خطبه ۱۹۳ - خطبه متقین

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : آفرینش خداوند [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) يَصِفُ فيها المتقين‏:
رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ كَانَ رَجُلًا عَابِداً، فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ.
فَتَثَاقَلَ (علیه السلام) عَنْ جَوَابِهِ، ثُمَّ قَالَ يَا هَمَّامُ:
اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ، فَ«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ».
فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ.
فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ (صلی الله علیه وآله) ثُمَّ قَالَ (علیه السلام):
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ، آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ، لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ، وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ.
فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ.

تَثاقَل : سنگينى نمود
عَزَم : قسم داد 
(گفته شد يكى از ياران پرهيزكار امام عليه السّلام به نام همّام(۱) گفت: اى امير مؤمنان پرهيزكاران را براى من آنچنان وصف كن كه گويا آنان را با چشم مى نگرم. امام عليه السّلام در پاسخ او درنگى كرد و فرمود «اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه خداوند با پرهيزكاران و نيكوكاران است». امّا همّام دست بردار نبود و اصرار ورزيد، تا آن كه امام عليه السّلام تصميم گرفت صفات پرهيزكاران را بيان فرمايد. پس خدا را سپاس و ثنا گفت، و بر پيامبرش درود فرستاد، و فرمود): 
پس از ستايش پروردگار، همانا خداوند سبحان پديده ها را در حالى آفريد كه از اطاعتشان بى نياز، و از نافرمانى آنان در امان بود، زيرا نه معصيت گناهكاران به خدا زيانى مى رساند و نه اطاعت مؤمنان براى او سودى دارد، روزى بندگان را تقسيم، و هر كدام را در جايگاه خويش قرار داد. 
__________________________________________(۱). همّام بن شريح از شيعيان امير المؤمنين عليه السّلام بود. (قاموس الرّجال)
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است، روايت شده كه يكى از اصحاب و پيروان امير المؤمنين عليه السّلام كه او را همّام مى گفتند و مردى بود عابد به آن حضرت گفت: يا امير المؤمنين (اوصاف) پرهيزكاران را براى من بيان فرما مانند آنكه آنان را ببينم امام عليه السّلام در پاسخ او تأمّل و درنگ فرمود (زيرا مصلحت را در تأخير جواب ديد)، پس از آن بطور اجمال فرمود: اى همّام تو خود از خدا بترس و نيكوكار باش كه (در قرآن كريم سوره 16 آیه 128 مى فرمايد:) «إِنَ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ» يعنى خدا با پرهيزكاران و نيكو كرداران است (بر تو لازم است كه تقوى و ترس از خدا را شعار خويش گردانى و كار نيكو بجا آورى، و بيشتر از اين بر تو لازم نيست) همّام باين پاسخ اكتفا نكرد (در خواهش خود اصرار نمود) تا آنكه حضرت را سوگند داد، پس آن بزرگوار شكر و سپاس الهىّ بجا آورد و بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله درود فرستاد آنگاه فرمود: 
خداوند سبحان هنگام آفرينش خلق از طاعت و بندگيشان بى نياز و از معصيت و نافرمانى آنها ايمن بود، زيرا معصيت گناهكاران او را زيان ندارد، و طاعت فرمانبرداران سودى باو نمى رساند (بلكه غرض از امر بطاعت و نهى از معصيت سود بردن بندگان است) پس روزى و وسائل آسايششان را بين آنها قسمت فرمود، و هر كس را در دنيا (با حكمت و مصلحت) در مرتبه اى (كه سزاوار او دانست از قبيل فقر و غناء و خوشى و بدى و مانند آنها) قرار داد. 
گويند كه امير المؤمنين (ع) را مصاحبى بود به نام همام كه مردى عبادت پيشه بود. روزى گفتش كه اى امير المؤمنين، پرهيزگاران را برايم وصف كن. آنسان كه گويى در آنها مى نگرم. على (ع) در پاسخش درنگ كرد، سپس گفت: اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه خدا با كسانى است كه پرهيزگارى كنند و نيكوكارند. 
همّام بدين سخن قانع نشد و على (ع) را سوگند داد. على (ع) حمد و ثناى خداى به جاى آورد و بر محمد (صلی الله علیه وآله) و خاندانش درود فرستاد سپس فرمود: 
اما بعد، خداوند، سبحانه و تعالى، موجودات را بيافريد، و چون بيافريد از فرمانبرداريشان بى نياز بود و از نافرمانيشان در امان. زيرا نه نافرمانى نافرمايان او را زيانى رساند و نه فرمانبردارى فرمانبرداران سودى. آن گاه روزيهايشان را ميانشان تقسيم كرد و جاى هر يك را در اين جهان معين ساخت. 
اما بعد (از حمد و ثناى الهى)، خداوند منزه و والا خلق را آفريد در حالى که از اطاعتشان بى نياز و از معصيتشان ايمن بود، زيرا نه عصيان گنه کاران به او زيان مى رساند (و بر دامان کبريايى اش گردى مى نشاند) و نه اطاعت مطيعان به او نفعى مى بخشد. پس از آفرينش آنان، روزى و معيشتشان را (با روش حکيمانه اى) در ميان آنان تقسيم کرد و هر يک را در جايگاه دنيوى اش جاى داد.
 
[گفته اند يكى از ياران امير المؤمنين (ع)، به نام همّام، كه مردى عابد بود گفت: «اى امير مؤمنان، پرهيزگاران را براى من بستاى چنانكه گويى به آنان مى نگرم» امام در پاسخ او درنگى نمود، سپس فرمود: «اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه «همانا خدا با كسانى است كه پرهيزگارند و آنان كه نيكو كردارند.» همّام خرسند نگرديد و به سوگند، بر امام اصرار ورزيد. امام (ع) خدا را ستود و بر او ثنا گفت و بر پيامبر (ص) و آل او درود فرستاد، سپس فرمود:] 
امّا بعد، خداى سبحان و برتر از همگان، جهانيان را آفريد حالى كه بى نياز بود از طاعتشان و از نافرمانى شان در امان. چه از نافرمانى آن كه او را عصيان كند بدو زيانى نرسد، و طاعت آن كس كه فرمانش را برد بدو سودى ندهد. سپس روزى آنان را ميانشان قسمت كرد و بداد، و هر يك را در جايى كه در خور اوست نهاد. 
روايت شده: يكى از ياران امير المؤمنين عليه السّلام كه او را همّام مى گفتند و مردى عابد بود به حضرت عرضه داشت: اهل تقوا را چنانكه گويى آنان را مى بينم براى من وصف كن. امام در پاسخ او درنگ كرد، سپس فرمود: اى همّام، تقواى الهى پيشه كن و كار نيك انجام ده، زيرا خداوند با اهل تقوا و اهل كار نيك است. همّام به اين مقدار سخن قناعت نكرد و حضرت را قسم داد. حضرت خدا را سپاس و ثنا گفت و بر پيامبر -كه درود خدا بر او و آلش باد- درود فرستاد و سپس فرمود: اما بعد، خداوند پاك و برتر مخلوقات را آفريد در حالى كه از اطاعتشان بى نياز، و از گناهشان ايمن بود، زيرا عصيان عاصيان به او زيان نمى رساند، و طاعت مطيعان او را سود نمى دهد. پس روزى آنان را در ميانشان تقسيم كرد، و هر كس را در دنيا در جايى كه سزاوار بود قرار داد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 534-527 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ يَصِفُ فِيهَا الْمُتَّقينَ رُوي أنّ صاحِباً لأَميرالمُؤمنِينَ عليه السلام يُقالَ لَهُ هَمّامُ كانَ رَجُلًا عابِداً، فَقالَ لَهُ: يا أَميرالمُؤمنينَ، صِفْ لِي الْمُتَّقينَ حَتّى كَأَنى  أَنظُرُ إِلَيْهِمْ. فَتَثاقَلَ عليه السلام عَنْ جَوابِهِ ثُمَّ قالَ: يا همَّام! اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ: فَ «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَّ الَّذينَ هُمْ مُّحْسِنُونَ». فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامُ بِهذَا الْقَولُ حَتّى عَزَمَ عَلَيْه، فَحَمِداللَّهَ و أَثنى  عَلَيهِ، وَ صلّى  عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله ثُمَّ قالَ عليه السلام:...از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن صفات و روحيات پرهيزكاران را شرح مى دهد. (شأن ورود خطبه از اين قرار است كه) يكى از ياران اميرمؤمنان على عليه السلام به نام «همام» كه مرد عابد و پرهيزكارى بود، به آن حضرت عرض كرد: اى اميرمؤمنان! پرهيزكاران را برايم آنچنان وصف كن كه گويى آنها را با چشم مى نگرم. امام عليه السلام در پاسخ او درنگ كرد و آن گاه فرمود: اى همام تقواى الهى پيشه ساز و نيكى كن كه خداوند با كسانى است كه تقوا پيشه كنند و كسانى كه نيكوكارند؛ ولى همام به اين مقدار قانع نشد (و توضيح بيشتر خواست و اصرار ورزيد) تا اينكه امام عليه السلام تصميم گرفت صفات متقين را مشروحاً براى او بازگو كند، پس حمد خداى را بجا آورد و ثنا نمود و بر پيامبرش صلى الله عليه و آله درود فرستاد. سپس فرمود. خطبه در يك نگاه:از يك نگاه خطبه يك مطلب را دنبال مى كند و آن صفات پرهيزكاران است كه امام در حدود يك صد و ده صفت در اين خطبه براى پرهيزكاران بيان فرموده است؛ ولى اگر درست در جزئيات خطبه دقت كنيم مى بينيم كه اين صفات ناظر به ابعاد مختلفى از زندگى پرهيزكاران است. بخشى از آن از صفات اخلاق فردى آنها سخن مى گويد.بخش ديگرى از اخلاق اجتماعى آنها بحث مى كند. قسمتى از خطبه، ناظر به علو شأن آنها در مباحث اعتقادى و معارف دين است، در حالى كه در بخش ديگرى به مقام پرهيزكارى آنها از نظر گفتار و رفتار اشاره دارد. در بخش ديگرى از خطبه علامتها و نشانه هاى آنها بحث شده كه اگر بخواهيم اهل تقوا را در ميان جمع بشناسيم با چه اوصافى مى توان شناخت.در بخش پايانى خطبه سخن از حادثه عجيبى به ميان آمده كه براى همام- همان پرسشگرى كه با اصرار و تأكيد، بيان اوصاف متقين را خواسته بود- اتفاق افتاد كه صيحه اى زد و مدهوش شد. سپس جان به جان آفرين تسليم كرد و به دنبال آن امام عليه السلام فرمود: مواعظ بالغه در كسانى كه اهل آن هستند چنين اثر مى گذارد. به دنبال آن شخص جسورى سؤال كرد، چرا اين حادثه درباره شخص شما اتفاق نمى افتد، و امام جواب قانع كننده اى دادند.از بعضى طرق روايت استفاده مى شود كه امام عليه السلام اين خطبه را به عنوان صفات شيعه ايراد فرمود. پاسخ به يك سؤال:با توجه به آنچه در صدر اين خطبه آمده، اين سؤال مطرح مى شود كه چرا امام در آغاز از بيان و پاسخ مشروح به سؤال همام خوددارى كرد و پس از اصرار به اين كار تن در داد؟ درباره علت تأمل آن حضرت در جواب، وجوهى گفته شده از جمله اينكه:1- امام عليه السلام مى دانستند كه او مردى بسيار حساس و نسبت به مواعظپذيراست و بيم آن مى رود كه بر اثر حساسيت فوق العاده و تأثر شديد، قالب تهى كند، لذا امام عليه السلام به پاسخ اجمالى قناعت فرمود و ذيل خطبه گواه بر آن است.2- در آن مجلس، افراد بيگانه و اغيارى بودند كه امام عليه السلام مصلحت نمى ديد اين گوهرهاى گرانبها در اختيار آنان قرار گيرد (گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش) ذيل خطبه نيز مى تواند گواه بر اين معنا باشد، زيرا سؤال آن سائل و جواب امام عليه السلام دليل بر وجود بعضى از نامحرمان در آن جمع است.3- امام عليه السلام با اين تأمل و سكوت، شوق همام را براى شنيدن پاسخ سؤال بيشتر كرد تا اين سخنان در عمق جانش به خوبى جاى گيرد:وعده وصل چون شود نزديك             آتش عشق شعله ور گردد4- ادب در مقام سؤال و جواب، ايجاب مى كند كه پاسخ دهنده عجولانه به جواب نپردازد، بلكه با تأمل و درنگ سخن را آغاز كند تا شنونده را به اهميّت مطلب آشناتر سازد. در حديثى مى خوانيم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در پاسخ سؤال پرسشگرى، مقدارى سكوت و تأمل فرمود، كسى عرض كرد آيا مى خواستيد درباره اين مسئله فكر كنيد؟ فرمود: نه، سكوت و تأمل من براى ارج نهادن به عمل و دانش بود.***پيش از آن که به تفسير بخش اوّل خطبه بپردازيم، لازم است به سراغ اين نکته برويم که جواب کوتاه نخستين امام(عليه السلام) چگونه با سؤال همّام ارتباط داشت؟ او تقاضاى بيان اوصاف متقيان کرد و امام به جاى بيان اوصاف، امر به تقوا و احسان نمود و سپس فايده تقوا را بيان فرمود که در بدو نظر، نه امر به تقوا پاسخ همام است و نه ذکر فوايد آن.ظاهر اين است که امام(عليه السلام) با اين سخن مى خواهد به او بفهماند که مفهوم تقوا به طور اجمال روشن است تو مرد عمل باش، مشکلى در کار نيست. امام(عليه السلام) براى تشويق او به تقوا به بيان نتيجه مى پردازد. به هر حال امام(عليه السلام) در آغاز خطبه به بيان اين نکته مهم مى پردازد که خدا از همگان بى نياز است و اگر دستورات سنگين و متعددى درباره تقوا در اين خطبه مى آيد، براى افزودن به جاه و جلال خدا نيست، بلکه براى پيمودن راه تکامل انسان است، مى فرمايد: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى)، خداوند منزّه و والا خلق را آفريد در حالى که از اطاعتشان بى نياز بود و از معصيتشان ايمن، زيرا نه عصيان گنه کاران به او زيان مى رساند (و بر دامان کبريايى اش گردى مى نشاند) و نه اطاعت مطيعان به او نفعى مى بخشد»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللّهَ ـ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى ـ خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ غَنِيًّا عَنْ طَاعَتِهِمْ، آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ، لاَِنَّهُ لاَ تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ، وَ لاَ تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ). دليل آن روشن است، زيرا اوّلا خداوند وجودى است بى نهايت از هر جهت و کامل مطلق و چنين وجودى کمبود و نقصانى ندارد که بخواهد از طريق ستايش و اطاعت بندگان کمالى بپذيرد و اگر همه کائنات هم کافر شوند بر دامن کبرياييش گردى نمى نشيند، زيرا مخلوقات ناتوان تر از آنند که بتوانند زيانى به ذات پاکش برسانند. ثانياً مخلوقات هر چه دارند از اوست و از برکات فيض او و بازگرداندن فيض او به او معنا ندارد. همگى ريزه خوار خوان نعمت او، بلکه وابسته به وجود اويند که اگر لحظه اى رابطه آنها با خدا قطع شود، نابود مى شوند: (اگر نازى کند از هم، فرو ريزند قالبها). آن گاه امام(عليه السلام) به وضع مادى مردم در دنيا مى پردازد که در واقع مقدمه اى است براى بيان جنبه هاى معنوى که بعد از آن ذکر شده است و با دو جمله، همه چيز را در جهات زندگى مادى مردم بيان کرده است، مى فرمايد: «(خدا بعد از آفرينش خلق)، روزى و معيشت آنان را (با روش حکيمانه اى) در ميان آنان تقسيم کرد و هر يک را در جايگاه دنيوى اش جاى داد»; (فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ، وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ). اشاره به اينکه خداوند تمام نيازهاى مادى انسان را در اختيار او قرار داد و هر کدام را بر حسب لياقت، جايگاهى بخشيد. اين همان چيزى است که در قرآن مجيد در آيه 32 زخرف آمده است، مى فرمايد: «(نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُمْ مَّعِيشَتَهُمْ فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْض دَرَجَات); ما اسباب معيشت آنها را در زندگى دنيا در ميانشان تقسيم کرديم و بعضى را بر بعضى برترى داديم». بديهى است معناى تقسيم معيشت اين نيست که بدون سعى و کوشش همه چيز به خانه انسان بيايد، از آنجا که روزى بر سعى و کوشش، مايه تباهى و تنبلى و بى اعتنايى به روزيهاست، خداوند مواد همه را آفريده و همگان را به سعى و عمل دعوت کرده است. مقامات ظاهرى نيز که خداوند به بندگان بخشيده، بدون سعى و کوشش به دست نمى آيد. اين نکته نيز قابل توجه است که اگر گروهى در دنياى امروز بر اثر گرسنگى جان مى دهند، نه به علت کمبودهاست، بلکه به سبب ظلم و ستم گروهى خودخواه و سودجو و انحصارطلب است. حتى در سخت ترين سال هاى قحطى اگر تقسيم عادلانه اى در ارزاق شود، کسى گرسنه نمى ماند. نه تنها ارزاق انسانها، بلکه روزه همه جانداران و حيوانات را به گونه شگفت آورى براى آنها فراهم ساخته است; نه نطفه ها را در جنين به فراموشى سپرده، نه جاندار کوچکى که درون تخم پرندگان، يا دانه گياهان وجود دارد، محروم ساخته است. داستان تقسيم روزى در طرق بسيار مختلف آن، داستانى است بسيار شگفت انگيز که درباره آن کتابها مى توان نوشت و حتى شرح کوتاه آن به درازا مى کشد.(1)***پی نوشت: 1. سند خطبه: اين خطبه از خطبه هاى بسيار معروف و معتبر است كه با سندهاى مختلف (غير از نهج البلاغه) نقل شده است. گروهى از راويان آن قبل از سيّد رضى و گروهى بعد از او مى زيسته اند. صاحب كتاب مصادر نهج البلاغه مى گويد: از كسانى كه قبل از سيّد رضى اين خطبه را نقل كرده اند مرحوم صدوق در امالى و ابن شعبه (معاصر شيخ صدوق) در تحف العقول و سليم بن قيس در كتاب خود آورده است. ابن قتيبه (متوفاى قرن سوم) نيز مقدارى از اين خطبه را در كتاب الزهد از كتاب عيون الاخبار نقل كرده است. از جمله كسانى كه بعد از سيّد رضى اين خطبه را با اسناد ديگرى نقل كرده اند و متن آن، نشان مى دهد از منبعى غير از نهج البلاغه گرفته شده است، سبط ابن جوزى در تذكرة و ابن طلحه شافعى در مطالب السؤول و كراجكى در كنزالفوائد هستند كه با تفاوتهايى آن را نقل كرده اند.(مصادر نهج البلاغه، جلد 3، صفحه 65). 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 3، صفحه 754-751 همّام بن شريح بن يزيد بن مرّة بن عمرو بن جابر بن عوف اصهب، از پيروان و دوستان على (ع) به شمار است و مردى عابد و پارسا بود. درنگ امام (ع) در دادن پاسخ به او براى اين بود كه استعداد و آمادگى او را براى پذيرش موعظه، و تأثير عميق آن را در وجود او مى دانست و بيم داشت كه با شنيدن پاسخ، از خوف خدا هوش از سرش برود و جان از قالب تهى كند، از اين رو او را به رعايت تقوا دستور داد، و منظور از اين ترس از خدا در باره حفظ جانش بود كه مبادا بر اثر اين پرسش، حادثه ناگوارى براى او رخ دهد، معناى «و أحسن» كه در دنباله جمله «اتّق اللّه» آمده اين است كه بر جان خويش نكويى كند، و آن را به كارى كه بيش از توان اوست وادار نسازد، از اين رو هنگامى كه همّام بى هوش به زمين افتاد و مرد، اميرمؤمنان (ع) فرمود: بدانيد به خدا سوگند من در باره او از اين حيث بيمناك بودم، و امام (ع) هنگامى پاسخ او را داد كه به گفتار آن حضرت بسنده نكرد و جز جواب پرسش خود را نمى خواست و «عزم عليه» يعنى در خواهش خود اصرار ورزيد و آن بزرگوار را سوگند داد.  اگر گفته شود: چگونه امام (ع) با اين كه ظنّ غالب به هلاكت او دارد به وى پاسخ مى دهد در صورتى كه او مانند پزشك است كه به هر يك از بيماران بر حسب استعداد و توان طبيعت او دارو تجويز مى كند؟  پاسخ اين است: چيزى را كه آن حضرت در باره همّام گمان داشت اين بود كه بر اثر شوق بسيار هوش از سر بدهد امّا اين كه اين امر به مرگ او منجرّ گردد در گمان آن حضرت نبود.  اين كه امير مؤمنان (ع) نخست بيان داشته كه خداوند از طاعت مخلوق بى نياز و از نافرمانى و معصيت آنان ايمن است براى اين است كه ممكن است برخى از نادانان گمان كنند كه در تقوا و طاعت بندگان سودى، و بر اثر گناه گنهكاران زيانى متوجّه حقّ تعالى مى گردد، زيرا همگى يا بيشتر دستورهاى خداوند به موضوع تقوا و طاعت او برگشت دارد و همين پرهيزگارى است كه شريفترين و بالاترين وسيله تقرّب به خداوند مى باشد از اين رو امام (ع) اين امر را در صدر خطبه خود قرار داده و خداوند متعال را از اين سود و زيان تنزيه فرموده است، و ما دلائل اين امر را بارها در اين كتاب آورده ايم.  فرموده است: «فقسم بينهم... تا مواضعهم».  اين جملات در توضيح و تأكيد بى نيازى خداوند از بندگان است، براى اين كه حق تعالى مبدأ آفرينش، و روزى بخش آفريدگان است، و اوست كه آنان را به دنيا كشانيده و در مراتب و درجاتى كه دارند قرار داده، يكى را توانگر و ديگرى را تهيدست، و يكى را شريف و بزرگوار و ديگرى را پست و خوار گردانيده، لا جرم او غنىّ مطلق و بى نياز از بندگان است، و اين سخن اشاره به گفتار حق تعالى است كه فرموده است: «نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ».   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 107 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الثانية و التسعون من المختار فى باب الخطب و هي مرويّة في الكافي في باب علامات المؤمن و صفاته باختلاف كثير تطلع عليه بعد الفراغ، من شرح ما أورده السيّد «ره» في المتن:قال «قده» روى أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همّام: كان رجلا عابدا فقال له: يا أمير المؤمنين صف لى المتّقين حتّى كأنّي أنظر اليهم، فتثاقل عليه السّلام عن جوابه ثمّ قال عليه السّلام يا همّام: إتّق اللّه و أحسن فإنّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون، فلم يقنع همّام بذلك القول حتّى عزم عليه فحمد اللّه و أثنى عليه و صلّى على النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ثم قال: أمّا بعد فإنّ اللّه سبحانه خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه، فقسّم بينهم معيشتهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم.اللغة:(عزم) على الأمر يعزم من باب ضرب عزما و معزما و عزمانا و عزيما و عزيمة و عزمة أراد فعله و قطع عليه أوجدّ فيه فهو عازم و عزم الأمر نفسه عزم عليه و عزم على الرّجل اقسم.الاعراب:قوله: حين خلقهم ظرف زمان، و في بعض النسخ حيث خلقهم بدله.المعنى:اعلم أنه قد (روى أنّ صاحبا لأمير المؤمنين) أى رجلا من أصحابه و شيعته و مواليه (يقال له همام) بالتشديد، و هو كما في شرح المعتزلي همام بن شريح بن يزيد بن مرّة بن عمر بن جابر بن يحيى بن الأصهب بن كعب بن الحارث بن سعد ابن عمرو بن ذهل بن سيف بن سعد العشيرة.و في البحار و الأظهر أنه همام بن عبادة بن خثيم ابن أخ الرّبيع بن خثيم أحد الزّهاد الثمانية كما رواه الكراجكي في كنزه.و كيف كان فقد (كان رجلا عابدا) زاهدا ناسكا (فقال له يا أمير المؤمنين صف لى المتّقين) و اشرح لي حالهم (حتّى كأنى أنظر إليهم) و ابصر بهم لأقتفي آثارهم و أقتبس أنوارهم. (فتثاقل عليه السّلام عن جوابه) قال الشارح المعتزلي تثاقله عليه السّلام عن الجواب لعلمه بأنّ المصلحة فى تأخير الجواب، و لعلّه كان فى مجلسه عليه السّلام من لا يحبّ أن يجيب و هو حاضر، فلما انصرف أجاب، أو لأنّه رأى أنّ تثاقله عنه يزيد شوق همام إلى سماعه فيكون أنجع فى موعظته، أو أنه تثاقل عنه لترتيب المعاني و نظمها فى ألفاظ مناسبة ثمّ النطق بها كما يفعله المتروّي في الخطبة و القريض.و الأولى ما قاله الشارح البحرانى: من أنه عليه السّلام تثاقل عنه لما رأى من استعداد نفسه لأثر الموعظة و خوفه عليه أن يخرج به خوف اللّه إلى انزعاج نفسه و صعوقها. (ثمّ) إنه عليه السّلام بعد تثاقله عن الجواب و وصف حال المتّقين تفصيلا لما رآه من المصلحة المقتضية لترك التفصيل أجابه بجواب إجمالى و (قال) له (يا همام اتّق اللّه و أحسن) يعنى أنّ الفرض عليك القيام بالتقوى و الأخذ بها على قدر ما حصل لك المعرفة به من معناها و حقيقتها من الكتاب و السنة، و تبين لك إجمالا من ماهيّتها كما يعرفها جميع المؤمنين، و الزائد عن ذلك غير مفروض عليك و لا يجب البحث عنه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 115 و قد تقدّم شرح معناها و حقيقتها و بعض ما يترتّب عليها من الثمرات الدنيويّة و الاخرويّة في شرح الخطبة الرّابعة و العشرين، و قد روينا هناك عن الصّادق عليه السّلام انّه قال في تفسيرها: أن لا يفقدك اللّه حيث أمرك و لا يراك حيث نهاك، هذا.و المراد بقوله: و أحسن هو الاحسان في العمل، يعني أنّ اللازم عليك الأخذ بالتقوى و القيام بالحسنى من الأعمال الصّالحة.و هذا الّذى قلنا أولى ممّا قاله الشارح البحراني من أنّ معني كلامه أنّه أمره بتقوى اللّه أى في نفسه أن يصيبها فادح بسبب سؤاله، و أحسن أى أحسن إليها بترك تكليفها فوق طوقها.و كيف كان فلمّا أمره بالتّقوى و الاحسان علّله بقوله اقتباس  (فانّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون) ترغيبا له إلى القيام بهما، و هو اقتباس من الاية الشريفة خاتمة سورة النحل، يعني أنّه سبحانه مع الّذين اتّقوا ما حرّم عليهم و أحسنوا فيما فرض عليهم أى معين لهم و ناصر لهم و هو وليّهم فى الدّنيا و الاخرة. (فلم يقنع همّام بذلك القول) و لم يكتف بالاجمال (حتّى عزم عليه عليه السّلام) و أقسم و ألحّ في السؤال. (ف) أجاب عليه السّلام مسئوله و أنجح مأموله و (حمد اللّه) عزّ و جلّ (و أثنى عليه) بما هو أهله (و صلّى على النبيّ و آله ثمّ قال أما بعد فانّ اللّه سبحانه خلق الخلق حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم).و انما مهّد هذه المقدّمة لأنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لما كان بصدد شرح حال المتقين تفصيلا حسبما اقترحه همام و كان ربما يسبق إلى الأوهام القاصرة أنّ ما يأتي به المتّقون من مزايا الأعمال و الصالحات و ما كلّفهم اللّه سبحانه به من محامد الخصال و القربات من أجل حاجة منه تعالى عن ذلك إليها، قدّم هذه المقدّمة تنبيها على كونه سبحانه منزّها عن ذلك، متعاليا عن صفات النقص و الحاجة في الأزل كما في الأبد، و أنه لم يكن غرضه تعالى من الخلق و الايجاد تكميل ذاته بجلب المنفعة و دفع المضرّة كما فى ساير الصناع البشرية يعملون الصنائع لافتقارهم إليها و استكمالهم بها بما في ذاتهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 116 من النقص و الحاجة، و أمّا اللّه الحيّ القيّوم فهو الغنىّ الكامل المطلق في ذاته و صفاته و أفعاله و لم يخلق ما خلقه لتشديد سلطان و لا تخوّف من عواقب زمان و لا استعانة على ندّ مثاور و لا شريك مكائر و لا ضدّ منافر حسبما عرفته في الخطبة الرّابعة و الستّين و شرحها بما لا مزيد عليه.و هذا معنى قوله  (لأنه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه) و قد تقدّم فى شرح الخطبة المأة و الخامسة و الثمانين أنّ غرضه من الخلق و الايجاد و من الأمر بالطاعة و الانقياد هو ايصال النفع إلى العباد و إكمالهم بالتكاليف الشرعيّة و رفعهم بالعمل بها إلى حظاير القدس و محافل الانس.و قوله  (فقسّم بينهم معايشهم و وضعهم من الدّنيا مواضعهم) تفريع على قوله: خلق الخلق لا تقرير و تاكيد، لغناه المطلق كما قاله الشارح البحراني.و المراد أنه تعالى أعطى كلّ شيء خلقه ثمّ هدى و قسّم بينهم معيشتهم أى ما يعيشون به فى الحياة الدّنيا من أنواع الرّزق و الخير و المنافع و النعماء، و وضع كلا منهم موضعه اللّايق بحاله من الفقر و اليسار و الغنى و الافتقار و السعة و الاقتار على ما يقتضيه حكمته البالغة و توجبه المصلحة الكاملة كما اشير اليه فى قوله عزّ و جلّ  «أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ ...» هذا.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن امام دين است در وصف متقين:روايت شده كه مصاحبى بود از براى أمير المؤمنين عليه السّلام همام نام كه شخص عابدى بود پس گفت به آن حضرت كه يا أمير المؤمنين وصف كن از براى من پرهيز كاران را تا اين كه گويا من نگاه مى كنم بسوى ايشان، پس سنگينى ورزيدند و درنگ كردند آن حضرت از جواب او، و بعد از آن فرمود اى همّام بپرهيز از خدا و كار نيك بكن پس بدرستى كه خداى تعالى يار پرهيز كارانست و با نيكو كاران.پس قناعت نكرد همام باين جواب تا اين كه سوگند داد بر حضرت در جواب گفتن پس حضرت حمد و ثناى خدا را بجا آورد و صلوات فرستاد بر پيغمبر و آل او پس گفت:أما بعد پس بتحقيق كه خداوند سبحانه ايجاد فرمود مخلوقات را وقتى كه ايجاد فرمود ايشان را در حالتى كه بى نياز بود از طاعت ايشان، و ايمن بود از ضرر معصيت ايشان، از جهت اين كه ضرر نمى رساند او را معصيت كسى كه معصيت نمود، و منفعت نمى بخشد او را اطاعت كسى كه اطاعت نمود، پس قسمت فرمود در ميان مخلوقات معيشتها و گذرانى ايشان را، و گذاشت ايشان را از دنيا در جايگاه ايشان كه لايق شأن و مناسب حال هر يكى باشد.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص40 از سخنان آن حضرت (ع) روايت شده است يكى از ياران امير المؤمنين عليه السلام كه نامش همام و مردى عابد بود، گفت اى امير المومنين پرهيزكاران را چنان براى من وصف فرماى كه گويى خويشتن آنان را مى نگرم. على عليه السلام لحظه يى از پاسخ دادن به او درنگ كرد و سپس فرمود: اى همام از خداى بترس و نيكى كن «همانا خداوند همراه آنانى است كه تقوى پيشه اند و همانان كه خود نكوكاران اند». همام به اين سخن قانع نشد و سخت اصرار ورزيد. على (ع) نخست حمد و ستايش خداوند را بجا آورد و بر پيامبر-  كه درود خداوند بر او و آلش باد-  درود فرستاد و سپس چنين فرمود: «اما بعد فان الله سبحانه و تعالى خلق الخلق، حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم» (اما بعد همانا خداوند سبحان و متعال هنگامى كه خلق را بيافريد از فرمانبردارى آنان بى نياز و از سرپيچى آنان در امان بود». نخست نسب همام را چنين آورده است: او همام بن شريح بن يزيد بن مرة بن عمرو بن جابر بن يحيى بن اصهب بن كعب بن حارث بن سعد بن عمرو بن ذهل بن مران بن صيفى بن سعد العشيرة و از شيعيان على عليه السلام و دوستداران آن حضرت است. همام مردى عابد و پارسا بود و به امير المومنين گفت: پرهيزكاران را براى من چنان توصيف فرماى كه در اثر توصيف تو چنان آگاه شوم كه گويى بر ايشان مى نگرم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص41 فضيلت سكوت و كم گويى: بدان كه سخن درباره خطر سخن و فضيلت سكوت و كم گويى بسيار گسترده است. ما ضمن مباحث گذشته بخشى از آن را بيان كرديم و اينك بخشى ديگر از آن را بيان مى كنيم. پيامبر (ص) فرموده است «آن كس كه سكوت كند نجات مى يابد» و نيز فرموده است «سكوت حكمت است و انجام دهندگان اين حكمت اندك اند». سپس فصلى درباره اخبار و احاديثى كه در مورد آفات زبان آمده آورده است و ضمن آن اين روايت را نقل كرده است كه به راستى در آن بايد دقت كرد. در جنگ احد رسول خدا از كنار شهيدى گذشت يارانش گفتند بهشت بر او گوارا باد. فرمود «از كجا مى دانيد شايد در امورى كه به او ارتباط نداشته و بى معنى بوده است سخن گفته باشد». [او به تفصيل در اين موارد به آيات قرآنى و اخبار نبوى و گفتار خردمندان و حكيمان استشهاد كرده است و سپس درباره خوف و آثار و اخبارى كه در آن باره آمده است به تفصيل سخن گفته و شواهدى هم از نظم از جمله از متبنى و ابو تمام ارائه داده است و اشعارى از عرفا بيان داشته است. و بحث خود را درباره وجد و حالات عارفان دنبال كرده است و مى گويد:] بسيارى از مردم بر اثر وجد به هنگام شنيدن موعظه واعظى يا ترانه مطربى مى ميرند و اخبار در اين مورد بسيار است و ما به روزگار خويش كسانى را ديده ايم كه بر اثر اين حال ناگهان مرده اند.  
بخش ۲ : صفات پرهیزکاران [منبع]

فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ؛ مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ؛ غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ، وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ؛ نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ، كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ؛ وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ [لَهُمْ‏] عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ؛ عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ؛ فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا، فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ، وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا، فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ؛ قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ‏ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ؛ صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً، أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً، تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ؛ أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا، وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا.

مَلْبَسُهُمْ الِاقْتِصَاد : لباسشان بينابين است، نه آنچنان گرانبهاست و نه آنچنان بى ‏ارزش و مندرس. 
الْجَدّ : عظمت. 
غَضُوا ابْصَارَهُمْ : چشم پوشيده ‏اند. 
نُزِّلَتْ انْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِى الْبَلَاءِ كَالَتِي نُزِّلَتْ فِى الرَّخَاءِ : آنها به هنگام سختى و ابتلاء همانگونه‏ اند كه در رفاه و آسايش. يعنى نه به هنگام بلا سست مي شوند و ناله سر مى‏ دهند و نه زمان رفاه و آسايش خدا را فراموش مى‏ كنند. 
تِجَارَةٌ مُرْبِحَة : تجارتى سودمند.  
رَخاء : فراوانى و راحتى 
مَأمونَة : داراى امنيت و آرامش 
نَحيفة : لاغر و ضعيف 
مُربِحَة : سودمند 
فَدَوا : گشودند و آزاد نمودند  
۱. سيماى پرهيزكاران
امّا پرهيزكاران در دنيا داراى فضيلت هاى برترند، سخنانشان راست، پوشش آنان ميانه روى، و راه رفتنشان با تواضع و فروتنى است، چشمان خود را بر آنچه خدا حرام كرده مى پوشانند، و گوش هاى خود را وقف دانش سودمند كرده اند. 
و در روزگار سختى و گشايش، حالشان يكسان است. و اگر نبود مرگى كه خدا بر آنان مقدّر فرموده، روح آنان حتى به اندازه بر هم زدن چشم، در بدن ها قرار نمى گرفت، از شوق ديدار بهشت، و از ترس عذاب جهنّم. 
خدا در جانشان بزرگ و ديگران كوچك مقدارند، بهشت براى آنان چنان است كه گويى آن را ديده و در نعمت هاى آن به سر مى برند، و جهنّم را چنان باور دارند كه گويى آن را ديده و در عذابش گرفتارند. 
دل هاى پرهيزكاران اندوهگين، و مردم از آزارشان در أمان، تن هايشان لاغر، و درخواست هايشان اندك، و نفسشان عفيف و دامنشان پاك است. 
در روزگار كوتاه دنيا صبر كرده تا آسايش جاودانه قيامت را به دست آورند: تجارتى پر سود كه پروردگارشان فراهم فرموده، دنيا مى خواست آنها را بفريبد امّا عزم دنيا نكردند، مى خواست آنها را اسير خود گرداند كه با فدا كردن جان، خود را آزاد ساختند. 
پرهيزكاران در دنيا داراى فضيلتها هستند (از ديگران برترند، زيرا) گفتارشان از روى راستى است (بر وفق رضاء و خوشنودى خدا و رسول سخن گويند) و پوشاكشان ميانه روى (افراط و تفريط در زندگانيشان نيست) و رفتارشان (بين مردم) به فروتنى است (زيرا خداوند در قرآن كريم سوره 17 آیه 37 مى فرمايد: «وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا» يعنى از روى تكبّر بر زمين راه مرو كه تو هرگز نمى توانى «به پاهايت» زمين را بشكافى، و هرگز از جهت درازى «هر چند گردن كشى» به كوهها نمى رسى). 
از آنچه كه خداوند بر ايشان روا نداشته چشم پوشيده اند (حرامى مرتكب نمى شوند) و به علمى كه آنان را سود رساند گوش فرا داشته اند (از سخنان بيهوده كه موجب خشم خدا و رسول است دورى مى نمايند، چنانكه در قرآن كريم سوره 25 آیه 72 مى فرمايد: «وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ، وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً» يعنى بندگان برگزيده حقّ كسانى هستند كه در مجالس لهو و لعب و جاهايى كه سخنان باطل نادرست گفته و يا كارهاى زشت بجا مى آورند حاضر نمى شوند، و هرگاه به بيهوده و ناپسندى برسند از آن دورى گزيده بگذرند و درنگ ننمايند).
در سختى و گرفتارى چنانند كه ديگران در آسايش و خوشى (به قضاى الهىّ تن داده بآنچه كه خدا خواسته راضى و خوشنودند و آسايش و گرفتارى براى آنها يكسان است) و اگر نبود اجل و مدّتى كه خدا (در دنيا) براى ايشان تعيين فرموده از شوق ثواب و بيم عذاب چشم بر هم زدنى جان در بدنشان قرار نمى گرفت. 
خداوند در نظر آنان بزرگ است، و غير او (هر چه هست) در ديده آنها كوچك، و يقين و باورشان ببهشت مانند يقين و باور كسى است كه آنرا ديده كه اهل آن در آن به خوشى بسر مى برند، و ايمانشان به آتش همچون ايمان كسى است كه آنرا ديده كه اهل آن در آن گرفتار عذابند.
دلهاشان اندوهناك است، و (همه از) آزارهاشان ايمن (باشند، زيرا منشأ آزار و هر گناه دوست داشتن دنيا است كه آنها بآن بى ميل هستند) و بدنهاشان (بر اثر روزه گرفتن و عبادت و بندگى بسيار و قناعت) لاغر، و خواستنى هاشان (در دنيا) اندك است (بيشتر از آنچه كه بناچارى بآن نياز دارند نمى طلبند) و نفسهاشان با عفّت و پاكيزگى است (پيرو شهوات نيستند). 
چند روز كوتاه (دنيا) را به شكيبايى بسر رسانند و در پى آن آسايش هميشگى (نعمت بى پايان بهشت) را دريابند، اين كردار تجارتى است پر فائده كه پروردگارشان براى آنها فراهم نموده (چون آنان خود را براى عبادت و بندگى آماده ساختند خداوند هم راه وصول به سعادت را بآنها نشان داد) دنيا بآنان رو آورد (كالا و آرايش خود را بآنها جلوه داد) ايشان از آن رو گردانيدند (از آن چشم پوشيدند) و آنها را اسير و گرفتار نمود آنها جانشان را فداء كرده (به سختيهاى آن تن دادند تا) خود را از آن رهاندند. 
پس پرهيزگاران را در اين جهان فضيلتهاست. گفتارشان به صواب مقرون است و راه و رسمشان بر اعتدال و رفتارشان با فروتنى آميخته. از هر چه خداوند بر آنها حرام كرده است، چشم مى پوشند و گوش بر دانستن چيزى نهاده اند كه آنان را سودى رساند. 
آن چنان به بلا خو گرفته اند كه گويى در آسودگى هستند. اگر مدت عمرى نبود كه خداوند برايشان مقرر داشته، به سبب شوقى كه به پاداش نيك و بيمى كه از عذاب روز بازپسين دارند، چشم بر هم زدنى جانهايشان در بدنهايشان قرار نمى گرفت. تنها آفريدگار در نظرشان بزرگ است و جز او هر چه هست در ديدگانشان خُرد مى نمايد. با بهشت چنان اند كه گويى مى بينندش و غرق نعمتهايش هستند. و با دوزخ چنانند كه گويى مى بينندش و به عذاب آن گرفتارند. 
دلهايشان اندوهگين است و مردمان از آسيبشان در امان اند. بدنهاشان لاغر است و نيازهاشان اندك است و نفسهايشان به زيور عفت آراسته است. 
روزى چند در بلا پاى مى فشرند و از پى آن آسايشى ابدى دارند. اين معاملت، كه پروردگارشان نيز برايشان آسانش ساخته است، سود بسيار دهد. دنيا در طلب آنهاست و آنها از دنيا گريزان اند. به اسارتشان مى گيرد ولى جانهاى خويش به فديه دهند تا از اسارت برهند. 
پرهيزکاران در اين دنيا صاحب فضايلى هستند: گفتارشان راست، لباسشان ميانه روى و راه رفتنشان تواضع و فروتنى است. چشمان خويش را از آنچه خداوند بر آنان حرام کرده فرو نهاده اند و گوشهاى خود را وقف شنيدن علم و دانشى کرده اند که براى آنان سودمند است، حال آنان در بلا همچون حالشان در آسايش و رفاه است و اگر سرآمد معيّنى که خداوند براى (زندگى) آنها مقرّر داشته نبود يک چشم بر هم زدن، ارواحشان از شوق پاداش الهى و ترس از کيفر او در جسمشان قرار نمى گرفت. آفريدگار در روح و جانشان بزرگ جلوه کرده، به همين دليل غير او در چشمانشان کوچک است.
آنها به کسانى مى مانند که بهشت را با چشم خود ديده و در آن متنعم اند و همچون کسانى هستند که آتش دوزخ را مشاهده کرده و در آن معذّبند! قلبهاى آنها اندوهگين و مردم از شرّشان درامانند. اندامشان لاغر و نيازهايشان اندک و نفوسشان عفيف و پاک است. آنها براى مدتى کوتاهى در اين جهان صبر و شکيبايى پيشه کردند و به دنبال آن آسايشى طولانى نصيبشان شد. اين تجارتى پر سود است که پروردگارشان براى آنها فراهم ساخته است. دنيا (با جلوه گريهايش) به سراغ آنها آمد; ولى آنها فريبش را نخوردند و آن را نخواستند. دنيا مى رفت که آنها را اسير خود سازد ولى آنان به بهاى جان، خويش را از اسارتش آزاد ساختند!
پس پرهيزگاران خداوندان فضيلتند در اين جهان، گفتارشان صواب است و ميانه روى شان شعار، و فروتنند در رفتار و گفتار، ديده هاشان را از آنچه خدا بر آنان حرام كرده پوشيده اند، و گوشهاشان را به دانشى كه آنان را سودمند است بداشته -و آن را نيوشيده-. 
در سختى چنان به سر مى برند، كه گويى به آسايش اندرند. و اگر نه اين است كه زندگى شان را مدّتى است كه بايد گذراند، جانهاشان يك چشم به هم زدن در كالبد نمى ماند، از شوق رسيدن به پاداش -آن جهان- يا از بيم ماندن و گناه كردن -در اين جهان-. 
آفريدگار در انديشه آنان بزرگ بود، پس هر چه جز اوست در ديده هاشان خرد نمود. بهشت براى آنان چنان است كه گويى آن را ديده اند و در آسايش آن به سر مى برند، و دوزخ چنان كه آن را ديده اند و در عذابش اندرند. 
دلهاشان اندوهگين است و -مردم- از گزندشان ايمن، تن هاشان نزار، نيازهاشان اندك و پارسا به جان و تن. 
روزى چند را با شكيبايى به سر بردند كه آسايشى دراز مدت را براى شان به دنبال آورد، تجارتى سودمند بود كه پروردگارشان براى آنان فراهم كرد. دنيا آنان را خواست و آنان دنيا را نطلبيدند، اسيرشان كرد و به بهاى جان، خود را از بند آن خريدند. 
پرهيزكاران در اين دنيا اهل فضايلند، گفتارشان صواب، پوشاكشان اقتصادى، و رفتارشان افتادگى است. از آنچه خدا بر آنان حرام كرده چشم پوشيده، و گوشهاى خود را وقف دانش با منفعت نموده اند. 
آنان را در بلا و سختى و آسايش و راحت حالتى يكسان است، و اگر خداوند براى اقامتشان در دنيا زمان معينى را مقرر نكرده بود از شوق به ثواب و بيم از عذاب به اندازه چشم به هم زدنى روحشان در بدنشان قرار نمى گرفت. 
خداوند در باطنشان بزرگ، و غير او در ديدگانشان كوچك است. آنان با بهشت چنانند كه گويى آن را ديده و در فضايش غرق نعمتند، و با عذاب جهنم چنانند كه گويى آن را مشاهده نموده و در آن معذبند. 
دلهايشان محزون، همگان از آزارشان در امان، بدنهايشان لاغر، نيازهايشان سبك، و نفوسشان با عفّت است. 
روزى چند را در راه حق صبر كردند كه براى آنان راحتى جاويد به دنبال آورد، اين است تجارتى سود آور كه خداوند براى آنان مهيّا نمود. 
دنيا آنان را خواست و آنان آن را نخواستند، به اسارتشان كشيد و آنان با پرداخت جانشان خود را آزاد كردند. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 549-535  صفات والاى پرهيزکاران: امام(عليه السلام) سپس به بيان فضايل و صفات برجسته پرهيزکاران پرداخته و سخن را با ذکر سه صفت برجسته آغاز مى کند، مى فرمايد : «پرهيزکاران در اين دنيا صاحب فضايلى هستند: گفتارشان راست، لباسشان ميانه روى و راه رفتنشان تواضع و فروتنى است»; (فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ، مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ، وَ مَلْبَسُهُمُ الاِقْتِصَادُ، وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ). جمله «مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ» اشاره به نخستين گام در خودسازى و تربيت انسانهاست و آن اصلاح زبان است; زبانى که بيشترين گناهان کبيره با آن انجام مى شود و بهترين عبادات به وسيله آن صورت مى گيرد و اگر اصلاح شود، همه وجود انسان رو به صلاح مى رود و اگر فاسد شود، همه رو به ويرانى مى گذارند. واژه «صواب»، در اينجا، مفهوم بسيار گسترده اى دارد و هر سخن حق و مفيدى را شامل مى شود. آرى، پرهيزکاران قبل از هر کار به اصلاح گفتار خويش مى پردازند و به همين دليل، سالکان طريق الى الله معتقدند که اوّلين گام در اصلاح خويشتن، اصلاح زبان است که اصلاح آن مايه اصلاح ساير ارکان است. قرآن مجيد مى فرمايد : «(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَقُولُوا قَوْلا سَدِيداً * يُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمَالَکُمْ وَيَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ); اى کسانى که ايمان آورده ايد پرهيزکارى پيشه کنيد و سخن صحيح بگوييد تا خداوند اعمال شما را اصلاح کند و گناهانتان را ببخشد».(1) اصلاح اعمال و غفران ذنوب به دنبال تقوا و قول سديد، قرينه خوبى بر رابطه اينها با يکديگر است. تعبير به «ملبس» در جمله «وَ مَلْبَسُهُمُ الاِقْتِصَادُ»(2) که به عنوان دومين فضيلت مهم پرهيزکاران ذکر شده است اگر در معناى حقيقى به کار رود، اشاره به همان لباس ظاهرى است که بايد نه اسراف و تبذير در آن باشد و نه سخت گيرى و خساست، همان گونه که بسيارى از شارحان نهج البلاغه فهميده اند. اما اگر به قرينه آياتى که لباس را در معناى کنايى وسيع به کار برده است; مانند (وَلِبَاسُ التَّقْوَى ذلِکَ خَيْرٌ)(3) و (وَهُوَ الَّذِى جَعَلَ لَکُمُ الَّيْلَ لِبَاساً)(4) و (هُنَّ لِبَاسٌ لَکُمْ وَأَنْتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ)(5) معناى لباس را منحصر در پوشش ظاهرى ندانيم، مفهوم گسترده اى پيدا مى کند که همه زندگى انسان را شامل مى شود; يعنى اعتدال و ميانه روى تمام زندگى آنان را در برگرفته و همچون لباسى است بر قامت آنان، همان گونه که در جمله سوم تعبير به «مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ» تنها اشاره به راه رفتن ظاهرى نيست، زيرا راه رفتن متواضعانه هر چند کار خوبى است اما در رديف نخستين صفات برجسته پرهيزکاران قرار نمى گيرد; ولى هرگاه اشاره به معناى وسيع مشى باشد مفهومش اين است که همه رفتارهاى آنها آميخته با تواضع است. در واقع امام(عليه السلام) به سه اصل اساسى در آغاز اين خطبه اشاره فرموده است: درستکارى، ميانه روى و تواضع که بر سراسر زندگى پرهيزکاران حاکم است. در روايات اسلامى نيز راجع به اين سه اصل، تأکيدهاى فراوانى ديده مى شود; در حديثى از امام باقر(عليه السلام) مى خوانيم : «إنَّ هذَا اللِّسانَ مِفْتاحُ کُلّ خَيْر وَ شَرٍّ فَيَنْبَغى لِلْمُؤْمِنِ اَنْ يَخْتِمَ عَلى لِسانِهِ کَما يَخْتِمُ عَلى ذَهَبِهِ وَ فِضَتِهِ ; اين زبان کليد هر خير و شرّى است، پس سزاوار است که مؤمن مهر بر زبانش زند همان گونه بر طلا و نقره اش مهر مى زند (و در صندوق محفوظى نگاه مى دارد)».(6) در حديث ديگرى از اميرالمؤمنين(عليه السلام) مى خوانيم : «ما عالَ مَنِ اقْتَصَدَ; آن کس که ميانه روى را پيشه کند هرگز تنگدست نمى شود».(7) در حديثى از امام صادق(عليه السلام) چنين مى خوانيم : «فيما اَوْحَى اللهُ عَزَّ وَجَلَّ إلى داوُدِ(عليه السلام) : يا داوُدُ کَما أنَّ أقْرَبَ النّاسِ مِنَ اللهِ الْمُتَواضِعُونَ کَذلِکَ أبْعَدُ النّاسِ مِنَ اللهِ الْمُتَکِبِّرُونَ; در بين سخنانى که خداوند عز و جل به حضرت داود(عليه السلام) وحى کرد اين سخن بود: اى داود همان گونه که نزديک ترين مردم به خداوند، افراد متواضع هستند، دورترين مردم از خداوند نيز متکبران هستند».(8) سپس به بيان دو وصف ديگر پرداخته، مى فرمايد: «آنها چشمان خويش را از آنچه خداوند بر آنان حرام کرده فرو نهاده اند و گوشهاى خود را وقف شنيدن علم و دانشى که براى آنان سودمند است، ساخته اند»; (غَضُّوا(9) أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ، وَ وَقَفَوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ). «غَضُّوا» از ريشه «غضّ» در اصل به معناى کم کردن است و هنگامى که در مورد چشم به کار مى رود، معناى فروافکندن مى دهد; يعنى سر را به زير اندازد و نگاه نکند، که ما در تعبيرات فارسى به جاى آن چشم پوشى به کار مى بريم. «وَقَفُوا» از ريشه «وقف» در لغت به معناى متوقف ساختن است; ولى گاه به معناى اصطلاحى فقهى يعنى چيزى را براى چيزى وقف کردن يا از آن گسترده تر، چيزى را اختصاص به چيزى دادن، به کار مى رود. بنابراين هر گاه در دو جمله بالا معانى حقيقى کلمه را در نظر بگيريم مفهومش آن است که آنها نگاه به صحنه هاى حرام نمى کنند و پيوسته گوش به علم نافع مى دهند و اگر معناى وسيع و کنايى آنها را در نظر بگيريم، مفهوم جمله اوّل اين است که آنها از همه محرمات چشم پوشى و صرف نظر مى کنند و گوشهاى آنها وقف بر علم نافع است. مقصود از «علم نافع» در درجه اوّل، علومى است که براى دين و ارزشهاى معنوى و زندگى سعادت بخش در جهان ديگر، سودمند است و در درجه بعد، همه علوم و دانشهايى را که براى عزت و عظمت و استقلال و سربلندى انسانها در اين دنيا لازم است; اعم از علوم مربوط به سلامت انسان يا صنايع و کشاورزى يا علوم سياسى و مانند آن. بى شک رابطه انسان با جهان خارج، جهان امروز و گذشته به طور عمده از طريق اين دو موهبت الهى; يعنى چشم و گوش است، حقايق را با چشم مى بيند، تاريخ مکتوب را با چشم مى خواند، پيام الهى و پيشوايان دين و تجربيات بزرگان پيشين را با گوش خود مى شنود و با اين دو وسيله با همه چيز در اطراف خود رابطه برقرار مى کند که اگر اين دو موهبت از انسان گرفته شود، چيزى براى او باقى نمى ماند و عقل و شعورش در حدّ طفل غير مميز متوقف خواهد ماند و حتى زبان و ساير حواس در صورت سلامت اين دو فعال مى شوند. به همين دليل افراد کر و کور هميشه لال هستند هر چند زبانشان سالم باشد. در حديثى از امام باقر(عليه السلام) مى خوانيم: «کُلُّ عَيْن باکِيَةٌ يَوْمَ الْقِيامَةِ غَيْرُ ثَلاث; عَيْنٌ سَهِرَتْ فى سَبيلِ اللهِ، وَ عَيْنٌ فاضَتْ مِنْ خَشْيَةِ اللهِ، وَ عَيْنٌ غَضَّتْ مِنْ مَحارِمِ اللهِ; تمام چشمها در روز قيامت گريان است، جز سه چشم، چشمى که در راه خدا بيدار بماند و چشمى که از خوف خدا گريان شود و چشمى که از حرام پوشيده شود».(10) در حديث ديگرى از امام حسن مجتبى(عليه السلام) مى خوانيم : «إِنَّ أبْصَرَ الاْبْصارِ ما نَفَذَ فِى الْخَيْرِ مَذْهَبَهُ وَ أسْمَعُ الاْسْماعِ ما وَعَى التَّذْکيرَ وَ انْتَفَعَ بِهِ; بيناترين ديده ها، ديده اى است که نظر و ديد آن در مسير خير باشد و شنواترين گوشها گوشى است که تذکرات و پندها را اخذ کند و از آنها نفع ببرد».(11) سپس امام(عليه السلام) به يکى ديگر از اوصاف پرهيزکاران که صفت رضا و تسليم است، پرداخته، مى فرمايد: «حال آنها در بلا همچون حالشان در آسايش و رفاه است»; (نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلاَءِ کَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ(12)). در حال نعمت مست و مغرور نمى شوند و در بلا و مشکلات بى تابى و جزع ندارند; در همه حال راضى به رضاى خدا و تسليم در برابر اراده او هستند. به يقين از تلاش و کوشش براى مبارزه با مشکلات و فراهم کردن اسباب نعمتها فروگذار نمى کنند; ولى آنجا که از تحت اراده آنها بيرون است، جز تسليم و رضا عکس العملى نشان نمى دهند; زيرا از يک سو مى دانند خداوند حکيم است و مهربان; از هر کس، حتى از مادر مهربان تر و جز آنچه که مصلحت بنده با ايمان اوست، مقدّر نمى فرمايد. از سوى ديگر مى دانند بى تابى در برابر بلا و حوادث ناگوار نه تنها مشکلى را حل نمى کند، بلکه اجر و پاداش آنها را بر باد مى دهد و گاه بر مشکلات نيز مى افزايد و سبب يأس و نوميدى وانفعال در برابر هر حادثه اى مى شود. درباره اهميّت مقام تسليم و رضا، روايات فراوانى از معصومين(عليهم السلام) وارد شده است; از جمله در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم : «رَأْسُ طاعَةِ اللهِ الصبرُ وَ الرِّضا عَنِ الله فيما اَحَبَّ الْعَبْدُ اَوْ کَرِهَ، وَ لا يَرْضى عَبْدٌ عَنِ اللهِ فيما اَحَبَّ أوْ کَرِهَ إلاّ کانَ خَيْراً لَهُ فيما أحَبَّ أوْ کَرِهَ; برترين مرتبه اطاعت خداوند، صبر و رضا در همه چيزهايى است که بندگان دوست دارند، يا دوست ندارند و هيچ بنده اى در همه اين امور از خدا راضى نمى شود، مگر اينکه خير او در آن است».(13) مرحوم کلينى بعد از نقل اين روايت در کافى، دوازده روايت ديگر دراهميّت تسليم و رضا و مقامات مؤمنان راضى و تسليم در برابر اراده پروردگار ذکر کرده است. امام(عليه السلام) بعد از ذکر اوصاف فوق به يک وصف ديگر مهم پرهيزکاران مى پردازد که نشانه ايمان قوىّ و اطمينان آنها به وعده هاى الهى است، مى فرمايد: «اگر سرآمد معيّنى که خداوند براى (زندگى) آنها مقرّر داشته نبود يک چشم بر هم زدن، ارواحشان از شوق پاداش الهى و ترس از کيفر او در جسمشان قرار نمى گرفت»; (وَ لَوْلاَ الاَْجَلُ الَّذِي کَتَبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْن، شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ، وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ). روح آنها به کبوترى مى ماند که در قفس گرفتار است; در يک سوى خود، باغى خرم و سرسبز با انواع گلها و گياهان و ميوه ها مى بيند و در طرف ديگر خود آتشى سوزان. در درون قفس، بال و پر مى زند و شديداً طالب آزادى است تا پرواز کند و بر شاخسار باغ قرار گيرد و در ضمن از آتش سوزانى که در يک طرف ديگر قفس بود، رهايى يابد. پرهيزکاران راستين چنين اند. عشق به ثواب از يک سو و خوف از عقاب (بر اثر سوء عاقبت) از سوى ديگر، روح ناآرام آنها را به جهان ديگر جذب مى کند; ولى اجلى که خداوند براى آنها مقرر ساخته آنان را از اين امر باز مى دارد. در ضمن اين تعبير، حاکميت صفت خوف و رجا را بر وجود آنها روشن مى سازد; از يک سو اميدوار به لطف و ثواب الهى هستند و از سوى ديگر از اين بيم دارند که در دنيا پايشان بلغزد و در دام شيطان و هواى نفس، گرفتار شوند و با سوء عاقبت از دنيا بروند. در حديثى از لقمان حکيم مى خوانيم که خطاب به فرزندش مى گفت: «يا بَنِىَّ خَفِ اللهِ خَوْفاً لَوْ أَتَيْتَ يَوْمَ الْقِيامَةِ بِبَرِّ الثَقَلَيْنِ خِفْتَ أنْ يُعذّبَکَ وَ ارْجِ اللهَ رَجاءً لَوْ وافَيْتَ الْقِيامَةَ بِإِثْمِ الثَّقَلَيْنِ رَجَوْتَ أَنْ يَغْفِرَاللهُ لَکَ; فرزندم آن گونه از خدا بترس که اگر در روز قيامت در صحنه قيامت وارد شوى، در حالى که اعمال نيک انس و جن را با خود داشته باشى باز از عذاب خدا بترسى و آن قدر اميدوار به لطف او باش که اگر روز قيامت با گناه جن و انس وارد محشر شوى باز اميد به عفو او داشته باشى».(14) سپس امام(عليه السلام) به سراغ يکى ديگر از اوصاف بسيار برجسته پرهيزکاران مى رود، مى فرمايد : «آفريدگار در روح و جانشان بزرگ جلوه کرده، به همين دليل غير او در چشمانشان کوچک است»; (عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَادُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ). هر گاه کسى در کنار اقيانوس پهناور و بى کرانى باشد، طبيعى است که يک قطره آب در نظرش بسيار حقير و ناچيز است و آن کس که چشم به آفتاب عالمتاب دوخته، پرتو شمع کوچکى در نظرش بى مقدار است. آرى پرهيزکاران با آفريدگار جهان هستى، با قدرت و علم بى پايان او آشنا شده اند و به قدر استعداد خود، عظمت ذات پاک او را دريافته اند. بديهى است که غير او در نظرشان کوچک و بى مقدار است و يکى از دلايل تقوا و پرهيزکارى و بالاتر از آن، عصمت و مصونيت از گناه همين است. هر قدر معرفت انسان به خدا بيشتر شود، ما سوى الله در نظرش کوچک تر مى شود و به اين اشياى حقير و ناچيز، دل نمى بندد و به جهت آنها گناه نمى کند. از اينجا مى فهميم که اگر على(عليه السلام) مى فرمايد: «وَاللهِ لَوْ أُعْطيتُ الاَْقاليمُ السَّبْعَةِ بِما تَحْتَ أفْلاکِها عَلى أنْ أعصِى اللهَ فى نَمْلَة أسْلُبُها جُلْبُ شَعيرَة ما فَعَلْتُهُ; به خدا سوگند اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمانش قرار دارد به من دهند براى اينکه خدا را در مورد مورچه اى نافرمانى کنم و پوست جوى را از دهانش برگيرم، هرگز چنين کارى را نخواهم کرد»(15) دليلش همين است. اگر در ادامه اين سخن، مى افزايد: «وَ إنَّ دُنْياکُمْ عِنْدى لاََهْوَنَ مِنْ وَرَقَة فى فَمِ جَرادَة تَقْمِضُها; به يقين دنياى شما (با همه ثروتها و زرق و برقهايش) نزد من از برگى که در دهان ملخى است و آن را مى جَوَد پست تر است». به دليل عرفان والاى مولا نسبت به خداست. آرى، هر قدر معرفة الله بيشتر شود، دنيا در نظر انسان، کوچک تر مى گردد، اسباب گناه نزد او ضعيف تر مى شود و آرامش بيشترى مى يابد. يکى از آثار آن، حضور قلب فوق العاده در عبادت و نماز است، به گونه اى که اگر پيکان تيرى از پاى او برکشند متوجه نمى شود. آن گاه امام(عليه السلام) به سراغ وصف برجسته ديگرى مى رود که آن مقام يقين شهودى پرهيزگاران والامقام است، مى فرمايد: «آنها به کسانى مى مانند که بهشت را با چشم خود ديده و در آن متنعم اند، و همچون کسانى هستند که آتش دوزخ را مشاهده کرده و در آن معذّبند»; (فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا، فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ، وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا، فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ). ايمان و يقين، مراحلى دارد; گروهى ايمانشان برخاسته از ادله عقلى است و دلايل کافى و شافى بر آن دارند. بزرگان اخلاق و عرفان با اقتباس از آيات قرآن از اين مرحله به علم اليقين تعبير کرده اند. مرحله والاتر، مرحله شهود است. در اين مرحله انسان، استدلالات عقلى را پشت سر مى گذارد و به مقام شهود مى رسد و با چشم دل، خدا را مى بيند و عظمت او را مشاهده مى کند و هرگونه شک و ترديد و وسوسه هايى که گاهى در اعماق استدلالات عقلى نيز وجود دارد از او زايل مى شود و آن را مقام عين اليقين گويند. مرحله سوم که مخصوص خاصان و مقربان است مرحله حق اليقين است و آن، اين است که انسان به جايى مى رسد که خويشتن خويش را فراموش مى کند، آنچه مى بيند خداست و غير او از نظرش محو مى شود. در حقيقت مرحله اوّل، جنبه عمومى دارد و همه مؤمنان راستين را شامل مى شود. مرحله دوم ويژه پرهيزکاران مخلص و مجاهد است و مرحله سوم ويژه گروه خاصى از اولياء الله، همچون معصومان(عليهم السلام) است و هر يک از اينها آثارى دارد. يکى از آثار مرحله شهود که درباره پرهيزکاران در اين خطبه به آن اشاره شده اين است که خود را در حضور دائم در برابر حق مى بينند و پيوسته سر بر فرمان او هستند و قداست زندگى آنها گواه بر ايمان شهودى آنهاست. در حديث معروفى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود يک روز پيامبر(صلى الله عليه وآله) بعد از نماز صبح، چشمش به جوانى افتاد که بسيار خواب آلود بود، اندامش نحيف و لاغر به نظر مى رسيد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) او را با نام صدا زد و فرمود : «کَيْفَ أصْبَحْتَ يا فُلانَ؟; چگونه صبح کردى (و حالت چگونه است؟)». عرض کرد: «اَصْبَحْتُ يا رَسُولُ اللهِ مُوقِناً ; صبح کردم اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در حالى که به مقام يقين رسيدم». رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از اين پاسخ صريح او در شگفتى فرو رفت و به او فرمود: «إنَّ لِکُلِّ يَقين حَقيقَةً فَما حَقيقَةُ يَقينِکَ؟; هر يقينى نشانه روشنى دارد، نشانه روشن يقين تو چيست؟» عرض کرد: اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نشانه آن، اين است که مرا در اندوهى عميق فرو برده و به شب زنده دارى و روزه گرفتن روزها واداشته است و روح من به دنيا و آنچه در آن است بى اعتناست... . «کَأنّى أنْظُر إلى اَهْلِ الْجَنَّةِ يَتَنَعَّمُونَ فِى الْجَنَّةِ وَ يَتَعارَفُونَ، عَلَى الاَْرائِکِ مُتَّکِئُونَ، وَ کَأنّى أنْظُرُ إلى أهْلِ النّارِ وَ هُمْ فيها مُعَذَّبُونَ مُصْطَرِخُونَ وَ کَأنّى الاْنَ اَسْمَعُ زَفيرَ النّارِ يَدُورُ فى مَسامِعى; گويى من اهل بهشت را مى بينم که در آغوش بهشت متنعم اند و با هم در گفت و گوى دوستانه اند و بر تختها تکيه زده اند و گويى اهل دوزخ را مى بينم که در آن، عذاب مى شوند و فرياد مى کشند و گويى الآن، صداى شعله هاى آتش در گوش من مى پيچد». پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: «هذا عَبْدٌ نَوَّر اللهُ قَلْبَه بِالاْيمانِ; اين بنده اى است که خداوند قلب او را با نور ايمان روشن ساخته است». سپس فرمود : اين حالت را حفظ کن، جوان عرضه داشت: دعايى در حق من کنيد که خداوند شهادت را در رکاب شما براى من فراهم سازد، پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حق او دعا کرد، طولى نکشيد که در يکى از غزوات، همراه پيامبر(صلى الله عليه وآله) شرکت کرد و در آن غزوه ده نفر شهيد شدند که دهمين آنها اين جوان بود.(16) داستانهاى فراوانى شبيه آنچه در بالا آمد از پرهيزکارانى که در طول تاريخ به مقام شهود رسيده اند نقل شده که بر گفتار مولا على(عليه السلام) تأکيد مى نهد. در ادامه اين سخن به پنج وصف ديگر از اوصاف پرهيزکاران پرداخته، مى فرمايد: «قلب هاى آنها اندوهگين و مردم از شرّشان درامانند. اندامشان لاغر و نيازهايشان اندک و نفوسشان عفيف و پاک است»; (قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ، وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ، وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ، وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ، وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ). اين صفات مجموعه اى از صفات پرهيزکاران است، زيرا حزن و اندوه آنها که در نخستين وصف آمده، اشاره به خوف از خدا و کوتاهى در انجام مسؤوليت هاست. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «اَلْحُزْنُ مِنْ شِعارِ الْعارفينَ» و در ادامه اين سخن مى فرمايد: «وَ لَوْ حَجَبَ الْحُزنُ عَنْ قُلُوبِ الْعارِفينَ ساعةً لاسْتَغاثُوا; اگر ساعتى حزن از دلهاى اهل معرفت پوشيده گردد به درگاه خدا استغاثه مى کنند و آن را از او مى خواهند».(17) آرى آنها پيوسته در برابر مسؤوليت هايشان نگرانند و از اين نظر بر دل آن ها اندوهى سايه افکنده، مبادا در گرفتن حق مظلومى کوتاهى کرده باشند يا اندک ظلمى از آنها سرزده باشد يا به غير خدا انديشيده باشند. افزون بر اين، غم عشق و اندوه دورى از قرب پروردگار که طالب آنند نيز از آنها جدا نمى شود; ولى در هر حال آنها غم دنيا ندارند، چون عاشق دنيا نيستند، بنابراين اگر قرآن مجيد مى گويد: «(أَلاَ إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ); بدانيد دوستان خدا نه ترس دارند و نه غمگين مى شوند».(18) منافاتى با آنچه در اين خطبه آمده ندارد، زيرا اين خطبه مربوط به خوف از غير خدا و غم دنياى مادى است. لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام *** اگر از جور غم عشق تو داغى طلبيم در وصف دوم که مى فرمايد: «مردم از شر آنها در امانند به اين نکته اشاره مى کند که وجود آنها براى همه خير و برکت است; نه موجب درد و عذاب». در حديثى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «إنّ شَرَّ النّاسِ مَنْزِلَةً عِنْدَاللهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ مَنْ يَخافُ النّاسُ شَرَّهُ; بدترين مردم در پيشگاه خدا در روز قيامت کسى است که مردم از شر او ترسان باشند».(19) در وصف سوم مى فرمايد : جسم آنها نحيف است. البتّه نحيف نه به آن معنا که امروز در فارسى ما از آن مى فهميم، بلکه به معناى لاغر است که از يکسو نشانه زهد و پارسايى و روزه گرفتن و از سوى ديگر دلالت بر چابکى و آمادگى براى انجام وظايف الهى دارد. در هر حال اين وصف مانند بعضى از اوصاف ديگر همواره استثنايى دارد که بعضى از افرادى که بر حسب ساختمان جسمانى لاغر نيستند، در صف پرهيزکاران هستند. در وصف چهارم اشاره به نيازهاى محدود آنها شده است; نه همچون دنيا پرستان زراندوز که مانند جهنم هر چه بيابند باز هم «هل من مزيد» مى گويند. به يقين روح قناعت و حاجات خفيف، انسان را از بسيارى از گناهان در امان مى دارد و فکر او را براى پيمودن راه حق راحت تر مى کند و همان گونه که امام(عليه السلام) در يکى از گفتارهاى کوتاه و پرمعنوى فرموده، سبکبار مى شوند و ملحق مى گردند.(20) در حديث ديگرى مى خوانيم: امام صادق(عليه السلام) وارد حمام شد. صاحب حمام به آن حضرت عرض کرد : اجازه مى دهيد براى شما حمام را قُرُق کنيم. فرمود : «لا إِنَّ الْمُؤْمِنَ خَفيفُ الْمَؤُونَةِ; نه، مؤمن خفيف المؤونة است (و زندگى ساده و بى تکلّفى دارد)».(21) در پنجمين وصف اشاره به مقام عفت آنها مى کند و روح آنها را عفيف مى شمارد، همان عفتى که انسان را وادار به چشم پوشى از هوا و هوس و گناه مى کند و به تعبير ديگر هواپرستى و گناه در نظر آنها بى رنگ مى شود، به گونه اى که از مشاهده صحنه هاى زشت و آلوده متنفر مى شوند. در کلمات قصار نهج البلاغه مى فرمايد : «مَا الْمُجاهِدُ الشَّهيدُ في سَبيلِ اللهِ بِأَعْظَمَ اَجْراً مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ ; لَکادُ الْعَفيفُ أنْ يَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلائِکَةِ; پاداش کسانى که در راه خدا جهاد کنند و شهيد شوند، بيشتر از کسى که قادر (بر گناه و حرام و اعمال ناشايست) شود و عفت و پاکدامنى پيشه کند، نيست; نزديک است که فرد پاکدامن و عفيف، فرشته اى از فرشتگان الهى شود». چرا چنين نباشد در حالى که در ميدان جهاد اکبر بر دشمن خطرناکى همچون هواى نفس و شيطان غالب شده است. سپس در وصف مهم ديگرى از پرهيزگاران مى فرمايد : «آنها براى مدتى کوتاهى در اين جهان صبر و شکيبايى پيشه کردند و به دنبال آن آسايشى طولانى نصيبشان شد. اين تجارتى پر سود است که پروردگارشان براى آنها فراهم ساخته است»; (صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً. تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ). صبر و شکيبايى خواه در مسير طاعت باشد يا در برابر وسوسه هاى گناه و يا در مقابل مصيبت، از صفات برجسته پرهيزگاران است. هيچ کس به هيچ هدف مهمى خواه مادى باشد يا معنوى، بدون صبر و استقامت نمى رسد و اگر انسان اين صفت را از دست دهد دين و ايمان و شرف و آبروى او به خطر خواهد افتاد و به همين دليل در عبارت ديگرى از مولا صبر، نسبت به ايمان همچون سر نسبت به بدن شمرده شده است: «وَ عَلَيْکُمْ بِالصَّبْرِ فَإِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الاْيمانِ کَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ».(22) در حديثى که مرحوم کلينى در کافى از امام باقر(عليه السلام) نقل مى کند، مى خوانيم: «اَلْجَنَّةُ مَحْفُوفَةٌ بِالْمَکارِهِ وَ الصَّبرِ، فَمَنْ صَبَرَ عَلَى الْمَکارِهِ فِى الدُّنْيا دَخَلَ الْجَنَّةَ; وَ جَهَنَّمُ مَحْفُوفَةٌ بِاللَّذاتِ وَ الشَّهَواتِ فَمَن أَعْطى نَفْسَه لَذَّتَها وَ شَهْوَتَها دَخَلَ النّارَ; بهشت در لابه لاى ناملايمات و شکيبايى پيچيده شده، پس آن کس که در دنيا در برابر ناملايمات شکيبايى کند (و از وسوسه هاى گناه و شهوات صرف نظر نمايد) داخل بهشت مى شود و جهنم در لابه لاى لذّات و شهوات گناه آلود پيچيده شده، پس هر کس نفس خود را در برابر اينگونه لذات و شهوات آزاد بگذارد، داخل آتش مى شود».(23) امام در جمله هاى بالا اين کار را; يعنى صبر و شکيبايى کوتاه مدت در برابر نيل به سعادت دراز مدت را تجارتى پرسود مى شمرد که با لطف الهى براى پرهيزکاران فراهم شده است. قرآن مجيد مى گويد: «(إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ کِتَابَ اللهِ وَأَقَامُوا الصَّلوةَ وَأَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَعَلاَنِيَةً يَرْجُونَ تِجَارَةً لَّنْ تَبُورَ); کسانى که کتاب الهى را تلاوت مى کنند و نماز را بر پا مى دارند واز آنچه به آنان روزى داده ايم پنهان و آشکار، انفاق مى کنند، تجارتى (پر سود و) بى زيان و خالى از کساد را اميد دارند».(24) نيز مى فرمايد : «هنگامى که مؤمنان صالح و صابر مى خواهند وارد بهشت شوند، در آستان بهشت، فرشتگان به آنها سلام و درود مى گويند که: «(سَلامٌ عَلَيْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ); سلام بر شما به جهت صبر و استقامتتان».(25) آنگاه در بيان دو وصف ديگر از اوصاف پرهيزکاران مى فرمايد : «دنيا (با جلوه گريهايش) به سراغ آنها آمد; ولى آنها فريبش را نخوردند و آن را نخواستند. دنيا مى رفت که آنها را اسير خود سازد ولى آنان به بهاى جان، خويش را از اسارتش آزاد ساختند»; (أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا، وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا). اشاره به اينکه دنيا با زرق و برق هايى که دارد به سراغ همه مى رود و خود را چنان مى آرايد که نفوس انسانى را به سوى خود جلب کند. آنها که ناآگاه يا هوسبازند، در دام دنيا گرفتار مى شوند; ولى پرهيزگاران که سراب بودن متاع دنيا را مى دانند، هرگز فريب آن را نمى خورند. همچنين دنيا از طريق مال و ثروت و جاه و مقام و شهوات گوناگون انسان هاى بسيارى را در دام خود اسير مى سازد و راه آزادى و نجات را بر آنها مى بندد; ولى پرهيزگاران در همان گام هاى نخستين به اين معنا پى مى برند و به بهاى جان خود را از اين اسارت رهايى مى بخشند. به راستى ما بسيارى را مى بينيم که چنان اسير مقامند که براى حفظ آن به هر گناه و جنايت و ذلّتى تن در مى دهند، و بعضى چنان اسير مال و شهوتند که براى حفظ آن همه کرامت انسانى خود را بر باد مى دهند; ولى پرهيزگاران که در خط معصومان گام بر مى دارند، حتى از جان خويش مى گذرند و فرياد «هَيْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ» سر مى دهند. *** محورهاى اين بخش از خطبه: اين بخش از خطبه که در آن قريب بيست صفت از صفات پرهيزکاران آمده، عمدتاً بر چند محور دور مى زند; ايمان فوق العاده پرهيزکاران، ايمانى که در سر حد شهود و مشاهده عالم ماوراى طبيعت است. مسئله بى اعتنايى به زرق و برق دنيا و عدم اسارت در چنگال هوا و هوسها و شهوات، جوياى علم و دانش بودن، پرهيز از هرگونه گناه مخصوصاً آلودگيهاى زبان، تواضع و فروتنى و عدم آزار خلق. اگر در برنامه پرهيزکاران جز همين فراز نبود براى اينکه از اينها انسان کاملى بسازد، کافى بود تا چه رسد به اين که بخشهاى بعدى خطبه نيز به آن ضميمه گردد. صفات مزبور، صفاتى جدا و بيگانه از يکديگر نيست، بلکه همه با هم پيوسته است و برنامه اى جامع براى سالکان الى الله و کسانى که طالب قرب به خدا هستند، تشکيل مى دهد. آن کسى که ايمان او به حدى رسيده که گويى آينده هاى دور را مى بيند و از پشت پرده ضخيم طبيعت، بهشت و جهنم را مشاهده مى کند، طبيعى است که ماسوى الله در چشم او کوچک شود، فريب زرق و برق دنيا را نخورد، و در برابر خلق متواضع باشد و آزارش به کسى نرسد. اکنون اين سؤال پيش مى آيد که اين ايمان شهودى چگونه تحصيل مى شود و اين هماى سعادت بر سر چه کسى خواهد نشست؟ پاسخ اين سؤال را با تشبيهات روشن مى شود; آيينه قلب تا زنگار هوا و هوس دارد، چهره حقيقت در آن منعکس نمى شود و تا انسان در سياه چال طبيعت زندانى است به آسمان حقيقت پرواز نمى کند و تا گرد و غبار فضاى اطراف او را پر کرده، جمال دل آراى يار را هر چند به او نزديک باشد، نمى بيند و چه زيبا مى گويد، حافظ: تو کز سراى طبيعت نمى روى بيرون *** کجا به کوى طريقت گذر توانى کرد جمال يار ندارد نقاب و پرده، ولى *** غبار ره بنشان تا نظر توانى کرد*** پی نوشت: 1. احزاب، آيه 70 و 71 . 2. «اقتصاد» از ريشه «قصد» به معناى ميانه روى است و اعتدال در هر چيزى را شامل مى شود. 3. اعراف، آيه 26 . 4. فرقان، آيه 47 . 5. بقره، آيه 187 . 6. تحف العقول، بخش سخنان امام باقر(عليه السلام)، ص 218 . 7. نهج البلاغه، کلمات قصار، 140 . 8. وسائل الشيعة، کتاب الجهاد، ابواب جهاد النفس، باب 28، حديث 2. 9. «غضّوا» از ماده «غضّ» بر وزن «خزّ» چنان که در بالا آمد در اصل به معناى کم يا کوتاه کردن است ; هنگامى که در مورد چشم به کار مى رود به معناى فروافکندن چشم است يعنى سر به زير انداختن و نگاه نکردن است و «غمض» به معناى فروبستن و چشم را برهم گذاردن است. 10. الکافى، جلد 2، صفحه 80، باب اجتناب المحارم، حديث 2 . 11. ميزان الحکمة، جلد 4، صفحه 551 نقل از بحارالانوار، جلد 78، صفحه 109 . 12. «رخاء» و «رخوه» در اصل به معناى سستى و نرمى است و هنگامى که در مورد زندگى به کار رود به معناى زندگى توأم با آرامش و آسايش و وسعت است. 13. الکافى، جلد 2، صفحه 60، باب الرضا بالقضاء، حديث 1 . 14. بحارالانوار، جلد 13، صفحه 412 . 15. نهج البلاغه، خطبه 224 . 16. اين حديث را مرحوم کلينى در باب حقيقة الايمان (الکافى، جلد 2، صفحه 52) آورده است. مرحوم علامه مجلسى نيز در بحارالانوار، جلد 67، صفحه 174 از کتاب محاسن، اين حديث را نقل کرده است. 17. بحارالانوار، جلد 69، صفحه 70 . 18. يونس، آيه 62 . 19. کنزالعمال، جلد 3، صفحه 502، حديث شماره 7613 . 20. نهج البلاغه، خطبه 21 . 21. وسائل الشيعة، جلد 1، صفحه 381، ابواب آداب دخول الحمام، باب 22، حديث 3 . 22. نهج البلاغه، کلمات قصار، 82 . 23. الکافى، جلد 2، صفحه 89، باب الصبر، حديث 7 . 24. فاطر، آيه 29 . 25. رعد، آيه 24 .  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 3، صفحه 757-754 پس از اين امير مؤمنان (ع) به شرح غرض خود در اين خطبه كه بيان احوال پرهيزگاران است پرداخته و آنان را بطور مجمل و فشرده توصيف، و فرموده است: فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل يعنى: پرهيزگاران كسانى هستند كه همه فضيلتهايى را كه مايه اصلاح و تهذيب نيروى علم و عمل است در خويشتن گرد آورده اند، سپس به ترتيب و تفصيل اين فضيلتها مى پردازد:  1-  «منطقهم الصّواب»:  درستى گفتار فضيلتى است كه ناشى از رعايت عدالت در زبان است، و عبارت از اين است كه: انسان در جايى كه بايد سخن بگويد، سكوت نكند كه در صورت خاموشى كوتاهى كرده، و در آن جا كه بايد خاموشى گزيند سخن نگويد كه در صورت خلاف، زياده روى كرده است بلكه هر سخن را در جاى خود بگويد، و هر نكته را در آن جا كه سزاوار است بازگو كند، و اين عدالت در زبان، اخصّ از راستگويى و صدق گفتار است، زيرا ممكن است انسان چيزى را كه گفتن آن سزاوار نيست بگويد و راست هم گفته باشد.  2-  «و ملبسهم الإقتصاد»:  ميانه روى در پوشاك فضيلتى است كه از مراعات عدالت در لباس نشأت مى گيرد، بنا بر اين او لباسى نمى پوشد كه وى را در زمره اسرافكاران و ناز پروردگان در آورد، و چيزى بر تن نمى كند كه بيرون از عرف زاهدان و پارسايان بوده، و او را در جرگه فرومايگان و خسيسان وارد سازد.  3- «و مشيهم التّواضع»:  فروتنى ملكه اى است از شاخه هاى عفّت، و عبارت از عدالت در حفظ حدّ وسط صفت ذلّت پذيرى و خوى تكبّر و برتريجويى است، و رفتار متواضعانه مستلزم آرامش و وقارى است كه برخاسته از فروتنى نفس پرهيزگاران است.  4-  از آنچه خداوند حرام فرموده است چشم پوشيده اند: اين صفت نتيجه عفّت و خويشتندارى است.  5-  گوشها را وقف شنيدن دانش سودمند كرده اند: اين فضيلتى است كه در نتيجه مراعات عدالت در نيروى شنوايى به دست مى آيد، دانشهاى سودمند عبارت است از علوم الهى و آنچه بدان مربوط مى شود و موجب به كمال رسيدن قواى نظرى و فكرى و نيز موجب تكميل نيروى عملى انسان است كه همان حكمت عملى مى باشد، چنان كه پيش از اين شرح داده ايم.  6-  حال آنها در برابر سختى و بلا همان گونه است كه در هنگام خوشى و رفاه است: يعنى در برابر نزول بلا و مشكلات نوميد نمى شوند، و بر اثر نعمت و آسايش مغرور و سرمست نمى گردند بلكه در هر دو حال شكر گزارند. موصول الّذي صفت مصدر محذوفى است و ضميرى كه به آن بر مى گردد نيز حذف شده است تقدير جمله اين است كه: نزّلت كالنّزول الّذي نزّلته في الرّخاء، و ممكن است مراد از الّذى، الّذين باشد كه نون آن حذف شده است، چنان كه در قرآن كريم آمده است: «كالّذِى خَاضُوْا» كه در اين صورت حال پرهيزگاران در هنگام نزول بلا به حال كسانى كه در خوشى و رفاهند تشبيه شده، و در هر دو صورت معنا يكى است. 7-  اشتياق آنها به ثوابهاى الهى و بيم آنها از عذابهاى او به حدّى است كه اگر اجل و عمر آدمى از جانب خداوند مكتوب و معيّن نبود جان در تن آنها قرار و آرام نمى گرفت: روشن است كه اگر اين شوق و ترس به سر حدّ ملكه برسد موجب دوام كوشش در عمل و اعراض از دنيا خواهد بود، و چون منشأ اين دو حالت تصوّر عظمت خالق است و به اندازه اين تصوّر، هيبت و اهميّت وعد و وعيد او دانسته مى شود، لذا قوّت خوف و رجا بسته به ميزان درك عظمت خداوند است، و بايد دانست كه خوف و رجا دو در بزرگ از درهاى بهشت است.  8-  «عظم الخالق في أنفسهم»:  خداوند در نظر آنان بزرگ است، درك عظمت حقّ تعالى بر حسب انگيزه ها و جاذبه هايى است الهى كه انسان را به سوى معرفت و محبّت او سوق مى دهد، و تفاوتى كه در ادراك عظمت بى پايان او ميان انسانها وجود دارد به سبب تفاوتى است كه در ميزان معرفت و محبّت خلايق نسبت به او موجود است و به نسبت درجه درك عظمت اوست كه كوچكى و زبونى هر چه جز خداست تصوّر، و در برابر چشم باطن جلوه گر مى شود.  فرموده است: «فهم و الجنّة كمن رآها... تا معذّبون».  اين سخن اشاره به اين است كه مرد خدا اگر چه با جسم خود در اين جهان است ليكن با چشم دل احوال بهشت و خوشبختيهاى آن را مى بيند، و چگونگى دوزخ و بدبختيهاى آن را مشاهده مى كند آن چنان كه گويا با چشم سر بهشت را ديده و در آن متنعّم شده، و دوزخ را با چشمان خود مشاهده كرده و در آن معذّب گشته است. اين پايه از ايمان را مرتبه عين اليقين گويند، و درجه شدّت اشتياق پرهيزگاران به بهشت و بيم آنان از آتش دوزخ بر حسب همين مرتبه از يقين و ايمان است.  9-  «قلوبهم محزونة»:  اندوه دلهاى آنان نتيجه غلبه ترس از عذاب خداست.  10-  «شرورهم مأمونة»:  اين كه مردم از شرّ آنان در امانند، به اين سبب است كه منشأ همگى شرارتها و بديها دوستى دنيا و زخارف آن است، و مردان خدا از اين بر كنارند.  11-  «أجسادهم نحيفة»:  علّت لاغرى و نزارى اجساد مؤمنان، بسيارى روزه داشتن و بيدارى، و خشونت خوراك و پوشاك و دورى جستن از خوشيهاى دنياست.  12-  «حاجاتهم خفيفة»:  نيازهاى آنان اندك است زيرا پرهيزگاران از خوراك و پوشاك و ديگر لوازم زندگى دنيا به اندازه اى كه ضرورت دارد بسنده كرده اند، و اين حدّ اقلّ نياز است.  13-  «أنفسهم عفيفة»:  ملكه عفّت جنبه فضيلت نيروى شهوانى است و عبارت از حدّ وسط ميان خاموشى شعله شهوت، و بر افروختگى آن است كه فجور گفته مى شود و هر دو زشت و از رذائل به شمارند.  14-  در برابر ناگواريها و سختيهاى زندگانى دنيا، و ترك خوشيها و لذّتهاى آن شكيبا، و در روبرو شدن با آزار مردم بردبارند، و مى دانيم شكيبايى عبارت از ايستادگى انسان در برابر نفس امّاره است تا اين كه به لذّات زشت و ناروا كشانيده و آلوده نشود، و اين كه فرموده است مدّتى كوتاه شكيبايى كردند و در پس آن به آسايشى طولانى رسيدند براى اين است كه رغبت شنوندگان را به صبر در مشكلات برانگيزد، منظور از راحت طولانى سعادتى است كه در بهشت حاصل مى شود، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً».  فرموده است: «تجارة مربحة»:  واژه تجارت را، براى اعمال شايسته و فرمانبردارى آنان از اوامر الهى استعاره فرموده است، وجه مناسبت اين است كه پرهيزگاران با اعمال و عبادات خود خوشيهاى دنيا را با لذّتهاى آخرت معاوضه كرده اند، واژه ربح كه در عبارت آمده ترشيح اين استعاره و بيانگر برترى و ارزشمندتر بودن لذّات آخرت نسبت به خوشيهاى دنياست كه پرهيزگاران به آنها پشت پا زده اند، و روشن است كه دست يافتن به چنين داد و ستد پرسودى به توفيقات و عنايات الهى وابسته است كه اسباب آن را فراهم، و آنان را براى عمل در اين راه آماده سازد.  15-  دنيا آنان را خواهان است ليكن آنان آن را نمى خواهند، اين سخن به زهد حقيقى پرهيزگاران اشاره دارد، و زهد ملكه اى است از فروع عفّت، و مدلول اين گفتار كنايه است بر اين كه آنان شايستگى احراز مقامات دنيوى مانند وزارت و قضاوت و سرورى و بزرگى را دارا هستند و در موقعيّتى قرار دارند كه اگر بخواهند اين مقامات به آنها مى رسد، و نيز احتمال دارد كه مقصود از دنيا اهل دنياست و اين مضاف حذف شده باشد.  16-  دنيا آنان را به اسارت خود در آورده ليكن آنان جان خود را فديه داده و از قيد آن رها شده اند، اين گفتار گوياى اين معناست كه هر كس دنيا را پس از آلودگى و بهره گيرى از خوشيهاى آن ترك، و از آن كناره گيرى كند، و راه فرمانبردارى خدا را در پيش گيرد، خود را از آثار بد اعمال گذشته خويش كه همچون غلّ به گردن او در آمده است آزاد مى سازد، واژه أسر (اسارت) براى غلبه و سلطه آثار اعمال بر نفس، و كلمه فديه براى روگردانيدن از خوشيهاى دنيا و در پيش گرفتن راه خدا استعاره شده است.  اين كه در جمله أرادتهم الدّنيا و لم يريدوها با واو، و در عبارت ففدوا أنفسهم منها با فاء عطف شده براى اين است كه همچنان كه ممكن است انسان پس از رو آوردن دنيا به او، زهد پيشه كند و از او روى گرداند گاهى هم از نخست و پيش از آن كه دنيا روى خوشى به او نشان دهد از آن كناره گيرى مى كند و زهد را بر مى گزيند چنان كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است: «كسى كه آخرت را بزرگترين مقصد خود قرار دهد خداوند او را به مقصودش مى رساند و دنيا نيز به او مى رسد در حالى كه خوار و سر كوفته باشد». بنا بر اين در جمله «و لم يريدوها» عطف با «فا» نيكو نبوده امّا در جمله «ففدوا» چون فديه دادن جز پس از اسارت انجام نمى گيرد با فاء عطف داده شده است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 108 فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل، منطقهم الصّواب، و ملبسهم الإقتصاد، و مشيهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم، نزلت أنفسهم منهم في البلاء كالّذي نزلت في الرّخاء، و لو لا الأجل الّذي كتب اللّه لهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثّواب و خوفا عن العقاب. عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها فهم فيها معذّبون، قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة، و أجسادهم نحيفة، و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيفة، صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة، تجارة مربحة يسّرها لهم ربّهم، أرادتهم الدّنيا فلم يريدوها، و أسرتهم ففدوا أنفسهم منها.اللغة:و (الاقتصاد) ضدّ الافراط و (صغر) من باب شرف و فرح صغارة و صغرا و صغرا و صغرانا أى حقر و انحطّ قدره فهو صغير كحقير لفظا و معنا.الاعراب:و قوله: نزلت أنفسهم منهم في البلاء كالّذي نزلت في الرّخاء، اختلف الشّراح في اعراب قوله كالذي، فقال الشارح المعتزلي تقدير الكلام من جهة الاعراب: نزلت أنفسهم منهم في حال البلاء نزولا كالنزول الذي نزلت منهم في حال الرّخاء، فموضع كالّذي نصب لأنّه صفة مصدر محذوف، و الذي الموصول قد حذف العايد اليه و هو الهاء في نزلته كقولك: ضربت الّذي ضربت أى ضربت الذي ضربته.و تبعه على ذلك الشّارح البحراني حيث قال: و الّذي خلقه مصدر محذوف و الضمير العايد إليه محذوف أيضا، و التقدير: نزلت كالنّزول الّذى نزلته في الرّخاء ثمّ احتمل وجها آخر و قال: تشبيه [نزلت أنفسهم منهم في البلاء كالّذي نزلت في الرّخاء] و يحتمل أن يكون المراد بالذي الذين فحذف النّون كما في قوله تعالى  كَالَّذِي خاضُوا و يكون المقصود تشبيههم حال نزول أنفسهم منهم في البلاء بالّذين نزلت أنفسهم منهم في الرّخاء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 112 و قال بعضهم: إنّه لا بدّ من تقدير مضاف لأنّ تشبيه الجمع بالواحد لا يصحّ، أى كلّ واحد منهم إذا نزلت في البلاء يكون كالرّجل الذي نزلت نفسه في الرّخاء و نحوه قوله تعالى  «مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ..» .أقول: و أنت خبير بأنّ هذه كلّها تكلّفات يأبي عنها الذّوق السّليم مضافا إلى ما فى الوجه الاخر الذي احتمله البحراني و كذلك الوجه الأخير الذي حكيناه عن بعضهم أنّ المنساق من ظاهر كلامه عليه السّلام تشبيه إحدى حالتى المتّقين بحالتهم الاخرى لا تشبيههم بغيرهم من أهل الرّخاء.ثمّ بعد الغضّ عن ذلك و البناء على ما ذكر فلا حاجة في تصحيح تشبيه الجمع بالمفرد إلى تأويل ما هو المفرد ظاهرا بالجمع و المصير إلى حذف النون كما تمحّله الأوّل، أو تأويل الجمع بالمفرد بالمصير إلى تقدير المضاف كما تجشّمه الاخر، لجواز تقدير موصوف الذي لفظ الرّهط و الجمع و نحوهما ممّا يكون مفردا لفظا و جمعا في المعنى، و يكون المعنى نزلت أنفسهم منهم في البلاء كالرّهط أو الجمع الذي نزلت نفسهم منهم في الرّخاء.قال نجم الأئمة بعد ما قال بأنه قد يحذف نون الذين مستشهدا بقول الشاعر:و إنّ الّذي حانت بفيح دمائهم          هم القوم كلّ القوم يا امّ خالد    و يجوز في هذا أن يكون مفردا وصف به مقدّر مفرد اللّفظ مجموع المعني أى و انّ الجمع الّذى و انّ الجيش الّذى كقوله تعالى «مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نارا» فحمل على اللّفظ أى الجمع الّذى استوقد نارا، ثمّ قال: بنورهم فحمل على المعني و لو كان في الاية مخفّفا من الّذين لم يجز إفراد الضّمير العايد إليه و كذا قوله تعالى «وَ الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ» و هذا كثير أعني ذكر الّذي مفردا موصوفا به مقدّر مفردا للّفظ مجموع المعنى و أمّا حذف النّون من الّذين فهو قليل، انتهى.و بعد ذلك كلّه فالأقرب عندي أن يجعل الّذى مصدريّا بأن يكون حكمه حكم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 113 ماء المصدريّة كما ذهب اليه يونس و الأخفش في قوله سبحانه  «ذلِكَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللَّهُ عِبادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا» أى ذلك تبشير اللّه و كذلك قالا في قوله تعالى  «كَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ كانُوا...» و على هذا فيكون المعني: نزلت أنفسهم منهم فى البلاء مثل نزولها في الرّخاء و هذا لا تكلّف فيه أصلا.و قوله: تجارة مربحة، بالرّفع على أنّه خبر محذوف المبتدأ، أى تجارتهم تجارة مربحة، و في بعض النسخ بالنصب على المصدر أى اتّجروا تجارة.المعنى:و انما فرّع عليه السّلام هذه الجملة على ما سبق و عقّبه بها لتكون توطئة و تمهيدا بقوله (فالمتّقون فيها هم أهل الفضايل) يعني أنّ معايش الخلق فى الدّنيا لما كانت بحسب تقسيم اللّه سبحانه و اقتضاء حكمته اقتضى العناية الالهية و النظم الأصلح فى حقّ المتّقين بمقتضى كونهم من أهل السبق و القربى أن يكون عيشهم فى الدّنيا بخلاف معايش ساير الخلق و يكون حركاتهم و سكناتهم و حالاتهم وراء حالات أبناء الدّنيا، فاتّصفوا بالفضايل النفسانية و تزيّنوا بمكارم الأخلاق و محامد الأوصاف الّتي فصّلها عليه السّلام بالبيان البديع و التفصيل العجيب.اولها أنّ (منطقهم الصواب) و هو ضدّ الخطاء يعنى أنهم لا يسكتون عما ينبغي أن يقال فيكونون مفرّطين، و لا يقولون ما ينبغي أن يسكت عنه فيكونون مفرطين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 117 و يحتمل أن يراد به خصوص توحيد اللّه تعالى و تمجيده و الصّلاة على نبيّه و به فسّر في قوله سبحانه  «لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً». (و) الثاني أنّ مجاز (توسع) (ملبسهم الاقتصاد) أى التوسّط بين الافراط و التفريط، و في الاسناد توسّع يعنى أنّ لباسهم ليس بثمين جدا مثل لباس المترفين المتكبّرين، و لا بذلة كلباس أهل الابتذال و الخسّة و الدّنائة بل متوسّط بين الأمرين. (و) الثالث أنّ (مشيهم التواضع) و فى الاسناد أيضا توسّع، يعنى أنهم لا يمشون على وجه الأشر و البطر و الخيلاء لنهى اللّه سبحانه عن المشى على هذا الوجه فى قوله  «وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا» و أمره بخلافه فى قوله  «وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ».و قد روى فى الكافي عن عمرو بن أبي المقدام عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: فيما أوحى اللّه عزّ و جلّ إلى داود: كما أنّ أقرب الناس من اللّه المتواضعون كذلك أبعد الناس من اللّه المتكبّرون. (و) الرابع أنهم (غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم) امتثالا لأمره تعالى به فى قوله  «قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِكَ أَزْكى لَهُمْ»  أى يغضّوا أبصارهم عما لا يحلّ لهم النظر اليه.و فى الوسائل من الكافى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام كلّ عين باكية يوم القيامة إلّا ثلاثة أعين: عين غضّت عن محارم اللّه، و عين سهرت في طاعة اللّه، و عين بكت في جوف اللّيل من خشية اللّه. (و) الخامس أنّهم (وقفوا أسماعهم على العلم النافع لهم) في الدّنيا و الاخرة الموجب لكمال القوّة النظرية و الحكمة العمليّة، و أعرضوا عن الاصغاء إلى اللّغو و الأباطيل كالغيبة و الغناء و الفحش و الخناء و نحوها، و قد وصفهم اللّه سبحانه بذلك في قوله  «وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ» و في قوله  «وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً».و السادس أنّهم (نزلت أنفسهم منهم في البلاء كالّذى نزلت في الرّخاء) يعني منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 118 أنّهم موطّنون أنفسهم على ما قدّره اللّه في حقّهم من الشدّة و الرّخاء و السّراء و الضّراء و الضّيق و السّعة و المنحة و المحنة و محصّله وصفهم بالرّضاء بالقضاء.روى في الكافي عن ابن سنان عمّن ذكره عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قلت له: بأيّ شيء يعلم المؤمن بأنّه مؤمن؟ قال عليه السّلام: بالتسليم للّه و الرّضا فيما ورد عليه من سرور أو سخط.و فى رواية أخرى فيه عنه عليه السّلام قال: رأس طاعة اللّه الصّبر و الرّضا عن اللّه فيما أحبّ العبد أو كره، و لا يرضى عبد عن اللّه فيما أحبّ أو كره إلّا كان خيرا له فيما أحبّ أو كره.و عن محمّد بن عذافر عن أبيه عن أبي جعفر عليه السّلام قال: بينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في بعض أسفاره إذ لقيه ركب فقالوا: السّلام عليك يا رسول اللّه، فقال: ما أنتم؟ فقالوا: نحن المؤمنون يا رسول اللّه، قال: فما حقيقة ايمانكم؟ قالوا: الرّضا بقضاء اللّه، و التفويض الى اللّه، و التسليم لأمر اللّه، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: علماء حكماء كادوا أن يكونوا من الحكمة أنبياء، فان كنتم صادقين فلا تبنوا ما لا تسكنون، و لا تجمعوا ما لا تأكلون، و اتّقوا اللّه الّذى إليه ترجعون. (و) السابع أنه (لو لا الأجل الّذى كتب اللّه لهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثواب و خوفا من العقاب) و هو إشارة إلى غاية نفرتهم عن الدّنيا و فرط رغبتهم إلى الاخرة لما عرفوا من عظمة وعده و وعيده، يعني أنّهم بكليّتهم متوجّهون إلى العقبى مشتاقون إلى الانتقال إليها شدّة الاشتياق، لا مانع لهم من الانتقال إلّا الاجال المكتوبة و عدم بلوغها غايتها.روى في الوسائل من الكافي عن أبي حمزة قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: من عرف اللّه خاف اللّه و من خاف اللّه سخت نفسه عن الدّنيا.و الثامن أنّه (عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم) علما منهم بأنّه سبحانه موصوف بالعظمة و الكبرياء و الجلال غالب على الأشياء كلّها، قادر قاهر عليها، و انّ كلّ من سواه مقهور تحت قدرته داخر ذليل في قيد عبوديّته، فهو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 119 سبحانه عظيم السلطان عظيم الشأن و غيره أسير في ذلّ الامكان مفتقر اليه لا يقدر على شيء إلّا باذنه.و أشار عليه السّلام بهذا الوصف إلى شدّة يقين المتّقين و غاية توكّلهم و أنّ اعتصامهم في جميع امورهم به و توكلهم عليه و أنهم لا يهابون معه ممّن سواه.روى في الكافي عن أبى بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ليس شيء إلّا و له حدّ قال: قلت: جعلت فداك فما حدّ التوكّل؟ قال: اليقين، قلت: فما حدّ اليقين؟قال: ألّا تخاف مع اللّه شيئا.و عن مفضل عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: أوحى اللّه عزّ و جلّ إلى داود: ما اعتصم بي عبد من عبادى دون أحد من خلقي عرفت ذلك من نيّته ثمّ تكيده السماوات و الأرض و من فيهنّ الّا جعلت له المخرج من بينهنّ، و ما اعتصم عبد من عبادى بأحد من خلقي عرفت ذلك من نيّته إلّا قطعت أسباب السماوات من يده و أسخت الأرض من تحته و لم ابال بأيّ واد هلك، هذا.و لما ذكر في الوصف السابع شدّة اشتياق المتّقين إلى الجنّة و خوفهم من العقاب أتبعه بقوله  (فهم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون و هم و النار كمن قد رآها و هم فيها معذّبون) إشارة إلى أنهم صاروا فى مقام الرّجاء و الشوق إلى الثواب و قوّة اليقين بحقايق وعده سبحانه بمنزلة من رأى بحسّ بصره الجنّة و سعادتها، فتنعّموا فيها و التذّوا بلذائذها، و فى مقام الخوف من النار و العقاب و كمال اليقين بحقايق وعيده تعالى بمنزلة من شاهد النّار و شقاوتها فتعذّبوا بعذابها و تألّموا بالامها.و محصّله جمعهم بين مرتبتي الخوف و الرّجاء و بلوغهم فيه إلى الغاية القصوى، و هي مرتبة عين اليقين كما قال عليه السّلام مخبرا عن نفسه. لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا، و هذه المرتبة أعني مرتبة عين اليقين مقام جليل لا يبلغه إلّا الأوحدي من النّاس.و قد روى في الكافي عن إسحاق بن عمّار قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم صلّى بالنّاس الصبح فنظر إلى شاب في المسجد و هو يخفق و يهوى برأسه مصفرّا لونه قد نحف جسمه و غارت عيناه في رأسه، فقال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 120 كيف أصبحت يا فلان؟ قال: أصبحت يا رسول اللّه موقنا، فعجب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من قوله و قال: إنّ لكلّ يقين حقيقة فما حقيقة يقينك؟ فقال: إنّ يقيني يا رسول اللّه هو الّذى أحزنني و أسهر ليلى و أظمأ هو اجرى فعزفت نفسي عن الدّنيا و ما فيها حتّى كأنّي أنظر إلى عرش ربّي و قد نصب للحساب و حشر الخلايق لذلك و أنا فيهم، و كانّي أنظر إلى أهل الجنّة يتنعّمون في الجنّة و يتعارفون على الأرائك يتكئون، و كأنّى أنظر إلى أهل النّار و هم فيها معذّبون مصطرخون، و كأنّى الان أسمع زفير النّار يدور فى مسامعى، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: هذا عبد نوّر اللّه قلبه بالايمان ثمّ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم له: الزم ما أنت عليه، فقال الشّاب: ادع اللّه لى يا رسول اللّه أن ارزق الشهادة معك، فدعا له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فلم يلبث أن خرج في بعض غزوات النّبي فاستشهد بعد تسعة نفر و كان هو العاشر.و قد مرّ هذا الحديث فى شرح الخطبة المأة و الثالثة عشر، و رويناه هنا أيضا لاقتضاء المقام كما هو ظاهر.و التاسع أنّ (قلوبهم محزونة) لما غلب عليهم من الخوف.روى فى الكافى عن معروف بن خربوز عن أبي جعفر عليه السّلام قال: صلّى أمير المؤمنين عليه السّلام بالناس الصبح بالعراق فلما انصرف و عظهم فبكى و أبكاهم من خوف اللّه ثمّ قال: أما و اللّه لقد عهدت أقواما على عهد خليلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أنهم ليصبحون و يمسون شعثا غبرا خمصا بين أعينهم كركب المعزى يبيتون لربّهم سجّدا و قياما، يراوحون بين أقدامهم و جباههم، و يناجون فى فكاك رقابهم من النار، و اللّه لقد رأيتهم مع هذا و هم خائفون مشفقون.و فيه عن أبى حمزة عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام قال: صلّى أمير المؤمنين عليه السّلام الفجر و لم يزل فى موضعه حتّى صارت الشمس على قدر رمح و أقبل على الناس بوجهه فقال: و اللّه لقد أدركت أقواما يبيتون لربّهم سجدا و قياما يخالفون بين جباههم و ركبهم كأنّ زفير النار فى آذانهم، إذا ذكر اللّه عندهم مادوا كما يميد الشجر كأنّما القوم باتوا غافلين، قال عليه السّلام: ثمّ قام فما رئي ضاحكا حتّى قبض. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 121 (و) العاشر أنّ (شرورهم مأمونة) لأنّ مبدء الشرور و المفاسد كلّها و رأس كلّ خطيئة هو حبّ الدّنيا، و المتّقون زاهدون فيها معرضون عنها مجانبون عن شرّها و فسادها. (و) الحادى عشر أنّ (أجسادهم نحيفة) لا تعاب أنفسهم بالصيام و القيام و قناعتهم بالقدر الضرورى من الطعام. (و) الثاني عشر أنّ (حاجاتهم خفيفة) لاقتصارهم من حوائج الدّنيا على ضروريّاتها و عدم طلبهم منها أكثر من البلاغ. (و) الثالث عشر أنّ (أنفسهم عفيفة) أى مصونة عن المحرّمات لكسرهم سورة القوّة الشهويّة.روى في الوسائل من الكافى عن منصور بن حازم عن أبي جعفر عليه السّلام قال: ما من عبادة أفضل عند اللّه من عفّة فرج و بطن.و عن عبد اللّه بن ميمون القداح عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: كان أمير المؤمنين عليه السّلام يقول: ما من عبادة أفضل من عفّة بطن و فرج و الرابع عشر أنّهم (صبروا أياما قصيرة أعقبتهم) تلك الأيّام القصيرة (راحة طويلة) يعنى أنهم صبروا فى دار الدّنيا على طوارق المصائب و على مشاق الطاعات و عن لذّات المعاصى بل احتملوا جميع مكاره الدّنيا و استعملوا الصبر فى جميع أهوالها فأوجب ذلك السعادة الدائمة فى الدّار الاخرة.و يدلّ على ذلك ما رواه فى الكافى عن حمزة بن حمران عن أبى جعفر عليه السّلام قال: الجنّة محفوفة بالمكاره و الصبر، فمن صبر على المكاره فى الدّنيا دخل الجنّة، و جهنّم محفوفة باللّذات و الشهوات فمن أعطى نفسه لذّتها و شهوتها دخل النار.و فيه عن أبي حمزة الثمالي قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: من ابتلى من المؤمنين ببلاء فصبر عليه كان له مثل أجر ألف شهيد.و فيه عن العزرمي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: سيأتي على النّاس زمان لا ينال فيه الملك إلّا بالقتل و التّجبّر، و لا الغنى إلّا بالغصب و البخل، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 122 و لا المحبّة إلّا باستخراج الدّين و اتباع الهوى، فمن أدرك ذلك الزّمان فصبر على الفقر و هو يقدر على الغنى، و صبر على البغضة و هو يقدر على المحبّة، و صبر على الذّل و هو يقدر على العزّ آتاه اللّه ثواب خمسين صدّيقا ممّن صدّق بي، هذا و في وصف أيّام الصبر بالقصر و الرّاحة بالطول تحريص و ترغيب اليه، و أكّد ذلك بقوله استعاره مرشحة (تجارة مربحة) استعار لفظ التجارة لاكتسابهم الرّاحة في مقابل الصبر، و رشّح بلفظ الرّبح.و كونها مربحة باعتبار قصر مدّة الصّبر على المكاره و طول مدّة الرّاحة و فناء الشّهوات الدّنيويّة و اللّذائذ النّفسانيّة و بقاء السّعادات الاخرويّة مضافة إلى خساسة الاولى في نفسها و حقارتها، و نفاسة الثّانية و شرافتها.و أكّد ثالثا بقوله  (يسّرها لهم ربّهم) يعني أنّ فوزهم بتلك النّعمة العظمى و السّعادة الدّائمة قد حصل بتوفيق اللّه سبحانه و تأييده و لطفه، ففيه ايماء إلى توجّه العناية الرّبانيّة إليهم و شمول الألطاف الالهيّة عليهم و إلى كونهم بعين رحمة اللّه و كرامته و الخامس عشر أنّهم (أرادتهم الدّنيا فلم يريدوها) أى أرادت عجوزة الدّنيا أن تفتنهم و تغرّهم و أن يتزوّجوا بها، فأعرضوا عنها و زهدوا فيها بما كانوا يعرفونه من حالها و أنّها قتّالة غوّالة ظاهرة الغرور كاسفة النّور يونق منظرها و يوبق مخبرها قد تزيّنت بغرورها و غرّت بزينتها لا تفي بأحد من أزواجها الباقية كما لم تف بأزواجها الماضية. (و) السادس عشر أنّ الدّنيا (أسرتهم ففدوا أنفسهم منها) الأشبه أن يكون المراد بقوله: أسرتهم، هو الاشراف على الاسر، يعني أنّهم بمقتضى المزاج الحيواني و القوى النّفسانيّة الّتي لهم كاد أن تغرّهم الدّنيا فيميلوا إليها و يقعوا في قيد اسره و سلسلة رقيّته، لكنّهم نظروا إليها بعين البصيرة و عرفوها حقّ المعرفة و غلب عقلهم على شهوتهم فرغبوا عنها و زهدوا فيها و أعرضوا عن زبرجها و زخارفها، فالمراد بفداء أنفسهم منها هو الاعراض عن الزّخارف الدّنيويّة، فكأنّهم بذلوا تلك الزّخارف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 123 لها و خلصوا أنفسهم منها.و إنّما أتى بالواو في قوله: أرادتهم الدّنيا و لم يريدوها، و بالفاء في قوله: و أسرتهم ففدوا أنفسهم منها، لعدم التّرتيب بين الجملتين المتعاطفتين فى القرينة السّابقة، بخلاف هذه القرينة فانّ الفدية مترتّبة على الاسر كما لا يخفى.الترجمة:پس پرهيز كاران در دنيا ايشانند أهل فضيلتها، گفتار ايشان راست و درست، و لباس ايشان حدّ وسط است، و رفتار ايشان تواضع و فروتنى است، پوشيده اند چشمهاى خود را از چيزى كه خدا حرام كرده برايشان، و واداشته اند گوشهاى خود را بر شنيدن علم منفعت بخشنده از براى ايشان، نازل شد نفسهاى ايشان از ايشان در بلا و شدّت مثل نزول آنها در رفاه و فراخى- يعنى ايشان رضا بقضا دارند و شاكرند بطيب نفس به آن چه كه در حقّ ايشان مقدّر شده- اگر نبود أجل معيّنى كه نوشته شده است از براى ايشان هر آينه قرار نمى گرفت روحهاى ايشان در بدنهاى ايشان لحظه از جهت اشتياق بثواب و ترسيدن از عقاب.بزرگ شد خالق تعالى در پيش نفسهاى ايشان پس كوچك شد ما سواى خالق در نظر ايشان پس حال ايشان با بهشت حال كسى است با رأى العين ديده باشد او را پس در آنجا بناز و نعمت گذرانده باشد، و حال ايشان با جهنم حال كسى است كه ديده باشد آنرا پس در آنجا معذّب باشد- يعنى ايشان در امر بهشت و جهنم اعتقاد يقيني دارند بمنزله مشاهده-.قلبهاى ايشان غمگين و محزونست و مردم از شرهاى ايشان آسوده و ايمنند، و بدنهاى ايشان لاغر و ضعيف، و حاجت و خواهشات ايشان سبك و خفيف، نفسهاى ايشان با عفت است، صبر و تحمل كردند بر زحمات چند روز كوتاه كه عاقبت آن راحت و آسايش دراز گرديد، تجارت با منفعتى است كه ميسر ساخت از براى ايشان پروردگار ايشان. خواست ايشان را دنيا پس نخواستند ايشان دنيا را، و اسير كرد ايشان را دنيا پس دادند نفسهاى خودشان از دنيا- يعني بمقتضاى شهوت و غضب جبلى انسانى كه در ايشان بود نزديك بود كه ايشان مفتون دنيا باشند و أسير شهوات نفسانيه آن شوند و ليكن ايشان بمقتضاى قوّه عقلانيه ترك لذايذ دنيويه كرده خودشان را از قيد اسيرى دنيا خلاص نمودند-.  
بخش ۳ : شب پرهیزکاران [منبع]

أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ، تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا، يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ؛ فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ، رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ؛ وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ، أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ؛ فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ، مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ، يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ.

التَّرْتِيل : خواندن قرآن بطور شمرده و با تأنى. 
يَسْتَثِيرُون : «استثار السّاكن»، يعنى چيز ساكنى را به حركت در آوردن، مقصود اين است كه متقين با قرائت انديشمندانه قرآن، نيروى فكر خود را (كه دواى هر دردى است) به حركت وامى دارند. 
زَفِير : صداى زبانه هاى آتش. 
شَهِيق : صداى شديد شعله هاى آتش. 
حَانُونَ عَلَى اوْسَاطِهِم : خود را خم ميكنند، در اينجا چگونگى ركوع آنها را در نماز، توصيف ميكند. 
مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ : صورتهايشان را بر زمين مى گسترند، «مفترش»، گسترنده پهن كننده. 
فَكاكُ رِقَابِهِم : آزادى گردنهايشان.  
تَرتيل : آرام آرام و شمرده خواندن 
يَستَثيرون : زير و رو ميكنند، بر مى انگيزند 
رَكَنوا : اعتماد و تمايل ميكنند 
تَطَلّع : گردن دراز كردن براى ديدن چيزى 
أصغَوا : گوش فرا مى دهند 
زَفير : صداى اول شعله ورى آتش 
شَهيق : صداى بلند 
حَنوا : خم نموده اند 
فَكاك : آزاد نمودن، گشودن از بند  
۲. شب پرهيزكاران 
پرهيزكاران در شب بر پا ايستاده مشغول نمازند، قرآن را جزء جزء و با تفكّر و انديشه مى خوانند، با قرآن جان خود را محزون و داروى درد خود را مى يابند. وقتى به آيه اى برسند كه تشويقى در آن است، با شوق و طمع بهشت به آن روى آورند، و با جان پر شوق در آن خيره شوند، و گمان مى برند كه نعمت هاى بهشت برابر ديدگانشان قرار دارد، و هر گاه به آيه اى مى رسند كه ترس از خدا در آن باشد، گوش دل به آن مى سپارند، و گويا صداى بر هم خوردن شعله هاى آتش، در گوششان طنين افكن است، پس قامت به شكل ركوع خم كرده، پيشانى و دست و پا بر خاك ماليده، و از خدا آزادى خود را از آتش جهنّم مى طلبند. 
چون شب شود (براى نماز) برپا ايستاده آيات قرآن را با تأمّل و انديشه مى خوانند، و با خواندن و تدبّر در آن خود را اندوهگين مى سازند، و بوسيله آن به درمان درد خويش كوشش دارند (از خواندن و عمل بقرآن چاره رهائى از عذاب و سختى رستخيز را مى جويند)، پس هرگاه به آيه اى برخورند كه بشوق آورده و اميدوارى در آن است (پاداش نيكوكارى را بيان ميكند) بآن طمع مى نمايند و با شوق بآن نظر ميكنند مانند آنكه پاداشى كه آيه از آن خبر مى دهد در برابر چشم ايشان است و آنرا مى بينند، و هرگاه به آيه اى برخورند كه در آن ترس و بيم است (از كيفر بد كارى سخن مى گويد) گوش دلشان را بآن مى گشايند چنانكه گويا شيون و فرياد (اهل) دوزخ در بيخ گوشهايشان است، و (در پيشگاه الهىّ براى ركوع) قدشان را خم ميكنند، و (براى سجود) پيشانيها و كفها و زانوها و اطراف قدمهاشان را بروى زمين مى گسترانند، از خداى تعالى آزادى خويش را (از عذاب رستخيز) درخواست مى نمايند. 
اما شبها، همچنان برپاى ايستاده اند تا جزء جزء كتاب خدا را بخوانند. مى خوانند و آرام و با تأنّى و تدبّر مى خوانند. به هنگام خواندنش خود را اندوهگين مى سازند و داروى درد خويش از آن مى جويند. چون به آيتى رسند كه در آن بشارتى باشد، بدان ميل كنند و در آن طمع بندند و چنانكه گويى در برابر چشمانشان جاى دارد، جانهاشان به شوق ديدار سر مى كشد و چون به آيتى رسند كه در آن وعيد عذاب باشد گوش دل بدان مى سپارند و پندارند كه اكنون بانگ جوش و خروش جهنم در گوششان پيچيده است. در برابر پروردگارشان ميان خم كرده اند و پيشانى و كف دست و زانو و نوك پاى بر زمين نهاده اند و از خداوند تعالى مى طلبند كه آزاديشان بخشد. 
اما شب هنگام بر پاى خود (به نماز) مى ايستند و آيات قرآن را شمرده و با تدبر مى خوانند، به وسيله آن، جان خويش را محزون مى سازند و داروى درد خود را از آن مى طلبند. هنگامى که به آيه اى مى رسند که در آن، تشويق است (تشويق به پاداشهاى بزرگ الهى در برابر ايمان و عمل صالح) با اشتياق فراوان بر آن تکيه مى کنند و چشم جانشان با علاقه بسيار در آن خيره مى شود و گويى آن بشارت را در برابر چشم خود مى بينند و هنگامى که به آيه اى مى رسند که بيم و انذار در آن است (انذار در برابر گناهان) گوشهاى دل خويش را براى شنيدن آن باز مى کنند و گويى فريادها و ناله هاى زبانه هاى آتش دوزخ در درون گوششان طنين انداز است! آنها قامت خود را در پيشگاه خدا خم مى کنند (و به رکوع مى روند) و پيشانى و کف دست ها و سر زانوها و نوک انگشتان پا را (به هنگام سجده) بر زمين مى گسترانند و آزادى خويش را از پيشگاه خداوند متعال درخواست مى کنند.
امّا شب هنگام راست بر پايند، و قرآن را جزء جزء با تأمّل و درنگ بر زبان دارند، و با خواندن آن اندوهبارند، و در آن خواندن داروى درد خود را به دست مى آرند. و اگر به آيه اى گذشتند كه تشويقى در آن است، به طمع بيارمند و جانهاشان چنان از شوق برآيد كه گويى ديده هاشان بدان نگران است، و اگر آيه اى را خواندند كه در آن بيم دادنى است، گوش دلهاى خويش بدان نهند، آنسان كه پندارى بانگ بر آمدن و فروشدن آتش دوزخ را مى شنوند. -با ركوع- پشتهاى خود را خمانيده اند و -با سجود- پيشانيها و پنجه ها و زانوها و كناره هاى پا را بر زمين گسترانيده، از خدا مى خواهند گردنهاشان را بگشايد -و از آتش رهاشان نمايد-. 
به هنگام شب براى عبادت برپايند، در حالى كه اجزاى قرآن را شمرده و سنجيده تلاوت كنند، خود را به آيات قرآن اندوهگين ساخته، و داروى دردشان را از آن برگيرند. و چون به آيه اى بشارت دهنده بگذرند به مورد بشارت طمع كنند، و روحشان از روى شوق به آن خيره گردد، و گمان برند كه مورد بشارت در برابر آنهاست. و چون به آيه اى بگذرند كه در آن بيم داده شده گوش دل به آن دهند، و گمان برند شيون و فرياد عذاب بيخ گوش آنان است. قامت به ركوع خم كرده اند، به وقت سجده پيشانى و دست و زانو و انگشتان پا بر زمين مى گذارند، و از خداوند آزادى خود را از عذاب مى طلبند. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 555-551  برنامه شبانه پرهيزکاران امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به ذکر برنامه شبانه پرهيزکاران مى پردازد و انگشت بر جزئيات آن مى نهد و راه را براى پيمودن جهت همگان هموار مى سازد و مى فرمايد: «اما در شب بر پاى خود (به نماز) مى ايستند و آيات قرآن را شمرده و با تدبر تلاوت مى کنند. به وسيله آن، جان خويش را محزون مى سازند و داروى درد خود را از آن مى طلبند»; (أَمَّا اللَّيْلُ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ، تَالِينَ لاَِجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلاً. يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ(1) بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ). اين جمله ممکن است اشاره به تلاوت قرآن در نماز شب باشد، زيرا قرآن را در حال قيام و بعد از سوره حمد نماز مى خوانند و نيز ممکن است اين دو جداى از هم باشد; يعنى به هنگام شب هم به نماز بر مى خيزند و هم تلاوت قرآن دارند. شايان ذکر است که امام روش قرآن خواندن پرهيزکاران را در عبارت کوتاه و پرمعنايى بيان کرده است ; اوّلا قرآن را به صورت «ترتيل» مى خوانند و معناى «ترتيل» شمرده خواندن و تأمل در مفاهيم آيات است. افزون بر اين مى فرمايد: آنها خود را کاملا مخاطب قرآن مى دانند، از بشارات قرآن، شاد و از انذارهاى قرآن در اندوه فرو مى روند و داروى همه دردهاى اخلاقى و معنوى خود را در جاى جاى آيات قرآن جستجو مى کنند که هم طبيب است و هم داروساز. سپس در تشريح اين معنا مى فرمايد : «هنگامى که به آيه اى مى رسند که در آ ن تشويق است (تشويق به پاداش هاى بزرگ الهى در برابر ايمان و عمل صالح) با اشتياق فراوان بر آن تکيه مى کنند و چشم جانشان با علاقه بسيار در آن خيره مى شود و گويى آن بشارت را در برابر چشم خود مى بينند»; (فَإِذَا مَرُّوا بِآيَة فِيهَا تَشْوِيقٌ رَکَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً، وَ تَطَلَّعَتْ(2) نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً، وَ ظَنُّوا أَنَّها نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ). آرى! آنها قرآن را سرسرى نمى خوانند و همان گونه که در بالا گفته شد خود را مخاطبان واقعى آن مى دانند; بشارت هاى الهى آتش شوق را در دل هاى آنها شعله ور مى سازد و آنچه را در آخرت است در اين دنيا با چشم دل مى بينند و همين امر انگيزه آنها در برنامه «سير الى الله» است. «و نيز هنگامى که به آيه اى مى رساند که بيم و انذار در آن است (انذار در برابر گناهان) گوش هاى دل خويش را براى شنيدن آن باز مى کنند و گويى فريادها و ناله هاى زبانه هاى آتش دوزخ در درون گوششان طنين انداز است»; (وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَة فِيهَا تَخْوِيفٌ أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ، وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ(3) جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ). آرى ايمان آنها به مرحله شهود رسيده و حقايق عالم غيب و جهان آخرت را با چشم مى بينند و با همه وجودشان لمس مى کنند و هر گاه خواندن آيات قرآن بدين گونه باشد بهترين وسيله تربيت انسانهاست. در يکى از سخنان مولا آمده است: «ألا لا خَيْرَ فى قِراءَة لَيْسَ فيها تَدَبُّرٌ ألا لا خَيْرَ فى عِبادَة لَيْسَ فِيها تَفَقُّهٌ ; آگاه باشيد تلاوتى که در آن تدبّر نيست منشأ خير و برکتى نيست و عبادتى که در آن فهم و آگاهى نباشد، خيرى ندارد».(4) در حديث ديگرى از امام سجاد(عليه السلام) آمده است: «آياتُ الْقُرْآنِ خَزائِنُ فَکُلَّما فُتِحَتْ خَزينَةٌ يَنْبَغى لَکَ اَنْ تَنْظُرَ ما فيها; آيات قرآن گنجينه هاى الهى است هر گاه گنجينه اى گشوده شود، سزاوار است با دقّت در آن نظرافکنى (و از گوهرهاى گرانبهايش بهره گيرى)».(5) از آنجا که امام(عليه السلام) در جمله هاى قبل کيفيّت نماز پرهيزکاران را در حال قيام بيان فرمود که با تلاوت آيات قرآن و توأم با خضوع و خشوع و تدبّر و حضور قلب همراه است، در جمله هاى بعد به بيان دو رکن ديگر; يعنى رکوع و سجود مى پردازد و مى فرمايد: «آنها قامت خود را در پيشگاه خدا خم مى کنند (و به رکوع مى روند) و پيشانى و کف دستها و سر زانوها و نوک انگشتان پا را (به هنگام سجده) بر زمين مى گسترانند و آزادى خويش را از پيشگاه خداوند متعال درخواست مى کنند»; (فَهُمْ حَانُونَ(6) عَلَى أَوْسَاطِهِمْ(7)، مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ(8) وَ أَکُفِّهِمْ وَ رُکَبِهِمْ، وَ أَطْرَافِ(9) أَقْدَامِهِمْ، يَطْلُبُونَ إِلَى اللّهِ تَعَالَى فِي فَکَاکِ(10) رِقَابِهِمْ). تعبيراتى که امام(عليه السلام) درباره رکوع و سجود بيان فرموده، تعبيرات زيبا و جالبى است که انسان را به عمق اين عبادات آشناتر مى سازد; خم شدن در پيشگاه خدا و فرش کردن پيشانى و دست و پاها بر زمين در برابر عظمت او با توجه و حضور قلب، دنيايى از معنويت را به همراه دارد و جالب اين که هدف نهايى آن را آزادسازى گردنها از زنجير اسارت بيان فرموده است; آيا تنها آزاد ساختن از اسارت در چنگال آتش دوزخ است يا آزادسازى از هر گونه اسارت در چنگال هواى نفس و شيطان و انسانهاى شيطان صفت؟ تعبير امام، مطلق است و همه را شامل مى شود، هر چند در دعاها يا روايات، کراراً ديده شده که بعد از «فِکاکَ رَقَبَة» واژه «مِنَ النّارِ» ذکر مى شود. آرى! آزادى انسان تنها در بندگى خداست، هم در دنيا و هم در آخرت و ناپرهيزکاران اسير چنگال هوا و هوس و شيطان و مال و ثروت و مقام و شهوت اند. آنچه امام(عليه السلام) در اين فراز درباره پرهيزگاران بيان فرموده در واقع برگرفته از صفاتى است که قرآن مجيد در بخش آخر سوره فرقان درباره «عباد الرحمان» بيان کرده است. آنجا که مى فرمايد: «(وَالَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِيَاماً * وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا کَانَ غَرَاماً); کسانى که شبانگاه براى پروردگارشان سجده و قيام مى کنند و کسانى که مى گويند، پروردگارا! عذاب جهنّم را از ما برطرف گردان که عذابش سخت و پر دوام است».(11)***نكته:امام عليه السلام بعد از اوصاف ويژه اى كه براى پرهيزكاران در ابتداى اين خطبه بيان كرده، به برنامه شبانه روزانه آنها اشاره مى كند، برنامه اى كه مملوّ از درس هاى سعادت است.نخست برنامه شبانه آنها را شرح مى دهد كه به طور كامل در جهت خودسازى و قرب به خدا پيش مى روند.اساس اين برنامه را در دو چيز ذكر مى كند:1- نماز با حضور قلب كامل، نمازى كه معراج مؤمن و نردبان ترقّى و «قُرْبانُ كُلُّ تَقِىٍّ» و سبب قرب پرهيزكاران در دادگاه خدا و نهى كننده از فحشا و منكر است.2- تلاوت قرآن در نماز و خارج نماز در دل شب، در سكوت مطلق و شرايطى كه هيچ چيز مانع از حضور در محضر قرآن نيست، همراه با تدبّر در جاى جاى قرآن، به گونه اى كه خود را مخاطب آيات ثواب و عقاب بداند، سرنوشت بهشتيان و دوزخيان را در لابه لاى آياتش با چشم خود ببيند، از معارفش درس بياموزد، از مواعظش پند بگيرد و از احكامش برنامه زندگى بسازد.به يقين چنين نماز و تلاوت قرآنى در دل شب آنها را آنگونه تربيت مى كند كه به هنگام روز بتوانند برنامه هاى سازنده و درخشان خود را به نحو احسن اجرا كنند و برنامه روزانه آنها در بخش بعد خواهد آمد.***پی نوشت: 1. «يستثيرون» از ريشه «ثور» بر وزن «غور» و «ثوران» بر وزن «فوران» در اصل به معناى به هيجان آمدن و «استثارة» به معناى به هيجان درآوردن است و در جمله بالا به معناى جستجوگرى در آيات قرآن براى يافتن داروى بيماريهاى اخلاقى و معنوى است. 2. «تطلعت» از طلوع گرفته شده و «تطلع» به معناى سرکشيدن براى يافتن چيزى است. 3. «زفير» و «شهيق» : «زفير» در اصل به معناى بازدم (بيرون فرستادن نفس) و «شهيق» به معناى دَم (فرو بردن نفس) است; ولى بعضى گفته اند: «زفير»، بيرون فرستادن نفس توأم با فرياد کشيدن و «شهيق» فرو بردن نفس توأم با ناله است. 4. بحارالانوار، جلد 92، صفحه 211 . 5. الکافى، جلد 2، کتاب فضل القرآن، باب فى قرائته، حديث 2 . 6. «حانون» از ريشه «حنو» به معناى پيچيدن و دو لا کردن چيزى است، بنابراين «حانون» جمع «حانى» به معناى کسى است که کمر خود را خم مى کند. ماده انحنا از همين ريشه گرفته شده است. 7. «اوساط» جمع «وسط» در اينجا به معناى کمر است. 8. «جباه» جمع «جبهه» يعنى پيشانى. 9. «اطراف» جمع «طرف» به معناى کرانه و نوک هر چيزى را مى گويند و در اينجا، يعنى نوک انگشتان که در موقع سجده بر زمين مى گذارند. 10. «فکاک» و «فک» به معناى رها ساختن و آزاد نمودن و جدا کردن است. 11. فرقان، آيه 64 و 65 .  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 3، صفحه 757 «أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم... تا آذانهم»،  اين گفتار اشاره به اين است كه پرهيزگاران نفس امّاره خود را به وسيله عبادات رام و فرمانبردار مى گردانند، همچنين بيانگر اين است كه چگونه آنان در برابر قرآن به هيجان آمده و درمان دردهاى خود را از آن مى جويند، و با به كار بستن ترتيل و شمرده و خوب خواندن آن، مقاصد قرآن را درك مى كنند، اين كه فرموده است هنگام تلاوت آيات عذاب، دلهاى خود را قرين غم و اندوه مى سازند، اين از جمله چاره جوييها و درمان طلبيهايى است كه از قرآن براى دردهاى خود مى كنند، زيرا درد انسان نادانى و ديگر صفات زشت مورد عمل اوست، و داروى نادانى، دانايى، و درمان خويهاى نكوهيده، به دست آوردن صفات پسنديده اى است كه در جهت مخالف آنها قرار دارد، از اين رو آنان با تلاوت قرآن كريم دل را قرين اندوه ساخته، و ترس خود را در برابر آيات عذاب الهى كه بر ضدّ غفلت و سرگرمى به امور دنياست برانگيخته، و با حصول آگاهى درد نادانى خويش را درمان مى كنند، زيرا هر صفتى را كه قرآن فضيلت دانسته و به آن تشويق كرده، براى صفت ضدّ آن كه زشت و ناپسنديده است درمان است، بقيّه اين گفتار در باره چگونگى محزون كردن دل و به شوق آوردن آن است.  فرموده است: «فهم حانون على أوساطهم»،  اين سخن در باره چگونگى ركوع پرهيزگاران است.  فرموده است: «مفترشون لجباههم... تا أقدامهم»،  اين گفتار اشاره به كيفيّت سجود آنان دارد و اعضاى هفتگانه سجده را ذكر مى كند.  فرموده است: «يطّلبون... تا رقابهم»،  اشاره به خواستى است كه پرهيزگاران در اين عبادتهاى خود دارند.  
منهاج البراعه (خوئی)أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم تالين لأجزاء القرآن يرتّلونه ترتيلا يحزّنون به أنفسهم و يستثيرون به دواء دائهم، فإذا مروّا باية فيها تشويق ركنوا إليها طمعا، و تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، و ظنّوا أنّها نصب أعينهم، و إذا مرّوا باية فيها تخويف أصغوا إليها مسامع قلوبهم، و ظنّوا أنّ زفير جهنّم و شهيقها في أصول آذانهم، فهم حانون على أوساطهم، مفترشون لجباههم، و أكفّهم و ركبهم و أطراف أقدامهم، يطلبون إلى اللّه تعالى في فكاك رقابهم.اللغة:و (ثار) ثورا و ثورانا أى هاج و أثار الغبار و استثاره هيّجه. و (تطلّع) الى وروده استشرف و (صغى) إلى الشيء كرضى مال إليه و أصغى اليه سمعه أى أماله نحوه و (حنيت) العود حنوا و حناء عطفته فانحنى و تحنّى، و حنت الناقة على ولدها حنوا عطفت و يقال لكلّ ما فيه اعوجاج من البدن كعظم اللّحى و الضلع و نحوهما الحنو بالكسر و الفتح.الاعراب:و قوله: أمّا الليل فصافون، بالنصب على الظرف، و الناصب، إما لتضمّنها معني الفعل أو الخبر كما في نحو قولك: أما اليوم فأنا ذاهب و أمّا إذا قلت اما في الدّار فزيد، فالعامل هو أما لا غير كما فى قولهم أما العبيد فذو عبيد، أى مهما ذكرت العبيد فهو ذو عبيد، هذا.و يروى بالرّفع على الابتداء فيحتاج إلى العايد في الخبر أى صافّون أقدامهم فيها و قوله: تالين حال من فاعل صافّون أو من الضمير المجرور بالاضافة في أقدامهم: و الأول أولى، و جملة يرتّلونه حال من فاعل تالين، و في بعض النسخ يرتّلونها، فالضمير عايد إلى أجزاء القرآن، و نصب أعينهم بنصب النصب على الظرفية، و يروى بالرّفع على أنه خبر انّ و المصدر بمعني المفعول.و قوله: يطلبون إلى اللّه في فكاك رقابهم، تعدية الطلب بحرف الجرّ أعني إلى لتضمينه معني التضرع و في للظرفية المجازية، أى يتضرّعون إليه سبحانه في فكاك رقابهم.و أما ما قاله الشارح المعتزلي من أنّ الكلام على الحقيقة مقدّر فيه حال محذوفة يتعلّق بها حرف الجرّ أى يطلبون الى اللّه سائلين فى فكاك رقابهم لأنّ طلبت لا يتعدّى بحرف الجرّ فليس بشىء لأنّ تأويل الطلب بالسؤال لا ينهض باثبات ما رامه كما لا يخفى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 123 المعنى:و السابع عشر اتّصافهم بالتهجّد و قيام الليل و إليه أشار بقوله  (أمّا الليل فصافّون أقدامهم) فيها للصّلاة علما منهم بما فيه من الفضل العظيم و الأجر الخطير و قد مدح اللّه القيام فيها و القائمين في كتابه الكريم بقوله  «سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ».قال الصّادق عليه السّلام في تفسيره: هو السّهر في الصّلاة و بقوله  «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ» و قال تعالى أيضا إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِيلًا».قال الصّادق عليه السّلام فيه قيام الرّجل عن فراشه يريد به وجه اللّه تعالى عزّ و جلّ لا يريد به غيره.و كفى فى فضله ما رواه في الفقية عن جابر بن إسماعيل عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السّلام أنّ رجلا سأل عليّ بن أبي طالب عن قيام اللّيل بالقرآن، فقال عليه السّلام ابشر:من صلّى من الليل عشر ليلة مخلصا ابتغاء ثواب اللّه قال اللّه لملائكته: اكتبوا لعبدي هذا من الحسنات عدد ما انبت في الليل من حبّة و ورقة و شجرة و عدد كلّ قصبة و خوص و مرعى.و من صلّى تسع ليلة أعطاه اللّه عشر دعوات مستجابات و أعطاه اللّه كتابه بيمينه.و من صلّى ثمن ليلة أعطاه اللّه أجر شهيد صابر صادق النّية و شفّع في أهل بيته.و من صلّى سبع ليلة خرج من قبره يوم يبعث و وجهه كالقمر ليلة البدر حتى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 124 يمرّ على الصراط مع الامنين و من صلّى سدس ليلة كتب من الأوابين و غفر له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر.و من صلّى خمس ليلة زاحم إبراهيم خليل الرّحمن في قبّته.و من صلّى ربع ليلة كان في أوّل الفائزين حتى يمرّ على الصراط كالريح العاصف و يدخل الجنة بلا حساب.و من صلّى ثلث ليلة لم يلق ملكا إلّا غبطه لمنزلته من اللّه و قيل ادخل من أىّ أبواب الجنة شئت.و من صلّى نصف ليلة فلو اعطى ملؤ الأرض ذهبا سبعين ألف مرّة لم يعدل جزاه و كان له بذلك عند اللّه أفضل من سبعين رقبة يعتقها من ولد إسماعيل عليه السّلام.و من صلّى ثلثي ليلة كان له من الحسنات قدر رمل عالج أدناها حسنة أثقل من جبل احد عشر مرّات.و من صلّى ليلة تامّة تاليا لكتاب اللّه راكعا و ساجدا و ذاكرا اعطى من الثواب ما أدناه يخرج من الذنوب كما ولدته امّه، و يكتب له عدد ما خلق اللّه من الحسنات و مثلها درجات و يثبت النّور في قبره و ينزع الاثم و الحسد من قلبه، و يجار من عذاب القبر و يعطى براءة من النّار و يبعث من الامنين، و يقول الربّ لملائكته يا ملائكتي انظروا إلى عبدى أحيا ليله ابتغاء مرضاتي اسكنوه الفردوس و له فيها مأئة ألف مدينة فى كلّ مدينة جميع ما تشتهى الأنفس و تلذّ الأعين و لم يخطر على بال سوى ما أعددت له من الكرامة و المزيد و القربة، هذا.و لما وصف قيامهم بالصّلاة في اللّيل أشار إلى قراءتهم و وصف قراءتهم تفصيلا بقوله  (تالين لأجزاء القرآن) فانّ البيوت الّتي يتلى فيها القرآن تضيء لأهل السّماء كما تضيء الكواكب لأهل الأرض كما روى في غير واحد من الأخبار و تكثر بركتها و تحضرها الملائكة و تهجرها الشّياطين كما رواه في الكافي عن ابن القداح عن أبي عبد اللّه عليه السّلام عن أمير المؤمنين عليه السّلام. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 125 (يرتّلونه ترتيلا) قال في مجمع البحرين: التّرتيل في القرآن التّأني و تبيين الحروف بحيث يتمكّن السّامع من عدّها.و فى الكافي عن عبد اللّه بن سليمان قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلًا» قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام: بيّنه تبيانا و لا تهذّه هذّ الشّعر، و لا تنثره نثر الرّمل، و لكن افزعوا قلوبكم القاسية و لا يكن همّ أحدكم آخر السّورة.و فى مجمع البحرين عن أمير المؤمنين عليه السّلام: ترتيل القرآن حفظ الوقوف و بيان الحروف، و فسّر الوقوف بالوقف التامّ و هو الوقوف على كلام لا تعلّق له بما بعده لا لفظا و لا معنا، و بالحسن و هو الّذي له تعلّق، و فسّر الثاني بالاتيان بالصّفات المعتبرة عند القراءة من الهمس و الجهر و الاستعلاء و الاطباق.و عن الصّادق عليه السّلام الترتيل أن تتمكث فيه و تحسن به صوتك، و إذا مررت باية فيها ذكر الجنة فاسأل اللّه الجنة، و إذا مررت باية فيها ذكر النار فتعوّذ باللّه من النار.و قوله عليه السّلام  (يحزنون به أنفسهم) أى يقرؤنه بصوت حزين.روى في الكافي عن ابن أبي عمير عمّن ذكره عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ القرآن نزل بالحزن فاقرءوه بالحزن.و فى الوسائل من الكافي عن حفص قال: ما رأيت أحدا أشدّ خوفا على نفسه من موسى بن جعفر عليهما السّلام و لا أرجى للناس منه، و كانت قراءته حزنا، فاذا قرء فكأنه يخاطب إنسانا.و قوله: (و يستثيرون به دواء دائهم) الظاهر أنّ المراد بدائهم هو داء الذّنوب الموجب للحرمان من الجنّة و الدّخول في النّار، و بدوائه هو التّدبّر و التفكّر الموجب لقضاء ما عليهم من الحقّ و سؤال الجنّة و طلب الرّحمة و المغفرة و التعوّذ من النّار عند قراءة آيتي الوعد و الوعيد.كما أوضحه و شرحه بقوله  (فاذا مرّوا باية فيها تشويق) إلى الجنّة (ركنوا) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 126 أى مالوا و اشتاقوا (إليها طمعا و تطلعت) أى أشرفت (نفوسهم إليها شوقا و ظنّوا أنّها نصب أعينهم) أى أيقنوا أنّ تلك الاية أى الجنّة الموعودة بها معدّة لهم بين أيديهم و إنما جعلنا الظنّ بمعني اليقين لما قد مرّ من اتّصافهم بعين اليقين و أنهم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون. (و إذا مرّوا باية فيها تخويف) و تحذير من النار (أصغوا) أى أمالوا (إليها مسامع قلوبهم و ظنّوا) أى علموا (أنّ زفير جهنّم و شهيقها) أى صوت توقدها (فى اصول آذانهم) أو المراد زفير أهلها و شهيقهم، و الزّفير إدخال النفس و الشهيق إخراجه، و منه قيل: إنّ الزّفير أوّل الصوت و الشهيق آخره، و الزّفير من الصّدر و الشهيق من الحلق، و كيف كان فالمراد أنهم و النار كمن قد رآها فهم فيها معذّبون.و محصل المراد أنّ المتّقين يقرؤن القرآن بالتّرتيل و الصوت الحسن الحزين و يشتدّ رجاؤهم عند قراءة آيات الرّجا و خوفهم عند تلاوة آيات الخوف.روى في الوسائل عن الشيخ عن البرقي و ابن أبي عمير جميعا عن بعض أصحابنا عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ينبغي للعبد إذا صلّى أن يرتّل في قراءته فاذا مرّ باية فيها ذكر الجنّة و ذكر النار سأل اللّه الجنة و تعوّذ باللّه من النار، و إذا مرّ بيا أيها الناس و يا أيها الّذين آمنوا يقول لبّيك ربّنا.و عنه عن عثمان بن عيسى عن سماعة قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام ينبغي لمن قرء القرآن إذا مرّ باية فيها مسألة أو تخويف أن يسأل عند ذلك خير ما يرجو و يسأل العافية من النار و من العذاب.و فيه عن الكليني عن الزّهرى في حديث قال: كان عليّ بن الحسين عليهما السّلام إذا قرء مالك «ملك» يوم الدّين يكرّرها حتى يكاد أن يموت، هذا.و لما ذكر عليه السّلام وصف قيامهم و قراءتهم أشار إلى ركوعهم بقوله  (فهم حانون) أى عاطفون (على أوساطهم) يعني أنّهم يحنون ظهرهم فى الرّكوع أى يميلونه في استواء من رقبتهم و من ظهرهم من غير تقويس.و أشار إلى سجودهم بقوله  (مفترشون لجباههم واه كفّهم و ركبهم و أطراف أقدامهم) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 127 أى باسطون لهذه الأعضاء السبعة في حالة السجدة على الأرض قال سبحانه  «وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً».قال في مجمع البيان روى أنّ المعتصم سأل أبا جعفر محمّد بن عليّ بن موسى الرّضا عليه السّلام عن هذه الاية فقال عليه السّلام: هي الأعضاء السبعة التي يسجد عليها.و فى الوسائل عن الشيخ باسناده عن زرارة قال: قال أبو جعفر عليه السّلام قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: السجود على سبعة أعظم: الجبهة، و اليدين، و الرّكبتين، و الابهامين من الرّجلين، و ترغم بأنفك إرغاما أمّا الفرض فهذه السبعة و أمّا الارغام بالأنف فسنّة من النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و قوله عليه السّلام  (يطلبون إلى اللّه تعالى في فكاك رقابهم) إشارة إلى العلّة الغائيّة لهم من عباداتهم الليلية، يعنى أنهم يتضرّعون اليه سبحانه و يلحّون في فكاك رقابهم من النار و ادخالهم الجنة.الترجمة:أما حالت ايشان در شب پس صف زنندگانند بپاهاى خودشان در حالتى كه تلاوت كنندگان باشند جزئهاى قرآن را در حالتى كه نيك قرائت مى كنند آن را نيك قرائت كردنى، با تأنّى و حفظ وقوف و أداء حروف، محزون مى نمايند بسبب قراءة آن نفسهاى خودشان را، و بهيجان مى آورند با آن دواء درد خودشان را پس اگر بگذرند در اثناى قرائت آن بايه كه در آن تشويقى باشد بسوى بهشت اعتماد مى كنند بان و مايل مى شوند بسوى آن آيه از جهت طمع آن بشارت و مطلع باشد نفسهايشان بسوى آن از روى شوق و گمان كنند كه آن آيه- يعنى وعده بهشت كه مضمون آن آيه است- پيش چشم ايشان است.و اگر بگذرند بآيه كه در آن ترساندن از عذاب باشد متوجه باشند بسوى آن با گوشهاى قلبهاى خودشان، و گمان مى كنند كه صداى افروخته شدن جهنم و شيون اهل آن در بيخهاى گوشهاى ايشانست، پس ايشان خم شوندگان باشند بر كمرهاى خود، پهن سازندگان باشند مر پيشانيهاى خود را و كفهاى دست خود را و زانوهاى خود را و سرهاى پاهاى خودشان را، تضرّع مى كنند بسوى خدا در وا كردن گردنهاى ايشان را از زنجير عذاب.  
بخش ۴ : روز پرهیزکاران [منبع]

وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ، قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ، يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى، وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ؛ وَ يَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا، وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ؛ لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ، فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ؛ إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ، خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ، فَيَقُولُ أَنَا أعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي، اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ.

الْقِدَاح : جمع «قدح»، تيرهايى كه تراشيده نشده باشند. 
بَرْى : تراشيدن، يعنى خوف (از خدا) بدنهاى آنها را لاغر كرده است، آنچنان كه تير را با تراشيدن باريك و لاغر ميكنند. 
خُولِطُوا : «خولِطَ فِى عَقلِهِ»، يعنى در عقلش خللى ايجاد شد. 
وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ امْرٌ عَظِيمٌ : با امر عظيم در آميخته اند، مقصود از «امر عظيم»، در اينجا خوف شديد از خداست. 
مُشْفِقُون : ترسان و هراسان (از تقصيرات خود). 
زُكِّىَ : ستوده و مدح شد.  
بَرَأ : تراشيده و درست كرده است 
قِداح : تيرهاى تراش نشده 
خُولِط : عقلش بچيزى مخلوط شده 
زُكّىَ : ستايش شود 
۳. روز پرهيزكاران 
پرهيزكاران در روز، دانشمندانى بردبار، و نيكوكارانى با تقوا هستند كه ترس الهى آنان را چونان تير تراشيده لاغر كرده است، كسى كه به آنها مى نگرد مى پندارد كه بيمارند امّا آنان را بيمارى نيست، و مى گويد، مردم در اشتباهند در صورتى كه آشفتگى ظاهرشان، نشان از امرى بزرگ است. 
از اعمال اندك خود خشنود نيستند، و اعمال زياد خود را بسيار نمى شمارند. نفس خود را متّهم مى كنند، و از كردار خود ترسناكند. 
هرگاه يكى از آنان را بستايند، از آنچه در تعريف او گفته شد در هراس افتاده مى گويد: «من خود را از ديگران بهتر مى شناسم و خداى من، مرا بهتر از من مى شناسد، بار خدايا، مرا بر آنچه مى گويند محاكمه نفرما، و بهتر از آن قرارم ده كه مى گويند، و گناهانى كه نمى دانند بيامرز». 
و چون روز شود بردبار و دانا و نيكو كردار و پرهيزكارند، ترس (از خدا) اندامشان را لاغر كرده مانند باريكى تيرها كه تراشيده ميشود، بيننده مى پندارد كه آنها بيمارند در صورتيكه بيمارى ندارند (بلكه از بيم عذاب لاغر شده اند) و (چون سخنانى كه بآنها پى نمى برد از ايشان مى شنود) مى گويد پرت و ديوانه اند، در صورتيكه ديوانه نيستند بلكه امر بزرگى (انديشه قيامت) با ايشان آميخته شده است.
از كردار اندكشان خوشنود نمى شوند، و بسيار را بسيار نمى دانند، پس خود را (به گمان تقصير در طاعت) متّهم سازند، و از كردار خويش هراسانند (كه مبادا پسنديده نباشد).
هرگاه يكى از آنان را (به كردار نيكو) بستانيد از آنچه در باره او گفته شده مى ترسد و مى گويد: من از ديگرى بخود داناترم، و پروردگارم بمن داناتر از من است. بار خدايا آنچه مى گويند (كه موجب خودپسندى است) بر من مگير، و مرا برتر آنچه مى پندارند بگردان، و گناهان مرا كه نمى دانند ببخش. 
اما در روزها، عالمان اند، بردباران اند، نيكوكاران اند، پرهيزكاران اند. بيم خداوندشان چنان تراشيده كه تيرگران تير را بتراشند. چون بيننده اى در آنان نگرد، پندارد كه بيمارند و حال آنكه، بيمار نيستند و گويد بى شك در عقلشان خللى است. آرى، كارى بزرگشان به خود مشغول داشته. 
از اعمال خويش چون اندك باشد، ناخشنودند و چون بسيار باشد در نظرشان اندك نمايد، كه اينان پيوسته خود را متهم مى دارند و از آنچه مى كنند بيمناك اند. 
چون يكيشان را به پاكى بستايند، از آنچه در باره اش مى گويند بيمناك مى شود و مى گويد كه من خود به خويشتن آگاهترم و پروردگار من به من از من آگاهتر است. اى پروردگار من، مرا به آنچه مى گويند مؤاخذت مكن، مرا بهتر از آنچه مى پندارند بگردان و گناهان مرا كه از آن بى خبرند، بيامرز. 
پرهيزگاران به هنگام روز، دانشمندانى بردبار و نيکوکارانى با تقوا هستند، ترس و خوف (در برابر مسؤوليتهاى الهى) بدنهاى آنها را همچون چوبه هاى تير، تراشيده و لاغر ساخته است، آن گونه که بينندگان (ناآگاه) آنها را بيمار مى پندارند، در حالى که هيچ بيمارى در وجودشان نيست و گوينده (بى خبر وغافل) مى گويد: افکارشان به هم ريخته و بيمار دل اند، در حالى که انديشه اى بس بزرگ با فکر آنان آميخته است.
از اعمال اندک، خشنود نمى شوند و اعمال فراوان خود را زياد نمى شمارند، بلکه پيوسته خود را (به کوتاهى و قصور) متّهم مى سازند، و از اعمال خود نگرانند، هر گاه يکى از آنها را مدح و ستايش کنند. از آنچه درباره او گفته شده به هراس مى افتد و مى گويد : من از ديگران نسبت به خود آگاه ترم و پروردگارم به اعمال من از من آگاه تر است. بارالها! مرا به جهت نيکيهايى که به من نسبت مى دهند مؤاخذه مفرما! و مرا برتر از آنچه آنها گمان مى کنند قرار ده و گناهانى را که من دارم و آنها نمى دانند ببخش!
و امّا در روز، دانشمندانند خويشتندار، نيكوكارانند پرهيزگار، ترس آنان را چون تير پيراسته تراشيده كرده است و نزار. چون كسى بدانها نگرد، پندارد بيمارند، امّا آنان را بيمارى نيست، و گويد خردهاشان آشفته است -اما آن پريشانى را سبب ديگرى است-. موجب آشفتگى شان كارى است بزرگ. 
از كردار اندك خود خرسندى ندارند، و طاعتهاى فراوان را بسيار نشمارند. پس آنان خود را متّهم شمارند و از كرده هاى خويش بيم دارند. 
اگر يكى از ايشان را بستايند، از آنچه -در باره او- گويند بترسد، و گويد: «من خود را از ديگران بهتر مى شناسم و خداى من مرا از خودم بهتر مى شناسد. بار خدايا مرا مگير بدانچه بر زبان مى آرند، و بهتر از آنم كن كه مى پندارند، و بر من ببخشاى آن را كه نمى دانند.» 
اما به هنگام روز، بردباران و دانشمندان و نيكوكاران و پرهيزكارانند. بيم از حق جسمشان را چون تير تراشيده لاغر كرده، مردم آنان را مى بينند به تصور اينكه بيمارند، ولى بيمار نيستند، و مى گويند ديوانه اند، در حالى كه امرى عظيم آنان را بدين حال در آورده. 
به طاعت اندك خشنود نمى شوند، و طاعت زياد را زياد ندانند. بنا بر اين خود را به كوتاهى در بندگى متّهم كنند، و از عبادت خود در وحشتند. 
هرگاه يكى از آنان را تمجيد كنند از آن تمجيد بيم نموده و گويد: من از ديگران به خود آگاه ترم، و پروردگارم از خودم به من داناتر است، خداوندا، مرا به آنچه در باره ام گويند مگير، و از آنچه مى پندارند بهتر گردان، و زشتى هايى را كه از من خبر ندارند بر من ببخش. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 563-558   برنامه روزانه پرهيزکاران امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به برنامه روزانه پرهيزکاران مى پردازد (در برابر بخش گذشته که برنامه شبانه آنها را تشريح مى کرد) و در آغاز به پنج وصف از اوصاف آنها اشاره مى کند و مى فرمايد: «پرهيزگاران به هنگام روز، دانشمندانى بردبار و نيکوکارانى با تقوا هستند. ترس و خوف (در برابر مسئوليتهاى الهى) بدنهاى آنها را همچون چوبه هاى تير، تراشيده و لاغر ساخته، آن گونه که بينندگان (ناآگاه) آنها را بيمار مى پندارند در حالى که هيچ بيمارى در وجودشان نيست و گوينده (بى خبر وغافل) مى گويند: آنها افکارشان به هم ريخته و بيمار دل اند، در حالى که انديشه اى بس بزرگ با فکر آنان آميخته است (انديشه مسئوليت در برابر فرمانهاى الهى)»; (وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ، أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ. قَدْ بَرَاهُمُ(1) الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ(2) يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى، وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَض; وَ يَقُولُ: لَقَدْ خُولِطُوا(3) وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ!). اوصاف پنج گانه اى که امام(عليه السلام) در برنامه روزانه پرهيزکاران بيان فرمود، نشانه روشنى بر اين حقيقت است که پرهيزکارى مورد نظر، هرگز پرهيزگارى منفى و جداى از جامعه نيست، بلکه پرهيزگارى توأم با علم و دانش، مديريت و مسئوليت پذيرى و نيکوکارى و زندگى در دل جامعه است. «حلماء» از ماده «حلم» به گفته راغب در اصل به معناى خويشتن دارى به هنگام غصب است و از آنجا که اين حالت از عقل و خرد سرچشمه مى گيرد، اين واژه (حلم) گاه به معناى عقل و خرد نيز به کار مى رود، لذا «حليم» هم به افراد بردبار و خويشتن دار مى گويند و هم به افراد عالم و دانشمند. علماى اخلاق گفته اند که صفت «حلم» حد وسط در ميان دو صفت رذيله است; يکى تن به ذلت دادن و ديگرى افراط در غضب. به هر حال اين صفت در برخورد با جاهلان و بى خردان غالباً ظاهر مى شود، شخص حليم تا آنجا که سبب سوء استفاده نشود در برابر آنان ملايمت و مدارا به خرج مى دهد، شايد به راه آيند و دست از خيره سرى بردارند. تعبير به «علماء» منحصر به عالمانى نيست که علوم رسمى را خوانده اند، بلکه شامل افراد آگاهى مى شود که داراى معرفت بالا و قدرت درک حقايق اند. تعبير به «قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ» تنها مقصودش اين نيست که پرهيزگاران از خوف مسئوليتها لاغر اندامند، بلکه آنها بر اثر اين خوف فعاليت قوى تر و قاطع ترى در راه انجام وظيفه دارند، زيرا وقتى چوبه تير را مى تراشند براى خوردن به هدف، پرواز بهتر و نوک تيزترى دارد. تعبير به اينکه «ناظران آنها را بيمار مى پندارند» اشاره به اين است که همواره عالمان بردبار و پرهيزگاران نيکوکار ـ در چشم افراد ساده لوح، انسان هاى غير قاطع با مديريت ضعيف محسوب مى شوند، به همين دليل مى بينيم غالب پيامبران از سوى امت هاى نادان به جهل و جنون متّهم شدند به خصوص اين که آنها همرنگ جماعت نيستند و آن کس که هم رنگ جماعت نباشند از نظر جاهلان سند رسوايى خود را امضا کرده و چنين کسى که نان به نرخ روز نمى خورد، عاقل نيست. قرآن مجيد درباره پيشگامان در خيرات مى گويد : «(وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا اتَوا وَّ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ); آنها کسانى هستند که نهايت کوشش را در انجام طاعات به خرج مى دهند و با اين حال دلهايشان هراسان است از اينکه به سوى پروردگارشان باز مى گردند».(4) در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد در ذيل اين آيه شريفه از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است که سؤال کردند : آيا منظور از آيه کسانى هستند که معصيت مى کنند و از گناه خود مى ترسند؟ فرمود : نه! «بَلِ الرَّجُلُ يَصُومُ وَ يَتَصَدَّقُ وَ يَخافُ أنْ لا يَقْبَلَ مِنْهُ; منظور کسى است که روزه مى گيرد و در راه خدا انفاق مى کنند و در عين حال از اين بيم دارد که از او پذيرفته نشود».(5) سپس امام(عليه السلام) به ذکر همت عالى پرهيزکاران مى پردازد و مى فرمايد: «از اعمال اندک، خشنود نمى شوند، و اعمال فراوان خود را زياد نمى شمارند، بلکه پيوسته خود را (به کوتاهى و قصور) متّهم مى سازند (هر چند عبادات و طاعات و کارهاى مهم اجتماعى فراوانى کرده باشند و به همين دليل) از اعمال خود نگرانند (مبادا حق خدا و خلق را ادا نکرده باشند)»; (لاَ يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ، وَ لاَ يَسْتَکْثِرُونَ الْکَثِيرَ. فَهُمْ لاَِنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ، وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ(6)). علوّ همت آنها و معرفت بالايشان به آنها اجازه نمى دهد که به اعمال کم راضى شوند و يا اعمال فراوان را بسيار ببينند برخلاف کوته فکران مغرور که به اندک عملى چنان از خود راضى مى شوند که گويى برترين خلق خدايند. گذشته از اين، آنها داراى صفت برجسته انتقاد از خويشتن اند که غالب افراد از آن گريزانند نه انتقاد ديگران را مى پذيرند و به طريق اولى نه از خود انتقاد مى کنند و کارى را که سبب تکامل و پيشرفت انسان است رها مى سازند. آنها پيوسته از اين بيم دارند که حق نعمت خدا را ادا نکرده باشند و راه و رسم عبوديت پروردگار را ترک گفته باشند و در برابر خلق خدا مسئول باشند. بعضى از شارحان نهج البلاغه، «اعمال» در اينجا را تنها به عبادات تفسير کرده اند و روايات مربوط به عبادات فراوان پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و اميرمؤمنان(عليه السلام) و امام سجاد(عليه السلام) را در اينجا آورده اند. درست است که عبادت يکى از وظايف مهم بندگان است; ولى هيچ دليلى نداريم که واژه «اعمال» که در بالا آمده منحصر به عبادت باشد و مسئوليتهاى اجتماعى را شامل نشود. پيشوايان بزرگ ما با اعمال فوق العاده وسيع و گسترده و پاکى که داشتند، باز در برابر پروردگار اظهار انفعال مى کردند. امام سجاد(عليه السلام) در دعاى ابوحمزه عرض مى کند: «وَ ما قَدْرُ أعْمالِنا فى جَنْبِ نِعَمِکَ وَ کَيْفَ نَسْتَکْثِرُ أعْمالا نُقابِلُ بِها کَرَمَکَ; اعمال ما در برابر نعمتهاى عظيم تو چه ارزشى دارد و چگونه در برابر کرم تو اعمال خود را زياد بشمريم؟!» در کتاب الغارات از بعضى ياران اميرمؤمنان على(عليه السلام) نقل شده که به او عرض کرد: چقدر در راه خدا صدقه مى دهى و انفاق مى کنى؟! آيا دست نگه نمى دارى؟ فرمود: «لَوْ أعْلَمُ أَنَّ اللهَ قَبِلَ مِنّى فَرْضاً واحِداً لأمْسَکْتُ وَ لکنّى وَاللهِ ما أدْرى أقَبِلَ اللهُ مِنّى شَيْئاً أمْ لا؟; اگر مى دانستم خداوند يکى از اينها را از من قبول کرده دست نگه مى داشتم; ولى به خدا سوگند نمى دانم آيا چيزى را از من قبول کرده يا نه؟».(7) اين در واقع درسى است براى عموم مردم که به اعمال خويش، مغرور نشوند، هر چند زياد باشد، زيرا مسئله اخلاص بسيار مشکل و پيچيده است. در حديث ديگرى از امام باقر(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: «ثَلاثٌ قاصِماتُ الظَّهْرِ; رَجُلُ اسْتَکْثَرَ عَمَلَهُ وَ نَسِىَ ذُنُوبَهُ وَ أعْجَبَ بِرَأْيِهِ; سه چيز پشت انسان را مى شکند; کسى که اعمال خود را بسيار ببيند و گناهان خود را به فراموشى بسپارد و فکر خود را بسيار بپسندند (و افکار ديگران را به هيچ انگارد)».(8) آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه همان مسئله انتقاد از خويشتن به نکته زيباى ديگرى اشاره مى کند، مى فرمايد : «هر گاه يکى از آنها را مدح و ستايش کنند. از آنچه درباره او گفته شده به هراس مى افتد و مى گويد : من از ديگران نسبت به خود آگاهترم و پروردگارم به اعمال من از من آگاهتر است. بارالها! مرا به سبب نيکيهايى که به من نسبت مى دهند مؤاخذه مفرما! و مرا برتر از آنچه آنها گمان مى کنند قرار ده و گناهانى را که من دارم و آنها نمى دانند ببخش»; (إِذَا زُکِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ، فَيَقُولُ: أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي، وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي! اللَّهُمَّ لاَ تُؤَاخِذْنِي بِما يَقُولُونَ، وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ، وَاغْفِرْ لي مَا لاَ يَعْلَمُونَ!). مى دانيم يکى از موانع راه پيشرفت در درگاه خدا و در جامعه بشرى، مدح مداحان و تملق متملقان است که بسيارى از سران جهان را به خطا افکنده و گمراه ساخته است. پرهيزکاران پيوسته از ستايش ستايشگران بيمناکند، نکند سبب غرور و عجب آنها گردد و مورد مؤاخذه پروردگار واقع شوند. در عين حال از خدا مى خواهند که برتر از ستايش آنها باشند و اگر خطا و گناه مخفيانه اى دارند، خدا آنها را ببخشد.*** آنها نقّادان عمل خويشند در حالى که برنامه شبانه پرهيزگاران، خودسازى در سايه نيايش و عبادت و راز و نياز با خداست، روزانه آنها برنامه اى کاملا مردمى و اجتماعى دارند; تکيه بر علم و حلم و نيکوکارى و خوف در برابر انجام مسؤوليت ها دليل روشنى بر اين معناست. عالم اند و با علم خود جامعه را هدايت مى کنند. حليم اند و در مقابل تعصّب و لجاجت و ندانم کارى هاى افراد جاهل صبر مى کنند. نيکوکارند و به اندازه توان خود به نيازمندان خدمت مى کنند. خائف اند و نسبت به انجام مسئوليتها سختگير; خوف آنها خوفى است مثبت که انگيزه کار بهتر و بيشتر است; نه خوف منفى که سبب گوشه گيرى و ترک فعاليت است، لذا مى فرمايد: خوف، آنها را ضعيف نکرده، بلکه کارآمدتر ساخته است، همچون چوبه تيرى که آن را مى تراشند و آماده براى هدف گيرى مى کنند. از ويژگيهاى آنها اين است که مانند دنياپرستان نان را به نرخ روز نمى خورند و همچون فرصت طلبان براى رسيدن به اهداف مادى با هر کس در هر شرايطى سازش ندارند و به همين دليل از ديدگاه اين گروه، افراد کم عقل، محسوب مى شوند، بالاخره آنها نقّادان اعمال خويشند و پيش از آنکه مردم اعمال آنها را زير ذرّه بين نقد بگذارند خودشان در اين راه پيشگامند. به يقين چنين افرادى هستند که مى توانند جامعه بشرى را از ظلم و ستم، نجات دهند و حق را به حق دار برسانند.*** پی نوشت: 1. «براهم» از ريشه «برى» بر وزن «سعى» به معناى تراشيدن قلم يا تير و يا هر چوبى است و در محل کلام به معناى لاغر ساختن است. 2. «قداح» جمع «قدح» بر وزن «قشر» به معناى چوبه تير است. پيش از آن که آن را بتراشند و به پيکان نهند. 3. «خولطوا» از «خلط» به معناى مخلوط کردن گرفته شده و در اينجا به معناى درهم ريخته شدن فکر است که در تعبيرات عوامانه مى گويند : فلان کس قاطى کرده است. 4. مؤمنون، آيه 60 . 5. شرح ابن ابى الحديد جلد 10، صفحه 146 . 6. «مشفقون» از «اشفاق» به معناى علاقه آميخته با ترس است; يعنى کسى به ديگرى علاقه دارد و درباره بروز حوادثى نسبت به او بيمناک است. 7. الغارات، جلد 1، صفحه 90 . 8. وسائل الشيعة، جلد 1، صفحه 73، ابواب مقدمات العبادات، باب 22، حديث 6 .  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 3، صفحة 762-758 -  از ويژگيهاى متقین اين است كه در روز حكيمانند، مراد از آن حكمت شرعيّه است كه مشتمل بر كمال نيروى علمى و عملى است و ميان صحابه و تابعان معمول بوده است، به جاى حكماء حلماء نيز روايت شده است، و حلم صفت فاضله اى مى باشد كه از فروع ملكه شجاعت است و عبارت از حدّ وسط ميان سستى و بى حالى و زياده روى در خشم و تندى است كه هر دو از خويهاى زشت به شمار مى آيند، اين كه اينها از صفات روز آنهاست، و شب آنها به نماز اختصاص داده شده براى اين است كه همان گونه كه پيش از اين گفته ايم شب براى برگزارى نماز شايسته تر است.  -  دانشمندانند، منظور از اين دانش، كمال قوّت نظرى به وسيله داشتن علوم نظرى است كه عبارت از معرفت صانع عالم و شناخت صفات اوست.  -  ابرار و نيكوكارانند، برّ (نيكوكار) كه جمع آن ابرار است معناى عفيف (پاكدامن) را نيز شامل است، زيرا واژه مقابل برّ، فاجر (بدكار) است.  -  پرهيزگارانند، مراد از تقوا و پرهيزگارى در اين جا ترس از خداست، و اگر چه پيش از اين صفت عفّت و بيم از خداوند جزء صفات پرهيزگاران آورده شده ليكن تكرار آنها در اين جا به منظور شمارش صفات و اخلاق آنان در ساعات روز است، و آنچه پيش از اين گفته شده مراد مطلق اوصاف آنها بوده است.  -  فرموده است: «و قد برأهم الخوف... تا عظيم».  اين گفتار در بيان اثرات ترس از خداست كه بر جان آنان غلبه دارد، و بى ترديد بروز آثار مذكور به سبب اين است كه روح آنان كه عهده دار تدبير امور تن است در نتيجه توجّه به مبدأ عالم وجود و هراس از قصور در برابر او، و بازماندن نيروى جذب و تغذيه از رسانيدن بدل ما يتحلّل به بدن، نمى تواند به اصلاح امور و اداره آن بپردازد، از اين رو لاغرى و نزارى آنان را بر اثر ترس از خدا به تيرى كه تراشيده شده باشد تشبيه فرموده است، و وجه مشابهت شدّت لاغرى و كاهيدگى آنان است. و اين وضع دگرگونى رنگ و رخسار و پوست و قيافه و ضعف انفعالات نفسانى را بر اثر ترس و اندوه به دنبال دارد، لذا بيننده گمان مى كند آنان بيمارند در صورتى كه هيچ گونه بيمارى در آنها نيست، جمله «و يقول قد خولطوا» يعنى بيننده مى گويد آنها ديوانه شده اند، اشاره به حالتى است كه در برخى از اوقات به اهل معرفت دست مى دهد و اين هنگامى است كه روح آنها به فرشتگان عالم بالا پيوسته، و از تدبير امور بدن و ضبط حركات آن بازمانده و شروع به گفتن سخنانى مى كنند كه خلاف متعارف بوده و از نظر ظاهر بينان اهل شرع، زشت شمرده شده و به گويندگان آن سخنان نسبت نابخردى و ديوانگى و گاهى كفر و ارتداد داده اند، چنان كه در باره حسين بن منصور حلّاج نقل شده است.  -  فرموده است: «و لقد خالطهم أمر عظيم».  يعنى پرهيزگاران را امرى بزرگ به خود مشغول داشته است، و مراد اين است كه تمامى دل و نهان آنها متوجّه تماشاى شكوه و جلال پروردگار و مطالعه انوار فرشتگان عالم بالاست.  -  فرموده است: «لا يرضون من أعمالهم القليل... الكثير».  پرهيزگاران به سعى اندك خشنود نمى شوند، و اعمال بسيار خود را زياد نمى شمرند، زيرا به نتايج والايى كه بر اعمال آنها مترتّب است آگاهند.  -  فرموده است: «فهم لأنفسهم متّهمون... تا ما لا يعلمون».  اين كه پرهيزگاران نفس خويش را به قصور متّهم مى كنند، و از اعمال خود بيمناكند به سبب شكّ و بدبينى است كه نسبت به توهّمات و تلقينهاى نفس خويش دارند، زيرا نفس اين توهّم را در آنها پديد مى آورد كه عبادتهاى آنها نيكو و مقبول است، و بر وجه مطلوب كه موجب تقرّب به درگاه الهى است انجام شده است، و اين توهّم باعث خودپسندى و مغرور شدن به عبادت، و كوتاهى در افزايش عمل است، در صورتى كه اگر در اين باور شكّ كند و انديشه خود را متّهم سازد به اين كه در اين حكم از نفس امّاره پيروى مى كند اين بيم در او پديد مى آيد كه اعمال او مطابق دستور انجام نشده است، و در نتيجه، اين شكّ و بدبينى او را بر عمل بيشتر وادار، و خودپسندى و فريفتگى او را به عبادتهايى كه انجام داده از ميان مى برد، و مى دانيم كه عجب و خودپسندى از چيزهايى است كه موجب هلاكت انسان است، چنان كه امير مؤمنان (ع) فرموده است: سه چيز هلاكت كننده است: حرصى كه دنبال شود و هوسى كه پيروى گردد و خودپسندى.  همچنين ترسى كه از ستايش مردم از آنان به آنها دست مى دهد درمان حالت برتربينى و خود پسندى است كه معمولا بر اثر مدح و ستايش در انسان به وجود مى آيد، از اين رو هنگامى كه يكى از آنان را مى ستايند در پاسخ مى گويد: من به خودم از ديگران داناترم و... پس از اين امام (ع) بطور كلّى به ذكر نشانه هايى كه هر يك از مؤمنان به آنها شناخته مى شود پرداخته است، و اوصافى كه براى آنان پيش از اين بيان فرموده اگر چه به آنان اختصاص داشته و بدانها شناخته مى شوند، ليكن گاهى ممكن است برخى از آن صفات به ريا آميخته شود، در صورتى كه تقواى حقيقى به ريا آلوده نمى گردد، از اين رو اوصاف پرهيزگار را در اين بخش از گفتار خود جمع آورى و بطور مرتّب ذكر فرموده است: 1-  در دين نيرومند است، به سبب اين كه در برابر وسوسه هاى شيطان ايستادگى مى كند و فريب مردم را نمى خورد، و اين ويژگيهاى دين عالمان و دانشوران است.  2-  در امور دنيا داراى هشيارى و درنگ و دقّت است و اين صفات را با نرمخويى آميخته و از تندخويى و خشونت بدور است، چنانكه در مثل آمده كه: نه چندان شيرين باش كه تو را ببلعند و نه چندان تلخ كه تو را به دور افكنند، و اين همان صفت فاضله عدالت در رفتار با خلق است، و مى دانيم نرمخويى گاهى از نظر تواضع مطلوبى است كه مقتضاى آيه شريفه: «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» مى باشد، و زمانى ناشى از فرومايگى و ضعف يقين است و تواضعى كه پسنديده است همان است كه در نخست گفته شد و آن با هشيارى و مصلحتهاى نفس توأم است، امّا فروتنى دوّم از صفات زشت به شمار مى آيد، و نمى تواند با آگاهى و دور انديشى همراه باشد زيرا افراد سفله و فرومايه را وزش هر نسيمى به جنبش در مى آورد و هر جاذبه و انگيزه اى آنها را تحت تأثير قرار مى دهد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 111 و أمّا النّهار فحلماء، علماء، أبرار، أتقياء، قد براهم الخوف برى القداح، ينظر إليهم النّاظر فيحسبهم مرضى و ما بالقوم من مرض، و يقول: قد خولطوا و قد خالطهم أمر عظيم، لا يرضون من أعمالهم القليل، و لا يستكثرون الكثير، فهم لأنفسهم متّهمون، و من أعمالهم مشفقون، إذا زكّي أحدهم خاف ممّا يقال له فيقول أنا أعلم بنفسي من غيري و ربّي أعلم منّي بنفسي، ألّلهمّ لا تؤاخذني بما يقولون، و اجعلني أفضل ممّا يظنّون، و اغفر لي ما لا يعلمون.اللغة:و (برى) السّهم و العود و القلم يبريها بريا نحتها و (القداح) جمع القدح بالكسر فيهما و هو السّهم قبل أن يراش و ينصل و (اختلط) فلان و خولط في عقله أى فسد عقله و اختلّ فهو خلط بيّن الخلاطة أى أحمق، و خالطه مخالطة مازجه و خالطه الدّاء خامره.المعنى:و الثامن عشر اتّصافهم بأوصاف يطلع عليها النّاظرون لهم نهارا، و إليه أشار بقوله  (و أمّا النّهار فحلماء علماء أبرار أتقياء) يعني أنّهم متّصفون بالحلم و العلم و البرّ و التّقوى.أما الحلم فهو فضيلة متوسّطة بين رذيلتي المهانة و الافراط في الغضب، و هو من جنود العقل و يقابله السّفه و هو من جنود الجهل، كما في الحديث المرويّ في الكافي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام.قال صدر المتألهين في شرح الكافي: الحلم الاناة و هو من شعب الاعتدال في الغضب، و السفه الخفّة و الطيش، و سفه فلان رأيه إذا كان مضطربا لا استقامة له فيكون من شعب الافراط في الغضب ضدّ الحلم الذي من شعب الاعتدال فيه.و قال بعض شرّاح الكافي: الحلم الاناة و التثبّت في الامور، و هو يحصل عن الاعتدال فى القوّة الغضبية و يمنع من الانفعال عن الواردات المكروهة المؤذية، و من آثاره عدم جزع النفس عند الامور الهايلة و عدم طيشها فى المؤاخذة و عدم صدور منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 128 حركات غير منتظمة منها و عدم إظهار المزية على الغير و عدم التهاون فى حفظ ما يجب حفظه شرعا و عقلا.أقول و يشهد بفضل هذا الوصف: ما رواه فى الكافى عن جابر عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ اللّه يحبّ الحييّ الحليم العفيف المتعفّف.و عن سعيد بن يسار عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إذا وقع بين رجلين منازعة نزل ملكان فيقولان للسفيه منهما: قلت و قلت و أنت أهل لما قلت ستجزى بما قلت، و يقولان للحليم منهما: صبرت و حلمت سيغفر اللّه لك إن أتممت ذلك، قال: فان ردّه الحليم عليه ارتفع الملكان، هذا.و فى بعض النسخ بدل قوله عليه السّلام فحلماء: فحكماء بالكاف فيفيد اتّصافهم بالحكمة و هو أيضا من جنود العقل، و يقابله الهوى و هو من جنود الجهل كما فى الحديث الذي أشرنا إليه.قال صدر المتألهين فى شرح هذا الحديث من الكافى: الحكمة هى العلم بحقايق الأشياء كما هى بقدر الطاقة و العمل على طبقه، و الهوى الرّأى الفاسد و اتّباع النفس شهواتها الباطلة، و يحتمل أن يكون المراد بالحكمة ما يستعمل فى كتب الأخلاق و هو التوسط فى القوّة الفكريّة بين الافراط الذي هو الجربزة و التفريط الذى هو البلاهة فيكون المراد بالهوى الجربزة بما يلزمها من الاراء الفاسدة و العقائد الباطلة، لأنّها تضادّ الحكمة التي بهذا المعنى، و كلا المعنيين من صفات العقل و ملكاته و مقابلاتهما من صفات الجهل و توابعه.و أما العلم فهو أيضا من جنود العقل، و يقابله الجهل كما فى الحديث المتقدّم إليه الاشارة، و المراد بكونهم علماء كما لهم في القوّة النظرية بالعلم النظرى الذي هو معرفة الصانع و صفاته و العلم الشرعى الذى هو معرفة تكاليفه و أحكامه.و أما البر فقد يطلق و يراد به الصادق، و قد يطلق على الذى من عادته الاحسان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 129 و بهما فسّر قوله «انّه هو البرّ الرّحيم» و كثيرا ما يخصّ الأبرار بالأولياء و الزّهاد و العبّاد و به فسّر قوله تعالى  «إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ»* أى الأولياء المطيعون في الدّنيا و قال في مجمع البيان في تفسير قوله «إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً» هو جمع البرّ المطيع للّه المحسن في أفعاله، و قال الحسن: هم الّذين لا يؤذون الذّر و لا يرضون الشرّ و قيل: هم الذين يقضون الحقوق اللازمة و النّافلة.و اما التقوى فالمراد به هنا الخوف، يعنى أنّهم خائفون من اللّه تعالى و تاركون جميع القبايح البدنيّة و النفسانيّة.و أشار إلى كمال خوفهم بقوله  (قد بريهم الخوف برى القداح) أى نحتهم مثل نحت السّهام و صاروا مثلها في الدّقة و النحافة و إنّما يفعل الخوف ذلك لاشتغال النّفس المدبّرة للبدن به عن النظر في صلاح البدن و وقوف القوّة الشّهويّة و الغاذية عن أداء بدل ما يتحلّل.و قد كان هذا الوصف أعني كمال الخوف من اللّه سبحانه و نحول البدن من شدّته مأثورا عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام.فقد روى المفيد في الارشاد عن أبي جعفر عليه السّلام قال: كان عليّ بن الحسين عليهما السّلام يصلّى في اليوم و اللّيلة ألف ركعة و كانت الرّيح تميله بمنزلة السّنبلة.و فيه أيضا عن عبد اللّه بن محمّد القرشي قال: كان عليّ بن الحسين عليهما السّلام إذا توضّأ يصفرّ لونه فيقول له أهله: ما هذا الّذي يغشاك؟ فيقول: أ تدرون لمن أتأهّب للقيام بين يديه.و فيه أيضا عن سعيد بن كلثوم عن الصّادق عليه السّلام في حديث مدح فيه عليّ بن أبي طالب بما هو أهله و أطراه إلى أن قال: و ما أشبهه من ولده و لا أهل بيته أحد أقرب شبها به في لباسه و فقهه من عليّ بن الحسين عليهما السّلام، و لقد دخل ابنه أبو جعفر عليه فاذا هو قد بلغ من العبادة ما لم يبلغه أحد فرآه قد اصفرّ لونه من السّهر و رمصت عيناه من البكاء و دبرت جبهته و انخرم أنفه من السّجود و ورمت ساقاه و قدماه من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 130 القيام في الصّلاة قال أبو جعفر: فلم أملك حين رأيته بتلك الحال البكاء فبكيت رحمة له الحديث.و قد كان شيعتهم عليهم السّلام أيضا متّصفون بذلك.كما رواه في الوسايل من الخصال عن عمرو بن أبي المقدام عن أبيه قال: قال لي أبو جعفر عليه السّلام يا أبا المقدام إنّما شيعة علىّ الشّاحبون النّاحلون الذّابلون، ذابلة شفاههم خميصة بطونهم متغيّرة ألوانهم مصفرّة وجوههم، إذا جنّهم اللّيل اتّخذوا الأرض فراشا و استقبلوا الأرض بجباههم، كثير سجودهم كثيرة دموعهم كثير دعاؤهم كثير بكاؤهم يفرح النّاس و هم محزونون.و فيه من أمالي ابن الشيخ قال: روى انّ أمير المؤمنين خرج ذات ليلة من المسجد و كانت ليلة قمراء فأمّ الجبانة و لحقه جماعة يقفون أثره فوقف عليهم ثمّ قال: من أنتم؟ قالوا: شيعتك يا أمير المؤمنين، فتفرّس في وجوههم قال: فما لى لا أرى عليكم سيماء الشيعة؟ قالوا: و ما سيماء الشيعة يا أمير المؤمنين؟ قال: صفر الوجوه من السهر عمش العيون من البكاء حدب الظهور من القيام خمص البطون من الصيام ذبل الشفاه من الدّعاء عليهم غبرة الخاشعين، هذا.و لغلبة الخوف عليهم و نحول أجسادهم و انحلال أعضائهم و شحب ألوانهم من الجدّ و الاجتهاد في العبادة (ينظر إليهم الناظر فيحسبهم مرضى و) الحال أنه (ما بالقوم من مرض و) لتوجّه نفوسهم بالملاء الأعلى، و خروج أفعالهم عن المعتادة المتعارفة بين الناس (يقول) الناظر لهم إنهم (قد خولطوا) أى اختلّ عقلهم و فسد (و) الحال أنهم ما خولطوا بل (قد خالطهم) أى مازجهم (أمر عظيم) من الخوف فتولهوا لأجله.التاسع عشر أنّهم (لا يرضون من أعمالهم القليل) أى لا يقنعون بالقليل لعلمهم بشرف الغايات المقصودة من العبادات و عظم ما يترتّب عليها من الثمرات، و هو العتق من النار و الدّخول فى الجنة و الوصول إلى رضوان اللّه الذي هو أعظم اللّذات و أشرف الغايات. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 131 و لذلك أنّ أولياء الدّين و أئمة التقوى و اليقين كان هممهم مقصورة على الجدّ و الاجتهاد و التفرّغ للعبادة.و لقد قام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كما فى رواية الاحتجاج عن الكاظم عن أبيه عن آبائه عن أمير المؤمنين عليهم السّلام عشر سنين على أطراف أصابعه حتى تورّمت قدماه و اصفرّ وجهه يقوم اللّيل أجمع حتى عوتب فى ذلك فقال اللّه تعالى  «طه ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى» بل لتسعد به.و فى رواية الكافى عن أبى بصير عن الباقر عليه السّلام قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عند عايشة ليلتها فقالت: يا رسول اللّه لم تتعب نفسك و قد غفر لك ما تقدّم من ذنبك و ما تأخّر؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا عايشة ألا أكون عبدا شكورا و كان أمير المؤمنين عليه السّلام يصلّي فى اليوم و اللّيلة ألف ركعة، و كذلك ولده عليّ بن الحسين عليهما السّلام حسبما عرفت آنفا.و روى فى الوسايل من العلل عن أبى حمزة قال: سألت مولاة لعليّ بن الحسين عليهما السّلام بعد موته فقلت: صفى لى امور علىّ بن الحسين عليهما السّلام فقالت: اطنب أو اختصر؟فقلت: بل اختصري، قال: ما أتيته بطعام نهارا قطّ و لا فرشت له فراشا بليل قطّ.و روى فيه أيضا من العيون عن عبد السلام بن صالح الهروى فى حديث انّ الرّضا عليه السّلام كان ربما يصلّى فى يومه و ليلته ألف ركعة، و انما ينفتل من صلاته ساعة فى صدر النهار و قبل الزّوال و عند اصفرار الشمس، فهو فى هذه الأوقات قاعد فى صلاة «مصلاه ظ» يناجى ربه.إلى غير ذلك من الأخبار الواردة فى وصف عباداتهم عليهم السّلام، و كفى فى تأكد المداومة على العبادة و التفرّغ لها بقوله سبحانه  «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ».روى فى الوسايل من العلل بسنده عن جميل بن درّاج قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: جعلت فداك ما معنى قول اللّه عزّ و جلّ  «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»؟ فقال: خلقهم للعبادة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 132 و فيه عن الكليني عن عمر بن يزيد عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال فى التوراة مكتوب يا ابن آدم تفرغ لعبادتى أملاء قلبك غنى و لا أكلك إلى طلبك، و علىّ أن أسدّ فاقتك و أملاء قلبك خوفا منّى.و عن عمر بن جميع عن أبى عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أفضل النّاس من عشق العبادة فعانقها و أحبّها بقلبه و باشرها بجسده و تفرغ لها فهو لا يبالى على ما أصبح من الدّنيا على عسر أم يسر.و عن أبى جميلة قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: قال اللّه تبارك و تعالى: يا عبادى الصّديقين تنعّموا بعبادتى فى الدّنيا فانّكم تنعّمون بها فى الاخرة. (و) العشرون أنّهم (لا يستكثرون) من أعمالهم (الكثير) أى لا يعجبون بكثرة العمل و لا يعدّونه كثيرا و ان أتعبوا فيه أنفسهم و بلغوا غاية جهدهم، لمعرفتهم بأنّ ما أتوا به من العبادات و إن بلغت في كثرتها غاية الغايات زهيدة قليلة في جنب ما يترتّب عليها من الثّمرات، كما أشار إليه في الخطبة الثانية و الخمسين بقوله:فو اللّه لو حننتم حنين الوله العجال و دعوتهم بهديل الحمام و جأرتم جؤار المتبتّلي الرّهبان و خرجتم إلى اللّه من الأموال و الأولاد التماس القربة اليه في ارتفاع درجة عنده أو غفران سيئة أحصتها كتبه و حفظها رسله، لكان قليلا فيما أرجو لكم من ثوابه و أخاف عليكم من عقابه، هذا.مع ما في استكثار العمل من العجب الموجب لاهباطه و للوقوع في الخزى العظيم و العذاب الأليم.روى في الوسائل من الخصال عن سعد الاسكاف عن أبي جعفر عليه السّلام قال: ثلاث قاصمات الظّهر: رجل استكثر عمله، و نسى ذنوبه، و أعجب برأيه.و من الخصال عن عبد الرّحمن بن الحجاج عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال ابليس: إذا استمكنت من ابن آدم في ثلاث لم ابال ما عمل فانّه غير مقبول: إذا استكثر عمله، و نسى ذنبه، و دخله العجب.و فيه عن الكليني عن سماعة قال: سمعت أبا الحسن عليه السّلام يقول: لا تستكثروا الخير و لا تستقلّوا قليل الذّنوب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 133 و عن الكليني عن يونس عن بعض أصحابه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في حديث: قال موسى بن عمران لابليس: أخبرني بالذّنب الّذى إذا أذنبه ابن آدم استحوذت عليه قال: إذا أعجبته نفسه، و استكثر عمله، و صغر في عينه ذنبه.و قال: قال اللّه عزّ و جلّ لداود: يا داود بشّر المذنبين و أنذر الصّديقين، قال:كيف ابشّر المذنبين و أنذر الصدّيقين؟ قال: يا داود بشّر المذنبين أني أقبل التوبة و أعفو عن الذّنب، و أنذر الصدّيقين أن لا يعجبوا بأعمالهم فانّه ليس عبد أنصبه للحساب إلّا هلك و لمّا ذكر عدم رضاهم بالقليل و اعجابهم بالكثير فرّع عليه قوله  (فهم لأنفسهم متّهمون و من أعمالهم مشفقون) يعني أنّهم يتّهمون أنفسهم و ينسبونها إلى التقصير في العبادة.روى في الوسائل عن الكليني عن سعد بن أبي خلف عن أبي الحسن موسى عليه السّلام قال: قال لبعض ولده: يا بنيّ عليك بالجدّ و لا تخرجنّ نفسك من حدّ التقصير في عبادة اللّه عزّ و جل فانّ اللّه لا يعبد حقّ عبادته.و عن الفضل بن يونس عن أبي الحسن عليه السّلام قال: أكثر من أن تقول: اللّهم لا تجعلني من المعارين و لا تخرجني من التقصير، قال: قلت له: أمّا المعارون فقد عرفت إنّ الرّجل يعار الدّين ثمّ يخرج منه، فما معني لا تخرجني من التقصير؟فقال: كلّ عمل تريد به وجه اللّه فكن فيه مقصّرا عند نفسك فانّ النّاس كلّهم في أعمالهم فيما بينهم و بين اللّه مقصّرون إلّا من عصمه اللّه.و عن أبي عبيدة الحذاء عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: قال اللّه عزّ و جلّ: لا يتّكل العاملون لي على أعمالهم الّتي يعملونها لثوابي، فانّهم لو اجتهدوا و أتّعبوا أنفسهم أعمارهم في عباداتي كانوا مقصّرين غير بالغين في عبادتهم كنه عبادتي فيما يطلبون عندى من كرامتي و النعيم في جنّاتي و رفيع الدّرجات العلي في جوارى و لكن برحمتي فليتّقوا «فليثقواظ»، و فضلي فليرجوا، و الى حسن الظنّ بي فليطمئنّوا و أمّا اشفاقهم من أعمالهم فخوفهم من عدم قبولها أو من عدم كونها جامعة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 134 لشرائط الصّحة و الكمال على الوجه الّذي يليق به تعالى فيؤاخذوا به، و قد مدح اللّه سبحانه المؤمنين بذلك في قوله  «وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ».روى فى الصافى من الكافى عن الصادق عليه السّلام أنّه سئل عن هذه الاية فقال: هى اشفاقهم و رجاؤهم يخافون أن تردّ عليهم أعمالهم إن لم يطيعوا اللّه و يرجون أن تقبل منهم.و فى مجمع البيان قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: معناه خائفة أن لا يقبل منهم.و فى الوسائل من الكافى عن عبد الرّحمن بن الحجاج قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام الرّجل يعمل العمل و هو خائف مشفق ثمّ يعمل شيئا من البرّ فيدخله شبه العجب به فقال عليه السّلام: هو فى حاله الأولى و هو خائف أحسن حالا منه فى حال عجبه.الحادى و العشرون أنّه (إذا زكي أحدهم) أى وصف و مدح بما فيه من محامد الأوصاف و مكارم الأخلاق و مراقبة العبادات و مواظبة الطاعات (خاف مما يقال له) و اشمئزّ منه (فيقول أنا أعلم بنفسى) أى بعيوبها (من غيري و ربّي أعلم منّي بنفسي) و إنّما يشمئزّ و يخاف من التّزكية لكون الرّضا بها مظنّة الاعجاب بالنفس و الادلال بالعمل.و لهذه النّكتة أيضا نهى اللّه سبحانه عن تزكية النفس قال تعالى «فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى» أى لا تثنوا عليها بزكاء العمل و زيادة الخير و الطهارة من المعاصى و الرّذائل، فانّه يعلم التّقى و غيره منكم قبل أن يخرجكم من صلب آدم.قال فى مجمع البيان: أى لا تعظّموها و لا تمدحوها بما ليس لها فانّى أعلم بها، و قيل: معناه لا تزكوها بما فيها من الخير ليكون أقرب إلى النسك و الخشوع، و أبعد من الرّيا هو أعلم بمن برّ و أطاع و أخلص العمل.و روى فى الصافى من العلل عن الصّادق عليه السّلام أنّه سئل عنها قال: يقول: لا يفتخر أحدكم بكثرة صلاته و صيامه و زكاته و نسكه، لأنّ اللّه عزّ و جل أعلم بمن اتّقى منكم.و قوله  (اللهمّ لا تؤاخذني بما يقولون و اجعلنى أفضل مما يظنّون و اغفر لى ما لا يعلمون) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 135 أى لا تؤاخذني بتزكية المزكين التي هى مظنة الاعجاب الموجب للسخط و المؤاخذة، و اجعلنى أفضل مما يظنّون فى التّقوى و الورع، و اغفر لى الهفوات و الاثام التي أنت عالم بها و هى مستورة عنهم و على ما ذكرنا فهذه الجملة الدّعائية متمّ كلام المتّقين الذى حكاه عليه السّلام عنهم، يعنى إذا زكي أحدهم يخاف منه و يجيب المزكّى بقوله: أنا أعلم بنفسى اه، و يدعو ربه بقوله: اللهمّ لا تؤاخذني اه.و العجب من الشارح المعتزلي حيث زعم أنّ هذه الجملة من كلام أمير المؤمنين نفسه لا حكاية عن المتّقين قال: و قوله: اللهمّ لا تؤاخذني بما يقولون، إلى آخر الكلام مفرد مستقلّ بنفسه منقول عنه عليه السّلام أنه قاله لقوم مرّ عليهم و هم مختلفون فى أمره فمنهم الحامد له و منهم الذّام فقال: اللهمّ لا تؤاخذني اه، و معناه: اللهمّ إن كان ما ينسبه الذّامون إلىّ من الأفعال الموجبة للذمّ حقا فلا تؤاخذني بذلك، و اغفر لى ما لا يعلمونه من أفعالى، و ان كان ما يقوله الحامدون حقا فاجعلنى أفضل مما يظنّونه فيّ، انتهى.و الأظهر ما ذكرنا كما لا يخفى، هذا.الترجمة:و أما حالت ايشان در روز پس صاحبان حلم و علمند، نيكو كارانند، پرهيز كارانند، بتحقيق كه باريك كرده و كاهانده است ايشان را ترس خدا مثل باريك شدن چوب تير تراشيده شده، نگاه مى كند بسوى ايشان نگاه كننده پس گمان مى كند كه ايشان مريضانند و حال آنكه نيست در اين جماعت مرضى، و مى گويد كه خبط آورده اند و حال آنكه هر آينه آميخته بايشان امر بزرگى كه اشتياق و عشق بلقاء خدا باشد.راضى نمى شوند در عبادات و عملهاى خودشان باندك، و بسيار نمى شمارند بسيار را، پس ايشان هميشه بنفسهاى خود تهمت مى زنند بجهت قصور در بندگى و از عبادات خود ترسنا كند، اگر تزكيه كرده شود يكى از ايشان مى ترسد از آن چيزى كه در باره او گفته شده پس مى گويد كه: من داناترم بنفس خودم از غير خودم و پروردگار من داناتر است از من بنفس من، با خدايا مؤاخذه مكن مرا بسبب آنچه گفتند در باره من، و بگردان مرا بهتر از آنچه گمان بردند در حق من، و بيامرز از براى من گناهى را كه ايشان نمى دانند.  
بخش ۵ : نشانه های پرهیزکاران [منبع]

فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ وَ حَزْماً فِي لِينٍ وَ إِيمَاناً فِي يَقِينٍ وَ حِرْصاً فِي عِلْمٍ وَ عِلْماً فِي حِلْمٍ وَ قَصْداً فِي غِنًى وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَةٍ وَ تَجَمُّلًا فِي فَاقَةٍ وَ صَبْراً فِي شِدَّةٍ وَ طَلَباً فِي حَلَالٍ وَ نَشَاطاً فِي هُدًى وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ؛ يَعْمَلُ الْأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَلٍ؛ يُمْسِي وَ هَمُّهُ الشُّكْرُ وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّكْرُ؛ يَبِيتُ حَذِراً وَ يُصْبِحُ فَرِحاً، حَذِراً لِمَا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَةِ وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ؛ إِنِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَكْرَهُ لَمْ يُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ؛ قُرَّةُ عَيْنِهِ فِيمَا لَا يَزُولُ وَ زَهَادَتُهُ فِيمَا لَا يَبْقَى؛ يَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ؛ تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ، قَلِيلًا زَلَـلُه، خَاشِعاً قَلْبُهُ، قَانِعَةً نَفْسُهُ، مَنْزُوراً أَكْلُهُ، سَهْلًا أَمْرُهُ، حَرِيزاً دِينُهُ، مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ، مَكْظُوماً غَيْظُهُ؛ الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ؛ إِنْ كَانَ فِي الْغَافِلِينَ كُتِبَ فِي الذَّاكِرِينَ، وَ إِنْ كَانَ فِي الذَّاكِرِينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ.

قَصْداً : ميانه روى. 
التَّجَمُّل : به هنگام فقر خود را بى نياز نشان دادن. 
التَّحَرُّج : چيزى را گناه شمردن. 
اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ : نفسش فرمان او را نبرد و سركشى كرد. 
مَنْزُوراً : كم، اندك. 
حَرِيزاً : مصون، محفوظ.  
قَصد : ميانه روى 
تَحَرُّج : دور كردن، گناه شمردن 
استصعَبَت : سخت و چموش و نافرمان شود 
زَهادة : بى ميلى بدنيا 
مَنزور : كم شده 
حَريز : محفوظ و مصون 
مَكظوم : مهار شده  
۴. نشانه هاى پرهيزكاران 
و از نشانه هاى يكى از پرهيزكاران اين است كه او را اينگونه مى بينى: در ديندارى نيرومند، نرمخو و دور انديش است، داراى ايمانى پر از يقين، حريص در كسب دانش، با داشتن علم بردبار.
در توانگرى ميانه رو، در عبادت فروتن، در تهيدستى آراسته، در سختى ها بردبار، در جستجوى كسب حلال، در راه هدايت شادمان و پرهيز كننده از طمع ورزى، مى باشد. 
اعمال نيكو انجام مى دهد و ترسان است، روز را به شب مى رساند با سپاسگزارى، و شب را به روز مى آورد با ياد خدا، شب مى خوابد اما ترسان، و بر مى خيزد شادمان، ترس براى اينكه دچار غفلت نشود، و شادمانى براى فضل و رحمتى كه به او رسيده است. 
اگر نفس او در آنچه دشوار است فرمان نبرد، از آنچه دوست دارد محرومش مى كند. روشنى چشم پرهيزكار در چيزى قرار دارد كه جاودانه است، و آن را ترك مى كند كه پايدار نيست، بردبارى را با علم، و سخن را با عمل، در مى آميزد. 
پرهيزكار را مى بينى كه: آرزويش نزديك، لغزش هايش اندك، قلبش فروتن، نفسش قانع، خوراكش كم، كارش آسان، دينش حفظ شده، شهوتش در حرام مرده و خشمش فرو خورده است. مردم به خيرش اميدوار، و از آزارش در امانند. 
اگر در جمع بى خبران باشد نامش در گروه ياد آوران خدا ثبت مى گردد، و اگر در ياد آوران باشد نامش در گروه بى خبران نوشته نمى شود. 
نشانه يكى از پرهيزكاران آنست كه تو مى بينى در امر دين توانا است، و در نرمى و خوشخويى دور انديش، و در ايمان با يقين، و در (طلب) علم حريص، و در بردبارى دانا، و در توانگرى ميانه رو (اسراف نكرده دارائى خود را بيجا صرف نمى كند) و در بندگى و عبادت فروتن است، و در فقر و نيازمندى آراسته جلوه ميكند (تا كسى بر تنگدستى او آگاه نشود، چنانكه در قرآن كريم سوره 2 آیه 273 مى فرمايد: «لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِي الْأَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ لا يَسْئَلُونَ النَّاسَ إِلْحافاً وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ» يعنى درويشانى كه به عبادت و بندگى در راه خدا پرداخته اند و براى بازرگانى سير در زمين را توانا نيستند عفّت و بى نيازى دارند بطوريكه نادان مى پندارد كه آنان توانگرانند ايشان را به نشانه چهره مى شناسى كه به اصرار از مردم چيزى درخواست نمى نمايند، و آنچه از مال بآنها ببخشيد خدا بآن دانا است).
و در سختى شكيبا و حلال را جويا و در هدايت و رستگارى دلشاد و از طمع و آز دور هستند، با كارهاى شايسته اى كه بجا مى آورد ترسان است، در شب همّت او صرف سپاسگزارى (از نعمتهاى حقّ تعالى) است، و در بامداد اراده اش ذكر و ياد خدا مى باشد، شب را بسر مى برد در حاليكه از غفلت خويش (كه مبادا در وظائف خود كوتاهى كرده باشد) هراسان است، و روز از احسان و مهربانى خدا (كه او را مسلمان و پيرو محمّد و آل محمّد قرار داده) شادمان است.
اگر نفس در آنچه كه مائل نيست با او سركشى كند (بسختى زير بار طاعت و بندگى رود) خواهش آنرا در آنچه دوست مى دارد انجام ندهد، روشنى چشم او در چيزى است كه جاودان است، و بى رغبتيش در چيزيكه باقى نمى ماند (بآخرت چشم دوخته و بدنيا پشت پا زده) بردبارى را با دانش و گفتار را با كردار مى آميزد (زيرا بردبارى كه از روى دانش و خردمندى نباشد و گفتارى كه مقرون با كردار نبود نكوهيده است).
او را مى بينى كه با آرزوى كوتاه و خطاء و لغزش اندك و دل فروتن و نفس قانع و خوراك كم و كار آسان و دين محفوظ و شهوت و خواهش از بين رفته و خشم فرو نشسته است، مردم به نيكوئى او چشم داشته و از بديش آسوده اند. 
اگر در بين مردم غافل و بى خبر (از خدا و رسول) باشد از زمره آگاهان بشمار مى رود (زيرا دل او بياد خدا مشغول است) و اگر در آگاهان باشد در شمار اهل غفلت نيايد (زيرا در ذكر خدا تنها اكتفاء به زبان نمى كند كه از مردم غافل بشمار آيد، بلكه دل او با زبانش يكى است). 
از نشانه هاى يكيشان اين است كه مى بينى كه در كار دين نيرومند است و در عين دورانديشى نرمخوى و ايمانش همراه با يقين است و به علم آزمند و علمش آميخته به حلم و توانگريش همراه با ميانه روى است و عبادتش پيوسته با خشوع. در عين بينوايى محتشم است و در عين سختى، صابر. در طلب حلال است و در جستجوى هدايت شادمان. از آزمندى به دور است. 
در آن حال، كه به كارهاى شايسته مى پردازد، دلش بيمناك است. سپاسگويان روز را به شب مى آورد و ذكرگويان شب را به روز مى رساند. شب را در عين هراس مى گذراند و شادمانه ديده به ديدار صبح مى گشايد. هراسش از غفلتى است كه مبادا گريبانگيرش شود و شادمانيش از فضل و رحمتى است كه نصيبش گشته. 
اگر نفسش در طلب چيزى ناخوشايند سركشى كند، پاى مى فشرد تا خواهشش را برنياورد. شادمانى دلش، چيزى است كه پايدار است و پرهيزش، از چيزى كه نمى پايد. دانش را به بردبارى آميخته است و گفتار را با كردار. 
او را بينى كه آرزويش كوتاه است و خطايش اندك. دلش خاشع است و نفسش قانع. خوردنش اندك است و كارهايش آسان و، دينش محفوظ و، اميالش مرده و خشمش، فرو خورده. به خيرش اميد است و از شرش ايمنى.
اگر در جمع غافلان باشد، نامش را در زمره ذاكران نويسند و اگر در ميان ذاكران باشد، در شمار غافلانش نياورند. 
از نشانه هاى هر يک از آنها اين است که او را در دين خود قوى مى بينى و در عين قاطعيت، نرم خوست، داراى ايمانى مملوّ از يقين، و حرص در کسب دانش، و آگاهى در عين بردبارى، و ميانه روى در حال غنا و ثروت، و خشوع در عبادت، و آراستگى در عين تهيدستى، و شکيبايى در شدائد، و طلب روزى حلال، و نشاط در راه هدايت و دورى از طمع است. پيوسته عمل صالح انجام مى دهد و با اين حال ترسان است (که از او پذيرفته نشود) روز را به پايان مى برند در حالى که همّ او سپاسگزارى و شکر (خداوند) است، و صبح مى کند در حالى که همه همّش ياد خداست.
شب را سپرى مى کند در حالى که ترسان است، و صبح بر مى خيزد در حالى که شادمان است; ترسان از غفلتهايى است که از آن برحذر داشته شده و شادمان براى فضل و رحمتى است که به او رسيده (زيرا روز ديگرى از خدا عمر گرفته و درهاى سعى و تلاش را به روى او گشوده است). هرگاه نفس او در انجام وظايفى که از آن ناخشنود است سرکشى کند، او نيز نفس خود را از آنچه دوست دارد محروم مى سازد. چشم روشنى او در چيزى است که زوال در آن راه ندارد و زهد و بى اعتنايى اش نسبت به چيزى است که بقا و دوامى در آن نيست. علم را با حلم مى آميزد و گفتار را با کردار!
او (پرهيزکار) را مى بينى که آرزويش نزديک، لغزشش کم، قلبش خاشع، نفسش قانع، خوراکش اندک، امورش آسان، دينش محفوظ، شهوت سرکشش مرده و خشمش فرو خورده شده است. (مردم) به خير او اميدوار و از شرّش در امانند. اگر در ميان غافلان باشد جزو ذاکران محسوب مى شود و اگر در ميان ذاکران باشد در زمره غافلان نوشته نمى شود. 
و از نشانه هاى يكى از آنان اين است كه در كار دين نيرومندش بينى و پايدار، نرمخوى هشيار، و در ايمان استوار، و در طلب دانش حريص و با داشتن علم بردبار، و در توانگرى ميانه روش بينى، و در عبادت فروتن، و به درويشى نكوحالى نمودن، و در سختى شكيبايى كردن، و جستجو كردن آنچه رواست، و شادمان بودن به رفتن راه راست. و دورى گزيدن از طمع -كه خوار كننده انسانهاست-. 
كارهاى نيك مى كند و در هراس است، روز را به شب مى رساند و در بند سپاس است. بامداد مى كند ذكر گويان، شب را به سر مى برد ترسان، و روز مى كند شادمان. ترسان از غفلتى كه ورزيده و شادمان از بخشش و آمرزشى كه بدو رسيده. 
اگر نفس او در آنچه بر آن دشوار است فرمان وى نبرد، او نيز در آنچه نفس او دوست دارد، اطاعتش نكند. روشنى ديده اش در چيزى است كه ماندگار است و ناخواهان چيزى است كه ناپايدار است. بردبارى را با دانش در مى آميزد و گفتار را با كردار -هم-. 
او را بينى كه آرزويش اندك است و لغزشهايش كم. دلش آرميده است و جانش خرسند و ناخواهان، خوراكش اندك است و كارش آسان، دينش استوار -و مصون از دستبرد شيطان-. شهوتش مرده، خشمش فروخورده، نيكى از او بيوسان، -و همگان- از گزندش در امان. 
اگر در جمع بيخبران است -به زبان خاموش و دل او به ياد خداست- پس او را در شمار ذكرگويان آرند، و اگر در جمع يادآوران باشد، از بيخبرانش به حساب نيارند. 
از نشانه هاى ديگرشان آن است كه هر كدام را داراى نيرومندى در دين، دورانديشى با نرمى، ايمان همراه با يقين، حرص در دانش، علم با بردبارى، ميانه روى در توانگرى، فروتنى در عبادت، آراستگى در تهيدستى، بردبارى در سختى، جويايى حلال، نشاط در هدايت، و دورى از طمع بينى. 
در عين به جا آوردن اعمال شايسته ترسان است. شب مى كند در انديشه شكر، و روز مى كند در انديشه ذكر. شب را به سر مى برد با خوف، و روز مى نمايد دلشاد: خوف از غفلتى كه او را از آن بر حذر داشته اند، و دلشاد از فضل و رحمت حق كه به دست آورده. 
اگر نفس او را در آنچه بر او سنگين است از او پيروى نكند او نيز آنچه را كه نفس به آن رغبت دارد به او نمى دهد. روشنى چشمش در آن چيزى است كه جاويد است، و بى رغبتى اش در آن است كه فانى شدنى است. بردبارى را با دانش، و گفتار را با عمل آميخته مى كند. 
آرزويش كم و كوتاه، لغزشش اندك، دلش فروتن، نفسش قانع، خوراكش اندك، زندگيش آسان، دينش محفوظ، شهوتش مرده، و خشمش فرو خورده است. خيرش را متوقّع، و از شرش در امانند. 
اگر در ميان غافلان باشد از ذاكرانش به حساب آرند، و اگر در ميان ذاكران باشد در شمار غافلانش نيارند.  
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 582-566   دوازده وصف ديگر امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به دوازده وصف ديگر از اوصاف برجسته پرهيزکاران، در عباراتى کوتاه و پرمعنا اشاره کرده از قوّت آنها در دين آغاز مى کند و به دورى آنان از طمع ختم مى نمايد، مى فرمايد: «از نشانه هاى هر يک از آنها اين است که آنها را در دين خود نيرومند مى بينى و در عين محکم کارى و قاطعيت، نرم خو، و داراى ايمانى مملوّ از يقين، و حرص در کسب دانش، و آگاهى در عين بردبارى، و ميانه روى در حال غنا و ثروت، و خشوع در عبادت، و آراستگى در عين تهيدستى، و شکيبايى در شدائد و طلب روزى حلال و نشاط در راه هدايت، و دورى از طمع هستند»; (فَمِنْ عَلاَمَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّکَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِين، وَ حَزْماً(1) فِي لِين، وَ إِيماناً فِي يَقِين، وَ حِرْصاً فِي عِلْم، وَ عِلْماً فِي حِلْم، وَ قَصْداً في غِنىً، وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَة، وَ تَجَمُّلاً(2) فِي فَاقَة، وَ صَبْراً فِي شِدَّة، وَ طَلَباً فِي حَلاَل، وَ نَشَاطاً(3) فِي هُدًى، وَ تَحَرُّجاً(4) عَنْ طَمَع). تعبير به قوّت در دين، اشاره به اين است که وسوسه گران و شبهه افکنان و منافقان نمى توانند در آنها نفوذ کنند و طوفانها و حوادث سخت زندگى، ايمان آنها را متزلزل نمى سازد. و «حَزم در لين» اشاره به اين است که آنها در عين دورانديشى که لازمه آن غالباً سختگيرى است ـ برخلاف «روزمرگى» که کارها را آسان مى کند ـ نرمخويى را فراموش نمى کنند و با کسانى که در انجام يک هدف اجتماعى با آنها همراه هستند رفتارى با رفق و محبت دارند و مطابق ضرب المثل معروف عرب که مى گويد: «لا تَکُنْ حُلْواً فَتَسْتَرِطُ وَ لا مُرّاٌ فَتَلْفَظُ; آن قدر شيرين نباش که تو را ببلعند و نه آن قدر تلخ که تو را دورافکنند»، رفتار مى کنند. تعبير به «ايمان در يقين» اشاره به اين است که ايمان مراتبى دارد و اعلى درجه آن، علم اليقين و حق اليقين است که گاه از طريق استدلالهاى قوى و محکم، حاصل مى شود و گاه از آن برتر; يعنى از راه شهود به دست مى آيد. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «إنَّ الاْيمانَ أفْضَلُ مِنَ الإسْلامِ وَ إنَّ الْيَقينَ أفْضَلُ مِنَ الاْيمانِ وَ ما مِنْ شَىْء أعزُّ مِنَ الْيَقينِ; ايمان از اسلام برتر است (زيرا اسلام، اقرار در ظاهر است و ايمان، تصديق به قلب) و يقين، افضل از ايمان است (زيرا درجه عالى ايمان است) و هيچ چيز کمياب تر از يقين نيست».(5) آرى پرهيزکاران واقعى به اين گوهر گران بهاى کمياب دست يافته اند. تعبير به «حِرْصاً فِي عِلْم» با اينکه واژه حرص معمولا بار منفى دارد، اشاره به اين است که آنها شديداً به دنبال فراگيرى علم اند و روزى بر آنها نمى گذرد که دانش تازه اى کسب نکنند، در حالى که دنياپرستان، حريص در جمع اموال اند. پرهيزکاران حريص در جمع علم اند، زيرا پرهيزکارى بدون علم، عمق و ريشه اى ندارد. منظور از آميختن علم با حلم، اين است که عالم در برابر جهل جاهلان نبايد خشمگين شود و تندخويى کند، بلکه با بردبارى و به صورت تدريجى در آنها نفوذ نمايد و جهلشان را بزدايد. در حديث مفصلى که مرحوم علامه مجلسى در گفتگوى امام صادق(عليه السلام) با عنوان بصرى که براى درک علم به محضر آن حضرت آمده بود نقل مى کند، مى خوانيم که فرمود: حلم و بردبارى تو بايد به قدرى باشد که اگر کسى به تو بگويد اگر سخن نسنجيده اى درباره من بگويى ده برابر آن به تو مى گويم، تو در جواب بگويى اگر تو ده سخن ناسنجيده بگويى من يکى نخواهم گفت: «فَمَنْ قالَ لَکَ إنْ قُلْتَ واحِدَةً سَمِعْتَ عَشْراً فَقُلْ إنْ قُلْتَ عَشْراً لَمْ تَسْمَعْ واحِدَةً» و در مورد علم به او مى فرمايد: آنچه را نمى دانى از علما بپرس و از اينکه براى بهانه جويى و آزار يا آزمودن افراد از آنها سؤال کنى بپرهيز و از عمل به آراى شخصى و ظنى دورى کن: «فَأسْأَلِ الْعُلَماء ما جَهِلْتَ وَ إيّاکَ أنْ تَسْأَلَهُمْ تَعَنُّتاً وَ تَجْرِبَةً وَ إيّاکَ أنْ تَعْمَلَ بِرَأْيِکَ شَيْئاً».(6) تعبير به «قَصْداً في غِنىً» اشاره به اين است که آنها اگر غنى و ثروتمند شوند اعتدال و ميانه روى را فراموش نمى کنند و از اسراف و تبذير، پرهيز دارند و اضافه اموال خويش را در اختيار نيازمندان مى گذارند. جمله «وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَة» اشاره به اين است که عبادت آنها سرسرى و بى روح نيست، بلکه حالت خضوع و خشوع و حضور قلب که روح عبادات است در اعمال عبادى آنها موج مى زند و هر نمازى از آنها نردبانى است براى صعود به اوج قرب خدا; و به همين دليل قرآن مجيد در وصف مؤمنان رستگار مى فرمايد : (الَّذِينَ هُمْ فِى صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ).(7) جمله «تَجَمُّلاً فِي فَاقَة» در واقع نقطه مقابل «قَصْداً في غِنىً» است. اشاره به اينکه پرهيزگاران نه به هنگام تبذير و اسراف و طغيان دارند و نه به هنگام فقر زبان به شکوه و شکايت مى گشايند. تعبير به «تجمّل» مفهومش اين است که آنها هر چند فقير و نادار باشند، ظاهر خود را حفظ مى کنند، همان گونه که قرآن مجيد مى فرمايد : (يَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِيَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ).(8) اين گروه از فقيران آنچنان زندگى مى کنند که افراد نادان بر اثر خويشتن دارى، آنها را اغنيا مى پندارند. جمله «صَبْراً فِي شِدَّة» اشاره به استقامت و شکيبايى آنها در برابر شدائد روزگار و حوادث ناگوار است که به مصداق (إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُّصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا للهِِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ)(9) خود را از آن خدا مى دانند و جايگاه امن و امان و روح و ريحان را سراى آخرت مى شمرند; نه اين دنيا را. در حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم که فرمود : «إنَّ الصَّبْرَ نِصْفُ الإيمانِ»(10) و در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است که فرمود: «الإيمانُ نِصْفانِ; نِصْفٌ فِى الصَّبْرِ وَ نِصْفٌ فِي الشُّکْرِ; ايمان دو نصف است; نيمى از آن صبر است و نيمى از آن شکر (صبر در برابر مشکلات و ناملايمات و شکر در برابر نعمتها)».(11) جمله «طَلَباً فِي حَلاَل» نشان مى دهد که پرهيزگاران افرادى گوشه گير و بيگانه از فعاليتهاى زندگى نيستند، بلکه تلاش و کوشش براى معاش و پيشرفت جامعه اسلامى جزو برنامه هاى اصلى آنهاست. با اين قيد که دنياپرستان در فکر حلال و حرام نيستند و آنها پيوسته طالب حلال اند و اگر کارى بسيار پردرآمد باشد ولى بوى حرام دهد از آن مى گريزند. در حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «اَلْعِبادَةُ سَبْعُونَ جُزْءاً أفْضَلُها طَلَبُ الْحَلالِ ; عبادت هفتاد جزء دارد که از همه برتر، به دنبال روزى حلال بودن است».(12) قرآن مجيد مى گويد: «(يَا أَيُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً) ; اى رسولان الهى از غذاى پاکيزه و حلال تناول کنيد و عمل صالح به جاى آوريد».(13) اين تعبير ممکن است، نشان آن باشد که عمل صالح زاييده غذاى حلال و طيّب است. تعبير به «نَشَاطاً فِي هُدًى» ناظر به اين است که پيمودن راه هدايت براى آنها برخلاف افراد کوتاه فکر و کم معرفت مايه نشاط و شادى است; هرگز از پيمودن اين راه خسته نمى شوند و سلوک سبيل الهى هر دم بر نشاط آنها مى افزايد. منظور از جمله «وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَع» اين است که پرهيزکاران به کلّى از طمع دورند، زيرا طمع نتيجه وابستگى شديد به دنيا و سبب توجه به غير خدا و موجب مفاسد زيادى مى گردد. از جمله يکى از عوامل ذلّت و کينه و عداوت و حقد و حسد است ; طمعکاران هرگز از مال دنيا سير نمى شوند و پيوسته براى به دست آوردن آن از هر راهى که باشد تلاش مى کنند و در واقع گرفتار اسارت دائم اند، همان گونه که امام(عليه السلام) در کلمات قصارش فرموده: «اَلطَّمَعُ رِقُّ مُؤَبَّدٌ ; طمع سبب بردگى جاويدان است».(14) به علاوه، طمع فکر و عقل را از کار مى اندازد و انسان را گرفتار لغزش هاى بزرگ مى کند، همان گونه که مولا در يکى ديگر از کلمات قصارش فرموده: «أکْثَرُ مَصارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطامِعِ; بيشترين زمين خوردن عقلها، زير برقهاى طمع است».(15) سپس امام(عليه السلام) به بيان سه وصف ديگر از اوصاف برجسته شخص پرهيزکار پرداخته مى فرمايد: «پيوسته عمل صالح انجام مى دهد، با اين حال ترسان است (که از او پذيرفته نشود.) روز را به پايان مى برد در حالى که همّ او سپاسگزارى (نعمتهاى الهى) است و صبح مى کند در حالى که تمام همّش ياد خداست» (يَعْمَلُ الاَْعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَل(16) يُمْسِي وَ هَمُّهُ الشُّکْرُ، وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّکْرُ). آرى! اولياءالله اگر تمام اعمال صالح را انجام داده باشند باز از اين بيم دارند که حق عبوديت پروردگار را ادا نکرده و در انجام وظيفه خود کوتاهى کرده باشند، همان گونه که در حديث آمده است: شخصى از امام صادق(عليه السلام) پرسيد چه چيز مهمّى در وصيّت لقمان بود؟ فرمود: «امور مهم و شگفت آورى، گفت و از همه شگفت آورتر اين که به فرزندش گفت: آن گونه از خدا بترس که اگر تمام اعمال نيک انس و جنّ را انجام داده باشى باز از اين بترسى که کوتاهى کرده اى و خداوند مجازاتت مى کند و آن قدر به رحمت خدا اميدوار باش که اگر تمام گناهان انس و جنّ را انجام داده اى، باز اميد به رحمت او داشته باشى».(17) قرآن مجيد در اين زمينه تعبير گويايى دارد; در بيان اوصاف پيشگامان در اعمال خير مى فرمايد: «(وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا اتَوا وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ) ; آنها کسانى هستند که نهايت کوشش را در انجام طاعات به خرج مى دهند و با اين حال دلهايشان هراسناک است از اينکه سرانجام به سوى پروردگارشان باز مى گردند».(18) تعبير به «يمسى ...» اشاره به اين است که آنها در آغاز روز که تلاش و کوشش را شروع مى کنند، با نام خدا آغاز مى کنند و در پايان روز که از مواهب الهى بهره کافى مى گرفتند، به شکر خدا مى پردازند. درست همچون نشستن بر سر سفره غذا که با نام خدا شروع مى شود و با شکر پروردگار پايان مى پذيرد، هر چند بعضى از شارحان(19) نهج البلاغه در تفسير اين دو جمله گفته اند که اين اختلاف در تعبير از باب تنوّع در عبارت است و منظور آن است که صبح و شام و در جميع حالات، هم ذاکرند و هم شاکر; ولى آنچه که در بالا گفته شد، صحيح تر به نظر مى رسد. درباره اهميّت ذکر الله در آيات و روايات، تعبيرات بسيار پرمعنايى وارد شده است; مثلا در حديثى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «ثَلاثَةٌ مَعْصُومُونَ مِنْ إبْليسَ وَ جُنُودِهِ: الذّاکِرُونَ للهِِ، وَ الْباکُونَ مِنْ خَشْيَةِ اللهِ، وَ الْمُسْتَغْفِرُونَ بِالاْسْحارِ; سه گروهند که از شيطان و لشکريانش در امانند، آنها که پيوسته ياد خدا مى کنند، و آنها که از ترس (کيفر خداوند) اشک مى ريزند (و احساس مسؤوليت مى کنند)، و آن ها که در سحرگاهان استغفار مى نمايند».(20) درباره اهميّت شکر نيز در آيات و روايات، تأکيدات فراوانى ديده مى شود; از جمله در حديثى از اميرمؤمنان که در غررالحکم آمده است، مى خوانيم: «شُکْرُ النِّعْمَةِ اَمانٌ مِنْ حُلُولِ النِّقْمَةِ; شکر نعمت انسان را از بلاها و حوادث ناگوار در امان مى دارد».(21) آن گاه اشاره به دو وصف مهم ديگر از اوصاف اين پاک مردان مى کند و مى فرمايد: «شب را سپرى مى کند، در حالى که ترسان است و صبح بر مى خيزد، در حالى که شادمان است. ترسان از غفلتهايى است که از آن برحذر داشته شده، و شادمان براى فضل و رحمتى است که به او رسيده (زيرا روز ديگرى از خدا عمر گرفته و درهاى سعى و تلاش را به روى او گشوده است)»; (يَبِيتُ حَذِراً وَ يُصْبِحُ فَرِحاً; حَذِراً لَمَّا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَةِ، وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ). مفهوم اين سخن آن نيست که براى مسئله خوف و رجا تقسيم زمانى بيان کند; خوف و رجا در هر زمان و در هر حال در دل پرهيزکاران است، بلکه از آنجا که پرهيزکاران بعد از پايان کار روزانه به محاسبه خويش مى پردازند و از اين نگرانند که در برنامه روزى که گذشت خطاها و لغزش هايى باشد، سخن از خوف آنها به ميان آمده و لذا به ما دستور داده شده است که شب هنگام قبل از آنکه به بستر استراحت رويم، استغفار کنيم. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «مَنِ اسْتَغْفَرَاللهَ حينَ يَأْوِي إلى فِراشِهِ مِأَةَ مَرَّة تَحاتَتْ ذُنُوبُهُ کَما يَسْقُطُ وَرَقَ الشَّجَرِ; کسى که شب هنگام وقتى به بستر استراحت مى رود يک صد مرتبه استغفار کند، گناهان او فرو مى ريزد آن گونه که برگ درختان (هنگام پاييز) فرو مى ريزد».(22) و از آنجا که روز آغاز فعاليتى نوين و اعمال صالح جديدى است فعاليتى که بايد با اميد آغاز گردد تجلى گاه صفت رجا و شادمانى است. در اينکه ميان فضل و رحمت چه تفاوتى است مفسّران قرآن در ذيل آيه (قُلْ بِفَضْلِ اللهِ وَبِرَحْمَتِهِ)(23) گفت و گو بسيار دارند; بعضى فضل الهى را اشاره به نعمت هاى ظاهرى و مادى و رحمت را اشاره به نعمتهاى باطنى و معنوى دانسته اند و بعضى ديگر فضل را آغاز نعمت و رحمت را دوام نعمت دانسته اند. اين احتمال نيز داده شده که فضل اشاره به نعمت عام پروردگار به همه انسانها و رحمت اشاره به رحمت ويژه مؤمنان است. البتّه اين تفسيرها منافاتى با هم ندارند و ممکن است در مفهوم عبارت بالا گنجانيده شوند. آن گاه امام(عليه السلام) به بيان يکى ديگر از اوصاف برجسته انسان پرهيزگار که در ارتباط با تهذيب نفس و خودسازى است، پرداخته، مى فرمايد : «هر گاه نفس او در انجام وظايفى که از آن ناخشنود است سرکشى کند، او نيز از آنچه نفس دوست دارد محرومش مى سازد»; (إِنِ اسْتَصْعَبَتْ(24) عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَکْرَهُ لَمْ يُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ). اين در واقع يکى از مراحل سلوک راهيان الى الله است که آن را مرحله «معاقبه» مى نامند که بعد از مراحل «مشارطه» و «مراقبه» و «محاسبه» قرار دارد; يعنى صبحگاهان که برنامه تازه اى را در زندگى خود شروع مى کنند با نفس خويش شرط مى کنند که از هرگونه گناه بپرهيزد. سپس در طول روز مراقب آن هستند و شبانگاه قبل از آنکه به بستر استراحت بروند به حساب اعمال روزانه رسيدگى مى کنند و اگر خلافى از آنها سرزده بود نفس خود را مجازات مى کنند. به اين صورت که او را از آنچه به آن تمايل دارد موقّتاً باز مى دارد; مثلا از غذاى خوب، بستر نرم، خواب کافى و مانند آن محروم مى سازد تا نفس سرکش رام گردد و براى روزهاى آينده در مسير اطاعت خداوند قرار گيرد. اين برنامه براى تهذيب نفس، بسيار مؤثر و کارساز است و به يقين هرگاه انسان مدّتى بر آن مداومت کند، آثار و برکات عجيب آن را در جان و روح خويش مى بيند. در ادامه اين سخن به چهار وصف مهم ديگر اشاره کرده، مى فرمايد: «روشنى چشم او در چيزى است که زوال در آن راه ندارد و زهد و بى اعتنايى اش نسبت به چيزى است که بقا و دوامى در آن نيست. علم را با حلم مى آميزد و گفتار را با کردار»; (قُرَّةُ عَيْنِهِ فِيمَا لاَ يَزُولُ، وَ زَهَادَتُهُ فِيمَا لاَ يَبْقَى، يَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ، وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ). تعبير به «قرّة عينه» با توجه به اينکه «قرّه» در اصل از ريشه «قرّ» (بر وزن حرّ) به معناى سردى گرفته شده و عرب معتقد بوده که اشک شوق همواره سرد و خنک و اشک غم داغ و سوزان است، اين تعبير در جايى گفته مى شود که مايه شادى و خوشحالى است و معادل آن در فارسى «چشم روشنى» است. به اين ترتيب مفهوم جمله بالا اين است که چشم پرهيزگاران به جهان آخرت روشن است، زيرا جهانى است پايدار و برقرار، همان گونه که قرآن مجيد درباره بهشتيان مى گويد: (خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّموَاتُ وَالاَْرْضُ)(25) و نيز مى فرمايد: «(فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِىَ لَهُمْ مِّنْ قُرَّةِ أَعْيُن جَزَاءً بِمَا کَانُوا يَعْمَلُونَ); هيچ کس نمى داند چه پاداشهاى مهمّى که مايه روشنى چشمهاست براى آنها نهفته شده، اين جزاى کارهايى است که انجام مى دادند».(26) و با توجه به اينکه طبق آنچه در بخشهاى قبل اين خطبه گذشت، آنها در همين دنياگويى بهشت و نعمتهاى بهشتى را با چشم خود مى بينند، اين حالت شادمانى و قرة العين در برابر بهشت، در همين جا براى آنها حاصل است. به عکس چون دنياى ناپايدار را آن گونه که هست دريافته اند، هرگز دل به آن نمى بندند. آميختن حلم با علم و بردبارى با دانش و همچنين گفتار با کردار از برجسته ترين نقاط قوّت آنهاست، زيرا اگر عالم در برابر جهل جاهلان بردبار نباشد نجات دادن آنها براى او غير ممکن است و اگر گفتار آنها با عمل همراه نگردد تأثيرى در سخن آنها نخواهد بود. همان گونه که در حديث امام صادق(عليه السلام) آمده است: «إنَّ الْعالِمَ إذا لَمْ يَعْمَلْ بِعِلْمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقُلُوبِ کَما يَزِلُّ الْمَطَرُ عَنِ الصَّفا; هرگاه عالم به علمش عمل نکند موعظه و اندرز او از دلها فرو مى ريزد، آن گونه که دانه هاى باران از سنگ سخت فرو مى ريزد».(27) *** نُه وصف مهم ديگر امام(عليه السلام) سپس به بيان نه وصف ديگر از اوصاف برجسته پرهيزگاران مى پردازد و مى فرمايد: «او را مى بينى که آرزويش نزديک، لغزشش کم، قلبش خاشع، نفسش قانع، خوراکش اندک، امورش آسان، دينش محفوظ، شهوت سرکشش مرده، و خشمش فرو خورده شده است»; (تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ، قَلِيلاً زَلَلُـه، خَاشِعاً قَلْبُهُ، قَانِعَةً نَفْسُهُ، مَنْزُوراً(28) أَکْلُهُ، سَهْلاً أَمْرُهُ، حَرِيزاً(29) دِينُهُ، مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ، مَکْظُوماً(30) غَيْظُهُ). در اين عبارت، امام نخست از کوتاهى آرزوها سخن مى گويد، زيرا آرزوهاى دور و دراز ـ همان گونه که در روايات وارد شده ـ سبب فراموشى آخرت مى گردد و نسيان آخرت، بلاى بزرگى است که سرچشمه انواع گناهان و خطاهاست. درست است که وجود اميد و آرزو در انسان، انگيزه حرکت و فعاليت است، همان گونه که در حديث نبوى آمده است: «الاَْمَلُ رَحْمَةٌ لاُِمَّتى وَ لَوْلا الاَْمَلُ ما رَضَعَتْ والِدَةٌ وَلَدَها وَ لا غَرَسَ غارِسٌ شَجَراً; اميد و آرزو مايه رحمت است براى امت من و اگر نبود، هيچ مادرى فرزندش را شير نمى داد و هيچ باغبانى درختى نمى نشاند».(31) ولى هرگاه از حد بگذرد و به صورت آرزوهاى دور و دراز درآيد تمام نيروها و افکار انسان را مجذوب دنيا مى کند و همه چيز به فراموشى سپرده مى شود و حتى انسان با چنين حالتى از دنياى خود نيز بهره نمى برد. اما کم بودن لغزشهاى پرهيزگاران به جهت آن است که خود را از صحنه هاى گناه دور مى دارند و پيوسته به ياد خدا هستند. و خشوع قلب آنان نتيجه معرفت آنها نسبت به خداست، چون هر قدر انسان عظمت معبود را بيشتر درک کند در برابر او خاضع تر مى شود. قانع بودن پرهيزگاران نتيجه بينش آنها به مواهب مادى و زرق و برق دنياست. و چون آن را ناپايدار و فانى مى بينند خود را براى وصول به آن به خطر نمى افکند و به مقدار لازم قناعت مى کنند. اندک بودن خوراک آنها بدين جهت است که مى دانند پرخورى، علاوه بر اينکه سبب انواع بيماريهاست، حال عبادت و راز و نياز با خدا را از بين مى برد. افزون بر اين، آنها را از ياد مستمندان غافل مى سازد. در حديثى در غررالحکم از کلمات مولا مى خوانيم: «مَنِ اقْتَصَدَ فى أکْلِهِ کَثُرَتْ صِحَّتُهُ وَ صَلُحَتْ فِکْرَتُهُ; کسى که ميانه روى در خوردن را پيشه کند، سلامتى او افزون و فکرش به صلاح و درستى مى گرايد». جمله «سَهْلاً أَمْرُهُ» اشاره به اين است که هم در مورد کارهاى شخصى خود آسان مى گيرد و هم در برابر مردم سهل المؤونه است. کسانى را مى بينيم که براى يک مسافرت و يا حتى يک مهمانى چه تکلّفاتى قائل مى شوند و عذاب اليم براى خود فراهم مى سازند و يا در برابر مردم براى اندک حقّى ماهها و سالها به کشمکش ادامه مى دهند، در حالى که آسان گيران هم در زندگى شخصى راحتند و هم در روابطشان با ساير مردم. تعبير به «حَرِيزاً دِينُهُ» اشاره به اين است که او بيش از هر چيز به حفظ ايمان و عقيده و اصول مکتب خود اهميّت مى دهد و آن را در برابر مال و مقام و شهوت، قربانى نمى کنند. جمله «مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ» به اين معنا نيست که آنها خالى از هرگونه شهواتى هستند، بلکه شهوت آنها در کنترل عقل و ايمانشان است، همان تعبير جالبى که قرآن درباره يوسف دارد: (وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَّءا بُرْهَانَ رَبِّهِ).(32) و اما جمله «مَکْظُوماً غَيْظُهُ» بعد از صفات گذشته، اشاره به اين است که حفظ دين و انجام مسئوليتها، گاه سبب عکس العملهاى ناروايى از سوى جاهلان مى شود که آتش خشم را در دل پرهيزگاران بر مى افروزد; ولى آنها بر نفس خويش مسلّطند و خشم خود را فرو مى برند. سپس امام(عليه السلام) در ادامه سخن به چهار وصف ديگر از اوصاف برجسته پرهيزگاران اشاره کرده، مى فرمايد : «(مردم) به خير او اميدوار و از شرّش درامانند، اگر در ميان غافلان باشد جزو ذاکران محسوب مى شود و اگر در ميان ذاکران باشد در زمره غافلان نوشته نمى شود»; (اَلْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ، وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ، إِنْ کانَ فِي الْغَافِلِينَ کُتِبَ فِي الذَّاکِرِينَ، وَ إِنْ کانَ في الذَّاکِرِينَ لَمْ يُکْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ). در حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم که فرمود: «ألا أُنَبِّئُکُم لِمَ سُمِّيَ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِناً؟ لاِيمانِهِ النّاسُ عَلى أنْفُسِهِمْ وَ أمْوالِهِمْ، ألا أُنَبِّئُکُمْ مِنَ الْمُسْلِمِ؟ اَلْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ النّاسُ مِنْ يَدِهِ وَ لِسانِهِ; آيا به شما خبر دهم چرا مؤمن مؤمن ناميده شده؟ به سبب اين که مردم را بر جان و مالشان امان بخشيده. آيا به شما خبر دهم چه کسى مسلمان است؟ کسى که مردم از دست و زبانش در سلامت باشند».(33) هرگاه مؤمنان و مسلمانان عادى بايد چنين باشند، پرهيزگاران که نخبگان مؤمنان و مسلمانان اند به طور مسلم چنين خواهند بود; آنها منبع خيرات و برکات و همه مردم از شر آنان در امانند. در حديث ديگرى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «إِنَّ مَثَلَ الْمُؤمِنِ کَمَثَلِ النِّحْلَةِ إنْ صاحَبْتَهُ نَفَعَکَ وَ إنْ شاوَرْتَهُ نَفَعَکَ وَ إنْ جالَسْتَهُ نَفَعَکَ وَ کُلّ شَأْنِهِ مَنافِعُ وَ کَذلِکَ النِّحْلَة کُلّ شَأْنِها نِحْلَة; مؤمن همچون زنبور عسل است (سرتا پا مفيد است) اگر با او رفيق بشوى به تو سود مى رساند و اگر مشورت کنى به تو منفعت مى بخشد و اگر با او هم نشين گردى براى تو سودمند است و همه کار او منفعت است، همان گونه که زنبور عسل همه چيزش داراى منفعت است».(34) بعضى از دانشمندان گفته اند: تشبيه مؤمن به زنبور عسل مى تواند به جهت هوشيارى فوق العاده، و منافع گسترده، سعى و کوشش فراوان، پرهيز از مناطق آلوده، استفاده از غذاى پاک و بهره گرفتن از دسترنج خود باشد.(35) اضافه بر اين زنبور عسل هم شهدى را که توليد مى کند بسيار پرفائده است و هم انبارى را که از موم مى سازد کارآيى بسيار دارد و هم با گردش روى گلها سبب گردافشانى و بارورى انواع گياهان مى شود و حتى نيش او نيز که وسيله اى دفاعى در برابر دشمن است براى درمان بعضى از بيمارى ها مفيد است. واژه خير و شر مفهوم بسيار گسترده اى دارد که همه نيکيهاى مادّى و معنوى و همه شرور مادى و معنوى را شامل مى شود. جمله «إِنْ کَانَ فِي الْغَافِلِينَ...» اشاره به اين است که او در ميان افراد غافل و بى خبر، هم رنگ جماعت نمى شود و همچنان به ياد خدا و روز قيامت مشغول است و در ميان ذاکران از جمع آنها عقب نمى ماند و غفلت دامن او را نخواهد گرفت.*** پی نوشت: 1. «حزم» به معناى محکم کردن و متقن ساختن است و ريشه اصلى آن «حزام»، تنگ حيوان است (نوار محکمى که زين يا پالان را به وسيله آن زير شکم حيوان، محکم مى بندند و به معناى هرگونه کمربند نيز آمده است). 2. «تجمّل» از «جمال» گرفته شده و به معناى اظهار زيبايى و جمال است و «تجمل» در حال فقر به اين معناست که شخص فقير ظاهراً خود را بى نياز نشان دهد. 3. «نشاط» فعاليت صادقانه است و «نشاطات» علمى به معناى فعاليت هاى علمى است. 4. «تحرّج» از ريشه «حرج» به معناى مشقّت گرفته شده است. اين واژه هنگامى که با «عن» متعدى شود به معناى دورى کردن و خود را گرفتار نمودن است. 5. الکافى، جلد 2، صفحه 51، باب فضل الايمان على الاسلام، حديث 1 . 6. بحارالانوار، جلد 1، صفحه 226 . 7. مؤمنون، آيه 2 . 8. بقره، آيه 273 . 9. بقره، آيه 156 . 10. شرح ابن ابى الحديد، جلد 1، صفحه 319 و بحارالانوار، جلد 79، صفحه 137، حديث 22 . 11. بحارالانوار، جلد 74، صفحه 151 . 12. الکافى، جلد 5، صفحه 78 . 13. مؤمنون، آيه 51 . 14. نهج البلاغه، کلمات قصار، 180 . 15. نهج البلاغه، کلمات قصار، 219 . 16. «وجل» به معناى خوف و ترس است و «وَجِل» بر وزن «خجل» به معناى شخص ترسان است. 17. الکافى، جلد 2، صفحه 67 . 18. مؤمنون، آيه 60 . 19. فى ظلال نهج البلاغه، جلد 3، صفحه 169 . 20. مستدرک الوسائل، جلد 12، صفحه 146، حديث 5 . 21. غرر الحکم، 5664 . 22. وسائل الشيعة، جلد 4، صفحه 1028، حديث 7 . 23. يونس، آيه 58 . 24. «استصعب» از «صعوبت» گرفته شده و «استصعاب» به معناى مشکل شدن و زير بار نرفتن است. 25. هود، آيه 107 . 26. سجده، آيه 17 . 27. بحارالانوار، جلد 2، صفحه 39، حديث 68 . 28. «منزور» از ريشه «نزر» بر وزن «نذر» به معناى کم و اندک است. 29. «حريز» از ريشه «حَرْز» بر وزن «قرض» به معناى حفظ کردن گرفته شده و «حريز» به چيزى مى گويند که محفوظ است. 30. «مکظوم» از ريشه «کظم» بر وزن «هضم» به معناى گلوگاه است و «مکظوم» به کسى گفته مى شود که بسيار خشمگين يا غمناک باشد و در عين حال خويشتندارى مى کند، گويى گلويش دارد فشرده مى شود. 31. سفينة البحار، جلد 1، صفحه 30، ماده «امل» و بحارالانوار، جلد 74، صفحه 173 . 32. يوسف، آيه 24 . 33. بحارالانوار، جلد 64، صفحه 60، حديث 3 . 34. بحارالانوار، جلد 61، صفحه 238 . 35. بحارالانوار، جلد 61، صفحه 238 .  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم ) ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 3، صفحة 766-762 از صفات دیگر اهل تقوا اینکه: -  ايمان او در حدّ يقين است، چون ايمان عبارت از تصديق وجود آفريدگار جهان و آنچه دين از جانب او براى بشر آورده است و اين تصديق داراى شدّت و ضعف است، گاهى بر حسب تقليد است، يعنى اعتقادى است مطابق با واقع، ليكن مستند به انگيزه و دليل نيست، و زمانى تصديق ناشى از علم و دانايى است و اين عبارت از اعتقادى است كه متّكى به برهان و دليل است. گاهى هم علاوه بر اين كه تصديق، از روى علم و مستند به برهان است عدم امكان هر چه جز آن است نيز از روى علم و دليل مورد اعتقاد و تصديق است كه اين را علم اليقين مى نامند، و پيشتازان راه حقّ به اين مرتبه بسنده نمى كنند بلكه با روگردانيدن از دنيا و از ميان برداشتن موانع و حجابها خواستار يقينى هستند كه حاصل از مرتبه شهود است و منظور از اين، يقينى است كه تزلزل و احتمال به هيچ روى در آن راه نداشته باشد.  -  در به دست آوردن و هر چه بيشتر اندوختن دانش حريص است.  -  دانش را كه از صفات ملكوتى است با حلم و بردبارى كه از فضيلتهاى نيروى حيوانى است در آميخته است.  -  در حال توانگرى ميانه رو است، روش فاضله عدالت در به كار بردن متاع دنيا همين است كه از فضول آن صرف نظر كنند و از حدّ ضرورت نگذرند.  -  داشتن خشوع و فروتنى و احساس عجز و زبونى در عبادت، و اين حالت، نتيجه تفكّر در جلال معبود و عظمت اوست كه به منزله روح عبادت است.  -  در حال تنگدستى بردبار است، زيرا نزد مردم از تهيدستى شكايت نمى برد، و از آنها چيزى طلب نمى كند، بلكه بى نيازى خود را از آنان نشان مى دهد، و اين حالت از قناعت در زندگى و خشنود بودن به قضاى الهى و بلند همّتى. ناشى مى گردد، و توجّه به وعده هاى خداوند و آنچه براى پرهيزگاران آماده فرموده است آن را تقويت مى كند.  -  در سختيها شكيباست.  -  در طلب حلال است و از حرام پرهيز مى كند، و اين صفت برخاسته از عفّت ذات و پاكدامنى است.  -  در طريق هدايت و رستگارى و سير الى الله پر نشاط و فعّال است، و اين به سبب حسن اعتقاد اوست به آنچه خداوند به پرهيزگاران وعده داده است و همچنين نتيجه توجّه به شرافت هدف والايى است كه دارد.  -  در باره اعمال شايسته اى كه به جا مى آورد بيمناك است، بدين سبب كه مبادا به گونه اى كه مطلوب و سزاوار است انجام نگرديده، و مورد قبول حضرت حقّ واقع نشده باشد چنان كه از امام زين العابدين (ع) روايت شده است هنگامى كه براى اداى حجّ تلبيه مى گفت ناگهان از شترى كه بر آن سوار بود مدهوش به روى زمين افتاد، و موقعى كه به هوش آمد علّت را از او پرسيدند، فرمود: ترسيدم پروردگارم در پاسخم بگويد: «لا لبّيك و لا سعديك».  -  كوشش او در شب سپاسگزارى از خداست، به مناسبت آنچه در روز، روزى او كرده و بر آنچه او را از آن محروم داشته است، همچنين سعى او در روز اداى ذكر الهى است، تا خدا هم او را ياد كند و كمالات نفسانى و بدنى را روزى او گرداند، چنان كه فرموده است: «فاذكرونى أذكركم و اشكروا لى و لا تكفرون».  -  «يبيت حذرا و يصبح فرحا... الرّحمة».  اين گفتار هر چه را پرهيزگار از آن بيمناك و بر حذر است، و همچنين آنچه را بدان خرسند است توضيح مى دهد و مقصود آن حضرت اين نيست كه شب او به بيم از غفلت، و روز او به خشنود بودن اختصاص دارد، بلكه اين سخن شبيه اين است كه مى گوييم: فلانى شب را با بيم و روز را با شادى آغاز كرد، همچنين در آن جا كه به شكر پرهيزگاران در شب، و ذكر آنها در روز اشاره فرموده منظور آن بزرگوار اختصاص آنها در اين اوقات نيست.  -  فرموده است: «إن استصعبت... تحبّ».  اين سخن در باره مقاومت مسلمان پرهيزگار است كه هنگامى كه نفس امّاره كار را بر او دشوار مى سازد در برابر او پايدارى مى كند، و آن را بر خلاف آنچه ميل دارد مجبور مى سازد، و به خواسته ها و تمايلات آن اعتنا نمى كند.  -  روشنى چشم و شادى دل خود را در چيزهايى مى داند كه از ميان رفتنى نبوده، و در زمره كمالات نفسانى پايدار باشد، مانند دانش و حكمت و صفات برجسته اخلاقى كه همگى متضمن لذات باقى و سعادت دائمى است. اصطلاح قرّة عينه (روشنى چشمش) كنايه از خوشى و شادمانى اوست، زيرا مستلزم اين است كه با ديدن آنچه مطلوب اوست چشمش بدان قرار و آرام گيرد، و از آنچه رفتنى و ناپايدار است چشم پوشد و زهد اختيار كند.  -  بردبارى را با دانش در آميخته است، پس نادان نيست تا سبكسرى كند، همچنين گفتار را با كردار قرين ساخته است در نتيجه آنچه را نمى كند نمى گويد، و به كار نيكى كه خود آن را به جا نمى آورد فرمان نمى دهد، و از كار زشتى كه پس از گفتن، خودش مرتكب آن مى شود ديگران را نهى نمى كند، و از وعده خود تخلّف نمى ورزد تا خود را در زمره دشمنان خدا قرار دهد، چنان كه فرموده است: «كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ».  -  آرزويش كوتاه است، و آمال دور و دراز ندارد، زيرا مرگ را بسيار ياد مى كند، و پيوسته در انديشه لقاى پروردگار است.  -  لغزشهايش اندك است، مى دانيم كه لغزشهاى خداشناسان از قبيل ترك اولى است، زيرا صدور كارهاى خوب و شايسته، ملكه و طبيعت آنها گرديده، و انگيزه هاى لغزش و خطا در آنها كم بوده، و به ندرت و بر حسب ضرورت و يا اشتباه مرتكب اين امور مى شوند، و در اين باره شكّى نيست.  -  دل او در برابر خداوند ترسان و خاشع است، زيرا نظر بر عظمت معبود و جلال كبريائى او دارد.  -  نفس او قانع است، اين صفت بر اثر توجّه به حكمت و قدرت خداوند است، و اين كه اوست كه روزى مردم را تقسيم مى كند، تصوّر سودى كه قناعت در دنيا، و نتايجى كه در آخرت دارد اين صفت را در او راسختر و نيرومندتر مى گرداند.  -  خوراك او اندك است، زيرا مى داند كه پرخورى مايه از دست رفتن زيركى و هشيارى، و موجب از ميان رفتن نرمدلى و پديد آمدن سخت دلى و تنبلى است.  -  كارش آسان است، يعنى به خاطر كسى خود را به رنج نمى اندازد، و ديگرى را به زحمت وا نمى دارد.  -  دينش را نگهبان است، و چيزى از آن را ترك نمى كند، و خللى بر آن وارد نمى سازد.  -  شهوتش مرده است، واژه مرگ براى خاموشى و فرو نشستگى شهوت او در جهت آلودگى به حرام استعاره شده، و اين حالت ناشى از ملكه عفّت اوست.  -  خشم خود را فرو برده است، اين صفت از فضيلتهاى نيروى غضبيّه است.  -  نيكى او مورد اميد و انتظار است، زيرا نيكوكارى بيشترين كار اوست، و مردم از شرّ او ايمن و آسوده اند، براى اين كه مى دانند او قصد بدى و آزار رسانى ندارد.  -  فرموده است: «إن كان في الغافلين... لم يكتب من الغافلين».  يعنى: اگر مردم او را در زمره غافلان به شمار آورند، و ذكر خدا را بر زبان او مشاهده نكنند، خداوند او را از ذاكران و كسانى كه پيوسته در ياد اويند محسوب داشته است، زيرا دل او همواره در ياد خداست هر چند آن را بر زبان جارى نساخته است، و اگر در ميان مردم زبانش به ذكر خدا مشغول باشد روشن است كه از غافلان شمرده نخواهد شد.  در باره ذكر خدا ستايشهاى بسيار شده، و آن را يكى از درهاى بزرگ بهشت شمرده، و وسيله ارتباط با خداوند متعال دانسته اند، و پيش از اين به فضيلت ذكر و اسرار آن اشاره شده است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 109 فمن علامة أحدهم أنّك ترى له قوّة في دين، و حزما في لين، و إيمانا في يقين، و حرصا في علم، و علما في حلم، و قصدا في غنى، و خشوعا في عبادة، و تجمّلا في فاقة، و صبرا في شدّة، و طلبا في حلال و نشاطا في هدى، و تحرّجا عن طمع، يعمل الأعمال الصّالحة و هو على وجل، يمسي و همّه الشّكر، و يصبح و همّه الذّكر، يبيت حذرا، و يصبح فرحا: حذرا لما حذّر من الغفلة، و فرحا بما أصاب من الفضل و الرّحمة، إن استصعبت عليه نفسه فيما تكره لم يعطها سؤلها فيما تحبّ قرّة عينه فيما لا يزول، و زهادته فيما لا يبقى، يمزج الحلم بالعلم، و القول بالعمل. تراه قريبا أمله، قليلا زلله، خاشعا قلبه، قانعة نفسه، منزورا أكله «أكله خ»، سهلا أمره، حريزا دينه، ميّتة شهوته، مكظوما غيظه، الخير منه مأمول، و الشّرّ منه مأمون، إن كان في الغافلين كتب في الذّاكرين، و إن كان في الذّاكرين لم يكتب من الغافلين،اللغة:و (تجمل) فلان تزيّن و تكلّف الجميل و (نزر) الشيء ككرم نزرا و نزارة و نزورا قلّ فهو نزر و نزير و منزور أى قليل.و (اكلة) في بعض النسخ بفتح الهمزة و سكون الكاف فيكون مصدرا و في بعضها بضمّهما و هو الرّزق و الحظّ من الدّنيا فيكون اسما و (الحريز) الحصين يقال هذا حرز حريز أى حصن حصين و الحريزة من الابل الّتي لا تباع نفاسة.الاعراب:و فى في قوله: و قوّة في دين، ظرف لغو متعلّق بقوّة، و في قوله: و حزما في لين ظرف مستقرّ متعلّق بمقدّر صفة لقوله حزما، و فى المعطوفات بعد ذلك في بعضها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 114 ظرف لغو و فى بعضها ظرف مستقرّ وصف لسابقه، فتدبّر تفهم.المعنى:و لما ذكر جملة من أوصافهم الجميلة أردفها بساير أوصافهم التي بها يعرفون و قال: (فمن علامة أحدهم أنك ترى له قوّة فى دين) أى تراه متصلّبا فيه لا يؤثّر فيه تشكيك المشكك و لا ينخدع بخداع الناس. (و حزما في لين) أى يكون لينه عن حزم و تثبّت لا عن مهانة و قال الشارح البحراني يكون له الحزم في الامور الدّنيوية و التّثبّت فيها ممزوجا باللّين للخلق و عدم الفظاظة، و هي فضيلة العدل في المعاملة مع الخلق. (و ايمانا في يقين) أى ايمانا مع يقين، فانّ الايمان و هو معرفة الصّانع و الرّسول و التّصديق بما جاء به من عند اللّه لما كان قابلا للشدّة و الضّعف، فتارة يكون عن وجه التقليد و هو الاعتقاد المطابق لا لموجب، و اخرى عن وجه العلم و هو الاعتقاد المطابق لموجب هو الدّليل، و ثالثة عن العلم به مع العلم بأنّه لا يكون إلّا كذلك و هو علم اليقين، أراد أنّ علمهم باصول العقائد علم يقين لا يتطرّق إليه احتمال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 136 و فى الكافي عن جابر قال: قال لي أبو عبد اللّه عليه السّلام: يا أخا جعفي انّ الايمان أفضل من الاسلام و إنّ اليقين أفضل من الايمان، و ما من شيء أعزّ من اليقين.و عن عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس قال: سألت أبا الحسن الرّضا عليه السّلام عن الايمان و الاسلام فقال: قال أبو جعفر عليه السّلام: إنّما هو الاسلام و الايمان فوقه بدرجة و التقوى فوق الايمان بدرجة، و اليقين فوق التقوى بدرجة، و لم يقسّم بين النّاس شيء أقلّ من اليقين، قال: قلت: فأىّ شيء اليقين؟ قال: التوكّل على اللّه و التسليم للّه، و الرّضا بقضاء اللّه، و التفويض إلى اللّه، قلت: فما تفسير ذلك؟ قال: هكذا قال أبو جعفر عليه السّلام.قال بعض شرّاح الكافي في شرح هذا الحديث: الاسلام هو الاقرار و الايمان إما التصديق أو التّصديق مع الاقرار، و على التقديرين فهو فوق الاسلام بدرجة أما على الثاني فظاهر و أمّا على الأوّل فلأنّ التصديق القلبي أفضل و أعلى من الاقرار اللّساني كما أنّ القلب أفضل من اللّسان، و التقوى فوق الايمان بدرجة لأنّ التقوى هو التجنّب عمّا يضرّ في الاخرة و إن كان ضرره يسيرا، و اليقين فوق التقوى لأنّ التقوى قد لا يكون في مرتبة اليقين، و هي الّتي أشار إليها أمير المؤمنين عليه السّلام بقوله: لو كشف الغطاء لما ازددت يقينا. (و حرصا في علم) أى و حرصا في طلب العلم النّافع فى الاخرة و الازدياد منه (و علما فى حلم) أى علما ممزوجا بالحلم و قد مرّ توضيحه فى شرح قوله و أمّا النّهار فعلماء حلماء. (و قصدا فى غنى) يحتمل أن يكون المراد اقتصاده فى طلب المال و تحصيل الثروة، يعنى أنّه لا يجاوز الحدّ فى كسب المال و تحصيل الغنى بحيث يؤدّى إلى فوات بعض ما عليه من الفرائض كما هو المشاهد في أبناء الدّنيا، و أن يكون المراد أنّه مع غناه مقتصد فى حركاته و سكناته و مصارف ماله بل جميع أفعاله يعنى أنّ غناه لم يوجب طغيانه و خروجه عن القصد و تجاوزه عن الحدّ كما قال تعالى  «كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ ...». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 137 (و خشوعا فى عبادة) أى خضوعا و تذللا فى عباداته، و قد وصف اللّه المؤمنين بذلك فى قوله  «الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ» قال فى مجمع البيان أى خاضعون متواضعون متذلّلون لا يدفعون أبصارهم عن مواضع سجودهم و لا يلتفتون يمينا و شمالا.و روى أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رأى رجلا يعبث بلحيته في صلاته فقال: أما انّه لو خشع قلبه لخشعت جوارحه.و في هذا دلالة على أنّ الخشوع في الصّلاة يكون بالقلب و بالجوارح، فأمّا بالقلب فهو أن يفرغ قلبه بجميع الهمّة لها و الاعراض عمّا سواها فلا يكون فيه غير العبادة و المعبود، و أمّا بالجوارح فهو غضّ البصر و الاقبال عليها و ترك الالتفات و العبث قال ابن عبّاس خشع فلا يعرف من على يمينه و من على يساره. (و تجمّلا في فاقة) أى يتعفّف و يظهر الغنى في حال فقره و يترك السّؤال و يستر ما هو عليه من الفقر، و أصل التجمّل هو تكلّف الجميل.و قد مدح اللّه سبحانه أصحاب الصفة بذلك في قوله  «لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِي الْأَرْضِ» و كانوا نحوا من أربعمائة من فقراء المهاجرين يسكنون صفّة مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يستغرقون أوقاتهم بالتعلّم و العبادة و كانوا يخرجون في كلّ سريّة يبعثها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يظنّهم الجاهل بحالهم و باطن امورهم أغنياء من التعفّف أى من أجل التعفّف و الامتناع من السّؤال و التجمّل فى اللّباس و السّتر لما هم عليه من الفقر و سوء الحال طلبا لرضوان اللّه و جزيل ثوابه تعرفهم بسيماهم أى تعرف حالهم بما يرى فى وجوههم من علامة الفقر من رثاثة الحال و صفرة الوجه لا يسئلون النّاس أصلا فيكون إلحاح أى إصرار فى السّؤال، فهو من قبيل السّالبة بانتفاء الموضوع مثل قولك: ما رأيت مثله و أنت تريد أنّه لا مثل له فيرى، لا أنّ له مثلا ما رأيته.قال فى مجمع البيان فى الحديث: إنّ اللّه يحبّ أن يرى أثر نعمته على عبده منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 138 و يكره البؤس و التّباؤس، و يحبّ الحليم المتعفّف من عباده و يبغض البذى السّائل الملحف. «1» (و صبرا فى شدّة) أى يتحمّل على شدايد الدّنيا و مكارهها و يستحقرها بجنب ما يتصوّره من الفرحة بلقاء اللّه و بما بشّر به من عظيم الأجر للصّابرين فى كتابه المبين مضافا إلى ما فيه من التّأسّي و الاتباع للسلف الصالحين من الأنبياء و المرسلين و أولياء الدّين.روى فى الكافى عن حفص بن غياث قال: قال لى أبو عبد اللّه عليه السّلام: يا حفص إنّ من صبر صبر قليلا و انّ من جزع جزع قليلا، ثمّ قال: عليك بالصبر فى جميع امورك فانّ اللّه عزّ و جلّ بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فأمره بالصبر و الرّفق فقال  «وَ اصْبِرْ عَلى  ما يَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلًا. وَ ذَرْنِي وَ الْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ» و قال تبارك و تعالى  «وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ وَ ما يُلَقَّاها إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا» فصبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حتى نالوه بالعظايم و رموه بها، فضاق صدره فأنزل اللّه عزّ و جلّ  وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ  ثمّ كذّبوه و رموه فحزن لذلك فأنزل اللّه عزّ و جلّ  «قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَ لكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ. وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا» فألزم النبىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نفسه الصبر فتعدّوا فذكروا اللّه تعالى و كذّبوه فقال: قد صبرت فى نفسى و عرضى و لا صبر لى على ذكر إلهى فأنزل اللّه عزّ و جلّ  «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ. فَاصْبِرْ عَلى  ما يَقُولُونَ»  فصبر النبىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فى جميع أحواله ثمّ بشر فى عترته بالأئمة و وصفوا بالصبر فقال جلّ ثناؤه  «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ»______________________________ (1)- فى الحديث: ان اللّه يحب الجمال و التجمل و يبغض البؤس و التباؤس، كان المراد اظهار الفقر و الحاجة هكذا فى مجمع البحرين، و قال الفيروز آبادى: التباؤس التفاقر و أن يرى تخشع الفقراء اخباتا و تضرعا، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 139 فعند ذلك قال صلّى اللّه عليه و آله الصبر من الايمان كالرّأس من الجسد، فشكر اللّه عزّ و جلّ ذلك له فأنزل اللّه عزّ و جلّ  «وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتِي بارَكْنا فِيها وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى  بَنِي إِسْرائِيلَ بِما...» فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنه بشرى و انتقام فأباح اللّه عزّ و جلّ له قتال المشركين فأنزل «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ و اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ» فقتلهم اللّه على يدي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أحبائه و عجّل له ثواب صبره مع ما ادّخر له فى الاخرة، فمن صبر و احتسب لم يخرج من الدّنيا حتى يقرّ اللّه عينه فى أعدائه مع ما ادّخر له فى الاخرة. (و طلبا فى حلال) أى يطلب الرّزق من الحلال و يقتصر عليه و لا يطلبه من الحرام.روى فى الوسايل عن الكلينىّ باسناده عن أبى حمزة الثمالى عن أبى جعفر عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فى حجة الوداع: ألا إنّ الرّوح الأمين نفث فى روعى أنه لا تموت نفس حتى تستكمل رزقها فاتّقوا اللّه و أجملوا فى الطلب و لا يخفنكم استبطاء شيء من الرّزق أن تطلبوه بمعصية اللّه، فانّ اللّه تبارك و تعالى قسّم الأرزاق بين خلقه حلالا و لم يقسّمها حراما، فمن اتّقى و صبر آتاه اللّه برزقه من حلّه و من هتك حجاب السرّ «كذا» و عجل فأخذه من غير جلّه قصّ به من رزقه الحلال و حوسب عليه يوم القيامة و فيه عن المفيد فى المقنعة قال: قال الصادق عليه السّلام الرّزق مقسوم على ضربين أحدهما واصل إلى صاحبه و ان لم يطلبه، و الاخر معلّق بطلبه، فالذى قسّم للعبد على كلّ حال آتيه و إن لم يسع له، و الذى قسّم له بالسعى فينبغى أن يلتمسه من وجوهه و هو ما أحلّه اللّه له دون غيره، فان طلبه من جهة الحرام فوجده حسب عليه برزقه و حوسب به. (و نشاطا فى هدى) أى خفة و اسراعا فيه، و بعبارة اخرى أن يكون سلوكه لسبيل اللّه و اتيانه بالعبادات المشروعة الموصلة إلى رضوان اللّه سبحانه بطيب النفس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 140 و على وجه الخفّة و السهولة لا عن الكسل و التغافل، و ذلك ينشأ عن قوّة اليقين فيما وعد اللّه المتّقين من الجزاء الجميل و الأجر العظيم بخلاف أهل الرّيا فانّه يكسل فى الخلوة و ينشط بين الناس.كما روى فى الوسايل عن الكلينىّ عن السكونيّ عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام: ثلاث علامات للمرائى: ينشط إذا رأى الناس، و يكسل إذا كان وحده، و يحبّ أن يحمد فى جميع اموره. (و تحرّجا عن طمع) أى تجنّبا عنه أى لا يطمع فيما في أيدى النّاس لعلمه بأنّه من الرّذايل النّفسانيّة و منشأ المفاسد العظيمة لأنّه يورث الذّل و الاستخفاف و الحقد و الحسد و العداوة و الغيبة و ظهور الفضايح و المداهنة لأهل المعاصي و النّفاق و الرّيا و سدّ باب النّهى عن المنكر و الأمر بالمعروف و ترك التّوكّل على اللّه و التّضرع إليه و عدم الرّضا بقسمه إلى غير ذلك ممّا لا يحصى.روى في الكافي عن سعدان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال قلت له: الّذى يثبت الايمان في العبد؟ قال: الورع و الذى يخرجه منه قال: الطمع.و عن الزّهري قال: قال عليّ بن الحسين عليهما السّلام: رأيت الخير كلّه قد اجتمع في قطع الطمع مما في أيدى الناس.و فيه مرفوعا عن أبي جعفر عليه السّلام قال: بئس العبد عبد له طمع يقوده و بئس العبد عبد له رغبة تذلّه. (يعمل الأعمال الصالحة و هو على و جل) أى على خوف من ردّها و عدم قبولها لعدم اقترانها بالشرايط المقتضية للقبول كما قال تعالى  «وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ» و قد مضى توضيح ذلك في شرح قوله عليه السّلام من هذه الخطبة: و من أعمالهم مشفقون. (يمسي و همه الشكر و يصبح و همه الذّكر) قال الشارح البحراني أى يكون همّه عند المساء الشكر على ما رزق بالنهار و ما لم يرزق، و يصبح و همّه ذكر اللّه ليذكره اللّه فيرزقه من الكمالات النفسانية و البدنيّة كما قال تعالى  فَاذْكُرُونِي فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 141 لا أقول: ما ذكره (ره) قاصر عن تأدية المراد غير واف بافادة نكتة تقييد الاهتمام بالذكر بالصباح و الاهتمام بالشكر بالمساء، فالأولى أن يقال:أما كون همّه مقصورا على الذّكر في الصباح فلتأكّد استحباب الذكر فيه و يدلّ عليه ما رواه في الوسايل من مجالس الصدوق باسناده عن عمير بن ميمون قال: رأيت الحسن بن عليّ عليهما السّلام يقعد في مجلسه حين يصلّى الفجر حتى تطلع الشمس، و سمعته يقول سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: من صلّى الفجر ثمّ جلس في مجلسه يذكر اللّه حتى تطلع الشمس ستره اللّه من النار ستره اللّه من النار ستره اللّه من النار.و فيه أيضا من المجالس عن أنس في حديث قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لعثمان ابن مظعون: من صلّى الفجر في جماعة ثمّ جلس يذكر اللّه حتى يطلع الشمس كان له في الفردوس سبعون درجة بعد ما بين درجتين كحضر الفرس الجواد المضمر سبعين سنة.و فيه عن الشيخ عن ابن عمر عن الحسن بن عليّ عليهما السّلام قال: سمعت أبي عليّ بن أبي طالب عليه السّلام يقول: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أيما امرء جلس في مصلّاه الذي صلّى فيه الفجر يذكر اللّه حتى تطلع الشمس كان له من الأجر كحجاج بيت اللّه و غفر له.و النكتة الاخرى في ذلك أنّ اللّه سبحانه لما خلق النهار لتحصيل المعاش و طلب الرّزق و الابتغاء من فضله كما أنّه خلق اللّيل للدّعة و السّكون و الراحة و النوم و كان للذكر عند الصباح مدخل عظيم في الرّزق لا جرم كان اهتمامهم بالذكر فيه أما أن خلق النهار للرّزق و المعاش فلقوله سبحانه «وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً. وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً. وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً» و أما أنّ الذّكر فى الصبح جالب للرّزق.فلما رواه فى الوسائل عن الصادق عليه السّلام قال: الجلوس بعد صلاة الغداة في التعقيب و الدعاء حتى تطلع الشمس أبلغ في طلب الرّزق من الضرب في الأرض و فيه عن الكليني عن حماد بن عثمان قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: لجلوس الرّجل فى دبر صلاة الفجر إلى طلوع الشمس أنفذ في طلب الرزق من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 142 ركوب البحر، قلت: قد يكون للرجل الحاجة يخاف فوتها فقال عليه السّلام: يدلج فيها و ليذكر اللّه عزّ و جلّ فانه في تعقيب ما دام على وضوئه.و بمعناهما أخبار اخر لا نطيل بروايتها.و اما كون همّه بالشكر عند المساء، فلأنّ المساء ضدّ الصّباح و إذا كان طلب الرّزق و استنزال النعمة بالذّكر فى أوّل النّهار حسبما عرفت، فناسب أن يكون الشكر على النعم النّازلة فى النّهار فى آخره كما هو واضح. (يبيت حذرا و يصبح فرحا) الظاهر عدم القصد إلى تخصيص الحذر بالبيات و الفرح بالصّباح، و إنّما المراد أنّه يبيت و يصبح جامعا بين وظيفتى الخوف و الرّجا، فعبّر عن الخوف بالحذر و عن الرّجاء بالفرح لكونه موجبا للفرح و السرور.و أشار إلى علّتهما بقوله  (حذرا لما حذّر) منه (من الغفلة) و التقصير فى رعاية وظايف العبودية، لما عرفت فى شرح قوله: فهم لأنفسهم متّهمون و من أعمالهم مشفقون، من عدم جواز إخراج النّفس من حدّ التّقصير فى عبادته تعالى و إن بولغ فيها.و بقوله  (و فرحا بما أصاب من الفضل و الرّحمة) أى بما وفّق له من فضل اللّه سبحانه و ما تفضّل به عليه من دين الاسلام و موالاة محمّد و آل محمّد عليهم السّلام و ما أتى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به من شرايع الأحكام، فانّ ذلك كلّه فضل منه عزّ و جلّ و رحمة يوفّق له من يشاء من عباده كما قال تعالى  «وَ لا تُؤْمِنُوا إِلَّا لِمَنْ تَبِعَ دِينَكُمْ قُلْ إِنَّ الْهُدى هُدَى اللَّهِ أَنْ يُؤْتى أَحَدٌ مِثْلَ ما أُوتِيتُمْ أَوْ يُحاجُّوكُمْ عِنْدَ...».و يحتمل أن يكون المراد بما أصاب خصوص ما أتى به من الفروعات العمليّة و العبادات الشرعية الموجبة لفضل اللّه و رحمته عليه فى الاخرة، فيكون محصل المراد بهذه الجملة سروره و فرحه بحسناته، لما فيها من رجاء الأجر و الثواب، و بالجملة السابقة مساءته و خوفه من الغفلة لما فيها من الوزر و العقاب.روى فى الوسائل عن الكليني، عن مسعدة بن صدقة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من سرّته حسنته و ساءته سيّئته فهو مؤمن. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 143 و عن سليمان عمّن ذكره عن أبى جعفر عليه السّلام قال: سئل النّبى صلّى اللّه عليه و آله عن خيار العباد فقال: الّذين إذا احسنوا استبشروا، و إذا أساؤا استغفروا، و إذا اعطوا شكروا، و إذا ابتلوا صبروا، و إذا غضبوا غفروا. (ان استصعبت عليه نفسه فيما تكره لم يعطها سؤلها فيما تحبّ) لما كان من شأن المتّقى كراهته للمعاصى و محبّته للحسنات، و من شأن نفسه الأمارة بالسوء عكس ذلك أى كراهته للحسنات و محبّته للمعاصى يقول عليه السّلام إنّ نفسه إن لم تطعه و لم يتمكّن له فى إتيان العبادات و الحسنات التي تكرهها و كان ميلها و محبّتها في السيئات لم يعطها سؤلها و لا يطاوعها فيما تريد، بل يقهرها على خلاف ما تكره و تحبّ، و محصّله أنّه يجاهد نفسه لعلمه بأنّها عدوّ له.روى فى الوسائل عن الكليني عن أحمد بن محمّد بن خالد رفعه قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام لرجل: اجعل قلبك قرينا برّا و ولدا واصلا و اجعل علمك والدا تتبعه و اجعل نفسك عدوّا تجاهده و اجعل مالك عارية تردّها.و فيه عن الصّدوق قال: و من ألفاظ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: الشّديد من غلب نفسه.و عن الصّدوق عن المفضّل بن عمر قال قال الصّادق جعفر بن محمّد عليهما السّلام: من لم يكن له واعظ من قلبه و زاجر من نفسه و لم يكن له قرين مرشد استمكن عدوّه من عنقه.و هذا الجهاد أعنى مجاهدة النفس هو الّذى سمّاه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بالجهاد الأكبر كما مرّ فى الحديث الّذى رويناه فى شرح الخطبة الخامسة و الثمانين و مضى هنالك أيضا بعض الأخبار المناسبة لهذا المقام فلينظر ثمّة. (قرّة عينه فيما لا يزول) أى سروره و ابتهاجه المستلزم لقرّة عينه فى الباقيات الصالحات و السعادات الاخرويّة الباقية. (و زهادته فيما لا يبقى) أى زهده فى الدّنيا و زخارفها الفانية. (يمزج الحلم بالعلم) قد مرّ الوصف بالحلم و العلم فى قوله: و أما النهار فحلماء علماء، و قدّمنا هناك تفسير معناهما و لا حاجة إلى الاعادة و إنّما أعاد عليه السّلام الوصف بهما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 144 قصدا إلى أنّه قد خلط حلمه بعلمه يعنى قد تزيّن مع علمه بالحلم و الوقار و ليس بعالم سفيه جبّار.كما قال أبو عبد اللّه عليه السّلام فى رواية الكافى: اطلبوا العلم و تزيّنوا معه بالحلم و الوقار و تواضعوا لمن تعلّمونه العلم و تواضعوا لمن طلبتم منه العلم، و لا تكونوا علماء جبّارين فيذهب باطلكم بحقّكم.و فيه باسناده عن معاوية بن وهب عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كان أمير المؤمنين عليه السّلام يقول: يا طالب العلم إنّ للعالم ثلاث علامات: العلم، و الحلم، و الصّمت، و للمتكلّف ثلاث علامات: ينازع من فوقه بالمعصية، و يظلم من دونه بالغلبة، و يظاهر الظّلمة.و فيه بسند مرفوع عن أمير المؤمنين عليه السّلام قال: قال عليه السّلام لا يكون السّفه و الغرّة في قلب العالم، هذا.و قال بعض الشارحين: معنى قوله يمزج الحلم بالعلم أنّه يحلم مع العلم بفضيلة الحلم لا كحلم بعض الجاهلين عن ضعف النفس و عدم المبالات بما قيل له و فعل به، و لا بأس به. (و) يمزج (القول بالعمل) أى يكون عمله موافقا لقوله بأن يأمر بالمعروف و يأتي به، و ينهى عن المنكر و يتناهى عنه، و يعد و يفي بوعده لا أن يقول ما لا يفعل و يعد فيخلف فيستحقّ بذلك السخط العظيم و المقت الشديد قال تعالى  «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ» و قال  «فَكُبْكِبُوا فِيها هُمْ وَ الْغاوُونَ» .روى في الكافي عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السّلام في هذه الاية قال: هم قوم وصفوا عدلا بألسنتهم ثمّ خالفوه إلى غيره. (تراه قريبا أمله) لأنّ بعد الأمل و طوله ينشأ من حبّ الدّنيا و نسيان الاخرة، حسبما عرفته تحقيقا و تفصيلا في شرح الخطبة الثانية و الأربعين، و المؤمن المتّقي لزهده في الدّنيا و نفرته عنها و اشتياقه إلى الاخرة لا يطول له الأمل البتّة كما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 145 هو ظاهر (قليلا زلله) أى خطاه و ذنبه لما له من ملكة العدالة المانعة من ارتكاب الكبائر و إصرار الصغائر. (خاشعا قلبه) أى خاضعا ذليلا من تصوّر عظمة الربّ المتعال جلّ جلاله (قانعة نفسه) بما قدّره اللّه تعالى في حقّه راضية بالقسم المقسوم مستغنية عن الناس.روى في الكافي باسناده عن جابر عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: من أراد أن يكون أغني النّاس فليكن بما في يد اللّه أوثق منه بما في يد غيره.و فيه عن عمر بن أبي المقدام عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: مكتوب في التوراة يا ابن آدم كن كيف شئت كما تدين تدان من رضي من اللّه بالقليل من الرّزق قبل اللّه منه اليسير من العمل، و من رضي باليسير من الحلال خفّت مؤنته و زكت مكسبته و خرج من حدّ الفجور.و فيه عن محمّد بن عرفة عن أبي الحسن الرّضا عليه السّلام قال: من لم يقنعه من الرّزق إلّا الكثير لم يكفه من العمل إلّا الكثير، و من كفاه من الرّزق القليل فانّه يكفيه من العمل القليل. (منزورا اكله) أى قليلا، فانّ الجوع و التقليل من الطعام يورث رقّة القلب و صفاء الذّهن و انفاذ البصيرة و ايقاد القريحة و الاستعداد للذّة المناجاة و التأثّر بالذّكر و الموعظة، مضافا إلى ما فيه من المنافع الكثيرة الّتي أشرنا إليها في شرح الفصل الثاني من الخطبة المأة و التاسعة و الخمسين.و كفى في فضله أنّ فيه تأسّيا بالسّلف الصالحين من الأنبياء و المرسلين و الأئمة المعصومين و أصحابهم الأكرمين حسبما عرفت في شرح الخطبة المذكورة فليراجع ثمّة. (سهلا أمره) أى خفيف المؤنة لا يتكلّف لأحد و لا يكلّفه فانّ شرّ الأخوان من يتكلّف له. (حريزا دينه) أى محرزا محفوظا من تطرّق الشكوك و الشّبه لرسوخه و كونه عن علم اليقين المانع من عروض الاحتمال و الخلل حسبما عرفت في شرح قوله و ايمانا في يقين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 146 استعاره (ميتة شهوته) قال الشارح البحراني لفظ الموت مستعار لخمود شهوته عما حرّم عليه و يعود إلى العفّة.أقول روى في الكافي عن السّكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ثلاث أخافهنّ على امتى بعدي: الضلالة بعد المعرفة، و مضلّات الفتن، و شهوة البطن و الفرج و فيه عن ميمون القداح قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام: يقول: ما من عبادة أفضل من عفّة بطن و فرج.و عن عبد اللّه بن ميمون القداح عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: كان أمير المؤمنين عليه السّلام يقول: أفضل العبادة العفاف.و فى الوسائل عن الصّدوق باسناده عن أمير المؤمنين عليه السّلام فى وصيّته لمحمّد ابن الحنفيّة قال: و من لم يعط نفسه شهوتها أصاب رشده. (مكظوما غيظه) أى محبوسا و كظم الغيظ حبسه و تكلّف الحلم عند هياج الغضب قال تعالى «وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ»  مدحهم بهذه الصفة يعني أنّهم يحبسون غيظهم و يتجرّعونه عند القدرة.روى في الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن بعض أصحابه عن مالك بن حصين السّكوني قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: ما من عبد كظم غيظا إلّا زاده اللّه عزّ و جلّ عزّا في الدّنيا و الاخرة و قد قال اللّه عزّ و جلّ  «وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»  و أثابه اللّه مكان غيظه ذلك.و فيه باسناده عن أبي حمزة قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: ما من جرعة يتجرّعها العبد أحبّ إلى اللّه عزّ و جلّ من جرعة غيظ يتجرّعها عند تردّدها في قلبه إمّا بصبر و إمّا بحلم.و عن سيف بن عميرة قال: حدّثنى من سمع أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: من كظم غيظا و لو شاء أن يمضيه أمضاه ملأ اللّه قلبه يوم القيامة رضاه و عن أبي حمزة عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: من أحبّ السبيل إلى اللّه عزّ و جلّ جرعتان: جرعة غيظ تردّها بحلم و جرعة مصيبة تردّها بصبر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 147 و الأخبار في فضله كثيرة و قد عقد في الكافي بابا عليه و ما أوردناها كافية في المقام. (الخير منه مأمول) لكثرة الخيرات الصّادرة منه و غلبتها الموجبة لأن يرجى و يؤمّل منه خيره. (و الشرّ منه مأمون) لملكة التّقوى المانعة من إقدامه على الشرور الباعثة على الأمن من شرّه. (ان كان في الغافلين كتب في الذاكرين) قال الشّارح المعتزلي و البحراني و غيرهما: يعنى أنّه إن كان مع الغافلين عن ذكر اللّه و في عدادهم كتب في الذاكرين لكونه ذاكرا للّه بقلبه و إن لم يذكره بلسانه.أقول: و الأظهر عندى أنّ الغرض به الاشارة إلى دوام ذكره، يعني أنّه مع كونه بين الغافلين و في مجلسهم لا يغفل عن ذكره عزّ و جلّ كغفلتهم عنه، بل يداوم عليه و يكتب في زمرة الذّاكرين لعلمه بأنّ الذّكر في الغافلين يوجب مزيد الأجر.و يدل عليه ما في الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن الحسين بن مختار عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: الذّاكر للّه عزّ و جلّ في الغافلين كالمقاتل في المحاربين.و عنه عن أبيه عن النّوفلي عن السّكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام: قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ذاكر اللّه في الغافلين كالمقاتل عن الفارّين، و المقاتل عن الفارّين له الجنّة و فى الوسائل عن الشيخ باسناده عن أبي ذر عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: قال: يا أبا ذر الذاكر في الغافلين كالمقاتل في الفارّين في سبيل اللّه.و فيه من عدّة الدّاعي قال: قال النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: من ذكر اللّه في السوق مخلصا عند غفلة الناس و شغلهم بما فيه كتب اللّه له ألف حسنة و غفر اللّه له يوم القيامة مغفرة لم تخطر على قلب بشر. (و إن كان في الذاكرين لم يكتب من الغافلين) لعدم غفلته عن الذّكر، لأنه مع عدم غفلته عنه مع كونه بين الغافلين كما عرفت آنفا فعدم غفلته عنه إذا كان في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 148 الذّاكرين بطريق اولى، و يجوز أن يراد به معني آخر و هو الاشارة إلى كون ذكره عن وجه الخلوص و القربة و عدم كتبه من الغافلين لأجل ذلك، و أمّا غيره فربما يكتب من الغافلين و إن كان ذاكرا لعدم كون ذكره عن وجه الاخلاص بل بقصد الرّيا كما قال تعالى في حقّ المنافقين  «إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى يُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ».قال بعض المفسّرين: إنّما وصف الذّكر بالقلّة لأنّه سبحانه لم يقبله و كلّ ما ردّه اللّه فهو قليل.روى الطبرسي في مجمع البيان عن العياشي باسناده عن مسعدة بن زياد عن أبي عبد اللّه عليه السّلام عن آبائه عليهم السّلام أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سئل فيم النّجاة غدا؟ قال: النّجاة أن لا تخادعوا اللّه فيخدعكم فانّه من يخادع اللّه يخدعه و نفسه يخدع لو شعر، فقيل: إنّه فكيف يخادع اللّه، قال: يعمل بما أمره اللّه ثمّ يريد به غيره، فاتّقوا الرّيا فانّه شرك باللّه إنّ المرائي يدعى يوم القيامة بأربعة أسماء: يا كافر، يا فاجر، يا غادر، يا خاسر، حبط عملك و بطل أجرك و لا خلاق لك اليوم فالتمس أجرك ممّن كنت تعمل به.فقد ظهر بذلك أنّ الذّكر المشوب بالرّيا غير مكتوب في صحايف الحسنات بل في صحايف السيّئات، و الذّاكر كذلك مكتوب في الخائبين الخاسرين فضلا عن الغافلين، هذا.و لا يخفى حسن المقابلة و المطابقة بين هذه القرينة و القرينة السابقة من كلامه عليه السّلام و هي من مقابلة الثلاثة بالثلاثة.الترجمة:پس از علامت يكى از ايشانست اين كه تو مى بينى از براى او قوّتى در دين، و احتياطى در نرمى، و ايمانى در كمال يقين، و حرصى در تحصيل علم، و علمى در غايت حلم، و ميانه روى در بى نيازى، و خضوع و خشوعى در عبادت، و استغنائى در عين فقر، و صبرى در حالت شدّت، و طلبى در كسب حلال، و خوشحالى در هدايت، و كناره جوئى از طمع، مى كند عملهاى نيكو را و حال آنكه ترسناك است، روز را بشب مى آورد و حال آنكه همّت او مصروف بشكر است، و شب را بصبح مى رساند و حال آنكه همتش مصروف ذكر است.بيتوته مى كند در حالتى كه ترسناك است، صباح مى كند در حالتى كه خوشحال، ترسناكى از جهت آنچه كه ترسانده شده از غفلت در عبادت، و خوشحالى بجهت آن چيزى كه رسيده است از فضل و رحمت، اگر دشوار بگيرد بر او نفس او در چيزى كه ناخوش دارد نمى بخشد بنفس خود خواهش او را در چيزى كه دوست دارد آنرا.چشم روشنى او در نعيم آخرت جاودانيست، و زهد او در لذت دنياى فانى، مخلوط ميكند حلم را بعلم، و گفتار را بكردار، مى بينى او را كه نزديكست آرزوى او، اندك است لغزش او، ترسانست قلب او، قانعست نفس او، اندكست اكل او آسانست كار او، محفوظست دين او، مرده است شهوت او، فرو نشانده شده است خشم او.خير از او اميد گرفته شده است، و شرّ از او أيمن شده، اگر در ميان غافلان باشد نوشته مى شود از ذكر كنندگان، و اگر در زمره ذاكران باشد نوشته نمى شود از غفلت كنندگان.  
بخش ۶ : سیرۀ پرهیزکاران [منبع]

يَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ يُعْطِي مَنْ حَرَمَهُ وَ يَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ؛ بَعِيداً فُحْشُهُ، لَيِّناً قَوْلُهُ، غَائِباً مُنْكَرُهُ، حَاضِراً مَعْرُوفُهُ، مُقْبِلًا خَيْرُهُ، مُدْبِراً شَرُّهُ؛ فِي الزَّلَازِلِ وَقُورٌ وَ فِي الْمَكَارِهِ صَبُورٌ وَ فِي الرَّخَاءِ شَكُورٌ؛ لَا يَحِيفُ عَلَى مَنْ يُبْغِضُ وَ لَا يَأْثَمُ فِيمَنْ يُحِبُّ؛ يَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ يُشْهَدَ عَلَيْهِ؛ لَا يُضِيعُ مَا اسْتُحْفِظَ وَ لَا يَنْسَى مَا ذُكِّرَ وَ لَا يُنَابِزُ بِالْأَلْقَابِ وَ لَا يُضَارُّ بِالْجَارِ وَ لَا يَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ وَ لَا يَدْخُلُ فِي الْبَاطِلِ وَ لَا يَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ؛ إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ وَ إِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ وَ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَنْتَقِمُ لَهُ؛ نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ؛ أَتْعَبَ نَفْسَهُ لِآخِرَتِهِ وَ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ؛ بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ، وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِينٌ وَ رَحْمَةٌ، لَيْسَ تَبَاعُدُهُ بِكِبْرٍ وَ عَظَمَةٍ، وَ لَا دُنُوُّهُ بِمَكْرٍ وَ خَدِيعَةٍ.
قَالَ:
فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا.
فَقَالَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ.
ثُمَّ قَالَ أَهَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا! فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ:
فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ؟ فَقَالَ (علیه السلام) وَيْحَكَ، إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لَا يَعْدُوهُ وَ سَبَباً لَا يَتَجَاوَزُهُ؛ فَمَهْلًا لَا تَعُدْ لِمِثْلِهَا، فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِك.

الْفُحْش : گفتار زشت. 
الزَّلَازِل : سختيهاى تكان دهنده. 
الْوَقُور : غير مضطرب، آرام. 
لَا يُنَابِزُ بِالَالْقَاب : كسى را با القاب زشت نمى خواند. 
صَعِقَ : بيهوش شد.  
لا يَحيفَ : ظلم نمى كند 
لا يَنابَز : لقبهاى بد بكسى نمى دهد 
لَم يَغُمّه : غمگين نمى كند، قيافه غمناك نمى گيرد 
صَعق : غش كرد 
مَهلاً : ساكت و آرام باش 
ستمكار خود را عفو مى كند، به آن كه محرومش ساخته مى بخشد، به آن كس كه با او بريده مى پيوندد، از سخن زشت دور، و گفتارش نرم، بدى هاى او پنهان، و كار نيكش آشكار است. نيكى هاى او به همه رسيده، آزار او به كسى نمى رسد. 
در سختى ها آرام، و در ناگواريها بردبار و در خوشى ها سپاسگزار است. به آن كه دشمن دارد ستم نكند، و نسبت به آن كه دوست دارد به گناه آلوده نشود. 
پيش از آن كه بر ضد او گواهى دهند به حق اعتراف مى كند، و آنچه را به او سپرده اند ضايع نمى سازد، و آنچه را به او تذكّر دادند فراموش نمى كند. مردم را با لقب هاى زشت نمى خواند، همسايگان را آزار نمى رساند، در مصيبت هاى ديگران شاد نمى شود.
و در كار ناروا دخالت نمى كند، و از محدوده حق خارج نمى شود. اگر خاموش است سكوت او اندوهگينش نمى كند، و اگر بخندد آواز خنده او بلند نمى شود، و اگر به او ستمى روا دارند صبر مى كند تا خدا انتقام او را بگيرد. نفس او از دستش در زحمت، ولى مردم در آسايشند. براى قيامت خود را به زحمت مى افكند، ولى مردم را به رفاه و آسايش مى رساند. 
دورى او از برخى مردم، از روى زهد و پارسايى، و نزديك شدنش با بعضى ديگر از روى مهربانى و نرمى است. دورى او از تكبّر و خود پسندى، و نزديكى او از روى حيله و نيرنگ نيست. 
(سخن امام كه به اينجا رسيد، ناگهان همّام ناله اى زد و جان داد. امام عليه السّلام فرمود) سوگند به خدا من از اين پيش آمد بر همّام مى ترسيدم. سپس گفت: آيا پندهاى رسا با آنان كه پذيرنده آنند چنين مى كند؟ شخصى رسيد و گفت: چرا با تو چنين نكرد؟ امام عليه السّلام پاسخ داد: واى بر تو، هر أجلى وقت معيّنى دارد كه از آن پيش نيفتد و سبب مشخّصى دارد كه از آن تجاوز نكند. آرام باش و ديگر چنين سخنانى مگو، كه شيطان آن را بر زبانت رانده است.(۱)
___________________________(۱). آن شخص با تفكّرات شيطانى مى ‏خواست بگويد: آنچه را به همام گفتى واقعيّت ندارد و گر نه در جان تو نيز تأثير مى‏ كرد، كه امام عليه السّلام فرمود اين سخن از شيطان است، زيرا هر كسى توان و قدرت تحمّل خاصّى دارد.
ببخشايد كسيرا كه باو ستم كند و احسان نمايد بكسيكه او را محروم گرداند، و بپيوندد به آن كه از او جدا گردد، در حاليكه از دشنام دادن و سخن زشت دور و گفتارش هموار است، و كار نكوهيده از او ديده نشده و كار پسنديده اش هويدا است، نيكوئى او رو آورده و بديش پشت گردانيده. 
در سختيها با وقار و بردبار، و در ناگواريها شكيبا و در خوشى و آسايش سپاسگزار است، كسيرا كه دشمن دارد بر او ستم ننمايد، و آنرا كه دوست دارد در باره او گناه نكند (دوستى و دشمنى او را از تكليف شرعىّ باز ندارد، چنانكه رويّه مردم هوا پرست و ستمگر است). 
بحقّ اقرار ميكند پيش از آنكه بر آن گواه آرند (زيرا گواه در برابر انكار است و انكار حقّ دروغگويى است و آن منافى با تقوى و پرهيزكارى مى باشد). آنچه باو بسپارند تباه نمى سازد، و آنچه به يادش آورند فراموش نمى كند، و كسيرا به لقبهاى زشت (كافر، فاسق، منافق و كلمات ناپسند) نمى خواند، و به همسايه زيان نمى رساند، و به پيش آمدهاى ناگوار كه براى مردم رخ مى دهد شادى نمى نمايد.
و در راه باطل و نادرست قدم ننهاده و از جادّه حقّ بيرون نمى رود، اگر خاموش نشست خاموشيش او را اندوهگين نمى گرداند، و اگر بخندد آواز خنده اش بلند نمى شود، و چون بر او ستم كنند شكيبائى پيش گيرد تا خدا انتقام او را كشد.
نفسش از دست او برنج و سختى گرفتار است (زيرا بر خلاف هوا و خواهش او رفتار مى نمايد) و مردم از او در آسايش هستند (زيرا آزار بمردم بر اثر پيروى از خواهش نفس است) در كار آخرت خود را برنج اندازد، و مردم را از (كار) خويش به آسايش رساند.
دورى او از اشخاص بجهت بى رغبتى و دورى نمودن است (از دنيا پرستان) و نزديكى او با آشنايان از جهت خوشخويى و مهربانى است (با خدا پرستان) دورى او از روى خودخواهى و بزرگى نبوده، و نزديكيش از راه مكر و فريب (چنانكه روش مردم دو رو است) نمى باشد. 
ناقل اين خطبه گفت: (چون سخن به اينجا رسيد) همّام بيهوش شد و هم در آن بيهوشى از دنيا رفت، پس امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: آگاه باشيد سوگند بخدا كه از (چنين پيش آمد بر) او مى ترسيدم، پس از آن فرمود: اندرزهاى درست به اهلش چنين (تأثير) ميكند. يكى از حاضرين (عبد اللّه ابن كوّاء كه از خوارج بود) گفت: يا امير المؤمنين تو چه حال دارى (چرا اين اندرزها در تو تأثير ندارد، يا چون چنين گمان داشتى چرا باعث مرگ او شدى؟) امام عليه السّلام فرمود: واى بر تو، هر اجلى را وقتى است كه از آن نمى گذرد (دير و زود نمى گردد) و سببى است كه از آن تجاوز نمى كند، پس از اينگونه گفتار كه شيطان بر زبانت راند باز ايست (بار ديگر مگو، زيرا اعتراض بر امام از اضلال و دستور شيطان است). 
اگر بر او ستمى رود، عفو كند و به آن كس، كه محرومش داشته، بخشش نمايد. و با هر كه از او ببرد، پيوند كند. زشتگويى از او دور است. گفتارش نرم است. ناپسندى در او ناپيداست و نيكوكارى در او هويدا. همواره خيرش روى آورده و شرش پشت كرده باشد. 
در شدايدى كه ديگران را مى لرزاند، او از جاى نمى شود و در مكاره شكيبايى را از دست نمى هلد و چون در امن و راحت باشد، سپاس حق به جاى آورد. بر كسى كه دشمن دارد ستم روا ندارد و محبت ديگران به گناهش نكشاند. 
پيش از آنكه بر زيانش شهادت دهند، او خود به حقيقت اعتراف مى كند. و چون به پاسدارى امرى وادارندش، ضايعش نمى گذارد. آنچه را كه خواهند كه به خاطر بسپارد از ياد نمى برد. ديگران را با القاب زشت نمى خواند. 
به همسايه زيان نمى رساند. به هنگام مصايب شماتت روا نمى دارد. به باطل وارد نمى شود و از حق پاى بيرون نمى نهد. اگر خاموش باشد از خاموشى خويش غمگين نمى گردد. صدا به خنده بلند نمى كند. 
چون بر او ستمى رود صبر مى كند تا خدا انتقامش را بستاند. خود را به رنج مى افكند و مردم از او در راحت اند. براى روز بازپسين، خويشتن به مشقت مى اندازد و مردم را راحت مى رساند. 
از هر كه دورى گزيند به سبب پارسايى و پاكى است و به هر كه نزديك شود به سبب نرمخويى و رحمت است. نه دورى گزيدنش از روى تكبر است و نه نزديك شدنش از روى مكر و خدعه. 
گويد كه همّام از اين سخن بيهوش شد و در آن بيهوشى جان داد. امير المؤمنين گفت كه: بر جانش بيمناك بودم. سپس فرمود: آرى، اندرزهاى رسا به هر كه اهلش باشد چنين كند. 
يكى گفت: يا امير المؤمنين تو خود چگونه اى؟ گفت: واى بر تو، مرگ هر كس را زمانى است كه از او در نگذرد و سببى است كه از آن بيرون نرود. از اين گونه سخنان بازايست كه شيطان بر زبان تو دميده است.
کسى را که به او ستم کرده (و پشيمان است) مى بخشد و به آن کس که محرومش ساخته عطا مى کند و به کسى که پيوندش را با وى قطع کرده است، مى پيوندد.
سخن زشت و خشونت آميز از او دور است، گفتارش نرم و ملايم، منکرات از او غايب، و معروف و کارهاى شايسته او حاضر. نيکى اش روى آورده و شرّش پشت کرده است.
در برابر حوادث سخت، استوار و در حوادث ناگوار، شکيبا و به هنگام فزونى نعمت شکرگزار است. به کسى که با او دشمنى دارد ستم نمى کند و به سبب دوستى با کسى مرتکب گناه نمى شود و پيش از آنکه شاهدى بر ضدّش اقامه شود اعتراف به حق مى کند. آنچه حفظش را به او سپرده اند تباه نمى سازد و آنچه را به او تذکّر داده اند فراموش نمى کند. 
مردم را با نام هاى زشت نمى خواند و به همسايگان زيان نمى رساند. مصيبت زده را شماتت نمى کند. در امور باطل وارد نمى شود و از دائره حق بيرون نمى رود. هر گاه سکوت کند سکوتش وى را غمگين نمى سازد واگر بخندد صدايش به قهقهه بلند نمى شود و هر گاه به او ستمى شود (حتى الامکان) صبر مى کند تا خدا انتقامش را بگيرد.
نفس خود را به زحمت مى افکند; ولى مردم از دست او راحتند. خويشتن را براى آخرت به تعب مى اندازند و مردم را از ناحيه خود آسوده مى سازد.
دورى اش از کسانى که دورى مى کند، به سبب زهد و حفظ پاکى است و نزديکى اش به کسانى که نزديک مى شود، مهربانى و رحمت است; نه اينکه دورى اش از روى تکبّر و خودبزرگ بينى و نزديکى اش براى مکر و خدعه (و بهره گيرى مادى) باشد.
بر آن كه بر او ستم كند ببخشايد، و بر آن كه وى را محروم سازد عطا فرمايد، و با آن كه از او ببرد پيوند نمايد. از گفتن سخن زشت دور بود. گفتار او نرم است و هموار، از وى كار زشت نبينند، و كار نيكويش آشكار. نيكى او همه را رسيده، و بدى وى را كس نديده. 
به هنگام دشواريها بردبار است و در ناخوشايندها پايدار، و در خوشيها سپاسگزار. بر آن كه دشمن دارد ستم نكند، و در باره آن كه دوست دارد گناه نورزد. پيش از آنكه بر او گواهى دهند حق را بپذيرد. 
آنچه را بدو سپارند تباه نكند و نگهبانى آن را به عهده گيرد. آنچه را به ياد او آرند از ياد نبرد، و مردمان را با لقبهاى زشت ياد نكند، و همسايگان را آزار ندهد، و به مصيبتهاى -ديگران- شاد نشود. و در كار بيهوده در نيايد و از -راه- حق برون نرود. اگر خاموش بود خاموشى اندوهگينش ننمايد، و اگر بخندد آواز او برنيايد. 
و اگر بر وى ستم كنند شكيبايى پيش گيرد، تا خدا انتقام او را، گيرد. نفس او از او در زحمت است و مردم از وى در راحت. خود را براى آخرتش به رنج انداخته، و مردمان را از -گزند- خويش آسوده ساخته. 
از آن كه دورى كند به خاطر بى رغبتى به دنياست و پرهيزگارى، و بدان كه نزديك شود از روى نرمى است و آمرزگارى. نه دورى گزيدنش از روى خويشتن بينى است و بزرگى فروختن، و نه نزديكى وى به مكر است و فريفتن. 
[گوينده روايت] گويد: پس همّام بيهوش گشت و در آن بيهوشى جان داد. امير المؤمنين عليه السّلام گفت: به خدا از همين بر او مى ترسيدم. [سپس گفت:] پندهاى رسا با آنان كه شنواى آن هستند چنين كند. مردى گفت: «اى امير مؤمنان چرا با تو چنين نكند؟» فرمود: واى بر تو، هر اجلى را زمانى است كه از آن پيش نيفتد، و سببى است كه از آن درنگذرد. آرام باش و ديگر بار چنين سخن به زبان مياور كه آن دم شيطان بود كه بر زبانت دميد. 
از آن كه بر او ستم كرده بگذرد، به آن كه او را محروم نموده عطا كند، و با كسى كه با او قطع رحم نموده صله رحم نمايد. زبان دشنام ندارد، گفتارش نرم است، زشتيش پنهان، و خوبيش آشكار است، نيكى اش روى آورده، و شرّش روى گردانده، در حوادث آرام، در ناخوشيها شكيبا، و در خوشيها شاكر است. بر دشمن ستم نمى كند، و به خاطر محبوبش مرتكب گناه نمى شود. 
پيش از حاضر كردن شاهد، خود اقرار به حق مى نمايد. امانت را تباه نمى كند، و آنچه را به يادش آرند به فراموشى نمى سپارد، احدى را با لقب زشت صدا نمى كند، به همسايه زيان نمى زند، به بلاهايى كه به سر مردم مى آيد شادى نمى نمايد، در باطل وارد نمى شود، و از حق خارج نمى گردد.
اگر سكوت كند سكوتش غمگينش نكند، و اگر بخندد قهقهه نزند، چون به او ستم روا دارند صبر پيشه سازد تا خدا انتقامش رابگيرد. از خود در رنج است، و مردم از او در راحتند. در امر آخرت خود را به زحمت اندازد، و مردم را از جانب خود قرين آسايش كند. 
دوريش از آن كه دورى مى كند محض زهد و پاك ماندن، و نزديكى اش به آن كه نزديك مى شود به خاطر نرمى و رحمت است، دوريش از راه تكبّر و خودخواهى، و نزديكى اش از باب مكر و فريب نيست. 
راوى گفت: چون سخن به اينجا رسيد همّام فريادى بركشيد و جان داد. حضرت فرمود: به خدا قسم از چنين پيشامدى بر او مى ترسيدم. سپس ادامه داد: اندرزهاى رسا با اهلش اين گونه معامله مى كند. يكى از حاضران فضول به حضرت گفت: خودت چه حالى دارى؟ فرمود: واى بر تو، هر اجلى را وقت معيّنى است كه از آن نمى گذرد، و علّتى است كه از آن تجاوز نمى كند. باز ايست و ديگر اين چنين مگوى كه اين سخنى بود كه شيطان بر زبانت جارى ساخت.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 596-582   سپس امام(عليه السلام) اشاره به سه وصف مهم ديگر که از کرامات پرهيزگاران است کرده، مى فرمايد: «کسى را که به او ستم کرده (و پشيمان است) مى بخشد و به آن کس که محرومش ساخته عطا مى کند و به کسى که پيوندش را با وى قطع کرده است، مى پيوندد»; (يَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ، وَ يُعْطِي مَنْ حَرَمَهُ، وَ يَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ). گاه انسان در برابر بديهاى ديگران مقابله به مثل مى کند که غالباً زاييده خوى انتقامجويى است; ولى گاه مقابله به ضدّ مى کند که اين روش اولياء الله و پرهيزگاران است; از ظلم ظالمان مى گذرد در حالى که قدرت انتقامجويى دارد و اين نوعى شجاعت است و چون از موضع قدرت انجام مى شود تسليم در برابر ظلم نيست و در برابر کسانى که او را هنگامى محروم ساخته اند عکس العملش بخشش به هنگام نياز آنهاست که اين دليل بر سخاوت است. با آنهايى که از وى قهر کرده اند آشتى مى کند و آنها را مشمول کمک هاى خود مى سازد و اين هم شجاعت است و هم سخاوت. در حديثى از امام زين العابدين(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: «روز قيامت که مى شود ندا دهنده اى ندا مى دهد : اهل فضل کجايند، جماعتى از مردم بر مى خيزند (که ما هستيم) فرشتگان رو به آنها مى کنند و مى گويند : فضل شما در چه بود، مى گويند: «کُنّا نَصِلُ مَنْ قَطَعَنا وَ نُعْطى مَنْ حَرَمَنا وَ نَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَنا; ما با کسانى که از ما قطع رابطه کرده بودند پيوند برقرار ساختيم و به کسانى که ما را محروم ساخته بودند عطا مى کرديم و از کسانى که به ما ستم کرده بودند، گذشت مى کرديم». در اين هنگام به آنها گفته مى شود : «صَدَقْتُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ; راست گفتيد (شما اهل فضيلت ايد) همگى داخل بهشت شويد».(1) قرآن مجيد نيز اين دستور را به طور عام و گسترده به ما داده است; خطاب به پيامبر مى فرمايد: «(ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ); بدى را به بهترين راه و روش دفع کن (و پاسخ بدى را به نيکى ده)».(2) آن گاه امام(عليه السلام) شش وصف برجسته ديگر پرهيزگاران را در عبارتى بسيار کوتاه و پرمعنا بيان کرده، مى فرمايد : «سخن زشت و خشونت آميز از او دور است، گفتارش نرم و ملايم، منکرات ازاو غايب، و معروف و کارهاى شايسته او حاضر و آشکار، نيکى اش روى آورده و شرّش پشت کرده است»; (بَعِيداً فُحْشُهُ(3)، لَيِّناً قَوْلُهُ، غَائِباً مُنْکَرُهُ، حَاضِراً مَعْرُوفُهُ، مُقْبِلاً خَيْرُهُ، مُدْبِراً شَرُّهُ). اين اوصاف ششگانه که دو به دو در مقابل هم قرار گرفته اند و يکديگر را تفسير مى کنند، اشاره به برخوردهاى اجتماعى پرهيزگاران است. دو جمله «بَعِيداً فُحْشُهُ، لَيِّناً قَوْلُهُ» اشاره به اين است که برخورد آنان با همه مردم با زبان خوب و تعبيرات محبّت آميز است و خشونت در گفتار و سخنان زشت از آنها دور است. نه تنها چنين سخنانى نمى گويند، بلکه با آنها فاصله زيادى دارند. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) در برابر اين سؤال که حدّ حسن خلق چيست؟ آمده است: «أنْ تَلينَ جِناحَکَ، وَ تَطيبَ کَلامَکَ، وَ تَلقى أخاکَ بِبُشْر حَسَن; حد حسن خلق اين است که نرمخو باشى و سخنت را پاک و پاکيزه کنى و برادرت را با چهره گشاده ملاقات نمايى».(4) «غايب بودن منکر» اشاره به معدوم بودن آن است; يعنى منکرى از آنها سر نمى زند که در برابر مردم خود را نشان دهد. اين احتمال نيز وجود دارد که اگر لغزشى از آنان سر زند، حداقل لغزش آشکارى نيست تا جامعه را آلوده سازد. «معروف» اشاره به همه خوبيهاست که عقل و وجدان و شرع آن را مى شناسد و با آن بيگانه نيست (از ماده عرفان به معناى شناخت است). منظور از «اقبال خير و ادبار شرّ» آن است که آنها در انجام نيکيها پيوسته رو به پيش مى روند و اگر بديهايى در گذشته داشته اند، همواره از آن فاصله مى گيرند. سپس امام(عليه السلام) سه وصف ديگر از اوصاف حميده آنها را بيان مى دارد و مى فرمايد : «در برابر حوادث سخت، استوار، و در حوادث ناگوار، شکيبا و به هنگام فراوانى نعمت شکرگزار است»; (فِي الزَّلاَزِلِ(5) وَقُورٌ(6)، وَ فِي الْمَکَارِهِ صَبُورٌ، وَ فِي الرَّخَاءِ شَکُورٌ). «زلازل» در اصل به معناى زلزله هاست; ولى در اينجا رويدادهاى سخت و فتنه هاى بزرگى مراد است که دلها را تکان مى دهد. پرهيزکاران در برابر اين گونه حوادث، روحيه خود را از دست نمى دهند و مانند کوه در برابر اين طوفانها به مضمون «اَلْمُؤْمنُ أصْلَبُ مِنَ الْجَبَلِ»(7) ايستادگى به خرج مى دهند و اين نشان مى دهد که پرهيزکارى به معناى کناره گيرى از اجتماع و عافيت طلبى نيست، بلکه پرهيزکاران واقعى کسانى هستند که در مقابل حوادث سخت، سينه سپر مى کنند و با شجاعت براى نجات خود و جامعه در حل مشکلات مى کوشند. صبر در مکاره، يکى از شاخه هاى صبر است که شامل هر گونه مصيبت و حادثه ناگوار مى شود. پرهيزکاران در اين ميدان هم سربلند و پراستقامتند، زيرا بى تابى در برابر مصائب و مشکلات از يک سو انسان را به گناه و سخنان نادرست مى کشاند و از سوى ديگر راه پيدا کردن حل مشکل را به روى انسان مى بندد. شکرگزارى آنها، به هنگام فزونى نعمت، ناشى از تواضع آنان در برابر خدا و خلق است; نه همچون مغروران متکبّر که وقتى به مال و مقام و ثروتى مى رسند همه چيز را فراموش کرده، سرکشى را در برابر خالق و مخلوق آغاز مى کنند. سپس امام(عليه السلام) به سه وصف ديگر از اين اوصاف فضيلت اشاره کرده، مى فرمايد : «به کسى که او با وى دشمنى دارد ستم نمى کند، و به سبب دوستى با کسى مرتکب گناه نمى شود، و پيش از آنکه شاهدى بر ضدّش اقامه شود اعتراف به حق مى کند»; (لاَ يَحِيفُ(8) عَلَى مَنْ يُبْغِضُ، وَ لاَ يَأْثَمُ فِيمَنْ يُحِبُّ. يَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ يُشْهَدَ عَلَيْهِ). اين سه وصف، همه ناشى از روح حق طلبى و عدالت خواهى پرهيزگاران است. عادل کسى است که نه حق دشمنش را از او دريغ دارد، همان گونه که قرآن مجيد مى گويد: «(وَلاَ يَجْرِمَنَّکُمْ شَنئَانُ قَوْم عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُوا); دشمنى با گروهى سبب نشود که عدالت را درباره آنان اجرا نکنيد».(9) و نه به دوستانش بيش از آنکه حق دارند بدهد و سبب تضييع حق ديگران شود، همان گونه که قرآن کريم در اين باره مى فرمايد: «(وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ کَانَ ذَاقُرْبَى); هنگامى که سخنى مى گوييد عدالت را رعايت کنيد، هر چند درباره بستگان نزديک شما باشد».(10) اعتراف آنها به حق قبل از اقامه شهود نيز از همين جا سرچشمه مى گيرد، زيرا کسانى در مقابل شهود تسليم مى شوند که تسليم حق نيستند و اقامه شهود، آنها را مجبور به تسليم مى کند; اما کسى که خواهان حق و عدالت است شخصاً به دنبال صاحب حق مى رود تا او را بيابد و حق او را ادا کند و پشت خود را از بار مظلمه ديگران سبک سازد. در اين ميدان بدهکاران به دنبال طلبکاران مى روند و افراد امانتدار در جستجوى صاحبان امانتند به عکس آنچه در جوامع بى تقوا ديده مى شود. آرى، پرهيزگاران واقعى آنهايى هستند که نه دوستيها و نه دشمنيها هيچ يک آنها را از مرز حق و عدالت دور نمى کند و براى اداى حقوق نياز به دادگاه و دادستانى ندارند. پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در حديثى مى فرمايد: «أَتْقَى النّاسُ مَنْ قالَ الْحَقَّ فيما لَهُ وَ عَلَيْهِ; باتقواترين مردم کسى است که حق را بگويد چه به نفع او باشد يا به زيان او».(11) در ادامه اين سخن، امام(عليه السلام) به هفت وصف برجسته ديگر از صفات پارسايان در عباراتى هماهنگ اشاره کرده، مى فرمايد: «آنچه حفظش را به او سپرده اند تباه نمى سازد و آنچه را به او تذکّر داده اند، فراموش نمى کند. مردم را با نامهاى زشت نمى خواند و به همسايگان زيان نمى رساند. مصيبت زده را شماتت نمى کند. در امور باطل وارد نمى شود و از دائره حق بيرون نمى رود»; (لاَ يُضِيعُ مَا اسْتُحْفِظَ، وَ لاَ يَنْسَى مَا ذُکِّرَ، وَ لاَ يُنَابِزُ(12) بِالاَْلْقَابِ، وَ لاَ يُضَارُّ بِالْجَارِ، وَ لاَ يَشْمَتُ(13) بِالْمَصَائِبِ، وَ لاَ يَدْخُلُ فِي الْبَاطِلِ، وَ لاَ يَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ). جمله «لاَ يُضِيعُ مَا اسْتُحْفِظَ» مفهوم وسيعى دارد که همه امانت هاى الهى و مردمى را شامل مى شود. از نماز گرفته که قرآن درباره آن مى گويد «(وَالَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَوَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ); مؤمنان کسانى هستند که بر نمازهاى خود محافظت دارند (از ريا و سمعه و هرکارى که به صحت نماز و يا قبول آن لطمه مى زند)».(14) همچنين امانتهاى ديگرى; مانند قرآن مجيد و احکام اسلام، فرزندانى که خدا به آنها داده و امانتهاى مختلفى که مردم به آنها مى سپارند براى حفظ آنها سخت مى کوشند و هرگز به سبب سهل انگارى و غفلت و کوتاهى، آنها را تباه نمى کنند. جمله «لاَ يَنْسَى مَا ذُکِّرَ» اشاره به همه تذکّرات و يادآورى هاى مفيدى است که از سوى خداوند و اولياءالله و معلّمان راستين و دوستان بيدار نسبت به آنها شده است ; آرى آنها افراد فراموشکارى نيستند که درس هاى هدايت را ناديده بگيرند و به آن پاى بند نباشند و هر گاه وسوسه هاى شيطان به سراغ آنها بيايد بى فاصله به ياد خدا و اندرزهاى اندرزگويان با ايمان مى افتند و به راه باز مى گردند. قرآن مجيد مى گويد: «(إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُّبْصِرُونَ) ; پرهيزگاران هنگامى که گرفتار وسوسه هاى شيطان مى شوند به ياد (خدا و پاداش و کيفر او) مى افتند، ناگهان بيدار مى شوند».(15) جمله «وَ لاَ يُنَابِزُ بِالاَْلْقَابِ» اشاره به همان چيزى است که در قرآن مجيد آمده، مى فرمايد: «(وَلاَ تَنَابَزُوا بِالاَْلْقَابِ); يکديگر را با لقب هاى زشت و ناپسند خطاب نکنيد».(16) زيرا ذکر اين گونه القاب، آتش کينه و عداوت را در دل ها بر مى انگيزد و طرف مقابل را به عکس العمل وا مى دارد و فضاى جامعه را مسموم مى کند و شخصيت افراد را در هم مى شکند. آزار نرساندن به همسايگان و شماتت نکردن مصيبت زدگان که به دنبال مسئله «تنابز به القاب» آمده، اشاره به رعايت حقوق اجتماعى و احترام انسان ها در همه جوانب است. قرآن مجيد و پيامبر اکرم و ائمه معصومين(عليهم السلام) بارها سفارش رعايت حقوق همسايگان را کرده اند تا آنجا که در سخنى ديگرى از اميرمؤمنان على(عليه السلام)مى خوانيم که فرمود: «اللهَ اللهَ في جيرانِکُمْ فَإنَّهُمْ وَصيَّةُ نَبِيِّکُمْ ما زالَ يُوصي بِهِمْ حَتّى ظَنَّنا أَنَّهُمْ سَيُورِّثُهُمْ; خدا را خدا را در مورد همسايگانتان فراموش نکنيد، زيرا پيامبر اکرم پيوسته سفارش آن ها را مى کرد تا آنجا که ما گمان برديم آنها را در زمره وارثان قرار خواهد داد».(17) از سوى ديگر مى دانيم مصيبت زده، همچون انسان مجروحى است که نياز مبرم به تسليت دارد و شماتت مانند نمک پاشيدن بر زخم اوست و هيچ انسان باوجدانى چنين اجازه اى را به خود نمى دهد که بر زخم کسى نمک بپاشد. در حديثى از امام صادق(عليه السلام)مى خوانيم : «مَنْ شَمَتَ بِمُصيبَة نُزِلَتْ بِأَخيهِ لَمْ يَخْرُجْ مِنَ الدُّنْيا حَتّى يُفْتَتَنُ; کسى که برادر مسلمانش را در برابر مصيبتى که به او وارد شده شماتت کند از دنيا بيرون نمى رود مگر اينکه خود به همان مصيبت گرفتار مى شود».(18) آخرين اوصاف در جمله هاى بالا عدم ورود پرهيزگاران در باطل و عدم خروج از دائره حق است که مفهوم وسيعى دارد و به مقتضاى آن پرهيزگار، در افکار باطل رفتار باطل و گفتار باطل وارد نمى شود و در همه چيز و همه جا و نسبت به هر کس و هر کار، تابع حق است و مطلقاً از حق عدول نخواهد کرد. سپس امام(عليه السلام) در ادامه همين اوصاف به سه وصف ديگر در عبارتى هماهنگ اشاره مى کند و مى فرمايد: «هر گاه سکوت کند سکوتش وى را غمگين نمى سازد واگر بخندد صدايش به قهقهه بلند نمى شود، و هر گاه به او ستمى شود (حتى الامکان) صبر مى کند تا خدا انتقامش را بگيرد»; (إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ، وَ إِنْ ضَحِکَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ، وَ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتَّى يَکُونَ اللّهُ هُوَ الَّذِي يَنْتَقِمُ لَهُ). پرهيزگاران از سکوت خود غمگين نمى شوند، با اينکه سکوت در بسيارى از مواقع سبب پژمردگى و اندوه است، زيرا سکوت مايه نجات از بسيارى از آفات لسان است، به علاوه سبب تفکّر در اين امور دين و دنياست. در حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «طُوبى لِمَنْ... أنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مالِهِ وَ أمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ قَوْلِهِ; خوشا به حال کسى که فزونى مالش را انفاق کرده است و زياده گويى را از سخنش فرو گرفته است».(19) پرهيزگاران با صداى بلند نمى خندند، زيرا قهقهه هاى بلند، راه و رسم ثروتمندان مغرور و افراد بى خيال است. در حديثى از آن حضرت که در غررالحکم آمده است، مى خوانيم: «خَيْرُ الضِّحْکِ التَّبَسُّمْ; بهترين خنده تبسّم است». جمله «وَ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ...» اشاره به اين است که گاهى دوستان و بستگان و حتى برادران ممکن است ستمى بر انسان وارد کنند که اگر بخواهند به انتقامجويى برخيزد، درگيرى ها ادامه مى يابد و چه بسا به جاى خطرناک و غير قابل جبران برسد. هر گاه در اين گونه موارد انسان راه شکيبايى و تحمّل پيش گيرد و طرف مقابل را به خدا واگذارد، هم خودش از وسوسه هاى خطرناک شيطان رهايى مى يابد و هم آرامش جامعه را حفظ مى کند; ولى بديهى است اين سخن ناظر به دشمنان لجوج و بى رحم نيست که در برابر آنها صبر و سکوت، سبب طغيان و ظلم بيشتر است: (اشک کباب مايه طغيان آتش است). سپس امام(عليه السلام) به چهار وصف برجسته ديگر از اوصاف پارسايان اشاره مى کند که هر يک مکمّل ديگرى است، مى فرمايد : «نفس خود را به زحمت مى افکند; ولى مردم از دست او راحتند، خويشتن را براى آخرت به تعب مى اندازد و مردم را از ناحيه خود آسوده مى سازد»; (نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاء. وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَة). اشاره به اين است که مشکلات را براى ناراحتى ديگران پذيرا مى شود; مثلا هر گاه مشکلى در جامعه پيدا شود او براى حل آن خويشتن را به زحمت مى افکند تا ديگران راحت باشند و در واقع اين نوعى ايثار و فداکارى است که انسان براى راحتى بندگان خدا، مشکلات اجتماعى را تحمل کند. بعضى از شارحان نهج البلاغه جمله سوم و چهارم «أَتْعَبَ نَفْسَهُ...» را به منزله دليل براى دو جمله قبل دانسته اند; يعنى اگر نفس او از ناحيه خودش در زحمت است به سبب اين است که پيوسته براى آماده کردن سراى آخرت مى کوشد و اگر مردم از دست او راحتند به واسطه اين است که او براى اين کار تصميم گرفته است. اين احتمال نيز وجود دارد که اين دو جمله، ناظر به مسئله ديگرى باشد; دو جمله قبل، اشاره به امور مادى و اين دو جمله اشاره به امور معنوى باشد. اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد : «مَنْ عَمَّرَ دارَ إِقامَتِهِ فَهُوَ الْعاقِلُ; عاقل کسى است که خانه اقامت خود را آباد سازد».(20) قرآن مجيد با صراحت مى گويد : «(وَإِنَّ الاْخِرَةَ هِىَ دَارُ الْقَرَارِ); سراى باقى و اقامتگاه ابدى آخرت است».(21) حضرت سرانجام با ذکر چهار فضيلت برجسته ديگر صفات پرهيزکاران را پايان مى بخشد. (پايانى که اگر حادثه مربوط به همام پيش نمى آمد شايد نقطه پايان نبود و مطالب برجسته ديگرى در اين رابطه بيان مى کرد) مى فرمايد : «دورى اش از کسانى که دورى مى کند به سبب زهد و حفظ پاکى است و نزديکى اش به کسانى که نزديک مى شود مهربانى و رحمت است، نه اينکه دورى اش از روى تکبّر و خودبزرگ بينى باشد و نزديکى اش براى مکر و خدعه (و بهره گيرى مادى)»; (أَتْعَبَ نَفْسَهُ لاِخِرَتِهِ، وَ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ. بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ; وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِينٌ وَ رَحْمَةٌ، لَيْسَ تَبَاعُدُهُ بِکِبْر وَ عَظَمَة، وَلاَ دُنُوُّهُ بِمَکْر وَ خَدِيعَة). امام(عليه السلام) در ذکر اين اوصاف به نکته مهمى اشاره مى کند و آن اينکه: پارسايان در پيوندهاى اجتماعى، دوستيها و دشمنيها، برقرار ساختن رابطه ها يا قطع کردن ارتباط که در تعامل افراد جامعه نسبت به يکديگر اجتناب ناپذير است، اهداف مقدّسى را دنبال مى کنند; اگر از کسى دور مى شوند به جهت آلودگى او يا براى آن است که نزديک شدن به او آنها را گرفتار زرق و برق دنيا مى سازد که آنها به آن مبتلا گشته اند. نزديک شدن آنان به افراد براى اين است که ارشاد جاهلى کنند يا تنبيه غافلى و يا کمک به ضعيف و دردمندى، به عکس دنياپرستان که دورى آنها از افراد به سبب خودبزرگ بينى است و نزديک شدن براى گرفتن بهره هاى مادى و فريب دادن و نيرنگ است. *** سرنوشت همّام پس از شنيدن اين خطبه تکان دهنده در ذيل اين خطبه در نهج البلاغه آمده است: راوى اين خطبه مى گويد: «(هنگامى که سخن اميرمؤمنان به اينجا رسيد) همام فريادى کشيد و مدهوش شد و جان داد»; (قَالَ: فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً کانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا). «در اين هنگام اميرمؤمنان(عليه السلام) فرمود، به خدا سوگند من از اين پيشامد بر او مى ترسيدم. سپس فرمود: اين گونه اندرزهاى رسا به آنها که اهل موعظه اند، اثر مى گذارد»; (فَقَالَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ(عليه السلام): أَمَا وَ اللّهِ لَقَدْ کُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ. ثُمَّ قَالَ: أَهکَذَا(22) تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا). «در اينجا کسى به امام عرض کرد: پس چرا اين مواعظ با شما چنين نمى کند»; (فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ: فَمَا بَالُکَ يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ!). «امام در پاسخ او فرمود: واى بر تو هر اجل و سرآمدى وقت معيّنى دارد که از آن نمى گذرد و سبب خاصّى دارد که از آن تجاوز نمى کند»; (فَقَالَ(عليه السلام): وَيْحَکَ، إِنَّ لِکُلِّ أَجَل وَقْتاً لاَ يَعْدُوهُ، وَ سَبَباً لاَ يَتَجَاوَزُهُ). سپس افزود : «آرام باش ديگر چنين سخنى مگو! اين سخنى بود که شيطان بر زبان تو جارى ساخت»; (فَمَهْلاً! لاَ تَعُدْ لِمِثْلِهَا، فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِکَ!). در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که چرا همّام به چنين سرنوشتى دچار شد و چرا براى امام که گوينده اين سخنان است، چنين حادثه اى رخ نداد؟ در پاسخ سؤال اوّل بايد به اين نکته توجّه داشت که همام، گرچه مرد عابد و زاهدى بود (همان گونه که در آغاز خطبه آمده است: «کانَ رَجُلا عابِداً») و گرچه قلبش مملوّ از حکمت و روحش سرشار از زيرکى و ذکاوت بود (همانگونه که از سؤالش پيداست); ولى هر قدر روح او وسيع باشد در برابر روح اميرمؤمنان على(عليه السلام)که چون اقيانوس ناپيدا کرانه اى است، قابل مقايسه نيست. به همين دليل قلب همّام تاب تحمل فشار آن همه معلومات را نداشت، زيرا اقيانوس را نمى توان در استخر کوچکى ريخت، بنابراين جاى تعجّب نيست که همّام صيحه اى زند و از هوش برود، آن هم از هوش رفتنى که جان خود را با آن از دست بدهد. در قران مجيد در داستان موسى و بنى اسرائيل و تجلى نور الهى بر کوه چنين مى خوانيم: «(فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَخَرَّ مُوسَى صَعِقاً); هنگامى که پروردگارش بر کوه تجلى کرد آن را در هم کوبيد و موسى افتاد و مدهوش شد».(23) نه تنها موسى نتوانست مقاومت کند، کوه با آن عظمت نيز درهم کوبيده شد. آرى! مواعظى که از دل برخيزد اين گونه بر دل مى نشيند و مهم آن است که انسان اهل «مواعظ بالغه» باشد و گرنه انسانهاى سنگدل و آلوده اى که در دام شيطان گرفتارند نه گوش شنوايى براى اندرزها دارند و نه قلب آرامى براى پذيرش. به تعبير ديگر: همام گرچه پارسايى والا مقام بود; ولى صفاتى را که امام در اين خطبه بيان فرمود به طور تمام و کمال در خود نديد. آتش حسرت در عمق جان او افتاد و بى قرار شد و از شدّت تأسف جان داد. در طول تاريخ اسلام نيز نمونه هايى از اين قبيل ديده شده است که گاهى گنهکاران بيدار شده و پارسايان بى قرار. سخنان کوبنده اى را شنيدند و طاقت نياوردند و جان دادند.(24) احتمال سومى نيز در اينجا وجود دارد و آن اينکه هنگامى که همّام بشارتهاى ضمنى اميرمؤمنان على(عليه السلام) را به پرهيزکاران شنيد روحش از شوق معبود و محبوبش پرواز کرد و به عالم جنان رهسپار شد. بلى رسم و ره عشّاق اين است *** طريق جان فشانى شان چنين است در حديثى آمده است که «ربيع بن خُثَيم» در آن جلسه حاضر بود. هنگامى که روح همّام از بدنش پرواز کرد اشک از چشمان او جارى شد و عرض کرد: اى اميرمؤمنان چقدر زود موعظه تو در فرزند برادرم اثر گذاشت. اى کاش من جاى او بودم! امام(عليه السلام) فرمود: آرى موعظه هاى رسا اين گونه در اهلش اثر مى گذارد!(25) پاسخ سؤال دوم همان است که امام(عليه السلام) بيان فرمود که هر کسى اجلى دارد تا اجلش فرا نرسد، از دنيا نمى رود; ولى به هنگام فرا رسيدن اجل عامل نهايى ممکن است امور مختلفى باشد. در اين جا عامل نهايى، سخنان پرمايه اميرمؤمنان بود. به علاوه نمى توان روح امام را با روح همّام مقايسه کرد، روح او اقيانوسى است که اين گونه امواج را در خود پذيرا مى شود; نه همچون استخرى که تلاطم شديد آب وضع آن را به کلى در هم بريزد. از آنچه در بالا آمد پاسخ سؤال سوّم نيز روشن مى شود و آن اين که چگونه اميرمؤمنان على(عليه السلام) درخواست همّام را پذيرفت و آن اندرزهاى شافى و کافى و بلند و بالا را براى او بيان کرد، در حالى که خودش مى گويد: من بيم اين داشتم که همام به چنين سرنوشتى دچار مى شود؟ زيرا هنگامى که اجل او فرا رسيده باشد عامل نهايى مى تواند يک دگرگونى دستگاه هاى مختلف بدن باشد يا امواج خروشان معنوى در درون جان. اما اينکه امام به شخص اعتراض کننده مى فرمايد: «ديگر از اين قبيل سخنان مگوى! و شيطان آن را بر زبان تو جارى ساخت» به سبب آن است که او سؤال خود را به عنوان تحقيق براى فهم مطلبى مطرح نکرد، بلکه هدفش اين بود که سخنان امام را نقض، يا به تعبير ديگر به پندار خود ابطال نمايد و به يقين چنين سؤالى با چنين هدفی سؤال شيطانى است.*** نکته: نگاه ديگرى به خطبه همّام: اين خطبه در واقع دوره اى کامل از اخلاق اسلامى است که به کليه زواياى زندگى فردى واجتماعى، مادى و معنوى انسان نظر مى افکند و براى کسانى که مى خواهند مراحل سير و سلوک را بپيماند، نسخه کاملى است. در اين خطبه اوصاف پارسايان به سبک بديعى در يک صد و ده صفت بيان شده (گويى عدد را به نام مبارک خودش انتخاب کرده است) از اصلاح زبان شروع مى شود و به آيين مردمدارى و احترام به حقوق انسانها پايان مى يابد. کسانى هستند که بر اثر ضعف ايمان و اراده در همان گام اوّل فرو مى مانند; ولى افرادى همچون همّام با پيمودن اين يک صد و ده گام به ديدار معبود مى رسند. از مزاياى اين خطبه اين است که تقوا را از صورت منفى آن که در اذهان بعضى است بيرون برده و به صورت مثبتش که در آيات و روايت اسلامى است، معرفى مى کند. اين خطبه نمى گويد براى اينکه پاک بمانى از همه چيز دورى گزين، مبادا آلوده شوى، بلکه مى گويد در دل جامعه و در ميان امواج خروشان زندگى دنياپرستان آنچنان باش که گردى بر دامان تو ننشيند، همچون انسان قوىّ البنيه اى که در جمع بيماران، سالم مى ماند و همه ميکروبهاى بيمارى زا را خنثى مى سازد. مرحوم علامه شهيد مطهرى در «ده گفتار» خود از عهده بيان اين سخن به خوبى برآمده و ضمن اينکه تقوا را به دو نوع تقسيم مى کند; تقوايى که ضعف است و تقوايى که قوّت است در بيان نوع اول مى گويد: «تقواى ضعف اين است که انسان براى اينکه خود را از آلودگيهاى معاصى حفظ کند از موجبات آنها فرار کند و نوع دوم آن است که در روح خود چنان حالت و قوّتى به وجود آورد که به او مصونيت روحى و اخلاقى ببخشد. سپس مى افزايد: «در ادبيات منظوم و منثور ما، تعليماتى ديده مى شود که کم و بيش تقوا را به صورت اوّل که ضعف است نشان مى دهد، آن گونه که در اشعار سعدى مى خوانيم: بديدم عابدى در کوهسارى *** قناعت کرده از دنيا به غارى چرا گفتم به شهر اندر نيايى *** که بارى بند از دل برگشايى بگفت آنجا پريرويان نغزند *** چو گِل بسيار شد پيلان بلغزند آن گاه به شرح تقواى قوّت مى پردازد و مى گويد: «در آثار دينى خصوصاً نهج البلاغه همه جا تقوا به معناى آن ملکه مقدس است که به روح، قوت و قدرت و نيرو مى دهد و نفس امّاره و احساسات سرکش را رام و مطيع مى سازد».(26) آرى به غارى پناه بردن و از گناه مصون ماندن افتخار نيست. افتخار از آن يوسف است که در برابر شديدترين امواج تمايلات جنسى قرار مى گيرد و «برهان ربّ» که همان تقواى سطح بالاست او را حفظ مى کند. البتّه انکار نمى کنيم! کسانى که به اين مرحله از تقوا نرسيده اند، چه بسا براى خود ناچار باشند راه اوّل را برگزينند.*** پی نوشت: 1. الکافى، جلد 2، صفحه 108 . 2. مؤمنون، آيه 96 . 3. «فحشه» فحش به هر کارى گفته مى شود که از حدّ اعتدال خارج شود و به اصطلاح در حدّ فاحش قرار گيرد. بدين جهت سخنانِ زشت و اعمال قبيح و منکر را که قبح و زشتى آنها آشکار است فحش مى گويند. کلمه فاحشه و فحشا نيز از همين معنا گرفته شده است. 4. الکافى، جلد 2، صفحه 103 . 5. «زلازل» جمع «زلزله» و «زلزال» به معناى حرکت سخت و شديد است. به حوادث تکان دهنده و مشقت بار اجتماعى «زلازل» گفته مى شود. 6. «وقور» از «وقر» بر وزن «فقر» در اصل به معناى سنگينى است و به اشخاص متين و سنگين وقور گفته مى شود. 7. الکافى، جلد 2، صفحه 241 . 8. «يحيف» از ريشه «حيف» در اصل به معناى جور و ستم است، بنابراين «لا يحيف» به اين معناست که ستم نمى کند. 9. مائده، آيه 8 . 10. انعام، آيه 152 . 11. بحارالانوار، جلد 74، صفحه 112 . 12. «ينابز» از ريشه «نبز» بر وزن «نبض» به معناى لقب بد نهادن بر کسى است و «تنابز بالالقاب» اين است که دو يا چند نفر يکديگر را با لقب هاى زشت ياد کنند. 13. «يشمت» از «شماتت» گرفته شده که به معناى سرزنش کردن و در غم ديگرى شادى نمودن است. 14. مؤمنون، آيه 9 . 15. اعراف، آيه 201 . 16. حجرات، آيه 11 . 17. نهج البلاغه، نامه ها، 47 . 18. الکافى، جلد 2، صفحه 359 . 19. الکافى، جلد 2، صفحه 144 . 20. غررالحکم. 21. غافر، آيه 39 . 22. در نسخه بالا همزه استفهام بر سر «هکذا» آمده; ولى در بسيارى از نسخ قديم و شروح نهج البلاغه همزه استفهام ذکر نشده است و مناسب معنا نيز همين است. 23. اعراف، آيه 143 . 24. مرحوم علامه تسترى در شرح نهج البلاغه خود، جلد 10، صفحه 459 نمونه هايى از آن را آورده است. 25. شرح نهج البلاغه تسترى، جلد 12، صفحه 462 . 26. رجوع شود به ده گفتار، صفحه 7-11 .  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 3، صفحه 771-766 صفات دیگر متقین: -  كسى را كه به او ستم كرده مى بخشد و مورد عفو خود قرار مى دهد، و عفو صفت فاضله اى است كه ناشى از شجاعت است، اختصاص عفو به كسى كه بر وى ظلم روا داشته براى بيان اين معناست كه با وجود انگيزه انتقامجويى كه در نهاد وى است از او در مى گذرد.  -  به كسى كه او را از عطاى خود محروم داشته بخشش مى كند، و اين روش برخاسته از خوى برجسته سخاوت است.  -  به كسى كه از او بريده است پيوند برقرار مى كند، مواصلت و پيوند با ديگران خوى پسنديده اى است كه مندرج در تحت صفت فاضله عفّت است.  -  دور است از اين كه سخن زشت بگويد، يعنى كمتر اتّفاق مى افتد كه زبانش را به آنچه سزاوار نيست بيالايد.  -  نرم گفتار است، يعنى در هنگام گفتگو و داد و ستد با مردم و وعظ و ارشاد آنها با نرمى و ملايمت كه نشانه فروتنى است رفتار مى كند.  -  كار زشت از او بدور و كارهاى نيك نزد او حضور دارد، زيرا او به رعايت حدود الهى پايبند است.  -  نيكى او به مردم رو آورده، و شرّش پشت كرده است، اين سخن شبيه گفتار آن حضرت است كه فرموده است: خير او مورد اميد و انتظار، و از شرّ او مردم آسوده و در امانند، و دور نيست كه منظور از اقبال خير، كوشش در ازدياد طاعت و آمادگى براى آن است، و غرض از ادبار شرّ، دور بودن او به همان اندازه از شرّ و بدى است، زيرا هر كس به چيزى رو آورد و در راه آن تلاش كند همان قدر از آنچه ضدّ آن است دورى جسته و به آن پشت كرده است.  -  در برابر حوادث تكان دهنده آرام و استوار است، منظور از زلازل رويدادهاى سخت و فتنه هاى بزرگى است كه موجب پريشانى دلها و دگرگونى احوال مردم است، حالت وقار كه به معناى آرامى و استوارى است ملكه اى است كه از فروع شجاعت است.  -  در سختيها و ناگواريها بسيار شكيباست، اين صفت در نتيجه ثبات ايمان و بلندى همّت او در برابر احوال زودگذر روزگار است.  -  در هنگام خوشى و آسودگى اگر چه بهره كمى داشته باشد بسيار شكرگزار است، و اين ناشى از محبّت او به خداوندى است كه: اديم زمين سفره عام اوست.  -  به كسى كه با وى دشمنى دارد ستم نمى كند، اين سخن تجاوز و ستم را از مسلمان پرهيزگار نفى مى كند، با اين كه انگيزه ارتكاب اين عمل در او موجود است، و اين انگيزه همان دشمنى با كسى است كه مى تواند بر او تعدّى و ستم روا دارد.  -  به خاطر كسى كه با او دوستى دارد گناه نمى كند، اين گفتار صفت زشت فجور را كه عبارت از پيروى از هوسها به خاطر دوستان است از او سلب مى كند، و اين ممكن است بدين صورت باشد كه چيزى را كه دوست او استحقاق آن را ندارد به او ببخشد، يا آنچه را كه سزاى اوست از او دور گرداند، چنان كه قاضيان بدكار و حاكمان ستمكار مرتكب مى شوند، بنا بر اين مسلمانى كه پرهيزگارى را پيشه خود سازد با اين كه انگيزه مبادرت به اين اعمال كه محبّت دوستان است در او موجود است دست به اين كارها نمى زند، بلكه در بكار بردن عدالت با همگان يكسان رفتار مى كند.  -  پيش از آن كه بر ضدّ او گواهى دهند حقّ را اعتراف مى كند، براى اين كه او پرهيز دارد از اين كه دينش به دروغ آلوده شود، زيرا زمانى به گواهى دادن نياز مى افتد كه حقّ انكار شود، و انكار حقّ دروغ است.  -  امانتهايى را كه در دست اوست ضايع نمى كند، و در آنچه دين و كتاب خدا حفظ و نگهبانى آن را از او خواسته است كوتاهى نمى ورزد، زيرا پرهيزگارى و لزوم حفظ حدود الهى او را از اين كار، باز مى دارد.  -  آيات و احكام خداوند و عبرتها و مثلهايى را كه دانسته از ياد نمى برد، و به كار بستن آنها را ترك نمى كند، زيرا اينها را پيوسته در برابر چشمان خود دارد و پياپى از دل مى گذراند، و براى اداى آنچه از او خواسته شده به كار مى بندد.  -  لقب بد به ديگران نمى دهد، براى اين كه توجّه دارد كه خداوند در قرآن كريم از آن نهى كرده و فرموده است: «وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ» و راز آن را مى داند كه اين كار سبب بر انگيختن فتنه و پديد آمدن دشمنى در ميان مردم است، و دشمنى و تفرقه ضدّ مطلوب شارع است.  -  به همسايه زيان نمى رساند، براى اين كه به دستور حقّ تعالى در آنچه فرموده است: «وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ» آگاه است و سفارش پيامبر خدا (ص) را مى داند كه در اين حديث مرفوع فرموده است: «پروردگارم مرا در باره همسايه آن اندازه سفارش فرمود كه گمان كردم او را ارث برنده قرار داده است»، و نيز متوجّه است كه غرض از اين دستورها ايجاد الفت و همبستگى در دين است.  -  ديگران را بر مصيبتها و مشكلاتى كه دارند سرزنش و شماتت نمى كند، براى اين كه به اسرار قضا و قدر الهى اعتقاد، و به علل پيدايش مصائب توجّه دارد، و مى داند كه خود او نيز در تير رس حوادث روزگار است و با تصوّر اين كه ممكن است به نظاير آنها دچار شود بر حوادث تلخ ديگران شادى نمى كند.  -  قدم در راه باطل نمى گذارد، و پا از مرز حقّ بيرون نمى نهد، يعنى در امور باطل و پوچ دنيا كه او را از خداوند دور مى گرداند وارد نمى شود، و از خواستها و آرمانهاى حقّى كه او را به خداوند نزديك مى گرداند دست برنمى دارد، زيرا به برترى هدف متعالى خود آگاه است.  -  از خاموشى خويش اندوهگين نمى شود، زيرا او در جايى كه بايسته و شايسته است خاموشى مى گزيند و يا سخن مى گويد، بديهى است زمانى خاموشى مايه غم و اندوه انسان مى گردد كه آنچه را بايد بگويد در جاى خود نگفته و خاموش مانده باشد.  -  صدا به خنده بلند نمى كند، براى اين كه دل او بيشتر در ياد مرگ و سختيهاى پس از آن است و آنچه از صفات پيامبر خدا (ص) در اين باره نقل شده اين است كه: بيشترين خنده آن حضرت تبسّم و كمى از اوقات خنده آهسته بود، و هرگز قهقهه و كركره كه دو نوع خنده صدادار است از آن بزرگوار ديده نشده است.  -  هنگامى كه بر او ستم شود شكيبايى مى كند تا خداوند براى او انتقام گيرد، اين روش را به اين سبب برگزيده كه نتايج نيكوى صبر و بردبارى را مى داند، و به وعده اى كه خداوند در قرآن كريم به صابران داده آگاه است، چنان كه فرموده است: «ذلِكَ وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ» و همچنين «وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ».  -  نفسش از او در رنج است، مراد از اين، نفس امّاره است كه مسلمان پرهيزگار پيوسته در برابر تمايلاتش پايدارى مى كند، و آن را مقهور خويش ساخته زير فرمان خود قرار مى دهد، از اين رو مردم از آزار او ايمن و آسوده اند.  -  دورى او از ديگران به سبب زهد و بى رغبتى او به مال و منالى است كه در دست آنهاست و هم براى دور نگهداشتن خود از آلودگى به اينهاست، و ناشى از برتريجويى و خود بزرگ بينى نيست. همچنين نزديكى و معاشرت او با ديگران به سبب نرمخويى و مهربانى و دلسوزى است. نه اين كه مانند حيله گران پست براى رسيدن به خواسته هايى قصد نيرنگ و فريب داشته باشد.  صفات و نشانه هايى كه از پرهيزگاران در اين جا ذكر شده است، اگر چه ممكن است برخى را با برخى ديگر يكى دانست، ليكن هر كدام در قالب الفاظ جداگانه اى آمده و يا اين كه جزء مشابه با صفت ديگرى تركيب شده است.  بارى، اين خطبه از بزرگترين و بليغترين خطبه هاى آن حضرت در توصيف پرهيزگاران است و بدين سبب همّام را آن چنان واله و آشفته ساخت كه جان از تنش برفت.  امّا در باره پاسخ پرسش كننده كه فرموده است: واى بر تو براى هر عمرى وقتى مقرّر شده كه از آن تجاوز نمى كند، يعنى در آن وقت به سر مى رسد، و بر اين نقطه پايانى نمى توان پيشى جست، و يا از آن باز پس ماند. ضمير در جمله «يعدوه» به أجل باز مى گردد، و فرموده است: «و سببا لا يتجاوزه» يعنى براى اين اجل سببى مقدّر شده كه علّت فاعلى به سر رسيدن آن است و اسباب ديگرى جز آن نمى تواند آن را به پايان برساند، و اين سبب ممكن است موعظه مؤثّرى اين چنين باشد، بى ترديد اين پاسخ براى شنونده قانع كننده و در عين حال سخنى حقّ و درست است، و اشاره است به اين كه آنچه آن حضرت را در برابر اين مواعظ بليغ و بازگو كردن اين حقايق زنده و پا بر جا نگه داشته، اجل و مدّت معيّنى است كه به حكم قضاى الهى براى بقاى او مقدّر شده و اين سبب اصلى است، و سبب بعدى تفاوتى است كه ميان آن بزرگوار و همّام و امثال اوست، و اين تفاوت عبارت است از قوّت نفس قدسى آن حضرت براى قبول آنچه از طرف خداوند به او مى رسد، و عادت آن بزرگوار به اين امور، و رسيدن او به مقام سكينه و اطمينان، و ضعف نفس همّام در برابر آنچه از مراتب بيم و اميد خداوند براى او توضيح داده شده بود. امّا امام (ع) اين را در پاسخ او نگفت، زيرا مستلزم بيان برترى خويش بود و يا اين كه فهم پرسش كننده را براى درك اين مطلب نارسا ديد، و اين كه او را نهى مى كند كه از تكرار اين گونه پرسشها خوددارى، و از آنچه شيطان بر زبان او نهاده دورى كند براى اين است كه پرسش او نابجا و بى مورد بوده، و اين خود از تأثيرات شيطان است، و مصونيّت از خطا و توفيق از خداوند است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 110 يعفو عمّن ظلمه، و يعطي من حرمه، و يصل من قطعه، بعيدا فحشه، ليّنا قوله، غائبا منكره، حاضرا معروفه، مقبلا خيره مدبرا شرّه، في الزّلازل وقور، و في المكاره صبور، و في الرّخاء شكور لا يحيف على من يبغض، و لا يأثم فيمن يحبّ، يعترف بالحققبل أن يشهد عليه، لا يضيّع ما استحفظ، و لا ينسى ما ذكّر، و لا ينابز بالألقاب، و لا يضارّ بالجار، و لا يشمت بالمصائب، و لا يدخل في الباطل، و لا يخرج من الحقّ. إن صمت لم يغمّه صمته، و إن ضحك لم يعل صوته، و إن بغي عليه صبر حتّى يكون اللّه تعالى هو الّذي ينتقم له، نفسه منه في عناء و النّاس منه في راحة، أتعب نفسه لاخرته، و أراح النّاس من نفسه، بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة، ليس تباعده بكبر و عظمة، و لا دنوّه بمكر و خديعة. (46961- 46310)قال: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها، فقال أمير المؤمنين: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه، ثمّ قال عليه السّلام: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها، فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين؟ فقال عليه السّلام: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه فمهلا لا تعد لمثلها فانما نفث الشيطان على لسانك.اللغة:و (المنابزة) و التنابز التّعاير و التداعى بالألقاب و (صعق) صعقا كسمع و صعقا بالتحريك و صعقة غشى عليه و الصعق بالتحريك أيضا شدّة الصوت و (نفث) ينفث من باب ضرب و نصر نفخ.المعنى:(يعفو عمّن ظلمه و يعطي من حرمه و يصل من قطعه) هذه الصّفات الثلاث من مكارم الأخلاق و محامد الخصال، فالاولى مندرجة تحت الشجاعة، و الثانية مندرجة تحت السخاء، و الثالثة مندرجة تحت العفّة، و قد ورد الأخبار في فضلها كثيرا.منها ما رواه في الكافي باسناده عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في خطبة: ألا أخبركم بخير خلايق «أخلاق خ» الدّنيا و الاخرة: العفو عمّن ظلمك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 149 و تصل من قطعك، و الاحسان إلى من أساء إليك، و إعطاء من حرمك.و عن أبي حمزة الثمالي عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام قال: سمعته يقول: إذا كان يوم القيامة جمع اللّه تبارك و تعالى الأوّلين و الاخرين في صعيد واحد ثمّ ينادى مناد أين أهل الفضل، قال: فيقوم عنق من النّاس فتلقّاهم الملائكة فيقولون: و ما كان فضلكم؟ فيقولون: كنّا نصل من قطعنا و نعطى من حرمنا و نعفو عمن ظلمنا، قال:فيقال لهم: صدقتم ادخلوا الجنّة و عن جابر عن أبى جعفر عليه السّلام قال: ثلاث لا يزيد اللّه بهنّ المرء إلّا عزّا: الصّفح عمّن ظلمه، و إعطاء من حرمه، و الصّلة لمن قطعه.و الأخبار في هذا المعنى كثيرة أوردها الكليني في باب العفو من الكافي و لا مهمّ بنا إلى الاطالة، هذا.و انّما خصّ العفو بمن ظلمه لقوّة الدّاعي الى الانتقام عنه و حاجة العفو حينئذ إلى مجاهدة نفسانيّة كاملة و كذلك إعطاء من حرمه وصلة من قطعه.قال بعض شرّاح الكافي: من صفات الكرام العفو عن الظّلم و التّجاوز عن المسيء، و من صفات اللّئام الانتقام و طلب التّشفي و المعاقبة لدفع الغيظ و هو آفة نفسانية تغيّر الجهّال و النّاقصين من أجل تأثّر نفوسهم عن كلّ ما يخالف هواها.و أمّا إعطاء من حرمك فالمقصود به أنّه إذا أحسنت إلى أحد و لم يقابل إحسانك باحسان أو قابلك بالاساءة و الكفران، فلا ترغب عن احسانه بكفرانه، فانّه إذا لم يشكرك فقد يشكرك غيره و لو لم يشكرك أحد فانّ اللّه يحبّ المحسنين كما نطق به الكتاب المبين، و كفى شرفا و فضلا بأن تخاطب بخطاب أين أهل الفضل يوم حشر الأوّلين و الاخرين.و أمّا صلة من قطعك فالمراد بها وصله بالمال و اليد و اللّسان و مراقبة أحواله بقدر الامكان لا سيما إذا كان من الأرحام حسبما عرفت في شرح الفصل الثاني من الخطبة الثّالثة و العشرين على بسط و تفصيل.كنايه (بعيدا فحشه) إن اريد بالفحش معناه الظاهر أى السبّ و بذاءة اللّسان فلا بدّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 150 من صرف لفظ البعيد عن ظاهره و جعله كناية عن العدم، و إن ابقى البعد على ظاهره المفيد لاقدامه على الفحش احيانا فلا بدّ من ارتكاب التأويل في لفظ الفحش و جعل المراد به فضول الكلام و القول القبيح الغير البالغ إلى حدّ الحرام لئلّا ينافي ملكة العدالة و التّقوى الّتى للمتّقى.و كيف كان فالفحش بمعناه الظاهر من الموبقات العظيمة، و قد حذّر منه فى الأخبار الكثيرة و بشّر الفحّاش بالنّار.مثل ما فى الكافى باسناده عن أبى بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من علامات شرك الشّيطان الّذى لا يشكّ فيه أن يكون فحاشا لا يبالى بما قال و لا بما قيل له.و عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إذا رأيتم الرّجل لا يبالى ما قال و لا ما قيل له فانّه لغيّة أو شرك شيطان.و عن سليم بن قيس عن أمير المؤمنين عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ اللّه حرّم الجنّة على كلّ فحّاش بذيّ قليل الحياء لا يبالى ما قال و لا ما قيل له، فانّك إن فتّشته لم تجده إلّا لغيّة أو شرك شيطان قيل: يا رسول اللّه و فى النّاس شرك شيطان؟ فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أما تقرء قول اللّه عزّ و جل  «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ»  قال: و سأل رجل فقيها هل فى النّاس من لا يبالى ما قيل له؟ قال: من تعرّض النّاس بشتمهم و هو يعلم انّهم لا يتركونه فذلك لا يبالى ما قال و لا ما قيل له.و عن سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام: قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: إنّ من شرّ عباد اللّه من تكره مجالسته لفحشه.و عن أبى عبيدة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام: قال: البذاء من الجفاء و الجفاء فى النّار. (ليّنا قوله) أى يتكلّم بالرّفق و لا يغلظ فى كلامه، فانّ الرّفق فى القول يوجب المحبّة و يجلب الالفة و يدعو إلى الاجابة عند الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر و لذلك أمر اللّه عزّ و جل موسى و هارون عليهما السّلام عند بعثهما إلى فرعون بأن يقولا له قولا ليّنا ليكون أسرع إلى القبول و أبعد من النّفور.و روى فى الكافى باسناده عن عمّار السّاباطى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: كان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 151 أمير المؤمنين عليه السّلام يقول: ليجتمع فى قلبك الافتقار إلى النّاس و الاستغناء عنهم، فيكون افتقارك اليهم فى لين كلامك و حسن بشرك، و يكون استغناؤك عنهم فى نزاهة عرضك و بقاء عزّك. (غائبا منكره حاضراً معروفه) أى مفقودا أعماله القبيحة المحرّمة موجودا أعماله الحسنة المتضمّنة للرّجحان الشرعى من الواجبات و المندوبات. (مقبلا خيره مدبرا شرّه) يعنى أنّه من الأخيار كثير الخير قليل الشرّ كما وصفه سابقا بقوله: الخير منه مأمول و الشرّ منه مأمون.و محصّل معناه أنّ خيره فى إقبال يزيد شيئا فشيئا و شرّه فى إدبار ينقص شيئا فشيئا إذ بقدر الزيادة فى طلب الخير يحصل النّقيصة فى جانب الشرّ لأنّ كثرة أحد المتضادّين توجب بمقتضى التضّاد قلّة الاخر كما هو ظاهر. (في الزّلازل وقور) يعني أنّه في النوازل و الشّدايد و الحوادث العظيمة الموجبة لاضطراب النّاس متّصف بشدّة الوقار و الرّزانة و السّكينة و الثّبات كالجبل لا تحرّكه العواصف، و الوقار من جنود العقل و يقابله الخفّة و هي الطيش و العجلة من جنود الجهل. (و في المكاره صبور و في الرّخاء شكور) لأنّ الايمان نصفان: نصف صبر و نصف شكر كما في الحديث المرفوع في احياء العلوم عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و المتّقي بما له من وصف التّقوى و الايمان قد أكمل بأخذهما كلا شطرى الايمان.و إنّما كانا نصف الايمان لأنّ الايمان الكامل حسبما عرفت فيما تقدّم هو ما تضمّن العلم و العمل، و كلّ ما يلاقيه العبد من الأعمال ينقسم الى ما ينفعه في الدّنيا و الاخرة و إلى ما يضرّه فيهما، و له بالاضافة إلى ما يضرّه و يكرهه طبعه حال الصبر و بالاضافة الى ما ينفعه حال الشكر. (لا يحيف على من يبغض) أى لا يظلمه مع قوّة الدّاعي إلى الحيف و هو البغض و العداوة (و لا يأثم فيمن يحبّ) مع قيام الدّاعي إلى الاثم و هو المحبّة.و محصّل هاتين الفقرتين أنّه لا يخرجه الحبّ و البغض عن تكليفه الشرعي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 152 إلى ما يخالفه كما هو شأن قضاة السوء و امراء الجور و وظيفة أهل الهوى و العصبيّة. (يعترف بالحقّ قبل أن يشهد عليه) لأنّ مسيس الحاجة إلى الاشهاد إنّما يكون في صورة الانكار و إنكار الحق كذب صريح مناف للتّقوى و العدالة. (لا يضيّع ما استحفظ) أى لا يضيّع ما أمر اللّه بمحافظته من الصلوات الخمس و نحوها من الطاعات قال سبحانه  «حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى» و قال أيضا «وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ»  و بشّر الحافظين لها في سورة المؤمنين بقوله  «وَ الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلَواتِهِمْ يُحافِظُونَ. أُولئِكَ هُمُ الْوارِثُونَ الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيها خالِدُونَ»  و في سورة المعارج بقوله  «وَ الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ. أُولئِكَ فِي جَنَّاتٍ مُكْرَمُونَ» .و المراد بمحافظتها محافظة أوقاتها و حدودها و مراعات آدابها و شرايطها و المداومة عليها، و ضدّ المحافظة التّهاون و الأوّل من جنود العقل، و الثاني من جنود الجهل كما في حديث الكافي، و المراد بالتضييع هنا الأعمّ من الترك و التهاون و الاخلال بالحدود الموظفة. (و لا ينسى ما ذكر) التذكّر و النّسيان أمران متقابلان، و الأول من جنود العقل و الثّاني من جنود الجهل.و توضيح معناهما حسبما أوضحه بعض المحقّقين أنّ الادراك فينا عبارة عن حصول الصّورة العقليّة أو الحسّية في قوّة من قوانا، و تلك القوّة هى المسمّاة بالمدركة، و الحفظ عبارة عن وجود تلك الصّورة في قوّة اخرى فوقها هى المسمّاة بالخزانة و الحافظة، و التّذكّر عبارة عن استحضار تلك الصّورة مرّة اخرى من الحافظة بعد اختزانها فيها، و النّسيان عبارة عن زوالها عن المدركة و الحافظة بما هى حافظة جميعا، و السّهو عبارة عن زوالها من المدركة فقط لا من الحافظة.إذا عرفت ذلك فأقول: إنّ المراد بقوله لا ينسى ما ذكر أنّه لا ينسى المتّقى ما ذكره اللّه سبحانه بايات كتابه الكريم من الفرائض و الأحكام و العبر و الأمثال و غيرها ممّا فيه تذكرة و ذكرى لاولى الألباب، بل يعمل بها و يداوم على ملاحظتها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 153 و يكثر من اخطارها بباله و لا يغيبها عن نظره. (و لا ينابز بالألقاب) لكون النّبز منهيّا عنه في الكتاب الحكيم قال سبحانه  يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ  أى لا يدعو بعضكم بعضا باللقب السوء مثل قول الرّجل للرّجل يا كافر يا فاسق يا منافق بئس الشيء تسميته باسم الفسوق يعني الكفر بعد الايمان، و النكتة فى النهى عنه كونه موجبا للتباغض و العداوة و إثارة الفتن. (و لا يضارّ بالجارّ) لوجوب كفّ الأذى عن الجار كما صرّح به في غير واحد من الأخبار.روى في الوسائل عن الكليني باسناده عن طلحة بن زيد عن أبي عبد اللّه عن أبيه عليهما السّلام قال: قال: قرأت في كتاب عليّ عليه السّلام انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كتب بين المهاجرين و الأنصار و من لحق بهم من أهل يثرب: انّ الجار كالنفس غير مضارّ و لا اثم و حرمة الجار على الجار كحرمة امه.و عن عمرو بن عكرمة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في حديث انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أتاه رجل من الأنصار فقال: إني اشتريت دارا من بني فلان و انّ أقرب جيراني منّى جوارا من لا أرجو خيره و لا آمن شرّه، قال: فأمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عليا و سلمان و أبا ذر و نسيت آخر و أظنه المقداد أن ينادوا في المسجد بأعلى صوتهم بأنه: لا ايمان لمن لم يأمن جاره بوايقه، فنادوا بها ثلاثا ثمّ اومى بيده إلى كلّ أربعين دارا من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله.و عن أبي حمزة قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: المؤمن من آمن جاره بوايقه، قلت: ما بوايقه؟ قال: ظلمه و غشمه.و فيه عن الصدوق باسناده عن شعيب بن واقد عن الحسين بن زيد عن الصادق عن آبائه عن عليّ عليهم السّلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في حديث المناهي قال: من أذى جاره حرّم اللّه عليه ريح الجنة و مأواه جهنّم و بئس المصير، و من ضيّع حقّ جاره فليس منّا و ما زال جبرئيل يوصيني بالجار حتّى ظننت أنه سيورثه، و ما زال يوصيني بالمماليك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 154 حتى ظننت أنه سيجعل لهم وقتا إذا بلغوا ذلك الوقت اعتقوا، و ما زال يوصيني بالسواك حتى ظننت أنه سيجعله فريضة، و ما زال يوصيني بقيام اللّيل حتى ظننت أنّ خيار امتي لن يناموا. (و لا يشمت بالمصائب) لأنّ المصائب النازلة إنما هى بقضاء من اللّه عزّ و جلّ و قدر و الشامت بسبب نزولها بغيره في معرض أن تصيبه مثلها فكيف يشمت و يفرح بمصيبة نزلت به.روى في الكافي باسناده عن أبان بن عبد الملك عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: لا تبدى الشماتة لأخيك فيرحمه اللّه و يصيّرها بك.و قال عليه السّلام من شمت بمصيبة نزلت بأخيه لم يخرج من الدّنيا حتى يفتتن، هذا.مضافا إلى أنّ فى الشماتة بالمؤمن كسرا لقلبه و إدخالا للحزن عليه، و هو خلاف غرض الشارع.و لذلك قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذا رأيتم أهل البلا فاحمدوا اللّه و لا تسمعوهم فانّ ذلك يحزنهم رواه فى الكافي عن حفص بن عمر عن أبي عبد اللّه عليه السّلام عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (و لا يدخل فى الباطل و لا يخرج من الحقّ) الأولى أن يراد بالباطل كلّما يبعد من اللّه تعالى، و بالحقّ كلّما يقرب منه عزّ و جلّ، فالمعنى أنه لا يخرج عن سمت الهدى إلى مسلك الضلال و الرّدى. (إن صمت لم يغمه صمته) لأنه بمقتضى عقله و كماله يضع كلّا من الصمت و الكلام فى موضعه اللّايق به و مقامه المناسب له، فلا يكون داع إلى التكلّم فى مقام مقتض للصمت حتى يكون إمساكه عن التكلّم موجبا لاغتمامه.و بعبارة اخرى الاغتمام بالصمت إنما يكون ممن تعود لسانه بالهذر أى الهذيان و فضول الكلام و اعتاد الخوض فيما لا يعنى، و أهل التقوى لعلمهم بما فى الصمت من الثمرات الدّنيوية و الاخروية، و بما فى الكلام من المفاسد و الافات الكثيرة كالخطاء و الكذب و الغيبة و النميمة و الرّيا و النفاق و الفحش و الجدال و تزكية النفس و الخوض منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 155 فى الباطل و الفضول و التحريف و الزّيادة و النقصان و إيذاء الخلق و هتك العورات إلى غير هذه من الافات اعتادوا أن لا يزيدوا فى كلامهم على قدر الحاجة، و التزموا الصمت إلّا فى مقام الضرورة.و الى ذلك ينظر قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم طوبى لمن أمسك الفضل من لسانه و أنفق الفضل من ماله.و قال أمير المؤمنين عليه السّلام إن كان كلامك من فضّة فأيقن أن السكوت من ذهب و قيل: أليق شيء يكون فى السجن هو اللسان، و قيل: اللسان صغير الجرم عظيم الجرم قال ابو بكر بن عياش: اجتمع أربعة ملوك: ملك الهند و ملك الصين و كسرى و قيصر فقال أحدهم: أنا أندم على ما قلت و لا أندم على ما لم أقل، و قال الثاني: إنى إذا تكلّمت بكلمة ملكتنى و لم أملكها و إذا لم أتكلّم بها ملكتها و لم تملكنى، و قال الثالث: عجبت للمتكلّم إن رجعت عليه كلمته ضرّته و إن لم ترجع لم تنفعه، و قال الرابع: أنا على ردّ ما لم أقل أقدر منى على ردّ ما قلت.و قد ورد فى مدح الصمت و ذمّ التكلّم من الأخبار ما هو غير محصور.مثل ما فى الكافى باسناده عن أحمد بن محمّد بن أبى نصر قال: قال أبو الحسن عليه السّلام: من علامات الفقه العلم و الحلم و الصمت إنّ الصمت باب من أبواب الحكمة إنّ الصمت يكسب المحبة انه دليل على كلّ خير.و عن الحلبى رفعه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أمسك لسانك فانها صدقة تصدق بها على نفسك ثمّ قال: و لا يعرف عبد حقيقة الايمان حتى يخزن من لسانه.و عن الحلبى أيضا رفعه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: نجاة المؤمن من حفظ لسانه.و عن أبى بصير قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: كان أبو ذر يقول: يا مبتغى العلم إنّ هذا اللسان مفتاح خير و مفتاح شرّ فاختم على لسانك كما تختم على ذهبك و ورقك.و عن عمر بن جميع عن أبي عبد اللّه عليه السّلام: قال: كان المسيح يقول: لا تكثروا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 156 الكلام فى غير ذكر اللّه فانّ الذين يكثرون الكلام فى غير ذكر اللّه قاسية قلوبهم و لكن لا يعلمون.و عن الوشا قال: سمعت الرّضا عليه السّلام يقول: كان الرّجل من بنى إسرائيل إذا أراد العبادة صمت قبل ذلك عشر سنين.و عن منصور بن يونس عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: فى حكمة آل داود: على العاقل أن يكون عارفا بزمانه مقبلا على شأنه، حافظا للسانه.إلى غير هذه ممّا لم نطل بروايتها، و قد مضى بعضها في شرح الخطبة السّابعة و السّبعين. (و إن ضحك لم يعل صوته) لأنّ ضحك المؤمن التّبسّم و القهقهة من الشيطان كما رواه في الوسائل من الكافي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام.و فيه أيضا من مجالس الشّيخ عن هارون بن عمرو بن عبد العزيز عن محمّد بن جعفر بن محمّد عن أبيه أبي عبد اللّه عن آبائه عن عليّ عليهم السّلام قال: كان ضحك النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم التّبسّم، فاجتاز ذات يوم بفتية من الأنصار و إذا هم يتحدّثون و يضحكون ملأ أفواههم، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: مه يا هؤلاء من غرّه منكم أمله و قصّر به في الخير عمله فليطلع القبور و ليعتبر بالنّشور و اذكروا الموت فانّه هادم اللّذات و من مجالس الصّدوق بسنده عن معاوية بن عمّار عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال كان بالمدينة رجل بطّال يضحك النّاس فقال: قد أعيانى هذا الرّجل أن اضحكه يعني عليّ بن الحسين عليهما السّلام، الحديث و فيه إن عليّ بن الحسين عليهما السّلام قال: قولوا له: إنّ للّه يوما يخسر فيه المبطلون.و من عيون الأخبار عن الرّضا عن أبيه موسى بن جعفر عليهم السّلام قال: قال الصّادق عليه السّلام: كم ممّن أكثر ضحكه لاغيا يكثر يوم القيامة بكاؤه، و كم ممّن كثر بكاؤه على ذنبه خائفا يكثر يوم القيامة في الجنّة ضحكه و سروره. (و إن بغي عليه صبر حتّى يكون اللّه هو الّذي ينتقم له) يعني إن ظلمه أحد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 157 و تعدّى عليه صبر على ذلك و فوّض أمره إلى اللّه عزّ و جلّ حتّى ينتقم له من الباغي لأنّه تعالى قد وعد له النصرة في كتابه العزيز بقوله  «ذلِكَ وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ» أى من جازى الظالم بمثل ما ظلمه ثمّ ظلم عليه لينصرنّه اللّه أى المظلوم الّذي بغى عليه لا محالة، و إنّما يصبر المتّقى على بغى الباغي و لا يجازيه عملا بقوله سبحانه  «وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ»  يعني إن أردتم معاقبة غيركم على وجه المجازاة و المكافاة فعاقبوا بقدر ما عوقبتم به و لا تزيدوا عليه و لئن تركتم المكافاة و القصاص و جرعتم مرارته لهو أى الصّبر خير و أنفع للصّابرين لما فيه من جزيل الثواب. (نفسه منه في عناء و النّاس منه في راحة) أى نفسه منه في تعب و مشقّة لمجاهدته لها و مخالفته لهواها و حمله إيّاها على ما تكره و ردعه لها عمّا تحبّ كما عرفت في شرح قوله عليه السّلام: إن استصعبت عليه نفسه فيما تكره لم يعطها سؤلها فيما تحبّ، كلّ ذلك لعلمه بأنّها أمّارة بالسّوء و أنّها له عدوّ مبين، و لذلك كان النّاس منه في راحة، لأنّ ايذاء النّاس من هوى الأنفس فاذا كان قاهرا لها على خلاف هواها يكون النّاس مأمونين من شرّها مستريحين من أذاها (أتعب نفسه لاخرته و أراح النّاس من نفسه) و هذه الجملة في الحقيقة تعليل و توضيح للجملة السّابقة، لأنّه لما قال هناك: نفسه منه في عناء، علّله هنا بأنّ إتعابه لنفسه إنّما هو لأجل آخرته.فقد روى في الوسائل عن الصّدوق عن شعيب العرقوفي عن الصّادق عليه السّلام: قال: من ملك نفسه إذا رغب و إذا رهب و إذا اشتهى و إذا غضب و إذا رضي حرّم اللّه جسده على النّار.و لمّا قال ثمّة: النّاس منه في راحة، أوضحه هنا بأنّ استراحتهم من شرور نفسه لمجاهدته لها.كما روى في الوسائل عن الصدوق عن جعفر بن محمّد عن آبائه عليهم السّلام في وصيّة النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لعلىّ عليه السّلام: قال: يا على أفضل الجهاد من أصبح لا يهمّ بظلم أحد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 158 (بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة) يعنى بعده عن أهل الدّنيا و عن مجالسهم من باب الزّهد و التباعد عن مكروههم و أباطيلهم. (و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة) أى قربه من المؤمنين من باب التعاطف و التواصل كما قال تعالى  «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ» .قال فى مجمع البيان: قال الحسن: بلغ تشدّدهم على الكفّار أن كانوا يتحرّزون من ثياب المشركين حتّى لا يلتزق بثيابهم، و عن أبدانهم حتّى لا تمسّ أبدانهم، و بلغ تراحمهم فيهما بينهم أن كان لا يرى مؤمن مؤمنا إلّا صافحه و عانقه.روى فى الكافى باسناده عن شعيب العقرقوفى قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول لأصحابه: اتّقوا اللّه و كونوا اخوة بررة متحابّين فى اللّه متواصلين متراحمين تزاوروا و تلاقوا و تذاكروا أمرنا و أحيوه.و عن كليب الصّيداوى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: تواصلوا و تبارّوا و تراحموا و كونوا اخوة بررة كما أمركم اللّه عزّ و جلّ.و عن أبى المعزا عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: تواصلوا و تبارّوا و تراحموا و كانوا اخوة بررة كما أمركم اللّه عزّ و جلّ.و عن أبى المعزا عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: يحقّ على المسلمين الاجتهاد فى التواصل و التعاون على التعاطف و المواساة لأهل الحاجة و تعاطف بعضهم على بعض حتّى تكونوا كما أمركم اللّه عزّ و جلّ رحماء بينهم متراحمين مغتمين لما غاب عنكم من أمرهم على ما مضى عليه معشر الأنصار على عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.فقد ظهر بذلك أنّ تباعده و تدانيه عمّن تباعد عنه و دنى منه من باب المواظبة على الوظايف و الاداب الشرعيّة و أنّه (ليس تباعده بكبر و عظمة و لا دنوّه بمكر و خديعة) كما هو فعل أبناء الدّنيا و ذوى الأغراض الفاسدة و من شأن أهل النفاق يخادعون اللّه و هو خادعهم، و إذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنّا و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا إنّا معكم إنما نحن مستهزؤن. (قال) الرّاوى للحديث (فصعق همام صعقة) أى غشى عليه غشوة من فزع ما سمع من الموعظة البالغة كما خرّ موسى عليه السّلام صعقا أى مغشيا عليه من هول ما رأى (كانت نفسه فيها) أى مات فى تلك الغشوة و خرج روحه من بدنه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 159 قال الشارح المعتزلي: اعلم أنّ الوجد أمر شريف قد اختلف الناس فيه فقالت الحكماء فيه أقوالا، و قالت الصوفية فيه أقوالا.أما الحكماء فقالوا: الوجد حالة تحدث للنفس عند انقطاع علايقها عن المحسوسات بغتة إذا كان قد ورد عليها وارد مشوّق، و قال بعضهم: الوجد هو اتّصال النفس بمباديها المجرّدة عند سماع ما يقتضي ذلك الاتّصال.و أمّا الصّوفيّة فقد قال بعضهم: الوجد رفع الحجاب و مشاهدة المحبوب و حضور الفهم و ملاحظة الغيب و محادثة السرّ و هو فناؤك من حيث أنت أنت، و قال بعضهم: الوجد سرّ اللّه عند العارفين و مكاشفة من الحقّ يوجب الفناء، و الأقوال فيه متقاربة المعنى و ان اختلّ العبارة، انتهى.و هي كلّها مخالفة لمذاق أهل الشّرع ما فيه للأخبار.و كيف كان (فقال أمير المؤمنين عليه السّلام أما و اللّه لقد كنت أخافها) أى تلك الصعقة الّتي فيها موت همّام (عليه ثمّ قال عليه السّلام: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها، فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين) لا تصنع موعظتك بك ما صنعت بهمّام (فقال: ويحك إنّ لكلّ أجل) محتوم (وقتا) معيّنا (لا يعدوه) أى لا يتجاوزه و لا يتأخّر عنه كما قال تعالى «إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ إِذا جاءَ لا يُؤَخَّرُ» (و سببا) أى علّة معيّنة (لا يتجاوزه) أى لا يتجاوز عنه إلى سبب آخر.و محصّل الجواب أنّ كلّ انسان له أجل حتمى مقدّر و وقت معيّن لموته لا يتقدّم و لا يتأخّر و علّة معيّنة لأجله لا تتبدّل و لا تتغيّر كما قال تعالى  «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلًا» و على ذلك فانّما مات همّام باستماع الموعظة البالغة لأنّه قد تمّ عمره و بلغت مدّة حياته الّتى قدّرت فى حقّه غايتها مع حصول السبب المعين المكتوب فى امّ الكتاب لموته و هو الانفعال بالموعظة و أما أنا فلم يكمل أيامى بعد و لم يبلغ أجلى غايته و السبب المقدّر فى حقى غير هذا السبب و هو ما أنتظره من ضربة ابن ملجم المرادى عليه اللّعنة و العذاب.و الحاصل أنّ مشية اللّه و اذنه عزّ و جلّ قد تعلّق بموت همام عن سببه الذى حصل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 160 و لم يتعلّق بعد بموتى و لم يحصل سببه، و ان شئت مزيد توضيح لذلك فعليك بالكلام الحادى و الستّين و شرحه، هذا.و لما أجاب عليه السّلام عن اعتراض القائل نهاه عن العود إلى مثل ذلك بقوله (فمهلا لا تعد لمثلها) أى لا ترجع إلى مثل تلك الكلمة (فانما نفث الشيطان) أى نفخ و تكلّم (على لسانك).تكملة:اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة حسبما اشرت اليه سابقا مرويّة في الكافي باختلاف كثير جدّا اقتضى المقام روايتها بالسّند الّذى فيه و اتباعها ببيان غرايب ألفاظها فأقول و باللّه التوفيق:روى ثقة الاسلام محمّد بن يعقوب الكليني قدّس اللّه روحه عن محمّد بن يحيى عن جعفر عن محمّد بن إسماعيل عن عبد اللّه بن زاهر عن الحسن بن يحيى عن قثم بن أبي قتادة الحرّاني عن عبد اللّه بن يونس عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال:قام رجل يقال له همّام و كان عابدا ناسكا مجتهدا إلى أمير المؤمنين عليه السّلام و هو يخطب، فقال يا أمير المؤمنين صف لنا صفة المؤمن كأنّنا ننظر إليه فقال عليه السّلام:يا همام المؤمن هو الكيّس الفطن، بشره في وجهه، و حزنه في قلبه، أوسع شيء صدرا، و أذلّ شيء نفسا، زاجر عن كلّ فان، حاض عن كلّ حسن، لا حقود، و لا حسود، و لا وثّاب، و لا سبّاب، و لا عيّاب، و لا مغتاب، يكره الرّفعة، و يشنأ السمعة، طويل الغمّ، بعيد الهمّ، كثير الصّمت، وقور، ذكور، شكور، مغموم بفكره، مسرور بفقره، سهل الخليقة، لين العريكة، رصين الوفاء، قليل الاذى، لا متأفّك، و لا متهتّك، إن ضحك لم يخرق، و إن غضب لم ينزق، ضحكه تبسّم، و استفهامه تعلّم، و مراجعته تفهّم، كثير علمه، عظيم حلمه، كثير الرّحمة، لا يبخل، و لا يعجل، و لا يضجر، و لا يبطر، و لا يحيف في حكمه، و لا يجور في علمه، أصلب من الصلد، و مكادحته أحلى من الشهد، لا جشع، و لا هلع، و لا عنف، و لا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 161 صلف، و لا متكلّف، و لا متعمّق، جميل المنازعة، كريم المراجعة، عدل إن غضب، رفيق إن طلب، لا يتهوّر، و لا يتهتّك، و لا يتجبّر، خالص الودّ، وثيق العهد، و فيّ العقد، شفيق وصول، حليم خمول، قليل الفضول، راض عن اللّه عزّ و جلّ، مخالف لهواه، لا يغلظ على من دونه، «يؤذيه خ» و لا يخوض فيما لا يعنيه، ناصر للدّين، محام عن المؤمنين كهف للمسلمين، لا يخرق الثناء سمعه، و لا ينكى الطمع قلبه، و لا يصرف اللّعب حكمه، و لا يطلع الجاهل علمه، قوّال، عمال، عالم، حازم، لا بفحّاش، و لا بطيّاش، وصول في غير عنف، بذول في غير سرف، لا بختّار، و لا بغدّار، و لا يقتفى اثرا، و لا يحيف بشرا، رفيق بالخلق، ساع فى الأرض، عون للضعيف، غوث للملهوف، لا يهتك سترا، و لا يكشف سرّا، كثير البلوى، قليل الشكوى، إن رأى خيرا ذكره، و ان عاين شرّا ستره، يستر العيب، و يحفظ الغيب، و يقيل العثرة، و يغفر الزّلّة، لا يطلع على نصح فيذره، و لا يدع جنح حيف فيصلحه، أمين، رصين، تقيّ، نقيّ، زكيّ، رضيّ، يقبل العذر، و يجمل الذّكر، و يحسن بالنّاس الظنّ، و يتّهم على العيب نفسه، يحبّ في اللّه بفقه و علم، و يقطع في اللّه بحزم و عزم، لا يخرق به فرح، و لا يطيش به مرح، مذكّر للعالم، معلّم للجاهل، لا يتوقّع له بائقة، و لا يخاف له غائلة، كلّ سعى أخلص عنده من سعيه، و كلّ نفس أصلح عنده من نفسه، عالم بعيبه، شاغل بغمّه، لا يثق بغير ربّه، غريب «خ ل قريب»، وحيد حزين، يحبّ في اللّه و يجاهد فى اللّه ليتّبع رضاه، و لا ينتقم لنفسه بنفسه، و لا يوالى فى سخط ربّه، مجالس لأهل الفقر، مصادق لأهل الصّدق، موازر لأهل الحقّ، عون للغريب، أب لليتيم بعل للأرملة، حفي بأهل المسكنة، مرجو لكلّ كريهة، مأمول لكل شدّة، هشّاش، بشّاش، لا بعبّاس، و لا بجسّاس، صليب، كظّام، بسّام، دقيق النظر، عظيم الحذر، لا يبخل، و إن بخل عليه «خ ل عنه» صبر، عقل فاستحيي، و قنع فاستغنى، حياؤه يعلو شهوته، و ودّه يعلو حسده، و عفوه يعلو حقده، لا ينطق بغير صواب، و لا يلبس إلّا الاقتصاد، مشيه التّواضع، خاضع لربّه بطاعته، راض عنه في كل حالاته، نيّته خالصة، أعماله ليس فيها غشّ و لا خديعة، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 162 نظره عبرة، و سكوته فكرة، و كلامه حكمة، مناصحا، متبادلا، متواخيا، ناصح فى السرّ و العلانية، لا يهجر أخاه، و لا يغتابه، و لا يمكر به، و لا يأسف على ما فاته، و لا يحزن على ما أصابه، و لا يرجو ما لا يجوز له الرّجا، و لا يفشل في الشدّة، و لا يبطر في الرّخا، يمزج العلم بالحلم، و العقل بالصبر، تراه بعيدا كسله، دائما نشاطه، قريبا أمله، قليلا زلله، متوقعا لأجله، خاشعا قلبه، ذاكرا ربّه، قانعة نفسه، منفيا جهله، سهلا أمره، حزينا لذنبه، ميتة شهوته، كظوما غيظه، صافيا خلقه، آمنا منه جاره، ضعيفا كبره، قانعا بالذى قدّر له، مبينا «متينا خ» صبره، محكما أمره كثيرا ذكره، يخالط النّاس ليعلم، و يصمت ليسلم، و يسأل ليفهم، و يتّجر ليغنم، لا ينصب للخير ليفخر به، و لا يتكلّم ليتجبّر به على من سواه، نفسه منه في عناء، و الناس منه في راحة، أتعب نفسه لاخرته فأراح النّاس من نفسه، إن بغي عليه صبر حتى يكون اللّه الّذي ينتصر له، بعده ممّن تباعد منه بغض و نزاهة، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة، ليس تباعده تكبّرا و لا عظمة، و لا دنوّه خديعة و لا خلابة، بل يقتدى بمن كان قبله من أهل الخير، فهو إمام لمن بعده من أهل البرّ.قال: فصاح همّام صيحة ثمّ وقع مغشيا عليه، فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه و قال: هكذا تصنع الموعظة «المواعظ خ» البالغة بأهلها فقال له عليه السّلام قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين؟ فقال عليه السّلام: إنّ لكلّ أجلا لن «لا خ» يعدوه و سببا لا يجاوزه، فمهلا لا تعد فانما نفث على لسانك شيطان.بيان:«الكيس» العاقل من الكيس وزان فلس خلاف الحمق و قيل: جودة القريحة و قوله: «و لا وثاب» أى ليس بخفيف من وثب وثوبا قام بسرعة قوله: «وقور» أى كثير الوقار في الامور الموجبة لاضطراب النّاس.قوله «لين العريكة» أى سلس مطيع منقاد و العريكة الطّبيعة قوله «رصين الوفاء» بالصّاد المهملة الحكم الثابت و الحفىّ بحاجة صاحبه من رصنه أى أحكمه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 163 و أكمله قوله «إن ضحك لم يخرق» أى لم يشقّ فاه حتّى يبلغ ضحكه القهقهة قوله «إن غضب لم ينزق» أى لا يأخذه الخفّة و الطيش عند الغضب قوله «و لا بطر» من البطر و هو الطغيان عند النعمة. و قيل التّجبّر و شدّة النشاط.قوله «أصلب من الصّلد» أى لا يدخل قلبه ريب و لا جرع، و الصّلد الحجر الصّلب الأملس قوله «مكادحته» أى عمله و سعيه أحلى من العسل قوله «لا جشع و لا هلع» الجشع أشدّ الحرص على الطّعام و أسوئه، و الهلع أفحش الجزع قوله «و لا عنف و لا صلف» العنف وزان كتف من لا رفق له في قوله و فعله، و العنيف مثله و الصّلف ككتف أيضا من لا يتكلّم بما يكرهه صاحبه و يمدح نفسه و لا خير عنده يقال سحاب صلف أى قليل الماء كثير الرّعد.قوله «لا يتهوّر و لا يتهتّك» التّهوّر الوقوع في الأمر بقلّة مبالاة، و التهتّك خرق السّتر و الافتضاح قوله «خمول قليل الفضول» أى خامل الذكر و قليل فضول كلامه قوله «لا يخرق الثّناء سمعه» لكون أعماله للّه لا للنّاس، فلا يؤثّر فيه ثناؤهم و مدحهم.قوله: «و لا ينكى الطمع قلبه» أى لا يجرحه و لا يؤثّر فيه تأثير الجرح قوله «عالم حازم» في بعض النّسخ بالحاء المهملة من الحزم و هو التثبّت في عواقب الامور، و في بعضها بالجيم قوله «و لا بطيّاش» الطيش النّزق و الخفّة قوله «و لا بختّال» أى بخدّاع من الختل و هو المخادعة قوله «و لا يدع جنح حيف فيصلحه» أى لا يترك ظلام ظلم و اصلاحه قوله «لا يخرق به فرح» من الخرق بالخاء المعجمة و الرّاء المهملة و هو الحمق و الجهل و ضعف العقل قوله «و لا يطيش به مرح» المرح شدّة النّشاط و الفرح.و «البائقة» النّازلة الشّديدة و الشرّ و الدّاهية و «الغائلة» الفساد و الشرّ و قوله «حفىّ بأهل المسكنة» أى بارّ معين قوله «هشّاش بشّاش» من الهشاشة و هو طلاقة الوجه قوله «لا يهجر أخاه» الهجر الهذيان و يحتمل أن يكون من الهجر أى الترك و المفارقة قوله «و يتّجر ليغنم» أى يتّجر للاخرة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 164 قوله «و لا دنوّه خديعة و لا خلابة» الخلابة بكسر الخاء المعجمة و تخفيف اللّام الخديعة باللسان بالقول اللطيف من خلبه يخلبه من باب قتل و ضرب خدعه، و الاسم الخلابة و الفاعل خلوب كرسول.الترجمة:عفو ميكند از كسى كه ظلم نمايد او را، و عطا ميكند بكسى كه محروم نمايد او را، و صله رحم بجا مى آورد با كسى كه قطع صله رحم او كرده است. دور است از مردم فحش گفتن او، نرم و ملايمست گفتار او، غايب است از مردمان بدى او، حاضر است از براى ايشان نيكى او، اقبال كننده است خير او، ادبار كننده است شرّ او.و در شدايد روزگار صاحب تمكين و وقار است، و در مصايب صبر كننده و بردبار، و در حالت وسعت شاكر، ظلم نمى كند بر كسى كه دشمن دارد، و مرتكب گناه نمى شود در باره كسى كه دوست دارد، اقرار بحق ميكند پيش از اين كه شهادت داده شود بضرر او، ضايع نمى سازد چيزى را كه طلب شده در او حفظ آن، و فراموش نمى كند چيزى را كه ياد آورى او شده، و نمى خواند مردم را بلقبهاى بد، و ضرر نمى رساند به همسايه، و شماتت نمى كند بمصيبتها، و داخل نمى شود در امر باطل، و بيرون نمى رود از حق.اگر ساكت شود غمگين نسازد او را سكوت او، و اگر بخندد بلند نشود آواز او، و اگر مظلوم شود صبر ميكند تا اين كه باشد خداى تعالى او انتقام مى كشد از براى او، نفس او از او در رنج و مشقّت است، و مردمان از او در آسودگى و راحت، بمشقّت انداخته نفس خود را از براى راحت آخرت، و راحت كرده مردمان را از شرّ نفس خود. دورى او از كسى كه دورى جسته از او از بابت زهد و پاكى است، و نزديكى او از كسى كه نزديك شده باو از بابت ملايمت و دلسوزيست، نيست دورى جستن او بسبب كبر و بزرگى، و نه نزديكى او بسبب مكر و خدعه.گفت رواى حديث: پس صيحه زد همّام صيحه كه بود روح او در آن صيحه، پس فرمود أمير المؤمنين عليه السّلام: آگاه باشيد سوگند بخدا كه هر آينه بودم مى ترسيدم آن صيحه را بر او، يعني از اين جهت تثاقل مى كردم در جواب، پس از آن فرمود همچنين تاثير ميكند موعظه هاى كامل بأهلش. پس گفت بان حضرت گوينده: پس چگونه است حال تو أى أمير المؤمنين؟ يعنى چرا به تو اين تأثير نكرد.پس فرمود: واى بر تو از براى هر مرگى مدّت معيّني است كه تجاوز نمى كند از آن، پس فرمود: ترك كن اين كلام را و رجوع مكن بعد از اين بمثل آن، پس جز اين نيست كه دميده شيطان ملعون اين كلام را بر زبان تو- يعنى اعتراض به امام از إغواء شيطانست.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom