خطبه ۱۹۸

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : علم فراگیر خداوند [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) يُنبّه على إحاطة علم اللّه بالجزئيات، ثم يحث على التقوى، و يبين فضل الإسلام و القرآن :
‏يَعْلَمُ عَجِيجَ الْوُحُوشِ فِي الْفَلَوَاتِ، وَ مَعَاصِيَ الْعِبَادِ فِي الْخَلَوَاتِ، وَ اخْتِلَافَ النِّينَانِ فِي الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ، وَ تَلَاطُمَ الْمَاءِ بِالرِّيَاحِ الْعَاصِفَاتِ؛ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً نَجِيبُ اللَّهِ وَ سَفِيرُ وَحْيِهِ وَ رَسُولُ رَحْمَتِهِ‏.

النِينَان : جمع «نون»، ماهيان. 
النَجِيب : برگزيده، انتخاب شده.  
عَجيج : ناله نمودن 
نِينان : جمع نون : ماهى 
غامِرات : پر موج و پوشنده  
۱. علم الهی
خدا از نعره حيوانات وحشى در كوه‏ها و بيابان‏ها، و گناه و معصيت بندگان در خلوتگاه‏ها، و آمد و رفت ماهيان در درياهاى ژرف، و به هم خوردن آبها بر اثر وزش بادهاى سخت آگاه است. و گواهى مى ‏دهم كه حضرت محمّد (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) برگزيده خدا، سفير وحى، و رسول رحمت اوست.
 
خداوند به آواز و ناله چرندگان در بيابانها و گناهان بندگان در خلوتها و آمد و شد ماهيها در درياهاى بزرگ و موج زدن و بر هم خوردن آب بوسيله بادهاى سخت دانا است، و گواهى مى ‏دهم محمّد برگزيده خدا و آورنده وحى (دستور) و فرستاده او است بر اثر رحمت و مهربانى. 
بانگ و فرياد وحوش را در بيابانها و نافرمانى بندگان را در خلوتها و آمد و شد ماهيان را در درياهاى ژرف و تلاطم آب را در وزش توفانها مى ‏داند. و شهادت مى‏ دهم كه محمد (صلى الله عليه و آله) برگزيده و سفير وحى و پيامبر رحمت اوست. 
(خداوند) صداى نعره حيوانات وحشى را در بيابانها، و گناهان بندگان را در خلوتگاهها، و رفت و آمد ماهيان را در درياهاى ژرف، و تلاطم امواج آب را بر اثر وزش تندبادها، مى داند (و از تمام اين جزئيات آگاه و با خبر است) و گواهى مى دهم که محمّد برگزيده خدا و سفير وحى و رسول رحمت اوست.
مى‏ داند فرياد ددان را در بيابانها و نافرمانى بندگان را در نهانها، و آمد و شد ماهيان را به درياهايى با آب فراوان، و به هم كوفتن آب را بر اثر بادهاى سخت وزان. و گواهى مى‏ دهم كه محمد (صلّى اللّه عليه و آله) گزيده خداست، و رساننده وحى او و رسول رحمت او برماست. 
خداوند آواز وحوش را در بيابانها، و گناهان بندگان را در نهانها، و آمد و شد ماهيان را در درياهاى ژرف، و تلاطم امواج آب را با وزش تندبادها خبر دارد. 
و شهادت مى ‏دهم كه محمّد برگزيده خدا و سفير وحى و رسول رحمت اوست. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 674-669 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ يُنَبِّهُ عَلى إحاطَةِ عِلْمِ اللَّهِ بِالْجُزْئِيّاتِ، ثُمَّ يَحُثُّ عَلَى التَّقْوى، وَ يُبَيِّنُ فَضْلَ الْإِسْلامِ وَ الْقُرْآنِ.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه درباره احاطه علم خداوند به همه جزئيات و سپس تشويق به تقوا و به دنبال آن بيان برترى اسلام و قرآن ايراد فرموده است. خطبه در يك نگاه:اين خطبه از چند بخش تشكيل شده است: در بخش نخست، امام عليه السلام با تعبيرات زيبايى از علم بى پايان خداوند سخن مى گويد و به نبوّت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گواهى مى دهد كه در واقع، شهادتين را با تعبير جديدى تكميل مى كند.در بخش دوم، سفارش به تقوا و پرهيزگارى مى فرمايد و آن را داروى همه دردها و شفاى تمام بيماريها و وسيله اصلاح همه مفاسد و پاكيزگى روح و روشنى چشم مى شمرد. در اين بخش نكاتى درباره تقوا بيان شده كه در خطبه هاى ديگر كمتر آمده است.در بخش سوّم، با تعبيراتى شوق انگيز كه دلها را به سوى خود جذب مى كند، از اهميّت دين اسلام و مزاياى آن سخن مى گويد.در بخش چهارم از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و خدمات برجسته او در آن دوران تاريك جاهليّت و رهبرى انقلاب اسلام سخن گفته شده است.در بخش پنجم كه بخش پايانى خطبه است، سخن از قرآن كريم به ميان آورده و با ذكر چهل وصف از اوصاف و ويژگى هاى قرآن كه مى توان گفت جامع ترين تمجيد درباره قرآن مجيد است، خطبه را به پايان برده است. درود و رحمت بى انتهاى الهى بر روان پاكش باد. احاطه علمى پروردگار: چون این خطبه عمدتاً پیرامون اسلام و قرآن و تقوا سخن مى گوید، امام در آغاز از ایمان به مبدأ و معاد شروع مى کند; ایمانى که انگیزه براى همه خیرات و وسیله براى همه برکات است. هنگامى که مى خواهد سخن از معرفة الله بگوید روى علم بى پایان خدا که از مهم ترین اوصاف حقّ است، تکیه مى کند و مى فرماید: «(خداوند) صداى نعره حیوانات وحشى را در بیابانها و گناهان بندگان را در خلوتگاهها و رفت و آمد ماهیان را در دریاهاى ژرف، و تلاطم امواج آب را بر اثر وزش تندبادها مى داند (و از تمام این جزئیات آگاه و با خبر است)»; (یَعْلَمُ عَجِیجَ(1) الْوُحُوشِ فِی الْفَلَوَاتِ(2)، وَ مَعَاصِیَ الْعِبَادِ فِی الْخَلَوَاتِ، وَ اخْتِلاَفَ النِّینَانِ(3) فِی الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ(4)، وَ تَلاَطُمَ الْمَاءِ بِالرِّیَاحِ الْعَاصِفَاتِ(5)). امام در این قسمت از خطبه روى چهار پدیده از پدیده هاى جهان که بسیار متنوّع است و در عین حال چندان مورد توجّه نیست، انگشت گذارده و علم خداوند را به آنها بیان مى کند: نخست اینکه مى دانیم در بیابانهاى سر تا سر دنیا، حیوانات وحشى فراوانى وجود دارند که نعره ها و ضجّه هاى آنها به گوش ما شهرنشینان نمى رسد; ولى خداوند از آن با خبر است و مى داند کدام حیوان در کدام مکان و کدام زمان نعره اى کشید و کمیت و کیفیّت آن چگونه بود؟ دیگر اینکه گناهان زیادى در خلوتگاه و دور از چشم توده هاى مردم انجام مى گیرد که همه ما از آن بى خبریم; ولى خدا مى داند که کدام انسان در چه زمان و در چه مکان، چه گناهى را مرتکب شده است. نیز مى داند در اعماق دریاها دور از چشم انسانها کدام یک از ماهیان در چه زمانى و چه مکانى رفت و آمد دارند. نیز مى داند امواجى که در صفحه اقیانوسها، هر شب و روز به حرکت در مى آیند و ما انسان ها جزء بسیار کوچکى از آن را مى بینیم در چه زمانى و چه مکانى حرکت مى کند و کى آرام مى گیرد. اگر بر همه اینها این نکته را بیفزاییم که علم خداوند درباره این امور، منحصر به امروز و دیروز نیست، بلکه در طول میلیونها سال که این حوادث شب و روز واقع شده (به استثناى گناه انسانها که زمان محدودترى دارد) خدا مى داند که کدام یک از این پدیده ها در کجا و به چه صورت تحقق یافته است. نیز اگر بر اینها بیفزاییم که تنها کره زمین نیست که مرکز حوادث گوناگون است، بلکه میلیاردها ستاره تنها در کهکشان ماست که مرکز حوادث گوناگون دائمى است به اضافه کهکشانهاى دیگر که سر به میلیاردها مى گذارد. آرى! مجموعه اینها در علم خدا جمع است و اینجاست که باور مى کنیم آنچه را قرآن مجید در آیه 27 سوره لقمان فرموده است: «(وَلَوْ أَنَّمَا فِى الاَْرْضِ مِنْ شَجَرَة أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُر مَّا نَفِدَتْ کَلِمَاتُ اللهِ إِنَّ اللهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ); و اگر همه درختان روى زمین قلم شوند و دریا براى آن مرکب گردد و هفت دریا به آن افزوده شود (اینها همه تمام مى شود ولى) کلمات خدا پایان نمى پذیرد، خداوند عزیز و حکیم است». عین واقعیت است و نه تنها این آیه اغراق نیست، بلکه نسبت به دایره گسترده خداوند چیز مهمى محسوب نمى شود. در ادامه این سخن و بعد از بیان علم و دانایى مبدأ جهان آفرینش، درباره گواهى بر نبوّت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) سخن مى گوید و با سه وصف مهم او را مى ستاید و مى فرماید: «و گواهى مى دهم که محمّد برگزیده خدا و سفیر وحى او و رسول رحمت وى است»; (وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً نَجِیبُ(6) اللّهِ، وَ سَفِیرُ وَحْیِهِ، وَ رَسُولُ رَحْمَتِهِ). آرى! او انسانى والامقام و فوق العاده برجسته بود که خداوند او را براى مقام ختم نبوّت برگزید و وحى خود را بر او نازل کرد و او را کانون رحمت خویش ساخت. این رحمت در چهره هاى مختلف تجلى کرد; گاه از طریق بیان معارف والاى دینى و گاه شرح قوانین حیاتبخش و گاه طلب رحخمت از سوى خدا براى امت و سرانجام این رحمت در شکل شفاعت در قیامت ظاهر خواهد شد و امید داریم که ما هم مشمول رحمت واسعه او بشویم. در حدیثى آمده است که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) هنگامى که آیه (وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِّلْعَالَمِینَ)(7) که مظهرى از رحمت عامه توست نازل شد، به جبرئیل فرمود: آیا چیزى از این رحمت نصیب تو هم شده است عرض کرد: آرى! من از پایان کار خود بیمناک بودم. هنگامى که این آیه (درباره من) بر تو نازل شد: (ذِى قُوَّة عِنْدَ ذِى الْعَرْشِ مَکِین)(8) و خداوند مرا به این وسیله ستود من آرامش یافتم(9). (10)*** پی نوشت: 1. «عجيج» از ريشه «عجّ» بر وزن «حج» به معناى فرياد کشيدن و نعره زدن است و معمولا درباره حيوانات به کار مى رود. 2. «فلوات» جمع «فلات» به معناى زمين گسترده بى آب و علف است و گاه به مطلق دشتها و بيابانها گفته مى شود. 3. «نينان» جمع «نون» به معناى ماهى بزرگ است و گاه به «نهنگ» اطلاق مى شود. 4. «غامرات» از ريشه «غمر» بر وزن «عمد» به معناى از بين بردن اثر چيزى است. سپس به آبهاى زيادى که تمام چهره زمين يا موجودات درون آن را مى پوشاند، اطلاق شده است و درياى «غامر» همان درياى عميق است. 5. «عاصفات» جمع «عاصفه» از ريشه «عصف» بر وزن «حذف» به معناى کاه است و «عاصف» به تندبادى گفته مى شود که برگهاى خشکيده و کاه مانند را به هر طرف پراکنده مى کند و يا اشيا را همچون کاه از هم متلاشى مى سازد. 6. «نجيب» از نجابت گرفته شده و به معناى هر موجود با ارزش و نفيس برگزيده است، هر چند در فارسى امروز به خصوص کسانى گفته مى شود که در امور جنسى پاک و پاکدامن هستند. 7. انبياء، آيه 107 . 8. تکوير، آيه 20 . 9. مجمع البيان، ذيل آيه 107 سوره انبياء. 10. سند خطبه: نويسنده كتاب مصادر نهج البلاغه مى گويد: آنچه را مرحوم سيّد رضى در اينجا آورده با آنچه در خطبه 104 (106 طبق آنچه در اين كتاب آمده است) يك خطبه است كه با دقّت در عبارات، اين مطلب روشن مى شود.(مصادر نهج البلاغه، جلد 3، صفحه 82)؛ ولى مدرك و منبع ديگرى غير از نهج البلاغه براى آن ذكر نكرده است با بررسيهايى كه به وسيله رايانه انجام شد نيز مدركى غير از نهج البلاغه براى آن نيافتيم. متأسفانه در بعضى از كتب (مانند نهج البلاغه نسخه معجم مفهرس از انتشارات نشر اسلامى وابسته به جامعه مدرسين) شش منبع غير از نهج البلاغه براى اين خطبه ذكر شده كه حتى يكى از آنها صحيح نيست؛ امّا بلنداى مضمون و محتواى خطبه به قدرى است كه ممكن نيست از غير امام صادر شود و اين خود دليلى بر قوّت سند آن است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم)، ج 3، صفحه 809 *** آغاز اين خطبه در بيان اين است كه علم خداوند به جزئيّات موجودات با همه كثرت و اختلافى كه دارند احاطه دارد، و اين كه فرموده است: خداوند فرياد حيوانات وحشى را در بيابانها كه بر اثر خشكسالى و بى‏ گياهى ناله، و گويى به درگاه او استغاثه مى ‏كنند مى ‏داند براى اين است كه گوشزد كند انسان سزاوارتر است به اين كه به درگاه او التجا كند، و به او پناه برد. همچنين ذكر اين كه خداوند بر گناهانى كه بندگان در پنهانى انجام مى ‏دهند، و آمد و شد ماهيها در پهنه و ژرفاى درياها آگاه است، بدين منظور است كه مردم از ارتكاب گناه در خلوت به گمان اين كه مكان امنى براى اين كار است دورى جويند. پس از اين به رسالت پيامبر گرامى (ص) گواهى مى ‏دهد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 269 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و السابعة و التسعون من المختار فى باب الخطب و شرحها في فصول ثلاثة:الفصل الاول:يعلم عجيج الوحوش في الفلوات، و معاصي العباد في الخلوات، و اختلاف النّينان في البحار الغامرات، و تلاطم الماء بالرّياح العاصفات، و أشهد أنّ محمّدا صلّى اللّه عليه و آله نجيب اللّه و سفير وحيه، و رسول رحمته.اللغة:(عجّ) عجّا من باب ضرب و عجيجا أيضا رفع صوته بالتّلبية، و منه الحديث أفضل الأعمال إلى اللّه العجّ و الثجّ، فالعجّ رفع الصّوت في التّلبية، و الثجّ إسالة الدّماء من الذّبح و النحر في الأضاحي. و (النّينان) جمع نون و هو الحوت قال تعالى «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً» و نهر (غامر) أى كثير الماء يغمر من يدخله أى يغطّيه و يستره، و غمره البحر من باب نصر أى إذا علاه و غطاه. الاعراب:الباء في قوله: بالرّياح سببيّة و نحوه منصوب بنزع الخافض. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 272 المعنى:اعلم أنّ الغرض الأصلى من هذا الفصل من الخطبة الشريفة هو النصح و الموعظة و الوصية بالتقوى و الطاعة و الترغيب عليهما بالتنبيه على عظم ما يترتب عليهما من الثمرات و المنافع المرّغبة، و براعة الاستهلال صدّر الفصل باقتضاء صناعه البلاغة و رعاية براعة الاستهلال بذكر إحاطة علمه بجزئيات الموجودات تنبيها به على أنه عزّ و جلّ لا يخفى عليه طاعة المطيعين و معصية المذنبين فقال عليه السّلام: (يعلم عجيج الوحوش في الفلوات) أى صياحها فيها بالتسبيح و رفع أصواتها إلى عزّ جنابه تبارك و تعالى بالتّقديس و تضرّعها إليه سبحانه في إنجاح طلباتها و تنفيس كرباتها و سؤالها منه لدفع شدايدها.و فيه حثّ للمخاطبين على الطلب و السّؤال و التّضرّع و الابتهال و الانابة إليه عزّ و علا على كلّ حال، لأنهم أولى بذلك من الحيوانات العجم.و يشهد بذلك الحديث الذي قدّمناه: أفضل الأعمال إلى اللّه العجّ و الثجّ.و فى حديث آخر مروىّ فى الوسايل من الكافي عن حريز رفعه قال: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لمّا أحرم أتاه جبرئيل فقال له: مر أصحابك بالعجّ و الثجّ، و العجّ رفع الصّوت بالتلبية، و الثجّ نحر البدن.و فى الكافي في كتاب الدّعاء باسناده عن حنان بن سدير عن أبيه قال: قلت لأبي جعفر عليه السّلام: أىّ العبادة أفضل؟ قال: ما من شيء أفضل عند اللّه عزّ و جلّ من أن يسأل و يطلب ممّا عنده، و ما أحد أبغض إلى اللّه عزّ و جلّ ممّن يستكبر عن عبادته و لا يسأل ما عنده.و فيه عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن حمّاد بن عيسى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال سمعته يقول: ادع و لا تقل قد فرغ من الأمر، فانّ الدّعاء هو العبادة إنّ اللّه عزّ و جلّ يقول «وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ...»  و قال: «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 273 و فيه بسنده عن ميسر بن عبد العزيز عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال لي: يا ميسر ادع و لا تقل إنّ الأمر قد فرغ منه، إنّ عند اللّه عزّ و جلّ منزلة لا تنال إلّا بمسألة، و لو أنّ عبدا سدّفاه و لم يسأل لم يعط شيئا فاسأل تعط، يا ميسر إنه ليس من باب يقرع إلّا يوشك أن يفتح لصاحبه. (و) يعلم (معاصى العباد في الخلوات) بمقتضى عموم علمه بالسرّ و الخفيّات و ما تحت الثرى و فوق الأرضين و السّماوات، و فيه تحذير للسامعين عن ارتكاب الخطيئات و حثّ لهم عن الازعاج من السيئات و تخصيصها بها لكون الخلوة مظنّة الوقوع في المعصية بعدم وجود الرّادع و الحاجز. (و اختلاف النينان في البحار الغامرات) أى تردّدها فيها و سبحها في البحر صعودا و هبوطا طولا و عرضا (و تلاطم الماء بالرّياح العاصفات) أى اضطراب ماء البحار و تراكم أمواجها بالرّياح الشّديدة الهبوب، ثمّ عقّب بالشهادة بالرّسالة فقال: (و أشهد أنّ محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نجيب اللّه) أى الكريم الحسيب أفضل الناس حسبا و نسبا شرّفه اللّه تعالى بهذا الوصف الشامخ و اختاره به من خلقه. (و سفير وحيه و رسول رحمته) كما قال عزّ من قائل  «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ»  أى نعمة عليهم لأنّ ما بعث به سبب لصلاح معاشهم و معادهم موجب للسّعادة الدائمة و كونه رحمة للكفّار أمنهم به من الخسف و المسخ و عذاب الاستيصال قال في مجمع البيان: قال ابن عباس: رحمة للبرّ و الفاجر و المؤمن و الكافر فهو رحمة للمؤمن في الدنيا و الاخرة و رحمة للكافر بأن عوفى ممّا أصاب الامم من الخسف و المسخ.قال: و روي أنّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال لجبرئيل عليه السّلام لما نزلت هذه الاية: هل أصابك من هذه الرّحمة شيء؟ قال: نعم إنّى كنت أخشى عاقبة الأمر فامنت بك لما أثنى اللّه علىّ بقوله  «ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ» و قيل: إنّ الوجه في أنّه نعمة على الكافر أنّه عرّضه للايمان و الثّواب الدائم و هداه و إن لم يهتد كمن قدّم الطعام إلى جائع فلم يأكل فانّه منعم عليه و إن لم يقبل.الترجمة:ميداند خداوند تبارك و تعالى صداى وحشيان را در بيابانها، و معصيتهاى بندگان را در مكان خلوت، و تردّد ماهيان را در درياهاى گود، و تلاطم آب درياها را با بادهاى تند و زنده، و شهادت مى دهم باين كه محمّد مصطفى صلوات اللّه و سلامه عليه و آله بنده نجيب خداست و ايلچى وحى او و پيغمبر رحمت اوست.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص49 از سخنان آن حضرت (ع) اين خطبه با عبارت «يعلم عجيج الوحوش فى الفلوات و معاصى العباد فى الخلوات و اختلاف النينان فى البحار الغامرات» (خداوند از بانگ جانوران وحشى در بيابانها و گناهان بندگان در خلوت ها و آمد و شد ماهيان در درياهاى ژرف آگاه است) شروع مى شود و از خطبه هاى مفصل نهج البلاغه است. ...  
بخش ۲ : ارزش تقوا [منبع]

الوصية بالتقوى‏ :
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِي ابْتَدَأَ خَلْقَكُمْ وَ إِلَيْهِ يَكُونُ مَعَادُكُمْ وَ بِهِ نَجَاحُ طَلِبَتِكُمْ وَ إِلَيْهِ مُنْتَهَى رَغْبَتِكُمْ وَ نَحْوَهُ قَصْدُ سَبِيلِكُمْ وَ إِلَيْهِ مَرَامِي مَفْزَعِكُمْ؛ فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ دَوَاءُ دَاءِ قُلُوبِكُمْ وَ بَصَرُ عَمَى أَفْئِدَتِكُمْ وَ شِفَاءُ مَرَضِ أَجْسَادِكُمْ وَ صَلَاحُ فَسَادِ صُدُورِكُمْ وَ طُهُورُ دَنَسِ أَنْفُسِكُمْ وَ جِلَاءُ [غِشَاءِ] عَشَا أَبْصَارِكُمْ‏ وَ أَمْنُ فَزَعِ جَأْشِكُمْ وَ ضِيَاءُ سَوَادِ ظُلْمَتِكُمْ؛ فَاجْعَلُوا طَاعَةَ اللَّهِ شِعَاراً دُونَ دِثَارِكُمْ وَ دَخِيلًا دُونَ شِعَارِكُمْ وَ لَطِيفاً بَيْنَ أَضْلَاعِكُمْ وَ أَمِيراً فَوْقَ أُمُورِكُمْ وَ مَنْهَلًا لِحِينِ وُرُودِكُمْ وَ شَفِيعاً لِدَرَكِ طَلِبَتِكُمْ وَ جُنَّةً لِيَوْمِ فَزَعِكُمْ وَ مَصَابِيحَ لِبُطُونِ قُبُورِكُمْ وَ سَكَناً لِطُولِ وَحْشَتِكُمْ وَ نَفَساً لِكَرْبِ مَوَاطِنِكُمْ؛ فَإِنَّ طَاعَةَ اللَّهِ حِرْزٌ مِنْ مَتَالِفَ مُكْتَنِفَةٍ وَ مَخَاوِفَ مُتَوَقَّعَةٍ وَ أُوَارِ نِيرَانٍ مُوقَدَةٍ؛ فَمَنْ أَخَذَ بِالتَّقْوَى عَزَبَتْ عَنْهُ الشَّدَائِدُ بَعْدَ دُنُوِّهَا وَ احْلَوْلَتْ لَهُ الْأُمُورُ بَعْدَ مَرَارَتِهَا وَ انْفَرَجَتْ عَنْهُ الْأَمْوَاجُ بَعْدَ تَرَاكُمِهَا وَ أَسْهَلَتْ لَهُ الصِّعَابُ بَعْدَ إِنْصَابِهَا وَ هَطَلَتْ عَلَيْهِ الْكَرَامَةُ بَعْدَ قُحُوطِهَا وَ تَحَدَّبَتْ عَلَيْهِ الرَّحْمَةُ بَعْدَ نُفُورِهَا وَ تَفَجَّرَتْ عَلَيْهِ النِّعَمُ بَعْدَ نُضُوبِهَا وَ وَبَلَتْ عَلَيْهِ الْبَرَكَةُ بَعْدَ إِرْذَاذِهَا.
فَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي نَفَعَكُمْ بِمَوْعِظَتِهِ وَ وَعَظَكُمْ بِرِسَالَتِهِ وَ امْتَنَّ عَلَيْكُمْ بِنِعْمَتِهِ؛ فَعَبِّدُوا أَنْفُسَكُمْ لِعِبَادَتِهِ وَ اخْرُجُوا إِلَيْهِ مِنْ حَقِّ طَاعَتِهِ‏.

مَرَامِي مَفْزَعِكُم : «رمى المفزع»، محلى كه انسان از ترس بطرف آن رانده ميشود، ملجأ و پناهگاه، يعنى به هنگام خوف ملجأ شما خداست. 
الْجَاْش : طپش قلب به هنگام ترس يا وقوع حادثه ‏اى ناگوار. 
الشِعَار : لباس زيرين كه با بدن تماس دارد. 
الدِثَار : لباس روئين. 
الْمَنْهَل : آبشخور. 
الدَّرَكَ : ملحق شدن، رسيدن. 
طَلِبَتِكُم : خواست و مطلوبتان. 
الْجُنَّة : سپر. 
الُاوَار : شعله و حرارت آتش. 
عَزَبَتْ : پنهان و دور شد. 
الِانْصَاب : خسته كردن. 
تَحَدَّبَتْ عَلَيْهِ : به او محبت كرد. 
نُضُوبُهَا : كمى يا زوال نعمت، «نضب الماء» : آب در زمين فرو رفت. 
وَبَلَتْ عَلَيْهِ الْبَرَكة : بركت زياد بر او فرو باريد. 
ارْذَاذ : باران ضعيف و كم، نم نم باران. 
مَعاد : بازگشت، محل بازگشت 
نَجاح : روا شدن حاجت 
مَرامى : محلى كه انسان خود را به آنجا مى‏ اندازد 
مَفزَع : محل پناه در موقع ترس 
دَنَس : چرك و آلودگى 
غِشاء : پرده و پوشش 
جَأش : اضطراب قلب 
دِثار : لباس بالائى 
مَنهَل : راه براى برداشتن آب 
كَرب : جمع كربة : غصه گلوگير كننده 
مَتالِف : چيزهاى تلف كننده 
مُكتَنِفَة : آنچه انسان را بميان گرفته 
أوار : حرارت آتش 
مَوقِدة : آتش شعله‏ ور شده 
صِعاب : سختيها 
إنصاب : خسته شدن 
تَحَدَّب : مهربان شد، برگشت 
نُفور : رم كردن 
نُضُوب : بزمين فرو رفتن آب، كم بودن نعمت 
وَبَلَت : باران بشدت باريد 
إرذاذ : كم و قطره قطره باريدن باران 
عَبِّدوا : رام كنيد  
۲. ارزش پرهيزكارى 
پس از ستايش پروردگار، همانا من شما را به ترس از خدا سفارش مى كنم، خدايى كه آفرينش شما را آغاز كرد، و به سوى او باز مى گرديد. خدايى كه خواسته هاى شما را بر آورد، و بازگشت بسوى او نهايت آرزوى شماست. راه راست شما به او پايان مى پذيرد، و به هنگام ترس و وحشت، او پناهگاه شماست. 
همانا تقوا و ترس از خدا، داروى بيمارى هاى دل ها، روشنايى قلب ها، و درمان دردهاى بدن ها(۱)، مرهم زخم جان ها، پاك كننده پليدى هاى ارواح، و روشنايى بخش تاريكى چشم ها، و امنيّت در نا آرامى ها، و روشن كننده تاريكى هاى شماست. 
پس اطاعت خدا را پوشش جان، نه پوشش ظاهرى، قرار دهيد، و با جان، نه با تن، فرمانبردار باشيد تا با اعضا و جوارح بدنتان در هم آميزد، و (آن را) بر همه امورتان حاكم گردانيد. اطاعت خدا را راه ورود به آب حيات، شفيع گرفتن خواسته ها، پناهگاه روز اضطراب، چراغ روشنگر قبرها، آرامش وحشت هاى طولانى دوران برزخ، و راه نجات لحظات سخت زندگى، قرار دهيد زيرا اطاعت خدا، وسيله نگهدارنده از حوادث هلاك كننده، و جايگاه هاى وحشتناك، كه انتظار آن را مى كشيد، و حرارت آتش هاى بر افروخته است. 
پس كسى كه تقوا را انتخاب كند، سختى ها از او دور گردند، تلخى ها شيرين و فشار مشكلات و ناراحتى ها برطرف خواهند شد، و مشكلات پياپى و خسته كننده، آسان گرديده و مجد و بزرگى از دست رفته چون قطرات باران بر او فرو مى بارند، رحمت باز داشته حق باز مى گردد، و نعمت هاى الهى پس از فرو نشستن به جوشش مى آيند، و بركات تقليل يافته فزونى گيرند. 
پس از خدايى بترسيد كه با پند دادن شما را سود فراوان بخشيده، و با رسالت پيامبرش شما را نيكو اندرز داده، و با نعمت هايش بر شما منّت گذاشته است. خود را براى پرستش خدا فروتن داريد، و با انجام وظائف الهى، حق فرمانبردارى را به جا آوريد.______________________________(۱). اشاره به: فارماكولوژى ‏PHARMACOLOGY (داروشناسى).
پس از ستايش خداوند متعال و مدح حضرت مصطفى شما را سفارش ميكنم به پرهيزكارى و ترس از خداوندى كه آغاز آفرينش شما از او است، و بازگشت شما بسوى او است، و بر آوردن حاجت و در خواستتان با او است، و نهايت آرزو و خواهشتان باو است، و راه راستتان بطرف او هست، و پناه و گريزگاهتان او است، زيرا تقوى و ترس از خدا داروى درد قلبها و بينائى كورى دلها و بهبودى بيمارى تن ها و اصلاح فساد سينه ها و پاكيزگى چرك نفسها و روشنى پوشش ديده ها و ايمنى ترس دل و نور سياهى تاريكى (نادانى) شما است.
پس اطاعت و فرمان بردن از خدا را مانند پيراهن زير نه جامه رو (كه ببدن چسبيده نيست) رويّه خودتان بگردانيد، و (حتّى آنرا) داخل و جزء تنتان زير پيراهن قرار دهيد، و ميان اندامتان پنهان نمائيد (خلاصه كارى كنيد كه همه اعضاء و جوارح شما مطيع و فرمانبردار خدا باشد) و در كارهايتان آنرا حكمران دانيد (در هر امرى پيرو امر و نهى خدا باشيد) 
و (آنرا) آبشخور هنگام وارد شدن (به قيامت) و وسيله دريافتن درخواست و سپر روز ترسيدن (از پيش آمدهاى سخت) و چراغهاى ميان قبرها و مونس و يار درازى خوف و بيم و گشايش جاهاى اندوهناك خودتان قرار دهيد، زيرا اطاعت و فرمانبرى از خدا پناه و نگاه دارنده است از مهلكه هايى كه رو مى آورد (و سبب نابودى ميشود) و از ترسهايى كه پيش آمد آنرا انتظار مى برند، و از گرمى آتشهاى افروخته (براى گناهكاران).
پس هر كه تقوى و پرهيزكارى پيشه گيرد سختيها بعد از نزديك شدن و رو آوردن از او دور و كارها پس از تلخى براى او شيرين و موجها (فتنه و تباهكاريها) پس از پى در پى رسيدن از او برطرف و دشواريها پس از رنج دادن براى او آسان و كرامت و لطف (خداوند متعال) بعد از نايابى براى او بسيار و رحمت و مهربانى پس از دور شدن باو بازگشت و نعمتها پس از كم شدن بر او فراوان گردد، و بركت مانند باران بزرگ قطره پس از اندك باريدن باو برسد.
پس بترسيد از خدائى كه شما را به پند خود (در قرآن كريم) بهره مند فرمود، و (بوسيله پيغمبران) شما را بدستور خويش اندرز داد، و بنعمت دادنش بر شما منّت نهاد، پس براى عبادت و بندگيش نفسهاى خود را رام و خوار نمائيد، و حقّ فرمانبرى از او را بجا آوريد (آنچه امر كرده بجا آورده و از مناهى دورى گزينيد). 
اما بعد. شما را به ترس از خداوندى، كه آفرينشتان را آغاز كرد، سفارش مى كنم. خداوندى كه بازگشت شما به اوست. برآمدن نيازهايتان با اوست. اوست منتهاى خواستها و آرزوهاى شما و به سوى اوست، راه راست شما و او پناهگاه شماست به هنگام بيم و هراس. ترس از خدا، داروى دلهاى شما و روشنايى باطن شما و درمان بيمارى اجساد شما و به صلاح آورنده فساد سينه هاى شما و زداينده آلودگى نفوس شماست. اوست روشنايى چشمان نابينايتان و ايمنى دلهايتان از هر بيم و هراس و روشنى بخش سياهى تاريكى شما. 
اطاعت از خداى تعالى را به مثابه جامه زيرين خود سازيد نه جامه رويين، بلكه، درون جان خود جاى دهيد. نه تنها جامه زيرين كه درون قلب خود بريد. اطاعت از خدا بايد كه فرمانرواى شما باشد، در كارهايى كه مى كنيد و آبشخور شما باشد كه به هنگام تشنگى به آنجا مى رويد و ميانجى شما باشد براى دست يافتن به خواسته هايتان و سپر روز وحشت شما و چراغهاى درون گور شما. و آرامش بخش شما در طول وحشتتان و فراخ سازنده گورتان، جايگاه اندوهبارتان. اطاعت از خدا، بنده را از آنچه او را تلف مى كند و به هلاكت مى رساند، نگه مى دارد و از مخافتگاهها كه بر سر راه اوست، مى رهاند و از تابش آتش دوزخ در امان مى دارد. 
هر كه دست در دامن تقوا زند، سختيهايى كه به او نزديك شده اند دور گردند و ناكاميها و مرارتها به كاميابيها و شيرينيها بدل گردد و امواج محن كه گرداگردش را گرفته اند، فروكش كنند و دشواريها به آسانيها گرايند و باران كرامت پروردگار كه منقطع شده بود از نو باريدن گيرد و رحمت حق كه از او رميده بود بدو روى آورد و چشمه هاى نعمت كه خشكيده بود روان گردد و باران اندك بركت قطره هاى درشت شود و ببارد. 
پس بترسيد از خداوندى كه شما را به مواعظ خود بهره مند گردانيد و به وسيله پيامبرانش اندرز داد. و نعمت و احسان خويش بر شما ارزانى داشت. براى پرستش او خود را خوار داريد و حق طاعت او بگزاريد. 
اما بعد، من شما را به تقواى الهى توصيه مى کنم، همان خداوندى که آفرينش شما را آغاز کرد و بازگشت شما نيز به سوى اوست. خدايى که برآورنده حاجات شما و آخرين نقطه اميد و آرزويتان است. راه راست شما به او ختم مى شود و به هنگام ترس و وحشت پناهگاهتان تنها اوست. تقوا پيشه کنيد که تقواى الهى داروى بيماريهاى دلهاى شماست و سبب بينايى قلبها و شفاى امراض جسمانى و موجب اصلاح فساد جانها و پاکيزگى از آلودگى ارواح و جلاى نابينايى چشم ها و سبب امنيّت در برابر اضطراب ها و روشنايى تيرگيهاى شماست.
حال که چنين است اطاعت خدا را جامه زيرين قرار دهيد; نه رويين، بلکه آن را درون وجود خود سازيد; نه جامه زيرين (و از آن بالاتر) آن را در درون قلب خود وارد کنيد و فرماندهى امور خود را به او بسپاريد و راهى براى ورود به آبگاه (زندگى) و شفيعى براى نيل به خواسته ها و سپرى براى روز اضطرار و چراغ پرفروغى براى درون قبرها و مايه آرامشى در برابر وحشتهاى طولانى و راه گشايشى براى لحظات سخت زندگى، زيرا اطاعت خداوند وسيله حفظ از حوادث مرگبارى است که اطراف انسان را فرا گرفته و وحشتهايى که (هر لحظه) انتظار آن مى رود و حفظ از حرارت آتشهاى برافروخته (جهان ديگر) است.
هر کس دست به دامن تقوا زند شدائد و سختيهاى نزديک، از وى دور مى گردد، تلخيهاى حوادث ناراحت کننده به شيرينى مبدّل مى شود، امواج متراکم ناراحتى از او دور و مشکلات پى در پى و خسته کننده آسان مى گردد، و مجد، عظمت از دست رفته، همچون بارانهاى پرپشت بر او فرو مى بارد و رحمت قطع شده الهى به سوى او باز مى گردد. نعمتهايى که فرو نشسته بود به جوشش در مى آيد و برکتهاى کم شده به فراوانى بر او ريزش مى کند. حال که چنين است (و تقوا و اطاعت پروردگار سرچشمه اين همه برکات است) تقواى الهى پيشه کنيد، همان خداوندى که با پند و اندرزش به شما سود بخشيده و با رسالتش شما را اندرز داده و با نعمتش بر شما منّت نهاده است، بنابراين خود را براى پرستش او آماده کنيد و با انجام وظايف، حق طاعتش را بجا آوريد.
اما بعد، سفارش مى كنم شما را به ترس از خدايى كه آفرينشتان را آغاز فرمود، و بازگشتنتان بدو خواهد بود. روايى حاجت شما از اوست، و نهايت رغبتتان به درگاه اوست. مقصد راه شما به پيشگاه او منتهى شود، و پناهگاهتان سايه رحمت او بود. 
داروى درد دلهاتان ترس از خداست، و ترس از خدا موجب بينايى درونهاى كور شماست، و درمان بيمارى كالبدهاتان و زداينده فساد سينه هاتان. پليديهاى جانهاتان را پاك كننده است، و تاريكى ديده هاتان را روشنى بخشنده. و بيم و نگرانى دلتان را ايمنى، و در تاريكى -نادانى- شما را روشنى. 
پس فرمانبردارى خدا را پوشش جان كنيد. نه رويه كار سازيد -كه براى ديدن مردمان كنيد-. و به درون فرمانبردار باشيد نه در برون، چنانكه فرمانبردارى ميان پهلوها و پشت شما بود -بسان پى و رگ و خون- و بر سر همه كارهاتان اميرش نماييد، و آبشخوريش -سازيد- براى روزى كه بد آن در مى آييد. و ميانجيى براى حاجت روا گرديدن، و سپرى براى روز ترسيدن، و درون گورها را چراغ روشنايى، و آرامشى به هنگام وحشت دراز و بيم تنهايى، و زداينده غم در منزلهاى اين جهانتان -و پس از مردن هم- كه همانا فرمانبردارى خدا پناه از مهلكه هاى نهان است، و از ترسگاهها كه بيم افتادن در آن است، و از گرمى آتشها كه سخت سوزان است. 
پس آن كه به تقوا كوشد سختيها از او روى پوشد از آن پس كه نزديك مى نمود، و كارها بر وى شيرين شود، از آن پس كه تلخ مى بود. و موجهاى انباشته -بلا- از او بگشايد، و آنچه سخت بود براى او آسان نمايد. باران پيوسته مكرمت از پس باز ايستادن بر او ببارد، و رحمت رويگردان بدو روى آرد. چشمه نعمت پس از فرو شدن آب براى وى روان گردد، و نم نم باران بركت، درشت قطره شود و بر او ريزان. 
پس بترسيد از خدايى كه شما را از موعظت خود بهره مند ساخت، و با فرستادن -پيامبرانش- پند داد، و با نعمت خود رشته منت به گردنتان انداخت. پس خود را با پرستش او خوار داريد و حق طاعتش را بگزاريد. 
اما بعد، شما را به پرواى از خدايى سفارش مى كنم كه آفرينش شما را آغاز كرد، و بازگشت شما به او، و بر آورده شدن حاجاتتان به قدرت او، و پايان رغبت شما به سوى او، و راه معتدل شما به جانب او، و پناه از همه بيمها حضرت اوست. زيرا تقوا داروى درد دلهايتان، بينايى كورى باطنتان، شفاى بيمارى اجسادتان، صلاح فساد سينه هايتان، پاكى چرك نفوستان، جلاى پرده ديدگانتان، ايمنى خوف دلهايتان، و روشنى تاريكى جهلتان مى باشد. 
طاعت خدا را جامه جان كنيد نه پوشش جسم، به باطن فرمانبردار حق باشيد نه به ظاهر، طاعت را چون رگ و پى در اعضاء و جوارحتان قرار دهيد، و آن را بر همه امورتان حاكم گردانيد، و آن را آبشخور به هنگام ورود به قيامت و شفيع رسيدن به آرزوها، و سپر روز وحشت، و چراغهاى دل گورها، و آرامش دهنده ترسهاى طولانى، و زداينده اندوه مواطن پر وحشت خود قرار دهيد. زيرا طاعت خدا نگهدارنده از عوامل فراگير هلاك، و حافظ از امور وحشتناك، و مانع گرماى آتش افروخته شده است. 
آن كه دست به دامن تقوا بزند سختى ها پس از نزديك شدن از او دور مى گردد، و امور بعد از تلخى براى او شيرين مى شود، و امواج فتنه ها پس از تراكم از اطراف او پراكنده مى گردد، و دشواريها پس از رنجاندنش بر او آسان مى شود، و باران كرامت پس از ناياب شدن بر او مى بارد، و رحمت رميده شده به او روى مى آورد، و چشمه نعمت پس از خشك شدن بر او به جوشش مى آيد، و بركات كاسته شده بر او فراوان مى گردد. 
پرواى از خدايى را پيشه كنيد كه شما را به موعظه خود سود بخشيد، و به پيامش شما را پند داد، و به نعمتش بر شما منّت نهاد. پس وجودتان را براى عبادت او رام كنيد، و حق طاعتش را به جا آوريد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 684-677  تقواى الهى سرچشمه تمام خوشبختیها: امام(علیه السلام) بعد از اشاره به علم بى پایان خداوند و شهادت به نبوّت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در بخش گذشته، که در واقع جنبه مقدمه داشت، در این بخش وارد ذى المقدمه مى شود که در درجه اوّل توصیه به تقواى الهى است و آن را با اوصافى از پروردگار همراه مى کند تا شعله عشق به تقوا را در دل ها بر مى افروزد، مى فرماید: «اما بعد من شما را به تقواى الهى توصیه مى کنم، همان خداوندى که آفرینش شما را آغاز کرد و بازگشت شما نیز به سوى اوست. خدایى که برآورنده حاجات شما و آخرین نقطه امید و آرزویتان است. راه راست شما به او ختم مى شود و به هنگام ترس و وحشت پناهگاهتان تنها اوست»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی أُوْصِیکُمْ بِتَقْوَى اللّهِ الَّذِی ابْتَدَأَ خَلْقَکُمْ، وَ إِلَیْهِ یَکُونُ مَعَادُکُمْ، وَ بِهِ نَجَاحُ طَلِبَتِکُمْ، وَ إِلَیْهِ مُنْتَهَى رَغْبَتِکُمْ، وَ نَحْوَهُ قَصْدُ سَبِیلِکُمْ، وَ إِلَیْهِ مَرَامِی مَفْزَعِکُمْ(1)). قرآن مجید نیز مى گوید: «(وَإِنْ یَمْسَسْکَ اللهُ بِضُرّ فَلاَ کَاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ); و اگر خداوند زیانى به تو برساند هیچ کس جز او آن را برطرف نمى سازد».(2) و نیز مى فرماید: «(ثُمَّ إِذَا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجْأَرُونَ); و هنگامى که ناراحتى به شما رسد فقط او را مى خوانید».(3) سپس امام(علیه السلام) به دنبال توصیه به تقوا، به ذکر آثار تقوا در هشت جمله کوتاه و پر معنا مى پردازد و مى فرماید : «(تقوا پیشه کنید) تقواى الهى داروى بیماریهاى دلهاى شماست و سبب بینایى قلبها و شفاى امراض جسمانى و موجب اصلاح فساد جانها و پاکیزگى از آلودگى ارواح و جلاى نابینایى چشمها و سبب امنیّت در برابر اضطرابها و روشنایى تیرگیهاى شماست»; (فَإِنَّ تَقْوَى اللّهِ دَوَاءُ دَاءِ قُلُوبِکُمْ، وَ بَصَرُ عَمَى أَفْئِدَتِکُمْ، وَ شِفَاءُ مَرَضِ أَجْسَادِکُمْ، وَ صَلاَحُ فَسَادِ صُدُورِکُمْ، وَ طُهُورُ دَنَسِ أَنْفُسِکُمْ، وَ جَلاَءُ عَشَا(1) أَبْصَارِکُمْ، وَ أَمْنُ فَزَعِ جَأْشِکُمْ(2)، وَ ضِیَاءُ سَوَادِ ظُلْمَتِکُمْ). جمله اوّل اشاره به بیماریهاى فکرى و روحانى، همچون گمراهى و ضلالت است و جمله دوم اشاره به برطرف شدن موانع و حجابهاى شناخت در پرتو تقواست. جمله سوم اشاره به کم خورى و رعایت اعتدال در مصرف غذاها در سایه تقواست، زیرا مى دانیم همان گونه که در روایت معروف نبوى «اَلْمِعْدَةُ رَأْسُ کُلِّ داء وَ الْحِمْیَةُ رَأْسُ کُلِّ دَواء; معده خانه تمام بیماریها و کم خوردن سرآغاز تمام درمانهاست»(3) آمده و پزشکان امروز عموماً آن را تأیید مى کنند، قسمت مهمى از بیماریها بر اثر پرخورى است و سلامت و طول عمر از آن کسانى است که کمتر غذا مى خورند. جمله چهارم و پنجم هر دو اشاره به پاکسازى درون از رذائل اخلاقى، همچون کبر و حسد و کینه و مانند آن است منتها جمله چهارم ناظر به آنجایى است که این صفات زشت آنچنان در جان آدمى رسوخ کرده که آن را به فساد کشانده است، در حالى که جمله پنجم اشاره به آلودگیهاى سطحى و کم عمق تر است که با آب تقوا شستشو مى شود. جمله ششم، اشاره به این است که تقوا بینش درونى انسان را تیزتر و چشم بصیرت را روشن مى سازد و تفاوت آن با جمله «وَ بَصَرُ عَمَى أَفْئِدَتِکُمْ» ظاهراً این است که در آن جمله سخن از نابینایى مطلق بود که تقوا آن را درمان مى کند و در اینجا اشاره به کمى نور بصیرت است که در سایه تقوا افزونى مى یابد. جمله هفتم، اشاره به اضطرابهایى است که انسان بر اثر آلودگى به گناه پیدا مى کند; ترس از عذابهاى الهى در دنیا و آخرت و ناراحتى وجدان که در طبیعت گناه وجود دارد. تقوا همه اینها را برطرف مى سازد. قرآن مجید مى گوید: «(مَنْ جَآءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِّنْهَا وَهُمْ مِّنْ فَزَع یَوْمَئِذ امِنُونَ); کسانى که کار نیکى انجام دهند پاداشى بهتر از آن خواهند داشت و آنان از وحشت و اضطراب آن روز در امانند».(4) آخرین جمله، اشاره به تأثیر تقوا در برطرف ساختن ظلمت جهالتها و بى عدالتی هاست. به این ترتیب تقوا، همه خیر و سعادتهاى دنیا و آخرت را براى انسان به ارمغان مى آورد. سپس امام(علیه السلام) بعد از ذکر تقوا و آثار مهم آن در زندگى معنوى و مادى انسانها، اطاعت پروردگار را که از آثار پربار تقواست مطرح مى کند و در ده جمله کوتاه و پرمعنا موضع طاعت خدا را در زندگى افراد با ایمان روشن مى سازد و مى فرماید: «حال که چنین است اطاعت خدا را جامه زیرین قرار دهید; نه رویین، بلکه آن را درون وجود خود بسازید; نه جامه زیرین بلکه آن را در درون قلب خود وارد کنید و فرماندهى امور خود را به او بسپارید و راهى براى ورود به آبگاه (زندگى) و شفیعى براى نیل به خواسته ها، و سپرى براى روز اضطراب، و چراغ پرفروغى براى درون قبرها، و مایه آرامشى در برابر وحشت هاى طولانى، و راه گشایشى براى لحظات سخت زندگى»; (فَاجْعَلُوا طَاعَةَ اللّهِ شِعَاراً دُونَ دِثَارِکُمْ، وَ دَخِیلاً دُونَ شِعَارِکُمْ، وَ لَطِیفاً بَیْنَ أَضْلاَعِکُمْ، وَ أَمِیراً فَوْقَ أُمُورِکُمْ، وَ مَنْهَلاً(5) لِحِینِ وُرُودِکُمْ(6)، وَ شَفِیعاً لِدَرَکِ(7) طَلِبَتِکُمْ، وَ جُنَّةً لِیَوْمِ فَزَعِکُمْ، وَ مَصَابِیحَ لِبُطُونِ قُبُورِکُمْ، وَ سَکَناً لِطُولِ وَحْشَتِکُمْ، وَ نَفَساً لِکَرْبِ مَوَاطِنِکُمْ). امام(علیه السلام) در سه جمله نخست، جایگاه اطاعت خدا را در وجود انسان مشخص مى کند; ابتدا آن را به صورت لباس زیرین، نه لباس رویین که تنها جنبه خودنمایى و ظاهرسازى و ریاکارى داشته باشد، معرّفى مى کند آن گاه از آن فراتر رفته و آن را به درون جسم مى کشاند که از لباس زیرین هم پایین تر است و باز از آن فراتر مى رود و جایگاه آن را قلب انسان معرفى مى کند. توجه داشته باشید که «بین اضلاع» مفهوم دقیقش «میان دنده ها» ست و از آنجا که قلب در درون سینه قرار دارد و دنده ها از هر طرف آن را احاطه کرده، اشاره لطیفى به قلب است. البتّه باید توجه داشت که قلب، مرکز ادراکات نیست; ولى رابطه نزدیکى با مغز و روح انسان دارد و هر پدیده اى که در روح ظاهر مى شود نخستین اثرش در قلب نمایان مى گردد. جمله «أَمِیراً فَوْقَ أُمُورِکُمْ» اشاره به این است که حاکمیت فرمان خدا باید در تمام مسائل زندگى اعم از فردى و اجتماعى و سیاسى جارى باشد. جمله هاى «وَ مَنْهَلاً لِحِینِ وُرُودِکُمْ...» اشاره به آثار مثبت و برکات فراوان اطاعت خدا در زندگى مادى و معنوى انسانهاست روح را سیراب مى کند و انسان ها را به اهداف والاى خود مى رساند، در مقابل مشکلات از او دفاع مى کند و در عالم برزخ و قبر و روز قیامت مایه آرامش است. سپس حضرت در ادامه به ذکر علّت لزوم اطاعت پروردگار پرداخته، مى فرماید: «زیرا اطاعت خداوند وسیله حفظ از حوادث مرگبارى است که اطراف انسان را فرا گرفته و وحشت هایى که (هر لحظه) انتظار آن مى رود، و (نیز) حفظ از حرارت آتش هاى برافروخته (جهان دیگر) است»; (فَإِنَّ طَاعَةَ اللّهِ حِرْزٌ مِنْ مَتَالِفَ مُکْتَنِفَة، وَ مَخَاوِفَ مُتَوَقَّعَة، وَ أُوَارِ(8) نِیرَان مُوقَدَة). در واقع جمله اوّل و دوم اشاره به برکات اطاعت خداوند در دنیا و جمله سوم اشاره به آثار آن در آخرت است; در دنیا انسان را از خطرات موجود و خطرات آینده حفظ مى کند و در آخرت از آتش سوزان دوزخ. بعضى از شارحان نهج البلاغه این خطرات را اشاره به مفاسد اخلاقى و درونى دانسته اند که هلاکتهاى ناشى از آن همان دور ماندن از هدایت هاى الهى است در حالى که این خطرات مى تواند شامل خطرات مادّى هم بشود، زیرا اطاعت الهى، جامعه بشرى را در امنیّت فرو مى برد، برکات آسمان و زمین را شامل حال آنها مى کند و مرگ و میرها را تقلیل مى دهد، همان گونه که در آیات سوره نوح به آن اشاره شده است: (فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کَانَ غَفَّاراً * یُرْسِلِ السَّمَآءَ عَلَیْکُمْ مِّدْرَاراً * وَیُمْدِدْکُمْ بِأَمْوَال وَبَنِینَ وَیَجْعَلْ لَّکُمْ جَنَّات وَیَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهَاراً).(9) آن گاه بار دیگر امام به مسئله تقوا و پرهیزگارى و آثار آن باز مى گردد، زیرا طاعت پروردگار و تقوا لازم و ملزوم یکدیگرند; تقواى درونى سبب طاعت مى شود، همان گونه که طاعت عامل پرورش تقوا در درون مى گردد. امام(علیه السلام) در اینجا به هشت قسمت از آثار تقوا، ضمن جمله هایى کوتاه و پرمعنا اشاره مى کند و مى فرماید : «هر کس دست به دامن تقوا زند شدائد و سختیها پس از نزدیکى، از وى دور مى گردد، تلخیهاى حوادث ناراحت کننده به شیرینى مبدّل مى شود، امواج متراکم ناراحتى از او دور و مشکلات پى در پى و خسته کننده، آسان مى گردد و مجد و عظمت از دست رفته، همچون بارانهاى پرپشت بر او فرو مى بارد و رحمت قطع شده الهى به سوى او باز مى گردد. نعمتهایى که فرو نشسته بود به جوشش در مى آید و برکتهاى کم شده به فراوانى بر او ریزش مى کند»; (فَمَنْ أَخَذَ بِالتَّقْوَى عَزَبَتْ(10) عَنْهُ الشَّدَائِدُ بَعْدَ دُنُوِّهَا، وَ احْلَوْلَتْ(11) لَهُ الاُْمُورُ بَعْدَ مَرَارَتِها، وَ انْفَرَجَتْ عَنْهُ الاَْمْوَاجُ بَعْدَ تَرَاکُمِهَا، وَ أَسْهَلَتْ لَهُ الصِّعَابُ بَعْدَ اِنْصَابِهَا(12)، وَ هَطَلَتْ(13) عَلَیْهِ الْکَرَامَةُ بَعْدَ قُحُوطِهَا(14)، وَ تَحَدَّبَتْ(15) عَلَیْهِ الرَّحْمَةُ بَعْدَ نُفُورِهَا، وَ تَفَجَّرَتْ عَلَیْهِ النِّعَمُ بَعْدَ نُضُوبِهَا(16)، وَ وَبَلَتْ(17) عَلَیْهِ الْبَرَکَةُ بَعْدَ إِرْذَاذِهَا(18)). از مجموعه این آثار هشت گانه اى که امام براى تقوا بیان فرمود، به خوبى ارزش تقوا در صحنه زندگى مادى و معنوى بشر آشکار مى شود. آرى! در سایه تقوا بلاها برطرف مى گردد و فیض رحمت الهى بر پرهیزگاران و جوامع پرهیزگار مى بارد، فساد و تباهى رخت بر مى بندد، آرامش و امنیت و نعمت و برکت، شامل حال آنها مى شود. قرآن مجید مى گوید: «(وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَات مِّنَ السَّمَآءِ وَالاَْرْضِ); اگر مردمى که در شهرها و آبادى ها زندگى مى کنند ایمان مى آوردند و تقوا پیشه مى کردند، درهاى برکات آسمان و زمین را بر آنها مى گشودیم».(19) و نیز مى فرماید: «(وَمَنْ یَتَّقِ اللهَ یَجْعَلْ لَّهُ مَخْرَجاً * وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ); آن کس که تقوا پیشه کند خداوند راه نجات از مشکلات را به روى او مى گشاید و از آنجا که انتظار آن ندارد، به او روزى مى دهد».(20) رابطه تقوا با این امور تنها رابطه اى معنوى نیست. از نظر تحلیل هاى عقلى نیز همین گونه است. جوامعى را مى شناسیم که بر اثر رعایت تقوا و اعتماد به یکدیگر توانستند با همکارى یکدیگر مشکلات عظیم را حل کنند و اختلافات و منازعات و پرونده هاى جزایى و کیفرى در آنها به حداقل رسیده است. جالب است که در ماه مبارک رمضان که روزه داران به مقتضاى (لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ)(21) از تقواى بیشترى برخوردار مى شوند، آمار جرائم و جنایات به شدت کاهش مى یابد و به هنگامى که مردم به سفرهاى معنوى، همچون زیارت خانه خدا مى روند مشکلات اجتماعى ناشى از مشکلات اخلاقى به سرعت فروکش مى کند، زیرا تقوا عامل بازدارنده اى در برابر تمام این مشکلات است. در یک جامعه با تقوا بدهکاران به دنبال طلبکاران مى گردند و اغنیا به سراغ نیازمندان مى روند; افرادى که سنگینى حقوق دیگران را بر دوش خود احساس مى کنند راه نجات از آن را جستجو مى کنند و به این ترتیب رابطه تقوا و فرونشستن مشکلات و فزونى برکات هم تفسیر معنوى دارد و هم تفسیر مادّى. سپس امام(علیه السلام) در پایان این بخش از خطبه بار دیگر به مسئله تقوا باز مى گردد و بر آن چیزى که این بخش با آن آغاز شده بود بار دیگر تأکید مى ورزد و مى فرماید : «حال که چنین است (و تقوا و اطاعت پروردگار این همه برکات بى مانند و گسترده دارد) تقواى خداوند پیشه کنید، همان خداوندى که با پند و اندرزش به شما سود بخشیده و به وسیله رسالتش شما را اندرز داده و با نعمتش بر شما منّت نهاده است»; (فَاتَّقُوا اللّهَ الَّذِی نَفَعَکُمْ بِمَوْعِظَتِهِ، وَ وَعَظَکُمْ، بِرِسالَتِهِ، وَ امْتَنَّ عَلَیْکُمْ بِنِعْمَتِهِ). این اوصاف سه گانه اى را که امام براى خداوند ذکر کرده، همگى انگیزه هایى است براى پیمودن طریق تقوا، زیرا شامل تمام نعمت هاى مادى و معنوى مى شود، مواعظ الهى آن هم مواعظى که از طریق رسالت انبیا مخصوصاً پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) به صورت گسترده در اختیار تمام اهل ایمان گذارده، و انواع نعمتهاى مادى و معنوى دیگر که به انسانها بخشیده و در سایه آن مى توان به اوج قلّه عبودیت و تقوا و کمال معنوى و مادّى رسید، سبب مى شود که حسّ شکرگزارى در برابر بخشنده این نعمتها در انسان تحریک گردد و او را به سوى تقوا و اطاعت پروردگار ببرد. در آخرین جمله مى فرماید: «اکنون که چنین است خود را براى پرستش او آماده کنید و با انجام وظایف، حق طاعتش را بجا آورید»; (فَعَبِّدُوا أَنْفُسَکُمْ لِعِبَادَتِهِ، وَاخْرُجُوا إِلَیْهِ مِنْ حَقِّ طَاعَتِهِ). «عبّدوا» گرچه از ریشه عبادت اخذ شده; ولى در این گونه موارد به معناى مهیّا ساختن و تسلیم نمودن است و همان گونه که گفته مى شود «عبّد الطریق» یعنى جاده را آماده ساخت. روشن است که آماده ساختن خویشتن براى بندگى خدا مقدمه اى است براى اداى حق اطاعت و این آمادگى از طریق ایمان و معارف الهى و خودسازى و تهذیب نفس و آگاهى بر اسرار عبادات میسّر خواهد شد.*** پی نوشت: 1. «مفزع» از ريشه «فزع» به معناى ترس و وحشت گرفته شده و اين واژه (مفزع) به معناى پناهگاه به کار مى رود، زيرا انسان به هنگام ترس و وحشت به آنجا پناه مى برد. 2. يونس، آيه 107 . 3. نحل، آيه 53 . 4. نمل، آيه 89 . 5. «منهل» به معناى محلّى است که از آنجا در کنار آب قرار مى گيرند و در فارسى به آن آبشخور گفته مى شود و از ريشه «نهل» بر وزن «محل» به معناى ابتداى نوشيدن آب است. 6. «ورود» در اصل به معناى رفتن در کنار آب است. سپس معناى وسيعى پيدا کرده و به داخل شدن  در هر چيزى اطلاق مى شود. 7. «درک» بر وزن «نمک» به معناى رسيدن و دريافتن است و تدارک به جبران کردن چيزى اطلاق مى شود. 8. «أوار» بر وزن «غبار» به معناى حرارت آتش و آفتاب است و گاهى به تشنگى حاصل از آن نيز اطلاق مى شود. 9. نوح، آيات 10-12 . 10. «عزبت» از ريشه «عزوب» بر وزن «غروب» در اصل به معناى دور شدن از خانواده براى يافتن مرتع جهت چهارپايان است. سپس به هر نوع دور شدن و پنهان گشتن اطلاق شده است. به مردان و زنانى که از همسران خود دورمانده، يا اصلا همسرى انتخاب نکرده اند «عزب» بر وزن «عَرَب» گفته مى شود. 11. «احلولت» در اصل از «حلو» بر وزن «حکم» به معناى شيرينى است و «احلولت» که از باب مزيد فيه است، معناى کثرت و فزونى را پيدا کرده است، بنابراين «احلول» يعنى بسيار شيرين شد; مانند «اعشوشب» که به معناى پر گياه شدن است. 12. «انصاب» مصدر باب افعال به معناى خسته کردن است و از ريشه «نصب» بر وزن «نَسَب» به معناى خسته شدن گرفته شده است. 13. «هطل» يعنى ريزش پى در پى باران. 14. «قحوط» به معناى قحطى است. 15. «تحدبت» از ريشه «حدب» بر وزن «ادب» در اصل به معناى بلنديهايى است که ميان پستيها قرار گيرد و به برآمدگى پشت انسان نيز «حدب» گفته مى شود و هنگامى که چيزى احاطه بر چيز ديگر کند اين واژه در آنجا نيز به کار مى رود و در خطبه بالا به همين معناست. 16. «نضوب» در اصل به معناى فروکش کردن آب در زمين است. سپس به از بين رفتن هر چيزى اطلاق شده است. 17. «وبلت» از ريشه «وبل» بر وزن «جبل» به معناى باران شديد و دانه درشت گرفته شده است و در اينجا به معناى ريزش فراوان برکات الهى است. 18. «ارذاذ» به معناى باريدن خفيف باران است (نم نم باريدن). 19. اعراف، آيه 96 . 20. طلاق، آيه 2 و 3 . 21. بقره، آيه 183 .  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 3، صفحه 818-810 سپس به تقوا و پرهيزگارى سفارش مى ‏كند و در تأكيد اين مطلب به ذكر صفاتى از حقّ تعالى مى ‏پردازد كه توجّه به آنها باعث ترس و هراس از نافرمانى خداوند و موجب رو آوردن و پناه بردن به اوست، از جمله اين كه خداوند سبحان مبدأ آفرينش و مرجع‏ بازگشت انسان در معاد حسّى و عقلى است چنان كه فرموده است: «وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» و ما در باره اين مطلب مكرّر توضيح داده ‏ايم، ديگر اين كه خداوند است كه خواستهاى شما را برآورده مى‏ كند، و آرزوهاى شما به او باز مى‏ گردد و رو به سوى او داريد زيرا حقّ تعالى منتها و مقصد همه موجودات است و همه به او بازگشت دارند، ديگر اين كه فرموده است: «و إليه مرامى مفزعكم» يعنى در ترس و وحشتهاى خود به او پناه مى ‏بريد، و اين جمله مانند اين است كه گفته مى‏ شود «فلان مرمى قصدى» يعنى در مشكلات پناه من به اوست، همچنان كه خداوند متعال فرموده است: «إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْئَرُونَ».  پس از اين امير مؤمنان (ع) صفات و آثارى از تقوا به شرح زير بيان مى كند كه انسان وادار مى شود به اين فضيلت رو آورد و آن را پناه خود گرداند: 1-  درمان درد دلهاى شماست، پيش از اين شرح داده ايم كه پرهيزگارى داروى دردهاى اخلاقى و صفات زشت نفسانى است كه موجب هلاكت انسان است.  2-  بينايى براى كورى دلهاى شماست، مراد رهايى چشمهاى دل از كورى نادانى است.  3-  درمان بيمارى بدنهاى شماست، زيرا پرهيزگارى مستلزم كاستن در خوردن و آشاميدن، و بسنده كردن به اندازه نياز است، چنان كه آن حضرت در آن جا كه ويژگيهاى پرهيزگاران را بر شمرده كم خوردن را يكى از صفات آنان ذكر فرموده است، و ما مى دانيم پرخورى چه بيماريهاى بسيارى كه در بدن انسان به وجود مى آورد. از اين رو آن بزرگوار فرموده است: «المعدة بيت الأدواء» يعنى شكم خانه همه دردهاست.  4-  موجب اصلاح تباهى سينه هاى شماست، منظور زدودن زنگار كينه، حسد، پليدى و نيّات بدى است كه بر خلاف دستورهاى خداوند در دلها جاى دارد، و تقوا مستلزم نفى و ترك همه اينها و پاكيزه شدن دل از اين صفات است، زيرا مبدأ اينها و همه بديها دوستى دنيا و دلبستگى به لوازم پوچ آن است، و آن كه تقوا را پيشه خود ساخته از اينها بر كنار مى باشد.  5-  پاك كننده آلودگى جانهاى شماست، يعنى تقوا جانهاى شما را از آلودگى و پليدى صفات زشتى كه مايه نابودى شماست پاكيزه مى كند، اين سخن همانند گفتار پيش آن حضرت است كه فرموده است تقوا داروى دلهاى شماست ليكن اين دو تعبير با يكديگر فرق دارد، زيرا در آن جا كه داروى دلها گفته شده به اعتبار اين است كه صفات زشت مانند بيماريهاى زيانبارى است كه انسان را دچار نابودى مى سازد، و تعبير دوّم از نظر اين است كه خويهاى ناپسنديده به منزله آلودگيها و پليديهايى است كه مانع ورود انسان به بهشت قدس خداوند و جايگاه صدق مى گردد.  6-  زداينده تاريكى چشمهاى شماست، اين معناى جمله: وجلاء عشاء أبصاركم مى باشد، واژه عشاء براى تاريكى كه عارض ديده باطن مى شود، و صفات زشتى كه مانع ادراك حقايق مى گردد استعاره شده است، اين كلمه باغين نقطه دار نيز روايت شده و مراد از آن تاريكى اوهام ناشى از نادانى است كه از آن به پرده غفلت تعبير مى شود، بنا بر اين تقوا كه نفس را براى وصول به درجات كمال آمادگى و شايستگى مى دهد زداينده اين تاريكى و روشنى بخش چشم باطن انسان است، اين كه امام (ع) تقوا را جلاى (روشنى) چشم خوانده از باب مجاز، و از قبيل اطلاق نام مسبّب بر سبب است.  7-  ايمنى براى ترس دلهاى شماست، زيرا مى دانيم كه پرهيزگارى سبب ايمنى از عذاب آخرت است و ممكن است در برابر ترس و بيمهاى دنيا نيز مايه امنيّت و سلامت باشد، زيرا بزرگترين ترس و بيم انسان در دنيا مرگ و هر چيزى است كه موجبات آن را فراهم كند. در حالى كه ارباب تقوا و معرفت از بيم مرگ فارغ بوده و بسا اين كه مردن و رهايى يافتن از قفس تن محبوب آنها نيز مى باشد، زيرا مرگ براى آنان وسيله خلاصى و وصول به لقاى برترين محبوبشان است، و خداوند متعال به همين مطلب اشاره كرده و فرموده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» آيه شريفه دلالت دارد بر اين كه هر كس از روى صدق و راستى مدّعى دوستى خداوند است آرزوى مرگ دارد، و نيز فرموده است: «قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ».  8-  روشنى سياهى تاريكيهاى شماست [اين ظاهر معناى جمله و ضياء سواد ظلمتكم مى باشد- مترجم] واژه ظلمت كه بر تاريكى اطلاق مى شود براى نادانى و غفلت دل استعاره شده، و چون تاريكى سياهى را به همراه دارد با ذكر آن استعاره مذكور ترشيح داده شده است، و اين عبارت نظير گفتار آن حضرت است كه فرموده است: و جلاء عشاء أبصاركم، چنان كه ملاحظه مى شود در تمامى جملات مذكور صنعت تضادّ موجود، و قرينه ها با ضدّ آن ذكر شده است.  *** پس از اين امير مؤمنان (ع) سفارش خود را با ذكر شرايط و آدابى كه بايد در طريق طاعت و فرمانبردارى خداوند رعايت شود تأكيد مى كند: 1-  طاعت و بندگى خداوند را شعار خود قرار دهيد، شعار به معناى جامه زيرين، و در اين جا كنايه از اين است كه هميشه ملازم طاعت خداوند بوده و مانند جامه زير كه با بدن ملازمت و پيوستگى دارد همواره فرمانبردار اوامر او باشيد، و لحظه اى سر از فرمانش برنتابيد، قيد دون دثاركم اشاره به اين است كه طاعت خدا را جامه ظاهر خود قرار ندهيد، بلكه آن را در جان خود جاى دهيد، زيرا در غير اين صورت جز فايده اى اندك چيزى عايد آنها نخواهد شد، دثار به جامه رويين گفته مى شود.  2-  جمله «و دخيلا دون شعاركم»،  در تأكيد مطلب بالاست، و دستور مى دهد كه طاعت خداوند را در زير جامه زيرين خويش قرار دهيد، بديهى است اين عمل در جامه غير محسوس امكان پذير است، سپس آن بزرگوار سخن مذكور را تفسير، و فرموده است: «و لطيفا بين أضلاعكم» يعنى آن را در ميان پهلوهاى خود جاى دهيد. واژه لطف اشاره به جنبه اعتقادى و عقلى طاعت، و تعبير بين أضلاعكم كنايه از اين است كه آن را در دلهاى خود جايگزين سازيد.  3-  طاعت خداوند را امير و فرمانروا گردانيد، واژه أمير را از نظر حرمتى كه طاعت خداوند دارد و لزوم مقدّم داشتن آن بر ديگر كارها براى آن استعاره فرموده است.  4-  آن را آبشخورى براى هنگام ورود خويش قرار دهيد، منظور از هنگام ورود، روز رستاخيز است، واژه منهل (آبشخور) را براى طاعت الهى استعاره آورده است، زيرا انسان از طريق پرهيزگارى و فرمانبردارى خداوند مى تواند در روز رستاخيز از شرابى كه ويژه پاكان و نيكوكاران است سيراب گردد.  5-  طاعت خداوند را در پيشگاه او شفيع، و براى رسيدن به مقاصد خويش وسيله قرار دهيد، بديهى است انسان با طاعت و بندگى، شايستگى مى يابد، كه خداوند مطالب او را بر آورده سازد، واژه شفيع براى وسيله و آنچه مايه تقرّب به درگاه پروردگار مى گردد استعاره شده است.  6-  آن را سپرى براى روز وحشت و هراس خود قرار دهيد، آشكار است كه بندگى حقّ تعالى در روز قيامت كه روز فزع اكبر و فرا رسيدن بزرگترين هول و وحشت است انسان را از عذاب خداوند مانع و نگه دار است.  7-  آن را چراغ اندرون گورهاى خويش گردانيد، ما مى دانيم چگونه بندگى و فرمانبردارى خداوند انسان را براى پذيرش انوار علوى و اسرار الهى كه موجب رهايى از تاريكى خانه گور و عذاب آخرت است مستعدّ و آماده مى گرداند، و در حديث است كه: كار نيك گور نيكوكار را مانند چراغى كه در تاريكى بتابد روشن مى كند، واژه مصابيح (چراغها) را به مناسبت روشنى آنها براى طاعت و فرمانبردارى خداوند استعاره فرموده است.  8-  همچنين طاعت پروردگار براى وحشت طولانى قبر مايه سكون خاطر است كه انسان به آن انس مى گيرد، چنان كه روايت شده است: كار نيك و خلق نيكو دارنده آن را پس از مرگ به صورت جوانى زيبا روى و پاكيزه جامه و خوشبوى ديدار، و به او سلام مى كند، او مى گويد تو كيستى وى پاسخ مى دهد: من خلق نيكو و يا عمل نيك تو هستم. و حاصل روايت مذكور اين است كه طاعت حقّ تعالى سبب آرامش خاطر از وحشت و هراس آخرت مى گردد، زيرا ترس و وحشت در جايى به انسان دست مى دهد كه او از آن غافل بوده، و انتظار آن را نداشته است، و براى انتقال به آن جا آماده نشده، و دلبسته وطن پيشين و كسان خود بوده، و همه انس خويش را به آنها منحصر كرده باشد، امّا اهل طاعت و فرمانبرداران اوامر حقّ پيوسته در انديشه سراى آخرت و در ياد خانه اى هستند كه بدان انتقال خواهند يافت، به انس با پروردگار اعتماد و اطمينان مى يابند، و به ذات او توجّه مى كنند، از اين رو انس خود را هميشه به او منحصر ساخته و شادى آنها پيوسته براى وصول به لقاى اوست، و اعتقادشان در اين دنيا اين است كه: فقط بدنهايشان با مردم دنيا همسايگى دارد، و برخى از اينان از مردم بريده دورى و گوشه نشينى اختيار مى كنند، بنا بر اين سزاوار است كه ترس و وحشت آخرت دامنگير آنها نشود، و اعمال آنها هول و هراسى را كه ممكن است عارض آنان گردد از ميان ببرد، البتّه چون انسان در دنيا نمى تواند حقيقة چگونگى زندگى پس از مرگ را تصوّر كند و بشناسد ناگزير از آن بيمى در دل خود احساس مى كند ليكن پرتو انوار قدسى و انس با پروردگار اين بيم را از دل مى زدايد.  9-  و نيز فرمانبردارى حقّ تعالى را وسيله رهايى از اندوههايى كه در طول سفر آخرت داريد قرار دهيد، يعنى طاعت خدا را از رنجها و اندوههاى منازل آخرت و هول و هراس آن مايه گشايش و آسايش خود گردانيد.  10-  طاعت خداوند سبب محافظت از مهلكه هايى است كه احاطه دارد، اين مهلكه ها عبارت از صفات زشت و عادتهاى ناپسندى است كه موجب نابودى انسان است، و مراد از اكتناف، احاطه اين مخاطرات بر نفس آدمى است به گونه اى كه جز طاعت خداوند و فرمانبردارى از اوامر او چيز ديگرى نمى تواند انسان را از اين گرفتاريها برهاند، مقصود از جمله مخاوف متوقّعة (بيمهايى كه مورد انتظار است) هول و هراس آخرت و گرمى آتش آن است.  11-  طاعت و پرهيزگارى باعث مى شود سختيها و گرفتاريهايى كه به انسان نزديك شده است از او دور گردد. و در بسيارى از جاها طاعت به تقوا تعبير مى شود هر چند در برخى موارد طاعت اخصّ از تقوا مى باشد، در هر حال اين كه با فرمانبردارى از اوامر خداوند سختيهاى آخرت از انسان دور مى شود روشن است، امّا دور شدن آنها از انسان در ايّام زندگى دنيا به سبب اين است كه پرهيزگاران بيش از كسان ديگر از بديها و شرور ديگران سالم و در امان مى مانند، براى اين كه آنان خود را از آميختگى با مردم به دور داشته و به خاطر متاع دنيا با آنها كشمكش و نزاعى ندارند، و هم بدين سبب كه دنيا را دشمن مى دارند، زيرا دوستى و حرص دنيا سرچشمه تمامى بديها و سختيهاست.  12-  طاعت الهى امورى را كه تلخ و رنج آور است شيرين و گوارا مى سازد، اين امور يا مربوط به آخرت است مانند تكاليف عبادى و آشكار است كه وظايف عبادى از نظر پرهيزگاران و اهل طاعت از هر چيز ديگر شيرين تر و لذّت بخش تر است، اگر چه اينها در ابتداى كار، و آغاز سلوك در راه حقّ در كام او تلخ، و تحمّل آنها بر او و همه نادانها سنگين و دشوار بوده و هست، و يا اين كه مربوط به امور دنياست مانند تهيدستى و لختى و گرسنگى، و اينها چنان كه مى دانيم نشانه و شعار پرهيزگاران بوده، و در كام آنان اين ناكاميها از هر چيزى شيرين تر، و از هر شعارى برگزيده تر است هر چند در آغاز سلوك و پيش از رسيدن به ثمرات تقوا، اين محروميّتها در مذاق آنان تلخ و ناگوار بوده است.  13-  فرمانبردارى از دستورهاى الهى موجب رهايى او از امواج ناملايماتى است كه پيش از اين پى در پى او را فرا گرفته بود، واژه امواج را براى وضع نامطلوب بدنى و ملكات زشت اخلاقى استعاره فرموده است، همان ملكات و صفات زشتى كه اگر در نفس آدمى زياد و انبوه شود، آن را در اقيانوس عذاب الهى غرق و نابود خواهد ساخت، و بديهى است كه رعايت تقوا باعث رهايى نفس از ناهنجارى و محو صفات زشت از صفحه ضمير او مى گردد، هر چند اين تيرگيها بسيار باشد.  14-  طاعت خداوند سبب آسانى امور دشوارى مى گردد كه پيش از اين آنان را رنج مى داده است، زيرا هنگامى كه پرهيزگاران در باره هدف هستى خود مى انديشند هر امر دشوارى از امور دنيا كه بر ديگران سخت و مشكل است بر آنان آسان خواهد شد، مانند تنگدستى و بيمارى و شدايد ديگر، همچنين هر امر سختى از امور آخرت كه در آغاز تكليف بر اثر نداشتن بينش لازم مايه رنج و تعب آنها بوده بر آنان سهل و گوارا خواهد گرديد.  15-  فرمانبردارى از دستورهاى خداوند سبب مى شود كه پروردگار باران بخشش و كرامت خود را به فراوانى بر آنان ببارد، منظور از بارش كرامت در جمله و هطلت عليه الكرامة كمالات نفسانى پايدارى است كه انسان بدانها متمتّع و كامياب مى گردد، و چون افاضه اين كمالات شباهت به ريزش باران دارد، لذا واژه هطل (باران شديد دانه درشت) را براى افاضه آنها استعاره و به كرامت اسناد داده است، همچنين واژه قحوط (خشكسالى) براى نايابى و عدم افاضه كرامت الهى پيش از آن كه از طريق تقوا شايستگى پيدا كنند استعاره گرديده است.  16-  طاعت الهى باعث مى شود تا خداوند كسانى را كه پيش از اين به سبب عدم تقوا شايستگى شمول رحمت او را نداشته اند نيز با افاضه كمالات نفسانى و نعمات باطنى مورد رحمت و عطوفت خود قرار دهد، واژه تحدّب (مهربانى) براى اراده ترحّم و يا آثار آن، و نيز كلمه نفور (رميدن) براى عدم وجود آثار مذكور پيش از آراستگى آنان به تقوا استعاره شده است.  17-  فرمانبردارى پروردگار سبب مى شود نعمتهاى خداوند كه پيش از اين از آنها محروم بوده به سوى او روان گردد، واژه تفجّر (جريان يافتن) براى پخش انواع نعمتهاى دنيوى و اخروى استعاره شده، و خداوند متعال در اين باره فرموده است: «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ»، همچنين واژه نضوب (فرو رفتن آب در زمين) براى عدم وجود اين نعمتها پيش از شايستگى و پرهيزگارى او استعاره گرديده، و وجه مناسبت در هر دو استعاره شبيه بودن نعمت به آب است.  18-  فرمانبردارى و پرهيزگارى موجب باريدن بركت پس از كميابى آن است، واژه و بل (بارش شديد) براى بسيارى ريزش بركت پس از به دست آوردن شايستگى و پرهيزگارى استعاره شده، و واژه رذاذ (نم نم باريدن) براى كمى بركت پيش از اختيار طاعت و تقوا استعاره گرديده است، مناسبت استعاره مذكور در اين جا نيز به سبب مشابهت بركت به باران است. اين كه پرهيزگارى سبب مزيد افاضات ربّانى به كسانى است كه داراى يكى از كمالات نفسانى باشند روشن است، چنان كه اگر كسى خويشتن را به علم و دانش آراسته كرده ولى زهد و عبادت را پيشه نساخته اگر راه پرهيزگارى و فرمانبردارى خدا را در پيش گيرد به زهد و عبادت نيز دست مى يابد.  امير مؤمنان (ع) پس از بيان فضيلتهاى طاعت و تقوا و ترغيب مردم در رو آوردن به آنها همچنان به ادامه اين مطلب پرداخته، و از نظر نعمتهاى ديگرى كه خداوند بخشايشگر بر بندگان ارزانى داشته است، آنان را به فرمانبردارى و پرهيزگارى تشويق مى كند، از جمله اين كه خداوند با پند و اندرزهاى خود بندگانش را بهره مند مى سازد، يعنى آنها را به سوى بهشت خويش مى كشاند، و به عطا و بخشش خود ترغيب مى كند، و با فرستادن پيامبر به سوى بندگان آنان را اندرز مى دهد و با نعمتهاى خويش به آنان احسان و انعام مى فرمايد، چنان كه خداوند متعال در چندين جاى كتاب خود فرموده است: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ».  امام (ع) پس از اين دستور مى دهد كه نفس خود را براى عبادت و بندگى خداوند رام و خوار سازيد و حقّ خدا را ادا كنيد همان حقّى كه آن را از بندگان مى خواهد و عبارت از طاعت و فرمانبردارى خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 270 أمّا بعد فإنّي أوصيكم بتقوى اللّه الّذي ابتدء خلقكم، و إليه يكون معادكم، و به نجاح طلبتكم، و إليه منتهى رغبتكم، و نحوه قصد سبيلكم، و إليه مرامي مفزعكم، فإنّ تقوى اللّه دواء داء قلوبكم، و بصر عمى أفئدتكم، و شفاء مرض أجسادكم، و صلاح فساد صدوركم و طهور دنس أنفسكم، و جلاء غشاء أبصاركم، و أمن فزع جاشكم، و ضياء سواد ظلمتكم. فاجعلوا طاعة اللّه شعارا دون دثاركم، و دخيلا دون شعاركم، و لطيفا بين أضلاعكم، و أميرا فوق أموركم، و منهلا لحين ورودكم، و شفيعا لدرك طلبتكم، و جنّة ليوم فزعكم، و مصابيح لبطون قبوركم، و سكنا لطول وحشتكم، و نفسا لكرب مواطنكم. فإنّ طاعة اللّه حرز من متالف مكتنفة، و مخاوف متوقّعة، و أوار نيران موقدة، فمن أخذ بالتّقوى غربت «عزبت خ» عنه الشّدايد بعد دنوّها، و احلولت له الامور بعد مرارتها، و انفرجت عنه الأمواج بعد تراكمها، و أسهلت له الصّعاب بعد انصابها، و هطلت عليه الكرامة بعد قحوطها، و تحدّبت عليه الرّحمة بعد نفورها، و تفجّرت عليه النّعم بعد نضوبها، و وبلت عليه البركة بعد إرذاذها. فاتّقوا اللّه الّذي نفعكم بموعظته، و وعظكم برسالته، و امتنّ عليكم بنعمته، فعبّدوا أنفسكم لعبادته، و اخرجوا إليه من حقّ طاعته. (48038- 47814)اللغة:و (الطلبة) بكسر الّام ما طلبته. و (غشاء) أبصاركم في بعض النسخ بالغين المعجمة و المدّ وزان كساء و هو الغطاء قال تعالى  «فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ»  أى جعلنا على أبصارهم غشاوة و غطاء و في بعضها بالعين المهملة و القصر سوء البصر بالليل و النّهار مصدر عشى يقال عشى عشى من باب تعب ضعف بصره فهو أعشى و المرأة عشواء، و (الجاش) القلب.و (الشّعار) الثّوب الملاصق للبدن و هو الذي يلي شعر الجسد و (الدّثار) ما فوق الشّعار من الثياب و (دخلة) الرّجل و دخله و دخيلته و دخيله نيّته و مذهبه و خلده و (المنهل) المشرب و الشرب و الموضع الذى فيه المشرب و (الطلبة) بكسر اللّام كالطلب محرّكة اسم من طالبه بحقه مطالبة، و قال الشارح المعتزلي: الطلبة ما طلبته من شيء فيكون اسم عين.و (النفس) محرّكة اسم وضع موضع المصدر الحقيقي من نفس تنفيسا و نفسا أى فرّج تفريجا و (الاوار) بضمّ الهمزة وزان غراب حرّ النّار و الشّمس و العطش و اللهب و (هطل) السّماء تهطل من باب ضرب امطرت هطلا و هو بالفتح تتابع المطر المتفرّق العظيم القطر و المطر الضعيف الدائم و (نضب) الماء نضوبا غار و (وبلت) السماء تبل امطرت وابلا و هو المطر الشديد الضخم القطر و (ارذّت) السماء بتشديد الذال المعجمة أمطرت رذاذا، و هو بالفتح كسحاب المطر الضّعيف أو الساكن الدائم الصغار القطر كالغبار.الاعراب:و الفاء في قوله فانّ تقوى اللّه للتعليل، و في قوله: فاجعلوا فصيحة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 274 المعنى:(أمّا بعد فانّى اوصيكم) عباد اللّه (ب) ما لا أزال اوصيكم به أعنى (تقوى اللّه الذى ابتدء خلقكم) و فى الاتيان بهذه الجملة و ما يتلوها من الجملات الوصفية تعظيم لشأنه عزّ و جلّ و تأكيد للغرض المسوق له الكلام، لأنّ العلم باتّصافه بهذه الصفات يوجب مزيد الملازمة بالتقوى و المواظبة على أوامره و نواهيه عزّ و تعالى.و المراد بهذه الجملة انّ اللّه الذى حباكم خلعة الخلقة و أخرجكم من العدم و أفاض عليكم نعمة الوجود الّتي هى أصل جميع النّعم صغيرها و كبيرها و جليلها و حقيرها أحرى بأن يخشى منه و يتّقى و لا يقابل نعمه العظام بالكفران و آلائه الجسام بالتّمرّد و الطغيان. (و إليه يكون معادكم) أى عودكم و رجوعكم يوم حشركم و نشركم، فانّ الكلّ إليه راجعون فيجازيهم بما كانوا يعملون، و أمّا الذين اتّقوا، فأولئك هم الفائزون و أما الذين ظلموا فلا ينفع معذرتهم و لا هم يستعتبون كما قال عزّ من قائل: «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي ظِلالٍ وَ عُيُونٍ. وَ فَواكِهَ مِمَّا يَشْتَهُونَ. كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِيئاً بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» . (و به نجاح طلبتكم و إليه منتهى رغبتكم) أى الظفر بمطالبكم و قضاء مقاصدكم و نيل حوائجكم، فانّه تعالى قاضى حوائج السائلين و منجح طلبات الرّاغبين، و من كان هذا شأنه يجب أن يطاع و يعبد لا أن يعصى لحكمه و يتمرّد. (و نحوه قصد سبيلكم) لأنّه منتهى سير السالكين و غاية مراد المريدين، فلا بدّ من سلوك صراطه المستقيم المؤدّى إلى قربه و زلفاه، و هو صراط الملازمين لطاعته و تقواه و أمّا غيرهم فانّهم عن الصراط لناكبون، و عن لقائه محرومون.تشبيه (و إليه مرامى مفزعكم) يعنى إذا دهمكم الخوف و الفزع ترميكم الأفزاع نحوه، لأنه يجيب المضطرّ إذا دعاه و يكشف السوء عنه إذا ناداه.و فى الحديث ليس وراء اللّه مرمى، قال الطريحي: أى مقصد ترمى إليه الامال و يوجه نحوه الرّجاء، تشبيها بالهدف الّتي ترمى إليها السّهام، و إذا كان شأنه العزيز انّه إذا فاجاكم الفزع فاليه تضرّعون، و إذا مسّكم الضرّ فاليه تجأرون، فلا بدّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 275 من أن يطاع و لا يعصى و يذكر و لا ينسى.ثمّ لمّا وصف اللّه عزّ و علا بأوصاف توجب منه الاتّقاء أردفه بالتنبيه على منافع التّقوى و الثمرات المترتّبة عليها في الدّين و الدّنيا لمزيد الحثّ و الترغيب إليها فقال: (فانّ تقوى اللّه دواء داء قلوبكم) يعنى أنّها رافعة للأمراض القلبيّة و الرّزائل النّفسانية الموبقة من البخل و الحسد و النفاق و العداوة و البغضاء و غيرها، لأنها مضادّة لها كما أنّ الدواء ضدّ الدّاء (و بصر عمى افئدتكم) بيان ذلك أنّ حصول وصف العمى للأعمى لمّا كان موجبا لعجزه عن إدراكه للمحسوسات، و سببا لضلاله عن الطريق، فكذلك حصول هذا الوصف للأفئدة الناشي من اتّباع الهوى و الانهماك في الشهوات، موجب لقصورها عن إدراك المعقولات، و عن الاهتدا إلى الصراط المستقيم.و كما أنّ بحسّ البصر يرتفع عمى الأبصار الظاهرة و يحصل إدراك المحسوسات فكذلك بالتقوى يرتفع عمى الأفئدة و يتمكّن من إدراك المعقولات و يهتدى إلى الصراط المستقيم، لكونها مانعة من متابعة الهوى و انهماك الشهوات الموجبين لعماها، و هذا معنى كونها بصرا لعمى أبصار الأفئدة.روى في الصافي في تفسير قوله تعالى  «أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ» من التوحيد و الخصال عن السجاد عليه السّلام أنّ للعبد أربع أعين: عينان يبصر بهما أمر دينه و دنياه، و عينان يبصر بهما أمر آخرته، فاذا أراد اللّه بعبد خيرا فتح اللّه له العينين اللّتين في قلبه فأبصر بهما الغيب و أمر آخرته، و إذا أراد اللّه به غير ذلك ترك القلب بما فيه.و فيه من الكافي عن الصادق عليه السّلام إنّما شيعتنا أصحاب الأربعة أعين: عينان في الرّأس، و عينان في القلب، ألا و إنّ الخلايق كلّهم كذلك إلّا أنّ اللّه عزّ و جلّ فتح أبصاركم و أعمى أبصارهم. (و شفاء مرض أجسادكم) هذا وارد مورد الغالب، لأنّ عمدة سبب المرض هو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 276 الشبع و البطنة و أهل التقوى لكونه متّصفا بقلّة الأكل و قناعته بالحلال حسبما عرفت في الخطبة المأة و الثانية و التّسعين و شرحها يسلم جسده غالبا من الأمراض و الأسقام.و يرشد إلى ذلك ما رواه المحدّث الجزائرى في زهر الرّبيع أنّ حكيما نصرانيا دخل على الصادق عليه السّلام فقال: أ فى كتاب ربّكم أم فى سنّة نبيّكم شيء من الطب؟ فقال: أما في كتاب ربّنا فقوله تعالى  «كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا» و أما في سنّة نبيّنا: الاسراف في الاكل رأس كلّ داء و الحميّة منه أصل كلّ دواء.و فيه أيضا عنه عليه السّلام أنه لو سئل أهل القبور عن السبب و العلّة في موتهم لقال اكثرهم: التخمة.و فيه أيضا قال: و روى أنّ المؤمن ياكل في معاء واحد و الكافر يا كل في سبعة أمعاء.و قد تقدّم في شرح الفصل الثاني من الخطبة المأة و التاسعة و الخمسين فصل واف في فوايد الجوع و آفات الشّبع فليراجع ثمة. (و صلاح فساد صدوركم) لأنّ فساد الصدور و هو كونها ساقطة عن الاعتبار خالية عن المنفعة إنّما ينشأ من طريان ما يفسدها من الغلّ و الحقد و الحسد و نحوها من الوساوس النّفسانية عليها، و بالتقوى يرتفع هذه كلّها و يحصل صلاحها، و به يظهر أيضا معنى قوله: (و طهور دنس أنفسكم) لأنّ هذه الطوارى أيضا أوساخ موجبة لتدنّس النّفوس بها، و التقوى مطهرة لذلك الدّنس و الوسخ. (و جلاء غشاء أبصاركم) يعنى أنّ التّقوى تجلو و تكشف غطاء أبصار البصاير و تستعدّ بذلك لادراك المعقولات، كما أنّ الباصرة إذا ارتفع حجابها و انجلى غشاوتها تصلح لادراك المبصرات. (و أمن فزع جاشكم) إذ بها تحصل قوّة القلب في الدّنيا، و هى أمان من أفزاع يوم القيامة و أخاويفها كما قال تعالى في سورة الأعراف «فَمَنِ اتَّقى وَ أَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 277 و في سورة النّمل  «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ»  و في سورة الأنبياء «لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ وَ تَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ هذا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»  (و ضياء سواد ظلمتكم) الظاهر أنّ المراد بالظلمة هو ظلمة القلوب الحاصلة لها من اكتساب الاثام و انهماك الشهوات، فانّ المعاصى توجب ظلمة القلب و اسوداد الوجه، و بالتّقوى و الطاعة يحصل له نور و ضياء و استعداد لقبول الافاضات الالهيّة، هذا.و لا يخفى ما في هذه الفقرة و ما تقدّمت عليها من الفقرات السّبع من حسن المطابقة و لطفها.و لمّا أوصى بالتّقوى و رغّب فيها بالتنبيه على ما يترتّب عليها من الثمرات العظيمة أكّد ذلك بالأمر بملازمة الطاعة المحصّلة لها و بالغ في المواظبة عليها فقال: (فاجعلوا طاعة اللّه شعارا دون دثاركم) أى بمنزلة الشّعار الملاصق للبدن لا الدّثار الذى فوق الشعار، و هو إشارة إلى المواظبة عليها باطنا لا ظاهرا فقط، و أكّد استبطانها بقوله: (و دخيلا دون شعاركم) أى داخلا في باطنكم تحت الشعار، و بقوله  (و لطيفا بين أضلاعكم) و هو غاية المبالغة في ادخالها في الباطن، و آكد دلالة عليه من سابقيه و الغرض منه جعلها مكنونا في الخلد متمكّنا في القلوب.و قوله: (و أميرا فوق اموركم) أى يكون ورودكم و صدوركم في اموركم الدنيويّة بأمره و نهيه كساير الامراء بالنّسبة إلى الرّعيّة. (و منهلا لحين ورودكم) أى مشربا تشربون من صفوها و عذبها حين الورود يوم القيامة كما قال عزّ من قائل «إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً. عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجِيراً». (و شفيعا لدرك طلبتكم) أى واسطة و وسيلة لادراك مطالبكم الدّنيويّة و الاخروية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 278 إذ بالتّقوى و الطاعة يحصل الاستعداد لدركها كما قال تعالى  «فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ وَ أَقِيمُوا الشَّهادَةَ لِلَّهِ ذلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ»  فقد دلّ قوله: يجعل له مخرجا، على أنّها حصن حصين و حرز حريز بها يحصل النّجاة من الشدائد و الوقاية من المكاره، و قوله: و يرزقه من حيث لا يحتسب على أنّها كنز كاف بها يدرك المطالب و يفاز بالمارب، و قوله: و من يتوكل على اللّه فهو حسبه، على أنّه تعالى كاف لمن توكّل عليه و اكتفاه، قادر على إنجاح ما يبتغيه و يتمنّاه (و جنّة ليوم فزعكم) أى وقاية يوم القيامة من النّار و غضب الجبّار كما قال تعالى «ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا».و مصابيح لبطون قبوركم) فانّ القبر بيت الظّلمة، و العمل الصّالح يضيء قبر صاحبه كما يضيء المصباح الظلمة على ما جاء في الخبر. (و سكنا لطول وحشتكم) أي في القبور فانّها بيت الغربة و الوحدة و الوحشة و الأعمال الصّالحة كما ورد في أخبار كثيرة تتصوّر في صور حسنة يستأنس بها صاحبها و يسكن إليها و يطيب بها نفسه و يرفع عنه وحشة القبر.روى في الكافي بسنده عن سالم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ما من موضع قبر إلّا و هو ينطق كلّ يوم ثلاث مرّات: أنا بيت التراب أنا بيت البلا أنا بيت الدّود.قال عليه السّلام: فاذا دخله عبد مؤمن قال مرحبا و أهلا أما و اللّه لقد كنت احبّك و أنت تمشي على ظهري فكيف إذا دخلت بطنى فسترى ذلك.قال: فيفسح له مدّ البصر و يفتح له باب يرى مقعده من الجنّة.قال: و يخرج من ذلك رجل لم تر عيناه شيئا قطّ أحسن منه فيقول: يا عبد اللّه ما رأيت شيئا قط أحسن منك فيقول: أنا رأيك الحسن الّذى كنت عليه و عملك الصّالح الّذى كنت تعمله قال: ثمّ يؤخذ روحه فتوضع في الجنّة حيث رأى منزله ثمّ يقال له: نم قرير العين فلا تزال نفحة من الجنّة يصيب جسده و يجد لذّتها و طيبها حتّى يبعث. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 279 و فى البحار من المحاسن باسناده عن أبي بصير عن أحدهما عليها السّلام قال: إذا مات العبد المؤمن دخل معه في قبره ستّة صور فيهنّ صورة أحسنهنّ وجها و أبهاهنّ هيئة و أطيبهنّ ريحا و أنظفهنّ صورة.قال: فيقف صورة عن يمينه و اخرى عن يساره و اخرى بين يديه و اخرى خلفه و اخرى عند رجله، و تقف الّتى هي أحسنهنّ فوق «رأسه ظ»، فان اتى عن يمينه منعته الّتى عن يمينه، ثم كذلك إلى أن يؤتى من الجهات السّتّ قال: فتقول أحسنهنّ صورة: و من أنتم جزاكم اللّه خيرا؟ فتقول الّتى عن يساره: أنا الزكاة، و تقول الّتي بين يديه: أنا الصّيام، و تقول الّتي خلفه: أنا الحجّ و العمرة، و تقول الّتي عند رجليه: أنا برّ من وصلت من إخوانك، ثمّ يقلن: من أنت فأنت أحسننا وجها و أطيبنا ريحا و أبهانا هيئة؟ فتقول: أنا الولاية لال محمّد صلوات اللّه عليهم أجمعين. (و نفسا لكرب مواطنكم) أى سعة و روحا لكرب منازل الاخرة و مواقف القيامة (فانّ طاعة اللّه حرز من متالف مكتنفة) أى عوذة من المهالك المحيطة (و مخاوف متوقّعة) أى مخاوف الاخرة المنتظره الوقوع (و آوار نيران موقدة) أراد به حرّ نار الجحيم. (فمن أخذ بالتّقوى) و عمل صالحا (غربت) أى بعدت و غابت (عنه الشّدائد بعد دنوّها) أى شدايد الاخرة و أهاويلها، و يجوز أن يراد بها الأعمّ لأنّ المتّقى بقناعته و خفّة مؤنته و اعتزاله من مخالطة أبناء الدّنيا و مجالستهم سالم غالبا من المحن و الشّدايد و ايذاء أبناء النّوع. (و احلولت له الامور بعد مرارتها) أى صارت الأمرار الدّنيوية و الاخروية حلوا له، أمّا الدّنيوية كضيق العيش و الجوع و الفقر و العرى و ما ضاهاها فلما له من الرّضا بالقضاء، و أما الاخروية كمشاقّ الطاعات و العبادات فلكونها أحلى و ألذّ عنده من كلّ شيء و إن كان مرّا في ذوقه في مبدء السلوك، و ذلك لما له من علم اليقين بأنّ هذه المشقّة القليلة توجب راحة طويلة، و تلك المرارة اليسيرة تجلب لذّة دائمة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 280 (و انفرجت عنه الأمواج بعد تراكمها) أى انكشفت عنه أمواج الفتن الدّنيوية بعد تراكمها و كثرتها، و ذلك لأنّ الاخذ بالتقوى لكونه بمعزل من الدّنيا و أهلها سالم من الفتن و المحن التي ابتلي بها أهلها. (و أسهلت له الصّعاب بعد انصبابها) أى صارت الامور الصعبة و المشاق النفسانية سهلة له بعد ايقاعها اياه في النصب و التعب، و ذلك لما عرفت آنفا من أنّ المتّقى لمعرفته بعظم ما يترتّب على طاعته و تقواه من الثمرات الاخروية يسهل عليه كلّ خطب و يهون له الشدائد استعاره مكنية- استعاره تخييلية- استعاره ترشيحية (و هطلت عليه الكرامة بعد قحوطها) شبه كرامة اللّه سبحانه الشاملة للمتقى بالمطر العظيم القطر المتتابع على سبيل الاستعارة المكنية، و إثبات الهطل تخييل و القحوط ترشيح. و نظيرها الفقرتان المتقدّمتان فانهما أيضا من قبيل الاستعارة المكنية التخييلية الترشيحية.و المراد أنّ أهل التقوى انصبت عليه و تتابعت في حقه كرامة اللّه العزيز عزّ و جلّ بسبب اتصافه بالتقوى بعد احتباسها و منعها عنه، و ذلك قبل أن يستعدّ بالتقوى لها و يشهد بذلك أي بافاضة كرامته على المتقي صريحا نصّ قوله سبحانه «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ» . (و تحدبت عليه الرحمة بعد نفورها) أى تعطفت عليه الرحمة الالهية بعد ما كانت نافرة عنه حين ما لم يكن متصفا بالتقوى و مستعدا لها، و هذه الفقرة أيضا مثل سوابقها حيث شبه الرحمة بالناقة العاطفة على ولدها على سبيل الاستعارة بالكناية و أثبت التحدّب تخييلا و النفور ترشيحا.استعاره مكنية- استعاره تخييلية- استعاره ترشيحية- مجاز مرسل- استعاره تبعية (و تفجّرت عليه النّعم بعد نضوبها) إمّا استعارة مكنية مثل ما مرّت تشبيها للنعم بالينابيع الجارية المنفجرة، فيكون ذكر التفجّر و النضوب تخييلا و ترشيحا، أى انفجرت عليه ينابيع النعم بعد اغورارها.و يجوز أن يراد بالتفجر التتابع بعلاقة الملازمة فيكون مجازا مرسلا، و النعم قرينة التجوز أو اريد بالتفجر الافاضة و الجامع التتابع و الدوام فيكون استعارة تبعية و على هذين الاحتمالين فيراد بالنضوب الفقدان مجازا و لا يخفى على المتدبّر أنّ هذين الاحتمالين يأتيان أيضا في بعض القراين المتقدّمة كالقرينة المتأخّرة أعنى قوله: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 281 استعاره بالكناية- استعاره تخييلية- استعاره ترشيحية- استعاره تبعية- مجاز مرسل (و وبلت عليه البركة بعد ارذاذها) فيجوز أن تكون الاستعارة بالكناية بأن يشبه البركة بالمطر الشديد العظيم القطر و الوبل و الارذاذ تخييل و ترشيح، و أن تكون استعارة تبعية بأن يستعار الوبل للفيض الكثير و الجامع الكثرة، و أن يكون مجازا مرسلا و يراد بالوبل النزول، و على التقديرين فيراد بالارذاذ القلّة و الضعف مجازا.ثمّ بعد التنبيه على جملة من ثمرات التقوى و المنافع العظيمة المترتّبة عليها عاد إلى الأمر بها تأكيدا و تقوية لما قدّم فقال: (فاتّقوا اللّه الذي نفعكم بموعظته) و هى ما وعظكم بها في كتابه المبين و لسان نبيّه الأمين و هداكم بها إلى الجنّة و أنقذكم بها من النار و أىّ منفعة أعظم من هذه و أنفع. (و وعظكم برسالته) التي بعث بها رسله و لم يبق عذر لعاذر بعد مواعظهم البليغة في ترك التقوى و الطاعة. (و امتنّ عليكم بنعمته) الغير المحصاة التي لا يجوز للعاقل أن يقابلها بالكفران و يكافئها بترك التقوى و الطاعة و العصيان. (فعبّدوا أنفسكم لعبادته) أى ذللوها لحمل أثقال العبادة. (و اخرجوا إليه من حقّ طاعته) أى من طاعته التي هو حق عليكم و ثابت في ذمتكم، أو من طاعته التي حقيق به عزّ و جلّ أى اخرجوا إليه من كمال طاعته التي يليق بحضرته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 282 الترجمة:اما پس از ثناى خدا پس بدرستى كه من وصيّت ميكنم شما را بتقوى و پرهيزكارى خداوندى كه ايجاد فرموده خلقت شما را و بسوى اوست بازگشت شماو با عنايت اوست رسيدن مطالب شما و بطرف اوست قصد راه شما و بسوى اوست نشانگاه فزع و خوف شما پس بدرستى كه تقوى دواى درد قلبهاى شماست، و چشم كورى دلهاى شما، و شفاى ناخوشى بدنهاى شما، و صلاح فساد سينهاى شما، و پاكيزگى كثافت نفسهاى شماست، و جلاى پردهاى بصرهاى شما، و خاطر جمعى خوف قلبهاى شما، و روشنى سياهى تاريكى قلب شما است.پس بگردانيد طاعت و عبادت پروردگار را لباس باطنى خودتان نه لباس ظاهرى و داخل در باطن خود نه شعار ظاهرى، و چيزى لطيف در ميان دندهاى خودتان، و أمير حكمران بالاى جميع كارهاى خودتان و محل آب خور از براى زمان ورود آن، و واسطه از براى درك مطالب خودتان، و سپر از براى روز فزع خود و چراغها از براى بطون قبرهاى خود، و مايه انس از براى طول وحشت خود، و فرج و راحت از براى اندوه و محنت مواطن خودتان.پس بدرستى كه طاعت خدا حرز است، از مهلكه هاى محيطه و از محلّهاى خوفى كه متوقعست و از حرارت آتشهاى روشن شده، پس كسى كه اخذ نمود تقوى را غايب شد از آن شدتها بعد از نزديكى آنها باو، و شيرين شد از براى او كارها بعد از تلخى آنها، و منكشف شد از او موجها بعد از تراكم و تلاطم آنها، و آسان شد از براى او كارهاى صعب بعد از مشقت انداختن آنها، و باريد باو باران هاى كرامت بعد از قحطى آن، و برگشت با مهربانى بر او رحمت خدا بعد از رميدن آن، و منفجر شد بر او چشمهاى نعمتها بعد از نايابى آنها، و باريد بأو باران بركت با شدّت بعد از ضعف و قلّت آن.پس پرهيز نمائيد از خدا چنان خداوندى كه نفع بخشيد بشما با موعظه بالغه خود، و موعظه فرمود بشما با رسالت رسولان خود، و منت گذاشت بر شما با نعمت فراوان خود، پس ذليل نمائيد نفسهاى خودتان را با بار عبادت او، و خارج شويد بسوى او از حق اطاعت او كه لايق حضرت او است.  
بخش ۳ : جایگاه دین اسلام [منبع]

فضلُ الإسلام‏ :
ثُمَّ إِنَّ هَذَا الْإِسْلَامَ دِينُ اللَّهِ الَّذِي اصْطَفَاهُ لِنَفْسِهِ وَ اصْطَنَعَهُ عَلَى عَيْنِهِ وَ أَصْفَاهُ خِيَرَةَ خَلْقِهِ وَ أَقَامَ دَعَائِمَهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ، أَذَلَّ الْأَدْيَانَ‏ بِعِزَّتِهِ وَ وَضَعَ الْمِلَلَ بِرَفْعِهِ وَ أَهَانَ أَعْدَاءَهُ بِكَرَامَتِهِ وَ خَذَلَ مُحَادِّيهِ بِنَصْرِهِ وَ هَدَمَ أَرْكَانَ الضَّلَالَةِ بِرُكْنِهِ وَ سَقَى مَنْ عَطِشَ مِنْ حِيَاضِهِ وَ أَتْأَقَ الْحِيَاضَ بِمَوَاتِحِهِ، ثُمَّ جَعَلَهُ لَا انْفِصَامَ لِعُرْوَتِهِ وَ لَا فَكَّ لِحَلْقَتِهِ وَ لَا انْهِدَامَ لِأَسَاسِهِ وَ لَا زَوَالَ لِدَعَائِمِهِ وَ لَا انْقِلَاعَ لِشَجَرَتِهِ وَ لَا انْقِطَاعَ لِمُدَّتِهِ وَ لَا عَفَاءَ لِشَرَائِعِهِ وَ لَا جَذَّ لِفُرُوعِهِ وَ لَا ضَنْكَ لِطُرُقِهِ وَ لَا وُعُوثَةَ لِسُهُولَتِهِ وَ لَا سَوَادَ لِوَضَحِهِ وَ لَا عِوَجَ لِانْتِصَابِهِ وَ لَا عَصَلَ فِي عُودِهِ وَ لَا وَعَثَ لِفَجِّهِ وَ لَا انْطِفَاءَ لِمَصَابِيحِهِ وَ لَا مَرَارَةَ لِحَلَاوَتِهِ، فَهُوَ دَعَائِمُ أَسَاخَ فِي الْحَقِّ أَسْنَاخَهَا وَ ثَبَّتَ لَهَا آسَاسَهَا وَ يَنَابِيعُ غَزُرَتْ عُيُونُهَا وَ مَصَابِيحُ شَبَّتْ نِيرَانُهَا وَ مَنَارٌ اقْتَدَى بِهَا سُفَّارُهَا وَ أَعْلَامٌ قُصِدَ بِهَا فِجَاجُهَا وَ مَنَاهِلُ رَوِيَ بِهَا وُرَّادُهَا.
جَعَلَ اللَّهُ فِيهِ مُنْتَهَى رِضْوَانِهِ وَ ذِرْوَةَ دَعَائِمِهِ وَ سَنَامَ طَاعَتِهِ، فَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ وَثِيقُ الْأَرْكَانِ، رَفِيعُ الْبُنْيَانِ، مُنِيرُ الْبُرْهَانِ، مُضِي‏ءُ النِّيرَانِ، عَزِيزُ السُّلْطَانِ، مُشْرِفُ الْمَنَارِ، مُعْوِذُ الْمَثَارِ، فَشَرِّفُوهُ وَ اتَّبِعُوهُ وَ أَدُّوا إِلَيْهِ حَقَّهُ وَ ضَعُوهُ مَوَاضِعَهُ‏.

اصْفَاهُ خِيَرَةَ خَلْقِهِ : آن را (اسلام) به بهترين مخلوقش (محمّد صلی الله علیه وآله) اختصاص داد. 
مُحَادِّيهِ : جمع «محادّ»، دشمنان سر سختش، مخالفان شديد آن. 
الرُّكنْ : عزت و قدرت.
اتْاَقَ : پر ساخت، مملو كرد. 
الْمَوَاتِحِ : جمع «ماتح»، كشندگان آب از حوض. 
الْعَفَاء : كهنگى، اضمحلال. 
الْجَذّ : قطع كردن، بريدن، شكستن. 
الضَنْك : ضيق، تنگى. 
الْوُعُوثَة : دشوارى، صعوبت، يعنى سهولت و نرمى احكام اسلام آنچنان نيست كه مانند زمين نرم و سست، راه رفتن در آن مشكل و دشوار باشد. 
الْوَضَح : سپيده صبح. 
الْعَصَل : اعواجى كه اصلاح آن دشوار باشد. 
وَعَثَ الطَّرِيقُ : راه صعب العبور شد، «الوعث» : صعب العبور بودن راه. 
الْفَجّ : راه گشاد بين دو كوه. 
اسَاخَ : استوار كرد. 
الَاسْنَاخ : جمع «سنخ»، ريشه‏ ها. 
غَزُرَتْ : فراوان و زياد شد. 
شَبَّتْ نِيرَانُهَا : شعله‏ هايش بالا گرفت. 
الْمَنَار : ساختمان برج مانندى كه براى راهنمائى و هدايت افراد، آتشى بر آن مى‏ افروزند. 
السُّفّار : مسافران. 
الَاعْلَام : نشانه ‏هايى كه در بين راه جهت راهنمائى نصب مى ‏كنند. 
مُشْرِفُ الْمَنَارِ : منار بلند. 
الْمَثَار : مصدر ميمى از «ثار» به معنى اثاره (برانگيختن و به جوش و خروش در آوردن) است.  
مُحادّى : دشمنى كنندگان 
أتأقَ : پر از آب نمود 
مَواتح : جمع ماتح : كسى كه براى حوض آب مى‏ كشد 
عَفاء : كهنه شدن، از بين رفتن 
شَرايع : جمع شريعة : راه آب برداشتن 
جَذّ : بريدن 
وُعوثة : نرمى زمين بطورى كه‏ پاها در آن فرو رود 
وَضح : سفيدى صبح 
عَصَل : كجى سخت 
عُود : درخت 
أساخ : ثابت و محكم كرد 
أسناخ : جمع سنخ : اصل و ريشه 
غَزُرَت : بسيار شد، پر آب گشت 
شَبَّت : شعله ور و مرتفع شد 
رَوى : سيراب شده 
سَنام : بلندى، كوهان شتر 
مُعوِز : ندار، كمياب 
مَثار : برانگيخته شدن غبار  
۳. ويژگى هاى اسلام 
همانا اين اسلام، دين خداوندى است كه آن را براى خود برگزيد، و با ديده عنايت پروراند، و بهترين آفريدگان خود را مخصوص ابلاغ آن قرار داد. پايه هاى اسلام را بر محبّت خويش استوار كرد، و اديان و مذاهب گذشته(۱) را با عزّت آن، خوار كرد، و با سر بلند كردن آن، ديگر ملّت ها را بى مقدار كرد، و با محترم داشتن آن، دشمنان را خوار گردانيد، و با يارى كردن آن دشمنان سر سخت را شكست داد، و با نيرومند ساختن آن اركان گمراهى را درهم كوبيد، و تشنگان را از چشمه زلال آن سيراب كرد، و آبگيره هاى اسلام را پر آب كرد. 
خداوند اسلام را به گونه اى استحكام بخشيد كه پيوندهايش نگسلد، و حلقه هايش از هم جدا نشود، و ستون هايش خراب نگردد، در پايه هايش زوال راه نيابد، درخت وجودش از ريشه كنده نشود، زمانش پايان نگيرد، قوانينش كهنگى نپذيرد، شاخه هايش قطع نگردد، راه هايش تنگ و خراب نشود، و پيمودن راهش دشوار نباشد، تيرگى در روشنايى آن داخل نشود، و راه راست آن كجى نيابد، ستونهايش خم نشود، و گذرگاهش بدون دشوارى پيمودنى باشد، در چراغ اسلام خاموشى، و در شيرينى آن تلخى راه نيابد. 
اسلام ستون هاى استوارى است كه خداوند (پايه هاى) آن را در دل حق برقرار، و اساس و پايه آن را ثابت كرد، اسلام چشمه سارى است كه آب آن در فوران، چراغى است كه شعله هاى آن فروزان، و نشانه هميشه استوارى است كه روندگان راه حق با آن هدايت شوند، پرچمى است كه براى راهنمايى پويندگان راه خدا نصب گرديده، و آبشخورى است كه وارد شوندگان آن سيراب مى شوند. 
خداوند نهايت خشنودى خود را در اسلام قرار داده، و بزرگ ترين ستون هاى دينش، و بلندترين قلّه اطاعت او در اسلام جاى گرفته است، اسلام در پيشگاه خداوند، داراى ستون هايى مطمئن، بنايى بلند، راهنمايى هميشه روشن، شعله اى روشنى بخش، برهانى نيرومند، و نشانه اى بلند پايه است، كه در افتادن با آن ممكن نيست. پس اسلام را بزرگ بشماريد، از آن پيروى كنيد، حق آن را اداء نماييد، و در جايگاه شايسته خويش قرار دهيد.______________________________(۱). اشاره به علم: تئولوژى ‏THEOLOGY (اديان شناسى) و نقد پلوراليسم دينى، كه معتقدند همه اديان بر حق مى باشند.
/*-->*/
پس (از وصف تقوى و طاعت بدانيد) اين اسلام دين خدا است كه (غير آن پسند او نيست، و) آنرا براى (شناساندن) خود برگزيده، و بنظر عنايت خويش پروريده، و براى تبليغ آن بهترين آفريدگانش (حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله) را اختيار نموده، و ستونهايش (قواعد و احكامش) را روى پايه دوستى خويش بر پا داشته (پس دوستدار خدا پيرو احكام اسلام است).
به ارجمندى آن دينها را ذليل و خوار گردانيده (نسخ فرموده) و به بزرگى آن ملّتها را پست نموده، و به غلبه آن دشمنان را بى قدر و كوچك شمرده، و بيارى آن مخالفين را مغلوب ساخته، و به پايه (اصول و قوانين) آن پايه هاى گمراهى (عقائد نادرست) را ويران كرده، و تشنگان (علوم و معارف) را از حوضهاى آن سيراب نموده، و بوسيله كشندگان آب آن (أئمّه عليهم السّلام) حوضها را پر كرده (تفسير و تأويل آيات قرآن كريم و موارد احكام را بيان فرمود). پس طورى آنرا (محكم و استوار) قرار داده كه دسته آن جدا و حلقه آن باز شدنى نيست، و بنيانش ويران و ستونهايش خراب نمى گردد، و درخت آن كنده نخواهد شد، و مدّت آنرا پايانى نمى باشد (تا روز قيامت باقى و برقرار است و پيغمبرى مبعوث نمى گردد كه آنرا نسخ نمايد) و احكامش كهنه و شاخه هايش كنده نمى شود (هيچ دانائى با مبانى علمى در هيچ زمان نمى تواند درستى حكمى از احكامش را انكار كند) و راههايش تنگ و آسانيش دشوار و سفيدش سياه و راست بودنش كج و چوبش پيچيده و راه گشاده اش ريگستان و چراغهايش خاموش كرده و شيرينيش را تلخى نمى باشد. 
پس اسلام ستونهايى است كه پايه آنها را خداوند در حقّ كار گذارده است (باطل و نادرستى در آن راه ندارد) و بنيان آن ستونها را ثابت و استوار گردانيده، و چشمه هايى است كه نهرهاى آنها پر آب است، و چراغهايى كه روشنيهاى آنها تابان است، و نشانه اى كه روندگان بآن راه مى جويند (ادلّه و براهينى دارد كه علماء و دانشمندان بآنها استدلال ميكنند، چنانكه مسافر در بيابان از روى نشانه راه مى يابد) و علامتهايى كه بآنها راهها يافته ميشود، و آبشخورهائى كه واردين بآنها سيراب ميشوند (پيروان آن در دنيا و آخرت سعادتمندند). 
خداوند نهايت رضاء و خوشنوديش و برترين احكامش و بالاترين طاعت و فرمانبرداريش را در آن قرار داده است، پس پايه هاى اين دين نزد خدا استوار و بنايش بلند و دليلش آشكار و روشنيهايش درخشان و سلطنتش ارجمند و نشانه اش بلند است، و از بين بردنش ممكن نيست (كسيرا قدرت نابود كردن يا طعن زدن بر آن نيست). پس آنرا محترم و بزرگ داشته از آن پيروى نمائيد، و حقّ آنرا اداء كنيد (اوامر آنرا انجام داده گرد نواهيش نگرديد) و آنرا در مواضع خود قرار دهيد (هيچيك از احكامش را تغيير ندهيد كه در دنيا زيان ديده در آخرت گرفتار عذاب خواهيد شد). 
و اين اسلام دين خداست، كه آن را براى خود برگزيد و به نظر عنايت خويش در آن نگريست و پرورش داد. بهترين آفريدگان خود را براى تبليغ آن اختيار كرد. و ستونهاى آن را بر بنياد دوستى خود برپاى داشت و به عزت و غلبه او، دينهاى ديگر را خوار ساخت و با برافراشتن آن ملتهاى ديگر را فرو داشت. با گرامى داشت آن دشمنانش را پست نمود و با يارى كردن آن، معارضانش را فرو گذاشت. پايه هايش را محكم ساخت تا اركان گمراهى فرو ريزد. تشنه كامان را از آبگيرهاى آن سيراب نمود و آبگيرها را براى بردارندگان آب پر ساخت. 
سپس، آن را به گونه اى استوارى بخشيد كه دستگيره اش را گسستن نباشد و حلقه هايش را گشودن نبود و شالوده اش منهدم نگردد و ستونهايش فرو نيفتند و درختش از ريشه برنيايد و زمانش به پايان نرسد و قوانينش كهنه و محو و شاخه هايش بريده نگردد. و راههايش تنگ و گذار دشتهاى هموارش دشوار نشود و رنگ كدورت نگيرد و استقامتش كجى نپذيرد و چوب مستقيم آن خميده نگردد. راههاى گشاده اش به تنگنا بدل نشود و چراغهاى فروزانش خاموشى نگيرد. و شيرينيش به تلخى نگرايد. 
اسلام را ستونهايى است كه خدا پايه هايشان را بر بنيان حقيقت استوار ساخته. چشمه هايى است با جوشش فراوان و چراغهايى است با پرتوى تابان و نشانه هايى است كه مسافرانش بدان راه جويند و علامتهايى است براى گمگشتگان در راهها. و آبشخورى است كه هر كه بدان در آيد، سيراب شود. خداوند نهايت خشنودى و بلندترين نقطه ستونهاى اديان خود را در آن قرار داد. و عاليترين درجه اطاعت از خود را در پيروى آن نهاد. 
دين اسلام در نزد خدا دينى است با اركانى استوار و بنيانى رفيع و برهانى روشن و چراغى تابان و قدرتى پيروزمند و نشانه هايى بلند، كه كس را ياراى خلاف آن نيست. پس بزرگش داريد و پيرويش كنيد و حقش را ادا نماييد و در موضع عز خود جايش دهيد. 
(آگاه باشيد) اين اسلام آيينى است که خداوند آن را براى خود برگزيده و با عنايت خاص خويش آماده ساخته (و به آن فوق العاده اهميّت داده است) بهترين خلق خود (محمّد صلى الله عليه و آله) را براى تبليغ آن برگزيد و پايه هاى آن را بر محبّت خويش بنا نهاده، اديان و مذاهب ديگر را با عزّت و قدرت اسلام ضعيف کرد و ملل ديگر را با اعتلاى اسلام فرود آورد و با احترام و نفوذ آن، دشمنانش را خوار نمود. با يارى اسلام مخالفان سرسختش را درمانده ساخت و با تقويت آن ارکان ضلالت را در هم کوبيد. تشنگان را از سرچشمه زلال آن سيراب کرد و آبگاهش را پر آب نمود.
سپس اسلام را چنان قرار داد که هرگز دستگيره اش شکسته نشود و حلقه هايش از هم باز نگردد. اساسش ويرانى نپذيرد و ستونهايش فرو نريزد، درخت وجودش برکنده نشود، مدّتش پايان نگيرد، بر احکامش غبار کهنگى ننشيند و شاخه هايش قطع نگردد، راههايش خالى از تنگنا، آسان بودنش خالى از سستى و روشنايى اش خالى از تيرگى است. در طريق مستقيمش کژى راه نيابد و ستونش اعوجاج نپذيرد، در جاده هاى وسيع آن لغزندگى نباشد، چراغهايش هرگز خاموش نشود و شيرينى اش هيچ گاه تلخى ندارد، اسلام داراى ستونهايى است که خداوند آن را در اعماق حق استوار ساخته و اساس آن را ثابت قرار داده است. چشمه سارهايش پر آب و چراغهايش پرفروغ است. نشانه هاى هدايتى دارد که مسافران راه حق را رهنمون مى شود و پرچم هايى که براى هدايت پويندگان راه خدا نصب شده و آبگاه هايى که واردان بر آن سيراب مى شوند.
خداوند منتهاى خشنودى خود و بالاترين قلّه رفيع اطاعتش را در آن قرار داده است، لذا اسلام نزد خدا داراى پايه هاى محکم، بناى رفيع، دليل روشن، شعله اى نورافشان، قدرتى غير قابل شکست و نشانه هايى آشکار است و ستيز و مبارزه با آن امکان پذير نيست، بنابراين آن را گرامى داريد، از آن تبعيت کنيد، حقش را ادا نماييد و آن را در جايگاه شايسته اش قرار دهيد.
ديگر اين كه اين اسلام دين خداست كه آن را براى خود گزيد، و به ديده عنايت خويشش پروريد، و بهترين آفريدگان خود را مخصوص -رساندن- آن -به مردمان- گردانيد. ستونهاى آن را بر دوستى خود استوار داشت، و با عزت آن ديگر دينها را خوار، و به سربلندى آن ديگر ملتها را پست و بى مقدار، و به ارجمندى آن دشمنانش را بى اعتبار، و با يارى كردن آن مخالفانش را واگذارد، و يارى ننمود، و با استوارى پايه اش پايه هاى گمراهى را ويران فرمود. و تشنگان -حكمت- را از آبدانهايش سيراب كرد و آبگيرهاى -آن- را براى بردارندگان آب -معرفت- پر آب. 
پس چنانش برپا داشت كه نه دستاويزش بريدنى باشد، و نه حلقه هايش گشودنى، و نه پايه هايش ويران شدنى، و نه ستونهايش برافكندنى، و نه درخت آن از ريشه برآيد و نه زمانش به سرآيد. و نه راههايش پى سپر روزگار گردد و نه شاخه هايش بريدنى و نه راههايش تنگ و -ديرگذر-، و نه پيمودن همواريهايش دشوار. نه سپيدى روشنش را سياهى فرا گيرد، و نه راستى اش كجى پذيرد. چون چوب خشك خمش نتوان كرد، و گذرگاهش را بى دشوارى توان سپرد. چراغش نميرد و شيرينى اش چاشنى تلخى نگيرد. 
پس اسلام ستونهاست كه خدا پايه هايش را بر حق استوار كرد و اساس آن را پايدار كرد، و چشمه هاست نهرهايش پر آب و جوشان، و چراغهاست روشنايى آن تابان، و نشانه هاست كه ديده بدان نهند و از درّه هايش بگذرند، و آبشخورهاست كه در شوندگان بدان سيراب شوند. 
خدا نهايت خشنودى خود را در اسلام قرار داده و فرازترين نقطه ستونهاى -شرع- در اين دين ايستاده، و بالاترين مقام طاعتش را در پيروى آن نهاده پس اسلام نزد خدا استوار پايه است و افراشته بنيان، برهانش روشن است و روشنى اش تابان، قدرتش ارجمند است و نشانه هايش بلند و در افتادن با آن ناممكن -و مايه ريشخند-. پس آن را بزرگ بشماريد، و پيرويش كنيد و حق آن را بگزاريد، و در جايى كه شايسته آن است فرودش آريد. 
سپس (بدانيد) اين اسلام همان دين خداست كه آن را براى خود انتخاب كرد، و آن را به ديده عنايت پروريد، و بهترين خلق را براى ارائه آن برگزيد، و ستونهاى آن را بر پايه محبت خود استوار نمود. اديان را با عزت آن خوار كرد، و به رفعتش ساير آيين ها را به پستى نشاند، و به كرامتش دشمنان را ذلّت داد، به ياريش مخالفان را سركوب كرد، و به ركن قوى آن اركان گمراهى را نابود ساخت، تشنگان معنى را از حوضهايش سيراب نمود، و آبگاهش را با نيروى الهى آبكشان پر كرد. 
آن گاه اسلام را چنان قرار داد كه رشته اش نگسلد، حلقه هايش نگشايد، اساسش منهدم نگردد، اركانش زوال نپذيرد. درختش ريشه كن نشود، مدّتش به آخر نرسد، قوانينش كهنه و پوسيده نگردد، شاخه هايش قطع نگردد، راههايش تنگ نشود، آسانيش به دشوارى نرسد سپيدش سياه نگردد، قامت راستش كج نشود، چوبه اش نپيچد، و راهش صعب العبور نگردد، چراغهايش خاموش، و شيرينيش تلخ نشود. 
اسلام ستونهايى است كه خداوند پايه هايش را در حق كار گذاشته، و بنيان آن ستونها را محكم كرده، چشمه هايى است كه نهرهايش پر آب، و چراغهايى است كه نورش تابان، و مشعلگاهى است كه مسافران به آن راه جويند، و نشانه هايى است كه راهها به آن قصد مى شود، و آبشخورهايى است كه واردان به آن سيراب مى گردند. 
خداوند نهايت خشنودى، و برترين قوانين، و بالاترين مرتبه طاعت را در اسلام قرار داده. بنابر اين اركانش پا برجا، بنايش رفيع، برهانش نورانى، شعله اش فروزان، سلطنتش شكست ناپذير، و نشانه اش بلند، و ستيز با آن غير ممكن است. پس اسلام را محترم داريد و از آن پيروى نماييد. و حقّش را ادا كنيد، و آن را در جايگاه خود قرار دهيد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 695-686   ارزش والاى اسلام امام(علیه السلام) در این قسمت از خطبه، به بیان اهمیّت اسلام و عظمت این آیین مقدس مى پردازد و در واقع با این بخش آنچه را که درباره اطاعت و تقوا در بخش گذشته آمده بود، تکمیل مى کند، زیرا اطاعت و تقوا به پیروى آیین اسلام حاصل مى شود. در قسمت نخست این بخش، یازده صفت از اوصاف عظمت اسلام را بیان کرده، مى فرماید: «سپس (آگاه باشید) این اسلام آیینى است که خداوند آن را براى خود برگزیده و با عنایت خاص خویش آماده ساخته (و به آن فوق العاده اهمیّت داده است). بهترین خلق خود (محمد صلى الله علیه و آله) را براى تبلیغ آن برگزید و پایه هاى آن را بر محبّت خویش قرار داد»; (ثُمَّ إِنَّ هذَا الاِْسْلاَمَ دِینُ اللّهِ الَّذِی اصْطَفَاهُ لِنَفْسِهِ، وَ اصْطَنَعَهُ(1) عَلَى عَیْنِهِ، وَ أَصْفَاهُ خِیَرَةَ خَلْقِهِ، وَ أَقَامَ دَعَائِمَهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ). در این پنج وصف نخستین، در حقیقت ارکان اصلى این دین مقدس تبیین شده که تشریع آن به دست خداست و با نهایت دقت صورت گرفته، و ابلاغ کننده آن بهترین خلق خدا پیامبر اسلام است و پایه هاى اصلى آن بر اساس محبّت خدا قرار گرفته است. جمله (اصْطَفَاهُ لِنَفْسِهِ) اشاره به این است که راه رسیدن به قرب خداوند، تنهایى آیین اسلام است: «(وَمَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الاِْسْلاَمِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ); هر کس غیر دین اسلام را بپذیرد از او پذیرفته نیست».(2) جمله «وَ اصْطَنَعَهُ عَلَى عَیْنِهِ» در مورد امورى گفته مى شود که شخص به هنگام انجام گرفتن آن حاضر و ناظر باشد و به عبارت دیگر در برابر چشمان او انجام گیرد. و در مورد خداوند، کنایه از نهایت عنایت و مراقبت الهى نسبت به آن است. قرآن مجید درباره حضرت موسى(علیه السلام) مى فرماید: «(وَلِتُصْنَعَ عَلَى عَیْنِى); تو باید در حضور من و تحت مراقبت من پرورش یابى».(3) جمله «أَقَامَ دَعَائِمَهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ» (با توجّه به اینکه ضمیر محبته به خدا باز مى گردد اشاره به این است که اساس اسلام را محبّت تشکیل مى دهد و این یکى از افتخارات ماست که آیینمان بر پایه محبت است و لذا در روایت آمده است: «هَلِ الدِّینُ إِلاَّ الْحُبِّ إنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ (قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونى یُحْبِبْکُمُ اللهُ); آیا دین چیزى غیر از محبّت است؟ خداوند عز و جل مى گوید: بگو (اى پیامبر(صلى الله علیه وآله)) اگر خدا را دوست مى دارید از من پیروى کنید تا خداوند شما را دوست بدارد».(1) به این ترتیب پایه دین محبّت بندگان نسبت به خدا از یک سو و محبّت خدا به بندگان از سوى دیگر است. در ادامه این سخن شش وصف دیگر را بیان کرده، مى گوید: «خداوند ادیان و مذاهب دیگر را با عزّت و قدرت بخشیدن به اسلام ضعیف کرد و ملل دیگر را با اعتلاى اسلام فرود آورد، و با احترام و نفوذ آن، دشمنانش را خوار نمود. با یارى اسلام مخالفان سرسختش را درمانده ساخت و با تقویت آن، ارکان ضلالت را در هم کوبید. تشنگان را از سرچشمه زلال آن سیراب کرد، و آبگاهش را پر آب نمود»; (أَذَلَّ الاَْدْیَانَ بِعِزَّتِهِ، وَ وَضَعَ الْمِلَلَ بِرَفْعِهِ، وَ أَهَانَ أَعْدَاءَهُ بِکَرَامَتِهِ، وَ خَذَلَ مُحَادِّیهِ(2) بِنَصْرِهِ، وَ هَدَمَ أَرْکَانَ الضَّلاَلَةِ بِرُکْنِهِ. وَ سَقَى مَنْ عَطِشَ مِنْ حِیَاضِهِ، وَ أَتْأَقَ(3) الْحِیَاضَ بِمَواتِحِهِ(4)). جمله هاى «أَذَلَّ الاَْدْیَانَ بِعِزَّتِهِ، وَ وَضَعَ الْمِلَلَ بِرَفْعِهِ...» با توجه به اینکه ضمیر در آنها به اسلام بر مى گردد) اشاره به همان چیزى است که در قرآن مجید آمده است: «(هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ); او کسى است که رسول خدا را با هدایت و دین حق فرستاد تا او را بر همه ادیان غالب سازد، هر چند مشرکان کراهت داشته باشند».(5) در آیه قبل از آن مى خوانیم: «(یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ); آنها مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند; ولى خدا نور خود را کامل مى کند، هر چند کافران خوش نداشته باشند».(6) پیروزى اسلام بر ادیان دیگر در دو جبهه بود; یکى جبهه ظاهرى از نظر سیاسى و نظامى و دیگر جبهه باطنى از نظر منطق و استدلال و برهان، زیرا قرآن مجید قوى ترین دلایل را براى اثبات معارف دینى اقامه کرده که هر فرد منصفى را وادار به پذیرش مى کند و همان گونه که مولا در جمله هاى بالا فرمود، تشنگان را از چشمه هاى جوشان خود سیراب و آبگاه هاى علم و معرفت را با دلایل خویش پر مى سازد. سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به بیان امتیازات مهم دیگرى از امتیازات اسلام مى پردازد و نخست جاودانگى این آیین مقدّس را بیان مى دارد و با هشت جمله پرمعنا این جاودانگى را به زیباترین وجهى ترسیم مى کند و مى فرماید: «خداوند اسلام را چنان قرار داده که هرگز دستگیره اش شکسته نشود و حلقه هایش از هم باز نگردد، اساسش ویرانى نپذیرد و ستونهایش فرو نریزد، درخت وجودش برکنده نشود، مدّتش پایان نگیرد، بر احکامش غبار کهنگى ننشیند و شاخه هایش قطع نگردد»; (ثُمَّ جَعَلَهُ لاَ انْفِصَامَ لِعُرْوَتِهِ، وَ لاَ فَکَّ لِحَلْقَتِهِ، وَ لاَانْهِدَامَ لاَِساسِهِ، وَ لاَ زَوَالَ لِدَعَائِمِهِ، وَ لاَ انْقِلاَعَ لِشَجَرَتِهِ، وَ لاَ انْقِطَاعَ لِمُدَّتِهِ، وَ لاَ عَفَاءَ(7) لِشَرَائِعِهِ،وَ لاَ جَذَّ لِفُرُوعِهِ). این همان چیزى است که قرآن مجید درباره پیامبر فرموده : «(مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَآ أَحَد مِّنْ رِّجَالِکُمْ وَلکِنْ رَّسُولَ اللهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ..); محمّد پدر هیچ یک از مردان شما نبوده و نیست; ولى رسول خدا و آخرین پیامبران است...».(8) اصول و ارکان اسلام چنان از سوى خداوند تنظیم شده که با گذشت زمان متزلزل نمى شود و نیازهاى هر زمان و هر مکان در احکام ثابت و متغیّرش (باتغییر موضوعات) پیش بینى شده و همین جامعیّت آن را جاودانه ساخته است. سپس امام بعد از جاودانگى اسلام به بیان اوصاف دیگرى از قبیل سهل و آسان بودن و صاف و مستقیم و روشن بودن قوانین اسلام مى پردازد و در ضمن هشت جمله مى فرماید: «راههایش خالى از تنگنا، آسان بودنش خالى از سستى و روشنایى اش خالى از تیرگى است. در طریق مستقیمش کژى راه نیابد و ستونش اعوجاج نپذیرد، در جاده هاى وسیع آن لغزندگى نباشد، چراغهایش هرگز خاموش نشود و شیرینى اش هیچ گاه تلخى ندارد»; (وَ لاَ ضَنْکَ(9) لِطُرُقِهِ، وَلاَ وُعُوثَةَ(10) لِسُهُولَتِهِ، وَ لاَ سَوَادَ لِوَضَحِهِ(11)، وَ لاَ عِوَجَ لاِنْتِصَابِهِ(12)، وَ لاَ عَصَلَ(13) فِی عُودِهِ، وَ لاَ وَعَثَ لِفَجِّهِ(14)، وَ لاَ انْطِفَاءَ لِمَصَابِیحِهِ، وَ لاَ مَرَارَةَ لِحَلاَوَتِهِ). جمله اوّل (وَ لاَ ضَنْکَ لِطُرُقِهِ) اشاره به همان چیزى است که در روایت نبوى آمده است: «بُعِثْتُ بِالْحَنَفیّةِ السَّهْلَةِ السَّمْحَةِ; من به شریعت سهل و آسمان مبعوث شده ام».(15) شریعتى که پیمودن آن براى سالکان الى الله سختى ندارد و قوانینش سهل و آسان است. از آنجا که گاهى افراط در سهولت سبب سستى مى گردد، در جمله بعد (وَلاَ وُعُوثَةَ لِسُهُولَتِهِ) مى فرماید: این آسانى و سهله و سمحه بودن شریعت، هرگز به افراط نمى گراید، بلکه در سر حد اعتدال است. در جمله سوم اشاره به این حقیقت دارد که روشنایى جاده اسلام همیشگى است و چنان نیست که گاهى تاریکى بر آن غلبه یابد. فرق میان جمله چهارم و پنجم که هر دو اشاره به صاف و مستقیم بودن آیین اسلام و عدم کژى در آن است، ممکن است از این نظر باشد که در جمله چهارم به صاف بودن مسیر اشاره مى کند و در جمله پنجم به صاف بودن ستون هاى این بناى پر شکوه نظر دارد. در جمله ششم (وَ لاَ وَعَثَ لِفَجِّهِ) اشاره به این دارد که سطح این جادّه محکم است و پیمودن آن براى رهروان آسان، نه همچون جاده هاى پر خاک و شن که پاى در آن فرو مى رود و پیمودنش بر رهروان مشکل است. جمعى از شارحان نهج البلاغه جمله هفتم (وَ لاَ انْطِفَاءَ لِمَصَابِیحِهِ) را اشاره به وجود علما در هر عصر و زمان دانسته اند که به لطف پروردگار، این چراغ هاى روشن در هر زمانى بوده و هستند و راه ها را به همگان نشان مى دهند. بعضى نیز آن را اشاره به امامان معصوم دانسته اند که زمین از وجود آنان خالى نمى شود. نیز ممکن است مفهوم عامّى داشته باشد که شامل دلایل روشن و نشانه هاى حقانیت و آثار عظمت در هر عصر و زمان مى شود. آخرین جمله (وَ لاَ مَرَارَةَ لِحَلاَوَتِهِ) اشاره به این است که بسیارى از شیرینیهاى دنیاست که تلخیهاى فراوانى به آن آمیخته و یا در پایان آن است، همچون مال و ثروت و مقام و بهره گیرى از لذّات که غالباً توأم با ناراحتى ها و نگرانى هاست; ولى شیرینى اسلام هیچ گاه آمیخته با تلخى نخواهد بود. آن گاه امام در ادامه سخن بعد از بیان جاودانگى اسلام و سهولت احکام، اشاره به قوّت و قدرت و اقتدار اسلام کرده و ضمن هفت جمله، حق مطلب را ادا نموده، مى فرماید: «بنابراین اسلام داراى ستونهایى است که خداوند آن را در اعماق حق استوار ساخته و اساس آن را ثابت قرار داده و چشمه سارهایش پر آب و چراغهایش پرفروغ است. نشانه هاى هدایتى دارد که مسافران راه حق را رهنمون مى شود و پرچمهایى که براى هدایت پویندگان راه خدا نصب شده و آبگاه هایى که واردان بر آن سیراب مى شوند»; (فَهُوَ دَعَائِمُ أَسَاخَ(16) فِی الْحَقِّ أَسْنَاخَهَا(17)، وَ ثَبَّتَ لَهَا أَسَاسَهَا(18)، وَ یَنَابِیعُ غَزُرَتْ(19) عُیُونُهَا، وَ مَصَابِیحُ شَبَّتْ نِیرَانُهَا; وَ مَنَارٌ اقْتَدَى بِهَا سُفَّارُهَا(20)، وَ أَعْلاَمٌ قُصِدَ بِهَا فِجَاجُهَا، وَ مَنَاهِلُ رُوِیَ بِهَا وُرَّادُهَا). به این ترتیب اسلام به کاخ عظیمى تشبیه شده که داراى شالوده هاى محکم و ستون هاى قوى است و در کنار آن باغستان و چشمه هاى پرآبى قرار دارد و براى رسیدن به آن در مسیر راه چراغهایى در شب تاریک و نشانه هایى در روز قرار داده شده، به گونه اى که پویندگان این راه نه در شبها گمراه مى شوند و نه در روزها، و در مسیر راه آبگاه هایى است که مسافران تشنه را سیراب مى کند. این ستونها و پایه ها مى تواند اشاره به همان چیزى باشد که در حدیث «بُنِىَ الاْسْلامُ عَلى خَمْسَة; عَلَى الصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ وَ الصَّوْمِ وَالْحَجِّ وَ الْوِلایَةِ وَ لَمْ یُنادَ بِشَیْء کَما نُودِىَ بِالْوِلایَةِ; اسلام بر پنج پایه بنا شده است بر نماز و زکات و روزه و حج و ولایت و حاکمیت امامان، و به چیزى همچون ولایت، دعوت نشده است (زیرا پایه همه واجبات است).(21) اما چشمه هایى که در سومین جمله به آن اشاره شده، مى تواند ناظر به آیات قرآن مجید و سنّت پیامبر اکرم و امامان معصوم(علیهم السلام) باشد. چراغ ها و نشانه هاى راه، اشاره به معجزات و کراماتى است که از آن بزرگواران صادر شده و آبگاه هاى سیراب کننده، اشاره به علوم معصومین است که همه را سیراب مى کند. سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به سه ویژگى دیگر از ویژگى هاى اسلام اشاره کرده، مى فرماید: «خداوند منتهاى خشنودى خود و بالاترین قلّه رفیع اطاعتش را در آن قرار داده است»; (جَعَلَ اللّهُ فِیهِ مُنْتَهَى رِضْوَانِهِ، وَ ذِرْوَةَ دَعَائِمِهِ، وَ سَنَامَ طَاعَتِهِ). جمله اول در واقع اشاره به همان چیزى است که در قرآن مجید آمده که مى فرماید: (وَ رَضِیتُ لَکُمُ الاِْسْلاَمَ دِیناً).(22) جمله دوم مى تواند اشاره به آیه شریفه «(وَمَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الاِْسْلاَمِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ); هر کس جز اسلام را دین خود قرار دهد از او پذیرفته نیست»(23) باشد. و جمله سوم مطابق بعضى از روایات اشاره به جهاد است. در حدیثى از امام باقر(علیه السلام)مى خوانیم که به یکى از یاران خود فرمود: «ألا اُخْبِرُکَ بِأصْلِ الاِْسْلامِ وَ فَرْعَهُ وَ ذَوْرَةِ سَنامِهِ; آیا تو را از اصل و فرع اسلام و قله رفیع آن با خبر نسازم». راوى عرض مى کند: آرى! فدایت شوم، فرمود: «أمّا أصْلُهُ الصَّلاةُ وَ فَرْعُهُ الزَّکاةُ وَ ذَرْوَةُ سَنامِهِ الْجِهادُ; اصلش نماز و فرعش زکات و قله رفیع آن جهاد است».(24) سرانجام امام(علیه السلام) در پایان این بخش به هفت وصف دیگر از اوصاف اسلام در عباراتى کوتاه و پرمعنا اشاره کرده، مى فرماید: «بنابر آنچه گفته شد، اسلام نزد خدا داراى پایه هاى محکم، بناى رفیع، دلیلى روشن، شعله اى نورافشان، قدرتى غیر قابل شکست و نشانه هایى آشکار است، و ستیز و مبارزه با آن امکان پذیر نیست»; (فَهُوَ عِنْدَ اللّهِ وَثِیقُ الاَْرْکانِ، رَفِیعُ الْبُنْیَانِ، مُنِیرُ الْبُرْهَانِ، مُضِیءُ النِّیرَانِ، عَزِیزُ السُّلْطَانِ، مُشْرِفُ الْمَنَارِ، مُعْوِذُ(25) الْمَثَارِ). جمله اوّل (فَهُوَ عِنْدَ اللّهِ...) اشاره به این است که اسلام بر پایه هاى محکمى از دلایل عقلى و منطقى و معجزات روشن پیامبر اکرم قرار دارد. و جمله «رَفیعُ الْبُنْیانِ» اشاره به گستردگى و عظمت برنامه هاى اسلام است که شامل همه اصول و فروع زندگى مادى و معنوى انسانها مى شود. جمله سوم «مُنیرُ الْبُرهان» اشاره به دلایل روشنى است که مى توان بر حقانیت اسلام اقامه کرد. جمله چهارم «مُضِیءُ النِّیرَانِ» ناظر به علوم و دانشهاى روشنى بخشى است که از اسلام سرچشمه مى گیرد. همان گونه که تاریخ مى گوید: اسلام در قرون تاریک وسطى، چنان حرکتى در پیشرفت تمام رشته هاى علوم انسانى و تجربى ایجاد کرد که فرآورده هاى علمى مسلمانان به همه جهان آن روز صادر شد و به گفته بعضى از دانشمندان غرب به منزله ماهتابى بود که فضاى ظلمانى شبهاى قرون وسطاى اروپا را روشن ساخت. جمله پنجم «عَزیزُ السُّلْطانِ» مى تواند اشاره به شکست ناپذیرى حاکمیت اسلام باشد یا اشاره به شکست ناپذیرى دلایل و براهین متقن و قوىّ آن. جمله ششم «مُشْرِفُ الْمَنَارِ» ـ با توجه به اینکه «منار» ستونهاى بلندى بود که برفراز آن چراغ روشن مى کردند تا مسافران در بیابانها راه مقصد را گم نکنند و هر قدر این منار بلندتر بود و اشراف بیشترى داشت دور افتادگان را بهتر هدایت مى کرد ـ اشاره به این است که هدایتهاى قرآن و اسلام آن قدر قوى است که دور افتادگان را از همه جا به سوى خود دعوت مى کند. هفتمین جمله «مُعْوِذُ الْمَثَارِ» ـ با توجه به اینکه «مثار» مصدر میمى است و به معناى حرکت دادن و برانگیختن و بیرون راندن است ـ اشاره به این است که هیچ کس قدرت ستیز با اسلام راستین را ندارد. به دنبال این اوصاف، چهار دستور که در واقع لازمه اوصاف سابق است، صادر مى فرماید و مى گوید: «اکنون که چنین است آن را گرامى دارید، از آن تبعیت کنید، حقش را ادا نمایید و آن را در جایگاه شایسته اش قرار دهید»; (فَشَرِّفُوهُ وَ اتَّبِعُوهُ، وَ أَدُّوا إِلَیْهِ حَقَّهُ، وَضَعُوهُ مَوَاضِعَهُ). بدیهى است چیزى که داراى این اوصاف با عظمت باشد هر عاقلى باید آن را گرامى بدارد و آیینى که این گونه دلایل قوى و روشن دارد، باید از آن پیروى شود و حقش را ادا کنند و اداى حق آن، گوش بر امر و چشم بر فرمان آن دوختن است و آن را در جایگاه خویش قراردادن این است که آن را سرمشق زندگى در همه امور قرار داده و کمترین تحریف، در آن روا مدارند.*** پی نوشت: 1. بحارالانوار، جلد 66، صفحه 237، حديث 5. ضمناً آيه اى که آمده، آيه 31 سوره آل عمران است. 2. «محادّى» از «محادّه» از معناى دشمنى کردن و ستيزه نمودن، گرفته شده و ريشه اصلى آن «حدّ» است که به معناى طرف و نهايت چيزى است و چون دشمن در طرف مقابل قرار مى گيرد. «محادّه» به معناى دشمنى کردن آمده است (توجه داشته باشيد «محادّى» در اصل «محادّين» اسم فاعل صيغه جمع بوده که نون آن به هنگام اضافه، افتاده است). 3. «أتاق» از ريشه «تأق» به معناى پر شدن گرفته شده و هنگامى که به باب افعال برود به معناى پر کردن است. 4. «مواتح» جمع «ماتح» به معناى کسى است که آب از چاه بر مى کشد. 5. احزاب، آيه 40 . 6. «ضنک» به معناى ضيق و سختى است و اين واژه هميشه به صورت مفرد به کار مى رود. 7. «وعوثه» به معناى مشقّت و سختى است. 8. «وضح» از ريشه «وضوح» به معناى ظهور و آشکار شدن است. 9. «انتصاب» از ريشه «نصب» يعنى برخاستن و ايستادن. 10. «عصل» به معناى اعوجاج و خميدگى است. 11. «فجّ» در اصل به معناى درّه; يعنى فاصله ميان دو کوه است. سپس به جاده هاى وسيع اطلاق شده است. 12. اين حديث و مضمون آن در بسيارى از کتب شيعه و اهل سنت آمده است از جمله در المحصول فخر رازى 175-5 و شرح ابن ابى الحديد، جلد 15، صفحه 144; الکافى، جلد 5، صفحه 494 . 13. «اصطنع» از ريشه «اصطناع» از باب افتعال است که به معناى ساخته و پرداخته کردن و برگزيدن و پرورش دادن چيزى است. 14. آل عمران، آيه 85 . 15. طه، آيه 39 . 16. «اساخ» از ريشه «سوخ» بر وزن «صوت» به معناى فرو رفتن در چيزى است و هنگامى که به باب اِفعال برود به معناى فرو بردن مى آيد. 17. «اسناخ» جمع «سنخ» بر وزن «صبر» به معناى اصل و پايه هر چيزى است. 18. «آساس» جمع «اساس» به معناى شالوده و ريشه ساختمان است. 19. «غزرت» از ريشه «غزارت» به معناى کثرت و فروانى گرفته شده است. 20. «سفّار» جمع «سافر» به معناى مسافر است. 21. الکافى، جلد 2، صفحه 18، باب دعائم الاسلام، حديث 1 . 22. مائده، آيه 3 . 23. آل عمران، آيه 85 . 24. منهاج البراعه، جلد 12، صفحه 294 . 25. «معوز» از ريشه «اعوزاز» به معناى کمبود و ناياب شدن گرفته شده است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 3، صفحه 827-819 سپس از اسلام سخن مى گويد و فضيلتهاى آن را بيان مى كند و به آن ترغيب مى فرمايد، و در حقيقت، اين سخنان تفسيرى در باره چگونگى طاعت و عبادت خداوند است، و مانند اين است كه فرموده باشد: حقّ طاعت او را كه همان اسلام است ادا كنيد، و براى آن فضيلتهايى به شرح زير ذكر فرموده است: 1-  خداوند اسلام را براى خويش برگزيده است. يعنى آن را راه شناخت خود و وسيله رسيدن به پاداشهاى خويش قرار داده است.  2-  خداوند اسلام را زير نظر خود پرورش و گسترش داده است، واژه على عينه هنگامى به كار برده مى شود كه نسبت به چيزى عنايت و اهتمام خاصّ وجود داشته باشد، و مانند اين است كه اسلام كار يا صنعتى است كه آن كسى كه اين صنعت براى او ساخته و پرداخته شده آن را برگزيده و زير نظر خويش قرار داده است، واژه عين مجازا براى علم و آگاهى به كار رفته و على براى حال است، يعنى با علم او به شرف و فضيلت و حكمتى كه در وجود اسلام است، و اين مانند قول خداوند متعال مى باشد، كه به موسى عليه السّلام فرموده است: «أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ».  3-  خداوند بهترين آفريدگانش را براى آن برگزيده است، يعنى بهترين خلق خود محمّد (ص) و ائمّه (ع) را براى تبليغ اسلام بر انگيخته و انتخاب كرده است.  4-  خداوند پايه هاى دين اسلام را بر اساس محبّت خويش بر پا داشته است، واژه دعائم براى اهل اسلام يا براى اركان آن استعاره شده، و وجه مشابهت در استعاره مذكور اين است كه اسلام مانند سقفى كه بر روى ستونهايش بر پاست بر اركان خود قيام و قرار دارد، واژه على در جمله على محبّته براى حال است و ضميرها، به اسلام برگشت دارد، يعنى: خداوند پايه هاى اسلام را در حالى كه آن را دوست مى دارد برپا داشته است، و گفته شده كه ضمير مذكور به اللّه برگشت دارد، و مانند اين است كه گفته شود: طبع اللّه قلبي على محبّته يعنى خداوند دل مرا بر محبّتش مهر زنده است.  5-  خداوند با عزّت اسلام اديان ديگر را خوار كرده است، منظور از ذلّت اديان، عدم توجّه و التفات خداوند به آنهاست كه در اين صورت واژه ذلّت مجاز، و اطلاق آن از باب گذاشتن نام سبب بر مسبّب است، و يا اين كه مقصود خوارى مردم كيشهاى ديگر است، و مضاف كه واژه أهل باشد حذف شده است و روشن است كه عزّت اسلام سبب هر دو امر مى باشد.  6-  جمله «وضع الملل برفعه»،  نيز نظير معناى جمله پيش است يعنى با بلند گردانيدن اسلام، كيشهاى ديگر را پست گردانيده است.  7-  جمله «و أهان أعداءه بكرامته»،  نيز در همين زمينه است، يعنى خداوند با گرامى داشتن اسلام دشمنان آن را تحقير كرده است، مراد از دشمنان اسلام، مشركان و تكذيب كنندگان از اديان ديگر است، و مقصود از اهانت آنها كشتار و گرفتن جزيه و تحقير آنان است، و تكريم اسلام عبارت از گراميداشت آن و مردمش مى باشد و اين كه مسلمانان را در نفوس ديگران ارجمند و بزرگ داشته است.  8-  در جمله «و خذل محادّيه بنصره»، مراد يارى اهل اسلام است، يعنى خداوند با يارى اهل اسلام دشمنان آن را دچار خذلان و شكست كرده است. در جملات چهارگانه پيش صنعت تضادّ موجود است، زيرا قرينه ها در عزّت و ذلّت، بلندى و پستى، كرامت و اهانت، و يارى و خذلان ضدّ يكديگر است.  9-  خداوند با استوار گردانيدن اركان اسلام و نيرومند ساختن آن پايه هاى گمراهى را ويران كرده است، منظور از پايه هاى ضلالت، اعتقادات گمراه كننده، و مردمان گمراه است، و واژه اركان استعاره است، زيرا همان گونه كه وجود ساختمان بستگى به ستونها و پايه هاى آن دارد، گمراهى نيز به عقايد فاسد و مردمى كه داراى آن تباهيها و گمراهيها هستند وابسته است، واژه هدم نيز براى از ميان رفتن اين گمراهيها بر اثر نيرومندى اسلام و مسلمانان استعاره شده است.  10-  خداوند تشنگان وادى معرفت را از چشمه هاى زلال آن سيراب كرده است، واژه سقى (آب دادن) را براى افاضه علوم دين و كمالات نفسانى به آنها استعاره فرموده است، واژه عطش (تشنگى) براى آنانى كه گرفتارى خود را به جهل و نادانى دانسته و از دانش بى بهره اند، و واژه حياض (آبگيرها) را براى دانشمندان اسلام كه حوضهاى علوم و حكمت دين مى باشند و اين تشنگان از آنان كسب فيض مى كنند استعاره آورده است.  11-  خداوند آبگاههاى آن را به وسيله آب كشندگان آن پر كرده است، واژه مواتح (آب كشندگان) را يا براى سران و بزرگان دين در قرن اوّل هجرى كه اسلام را از سرچشمه زلال آن يعنى پيامبر اكرم (ص) فرا گرفتند استعاره فرموده و يا براى انديشه ها و پرسشها و بررسيهاى دانشمندان اسلام در باره دين و احكام آن و فوايدى كه به دست آورده اند، استعاره قرار داده است، و در هر دو صورت وجه مناسبت استعاره اين است كه آنان مانند كسى كه آب را از چاه بيرون مى كشد دين و دانش را از سرچشمه حقيقى آن كسب و استخراج كرده اند، واژه حياض براى آنانى كه از علوم و معارف دين استفاده مى برند استعاره شده است.  12-  خداوند اسلام را به گونه اى قرار داده كه دستاويزهاى آن كنده و گسسته نمى شود، واژه عروة (دستگيره) براى آنچه انسان به وسيله آن به اسلام متمسّك مى شود استعاره شده و با ذكر واژه انفصام ترشيح داده شده است، و چون كسى كه به اسلام چنگ زند از هلاكت اخروى رهايى، و از عذابهايى كه دامنگير پيروان اديان گذشته شده ايمنى مى يابد، لذا با ذكر اين كه دستاويز اسلام كنده و گسسته نمى شود به امنيّت و دوام سلامت كسى كه به آن متمسّك مى شود اشاره فرموده است، زيرا گسسته نشدن دستاويز موجب بقاى سلامت كسى است كه به آن چنگ زده است.  13-  حلقه آن گسسته نمى شود، و اين سخن كنايه از اين است كه پيروان اسلام و اجتماع آنان مقهور نمى شوند.  14-  بنياد اسلام ويران نمى گردد، واژه أساس براى كتاب خدا و سنّت پيامبر اكرم (ص) كه اساس دينند و واژه انهدام را براى نابودى آنها استعاره فرموده است.  15-  پايه هاى اسلام از ميان نمى رود، واژه دعائم را براى دانشمندان اسلام يا براى كتاب و سنّت و قوانين و احكام آن استعاره آورده است، و مراد از عدم زوال آنها عدم انقراض علما و دانشمندان اسلام و يا شريعت و احكام آن است.  16-  درخت اسلام ريشه كن نمى شود، واژه شجرة (درخت) را براى اساس و اركان اسلام استعاره فرموده است و معناى سخن پيش را دارد كه فرموده است: «و لا انهدام لأساسه».  17-  دوران آن را پايانى نيست: اين سخن اشاره به اين است كه دين اسلام تا قيامت پايدار است. 18-  شرايع آن را كهنگى نيست، منظور از شرايع، قوانين و اصول آن است، و اين سخن نيز نظير معناى جمله لا انقلاع لشجرته (درخت آن ريشه كن نمى شود) مى باشد.  19-  شاخه هايش بريدنى نيست، يعنى پيوسته از درخت اسلام شاخه هاى نو روييده مى شود، و اين رويش پايان يافتنى نيست، چنان كه هر ذهن صحيحى در باره اصول آن كه كتاب و سنت است انديشه و بررسى كند مى تواند به چيزهايى دست يابد كه ديگران پيش از او به آن نرسيده اند.  20-  راههاى اسلام را تنگى و دشوارى نيست، اين سخن اشاره دارد به اين كه قوانين و تكاليف اسلام براى مكلّفان دشوار نيست، و يا مراد اين است كه اسلام با سختى ملازمه ندارد و براى كسانى كه به آن متعهّد مى شوند مايه رنج و زحمت نيست، چنان كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است: من به دين حنيف ساده و آسانى برگزيده شدم.  21-  راه صاف آن را ناهموارى نيست، اين گفتار كنايه از اين است كه اسلام آيينى است در نهايت اعتدال و در حدّ متوسّط ميان صعوبت و سهولت زياد چنان كه بيشتر كيشها و آيينهاى پيشين كه بر اساس تشبيه و تجسيم بنا شده است چنين بود، يعنى گام برداشتن در آن راهها و تصور آن عقايد آسان بود ليكن طريقه آنان از مقصد اصلى و مطلوب حقيقى دور، و رسيدن به توحيد خالص از راه آنها ناممكن بود، بنا بر اين راه ظاهرا صاف آنها ناهموار و بر خلاف اسلام داراى سختيها و دشواريها بوده است.  22-  صفا و پاكيزگى آن را تيرگى نيست. واژه وضح (سپيدى) را براى پاكيزگى اسلام از تيرگيهاى باطل و آنچه صفحه دل كافران و منافقان را سياه و تيره ساخته، استعاره فرموده است.  23-  راه مستقيم آن را كژى نيست، واژه انتصاب را كه ضدّ اعوجاج و كژى است براى مستقيم بودن راه اسلام در رسانيدن انسان به سر منزل حقّ استعاره آورده، زيرا در دنيا تنها راه راست و صراط مستقيم اسلام است.  24-  اين كه فرموده است در چوب اسلام پيچ و تابى نيست نيز به همين معناست.  25-  جمله «و لا وعث لفجّه»،  نيز به معناى سخن پيش و در تأكيد آن است.  26-  چراغهايش خاموشى ندارد، منظور از چراغهاى اسلام دانشمندان، و مقصود از خاموشى آنها خالى شدن زمين از آنان است كه در هر دو مورد به طريق استعاره ذكر شده است.  27-  شيرينى آن را هيچ تلخى نيست، زيرا پرهيزگاران به سبب توجّهى كه به هدف بلند و مقصد عالى خود دارند اسلام در كام آنها آن چنان شيرين است كه هرگز بر اثر رنج اداى تكاليف احساس تلخى نمى كنند.  28-  فرموده است: او پايه هايى است، يعنى اسلام متشكّل از اركانى است، و اين سخن اشاره است به اين كه اسلام مجموعه اى از اجزا مى باشد، مانند شهادتين، و نمازهاى پنجگانه، چنان كه در حديث آمده كه اسلام بر پنج پايه بنا شده است.  فرموده است: «أساخ في الحقّ أسناخها»،  اين گفتار اشاره است بر اين كه پروردگار پايه هايى را كه اسلام بدانها استوار است بر اساس حقّ و اسرارى ژرف بنا كرده كه جز اندكى از مردم بر اين رازها آگاه نيستند، و مقصود از اينها اسراى است كه در عبادات موجود است.  29-  خداوند اسلام را همچون منبعى قرار داده كه چشمه هايش سرشار است، سخن مزبور در بيان معرّفى مادّه و محتواى اسلام است كه عبارت از كتاب و سنّت پيامبر اكرم (ص) مى باشد، و چون دانشهاى اسلامى اعمّ از عقلى و نقلى، مانند آب كه از چشمه جوشان و سرازير مى شود، از كتاب و سنّت ريزش و تراوش مى كند، لذا واژه ينابيع را براى آنها استعاره فرموده است، و واژه عيون را براى آنچه محتواى كتاب الهى و سنّت نبوى به آن برگشت دارد استعاره آورده است، و اين علم بارى تعالى و فرشتگان و پيامبر (ص) اوست، اين كه علوم مزبور زياد و سرشار است روشن است و نيازمند توضيح نيست.  30-  اسلام چراغى است كه شعله هاى آن فروزان است، اين جمله به مادّه و حقيقت اسلام اشاره دارد به اين لحاظ كه ادلّه و براهين احكام اسلام در كتاب و سنّت موجود است، واژه مصابيح (چراغها) را براى ادلّه مذكور، از نظر اين كه روشنگر كسانى است كه بيراهه به سوى خدا گام بر مى دارند استعاره فرموده، و افروختگى و اشتعال، ترشيح آن و بيانگر نهايت فروزش و تابش اين چراغها و روشنى كامل اين دلائل و براهين است.  31-  اسلام منار يا ستون نوربخشى است كه راهيان راه خدا از آن پيروى مى كنند، و نشانه هايى است كه براى پويندگان طريق حقّ نصب گرديده است، اين گفتار نيز به كتاب و سنّت كه مادّه و اساس اسلام است اشاره مى كند، زيرا در آنها دلايلى از احكام ظنّى وجود دارد كه رهروان راه حقّ از آنها پيروى مى كنند، و طالبان حقيقت به وسيله نشانه هايى كه در طول راه آنها نصب شده به مقصد خود راه مى يابند.  32-  اسلام آبشخورهايى است كه وارد شوندگان از آنها سيراب مى شوند، واژه مناهل (آبشخورها) را نيز براى كتاب و سنّت استعاره فرموده است، زيرا همان گونه كه تشنگان از آب چشمه ها و آبشخورها سيراب مى شوند، آنهايى كه به اين سرچشمه هاى دين رو آورند از انوار علوم بهره مند مى گردند.  33-  خداوند منتهاى خشنودى خود را در دين اسلام قرار داده است، چنان كه فرموده است: «وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً»، همچنين فرموده است: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ» زيرا كاملترين اسبابى كه انسان را به منتهاى كمالات انسانى مى رساند در اين دين قرار دارد، همان كمالاتى كه خداوند آنها را براى بندگانش پسنديده و منتهاى خشنودى خود را در تحصيل آنها قرار داده است.  34-  اسلام عاليترين قانون هدايت الهى است، ضمير متّصل ها در دعائمه به اللّه برگشت دارد، يعنى خداوند اسلام را بر تمامى اصول و اركانى كه براى اصلاح و تربيت خلق خود مقرّر داشته برتر قرار داده است، مراد از دعائم شرايع و قوانين الهى است، و آشكار است انوار هدايت و قانونهاى حياتبخشى كه اسلام براى بشريّت آورده از ديگر شرايع و اديان برتر و والاتر است، و نقطه اعلاى همه نظامات، و اوج كمال ديگر اديان و شرايع به شمار است.  35-  اسلام قلّه بلند طاعت خداوند است، واژه سنام (كوهان) براى آنچه مشتمل بر هدايت و ارشاد خلق است استعاره شده، وجه مشابهت اين است كه همان گونه كوهان شتر بر ديگر اعضاى آن بلندى و برترى دارد طاعتها و عبادتهايى كه در دين مقدّس اسلام تشريع شده، نيز بر آنچه در اديان پيشين بوده است داراى شرف و رجحان است.  36-  اركان اسلام در پيشگاه خداوند محكم و استوار است، مراد از اركان اجزاى آن است، و منظور از وثاقت و استحكام اين است كه خداوند پايه هاى دين اسلام را با كمال دانشى كه به كيفيّت برقرارى و منتهاى سود رسانى آنها داشته بر اسرارى حقيقى استوار فرموده است، به گونه اى كه شكستن و از ميان بردن آنها ممكن نيست.  37-  اسلام بلند بنيان است، منظور مراتب بلند بزرگى و فضيلت است كه مسلمانان در پرتو اسلام بدان دست مى يابند، و بلندى قدر اسلام و مسلمانان و احترامى كه در نفوس پيروان اديان ديگر دارند آشكار است.  38-  برهان اسلام تابناك است، منظور از برهان، دليل و حجّتى است كه اسلام مردم را به سوى آن دعوت مى كند، و آن قرآن و ديگر معجزات پيامبر اكرم (ص) است، و در اين كه برهان مذكور در اطراف و اكناف جهان تابان، و سبب هدايت مردم است شكّى وجود ندارد.  39-  انوار اسلام روشنى بخش است، واژه نيران (جمع نور است) براى انوار علوم و اخلاق فاضله اسلام كه بر دانشمندان و پيشوايان آن تابيده و بدانها آراسته شده اند استعاره گرديده است.  40-  قدرت اسلام غالب است، منظور از اين گفتار، نيرومندى و عزّت و شوكت مسلمانان و دولت آنان و همچنين كسانى است كه به آنها پناه برده اند.  41-  اسلام منادى بلند پايه است، و اين كنايه از بلندى مقام دانشمندان و پيشوايان آن است، و اين كه فضايل آنان در جهان پخش خواهد شد و مردم به وسيله آنان هدايت خواهند يافت.  42-  اسلام را نمى توان زير و زبر كرد، يعنى مردم نمى توانند آنچه را اسلام در درون خود دارد بيرون آورند، و گنجهاى حكمت آن را استخراج كنند و به ژرفاى دانش آن برسند، به جاى واژه مثار، منال نيز روايت شده است، در اين صورت معنا اين است كه مردم نمى توانند دينى مانند اسلام بياورند، يا اين كه به كمال حكمت و منتهاى فوايد و آثار آن دست يابند، و نيز به جاى مثار، مثال هم ذكر شده كه معناى آن روشن است.  امير مؤمنان (ع) پس از بيان برتريهاى اسلام، به لزوم بزرگداشت و پيروى، و همچنين به اداى حقوق آن سفارش مى كند، و اداى حقوق اسلام بدين صورت ميسّر است كه با اعتقاد به شرف و منزلت آن، و اين كه اسلام انسان را به بهشت خداوند مى رساند به احكام آن عمل شود، و جايگاه آن حفظ گردد، جايگاه اسلام بدون شكّ دل است نه تنها زبان و شعارهاى ظاهرى.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 284الفصل الثاني:ثمّ إنّ هذا الإسلام دين اللّه الّذي اصطفاه لنفسه، و اصطنعه على عينه، و أصفاه خيرة خلقه، و أقام دعائمه على محبّته، أذلّ الاديان بعزّته، و وضع الملل برفعه، و أهان أعدائه بكرامته، و خذل محادّيه بنصره، و هدم أركان الضّلالة بركنه، و سقى من عطش من حياضه، و أتاق الحياض بمواتحه. ثمّ جعله لا انفصام لعروته، و لا فكّ لحلقته، و لا انهدام لاساسه و لا زوال لدعائمه، و لا انقلاع لشجرته، و لا انقطاع لمدّته، و لا عفاء لشرايعه، و لا جذّ لفروعه، و لا ضنك لطرقه، و لا وعوثة لسهولته و لا سواد لوضحه، و لا عوج لانتصابه، و لا عصل فى عوده، و لا وعث لفجّه، و لا انطفاء لمصابيحه، و لا مرارة لحلاوته. فهو دعائم أساخ في الحقّ أسناخها، و ثبّت لها أساسها، و ينابيع غزرت عيونها، و مصابيح شبّت نيرانها، و منار اقتدى بها سفّارها، و أعلام قصد بها فجاجها، و مناهل روى بها ورّادها، جعل اللّه فيه منتهى رضوانه، و ذروة دعائمه، و سنام طاعته. فهو عند اللّه وثيق الاركان، رفيع البنيان، منير البرهان، مضيء النّيران، عزيز السّلطان، مشرف المنار، معوز المثار، فشرّفوه، و أدّوا إليه حقّه، و ضعوه مواضعه. (48229- 48041)اللغة:(اصطنعه على عينه) افتعال من الصنع و الصنع اتّخاذ الخير لصاحبه كذا في مجمع البيان، و قيل: من الصنيعة و هى العطية و الاحسان و الكرامة يقال اصطنعتك لنفسى اخترتك لأمر أستكفيكه و اصطنع خاتما أمر أن يصنع له قال تعالى في سورة طه مخاطبا لموسى عليه السّلام  «وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي. اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآياتِي. وَ لا تَنِيا فِي ذِكْرِي» .و قال الشارح المعتزلي: اصطنعه على عينه كلمة يقال لما يشتدّ الاهتمام به، تقول للصانع: اصنع لى خاتما على عينى، أى اصنعه صنعة كالصّنعة التي تصنعها و أنا حاضر اشاهدها.و قال الزّمخشرى في الكشاف في تفسير قوله تعالى  أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ  لتربى و يحسن إليك و أنا مراعيك و راقبك كما يرعى الرّجل الشيء بعينه إذا اعتنى به، و تقول للصانع اصنع هذا على عينى أنظر إليك لئلّا تخالف به عن مرادى و (الخيرة) بفتح الياء وزان عنبة كالخيرة بسكونها اسم من اخترت الرّجل أى فضلته على غيره و (الدّعائم) جمع الدّعامة بالكسر عماد البيت و الخشب المنصوب للتعريش و (حادّه) محادّة عادّه و غاضبه و خالفه مأخوذ من الحدد و هو الغضب قال تعالى  «يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ» .و (تئق) الحوض من باب فرح امتلأ ماء و أتاق الحياض ملأها و (المواتح) جمع الماتح و هو الذى يستقى بالدّلو من المتح و هو الاستقاء يقال متحت الدّلو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 285 أى استخرجتها و (عروة) الكوز مقبضه و (الجذ) بالذّال المعجمة القطع أو القطع المستأصل، و في بعض النسخ بالحاء المهملة و هو القطع و في بعضها بالجيم و الدّال المهملة و هو القطع أيضا و الفعل في الجميع كمدّ.و استعاره (وعث) الطريق و عوثة من باب قرب و تعب إذا شقّ على السالك فهو وعث و قيل: الوعث رمل دقيق تغيب فيه الأقدام فهو شاق، ثمّ استعير لكلّ أمر شاقّ من تعب و أثم و غير ذلك، و منه و عثاء السفر أى شدّة النصب و التعب.و (الوضح) محرّكة بياض الصبح و القمر و محجّة الطريق و (العصل) محرّكة الاعوجاج في صلابة و منه العصال بالكسر و هو السهم المعوّج و (الفج) الطريق الواسع بين الجبلين و (ساخت) قوائمه في الأرض أى غابت و ساخت بهم الأرض أى خسفت و يعدى بالهمزة فيقال: أساخه اللّه و (الينبوع) العين ينبع منه الماء أى يخرج و قيل: الجدول الكثير الماء و هو أنسب و (غزر) الماء بضمّ الزّاء المعجمة غزارة كثر فهو غزير و (شبت نيرانها) بضمّ الشين بالبناء على المفعول أى اوقدت و (ورّادها) جمع وارد قال الشارح المعتزلي: و روى روّادها جمع رائد و هو الذى يسبق القوم فيرتاد لهم الماء و الكلاء و (ذروة) الشيء بالكسر و الضمّ أعلاه و (سنام) بالفتح وزان سحاب أيضا أعلاه و (عوز) الشيء عوزا من باب تعب عزّ فلم يوجد، و عزت الشيء أعوزه من باب قال احتجت إليه فلم أجده، و أعوزنى مثل أعجزنى وزنا و معنى، و أعوز الرّجل إعوازا افتقر، و أعوزه الدّهر أفقره و (ثار) الغبار يثور ثورا و ثورانا هاج، و ثار به الناس أى وثبوا عليه، و فلان أثار الفتنة أى هيّجها، و المثار مصدر أو اسم للمكان.الاعراب:قوله: على عينه ظرف مستقرّ حال من فاعل اصطنع، و قوله: على محبّة يحتمل أن يكون ظرف لغو متعلّق بقوله أقام فالضمير راجع إلى اللّه، و أن يكون ظرفا مستقرّا حالا من فاعل أقام أو من الضمير في دعائمه، فالضمير فيه على الأوّل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 286 أيضا راجع إلى اللّه، و على الثاني فيعود إلى الاسلام، و يجوز جعل على بمعنى اللّام للتعليل كما فى قوله تعالى «وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ» و على هذا فايضا ظرف لغو و الضّمير يصحّ عوده إلى اللّه و إلى الاسلام فتدبّر، و الباء في قوله: بعزّته للسّببيّة، و قوله: ثمّ جعله لا انفصام لعروته المفعول الثّاني لجعل محذوف و جملة لا انفصام لعروته صفة له.المعنى:اعلم أنّه عليه السّلام لمّا أوصى في الفصل السّابق بالتّقوى و الطّاعة أردفه بهذا الفصل المتضمّن لشرف الاسلام و فضايله لكونهما من شئونه فقال: (ثمّ إنّ هذا الاسلام دين اللّه) أى لا دين مرضىّ عند اللّه سوى الاسلام و هو التّوحيد و التّدرّع بالشّرع الّذي جاء به محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كما قال تعالى  «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»  و قال  «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ»  أى من يطلب غيره دينا يدين به لن يقبل منه بل يعاقب عليه و هو من الهالكين في الاخرة، و فيه دلالة على أنّ الدّين و الاسلام واحد و هما عبارتان عن معبر واحد، و هو التّسليم و الانقياد بما جاء به النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و هو (الّذي اصطفاه) اللّه و اختاره من بين ساير الأديان (لنفسه) أى لأن يكون طريقا إلى معرفته و طاعته مؤدّيا إلى جنّته.مجاز (و اصطنعه على عينه) أى اتّخذه صنعة و اختاره حالكونه مراعيا حافظا له مراقبا عليه مشاهدا ايّاه، و يجوز جعل العين مجازا في العلم فيكون المعنى أنّه اصطنعه و أسّس قواعده على ما ينبغي و على علم منه به أى حالكونه عالما بدقايقه و نكاته أو بشرفه و فضله.و يحتمل أن يكون معنى اصطنعه أنّه طلب صنعته أى انّه أمر بصنعته و القيام به حالكونه بمرئى منه أى كالمصنوع المشاهد له، و ذلك أنّ من صنع لغيره شيئا و هو ينظر إليه صنعه كما يحبّ و لا يتهيّأ له خلافه أو أنّه أمر بأن يصنع أي بصنعه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 287 و صنيعته أى بكرامته و الاتيان به على وجه الكمال.و على هذا الاحتمال فالصّانع له أى المأمور بالصّنعة و الصنع و الصنيعة المكلّفون المطلوب منهم الاسلام.و هذا نظير ما قاله المفسّرون في قوله تعالى  «وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِي»  على قراءة لتصنع بلفظ الأمر مبنيّا للمفعول. إنّ المعنى ليصنعك غيرك أى لتربّى و تغذّى و يحسن إليك بمرئى منّي أى يجرى امرك على ما اريد من الرّفاهة. (و أصفاه خيرة خلقه) أى آثر و اختار للبعثة به خيرة خلقه محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، أو جعل خيرة خلقه خالصا لتبليغه دون غيره. (و أقام دعائمه على محبّته) أى أثبت أركان الاسلام فوق محبّته تعالى، فانّ من أحبّه سبحانه أسلم له، أو أنّه قام دعائم حالكونه تعالى محبّا له أو حال كون الاسلام محبوبا له تعالى، أو لأجل حبّه إياه، أو لأجل محبوبيّته عنده على الاحتمالات المتقدّمة في الاعراب.ثمّ المراد بدعائمه إما مطلق أركانه التي يأتي تفصيلها منه عليه السّلام في أوائل باب المختار من حكمه و هو الأنسب.أو خصوص ما اشير إليه في الحديث المرويّ في البحار من أمالى الصدوق بسنده عن المفضل عن الصادق عليه السّلام قال: بني الاسلام على خمس دعائم: على الصّلاة، و الزّكاة، و الصوم، و الحجّ، و ولاية أمير المؤمنين و الأئمّة من ولده صلوات اللّه عليهم (أذلّ الأديان بعزّته) أراد بذلّتها نسخها أو المراد ذلّة أهلها على حذف المضاف و يحتملهما قوله  (و وضع الملل برفعه) و يصدّق هاتين القرينتين صريحا قوله تعالى  «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الین کله». (و أهان أعداءه بكرامته) أى أهان أعداء الاسلام و هم اليهود و النصارى و المشركون و كلّ من عانده و لم يتديّن به من أهل الملل المتقدّمة، و إهانتهم بالقتل و الاستيصال و أخذ الجزية و الذلّ و الصّغار.(و خذل محادّيه بنصره) أى ترك نصرة المخالفين للاسلام المحادّين له و أخزاهم بنصرته للاسلام و أهله. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 288 استعاره (و هدم أركان الضّلالة بركنه) ركن الشيء جانبه الّذى يستند إليه و يقوم به، فاستعار أركان الضلالة للعقايد المضلّة أو رؤساء أهل الضّلالة أو الأصنام، و أراد بركنه أصوله و قواعده أو النّبي أو كلمة التوحيد. (و سقى من عطش من حياضه) المراد بمن عطش الجاهل بقواعد الاسلام المبتغي له، و بالحياض النّبي و الأئمّة سلام اللّه عليهم المملوون بمياه العلوم الحقّة، أو الأعمّ الشامل للعلماء الرّاشدين أيضا و يسقيه هدايته له إلى الاستفادة و أخذ علوم الدّين عنهم عليهم السّلام. (و أتاق الحياض بمواتحه) أى ملأ صدور اولى العلم عليهم السّلام من زلال المعارف الحقّة و العلوم الدّينية بوساطة المبلّغين من اللّه تعالى من الملائكة و روح القدس و الالهامات الالهيّة. و إن اريد بالحياض الأعمّ الشامل للعلماء فيعمّم المواتح للأئمة لأنهم يستفيدون من علومهم عليهم السّلام و يستضيئون بأنوارهم عليهم السّلام و قيل هنا: معان اخر، و الأظهر ما قلناه. (ثمّ جعله) وثيقا (لا انفصام لعروته) كما قال تعالى  «قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لَا انْفِصامَ لَها».قال أمين الاسلام الطبرسي «قد» قد ظهر الايمان من الكفر و الحقّ من الباطل، فمن يكفر بما خالف أمر اللّه و يصدق باللّه و بما جاءت به رسله فقد تمسّك و اعتصم بالعصمة الوثيقة و عقد لنفسه من الدّين عقدا وثيقا لا يحلّه شبهة، لا انفصام لها أى لا انقطاع لها كما لا ينقطع من تمسك بالعروة كذلك لا ينقطع أمر من تمسّك بالايمان، و محصّله أنّ من اعتصم بعروة الاسلام فهي تؤدّيه إلى غاية مقصده من رضاء الحقّ و رضوانه و نزول غرفات جنانه لأنّها وثيقة لا ينقطع و لا تنفصم. (و) جعله محكما كنايه (لا فكّ لحلقته) قال الشّارح البحراني: كناية عن عدم انقهار أهله و جماعته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 289  (و) مشيّدا استعاره (لا انهدام لأساسه) قال البحراني: استعار لفظ الأساس للكتاب و السّنة الّذين هما أساس الاسلام، و لفظ الانهدام لاضمحلالهما انتهى، و لا بأس به، و قد يفسّر في بعض الرّوايات بالولاية.و هو ما رواه في البحار من أمالي الشيخ باسناده عن جابر بن يزيد عن أبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين عن أبيه عن جدّه عليهم السّلام قال: لمّا قضى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مناسكه من حجّة الوداع ركب راحلته و أنشأ يقول: لا يدخل الجنّة إلّا من كان مسلما، فقام اليه أبو ذر الغفارى فقال: يا رسول اللّه و ما الاسلام؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: الاسلام عريان و لباسه التقوى، و زينته الحياء، و ملاكه  «1» الورع و كماله الدّين، و ثمرته العمل، و لكلّ شيء أساس و أساس الاسلام حبّنا أهل البيت. (و) ثابتا استعاره (لا زوال لدعائمه) قال البحراني: استعار لفظ الدّعائم لعلمائه أو للكتاب و السنة و قوانينهما، و أراد بعدم زوالها عدم انقراض العلماء أو عدم القوانين الشرعيّة، انتهى.و الأولى أن يراد بالدّعائم ما يأتي تفصيلها منه عليه السّلام في أوائل باب المختار من حكمه عليه السّلام و هو ثالث أبواب النّهج. (و) راسخا تشبيه (لا انقلاع لشجرته) الظاهر أنّه من قبيل اضافة المشبّه به على المشبّه كما في لجين الماء، و المراد أنّ الاسلام كشجرة ثابتة أصلها ثابت و فرعها فى السماء كما اشير اليه في قوله «مثل كلمة طيّبة كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ» الاية.قال الطبرسي: قال ابن عبّاس: هي كلمة التوحيد شهادة أن لا إله إلّا اللّه كشجرة زاكية نامية راسخة اصولها فى الأرض عالية أغصانها، و ثمارها في السماء، و أراد به المبالغة في الرّفعة و الأصل سافل و الفرع عال إلّا أنه يتوصّل من الأصل إلى الفرع.قال: و قيل: انّه سبحانه شبّه الايمان بالنّخلة لثبات الايمان في قلب المؤمن كثبات النخلة في منبتها، و شبّه ارتفاع عمله إلى السماء بارتفاع فروع النخلة،______________________________ (1)- أى قوامه و نظامه م منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 290 و شبّه ما يكسبه المؤمنون من بركة الايمان و ثوابه في كلّ وقت و حين بما ينال من ثمرة النخلة في أوقات السّنة كلّها من الرّطب و التّمر.و فى البحار من علل الشرائع باسناده عن معمّر بن قتادة عن أنس بن مالك في حديث قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال حبيبي جبرئيل عليه السّلام: إنّ مثل هذا الدّين كمثل شجرة ثابتة الايمان أصلها، و الصّلاة، عروقها، و الزّكاة ماؤها، و الصّوم سعفها، و حسن الخلق ورقها، و الكفّ عن المحارم ثمرها، فلا تكمل شجرة إلّا بالثمر كذلك الايمان لا يكمل إلّا بالكفّ عن المحارم. (و) متماديا (لا انقطاع لمدّته) لاستمراره و بقائه إلى يوم القيامة. (و) جديدا (لا عفاء لشرايعه) أى لا اندراس لما شرع اللّه منه لعباده و لا انمحاء لطرقه و شعبه الّتي يذهب بسالكها إلى حظاير القدس و محافل الانس (و) زاكيا (لا جذّ لفروعه) أى لا ينقطع ما يتفرّع عليه من الأحكام الّتي يستنبطها المجتهدون بأفكارهم السليمة من الكتاب و السّنة، و يحتمل أن يراد بها ما يتفرّع عليه من الثّمرات و المنافع الدنيويّة و الاخروية. (و) وسيعا (لا ضنك لطرقه) أى لا ضيق لمسالكه بحيث يشقّ على السّالكين سلوكه، و المراد أنها ملّة سمحة سهلة ليس فيها ثقل على المكلّفين كما كان في الملل السّابقة.قال تعالى  «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ» .قال أمين الاسلام الطبرسي: معناه يبيح لهم المستلذّات الحسنة و يحرّم عليهم القبايح و ما تعافه الأنفس، و قيل: يحلّ لهم ما اكتسبوه من وجه طيّب و يحرّم عليهم ما اكتسبوه من وجه خبيث، و قيل: يحلّ لهم ما حرّمه عليهم رهبانيّهم و أحبارهم و ما كان يحرّمه أهل الجاهلية من البحائر و السوائب و غيرها، و يحرّم عليهم الميتة و الدّم و لحم الخنزير و ما ذكر معها.و يضع عنهم إصرهم أى ثقلهم شبّه ما كان على بني إسرائيل من التكليف الشديد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 291 بالثقل، و ذلك إن اللّه سبحانه جعل توبتهم أن يقتل بعضهم و جعل توبة هذه الامّة الندم بالقلب حرمة للنّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و الاغلال الّتي كانت عليهم قيل: يريد بالأغلال ما امتحنوا به من قتل نفوسهم في التوبة و قرض ما يصيبه البول من أجسادهم و ما أشبه ذلك من تحريم السّبت و تحريم العروق و الشحوم و قطع الأعضاء الخاطئة و وجوب القصاص دون الدّية انتهى.و قيل: الاصر الثقل الّذى يأصر حامله أى يحبسه فى مكانه لفرط ثقله.و قال الزّمخشرى: هو مثل لثقل تكليفهم و صعوبته نحو اشتراط قتل الأنفس فى صحّة توبتهم، و كذلك الاغلال مثل لما كان فى شرايعهم من الأشياء الشّاقة نحو بت القضاء بالقصاص عمدا كان أو خطاء من غير شرع الدّية، و قطع الأعضاء الخاطئة، و قرض موضع النّجاسة من الجلد و الثوب و إحراق الغنايم، و تحريم العروق فى اللّحم و تحريم السبت.و عن عطا كانت بنو اسرائيل إذا قامت تصلّى لبسوا المسوح و غلّوا أيديهم إلى الأعناق، و ربّما ثقب الرّجل ترقوته و جعل فيها طرف السّلسلة و أوثقها إلى السّارية يحبس نفسه على العبادة. (و) سهلا (لا وعوثة لسهولته) يعني أنّه على حدّ الاعتدال من السهولة، و ليس سهلا مفرطا كالوعث من الطريق يتعسّر سلوكه و يشقّ المشى فيه لرسوب الأقدام. (و) واضحا (لا سواد لوضحه) يعنى أنّ بياضه لا يشوبه الظلام كما قال النّبى صلّى اللّه عليه و آله: بعثت اليكم بالحنيفيّة السمحقة السهلة البيضاء، و بياضه كناية عن صفائه عن كدر الباطل. (و) مستقيما (لا عوج لانتصابه) أى لا اعوجاج لقيامه كما قال تعالى  «قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ. دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»  و المراد أنّه صراط مستقيم مؤدّ لسالكه إلى الجنّة، و رضوان اللّه تعالى ليس فيه عوج و لا أمت. (و) مستويا كنايه (لا عصل فى عوده) و هو أيضا كناية عن استقامته و ادائه إلى الحقّ. (و) يسيرا مجازا من باب إطلاق المقيّد على المطلق- تشبيه (لا وعث لفجّه) أراد بالفجّ مطلق الطريق مجازا من إطلاق المقيّد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 292 على المطلق و يمكن إرادة المعنى الحقيقى و يكون النظر فى التشبيه إلى أنه الجادّة الوسطى بين طرفى الافراط و التفريط، كما أنّ الفجّ هو الطريق الواسع بين الجبلين. (و) مضيئا (لا انطفاء لمصابيحه) الظاهر أنّ المراد بمصابيحه أئمة الدّين و أعلام اليقين الذينهم مصابيح الدّجى و منار الهدى، و أراد بعدم انطفائها عدم خلوّ الأرض منهم عليهم السّلام. (و) حلوا (لا مرارة لحلاوته) لأنه أحلى و ألذّ فى أذواق المتديّنين من كلّ حلو، و لذيذ لا يشوبه مرارة مشقّة التكليف.كما قال الصادق عليه السّلام في قوله تعالى «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ»:لذّة ما فى النداء أزال تعب العبادة و العناء.استعارة مكنيّة- استعاره تخييلية (فهو دعائم أساخ فى الحقّ أسناخها) يعنى أنّ الاسلام دعائم العبوديّة فلا ينافي حملها عليه هنا لما تقدّم سابقا من إضافتها إليه فى قوله: أقام دعائمه على محبّته، و قوله: و لا زوال لدعائمه، نظرا إلى أنّ ظهور الاضافة في التغاير.وجه عدم المنافاة أنّ الغرض فيما سبق تشبيه الاسلام و الدّين بالبيت فأثبت له الدّعائم على سبيل الاستعارة المكنيّة التخييلية، فهو لا ينافي كون الاسلام نفسه أيضا دعائم لكن للعبوديّة.و يمكن دفع المنافاة بوجه آخر و هو أنّا قد بيّنا فيما سبق أنّ المراد بدعائم الاسلام إمّا الدعائم الّتي يأتي تفصيلها منه عليه السّلام في باب المختار من حكمه أو خصوص العبادات الخمس أعنى الصلاة و الزّكاة و الصّوم و الحجّ و الولاية حسبما اشير إليه في الحديث الذى رويناه من البحار و في أحاديث كثيرة غيره تركنا ذكرها، و على أىّ تقدير فلمّا كان قوام الاسلام بتلك الدّعائم و ثباته عليها حتّى أنّه بدونها لا ينتفع بشيء من أجزائه فجعله نفس تلك الدّعائم مبالغة من باب زيد عدل.و يوضح ذلك ما في البحار من الكافي عن زرارة عن أبي جعفر عليه السّلام في حديث قال: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: الصّلاة عمود دينكم.و فى الكافى أيضا باسناده عن عبيد بن زرارة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 293 رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: مثل الصّلاة مثل عمود الفسطاط إذا ثبت العمود نفعت الأطناب و الأوتاد و الغشاء، و إذا انكسر العمود لم ينفع طناب و لاوتد و لا غشاء.و أما قوله: أساخ في الحقّ أسناخها، فمعناه أنّه تعالى أثبت اصولها في الحقّ يعني أنّه بناء محكم بني على الحقّ و ثبت قوائمة عليه دون الباطل كما قال تعالى «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»  أى ذلك الدّين المستقيم الحقّ. (و ثبّت لها أساسها) أى أحكم لهذه الدّعائم أبنيتها.تشبيه بليغ (و ينابيع غزرت عيونها) يعني جداول و أنهار كثيرة ماء عيونها الّتى تجريان منها، و الظاهر أنّه من التّشبيه البليغ، و المراد أنّ الاسلام بما تضمّنه من الأحكام الكثيرة الاسلاميّة بمنزلة ينابيع وصفها ما ذكر، و وجه الشّبه أنّ الينابيع منبع مادّة حياة الأبدان و الأحكام الاسلاميّة منشأ مادّة حياة الأرواح، إذ بامتثالها يحصل القرب من اللّه المحصّل لحياة الأبد.و في وصف المشبّه به بغزارة العيون إشارة إلى ملاحظة ذلك الوصف في جانب المشبّه أيضا لأنّ الأحكام الاسلاميّة صادرة عن صدر النّبوّة و صدور الأئمة الّتي هى معادن العلوم الالهيّة و عيونها، و كفى بها كثرة و غزارة.تشبيه بليغ (و مصابيح شبّت نيرانها) و هو أيضا من التّشبيه البليغ، يعني أنّ الاسلام بما فيه من الطّاعات و العبادات الّتي من وظايفه مثل المصابيح الموقدة النّيران المشتعلة الّتي هي في غاية الاضاءة، و وجه الشّبه أنّ المصابيح الّتي وصفها ذلك كما أنها ترفع الظلام المحسوسة، فكذلك الطاعات الموظفة في دين الاسلام إذا اقيست عليها تنوّر القلوب و تجلو ظلمتها المعقولة.مجاز (و منار اقتدى بها سفّارها) يعني أنّه بما فيه من الأدلّة السّاطعة و البراهين القاطعة الّتي يستدلّ بها العلماء في المقاصد، مثل منائر يهتدى بها المسافرون في الفلوات، و إضافة سفار إلى ضمير المنار من التّوسع.و مثله قوله  (و أعلام قصد بها فجاجها) أى مثل أعلام قصد بنصب تلك الأعلام إهداء المسافرين في تلك الفجاج. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 294 (و مناهل روى بها ورّادها) يعني أنّه بما فيه من العلوم الاسلاميّة النقليّة و العقليّة بمنزلة مشارب تروى بمائها العطاش الواردون إليها. (جعل اللّه فيه منتهى رضوانه) أى غاية رضاه لكونه أتمّ الوسايل و أكملها في الايصال إلى قربه و زلفاه كما اشير إليه في قوله  «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ الله» و قوله  «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ» . (و ذروة دعائمه) الظاهر أنّ المراد بالدعائم العبادات التي بنيت عليها بيت العبوديّة، و لما كان دين الاسلام أشرف الأديان و أفضلها تكون العبادات الموظفة فيه أفضل العبادات و أعلاها، و إضافة الدعائم إلى اللّه من باب التّشريف و التكريم باعتبار أنّها مجعولات له سبحانه أو من أجل كونها مطلوبة له تعالى.و به يظهر أيضا معنى قوله  (و سنام طاعته) و يستفاد من بعض الأخبار أنّ ذروة الاسلام و سنامه هو خصوص الجهاد.و هو ما رواه في البحار من الكافي باسناده عن سليمان بن خالد عن أبي جعفر عليه السّلام قال: ألا اخبرك بأصل الاسلام و فرعه و ذروة سنامه؟ قلت: بلى جعلت فداك، قال: أمّا أصله فالصّلاة، و فرعه الزّكاة، و ذروة سنامه الجهاد.قال المحدّث العلامة المجلسي: الاضافة في ذروة سنامه بيانيّة أو لاميّة إذ للسّنام الذى هو ذروة البعير ذروة أيضا هو أرفع أجزائه، و إنما صارت الصلاة أصل الاسلام لأنه بدونها لا يثبت على ساق، و الزّكاة فرعه لأنه بدونها لا تتمّ، و الجهاد ذروة سنامه لأنه سبب لعلوّه و ارتفاعه، و قيل: لأنه فوق كل برّ كما ورد في الخبر و كيف كان (فهو عند اللّه وثيق الأركان) لابتنائه على أدلّة محكمة و اصول متقنة كنايه (رفيع البنيان) كناية عن علوّ شأنه و رفعة قدره على ساير الأديان. (منير البرهان) أى الدّليل الدّال على حقيّته من الايات و المعجزات الباهرة منير واضح.كنايه (مضيء النيران) كناية عن كون أنواره أى العلوم و الحكم الثاقبة التي فيه في غاية الضياء بحيث لا تخفى على الناظر المتدبّر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 295 (عزيز السلطان) يريد أنّ حجّته قويّة أو أنّ سلطنته غالبة على ساير الأديان كما قال تعالى «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ».كنايه (مشرف المنار) أى مرتفع المنارة قال الشارح البحراني: و كنى به عن علوّ قدر علمائه و أئمته و انتشار فضلهم و الهداية بهم. (معوز المثار) قيل: أى يعجز الناس ازعاجه و إثارته لقوّته و ثباته و متانته و قال البحراني: أى يعجز الخلق إثارة دفائنه و استخراج ما فيه من كنوز الحكمة و لا يمكنهم استقصاؤها، و في بعض النسخ معوز المثال أى يعجز الخلق عن الاتيان بمثله، و في بعضها معوز المنال أى يعجزون عن النيل و الوصول إلى نكاته و دقائقه و أسراره. (فشرّفوه) أى عظّموه و عدّوه شريفا و اعتقدوه كذلك (و اتّبعوه و أدّوا إليه حقّه) أى ما يحقّه من الاتّباع الكامل (و ضعوه مواضعه) أراد به الكفّ عن تغيير أحكامه و العلم بمرتبته و مقداره الذى جعله اللّه له، أو العمل بجميع ما تضمّنه من الأوامر و النواهي، و فّقنا اللّه لذلك بجاه محمّد و آله سلام اللّه عليه و عليهم.الترجمة:فصل ثانى از اين خطبه شريفه در وصف اسلام است و ذكر فضايل آن مى فرمايد:پس بدرستى اين اسلام دين خداست كه پسند فرموده آنرا از براى خودش و برگزيده آنرا در حالتى كه عالمست بفضيلت آن، و خالص گردانيده بأو بهترين خلق خود را كه پيغمبر آخر الزّمان صلّى اللّه عليه و آله باشد، و بر پا داشته ستونهاى آن را بر بالاى محبّت خود، ذليل نموده دينها را بسبب عزيزى آن، و پست فرموده ملّتها را بجهت بلندى آن، و خوار نموده دشمنهاى خود را بجهت گرامى داشتن آن، و ذليل كرده معاندين خود را با يارى كردن آن، و خراب كرده أركان ضلالت و گمراهى را با ركن آن، و سيراب فرموده تشنگان را از حوضهاى آن، و پر كرده حوضها را با آب كشندگان آن.پس گردانيده آن را كه گسيخته نمى شود جاى دستگير آن، و فك نمى شود حلقه آن، و خرابى نيست اساس آن را و زوال نيست ستونهاى آن را، و بر كندگى نيست درخت آن را، و انقطاع نيست مدّت او را، و اندراس نيست شريعتهاى او را و بريدگى نيست شاخهاى او را، و تنگى نيست راههاى آنرا، و دشوارى نيست أز براى سهولت آن، و سياهى نيست از براى سفيدى آن، و كجى نيست أز براى استقامت آن و اعوجاج نيست از براى چوب آن، و صعوبت نيست از براى راههاى آن، و خاموشى نيست چراغهاى آن را، و تلخى نيست شيريني آنرا.پس آن اسلام ستونهائيست كه ثابت و محكم كرده خدا در حقّ اصلهاى آنها را، و بغايت مستحكم نموده از براى آنها بنيانهاى آنها را، و نهرهاى پر آبيست كه زياده است آبهاى چشمهاى آنها، و چراغهائيست كه أفروخته شده آتشهاي آنها و مناره هائيست كه هدايت يافته با آنها مسافران آنها، و علمهائيست كه قصد كرده شده با آنها راه روندگان گدوكهاى آنها، و سرچشمه هائيست كه سيراب شده با آنها واردين به آنها، گردانيده است خداوند تبارك و تعالى در او غايت رضاى خود را، و بلندتر ستونهاى خود را، و كوهان طاعت خود را.پس او است در نزد خدا كه محكم است ركنهاى آن، و بلند است بنائى آن نورانى است دليل آن، روشن است آتشهاى آن، عزيز است سلطنت آن، بلند است مناره آن، نا يابست معارضه گرى آن، پس مشرّف و گرامى داريد او را، و تبعيّت نمائيد بان، و أدا كنيد بأو حقّ او را و بگذاريد او را جائى كه لايق او است. 
بخش ۴ : بعثت پيامبر اعظم [منبع]

الرسول الأعظم‏ :
ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) بِالْحَقِ‏، حِينَ دَنَا مِنَ الدُّنْيَا الِانْقِطَاعُ وَ أَقْبَلَ مِنَ الْآخِرَةِ الِاطِّلَاعُ، وَ أَظْلَمَتْ بَهْجَتُهَا بَعْدَ إِشْرَاقٍ وَ قَامَتْ بِأَهْلِهَا عَلَى سَاقٍ، وَ خَشُنَ مِنْهَا مِهَادٌ وَ أَزِفَ مِنْهَا قِيَادٌ، فِي انْقِطَاعٍ مِنْ مُدَّتِهَا وَ اقْتِرَابٍ مِنْ أَشْرَاطِهَا وَ تَصَرُّمٍ مِنْ أَهْلِهَا وَ انْفِصَامٍ مِنْ حَلْقَتِهَا وَ انْتِشَارٍ مِنْ سَبَبِهَا وَ عَفَاءٍ مِنْ أَعْلَامِهَا وَ تَكَشُّفٍ مِنْ عَوْرَاتِهَا وَ قِصَرٍ مِنْ طُولِهَا؛ جَعَلَهُ اللَّهُ [سُبْحَانَهُ‏] بَلَاغاً لِرِسَالَتِهِ وَ كَرَامَةً لِأُمَّتِهِ وَ رَبِيعاً لِأَهْلِ زَمَانِهِ وَ رِفْعَةً لِأَعْوَانِهِ وَ شَرَفاً لِأَنْصَارِهِ‏.

الِاطِّلَاع : آمدن، «اطّلع علينا» : بطور ناگهانى به نزد ما آمد. 
خَشُنَ مِنْهَا الْمِهَاد : بستر (نرم) دنيا خشن و زبر شد. كنايه از شدت دردهاى دنيا است. 
أزِفَ : نزديك شد. 
الَاشْرَاط : جمع «شرط»، علامتها. 
التَّصَرُّم : قطع شدن، جدا شدن. 
الِانْفِصَام : انقطاع، شكاف برداشتن. 
انْتِشَار : پراكنده شدن، پخش شدن. 
الْعَفَاء : كهنه و پوسيده شدن.  
أطّلاع : نزديك ‏شدن و برآمدن  
۴. بعثت پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) و سختى هاى جاهليّت 
سپس خداوند سبحان حضرت محمّد (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) را هنگامى مبعوث فرمود كه دنيا به مراحل پايانى رسيده، نشانه هاى آخرت نزديك، و رونق آن به تاريكى گراييده و اهل خود را به پاداشته، جاى آن ناهموار، آماده نيستى و نابودى، زمانش در شرف پايان، و نشانه هاى نابودى آن آشكار، موجودات در آستانه مرگ، حلقه زندگى آن شكسته، و اسباب حيات در هم ريخته، پرچمهاى دنيا پوسيده، و پرده هايش دريده، و عمرها به كوتاهى رسيده بود. 
در اين هنگام خداوند پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) را ابلاغ كننده رسالت، افتخار آفرين امّت، چونان باران بهارى براى تشنگان حقيقت آن روزگاران، مايه سربلندى مسلمانان، و عزّت و شرافت يارانش قرار داد. 
پس (از بيان شرافت و بزرگى دين مقدّس اسلام بدان) خداوند سبحان (براى تبليغ آن) محمّد -صلّى اللَّه عليه و آله- را براستى و درستى برانگيخت هنگاميكه (از بسيارى آشوب و گرفتارى و خونريزيهاى بنا حقّ) سپرى شدن دنيا (ى هر ملّتى بوسيله فساد) نزديك گرديده، و آگاهى (آنها بسبب مرگشان) بامر آخرت رو آورده، و خوشى آن بعد از درخشندگى تاريك شده، و اهلش را (بسختيها گرفتار كرده بود كه راه بجائى نمى بردند) و بستر آن ناهموار گرديده مهارش را بدست كشنده سپرده بود، و اين در هنگام بسر رسيدن مدّت و نزديك شدن علامات (ويرانى) و از بين رفتن اهل و شكسته شدن حلقه و گسيخته شدن ريسمان و كهنه و نابود شدن نشانه ها و آشكار شدن عيبها و كوتاه شدن مدّت دراز آن بود (خلاصه خداوند پيغمبر اكرم را هنگامى كه نادانى و گمراهى سرتاسر دنيا را فرا گرفته بود مبعوث فرمود، و آن حضرت در اندك مدّتى مردم را به شاه راه هدايت و رستگارى و بعلوم و معارف الهى آشنا نمود). خداوند سبحان آن بزرگوار را براى رسالت خود تبليغ كننده و سبب بزرگوارى امّت و بهار (خرمى) اهل زمان و سربلندى مدد كاران و سر افرازى يارانش قرار داد.
خداى سبحان، محمد (صلى الله عليه و آله) را بحق به رسالت فرستاد در زمانى كه دنيا را سپرى شدن نزديك بود و آخرت روى آورده بود و جهان روشن و شادمان روى به تاريكى داشت و مردم دنيا به مشقت افتاده و جاى امن و راحتشان به خشونت گراييده، دنيا را ويرانى نزديك شده، مدت عمرش به سر رسيده و نشانه هاى نابوديش پديدار گشته و از مردمش بريده و حلقه هاى پيوندشان گسسته و عوامل در هم ريختنش، بسيار و آثار رستگارى، ناپيدا و عيبهايش آشكار و مدت دراز عمرش كوتاه شده بود. 
در اين هنگام، خداوند، رسالت خويش را به او ابلاغ كرد تا امتش را ارجمندى كرامت كند و مردم زمانش را به بهار زندگى رساند و يارانش را سربلند سازد و ياورانش را مشرّف گرداند. 
خداوند سبحان محمّد(صلّى اللَّه عليه و آله) را زمانى به حق مبعوث ساخت که دنيا به پايانش نزديک گشته، نشانه هاى آخرت مشرف شده بود; روشنايى نشاط انگيزش به ظلمت گراييده و اهل خود را در رنج و مشقّت، بر سر پا نگه داشته بود، در زمانى که بسترش ناهموار و حياتش رو به زوال مى رفت، عمرش پايان مى گرفت و عوامل زوالش نزديک شده بود. اهلش در حال نابودى، حلقه هايش درهم شکسته، اسبابش از هم گسيخته، پرچمهايش کهنه و پوسيده، عيوبش آشکار شده و طول عمرش به کوتاهى گراييده بود. در چنين شرايطى خداوند پيامبر را ابلاغ کننده رسالتش قرار داد و سبب کرامت و افتخار امّتش، و همچون فصل بهار براى اهل زمانش بود و مايه سربلندى ياران و اسباب شرف انصارش.
پس خدا محمد را كه درود وى بر او و ياران او باد به حق برانگيخت، آن گاه كه پايان دنيا نزديك بود و آخرت روى آور و جهان پس از روشنى و زيبايى، تاريك. زندگى مردمش دشوار، و آرام جاى آنان ناهموار، جهان به نيستى و فرو ريختن نزديك گرديده، مدت آن به سر رسيده، و نشانه هاى آن پديد و پيوند مردمش با آن بريده، و حلقه هاى پيوندشان از هم دريده، و اسباب از هم گسيختگى شان بسيار، و نشانه هاى رستگارى ناپايدار، و زشتيهاى دنيا آشكار، رشته عمرش كوتاه -و به سر رسيدنش نمودار-. اين هنگام خدا او را مأمور رساندن شريعت -به مردمان- كرد و موجب ارجمندى امت، و بهار مردم زمانش، و مايه سربلندى يارانش، و موجب شرف ياورانش. 
پس فرو فرستاد بر او قرآن را، نورى كه چراغ هاى آن فرو نميرد، و چراغى كه افروختگى اش كاهش نپذيرد، و دريايى كه ژرفاى آن كس نداند، و راهى كه پيمودنش رهرو را به گمراهى نكشاند. و پرتوى كه فروغ آن تيرگى نگيرد، و فرقانى كه نور برهانش خاموش نشود، و تبيانى كه اركانش ويرانى نپذيرد، و بهبوديى كه در آن بيم بيمارى نباشد، و ارجمنديى كه يارانش را شكست و ناپايدارى نباشد، و حقى كه ياورانش را زيان و خوارى نباشد. 
آن گاه خداوند محمّد -صلّى اللّه عليه و آله- را به حق برانگيخت وقتى كه دنيا به سپرى شدن نزديك شده، و آخرت روى آورده، و سر سبزى دنيا پس از روشنى تاريك، و اهلش را در مشقّت قرار داده بود، آن زمان كه بستر دنيا ناهموار، و آماده نابودى و نيستى بود. زمانش رو به پايان، و نشانه هاى زوالش نزديك شده بود، آن زمان كه اهل دنيا رو به نابودى، و حلقه اش رو به شكسته شدن، و ريسمانش رو به پاره شدن، و نشانه هايش رو به كهنه شدن، و عيب هايش رو به مكشوف شدن، و درازى مدّتش رو به كوتاه شدن مى رفت. 
خداوند پاك آن حضرت را تبليغ كننده رسالت، و وسيله كرامت امّت، و بهار اهل زمان، و بلندى مرتبت ياران، و شرف هواخواهان خود قرار داد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 702-698   ظهور اسلام همچون بهاران بود امام(عليه السلام) در فصل سابق بحث غرّايى درباره عظمت اسلام و ويژگيهاى مهمّ آن، ضمن تعبيرات عميق و گويايى بيان فرمود. به دنبال آن در اين فصل درباره آورنده اين دين; يعنى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و مخصوصاً شرايط بسيار سختى که در آن شرايط، پيامبر(صلى الله عليه وآله) قيام کرد، سخن مى گويد. در فصل آينده اهميّت قرآن مجيد را که مهم ترين معجزه پيامبر اکرم و قانون اساسى اسلام است، مطرح مى کند. در اين فصل ـ همان گونه که گفته شد ـ بيش از همه چيز روى شرايط سخت عصر جاهليّت و زمان قيام پيامبر اکرم انگشت مى نهد و ضمن چهارده جمله کوتاه، ويژگيهاى آن زمان را بر مى شمرد و مى فرمايد: «خداوند سبحان محمّد(عليه السلام) را هنگامى به حق مبعوث ساخت که دنيا به پايانش نزديک شده، و نشانه هاى آخرت مشرف شده بود، روشنايى نشاط انگيز آن به ظلمت گراييده و اهل خود را در رنج و مشقّت، بر سر پا نگه داشته بود»; (ثُمَّ إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ـ بِالْحَقِّ حِينَ دَنَا مِنَ الدُّنْيَا الاِْنْقِطَاعُ، وَ أَقْبَلَ مِنَ الاْخِرَةِ الاِْطِّلاَعُ(1)، وَ أَظْلَمَتْ بَهْجَتُهَا بَعْدَ إِشْرَاق، وَ قَامَتْ بِأَهْلِهَا عَلَى سَاق(2)). در ادامه مى افزايد: «در زمانى که بسترش ناهموار و حياتش رو به زوال مى رفت، عمرش پايان مى گرفت و علامات زوالش نزديک شده بود»; (وَ خَشُنَ مِنْهَا مِهَادٌ(3)، وَ أَزِفَ(4) مِنْهَا قِيَادٌ(5)، فِي انْقِطَاع مِنْ مُدَّتِهَا، وَاقْتِرَاب مِنْ أَشْرَاطِهَا(6)). سپس مى افزايد: «اهلش در حال نابودى، حلقه هايش درهم شکسته، اسبابش از هم گسيخته، پرچمهايش کهنه و پوسيده، عيوبش آشکار شده و طول عمرش به کوتاهى گراييده بود»; (وَ تَصَرُّم(7) مِنْ أَهْلِهَا، وَ انْفِصَام مِنْ حَلْقَتِهَا، وَ انْتِشَار مِنْ سَبَبِهَا، وَ عَفَاء(8) مِنْ أَعْلاَمِهَا، وَ تَکَشُّف مِنْ عَوْرَاتِهَا، وَ قِصَر مِنْ طُولِهَا). اين تعبيرات چهارده گانه، همه اشاره به اين است که جهان رو به زوال مى رود و ما در بخش آخرين آن قرار گرفته ايم. امکانات، نعمتها، مواهب و استعدادها در همه ابعاد رو به زوال است. سپس مى فرمايد: «در چنين شرايطى، خداوند پيامبر را ابلاغ کننده رسالتش قرار داد و سبب کرامت و افتخار امّتش; همچون فصل بهار براى اهل زمانش بود و مايه سربلندى ياران و اسباب شرف انصارش»; (جَعَلَهُ اللّهُ بَلاَغاً لِرِسَالَتِهِ، وَ کَرَامَةً لاُِمَّتِهِ، وَ رَبِيعاً لاَِهْلِ زَمَانِهِ، وَ رِفْعَةً لاَِعْوَانِهِ، وَ شَرَفاً لاَِنْصَارِهِ). آرى! اين پيامبر بزرگ در بخش پايانى جهان، بهار خرّم و سرسبز آفريد و پيروان خود را به اوج افتخار و قلّه پيروزى رساند و همه را از برکات وجود خود برخوردار کرد و در آن شام تيره، خورشيد درخشانى طالع ساخت. پاسخ به يک سؤال مهم: با توجه به آنچه در بالا آمد قسمت اعظم عمر دنيا گذشته و آنچه باقى مانده، بخش کمتر آن است، از آيات مختلف قرآن نيز همين معنا به خوبى استفاده مى شود. در آيه يک سوره انبيا مى خوانيم: «(اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِى غَفْلَة مُّعْرِضُونَ); حساب مردم به آنان نزديک شده، در حالى که در غفلت اند و روى گردانند». در نخستين آيه سوره قمر آمده است: «(اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ); قيامت نزديک شد و ماه از هم شکافت» و در آيه شش و هفت سوره معارج مى خوانيم: «(إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً * وَنَرَاهُ قَرِيباً); آنها پايان جهان را دور مى بينند و ما نزديک مى بينيم» و آيات ديگر. اکنون اين سؤال پيش مى آيد که مگر عمر دنيا چه اندازه است که بيشتر آن گذشته باشد؟ حدود 14 قرن از بعثت رسول خدا مى گذرد و ممکن است قرون زياد ديگرى نيز به همين منوال بگذرد، در حالى که ما اثرى از زوال دنيا و آغاز قيامت احساس نمى کنيم. مفسّران نهج البلاغه در اينجا گفتگوى زيادى دارند; گويى در بن بست قرار گرفته و هر کدام راهى براى گشودن بن بست جستجو مى کنند. و بعضى نيز بعد از گفت و گوهاى زياد، اعتراف به عجز کرده و سکوت را شايسته تر مى شمرند. جالب اينکه درباره مقدار عمر دنيا هر کس چيزى گفته است، بعضى 5 هزار سال، بعضى 7 هزار و بعضى 12 هزار و بعضى بيشتر از آن شمرده اند و شگفت تر اينکه بعضى مقدار اضافى از ماهها و روزها را نيز در کنار سالها قيد کرده اند، در حالى که به نظر مى رسد هيچ کدام مدرک معتبرى بر گفتار خود ندارند و سخن همه آنها بر حدس و گمان استوار است و به اصطلاح تيرى است در تاريکى. بهتر آن است که ما بى آنکه در صدد تعيين عمر دنيا به سال و ماه و روز باشيم به سراغ پاسخ سؤال فوق برويم و ببينيم چگونه باقى مانده عمر دنيا در برابر گذشته آن مقدار کمى است؟ در اينجا پاسخهاى متعددى ذکر شده که از همه بهتر پاسخ زير است: دانش امروزى و همچنين روايات اسلامى، تاريخى طولانى براى زندگى انسانها بر صفحه زمين قائل هستند که در مقايسه با آن، باقى مانده عمر انسان بر روى زمين، ممکن است کوتاه باشد. در پاره اى از روايات، آمده است «آيا گمان مى کنيد که خداوند هيچ مخلوقى غير از شما انسانها نيافريد، در حالى که قبل از شما هزاران نسل انسان بوده و شما در آخر آنها قرار داريد».(9) بنابراين آنچه در بخش بالا از اين خطبه آمده است و همچنين اشاراتى که در آيات مختلف قرآن به اين مسئله شده که باقى مانده عمر دنيا کوتاه است، مشکلى ايجاد نمى کند. تفسير ديگرى که براى تعبيرات بالا ذکر شده اين است که منظور از انقطاع و روى آوردن آخرت، پايان زندگى انسان ها يا امّت هاست، زيرا مدّت عمر آدمى کوتاه است و چيزى نمى گذرد که مرگ او فرا مى رسد. اگر خوب در جمله هاى چهارده گانه بالا دقّت کنيم تصديق خواهيم کرد که اين تفسير با همه آن جمله ها سازگار نيست. ***نکته: آرى او بهار بود! امام(عليه السلام) در پايان اين بخش، اشاره به افتخار آفرينى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) درباره پيروانش فرموده، او را به منزله فصل بهار براى اهل زمانش و مايه شرف و رفعت اعوان و انصارش دانسته است. هرگاه نگاهى به تاريخ عصر جاهليّت بيفکنيم و بعد تحوّل وا نقلابى را که بر اثر قيام پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) پديد آمد در نظر بگيريم حقيقت جمله هاى بالا را به خوبى درک خواهيم کرد. عرب جاهلى که به عنوان انسانى نيمه وحشى محسوب مى شد و فاقد هرگونه موقعيت اجتماعى و تاريخى بود در سايه قيام پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) چنان عظمتى پيدا کرد که در تاريخ عالم بى سابقه يا کم سابقه بود. پيروان پيغمبر اسلام اعم از عرب و عجم نه تنها حکومت گسترده اى بر بخش عمده جهان آن روز تشکيل دادند، بلکه قلّه هاى علم و دانش را نيز فتح نمودند; آنچنان که علوم اسلامى سرانجام سرچشمه انقلاب علمى اروپا و به اصطلاح «رنسانس» شد و هم اکنون نيز اگر مسلمانان به گذشته خود بازگردند و ارزشهاى اسلامى را زنده کنند، باز از پيشروان و پيشتازان در صحنه هاى علمى و سياسى و اقتصادى خواهند بود.*** پی نوشت: 1. «اطّلاع» از ريشه «طلوع» به معناى ظاهر شدن گرفته شده و به معناى سرکشيدن و آگاهى گرفتن و مشرف بر چيزى شدن. 2. «ساق» در اصل به معناى ساق پاست و چون براى انجام کارهاى مشکل و پيچيده، انسان ناچار است بر ساق پا بايستد، اين واژه کنايه از شدّت و مشقّت است. 3. «مهاد» در اصل به معناى بستر است. (مانند مهد) سپس به زمين هاى صاف و گسترده، اطلاق شده است. 4. «أزف» از ريشه «ازوف» بر وزن «وقوف» به معناى نزديک شدن گرفته شده است.    5. «قياد» از «قيد» به معناى در بند کشيدن گرفته شده و «قياد» طنابى است که آن را در گردن حيوان و مانند آن مى افکنند و به پيش مى کشند. جمله «ازف منها قياداً» به اين معناست که گويى طنابى به گردن دنيا افکنده اند و آن را به سوى پايانش مى کشانند. 6. «اشراط» جمع «شرط» بر وزن «شرف» به معناى علامت است. 7. «تصرّم» از ريشه «صرم» بر وزن «سرو» به معناى قطع و بريدن گرفته شده است و «تصرّم» به معناى پايان گرفتن به کار مى رود. 8. «عَفاء» به معناى مصدرى و اسم مصدرى به کار مى رود; يعنى زوال و اضمحلال. عفو و گذشت نيز از همين معنا گرفته شده است; زيرا بر اثر عفو گناهان گذشته مضمحل مى شود. 9. بحارالانوار، ج 54، ص 336. مرحوم علامه طباطبايى در جلد چهارم الميزان در ذيل آيه يک سوره نساء بحث مفيدى در اين زمينه آورده اند.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 3، صفحه 829-827 پس از اين به ذكر فضايل پيامبر (ص) كه به اين دين الهى برانگيخته شده مى پردازد، تا يكايك نعمتهاى خداوند را به آنها يادآورى فرمايد، و براى اين كه شرف و برترى پيامبر (ص) را به آنها گوشزد سازد، نخست اوضاع و احوال دنيا را در هنگام بعثت بيان مى كند و مى فرمايد: 1-  انقطاع دنيا نزديك شده و آخرت و نشانه هاى آن رو آورده بود.  ما اين گفتار امام (ع) را در آن جا كه فرموده بود: ألا و إنّ الدّنيا قد أدبرت و آذنت بوداع (آگاه باشيد دنيا پشت كرده، و بدرود را گوشزد مى كند) توضيح داده ايم، و خلاصه اين است كه احتمال دارد مراد به پايان رسيدن دنيا و از ميان رفتن آن بطور كلّى باشد و هم ممكن است مقصود خاتمه يافتن دنياى هر يك از امّتها و فرا رسيدن آخرت آنها به سبب مرگ و انقراض آنهاست، واژه إطّلاع چنان كه پيش از اين گفته شده استعاره است.  2-  خرّمى و شكوه دنيا پس از درخشندگى تاريك شده بود، منظور از اين سخن تابش انوار پيامبران پيشين و روشنى شرايع و احكام آنهاست، و مراد از تاريكى آن در هنگام بعثت پيامبر (ص) كهنگى و تباهى آثار اين پيامبران است.  3-  دنيا مردم خود را دچار سختى ساخته بود، جمله قامت بأهلها على ساق كنايه از اين است كه دنيا سختيهايش را پديدار ساخته، و فتنه ها را ميان مردم آن برانگيخته بود، و اشاره به گسيختگى نظام اجتماع عرب و جنگها و غارتگريهايى است كه در ميان آنان متداول و آنها را در آستانه نابودى قرار داده بود.  4-  بستر دنيا خشن و ناهموار شده بود، اين سخن اشاره به عدم آرامش و آسايش زندگى در آن دوران دارد زيرا اينها جز در سايه نظام اديان الهى و شرايع آسمانى به دست نمى آيد. 5-  سپرى شدن دنيا نزديك شده بود، يعنى نشانه هاى اين كه دنيا خود را تسليم نابودى كند و دورانش به سر رسد نزديك شده بود. منظور از نشانه هاى پايان گرفتن دنيا نشانه هاى روز رستاخيز يا اشراط السّاعه است، جمله هاى تصرّم من أهلها (نابودى مردمش) و انفصام من حلقتها (و بريدن حلقه زندگى آن) به همان معنايى است كه گفته شد، واژه حلقة كنايه از نظام دنيا و مردم آن به وسيله قوانين الهى و اديان آسمانى است، و كلمه انفصام (بريدن) اشاره به تباهى اين نظام است، و مراد آن حضرت از جمله و انتشار من سببها رواج اسباب فساد اين نظامهاى الهى است، زيرا زندگى درست و سودمند در دنيا زمانى تحقّق مى يابد كه بر اساس قوانين شرعى و احكام آسمانى باشد. واژه أعلام در عبارت و عفاء من أعلامها را براى دانشمندان و نيكان دنيا كه در هنگام بعثت پيامبر اكرم (ص) متروك و از ميان رفته بودند استعاره فرموده است و نيز عورات در جمله بعد استعاره براى تباهيهاى گوناگونى است كه در دنيا شيوع يافته بود، و غرض از آن تكشّف عورات نمايان شدن آنها پس از پوشيدگى است، و مقصود از كوتاه شدن دنيا پس از طولانى بودنش نيز همين است، زيرا دنيا تنها زمانى طولانى و پايدار و از صلاح برخوردار است كه قوانين الهى در آن حكمفرما باشد، بنا بر اين كوتاهى و ناپايدارى آن هنگامى است كه نظام شرعى بر آن حكومت نداشته و تباهى آن را فرا گرفته باشد.  پس از اين امير مؤمنان (ع) فوايد و آثار عظيم بعثت پيامبر اكرم (ص) را بر مى شمارد، و مى فرمايد: 1-  خداوند متعال او را وسيله تبليغ رسالت خويش قرار داد، چنان كه در قرآن فرموده است: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ».  2-  او را سبب بزرگوارى امّت خود گردانيد، زيرا پيامبر اكرم (ص) مردم خود را براى به دست آوردن عزّت كامل و كرامت پايدار دعوت مى كرد و مايه ارجمندى آنان گرديد.  3-  او را بهار مردم زمان خويش قرار داد، واژه ربيع (بهار) براى رسول اكرم (ص) استعاره شده، زيرا همان گونه كه فرا رسيدن فصل بهار به سبب سر سبز شدن زمين و رويش چراگاهها مايه خوشحالى چهار پايان و چاقى و فربهى آنهاست، پيامبر اكرم (ص) نيز براى مسلمانان و دانشمندان موجب بهجت و سرور، و سبب برخوردارى و كاميابى هر چه بيشتر آنها از دانش و حكمت بوده است.  4-  خداوند او را سبب رفعت ياوران خود قرار داد، ضمير متّصل أعوانه به خداوند برگشت دارد، يعنى ياوران و انصار خداوند، و مراد از اينها مسلمانانند، و اين كه پيامبر گرامى (ص) مايه شرف و بلندى مرتبه مسلمانان شده، روشن است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 297 الفصل الثالث و الرابع فى بعثة النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و نبذ من فضايل القرآن:ثمّ إنّ اللّه بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله حين دنا من الدّنيا الانقطاع، و أقبل من الاخرة الاطّلاع، و أظلمت بهجتها بعد إشراق، و قامت بأهلها على ساق، و خشن منها مهاد، و أزف منها قياد، في انقطاع من مدّتها، و اقتراب من أشراطها، و تصرّم من أهلها، و انفصام من حلقتها، و انتشار من سببها، و عفاء من أعلامها، و تكشّف من عوراتها، و قصر من طولها جعله اللّه سبحانه بلاغا لرسالته، و كرامة لامّته، و ربيعا لاهل زمانه، و رفعة لاعوانه، و شرفا لأنصاره.اللغة:(الاطلاع) الاشراف من موضع عال و (السّاق) الشّدّة قال تعالى  وَ الْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ  أى اتّصلت آخر شدّة الدّنيا بأوّل شدّة الاخرة و (المهاد) بالكسر كالمهد موضع يهيّا للصّبي و الفراش و (قاد) الرّجل الفرس قودا من باب قال و قيادا بالكسر و هو نقيض السّوق قال الخليل: القود أن يكون الرّجل أمام الدّابة آخذا بقيادها، و السّوق أن يكون خلفها، فان قادها لنفسه قيل: اقتادها، و المقود بالكسر الحبل يقاد به، و القياد مثله مثل لحاف و ملحف. و (العورة) السوءة و كلّ أمر يستحى منه و (الطول) الامتداد يقول طال الشيء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 299 طولا بالضمّ امتدّ و خلاف العرض، و في بعض النسخ من طولها وزان عنب و هو حبل تشدّ به قائمة الدّابة أو تشدّ و تمسك طرفه و ترسلها ترعى، و طال طولك و طيلك و طيالك أى عمرك أو مكثك أو غيبتك.الاعراب:قوله: في انقطاع من مدّتها ظرف لغو متعلّق بقوله أزف و في بمعنى مع و يحتمل أن يكون ظرفا مستقرّا متعلّقا بمقدّر حالا من قياد.المعنى:اعلم أنّه عليه السّلام لمّا ذكر في الفصل السّابق فضل الاسلام و شرفه أردفه بهذا الفصل و أشار فيه إلى بعثة من جاء بالاسلام، و شرح حال زمان البعثة تنبيها بذلك على عظم ما ترتّب على بعثه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من الفوائد العظيمة، ثمّ عقّب بذكر أعظم نعمة أنعم اللّه به على عباده ببعثه و هو تنزيل الكتاب العزيز و ذلك قوله: (ثمّ إن اللّه بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) بالهدى و دين الحقّ (حين دنا من الدّنيا الانقطاع و أقبل من الاخرة الاطلاع) الظاهر أنّ المراد به قرب انقطاع دنيا كلّ امّة و إقبال آخرتهم بحضور موتهم حسبما عرفت تفصيله فى شرح قوله: أمّا بعد فانّ الدّنيا قد أدبرت و آذنت بوداع و أنّ الاخرة قد أقبلت و أشرفت باطلاع، من الخطبة الثامنة و العشرين.و يحتمل أن يراد به قرب زوالها بالكلّية و إشراف الاخرة و القيامة الكبرى بناء على أنّ ما مرّ من عمر الدّنيا أكثر ممّا بقى، و يعضده بعض الأخبار.مثل ما رواه في البحار من البرسي في مشارق الأنوار عن الثمالي عن عليّ ابن الحسين عليهما السّلام قال: إنّ اللّه خلق محمّدا و عليّا و الطيّبين من ذريّتهما من نور عظمته و أقامهم أشباحا قبل المخلوقات، ثمّ قال الظنّ إنّ اللّه لم يخلق خلقا سواكم بلى و اللّه لقد خلق اللّه ألف ألف آدم و ألف ألف عالم و أنت و اللّه في آخر تلك العوالم.و فيه أيضا من جامع الأخبار قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ موسى سأل ربّه عزّ و جلّ أن يعرّفه بدء الدّنيا منذكم خلقت فأوحى اللّه عزّ و جلّ إلى موسى تسألني عن غوامض علمي فقال: يا ربّ أحبّ أن أعلم ذلك، فقال: يا موسى خلقت الدّنيا منذ مأئة ألف ألف عام عشر مرات و كانت خرابا خمسين ألف عام، ثمّ بدءت في عمارتها فعمرتها خمسين ألف عام، ثمّ خلقت فيها خلقا على مثال البقر يأكلون رزقى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 301 و يعبدون غيرى خمسين ألف عام، ثمّ امتّهم كلّهم في ساعة واحدة، ثمّ خربت الدّنيا خمسين ألف عام، ثمّ بدءت في عمارتها فمكثت عامرة خمسين ألف عام، ثمّ خلقت فيها بحرا فمكث البحر خمسين ألف عام لا شيء مجاجا من الدّنيا يشرب، ثمّ خلقت دابّة و سلّطتها على ذلك البحر فشربه بنفس واحد، ثمّ خلقت خلقا أصغر من الزّنبور و أكبر من البقّ فسلّطت ذلك الخلق على هذه الدّابّة فلدغها و قتلها، فمكثت الدّنيا خرابا خمسين ألف عام، ثمّ بدءت في عمارتها فمكثت خمسين ألف سنة، ثمّ جعلت الدّنيا كلّها آجام القصب و خلقت السّلاحف و سلّطتها عليها فأكلتها حتّى لم يبق منها شيء، ثمّ أهلكتها في ساعة واحدة فمكثت الدّنيا خرابا خمسين ألف عام، ثمّ بدءت في عمارتها فمكثت عامرة خمسين ألف عام، ثمّ خلقت ثلاثين آدم ثلاثين ألف سنة من آدم إلى آدم ألف سنة، فأفنيتهم كلّهم بقضائي و قدرى، ثمّ خلقت فيها ألف ألف مدينة من الفضّة البيضاء، و خلقت في كلّ مدينة مأئة ألف ألف قصر من الذّهب الأحمر، فملئت المدن خردلا عند الهواء يومئذ ألذّ من الشهد و أحلى من العسل و أبيض من الثلج، ثمّ خلقت طيرا أعمى و جعلت طعامه في كلّ ألف سنة حبّة من الخردل أكلها كلّها حتّى فنيت، ثمّ خرّبتها فمكثت خرابا خمسين ألف عام ثمّ بدءت في عمارتها فمكثت عامرة خمسين ألف عام، ثمّ خلقت أباك آدم بيدى يوم الجمعة وقت الظهر و لم أخلق من الطين غيره، و أخرجت من صلبه النبيّ محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و هذان الخبران كما ترى يعضدان ما ذكرناه من كون الغابر من الدّنيا أكثر من الباقي.لكن العلامة المجلسي «قد» قال في المجلّد التاسع من البحار بعد ايراد رواية البرسي: لا أعتمد على ما تفرّد بنقله، و قال في المجلّد الرّابع عشر بعد رواية الخبر الثاني من جامع الأخبار: هذه من روايات المخالفين أوردها صاحب الجامع فأوردتها و لم أعتمد عليها.فعلى ذلك لا يمكن التعويل عليهما مع منافاتهما لما رواه المحدّث الجزائرى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 302 فى الأنوار عن ابن طاوس «ره» أنّ عمر الدّنيا مأئة ألف سنة يكون منها عشرون ألف سنة ملك جميع أهل الدّنيا، و يكون ثمانون ألف سنة منها مدّة ملك آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الأولى ردّ علم ذلك إلى اللّه و الرّاسخون فى العلم عليهم السّلام هذا.و قوله  (و أظلمت بهجتها بعد اشراق) أراد به أنّه سبحانه بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على حين فترة من الرّسل بعد ما كانت الدّنيا مبتهجة بوجودهم مشرقة مضيئة بأنوار هدايتهم، فأظلمت بهجتها أى ذهب حسنها و نضارتها بطول زمان الفترة و تمادى مدّة الغفلة و الضلالة. (و قامت بأهلها على ساق) قد مضى تحقيق معنى هذه الجملة في شرح الخطبة المأة و الثامنة و الثلاثين فليراجع ثمّة و محصّل المراد بلوغها حين بعثته إلى غاية الشدّة بأهلها لما كانت عليه العرب حينئذ من ضيق العيش و الضّر و الحروب و القتل و الغارة و إثارة الفتن و تهييج الشرور و المفاسد كما قال عليه السّلام في الخطبة السّادسة و العشرين: إنّ اللّه بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نذيرا للعالمين و أمينا على التنزيل، و أنتم معشر العرب على شرّ دين و فى شرّ دار منيخون بين حجارة خشن و حيات صمّ، تشربون الكدر، و تأكلون الجشب، و تسفكون دمائكم و تقطعون أرحامكم آه.كنايه (و خشن منها مهاد) كناية عن عدم الاستقرار بها و فقدان طيب العيش و الرّاحة، لأنّ ذلك إنّما يتمّ بانتظام الشرائع و ثبات قوانين العدل و يرتفع بارتفاعها. (و أزف منها قياد) أى قرب منها اقتياد أهلها و تعريضهم بالهلاك و الفناء، أو انقيادها بنفسها للعدم و الزّوال، و الثاني أظهر بملاحظة الظروف الّتي بعدها أعني قوله. (في انقطاع من مدّتها) و انخراطها في سلك العدم. (و اقتراب من أشراطها) أي آياتها و علاماتها الدّالّة على زوالها، و المراد بها أشراط السّاعة الّتي اشير اليها في قوله تعالى  «فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا السَّاعَةَ أَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً فَقَدْ جاءَ أَشْراطُها» و قوله «وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَ»  و قوله  «فَارْتَقِبْ يَوْمَ تَأْتِي السَّماءُ بِدُخانٍ مُبِينٍ يَغْشَى النَّاسَ هذا عَذابٌ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 303 و انّما جعلها من أشراط الدّنيا مع كونها من أشراط السّاعة لوقوعها في الدّنيا مع أنّها كما تدلّ على قرب القيامة تدلّ على انقطاع الدّنيا و تمامها، فتكون أشراطا لهما معا، و مضى تفصيل هذه الأشراط في شرح الخطبة المأة و التاسعة و الثمانين.و روى في الصافي في حديث أشراط السّاعة: أوّل الايات الدّخان و نزول عيسى و نار تخرج من قعر عدن ابين تسوق النّاس إلى المحشر.و فى البحار من مجمع البيان و روى عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال: بادروا بالأعمال ستّا: طلوع الشمس من مغربها، و الدّابّة، و الدّجّال، و الدّخان، و خويصة أحدكم أى موته، و أمر العامّة يعني القيامة. (و تصرّم من أهلها) أى انقطاع منهم (و انفصام من حلقتها) أى انكسار و اندراس من نظام أهلها و اجتماعهم على الشريعة و الدّين (و انتشار من سببها) أى تفرّق من حبلها و ربقتها المشدودة بها رقاب أهلها و هو حبل الاسلام.كنايه (و عفاء من اعلامها) أى دروس منها و هو كناية عن فقدان الأنبياء و العلماء الصّالحين الذين يهتدى بهم في ظلمات الجهالة و يستضاء بأنوارهم في بوادى الضّلالة. (و تكشّف من عوراتها) أى ظهور من معايبها و مساويها الّتي كانت مستورة بحجاب الشرائع و استار الاسلام. (و قصر من طولها) أى من تماديها و امتدادها أو المراد قصر عمرها على رواية طول بكسر الطّاء و فتح الواو.و تعديد هذه الحالات الّتي كان عليها النّاس حين بعثه صلّى اللّه عليه و آله و شرحها و بسطها تذكيرا للمخاطبين بأنّ بعثه في مثل تلك الحالات أعظم من منّ اللّه تعالى به على عباده، ليؤدّ السامعون بتذكّره و ذكراه وظايف شكر تلك النعمة العظمى، و يقوموا بمراسم حمده حيث أنقذهم ببعثه سلام اللّه عليه و آله من ورطات الكفر و الضّلال، و أنجاهم من العقاب و الوبال. (جعله اللّه سبحانه بلاغا لرسالته) أى تبليغا لها كما في قوله تعالى  «قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ» أى إلّا أداء الرّسالة و بيان الشريعة أو كفاية لها كما في قوله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 304 تعالى في وصف القرآن  «هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ»  أى موعظة بالغة كافية، و على المعنيين فلا بد من جعل المصدر بمعنى الفاعل أى جعله عزّ و جلّ مبلّغا للرسالة أو كافيا لها أى غير محتاج معه إلى رسول آخر، و لذلك كان صلّى اللّه عليه و آله خاتم النّبوة. (و كرامة لامّته) أى أكرمهم عزّ و جلّ بجعله رسولا لهم و جعلهم امّة له صلّى اللّه عليه و آله و فضّلهم بذلك على ساير الامم.تشبيه (و ربيعا لأهل زمانه) تشبيهه بالرّبيع إمّا من أجل ابتهاجهم ببهجة جماله و بديع مثاله كما يبتهج النّاس بالرّبيع و نضراته و طراوته، أو من أجل أنّ أهل زمانه قد خرجوا بوجوده الشريف من ضنك المعيشة إلى الرّخا و السعة، كما أنّ الناس يخرجون في الرّبيع من جدب الشتاء و ضيق عيشها إلى الدّعة و الرفاهة. (و رفعة لأعوانه و شرفا لأنصاره) يحتمل رجوع الضميرين الى اللّه كما في الفقرة الاولى و إلى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كما في الفقرتين الأخيرتين، و على أىّ تقدير فالمراد بالأعوان و الأنصار المسلمون أمّا كونهم أنصارا له صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فواضح، و أمّا جعلهم أنصارا و عونا للّه عزّ و جلّ على الاحتمال الأول فلكونهم أنصار دين اللّه و أعوان رسوله، أضافهما إليه تعالى تشريفا و تكريما.و كيف كان فقد شرف اللّه تعالى المسلمين و رفع شأنهم فى الدّنيا و الاخرة بمتابعتهم لرسوله و معاونتهم له و سلّطهم على محادّيه و جاحديه لعنهم اللّه تعالى و عذّبهم عذابا أليما، هذا.الترجمة:فصل سيّم و چهارم از اين خطبة در بيان بعثت حضرت رسالتماب صلوات اللّه و سلامه عليه و آله و اشاره بر فوايد بعثت است و ذكر نزول كتاب كريم و إشاره بر مناقب آن مى فرمايد:پس بدرستى كه خداوند تعالى مبعوث فرمود محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله را با حقّ هنگامى كه نزديك شده از دنياى فانى بريده شدن آن، و اقبال كرده بود از آخرت مشرف بودن آن، و ظلمانى شده بود شكفتگى دنيا بعد از روشنائى آن، و بر پا ايستاده بود بأهل خود بغايت شدّت، و ناهموار شده بود از آن بساط آن، و نزديك شده بود از آن انقياد آن بزوال در انقطاع مدّت آن، و نزديكى علامتهاى فناى آن، و بريده شدن أهل آن، و گسيخته شدن حلقه آن، و تفرّق ريسمان آن، و اندراس علمهاى آن، و انكشاف قبايح آن، و كوتاهى درازى آن. گردانيد او را حق تعالى كفايت كننده از براى رسالت خود، و كرامت از براى امّت او، و بهار از براى أهل زمان او، و سر بلندى بجهت اعوان او، و شرف مر ياران او را.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص49 اختلاف اقوال درباره عمر دنيا: على عليه السلام ضمن اين خطبه مى گويد: «خداوند متعال محمد (ص) را هنگامى كه پايان عمر دنيا نزديك شده است مبعوث فرمود». مردم در اين باره بشدت اختلاف نظر دارند گروهى را عقيده بر اين است كه تمام مدت عمر جهان پنجاه هزار سال است كه بخشى از آن تمام شده و بخشى از آن مانده است، و در مورد آنچه سپرى شده و آنچه باقى مانده است نيز اختلاف نظر دارند. آنان براى اين ادعاى خود كه عمر جهان پنجاه هزار سال است به اين آيه كه مى فرمايد «فرشتگان و روح در روزى كه مقدار آن پنجاه هزار سال است به سوى خداوند عروج مى كنند» استناد كرده و مى گويند كلمه «روز» در اين آيه اشاره به دنياست و عروج روح و فرشتگان و آمد و شد ايشان براى ابلاغ اوامر خداوند به بندگان و پيامبران در اين جهان صورت مى گيرد، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص50 و مى گويند اينكه برخى از مفسران آن روز را به قيامت تعبير و تفسير كرده اند درست و پسنديده نيست كه در روز رستاخيز براى فرشتگان و روح عروجى بسوى خداوند متعال نيست كه تكليف برداشته شده است وانگهى در مورد مؤمنان هم بايد روز مذكور به اندازه پنجاه هزار سال به طول انجامد يا آنكه فقط براى كافران است و براى مومنان چنان نيست. فرض نخست باطل است، زيرا درنگ پنجاه هزار ساله در آن روز سخت تر از عذاب دوزخ است و جايز نيست كه مومن چنين سختى يى را ببيند. فرض دوم باطل است زيرا جايز نيست كه زمان واحد براى شخصى طولانى و براى ديگرى كوتاه باشد مگر اينكه يكى از آن دو خواب باشد يا در حالتى شبيه خواب كه حركت زمان را احساس نكند و معلوم است كه حالت مومنان پس از برانگيخته شدن ايشان چنين نيست. گفته اند اين آيه با آن آيه ديگرى كه مى فرمايد «تدبير كار را از آسمان به زمين انجام مى دهد و سپس در روزى كه مقدارش هزار سال از سالهايى است كه مى شمريد به سوى خداوند عروج مى كند» تناقضى ندارد زيرا سياق كلام دلالت بر آن دارد كه با آن دنيا را اراده فرموده است و در خبر آمده است كه فاصله ميان زمين و آسمان مسير پانصد سال است و چون فرشته يى به زمين مى آيد و سپس به آسمان بازمى گردد در همان روز مسير هزار سال را مى پيمايد. مگر نمى بينى كه خداوند مى فرمايد: «تدبير كار را از آسمان بسوى زمين انجام مى دهد يعنى فرشته با وحى و حكم و فرمان از آسمان به زمين فرود مى آيد و سپس به سوى خداوند رجوع و به آسمان صعود مى كند و جمع مسافت فرود و عروج او به اندازه مسير هزار سال است. حمزة بن حسن اصفهانى در كتاب خود، تواريخ الامم، آورده است كه يهوديان معتقدند شمار سالها از هنگام آغاز تا سال هجرت حضرت ختمى مرتبت (ص) چهار هزار و چهل و دو سال و سه ماه است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص51 مسيحيان بر اين عقيده اند كه شمار سالها پنجهزار و نهصد و نود سال و سه ماه است. پارسيان بر اين عقيده اند كه از روزگار كيومرث كه به اعتقاد ايشان پدر آدميان است تا هنگام مرگ يزدگرد پسر شهريار شاه چهارهزار و يكصد و هشتاد و دو سال و ده ماه و نوزده روز است، و اين موضوع را به كتاب خود، «اوستا»، كه زرتشت آورده نسبت مى دهند. يهوديان و مسيحيان اين موضوع را به تورات اسناد مى دهند ولى در مورد استنباط مدت و چگونگى آن با يكديگر اختلاف دارند. مسيحيان و يهوديان چنين مى پندارند كه تمام مدت عمر اين جهان هفت هزار سال است، بخشى از آن گذشته و بخشى باقى مانده است. گفته شده است: يهوديان از آن مدت كاسته و آن را كوتاه كرده اند كه آنان مى پندارند شيخ و مرشد آنها كه منتظر اويند، در آغاز هزاره هفتم خروج مى كند و اگر آن مدت را كوتاه نكنند و كاهش ندهند رسوا شدن ايشان تسريع خواهد شد ولى به هرحال آنان نزد انسانهايى كه پس از ما خواهند آمد رسوا خواهند شد. حمزه اصفهانى مى گويد: منجمان سخنانى گفته اند كه همه اين امور را فرا مى گيرد، آنان چنان پنداشته اند از هنگامى كه ستارگان در جهان به حركت درآمده اند از آغاز برج حمل تا روزى كه متوكل پسر معتصم از سامراء به دمشق حركت كرده است تا آن را پايتخت خويش قرار دهد و آن روز نخستين روز محرم سال دويست و چهل و چهار هجرت بوده است-  چهار هزار هزار هزار هزار سال و سيصد و بيست هزار سال طبق سالهاى خورشيدى است. آنان مى گويند: از طوفان نوح (ع) تا بامدادى كه متوكل به دمشق حركت كرده است سه هزار و هفتصد و سى و پنج سال و ده ماه و بيست و دو روز است. ابو ريحان بيرونى در كتاب الآثار الباقيه عن القرون الخالية مى گويد پارسيان و مجوسيان پنداشته اند كه عمر جهان دوازده هزار سال است، به شمار برجها و ماهها و آنچه تا به حال، هنگام ظهور زرتشت پيامبر ايشان، گذشته سه هزار سال است و از هنگام ظهور زرتشت و آغاز تاريخ اسكندر دويست و پنجاه و هشت سال است و ميان تاريخ اسكندر و سالى كه ما مشغول نوشتن اين شرح بر نهج البلاغه هستيم (يعنى سال 647 هجرى) هزار و پانصد و هفتاد سال است و با اين حساب مدت زمان گذشته از اصل دوازده هزار سال چهار هزار سال و هشتصد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 52 و هجده سال است و به اعتقاد ايشان باقيمانده دنيا از گذشته آن بيشتر است. ابو ريحان همچنين در يكى از كتابهاى خود از قول هنديان نقل مى كند كه معتقد بوده اند عمر دنيا عبارت است از آنكه در خانه نخست شطرنج عدد يك و در شماره دو عدد دو در خانه سوم عدد چهار و سپس تا آخر خانه ها دو برابر عدد قبلى گذارده شود. اما مسلمانان معتقد به اخبار، بيشترشان مى گويند كه عمر جهان هفت هزار سال است و مى گويند ما در هزاره هفتم هستيم. حق مطلب اين است كه اين موضوع را هيچ كس جز خداوند يكتا نمى داند، و خداوند سبحان فرموده است «از تو درباره قيامت مى پرسند كه وقت رسيدن آن كى خواهد بود در چه چيزى تو از ياد كردن آن، غايت و منتهاى آن سوى خداى توست». همچنين فرموده است «از تو مى پرسند چنان كه گويى از آن آگاهى، بگو علم آن پيش خداوند است». با وجود اين آيات همچنين در كتاب عزيز مى فرمايد «قيامت نزديك شد» «براى مردم حساب ايشان نزديك شد» «فرمان خدا در مى رسد آن را به شتاب مخواهيد». خلاصه آنكه ميزان گذشته و ميزان باقيمانده را نمى دانيم و فقط همان گونه كه به ما فرمان داده شده است معتقديم و مى شنويم و اطاعت مى كنيم، همان گونه كه ما را اين چنين ادب آموخته اند، وانگهى ممكن است آنچه از عمر جهان باقيمانده از لحاظ خداوند اندك باشد و از لحاظ ما نباشد، همان گونه كه خداوند سبحان فرموده است «آنان آن را دور مى بينند و ما آن را نزديك مى بينيم» و خلاصه سخن آنكه اين مسئله موضوعى پيچيده است و واجب است در آن مورد خاموش بود.  
بخش ۵ : ویژگی های قرآن کریم [منبع]

القرآن الكريم‏ :
ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْهِ الْكِتَابَ نُوراً لَا تُطْفَأُ مَصَابِيحُهُ وَ سِرَاجاً لَا يَخْبُو تَوَقُّدُهُ وَ بَحْراً لَا يُدْرَكُ قَعْرُهُ وَ مِنْهَاجاً لَا يُضِلُّ نَهْجُهُ وَ شُعَاعاً لَا يُظْلِمُ ضَوْءُهُ وَ فُرْقَاناً لَا يُخْمَدُ بُرْهَانُهُ وَ تِبْيَاناً لَا تُهْدَمُ أَرْكَانُهُ وَ شِفَاءً لَا تُخْشَى أَسْقَامُهُ وَ عِزّاً لَا تُهْزَمُ أَنْصَارُهُ وَ حَقّاً لَا تُخْذَلُ أَعْوَانُهُ.
فَهُوَ مَعْدِنُ الْإِيمَانِ وَ بُحْبُوحَتُهُ وَ يَنَابِيعُ الْعِلْمِ وَ بُحُورُهُ وَ رِيَاضُ الْعَدْلِ وَ غُدْرَانُهُ وَ أَثَافِيُّ الْإِسْلَامِ وَ بُنْيَانُهُ وَ أَوْدِيَةُ الْحَقِّ وَ غِيطَانُهُ.
وَ بَحْرٌ لَا يَنْزِفُهُ الْمُسْتَنْزِفُونَ وَ عُيُونٌ لَا يُنْضِبُهَا الْمَاتِحُونَ وَ مَنَاهِلُ‏ لَا يَغِيضُهَا الْوَارِدُونَ وَ مَنَازِلُ لَا يَضِلُّ نَهْجَهَا الْمُسَافِرُونَ وَ أَعْلَامٌ لَا يَعْمَى عَنْهَا السَّائِرُونَ وَ [إِكَامٌ‏] آكَامٌ لَا يَجُوزُ عَنْهَا الْقَاصِدُونَ.
جَعَلَهُ اللَّهُ رِيّاً لِعَطَشِ الْعُلَمَاءِ وَ رَبِيعاً لِقُلُوبِ الْفُقَهَاءِ وَ مَحَاجَّ لِطُرُقِ الصُّلَحَاءِ، وَ دَوَاءً لَيْسَ بَعْدَهُ دَاءٌ وَ نُوراً لَيْسَ مَعَهُ ظُلْمَةٌ، وَ حَبْلًا وَثِيقاً عُرْوَتُهُ وَ مَعْقِلًا مَنِيعاً ذِرْوَتُهُ، وَ عِزّاً لِمَنْ تَوَلَّاهُ وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ وَ هُدًى لِمَنِ ائْتَمَّ بِهِ وَ عُذْراً لِمَنِ انْتَحَلَهُ وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَكَلَّمَ بِهِ وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ بِهِ وَ فَلْجاً لِمَنْ حَاجَّ بِهِ وَ حَامِلًا لِمَنْ حَمَلَهُ وَ مَطِيَّةً لِمَنْ أَعْمَلَهُ وَ آيَةً لِمَنْ تَوَسَّمَ وَ جُنَّةً لِمَنِ اسْتَلْأَمَ وَ عِلْماً لِمَنْ وَعَى وَ حَدِيثاً لِمَنْ رَوَى وَ حُكْماً لِمَنْ قَضَى‏.

لَا يَخْبُو : خاموش نمى ‏شود. 
الْمِنْهَاج : راه روشن و آشكار. 
النَّهْج : در اينجا به معناى راه رفتن و سير كردن است. 
بُحْبُوحَةٌ : وسط، مركز.
الرِّيَاض : جمع «روضة»، ته مانده آب در شنزارها، مقدار آبى كه ته حوض را بپوشاند. 
غُدْرَان : جمع «غدير»، آبگيرها. 
الَاثَافِىّ : جمع «اثفيَّة»، سنگى كه ديگ را روى آن مى‏ گذارند، يعنى قرآن مبنايى است كه اسلام بر آن نهاده ميشود. 
غِيطَان : جمع «غاط» يا «غوط»، زمينهاى محكم و سفت. 
لَا يُنْزِفُهُ : آبش را تمام نمى‏ كند. 
لَا يُنْضِبُهَا : از آبش نمى‏ كاهد. 
الْمَاتِحُون : جمع «ماتح»، كشندگان آب. 
الْمَنَاهِل : جمع «منهل»، محلهاى نوشيدن آب از نهر، آبشخورها. 
لَا يَغِيضُهَا : آن را كم نمى ‏كند. 
اكَام : جمع «اكمة»، تپه‏ها، محلهايى كه نسبت به اطراف خود بلند و مرتفع هستند. 
لَا يَجُوزُ عَنْهَا : از آن نمى‏گذرد و عبور نمى‏ كند. 
الْمَحَاجّ : جمع «محجَّة»، وسط جاده ‏ها. 
الْفَلْج : پيروزى. 
الْجُنَّة : سپر، آنچه موجب نفى ضرر و زيانى شود. 
اسْتَلْأمَ : زره به تن كرد، لباس رزم پوشيد، يعنى كسى كه در نبرد با شبهات، قرآن را زره خود قرار داد، قرآن سپر او خواهد بود. 
قَضَى : حكم كرد و فيصله داد.
لا يَخبو : خاموش نمى ‏شود، پنهان نمى ‏گردد 
بُحبوحة : وسط و ميانه هر چيز 
غُدران : جائى كه آب سيل در آن جمع مى‏ شود 
أثافىّ : جمع اثفية : سنگهائى كه كه زير ديك مى‏ گذارند (پايه‏ ها) 
أوديَة : جمع وادى : صحرا 
غِيطان : زمينهاى مطمئن و قابل كشت 
نَزف : تمام كردن آب با كشيدن 
نَضب : خشكاندن آب چشمه 
يَغيض : آب كم مى ‏شود، بزمين فرو مى ‏رود 
آكام : جمع اكمه تپه ‏هاى بلند و مرتفع 
لا يَجوز : عبور نمى ‏كند، از آن نمى‏ گذرد 
مَحاجّ : جمع محجة : وسط راه 
ائتَمّ : اقتداء نمود 
انتحَل : خود را منتسب نمود، وابسته كرد 
حاجَّ : اتمام حجت كرد، بحث و گفتگو نمود 
مَطيّة : مركب رام و مطيع 
توَسّم : با نشانه چيزى را درك كرد و فهميد 
استَلأمَ : زره پوشيدن‏
وَعَى : ياد گرفت و حفظ كرد 
۵. ارزش ها و ويژگى هاى قرآن 
سپس قرآن را بر او نازل فرمود: قرآن نورى است كه خاموشى ندارد، چراغى است كه درخشندگى آن زوال نپذيرد، دريايى است كه ژرفاى آن درك نشود، راهى است كه رونده آن گمراه نگردد، شعله اى است كه نور آن تاريك نشود، جدا كننده حق و باطلى است كه درخشش برهانش خاموش نگردد، بنايى است كه ستون هاى آن خراب نشود، شفا دهنده اى است كه بيمارى هاى وحشت انگيز را بزدايد، قدرتى است كه ياورانش شكست ندارند، و حقّى است كه يارى كنندگانش مغلوب نشوند. 
قرآن، معدن ايمان و اصل آن است، چشمه هاى دانش و درياهاى علوم است، سرچشمه عدالت، و نهر جارى دل است، پايه هاى اسلام و ستون هاى محكم آن است، نهرهاى جارى زلال حقيقت، و سرزمين هاى آن است. 
دريايى است كه تشنگان آن، آبش را تمام نتوانند كشيد، و چشمه اى است كه آبش كمى ندارد، محل برداشت آبى است كه هرچه از آن برگيرند كاهش نمى يابد، منزلى است كه مسافران راه آن را فراموش نخواهند كرد، و نشانه هايى است كه روندگان از آن غفلت نمى كنند، كوهسار زيبايى است كه از آن نمى گذرند. 
خدا قرآن را فرو نشاننده عطش علمى دانشمندان، و باران بهارى براى قلب فقيهان، و راه گسترده و وسيع براى صالحان قرار داده است. قرآن دارويى است كه با آن بيمارى وجود ندارد، نورى است كه با آن تاريكى يافت نمى شود، ريسمانى است كه رشته هاى آن محكم، پناهگاهى است كه قلّه آن بلند، و توان و قدرتى است براى آن كه قرآن را برگزيند، محل امنى است براى هر كس كه وارد آن شود، راهنمايى است تا از او پيروى كند، وسيله انجام وظيفه است براى آن كه قرآن را راه و رسم خود قرار دهد، برهانى است بر آن كس كه با آن سخن بگويد، عامل پيروزى است براى آن كس كه با آن استدلال كند، نجات دهنده است براى آن كس كه حافظ آن باشد و به آن عمل كند، و راهبر آن كه آن را به كار گيرد، و نشانه هدايت است براى آن كس كه در او بنگرد، سپر نگهدارنده است براى آن كس كه با آن خود را بپوشاند، و دانش كسى است كه آن را به خاطر بسپارد، و حديث كسى است كه از آن روايت كند، و فرمان كسى است كه با آن قضاوت كند. 
پس قرآن را باو فرستاد، و قرآن روشنائى است كه قنديلهاى آن خاموش نمى شود، و چراغى است كه افروختگى آن فرو نمى نشيند، و دريايى است كه ته آن پيدا نمى گردد، و راهى است كه سير در آن گمراهى ندارد، و شعاعى است تابان كه روشنى آن بى نور نمى شود، 
و جدا كننده است (ميان حقّ و باطل) كه دليل آن ناچيز نمى گردد، و بنائى است كه پايه هاى آن ويران نمى شود، و بهبودى است كه بيماريهاى (اهل) آنرا خوف و بيمى نيست (زيرا بهبودى هر گونه بيمارى است كه پيش آيد خواه بيمارى بدن خواه بيمارى روح) و ارجمندى است كه يارى كنندگان آن شكست نمى خورند، و حقّى است كه مدد كاران آن مغلوب نمى شوند. 
پس قرآن كانِ ايمان و مركز آن، و چشمه هاى علم و درياهاى آن، و بستانهاى دادگسترى و حوضهاى آن، و سنگهاى بناى اسلام و پايه آن، و بيابانهاى حقّ و دشتهاى آن هموار آن مى باشد، و دريايى است كه آب برندگان آنرا خالى نمى كنند، و چشمه هايى است كه كشندگان آب آنرا كم نمى گردانند، و آبشخورهائى است كه واردين از آن نمى كاهند (دانشمندان به همه اسرار آن پى نخواهند برد) و منزلهايى است كه مسافرين راه آنها را گم نمى نمايند، و نشانه هايى است كه روندگان از آنها نابينا نيستند، و تپّه هايى است كه رو آورندگان از آنها گذر نمى توانند كرد،
خداوند آنرا قرار داد سيرابى تشنگى دانايان، و بهار دلهاى مجتهدين، و مقصد راههاى نيكان، و دارويى كه پس از آن دردى نمى ماند، و روشنايى كه تاريكى با آن نيست و ريسمانى كه جاى چنگ زدن آن محكم است، و پناهگاهى كه دژ بلند آن استوار است، و ارجمندى كسيكه آنرا دوست دارد، و صلح و ايمنى كسيكه داخل آن گردد، و هدايت و رستگارى كسيكه پيرو آن باشد، و عذر خواه كسيكه آنرا بخود نسبت دهد، و دليل كسيكه بآن سخن گويد،: و گواه كسيكه بوسيله آن با دشمن جدال نمايد، و فيروزى كسيكه آنرا حجّت آورد، 
و نگهدارنده كسيكه بآن عمل كند، و مركب تندرو كسيكه آنرا بكار وا دارد، و نشانه كسيكه نشانه جويد، و سپر كسيكه ببر گيرد، و دانائى كسيكه در گوش دارد، و خبر كسيكه نقل كند، و حكم كسيكه (بين مردم) حكم نمايد (زيرا در هر امرى قرآن حاكم بحقّ است و غير آن را حكمى نيست، پس حكم از غير قرآن نادرست است).
پس قرآن را بر او نازل كرد، نورى كه چراغهايش خاموش نشود. چراغى كه فروزندگيش كاستى نيابد، دريايى كه ژرفايش دانسته نگردد و راهى كه رونده اش را گمراه نكند و پرتوى كه روشناييش تاريكى نگيرد و فرقانى كه برهانش خاموشى نپذيرد و بنيانى كه اركانش ويران نگردد و شفايى كه در آن بيم بيمارى نباشد و پيروزيى كه يارانش منهزم نگردند و حقى كه ياورانش مغلوب و خوار نشوند. 
معدن ايمان است و عين ايمان، چشمه هاى علم است و درياهاى آن، باغهاى عدل است و آبگيرهاى آن، سنگ بناى اسلام است و شالوده آن، واديهاى حق است و دشتهاى هموار آن. 
دريايى است كه بردارندگان آب خاليش نسازند چشمه هايى است، كه هر چه از آب آن كشند، پايان نپذيرد. آبشخورى است كه هر چه از آن آب برگيرند، فروكش نكند. و منزلهايى است كه مسافران، راه آن گم ننمايند و نشانه هايى است كه از چشم روندگان پوشيده نماند و پشته هايى است كه قصدكنندگان از آن درنگذرند. 
خداى تعالى، آن را فرونشاننده تشنگى عالمان گردانيد و بهار دلهاى جويندگان فهم حقايق و مقصد و مقصود صالحان و دارويى كه پس از آن دردى نيايد و نورى كه با آن ظلمت نبود و ريسمانى كه دستگيره هاى آن محكم است و پناهگاهى بلند و استوار و پيروزى براى هر كه بدان تولّا جويد و امن و سلامت، براى هر كه بدان داخل شود و هدايت براى هر كه بدان اقتدا كند و عذر خواه كسى كه بدان انتساب جويد و برهان براى كسى كه بدان سخن گويد و شاهد براى هر كه بدان مخاصمه نمايد و غلبه براى هر كه آن را حجت خود سازد 
و نگه دارنده كسى كه به آن عمل كند و مركب براى كسى كه آن را به كار دارد و نشانه براى كسى كه نشانه جويد و سپر براى هر كه خود را در پناه آن آرد و دانش براى هر كه به خاطر سپارد و حديث براى هر كه روايت كند و حكم براى هر كه داورى نمايد. 
سپس خداوند قرآن را بر او نازل کرد; نورى که چراغهايش خاموشى ندارد، چراغى که فروغ آن زوال نپذيرد. دريايى که ژرفايش درک نشود و راهى که پيمودنش به گمراهى نمى کشد، شعاعى که روشنايى اش تيرگى نگيرد، فرقان و جداکننده حق از باطلى که پرتو برهانش خاموش نگردد، بنايى که ارکانش منهدم نشود و داروى شفابخشى که با وجود آن، بيماريها وحشت نياورد، قدرتى که ياورانش شکست نپذيرند و حقّى که مددکارانش بى يار و ياور نمانند. قرآن معدن ايمان و کانون آن است، چشمه سارهاى دانش و درياهاى علم و باغهاى عدالت و برکه هاى عدل و پايه هاى اسلام و بنيان آن و نهرهاى حق و دشت هاى خرّم و سرسبز دين است، دريايى است که هر چه از آن برگيرند پايان نمى گيرد و چشمه اى است که هر چه از آن بردارند کم نمى شود. 
آبشخورهايى است که هر چه از آن برکشند کاستى نمى يابد. منزلگاه هايى است که مسافرانش راه خود را گم نمى کنند و نشانه هايى است که از چشم رهگذران پنهان نمى ماند و زمين هاى مرتفعى است که جويندگانش از آن نمى گذرند. خداوند آن را فرونشاننده عطش دانشمندان، بهار دلهاى فقيهان و جادّه هاى وسيع صالحان قرار داده است. دارويى است که با بهره گيرى از آن اثرى از بيمارى باقى نمى ماند و نورى است که ظلمتى با آن نخواهد بود. ريسمانى است که دستاويز آن مطمئن و پناهگاهى است که قلّه بلند آن مانع نفوذ دشمن، عزّت و قدرت است، براى آن کس که تحت ولايتش قرار گيرد و محل امنى است براى آن کس که در حوزه آن وارد شود. 
راهنمايى است براى کسى که به آن اقتدا کند و عذرى است براى آن کس که آن را مذهب خويش برگزيند و دليل و برهانى است براى کسى که با آن سخن گويد و گواهى است براى کسى که به کمک آن در برابر دشمنش بايستد و سبب پيروزى است بر آن کس که به آن احتجاج کند. قرآن نجات دهنده خوبى است براى کسى که به آن عمل کند و مرکب راهوارى است براى آن کس که آن را به کار گيرد. نشانه افتخارى است براى کسى که خود را با آن نشانه گذارى کند و سپر مطمئنّى است براى آن کس که خود را در پناه آن قرار دهد. علم و دانش پرارزشى است براى کسى که آن را حفظ و نگهدارى کند و گفتار والايى است براى آن کس که آن را روايت نمايد و حکم قاطعى است براى کسى که با آن قضاوت کند.
پس قرآن معدن ايمان است و ميانجاى آن، و چشمه سار دانش است و درياهاى آن، و باغستان دادست و آبگيرهاى آن، و بنياد اسلام است و بنلاد استوار آن. واديهاى حقيقت است و سبزه زارهاى آن، و دريايى است كه بردارندگان آب آن را خشك نگردانند، و چشمه سارهاست كه آب كشندگان، آب آن را به ته نرسانند، و آبشخورهاست كه در آيندگان آب آن را كم نكنند، و منزلگاههاست كه مسافران راهش را گم نكنند، و نشانه هاست كه روندگان از نظرش دور ندارند، و پشته هاست كه روى آورندگان از آن نگذرند و آن را نگذارند. 
خدايش مايه سيرابى دانشمندان كرده است، و بهار دلهاى فقيهان و مقصد راههاى پارسايان، و دارويى كه از پس آن بيمارى نيست و نورى كه با آن تارى نيست، و ريسمانى كه گرفتنگاه آن استوار است و پناهگاهى كه قلّه آن پناهنده را نگاهدارست، 
و ارجمندى هر كه با او دوستى ورزد و امان آن كس كه بدان در شود، و راهنماى هر كه بدان اقتدا كند، و عذرخواه آن كه آن را مذهب خود گيرد و برهان هر كس كه بدان سخن گويد و آن را پذيرد، و گواه هر كه در مخاصمت پشتيبان خويشش شماريد، و پيروزى آن كس كه بدان حجت آرد، 
و راهبر آن كه آن را به كار دارد و برنده آن كه آن را كار فرمايد، و نشان آن كس كه در آن بنگرد چنانكه بايد، و نگاهدار كسى كه خود را بدان از آسيب پايد، و دانش كسى كه آن را نيك به خاطر سپارد، و حديث كسى كه از آن روايت كند، و حكم آن كس كه خواهد حكم دهد. 
سپس قرآن را بر او نازل كرد، نورى كه چراغهايش خاموش نمى شود، و چراغى كه افروختگى اش كاهش بر نمى دارد، و دريايى كه قعرش درك نمى گردد، و راهى كه حركت در آن گمراهى ندارد، و شعاعى كه روشنى آن تاريك نمى شود، و جدا كننده حق و باطلى كه برهانش خاموشى ندارد، و ساختمانى كه پايه هايش ويران نگردد، و دارويى كه بيم بيماريهاى آن نمى رود، و بلند مرتبه اى كه يارانش را شكست نرسد، و حقّى كه مدد كارانش دچار شكست نشوند. 
قرآن معدن ايمان و ميان سراى آن، چشمه هاى دانش و درياهاى آن، باغهاى عدل و داد و حوضهاى آن، پايه هاى اسلام و اساس آن، واديهاى حق و دشت هاى سر سبز آن است، دريايى است كه آب برداران آبش را تمام نكنند، و چشمه هايى است كه آبكشان آب آنها را به آخر نرسانند، و آبشخورهايى است كه واردان از آن كم ننمايند، و منازلى است كه مسافران راهش را گم نكنند، و نشانه هايى است كه از چشم راهروان پنهان نماند، و تپّه هايى است كه روندگان از آنها نگذرند. 
خداوند آن را سيرابى تشنگى دانايان قرار داد، و نيز بهار قلوب بينايان، و مقصد راههاى صالحان، و دوايى كه پس از آن بيمارى نيست، و نورى كه با آن تاريكى نباشد، و ريسمانى كه جاى چنگ زدن به آن محكم است، و حصار با بنيانى كه آفات را بر اوج آن راه نيست، و براى دوستدارانش عزّت، و براى واردش صلح و ايمنى، و براى اقتدا كننده به آن راهنما، و براى آن كه آن را مذهب خود قرار دهد عذر و دليل، و برهان كسى كه با آن سخن گويد، و شاهد آن كه به وسيله آن به جدال با دشمن برخيزد، و پيروزى آن كه به آن حجّت آورد، و راهبر كسى كه به آن عمل نمايد، و مركب آن كه آن را به كار اندازد، و نشانه واضح براى كسى كه نشانه جويد، و سپر باز دارنده از بلا براى آن كه آن را در بركند، و دانش براى كسى كه آن را در گوش جاى دهد، و خبرى صحيح براى آن كه روايت كند، و حكمى حقّ براى كسى كه با آن حكم نمايد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 719-705   ويژگى هاى مهم قرآن: همان گونه که قبلا گفته شد، امام(عليه السلام) در اين خطبه بليغ، نخست از اهميّت تقوا سخن مى گويد. سپس راه تقوا را که پيروى از آيين اسلام است شرح مى دهد و در مرحله بعد به اهميّت قيام پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله)، آورنده اسلام مى پردازد و در اين بخش آخر، از فضايل و امتيازات قرآن که معجزه جاويدان پيامبر و قانون اساسى اسلام است، سخن مى گويد. جالب اينکه امام در 42 جمله کوتاه و عميق و پرمعنا به 42 امتياز مهم قرآن اشاره و فضيلتهاى آن را به صورت گسترده، تشريح مى کند به گونه اى که بالاتر از آن نمى توان گفت. در آغاز به ده فضيلت و امتياز مى پردازد و مى فرمايد: «سپس خداوند قرآن را بر او نازل فرمود، نورى که چراغهايش خاموشى ندارد، چراغى که فروغ آن زوال نپذيرد. دريايى که ژرفايش درک نشود و راهى که پيمودنش به گمراهى نمى انجامد، شعاعى که روشنايى اش تيرگى نگيرد، فرقان و جداکننده حق از باطلى که پرتو برهانش خاموش نگردد، بنايى که ارکانش منهدم نشود، و داروى شفابخشى که با وجود آن، بيماريها وحشت نياورد، قدرتى که ياورانش شکست نپذيرند و حقّى که مددکارانش بى يار و ياور نمانند»; (ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْهِ الْکِتَابَ نُوراً لاَ تُطْفَأُ مَصَابِيحُهُ، وَ سِرَاجاً لاَ يَخْبُو(1) تَوَقُّدُهُ، وَ بَحْراً لاَ يُدْرَکُ قَعْرُهُ، وَ مِنْهَاجاً(2) لاَ يُضِلُّ نَهْجُهُ،وَ شُعَاعاً لاَ يُظْلِمُ ضَوْءُهُ، وَ فُرْقَاناً لاَ يَخْمَدُ بُرْهَانُهُ، وَ تِبْيَاناً لاَ تُهْدَمُ أَرْکَانُهُ، وَ شِفَاءً لاَ تُخْشَى أَسْقَامُهُ، وَ عِزًّا لاَ تُهْزَمُ أَنْصَارُهُ، وَ حَقًّا لاَ تُخْذَلُ أَعْوَانُهُ). جمله اوّل و دوم در واقع برگرفته از آياتى است که قرآن مجيد را به نور تشبيه کرده است; در آيه 15 مائده مى خوانيم : «(قَدْ جَاءَکُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِينٌ); از سوى خدا نور و کتاب آشکارى براى شما آمد...»، زيرا قرآن مجيد جاده هاى تاريک زندگى را روشن مى سازد و راه را از بيراهه و پرتگاه، نشان مى دهد و کاروان جامعه انسانى را در بيابان پرفراز و نشيب اين جهان به سوى مقصد; يعنى سعادت دنيا و آخرت رهنمون مى گردد. جمله سوم (وَ بَحْراً لاَ يُدْرَکُ قَعْرُهُ) اشاره به اسرار پنهانى و دقايق علوم است که در قرآن مجيد وجود دارد و فراتر از انديشه هاست و جز خاصّان درگاه الهى به آن نمى رسند. در احاديث اسلامى به بطون متعدد قرآن مجيد اشاره شده است. تعبير به «منهاج» در جمله چهارم در مورد قرآن با توجه به اينکه منهاج به معناى جاده واضح و روشن و مستقيم است که رهروان آن گمراه نمى گردند ـ اشاره به اين است: کسانى که از اين طريق واضح و صراط مستقيم الهى بهره گيرند هرگز گرفتار گمراهى ها نمى شوند. در جمله پنجم اشاره اى ديگرى به نورانيّت قرآن شده است، از اين نظر که شعاعش جاودانى است و هرگز زايل نمى گردد، همان گونه که قرآن درباره خودش مى گويد: «(لاَّ يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِّنْ حَکِيم حَمِيد); هيچ گونه باطل (و باطل کننده اى) نه از پيش رو و نه از پشت سر به سراغ آن نمى آيد، زيرا از سوى خداوند حکيم و حميد نازل شده است».(4) در جمله ششم اشاره به نکته مهم ديگرى مى کند و آن اين که قرآن، فرقان است; يعنى به هنگامى که حق و باطل به هم آميخته شود، آنچه مطابق قرآن است، حق و آنچه مخالف آن است باطل است و به اين ترتيب، حق را از باطل جدا مى سازد. تعبير به فرقان درباره قرآن در آيه اوّل سوره فرقان آمده است (تَبَارَکَ الَّذِى نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِيَکُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً) و از آن مهم تر اين که اين ويژگى قرآن هرگز به خمود و خاموشى و پنهانى نمى گرايد. در جمله هفتم قرآن تشبيه به بنايى شده است که ارکان و ستونهاى آن چنان مستحکم است که هرگز ويران نمى شود و اين اشاره به جاودانگى تعليمات قرآن است.(5) در جمله هشتم به تشبيه ديگرى برخورد مى کنيم; قرآن با داروى شفابخشى تشبيه شده که هيچ آثار زيانبارى ندارد، زيرا مى دانيم غالب داروها به مضمون «لَيْسَ مِنْ دَواء إِلاَّ وَ يُهَيِّجُ داء; هيچ دارويى نيست مگر اينکه اگر يک بيمارى را برطرف مى سازد بيمارى ديگرى را مى آفريند»(2) آثار منفى مختلفى دارند; ولى قرآن دارويى است که سرتا پا مثبت و شفابخش است. تعبير به «شفاء» درباره قرآن در خود قرآن آمده است; در آيه 57 سوره «يونس» مى خوانيم: «(قَدْ جَاءَتْکُمْ مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّکُمْ وَشِفَاءٌ لِّمَا فِى الصُّدُورِ); از سوى پروردگار شما اندرزى براى شما آمد و چيزى که شفابخش بيماريهاى (اخلاقى) در سينه هاست». در آيه 82 سوره «اسراء» آمده است : «(وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْانِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ); و از قرآن آنچه شفاء و رحمت است براى مؤمنان نازل مى کنيم». حتى از بسيارى از روايات معصومين استفاده مى شود که قرآن مجيد اضافه بر اين که درمان بيماريهاى عقيدتى و اخلاقى است، درمان بيماريهاى جسمانى نيز هست. از جمله در روايات در مورد تأثير بسيار مثبت سوره «حمد» براى بيماريهاى ظاهرى تأکيد شده است. در تفسير کنزالدقائق و ديگر تفاسير در تفسير سوره حمد روايات متعددى در اين زمينه آمده است. مرحوم کلينى نيز در جلد دوم اصول کافى در باب فضل القرآن، روايات متعددى در اين زمينه نقل کرده است. در نهمين و دهمين جمله از جمله هاى بالا سخن از انصار و اعوان قرآن به ميان آمده که هرگز گرفتار شکست نمى شوند و در برابر دشمنان تنها نمى مانند. در ادامه اين بحث، امام(عليه السلام) به يازده امتياز ديگر در يازده جمله کوتاه و پى در پى اشاره کرده و قرآن را به دريا و چشمه سار و بناى مستحکم و معدن گرانبها و جاده روشن و آشکار تشبيه مى کند و مى فرمايد: «قرآن معدن ايمان و کانون آن است، چشمه سارهاى دانش و درياهاى علم و باغهاى عدالت و برکه هاى عدل و پايه هاى اسلام و بنيان آن و نهرهاى حق و دشتهاى خرّم و سرسبز دين است، دريايى است که هر چه از آن برگيرند پايان نمى گيرد و چشمه هايى است که هر چه از آن بردارند کم نمى شود و آبشخورهايى که هر چه از آن برکشند کاستى نمى يابد. منزلگاههايى است که مسافرانش راه خود را گم نمى کنند و نشانه هايى است که از چشم رهگذران پنهان نمى ماند و زمينهاى مرتفعى است که جويندگانش از آن نمى گذرند»; (فَهُوَ مَعْدِنُ الاِْيمانِ وَ بُحْبُوحَتُهُ(6)، وَ يَنَابِيعُ الْعِلْمِ وَ بُحُورُهُ، وَ رِيَاضُ(7) الْعَدْلِ وَ غُدْرَانُهُ(8)، وَ أَثَافِيُّ(9) الاِْسْلامِ وَ بُنْيَانُهُ، وَ أَوْدِيَةُ الْحَقِّ وَ غِيطَانُهُ(10). وَ بَحْرٌ لاَ يَنْزِفُهُ(11) الْمُسْتَنْزِفُونَ، وَ عُيُونٌ لاَ يُنْضِبُهَا(12) الْمَاتِحُونَ(13)، وَ  مَنَاهِلُ لاَ يُغِيضُهَا(14) الْوَارِدُونَ، وَ مَنَازِلُ لاَ يَضِلُّ نَهْجَهَا الْمُسَافِرُونَ، وَ أَعْلاَمٌ لاَ يَعْمَى عَنْهَا السَّائِرُونَ، وَ آکَامٌ(15) لاَ يَجُوزُ عَنْهَا الْقَاصِدُونَ). تعبير به «مَعْدَنِ الاْيمانِ» اشاره به اين است که دلايل معارف اسلامى از توحيد و اثبات وجود خدا گرفته تا مسئله معاد و اعجاز قرآن و ولايت، همه در قرآن مجيد به صورت گسترده آمده است; دلايلى که سرچشمه دلايل ديگر است، زيرا معدن به چيزى گفته مى شود که منبع و مرکز اصلى اشياى گرانبها و مورد نياز است. در جمله دوم همين مطلب به تعبير ديگرى آمده است. قرآن را به عنوان چشمه جوشان و درياى علم، بلکه چشمه هاى جوشان و درياها شمرده که اهل ايمان مى توانند علوم مختلف را از آن برگيرند و امروز ما مى دانيم سرچشمه علم کلام و فقه و اخلاق و تاريخ انبيا و تاريخ اسلام و علوم ديگرى در قرآن مجيد است. در جمله سوم به مسئله مهم ديگرى اشاره کرده و قرآن را به عنوان باغهاى عدالت و غديرها و آبگيرهاى آن معرفى نموده است. قرآن مجيد همه مؤمنان را مخاطب ساخته، مى گويد: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ امَنُوا کُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ)(16); يعنى قيام به عدالت را کافى نمى شمرد، بلکه «قوّام» بودن را لازم مى داند که صيغه مبالغه و تأکيد است حتى تصريح مى کند دوستيها و دشمنيها هرگز مانع اجراى عدالت نشود: (وَلاَ يَجْرِمَنَّکُمْ شَنئَانُ قَوْم عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى).(17) و نيز در ذيل آيه اوّل مى گويد: حتى به جهت طرفدارى از پدر و مادر و نزديک ترين نزديکان، در اجراى عدالت سستى نکنيد. قابل توجه اينکه امام(عليه السلام) عدالت را تشبيه به باغ و استخرهايى کرده که باغ را آبيارى مى کند و به يقين جامعه اى که عدالت در آن اجرا مى شود همان زيبايى باغ و خرّمى و طروات ناشى از آبيارى کافى دارد و جامعه اى که غرق ظلم و تبعيض گردد، به بيابان خشک و سوزان و خالى از آب و علف مى ماند. در چهارمين جمله سخن از اساس و بنيان اسلام است که در قرآن مجيد ديده مى شود، زيرا «اثافى» و «بنيان» به معناى ريشه ها و پايه هاست و طبق حديث معروف امام باقر(عليه السلام) اسلام بر پنج پايه بنا شده است: نماز، زکات، حج، روزه و ولايت (جهاد، امر به معروف و نهى از منکر از توابع ولايت است); «بُنِىَ الاِْسْلامُ عَلى خَمْسَةِ اَشْياء; عَلَى الصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ وَ الْحَجِّ وَ الصَّوْمِ وَ الْوِلايَةِ»(18) و مى دانيم اصول اين فرايض الهى همه در قرآن مجيد به صورت گسترده آمده است. در جمله پنجم سخن از حق است (حق به معناى گسترده آن که تمامى حقوق الهى و انسانى و اجتماعى را در بر مى گيرد. امام مى فرمايد: «نهرها و زمينهاى آباد حق در قرآن است». در ششمين و هفتمين و هشتمين جمله سخن از پايان ناپذيرى معارف و علوم قرآنى است که هر چه از آن برگيرند کاستى نمى يابد و تا دامنه قيامت حقايق تازه اى براى انديشمندان و جويندگان و پويندگان راه خدا ارائه مى دهد، دليل آن هم روشن است; قرآن کلام خداست و کلام خدا همچون ذات خدا پايان ناپذير و نامحدود است، همان گونه که در حديث پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آمده است: «لا تُحْصى عَجائِبُهُ وَ لا تُبْلى غَرائِبُهُ; شگفتيهاى قرآن شمارش نمى گردد و غرائب آن هرگز کهنه نمى شود».(19) اين سخن، پيامى براى همه مفسّران قرآن دارد که هرگز تصوّر نکنند آنچه را از قرآن استفاده کرده اند آخرين سخن است و نکته تازه و جديدى ماوراى آن نيست. در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «که در پاسخ اين سؤال که چرا قرآن هرگز کهنه نمى شود؟ فرمود: زيرا خداوند او را براى زمان خاص و گروه معيّنى قرار نداده است»: «فَهُوَ في کُلِّ زَمان جَديدٌ وَ عِنْدَ کُلِّ قَوْم غَضٌّ إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ; قرآن در زمانى نو است و نزد هر قوم و ملّتى تا روز قيامت تازه و پر طراوت است».(20) در نهمين و دهمين و يازدهمين امتياز، اشاره به روشن بودن راه قرآن و تضمين هدايت پويندگان اين راه است: نه مسافرانش گمراه مى شوند، نه نشانه هايش بر رهروان پوشيده مى ماند و نه منزلگاه هاى مطمئنّش بر کسى مخفى خواهد بود. سپس امام در ادامه اين اوصاف والاى قرآن به پنج وصف هماهنگ ديگر قرآن اشاره کرده، مى فرمايد: «خداوند آن را فرونشاننده عطش دانشمندان، بهار دلهاى فقيهان و جادّه هاى وسيع صالحان قرار داده است. دارويى است که با بهره گيرى از آن اثرى از بيمارى باقى نمى ماند و نورى است که ظلمتى با آن نخواهد بود»; (جَعَلَهُ اللّهُ رِيًّا(21)لِعَطَشِ الْعُلَمَاءِ، وَ رَبِيعاً لِقُلُوبِ الْفُقَهَاءِ، وَ مَحَاجَّ(22) لِطُرُقِ الصُّلَحَاءِ، وَ دَوَاءً لَيْسَ بَعْدَهُ دَاءٌ، وَ نُوراً لَيْسَ مَعَهُ ظُلْمَةٌ). اينکه در جمله اوّل مى فرمايد: «خداوند قرآن را سبب فرو نشاندن عطش دانشمندان قرار داده» اشاره به اين است که هر دانشمندى تشنه علم بيشتر است، زيرا طعم علم و دانش را چشيده است و چون علوم و دانش هاى قرآن مجيد بسيار گسترده و نامحدود است، دانشمندان مى توانند با آن عطش علمى خود را فرو بنشانند. در کلمات قصار امام(عليه السلام) در نهج البلاغه نيز آمده است : «مَنْهُومانِ لا يَشْبَعانِ; طالِبُ  عِلْم وَ طالِبُ دُنْيا; دو گروه گرسنه اند که هرگز سير نمى شوند; طالبان علم و طالبان دنيا».(23) اگر در جمله دوم مى فرمايد: «قرآن بهار دلهاى فقيهان و عاقلان است» اشاره به اين است که در فصل بهار عالم طبيعت، زندگى را از سر مى گيرد. گياهان و گلها و ميوه ها ظاهر مى شوند. قرآن مجيد نيز در دلهاى آگاهان همين اثر را دارد; گلهاى فضيلت، ميوه هاى لذت بخش ايمان و اخلاق و معرفت و سرانجام قرب الهى در پرتو قرآن فراهم مى شود. در جمله سوم، امام(عليه السلام) قرآن را جادّه وسيع و روشن رهروان راه حق مى شمرد، زيرا صالحان کسانى هستند که در مسير سير و سلوک الى الله گام بر مى دارند و بهترين جاده اى را که مى توانند براى رسيدن به مقصد برگزينند مسير قرآن مجيد است. در چهارمين جمله اشاره به نکته جديدى مى کند و آن اين که داروها گاه تنها جنبه تسکينى دارند و گاه درمان موقّت و گاه درمان کامل; ولى عوارض منفى و بيماريهاى جنبى به بار مى آورند; اما قرآن دارويى است که هيچ يک از اين ضعفهاى سه گانه را ندارد; دارويى است که به طور کامل درمان مى کند و فاقد هر عارضه منفى است. در پنجمين جمله باز به نکته تازه اى اشاره مى کند و آن اين که نورهاى عالم ماده، گاه آميخته با ظلمت اند (مانند نور بين الطلوعين و بين الغروبين) و اگر ظلمتى با آن آميخته نيست يا خسوف و کسوفى دارد و ياغروب و افولى; ولى نور قرآن نه غروب و افولى دارد و نه خسوف و کسوفى، زيرا از نور علم حق سرچشمه گرفته و در آنجا ظلمت راه ندارد و مى دانيم: (اَللهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ...).(24) در ادامه اين اوصاف، امام به چهار امتياز ديگر از امتيازهاى قرآن اشاره کرده، مى فرمايد: «ريسمانى است که دستاويز آن مطمئن و پناهگاهى است که قلّه بلند آن مانع نفوذ دشمن و عزّت و قدرت است براى کسى که تحت ولايتش قرار گيرد و محل امنى است براى آن کس که در حوزه اش وارد شود»; (وَ حَبْلاً وَثِيقاً عُرْوَتُهُ، وَ مَعْقِلاً(25) مَنِيعاً ذِرْوَتُهُ، وَ عِزًّا لِمَنْ تَوَلاَّهُ، وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ). امام(عليه السلام) با بيان اين چهارم وصف در واقع سعادت انسان را به دژ محکمى تشبيه کرده که بر فراز کوه بلندى قرار دارد و رهروان اين راه همچون کوهنوردان بايد از طنابهاى محکمى که به نقاط بالاتر کوه بسته مى شود و دستگيره هاى محکمى دارد استفاده کنند تا به آن دژ برسند و آن دژ در جايى قرار دارد که دشمن به آن دست نمى يابد و هر کس در سايه آن قرار گيرد قدرتى غير قابل شکست مى يابد و آن کس که در آن وارد شود، سالم مى ماند. دشمن اصلى انسان، هواى نفس و شيطان است و ناامنيها نيز از همين جا سرچشمه مى گيرد. کسى که در پناه قرآن قرار مى گيرد، بر قله رفيع سلامت و سعادت و در عزت و امنيّت خواهد نشست. آن گاه امام به پنج وصف ديگر هماهنگ، از اوصاف قرآن اشاره کرده، مى فرمايد: «قرآن راهنمايى است براى کسى که به آن اقتدا کند، و عذرى است براى آن کس که آن را مذهب خويش برگزيند و دليل و برهانى است براى کسى که با آن سخن گويد، و گواهى است براى کسى که به کمک آن در برابر دشمنش بايستد، و سبب پيروزى است براى آن کس که به آن احتجاج کند»; (وَ هُدًى لِمَنِ ائْتَمَّ بِهِ، وَ عُذْراً لِمَنِ انْتَحَلَهُ(26)، وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَکَلَّمَ بِهِ، وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ بِهِ، وَ فَلْجاً(27) لِمَنْ حَاجَّ بِهِ). منظور از هدايت در جمله اوّل روشن است و منظور از عذر در جمله دوم ممکن است اتمام حجّت باشد که قرآن به همه افراد در مورد ايمان و انجام وظايف الهى، اتمام حجّت  مى کند و نيز ممکن است منظور اين باشد که قرآن سند معذور بودن در پيشگاه خدا در قيامت است به اين معنا که هر کس اعمال خود را با دستور و پيام قرآن هماهنگ سازد،در پيشگاه خدا معذور خواهد بود. معناى دوم صحيح تر به نظر مى رسد. تعبير به «بُرْهَاناً لِمَنْ تَکَلَّمَ بِهِ» اشاره به اين است که نه تنها انسان در عقايد و اعمال خود مى تواند تکيه بر قرآن کند، بلکه براهين قرآنى در مقابل مخالفان; خواه در مبدأ و معاد باشد و خواه در برنامه هاى زندگى، بهترين برهان است. تعبير به «شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ بِهِ» تأکيد بيشترى بر اين معناست که هر کس قرآن را شاهد و گواه خود در مقابل خصم بگيرد، بهترين شاهد و گواه محسوب خواهد شد و نتيجه آن همان چيزى است که در جمله پنجم آمده که استدلال و استشهاد به قرآن، سبب پيروزى و غلبه بر مخالفان است. سپس امام(عليه السلام) در هفت وصف باقى مانده از 42 وصفى که در اين بخش از خطبه درباره قرآن بيان کرده، مى فرمايد: «قرآن نجات دهنده خوبى است براى کسى که به آن عمل کند و مرکب راهوارى است براى آن کس که آن را به کار گيرد، نشانه افتخارى است براى کسى که خود را با آن نشانه گذارى کند، و سپر مطمئنّى است براى آن کس که خود را در پناه آن قرار دهد و علم و دانش پرارزشى است براى کسى که آن را حفظ و نگهدارى کند و گفتار والايى است براى آن کس که آن را روايت نمايد و حکم قاطعى است براى کسى که با آن قضاوت کند»; (وَ حَامِلاً لِمَنْ حَمَلَهُ، وَ مَطِيَّةً لِمَنْ أَعْمَلَهُ، وَ آيَةً لِمَنْ تَوَسَّمَ(28)، وَ جُنَّةً لِمَنِ اسْتَلاَْمَ(29)، وَ عِلْماً لِمَنْ وَعَى، وَ حَدِيثاً لِمَنْ رَوَى، وَ حُکْماً لِمَنْ قَضَى). در جمله هاى اول و دوم، مؤمنان به قرآن را به کسى تشبيه مى کند که بر مرکبى از نور سوار شده و به سوى آسمان سعادت در پرواز است، مرکبى مطمئن و راهوار. در جمله سوم قرآن را مدال افتخارى مى شمارد براى همه کسانى که آن را نشانه زندگى خود قرار مى دهند. آيات قرآن بهترين شعار و نشانه هاى آن بهترين نشانه هاست. در جمله چهارم آن را زرهى شمرده که انسان را در نبرد با دشمنان از گزند حوادث، حفظ مى کند. هم دشمنان ظاهرى و مخالفان اسلام و هم دشمنان باطنى و درونى; يعنى هواى نفس و هم دشمنى پنهانى يعنى شيطان. در پنجمين و ششمين و هفتمين وصف، در واقع به علوم حاصل از قرآن اشاره مى کند; جمله «وَ عِلْماً لِمَنْ وَعى» ممکن اشاره به استدلالات منطقى قرآن باشد و جمله «حَديثاً لِمَنْ رَوى» اشاره به حديث نقلى و احاديثى که از ناحيه وحى به دست آمده است. در آخرين جمله، به کاربرد علمى آن در مسئله قضاوت و داورى اشاره مى کند. بنابراين که قضا در اين جمله به معناى داورى در مخاصمات باشد، و اگر قضا هر گونه حکم و قضاوت را شامل شود، همه احکام فقهى و عقيدتى را در بر گيرد.*** نکته ها: 1ـ عظمت قرآن از ديدگاه اميرمؤمنان (عليه السلام) بحث درباره عظمت قرآن در خطبه هاى فراوانى از نهج البلاغه آمده است; ولى در هيچ خطبه اى بحثى به اين گستردگى و جامعيت ديده نمى شود. در 42 امتيازى که امام(عليه السلام) در اين خطبه ذکر فرموده، مطالبى است که ناظر ناآگاه ممکن است آن را ادّعاى بى دليل پندارد; ولى با دقّت در آيات خود قرآن، شواهد و دلايل کافى براى آن يافت مى شود. مثلا اگر امام قرآن را معدن ايمان و سرچشمه علم مى شمرد، به جهت آن است که قرآن مجيد درباره مهم ترين مسائل عقيدتى; يعنى مبدأ و معاد، آن قدر دلايل گوناگون عقلى ذکر کرده که درهاى ايمان به خدا و معاد را به روى هر انسان منصفى مى گشايد. در مسئله خداشناسى، دست انسانها را گرفته، به اوج آسمانها و اعماق زمين مى برد; آمد و شد منظّم شب و روز، حرکت منظم بادها،(30) آفرينش انواع حيوانات و گياهان و ميوه ها،(31) پرواز پرندگان بر فراز آسمانها(32)، حرکت ابرها و سيراب شدن سرزمينهاى تشنه، بر اثر ريزش بارانها(33) که هر کدام جلوه اى از نظم عالم آفرينش است، به او نشان مى دهد تا يقين پيدا کند در وراى اين دستگاه، مبدأ علم و قدرتى است که آن را به اين صورت مى گرداند. در مسئله معاد دست انسان حق طلب را گرفته به آغاز آفرينش مى برد(34) و صحنه هاى معاد را در عالم گياهان(35) و قدرت خدا را بر احياى استخوان پوسيده مردگان(36) نشان مى دهد. در زمينه عدالت آن قدر به آن اهميّت داده که آن را از وظايف حتمى مؤمنان(37) و اجراى آن راحتى درباره دشمنان سرسخت، توصيه مى کند(38) و انحراف از آن را گناهى بزرگ مى شمرد. اگر اميرمؤمنان آن را چشمه جوشان فيض الهى براى سيراب کردن قلوب علما و بهار دل هاى فقها مى شمرد، دليل آن در خود قرآن است، زيرا با اينکه هزاران تفسير بر قرآن مجيد نوشته شده، باز هر روز دانشمندان به کشف تازه اى در قرآن مجيد دست مى يابند. اگر امام(عليه السلام) مى فرمايد: قرآن سبب عزت و شوکت مسلمانان است، دليلش آن است که در آيات مختلف، آنها را به وحدت کلمه و عدم تفرقه دعوت کرده و پيوند مؤمنان را پيوند برادران شمرده و نتيجه آن را عزّت مؤمنان در سايه عزت خدا دانسته است.(39) همچنين تمام موضوعاتى را که امام به عنوان 42 امتياز براى قرآن در اين بخش از خطبه ذکر فرموده، ريشه هاى آن را در قرآن مى يابيد، که اگر جمع آورى شود يک کتاب قطور تشکيل مى دهد. دستوراتى که اگر به آنها عمل شود به يقين اين آثار از آنها به دست مى آيد. 2ـ دانشمندان بيگانه و قرآن عظمت قرآن چنان است که نه تنها مسلمانان و پيشوايان بزرگ اسلام آن را به اين اوصاف بزرگ مى ستايند، بلکه دورافتادگان با خبر نيز پس از غور در آيات اين کتاب بزرگ آسمانى، به عظمت آن اعتراف کرده و تعبيراتى دارند که بسيار قابل توجه است: «آلبر ماله» مورّخ و دانشمند معروف فرانسوى در کتاب «تاريخ عمومى» خود درباره قرآن چنين مى نويسد: «قرآن کتاب به تمام معنا ممتازى است که جايگزين ساير کتابهاى عالى و دربرگيرنده همه علوم (انسانى) است، کتابى است که هم داراى دستورات مذهبى و هم قوانين مدنى امروز است; هم نسخه راهنماى يک قاضى و هم کمال مطلوب يک پيشواى روحانى است».(40) «ويل دورانت» دانشمند و فيلسوف معروف معاصر در کتاب تاريخ تمدّن خود مى نويسد: «قرآن در جانهاى ساده و بى آلايش، عقايدى آسان و دور از ابهام پديد مى آورد که از رسوم تشريفات ناروا دور است و از قيد مراسم بت پرستى و کاهنى آزاد. ترقّى اخلاق و فرهنگ مسلمين به برکت آن انجام گرفته و اصول نظم اجتماعى و وحدت جمعى را در ميان آنان استوار ساخته است. ـ سپس مى افزايد: ـ عقول آنان را از بسيارى از اوهام و خرافات و ظلم و خشونت رهايى بخشيده و مردم زبون را از حرمت و عزّت نفس برخوردار ساخته و در جامعه مسلمين چنان اعتدال و تقوايى به وجود آورده که در هيچ يک از مناطق جهان که قلمرو انسان سفيد پوست بوده است، نظير نداشت».(41) «رالف لين تون» (نويسنده کتاب سير تمدن) مى نويسد: «آموزشگاه عالى قرآن، راه ترقّى و پيشرفت هر فرد را از هر طبقه به هر مقام هموار ساخته است، به گونه اى که حتّى فرزند يک نفر برده، مى تواند در جامعه اسلامى به مقامات عالى و والا برسد».(42) پروفسور «دراپرز اروپ» مى گويد: «قرآن شامل پيشنهادها و دستورات عالى اخلاقى است و از بخش هايى تشکيل يافته که مورد قبول همگان قرار مى گيرد. اين دستورات به خودى خود کامل و رسا بوده و براى برنامه زندگى مردم راهنماى حيات و ضرورى است».(43) «جان ديون پورت» مؤلّف کتاب «عذر تقصير به پيشگاه محمّد و قرآن» مى نويسد: «قرآن به اندازه اى از نقايص مبرّا و منزّه است که نيازمند کوچک ترين تصحيح و اصلاحى نيست و ممکن است از اوّل تا به آخر آن را خواند بى آنکه انسان کمترين ملامتى از آن احساس کند».(44) «گوته» شاعر و دانشمند مشهور آلمانى مى گويد: «ساليان دراز کشيشان از خدا بى خبر ما را از پى بردن به حقايق قرآن مقدّس و عظمت آورنده آن محمّد(صلى الله عليه وآله)، دور نگاه داشته بودند; اما هر قدر که قدم در جادّه علم و دانش گذارديم پرده هاى جهل و تعصّب نابجا از بين رفته و اين کتاب توصيف ناپذير (قرآن) جهانيان را به سوى خود جلب نموده و تأثير عميقى در علم و دانش جهان مى گذارد، و سرانجام محور افکار مردم جهان مى گردد».(45)*** پی نوشت: 1. «يخبو» از مادّه «خبو» بر وزن «سرو» به معناى خاموش شدن گرفته شده است. 2. «منهاج» به راه روشن و آشکار گفته مى شود و «نهج» به معناى پيمودن چنين راهى است. 3. فصّلت، آيه 42 . 4. در نسخه نهج البلاغه «صبحى صالح» به جاى «بنيان» «تبيان» آمده است; ولى جمعى از شارحان در متن همان «بنيان» را ذکر کرده اند و متناسب با «لا تهدم ارکانه» همين است. 5. الکافى، جلد 8، صفحه 273، حديث 409 . 6. «بحبوحه» به معناى کانون و وسط چيزى است. 7. «رياض» جمع «روضه» به معناى باغ است. 8. «عذران» جمع «عذير» به معناى آبگير و برکه است و به معناى رودخانه نيز آمده است و در اصل گودالى است که بر اثر سيل، آب در آن جمع مى شود. 9. «اثافىّ» جمع «أثفيّه» بر وزن «أضحيّه» از ماده «أثف» بر وزن «اسب» به معناى ثبات و استقرار گرفته شده و «اثفيه» به سنگهاى ثابتى گفته مى شود که ديگ را روى آن مى گذارند. گاه اين واژه به سه پايه هم اطلاق مى گردد. 10. «غيطان» جمع «غيط» بر وزن «زيد» به معناى شدت و زمين وسيع است. 11. «ينزف» از ريشه «نزف» بر وزن «نظم» به معناى آب از چيزى کشيدن است (و به معناى خون گرفتن هم آمده است) و «مستنزفون» به کسانى گفته مى شود که آب را آن قدر از چاه يا استخر مى کشند که پايان مى گيرد.    12. «ينضب» در اصل از ريشه «نضوب» به معناى فرو رفتن آب در زمين است و جمله «لا ينضبها» مفهومش اين است که آب آن چشمه ها را پايان نمى دهد. 13. «ماتحون» جمع «ماتحه» از ريشه «متح» بر وزن «مدح» به معناى آب کشيدن از چاه يا چشمه است. 14. «يغيض» از مادّه «غيض» بر وزن «غيب» در اصل به معناى فرو کش کردن و فرو بردن (به صورت لازم و متعدّى) است و در جمله بالا به معناى کاستن گرفتن است. 15. «آکام» جمع «اکمه» بر وزن «طلبه» به معناى تپّه بلندى است که از سنگ يا شن تشکيل شده باشد. 16. نساء، آيه 135 . 17. مائده، آيه 8 . 18. الکافى، جلد 2، صفحه 18، باب دعائم الاسلام. 19. همان، صفحه 599 . 20. بحارالانوار، ج 17، ص 213، ح 18. 21. «رىّ» (با کسر راء و فتح آن) به معناى سيراب شدن است. 22. «محاجّ» جمع «محجّه» به معناى راه روشن و وسيع است. 23. نهج البلاغه، کلمات قصار، 457 . 24. نور، آيه 35 . 25. «معقل» به معناى پناهگاه و سنگر است. از ريشه «عقل» به معناى بازداشتن گرفته شده، زيرا پناهگاه انسان را از گزند حوادث دور مى دارد. 26. «انتحل» به معناى پذيرش مذهب و آيين از ريشه «نحله» بر وزن «خرقه» به معناى ايمان و مذهب گرفتن است. 27. «فلج» به معناى ظفر و پيروزى است. 28. «توسّم» از «وسم» بر وزن «وصل» به معناى علامت گذارى گرفته شده است. اين ماده، گاه به معناى زيبايى نيز به کار مى رود. 29. «استلأم» از ريشه «لئم» بر وزن «لعن» به معناى جمع کردن و التيام بخشيدن و هماهنگ نمودن ميان دو چيز است و «استلام» به معناى پوشيدن زره يا ساير ابزار جنگ است، گويى ميان اين ابزار و بدن خود هماهنگى ايجاد مى کند. 30. (إِنَّ فِى خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ وَاخْتِلاَفِ الَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْکِ الَّتِي تَجْرِى فِى الْبَحْرِ بِمَا يَنفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنزَلَ اللهُ مِنْ السَّمَآءِ مِنْ مَآء فَأَحْيَا بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ کُلِّ دَآبَّة وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَآءِ وَالاَْرْضِ لاَيَات لِّقَوْم يَعْقِلُونَ). (بقره، آيه 164) 31. (وَفِى الاَْرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ وَجَنَّاتٌ مِّنْ أَعْنَاب وَزَرْعٌ وَنَخِيلٌ صِنْوَانٌ وَغَيْرُ صِنْوَان يُسْقَى بِمَآء وَاحِد وَنُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَى بَعْض فِى الاُْکُلِ إِنَّ فِى ذلِکَ لاَيَات لِّقَوْم يَعْقِلُونَ). (رعد، آيه 4) 32. (أَلَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّرَات فِى جَوِّ السَّمَآءِ مَا يُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اللهُ إِنَّ فِي ذلِکَ لاَيَات لِّقَوْم يُؤْمِنُونَ). (نحل، آيه 79) 33. (اللهُ الَّذِى يُرْسِلُ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَاباً فَيَبْسُطُهُ فِى السَّمَآءِ کَيْفَ يَشَآءُ وَيَجْعَلُهُ کِسَفاً فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ)، (فَانظُرْ إِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللهِ کَيْفَ يُحْىِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا). (روم، آيه 48 و 50) 34. (کَمَا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ). (اعراف، آيه 29) 35. (وَاضْرِبْ لَهُمْ مَّثَلَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا کَمَآء أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الاَْرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّيَاحُ وَکَانَ اللهُ عَلَى کُلِّ شَىْء مُّقْتَدِراً). (کهف، آيه 45) 36. (وَضَرَبَ لَنَا مَثَلا وَنَسِىَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْىِ الْعِظَامَ وَهِىَ رَمِيمٌ * قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِى   أَنشَأَهَآ أَوَّلَ مَرَّة وَهُوَ بِکُلِّ خَلْق عَلِيمٌ). (يس، آيه 78-79) 37. (يَآ أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ للهِِ وَلَوْ عَلَى أَنفُسِکُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالاَْقْرَبِينَ). (نساء، آيه 135) 38. (وَلاَ يَجْرِمَنَّکُمْ شَنئَانُ قَوْم عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُوا اللهَ إِنَّ اللهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ). (مائده، آيه 8) 39. (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَتَ اللهِ عَلَيْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَآءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً). (آل عمران، آيه 103)(وَللهِِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلکِنَّ الْمُنَافِقِينَ لاَ يَعْلَمُونَ). (منافقون، آيه 8) 40. فرهنگ اسلام شناسان خارجى، تأليف حسين عبداللهى خروش، جلد 1، صفحه 15 . 41. عصر ايمان، بخش دوم، تمدن اسلامى، صفحه 52 . 42. فرهنگ اسلام شناسان خارجى، جلد 1، صفحه 15 . 43. همان، صفحه 14 . 44. از مقدمه کتاب سازمانهاى تمدن امپراطورى اسلام، ص 111 . 45. تفسير نمونه، جلد 1، صفحه 137 .  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 3، صفحه 836-829 سپس امام (ع) به ذكر انوار تابانى كه پيامبر اكرم (ص) براى رسانيدن آن به جهانيان مبعوث شده و عبارت از قرآن مجيد است مى پردازد، و فضايل آن را به شرح زير بر مى شمارد: 1-  قرآن نورى است كه چراغهايش خاموش نمى شود، مراد آن حضرت نور علم و اخلاق است كه قرآن مشتمل بر آنهاست، واژه مصابيح را يا براى دانشها و حكمتهايى كه قرآن پخش كرده و مردم از آنها پيروى كرده اند، و يا براى دانشمندان و آنانى كه احكام قرآن را به كار بسته و به آن آراستگى يافته اند استعاره فرموده است.  2-  چراغى است كه فروغش قطع نمى شود، يعنى به سبب تابش انوار قرآن، هدايت و راهنمايى مردم پايان نمى يابد، و اين معناى جمله نخست را دارد.  3-  دريايى است كه ژرفاى آن را نمى توان يافت، واژه بحر از دو نظر براى قرآن استعاره شده است، يكى از نظر عمق اسرار آن است و همان گونه كه با فرو رفتن در درياى ژرف به قعر آن نمى توان رسيد، خردها و انديشه ها نيز از اين كه بر اسرار قرآن احاطه پيدا كنند و به عمق معانى و مقاصد آن برسند ناتوانند، ديگر به ملاحظه اين است كه قرآن معدن نفايس علوم و فضايل است، همان گونه كه دريا محلّ گوهرهاى گرانبهاست.  4-  راهى است كه در آن گمراهى نيست، آشكار است كه قرآن براى كسى كه بخواهد در پرتو آن به سوى خدا گام بردارد راهى روشن است، و كسى كه مقاصد آن را درك كند دچار گمراهى نمى شود.  5-  شعاع تابانى است كه تاريك نمى شود، يعنى تاريكيهاى شبهه و نفاق نمى تواند حقّى را كه قرآن گوياى آن است بپوشاند، واژه هاى شعاع، ضوء و ظلمت بر سبيل استعاره به كار رفته است.  6-  فرقانى است كه تابش برهانش فرو نمى نشيند، يعنى قرآن مشتمل بر دلايلى است استوار و پايدار كه حقّ و باطل را از يكديگر جدا و آشكار مى سازد، واژه خمود (فرو نشستن آتش) استعاره است، زيرا ادلّه و براهين قرآنى از لحاظ تابندگى و روشنگرى به آتش فروزانى شبيه است كه شعله هاى روشنى بخش آن فرو نمى نشيند و امام (ع) اين صفت آتش را كه خمودى نمى پذيرد به قرآن نسبت داده است.  7-  بنيانى است كه اركانش ويران نمى گردد، واژه بنيان را براى آنچه قرآن بر آن مشتمل و در دلها رسوخ يافته استعاره آورده و با ذكر اركان كه لازمه هر بنايى است اين استعاره را ترشيح داده است.  8-  شفايى است كه بيم بيمارى در آن نيست، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ»«» و آشكار است كه تدبّر در قرآن و اسرار آن موجب بهبود نفوس بشرى از بيمارى نادانى و عوارض خويهاى زشت و اخلاق ناپسنديده است، و اين شفايى است كه در پى آن بيم بيمارى نيست، زيرا فضيلتهاى نفسانى اگر ملكه شود بيم زوال آنها وجود ندارد، و صفات زشتى كه ضدّ آنهاست نمى تواند آن ملكات را دگرگون كند، علاوه بر اين چنان كه پيش از اين گفته شده قرآن براى بدنها نيز مايه شفا و بهبودى است.  9-  عزّتى است كه ياوران آن دچار شكست نمى شوند.  10-  حقّى است كه يار و ياوران آن درمانده نمى گردند، مراد از ياران قرآن مسلمانانند كه آن را تصديق كرده و به آن عزّت يافته، و به آن پناه جسته، و بر طبق آن راه خدا را مى پويند، آشكار است كه اين يار و ياوران را كسى نمى تواند شكست دهد، و خداوند هرگز آنان را بى كس و درمانده نخواهد گذاشت.  11-  قرآن معدن و مركز ايمان است، همان معدنى كه ايمان كامل به خدا و پيامبرش (ص) و به همه آنچه آن حضرت از جانب خداوند آورده از آن به دست مى آيد، و روشن است كه اعتقاد به حقانيّت قرآن و فهم مقاصد آن، و عمل به احكام و دستورهاى آن سبب انعقاد ايمان در دل و رسوخ آن مى گردد.  12-  چشمه ها و درياهاى دانش است، واژه هاى ينابيع (سرچشمه ها) و بحور (درياها) هر دو براى قرآن استعاره شده اند، زيرا قرآن محلّ افاضه نفايس علوم و كانون به دست آوردن دانشهاى ارزشمند است.  13-  بستانهاى عدل و آبگيرهاى آن است، واژه هاى رياض (بستانها) و غدران (بركه ها) نيز هر دو استعاره اند، زيرا قرآن منبع سرشار عدل است، و كلّى و جزيى آن از اين منبع جوشان به دست مى آيد و بى شكّ رهنمونى است كه از راه حقّ منحرف نمى شود تا اين كه انسانى را كه در پى آن گام بر مى دارد به درگاه قرب خداوند وارد گرداند.  14-  پايه هاى اسلام و بنياد آن است، واژه أثافيّ (پايه ها) و بنيان (بنياد) هر دو براى قرآن استعاره شده است، زيرا مانند پايه هاى ديگ، ساختمان اسلام بر اساس آن بر پا و استوار است.  15-  واديهاى حقّ و سرزمينهاى هموار آن است، واژه أوديه (درّه ها) غيطان (زمينهاى هموار) استعاره براى قرآن است، بدين مناسبت كه معدن حقّ و محلّ دسترسى به آن است همچنان كه درّه ها و زمينهاى هموار جايگاه آب و گياه است.  16-  دريايى است كه آبكشان، آب آن را نتوانند كشيد.  17-  چشمه هايى است كه آبكشان، آب آن را نمى خشكانند. استعاره بحر و عيون براى قرآن در اين جا بدين مناسبت تكرار شده كه فوايد و مقاصد حاصله از اين كتاب الهى پايان ناپذير است.  18-  جمله «و مناهل لا يغيضها الواردون»،  نيز به همين معناست، اين كه واژه نضوب (ته نشين شدن آب) تنها به چشمه ها نسبت داده شده براى اين است كه ته نشينى آب در چشمه ها محتمل است نه درياها، همچنين نسبت دادن ورود به مناهل (آبشخورها) بدين مناسبت است كه نهل به معناى سيراب شدن است و غرض كسى كه وارد آب مى شود نيز همين است.  19-  منزلگاههايى است كه مسافران راه آن را گم نمى كنند، يعنى قرآن مشتمل بر مراتب و مقاماتى از علوم است كه چون خردهاى پوياى راه خدا به آن در آيند گم نمى شوند، زيرا راه قرآن روشن و بسيار تابان است.  20-  جمله «و أعلام لا يعمى عنها السّائرون»،  نيز معناى جمله پيش را دارد.  21-  جمله «و آكام لا يجوز عنها القاصدون»،  نيز شبيه معانى جملات پيش است لفظ اعلام «نشانه ها» و آكام (تپّه ها) را براى دلايل و اماراتى كه در طريق شناخت قرآن و احكام آن وجود دارد استعاره فرموده، زيرا همچنان كه نشانه ها و كوهها رهروان را در راهها رهنمايند اين ادلّه و امارات نيز بيانگر احكام و راهنماى مقاصد قرآن مى باشند.  22-  خداوند قرآن را فرو نشاننده تشنگى دانشمندان قرار داده است، واژه رىّ (سيراب شدن) را استعاره براى قرآن قرار داده، زيرا همان گونه كه آب رنج تشنگى را بر طرف مى كند، قرآن درد نادانى را از نفوس بشرى مى زدايد، و واژه عطش را براى جهل بسيط، و يا براى آمادگى و اشتياق كسانى كه جوياى علم و استفاده از آنند استعاره فرموده است، اين كه به جاى سيراب كننده سيراب شدن به كار رفته بر سبيل مجاز و از باب اطلاق نام لازم بر ملزوم آن است.  23-  خداوند قرآن را بهار دلهاى دانايان گردانيده است، واژه ربيع (بهار) براى قرآن استعاره شده است، چه اين كه قرآن مرغزار دلهاى دانشمندان است، و همان گونه كه بهار مايه خوشحالى چهار پايان است، قرآن سبب بهجت و سرور دلهاى آنان است و احكام الهى را از آن به دست مى آورند.  24-  خداوند قرآن را شاهراهى براى نيكان قرار داده است، آشكار است كه قرآن براى نيكان و صالحان راهى روشن به سوى خداست.  25-  دارويى است كه پس از آن دردى نيست، اين سخن نظير گفتار آن حضرت است كه فرموده است: شفايى است كه بيمارى در آن نيست.  26-  روشنى است كه با آن تاريكى نيست، يعنى با راه يافتن به سوى قرآن و به كار بستن احكام آن، هيچ تاريكى در برابر ديده باطن باقى نمى ماند، و معناى جمله «و شعاعا لا يظلم ضوءه» را دارد كه پيش از اين ذكر شد.  27-  ريسمانى است كه دستاويز آن محكم است، حبل (ريسمان) را براى قرآن و عروة (دستگيره) را براى آنچه بدان به قرآن تمسّك مى جويند، استعاره فرموده است، و استحكام اين دستاويز كنايه از اين است كه قرآن نجات دهنده و مايه رستگارى كسى است كه به آن چنگ زند.  28-  پناهگاهى است كه قلّه اش بلند و استوار است، واژه معقل (پناهگاه) را به اين لحاظ كه قرآن محلّ امنى از آسيب جهل و عواقب آن كه عذاب خداوند مى باشد استعاره آورده است، واژه ذروة (قلّه يا ستيغ) براى ترشيح، و ذكر منيع (استوار) اشاره است به اين كه قرآن دژ محكم و نيرومندى است كه هر كس بدان پناه برد مصون مى ماند.  29-  عزّتى است براى كسى كه قرآن را به دوستى گيرد، يعنى آن را دوست خود قرار دهد، و امور خود را به او واگذارد و مخالفت آن نكند، و روشن است كه قرآن سبب عزّت و شرف انسان در هر دو جهان است.  30-  سلامتى است براى كسى كه به آن در آيد، يعنى ايمنى است، و منظور از در آمدن و وارد شدن به آن، تدبّر هر چه بيشتر در مقاصد قرآن و بهره گرفتن از انوار آن است، از اين رو قرآن مايه ايمنى از عذاب خداوند و در افتادن در شبهاتى است كه پرتگاه هلاكت به شمار مى آيند.  31-  هدايت است براى كسى كه به آن اقتدا كند، معناى اين سخن روشن است.  32-  عذرى است براى كسى كه خود را بدان منسوب بدارد، يعنى هر كس قرآن را عذر خود قرار دهد، و مدّعى شود كه دست اندر كار حفظ و تفسير آن و يا كارى نظير اينهاست و بدين وسيله از قبول تكاليف ديگرى كه در خور او نيست و يا براى او رنج آور است سرباز زند، عذرش مقبول و موجب رهايى اوست، سخن مذكور مانند اين است كه: به كسى كه در صدد آزار ديگرى است گفته شود: سزاوار تو نيست او با بيازارى زيرا او از حافظان قرآن كريم و از دانايان علوم آن است، و اين گفتار سبب ترك آزار او گردد.  33-  حجّت است براى كسى كه از آن سخن بگويد.  34-  گواه حقّ است براى كسى كه به وسيله آن با دشمن ستيزه كند.  35-  پيروزى است براى كسى كه به آن استدلال كند، معناى سه جمله مذكور نزديك به يكديگر است، اطلاق واژه فلج (پيروزى) بر قرآن از نظر استدلال به آن، از باب اطلاق نام غايت (نتيجه) بر ذى الغايه (نتيجه دهنده) است، زيرا پيروزى نتيجه استدلال به قرآن است، واژه هاى شاهد و حجّة اعمّ از برهان است.  36-  نگهدارنده كسى است كه به آن عمل كند، يعنى كسانى كه در دنيا حامل معارف قرآن و حافظ آيات آنند، قرآن در قيامت حامل و نگهبان آنهاست، امام (ع) اين معنا را كه قرآن در روز رستاخيز اين گونه كسان را از عذاب روز رستاخيز نجات مى دهد به اين كه قرآن آنها را حمل خواهد كرد بيان و تعبير فرموده، و اين از باب اطلاق اسم سبب بر مسبّب است.  37-  مركبى است براى كسى كه آن را به كار بندد، واژه مطيّه (مركب سوارى) را براى قرآن از نظر اين كه نجات دهنده است استعاره فرموده است و نظير جمله حاملا مى باشد، واژه إعمال (به كارگيرى) را نيز براى پيروى از قوانين و احكام قرآن و مواظبت بر اجراى اوامر آن كه موجب رستگارى از عذاب آخرت است استعاره آورده است، همچنان كه به كارگيرى مركب سوارى در راههاى دور و دراز موجب رهايى از خطر مى باشد.  38-  نشانه روشنى است براى كسى كه پيگيرى و هشيارى داشته باشد. اين سخن از نظر تدبّر و انديشيدن در مثلها و داستانها و آيات قرآن است، زيرا در اينها نشانه ها و عبرتهاست، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ».  39-  سپر است براى كسى كه جامه رزم پوشد، يعنى قرآن براى كسى كه آن را مانند زره به تن كند و وسيله دفاع خود سازد سپر و نگهبان است، واژه سپر را براى قرآن استعاره قرار داده است، زيرا قرآن كسى را كه به دانش آن مجهّز گرديده حفاظت مى كند، واژه استلآم (زره پوشيدن) كنايه از مجهّز شدن به سلاح قرآن است.  40-  دانش است براى كسى كه فرا گيرد، يعنى كسى كه قرآن را به دل بسپارد، و مقاصد آن را درك كند.  41-  خبر است براى كسى كه روايت كند، اين سخن به مناسبت اين است كه در قرآن داستانها و سرگذشتهاى امّتهاى پيشين ذكر شده، و راست ترين چيزى كه مى توان در اين باره نقل كرد اخبارى است كه قرآن مشتمل بر آنهاست، و شايد هم مراد از اين كه قرآن حديث و خبر است اين باشد كه آن قول و گفتار گوينده اى كه به نقل آن مى پردازد نيست چنان كه خداوند متعال فرموده است: «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ...» فايده ويژگى مذكور اين است كه انسان را بى نياز مى كند از اين كه بخواهد از چيزى غير از قرآن كه داراى فايده و ثواب آن نيست سخن گويد بلكه شايسته است زبان از آن ببندد و به تلاوت قرآن و گفتگو از آن بپردازد.  42-  حكم حقّ است براى كسى كه داورى كند، يعنى احكامى كه قاضيان در داوريهاى خود بدان نياز دارند در قرآن است، به جاى واژه حكما، حكما نيز روايت شده، و در اين صورت معنا اين است كه قرآن داورى است كه قاضيان بدان رجوع مى كنند، و نمى توانند پا از حكم او بيرون گذارند. و توفيق از خداوند است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 298 ثمّ أنزل عليه الكتاب نورا لا تطفا مصابيحه، و سراجا لا يخبو توقّده و بحرا لا يدرك قعره، و منهاجا لا يضلّ نهجه، و شعاعا لا يظلم ضوئه و فرقانا لا يخمد برهانه، و بنيانا لا تهدم أركانه، و شفاء لا تخشى أسقامه و عزّا لا تهزم أنصاره، و حقّا لا تخذل أعوانه. فهو معدن الايمان و بحبوحته، و ينابيع العلم و بحوره، و رياض العدل و غدرانه و أثافيّ الاسلام و بنيانه، و أودية الحقّ و غيطانه، و بحر لا ينزفه المستنزفون «المنتزفون خ ل»، و عيون لا ينضبها الماتحون، و مناهل لا يغيضها الواردون و منازل لا يضلّ نهجها المسافرون، و أعلام لا يعمى عنها السّايرن، و آكام لا يجوز عنها القاصدون. جعله اللّه ريّا لعطش العلماء، و ربيعا لقلوب الفقهاء، و محاجّ لطرق الصّلحاء، و دواء ليس معه «بعده خ ل» داء، و نورا ليس معه ظلمة و حبلا وثيقا عروته، و معقلا منيعا ذروته، و عزّا لمن تولّاه، و سلما لمن دخله، و هدى لمن ائتمّ به، و عذرا لمن انتحله، و برهانا لمن تكلّم به، و شاهدا لمن خاصم به، و فلجا لمن حاجّ به، و حاملا لمن حمله، و مطيّة لمن أعمله، و آية لمن توسّم، و جنّة لمن استلام، و علما لمن وعى، و حديثا لمن روى، و حكما لمن قضى. (48520- 48232)اللغة:(و منهاجا لا يضلّ نهجه) المنهاج و النهج وزان فلس الطريق الواضح، و نهج الطريق نهجا من باب منع سلكه، و يضلّ من باب الافعال و في بعض النسخ بصيغة المجرّد.و (الغدران) جمع الغدير و هو النهر و (الأثافي) بفتح الهمزة و تشديد الياء كاثاف جمع الاثفية بالضمّ و بالكسر و هو الحجر يوضع عليه القدر و الأثافي الأحجار الموضع عليها القدر على شكل مثلّث و (نضب) الماء نضوبا من باب قعد غار في الأرض و ينضب بالكسر من باب ضرب لغة.و (غاض) الماء غيضا من باب سار نضب و قلّ، و غاضه اللّه بتعدّى و لا يتعدّى فالماء مغيض قال الشارح المعتزلي و روى لا يغيضها بالضمّ على قول من قال أغضت الماء و هي لغة غير مشهورة.و (الأكمة) بالتحريك التلّ، و قيل: شرفة كالرّابية و هو ما اجتمع من الحجارة في مكان واحد، و ربّما غلظ و الجمع اكم و اكمات مثل قصبة و قصب و قصبات و جمع الاكم اكام مثل جبل و جبال، و جمع الاكام اكم بضمّتين مثل كتاب و كتب و جمع الاكم أكام مثل عنق و أعناق هكذا قال الفيومي.و (المحجّة) بالفتح جادّة الطريق و (الفلج) بالضّم اسم من الفلج و هو الظفر و الفوز و فلج بحجّته أثبتها، و أفلج اللّه حجّته أظهرها و (وعى) الحديث وعيا من باب وعد حفظه و جمعه و تدبّره.الاعراب:و قوله: نورا بدل من الكتاب، و مجاز عقلى- حقيقت قوله: و منهاجا لا يضلّ نهجه إن كان من باب الافعال فنهجه منصوب على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 300 المفعول و الفاعل ضمير مستكن راجع إلى منهاجا، و إن كان بصيغة المجرّد فهو مرفوع على الفاعل و اسناد الفعل اليه من المجاز العقلي أو المصدر بمعنى الفاعل فمجاز لغويّ و الاسناد حينئذ على حقيقته.المعنى:و لمّا ذكر بعثة النّبي صلّى اللّه عليه و آله و أشار إلى بعض فوايد بعثه أردفه بذكر أعظم معجزات النّبوة و هو الكتاب العزيز، و أشار إلى جملة من أوصافه و مزاياه تنبيها على علوّ قدره و عزّة شأنه فقال: (ثمّ أنزل عليه الكتاب) و عدّ به اثنين و أربعين منقبة.أولها كونه استعاره (نورا لا تطفى مصابيحه) أمّا أنّه نور فلاهتداء النّاس به من ظلمات الجهل كما يهتدى بالنور المحسوس في ظلمة اللّيل قال تعالى  إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ  و أمّا مصابيحه فاستعارة لطرق الاهتداء و فنون العلوم الّتي تضمّنها القرآن. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 305 (و) الثانية كونه (سراجا لا يخبو توقده) أمّا أنّه سراجا فلما مرّ آنفا، و أمّا، أنّه لا يخبو توقّده فالمراد به عدم انقطاع اهتداء النّاس به و استضاءتهم بنوره. (و) الثالثة كونه استعاره (بحرا لا يدرك قعره) استعارة البحر له باعتبار اشتماله على النكات البديعة و الأسرار الخفيّة و دقايق العلوم الّتي لا يدركها بعد الهمم و لا ينالها غوص الفطن كما لا يدرك الغائص قعر البحر العميق. (و) الرابعة كونه (منهاجا لا يضلّ نهجه) أى طريقا واضحا مستقيما إلى الحقّ لا يضلّ سالكه أو لا يضلّ سلوكه. (و) الخامسة كونه (شعاعا لا يظلم ضوءه) أى حقّا لا يدانيه شكّ و ريب أى لا يشوبه ظلمة الباطل فيغطيه و يستره كما قال تعالى  «ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ» و قال «لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ».قال الطبرسي: قيل: إنّ الباطل الشيطان و معناه لا يقدر الشيطان أن ينقص منه حقّا أو يزيد فيه باطلا، و قيل: لا يأتيه الباطل من جهة من الجهات فلا تناقض في ألفاظه.و لا كذب في اخباره و لا يعارض و لا يزاد فيه و لا يغيّر بل هو محفوظ حجة على المكلّفين إلى يوم القيامة، و يؤيّده قوله تعالى  «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ». (و) السادسة كونه (فرقانا لا يخمد برهانه) أى فارقا بين الحقّ و الباطل و فاصلا بينهما لا ينتفي براهينه الجليّة و بيّناته الّتي بها يفرق بينهما كما قال تعالى  «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ»  و قال  «هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ» . (و) السابعة كونه استعاره ترشيحية (بنيانا لا تهدم أركانه) شبّهه ببنيان مرصوص وثيق الأركان فاستعار له لفظه و الجامع انتظام الاجزاء و اتّصال بعضها ببعض، و قوله: لا تهدم أركانه، ترشيح للاستعارة، و فيه إشارة إلى أنّ البنيان الوثيق كما أنّه مأمون من التّهافت و الهدم و الانفراج فكذلك الكتاب العزيز محفوظ من طروّ النقص و الخلل و الاندراس. (و) الثامنة كونه (شفاء لا تخشى أسقامه) يعني انّه شفاء للأبدان و الأرواح.أمّا الأبدان فبالتجربة و العيان مضافا إلى الأحاديث الواردة في خواصّ أكثر الايات المفيدة للاستشفاء و التعويذ بها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 306 مثل ما في الكافي باسناده عن السّكوني عن أبي عبد اللّه عن آبائه عليهم السّلام قال:شكى رجل إلى النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وجعا في صدره فقال: استشف بالقرآن فانّ اللّه عزّ و جلّ يقول: «وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ».و عن سلمة بن محرّز قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: من لم يبرءه الحمد لم يبرءه شيء.و عن إبراهيم مهزم عن رجل سمع أبا الحسن عليه السّلام يقول: من قرء آية الكرسي عند منامه لم يخف الفالج انشاء اللّه، و من قرءها في دبر كلّ فريضة لم يضرّه ذو حمة.و فى مجمع البيان من كتاب العياشي باسناده انّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال لجابر بن عبد اللّه الأنصارى: ألا اعلمك أفضل سورة أنزلها اللّه في كتابه؟ قال: فقال له جابر: بلى بأبى أنت و أمّي يا رسول اللّه علّمنيها، قال: فعلّمه الحمد أمّ الكتاب، ثمّ قال: يا جابر ألا اخبرك عنها؟ قال: بلى بأبى أنت و امّى فأخبرني، فقال: هى شفاء من كلّ داء إلّا السّام، و السّام الموت، إلى غير هذه ممّا لا حاجة إلى ايرادها.و أمّا الأرواح فلأنّه بما تضمّنه من فنون العلوم شفاء لأمراض الجهل.فقد ظهر بذلك كونه شفاء للأبدان من الأوجاع و الأسقام، و شفاء للقلوب من كلّ شك و ريب و شبهة، و يصدق ذلك قوله تعالى في سورة السجدة «قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ» و في سورة بني اسرائيل  «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ. وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً».قال أمين الاسلام الطبرسي وجه الشّفاء فيه من وجوه:منها ما فيه من البيان الّذى يزيل عمى الجهل و حيرة الشكّ.و منها ما فيه من النظم و التأليف و الفصاحة البالغة حدّ الاعجاز الّذى يدلّ على صدق النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فهو من هذه الجهة شفاء من الجهل و الشكّ و العمى في الدّين و يكون شفاء للقلوب.و منها أنّه يتبرّك به و بقراءته و يستعان به على دفع العلل و الأسقام و يدفع اللّه به كثيرا من المكاره و المضارّ على ما يقتضيه الحكمة.و منها ما فيه من أدّلة التوحيد و العدل و بيان الشرائع فهو شفاء للنّاس في دنياهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 307 و آخرتهم، و رحمة للمؤمنين أى نعمة لهم، و إنّما خصّهم بذلك لأنّهم المنتفعون به، انتهى.فقد تحصّل من ذلك أنّه شفاء لا يخاف أن يعقب سقما، لأنّ الكمالات النفسانية الحاصلة من قراءته و تفكّره و تدبّر آياته تصير ملكات راسخة لا تتبدّل بأضدادها و لا تتغيّر. (و) التاسعة كونه (عزا لا تهزم أنصاره) أى لا تغلب و لا تقهر. (و) العاشرة كونه (حقّا لا تخذل أعوانه) و المراد بأعوانه و أنصاره هم المسلمون العارفون بحقّه العاملون بأحكامه و عدم هزمهم و خذلانهم نصّ قوله تعالى  «لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا».قال في مجمع البيان فيه أقوال:أحدها أنّ المراد لن يجعل اللّه لليهود على المؤمنين نصرا و لا ظهورا.و قيل: لن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلا بالحجّة و إن جاز أن يغلبوهم بالقوّة، لكن المؤمنين منصورون بالدّلالة و الحجّة.و قيل: لن يجعل لهم في الاخرة عليهم سبيلا لأنّه مذكور عقيب قوله  «فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ» بيّن اللّه سبحانه أنّه إن يثبت لهم سبيل على المؤمنين في الدّنيا بالقتل و القهر و النهب و الاسر و غير ذلك من وجوه الغلبة فلن يجعل لهم يوم القيامة عليهم سبيلا.و الحادية عشر ما أشار إليه بقوله  (فهو معدن الايمان و بحبوحته).أمّا أنّه معدن الايمان، فلأنّ المعدن عبارة عن منبت الجوهر من ذهب و فضّة و نحوهما، و لمّا كان الايمان باللّه و رسوله جوهرا نفيسا لا جوهر أنفس منه و لا أغلى عند ذوى العقول، و كان يستفاد من القرآن و يستخرج منه جعله معدنا له.و أمّا أنّه بحبوحته و وسطه فلأنّ الايمان بجميع أجزائه و شرايطه و مراسمه يدور عليه، فهو بمنزلة القطب و المركز لدائرة الايمان كما هو ظاهر. (و) الثانية عشر أنّه (ينابيع العلم و بحوره) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 308 أمّا أنّه ينابيع العلم فلأنّ العلوم بجميع أقسامه منه تفيض كالعيون الجارية منها الماء.و أمّا أنّه بحوره فلاحتوائه بفنون العلم كاحتواء البحر بمعظم الماء (و) الثالثة عشر أنّه تشبيه (رياض العدل و غدرانه).أمّا كونه رياض العدل فلأنّ الرّياض عبارة عن مجامع النّبات و الزّهر و الرّياحين الّتي تبتهج النفوس بخضرتها و نضرتها، و تستلذّ الطباع بحسنها و بهجتها كما قال تعالى  حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَةٍ فشبّه التّكاليف الشرعيّة المجعولة عن وجه العدل و الحكمة بالزّهر و النبات الحسن لايجابها لذّة الأبد و جعل الكتاب العزيز رياضا لها لاجتماعها فيه و استنباطها منه.و أمّا كونه غدران العدل فلأنّ الغدير عبارة عن مجمع الماء فشبّه الأحكام العدليّة بالماء لما فيها من حياة الأرواح كما أنّ بالماء حياة الأبدان و جعله غديرا لجامعيّته لها. (و) الرابعة عشر أنّه (أثافيّ الاسلام و بنيانه) لما قد عرفت من أنّ الأثافي عبارة عن الأحجار الّتي عليها القدر، فجعله أثافى للاسلام لاستقراره و ثباته عليه مثل استقرار القدر على الأثافي.و بهذا الاعتبار أيضا جعل الصلاة و الزّكاة و الولاية أثافية في حديث البحار من الكافي عن الصّادق عليه السّلام قال: أثافي الاسلام ثلاثة: الصلاة، و الزكاة، و الولاية لا تصحّ واحدة منهنّ إلّا بصاحبتها.قال العلّامة المجلسيّ: و إنّما اقتصر عليها لأنها أهمّ الأجزاء و يدلّ على اشتراط قبول كلّ منها بالاخرين، و لا ريب في كون الولاية شرطا لصحّة الاخريين. (و) الخامسة عشر أنّه استعاره (أودية الحقّ و غيطانه) يعني أنّ طالب الحقّ إنّما يجده في هذه الأودية و الأراضى المطمئنة قال الشارح البحراني: و اللّفظان مستعاران باعتبار كونه معدنا للحقّ و مظنّة له، كما أنّ الأودية و الغيطان مظانّ الكلاء و الماء. (و) السادسة عشر أنّه (بحر لا ينزفه المستنزفون) أى لا ينزحه كلّه و لا يفنيه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 309 المستقون، و هو إشارة إلى عدم انتهاء العلوم المستفادة منه، فانّ فيه علم ما كان و ما يكون و ما هو كائن إلى يوم القيامة حسبما عرفت في شرح الفصل السّابع عشر من الخطبة الاولى. (و) السابعة عشر أنّه (عيون لا ينضبها الماتحون) أى لا يغيّرها المستسقون. (و) الثامنة عشر أنّه (مناهل لا يغيضها الواردون) أى مشارب لا ينقص مائها الواردون على كثرة ورودهم عليها. (و) التاسعة عشر أنّه (منازل لا يضلّ نهجها المسافرون) يعني أنّه منازل السّالكين إلى اللّه لا يضلّ مسافروه منهاج تلك المنازل لكونه واضحا جليّا و جادّة مستقيمة (و) العشرون أنّه (أعلام لا يعمى عنها السّائرون) لاستنارتها و اضاءتها. (و) الحادية و العشرون أنّه استعاره (آكام لا يجوز عنها القاصدون) قال الشّارح البحراني: استعار لفظ الاعلام و الاكام للأدلّة و الامارات فيه على طريق إلى معرفته و احكامه باعتبار كونها هادية إليها كما تهدى الأعلام و الجبال على الطّرق.و الثانية و العشرون أنّه تشبيه (جعله اللّه تعالى ريّا لعطش العلماء) شبّه شدّة اشتياق نفوس العلماء و حرصهم على المعارف الحقّة الالهيّة بعطش العطاش، و حيث إنّ الكتاب العزيز كان رافعا لغللهم جعله مرويّا لهم كما يروى الماء الغليل. (و) الثالثة و العشرون أنّه جعله سبحانه (ربيعا لقلوب الفقهاء) لابتهاج قلوبهم به و استلذاذهم منه كما يبتهج النّاس بالرّبيع. (و) الرابعة و العشرون أنّه جعله (محاجّ لطرق الصلحاء) أى جواد واضحة مستقيمة لا عوج فيها و لا خفاء، لأنّه يهدى للّتي هي أقوم. (و) الخامسة و العشرون أنّه جعله (دواء ليس معه داء) حسبما عرفته في شرح قوله: و شفاء لا تخشى أسقامه. (و) السادسة و العشرون أنّه جعله (نورا ليس معه ظلمة) أى حقّا لا يشوبه باطل حسبما عرفته في شرح قوله، و شعاعا لا يظلم نوره. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 310 و فى الكافى باسناده عن أبى جميلة قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: كان في وصيّة أمير المؤمنين عليه السّلام أصحابه: إنّ هذا القرآن هدى النهار و نور اللّيل المظلم على ما كان من جهد و فاقة.و فيه عن طلحة بن زيد عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ هذا القرآن فيه منار الهدى و مصابيح الدّجى فليجل جال بصره و يفتح للضياء نظره فانّ التّفكّر حياة قلب البصير كما يمشي المستنير في الظّلمات بالنور. (و) السابعة و العشرون أنّه جعله (حبلا وثيقا عروته) لا يخشى من انفصامه من تمسّك به و اتّبع بأحكامه نجا و من تركه هلك. (و) الثامنة و العشرون أنّه جعله (معقلا منيعا ذروته) أى ملجأ و حصنا حصينا يمنع الملتجى إليه من أن يناله المكروه و سوء العذاب. (و) التاسعة و العشرون أنّه جعله (عزّا لمن تولّاه) يعني من اتّخذه وليّا و ألقى إليه أزمّة اموره و عمل بأوامره و نواهيه فهو عزّة له في الدّارين. (و) الثلاثون أنّه جعله عزّ و جلّ استعاره (سلما لمن دخله) قال الشارح البحراني أى أمنا، و دخوله الخوض في تدبّر مقاصده و اقتباسها و بذلك الاعتبار يكون مأمنا من عذاب اللّه و من الوقوع في الشّبهات الّتي هي مهاوى الهلاك، و قيل: استعار لفظ السّلم باعتبار عدم اذاه لمن دخله فهو كالمسالم له. (و) الحادية و الثلاثون أنّه جعله (هدى لمن ائتمّ به) و هو واضح كما قال تعالى  «ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ» . (و) الثانية و الثلاثون أنه جعله (عذرا لمن انتحله) و لعلّ المراد كونه عذرا منجيا من العذاب يوم القيامة لمن دان به و جعله نحلته و قيل: إنّ المراد أنّ من انتسب اليه بأن جعل نفسه من أهل القرآن و افتخر بذلك كان القرآن نفسه عذرا له، لعلوّ شأنه، و ما ذكرناه أقرب. (و) الثالثة و الثلاثون أنّه جعله (برهانا لمن تكلّم به) أى حجّة واضحة و بيانا جليا لمن احتجّ به. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 311  (و) الرابعة و الثلاثون أنه جعله (شاهدا لمن خاصم به) أى دليلا محكما للمستدلّ. (و) الخامسة و الثلاثون أنّه جعله (فلجأ لمن حاجّ به) أى ظفرا و فوزا للمخاصم يعني أنّ من خاصم و احتجّ به فاز بمقصده و غلب خصمه.روى في البحار من كنز الفوايد باسناده عن أبي جعفر عليه السّلام قال: يا معشر الشّيعة خاصموا بسورة إنّا أنزلناه في ليلة القدر تفلجوا، فو اللّه إنّها لحجّة اللّه تبارك و تعالى على الخلق بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و إنّها لسيّدة دينكم و إنّها لغاية علمنا، يا معشر الشّيعة خاصموا بحم و الكتاب المبين فانّها لولاة الأمر خاصة بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم. (و) السادسة و الثلاثون أنه جعله (حاملا لمن حمله) يعني أنّ من حمل القرآن و حفظه و عمل به و اتّبع أحكامه حمله القرآن إلى دار القدس و غرفات الجنان.روى في الكافي باسناده عن جابر عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله:يا معاشر قرّاء القرآن اتّقوا اللّه عزّ و جلّ فيما حملكم من كتابه فاني مسئول و انكم مسئولون، إنّي مسئول عن تبليغ الرّسالة، و أما أنتم فتسألون عما حملتم من كتاب اللّه و سنّتي.و فيه عن السكونى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: حملة القرآن عرفاء أهل الجنّة و المجتهدون قوّاد أهل الجنّة و الرّسل سادات أهل الجنّة.و عن عمرو بن جميع عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:إنّ أحقّ النّاس بالتخشّع في السّرّ و العلانية لحامل القرآن، و إنّ أحقّ النّاس في السرّ و العلانية بالصلاة و الصّوم لحامل القرآن، ثمّ نادى بأعلى صوته يا حامل القرآن تواضع به يرفعك اللّه و لا تعزّ زبه فيذلّك اللّه، يا حامل القرآن تزيّن به للّه يزيّنك اللّه به و لا تزيّن به للنّاس فيشينك اللّه به، من ختم القرآن فكأنّما ادرجت النّبوة بين جنبيه و لكنّه لا يوحى إليه، و من جمع القرآن فنوله لا يجهل مع من يجهل عليه و لا يغضب فيمن يغضب عليه و لا يحدّ فيمن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 312 يحدّ عليه و لكنّه يعفو و يصفح و يغفر و يحلم لتعظيم القرآن، و من اوتى القرآن فظنّ أنّ أحدا من النّاس اوتى أفضل ممّا اوتى فقد عظّم ما حقّر اللّه، و حقّر ما عظّم اللّه. (و) السابعة و الثلاثون أنّه جعله (مطيّة لمن أعمله) أى مركبا سريع السّير يبلغ بمن أعمله إلى منزله و مقصده، و هو حظاير القدس و مجالس الانس، و المراد باعماله هو حفظه و المواظبة عليه و عدم الغفلة عنه.روى في الكافي باسناده عن ابن أبي يعفور قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول:إنّ الرّجل إذا كان يعلم السّورة ثمّ نسيها و تركها و دخل الجنّة أشرفت عليه من فوق فى أحسن صورة فتقول: تعرفني؟ فيقول: لا، فتقول: أنا سورة كذا و كذا لم تعمل بي و تركتني أما و اللّه لو عملت بي لبلغت بك هذه الدّرجة، و أشارت بيدها إلى فوقها.و عن يعقوب الأحمر قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: إنّ عليّ دينا كثيرا و قد دخلني شيء ما كاد القرآن يتفلّت مني، فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: القرآن القرآن إنّ الاية من القرآن و السّورة لتجيء يوم القيامة حتّى تصعد ألف درجة يعني في الجنّة، فتقول: لو حفظتني لبلغت بك ههنا.و عن أبي بصير قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: من نسي سورة من القرآن مثّلت له في صورة حسنة و درجة رفيعة في الجنّة، فاذا رآها قال: ما أنت ما أحسنك ليتك لي، فيقول: أما تعرفني أنا سورة كذا و كذا و لو لم تنسني لرفعتك إلى هذا. (و) الثامنة و الثلاثون أنّه جعله (آية لمن توسّم) أى دلالة للمتفكّر المعتبر و علامة يستدلّ بها المتفرّس، و أصل التوسّم هو النظر في السمة أى العلامة الدّالة قال تعالى  «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ»  أى دلالات للمتفكّرين المعتبرين.قال في مجمع البيان: و قد صحّ عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: اتّقوا فراسة المؤمن و انّه ينظر بنور اللّه، و قال: إن للّه عبادا يعرفون الناس بالتوسّم ثمّ قرء هذه الاية. (و) التاسعة و الثلاثون أنه جعله (جنّة لمن استلام) أى وقاية و سلاحا لطالب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 313 الدّرع و السلاح، و المراد كونه وقاية لقارئه من مكاره الدّنيا و الاخرة أما الاخرة فواضحة، لأنه يوجب النجاة من النار و الخلاص من غضب الجبار جلّ جلاله.و أما الدّنيا فيدلّ على كونه وقاية من مكارهها صريح قوله تعالى  وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً.قال الطبرسيّ: قال الكلبيّ: و هم أبو سفيان و النّضر بن الحرث و أبو جهل و امّ جميل امرأة أبي لهب، حجب اللّه رسوله عن أبصارهم و كانوا يأتونه و يمرّون به و لا يرونه.و فى الصافى من قرب الاسناد عن الكاظم عليه السّلام انّ امّ جميل امرأة أبي لهب أتته صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حين نزلت سورة تبّت و مع النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أبو بكر بن أبي قحافة، فقال: يا رسول اللّه هذه امّ جميل منخفضة أو مغضبة تريدك و معها حجر تريد أن ترميك به فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّها لا تراني، فقالت لأبي بكر: أين صاحبك؟ قال: حيث شاء اللّه، قالت: لقد جئته و لو أراه لرميته فانّه هجاني و اللّات و العزّى إنّي لشاعرة، فقال أبو بكر: يا رسول اللّه لم ترك؟ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لا، ضرب اللّه بيني و بينها حجابا مستورا.و أما ساير النّاس فيشهد بكونه جنّة لهم من المكاره.ما رواه في الكافي باسناده عن الاصبغ بن نباته عن أمير المؤمنين عليه السّلام أنّه قال: و الّذى بعث محمّدا بالحقّ و أكرم أهل بيته ما من شيء تطلبونه من حرز من حرق أو غرق أو سرق أو إفلات دابة من صاحبها أو آبق إلّا و هو في القرآن، فمن أراد ذلك فليسألني عنه.قال: فقام اليه رجل فقال: يا أمير المؤمنين أخبرني عمّا يؤمن من الحرق و الغرق فقال عليه السّلام: اقرء هذه الايات  «إِنَّ وَلِيِّيَ اللَّهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتابَ وَ هُوَ ...»«وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ» الى قوله  «سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ»* فمن قرأها فقد أمن من الحرق و الغرق، قال: فقرأها رجل و اضطرمت النار في بيوت جيرانه و بيته وسطها فلم يصبه شيء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 314 ثمّ قام اليه رجل آخر فقال: يا أمير المؤمنين إنّ دابتي استصعبت عليّ و أنا منها على وجل فقال: اقرء في اذنها اليمني  «أَ فَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً» فقرأها فذلّت له دابّته.و قام إليه آخر فقال: يا أمير المؤمنين إنّ أرضي أرض مسبعة إنّ السباع تغشى منزلي و لا تجوز حتى تأخذ فريستها فقال: اقرء «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ. فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ » فقرأهما الرّجل فاجتنبته السباع.ثمّ قام إليه آخر فقال: يا أمير المؤمنين إنّ في بطني ماء أصفر فهل من شفاء؟فقال: نعم بلا درهم و لا دينار و لكن اكتب على بطنك آية الكرسي و تغسلها و تشربها و تجعلها ذخيرة في بطنك فتبرء باذن اللّه عزّ و جلّ، ففعل الرّجل فبرء باذن اللّه.ثمّ قام إليه آخر فقال: يا أمير المؤمنين أخبرني عن الضّالّة فقال عليه السّلام اقرء يس في ركعتين و قل: يا هادى الضالّة ردّ عليّ ضالّتي ففعل فردّ اللّه عليه ضالّته.ثمّ قام إليه آخر فقال: يا أمير المؤمنين أخبرني عن الابق فقال عليه السّلام: اقرء «أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ - إلى قوله- وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ» فقالها الرّجل فرجع إليه الابق.ثمّ قام إليه آخر فقال: يا أمير المؤمنين أخبرني عن السّرق فانّه لا يزال قد يسرق لي الشيء بعد الشيء ليلا، فقال له: اقرء إذا آويت إلى فراشك  «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ - إلى قوله- وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً» ثمّ قال أمير المؤمنين عليه السّلام: من بات بأرض قفر فقرأ هذه الاية «إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ- إلى قوله- تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ» حرسته الملائكة و تباعدت عنه الشّياطين.قال: فمضى الرّجل فاذا هو بقرية خراب فبات فيها و لم يقرأ هذه الاية فغشاه الشّياطين و إذا هو آخذ بخطمه فقال له صاحبه: انظره، و استيقظ الرّجل فقرأ الاية فقال الشيطان لصاحبه: ارغم اللّه أنفك احرسه الان حتّى يصبح. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 315 فلمّا أصبح رجع الى أمير المؤمنين عليه السّلام فأخبره فقال له رأيت في كلامك الشفاء و الصّدق و مضى بعد طلوع الشمس فاذا هو بأثر شعر الشّياطين مجتمعا في الأرض. (و) الاربعون أنّه جعله (علما لمن وعى) أى علما كاملا بالمبدإ و المعاد لمن حفظه و عقله و جعله في وعاء قلبه قال الطريحي: و في الحديث لا يعذّب اللّه قلبا وعي القرآن، أى عقل القرآن ايمانا منه و عملا، فأمّا من حفظ ألفاظه و ضيّع حدوده فهو غير واع له، و فيه: خير القلوب أوعاها، أى أحفظها للعلم و أجمعها له. (و) الحادية و الاربعون أنّه جعله (حديثا لمن روى) قال أمين الاسلام الطبرسي في تفسير قوله تعالى  «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ»  يعنى القرآن، و إنّما سمّاه اللّه حديثا لأنّه كلام اللّه و الكلام سمّى حديثا كما يسمّى كلام النبىّ حديثا، لأنه حديث التنزيل بعد ما تقدّمه من الكتب المنزلة على الأنبياء، و هو أحسن الحديث لفرط فصاحته و لاعجازه و لاشتماله على جميع ما يحتاج المكلّف إليه من التنبيه على أدلّة التوحيد و العدل و بيان أحكام الشرائع و غير ذلك من المواعظ و قصص الأنبياء و الترغيب و الترهيب، كتابا متشابها يشبه بعضه بعضا و يصدق بعضه بعضا ليس فيه اختلاف و تناقض، و قيل: إنه يشبه كتب اللّه المتقدّمة و ان كان أعم و أجمع و أنفع. (و) الثانية و الاربعون أنه جعله (حكما لمن قضى) يعنى من يقضى بين الناس، فالقرآن حكم له لا حكم له غيره لأنه الحكم الحقّ و غيره باطل كما قال تعالى  «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»  و فى آية اخرى  «فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»* و فى ثالثة «فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ» .قيل فى توجيهه: إنّ الحاكم بغير ما أنزل اللّه إن كان لا مع الاعتقاد فهو إمّا ظالم أو فاسق، و ان حكم بذلك مع اعتقاد أنّه غير ما أنزل اللّه فهو كافر، هذا.و قد تقدّم في شرح الفصل السابع عشر من الخطبة الاولى و غيره فصل واف في فضل الكتاب العزيز و ما يتعلّق به فليراجع هناك، و نسأل اللّه سبحانه أن يجعلنا من العارفين بفضله، و العاملين بأحكامه، و الواعين لعلمه، و الرّاوين لحديثه، و القاضين بحكمه بجاه محمّد و آله سلام اللّه عليه و عليهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 316 الترجمة:پس نازل فرمود بر آن بزرگوار كتاب عزيز خود را نورى كه خاموش نمى باشد چراغهاى آن، و چراغى كه نابود نمى گردد اشتعال آن، و دريائى كه درك نمى شود ته آن، و جاده واضحى كه ضلالت نمى افتد سالك آن، و شعائى كه تاريك نمى باشد روشنائى آن، و فرقانى كه خاموش نمى شود برهان و دليل آن، و بنيادى كه خراب نمى شود ركنهاى آن، و شفائى كه ترسيده نمى شود مرض هاى آن، و عزيزى كه مغلوب نمى باشد ناصران آن، و حقى كه خوار نمى باشد ياران آن.پس آن كتاب معدن ايمان و وسط او است، و چشمهاى علم و درياهاى او است و باغهاى عدالت و گودالهاى آب او است، و پايهاى اسلام و بنيان او است، و بيابانهاى حق و گوديهاى او است، و دريائيست كه نمى تواند بكشد آب آن را آب كشندگان و چشمهائيست كه تمام نمى كند آب آنرا آب بردارندگان، و سرچشمه هائى است كه ناقص نمى نمايد آن را واردان، و منزلهائيست كه گم نمى كند راه آن را مسافران، و علامتهائيست كه نابينا نمى شود از آنها سير كنندگان، و تلهائيست كه تجاوز نمى نمايد از آنها قاصدان.گردانيد خداوند آن را سيرابى از براى تشنگى عالميان، و بهار از براى قلبهاى فقيهان، و راههاى روشن از براى طرق صالحان، و دوائى كه نيست بعد از آن دردى، و نورى كه نيست با وجود آن ظلمتى، و ريسمانى كه محكم است جاى دستگير آن، و پناهگاهى كه مانع است بلندى آن، و عزيزى از براى كسى كه آنرا بجهت خود دوست اخذ نموده باشد، و أمن امان أز براى كسى كه داخل آن شود و هدايت از براى كسى كه اقتدا نمايد بان، و عذر از براى كسى كه نسبت آنرا بخود بدهد، و برهان واضح بجهت كسى كه با آن تكلّم نمايد، و شاهد صادق بجهت كسى كه مخاصمه نمايد با آن، و غلبه و ظفر براى كسى كه احتجاج كند با آن، و بردارنده مر حاملان خود را، و مركب از براى كسى كه إعمال نمايد آنرا، و علامت از براى كسى كه تفكر نمايد، و زره از براى كسى كه طالب سلاح باشد، و علم كامل كسيرا كه حفظ كند آنرا، و حديث صحيح كسى را كه روايت نمايد، و حكم بحق از براى كسى كه حكم نمايد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom