاى مختلفى تقسيم نمود، گروهى را به ضعف و ناتوانى مى کشاند، پسرانشان را سر مى بريد و زنانشان را (براى کنيزى و کامجويى) زنده نگه مى داشت. او به يقين از تبه کاران بود».(4)اما سياست رحمانى و انسانى، سياستى است که براى وصول به هدف پاى بند مشروعيت وسيله هاست و از چهارچوبه هاى احکام الهى و اصول انسانى قدم فراتر نمى نهد; عدالت را در حق دوست و دشمن به رسميت مى شمرد، امانت را رعايت مى کند، به عهد خود پاى بند است و انسان و وجدان و کرامت انسانى را ارج مى نهد.چنين سياستمدارانى هر چند اندکند و در مقايسه با دشمنان داراى سياست شيطانى، ممکن است گرفتار مشکلاتى شوند، ولى نام آنها بر پيشانى تاريخ مى درخشد و راه و رسمشان الگويى است براى همه انسانها.نمونه بارزى از نوع اوّل سياست، دار و دسته معاويه در شام است و نمونه بسيار روشن براى قسم دوم، سياست اميرمؤمنان على(عليه السلام) است. اين سخنى است که دوست و دشمن ـ جز افراد متعصّب ـ به آن اعتراف کرده اند.ابن ابى الحديد با توجه به مبانى مذهبى خود سياست اميرمؤمنان را در کشوردارى در ابتدا با سياست عمر مقايسه کرده و مى گويد: بعضى از کسانى که مقام على(عليه السلام) را نشناخته اند مى پندارند عمر از او سياستمدارتر بود، هر چند که آن حضرت از عمر عالم تر بود.سپس به ردّ اين نظريه پرداخته، مى گويد: سياست على(عليه السلام) منطبق بر سياست پيامبر اسلام بود و از استادش ابوجعفر نقيب نقل مى کند که با صراحت مى گفت: «هيچ تفاوتى ميان سيره پيامبر با سيره على(عليه السلام) نبود».آن گاه به بيان مشروح سخنان جاحظ (دانشمند سنّى معتزلى) درباره مقايسه سياست على(عليه السلام) و معاويه مى پردازد که خلاصه اش چنين است:بعضى که خود را عاقل و هوشيار مى پندارند، مى گويند: «معاويه دورانديش تر و سياستمدارتر از على(عليه السلام) بوده است در حالى که اين سخن اشتباه (بزرگى) است». در ادامه سخن براى ابطال اين توهم مى افزايد على(عليه السلام) در جنگهاى خود به چيزى جز آنچه موافق قرآن و سنّت بود عمل نمى کرد ولى معاويه هر حيله اى را به کار مى برد، چه موافق قرآن باشد چه مخالف.على(عليه السلام) به سپاهيان خود دستور مى داد که هرگز آغازگر جنگ نباشيد، فراريان را تعقيب و نابود نکنيد، مجروحان را نکشيد (در حالى که معاويه هرگز چنين دستورهايى را نمى داد).ابن ابى الحديد بعد از نقل اين سخن و تمجيد در پى به سراغ سخنان کسانى مى رود که در پاره اى از امور بر سياست على(عليه السلام) خرده گرفته اند ازجمله:1ـ چرا على(عليه السلام) به هنگام بيعت براى خلافت، معاويه را در شام تثبيت نکرد تا پس از استقرار حکومتش او را بدون جنگ و خونريزى عزل نمايد؟در پاسخ مى گويد: على(عليه السلام) مى دانست اين کار سبب تقويت معاويه و امتناع بيشتر او از بيعت مى شود و پس از آن ديگر هيچ عذرى براى عزل او پذيرفته نبود.2ـ چرا على(عليه السلام) هنگامى که در ميدان صفين بر شريعه فرات مسلط شد معاويه و لشکريانش را از آن منع نکرد تا از تشنگى به ستوه آيند، در حالى که معاويه پيش از آن، چنين کرده بود؟در پاسخ مى گويد: على(عليه السلام) همچون معاويه نبود که شکنجه دشمنان را مخصوصاً از طريق عطش جايز بشمارد، زيرا خدا در مورد هيچ يک از مجرمان چنين حکمى را صادر نکرده است.3ـ چرا على(عليه السلام) در قرارداد ترک مخاصمه با معاويه حاضر شد نام اميرمؤمنان (خليفه رسول الله(صلى الله عليه وآله)) را از کنار نامش محو کنند، کارى که شبهه را در نفوس اهل شام تقويت کرد؟در پاسخ مى گويد: اين کار على(عليه السلام) دقيقاً همچون روش پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در جريان صلح حديبيه بود که وقتى سران شرک اصرار کردند پيامبر(صلى الله عليه وآله) عنوان رسول الله را از عقدنامه صلح حذف کند، موافقت کرد (و چون کسى راضى به اين کار نبود خود اقدام به اين کار نمود) و پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) اين جريان را به على(عليه السلام) قبلا خبر داده بود.4ـ چرا على(عليه السلام) با اينکه از کثرت دشمنان خود با خبر بود، اقدامات امنيتى را در اين مورد به اجرا در نياورد؟در پاسخ مى گويد: على(عليه السلام) در اين کار از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله)پيروى مى کرد (و راضى نبود با گماردن محافظان در چپ و راست، خود را از مردم جدا سازد).(5)ابن ابى الحديد سخنانى فراتر از اينها دارد و در حدود 50 صفحه از کتابش را در ذيل همين خطبه به بحث فوق، اختصاص داده که نقل همه آن در اين مختصر نمى گنجد.جالب اينکه او در پايان همه اين بحثها چنين مى گويد: از آنچه گفتيم روشن مى شود کسانى که بر سياست على(عليه السلام) خرده مى گيرند در اشتباهند: «إِنَّهُ أصحُّ النّاسُ تَدْبيراً وَ أحْسَنُهُمْ سِياسَةً وَ إِنَّمَا الْهَوى وَ الْعَصَبيَّةُ لا حيلَةَ فيهِما; او از همه مردم، تدبيرش صحيح تر و سياستش بهتر بود; ولى تعصبهاى شديد (که مانع فهم اين امور مى شود) راه حلّى ندارد».(6)****پی نوشت:1. «أدهى» از ريشه «دهى» بر وزن «وحى» به معناى شدّت هوشيارى و زيرکى مى آيد و گاه به معناى مصيبت و حادثه بزرگ و در جمله بالا همان معناى اوّل اراده شده است.2. نيل الاوطار، جلد 8، صفحه 79 و صحيح بخارى، جلد 8، صفحه 62 (کتاب الحيل).3. «استغمز» از ريشه «غمز» بر وزن «رمز» به معناى ناتوان ساختن گرفته شده است و به معناى فشردن و بدگويى کردن نيز آمده و در اينجا همان معناى اوّل اراده شده است.4. قصص، آيه 4 .5. رجوع کنيد به شرح ابن ابى الحديد، جلد 10، صفحه 212-260 .6. سند خطبه: اين خطبه را مرحوم كلينى (با عبارات مختصرتر و مشابهى) در جلد دوم اصول كافى، صفحه 336 و 338 با دو سند نقل كرده است كه يكى از آن دو از امام صادق عليه السلام است و ديگرى از اصبغ بن نباته كه مستقيماً از اميرمؤمنان على عليه السلام نقل مى كند. با توجه به اينكه اصبغ بن نباته مى گويد: اميرمؤمنان على عليه السلام اين سخن را در خطبه اى بر منبر كوفه بيان كرد كه اين بخشى از خطبه مفصل ترى بوده است كه مرحوم سيّد رضى تنها به همين مقدار اكتفا كرده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد 3، صفحه 85). 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: معاويه از من زيركتر نيست.يعنى: او در زيركى از من تواناتر نيست، و اين سخن را با سوگند به خداوند تأكيد كرده است.فرموده است: و ليكن او غدر مى كند، و گناه و فجور مرتكب مى شود.اين سخن به آنچه لازمه دهاء و زيركى كه غدر و نيرنگ است اشاره دارد، همان چيزى كه امام (ع) به سبب آن از به كار گرفتن زيركى دورى جسته اند، فجور (گناه و بد كردارى) نيز به سبب غدر واقع مى شود، زيرا چنان كه گفته شد وفا يكى از شاخه هاى ملكه عفّت است، و غدر (خيانت و پيمان شكنى) كه صفت زشت ضدّ آن است از فروع فجور است كه در مقابل عفّت قرار دارد، از اين رو آن بزرگوار دها و زيركى را از خود نفى مى كند، زيرا غدر و پيمان شكنى را زشت و ناپسند مى شمارد، و نفى دها به دليل نفى لازم آن كه غدر است مى باشد براى اين كه انتفاى لازم مستلزم انتفاى ملزوم است.پس از اين امير مؤمنان (ع) به گونه قياس ضمير از شكل اوّل صفت غدر را حدّ وسط اين قياس قرار مى دهد و فجور و انحراف معاويه را از حقّ اثبات مى كند، اين كه فرموده است: ليكن او غدر مى كند به منزله صغرا و جمله يفجر در حكم نتيجه است و گويى چنين فرموده است:... و ليكن او غدر مى كند پس مرتكب گناه مى شود، كبراى اين قياس جمله: و هر غدرى فجور است، مى باشد، بنا بر اين قياس مذكور بدين صورت است:... و ليكن او غدر مى كند و هر كس غدر كند مرتكب فجور مى شود، و نتيجه اين است كه معاويه فاجر و گنهكار است.سپس آن بزرگوار به گونه قياس ديگرى از شكل اوّل كفر معاويه را اعلام مى كند، صغراى اين قياس جمله: و هر غدرى گناه است، و كبراى آن هر گناهى كفر است مى باشد، و چون در قياس اوّل ثابت شد كه معاويه فاجر و گنهكار است، و از آنچه فرموده است كه هر گناهى كفر است لازم مى آيد كه هر فاجرى كافر باشد، لذا با اين دو مقدّمه كفر معاويه ثابت مى گردد، و سه واژه: غدرة، و فجرة، و كفرة به صورت غدرة، فجرة، كفرة كه به معناى بسيار حيله گر و بسيار فاجر و كافر مى باشد نيز روايت شده، و آنچه پيشتر گفته شد در اثبات مطلوب روشنتر است.برخى از شارحان گفته اند: سبب اثبات كفر براى معاويه اين است كه در اين جا مراد غدر كننده اى است كه به كار بردن غدر را جايز و حلال بشمارد، چنان كه مشهور است كه عمرو بن عاص و معاويه آنچه را كه حرمت آن از ضروريّات دين محمّد (ص) بود مباح شمرده حرمت آن را انكار كردند، و معناى كفر همين است، شايد هم مراد از كفر، ناسپاسى و كفران نعمتهاى پروردگار و ناديده گرفتن آنها از طريق ارتكاب گناه باشد، چنان كه مفهوم لغوى كفر است.اين كه در خطبه، واژه كفر مفرد آمده براى اين است كه با تعدّد غدر كفر نيز متعدّد و تكرار مى شود، و توجّه به اين نكته بيشتر باعث بيزارى و دورى جستن از غدر است، زيرا منظور امام (ع) از اين سخنان بر حذر داشتن شنوندگان از اين عمل زشت و كفر آميز مى باشد.فرموده است: براى هر غدر كننده اى در روز رستاخيز پرچمى است كه بدان شناخته مى شود، كلمات آن حضرت در اين باره عين الفاظ حديث نبوى است، و در آن هشدارى است بر لزوم دورى جستن از اين صفت زشت و ناپسند.فرموده است: به خدا سوگند من با مكر و نيرنگ غافلگير نمى شوم، اين سخن تأكيدى است بر آنچه پيش از اين فرموده كه آراء و تدابير مختلف را مى داند، و چگونگى زيركى زيركان را مى شناسد، بديهى است كسى كه به اينها آگاهى دارد با حيله و نيرنگ غافلگير نمى شود.فرموده است: «و لا استغمز»:اين واژه با زاى نقطه دار و به اين معناست كه نمى توان مرا ضعيف و زبون ساخت، و من در برابر سختيهايى كه وارد مى شود ناتوان نمى شوم، واژه مذكور با راء نيز روايت شده و در اين صورت معنا اين است كه من به گرفتاريهاى ناشى از حيله و نيرنگهاى دشمنان ناآگاه نيستم، اين سخنان در حقيقت پاسخى است به گفته هاى كسانى كه به احوال آن حضرت آگاهى نداشته و آن بزرگوار را به ضعف رأى و سوء تدبير نسبت مى دادند، و معاويه را در جنگ و جز آن مصلحت انديش مى شمردند، و اين گفتار را آن حضرت مى شنيد.در اين جا بايد دانست كه براى پاسخ دادن به آنهايى كه اين تصوّر باطل را داشته اند لازم است چگونگى حال و روش على (ع) و معاويه و كسانى را كه به حسن تدبير منسوب داشته اند بدانيم، و تفاوت ميان آنها را بشناسيم، بى شكّ پاسخ آنها جز يك چيز نيست، و آن اين كه امير مؤمنان (ع) شخصيّتى بود كه در جميع اعمال خود از احكام دين و قوانين شريعت پيروى مى كرد، و عادتها و روشهايى را كه در جنگها معمول بود به كار نمى بست، و از تدابيرى مانند نيرنگ و پليدى و مكر و حيله و يا اجتهاد در برابر نصّ، و تخصيص دادن عمومات احكام به وسيله آراء و نظريّات خود، و جز اينها كه در شرع مجوّزى ندارد دورى مى جست، امّا ديگران از همه اين وسايل استفاده مى كردند و به آنها تكيه داشتند و به هر كارى دست مى زدند خواه موافق شرع باشد يا نباشد، دامنه بهره گيرى از هر نوع وسيله، و استفاده از هر مكر و حيله براى آنها گسترده و آسان، و براى علىّ (ع) سخت و مشكل بود.از ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ در اين باره سخنانى طولانى نقل شده كه خلاصه اش اين است: من بسا مى شود كسى را مى بينم كه گمان مى كند داراى عقل و دانش است، و خود را از خواصّ مى شمارد در حالى كه از عوام است و مى پندارد كه معاويه نسبت به على (ع) از بينشى ژرفتر، و انديشه اى درست تر و طريقه اى بهتر برخوردار بوده است، در حالى كه چنين نيست و من به موارد اشتباه او اشاره خواهم كرد، از جمله اين كه على (ع) در جنگهاى خود جز آنچه را كه موافق كتاب و سنّت بود به كار نمى بست، در حالى كه معاويه هر چه را لازم مى ديد انجام مى داد، خواه موافق كتاب و سنّت باشد يا مخالف، مثلا معاويه در جنگ، همان روشى را به كار مى برد كه پادشاه هند هنگام برخورد با پادشاه ايران داشت، در صورتى كه على (ع) به ياران خود دستور مى داد پيش از آن كه دشمن جنگ را آغاز كند نبرد را شروع نكنند و به دنبال فراريان نروند، و مجروحان را نكشند، و در بسته را باز نكنند، اين رفتار على (ع) نسبت به ذى الكلاع و ابى اعور سلمى و عمر- و بن عاص و حبيب بن مسلمه و همه سران و فرماندهان با روش او در مورد كسانى كه جزء حاشيه و اتباع شمرده مى شدند تفاوتى نداشت، و فرقى ميان آنها نمى گذاشت، و ما مى دانيم آنهايى كه دست اندركار جنگند تنها در جهت نابودى دشمن مى انديشند، و براى به دست آوردن اين فرصت كمين مى كنند، بى آن كه در باره چگونگى وسائلى كه در راه وصول به اين هدف به كار مى برند فكر كنند، كه آيا اين وسايل مخالف شرع است، مانند: سوزانيدن، غرق كردن، پخش سموم، سخن چينى و اشاعه دروغ و توزيع نشريّه هاى بهتان آميز ميان سپاهيان، يا اين كه موافق شرع است، و بى شك كسى كه انديشه خود را پاى بند كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) كند، و نخواهد از اين حدّ پا فراتر گذارد، خويشتن را از چنگ زدن به تدابير گوناگون بسيار، و استفاده از حيله ها و نيرنگهاى بى شمار باز داشته است، و روشن است كه راست و دروغ از راست به تنهايى بيشتر، و حلال و حرام، از حلال تنها زيادتر است، امّا علىّ (ع) بر خلاف حيله گران و نيرنگبازان، لجام ورع بر زبان داشت، و از هر گفتارى جز آنچه رضا و خشنودى خداوند در آن بود لب فرو مى بست، و به هيچ كارى دست نمى زد مگر به آنچه كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) بر آن صحّه گذاشته بود، مردم نادان هنگامى كه نيرنگهاى شگفت انگيز و روشهاى خدعه آميز معاويه را ديدند و نتايجى را كه از اين راه عايد او شده نگريستند، و اين گونه اعمال را در علىّ (ع) مشاهده نكردند حمل بر قصور و ناتوانى كردند، و پنداشتند كه علىّ دچار ضعف و نقصان بوده و معاويه بر او برترى دارد.گذشته از اينها بزرگترين نيرنگ معاويه اين بوده كه قرآنها را بر فراز نيزه ها كردند، ليكن جز اين است كه از ياران على (ع) تنها كسانى فريب خوردند كه او را نافرمانى كرده و با دستور او به مخالفت برخاستند اگر گفته شود معاويه با حيله ها و نيرنگهاى خود به هدفى كه در نظر داشت و آن ايجاد اختلاف ميان سپاهيان على (ع) بود دست يافت، پاسخ اين است كه سخن مذكور درست است ليكن خارج از موضوع مورد بحث است، همچنان كه اختلافى نيست كه ياران على (ع) فريب خوردند و شتاب كردند و با يكديگر به نزاع برخاستند، و آنچه مورد بحث مى باشد. تفاوت ميان على (ع) و معاويه در نيرنگ و مكر و صحت عقل و رأى است.اين خلاصه گفتار جاحظ بود و هر كس با ديده انصاف به اين سخنان بنگرد، درستى و راستى گفتار او را در مى يابد و در همين جا پاسخ همه نسبتهاى ناروايى كه به على (ع) داده شده و آن بزرگوار را در روزگار خلافتش متّهم به كوتاهى و تقصير كرده اند بر او روشن مى گردد، از جمله نسبتهاى مذكور اين كه چرا على (ع) در آغاز خلافت خود، حكومت معاويه را بر شام اجازه نداد و تأييد حكومت او را به منزله تأييد ظلم و ستم دانست و وى را از آن سمت بركنار كرد، ديگر شبهه تحكيم و سخنان نادرستى است كه در اين باره گفته اند، ديگر سختگيرى آن حضرت در امور بيت المال و عدم رعايت جانب برخى از اصحاب خود از اين جهت بود كه باعث شد از آن بزرگوار جدا شوند و حتّى برادرش عقيل و نجاشى شاعر او و مصقلة بن هبيرة آن حضرت را ترك گويند و به سوى معاويه رو آورند، نسبت ديگر اين كه چرا طلحه و زبير را رها كرد تا اين كه از او جدا شدند، و به سوى مكّه شتافتند، و به آنها اجازه داد كه اعمال عمره را به جا آورند، در صورتى كه مقتضاى رأى و تدبير اين بود كه آنان را نزد خود پايبند مى ساخت، و از اين كه از او دور شوند باز مى داشت، و نسبتهاى ديگرى از اين گونه كه داده اند، امّا هنگامى كه انسان احوال و ويژگيهاى آن حضرت را در نظر گيرد انصاف مى دهد كه در تمام اين موارد آنچه آن بزرگوار انجام داده به مقتضاى شرع بوده و بيرون از احكام الهى نبوده است، و ما اگر بخواهيم به تفصيل، اين گفته ها و نسبتها را پاسخ دهيم از غرض اصلى خود دور مى شويم، و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 364 و من كلام له عليه السّلام و هو المأة و التاسع و التسعون من المختار فى باب الخطب:و اللّه ما معاوية بأدهى منّي، و لكنّه يغدر و يفجر، و لو لا كراهيّة الغدر لكنت من أدهى النّاس، و لكنّ كلّ غدرة فجرة، و كلّ فجرة كفرة، و لكلّ غادر لواء يعرف به يوم القيامة، و اللّه ما أستغفل بالمكيدة، و لا أستغمز بالشّديدة. (48884- 48839)اللغة:(الدّهي) بسكون الهاء و الدّهاء الفكر و الارب و جودة الرّأي و (غدر) غدرا من باب ضرب و نصر نقض عهده و (فجر) يفجر من باب قتل و (الغدرة) و (الفجرة) و (الكفرة) كلّها في بعض النسخ بفتح الفاء و سكون العين وزان تمرة فالتّاء للمرّة، و في بعضها بتحريك الفاء و العين وزان مردة فيكون جمع غادر و فاجر و كافر، و في بعضها بضمّ الفاء و فتح العين وزان همزة فالتّاء للمبالغة أى الكثير الغدر و الفجور و الكفر، فان أسكنت العين فالبناء للمفعول تقول: رجل سخرة، كهمزة يسخر من الناس، و سخرة كغرفة من يسخر منه. (و لا أستغمز) بالزاء المعجمة من الغمز و هو العصر باليد يقال غمزه غمزا من باب ضرب، و الغمز محرّكة الرّجل الضعيف قال الشارح البحراني: و روى بالرّاء المهملة أى لا استجهل بشدايد المكايد، انتهى. و لعلّه من الغمر بالتحريك و هو من لم يجرّب الامور و الأوّل أصوب و أنسب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 365 الاعراب:الباء في قوله: بأدهى زايدة في الخبر جيء بها لتأكيد معني النّفي كما في قوله تعالى  «وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» و قوله: بالشديدة، صفة محذوفة الموصوف أى بالدّواهى الشديدة و نحو ذلك.المعنى:اعلم أنّ الغرض من هذا الكلام دفع توهّم من كان معتقدا أنّ معاوية أجود رأيا و أكثر تدبيرا منه، و تعرّض به على معاوية من أجل عدم تحرّزه في تدبير الامور عن الغدر و الفجور، و صدّر الكلام بالقسم البارّ تأكيدا للمقصود فقال: (و اللّه ما معاوية بأدهى منّي) أي ليس بأجود رأيا و أحسن تدبيرا و أبعد غورا و أعمق فكرا و أشدّ دهاء منّي، و إن فسّر الدّهاء بخصوص استعمال العقل و الرّأى فيما لا ينبغي فعله من الامور الدّنيويّة المعبّر عنه بالنّكراء فلا بدّ من جعل قوله عليه السّلام أدهى بمعنى أعرف بطرق الدّهاء و أبصر بها، لعدم اتّصافه بالدّهاء بهذا المعنى فضلا عن كونه أدهى. (و لكنّه يغدر و يفجر) أى يستعمل الغدر في اموره السيّاسيّة فيزعم أهل الجهل أنّه أدهى.و قوله: و يفجر، إشارة إلى نتيجة الغدر يعني أنّه من أجل إقدامه على الغدر يكون فاجرا، و ذلك لأنّ الغدر مقابل الوفاء، و الوفاء فضيلة داخلة تحت العفّة، فيكون الغدر رذيلة داخلة تحت الفجور.و أيضا الوفاء توأم الصّدق و الغدر توأم الكذب حسبما عرفت تفصيلا في الخطبة الحادية و الأربعين و شرحها، و الكذب من أعظم الفجور.و ايضاح هذه الفقرة ما تقدّم في الخطبة المذكورة حيث قال عليه السّلام هناك:و لقد أصبحنا في زمان قد اتّخذ أكثر أهله الغدر كيسا و نسبهم أهل الجهل فيه إلى حسن الحيلة، ما لهم قاتلهم اللّه قد يرى الحوّل القلّب وجه الحيلة و دونه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 366 مانع من أمر اللّه و نهيه فيدعها رأى عن بعد القدرة عليها و ينتهز فرصتها من لا حريجة له في الدّين.و روى في الكافي في حديث مرفوع عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قلت له:ما العقل؟ قال: ما عبد به الرّحمن و اكتسب به الجنان، قال: قلت: فالّذى كان في معاوية؟ فقال: تلك النكراء تلك الشّيطنة، و هي شبيهة بالعقل و ليست بالعقل.و لمّا نبّه على أنّ اتّصاف معاوية بالدّهاء من جهة عدم مبالاته بالغدر و الفجور، عقّبه بالتّنبيه على ما هو المانع من اتّصافه عليه السّلام به مع كونه أعرف و أغدر به منه فقال: (و لو لا كراهيّة الغدر) و المكر و استلزامه للكذب و الغشّ و الخيانة و الفجور المنافي لمرتبة العصمة (لكنت من أدهي النّاس) فيدلّ هذه الجملة بمقتضي مفاد لو لا الامتناعيّة على امتناع اتّصافه بالدّهاء الملازم للغدر.و المراد بالكراهة هنا الحرمة لا معناها المعروف في مصطلح المتشرّعة كما صرّح به في عبارته الّتي نقلناها آنفا من الخطبة الحادية و الاربعين أعني قوله:قد يرى الحوّل القلّب وجه الحيلة و دونه مانع من أمر اللّه و نهيه فيدعها رأى عين بعد القدرة عليها.و أصرح منه ما رواه فى الكافى عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبى عمير عن هشام بن سالم رفعه قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام: لو لا أنّ المكر و الخديعة فى النّار لكنت أمكر النّاس.و أصرح منهما قوله: (و لكن كلّ غدرة فجرة و كلّ فجرة كفرة) و قد روى نظير هذه العبارة عنه عليه السّلام فى الكافى باسناده عن الاصبغ بن نباته قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام ذات يوم و هو يخطب على المنبر بالكوفة: أيّها الناس لو لا كراهيّة الغدر كنت أدهى النّاس ألا إنّ لكلّ غدرة فجرة و لكلّ فجرة كفرة، ألا و إنّ الغدر و الفجور و الخيانة فى النّار.قال بعض شرّاح الكافى: الظاهر أنّ اللّام فى لكلّ مفتوحة للمبالغة فى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 367 التأكيد، و قوله: الغدر و الخيانة فى النّار، إمّا على حذف المضاف أى صاحبها، أو المصدر بمعنى الفاعل، هذا.فان قلت: استلزام الغدر للفجور المستفاد من قوله عليه السّلام: و لكن كلّ غدرة فجرة قد عرفنا وجهه سابقا، و أمّا استلزام الفجور للكفر المستفاد من قوله:و كلّ فجرة كفرة فما الوجه فيه؟، قلت: قال بعض الشّارحين: وجه لزوم الكفر هنا إنّ الغادر على وجه استباحة ذلك و استحلاله كما كان هو المشهور من حال عمرو بن العاص و معاوية في استباحة ما علم تحريمه بالضرورة من دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و جحده هو الكفر.و قال الشارح البحراني: و يحتمل أن يريد كفر نعم اللّه و سترها باظهار معصية كما هو المفهوم اللغوى من لفظ الكفر، انتهى.و يتوجّه على الأوّل أوّلا أنّه أخصّ من المدّعى لأنّ المدّعى هو كفر كلّ غادر كما هو ظاهر المتن لا الغادر المستبيح المستحلّ للغدر فقط، و ثانيا كون حرمة الغدر من ضروريّات الدّين غير معلوم. و على الثّاني أنّه خلاف الظاهر.و الأظهر أنّه داخل في القسم الرّابع من أقسام الكفر التي تقدّم تفصيلها في حديث الكافي في شرح الفصل الثامن عشر من الخطبة الاولى، فقد روينا هناك عن الكلبي باسناده عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: الكفر في كتاب اللّه عزّ و جلّ على خمسة أوجه «إلى أن قال» الوجه الرّابع من الكفر ترك ما أمر اللّه و هو قول اللّه تعالى  «وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ. ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى تُفادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْراجُهُمْ أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ»  فكفرهم بترك ما أمر اللّه و نسبهم إلى الايمان و لم يقبله منهم و لم ينفعهم فقال  «ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ إِنْ ...». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 368 و قوله  (و لكلّ غادر لواء يعرف به يوم القيامة) قال الشّارح المعتزلي: حديث صحيح مرويّ عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أقول: و هو تنفير عن الغدر.و نحوه ما رواه في الكافي عن علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفلي عن السّكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يجيء كلّ غادر يوم القيامة بامام مايل شدقه حتّى يدخل النّار، و يجيء كلّ ناكث بيعة إمام أجذم حتّى يدخل النّار، هذا.و لمّا ذكر أنّ معاوية ليس بأدهى منه و نبّه على معرفته بطرق الدّهاء و خبرويّته بها أكّده بقوله: (و اللّه ما استغفل بالمكيدة) أى لا يطمع في اغفالي بالكيد عليّ، لأنّي أحذر من الغراب و إن كان الطامع في الكيد أروغ من الثّعلب، فانّ من كان أعرف بطرق الخداع و وجوه التّدابير و الحيل لا يتمكّن من إغفاله و لا يلحقه الغفلة عمّا يراد في حقّه من الكيد و الخديعة كما قال عليه السّلام في الكلام السّادس: و اللّه لا أكون كالضّبع تنام على طول اللّدم حتّى يصل إليها طالبها و يختلها راصدها. (و لا استغمز بالشّديدة) أى لا استضعف بالخطوب الشّديدة و الدّواهي العظيمة لأنّى البطل الأهيس و الحازم الأكيس و الشّجاع الأسوس.فقد اتّضح كلّ الوضوح بما أتى به في هذا الكلام بطلان توهّم من زعم أنّ معاوية كان أدهى منه عليه السّلام و أصحّ تدبيرا.و قد بسط الكلام فى هذا المرام أبو عثمان الجاحظ على أحسن تقرير و تبيان و فصّل الشارح المعتزلي تفصيلا عجيبا أحببت نقل ما قالا، لأنه من لسانهما أحلى فأقول:أما الجاحظ فقد قال في محكيّ كلامه:و ربما رأيت بعض من بطن بنفسه العقل و التحصيل و الفهم و التمييز و هو من العامة و يظنّ أنه من الخاصة يزعم أنّ معاوية كان أبعد غورا و أصحّ فكرا و أجود منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 369 رويّة و أبعد غاية و أدقّ مسلكا، و ليس الأمر كذلك و ساري إليك بجملة تعرف بها موضع غلطه و المكان الّذى دخل عليه الخطاء من قبله.كان عليّ عليه السّلام لا يستعمل في حربه إلّا ما وافق الكتاب و السنّة.و كان معاوية يستعمل خلاف الكتاب و السّنّة كما يستعمل الكتاب و السنة، و يستعمل جميع المكائد حلالها و حرامها و يسير في الحرب بسيرة ملك الهند إذا لاقي كسرى، و خاقان إذا لاقي رتبيل.و عليّ عليه السّلام يقول: لا تبدءوا بالقتال حتّى يبدؤكم، و لا تتبعوا مدبرا، و لا تجهزوا على جريح، و لا تفتحوا بابا مغلقا، و هذه سيرته في ذى الكلاع و في أبي أعور السلّمي، و في عمرو بن العاص، و حبيب بن مسلمة و في جميع الرّؤساء كسيرته في الحاشية و الحشو و الأتباع و السّفلة.و أصحاب الحروب إن قدروا على البيات تبيّتوا. و إن قدروا على رضخ الجميع بالجندل و هم نيام فعلوا و إن أمكن ذلك فى طرفة عين، و لم يؤخّروا الحرق إلى وقت الغرق، و إن أمكن الهدم لم يتكلّفوا الحصار، و لم يدعوا أن ينصبوا المجانيق و العراوات و النّقب و الشريب و الدّبابات و الكمين، و لم يدعوا دسّ السّموم و لا التضريب بين النّاس بالكذب و طرح الكتب في عساكرهم بالسّعايات و توهيم الامور و ايحاش بعضهم من بعض و قتلهم بكلّ آلة و حيلة كيف وقع القتل و كيف دارت بهم الحال.فمن اقتصر من التدبير حفظك اللّه على ما في الكتاب و السنّة و كان قد منع نفسه الطويل العريض من التدّبير و ما لا يتناهى من المكايد، و الكذب أكثر من الصّدق و الحرام أكثر عددا من الحلال، و كذلك الايمان و الكفر و الطاعة و المعصية و الحقّ و الباطل، و كذلك الصّحة و السّقم و الصّواب و الخطاء.فعليّ عليه السّلام كان ملجما بالورع عن جميع القول إلّا ما هو للّه عزّ و جلّ رضى، و ممنوع اليدين عن كلّ بطش إلّا ما هو للّه رضى، و لا يرى الرّضاء إلّا فيما يرضاه اللّه و يحبّه، و لا يرى الرّضاء إلّا فيما دلّ عليه الكتاب و السنّة دون ما يقول عليه أصحاب الدّهاء و النّكراء و المكايد و الاراء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 370 فلمّا أبصرت العوام كثرة بوادر معاوية فى المكايد، و كثرة غرايبه فى الخدع، و ما اتّفق له و تهيّأ على يده، و لم يروا ذلك من علىّ، ظنّوا بقصر عقولهم أنّ ذلك من رجحان عند معاوية و نقصان عند علىّ فقالوا لو لم ما يعدّ له من الخدع إلّا رفع المصاحف.ثمّ انظر هل خدع بها إلّا من عصى رأى عليّ و خالف أمره، فان زعمت أنّه قد نال ما أراد من الاختلاف فقد صدقت و ليس فى هذا اختلفنا، و لا عن غرارة أصحاب علىّ عليه السّلام و عجلتهم و تسرّعهم و تنازعهم دفعنا، و إنّما كان قولنا فى التميز بينهما فى الدّهاء و النكراء و صحّة الرّأى و العقل.على أنّا لا نصف الصالحين بالدّهاء و النكراء، و لا يقول أحد عنده شيء من الخير: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أدهى العرب و العجم و أنكر قريش و أنكر كنانة.لأنّ هذه الكلمة إنّما وضعت فى مديح أصحاب الارب و من يتعمّق فى الرأى فى توكيد أمر الدّنيا و زبرجها و تشديد أركانها.فأمّا أصحاب الاخرة الّذين يرون النّاس لا يصلحون على تدبير البشر و انّما يصلحون على تدبير خالق البشر لا يمدحون بالدّهاء و النكراء، و لم يمنعوا إلّا ليعطوا أفضل منه.و أما الشارح المعتزلي فقد قال: إنّ السّايس لا يتمكّن من السّياسة البالغة إلّا إذا كان يعمل برأيه و بما يرى فيه صلاح ملكه و تمهيد أمره، سواء وافق الشريعة أو لم يوافقها، و متى لم يعمل فى السّياسة بمقتضى ما قلناه فبعيد أن ينتظم أمره أو يستوسق حاله.و أمير المؤمنين عليه السّلام كان مقيّدا بقيود الشريعة، مدفوعا إلى اتّباعها و رفض ما يصلح من آراء الحرب و الكيد و التدبير إذا لم يكن للشرع موافقا، فلم يكن قاعدة فى خلافته قاعدة غيره ممّن لم يلتزم بذلك.و لسنا زارين بهذا القول على عمر بن الخطّاب، و لكنّه كان مجتهدا يعمل بالقياس و الاستحسان و المصالح المرسلة و يرى تخصيص عمومات النّصّ بالاراء و بالاستنباط من اصول يقتضى خلاف ما يقتضيه عموم النّصوص، و يكيد خصمه و يأمر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 371 أمراءه بالكيد و الحيلة، و يؤدّب بالدّرّة و السّوط من يتغلّب على ظنّه أنّه يستوجب ذلك، و يصفح عن آخرين قد اجترموا ما يستحقّون به التّأديب كلّ ذلك بقوّة اجتهاده و ما يؤدّيه إليه نظره.و لم يكن أمير المؤمنين عليه السّلام يرى ذلك، و كان يقف مع النصوص و الظواهر و لا يتعدّاها إلى الاجتهاد و الأقيسة، و يطبّق امور الدّنيا على امور الدّين، و يسوق الكلّ مساقا واحدا، و لا يضع و لا يرفع إلّا بالكتاب و النّصّ، فاختلف طريقتاهما فى الخلافة و السّياسة.و كان عمر مع ذلك شديد الغلظة، و كان علىّ عليه السّلام كثير الحلم و الصّفح و التجاوز فازدادت خلافة ذلك قوّة، و خلافة هذا لينا.و لم يمن عمر بما منى عليّ به من فتنة عثمان الّتى أحوجته إلى مداراة أصحابه و جنده و مقاربتهم للاضطراب الواقع بطريق تلك الفتنة.ثمّ تلى تلك الفتنة فتنة الجمل و فتنة صفّين ثمّ فتنة النّهروان و كلّ ذلك الامور مؤثرة فى اضطراب أمر الوالى و اغلال معاقد ملكه، و لم يتّفق لعمر شيء من ذلك فشتّان بين الخلافتين فيما يعود إلى انتظام المملكة و صحّة تدبير الخلافة.فان قلت: فما قولك فى سياسة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تدبيره أ ليس كان منتظما سديدا مع أنّه كان لا يعمل إلّا بالنّصوص و التوقيف من الوحى، فهلا كان تدبير عليّ عليه السّلام و سياسته كذلك؟.قلت: أمّا سياسة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تدبيره فخارج عمّا نحن فيه، لأنّه معصوم لا يتطرّق العلّة إلى أفعاله، و ليس بواحد من هذين الرّجلين بواجب العصمة عندنا «إلى أن قال»: و كان أبو جعفر بن أبى زيد الحسنى نقيب البصرة إذا حدّثناه فى هذا يقول: إنّه لا فرق عند من قرء السير بين سيرة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و سياسة أصحابه أيّام حياته، و بين سيرة أمير المؤمنين و سياسة أصحابه أيّام حياته، فكما أنّ عليّا عليه السّلام لم يزل أمره مضطربا معهم بالمخالفة و العصيان و الهرب إلى أعدائه و كثرة اختلافه و الحروب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 372 فكذلك كان النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ممنوا بنفاق المنافقين و اذاهم و خلاف أصحابه عليه و هرب بعضهم إلى أعدائه و كثرة الحروب و الفتن.و كان يقول: أ لست ترى القرآن العزيز مملوّا بذكر المنافقين و الشّكوى منهم و التّألّم من أذاهم له، كما أنّ كلام عليّ مملوّ بالشكوى من منافقى أصحابه و التّألّم من أذاهم له.ثمّ ذكر كثيرا من الايات المتضمنّة لنفاق المنافقين و الشكوى منهم لا حاجة بنا إلى ذكرها ثمّ قال:فمن تأمّل كتاب العزيز علم حاله صلوات اللّه عليه مع أصحابه كيف كانت و لم ينقله اللّه إلى جواره إلّا و هو مع المنافقين له و المظهرين خلاف ما يضمرون من تصديقه في جهاد شديد، حتّى لقد كاشفوه مرارا فقال لهم يوم الحديبيّة: احلقوا و انحروا، فلم يحلقوا و لم ينحروا و لم يتحرّك أحد منهم عند قوله، و قال له بعضهم و هو يقسم الغنائم: اعدل يا محمّد فانّك لم تعدل، و قالت الأنصار له مواجهة يوم حنين أ تأخذ ما أفشاه اللّه علينا بسيوفنا فتدفعه إلى أقاربك من أهل مكة، حتى أفضى إلى أن قال لهم في مرض موته: ايتونى بدواة و كتف أكتب لكم ما لا تضلّون بعده، فعصوه و لم يأتوه بذلك وليتهم اقتصروا على عصيانه و لم يقولوا له ما قالوا و هو يسمع قال:و كان أبو جعفر يقول من هذا ما يطول شرحه و القليل منه ينبىء عن الكثير و كان يقول:إنّ الاسلام ما جلا عندهم و لا ثبت في قلوبهم إلّا بعد موته صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حين فتح عليهم الفتوح و جائتهم الغنائم و الأموال و كثرت عليهم المكاسب و ذاقو الذّة الحياة و عرفوا لذّة الدّنيا و لبسوا الناعم و أكلوا الطيب و تمتّعوا بنساء الرّوم و ملكوا خزائن كسرى، و تبدّلوا بذلك التقشّف و اللبس الخشن و أكل الضباب و القنافذ و اليرابيع و لبس الصّوف و الكرابيس أكل اللّوز ينجات و الفالوزجات و لبس الحرير و الدّيباج فاستدلّوا بما فتحه اللّه عليهم و أتاخه لهم على صحّة الدّعوة و صدق الرّسالة.و قد كان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، وعدهم بأنّه سيفتح عليهم كنوز كسرى و قيصر، فلما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 373 وجدوا الأمر قد وقع بموجب ما قاله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عظّموه و أحبّوه و انقلبت تلك الشكوى و ذلك النفاق و ذلك الاستهزاء إيمانا و يقينا و إخلاصا، و طاب لهم العيش، و تمسّكوا بالدين لأنّهم رأوه طريقا إلى نيل الدّنيا، فعظّموا ناموسه، و بالغوا في إجلاله و إجلال الرسول الذى جاء به.ثمّ انقرض الأسلاف و جاء الأخلاف على عقيدة ممهّدة و أمر أخذوه تقليدا من أسلافهم الذين دبّوا في حجورهم، ثمّ انقرض ذلك القرن و جاء من بعدهم كذلك و هلم جرّا قال:و لو لا الفتوح و النّصر و الظفر الذى منحهم اللّه تعالى إيّاه و الدولة الّتي ساقها إليهم لا نقرض دين الاسلام بعد وفاة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و كان يذكر في التواريخ كما يذكر نبوّة خالد بن سنان العنسى حيث ظهر و دعا إلى الدّين و كان النّاس يعجبون من ذلك و يتذاكرونه كما يعجبون و يتذاكرون أخبار من نبغ من الرّؤساء و الملوك و الدّعاة الذين انقرض أمرهم و بقيت أخبارهم، و كان يقول: من تأمّل الرّجلين وجدهما متشابهين في جميع امورهما أو في أكثرها.و ذلك لأنّ حرب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مع المشركين كانت سجالا انتصر يوم بدر و انتصر المشركون عليه يوم احد، و كان يوم الخندق كفافا خرج هو و هم سواء لاله و لا عليه، لأنّهم قتلوا رئيس الأوس و هو سعد بن معاذ و قتل منهم فارس قريش و هو عمرو بن عبدود و انصرفوا عنه بغير حرب بعد تلك السّاعة الّتي كانت، ثمّ حارب قريشا بعدها يوم الفتح فكان الظفر له.و هكذا كانت حروب عليّ عليه السّلام انتصر يوم الجمل و خرج بينه و بين معاوية على سواء قتل من أصحابه رؤساء، و من أصحابه رؤساء و انصرف كلّ واحد من الفريقين عن صاحبه بعد الحرب على مكانه، ثمّ حارب بعد صفّين أهل النهروان فكان الظفر له قال:و من العجب أنّ أوّل حروب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كانت بدرا و كان هو المنصور منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 374 فيها، و أوّل حروب عليّ عليه السّلام الجمل و كان هو المنصور.ثمّ كان من صحيفة الصلح و الحكومة يوم صفين نظير ما كان من صحيفة الصلح و الهدنة يوم الحديبيّة ثمّ دعا معاوية في آخر أيّام عليّ عليه السّلام إلى نفسه و تسمّى بالخلافة كما أنّ مسيلمة و الأسود العنسى دعوا إلى أنفسهما في آخر أيّام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تسمّيا بالنّبوة، و اشتدّ على عليّ عليه السّلام ذلك كما اشتدّ على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أمر الأسود و مسيلمة، و بطل أمرهما بعد وفاة النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كذلك بطل أمر معاوية و بني امية بعد وفاة عليّ عليه السّلام.و لم يحارب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أحد من العرب إلّا قريش ما عدا يوم حنين، و لم يحارب عليّا عليه السّلام أحد من العرب إلّا قريش ما عدا يوم النّهروان.و مات علىّ عليه السّلام شهيدا بالسّيف، و مات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شهيدا بالسمّ.و هذا لم يتزوّج على خديجة امّ أولاده حتّى ماتت، و هذا لم يتزوّج على فاطمة أمّ أشرف أولاده حتّى ماتت.مات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عن ثلاث و ستّين سنة و مات عليّ عليه السّلام عن مثلها، و كان يقول: انظروا إلى أخلاقهما و خصائصهما:هذا شجاع و هذا شجاع، و هذا فصيح و هذا فصيح، و هذا سخيّ جواد و هذا سخيّ جواد، و هذا عالم بالشرايع و الامور الالهية و هذا عالم بالفقه و الشريعة و الامور الدقيقة الغامضة و هذا زاهد في الدّنيا غيرنهم عليها و لا مستكثر منها و هذا زاهد في الدّنيا تارك لها غير متمتّع بلذّاتها، و هذا مذيب نفسه في الصّلاة و العبادة و هذا مثله، و هذا غير محبّ إليه شيء من الامور العاجلة إلّا النساء و هذا مثله، و هذا ابن ابن عبد المطلب بن هاشم و هذا في تعداده، و أبوهما أخوان لأب واحد دون غيرهما من بني عبد المطلب و ربّى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في حجر والده هذا و هو أبو طالب فكان عنده جاريا مجرى أحد أولاده، ثمّ لمّا شبّ و كبر استخلص من بني أبي طالب و هو غلام فربّاه في حجره مكافاة لصنيع أبي طالب به، فامتزج الخلقان و تماثلت السّجيّتان، و إذا كان القرين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 375 مقتديا بالقرين فما ظنك بالتّربية و التثقيف الدّهر الطويل.فوجب أن يكون أخلاق محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كأخلاق أبي طالب، و أن يكون أخلاق علىّ كأخلاق أبي طالب أبيه و أخلاق محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مربّيه و أن يكون الكلّ شيمة واحدة وسوسا واحدا و طينة مشتركة و نفسا غير منقسمة و لا متجزيّة، و أن لا يكون بين بعض هؤلاء و بعض فرق و لا فصل لو لا أنّ اللّه اختصّ محمّدا صلّى اللّه عليه و آله برسالته و اصطفاه لوحيه لما يعلمه من مصالح البرية في ذلك، فامتاز رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بقوله: أخصّك بالنّبوة فلا نبوّة بعدى، و تخصم النّاس بسبع و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم له أيضا: أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبىّ بعدي، فأبان نفسه بالنّبوة و أثبت له ما عداها من جميع الفضايل و الخصائص مشتركا بينهما.قال الشّارح المعتزلي: و كان النّقيب أبو جعفر غزير العلم صحيح العقل منصفا بالجدل غير متعصّب للمذهب و إن كان علويا و كان يعترف بفضايل الصّحابة و يثنى على الشّيخين و يقول: إنهما مهّدا دين الاسلام و أرسيا قواعده و لقد كان شديد الاضطراب في حياة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و إنّما مهّداه بما تيسّر للعرب من الفتوح و الغنايم في دولتهما و كان يقول في عثمان: إنّ الدولة فى أيّامه كانت على إقبالها و علوّ جدّها بل كانت الفتوح في أيّامه أكثر و الغنايم أعظم لو لا أنّه لم يراع ناموس الشيخين و لم يستطع أن يسلك مسلكهما و كان مضعفا في أصل القاعدة مغلوبا عليه و كثير الحبّ لأهله و اتيح له من مروان وزير سوء ما أفسد القلوب عليه و حمل النّاس على خلعه و قتله.قال الشّارح: و كان أبو جعفر لا يجحد الفاضل فضله و الحديث ذو شجون قلت له مرّة:ما سبب حبّ النّاس لعلىّ بن أبي طالب عليه السّلام و عشقهم له و تهالكهم في هواه؟و دعنى في الجواب من حديث الشّجاعة و العلم و الفصاحة و غير ذلك من الخصائص التي رزقه اللّه سبحانه الكثير الطيّب منها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 376 فضحك و قال لى: لم تجمع حرا ميزك عليّ؟ ثمّ قال: ههنا مقدّمة ينبغي أن تعلم و هى: إنّ أكثر النّاس موتورون من الدنيا أمّا المستحقّون فلا ريب في أنّ أكثرهم محرومون.نحو عالم يرى أنّه لا حظّ له من الدّنيا، و يرى جاهلا غيره مرزوقا موسّعا عليه.بضروراته، و يرى غيره و هو جبان فشل ينفر من ظلّه مالكا بقطر عظيم من الدّنيا و قطعة وافرة من المال و الرزق.و عاقل سديد الرّأى صحيح العقل قد قدر عليه رزقه و هو يرى غيره أحمق مايقا تدرّ عليه الخيرات له أخلاف الرّزق و ذى دين قويم و عبادة حسنة و اخلاص و توحيد و هو محروم ضيق الرزق و يرى غيره يهوديّا أو نصرانيا أو زنديقا كثير المال حسن الحال حتّى أنّ هذه الطبقات المستحقّة يحتاجون في أكثر الوقت إلى الطبقات الّتي لا استحقاق لها، و تدعوهم الضّرورة إلى الذلّ لهم و الخضوع بين أيديهم إمّا لدفع ضرر أو لاستجلاب نفع.و دون هذه الطبقات من ذوى الاستحقاق أيضا ما يشاهد عيانا من تجّار حاذق أو بنّاء عالم أو نقاش بارع أو مصوّر لطيف على غاية ما يكون من ضيق رزقهم و قلّة الحيلة بهم، و يرى غيرهم ممّن ليس يجرى مجراهم و لا يلحق طبقتهم مرزوقا مرغوبا كثير المكسب طيب العيش واسع الرّزق.فهذا حال ذوى الاستحقاق و الاستعداد.و أما الذين ليسوا من أهل الفضايل كحثو العامّة فانّهم أيضا لا يخلون من الحقد على الدّنيا و الذمّ لها و الحنق و الغيظ منها لما يلحقهم من حسد أمثالهم و جيرانهم و لا ترى أحدا منهم قانعا بعيشه و لا راضيا بحاله يتزيّد و يطلب حالا فوق حاله قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 377 فاذا عرفت هذه المقدّمة فمعلوم أنّ عليّا عليه السّلام كان مستحقا محروما بل هو أمير المستحقّين المحرومين و سيّدهم و كبيرهم، و معلوم أنّ الّذين يلحقهم النّزلة و ينالهم الضّيم يتعصّب بعضهم لبعض و يكونون البا و يدا واحدة على المرزوقين الّذين ظفروا بالدّنيا لاشتراكهم في الأمر الذى ألمهم و ساءهم و عضّهم و مضّهم، و اشتراكهم في الأنفة و الحمية و الغضب و المنافسة لمن عليهم و قهر عليهم و بلغ من الدّنيا ما لم يبلغوه.فاذا كان هؤلاء أعني المحرومين متساوين في المنزلة و المرتبة و تعصّب بعضهم لبعض فما ظنّك بما إذا كان رجل عظيم القدر جليل الخطر كامل الشرف جامع للفضايل محتو على الخصائص و المناقب و هو مع ذلك محروم محدود قد جرّعته الدّنيا علاقمها، و علته عللا بعد نهل من صابها و صبرها، و لقى منها برحا بارحا و جهدا جهيدا و علا عليه من هو دونه و حكم فيه و في بيته و أهله و رهطه من لم يكن ما ناله من الامرة و السّلطان في حسابه، و لا دائرا في خلده، و لا خاطرا بباله، و لا كان أحد من الناس يرتقب ذلك له و لا يراء له، ثم كان في آخر الامر أن قتل هذا الرجل الجليل في محرابه و قتل بنوه بعده و سبى حريمه و نساؤه و تتّبع أهله و بنو عمّه بالطرد و القتل و الشّريد و السّجون مع فضلهم و زهدهم و عبادتهم و سخائهم و انتفاع الخلق بهم.فهل يمكن أن لا يتعصّب البشر كلّهم مع هذا الشّخص و هل تستطيع أن لا تحبّه و تهواه و تذوب فيه و تفنى في عشقه انتصارا له و حميّة من أجله و آنفة ممّا ناله و امتعاضا ممّا جرى عليه.و هذا أمر مركوز في الطّبايع مخلوق في الغرائز كما يشاهد النّاس على الجرف إنسانا قد وقع في الماء العميق و هو لا يحسن السّباحة فانّهم بالطّبع البشرى يرقّون عليه رقّة شديدة.و قد بلغني أنّه رمى قوم منهم أنفسهم في الماء نحوه يطلبون تخليصه و لا يتوقّعون على ذلك مجازاة منه بمال أو شكر و لا ثواب في الاخرة فقد يكون منهم من لا يعتقد أمر الاخرة، و لكنّها رقّة بشريّة و كان الواحد منهم يتخيّل في نفسه أنّه ذلك الغريق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 378 فكما يطلب خلاص نفسه لو كان هذا الغريق كذلك يطلب تخليص من هو في تلك الحال الصّعبة للمشاركة الجنسيّة.و كذلك لو أنّ ملكا ظلم أهل بلد من بلاده ظلما عنيفا لكان أهل ذلك البلد يتعصّب بعضهم لبعض في الانتصار من ذلك الملك و الاستعداء عليه.فلو كان من جملتهم رجل عظيم القدر جليل الشّأن قد ظلمه الملك أكثر من ظلمه إيّاهم و أخذ أمواله و ضياعه و قتل أولاده و أهله كان لياذهم به و انضوائهم إليه و اجتماعهم و التفافهم به أعظم و أعظم، لأنّ الطّبيعة البشريّة تدعو إلى ذلك على سبيل الايجاب و الاضطرار و لا يستطيع الانسان منه امتناعا.قال الشّارح: هذا محصول قول النقيب أبي جعفر قد حكيته و الألفاظ لي و المعنى له، و كان لا يعتقد في الصّحابة ما يعتقده أكثر الاماميّة فيهم و يسفّه رأى من يذهب فيهم إلى النّفاق و التّكفير، و كان يقول: حكمهم حكم مسلم مؤمن عصى في بعض الافعال فحكمه إلى اللّه إن شاء أخذه و إن شاء غفر له قلت له مرّة: أ فتقول إنّهما من أهل الجنّة؟فقال: إى و اللّه أعتقد ذلك لأنّهما إمّا أن يعفو اللّه عنهما ابتداء أو بشفاعة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أو بشفاعة علىّ أو يؤاخذهم بعقاب أو عتاب ثمّ ينقلهما إلى الجنة لا استريب في ذلك أصلا و لا أشكّ في ايمانهما برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و صحّة عقيدتهما فقلت له: فعثمان؟قال: و كذلك عثمان ثمّ قال: رحم اللّه عثمان و هل كان إلّا واحدا منّا و غصنا من شجرة عبد مناف، و لكن أهله كدروه علينا و أوقعوا العداوة و البغضاء بينه و بيننا قلت له: فيلزم ذلك على ما تراه في أمر هؤلاء أن يجوز دخول معاوية الجنّة لأنه لم تكن منه إلّا المخالفة و ترك امتثال أمر النبويّ.فقال: كلّا إنّ معاوية من أهل النار لا لمخالفته عليا و لا بمحاربته ايّاه، و لكن عقيدته لم تكن صحيحة و لا ايمانه حقا كان من رءوس المنافقين هو و أبوه، و لم يسلم قلبه قطّ و إنما أسلم لسانه، و كان يذكر من حديث معاوية و من فلتات منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 379 قوله و ما حفظ من كلام يقتضي فساد العقيدة شيئا كثيرا ليس هنا موضع ذكره فأذكره و قال لي مرّة: حاش للّه أن يثبت معاوية في جريدة الشيخين الفاضلين أبي بكر و عمر و اللّه ما هما إلّا كالذّهب الابريز و لا معاوية إلّا كالدّرهم الزايف أو قال كالدّرهم القمي.ثمّ قال لى: فما يقول أصحابكم فيهما؟قلت: أما الذى استقرّ عليه رأى المعتزلة بعد اختلاف كثير بين قدمائهم فى التفضيل و غيره إنّ عليا عليه السّلام أفضل الجماعة و إنّهم تركوا الأفضل لمصلحة رأوها و إنه لم يكن هناك نصّ قاطع العذر و إنما كانت إشارة و ايماء لا يتضمّن شيء منها صريح النصّ و إنّ عليا نازع ثمّ بايع، و جمح ثمّ اسحب، و لو قام على الامتناع لم نقل بصحّة البيعة له و لا بلزومها، و لو جرّد السيف كما جرّده في آخر الأمر لقلنا بفسق كلّ من خالفه على الاطلاق إنه فاسق كافر و لكن رضي بالبيعة أخيرا و دخل فى الطاعة، و بالجملة أصحابنا يقولون: إنّ الأمر كان له و كان هو المستحقّ و المتعيّن فان شاء أخذه بنفسه و إن شاء ولّاه غيره فلما رأيناه قد وافق على ولاية غيره اتبعناه و رضيناه.فقال: قد بقي بيني و بينكم قليل أنا أذهب إلى النصّ و أنتم لا تذهبون إليه؟فقلت: إنه لم يثبت النصّ عندنا بطريق يوجب العلم، و ما تذكرونه أنتم صريحا فانتم تنفردون بنقله، و ما عدا ذلك من الأخبار التي نشارككم فيها فلها تأويلات معلومة.فقال و هو ضجر: يا فلان لو فتحنا باب التأويلات لجاز أن نتأوّل قولنا لا إله إلّا اللّه محمّد رسول اللّه، دعني من التأويلات الباردة التي تعلم القلوب و النفوس أنها غير مرادة و أنّ المتكلّمين تكلّفوها و تعسّفوها، فانما أنا و أنت فى الدّار و لا ثالث لنا فيستحيى أحدنا من صاحبه أو يخافه.قال الشارح: فلما بلغنا إلى هذا الموضع دخل قوم ممن كان يخشاه، فتركنا ذلك الاسلوب من الحديث و خضنا في غيره، انتهى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 380 قال الشارح المحتاج إلى رحمة ربّ العالمين المتمسّك بحبل اللّه المتين ولاية أمير المؤمنين:للّه در الشارح المعتزلي و النّقيب أبي جعفر الحسني، فلقد أجاد كلّ منهما فيما أفاد، و أسفرا النّقاب عن وجه المراد، و حقّقا ما هو الحقّ الأحقّ بالاتباع، و أفصحا عن صريح مذهب الشّيعة الاماميّة رضي اللّه عنهم لو لا إنكار الأوّل للنّص الجلي و تعصّب الثّاني في حقّ الشيخين و قوله: بأنّهما من أهل الجنّة بشفاعة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله أو بشفاعة عليّ عليه السّلام و بعبارة اخرى عدم تبرّيه من الشّيخين مع تولّيه لأمير المؤمنين فان كان ما قالاه مقتضى التّقيّة الّتي هي شعار الاماميّة أى يكون ما أضمراه خلاف ما أظهراه، فطوبى لهم و حسن ماب و جنّات خلد مفتّحة الأبواب.و إن كان سريرتهما وفق علانيتهما فويل لهما من ديّان الدّين يوم حشر الأوّلين و الاخرين.و ما أدرى ما ذا يعتذران به إذا لاقيا أمير المؤمنين في موقف حساب ربّ العالمين و كيف يمكن إنكار النصّ مع وجود النّصوص القاطعة المتواترة العامية و الخاصيّة حسبما عرفت في تضاعيف الشرح و تعرف أيضا في المواقع اللايقة، أم كيف يمكن اجتماع ولاية أمير المؤمنين عليه السّلام و محبّته في القلب مع محبّة الشيخين و ما جعل اللّه لرجل في جوفه من قلبين و لنعم ما قال مجنون العامرى:و لو كان لي قلب يذوب بحبّها         و قلب باخرى إنّها لقلوب     و قد تقدّم في شرح الخطبة المأة و السابعة و الأربعين أخبار كثيرة فى عدم اجتماع محبّته عليه السّلام مع محبّة غيره فليتذكّر، هذا.مضافا إلى النصّ الذى هو مسلّم النقيب كما أنه مثبت لخلافة أمير المؤمنين ناف لخلافة المنتحلين المبطلين، و بالجملة لازمة الولاية الحقّة الثبات في عداوة الثلاثة.و هنا لطيفة مناسبة للمقام يعجبني ذكرها و هو:إنّ الشيخ صالح بن حسن سأل عن الشيخ الأجلّ بهاء الملّة و الدّين قدّس اللّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 381 روحه و قال: ما قول سيدى و سندى في هذه الأبيات لبعض النواصب فالمأمول أن تشرفوا بجواب منظوم يكسر سورته:أهوى عليا أمير المؤمنين و لا         أرضى بسبّ أبي بكر و لا عمرا       و لا أقول إذا لم يعطيا فدكا         بنت النبيّ رسول اللّه قد كفرا       اللّه يعلم ما ذا يأتيان به          يوم القيامة من عذر إذا اعتذرا    فأجابه الشيخ قدّس سرّه العزيز: التمست أيها الأخ الأفضل الصفيّ الوفيّ أطال اللّه بقاك و أدام فى معارج العزّ ارتقاك الاجابة عما هذر به هذا المخذول فقابلت التماسك بالقبول و طفقت أقول:يا أيها المدّعي حبّ الوصيّ و لم          تسمح بسبّ أبي بكر و لا عمرا       كذبت و اللّه فى دعوى محبّته          تبّت يداك ستصلى في غد سقرا       فكيف تهوى أمير المؤمنين و قد         أراك فى سبّ من عاداه مفتكرا       فان تكن صادقا فيما نطقت به          فابرء إلى اللّه ممّن خان أو غدرا       و أنكر النصّ في خمّ و بيعته          و قال إنّ رسول اللّه قد هجرا       أتيت تبغي قيام العذر فى فدك          أ نحسب الأمر فى التمويه مستترا       إن كان فى غصب حقّ الطهر فاطمة         سيقبل العذر ممّن جاء معتذرا       فكلّ ذنب له عذر غداة غد         و كلّ ظلم ترى فى الحشر مغتفرا       فلا تقولوا لمن أيّامه صرفت          فى سبّ شيخيكم قد ضلّ أو كفرا       بل سامحوه و قولوا لا نؤاخذه          عسى يكون له عذر إذا اعتذرا       فكيف و العذر مثل الشمس اذ بزغت         و الأمر متّضح كالصّبح إذ ظهرا       لكنّ إبليس أغواكم و صيّركم          عميا و صمّا فلا سمعا و لا بصرا   الترجمة:مى فرمايد قسم بخدا نيست معاويه زيركتر از من در تدبير امورات دنيويّه، و لكن آن ملعون مكر و حيله ميكند و مرتكب فسق و فجور مى شود، و اگر حيله كردن حرام نمى شد هر آينه مى بودم من از زيركترين خلق و لكن هر حيله كننده فاسق و فاجر است، و هر فاسق و فاجر كافر، و هر صاحب حيله را علمى است شناخته مى شود با او در روز قيامت، بخدا سوگند طلب نمى شود غفلت از من بجهت كيد و حيله و طمع نمى شود در ضعف من بجهت شدايد و سختيهاى روزگار.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص54 از سخنان آن حضرت (ع) اين خطبه چنين آغاز مى شود «و الله ما معاوية بادهى منى و لكنه يغدر و يفجر و لو لا كراهية الغدر لكنت من ادهى الناس» (به خدا سوگند كه معاويه زيرك تر از من نيست ولى غدر و مكر مى كند و اگر نه اين است كه غدر و مكر ناخوشايند است، من از زيرك ترين مردم بودم). سياست على (ع) و اجراى آن طبق سياست پيامبر (ص): بدان كه گروهى از آنان كه حقيقت فضل امير المومنين عليه السلام را نمى شناسند چنين پنداشته اند كه عمر از او سياستمدارتر بوده است هر چند كه او از عمر داناتر بوده است. رئيس ابو على سينا نيز به اين موضوع در كتاب الشفاء كه در حكمت است تصريح كرده است. شيخ ما ابو الحسين بصرى هم بر همين عقيده است و در كتاب الغرر خود اشاره و تعريض اين چنين دارد. وانگهى دشمنان و كينه توزان نسبت به على عليه السلام به ياوه چنين پنداشته اند كه معاويه هم از على عليه السلام مدبرتر و سياستمدارتر بوده است، ما قبلا در اين كتاب بحثى درباره بيان حسن سياست و صحت تدبير امير المؤمنين عليه السلام داشتيم و اينك مطالبى را كه آنجا نقل نكرده ايم و مناسب با اين خطبه است-  كه مشغول شرح آن هستيم-  مى آوريم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص55 بدان و توجه داشته باش كه سياستمدار به سياست نمى رسد مگر اينكه به رأى خود و آنچه كه مصلحت مى بيند و استوارى پايه هاى پادشاهى و كشور خويش را در آن مى داند عمل كند، خواه مطابق با شرع باشد و خواه نباشد، و هرگاه از لحاظ سياست و تدبير به اين گونه كه گفتيم عمل نكند بسيار بعيد است كه كارهايش منظم گردد يا حكومت او استوار شود. امير المومنين على عليه السلام مقيد به قيود شريعت بود و مواظب به پيروى از آن و دور انداختن و اجتناب از آراء و سياستهاى جنگى و چاره انديشى ها و مكر و تزويرهايى كه با شرع موافق نباشد. بنابراين، روش او در خلافت نيز مطابق با روش ديگران كه به اين حدود مقيد نبوده اند نيست. ما نمى خواهيم با اين سخن خود بر عمر بن خطاب اعتراض كنيم يا چيزى را كه او از آن منزه است به او نسبت دهيم ولى اين را مى گوييم كه عمر مجتهد بوده است و با استحسان و قياس و مصالحى كه به نظرش مى رسيده عمل مى كرده است و معتقد بوده است كه مى توان احكام عموم را با آراء و بررسى و استنباط اصولى مختص كرد و بدين گونه نسبت به دشمن خود مكر و كيد مى ورزيده است و به اميران خود هم فرمان مى داده است كه حيله و مكر كنند و خود با تازيانه هر كه را كه گمان مى كرد مستوجب است ادب مى كرد و از كسان ديگرى كه مرتكب گناهانى شده بودند و مستوجب تأديب بودند گذشت مى كرد و همه اين امور را به قوت اجتهاد خود و آنچه مى انديشيد انجام مى داد. ولى امير المومنين على عليه السلام اين عقيده را نداشت و به ظواهر نصوص عمل مى كرد و هرگز به اجتهاد و قياس رفتار نمى كرد بلكه امور دنيايى را با امور دينى منطبق و همگان را يكسان مى دانست و هيچ كس را بر نمى كشيد و از مقامش نمى كاست مگر طبق نص كتاب. بدين سبب راه و روش آن دو در خلافت تفاوت داشت و سياست آنان از يكديگر جدا بود. عمر در عين حال بسيار خشن و بدون گذشت بود و حال آنكه على عليه السلام بسيار بردبار وبا گذشت بود. در نتيجه خلافت عمر هم همراه با قوت و شدت بود و خلافت على (ع) همراه با نرمى و مدارا. وانگهى عمر مانند على عليه السلام گرفتار فتنه يى چون فتنه عثمان كه او را نيازمند به مداراى با ياران و لشكريان نمايد و بخواهد به سبب اضطرابى كه در پى فتنه عثمان پديد آمده است خود را به ياران و سپاهيانش نزديك تر سازد نبود. پس از داستان عثمان گرفتاريهاى جمل و صفين و نهروان پيش آمد و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص56 همه اين امور در اضطراب امور حاكم و سست شدن پايه هاى حكومتش مؤثر بوده است و حال آنكه براى عمر هيچيك از اين امور اتفاق نيفتاده است. بنابراين، فاصله ميان آن دو حكومت در تدبير نظام مملكت و صحت تدبير خلافت بسيار است. اگر بگويى: عقيده ات در قبال سياست پيامبر (ص) و تدبير آن حضرت چيست مگر پيامبر (ص) با آنكه فقط به نصوص و وحى عمل مى فرمود كارش استوار و منظم نبود، و چون مى گوييد كه على هم فقط به نصوص عمل مى كرده است بايد تدبير و سياستش همچون تدبير و سياست پيامبر استوار و منظم باشد. مى گويم سياست و تدبير پيامبر (ص) خارج از اين بحث است كه ما در آن گفتگو مى كنيم، زيرا پيامبر (ص) معصوم است و غفلت در كارهاى او راه پيدا نمى كند و حال آنكه به عقيده ما هيچيك از اين دو مرد [عمر و على ] واجب نيست كه معصوم باشند، وانگهى بسيارى از مردم بر اين عقيده اند كه خداوند متعال به پيامبر اجازه فرموده است تا در مسائل شرعى و غير آن به رأى خويش عمل كند و به او فرموده است به آنچه مصلحت مى بينى حكم كن كه تو جز بر حق حكم نمى كنى. اينكه گفتم اعتقاد و مذهب يونس بن عمران است و با اين فرض سوال منتفى است كه پيامبر (ص) به مصلحتى كه خود تشخيص مى داده عمل مى فرموده است و منتظر وحى نمى مانده است. بر فرض كه اين مذهب باطل باشد و سخن يونس بن عمران صحيح نباشد مگر چنين نيست كه گروهى بسيار از علماى اصول فقه بر اين عقيده اند كه براى پيامبر (ص) جايز است كه در احكام و تدبير اجتهاد فرمايد همان گونه كه يكى از علما مى تواند اجتهاد كند؟ قاضى ابو يوسف كه خدايش رحمت كناد بر اين عقيده است و به اين گفتار خداوند متعال استناد كرده كه فرموده است «تا با آنچه خداوندت ارائه مى دهد ميان مردم حكم فرمايى» و بر اين مذهب و عقيده هم سوال ساقط است كه اجتهاد على عليه السلام مساوى با اجتهاد پيامبر (ص) نيست و تفاوت ميان اجتهاد آن دو مانند تفاوت ميان منزلت ايشان است. ابو جعفر بن ابى زيد حسنى نقيب بصره كه خدايش رحمت كناد هرگاه با او در اين مورد سخنى مى گفتيم مى گفت: از نظر كسانى كه سيره پيامبر (ص) و سياست جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص57 اصحاب آن حضرت را به روزگار زندگى اش خوانده باشند، هيچ گونه تفاوتى ميان سيره و روش پيامبر با سيره و روش على نيست، همان گونه كه على عليه السلام همواره گرفتار مسائل ياران خود بود و با او مخالفت و سركشى مى كردند و پيش دشمنانش مى گريختند و گرفتار فتنه ها و جنگها بود، پيامبر (ص) هم همين گونه بود و گرفتار نفاق منافقان و آزارهاى ايشان و مخالفت اصحاب با آن حضرت و گريختن آنان پيش دشمنانش بود و همان گونه گرفتار فتنه ها و جنگها بود. نقيب ابو جعفر مى گفت: مگر نمى بينى كه قرآن عزيز انباشته از شكايت از آزار منافقان نسبت به پيامبر (ص) است، همان گونه كه سخنان على (ع) انباشته از شكايت از منافقان اصحاب خود است اينكه آنان او را آزار مى دهند و گرد او را گرفته اند و كاهلى و سستى مى كنند و اين شبيه اين گفتار خداوند متعال است كه فرموده است «آيا آنان را كه از راز گفتن منع شدند نديدى كه باز به آنچه از آن منع شده اند باز مى گردند و با گناه و ستيز راز مى گويند و براى سرپيچى از فرمان رسول و چون پيش تو مى آيند تو را تحيتى مى گويند كه خدايت آن چنان تحيت نگفته است و در دلهاى خود مى گويند: چرا خداوند ما را به آنچه مى گوييم عذاب نمى فرمايد جهنم آنان را كافى است كه در آن در مى افتند و چه بد سرانجامى است». و اين گفتار ديگر خداوند كه مى فرمايد «همانا كه راز گفتن از شيطان است تا آنانى را كه گرويده اند اندوهگين سازد» و تمام سوره منافقون كه در وصف گروهى از ياران پيامبر است. همچنين اين گفتار خداوند كه مى فرمايد «گروهى از ايشان به تو گوش فرا مى دهند و چون از پيش تو بيرون مى روند به اهل كتاب به تمسخر مى گويند باز اين مرد چه مى گفت آنان كسانى هستند كه خداوند بر دلهايشان زنگار بسته است و هواى نفس خويش را پيروى كردند» و اين گفتار خداوند متعال است كه فرموده «آنان را كه در دلهاشان مرض [نفاق ] است مى بينى چنان به تو مى نگرند چون نگريستن كسى كه از مرگ بيهوش است...» و اين گفتار خداوند متعال «آيا آنان كه در دلهايشان مرض است پنداشته اند كه خداوند كينه هاى آنان را آشكار نمى سازد و اگر بخواهيم آنان را به تو نشان مى دهيم بدان گونه كه سيماى ايشان را بشناسى و بدون ترديد از لحن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص58 گفتارشان آنان را خواهى شناخت...» و اين گفتارهاى خداوند متعال است كه مى فرمايد «آن اعرابى كه همراهى نكردند بزودى به تو مى گويند نگهدارى اموال و زن و فرزندمان ما را [از اين كار] بازداشت اينك براى ما آمرزش بخواه. به زبانهايشان چيزى مى گويند كه در دلهايشان نيست...» آنان كه همراهى نكردند چون بسوى غنيمتها حركت كنيد كه بگيريد بزودى مى گويند بگذاريد ما از شما پيروى كنيم. مى خواهند سخن خدا را دگرگون كنند...» و اين گفتار خداوند «كسانى كه تو را از پس حجره ها به صداى بلند فرا مى خوانند بيشترشان نمى انديشند...» نقيب ابو جعفر مى گفت: همين اصحاب پيامبر (ص) بودند كه در مورد انفال ستيز كردند و آن را براى خود مطالبه كردند تا آنجا كه خداوند اين آيه را نازل كرد كه «بگو انفال از آن خداوند و رسول است، از خدا بترسيد و اصلاح ذات بين كنيد و خدا و رسول را فرمان بريد اگر مؤمنانيد». همين اصحاب پيامبرند كه روز جنگ بدر سستى كردند و روياروى شدن با دشمن را خوش نداشتند تا آنجا كه بيم آن مى رفت كه از جنگ خوددارى كنند و زبون شوند و اين موضوع پيش از رويارويى دو گروه بود و اين آيه درباره آنان نازل شد «آنان در مورد حق آن هم پس از آنكه آشكار شده است با تو ستيز مى كنند، گويى به چشم مى نگرند كه آنان را به سوى مرگ مى برند». [نقيب افزود] برخى از همين اصحاب محمد (ص) هستند كه دوست مى-  داشتند بدون رويارويى با دشمن با كاروان روياروى شوند. آنان ميان راه دو مرد را ديدند و اسير كردند و از آنها درباره كاروان پرسيدند. گفتند: اطلاعى نداريم ولى لشكر قريش را پشت همين تپه هاى ريگى ديده ايم-  در آن هنگام پيامبر نماز مى گزارد، ياران پيامبر (ص) شروع به زدن آن دو مرد كردند. آن دو همين كه كتك خوردند، گفتند: كاروان پيشاپيش شما در حركت است، به تعقيب آن برآييد. چون از زدن آنان خوددارى مى كردند باز مى گفتند به خدا سوگند ما كاروان را نديده ايم و فقط سواران و سلاح و لشكر را ديده ايم. دوباره شروع به زدن آنان كردند در جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص59 همان حال كه كتك مى خوردند، مى گفتند: كاروان پيشاپيش شماست، دست از ما برداريد. در اين هنگام پيامبر (ص) نماز خود را تمام كرد و فرمود و «وقتى راست مى گويند آنان مى زنيد و وقتى دروغ مى گويند دست از آنها مى داريد، رهايشان كنيد كه ايشان چيزى جز سپاه اهل مكه را نديده اند» و خداوند اين آيه را نازل فرمود. «و هنگامى كه خداوند به شما وعده داد كه يكى از دو طائفه از شماست و دوست مى داشتيد آنكه شوكتى ندارد از شما باشد و خداوند مى خواست با كلمات خود حق را ثابت كند...» مفسران در تفسير اين آيه گفته اند منظور از دو طائفه يكى كاروانى است كه از شام به همراهى و سرپرستى ابو سفيان به سوى مكه در حركت بود و مسلمانان به قصد تصرف آن حركت كرده بودند و ديگرى لشكر با شوكت قريش بود و پيامبر (ص) هم يكى از آن دو را به مسلمانان وعده داده بود و ياران پيامبر (ص) جنگ را خوش نداشتند و غنيمت را دوست مى داشتند. نقيب ابو جعفر مى گفت: اصحاب محمد (ص) همانها هستند كه در جنگ احد از حضورش گريختند و او را رها كردند و به بالاى كوه گريختند و او را به حال خود گذاشتند تا آنجا كه دشمنان چهره آن حضرت را دريدند و دندانهاى پيشين او را شكستند و بر كلاهخودش چنان ضربتى زدند كه تا استخوانهاى جمجمه اش نفوذ كرد و از اسب خود ميان كشتگان در افتاد و در همان حال با فرياد آنان را فرا مى خواند و از ايشان يارى مى خواست و هيچيك از ايشان جز همان كسى كه چون جان و خود پيامبر بود و سخت به او اختصاص داشت پاسخ نداد و اين است گفتار خداوند متعال كه فرموده است «به ياد آوريد هنگامى را كه از كوه بالا و دور مى رفتيد و نمى ايستاديد براى هيچ كس و پيامبر شما را از دنبال شما فرا مى خواند» يعنى پيامبر (ص) فرياد برآورده بود و فرياد او را فقط عقب ترين افراد در حال گريز مى شنيدند زيرا افراد جلو دورتر از آن شده بودند كه فرياد پيامبر را بشنوند و نتيجه اش چنين بود كه صدا و فرياد خواهى پيامبر (ص) فقط به گوش فراريانى كه در ساقه و عقب بودند برسد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص60 نقيب ابو جعفر مى گفت: گروهى از ياران پيامبر در همان روز احد از فرمان او سرپيچى كردند و چنان بود كه پيامبر (ص) گروهى از آنان را براى نگهبانى دهانه و دره كوه گماشت و بيم داشت كه از آن نقطه سواران دشمن از پشت سر بر سپاه مسلمانان حمله آورند. آن گروه كسانى بودند كه فرمانده ايشان عبد الله بن جبير بود و آنان با دستور و فرمان او مخالفت كردند و به جمع آورى غنيمت روى آوردند و پايگاه و مركز خود را رها كردند و از همان طريق شكست و سستى بر لشكر اسلام وارد شد. خالد بن وليد همراه گروهى از سواران از همانجا حمله آورد و از همان دره كه آنان موظف به پاسدارى بودند وارد ميدان جنگ شد و مسلمانان ناگاه متوجه آنان شدند كه از پشت سر شمشير در آنان نهاده اند و همين موجب شكست و گريز شد. اين است معنى گفتار خداوند كه مى فرمايد «تا آنكه سستى و بد دلى كرديد و در آن كار ستيز كرديد و پس از آنكه آنچه را دوست مى داشتيد به شما ارائه فرمود نافرمانى كرديد گروهى از شما اراده دنيا دارند و گروهى اراده آخرت». نقيب ابو جعفر مى گفت: همين اصحاب پيامبرند كه در جنگ تبوك پس از صدور اوامر موكد از فرمان پيامبر سرپيچى كردند و او را يارى ندادند و رها ساختند و همراهش حركت نكردند تا آنجا كه درباره ايشان اين آيه نازل شد: «اى كسانى كه گرويده ايد، شما را چه مى شود كه چون به شما گفته مى شود در راه خدا حركت كنيد و بيرون رويد سنگين مى شويد بر زمين. آيا به جاى آخرت به زندگى دنيا خشنود شديد و حال آنكه كالاى زندگى اين جهانى در قبال آخرت اندك است. اگر حركت نمى كنيد خداوند شما را عذاب مى كند عذابى دردناك...» مى بينى كه اين آيه خطاب به مومنان است نه منافقان و در اين آيه دليل روشن و واضح ديده مى شود كه اصحاب پيامبر و آنانى كه دعوت او را تصديق كرده بودند با پيامبر (ص) مخالفت و از فرمانش سرپيچى مى كردند و خداوند در مورد سرزنش و توبيخ آنان با اين گفتار ديگر خود تأكيد كرده است كه مى فرمايد «اگر كالايى نزديك و سفرى آسان بود همانا از تو پيروى مى كردند ولى اين مسافت بر آنان دور شد و بزودى سوگند خواهند خورد كه اگر مى توانستيم همراه شما بيرون مى آمديم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 61 خويشتن را هلاك مى كنند و خداوند مى داند آنان دروغگويان اند» سپس خداوند متعال پيامبر (ص) را مورد عتاب قرار داده است كه چرا به آنان در مورد تخلف و خوددارى از شركت در جنگ اجازه داده است و پيامبر (ص) از اين جهت به آنان اجازه داد كه مى دانست آنان با بيرون آمدن اطاعت و پيروى نخواهند كرد و چنين مصلحت ديد كه با اجازه دادن براى شركت نكردن در جنگ بر آنان منتى بگزارد چرا كه در غير آن صورت هم خوددارى مى كردند و برجاى مى نشستند و منتى بر آنان نبود و خداوند متعال خطاب به پيامبر فرموده است «خدايت ببخشايد، چرا پيش از آنكه كسانى كه راست مى گويند براى تو آشكار شوند و دروغگويان را بشناسى به آنان اجازه دادى» يعنى اى كاش از اجازه دادن به آنان خوددارى مى كردى تا براى تو خوددارى كسانى كه خوددارى خواهند كرد و حركت و بيرون آمدن كسانى كه بيرون خواهند آمد و راستگو و دروغگوى ايشان معلوم مى شد، همه مسلمانان [اصحاب پيامبر] به ظاهر به او وعده داده بودند كه همراهش حركت خواهند كرد و برخى از آنان قصد مكر داشتند و برخى تصميم قطعى گرفته بودند كه به آن وعده عمل نكنند و اگر پيامبر (ص) به آنان اجازه نمى فرمود كسانى كه تخلف مى كردند از كسانى كه تخلف نمى كردند شناخته مى شدند و راستگو از دروغگو شناخته مى شد. سپس خداوند متعال توضيح مى دهد كه كسانى كه پيامبر (ص) براى خوددارى از شركت در جنگ اجازه گرفتند از ايمان بيرون اند و خطاب به پيامبر فرموده است «آنان كه به خدا و روز رستاخيز ايمان آورده اند از تو در مورد جهاد كردن با اموال و جانهاى خويش براى تخلف اجازه نمى گيرند و خداوند به پرهيزگاران داناست، همانا كسانى از تو اجازه مى گيرند كه به خدا و روز رستاخيز ايمان نياورده اند و دلهايشان در شك است و خود در ترديدشان سرگردان اند». نيازى به ذكر آيات بسيارى كه مناسب اين معنى است نمى باشد كه هركس در قرآن عزيز تأمل كند احوال آن حضرت (ص) را با اصحاب خويش خواهد دانست كه چگونه بوده است و خداوند متعال او را به جوار خويش منتقل نفرمود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص62 مگر اينكه او با منافقان و كسانى كه بر خلاف آنچه در دل داشتند تظاهر به تصديق گفته هايش مى كردند در پيكار سختى بود، چند بار مخالفت خود را براى او به صورت روياروى آشكار كردند آن چنان كه در حديبية پيامبر (ص) مكرر فرمود سر بتراشيد و قربانى كنيد و آنان نه سر تراشيدند و نه قربانى كردند، حتى هيچيك از ايشان به هنگام سخن پيامبر (ص) حركت نكرد، و برخى از آنان به پيامبر (ص) كه مشغول تقسيم غنايم بود گفتند: «اى محمد دادگرى كن كه تو دادگرى نمى كنى». همچنين انصار روز جنگ حنين به صورت روياروى به پيامبر گفتند: آيا آنچه را كه خداوند در پناه شمشيرهايمان به ما ارزانى فرموده است مى گيرى و به خويشاوندان و نزديكان خود، از مردم مكه، مى پردازى، و كار به آنجا كشيد كه پيامبر (ص) در بيمارى مرگ خويش خطاب به اصحاب خود فرمود «براى من استخوان سرشانه و دواتى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد» و سرپيچى كردند و نياوردند و اى كاش به همين قناعت مى كردند و آنچه را گفتند نمى گفتند كه پيامبر (ص) هم مى شنيد. ابو جعفر كه خدايش رحمت كناد از اين گونه سخنان بسيار مى گفت كه شرح آن طولانى مى شود و اندكى از آن نمودارى از خروار است. ابو جعفر مى گفت: اسلام در نظر بسيارى از ايشان شيرين نشد و در دلهايشان پايدار نگرديد مگر بعد از مرگ رسول خدا پيروزيهايى نصيب آنان شد و اموال و غنايم بدست آوردند و راههاى بدست آوردن مال براى آنان بسيار شد و مزه خوش زندگى را چشيدند و لذت دنيا را شناختند و لباسهاى نرم پوشيدند و خوراكهاى مطلوب خوردند و از زنهاى رومى بهره مند شدند و گنجينه هاى خسروان را مالك شدند و زندگى سخت و دشوار و ناپسند و خوردن سوسمار و خارپشت و موش صحرايى و پوشيدن جامه هاى مويينه و پشمينه و كرباس مبدل به خوردن باقلواهاى بادامى و پالوده هاى گوارا و پوشيدن ابريشم و ديبا شد و سپس در پناه فتوحى كه خداوند براى ايشان پيش آورد به صحت دعوت و صدق رسالت پيامبر (ص) استدلال كردند كه آن حضرت قبلا مكرر آنان را وعده داده بود كه بزودى گنجينه هاى خسرو و قيصر براى ايشان گشوده خواهد شد و چون ديدند كار به همان گونه كه پيامبر فرموده است جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص63 صورت گرفت او را تعظيم و تبجيل كردند و شكهايى كه در دل داشتند و نفاق و استهزايى كه نهان مى داشتند تبديل به ايمان و يقين و اخلاص شد و چون زندگى براى آنان خوش و آسان گرديد به دين و آيين تمسك جستند كه مايه فزونى دسترسى ايشان به دنيا شد، ناموس دين را بزرگ شمردند و در تجليل از آن و اداى احترام نسبت به پيامبرى كه آن آيين را آورده است سخت كوشيدند. آن گاه پيشينيان منقرض شدند و جانشين آنان و نسل بعد با عقيده اى استوارتر آمد كه آنرا در اثر تربيت در دامن پدران از ايشان تقليد مى كرد و چون آن نسل منقرض شد نسل بعد بدان گونه بيامد و همين گونه ادامه يافت. ابو جعفر نقيب همچنين مى گفت: اگر اين فتوح و نصرت و ظفرى كه خداوند به پاس وجود محمد (ص) به آنان ارزانى فرمود نمى بود و دولتى كه بهره آنان شد فراهم نمى آمد همانا پس از مرگ رسول خدا (ص) دين اسلام منقرض مى شد، همان-  گونه كه هم اكنون در كتابهاى تاريخ، پيامبرى خالد بن سنان عبسى ثبت است كه ظهور كرد و به دين و آيين فرا خواند، و مردم فقط از ذكر داستان او خوششان مى آيد همان گونه كه از ذكر داستان و خواندن سرگذشت سران و پادشاهان و داعيان دينى كه كارشان سپرى شده است خوششان مى آيد، آنان از ميان رفتند و اخبارشان باقى ماند. ابو جعفر نقيب مى گفت: هركس در حال اين دو مرد-  يعنى پيامبر و على-  دقت كند مى بيند كه در بيشتر يا همه امورشان شبيه يكديگرند. براى مثال جنگهاى رسول خدا (ص) با مشركان همراه با پيروزى و شكست بود، در جنگ بدر پيروز شد و حال آنكه در جنگ احد مشركان پيروز شدند، در جنگ خندق مساوى بودند نه به سود پيامبر بود نه به زيان آن حضرت، زيرا آنان از انصار، سعد بن معاذ را كشتند سالار قبيله اوس، و از ايشان سوار كار معروف قريش عمرو بن عبدود كشته شد و هماندم بدون ادامه جنگ از ميدان برگشتند و پس از آن پيامبر (ص) در جنگ فتح مكه با قريش جنگ كرد و پيروز شد. جنگهاى على عليه السلام هم همين گونه بود: در جنگ جمل پيروز شد، جنگ جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص64 صفين براى او و معاويه يكسان بود. گروهى از سران سپاه على (ع) و گروهى از سران سپاه معاويه كشته شدند و سرانجام هر يك از نبرد ديگرى دست كشيد و پس از جنگ صفين با مردم نهروان جنگ كرد و پيروزى از او بود. ابو جعفر نقيب مى گفت: شگفتى از اين است كه نخستين جنگ رسول خدا بدر است و پيامبر (ص) در آن روز پيروز بود، نخستين جنگ على جنگ جمل است كه او هم در آن پيروز بود و پس از آن موضوع حكميت و نگارش عهدنامه و صلح در جنگ صفين بسيار نظير معاهده و صلحنامه حديبيه است. آن گاه در آخرين روزهاى زندگى على عليه السلام معاويه مدعى خلافت شد و مردم را به خويشتن دعوت مى-  كرد. مسيلمه و اسود عنسى هم در روزهاى آخر زندگى پيامبر ادعاى پيامبريى كردند و خود را پيامبر ناميدند. ادعاى معاويه بر على سخت آمد همان گونه كه ادعاى آن دو بر پيامبر بسيار سخت بود و خداوند پس از وفات پيامبر (ص) كار آن دو را باطل فرمود همچنان كه معاويه و بنى اميه هم پس از مرگ على عليه السلام باطل شد. پيامبر (ص) جز در جنگ حنين با كس ديگرى جز قريش جنگ نكرد و على (ع) هم با غير قريش جز در جنگ نهروان جنگ نكرد. على عليه السلام با ضربه شمشير به شهادت رسيد و پيامبر (ص) هم در حالى كه مسموم شده بود به شهادت رسيد و درگذشت. پيامبر (ص) تا هنگامى كه خديجه مادر فرزندانش زنده بود زنى ديگر نگرفت. على (ع) هم تا فاطمه مادر شريفترين فرزندانش زنده بود زن ديگرى نگرفت. پيامبر (ص) در سن شصت و سه سالگى رحلت فرمود و على عليه السلام هم در همان سن درگذشت. نقيب مى گفت: اينك به اخلاق و خصائص آن دو بنگريد: او شجاع است و اين هم شجاع او فصيح و زبان آور است و اين هم همانگونه است او بخشنده و جواد است اين هم بخشنده و جواد است او عالم به شرايع و امور الهى است و اين عالم به فقه و شريعت و امور الهى دقيق و پيچيده او زاهد در اين امور دنيا و كم بهره از آن و بى توجه به آن است اين هم زاهد در اين جهان و رها كننده آن و بى بهره از خوشيهاى آن است. او خويشتن را در عبادت و نماز سخت به زحمت مى افكند و اين هم همان گونه است، براى آن يكى از امور دنياى زودگذر چيزى جز زنان مورد محبت نيست و اين يكى هم مانند اوست، آن يكى نوه عبد المطلب بن هاشم است و اين هم مانند اوست پدرانشان برادران پدر و مادرى هستند و حال آنكه ديگر فرزندان عبد المطلب جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص65 چنان نيستند. محمد (صلی الله علیه وآله) در دامن پدر اين يكى، يعنى ابو طالب پرورش يافته است و همچون يكى از فرزندان ابو طالب بوده است همين كه پيامبر (ص) جوان و بزرگ شد على را كه پسر بچه يى بود از ميان پسران ابو طالب برگزيد و به قصد پاداش كار ابو طالب او را در دامن خود پرورش داد و موجب شد خلق و خوى آن دو و سرشت ايشان شبيه يكديگر گردد و با هم بياميزد و در صورتى كه دوست و همنشين از همنشينى تقليد و به او اقتداء مى كند. بنابر اين، در مورد تربيت و پرورش دادن به روزگارى دراز چه مى پندارى و واجب است كه اخلاق محمد (ص) همچون اخلاق ابو طالب باشد و اخلاق على عليه السلام هم چون اخلاق پدرش ابو طالب و محمد (ص) مربى او باشد و اينكه يكى كاملا مانند ديگرى باشد و داراى سرشت يكسان و طبيعت و خوى همانند باشند كه از يكديگر جدا نيست و يكى را بر ديگرى فضيلت و فرقى نخواهد بود، جز اينكه خداوند متعال محمد (ص) را به رسالت خود ويژه فرموده است و او را براى وحى خود برگزيده است و اين به سبب مصالح خلق است كه در آن مورد خداوند مقرر فرموده است، و لطف خداوند نسبت به محمد (ص) كاملتر و نفع او عام تر و تمام تر است و رسول خدا (ص) با موضوع رسالت از همگان ممتاز است، و چون از پيامبرى بگذريم ديگر امور بر مبناى اتحاد ميان آن دو خواهد بود و خود پيامبر (ص) هم در اين گفتار خود خطاب به على (ع) همين موضوع را گنجانيده و فرموده است: «من از لحاظ نبوت بر تو فزونى دارم و تو بر مردم از هفت جهت برترى» همچنين خطاب به على (ع) فرموده است «منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون است نسبت به موسى جز اينكه پس از من پيامبرى نيست» و بدين گونه پيامبر (ص) خويشتن را با نبوت از على ممتاز فرموده است و براى على همه فضائل و خصائص ديگر را به طور مشترك ميان خود و او بيان كرده است. ابو جعفر نقيب كه خدايش رحمت كناد. مردى پردانش و درست انديش و با انصاف در گفتگو و بدون تعصب در مورد مذهب بود، هرچند علوى بود به فضائل صحابه اعتراف داشت و بر شيخين [ابو بكر و عمر] ثنا مى گفت و اعتقاد داشت كه آن دو اركان و قواعد اسلام را كه هنگام زندگى پيامبر مضطرب بود استوار كردند و اين به سبب فتوح و غنيمتهايى بود كه در دولت آن دو براى عرب فراهم آمد. در مورد عثمان هم مى گفت: «حكومت به روزگار او در كمال اقبال و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص66 علو درجه بود و فتوح به روزگارش بيشتر و غنايم بزرگتر بود جز اينكه او روش مورد احترام شيخين را مراعات نكرد و نتوانست راه ايشان را بپيمايد و در سرشت خود هم نرم و ضعيف بود و ديگران بر او غلبه كرده بودند. وانگهى نسبت به اهل و خويشاوندان خود بسيار پرمحبت بود، از آن گذشته از مروان كه بسيار وزير بدى بود كارهايى به زيان عثمان سر زد كه دلها را بر او تباه ساخت و مردم را بر خلع و كشتن او واداشت. سخن نقيب ابو جعفر حسنى درباره آنكه چرا مردم على (ع) را دوست مى دارند: خدا ابو جعفر حسنى نقيب را بيامرزاد كه هيچ عالم فاضلى نمى توانست منكر فضل و علم او شود و از سخن، سخن خيزد. بارى به او گفتم «از چه روى مردمان على بن ابى طالب عليه السلام را دوست دارند و دلباخته اويند و خود را در راه عشق او به كشتن مى دهند» و خواهش مى كنم در پاسخ من از دليرى و دانايى و سخنورى و ديگر ويژگيهايى كه خداى تبارك و تعالى بخش فراوان و پاك و پاكيزه آن را به على بن ابى طالب عليه السلام عطا فرموده است سخنى به ميان نياورى كه دليران و دانايان و سخنوران بسيارند. ابو جعفر خنديد و گفت: وه، كه چه عهد و پيمانى با من مى بندى و سخت مى گيرى آن گاه گفت: اينجا مقدمه يى ديگر لازم است كه نخست بايد آن دانسته شود و آن اين است كه بيشتر آدميان سرخورده و ضرب ديده دست روزگارند و نيز در اينكه بيشتر مستحقان محرومند شكى نيست. بسا دانشمندى كه از دنيا تهيدست و بى بهره است و بسا نادانى كه در نهايت توانگرى و روزى گشادى ديده مى شود. بسا رزمنده دلير جنگ آزموده اى كه از پايدارى او در نبرد به مردمان سودها رسيده است ولى براى او آن قدر حقوق و شهريه يى كه پايمرد نيازمنديهاى او باشد نيست. اما بسا ترسوى بزدل رمنده از كارزارى كه از سايه خود مى ترسد مالك بخش بزرگى از دنيا و دارنده سهم فراوانى از مال و خواسته و تنخواه است. چه بسيار خردمند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص67 روشن راى دورانديش استوارى كه در تنگدستى است و چنين بزرگمردى به چشم خويش دلقك ديوانه يى را مى بيند كه ثروت و خوشى بر سر و روى او مى بارد و روزگار چون گاوى شيرده پستانهاى لبريز از شير خود را در دهان او گذارده است. چه بسيارند ديندارانى پرهيزگار كه به بهترين روى فرمان خداى تعالى را مى برند و او را از جان و دل به يگانگى مى ستايند اما از دنيا بى بهره و كم روزى اند و هم آنان مى بينند فلان يهودى يا نصرانى يا زنديق لا مذهب بسيار مال دارد و خوش احوال است، حتى آنكه در بيشتر اوقات همين طبقات شايسته و مستحق و محروم نيازمند طبقاتى مى شوند كه ابدا و به هيچ روى شايستگى و استحقاقى ندارند، تا بدانجا كه احتياج و نيازمندى اين افراد شريف گزيده را به خوارى دست دراز كردن پيش آن ناكسان و كرنش در برابرشان وامى دارد، خواه براى دفع ضرر و زيانى باشد يا براى طلب سود و منفعتى و طرفه تر آنكه در ميان همين طبقات مستحق هم آنكه استحقاقش كمتر است به ميزان كمترى استحقاق از بيشترى رزق و روزى بهره مند است. ما به چشم خويش مى بينيم كه درودگرى چيره دست يا بنايى استادكار و دانا يا نگارگرى بى همتا يا صورتگيرى شيرينكار در نهايت تنگدستى و زمينگيرى و گمنامى و بيچارگى به سر مى برد اما افراد ديگرى از همان طبقه كه در آن حد از اعتبار و حذاقت نيستند و در همان رشته خود به پاى آن استادان حاذق بى همتاى شيرينكار نمى رسند بسيار فراخ روزى اند و نه تنها مردمان مراجعه شان به اين افراد فرودست زيادتر است كه براى آنان سر و دست مى شكنند و در نتيجه همين افراد دوم كسب و كارشان رونقى بيشتر دارد و روزگارى خوشتر و گذران بهترى دارند. تا اينجا كه گفتم حال و روز افراد برگزيده اجتماع و مستعدان و مستحقان و شايستگان بود، اما حال كسانى كه از طبقه فاضله جامعه نيستند همچون بيشتر مردم خرده پا خود آشكار است. اينان نيز از كينه ورزى نسبت به دنيا و نكوهش آن و خشم حاصله از حسادتى كه بر همگنان و همسايگان خود مى ورزند خالى نيستند و در ميان همين مردم هيچ كس ديده نمى شود كه بدانچه دارد قانع و از زندگى خود خشنود باشد بلكه همو نيز همواره در مقام زيادت طلبى است و وضعيتى بالاتر از آنچه را كه دارد مى جويد. سپس ابو جعفر نقيب فرمود: حال كه اين مقدمه را دانستى بدان كه معلوم و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص68 مسلم است كه على عليه السلام نه تنها مستحق محروم بود كه سرور مستحقان و محرومان و سردسته و بزرگ آنان بود و باز معلوم و مسلم است كه كسانى كه مورد ستم قرار مى گيرند و دچار اهانت و ستمديدگى مى شوند همه هوادار يكديگر مى گردند و پشت به پشت هم مى دهند و همگى در برابر نامستحقان توانگر و دنيا دوستانى كه جهان را در دست دارند و بر آن چنگ انداخته اند و به آرزوهاى خود رسيده اند قد علم مى كنند و همدست مى شوند، زيرا كه همگى اين مستحقان و محرومان شايسته هم، چنانكه در آنچه دلشان را به درد آورده و ناخشنودشان ساخته و نيش گزندش آنان را گزيده است شريك اند، در غيرت و حميت و زير بار ستم نرفتن و ابر از خشم نسبت به عزيزان بى جهتى كه بر شايستگان و برگزيدگان اجتماع چيره گشته و بر آنان سرورى مى كنند و به منافع و مزايايى دست مى يابند و به مراتب و مقاماتى مى رسند كه حق اين شايستگان و محرومان است ولى بدان دست نمى-  يابند و نمى رسند نيز شريك و همدست و همداستان اند. پس هنگامى كه اينان-  يعنى اين گروه محروم-  كه همگى در طبقه اجتماعى و هوادارى از يكديگر برابرند به خاطر هم تعصب مى ورزند و جانفشانى مى كنند چگونه است كه وقتى از اين ميان يكى كه از همه والاتر و بالاتر و بزرگ مرتبه تر واندازه فضائلش از همه بيشتر و شرف و بزرگوارى و كرامتش نه تنها در حد كمال كه از هر مقياسى برتر است و جامع و گردآورنده همه فضيلتها و حائز و در بردارنده همه ويژگيها و ستودگيهاست محروم و محدود بماند و دنيا همه تلخيهاى خود را به او بچشاند و نه يكبار و دوبار و صدبار كه همواره و همه روزه آزار روزگار كام او را با شرنگ ناكامى ناگوار سازد و از دنيا جز سختيهاى دلگداز و آزارهاى جانگزا و رنجهاى توانفرسا چيزى نبيند و ببيند آنكه فرودست اوست فرا دست او شود و ناكسان فرومايه كه هيچ كس آنان را به چيزى نمى شمرد و دل كسى به حكمرانى آنها باز نمى داد و حكومت چنان اراذلى را بر نمى تافت و چشم نمى داشت در كار حكومت و فرمانروايى در آيند و فرمان شان بر على عليه السلام و فرزندان و خاندان و خويشان او روا شود و در آخر كار نيز اين ابرمرد در محراب عبادت خويش به دست همان ناكسان شهيد شود و فرزندانش پس از او كشته و حرم محترم او به اسيرى برده شود و حتى خويشان و عموزادگان او با همه فضيلت و زهد و عبادت و جوانمردى و آزادگى و جود و كرم و بهره برى مردمان از وجودهاى نازنينشان، پيگيرى و ردگيرى شوند تا كشته يا آواره يا زندانى گردند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص69 مگر ممكن است كه بشريت سرتاسر بر دوستى اين ابر مرد يكدل و يك داستان نشود و به مهر او دل نبندد. مگر دلها مى توانند كه او را نخواهند و به او وابسته نشوند و عاشق او نگردند تا بدانجا كه در راه عشق او دلها آب شود و جانها فانى گردد كه اين همه به خاطر يارى دادن او و غيرت ورزيدن در راه او و ابراز انزجار و تنفر از ستمى كه به او رسيده و نشان دادن ناخشنودى خود از آنچه بر سر او آورده اند مى باشد. اين معنى كه گفته شد در سرشت بشر سرشته و در نهاد او نهاده است. در مقام تشبيه مى گويم كه اگر گروهى از مردم بر كنار گردابى ژرف يا رودخانه يى سيل آسا ايستاده باشند و ببينند كه كسى در آن آب بيفتد و شنا نداند و دست و پا زند مردمى كه بر لب ايستاده اند بنابر سرشت انسانى و طبيعت بشرى خود بر او شديدا دلسوزى مى كنند و ترحم مى ورزند و دسته يى از همان مردم بى هيچ تأملى خود را در آب مى افكنند و به طرف او مى شتابند تا او را برهانند. آنان در اين كار هيچ پاداشى نمى خواهند و توقع هيچ سپاسگزارى يا دستمزدى و حتى چشمداشت ثواب اخروى هم ندارند. چه بسا كه در ميان همين دسته اى كه خود را به آب مى زنند كسانى هم باشند كه دنياى ديگر را باور نمى دارند چرا كه «كار دل است اين كارها». طبيعت بشرى و سرشت آدمى چنين است كه نوعدوست باشد و گوئيا هر يك از اينان كه خود را براى نجات آن غريق به آب مى افكند در دل خود مى انديشد كه اين خود اوست كه به آب افتاده و در حال غرق شدن است پس همان سان كه اگر خود او غريق مى بود براى نجات و رهايى خويش دست و پا مى زد هم اينك نيز براى رهاندن اين همنوع خود كه به چنين حالت سخت ناگوارى دچار شده است دست و پا مى كند و خود را در معرض هلاكت قرار مى دهد. باز براى مثال اضافه مى كنم كه اگر پادشاهى به مردمان شهرى از مملكت خود ستمى سخت روا دارد اهل اين شهر همگى پشت به پشت يكديگر مى دهند و همدست مى شوند و ديگران را به يارى مى خواهند تا داد خويش را از آن پادشاه ستمگر بستانند حال اگر در ميان اين مردم ستمديده بزرگمرد والا تبار عاليمقامى باشد كه پادشاه بيشترين ستم را بر او كرده باشد و مال و منال او را گرفته و فرزندان و خاندان او را كشته باشد، بسيار عادى و طبيعى است كه توجه مردمان و پشتگرمى آنان و گردن نهادنشان بر حكم چنين بزرگمردى برتر و بيشتر از هر كس ديگر باشد و لذا مردم شهر به دور او گرد مى آيند و بدو پناه مى برند و او را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص70 رهبر واقعى خود مى شناسند زيرا كه سرشت آدمى به نحو غير قابل انكارى چنين امرى را ايجاب مى كند و آدمى نمى تواند جز اين كارى كند و از چنين رويه يى سرباز زند. اين خلاصه گفتار نقيب ابو جعفر حسنى رحمه الله تعالى بود كه من آن را بازگو كردم. الفاظ از من است و معانى از او زيرا اينك كه من به نگارش اين كتاب مى پردازم عين كلمات او را به خاطر ندارم ولى آنچه گفتم معنى و مضمون سخنان اوست كه خداى او را رحمت كند. نقيب ابو جعفر در مورد صحابه اعتقادى را كه بيشتر اماميه دارند نداشت و عقيده كسانى را كه آنان را منافق و كافر مى دانند سفيهانه مى دانست و مى گفت حكم آنان حكم مسلمان مؤمنى است كه در برخى از كارها خلاف و سرپيچى كرده است و حكم درباره او به دست خداوند است اگر بخواهد عذابش مى كند و او را بر آن گناه مى گيرد و اگر بخواهد مى آمرزدش. يك بار به او گفتم آيا معتقدى كه آن دو از اهل بهشت خواهند بود گفت: آرى به خدا سوگند كه چنين عقيده يى دارم كه آن دو را يا خداوند متعال به كرم خويش يا به شفاعت رسول (ص) يا به شفاعت على عليه السلام عفو خواهد فرمود يا آنكه اندكى سرزنش و عذاب خواهد كرد و سپس آن دو را به بهشت منتقل خواهد فرمود و در اين موضوع هيچ ترديدى ندارم و در ايمان آن دو به رسول خدا (ص) و صحت عقيده ايشان هيچ گونه شكى ندارم. به او گفتم درباره عثمان چه مى گويى گفت: همچنين درباره عثمان. سپس گفت: خداوند او را بيامرزد مگر نه اين است كه او هم يكى از ما و شاخه يى از درخت عبد مناف است ولى خويشاوندان او ميان ما و او دشمنى درافكندند و او را براى ما تيره ساختند. به نقيب گفتم: بنابر آنچه در مورد اينان معتقدى چنان لازم مى آيد كه داخل شدن معاويه را هم به بهشت جايز بشمرى كه از او هم چيزى جز مخالفت و ترك فرمان پيامبر (ص) سر نزده است. گفت: هرگز كه معاويه اهل دوزخ است. نه به سبب مخالفت و جنگ او با على عليه السلام كه عقيده او درست و ايمانش بر حق نبود. او از سران منافقان است جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 71 هم خودش و هم پدرش و دلش هرگز مسلمان نشد بلكه فقط به زبان مسلمان شد. نقيب درباره سخنان و لغزشهاى معاويه گفت و آن قدر از سخنان او كه مقتضى فساد عقيده است بيان كرد كه اينجا جاى آوردن آنها نيست. نقيب يك بار به من گفت: خدا نكند و امكان ندارد كه نام معاويه در رديف نام دو شيخ فاضل ابو بكر و عمر قرار بگيرد. به خدا سوگند، آن دو همچون زر ناب اند و معاويه همچون درهم ناسره و پست. نقيب از من پرسيد: ياران شما [معتزليان ] در مورد ابو بكر و عمر چه عقيده دارند؟ گفتم: آنچه پس از اختلافات زياد ميان قديميهاى معتزله در مورد تفضيل و مسائل ديگر پديد آمده است و اينك بر آن پايدارترند اين است كه على عليه السلام از همگان فاضل تر است و آنان به مناسبت مصلحتى افضل را رها كردند و نصى هم كه موجب شود عذرى باقى نماند وجود نداشته بلكه اشاره و ايماء بوده و متضمن هيچ گونه نص صريحى نبوده است و معتقدند گر چه على عليه السلام نخست نزاع كرد ولى سپس بيعت فرمود و خواسته آنان را پس از رد كردن پذيرفت و اگر على همچنان در ممانعت خود از بيعت پايدارى مى كرد هرگز معتقد به صحت بيعت و لزوم آن براى ديگران نبوديم و اگر على (ع) در آن مورد هم شمشير كشيده بود همان گونه كه در مورد ديگر شمشير كشيد معتقد به فاسق بودن و تباهى همه كسانى كه با او مخالفت مى كردند مى بوديم، هر كه مى خواست باشد، ولى على (ع) سرانجام به بيعت راضى شد و به طاعت در آمد. خلاصه اينكه ياران معتزلى ما مى گويند و معتقدند كه حكومت از آن على عليه السلام بوده و او مستحق و متعين است ولى اگر مى خواست خود عهده دار آن مى شد و اگر مى خواست ديگرى را بر آن ولايت مى داد و چون مى بينيم كه بر ولايت ديگرى موافقت فرموده است ما هم از او پيروى كرده ايم و به آنچه او راضى شده است راضى شده ايم. نقيب گفت: ميان من و شما چيز اندكى باقى مانده است. من معتقدم كه نص وجود داشته است و شما به آن اعتقاد نداريد. گفتم: براى ما آنچنان كه علم پيدا كنيم نص ثابت نشده است. آنچه هم كه شما مى گوييد فقط خودتان آن را نقل مى كنيد ولى در اخبار ديگر ما و شما شريكيم. وانگهى براى آن تأويلات معلومى است. نقيب در حالى كه دلگير شده بود به من گفت: فلانى، اگر بخواهيم دنباله تأويلات باشيم جايز است كه درباره «لا اله الا الله، محمد رسول الله» هم معتقد به تأويل جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص72 شويم. مرا رها كن و دست از تأويلات خنك بردار، آن هم تأويلاتى كه دلها و جانها مى داند مقصود و مراد آن تأويلات نيست، و متكلمان با تكلف و تعصب ايراد كرده اند، و اينك در اين خانه فقط من و تو هستيم و شخص سومى نيست كه يكى از ديگرى آزرم كند و بترسد و چون سخن ما اينجا رسيد گروهى وارد شدند كه نقيب از آنان بيم داشت و اين سخن را رها كرديم و به سخن ديگر پرداختيم. مقايسه سياست على (ع) و معاويه با يكديگر و ايراد كلام جاحظ در آن باره: سخن درباره سياست معاويه اين است كه گروهى از دشمنان و سرزنش كنندگان على (ع) چنين پنداشته اند كه سياست او بهتر از سياست امير المومنين بوده است و در اين باره آنچه شيخ ما ابو عثمان جاحظ گفته است و ما آن را با همان الفاظ او مى آوريم كافى و بسنده است. ابو عثمان جاحظ مى گويد: چه بسا افرادى را مى بينى كه خود را عاقل و تحصيلكرده و داراى فهم و تشخيص مى داند و با آنكه از عوام است خويشتن را از خواص مى داند چنين مى پندارد كه معاويه دورانديش تر و خردمندتر و پسنديده تر روشن تر و خوش فكرتر و دقيق تر از على عليه السلام بوده است و حال آنكه كار بدين گونه نيست و اينك مختصرى براى تو مى گويم تا بشناسى كه چگونه گرفتار خطا و اشتباه شده است و از كجا اين فكر نادرست براى او سرچشمه گرفته است. على عليه السلام در جنگهاى خود چيزى را جز آنچه موافق قرآن و سنت باشد عمل نمى كرد و بكار نمى برد. ولى معاويه همان گونه كه گاهى مطابق كتاب و سنت عمل مى كرد مخالف آن هم عمل مى كرد و همه حيله ها و چاره انديشى ها را، چه روا و چه ناروا، بكار مى برد. او در جنگ همان روشى را معمول مى داشت كه پادشاه هند در رويارويى با پادشاه ساسانى و خاقان چين در جنگ با شاه تركان معمول داشتند. حال آنكه على عليه السلام خطاب به سپاهيان خود مى گفت: شما جنگ را با آنان شروع مكنيد تا آنان با شما شروع كنند و هيچ گريخته اى را تعقيب مكنيد و هيچ زخمى اى را مكشيد و هيچ دربسته اى را مگشاييد. اين روش على (ع) است، حتى در مورد سالارهاى سپاه دشمن همچون ذو الكلاع و ابو الاعور سلمى و عمرو بن عاص و حبيب بن مسلمه و ديگران و همان گونه رفتار مى كند كه با افراد عادى و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص73 پيروان و اشخاص كم ارزش رفتار مى كند. حال آنكه نظاميان و جنگجويان اگر بتوانند شبيخون بزنند مى زنند و اگر بتوانند سر همه افراد دشمن را در حالى كه خواب باشند با سنگهاى گران بكوبند مى كوبند و اگر امكان داشته باشد كه اين كار را در يك لحظه انجام دهند يك ساعت هم تأخير نمى كنند و اگر آتش زدن دشمن زودتر از غرق كردن آنان امكانپذير باشد معطل نمى شوند و آتش مى زنند و منتظر غرق كردن نمى شوند و اگر بتوانند جايى را ويران كنند، براى محاصره معطل نمى گردند. آنان از نصب كردن منجنيق ها و بكاربردن عراده ها-  سنگ انداز-  و نقب زدن و كندن گودال و چاه و بهره گيرى از زره پوش و ساختن كمين خوددارى نمى كنند. همچنين در مورد لزوم زهرهاى گوناگون بكار مى برند و ميان مردم به دروغ شايعه پراكنى مى كنند و نامه هاى حاكى از سخن چينى ميان لشكرهاى دشمن مى پراكنند و كارها را پيچيده نشان مى دهند و برخى را از برخى ديگر به بيم مى اندازند و با هر تزوير و وسيله كه بتوانند آنان را مى كشند و ديگر توجه به اين ندارند كه اين كشتن چگونه و در چه حال و احوالى باشد. اينك، خدايت حفظ فرمايد اگر كسى در تدبير و چاره سازى هم بخواهد فقط به آنچه در قرآن و سنت آمده و مطابق آن است رفتار كند خويشتن را از بسيارى چاره انديشى ها كه بر پايه مكر و دروغ استوار است محروم كرده است و خدايت حفظ فرمايد توجه داشته باش كه دروغ بيشتر از راست و حرام به مراتب بيشتر از حلال است. مثلا اگر نام انسانى را بگويند صدق است و او نام ديگرى جز آن ندارد ولى اگر گفته شود او شيطان و سگ و خر و گوسفند و شتر و هر چيز ديگرى كه به خاطر مى گذرد هست در اين موضوع دروغگو خواهد بود ايمان و كفر، طاعت و معصيت، حق و باطل، درستى و نادرستى، صحيح و اشتباه هم همين گونه است. على (ع) در بند كشيده پارسايى بود او از گفتن هر سخنى جز آنچه مورد رضايت خداوند بود خوددارى مى كرد و از دستيازى و هجوم جز در آنچه كه رضايت خداوند در آن بود خوددارى مى كرد. او خشنودى را فقط در چيزى مى ديد كه خداوند آن را دوست بدارد و از آن خشنود باشد و رضايت را جز در آنچه قرآن و سنت به آن هدايت كند نمى ديد و بدون اعتناء به آنچه كه افراد زيرك و داراى شيطنت و حيله گر و چاره انديش انجام مى دهند، و چون مردم عوام فراوانى كارهاى نادر معاويه را در حيله گرى ها چاره سازى ها و فريب كارى ها مى ديدند و كارهايى را كه براى او آماده مى شد مشاهده مى كردند و از على (ع) چنان نمى ديدند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص74 با كوتاهى فكر و كمى دانش خود چنين مى پنداشتند كه اين به سبب برترى معاويه و كاستى على (ع) است و با همه اين كارها اگر درست بنگرى خدعه يى براى او جز بر افراشتن قرآنها باقى نماند و فقط كسانى فريب خوردند كه با انديشه على عليه السلام و فرمان او مخالفت كردند. اگر چنين مى پندارى كه معاويه به آنچه مى خواست رسيد و اختلاف انداخت حق با توست و راست مى گويى و ما در اين موضوع و در گول خوردن ياران على عليه السلام و شتاب و نافرمانى و ستيزه گرى آنان اختلافى نداريم، بلكه سخن ما درباره فرق گذاردن ميان على (ع) و معاويه در زيركى و شيطنت يا صحت عقل و انديشه و فرق ميان حق و باطل است. وانگهى ما هيچ گاه صالحان را به زيركى و شيطنت ستايش نمى كنيم و نمى گوييم ابو بكر بن ابى قحافه و عمر بن خطاب زيرك و شيطان بودند. هيچكس كه اندك خيرى در او باشد هرگز نمى گويد رسول خدا (ص) زيرك ترين عرب و عجم و حيله گرترين قريش و چاره سازترين فرد كنانه است زيرا اين كلمات براى ستايش آرزومندان حكومت و كسانى كه در پى دنيا و زيورش و استوار ساختن پايه هاى آن باشند استعمال مى شود. اما كسانى كه اصحاب آخرت اند و اعتقاد دارند كه مردم با تدبير بشر اصلاح نمى شوند بلكه با تدبير خالق بشر اصلاح مى شوند آنان را هرگز به زيركى و شيطنت نمى ستايند و برتر و بهتر از اين كلمات به آنان اطلاق مى شود. مگر نمى بينى مغيرة بن شعبه كه يكى از زيركان اعراب است هنگامى كه سخن عمرو بن عاص را كه او هم يكى از زيركان عرب است در مورد عمر بن خطاب رد مى كند و مى گويد اين تو هستى كه ادعا مى كنى كارى انجام دادى يا عمر را به شك و گمانى انداختى كه از تو متأثر شد، خيال نمى كنم عمر با هيچ كس تنها باشد مگر اينكه بر او رحم خواهد كرد و به خدا سوگند عمر عاقلتر از اين است كه نسبت به او خدعه شود و برتر از آن است كه نسبت به كسى خدعه كند. مى بينى مغيرة بن شعبه با اينكه خودش از اينكه به او زيرك مى گفتند لذت مى برد ولى عمر را به زيركى و شيطنت نمى ستايد. مغيره مى دانست كه بر ائمه اين گونه كلمات كه براى اهل طهارت شايسته نيست اطلاق نمى شود و اگر بگويد از او پذيرفته نيست و اين نكته مورد توجه است. و بر همين منوال است سخن معاويه براى جميع سپاهيان و مردم همراه على (ع) كه براى ما قاتلان عثمان را بيرون بياوريد و بما بسپاريد، ما تسليم شماييم. و اگر تمام كوشش خود را انجام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص75 دهى و از همه همفكران خود كمك بگيرى تا به راى صواب برسى، خواهى دانست كه آرى معاويه در هر حال فريب دهنده است و على عليه السلام فريب خورده است. اگر بگويى به هر حال معاويه به آنچه مى خواست و دوست داشت رسيد. مى-  گويم مگر ما اين كتاب خود را بر اين پايه تنظيم نكرده ايم كه على عليه السلام در مورد روزگار حكومت و ياران خويش چنان گرفتار فتنه بود كه هيچ پيشوايى پيش از او بدان گونه گرفتار نبود. ياران او گرفتار ستيز و اختلاف و شتاب و عجله براى رياست بودند و مگر جز اين است كه على عليه السلام از همين مورد صدمه ديد؟ مگر نه اين است و خود اين موضوع را نمى دانيم-  كه سه نفر براى كشتن سه نفر توطئه و همدستى كردند: ابن ملجم داوطلب كشتن على عليه السلام و برك صريمى داوطلب كشتن عمرو بن عاص و ديگرى كه عمرو بن بكر تميمى بود داوطلب كشتن معاويه شد ولى اتفاق چنين شد يا براى امتحان و گرفتارى چنين مقدر شده بود كه از آن ميان فقط على عليه السلام كشته شود. بر فرض كه شما در مذهب و عقيده خود چنين پنداريد و قياس كنيد كه سلامت ماندن عمرو عاص و معاويه به سبب حزم و دورانديشى ايشان بوده است و كشته شدن على عليه السلام از اين جهت بوده كه خود توجهى نفرموده است. ولى به هر حال اين موضوع هم براى شما ثابت است كه بر خلاف آنچه در دشمن او مى بينيد اين پيشامد نوعى گرفتارى و آزمون سرنوشت و تقدير براى اوست و هر چيز ديگر هم جز اين تابع نفس است. گفتار ابو عثمان جاحظ در اين مورد به پايان رسيد. و هر كس با چشم انصاف به گفتارش بنگرد و از هواى نفس پيروى نكند درستى تمام گفتار او را درك خواهد كرد و امير المومنين به سبب اختلاف نظر يارانش و نافرمانى ايشان و اينكه ملتزم به راه عدل و شريعت بود به ظاهر عقب ماند و معاويه و عمرو بن عاص براى استمالت و دلجويى از مردم با بيم و اميد از قاعده شرع سرپيچى مى كردند. در عين حال بايد به اين نكته توجه داشت كه اگر على عليه السلام آشناى به انواع سياست و تدبير امور حكومت و خلافت نبود و در آن ورزيده نمى بود كسى جز اندكى از مردم كه آن هم فقط طالبان آخرت بودند گرد او جمع نمى شدند و مى بايست فقط آنان كه گرايشى به دنيا ندارند اطرافش باشند ولى مى بينيم هنگامى كه عهده دار كار شد چنان تدبير امور كرد كه گروهى بيش از شمار و لشكرهاى فراوان گرد او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص76 جمع شدند و او توانست با دشمنان خود كه آن همه زيرك بودند جنگ كند و در بيشتر جنگهايش پيروز شود وانگهى اگر ببينيم كار ميان او و معاويه نيز يكسان و مساوى بود بلكه على (ع) به پيروزى نزديكتر بود خواهيم دانست كه جايگاه على (ع) در شناخت تدبير حكومت بلند مرتبه است. سخنان كسانى كه در سياست على (ع) خرده گرفته اند و پاسخ به آن: كسانى كه در سياست على عليه السلام خرده گرفته اند امورى را دستاويز قرار داده اند كه از جمله آنها اين كارهاست. آنان مى گويند: اگر هنگامى كه در مدينه با على (ع) بيعت شد معاويه را در شام تثبيت مى فرمود تا كار حكومت استوار و پابرجا شود و معاويه و مردم شام هم با او بيعت كنند و سپس معاويه را عزل مى كرد از جنگى كه ميان آن دو صورت گرفت آسوده مى شد و آن جنگ اتفاق نمى افتاد. پاسخ اين اعتراض چنين است: از قرائن احوال در آن هنگام امير المؤمنين عليه السلام دانسته بود كه معاويه با او بيعت نخواهد كرد هر چند او را بر ولايت شام ابقا كند، بلكه چنان بود كه ثابت داشتن او بر حكومت شام معاويه را بيشتر تقويت مى كرد و موجب امتناع بيشترش از بيعت مى شد و واقع امر اين است كسى كه اين اعتراض را طرح مى كند يا مى گويد مناسب بود على (ع) ضمن آنكه از معاويه مى خواست بيعت كند در همان حال او را در حكومت شام تثبيت مى فرمود و در واقع آن دو كار با هم صورت مى گرفت، يا مى گويد مناسب بود نخست از او براى خود بيعت مى گرفت و سپس او را تثبيت مى كرد، يا مى گويد مناسب بود نخست او را بر حكومت شام ابقا مى كرد و سپس از او بيعت مى گرفت. اگر فرض اول صورت مى گرفت ممكن بود كه معاويه فرمان تثبيت خود را بر حكومت شام براى مردم بخواند و وضع خود را مستحكم سازد و در ذهن شاميان چنين القا كند كه اگر شايسته نمى بود على (ع) بر او اعتماد نمى كرد و سپس در مورد بيعت امروز و فردا و از انجام آن خوددارى مى كرد. اگر فرض دوم را در نظر بگيريم همانى است كه امير المومنين همان گونه رفتار فرموده است و اگر فرض سوم را در نظر بگيريم مثل فرض اول بلكه از آن براى آنچه معاويه اراده كرده بود كه عصيان و ستيز كند آسوده تر بود. كسى كه از سيره و تاريخ آگاه باشد چگونه ممكن است تصور جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص77 كند كه اگر على عليه السلام معاويه را بر حكومت شام پايدار بدارد معاويه با او بيعت خواهد كرد و حال آنكه ميان آن دو خونها و كينه هاى كهن افزون از شمار است. اين على است كه در يك رويارويى برادر معاويه، يعنى حنظله، و دايى او، يعنى وليد، و پدربزرگش، عتبه را كشته است، سپس به روزگار خلافت عثمان ميان آن دو كدورتهايى پيش آمد آن چنان كه هر يك ديگرى را تهديد و نسبت به او خشونت كرد و معاويه با تهديد به على گفت من آهنگ شام دارم و اين شيخ [يعنى عثمان ] را پيش تو مى گذارم، به خدا سوگند، اگر تار مويى از او كم شود با صد هزار شمشير بر تو ضربه خواهم زد. ما مختصرى را از آنچه ميان آن دو گذشته است در مباحث گذشته آورده ايم. اما اين سخن ابن عباس كه به على عليه السلام گفت: او را يك ماه ولايت بده و سپس براى هميشه عزل كن و آنچه مغيرة بن شعبه به آن اشاره كرد مطلبى بود كه آن دو چنان گمان مى كردند و در انديشه آنان چنان مى گذشت و على عليه السلام به حال خود و معاويه داناتر بود و مى دانست كه هيچ علاج و تدبيرى ندارد. چگونه ممكن است در انديشه كسى بگذرد كه به معاويه و شيطنت و زيركى او آگاه باشد و بداند كه در اندرون سينه معاويه چه كينه يى از كشته شدن عثمان وجود داشته است و مسائلى را كه پيش از كشته شدن عثمان بوده است آگاه باشد، آنگاه تصور كند كه معاويه تثبيت خود را به حكومت شام از سوى على مى پذيرد و بدان گونه فريب مى خورد و با على (ع) بيعت مى كند و دست تسليم به او مى سپرد. معاويه گريزتر و زيركتر از آن بود كه بدان گونه با او مكر شود و على عليه السلام به معاويه آشناتر از كسانى است كه پنداشته اند اگر على از او استمالت مى كرد و بر حكومت شام پايدارش مى داشت بيعت مى كرد. به نظر و اعتقاد صحيح على عليه السلام دارو و چاره يى براى آن كار جز شمشير نبود كه ناچار كار به آنجا مى كشيد و على عليه السلام كارى را كه در آخر صورت مى گرفت در اول قرار داد. من اينجا خبرى را كه زبير بن بكار در كتاب «الموفقيات» خود آورده است نقل مى كنم تا هر كس آن را بخواند و بر آن آگاه شود بداند كه معاويه هرگز سر به فرمان و اطاعت على عليه السلام نمى نهاد و با او بيعت نمى كرد و تضاد و اختلاف ميان آن دو همچون اختلاف سپيد و سياه است كه هرگز با يكديگر جمع نمى شود و همچون سلب و ايجاب است كه مباينت ميان آن دو هرگز از بين نمى رود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص78 زبير بن بكار چنين مى گويد: محمد بن محمد بن زكريا بن بسطام، از محمد بن-  يعقوب بن ابى ليث، از احمد بن محمد بن فضل بن يحيى مكى، از پدرش، از جدش فضل بن يحيى، از حسن بن عبد الصمد، از قيس بن عرفجة براى من نقل كرد كه چون عثمان محاصره شد مروان بن حكم دو پيك تندرو به شام و يمن گسيل داشت. حاكم يمن در آن هنگام يعلى بن منية بود-  او همراه هر يك از پيكها نامه يى فرستاد كه در آن چنين نوشته بود: اينك بنى اميه ميان مردم لكه سياه و نگون بخت اند. مردم بر سر هر راه در كمين ايشان نشسته اند و باران دروغ و تهمت بر آنان مى بارد و ايشان نشانه بهتان و سخنان ناروايند و شما مى دانيد كه چه حادثه ناخوشايندى بر سر عثمان آمده و همچنان دنباله اش ادامه خواهد داشت و من بيم آن دارم كه اگر عثمان كشته شود تو ميان بنى اميه همچون ستاره ثريا باشى. اينك اگر به استوارى پايه هاى استوار يارى ندهيم و چنان نشويم و اگر عمود خانه سست شود ديوارهايش فرو مى ريزد. آنچه كه بر عثمان خرده گرفته شده اين است كه شام و يمن را در اختيار شما نهاده است و شكى نيست كه اگر بر حذر نباشيد شما دو تن هم از پى او خواهيد بود. اما من از هركسى كه در اين باره، رايزنى كند پذيراى انديشه اش خواهم بود و هر فرياد خواهى را يارى خواهم داد و هر فراخواننده اى را پاسخ مى دهم و همچون يوزپلنگ منتظر فرصتم تا غفلت شكار را ببينم و بر او حمله برم، و اگر بيم آن نبود كه مبادا پيكها اسير و نابود و نامه ها تباه شود براى شما كار را چنين تشريح مى كردم كه وحشتى براى شما باقى نماند. بر فرض كه كارى پيش آيد، اينك در طلب آنچه كه شما دو تن ولى و سزاوار آنيد كوشش كنيد و بايد عمل بر اين برنامه منطبق باشد ان شاء الله. و در آخر نامه خود اين ابيات را نوشت. «... كار به گونه نخست برگشته است و اگر شما دو كوشش نكنيد سرانجام نيستى و نابودى است و اگر فرو نشستيد ديگر در مطالبه ميراث خود نباشيد...» چون اين نامه به معاويه رسيد ميان مردم ندا داد و آنان را فراخواند و براى ايشان سخنرانى كرد، سخنرانى مردى كه يارى و فريادرسى مى خواهد. در همان حال و پيش از آنكه براى مروان نامه بنويسد نامه ديگر مروان كه حاكى از خبر كشته شدن عثمان بود رسيد. مروان در اين نامه چنين نوشته بود: اى ابا عبد الرحمان خداوند به تو قوت عزم دهد و صلاح نيت ارزانى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص79 دارد، و بر تو براى شناخت حق و پيروى از آن توفيق كرامت فرمايد من اين نامه را براى تو پس از كشته شدن عثمان، امير المؤمنين عليه السلام مى نويسم. اى واى كه چگونه كشته شد او را همان گونه كه از شتر سالخورده اى كه در مورد حمل بار از او نوميد مى شوند مى كشند، كشتند آن هم پس از آنكه بر اثر پيمودن مرحله ها و راه رفتن در نيمروز سوزان كف پايش ساييده و سوراخ شده بود. من اينك داستان او را بدون آنكه خلاصه كنم يا سخن درازى نمايم مى گويم كه آن قوم روزگارش را دراز و يارانش را اندك و بدنش را زار و نحيف يافتند و با كشتن او آرزو دارند به آنچه كه عثمان از آنان گرفته بود دست يازند و گروه گروه بر او شورش كردند و او را محاصره كردند و از اقامه نماز جماعت و از بررسى به مظالم و نگريستن در كار امت باز داشته شد و چنان شد كه گويى او انجام دهنده كارهايى است كه آنان انجام داده اند. و چون اين كار ادامه يافت از فراز بام بر آنان مشرف شد و آنان را از خداوند بيم داد و سوگندشان داد و وعده هاى پيامبر (ص) را فرا يادشان آورد و گفتار رسول خدا را در مورد خود به آنان تذكر داد. ايشان فضل عثمان را منكر نشدند و انكار نكردند. سپس دروغها و ياوه هاى ساخته و پرداخته به او نسبت دادند تا آن را بهانه و دستاويز كشتن او قرار دهند. عثمان آنان را وعده داد كه از آنچه ناخوش مى دارند توبه كند و به آنچه خوش مى دارند عمل كند ولى نپذيرفتند، نخست خانه اش را تاراج كردند و حرمتش را پاس نداشتند و بر او تاختند و خونش ريختند و از گرد او پراكنده شدند همچون پراكنده شدن ابرى كه بارانش تمام شود. آن گاه آهنگ پسر ابو طالب كردند همچون هجوم و آهنگ گله ملخى كه چمنزار ببيند. اينك اى ابا عبد الرحمان، توجه داشته باش كه اگر خونخواهى براى خون عثمان از ميان بنى اميه قيام نكند آنان از صحنه چنان دور خواهند شد كه ستاره عيوق. اينك اى ابا عبد الرحمان، اگر مى خواهى تو آن قيام كننده و خونخواه باشى، باش. و السلام. چون اين نامه به معاويه رسيد فرمان داد مردم جمع شوند و براى آنان خطبه يى خواند كه چشمها به گريه و دلها به طپش افتاد و بانگ ناله و شيون برخاست و چنان شد كه زنها هم آماده سلاح برداشتن شدند. معاويه آن گاه براى طلحة بن عبيد الله و زبير بن عوام و سعيد بن عاص و  جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص80 عبد الله بن عامر بن كريز و وليد بن عقبه و يعلى بن منية نامه نوشت منية نام مادر يعلى است و نام پدرش امية است. نامه يى كه معاويه براى طلحه نوشته بود چنين بود. اما بعد، تو از همه افراد قريش از قريشيان خون كمترى ريخته اى، وانگهى آبرومند و بخشنده و سخن آورى و از لحاظ سابقه و پيشگامى همچون ديگرانى و در رديف آنان كه از تو داراى سابقه بيشترى هستند. همچنين پنجمين فرد از آنان هستى كه به بهشت مژده داده شده اند، و براى تو فضيلت و شرف جانبازى روز احد محفوظ است. اينك خدايت رحمت كناد به اين موضوع كه رعيت مى خواهد حكومت را به تو واگذارد پيشى بگير و نمى توانى از آن كار تخلف كنى و خداوند هم از تو راضى نخواهد شد مگر به قيام بر آن كار. اينك من كار را در ديار خودم و اينجا براى تو آماده ساخته ام. زبير هم از لحاظ فضيلت بر تو مقدم نيست و هر كدام شما كه بر دوست خود در اين كار پيشى گيرد همو پيشوا خواهد بود و پس از او حكومت براى ديگرى است، خداوند راه هدايت شدگان و كاميابى موفقان را به تو ارزانى بدارد. و السلام. معاويه براى زبير چنين نوشت: اما بعد، همانا كه تو زبير پسر عوامى و برادرزاده خديجه و پسر عمه و حوارى و باجناق پيامبرى و داماد ابوبكر و سواركار مسلمانانى و در راه خدا در مكه هنگامى كه شيطان بانگ بر آورده بود جانبازى كردى، ايمان تو را بر انگيخت كه با شمشير كشيده همچون اژدهاى دمان بيرون آمدى و همچون شتر نر باز داشته شده پاى بر زمين كوفتى و همه اين ها نشانه قوت ايمان و صدق يقين توست. وانگهى رسول خدا (ص) از پيش به تو مژده بهشت داده است و عمر هم تو را يكى از اعضاى شورى و شايستگان خلافت مسلمانان و امت قرار داده است. اى ابا عبد الله، بدان كه رعيت اينك چون گله گوسپند پراكنده شده است و اين به سبب غيبت شبان است، اينك خدايت رحمت كناد، براى حفظ خونها و جبران پراكندگى و اصلاح ذات بين و وحدت سخن، پيش از آنكه كار از دست برود و امت پراكنده گردد، اقدام كن كه مردم بر لبه گودال و مغاكى ژرف قرار دارند و اگر دريافته نشود به اندك روزگارى سرنگون مى شود. اينك براى سامان اين امت كمر ببند و راهى  جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 81 به سوى پروردگارت بجوى، و من كار حكومت را بر مردمى كه در سرزمين من هستند براى تو و دوستت [طلحه ] آماده ساخته ام: بدين گونه كه حكومت از آن كسى از شما دو تن است كه پيشگام شود و پس از او براى دوستش. خداوند تو را از پيشوايان هدايت و جويندگان خير و پرهيزگارى قرار دهد و السلام. معاويه براى مروان بن حكم چنين نوشت. اما بعد، نامه ات كه متضمن خبر مشروح [كشته شدن ] امير المومنين بود به دستم رسيد. اى واى كه نسبت به او چه كردند و از روى نادانى و گستاخى نسبت به خدا و سبك شمردن حق او بر سر عثمان چه آوردند. [اين كار] براى رسيدن آرزوهايى بود كه شيطان ترسيم كرده بود. و در دام بطلان قرار داده بود تا آنان را در فتنه ها و هوسها نابود و تباه كند و در بيابانهاى پست گمراهى در افكند. به جان خودم سوگند، شيطان گمان خويش را در مورد ايشان راست و درست يافت و با رشته هاى دام خود آنان را به دام افكند. اينك تو اى ابا عبد الله خود را باش. آرام حركت كن و بر حذر باش و چون اين نامه مرا خواندى چون يوزپلنگ باش كه جز با مكر و فريب شكار نمى كند و فقط با حيله گرى با گوشه چشم مى نگرد و چون روباه باش كه جز به پويه دويدن رهايى نمى يابد و خود را از آنان پوشيده بدار، همان گونه كه خارپشت به محض احساس كف دستها سرش را پوشيده و پنهان مى دارد، و خويشتن را چنان خوار و زبون بدار كه آن قوم از نصرت و انتقامش نوميد شوند. در عين حال همان گونه كه مرغ كنار جوجه هايش در جستجوى ارزن است در جستجوى كارهاى ايشان باش و حجاز را بر كينه توزى برانگيز كه من شام را بر كينه توزى وا مى دارم. و السلام. معاويه آن گاه براى سعيد بن عاص چنين نوشت: اما بعد، نامه مروان كه همان ساعت وقوع بلاى بزرگ نوشته بود بسيار سريع به دست من رسيد. پيكهاى تيزرو با شتران تندرو و در حال جست و جهش، همچون جهش مار از بيم تبر و اسير شدن به دست افسونگر و مارگير آن را، بياوردند. مروان همچون ديده بان پيشتاز است كه به اهل خويش دروغ نمى گويد. اينك اى پسر عاص چگونه مى خواهى رهايى يابى اكنون هنگام گريز نيست اى خاندان اميه بدانيد كه بزودى از دورترين راهها ساده ترين زندگى را مطالبه خواهيد كرد و آنان كه آشناى شما بودند شما را نخواهند شناخت و كسانى كه خود را به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص82 شما پيوسته مى دانستند از شما خود را باز مى دارند. شما در دره ها پراكنده مى گرديد و در تمناى اندكى وسيله زندگى خواهيد بود. همانا بر امير المومنين در مورد شما خرده گرفته شد و او در راه شما كشته شد. اينك چرا از يارى دادن او و مطالبه خونش فرو مى نشينيد و حال آنكه شما فرزندان نياى او و خويشاوندان و نزديكان و خونخواهان اوييد. اينك به پاره ايى از زندگى درويشانه متمسك شده ايد كه همان هم بزودى و هنگامى كه قواى شما ضعيف گردد و زبون شويد از چنگ شما بيرون كشيده مى شود. اينك چون اين نامه مرا خواندى آرام همچون نفوذ بهبودى در پيكر ناتوان و همچون حركت ستارگان زير ابر به جنبش درآى، و همچون مورچه كه در تابستان براى روزهاى سرد زمستان آذوقه فراهم مى آورد كوشش كن كه من شما را با افراد قبيله هاى اسد و تيم [زبير و طلحه ] پشتيبانى داده ام. معاويه در پايان نامه اش اين دو بيت را نوشت: «به خدا سوگند خون شيخ من-  عثمان-  بيهوده از ميان نمى رود تا آنكه مالك و كاهل هم نابود شوند، يعنى قاتلان آن پادشاه شريف كه از لحاظ تبار و بخشش بهترين فرد قبيله معد بوده است». معاويه براى عبد الله بن عامر چنين نوشت: اما بعد، منبر مركب رهوار و رامى است كه مهترى آن آسان است و لگامش با تو ستيز نخواهد كرد و اين موضوع فراهم نمى شود مگر پس از آنكه خود را ميان امواج مهلكه ها در افكنى و به طوفانهاى مرگ درافتى. گويا شما خاندان اميه را همچون شتران پراكنده يى مى بينم كه چون شاخه هاى درختان اراك هستيد و آوازه خوانان به هر سوى آنان را مى كشند يا چون پرندگان كوچك منطقه خندمه هستيد كه از بيم عقاب سرگين مى اندازند. اينك خدايت رحمت كناد، هم اكنون پيش از آنكه فساد و درماندگى شعله ور گردد و پيش از آنكه تازيانه جديد فرود آيد و تا زخم چركين نشده و سرباز نكرده است و پيش از آنكه شير شرزه حمله آورد و آرواره هايش شكار را فرو گيرد قيام كن و بر پا خيز و مراقب كار باش همچون مراقبت گرگ سياه درمانده. با انديشه قرين باش و دام بگستر و كوشش كن پيش از آنكه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص83 سراپاى بدن شتر را جرب فرا گيرد در جاهاى جرب قطران بمالى بيشترين ساز و برگ تو مواظبت و بر حذر بودن و تيزترين سلاح تو بايد تحريك مردم باشد. از افراد بد دل چشم بپوش و نسبت به لجوج مسامحه كن و دل افراد رمنده را بدست آور و با آنان كه به گوشه چشم مى نگرند نرمى كن و عزم كسى را كه اراده كارى دارد قوى گردان و زودتر و شتابان خود را به گردنه برسان و همچون مار سرعت سير داشته باش و پيش از آن كه بر تو پيشى گيرند تو پيشى بگير و پيش از آنكه براى تو قيام كنند خود قيام كن و بدان كه تو را رها نمى كنند و مهمل نمى گذارند و من براى شما خير خواهى امين هستم. معاويه پايين نامه خود اين ابيات را نوشت: «اى قيس بن عاصم سلام و رحمت خدا تا هرگاه كه رحمت مى فرمايد بر تو باد، نابود شدن قيس نابودى يك تن نبود بلكه بنيان قومى فرو ريخت» معاويه براى وليد بن عقبه چنين نوشت: اى پسر عقبه در جوش و خروش باش. لذت زندگى به هر حال بهتر از وزش بادهاى سوزان در نيمروز جوزا خواهد بود. همانا برادرت عثمان از تو سخت دور شد. اينك براى خويشتن در جستجوى سايه يى باش كه به آن پناه ببرى. چنين مى بينمت كه بر خاك خفته اى و چگونه ممكن است تو را خواب باشد كه خواب مبادت اگر اين كار حكومت براى كسى كه آهنگ آن دارد استوار شود همچون شتر-  مرغان پراكنده خواهى شد كه از سايه پرنده يى بيم مى كنند و بزودى جام ناكامى را خواهى نوشيد و معنى بيم را خواهى فهميد. اينك تو را گشاده سينه و سست كمربند و حمايل و بى پروا مى بينم و در اندك مدتى ريشه و بنيان تو از جاى كنده خواهد شد. والسلام. معاويه در پايان نامه خويش اين ابيات را براى او نوشت: «هرگاه نسيمى به هنگام گرماى نيمروز بورزد تو خواب نيمروزى و باده نوشى شامگاهى را بر ميگزينى با آنكه به خيال خود مى خواهى از بنى حكم خونخواهى كنى ولى از شخص خفته چه دور است كه بتواند خونخواهى كند». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص84 معاويه براى يعلى بن اميه هم چنين نوشت. خداوند در پناه خود بداردت و با توفيق خويش مؤيدت فرمايد اين نامه را براى تو بامداد شبى كه نامه مروان در مورد كشته شدن امير المومنين و شرح حال آن واقعه رسيد نوشتم. همانا مدت عمر امير المومنين چندان به درازا كشيد كه همه نيرويش كاسته شد و نشست و برخاستن او سنگين گرديد و لرزش بر اندام او آشكار شد و چون گروهى كه پايبند به موضوع پيشوايى و امانت و تقليد از ولايت نبودند آن حال را ديدند بر او شورش كردند و از هر سو بر او گرد آمدند و بزرگترين چيزى كه بر او عيب گرفتند و او را بر آن كار سرزنش كردند فرمانروايى تو بر يمن و طول مدت آن بود و سپس كار براى آنان چنان شد كه او را كشتند، همان گونه كه گوسپند صدمه ديده از شاخ را كه مشرف به مرگ است مى كشند و عثمان در آن حال روزه داشت و قرآن به دست نهاده و كتاب خدا را تلاوت مى كرد. به هر حال چه سوگ بزرگى با از دست دادن داماد پيامبر و امام كشته شده بى گناه پيش آمد. آنان خونش را ريختند و پرده حرمتش دريدند، و تو خوب مى دانى كه بيعت او بر گردن ماست و خونخواهى او بر ما لازم و در كار دنيا كه ما را از حق منصرف كند خيرى نيست و در كارى كه ما را به دوزخ درآورد بهره يى نخواهد بود. خداوند از بهانه تراشى در مورد دين خشنود نمى گردد. اينك براى ورود به عراق كمر ببند. اما شام را من براى تو كفايت كردم و كارش را استوار ساختم و براى طلحة بن عبيد الله نوشته ام كه در مكه با تو ديدار كند تا آنكه راى شما در مورد آشكار ساختن دعوت و خونخواهى امير المومنين عثمان مظلوم متحد شود. براى عبد الله بن عامر هم نوشتم كار عراق و هموار كردن دشواريهاى آن را براى شما بر عهده بگيرد. اى پسر اميه بدان كه آن قوم در همين آغاز كار آهنگ تو خواهند كرد تا ريشه مالى را كه در دست دارى از بن بر آرند و با مواظبت در آن مورد كار كن، به خواست خداوند متعال. معاويه در پايان نامه خود اين اشعار را هم نوشت: «خليفه محاصره شد و آنان را گاه به خداوند و گاه به قرآن سوگند مى داد و همانا گروههايى بر كينه توزى هماهنگ شدند و بدون آنكه عثمان جرمى داشته باشد در موردش بهتان زدند...» زبير بن بكار در كتاب خود مى گويد: مروان در پاسخ نامه معاويه براى او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص85 چنين نوشت: اما بعد. نامه ات رسيد چه نيكو نامه اى از سالار عشيره و حمايت گر پيمانها و تعهدها. سپس به تو خبر مى دهم كه قوم بر شاهراه استقامت هستند مگر گروههاى بسيار اندكى كه گفتار و سخن من، آن هم بدون اينكه با آنان روياروى شوم، ميان ايشان پراكندگى پديد آورده است و اين هم طبق فرمان تو صورت گرفته است. اين عادت گنهكاران است، و تيرى تيره رنگ از شاخهاى درخت است، و من به هر حال سفره آنان را با چنان كينه توزى آميخته ام كه پوست از آن تباه مى شود كسى كه در مورد ما گمان كند كه دادخواهى خود را رها كرده ايم دروغ پنداشته است و چنان نيست كه خفتن و آرامش را دوست بداريم، مگر همان مقدار كه سوار شتابان چرت مى زند تا آنگاه كه جمجمه ها قطع و از تن جدا شود جمجمه هاى فرو هشته چون خوشه هاى خرما كه هنگام چيدن آنها فرا رسيده باشد. به هر حال من همچنان بر نيت صحيح خود پابرجايم و قصد من همچنان قوى است و ارحام و خويشاوندان را به سود خودم تحريك مى كنم. خون من در جوشش است بدون اينكه در سخن و كار بر تو پيشى بگيرم كه به هر حال تو پسر حرب و خونخواه همه خونها و كينه ها و سرفرازى هستى كه از پذيرش درماندگى خوددارى مى كنى. اينك كه اين نامه را براى تو مى نويسم همچون آفتاب پرست صحرايم كه به هنگام نيمروز نگران خورشيد است يا همچون كفتارى كه از دام جسته است و از صداى نفس خود بيم مى كند و منتظرم ببينم عزم تو بر چه قرار مى گيرد و فرمان تو در چه موردى مى رسد تا به آن عمل كنم و همان برنامه من باشد. مروان در پايان نامه خود اين ابيات را نوشت: «آيا ممكن است عثمان كشته شود و اشكهاى ما فرو نريزد و شب را بدون آنكه بيم و هراس نداشته باشيم بخوابيم آيا ممكن است آب سرد بياشاميم و حال آنكه عثمان در حالى كه قرآن مى خواند و ركوع مى كرد با تشنگى مرد. سوگند به كسى كه تلبيه گويندگان به حج خانه او مى روند و بر آن طواف و سعى مى كنند و خداوند صاحب عرش مى شنود، من نفس خويش را از هر چيزى كه در آن لذتى باشد باز مى دارم تا بر آن طمع نبندد، و در قبال خون مظلوم هر كه را ظالم باشد مى كشم و اين فرمان خداوند است و از آن گريزى نيست». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص86 گويد: عبد الله بن عامر هم براى معاويه چنين نوشت. اما بعد، همانا امير المومنين براى ما بال و پرى بود كه همه جوجه هايش زير بال و پر او پناه مى بردند و چون تير روزگارش هدف قرار داد، همچون شترمرغان پراكنده شديم. من فكرم با تو مشترك بود ولى انديشه و فهمم سرگردان، در جستجوى پناهگاهى بودم كه از خطاى حوادث به آن پناه برم و خويشتن را پوشيده دارم. اينك كه نامه تو به دست من رسيد از غفلتى كه درنگ و خفتن من در آن طولانى شده بود بيدار شدم و به خود آمدم. اكنون همچون كسى هستم كه كنار بزرگراه سرگردان بوده و آن را نمى يافته و اينك آن را يافته است و گويى آنچه را كه از دگرگون شدن روزگار براى من توصيف كردى به چشم مى بينم. آنچه كه بايد به تو خبر دهم اين است كه مردم در اين كار و براى حكومت نه تن با تو هستند و يك تن بر ضد تو. به خدا سوگند مرگ در جستجوى عزت بهتر از زندگى در زبونى است. تو پسر حرب و جوانمرد همه جنگهايى و برگزيده خاندان عبد شمسى و همتها همگى به تو وابسته است و تو به جنبش درآورنده همتهايى. «اينك كه قيام كرده اى هنگام نشستن نيست» و من امروز بر خلاف گذشته كه عافيت طلب و سلامت جو بودم و هنوز بر سويداى دلم تازيانه نكوهش فرو نياورده بودى دگرگون شده ام و تو چه نيكو مودبى براى عشيره هستى و من اينك منتظر فرمانهاى تو هستم كه به خواست خداوند بر آنها جامه عمل بپوشانم. و در پايان نامه نوشت. «در زندگى آميخته با كاستى و زبونى خيرى نيست و مرگ بهتر از ننگ و زبونى است. ما خاندان عبد شمس گروهى سپيد چهره گرانقدر و سالاريم كه همگى در طلب خونهاييم. به خدا سوگند، اگر كسى از اهل ذمه براى رسيدن به عزت پناهنده و همسايه ما مى بود از يارى دادن او خوددارى نمى كرديم...» وليد بن عقبه براى معاويه چنين نوشت: اما بعد، همانا كه تو استوار عقل ترين قريش و خوش فهم تر و صواب انديش ترين ايشانى. حسن سياست دارى و شايسته رياستى با شناخت پاى در معركه مى نهى و سپس سيراب از آبشخور بيرون مى آيى آن كس كه با تو ستيزه گرى كند همچون باژگونه يى از ستاره عيوق است كه باد شمال او را براى فرو انداختن ميان درياى ژرف مى كشاند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص87 براى من نامه نوشته بودى و سخن از جامه لطيف پوشيدن و زندگى آسوده به ميان آورده و كنايه زده اى. انباشتن شكم من بيش از آنچه براى حفظ رمق باشد بر من حرام است تا آنگاه كه رگهاى گردن كشندگان عثمان را همچون شكافتن پوستهاى دباغى نشده با تيغهاى تيز نشكافم. اما نرمى و مدارا چه بسيار دور است مگر همان دقت و نگرانى كه شخص مواظب بايد براى غافلگير ساختن بكار برد. همانا كه ما هر چند تظاهر به مدارا مى كنيم هنوز نيت واقعى ما آشكار نشده است و خون را جز خون پاك نمى كند. ننگ مايه كاستى و ناتوانى مايه زبونى است. مگر ممكن است قاتلان عثمان از زندگى مرفه بهره مند شوند و آب سرد گوارا بياشامند و حال آنكه هنوز واديهاى خوف و گردنه هاى دشوار را نپيموده اند و هنوز با نگرانى عهد و پيمانى نبسته اند اگر چنين شد مرا پسر پدرم عقبه مى دانيد. چنان جنگى براى ايشان بر پا خواهم كرد كه زنان باردار بار خويش سقط كنند. فاصله ميان ما و تو بسيار است و ما در آبشخور مرگ درآمده ايم. من بر جان خويش براى مرگ پايبند زده ام همان گونه كه به شتر پايبند مى زنند تا نگريزد و بايد قاتل عثمان را بكشم يا عثمان دوم شوم [همچون او كشته شوم ] و گمان نمى كردم با ترسى كه از استوار شدن حكومت اين قوم دارم كار تو تا اين حد باشد. و در انتهاى نامه نوشت: «خواب بر من حرام است اگر براى گرفتن انتقام خون پسر مادرم از بنى علات اقدام نكنم...». يعلى بن اميه براى معاويه چنين نوشت: اى بنى اميه، ما و شما همچون سنگ هستيم كه بدون ملاط بر يكديگر قرار نمى گيرد و چون شمشيريم كه بدون ضربه زننده چيزى را نمى برد. نامه ات كه حال و خبر آن قوم را نوشته بودى رسيد. اگر آنان عثمان را همچون گوسپند شاخ خورده به كارد آمده كشتند، همانا كشنده او همچون شترى كه براى قربانى مى برند كشته خواهد شد. آن بانو كه من پسرش هستم بر من بگريد اگر درباره خون عثمان تنبلى و كوتاهى و سستى كنيم، مگر آنكه گفته شود ديگر رمقى در من باقى نمانده است، كه من پس از كشته شدن عثمان زندگى را تلخ مى بينم. اگر آن قوم آماده شبروى و كارزارند من هم آماده ام. اما اينكه نوشته اى آنان آهنگ گرفتن اموال مرا دارند، مال آسان ترين چيزى است كه از دست مى دهم به شرط آنكه قاتلان عثمان را به ما تسليم كنند و اگر از اين كار خوددارى كنند من آن مال را در راه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص88 كارزار با آنان هزينه مى كنم و بدون ترديد براى ما و ايشان آوردگاهى خواهد بود كه در آن همان گونه كه قصاب شتران غارت شده را مى كشد كشتار خواهد بود و در اندك مدتى گوشتهايش پاره پاره مى شود. او در پايان نامه خود اين شعر را نوشت: «مردم براى چنين روزى سفارش كرده اند و گفته اند تا سرت كوبيده نشده است زبونى را مپذير». زبير بن بكار مى گويد: همه آنان كه معاويه براى ايشان نامه نوشته بود براى معاويه نامه نوشتند و او را تشويق و ترغيب به جنگ كردند، مگر سعيد بن عاص كه بر خلاف ديگران براى او پاسخى نوشت كه اين چنين بود. اما بعد، حزم و دورانديشى در تأمل و درنگ كردن است و اشتباه در شتاب كردن، و در پيشگامى براى شروع ستيز و جنگ نافرخندگى نهفته است. تا آنگاه كه تير از كمان رها نشده است در اختيار تو خواهد بود و هرگز كسى نمى تواند شير دوشيده شده را به پستان باز گرداند. تو از حق امير المومنين بر ما و خويشاوندى نزديك ما با او اينكه او ميان ما كشته شده است سخن مى گويى. دو خصلت از اين سه موضوع تذكرش مايه نقصان و كاستى است و سومى هم به دروغ بر ما بسته مى شود. اينك هم به ما فرمان مى دهى كه مطالبه خون عثمان كنيم اى ابا عبد الرحمان، چه راهى را مى پيمايى شاهراه بسته و كار بر ضد تو استوار شده است و كسى ديگر جز تو لگام آن را بر دست گرفته است. اينك ستيز خود را با آن كس كه اگر به حكومت دست يازد هيچ كس با او برابر نيست، رها كن. چنان سخن مى گويى كه گويى يكديگر را هم نمى شناسيم مگر جز اين است كه ما هم شاخه يى از قريش هستيم و بر فرض كه حكومت به ما نرسد حق بر ما تنگ نخواهد بود كه خلافتى در خاندان مناف است و به خدا سوگند مى خورم سوگند راستين كه اگر قصد و عزيمت تو بر آنچه كه نامه ات از آن حاكى است استوار شود تو را در دو حال خواهم ديد: نخست، درمانده و وامانده از جوش و خروش خودت، دوم آنكه فرض كن چنين پندارمت كه پس از خونريزى ها به پيروزى دست يابى آيا آن پيروزى در قبال انجام گناهان و كاستى دين ارزشى دارد و مى تواند بهاى آن باشد اما من، نه بر ضد بنى اميه كارى انجام مى دهم و نه براى آنان. پهنه دورانديشى را خانه خويش و حجره خود را زندان خويشتن قرار مى دهم و اسلام را تكيه گاه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص89 خود و جامه عافيت مى پوشم. اما تو اى ابا عبد الرحمان، لگام مركوب خود را به شاهراه حقيقت برگردان و براى خاندان خود در جستجوى عافيت باش و عطوفت مردم را بر قوم خويش برانگيز و بسيار دور مى بينم كه آنچه را به تو مى گويم بپذيرى و سرانجام مروان چشمه هاى فتنه را به جوشش خواهد آورد كه در سرزمينها روان گردد و همه را به آتش كشد. گويى هم اكنون شما دو تن را مى بينم كه به هنگام رويارويى با پهلوانان چنين بهانه خواهيد آورد كه سرنوشت بدين گونه بود و پشيمانى چه بد سرانجامى است و پس از اندك روزگارى كار براى تو روشن مى شود. والسلام. اينجا پايان نامه هايى است كه آن قوم با معاويه رد و بدل كرده اند و هركس به مضمون اين نامه ها آگاه شود مى فهمد كه موضوع چنان نبوده است كه علاجى براى آن ممكن باشد و تدبيرى فراهم گردد، و چاره جز شمشير نبوده است و على عليه السلام نسبت به آنچه انجام داده آشناتر و داناتر از همگان بوده است. ابن سنان در كتاب خود كه آن را عادل ناميده اين اعتراض را بدين گونه پاسخ داده و گفته است: همه مردم مى دانند كه در داستان شورا عبد الرحمان بن-  عوف به على عليه السلام پيشنهاد كرد كه خلافت را براى او قرار دهد مشروط بر اينكه او به كتاب خدا و سنت رسول خدا و روش ابوبكر و عمر عمل كند و على-  عليه السلام اين پيشنهاد را نپذيرفت و فرمود «با اين شرط مى پذيرم كه به كتاب خدا و سنت پيامبر و اجتهاد و رأى خودم عمل كنم»، و مردم در سبب اين كار اختلاف نظر دارند شيعيان مى گويند: على عليه السلام اين شرط را نپذيرفت به اين جهت كه روش ابوبكر و عمر را درست نمى دانست و ديگران مى گويند او چون خودش مجتهد بوده است آن شرط را نپذيرفته است زيرا مجتهد از مجتهد تقليد نمى كند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص90 به هر حال و با توجه به اين دو عقيده اين موضوع طرح مى شود كه كداميك از اين دو كار زيان بيشترى داشته است، اينكه با عبد الرحمان به ظاهر پيمان ببندد كه به روش ابو بكر و عمر عمل كند و پس از استقرار حكومتش با برخى از احكام مخالفت ورزد يا آنكه معاويه را به حكومت شام باقى بگذارد آن هم با آن همه ستم و ستيز و دستيازى به اموال و خونهاى مردم كه در مدت امارت معاويه بر شام از او سرزده بود و ترديد نيست كه بر هيچ كس اختلاف فاحش ميان اين دو و تفاوت ميان اين دو زيان پوشيده نيست. بنابراين، آن كس كه براى خلافت و تسلط بر همه سرزمينهاى اسلام حاضر نيست به ظاهر سخنى بگويد كه ممكن است آن را تعبير هم كرد چگونه ممكن است پس از آنكه بنيان حكومتش استوار شده است به باقى داشتن ستمگر بر ستم و تقويت او كمك كند آن هم براى اينكه اطاعت مردم شام و افزوده شدن منطقه يى بر مناطق حكومت براى او فراهم شود، هرگز اين سخن كسى كه مى گويد «كاش على (ع) معاويه را بر حكومت شام باقى مى گذاشت»، مثل اين است كه بگويد كاش على عليه السلام در كار دين سست و براى كار دنيا راغب مى بود و آن را استوار مى ساخت. پاسخ به اين اعتراض آشكار و نادانى پرسنده و اعتراض كننده روشن است. بدان كه حقيقت اين است كه على عليه السلام هرگز به خاطر سياست مخالفت با شرع را جايز نمى دانسته است، خواه اين سياست به ظاهر براى امور دينى باشد يا دنيايى، مثلا در مورد امور دنيايى بر فرض آنكه گمان مى شد شخصى آهنگ فساد و تباهى در كار حكومت دارد على عليه السلام هرگز بدون اثبات قطعى آن حاضر به كشتن آن شخص و زندانى كردنش نبود و هرگز گنهكارى را به گمان و سخنى كه ثابت نشده بود مكافات نمى كرد در مورد امور دينى هم نظير اجراى حد سرقت هرگز به گمان عمل نمى كرد بلكه مى فرمود اگر با اقرار متهم يا شواهد مسلم جرم قطعى شد بر او حد جارى خواهم كرد و گرنه متعرض او نخواهم شد. حال آنكه افراد ديگر غير از على عليه السلام بر خلاف اين نظر داشتند: مذهب مالك بن انس اين است كه مى توان بر مصالح قطعى عمل كرد و براى امام و پيشوا جايز است و مى تواند يك سوم از امت را بكشد براى اينكه دو سوم ديگر اصلاح شوند بيشتر مردم اجازه مى دهند و مى گويند عمل به راى و گمان غالب جايز و صحيح جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص91 است. اينك كه مذهب على عليه السلام چنان است كه گفتيم و معاويه در نظر او فاسق بود و براى او اين موضوع ثابت شده بود وانگهى به كار گماشتن افراد فاسق را جايز نمى دانست و از كسانى نبود كه معتقد باشد با مخالفت با احكام دينى قاعده حكومت را استوار كند، روشن مى شود كه او بايد آشكارا معاويه را عزل مى كرد، هر چند كه اين كار منجر به جنگ مى شد. اينكه ما گفتيم پاسخ حقيقى و واقعى اين اعتراض است و اگر سخن ما پاسخ حقيقى اين اعتراض نباشد، جايز است كسى به ابن سنان بگويد «نپذيرفتن شرط عبد الرحمان بن عوف هم نمونه ديگرى از بى تدبيرى است و مانند ابقاء نكردن معاويه بر حكومت شام است» و اگر كسى در آن يكى كار على را اشتباه بداند در ديگرى هم راه او را اشتباه مى داند. ابن سنان مى گويد: در اين مورد پاسخ ديگرى هم هست و آن اين است كه ما مى دانيم يكى از بدعتها و كارهاى عثمان كه مورد اعتراض قرار گرفت و به آنجا كشيده شد كه عثمان را محاصره كردند و كشتند مسئله حكومت معاويه بر شام بود، آن هم با آن همه ستم و دشمنى و مخالفت با احكام دينى كه در مدت حكومت او بر شام از او سر زد. در اين باره با عثمان گفتگو شد او عذر و بهانه آورد كه عمر پيش از عثمان معاويه را به حكومت گماشته است ولى مسلمانان اين عذر او را نپذيرفتند و قانع نشدند مگر به اينكه او را از كار بر كنار سازد. او نپذيرفت و كار به آنجا كشيد. على عليه السلام از مسلمانانى بود كه حكومت معاويه را سخت ناخوش مى داشت و بيشتر از همگان بر فساد دينى معاويه آگاه بود. حال اگر على عليه السلام آغاز خلافت خود را با تثبيت و ابقاى معاويه بر حكومت شام آغاز مى كرد، آغاز كارش چنان بود كه انجام كار عثمان بدانگونه بود و منجر به خلع و كشتن او شد و بر فرض كه باقى داشتن معاويه بر حكومت از لحاظ شرعى و گناه مانعى هم نمى داشت از لحاظ سياست بسيار زشت بود و سبب مهمى براى مخالفت و شورش ديگران مى شد و براى على عليه السلام ممكن نبود كه به مسلمانان بگويد حقيقت راى و انديشه من اين است كه پس از استقرار حكومت و اطاعت همه مردم از من معاويه را از حكومت شام عزل كنم و اينك كه او را بر حكومت باقى مى دارم به منظور گول زدن اوست و اينكه به سرعت به اطاعت درآيد و لشكرهايى هم كه پيش او مستقرند بيعت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 92 كنند و سپس او را عزل خواهم كرد و به مقتضاى عدل با او رفتار خواهم كرد. و اگر اين موضوع را اظهار مى فرمود بلافاصله خبرش به معاويه مى رسيد و رأى و تدبيرى را كه شروع كرده بود، به تباهى مى كشاند. ديگر از اعتراضهايى كه به على (ع) شده است اين سخن آنان است كه چرا طلحه و زبير را رها كرد تا به مكه بروند و چرا به آنان اجازه عمره گزاردن داد و بدين وسيله امكان بازداشت آن دو را پيش از ظهور فتنه جمل از دست داد كه از او دور بودند. پاسخ به اين اعتراض اين است كه راويان چگونگى بيرون آمدن طلحه و زبير از مدينه را با اختلاف نقل كرده اند [به گونه اى كه مشخص نبوده ] كه آيا بيرون آمدن آن دو از مدينه با اجازه على بوده است يا نه. آن كس كه مى گويد آن دو بدون اجازه و اطلاع امير المومنين بيرون آمده اند حق ندارد اين اعتراض را طرح كند و آن كس كه مى گويد آن دو درباره عمره گزاردن از على (ع) اجازه گرفتند و به آنان اجازه فرمود، بايد بداند كه در اين مورد روايت است كه آن حضرت به آن دو فرمود «به خدا سوگند كه قصد عمره گزاردن نداريد بلكه آهنگ فريب دادن داريد» و آن دو را از خداوند بيم داد كه مبادا براى فتنه انگيزى شتاب كنند. وانگهى چه از لحاظ شرع و چه از لحاظ سياست براى على (ع) جايز نبود كه آن دو را زندانى كند. چرا كه از نظر شرع نمى توان انسانى را در مورد كارى كه هنوز انجام نداده است و به صرف گماردن زندانى كرد، زيرا ممكن است بدان كار اقدام نكند. از لحاظ سياست نيز درست نبوده است كه اگر در مورد آن دو كه از پيشگامان با فضيلت و بزرگان مهاجران بودند بدگمانى خود را آشكار و آنان را متهم مى ساخت موجب چنان سرزنش و نفرتى مى شد كه پوشيده نيست و مى گفتند على (ع) در مورد پيشوايى و ادامه حكومت خود اعتماد ندارد و به همين منظور سران و بزرگان قوم را متهم مى كند و حتى از بزرگان هم احساس امنيت نمى كند بويژه كه طلحه نخستين كسى بود كه با آن حضرت بيعت كرده بود و زبير هم همواره به يارى دادن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص93 على (ع) شهره بود و اگر آن دو را زندانى مى كرد و در مورد ايشان شك و بدگمانى خود را آشكار مى ساخت هيچ كس ديگر آرام نمى گرفت و احساس امنيت نمى كرد و همه مردم از اطاعت او بيرون مى رفتند. اگر اعتراض كنندگان بگويند «اى كاش على آن دو را به حكومت مى-  گماشت و بدانگونه آنان را به صلح و صلاح در مى آورد و با بر آوردن خواسته آنان آن دو را براى خود نگه مى داشت» پاسخ داده مى شود كه فحواى سخن شما اين است كه از امير المومنين عليه السلام مى خواهيد در خلافت از خود رأى و تدبيرى نداشته باشد معاويه را غاصبانه بر حكومت شام بگمارد و طلحه و زبير را به زور به حكومت مصر و عراق منصوب كند. اين پيشنهادى است كه هيچ يك از خلفاى پيش از او نپذيرفتند. و راضى نشدند كه از امامت فقط نامى و از خلافت فقط لفظى بر آنان باشد. شما مى دانيد كه عثمان را محاصره و با او جنگ كردند كه بعضى از اميران خود را عزل كند نپذيرفت، چگونه از على انتظار داريد كه حكومت خود را با اين زبونى شروع كند و قدم در اين مرحله بگذارد، و آشكار است كه صحيح نبوده است. ديگر از اعتراضهاى ايشان اين است كه چرا امير المؤمنين محمد بن ابى بكر را به حكومت مصر گماشت و قيس بن سعد را از مصر عزل كرد و نتيجه چنان شد كه محمد در مصر كشته شد. پاسخ اين اعتراض چنين است كه ممكن نيست گفته شود محمد بن ابى بكر، كه رحمت خدا بر او باد شايسته حكومت مصر نبوده است. چرا كه محمد مردى دلير و پارسا و فاضل و نيك انديش و مدبر بوده و علاوه بر اين از مخلصان در محبت امير المومنين عليه السلام و سخت كوش در اطاعت از او بوده است و از كسانى است كه هيچ گونه ترديد و بدگمانى در مورد خيرخواهى او نمى توان كرد كه او پسرخوانده و پرورده و همچون يكى از پسران على عليه السلام بود كه او را تربيت كرده و بر او مهربانى فرموده بود. از اين گذشته مصريها نسبت به محمد، كمال محبت را داشتند و ولايت او را بر خود از هر كس ديگر بهتر مى دانستند و چون مصريان عثمان را محاصره كردند از او خواستند عبد الله بن سعد بن ابى سرح را از حكومت مصر عزل كند و محمد بن ابى بكر را براى حكومت بر خود پيشنهاد كردند، عثمان فرمان حكومت او را بر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص94 مصر نوشت و او همراه مصريان حركت كرد تا آنكه نامه عثمان به عبد الله بن سعد بن ابى سرح در مورد محمد بن ابى بكر و مصريان نوشته شد و اين موضوع معروف است و آنان همگى برگشتند و كشته شدن عثمان بدان گونه صورت گرفت. بنابراين، بهترين انديشه و تدبير امير ساختن محمد بن ابى بكر بر مصر بوده است كه ميل مصريان در مورد حكومت او و ترجيح دادن او را بر ديگران واضح و آشكار بود. وانگهى با توجه به خصال پسنديده اى كه در او بود شايسته و سزاوار حكومت مصر بود و گمان قوى مى رفت كه همه مصريان بر اطاعت از او هماهنگ شوند و بر محبت او يكدل و بر يارى دادنش فرمانبردار باشند. متأسفانه كار را بر او تباه ساختند و چندان نگرانى پيش آوردند كه كار آن چنان شد و بر اين كار نمى-  توان بر امير المومنين على (ع) خرده گرفت كه امام و رهبر در امور طبق مصلحتى كه گمان مى كند عمل مى كند و غيب را جز خداوند متعال كسى نمى داند. پيامبر (ص) در جنگ موته جعفر و زيد و عبد الله بن رواحه را امير قرار داد كه هر يك پس از ديگرى كشته شدند و لشكر مسلمانان گريخت و با بدترين حال به مدينه برگشتند آيا كسى را شايد كه بر پيامبر (ص) در اين مورد خرده بگيرد و بر تدبيرش طعنه زند. ديگر از دستاويزهاى آنان اين سخن ايشان است كه جماعتى از اصحاب على عليه السلام از او جدا شدند و به معاويه پيوستند نظير عقيل بن ابى طالب برادرش و نجاشى شاعرش و رقبة بن مصقله يكى از سران و سرشناسان يارانش، و اگر نه اين بود كه على (ع) آنان را به وحشت انداخته و دلجويى نكرده بود از او جدا نمى شدند و به دشمنش نمى پيوستند و اين كار مخالف حكم سياست است و مخالف با به دست آوردن دلهاى ياران و رعيت است. پاسخ به اين اعتراض اين است كه اولا ما منكر اين موضوع نيستيم كه همه كسانى كه به حطام دنيا و زر و زيورش گرايش داشتند و لذت و خوشى اين جهانى را هدف قرار داده بودند به معاويه گرايش داشتند معاويه اى كه هر نعمت پسنديده را ريخت و پاش مى كرد و آرزوهاى اين جهانى را برمى آورد و تمام خراج مصر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص95 را به عمرو بن عاص مى بخشيد و براى ذو الكلاع و حبيب بن مسلمه ضمانت مى كرد كه هر چه پيشنهاد كنند و بگويند برآورد. حال آنكه على عليه السلام در آنچه از بيت المال كه خود را امين حفظ آن مى دانست از دستور دين و فرمان آيين عدول نمى كرد، كار به آنجا كشيد كه خالدبن معمر سدوسى به علباء بن الهيثم كه او را به جدا شدن از على (ع) و پيوستن به معاويه تشويق مى كرد گفت اى علباء چرا در مورد خودت و عشيره ات از خدا نمى ترسى خود و خويشان نزديكت را باش، تو پيش على چه اميد و آرزويى ممكن است داشته باشى على مردى است كه از او خواستم و پيشنهاد كردم كه فقط چند درهم بر مقررى حسن و حسين بيفزايد شايد اندكى از سختى زندگى خود را كاهش دهند، نه تنها نپذيرفت كه خشمگين شد و انجام نداد. اما در مورد عقيل سخن درستى كه راويان مورد اعتماد بر آنند اين است كه او پيش معاويه نرفته است مگر پس از رحلت امير المومنين عليه السلام. البته او در مدينه ماند و در جنگ جمل و صفين شركت نكرد و اين با اجازه امير المومنين بود. عقيل پس از موضوع حكميت براى على (ع) نامه نوشت و اجازه خواست كه با فرزندان و خانوده اش به كوفه بيايد و امير المومنين براى او نوشت كه در مدينه بماند و در خبرى مشهور آمده است كه معاويه سعيد بن عاص را به سبب شركت نكردن در جنگ صفين سرزنش كرد، او گفت اگر مرا فرا خوانده بودى نزديك مى يافتى ولى من به مقابله عقيل و افراد ديگر بنى هاشم نشستم كه اگر براى جنگ با ما هجوم آورند آماده باشيم و اگر آنان همه به جنگ رفته بودند ما هم همگى به جنگ مى آمديم. اما نجاشى در ماه رمضان باده نوشى كرد و على عليه السلام او را حد زد و بيست تازيانه بر او بيشتر زد. نجاشى گفت: اين افزونى به چه سبب فرمود «به سبب گستاخى تو در ماه رمضان به احكام خداوند». نجاشى گريخت و به معاويه پيوست. اما رقبة بن مصقله گروهى از اسيران بنى ناجيه را خريد و آزاد كرد و مال آن را پرداخت نكرد و پيش معاويه گريخت و امير المومنين عليه السلام فرمود «كارى همچون كار سروران انجام داد و گريزى همچون گريز بندگان و تعطيل كردن اجراى حدود و روا و ناروا كردن احكام دينى و تباه ساختن اموال مسلمانان براى كسى كه مى خواهد ملتزم به احكام دينى و جلب رضايت خداوند باشد سياست و دلجويى نيست و در مورد على عليه السلام نمى توان گمان برد كه در هيچ كار بزرگ و كوچكى آسان گيرى و گذشت كند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص96 ديگر از دستاويزها شبهه يى است كه خوارج به آن دامن زدند و گفتند «او مرتكب كارى شده است كه مطابق با تدبير صحيح نبوده است. اعتراض نخست آنان در اين مورد چنين بود كه مى گفتند: على در مورد دين خدا و احكام آن مردان را حكم قرار داده است و حال آنكه خداوند متعال مى فرمايد «حكم جز براى خداوند نيست». و اعتراض دوم ايشان آن بود كه مى گفتند: نشانه هاى غلبه و پيروزى بر معاويه براى على عليه السلام آشكار شده بود و چيزى نمانده بود كه گريبانش را به چنگ آورد و تصميم در آن مورد را رها كرد و به حكميت روى آورد. خوارج گاهى هم مى گفتند: تسليم شدن على (ع) به حكميت دليل شك و ترديدش در كار خود مى باشد. همچنين مى گفتند: چگونه به حكميت ابو موسى تن در داد و حال آنكه ابو موسى به سبب جلوگيرى از شركت مردم كوفه در جنگ جمل از نظر على تبهكار بود از آن گذشته چگونه حكميت عمرو بن عاص را كه تبهكارترين تبهكاران بود پذيرفت. پاسخ به اين اعتراض چنين است: نخست آنكه تعيين حكم و برگزيدن مردان براى حكميت در كارهاى شرعى مانعى ندارد كه خداوند متعال در مورد اختلاف ميان زن و شوهرش به اين كار فرمان داده و فرموده است «اگر از ناسازگارى ميان آن دو بيم داشتيد حكمى از كسان شوهر و حكمى از كسان زن گسيل داريد» و در مورد تعيين ميزان كفاره صيد نيز فرموده است «چيزى كه بر آن دو عادل از ميان شما حكم كنند» اما اينكه گفته اند، على (ع) چگونه پس از آشكار شدن نشانه هاى پيروزى تصميم ادامه جنگ را رها كرد، اخبار متواتر رسيده است كه شاميان همين كه نشانه پيروزى عراقيان و مشرف شدن معاويه و يارانش را بر هلاك ديدند و ناچار قرآنها را برافراشتند ياران على (ع) با اين كار فريب خوردند و گفتند ديگر براى ما پافشارى در جنگ با آنان جايز نيست و هيچ كارى جز سلاح بر زمين نهادن و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص97 ترك جنگ و مراجعه به قرآنها و حكم آن جايز نيست. على (ع) به آنان فرمود «اين فريب است و كلمه حقى است كه با آن اراده باطل كرده اند» و به آنان فرمان داد فقط يك ساعت پايدارى كنند. نپذيرفتند و گفتند: به مالك اشتر پيام بده بازگردد. على عليه السلام كسى را پيش اشتر فرستاد. اشتر گفت: اينك كه نشانه هاى فتح و پيروزى آشكار شده است چگونه برگردم؟ آنان به على گفتند: بار ديگر به او پيام بفرست و چنان فرمود و او همان گونه پاسخ داد و درخواست كرد به او يك ساعت مهلت دهند. مردم به على (ع) گفتند: ميان تو و او عهد و سفارشى است كه پيام را نپذيرد، اينك اگر كسى نفرستى كه او را بازگرداند با شمشيرهاى خويش تو را مى كشيم همان گونه كه عثمان را كشتيم يا آنكه تو را دستگير و به معاويه تسليم مى كنيم. فرستاده نزد اشتر رفت و گفت: آيا دوست دارى كه تو را دستگير و به معاويه تسليم مى كنيم. فرستاده نزد اشتر رفت و گفت: آيا دوست دارى كه تو در اينجا پيروز شوى و لشكرهاى شاميان را در هم شكنى و امير المومنين عليه السلام در خيمه خود كشته شود اشتر گفت: خداى فرخندگى بر آنان ارزانى ندارد، آيا چنين خواهند كرد، آن هم پس از اينكه گلوى معاويه را گرفته ام و او مرگ را آشكارا مى بيند برگردم اشتر باز-  گشت و عراقيان را ناسزا و دشنام داد و سخنان درشت به آنان گفت و آنان هم پاسخ درشت دادند كه شهره است و نقل شده است و ما بسيارى از آن را در مباحث گذشته خود آورده ايم. بنابراين، وقتى كه اوضاع چنين است چه تقصيرى از امير المومنين عليه السلام سرزده است و آيا ممكن است كسى را كه بر كارى مجبور شده و رأى و انديشه اش را درهم شكسته اند به كوتاهى يا بى تدبيرى نسبت داد و با همين استدلال به اعتراض ديگر ايشان هم، كه مى گويند پذيرفتن حكميت دليل بر شك و ترديد على در كار خودش است، پاسخ مى دهيم: آرى اگر خود او اين كار را شروع مى كرد چنين بود ولى هنگامى كه ديگرى او را به اين كار فرا مى-  خواند و يارانش نيز آن را مى پذيرند على (ع) آنان را بر حذر مى دارد و فرمان مى دهد بر حال و موضع خود پايدار بمانند و نمى پذيرند و براى آنان روشن مى سازد كه اين مكر و فريب است، آگاه نمى شوند و كار چنان مى شود كه مى ترسد كشته يا به دشمن تسليم شود، پذيرش حكميت هيچ دليلى بر شك او نيست بلكه اين كار بر آن دلالت دارد كه ناچار با اين كار زيان بزرگى را از جان خود دور مى كند وانگهى اميد مى دارد كه شايد دو حكم به فرمان قرآن گردن نهند و حكم كنند و بدين گونه شبهه كسانى از يارانش كه خواهان حكميت بودند برطرف شود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص98 اما در مورد عمرو عاص، با توجه آشكار بودن فسق او، على (ع) هرگز به [حكميت] او راضى نبوده است و اين معاويه دشمن و مخالف على است كه عمرو را به حكميت برمى گزيند، على او را ناخوش مى داشت و حكم او را هم نپذيرفت. گفته شده است ابن عباس، كه خدايش رحمت كناد به اين اعتراض خوارج پاسخ داده و به آنان گفته است : در آن مورد كه خداوند فرموده است «حكمى از كسان شوى و حكمى از كسان زن گسيل داريد». اگر زن يهودى باشد و حكمى يهودى گسيل دارد بايد از اين موضوع خشمگين شويم اما در مورد ابو موسى هم چنان بود كه امير المومنين عليه السلام او را خوش نمى داشت و تصميم گرفت ابن عباس را به جاى او بگمارد، اصحابش نپذيرفتند و گفتند: نبايد هر دو حكم از قبيله مضر باشد على فرمود: در اين صورت اشتر حكم باشد. گفتند: مگر اين آتش جنگ را كسى جز او بر افروخته و مگر فرمانروايى اشتر كار را به اينجا كه مى بينى نكشانده است كسى جز ابو موسى نبايد باشد. على (ع) نپذيرفت آنان هم از او نپذيرفتند. آنان ابو موسى را ستودند و گفتند: با انتخاب او راضى نخواهيم شد و على (ع) به ناچار و با اظهار اندوه او را حكم قرار داد. ديگر از سخنان ايشان اين است كه به هنگام رحلت پيامبر (ص) هنگامى كه عباس به على گفت «دست فراز آر تا با تو بيعت كنم و مردم بگويند عموى پيامبر (ص) با پسر عموى پيامبر بيعت كرد و دو نفر هم در مورد تو اختلاف نخواهد كرد»، نپذيرفت و اين ترك رأى و تدبير [درست] بود. على فرمود «مگر ممكن است كسى جز من بر خلافت طمع بندد» و در همان هنگام بانگ غوغا و هياهو را بر در خانه شنيد كه مى گفتند: با ابو بكر بيعت شد. پاسخ به اين اعتراض اين است كه صواب و فساد رأى در اين گونه موارد به آنچه كه گمان غالب بر آن قرار دارد استوار است و ترديد نيست كه به گمان على عليه السلام نمى گذشت كه كس ديگرى جز او را براى خلافت برگزينند و ترجيح دهند و اين به سبب امورى بود كه پيامبر (ص) آن را آماده فرموده بود و على (ع) توهم ديگرى نداشت جز اينكه منتظر اويند تا از خانه بيرون آيد و در انجمن حاضر شود. شايد به ذهن على (ع) فقط اين چنين خطور مى كرد كه او خودش خليفه است يا آنكه با او مشورت خواهد شد كه خلافت به چه كسى واگذار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص99 شود. و هرگز تصور نمى كرد كه كار آن چنان با شتاب و ناگهانى و در آن هنگامه فتنه صورت گيرد و حتى با او و عباس مشورت نشود و با هيچيك از بنى هاشم رايزنى نكنند. آرى، اگر على (ع) تصور و بيم آن را داشت كه حكومت از دستش بيرون مى رود و اگر پشت درهاى بسته و ديوار با او بيعت نشود حكومت را از دست مى دهد خلاف تدبير رفتار كرده بود و حال آنكه على عليه السلام نيت خود و آنچه را در دل دارد آشكارا اظهار مى دارد و مى گويد، مگر كسى غير از من در آن طمع بسته است؟ سپس نيز فرمود «من دوست ندارم اينجا با من بيعت شود بلكه دوست مى دارم كاملا آشكار صورت گيرد» و بى پرده و آشكارا فرمود كه بيعت كردن با خود را به صورت پوشيده و پشت ديوارها و پرده ها ناپسند مى داند و واجب است آشكارا و در حضور مردم با او بيعت شود. همان گونه كه پس از كشته شدن عثمان همين كه از او خواستند در خانه اش با او بيعت كنند، فرمود: «نه، بايد در مسجد باشد» به هر حال على (ع) نه علم داشت و نه به خاطرش مى گذشت كه روزگار چه انديشه يى در سر دارد و اينكه در آن هنگام موضوعى اتفاق مى افتد كه عاقلان و انديشمندان احتمال وقوع آن را نمى داند. ديگر از دستاويزهاى آنان اين سخن است كه على عليه السلام پس از بيعت ابو بكر هم در طلب حق و خلافت خود كوتاهى كرد، زيرا از بنى هاشم و بنى اميه و مردم ديگر چندان گرد او جمع شده بودند كه مى توانست شروع به ستيز و مطالبه خلافت كند و در اين كار كوتاهى كرد نه از بيم كه او شجاع ترين افراد بشر است ولى به سبب ضعف رأى و سستى تدبير چنان كرد و به همين سبب «كامليه» او و صحابه را تكفير كردند و گفتند «صحابه كافر شدند از اين جهت كه بيعت با على را ترك كردند و على كافر شد از اين جهت كه ستيز و جنگ با آنان را رها كرد». پاسخ اين اعتراض بر طبق مذهب ما اين است كه در مورد على عليه السلام نصى وجود نداشت و على (ع) با توجه به افضليت و قرابت [با پيامبر] و پيشگامى و جهاد و خصائص ديگر مدعى حكومت بود. پس از اينكه بيعت با ابو بكر صورت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 100 گرفت على عليه السلام چنين تشخيص داد كه آنچه بيشتر به صلاح اسلام است ترك نزاع است و بيم آن داشت كه اگر جنگ و نزاع كند فتنه اى پيش آيد كه همه اركان دين را سست ويران سازد. بدين سبب حضور پيدا كرد و با رغبت بيعت فرمود. بر ما هم واجب است كه پس از بيعت و رضايت او نسبت به آن كسى كه آن حضرت عليه السلام راضى شده است راضى شويم و هر كه را او اطاعت فرموده است ما هم اطاعت كنيم زيرا كه على عليه السلام پيشوا و فاضل ترين كسى است كه پيامبر (ص) براى بعد از خود، او را باقى گذارده است اما شيعيان را در اين مورد پاسخ ديگرى است كه معروف و منطبق بر قواعد خودشان است. ديگر از سخنان ايشان آن است كه على عليه السلام با شركت در شوراى تعيين خليفه مخالف رأى صحيح رفتار كرده است زيرا با شركت در آن شورا خود را نظير و قرين عثمان و آن چهار تن ديگر قرار داده است و حال آنكه خداوند متعال منزلت على را بر آن گروه و كسانى كه پيش از ايشان بوده اند برترى داده است، و على (ع) با اين كار قدر خود را كاسته و جلال خويش را شكسته است. آنها مى گويند مگر نمى بينى كه بسيار زشت و ناپسند است اگر ابو حنيفه يا شافعى كه رحمت خدا بر ايشان باد خود را نظير كسى بدانند كه اندكى فقه مى داند و براى سيبويه و اخفش زشت و ناپسند است كه خود را با كسى برابر بدانند كه چند باب مختصر از نحو مى داند. پاسخ اين است كه حضرت على عليه السلام هر چند از همه اعضاى آن شورا برتر بوده است ولى گمانش بر اين بود كه اگر يكى از آنان پس از عمر خليفه شود شايد به روش پسنديده رفتار نكند و برخى از كارهاى اسلام نابسامان شود و چون على عليه السلام سيره عمر را مى ستود بر او واجب بود به مقتضاى گمان خويش در كارى كه عمر او را با آنان همراه ساخته است وارد شود. وانگهى توقع و انتظار داشته كه به خلافت برسد تا به حكم كتاب و سنت رفتار كرده و روشهاى پيامبر (ص) را زنده كند. بنابراين، اعتماد به آنچه كه شرع آن را مقتضى بداند چيزى نيست كه موجب نقص و كاستى در رأى باشد، بلكه هيچ تدبيرى صحيح تر و استوارتر از تدبير شرع نيست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص101 ديگر از اعتراضهاى آنان اين است كه مى گويند: على (ع) كار درستى نكرده است كه به هنگام محصور بودن عثمان در مدينه مانده است و راى صحيح چنين حكم مى كند كه او از مدينه بيرون مى رفته تا بنى اميه نتوانند خون عثمان را برگردن او بگذارند و اگر آن حضرت از مدينه دور مى بود از اين تهمت نارواى ايشان مبرا و پاكيزه مى ماند. پاسخ به اين اعتراض اين است كه على عليه السلام با برائت خود از آن تهمت و خون عثمان هرگز گمان نمى كرد كه تبهكاران بنى اميه او را هدف چنان تيرى قرار دهند، و غيب را كسى جز خداوند نمى داند، و على (ع) چنان مصلحت مى ديد و اعتقاد داشت كه بودن او در مدينه براى يارى رساندن به عثمان در قبال محاصره-  كنندگان مفيدتر است و خود شخصا مكرر حاضر شد و مردم را از در خانه عثمان و هجوم به او بازداشت و دو پسر خود [امام حسن و امام حسين ] و پسر برادرش يعنى عبد الله بن جعفر را پيش عثمان فرستاد و اگر حضور على عليه السلام در مدينه نبود عثمان مدتى پيش از آن كشته مى شد و كشتن عثمان به تأخير نيفتاد مگر اينكه مردم از على (ع) آزرم مى كردند كه مى ديدند او را يارى مى دهد و از او حمايت مى كند. ديگر از اعتراضهاى ايشان آن است كه مى گويند مقتضاى راى صحيح چنان بود كه چون عثمان كشته شد، على (ع) در خانه خود را مى بست و از آمد و شد مردم به خانه و پيش خويش جلوگيرى مى كرد. درست است كه در آن صورت اعراب دچار اضطراب مى شدند ولى سرانجام به حضور او باز مى گشتند. زيرا در آن حال حكم خلافت مشخص و معلوم بود كه به او برمى گردد، ولى او چنان نكرد بلكه در خانه خود را [به روى مردم] گشود و براى حكومت اظهار آمادگى كرد و براى آن دست گشود و بدين سبب اعراب از هر گوشه بر او شورش كردند. پاسخ اين است كه على عليه السلام در آن هنگام اعتقاد داشت قيام به كار حكومت بر او واجب است و سستى در آن باره براى او جايز نيست زيرا به گمان او، كسى كه شايسته خلافت باشد وجود نداشت. بنابراين، براى او جايز نبود كه در خانه خويش را ببندد و از پذيرش خلافت خوددارى كند. وانگهى چه چيزى او را در امان مى داشت از اينكه در آن صورت مردم با طلحه يا زبير يا كسى ديگر كه على (ع) او را شايسته خلافت نمى دانست بيعت كنند. عبد الله بن زبير در آن هنگام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص102 به دروغ مى پنداشت كه عثمان به هنگام محصور بودن خلافت را به او واگذار كرده و او را ولى عهد قرار داده است. مروان هم طمع داشت كه به گوشه يى بگريزد و خود را داوطلب خلافت كند و او را پيروانى و يارانى از بنى اميه بود و اين شبهه را داشتند كه او پسر عموى عثمان است و به روزگار او تدبير كارهاى خلافت را بر عهده داشته است. از سوى ديگر معاويه هم آرزومند و اميدوار به خلافت بوده كه از بنى اميه و عموزادگان عثمان بود، وانگهى بيست سال اميرى شام را بر عهده داشت. گروهى از بنى اميه هم در مورد پسران عثمان كه كشته شده بود تعصب داشتند و آهنگ آن را داشتند كه خلافت را به آنان برميگردانند. با توجه به اينكه مسلمانان از على مى خواستند خلافت را بپذيرد چه مانع شرعى براى او وجود داشت كه از آن سرباز زند وانگهى مى دانست كه اگر از پذيرش خلافت خوددارى كند، كار حكومت به دست همان اشخاص خواهد افتاد.بدين سبب بود كه در خانه خود را گشود، در عين حال براى اينكه از آنچه در دل مردم مى گذرد آگاه شود و بداند آيا آنان به حقيقت به او رغبت دارند يا نه در آن كار شتاب نكرد و درنگ كرد و پس از آنكه تصميم قطعى ايشان را ديد موافقت فرمود كه در آن حال موافقت بر او واجب بود و خودش در خطبه اى كه ايراد كرد در اين مورد مى فرمايد «اگر حضور اين حاضران نبود و حجت به سبب وجود ياوران واجب نمى شد... همچنان ريسمانش را بر كوهان آن ناقه مى افكندم و آخرش را هم به جام نخستين سيراب مى كردم». و اين تصريحى است از كلام او به آنچه ما گفتيم. ديگر از اعتراضهاى ايشان اين است كه مى گويند: كاش هنگامى كه شريعه فرات را، پس از آنكه معاويه به تصرف درآورده بود، به تصرف در آورد، همان گونه كه معاويه آب را از اهل عراق بازداشت او هم از معاويه و شاميان باز مى داشت و در نتيجه تسليم مى شدند. ولى على (ع) نه تنها در اين باره پافشارى نكرد بلكه به آنان اجازه داد و براى ايشان راه گشود كه كنار آبشخور آيند و سيراب شوند و اين كار مخالف با تدبيرهاى جنگى است. پاسخ به اين اعتراض چنين است: على (ع) آنچه را معاويه درباره شكنجه دادن بشر با تشنگى روا مى داشت حلال نمى شمرد و خداوند متعال در مورد كيفر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص103 گنهكارانى كه ريختن خون آنان را روا دانسته است نظير حد قتل يا زناى محصنه يا اعدام راهزنان و كسانى كه ستمگرانه خروج مى كنند اين شكنجه را روا نداشته است و امير المومنين على عليه السلام هيچ گاه از آن گروه نبوده است كه حكم و شريعت خدا را رها كند و براى پيروزى بر دشمن و شكست دادنش به كارى حرام متوسل شود و به همين سبب بود كه هرگز شبيخون زدن و فريبكارى و پيمان شكنى را نيز روا نمى دانست. وانگهى ممكن است على عليه السلام چنين پنداشته باشد كه اگر شاميان از آب محروم شوند انگيزه يى براى حمله هاى سخت از سوى آنان بر لشكرش گردد و ممكن است ميان آنان شمشير نهند و همه را از پاى درآورند و به سبب كوشش بسيار براى ورود به كنار فرات عراقيان را بسختى شكست دهند و بستن آب به روى آنان از مهمترين انگيزه ها بود كه تن به مرگ دهند و تا پاى جان بكوشند، كيست كه برابر لشكرى گران و انبوه و خشمگين كه تشنگى بر آنان فشار مى آورد و آب را چون شكم ماهيها مى بينند ايستادگى كند، آن هم در حالى كه ميان ايشان و آب فقط قومى نظير خودشان بلكه به شمار كمتر و ساز و برگى اندك تر مانع و حايل باشند و به همين جهت بود كه چون معاويه ميان عراقيان و آب مانع شد و گفت آنان را از آمدن به كنار آب منع مى كنم و با تيغ تشنگى مى كشم. عمرو بن عاص به او گفت: ميان ايشان و آب را رها كن آنان از آن گروه نيستند كه آب را ببينند و از دستيابى به آن خوددارى كنند. معاويه گفت: نه، به خدا سوگند كه رها نمى كنم. عمرو عاص انديشه او را نادرست دانست و گفت: آيا گمان مى كنى پسر ابى طالب و عراقيان در قبال تو مى ايستند و از تشنگى مى ميرند و حال آنكه آب در دسترس و شمشيرهاى ايشان در دستهاى آنان است معاويه لجبازى كرد و گفت: قطره يى آب به آنان نخواهم داد همانگونه كه عثمان را تشنه كشتند. چون عراقيان را تشنگى فرا گرفت، على عليه السلام به اشعث و اشتر اشاره كرد تا حمله كنند و آن دو با كسانى كه همراهشان بودند حمله كردند و چنان ضربتى بر شاميان زدند كه موهاى پسر بچه ها از بيم آن سپيد شد. معاويه و همفكرانش و كسانى كه از نظر او پيروى كرده بودند گريختند همچون گريختن گوسپندانى كه پلنگان بر آنان حمله آورند و نهايت كوشش معاويه اين بود كه فقط بتواند سر خويش را بگيرد و خود را نجات دهد. عراقيان آب را متصرف شدند و شاميان را از آن كنار زدند و آنان به بيابان خشك عقب جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص104 نشستند و على (ع) و يارانش شريعه فرات را به تصرف درآوردند. اگر على (ع) شاميان را به تشنگى گرفتار مى كرد چه تأمينى داشت كه او و يارانش از سوى ايشان گرفتار چنان حمله سنگينى نشوند و مگر پس از مرگ بر اثر تشنگى كارى باقى مى ماند كه آدمى از آن بترسد مگر براى او پناهگاهى جز شمشير باقى مى ماند كه با آن حمله كند و بر دشمن خود ضربه زند تا آنكه يكى از آن دو كشته شود. ديگر از اعتراضهاى آنان اين است كه على (ع) مرتكب اشتباه شد كه در عهدنامه حكمين عنوان خلافت را از نام خود برداشت و اين از كارهايى بود كه او را نزد عراقيان خوار و سبك ساخت و شبهه را در دل شاميان قوى كرد. پاسخ اين است كه على عليه السلام در اين مورد و درباره پيشنهاد دشمن همان گونه رفتار كرد كه پيامبر (ص) در صلحنامه «حديبية»: سهيل بن عمر و گفت: اگر ما تو را پيامبر خدا مى دانستيم هرگز با تو جنگ نمى كرديم و از آمدن تو و كنار بيت-  الحرام جلوگيرى نمى كرديم. پيامبر (ص) در آن روز به على (ع) كه نويسنده صلحنامه حديبيه بود فرمود: بزودى تو را هم به چنين كارى فرا مى خوانند، بپذير. و اين از نشانه هاى پيامبرى و دلائل صدق رسول خدا (ص) است كه براى على هم دقيقا همان گونه اتفاق افتاد. ديگر از اعتراضيهاى ايشان اين است كه مى گويند: على عليه السلام در اينكه مواظبت و پاسدارى از خويشتن را ترك فرموده با آنكه از بسيارى دشمنان خود آگاه بوده است راه صواب نپيموده است او شبانه با يك پيراهن و ردا بيرون مى آمد تا سرانجام ابن ملجم براى او در مسجد كمين ساخت و او را كشت و حال آنكه اگر از خويشتن مواظبت و پاسدارى مى كرد و جز با جماعت بيرون نمى آمد و شبها با پاسداران خود و چراغ حركت مى كرد آن چنان به او دست نمى يافتند. پاسخ به اين اعتراض چنين است كه اگر اين كار خلاف تدبير و سياست است بنابراين تدبير و سياست عمر هم كه در نظر مردم در بالاترين موضع سياست و تدبير بوده است و تدبير معاويه هم كه از نظر اعتراض كنندگان داراى تدبيرى استوار است مخدوش بوده است: زيرا آن مرد خارجى ديگر در همان شب كه امير المومنين عليه السلام ضربت خورد به معاويه ضربت زد و او را زخمى ساخت، هر چند او را نكشت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص105 وانگهى همين اعتراض را بايد نسبت به پيامبر (ص) وارد دانست كه آن حضرت با داشتن آن همه دشمن در مدينه روز و شب تنها از خانه بيرون مى آمد و بر سر هر سفره كه دعوت مى شد بدون هيچ گونه مواظبت و تدبيرى حاضر مى شد و مى خورد تا آنجا كه از دست زنى يهودى گوشت گوسپندى را كه به زهر آلوده كرده بود خورد و چنان بيمار شد كه بيم مرگ بر آن حضرت مى رفت و پس از آنكه بهبود نسبى يافت همواره از آن همچنان ناراحت بود و سرانجام نيز در اثر همان رحلت فرمود و به هنگام بيماريى كه منجر به مرگ او شد مى گفت «من از همان خوراك مى ميرم». در آن روزگاران عرب حراست و پاسدارى نداشت، غافلگير ساختن و حمله ناگهانى را هم نمى شناخت و اين كار در نظر ايشان بسيار زشت بود و همواره غافلگير كننده را سرزنش مى كردند كه شجاعت غير از آن بود و غافلگير ساختن كار اشخاص ناتوان و مردان درمانده بود. وانگهى هيبت على (ع) چنان در سينه هاى مردم جاى گرفته بود كه هيچ كس را گمان آن نبود كه در جنگ با او پيشقدم شود يا او را غافلگير كند، و على عليه السلام به چنان آوازه يى از دليرى رسيده بود كه هيچ-  يك از قدما و متأخران نرسيده بودند، آن چنان كه همه دليران عرب از نام او مى ترسيدند. مگر نمى بينى كه عمرو بن معدى كرب مرد شجاع عرب كه در آن مورد ضرب المثل است به روزگار عمر كارى كرد كه عمر را ناخوش آمد و مكر و حيله يى ساخت كه عمرو به بيم افتاد و براى او نوشت به خدا سوگند، اگر بخواهى بر همين كار پايدار بمانى مردى را گسيل مى دارم كه خود را در قبال او بسيار كوچك پندارى، شمشيرش را بر فرق سرت مى نهد و از ميان را نهايت بيرون مى كشد. عمرو بن معدى كرب چون بر آن نامه آگاه شد گفت: به خدا سوگند، عمر مرا به على بن ابى طالب تهديد كرده است. به همين سبب است كه شبيب بن بجره همين كه ديد ابن ملجم پارچه ابريشمى بر سينه و شكم خود مى پيچد به او گفت: اى واى بر تو چه قصد دارى گفت: مى خواهم على را بكشم. شبيب گفت: زنان گم كرده فرزند بر تو بگريند آهنگ كارى شگرف كرده اى، چگونه بر آن توانا خواهى بود، و شبيب بعيد مى دانست كه ابن ملجم بتواند آنچه را قصد دارد انجام دهد و آن را كارى بسيار دشوار مى دانست. در اين مورد و نظاير آن گمان غالب حاكم است و آن كس كه گمانش بر سالم ماندن است و چنين گمان مى برد كه با آزادى و طريق معمولى سالم مى ماند هيچ گونه حراست و پرهيزى بر او لازم نيست، پرهيز و حراست بر كسى واجب است كه گمان كند اگر چنان نكند كشته مى شود. با اين مطالب كه توضيح داديم فساد گفتار كسانى كه مى گويند تدبير و سياست على (ع) پسنديده نبوده است آشكار مى شود و معلوم مى گردد كه على در ميان همه مردم، صاحب پسنديده ترين تدبير و سياست بوده است ولى تعصب و هواى نفس را چاره يى نيست.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom