خطبه ۱۹۵

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : شناخت خدا و رسالت پیامبر [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) يَحمد اللّهَ و يَثني على نبيّه و يَعِظ:
حمدُ اللّه:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَظْهَرَ مِنْ آثَارِ سُلْطَانِهِ وَ جَلَالِ كِبْرِيَائِهِ مَا حَيَّرَ مُقَلَ الْعُقُولِ مِنْ عَجَائِبِ قُدْرَتِهِ، وَ رَدَعَ خَطَرَاتِ هَمَاهِمِ النُّفُوسِ عَنْ عِرْفَانِ كُنْهِ صِفَتِهِ.
الشهادتان:
وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، شَهَادَةَ إِيمَانٍ وَ إِيقَانٍ وَ إِخْلَاصٍ وَ إِذْعَانٍ، وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، أَرْسَلَهُ وَ أَعْلَامُ الْهُدَى دَارِسَةٌ وَ مَنَاهِجُ الدِّينِ طَامِسَةٌ، فَصَدَعَ بِالْحَقِّ وَ نَصَحَ لِلْخَلْقِ وَ هَدَى إِلَى الرُّشْدِ وَ أَمَرَ بِالْقَصْدِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ.

الْمُقَل : جمع «مقلة»، بخشى از چشم كه سياهى و سفيدى چشم را شامل است، مجمعه سياهى و سفيدى چشم.
هَمَاهِم : همتها.
طَامِسَةٌ : محو و ناپديد، مندرس.
صَدَعَ : آشكار كرد، «صدع بالحقّ» : حق را آشكارا بيان كرد.
الْقَصْد : اعتدال در هر چيز. 
مُقَل : جمع مقلة : پيه چشم كه شامل سياه و سفيدى است
رَدع : منع و دور كرد
خَطَرات : خطورها، فكرهاى گذرا
هَماهِم : اهتمامها، قصدها
دارِسَة : كهنه شده بود
طامِسَة : محو شده بود
صَدع : شكافت، روشن نمود
قَصد : عدالت، ميانه روى 
(بر أساس اظهارات موجود در اصول كافى اين سخنرانى در شهر كوفه ايراد شد).
۱. نشانه هاى آشكار الهى:
ستايش خداوندى را سزاست كه نشانه هاى قدرت و بزرگى و عظمت خود را چنان آشكار كرد كه ديده ها را از شگفتى قدرتش به حيرت آورده، و انديشه هاى بلند را از شناخت ماهيّت صفاتش باز داشته است، و گواهى مى دهم كه جز خداى يكتا خدايى نيست، شهادتى بر خاسته از ايمان و يقين و اخلاص و اقرار درست.
و گواهى مى دهم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده و فرستاده اوست، خدا پيامبرش را هنگامى فرستاد كه نشانه هاى هدايت از ياد رفته، و راه هاى دين ويران شده بود. او حق را آشكار، و مردم را نصيحت فرمود، همه را به رستگارى هدايت، و به ميانه روى فرمان داد «درود خدا بر او و خاندانش باد».
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در وصف حقّ تعالى و مدح حضرت رسول و اندرز و امر بتقوى و پرهيزكارى).
(1) سپاس خدائى را سزا است كه از نشانه هاى سلطنت و بزرگى بزرگوارى خود شگفتيهاى قدرت و توانائيش را آشكار ساخت، و كاسه چشمها را حيران و مبهوت نمود، و انديشه هائى كه در مردم خطور مى نمايد از شناختن حقيقت صفت خويش باز داشت (خردمندان در برابر آفريده هايش دوچار شگفتى و عقولشان از ادراك حقيقتش ناتوان است)
(2) و گواهى مى دهم كه خدائى بجز او نيست گواهى از روى ايمان و باور و خلوص و فرمانبرى (دل و زبانم يكى است و تقليد و خودنمايى بآن راه ندارد)
(3) و گواهى مى دهم كه محمّد بنده و فرستاده او است، فرستاد او را هنگاميكه نشانه هاى رستگارى و راههاى آشكار دين از بين رفته و ويران گرديده بود (مردم در راه ضلالت و گمراهى گام برداشته از خواهشهاى نفس پيروى مى نمودند) پس حقّ را هويدا ساخت و مردم را اندرز داد، و براستى و درستى (در گفتار و كردار) راه نمود و به ميانه روى (نه افراط و نه تفريط) امر فرمود، خدا بر او و آلش درود فرستد.
 
ستايش خداوندى را كه آثار سلطنت و جلال و بزرگى خود را آشكار ساخت، به گونه اى كه ديدگان را از شگفتيهاى قدرتش حيران ساخت و انديشه ها را از شناخت كنه صفتش بازداشت.
و شهادت مى دهم كه خدايى جز خداى يكتا نيست. شهادتى كه از ايمان و يقين و اخلاص و فرمانبردارى مايه گيرد.
و شهادت مى دهم كه محمد بنده او و پيامبر اوست. او را به هنگامى فرستاد كه نشانه هاى رستگارى از ميان رفته بود و راههاى دين پوشيده بود. پس، حق را هويدا ساخت و مردم را اندرز داد و به راه راست راه نمود و به ميانه روى فرمان داد. درود خدا بر او و خاندانش باد.
 
حمد و ستايش مخصوص خداوندى است که از آثار عظمت و جلال کبرياييش آن قدر آشکار ساخته که ديده عقول را از شگفتى هاى قدرتش در حيرت فرو برده، و انديشه هاى بلند انسان ها را از شناخت کنه صفاتش باز داشته است، و گواهى مى دهم که معبودى جز خداوند يکتا نيست; گواهىِ برگرفته از ايمان و يقين و اخلاص و اذعان، و گواهى مى دهم که محمد(صلى الله عليه وآله) بنده و فرستاده اوست. هنگامى او را فرستاد که نشانه هاى هدايت کهنه و فرسوده و جادّه هاى دين محو شده بود. او حق را آشکار ساخت و براى مردم دلسوزى و خيرخواهى کرد و آنان به سوى کمال، هدايت نمود و به عدل و داد، امر فرمود. رحمت و سلام خدا بر او و خاندانش باد.
 
سپاس خداى را كه نشانه هاى سلطنت و بزرگى و عظمت خود را چنان هويدا كرد كه ديده ها را از شگفتى قدرتش به حيرت آورده و انديشه ها را از خاطرها براند، تا خود را به شناخت كنه صفتش نتواند رساند، و گواهى مى دهم كه جز خداى يكتا خدايى نيست، گواهيى برخاسته از ايمان، بى هيچ گمان و از روى اخلاص و پذيرفتن فرمان، و گواهى مى دهم كه محمد (صلی الله علیه وآله) بنده او و فرستاده اوست. او را هنگامى فرستاد كه نشانه هاى رستگارى پنهان بود، و راههاى دين نهان. پس حقّ را آشكار نمود و مردم را نصيحت فرمود، و راه راست را نشان داد و به ميانه روى فرمان داد. درود خدا بر او و خاندان او باد.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در ستايش خدا و پيامبر و پند و اندرز:
سپاس خدايى را كه از آثار سلطنت، و بزرگى كبرياييش چندان آشكار كرد كه ديده ها را از عجائب قدرتش متحيّر نمود، و انديشه هاى دور پرواز انسانها را از شناخت حقيقت صفاتش مانع شد.
و بر اساس ايمان و يقين و اخلاص و اعتقاد شهادت مى دهم كه معبودى جز اللّه نيست، و گواهى مى دهم كه محمّد بنده و فرستاده اوست، او را فرستاد در حالى كه نشانه هاى هدايت كهنه شده، و راه روشن دين به نابودى رسيده بود. حق را آشكار كرد، خلق را خيرخواهى نمود، به طريق صواب رهنمون شد، و به ميانه روى فرمان داد، درود و سلام خدا بر او و آل او باد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 627-621 از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن پس از ستايش خدا و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مردم را نصيحت مى فرمايد.خطبه در يك نگاه:بحثهايى را كه امام عليه السلام در اين خطبه بيان فرموده است مى توان در سه بخش خلاصه كرد: نخست حمد و ثناى پروردگار با ذكر آثارى از آن ذات مقدّس، از عجايب جهان هستى و سپس شهادت به نبوت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و اشاره به اوصاف ديگرى از صفات بارز آن حضرت.در بخش دوم اشاره به هدف آفرينش انسان مى كند و مراقبت الهى را بر او با عبارات بسيار زيبايى شرح مى دهد.در بخش سوم اندرزهايى درباره تقوا و آماده شدن براى سفر آخرت و حضور در دادگاه عدل الهى آمده است. قيام پيامبر در شرايط بسيار سخت:امام(عليه السلام) اين خطبه را ـ مانند بسيارى از خطبه هاى ديگر ـ با حمد و ثناى الهى شروع مى کند; ولى با تغييراتى تازه و تشبيهاتى نوين و روح پرور.مى فرمايد : «حمد و ستايش مخصوص خداوندى است که از آثار عظمت و جلال کبرياييش آن قدر آشکار ساخته که ديده عقول را از شگفتى هاى قدرتش در حيرت فرو برده، و انديشه هاى بلند انسان ها را از شناخت کنه صفاتش باز داشته است»; (اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي أَظْهَرَ مِنْ آثَارِ سُلْطَانِهِ، وَ جَلاَلِ کِبْرِيَائِهِ، مَا حَيَّرَ مُقَلَ(1) الْعُقُولِ مِنْ عَجَائِبِ قُدْرَتِهِ، وَ رَدَعَ خَطَرَاتِ هَمَاهِمِ(2) النُّفُوسِ عَنْ عِرْفَانِ کُنْهِ صِفَتِهِ).به راستى اگر کسى در جهان آفرينش از ذرات اتم گرفته تا منظومه هاى آسمانى و کهکشانها و از انواع گياهان و گلها و ميوه ها گرفته تا اقسام شگفت انگيز حيوانات، پرنده ها و درنده ها و ماهيان درياها و وحوش بيابانها و انواع عجيب حشرات و جانداران ذره بينى، دقت کند هر روز عجايب تازه و شگفتيهاى نوينى در آنها مى بيند و پيشرفت علم و دانش بشرى نيز هر روز پرده جديدى از اين شگفتيها را نشان مى دهد، به گونه اى که انسان در قدرت آفريدگار حيران مى شود و روز به روز اين حقيقت آشکارتر مى گردد که او بالاتر از خيال و قياس و وهم ماست و بالاتر است از آنچه ديده ايم و خوانده ايم و نوشته ايم.سپس امام(عليه السلام) به سراغ اقرار به شهادتين مى رود; ولى هر يک از آن دو را با تعبيراتى تازه بيان مى کند و مى فرمايد: «و گواهى مى دهم که معبودى جز خداوند يکتا نيست، گواهى برگرفته از ايمان و يقين و اخلاص و اذعان»; (وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللّهُ، شَهَادَةَ إِيمان وَ إِيقَان، وَ إِخْلاَص وَ إِذْعَان(3)).اين چهار تعبير (ايمان و ايقان و اخلاص و اذعان) اشاره به چهار مرحله از باورهاى دينى است; ايمان مرحله اوّل است که انسان چيزى را مى پذيرد و باور مى کند، هر چند ممکن است در اطراف آن، شکوک و شبهات جزئى وجود داشته باشد; ولى مرحله ايقان مرحله اى است که گرد و غبار آن شبهات و شکها زدوده مى شود و باورهاى قلبى شفاف و درخشنده مى گردد.مرحله اخلاص مرحله نفى ما سوى الله است که همه چيز را غير خدا کنار مى زند، تنها او را مى بيند و به او عشق مى ورزد و با او سخن مى گويد و از او طلب مى کند و سرانجام مرحله اذعان فرا مى رسد که به گفته اهل لغت به معناى اقرار آميخته با خضوع است; يعنى ايمان او در جاى جاى اعمال و گفتار و رفتار او آشکار مى شود و همه زندگى او به رنگ الهى در مى آيد و مصداق (صِبْغَةَ اللهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَةً)(4) مى شود.بديهى است هر گاه ايمان و يقين و اخلاص در وجود انسان ريشه دار شود ثمره نهايى آن همان اعمال انسان است.آن گاه امام بعد از شهادت به يکتايى پروردگار، به شهادت نبوّت با ذکر صفات برجسته اى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و اشاراتى به اهداف نبوّت مى پردازد و مى فرمايد: «و گواهى مى دهم که محمّد بنده و فرستاده اوست، هنگامى او را فرستاد که نشانه هاى هدايت کهنه و فرسوده، و جادّه هاى دين محو شده بود. او حق را آشکار ساخت و براى مردم دلسوزى و خيرخواهى کرد و به سوى کمال هدايت نمود، و به عدل و داد امر فرمود. رحمت و سلام خدا بر او و خاندانش باد»; (وَ أَشْهَدُ أَنَّ محَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، أَرْسَلَهُ وَ أَعْلاَمُ الْهُدَى دَارِسَةٌ(5)، وَ مَنَاهِجُ الدِّينِ طَامِسَةٌ(6)، فَصَدَعَ(7) بِالْحَقِّ; وَ نَصَحَ لِلْخَلْقِ، وَ هَدَى إِلَى الرُّشْدِ، وَ أَمَرَ بِالْقَصْدِ، صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ).اعلام هدى به معناى نشانه هايى است که در مسير راه مسافران قرار مى دهند تا جاده را گم نکنند (مانند علائم راهنمايى امروز که بر سر راهها مى گذراند تا هر کس مقصد خويش را بشناسد و پيش گيرد) و در اينجا اشاره به تعليمات آنها و پيشوايان دين و آموزه هاى کتب آسمانى است.جمله «وَ مَنَاهِجُ الدِّينِ طَامِسَةٌ» اشاره به قوانين آسمانى است که در عصر جاهليّت به فراموشى سپرده شده بود.آرى در چنين شرايط و چنين محيطى که ظلمت کفر، همه جا را فرا گرفته بود، پيغمبر اسلام قيام کرد و چهار برنامه را اجرا فرمود: نخست حق را در معارف دينى آشکارا بيان کرد. سپس به خير خواهى مردم بر خاست و با اندرزها و نصايح خود آنها را به ترک گناه و فساد و زشتيها و نامرديها فرا خواند و در مرحله سوم آنها را به آنچه مايه تکامل انسان بود هدايت کرد و در چهارمين مرحله دعوت به عدل و داد و ميانه روى و اعتدال در همه چيز فرمود (درود و سلام پروردگار بر او و آلش باد).امام در اين عبارات کوتاه، هم ترسيم واضحى از وضع عصر جاهليت نموده و هم ارکان دعوت پيغمبر اسلام را بيان کرده است.(8)****پی نوشت:1. «مقل» جمع «مقله» بر وزن «غرفه» به معناى قسمت دورى چشم اعم از سياهى و سفيدى است و در اينجا امام(عليه السلام) عقل را تشبيه به انسانى کرده که داراى چشمى است که به اشياى شگفت انگيزى خيره شده و در آن حيران شده است.2. «هماهم» جمع «همهمه» به معناى صداى آهسته يا صدايى است که به گوش مى خورد اما معنا و مفهوم آن درک نمى شود.3. «اذعان» از «ذعن» بر وزن «وطن» به معناى خضوع و فرمانبردارى و اطاعت است، لذا در عبارت بالا امام(عليه السلام) آن را در چهارمين مرحله قرار داده است. نخست ايمان و بعد يقين و بعد مرحله اخلاص فرا مى رسد و نتيجه آن اطاعت و فرمانبردارى حق است.4. بقره، آيه 138.5. «دارسة» از ريشه «دراست» در اصل به معناى تکرار چيزى است و از آنجا که به هنگام فرا گرفتن چيزى، استاد مطالب را تکرار مى کند به آن درس مى گويند و چون حوادث پى در پى، و باد و باران سبب فرسودگى و کهنگى بناها مى شود اين تعبير به معناى فرسودگى نيز به کار مى رود و در خطبه بالا اشاره به همين معناست.6. «طامسة» از «طمس» بر وزن «شمس» به معناى محو شدن و از بين رفتن آثار چيزى است و به معناى محو کردن نيز آمده است.7. «صدع» از ريشه «صدع» بر وزن «صبر» در اصل به معناى مطلق شکافتن يا شکافتن اجسام محکم است و چون با شکافتن چيزى درونش آشکار مى شود اين واژه به معناى آشکار کردن نيز به کار مى رود و در خطبه بالا همين معنا اراده شده است.8. سند خطبه: اين خطبه از معدود خطبه هايى است كه مدركى جز نهج البلاغه براى آن نيست. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) به مناسبت آثارى كه خداوند از قدرت و سلطنت خود ظاهر فرموده، و آنچه را از ملكوت آسمانها و زمين به ما نشان داده، و نظام اكملى كه در عوالم وجود برقرار كرده او را سپاس گفته است، آثار قدرت و نظام اكملى كه چشم خرد و بينش از مشاهده كيفيّت آن حيران و قرين شگفتى است، بلكه هر ذرّه اى را كه آفريده مايه همين حيرت و اعجاب است، واژه «مقل» (چشمها) استعاره براى مشاهده شكوه و جلال كبريايى بارى تعالى و استعاره مناسبى است، زيرا عظمت و قدرت و كبريايى او مقتضى صدور آثار بزرگ و شگفت انگيزى است كه ديده دلها از مشاهده آنها دچار حيرت است، و اين كه انديشه ها و آنچه را در دلها خطور مى كند از شناخت حقيقت او باز داشته براى اين است كه وجود بارى تعالى كمال مطلق است و اين صفت مستلزم عجز اوهام بشرى از ادراك حقيقت اوست، منظور از هماهم النّفوس افكارى است كه به دل خطور مى كند و انسان در باره آنها مى انديشد، و در پيرامون اين موضوع پيش از اين مكرّر سخن رانده ايم.پس از اين امام (ع) به كلمه توحيد شهادت مى دهد، و آن را با چهار صفت همراه مى كند:1-  اين كه گواهى او مقرون به ايمان است، يعنى اقرارى است كه با اعتقاد قلبى مطابق است.2-  شهادت مذكور از روى ايقان است، يعنى اعتقادى است بر پايه يقين به اين شرح كه جز او خدايى نيست و هر اعتقادى جز اين درست نيست.3-  اين گواهى از روى اخلاص است، يعنى اين اعتقاد را از هر چه جز اوست خالص كرده است و با او چيزى را موجود و معتبر نمى بيند.4-  اين گواهى با اذعان توأم است، و اذعان ثمره اخلاص و نتيجه حصول كمال آن است، و تفاوت درجات اذعان بستگى به مراتب اخلاص دارد، و طاعتها و عبادتهاى ديگر نيز كه از شرايط و لوازم كلمه توحيد است به آن باز مى گردد.پس از اين كلمه ديگر شهادت را كه گواهى دادن به رسالت پيامبر اكرم (ص) است بازگو و براى اشاره به مراتب فضيلت ان بزرگوار، اوضاع جهان را در هنگام بعثت آن حضرت، و زشتيها و نارواييهايى را كه در آن موقع حاكم بوده بيان مى كند، واژه «أعلام الهدى» (نشانه هاى هدايت) را براى پيشوايان دين كه رهنمايان راه خدايند استعاره آورده، همچنين واژه مناهج را براى قوانين شرع كه جزئيّات احكام را در بر دارند، و لفظ دروس و طموس را براى نابودى اين آيينهاى الهى پيش از بعثت پيامبر اكرم (ص) استعاره فرموده است، واو، در جمله «و أعلام الهدى دارسة» براى حال است، معناى «فصدع بالحقّ» اين است كه آنچه را بدان مأمور شده بود تبليغ و حقّ را در برابر باطل آشكار فرمود، و براى اين كه مردم را از گمراهى و سرگردانى به راه خدا باز گرداند به اندرز و ارشاد آنها پرداخت، و با سيره و روش خود آنان را به طريقه رشد و صواب هدايت كرد و به پيروى از شيوه عدالت و استقامت در راه راست دستور داد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 184 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الرابعة و التسعون من المختار فى باب الخطب:الحمد للّه الّذي أظهر من آثار سلطانه و جلال كبريائه ما حيّر مقل العيون من عجائب قدرته، و ردع خطرات هماهم النّفوس عن عرفان كنه صفته، و أشهد أن لا إله إلّا اللّه شهادة إيمان و إيقان، و إخلاص و إذعان، و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، أرسله و أعلام الهدى دارسة، و مناهج الدّين طامسة، فصدع بالحقّ، و نصح للخلق و هدى إلى الرّشد، و أمر بالقصد صلّى اللّه عليه و آله.اللغة:(المقل) جمع مقلة كغرف و غرفة و هى شحمة العين الّتي تجمع سوادها و بيضها و (الهمهمة) الكلام الخفي أو صوت يسمع و لا يفهم محصوله و تردّد الزئير في الصّدر من الهمّ و نحوه، قاله في القاموس أقول: و الزئير مأخوذ من الزئر و هو ترديد الصّوت في الجوف ثمّ مدّه، و يطلق الزئير على صوت الأسد من صدره و على كلّ صوت فيه بحح كصوت الفيلة و نحوها.و (طمست) الشيء طمسا محوته و طمس هو يتعدّى و لا يتعدّي و طمس الطريق درست.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة مسوقة للنصح و الموعظة و الأمر بالتقوى مع التنبيه على جملة من صفات الكمال و العظمة و الجلال للّه عزّ و جلّ، و افتتحها بحمده و الثناء عليه و الشهادة بالتوحيد و الرّسالة فقال: (الحمد للّه الذي أظهر) في الملك و الملكوت و الانفس و الافاق و الأرض و السماوات (من آثار سلطانه و جلال كبريائه ما حيّر مقل العيون) و ابصار البصاير (من عجايب قدرته) و بدايع صنعته و قد تقدّم الاشارة إلى بعضها في شرح الخطب المسوقة لهذا الغرض و مرّ فصل واف منها في الخطبة التسعين و شرحها فانظر ما ذا ترى.و نسبة عجائب القدرة إلى سلطانه و جلال كبريائه لأنّ الاثار العظيمة و المبدعات المحكمة المتقنة إنما يناسب صدورها بالسّلطنة الالهيّة و الجلال الالهى.استعاره (و ردع خطرات هماهم النفوس عن عرفان كنه صفته) أى دفع و منع الافكار و الرّويات التي تخطر بالنفوس و توجب همهمتها عن معرفة كنه صفات جماله و جلاله و يحتمل أن يراد بالهماهم نفس تلك الأفكار على سبيل الاستعارة لتردّدها في الجوف مثل تردّد الهماهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 188 و كيف كان فالغرض منه التنبيه على عجز العقول و المشاعر الظاهرة و الباطنة عن إدراك حقيقته و ذاته حسبما عرفته فى شرح الفصل الثاني من الخطبة التسعين و في تضاعيف الشّرح مرارا، و أردف الثّناء عليه تعالى بالشّهادة بتوحيده فقال: (و أشهد أن لا إله إلّا اللّه) و قد مضى الكلام في تحقيق معناها و الأخبار الواردة في فضلها بما لا مزيد عليه في شرح الفصل الثاني من الخطبة الثانية، و وصفها هنا بأوصاف أربعة:أحدها كونها (شهادة ايمان) أى يطابق القول فيها للعقد القلبي. (و) ثانيها كونها شهادة (ايقان) أى صادرة عن علم اليقين لا عن وجه التقليد و لا تكون كذلك إلّا باعتقاد أن لا إله إلّا هو مع اعتقاد أنّه لا يمكن أن يكون ذلك المعتقد إلّا كذلك. (و) ثالثها أن تكون عن (اخلاص) أى جعلها خالصا عن شوب غيره من الرّيا و نحوه و قال الشّارح البحراني: هى أن يحذف عن ذلك المعتقد كلّ أمر عن درجة الاعتبار و لا يلاحظ معه غيره، انتهى و قد مرّ له معنى آخر في الأخبار المتقدّمة في شرح الخطبة الثانية من أنّ إخلاصها أن حجزه لا إله إلّا اللّه عمّا حرّم اللّه. (و) رابعها أن تكون متلبّسة ب (اذعان) و انقياد لما هو من توابعها و مقتضياتها من التّكاليف و الأحكام.و أردفها بالشهادة بالرّسالة لما عرفت في الأخبار المتقدّمة في شرح الخطبة الثّانية من فضل المقارنة بينهما فقال: (و أشهد أنّ محمّدا عبده) المرتضى (و رسوله) المصطفى (أرسله) إلى الخلق بالهدى و دين الحقّ على حين فترة من الرّسل و طول هجعة من الامم و انتقاض من المبرم (و) الحال أنّ استعاره (أعلام الهدى دارسة) استعارها للأنبياء و المرسلين و أولياء الدّين الّذين يهتدى بأنوارهم في سلوك سبيل اللّه كما يهتدى بالأعلام في الطّرق، و دروسها بما كانت من الفترة بعد عيسى إلى بعثه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (و مناهج الدّين طامسة) أى طرق المعارف الحقّة الالهيّة مندرسة منمحية بطول المدّة و بعد العهد و غلبة الغفلة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 189 استعاره (فصدع بالحقّ) امتثالا لما كان مامورا به بقوله عزّ و جلّ «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ» و أصل الصّدع عبارة عن كسر الزّجاجة و شقّها و تفريقها، فاستعير عنه للبيان الواضح و التبليغ الكامل، و الجامع التأثّر.و قد قيل في تفسير الاية: أنّ معناها أبن الأمر إبانة لا تنمحى كما لا يلتئم كسر الزّجاجة، و قيل: أفرق بين الحقّ و الباطل، و قيل: شقّ جماعاتهم بالتّوحيد أو بالقرآن. (و نصح للخلق) بصرفهم عن الرّدى إلى الهدى و ردّهم عن الجحيم إلى النعيم (و هدى إلى الرّشد) أى إلى الصّواب و السّداد في القول و العمل (و أمر بالقصد) أى بالعدل في الامور المصون عن الافراط و التّفريط، و يحتمل أن يكون المراد به قصد السبيل الموصل إلى الحقّ أى الصّراط المستقيم (صلّى اللّه عليه و آله) و سلّم.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن بزرگوار است در حمد و ثناى إلهى و وصيّت به تقوى و پرهيزكارى مى فرمايد:سپاس خدا راست آن چنان خدائى كه آشكار كرد از آثار پادشاهى خود و بزرگى بزرگوارى خود آن چيزى را كه متحيّر گردانيد ديده هاى عقلها را از مقدورات عجيبه خود، و دفع نمود خطورات فكرهاى نفسها را از شناسائى حقيقت صفت خود و شهادت مى دهم باين كه معبود بحقى نيست مگر خدا شهادتى از روى اعتقاد جازم ثابت خالص از شوب ريا ملازم طاعات و عبادات، و شهادت مى دهم كه محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده خالص اوست و پيغمبر اوست فرستاد او را در حالتى كه نشانهاى هدايت مندرس بود، و راههاى دين محو شده بود، پس آشكار كرد حق را و نصيحت كرد خلق را و هدايت نمود براه راست، و امر نمود بعدل و قسط، صلوات خدا بر او و بر أولاد او باد.  
بخش ۲ : شناخت صفات و افعال خدا [منبع]

العِظَة :
وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّهُ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً وَ لَمْ يُرْسِلْكُمْ هَمَلًا، عَلِمَ مَبْلَغَ نِعَمِهِ عَلَيْكُمْ وَ أَحْصَى إِحْسَانَهُ إِلَيْكُمْ، فَاسْتَفْتِحُوهُ وَ اسْتَنْجِحُوهُ وَ اطْلُبُوا إِلَيْهِ وَ اسْتَمْنِحُوهُ، فَمَا قَطَعَكُمْ عَنْهُ حِجَابٌ وَ لَا أُغْلِقَ عَنْكُمْ دُونَهُ بَابٌ، وَ إِنَّهُ لَبِكُلِّ مَكَانٍ وَ فِي كُلِّ حِينٍ وَ أَوَانٍ وَ مَعَ كُلِّ إِنْسٍ وَ جَانٍّ.
لَا يَثْلِمُهُ الْعَطَاءُ وَ لَا يَنْقُصُهُ الْحِبَاءُ وَ لَا يَسْتَنْفِدُهُ سَائِلٌ وَ لَا يَسْتَقْصِيهِ نَائِلٌ وَ لَا يَلْوِيهِ شَخْصٌ عَنْ شَخْصٍ وَ لَا يُلْهِيهِ صَوْتٌ عَنْ صَوْتٍ وَ لَا تَحْجُزُهُ هِبَةٌ عَنْ سَلْبٍ وَ لَا يَشْغَلُهُ غَضَبٌ عَنْ رَحْمَةٍ وَ لَا تُولِهُهُ رَحْمَةٌ عَنْ عِقَابٍ وَ لَا يُجِنُّهُ الْبُطُونُ عَنِ الظُّهُورِ وَ لَا يَقْطَعُهُ الظُّهُورُ عَنِ الْبُطُونِ.
قَرُبَ فَنَأَى وَ عَلَا فَدَنَا وَ ظَهَرَ فَبَطَنَ وَ بَطَنَ فَعَلَنَ وَ دَانَ وَ لَمْ يُدَنْ.
لَمْ يَذْرَأِ الْخَلْقَ بِاحْتِيَالٍ، وَ لَا اسْتَعَانَ بِهِمْ لِكَلَالٍ.

اسْتَفْتِحُوهُ : از خدا فتح و پيروزى را بخواهيد.
اسْتَنْجِحُوهُ : از خداوند موفقيت و رستگارى را بخواهيد.
اسْتَمْنحُوهُ : از خداوند درخواست بخشش و عطا كنيد.
لَا يَثْلِمُهُ : از او نمى كاهد.
الْحِبَاء : بخشش بدون عوض و بى منت.
لَا يِسْتَنْفِدُهُ : دارائيش را تمام نمى كند.
لَا يِسْتَقْصِيهِ : (خزائنش را) به پايان نمى رساند.
لَا يَلْوِيهِ : او را باز نمى دارد، منصرف نمى كند.
لَا تُولِهُهُ : او را سرگرم و غافل نمى كند.
لَا يُجِنُّهُ : او را نمى پوشاند.
دَانَ : جزا داد، حكم كرد.
لَمْ يَذْرأ : نيافريد.
الِاحْتِيَال : در كارى انديشه و چاره جوئى كردن.
الْكَلَال : ملالت ناشى از خستگى. 
استَفتِحوا : درخواست گشايش كنيد
استَنجِحوا : درخواست نجات و رواى حاجت كنيد
استَمنِحوا : درخواست عطا و بخشش نمائيد
لا يَثلِمُه : او را شكست نمى دهد
حِباء : بخشش
لا يَنفَد : تمام نمى شود
لا يَستَقصِيه : او را بپايان نمى رساند
لا يَلوِيهِ : او را كج و مايل نمى كند
لا يُلهِيهِ : او را مشغول نمى كند
لا تَحجُزُه : او را حايل و مانع نمى شود
لا تُجِنُّه : او را نمى پوشاند و پنهان نمى كند
نَأَى : دور شد
دَانَ : پاداش و جزا داد
لَم يُدَن : جزا داده نشد
لَم يَذرَأ : نيافريد
كَلال : خستگى و كند شدن 
۲. خداشناسى:
و بدانيد اى بندگان خدا كه خداوند شما را بيهوده نيافريد، و بى سرپرست رها نكرد. از ميزان نعمتش بر شما آگاه، و اندازه نيكى هاى خود بر شما را مى داند. از خدا درخواست پيروزى و رستگارى كنيد، از او بخواهيد و عطاى او را درخواست كنيد، كه ميان او و شما پرده و مانعى نيست، و درى بروى شما بسته نمى گردد. خدا در همه جا، و در هر لحظه، و هر زمان، با انسان و پريان است.
عطاى فراوان از دارايى او نمى كاهد، و بخشيدن در گنج او كاستى نياورد، و درخواست كنندگان، سرمايه او را به پايان نرسانند، و عطا شدگان، سرمايه او را پايان نمى دهند، و كسى مانع احسان به ديگرى نخواهد بود، و آوازى او را از آواز ديگر باز ندارد، و بخشش او مانع گرفتن نعمت ديگرى نيست، و خشم گرفتن او مانع رحمت نمى باشد، و رحمتش او را از عذاب غافل نمى سازد، پنهان بودنش مانع آشكار بودنش نيست، و آشكار شدنش او را از پنهان ماندن باز نمى دارد.
نزديك و دور است، بلند مرتبه و نزديك است، آشكار پنهان، و پنهان آشكار است، جزا دهنده همگان است و خود جزا داده نمى شود. پديده ها را با فكر و انديشه نيافريده، و از آنان براى خستگى و زحمات كمكى نخواسته است.
 
(4) بندگان خدا بدانيد خدا شما را بيهوده نيافريد، و سر خود (مانند چهارپايان) رها ننمود (بلكه تكاليف و احكامى براى شما قرار داد تا هر يك را بموقع انجام دهيد) اندازه نعمتها و بخشش را بشما ميداند، و فضل و كرمش را بشمار آورده است (تا شكرگزارى و كفران شما را بيازمايد) پس فتح و فيروزى (بر دشمنان) و روا شدن حاجت را از او بطلبيد، و درخواست خود را از او بخواهيد، و عطاء و بخشش را از او بجوئيد كه بين شما و او پرده اى آويخته و درى بسته نيست،
(5) و او در همه جا و در هر وقت و زمان حاضر و با هر انسان و جنّ همراه مى باشد،
(6) جود و بخشش (نعمتهاى) او را كم نمى گرداند، و رخنه اى (در آنها) وارد نمى سازد، خواستار از او نعمتش را تمام نمى كند، و آرزومند بپايان خزائنش نمى رسد، و كسى او را از ديگرى نگاه نمى دارد، و آوازى او را از آواز ديگر مشغول نمى گرداند (زيرا اشتغال بكارى كه باعث باز ماندن از كار ديگر است بر اثر غفلت است كه آن از لوازم جسم مى باشد) بخشيدن (نعمت) او را از گرفتن (نعمت ديگر در يك زمان) مانع نمى گردد، و خشم كردن او را از رحمت مشغول نمى سازد، و مهربانى او را از عذاب باز نمى دارد، و پنهانى او را از آشكار بودن مانع نيست، و آشكار بودن او را از پنهانى جدا نمى سازد (زيرا او هم آشكار است هم پنهان، آشكار است بآثار، و حقيقت او پنهان است از نظر)
(7) نزديك و دور و بالا و پائين و آشكار و پنهان و پنهان و آشكار است، جزاء داده و جزاء داده نشده است (حساب همه را رسيدگى مى نمايد و كسى را فهم و توانائى رسيدگى بحساب او نيست)
(8) خلائق را با انديشه نيافريد، و در هيچ كار نيازمند بطلب يارى از آنها نمى باشد (زيرا واجب از عجز و ناتوانى منزّه است).
 
اى بندگان خدا، بدانيد كه خداوندتان بيهوده نيافريده و چون اشتران بى ساربان رها ننموده، مقدار نعمتى را كه ارزانيتان داشته مى داند و نيكيهايش را در حق شما شماره كرده است. پس، پيروزى را از او بجوييد و روان شدن نعمتها را از او بخواهيد و هر چه خواهيد از او بطلبيد. عطا و بخشش او را درخواست كنيد.
حجابى نيست كه شما را از او جدا سازد و درى نيست كه بر روى شما بسته ماند. او در همه جا هست، در هر لحظه و زمان هست، با آدميان و پريان هست.
بخشش در خزانه اش رخنه پديد نياورد و هر چه عطا كند از داراييش نكاهد. خواهندگان هر چند خواهند مالش را به پايان نرسانند، آنكه خواستار نيل عطاى اوست هرگز به پايان گنجينه اش نرسد.
كسى او را از پرداختن به ديگرى مانع نيايد و آوازى او را از آواز ديگر مشغول نسازد. بخشيدن نعمتى از گرفتن نعمت ديگر منصرفش نكند.
آنجا كه خشم گيرد از رحمت چشم نپوشد و آمرزش يكى از عقاب ديگرى بازش ندارد. پنهان بودنش، پرده آشكار شدنش نيست و آشكار بودنش او را از نهان بودنش جدا نكند.
نزديك است و دور از دسترس. بالاست و با همه نزديك. آشكار است و پنهان است. پنهان است و آشكار است. همه را پاداش دهد و كس او را پاداش ندهد. آفريدگان را به چاره گرى نيافريد و از آنان به سبب رنج و ملال يارى نخواست.
 
بدانيد اى بندگان خدا که خداوند شما را بيهوده نيافريده و بى سرپرست رها نساخته است. خدا از مقدار و اندازه نعمتهايش بر شما آگاه است و مراتب احسان و نيکى خود را بر شما شماره فرموده است. (و همه کارهايش از روى حکمت است) حال که چنين است از او درخواست گشايش و پيروزى (و گشودن درهاى سعادت) کنيد. دست نياز به سوى او دراز کرده، عطا و بخشش را از او بخواهيد، زيرا ميان شما و او حجابى نيست و درى بين او و شما بسته نشده است. او در همه جا و در هر لحظه و با هر کس از انس و جنّ همراه است.
نه بخشش از دارايى اش مى کاهد و نه عطايا آسيبى به خزاين او مى رساند. نه درخواست کنندگان، نعمتش را تمام مى کند و نه بهره مندان از عطايش، به مواهب او پايان مى دهند. و توجه او به کسى وى را از ديگرى غافل نمى سازد و شنيدن صدايى او را از شنيدن صداى ديگرى باز نمى دارد. عطا و بخشش او به کسى مانع از سلب نعمت (در آنجا که مصلحت باشد) نمى گردد و غضبش او را از رحمت باز نمى دارد و رحمتش او را از عذاب و کيفر (به هنگام لزوم) غافل نمى سازد. نه آنچه پنهان است او را از آنچه آشکار است باز مى دارد و نه آنچه آشکار است او را از آنچه نهان است جدا مى سازد.
او نزديک است و در عين حال دور; بلندمرتبه است و در همان حال نزديک; آشکار است و پنهان; پنهان است و آشکار. همه را (در برابر اعمالشان) جزا مى دهد و کسى به او جزايى نخواهد داد. در آفرينش مخلوقات نياز به فکر و انديشه نداشته و به جهت خستگى از کسى کمک نخواسته است.
 
و بندگان خدا بدانيد كه خدا شما را بيهوده نيافريد، و بى سرپرستتان نداشت، و به خودتان وانگذاشت. دانست نعمتش بر شما تا چه مقدار است و نيكويى اش در باره تان در چه شمار است.
پس پيروزى را از او بجوييد و براى رسيدن به رستگارى، راه او را بپوييد. از او بخواهيد و عطاى او را درخواست نماييد كه نه پرده اى ميان شما و او آويخته است، و نه درى به روى تان بسته -و نه رشته پيوندتان گسسته-. او در هر جاست و در هر وقت و زمان، و با آدميان است و با پريان.
بخشيدن در گنج او رخنه نيفكند، و عطا كردن از خزانه اش كم نكند. هيچ خواهنده نتواند سرمايه او را به پايان رساند. و هيچ بهره گيرنده پايان دادنش نتواند.
كس مانع او نشود كه به ديگرى پردازد، و آوازى او را از آواز ديگر مشغول نسازد. نه بخشيدن -بر كسى- وى را مانع گرفتن نعمت -ديگرى- شود، و نه خشم گرفتن -بر يكى- از رحمت آوردن -بر ديگرى- مشغولش گرداند، و نه آمرزش يكى سبب شود تا ديگرى را به كيفر نرساند، نهانيها آشكارها را بر او نپوشاند، و آنچه عيان است او را از آنچه نهان است جدا نگرداند.
نزديك است و دور از دسترس، بالاست و با همه كس. آشكار است و نهان، و پنهان است و عيان. حساب همه با اوست نه حساب او با ديگران. آفريدگان را پديد نياورد از روى انديشه و فكرت، و از آنان يارى نخواست به خاطر رنج و ملالت.
 
بندگان خدا، بدانيد خداوند شما را بيهوده و باطل نيافريد، و سر خود و آزاد رها نكرد. اندازه نعمتش را بر شما مى داند، و احسانش را نسبت به شما به شماره آورده است.
از او پيروزى و رستگارى بخواهيد، و روا شدن حاجت بطلبيد و عطا و بخشش درخواست كنيد، كه بين شما و او حجابى نيست، و به روى شما از ديدار او درى بسته نشده. او در هر مكانى حاضر، و در هر وقت و زمانى موجود، و با هر انس و جنى همراه است.
عطايش بر او رخنه وارد نمى آورد، وجودش از او نمى كاهد، گدايى گدا نعمتش را پايان نمى دهد، و بذل و بخشش خزائنش را به آخر نمى رساند، و كسى او را از توجه به ديگرى باز نمى دارد، و صدايى او را از صداى ديگر غافل نمى كند، و عطايش به كسى مانع سلب عطا از ديگرى نمى گردد، و غضبش او را از رحمتش باز نمى دارد، و رحمتش بر كسى او را از كيفر ديگرى غافل نمى كند، نهان بودنش او را از آشكاريش نمى پوشاند، و آشكار بودنش وى را از پنهانيش قطع نمى نمايد.
در عين نزديكى دور است، و در عين بلندى نزديك، و در عين آشكار بودن نهان، و در عين نهان بودن آشكار. جزا دهد و جزا داده نشود. از روى انديشه و فكر كردن موجودات را نيافريد، و به خاطر رنج و خستگى از آنان يارى نجست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 635-630 خوان نعمت بى دريغش همه جا گسترده است:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به سه نکته اساسى اشاره مى فرمايد: نخست مسئله هدف آفرينش. سپس نعمت هاى فراوان الهى که شامل حال همه بندگان مى شود و سرانجام، بر مراقبت دائمى و حضور الهى در همه جا و همه حال تأکيد مى نهد.در قسمت اوّل مى فرمايد: «بدانيد اى بندگان خدا که خدا شما را بيهوده نيافريده و بى سرپرست رها نساخته است»; (وَ اعْلَمُوا، عِبَادَ اللّهِ، أَنَّهُ لَمْ يَخْلُقْکُمْ عَبَثاً، وَ لَمْ يُرْسِلْکُمْ هَمَلاً(2)).اين سخن در واقع برگرفته از کلام خداست که مى فرمايد: «(أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَيْنَا لاَ تُرْجَعُونَ); آيا چنين پنداشته ايد که ما شما را بيهوده آفريده ايم و به سوى ما باز نمى گرديد».(3)به يقين خداوند حکيم و دانا هرگز کارى عبث و بيهوده انجام نمى دهد، گرچه منافع و سودهاى افعال خدا به خدا باز نمى گردد، چون او بى نياز مطلق است; ولى به يقين افعال او آثار و برکاتى دارد که به بندگانش باز مى گردد.چون داشتن هادى و راهنما، نخستين شرط براى وصول به هدف است، به دنبال جمله «لَمْ يَخْلُقْکُمْ عَبَثاً» جمله «لَمْ يُرْسِلْکُمْ هَمَلاً» آمده است، زيرا ارسال در اين گونه موارد به معناى رها ساختن و «همل» در اصل به گله بى چوپان گفته مى شود. بدين ترتيب، مسئوليت انسان با اين اشاره در برابر اهداف آفرينش و هدايت رهبران، روشن مى گردد.در قسمت دوّم مى فرمايد : «خدا از مقدار و اندازه نعمت هايش بر شما آگاه است و مراتب احسان و نيکى خود را بر شما شماره فرموده است (و همه کارهايش از روى حکمت است)»; (عَلِمَ مَبْلَغَ نِعَمِهِ عَلَيْکُمْ، وَ أَحْصَى إِحْسَانَهُ إِلَيْکُمْ).نعمت و احسان، شامل تمام نعمت هاى مادى و معنوى و حتى استعدادهاى گوناگون درونى مى شود و اين بدان معناست که مردم از نعمت هاى او بهره گيرند و طريق ناسپاسى پيش نگيرند و نعمتهاى الهى را بيهوده به هدر ندهند و از سستى و تنبلى در بهره گيرى از آن بپرهيزند و بدانند براى رسيدن به هدف آفرينش و کمال مطلوب، همه اسباب و وسائل آماده است.آن گاه سومين مطلب را عنوان مى کند و مى فرمايد: «حال که چنين است (و همه وسائل سعادت آماده شده) از او درخواست گشايش و پيروزى بطلبيد، دست نياز را به سوى او دراز کرده و عطا و بخشش را از او بخواهيد، چرا که ميان شما و او حجابى نيست و درى بين او و شما بسته نشده است»; (فَاسْتَفْتِحُوهُ(4)، وَ اسْتَنْجِحُوهُ(5)، وَ اطْلُبُوا إِلَيْهِ وَ اسْتَمْنِحُوهُ(6)، فَما قَطَعَکُمْ عَنْهُ حِجَابٌ، وَ لاَ أُغْلِقَ عَنْکُمْ دُونَهُ بَابٌ).اشاره به اينکه فيض از مبدأ فيّاض آماده شده، اکنون نوبت شماست که دست طلب به دامان لطفش بزنيد و درهاى رحمتش را بگشاييد و رستگارى را از او بطلبيد و مى دانيم هنگامى که فاعليت فاعل با قابليت قابل بياميزد نتيجه قطعى و حتمى است.حضرت برخلاف پندار بت پرستان و مشرکان و پيروان آنها در عصر و زمان ما، که گمان مى کنند مستقيماً نبايد به درگاه خدا رفت، بلکه بايد غير او را پرستيد تا او راه را بگشايد، مى فرمايد: هيچ رادع و مانعى بر سر راه نيست و همه بندگان مى توانند به درگاه خدا بروند و اگر گاهى از آبروى شفيعان بهره مى گيرند آن هم تأکيد ديگرى است بر ارتباط مستقيم به ذات پاک خدا و عمل به دستور او.آن گاه در توضيح اين سخن اشاره به سه نکته ديگر مى کند و تفاوت عطا و بخشش الهى را با ديگران در اين سه نکته روشن مى سازد و مى فرمايد : «او در همه جا و در هر لحظه و با هر کس از انس و جنّ همراه است. نه بخشش از دارايى اش مى کاهد و نه عطايا آسيبى به خزاين او مى رساند. نه درخواست کنندگان، نعمتش را تمام مى کند و نه بهره مندان از عطايش، به مواهب او پايان مى دهند»; (وَ إِنَّهُ لَبِکُلِّ مَکَان، وَ فِي کُلِّ حِين وَ أَوَان، وَ مَعَ کُلِّ إِنْس وَ جَانٍّ; لاَ يَثْلِمُهُ(7) الْعَطَاءُ، وَ لاَ يَنْقُصُهُ الْحِبَاءُ(8)، وَ لاَ يَسْتَنْفِدُهُ سَائِلٌ، وَ لاَ يَسْتَقْصِيهِ نَائِلٌ).به اين ترتيب، خداوند بخشنده اى است که در همه جا حضور دارد و دست همه نيازمندان به دامان کبريايى اش مى رسد، بلکه در همه جا با هر کسى همراه است و از سوى ديگر، عطاياى او حدّ و مرز و نهايتى ندارد و بيم اين نمى رود که اگر به افرادى ببخشد ديگران درمضيقه قرار گيرند:دست حاجت چو برى پيش خداوندى بر *** که کريم است و رحيم است و غفور است و ودودکرمش نامتناهى نعمش بى پايان *** هيچ خواهنده از اين در نرود بى مقصودزيرا او وجودى است از هر نظر نامتناهى، به همين دليل کرمش نامتناهى است و نعمت و عطايش نيز نامتناهى، بلکه مطابق آنچه در دعاى افتتاح آمده است: «وَ لا تَزيدُهُ کَثْرَةُ الْعَطاءِ إِلاَّ جُوداً وَ کَرَماً; فزونى بخشش جز بر جود و کرم او نمى افزايد»، اشاره به اينکه هر قدر بيشتر ببخشد مردم بيشتر به جود و کرمش اميدوار مى شوند.آن گاه به نکته سوم پرداخته، مى فرمايد : « (او همانند مخلوقاتش نيست) و توجه به کسى وى را از ديگرى غافل نمى سازد و شنيدن صدايى او را از شنيدن صداى ديگر باز نمى دارد. عطا و بخشش او به کسى مانع از سلب نعمت (در آنجا که مصلحت باشد) نمى گردد، و غضبش او را از رحمت باز نمى دارد، و رحمتش او را از عذاب و کيفر (به هنگام لزوم) غافل نمى سازد، نه آنچه پنهان است او را از آنچه آشکار است باز مى دارد، و نه آنچه آشکار است او را از آنچه نهان است جدا مى سازد»; (وَ لاَ يَلْوِيهِ(9) شَخْصٌ عَنْ شَخْص، وَ لاَ يُلْهِيهِ صَوْتٌ عَنْ صَوْت، وَ لاَ تَحْجُزُهُ هِبَةٌ عَنْ سَلْب، وَ لاَ يَشْغَلُهُ غَضَبٌ عَنْ رَحْمَة، وَ لاَ تُولِهُهُ(10) رَحْمَةٌ عَنْ عِقَاب، وَ لاَ يُجِنُّهُ(12) الْبُطُونُ عَنِ الظُّهُورِ، وَ لاَ يَقْطَعُهُ الظُّهُورُ عَنِ الْبُطُونِ).اين جمله هاى هفت گانه، از يک سو تشويقى است براى بندگان که هر چه مى خواهند ازا و بخواهند و بدانند. اگر همه مخلوقاتى که در پهنه جهان آفرينش وجود دارند، دست به دعا بردارند و همزمان خواسته هايى را مطرح کنند، او از همه خواسته هاى اين افراد آگاه و با خبر است. چيزى که در غير خداوند مطلقاً ديده نمى شود، حتى گاه سؤال يک نفر آنها را از سؤال نفر دوم غافل مى کند.از سوى ديگر، هشدارى است به همه بندگان، که مراقب حضور ذات پروردگار در همه حال باشند و بدانند همان گونه که نعمت و عطايش بى پايان است و هيچ خواننده اى از در او بى مقصود باز نمى گردد، همچنين رحمتش مانع غضب، و نعمتش مانع کيفر بدکاران و ظالمان نيست و آنچه در خلوت و جلوت و آشکار و نهان انجام مى دهند براى او نمايان است. اساساً آشکار و نهان، دور و نزديک درباره آن ذات نامتناهى، مفهوم ندارد. اين مخلوقانند که محدودند و دور و نزديک و آشکار و نهان دارند.آن گاه امام(عليه السلام) با ذکر هفت جمله ديگر مربوط به اوصاف خداوند متعال، آنچه را در جمله هاى قبل آمد تشريح کرده و بر آن تأکيد مى نهد و مى فرمايد: «او نزديک است و در عين حال دور، بلندمرتبه است و در همان حال نزديک، آشکار است و پنهان و پنهان است و آشکار. همه را (در برابر اعمالشان) جزا مى دهد و کسى به او جزا نخواهد داد. در آفرينش مخلوقات نياز به فکر و انديشه نداشته، و به جهت خستگى از کسى کمک نخواسته است»; (قَرُبَ فَنَأَى، وَ عَلاَ فَدَنَا، وَ ظَهَرَ فَبَطَنَ، وَ بَطَنَ فَعَلَنَ، وَ دَانَ(13) وَ لَمْ يُدَنْ. لَمْ يَذْرَءِ(14) الْخَلْقَ بِاحْتِيَال، وَ لاَ اسْتَعَانَ بِهِمْ لِکَلاَل(15)).همه اين اوصاف هفتگانه، در واقع از يک نقطه سر چشمه مى گيرد و آن اينکه او وجودى است نامتناهى از هر نظر و به همين دليل همه جا حضور دارد و در عين حال کنه ذات بى انتهايش از دسترس افکار دور است. ظاهر و باطن، دور و نزديک، براى او يکسان است و با توجه به علم بى پايانش نيازى به فکر و انديشه به هنگام آفرينش ندارد و نيز به همين دليل خستگى و کلال در ذات او راه نمى يابد، زيرا اين از اوصاف مخلوقات است که قدرت و توان محدودى دارند به هنگامى که قدرتشان پايان گيرد خسته و ناتوان و وامانده مى شوند.امام(عليه السلام) نهايت فصاحت و بلاغت را در اين جمله ها به کار گرفته که حقيقت واحدى را در چهره هاى گوناگونى و با عباراتى زيبا و متنوّع منعکس ساخته است.****پی نوشت:1. «همل» از ريشه «همل» بر وزن «حمل» در اصل به معناى رها ساختن شتران بدون ساربان است. سپس به هر شخص يا هر کار بدون سرپرست اطلاق شده است.2. مؤمنون، آيه 115 .3. «استفتحوا» از ريشه «فتح» در اصل به معناى گشودن است، بنابراين استفتاح به معناى طلب گشايش و فتح و يارى است.4. «استنجحوا» از «نجاح» در اصل به معناى سهل و آسان شدن و به مقصود رسيدن است.5. «استمنحوا» از ريشه «منح» بر وزن «منع» در اصل به معناى واگذار کردن شير حيوان به خود حيوان است. سپس به هر گونه عطيّه و بخشش اطلاق شده، بنابراين استمناح به معناى طلب عطاياست.6. «يثلم» از ريشه «ثلم» بر وزن «صبر» و «ثلمه» بر وزن «ضربه» در اصل به معناى لبه چيزى شکستن است. سپس به هر کارى که صدمه اى بر کسى يا چيزى وارد کند اطلاق شده است.7. «حباء» از ريشه «حبو» بر وزن «ختم» در اصل به معناى بخشش چيزى بدون انتظار پاداش است و در جمله بالا نيز به همين معناست.8. «يلوى» از ريشه «لىّ» بر وزن «حىّ» به معناى اعراض کردن و سر بر گرداندن و منحرف ساختن است.9. «توله» از «وله» بر وزن «فرح» به معناى حيرت و سرگردانى از شدّت غم و اندوه است و لذا به شخص عاشق غمگين «واله» گفته مى شود.10. «يجن» از ريشه «جنّ» بر وزن «فنّ» به معناى مستور ساختن و پوشاندن است، لذا به کسى که عقلش پوشيده شده، مجنون گفته مى شود و بر طايفه جن به جهت مستور بودن، اين لفظ اطلاق شده است و به بچه اى که در رحم مادر است جنين گفته مى شود و باغ هايى را که زمينش پوشيده از درختان است «جنّت» مى گويند.11. «دان» از ريشه «دين» بر وزن «غير» گاه به معناى وام دادن و گاه به معناى جزا دادن آمده و در اينجا منظور معناى دوم است.12. «لم يذرأ» از «ذرأ» بر وزن زرع; يعنى آفريدن.13. «کلال» معناى مصدرى و اسم مصدرى دارد و مفهوم آن خسته شدن و خستگى است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امير مؤمنان (ع) به گونه اى فشرده به شنوندگان گوشزد مى كند كه آفرينش آنها بيهوده و بدون هدف و مقصود نيست و خداوند آنها را مانند چهار پايان مهمل و سر خود رها نكرده و از آنچه در باره آنها اراده فرموده دست باز نداشته است، سپس براى اين كه آنان را به شكر نعمتهاى الهى وادار و ترغيب كند، تذكار مى دهد كه خداوند نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشته مى داند، و به چگونگى و اندازه و شماره آنها آگاه است، از اين رو پس از اين سخن فرموده است: «فاستفتحوه» يعنى از او بخواهيد درهاى بركت و نصرت خود را به روى شما بگشايد، «و استنجحوه» يعنى برآوردن حاجتها و نيازهاى خود را از او بخواهيد، «و اطلبوا إليه» يعنى از پيشگاه او درخواست كنيد كه شما را به راه راست و آنچه موجب خشنودى اوست هدايت فرمايد، «و استمنحوه» كمالات لازمه انسانى را به شما ارزانى بدارد، و حصول اينها از طريق شكر گزارى و انجام دادن عبادات كه به انسان آمادگى مى دهد تا مشمول رحمت پروردگار گردد ميّسر است.فرموده است: «فما قطعكم عنه حجاب... إنس و جان»،اين گفتار در بيان مرتبه كمال و عظمت پروردگار، و تنزيه او از صفات آفريدگان است، و ذكر اين كه او به بندگانش نزديك است، تا مردم آنچه مى خواهند از او طلب كنند، و به او تقرّب جويند، و از او پيروزى و رستگارى بخواهند، و از او عطا و بخشش و روا شدن آروزهاى خود را درخواست كنند، و چون حقّ تعالى منزّه از جا و مكان است ميان او و بندگانش حجاب و درگاهى نيست و در همه جا حاضر و ناظر است يعنى با علم خود بر همه چيز احاطه دارد زيرا او از تحيّز و جا گرفتن در جايى مبرّاست، همچنين او در همه اوقات و تمام زمانها حضور دارد، براى اين كه وجود زمان به وجود او پايدار، و در كنار هستى لا يزال او روان و برقرار است نه اين كه زمان براى او ظرفيّت داشته باشد، يعنى او منزّه است، مشمول زمان كه به اندازه مراتب معلولات از وجود او متأخّر است قرار گيرد، «و مع كلّ إنس و جانّ» يعنى با علم خود به همه انسيان و جنّيان احاطه دارد چنان كه فرموده است: «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ» يعنى هر كجا باشيد او با شماست.فرموده است: «لا يثلمه العطاء... تا نائل»،معناى استقصاى نائل اين است كه عطا گيرنده، جود و بخشش خداوند را به حدّ نهايت آن برساند، و اين موضوع چنان كه فرموده است محال است، و برهان آنچه در اين باره فرموده اين است كه خلل و نقصان و پايان گرفتن و به نهايت رسيدن آنچه در مقدور است مستلزم محدوديّت و نياز است، كه اين دو از صفات ممكنات مى باشد و خداوند واجب الوجود است و هيچ يك از شئون او ممكن الوجود نيست. و چون هر چه در معرض اين احوال قرار گيرد در زمره ممكنات است، بنا بر اين واجب الوجود از اين احوال منزّه مى باشد، همچنين برهان گفتار آن حضرت كه فرموده است: «لا يلويه» شخص عن شخص يعنى: كسى نمى تواند او را از ديگرى روگردان كند، «... و لا تولهه عن عقاب» اين است كه روگرداندن و سرگرم شدن مستلزم غفلت از چيزى، و پرداختن به چيزى ديگرى است كه پيش از اين از آن غافل بوده است، همچنين اگر دادن نعمتى مانع از باز گرفتن نعمتى ديگر شود، و خشم و غضب، بذل لطف و رحمت را جلوگير باشد مستلزم اين است كه قدرت او محدود و ناچيز بوده و تعلّق به منشأئى جسمانى داشته باشد، كه اين نيز مستلزم نقصان كه لازمه اش احتياج و امكان است خواهد بود و خداوند متعال از نياز و امكان منزّه مى باشد، و نيز بذل رحمت، او را از عقاب و كيفر باز نمى دارد، زيرا ترحّم مستلزم رقّت طبع و نرمدلى ناشى از عوارض جسمى است و ذات مقدّس بارى تعالى از اينها منزّه است.فرموده است: «و لا يجنّه البطون عن الظّهور»،اين گفتار محتمل دو گونه تفسير است، نخست اين كه خفاى او از خردها كه نمى توانند چگونگى ذات مقدّس او را ادراك كنند و ناپيدايى او در برابر چشمها كه نمى توانند او را ببينند، ظهور او را در برابر ديده دلها و پيدايى او را در چهره آثار قدرت و ملكوت عزّت مانع نيست، دوّم اين كه خداوند منزّه از مكان است و در جايى قرار ندارد تا در آن جا مخفى بوده و بر اشيا ظهور نداشته و ناپيدا باشد، مراد از جمله «و لا يقطعه الظّهور عن البطون» اين است كه ظهور يا آگاهى او به همه امور عوالم وجود مانع آن نيست كه ناديده و ناپيدا بوده و خردها نتوانند او را ادراك كنند، و يا چگونگى علم او را به نهان امور و حقايق اشيا بدانند.فرموده است: «قرب فنأی»،يعنى با علم و قدرت خود به همه اشيا نزديك است همچون نزديكى علّت به معلول خود فنأى يعنى: دور است از اين كه عقول و حواسّ او را ادراك كنند.فرموده است: «و علا فدنا»،بلندى و برترى حقّ تعالى در قياس وى با آثار و مخلوقات او مانند برترى علّت بر معلول است، و مقصود از دنوّ نزديكى او با همه شرف و برترى به آفريدگان است.فرموده است: «و ظهر فبطن و بطن فعلن»،اين تأكيدى است بر آنچه پيش از اين فرموده است، و ما سابقا بطور مكرّر در اين باره توضيح داده ايم.فرموده است: «لم يذرء الخلق باحتيال... لكلال»،اين گفتار در تنزيه حقّ تعالى است كه آثار خود را با به كار گرفتن وسايل و اسباب و چاره انديشى و غور و بررسى پديد نياورده و هيچ گاه به سبب خستگى و درماندگى از غير خود يارى و مدد نجسته است، زيرا استعانت از غير، نشانه محدود بودن توانايى و مستلزم جسميّت است. 
منهاج البراعه (خوئی)و اعلموا عباد اللّه أنّه لم يخلقكم عبثا، و لم يرسلكم هملا، علم مبلغ نعمه عليكم، و أحصى إحسانه إليكم، فاستفتحوه، و استنجحوه، و اطلبوا إليه، و استمنحوه، فما قطعكم عنه حجاب، و لا أغلق عنكم دونه باب، و إنّه لبكلّ مكان، و في كلّ حين و أوان «زمان خ»، و مع كلّ إنس و جانّ، لا يثلمه العطاء، و لا ينقصه الحباء، و لا يستنفده سائل، و لا يستقصيه نائل، و لا يلويه شخص عن شخص، و لا يلهيه صوت عن صوت، و لا تحجزه هبة عن سلب، و لا يشغله غضب عن رحمة، و لا تولهه رحمة عن عقاب، و لا يجنّه البطون عن الظّهور، و لا يقطعه الظّهور عن البطون، قرب فناى، و علا فدنى، و ظهر فبطن، و بطن فعلن، و دان و لم يدن، لم يذرء الخلق باحتيال و لا استعان بهم لكلال.اللغة:و (الجانّ) اسم جمع للجنّ و أبو الجنّ و (استمنحوه) بالنّون من المنحة و هى العطيّة و في بعض النّسخ بالياء يقال استمحت الرّجل طلبت عطاءه و محت الرّجل أعطيته و (الثّلمة) في الحائط و غيره الخلل و الجمع ثلم كغرفة و غرف و (نفد) الشيء ينفد من باب تعب نفادا فنى و انقطع و أنفدته أفنيته و (النّائل) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 186 العطاء كالنوال و النّال و (سلبت) ثوب زيد من باب قتل أخذته و السّلب بالتحريك الاختلاس و اسم لما يسلب و منه الحديث من قتل قتيلا فله سلبه.و قوله  (و لا يجنه البطون عن الظهور و لا يقطعه الظهور عن البطون) هكذا في نسخة الشّارح المعتزلي بتذكير الفعلين، و عليها فالبطون و الظهور مصدر بطن و ظهر، و في بعض النّسخ بتأنيثهما و على ذلك فلا بدّ من جعلهما جمعا للبطن و الظهر كما هو مقتضى القواعد الأدبيّة.و (الدّين) الجزاء و منه الحديث كما تدين تدان أى كما تجازى تجازى بما فعلت و يقال أيضا على القهر و الغلبة قال ابن الأثير: و منه الحديث كان عليّ عليه السّلام ديّان هذه الامّة أى قاهرهم على الطّاعة و في القاموس الدّين الحساب و القهر و الغلبة و الاستعلاء و السّلطان و الملك و الحكم. و (الكلال) العجز و الاعياء.الاعراب:قوله و اطلبوا إليه، تعدية الطلب لتضمينة معنى التضرّع.المعنى:ثمّ نبّه المخاطبين على عدم كونه تعالى في خلقهم و ايجادهم لاغيا عابثا فقال (و اعلموا عباد اللّه أنّه لم يخلقكم عبثا) تعالى عن ذلك علوّا كبيرا، و انما خلقكم للمعرفة و العبوديّة كما قال  «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ». (و لم يرسلكم هملا) أى لم يترككم سدى مهملين كالبهائم و الأنعام، و إنّما كلّفكم بالتكاليف و الأحكام (علم مبلغ نعمه) و مقدارها كمّا و كيفا (عليكم و أحصى إحسانه) و فضله (إليكم) ليبلوكم أ تشكرونه أم تكفرون و من شكر فانّما يشكر لنفسه و من كفر فانّه غنىّ كريم (فاستفتحوه) أى اطلبوا منه فتح أبواب النّعم (و استنجحوه) أى اطلبوا منه نجاح عوائد المزيد و القسم (و اطلبوا) منه متضرّعين (إليه) أن يصرف عنكم ما لا يصرفه أحد غيره من عذاب النّار و سخط الجبّار. (و استمنحوه) أى اطلبوا منه أن يعطيكم ما لا يعطيه أحد غيره من فوز الجنان و رضى الرّحمن، و طلب ذلك كلّه منه سبحانه إنما هو بالقيام بمراسم الحمد و الشكر و بالمواظبة على وظايف الطّاعات و القربات الّتي بها يستعدّ لافاضة الرّحمة و نزول الخيرات، هذا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 190 و لمّا أمرهم بالطّلب و السّؤال أردفه بما يشوّقهم إلى ذلك و يرغّبهم إليه بالتّنبيه على انتهاء جميع السّؤالات و الطلبات إليه و عدم رادع و مانع من وصولها إليه و هو قوله: (فما قطعكم عنه حجاب و لا اغلق عنكم دونه باب) يعني أنّ بابه مفتوح لمن دعاه و ليس بينه و بين خلقه حجاب مانع و لا باب مغلق يمنع من الوصول إليه و من عرض الحوائج و المقاصد عليه كساير الملوك و السّلاطين يأخذون لأنفسهم حجّابا و بوّابا، لأنّ ذلك من أوصاف الأجسام و صفات النّقص و الامكان و اللّه تعالى موصوف بالعظمة و الجلال منزّه عن الحيّز و المكان فلا يتصوّر أن يكون له باب أو عنده حجاب كما أفصح عن ذلك بقوله: (و انّه لبكلّ مكان) بالعلم و الاحاطة لا بالتحيّز و الحواية، فلا يخفى عليه شيء من حوائج السّائلين و إنّما منظره فى القرب و البعد سواء، لم يبعد منه قريب و لم يقرب منه بعيد، و لا يحويه مكان و لا يحيط به مكان حتّى إذا كان في ذلك المكان يحجب عنه أخبار ساير الأمكنة و المكانيّات.يوضح ذلك ما رواه في الكافي باسناده عن عيسى بن يونس قال: قال ابن أبي العوجاء لأبي عبد اللّه عليه السّلام في بعض ما كان يحاوره: ذكرت اللّه فأحلت على غايب فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: ويلك كيف يكون غائبا من هو مع خلقه شاهد و اليهم أقرب من حبل الوريد، يسمع كلامهم و يرى أشخاصهم و يعلم أسرارهم، فقال ابن أبى العوجاء أ هو في كلّ مكان أ ليس إذا كان في السماء كيف يكون في الأرض و إذا كان في الأرض كيف يكون في السماء؟ فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: إنما وصفت المخلوق الذي إذا انتقل عن مكان اشتغل به مكان و خلا منه مكان فلا يدرى في المكان الذي صار إليه ما حدث في المكان الذى كان فيه، فأما اللّه العظيم الشأن الملك الدّيان فلا يخلو منه مكان و لا يشتغل به مكان و لا يكون إلى مكان أقرب منه إلى مكان.و قد مرّ هذا الحديث في شرح الفصل السادس من الخطبة الاولى و مرّ تحقيق الكلام في تنزّهه سبحانه من المكان في شرح الفصل الخامس منها فليراجع ثمّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 191 فانّ هناك مطالب نفيسة.و لما نبّه على عدم خلوّ الأمكنة منه عزّ و جلّ أردفه بالتنبّه على عدم خلوّ الأزمنة منه فقال: (و في كلّ حين و زمان) بالعلم و الاحاطة أيضا لا بمعنى ظرفيّته له، لأنّ الكون فيه بمعنى الظرفية مستلزم للحدوث المنافي للوجوب، فالواجب الأوّل تعالى منزّه عن ذلك، و قد تقدّم مزيد تحقيق لذلك في شرح الخطبة المأة و الخامسة و الثمانين (و مع كلّ إنس و جانّ) لا معيّة بالاقتران بل بمعنى كونه عالما بهم شاهدا عليهم غير غايب عنهم كما قال عزّ من قائل  «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» و قد مرّ مزيد تحقيق لهذا المعنى في شرح الفصل الخامس و السادس من الخطبة الاولى، هذا.و لما شوّق المخاطبين إلى الطلب و السؤال بالتنبيه على عموم علمه بحالات السائلين و حاجات الطالبين و عدم خفاء شيء منها عليه أكد تشويقهم بالتنبيه على سعة جوده فقال: (لا يثلمه العطاء و لا ينقصه الحباء) أى لا يوجب كثرة عطائه و مزيد حبائه خللا و نقصا في خزانة كرمه و بحر جوده، و ذلك لعدم تناهى مقدوراته.و يوضح ذلك ما فى الحديث المرويّ فى الكافي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ اللّه عزّ و جلّ يقول: فلو أنّ أهل سماواتي و أهل أرضي أمّلوا جميعا ثمّ أعطيت كلّ واحد منهم مثل ما أمّل الجميع ما انتقص من ملكي مثل عضو ذرّة، و كيف ينتقص ملك أنا قيّمه، فيا بؤسا للقانطين من رحمتي، و يا بؤسا لمن عصانى و لم يراقبني.و بذلك الحديث أيضا اتّضح معنى قوله  (لا يستنفده سائل و لا يستقصيه نائل) أى لا ينفى جوده سائل و إن بلغ الغاية فى طلبه و سؤاله، و كذا لا يبلغ القصوى و الغاية عطاؤه و نواله بل لو وهب ما تنفّست عنه معادن الجبال و ضحكت عنه أصداق البحار من فلزّ اللّجين و العقيان و نثارة الدّر و حصيد المرجان ما أثّر ذلك فى جوده و لا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 192 أنفد سعة ما عنده، و لكان عنده من ذخاير الأنعام ما لا تنفده مطالب الأنام، لأنّه الجواد الّذى لا يغيضه سؤال السّائلين، و لا يبخّله إلحاح الملحّين حسبما مرّ في الخطبة التّسعين. (و لا يلويه) أى لا يصرفه (شخص عن شخص و لا يلهيه) أى لا يشغله (صوت عن صوت) لأنّ الصّرف و اللّهو يستلزمان الغفلة عن أمر و الفطنة لغيره بعد الغفلة عنه و هما من عوارض المزاج الحيواني و توابع الامكان. (و لا تحجزه هبة عن سلب) أى لا يمنعه البذل و الانعام عن سلب المال و أخذه قال الشّارح المعتزلي: أى ليس كالقادرين منّا فانّ الواحد منّا يصرفه اهتمامه بعطيّة عن سلب مال عمرو حال ما يكون مهتمّا بتلك العطيّة لأنّ اشتغال القلب بأحد الأمرين يشغله عن الاخر، انتهى.أقول: و محصّله أنّه تعالى لا يشغله شأن عن شأن، و يحتمل أن يراد به أنّه تعالى لا يمنعه هبته لأحد و إنعامه عليه عن سلب نعمة اخرى عنه كالواحد منّا إذا وهب يمنعه هبته عن سلبه، لاستلزام الهبة فينا التلطف و العطف، و استلزام السلب فينا الغيظ و الغضب، و هما أمران متضادّ ان لا يمكن اجتماعهما في شخص واحد في حالة واحدة، فلا يكون الواهب حال ما هو واهب سالبا و بالعكس، و أمّا الواجب تعالى فلمّا لم يكن منشأ هبته و سلبه العطف و الغضب لكونهما من عوارض المزاج الحيوانى و تنزّهه عنها جاز اتّصافه بهما معا.و هذان الاحتمالان يأتيان في قوله  (و لا يشغله غضب عن رحمة) و المراد بهما غايتهما، أى العقاب و الاحسان لا معناهما المعروف المستلزم للحدوث و النّقصان.و أمّا قوله  (و لا تولهه رحمة عن عقاب) فقد قال الشارح المعتزلي أى لا يحدث الرّحمة لمستحقها عنده ولها و هو التحيّر و التردّد و يصرفه عن عقاب المستحقّ، و ذلك لأنّ الواحد منّا إذا رحم انسانا حدث عنده رقّة خصوصا إذا توالت منه الرّحمة لقوم متعدّدين فانه يصير الرّحمة كالملكة عنده فلا يطيق فى تلك الحال أن ينتقم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 193 و البارى سبحانه بخلاف ذلك، لأنّه ليس بذى مزاج سبحانه، هذا.و قوله  (و لا يجنّه البطون عن الظّهور) قد تقدّم منّا في شرح الخطبة التّاسعة و الأربعين و الخطبة الرّابعة و السّتين ما هو كاف في شرح معنى هذه الفقرة و ما يتلوها من الفقرات الاتية إلى قوله: و بطن فعلن.و أقول هنا مزيدا للتّوضيح: إنّ الغرض بهذه الجملات جميعا التّنبيه على كمال الحقّ المتعال عزّ و جلّ و على تنزّهه من صفات المخلوقين، فانّ البطون في الخلق مانع من الظهور، و الظهور من البطون، و القرب من البعد، و البعد من القرب، و العلوّ من الدّنوّ، و الدّنوّ من العلوّ لكون كلّ من هذه الصّفات بمعناه المعروف مضادا للاخر، فلا يمكن اتّصاف شخص واحد بهما معا في حالة واحدة و لا اجتماعهما في محلّ واحد على ما هو مقتضى التّضادّ.أمّا اللّه الحىّ القيّوم جلّ جلاله فيتّصف بهما جميعا بمعنى آخر وراء ذلك المعنى المعروف، فهو تعالى ظاهر باطن قريب بعيد عال دان.و على ذلك فلا يجنّه البطون عن الظهور، أى لا يستره خفاؤه بذاته عن ظهوره باياته، أو لا يستره اختفاؤه عن الأبصار عن ظهوره للعقول و البصاير، أو لا يحجبه خفاؤه عن الأبصار و الأوهام بذاته عن قهره و غلبته للأشياء بسلطانه و قدرته.و محصّله أنّه ليس بطونه بلطافة أو اجتنان، و لا ظهوره برؤية و عيان حتّى يكون اتّصافه بأحدهما حاجبا و مانعا عن الاخر كما في المخلوق.و على ما في بعض النّسخ من رواية لا تجنّه بصيغة التّأنيث، فالمراد أنّه لا تستره بواطن الأشياء عن ظواهرها أى لا تحجب علمه بطونها عن ظهورها، لأنّ علمه ببواطن الأشياء ليس على وجه الاستبطان و الغور فيها، و لا علمه بظواهر الأشياء من أجل كونه فوقها حتّى تحجبه البطون عن الظّهور و الظّهور عن البطون كما فينا.و يحتمل أن يكون المراد أنّه تعالى حين ما هو عالم بالباطن عالم بالظاهر لكمال علمه و عموم إحاطته، و ليس كالمخلوق حين علمه بأحدهما يغفل عن الاخر لنقصان علمه و قصوره. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 194 (و) بذلك كلّه ظهر أيضا معنى قوله: (لا يقطعه الظّهور عن البطون) و أمّا قوله  (قرب فنأى) فالمراد به أنّه قرب من الخلق بالعلم و الاحاطة و بالرّحمة و الافاضة، و بعد عنهم بالذّات و الحقيقة و ليس قربه قربا مكانيّا حتّى ينافي لبعده، و لا بعده بعدا مكانيّا بتراخى مسافة حتّى ينافي لقربه. (و علا فدنا) أى علا بحوله و قدرته و غلبته و سلطانه و دنا بطوله و فضله و مننه و احسانه كما مرّ التصريح به منه عليه السّلام في الخطبة الثّانية و الثمانين، و يجوز أن يراد علوّه على الأشياء بجلاله و عزّته و دنوّه منها بعلمه و احاطته، و أن يراد بالعلوّ العلوّ بالعليّة و بالدّنوّ قربه من الأشياء قرب العلّة من معلولها، و هذا هو الأولى بالارادة هنا و أنسب بعطفه الدّنوّ على العلوّ بالفاء المفيدة لتفريعه عليه فافهم جيّدا و قد مضى تحقيق ذلك في شرح الخطبة التّاسعة و الأربعين. (و ظهر فبطن) أى ظهر على الأشياء بسلطانه و عظمته، و بطن في الأشياء بعلمه و معرفته (و بطن فعلن) أى خفى بذاته و كنهه و ظهر باثاره و آياته، و هاتان الفقرتان تأكيدتان للفقرتين المتقدّمتين، فانّه لمّا نبّه فيهما على عدم حجب بطونه عن ظهوره و ظهوره عن بطونه نبّه هنا على ما يستلزمه عدم الحجب و هو اتّصافه بهما معا روى في الكافي في باب الفرق بين المعاني الّتي تحت أسماء اللّه تعالى و أسماء المخلوقين عن عليّ بن محمّد مرسلا عن أبي الحسن الرّضا عليه السّلام قال: قال:و أمّا الظاهر فليس من أجل أنّه علا الأشياء بركوب فوقها و قعود عليها و تسنّم لذراها، و لكن ذلك لقهره و غلبته الأشياء و قدرته عليها، كقول الرّجل ظهرت على أعدائى و أظهرنى اللّه على خصمى، يخبر عن الفلج و الغلبة فهكذا ظهور اللّه على الأشياء، و وجه آخر أنّه الظّاهر لمن أراده و لا يخفى عليه شيء و أنّه مدبّر لكلّ ما برء فأىّ ظاهر أظهر و أوضح من اللّه تبارك و تعالى، لأنّك لا تعدم صنعته حيثما توجّهت و فيك من آثاره ما يغنيك، و الظّاهر منّا البارز بنفسه و المعلوم بحدّه فقد جمعنا الاسم و لم يجمعنا المعنى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 195 و أمّا الباطن فليس على معنى الاستبطان في الأشياء بأن يغور فيها، و لكن ذلك منه على استبطانه للأشياء علما و حفظا و تدبيرا كقول القائل أبطنته يعني خبرته و علمت مكتوم سرّه، و الباطن منّا الغايب في الشيء المستتر و قد جمعنا الاسم و اختلف المعنى. (و) أمّا قوله  (دان و لم يدن) فأراد به أنّه جزى العباد بأعمالهم إن خيرا فخيرا و إن شرّا فشرّا، و لم يجز، أو أنّه حاسب و لم يحاسب، أو أنّه استعلا عليهم و لم يستعل عليه، أو أنّه تسلّط على كلّ ما سواه و لم يسلّط عليه، أو أنّه ملك جميع الخلايق و لم يملك، أو أنّه قهر الكلّ و غلبهم بافتقار الكلّ إليه و استغنائه عنهم و لم يقهر عليه.قال الرّضا عليه السّلام في الحديث الّذى قدّمناه آنفا: و أما القاهر فانّه ليس على معنى علاج و نصب «و تصلّب خ» و احتيال و مداراة و مكر كما يقهر العباد بعضهم بعضا و المقهور منهم يعود قاهرا و القاهر يكون مقهورا، و لكن ذلك من اللّه عزّ و جلّ على أنّ جميع ما خلق ملبس به الذّل لفاعله و قلّة الامتناع لما أراد به لم يخرج منه طرفة عين أن يقول له كن فيكون، و القاهر منّا على ما ذكرت و وصفت فقد جمعنا الاسم و اختلف المعنى. (لم يذرء الخلق باحتيال) أى لم يخلقهم باستخراج وجوه الحيل و إجالة الرّأى و الفكر في استخراجها كما هو شأن البشر في صنعهم، و ذلك لأنّ الفكرة و الحركة القلبية مختصّة بذوى الضمائر، و جلال البارى تعالى شأنه منزّه عنه و إنما أمره إذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون. (و لا استعان بهم لكلال) أى لعجز و اعياء، لأنّ منشأ الاعياء تناهي القوّة الجسمية المخصوصة بذوى الأجسام، و طلب العون و الحاجة إلى المعين من ضعف القدرة، و إذ لا ضعف و لا عجز لكمال ذاته سبحانه قوّة و قدرة فلا يتصوّر في حقه الاستعانة.الترجمة:و بدانيد اى بندگان خدا كه بتحقيق خدا خلق نفرموده شما را عبث و بى فايده و رها نكرده شما را سر خود، دانسته است مقدار نعمتهاى خود را بر شما، و شمرده است انعام خود را بر شما، پس طلب فتح و نصرت كنيد از او و طلب فوز بمقصود نمائيد از او، و متوجّه شويد بسوى او در مطالب، و طلب بخشش او كنيد، پس نبريده است شما را از او پرده، و بسته نشده است از شما نزد او هيچ درى، و بدرستى كه او در هر مكان و در هر وقت و زمان حاضر، و با هر انسان و جانّ مصاحب.صدمه نمى رساند كرم او را بخشش و عطا، و نقصان نمى رساند خزانه احسان او را كرم او، و تمام نمى نمايد بحر عطاى او را هيچ سؤال كننده، و بپايان نمى رساند نعمتهاى او را هيچ عطيه، پيچيده نمى نمايد او را شخصى از شخصى، و مشغول نمى گرداند او را آوازى از آوازى، و مانع نمى شود او را بخششى از ربودنى، و رو گردان نمى سازد او را غضبى از رحمتى، و حيران نمى گرداند او را رأفتى از عذابى، و پنهان نمى دارد پنهانى ذات او از آشكارى آثار او، و منقطع نمى سازد ظهور آثار او از خفاء ذات او، نزديك شد بمخلوقات با علم و قيوميّت پس دور شد از ايشان بحسب ذات، و بلند شد بهمه چيز با استيلا و سلطنت پس نزديك شد بايشان با علم و احاطه و ظاهر شد پس از كثرت ظهور خفا بهم رساند، و مخفى گشت پس در خفايش آشكار گرديد، و لنعم ما قيل:از همه كان بى نياز و بر همه مشفق          و ز همه عالم نهان و بر همه پيدا   و جزا داد بهمه عباد و جزا داده نشد، و خلق نفرمود خلق را با جولان فكر و تدبير، و طلب اعانت نجست از ايشان بجهت عجز و ضعفى.  
بخش ۳ : تقوا عامل سعادت دنیا و آخرت [منبع]

أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ، فَإِنَّهَا الزِّمَامُ وَ الْقِوَامُ، فَتَمَسَّكُوا بِوَثَائِقِهَا وَ اعْتَصِمُوا بِحَقَائِقِهَا، تَؤُلْ بِكُمْ إِلَى أَكْنَانِ الدَّعَةِ وَ أَوْطَانِ السَّعَةِ وَ مَعَاقِلِ الْحِرْزِ وَ مَنَازِلِ الْعِزِّ، فِي «يَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصَارُ» وَ تُظْلِمُ لَهُ الْأَقْطَارُ وَ تُعَطَّلُ فِيهِ صُرُومُ الْعِشَارِ وَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ، فَتَزْهَقُ كُلُّ مُهْجَةٍ وَ تَبْكَمُ كُلُّ لَهْجَةٍ وَ تَذِلُّ الشُّمُّ الشَّوَامِخُ وَ الصُّمُّ الرَّوَاسِخُ، فَيَصِيرُ صَلْدُهَا سَرَاباً [رَقْرَاقاً] رَقْرَقاً وَ مَعْهَدُهَا قَاعاً سَمْلَقاً، فَلَا شَفِيعٌ يَشْفَعُ وَ لَا حَمِيمٌ يَنْفَعُ وَ لَا مَعْذِرَةٌ تَدْفَع.

الزِّمَام : بند، مهار، افسار.
القِوَام : پايه و اساس، آنچه كه كارى يا چيزى به آن قائم باشد.
الَاكْنَان : جمع «كنّ»، سرپناه، خانه، آنچه در آن سكونت مى كنند.
الدَّعَة : زندگى آرام و راحت.
الْمَعَاقِل : حصون، پناهگاهها.
الْحِرْز : حفظ، در اينجا مصدر به معناى مفعول است يعنى محفوظ.
الصُرُوم : جمع «صرمة»، گله هاى شتر كه بيش از 10 تا 19 يا بيش از 20 تا 30، يا بيش از 40 تا 50 شتر باشند.
العِشَارْ : جمع «عشراء»، شتران ماده اى كه ده ماه از دوران بارداريشان گذشته باشد، يعنى از شدت سختى و گرفتارى هر كس به نجات خود مشغول است و اموال خويش را همچنان رها ميكند.
الشُمّ : جمع «اشمّ»، رفيع.
الشَوَامِخ : جمع «شامخ»، بلند مرتبه.
الصمّ : سخت، محكم.
الرَّوَاسِخ : جمع «راسخ»، ثابت.
الصَّلْد : صاف و سخت.
السَّرَاب : تابش آفتاب در بيابانها و شوره زارها كه از دور چيزى شبيه به آب را نمايان مى سازد.
الرَّقْرَق : موج زننده، درخشنده.
مَعْهَدهَا : محل معهود و شناخته شده آن.
الْقَاع : زمين هموار، هامون.
السَّمْلَق : صاف، مستوى، يعنى كوهها متلاشى ميشوند و جاى آن صاف و هموار مى گردد. 
تَؤُل : بازگشت مى دهد
أكنان : محل سكونت و اختفاء
دَعَة : آرامش و راحتى زندگى
صُروم : دسته و گروه شتران
عِشار : شتران ده ماهه آبستن
تَزهَقُ : از بين مى رود
تَبكَمُ : لال مى شود
شُمُّ الشَوامِخ : كوههاى بلند و بالا
صُمُّ الرَواسِخ : كوهها و سنگهاى سخت و محكم
سَراب : آب نما
رَقرَق : مضطرب
مَعهَد : جاى آباد
قَاع سَملَق : صحراى مسطح
حَمِيم : دوست بسيار گرم و صميمى 
۳. ياد آخرت:
اى بندگان خدا شما را به پرهيزكارى سفارش مى كنم، كه عامل كنترل و مايه استوارى شماست، پس به رشته هاى تقوا چنگ زنيد، و به حقيقت هاى آن پناه آوريد، تا شما را به سر منزل آرامش، و جايگاههاى وسيع، و پناهگاه هاى محكم و منزلگاه هاى پر عزّت برساند، در روزى كه چشم ها خيره مى شود، و همه جا در نظر انسان تاريك، و گلّه هاى شتر و مال و اموال فراوان فراموش مى گردد.
زيرا به هنگام قيامت (به گونه اى) در صور اسرافيل مى دمند كه قلب ها از كار مى افتد، زبان ها باز مى ايستد، كوه هاى بلند و سنگ هاى محكم فرو مى ريزد، و قسمت هاى سخت آن نرم چون سرابى مى ماند، كوهستان ها با زمين هموار مى گردد چنان كه نه پستى و نه بلندى موجود است، پس در آن هنگام نه شفاعت كننده اى است كه شفاعت كند، و نه دوستى كه نفع رساند، و نه پوزش خواستن سودى دارد.
 
(9) اى بندگان خدا شما را به پرهيزكارى و طاعت خدا سفارش مى نمايم، زيرا تقوى مهار است (كه دارنده را به سعادت مى كشاند) و به ستونى مى ماند (كه نظم كارها را نگاه مى دارد) پس به بندهاى استوار آن بياويزيد، و بحقائق آن دست اندازيد تا شما را بمواضع آسايش و آسودگى و جاهاى فراخ و حصارهاى محفوظ و منزلهاى ارجمند برساند (ببهشت جاويد كه هيچ گونه سختى و گرفتارى در آنجا نيست ببرد) در روزى كه (بر اثر هول و وحشت) ديده ها باز مانده برهم گذارده نمى شود و به اطراف نمى تواند نظر اندازد، و همه جا تاريك، و گلّه هاى شترهاى آبستن ده ماهه كه زائيدن آنها نزديك است بى صاحب ماند (از بسيارى سختى و گرفتارى هر كس به نجات و رهائى خويش مشغول است و از نفيس ترين اموال چشم مى پوشاند)
(10) و دميده ميشود در صور (اسرافيل) پس هر جانى از تن بيرون رفته و هر زبانى لال مى گردد (مرگ همه را فرا مى گيرد) و كوههاى بلند و سنگهاى محكم و استوار خود گشته از هم مى ريزند، و سنگ سخت آنها چون سر آب درخشان در نظر مى آيد، و قرار و سكون آنها در زمين هموار (بى نشيب و فراز) باشد (آبادى و نشانه هاى باقى نمى ماند) پس (در آنروز) نه شفيعى است كه شفاعت كند (عفو و بخشش از گناه درخواست نمايد) و نه خويشى كه سختى را دفع گرداند، و نه عذر و بهانه اى سود بخشد (خلاصه پناهى نيست جز تقوى و پرهيزكارى.)
 
اى بندگان خدا، شما را به ترس از خدا سفارش مى كنم، كه ترس از خدا به مثابه مهار شماست و نيز سبب برپايى شماست. به ريسمانهاى محكم تقوا درآويزيد و به حقايق آن چنگ بزنيد تا شما را به مواضع نهانى آسودگى برد. و به اوطان وسعت و فراخى سوق دهد و به حصارهاى استوار و منازل عزت بكشاند. در روزى كه از حيرت چشمها در چشمخانه ها بگردد و همه جا را تاريكى فراگيرد و شتران آبستن بى نگهبانى رها شوند.
و در صور دميده شود و جانها از تنها بيرون آيند و زبانها لال گردد و كوههاى بلند و صخره هاى استوار خرد شده و بريزند آنسان، كه از دور چون سرابهاى لرزان در نظر آيند و آباديها، زمينى خشك و هموار شوند. در آن روز، شفيعى نيست كه شفاعت كند و دوستى نيست كه به دفاع برخيزد و هيچ پوزشى سودمند نيفتد.
 
اى بندگان خدا! شما را به تقوا سفارش مى کنم که زمام و مهار انسان و قوام زندگى اوست، پس به وسيله هاى مطمئن تقوا، تمسک جوييد و به حقايق آن، چنگ زنيد تا شما را به سر منزل آرامش و جايگاههاى پر وسعت و قلعه هاى محکم و سراهاى عزت برساند. در آن روز که چشمها در آن خيره شود و از حرکت باز ايستد و همه اقطار جهان تيره و تار گردد و گله هاى شتران (نفيس ترين ثروتهاى عرب) بى صاحب مى ماند (و به فراموشى سپرده خواهد شد) در آن هنگام در صور دميده مى شود، قلبها از کار مى افتد، زبانها بند مى آيد، کوههاى بلند فرو مى ريزند و سنگهاى محکم در هم مى شکنند و آن سنگهاى سخت چنان متلاشى و صاف مى شوند که همچون سرابى لرزان به نظر مى آيند و جاى آنها، صاف و هموار مى گردد، چنان که گويى هرگز کوهى در آنجا وجود نداشته است (در آن روز) نه شفيعى وجود دارد که شفاعت کند و نه دوستى که سودى بخشد و نه عذر موجهى که عذاب الهى را برطرف سازد.
 
بندگان خدا شما را سفارش مى كنم به ترس از خدا. ترس از خدا مهارى است -كه شما را به راه سعادت در آرد، و در طريق- بندگى برپا دارد. پس خود را با رشته هاى استوار آن نگاه داريد، و به حقيقتهاى آن چنگ در آريد، تا شما را به زندگى خوشى كه نهان است رساند، و به اقامتگاههاى فراخ كشاند، و به پناهگاههاى استوار، و منزلگاههاى پر عزّت و اعتبار در روزى كه ديده ها بازمانده است و همه جا تار، و رمه هاى اشتر بى نگاهدار، و در صور دمند و هر جانى برآيد از تن و هر زبانى لال شود از گفتن. و كوههاى سركشيده درهم شود و با زمين هموار، و درهم شكند سنگهاى سخت و استوار. چنانكه سنگ سخت آن سرابى را ماند لرزان، و سنگستانها زمين هموار، نه پستى و نه بلندى در آن. پس نه شفيعى كه شفاعت كند، نه دوستى كه بلا بگرداند، و نه پوزش خواستن سود دهد.
 
اى بندگان خدا، شما را به تقواى الهى سفارش مى كنم، زيرا تقوا زمام است و قوام حيات، به ريشه هاى محكم آن تمسك جوييد، و به حقايق آن چنگ زنيد، تا شما را به مكانهاى راحت، و محل هاى وسيع، و حصارهاى محفوظ، و منازل عزّت برساند، آن هم در روزى كه چشمها در آن خيره مى شود، و همه جا در برابرش به تاريكى فرو مى رود، و گله هاى شترهاى آبستن (كه اموال پربهايند) بى صاحب مى ماند، و در صور دميده مى شود، آن وقت هر روحى از بدن در آيد، و هر زبانى لال شود، و كوههاى بلند و صخره هاى پا برجا درهم ريزند، و جاى آنها را سراب موّاج و درخشان گيرد، آثار و بناها چون زمينى نرم و هموار شود، آن روز نه شفيعى است كه شفاعت نمايد، و نه خويشى كه دفع رنج كند، و نه عذر و بهانه اى كه سود بخشد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 643-638 دورنماى هول انگيز قيامت:در اين بخش از خطبه همه انسان ها را به تقواى الهى سفارش مى کند و آثار مهم تقوا را بر مى شمرد و مى فرمايد: «اى بندگان خدا، شما را به تقوا سفارش مى کنم که زمام و مهار انسان و قوام زندگى اوست»; (أُوصِيکُمْ، عِبَادَ اللّهِ، بِتَقْوَى اللّهِ، فَإِنَّها الزِّمامُ وَ الْقِوَامُ).تعبير به «زمام» که در اصل به معناى افسار است، اشاره به نيروى بازدارندگى تقواست که انسان را در برابر گناهان مهار مى کند و از سقوط در پرتگاه هاى فساد و گناه و گرفتار شدن در دام شيطان و هواى نفس باز مى دارد. «قوام» اشاره به اين است که پايه هاى زندگى پاک و آميخته با سعادت، بر آن استوار است و به تعبير ديگر : تقوا از يک سو جنبه بازدارندگى دارد و از سوى ديگر جنبه سازندگى و هر گاه اين دو، دست به دست هم بدهد سعادت و نجات انسان کامل مى شود و در يک کلام با وجود تقوا، سعادت انسان از نظر مادى و معنوى کامل است.بعضى از شارحان نهج البلاغه، «زمام» و «قوام» را مربوط به عبادات دانستند، در حالى که جمله از قبيل حذف متعلق است که عموميت به مفهوم آن مى بخشد و آيات قرآن نيز گواه بر اين است که تقوا، هم سبب نجات در آخرت و هم مايه برکت در زندگى مادى دنياست. از يک سو مى فرمايد: (تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِى نُورِثُ مِنْ عِبَادِنَا مَنْ کَانَ تَقِيّاً)(1) و از سوى ديگر مى فرمايد : (وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَکَات مِّنَ السَّمَاءِ وَالاَْرْضِ).(2)در ادامه سخن به عنوان توضيح و تأکيد مى افزايد: «به وسيله هاى مطمئن تقوا، تمسّک جوييد و به حقايق آن، چنگ زنيد تا شما را به سر منزل آرامش و جايگاه هاى پر وسعت و قلعه هاى محکم و سراهاى عزت برساند»; (فَتَمَسَّکُوا بِوَثَائِقِها(3)، وَ اعْتَصِمُوا بِحَقَائِقِهَا(4)، تَؤُلْ(5) بِکُمْ إِلَى أَکْنَانِ(6) الدَّعَةِ(7) وَ أَوْطَانِ السَّعَةِ، وَ مَعَاقِلِ(8) الْحِرْزِ وَ مَنَازِلِ الْعِزِّ).تعبير به «وثائق» جمع وثيقه به معناى دستگيره محکم، اشاره به جنبه هاى ظاهرى تقواست و تعبير به «حقائق» جمع حقيقت اشاره به جنبه هاى واقعى آن است.جمله هاى چهارگانه اى که در عبارت بالا به عنوان نتيجه (و جزاى شرط مقدّر) ذکر شده، نشان مى دهد که تمسّک به تقوا هم سبب آرامش است و هم گشايش و هم محفوظ ماندن از خطرات و هم برخوردارى از عزّت.آرى! هنگامى که تقوا به معناى احساس مسئوليت الهى، بر جامعه حاکم شود، کمتر کسى به حقوق ديگرى تجاوز مى کند و دست به ظلم و ستم مى آلايد که نتيجه آن آرامش است و هنگامى که تقوا به معناى وظيفه شناسى حاکم شود، جامعه روز به روز گسترش پيدامى کند و هنگامى که تقوا به معناى حالت بازدارندگى در مقابل دشمن، حاکم گردد، جامعه از شرّ آنان مصون خواهد ماند و مجموعه اين امور مايه عزّت و آبرو و سربلندى است.سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى افزايد : اين آثار چهارگانه به طور کامل در آخرت تحقّق مى يابد، نه به اين معنا که اين آثار، در زندگى دنيا هم نباشد، بلکه يعنى هدف اصلى و نهايى آنجاست. مى فرمايد : «اين در روزى است که چشمها در آن خيره شود و از حرکت باز ايستد و همه اقطار جهان تيره و تار گردد و گله هاى شتران (نفيس ترين ثروت هاى عرب) بى صاحب ماند»; (فی (يَوْم تَشْخَصُ(9) فِيهِ الاَْبْصَارُ)، وَ تُظْلِمُ لَهُ الاَْقْطَارُ، وَ تُعَطَّلُ فِيهِ صُرُومُ(10) الْعِشَارِ(11)).اين اوصاف سه گانه مربوط به صيحه نخستين و زلزله پايان جهان است زيرا به قدرى وحشتناک و دهشت آفرين است که همه کس همه چيز را جز خود فراموش مى کند همانگونه که قرآن در ترسيمى گويا مى گويد : «(يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَة عَمَّآ أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْل حَمْلَهَا وَتَرَى النَّاسَ سُکَارَى وَمَا هُمْ بِسُکَارَى وَلکِنَّ عَذَابَ اللهِ شَدِيدٌ); روزى که آن (زلزله رستاخيز) را مى بينيد هر مادر شيردهى، کودک شيرخوارش را فراموش مى کند و هر باردارى جنين خود را بر زمين مى نهد، و مردم را مست مى بينى در حالى که مست نيستند ولى عذاب الهى شديد است».(12)در ادامه اين سخن امام(عليه السلام) گوشه هاى ديگرى از آغاز رستاخيز را شرح مى دهد که دلها را مى لرزاند و افکار را حيران مى سازد، مى فرمايد: «در آن هنگام در صور دميده مى شود، قلبها از کار مى افتد، زبانها بند مى آيد، کوههاى بلند فرو مى ريزند و سنگهاى محکم درهم مى شکنند و آن سنگهاى سخت چنان متلاشى و صاف مى شود که همچون سرابى لرزان و متلألئى به نظر مى آيد و جاى آنها، صاف و هموار مى گردد که گويى هرگز کوهى در آنجا وجود نداشته است»; (وَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ، فَتُزْهَقُ(13) کُلُّ مُهْجَة(14)، وَ تَبْکَمُ(15) کُلُّ لَهْجَة، وَ تَذِلُّ الشُّمُّ(16) الشَّوَامِخُ(17)، وَالصُّمُّ(18) الرَّوَاسِخُ(19)، فَيَصِيرُ صَلْدُهَا(20) سَرَاباً رَقْرَقاً(21)، وَ مَعْهَدُهَا(22) قَاعاً(23) سَمْلَقاً(24)).از مجموع آيات قرآن به خوبى استفاده مى شود که دو نوع تحوّل شديد و تکان دهنده در پايان جهان و آستانه رستاخيز رخ مى دهد که از آنها تعبير به نفخ صور (دميدن در شيپور) شده است، زيرا در گذشته هنگامى که مى خواستند لشکر را به حرکت درآورند يا اعلام جنگ کنند يا از خواب بيدار نمايند شيپور بيدارى يا شيپور حرکت يا جنگ نواخته مى شد و با آهنگ هاى مختلفى که صداى شيپور داشت، مطلب به گوش مى رسيد، بنابراين نفخ صور به معناى آغاز تحوّلى عظيم است.از آيات قرآن استفاده مى شود که همراه نفخ صور اوّل، زلزله عظيمى در سراسر جهان رخ مى دهد و همه موجودات زنده بر اثر شدّت آن، قالب تهى مى کنند که اين شيپور مرگ است. آيه شريفه (إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِيمٌ * يَوْمَ تَرَوْنَهَا...)(25) نيز آيه (وَنُفِخَ فِى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّمواتِ وَمَنْ فِى الاَْرْضِ...)(26) اشاره به همين نفخ صور است.در نفخ صور دوم که همان شيپور تجديد حيات و زندگى است، تحوّل تازه اى رخ مى دهد و بر ويرانه هاى جهان پيشين جهانى نو پديدار مى شود و مردگان از قبرها بر مى خيزند و آماده حساب مى شوند. در سوره «زلزال» اشاره به نفخه دوم شده، مى فرمايد: (إِذَا زُلْزِلَتِ الاَْرْضُ زِلْزَالَهَا * وَأَخْرَجَتِ الاَْرْضُ أَثْقَالَهَا * وَقَالَ الاِْنسَانُ مَا لَهَا * يَوْمَئِذ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا). همچنين در ادامه آيه 68 سوره زمر که در بالا آمد، مى فرمايد:«(ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَى فَإِذَا هُمْ قِيَامٌ يَنْظُرُونَ); سپس بار ديگر در صور دميده مى شود، ناگهان همه مردگان از قبر بر مى خيزد و در انتظارند». آنچه امام در اين بخش از خطبه بيان فرمود، اشاره به همان نفخ صور اوّل است که سبب ويرانى جهان، درهم شکستن کوه ها و محو شدن آثار آن و تحيّر عجيب انسان ها و سپس مرگ آنان مى شود.آنچه در ذيل اين خطبه آمده اشاره به حوادث بعد از نفخ دوم است که مى فرمايد : «(در آن روز) نه شفيعى است که شفاعت کند و نه دوستى که سودى بخشد و نه عذر موجّهى که عذاب الهى را برطرف سازد»; (فَلاَ شَفِيعٌ يَشْفَعُ، وَ لاَ حَمِيمٌ يَنْفَعُ، وَ لاَ مَعْذِرَةٌ تَدْفَعُ).اين سخن نيز برگرفته از آيات قرآن مجيد است که مى فرمايد : «(مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيم وَلاَ شَفِيع يُطَاعُ); براى ستمگران نه دوست پر محبّتى است و نه شفاعت کننده اى که شفاعتش پذيرفته شود».(28) نيز مى فرمايد : «(فَيَوْمَئِذ لاَّ يَنفَعُ الَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَلاَ هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ); آن روز عذرخواهى ظالمان سودى به حالشان ندارد و توبه آنان پذيرفته نمى شود».(27)بديهى است عدم پذيرش معذرت همان گونه که از آيات بالا بر مى آيد، مخصوص کسانى است که با اعمال خود پلهاى ارتباطى شفاعت پشت سر خود را ويران کرده اند; ولى آنان که راه شفاعت را بازگردانده اند، مشمول شفاعت خواهند شد. قرآن مجيد مى فرمايد : «(وَلاَ يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضَى); و (شافعان) شفاعت نمى کنند مگر براى کسانى که خداوند راضى به شفاعت آنان است».(29)****پی نوشت:1. مريم، آيه 63 .2. اعراف، آيه 96 .3. «وثائق» جمع «وثيقه» چيزى است که بر آن تکيه و اعتماد مى کنند.4. «حقائق» جمع حقيقت، معناى آن معروف و مشهور است; ولى بعضى از شارحان نهج البلاغه (ابن ابى الحديد) آن را به معناى رايت (پرچم) گرفته که در هيچ يک از منابع لغت پيدا نشده است.5. «تؤل» (که در اصل «تؤول» بوده و به جهت جزاى شرط مقدّر واقع شدن، مجزوم شده و به صورت تؤلْ درآمده) از ريشه «اول» بر وزن «قول» به معناى بازگشت، گرفته شده است، بنابراين جمله «تؤل بکم» مفهومش اين است که شما را باز مى گرداند.6. «اکنان» جمع «کنّ» بر وزن «جن» به معناى ستر و پرده است.7. «دعة» به معناى استراحت و آرامش است.8. «معاقل» جمع «معقل» بر وزن «مسجد» به معناى ملجأ و پناهگاه و گاه به معناى کوه هاى بلند آمده که مى تواند انسان را از خطر سيلاب و مانند آن نجات دهد.9. «تشخص» از ريشه «شخوص» به معناى خيره شدن چشم به يک نقطه است، به طورى که از حرکت باز ايستد. اين تعبير معمولا کنايه از رعب و وحشت است.10. «صروم» جمع «صرم» بر وزن «فعل» در اصل به معناى گله شتران است سپس به مجموعه هاى ديگر انسانى و غير انسانى اطلاق شده است.11. «عشار» جمع «عشراء» بر وزن «وکلا» در اصل به معناى شتر باردار ده ماهه است و از آنجا که چنين شترى هم به جهت خودش و هم به جهت بچه کاملى که در شکم دارد پر ارزش است اين واژه، کنايه از اموال نفيس است.12. حج، آيه 2 .13. «تزهق» از «زهوق» بر وزن «غروب» به معناى هلاکت و نابودى است.14. «مهجه» در اصل به معناى خونى است که در درون قلب وجود دارد و حيات آدمى به آن بسته است. سپس به خود قلب اطلاق شده است.15. «تبکم» از «بکم» بر وزن «قلم» به معناى لال شدن و از کار افتادن زبان گرفته شده و «بکم» بر وزن «قفل» جمع «ابکم» يعنى شخص گنگ و لال.16. «شمّ» جمع «أشمّ» به معناى مرتفع است.17. «شوامخ» جمع «شامخ» به معناى بلند است، بنابراين «الشمّ الشوامخ» به عنوان تأکيد براى کوه هاى بلند ذکر شده است.18. «صمّ» جمع «أصم» گاه به معناى ناشنوا و گاه به معناى سنگهاى سخت مى آيد و در جمله بالا در معناى دوم استعمال شده است.19. «رواسخ» جمع «راسخ» به معناى محکم و پابرجاست.20. «صلد» در اصل سنگ صاف و سختى را گويند که چيزى بر آن نمى رويد. سپس به معناى بخيل و انعطاف ناپذير نيز استعمال شده و در اينجا همان معناى اوّل مراد است.21. «رقرق» به معناى اشک خفيفى است که در چشم حلقه مى زند و مى درخشد و از آن خارج نمى شود. سپس به هر چيز کم و خفيفى اطلاق شده و نيز به معناى برق زدن و تلألؤ نيز بکار رفته است و در جمله بالا به همين معناى اخير است.22. «معهد» جايگاهى است که به سوى آن باز مى گردند و در تعبيرات امروز به آموزشگاه نيز اطلاق مى شود و «معهدها» در اين خطبه به معناى جايگاه کوه هاست.23. «قاع» يعنى زمين صاف و مستوى.24. «سملق» زمين صافى است که هيچ جاى آن بلندتر از جاى ديگر نباشد.25. حج، آيه 1 و 2 .26. زمر، آيه 68.27. غافر، آيه 18 .28. روم، آيه 57 .29. انبياء، آيه 28 . 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) پس از آن كه خداوند را از آنچه سزاوار او نيست تنزيه، و به آنچه شايسته اوست توصيف مى كند به تقوا و پرهيزگارى سفارش مى كند و به بيان فضيلتها و آثار نيكوى آن مى پردازد، واژه زمام را براى تقوا استعاره فرموده است.زيرا پرهيزگارى مانند زمامى كه بر ناقه است انسان را به راه حقّ مى كشاند و او را از گرايش به سوى باطل باز مى دارد، و مراد از اين كه تقوا قوام است اين است كه بنده را سالك راه خدا مى گرداند و او را در اين راه مقيم و پايبند مى سازد، و در اين جا قوام كه مصدر است جانشين مقيم كه اسم فاعل است شده است.فرموده است: «فتمسّكوا بوثائقها».يعنى به رشته هاى محكم آن چنگ زنيد، و اينها همان عبادتهايى است كه از اجزاى تقوا به شمار است و تمسّك به آنها عبارت از مداومت و مواظبت بر اين اعمال است، معناى «و اعتصموا بحقائقها» اين است كه اين عبادتها را براى خداوند خالص گردانيد و از شايبه ريا و نفاق پاكيزه سازيد، زيرا خلوص در عبادت تنها طريقه رستگارى و راه رهايى از عذاب الهى است.فرموده است: «تؤل بكم».فعل تؤل مجزوم است زيرا در جواب فعل «تمسّكوا و اعتصموا» آمده است، منظور از «أكنان الدّعة» جاهايى است كه از آلام حسّى و عقلى خالى و بر كنار باشد و اين محلّها همان غرفه هاى بهشت و منازل آن است و مراد از «أوطان السّعة» نيز همينهاست، زيرا با در نظر گرفتن تنگناى قفس تن، و خانه هاى تنگ آتشين، غرفه هاى بهشت منزلگاههايى پر وسعت و فراخ، و پناهگاههايى امن و استوار از عذاب، و سراهاى آبرو و عزّت در جوار رحمت پروردگار است.فرموده است: «في يوم...».جار و مجرور مذكور متعلّق به تؤل مى باشد، و منظور از آن روز رستاخيز است، صفاتى را كه آن حضرت براى اين روز بيان كرده همانهايى است كه خداوند در قرآن كريم ذكر، و فرموده است: «إِنَّما يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصارُ» و «وَ إِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ» و «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ» و «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً فَيَذَرُها...» و «فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ» و «فَيَوْمَئِذٍ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ» اينها برخى از احوال هولناك روز قيامت محسوس است، امّا در باره قيامت معقول گروهى از سالكان گفته اند: هنگامى كه انسان را مرگ فرا مى رسد ديده دل را به سوى آنچه از اوضاع و احوال آخرت براى او منكشف مى شود باز و خيره مى كند، در اين موقع همه جاى دنيا در نظر او تاريك، و آنچه را پيش از اين مى ديده از چشم او ناپديد مى گردد، و مال و منال يا شتران آبستن ده ماهه اش فراموش مى شود، در اين هنگام كه منادى مرگ او را به سوى ديار آخرت مى خواند جان از تنش بيرون مى رود، و اين دعوت را اجابت مى گويد، و پس از اين زبانش از كار مى افتد، و به سبب مشاهده جمال عظمت حقّ و جلال كبريايى او، كوههاى استوار سر بر افراشته در نظرش پست، و در برابر ملكوت قدرت او آن چنان نابرابر و ناچيز مى گردد كه گويا همه آن كوههاى بلند و با عظمت از ميان رفته و ناپديد شده، و به صورت سرابى كه مى درخشد و حقيقتى ندارد در آمده اند، همچنين به سبب توجّه به عالم ملكوت نظرش از جهان اجسام و جسمانيّات بريده مى شود و آنچه را از اين معموره به خاطر داشته به فرمان الهى و قهر و قدرت او همچون بيابانى صاف و هموار گشته است، در اين موقع است كه دست انسان از رسيدن به شفيعى كه از او شفاعت كند، و دوستى كه به دفاع از او پردازد كوتاه است، و هيچ عذرى هم سودمند و پذيرفته نيست، و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 185 أوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه، فإنّها الزّمام و القوام، فتمسّكوا بوثائقها، و اعتصموا بحقائقها، تؤل بكم إلى أكنان الدّعة، و أوطان السّعة، و معاقل الحرز، و منازل العزّ، في يوم تشخص فيه الأبصار، و تظلم له الأقطار، و تعطّل فيه صروم العشار، و ينفخ في الصّور فتزهق كلّ مهجة، و تبكم كلّ لهجة، و تذلّ الشّمّ الشّوامخ، و الصّمّ الرّواسخ، فيصير صلدها سرابا رقرقا، و معهدها قاعا سملقا، فلا شفيع يشفع، و لا حميم يدفع، و لا معذرة تنفع. (47542- 47250)اللغة:و (الاكنان) جمع كن و هو السّتر يستر من الحرّ و البرد قال تعالى  مِنَ الْجِبالِ أَكْناناً و (المعاقل) جمع معقل و هو الملجأ.و (الصّروم) إمّا جمع صرمة بالكسر القطعة من الابل ما بين العشرة إلى الأربعين و القطعة من السّحاب و تجمع على صرم مثل سدرة و سدر و إمّا جمع صرم و هى الطّائفة المجتمعة من القوم ينزلون بابلهم ناحية من الماء و يجمع على أصرام مثل حمل و أحمال، أو جمع صرماء و هى النّاقة القليلة اللّبن، و تجمع على صرم وزان قفل و الأخير أظهر.و (العشار) من الابل النّوق أتى عليها من يوم ارسل الفحل فيها عشرة شهر فزال عنها اسم المخاض و لا يزال ذلك اسمها حتّى تضع، و الواحدة عشراء، و قال الفيروز آبادى و العشراء من النّوق الّتى مضى لحملها عشرة أشهر أو ثمانية أو هى كالنّفساء من النساء و الجمع عشراوات و عشار، أو العشار اسم يقع على النّوق حتّى تنتج بعضها و بعضها ينتظر نتاجها. (و الشمّ) جمع اشم يقول جبل اشم أى فيه شمم و ارتفاع و رجل اشم أى بأنفه ارتفاع قال في القاموس و (رقرقان) السّراب بالضم ما ترقرق منه أى تحرّك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 187 و الرّقراقة التي كان الماء يجرى فى وجهها و (القاع) الأرض السهلة المطمئنة قد انفرجت عنها الجبال و الاكام و (السملق) الصفصف و هى المستوى من الأرض.الاعراب:و قوله: تؤل، بالجزم لوقوعه في جواب الأمر كما في نسخة الشارح المعتزلي، و في أكثر النسخ بالرفع و الظاهر أنه على الاستيناف البياني، و قوله: في يوم تشخص، متعلّق بقوله تؤل، و الفاء في قوله: فتزهق، و قوله: فيصير، و قوله: فلا شفيع، كلّها فصيحة.المعنى:و لما فرغ من تمجيد الحقّ المتعال بما هو أهله و تنزيهه عن صفات النقص منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 196 و الافتقار أردفه بالايصاء بما لا يزال يوصى به فقال: (اوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه فانها الزّمام) للانسان المانع له عن تقحّم المهالك الجاذب إلى أقوم المسالك و الصارف له عن الرّدى إلى الهدى و عن الجحيم إلى النعيم كما أنّ الزّمام للخيل مانع لها عن اقتحام الهلكات و تورّط الورطات (و) هي أيضا (القوام) أى قوام الدّين و نظام وظايف الشرع المبين. (فتمسكوا بوثائقها) أى بعريها الوثيقة و حبالها المحكمة من الطاعات و القربات التي هي جزؤها. (و اعتصموا بحقايقها) أى باصولها الثابتة الموافقة للواقع و المطابقة لغرض الشارع.و أشار إلى ثمرة التمسك و الاعتصام بها بقوله  (تؤل بكم) أى ترجعكم و تقودكم (إلى أكنان الدّعة) و مواطن الرّاحة متكئين فيها على الأرائك لا يرون فيها شمسا و لا زمهريرا، و دانية عليهم ظلالها و ذللت قطوفها تذليلا. (و أوطان السعة) أى جنة عرضها السموات و الأرض مع عيش سعيد و أكل رغيد، فالدّاخل فيها في عيشة راضية في جنة عالية قطوفها دانية كلوا و اشربوا هنيئا بما أسلفتم في الأيام الخالية. (و معاقل الحرز) المانعة من عذاب النار و من غضب الجبار و ظلّ ذى ثلاث شعب لا ظليل و لا يغنى من اللّهب. (و منازل العزّ) أى حظاير القدس و مجالس الانس مع النبيّين و الصدّيقين و الشهداء و الصالحين من السادة الأبرار و القادة الأخيار في جنات تجرى من تحتها الأنهار، و إذا رأيت ثمّ رأيت نعيما و ملكا كبيرا عاليهم ثياب سندس خضر و استبرق و حلّوا أساور من فضّة و سقيهم ربّهم شرابا طهورا، إنّ هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا و لما أوصى بالتقوى و أمر بالتمسك و الاعتصام بها و رغّب فيها بالتنبيه على مالها من المنفعة العظيمة و هى إرجاعها إلى جنّة النعيم أكّد ذلك الترغيب بانجائها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 197 من الهول العظيم و أشار إلى ذلك بقوله. (في يوم) أى اعتصموا بالتقوى تؤل بكم إلى مساكن الأمن و العزّ و السعة و الراحة في يوم القيامة و ما أعظم شدايدها و أهوالها، و قد زلزلت الأرض فيها زلزالها و أخرجت الارض أثقالها و قال الانسان ما لها. (تشخص فيه الأبصار و تظلم له الأقطار) أما شخوص الأبصار في ذلك اليوم فهو نصّ الكتاب الكريم قال تعالى فى سورة إبراهيم «وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ إِنَّما يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصارُ. مُهْطِعِينَ مُقْنِعِي رُؤُسِهِمْ لا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ».قال الطبرسيّ: معناه إنما يؤخّر عقابهم إلى يوم القيامة و هو اليوم الذي تكون الابصار فيه شاخصة عن مواضعها لا تغمض لهول ما ترى في ذلك اليوم و لا تطرف، و قيل تشخص أبصارهم إلى إجابة الدّاعي حين يدعوهم، و قيل: تبقى أبصارهم مفتوحة لا تنطبق للتحير و الرّعب.مهطعين أى مسرعين، و قيل: يريد دائمى النظر إلى ما يرون لا يطرفون.مقنعى رؤسهم، أى رافعى رؤوسهم إلى السماء حتى لا يرى الرّجل مكان قدمه من شدّة رفع الرّأس، و ذلك من هول يوم القيامة.لا يرتدّ إليهم طرفهم، أى لا يرجع إليهم أعينهم و لا يطبقونها و لا يغمضونها، و إنما هو نظر دائم.و أما ظلمة الاقطار فقد اشير إليها و إلى ما تقدّم أيضا في قوله تعالى «فَإِذا بَرِقَ الْبَصَرُ وَ خَسَفَ الْقَمَرُ وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ يَقُولُ الْإِنْسانُ يَوْمَئِذٍ أَيْنَ الْمَفَرُّ».في الصّافي عن القمّي قال: يبرق البصر فلا يقدر أن يطرف و قرء بفتح الرّاء و هو لغة، أو من البريق من شدّة شخوصه، و خسف القمر ذهب ضوءه و نوره، و جمع الشّمس و القمر قال الطبرسيّ: أى جمع بينهما في ذهاب ضوئهما بالخسوف ليتكامل ظلام الأرض على أهلها حتّى يراهما كلّ أحد بغير نور و ضياء.و في الصّافي من الاحتجاج عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم انّه سئل عن قوله  «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 198 و قيل له: فأين النّاس يومئذ؟ فقال: في الظلمة دون المحشر. (و تعطل فيه صروم العشار) قد مرّ تفسيرهما في بيان اللّغة، و قد صرّح بتعطيلها و اشير إلى ظلمة الأقطار كليهما في قوله تعالى  «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ. وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ. وَ إِذَا الْجِبالُ سُيِّرَتْ. وَ إِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ»  قال أمين الاسلام الطبرسيّ: أخبر اللّه سبحانه عن القيامة و شدائدها فقال: إذا الشّمس كوّرت، أى ذهب ضوءها و نورها فاظلمت و اضمحلّت، و إذا النّجوم انكدرت، أى تساقطت و تناثرت، و إذا الجبال سيّرت، عن وجه الأرض فصارت هباء منبثّا، و إذا العشار عطلت، أى النّوق الحوامل الّتي أتت عليها عشرة أشهر، و هو أنفس مال عند العرب تركت هملا بلا راع، هذا.و لمّا ذكر جملة من أوصاف يوم القيامة و أهاويلها تحذيرا منها أردفها بذكر نفخ الصّور الذى هو من أشراط الساعة و علاماتها الدّالة على قربها تهويلا به أيضا فقال: (و ينفخ في الصّور) و قد مضى شرح وصفه و تفصيل كيفيّة النفخ فيه في شرح الفصل الثّالث من الخطبة الثّانية و الثمانين بما لا مزيد عليه.و أراد به النّفعة الاولى كما يدلّ عليه قوله: كنايه  (فتزهق كلّ مهجة و تبكم كلّ لهجة) أى تضمحلّ و تهلك كلّ قلب و تخرس كلّ لسان، و هو كناية عن هلاك العموم، و قد اشير إليه في قوله تعالى  «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ» .و يدلّ عليه أيضا قوله  (و تذلّ الشّم الشّوامخ) أى الجبال الرّاسيات الشّامخات العاليات (و الصّم الرّواسخ) أى الثابتات المحكمات الرّاسيات و أراد بذلّتها دكّ بعضها بعضا من هيبة جلاله عزّ و جلّ و مخوف سلطنته.و قد اشير إلى ذلك في قوله تعالى  «فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ. وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً. فَيَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةُ».قال السيّد المحدّث الجزائرى: إنّ النفخة الاولى الّتي هى للهلاك تأتى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 199 النّاس بغتة و هم في أسواقهم و طلب معايشهم، فاذا سمعوا صوت الصّور تقطعت قلوبهم و أكبادهم من شدّته فيموتوا دفعة واحدة، فيبقى الجبّار جلّ جلاله فيأمر عاصفة فتقطع الجبال من أماكنها و تلقيها في البحار، و تفور مياه البحار و كلّما في الأرض و تسطح الأرض كلّها للحساب، فلا يبقى جبل و لا شجر و لا بحر و لا وهدة و لا تلعة، فتكون أرضا بيضاء حتّى أنّه روي لو وضعت بيضة في المشرق رأيت في المغرب.و إلى ذلك أشار بقوله  (فيصير صلدها سرابا رقرقا) أى يصير صلبها مثل السّراب المترقرق المتحرّك. (و معهدها قاعا سملقا) أى ما كان منها معهدا للنّاس و منزلا لهم أرضا خالية صفصفا مستوية ليس للجبل فيها أثر.و قد اشير إلى هذين في قوله تعالى  «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً لا تَرى فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً» و في قوله  «وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا» و قوله  «يَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ وَ كانَتِ الْجِبالُ كَثِيباً مَهِيلًا» و قد مضى تفسير هذه الايات و جملة ممّا ينفع في هذا المقام في شرح الفصل الثالث من الخطبة المأة و الثامنة، هذا.و لمّا ذكر جملة من أهوال يوم القيامة و أفزاعها و شدائدها رتّب على ذلك قوله  (فلا شفيع يشفع و لا حميم يدفع و لا معذرة تنفع) تنبيها بذلك على أنه لا ملجأ من أهاويلها و لا منجا ترغيبا به على ملازمة التقوى الّتي هى الغرض الأصلى من سوق هذا الفصل و النتيجة لتمهيد تلك المقدّمات لأنّها المعاذ و الملاذ و الملجاء و المنجا من هذه الأهاويل القائدة للاخذ بها و الملازم عليها إلى أكنان الدّعة و أوطان السّعة و غرفات الجنان و منازل الرّضوان كما قال تعالى  «وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلى  رَبِّهِمْ لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ»  و قد اشير إلى عدم الشفيع و الحميم في قوله تعالى في سورة الشعرا «يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ. إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ. وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ. وَ بُرِّزَتِ. الْجَحِيمُ لِلْغاوِينَ»  إلى قوله حكاية عن الغاوين  «فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ. وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 200 قال أمين الاسلام الطبرسيّ: أى لا ينفع المال و البنون أحدا إذ لا يتهيّأ لذى مال أن يفتدى من شدائد ذلك اليوم به، و لا يتحمّل من صاحب البنين بنوه شيئا من معاصيه إلّا من أتى اللّه بقلب سليم من الشّرك و الشكّ.و روى عن الصادق عليه السّلام أنه قال: هو القلب الذى سلم من حبّ الدّنيا، و يؤيّده قول النبي صلّى اللّه عليه و آله: حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة.و ازلفت الجنّة للمتقين أى قربت لهم ليدخلوها، و برّزت الجحيم للغاوين.أى أظهرت و كشف الغطاء عنها للضالين عن طريق الحقّ و الصواب.ثمّ أظهر الغاوون الحسرة فقالوا: فما لنا من شافعين يشفعون لنا و يسألون فى أمرنا، و لا صديق حميم أى ذى قرابة يهمّه أمرنا أى ما لنا شفيع من الأباعد و لا صديق من الأقارب، و ذلك حين يشفع الملائكة و النّبيون و المؤمنون.و اشير إلى عدم نفع المعذرة فى سورة الرّوم بقوله  «فَيَوْمَئِذٍ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ» أى لا ينفع الظالمين اعتذارهم لعدم تمكنهم من الاعتذار، و لو اعتذروا لم يقبل عذرهم و لا يطلب منهم الاعتاب و الرّجوع إلى الحقّ، و فى سورة المؤمن  «يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ» أى ان اعتذروا من كفرهم لم يقبل منهم و إن تابوا لم ينفعهم التّوبة.قال الطبرسىّ: و انما نفى أن ينفعهم المعذرة فى الاخرة مع كونها نافعة فى دار الدّنيا، لأنّ الاخرة دار الالجاء إلى العمل و الملجأ غير محمود على العمل الذى الجأ اليه، و لهم اللعنة و البعد من الرّحمة، و لهم سوء الدّار جهنّم و بئس القرار، نعوذ باللّه من غضب الجبار.بشارة:اعلم أنّ ظاهر قوله: فلا شفيع يشفع و لا حميم يدفع، عموم انتفاء الانتفاع بالشفيع و الحميم يوم القيامة على ما هو مقتضى القاعدة الاصولية المقرّرة من إفادة النّكرة في سياق النفى للعموم، لكن الأدلة القاطعة من الكتاب و السّنة قد قامت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 201 على التخصيص أمّا القرابة فقد ورد في الأخبار الكثيرة المستفيضة أنّ كلّ سبب و نسب منقطع يوم القيامة إلّا سبب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و نسبه.و أمّا الشفاعة فلا خلاف بين علماء الاسلام بل صار من ضرورىّ دين سيّد الأنام أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يشفع يوم القيامة لامّته بل لساير الامم أيضا.و إنّما الخلاف في أنّ الشّفاعة هل هى لطلب مزيد الأجر و جلب زيادة المنفعة فمختصّة بالمؤمنين المطيعين المستحقّين للثّواب فقط، أو لدفع مضرّة العقوبة أيضا فتعمّ المجرمين المستحقّين للعقاب.فأكثر العامّة على عدم اختصاصها بأحد الفريقين، و ذهب الخوارج و الوعيديّة من المعتزلة إلى اختصاصها بالفرقة الاولى.و الذى ذهبت إليه أصحابنا الاماميّة رضوان اللّه عليهم من دون خلاف بينهم هو عدم الاختصاص، و قالوا: إنّه تنال الشفاعة للمذنبين من الشيعة و لو كان من أهل الكباير و الذى دلت عليه أخبارهم أيضا عدم اختصاص الشفيع برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بل الأئمّة الهداة من ذرّيته و كذا ابنته الصّديقة الكبرى سلام اللّه عليها و عليهم تترى أيضا شفعاء دار البقاء بل المستفاد من بعض الأخبار أنّ علماء الشّيعة و الصالحين منهم أيضا يشفعون.إذا عرفت ذلك فلا بأس بايراد بعض الايات و الأخبار الواردة في هذا الباب فأقول:قال أمين الاسلام في مجمع البيان في تفسير قوله تعالى  «عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً» معناه يقيمك ربك مقاما محمودا يحمدك فيه الأَوّلون و الاخرون، و هو مقام الشّفاعة تشرف فيه على جميع الخلايق تسأل فتعطى و تشفع فتشفع.و قد أجمع المفسّرون على أنّ المقام المحمود هو مقام الشّفاعة، و هو المقام الذى يشفع فيه للنّاس، و هو المقام الذى يعطى فيه لواء الحمد فيوضع في كفّه و يجتمع تحته الأنبياء و الملائكة فيكون أوّل شافع و أوّل مشفّع.و قال عليّ بن إبراهيم في تفسير هذه الاية:حدّثنى أبي عن الحسن بن محبوب عن سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: سألته منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 202 عن شفاعة النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يوم القيامة قال يلجم الناس يوم القيامة بالعرق فيقولون انطلقوا بنا إلى آدم عليه السّلام يشفع لنا، فيأتون آدم عليه السّلام، فيقولون اشفع لنا عند ربك فيقول: إنّ لى ذنبا و خطيئة فعليكم بنوح عليه السّلام، فيأتون نوحا فيردهم إلى من يليه، و يردّهم كلّ نبيّ إلى من يليه حتّى ينتهوا إلى عيسى عليه السّلام فيقول: عليكم بمحمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فيعرضون أنفسهم عليه و يسألونه فيقول: انطلقوا فينطلق بهم إلى باب الجنّة و يستقبل باب الرّحمن و يخرّ ساجدا فيمكث ما شاء اللّه فيقول اللّه:ارفع رأسك و اشفع تشفّع و سل تعط، و ذلك قول اللّه عزّ و جل  «عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً».و روى عليّ بن إبراهيم أيضا عن أبيه عن محمّد بن أبي عمير عن معاوية و هشام عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لو قد قمت المقام المحمود لشفعت في أبي و امّى و عمّي و أخ كان لى في الجاهليّة.و فى الصافى عن العياشي عن أحدهما عليهما السّلام في هذه الاية قال: هى الشّفاعة.و فيه عن روضة الواعظين عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: هو المقام الذى أشفع لامّتي.قال و قال صلّى اللّه عليه و آله إذا قمت المقام المحمود تشفّعت في أصحاب الكباير من امّتي فيشفعنى اللّه فيهم، و اللّه لا تشفعت فيمن أذى ذرّيتى و قال الطبرسيّ في قوله تعالى  «وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ...»  إنّه لا تنفع الشّفاعة عند اللّه إلّا لمن رضيه اللّه و ارتضاه و أذن له في الشفاعة مثل الملائكة و الأنبياء و الأولياء، و يجوز أن يكون المعنى إلّا لمن أذن اللّه في أن يشفع له فيكون مثل قوله  وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى  و إنّما قال سبحانه ذلك، لأنّ الكفار كانوا يقولون نعبدهم ليقرّبونا إلى اللّه زلفى و هؤلاء شفعاؤنا عند اللّه، فحكم اللّه ببطلان اعتقاداتهم.و فى تفسير علىّ بن إبراهيم في هذه الاية قال: لا يشفع أحد من أنبياء اللّه و رسله يوم القيامة حتّى يأذن اللّه له إلّا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فانّ اللّه قد أذن له الشّفاعة من قبل يوم القيامة و الشفاعة له صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و للأئمة من ولده، ثمّ بعد ذلك للأنبياء صلوات منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 203 اللّه عليهم و على محمّد و آله قال: حدّثنى أبي عن ابن أبى عمير عن معاوية بن عمّار عن أبي العبّاس المكبّر قال:دخل مولى لامرأة عليّ بن الحسين عليهما السّلام على أبي جعفر عليه السّلام يقال له أبو أيمن فقال: يا أبا جعفر تغترّون الناس و تقولون شفاعة محمّد شفاعة محمّد، فغضب أبو جعفر عليه السّلام حتّى تربد وجهه ثمّ قال: ويحك يا أبا أيمن أغرّك أن عفّ بطنك و فرجك أما لو قد رأيت أفزاع القيامة لقد احتجت إلى شفاعة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و يلك فهل يشفع إلّا لمن وجبت له النّار، ثمّ قال: ما أحد من الأوّلين و الاخرين إلّا و هو محتاج إلى شفاعة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يوم القيامة ثمّ قال أبو جعفر عليه السّلام: إنّ لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الشفاعة في امّته و لنا شفاعة في شيعتنا، و لشيعتنا شفاعة في أهاليهم، ثمّ قال عليه السّلام: و إنّ المؤمن ليشفع في مثل ربيعة و مضر، و إنّ المؤمن ليشفع حتّى لخادمه و يقول: يا ربّ حقّ خدمتى كان يقينى الحرّ و البرد.و قال الطبرسيّ فى قوله عزّ و جلّ «لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً» أى لا يقدرون على الشفاعة فلا يشفعون و لا يشفع لهم حين يشفع أهل الايمان بعضهم لبعض، لأنّ تلك الشفاعة على وجهين: أحدهما أن يشفع للغير، و الاخر أن يستدعى الشفاعة من غيره لنفسه، فبيّن سبحانه أنّ هؤلاء الكفار لا تنفذ شفاعتهم لغيرهم و لا شفاعة لهم لغيرهم، ثمّ استثنى سبحانه فقال: «إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً»، أى لا يملك الشفاعة إلّا هؤلاء، و قيل: لا يشفع إلّا لهؤلاء و العهد هو الايمان و الاقرار بوحدانيّة اللّه تعالى و تصديق أنبيائه، و قيل: هو شهادة أن لا إله إلّا اللّه و أن يتبرّء إلى اللّه من الحول و القوّة و لا يرجو إلّا اللّه.و فى الصافى من الكافي عن الصادق عليه السّلام إلّا من دان اللّه بولاية أمير المؤمنين و الأئمّة عليهم السّلام من بعده فهو العهد عند اللّه.و فيه من الجوامع عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنه قال لأصحابه ذات يوم: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 204 أ يعجز أحدكم أن يتّخذ كلّ صباح و مساء عند اللّه عهدا؟ قالوا: و كيف ذاك؟ قال: يقول: اللّهمّ فاطر السّموات و الأرض عالم الغيب و الشّهادة إني أعهد إليك بأنّى أشهد أن لا إله إلّا أنت وحدك لا شريك لك و أنّ محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عبدك و رسولك و أنّك إن تكلني إلى نفسى تقربنى من الشرّ و تباعدنى من الخير، و أنّى لا أثق إلّا برحمتك، فاجعل لى عندك عهدا توفينه يوم القيامة إنّك لا تخلف الميعاد، فاذا قال ذلك طبع عليه بطابع وضع تحت العرش، فاذا كان يوم القيامة نادى مناد أين الذين لهم عند اللّه عهد فيدخلون الجنّة.و قال الطبرسيّ في قوله تعالى  فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ  في الخبر المأثور عن جابر بن عبد اللّه قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: إنّ الرّجل يقول في الجنّة ما فعل صديقى و صديقه في الجحيم، فيقول اللّه تعالى: أخرجوا له صديقه إلى الجنّة، فيقول من بقى في النّار: فما لنا من شافعين و لا صديق حميم.و قال و روى العياشيّ عن حمران بن أعين عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: و اللّه لنشفعنّ لشيعتنا، و اللّه لنشفعنّ لشيعتنا، و اللّه لنشفعنّ لشيعتنا حتّى يقول النّاس:فما لنا من شافعين و لا صديق حميم فلو أنّ لنا كرّة فنكون من المؤمنين، و في رواية اخرى حتّى يقول عدوّنا.و عن أبان بن تغلب قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ المؤمن ليشفع يوم القيامة لأهل بيته فيشفع فيهم حتّى يبقى خادمه فيقول و يرفع سبّا بتيه: يا ربّ خويدمى كان يقيني الحرّ و البرد، فيشفع فيه.و فى الصافى من المحاسن عن الصادق عليه السّلام الشّافعون الأئمّة و الصّديق من المؤمنين، و اللّه لنشفعنّ من المذنبين في شيعتنا حتّى يقول أعداؤنا إذا رأوا ذلك:فما لنا من شافعين و لا صديق حميم.و فيه من الكافي عن الباقر عليه السّلام و انّ الشّفاعة لمقبولة و لا تقبل في ناصب، و إنّ المؤمن ليشفع في جاره و ما له حسنة فيقول: يا ربّ جارى كان يكفّ عنّى الأذى فيشفع فيه فيقول اللّه تبارك و تعالى: أنا ربّك و أنا أحقّ من كافي عنك فيدخله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 205 اللّه الجنّة و ماله حسنة، و إنّ أدنى المؤمنين شفاعة ليشفع لثلاثين إنسانا فعند ذلك يقول أهل النار: فما لنا من شافعين و لا صديق حميم و لنقتصر بذلك في هذا المقام و نسأل اللّه سبحانه بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله الكرام عليهم السّلام أن يثبتنا على القول الثّابت في الحياة الدّنيا، و أن يخرجنا منها إلى الدّار الأخرى بموالاة أئمّة الهدى، و أن لا يحرمنا من شفاعتهم الكبرى يوم لا ينفع مال و لا بنون و لا يدفع صديق حميم إلّا من أتى اللّه بقلب سليم، إنّه الغفور الرحيم ذو الفضل العظيم.الترجمة:وصيّت ميكنم شما را اى بندگان خدا بتقوى و پرهيزكارى خدا پس بدرستى كه آن تقوى افساريست مانع از دخول هلاكتها، و قوام دين شما با اوست، پس بچسبيد بريسمانهاى محكم او، و چنك بزنيد بحقيقتهاى آن يعنى اعتقادات حقه يقينيه كه راجع مى سازد شما را بمكان هاى راحت و وطنهاى با وسعت و حصارهاى محكم و منزلهاى عزت در روزى كه شاخص مى شود در آن ديدها، و تاريك مى شود بسبب شدت آن روز اطراف عالم، و معطل و بى صاحب مى ماند در آن روز شتران كم شير كه از مدت حمل او ده ماه گذشته باشد و نزديك بزائيدن شود. و دميده شود در صور اسرافيل پس مضمحل و هلاك مى شود هر قلب، و لال مى شود هر زبان، و ذليل مى شود كوههاى بلند بالا و سنگهاى سخت محكم پس مى گردد سنگهاى صلب آنها مثل سراب متحرّك، و قرارگاههاى آنها زمين خالى هموار بى بلند و پست، پس نباشد شفيعى كه شفاعت نمايد، و نه خويشى كه دفع عذاب كند و نه عذرى كه منفعت بخشد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom