خطبه ۲۰۱

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۲۰۱ : پیمودن راه حق [منبع]

من كلام له (علیه السلام) يَعِظُ بسلوك الطريق الواضح :
أَيُّهَا النَّاسُ، لَا تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ، فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَى مَائِدَةٍ شِبَعُهَا قَصِيرٌ وَ جُوعُهَا طَوِيلٌ.
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّمَا يَجْمَعُ النَّاسَ الرِّضَا وَ السُّخْطُ، وَ إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ، فَعَمَّهُمُ اللَّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَا، فَقَالَ سُبْحَانَهُ «فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ»؛ فَمَا كَانَ إِلَّا أَنْ خَارَتْ أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَةِ خُوَارَ السِّكَّةِ الْمُحْمَاةِ فِي الْأَرْضِ الْخَوَّارَةِ.
أَيُّهَا النَّاسُ، مَنْ سَلَكَ الطَّرِيقَ الْوَاضِحَ وَرَدَ الْمَاءَ، وَ مَنْ خَالَفَ وَقَعَ فِي التِّيهِ.

السُّخْط : خشم، غضب.
خَارَتْ : صدا كرد مانند صداى گاو.
السِّكَّةُ المُحْمَاةٍ : گاوآهن گداخته (زمانيكه گاوآهن گداخته باشد، سريعتر در زمين فرو مى رود).
الْخَوَّارَة : نرم و سست. 
مائدة : سفره گسترده شده
شِبَع : سيرى از طعام
سُخط : خشم و غضب
عَمَّ : عمومى نمود، شامل همه كرد
خارَت : صدا كرد
خَسفَة : فرو رفتن بزمين
سِكَّة مُحمَاة : گاوآهن
أرض خَوّارَة : زمين نرم و صدا كننده
تِيه : حيرت و سرگردانى 
(اين سخنرانى بر منبر مسجد كوفه ايراد شد).
راه روشن حق:
اى مردم در راه راست، از كمى روندگان نهراسيد، زيرا اكثريّت مردم بر گرد سفره اى جمع شدند كه سيرى آن كوتاه، و گرسنگى آن طولانى است.
اى مردم، همه افراد جامعه در خشنودى و خشم شريك مى باشند، چنانكه شتر ماده ثمود را يك نفر دست و پا بريد، امّا عذاب آن تمام قوم ثمود را گرفت، زيرا همگى آن را پسنديدند. خداوند سبحان مى فرمايد: «ماده شتر را پى كردند و سرانجام پشيمان شدند». سرزمين آنان چونان آهن گداخته اى كه در زمين نرم فرو رود، فريادى زد و فرو ريخت. اى مردم آن كس كه از راه آشكار برود به آب مى رسد، و هر كس از راه راست منحرف شود سرگردان مى ماند.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در ترغيب به رستگارى و نگران نبودن از كمى پيروان حقّ و سفارش بنهى از منكر كردن).
(1) اى مردم، در راه هدايت و رستگارى از جهت كمى پيروان آن (و بسيارى مخالفين) نگران نباشيد، زيرا مردم گرد آمده اند بر سر خوانى كه سيرى آن اندك و گرسنگيش بسيار است (به زينت و آرايش دنيا دل بسته اند كه بزودى فانى ميشود، و بر اثر دلبستگى و پيروى نكردن از حقّ در قيامت بعذاب و گرفتارى بى پايان مبتلى مى گردند).
(2) اى مردم، رضاء و خوشنودى (به معصيت و نافرمانى) و خشم (از طاعت و بندگى) مردم را گرد مى آورد (براى عذاب آماده مى سازد) و (اگر چه مباشر عمل ديگرى باشد، زيرا مانند آنست كه خود آنرا بجا آورده، چنانكه) ناقه (حضرت صالح پيغمبر قوم) ثمود را يك مرد پى كرد و كشت، پس خداوند همه آنها را عذاب نمود بجهت آنكه به كشتن ناقه راضى بودند، و (از اينرو) خداوند سبحان (در قرآن كريم سوره 26 آیه 157) فرموده: «فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ» يعنى قوم ثمود ناقه را پى كرده كشتند و در بامداد بعد (چون آثار عذابى كه حضرت صالح بايشان خبر داده بود مشاهده نمودند) پشيمان شدند، پس (كشتن ناقه را به همه آنان نسبت داده بجهت آنكه از كشنده با اينكه مى توانستند جلوگيرى ننمودند، بلكه بفعل او هم راضى بودند، و) عذاب آنها چنين بود كه زمين آنها بر اثر (زلزله و) فرو رفتن (عمارت) صدا كرد مانند صدا كردن آهن شخم زنى داغ شده در زمين هموار.
(3) اى مردم، هر كه راه راست را به پيمايد به آبادى مى رسد (و از تشنگى مى رهد) و هر كه بيراهه برود (از راه راست پا بيرون نهد) در بيابان بى آب و گياه فرود آيد (و از بى آبى جان سپارد، خلاصه هر كه بدستور خدا و رسول رفتار نمايد نيك بخت شود، و هر كه از شيطان و نفس امّاره پيروى كند بعذاب مبتلى گردد).
 
اى مردم، در راه هدايت، اگر رهروانش اندك اند، وحشت مكنيد. زيرا مردم همه بر سفره اى نشسته اند، كه اندكى سير كند و گرسنگى دراز در پى دارد.
اى مردم، خشنودى نمودن از كارى و ناخشنودى نمودن از كارى پاداش و كيفر را فراگير كند. ماده شتر قوم ثمود را يك تن كشت ولى عذاب همه را در برگرفت، زيرا همه از كشتن آن خشنود بودند. خداى تعالى فرمايد: «آن را كشتند و همه پشيمان شدند» زمانى نگذشت كه زمينشان صدا كرد و فرو رفت، چونان صداى گاوآهن تفته در زمين نرم. اى مردم، هر كه در راه روشن و آشكار رود به آب رسد و هر كه از آن تخلّف جويد در بيابان سرگردان بماند.
 
اى مردم! در طريق هدايت از کمى پويندگانش وحشت نکنيد، زيرا مردم گرد سفره اى اجتماع کرده اند که سيرى آن کوتاه و گرسنگى آن بس طولانى است.
اى مردم! رضايت و نارضايتى (نسبت به عملى از اعمال) موجب وحدت مردم (در کيفر و پاداش) مى شود (مگر نمى دانيد) ناقه ثمود را تنها يک نفر پى کرد; امّا کيفر و عذاب الهى آن، همه قوم ثمود را فرا گرفت، زيرا همگى به عمل آن يک نفر راضى بودند. خداوند سبحان مى فرمايد: «(فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِينَ); آن قوم ناقه را پى کردند و سرانجام (هنگام نزول بلاى فراگير) پشيمان شدند و طولى نکشيد سرزمين آنان همچون آهن گداخته اى که در زمين نرمى فرو رود با صداى وحشتناکى فرو رفت. اى مردم! آن کس که راه واضح و آشکار را بپويد به آب مى رسد; امّا کسى که مخالفت کند در بيابان سرگردان خواهد شد (و تشنه کام جان مى دهد).
 
مردم بيم مكنيد در راه راست، كه شمار روندگان آن چنين اندك چراست كه مردم بر سر خوانى فراهم آمده اند-  از دير باز، مدت-  سيرى آن كوتاه است و زمان گرسنگى اش دراز.
مردم خشنودى و خشم -از چيزى- همگان را -در پيامد آن- شريك سازد -و كيفر يا پاداش آنچه را بدان راضى شده اند به آنان بپردازد-. چنانكه ماده شتر ثمود را يك تن پى نمود و خدا همه آنان را عذاب فرمود، چرا -كه گرد اعتراض نگرديدند- و همگى آن كار را پسنديدند، و خداى سبحان گفت: «ماده شتر را پى كردند و سرانجام پشيمان شدند» و ديرى نپاييد كه زمينشان بانگى كرد و فرو رفت، چنانكه در زمين سست آهن تفت. مردم آن كه راه آشكار را بپيمايد به آب در آيد، و آن كه بيراهه را پيش گيرد، در بيابان بى نشان افتد -و از تشنگى بميرد-.
 
از سخنان آن حضرت است در پايدارى در راه حق:
اى مردم، در راه هدايت از كمى اهل آن وحشت نكنيد، كه مردم بر سر سفره اى گرد آمده اند كه زمان سيرى آن اندك، و مدّت گرسنگى آن طولانى است.
اى مردم، جز اين نيست كه خشنودى و خشم است كه مردم را بر محورى جمع مى كند. غير اين نبود كه ناقه ثمود را يك نفر پى كرد، امّا عذاب خداوند همه را گرفت چون همگان به آن برنامه رضايت دادند، خداوند سبحان فرمود: «همه آن را پى كردند، پس همه پشيمان شدند». آن گاه سرزمين آنان بر اثر فرو رفتن صدا كرد مانند صداى فرورفتن آهن داغ در زمين نرم و هموار. اى مردم، هر كه راه راست و روشن را به پيمايد به آب رسد، و هر كه بيراهه رود در بيابان به سرگردانى افتد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص: 28-21 وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ يَعِظُ بِسُلُوكِ الطَّريقِ الْواضِحِ.از سخنان امام عليه السلام است كه در آن به انتخاب راه روشن توصيه فرموده است. خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام در اين كلام كوتاه به سه نكته مهم اشاره فرموده كه هر يك بخشى از اين كلام را تشكيل مى دهند:1. رهروان راه حق را به اعتماد به نفس دعوت مى كند كه هرگز از كمى پويندگان اين راه وحشتى به خود راه ندهند.2. به يك اصل مهم اسلامى اشاره فرموده و آن اينكه رضايت به اعمال ديگران انسان را در سرنوشت آنها شريك مى سازد، هر چه عملًا دخالتى نداشته باشد.3. توصيه مى فرمايد كه راه واضح و شفّاف و روشن را برگزينيد تا به مقصد برسيد و از گام نهادن در جادّه هاى تاريك و مبهم خوددارى كنيد كه در بيراهه مى افتيد. راه نجات:امام(عليه السلام) در نخستين نکته از اين گفتار پر معنا به پويندگان راه حق دلدارى مى دهد که هرگز به جهت کمى نفرات تزلزل به دل راه ندهند، مى فرمايد: «اى مردم! در طريق هدايت از کمى پويندگانش وحشت نکنيد»; (أَيُّهَا النَّاسُ لاَ تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ).سپس به دليل آن اشاره کرده، مى فرمايد: «زيرا مردم گرد سفره اى اجتماع کرده اند که سيرى آن کوتاه و گرسنگى آن بس طولانى است»; (فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَى مائِدَة شِبَعُهَا(1) قَصِيرٌ، وَ جُوعُهَا طَوِيلٌ).اشاره به اينکه اگر رهروان جاده هدايت کم هستند به جهت جاذبه هاى دنياست. امام(عليه السلام) در اين کلام پرمعنا دنيا را به سفره رنگينى تشبيه مى کند که موادّ کم ارزش يا بى ارزشى از نظر تغذيه در آن گذارده شده; ولى آنها را با زرق و برق آراسته اند. دنياطلبان اطراف آن را مى گيرند غافل از اينکه موادّ غذايى آن تنها در مدّتى آنها را سير مى کند و به دنبال آن گرسنگى طولانى در پيش است.اين «جوع طويل» ممکن است اشاره به اندوه و حسرت طولانى باشد که به هنگام مرگ و بعد از آن و در صحنه قيامت به دنياپرستان دست مى دهد و پيوسته بر تقصيرات خود در دنيا تأسّف مى خورند.اين عبارت پر معناى امام(عليه السلام) در حقيقت برگرفته از آيات قرآن است. در آيه 100 سوره مائده مى خوانيم: «(قُلْ لاَّ يَسْتَوِى الْخَبِيثُ وَالطَّيِّبُ وَلَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الْخَبِيثِ); بگو هيچگاه ناپاک و پاک مساوى نيستند، هر چند فزونى ناپاکان تو را به شگفتى اندازد».همچنين آيات ديگرى که سخن از اکثريت جاهل، بى ايمان، غير عاقل، فاسق، ناسپاس و مانند آن دارد.آنگاه دومين نکته را يادآور مى شود; نکته اى که مى تواند بسيارى از مسائل اعتقادى و اجتماعى را حل کند و آن اينکه آنچه گروههاى اجتماعى را از يکديگر جدا مى سازد، هم بستگى افکار و دلهاست، هر چند روى صحنه افراد خاصى باشند; تمام کسانى که با آن افراد هم بستگى فکرى و رضايت قلبى دارند در يک گروه جاى مى گيرند.مى فرمايد: «اى مردم! رضايت و نارضايتى (نسبت به عملى از اعمال) موجب وحدت مردم (در کيفر و پاداش) مى شود»; (أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّمَا يَجْمَعُ النَّاسَ الرِّضَى وَالسُّخْطُ(3)).بنابراين نه تنها شرکت در عمل يا تهيه مقدمات و اعانت بر اثم سبب شرکت در نتيجه مى شود; بلکه رضايت قلبى نيز همين کار را مى کند، لذا در زيارتنامه ها با صراحت اين تعبير آمده است: «وَ لَعَنَ اللهُ اُمَّةً سَمِعَتْ بِذلِکَ فَرَضِيَتْ بِهِ; خداوند لعنت کند گروهى را که جنايات جانيان را در کربلا شنيدند و به آن رضايت دادند»(2)، هر چند بعد از آن جانيان در عرصه زندگى دنيا ظاهر شدند.در خطبه دوازدهم که شرح آن در جلد اوّل گذشت، خوانديم که على(عليه السلام) هنگام سخن يکى از اصحاب خود را بعد از جنگ جمل شنيد که آرزوى حضور برادرش را در اين ميدان و سهيم شدن در اين پيروزى مى کرد، فرمود: نه تنها او با ما بود; بلکه گروههايى که هنوز از مادر متولّد نشده اند و بعد از تولّد، هم عقيده با ما خواهند بود نيز در اين ميدان حضور داشتند و در اين پيروزى سهيم بودند.اين سخن افق تازه اى را در مطالعات اسلامى در برابر چشم ما مى گشايد و به همگان هشدار مى دهد که مراقب پيوندهاى قلبى و رضا و سخط باطنى باشند.اين مطلب به قدرى اهميّت دارد که در روايات متعددى از معصومان به آن اشاره شده است; مرحوم شيخ حر عاملى در کتاب وسائل در ابواب امر به معروف و نهى از منکر بابى تحت عنوان «وُجُوبُ إنْکارِ الْمُنْکَرِ بِالْقَلْبِ عَلى کُلِّ حال وَ تَحْريمُ الرِّضا بِهِ وَ وُجُوبُ الرِّضا بِالْمَعْرُوفِ» ذکر کرده است و در آن باب هفده حديث در اين زمينه آورده است; از جمله در حديث مفصّلى از امام على بن موسى الرضا(عليه السلام) نقل کرده که فرمود: «لَوْ أنَّ رَجُلا قُتِلَ بِالْمَشْرِقِ فَرَضِىَ بِقَتْلِهِ رَجُلٌ بِالْمَغْرِبِ لَکانَ الرّاضِى عِنْدَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ شَريکُ الْقاتِلِ; اگر کسى در شرق عالم قتلى انجام دهد و ديگرى در غرب جهان راضى به آن قتل باشد، در پيشگاه خدا شريک قاتل خواهد بود».(4)کوتاه سخن اينکه در فرهنگ اسلام نه تنها شرکت در عمل يا معاونت در مقدمات، سبب شرکت در نتيجه ها مى شود; بلکه رضايت قلبى نيز اين اثر را دارد.در ادامه اين سخن، امام(عليه السلام) به دليل محکمى از قرآن مجيد براى اثبات اين حقيقت تمسّک مى جويد، مى فرمايد: «ناقه ثمود را تنها يک نفر پى کرد; امّا کيفر و عذاب الهى آن همه قوم ثمود را فرا گرفت، زيرا همگى به عمل آن يک نفر راضى بودند. خداوند سبحان مى فرمايد: (فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِينَ) آن قوم ناقه را پى کردند و سرانجام (هنگام نزول بلاى فراگير) پشيمان شدند و طولى نکشيد سرزمين آنان همچون آهن گداخته اى که در زمين نرمى فرو رود با فرياد وحشتناکى فرو رفت»; (وَ إِنَّمَا عَقَرَ(5) نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَى، فَقَالَ سُبْحَانَهُ: (فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِينَ)(6) فَمَا کَانَ إِلاَّ أَنْ خَارَتْ(7) أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَةِ خُوَارَ السِّکَّةِ(8) الُْمحْمَاةِ(9) فِي الاَْرْضِ الْخَوَّارَةِ).سخن مولا اشاره اى به معجزه حضرت صالح پيامبر قوم ثمود دارد که وقتى از آن حضرت معجزه خواستند، به فرمان خدا ناگهان شتر ماده اى از دل سنگهاى کوه بيرون آمد! همگى ديدند، گروهى ايمان آوردند و گروه بيشترى راه عناد و انکار را پيش گرفتند. حضرت صالح توصيه کرد که به اين شتر کمترين آزارى نرسانيد که عذاب الهى به سراغ شما خواهد آمد، آنها به اين سخن اعتنا نکردند و آن شتر را با ضرباتى بر پاى او کشتند و زلزله عظيمى آمد. زمين آنها را شکافت و کافران و خانه هايشان در دل زمين فرو رفت.معروف اين است که قاتل اين شتر مرد سنگدلى به نام «غدّار بن سالف» بود; ولى در آيه قرآن جمله «فَعَقَرُوهَا» (آن شتر را از پاى درآوردند) به صورت صيغه جمع آمده است، زيرا همگى به عمل او راضى بودند و اين رضايت خود را با دعوت کردن و تشويق او به انجام دادن اين عمل زشت، ابراز کردند، همان گونه که در آيه 29 سوره قمر آمده است: «(فَنَادَوْا صَاحِبَهُمْ فَتَعَاطَى فَعَقَرَ); آنها يکى از ياران خود را صدا زدند، او به سراغ اين کار آمد و (ناقه را) پى کرد».جمله «خَارَتْ أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَةِ خُوَارَ السِّکَّةِ الْمُحْمَاةِ» اشاره به اين است: هنگامى که ميخ آهنين در آتش گداخته شود با سرعت بيشترى در زمين فرو مى رود آن هم در زمين نرم. آرى! شهر و آبادى آنها به همين سرعت در درون زمين بر اثر زلزله اى وحشتناک فرو رفت.سپس امام(عليه السلام) در بخش سوم اين خطبه به همه انسانها هشدار مى دهد و مى فرمايد: «اى مردم! آن کس که راه واضح و آشکار را بپويد به آب مى رسد; امّا کسى که مخالفت کند در بيابان سرگردان خواهد شد (و تشنه کام جان مى دهد)»; (أَيُّهَا النَّاسُ، مَنْ سَلَکَ الطَّرِيقَ الْوَاضِحَ وَرَدَ الْمَاءَ، وَ مَنْ خَالفَ وَقَعَ فِي التِّيهِ(10)!).منظور از «طريق واضح» راهى است که قرآن و سنّت و دليل عقل ارائه داده، که انسانها را به آب حيات معنوى رهنمون مى شود و آنها که به بيراهه روند از آن محروم شده در کفر و بى ايمانى جان مى دهند.بى شک راه و روش امام(عليه السلام) يکى از مصاديق روشن «اَلطَّريقُ الْواضِحُ» است، زيرا او به منزله نفس نبىّ و آگاه ترين امّت به راه و روش آن حضرت بود، همان گونه که امام(عليه السلام) در خطبه 97 فرمود: «من نشانه روشنى بر حقانيّت خويش از پروردگارم دارم و بر طريق پيامبرم گام بر مى دارم و در راهى پيش مى روم»; (و إنى لعلى بيّنة من ربّى و منهاج من نبيّى و إنى لعلى الطريق الواضح».بديهى است کسى که از جادّه اصلى برود در اثناى راه به منزلگاههايى مى رسد، داراى آب کافى و آن کس که از بيراهه مى رود غالباً گرفتار بيابانهاى خشک و بى آب مى شود و از تشنگى هلاک مى گردد.(11)****پی نوشت:1. «شِبَع» بر وزن «شکم» معناى مصدرى دارد و به معناى سير شدن به طور کامل است.2. «سخط» ضدّ رضايت به معناى ناخشنودى و خشم است.3. زيارت اربعين امام حسين(عليه السلام).4. وسائل الشيعه، ج 11.5. «عقر» از ريشه «عُقر» بر وزن «قفل» در اصل به معناى اساس و ريشه چيزى است و هنگامى که در مورد حيوان به کار مى رود، به معناى پى کردن (پايين پاى او را قطع کردن و به زمين افکندن) است. يکى ديگر از معانى آن کشتن و نحر کردن شتر است.6. شعرا، آيه 157 .7. «خارت» از ريشه «خوار» بر وزن «غبار» به معناى صداى گاو و گوساله و شتر و مانند آن است و خوّاره صيغه مبالغه آن است.8. «سکّه» به معناى ميخ و گاوآهن است.9. «محماة» اسم مفعول از ريشه «احماء» به معناى داغ کردن و گداختن گرفته شده، بنابراين «محماة» به چيزى مى گويند که در آتش گداخته شده باشد.10. «تيه» به معناى وادى خشک و بى آب است و به معناى مصدرى (سرگردانى) نيز آمده است.11. سند خطبه: اين خطبه را جمع كثيرى از دانشمندان و علماى اسلام كه قبل يا بعد از سيّد رضى مى زيستند به صورت مرسل يا مسند نقل كرده اند. از كسانى كه قبل از سيّد رضى مى زيستند مى توان اين چهار نفر را نام برد: الف) احمد بن محمّد بن خالد برقى در كتاب محاسن بخشى از اين خطبه را نقل كرده است. ب) نعمانى در كتاب غيبت آن را با دو سند آورده است. ج) طبرى كه از علماى اماميه است در كتاب مسترشد آن را ذكر كرده است. د) مرحوم شيخ مفيد در كتاب ارشاد آن را آورده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اين خطبه مبتنى است بر اين كه امير مؤمنان (ع) كسانى از اصحاب خود را كه در طريق حقّ و هدايت گام بر مى دارند با ذكر اين كه راه آنها راه رستگارى است به استقامت و پايدارى در اين راه ترغيب مى كند، و چون معمولا انسان از تنهايى دچار وحشت مى شود. و اگر راهى را كه مشغول پيمودن آن است دراز و دشوار باشد و همراهان او اندك باشند گرفتار بيم و هراس مى گردد، امير مؤمنان (ع) آنان را نهى مى كند از اين كه در طريق هدايت به سبب كمى رفيق و همراه، دستخوش ترس و هراس شوند، و اين كنايه است از اين كه اگر برخى از اصحاب او را وسوسه فرا گيرد كه به دليل اين كه شماره آنان اندك و دشمنانشان بسيار است بر طريق حقّ نيستند آگاه باشند كه اگر چه شمار آنها اندك است امّا در راه هدايت و رستگارى سير مى كنند، اين وسوسه ناشى از اين است كه در راهها عدّه كم در معرض خطر، و سلامت با كثرت و عدّه بيشتر است.فرموده است: «فإنّ النّاس اجتمعوا... تا طويل»:اين گفتار گوياى اين است كه علّت كمى عدّه اهل هدايت و سالكان راه حقّ اين است كه مردم دور جيفه دنيا را گرفته و در گرد آن اجتماع كرده اند، واژه مائدة (سفره) را براى دنيا استعاره فرموده، زيرا همان گونه كه سفره محلّ گرد آمدن طعامهاى رنگارنگ است دنيا نيز محلّ اجتماع لذّتهاى گوناگون است، ذكر كوتاهى مدّت سيرى و بهره بردارى از اين سفره كنايه از كوتاهى مدّت عمر آدمى در اين دنياست، و دراز بودن زمان گرسنگى اشاره به عذابها و شكنجه هاى طولانى است كه بر اثر فرو رفتن در خوشيها و لذّتهاى دنيا در آخرت دامنگير انسان مى گردد، واژه جوع براى نياز طولانى انسان پس از مرگ به طعامهاى حقيقى روحانى كه عبارت از كمالات نفسانى است استعاره شده همان كمالاتى كه انسان در دنيا بر اثر غفلت آنها را از دست داده است، بدين جهت است كه واژه مذكور به مائده كه استعاره براى دنياست نسبت داده شده است، شايد هم اين كلمه براى اندوه و افسوسى كه پس از مرگ بر اثر جدايى از لذّتهاى دنيوى و اين كه ديگر به آنها دست نخواهند يافت و محروميّت او از آنها طولانى خواهد بود استعاره شده باشد، و در اين عبارت صنعت مقابله رعايت گرديده، زيرا گرسنگى در برابر سيرى، و درازى در مقابل كوتاهى قرار داده شده است.فرموده است: «أيّها النّاس... تا السّخط»:معناى سخن مذكور اين است كه رضايت و خشنودى مردم به منكرات و گناهان، آنان را در عذاب خداوند شريك يكديگر مى سازد و به گرد هم در مى آورد. هر چند بيشتر اين مردم مرتكب اعمال مذكور نشده باشند، همچنين خشم و غضب آنها نسبت به كسانى كه دوستدار اعمال خدا پسندانه اند آنان را در جرگه به جا آورندگان منكرات قرار مى دهد، مصداق اين گفتار داستان قوم ثمود است كه به سبب پى كردن ناقه، عذاب خداوند همگى آنان را فرا گرفت در صورتى كه همه آنان مرتكب اين نافرمانى نشده بودند، ليكن خداوند عمل مذكور را در قرآن به همه آنها نسبت داده و فرموده است: «فعقروها» يعنى: آنها ناقه را پى كردند، و عذاب نيز همگى آنان را فرا گرفت زيرا همه آنان به پى كردن ناقه خشنودى داشتند، ضمير هاء در فعل عمّوه به رجل يا به عقر كه مدلول جمله عقر مى باشد برگشت دارد، يعنى: زيرا با اظهار خشنودى به اين گناه، عمل زشت آن مرد را ميان خود تعميم دادند، و خداوند در قرآن به همين معنا اشاره، و فرموده است: «وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً» روشن است كسى كه به انجام يافتن كارى راضى و خشنود باشد، با انجام دهنده آن كار، شريك و به منزله اوست، همچنين كسانى كه به اعمال خدا پسندانه رضا و خشنودى داشته، و به آنچه باعث غضب و خشم حقّ تعالى مى شود خشمگين باشند، خداوند آنان را در شمول رحمت خود شريك يكديگر مى سازد و در گرد هم قرار مى گيرند.فرموده است: «فما كان إلّا أن خارت أرضهم... الخوّارة»:اين گفتار تفسيرى است بر آيه شريفه «فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ» و چگونگى عذابى را كه بر قوم ثمود رسيد بيان مى كند، چنان كه قرآن نيز با ذكر «فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ» آن را توضيح داده است.امير مؤمنان (ع) چگونگى اين عذاب را بيان مى كند و صدايى را كه از سرزمين آنها به هنگام خسف يا فرو رفتن در زمين بلند شد، به آواز آهن گاوآهن تفتيده اى كه در زمين به آسانى فرو مى رود تشبيه فرموده است، قيد گداختگى آهن مذكور براى بيان شدّت صدا و سرعت فرو رفتن خانه ها و ديار آنها در زمين است، زيرا اگر آهن مذكور گداخته باشد آوازى زياده بر معمول از آن بر مى خيزد و بيشتر به داخل زمين فرو مى رود.امّا داستان قوم ثمود اين است كه: بنا بر آنچه نقل شده است آنها بازماندگان قوم عادند كه پس از آن كه قوم مذكور نابود گرديد، شمار اينها به تدريج زياد شد، و از عمر طولانى برخوردار بودند، چنان كه وقتى يكى از آنها خانه اى براى خود بنا مى كرد، هر چند آن را محكم و استوار مى ساخت هنوز او زنده و در قيد حيات بود كه آن خانه فرسوده و ويران مى شد، از اين رو آنها كوهها را تراشيده و در آنها خانه براى خود بنا كردند، و با خوشى و فراخى در زندگى، روزگار مى گذرانيدند، امّا از فرمان خداوند سرپيچى كردند و در روى زمين به تباهى، و پرستش بتان پرداختند، خداوند صالح (ع) را به پيامبرى به سوى آنها برانگيخت و چون قوم ثمود عرب بودند، و صالح از نظر نسب و تبار از طبقه متوسّط آنها بود، هنگامى كه آنها را به فرمانبردارى خداوند دعوت كرد آنها سرباز زدند و جز اندكى از آنها كه مستضعف و تهيدست بودند دعوت او را نپذيرفتند، از اين رو صالح آنها را از رفتارى كه داشتند بر حذر داشت و از عذاب خداوند بيم داد، آنها از او خواستند كه آيه و نشانه اى به آنها بنماياند، صالح گفت چه آيه و نشانه اى مى خواهيد گفتند در عيد ما كه در فلان روز سال است به همراه ما بيرون بيا و پروردگار خويش را بخوان، و ما نيز خدايان خود را مى خوانيم، اگر دعاى تو اجابت شد ما پيرو تو مى شويم، و اگر دعاى ما پذيرفته گرديد از ما پيروى كن.صالح پيشنهاد آنها را پذيرفت و در زمانى كه معيّن شده بود با آنها بيرون آمد، آنان خدايان خود را ندا دادند، ليكن پاسخى از آنها بر نيامد و دعايشان اجابت نشد، از اين رو بزرگ آنها رو به صالح كرده ضمن اشاره به سنگ بزرگى كه جدا در كنارى از كوه قرار داشت و به آن كاثبه مى گفتند گفت: از اين سنگ ناقه اى براى ما بيرون بياور كه پيكرى ستبر و پر كرك داشته باشد، اگر چنين كنى ما تو را تصديق كرده دعوتت را پذيرا خواهيم شد، صالح بر آنچه گفتند از آنها عهد و پيمان گرفت، سپس به نماز ايستاد و دعا كرد، ناگهان آن سنگ مانند شتر باردارى كه بچّه اش را بزايد، ناقه اى ده ماهه ستبر و پر كرك آن چنان كه درخواست كرده بودند از آن جدا شد و اين جريان را بزرگان آنان نظاره گر بودند، پس از اين ناقه صالح بچّه اى كه از حيث درشتى مانند خودش بود به دنيا آورد، بزرگ قوم و شمارى از آنها پس از مشاهده اين معجزه به صالح پيغمبر ايمان آوردند، ليكن فرزندان اينها را گروهى از سران آنها از ايمان آوردن به صالح منع كردند.مدّتى از اين واقعه گذشت، و ناقه با بچّه اش در ميان درختان مى چريد و يك روز در ميان به سوى آبشخور مى آمد، و سر در چاه آب مى كرد و آب آن را تا ته مى نوشيد، سپس ميان پاهاى خود را باز مى كرد، و مردم آنچه مى خواستند از آن شير مى دوشيدند و ظرفهاى خود را از شير آن پر كرده هم مى آشاميدند و هم ذخيره مى كردند، و چون فصل تابستان و گرما فرا مى رسيد، ناقه به بيرون آبادى مى رفت، و هنگامى كه شتران و گاو و گوسفندان قوم ناقه را مى ديدند از آن به داخل آبادى مى گريختند، و چون سرما فرا مى رسيد ناقه به درون آبادى مى رفت و حيوانات آنها به بيابان فرار مى كردند، و اين كار بر آنها گران آمد. در اين ميان دو زن به نامهاى عنيزة امّ غنم و صدقه دختر مختار كه اغنام و مواشى زياد داشتند، و از اين راه به آنها زيان رسيده بود، مردم را به پى كردن ناقه تشويق كردند، در نتيجه مردى به نام قدار الاحمر دست و پاى ناقه را قطع كرد و كشت، و سپس مردم گوشت آن را ميان خود قسمت كرده و پختند، پس از آن بچّه ناقه از آن سرزمين دور شد و به كوهى كه آن را غادة مى ناميدند بالا رفت، و در آن جا سه بار فرياد برآورد، صالح پيغمبر كه اين آواز را شنيد به مردم گفت بچّه ناقه را دريابيد شايد خداوند عذاب را از شما برطرف كند امّا آنها نتوانستند بر آن دست يابند، و پس از فريادى كه بچّه ناقه زد همان سنگ آغوش باز كرد و آن حيوان در آن داخل گرديد، صالح پيغمبر به مردم گفت: در بامداد فردا رخسار شما زرد و در روز بعد سرخ و در روز سوّم سياه خواهد شد، و سپس عذاب خداوند شما را فرا خواهد گرفت، و چون مردم نشانه هاى عذاب را مشاهده كردند تصميم گرفتند صالح را به قتل برسانند، ليكن خداوند او را نجات داد و به سرزمين فلسطين در آمد.چون روز چهارم فرا رسيد، مردم به هنگام چاشت تلخى مرگ را حنوط خويش كردند، و سفره زمين را كفن خود ساختند و خروش آسمانى در رسيد، و زمين بلرزيد و به سختى شكافته گرديد و آنها را پس از آن كه دلهاشان از جا كنده شده بود در كام خود فرو برد و نابود شدند. و هدايت و توفيق با خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 383 و من كلام له عليه السّلام و هو المأتان من المختار فى باب الخطب:أيّها النّاس لا تستوحشوا في طريق الهدى لقلّة أهله، فانّ النّاس قد اجتمعوا على مائدة شبعها قصير، و جوعها طويل، أيّها النّاس إنّما يجمع النّاس الرّضا و السّخط، و إنّما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمّهم اللّه بالعذاب لمّا عمّوه بالرّضا، فقال سبحانه «فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ» فما كان إلّا أن خارت أرضهم بالخسفة خوار السّكّة المحماة في الارض الخوّارة أيّها النّاس من سلك الطّريق الواضح ورد الماء، و من خالف وقع في التّيه. (48966- 48894)اللغة:قال الأزهرى (العقر) عند العرب قطع عرقوب النّاقة ثمّ جعل النّحر عقرا لأنّ ناحر البعير يعقره ثمّ ينحره و (الخوار) بالضمّ صوت البقر و الغنم و السّهم و الحور المنخفض من الأرض، و الأرض الخوّارة الكثيرة الخوار و (خسف) المكان غار في الأرض و خسفه اللّه يتعدّى و لا يتعدّى و (السّكة) بالكسر حديدة الفدّان الّتي تثير بها الأرض و (حميت) الحديدة تحمى من باب تعب فهى حامية إذا اشتدّ حرّها بالنّار و يعدّى بالهمزة فيقال أحميتها فهي محماة و (التّيه) بكسر التّاء المفازة الّتي لا علامة فيها يهتدى بها، و تاه الانسان في المفازة يتيه ضلّ عن الطريق.الاعراب:ثمود بالفتحة قبيلة من العرب الاولى و هم قوم صالح و صالح من ولد ثمود سمّوا باسم أبيهم الأكبر ثمود بن عائر بن ارم بن سام بن نوح يصرف و لا يصرف، فمن جعله اسم حىّ أو واد صرفه لأنّه حينئذ مذكّر، و من جعله اسم قبيلة أو أرض لم يصرفه للتّأنيث و العلميّة، و أرض ثمود قريبة من تبوك، و لمّا عمّوه في بعض النسخ بتشديد الميم فتكون ظرفيّة بمعني إذ، و في بعضها بكسر اللّام و تخفيف الميم فتكون ما مصدريّة، و قوله: فأصبحوا نادمين إن كان أصبح ناقصة بمعني صار فنادمين خبرها، و إن كانت تامّة بمعني الدّخول في وقت الصّباح فهو حال من فاعلها، و يؤيّد الثاني قوله تعالى في سورة الحجر «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ»  و كذا قوله: فما كان، يحتمل أن تكون كان ناقصة و اسمها مضمر فيها أى ما كان الانتقام منهم، و تامّة بمعنى وقع.المعنى:اعلم أنّ الغرض من هذا الكلام ترغيب أصحابه على الثّبات على ما كانوا عليه من سلوك سبيل الحقّ، و لمّا كانت العادة جارية بأن يستوحش النّاس من الوحدة و قلّة الرّفيق في الطريق لا سيّما إذا كان طويلا صعبا غير مأنوس فنهى عن الاستيحاش في تلك الطريق و قال:كنايه (أيّها النّاس لا تستوحشوا في طريق الهدى لقلّة أهله) و كنّى به عمّا عساه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 384 يعرض لبعضهم من الوسوسة بأنّهم ليسوا على الحقّ لقلّتهم و كثرة مخالفيهم، و أيضا قلّة العدد في الطّرق الحسيّة مظنّة الهلاك و السّلامة مع الكثرة فنبّههم عليه السّلام على أنهم فى طريق الهدى و السلامة و إن كانوا قليلين و أنّ طرق الاخرة لا تقاس بطرق الدّنيا.ثمّ نبّه على قلّة أهل الهدى بأنّ أغلب الناس مفتونون بحبّها الصارف لهم عن طريق الهدى إلى طريق الرّدى فقال:استعاره بالكنايه- استعاره (فانّ الناس اجتمعوا على مائدة) استعارها للدّنيا و الجامع كونهما مجتمع اللّذات و تفرعها بأنّ (شبعها قصير وجوعها طويل) و كنّى بقصر شبعها عن قصر مدّتها و بطول جوعها عن استعقاب الانهماك فيها للعذاب الطويل في الاخرة.قال الشارح البحرانى: لفظ الجوع مستعار للحاجة الطويلة بعد الموت إلى المطاعم الحقيقية الباقية من الكمالات النفسانية الفانية بسبب الغفلة فى الدّنيا، فلذلك نسب الجوع إليها.و كيف كان ففيه تنفير للمخاطبين من الاجتماع على تلك المائدة مع المجتمعين عليها من أهل الدّنيا و حثّ لهم على الاجتماع على مائدة شبعها طويل وجوعها قصير مع المجتمعين عليها من أهل الاخرة.و انما يحصل ذلك بسلوك صراطهم المستقيم المؤدّى إلى جنّة النعيم عرضها السماوات و الأرض اعدّت للمتقين، اولئك لهم رزق معلوم، فواكه و هم مكرمون، على سرر متقابلين، يطاف عليهم بكأس من معين، بيضاء لذّة للشاربين، و فاكهة مما يتخيّرون، و لحم طير مما يشتهون، يسقون من رحيق مختوم، ختامه مسك و فى ذلك فليتنافس المتنافسون، هذا.و أما قلّة أهل الهدى فقد اشير إليها فى كثير من آيات الكتاب العزيز و فى أخبار أهل البيت عليهم السّلام، و قد مدح اللّه القليل و ذمّ الكثير فى كثير من آى التنزيل قال تعالى  «يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ ...» و قال  «وَ قَلِيلٌ ما هُمْ»  و قال  «حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التنور» و قال  «بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ»  و قال اكثرهم لا يشعرون. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 385 و الغرض منها رفع ما يسبق الى الأوهام العامية من أنّ الكثرة دليل الحقيّة و القلّة دليل البطلان، و لذا يميل أكثر الناس إلى السواد الأعظم مع أنّ فى أعصار جميع الأنبياء كان أعداؤهم أضعاف أتباعهم و أوليائهم.روى فى البحار من الكافى باسناده عن سماعة بن مهران قال: قال لي عبد صالح عليه السّلام يا سماعة امنوا على فرشهم و أخافونى أما و اللّه لقد كانت الدّنيا و ما فيها إلّا واحد يعبد اللّه و لو كان معه غيره لأضافه اللّه عزّ و جلّ إليه حيث يقول: «إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» فصبر بذلك ما شاء اللّه، ثمّ إن اللّه آنسه باسماعيل و إسحاق فصاروا ثلاثة أما و اللّه إنّ المؤمن لقليل و إنّ أهل الكفر كثير أ تدرى لم ذلك؟ فقلت: لا أدرى جعلت فداك، فقال: صيروا انسا للمؤمنين يبثّون إليهم ما فى صدورهم فيستريحون إلى ذلك و يسكنون إليه.قال المحدّث العلامة المجلسيّ بعد نقله: قوله: و أخافوني، أى بالاذاعة و ترك التقيّة، و الضمير في أمنوا راجع إلى المدّعين للتشيّع الّذين لم يطيعوا أئمتهم في التقيّة و ترك الاذاعة و أشار بذلك إلى أنّهم ليسوا بشيعة لنا، و قوله و إنّ أهل الكفر كثير المراد بالكفر هنا المقابل للايمان الكامل كما قال تعالى  «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ» و قوله: أ تدرى لم ذاك؟ أى قلّة عدد المؤمنين مع أنّهم بحسب الظاهر كثيرون أو لأنّ اللّه لم جعل هؤلاء في صورة المؤمنين، و المعني أنّ اللّه جعل هؤلاء المتشيّعة انسا للمؤمنين لئلّا يستوحشوا لقلّتهم أو يكون علّة لخروج هؤلاء عن الايمان، فالمعني أنّه جعل المخالفين انسا للمؤمنين فيبثّون أى المؤمنون إلى المخالفين أسرار أئمّتهم فبذلك خرجوا عن الايمان.و يؤيد الاحتمالات المتقدّمة ما رواه علىّ بن جعفر قال: سمعت أبا الحسن عليه السّلام يقول: ليس كلّ من يقول بولايتنا مؤمنا و لكن جعلوا انسا للمؤمنين.و فى البحار من الكافى عن حمران بن أعين قال: قلت لأبى جعفر عليه السّلام: جعلت فداك ما أقلّنا لو اجتمعنا على شاة ما أفنيناها فقال عليه السّلام: ألا احدّثك بأعجب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 386 من ذلك المهاجرون و الأنصار إلّا و أشار بيده  «1» ثلاثة، فقلت: جعلت فداك ما حال عمّار؟ قال: رحم اللّه عمّارا أبا اليقظان بايع و مات شهيدا، فقلت فى نفسى: ما شيء أفضل من الشهادة، فنظر الىّ فقال: لعلّك ترى أنّه مثل الثلاثة ايهات ايهات.و فيه من الكافى عن قتيبة الأعشى قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: المؤمنة أعزّ من المؤمن و المؤمن أعزّ من الكبريت الأحمر فمن رأى منكم الكبريت الأحمر؟و الأخبار في هذا المعنى كثيرة و فيما رويناه كفاية.و قوله  (أيّها النّاس إنّما يجمع النّاس الرّضا و السّخط) أى يجمعهم في العذاب رضاهم بالمنكرات و في الخلاص منه سخطهم لها كما أنّه يجمعهم في الثّواب رضاهم بالصّالحات و في الحرمان منه سخطهم لها، لأنّ الرّاضى بفعل قوم كالداخل معهم فيه، و يدلّ على ذلك أخبار كثيرة.مثل ما في الوسايل عن البرقي في المحاسن عن محمّد بن مسلم قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام إنّما يجمع النّاس الرّضا و السّخط فمن رضى أمرا فقد دخل فيه و من سخطه فقد خرج منه.و فيه من العيون و العلل باسناده عن عبد السّلام بن صالح الهروى قال قلت لأبي الحسن عليّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام يا ابن رسول اللّه ما تقول في حديث روى عن الصّادق عليه السّلام قال: إذا خرج القائم عليه السّلام قتل ذرارى قتلة الحسين عليه السّلام بفعال آبائها فقال: هو كذلك، فقلت: قول اللّه عزّ و جلّ  «قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا» ما معناه؟قال: صدق اللّه في جميع أقواله، و لكن ذرارى قتلة الحسين يرضون بفعال آبائهم و يفتخرون بها، و من رضي شيئا كان كمن أتاه، و لو أنّ رجلا قتل بالمشرق فرضي بقتله رجل بالمغرب لكان الرّاضي عند اللّه شريك القاتل، و إنما يقتلهم القائم عليه السّلام إذا خرج لرضاهم بفعل آبائهم.و فيه من العيون و العلل بهذا الاسناد عن الرّضا عليه السّلام قال: قلت له: لأىّ______________________________ (1)- قوله و أشار بيده من كلام الراوى، و المراد به الاشارة بثلاثة أصابع من يده و ثلاثة من كلام الامام «ع» و المراد بالثلاثة: سلمان، و أبو ذر، و المقداد «بحار» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 387 علّة أغرق اللّه عزّ و جلّ الدّنيا كلّها في زمن نوح عليه السّلام و فيهم الأطفال و من لا ذنب له؟ فقال: ما كان فيهم الأطفال لأنّ اللّه عزّ و جلّ أعقم أصلاب قوم نوح و أرحام نسائهم أربعين عاما فانقطع نسلهم فغرقوا و لا طفل فيهم، ما كان اللّه ليهلك بعذابه من لا ذنب له، و أمّا الباقون من قوم نوح فاغرقوا بتكذيبهم لنبيّ اللّه نوح عليه السّلام و سائرهم اغرقوا برضاهم بتكذيب المكذّبين، و من غاب عن أمر فرضي به كان كمن شهده و أتاه.و فيه عن العيّاشي في تفسيره عن محمّد بن هاشم عمّن حدّثه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: لمّا نزلت هذه الاية «الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَيْنا أَلَّا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتَّى يَأْتِيَنا بِقُرْبانٍ تَأْكُلُهُ النَّارُ قُلْ ..» و قد علم أن قد قالوا و اللّه ما قتلنا و لا شهدنا، و إنّما قيل لهم: ابرءوا من قتلتهم، فأبوا.و عن محمّد بن الأرقط عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: تنزل الكوفة؟ قلت: نعم قال: ترون قتلة الحسين بين أظهركم؟ قال: قلت: جعلت فداك ما بقى منهم أحد، قال:فأنت إذا لا ترى القاتل إلّا من قتل أو من ولي القتل أ لم تسمع إلى قول اللّه  «الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَيْنا أَلَّا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتَّى يَأْتِيَنا بِقُرْبانٍ تَأْكُلُهُ النَّارُ قُلْ ..» فأىّ رسول قتل الذين كان محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بين أظهرهم و لم يكن بينه و بين عيسى رسول، و إنّما رضوا قتل اولئك فسمّوا قاتلين، هذا.و لمّا ذكر عليه السّلام إنّ النّاس يجمعهم الرّضا و السخط استشهد عليه بقصّة ثمود فقال: (و إنّما عقر ناقة) الصالح الّتي جعلها اللّه آية قومه (ثمود رجل واحد) منهم أزرق أشقر أحمر يقال له: قدار بن سالف، و كان ولد زنا و لم يكن ابن سالف و إنّما ولد في بيته فانتسب إليه (فغمّهم اللّه بالعذاب) و هى الصّيحة و الرّجفة و الصاعقة و الزلزلة الشّديدة (لما عموه بالرّضا) أى أنزل العذاب على جميعهم لما كان الجميع راضين بذلك الفعل أعنى عقر النّاقة (فقال تعالى) فى سورة الشعراء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 388 (فعقروها) نسب العقر إلى جميعهم لما ذكر (فأصبحوا نادمين) على عقرها عند معاينة العذاب.و في سورة هود «وَ أَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيارِهِمْ جاثِمِينَ»  «1» و في سورة الأعراف  «فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ».قال الطبرسي في تفسير هذه الاية الأخيرة: أى الصّيحة، و قيل: الزّلزلة هلكوا بها، و قيل: الصّاعقة، و قيل: كانت صيحة زلزلت به الأرض و أصل الرّجفة الحركة المزعجة الشّديدة و إنّما قال فأصبحوا جاثمين لأنّ العذاب أخذهم عند الصّباح، و قيل: أتتهم الصّيحة ليلا فأصبحوا على هذه الصّفة، و العرب تقول عند الأمر العظيم: و اسوء صباحاه.أقول: و يؤيّد الأوّل قوله تعالى في سورة الحجر «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ»  و ستعرف تفصيل قصّتهم و تمام الاية المذكورة في المتن في التّذنيب الاتى إنشاء اللّه. (فما كان) عقوبتهم بعد العقر (إلّا أن) أخذتهم الرّجفة و (خارت أرضهم بالخسفة) أى صوتت بسبب الخسف في الأرض (خوار السّكة المحماة في الأرض الخوارة) أى مثل تصويت السكة المحدّدة التي هى أقوى صوتا و أشدّ غوصا في الأرض الصّلبة الكثيرة الصّوت فاريه بالمحماة المحدّدة مجازا بعلاقة ما كان لأنّها تحمى في النار أوّلا ثمّ تحدّد أو بعلاقة الملازمة.و أبقاه الشارح المعتزلي على معناه الحقيقى و قال: إنّما جعلها محماة لأنه يكون أبلغ في ذهابها في الأرض، لأنّ السّكة المحماة تخرق الأرض بشيئين:أحدهما تحدّد رأسها، و الثاني حرارته، فانّ الجسم المحدّد إذا اعتمد عليه في الأرض اقتضت الحرارة إعانة ذلك الطرف المحدّد على النّفوذ بتحليلها ما يلاقى من صلابته الأرض، لأنّ شأن الحرارة التحليل، فيكون غوص ذلك الجسم المحدّد في______________________________ (1)- أى صرعى ميّتين لا حركة بهم و أصل الجثوم اللزوم بالمكان، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 389 الأرض أسهل، انتهى و فيه أنّ الحديد عند التسخين مليّن و اللّين يوجب ضعف النفوذ لا قوّته كما هو ظاهر فكيف تكون الحرارة معينة على نفوذها.ثمّ إنّه فسّر الخوارة باللّينة و فسّرها الشارح البحراني بالضعيفة، فيتوجّه عليه أنّ الأرض اللّينة الضعيفة و إن كان نفوذ السكة فيها أبلغ إلّا أنّها لا يكون لها صوت و إنّما يخرج الصّوت من اصطدام الحديد بالصّلب من الأرض، و لذلك اشترطوا في خروج الصوت مقاومة المقروع للقارع و المقلوع للقالع، هذا.و لمّا افتتح كلامه بالنّهى عن الاستيحاش في سلوك طريق الهدى، ختمه بالترغيب في سلوكه بالتنبيه على ما فيه من المنافع فقال: (أيّها الناس من سلك الطريق الواضح ورد الماء و من خالف وقع في التّيه) و هو من قبيل إسارل المثل فانّ سالك الجادّة الوسطى يصل المنزل و يرد الماء، و الاخذ باليمين و الشّمال يضلّ عنها و يقع في المفازة الخالية من الماء و الكلاء و يهلك من العطش.و المراد به أنّ ناهج المنهج القويم و الصّراط المستقيم يصل إلى جنات النعيم و يشرب من كوثر و تسنيم، و التارك له صار إلى الجحيم، و وقع في العذاب الأليم و الخزى العظيم، نعوذ باللّه من اتّباع الهوى و من الضلال بعد الهدى.تنبيه:ما أوردته في شرح هذا الكلام له عليه السّلام جريا على مقتضى ظاهره المسوق سوق العموم، و الذى يقتضيه النظر الدّقيق أنّ نظره عليه السّلام فيه إلى أمر الخلافة و الحثّ على متابعته و التحذير و التنفير من متابعة أئمّة الضّلال.فيكون محصل المعنى على ذلك أمر المخاطبين بعدم الاستيحاش من متابعته و من تخليص الايمان بولايته لقلّة المؤمنين و كثرة المنافقين، لأنّ الناس المجتمعين على عوائد أئمة الضلال و موائدهم و المنتفعون من عطيّاتهم و جوائزهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 390 لا سيّما ما كان في زمن عثمان و معاوية من خضم مال اللّه خضم الابل نبتة الرّبيع قد اجتمعوا على مائدة فيها اللّذة العاجلة القليلة و النّقمة الاجلة الكثيرة و الشّبع القصير و الجوع الطويل، و حذّرهم عن الرّضا بفعل أئمّة الضّلال من الظلم في حقّه مضافا إلى البدع و المنكرات الّتي أحدثوها أن يعمّهم العذاب و يحيط بهم كما أحاط بقوم ثمود من أجل رضاهم بما فعله واحد منهم من عقر ناقة اللّه و الظلم في حقّها ثمّ أكّد عليه السّلام ذلك أى وجوب متابعته و حرمة مخالفته و العدول عنه إلى غيره بالتّنبيه على أنّ سالك سبيل ولايته يشرب من الرّحيق المختوم، و العادل عنه إلى غيره تاه في أودية الضّلال و يسقى من الضريع و الزّقوم.و من ذلك علم حسن أقحام قصّة ثمود في البين و ارتباط أجزاء الكلام بعضها ببعض و يزيد ذلك وضوحا:ما رواه في البحار من الثعلبي باسناد معروف عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يا على أ تدري من أشقى الأوّلين؟ قال: قلت: اللّه و رسوله أعلم قال: عاقر النّاقة، قال: أ تدري من أشقى الاخرين؟ قال: قلت: اللّه و رسوله أعلم قال: قاتلك، و في رواية اخرى قال: أشقى الاخرين من يخضب هذه من هذه و أشار إلى لحيته و رأسه.و فى البحار أيضا من قصص الأنبياء عن الشحام عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في حديث طويل قال: و إنّما مثل علىّ عليه السّلام و القائم صلوات اللّه عليهما في هذه الامّة مثل صالح عليه السّلام.تذنيب:في تفصيل قصّة صالح و ثمود و كيفية عقر الناقة فأقول: قد ذكر اللّه سبحانه هذه القصة في عدّة سور من كتابه العزيز في بعضها إجمالا و بعضها تفصيلا و هي سورة الأعراف و هو و الحجر و الشعراء و النمل و السجدة و الذاريات و القمر و الحاقّة و الفجر و الشّمس، و نحن نورد الايات المتضمنّة لها في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 391 سورة الشّعراء تبعا للمتن، و نعقبها بالاخبار الواردة في تلك القصة قال تعالى: «كَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلِينَ. إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صالِحٌ أَ لا تَتَّقُونَ. إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ» . الى أن قال «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ. وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ. الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ. قالُوا إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِينَ. ما أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِآيَةٍ. إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ. قالَ هذِهِ ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ. وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابُ يَوْمٍ عَظِيمٍ. فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ. فَأَخَذَهُمُ الْعَذابُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ. وَ إِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ» روى الكليني في كتاب الرّوضة من الكافي عن علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن الحسن بن محبوب عن أبي حمزة عن أبي جعفر عليه السّلام قال: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله سأل جبرئيل كيف كان مهلك قوم صالح؟ فقال: يا محمّد إنّ صالحا بعث إلى قومه و هو ابن ستّ عشرة سنة، فلبث فيهم حتّى بلغ عشرين و مأئة سنة لا يجيبونه إلى خير.قال: و كان لهم سبعون صنما يعبدونها من دون اللّه عزّ ذكره فلما رأى ذلك منهم قال يا قوم بعث اليكم و انا ابن ستّ عشرة سنة و قد بلغت عشرين و مأئة سنة و انا أعرض عليكم أمرين إن شئتم فاسألونى حتّى أسأل إلهي فيجيبكم فيما سألتموني السّاعة و إن شئتم سألت آلهتكم فان أجابتني بالذى أسألها خرجت عنكم فقد سئمتكم و سئمتمونى  «1» قالوا: قد أنصفت يا صالح فاتعدو اليوم يخرجون فيه.قال: فخرجوا بأصنامهم إلى ظهرهم  «2» ثمّ قرّبوا طعامهم و شرابهم فأكلوا و شربوا فلما أن فرغوا دعوه فقالوا يا صالح سل، فدعا صالح كبير أصنامهم فقال:ما اسم هذا؟ فأخبروه باسمه، فناداه باسمه فلم يجب، فقال صالح: ما له لا يجيب، فقالوا له: ادع غيره.______________________________ (1)- اى مللت منكم و مللتم منى، منه. (2)- اى خارج بلدهم، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 392 قال: فدعاها كلّها فلم يجبه منها شيء «1» فقال: يا قوم قد ترون قد دعوت أصنامكم فلم يجبنى واحد منهم فاسألونى حتّى أدعو إلهى فيجيبكم السّاعة فأقبلوا على أصنامهم فقالوا لها: ما بالكنّ لا تجبن صالحا فلم تجب، فقالوا: يا صالح تنحّ عنّا و دعنا و أصنامنا قليلا.قال: فرموا بتلك البسط الّتي بسطوها و بتلك الانية و نحو الثّياب و تمرّغوا في التّراب و طرحوا التّراب على رؤوسهم و قالوا لها: لئن لم تجبن صالحا لنفضحنّ ثمّ دعوه فقالوا: يا صالح تعالى فاسألها، فعاد فسألها فلم تجبه، فقال لهم: يا قوم قد ذهب صدر النهار و لا أرى آلهتكم تجيبنى فاسألونى حتّى ادعوا إلهى فيجيبكم الساعة.فانتدب له منهم سبعون رجلا من كبرائهم و عظمائهم و المنظور اليهم منهم، فقالوا يا صالح نحن نسألك فان أجابنا ربّك تبعناك و أجبناك و بايعك جميع أهل قريتنا، فقال لهم: سلونى ما شئتم، فقالوا: تقدّم بنا إلى هذا الجبل، و كان الجبل قريبا، فانطلق معهم صالح فلمّا انتهوا إلى الجبل قالوا: يا صالح ادع لنا ربّك يخرج لنا من هذا الجبل السّاعة ناقة حمراء شقراء و براء عشراء «2» بين جنبيها ميل، فقال لهم صالح قد سألتمونى شيئا يعظم عليّ و يهون على ربّي جلّ و عزّ و تعالى.قال: فسأل اللّه تبارك و تعالى صالح ذلك فانصدع الجبل صدعا كادت تطير منه عقولهم لمّا سمعوا ذلك، ثمّ اضطرب الجبل اضطرابا شديدا كالمرأة إذا أخذها المخاض، ثمّ لم يفجاهم  «3» إلّا و رأسها قد طلع عليهم من ذلك الصّدع، فما استتمّت رقبتها حتّى اجترت ثمّ خرج ساير جسدها ثمّ استوت قائمة على الأرض.فلمّا رأوا ذلك قالوا: يا صالح ما أسرع ما أجابك ربّك ادع لنا يخرج لنا فصيلها.______________________________ (1)- «فلم يجبه واحد منهم خ ل» (2)- الشقراء الشديدة الحمرة الوبراء الكثيرة الوبر العشراء التي أتى على حملها عشرة أشهر، منه (3) أى لم يظهر عليهم شيء من أعضائها إلّا رأسها. م منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 393 فسأل اللّه عزّ و جلّ ذلك، فرمت به فدبّ حولها فقال لهم: يا قوم أبقي شيء؟قالوا: لا انطلق بنا إلى قومنا نخبرهم بما رأينا و يؤمنون «يؤمنوا» بك.قال: فرجعوا فلم يبلغ السبعون إليهم حتّى ارتدّ منهم أربعة و ستّون رجلا و قالوا: سحر و كذب.قال: فانتهوا إلى الجميع فقال الستّة حقّ و قال الجميع كذب و سحر، قال: فانصرفوا على ذلك ثمّ ارتابت من الستّة واحد و كان فيمن عقرها.قال ابن محبوب: فحدّثت بهذا الحديث رجلا من أصحابنا يقال له سعد بن يزيد فأخبرني أنّه رأى الجبل الّذى خرجت منه بالشام فرأى جنبها قد حكّ الجبل فأثّر جنبها فيه و جبل آخر بينه و بين هذا ميل.و فى الروضة عن عليّ بن العبّاس عن الحسن بن عبد الرّحمن عن عليّ بن حجرة عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قلت له  «كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ. فَقالُوا أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ. أَ أُلْقِيَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُوَ كَذَّابٌ أَشِرٌ».قال عليه السّلام: هذا بما كذّبوا صالحا و ما أهلك اللّه قوما قط حتّى يبعث إليهم قبل ذلك الرّسل فيحتجّوا عليهم فبعث اللّه عزّ و جلّ إليهم صالحا فدعاهم إلى اللّه فلم يجيبوه و عتوا عليه عتوّا و قالوا: لن نؤمن لك حتّى تخرج إلينا من هذه الصّخرة ناقة عشراء، و كانت الصّخرة يعظّمونها و يعبدونها و يذبحون عندها في رأس كلّ سنة و يجتمعون عندها فقالوا له: إن كنت كما تزعم نبيّا رسولا فادع لنا إلهك حتّى يخرج لنا من هذه الصّخرة الصّماء ناقة عشراء، فأخرجها اللّه كما طلبوا منه.ثمّ أوحى اللّه تبارك و تعالى اليه أن يا صالح قل لهم: إنّ اللّه قد جعل لهذه الناقة من الماء شرب يوم و لكم شرب يوم، فكانت الناقة إذا كان يوم شربها شربت ذلك اليوم الماء فيحلبونها فلا يبقى صغير و لا كبير إلّا شرب من لبنها يومهم ذلك، فاذا كان الليل و أصبحوا غدوا إلى مائهم فشربوا منه ذلك اليوم و لم تشرب النّاقة ذلك اليوم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 394 فمكثوا بذلك ما شاء اللّه ثمّ إنّهم عتوا على اللّه و مشى بعضهم إلى بعض و قالوا: اعقروا هذه الناقة و استربحوا منها لا نرضى أن يكون لنا شرب يوم و لها شرب يوم، ثمّ قالوا من الّذى يلي قتلها و نجعل له جعلا ما أحبّ، فجاءهم رجل أحمر أشقر أزرق ولد زنا لا يعرف له أب يقال له قدار شقيّ من الأشقياء مشئوم عليهم، فجعلوا له جعلا، فلمّا توجّهت الناقة إلى الماء الّذى كانت ترده تركها حتّى شربت الماء و أقبلت راجعة فقعد لها في طريقها فضربها بالسيف ضربة فلم تعمل شيئا فضربها ضربة اخرى فقتلها و خرّت إلى الأرض على جنبها و هرب فصيلها حتى صعد إلى الجبل فرغا ثلاث مرات إلى السماء و أقبل قوم صالح فلم يبق أحد إلّا شركه في ضربته و اقتسموا لحمها فيما بينهم فلم يبق منهم صغير و لا كبير إلّا أكل منها.فلما رأى ذلك صالح أقبل عليهم فقال: يا قوم ما دعاكم إلى ما صنعتم أعصيتم ربّكم؟فأوحى اللّه تعالى إلى صالح إنّ قومك قد طغوا و بغوا و قتلوا ناقة بعثها اللّه إليهم حجّة عليهم و لم يكن عليهم منها ضرر و كان لهم فيها أعظم المنفعة فقل لهم: إني مرسل عليكم عذابى إلى ثلاثة أيام فان هم تابوا و رجعوا قبلت توبتهم و صددت عنهم و إن هم لم يتوبوا و لم يرجعوا بعثت عليهم عذابى فى اليوم الثالث.فأتاهم صالح فقال لهم يا قوم إنّي رسول ربكم اليكم و هو يقول لكم إن أنتم تبتم و رجعتم و استغفرتم غفرت لكم و تبت لكم.فلما قال لهم ذلك كانوا أعتى ما كانوا و أخبث و قالوا: يا صالح ائتنا بما تعدنا إن كنت من الصادقين قال: يا قوم إنكم تصبحون غدا و وجوهكم مصفرّة، و اليوم الثاني وجوهكم محمرّة، و اليوم الثالث وجوهكم مسوّدة.فلما أن كان أوّل يوم أصبحوا و وجوههم مصفرّة فمشى بعضهم إلى بعض و قالوا: قد جاءكم ما قال لكم صالح فقال العتاة منهم: لا نسمع قول صالح و لا نقبل قوله و إن كان عظيما. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 395 فلمّا كان اليوم الثاني أصبحت وجوههم محمرّة فمشى بعضهم إلى بعض فقالوا: يا قوم قد جاءكم ما قال لكم صالح فقال العتاة منهم: لو أهلكنا جميعا ما سمعنا قول صالح و ما تركنا آلهتنا الّتي كان آباؤنا يعبدونها و لم يتوبوا و لم يرجعوا فلمّا كان اليوم الثالث أصبحوا و وجوههم مسودّة فمشى بعضهم إلى بعض فقال: يا قوم أتاكم ما قال لكم صالح فقال العتاة منهم: قد أتانا ما قال لنا صالح.فلمّا كان نصف اللّيل أتاهم جبرئيل عليه السّلام فصرخ بهم صرخة خرقت تلك الصّرخة أسماعهم و فلقت قلوبهم و صدعت أكبادهم و قد كانوا في تلك الثلاثة أيام قد تحنّطوا و تكفّنوا و علموا أنّ العذاب نازل بهم فماتوا أجمعين في طرفة عين صغيرهم و كبيرهم فلم يبق منهم ناعقة و لا راعية و لا شيء إلّا أهلكه اللّه فأصبحوا في ديارهم و مضاجعهم موتى أجمعين، ثمّ أرسل اللّه عليهم مع الصّيحة النّار من السماء فأحرقتهم أجمعين، و كانت هذه قصّتهم.و رواه المحدّث العلّامة المجلسيّ في البحار من الرّوضة كما نقلناه. و قال بعد روايته: «ايضاح» قوله: كذّبث ثمود بالنذر، بالانذارات أو المواعظ أو الرّسل، فقالوا أبشرا منّا من جنسنا و جملتنا لا فضل له علينا، انتصابه بفعل يفسّره ما بعده، واحدا، منفردا لا تابع له أو من آحادهم دون أشرافهم، نتّبعه إذا لفي ضلال و سعر، كأنّهم عكسوا عليه فرتّبوا على اتّباعهم إيّاه ما رتّب على ترك اتّباعهم له،ء القي الذّكر، الكتاب و الوحى، عليه من بيننا، و فينا من هو أحقّ منه بذلك، بل هو كذّاب أشر، حمله بطره على الرّفع علينا بادّعائه.و الشرب بالكسر النصيب من الماء، و الأشقر من النّاس، من تعلو بياضه حمرة، لا يعرف له أب أى كان ولد زنا، و انّما كان ينسب «الى سالف ظ» لأنّه كان ولد على فراشه، قال الجوهرى: قدار بضمّ القاف و تخفيف الدّال يقال له أحمر ثمود و عاقر ناقة صالح انتهى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 396 و رغا البعير صوّت و ضجّ، لم يبق منهم ناعقة و لا راعية أى لم يبق جماعة يتأتى منهم النّعيق و الرّعى، و النعيق صوت الرّاعى بغنمه، و في بعض النسخ ثاغية و لا راغية أى شاة و لا ناقة.و في مجمع البيان فاذا كان يوم النّاقة وضعت رأسها في مائهم فما ترفعه حتّى تشرب كلّ ما فيه ثمّ ترفع رأسها فتفجج لهم فيحتلبون ما شاءوا من لبن فيشربون و يدّخرون حتّى يملاؤا أوانيهم كلّها.قال الحسن بن محبوب: حدّثني رجل من أصحابنا يقال له سعيد بن يزيد قال: أتيت أرض ثمود فذرعت مصدر الناقة بين الجبلين و رأيت أثر جنبيها فوجدته ثمانين ذراعا و كانت تصدر من غير الفجّ الّذى منه وردت، و لا تقدر على أن تصدر من حيث ترد لأنّه يضيق عنها و كانوا في سعة و دعة منها، و كانوا يشربون الماء يوم الناقة من الجبال و المغارات، فشقّ ذلك عليهم و كانت مواشيهم تنفر عنها لعظمها فهمّوا بقتلها.قالوا: و كانت امرأة جميلة يقال لها: صدوف، ذات مال من إبل و بقر و غنم و كانت أشدّ النّاس عداوة لصالح عليه السّلام فدعت رجلا يقال له: مصدع بن مهرج، و جعلت له نفسها على أن يعقر الناقة، و امرأة اخرى يقال لها: عنيزة، دعت قدار بن سالف و كان أحمر أزرق قصيرا و كان ولد زنا و لم يكن لسالف الّذى يدّعى اليه و لكنه ولد على فراشه، و قالت له: اعطيك أىّ بناتي شئت على أن تعقر الناقة و كان قدار عزيزا منيعا في قومه، فانطلق قدار بن سالف و مصدع فاستغويا غواة ثمود فاتبعهما سبعة نفر و أجمعوا على عقر الناقة.قال السدى: و لما ولد قدار و كبر جلس مع اناس يشربون الشراب، فأرادوا ماء يمزجون به شرابهم و كان ذلك اليوم شرب الناقة فوجدوا الماء قد شربته الناقة، فاشتدّ ذلك عليهم فقال قدار: هل لكم في أن أعقرها لكم؟ قالوا: نعم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 397 و قال كعب: كان سبب عقرهم الناقة أنّ امرأة يقال لها: ملكاء كانت قد ملكت ثمود، فلما أقبل الناس على صالح و صارت الرياسة إليه حسدته، فقالت لامرأة يقال لها قطام و كانت معشوقة قدار بن سالف، و لامرأة اخرى يقال لها اقبال و كانت معشوقة مصدع، و كان قدار و مصدع يجتمعان معهما كلّ ليلة و يشربون الخمر فقالت لهما ملكاء: إذا أتاكما الليلة القدار و مصدع فلا تطيعاهما و قولا لهما إنّ الملكاء حزينة لأجل الناقة و لأجل صالح، فنحن لا نطيعكما حتى تعقرا الناقة، فلما أتياهما قالتا هذه المقالة لهما، فقالا: نحن نكون من وراء عقرها.قالوا: فانطلق قدار و مصدع و أصحابهما السبعة فرصدوا الناقة حين صدرت عن الماء، و قد كمن لها قدار في أصل صخرة على طريقها، و كمن مصدع في أصل اخرى، فمرّت على مصدع فرمى بسهم فانتظم به عضلة و خرجت عنيزة و أمرت ابنتها و كانت من أحسن الناس فأسفرت لقد ارثمّ زمّرته  «1» فشدّ على الناقة بالسّيف فكشف عرقوبها فخرّت و رغت رغاة واحدة تحذر سقبها «سقيتها خ»، ثمّ طعن فى لبّتها فنحرها و خرج أهل البلدة و اقتسموا لحمها و طبخوه.فلمّا رأى الفصيل ما فعل بامّه ولّى هاربا حتّى صعد جبلا ثمّ رغا رغاء تقطّع منه قلوب القوم، و أقبل صالح فخرجوا يعتذرون إليه إنّما عقرها فلان و لا ذنب لنا.فقال صالح: انظروا هل تدركون فصيلها فان أدركتموه فعسى أن يرفع عنكم العذاب، فخرجوا يطلبونه في الجبل فلم يجدوه، و كانوا عقروا النّاقة ليلة الأربعاء فقال لهم صالح: تمتّعوا في داركم يعني في محلّتكم في الدّنيا ثلاثة أيّام، فانّ العذاب نازل بكم.ثمّ قال يا قوم إنكم تصبحون غدا و وجوهكم مصفرّة، و اليوم الثاني تصبحون و وجوهكم محمرّة، و اليوم الثالث وجوهكم مسودّة.______________________________ (1)- زمرته أى شجّعته و حضّته م منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 398 فلمّا كان أوّل يوم أصبحت وجوهم مصفرّة فقالوا جاءكم ما قال لكم صالح، و لمّا كان اليوم الثاني احمرّت وجوههم، و اليوم الثّالث اسودّت وجوههم.و لمّا كان نصف الليل أتاهم جبرئيل عليه السّلام فصرخت بهم صرخة خرقت أسماعهم و صدعت أكبادهم و فلقت قلوبهم، و كانوا قد تحنطوا و تكفّنوا و علموا أنّ العذاب نازل بهم فماتوا أجمعين في طرفة عين صغيرهم و كبيرهم، فلم يبق اللّه منهم ثاغية و لا راغية و لا شيئا يتنفّس إلّا أهلكها فأصبحوا في ديارهم موتى جاثمين، ثمّ أرسل اللّه إليهم مع الصّيحة النار من السماء فأحرقتهم أجمعين.و في كتاب عليّ بن إبراهيم فبعث اللّه عليهم صيحة و زلزلة فهلكوا.نعوذ باللّه من غضب اللّه و سخطه، و نتوسّل إليه بمحمّد و آله أن لا يؤاخذنا بأعمالنا، و أن يغفر لنا و يصفح عنّا فانّه كريم الصّفح، و عظيم المنّ، و حسن التجاوز، و وليّ الاحسان، و الكرم و الامتنان، و على كلّ شيء قدير، و بالاجابة جدير.الترجمة:از جمله كلام بلاغت نظام آن امام أنام عليه السّلام است در تحريص مردمان براه هدايت و تحذير ايشان از طريق ضلالت مى فرمايد.أى مردمان مستوحش نباشيد در راه هدايت بجهت كمى اهل آن پس بدرستى كه خلق جمع شده اند بر طعامى كه سير بودن از آن زمانش كوتاه و گرسنگى آن مدّتش طولانيست، اى مردمان بدرستي كه جمع ميكند خلق را در عذاب الهي رضا شدن ايشان بمناهي و خشمناك بودن ايشان بطاعات، و جز اين نيست كه پى نمود ناقه قوم صالح پيغمبر عليه السّلام را يك نفر از ايشان، پس شامل كرد خداى تعالى بجميع ايشان عذاب را وقتى كه همه ايشان راضى شدند بفعل قبيح آن يك نفر، پس فرمود خداوند در كتاب مجيد خود «فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ» يعني پى كردند و كشتند آن قوم ناقه را پس صباح نمودند در حالتى كه پشيمان بودند، پس نشد مؤاخذه و انتقام ايشان مگر اين كه صدا كرد زمين ايشان بجهت زلزله شديده و فرو رفتن در زمين مثل صداى آهن تيز شده كه زمين را با آن شخم ميكنند در زمينى كه بسيار صدا كننده باشد هنگام شخم، أى مردمان هر كه راه برود در راه آشكار و راست وارد مى شود باب، و هر كه تخلّف نمايد مى افتد به بيابان گمراهى و هلاكت. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص106 از سخنان آن حضرت (ع) اين خطبه با عبارت «ايها الناس لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلة اهله» (اى مردم در راه هدايت از كمى رهروان دلگير مشويد) شروع مى شود. داستان صالح و ثمود: مفسران گفته اند كه چون قوم عاد نابود شدند قوم ثمود سرزمينهاى آنان را آباد كردند و جانشين آنان شدند و شمارشان بسيار بود و عمرى طولانى داشتند، آن چنان كه كسى از ايشان خانه يى محكم و استوار براى خويش مى ساخت و در دوره زندگيش ويران مى شد. آنان خانه هايى در دل كوهها تراشيدند و در رفاه و آسايش بودند، ولى سركشى كردند و در زمين تباهى به بار آوردند و بت پرستى پيشه ساختند. خداوند صالح (ع) را به پيامبرى براى ايشان مبعوث فرمود. آنان قومى عرب بودن و صالح از كسانى بود كه از نظر نسب از طبقه متوسط بود در نتيجه فقط اندكى از مستضعفان به او گرويدند، صالح (ع) آنان را بيم داد و بر حذر داشت. آنان معجزه اى از او خواستند گفت: چه معجزه يى مى خواهيد گفتند. روز عيد با جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص107 ما در جشن شركت كن تو خداى خويش را بخوان ما هم خداى خويش را مى-  خوانيم اگر دعاى تو برآورده شد ما از تو پيروى مى كنيم و اگر دعاى ما پذيرفته و برآورده شد تو از ما پيروى كن. فرمود: آرى، و با ايشان بيرون آمد. آنان بتهاى خويش را فراخواندند و از آنان خواستند پاسخ دهند و نيازشان را برآورند و پاسخى داده نشد. سالارشان كه جندع بن عمرو بود به صخره اى كه به تنهايى كنار كوه قرار داشت اشاره كرد و نام آن صخره «كائبة» بود و به صالح گفت براى ما ناقه يى پشمالو و شكم بزرگ كه شبيه شتران بختى خراسان باشد از اين سنگ بيرون آور و اگر چنين كردى تو را تصديق مى كنيم و دعوتت را مى پذيريم. صالح (ع) از آنان عهد و پيمانهاى استوار گرفت و گفت: اگر چنين كنم آيا ايمان مى آوريد و تصديق مى كنيد گفتند آرى. صالح نخست نماز گزارد و سپس پروردگار خويش را فراخواند، آن سنگ چنان به ناله و اضطراب در آمد كه ناقه براى زاييدن كره خود چنان مى كند و ناگاه سنگ شكافته شد و ناقه اى شكم بزرگ و پشمالو و تنومند كه ده ماهه باردار بود از آن بيرون آمد و بزرگان ايشان نگاه مى-  كردند، سپس از آن ناقه كره اى كه به بزرگى مادر بود زاييده شد. جندع و گروهى از قوم او به صالح ايمان آوردند ولى گروهى از سران ايشان مانع ايمان آوردن پيروان شدند. آن ناقه با كره خود علفها را مى چريد و آب مى آشاميد و روز در ميان ظاهر مى شد روزى كه نوبت او بود سر خود را داخل چاه مى كرد و سر بر نمى داشت تا همه آب چاه را مى آشاميد و سپس ميان پاى خود را مى گشود و آنان هر چه شير مى خواستند از او مى دوشيدند آنچنان كه همه ظرفهاى آنان آكنده از شير مى شد و مى آشاميدند و اندوخته مى كردند. چون هوا گرم و تابستان مى شد او پشت دره مى رفت در نتيجه چهارپايان آن قوم مى گريختند و به اين سوى دره مى آمدند و چون هوا سرد مى شد و زمستان فرا مى رسيد آن ناقه به اين سوى دره مى آمد و دامهاى ايشان به سوى ديگر مى گريختند و اين كار بر ايشان دشوار آمد و دو زن به نامهاى عنيزة يا غنم و صدفة دختر مختار-  كه داراى دامهاى بسيار بودند و به آنان زيان بسيار مى رسيد، كشتن و پى كردن ناقه را در نظر آن قوم آراستند و سرانجام آن را پى كردند. شخصى به نام قدار احمر ناقه را پى كرد و كشت و سپس گوشتش را تقسيم كردند و پختند. كره ناقه به كوهى كه نامش قاره بود بالا رفت و سه بار نعره زد، صالح (ع) جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص108 به آنان مى گفت بكوشيد كره ناقه را بدست آوريد شايد عذاب از شما برداشته شود، ولى آنان بر آن كار يارا نيافتند، پس از سه بار نعره زدن كره شتر، آن صخره دهان گشود و كره شتر در آن درآمد. صالح به ايشان گفت: فردا بامداد چهره هايتان زرد و پس فردا چهره هايتان سرخ و روز بعد از آن چهره هايتان سياه مى شود و سپس عذاب شما را فرو مى گيرد. قوم چون آن نشانه ها را ديدند در صدد كشتن صالح برآمدند و خداوند او را از آنان نجات داد و او به سرزمين فلسطين رفت. چون روز چهارم فرا رسيد و روز بر آمد آنان صبر زرد به جاى حنوط بر خويش ماليدند و سفره هاى چرمى را چون كفن بر خود پيچيدند، ناگهان بانگى آسمانى و فرو رفتن و زلزله يى بسيار سخت ايشان را فرا رسيد كه دلهاى ايشان پاره شد و نابود گرديدند. در حديث آمده است كه پيامبر (ص) در جنگ تبوك از ناحيه حجر عبور كرد و به ياران خود فرمود هيچيك از شما وارد اين شهر نشود و از آب آن مياشاميد و در سرزمين اين قوم عذاب شده وارد نشويد مگر آنكه فقط در حال گريستن از آن بگذريد كه مبادا نظير آنچه بر سر ايشان آمده است بر شما برسد. محدثان روايت كرده اند كه پيامبر (ص) به على عليه السلام فرمود: آيا مى دانى بدبخت ترين پيشينيان كيست گفت: آرى. آن كس كه ناقه صالح را پى كرد. پيامبر پرسيد: آيا مى دانى بدبخت ترين پسينيان كيست گفت: خدا و رسولش داناترند. فرمود: آن كس كه بر اين سر تو ضربه زند و ريش تو را به خون بياميزد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom