خطبه ۱۹۲ - خطبه قاصعه

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : کبریایی تنها سزاوار اوست [منبع]

رأس العصيان‏ :
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْكِبْرِيَاءَ وَ اخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ‏ خَلْقِهِ، وَ جَعَلَهُمَا حِمًى وَ حَرَماً عَلَى غَيْرِهِ وَ اصْطَفَاهُمَا لِجَلَالِهِ‏، وَ جَعَلَ اللَّعْنَةَ عَلَى مَنْ نَازَعَهُ فِيهِمَا مِنْ عِبَادِهِ، ثُمَّ اخْتَبَرَ بِذَلِكَ مَلَائِكَتَهُ الْمُقَرَّبِينَ لِيَمِيزَ الْمُتَوَاضِعِينَ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْتَكْبِرِينَ، فَقَالَ سُبْحَانَهُ -وَ هُوَ الْعَالِمُ بِمُضْمَرَاتِ الْقُلُوبِ وَ مَحْجُوبَاتِ الْغُيُوبِ- «إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِيسَ»، اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِيَّةُ، فَافْتَخَرَ عَلَى آدَمَ بِخَلْقِهِ وَ تَعَصَّبَ عَلَيْهِ لِأَصْلِهِ؛ فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِينَ الَّذِي وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِيَّةِ وَ نَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَ الْجَبْرِيَّةِ وَ ادَّرَعَ لِبَاسَ التَّعَزُّزِ وَ خَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ.
أَ لَا [يَرَوْنَ‏] تَرَوْنَ كَيْفَ صَغَّرَهُ اللَّهُ بِتَكَبُّرِهِ وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ، فَجَعَلَهُ فِي الدُّنْيَا مَدْحُوراً وَ أَعَدَّ لَهُ فِي الْآخِرَةِ سَعِيراً.

الْقَاصِعَة : تحقير كننده، زيرا در اين خطبه متكبرين تحقير شده ‏اند. 
الْعَصَبِيَّة : همبستگى شديد به قوم، قبيله، مرام، عقيده يا هر چيز ديگر و جديت و دفاع در راه آن، مقصود در اينجا تعصب جاهلانه است. 
الْحِمَى : آنچه از دسترس و تصرف ديگران محفوظ نگهداشته مى ‏شود. 
اصْطَفَاهُمَا : آن دو را برگزيد. 
قاصعة : تحقيركننده، برطرف كننده عطش 
حِمى : قوروق، محل قدغن شده 
اختبَر : امتحان نمود 
ادّرَع : بخود زره نمود 
خَلَع : از سر بيرون كرد 
تذلّل : ذلت و تواضع نشان دادن 
مَدحور : رانده شده  
۱. والايى پروردگار 
ستايش خداوندى را سزاست كه لباس عزّت و بزرگى پوشيد، و آن دو را براى خود انتخاب، و از ديگر پديده ها باز داشت. آن دو را مرز ميان خود و ديگران قرار داد، و آن دو را براى بزرگى و عظمت خويش برگزيد، و لعنت كرد آن كس را كه در آرزوى عزّت و بزرگى با خدا به ستيزه برخيزد، از اين رو فرشتگان مقرّب خود را آزمود، و فروتنان را از گردنكشان جدا فرمود. 
با آن كه از آنچه در دل هاست، و از اسرار نهان آگاه است، به فرشتگان فرمود: «من بشرى را از گل و خاك مى آفرينم، آنگاه كه آفرينش او به اتمام رسيد، و روح در او دميدم، براى او سجده كنيد، فرشتگان همه سجده كردند مگر ابليس» كه حسادت او را فرا گرفت. 
۲. نكوهش تكبر و خودپسندى شيطان 
شيطان بر آدم عليه السّلام به جهت خلقت او از خاك، فخر فروخت، و با تكيه به اصل خود كه از آتش است دچار تعصّب و غرور شد. پس شيطان دشمن خدا و پيشواى متعصّب ها و سر سلسله متكبّران است، كه اساس عصبيّت را بنا نهاد، و بر لباس كبريايى و عظمت با خدا در افتاد، لباس بزرگى را بر تن پوشيد و پوشش تواضع و فروتنى را از تن در آورد. 
آيا نمى نگريد كه خدا به خاطر خود بزرگ بينى، او را كوچك ساخت و به جهت بلند پروازى او را پست و خوار گردانيد پس او را در دنيا طرد شده، و آتش جهنّم را در قيامت براى او مهيّا فرمود.
و (قصع در لغت بمعنى نشخوار كردن آمده، گفته اند: وجه تسميه اين خطبه به قاصعه آنست كه چون حضرت آنرا براى اهل كوفه بيان مى فرمود بر شتر ماده اى سوار بود كه نشخوار ميكرد، و گفته اند: قصع در لغت بمعنى تحقير و خوار نمودن نيز آمده، پس وجه تسميه آن آنست كه امام عليه السّلام در آن شيطان را تحقير و خوار و پست نموده، و وجوه ديگرى هم براى تسميه آن گفته اند، ولى اقرب وجوه وجه اوّل و نيكوتر آنها وجه دوّم است، و) آن متضمّن مذمّت و سرزنش شيطان است -لعنت خدا بر او باد- بجهت تكبّر و سركشى او، و سجده نكردنش بر آدم -عليه السّلام- و اينكه او نخستين كسى بود كه پا فشارى كرده نپذيرفتن حقّ را آشكار ساخت، و نخوت و خود خواهى را پيروى نمود، و (نيز) متضمّن ترساندن مردم است از متابعت طريقه و روش او (و اين خطبه درازترين خطبه هاى نهج البلاغه است): 
سپاس سزاوار خداوندى است كه پوشيد (جامه) توانگرى و بزرگوارى را (توانگرى و بزرگوارى مخصوص او است كه هيچ چيز او را ناتوان نمى گرداند و به حقيقت او نمى رسد) و اين دو صفت را بخود اختصاص داده نه براى آفريدگانش (باين دو صفت منفرد و يگانه است، زيرا غير او ذاتا زبون و زير دست و در همه چيز نياز بغير دارند) و آنها را بر غير خود ممنوع و حرام گردانيد (پس كسيرا نمى رسد كه آنها را ادّعاء نمايد و اگر ادّعاء نمود مسئول و معاقب است) و آنها را براى جلال خويش برگزيد، و لعنت (دورى از رحمتش) را قرار داد براى هر كه از بندگانش در اين دو صفت با او منازعه نمايد (به توانگرى و بزرگوارى كردن بر افرازد، چنانكه در قرآن كريم سوره 39 آیه 60 مى فرمايد: «وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ، أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ» يعنى آنان را كه بر خدا دروغ بستند و زير بار فرمان او نرفتند روز رستخيز روهايشان را سياه مى بينى، آيا در دوزخ جائى براى تكبّر كنندگان و گردنكشان نيست و در سوره 16 آیه 29 مى فرمايد: «فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ» يعنى داخل درها «دركات و گوديها» ى دوزخ شويد در حاليكه در آن جاويد مى مانيد، و بد است جاى گردنكشان). 
پس بسبب اختصاص اين دو صفت بخود فرشتگان را كه مقرّب درگاه او بودند آزمايش نمود تا فروتنان ايشان را از گردنكشان (شيطان كه از جنّ بود و در بين آنها به سجده بآدم مأمور شد) ممتاز و جدا سازد (با آنان معامله آزمايش كنندگان نمود تا بدانند كه هر كه از فرمان الهى پيروى كند رستگار و هر كه مخالفت ورزد بعذاب گرفتار شود، نه آنكه خواسته امتحان نمايد تا دانا گردد كه امتحان به اين معنى در باره او محال است، چنانكه در شرح خطبه شصت و دوّم اشاره شد). 
پس (از اين جهت امام عليه السّلام مى فرمايد:) با اينكه به نهانيهاى دلها و پنهانيهاى پوشيده از نظرها دانا بود (در قرآن كريم سوره 38 آیه 74-71) فرمود: «إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِين - فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ - فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ - إِلَّا إِبْلِيسَ» يعنى من آدم را از گل خلق خواهم نمود، پس وقتى كه او را بيافريدم و جان دادمش برو در افتاده او را سجده كنيد (تعظيم و فروتنى نمائيد، و يا او را قبله خويش قرار دهيد، زيرا سجده عبادت و بندگى براى غير خدا جائز نيست) پس همه فرشتگان سجده كردند مگر ابليس (حضرت رضا عليه السّلام فرموده: «نام شيطان حارث بوده سمّى إبليس لأنّه أبلس من رحمة اللَّه» يعنى ابليس ناميده شده بجهت آنكه از رحمت خدا دور گشت. 
ناگفته نماند كه بين علماء و بزرگان اختلاف است كه آيا شيطان از جنّ بوده يا از فرشتگان، و حقّ آنست كه از جنّ بوده، و اجماع علماء اماميّه بر آنست، چنانكه از شيخ مفيد -عليه الرحمة-  نقل شده، و روايات متواتره از ائمه هدى -عليهم السّلام- در اين باب وارد گشته، و قرآن كريم بآن تصريح مى فرمايد سوره 18 آیه 50 «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ» يعنى ياد آور هنگامى را كه به فرشتگان فرموديم بآدم سجده كنيد، پس همه سجده كردند مگر ابليس كه از جنّ بود، و استثناء دليل بر آن نيست كه شيطان از فرشتگان بوده چون جمله كان من الجنّ صريح است كه استثناء در اينجا و سائر مواضع قرآن كريم در اين باب استثناء منقطع است يعنى ربط به مستثنى منه ندارد، خلاصه آدم را سجده نكرد براى آنكه) كبر و خود خواهى باو روى مى آورد، پس به آفرينش خود بر آدم فخر و نازش نمود، و براى اصل خويش (كه از آتش آفريده شده بود) عصبيّت نموده آشكارا زير بار فرمان حقّ نرفت (و گفت: او را از گل و مرا از آتش آفريدى من كه از او بهترم چرا او را سجده كنم) پس دشمن خدا (شيطان) پيشواى متعصبين و پيشرو گردنكشان است كه بنيان عصبيّت را بجا گذارد، و با خدا در جامه عظمت و بزرگى (كه اختصاص باو داشت) نزاع نمود، و لباس عزّت و سربلندى (كه سزاوار او نبود) پوشيد، و پوشش ذلّت و خوارى (كه شايسته اش بود) دور افكند. 
نمى بينيد چگونه خداوند او را براى تكبّر و سركشى خرد و كوچك و سبب بلند پروازى پست نمود پس او را در دنيا (از رحمت خود) رانده شده قرار داد (چنانكه در قرآن كريم سوره 15 آیه 35-34 مى فرمايد: «قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ - وَ إِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلى يَوْمِ الدِّينِ» يعنى خداوند فرمود از بهشت بيرون رو كه تو رانده شدى، و تا روز رستخيز بر تو لعنت است) و در آخرت براى او آتش بر افروخته آماده فرمود (چنانكه در قرآن كريم سوره 38 آیه 85 مى فرمايد: «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ» يعنى دوزخ را از تو و از همه آنان كه پيرو تو هستند از آدميان و جنّيان پر خواهم نمود). 
ستايش خداوندى را كه كسوت عزّت و بزرگى پوشيد و آن دو را خاص خود گردانيد نه آفريدگانش و، آن دو را بر ديگران ممنوع و حرام نمود. عزّت و بزرگى را تنها براى جلالت شأن خويش برگزيد و لعنت را نصيب كسى از بندگانش نمود كه در عزّت و بزرگى با او به منازعت برخاست. 
سپس ملايكه مقرّب خود را بياموزد تا متواضعانشان را از متكبّرانشان تميز دهد. آن گاه خداى سبحان كه از راز درون دلها آگاه است و آنچه را در پرده نهان است مى داند، گفت: «پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل مى آفرينم چون تمامش كردم و در آن از روح خود دميدم همه سجده اش كنيد. همه فرشتگان سجده كردند، مگر ابليس». 
ابليس بر آدم رشك برد و به آفرينش خود بر او باليد و به اصل خود نازيدن گرفت. ابليس دشمن خدا و پيشواى متعصبان و پيشرو مستكبران و گردنكشان است. او بود كه عصبيت را پايه نهاد و با خداى تعالى بر سر كسوت عزّت و جبروت به نزاع پرداخت و خود چنان كسوتى پوشيد و جامه خوارى و مذلّت از تن به در نمود. 
آيا نمى بينيد كه خداوند چگونه او را به سبب تكبرش حقير ساخت و به سبب بلند پروازيش پست و بيقدر نمود و در دنيا مطرودش ساخت و در آخرت هم به عذاب آتش گرفتار خواهد نمود.
حمد و ستايش مخصوص خداوندى است که لباس عزت و عظمت را بر خود پوشانده و اين دو را ويژه خويش ـ نه مخلوقش ـ ساخته، و آن را حد و مرز و حرم ميان خود و ديگران قرار داده و براى جلال خويش برگزيده است، لعن و نفرين را بر بندگانى که با او در اين دو صفت به منازعه و ستيز بر مى خيزند قرار داده (و آنها را از رحمتش دور ساخته است).
سپس بدين وسيله فرشتگان مقرّب خود را در بوته آزمايش قرار داد تا متواضعان آنها را از متکبران جدا سازد و با اينکه از همه آنچه در دلهاست با خبر و از اسرار نهان آگاه است، به آنها فرمود: «من بشرى از گل مى آفرينم آنگاه که آفرينش او را کامل کردم و از روح خود در او دميدم همگى براى او سجده کنيد»، فرشتگان همه بدون استثنا سجده کردند جز ابليس که تعصب و نخوت او را فرا گرفت و به جهت خلقتش (از آتش) بر آدم افتخار کرد و به سبب اصل و ريشه اش نسبت به آدم تعصب ورزيد، از اين رو اين دشمن خدا، پيشواى متعصبان و سر سلسله مستکبران شد که اساس تعصب را بنا نهاد و با خداوند در رداى جبروتيش به ستيز برخاست و لباس بزرگى و تکبر بر تن نمود و پوشش تواضع و فروتنى را از تن در آورد.
آيا نمى بينيد چگونه خداوند او را به سبب تکبّرش کوچک شمرد و بر اثر خود برتر بينى اش وى را پست و خوار گردانيد و به همين جهت او را در دنيا طرد کرد و در آخرت آتش فروزان دوزخ را برايش آماده ساخت؟
سپاس خداى را كه لباس عزّت و بزرگى در پوشيد و آن دو را براى خود گزيد، و بر ديگر آفريدگان ممنوع گردانيد. آن را خاص خود فرمود و بر ديگران حرام نمود. آن لباس را برگزيد چون بزرگى او را مى سزيد. و آن كس را از بندگان لعنت كرد كه آرزوى عزّت و بزرگى او را در سر پرورد. 
پس فرشتگان مقرّب خود را بدان بيازمود، و بدين آزمايش فروتنان را از گردنكشان جدا فرمود. پس گفت خداى سبحان كه داناست بدانچه نهان است در دلها ى همگان -و در پرده هاى غيب پنهان-: «همانا مى آفرينم آدمى از گل، پس چون آن را راست و درست كردم، و از روح خود در آن دميدم، بيفتيد براى او سجده كنان. پس سجده كردند فرشتگان همگى، جز شيطان» كه رشك او را فرا گرفت و به آفرينش خويش بر آدم نازيد و به اصل خود -كه آتش است- بر او غيرت ورزيد. پس دشمن خدا -شيطان- پيشواى غيرت ورزان است، و پيشرو مستكبران، پايه عصبيّت را نهاد، و بر سر لباس كبريايى با خدا در افتاد. رخت عزّت را در بر كرد، و لباس خوارى را از تن برآورد. 
نمى بينيد چگونه خدايش به خطار بزرگ منشى كوچك ساخت، و به سبب بلندپروازى به فرودش انداخت. در دنيا او را براند، و براى وى در آخرت آتش افروخته آماده گرداند.
حمد خداى را كه لباس عزت و بزرگوارى شايسته اوست، و اين دو صفت را نه براى آفريده هايش بلكه به خود اختصاص داد، و آنها را قرقگاه و حريم خود نمود، و بر ديگران ممنوع كرد، و هر دو را محض جلالت و عظمت خويش برگزيد. 
و بر هر كس از بندگانش كه در اين دو صفت با او به ستيز برخاست لعنت مقرر كرد. آن گاه با اين دو وصف فرشتگان مقرّب خود را آزمايش نمود، تا خاكساران آنان را از گردنكشان جدا كند، پس با اينكه به آنچه در دلها مستور است و از غيوب هستى كه از نظرها محجوب است داناست، خطاب به فرشتگان فرمود: «من بشرى را از گل به وجود مى آورم، چون او را ساختم و از روح خود در او دميدم براى او سجده كنيد. جز ابليس تمام فرشتگان سجده كردند» كه كبر و نخوت به او روى آورد، و به آفرينش خويش به آدم فخر كرد، و به خاطر ريشه اش كه از آتش بود بر او تعصّب ورزيد. اين دشمن خداوند پيشواى اهل تعصّب، و پيشرو گردنكشان است، كه بنياد عصبيت را بنا كرد، و با خداوند در لباس عزّت و كبريايى به ستيز برخاست، و آن لباس عزّت را بر خود پوشيد، و جامه فروتنى و خاكسارى را در آورد. 
نمى بينيد خداوند چگونه او را محض تكبرش به شدت تحقير كرد، و به سبب گردنكشى به چاه سر افكندگى در انداخت پس او را در دنيا طرد از رحمت نمود، و براى وى در آخرت آتش فروزان مهيّا ساخت.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 360-351 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ تُسَمّى الْقاصِعَةُ وَ هِيَ تَتَضَمَّنُ ذَمُ إبليسَ لَعَنَهُ اللَّهُ، عَلَى اسْتِكْبارِهِ وَ تَرْكِه السُّجُودَ لِآدَمَ عليه السلام، وَ أنَّه أوّلُ مَنْ أَظْهَرَ الْعَصَبيَّةَ وَ تَبِعَ الْحَمِيَّةَ، وَ تَحْذيرُ النَاسِ مِنْ سُلُوكِ طَريقَتِهِ.از خطبه هاى امام عليه السلام كه خطبه قاصعه ناميده شده است. اين خطبه متضمن نكوهش ابليس (لعنةاللّه عليه) مى باشد به جهت تكبر ورزيدن و ترك سجده براى آدم عليه السلام و اين كه او نخستين كسى است كه تعصب و تكبر را ظاهر ساخت و نيز امام عليه السلام در اين خطبه مردم را از پيمودن راه و رسم ابليس (و تعصب و تكبّر) بر حذر مى دارد.خطبه در يك نگاه:در مورد شأن ورود اين خطبه چنين گفته اند كه اهل كوفه در اواخر دوران خلافت امام عليه السلام (بر اثر فراوانى ثروت و انتقال فرهنگ فاسد بعضى از همسايگان به كشور اسلامى و مشكلاتى كه در عصر خلفا در جامعه اسلامى به وجود آمد) گرفتار مفاسد زيادى شده بودند كه از همه مهم تر، برترى جويى قبائل بر يكديگر و تعصّبهاى جاهلى بود تا آنجا كه گاه جوانان جلف و بى بند و بار با يكديگر درگير مى شدند و هرگاه يكى از آنان مجروح يا مضروب مى شد فرياد بلند مى كرد و اهل قبيله خود را به يارى مى طلبيد آنها نيز چشم و گوش بسته به يارى او مى شتافتند و چه بسا در اين ميان خونهاى زيادى ريخته مى شد.امام عليه السلام براى خاموش كردن آتش اين فتنه ها اين خطبه را كه همه آن درباره مذمّت و نكوهش تكبّر و تعصّبهاى جاهلى است، ايراد فرمود و حق سخن و نصيحت را به عالى ترين وجهى بيان كرد.خطبه اى است بسيار فصيح و بليغ و كوبنده و تكان دهنده و به همين دليل نام آن را خطبه قاصعه (كوبنده) نهاده اند هر چند كلمه قاصعه در اين خطبه به كار نرفته است.بعضى از شارحان نهج البلاغه وجوه ديگرى براى نامگذارى اين خطبه به تناسب معانى مختلفى كه واژه قاصعه دارد، ذكر كرده اند؛ از جمله مرحوم شارح خويى در وجه تسميه اين خطبه به قاصعه هفت وجه ذكر كرده كه از هر كدام از يكى از معانى «قصع» در لغت گرفته شده است؛ ولى آنچه را در بالا ذكر كرديم از همه مناسب تر به نظر مى رسد.به هر حال اين خطبه از بخشهاى متعددى تشكيل يافته كه شارحان نهج البلاغه هر كدام به سليقه خود آن را به چند بخش تقسيم كرده اند؛ بعضى به پنج بخش و بعضى به يازده بخش و بعضى به نوزده بخش.مسلّم است كه تمام بخشهاى اين خطبه بر يك محور دور مى زند و آن كوبيدن تعصّبهاى جاهلى و تكبّر و خود برتربينى، مخصوصاً تعصّبات قبيلگى و نژادى و گروهى است كه سر چشمه بسيارى از اختلافات و نابسامانى ها و مفاسد اجتماعى است و دقت در مجموع خطبه و همچنين شأن ورود آن اين حقيقت را روشن مى سازد. بر اين اساس ما آن را به بيست بخش تقسيم كرديم:در بخش اوّل، نخست به حمد و سپاس خداوند و سپس به طرد شيطان به جهت تعصب و تكبر در برابر آدم عليه السلام اشاره مى كند.بخش دوم، اشاره به آفرينش انسان از خاك دارد كه روح تواضع را زنده مى كند سپس بار ديگر عاقبت شوم شيطان به علت كبر و تعصّبش را يادآور مى شود.بخش سوم، هشدار به همه مردم است كه در دام شيطان نيفتند و راه او را نپويند.در بخش چهارم، نكوهش از كسانى مى كند كه در دام تكبّر و افتخارات موهوم جاهليت افتاده اند.بخش پنجم، هشدار به همگان است كه از اطاعت و پيروى حاكمان متكبّر و متعصّب بپرهيزند.بخش ششم، دستور به عبرت گرفتن از امّت هاى پيشين مى دهد همانان كه متكبّرانشان بيچاره شدند و متواضعانشان كه در رأس آنها انبيا بودند كه به سعادت نائل آمدند.بخش هفتم، اشاره به زندگى ساده موسى بن عمران و برادرش هارون و لباس ساده اى كه آنها به هنگام ملاقات با فرعون متكبّر و خود خواه در تن داشتند، مى كند و تواضع انبياء و اولياءاللّه را كه در همه زندگانى آنها منعكس بود، نشان مى دهد.بخش هشتم، اشاره به انتخاب سرزمينى خشك و سوزان براى بناى كعبه با مصالحى ساده است تا كبر و غرور را از سرها بيرون كند و مراسمى را كه مظهر ساده زيستى و تواضع كامل است، به تصوير بكشد.در بخش نهم، امام عليه السلام به دامهاى مختلف شيطان مخصوصاً ظلم و ستم اشاره مى كند و انجام فرايض دينى مانند نماز و روزه و زكات را وسيله دفاع در برابر شيطان مى شمرد.بخش دهم به سرچشمه هاى تعصب و غرور اشاره دارد.بخش يازدهم اشاره به تعصّب مثبت و نشانه ها و آثار آن است.بخش دوازدهم سرنوشت امتهاى پيشين را درس عبرتى مى شمرند و همگان را به مطالعه احوال آنها دعوت مى كند.بخش سيزدهم به آثار بسيار ارزنده وحدت و اتحاد و عواقب شوم تشتّت و اختلاف اختصاص دارد.در بخش چهاردهم بار ديگر مخاطبان را به تاريخ گذشته باز مى گرداند و آثار شوم اختلاف فرزندان اسماعيل و اسحاق و بنى اسرائيل را برمى شمرد.در بخش پانزدهم به نعمت بسيار مهم وجود پيامبر اكرم و آثار آن در جامعه اسلامى اشاره مى فرمايد.در بخش شانزدهم بازگشت گروهى از مردم به عادات جاهليّت را بعد از قيام پيامبر مورد نكوهش شديد قرار مى دهد.در بخش هفدهم بر اعمال زشت ناكثين و قاسطين انگشت مى نهد.در بخش هجدهم امام عليه السلام به موقعيت خودش نسبت به پيامبر اسلام به عنوان اولين كس از مردان كه به او ايمان آورد و همراه با او بود اشاره مى كند.در بخش نوزدهم از معجزه باهره درختى كه به فرمان پيامبر از جا كنده شد و به سوى او حركت كرد، به طور مبسوط سخن مى گويد.بخش بيستم از امتيازات و سجاياى اهل بيت عليهم السلام سخن مى گويد و به عنوان «خِتامُهُ مِسْكٌ» خطبه را پايان مى دهد. شيطان بنيانگذار اساس تعصب! همان گونه که در شأن ورود خطبه اشاره شد، هدف اصلى از بيان اين خطبه طولانى و مملو از اندرزهاى عالى و انسان ساز، مبارزه با کبر و غرور و تعصبهاى جاهلى و طائفى بوده که در عصر آن حضرت، سرچشمه نزاعهاى خونين قبايل و افراد شده است. بدين جهت امام(عليه السلام) خطبه را با حمد و سپاس الهى، همان خدايى که عظمت و کبريا مخصوص ذات اوست آغاز مى کند و مى فرمايد: «حمد و ستايش مخصوص خداوندى است که لباس عزت و عظمت را بر خود پوشانده و اين دو را ويژه خويش ـ نه مخلوقش ـ برگزيده است و آن را حد و مرز و حرم ميان خود و ديگران قرار داده، و براى جلال خويش برگزيده، و لعن و نفرين را بر بندگانى که با او در اين دو صفت به منازعه و ستيز بر مى خيزند قرار داده (و آنها را از رحمتش دور ساخته است)»; (ألْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْکِبْرِيَاءَ، وَ اخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ، وَ جَعَلَهُمَا حِمىً(1) وَ حَرَماً عَلَى غَيْرِهِ، وَ اصْطَفَاهُمَا لِجَلاَلِهِ. وَ جَعَلَ اللَّعْنَةَ عَلَى مَنْ نَازَعَهُ فِيهِمَا مِنْ عِبَادِهِ). بى شک عزّت (شکست ناپذيرى) و عظمت (بزرگى) مخصوص ذات پاک خداوند است، زيرا غير او در برابرش موجوداتى ضعيف و ناتوانند، افزون بر اينکه هر چه دارند از او دارند، هر زمان اراده کند به آنها مى بخشد و هر لحظه اراده کند از آنان مى گيرد. جمله هاى پنجگانه اى که در عبارت بالا آمده که مى فرمايد: لباس عزت و عصمت برازنده غير او نيست و اين دو صفت را مخصوص خود قرار داده و گاه از آن تعبير به حمى و حرم (منطقه ممنوعه اى که غير، حق ورود در آن را ندارد) و گاه تعبير به گزينش براى ذات پاک خود مى کند و گاه لعنت را نثار کسانى که راه کبر و برترى جويى را در پيش مى گيرند، عبارات مختلفى است که يک حقيقت را دنبال مى کند و همه اين عبارات مى گويد: بندگان خدا جز تواضع و فروتنى در برابر خداوند و نسبت به يکديگر، راهى ندارند. حقيقت اين است که خداوند نه نيازى به بزرگ نمايى دارد، نه احتياجى که او را به بزرگى بستايند; ذات مقدّس او از هر نظر داراى بزرگى و عظمت است; ولى از آنجا که تکبّر و خود برتربينى در بندگان، سرچشمه اکثر نابسامانيها و بدبختيها و ظلم و ستم انسانها به يکديگر است در جمله هاى بالا آنها را از اين موضوع بر حذر داشته و همگان را به تواضع و فروتنى دعوت مى کند. به همين دليل در ادامه اين سخن درباره نخستين آزمون تواضع به هنگام آفرينش آدم اشاره کرده، مى فرمايد: «سپس بدين وسيله فرشتگان مقرّب خود را در بوته آزمايش قرار داد تا متواضعان آنها را از متکبران جدا سازد و با اينکه از تمام آنچه در دلهاست با خبر و از اسرار نهان آگاه است به آنها فرمود: من بشرى از گل مى آفرينم آن گاه که آفرينش او را کامل کردم و از روح خود در او دميدم همگى براى او سجده کنيد، فرشتگان همه بدون استثنا سجده کردند جز ابليس»; (ثُمَّ اخْتَبَرَ بِذلِکَ مَلاَئِکَتَهُ الْمُقَرَّبِينَ، لِيَمِيزَ الْمُتَوَاضِعِينَ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْتَکْبِرِينَ، فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَ هُوَ الْعَالِمُ بِمُضْمَرَاتِ الْقُلُوبِ، وَ مَحْجُوبَاتِ الْغُيُوبِ: (إِنِّي خَالِقٌ بَشَراً مِّنْ طِين * فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ * فَسَجَدَ الْمَلاَئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلاَّ إِبْلِيسَ)). به يقين، آزمون خدا با آزمون بندگان متفاوت است; ما هنگامى که چيزى يا کسى را مى آزماييم مى خواهيم جهل خود را درباره آن تبديل به علم کنيم، لذا از آن تعبير به اختبار (خبر گرفتن و خبردار شدن) مى کنيم; ولى خداوند که طبق جمله هاى بالا عالِم به مکنونات دلها و محجوبات غيوب است هرگز نمى خواهد با آزمايشهاى خود چيزى بر علمش بيفزايد، بلکه آزمايش او براى اين است که نيات باطنى و خلقيات درونى و اسرار مخفى بندگانش در لباس افعال ظاهر گردد تا مستحقّ جزا شوند، زيرا نيّت به تنهايى براى اين معنا کافى نيست، آنچه براى ثواب و عقاب لازم است انجام اعمال است. اين همان چيزى است که امام(عليه السلام) در جايى ديگر مى فرمايد: «انّه يَخْتَبِرُهُمْ بِالاَْمْوالِ وَ الاَْوْلادِ لِيَتَبَيَّنَ السّاخِطُ لِرِزْقِهِ وَ الرّاضى بِقِسْمِهِ وَ إنْ کانَ سُبْحانَهُ أعْلَمُ بِهِمْ مِنْ أنْفُسِهِمْ لکِنْ لِتُظْهِرَ الاَْفْعالُ الَّتى بِها يَسْتَحِقُّ الثَّوابَ وَ الْعِقابَ; خداوند انسان ها را با اموال و فرزندانشان مى آزمايد تا آن کس که از روزى خود ناخشنود است از آن کس که خرسند است شناخته شود هر چند خداوند به احوالشان از خودشان آگاهتر است (آرى! او بندگان خود را مى آزمايد) تا افعالى که سبب استحقاق پاداش يا کيفر است آشکار گردد».(1) سپس به شرح حال ابليس پرداخته و دليل مخالفت او را با فرمان قطعى خداوند چنين بيان مى کند: «تعصب و نخوت او را فرا گرفت و به جهت خلقتش (از آتش) بر آدم افتخار کرد و به سبب اصل و ريشه اش نسبت به آدم تعصب ورزيد، از اين رو اين دشمن خدا، پيشواى متعصبان و سر سلسله مستکبران شد که اساس تعصب را بنا نهاد و با خداوند در رداى جبروتيش به ستيز برخاست و لباس بزرگى و تکبّر بر تن نمود، و پوشش تواضع و فروتنى را در آورد»; (اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِيَّةُ فَافْتَخَرَ عَلَى آدَمَ بِخَلْقِهِ، وَ تَعَصَّبَ عَلَيْهِ لاَِصْلِهِ. فَعَدُوُّ اللّهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ، وَ سَلَفُ الْمُسْتَکْبِرِينَ، الَّذِي وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِيَّةِ، وَ نَازَعَ اللّهَ رِدَاءَ الْجَبْرِيَّةِ، وَ ادَّرَعَ(2) لِبَاسَ التَّعَزُّزِ(3)، وَ خَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ). در واقع سبب اصلى مخالفت آشکار ابليس نسبت به فرمان قطعى خداوند همان تعصّب و غرور بود که از يک محاسبه غلط و سرچشمه گرفته از خودبينى و خودخواهى ناشى شده بود او تنها از آفرينش آدم جنبه خاکى او را مى ديد و لذا اصل خود را که از آتش است از او برتر مى دانست: (خَلَقْتَنِى مِنْ نَّار وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِين)(4) و بخش مهم وجود آدم را که همان روح الهى بود (وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ)(5) به کلّى ناديده مى گرفت. آرى! خودبينى و خودخواهى بدترين حجاب است که انسان را از درک واضح ترين حقايق باز مى دارد. ابليس حتى در برترى آتش بر خاک نيز گرفتار خطا و اشتباه شد، زيرا خاک منبع اصلى حيات، نمو گياهان، پرورش گلها و ميوه ها و انواع برکات است در حالى که آتش موجود خطرناکى است که تنها در بخشى از زندگى انسان به کار مى آيد. به هر حال تعبير امام درباره ابليس به «عدوّ الله» اشاره به اين است که او تنها دشمن آدم نبود، بلکه دشمن خالق آدم و معترض به فرمان او بود. او سنگ نخستين تعصب را بنا نهاد و آيين استکبار و تکبّر را آغاز کرد; کارى که در واقع جنگ با خدا محسوب مى شود، زيرا عزّت و بزرگى تنها شايسته ذات پاک اوست و زيبنده بندگان تنها تواضع و فروتنى است و به گفته بزرگان علماى اخلاق امّ الرذائل تکبّر و غرور است. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که يکى از يارانش مى گويد: از آن حضرت سؤال کردم کمترين مرحله الحاد و کفر چيست؟ فرمود: «إنَّ الْکِبْرَ أَدْناهُ; تکبّر نخستين مرحله آن است».(6) در حديث ديگر از امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) مى خوانيم: «لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فى قَلْبِهِ مِثْقالُ ذَرَّة مِنْ کِبْر; کسى که به اندازه ذره اى تکبر در قلبش باشد وارد بهشت نخواهد شد».(7) آن گاه امام روى سخن را به مخاطبين کرده و از سرنوشت شوم شيطان براى هشدار به آنان بهره بردارى کرده مى فرمايد: «آيا نمى بينيد چگونه خداوند او را به سبب تکبّرش تحقير کرد و کوچک شمرد و بر اثر خود برتر بينى اش وى را پست و خوار گردانيد و به همين جهت او را در دنيا طرد کرد و آتش فروزان دوزخ را در آخرت برايش آماده ساخت؟»; (ألا تَرَوْنَ کَيْفَ صَغَّرَهُ اللّهُ بِتَکَبُّرِهِ، وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ، فَجَعَلَهُ فِي الدُّنْيَا مَدْحُوراً(8)، وَ أَعَدَّ لَهُ فِي الاْخِرَةِ سَعِيراً؟). اين تعبيرها اشاره به آيات قرآن مجيد است، در يکجا مى فرمايد: «(فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّکَ رَجِيمٌ * وَإِنَّ عَلَيْکَ اللَّعْنَةَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ); از بهشت بيرون رو! که تو رانده شده درگاه مايى و لعنت من بر تو تا روز قيامت باد».(9) در جايى ديگر مى فرمايد: «(قَالَ فَالْحَقُّ وَالْحَقَّ أَقُولُ لاََمْلاََنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَمِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ); فرمود به حق سوگند! و حق مى گويم که جهنم را از تو و پيروان تو پر خواهم کرد»(10). (11)*** پی نوشت: 1. «حمى» به معناى منطقه ممنوعه است از ريشه حمايت به معناى ممانعت و دفاع کردن از چيزى، گرفته شده و به همين جهت به پرهيز کردن بيمار از آنچه براى او ضرر دارد «حمية» بر وزن «جزيه» گفته مى شود. 2. نهج البلاغه، کلمات قصار، 93. 3. «ادرع» از «درع» بر وزن «فکر» به معناى پيراهن گرفته شده و گاه به معناى جامه در تن کردن نيز به کار مى رود. 4. «تعزّز» به معناى به خود باليدن و خود را بزرگ و عزيز شمردن است. 5. ص، آيه 76 . 5. ص، آيه 76 . 6. الکافى، جلد 2، صفحه 309، حديث 1، از باب کبر. 7. همان، صفحه 310. 8. «مدحور» به معناى رانده شده از ريشه «دحر» بر وزن «دهر» به معناى راندن گرفته شده است. 9. حجر، آيات 34 و 35. 10. ص، آيات 84 و 85. 11. سند خطبه: نويسنده كتاب مصادر نهج البلاغه پس از بيان اين نكته كه خطبه قاصعه طولانى ترين خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام است كه مسائل مهمى را در مواعظ بازگو مى كند، مى افزايد (گروهى قبل از سيّد رضى اين خطبه را در كتابهاى خود آورده اند از جمله) نسخه اى از اين خطبه نزد سيّد بن طاوس بوده كه در كتاب يقين آن را آورده است و مى گويد اين نسخه را با اخبارى در فضايل اهل بيت عليهم السلام در مجموعه اى ديدم كه بزرگان پيشين آن را نقل كرده اند و تاريخ كتاب آن سنه 280 هجرى بوده است. مرحوم كلينى نيز در جلد چهارم كتاب كافى فصلى از اين خطبه را آورده. همان گونه كه مرحوم صدوق در جلد اوّل كتاب من لا يحضر بخشى از آن را آورده است. همچنين زمخشرى بعد از سيد رضى در جلد اوّل ربيع الابرار بعضى از فصول اين خطبه را ذكر كرده همان گونه كه ماوردى در اعلام النبوة معجزه اى را كه امير مؤمنان على عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين خطبه در مورد حركت درخت نقل فرموده آورده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 3، صفحه 56).  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 411-400 لغات:  قصع: قورت دادن آب و نشخوار كردن، و قصعت الرجل: او را تحقير كردم و كوچك شمردم و قصعت هامّته: با كف دست بر سر او زدم، و قصع اللَّه شبابه: خدا او را خوار و ذليل ساخت، پس او رشد و پيشرفت ندارد، بطور كلى اين واژه براى تحقير و كوچك شمردن شخص مى آيد.  جبريّه و جبروت: عظمت و بزرگى.  ادّرعه: آن را مثل زره بر تن كرد دحر: دور افكندن.  خطف يخطف: پلكهاى چشم بتندى شروع به بر هم خوردن كرد.  تبهر العقول: بر نور عقلها چيره مى شود و آنها را در خود پنهان مى كند.  رواء: چهره زيبا عرف: بوى خوش خيلاء: تكبر و خود بزرگ بينى احباط: باطل كردن جهد: كوشش كردن هواده: صلح و آشتى كردن  شرح:  در مورد علت صدور اين خطبه شريفه، گفته اند، در اواخر خلافت حضرت اهل كوفه به فتنه و فساد گرويده بودند، بسيار اتفاق مى افتاد كه شخصى از سرزمين قبيله خود خارج شده و گذارش به قبيله ديگرى مى افتاد، در اين جا گاهى از بعضى افراد اندكى ناراحتى مى ديد، در اين هنگام با سر و صداى زياد و داد و فرياد قبيله خود را به مدد مى طلبيد، از باب مثال با صداى بلند ندا مى كرد: آى قبيله نخع آى كنده، و منظورش ايجاد آشوب و فتنه بود، در اين هنگام بر اثر اين سر و صدا چند نفر از جوانان اين قبيله بيرون مى ريختند و اهل قبيله خود را صدا مى زدند، عده ديگرى جمع مى شد و پس از ردّ و بدل كردن سخنان زشت او را مجروح مى كردند و سپس او كه با سر و وضع خون آلود به قبيله خود مى آمد شكايت مى كرد و به اين سبب فتنه و آشوب بر پا مى شد و عده اى بى دليل كشته مى شدند، فقط به علت بر خورد چند نفر كم خرد، و چون اين عمل بارها تكرار شد، امام (ع) به ميان مردم آمد و اين خطبه را ايراد فرمود.  دليل نامگذارى اين خطبه:در وجه تسميه اين خطبه به نام قاصعه چند وجه ذكر كرده اند.  1-  مناسبترين دليل آن است كه حضرت هنگامى كه اين سخنان را بيان مى فرمود سوار بر ناقه اى بود كه در حال نشخوار كردن بود.  2-  چون نصايح و امر و نهى ها در اين خطبه پشت سر هم و منظّم به كار رفته و شباهت دارد به حالتى كه شتر مرتب غذايى كه خورده نشخوار مى كند.  3-  به دليل اين كه در اين خطبه، شيطان متكبّر و هر ستمكارى درهم كوبيده و تحقير شده است، زيرا قصع به معناى توسرى زدن و تحقير كردن است و اين وجه مناسبى است.  4-  وجه چهارم براى نامگذارى اين خطبه آن است كه اين سخنان غرور و خودخواهى متكبّران را فرو مى نشاند و از اين بابت مانند آب است كه تشنگى و عطش را فرو مى نشاند، چنان كه عرب مى گويد: قصع الماء عطشه، آب تشنگى او را از بين مى برد.  مقدمه اى در باره موضوع خطبه:  در اين خطبه كبر و خود پسندى و پى آمدهاى شوم آن، كه بى اعتنايى به حقايق و تعصب جاهلانه در برابر غير خداست، مورد نكوهش و مذمّت واقع شده است تا براى جامعه انسانى درسى باشد، كه خلاف آن را اختيار كنند يعنى متواضع و نرمخو باشند. در مقدمه كتاب بيان كرديم كه سخنران به منظور توجه شنوندگان لازم است در آغاز سخن كلّياتى از مطالب خود را بطور اجمال ذكر كند، در اين خطبه نيز حضرت نخست عزّت و كبريايى را مخصوص حق تعالى، و بر غير او حرام و ممنوع دانسته و سپس داستان گردنكشى و تكبر ابليس را بر آدم ذكر، و او را نكوهش و مذمت فرموده و بيان داشته است كه او به دليل داشتن اين صفت رذيله و اين عمل ناپسند از درگاه حق تعالى طرد شده و به زبان همه پيامبران الهى مورد لعنت قرار گرفته است و به اين دليل انسانها را آگاه ساخته تا از او دورى كنند و از اين صفت ناپسند او يعنى تكبّر و خود پسندى كه مايه بدبختى وى شد، بر حذر باشند، حال چون هدف اصلى از ايراد اين خطبه شريف، مذمت صفت تكبّر و خود بزرگ بينى و نهى از اين ويژگى ناپسند است، لازم است براى روشنتر شدن مطلب به حقيقت تكبّر و ثمرات آن و نكوهشها و مذمتهايى كه از اين خصيصه ناپسند، شده اشاره اى داشته باشيم.  حقيقت معناى تكبر:  تكبر هيأتى است نفسانى كه چون انسان خود را از ديگران كاملتر و بلند مرتبه تر تصور مى كند، برايش حاصل مى شود، و نتيجه آن، بلند پروازى و فخر فروشى و در كلّ، خود بزرگ بينى مى باشد و چون صفت بسيار ناپسندى است پيامبر اكرم عرض مى كند: «خدايا از باد تكبر به تو پناه مى برم».  تكبر يكى از صفات ناپسند و جزء گناهان به حساب مى آيد و نقطه مقابل صفت پسنديده تواضع است. صفت تكبر شباهت زيادى به عجب دارد و عجب موقعى تحقق پيدا مى كند كه انسان آن چنان به خود مطمئن باشد كه هيچ احساس نياز به منعم خود نداشته و براى ديگران هم كمالى فرض نمى كند كه خود را از آنها بالاتر بداند بلكه تمام كمالات را منحصر به خود و جدا نشدنى از خود مى داند. فرق اين دو صفت آن است كه متكبر براى ديگران مقام و مرتبه اى فرض مى كند امّا مقام خود را از آنان برتر مى داند ولى شخصى كه عجب دارد براى ديگران هيچ شخصيت و موقعيّتى تصور نمى كند.  آفات تكبّر:  اثرات سوء تكبّر بسيار است برخى مربوط به باطن متكبر است و برخى در مورد اعمال و كارهاى ظاهر او مى باشد، امّا اعمال باطنى و قلبى او از اين قبيل است كه ديگران را حقير و بى مقدار مى شمارد و هيچ كس را شايسته همنشينى و نشست و برخاست با خود نمى داند، و مى خواهد كه ديگران هميشه دست بر سينه پيش او بايستند، بلكه گاهى عقيده دارد كه ديگران حتى شايستگى براى اين هم ندارند. دانشمند متكبر به اشخاص عامى با ديده تحقير و تمسخر نگاه مى كند، و بالاخره از ويژگيهاى باطنى متكبر، آن است كه بر ديگران حسد مى ورزد و كينه آنان را به دل مى گيرد. امّا آنچه مربوط به اعمال ظاهرى تكبّر مى باشد از اين قرار است: پيوسته در راه رفتن بر ديگران پيشى مى گيرد، و در مجالس از همه بالاتر مى نشيند و ديگران را از همنشينى و هم غذايى با خود طرد مى كند. و در موقع نصيحت كردن و خيرخواهى سختى و زورگويى به عمل مى آورد، و اگر كسى سخن او را نپذيرد و با دليل ردّ كند خشمگين مى شود و نسبت به دانش آموزان خود، درشتى روا مى دارد و آنان را حقير شمرده به خدمت مى گيرد، غيبت و بدگويى مى كند و حرف زياد مى زند، از اثرهاى سوء تكبر آن است كه گاهى باعث ترك بسيارى از كارهاى پسنديده مى شود، از جمله اين كه، تواضع را ترك مى كند و از مجالست با پايين تر از خود دورى مى نمايد و با صاحبان حاجت به نرمى رفتار نمى كند و بسيارى از نارواهاى ديگر.  نكوهش تكبر از نظر قرآن و سنت:  نكوهشهاى زيادى از اين خوى ناپسند در قرآن و سنت نقل شده است، اما در قرآن مى فرمايد: الف: «كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ».  ب: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ». و اما سنت: الف: پيامبر اكرم فرمود: خداوند متعال مى فرمايد: كبريايى در خور من و بزرگوارى شايسته مقام من است، و هر كه اين دو صفت را بر خود روا دارد، با من به ستيزه برخاسته است و من او را در جهنم سرنگون خواهم ساخت.  ب: امام (ع) مى فرمايد: كسى كه در دلش ذره اى تكبر و خود پسندى باشد داخل بهشت نمى شود، و اين كه اين صفت پرده اى ميان انسان و بهشت مى شود به آن دليل است كه وى را از خويهاى پسنديده اى كه در حقيقت راههاى ورود اهل ايمان به بهشت است، باز مى دارد پس كبر و عجب، اين دو خصلت ناروا، تمام درهاى رحمت خدا را بر روى انسان مى بندد زيرا با وجود اندكى از تكبر هرگز مؤمن نمى تواند به محبوب خود دست يابد و براى متكبر امكان ندارد كه خصال ناپسند را ترك كند و به جاى آن صفات پسنديده اى از قبيل فروتنى و كظم غيظ و نصيحت پذيرى و نرم زبانى را پيشه خود سازد. خلاصه آن كه هيچ صفت زشتى نيست مگر آن كه شخص خود پسند به منظور حفظ خود بزرگ بينى اش آن را بر خود روا مى دارد و هيچ فضيلت پسنديده اى نيست مگر آن كه براى حفظ موقعيت خود آن را ترك مى كند، اين است حقيقت آن كه هر كس ذرّه اى تكبر داشته باشد داخل بهشت نمى شود و برخى از صفات مذموم بعضى ديگر از صفات زشت را با خود به همراه مى آورند، و بدترين اقسام تكبر و خود پسندى آن قسمتى است كه آدمى را از كسب علم و عمل به آن باز دارد و مانع پذيرفتن حق و تسليم در برابر آن شود.  *** اكنون كه با خلاصه اى از مطالب خطبه شريف آشنا شديم به شرح آن مى پردازيم: امام (ع) در آغاز سخنان خود، خداى را به چند اعتبار ستوده است كه در ذيل بيان شده است: 1-  حق تعالى آراسته به عزت و كبريايى است، ذاتى مى تواند متصف به صفت كبريايى و عزت باشد كه دو امر در او، يافت شود.  الف-  آگاهى به كامل بودن ذات خود داشته باشد.  ب-  شرافت و برترى بر كليه ما سواى خود، داشته باشد.  حق تعالى كه مصداق اكمل اين دو امر مى باشد، به اين دو صفت از هر موجودى شايسته تر خواهد بود، ذات حق تعالى داراى كمال مطلق و بى نهايت است، به دليل اين كه تمام كمالات از وجود و هستى نشأت مى گيرد و وجود خداوند اتمّ و اكمل وجودهاست، و هر موجودى هستى خويش را از او دريافت مى كند، پس صفت كبريايى و عزت در ذات وى از همه موجودات مصداقى كاملتر و شايسته تر دارد، او به اين دليل كه بر تمام وقايع كلى و جزئى آگاهى دارد، به كمال ذات خود و شرافت و عزت خويش بر تمام موجودات عالم هستى نيز علم و آگاهى دارد.  واژه لبس كه به معناى پوشش است در اين جا استعاره است و احاطه كبريايى و عزت حق تعالى كه امرى معقول است تشبيه به پيراهن و عبايى شده است كه تمام بدن شخص را احاطه مى كند، تشبيه معقول به محسوس است.  2-  حق تعالى دو صفت كبريايى و عزت را ويژه خود ساخته است زيرا جز ذات اقدس او، هيچ كس شايسته آن نيست و اين مطلب به دليل نقلى و عقلى به ثبوت رسيده است، دليل نقلى آيه قرآن است كه مى فرمايد: «عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ الْكَبِيرُ الْمُتَعالِ» الف و لام مفيد حصر است، كبريايى و تعالى را به خداوند منحصر مى كند، و نيز در بسيارى از آيات ديگر متكبران را مذمّت كرده و به آنان وعده عذاب داده و از زبان پيامبر اكرم نقل شده است كه الكبرياء ردايى...، بزرگى شايسته من (خداوند) است، و دليل عقلى نيز حكم مى كند بر اين كه اين ويژگى جزء ذات وى مى باشد نه خارج از ذاتش زيرا اگر خارج از ذات او باشد لازمه اش نيازمندى حق تعالى به غير خود مى باشد كه بر خداوند محال است.  3-  خداوند اين دو ويژگى را بر غير خود حرام كرده است كلمه هاى حمى و حرم كه به معناى قرق كردن و ممنوعيت مى باشد استعاره است يعنى غير ذات اقدس او از داخل شدن در اين حريم ممنوع و محروم مى باشند چنان كه مالك زمين، ديگران را از دخول در حول و حوش ملك خود بر حذر مى دارد.  4-  «و اصطفاهما لجلاله»،  در اين جمله بيان شده است كه چرا خداوند اين دو صفت را به خود اختصاص داده و مى فرمايد به دليل تقدس و تنزّه ذات اقدس وى از همانندى مخلوقات و بلندى مرتبه وى شايسته اين ويژگى است پس از اين روست كه كبريايى و عزت را به خويش اختصاص داده است.  5-  كسانى را كه در اين امر با وى به رقابت برخيزند و بخواهند خود را به اين دو صفت متصف سازند مورد لعنت قرار داده است چنان كه پيش از اين روايتى از پيامبر نقل شد كه خداوند فرمود: هر كس با من در اين دو امر منازعه كند وى را در آتش دوزخ مى اندازم و معلوم است كه هر كس در جهنم بيفتد ملعون و مطرود از خير و رحمت خداوند است و لغت منازعه كه در اين روايت ذكر شده مجاز و از باب ذكر لازم و اراده ملزوم و نيز متضمن تشبيه مى باشد، به اين بيان كه سرپيچى كردن و مخالفت متكبران از فرمانهاى خداوند را تشبيه به اين امر كرده است كه گويا آنها در صدد آنند كه صفت مخصوص خدا را به قبضه خود در آورند و چون لازمه اين عمل نزاع و جدال در گفتار مى باشد از اين رو تعبير به منازعه شده است.  6-  در مورد همين صفت تكبر، فرشتگان خود را مورد آزمايش و امتحان قرار داده است، گر چه اختبار و آزمايش به اين دليل انجام مى شود كه شخص يا شيئى مورد آن، شناخته شود ولى اين منظور در موردى عملى است كه امتحان كننده مورد امتحان را نشناسد و به اين وسيله بخواهد آن را بشناسد، پس در مورد خداوند به عنوان استعاره به كار مى رود يعنى خداوند كه بنده خود را بطور كامل مى شناسد و معصيت كار و مطيع را از اوّل مى داند، ملاك پاداش و كيفر را بر انجام دادن تكاليف مقرر ساخته است كه اگر اطاعت كردند ثواب، و اگر مخالفت كردند كيفر مى بينند، و همين وضعيت در باره خداوند را حضرت تشبيه كرده است به اين كه مولايى مى خواهد غلام خود را بيازمايد كه آيا مطيع است يا گستاخ و به اين دليل عنوان آزمايش را بطور مجاز در باره خداوند به كار برده است. 7-  «ليميّز المتواضعين منهم من المتكبرين»،  اين عبارت به عنوان ترشيح براى استعاره آزمايش كه در عبارت قبل به عنوان مجاز ذكر شده بود آورده شده است يعنى فرشتگان را با امر به سجده كردن در برابر آدم آزمايش كرد تا متواضعان از متكبران شناخته شوند.  احتمال ديگر در معناى اين عبارت آن است كه امر به سجده به اين منظور بوده است كه معصيت كاران با كيفر شدن و اهل اطاعت با ثواب گرفتن از يكديگر جدا شوند و منظور اين نيست كه شناخته شود كه مطيع و متواضع كيست و نافرمانان و متكبران چه كسانند، تا مجاز و استعاره لازم آيد.  8-  «و هو العالم... الغيوب»،  اين جمله كه در ميان «فقال سبحانه... و انّى خالق» معترضه است و حكايت از علم خداوند نسبت به آنچه در دلها پوشيده و در پرده غيب نهان است، مى كند، خود قرينه بر اين است كه آزمايش در اين جا به معناى حقيقى نيست بلكه مجاز است چنان كه بيان گرديد و عبارت فقعوا له ساجدين امر به سجده كردن است كه با آن ملائكه مورد آزمايش قرار گرفتند.  برخى از شارحان مى گويند خداوند با آن كه بر تمام پنهانيها آگاه است فرشتگان را آزمايش كرده اما نه براى آن كه خود آگاه شود بلكه به آن علت كه ديگران بدانند فرمانبر كيست و نافرمان چه كسى مى باشد. چنان كه وقتى مى فرمايد: «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ» و جاى ديگر: «لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ» مراد آن است تا اين كه تو و غير تو اين امور را بدانيد ولى اين وجه به نظر بعيد مى آيد، و ما چون داستان ملائكه و فرشتگان را در خطبه اول بطور كافى شرح داديم نيازى به تكرار آن نداريم تنها چند واژه بود كه نياز به توضيح داشت.  بطورى كه از آيات قرآن بر مى آيد سركشى شيطان و تكبر و مباهات ورزيدن او بر آدم به علت توجه به اصل و ماده خلقتش بود كه آدم از خاك و او از آتش آفريده شده است به دليل اين كه در سوره اعراف آيه (21) از قول وى نقل مى شود كه گفت: «قالَ ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ» و در سوره بنى اسرائيل مى گويد: «أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً» و در جاى ديگر: «قالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسنون» و اين كه حضرت وى را امام متعصبان شمرده از اين بابت است كه او منشاء پافشارى در غير حق و پيشقدم در تعصب بى مورد بوده است. امام تعصب در راه حق از صفات پسنديده شمرده مى شود چنان كه در روايت آمده است «العصبيّة فى اللَّه تورث الجنّة و العصبّية فى الشيطان تورث النّار»، پافشارى در راه خدا سرانجامش بهشت و تعصب در مسير شيطان نتيجه اش آتش دوزخ است. و نيز شيطان پيشتاز گردنكشان و متكبران است به دليل اين كه در تكبر ورزيدن و فخر و مباهات كردن بر آدم ابو البشر، بر تمام متكبران تقدم داشته است، و نيز مى فرمايد: او پايه عصبيت را بنا كرد و تعصبهاى نارواى بقيه افراد جامعه كه به اصل و نسب و ريشه خود مى نازند بر همين منوال است.  9-  «و نازع اللَّه رداء الجبريه»:  شيطان به سبب تكبر و خود بزرگ بينى اش در مقابل عزت و عظمت الهى به نزاع برخاست چنان كه گذشت.  واژه هاى منازعه و رداء به عنوان استعاره به كار رفته است.  10-  «و ادّرع لباس التّعزّز»،  در اين عبارت تكبر و به خود باليدن ابليس را تشبيه به پوششى براى وى كرده، و به اين دليل واژه زره پوشى را برايش استعاره آورده و كلمه لباس را هم به عنوان ترشيح آن ذكر فرموده است  و نيز در جمله:  11- «خلع قناع التذلل»،  خلع استعاره و قناع ترشيح آن است يعنى شيطان نقاب فروتنى و بندگى در پيشگاه حق را كه همچون حجابى براى حفظ آبروى بندگى او بود از صورت خود بدور افكند و خود را رسواى خاص و عام كرد.  12- «أ لا ترون... بترفّعه»،  در اين عبارات حضرت وجوهى را بيان فرموده است كه خداوند شيطان را به علت كبر و خود پسنديش پست و خوار كرده است و آن وجوه از اين قرار است: الف-  پس از آن كه او را از بهشت بيرون فرستاد، در دنيا مورد لعنت قرارش داد، و فرمود: «قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً»، ب-  در آخرت براى وى زبانه آتش مهيا كرد، و گفت: «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ».   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 264 و من خطبة له عليه السّلام تسمى بالقاصعة و هى المأة و الحادية و التسعون من المختار فى باب الخطب. قال السيد «ره»: و هي تتضمّن ذم ابليس على استكباره و تركه السجود لادم عليه السّلام و أنّه أوّل من أظهر العصبيّة و تبع الحميّة و تحذير النّاس من سلوك طريقته.أقول: و هذه الخطبة أبسط خطب النهج و أطولها، و شرحها في فصول، و قد روى بعض فصولها في ساير كتب الأخبار باختلاف تطلع عليه انشاء اللّه تعالى.الفصل الاول:الحمد للّه الّذي لبس العزّ و الكبرياء، و اختارهما لنفسه دون خلقه، و جعلهما حمى و حرما على غيره، و اصطفاهما لجلاله، و جعل اللّعنة على من نازعه فيهما من عباده، ثمّ اختبر بذلك ملائكته المقرّبين ليميّز المتواضعين منهم من المستكبرين، فقال سبحانه و هو العالم بمضمرات القلوب، و محجوبات الغيوب- إنّي خالق بشرا من طين، فإذا سوّيته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين، فسجد الملائكة كلّهم أجمعون، إلّا إبليس- اعترضته الحميّة، فافتخر على آدم بخلقه و تعصّب عليه لأصله، فعدّو اللّه إمام المتعصّبين، و سلف المستكبرين الّذي وضع أساس العصبيّة، و نازع اللّه رداء الجبريّة، و ادّرع لباس التّعزّز، و خلع قناع التّذلّل. أ لا ترون كيف صغّره اللّه بتكبّره، و وضعه بترفّعه، فجعله في الدّنيا مدحورا، و أعدّ له في الاخرة سعيرا.اللغة:(قصع) الرجل قصعا من باب منع إذا ابتلع جرع الماء و قصعت الناقة بجرّتها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 265 إذا ردّتها إلى جوفها أو مضغتها أو هو بعد الدسع و قبل المضغ أو هو بأن تملاء فاها أو شدّة المضغ، و قصع الماء عطشه سكّنه، و قصع القملة بالظفر قتلها، و قصع فلانا صغّره و حقّره، و قصع اللّه شبابه أكداه، و قصع الغلام أو هامته ضربه ببسط كفه على رأسه، قيل: و الذى يفعل به ذلك لا يشبّ، و غلام مقصوع و قصيع و قصع كادى الشباب.و (حمى) الشيء يحميه حميا و حماية و محمية منعه وكلاء حمى مثل رضى محمّى و الحميّة الأنف و (تجبّر) الرجل إذا تكبّر، و الجبّار من الأسماء الحسنى القاهر المتكبّر الذى لا ينال، و الجبّار في المخلوق العاتى المتمرّد، و المتكبّر الّذى لا يرى لأحد عليه حقا، و الجبريّة بكسر الجيم و سكون الباء و الجبريّة بكسرات و الجبريّة بالفتحتين، و الجبريّة بفتح الأوّل و سكون الثاني، و الجبروة بالواو المضمومة و الجبروت و زان برهوت كلّها مصادر بمعني العظمة و الجلالة.و (ادّرع) الرّجل و تدّرع لبس درع الحديد و (القناع) بالكسر ما تقنع به المرأة رأسها و هو أوسع من المقنعة.الاعراب:و تحذير في كلام الرضيّ بالنّصب عطف على مفعول تتضمّن و جملة اعترضته استينافية بيانية.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة كما أشرنا إليه أطول خطب هذا الكتاب، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 266 و يخطف بالأبصار ضياؤها، و يبهر من العقول رواؤها، و يذهب بالأحلام انسجامها، و قبل الشروع في شرحها فلنقدّم هنا فوايد:الاولى- في اسمها و وجه تسميتها:قال الرّضي «ره»: تسمّى بالقاصعة، و هي مأخوذة من القصع و المعاني السبعة الّتي ذكرناها لتلك المادّة في بيان اللّغة كلّها ممكنة الارادة هنا.فعلي المعني الأوّل و الثاني نقول: إنّ المواعظ و النصايح لما كانت في هذه الخطبة متتابعة مردّدة من أوّلها إلى آخرها شبّهت بجرع الماء المتتابعة المبتلعة جرعة بعد جرعة، و بجرات الناقة الّتي تقصع جرّة بعد جرّة.و على المعنى الثالث فلأنّ هذه الخطبة يذهب شموخ أنف المتكبّرين و اعتلائهم، و يسكن نخوة بأدهم و سموّ غلوائهم إن استمعوا إليها و تدبّروا فيها، فشبّهت بالماء المسكن للعطش.و أما على المعنى الرابع فلأنّها بما فيها من المذام و المطاعن التي لابليس و جنوده كالقاتلة لهم.و أما على المعنى الخامس فلتضمّنها تصغير ابليس و تحقيره مع اتباعه، و هذا أحسن المعاني و أنسبها.و أما على السادس و السابع فلأنها لبلوغها الغاية في ذمّ إبليس و متابعيه من المتكبّرين، و تجاوزها الحدّ و النهاية في الكشف عن سوأتهم، صارت كالقاصعة اللّاطمة على رأسهم، و صار إبليس بذلك كالمقصوع القمىء الذى لا يشبّ و لا يزداد، و كذلك متابعوه.و قيل هنا وجه آخر: و هو أنّه عليه السّلام حين خطب بهذه الخطبة كان راكبا على ناقته و هى تقصع بجرتها، فأصل الخطبة القاصعة الخطبة الّتي كانت خطابتها على الناقة القاصعة، ثم كثر الاستعمال فخفف و قيل: خطبة القاصعة من اضافة الشيء إلى ملابسه، ثمّ توسّع فيه فجعل القاصعة صفة للخطبة نفسها فقيل: الخطبة القاصعة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 267 الفايدة الثانية:نقلوا في سبب هذه الخطبة أنّ أهل الكوفة كانوا في آخر خلافته عليه السّلام قد فسدوا و كانوا قبايل متعدّدة، فكان الرجل يخرج من منازل قبيلته فيمرّ بمنازل قبيلة اخرى فيصيبه أدنى مكروه فينادى باسم قبيلته، مثلا يا للنخع يا لكندة نداء عاليا يقصد به الفتنة و إثارة الشرّ، فيتألّب عليه فتيان القبيلة، فينادون يا لتميم و يا لربيعة، و يقبلون إلى ذلك الصايح فيضربونه، فيمضى إلى قبيلته فيستصرخها فتثور الفتن و تسلّ السيوف، و لا يكون لها أصل في الحقيقة إلّا تعرّض الفتيان بعضهم ببعض، و كثر ذلك فخرج عليه السّلام على ناقته فخطبهم بهذه الخطبة كسرا لصولتهم.الفايدة الثالثة:قال السيد «ره» (و هى تتضمّن ذمّ إبليس على استكباره و تركه السجود لادم عليه السّلام و انّه أول من أظهر العصبية و تبع الحميّة و تحذير الناس من سلوك طريقته).أقول: للّه درّ السيّد فقد وقف على أنجد هذه الخطبة و لم يقف على أغوارها، و خاض في ضحا ضحها و لم يلجج في غمارها، أو أن تقريره قصر عن التعبير بما انطوى عليه ضميره، فانّ الغرض الأصلى لأمير المؤمنين عليه السّلام من هذه الخطبة هو تقريع المتكبّرين، و توبيخ المتجبّرين، و تهديد المستكبرين، و زجرهم و إزعاجهم عن التجبّر و الاستكبار، و ردعهم عن الاتصاف بهذه الصفة الخبيثة الخسيسة و الخصلة الرذيلة و لما كان اقتصاص حال ابليس أبلغ في التأدية إلى هذا الغرض و آكد في مقام الرّد و الابعاد، و أشدّ في التهديد و الايعاد، لا جرم صدّر الكلام باقتضاء الحال و المقام لشرح حال ابليس اللّعين، و أطنب ببيان ما نزل به من النكال العظيم و العذاب الأليم.و قد ذكرنا في ديباجة الشرح أنّ اللّازم على الخطيب المصقع أن يراعى حسن الابتداء و يصدّر كلامه بما يناسب الغرض المسوق لأجله الكلام.اذا عرفت ذلك ظهر لك إن كنت من الصناعة أنّ هذه الخطبة تقطر الفصاحة من أعطافها، و تؤخذ البلاغة من ألفاظها، و إن تدبّرت عرفت فيها حسن كفايتها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 268 في أداء ما سيق الكلام لأجله، و أنها في التحذير و التنفير عن الكبر و التهديد و التوعيد و الطرد و الابعاد للمستكبرين كلام ليس فوقه كلام، بل إن أمعنت النظر فيها يظهر لك أنها تالى سورة البراءة، و ما أشبهها بها.فانّها كما سيقت من أوّلها إلى آخرها لأجل تقريع الكفار و المنافقين و الكشف عن فضايحهم و الافضاح عن مخازيهم و مقابحهم، و افتتحت باظهار البراءة منهم و لأجل ذلك لم تصدّر بالبسملة، لأنّ بسم اللّه للأمان و الرّحمة، و هذه السورة نزلت لرفع الامان بالسّيف، و فاتحتها تشهد بخاتمتها.فكذلك هذه الخطبة من بدئها إلى ختمها ترهيب و تهويل و تهديد و توعيد و تخويف و تزيد على ذلك حسنا و رواء أن راعى فى مطلعها صناعة براعة الاستهلال فقال:استعاره مكنيّة- استعاره تخييلية- استعاره تبعية (الحمد للّه الّذى لبس العزّ و الكبرياء) و هو من باب الاستعارة المكنيّة تشبيها للعزّ و الكبرياء باللّباس فيكون ذكر اللّبس تخييلا، و الجامع أنّ اللباس كما يحيط بلابسه فكذلك العزّ و الكبرياء لما كانا محيطين بذاته أى كان ذاته غير فاقد لهما، بل هما عين ذاته لكونهما من صفات الذات فشبّها باللباس الّذى يتلبّس به لابسه.و يجوز أن يجعل من باب الاستعارة التبعية بأن يستعار اللّبس للاتّصاف، فيكون نسبته إلى العزّ و الكبرياء قرينة للاستعارة، و الجامع أنّ اللباس كما يكون مختصّا بلابسه و به يعرف و يتميّز، فكذلك هذان الوصفان لما كانا مخصوصين بذاته سبحانه استعار لاتّصافه بهما لفظ اللّبس.و معنى العزّ هو الملك و القدرة و الغلبة و العزيز من أسمائه الحسنى قال الصّدوق:هو المنيع الّذى لا يغلب، و هو أيضا الّذى لا يعادله شيء و أنه لا مثل له و لا نظير و قد يقال للملك كما قال اخوة يوسف: يا ايّها العزيز، أى يا أيّها الملك.و قال الطبرسى: العزيز القادر الذى لا يصحّ عليه القهر، و الكبرياء هو السلطان القاهر و العظمة القاهرة و العلوّ و الرفعة، هذا.و انما قلنا إنّ العزّ و الكبرياء من صفات الذّات، لأنّ صفة الذات ما لا يصحّ سلبه عنه سبحانه و لا يصح تعلّق القدرة عليه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 269 قال صدر المتألهين في شرح الكافى في الفرق بين صفة الذات و صفة الفعل: إنّ القدرة صفة ذاتية تتعلّق بالممكنات لا غير، و نسبتها بما هى قدرة إلى طرفى الشيء الممكن على السواء، فلا يتعلّق بالواجب و لا بالممتنع، فكلّ ما هو صفة الذات فهو أزلى غير مقدور، و كلّ ما هو صفة الفعل فهو ممكن مقدور، و بهذا يعرف الفرق بين الصّفتين فاذا نقول: لما كان علمه بالأشياء ضروريّا واجبا بالذات و عدم علمه بها محالا ممتنعا بالذات فلا يجوز أن يقال: يقدر أن يعلم و لا يقدر أن لا يعلم، لأنّ أحد الطرفين واجب و الاخر ممتنع بالذات، و مصحّح المقدوريّة هو الامكان، و كذا الكلام في صفة الملك و العزّة و الحكمة و الجود و غيرها من صفات الذات كالعظمة و الكبرياء و الجلال و الجمال و الجبروت و أمثالها، و هذا بخلاف صفات الفعل.ثمّ لما كان المستفاد من قوله: لبس العزّ و الكبرياء اتّصافه سبحانه بهما و لم يستفد منه اختصاصهما به تعالى الاختصاص الحقيقى المفيد لعدم جواز اتّصاف الغير بهما، لا جرم أكدّ ذلك بقوله: (و اختارهما لنفسه دون خلقه) و المراد باختيارهما لذاته تفرّده باستحقاقهما لذاته، فانّ المستحقّ للعزّ و الكبرياء بالذات ليس إلّا هو و أما غيره سبحانه فعزّه و عظمته و ملكه عرضية مستفادة منه عزّ و جلّ كما قال  قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ فهذان الوصفان مثل ساير الصفات الذاتية، فكما أنّ العلم و القدرة إذا نسبا إليه سبحانه و قيل: إنه عالم قادر يراد به أنه عالم بذاته و العلم ذاته و قادر بذاته و القدرة ذاته، و إذا نسبا إلى المخلوق و قيل: زيد عالم قادر يراد به أنه عالم بعلم زايد على ذاته و يقدر بقدرة زايدة على ذاته، فكذلك إذا قيل: فلان عزيز عظيم يراد به أنه عزيز بعزّة زايدة و عظيم بعظمة كذلك، و أما إذا قيل: اللّه عزيز عظيم فعزّته و عظمته عين ذاته. و أيضا فالعزّ و العظمة في اللّه هو العزّ المطلق و العظمة القاهرة المطلقة لا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 270يستحقّهما غيره، و أما في المخلوق فهو عزّ ناقص و عظمة ناقصة فقول اخوة يوسف «يا ايها العزيز» أرادوا أنّه عزيز مصر، فالعزّ المطلق للّه الواحد القهار المتكبّر العزيز الجبّار «1» و له الكبرياء في السموات و الأرض و هو العزيز الحكيم.فقد علم بذلك أنّ العزّ المطلق الكامل و الكبرياء أى السلطان القاهر للّه سبحانه و من الصّفات المخصوصة به تعالى، فلا يجوز لغيره أن يتعزّز و يتكبّر و يدّعى العزّ و الكبرياء لنفسه.و الى هذا ينظر ما في الحديث القدسى قال أبو هريرة: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول اللّه تبارك و تعالى: الكبرياء ردائى و العظمة ازارى فمن نازعنى واحدا منهما ألقيته فى جهنّم و لا ابالى.و في رواية أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال أبو جعفر عليه السّلام: العزّ رداء اللّه و الكبرياء ازاره فمن تناوله شيئا منه أكبّه اللّه في جهنّم، هذا.و قد تقدّم تفصيل الكلام في بيان حقيقة الكبر و الأدلّة الواردة فى ذمّها و مفاسدها بما لا مزيد عليه في شرح المختار المأة و السابع و الأربعين.تشبيه (و جعلهما حمى و حرما على غيره) تشبيههما بهما باعتبار أنّ الحمى كما يحمى من أن يتصرّف فيه الغير و يحفظ من أن يحام حوله، و لو دخله الغير كان مسؤلا مؤاخذا، فكذلك هذان الوصفان مخصوصان به سبحانه ليس لأحد أن يحوم حولهما و يدّعيهما لنفسه و لو ادّعاهما كان معاقبا مدحورا. (و اصطفاهما لجلاله) أى لتقدّسه و علوّه عن شبه مخلوقاته (و جعل اللعنة على من نازعه فيهما من عباده) أى جعل الطرد و الابعاد عن الرّحمة و الدخول فى النار و العذاب على المتكبّرين المتعزّزين المجادلين للّه سبحانه فى عزّه و سلطانه قال  «أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ» و قال  «فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ» استعاره تبعية (ثمّ اختبر بذلك ملائكته المقرّبين) أى اختبرهم بالتكبّر و عدمه، أى______________________________ (1) اقتباس من الاية فى سورة الجاثية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 271 عاملهم معاملة المختبر الممتحن فهو استعارة تبعية لأنّ حقيقة الاختبار و هو طلب الخبرة و المعرفة بالشيء محال على اللّه العالم بالسراير و الخبير بالصدور و الضمائر، و إنما هو في حقّ من لا يكون عارفا و لكن لما كان شانه أن لا يجازى عباده على ما يعلمه منهم أنهم سيفعلونه قبل أن يقع ذلك الفعل، و إنما يجازيهم على تكليفهم بما كلّفهم به فيثيب المطيعين منهم و يعاقب العاصين، فأشبه ذلك باختبار الانسان لعبيده و تميزه لمن أطاعه ممّن عصاه فاختباره لهم مجاز عن تكليفه إيّاهم و تمكينه لهم من اختيار أحد الأمرين، ما يريده اللّه و ما يشتهيه العبد، و قد عرفت الكلام في تحقيق اختباره أبسط من ذلك في شرح المختار الثاني و الستين.و الحاصل أنّه سبحانه امتحن بذلك ملائكته و هو يعلم المفسد من المصلح ليهلك من هلك عن بيّنة و يحيى من حىّ عن بيّنة.و (ليميز المتواضعين منهم من المستكبرين) فيثيب الأوّلين و هم من أصحاب اليمين بجنّة عرضها السماوات و الأرضين، و يعاقب الاخرين و هم من أصحاب الشمال بالجحيم و لبئس مثوى المتكبّرين. (فقال سبحانه و هو العالم بمضمرات القلوب و محجوبات الغيوب) جملة معترضة أدمجها بين القول و مقوله تنزيها له سبحانه عن كون اختباره عن جهل كما فى غيره، و الاعتراض هنا كما في قوله تعالى  «يَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما يَشْتَهُونَ» يعنى أنّه تعالى اختبر ملائكته بأن قال لهم مع عمله بباطنهم: (انى خالق بشرا من طين فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين) يعني إذا عدلت خلقته و أتممت أعضاءه و صورته و أحييته و جعلت فيه الروح، و اضافة الروح الى نفسه للتشريف، و معنى نفخت فيه إفاضته عليه من غير سبب و واسطة كالولادة المؤدّية إلى ذلك، فانّ اللّه شرّف آدم و كرّمه بهذه الحالة، و قد مضى تفصيل الكلام في شرح خلقة آدم عليه السّلام بما لا مزيد عليه في شرح الفصل العاشر من المختار الأوّل (فسجد الملائكة كلّهم أجمعون) طاعة لأمر ربّ العالمين (الّا ابليس) استكبر و كان من الكافرين، و قد مضى تفصيل الكلام في أمر الملائكة بالسجود له و كيفيّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 272 سجدتهم و إباء إبليس عنها و ساير ما يتعلّق بهذا العنوان فى شرح الفصل الحادى عشر من المختار الأوّل فليتذكّر، و أشار إلى علّة امتناع إبليس من السجدة بقوله: (اعترضته الحميّة) و العصبيّة و الانيّة (فافتخر على آدم بخلقه و تعصّب عليه لأصله) أى تعزّز بخلقة النار و استوهن خلق الصلصال فقال  «قالَ ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ»* «قالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مسنون».و فى الحقيقة استفهامه ذلك كان اعتراضا على اللّه عزّ و جلّ و إنكارا عليه بأنه كيف يسوغ له أن يأمر الأشرف بتعظيم الأدنى و يرجّح المخلوق من الطين على المخلوق من النّار.و قد غلط الملعون فى اعتراضه و أخطأ في قياسه، حيث قصر نظره بما للنار من النور و لم يمعن النظر فيما لادم من النور الذى يضحى عنده كلّ نور و هو نور الأشباح الخمسة الذى كان آدم وعاء له و كان أمر الملائكة بالسّجود لأجله، و قد بيّنا فساد قياس الملعون في شرح الفصل الحادى عشر من المختار الأوّل بوجوه عديدة (فعدوّ اللّه) إبليس (امام المتعصّبين) و مقتديهم حيث إنّه أوّل من أسّس أساس العصبية (و سلف المستكبرين) و مقدمهم لأنه أوّل من بنا بنيان الاستكبار و النخوة و اليه أشار بقوله: (الذى وضع أساس العصبيّة و نازع اللّه رداء الجبريّة) جعل استكباره و ادّعاءه لما ليس له و انتحاله للصفة الخاصة باللّه سبحانه و هو صفة الكبرياء و الجبروت بمنزلة منازعته إياه سبحانه، فتجوّز بلفظ المنازعة عن ذلك.و بعبارة أوضح كما أنّ من نازع لاخر في شيء يريد أن يجذب باب النزاع إلى نفسه و يستأثر به، فكذلك ذلك الملعون لتكبّره صار بمنزلة المنازع للّه المريد للاستيثار بصفة الكبرياء. (و ادّرع لباس التعزّز) و التجبّر الذى هو وظيفة الرّبوبيّة (و خلع قناع التذلّل) و التواضع الذى هو وظيفة العبوديّة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 273 و لما قصّ قصة إبليس أمر المخاطبين بالنظر فيما آل اليه أمره و أثمره كبره ليحذروا من اقتفاء أثره، و يجتنبوا من سلوك سننه فقال: (ألا ترون كيف صغره اللّه بتكبره و وضعه بترفعه) و تجبّره (فجعله في الدّنيا) مذموما (مدحورا) و قال «قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ وَ إِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلى  يَوْمِ ...» (و أعدّ) اللّه (له في الاخرة سعيرا) و قال  «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ».الترجمة:از جمله خطب شريفه آن بزرگوار است كه معروف است بخطبه قاصعه از جهت اين كه متضمّن تحقير شيطان ملعون است.سيّد رضي «ره» گفته كه اين خطبه متضمّن است مذمّت ابليس را بر سركشى و تكبّر او و ترك كردن او سجده نمودن جناب آدم عليه السّلام را و اين را كه او أوّل كسى است كه اظهار سركشى نمود و متابعت غيرت و حميت كرد، و متضمن است ترساندن مردمان را از رفتن راه او. و شرح آن در ضمن چند فصل است فصل أوّل مى فرمايد:حمد و ثنا معبود بحقى را سزاست كه پوشيده لباس عزّت و بزرگوارى را و اختيار فرموده اين دو وصف را براى ذات خود نه از براى خلق خود، و گردانيده آن دو صفت را قوروق و حرام بر غير خود، و برگزيده اين هر دو را براى جلال خود، و گردانيده لعنت را بر كسى كه منازعت نمايد با او در آن دو وصف از بندگان خود، پس از آن امتحان فرموده با اين ملائكه مقرّبين خود را تا اين كه تميز بدهد متواضعان ايشان را از متكبّران، پس فرمود خداوند سبحانه و حال آنكه عالم است به پنهانى هاى قلبها و پوشيده هاى غيبها- بدرستى كه من آفريننده ام بشرى را از گل پس زمانى كه تمام نمودم خلقت او را و دميدم در او روحى را كه پسنديده من است پس بر رو در افتيد از براى إكرام او در حالتى كه سجده كنندگان باشيد، پس سجده كردند ملائكه همه ايشان بهيئت اجتماع مگر ابليس- ملعون كه عارض شد او را حميّت و عصبيّت، پس فخر كرد بر آدم بسبب خلقت خود، و متعصّب شد بر او از جهت أصل خود كه آتش بود.پس دشمن خدا امام متعصّبين است و پيشرو متكبّرين كه نهاد بنياد عصبيّت را و نزاع كرد در رداء كبرياء و عظمت، و پوشيد لباس عزّت را، و بر كند لباس ذلّت را.آيا نمى بينيد چگونه تصغير و تحقير نمود او را خداى تعالى بسبب تكبّر او، و پست كرد او را بجهت بلند پروازى او، پس گردانيد در دنيا او را رانده شده از رحمت، و مهيا فرمود از براى او در آخرت آتش بر افروخته را.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص276 از سخنان آن حضرت عليه السلام در نكوهش ابليس. برخى از مردم اين خطبه را قاصعه نام نهاده اند. اين خطبه مشتمل بر نكوهش ابليس، كه خدايش لعنت كند، مى باشد كه تكبر ورزيد و سجده بر آدم عليه السلام را انجام نداد و او نخستين كس است كه تعصب را آشكار ساخت و از لجبازى پيروى كرد، و نيز مشتمل بر تحذير مردم از پيمودن راه اوست. در اين خطبه كه با عبارت «الحمد لله الذى لبس العز و الكبرياء و اختارهما لنفسه دون خلقه» (سپاس آن خدايرا كه جامه عزت و بزرگوارى را در پوشيده و آن دو را براى خود بدون خلق خويش برگزيده است)، شروع مى شود، ابن ابى الحديد در يكصد و هفتاد صفحه مباحث مختلف لغوى و ادبى و تفسيرى و كلامى و برخى مطالب تاريخى ايراد كرده است، او براى بيان مطلب خود در شرح اين خطبه تا آنجا كه توانسته است از آيات قرآنى بهره گرفته است و براستى همه مطالب آن در حد كمال و خواندنى است، ولى چون فعلا قرار ما در ترجمه مطالب تاريخى است به همان قناعت مى شود.  
بخش ۲ : عبرت از کار شیطان [منبع]

ابتلاء اللّه لخلقه‏:
وَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ مِنْ نُورٍ يَخْطَفُ الْأَبْصَارَ ضِيَاؤُهُ وَ يَبْهَرُ الْعُقُولَ رُوَاؤُهُ وَ طِيبٍ يَأْخُذُ الْأَنْفَاسَ عَرْفُهُ، لَفَعَلَ، وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ الْأَعْنَاقُ خَاضِعَةً وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَى فِيهِ عَلَى الْمَلَائِكَةِ، وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَبْتَلِي خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا يَجْهَلُونَ أَصْلَهُ، تَمْيِيزاً بِالاخْتِبَارِ لَهُمْ وَ نَفْياً لِلِاسْتِكْبَارِ عَنْهُمْ وَ إِبْعَاداً لِلْخُيَلَاءِ مِنْهُمْ‏.
طلب العبرة:
فَاعْتَبِرُوا بِمَا كَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِيسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِيدَ -وَ كَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ لَا يُدْرَى أَ مِنْ سِنِي الدُّنْيَا أَمْ مِنْ سِنِي الْآخِرَةِ- عَنْ كِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ؛ فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِيسَ يَسْلَمُ عَلَى اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِيَتِهِ، كَلَّا مَا كَانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِيُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً بِأَمْرٍ أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَكاً، إِنَّ حُكْمَهُ فِي أَهْلِ السَّمَاءِ وَ أَهْلِ الْأَرْضِ لَوَاحِدٌ، وَ مَا بَيْنَ اللَّهِ وَ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَةٌ فِي إِبَاحَةِ حِمًى حَرَّمَهُ عَلَى الْعَالَمِينَ.

رُوَاؤُهُ : زيبايى آن. 
عَرْفُه : رائحه اش، بويش. 
احْبَطَ عَمَلَهُ : عمل خود را ضايع كرد. 
الْهَوَادَة : نرمى، رخصت.  
يَخطِف : مى ربايد 
يَبهَر : غلبه و خيره ميكند 
رُواء : خوبى قيافه، خوش منظر 
عَرف : بوى خوش 
خَفّت البَلوى : سبك مى شد امتحان و گرفتارى 
جَهدهُ الجَهيد : تلاش بسيار و سخت او 
سِنِى : سال ها، در اصل سنين بود 
هَوَادَة : نرمى و رخصت  
۳. آزمايش ها، درمان تكبّر 
خداوند اگر اراده مى كرد، آدم عليه السّلام را از نورى كه چشم ها را خيره كند، و زيباييش عقلها را مبهوت سازد، و عطر و پاكيزگى اش حس بويايى را تسخير كند مى آفريد، كه اگر چنين مى كرد، گردن ها در برابر آدم فروتنى مى كردند، و آزمايش فرشتگان براى سجده آدم عليه السّلام آسان بود، امّا خداوند مخلوقات خود را با امورى كه آگاهى ندارند آزمايش مى كند، تا بد و خوب تميز داده شود، و تكبّر و خودپسندى را از آنها بزدايد، و خود بزرگ بينى را از آنان دور كند. 
پس، از آنچه خداوند نسبت به ابليس انجام داد عبرت گيريد، زيرا اعمال فراوان و كوشش هاى مداوم او را با تكبّر از بين برد. او شش هزار سال عبادت كرد كه مشخّص مى باشد از سال هاى دنيا يا آخرت است،(۱) امّا با ساعتى تكبّر همه را نابود كرد، چگونه ممكن است پس از ابليس، فرد ديگرى همان اشتباه را تكرار كند و سالم بماند نه، هرگز خداوند هيچ گاه انسانى را براى عملى وارد بهشت نمى كند كه براى همان عمل فرشته اى را محروم سازد. فرمان خدا در آسمان و زمين يكسان است،(۲) و بين خدا و خلق، دوستى خاصّى وجود ندارد كه به خاطر آن، حرامى را كه بر جهانيان ابلاغ فرموده حلال بدارد._______________________________(۱). در نسخه‏ هاى ديگر «لا يدرى» دارد يعنى معلوم نيست (بدون استفاده از علم غيب) (در حديثى از امام رضا عليه السّلام نقل شد كه نام ابليس، حارث بود و پس از رانده شدن از رحمت الهى به ابليس يعنى «دور» ناميده شد).(۲). كه طرفداران مونيسم ‏MONISM ( فلسفه وحدت وجود) تلاش فراوان كردند تا كليّه عوارض جهان خلقت را در يك اصل وحدت وجود تبيين كنند.
و اگر خدا مى خواست آدم را بيافريند از نورى كه روشنى آن ديده ها را تيره سازد، و زيبايى آن بر خردها غالب گردد (عقلها در برابر آن حيران و سرگردان شوند) و از چيز خوشبوئى كه بوى خوش آن اشخاص را فرا گيرد، هر آينه مى آفريد، و اگر (چنين) مى آفريد گردنها در برابر آدم فروتن، و آزمايش در باره او بر فرشتگان آسان مى شد (بى درنگ شيطان به سجده او مى شتافت و او را مادون خود تصوّر نمى كرد) و ليكن خداوند سبحان آفريدگانش را مى آزمايد به بعضى از آنچه اصل و سببش را نمى دانند براى امتياز دادن و جدا ساختن آنها (از غير- شان) و براى برطرف كردن تكبّر و گردنكشى و دور نمودن خودپسندى از آنان (چنانكه بيشتر احكام شرعيّه كه عقل به حكمت آن پى نبرده از اين قبيل است.) 
پس از كار خدا در باره شيطان عبرت گيريد كه عبادت و بندگى بسيار و منتهى سعى و كوشش او را (بر اثر تكبّر و سركشيش) باطل و تباه ساخت در حاليكه خدا را شش هزار سال عبادت كرده بود كه معلوم نيست (شما نمى دانيد و فهمتان قاصر است كه) آيا از سالهاى دنيا است يا از سالهاى آخرت (كه هر روز آن معادل پنجاه هزار سال دنيا است، و اين) بجهت كبر و سركشى يك ساعت (بود كه خود را بر تر از آدم دانسته باو سجده نكرد). 
پس چه كس بعد از شيطان با بجا آوردن مانند معصيت او (كبر و سركشى) از عذاب خدا سالم ماند حاشا نخواهد شد كه خداوند سبحان انسانى را ببهشت داخل نمايد با كارى كه بسبب آن فرشته اى (شيطان) را از آن بيرون نمود (تعبير امام عليه السّلام از شيطان در اينجا به فرشته اى براى آنست كه در آسمان بوده و با فرشتگان آميزش داشته).
حكم و فرمان خدا در اهل آسمان (فرشتگان) و اهل زمين (آدميان) يكى است، و بين او و هيچيك از آفريدگانش در روا داشتن آنچه مختصّ بخود او است (عظمت و بزرگوارى) كه آنرا بر عالميان حرام كرده و ناروا دانسته رخصتى نيست (احكام خداوند نسبت بهمه يكسان است، پس نمى توان گفت كه بس شيطان بر اثر يك نافرمانى رانده درگاه شده، بلكه بايد دانست هر كه و هر جا باشد چون گردن از زير بار تكليف بيرون آرد از رحمت خدا دور گشته بعذاب گرفتار شود). 
اگر خداى تعالى مى خواست كه آدم را از نورى بيافريند كه پرتوش ديده ها را خيره سازد و زيباييش بر خردها چيره شود و بوى خوشش دماغ جانها را معطر سازد، مى توانست. 
اگر چنين كرده بود، گردن همگان در برابر او به خضوع خم مى گرديد و كار آزمايش بر ملايكه هم آسان مى شد. ولى خداى سبحان، آفريدگان خود را به بعضى چيزهايى، كه از اصل آن بى خبرند، مى آزمايد، تا فرمانبرداران از نافرمانان جدا شوند و آنان را از لوث خودكامگى و گردنكشى پاك دارد و تكبر و خودپسندى را از آنان دور گرداند. 
پس، از آن معاملت كه خداوند با ابليس كرد عبرت گيريد. آن همه اعمال نيكويش را باطل گردانيد و آن همه سعى و كوشش او را بى ثمر ساخت. ابليس شش هزار سال خدا را عبادت كرد، حال از سالهاى دنيا بود يا سالهاى آخرت كس نداند، ولى يك ساعت تكبر ورزيد. 
بعد از ابليس چه كسى ممكن است كه از اين گونه نافرمانيها در برابر ذات احديت در امان ماند. هرگز خداوند انسانى را به بهشت نمى برد كه مرتكب عملى شده باشد كه ملكى را به سبب آن از بهشت رانده است. حكم او بر اهل آسمانها و مردم روى زمين يكسان است. و ميان خدا و هيچيك از بندگانش مصالحه اى نيست كه چيزى را كه بر همه جهانيان حرام كرده بر آن بنده مباح نموده باشد. 
اگر خدا مى خواست مى توانست آدم را از نورى بيافريند که روشنايى اش ديده ها را بربايد و زيبايى و جمالش عقول را مبهوت کند و عطرش شامّه ها را مسخر سازد و اگر چنين مى کرد گردنها در برابر آدم خاضع مى شد و آزمايش براى فرشتگان بسيار آسان بود; ولى خداوند سبحان خلق خود را با امورى مى آزمايد که از فلسفه آن آگاهى ندارند تا (مطيعان از عاصيان) ممتاز گردند و تکبّر را از آنان بزدايد و آنها را از کبر و غرور دور سازد.
بنابراين، از کارى که خداوند با ابليس کرد عبرت بگيريد، زيرا اعمال طولانى و کوششهاى بسيارش را بر باد داد در حالى که خدا را شش هزار سال عبادت کرده بود، سالهايى که معلوم نيست از سالهاى دنيا بود يا آخرت (آرى) همه آنها را به سبب ساعتى تکبّر نابود ساخت. چگونه ممکن است کسى بعد از ابليس همان نافرمانى او را انجام دهد ولى در برابر (خشم) خدا سالم بماند؟ نه، هرگز چنين نخواهد بود هيچ گاه خدا انسانى را با داشتن صفتى وارد بهشت نمى کند که بر اثر همان صفت فرشته اى را از بهشت بيرون کرده است. حکم او درباره اهل آسمان و زمين يکسان است و خدا با هيچ يک از خلق خود دوستى خاصى ندارد تا به سبب آن چيزى را که بر همه جهانيان تحريم کرده است بر وى مباح سازد.
و اگر خدا مى خواست آدم را از نورى بيافريند كه فروغ آن ديده ها را بربايد، و زيبايى آن بر خردها غالب آيد، با بويى خوش چنانكه نفسها را تازه نمايد، چنين مى كرد و اگر چنين مى كرد، گردنها برابر او خم بود و كار آزمايش بر فرشتگان آسان هم، ليكن خداى سبحان آفريدگان خود را به پاره اى از آنچه اصل آن را نمى دانند، مى آزمايد تا فرمانبردار از نافرمان پديد آيد و تا بزرگ منشى را از آنان بزدايد، و تكبّر را از ايشان دور نمايد. 
پس، از آنچه خدا به شيطان كرد پند گيريد، كه كردار دراز مدّت او را باطل گرداند و كوشش فراوان او بى ثمر ماند. او شش هزار سال با پرستش خدا زيست از ساليان دنيا يا آخرت -دانسته نيست- امّا با ساعتى كه تكبّر كرد خدايش از بهشت بيرون آورد، و پس از ابليس كه ايمن بود كه خدا را چنان نافرمانى نكند هرگز خدا انسانى را به بهشت در نياورد به کارى كه بدان كار، فرشته اى را از بهشت برون برد. فرمان خدا براى مردم آسمان و زمين يكى است، و ميان خدا و هيچ يك از آفريدگانش در حلال شمردن آنچه بر جهانيان حرام دانسته، رخصتى نيست. 
فلسفه آزمايش الهى: 
اگر خداوند مى خواست آدم را از نورى كه روشنى اش ديده ها را بربايد، و زيبايى آن خردها را مات و مبهوت كند، و از مادّه خوشبويى كه بوى خوشش نفسها را بگيرد بيافريند مى آفريد، و اگر بدين صورت مى آفريد گردنها در برابرش خاضع، و آزمايش فرشتگان سهل و آسان مى شد، ولى خداوند پاك بندگانش را به برخى از امورى كه به حقيقت و ريشه آن آگاه نيستند آزمايش مى كند، تا خالص از ناخالص جدا شود، و كبر و نخوت از آنان بر طرف، و خود خواهى و خود پسندى از آنان دور گردد. 
طلب عبرت آموزى:
از برنامه حضرت حق در رابطه با شيطان عبرت بگيريد، كه اعمال طولانى، و سختكوشى او را به خاطر يك ساعت تكبر تباه كرد، در صورتى كه خداوند را شش هزار سال بندگى كرد كه معلوم نيست از سالهاى دنيايى است يا سالهاى آخرتى (كه هر روزش هزار سال دنيايى است). 
چه كسى پس از ابليس با آلوده شدن به گناهى چون گناه او از عذاب حق سالم مى ماند حاشا خداوند هرگز انسانى را به عملى وارد بهشت نمى كند كه به خاطر همان عمل فرشته اى را از آنجا بيرون كرد، امر و فرمانش در حق آسمانيان و زمينيان مساوى است، و بين خداوند و احدى از بندگانش صلح خاصى وجود ندارد تا به خاطر آن آنچه را بر جهانيان حرام كرده بر او مباح كند.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 368-362  از سرنوشت ابليس عبرت بگيريد! امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه در ادامه آزمايش ابليس که در بخش قبل گذشت به نکته مهمى اشاره مى کند و آن اينکه خداوند بندگانش را با امورى آزمايش مى کند که فلسفه آن بر آنها پوشيده است و گاه تحمل آن بر آنها سخت و سنگين است مى فرمايد: «اگر خدا مى خواست مى توانست آدم را از نورى بيافريند که روشنايى اش ديده ها را بربايد و زيبايى و جمالش عقلها را مبهوت کند و عطرش شامّه ها را مسخر سازد و اگر چنين مى کرد گردنها در برابر آدم خاضع مى شد و آزمايش براى فرشتگان بسيار آسان بود»; (وَ لَوْ أَرَادَ اللّهُ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ مِنْ نُور يَخْطَفُ(1) الاَْبْصارَ ضِيَاؤُهُ، وَ يَبْهَرُ(2) الْعُقُولَ رُوَاؤُهُ(3)، وَ طِيب يَأْخُذُ الاَْنْفَاسَ عَرْفُهُ(4) لَفَعَلَ. وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ الاَْعْنَاقُ خَاضِعَةً، وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَى فِيهِ عَلَى الْمَلاَئِکَةِ). اشاره به اينکه اگر امتحانات الهى هماهنگ با خواسته دل افراد باشد، امتحان عملا بى اثر خواهد شد، زيرا همه بر طبق آن عمل مى کنند; هم خداپرستان و هم هواپرستان و چنين امتحانى بى نتيجه خواهد بود; ولى اگر بر خلاف ميل افراد بود صفوف مؤمنان خداپرست و مخلص از خود خواهان هواپرست و غير مخلص جدا خواهد شد. امتحان مغروران و متکبّران بايد با امورى باشد که غرور و تکبّر را بشکند همان گونه که در امتحان فرشتگان و ابليس واقع شد. به همين دليل امام در ادامه اين سخن مى افزايد: «اما خداوند سبحان خلق خود را با امورى مى آزمايد که از فلسفه آن آگاهى ندارند تا (مطيعان از عاصيان) ممتاز گردند و تکبّر را از آنان بزدايد و آنها را از کبر و غرور دور سازد»; (وَ لکِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ يَبْتَلِي خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا يَجْهَلُونَ أَصْلَهُ، تَمْيِيزاً بِالاِخْتِبَارِ لَهُمْ، وَ نَفْياً لِلاِسْتِکْبارِ عَنْهُمْ، وَ إِبْعَاداً لِلْخُيَلاَءِ(5) مِنْهُمْ). از اينجا روشن مى شود چرا فلسفه همه احکام شرع، آشکار نيست. درست است که فلسفه بسيارى از آنها به حکم عقل يا به توضيح آيات و روايات بر ما آشکار شده ولى قسمت قابل ملاحظه اى از آن همچنان در پرده ابهام باقى مانده، اين براى آن است که مطيعان مخلص از متمردان و گردنکشان شناخته شوند. البتّه مخفى بودن اسرار اين احکام غير از آنچه گفته شد دلايل ديگرى نيز مى تواند داشته باشد. سپس امام(عليه السلام) عاقبت کار ابليس مستکبر و گردنکش را به منظور اين که درس عبرتى براى همگان باشد مطرح مى کند و به آنها هشدار مى دهد که راه ابليس را نپويند تا به سرنوشت او گرفتار نشوند مى فرمايد: «از کارى که خداوند با ابليس کرد عبرت بگيريد، زيرا اعمال طولانى و کوششهاى بسيارش را بر باد داد در حالى که خدا را شش هزار سال عبادت کرده بود سالهايى که معلوم نيست از سالهاى دنيا بود يا آخرت (آرى) همه آنها را به سبب ساعتى تکبّر نابود ساخت»; (فَاعْتَبِرُوا بِمَا کَانَ مِنْ فِعْلِ اللّهِ بِإِبْلِيسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ، وَ جَهْدَهُ(6) الْجَهِيدَ، وَ کَانَ قَدْ عَبَدَاللّهَ سِتَّةَ آلاَفِ سَنَة، لاَ يُدْرَى أمِنْ سِنِي(7) الدُّنْيَا أَمْ مِنْ سِنِي الاْخِرَةِ، عَنْ کِبْرِ سَاعَة وَاحِدَة). تدبير «لا يُدرى أمِنْ سِنِى الدُّنْيا أمْ مِنْ سِني الاْخِرَةِ». مفهومش اين نيست که امام از اين مسئله خبردار نبود، بلکه اشاره به اين است که توده مردم از آن آگاه نيستند و منظور از سالهاى دنيا همين سالهايى است که بر ما مى گذرد که مقدارش معلوم است و منظور از سالهاى آخرت آن است که در قرآن به طور مکرر به آن اشاره شده است: «(وَإِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَة مِّمَّا تَعُدُّونَ); و يک روز نزد پروردگار تو (در جهان آخرت) مانند هزار سال است از آنچه مى شماريد».(8) در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که چگونه ممکن است شش هزار سال عبادت با تکبّر يک ساعت از ميان برود؟ پاسخ آن روشن است، چون سازندگى کارى است پيچيده و طولانى; ولى تخريب کارى ساده و سريع است; يک خانه بزرگ را ممکن است سالها صرف ساختن آن کنند ولى در يک آتش سوزى چند ساعته نابود شود; يک سد عظيم را سالها مى سازند ولى با چند ديناميت و مواد منفجره در مدتى بسيار کوتاه متلاشى مى شود. مسئله «حبط اعمال» بر اثر پاره اى از گناهان مطلب مهمى است که در پايان همين بخش در نکته ها خواهد آمد. آن گاه امام در ادامه به اين نکته اشاره مى کند که متکبّران از انسانها نيز سرنوشتى همچون ابليس دارند، مى فرمايد: «چگونه ممکن است کسى بعد از ابليس همان نافرمانى او را انجام دهد ولى در برابر (خشم) خدا سالم بماند، نه، هرگز چنين نخواهد بود هيچ گاه خدا انسانى را با داشتن صفتى وارد بهشت نمى کند که بر اثر همان صفت فرشته اى را از بهشت بيرون کرده است»; (فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِيسَ يَسْلَمُ عَلَى اللّهِ بِمِثْلِ مَعْصِيَتِهِ؟ کَلاَّ، مَا کَانَ اللّهُ سُبْحَانَهُ لِيُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً بأَمْر أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَکاً). سپس در تأکيد بر اين معنا مى فرمايد: «حکم او درباره اهل آسمان و زمين يکسان است و خدا با هيچ يک از خلق خود دوستى خاصى ندارد تا به سبب آن چيزى را که بر همه جهانيان تحريم کرده است بر وى مباح سازد!»; (إِنَّ حُکْمَهُ فِي أَهْلِ السَّمَاءِ وَ أَهْلِ الاَْرْضِ لَوَاحِدٌ. وَ مَا بَيْنَ اللّهِ وَ بَيْنَ أَحَد مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَةٌ(9) فِي إِبَاحَةِ حِمىً(10) حَرَّمَهُ عَلَى الْعَالَمِينَ). اشاره به اينکه همه مکلفان در برابر خداوند يکسانند و هيچ کس را بر ديگرى امتياز نيست، خداوند با کسى خويشاوندى ندارد، گناه براى همه گناه و طاعت براى همه طاعت است. مبادا بعضى تصور کنند مجازات سنگين ابليس در برابر تکبرش از ويژگيهاى او بوده و دامان ديگران را نخواهد گرفت. *** نکته ها: 1ـ مسئله حبط اعمال در اين بخش از خطبه آمده بود که عبادات شش هزار ساله ابليس به سبب يک ساعت تکبر بر باد رفت. مسئله احباط و تکفير، و به تعبير ديگر بر باد رفتن اعمال نيک يا جبران اعمال سوء با توبه و اطاعت، از مسائل مهمى است که در ميان متکلمان و مفسران و ارباب حديث مورد بحث و گفتگوست. از آيات قرآن به خوبى استفاده مى شود که بعضى از اعمال سوء، آن قدر اهميّت دارد که مى تواند آثار اعمال نيک را از بين ببرد، از جمله کفر به خداوند و پيامبر و يوم المعاد است که در آيه 88 سوره انعام مى خوانيم: «(وَلَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مَّا کَانُوا يَعْمَلُونَ); هر گاه مشرک شوند اعمالى را که انجام دهند از بين مى رود و در آيه 147 سوره اعراف مى فرمايد: «(وَالَّذِينَ کَذَّبُوا بِايَاتِنَا وَ لِقَاءِ الاْخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ); کسانى که آيات ما و روز قيامت را انکار کردند اعمالشان بر باد مى رود». در مورد تکفير نيز قرآن مجيد در آيه 7 سوره عنکبوت مى فرمايد: «(وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ(11)); کسانى که ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند گناهان آنها را مى پوشانيم (و مى بخشيم)». البتّه اين به آن معنا نيست که روز قيامت مجموعه حسنات و سيئات را در برابر هم قرار دهند، اگر حسنات بيشتر بود، سيئات مورد نظر قرار نگيرد و اگر سيئات بيشتر بود، حسنات به طور کلى ناديده گرفته شود، اين نوع احباط و تکفير مورد قبول نيست و با آيات قرآن نيز نمى سازد. در آيه 7 و 8 سوره زلزال مى خوانيم: «(فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة خَيْراً يَرَه وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة شَرّاً يَرَهُ); هر کس به مقدار ذره اى کار نيک انجام دهد آن را مى بيند و هر کس به اندازه ذره اى کار بد انجام دهد آن را خواهد ديد». کوتاه سخن اينکه هر يک از کار نيک و بد اثر خاص خود را عنداللّه در قيامت خواهد داشت; ولى اين مطلب استثنائاتى دارد که بعضى از کارهاى نيک، خطاها را مى پوشانند و بعضى از کارهاى زشت، حسنات را از ميان مى برند.(12) 2ـ آيا ابليس فرشته بود؟ در اين بخش از خطبه آمده بود که ابليس فرشته اى بود که خدا او را به جهت گناه سنگينش از بهشت بيرون راند و مطرود درگاه حق شد. اين تعبير ممکن است اين تصور را ايجاد کند که ابليس واقعاً از فرشتگان بوده است، در حالى که قرآن با صراحت مى گويد: «(کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ); او از جن بود سپس از طاعت فرمان پروردگارش خارج شد».(13) از سوى ديگر قرآن به وضوح مى گويد: فرشتگان معصوم اند و هرگز گناه نمى کنند: «(بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ * لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ); آنها بندگان گرامى خدا هستند در هيچ سخنى بر او پيشى نمى گيرند و فرمان او را به گردن مى نهند».(14) چگونه ممکن است فرشته معصوم نه تنها نافرمانى کند، بلکه راه کفر و معارضه با پروردگار را بپويد؟! از اينجا روشن مى شود که ابليس به موجب داشتن عبادات فراوان در صفوف فرشتگان جاى گرفته بود; نه اينکه واقعاً جزء فرشتگان بود. اين تعبير گرچه تعبيرى مجازى است; ولى با وجود قرائن روشن نبايد جاى ترديد باشد. 3ـ تکبّر ابليس سرچشمه کفر او شد! از آيات قرآن و روايات اسلامى و خطبه بالا به خوبى استفاده مى شود که تکبّر ابليس سرانجام به کفر او انجاميد، آن هم بالاترين درجه کفر، زيرا به حکمت خدا اعتراض کرد و دستور پروردگار را درباره سجده بر آدم(عليه السلام) غير حکيمانه پنداشت و به همين دليل به شديدترين مجازاتها گرفتار شد و آن طرد ابدى از درگاه خدا و حبط عبادات شش هزار ساله بود. اين سخن پيامى به همه ما دارد که تکبّر و تعصب را کوچک نپنداريد که گاه ممکن است به کفر و حبط اعمال و طرد از درگاه خداوند بيانجامد. البتّه ابليس مى توانست باز گردد و توبه کند; ولى نخستين شرط توبه او اين بود که فرمان خدا را در مورد سجده بر آدم(عليه السلام) اطاعت کند، لذا در حديثى از امام صادق(عليه السلام) آمده است که: «وَاللهِ لَوْ أنّ إبْليسَ سَجَدَ للهِِ بَعْدَ الْمَعْصِيَةِ وَ التَّکَبُّرِ عُمْرَ الدُّنْيا، ما نَفَعَهُ ذلِکَ وَ لا قَبِلَهُ اللهُ مِنْهُ ما لَمْ يَسْجُدُ لاِدَمَ کَما أمَرَاللهُ أَنْ يَسْجُدَ لَهُ ; به خدا سوگند اگر ابليس به اندازه عمر دنيا بعد از آن معصيت، سجده براى خدا مى کرد، سودى به حال او نداشت و خدا از او نمى پذيرد جز اينکه باز گردد و بر آدم سجده کند. آن گونه که خدا به او دستور داده بود».(15) 4ـ يکسان بودن حکم خدا درباره همگان از پيام هاى مهم اين بخش از خطبه اين است که رابطه خلق با خالق رابطه اطاعت و بندگى است و همه انسانها، بلکه همه مخلوقاتى که در شرايط يکسان قرار دارند، در احکام او يکسانند و آن گونه که جمعى از يهود و نصارا خود را فرزندان خدا و خاصّان او مى پنداشتند و مجازاتى جز اندک براى خود در برابر اعمالشان قائل نبودند: (وَقَالَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصَارَى نَحْنُ أَبْنَاءُ اللهِ وَأَحِبَّاؤُهُ)(5) خيالى باطل و فکرى بى اساس است. بنابراين هرگاه تکبّر و تعصّب و نافرمانى سبب رانده شدن کسى از درگاه خدا شود و هرکس در هر جا آلوده به چنين صفتى گردد، سرنوشتى غير از آن نخواهد داشت. نژادها، اقوام، انسانها و غير انسانها همه مشمول همين قاعده اند.*** پی نوشت: 1. «يخطف» از «خطف» بر وزن «عطف» به معناى ربودن با سرعت گرفته شده است. 2. «يبهر» از ريشه «بهر» بر وزن «بحر» به معناى حيرت و مبهوت ساختن گرفته شده است. 3. «رواء» به معناى ظاهر زيباست. 4. «عرف» به معناى بوى خوش است. 5. «خُيَلاء» به معناى تکبّر است. 6. «جهد»، بر وزن «مهد» و «جُهد» بر وزن «کفر» هر دو به معناى سعى و تلاش خسته کننده است و «جهيد» فعيل از همين ريشه است که براى تأکيد ذکر مى شود، بنابراين «جهد و جهيد» به معناى آخرين مرتبه تلاش و کوشش است. 7. «سنى» دراصل سنين بوده که به هنگام اضافه نون آن حذف شده و سنين جمع سنه به معناى سال بوده است. 8. حج، آيه 47. نزديک به همين تعبير نيز در سوره سجده، آيه 5 آمده است. 9. «هواده» به معناى احترام و محبّت و نرمش آمده است.  10. «حمى» به معناى منطقه ممنوعه است از «حمى» بر وزن «نفى» به معناى منع گرفته شده است. 11. شرح بيشتر در باره اين مسئله را در تفسير نمونه ذيل، آيه 217 سوره بقره مطالعه فرماييد. 12. کهف، آيه 50. 13. انبياء، آيه 26 و27. 14. الکافى، جلد 8، صفحه 271. 15. مائده، آيه 18.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 426-411 - «و لو اراد اللَّه... على الملائكه»،  اين جمله استدلال به صورت قياس استثنايى مركب از دو شرطيه متصله مى باشد كه صغراى آن دو از و لو اراد اللَّه... لفعل، و كبراى آن از و لو فعل نا آخر مى باشد و تالى كبرى مركب از دو جمله است كه يكى بر ديگرى عطف شده است، و معناى مقدمه صغرى اين است كه اگر خداوند پيش از آفرينش آدم اراده مى كرد كه او را از نور شفاف لطيفى بيافريند كه چشمها را خيره كند و زيباييش خردها را دچار حيرت سازد و از عطرى به وجود آورد كه بوى خوشش روحها را تازه كند و از گل و خاك تيره و تاريك او را نيافريند، مى توانست، زيرا اين امر براى خداوند مقدر و ممكن است.  در عبارت امام كه تعبير به آفرينش از نور مى فرمايد احتمال ديگرى نيز داده شده است كه مراد آفرينش روحانى و مجرّد از ماده ظلمانى باشد، و اين معمول است كه گاهى از مجردات تعبير به نور مى شود مثلا مى گويند: انوار خدا و انوار جلال او، و انوار حضرته و نيز مى گويند: فلانى ما را به نور علمش روشن ساخت و همچنين از مجردات تعبير به بوييدنى هم مى شود و مى گويند فلانى رايحه علم را بو نكرده است و تعبير به طعم نيز مى شود و مى گوييد: فلان فرد شيرينى دانش را نچشيده است و در تمام اينها براى تقريب به ذهن لفظ محسوس را استعاره براى معقول آورده اند.  معناى مقدمه كبرى اين است كه اگر اين كار را مى كرد و آدم را چنان كه گفته شد مى آفريد گردنهاى فرشتگان و همچنين، ابليس در برابرش خاضع مى شد ولى در اين صورت خضوع فرشتگان به خاطر اصل خلقت و شرافت مادّى حضرت آدم بود نه براى فرمان الهى و در اين حالت ملائكه نمى توانستند بر خداوند اشكال كنند كه چرا كسى را مى آفرينى كه در زمين فساد مى كند و خونريزى راه مى اندازد، و شيطان قادر نبود به دليل اصل آفرينش خود بر او فخر فروشى كند و نيز امتحان ملائكه در مورد وى آسانتر برگزار مى شود به دو علت: الف-  طبيعى است كه اگر كسى را دستور دهند كه در برابر پايينتر از خود اظهار كوچكى كند حاضر نيست و از اين رو سجده ملائكه در برابر آدم تا حدّى ناگوار بود، ولى با اين فرض كه در شرافت اصل خلقت از آنان كاستى نداشته و شبيه آنان بود به سادگى براى خضوع در برابر وى تسليم مى شدند.  ب-  آنچه كه مانع تسليم شدن ملائكه براى خضوع در برابر آدم بود، ناآگاهى آنها از راز آفرينش وى بود چون از نظر اصل خلقت غير از آنان بود نمى دانستند كه صلاحيت براى خليفة اللهى دارد و از اين رو بر خداوند راجع به آفرينش او، اشكال گرفتند و حق تعالى در پاسخ آنان فرمود: من چيزهايى مى دانم كه شما بر آن آگاهى نداريد، ولى با فرض اين كه خداوند آدم را از ماده نورى مناسب با اصل خلقت ملائكه مى آفريد بر سرّ آفرينش وى آگاهى داشتند و بر خداوند اشكال نمى گرفتند و تسليم آنان در مقابل فرمان حق تعالى براى سجده در برابر آدم آسانتر بود. پس از بيان اين مطلب امام مى فرمايد: اما خداوند سبحان بندگان خود را به امورى مورد آزمايش قرار مى دهد كه راز آن را نمى دانند، و با اين سخن مى فهماند كه حق تعالى نخواست آدم را از نور بيافريند و اراده اش آن بود كه فرشتگان خود را به سجده بر آدم بيازمايد، با آن كه هيچ توجّه به اصل و غرض از اين تكليف نداشتند. مقصود از اين قياس استثنايى توجه به اين است كه خداوند آفرينش آدم را از نور اراده نكرده است، و اين معنا از اين نتيجه به دست مى آيد كه اگر خدا خلقت آدم را از نور اراده مى كرد، همه در مقابلش خضوع مى كردند و آزمايش بر فرشتگان آسان مى شد، امّا اين امر، تحقّق نيافت، پس اراده خدا بر آفرينش آدم از نور تعلق نگرفت.  نصب اين چند واژه: تمييزا، نفيا و ابعادا بنا بر مفعول له است يعنى خدا فرشتگان را آزمايش كرد تا مطيع را از عاصى مشخص سازد و خصيصه زشت كبر و خودخواهى را از آنان دور كند. توفيق از خداوند است.  - «فاعتبروا...»،  امام (ع) پس از شرح حال شيطان و مدت طولانى را كه در عبادت خداى تعالى به سر برده و بيان آنچه كه بر اثر تكبر و خود بزرگ بينى به سر او آمد تمام اعمالش باطل شد، و از رحمت بى پايان خدا دور و به لعنت ابدى دچار شد، در اين فصل از خطبه شريف شنوندگان خود را مامور كرده است كه از سرگذشت رقّت بار او پند و اندرز بگيرند و گرد اين خصلت ناپسند و ناروا نگردند بلكه با خود بيانديشند كه وقتى آن كه در جرگه فرشتگان بود و 6 هزار سال خداى را پرستش كرد، اما به دليل يك لحظه كبر و خود پسندى چنين وضعيتى پيدا كرد، افراد بشر كه عمر عبادتشان بسيار اندك است، اگر تكبّر ورزند به طريق اولى به اين سرنوشت گرفتار خواهند شد.  - «جهده الجهيد»، يعنى كوششى كه انجام داد و مشقت آن را تحمل كرد.  - «و كان قد عبد اللَّه... الاخره»،  سالهاى آخرت ممكن است اشاره به مدتهاى بسيار طولانى و مجاز باشد، شبيه روزهاى آخرت كه از آيات قرآن استفاده مى شود مثل: «وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَ لَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ ...» و نيز مى گويد: «تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ» زيرا روزهاى عالم آخرت را نمى شود بر معناى حقيقى آن حمل كرد به دليل اين كه يك روز عبارت از زمان طلوع خورشيد تا هنگام پنهان شدن و غروب آن مى باشد ولى پس از فناى دنيا چنان كه ظاهر شرع بر آن حكم مى كند نه خورشيد و نه طلوع و غروبى براى آن باقى مى ماند، و بنا بر عقيده كسانى كه فلك و مدار ستارگان را براى هميشه باقى مى دانند نيز رستاخيز عبارت از جدايى نفوس از بدنها و يا حالاتى كه براى آنها پس از جدايى از بدن حاصل مى شود و بديهى است كه براى مجردات و مفارقات از ماده زمان و مكانى نيست تا اين كه روز و سالى داشته باشد، با اين فرض نيز بايد روز را حمل بر معناى مجازى كنيم كه زمان فرضى است و از مقايسه احوال آخرت با دنياى مادى و روزهاى آن به دست مى آيد از باب جانشين ساختن امر بالقوه به جاى بالفعل و به همين معناست زمانهايى كه دانشمندان علم كلام به آن تعبير كرده و گفته اند: تقدم خداوند بر وجود جهان، به زمانهاى مفروضى است كه نهايتى برايش نيست، بنا بر اين روزى كه مقدارش پنجاه هزار يا هزار سال است اشاره به تفاوت حالات اشخاص است كه بر اثر سختى حساب و آسانى آن كه در نتيجه زيادى گناه يا عبادتها و اعمال خير متفاوت است يعنى براى آنان كه بار گناهشان سنگين و كارهاى نيكشان اندك و هول و هراسشان زياد است، آن روز بسيار طولانى است و از نظر آنان كه كفّه اعمال نيكشان بر گناهان مى چربد روز حساب و قيامت بسيار طولانى نيست، چنان كه ابن عباس مفسّر كبير در تفسير قول خداوند: روزى كه مقدار آن پنج هزار سال است مى گويد: مقصود روز قيامت است كه خداوند آن را براى كافران پنجاه هزار سال قرار داده است زيرا بر اثر گناه و معصيت حسابشان طولانى است و آن چنان در فشار و سختى قرار مى گيرند كه در نظر آنان اين چنين طولانى مى شود و از ابى سعيد خدرى نقل شده است كه حضور پيامبر اكرم عرض شد، چه بسيار طولانى است پنجاه هزار سال روز قيامت حضرت فرمود: سوگند به آن كه جانم در دست قدرت اوست روز قيامت براى مؤمن بسيار سهل و آسان است حتى از انجام دادن يك نماز واجب كه در دنيا بجا مى آورد آسانتر است، آرى اينها دلالت دارد بر آن كه مراد از كلمه يوم زمان فرضى و تصوّرى است و گر نه زمان حقيقى به اين اندازه تفاوت پيدا نمى كند. پس از بيان مطلب، مى گوئيم: در باره عبادت ابليس و ملائكه كه در حديث و خطبه اوّل چنين گفتيم آنها به زمين فرود آمدند، طايفه جن را به سوى درياها و سر كوهها، راندند و خود مدت زمانى خدا را در زمين عبادت كردند دو احتمال وجود دارد.  الف-  اين كه عبادت، روحانى بوده كه زمانى را اشغال نمى كند بلكه شامل حالاتى شبيه زمان مى باشد و ابليس خدا را پيش از آفرينش آدم در زمانهاى مفروضى عبادت كرده كه اندازه آن شش هزار سال مى باشد.  ب-  احتمال ديگر آن كه عبادت جسمانى باشد و در زمانهاى دنيا باشد كه مقدارش به اندازه پنجاه هزار سال از سالهاى دنيا باشد.  - «لا يُدرى ...»، در نسخه منقول از مرحوم سيد رضى بر وجه معلوم ضبط شده است ولى در نسخه هاى ديگر به طريق مجهول نقل شده، بنا بر فرض اول لازمه اش آن است كه خود شيطان نمى داند كه آن سالها از چه سنخ زمانى بوده است ولى بنا بر نسخه دوم كه مجهول باشد ممكن است خود او بداند ولى ديگران ندانند خلاصه آن كه در اين مطلب چند احتمال و ترديد وجود دارد.  1-  عبادت ابليس قبل از آدم، روحانى باشد يا جسمانى.  2-  زمان عبادت حالت فرضى بوده است يا موجودى واقعى. 3-  بر تقدير اخير، مراد از شش هزار سال، سالهاى متعارف نزد ما باشد يا سالهايى كه قبل از خلقت آدم مرسوم بوده است كه هر سالى هزار سال يا پنجاه هزار سال از سالهاى ميان ما باشد، وقتى كه اين همه احتمال در مطلبى وجود داشته باشد، يقين به هيچ كدام پيدا نمى شود، بدين علت حضرت تعبير به لا يدرى غير معلوم فرموده است اما ديگرى از شارحان نهج البلاغه مى گويد: از اين كه امام آن مدت را شش هزار سال تعيين كرده و سپس فرموده است كه معلوم نيست از چه سالهايى باشد، چنين بر مى آيد كه اين مطلب را يا بطور اجمال از پيامبر اكرم بدون شرح و تفصيل شنيده بوده است، و يا اين كه به وجه كامل آن را مى دانسته، اما آن را از مردم پنهان ساخته است، زيرا مى داند كه درك كردن سالهاى آخرت براى آنان بسيار دشوار و غير قابل هضم است زيرا در صورتى كه عبادت شيطان شش هزار سال و هر روزى از آن سالها پنجاه هزار سال به سالهاى دنيا باشد، حاصل ضرب شش هزار سال در سيصد و شصت روز كه در پنجاه هزار ضرب شده باشد، يك صد و هشت هزار ميليون سال مى شود كه عددى بسيار سنگين است و بر فرضى كه اندازه هر روز را هزار سال بدانيم از ضرب شش هزار سال در سيصد و شصت هزار، دو هزار و صد و شصت ميليون سال مى شود كه اين نيز بر ذهنها گران مى آيد، از اين رو حضرت تفصيل مطلب را براى مردم بيان نفرمود.  - «فمن ... معصيته»،  در اين جمله از راه استفهام انكارى هيچ شخصى را كه متصف به صفت ناپسند تكبر باشد از لعنت و عقوبت الهى سالم و بر كنار نمى داند، و جمله يسلم على اللَّه، يعنى اين كه به سوى خدا برگردد، در حالى كه از لعنت و عذاب او سالم باشد، چنان كه وقتى چيزى سالم به سوى تو برگشت و خراب و تلف نشده بود، مى گويى سلم علىّ هذا لشيء. حرف باء در عبارت بمثل معصيته، براى مصاحبت است يعنى چه كسى سالم از كيفر الهى به سوى او بر مى گردد با اين كه گناهى مانند گناه ابليس همراه خود داشته مثل او متكبّر باشد و امر حق تعالى را مخالفت كند.  واژه كلّا نيز براى ردّ كسى است كه ممكن است سالم ماندن از عذاب را براى چنين شخصى جايز بداند، و اين مطلب را با جمله: ما كان اللَّه... ملكا، تفسير و شرح فرموده است يعنى هرگز چنين نيست كه خداوند داخل بهشت سازد، بشرى را كه همراه با گناهى باشد كه به خاطر آن فرشته اى«» را از بهشت بيرون كرده است، و اين گناهان خصلت ناپسند تكبر است. جمله امام (ع) در اين مورد به عنوان يك قضيه سالبه عرفيه عامّه بيان شده است كه معنايش اين است: هيچ انسانى تا هنگامى كه متّصف به صفت كبر باشد داخل بهشت نمى شود بنا بر اين اگر پيوسته اين صفت همراه او باشد مثل كسى كه با كفر بميرد هرگز داخل بهشت نمى شود، ولى اگر دوام نيابد و بدون آن از دنيا برود، مى توان گفت كه داخل بهشت مى شود، و در اين هنگام قول كسانى كه اين سخن امام را دليل بر آن مى گيرند كه گناهكاران و فاسقان اهل اسلام هميشه در جهنمند ارزش و اعتبارى ندارد. امّا اين كه تمام عبادات و اعمال گذشته او باطل شد به دليل كفر او بود نه تكبرش چنان كه قرآن از آن پرده بر مى دارد «إِلَّا إِبْلِيسَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ» اكنون اگر گفته شود كه سخن امام (ع) دلالت دارد بر اين كه بطلان عبادات گذشته ابليس و بيرون راندن او از بهشت به دليل تكبرش بوده است نه كفر او، جوابش آن است كه گر چه پايه و اساس آن، تكبر بوده اما تكبر در برابر امر خدا و كوچك شمردن دستور او و اطاعت نكردن فرمان وى، مبارزه با خدا و كفر صريح مى باشد زيرا در برابر حق تعالى ايستاد و گفت: آيا براى بشرى سجده كنم كه او را از گل و لاى كهنه آفريدى بنا بر اين تكبر وى سبب كفر، و كفر هم باعث حبط عمل و لعنت شدن او و خارج شدنش از بهشت شد.  - «انّ حكمه فى اهل السماء... لواحد»،  حكم حق تعالى در افاضه خير و شر، بر آنان كه استحقاق و آمادگى در برابر اين دو امر دارند، خواه در آسمان باشد و خواه در زمين، يكى است و فرقى نمى كند. پى هر كس آماده خير يا شرّ است به آن سوى مى رود.  - «و ما بين اللَّه... العالمين»،  يعنى ميان او، و هيچ يك از آفريدگانش صلح و سازشى نيست كه او را استثنا كند و آنچه را بر ديگران حرام كرده براى او مباح سازد زيرا سازشكارى از علامتهاى ترس و نياز است كه هر دو بر خداوند محال و ناروا مى باشد.  برخى از شارحان گفته اند: آنچه از قرآن و روايات در باره احباط و بطلان اعمال آمده، حمل بر آن شده است كه فاعل به بعضى از شرايط لازم فعل اخلال رسانده و آن را چنان كه وظيفه داشته انجام نداده و يا بدون بصيرت و يقين بلكه از روى گمان و تخمين بجا آورده و خلاصه بر وجهى واقع نشده است كه استحقاق ثواب داشته باشد نه اين كه آن را بر وجه صحيح و مستحق ثواب انجام داده و سپس باطل شده باشد، زيرا اين امرى است كه طبق برهان و دليل عقلى محال و غير ممكن است.  پس از آن كه حضرت مردم را توجه داد كه از سرگذشت شيطان و بدبختيهايى كه به سبب گناه و خود خواهى و تكبر، بر سرش آمده، عبرت بگيرند، هم اكنون آنان را از اين دشمن خدا، بر حذر مى دارد كه مبادا آنان نيز به اين درد مبتلا شوند. دشمنى او با خدا، همان دورى از اطاعت دستورهاى او، و رو آوردن به مخالفت و معصيت وى مى باشد. در عبارت متن از تكبر، تعبير به بيمارى شده است، زيرا اين صفت ناپسند يك بيمارى روانى است كه از امراض جسمى بسيار دردناكتر مى باشد.   
منهاج البراعه (خوئی)و لو أراد اللّه سبحانه أن يخلق آدم من نور يخطف الأبصار ضياؤه، و يبهر العقول روائه، و طيب يأخذ الأنفاس عرفه، لفعل، و لو فعل لظلّت الأعناق خاضعة له، و لخفّت البلوى فيه على الملائكة، و لكنّ اللّه سبحانه يبتلى خلقه ببعض ما يجهلون أصله، تمييزا بالاختبار لهم، و نفيا للاستكبار عنهم، و إبعادا للخيلاء منهم، فاعتبروا بما كان من فعل اللّه بإبليس إذ أحبط عمله الطّويل، و جهده الجهيد، و كان قد عبد اللّه ستّة آلاف سنة لا يدرى أ من سنّي الدّنيا أم من سنيّ الاخرة عن كبر ساعة واحدة فمن ذا بعد إبليس يسلم على اللّه بمثل معصيته، كلّا ما كان اللّه سبحانه ليدخل الجنّة بشرا بأمر أخرج به منها ملكا، إنّ حكمه في أهل السّماء و الأرض لواحد، و ما بين اللّه و بين أحد من خلقه هوادة في إباحة حمّى حرّمه على العالمين. (43544- 43273)اللغة:و (العرف) بفتح الأوّل و سكون الثاني الريح طيّبة أو منتنة و أكثر استعماله في الطيّبة و (الخيلاء) و الخيل و الخيلة الكبر و (الهوادة) اللين و الرخصة و ما يرجى به الصّلاح.الاعراب:و تمييزا مفعول لأجله لقوله يبتلى، و قوله: عن كبر ساعة، متعلق بقوله: احبط، و عن للتعليل كما في قوله تعالى «وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ» و على فى قوله: يسلم على اللّه، بمعني من كما في قوله تعالى «الَّذِينَ إِذَا اكْتالُوا عَلَى»  أى منهم، و قوله: بأمر أخرج به، الباء الاولى للمصاحبة، و الثانية للسببيّة.المعنى:ثمّ نبّه على نكتة خلقة آدم عليه السّلام من الطين بقوله  (و لو أراد اللّه سبحانه أن يخلق آدم عليه السّلام من نور يخطف الأبصار) أى يسلبها و يأخذها (ضياؤه و يبهر العقول رواؤه) أى يغلبها حسن منظره (و طيب يأخذ الأنفاس عرفه) أى ريحه و عطره (لفعل) لأنه أمر ممكن مقدور و هو سبحانه على كلّ شيء قدير (و لو فعل) ذلك (لظلّت الأعناق خاضعة له و لخفت البلوى فيه على الملائكة) يعنى أنه سبحانه لو أراد أن يخلق آدم في بدء خلقته من نور باهر يخطف سنا برقه بالأبصار لكان مقدورا له سبحانه، و لو خلقه كذلك لصارت أعناق الملائكة و ابليس خاضعة منقادة له، و يسهل عليهم الامتحان في سجود آدم عليه السّلام و لم يشق عليهم تحمل ذلك التكليف، و لساغ لهم السجود له و طاب أنفسهم به لما رأوا من شرف جوهره و علوّ مقامه و فضل خلقته، لأنّ الشريف جليل القدر إنما يأبى و يستنكف من الخشوع و الخضوع لمن هو دونه، و لذلك قال ابليس اللعين خلقتني من نار و خلقته من طين، و أما من كان أصله مناسبا لأصله و مقارنا له في الشرف أو أعلى رتبة منه فلا، و خفّ حينئذ البلوى. (و لكن اللّه سبحانه) لم يرد ذلك و لم يتعلّق مشيّته بخلقه من نور وصفه كيت كيت، و إنما خلقه من طين و صلصال من حماء مسنون ليصعب تحمّل التكليف سجوده و يثقل حمله، فيتميّز بذلك المحسن من المسىء و المطيع من العاصى، و يستحقّ المطيع له على ثقله مزيد الزلفى و الثواب لكون اطاعته عن محض الخلوص و التعبّد و التسليم و الانقياد، و يستحقّ العاصى لأليم العقاب لأجل كشف عصيانه عن كونه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 274 في مقام التمرّد و الانية و العناد.و كذلك جرت عادة اللّه سبحانه على أن (يبتلى خلقه ببعض ما يجهلون أصله تمييزا بالاختبار لهم، و نفيا للاستكبار عنهم، و ابعادا للخيلاء منهم) يعنى أنّه سبحانه يكلّفهم بأحكام لا يعلمون دليلها و سرّها و نكتتها و الغرض منها، ليميّز المنقاد من المتمرّد و المتذلّل من المستكبر.ألا ترى أنّ أكثر الأحكام الشرعيّة الّتي في شرعنا مما لم يستقلّ العقل بحكمه من هذا القبيل.و كذلك غالب أحكام ساير الشرائع تعبّديات صرفة، مثل وجوب حمل الامم السالفة قرا بينهم على أعناقهم إلى بيت المقدّس، فمن قبل قربانه جائته نار فأكلته، فانّ علّة وجوب حملها على الأعناق و نكتة ذلك التكليف الشاقّ غير معلومة.و كذا المصلحة في إحراق القربان ذى الحياة بالنّار ممّا لا نفهمها.و مثل ما امتحن اللّه به جنود طالوت من شرب الماء حيث قال  «فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي».و مثله ما اختبر به اصحاب السّبت من نهيهم عن الصيد في يوم السّبت، فانّ العقل لا يفرق بين أيام الاسبوع و لا يدرك قبح الصّيد في ذلك اليوم وجهة النهي عنه و حسنه في ساير الأيام و جهة إباحته، فانظر الى عظم البلوى في ذلك التكليف كيف أوقعهم التعدّى عنه في الخزى العظيم. فكانوا قردة خاسئين.كما قال سبحانه  وَ سْئَلْهُمْ  أى اليهود «وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لا تَأْتِيهِمْ كَذلِكَ نَبْلُوهُمْ بِما إلى قوله  فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئِيسٍ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ ».قال في تفسير الامام قال عليّ بن الحسين عليه السّلام قال اللّه عزّ و جلّ  فَلَمَّا عَتَوْا صاروا و أعرضوا و تكبّروا عن قبول الزّجر عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ  مبعدين من الخير مبغضين، هذا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 275 و لما ذكر عليه السّلام من بدء الخطبة إلى هنا اختصاص وصف العزّ و الكبرياء بالربّ الأعلى و أنّ المنازع له فيهما ملعون مطرود من مقام الزلفي، و نبّه على أنّ إبليس اللعين استحقّ النار و سخط الجبّار للتعزّز و الترفّع و الاستكبار، تخلّص إلى غرضه الأصلي من خطابة هذه الخطبة و هو نصح المخاطبين، فأمرهم بالاعتبار بحال هذا الملعون، و أنه كيف أحبط أعماله الّتي عملها في المدّة المتطاولة، و الوف من السّنين بتكبّره و تمرّده عن أمر ربّ العالمين فقال: (فاعتبروا بما كان من فعل اللّه بابليس إذ أحبط) أى أبطل ثواب (عمله الطويل و جهده الجهيد) أى اجتهاده المستقصى و سعيه البالغ إلى النهاية (و كان قد عبد اللّه (ستة آلاف سنة) و هكذا في رواية البحار المتقدّمة في شرح الفصل الحادى عشر من المختار الأوّل عن العياشي عن ابن عطية عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ إبليس عبد اللّه في السماء في ركعتين ستة ألف سنة، لكن في رواية القمّي المتقدّمة هناك عن زرارة عنه عليه السّلام أنه ركعهما في أربعة آلاف سنة، و في رواية اخرى في ألفي سنة، و في رواية رابعة في سبعة ألف سنة.قال المحدّث العلّامة المجلسي «ره» و يمكن دفع التنافي بين أزمنة الصلاة و السجود بوقوع الجميع أو بصدور البعض موافقا لأقوال العامة تقيّة.و قوله  (لا يدرى أمن سنّي الدّنيا أم سنّي الاخرة) لا دلالة فيه على عدم علمه عليه السّلام بذلك إذ لفظ يدرى بصيغة المجهول و يكفى في صدقه جهل المخاطبين به و إنما لم يفسّره لهم لما كان يعلمه عليه السّلام في إبهامه من المصلحة كعدم تحاشي السامعين من طول المدّة.و روى الشارح البحراني من نسخة الرّضي ما لا ندرى بصيغة المتكلّم مع الغير، و هو أيضا لا يستلزم جهله عليه السّلام لأنّ غيره لا يدرونه فغلبهم على نفسه و باب التغليب باب واسع في المجاز.أمّا مدّة سنى الاخرة فقد اشير إليها في قوله سبحانه في سورة الحجّ  «وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَ لَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَ» قال ابن عباس و مجاهد و عكرمة و ابن زيد في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 276 تفسيرها: إنّ يوما من أيام الاخرة يكون كألف سنة من أيام الدّنيا.و في الصافى من إرشاد المفيد عن الباقر عليه السّلام في حديث: و أخبر أى اللّه سبحانه بطول يوم القيامة و أنّه كألف سنة مما تعدّون.و نظير هذه الاية قوله تعالى في سورة السجدة «يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ» روى في مجمع البيان عن ابن عباس في هذه الاية أنّ معناها يدبّر اللّه سبحانه أمر الدنيا فينزل القضاء و التدبير من السماء إلى الأرض مدّة أيام الدّنيا، ثمّ يعرج الأمر و يعود التدبير اليه بعد انقضاء الدّنيا و فنائها حتّى ينقطع أمر الأمراء و حكم الحكام و ينفرد اللّه بالتدبير في يوم كان مقدار ألف سنة، و هو يوم القيامة فالمدّة المذكورة هو مدّة يوم القيامة إلى أن يستقرّ الخلود في الدارين.قال الطبرسىّ: و يدلّ عليه ما روى إنّ الفقراء يدخلون الجنّة قبل الأغنياء بنصف يوم خمسمائة عام.فان قلت: فما تقول لقوله سبحانه فى سورة المعارج  «تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ» و ما وجه الجمع بينه و بين الايتين السالفتين؟قلت: ربما يجمع بينهما بأنّ المراد باية السجدة أنّ الملائكة ينزل بالتدبير و الوحى و يصعد إلى السماء في يوم واحد من أيام الدّنيا مسافة ألف سنة مما تعدّون.لأنّ ما بين السماء و الأرض مسيرة خمسمائة عام لابن آدم، فيكون نزوله خمسمائة عام و صعوده خمسمائة عام، فمسافة الصعود و النزول إلى السماء الدّنيا في يوم واحد للملك مقدار مسيرة ألف سنة لغير الملك.و المراد باية المعارج هو مسافة الصعود و النزول إلى السماء السابعة، فانها مقداره مسيرة خمسين ألف سنة.و يؤيّده ما عن الاحتجاج عن أمير المؤمنين عليه السّلام و قد ذكر النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: اسرى به من المسجد الحرام إلى المسجد الأقصى مسيرة شهر، و عرج به في ملكوت السّماوات مسيرة خمسين ألف عام أقلّ من ثلث ليلة انتهى إلى ساق العرش هذا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 277 و قد يجمع بينهما بأنّ الايتين المتقدّمتين محمولتان على مدة يوم القيامة و الاية الأخيرة اريد بها بيان مدّة الدّنيا، يعني أنّ أوّل نزول الملائكة في الدّنيا و أمره و نهيه و قضائه بين الخلايق إلى آخر عروجهم إلى السّماء و هو يوم القيامة خمسون ألف سنة، فيكون مقدار الدّنيا هذه المدّة لا يدرى كم مضى و كم بقى و إنّما يعلمها اللّه سبحانه.فان قلت: هذان الوجهان و إن كان يرفع بها التنافي بين الايات إلّا أنّه على البناء على الوجه الأول لا يبقى في الايتين دلالة على كون مقدار يوم الاخرة ألف سنة كما هو المقصود، و على الثاني فدلالتهما مسلمة لكنه ينافي ما ذكرتم فى الاية الثالثة من أنّ المراد بها بيان مدّة الدّنيا ما رواه فى الكافى عن الصّادق عليه السّلام إنّ للقيامة خمسين موقفا كلّ موقف مقام ألف سنة ثمّ تلا «تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ» فانّ هذه الرواية كما ترى تدلّ على أنّ مقدار القيامة خمسون ألفا، و أنّ الاية ناظرة إلى ذلك.قلت: يمكن الجواب عنه بما أجاب به الطبرسىّ حيث قال بعد ما روى عن ابن عباس كون مقدار يوم القيامة ألف سنة، فأمّا قوله في يوم كان مقداره خمسين ألف سنة، فانه أراد سبحانه على الكافر جعل اللّه ذلك اليوم عليه مقدار خمسين ألف سنة، فانّ المقامات في يوم القيامة مختلفة، انتهى.يريد أنّه يطول ذلك اليوم في نظر الكافر هذه المدّة لشدّة عذابه، و أمّا في حقّ المؤمن فلا.و يرشد إليه ما رواه الطبرسى عن أبى سعيد الخدري قال: قيل: يا رسول اللّه ما أطول هذا اليوم؟ فقال: و الذى نفس محمّد بيده إنه ليخفّ على المؤمن حتى يكون أخفّ عليه من صلاة مكتوبة يصلّيها في الدّنيا.و هذا كما يقال فى المثل: أيّام السرور قصار و أيّام الهموم طوال، و يقال أيضا سنة الفراق سنة و سنة الوصال سنة، قال الشاعر:يطول اليوم لا ألقاك فيه          و حول نلتقى فيه قصير    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 278 هذا ما يستنبط من الأدلّة في هذا المقام و العلم عند اللّه و عند حججه الكرام عليهم الصّلاة و السّلام، هذا.و بعد البناء على أنّ مقدار يوم من أيام الاخرة ألف سنة من أيّام الدّنيا يكون مدّة عبادة إبليس في السّماء إذا كانت ستّة آلاف سنة من سنّى الاخرة هو ألفا ألف ألف و مأئة ألف ألف و ستّون ألف ألف سنة من سنى الدّنيا، و لما رأى أمير المؤمنين عليه السّلام عدم تحمّل أذهان أكثر السّامعين لذلك أبهم القول عليهم، و قال: لا يدرى أمن سنى الدّنيا أم سنى الاخرة. (عن كبر ساعة واحدة) أى أحبط عمله الذي بلغ ما بلغ لأجل كبر ساعة واحدة استفهام إنكارىّ (فمن ذا الذي بعد ابليس يسلم على اللّه بمثل معصيته) استفهام إنكارىّ إبطالي، أى من الّذي يبقى بعد ابليس سالما من عذابه و سخطه سبحانه و قد جاء بمثل معصيته و اتّصف بصفته. (كلّا) حرف ردع أتى بها تأكيدا لما استفيد من الجملة السّالفة و تنبيها على أنّ زعم السّلامة من العذاب للمتكبر فاسد و مدّعيه كاذب إذ (ما كان اللّه سبحانه ليدخل الجنّة بشرا) مصاحبا و متلبسا (بأمر) ذي ذنب (أخرج به) أى بسبب ذلك الذنب (منها ملكا) و كيف يتوهّم ذلك و الحال أنّ البشر لو قيس عمله إلى عمله و جهده و إن استقصى إلى جهده لم يكن إلّا نسبة القطر إلى البحر.و التعبير عن ابليس بالملك لكونه في السّماء و طول مخالطته بالملائكة لما قدّمنا في شرح الفصل الحادى عشر من المختار الأوّل من الأدلّة على أنه كان من الجنّ دون الملائكة.و لما كان هنا مظنة أن يعترض معترض و يقول: إنا لا نسلم استلزام إخراج الملك لعدم إدخال البشر إذ يمكن أن يكون إخراجه مستندا إلى كمال قربه فانّ أدنى ذنب من المقرّبين يقع في موقع عظيم و أمّا البشر فلعدم قربه ذلك القرب لا يؤثر ذنبه ذلك التأثير فيجوز دخوله في الجنّة و إن أذنب مثل ذنب الملك و أيضا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 279 فمن الجايز أن يكون تحريمه للتكبّر مخصوصا بأهل السّماء فقط أجاب  «1» عليه السّلام عن ذلك الاعتراض على طريق الاستيناف البياني بقوله: (ان حكمه في أهل السّماء و الأرض لواحد و ما بين اللّه و بين أحد من خلقه هوادة في إباحة حمى حرمه على العالمين).و محصّل الجواب أنّ حكمه في أهل السّماء و الأرض واحد لا اختلاف فيه و المطلوب من الجمع أن يكونوا داخرين في رقّ العبوديّة و يعرفوا ربّهم بالعظمة و الربوبيّة، و قد جعل الكبرياء رداءه و العظمة إزاره و اختارهما لنفسه و جعلهما حمى و حرما على غيره و حرّم على جميع العالمين من أهل السّماء و الأرضين أن يحوموا حوم ذلك الحمى و ينازعوه فيهما كما عرفته في أوّل شرح هذا الفصل مفصّلا.و على ذلك فلا يبقى احتمال إباحة لأحد في دخول ذلك الحمى، و لا تجويز أن يكون بينه و بينه هوادة و محابة و رخصة في تلبّس لباس العزّ و الكبرياء، فمن انتحل شيئا منهما سواء كان من أهل الأرض أو من أهل السّماء صار محروما من الجنان و منازل الأبرار، مستحقا للنيران و مهاوى الفجار و لبئس مثوى المتكبّرين و مهوى المستكبرين______________________________ (1) جواب لما (منه).الترجمة:و اگر مى خواست خداى تعالى كه خلق نمايد جناب آدم عليه السّلام را از نورى كه بربايد ديدها را روشنى آن، و غلبه نمايد بر عقلها نضارت زيبائى آن، و از عطرى كه بگيرد نفسها را بوى خوش آن، هر آينه مى نمود.و اگر مى نمود خلقت آن را باين قرار هر آينه مى گرديد از براى آن گردنها خضوع كننده، و هر آينه سبك مى شد امتحان در خصوص آن بر ملائكه، و لكن حق سبحانه و تعالى امتحان مى فرمايد مخلوقات خود را ببعض چيزها كه جاهل باشند بأصل آن از جهت تميز دادن ايشان بسبب امتحان، و از جهت سلب نمودن گردن كشى را از ايشان، و از جهت دور گردانيدن تكبّر و تجبّر را از ايشان. پس عبرت بگيريد با آنچه كه شد از كار خدا در حق ابليس زمانى كه باطل نمود عمل دراز او را وجد و جهد بى اندازه او را و حال آنكه عبادت كرده بود خدا را در ظرف شش هزار سال معلوم نبود كه آيا آن سالها از سالهاى دنيا بود يا از سالهاى آخرت از جهت كبر يك ساعت.پس كيست بعد از ابليس كه سلامت بماند از عذاب پروردگار كه اقدام نموده باشد بمثل معصيت ابليس، همچنين نيست، نيست خدا كه داخل نمايد در بهشت آدمى را بامرى كه خارج نمود بسبب آن أمر از بهشت ملكى را، بدرستى كه حكم خداوند در حق أهل آسمان و زمين يكى است، و نيست ميان خدا و ميان هيچ أحدى از خلق أو رخصت و محبّت در مباح ساختن قوروقي را كه حرام گردانيده آن را بر جميع عالميان. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص277 ابن ابى الحديد در مورد اينكه شيطان در آغاز چگونه بوده است، اين مطلب را از تاريخ طبرى چنين نقل كرده است:ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در تاريخ خود روايات بسيارى را با سندهاى گوناگون از گروهى از صحابه نقل مى كند كه پادشاهى آسمان و زمين در اختيار ابليس بوده است. و او از قبيله يى از فرشتگان بوده است كه نامشان جن بوده و از اين روى كه گنجوران بهشت بوده اند به اين نام ناميده شده اند، و ابليس سالارشان بوده است. اصل آفرينش ايشان از آتش سوزان بوده است. طبرى مى گويد: نام ابليس حارث بوده است و روايت شده است كه جن ساكن زمين بودند و در آن تباهى بار آوردند و خداوند ابليس را همراه لشكرى از فرشتگان به سوى آنان گسيل فرمود، كه آنان را كشتند و به جزيره هاى درياها تبعد كردند. آنگاه ابليس در خود احساس تكبر كرد و چون ديد كارى بزرگ كرده كه كس ديگرى جز او چنان نكرده است بر تكبر خود افزود. گويد: ابليس در عبادت سخت كوشا بود، و گفته شده است: نام او عزازيل بوده و خداوند متعال او را پيش از آفرينش آدم قاضى و داور ساكنان زمين قرار داده است و اين كار مايه غرور او گرديد. شيفتگى به عبادت و كوشش و داورى او ميان ساكنان زمين موجب آمد كه مرتكب گناه شود و سرپيچى كند، تا آنكه از او نسبت به آدم چنان كارى سر زد. مى گويم [ابن ابى الحديد]: شايسته و سزاوار نيست كه اين اخبار و امثال آنرا مورد تصديق قرار دهيم، مگر آنچه كه در قرآن عزيزى، كه باطل را از هيچ سو در آن راه نيست آمده باشد، يا در سنت و نقل از قول كسى كه مراجعه به قول او لازم باشد. و در موارد ديگر دروغش بيشتر از راست است، اين درهم گشوده است و هر كس هر چه بخواهد در امثال اين داستانها مى گويد.  
بخش ۳ : دشمنی شیطان [منبع]

التحذير من الشيطان :
‏فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ عَدُوَّ اللَّهِ أَنْ يُعْدِيَكُمْ بِدَائِهِ وَ أَنْ يَسْتَفِزَّكُمْ بِنِدَائِهِ وَ أَنْ يُجْلِبَ عَلَيْكُمْ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ [رَجْلِهِ‏]؛ فَلَعَمْرِي لَقَدْ فَوَّقَ لَكُمْ سَهْمَ الْوَعِيدِ وَ أَغْرَقَ إِلَيْكُمْ بِالنَّزْعِ الشَّدِيدِ وَ رَمَاكُمْ مِنْ مَكَانٍ قَرِيبٍ، فَقَالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ قَذْفاً بِغَيْبٍ بَعِيدٍ وَ رَجْماً بِظَنٍّ غَيْرِ مُصِيبٍ صَدَّقَهُ بِهِ أَبْنَاءُ الْحَمِيَّةِ وَ إِخْوَانُ الْعَصَبِيَّةِ وَ فُرْسَانُ الْكِبْرِ وَ الْجَاهِلِيَّةِ، حَتَّى إِذَا انْقَادَتْ لَهُ الْجَامِحَةُ مِنْكُمْ وَ اسْتَحْكَمَتِ الطَّمَاعِيَّةُ مِنْهُ فِيكُمْ، فَنَجَمَتِ [فَنَجَمَتْ فِيهِ‏] الْحَالُ مِنَ السِّرِّ الْخَفِيِّ إِلَى الْأَمْرِ الْجَلِيِّ، اسْتَفْحَلَ سُلْطَانُهُ عَلَيْكُمْ وَ دَلَفَ بِجُنُودِهِ نَحْوَكُمْ، فَأَقْحَمُوكُمْ وَلَجَاتِ الذُّلِّ وَ أَحَلُّوكُمْ وَرَطَاتِ الْقَتْلِ وَ أَوْطَئُوكُمْ إِثْخَانَ الْجِرَاحَةِ طَعْناً فِي عُيُونِكُمْ وَ حَزّاً فِي حُلُوقِكُمْ وَ دَقّاً لِمَنَاخِرِكُمْ وَ قَصْداً لِمَقَاتِلِكُمْ وَ سَوْقاً بِخَزَائِمِ الْقَهْرِ إِلَى النَّارِ الْمُعَدَّةِ لَكُمْ، فَأَصْبَحَ أَعْظَمَ فِي دِينِكُمْ حَرْجاً وَ أَوْرَى فِي دُنْيَاكُمْ قَدْحاً مِنَ الَّذِينَ أَصْبَحْتُمْ لَهُمْ مُنَاصِبِينَ وَ عَلَيْهِمْ مُتَأَلِّبِينَ، فَاجْعَلُوا عَلَيْهِ حَدَّكُمْ وَ لَهُ جِدَّكُمْ.
فَلَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ فَخَرَ عَلَى أَصْلِكُمْ وَ وَقَعَ فِي حَسَبِكُمْ وَ دَفَعَ فِي نَسَبِكُمْ وَ أَجْلَبَ بِخَيْلِهِ عَلَيْكُمْ وَ قَصَدَ بِرَجِلِهِ سَبِيلَكُمْ يَقْتَنِصُونَكُمْ بِكُلِّ مَكَانٍ وَ يَضْرِبُونَ مِنْكُمْ كُلَّ بَنَانٍ، لَا تَمْتَنِعُونَ بِحِيلَةٍ وَ لَا تَدْفَعُونَ بِعَزِيمَةٍ فِي حَوْمَةِ ذُلٍّ وَ حَلْقَةِ ضِيقٍ وَ عَرْصَةِ مَوْتٍ وَ جَوْلَةِ بَلَاءٍ.

يُعْدِيكُمْ بِدَائِهِ : شما را به درد خود (تكبر) مبتلاء مى سازد، درد خود را بشما سرايت مى دهد. 
يَسْتَفِزُّكُمْ : شما را (به راهى كه مى خواهد) تحريك مى كند و بر مى انگيزد. 
بِخَيْلِهِ : با لشكرهاى سواره اش. 
رَجِلِهِ : پياده نظام. 
فَوَّقَ السَّهْمَ : براى تير سوفار قرار داد. يعنى تير را براى پرتاب آماده كرده است. 
اغْرَقَ إلَيْكُمْ بِالتَّرْعِ الشّدِيد : زه كمان را براى شما تا حد ممكن كشيده است، «اغرق فى القوس»، كمان را تا آخر درجه كشيد. 
الْجَامِحَة : سركش، چموش. 
الطَمَاعِيَّة : طمع. 
نَجَمَتْ : ظاهر و پيدا شد، آشكار شد. 
دَلَفَ : جلو آمد، پيش روى كرد. 
اقْحَمُوكُمْ : بطور ناگهانى بشما حمله آوردند. 
الْوَلَجَات : جمع «ولجة»، غار يا هر سرپناه ديگرى كه مردم رهگذر هنگام باران به آن پناه مى برند. 
اوْطَؤُوكُمْ : بر شما بار كردند. 
اثْخَانُ الْجِرَاحَة : جراحت بسيار، يعنى بر شما انبوهى از زخمهاى كارى و سخت را بار كردند، كنايه از ايجاد فتنه و برخوردهاى خونين است. 
الْخَزَائِم : جمع «خزامة»، حلقه مويين كه در سوراخ بينى شتر مى كنند و افسار را به آن مى بندند. 
اوْرَى : افروزنده ترين. 
مُنَاصِبِين : كسانيكه آشكار اظهار عداوت و دشمنى مى كنند. 
مُتَالِبِين : گرد آمدگان، بسيج شدگان. 
حَدَّكُمْ : خشم و غضبتان. 
الْجَدّ : قطع كردن، يعنى ارتباط خود را با او (شيطان) قطع كنيد. 
الْبَنَان : انگشتان، سر انگشتان. 
حَوْمَةُ ذُلٍّ : انبوه ذلت و خوارى، «حومة الشّىء» : قسمت معظم و عمده هر چيزى. 
يُعديَكم : بشما سرايت دهد 
يستفزّكم : شما را بحركت آورد 
فَوّق به : كمان نهاده و آماده كرده است 
أغرق : كامل و بطور تمام زه كمان را كشيده است 
قَذف : انداختن، بهتان گفتن و نسبت ناروا دادن 
رَجم : سنگ انداختن 
فُرسان : اسب سواران 
جامحة : سركشى كننده 
طماعية : طمع و آز 
نَجمت : طلوع كرد، نمايان شد 
استفحَل : قوت يافت 
دَلف : روى آورده، حمله كرده 
أقحَموكم : شما را ناگهانى وارد كرده اند 
وَلجات : پناهگاهها 
وَرطات : موجهاى هلاك كننده 
اثخان الجراحة : غليظ نمودن زخم 
حَزّ : بريدن 
حُلوق : جمع حلق : گلو 
دَقّ : كوبيدن 
مَناخر : جمع منخر : بينى 
خَزائم : جمع خزيمة : حلقه بينى لجام 
قدح : زدن چخماق بسنگ چخماق 
مُتألِب : لشكر جمع كننده، تحريك بر عليه كننده 
مُناصِب : ظاهر كننده عداوت 
حدّ : تيزى، دم شمشير 
يقتنصون : شكار ميكنند، قنص : شكار 
بَنان : انگشتان 
حومة : محل اجتماع 
۴. هشدار از دشمنى هاى شيطان 
اى بندگان خدا از دشمن خدا پرهيز كنيد، مبادا شما را به بيمارى خود مبتلا سازد، و با نداى خود شما را به حركت در آورد، و با لشكرهاى پياده و سواره خود بر شما بتازد. به جانم سوگند، شيطان تير خطرناكى براى شكار شما بر چلّه كمان گذارده، و تا حد توان كشيده، و از نزديك ترين مكان شما را هدف قرار داده است، و خطاب به خدا گفته: «پروردگارا به سبب آن كه مرا دور كردى، دنيا را در چشمهايشان جلوه مى دهم، و همه را گمراه خواهم كرد» امّا تيرى در تاريكى ها، و سنگى بدون نشانه روى رها ساخت، گرچه فرزندان خودپسندى، و برادران تعصّب و خود خواهى، و سواران مركب جهالت و خود پرستى، او را تصديق كردند. افراد سركش شما تسليم شيطان شدند، و طمع ورزى او را در شما كارگر افتاد، و اين حقيقت بر همه آشكار گرديد، و حكومت شيطان بر شما استوار شد، و با لشكر خويش به شما يورش برد، و شما را به ذلّت سقوط كشانيد، و شما را به مرز كشتار و خونريزى كشاند، و شما را با فروكردن نيزه در چشم ها، بريدن گلوها، كوبيدن مغزها پايمال كرد، تا شما را به سوى آتشى بكشاند كه از پيش مهيّا گرديد. 
پس شيطان بزرگ ترين مانع براى ديندارى، و زيانبارترين و آتش افروزترين فرد براى دنياى شماست شيطان از كسانى كه دشمن سر سخت شما هستند و براى در هم شكستنشان كمر بسته ايد خطرناك تر است. 
مردم آتش خشم خود را بر ضد شيطان به كار گيريد، و ارتباط خود را با او قطع كنيد. به خدا سوگند، شيطان بر اصل و ريشه شما فخر فروخت، و بر حسب و نسب شما طعنه زد و عيب گرفت، و با سپاهيان سواره خود به شما هجوم آورد، و با لشكر پياده راه شما را بست، كه هر كجا شما را بيابند شكار مى كنند، و دست و پاى شما را قطع مى كنند، نه مى توانيد با حيله و نقشه آنها را بپراكنيد، و نه با سوگندها قادريد از سر راهتان دور كنيد. زيرا كمين گاه شيطان ذلّت آور، تنگ و تاريك، مرگ آور، و جولانگاه بلا و سختى هاست.
پس بندگان خدا، از دشمن خدا (شيطان) بترسيد از اينكه شما را بدرد خود (كبر و سركشى) گرفتار كند (مانند خود متكبّر و گردن كش نموده از رحمت خدا دور سازد) و از اينكه به گفته خويش شما را (از راه راست) باز داشته نگران نمايد، و سواران و پيادگان لشگرش (پيروانش) را دور شما گرد آورد، پس بجان خودم سوگند كه تير شرّ (گمراه ساختن) را براى شما بزه كمان نهاده و آنرا بطرف شما سخت كشيده، و از نزديك بشما تير انداخته (تا تيرش بخطاء نرود) و (چنانكه در قرآن كريم سوره 15 آیه 39 خداوند از او حكايت مى فرمايد) گفت: «قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ» يعنى پروردگار من براى اينكه مرا گمراه كردى (بر اثر ترك سجده آدم) هر آينه گناهان را برابر بنى آدم در زمين مى آرايم (تا از اطاعت باز مانند) و همه آنان را گمراه خواهم نمود (و اين سخن را گفت) در حاليكه (ندانسته) اظهار غيب گوئى كرده از روى گمان نادرست آنرا بيان نمود. 
(ولى) فرزندان نخوت و برادران عصبيّت و سواران گردن كش و جاهليّت و نادانى دعوى او را تصديق كرده راست آوردند (چون اهل دنيا معصيت و نافرمانى نموده بدرد كبر و خود پسندى كه شيطان داشت گرفتار شدند، پس ادّعاى او را كه از روى نادانى و گمان نادرست بود درست جلوه دادند) تا اينكه سركش از شما (كه از راه راست پا بيرون نهاد) پيرو او گرديد، و (از اينرو) طمع و آز او در (گمراه كردن) شما پا بر جا شد، پس چگونگى پنهان آشكار گشت (آثار وسوسه او در دلهاى شما نمايان شد كه بى پروا بر خلاف دستور خدا رفتار مى نماييد). استيلاء او بر شما قوّت يافت، و سپاه خود را بسوى شما نزديك آورد، پس شما را در غارهاى ذلّت و خوارى افكندند، و در گودالهاى كشتن (تباه ساختن) انداختند، و شما را پايمال كردند با زخم سخت: نيزه زدن در چشمها و بريدن گلوها و كوبيدن سوراخ بينى ها و اراده انداختن در قتلگاهاتان و راندنتان با حلقه هاى مهار قهر و خشم كه در بينى مى نهند بسوى آتشى كه برايتان آماده شده (خلاصه شيطان و سپاهش خواهشهاى نفس امّاره و گناهان را در نظر شما جلوه داده به دام بد بختى در آورده بعذاب سوق مى دهند) 
پس شيطان براى زخم زدن (زيان رساندن) در دين شما بزرگتر و براى آتش افروختن (فتنه و فساد بر پا نمودن) در دنياى شما افروزنده تر گرديد از دشمنانى كه با ايشان آشكارا دشمنى كرده براى (زد و خورد با) آنها گرد مى آييد (و از يكديگر كمك مى طلبيد). 
پس زور و كوشش خود را بر دفع او بگماريد كه بخدا سوگند بر ريشه شما (پدرتان آدم) فخر و نازش كرد، و در حسب (قدرت و منزلت) شما نكوهش نمود، و نسب (قرابت و خويشى) شما را كوچك و پست دانست، و سواران خود را براى (گمراه كردن) شما گرد آورده، و با پيادگانش راه شما را اراده نمود (تا در گمراهى مانده براه هدايت و رستگارى پا نهيد) در هر جا شما را شكار كرده به دام مى آرند، و سر انگشتانتان را مى زنند، و به حيله و دسيسه نمى توانيد (از ايشان) سرباز زنيد، و بتصميم و اراده نمى توانيد (آنها را) دفع نموده از خود دور نمائيد، در حاليكه شما در انبوه ذلّت و خوارى و دائره تنگ و عرصه مرگ و جولانگاه بلاء و سختى (دنيا گرفتار) هستيد (و از شرّ شيطان نرهيد مگر با كشتن نفس امّاره و پيروى نكردن از او).
پس، اى بندگان خدا بترسيد از اين كه دشمن خدا شيطان شما را به بيمارى خود [تكبر و خودپسندى] دچار گرداند و به نداى خود شما را از جاى برانگيزد و سواران و پيادگان خود را به سر شما آورد. به جان خودم سوگند كه او تير تهديد در كمان رانده و كمانش را سخت كشيده است و از جايى نزديك بر شما تير مى بارد. و گفت: «اى پروردگار من چون مرا نوميد كردى. در روى زمين بديها را در نظرشان بيارايم و همگان را گمراه كنم.» با اين سخن تير به تاريكى مى افكند، تيرى كه هرگز به هدف نمى رسيد. 
ولى جماعتى از زادگان حميّت و قومى از متعصبان و سواركاران ميدان تكبر و جهالت سخنش را راست پنداشتند. تا آن گاه كه آن سركش و طاغى از ميان شما برپاى خاست و مطيع فرمان وى شد. شما در او طمع بستيد و در طمع خود پاى فشرديد تا آن وسوسه ها كه در دل داشتيد، آشكار گرديد و استيلاى او بر شما نيرو گرفت و لشكرهاى خود بر سر شما كشيد، و در مغاك خوارى و مذلتتان افكندند، و در ورطه هلاكتان سرنگون ساختند و با تنى مجروح پايمالتان نمودند. نيزه ها در چشمانتان، نشاندند و گلوهايتان را بريدند و بينى هايتان را خرد كردند بدين قصد كه شما را بكشند و مهار در بينى كرده به سوى آتشى كه برايتان مهيا شده است بكشند. 
پس شيطان به سبب آسيب رساندنش به دين شما و آتش افروزيش در دنياى شما بزرگتر از كسانى است كه به نبردشان برخاسته ايد و براى پيكار به آنان آرايش لشكر داده ايد. پس همه سعى خود را بر دفع او گماريد. به خدا سوگند كه او بر پدر شما فخر كرد و بر حسب و نسب شما عيب گرفت و سوارانش را بر سر شما آورد و پيادگانش را بر سر راهتان بداشت. چنانكه، در هر جا شكارتان مى كند و سر انگشتانتان را مى برد. به هيچ حيله خود را در امان نتوانيد داشت و به هيچ افسون دفع آن نتوانيد كرد. در لجّه خوارى گرفتار مانده ايد، در چنبر تنگى افتاده ايد و در عرصه مرگ و فنا و جولانگاه بلا اسير شده ايد. 
اى بندگان خدا! از اين دشمن خدا (ابليس) بر حذر باشيد. نکند شما را به بيمارى خويش (کبر و غرور و تعصّب) مبتلا سازد و با نداى خود شما را تحريک کند و لشکريان سواره و پياده اش را فرياد زند و بر ضد شما برانگيزد. به جانم سو گند! او تير خطرناک را براى شما آماده نموده، در کمان گذارده و با قدرت تا آخرين حدّ کشيده و از مکانى نزديک به سوى شما پرتاب نموده است و گفته است : پروردگارا! بدين جهت که مرا اغوا کردى (و از رحمت خود محروم ساختى) زرق و برق زندگى دنيا را در چشم آنها جلوه مى دهم و همه را اغوا مى کنم (و از رحمتت محروم مى سازم). او در اين سخن تيرى در تاريکى به سوى هدفى دور دست انداخت و گمانى نادرست داشت (زيرا خواسته اش درباره همه انسانها صورت نپذيرفت، ولى) فرزندان تکبّر و برادران تعصب و سواران بر مرکب غرور و جهل، او را عملا تصديق کردند و اين وضع همچنان ادامه يافت تا افراد سرکش و سست ايمان لذت را در برابر خود تسليم کرد و طمع خويش را بر شما مستحکم نمود و اسرار پنهانى آشکار شد. در اين هنگام سلطه اش بر شما قوت گرفت و با سپاه خويش به شما حمله ور شد. تا شما را به پناهگاه ذلت کشاندند و در مهلکه هاى قتل وارد کردند، و زخم خوردگان شما را در زير پاها له کردند، نيزه هاى خود را در چشمان شما فرو بردند، گلوى شما را بريدند، بينى شما را کوبيدند، و قصد هلاکت شما کردند و (سرانجام) شما را با قهر و غلبه به سوى آتش (غضب الهى) که برايتان آماده شده بود، کشاندند.
بنابراين ابليس بزرگترين مشکل براى دين شما و آتش افروزترين دشمن براى دنياى شماست و خطرناک تر از همه انسانهايى است که با آنها دشمنى مى ورزيد و براى در هم شکستن آنان عدّه و عُده گرد مى آوريد، از اين رو قوت و قدرت خود را در برابر او به کار گيريد و پيوند خويش را با او قطع کنيد.
به خدا سوگند، او (شيطان) بر اصل و ريشه شما (آدم) برترى جويى کرد و نسبت به حسب شما طعنه زد و بر نسب شما عيب گرفت، با سپاه سواره خود به شما حمله آورد و با پياده نظامش راه را بر شما بست. آنها هر جا شما را بيابند صيد مى کنند و انگشتانتان را قطع مى نمايند (وکارآيى را از شما مى گيرند) هرگز نمى توانيد (به آسانى) از چنگ آنها رهايى يابيد و نه با تصميم و اراده، به راحتى آنها را از خود برانيد، اين در حالى است که در جايگاه پست و دايره تنگ و صحنه مرگ و جولانگاه بلا قرار گرفته ايد. 
پس بندگان خدا بپرهيزيد اين كه -شيطان- شما را به بيمارى خود مبتلا گرداند، و با بانگ خويش بر انگيزاند و سوارگان و پيادگان خود را بر سر شما كشاند. 
به جانم سوگند كه تير تهديد را براى تان سوفار ساخته، و كمان را سخت كشيده -و تاخته- شما را نشانه كرده و از جاى نزديك تير -گمراهى- بر شما افكنده كه گفت: «پروردگار من چنانكه مرا گمراه كردى زشتيهاى زمين را براى آنان بيارايم، و همه آنان را گمراه نمايم.» از ناپيدا و از روى گمان خطا سخنى گفت، و نادانسته انديشه اى در دل نهفت و متعصّبان سخن او را شنفتند و يكه تازان ميدان خودخواهى و جهالت گفته وى را پذيرفتند تا چون سركش شما او را فرمانبردار شد و طمع وى در شما استوار و آنچه پوشيده و نهان بود 
پديدار، قدرت او بر شما فراوان گرديد و سپاهيانش آهسته آهسته به سوى تان روان. پس شما را مقهور و خوار ساختند و به ورطه هلاكت در انداختند و به آسيبهاى سختتان پى سپردند كه گويى نيزه در ديده هاتان فرو بردند و گلوهاتان را بريدند، و بينى هاتان را خرد گردانيدند، و خواستند تا شما را بكشند و مهار بر نهاده، به آتش آماده دوزخ كشند 
تا چنان شد كه آسيب او در دين سوزى و در كار دنياتان آتش افروزى، بر شما بيش از آنان گرديد كه به پيكارشان برخاسته ايد، و براى ستيزشان آراسته ايد. 
پس بدو بخروشيد و در دفع او بكوشيد. به خدا سوگند، او بر اصل شما فخر كرد، و گوهرتان را پست تر از گوهر خود شمرد، و بر تبارتان حمله آورد و سوارانش را بر سر شما تازاند و با پيادگانش راهتان را مسدود گرداند چنانكه از هر جا شكارتان مى كند و انگشتانتان را مى برد، نه با نيرنگ خود را توانيد بازداشت و نه افسونى را به دفع بلا دانيد گماشت. در دايره ذلّت خوار، و در چنبره اى تنگ گرفتار، و دستخوش مردن و از چهار سو اسير بلا بودن. 
گريز از شيطان: 
بندگان خدا، از دشمن خدا حذر كنيد، مباد آنكه شما را به درد خود مبتلا كند، و با ندايش شما را به حركت آورد، و با ارتش سواره و پياده اش بر شما بتازد. به جان خودم سوگند كه تيرى سهمناك عليه شما به كمان گذاشته و كمان را با شدت هر چه تمامتر كشيده، و از مكانى نزديك به شما تير انداخته. و گفته: «پروردگارا، براى آنكه مرا اغوا كردى، زر و زينت دنيا را در زمين در برابر ديده آنان جلوه مى دهم و همه را به ضلالت دچار مى نمايم»، به تاريكى تيرى به هدفى دور انداخت، و گمانى ناصواب و خطا بر زبان راند، 
ولى زادگان كبر و نخوت با عمل خود ادّعايش را تصديق كردند، و برادران عصبيّت، و سواران كبر و جاهليت آن گفتار كج و باطل را راست آوردند، تا چون گردنكشان شما مطيع او شدند، و طمع او در گمراهى شما پا بر جا شد، و در نتيجه صورت حال او از پرده نهان به ظهور در آمد، سلطه اش بر شما قدرت گرفت، و لشكرش را به جانب شما نزديك كرد، سپاه او شما را به بيشه خوارى انداختند، و در ورطه كشتار در آوردند، و شما را زخمى كارى زدند: با فرو بردن نيزه گناه در چشمتان، و بريدن گلويتان با كارد معصيت، و كوبيدن مغزتان با انديشه هاى باطل، و فرود آوردن ضربه بر اعضاى حساس و كشنده تان، و كشاندنتان با مهار قهر و غلبه به سوى آتشى كه از پيش براى شما مهيا شده. 
شيطان در زخم زدن به دينتان قوى تر، و براى فساد در دنيايتان آتش افروزتر است از كسانى كه آشكارا با آنان دشمنى مى ورزيد، و براى جنگ با آنها جمع مى شويد. 
پس آنچه خشم و نيرو داريد بر دفع او به كار گيريد، و در اين برنامه از كوشش همه جانبه دريغ نورزيد. 
به بقاى حق قسم كه او نسبت به ريشه وجود شما فخر و ناز كرد، و از حسب شما عيب جويى نمود، و نسب شما را پست شمرد، و با لشگر سواره اش به جانب شما تاخت، و با ارتش پياده اش راه را بر شما بست، به هر مكانى شما را به دام مى اندازند، و دستتان را از راه هدايت قطع مى كنند، با هيچ نقشه اى نمى توانيد از خواسته آنان امتناع ورزيد، و با هيچ تصميمى قدرت نداريد آنان را دفع كنيد، كه دام آنان درياى خوارى، و حلقه اى تنگ، و عرصه گاه مرگ، و جولانگاه بلاست. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 382-370   او خطرناک ترين دشمن شماست امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به نتيجه گيرى از داستان گمراهى و طرد شيطان بر اثر تکبّر و عصيان مى پردازد و به همگان هشدار مى دهد که گرفتار سرنوشت او نشوند. مى فرمايد: «اى بندگان خدا! از اين دشمن خدا (ابليس) بر حذر باشيد نکند شما را به بيمارى خويش (کبر و غرور و تعصّب) مبتلا سازد و با نداى خود شما را تحريک کند و لشکريان سواره و پياده اش را فرياد زند و بر ضد شما گردآورد»; (فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللّهِ عَدُوَّ اللّهِ أَنْ يُعْدِيَکُمْ(1) بِدَائِهِ، وَ أَنْ يَسْتَفِزَّکُمْ(2) بِنِدَائِهِ، وَ أَنْ يُجْلِبَ(3) عَلَيْکُمْ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ(4)). اين گفتار مولا برگرفته از آيه قرآن است که مى فرمايد: «(وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَأَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِکَ وَرَجِلِکَ); هر کدام از آنها را مى توانيد با صدايت تحريک کن و لشکر سواره و پياده ات بر آنها گسيل دار».(5) «خيل» هم به معناى اسبهاست و هم به معناى اسب سواران و در اينجا به معناى لشکر سواره است و «رِجِل» به معناى لشکر پياده است و اشاره به دستياران فراوانى است که شيطان از جنس خود و از جنس آدميان دارد که براى گمراه ساختن مردم به او کمک مى دهند; بعضى سريع تر (همچون لشکر سواره) و بعضى آرام تر همچون لشکر پياده. البتّه صفات رذيله و عوامل گناه و مراکز فساد و تبليغات و گمراه کننده و ابزار گناه نيز به نوعى لشکر پياده و سواره شيطانند که امام بندگان خدا را از همه اين امور بر حذر مى دارد. سپس براى تأکيد اين سخن به جان خود سوگند مى خورد و مى فرمايد: «به جانم سوگند! او تير خطرناک را براى شما آماده نموده، در کمان گذارده، و با قدرت تا آخرين حدّ کشيده و از مکانى نزديک به سوى شما پرتاب نموده است»; (فَلَعَمْرِي لَقَدْ فَوَّقَ(6) لَکُمْ سَهْمَ الْوَعِيدِ، وَ أَغْرَقَ(7) إِلَيْکُمْ بِالنَّزْعِ(8) الشَّدِيدِ، وَ رَمَاکُمْ مِنْ مَکَان قَرِيب). آن گاه شاهد اين سخن را از کلام خود ابليس (طبق آيه هاى قرآن) چنين بيان مى کند: «شيطان گفته است پروردگارا! بدين جهت که مرا اغوا کردى (و از رحمت خود محروم ساختى) زرق و برق زندگى دنيا را در چشم آنها جلوه مى دهم و همه را اغوا مى کنم (و از رحمتت محروم مى سازم)»; (فَقَالَ: (رَبِّ بِمَآ أَغْوَيْتَنِي لاَُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الاَْرْضِ وَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ)). اينکه امام به جان خود سوگند مى خورد نشان مى دهد که مطلب فوق العاده جدّى است; چه چيز شريف تر از جان امام است و اينکه مى فرمايد: «شيطان تير تهديد را در چلّه کمان گذارده و آن را تا به آخر کشيده و از مکانى نزديک شما را نشانه گرفته است» اشاره به اين است که خطر شيطان در شديدترين صورت که کمتر خطا مى کند متوجّه شماست و راه نفوذ خويش را اين بدبخت بى نوا نيز نشان داده است و آن آرايش مظاهر مادّى دنيا و زيبا سازى زرق وبرق مواهب مادّى و غرق ساختن در گرداب شهوات است. تعبير امام(عليه السلام) به اينکه شيطان تمام قوا و نيروهاى خود را براى حمله به شما آماده ساخته و از مکان نزديکى شما را نشان گرفته و از هر نظر در تير رس او قرار داريد اشاره به اين است که عوامل وسوسه هاى شيطانى در درون و برون انسان فراوان است ،هواى نفس از يک طرف و عوامل بيرونى گناه از سوى ديگر جمله (لاَُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ) که با «لام» قسم شروع شده و با «نون» تأکيد ثقيله و تصريح به واژه «اجمعين» پايان گرفته شاهد بر اين است که او در اهداف شوم خود بسيار جدّى است و به همين دليل انسانها بايد کاملا بيدار و هوشيار باشند تا در دامهاى رنگارنگ او نيفتند. لازم به ذکر است که جمله «رَبِّ بِمَآ أَغْوَيْتَنِي...; پروردگارا به سبب آنکه مرا گمراه ساختى...» از دروغها و افتراهاى شيطان به ساحت قدس پروردگار است و نشان مى دهد که او تا چه حد جسور و بى پرواست که چنين دروغ بزرگى را به خدا مى بندد، خداوندى که هدايتگر همگان است و اسباب هدايت را در اختيار آنها گذارده و چون سخن شيطان واضح البطلان بوده قرآن اشاره اى به بطلان آن نمى کند. خداوند کدام عامل گمراهى براى شيطان فراهم ساخت آيا به او و فرشتگان نفرمود: (فَاِذا نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُّوحِى فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ) شرافت آدم به جهت روح ويژه الهى اوست; ولى شيطان حسود و خودخواه آن را ناديده گرفت و به مسئله آفرينش او از طين (گل) بسنده کرد! آيا سبب گمراهى از ناحيه خود او نبود؟! سپس امام در ادامه اين سخن مى فرمايد: «او در اين سخن (همه را گمراه مى کنم) تيرى در تاريکى به سوى هدفى دور انداخت و گمانى نادرست داشت زيرا خواسته اش درباره همه انسانها صورت نپذيرفت»; (قَذْفاً بِغَيْب بَعِيد، وَ رَجْماً بِظَنٍّ غَيْرِ مُصِيب). جمله «رَجْماً بِظَنِّ غَيْرِ مُصِيب» به همين صورت در بسيارى از نسخه هاى نهج البلاغه آمده است و گاه تصور مى شود که با آيه شريفه «(وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقاً مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ); به يقين ابليس گمان خود را درباره آنها محقّق يافت، همگى از او پيروى کردند مگر گروهى از مؤمنان»(9) سازگار نيست، در حالى که اين آيه درباره قوم سبأ است نه درباره همه انسانها وگرنه مؤمنان در ميان امت پيامبران تعدادشان کم نيست. جمعى از شارحان نهج البلاغه، نسخه ديگرى را که بدون کلمه «غير» و به صورت «رَجْماً بِظَنِّ مُصِيب» است ترجيح داده اند، زيرا گمان شيطان را درباره انسانها مطابق واقع دانسته اند، چون فقط اندکى از انسانها از وساوس او برکنار مانده اند آن گونه که قرآن مجيد مى گويد: (وَقَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِىَ الشَّکُورُ)(10) و در جاى ديگر مى فرمايد: (إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَقَلِيلٌ مَّا هُمْ).(11) افزون بر اين با جمله بعد همين خطبه نيز سازگارتر است که مى فرمايد: «فرزندان تکبّر و برادران تعصب و سواران بر مرکب غرور و جهل او را عملا تصديق کردند»; (صَدَّقَهُ بِهِ أَبْنَاءُ الْحَمِيَّةِ، وَ إِخْوَانُ الْعَصَبِيَّةِ، وَ فُرْسَانُ الْکِبْرِ وَ الْجَاهِلِيَّةِ). تعبير به «أَبْنَاءُ الْحَمِيَّةِ» کنايه از اين است که آنها به قدرى آلوده به تکبر هستند که گويى فرزندان تکبرند همچنين تعبير «برادران عصبيّت» کنايه از ارتباط تنگاتنگ آنها با تعصّبات قومى و قبيلگى و مانند آن است و نيز «وَ فُرْسَانُ الْکِبْرِ وَ الْجَاهِلِيَّةِ» کنايه از آن است که آنها آن قدر گرفتار کبر و جهل و غرورند که گويى بر مرکبى از جهل و کبر سوار شده و به پيش مى تازند. سپس مى افزايد : «اين وضع همچنان ادامه يافت تا افراد سرکش و سست ايمان از شما را در برابر خدا تسليم کرد و طمع خويش را بر شما مستحکم نمود و اسرار پنهانى آشکار شد. در اين هنگام سلطه اش بر شما قوت گرفت و با سپاه خويش سوى به شما حمله ور شد»; (حَتَّى إِذَا انْقَادَتْ لَهُ الْجَامِحَةُ(12) مِنْکُمْ، وَ اسْتَحْکَمَتِ الطَّمَاعِيَّة(13) مِنْهُ فِيکُمْ، فَنَجَمَتِ(14) الْحالُ مِنَ السِّرِّ الْخَفِيِّ إِلَى الاَْمْرِ الْجَلِيِّ. اسْتَفْحَلَ(15) سُلْطَانُهُ عَلَيْکُمْ، وَ دَلَفَ(16) بِجُنُودِهِ نَحْوَکُمْ). اشاره به اينکه ابليس نخست مى کوشد افرادى را که در برابر او سرکشى مى کنند تسليم خود گرداند و پايگاه خويش را در ميان آنان محکم کند، آن گاه سلطه خود را بر آنان گسترش مى دهد و با لشکر خويش به آنان حمله ور مى شود، در حالى که قدرت دفاع از خود را ندارند و بدترين صورت گرفتار انواع مصائب مادى و معنوى مى شوند، همان گونه که در ادامه اين سخن در هشت جمله کوتاه و پر معنا آثار حمله گسترده لشکر شيطان را برشمرده مى فرمايد: «آنها شما را به پناهگاه ذلت کشانند و در مهلکه هاى قتل وارد کردند، و زخم خوردگان شما را در زير پاها له کردند، نيزه هاى خود را در چشمان شما فرو بردند، گلوى شما را بريدند، بينى شما را کوبيدند، و قصد هلاکت شما کردند و (سرانجام) شما را با قهر و غلبه به سوى آتش (غضب الهى) که برايتان آماده شده کشاندند» (فَأَقْحَمُوکُمْ(17) وَلَجَاتِ(18) الذُّلِّ، وَ أَحَلُّوکُمْ وَرَطَاتِ(19) الْقَتْلِ، وَ أَوْطَؤُوکُمْ(20) إِثْخَانَ(21) الْجِرَاحَةِ، طَعْناً فِي عُيُونِکُمْ ، وَ حَزًّا(21) فِي حُلُوقِکُمْ، وَ دَقًّا لِمَنَاخِرِکُمْ(22)، وَ قَصْداً لِمَقَاتِلِکُمْ، وَ سَوْقاً بِخَزَائِمِ(23) الْقَهْرِ إِلَى النَّارِ الْمُعَدَّةِ لَکُمْ). اين تعبيرات بسيار دقيق و حساب شده که با بلاغت فوق العاده اى همراه است، نهايت بدبختى شکست خوردگان در برابر شيطان را مجسّم مى کند: اگر از برابر لشکرش بگريزيد و به پناهگاهى پناهنده شوند جز پناهگاه ذلت نخواهد بود و اگر مقاومت کنند جز مرگ و نابودى سرنوشتى نخواهند داشت. مرگ آنها نيز ساده نخواهد بود، مرگى است آميخته با لگدمال شدن مجروحان و فرو رفتن نيزه ها در چشم ها; بريده شدن گلوها و خرد شدن بينى ها و سرانجام همچون شترى که ريسمان در سوراخ بينى او کرده باشند به سوى آتش قهر و غضب الهى کشيده مى شوند. آن گاه امام در يک نتيجه گيرى قاطع مى فرمايد: «بدين ترتيب ابليس بزرگترين مشکل براى دين شما و آتش افروزترين دشمن براى دنياى شماست خطرناک تر از همه انسانهايى است که با آنها دشمنى مى ورزيد و براى در هم شکستن آنان عده و عُدّه گردآورى مى کنيد، بنابراين قوت و قدرت خود را در برابر او به کار گيريد و پيوند خويش را با او قطع کنيد»; (فَأَصْبَحَ أَعْظَمَ فِي دِينِکُمْ حَرْجاً(24)، وَ أَوْرَى(25) فِي دُنْيَاکُمْ قَدْحاً(26) مِنَ الَّذِينَ أَصْبَحْتُمْ لَهُمْ مُنَاصِبِينَ(27)، وَ عَلَيْهِمْ مُتَأَلِّبِينَ(28) فَاجْعَلُوا عَلَيْهِ حَدَّکُمْ(29)، وَ لَهُ جِدَّکُمْ). اشاره به اينکه با توجه به آنچه در بخش هاى قبل اين خطبه گفته شد ابليس بزرگترين دشمن دين و دنياى شماست; و از هر دشمنى خطرناکتر است; بايد تمام نيروهاى خود را براى دفع او بسيج کنيد. در اين عبارت، امام(عليه السلام) از فساد و تباهى تعبير به «حرج» يعنى دشوارى، نموده (و در بعضى از نسخه ها جرح به معناى جراحت و زخم آمده که تعبير مناسب تر به نظر مى رسد) و از وسوسه هاى گمراه کننده شيطان تعبير به قدح (چيزى که با آن آتش مى افروزند) فرموده است، زيرا يک آتش زنه کوچک ممکن است خانه يا محله اى را به آتش بکشاند; وسوسه هاى شيطانى نيز گاه باعث اختلاف و از هم پاشيدگى جامعه ها مى شود مخصوصاً تعصبهاى کور و کبر و غرور که خطبه، بيشتر ناظر به آن است مى تواند آتش جنگل هاى قبيلگى را روشن سازد و زمين را از خون افراد بى گناه رنگين کند. تعبير به «جَدّ» (با فتح جيم) به معناى قطع، اشاره به قطع رابطه و عدم اطاعت از فرمان ابليس است. (در بعضى از نسخه ها «جدّ» با کسر جيم آمده که به معناى تلاش و کوشش است و با جمله قبل تناسب بيشترى دارد; بعضى در مبارزه با ابليس نهايت جد و جهد را بنماييد. *** امام(عليه السلام) سپس همگان را بسيج مى کند که در برابر شيطان و وسوسه هاى او بايستند و سابقه سوء و دشمنى او را با عبارات گويا و پر معنا بيان مى کند و مى فرمايد: «به خدا سوگند! او (شيطان) بر اصل و ريشه شما تفاخر کرد و به حسب شما طعنه زد و بر نسب شما عيب گرفت و با سپاه سواره خود به شما حمله آورد و با پياده نظامش راه را بر شما بست»; (فَلَعَمْرُ اللّهِ(30) لَقَدْ فَخَرَ عَلَى أَصْلِکُمْ، وَ وَقَعَ فِي حَسَبِکُمْ(31)، وَ دَفَعَ فِي نَسَبِکُمْ، وَ أَجْلَبَ بِخَيْلِهِ عَلَيْکُمْ، وَ قَصَدَ بِرَجِلِهِ سَبِيلَکُمْ). اين تعبيرات پرمعنا بر گرفته از آيات قرآن مجيد است; در آيه 33 سوره حجر مى خوانيم که شيطان آدم را بدين گونه تحقير کرد: «(لَمْ أَکُنْ لاَِّسْجُدَ لِبَشَر خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَال مِّنْ حَمَإ مَّسْنُون); من هرگز براى بشرى که او را از گل خشکيده اى که از گل بدبويى گرفته شده است آفريده اى، سجده نخواهم کرد». او به جهت غرور و حسادت و تکبّرش جمله (نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُّوحِى) از کلام خدا را که بزرگترين فخر آدم است به فراموشى سپرد و در آيه 12 از سوره اعراف مى خوانيم که گفت: «(أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِى مِنْ نَّار وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِين); من از او بهترم، مرا از آتش فروزان آفريده اى و او را از گِل (بى مقدار)» که با اين از نسب آدم عيبجويى مى کند، در حالى که اگر کبر و غرور اجازه مى داد مى دانست که خاک منبع انواع برکات و حيات موجودات است و بر آتش برترى دارد. در آيه 64 سوره اسراء مى خوانيم که خداوند به او مى گويد: «(وَأَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِکَ وَرَجِلِکَ); (براى آزمايش انسانها) لشکر سواره و پياده ات را بر آنها گسيل دار» و در آيه 16 سوره اعراف مى خوانيم که شيطان مى گويد: «(لاََقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِيمَ); من سر راه مستقيم تو در برابر آنها کمين مى کنم». آرى چنين دشمنى که نه شخصيّت والاى آدم را قبول دارد و نه اصل و نسب او را مى پذيرد و تمام نيروهاى خود را براى گمراه ساختن او بسيج کرده است بسيار خطرناک است و بايد از او بر حذر بود. در ادامه اين سخن مى افزايد: «آنها هر جا شما را بيابند صيد مى کنند و انگشتانتان را قطع مى نمايند; هرگز نمى توانيد (به آسانى) با حيله، آنها را منع کنيد و نه با تصميم و اراده، به راحتى آنها را از خود برانيد، اين در حالى است که در جايگاه ذلت آور و دايره تنگ و صحنه مرگ و جولانگاه بلا قرار گرفته ايد»; (يَقْتَنِصُونَکُمْ(32) بِکُلِّ مَکَان، وَ يَضْرِبُونَ مِنْکُمْ کُلَّ بَنَان(33). لاَ تَمْتَنِعُونَ بِحِيلَة، وَ لاَ تَدْفَعُونَ بِعَزِيمَة. فِي حَوْمَةِ(34) ذُلٍّ، وَ حَلْقَةِ ضِيق، وَ عَرْصَةِ مَوْت، وَ جَوْلَةِ بَلاَء). جمله «وَ يَضْرِبُونَ مِنْکُمْ کُلَّ بَنَان» شبيه چيزى است که در قرآن مجيد در مورد حمله فرشتگان در ميدان جنگ بدر به کفار آمده است که مى فرمايد: «(وَاضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنَان); و تمام انگشتانشان را قطع کنيد».(35) قطع انگشتان اگر در مورد دست ها باشد سبب مى شود که انسان از انجام غالب کارها ناتوان شود، زيرا هر کارى ابزارى لازم دارد و ابزار کار را معمولا با انگشتان مى گيرند و اگر انگشتان پا باشد تعادل انسان را به هنگام راه رفتن بر هم مى زند. در خطبه مورد بحث، اشاره به اين است که شياطين به شما حمله مى کنند و شما را از کار مى اندازند به گونه اى که قدرت بر تصميم گيرى و چاره انديشى نخواهيد داشت.*** پی نوشت: 1. «يعدى» از «عدو» بر وزن «صبر» در اصل به معناى تجاوز کردن است و «عدوان» يعنى ستم کردن و «عداوت» به معناى دشمنى و «عَدْوى» به معناى دويدن و همچنين به معناى سرايت کردن بيمارى از کسى به ديگرى به کار مى رود و منظور در خطبه بالا همين معناى اخير است; يعنى شيطان بيمارى کبر و غرور و تعصّب خويش را به شما منتقل مى کند. 2. «يستفزّ» از «استفزاز» به معناى تحريک کردن و برانگيختن است. 3. «يجلب» از «جلب» به معناى فرياد زدن بر کسى يا راندن او از محلّى به محلّ ديگر گرفته شده است. 4. «رجل» جمع راجل به معناى پياده يا لشکرى پياده است. 5. سوره اسراء، آيه 64. 6. «فوّق» از «فوق» به معناى محلّى از زه کمان که انتهاى تير را براى پرتاب به آن تکيه مى دهند گرفته شده است. اشاره به اينکه شيطان تير خود را براى پرتاب به سوى شما آماده ساخته است و واژه فوق به معناى بالا نيز از همين جا گرفته شده است. 7. سبأ، آيه 20. 8. سبأ، آيه 13. 9. ص، آيه 24. 10. «جامحه» به معناى حيوان سرکش است. از «جموح» بر وزن «فتوح» گرفته شده است. 11. «الطماعيه»، «طماعيه» و «طمع» به يک معناست. 12. «نجمت» از «نجوم» به معناى نمايان شدن گرفته شده و ستاره را نجم مى گويند چون در آسمان ظاهر مى شود. گاه به گياهان بدون ساقه نيز نجم گفته مى شود، زيرا از زمين بيرون مى آيد. 13. «استفحل» از ريشه «استفحال» و از فَحْل، بر وزن «نخل» به معناى عظيم و برجسته گرفته شده و «استفحال» به معناى سنگينى کردن و طاقت فرسا شدن است. 14. «دلف» از «دلوف» به معناى آهسته راه رفتن و گامهاى کوتاه برداشتن گرفته شده است و در   اينجا اشاره به پيشروى تدريجى لشکر شيطان به سوى انسانهاست. 15. «اقحموکم» از ريشه «قحوم» به معناى بى مطالعه در کارى وارد شدن و «اقحام» يعنى به زور و قهر و غلبه کسى را به کارى واداشتن. 16. «ولجات» به معناى غارها و پناهگاهها جمع «ولجة» بر وزن «درجه» به معناى غارى است که رهگذران در مشکلات به آن پناه مى برند. 17. «وَرَطات» به معناى مشکلات و بن بستها و مهلکه ها جمع «وَرْطه» بر وزن «غفله» است. 18. «اوطأوکم» از ريشه «وَطْئ» به معناى پايمال کردن و زير پا له کردن گرفته شده است. 19. «اثخان» از «ثخونة» در اصل به معناى ضخامت و غلظت و سنگين شدن گرفته شده و «اثخان» مبالغه و شدت در کشتار دشمن است. 20. «حزّ» به معناى قطع کردن و بريدن است. 21. «مناخر» جمع «منخر» بينى يا سوراخ بينى است. 22. «خزائم» جمع «خزامة» بر وزن «کتابة» حلقه اى است که در بينى شتر مى کنند و ريسمان در آن مى اندازند و به هنگام سرکشى آن را مى کشند. 23. «حرج»، بر وزن «خرج» و «حَرَج» بر وزن «حرم» به معناى گرفتگى و ناراحتى و محدوديت شديد است و در اصل به معناى اجتماع درختان در هم پيچيده است. 24. «اَوْرى» از ريشه «وَرْى» بر وزن «نفى» در اصل به معناى مستور ساختن است و به آتشى که در وسايل آتش افروزى نهفته شده و از طريق جرقه زدن بيرون مى آيد ورى گفته مى شود و در جمله بالا به معناى آتش افروختن آمده است. 25. «قَدْح» خارج کردن آتش از آتش زنه (چيزى مانند کبريت) است. 26. «مناصبين» جمع «مناصب» به معناى کسى است که به دشمنى برخواسته، از ريشه نصب به معناى عدوات گرفته شده است. 27. «متألبين» گروهى است که اجتماع بر انجام کارى مى کنند از ماده «ألب» بر وزن «سلب» به معناى تجمع و تحريک کردن گرفته شده است. 28. «حدّ» و «حدّت» به معناى شدّت و غضب، و در اصل به معناى تيز کردن است. 29. «جدّ» يعنى قطع. از آنجا که هر موجود با عظمتى از ديگران جدا و ممتاز مى شود پدر بزرگ «جدّ» مى گويند و در آيه شريفه (وَ أنّه تعالى جَدُّ رَبِّنا) اشاره به عظمت خداوند است و در جمله بالا منظور قطع رابطه است. 30. «لعمراللّه» «عَمْر»، به فتح «عين» به معناى عمر، به ضم «عين» است که در موارد قسم بکار مى رود، بنابراين جمله لعمرى; يعنى به جان خودم سوگند و «لعمراللّه»; يعنى به بقاى ذات پاک خدا سوگند. 31. «حسب» واژه حسب معمولا همراه نسب ذکر مى شود; ولى معناى متفاوتى دارد. حسب در اصل به معناى قدر و منزلت و شرافت چيزى است و چون اصل و نسب نيز در قدر و منزلت انسان تأثير دارد گاه اين واژه، نسب والا و ارجمند را نيز شامل مى شود. به اندازه و مقدار هر چيزى نيز حسب گفته مى شود. اين واژه در واقع از ماده حساب گرفته شده، زيرا افراد افتخارات خود و پدرانشان را به هنگام ذکر حسب خويش شمار مى کنند. 32. «يقتنصون» از «قنص» بر وزن «حبس» به معناى صيد کردن گرفته شده است. 33. «بنان» جمع «بنانة» در لغت هم به معناى انگشتان آمده هم سر انگشتان و کسى که انگشتان يا سر انگشتان او قطع شود کارآيى خود را از دست مى دهد. 34. «حومة» به معناى بخش اصلى و حساس چيزى است. به بخش اصلى جنگ يا مذلت و خوارى نيز «حومه» گفته مى شود. 35. انفال، آيه 12. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 436-426 عبارت ان يعديكم در محل نصب بدل از عدوّ است و از قطب راوندى نقل شده است كه مفعول دوم براى فعل احذروا مى باشد ولى درست نيست، زيرا اين فعل متعدى به دو مفعول نمى شود.  «بِخَيله و رجله»،  كنايه از ياران شيطان است كه گمراه و گمراه كننده اند و مردم را با وساوس خود به كوره راههاى پر پيچ و خم تاريكى و ضلالت مى كشانند.  «فلعمرى... الشديد»،  در اين عبارت واژه سهم، كه به معناى تير است استعاره از وسوسه هاى شيطانى و آرايشگريهاى اوست كه در پيشگاه حق تعالى فرزندان آدم را به آن، تهديد كرد و گفت: «قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي».  وجه استعاره آن است كه ابليس اين وسوسه ها را جلو روى انسانها جلوه مى دهد و روح آنان را تحت تأثير قرار مى دهد و باعث هلاكت و تباهى آنها در آخرت مى شود چنان كه تير به روى كسى بياندازند و او را به هلاكت برسانند. واژه هاى تفويق، اغراق، نزع ورمى را كه معانى آنها در قسمت لغات ذكر شد به عنوان ترشيح براى اين استعاره ياد فرموده است. منظور از مكان نزديكى كه شيطان از آن جا بنى آدم را هدف قرار داده همان است كه از پيامبر اكرم نقل شده است «كه شيطان مثل خون در باطن وجود انسانها در جريان است» و نيز مى فرمايد. «اگر نه اين بود كه شيطانها بر دلهاى بنى آدم احاطه كرده اند فرشتگان آسمان را با ديده هاى دل خود مى ديدند»، مكانى از اين نزديكتر نمى شود. كلمه فلعمرى كه مفيد قسم است به منظور اهميت موضوع و تاكيد آورده شده است.  «ربّ بما اغويتنى»،  در معناى حرف باء وجوهى ذكر شده است: 1-  به معناى قسم. حال اگر سؤال شود به چه دليل شيطان گمراهى را به خدا نسبت داد و چگونه مورد سوگند قرار گرفته است پاسخ آن است كه علم و قدرت و بقيه خصوصيات كه از آنها در گمراهى استفاده شده خداوند آنها را در وجود او آفريده و چون او خالق اسباب است از اين رو، اسناد گمراهى به وى صحيح مى باشد و اما اين كه اغواء مقسم به واقع شده، دو وجه ذكر شده است: الف: ما موصوله و عائد صله حذف شده و معناى جمله آن است: سوگند به آنچه كه مرا به آن سبب گمراه ساخته اى، و مراد از آن دستور سجده بر آدم مى باشد، زيرا در مقابل اين امر استكبار كرد و از معصيتكاران شد، پس در حقيقت مقسم به امر و فرمان خداوند مى باشد.  ب: كلمه ما مصدريه باشد و بطور مجاز و از راه اطلاق مسبّب بر سبب، امر حق تعالى را گمراهى نام نهاده و سپس اين امر را به اعتبار امر و تكليف نه به اعتبار گمراهى مورد سوگند قرار داده است.  2-  معناى دوم حرف باء، سببيّت است يعنى به سبب گمراهيم چنين مى كنم، چنان كه مى گويند: بطاعته ليدخل الجنه و بمعصيته ليدخل النار يعنى به سبب اطاعتش بايد داخل بهشت شود و به سبب گناهش بايد داخل دوزخ شود.  مفعول لأزنينّ، الباطل بوده و حذف شده يعنى سوگند اين است كه آن چنان باطل را براى بنى آدم آرايش مى دهم تا به انجام دادنش اقدام كنند.  3-  به معناى سببيّت اما فعل اقسم محذوف باشد و معنايش چنين است: به سبب تكليفى كه براى من معين ساختى كه باعث گمراهى من شد اكنون قسم ياد مى كنم كه باطل را براى اولاد آدم در روى زمين آرايش خواهم داد.  «قذفا بغيب بعيد»،  قذفا مصدر جانشين حال است، و فعلش محذوف است يعنى شيطان كه اين حرفها را گفت در حالى بود كه از روى تخمين از آينده دور و پنهان سخن مى گفت چنان كه خداوند مى فرمايد: «وَ يَقْذِفُونَ بِالْغَيْبِ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ» مفسران گفته اند: غيب در اين عبارت به معناى ظنّ و گمان است اما اين درست نيست به دليل اين كه اطلاق لفظ غيب بر ظنّ مجاز است و موقعى لفظ حمل بر مجاز مى شود كه حقيقت جا نداشته باشد اما در اين جا مانعى براى معناى حقيقى آن نيست زيرا معناى حقيقى غيب چيزى است كه از نظر مردم پنهان باشد و آن را ندانند پس اظهار مطلب در باره هر چه كه نمى دانند قذف به غيب شمرده مى شود، و چون ابليس امورى را ادّعا مى كرد كه نمى دانست در آينده انجام خواهد داد يا نه، از اين بابت ادعاهاى وى را انداختن شيئى نامحسوس از جاى بسيار دور خوانده اند، اما جمله بعد در نسخه سيد رضى، بظنّ مصيب، نقل شده، يعنى: از روى گمان درست، اما در بيشتر نسخه ها بظن غير مصيب، آمده كه اين وجه با عبارت قبل بغيب بعيد مناسبتر مى آيد، زيرا آنچه كه از پنهانى دور گفته مى شود گمان درستى آن كمتر است.  اكنون اگر سؤال شود كه چرا حضرت حرفهاى شيطان را گمان نابجا و غير مصيب خوانده است با آن كه وى پيوسته مقاصد شوم خود را عملى كرده و به گمراه كردن مردم اشتغال دارد چنان كه خداوند نيز مى فرمايد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ»، در پاسخ چند وجه مى توان بيان كرد.  1-  منظور از ظنّ غير مصيب، عدم علم است چون آنچه معمولا درست در مى آيد، علم و يقين است نه مظنّه و گمان پس معناى سخن حضرت آن است كه شيطان بر طبق ظن و گمان حرف مى زد نه از روى علم و يقين.  2-  به گفته يكى از شارحان غير مصيب بودن آن به اين دليل است كه گمان مى كرد گمراه كردن مردم به دست اوست و به همين سبب گفت: همه آنان را گمراه مى سازم، و حال آن كه مردم به اختيار خود راه باطل را پيش گرفتند، و او اگر چه در اين گمان، كه گمراهى انسانها به اختيار اوست، خطا كرد امّا، گمان او در باره اصل گمراه شدن گمراهان با گمراه شدنشان تحقّق يافت.  3-  چون هدف امام (ع) از بيان اين مطلب نكوهش شيطان و وادار كردن مردم به دشمنى با او است لذا در كلمه أجمعين توقّف فرموده به اين معنا كه ابليس گمان كرد همه مردم را گمراه خواهد كرد و امّا اين كه پس از تهديد براى گمراه كردن همه فرزندان آدم بندگان خالص را استثنا كرد، بر طبق ظن و گمان خودش نبود، بلكه از باب تصديق سخن پروردگار بود كه فرمود: «إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» و بديهى است كه اين گمان شيطان نيز گمان فاسدى بود زيرا او فقط توانست برخى از انسانها را گمراه كند نه همه را.  4-  برخى ديگر از شارحان گفته اند گمان نابجاى ابليس به اين دليل است كه وقتى تهديد كرد و گفت: همه را گمراه مى كنم، مقصودش شرك به خدا بود و هنگامى كه گفت: بجز بندگان با اخلاصت، منظورش معصومين از گناه بود كه دسترسى به آنان ندارد، پس در حقيقت به گمان او، مردم فقط دو گروه مى باشند مشرك و معصوم، و اين ظنّ غير مصيب و انديشه ناصوابى است زيرا گروههاى بسيارى هستند كه نه مشركند و نه معصوم.  «صدّقه به أبناء الحميّة»،  حميت به معناى عصبانيت و خشم و غضب مى باشد، متكبّر در حقيقت از اين خشمناك است كه تصور مى كند كسى بر او برترى پيدا مى كند كه خود، خويشتن را از او بالاتر مى داند و همين تصور او را مى آزارد و مايه خشم او مى شود، بنا بر اين، حميّت از لوازم تكبّر است، صاحبان اين صفت ناپسند را از باب استعاره أبناء و فرزندان خوانده است زيرا همچنان كه فرزندان پيوسته با مادرانشان مى باشند اينان نيز هميشه ملازم با اين صفت هستند چنان كه گويا در اصل و ريشه از آن به وجود آمده اند، و اين گروه با انجام دادن گناهان و داشتن صفات ناپسند و انحراف از راه حق، خيالات نادرست شيطان را بر كرسى صحت و درستى نشاندند.  «و إخوان العصبيّه»،  در معناى كلمه اخوان، دو احتمال وجود دارد: الف-  بطور استعاره براى عصبيّت برادرانى ذكر كرده است چنان كه براى حميت فرزندانى ذكر كرد و منظور، صاحبان و دارندگان اين صفت ناپسند مى باشد.  ب-  منظور از برادران كسانى باشد كه ميان خود عقد اخوت بسته و تعهد كرده اند كه زير بار حق نروند و در برابر آن كبر و گردنكشى كنند.  «فرسان الكبر و الجاهليه»،  در اين عبارت نيز دو احتمال است: 1-  اين كه فرسان يعنى اسب سواران، استعاره از كسانى باشد كه متّصف به صفت كبرند و مرتكب گناهان مى شوند.  2-  احتمال ديگر آن است كه بدون استعاره، مراد از آن، دارندگان صفت ناپسند كبر باشد.  «حتى... الجلّى»،  اين جمله، نتيجه سخن پيشين امام است كه سوگند ياد كرد و فرمود: شيطان تير گمراهى خود را به سوى شما در كمان نهاده و به جانب شما نشانه رفته و از نزديك به شما تير افكنده تا آخر.  جامحه (گردن كشان) را براى گنهكاران و كسانى كه سر از اطاعت بر مى پيچند استعاره آورده است.  «فنجمت الحال»،  سرانجام مقاصد شوم شيطان كه گمراهى و انحراف شما بود به وقوع پيوست، و رازى كه آن پليد در باطن داشت آشكار شد و به فعليت رسيد و بسيارى از شما را به راه گناهكارى و ضلالت سوق داد.  «استفحل...»،  اين فعل در مقام جزا و جواب شرطى است كه در قبل آورده شد (حتى اذا انقادت...) واژه استفحال كه استعاره از شدت سطوت شيطان، و لفظ سلطانه اشاره به كمال قدرت و توانايى او براى مطيع ساختن نفوس و چيره شدن بر آنها مى باشد. و جنود ابليس، كنايه از اهل فساد در روى زمين است چنان كه در گذشته دانستى، و معناى دلف بجنوده...، آن است كه شيطان لشكريان خود را كه همان تباهكارانند وادار مى كند تا در ميان جامعه فساد بپا كنند و براى مردم رذايل اخلاقى را بيارايند و آنان را به گمراهى بكشانند و از پى آمدهاى اين عمل آن است كه بر هم ديگر حسد مى برند و دشمن يكديگر مى شوند و با هم ديگر قطع رابطه مى كنند و در ميانشان تشتت آراء و اختلاف افكار پيش مى آيد و در نتيجه اين امور دشمن به زور و جبر آنان را به سياهچالهاى ذلت و خوارى وارد مى سازد و در پرتگاههاى قتل و كشتار قرارشان مى دهد و در حالتى كه جراحتهاى بى شمار برداشته اند ايشان را لگدمال مى كند.  احتمال ديگر اين است كه مقصود از جمله استفحل سلطانه عليكم، چيره شدن دشمنان و مخالفان از قبيل معاويه و امثال او است كه پس از متفرّق شدن ياران امام و سر پيچى از اطاعت آن حضرت، آنان قوّت گرفتند. و اين كه امام (ع) اين غلبه دشمن را به شيطان و لشكريان او نسبت داده، امرى است روشن، زيرا معمولا به جاى سلطان الحق و جنوده، گفته مى شود: سلطان اللَّه و جنوده و به جاى سلطان الباطل و جنوده، گفته مى شود: سلطان الشيطان و جنوده، يا جنود الشيطان و اعوانه و اوليائه. اثخان الجراحة منصوب و مفعول دوم براى اوطاؤكم است.  دو كلمه: ولجات، ورطات، استعاره از حالتهايى است كه موجب تحمل خوارى و قتل مى شود، مثل مكانهائى كه از ترس دشمنان با خوارى به آن پناه مى برند و در آن جا به قتل مى رسند و يا كنايه از پيروى كردن از دشمنان و تسليم بودن در مقابل آنان مى باشد، و منظور از اقحام و احلال آن است كه دشمنان حق و شياطين يا مخالفان، آنان را به اكراه و جبر به اين حالتها و جايگاهها وادار مى سازند و چون افتادن در اين چاههاى عميق گمراهى باعث رنج و آزارهاى طاقت فرساست صفت لگدكوب كردن و مجروح ساختن را براى آن استعاره آورده است يعنى آنان را در سوزش زخمها و جراحتها مى افكند و هنگامى گفته مى شود: اثخن فى الجراح كه به شخصى جراحت بسيار وارد شود، و آن چنان زياد و ظاهر شود كه گويا در آتش سوزان قرار گرفته است.  «طعنا... لمقاتلكم»،  امام (ع) چشمها را محل نيزه هاى دشمنان قرار داده و همچنين گلوها را محل قطع شدن و بينيها را جاى نرم كردن و كوبيدن و كشتارگاهها را مقصد و مقصود آنان خوانده است به اين دليل كه هر گاه كسى بخواهد ديگرى را با ذلت به هلاكت رساند اين امور را در اين موارد انجام مى دهد، زيرا اگر چه از باب مثال ضربت نيزه بر تمام بدن رنج آور است امّا وقتى كه به چشم وارد شود سخت تر است و منظره اى زشت تر ايجاد مى كند، و بقيه هم بر همين قياس مى باشد.  بعضى از شارحان گفته اند، نصب كلمات طعنا، حزّا، دقّا، قصدا و سوقا مصدرهاى منصوب به فعل مقدر مى باشند و اين بهترين وجوه است ولى بنا بر روايت لإثخان الجراحه كه لام در اوّل آن آورده شود، مى توانيم طعنا و دو كلمه بعدش را مفعول دوم براى فعل او طأوكم و لام را براى غرض بگيريم يعنى به خاطر اين كه جراحتهاى شما را افزايش دهند شما را با نيزه زدن و گلو بريدن و درهم شكستن بقيه اعضاء لگدمال مى سازند اما دو كلمه قصدا و سوقا باز هم مصدرند (فعلشان حذف شد) زيرا از مفعول به دور مى باشند.  اكنون كه شيطان و لشكريانش اين گونه كارها را در باره انسانها انجام مى دهند، اگر مراد از لشكريان شيطان كسانى باشند كه در ميان مردم به وسوسه و فساد در روى زمين مى كوشند معنايش اين خواهد بود كه آنان با وسوسه هايشان در ميان ياران امام (ع) تفرقه انداخته و آنها را وادار به مخالفت با امامشان مى كنند و اين امر سبب ضعف آنها و چيرگى دشمن شده كه آن اعمال را نسبت به اينها انجام دهند و نتيجه آن خوارى و ذلت در دنيا نصيب آنها شده و سرانجام، با مهارهاى قهر و خشم الهى كه در بينيهاى آنها نهاده شده به سوى آتشى كه بر ايشان آماده شده كشيده مى شوند.  واژه خزائم، حلقه هاى موئينى كه شتر را با آن مهار مى كنند، استعاره از گناهان و روحيات ناپسندى است كه ناگزير آنان را به سوى دوزخ مى برد همچنان كه مهار شتر باعث كشاندن آن به هر طرف كه انسان بخواهد مى باشد و لفظ سوق ترشيح اين استعاره است، امّا اگر مراد از لشكريان ابليس، مخالفان امام و آنهايى باشند كه با آن حضرت و يارانش مى جنگيدند، انجام دادن آنان اين كارها را در باره ياران وى امرى است روشن و ظاهر و در معناى اين كه آنان را به سوى آتش سوق مى دهد نيز دو احتمال وجود دارد: الف-  دشمنان امام و يارانش از قبيل معاويه و پيروانش كه با غلبه و زور مسلمانانى را كه از اطاعت امامشان سرپيچى مى كردند تحت حكومت خود و راههاى باطل و خلاف حق مى كشاندند و بديهى است كه ورود در مسيرهاى باطل ناگزير آدمى را به آتش مى برد و در اين هنگام كلمه خزائم يا استعاره از آمادگى نفوس آنان براى رفتن به راه باطل و بيهوده است و يا از دستورهاى انحرافى كه به مسلمانان مى دهند و آنان را بر انجام گناه وادار مى سازند، مى باشد. ب-  احتمال دوم آن كه آنان را به سوى آتش مى كشاند، شيطان و پيروان وسوسه گر او (از جنّ و انس) مى باشد.  «فاصبح اعظم فى دينكم... حرجا»،  امام (ع) پس از آن كه با توجه به جمله «و دلف بجنوده... لكم» اصحاب خود را از وساوس شيطان و لشكريانش بر حذر داشت. در اين جمله به موقعيت خود شيطان پرداخته و مى فرمايد: بنا بر اين شيطان براى به تباهى كشاندن دين شما از همه دشمنانتان بزرگتر است. و در اين عبارت حضرت (ع) از معناى فساد و تباهى كه امرى عقلى است تعبير به جراحت فرموده است زيرا جراحت هم خود، فسادى است كه در عضو يافت مى شود و از وسوسه هاى شيطانى تعبير به آتش زنه و ذرات آتش فرموده است، زيرا همچنان كه ذرات آتش در هر چه افتاد آن را تباه مى سازد، وساوس شيطانى هم با ايجاد كينه و دشمنى كه باعث اختلاف و از هم پاشيدگى جامعه مى شود، عظمت آن را از بين مى برد و هستى افراد را به آتش فنا و نيستى مى كشاند، حضرت در اين عبارت شيطان را در تباه كردن دين و دنياى انسانها از هر دشمنى كه در برابر آنان ايستاده است دشمن تر دانسته است، به دليل اين كه وسوسه هاى او ريشه هر فساد و اساس و پايه تمام تباهيها و زيانهايى است كه از ناحيه دشمنان براى انسان به وجود مى آيد. پس از بيان اين خصوصيات، مردم را دستور مى دهد كه خود را عليه او آماده سازند و براى دفع وى حاضر شوند و كوشش كنند تا خويشتن را از فتنه و آشوبش نجات دهند و او را از سر راه خود بردارند.  «فلعمر اللَّه... بلاء»،  در اين جا حضرت بار ديگر دشمنى ابليس را براى مردم متذكر مى شود تا بيشتر از او بر حذر باشند و يادآورى فرموده است كه يكى از نشانه هاى دشمنى وى آن است كه بر اصل طينت و خمير مايه وجودى انسان فخر و مباهات كرد و خود را از وى برتر و بالاتر دانست و گفت: «قالَ ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قالَ أَنَا خَيْرٌ» و نيز در نسبت فرزندان آدم به سرزنش پرداخت و چنين اظهار كرد: «قالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ» و با ذكر خمير مايه اصلى آنان كه گل و لاى گنديده است اشاره كرده به اين كه قدر و اعتبارى ندارد. سپس امام مى فرمايد لشكريانش را كه طرفداران باطلند به منظور جنگ با مؤمنان و يا وسوسه و گمراه كردن آنان بسيج كرده است و بر سر راه آنان راه حقى كه در مسير آن روانند قرار مى گيرد و آنان را از رفتن باز مى دارد، چنان كه قرآن نقل كرده است-  كه گفت «لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ» و اين مطلب اشاره به آن است كه هر گاه انسانها به سوى حق و راه ديانت توجه كنند او بر اثر وساوس خود ايشان را منحرف و به طرف باطل مى كشاند و به اين منظور از هر جانب آدمى را در احاطه خود قرار مى دهد چنان كه در آيه بعد مى گويد: «ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ» و به كمك لشكريان خود دشمنان خدا و دين را وادار مى كند، كه آنان را به هلاكت برسانند، و اگر لشكريان شيطان را مخالفان آن حضرت و گمراهان از آدميان بدانيم، معناى بستن راه و دنباله عبارات اين خواهد بود كه اين گروه مردم را از اقامه حدود الهى و ثابت ماندن در راه خدا باز مى دارند، و به دام هلاكت مى اندازند و قتل و كشتار و آزار و اذيت آنان را به نهايت مى رسانند و بديهى است موقعى كه شيطان و همدستانش بر مردم چيره شدند هر كار بخواهند انجام مى دهند و كسى را ياراى مخالفت و مقاومت جدى نمى باشد. واژه هاى حومه، حلقه، عرصه و جوله، كنايه از دنياست، زيرا دنيا محل خوارى و سخت گذشتن بر آنها و ميدان گرفتارى و جايگاه مرگ آنان مى باشد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 282 الفصل الثاني:فاحذروا عباد اللّه عدوّ اللّه أن يعديكم بدائه، و أن يستفزّكم بخيله و رجله، فلعمري لقد فوّق لكم سهم الوعيد، و أغرق لكم بالنّزع الشّديد، و رماكم من مكان قريب- و قال ربّ بما أغويتني لازيّننّ لهم في الأرض و لاغوينّهم أجمعين- قذفا بغيب بعيد، و رجما بظنّ مصيب، صدّقه به أبناء الحميّة، و إخوان العصبيّة، و فرسان الكبر و الجاهليّة، حتّى إذا انقادت له الجامحة منكم، و استحكمت الطّماعية منه فيكم، فنجمت الحال من السّرّ الخفيّ إلى الأمر الجليّ، استفحل- سلطانه عليكم، و دلف بجنوده نحوكم، فأقحموكم ولجات الذّلّ، و أحلّوكم ورطات القتل، و أوطاوكم أثخان الجراحة، طعنا في عيونكم و حزّا في حلوقكم، و دقّا لمناخركم، و قصدا لمقاتلكم، و سوقا بخزائم القهر إلى النّار المعدّة لكم، فأصبح أعظم في دينكم جرحا، و أورى في دنياكم قدحا، من الّذين أصبحتم لهم مناصبين، و عليهم متألّبين. فاجعلوا عليه حدّكم، و له جدّكم، فلعمر اللّه لقد فخر على أصلكم، و وقع في حسبكم، و دفع في نسبكم، و أجلب بخيله عليكم و قصد برجله سبيلكم، يقتنصونكم بكلّ مكان، و يضربون منكم كلّ بنان، لا تمتنعون بحيلة، و لا تدفعون بعزيمة، في حومة ذلّ، و حلقة ضيق، و عرصة موت، و جولة بلاء.اللغة:(أعداه) الداء أصابه مثل ما بصاحب الداء و في كلام العرب إنّ الجرب ليعدي أى يجاوز من صاحبه إلى من قاربه، و العدوى و زان جدوى ما يعدى من جرب و غيره و (الرجل) بفتح الراء و سكون الجيم اسم جمع لراجل مثل ركب راكب و (فوق) السهم و زان قفل موضع الوتر و الجمع أفواق و فوّقت السّهم تفويقا جعلت له فوقا و إذا وضعت السّهم في الوتر لترمى به قلت أفقته إفاقة و رجمته رجما من باب نصر ضربته بالرجم و هو الحجارة و (جمح) الفرس اعتزّ راكبه و غلبه و (طمع) فيه طمعا و طماعا و طماعيّة حرص عليه و (نجم) الشيء نجوما طلع و ظهر و (دلف) دلفا و دلفانا مشى مشى المقيّد و فوق الدّبيب، و دلفت الناقة بحملها نهضت به.و (الولجة) محرّكة كهف يستتر فيه المارّة من مطر و غيره و (أوطأه) فرسه إذا حمله عليه فوطئه و أوطأوهم جعلوهم يوطئون قهرا و (أثخن) في القتل اثخانا أى أكثر منه و بالغ و أثخنته أوهنته بالجراحة و أضعفته قال سبحانه  حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ» أى غلبتموهم و كثر فيهم الجراح و (الخزائم) جمع خزامة و هى حلقة من شعر تجعل في وترة أنف البعير فيشدّ فيها الزّمام و (ورى) الزند يرى و ريا من باب وعد خرجت ناره، و في لغة ورى يرى بالكسر فيهما، و أورى بالألف أخرج ناره و (القدح) بالفتح إخراج النار من الزّند يقال قدح بالزند رام الايراد به و قدح فيه طعن و (الحومة) معظم الماء و الحرب و غيرهما.الاعراب:قوله: أن يعديكم في محلّ النصب بدل من عدوّ اللّه، و الباء في قوله: بدائة للتعدية و في قوله: بما أغويتنى، للقسم، و ما مصدريّة، و جوابه لازيننّ، و قيل:إنها سببيّة و على التقديرين فمفعول ازيننّ محذوف أى ازيننّ لهم المعاصى، و قذفا و رجما منتصبان على الحال، و هما مصدران بمعنى الفاعل، و الباء في قوله: صدقه به، بمعنى في، و جملة صدقه في محلّ الجرّ صفة ظنّ، و روى صدقه أبناء الحميّة بدون لفظ به، و استفحل جواب حتّى إذا.و اثخان الجراحة بالنصب مفعول أوّل لأوطئوكم كما في قولك: أعطيت درهما زيدا، أى جعلوا اثخان الجراحة واطئا لهم، لا أنه جعلهم واطئين له على أنّه مفعول ثان كما توهّمه الشارح المعتزلي، أو أنه منصوب بنزع الخافض أى جعلوهم موطوئين باثخان  «1» الجراحة قهرا و غلبة، و على التقديرين فقوله: طعنا و حزا و دقا كلّها منصوب على الابدال من اثخان، و قصدا و سوقا منصوبان على المصدر، و العامل محذوف، و يجوز انتصاب المنصوبات الخمسة جميعا على المصدر.و في بعض النسخ أوطأوكم لاثخان الجراحة، باللّام على المفعول له، و على هذا فالمنصوبات الثلاثة الاول يحتمل كونها مفاعيل أوطأوا، أى أوطأوكم الطعن أى جعلوا الطعن واطئا لكم لأجل اثخان جراحتكم، و يحتمل انتصابها على المصدر كما مرّ، و الباء في قوله: بخزائم، للالة و الاستعانة لا للمصاحبة كما توهّم، و أورى بصيغة التفضيل عطف على أعظم، و جرحا و قدحا منتصبان على التميز، و جملة يقتنصون حال من رجله أو خيله______________________________ (1) و الباء للصلة متعلّق بموطوئين لا بجعلوا فافهم (منه) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 285 و قوله: فى حومة بلاء، قال الشارح المعتزلي: حال من مفعول يقتنصون.أقول: و يجوز كونه ظرف لغو متعلّق بيضربون أو بيقتنصون بدلا من قوله: بكلّ مكان، و أن يكون حالا من فاعل تمتنعون، و هو أنسب و أولى.المعنى:اعلم أنّه عليه السّلام لما أمر فى الفصل السابق بالاعتبار بحال إبليس و بما فعل اللّه به من الطرد و الابعاد و الاحباط لعمله، اتبعه بهذا الفصل و أمر فيه بالتحذّر عن متابعته، و بيّن فيه شدّة عداوته و حثّ على ملازمة التواضع و التذلّل فقال (فاحذروا عباد اللّه) من (عدوّ اللّه) إبليس (أن يعديكم بدائه) أى أن يجعل داءه مسريا إليكم فتكونوا متكبّرين مثله (و أن يستفزّكم) أى يستخفّكم (بخيله و رجله) قال تعالى  «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ».قال الطبرسي: الاستفزاز الازعاج و الاستنهاض على خفّة و اسراع، و أصله القطع فمعنى استفزّه استزلّه بقطعه عن الصّواب أى استزلّ من استطعت منهم و أضلّهم بدعائك و وسوستك، من قولهم صوت فلان إذا دعاه، و هذا تهديد في صورة الأمر و قيل: بصوتك، أى بالغنا و المزامير و الملاهي، و قيل كلّ صوت يدعى به إلى الفساد فهو من صوت الشيطان.و أجلب عليهم بخيلك  «1» و رجلك الاجلاب السوق بجلبة و هى شدّة الصوت أى أجمع عليهم ما قدرت عليه من مكايدك و أتباعك و ذرّيتك و أعوانك، فالباء مزيدة و كلّ راكب أو ماش في معصية اللّه من الانس و الجنّ فهو من خيل إبليس و رجله و قيل: هو من أجلب القوم و جلبوا، أى صاحوا أى صح بخيلك و رجلك فاحشرهم عليهم بالاغواء، انتهى.______________________________ (1) أى صح عليهم بفرسانك و راجليك فانّ الخيل قد يطلق على الفرسان، و منه قوله: يا خيل اللّه اركبى (منه) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 286 كنايه (فلعمري لقد فوق لكم سهم الوعيد) قال المحدّث العلّامة المجلسي «ره» أى وضع فوق سهمه على الوتر، و الظاهر أنّه جعل فوق بمعنى أفوق، و إلّا فقد عرفت في بيان اللّغة أنّ معنى فوقت السّهم جعلت له فوقا، و على إبقاء التفويق على معناه الأصلي يكون كناية عن التهيّؤ و الاستعداد. (و أغرق إليكم بالنزع الشديد) أى استوفي مدّ القوس و بالغ في نزعها ليكون مرماه أبعد و وقع سهامه أشدّ. (و رماكم من مكان قريب) لأنّه يجرى من ابن آدم مجرى الدّم في العروق كما ورد في الحديث النبويّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كنّى عليه السّلام به عن أنّ سهامه لا تخطى (و قال) ما حكاه عنه عزّ و جلّ في سورة الحجر (ربّ بما اغويتني لازيّننّ لهم في الأرض و لاغوينّهم أجمعين) إلّا عبادك منهم المخلصين، أى أقسم باغوائك إيّاى لازيّننّ لهم المعاصي في الدّنيا التي هي دار الغرور، فالمراد بالأرض هي الدّنيا كما في قوله تعالى  «وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ» و على كون الباء للسببيّة فالمعنى بسبب إغوائك إيّاى أفعل بهم ذلك.فان قلت: ظاهر الاغواء هو الاضلال فكيف جاز نسبته إلى اللّه؟قلت: على إبقائه على ظاهره فلا بدّ من حمله على أنّ ابليس كان جبرىّ المذهب.و أدلّة العدليّة بوجوه: أحدها أنّ المراد به التخيّب أى بما خيّبتني من رحمتك لاخيبنّهم بالدّعاء إلى معصيتك.و ثانيها أنّ معناه بما أضللتني من طريق جنّتك لاضلنّهم بالدّعاء إلى معصيتك و ثالثها أنّ معناه بتكليفك إيّاى بالسجود لادم الذى وقعت به في الغىّ لاضلنّهم أجمعين إلّا عبادك الذين أخلصوا العبادة للّه و انتهوا عمّا نهوا عنه.و قوله  (قذفا بغيب بعيد) أى قال إبليس ذلك رميا بأمر غايب متوهّم على بعد خفيت اماراته و شواهده أى رميا بأمر بعيد المرمى غايب عن النظر.قال الشارح المعتزلي: و العرب تقول للشيء المتوهّم على بعد: هذا قذف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 287 بغيب بعيد، و القذف في الأصل رمى الحجر و أشباهه و بالغيب الأمر الغايب و هذه اللفظة من الألفاظ القرآنيّة قال تعالى في كفّار قريش  «وَ يَقْذِفُونَ بِالْغَيْبِ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ» أى يقولون هذا سحر أو هذا من تعليم أهل الكتاب أو هذه كهانة و غير ذلك مما كانوا يرمونه.قال الطبرسيّ في تفسير هذه الاية: أى يرجمون بالظنّ فيقولون لا جنّة و لا نار و لا بعث، و هذا أبعد ما يكون من الظنّ و قيل معناه: يرمون محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بالظنون من غير يقين، و ذلك قولهم هو ساحر و هو شاعر و هو مجنون، و جعله قذفا لخروجه في غير حقّ، و قيل: معناه و يبعدون أمر الاخرة فيقولون لأتباعهم: هيهات هيهات لما توعدون، و ذلك كالشيء يرمى في موضع بعيد المرمي. (و رجما بظنّ مصيب) يعني أنّ قوله: لاغوينّهم أجمعين كان رجما بظنّ قد أصاب فيه و طابق الواقع كما يشهد به قوله سبحانه «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ ما كانَ لَهُ عَلَيْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ»  قال أمين الاسلام الطبرسيّ: المعنى أنّ إبليس كان قال: لاغوينّهم و لاضلنّهم و ما كان ذلك عن علم و تحقيق و إنما قاله ظنا فلما تابعه أهل الزيغ و الشرك صدّق ظنّه و حقّقه.و في بعض النّسخ و رجما بظنّ غير مصيب قال الشارح المعتزلي: و هذه الرّواية أشهر.أقول: و وجّه بوجوه أحسنها و أصوبها وجهان أحدهما أنّ قوله: لاغوينّهم بمعنى الشرك أو الكفر و الذين استثناهم بقوله إلّا عبادك اه المعصومون من المعاصي، و معلوم أنّ هذا الظنّ غير مصيب لأنّه ما أغوى كلّ البشر غير المخلصين الغواية التي هي الشرك و الكفر و إنما أغوى بعضهم به و بعضهم بالفسق فقط، فيكون ظنّه أنه قادر على إضلال البشر كلّهم بالكفر ظنّا غير مصيب.و ثانيهما أنّ إبليس لما ظنّ أنه متمكّن من إجبارهم على الغىّ و الضّلال، فقال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 288 لاغوينّهم، مريدا به الاغواء بالجبر و سلب الاختيار حكم عليه السّلام بخطائه.و يوضح ذلك ما ذكره الطبرسي في قوله  «وَ ما كانَ لَهُ عَلَيْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ» أى و لم يكن لابليس عليهم من سلطنة و لا ولاية يتمكن بها من اجبارهم على الغىّ و الضلال، و انما كان يمكنه الوسوسة فقط كما قال  «وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ».فان قلت: قوله  «وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ» يدلّ على أنّه لم يكن مراده بقوله: لاغوينّهم، الاجبار و أنّه لم يكن ظانا بالقدرة على إجبارهم.قلت: قوله لاغوينّهم، إنما قاله في بدء خلقته بتوهّم التمكّن من إجبارهم، و قوله: و ما كان لي عليكم من سلطان إنما يقوله يوم القيامة كما يشهد به سابق الاية، قال سبحانه «وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ» .فمحصّل الجواب أنّه لا منافاة بين كونه في أوّل الأمر ظانا بالتمكن من الاجبار، و بين معرفته في آخر الأمر بعدم تمكنّه منه و بكونه خاطئا في ظنّه.و قوله  (صدّقه به أبناء الحمية و اخوان العصبيّة و فرسان الكبر و الجاهلية) تأكيد لقوله رجما بظنّ مصيب يعني أنّ إبليس ظنّ أنه يغويهم و كان هؤلاء قد غووا و ضلّوا بالحميّة و الجاهلية و التعصّب و التكبّر، فكان ضلالهم ذلك تصديقا فعليّا منهم لابليس في ظنّه و فى قوله: لاغوينّهم، و موجبا لاصابة ظنّه.و على الرواية المشهورة أعني رجما بظنّ غير مصيب، فيكون هذه الجملة في معرض الاستدراك، يعني أنّه قال ما قال لا على وجه العلم بل على سبيل الظنّ و الحسبان و المصيب للحقّ هو العلم دون التوهّم أو الظنّ، لكن اتّفق وقوعهما لتصديق أبناء الحميّة فيه و وقوع الغواية منهم.و على هذا فالأولى أن يجعل جملة صدّقه اه استينافا بيانيا لا صفة لظنّ فافهم جيّدا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 289 (حتّى إذا انقادت له) الطايفة (الجامحة) منكم و هم الذين تقدّم ذكرهم أى أبناء الحميّة و العصبيّة و الكبر و وصفهم بالجموح لخروجهم و تمرّدهم عن انقياد ربّهم المالك لهم و لكلّ شيء (و استحكمت الطماعية) أى الطمع (منه فيكم) بسبب مزيد انقيادكم له و اسراعكم إلى إجابة دعوته (فنجمت) أى ظهرت (الحال من السّر الخفى إلى الأمر الجلى) أى خرج ما بالقوّة إلى الفعل و إذ شاع آثار إغوائه (استفحل سلطانه عليكم) أى قوى و اشتدّ و صار فحلا (و دلف بجنوده نحوكم) أى نهض بهم إليكم (فأقحموكم و لجأت الذلّ) أى ادخلوكم من غير رويّة غير ان الذّلة (و أحلّوكم ورطات القتل) أى أنزلوكم في مهالك القتل و الهلاكة (و أوطأوكم اثخان الجراحة) أى جعلوا اثخان الجراحة واطئا لكم، و قد مرّ تفصيل معناه في بيان الاعراب و المراد به كثرة وقع جراحات جنود ابليس فيهم و كونهم مقهورين مغلوبين منكوبين بوقوع الجراحات.و فصّل كثرتها بقوله كنايه- تمثيل  (طعنا في عيونكم و حزّا) أى قطعا (في حلوقكم و دقا لمناخركم) و هو كناية عن صدماتهم و احاطتها بالأعضاء جميعها، فيكون ذكر العيون و الحلوق و المناخر من باب التمثيل و المراد بها ما يصيبهم من الصدمات و الجراحات من أبناء نوعهم بسبب القتل و القتال، و لما كان منشاها جميعا هو إغواء إبليس و جنوده نسبها إليهم، و لا يخفى ما في نسبة الطعن إلى العيون و الحزّ إلى الحلوق و الدقّ إلى المناخر من حسن الخطابة و صناعة البلاغة. (و قصدا لمقاتلكم) أى قصدوا قصدا لمحالّ قتلكم تحريصا على القتل استعاره (و سوقا بخزائم القهر إلى النار المعدّة لكم) أى ساقوكم سوقا إلى النّار المهيّاة لكم بالخزائم القاهرة لكم على السياق، أو أنهم ساقوكم إليها بها بالقهر و الغلبة.و التعبير بالخزائم دون الازمة تشبيها لهم بالناقة الّتي تقاد بالخزامة لا الخيل المقاد بالزمام، لأنّ الناقة إذا ما تقاد بالخزامة تكون أشدّ انقيادا و أطوع لقائدها من الخيل الّذى يقاد بالزّمام. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 290 و للاشارة إلى هذه النكتة أتى بلفظ القهر و استعار لفظ الخزائم للمعاصي و السيّئات و شهوات النفس الأمّارة المؤدّية إلى النّار، و المراد أنّ إبليس و جنوده زيّنوا الشهوات و السيّئات في نظرهم فرغبوا فيها و ركبوها فكان ذلك سببا لتقحمهم في النار و سخط الجبار. (فأصبح أعظم في دينكم جرحا و أورى في دنياكم قدحا) أى صار أكثر إخراجا للنار من حيث إخراجه لها أو من حيث الطعن في دنياكم و الثاني أظهر.أما جرحه في الدّنيا «في الدين ظ فمعلوم لأنّ جميع الصّدمات و المضارّ الدينية من الجرائم و الاثام من إغواء هذا الملعون.و أمّا الايراء و قدحه في الدّنيا فلا لها به نار الفتنة و الفساد و نايرة الحسد و البغضاء و العناد بين الناس الموجب للقتل و القتال و تلف الأنفس و الأموال و نحوها فجميع المضارّ الدينية و أغلب المضار الدنيويّة عند أهل النظر و الاعتبار من ثمرات هذه الشجرة الملعونة.فلذلك كان جرحه و قدحه أعظم و أشدّ (من الذين أصبحتم لهم مناصبين و عليهم متألّبين) أى من أعدائكم الذين نصبتم لهم العداوة و بالغتم فى عداوتهم، و تجمّعتم أى اجتمعتم من ههنا و ههنا على قتلهم و قتالهم و استيصالهم دفعا لشرّهم عنكم.و لما نبّه عليه السّلام على أنّه عدّو مبين و أعظم المعاندين و أنّ ضرره عايد إلى الدّنيا و الدّين أمرهم بصرف عزيمتهم و همّتهم إلى عداوته فقال: (فاجعلوا عليه حدّكم) أى حدّتكم و سورتكم و بأسكم و سطوتكم (و له جدّكم) أى سبلكم و جهدكم، ثمّ أقسم بالقسم البار تهييجا و إلهابا و تثبيتا لهم على العداوة له فقال: (فلعمر اللّه لقد فخر على أصلكم) أى على أبيكم آدم خيث امتنع من السجود له و قال  «قالَ ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ»* (و وقع فى حسبكم و دفع في نسبكم) أى عاب حسبكم و حقّر نسبكم و هو الطين حيث قال «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ قالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً قالَ أَ رَأَيْتَكَ هذَا الَّذِي كَرَّمْتَ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 291 (و أجلب بخيله عليكم و قصد برجله سبيلكم) أى صاح بفرسانه فاحشرهم عليكم بالاغواء و قصد مع راجليه سبيلكم ليزيغوكم عن الجادّة الوسطى. (يقتنصونكم بكلّ مكان) أى يتصيّدونكم و يجعلون ربق الذّلّ في أعناقكم (و يضربون منكم كلّ بنان) أى يضربون أطراف أصابعكم و يستقصون فى أذاكم و استيصالكم (لا تمتنعون) من ضربهم (بحيلة و لا تدفعون) ضرّهم (بعزيمة) و الحال انكم (فى حومة ذلّ و حلقة ضيق و عرصة موت و جولة بلاء) شرح لحالهم فى الدّنيا، أى أنتم فى معظم ذلّ و دائرة ضيق، لأنّ دار الدّنيا لا اتّساع فيها و معرض موت و مجال بلاء لا منجى منه.فاذا كان شأن أبليس في عداوتكم هذا الشأن من الفخر على الأصل و الوقع فى الحسب و الدفع في النسب و الاجلاب بالخيل و القصد بالرجل و غير ذلك من الامور المتقدّمة الدالة على كونه مجدّا في العداوة.الترجمة:فصل دويم از اين خطبه در تحذير مردمان است از متابعت شيطان و بيان شدّت عداوت آن ملعون است با انسان و تحريص خلق است بتواضع و فروتنى مى فرمايد:پس حذر كنيد اى بندگان خدا از دشمن خدا از اين كه سرايت گرداند بشما درد بى درمان خود را، و از اين كه بلغزاند شما را از راه راست با سواران و پيادگان خود، پس قسم بزندگانى خودم هر آينه مهيا نمود از براى شما تير وعيد را، و بر كشيد براى شما كمان را با كشيدن سخت، و انداخت بسوى شما از مكان نزديك و گفت آن ملعون- أى پروردگار من بسبب مأيوس نمودن تو مرا از رحمت خود هر آينه البته زينت مى دهم از براى ايشان معاصى را در دنيا و هر آينه البته بضلالت مى اندازم همه ايشان را مگر بندگان خالص تو را- در حالتى كه اندازنده بود بامر غايب از حواس كه دور بود، و در حالتى كه رجم كننده بود بگمان و ظن ناصواب.تصديق نمود او را بان ظنّ پسران حميّت، و برادران عصبيّت، و سواران تكبّر و جاهليّت تا آنكه زمانى كه گردن نهاد براى او سركشان شما، و مستحكم شد طمع او در شما، پس ظاهر شد حال و حالت از سرّ نهان بسوى امر روشن نمايان قوت يافت سلطنت او بر شما، و سرعت نمود با لشكر خود بسوى شما.پس انداختند شما را در غارهاى ذلت و نازل نمودند شما را در گودالهاى كشتن، و پامال كردند شما را با شدّت جراحت با نيزه زدن در چشمهاى شما، و با بريدن در گلوهاى شما، و با كوفتن سوراخهاى دماغ شما، و قصد كردند قصد كردنى محلهاى كشتن شما را، و راندند راندنى شما را بحلقه هاى بينى مهار با قهر و غلبه بسوى آتشيكه مهيا شده بود از براى شما.پس گرديد آن ملعون بزرگتر در دين شما از حيثيّت جراحت زدن در دنياى شما بيرون آرنده تر آتش از حيثيّت خارج كردن آتش از آن كسان كه گرديديد شما از براى ايشان آشكارا عداوت كننده، و بر ايشان جمعيّت فراهم آورنده، پس بگردانيد بر ضرر او حدّت و تيزى خود را، و از براى دفع او جدّ و جهد خود را.پس قسم ببقاى پروردگار فخر كرد شيطان بر أصل شما كه خاك است، و طعن كرد در حسب شما، و ايراد نمود در نسب شما، و كشيد سواران خود را بر شما، و قصد كرد با مصاحبت پيادگان خود راه شما را در حالتى كه شكار كنند شما را در هر مكان، و مى زنند از شما همه اطراف انگشتان را، امتناع نمى توانيد بكنيد با هيچ حيله، دفع نمى توانيد شرّ ايشان را با هيچ عزيمتى در حالتى كه شما در معظم مذلت و خوارى هستيد، و در حلقه تنگى و تنگنائى و در عرصه موت و فنا و در گردش بلا مى باشيد.  
بخش ۴ : نهی از تکبر [منبع]

التحذير من الكبر :
فَأَطْفِئُوا مَا كَمَنَ فِي قُلُوبِكُمْ مِنْ نِيرَانِ الْعَصَبِيَّةِ وَ أَحْقَادِ الْجَاهِلِيَّةِ، فَإِنَّمَا تِلْكَ الْحَمِيَّةُ تَكُونُ فِي الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ الشَّيْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ وَ اعْتَمِدُوا وَضْعَ التَّذَلُّلِ عَلَى رُءُوسِكُمْ وَ إِلْقَاءَ التَّعَزُّزِ تَحْتَ أَقْدَامِكُمْ وَ خَلْعَ التَّكَبُّرِ مِنْ أَعْنَاقِكُمْ، وَ اتَّخِذُوا التَّوَاضُعَ مَسْلَحَةً بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ عَدُوِّكُمْ إِبْلِيسَ‏ وَ جُنُودِهِ، فَإِنَّ لَهُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ جُنُوداً وَ أَعْوَاناً وَ رَجِلًا [رَجْلًا] وَ فُرْسَاناً وَ لَا تَكُونُوا كَالْمُتَكَبِّرِ عَلَى ابْنِ أُمِّهِ مِنْ غَيْرِ مَا فَضْلٍ جَعَلَهُ اللَّهُ فِيهِ سِوَى مَا أَلْحَقَتِ الْعَظَمَةُ بِنَفْسِهِ مِنْ عَدَاوَةِ الْحَسَدِ [الْحَسَبِ‏] وَ قَدَحَتِ الْحَمِيَّةُ فِي قَلْبِهِ مِنْ نَارِ الْغَضَبِ وَ نَفَخَ الشَّيْطَانُ فِي أَنْفِهِ مِنْ رِيحِ الْكِبْرِ الَّذِي أَعْقَبَهُ اللَّهُ بِهِ النَّدَامَةَ وَ أَلْزَمَهُ آثَامَ الْقَاتِلِينَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.
أَلَا وَ قَدْ أَمْعَنْتُمْ فِي الْبَغْيِ وَ أَفْسَدْتُمْ فِي الْأَرْضِ، مُصَارَحَةً لِلَّهِ بِالْمُنَاصَبَةِ وَ مُبَارَزَةً لِلْمُؤْمِنِينَ بِالْمُحَارَبَةِ؛ فَاللَّهَ اللَّهَ فِي كِبْرِ الْحَمِيَّةِ وَ فَخْرِ الْجَاهِلِيَّةِ، فَإِنَّهُ مَلَاقِحُ الشَّنَئَانِ وَ مَنَافِخُ الشَّيْطَانِ الَّتِي خَدَعَ بِهَا الْأُمَمَ الْمَاضِيَةَ وَ الْقُرُونَ الْخَالِيَةَ، حَتَّى أَعْنَقُوا فِي حَنَادِسِ جَهَالَتِهِ وَ مَهَاوِي ضَلَالَتِهِ، ذُلُلًا عَنْ سِيَاقِهِ سُلُساً فِي قِيَادِهِ، أَمْراً تَشَابَهَتِ الْقُلُوبُ فِيهِ وَ تَتَابَعَتِ الْقُرُونُ عَلَيْهِ وَ كِبْراً تَضَايَقَتِ الصُّدُورُ بِهِ‏.

النَّخَوَات : جمع «نخوة»، تكبر و خود برتر بينى. 
نَزَغَات : جمع (نزغةُ)، افسادها، تباهى ها، وسوسه ها. 
نَفَثَات : جمع «نفثة»، دميدنها، وسوسه ها. 
الْمَسْلَحَة : مرز، مردم مسلح، برج ديده بانى. 
امْعَنْتُم : مبالغه كرديد، زياده روى كرديد. 
الْمُصَارَحَة : آشكار كردن، تظاهر. 
الْمَلَاقِح : جمع «ملقح»، حيوانات نرى كه حيوانات ماده را بار دار مى كنند. 
الشَنَآن : بغض، كينه. 
اعْنَقُوا : غائب شدند، مخفى شدند. 
الْحَنَادِس : جمع «حندس»، تاريكى هاى شديد. 
الْمَهَاوِى : جمع «مهواة»، گودالها، دره ها. 
الذُلُل : جمع «ذلول»، ضد صعوبت، رام. 
السِّيَاق : سوق دادن، راندن. 
سُلُس : جمع «سلس»، سهل و آسان، رام. 
كَمَنَ : پنهان شده 
نَخَوات : جمع نخوة : تكبر 
نَزَعات : تحريكات 
نَفَثات : دمها و دميدنها 
مَسلحة : مرز، پايگاهامعَنتم : مبالغه كرديد 
مُصارحة : روشن و نمايان كردن 
مَلاقح : وسيله تلقيح و بارورى 
شَنآن : كينه و عداوت 
مَنافخ : دمنده ها و پتكها 
اعنقوا : پنهان شدند، دست بگردن شدند 
حَنادس : جمع حندس : تاريكى شديد 
مَهاوى : محل سقوط، زمينهاى پست 
ذُلُل- سُلُس : رام و مطيع 
پس شراره هاى تعصّب و كينه هاى جاهلى را در قلب خود خاموش سازيد، كه تكبّر و خود پرستى در دل مسلمان از آفت هاى شيطان، غرورها، و كشش ها و وسوسه هاى اوست. تاج تواضع و فروتنى را بر سر نهيد، و تكبر و خود پسندى را زير پا بگذاريد، و حلقه هاى زنجير خود بزرگ بينى را از گردن باز كنيد، و تواضع و فروتنى را سنگر ميان خود و شيطان و لشكريانش قرار دهيد، زيرا شيطان از هر گروهى لشكريان و يارانى سواره و پياده دارد. 
و شما همانند قابيل(۱) نباشيد كه بر برادرش تكبّر كرد، خدا او را برترى نداد، خويشتن را بزرگ مى پنداشت، و حسادت او را به دشمنى واداشت، تعصّب آتش كينه در دلش شعله ور كرد، و شيطان باد كبر و غرور در دماغش دميد، و سر انجام پشيمان شد، و خداوند گناه قاتلان را تا روز قيامت بر گردن او نهاد. 
۵. پرهيز از تكبّر و اخلاق جاهلى 
آگاه باشيد در سركشى و ستم زياده روى كرديد، و در زمين در دشمنى با خداوند فساد به راه انداختيد، و آشكارا با بندگان خدا به نبرد پرداختيد. 
خدا را خدا را از تكبّر و خودپسندى، و از تفاخر جاهلى بر حذر باشيد، كه جايگاه بغض و كينه و رشد وسوسه هاى شيطانى است، كه ملّتهاى گذشته، و امّتهاى پيشين را فريب داده است، تا آنجا كه در تاريكى هاى جهالت فرو رفتند، و در پرتگاه هلاكت سقوط كردند، و به آسانى به همان جايى كه شيطان مى خواست كشانده شدند. كبر و خود پسندى چيزى است كه قلب هاى متكبّران را همانند كرده تا قرن ها به تضاد و خونريزى گذراندند، و سينه ها از كينه ها تنگى گرفت.____________________________(۱). قابيل بر فرزند مادرش (هابيل) تكبّر كرد.
پس خاموش كنيد آتش عصبيّت و كينه هاى زمان جاهليّت را كه در دلهاى شما پنهان است كه اين تكبّر و گردنكشى و خود پسندى در مسلمان از افكنده هاى شيطان و خود خواهى ها و تباه كردنها و وسوسه هاى او است، و تصميم گيريد كه فروتنى را از روى سرهاتان نهاده بزرگى و خود پسندى را زير پاهاتان بيفكنيد، و تكبّر و گردنكشى را از گردنهاتان دور سازيد، و فروتنى را بين خود و دشمنانتان شيطان و لشگرش بجاى لشگر تمام سلاح بكار بريد، زيرا او را در هر امّتى لشگرها و ياران و پيادگان و سواران است (كه همه با او كمك كرده كبر و نخوت را در نظرتان مى آرايند تا شما را در بلاء و هلاكت اندازند، پس شما تواضع و فروتنى را لشگر خود قرار داده با ايشان كارزار كنيد). 
و مانند متكبّر گردن كش (قابيل فرزند آدم عليه السّلام) بر فرزند مادرش (هابيل) نباشيد (تعبير از هابيل به فرزند مادر قابيل با اينكه هر دو از يك پدر و يك مادر بودند براى آنست كه مهربانى دو برادر از يك مادر بيشتر است از مهربانى دو برادر كه از دو مادر باشند) كه بر او تكبّر نمود بدون اينكه خداوند در او فزونى قرار داده باشد جز آنكه كبر و بزرگى ناشى از رشك باو روى آورد، و از آتش خشم در دل او تعصّب افروخته شد، و شيطان باد كبر و سر بلندى در بينى او دميد، چنان خود خواهى و گردنكشى كه خداوند پس از كبر و سربلندى او را پشيمانى داد (بر اثر مردن برادر حيران و سرگردانش نمود، نه بر كشتن او كه اگر بر اثر كشتن او پشيمان مى شد توبه و بازگشت از گناهى بود كه مرتكب شده و معذّب نمى ماند) و گناه كشندگان را تا روز رستخيز همراه او گردانيد (چنانكه در قرآن كريم سوره 5 آیه 32-31 مى فرمايد: «فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ - مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً» يعنى چون قابيل هابيل را كشت از جمله پشيمانان گرديد، از اينرو به بنى اسرائيل دستور داديم كه هر كه بكشد كسى را بى آنكه او ديگرى را كشته يا فسادى در زمين كرده باشد كه موجب كشته شدن گردد، پس چنان است كه همه مردم را كشته باشد). 
آگاه باشيد كه شما در ستمگرى بسيار جهد و كوشش نموديد، و در زمين فساد و تباهكارى كرديد، از روى آشكار كردن دشمنى با خدا، و بيرون آمدن براى جنگ با مؤمنين (شايد مقصود امام عليه السّلام در اينجا اشاره به مخالفت امّت با آن حضرت بوده بعد از رحلت رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله، يا رفتار اهل شام و پيروان معاويه با آن بزرگوار).
پس از خدا بترسيد، از خدا بترسيد در گردنكشى ناشى از تعصّب، و خود پسندى جاهليّت، زيرا كبر ايجاد كننده هاى دشمنى و دميدنگاههاى شيطان است كه بآن دميدنها امّتهاى گذشته و پيشينيان (مانند قوم نوح و عادت و ثمود و فرعون و نمرود) را فريب داده است (خود خواهى و نخوت را در برابر ايشان جلوه داده پس از روى خودپسندى پيغمبران را تكذيب كرده قدم در راه راست ننهادند) تا اينكه در تاريكى هاى نادانى و دامهاى گمراهى او شتافتند در حاليكه در برابر راندن او رام و به كشيدنش آرام (در پيروى از او تسليم) بودند، و شتافتند بسوى كارى كه دلها در آن يكسانند، و پيشينيان بر آن كار از پى يكديگر رفتند، و بطرف خود پسندى و سربلندى كه سينه ها بسبب آن (از كينه و رشك) تنگ گشت. 
آتش عصبيت و كينه هاى جاهلى را كه در اعماق دلتان كمين گرفته است، خاموش سازيد كه اين حميّت براى مسلمانان از خطرهاى شيطان است و از خودكامگيها و تباهكاريها و وسوسه هاى اوست. بر آن مصمم شويد كه فروتنى را بر فرق خود جاى دهيد و تكبر و خودخواهى را زير پاى افكنيد و خودكامگى را از گردنهايتان فرو هليد. فروتنى را چون مرزدارانى ميان خود و دشمن بگماريد، يعنى ميان خود و شيطان كه او را از هر ملت و قومى لشكرها و يارانى است. چه پياده و چه سواره. 
و مباشيد، همانند آن كس كه بر برادر خود كبر ورزيد بى آنكه، خدا او را بر برادرش فضيلتى داده باشد. جز آنكه كبر و خودپسندى كه از حسد برخاسته بود، بر او روى نهاد و حميّت در دل او آتش غضب افروخت و شيطان در بينى او باد غرور دميد. خداوند كيفر او را پشيمانى داد و گناه همه آدمكشان را تا روز قيامت بر گردن او نهاد. 
بدانيد كه شما در ستمگرى سخت پيش رانديد و در زمين فساد كرديد كه هم بصراحت با خدا در افتاديد و هم در نبرد روياروى مؤمنان قرار گرفتيد. 
خدا را، خدا را، حذر كنيد از بزرگى فروختن به سبب حميّت و تفاخر كردن به روش اهل جاهليت. كه حميت زادگاه دشمنيهاست و جايگاه افسون دميدن شيطان. شيطان با افسونهاى خود امتهاى پيشين و مردمان روزگاران ديرين را فريب داد، تا آن گاه كه در ظلمات جهالت او و مُغاكهاى ضلالت او سرنگون گشتند. در حالى كه، تسليم او بودند كه به هر جا كه خواهد براندشان و رام او، كه به هر سو كه خواهد بكشاندشان و شتافتند به سوى چيزى كه دلها در پذيرفتنش همانند يكديگرند و بسا سالها كه در پى آن روان بوده اند، در حالى كه، سينه ها از تكبر به تنگى افتاده بوده است. 
بنابراين (ريشه ها را بخشکانيد و) شراره هاى تعصب و کينه هاى جاهليّت را که در دلهايتان پنهان شده خاموش سازيد، زيرا اين نخوت و تعصب ناروا که در مسلمان پيدا مى شود از القائات شيطان و نخوتها و فسادها و وسوسه هاى اوست. تاج تواضع بر سر نهيد و خود برتربينى را زير پا افکنيد، حلقه هاى زنجير تکبّر را از گردن فرو نهيد و فروتنى را سنگر ميان خود و دشمنتان; يعنى ابليس و سپاهيانش قرار دهيد، زيرا او از هر امتى لشکريان و ياورانى، پيادگان و سوارانى دارد (که با کمک آنها در ميان همه اقوام و گروهها نفوذ مى کند).
شما مانند آن متکبّر (قابيل) نباشيد که بر فرزند مادرش (برادر با جان برابرش) بى آنکه بر او برترى داشته باشد تکبّر ورزيد و جز خودبرتربينى ناشى از دشمنى برخاسته از حسادت در قلبش چيزى نبود. (سرانجام) آتش غضب بر اثر کبر و تعصب ناروا در دلش شعله ور شد و شيطان، باد غرور در بينى او دميد، همان کبر و غرورى (که سبب قتل برادرش شد) و در پايان، خداوند به سبب آن براى او پشيمانى به بار آورد و گناه همه قاتلان را تا روز قيامت بر گردن او افکند.
آگاه باشيد شما در سرکشى و ستم افراط کرديد و براى دشمنى آشکار با خدا و مبارزه با مؤمنان راستين به فساد در زمين و ستيز برخاستيد.خدا را! خدا را! از کبر و تعصب ناروا و تفاخر جاهليّت بپرهيزيد که سبب ايجاد کينه و دشمنى و جايگاه وسوسه هاى شيطان است. اينها همان چيزى است که شيطان به وسيله آن، امتهاى پيشين و اقوام گذشته را فريفت تا آنجا که در تاريکيهاى جهل فرو رفتند و در گودالها و دامهاى ضلالت او سقوط کردند، به آسانى تسليم او شدند و رهبرى او را پذيرفتند و آنها را به هر جا که خاطر خواه او بود برد. آنها پيروى از چيزى کردند که دلها در آن شبيه و هماهنگ بود و قرنها پى در پى بر آن گذشت و کبر و غرورى را پذيرا شدند که (بر اثر فزونى) سينه ها با آن تنگ شد. 
پس آتش عصبيّت را كه در دلهاتان نهفته است خاموش سازيد، و كينه هاى جاهليّت را براندازيد كه اين حميّت در مسلمان از آفتهاى شيطان است و نازيدنهاى او و بر آغاليدنها و افسون دميدنهاى او. تاج افتخار فروتنى را بر سرهاى خويش نهيد، و گردنفرازى را به زير پاهاى خود بيفكنيد، و -رشته- تكبّر را از گردنهاتان فرود آريد، و افتادگى را همچون مرزى ميان خود و دشمن بشماريد: شيطان و سپاهيان او، كه او را در هر ملّتى سپاهيان است و ياران و پيادگان و سواران. 
همچون -قابيل- مباشيد كه بر برادر خود تكبّر نمود، و خدا او را هيچ برترى نداده بود جز كه او خود را بزرگ پنداشت، چون حسد وى را به دشمنى -برادر- واداشت، حميّت، آتش در دل او فروزيد و شيطان باد كبر در دماغ وى دميد، و خدا كيفر او را پشيمانى داد، و گناهان قاتلان را تا روز قيامت در گردن او نهاد. 
هان بدانيد كه سركشى را از حدّ گذرانديد و با رويارويى آشكارا با خدا، و صف آرايى برابر مؤمنان، زمين را در تباهى كشانديد. 
خدا را خدا را بپرهيزيد از بزرگى فروختن از روى حميّت، و نازيدن به روش جاهليّت كه حميّت زادگاه كينه است و شيطان را دمدمه جاى -ديرينه- كه بدان امّتهاى پيشين را فريفت و مردمان را در روزگاران ديرين، تا آنكه در تاريكيهاى نادانى او پنهان شدند، و در مغاكهاى گمراهيهاى وى نهان. به راندن او رام روان، و آسان وى را به فرمان، و او كارى را در پيش گرفت كه دلها در پذيرش آن همداستان بود، و ساليان از پس ساليان در پى آن خواهش روان، و -با- تكبّرى بر دلها سنگينى كنان. 
پس آتش عصبيت و كينه هاى جاهليت را كه در دلهايتان پنهان است خاموش كنيد، چرا كه اين كبر و خودخواهى در فرد مسلمان از خاطره انگيزى هاى شيطان و ايجاد نخوتها و فسادها و وسوسه هاى اوست. گوهر تواضع بر سر نهيد، خرمهره كبر زير پا اندازيد، حلقه تكبّر از گردن باز كنيد، و فروتنى را سنگر بين خود و دشمنتان يعنى شيطان و لشگرش قرار دهيد، زيرا اين موجود خطرناك را از هر ملّتى لشگرى و يارانى، و پياده و سوارانى است. 
شما مانند آن متكبرى (قابيل) كه بر فرزند مادرش (هابيل) كبر ورزيد نباشيد كه خداوند او را بر برادرش برترى نداده بود جز آنكه خودپسندى دلش را دچار حسادت كرده، و عصبيت و كبر آتش خشم را در قلبش شعله ور ساخت، شيطان هم با كبر در دماغش دميد، كبرى كه خداوند او را پس از آلوده شدن به آن دچار ندامت كرد، و گناه هر قاتلى را تا قيامت به گردن او انداخت.
پرهيز از كبر و حميّت جاهلى: 
شما در تجاوز و ستمگرى به شدت پيش را نديد، و در روى زمين فساد ايجاد كرديد، به گونه اى كه آشكارا با حضرت حق دشمنى نموده و علنا با مردم مؤمن به جنگ برخاستيد. 
خدا را خدا را از كبر برگرفته از عصبيت، و خودخواهى جاهلى، كه زاينده كينه و دشمنى، و مجراى دميدن و افسون شيطان است، كبرى كه با آن امت هاى پيشين، و ملتهاى گذشته را فريب داده است، تا كارشان به جايى رسيد كه در تاريكى هاى جهالت، و دامهاى ضلالت او در افتادند، و در برابر ساربانى اش نرم، و در مقابل راهبريش آرام شدند. دلها در صفت كبر و نخوت با هم مشابهند، و مردم روزگاران گذشته به دنبال هم بر اين منوال ره سپردند، و كبرى را پيش گرفتند كه تمام سينه ها به آن تنگ است. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 391-383   مانند شيطان و قابيل نباشيد سپس امام(عليه السلام) انگشت روى نقطه اصلى درد گذاشته و با تشبيهات بسيار زيبايى در نهايت فصاحت و بلاغت به همگان هشدار مى دهد و از آثار مرگبار تعصّبهاى کور و تکبّرها برحذر مى دارد، مى فرمايد: «شراره هاى تعصب و کينه هاى جاهليّت را که در دلهايتان پنهان شده خاموش سازيد، زيرا اين نخوت و تعصب ناروا را که در مسلمان پيدا مى شود از القائات شيطان و نخوتها و فسادها و وسوسه هاى اوست»; (فَأَطْفِئُوا مَا کَمَنَ فِي قُلُوبِکُمْ مِنْ نِيرَانِ الْعَصَبِيَّةِ وَ اَحْقَادِ الْجَاهِلِيَّةِ، فَإِنَّمَا تِلْکَ الْحَمِيَّةُ تَکُونُ فِي الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ الشَّيْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ(1)، وَ نَزَغَاتِهِ(2) وَ نَفَثَاتِهِ(3)). در اين تعبير امام(عليه السلام) تعصبهاى ناروا و کينه هاى جاهليّت را تشبيه به آتشى کرده که در اعماق دلها کمين مى کند، ناگهان سر بر مى آورد و همه وجود انسان را فرا مى گيرد و از آن به بيرون سرايت مى کند و گاه قوم و قبيله اى را به آتش مى کشد. امام(عليه السلام) اين صفت رذيله را از وساوس شيطان مى شمرد که از برون به درون مسلمانان القا مى گردد; يعنى مسلمان واقعى از آن بيگانه است. در ادامه مى فرمايد: «تاج تواضع بر سر نهيد، و خودبرتربينى را زير پا افکنيد، حلقه هاى زنجير تکبّر را از گردن فرو نهيد و فروتنى را سنگر ميان خود و دشمنتان; يعنى ابليس و سپاهيانش برگزينيد»; (وَ اعْتَمِدُوا وَضْعَ التَّذَلُّلِ عَلَى رُؤُوسِکُمْ، وَ إِلْقَاءَ التَعَزُّزِ تَحْتَ أَقْدَامِکُمْ، وَ خَلْعَ التَّکَبُّرِ مِنْ أَعْنَاقِکُمْ; وَاتَّخِذُوا التَّوَاضُعَ مَسْلَحَةً(4) بَيْنَکُمْ وَ بَيْنَ عَدُوِّکُمْ إِبْلِيسَ وَ جُنُودِهِ). در اين عبارت امام(عليه السلام) تواضع را تشبيه به تاج و خودپسندى را به موجود بى ارزشى که زير پاها مى افتد و تکبّر را به غل و زنجيرى که بر گردن مى نهند و فروتنى را به سنگرگاه محکمى که انسان را در برابر دشمن حفظ مى کند، تشبيه کرده است که هر يک پيام روشنى براى انسانها و مخصوصاً افراد با ايمان دارد. سپس امام(عليه السلام) دليل روشنى براى اين دستورات بيان کرده، چنين مى فرمايد: «زيرا او از هر امّتى لشکريان و ياورانى، پياده گان و سوارانى دارد، که با کمک آنها در ميان همه اقوام و گروهها نفوذ مى کند»; (فَإِنَّ لَهُ مِنْ کُلِّ أُمَّة جُنُوداً وَ أَعْوَاناً، وَ رَجِلاً وَ فُرْسَاناً). به يقين همه آنها از جن نيستند، بلکه گروهى از انسانهاى شيطان صفت و گمراه و گمراه کننده جزو اعوان و انصار او هستند، همان گونه که قرآن مجيد مى گويد: «(وَکَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِىّ عَدُوّاً شَيَاطِينَ الاِْنسِ وَالْجِنِّ); اين گونه براى هر پيامبرى دشمنانى از شياطين انس و جن قرار داديم».(5) آن گاه اشاره کوتاه و پر معنايى به داستان قابيل مى کند. دومين نفر (بعد از شيطان) که گرفتار تکبّر و تعصّب ناروا شد و دست به جنايت عظيمى زد و در گرداب پشيمانى و بدبختى گرفتار شد، مى فرمايد: «شما مانند آنها متکبّر (قابيل) نباشيد که بر فرزند مادرش (برادرش) بى آنکه بر او برترى داشته باشد تکبّر ورزيد و جز خودبرتر بينى به جهت دشمنى برخاسته از حسادت در قلبش چيزى نبود»; (وَ لاَ تَکُونُوا کَالْمُتَکَبِّرِ عَلَى ابْنِ أُمِّهِ مِنْ غَيْرِ مَا فَضْل جَعَلَهُ اللّهُ فِيهِ سِوَى مَا أَلْحَقَتِ الْعَظَمَةُ بِنَفْسِهِ مِنْ عَدَاوَةِ الْحَسَدِ). تعبير به «ابن ام» (فرزند مادر) به جاى برادر براى اشاره به جنبه عاطفى موضوع است; يعنى با آن همه پيوند عاطفى که ميان اين دو بود تکبّر و حسادت کار خود را کرد و او را به قتل برادر واداشت. شبيه همين معنا را در داستان موسى و هارون مى خوانيم که هارون هنگامى که برادرش موسى سخت از گوساله پرستى بنى اسرائيل خشمگين شده بود و بر سر هارون فرياد مى زد، براى تحريک عواطف برادر گفت: «(يَبْنَؤُمَّ لاَ تَأْخُذْ بِلِحْيَتِى وَ لاَ بِرَأْسِى); اى پسر مادرم (اى بردار) ريش و سر مرا مگير».(6) جمله «سِوى ما ألْحَقَتِ» به اصطلاح از قبيل استثناى منقطع است. در اينجا براى شدت مذمت آمده است مثل اينکه مى گوييم: «فلان کس هيچ فضيلتى نداشت جز اينکه دروغ مى گفت و خيانت مى کرد». تعبير به «عَداوَةُ الْحَسَد» اشاره به اين است که حسادت انسان را به دشمنى و عداوت مى کشاند، عداوتى که مى تواند سرچشمه قتل و کشتار برادر گردد. سپس امام(عليه السلام) به توضيح اين ماجرا پرداخته چنين مى فرمايد: «(سرانجام) آتش غضب بر اثر کبر و تعصب ناروا در دلش شعله ور شد و شيطان، باد کبر و غرور در بينى او دميد همان کبر و غرورى که در پايان، خداوند به سبب آن براى او پشيمانى به بار آورد و گناه همه قاتلان را تا روز قيامت بر گردن او افکند»; (وَ قَدَحَتِ الْحَمِيَّةُ فِي قَلْبِهِ مِنْ نَارِ الْغَضَبِ، وَ نَفَخَ الشَّيْطَانُ فِي أَنْفِهِ مِنْ رِيحِ الْکِبْرِ الَّذِي أَعْقَبَهُ اللّهُ بِهِ النَّدَامَةَ، وَ أَلْزَمَهُ آثَامَ(7) الْقَاتِلِينَ إِلَى يَوْمِ الْقِيامَةِ). از جمله هاى بالا به خوبى استفاده مى شود که انحرافات نخست از درون انسان بر مى خيزد سپس شيطان به آن دامن مى زند و سرانجام آثار شوم آن به فرمان خدا دامان انسان را مى گيرد، بنابراين هر چه هست از درون آلوده خود انسان است و بقيه آثار اعمال اوست و اين پاسخى است براى کسانى که مى گويند چرا شيطان چنين و چنان مى کند و چرا پروردگار متعال ما را گرفتار فلان حوادث شوم مى سازد. ابن ابى الحديد در ذيل اين جمله، از طبرى مورخ معروف، از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل مى کند که فرمود: «ما مِنْ نَفْس تُقْتَلُ ظُلْماً إلاّ کانَ عَلى ابْن آدَمَ الأوّلَ کِفْلٌ مِنها وَ ذلِکَ بِأَنَّهُ اَوَّلُ مَنْ سَنَّ الْقَتْلَ; هيچ کس از روى ظلم و ستم کشته نمى شود مگر اين که بر فرزند نخست آدم (قابيل) سهمى از آن را مى نويسند، زيرا او اوّلين کسى است که سنّت شوم قتل را گذاشت». سپس ابن ابى الحديد مى افزايد: اين سخن: کلام اميرالمؤمنين(عليه السلام) را در خطبه بالا تأييد مى کند.(8) برقرار ساختن سنّت حسنه و سنّت سيئه و آثار آن، بحث دامنه دارى در روايات اسلامى دارد که در جاى مناسب به خواست خدا از آن سخن خواهيم گفت و در يک جمله کوتاه مى توان گفت: هر کس در امر خير پيشگام شود مردم را در انجام آن تشويق مى کند و سهمى در ايجاد انگيزه براى ديگران و ثواب آنها دارد و هر کس در کار شرّى پيشگام شود به سبب حرمت شکنى و تشويق افراد سست ايمان به گناه، سهمى در گناه آنها دارد. *** امام(عليه السلام) بعد از مقدماتى که در فرازهاى قبل درباره خطرات کبر و غرور و تعصبهاى ناروا بيان فرمود، به مخاطبان خود مستقيماً هشدار مى دهد و از عواقب سوء پيروى اين خط شيطانى بر حذر مى دارد و کسانى را که به بهانه هاى واهى تعصّبات قبيلگى و برترى قومى بر قوم ديگر آتش اختلاف و جنگ و جدال را مى افروختند با اخطارهاى کوبنده خود از اين راه باز مى دارد و مى فرمايد: «آگاه باشيد شما در سرکشى و ستم افراط کرديد و براى دشمنى آشکار با خدا و مبارزه با مؤمنان راستين به فساد در زمين و ستيز برخاستيد»; (ألاَ وَ قَدْ أَمْعَنْتُمْ(9) فِي الْبَغْيِ، وَ أَفْسَدْتُمْ فِي الاَْرْضِ مُصَارَحَةً(10) لِلّهِ بِالْمُنَاصَبَةِ(11)، وَ مُبَارَزَةً لِلْمُؤْمِنينَ بِالْمُحَارَبَةِ). بعضى از شارحان نهج البلاغه مخاطبان اين جمله ها را سپاهيان شام و طرفداران معاويه دانستند شايد به جهت اينکه لحن خطاب حضرت را بسيار تند و شديد ديده اند که متناسب با مردم کوفه و عراق نبوده است، در حالى که از شأن ورود خطبه و همه خطابهاى آن به خوبى استفاده مى شود مخاطبان همان سرکشان کوفه و عراق بودند که به جهت تعصّبهاى جاهليّت قبائل را به جان هم مى انداختند و منشأ فساد و خونريزى مى شدند. اين کار از يک سو دشمنى صريح با خدا محسوب مى شد و از سوى ديگر مبارزه آشکار با مؤمنان راستين. سپس لحن کلام را شديدتر مى کند و مى فرمايد: «خدا را! خدا را! از کبر و تعصّب ناروا و تفاخر جاهليّت بپرهيزيد که سبب ايجاد کينه و دشمنى و جايگاه وسوسه هاى شيطان است»; (اللّهَ فِي کِبْرِ الْحَمِيَّةِ وَ فَخْرِ الْجَاهِلِيَّةِ ! فَإِنَّهُ مَلاَقِحُ الشَّنَآنِ، وَ مَنَافِخُ الشَّيْطَانِ). با توجه به اينکه «ملاقح» جمع «ملقح» بر وزن مجرم، معناى اسم فاعلى دارد، مفهوم جمله اين است که کبر و تعصّب سبب توليد کينه و عداوت است و نيز «منافخ» جمع «منفخ» بر وزن «مصرف» آلت و ابزارى است که به وسيله آن مى دمند و مفهوم آن اين است که شيطان از اين طريق در دلها وسوسه مى کند و آنها را به راه فساد مى کشد. آن گاه امام(عليه السلام) به آثار و خطرات اين وسوسه ها و نفخات شيطانى اشاره کرده مى فرمايد: «اينها همان چيزى است که شيطان به وسيله آن، امتهاى پيشين و اقوام گذشته را فريفت تا آنجا که در تاريکيهاى جهل به سرعت فرو رفتند و در گودالها و دامهاى ضلالت او سقوط کردند، به آسانى تسليم او شدند و رهبرى او را پذيرا گشتند و وى آنها را به هر جا که خاطر خواهش بود بُرد!»; (الَّتِي خَدَعَ بِهَا الاُْمَمَ الْمَاضِيَةَ، وَ الْقُرُونَ الْخَالِيَةَ. حَتَّى أَعْنَقُوا(12) فِي حَنَادِسِ(13) جَهَالَتِهِ، وَ مَهَاوِي(14) ضَلاَلَتِهِ، ذُلُلاً(15) عَنْ سِيَاقِهِ، سُلُساً(16) فِي قِيَادِهِ). «آنها پيروى از چيزى کردند که دلها در آن، شبيه و هماهنگ بود و قرنها پى در پى بر آن گذشت و کبر و غرورى را پذيرا شدند که (بر اثر فزونى) سينه ها با آن تنگ شد»; (أَمْراً تَشَابَهَتِ الْقُلُوبُ فِيهِ، وَ تَتَابَعَتِ الْقُرُونُ عَلَيْهِ، وَ کِبْراً تَضَايَقَتِ الصُّدُورُ بِهِ). اشاره به اينکه مسئله کبر و غرور و خطرات و آثار شوم آن، امرى ريشه دار در همه امتها و ملتها و سرچشمه جنگهاى خونين و نزاعهاى دامنه دار و انواع جنايات و غفلتها و بى خبريها بوده است. برترى جوييها و تعصبات کور، چهره تاريخ بشر را تاريک کرده و مهمترين دام شيطان در اعصار و قرون پيشين و در امروز و فرداست. يکى از شارحان نهج البلاغه (مرحوم مغينه) در شرح خود از فيلسوف معروف انگليسى «راسل» نقل مى کند که مى گويد هر انسانى دوست دارد خدا باشد و عجيب تر اين که کمتر کسى است که باور کند اين امر محال است. سپس اين شارح دانشمند مى افزايد اين سخن، صحيح است ولى آنها که آرزو مى کنند خدايى کنند و به آن نمى رسند، براى سير کردن درون تشنه خويش از برترى جويى و افتخار به استخوانهاى پوشيده اموات و نياکانشان يا پست و مقامى که دارند و يا ذکر نامشان در صفحات جرايد بهره مى گيرند.*** نکته: رابطه تکبّر و تعصّب: «تکبّر» به معناى خود برتر بينى و «تعصّب» به معناى وابستگى غيرمنطقى به شخص يا چيزى و دفاع بى قيد و شرط از آن است از ماده «عصب» (بر وزن غضب) يعنى رشته هاى مخصوص که عضلات انسان را به مغز مربوط مى کند و مجموعه آن «سلسله اعصاب» را تشکيل مى دهد. سپس به گروه و جمعيّتى که با هم همکارى و همفکرى دارند اطلاق شده و چنين جمعيّتى را «عُصبة» (بر وزن سفره) مى گويند و واژه «تعصّب» معمولا به وابستگيهاى غير منطقى و بى قيد و شرط گفته مى شود و سرچشمه آن غالباً جهل و کوتاه فکرى و خود بزرگ بينى است، زيرا کسى که مى خواهد بزرگى به خود ببندد سعى مى کند کسانى را که به او وابستگى دارند يا او به آنها وابستگى دارد بزرگ بشمارد، نقاط ضعف آنها را نبيند و اگر نقاط قوتى دارند بزرگ نمايى کند تا خود از اين طريق بزرگى بفروشد. اين رذيله اخلاقى مخصوصاً هنگامى که در شکل تعصب نژادى و قبيلگى ظاهر شود سرچشمه مفاسد بسيارى است و در طول تاريخ همواره منشأ جنگها و خشونتها و درگيريهاى خونين بوده است. از تاريخ جاهليّت گرفته تا دنياى امروز هيچ يک از آسيبهاى تکبّر و تعصّب در امان نمانده اند; در حوادث شوم عصر جاهليّت مى خوانيم که دوبار درگيرى شديد بين قبايل عرب واقع شد که به نام «فجار» در تاريخ مشهور شده است. فجار اوّل زمانى واقع شد که مردى از طايفه بنى کنانه بدهى قابل ملاحظه اى به مردى از طايفه هوازن داشت. و قادر به پرداختن آن نبود. مرد هوازنى در سوق عکاظ (بازارى که هر سال يک بار در نزديک طايف تشکيل مى شد) ميمونى مشاهده کرد و گفت چه کسى پيدا مى شود که اين ميمون را در قبال طلبى که من از فلان کس دارم بفروشد و مقصودش از اين سخن، تحقير مرد کنانى بود که از پرداخت بدهى اش عاجز شده بود. در اين هنگام مردى از طايفه بنى کنانه رسيد و با شمشير خود ميمون را کشت. مرد هوازنى فرياد کشيد و مرد کنانى هم طايفه بنى کنانه را به يارى خود طلبيد و دو قبيله به جان هم افتادند و درگيرى شديدى واقع شد که نزديک بود به جنگ تمام عيارى تبديل شود. فجار دوم که مدتى بعد از وفات عبدالمطلب روى داد به اين سبب حاصل شد که جوان نادانى از قبيله بنى غفار در گوشه اى از بازار عکاظ نشسته بود و پاى خود را دراز کرده بود و مى گفت من برترين مرد عربم و هرکس قبول ندارد اين دو پاى مرا قطع کند. جوان بى خرد ديگرى همچون او که از قبيله بنى قيس بود شمشير کشيد و پاى وى را مجروح کرد. فرياد از دو طرف برخاست و قبايل آن دو به جان هم افتادند و درگيرى شديدى بين طرفين اتفاق افتاد و بعد از مدتى عداوت و دشمنى با يکديگر صلح کردند.(17) در قرن اخير نيز جنگ جهانى دوم همان گونه که مى دانيم بر اثر نژادپرستيهاى آلمانيهاى نازى رخ داد که در طول آن دهها ميليون نفر کشته و دهها ميليون مجروح و مفقود الاثر شدند و ويرانيهاى عظيمى در اروپا و نقاط ديگرى از جهان روى داد و حتى امروز نيز عامل اصلى تجاوزهاى مستکبران و جنايتکاران اسرائيلى چيزى جز خودبرتربينى و تعصبهاى نژادى نيست. با توجه به آنچه در بالا آمد به عمق کلام امام(عليه السلام) در اين خطبه که اين همه اظهار نگرانى در ظهور و بروز آثار کبر و تعصب مى کند آشناتر مى شويم، لذا در حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «مَنْ کانَ في قَلْبِهِ حَبّةٌ مِنْ خَرْدَل مِنْ عَصَبِيَّة، بَعَثَهُ اللهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ مَعَ أعْرابِ الْجاهِلِيَّةِ; کسى که در قلبش به اندازه يک دانه خردل تعصب ناروا باشد خداوند او را روز قيامت با اعراب جاهليّت محشور مى کند».(18) در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «مَنْ تَعصَّبَ اَوْ تُعصِّبَ لَهُ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَ الاْيمانِ; کسى که تعصب بورزد يا براى او تعصب بورزند، رشته ايمان را از گردن خود برداشته است».(19)*** پی نوشت: 1. «نخوات» جمع «نخوة» به معناى تکبّر است. 2. «نزغات» جمع «نزغة» به معناى فساد است. از ريشه «نزغ» بر وزن «وضع» به معناى وارد شدن در کارى به قصد، افساد گرفته شده است. 3. «نفثات» جمع «نفثة» به معناى مقدار کمى از آب دهان است که به بيرون ريخته مى شود و در اصل از «نفث» بر وزن «حبس» به معناى دميدن گرفته شده است. و چون به هنگام دميدن به چيزى گاهى آب دهان بيرون مى افتد، در اين معنا به کار رفته است و در جمله بالا کنايه از وسوسه هاى شيطان است، زيرا معمول در ميان ساحران اين بوده که به هنگام سحر اورادى مى خوانند و به شخص مورد نظر خود مى دميدند، لذا کنايه از وسوسه شدن است. 4. «مسلحة» به معناى محل جمع آورى و به تعبير ديگر زاغه مهمات است و به سنگرگاه نيز گفته مى شود، زيرا معمولا در سنگر مقدار قابل ملاحظه اى اسلحه گردآورى مى کنند و در جمله بالا به همين معنا آمده است. 5. انعام، آيه 112. 6. طه، آيه 94. 7. «آثام» جمع «اثم» به معناى گناه است و در اصل به آن حالتى گفته مى شود که در روح و عقل انسان به وجود مى آيد و او را از رسيدن به نيکيها و کمالات باز مى دارد. 8. شرح ابن ابى الحديد، جلد 13، صفحه 146. 9. «امعنتم» از ريشه «امعان» به معناى زياده روى در انجام چيزى است. در اصل از ريشه «معن» بر وزن «دهن» به معناى سيراب شدن زمين گرفته شده است. 10. «مصارحه» از ريشه «صرح» به معناى وضوح و روشنى گرفته شده و «مصارحه» به معناى مقابله کردن با کسى و چيزى به طور آشکار مى باشد. 11. «مناصبه» از ريشه «نصب» بر وزن «نسب» به معناى تعب و زحمت گرفته شده است و «مناصبه» يعنى تظاهر به عداوت کردن که موجب رنج و تعب و زحمت طرفين مى شود. 12. «اعنقوا» از ريشه «عنق» به معناى گردن گرفته شده و «عناق» يعنى گردن کشيدن و به سرعت دنبال چيزى رفتن. 13. «حنادس» جمع «حندس» بر وزن «قبرس» به معناى تاريکى است و به همين جهت سه شب آخر ماه که با تاريکى شديد محاق آميخته مى شود، حنادس گفته مى شود. 14. «مهاوى» جمع «مهواة» يعنى گودال و گاه به معناى گودال عميقى است که سيل در آن مى افتد و راه فرار ندارد. 15. «ذلل» جمع «ذلول» به معناى شخص منقاد و تسليم و حيوان رام است.  16. «سُلسُل» جمع «سلس» بر وزن «خشن» به معناى رام و فرمانبردار است. 17. کامل ابن اثير، جلد 1، صفحه 589 ـ 588 . 18. منهاج البراعة، جلد 11، صفحه 309 . 19. همان.   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 441-436 «فَأَطفِئُوا مَا كَمَنَ فِي قُلُوبِكُم مِن نِيرَان العَصَبِيَّة»، پس از معرفى شيطان و بيان دشمنيهاى وى پيروان خود را بر حذر مى دارد كه در خطّ او قرار نگيرند و به اين منظور آنان را فرمان مى دهد كه دلهايشان را از آلودگيهاى كبر و خود بينى و كينه جوييهاى جاهليت پاك سازند، و كلمه نيران را به منظور استعاره از شعله سوزان حرارت خشم آورده است كه كبر و عصبيت، هم از آن برمى خيزد و منشأ و سرآغاز حرارت غضب هم، قلب مى باشد و براى ترشيح استعاره ياد شده به ذكر كلمه (اطفاء) خاموش كردن پرداخته است و نيز مى توانيم نيران را به حميّت معنا كنيم چنان كه از عبارت و انما تلك الحميه، اين مطلب فهميده مى شود و روشن است كه حميّت و عصبيت باطل از خاطره هاى قلبى شيطانى است كه در دلهاى پيروان خود مى دمد و خود بزرگ بينى است كه با وادار كردن انسان بر غلبه بر ديگران و انتقام گرفتن و به منظور جاه طلبى و رياست بر خلق، آن را در نفوس انسانها به وجود مى آورد و وسوسه هايى است كه افراد را با آن به تباهى مى كشاند و رازهاى نهانى است كه براى گمراه كردن و تباه ساختن در انديشه ها و افكار آنان مى اندازد، حضرت تمام اين امور را به شيطان نسبت داده است تا اين كه بيشتر مورد نفرت و كراهت انسانها واقع شود.  «وَ اعتَمِدُوا وَضعَ التَّذَلُّلِ على رُءُوسِكم»، پس از بيان دشمنيهاى ديرينه شيطان و بر حذر داشتن انسانها را كه در مسير او واقع نشوند، چند دستور اخلاقى به مردم مى دهد تا از دسترسى او در امان و دور باشند، نخست آنان را امر مى كند كه تواضع و فروتنى را پيشه كنند و از ذلت و خوارى ظاهر باكى نداشته باشند و براى اين كه بيشتر عزت و شرافت اين فضيلت اخلاقى را نشان دهد مى فرمايد: آن را همچون تاج افتخار بر سر نهيد و پيوسته اين خصلت پسنديده را شعار خود قرار دهيد، دستور دوم آن است كه خودخواهى و فخر فروشى را كه مايه انحطاط و پستى آدمى است از خود، دور سازند و آن را در زير لگدهاى خود بياندازند و هيچ گونه توجّهى به آن نداشته باشند، و نيز آن را به پيراهن يا طوقى مانند كرده است كه در گردن مى اندازند، و چون مناسب آنها نيست به آنان دستور مى دهد كه از گردنهاى خود بيرون آورند و لباس تواضع را بر تن پوشند، و كلمه مسلّحه را براى متواضع بودن استعاره آورده است زيرا اشخاص متواضع به دليل داشتن اين خصلت پسنديده، دين و معنويت خود را از دستبرد ابليس و لشكريانش محافظت و پاسدارى مى كنند و نمى گذارند خوى ناپسند تكبر و ساير رذايل اخلاقى و عملى بر آنان حمله كنند چنان كه فرد مسلّح خود و اشخاص مورد نظرش را از شرّ دشمنان نگهدارى و محافظت مى كند، و سپس مى فرمايد: كه براى شيطان گذشته از لشكريان جنّى، يارانى از آدميان نيز مى باشد كه كار او را ادامه مى دهند و صفت وى را كه تكبر و عصبيت است شعار خود دارند، پس از آنان نيز بپرهيزيد.  «و لا تكونوا كالمتكبر على ابن امّه»،  امام (ع) در اين جمله به منظور بيان مصداق، پيروان خود را نهى مى كند از اين كه مثل قابيل نباشند كه برادر خود را از كبر و حسد به قتل رسانيد كه قرآن حكايت آن را بطور تفصيل در سوره مائده بيان كرده است: «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً... جَزاءُ الظَّالِمِينَ» در باره سبب و علت اين كار، نقل شده است كه حضرت حوّا، هر دفعه كه آبستن مى شد دو فرزند، يك دختر و يك پسر مى آورد، اولين مرتبه قابيل و خواهرش را به دنيا آورد و پس از گذشت شش ماه هابيل و خواهر او را زاييد، و چون اين چهار تن بالغ شدند خداوند به حضرت آدم دستور داد كه خواهر و همزاد قابيل را براى هابيل و خواهر هابيل را براى قابيل عقد كند، هابيل كه تسليم فرمان حق تعالى بود به اين امر راضى شد اما قابيل به دليل اين كه دختر همزادش زيباتر بود و به كابين هابيل در آمد، از اين امر ناخشنود بود، حضرت آدم براى حلّ اختلاف به دو پسر خود دستور داد كه در راه خدا قربانى كنند و گفت قربانى هر كدامتان پذيرفته شد آن دختر را به كابين وى در مى آورم، بنا به روايت ديگرى به آن دو گفت: خدا به من وحى كرده است كه بعضى از فرزندان من در پيشگاه او، قربانى خواهند كرد، پس شما اين عمل را انجام دهيد تا با قبول شدن آن چشم من روشن شود، قابيل كشاورزى داشت و هابيل گلّه دار و صاحب گوسفند و چهارپايان بود، هنگام تقديم قربانى، قابيل پست ترين دسته زراعت خود را به ميدان آورد، امّا هابيل نيكوترين برّه را تقديم كرد، هنگامى كه هر دو قربانيان خود را بر بالاى كوه قرار دادند، حضرت آدم به دعا پرداخت و از خداوند قبولى آن را درخواست كرد، آتش سفيدى از آسمان آمد، قربانى هابيل را فرا گرفت ولى از قابيل پذيرفته نشد زيرا نيّتش خالص نبود. چنان كه ذكر شد خداوند در قرآن اين مطلب را بيان فرموده است كه دنباله آيه قبل اين است: «... پس قربانى يكى از آنها پذيرفته شد بدون ديگرى، وقتى كه قربانى قابيل قبول نشد با اين كه از نظر سنّى از هابيل بزرگتر بود، بر او حسد برد و گفت هم اكنون تو را مى كشم، هابيل پس از شنيدن اين تهديد به قابيل گفت: خدا عمل پرهيزكاران را قبول مى كند، حال اگر تو براى كشتن من دست بلند كنى من آن كسى نيستم كه براى كشتن تو دست دراز كنم و قاتل پس از كشتن برادر از زيانكاران عالم شد، هم برادرش از دستش رفت و هم از بهشت آخرت محروم ماند». نقل شده است كه وقتى قابيل برادرش هابيل را به قتل رساند نمى دانست با نعش او چه كار كند از اين رو مدت زمانى او را بر پشت خود گرفته متحيرانه راه مى برد تا اين كه خداوند زاغى را مأمور ساخت تا زمين را با منقارش بشكافد كه قابيل ياد بگيرد چه عملى را انجام دهد و بعضى گفته اند: دو عدد زاغ پيدا شد يكى از آن دو، ديگرى را كشت و سپس با منقار خود زمين را كند و آن را در آن ميان مخفى ساخت، قابيل كه اين منظره را مشاهده كرد با خود گفت: اى واى بر من به اندازه همين زاغ هم نيستم.  حضرت در عبارت بالا فرمود: شما مثل آن كس نباشيد كه بر فرزند مادرش تكبر ورزيد، فرزند را به مادر نسبت داد نه به پدر، در باره اين انتساب وجوهى ذكر كرده اند: الف: ثعلبى گفته است: جزء حقيقى فرزند از ناحيه مادر است (در شكم مادر صورت آدمى درست مى شود) آنچه از پدر مى باشد نطفه است و آن هم جزء مادّى فرزند است نه حقيقت او، و نسبت فرزند به پدر از نظر حكمى است نه حقيقى.  ب: بعضى گفته اند: چون قابيل به علت كشتن برادر كه گناه بزرگى است انتساب خود را از پدر بريد، چنان كه فرزند نوح به دليل انجام دادن خلاف، از انتساب به خاندانش قطع شد و خداوند به حضرت نوح فرمود: «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ» ج: وجه سوم آن كه چون عاطفه مادرى بيشتر است بيشترين مهربانى كه ميان برادران وجود دارد از ناحيه مادر است نه از جانب پدر، به اين دليل، حضرت فرموده است به فرزند مادرش كبر ورزيد، ولى بهترين وجه همان وجه اوّل مى باشد، حضرت با بيان اصل خويشاوندى، زشتى بيشتر اين تكبّر را هم فهمانده است زيرا به اين مطلب اشاره دارد كه هر دو از يك محل و يك بطن هستند و هيچ كدام بر ديگرى رجحانى ندارند تا جاى خود بزرگ بينى و تكبر بر ديگرى داشته باشد، و به جامعه انسانى نيز فهمانده است كه چون همه از يك نسلند شايسته نيست كه بر هم ديگر فخر و مباهات داشته باشند، و اين حقيقت را با اين بيان صريح كه خداوند هيچ فضيلت و برترى براى او، بر برادرش قرار نداده بود، تاكيد فرموده است.  «سوى ما الحقت العظمة... ريح الكبر»،  در اين عبارتها، حضرت سبب و علت تكبر را روشن ساخته و آن، دشمنى و عداوتى است كه از صفت ناپسند حسد پيدا مى شود، توضيح مطلب اين كه شخص متكبر، خود را در نهايت كمال مى داند و معتقد است كه از هر كسى به هر كمالى شايسته تر مى باشد، و هيچ كس لايق نيست كه در اين امر شريك او باشد، و اين امر سبب حسد ورزيدن بر غير خود مى شود، چنان كه قابيل، به دليل بزرگى سنّى و ديگر اسباب برترى و لياقت كه در خود تصور مى كرد عقيده داشت كه از هر كس براى ازدواج با خواهر زيبا رويش سزاوارتر مى باشد، از اين رو بر، برادر خود كه در اين امر جلو افتاده بود حسد برد و اين حسد هم باعث بر افروخته شدن آتش خشم و عصبانيت او شد چنان كه در قبل توضيح داده شد، كلمه «نار» كه به معناى آتش است به عنوان استعاره ذكر شده و لفظ قدح كه جرقّه آتش است ترشيح آن مى باشد و كلمه «ريح» استعاره از وسوسه ها و خاطره هايى است كه شيطان در نفس شخص متكبر مى دمد كه او نسبت به اين امر و هر كمالى از هر كسى احق و اولى مى باشد و، واژه نفخ نيز استعاره از القاء و تلقين كردن اين خيالات و وسوسه هاست.  «الذى اعقبه اللَّه...»،  منظور از آنچه كه خداوند به دنبال اين تكبر براى او آورد، همان پشيمانى است كه آن را ذكر كرديم.  «و الزمه آثام القاتلين الى يوم القيامه»،  اين عبارت اشاره به مطلبى است كه از قرآن استفاده مى شود از جمله مى فرمايد: «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ ...» يعنى شدت كيفر و جاودانگى آن مانند آن است كه شخصى همه انسانها را به قتل رسانده باشد و نيز مى فرمايد «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً...» و رواياتى به اين مضمون نيز نقل شده است كه از جمله قول پيامبر اكرم است كه مى فرمايد: هر كس روش نامناسبى را در جامعه برقرار سازد، بار گناه آن و گناه آنان كه به آن عمل كنند تا روز قيامت به گردن وى باشد، و قابيل نخستين كسى است كه آدم كشى را در جهان مرسوم ساخت پس گناه تمام قاتلان تا روز رستاخيز به گردن او خواهد بود و روايت ديگرى از آن جناب نقل شده است كه: هر فردى كه از روى ستم كشته شود قسمتى از گناه آن به گردن فرزند نخستين آدم مى باشد، و اين به آن سبب است كه او اين عمل زشت را مرسوم كرد. «ألا و قد امعنتم...»،  پس از شرح خطاكاريهاى شيطان و سوء عاقبت او، كه پيشرو گردنكشان است و اشاره به كيفر مداوم اولين فرزند گناهكار حضرت آدم، كه نخستين رونده راه ناپسند شيطان بود، مردم زمان خود را كه از طريق مستقيم ديانت و ولايت منحرف شده اند هشدار مى دهد كه بدانيد شما هم اكنون در راه فساد و ستمكارى افتاده و بلكه در درياى معصيت و خطا غوطه وريد به فكر خود باشيد و هر چه زودتر خويش را از اين منجلاب برهانيد.  چنان كه از ظاهر عبارت برمى آيد روى سخن حضرت با پيروان معاويه است كه به جنگ با آن حضرت و ياران او، و خدا و تمام اوليايش برخاسته بودند، و بطور مكرر جامعه را در مورد صفت ناپسند خود پسندى و بر خود باليدن از خداوند و عقوبت او بر حذر داشته است و اين كه در فرمايش خود دو صفت، كبر الحميه و فخر الجاهليه را به طريق اضافه ذكر فرموده اشاره به كبر و فخر ناپسند كرده زيرا گاهى اين دو صفت ممدوح و پسنديده اند مثل تكبر فقرا و بينوايان در برابر اغنيا و ثروتمندان و به منظور ايجاد نفرت بيشتر از اين خصلت ناپسند آن را توليد كننده دشمنيها ناميده است.  واژه «ملاقح» كه به معناى حيوان هاى نر آبستن كننده است استعاره از كبر و نخوتهاى برجسته اى است كه آدمى را به شدت دچار خود بزرگ بينى مى سازد، و بديهى است كه اين ويژگيها همه را به او بد بين مى كند و باعث ايجاد دشمنى و كينه مى شود، همچنان كه حيوانات نر سبب آبستن حيوان ماده مى شوند و اگر اين واژه را به معناى فحول چنان كه گذشت نگيريم بلكه به معناى مصدرى بگيريم اشاره به اين خواهد بود كه ثمره كبر و مباهات، دشمنى و عداوت است همچنان كه نتيجه هر آبستن بودنى ولادتى مى باشد و در عبارت متن از باب اطلاق اسم سبب بر مسبب مجاز به كار رفته است. زيرا دشمنى عين كبر نيست بلكه از نتايج كبر است و در درجه دوّم است. جمع آوردن ملاقح به دليل كثرت معناى كبر در اذهان متكبّران است.  و «منافخ الشيطان»، منافخ جمع منفخ مصدر ميمى و به معناى دميدن مى باشد انواع كبر و خود پسندى كه در روحيه انسان به وجود مى آيد از وساوس و دميدنهاى ابليس است و در عرف متداول به كسى كه خود را از ديگران بلند مقام تر مى داند مى گويند: شيطان باد به دماغ وى انداخته است و سپس مى فرمايد كه اين نفخه هاى شيطانى ملتهاى گذشته را فريب داد به اين دليل كه امور باطل را در نظر آنان حق نمايش داد از باب مثال خوى ناپسند تكبر و آنچه را كه لازمه آن است براى آنان خوب جلوه داده و چنان وانمود مى كرد كه از صفات نيكوتر و سودمندتر مى باشد، و بالاخره اين ظاهر فريبيها چه بسا كه سبب افتادن آنها در تاريكيهاى نادانى و چاههاى هولناك گمراهى بوده است.  صفت اعناق در موردى به كار مى رود كه شتر موقع راه رفتن گردن خود را بكشد و گامهايش را توسعه دهد و اين كلمه در اين جا استعاره از فرو رفتگى كامل آن مردم در تاريكيهاى جهل و سرعت سير آنان در آن وادى مى باشد و لفظ حنادس كه جمع حندس و به معناى شبهاى بسيار تاريك مى باشد استعاره از تاريكى و ظلمت جهل و نادانى است، و «مهاوى» (پرتگاهها) اشاره به آن است كه گمراهى و راههاى انحراف محل سقوط و فرو افتادن از بلنديهاى قله كمال و درجات خوشبختى و سعادت است، اضافه جهالت و ضلالت به سوى ضمير شيطان از باب اضافه مسبب به سوى سبب است زيرا شيطان سبب گمراهى و جهل مى باشد.  دو واژه «ذلل و سلس»، جمع ذليل و سلس كه صفت شتر رام و مطيع مى باشند، منصوب و حال براى ضمير جمع در فعل اعنقوا است يعنى در راه ضلالت و گمراهى شتافتند در حالى كه مطيع و فرمانبردار بودند، و كلمه امرا منصوب و مفعول به براى فعل محذوف است كه تقدير آن چنين است فاعتمد امرا... پس شيطان امورى را براى پيروان خود پايه ريزى كرد و همه در مسير آن قرار گرفتند، و آن امور عبارت از وسوسه و بر خود باليدن و فرو رفتن در جهل و ضلالت است و كلمه كبرا عطف بر امرا و مفعول مى باشد يعنى تكبر و مفاخره اى را در ميان آنان مرسوم ساخت كه از شدت آن، سينه، احساس تنگى مى كرد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 283 فاطفئوا ما كمن في قلوبكم من نيران العصبيّة، و أحقاد الجاهليّة فإنّما تلك الحميّة تكون في المسلم من خطرات الشّيطان و نخواته و نزغاته و نفثاته، و اعتمدوا وضع التّذلّل على رؤسكم، و إلقاء التّعزّز تحت أقدامكم، و خلع التّكبّر من أعناقكم، و اتّخذوا التّواضع مسلحة بينكم و بين عدوّكم إبليس و جنوده، فإنّ له من كلّ أمّة جنودا و أعوانا، و رجلا و فرسانا. و لا تكونوا كالمتكبّر على ابن أمّه من غير ما فضل جعله اللّه فيه سوى ما ألحقت العظمة بنفسه من عداوة الحسد، و قدحت الحميّة في قلبه من نار الغضب، و نفخ الشّيطان في أنفه من ريح الكبر الّذي أعقبه اللّه به النّدامة، و ألزمه آثام القاتلين إلى يوم القيمة. (43859- 43548)اللغة:و (النزغ) الافساد و (المسلحة) بفتح الميم قال في النهاية القوم الذين يحفظون الثغر من العدوّ يكونون ذوى سلاح، أو لأنّهم يسكنون المسلحة و هي كالثغر و المرقب يرقبون العدوّ لئلّا يطرقهم على غفلة انتهى، و فى القاموس: المسلحة بالفتح الثغر و القوم ذو و سلاح.(امعن) في الأرض ذهب فيها بعيدا، و أمعن في الطلب أى جدّ و أبعد و (صارح) بما في نفسه أى أبداه و (الحميّة) الحرب و العداوة أى عاديته و أظهرت له العداوة و (لقحت) المرأة و النخلة لقحا إذا حملت و القحت، و النخلة وضعت طلع الذكور فى طلع الأناث و القح الفحل الناقة أحبلها و الملاقح بفتح الميم الفحول جمع ملقح و زان محسن يقال ألقحت الرياح الشجر إذا حملتها فهى لواقح و ملاقح كذا قال الفيروز آبادى.(و الشنان) بفتح الأوّل و الثاني و سكونه البغض و الشنان و زان رماد لغة فيه و (المنافخ) جمع منفخ بالفتح مصدر نفخ و نفخ الشيطان نفثه و وسوسته و يقال للمتطاول إلى ما ليس له: نفخ الشيطان في أنفه و يقال: رجل ذو نفخ أى فخر و كبر و (القرون الخالية) جمع قرن و هو من القوم سيّدهم و رئيسهم و كلّ امّة هلكت فلم يبق منها احد و الوقت من الزمان و (أعنق) اعناقا أسرع و العنق ضرب من السير فسيح سريع.و ليلة ظلماء (حندس) أى شديدة الظلمة و (المهاوى) جمع مهواة و هى الوهدة المنخفضة من الأرض يتردّى الصيد فيها، و قيل: الوهدة العميقة و تهاوى الصيد في المهواة سقط بعضه أثر بعض و (الذّلل) جمع ذلول و هو المنقاد من الابل و غيره قال تعالى: «فاسلكى سبل ربّك ذللا». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 284 الاعراب:و ما في قوله عليه السّلام من غير ما فضل، زائدة للتأكيد. مصارحة و مبارزة منصوبان على المفعول له أو على التميز، و قوله: فاللّه اللّه بنصبهما على التحذير، و ذللا حال من فاعل اعنقوا، و عن فى قوله: عن سياقه بمعنى اللّام، و فى بعض النسخ على سياقه فعلى للاستعلاء المجازى.و قوله: أمرا تشابهت القلوب فيه قال القطب الراوندى: أمرا منصوب لأنّه مفعول و ناصبه المصدر الّذى هو سياقه و قياده تقول سقت سياقا وقدت قيادا، و اعترض عليه الشارح المعتزلي بأنّه غير صحيح، لأنّ مفعول هذين المصدرين، محذوف تقديره عن سياقه إيّاهم و قياده إيّاهم، و قال الشارح: إنه منصوب بتقدير فعل اى اعتمدوا أمرا، و كبرا معطوف عليه أو ينصب كبرا على المصدر بأن يكون اسما واقعا موقعه كالعطاء موضع الاعطاء.أقول: و الأظهر عندى أن يجعل أمرا منصوبا بنزع خافض متعلّق بقوله اعنقوا، أى اسرعوا إلى أمر و كبر، و على هذا التأم معنى الكلام بدون حاجة إلى التكلّف و حذف الفعل.المعنى:(ف) خذوا منه حذركم و تحرّزوا من مصائده و (اطفئوا ما كمن) و استتر (في قلوبكم من نيران العصبية) و الحميّة (و أحقاد الجاهليّة فانما تلك الحميّة) و النخوة (تكون في المسلم من خطرات الشيطان و نخواته و نزغاته و نفثاته) أى وساوسه المحرّكة للفساد يعني ما استتر في قلوبكم من التعصّب و التكبّر و الحقد و الحسد نار محرقة لكم في الدّنيا و الاخرة فاطفئوها و اجتهدوا في إطفائها بماء التذلّل و التواضع و الاصلاح، لأنّ منشأها جميعا هو الشيطان اللعين الّذي هو عدوّكم المبين، فانّه يوسوس في صدوركم و يوقع في اخاطركم النّخوة و الحميّة و العصبيّة و ينزغ أى يفسد بينكم و بين اخوتكم المؤمنين و ينفث أى ينفخ في قلوبكم و في دماغكم ريح النخوة و الغرور و الاستكبار.فان قلت: لم قال تلك الحميّة تكون في المسلم من خطرات الشيطان مع أنّ الحميّة في الكافر أيضا من خطراته فأىّ نكتة في الاتيان بهذا القيد؟قلت: لما أمر المخاطبين باطفاء نيران العصبيّة و الاستكبار معلّلا بأنها من وساوس ابليس و خطراته أتى بهذا القيد من باب الالهاب لأنّ المسلم بما له من داعية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 292 الاسلام أسرع قبولا للموعظة و أحقّ بالانتصاح و الارتداع و التجنّب من سلوك مسالك الشيطان، فكأنه قال: إن كنتم مسلمين فاتّقوا من متابعته و توقوا من اقتفاء آثاره كما تقول: إن كنت مؤمنا فلا تظلمني، قال تعالى حكاية عن مريم (ع) «قالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا» (و اعتمدوا) اى اقصدوا (وضع) تيجان (التذلّل) الّذى جعلتموها تحت أقدامكم (على رؤوسكم و) تعمّدوا (القاء) قلانس (التعزّز) الّتي جعلتموها على رؤوسكم (تحت أقدامكم) و لا يخفى على أهل الصّناعة لطافة هذه العبارة و شرافتها و عظم خطرها للّه درّ قائلها. (و) اعتمدوا (خلع) أطواق (التكبّر من أعناقكم و اتّخذوا) التذلّل و (التّواضع مسلحة و ثغرا بينكم و بين عدوّكم إبليس و جنوده).و لما أمرهم باتخاذ المسلحة علّله بقوله  (فانّ له من كلّ امّة) من الجنّ و الانس (جنودا و أعوانا و رجلا و فرسانا) تنبيها على كثرة جنوده و أعوانه المقتضية للجدّ في اتّخاذها توقّيا من طروقهم و اغتيالهم على غفلة هذا، و قد مضى بيان فضل التواضع و الأخبار الواردة فيه في شرح المختار المأة و السابع و الأربعين.ثمّ ذكّرهم بقصة ابن آدم عليه السّلام لكونها في مقام التذكرة و الاعتبار أقوى تحذيرا و تنفيرا من التعزّز و الاستكبار فقال: (و لا تكونوا كالمتكبّر على ابن امّه) أى لا تكونوا مثل قابيل الّذى تكبّر على أخيه هابيل.و إنما قال ابن امّه مع كونهما من أب و أمّ لأنّ الأخوين من أمّ أشدّ حنوا و محبة و تعاطفا من الأخوين من الأب لأنّ الأمّ هي ذات الحضانة و التربية، و لذلك قال هارون لأخيه موسى عليهما السّلام مع كونه أخاه لأبيه و أمّه: ابن امّ إنّ القوم استضعفوني، فذكر الامّ لكونه أبلغ في الاستعطاف، فمقصوده عليه السّلام أنّ قابيل مع كون هابيل ابن امّه المقتضي للعطوفة و المحبة تسلّط عليه الشيطان فأنساه محبّة الاخوة فتكبّر عليه و قتله بوسوسته إليه، فكونوا من ابليس و عداوته في حذر و لا تكونوا مثل قابيل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 293 الّذى لم يتوقّ منه بل اتّبعه و تكبّر.(من غير ما فضل جعله اللّه فيه سوى) بمنزلة استثناء منقطع أى غير (ما الحقت العظمة) و الكبرياء (بنفسه من عداوة) نشأت من (الحسد و قدحت) أى اخرجت (الحميّة) و التعصّب (في قلبه من نار) انقدت من (الغضب و نفخ الشيطان في أنفه من ريح الكبر) المؤدّى إلى قتل أخيه (الّذى أعقبه اللّه به الندامة) لا ندم التوبة بل ندم الحيرة أو شفقة على موت أخيه لا على ارتكاب الذنب (و ألزمه آثام القاتلين إلى يوم القيامة) لأنّ من سنّ سنّة سيّئة كان له مثل و زمن عمل بها كما أنّ من سنّ سنّة حسنة كان له مثل أجر من عمل بها، فهو لما كان أوّل من سنّ القتل فلا يقتل مقتول إلى يوم القيامة إلّا كان له فيه شركة، هذا.و قد تقدّم في شرح الفصل الرابع عشر من المختار الأوّل كيفيّة قتل قابيل هابيل اجمالا، و لنورد هنا باقتضاء المقام بعض ما لم يتقدّم ذكره هناك من الايات و الأخبار الواردة في هذا الباب.فأقول: قال اللّه عزّ و جلّ في سورة المائدة: «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّكَ «1» قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ. إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ. فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرِينَ فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ...» روى عليّ بن ابراهيم عن أبيه عن الحسن بن محبوب عن هشام بن سالم عن أبي حمزة الثمالي عن ثوير بن أبى فاخته قال: سمعت عليّ بن الحسين عليهما السّلام يحدّث رجلا من قريش: لما قرّب ابنا آدم قرّب أحدهما أسمن كبش كان في ضانه______________________________ (1)- توعده بالقتل لفرط حسده له على تقبّل قربانه، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 294 و قرّب الاخر ضغثا من سنبل فتقبّل من صاحب الكبش و هو هابيل و لم يتقبّل من الاخر و هو قابيل فغضب قابيل فقال لهابيل: و اللّه لأقتلنّك، فقال هابيل «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّكَ  «1» قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ. إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ..» فلم يدر كيف يقتله حتّى جاء إبليس لعنه اللّه فعلّمه فقال ضع رأسه بين حجرين ثمّ اشدخه فلما قتله لم يدر ما يصنع به، فجاء غرابان فأقبلا متضاربان حتى اقتتلا فقتل أحدهما صاحبه ثم حفر الذى بقي الأرض بمخالبه و دفن فيه صاحبه، قال قابيل  «فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ قالَ يا وَيْلَتى ...» أَ فحفر له حفيرة و دفن فيها فصارت سنّة يدفنون الموتى.فرجع إلى أبيه فلم ير معه هابيل فقال له آدم: أين تركت ابني؟ قال له قابيل: ارسلتنى عليه راعيا؟! فقال آدم عليه السّلام، انطلق معى إلى مكان القربان، و أحسّ قلب آدم عليه السّلام بالذى فعل قابيل: فلما بلغ مكان القربان استبان قتله فلعن آدم عليه السّلام الأرض التي قبلت دم هابيل، و أمر آدم أن يلعن قابيل و نودى قابيل من السّماء لعنت كما قتلت أخاك، و لذلك لا تشرب الأرض الدّم فانصرف آدم عليه السّلام فبكى على هابيل أربعين يوما و ليلة.فلما جزع عليه شكى ذلك إلى اللّه فأوحى اللّه إليه انّى واهب لك ذكرا يكون خلفا من هابيل فولدت حوّا غلاما زكيّا مباركا، فلما كان اليوم السابع أوحى اللّه إليه يا آدم إنّ هذا الغلام هبة منّى لك فسمّه هبة اللّه، فسمّاه آدم هبة اللّه.و روى القميّ عن أبيه، عن عثمان بن عيسى، عن أبي أيّوب، عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السّلام قال: كنت جالسا معه في المسجد الحرام فاذا طاوس «أى طاوس اليماني» في جانب الحرم يحدّث حتى قال: أ تدرى أىّ يوم قتل نصف الناس؟ فأجابه أبو جعفر عليه السّلام فقال أو ربع الناس يا طاوس، فقال: أو ربع النّاس، فقال: أ تدرى ما صنع بالقاتل؟ فقلت: إنّ هذه المسألة.فلما كان من الغد غدوت على أبى جعفر عليه السّلام فوجدته قد لبس ثيابه و هو قاعد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 295 على الباب ينتظر الغلام أن يسرج له، فاستقبلنى «فاستعجلني خ» بالحديث قبل أن أسأله فقال:إنّ بالهند أو من وراء الهند رجل معقول برجل واحدة يلبس المسح موكل به عشرة نفر كلما مات رجل منهم أخرج أهل القرية بدلا فالناس يموتون و العشرة لا ينقصون يستقبلون بوجهه الشمس حين تطلع يديرونه معها حتى تغيب ثمّ يصبّون عليه في البرد الماء البارد و في الحرّ الماء الحارّ.قال: فمرّ عليه رجل من الناس فقال له: من أنت يا عبد اللّه؟ فرفع رأسه و نظر إليه ثم قال: إما أن تكون أحمق الناس و اما أن تكون أعقل الناس، إنى لقائم ههنا منذ قامت الدنيا ما سألني أحد من أنت غيرك، ثمّ قال عليه السّلام: يزعمون أنه ابن آدم.و في الصافى من الاحتجاج قال طاوس اليماني لأبي جعفر عليه السّلام: هل تعلم أىّ يوم مات ثلث الناس؟ فقال عليه السّلام: يا عبد اللّه لم يمت ثلث الناس قط إنما أردت ربع الناس قال: و كيف ذلك؟ قال: كان آدم و حوّا و قابيل و هابيل فقتل قابيل هابيل فذلك ربع الناس، قال: صدقت.قال أبو جعفر عليه السّلام هل تدرى ما صنع بقابيل؟ قال: لا، قال: علّق بالشمس ينضح بالماء الحارّ إلى أن تقوم الساعة و روى القمّي باسناده عن جابر، عن أبي جعفر عليه السّلام قال: جاء رجل النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: يا رسول اللّه رأيت أمرا عظيما، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: و ما رأيت؟ قال: كان لي مريض و نعت له ماء من بئر بالأحقاف يستشفى به في برهوت، قال:فانتهيت و معى قربة و قدح لاخذ من مائها و أصب في القربة، و إذا بشيء قد هبط من جوّ السّماء كهيئة السّلسلة و هو يقول: يا هذا الساعة أموت، فرفعت رأسى و رفعت إليه القدح لاسقيه فاذا رجل في عنقه سلسلة، فلما ذهبت انا و له القدح اجتذب حتّى علق بالشمس، ثمّ أقبلت على الماء أغرف إذ أقبل الثانية و هو يقول العطش العطش اسقنى يا هذا السّاعة أموت، فرفعت القدح لاسقيه فاجتذب منّى حتّى علق بالشمس حتّى فعل ذلك ثالثة و شددت قربتى و لم أسقه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 296 فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ذاك قابيل بن آدم عليه السّلام قتل أخاه و هو قول اللّه عزّ و جلّ «وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْءٍ إِلَّا كَباسِطِ كَفَّيْهِ إِلَى الْماءِ لِيَبْلُغَ فاهُ وَ ما هُوَ بِبالِغِهِ وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلالٍ» .و في البحار من تفسير العياشى عن جابر، عن أبي جعفر عليه السّلام قال: إنّ قابيل ابن آدم عليه السّلام معلّق بقرونه في عين الشمس تدور به حيث دارت في زمهريرها و حميمها إلى يوم القيامة، فاذا كان يوم القيامة صيّره اللّه إلى النّار.و فيه من الخصال عن رجل من أصحاب أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: سمعته يقول: إنّ أشدّ الناس عذابا يوم القيامة لسبعة نفر: أوّلهم ابن آدم الذى قتل أخاه، و نمرود الذى حاجّ إبراهيم في ربّه، و اثنان في بني اسرائيل هوّدا قومهم و نصّراهم، و فرعون الذى قال: أنا ربّكم الأعلى، و اثنان من هذه الامّة.قال العلّامة المجلسىّ «ره» الاثنان من هذه الامّة أبو بكر و عمر.و فيه من علل الشرائع عن حماد بن عثمان، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: كانت الوحوش و الطير و السّباع و كلّ شيء خلق اللّه عزّ و جلّ مختلطا بعضه ببعض، فلما قتل ابن آدم أخاه نفرت و فزعت فذهب كلّ شيء إلى شكله. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 303 الفصل الثالث:ألا و قد أمعنتم في البغي، و أفسدتم في الأرض، مصارحة للّه بالمناصبة، و مبارزة للمؤمنين بالمحاربة، فاللّه اللّه في كبر الحميّة، و فخر الجاهليّة، فإنّه ملاقح الشّنان، و منافخ الشّيطان الّلاتي خدع بها الامم الماضية، و القرون الخالية، حتّى أعنقوا في حنادس جهالته، و مهاوي ضلالته، ذللا عن سياقه، سلسا في قياده، أمرا تشابهت القلوب فيه، و تتابعت القرون عليه، و كبرا تضايقت الصّدور به.اعلم أنه لما حذّر في الفصل السابق من التكبّر و رغّب في التواضع عقّبه بهذا الفصل تأكيدا لما سبق، و صدّره بتوبيخ المخاطبين على البغى و الفساد فقال: (ألا و قد أمعنتم فى البغى) أى بالغتم فى السعى بالفساد و العدول عن القصد و الخروج عن الاعتدال (و أفسدتم في الأرض) أى صرتم مفسدين فيها، و علّل امعانهم فى البغى بقوله: (مصارحة للّه بالمناصبة) أى لأجل مواجهتكم له سبحانه بالمعاداة و كشفكم عن عداوته تعالى صراحة بالترفّع و التكبّر.روى في الكافى عن أبى جعفر عليه السّلام قال: الكبر رداء اللّه و المتكبّر ينازع اللّه فى ردائه.و فيه عن حكيم قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن أدنى الالحاد، فقال: إنّ الكبر أدناه.و علّل الافساد في الأرض بقوله: (و مبارزة للمؤمنين بالمحاربة) لأنّ الكبر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 304 و العظمة و الرفعة على الخلق مثير للفساد، مؤدّ إلى الحرب و الجدال، لأنّ المتكبّر لا يقدر أن يحبّ للمؤمن ما يحبّ لنفسه و لا يتمكّن من ترك الرذائل كالحقد و الحسد و التقدّم فى الطرق و المجالس و طرد الفقراء عن المجالسة و الموانسة و الغلظة في القول و عدم الرفق بذوى الحاجات و التطاول على الناس و الانف عن سماع الحقّ و قبوله، كلّ ذلك خوفا من أن يفوته عزّه، و معلوم أنّ هذه الخصال القبيحة لا محالة تكون سببا للمحاربة للمؤمنين، بل لمحاربة اللّه سبحانه كما قال في الحديث القدسى: من أهان لى وليّا فقد بارزنى بالمحاربة. (فاللّه اللّه في كبر الحميّة و فخر الجاهليّة) أى اتّقوه عزّ و جلّ فيهما، لأنّهما من صفة الكافر لا المسلم و المؤمن قال تعالى «إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ».و قال أبو عبد اللّه عليه السّلام في رواية الكافي: إذا خلق اللّه العبد في أصل الخلقة كافرا لم يمت حتى يحبّب اللّه إليه الشّر فيقرب منه، فابتلاه بالكبر و الجبريّة، فقسا قلبه، و ساء خلقه، و غلظ وجهه، و ظهر وخشه  «1»، و قلّ حياؤه، و كشف اللّه ستره و ركب المحارم فلم ينزع عنها، ثمّ ركب معاصى اللّه، و أبغض طاعته، و وثب على النّاس لا يشبع من الخصومات، فاسألوا اللّه العافية و اطلبوها منه.و من ذلك ظهر حسن ما علّل التوقّى من الكبر و الفخر به و هو قوله  (فانّه) أى كلّ من الكبر و الفخر (ملاقح الشنان) أى سبب توليد البغض و العداوة كما أنّ الفحول سبب توليد النتاج، و التعبير بصيغة الجمع بملاحظة تكثّر أقسام الكبر و تعدّد أنواعه باعتبار ما به التكبّر من العلم و الثروة و المال و كثرة العشيرة و حسن الصوت و الجمال و غيرها مما هو منشا الكبر و التفاخر (و منافخ الشيطان) أى نفخاته و نفثاته كما قال في الفصل السّابق: و انما تلك الحميّة تكون في المسلم من خطرات الشيطان و نفثاته، و قال أيضا: و نفخ الشيطان في أنفه من ريح الكبر.______________________________ (1) الوخش الرّدى من كلّ شيء و رذال الناس، ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 305 و وصف المنافخ بأنّها (اللّاتي خدع بها الامم الماضية) كقوم نوح و هود و عاد و ثمود و فرعون و نمرود و غيرهم ممّن تكبّر و كذّب الرّسل لما زيّن لهم الشيطان نخوتهم فخدعهم و أضلّهم عن السّبيل (و القرون الخالية) عطف تفسير أي الامم الهالكة و الرؤساء الخالية منهم الدّنيا، و على جعل القرن بمعنى الوقت فيحتاج إلى تقدير مضاف أى خدع بها أهل الأزمنة التي خلت منهم، و على الأوّل فالصّفة بحال متعلّق الموصوف، و على الثاني فهى بحال الموصوف نفسه.و قوله  (حتّى اعنقوا في حنادس جهالته و مهاوى ضلالته) غاية لخداع الشيطان أى انتهى خداعه للامم السابقة إلى أن أسرعوا في ظلمات جهالته التي لا يهتدون فيها، و مهاوى ضلالته الّتى يردوا فيها و لم يقدروا على الخروج منها (ذللا عن سياقه سلسا فى قياده) أى حالكونهم ذليلين لسوقه سهل الانقياد لقوده (أمرا) أى إلى أمر «1» أى جبريّة و تكبّر (تشابهت القلوب فيه) أى صار قلوبهم كلّ منها شبيها بالاخر فى قبوله (و تتابعت القرون عليه) أى تتابعت على التسليم و الانقياد له (و كبرا) أى إلى كبر (تضايقت الصّدور به) و لم تسع لا خفائه و كتمانه من جهة كثرته و شدّته.______________________________ (1) متعلق بقوله: اعنقوا. م الترجمة:پس خاموش كنيد آنچه كه پنهان است در قلبهاى شما از آتش سوزان تعصّب و كينهاى زمان جاهليّت، و جز اين نيست كه اين حميّت جاهليّت ميباشد در مرد مسلمان از وسوسهاى شيطان و نخوتهاى او، و از فسادهاى او، و از دميدنهاى او و قصد نمائيد نهادن تواضع را بر سرهاى خودتان، و انداختن تكبّر را بزير قدمهاى خودتان، و كندن گردن كشى را از گردنهاى خود، و اخذ نمائيد فروتنى را سنگر در ميان خود و ميان دشمن خود كه ابليس و لشكر او است، پس بدرستى كه مر او راست از هر گروهى لشكريان و اعوان و پيادگان و سواران.و مباشيد مثل قابيل تكبّر كننده بر پسر مادر خود كه هابيل بود بدون فضل و مزيّتى كه گردانيده باشد خدا او را و غير از اين كه لاحق نمود عظمت و تكبّر بنفس او از عداوتى كه ناشى بود از حسد، و آتش زد حميّت و عصبيّت در قلب او از آتش غضب، و دميد شيطان در دماغ او از باد كبر و نخوت چنان كبرى كه در پى در آورد او را خداى تعالى بسبب آن كبر ندامت و پشيمانى را، و لازم گردانيد بر او مثل گناهان جميع قاتلين و كشندگان را تا روز قيامت.فصل سيّم از اين خطبه در توبيخ مخاطبين است ببغى و فساد مى فرمايد:آگاه باشيد كه بغايت مبالغه مشغول شديد و ستم و فساد كرديد در زمين از جهت آشكارا مقابل شدن خدا بعداوت و مبارزت نمودن مؤمنان بمحاربه، پس بترسيد از خدا در گردن كشى از حميّت و نازش جاهليّت، پس بدرستى كه كبر توليد كننده عداوت و دشمنيست، و مواضع نفس زدن شيطان ملعون است كه فريب داد بان امّتهاى گذشته و قرنهاى سابقه را تا اين كه سرعت كردند آن امّتها در تاريكيهاى جهالت او، و مواضع افتادن ضلالت او، در حالتى كه رام بودند از راندن آن ملعون، و روان بودند در كشيدن آن بسوى امرى كه متشابه شد قلبها در آن، و متابع شد قرنها بر آن و بسوى كبرى كه تنگ شد سينه ها بسبب آن.  
بخش ۵ : نهی از اطاعت مستکبران [منبع]

التحذير من طاعة الكبراء :
أَلَا فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ طَاعَةِ سَادَاتِكُمْ وَ كُبَرَائِكُمْ الَّذِينَ تَكَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ وَ تَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ وَ أَلْقَوُا الْهَجِينَةَ عَلَى رَبِّهِمْ‏ وَ جَاحَدُوا اللَّهَ عَلَى مَا صَنَعَ بِهِمْ مُكَابَرَةً لِقَضَائِهِ وَ مُغَالَبَةً لِآلَائِهِ، فَإِنَّهُمْ قَوَاعِدُ أَسَاسِ [آسَاسِ‏] الْعَصَبِيَّةِ وَ دَعَائِمُ أَرْكَانِ الْفِتْنَةِ وَ سُيُوفُ اعْتِزَاءِ الْجَاهِلِيَّةِ؛ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لَا تَكُونُوا لِنِعَمِهِ عَلَيْكُمْ أَضْدَاداً وَ لَا لِفَضْلِهِ عِنْدَكُمْ حُسَّاداً، وَ لَا تُطِيعُوا الْأَدْعِيَاءَ الَّذِينَ شَرِبْتُمْ بِصَفْوِكُمْ كَدَرَهُمْ وَ خَلَطْتُمْ بِصِحَّتِكُمْ مَرَضَهُمْ وَ أَدْخَلْتُمْ فِي حَقِّكُمْ بَاطِلَهُمْ، وَ هُمْ أَسَاسُ [آسَاسُ‏] الْفُسُوقِ وَ أَحْلَاسُ الْعُقُوقِ، اتَّخَذَهُمْ إِبْلِيسُ مَطَايَا ضَلَالٍ وَ جُنْداً بِهِمْ يَصُولُ عَلَى النَّاسِ وَ تَرَاجِمَةً يَنْطِقُ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ اسْتِرَاقاً لِعُقُولِكُمْ وَ دُخُولًا فِي عُيُونِكُمْ وَ نَفْثاً فِي أَسْمَاعِكُمْ، فَجَعَلَكُمْ مَرْمَى نَبْلِهِ وَ مَوْطِئَ قَدَمِهِ وَ مَأْخَذَ يَدِهِ‏.

الهَجِينَة : كار زشت و قبيح. 
الآلَاء : نعمتها. 
اعْتِزَاءِ الْجَاهِلِيَة : تفاخر به اجداد و نسبها. 
الَادْعِيَا : جمع «دعىّ»، كسانيكه به غير پدر خود منسوبند. 
شَرِبْتُمْ بِصَفْوِكُمْ كَدَرَهُم : آب صاف و پاكيزه خود را با آب گل آلود آنها (مخلوط كرده)، آشاميديد. 
آسَاس : جمع «اساس»، پايه هاى هر چيز. 
الَاحْلَاس : جمع «حلس»، پارچه نرم و نازكى كه همواره بر پشت شتر مى گذارند و از اين جهت به هر ملازم و همراهى «حلس» مى گويند. 
الْعُقُوق : عصيان. 
الْنَبْل : تيرها. 
هَجينة : كار قبيح و قباحت 
آلاء : نعمتها 
اعتزاء : نسبت دادن 
أدعياء : كسانى كه بغير پدران خود نسبت داده ميشوند، مردمان پست 
أحلاس : پلاسها 
يَصول : حمله ميكند 
استراق : دزديدن 
مَرمَى : محل تيراندازى، نشانه  
۶. پرهيز از سران متكبّر و خود پسند 
آگاه باشيد زنهار زنهار از پيروى و فرمانبردارى سران و بزرگانتان، آنان كه به اصل و حسب خود مى نازند، و خود را بالاتر از آنچه كه هستند مى پندارند، و كارهاى نادرست را به خدا نسبت مى دهند، و نعمت هاى گسترده خدا را انكار مى كنند، تا با خواسته هاى پروردگارى مبارزه كنند، و نعمت هاى او را ناديده انگارند. آنان شالوده تعصّب جاهلى، و ستون هاى فتنه، و شمشيرهاى تفاخر جاهليّت هستند. 
پس، از خدا پروا كنيد، و با نعمت هاى خدادادى درگير نشويد، و به فضل و بخشش او حسادت نورزيد، و از فرومايگان اطاعت نكنيد، آنان كه تيرگى شان را با صفاى خود نوشيديد، و بيمارى شان را با سلامت خود درهم آميخته ايد، و باطل آنان را با حق خويش مخلوط كرده ايد، در حالى كه آنان ريشه همه فسق ها و انحرافات و همراه انواع گناهانند.
شيطان آنها را براى گمراه كردن مردم، مركب هاى رام قرار داد، و از آنان لشكرى براى هجوم به مردم ساخت، و براى دزديدن عقل هاى شما آنان را سخنگوى خود برگزيد، كه شما را هدف تيرهاى خويش، و پايمال قدم هاى خود، و دستاويز وسوسه هاى خود گردانيد. 
آگاه باشيد و بترسيد، بترسيد از فرمانبرى مهتران و بزرگانتان كه از شرف و جاه خود (كه در بين مردم يافته بودند) گردنكشى كردند، و بالاتر از نسب خويش (خانواده اى كه در آن بوجود آمده اند) سرفرازى نمودند، و چيزيكه (به گمان خودشان) ناپسند و زشت آمد به پروردگارشان نسبت دادند (مثل اينكه به مردى گويند تو عجم هستى يا عرب يا خراسانىّ مى باشى يا طهرانىّ كه اين نوع نسبتها بخدا است نه به انسان، زيرا گناهى نيست او را در اينكه عجم يا خراسانىّ گرديده) و آنچه خداوند بايشان احسان كرده بود انكار كردند براى نبرد كردن با قضاء و قدر او و زد و خورد نمودن با نعمت هايش (آنان را كه مقدّر بود در دنيا كمتر از آنها بهره مند گردند زبون و خوار دانستند و به مستمندان و ناتوانان بر اثر نعمت هايى كه خدا بايشان عطاء فرموده تكبّر نمودند با اينكه منتهى درجه بى انصافى و ناسپاسى است كه هر يك از ايشان نصيب كسانى را تنها برده و مردم تعظيمش نموده بزرگ و مهتر و پيشوايش نام نهند و او بخود نيامده كه براى آزمايش اين نعمتها را خداوند باو اختصاص داده). پس اينان پايه هاى بناى عصبيت و ستونهاى اركان فتنه و آشوب و شمشيرهاى افتخار و سرفرازى جاهليّت مى باشند (همچنانكه عربهاى جاهليّت بر اثر تكبّر و عصبيّت به قبيله و پدران و رؤساى خود افتخار و سرفرازى مى نمودند، و هنگام جنگ آنها را بنام مى خواندند، پس آنان بمنزله شمشيرهاى جنگ بودند ايشان هم بر اثر تكبّر و گردنكشى بمنزله شمشيرهاى فتنه و آشوب مى باشند). 
پس از خدا بترسيد، و (با كبر و خود پسندى) براى نعمتهاى او بر شما ناسپاسگزار و از جهت احسان او بشما رشكبر نباشيد (زيرا كفران و ناسپاسى و رشك موجب زوال نعمت است، و وجه تشبيه ايشان به رشكبر آنست كه چون رشكبر طالب زوال نعمت از ديگرى است ايشان هم بر اثر خود پسندى و گردنكشى كه در برابر نعمت خداوند كفران و ناسپاسى است مانند آنست كه بر خودشان رشك مى برند و زوال فضل و احسان خداوند را مى طلبند) و از بدان و ناكسان كه آنها را نيكان و مهتران مى پنداريد پيروى نكنيد كه آنان كسانى هستند كه شما آب تيره گل آلود ايشان را با آب صاف و پاكيزه خود آشاميده و بيمارى آنان را با تندرستى خويش مخلوط نموده و باطل و نادرستيشان را در راستى و درستيشان داخل ساختيد (سعادت و نيكبختى و آسايش خود را كه در زير سايه لواء دين و ايمان حقيقى بدست آورده بوديد از دست داده بر اثر پيروى از متظاهرين به اسلام بفتنه و آشوب و خونريزى و بد بختى گرفتار و هميشه مضطرب و نگران مى باشيد) در حاليكه آنها پايه فسق (خروج از طاعت خدا) و ملازم و همراه معصيت و مخالفت (خدا و رسول و امام) هستند كه شيطان آنها را (بجاى) شتران بار كش گمراهى گرفته، و سپاهى كه بوسيله ايشان بر مردم مسلّط شود، و ترجمه كننده هايى كه به زبان آنها سخن مى گويد، براى اينكه عقلهاى شما را بدوزد (با گفتار دروغ شما را از ذكر حقّ و آخرت اغفال نموده باز دارد) و در چشمهاتان داخل گردد (زندگانى دنيا و گناهان را در نظر شما بيارايد تا از نظر در آيات خدا باز مانيد) و در گوشهاتان بدمد (آنقدر سخنان بيهوده و زشت بشما بياموزد كه به سخن خدا و رسول گوش فرا ندهيد) و (نتيجه اى كه از دزديدن عقل و داخل شدن در چشم و دميدن در گوشهاتان مى برد اين است كه) شما را هدف تير (هلاك و تباهى) و جاى پاى (ذلّت و خوارى) و دستگيره (اسير و گرفتار) خود قرار مى دهد.
هان. حذر كنيد، حذر كنيد از اطاعت سروران و مهترانتان كه به حيثيت و شرف پدران خود نازيدند و رفعت جستند به نياكان خود بر ديگران. و چيزى را كه خود عيب مى شمردند به پروردگار خود نسب دادند و نعمتى را كه خدا ارزانيشان داشته بود، انكار كردند و با قضا و قدر او به ستيزه برخاستند و با نعمتهاى او سر پيكار داشتند. اينها پايه ها و اساس عصبيت اند و اركان فتنه و شمشيرهاى نازش به شيوه زمان جاهليت. 
پس، از خدا بترسيد و با نعمتهايى كه شما را داده است مستيزيد و به فضيلتى كه به يكى از شما عنايت كرده است رشك مبريد و از مدعيان دروغين نسب پيروى مكنيد. اينان كسانى هستند كه شما آب صافى و گواراى خود را با آب گل آلود آنان نوشيديد و بيماريشان را با تندرستى خود در آميختيد و سخن باطلشان را بر سخن حق خود در افزوديد. 
اينان اساس بزهكارى هستند و ملازمان نافرمانى و معصيت خداوندند، شيطان بار ضلالت خود بر پشت آنها نهاده كه خود لشكريان شيطان اند كه به نيرويشان بر مردم مى تازد و چون ترجمانى به زبانشان سخن مى گويد تا عقلهايتان را بدزدد و در چشمانتان داخل شود و بر گوشهايتان افسون دمد و شما را هدف تيرهاى خود سازد و به زير پاى خود بسپرد و شما را دستمايه اغواى خود گرداند. 
به هوش باشيد، بترسيد و بر حذر باشيد از پيروى و اطاعت (کورکورانه) بزرگترها و رؤسايتان، همانها که به سبب موقعت خود، تکبّر مى ورزند و خويش را بالاتر از نسب خود مى شمرند، اعمال نادرست خود را به خدا نسبت مى دهند و به انکار نعمتهاى او بر مى خيزند تا با قضايش ستيز کنند و بر نعمتهايش چيره شوند، زيرا آنها اساس و بنيان تعصب و ستون و ارکان فتنه و فساد و شمشيرهاى تکبّر جاهليّت اند. 
از خدا بترسيد و با نعمتهايى که او به شما ارزانى داشته مخالفت نکنيد و نسبت به فضل و بخشش او به يکديگر حسادت نورزيد. از افراد بى اصل و نسب اطاعت نکنيد همانها که بر اثر صفاى باطن خويش، آب تيره نفاقشان را نوشيديد و تندرستى خويش را با بيمارى آنها آميختيد و در اعتقاد حق خود، عقيده باطل آنها را راه داديد، آنها اساس گناه و همنشين نافرمانى و عصيانند آنها کسانى هستند که شيطان آنان را مرکبهاى راهوار ضلالت قرار داده و سپاهى که به وسيله آنان به مردم غافل حمله مى کند و از آنها به عنوان سخنگوى خود (براى بيان مقاصد خوش) بهره مى گيرد تا عقلهايتان را بدزدد، در چشمهاى شما نفوذ کند و در گوشهايتان (اباطيل را) بدمد و به اين ترتيب شما را هدف تيرهاى خود و پايمال قدمهايش قرار داد و گلوى شما را در دست خود فشرد.
هان بترسيد بترسيد از پيروى مهتران و بزرگانتان كه به گوهر خود نازيدند و نژاد خويش را برتر ديدند، و نسبت آن عيب را بر پروردگار خود پسنديدند و بر نعمت خدا در حقّ خويش انكار ورزيدند، به ستيزيدن برابر قضاى او و بر آغاليدن بر نعمتهاى او. پس آنان پايه هاى عصبيّتند و ستونهاى فتنه و شمشيرهاى نازش -به خوى- جاهليّت. 
پس، از -نافرمانى- خدا بپرهيزيد و با نعمتهايى كه به شما داده مستيزيد، و به فضيلتى كه شما راست -بر ديگرى- رشك مبريد، و ناپاك گوهران را پيروى مكنيد، -و افسونشان را مخريد-آنان كه كوشيديد تا آب تيره طينتشان را به جاى صافى طبيعت خود نوشيديد، و فطرت بى آك خويش را با مزاج بيمارشان در آميختيد، و باطل ايشان را به حقّ خود ريختيد، حالى كه آنان از راه حق بيرون شدن را بنيانند، و شكستن عهد و بريدن با خويشاوند را همپيمان. شيطان آنان را بارگى گمراهى ساخت، و سپاهى كرد كه بديشان بر مردمان تواند تاخت، و ترجمانى كه به زبانشان سخن گويد -و راه گمراهى شما را جويد- تا خردهاتان را تواند دزديد و در ديده هاتان تواند خليد، و در گوشهاتان تواند دميد. پس شما را نشانه تير خود كرد، و زير پايتان بسپرد و به چنگ خود در آورد. 
هان، از پيروى رؤسا و بزرگانتان حذر، حذر آنان كه از حسب خود فراتر رفتند، و خود را برتر از نسب خود شمردند، امور زشت و ناپسند را (بر اساس اعتقاد باطلشان) به خدا نسبت دادند، و احسان خدا را بر خود منكر شدند، تا با قضاى حق بستيزند، و بر نعمتهاى او چيره آيند، زيرا اين نابكاران پايه هاى ساختمان عصبيت، و ستونهاى اركان فتنه، و شمشيرهاى تفاخر جاهليت اند. 
بنا بر اين از خدا پروا كنيد، و با نعمت هايش به ستيزه برنخيزيد، و به احسان او بر خودتان حسادت نورزيد، و از بى پدرانى كه آب تيره طبعشان را با آب صافى قلبتان نوشيديد، و بيمارى روانشان را با سلامت روح خود آميختيد، و باطلشان را در حق خود داخل كرديد پيروى نكنيد، آنان پايه گناهانند، و ملازم نافرمانيها، شيطان اينان را حيوان باركش گمراهى نموده، و سپاه خود قرار داده كه به سبب آنان بر مردم حمله مى برد، با زبان آنان سخن مى گويد، تا عقلتان را بدزدد، و در ديدگانتان در آيد، و در گوشتان بدمد، او شما را هدف تيرش، و مايه پايمال شدن گامهايش، و ابزار دست خويش قرار داده.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏7، ص: 398-391   از بزرگان متکبر خود پيروى نکنيد سپس امام(عليه السلام) انگشت روى نقطه اصلى درد گذارده که همان پيروى بى قيد و شرط از رؤساى قبائل و سردمداران فساد و متکبران خودخواه است که مردم را به جهت هوسهاى خود مى کشانند و فتنه و فساد بر پا مى کنند، مى فرمايد: «به هوش باشيد، بترسيد و بر حذر باشيد از پيروى و اطاعت (کورکورانه) بزرگترها و رؤسايتان، همانها که به سبب موقعيت خود، تکبر مى ورزند و خويش را بالاتر از نسب خود مى شمرند، اعمال نادرست خود را به خدا نسبت مى دهند و به انکار نعمتهاى او بر مى خيزند تا با قضايش ستيز کنند و بر نعمت هايش چيره شوند»; (أَلاَ فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ طَاعَةِ سَادَاتِکُمْ وَ کُبَرَائِکُمْ! الَّذِينَ تَکَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ، وَ تَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ، وَ أَلْقَوُا الْهَجِينَةَ(1) عَلَى رَبِّهِمْ، وَ جَاحَدُوا اللّهَ عَلَى مَا صَنَعَ بِهِمْ، مُکَابَرَةً لِقَضَائِهِ، وَ مُغَالَبَةً لآلاَئِهِ(2)). اين سخن در واقع، برگرفته از آيات قرآن مجيد است که در قيامت از اطاعت سران و بزرگان خود اظهار ندامت مى کنند و عرضه مى دارند «(رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلاَْ * رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنْ الْعَذَابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِيراً); پروردگارا! ما از سران و بزرگان خود اطاعت کرديم و ما را گمراه ساختند. پروردگارا آنها را از عذاب دوچندان ده و آنها را شديداً لعن فرما».(3) هرگاه به دقّت تاريخ گذشته بشر را مشاهده کنيم مى بينيم يکى از سرچشمه هاى عمده جنگها و خون ريزيها برترى جويى هاى نژادى و قومى بوده است که هنوز هم ادامه دارد و يکى از عوامل مهم جنگ جهانى اوّل و دوم که بخش عظيمى از جهان را ويران کرد و دهها ميليون انسان را به خاک و خون کشاند همين امر بود. در حالى که اگر انسان خوب بنگرد اصل او خاک و اصل و ريشه ديگرش نطفه بى ارزش است و پايان کارش مردارى است گنديده. اسلام تفاخر به آبا و مناصب و به خود بستن القاب غرورآفرين و غفلت زا را نهى کرده; در حديث شريف نبوى مى خوانيم: «حُبُّ الرَّجُلِ دينُهُ وَ مُرُوَّتُهُ، خُلْقُهُ وَ أصْلُهُ عَقْلُهُ; شخصيّت انسان دين او و ارزش او اخلاق او و اصل و ريشه او عقل و خرد اوست».(4) پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين سخن را زمانى گفت که گروهى براى تحقير سلمان فارسى اصل و نسبش را پرسيدند و او اصل و نسب خود را آزادى از قيد بردگى به کمک پيامبر و هدايت به وسيله او شمرده بود. جمله «ألْقَوُا الْهَجينَةَ عَلى رَبِّهِمْ» اشاره به اين است که آنها نسب خود را برتر مى شمرند و ديگران را پست تر، و در واقع زشتى نسب ديگران را به خدا نسبت مى دادند و معتقد بودند خدا خلق برترى آفريده که آنها بودند و خلق پست ترى که ديگران هستند، آنها نعمتهاى الهى را به لياقتها و شايستگيهاى خودشان نسبت مى دادند و الطاف والاء الهى را انکار مى کردند. سپس امام(عليه السلام) به ذکر دليلى براى پرهيز از پيروى اين گونه کسان پرداخته، چنين مى فرمايد: «آنها اساس و بنيان تعصب و ستون و ارکان فتنه و فساد و شمشيرهاى تکبّر جاهليّت اند»; (فَإِنَّهُمْ قَوَاعِدُ أَسَاسِ الْعَصَبِيَّةِ، وَ دَعَائِمُ أَرْکَانِ الْفِتْنَةِ، وَ سُيُوفُ اعْتِزَاءِ(5) الْجَاهِلِيَّةِ). امام(عليه السلام) تعصب و فتنه را به خانه اى تشبيه مى کند که شالوده آن را سردمداران فاسد و مفسد و ستونهاى آن را متکبّران خودخواه تشکيل مى دهند و همه را از سکونت در چنين خانه اى باز مى دارد و نيز شعارهايى که در زمان جاهليّت براى تحريک قبايل بر ضد يکديگر مى دادند تشبيه به شمشيرهاى برنده مى کند و سپس سردمداران فساد را به منزله اين شمشيرها مى شمارد. در زمان جاهليّت، معمول بود که هر گاه قبيله اى از قبايل مورد تهديد از سوى مخالفان قرار مى گرفت به جاى فکر کردن در طريق اصلاح و آرامش و صلح، رؤساى متعصب و جاهل قبايل دستور مى دادند که شعارهاى جنگ سر داده شود و از همه وسايلى که مى توانستند احساسات افراد جاهل و بى خبر را تحريک کنند و آتش جنگ را شعله ور سازند، بهره مى گرفتند و مخصوصاً هر قبيله اى را با نام نياکان و بزرگان پيشين صدا مى زدند و در اينجا سران قبايل به منزله آن شمشيرها شمرده شده اند. تاريخ نشان مى دهد که سران مقام پرست در دورانهاى گذشته براى حفظ منافع نامشروع خود مردم بى خبر را با انواع شعارهاى مهيّج، بسيج مى کردند و غافلان را قربانى منافع خويش مى ساختند و امروز نيز رسانه هاى جمعى جهان براى حفظ قدرت مستکبران و منافع سرمايه داران بزرگ از همين روش به صورتى گسترده تر بهره مى گيرند و همان گونه که قرآن مجيد مى گويد: «(إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً); زمامداران وارد هر شهر و ديارى شوند آنجا را به فساد مى کشند و عزيزانشان را ذليل مى کنند».(6) همين گروه بودند که پيوسته در برابر پيامبران که براى آگاه ساختن توده هاى مردم و بر قرار ساختن عدالت اجتماعى مبعوث شده بودند، به دشمنى برمى خاستند: «(وَمَا أَرْسَلْنَا فِى قَرْيَة مِّنْ نَّذِير إِلاَّ قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کَافِرُونَ); ما در هيچ شهر و ديارى پيامبرى بيم دهنده نفرستاديم مگر اين که مترفين (آنها که مست ناز و نعمت بودند) گفتند ما به آنچه شما به آن فرستاده شده ايد، کافريم».(7) سپس مى افزايد: «از خدا بترسيد و با نعمتهايى که او به شما ارزانى داشته مخالفت نکنيد و نسبت به فضل و بخشش او به يکديگر حسادت نورزيد»; (فَاتَّقُوا اللّهَ وَ لاَ تَکُونُوا لِنِعَمِهِ عَلَيْکُمْ أَضْدَاداً، وَ لاَ لِفَضْلِهِ عِنْدَکُمْ حُسَّاداً). در واقع آنها که نعمتهاى خدا را کفران مى کنند و به جاى بهره گيرى از آن براى خدمت به خلق، راه کبر و غرور و خودبرتربينى را پيش مى گيرند اينها به دشمنى با نعمتهاى خودشان برخاسته و نسبت به مواهب الهى در حق خودشان حسادت ورزيده اند، زيرا کار آنها با کار حسودان و دشمنان در نتيجه يکى است; هر دو مايه سلب نعمت و فضل الهى است. آن گاه امام به نکته ديگرى اشاره مى فرمايد و مى گويد: «از افراد بى اصل و نسب (که جامه اسلام را بر تن پوشيده و کبر و غرور را پيشه کرده اند و راه فساد را مى روند) اطاعت نکنيد»; (وَ لاَ تُطِيعُوا الاَْدْعِيَاءَ(8)). بعضى از مفسّران «ادعياء» را به همان معناى اصلى آن (افراد ناپاک زاده و بى اصل و نسب) تفسير کرده اند، در حالى که بعضى ديگر آن را به معناى منافقان مى دانند، زيرا نفاق نيز از پستى اصل و نسب و گوهر ذات ريشه مى گيرد. برخى ديگر آن را به معناى فرومايگان دانسته اند. اين نکته نيز قابل دقت است که تکبّر و خود برتربينى که موضوع اصلى اين خطبه است در بسيارى از اوقات از عقده حقارت سرچشمه مى گيرد همان طور که در حديث امام صادق(عليه السلام) آمده است: «ما مِنْ رَجُل تَکَبَّرَ اَوْ تَجَبَّرَ إِلاّ لِذِلَّة وَجَدَها في نَفْسِهِ; هيچ کس تکبّر و فخرفروشى نمى کند جز به جهت حقارتى که در درون وجود خود مى يابد».(9) در ادامه اين سخن به شرح اوصاف معناى گروه ادعياء پرداخته و مى فرمايد: «همانها که به موجب صفاى باطن خويش، آب تيره نفاقشان را نوشيديد و تندرستى خويش را با بيمارى آنها آميختيد و در اعتقاد حق خود، عقيده باطل آنها را راه داديد»; (الَّذِينَ شَرِبْتُمْ بِصَفْوِکُمْ کَدَرَهُمْ، وَ خَلَطْتُمْ بِصِحَّتِکُمْ مَرَضَهُمْ، وَ أَدْخَلْتُمْ فِي حَقِّکُمْ بَاطِلَهُمْ). اشاره به اينکه اين منافقان مستکبر، از حسن نيت شما سوء استفاده کردند و افکار و نيات آلوده و اعمال بيمار گونه و مطالب باطل و بى اساسشان را در روح و جان و اجتماع شما تزريق کردند; بر همه شما لازم است که آنها را بشناسيد و حساب خود را از آنها جدا کنيد و اين فاسدان مفسد و افکار و برنامه هاى آنها را از جامعه خود بيرون بريزيد. آن گاه امام در توضيح بيشترى مى افزايد: آنها اساس گناه و همنشين نافرمانى و عصيانند!»; (وَ هُمْ أَسَاسُ الْفُسُوقِ، وَ أَحْلاَسُ(10) الْعُقُوقِ(11)). با توجه به اينکه «فسوق» در اصل به معناى خروج از اطاعت است و «عقوق» به هر گونه عصيان گفته مى شود مفهوم جمله بالا اين است که همه گناهان و مفاسد اجتماعى از سردمداران فاسد و مستکبر سرچشمه مى گيرد و به مصداق «النّاسُ عَلى دينِ مُلُوکِهِمْ» اين گروه توده مردم را به دنبال خود مى کشانند. در ادامه اين سخن از رابطه اين گروه با ابليس و ارتباط افکار و برنامه آنان با وسوسه هاى او سخن مى گويد و چنين مى فرمايد: «شيطان آنها را (سردمداران گمراه قبايل و جوامع را) مرکبهاى راهوار ضلالت قرار داده، و سپاهى که به وسيله آنان به مردم غافل حمله مى کند و از آنها به عنوان سخنگوى خود (براى بيان مقاصد خويش) بهره مى گيرد تا عقلهايتان را بدزدد، در چشم هاى شما نفوذ کند و در گوش هايتان (اباطيل را) بدمد»; (اتَّخَذَهُمْ إِبْلِيسُ مَطَايَا ضَلاَل. وَ جُنْداً بِهِمْ يَصُولُ(12) عَلَى النَّاسِ، وَ تَرَاجِمَةً يَنْطِقُ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ، اسْتِرَاقاً لِعُقُولِکُمْ وَ دُخُولاً(13) فِي عُيُونِکُمْ، وَ نَفْثاً(14) فِي أَسْمَاعِکُمْ). در واقع ابليس براى گمراهى مردم، نخست بر دوش اين گروه از سران سوار مى شوند و به کمک آنها به توده مردم حمله ور مى گردد. هنگامى که تسليم شدند با زبان همين سران گمراه مطالب خود را به گوش آنها مى رساند و همه منابع فهم آنها را اعم از عقل و چشم و گوش از کار مى اندازد. با آرزوهاى دور و دراز و انواع هوا و هوسها عقل آنها را مى گيرد و با تزيين زرق و برق دنيا، ديد حقيقى را از آنها سلب مى کند و سخنان ظاهر فريب به گوش آنها مى خواند و وسوسه مى کند و سرنوشت آنها همان مى شود که امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن بيان فرموده است: «به اين ترتيب شما را هدف تيرهاى خود و پايمال قدمهاى خويش قرار داد و گلوى شما را در دست خود فشرد»; (فَجَعَلَکُمْ مَرْمَى نَبْلِهِ(15)، وَ مَوْطِئَ قَدَمِهِ، وَ مَأْخَذَ يَدِهِ). بديهى است هنگامى که انسان، عقل و ديد و ادراک خود را از دست بدهد در زير دست و پاى دشمن لگدمال مى شود و تيرهاى او بدنش را نشانه مى گيرد و گلوى او را مى فشارد. غالب شارحان نهج البلاغه جمله «وَ مَأْخَذَ» را اشاره به اسارت در چنگال شيطان گرفته اند; بنابراين مفهوم سه جمله چنين مى شود: شيطان شما را نابود و يا ذليل و اسير خود مى سازد; ولى تفسيرى که در بالا گفتيم با جمله هاى قبل هماهنگ تر است. سخنان پر معناى امام(عليه السلام) درباره نفوذ شيطان در انسانها در حقيقت با الهام از قرآن مجيد بيان شده است که مى فرمايد: «(وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَائِهِمْ لِيُجَادِلُوکُمْ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ); شياطين به دوستان و پيروان خود مطالبى مخفيانه القا مى کنند تا با شما به مجادله برخيزند، اگر از آنها اطاعت کنيد شما هم مشرک خواهيد بود».(16) و در آيه 112 انعام مى فرمايد: «(وَکَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِىّ عَدُوّاً شَيَاطِينَ الاِْنسِ وَالْجِنِّ يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْض زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً); اين چنين در برابر هر پيامبرى دشمنى از شياطين انس و جنّ قرار داديم آنها مخفيانه سخنان فريبنده و بى اساسى به يکديگر القا مى کردند». شبيه آنچه در اين خطبه آمده در خطبه هفتم نيز گذشت که فرمود: «اتَّخَذُوا الشَّيْطَانَ لاَِمْرِهِمْ مِلاَکاً وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ أَشْرَاکاً... فَنَظَرَ بِأَعْيُنِهِمْ، وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ، فَرَکِبَ بِهِمُ الزَّلَلَ، وَ زَيَّنَ لَهُمُ الْخَطَلَ; آنها شيطان را اساس کار خود قرار دادند و شيطان نيز آنها را به عنوان دامهاى خويش برگزيد... با چشم آنها نگاه کرد و با زبانشان سخن گفت و بر مرکبهاى لغزشها سوار نمود و سخنان بيهوده و باطل را در نظرشان زينت بخشيد».*** پی نوشت: 1. «هجينه» به معناى نقص و صفت زشت و قبيح است و از ريشه «هجونه» گرفته شده است. 2. «آلاء» جمع «ألا» بر وزن «جفا» يا «الى» بر وزن «فعل» به معناى نعمت است و گاه به معناى خصوص نعمتهاى معنوى آمده است، مخصوصاً هنگامى که در کنار واژه نعمت قرار گيرد و گفته شود: «النعم و الآلاء». 3. احزاب، آيه 67 و 68. 4. بحارالانوار، جلد 22، صفحه 381، حديث 16. 5. «اعتزاء» به معناى نسبت دادن از ريشه «عزو» بر وزن «رزم» گرفته شده است. 6. نمل، آيه 34. 7. سبأ، آيه 34. 8. «ادعياء» جمع «دعىّ» بر وزن «جلىّ» در اصل به معناى پسرخوانده است; يعنى فرزندى که از پدر ديگرى است و شخصى که او را به خود نسبت مى دهد و چون اين گونه افراد گاه اصل و نسب روشنى ندارد و يا فرزند نامشروع هستند، «دعىّ» به معناى فرومايه، پست، بى اصل و نسب و زنازاده نيز آمده است. 9. الکافى، جلد 2، صفحه 312. 10. «احلاس» جمع «حلس» بر وزن «حرص» به معناى پارچه نازکى است که روى پشت شتر  مى اندازند و غالباً همراه اوست. سپس به هر چيزى که ملازم و همراه ديگرى باشد «حلس» گفته مى شود و لذا «احلاس البيوت» به کسانى گفته مى شود که خانه نشين شده باشند.  11. «عقوق» در اصل به معناى چاک زدن و پاره کردن است. سپس اين واژه به مخالفت کردن با پدر و مادر يا ديگران اطلاق شده است و «احلاس العقوق» به معناى کسانى است که ملازم و همراه سرکشى و عصيان اند. 12. «يصول» از ريشه «صولة» به معناى حمله کردن است. 13. «دخول» غالباً به معناى ورود در چيزى مى آيد و گاه به معناى مشوش و معيوب ساختن نيز آمده است و جمله بالا به همين معناست. 14. «نفث» در اصل به معناى ريختن مقدار کمى از آب دهان است و از آنجا که اين کار با کمى دميدن انجام مى گيرد به معناى نفخ (دميدن) هم آمده است. 15. «نبل» به معناى چوبه تير است. 16. انعام، آيه 121.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 451-443 «الا فالحذر الحذر... كبرائكم»،  پس از بيان ذمايم شيطان و علل آن، مردم را از پيروى ناآگاهانه، از سردمداران و بزرگان خود بر حذر داشته است و اين مطلبى است كه قرآن هم يادآور شده و خداوند كسانى را كه در قيامت جرم گمراهى خود را به بهانه پيروى از پيشوايان خود مى خواهند از بين ببرند سرزنش مى فرمايد و مورد مذمت و بدگويى قرار مى دهد «وَ قالُوا رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا، رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً كَبِيراً» و موقعى كه پيروان شياطين با پيشوايان خود، در جهنم قرار مى گيرند با آنان مخاصمه مى كنند و مى گويند: «تَاللَّهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ»  «الذين تكبّروا عن حسبهم و ترفّعوا فوق نسبهم»،  در اين عبارت، حضرت دليل عدم شايستگى كبراء و سردمداران را براى پيروى كردن آن دانسته است كه اينها تكبر ورزيده و مدّعى رياست و رهبرى شده اند به علت اين كه اصل و نسب خود را كه گل و لاى بى ارزش و آب پست و گنديده است از ياد برده اند، و اگر توجه به اصل و ريشه و ماده وجودى خود مى داشتند مى بايست كمال تواضع داشته باشند، چنان كه گفته اند: چه افتخارى است كسى را كه مايه اوّليش نطفه و سرانجامش مردار است و قادر نيست جلو آورد آنچه را كه مطلوب اوست و به تاخير اندازد امرى كه ناپسند وى مى باشد.  «و القوا الهجينه على ربهم»،  خصوصيت ناپسند ديگر اين رهبران ناشايست آن است كه آنچه از ويژگيهاى انسانى كه به نظرشان زشت و ناپسند مى آيد به خدا نسبت مى دهند مثل اين كه يكى بر ديگرى فخر و مباهات كند و بگويد: من عربم و تو عجم هستى و به دليل اين كه صفت عجمى را عيب مى داند براى آزردن طرف مقابل اين حرف را مى گويد و چون اين امر مربوط به خداوند است پس نسبت قبيح به خدا داده است و اين گونه انسانها در اين كار پيرو ابليس مى باشند زيرا او گفت چگونه بشرى را سجده كنم كه او را از ماده پست آفريده اى و اين آفرينش را كه از ناحيه خداست ناپسند دانست.  «و جاحدوا اللَّه ما صنع بهم»،  يكى ديگر از ويژگيهاى اين اشخاص آن است كه نعمتهاى الهى بر خود را انكار مى كنند و به دليل غفلت از حقّانيت خداوند توجهى به نعمتهاى فراوان او بر خود ندارند و در نتيجه شكر و سپاس وى را انجام نمى دهند، و چون شكر و سپاس حكايت از اعتراف به نعمت دارد، جحد و ناسپاسى نيز دليل بر غفلت آنان مى باشد و به تعبير ديگر سپاسگزارى در برابر نعمت منعم به دو طريق امكان پذير است، نخست اين كه بطور آشكار با زبان در پيش صاحب نعمت اعتراف به احسان وى كند و طريق ديگر آن است كه در مطالبى كه بر زبان مى راند و يا كارهايى كه انجام مى دهد رضايت و خشنودى منعم را فراهم سازد و موافقت اوامر و نواهى وى را مورد توجه قرار دهد، و هنگامى كه هيچ كدام از اين دو طريق تحقق نيافت و ترك شد كفران نعمت و انكار آن لازم مى آيد.  اين شرح مربوط به انكار و ناسپاسى از ناحيه اكابر و اين رهبران نالايق بود اما به اين دليل كه فعل جاهدوا، از باب مفاعله است كه مفيد اشتراك و كار طرفينى است ظاهرا از طرف خداوند هم بايد چنين عملى از عبارت اراده شده باشد، ولى آنچه از ناحيه حق تعالى تصور مى شود آن است كه ناسپاسى و انكار آنها را ناديده گرفته و پيوسته نعمتش را بر آنان مى افزايد و به اين سبب ايشان را به ياد نعمتهاى خود در حق آنان مى اندازد.  حرف «ما» در عبارت بالا، مصدريه است و نيز ممكن است كه موصول و به معناى الذى باشد كه عايد صله آن حذف شده و تقدير آن «ما صنعه بهم» است.  «مكابرة لقضائه»،  اينها اين ناسپاسى را به منظور مخالفت حكم حق تعالى انجام مى دهند زيرا او به سپاسگزارى و اطاعت امر، دستور مى دهد، ولى آنان حكم وى را ناديده گرفته و فرمانهايش را پيروى نمى كنند. واژه مكابره به معناى منازعه و ستيزه كردن با يكديگر و گفتار مى باشد به علت تكبرى كه در طرفين وجود دارد، مكابره ترشيح براى استعاره مجاحده است و مغالبة لآلائه نيز ترشيح است و هر دو منصوب و مفعول له مى باشند امّا مغالبه مثل مكابره غايت حقيقى براى جحود و انكار نيست، بلكه شبيه غايت است، شرح مطلب اين است كه وقتى لازمه كفران نعمت، از دست رفتن و قطع شدن آن باشد بنا بر اين آنان كه اهل جحود و انكارند گويا قصد از بين بردن نعمت داشته و در اين امر به پيروزى رسيده اند زيرا لازمه فعل آنها زوال نعمت بوده است.  «فانهم... الجاهليه»،  امام (ع) به منظور اين كه بيشتر جامعه را از پيروى كوركورانه گذشتگان و بزرگان خودشان باز دارد، در اين جمله ها برخى از اسباب و علل آن را بيان فرموده است كه چنين است: آنها پايه هاى بناى عصبيت و استوانه هاى اركان فتنه جويى و آشوبگرى و شمشيرهاى وابستگى و انتساب به جاهليت مى باشند. در هر يك از اين فرازها نوعى استعاره به كار رفته است مثلا چون مبدأ و ريشه خودخواهى و انحصار طلبى كبر و نخوت است لذا واژه اساس را براى آن استعاره آورده و چون صفت تكبر به وجود اين اكابر قائم است آنها را پايه هاى آن گفته است همچنان كه هر ساختمانى روى پايه ها قرار مى گيرد و لفظ اركان كنايه از اجزاء و قسمتهاى فتنه و آشوب است و نيز آنها را دعائم و ستونهاى فتنه و آشوب و لفظ سيوف را براى آنها استعاره آورده است به اعتبار اين كه آنان در امور منسوب به جاهليت داراى موقعيت و تصميمهاى قاطع و نافذ بوده اند چنان كه شمشير بر هر جا كه وارد شود قاطع و برنده مى باشند. احتمال ديگر آن است كه استعاره نباشد بلكه از باب حذف مضاف باشد يعنى آنها صاحب شمشيرهاى شعار جاهليت هستند كه شمشيرها را به دست مى گرفتند و شعار مى دادند كه يا لفلان و با اين فرياد قبيله خود را به يارى مى طلبيدند و آشوب به پا مى كردند چنان كه در مورد سبب اين خطبه بيان شد و به همين دليل است كه اين گونه شعارها كه باعث ايجاد فتنه مى شود، در اسلام ممنوع است و نيز به اين مناسبت روايت شده است كه ابىّ بن كعب شنيد مردى صدا مى زند يا لفلان، ابىّ از اين شعار ناراحت شد و به او گفت: آلت پدرت را گاز گرفتى شخصى كه آن جا بود و اين حرف را شنيد به ابى گفت: اى ابو منذر، چرا اين حرف زشت را بر زبان راندى ابىّ گفت از پيامبر شنيدم كه فرمود: «هر كه به شعارهاى زمان جاهليت بگرايد به او، اين نسبت بدهيد و بطور آشكار بگوييد به كنايه و پوشيده سخن نگوييد«»» عزاء، اسم مصدر از اعتزاء مى باشد يعنى شعار.  «فاتقو اللَّه و لا تكونوا...»،  پس از بر حذر داشتن مردم از اطاعت شيطان و تسليم بى قيد و شرط در مقابل سردمداران و پيشينيان، آنان را به داشتن تقوا امر مى كند و آنان را نهى مى كند از آن كه كارهايى انجام دهند كه ضدّ نعمتهاى الهى بر آنان باشد يعنى در برابر نعمتهاى خداوند گناه و معصيت كنند كه اين كفران و باعث زوال و از بين رفتن نعمت بلكه تبديل آن به نقمت و عذاب مى شود، و در عبارت ديگر به طريق استعاره ايشان را از اين عمل باز مى دارد، و كسانى را كه بر اثر گناه و كفران باعث زوال نعمت مى شوند به عنوان حسّاد نام مى برد و مى گويد در باره وجود نعمت، اهل حسد نباشيد به اين دليل كه چون باعث از بين رفتن نعمت مى شوند گويا بر وجود نعمت حسد مى ورزند و مى خواهند كه نباشد.  «و لا تطيعوا الأدعياء»،  بعضى در معناى كلمه ادعياء مى گويند منظور از آن كسانى است كه از نظر ظاهر مسلمان ولى در حقيقت مسلمان نيستند بلكه منافقند، احتمال ديگر آن كه معناى حقيقى آن اراده شود، يعنى اشخاصى كه اصل و ريشه درستى ندارند و به منظور رفع اين كمبود به اشخاص بى دين غير پدرهاى واقعى خود نسبت داده مى شوند و گاهى اين گونه اشخاص ناشايست در قبيله اى كه به آن نسبت داده مى شوند موقعيّت و رياست به دست مى آوردند، و حضرت مى فرمايد كه از اين قبيل افراد پيروى و اطاعت نكنيد و سپس در مورد مراوده با آنها خصوصياتى را يادآور مى شود و مى فرمايد: الّذين شربتم بصفوكم كدرهم، اگر از آنان پيروى كنيد نوشيدنيهاى صاف و گواراى خود را به دليل آميختن با آشاميدنيهاى ناخالص آنان، در كام خود تلخ و ناگوار خواهيد ساخت و در اين عبارت چند استعاره به كار رفته است كه يكى كلمه صفو يعنى آشاميدنى خالص مى باشد كه استعاره از عقيده و ايمان پاك و يا زندگى با صفا و صميميت آنهاست و لفظ كدر، استعاره از نفاق و ساير صفتهاى ناپسند نفسانى است كه سبب ناخالصى ايمان مى شود مانند خوى زشت حسد و جز آن كه عقيده و ايمان انسان را سست مى كند و باعث ايجاد فساد و فتنه مى شود و در نتيجه آن دنياى وى نيز تلخ و پر آشوب مى شود. واژه شرب كه به معناى آشاميدن است ترشيح براى استعاره ياد شده مى باشد، و معناى عبارت اين است كه وقتى از آنان پيروى كرديد، كفر و نفاق آنها را به ايمان خود در آميخته و آن را آشاميده ايد چنان كه آب خالص را با شراب حرام مخلوط كنند و بياشامند. حرف با (در بصفوكم) به معناى مصاحبت مى باشد.  اين كه امام (ع) در اين عبارتها، آنچه را كه از ناحيه مخاطبها است مقدم داشته و مقرون به حرف جر ذكر كرده و آنچه را كه متعلق به ادعياء و بى دينان است در آخر و به طريق مفعول صريح آورده است به اين علت است كه از نخست آنان را متوجه مى كند، كه اين شما هستيد كه با قصد و عمد شراب آنها را با آب پاك خود آشاميديد و بيمارى آنان را با تندرستى خويش آميختيد و باطل ايشان را در حقّ خودتان وارد ساختيد و گرنه آنها چنين قدرت و جرأتى نداشتند و مقصود از مرض و بيمارى صفت نفاق و تكبر و بقيه رذايل اخلاقى و منظور از صحت و تندرستى، سلامت روح مردم مسلمان است كه به سبب ايمان از آلودگى به مرض هاى تباهى آور اخلاقى مصون و بر كنار مى باشند و آنها را توبيخ و سرزنش كرده است كه ايمانشان را با بى ايمانى و كبر و نفاق مخلوط كرده اند، و همچنين است عبارت بعدى:  «و ادخلتم فى حقّكم باطلهم»،  منظور از حق ايمان و كوشيدن در عمل صالح يا خلافت و رياست روى زمين مى باشد كه شايسته و سزاوار مؤمنان است و منظور از باطل دروغ و نفاق و كارهاى بيهوده و ساير صفتهاى پست و ناپسند و يا موقعيتهاى دنيا مى باشد كه اهل باطل را حقّى بر آن نيست و به ناحق در تصرف خود گرفته اند. امام (ع) به اين دليل اين نسبتها را به مردم زمان خود داد كه مى ديد، دست از يارى او برداشته اند و از پيروى دستورهايش، كه رهبر دلسوزشان است سر بر تافته اند. در پايان به خاطر اين كه بيش از پيش اكابر و پيران آنها را معرفى كند تا مردم از آنها تقليد نكنند، خصوصيات ديگر آنان را يادآور مى شود: 1-  از باب اين كه ايشان ريشه اصلى گناهان و معصيتها مى باشند واژه اساس را براى آنها استعاره آورده كه آنان مانند ستونهايى هستند كه بناهاى فسق و فجور بر آنها قرار دارد.  2-  آنها وسيله قطع رحم و بر هم زننده پيوند فرزند با والدين و خويشاوندان مى باشند. واژه احلاس، جمع حلس و به معناى پارچه نازكى است كه زير پالان شتر پهن مى كنند تا بدن وى آزرده و زخم نشود، آنها را احلاس خوانده اند زيرا همان طور كه آن پارچه پيوسته همراه پالان و شتر است وجود اطاعت از آنها هم همراه با قطع خويشاوندى و عقوق نسبت به پدر و مادر مى باشد بعضى به جاى احلاس در متن خطبه اسئاس بر وزن آن خوانده اند كه جمع اسّ خواهد بود يعنى اساس و پايه مثل حمل كه جمعش احمال است.  3-  شيطان آنها را مركب سوارى به سوى تيرگى و گمراهى ساخته و مردمى كه از آنها پيروى مى كنند به پرتگاه سقوط و هلاكت كشيده مى شوند.  يكى از نكات بسيار لطيف كه در اين عبارت به كار رفته است كه حضرت در استعاره اى كه آورده و آنان را به چهار پاى سواريى مانند ساخته است كه راكب خود را به هلاكت و ضلالت مى برد اشاره به انحطاط و پستى درجه آنان كرده است كه به هيچ رو شايستگى رهبرى و اطاعت شدن ندارند.  4-  آنها براى شيطان به منزله لشكرى هستند كه به آن وسيله انسانها را مورد حمله قرار مى دهد زيرا اين گروه از طرف او آماده اند كه مردم را به راه او كه سقوط حتمى و هلاكت ابدى است سوق دهند.  5-  آنها زبان گوياى شيطان هستند زيرا به منظور گمراه كردن مردم سخنانى مى گويند كه خشنودى وى در آن است از اين رو مثل زبان او مى باشند.  پس از بيان اجمالى برخى از خصوصيات اكابر و رؤساء كه بعضى مردم سطحى و كوركورانه آنها را مقتداى خود قرار مى دهند و اين كه آنان به نمايندگى شيطان جامعه را به گمراهى مى كشانند، شرح مى دهد كه از چه راههايى اين نيابت را انجام مى دهند، و چگونه مركب هاى سوارى و لشكريان آماده و زبانهاى گوياى وى مى باشند و به سه طريق آن را شرح فرموده است: الف-  آنها با حرفهاى دروغ و انجام دادن كارهاى زشت و فاسد و عادات گمراه كننده آدميان را به دوستى دنيا و امور پست آن علاقه مند و مجذوب مى كنند و از انسانيت و درستى كه به آن منظور آفريده شده اند منصرفشان مى كنند. ب-  زينتهاى ظاهر فريب دنيا را در جلو ديد انسان آرايش مى دهند و آنان را از لذتهاى بصرى بهره مند مى كنند.  ج-  زمزمه هاى شيطانى و وساوس نفسانى كه در گوشها و دلهاى مردم مى دمند با سخنان فريبنده و آوازهاى دلفريب آنها را مجذوب دنيا كرده و از گوش دادن به نداهاى ربّانى و حقايق آسمانى آنان را باز مى دارد.  كلمات: استراقا، دخولا و نفثا همگى مفعول مطلق براى فعل محذوف خود مى باشند و از باب مثال تقدير اوّلى اين است: «يسترق عقولكم استراقا».  «فجعلكم مرمى نبله»،  در پايان امر، مردم را هشدار مى دهد كه شيطان را دشمن اصلى خود بدانند، زيرا اوست كه آنان را هدف تيرهاى خود قرار داده و لگدكوب گامهايش ساخته است و دستهاى ستمگرى و جنايت خود را بر روى آنها باز كرده است.  در اين عبارت چند استعاره است: الف-  نبل استعاره از وسوسه هايى است كه هر كس را تحت تأثير بگيرد.  وى را در وادى هولناك ضلالت و گمراهى ابدى سرازير مى سازد، چنان كه هر كس مورد اصابت تير، واقع شود مرگ به سراغش مى آيد، و چون آنها هدف وساوس هستند لفظ مرمى را بر آنها اطلاق كرده است.  ب-  لفظ موطىء كه به معناى لگدگاه است استعاره از از ذلت و خوارى گناه است كه بر او، وارد مى شود مثل وجود بى ارزشى كه لگدمال شود و كلمه قدم به عنوان ترشيح ذكر شده است.  ج-  كلمه مأخذ، استعاره از حالت گرفتارى آدميان در بندها و ريسمانهاى وساوس شيطانى مى باشد و چون معمولا گرفتنها به وسيله دست انجام مى شود لذا كلمه يد را براى ترشيح آن آورده اند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 299 ألا فالحذر الحذر عن طاعة ساداتكم و كبرائكم الّذين تكبّروا عن حسبهم، و ترفّعوا فوق نسبهم، و ألقوا الهجينة على ربّهم، و جاحدوا اللّه ما صنع بهم، مكابرة لقضائه، و مغالبة لالائه، فإنّهم قواعد أساس العصبيّة، و دعائم أركان الفتنة، و سيوف اعتزاء الجاهليّة. فاتّقوا اللّه و لا تكونوا لنعمه عليكم أضدادا، و لا لفضله عندكم حسّادا، و لا تطيعوا الأدعياء الّذين شربتم بصفوكم كدرهم، و خلطتم بصحّتكم مرضهم، و أدخلتم في حقّكم باطلهم، فهم أساس الفسوق، و أحلاس العقوق، اتّخذهم إبليس مطايا ضلال، و جندا بهم يصول على النّاس، و تراجمة ينطق على ألسنتهم استراقا لعقولكم، و دخولا في عيونكم، و نفثا في أسماعكم، فجعلكم مرمى نبله، و موطىء قدمه و مأخذ يده.اللغة:و (الهجينة) الخصلة القبيحة، و في بعض النسخ الهجنة و زان مضغة، قال في القاموس: الهجنة بالضمّ من الكلام ما تعيبه و الهجين اللّئيم و عربىّ ولد من أمة أو من أبوه خير من أمّه و برذونة هجين غير عتيق.و (أساس) قال الشارح المعتزلي بالمدّ جمع أساس و الموجود فيما رأيته من النسخ بصيغة المفرد و (الاعتزاء) الادّعاء و الشعار في الحرب و (الأدعياء) جمع الدّعى و هو من انتسب الى أبيه و عشيرته أو يدّعيه غير أبيه فهو فاعل من الأوّل و مفعول من الثاني قال تعالى: «وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ ...». (و شربتم لصفوكم) قال الشارح المعتزلي و يروى ضربتم أى مزجتم، و يروى شريتم اى ابتعتم و استبدلتم و (الاحلاس) جمع حلس بالكسر و هو كساء رقيق يكون على ظهر البعير ملازما له فقيل لكلّ ملازم أمر هو حلس له، هكذا قال الشارح المعتزلي و الجزرى مجاز و (سرق) السمع مجاز و استرق السمع استمعه مختفيا و استرق الشيء و تسرّقه سرقه شيئا فشيئا. (و نفثا في أسماعكم) و يروى نثا في أسماعكم من نثّ الحديث أفشاه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 302 الاعراب:و عن فى قوله تكبّروا عن حسبهم إمّا بمعنى من كما فى قوله تعالى «وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عباده» أو بمعنى اللّام كما في قوله تعالى  «وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ...» فعلى الأوّل فهى بمعنى من النشوية، و على الثاني فبمعنى اللّام التعليلية.و مكابرة و مغالبة منصوبان على المفعول له و العامل جاحدوا، و الباء في قوله: شربتم بصفوكم بمعني مع على رواية شربتم بالباء الموحّدة، و على رواية شريتم بالياء المثناة التحتانيّة فللمقابلة، و استراقا مفعول لأجله لقوله: ينطق أو لقوله: اتّخذهم ابليس، و الثاني أولى. المعنى:و لمّا شاهد عليه السّلام أنّ عمدة منشأ تكبّرهم و تعصّبهم هو اتّباع الرّؤساء حذّرهم عن متابعتهم بقوله  (ألا فالحذر الحذر من طاعة ساداتكم و كبرائكم) و التكرير لتأكيد التحذير و أن لا يكونوا مثل الكافرين الذين يوم تقلب وجوههم فى النّار يقولون يا ليتنا أطعنا اللّه و أطعنا الرّسولا، و قالوا ربّنا إنا أطعنا سادتنا و كبرائنا فأضلّونا، السبيلا، ربّنا آتهم ضعفين من العذاب و العنهم لعنا كبيرا، أى أطعنا قادة الكفر و أئمة الضّلال.قال الطبرسيّ: و السيّد المالك المعظم الذى يملك تدبير السواد الأعظم و هو جمع الأكثر أى أطعنا هؤلاء فأضلّونا عن سبيل الحقّ و طريق الرشاد بنا، ربّنا آتهم ضعفين من العذاب لضلالتهم في نفوسهم و إضلالهم إيّانا، و العنهم لعنا كبيرا مرّة بعد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 306 اخرى و زدهم غضبا إلى غضبك و سخطا إلى سخطك.و قال في سورة الشعراء حكاية لحال التابعين و المتبوعين و لمقالتهم  فَكُبْكِبُوا فِيها هُمْ وَ الْغاوُونَ. وَ جُنُودُ إِبْلِيسَ أَجْمَعُونَ. قالُوا وَ هُمْ فِيها يَخْتَصِمُونَ. تَاللَّهِ إِنْ. كُنَّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ. إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ. وَ ما أَضَلَّنا إِلَّا الْمُجْرِمُونَ.. فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ. وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ .و وصف الكبراء و السادات بأنهم (الذين تكبّروا عن حسبهم و ترفّعوا فوق نسبهم) قال الشارح المعتزلي: أى جهلوا أنفسهم و لم يفكروا في أصلهم من النطف المستقذرة و من الطين المنتن و نحوه.قال الشارح البحراني: و الأظهر عندي أن يراد بتكبّرهم عن حسبهم و تجبّرهم بما يعدون في أنفسهم من الجود و السخاء و الشجاعة و نحوها من الماثر أو ما يعدون في آبائهم من المفاخر.قال في القاموس: الحسب ما تعدّه من مفاخر آبائك أو المال أو الدّين أو الكرم أو الشرف في الفعل أو الفعال الصالح أو الشرف الثابت في الاباء و الحسب و الكرم قد يكونان لمن لا آباء له شرفاء و الشرف و المجد لا يكونان إلّا بهم.روى في الكافي عن السكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آفة الحسب الافتخار و العجب.و فيه عن عقبة الأسدي قال: قلت لأبى جعفر عليه السّلام: أنا عقبة بن بشير الأسدي و أنا في الحسب الضخم من قومي «عزيز فى قومى خ»، قال: فقال: ما تمنّ علينا بحسبك إنّ اللّه رفع بالايمان من كان الناس يسمّونه وضيعا إذا كان مؤمنا، و وضع بالكفر من كان يسمّونه شريفا إذا كان كافرا، فليس لأحد فضل على أحد إلّا بالتقوى.و المراد بترفّعهم فوق نسبهم وضعهم أنفسهم في مقام لا يليق بهم لا يقتضى نسبهم وضعها فيه، و المراد بنسبهم إما طرف الاباء خاصّة أو مع الأقرباء أيضا فيكون هذا الكلام منه عليه السّلام مبتنيا على ما كان يعرفه في هؤلاء الكبراء و السّادات من عدم الشرف و المجد في آبائهم، كنايه [و ترفّعوا فوق نسبهم ] أو كنّى بنسبهم عن أصلهم الذي انتسابهم إليه و هو الطين و الحمأ المسنون كما قال في الدّيوان المنسوب إليه: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 307 فان يكن لهم في أصلهم شرف          يفاخرون به فالطين و الماء     و يحتمل أن يريد به النطفة التي اختلاقهم منها و انتسابهم إليها، و على أىّ تقدير ففي هاتين الجملتين طعن على الرؤساء، و إزراء على افتخارهم و تكبّرهم بالحسب و النسب روى في الكافي عن أبي حمزة الثمالي قال قال لي عليّ بن الحسين عليهما السّلام: عجبا للمتكبّر الفخور الذي كان بالأمس نطفة ثمّ غدا هو جيفة.و فيه عن السّكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: أتا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رجل فقال يا رسول اللّه أنا فلان بن فلان حتّى عدّ تسعة، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أما أنك عاشرهم في النار.و فى كتاب الروضة من الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن عبد اللّه بن محمّد بن عيسى عن صفوان بن يحيى عن حنان قال سمعت أبي يروى عن أبي جعفر عليه السّلام قال:كان سلمان جالسا مع نفر من قريش في المسجد فأقبلوا ينتسبون و يرقون في أنسابهم حتّى بلغوا سلمان، فقال له عمر بن الخطاب: أخبرني من أنت و من أبوك و ما أصلك؟فقال: أنا سلمان بن عبد اللّه كنت ضالّا فهداني اللّه جلّ و عزّ بمحمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و كنت عائلا فأغنانى اللّه بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و كنت مملوكا فأعتقني اللّه بمحمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، هذا حسبي و نسبي.قال: فخرج النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و سلمان يكلّمه فقال له سلمان: يا رسول اللّه ما لقيت من هؤلاء جلست معهم فأخذوا ينتسبون و يرفعون في أنسابهم حتّى إذا بلغوا إلىّ قال عمر بن الخطاب: من أنت و ما أصلك و ما حسبك، فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فما قلت له يا سلمان؟ قال قلت له: أنا سلمان بن عبد اللّه كنت ضالّا فهدانى اللّه عزّ ذكره بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و كنت عائلا فأغناني اللّه بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كنت مملوكا فأعتقنى اللّه عزّ ذكره بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هذا نسبي و هذا حسبي فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا معشر قريش إنّ حسب الرّجل دينه، و مروّته خلقه، و أصله عقله، قال اللّه عزّ و جلّ  «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ...».ثمّ قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لسلمان: ليس لأحد من هؤلاء عليك فضل إلّا بتقوى اللّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 308 عزّ و جلّ، و إن كان التقوى لك عليهم فأنت أفضل.و قد مضت مطالب و روايات مناسبة للمقام في شرح الخطبة المأة و السابعة و الأربعين عند التعرّض لمعالجاة الكبر فتذكّر، هذا.و قوله  (و ألقوا الهجينة على ربّهم) أى نسبوا الخصلة القبيحة إلى اللّه سبحانه قال الشارح المعتزلي: أى نسبوا ما في الأنساب من القبح بزعمهم إلى ربهم مثل أن يقولوا للرجل: أنت عجميّ و نحن عرب، فانّ هذا ليس إلى الانسان بل هو إلى اللّه فأىّ ذنب له فيه. (و جاحدوا اللّه على ما صنع بهم) أى أنكروه عزّ و جلّ على الذي أحسن به إليهم و أنعم به عليهم، و ذلك لأنّ ما منحهم اللّه عزّ ذكره به من الثروة و العزّة و المجد و الشرف و علوّ النسب و نحوها من صنايعه و عطاياه تعالى كلّها نعم عظيمة موجبة لشكر المنعم و ثنائه، و لما جعلوا ذلك سبب التنافس و التكبّر و الاعتلاء على من ليس فيه هذا السودد و الشرف و على الفقراء و الضعفاء كان ذلك منهم كفرانا للنعم و جحودا للمنعم و إنكارا له فيما أوجبه عليهم من الشكر و الثناء و الانقياد لأمره و نهيه.و هذا معنى قوله  (مكابرة لقضائه) يعني أنّ جحودهم لأجل مقابلتهم لما أمر اللّه به و فرضه عليهم من الشكر و مخالفتهم له ما للقرآن (و مغالبة لالائه) أى أنبيائه و أوصيائه الذينهم أعظم الالاء و النعماء.و لما حذّر من طاعة السادات و الكبراء و وصفهم بأوصاف منفرة علّله بقوله (فانهم قواعد أساس العصبية) يعنى بهم قوام الكبر و العصبية و ثباته كما أنّ قوام الأساس بقواعده و استحكامه بها.روى في الكافي باسناده عن الزهرى قال: سئل علىّ بن الحسين عليهما السّلام عن العصبية فقال: العصبية التي يأثم عليها صاحبها أن يرى الرّجل شرار قومه خيرا من خيار قوم آخرين، و ليس من العصبية أن يحبّ الرّجل قومه و لكن من العصبية أن يعين قومه على الظلم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 309 و فيه عن علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن النوفلى عن السكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: من كان فى قلبه حبّة من خردل من عصبية بعثه اللّه يوم القيامة مع أعراب الجاهلية.و بسنده عن محمّد بن مسلم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من تعصّب عصبه اللّه بعصابة من نار.و عن منصور بن حازم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من تعصّب أو تعصّب له فقد خلع ربق الايمان من عنقه.استعاره بالكنايه- استعاره تخييلية- استعاره مرشحة (و دعائم أركان الفتنة) شبّه الفتنة ببيت ذي أركان و دعامة على سبيل الاستعارة بالكناية، و ذكر الأركان تخييل و الدعائم ترشيح، و جعلهم بمنزلة الدعائم له لأنّ قيام البيت و أركانه كما يكون بالدعامة و العماد فكذلك هؤلاء بهم ثبات الفتن و قوامها. (و سيوف اعتزاء الجاهلية) و المراد باعتزاء الجاهلية هو نداؤهم يا لفلان يا لفلان فيسمّون قبيلتهم فيدعونهم إلى المقاتلة و إثارة الفتنة كما أشرنا إليه في شرح الفصل الأول فى سبب خطابته عليه السّلام بهذه الخطبة:و انما أضاف هذه الاعتزاء إلى الجاهلية لأنّ ذلك كان شعارا للعرب فيها كما روى في وقعة بدر أنّ أبا سفيان لما أرسل ضمضم بن عمرو الخزاعي إلى مكّة ليخبر قريش بخروج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم للتعرّض بعيرهم أوصاه أن يخرم ناقته و يقطع اذنها حتى يسيل الدّم و يشقّ ثوبه من قبل و دبر فاذا دخل مكّة يولّى وجهه إلى ذنب البعير و يصيح بأعلى صوته يا آل غالب يا آل غالب اللطيمة اللطيمة العير العير ادركوا و ما ادريكم تدركون فانّ محمّدا و الصباة من أهل يثرب قد خرجوا يتعرّضون لعيركم، و لما وافى مكّة و اعتزى هذا العزاء تصايح الناس و تهيّأوا للخروج و انما جعلهم بمنزلة السيوف لاعتزاء الجاهلية لكونهم سبب قوّة للمغترّين و يستمدّ منهم فى مقام الاعتزاء و المهيج للحرب و القتال، و بهم يضرم ناره فشبّههم بالسيّف الذى هو آلة ممدّة للحرب، و به يستعان فيها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 310 و يجوز أن يكون من حذف المضاف أى أصحاب سيوف اعتزاء الجاهلية، قاله بعض الشارحين و ما ذكرته ألطف و أحسن.ثمّ عاد إلى الأمر بالتقوى فقال: (فاتّقوا اللّه و لا تكونوا لنعمه أضدادا) أى لا تكونوا مضادّين لنعمه سبحانه بالبغى و الكبر الموجبين للكفران الموجب لزوال النعم و تبدّلها بالنقم كما قال تعالى  «فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَواتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ. وَ شَيْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِما كَفَرُوا».تشبيه (و لا لفضله عندكم حسادا) يجوز أن تكون اللّام زايدة للتقوية فالمسجود نفس الفضل أى لا تكونوا حاسدين بفضله و إحسانه الذى عندكم، و أن تكون للتعليل فالمحسود محذوف في الكلام أى لا تكونوا حاسدين لأنفسكم لأجل فضله كما تحسدون الناس على ما آتيهم اللّه من فضله.فوجه تشبيههم بالحساد على الاحتمال الأوّل أنّ الحاسد إذا بلغ الغاية في حسده يتمنّى و يطلب موت المحسود و عدمه فكان هؤلاء بما فيهم من الكبر و الكفران بمنزلة الطالب لزوال الفضل و المتمنّى لانقطاعه فاشبهوا بالحاسد له.و على الاحتمال الثاني أنّ الحاسد إنما يطلب زوال النعمة من المحسود، فهؤلاء لمّا تكبّروا و بغوا صاروا كأنّهم يحسدون أنفسهم و يطلبون زوال ما آتيهم اللّه من فضله منها، و على أىّ تقدير ففي الكلام من الدلالة على المبالغة ما لا يخفى. (و لا تطيعوا الأدعياء) المنتحلين للاسلام العارين من مراسمه (الذين شربتم بصفوكم كدرهم) أى مزجتم بأصفى من امور دينكم و دنياكم بكدرهم فشربتموهما معا، و المراد بكدرهم ما يوجب تكدّر عيش المطيعين لهم في الدّنيا من الحسد و البغض و القتل و القتال و غير ذلك ممّا ينشأ من طاعة الأدعياء و إثارتهم للشّر و الفساد، و ما يوجب تكدّر الامور الدّينيّة و زوال خلوصها من البخل و الحقد و الحسد و البغضاء و نحوها من المنهيات و المعاصي الّتي يرتكبها التابعون بسبب اطاعة المتبوعين، و على رواية شريتم بالياء المثناة فالمعنى أنكم استبدلتم كدرهم بالصافي و اشتريتم الأوّل بالثاني. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 311 حقيقت- استعاره (و خلطتم بصحّتكم مرضهم) أى خلطتم بصحة قلوبكم مرض قلوبهم فحذف المضاف و اقيم المضاف إليه مقامه، و المراد بصحّة القلوب سلامتها لقبول الحقّ، و بمرضها فتورها عن قبوله كما أنّ المرض في البدن هو فتور الأعضاء.قال تعالى «فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً» قال الزمخشرى في الكشاف:استعمال المرض في القلب يجوز أن يكون حقيقة و مجازا فالحقيقة أن يراد الألم كما تقول في جوفه مرض، و المجاز أن يستعار لبعض أعراض القلب كسوء الاعتقاد و الغلّ و الحسد و الميل إلى المعاصى و العزم عليها و استشعار الهوى و الجبن و الضعف و غير ذلك مما هو فساد و آفة شبيهة بالمرض، كما استعيرت الصحّة و السّلامة في نقايض ذلك و المراد به ما في قلوبهم من سوء الاعتقار و الكفر أو من الغلّ و الحسد و البغضاء، لأنّ صدورهم كانت تغلى على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و المؤمنين غلّا و حنقا و يبغضونهم البغضاء الّتي وصفها اللّه في قوله «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ» لا و يتحرّقون عليهم حسدا «إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ» . (و أدخلتم في حقكم باطلهم) المراد بالحقّ هو الايمان و التعبّد بالعبادات الموظفة و المواظبة على صالح الأعمال، و بالباطل ما يقابل ذلك مما يؤدّى إلى الهلكات و يحلّ في الورطات من الكذب و النفاق و البخل و الحسد و الكبر و غيرها من الرذائل. (و هم اساس الفسوق) أى هؤلاء الأدعياء الذين نهيتكم عن طاعتهم أصل الفسوق و عليهم ابتناؤه، و المراد بالفسوق إمّا خصوص الكذب كما في قوله تعالى  فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِ  على ما فسّر به في غير واحد من الأخبار، و كونهم أصلا له بما فيهم من وصف النّفاق الملازم للكذب إذ المنافقون يقولون بأفواههم ما ليس في قلوبهم، أو مطلق الخروج عن طاعة اللّه و هو الأظهر. (و أحلاس العقوق) أى ملازمو العقوق لزوم الحلس للبعير، و المراد بالعقوق مخالفة الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الإمام من بعده و ترك متابعتهم و الخروج عن طاعتهم الواجبة بقوله عزّ و جلّ  «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ» و إنما عبّر عن مخالفتهما عليهما السّلام بالعقوق لأنهما أبوا هذه الامّة.تشبيه (اتّخذهم إبليس مطايا ضلال) أى أخذهم مطايا أى مراكب تمطو أى تسرع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 312 في السير إلى الضلال، و إنما شبّههم بالمطايا لأنّ المطية حين تركب صارت منقادة لراكبها يسوقها حيث أراد، فهؤلاء لما اعطوا قيادهم لابليس يقصد بهم نحو الضّلال ذللا و يسوقهم إليه جعلهم مطايا له. (و جندا بهم يصول على الناس) أى أعوانا له كما قال تعالى «اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ»  بهم يستطيل على الناس ليصرفهم عن طاعة الرّب إلى طاعته. (و تراجمة ينطق على ألسنتهم) و إنما جعلهم ترجمانا له لأنّ أقوالهم كأفعالهم لما كانت صادرة عن إغواء إبليس و وسوسته تابعة لرضاه كان أحكامهم أحكامه، و كلامهم كلامه، و نطقهم نطقه، فصار ما يصدر عن ألسنتهم ترجمة لقوله و صاروا بمنزلة الترجمان له.و هذا الكلام نظير ما تقدّم منه عليه السّلام في الخطبة السابعة من قوله: اتّخذوا الشيطان لأمرهم ملاكا و اتّخذهم له أشراكا، فباض و فرخ في صدورهم و دبّ و درج في حجورهم، فنظر بأعينهم و نطق بألسنتهم اه.و علّل نطقه على ألسنتهم بقوله كنايه  (استراقا لعقولكم) أى لأجل سرقة عقولكم شيئا فشيئا و هو كناية عن إغفاله لهم بأقواله الكاذبة عن ذكر الحقّ و الاخرة و ترغيبهم إلى الباطل كما قال تعالى «وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ. خَلْقَ اللَّهِ وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ...» فانّ وعده قد يكون بالخواطر الفاسدة، و قد يكون بلسان أوليائه كما اشير إليه في قوله  مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ. الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ. مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ .روى عن عليّ بن إبراهيم القمىّ عن الصّادق عليه السّلام في هذه الاية قال: ما من قلب إلّا و له اذنان: على إحداهما ملك مرشد و على الاخرى شيطان مغتر، هذا يأمره و هذا يزجره كذلك من النّاس شيطان يحمل النّاس على المعاصى كما يحمل الشيطان من الجنّ.و أصرح من الايتين ايضاحا للمرام قوله سبحانه  «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ. وَ لِتَصْغى  إِلَيْهِ أَفْئِدَةُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ لِيَرْضَوْهُ وَ لِيَقْتَرِفُوا ما هُمْ مُقْتَرِفُونَ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 313 قال الطبرسي في تفسير الكلبي عن ابن عبّاس إنّ إبليس جعل جنده فريقين فبعث فريقا منهم إلى الانس و فريقا إلى الجنّ فشياطين الجنّ و الانس أعداء الرسل و المؤمنين، فيلتقي شياطين الانس و شياطين الجنّ في كلّ حين فيقول بعضهم لبعض:أضللت صاحبي بكذا فأضلّ صاحبك بمثلها، فذلك وحى بعضهم إلى بعض.و روى عن أبي جعفر عليه السّلام أيضا أنّه قال: إنّ الشياطين يلقي بعضهم بعضا فيلقي إليه بالغوى «ما يغوى ظ» به الخلق حتّى يتعلّم بعضهم من بعض.قال الطبرسي: يوحى بعضهم إلى بعض أى يوسوس و يلقى خفية زخرف القول أى المموّه المزين الذى يستحسن ظاهره و لا حقيقة له و لا أصل و قوله و لتصغى إليه أفئدة الذين لا يؤمنون، أى لتميل إلى هذا الوحى بزخرف القول أو إلى هذا القول المزخرف قلوب الذين لا يؤمنون.فقد ظهر بذلك أنّ الأدعياء الذين اتّخذهم إبليس مطايا ضلال و جنودا و تراجمة له هم عبارة عن شياطين الانس، فينطق إبليس بلسانهم بزخرف القول و تميل إليه أفئدة الناس فتسترق بذلك عقولهم و يقترفون أى يكتسبون ما هم مكتسبون من الجرائم و الاثام.و بذلك أيضا يظهر معنى قوله  (و دخولا في عيونكم) لأنّه يزيّن بتوسّط أتباعه و شياطينه من الانس المعاصى في نظر الناس، و يموّه بزخرف قوله زينة الحياة الدّنيا في أعينهم فيصرفهم عن النظر إلى آيات اللّه، و هذا معنى الدّخول في العيون.و به ظهر أيضا معنى قوله  (و نفثا في أسماعكم) لأنّه يلقى إليهم بوساطة أوليائه زخرف القول فيستمعون إلى لغو حديثه و لا يستمعون إلى آيات اللّه التي إذا تليت عليهم زادتهم ايمانا.و قوله  (فجعلكم مرمى نبله و موطا قدمه و مأخذ يده) تفريع على ما سبق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 314 و بمنزلة النتيجة له، يعنى أنه إذا استرق عقولكم و دخل عيونكم و نفث أسماعكم فجعلكم بذلك هدفا لسهامه أي وساوسه الموقعة في هلاك الأبد كما أنّ السّهم يهلك من يصيبه، و جعلكم محلّا لوطى أقدامه أى داخرا ذليلا مهينا إذ من شأن الموطوء بالقدم الذّلة و المهانة، و مأخذا ليده أى أسيرا في يد اقتداره نافذا حكمه فيكم متصرّفا فيكم كيف يشاء كما هو شأن الأسير المقيّد المغلول.الترجمة:آگاه باشيد پس البته حذر نمائيد از اطاعت آقايان خود و بزرگان خود كه تكبّر نمودند از جهت حسب خودشان، و اظهار رفعت نمودند بالاى نسب خود، و انداختند كار زشت و قبيح را بر پروردگار خود، و انكار خدا نمودند بر احسانى كه بايشان كرده بود بجهت انكار كردن بر قضاى او، و غلبگى جستن مر نعمتهاى او را.پس بدرستى كه آن رؤساء قاعدهاى بناى عصبيّت است و ستونهاى ركنهاى فتنه و شمشيرهاى نسبت دادن جاهليّت.پس پرهيز نمائيد از خدا و مباشيد مر نعمتهاى او را ضدّها و نه احسان او را كه در نزد شما است حسد كنندها، و اطاعت ننمائيد به كسانى كه ادّعاى اسلام ميكنند و عارى از شرايط اسلام مى باشند همچنان اشخاصى كه آشاميديد باب صافى خودتان آب گل آلود ايشان را، و آميختيد بتندرستى خود كه خلوص ايمان است ناخوشى ايشان را كه عبارتست از نفاق و عصيان، و داخل كرديد در حق خود باطل ايشان را، و ايشان بنيان فسقند و ملازمين عقوق رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و امام عليه السّلام اخذ كرد شيطان لعين ايشان را شتران باركش گمراهى، و لشكرانى كه بايشان حمله ميكند بر مردمان و ترجمانهائى كه حرف مى زند بر زبانهاى ايشان بجهت دزديدن او عقلهاى شما را، و بجهت داخل شدن در ديدهاى شما و دميدن در گوشهاى شما، پس گردانيد شيطان شما را نشان گاه تير خود، و محلّ رفتار قدمهاى خود و موضع گرفتن دست خود.  
بخش ۶ : عبرت گرفتن از مستکبران [منبع]

العبرة بالماضين :
‏فَاعْتَبِرُوا بِمَا أَصَابَ الْأُمَمَ الْمُسْتَكْبِرِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنْ بَأْسِ اللَّهِ وَ صَوْلَاتِهِ وَ وَقَائِعِهِ وَ مَثُلَاتِهِ، وَ اتَّعِظُوا بِمَثَاوِي خُدُودِهِمْ وَ مَصَارِعِ جُنُوبِهِمْ، وَ اسْتَعِيذُوا بِاللَّهِ مِنْ لَوَاقِحِ الْكِبْرِ كَمَا تَسْتَعِيذُونَهُ مِنْ طَوَارِقِ الدَّهْرِ، فَلَوْ رَخَّصَ اللَّهُ فِي الْكِبْرِ لِأَحَدٍ مِنْ عِبَادِهِ لَرَخَّصَ فِيهِ لِخَاصَّةِ أَنْبِيَائِهِ وَ أَوْلِيَائِهِ، وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ كَرَّهَ إِلَيْهِمُ التَّكَابُرَ وَ رَضِيَ لَهُمُ التَّوَاضُعَ، فَأَلْصَقُوا بِالْأَرْضِ خُدُودَهُمْ وَ عَفَّرُوا فِي التُّرَابِ وُجُوهَهُمْ وَ خَفَضُوا أَجْنِحَتَهُمْ لِلْمُؤْمِنِينَ، وَ كَانُوا قَوْماً مُسْتَضْعَفِينَ، قَدِ اخْتَبَرَهُمُ اللَّهُ بِالْمَخْمَصَةِ وَ ابْتَلَاهُمْ بِالْمَجْهَدَةِ وَ امْتَحَنَهُمْ بِالْمَخَاوِفِ وَ مَخَضَهُمْ [مَحَّصَهُمْ‏] بِالْمَكَارِهِ، فَلَا تَعْتَبِرُوا [الرِّضَا] الرِّضَى وَ السُّخْطَ بِالْمَالِ وَ الْوَلَدِ جَهْلًا بِمَوَاقِعِ الْفِتْنَةِ، وَ الِاخْتِبَارِ فِي مَوْضِعِ الْغِنَى وَ الِاقْتِدَارِ [الِاقْتَارِ]، فَقَدْ قَالَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى «أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ»؛ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ الْمُسْتَكْبِرِينَ فِي أَنْفُسِهِمْ بِأَوْلِيَائِهِ الْمُسْتَضْعَفِينَ فِي أَعْيُنِهِمْ‏.

الْمَثُلَات : كيفرها، عقوبتها. 
مَثَاوِي : جمع «مثوى»، منزلها. 
مَثَاوِي الْخُدُود : جايگاه صورتها (بعد از مرگ). 
مَصَارِعُ الْجُنُوب : محل افتادن پهلوها، منظور در اينجا قبرهاست. 
لَوَاقِحُ الكِبْر : آنچه در نفس توليد تكبر مى كند، «لواقح» جمع «لاقح» : بادهائى كه ابرها و درختان را بار دار مى كنند. 
الْمَخْمَصَة : گرسنگى. 
الْمَجْهَدَة : مشقت. 
مَخَضَهُم : آنها را تكان داد و خالص و پاك كرد، مخض اللبن : شير را براى گرفتن كره تكان داد، امان مؤمنان راستين نيز در برخورد با سختيها و دشواريها خالص و پاك مى شوند.  
مَثاوى : جايگاهها، جمع مثوى 
طَوارق : حادثه هاى كوبنده ها 
الصَقوا : چسباندند 
عَفّروا : بخاك ماليدند 
خَفَضوا : پائين آوردند 
مَخمصة : گرسنگى و قحطى 
مَجهدَة : زحمت و مشقت 
۷. ضرورت عبرت از گذشتگان 
مردم از آنچه كه بر ملّت هاى متكبّر گذشته، از كيفرها و عقوبت ها و سختگيرى ها، و ذلّت و خوارى فرود آمده عبرت گيريد، و از قبرها و خاكى كه بر آنچه ره نهادند، و زمين هايى كه با پهلوها بر آن افتادند پند پذيريد، و از آثار زشتى كه كبر و غرور در دل ها مى گذارد به خدا پناه ببريد، همانگونه كه از حوادث سخت به او پناه مى بريد. 
اگر خدا تكبّر ورزيدن را اجازه مى فرمود، حتما به بندگان مخصوص خود از پيامبران و امامان عليهم السلام اجازه مى داد، در صورتى كه خداى سبحان تكبّر و خودپسندى را نسبت به آنان ناپسند، و تواضع و فروتنى را براى آنان پسنديد، كه چهره بر زمين مى گذارند و صورت ها بر خاك مى مالند، و در برابر مؤمنان فروتنى مى كنند، و خود از قشر مستضعف جامعه مى باشند كه خدا آنها را با گرسنگى آزمود، و به سختى و بلا گرفتارشان كرد، و با ترس و بيم امتحانشان فرمود، و با مشكلات فراوان، خالصشان گردانيد. 
پس مال و فرزند را دليل خشنودى يا خشم خدا ندانيد، كه نشانه ناآگاهى به موارد آزمايش، و امتحان در بى نيازى و قدرت است، زيرا خداوند سبحان فرمود: «آيا گمان مى كنند مال و فرزندانى كه به آنها عطا كرديم، به سرعت نيكى ها را براى آنان فراهم مى كنيم نه آنان آگاهى ندارند». پس همانا خداوند سبحان بندگان متكبّر را با دوستان خود كه در چشم آنها ناتوانند مى آزمايد. 
پس (اكنون كه فهميديد شيطان بوسيله گردنكشان شما را گمراه مى سازد، از آنان پيروى نكرده كبر و خودپسندى را شعار خويش قرار ندهيد، و) از كيفر خدا و حمله و سختيها و عذابهاى او كه به گردنكشان پيش از شما (نمروديان و فرعونيان و ديگران) رسيده عبرت گيريد، و به جاهائى كه چهره شان بخاك افكنده شده و پهلوهاشان افتاده (قبرها) پند پذيريد (ببينيد چهره هائى كه پرده ها جلو آنها مى آويختند روى خاك نهاده و پهلوها كه بر بستر سنجاب مى نهادند بر زمين گسترده اند) و از آنچه توليد كبر و سربلندى مى نمايد بخدا پناه ببريد چنانكه از حوادث و پيش آمدهاى سخت روزگار باو پناه مى بريد (بلكه پناه بردن بخدا از اسباب توليد كبر سزاوارتر است از پناه بردن باو از حوادث روزگار، زيرا كبر باعث الم و درد اخروىّ است و حوادث روزگار الم دنيوىّ است، و الم اخروىّ اهميّت دارد كه رهائى از آن ممكن نيست). 
و اگر خداوند بكسى از بندگانش خودپسندى و سربلندى را رخصت و اذن مى داد (براى او جائز مى دانست) به پيغمبران و دوستان خود اجازه مى داد، و ليكن آنها را از خود خواهى و سربلندى منع كرده تواضع و فروتنيشان را پسنديده داشت (بى آنكه كسى را استثناء فرمايد) پس (ايشان هم امتثال امر و فرمان او را بتواضع و فروتنى نموده از بسيارى خضوع و افتادگى) رخسارهاى خود بزمين نهاده چهره هاشان را بخاك ماليدند، و بالهاى (خدمتگزارى و خوشرويى) خويش را براى مؤمنين و خدا پرستان به زير افكندند (بلند پروازى و سرفرازى نشان ندادند) و انبياء و دوستان خدا گروهى بودند ضعيف شمرده شده كه (مردم و دنيا دوستان آنان را در نظر خود ضعيف و ناتوان مى پنداشتند) خداوند آنها را به گرسنگى آزموده بسختى گرفتار و بمواضع خوف و ترس امتحان فرمود، و از ناشايسته ها خالص و پاك گردانيد. 
پس (چون پيغمبران و دوستان خدا در دنيا باين منوال گذراندند بنا بر اين) خوشنودى و خشم خدا را به دارائى و فرزند داشتن نپنداريد (كه دارائى و فرزندان علامت خوشنودى و نداشتن آنها دليل خشم او نيست) از روى نادانى به جاهاى امتحان و آزمايش در توانگرى و تنگدستى كه خداوند سبحان (در قرآن كريم سوره 23 آیه 56-55) فرموده: «أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ - نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ» يعنى آيا گمان ميكنند آنچه ما از دارائى و فرزندان بايشان عطاء مى كنيم در نيكوئيهاى ايشان مى شتابيم (چنين نيست) بلكه شعور ندارند و نمى فهمند (كه آنها را بمال و فرزند مى آزماييم و مهلت مى دهيم كه تا چه اندازه در معصيت و نافرمانى افزوده بر اثر آن بعذاب گرفتار شوند) و خداوند سبحان بندگان خود را كه داراى خودپسندى و سربلندى هستند به دوستانش كه در نظر آنها ضعيف و زبون مى آيند مى آزمايد. 
پس عبرت گيريد از آنچه مستكبران پيش از شما را رسيد، از عذاب و خشم خدا و سختگيريها و عقوبتهاى او. و پند گيريد از چهره بر خاك نهاده آنها و از پهلوهاى بر خاك خفته آنها و به خدا پناه بريد از آنچه تكبر آورد، آنسان، كه از حوادث روزگار به او پناه مى بريد. 
اگر خداى تعالى بندگانش را رخصت كبر ورزيدن مى داد، همانا به خواص پيامبران و دوستان خود رخصت مى داد. ولى خداى سبحان، كبر ورزيدن را براى ايشان ناپسند شمرد و از تواضعشان خشنودى نمود. آنان چهره هاى خود را بر زمين هشتند و رويهاى خود به خاك بيالودند و در برابر مؤمنان فروتنى نمودند و خود مردمانى بودند به ناتوانى موصوف. خداوندشان به گرسنگى امتحان نمود و به سختيها مبتلا كرد و به وحشتها بيازمود و به جفاها و ناخوشيها بپالود. 
مبادا كه مال و فرزند را ترازوى خشم و خشنودى خداوند پنداريد، در حالى كه، ندانيد كه اگر توانگرى و قدرت عطا مى كند، چيزى جز آزمايش شما نيست. خداى سبحان فرمايد: «آيا مى پندارند كه آن مال و فرزند كه ارزانيشان مى داريم. براى آن است كه مى كوشيم خيرى به آنها برسانيم نه، كه آنان در نمى يابند.» او بندگان خودپسند و سركش خود را به ارزش و اعتبارى كه بندگان زبون و ناتوان او در ديده آنها دارد مى آزمايد. 
از آنچه به امتهاى مستکبر پيشين از عذاب الهى و کيفرها و مجازاتهاى او رسيد عبرت بگيريد و از قبرهاى آنها و خوابگاهشان در زير خاک پند آموزيد و به خدا از آثار شوم کبر پناه بريد، آن گونه که از بلاها و مشکلات روزگار به او پناه مى بريد. اگر خدا به کسى از بندگانش اجازه تکبّر ورزيدن مى داد، نخست اجازه آن را به پيامبران و اولياى خاصّش داده بود; ولى خداوند سبحان تکبّر را براى آنها منفور شمرد و تواضع و فروتنى را براى آنان پسنديد. به همين دليل آنها گونه هاى خود را (در پيشگاه او) بر زمين مى نهادند و صورتها را به خاک مى ساييدند; پر و بال خويش را براى مؤمنان فرو مى نهادند و همچون مستضعفان، ساده مى زيستند.
خداوند آنها را با گرسنگى آزمايش کرد و به مشقّت و رنج مبتلا ساخت; با امور خوفناک امتحان نمود و با حوادث ناخوشايند خالص گردانيد.
ثروت و اولاد (بود و نبود يا کم و زياد آن) را دليل بر خشنودى يا خشم خدا نگيريد که اين ناشى از جهل و بى خبرى نسبت به آزمايشهاى الهى در مورد بى نيازى و قدرت است (همان گونه که) خداوند سبحان فرموده است: «آيا گمان مى کنند مال و فرزندانى که به آنها مى بخشيم دليل بر اين است که نيکيها را به سرعت براى آنان فراهم مى سازيم (چنين نيست)، بلکه آنها درک نمى کنند». (آرى) خداوند کسانى را از بندگانش که خود را برتر مى بينند به وسيله اولياى خود که در نظر آنها مستضعفند آزمايش مى کنند.
پس عبرت گيريد از آنچه به مستكبران پيش از شما رسيد، از عذاب خدا و سختگيريهاى او و خوارى و كيفرهاى او، و عبرت گيريد از تيره خاكى كه رخساره هاشان بر آن نهاده است، و زمينهاى -نمناك- كه پهلوهاشان بر آن افتاده است، و به خدا پناه بريد از كبر كه -در سينه ها- زايد، چنانكه بدو پناه مى بريد از بلاهاى روزگار كه پيش آيد. 
اگر خدا رخصت كبر ورزيدن را به يكى از بندگانش مى داد، به يقين چنين منتى را بر پيامبران گزيده و دوستانش مى نهاد، ليكن خداى سبحان بزرگ منشى را بر انان ناپسند ديد و فروتنى شان را پسنديد. 
پس پيامبران -از روى فروتنى- گونه هاى خود را بر زمين چسبانيدند، و چهره هاى خود را به خاك ماليدند، و برابر مؤمنان فروتنى نمودند و خود مردمانى مستضعف بودند. خداى شان به گرسنگى آزمود و به سختى مبتلاشان فرمود، و با ترس و بيمها امتحانشان كرد و با زير و زبر كردنشان در سختيها، ايمانشان را پديد آورد. 
پس مال و فرزندان را ميزان خشم يا خشنودى خدا مى انگاريد، و آزمايش و امتحان -او- را نشانه توانگرى و توانايى مپنداريد، و خداى سبحان و تعالى فرمود: «آيا مى پنداريد اين كه ما آنان را به داشتن مال و پسران مدد مى نماييم، مى شتابانيم آنان را در نيكيها نه، آنان نمى دانند» و خداى سبحان مستكبران از بندگان خود را مى آزمايد به ارزشى كه دوستان مستضعف او در ديده آنان دارند. 
عبرت از گذشتگان: 
از آنچه به گردنكشان پيش از شما از عذاب خدا و دشواريها و حوادث و كيفرهاى او رسيد عبرت گيريد، و از خاك تيره اى كه صورتشان بر آن نهاده شده و زمينى كه پهلويشان بر آن افتاده پند پذيريد، و از امورى كه زاينده كبر است به خدا پناه جوييد، چنانكه از آفات ناگهانى روزگار به او پناه مى بريد. 
اگر خداوند اجازه كبر ورزيدن را به فردى از بندگانش مى داد هر آينه رخصت آن را به پيامبران و اوليائش كه از خاصان اويند عنايت مى فرمود، ولى خداوند پاك كبر ورزى را بر آنان روا نداشت، و فروتنى را براى آن بزرگواران پسنديد، آنان گونه هاى خود را به عبادت بر زمين گذاشتند، و صورتهاى خويش را بر خاك ساييدند، و در برابر اهل ايمان تواضع كردند، و در نظر بى خبران بى قدرت و ناتوان به حساب مى آمدند، خداوند آنها را به گرسنگى امتحان كرد، و به رنج و سختى مبتلا نمود، با برنامه هاى خوفناك آزمايششان فرمود، و به جفاها و ناخوشيها خالصشان كرد. 
از باب نادانى به موارد آزمايش و امتحان در مواضع غنا و فقر، ثروت و اولاد را معيار رضايت و خشم خدا نگيريد، خداوند پاك فرمود: «آيا گمان مى كنند از اين كه آنان را به ثروت و فرزندان مدد مى كنيم در نيكى هاى ايشان شتاب مى ورزيم نه اين طور نيست، اينان حقيقت را نمى فهمند»، زيرا خداوند متكبران از بندگانش را كه در نظر خود بزرگ مى نمايند با اوليائش كه در ديده آنان ضعيف به شمار مى آيند آزمايش مى كند (و شاهد اين واقعيت وضع موسى و فرعون است). 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 408-402   تکبّر براى هيچ کس روا نيست به دنبال هشدارهايى که امام(عليه السلام) در بخش گذشته اين خطبه درباره پيروى از مستکبران و سرکشان بيان فرمود، در اين بخش از خطبه، دست همه مخاطبان را گرفته و به اعماق تاريخ گذشته مى برد و سرگذشت امّتهاى مستکبر و سردمداران کبر و غرور را در آزمايشگاه بزرگ تاريخ به آنها نشان مى دهد و مى فرمايد: «از آنچه به امتهاى مستکبر پيشين از عذاب خدا و کيفرها و مجازاتهاى او رسيد عبرت بگيريد»; (فَاعْتَبِرُوا بِمَا أَصَابَ الاُْمَمَ الْمُسْتَکْبِرِينَ مِنْ قَبْلِکُمْ مِنْ بَأْسِ اللّهِ وَصَوْلاَتِهِ،(1) وَ وَقَائِعِهِ وَ مَثُلاَتِهِ(2)). گروهى ـ همچون فرعون و فرعونيان را در ميان امواج خروشان آب غرق کرد و بدنهاى بى جان آنها طعمه ماهيان دريا شد. گروهى را با زلزله هاى شديد و کوبنده و سپس بارانى از سنگ به ديار عدم يا به اعماق زمين فرستاد و شهرهاى آنها چنان زير و رو شد که جز تل خاکى باقى نماند; همانند قوم لوط و گروهى را با طوفان چنان در هم شکست که افراد قوى پيکر آنها در برابر تند باد همچون پر کاه به هر سو پرتاب مى شدند مانند قوم عاد و گروهى را گرفتار صاعقه ها کرد که در يک چشم بر هم زدن بيش از خاکسترى از آنها باقى نمانده بود، همان گونه که قرآن مجيد مى فرمايد: «(فَکُلاًّ أَخَذْنَا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُمْ مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِباً وَمِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنَا بِهِ الاَْرْضَ وَمِنْهُمْ مَّنْ أَغْرَقْنَا وَمَا کَانَ اللهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَکِنْ کَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ); ما هر يک از آنان (سرکشان و مستکبران) را به گناهشان گرفتيم بر بعضى از آنها طوفانى از سنگريزه فرستاديم و بعضى از آنها را صيحه آسمانى (صاعقه) فرو گرفت و بعضى ديگر را در زمين فرو برديم و بعضى را غرق کرديم خداوند هرگز به آنها ستم نکرد آنها خودشان بر خويش ستم کردند».(3) سپس مى فرمايد: «و از قبرهاى آنها و خوابگاهشان در زير خاک پند گيريد و به خدا از آثار شوم کبر پناه بريد، آن گونه که از بلاها و مشکلات روزگار به او پناه مى بريد»; (وَ اتَّعِظُوا بِمَثَاوِي(4) خُدُودِهِمْ، وَ مَصَارِعِ جُنُوبِهِمْ،(5) وَ اسْتَعِيذُوا بِاللّهِ مِنْ لَوَاقِحِ(6) الْکِبْرِ، کَمَا تَسْتَعِيذُونَهُ مِنْ طَوَارِقِ الدَّهْرِ). به نظر مى رسد که اين سه دستور که امام بيان فرمود: «اعتبروا» و «اتَّعِظُوا» و «اسْتَعِيذُوا» (عبرت بگيريد، پند بياموزيد و به خدا پناه ببريد) مراحل سه گانه اى است که انسان آگاه در پيمودن راه حق به هنگام مطالعه حالات پيشينيان در پيش دارد: نخست از سرنوشت پيشينيان که آن همه نعمت و قدرت و عزت داشتند و بر اثر کبر و غرور در گرداب هلاکت فرو رفتند و مقايسه وضع خود با آنان بيدار مى شود، سپس درسها و پندهايى از تاريخ زندگى و مرگ آنها مى آموزد و سرانجام به خدا پناه مى برد که گرفتار کبر و غرور نشوند. جمله «کَمَا تَسْتَعِيذُونَهُ مِنْ طَوَارِقِ الدَّهْرِ» اشاره به اين است که آثار شوم کبر از حوادث دردناکى، همچون زلزله ها و طوفان ها و حوادث دردناک طبيعى، کمتر نيست. سپس اين معلم بزرگ آسمانى براى ايجاد نفرت هر چه بيشتر در دلها نسبت به کبر و غرور از راه ديگرى وارد مى شود و مى فرمايد: «اگر خدا به کسى از بندگانش اجازه تکبر ورزيدن مى داد، نخست اجازه آن را به پيامبران و اولياى خاصّش داده بود; ولى خداوند سبحان کبر ورزيدن را براى آنها منفور شمرد و تواضع و فروتنى را براى آنان پسنديد. به همين دليل آنها گونه هاى خود را (در پيشگاه او) بر زمين مى نهادند، و صورتها را به خاک مى ساييدند; پر و بال خويش را براى مؤمنان فرو مى نهادند و همچون مستضعفان ساده مى زيستند»; (فَلَوْ رَخَّصَ اللّهُ فِي الْکِبْرِ لاَِحَد مِنْ عِبَادِهِ لَرَخَّصَ فِيهِ لِخَاصَّةِ أَنْبِيَائِهِ وَ أَوْلِيَائِهِ; وَ لکِنَّهُ سُبْحَانَهُ کَرَّهَ إِلَيْهِمُ التَّکَابُرَ، وَ رَضِيَ لَهُمُ التَّوَاضُعَ، فَأَلْصَقُوا بِالاَْرْضِ خُدُودَهُمْ، وَ عَفَّرُوا(7) فِي التُّرَابِ وُجُوهَهُمْ. وَ خَفَضُوا أَجْنِحَتَهُمْ لِلْمُؤْمِنِينَ، وَ کَانُوا قَوْماً مُسْتَضْعَفِينَ). ممکن است جمعى از مستکبران چنين پندارند که اظهار تکبّر نشانه شخصيت است و اين موهبتى از مواهب الهى است. امام در جمله بالا مى فرمايد: اگر اين کار، کار خوبى بود و نعمت و کرامت محسوب مى شد خداوند قبل از هر کس براى انبيا و اوليا مجاز مى شمرد در حالى که کاملا بر عکس است; کبر و غرور را صفتى نفرت انگيز به آنها معرفى کرده و تواضع را همچون تاج افتخار بر سر آنها نهاده است. به همين دليل هم در پيشگاه خدا خاضع بودند و صورت بر خاک مى نهاد و هم در برابر مؤمنان اظهار فروتنى مى کردند. جمله «وَ خَفَضُوا أَجْنِحَتَهُمْ» کنايه لطيفى از تواضع است، زيرا مرغ هنگامى که مى خواهد به جوجه هاى خود محبّتى آميخته با تواضع داشته باشد، پر و بال خود را فرو مى نهد و جوجه ها را زير بال و پر مى گيرد. جمله «وَ کانُوا قَوْماً مُسْتَضْعَفِينَ» در اينجا به معناى ضعف و ناتوانى نيست، بلکه به اين معناست که خود را در شکل گروههاى ضعيف جامعه در مى آورند و زندگانى همچون زندگانى آنها داشتند. آن گاه امام(عليه السلام) براى رفع اشتباه گروهى از مستکبران که دارا بودن مال و ثروت و فرزندان را نشانه قرب خود در درگاه خدا مى پنداشتند به سراغ زندگى انبيا و اولياى خاص خود مى رود و مشکلات و انواع امتحانات آنها را با تعبيراتى گويا و پر معنا برمى شمرد و بر چهار نوع از آزمونهاى آنان انگشت مى نهد و مى فرمايد: «خداوند آنها را با گرسنگى آزمايش کرد، و به مشقّت و رنج مبتلا ساخت، با امور خوفناک امتحان نمود، و با حوادث ناخوشايند خالص گردانيد»; (قَدِ اخْتَبَرَهُمُ اللّهُ بِالْمَخْمَصَةِ(8)، وَ ابْتَلاَهُمْ بِالْمَجْهَدَةِ(9)، وَ امْتَحَنَهُمْ بِالْمَخَاوِفِ، وَ مَخَضَهُمْ(10) بِالْمَکَارِهِ). مواد امتحانى خداوند، بى شمار است; گاه با نقمت و گاه با نعمت، گاه با بيمارى و گاه سلامت و گاه با عزّت و گاه سلب عزّت، آزمايش مى کند; ولى اين آزمونها را مى توان به بخشهاى متعددى تقسيم کرد; تنگى معشيت و گرسنگى و تشنگى، حوادث طاقت فرسا; مانند مشکلاتى که مسلمانان در صدر اسلام از شعب ابى طالب گرفته تا غزوات مختلف و ناامنيها که حاصل از تهديدات دشمن است و نيز بيمارى ها و مصائب. زندگى تمام پيامبران الهى گواه بر اين امتحانات است. زندگانى موسى بن عمران از آغاز تولّد تا زمانى که به خانه شعيب پناهنده شد و در زمانى که براى دعوت فرعونيان قد علم کرد و حوادث بعد از آن و گرفتاريهايى که در چنگال بنى اسرائيل داشت و همچنين مراحل مختلف زندگى ابراهيم(عليه السلام) از بابل گرفته تا سرزمين مصر و سپس مکّه و مخصوصاً زندگى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) که بى نياز از توضيح است همه شاهد و گواه بر اين معناست. سپس با ذکر اين مقدمه به رفع اشتباه مهمى مى پردازد که بسيارى از مردم در گذشته و حال به آن گرفتار بوده اند و خيال مى کردند که فزونى اموال و ثروت، دليل بر خوشبختى و قرب در درگاه الهى است، مى فرمايد: «بنابراين ثروت و اولاد (بود و نبود يا کم و زياد آن) را دليل بر خشنودى يا خشم خدا نگيريد که اين ناشى از جهل و بى خبرى از آزمايشهاى الهى در مورد بى نيازى به قدرت است»; (فَلاَ تَعْتَبِرُوا الرِّضَى وَ السُّخْطَ بِالْمَالِ وَ الْوَلَدِ جَهْلاً بِمَواقِعِ الْفِتْنَةِ، وَ الاِْخْتِبَارِ فِي مَوْضِعِ الْغِنَى وَ الاِْقْتِدَارِ). سپس امام(عليه السلام) به آيه اى از قرآن که در اين مورد صراحت دارد استدلال کرده مى فرمايد: «خداوند سبحان و متعال فرموده است: «آيا گمان مى کنند مال و فرزندانى که به آنها مى بخشيم (به جهت خشنودى و رضايتى است که از آنها داريم و) دليل بر اين است که نيکيها را به سرعت براى آنان فراهم مى سازيم (چنين نيست) بلکه آنها درک نمى کنند»; (فَقَدْ قَالَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى: (أَيَحْسَبُونَ أنَّمَا نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مَّال وَ بَنِينَ * نُسَارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْرَاتِ بَلْ لاَّ يَشْعُرُونَ(11))). آن گاه به عنوان نتيجه گيرى از اين آيه شريفه مى فرمايد: «(آرى) خداوند کسانى را از بندگانش که خود را برتر مى بينند به وسيله اولياى خود که در نظر آنها مستضعفند آزمايش مى کنند»; (فَإِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ الْمُسْتَکْبِرِينَ فِي أَنْفُسِهِمْ بِأَوْلِيَائِهِ الْمُسْتَضْعَفِينَ فِي أَعْيُنِهِمْ). تعبير به «فِي أَنْفُسِهِمْ» در مورد مستکبران اشاره به اين است که آنها هرگز بزرگ نيستند; بندگان ضعيف و ناتوانى هستند که خود را بزرگ مى پندارند و تعبير به «فِي أَعْيُنِهِمْ» (با توجه به اينکه ضمير آن به «مستکبران» برمى گردد اشاره به اين است که اولياءاللّه هرگز ضعيف و ناتوان نيستند، بلکه مستکبران آنها را به موجب زهد و پارسايى و تقوا و پاى بندى آنها به قوانين مستضعف گمان مى کنند و از اينجا روشن مى شود که واژه مستضعف در اينجا با همين واژه در جمله هاى بالا متفاوت است; در آنجا که مى فرمايد: «پيامبران مستضعف اند» اشاره به ساده زيستى و تواضع آنهاست و در اينجا که مى فرمايد: «اولياءاللّه در چشم مستکبران مستضعف اند» اشاره به ناتوانى و ضعف و زبونى است که آنها مى پندارند.*** نکته: رفع يک اشتباه: در بسيارى از آيات قرآن به اين مطلب اشاره شده است که در ميان اقوام پيشين افرادى بودند که برترى در مال و ثروت و عده و نفرات را دليل بر قرب در درگاه حق مى دانستند و همين اشتباه سبب مى شد که به موازات امکانات فراوان مادى، مقامات معنوى براى خود قائل باشند و در اينجا به مغالطه اى دست مى زدند; مى گفتند اين نعمت هاى خداست و اگر خدا کسى را مشمول نعمتهايش قرار دهد حتماً او را دوست داشته و کسى را که خدا دوست دارد مقرب درگاه اوست و با همين پندار به تحقير مادى و معنوى مؤمنان تهيدست مى پرداختند. غافل از اينکه بخشيدن امکانات مادى دلايل مختلفى دارد; گاه موهبت الهى است و گاه آزمايش و امتحان است و گاه جنبه عذاب استدراجى دارد; يعنى خداوند به افرادى که قابل اصلاح نيستند پى در پى نعمت مى دهد و ناگهان نعمت ها را به يکباره از آنها سلب مى کند تا مجازاتشان سخت و دردناک باشد; درست همانند شخص متجاوزى را که اجازه مى دهند از درخت ميوه بالاتر و بالاتر رود تا هنگام سقوط تمام استخوان هايش در هم بشکند.*** پی نوشت: 1. «صولات» جمع «صول» بر وزن «قول» و به معناى پريدن و با قهر و غلبه بر چيزى مسلّط شدن است. 2. «مثلات» جمع «مثله» بر وزن «عضله» به معناى عقوبت و مجازات و از جمله عذابهايى است که بر امتهاى پيشين نازل شده آنچنان که به صورت ضرب المثل درآمده است. 3. عنکبوت، آيه 40. 4. «مثاوى» جمع «مثوى» از ريشه «ثواء» به معناى اقامت گزيدن مکانى گرفته شده است، بنابراين مثوى به معناى منزلگاه و مکان و مثاوى به معناى امکنه است. 5. «جنوب» جمع «جنب» بر وزن «جمع» در اصل به معناى پهلو و کناره است. 6. «لواقح» جمع «لاقح» به معناى بارور کننده از ريشه «لقاح» به معناى بارور شده گرفته شده است و در جمله بالا اشاره به عوامل پيدايش کبر و غرور است. 7. «عفّروا» در اصل از «عفر» به معناى خاکمال کردن و خاک آلود نمودن گرفته شده است. 8. «مخمصه» به معناى گرسنگى و خالى بودن شکم از غذاست، و از ريشه «خمص» بر وزن «لمس» به معناى فرو رفتگى و گرسنگى شديد که باعث فرو رفتن شکم مى شود گرفته شده است.  9. «مجهده» مصدر ميمى به معناى مشقّت از «جهد» بر وزن «مهد» و «جهد» بر وزن «کفر» به معناى خستگى ناشى از تلاش و کوشش است. 10. «مَخَضَ» از ريشه «مخض» بر وزن «مغز» در اصل، يعنى حرکت دادن شديد مشکى که در آن ماست است براى گرفتن کره. سپس به هر گونه حرکت شديد و پر زحمت اطلاق شده است. 11. مؤمنون، آيه 55 و 56.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 464-460 شرح:  امير المؤمنين (ع) در اين قسمت از خطبه شريف چند دستور براى پيروان خود يادآور مى شود: 1-  به آنان دستور مى دهد از عقوبتهاى الهى كه بر گردنكشان ملتهاى گذشته وارد شد، عبرت بگيرند، و راه عبرت گرفتن آن است كه انسان عاقل به حالت آنها بيانديشد و توجه كند كه آنچه به آنان رسيده خودشان باعث آن بودند، زيرا بر اثر تكبر از اطاعت امر خدا سرپيچى كردند، و بر بندگان خدا فخر و مباهات نمودند، چنان كه در قرآن به اين مطلب اشاره كرده است «قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ... فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ» و از اين قبيل آيات و اشارات در قرآن فراوان است، و كسى كه در اين امور انديشه كند به خود خواهد آمد و از ترس اين كه به مثل عقوبتهاى آنها گرفتار شود، از قدم گذاردن در راه آنان خوددارى خواهد كرد.  2-  آنها را امر مى كند كه از خفتن گردنكشان در ميان قبر پند و اندرز بگيرند، ببينند آنان كه در دنيا بر خود مى باليدند و باد و تكبر داشتند چگونه هنگام مرگ چهره ها و پهلوهايشان بر روى خاك نهاده شده و آن عزّت موهومى و غرور خودخواهى به اين ذلت و خوارى واقعى تنزل يافته و از اين امر پند و اندرز بگيرند و ديگر گرد تكبر نگردند، چون آنها نيز به همين سرانجام دچار خواهند شد.  3-  سفارش مى كند كه از پى آمدهاى صفت ناپسند استكبار به خدا پناه ببرند همچنان كه در گرفتاريهاى دنيا و حوادث روزگار به او پناه مى برند، منظور از اين تشبيه آن است كه در اين امر بطور فراوان و از روى خلوص به خدا پناه ببريد، كلمه لواقح استعاره از امور و صفاتى است كه سبب تكبّر مى شود.  «فلو رخّص اللَّه... التواضع»،  در اين عبارت با يك قياس شرطى استدلال شده است بر اين كه تكبر و خود بزرگ بينى صفت ناپسندى مى باشد و هيچ يك از آفريده هاى خدا حق اتصاف به اين ويژگى را ندارند بيان استدلال به اين شرح است كه پيامبران بطور عموم از خصيصين درگاه الهى و دوستان و پيروان جدّى دستورات خدا مى باشند پس اگر صفت تكبر در خور آفريده اى از آفريدگان او مى بود خداوند آنان را بر اين امر بر مى گزيد و چون به ايشان هم رخصت تكبر نداده است معلوم مى شود كه هيچ كس از بندگانش را رخصت تكبر نداده است امّا در متن سخن امام استثناى نقيض تالى و نتيجه آن حذف شده، و به ذكر برخى از لوازم آن اكتفا كرده و چنين فرموده: ليكن خدا تكبر را بر پيغمبران و فرشتگان خود ناروا و تواضع را بر آنان خوشايند دانست، زيرا بارها در قرآن مستكبران را به علت تكبرشان وعده عذاب داده و در مورد تواضع به رسول اكرم مى فرمايد: «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ» و مانند آيات ديگر كه در اين مورد آمده است.  «فألصقوا... مستضعفين»،  اشاره به اين است كه بندگان خاص خدا، پيامبران و اولياى او كاملا، فرمان وى را در مورد تواضع و فروتنى امتثال كردند و آنچه را كه خداوند بر آنان پسنديده است انجام داده اند زيرا اين كه مى فرمايد بندگان خدا در برابر عظمت حق تعالى گونه ها را بر زمين مى گذارند و چهره ها را بر خاك مى مالند، رفتارى است كه بين خود و خدا در حال پرستش و عبادت او بجا مى آورند و اين كه در برابر مؤمنان بالهاى تواضع را مى گسترانند و با حالت استضعاف بسر مى برند، اشاره به اطاعت فرمان خداوند در مورد بندگان و آفريده هاى وى مى باشد.  لفظ اجنحه كه به معناى بالها و از ويژگيهاى پرنده است، در اين جا براى دست انسان استعاره شده است، به اعتبار اين كه دست وسيله اظهار قدرت و علامت ايجاد محبت و يا دشمنى و طرد امر نامطلوب مى باشد، و خفض جناح كنايه از نرمى و ملايمت و اظهار دوستى و محبت است، چنان كه مفسّر كبير ابن عباس در شرح آيه و اخفض جناحك للمؤمنين مى گويد: يعنى نسبت به مؤمنان نرمى و ملاطفت كن و بر آنان درشتى و تندى مكن، و عربها به كسى كه سنگين و با وقار باشد مى گويند: فلانى داراى خفض جناح است.  «قد اختبرهم... بالكابره»،  در اين جا حضرت انواع گوناگون سختيها و گرفتاريهاى دنيوى را بيان مى كند كه خداوند بندگانش را به آن مى آزمايد از قبيل گرسنگى و ترس و ساير ناملايمات و به اين سبب آنان را به دنيا بى علاقه و از آن متنفر مى سازد تا در عوض به خدا و آخرت و اجر و ثوابهايى كه نزد اوست بيشتر علاقه مند شوند.  «فلا تعتبروا الرضا... الاقتدار»، يعنى خيال نكنيد كه خشنودى خدا از بنده اش به اين است كه ثروت دنيا و فرزند زياد به او دهد و غضب وى نسبت به او، اين باشد كه از داشتن اين امور محرومش سازد. اين سخن امام (ع) گويا پاسخى است از پرسشى كه ممكن است گوينده اى چنين بگويد: حال كه پيغمبران و اولياى خداوند، از خواصّ بندگان، و مطيع فرمان وى و مورد رضايت او مى باشند، پس چرا آنان را با سختيها و ناگواريها گرفتار ساخت و از اموال دنيا و زن و فرزند بى بهره شان داشت، چنان كه فرعون هم به موسى اين اشكال را كرد كه اگر او پيامبر است و ارزش و اعتبارى دارد پس چرا از آرايشهاى دنيا و زينتهاى طلايى بى بهره است و كفار قريش به پيغمبر اسلام گفتند: در صورتى به او ايمان مى آوريم و او را پيامبر مى دانيم كه داراى گنجينه اى از جواهرات و گوهرهاى قيمتى باشد، و يا باغها و مزارعى داشته باشد كه شكمها را سير كند خلاصه در پاسخ اين گونه سؤالهاى مقدر، حضرت مى فرمايد: اين قبيل اشكالها و توهمات به علت ناآگاهى آنان از عموميت امر، امتحان و آزمايش است، خداوند چنان كه بندگان خود را با مبتلا ساختن به فقر و نيازمندى و گرفتار ساختن به مشقتها و ناگواريها مى آزمايد همچنين آنان را به افزودن اموال و فرزندان آزمايش و امتحان مى كند، بنا بر اين نبايد تصور كرد كه دارا بودن اين امور دليل سعادت انسان در پيشگاه خداست، همچنان كه نداشتن آن دليل بدبختى و شقاوت نيست و امام (ع) به منظور تبيين فرمايش خود به اين آيه شريفه استناد فرموده است «أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ» يعنى گنهكاران مى پندارند ما كه اموال و امور دنيوى آنان را زياد مى كنيم، اين امر دليل رضايت و خشنودى ما از كارها و عقايد پست آنان مى باشد، و حال آن كه چنين نيست بلكه ايشان بى خبراند از اين كه آنچه به ايشان داده ايم براى امتحان و آزمايش آنهاست و اين امور بر بلا و گرفتارى آنان مى افزايد، كلمه جهلا كه منصوب است مفعول له مى باشد.  «فانّ اللَّه سبحانه يختبر... فى اعينهم»،  اين كلام از جمله هاى گذشته جداست كه در ابتدا چنان به نظر مى آيد كه علت امرى واقع شده است در حالى كه سيد رضى بين آن و جمله هاى قبلش با گذاشتن نقطه فاصله قرار داده است، امام (ع) در اين قسمت به نوع ديگرى از آزمايشهاى بندگان سركش و نافرمان اشاره فرموده است كه خداوند بندگان مستكبرش را از طرفى با آنچه در خود آنهاست و از طرف ديگر با اولياى خاص و پيامبران پاكش كه در چشم آنان ناتوان مى آيند مى آزمايد، و نيز در اين جمله به بعضى از اسرارى كه در آفرينش اين بندگان مستضعف و انبياى پاك وجود دارد اشاره فرموده است به اين بيان كه يكى از حكمتهاى آفريدن خداوند اين بندگان خالص را، همان آزمايش گردنكشان و مستكبران مى باشد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 300 فاعتبروا بما أصاب الامم المستكبرين من قبلكم من بأس اللّه و صولاته و وقايعه و مثلاته، و اتّعظوا بمثاوي خدودهم، و مصارع جنوبهم، و استعيذوا باللّه من لواقح الكبر، كما تستعيذون به من طوارق الدّهر. فلو رخّص اللّه في الكبر لأحد من عباده لرخّص فيه لخاصّة أنبيائه و أوليائه، و لكنّه (لكنّ اللّه خ) سبحانه كره إليهم التّكابر، و رضي لهم التّواضع، فألصقوا بالأرض خدودهم، و عفّروا في التّراب وجوههم، و خفضوا أجنحتهم للمؤمنين، و كانوا قوما مستضعفين، و قد اختبرهم اللّه بالمخمصة، و ابتلاهم بالمجهدة، و امتحنهم بالمخاوف و مخضهم بالمكاره، فلا تعتبروا الرّضا و السّخط، بالمال و الولد، جهلا بمواقع الفتنة و الاختبار في مواضع الغنى و الإقتار، فقد قال تعالى: «أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ» . فإنّ اللّه سبحانه يختبر عباده المستكبرين في أنفسهم بأوليائه المستضعفين في أعينهم. الل غة: و (وقعت) بالقوم وقيعة و اوقعت بهم قتلت و اثخنت و (المثاوى) جمع المثوى من ثوى بالمكان نزل فيه و (غفر) وجهه ألصقه بالعفر و هو وجه الأرض أو التراب و عفّرت بالتثقيل مبالغة و (مخض) السقاء مخضا حرّكه شديدا ليخرج زبد اللّبن الذى فيه، و يروى و محصّهم بالحاء و الصاد المهملتين من التمحيص و هو التطهير و (أقتر) لعياله اقتارا و قتر تقتيرا أى ضيق في النفقة.الاعراب:و قوله تعالى «أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما» الاية لفظة ما موصولة اسم إنّ و جملة نمدّهم به صلة ما لا محلّ لها من الاعراب، و جملة نسارع مرفوعة المحلّ خبر إنّ، و الرابط محذوف أى نسارع لهم به.المعنى:ثمّ أمر بالاعتبار بما أصاب المتكبّرين من العذاب الأليم و السّخط العظيم فقال: (فاعتبروا بما أصاب الامم المستكبرين من قبلكم) لأجل استكبارهم (من بأس اللّه و صولاته و وقايعه و مثلاته) أى عذابه و عقوباته كما نطق به الكتاب الكريم قال «وَ فِي مُوسى إِذْ أَرْسَلْناهُ إِلى فِرْعَوْنَ بِسُلْطانٍ مُبِينٍ. فَتَوَلَّى بِرُكْنِهِ وَ قالَ ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ. فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِي الْيَمِّ وَ هُوَ مُلِيمٌ. وَ فِي عادٍ إِذْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ الْعَقِيمَ. ما تَذَرُ مِنْ شَيْءٍ أَتَتْ عَلَيْهِ إِلَّا جَعَلَتْهُ كَالرَّمِيمِ. وَ فِي ثَمُودَ إِذْ قِيلَ لَهُمْ تَمَتَّعُوا حَتَّى حِينٍ. فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ. فَمَا اسْتَطاعُوا مِنْ قِيامٍ وَ ما كانُوا مُنْتَصِرِينَ. وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ» إلى غير هؤلاء من المتكبّرين المتجبّرين المتمرّدين عن عبوديّة ربّ العالمين فانظروا إلى عاقبة امورهم. (و اتّعظوا بمثاوى خدودهم و مصارع جنوبهم) أى منازل خدودهم و مساقط جنوبهم و ما هم عليه من غمّ الضّريح و ردم الصّفيح و ضيق الأرماس و شدّة الابلاس و اختلاف الأضلاع و استكاك الأسماع و ظلمة اللّحد و خيفة الوعد. (و استعيذوا باللّه من لواقح الكبر) أى أسبابه المولدة له و المحصّلة اياه (كما تستعيذونه من طوارق الدّهر) و هى نوازله و آفاته بل ليكن استعاذتكم من الاولى أشدّ و أقوى من استعاذتكم من الثانية، لأنّ لواقح الكبر ألم اخروىّ و طوارق الدّهر ألم دنيوىّ و الألم الاخروىّ أشدّ تأثيرا و أخزى، فيكون بالاستعاذة و التوقّى أجدر و أحرى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 315 ثمّ أشار إلى حميّة الكبر مطلقا و انه لا رخصة فيه لأحد من آحاد المكلّفين فقال: (فلو رخّص اللّه) عزّ و جلّ (في الكبر) و أحلّه (لأحد من عباده لرخّص فيه لخاصّة أنبيائه و أوليائه) وجه الملازمة أنّ الترخيص فيه إنما يكون مع اشتماله على المصلحة و خلوّه عن المفسدة و لو كان كذلك لرخّص فيه الأنبياء و الأولياء و من يخطرهم من فوائده و منافعه لمكانتهم لديه و قربهم إليه و إلّا لزم تفويت ما تضمّنه من المصلحة في حقّهم و هو غير معقول بما لهم من الزلفي و القرب. (و لكن) التالى أعنى الترخيص فيه للأنبياء و الأولياء باطل فالمقدّم مثله، و أشار إلى بطلان التالي بأنّ (اللّه كرّه إليهم التكابر و رضى لهم التواضع) كما يدلّ عليه العمومات و الاطلاقات الناهية عن التكبّر من دون استثناء لأحد، و الامرة بالتواضع كذلك مضافة إلى الخطابات الخاصّة بهم في الصّحف السّماوية و الأحاديث القدسيّة. (فألصقوا بالأرض خدودهم و عفّروا في التراب وجوههم) امتثالا لما امروا به من التواضع و التذلل للخالق.كنايه- استعاره بالكنايه (و خفضوا أجنحتهم و كانوا قوما مستضعفين) امتثالا لما امرو به من التواضع للخلايق قال العلّامة المجلسيّ «ره»: خفض الجناح كناية عن لين الجانب و حسن الخلق و الشفقة، و مثله الشارح البحراني قال: لفظ الأجنحة مستعار من الطائر ليد الانسان و جانبه باعتبار ما هو محلّ البطش و النفرة، و خفض الجناح كناية عن لين الجانب.و الأحسن ما في الكشاف قال في تفسير قوله تعالى «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» الطائر إذا أراد أن ينحطّ للوقوع كسر جناحه و خفضه، و إذا أراد أن ينهض للطيران رفع جناحه فجعل خفض جناحه عند الانحطاط مثلا في التواضع و لين الجانب، و منه قول بعضهم: و أنت الشهير بخفض الجناح          فلاتك في رفعه أجدلا     ينهاه عن التكبّر بعد التواضع و أراد بقوله و كانوا قوما مستضعفين كونهم متّصفين بالضعف و المسكنة في نظر الناس و ضيق العيش في الدّنيا كما أوضحه بقوله: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 316  (و قد اختبرهم اللّه بالمخمصة) و الجوع (و ابتلاهم بالمجهدة) و المشقة (و امتحنهم بالمخاوف) و الأهاويل (و مخضهم) أى حركهم و زلزلهم، أو خلّصهم و طهّرهم إن كان من التمحيص (بالمكاره) و الشدائد.و لما ذكر عليه السّلام محبوبية التواضع للّه سبحانه و مكروهية التكابر له تعالى و اتّصاف أنبيائه و ملائكته المقرّبين مع مكانتهم لديه و مرضيّين عنده بوصف التواضع و التذلل و الجوع و الفقر و المسكنة فرّع عليه قوله: (فلا تعتبروا الرّضا و السخط بالمال و الولد) أى إذا عرفتم أنّ رضى اللّه عن أنبيائه و أوليائه بمالهم من الذلّ و الجهد و المشاق، فلا تجعلوا رضاه منوطا بزهرة الحياة الدّنيا من الأموال و الأولاد و سخطه منوطا بعدمها (جهلا بمواقع الفتنة) و الابتلاء (و الاختبار في مواضع الغنى) و الفقر (و الاقتار) أى لا تجعلوا المال و الولد علامة الرضا و عدمهما دليلا على السّخط من أجل جهلكم بمواقع الامتحان في مواضع الثروة و الفقر، إذ ربما يكون الابتلاء بالفقر و المسكنة لأجل النيل إلى مقام الزلفي لا من جهة السّخط كما في حقّ الأولياء المقرّبين من الأنبياء و المرسلين، و يكون الابتلاء بالمال و الثروة للاستدراج و الازدياد في المعصية لا من جهة الرضى كما يشهد به الكتاب الكريم. (ف) قد (قال) اللّه (تعالى) في سورة المؤمنين  (أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ) أى أ يحسبون أنّ الذى أمددناهم به تعجيل لهم في الخير.قال في الكشاف: المعنى أنّ هذا الامداد ليس إلّا استدراجا لهم إلى المعاصى و استجرارا إلى زيادة الاثم و هم يحسبونه مسارعة لهم في الخيرات و فيما لهم فيه نفع و إكرام و معاجلة بالثواب قبل وقته كما يفعل بأهل الخير من المسلمين و قوله: بل، استدراك لقوله: أ يحسبون، يعنى هم أشباه البهائم لا فطنة بهم و لا شعور حتّى تأمّلوا و يتفكّروا أ هو استدراج أو مسارعة في الخير.فقد ظهرن ذلك أنّ الامداد بالمال و البنين و البسط في الرّزق قد يكون نقمة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 317 و بلاء لا رحمة و عطاء كما في حقّ فرعون و ملائه الكافرين المستكبرين المسبوق ذكرهم في الاية الشريفة، و يكون الضيق و الاقتار تفضّلا و إحسانا لا سخطا و حرمانا كما في حقّ الأولياء المستضعفين من عباد اللّه المكرمين. (فانّ اللّه سبحانه يختبر عباده المستكبرين في أنفسهم بأوليائه المستضعفين في أعينهم) لا يخفي حسن ارتباط هذه الجملة بسابقتها و ليس كلاما منقطعا عما قبله يستدعى ابتداء يكون معلّلا به كما زعمه الشارح البحراني، لأنه عليه السّلام لما نبّه أنّ المال و الولد ليس مناطا للرّضا و السّخط، و لا الامداد بهما لأجل تعجيل الخير، بل لأجل الاختبار و الافتتان للغاوين المستكبرين المكذّبين للرّسل عقّبه بهذا الكلام توضيحا و تبيينا، و المراد به أنه تعالى يمتحن المستكبرين بما أعطاهم من الأموال و الأولاد و القناطير المقنطرة من الذّهب و الفضّة و الأنعام و الحرث و نحوهما من متاع الحياة الدّنيا ببعث أوليائه المستضعفين في نظرهم إليهم.الترجمة:پس عبرت بگيريد به آن چه رسيد بامتهائى كه استكبار كردند پيش از شما از سطوت خدا و حملهاى او و عذابهاى او و عقوبات او، و متّعظ بشويد بمقامهاى رخسارهاى ايشان در قبرها، و مواضع افتادن پهلوهاى ايشان، و پناه بريد بخدا از اسبابى كه توليد كبر مى نمايند چنانكه پناه مى بريد باو از حوادث روزگار.پس اگر رخصت مى داد خداوند متعال در كبر نمودن از براى احدى از بندگان خود را هر آينه رخصت مى داد در آن از براى خواص انبياى خود ليكن خدا مكروه گردانيد بسوى ايشان تكبّر را، و خوش داشت از براى ايشان تواضع و فروتنى را، پس چسبانيدند آن پيغمبران در زمين رخسارهاى خودشان را از غايت تواضع و خشوع، و ماليدند رويهاى خود را در خاك از فرط تذلّل و خضوع، و خفض جناح كردند از براى مؤمنان، و بودند آن پيغمبران قومهاى ضعيف شمرده شده كه امتحان فرمود ايشان را خداى تعالى بگرسنگى، و مبتلا گردانيد ايشان را بأنواع مشقّت و زحمت، و امتحان فرمود ايشان را باسباب خوف، و اختبار كرد ايشان را باقسام مكروهات. پس اعتبار مكنيد خوشنودى و غضب خدا را بكثرت مال و فرزند و فقدان از جهت نادانى شما بمواقع امتحان در جاهاى توانگرى و درويشى، پس بتحقيق فرموده است خداى عزّ و جلّ در قرآن مجيد «آيا گمان ميكنند ايشان كه آن چيزى كه مدد مى دهيم و زياده مى گردانيم ايشان را بان از مال و اولاد تعجيل مى كنيم از براى ايشان در خيرات آن جهان بلكه نمى دانند كه اين از بابت استدراج و مهلت است نه از جهت سود و منفعت». پس بدرستى كه حق تعالى امتحان مى فرمايد بندگان خود را كه متكبّرانند در نزد خودشان بدوستان مقرّبان خود كه ضعيف شمرده مى شود در ديدهاى آن متكبّران.  
بخش ۷ : تواضع و ساده زیستی پیامبران [منبع]

تواضع الأنبياء :
وَ لَقَدْ دَخَلَ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ وَ مَعَهُ أَخُوهُ هَارُونُ عَلَى فِرْعَوْنَ وَ عَلَيْهِمَا مَدَارِعُ الصُّوفِ وَ بِأَيْدِيهِمَا الْعِصِيُّ فَشَرَطَا لَهُ إِنْ أَسْلَمَ بَقَاءَ مُلْكِهِ وَ دَوَامَ عِزِّهِ؛ فَقَالَ أَ لَا تَعْجَبُونَ مِنْ هَذَيْنِ يَشْرِطَانِ لِي دَوَامَ الْعِزِّ وَ بَقَاءَ الْمُلْكِ وَ هُمَا بِمَا تَرَوْنَ مِنْ حَالِ الْفَقْرِ وَ الذُّلِّ؟ فَهَلَّا أُلْقِيَ عَلَيْهِمَا أَسَاوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ إِعْظَاماً لِلذَّهَبِ وَ جَمْعِهِ وَ احْتِقَاراً لِلصُّوفِ وَ لُبْسِهِ؟ وَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِأَنْبِيَائِهِ حَيْثُ بَعَثَهُمْ أَنْ يَفْتَحَ لَهُمْ كُنُوزَ الذِّهْبَانِ وَ مَعَادِنَ الْعِقْيَانِ وَ مَغَارِسَ الْجِنَانِ وَ أَنْ يَحْشُرَ مَعَهُمْ طُيُورَ السَّمَاءِ وَ وُحُوشَ الْأَرَضِينَ لَفَعَلَ، وَ لَوْ فَعَلَ لَسَقَطَ الْبَلَاءُ وَ بَطَلَ الْجَزَاءُ وَ اضْمَحَلَّتِ الْأَنْبَاءُ وَ لَمَا وَجَبَ لِلْقَابِلِينَ أُجُورُ الْمُبْتَلَيْنَ وَ لَا اسْتَحَقَّ الْمُؤْمِنُونَ ثَوَابَ الْمُحْسِنِينَ وَ لَا لَزِمَتِ الْأَسْمَاءُ مَعَانِيَهَا؛ وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ رُسُلَهُ أُولِي قُوَّةٍ فِي عَزَائِمِهِمْ وَ ضَعَفَةً فِيمَا تَرَى الْأَعْيُنُ مِنْ حَالاتِهِمْ مَعَ قَنَاعَةٍ تَمْلَأُ الْقُلُوبَ وَ الْعُيُونَ غِنًى وَ خَصَاصَةٍ تَمْلَأُ الْأَبْصَارَ وَ الْأَسْمَاعَ أَذًى.
وَ لَوْ كَانَتِ الْأَنْبِيَاءُ أَهْلَ قُوَّةٍ لَا تُرَامُ وَ عِزَّةٍ لَا تُضَامُ وَ مُلْكٍ تُمَدُّ نَحْوَهُ أَعْنَاقُ الرِّجَالِ وَ تُشَدُّ إِلَيْهِ عُقَدُ الرِّحَالِ، لَكَانَ ذَلِكَ أَهْوَنَ عَلَى الْخَلْقِ فِي الِاعْتِبَارِ وَ أَبْعَدَ لَهُمْ [مِنَ‏] فِي الِاسْتِكْبَارِ، وَ لَآمَنُوا عَنْ رَهْبَةٍ قَاهِرَةٍ لَهُمْ أَوْ رَغْبَةٍ مَائِلَةٍ بِهِمْ، فَكَانَتِ النِّيَّاتُ مُشْتَرَكَةً وَ الْحَسَنَاتُ مُقْتَسَمَةً؛ وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَرَادَ أَنْ يَكُونَ الِاتِّبَاعُ لِرُسُلِهِ وَ التَّصْدِيقُ بِكُتُبِهِ وَ الْخُشُوعُ لِوَجْهِهِ وَ الِاسْتِكَانَةُ لِأَمْرِهِ وَ الِاسْتِسْلَامُ لِطَاعَتِهِ أُمُوراً لَهُ خَاصَّةً، لَا تَشُوبُهَا [يَشُوبُهَا] مِنْ غَيْرِهَا شَائِبَةٌ، وَ كُلَّمَا كَانَتِ الْبَلْوَى وَ الِاخْتِبَارُ أَعْظَمَ، كَانَتِ الْمَثُوبَةُ وَ الْجَزَاءُ أَجْزَلَ‏.

الذِّهْبَان : جمع «ذهب»، طلاها. 
الْعِقيَان : طلاى خالص. 
الْبَلَاء : آزمايش، امتحان. 
خَصَاصَة : فقر، حاجت.  
مَدارع : جمع مدرعة : لباس بالا پوش، جبه 
أساور : بازوبندها 
خَصاصة : فقر و احتياج شديد 
لا تُرام : قصد نمى شود : كسى قصد مقابله نكند 
لا تُضام : مغلوب نشود 
تُشَدّ : بسته و محكم مى شود 
عُقَد الرحال : كرههاى بارهاى سفر 
لا يَشوب : مخلوط نمى شود 
شائبة : مخلوط شونده 
أجزل : كاملتر  
۸. فلسفه آزمايش ها 
وقتى كه موسى بن عمران و برادرش هارون عليهما السّلام بر فرعون وارد شدند، و جامه هاى پشمين بتن، و چوب دستى در دست داشتند، و با فرعون شرط كردند كه اگر تسليم پروردگار شود، حكومت و ملكش جاودانه بماند و عزّتش برقرار باشد، فرعون گفت: «آيا از اين دو نفر تعجّب نمى كنيد كه دوام عزّت و جاودانگى حكومتم را به خواسته هاى خود ربط مى دهند در حالى كه در فقر و بيچارگى به سر مى برند اگر چنين است چرا دستبندهاى طلا به همراه ندارند». اين سخن را فرعون براى بزرگ شمردن طلا و تحقير پوشش لباسى از پشم گفت.
در حالى كه اگر خداى سبحان اراده مى فرمود، به هنگام بعثت پيامبران، درهاى گنج ها، و معدن هاى جواهرات، و باغات سرسبز را به روى پيامبران مى گشود، و پرندگان آسمان و حيوانات وحشى زمين را همراه آنان به حركت در مى آورد. 
امّا اگر اين كار را مى كرد، آزمايش از ميان مى رفت، و پاداش و عذاب بى اثر مى شد، و بشارت ها و هشدارهاى الهى بى فايده مى بود، و بر مؤمنان اجر و پاداش امتحان شدگان واجب نمى شد، و ايمان آورندگان ثواب نيكوكاران را نمى يافتند، و واژه ها، معانى خود را از دست مى داد. 
در صورتى كه خداوند پيامبران را با عزم و اراده قوى، گرچه با ظاهرى ساده و فقير مبعوث كرد، با قناعتى كه دل ها و چشم ها را پر سازد، هر چند فقر و ندارى ظاهرى آنان چشم و گوش ها را خيره سازد. 
اگر پيامبران الهى، داراى چنان قدرتى بودند كه مخالفت با آنان امكان نمى داشت، و توانايى و عزّتى مى داشتند كه هرگز مغلوب نمى شدند، و سلطنت و حكومتى مى داشتند كه همه چشم ها به سوى آنان بود، از راه هاى دور بار سفر به سوى آنان مى بستند، اعتبار و ارزششان در ميان مردم اندك بود، و متكبّران در برابرشان سر فرود مى آوردند، و تظاهر به ايمان مى كردند، از روى ترس يا علاقه اى كه به مادّيات داشتند. در آن صورت نيّت هاى خالص يافت نمى شد، و اهداف غير الهى در ايمانشان راه مى يافت، و با انگيزه هاى گوناگون به سوى نيكى ها مى شتافتند. 
امّا خداى سبحان اراده فرمود كه پيروى از پيامبران، و تصديق كتب آسمانى، و فروتنى در عبادت، و تسليم در برابر فرمان خدا، و اطاعت محض فرمانبردارى، با نيّت خالص تنها براى خدا صورت پذيرد، و اهداف غير خدايى در آن راه نيابد، كه هر مقدار آزمايش و مشكلات بزرگتر باشد ثواب و پاداش نيز بزرگتر خواهد بود. 
و (شاهد بر آن داستان موسى و فرعون است كه) موسى ابن عمران با برادرش هارون صلى اللَّه عليهما كه همراه او بود بر فرعون وارد شد و در بر آنها جامه هاى پشمى و در دستشان عصاى چوبى بود، پس با او قرار گذاشتند كه اگر اسلام آورد (به يگانگى خدا و رسالت موسى اقرار نمايد) پادشاهيش باقى و عزّت و سر و ريش بر جا باشد، فرعون (به پيروان خود) گفت از اين دو نفر به شگفت نمى آييد كه بر جا ماندن سرورى و بقاء و پادشاهى را با من شرط مى نمايند در حاليكه باين پريشانى و زبونى هستند كه مى بينيد، پس (آنان را توبيخ و سرزنش نموده بمردم گفت اگر اين دو نفر از جانب خدا آمده اند) چرا دست بندهاى طلا بدستشان آويخته نشده (چون در آن زمان هرگاه مردى را سيّد و مهتر قرار مى دادند او را بدست بند و طوق طلا مى آراستند، چنانكه شيخ طبرسى رحمه اللَّه در مجمع البيان فرموده است، خلاصه فرعون اين سخن را گفت) بجهت آنكه طلا و گرد آوردن آنرا بزرگ دانسته پشم و پوشيدن آنرا (كه در بر موسى و هارون ديد) پست انگاشت. 
و اگر خداوند سبحان مى خواست براى پيغمبرانش آنگاه كه آنان را بر انگيخت، گنجهاى زر و كانهاى طلاى ناب و باغهائى كه همه گونه درخت در آن مى كارند قرار دهد، و مرغهاى آسمان و جانوران زمين را با ايشان همراه سازد بجا مى آورد، و اگر چنين ميكرد آزمايش ساقط مى شد، و پاداش نادرست مى گرديد، و خبرها (ى آسمانى و پيغامهاى الهى) موردى نداشت (زيرا اگر كسى با چنين نعمت و شوكت و توانائى از جانب خداوند به بندگان بر انگيخته مى شد از حكم او سر نمى پيچيدند و با كمال فروتنى فرمانش را انجام مى دادند، و در اين صورت فرمانبر و پيرو واقعى و گناهكار حقيقى شناخته نمى شد، و پاداش و كيفر بكار نمى آمد) و براى قبول كنندگان (دعوت و فرمان چنين پيغمبرى) مزدهاى آزمايش شدگان لازم نبود (زيرا پيروى از چنين پيغمبرى از راه طمع و آز يا خوف و ترس مى باشد، نه از راه امتحان تا ثواب و پاداش آزمايش شدگان نصيب گردد) و گرويدگان (بآن پيغمبر) شايسته ثواب نيكوكاران نبودند (زيرا ايمانشان از راه نا علاجى بود) و نامها با معانى مطابقت نمى كرد (زيرا اسلام و ايمان و فروتنى از راه آز و ترس اگر چه باين نامها ناميده ميشود و ليكن چون حقيقى نيست اسم با معنى مطابقت ندارد، پس از اينرو ايشان را با عظمت و شوكت و توانائى بر نيانگيخت). 
ولى خداوند سبحان پيغمبرانش را در اراده و تصميمهاشان قوىّ و توانا گردانيد، و در آنچه ديده ها به حالاتشان مى نگرند ناتوانشان قرار داد، با قناعتى (به اندك راضى شدنى) كه دلها و چشمها را از بى نيازى پر ميكرد (هر صاحب دلى كه در ايشان انديشه كند مى بيند و مى فهمد كه آنها مانند سائر درويشان و نيازمندان از ناكامى جهان در غمّ و اندوه نيستند، بلكه شهان و بى نيازان حقيقى هستند كه دلهاشان به قناعت و رضاء توانگر است) و با فقر و تنگدستى كه چشمها و گوشها را از رنج و آزار پر مى نمود (هر كه احوال پريشان آنها را ديده و مى شنيد افسرده مى شد چون در ظاهر پريشان و بى سامان و نيازمند بودند). 
و اگر پيغمبران داراى توانائى بودند كه كسى قصد تسلّط بر ايشان نمى كرد، و داراى تسلّطى بودند كه ستم نمى كشيدند، و داراى سلطنت و پادشاهى بودند كه گردنهاى مردان بسوى آن كشيده مى شد، و (بقصد ديدن شوكتشان) گره هاى پالان شتران بسته مى گرديد (مردم از اطراف جهان سفر كرده بجانب آنان كوچ مى كردند) اين حال براى مردم در پند پذيرفتن (و پيروى كردن) آسانتر، و از خودپسندى و گردنكشى دورتر بود (هرگز كسى مخالفتشان نمى كرد) و از راه ترس كه بر ايشان غالب مى شد، يا از راه رغبت و خواهشى كه آنها را مائل و متوجّه مى گردانيد ايمان مى آوردند، پس (در اين صورت) قصدها خالص نبود، و نيكوئيها (عبادات) قسمت شده بود (قسمتى براى دنيا و قسمتى براى آخرت).
ولى خداوند سبحان خواسته كه پيروى از پيغمبران و تصديق بكتابها و فروتنى براى ذات و تسليم در مقابل فرمان و گردن نهادن بطاعت و بندگيش چيزهائى در برداشته باشد مخصوص او كه بآن چيزها از غير آنها عيبى (رغبت و ترس و رئاء و خودنمايى و مانند آنها) آميخته نشود، و (اين براى بزرگى امتحان و آزمايش است، پس) هر چند امتحان و آزمايش بزرگتر باشد، ثواب و پاداش بيشتر است. 
چنانكه موسى بن عمران با برادرش هارون بر فرعون داخل شدند. آن دو جامه پشمين بر تن داشتند و هر يك را عصايى در مشت بود. به فرعون گفتند كه اگر اسلام آورد عزّت و پادشاهيش باقى خواهد ماند. فرعون گفت: آيا از اين دو در شگفت نيستيد كه با من در باب بقاى عزّت و سلطنتم شرط مى كنند و خود چنانكه مى بينيد در عين بينوايى و خوارى هستند. چرا دستبندهاى زرين به دستهايشان آويخته نيست زيرا فرعون زر و زراندوزى را بزرگ مى داشت و جامه پشمين پوشيدن را حقير مى شمرد. 
اگر خداى سبحان، مى خواست كه هنگام مبعوث داشتن پيامبران خود گنجها و معادن زر را برايشان بگشايد و باغهاى بهشت گونه را به آنان دهد و پرندگان آسمان و وحوش زمين را به فرمان ايشان در آورد، چنان مى كرد. ولى اگر چنان كرده بود، آزمايشها را موردى نبود و پاداش روز جزا باطل مى شد و اخبار آسمان تباه مى گرديد. و اجر و مزد امتحان شدگان بر پذيرندگان دعوت تعلق نمى گرفت و مؤمنان مستحق ثواب نيكوكاران نمى شدند. نامهاى مؤمن و كافر، معانى خود را از دست مى دادند. 
ولى خداى سبحان، پيامبران خود را به اراده و تصميم، نيرومندى داد و بظاهر در چشم ديگران ناتوانشان نمود. با قناعتى كه دلها و ديدگان را از بى نيازى پرسازد و بينوايى و فقرى كه چشمها و گوشها را بيازارد. 
اگر پيامبران را نيرويى بود، چنانكه، كس را ياراى ستيز با آنان نبود و يا عزّت و جاهى بود كه مورد ستم واقع نمى شدند يا سلطنتى بود، كه مردم به سويشان گردن مى كشيدند تا هيبت و شوكتشان را بنگرند و از هر سو بار سفر بسته آهنگ ايشان مى نمودند، در اين حال مردم اندرزهايشان را آسانتر مى پذيرفتند و در برابر آنان كمتر سركشى مى كردند، آن گاه به آنان ايمان مى آوردند و اين ايمان يا از وحشتى بود كه بر آنها چيره شده بود يا رغبتى بود كه به ايمانشان متمايل كرده بود. يعنى نيتهايشان خالص نبود و اعمال نيكشان ميان مؤمن حقيقى و ظاهرى منقسم شده بود.
اما خداوند مى خواهد كه پيروى از رسولانش و تصديق به كتابهايش و خشوع در برابرش و فروتنى در برابر فرمانش و تسليم به طاعتش امورى باشند خاصّ او و از هر شايبه و آميزه اى پاك كه هر چه آزمايش بزرگتر باشد ثواب و جزاى آن بيشتر خواهد بود. 
موسى بن عمران با برادرش هارون بر فرعون وارد شدند در حالى که پيراهنهاى بلند پشمين به تن داشتند و در دست هر کدام عصايى (همچون عصاى چوپانها) بود (او را دعوت به سوى خداوند يگانه کردند و) با او شرط کردند که اگر تسليم فرمان خدا شود عزّت و قدرتش پايدار و حکومتش بر قرار خواهد بود; ولى فرعون گفت: آيا از اين دو نفر تعجّب نمى کنيد که بقاى ملک و دوام عزّتم را تضمين مى کنند در حالى که فقر و ذلّت از سر و وضعشان مى بارد؟! (اگر راست مى گويند) چرا دستبندهايى از طلا (از سوى خدا) به آنها داده نشده است؟ 
اين سخن را فرعون به جهت بزرگ شمردن طلا و گردآورى آن و تحقير پشم و پوشيدن آن گفت، در حالى که اگر خداوند سبحان مى خواست به هنگام مبعوث ساختن پيامبرانش درهاى گنجهاى طلا و معادن زر ناب و باغهاى خرّم و سرسبز را به روى آنها بگشايد; مى گشود و اگر اراده مى کرد پرندگان آسمان و وحوش زمين را همراه آنها گسيل دارد; مى داشت; ولى اگر اين کار را مى کرد ارزش آزمايش از ميان مى رفت، پاداش و جزاى نيکوکاران بى اثر مى شد و وعده هاى الهى بى فايده مى گشت، مطيعان، مستحقّ اجر و پاداش امتحان دهندگان نمى شدند و مؤمنان استحقاق ثواب نيکوکاران را نمى يافتند و نامها (نام مسلم، مؤمن، مخلص و...) با معانى خود همراه نمى گشت. اما خداوند سبحان پيامبران خود را از نظر عزم و اراده، قوى و از نظر ظاهر، فقير و تهيدست در چشم مردم قرار داد; ولى فقرى توأم با قناعتى که قلبها و چشمها را پر از غنا مى کرد، همراه ضعف ظاهرى که چشمها و گوشها (ى دنياپرستان) را آزار مى داد (در جهات معنوى، قوى و نيرومند و در جهات مادّى، ساده و بى آلايش بودند).
اگر پيامبران داراى قدرتى بودند که کسى را ياراى مخالفت با آنان نبود، و توانايى و عزتى داشتند که هيچ گاه مغلوب نمى شدند، و سلطنت و شوکتى که گردنها به سوى آن کشيده مى شد و از راههاى دور بار سفر به سوى آنان مى بستند ـ اگر چنين بودند ـ پذيرش دعوت آنان براى مردم آسانتر و سرکشى در برابر آنان مشکل تر بود. و مردم به جهت ترسى که بر آنها مستولى مى شد، يا علاقه و انتظارى که آنان را متمايل به پيامبران مى ساخت به آنها ايمان مى آوردند. در اين حال نيّات و انگيزه ها خالص نبود (و غير خدا در آن شرکت داشت) به همين دليل حسنات و پاداش آنان تقسيم مى شد (و اجر کمى داشتند).
ولى خداوند سبحان اراده کرده است که پيروى از رسولانش و تصديق کتابهايش و خضوع در برابر ذات پاکش و تواضع در برابر فرمانش و تسليم در مقابل اطاعتش امورى باشد که فقط به جهت او انجام گيرد و چيز ديگرى آن را مشوب و ناخالص نکند، (و به يقين) هر قدر امتحان و آزمايش عظيم تر (و مشکل تر) باشد ثواب و پاداشش فزونتر خواهد بود.
موسى بن عمران و برادرش هارون بر فرعون در آمدند، جامه هاى پشمين بر تن و چوبدستيها در دست، و با او پيمان نهادند به جاودانگى سلطنت و دوام و ارجمندى و عزّت اگر مسلمانى پذيرد -و راه طغيان پيش نگيرد- فرعون گفت: «از اين دو تعجب نمى كنيد، كه شرط جاودانگى ملك و هميشگى عزّت مرا مى پذيرند، و خود -چنين كه مى بينيد- در خوارى و فقر اسيرند -فرستنده آنان كيست- و چرا دستبندها و گردنبندهاى زريّن بر ايشان آويزان نيست» زر و گرد آوردن آن را بزرگ داشت، و پشم و پوشيدن آن را خوارى پنداشت. 
و اگر خداى سبحان اراده مى فرمود آن هنگام كه پيامبران خود را مبعوث نمود، تا براى آنان گنجهاى زر را بگشايد، و كانهاى طلاى ناب را آشكار نمايد، و باغستانها، و درختستانها، و ددگان زمين، و پرندگان آسمان را بر آن جمله بيفزايد، چنين مى كرد و اگر كرده بود نه پاداش مانده بود، و نه امتحان، و نه اخبار -آسمان و آمدن پيامبران- و نه پذيرندگان دعوت مزد آزمودگان را سزاوار بودند، و نه مؤمنان از پاداش نيكوكاران برخوردار، و نه اسمها معنيهاى خود را نمودار. 
ليكن خداى سبحان فرستادگان خود را در اراده شان نيرومند گرداند، و در آنچه ديده ها از ظاهر آنان مى بيند خوار نماياند با قناعتى كه دل و چشمها را از بى نيازى پر دارد، و درويشيى كه ديده ها و گوشها را پر بيازارد، و اگر پيامبران را نيرويى بود كه با آن به ستيز نتوان برخاست، و عزّتى كه از آن نتوان كاست، و پادشاهى كه مردمان گردن به سوى آن كشند، و آرزومندان رخت بر اشتران بسته روى به سوى آن نهند، بر مردمان آسانتر بود كه از قدرت آنان عبرت پذيرند، و راه گردنكشى پيش نگيرند، ليكن در چنين حال ايمانشان يا از بيم جان بود و يا اميد-  به دست آوردن نان و چنان ايمان و كار نيكو، خالص نمى نمود-  بلكه نيم از ترس و نيمى به رغبت بود. 
امّا خداى سبحان خواست تا از پيامبران او را فرمانبردار بودن، و كتابهاى او را باور نمودن، و به درگاه او فروتنى كردن و فرمان او را به خوارى گردن نهادن، و پيشانى طاعت به درگاه او سودن، كارهايى باشد خاصّ او -كه از دل خيزد- و چيزى با آن نياميزد، و هرچه سختى و آزمايش سترگ، پاداش و مكافات بزرگ. 
فلسفه فروتنى پيامبران: 
موسى بن عمران همراه برادرش هارون -درود خدا بر آنان- وارد بر فرعون شدند در حالى كه تن پوشى از پشم به تن داشتند، و هر يك را عصايى در دست بود، و در صورت اسلام آوردن او بقاء حكومت و دوام عزتش را با او شرط كردند. فرعون رو به مردم كرد و گفت: «از اين دو نفر تعجب نمى كنيد كه دوام عزت و بقاء سلطنتم را با من شرط مى كنند، در حالى كه خود آنان را در تهيدستى و خوارى مى بينيد چرا دستبندهايى از طلا به آنان داده نشده». اين را گفت محض اينكه طلا و جمع كردن آن را بزرگ، و پوشش پشمينه آنان را پست شمرد. 
اگر خداوند پاك به وقت بعثت انبياء خود مى خواست درب گنج هاى طلا، و معادن زر ناب، و باغهاى سرسبز را به روى آنان باز كند، و پرندگان آسمان، و جانوران زمين را همراه آنان نمايد انجام مى داد، ولى در اين صورت جايى براى امتحان باقى نمى ماند، و اجر و پاداش بى مورد مى شد، و اخبار آسمانى از بين مى رفت، و براى قبول كنندگان دعوت انبيا ثواب مبتلايان به رنج و سختى واجب نمى گشت، و نه اهل ايمان استحقاق مزدى همپايه نيكوكاران را داشتند، و براى اسماء و لغات مفهومى باقى نمى ماند (زيرا بر اساس تمكّن مادّى انبيا، ايمان مردم بر اساس طمع بود و محلّى براى انجام عمل نيك وجود نداشت). 
ولى خداوند پاك پيامبرانش را در تصميم هايشان نيرومند و قوى، و از نظر برنامه هاى ظاهرى ضعيف قرار داد، با قناعتى كه از بى نيازى چشمها را پر مى كرد، و تهيدستى و فقرى كه ديده ها و گوشها را از آن مملو مى ساخت. 
اگر انبيا داراى قدرتى بودند كه كسى را توان معارضه با آنان نبود، و داراى عزّتى كه مغلوب كسى نمى شدند، و شوكتشان به گونه اى بود كه گردنهاى مردان به سوى آن كشيده مى شد، و مردم براى تماشاى بزرگى و سطوتشان بار سفر مى بستند، اين وضع در پندگيرى مردم از آنان آسانتر، و از گردنكشى در برابر آنان دورتر بود، و به خاطر ترسى كه از عظمت ظاهر انبيا بر مى داشتند، يا به خاطر رغبتى كه به ثروت آنان پيدا مى كردند ايمان مى آوردند، آن هنگام قصدها خالص نبود، و خوبيها به طمع دنيا و آخرت انجام مى گرفت. 
ولى خداوند پاك اراده فرمود پيروى از انبيائش، و تصديق كتابهايش، و خشوع در پيشگاهش، و تسليم در برابر فرمانش، و گردن نهادن به طاعتش امورى باشد خاصّ او، و نيّت ديگرى با آن حقايق نياميزد، كه هرچه آزمايش و امتحان بزرگتر، پاداش و جزايش فراوان تر است. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏7، ص: 418-410   درسى از داستان موسى بن عمران امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، نکوهش کبر و غرور و تعصب را که هدف اصلى مجموع خطبه است از طريق ديگرى که بسيار آموزنده است، دنبال مى کند و به داستان موسى بن عمران هنگامى که به اتفاق برادرش در حالى که لباسهاى بسيار ساده در تن داشتند و بر فرعون وارد شدند و مورد تحقير فرعون متکبّر واقع گشتند اشاره مى کند و مى فرمايد: «موسى بن عمران با برادرش هارون (عليهماالسلام) بر فرعون وارد شدند; در حالى که جبّه پشمين به تن داشتند و در دست هر کدام عصايى (همچون عصاى چوپانها) بود (او را دعوت به سوى خداوند يگانه کردند و) با او شرط کردند که اگر تسليم فرمان خداشود عزت و قدرتش پايدار، و حکومتش بر قرار خواهد بود»; (وَ لَقَدْ دَخَلَ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ وَ مَعَهُ أَخُوهُ هَارُونَ(عليهما السلام) عَلَى فِرْعَوْنَ، وَ عَلَيْهِمَا مَدَارِعُ(1) الصُّوفِ، وَ بِأَيْدِيهِمَا الْعِصِيُّ،(2) فَشَرَطَا لَهُ ـ إِنْ أَسْلَمَ ـ بَقَاءَ مُلْکِهِ، وَ دَوَامَ عِزِّهِ). موسى و هارون مخصوصاً با لباس و عصاى خشن چوپانى وارد بر فرعون شدند تا از يکسو خيال بافيهاى او و اطرافيانش را درباره اينکه شخصيّت در گرو مال و ثروت و زر و زينت است، در هم بشکنند و از سوى ديگر اعلام دارند دوران آن گونه زندگى پايان يافته و دوران جديدى از حکومت الهى با کمک مستضعفان آغاز شده است. در ادامه اين سخن به بيان واکنش فرعون در برابر دعوت موسى و هارون پرداخته مى فرمايد: «فرعون گفت: آيا از اين دو نفر تعجّب نمى کنيد که بقاى ملک و دوام عزّتم را (به شرط اسلام آوردن) تضمين مى کنند در حالى که فقر و ذلّت از سر و وضعشان مى بارد (اگر راست مى گويند) چرا دستبندهايى از طلا (از سوى خدا) به آنها داده نشده است. اين سخن را فرعون به جهت بزرگ شمردن طلا و گردآورى آن و تحقير پشم و پوشيدن آن گفت»; (فَقَالَ: «أَلاَ تَعْجَبُونَ مِنْ هذَيْنِ يَشْرِطَانِ لِي دَوَامَ الْعِزِّ، وَ بَقَاءَ الْمُلْکِ; وَ هُمَا بِمَا تَرَوْنَ مِنْ حَالِ الْفَقْرِ وَ الذُّلِّ، فَهَلاَّ أُلْقِيَ عَلَيْهِمَا أَسَاوِرَةٌ(3) مِنْ ذَهَب»؟ إِعْظَاماً لِلذَّهَبِ وَ جَمْعِهِ، وَ احْتِقَاراً لِلصُّوفِ وَ لُبْسِهِ!). آرى! نظام ارزشى دستگاه فرعون بر همين محور مى چرخيد آنها که زر و زيور و ثروت بيشترى داشتند شخصيّت والاترى نصيبشان شده بود و پشمينه پوشان پابرهنه، افراد پست و پليدى شمرده مى شدند; يعنى ارزشهاى انسانى و درون ذاتى کمترين نقشى در بيان شخصيّت افراد در آن نظام نداشت. و تنها ارزشهاى اعتبارى و پندارى و برون ذاتى محور شخصيّت بود. در اينجا امام(عليه السلام) اين حقيقت را که ارزش واقعى آن نبود و فرعون و فرعونيان مى پنداشتند، با بيان بسيار زيبايى شرح مى دهد و مى فرمايد: «اگر خداوند سبحان مى خواست به هنگام مبعوث ساختن پيامبرانش درهاى گنجهاى طلا و معادن زر ناب، و باغهاى خرّم و سرسبز را به روى آنها بگشايد، مى گشود و اگر اراده مى کرد پرندگان آسمان و وحوش زمين را همراه آنها گسيل دارد، مى داشت (به يقين قادر بر اين امور بود) ولى اگر اين کار را مى کرد ارزش آزمايش از ميان مى رفت; پاداش و جزاى نيکوکاران بى اثر مى شد و وعده هاى الهى بى فايده مى گشت; و مطيعان مستحق اجر و پاداش امتحان دهندگان نمى شدند و مؤمنان استحقاق ثواب نيکوکاران را نمى يافتند و نامها (نام مسلم، مؤمن، مخلص و...) با معانى خود همراه نمى گشت»; (وَ لَوْ أَرَادَ اللّهُ سُبْحَانَهُ لاَِنْبِيَائِهِ حَيْثُ بَعَثَهُمْ أَنْ يَفْتَحَ لَهُمْ کُنُوزَ الذِّهْبَانِ(4)، وَ مَعَادِنَ الْعِقْيَانِ(5)، وَ مَغَارِسَ(6) الْجِنَانِ، وَ أَنْ يَحْشُرَ مَعَهُمْ طُيُورَ السَّماءِ وَ وُحُوشَ الاَْرَضِينَ لَفَعَلَ، وَ لَوْ فَعَلَ لَسَقَطَ الْبَلاَءُ، وَ بَطَلَ الْجَزَاءُ، وَ اضْمَحَلَّتِ الاَْنْبَاءُ، وَ لَمَا وَجَبَ لِلْقَابِلِينَ أُجُورُ الْمُبْتَلِينَ، وَ لاَ اسْتَحَقَّ الْمُؤْمِنُونَ ثَوَابَ الُْمحْسِنِينَ، وَ لاَ لَزِمَتِ الاَْسْمَاءُ مَعَانِيَهَا). اشاره به اينکه خداوند حکيم به خوبى مى تواند پيامبرانش را با همه نيروهاى مادى بسيج کند و به همه زر و زيورها بيارايد; همه ثروتها، باغها، قصرها و وسايل تجمل را در اختيار آنان بگذارد و چيزى در اختيار يک نفر از پيامبرانش قرار دهد که حتى همه سلاطين دنيا دسته جمعى آن را نداشته اند ـ زيرا او خالق آسمانها و زمينهاست ـ ولى او حکيم است و مى داند اگر چنين کند هدف اصلى بعثت از دست خواهد رفت، بلکه نتيجه معکوس به بار مى آيد ارزشها تبديل به ضد ارزشها مى شود و ايمان و اخلاق و تربيت به تباهى مى گرايد. امام(عليه السلام) در بيان آثار سوء چنين امرى به شش مفسده به تفصيل اشاره مى کند: 1ـ آزمون و امتحان بندگان در چنان شرايطى عملا بى اثر مى شد، زيرا افراد بى ايمان نيز به جهت زرق و برق و امکانات فراوان انبيا به دنبال آنها مى شتافتند بى آنکه آيين آنها را پذيرا شده باشند. 2ـ دومين پيامد نامطلوب اينکه ثواب نيکوکاران از بين مى رفت، زيرا ايمان آنها با آن شرايط خالص نبود. 3ـ وعده هاى الهى و اخبار وحى در مورد حلال و حرام انگيزه براى اطاعت مردم نبود، بلکه انگيزه هاى مادّى آنها را به حرکت در مى آورد و نيز اخبار زندگى آنها براى آيندگان به عنوان درس و سرمشق، پذيرفته نمى شد. 4ـ کسانى که به انبيا ايمان مى آوردند پاداش پر ارزش مجاهدان و آزمودگان واقعى را دريافت نمى داشتند. 5ـ مؤمنان راستين مستحق ثواب نيکوکاران نبودند چون زحمتى متحمل نمى شدند. 6ـ ششمين پيامد فاسد اينکه نامهاى پر ارزشى همچون مؤمنان، صالحان، مجاهدان و مخلصان، مصاديق واقعى خود را از دست مى دهد; همچنين اوصافى که براى پيامبران و اولياءاللّه از زهد و تقوا و بى اعتنايى به دنيا ذکر مى شود مفهوم خود را از دست مى دهد. سپس امام براى تبيين و توضيح همين معنا مى افزايد: «اما خداوند سبحان پيامبران خود را از نظر عزم و اراده، قوى و از نظر ظاهر، فقير و تهيدست در چشم مردم قرار داد، فقرى توأم با قناعتى که قلبها و چشمها را پر از غنا مى کرد، همراه ضعف ظاهرى که چشمها و گوشها (ى دنياپرستان) را آزار مى داد (در جهات معنوى، قوى و نيرومند و در جهات مادّى، ساده و بى آلايش بودند)»; (وَ لکِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ رُسُلَهُ أُولِي قُوَّة فِي عَزَائِمِهِمْ، وَضَعَفَةً فِيمَا تَرَى الاَْعْيُنُ مِنْ حَالاَتِهِمْ، مَعَ قَنَاعَة تَمْلاَُ الْقُلُوبَ وَ الْعُيُونَ غِنىً، وَ خَصَاصَة(7) تَمْلاَُ الاَْبْصَارَ وَ الاَْسْمَاعَ أَذىً). در واقع آنها مردان قدرتمندى بودند که مى توانستند زر و زيور دنيا را براى خود فراهم سازند; اما بى اعتنايى به مظاهر مادّى، به آنها اجازه نمى داد که به دنبال اين امور بروند، امورى که سرچشمه کبر و غرور و خودخواهى و خودپسندى است. *** چرا زندگى انبيا ساده بود؟ امام(عليه السلام) در بخش سابق اشارات پر معنايى به زندگى ساده انبيا از جمله موسى بن عمران داشت و در ادامه آن به بيان آثار معنوى و تربيتى آن مى پردازد و مى فرمايد: «اگر پيامبران داراى قدرتى بودند که کسى را ياراى مخالفت با آنان نبود، و توانايى و عزتى داشتند که هيچ گاه مغلوب نمى شدند، و سلطنت و شوکتى که گردنها به سوى آن کشيده مى شد و از راههاى دور، بار سفر به سوى آنان مى بستند ـ اگر چنين بودند ـ پذيرش دعوت آنان براى مردم آسان تر و سرکشى در برابر آنان مشکل تر بود. و مردم به جهت ترسى که بر آنها مستولى مى شد، يا علاقه و انتظارى که آنان را متمايل به پيامبران مى ساخت به آنها ايمان مى آوردند. در اين حال نيّات و انگيزه ها خالص نبود (و غير خدا در آن شرکت داشت) به همين دليل حسنات و پاداش آنان تقسيم مى شد (و اجر کمى داشتند)»; (وَ لَوْکَانَتِ الاَْنْبِيَاءُ أَهْلَ قُوَّة لاَ تُرَامُ(8)، وَ عِزَّة لاَ تُضَامُ(9)، وَ مُلْک تُمَدُّ نَحْوَهُ أَعْنَاقُ الرِّجَالِ، وَ تُشَدُّ إِلَيْهِ عُقَدُ(10) الرِّحَالِ(11)، لَکَانَ ذلِکَ أَهْوَنَ عَلَى الْخَلْقِ فِي الإِعْتِبَارِ، وَ أَبْعَدَ لَهُمْ فِي الإِسْتِکْبَارِ، وَ لاَمَنُوا عَنْ رَهْبَة قَاهِرَة لَهُمْ، أَوْ رَغْبَة مَائِلَة بِهِمْ، فَکَانَتِ النِّيَّاتُ مُشْتَرَکَةً، وَالْحَسَنَاتُ مُقْتَسَمَةً). آرى آنچه در برنامه هاى دينى اهميّت فوق العاده دارد اخلاص و خلوص نيت است و به يقين اگر پيشوايان دين جلال و شکوه سلاطين را داشته باشند نيّتها غالباً آلوده مى گردد، گروه کثيرى از مردم براى تأمين دنيا و برخوردارى از امکانات آن پيشوايان به سراغ آنها مى روند که: «النّاسُ عَبيدُ الدّنيا» و گروه ديگرى با انگيزه هاى دوگانه; انگيزه هاى مادى و معنوى به سراغ آنها مى روند که اولى به يگانگى از خدا و دومى نوعى از شرک است. سپس در ادامه اين سخن براى تأکيد اين مطلب مى افزايد: «ولى خداوند سبحان اراده کرده است که پيروى از رسولانش و تصديق کتابهايش و خضوع در برابر ذات پاکش و تواضع در برابر فرمانش و تسليم در مقابل اطاعتش، امورى باشد که فقط به جهت او انجام گيرد و چيز ديگرى آن را مشوب و ناخالص نکند»; (وَ لکِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ أَرَادَ أَنْ يَکُونَ الاِتِّبَاعُ لِرُسُلِهِ، وَ التَّصْدِيقُ بِکُتُبِهِ، وَ الْخُشُوعُ لِوَجْهِهِ، وَ الاِسْتِکَانَةُ(12) لاَِمْرِهِ، وَ الاِسْتِسْلاَمُ لِطَاعَتِهِ، أُمُوراً لَهُ خَاصَّةً لاَ تَشُوبُهَا(13) مِنْ غَيْرِهَا شَائِبَةٌ). در واقع امام(عليه السلام) به پنج چيز اشاره مى کند که همه آنها بايد با خلوص نيّت انجام گيرد: 1ـ قبول دعوت پيامبران، 2ـ تصديق به کتابهاى آسمانى، 3ـ خشوع عملى در برابر ذات پاک خدا، 4ـ تسليم درونى و قلبى در برابر فرمان او، 5ـ تسليم عملى و انجام اوامر او. به اين ترتيب بايد ايمان و عمل و اخلاق همه خالصانه صورت گيرد. قرآن مجيد نيز مى فرمايد: (أَلاَ للهِِ الدِّينُ الْخَالِصُ)(14) و در جاى ديگر مى فرمايد: (وَمَا أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ).(15) آن گاه در ادامه اين سخن نتيجه نهايى اين برنامه را چنين بيان مى فرمايد: «هر قدر امتحان و آزمايش عظيم تر (و مشکل تر) باشد ثواب و پاداشش فزونتر خواهد بود»; (وَ کُلَّمَا کانَتِ الْبَلْوَى وَ الاِخْتِبَارُ أَعْظَمَ کانَتِ الْمَثُوبَةُ وَ الْجَزَاءُ أَجْزَلَ). اشاره به اينکه ساده بودن زندگى انبيا و دورى آنان از زرق و برق دنيا اهل ايمان را در برابر آزمون سخت ترى قرار مى دهد و بديهى است هر قدر آزمون سخت تر باشد پاداش قبول شدگان در آن سنگين تر خواهد بود، و در واقع اين يک درس بزرگ اخلاص براى همه کسانى است که مى خواهند در خط انبيا حرکت کنند که آنها نيز همين راه را طى کنند تا پيروان مخلصى تربيت نمايند.*** پی نوشت: 1. «مدارع» جمع «مدرع» بر وزن «منبر» به معناى جبّه است. 2. «عصىّ» جمع «عصا». 3. «اساوره» و «اساور» جمع «اسوره» و آن نيز جمع «سُوار»، بر وزن «غبار» يا «سوار» بر وزن «کتاب» در اصل از کلمه فارسى «دستور» به معناى دستبندى که به عنوان زينت در دست مى کنند گرفته شده است.  4. «ذهبان» جمع «ذهب» به معناى طلاست. 5. «عقيان» مفرد و به معناى طلاى ناب و خالص است. 6. «مغارس» جمع «مغرس» يعنى محلّ غرس درختان درختان. 7. «خصاصه» از «خصاص» بر وزن «اساس» گرفته شده و در اصل به معناى شکافى است که در ديوار خانه به وجود مى آيد سپس به فقر که موجب شکاف در زندگى است اطلاق شده است. 8. «ترام» از ريشه «روم» بر وزن «قوم» به معناى طلب کردن است. 9. «تضام» از ريشه «ضيم» به معناى ذليل کردن است. 10. «عقد» جمع «عقده» يعنى گره. 11. «رحال» جمع «رحل» چيزى است که بر پشت شتر مى گذارند و روى آن مى نشينند و «شدّ رحال» به معناى آماده شدن براى سفر يا سفر کردن است. 12. «استکانه» به معناى خضوع است. 13. «تشوب» از «شوب» بر وزن «شوق» به معناى خدعه کردن و چيزى را به چيز ديگرى براى فريب آميختن است. 14. زمر، آيه 3. 15. بينه، آيه 5.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 473-464 به عنوان شاهد داستان حضرت موسى و هارون و برخوردشان را با فرعون طغيانگر يادآور شده است: در تاريخ طبرى اين ماجرا چنين نقل شده است كه وقتى خداوند به آنان ماموريت ارشاد فرعون را داد به پايتخت او، مصر وارد شدند و مدت دو سال صبحها مى آمدند تا شب و اجازه ورود مى خواستند و مى گفتند: ما فرستادگان خدا به سوى فرعون هستيم ولى كسى به آنها جواب درستى نمى داد، دربانها و ماموران آنان را دور مى كردند و هيچ كدام جرأت و ياراى آن را هم نداشتند كه اين پيغام خطرناك را به فرعون برساند تا سرانجام يك روز دلقك دربار كه غالبا پيش فرعون مى آمد و برايش مسخرگى مى كرد و او را مى خنداند، هنگامى كه پيش فرعون رسيد، گفت: پادشاها مردى بر در كاخ ايستاده مطلب شگفتى اظهار مى دارد و چنين مى پندارد كه او را خدايى غير از تو مى باشد، فرعون دستور داد كه داخل شود. حضرت موسى با برادرش هارون وارد شد و عصايش را برداشت، گفت: من پيغمبر خداى آفريننده جهان مى باشم... تا آخر كه در تاريخ طبرى ذكر شده است، اما در قرآن قصه موسى و هارون و گفتگويشان و ساير قسمتهايش در سوره هاى شعرا و قصص و غير آنها بطور مفصل ذكر شده، و بيان امام (ع) نيز در اين مورد، روشن و آشكار است. كعب گفته است كه حضرت موسى فردى عصبانى و داراى قامتى طولانى بود ولى برادرش هارون از او بلندتر و چاقتر و سفيدتر و استخوان بنديش درشت تر و سه سال از موسى بزرگتر بود و بر پيشانيش خالى داشت و نيز بر سر بينى حضرت موسى چنين علامتى بود و بر نوك زبانش به سبب سوختگى گرهى كه باعث لكنت آن بود قرار داشت چنان كه در قرآن به آن اشاره شده است. و نيز مى گويد فرعون همزمان با حضرت موسى همان پادشاه مصر است كه با يوسف معاصر بود به نام وليد بن مصعب و بيش از چهار صد سال عمر داشت و ليكن ديگران اين قول را نپذيرفته و گفته اند: موساى فرعون غير از عزيز مصر زمان حضرت يوسف مى باشد. هارون برادر موسى در سن صد و هفده سالگى از دنيا رفت، و موسى (ع) سه سال بعد از او زنده بود و روزى كه در گذشت به سن برادرش بود. چنان كه قبلا بيان شد، موقعى كه اين دو بزرگوار پيش فرعون آمدند به اين دليل شرط باقى ماندن حكومت و سلطنت او را مسلمان شدن و ايمان وى دانستند كه قوانين و عمل به آن، علت نظم بخشى به جامعه انسانى و اصلاح شدن وضع دنيا و آخرت آن مى شود كه اين خود، سبب برقرارى حكومت و دوام عزت و دولت مى باشد، اما فرعون از گفته آنان به شگفت در آمد و آن را نپذيرفت زيرا او خيال مى كرد كسى مى تواند چنين قولى بدهد كه داراى مال و ثروت دنيا باشد و هنگامى كه ديد اين دو نفر لباسهاى پشمين مندرس به تن دارند و از سرو وضعشان فقر و نيازمندى مى بارد آنان را تحقير كرد و حرفشان را نپذيرفت و گفت چگونه مى توانند به دوام سلطنت من كمك كنند در حالى كه آثار ثروتمندى كه زينت و آرايش به زيورهاى طلايى است در آنان وجود ندارد.  «و لو اراد اللَّه... معانيها»، در اين عبارت براى اثبات مطلب به يك قياس اقترانى از شكل اول استدلال شده است كه داراى دو مقدمه شرطيه متصله مى باشد و نخستين مقدمه از «و لو اراد اللَّه» آغاز و به «لفعل» پايان مى يابد، و مقدمه دوم «لو فعل لسقط البلاء» تا آخر، و نتيجه قياس اين است كه اگر خداوند مى خواست و اين امتيازهايى را كه در متن ذكر شد به انبياى خود عطا مى كرد، لازمه اش سقوط امتحان و بطلان پاداش و جز اينها بود، ملازمه ميان مقدم (جمله شرطيه) و تالى (جواب و جزاى شرط) در مقدمه اول كه صغرى است روشن است، زيرا ايجاد آن امتيازات براى پيامبران از ناحيه خداوند امرى ممكن و مقدور است و براى تحقق يافتن آن، تنها اراده حق تعالى كافى مى باشد، اما در شرطيه متصله اخير كه مقدمه دوم و كبراى قياس است امام (ع) در صورت تحقق مقدم كه اعطاى امتيازات به انبياء باشد، لوازم متعددى براى آن ذكر كرده است كه در ذيل به آن مى پردازيم.  1-  «انه كان يسقط البلاء»:  اگر خداوند به انبيا و اوليا اين مزايا را مى داد بساط آزمايش و امتحان بكلى بر چيده مى شد چون در اين هنگام مستضعفى نبود كه به استضعاف آزمايش شود، وقتى كه امكانات ياد شده وجود داشته باشد، اولا فقر و نادارى وجود ندارد تا آزمايشى كه از ناحيه صبر بر فقر پيش مى آيد محقق شود و ثانيا به دليل بى نيازى و قدرت ظاهرى كه در انبياء احساس مى شود تمام مستكبران با ميل و اراده نفسانى به آنان رو مى آورند و آزمايشى براى مستكبران تحقق نمى يابد، ثالثا موقعى كه همه مردم پيش آنان متواضع باشند مخالفينى بر ايشان پيدا نمى شود كه در برابر ضرب و قتل و انكار آنان صبر كنند و آزمايش شوند، رابعا با موجود بودن ثروت و امكانات ممكن است رو به دنيا بياورند و از خدا رابطه خود را قطع كنند و در اين صورت چنان كه در متن اشاره شده وحى الهى بر آنان قطع مى شود، پس آزمايشى هم كه به سبب تحمل وظيفه وحى و عمل به آن براى پيامبران وجود دارد تحقق نمى يابد.  2-  «و كان يبطل الجزاء»:  اگر تمام امكانات براى پيغمبران و اولياى خدا آماده مى بود پاداش عبادتها از بين مى رفت، زيرا از طرفى چنان كه گذشت آزمايش بكلى قطع شده و از طرف ديگر با وجود اين امتيازات عبادت مردم و پيروى آنان از گفته هاى خدا و اوليايش از روى اخلاص نيست بلكه يا از ترس و يا به دليل تمايلات نفسانى خواهد بود به هر حال ثواب و پاداشى بر آن مترتب نمى باشد و حتى پاداش خود پيامبران هم كه به علت صبر بر فقر و نادارى به دست مى آورند، باطل مى شد.  3-  «و كان تضمحلّ الابناء»،  لازمه سوم آن است كه اگر چنين مى شد اخبار وارده و وحى الهى بر پيامبران از ميان مى رفت زيرا از طرفى دنيا و آخرت دو ضد يكديگراند و هر قدر كه آدمى به يكى نزديك شود به همان نسبت از ديگرى دور مى شود، و از طرف ديگر پيغمبران الهى، اگر چه داراى كمال پاكى و قداست باطنى مى باشند، اما به منظور ارتقاى مقام عبوديت، پيوسته خود را نيازمند به رياضتهاى نفسانى مى دانند، و به اين دليل از لذتهاى دنيوى دورى مى كنند كه زهد حقيقى همين است، و همواره نفس اماره خود را كه مايل به گناه و لذتهاى مادى است با عبادتهاى پى در پى در اطاعت نفس مطمئنّه در مى آورند، كار تمام اولياى خدا چنين است، در احوال رسول خدا نوشته اند كه گاهى از شدت گرسنگى، سنگ بر شكم خود مى بست و آن را سير كننده مى ناميد و اين كار را فقط براى سركوبى نفس اماره انجام مى داد، نه اين كه چيزى براى خوردن نداشته باشد، جامه هاى كهنه خود را هم كه پينه مى زد، از آن بابت نبود كه قدرت بر تهيه لباس نو، نداشت، و اگر گاهى بر الاغ برهنه سوار مى شد و غلامش يا ديگرى را پشت سر خود سوار مى كرد به اين دليل نبود كه اسبى براى سوارى نداشته باشد يا غلامش اطاعت از او نكند و پياده وى را همراهى نكند او اين اعمال را از ناچارى و ناتوانى انجام نمى داد زيرا از طرف خداوند اختيار تمام جهان به دست او بود، اما به خاطر زهد نسبت به دنيا و دورى جستن از لذتهاى آن اينها را برگزيد.  بايد بدانى كه رسيدن به اين كمالات جز با روى گرداندن از دنيا محقق نمى شود، به همين دليل پيامبر (ص) به منظور رسيدن به كمال اشرف و برتر، لذتهاى پست دنيا را بدور افكند، و به همين سبب حضرت رسول آن اندازه به عبادت مى ايستاد كه پاهايش ورم كرد، وقتى كه از آن حضرت پرسيدند: يا رسول اللَّه تو را كه خدا مژده بهشت داده چرا اين همه خود را به زحمت مى اندازى پاسخ داد، مگر من نبايد بنده شاكرى باشم اين مطلب را پيامبر به اين دليل بيان فرمود، كه مى دانست خصيصه سپاسگزارى بر علوّ درجاتش مى افزايد، و در صورتى كه اشرف انبيا و اعظم آنان چنين حالتى داشته باشد ساير پيامبران را خود مى توانى قياس كنى و توجه خواهى كرد كه شرط رسيدن به مقامات عاليه وحى و رسالت و لياقت براى تلقّى خبرهاى آسمانى، آن است كه دنيا و سرگرمى به آن را ترك كنند، پس اگر خداوند آنان را فرو رفته در دنيا مى آفريد و راههاى رفاه مادى را بر روى آنها مى گشود، به آرايشهاى دنيا و لذتهاى آن مشغول مى شدند و از توجه به آستان جلال ربوبى غفلت مى كردند رابطه وحى الهى و خبرگزارى آسمان از ايشان قطع مى شد و از مقام و مرتبه سفارت پروردگارى پايين مى آمدند. بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند، مقصود امام (ع) از عبارت: اضمحلال الابناء اين است كه وعد و وعيد از ميان مى رفت و خبرى از اوضاع بهشت و جهنم و ويژگيهاى رستاخيز به ما نمى رسيد كه اين خود از پى آمدهاى از بين رفتن مقام نبوت و رسالت مى باشد.  4-  «و لكان لا يجب للقابلين اجور المبتلين»،  يعنى اگر اولياى خدا و پيامبران الهى در آسايش و رفاه بسر مى بردند، براى كسانى كه دستورهاى آنان را بپذيرند، پاداش آزمايش شدگان نبود، و نيز خود پيغمبران از اجر و مزد صبر بر گرفتارى و آزار و تكذيب مخالفان نصيبى نمى بردند زيرا چنان كه قبلا بيان شد در اين صورت نه آزمايشى وجود داشت و نه مخالفى پيدا مى شد.  5-  «و كان لا يستحقّ المؤمنون ثواب المحسنين»،  و نيز در اين صورت، گروندگان به پيامبران، شايسته ثواب نيكوكاران و اهل احسان نمى شدند، زيرا محسنين كسانى هستند كه با شيطان مبارزه كنند و صفات رذيله را از خود دور سازند و نفس خويش را به فضايل بيارايند و براى خدا ايمان آورند اما ايشان كه يا از روى تمايلات نفسانى به امور مادى و يا از ترس و هيبت دنيوى به پيامبران گرويده اند نه ايمانشان همراه با اخلاص است و نه جزء اهل احسان و نيكوكاران مى باشند.  6-  «و لا لزمت الاسماء معانيها»،  ششمين امرى كه در صورت تحقق شرط ياد شده لازم مى آيد آن است كه نامها و عناوين اشخاص با معنايش تطبيق نخواهد داشت، از باب مثال اگر به كسى مؤمن گويند حقيقت ايمان بر وى صدق نمى كند زيرا تنها با زبان ايمان آورده و از روى ترس يا هواى نفسانى است نه از روى اخلاص و قلب پاك و همچنين است عنوان زاهد و مسلمان، بلكه عنوان پيامبر و نبى و رسول نيز چنين است به دليل اين كه در اين حال چنان كه گفته شد حقيقت نبوت و رسالت از آن شخص قطع شده است خلاصه اين كه اسماء بدون مسميّمات خواهد بود، با ذكر اين لوازم ششگانه، مقدمه دوم و كبراى قياس مذكور روشن و خلاصه اين مى شود كه اين قضيه، شرطيه متصله است و مقدم آن از «لو اراد اللَّه تا الارض» مى باشد.  «و لكن اللَّه سبحانه جعل رسله... اذى»،  پس از بيان برهان و استدلال بر اين كه چرا خداوند اولياى خود را از ثروتمندان و اهل رفاه قرار نداد به اثبات مزيتى پرداخته است كه در عوض آن محروميتها امتيازى به ايشان عطا فرموده است، و آن عبارت از نيروى تصميم و عزم راسخ براى تبليغ رسالت مى باشد و به اين دليل آنان را اولو العزم مى گويند كه عزم خود را جزم مى كنند و با كمال قدرت در برابر آزار مخالفان مقاومت مى كنند مى جنگند و مى كوشند تا دين خدا را به حاكميت بنشانند هر چند در ظاهر جزء مستضعفان و اهل مسكنت و قناعت مى باشند و با گرسنگى و برهنگى مى سازند.  در متن عبارت، امام (ع) مى فرمايد: خدا به اولياى خود اراده اى قوى و ظاهرى ضعيف و فقير داد امّا با قناعتى كه قلبها و چشمها را پر از بى نيازى مى كرد صفت پر كردن كه براى قناعت آورده است به اين اعتبار است كه قناعت آن چنان آنان را بلند طبع و بى نياز مى كند كه هيچ توجهى به تمتّعات دنيا نشان نمى دهند و گويا چشم و دلشان پر شده و جايى براى كالاهاى دنيا ندارد كه مورد طلب و درخواست واقع شود، و نيز اين ويژگى را براى فقر و بينوايى هم آورده است، و اين بدان علت است كه گرسنگى زياد باعث ناتوانى و آزار چشم و گوش مى شود و گويا آن چنان چشمها و گوشهاى مردان خدا را فرا گرفته است كه پر شده و جا براى چيز ديگرى در آن پيدا نمى شود و تمام اينها آدمى را مستعدّ وصول به كمال مى كند زيرا كه بارها گفته شده است كه شكمبارگى هوشيارى را از بين مى برد و سنگدلى مى آورد و ترحّم و نازكدلى را زايل مى كند و باعث امراض اخلاقى و جسمانى مى شود كه دارويى جز فقر و گرسنگى آن را درمان نمى كند، قناعت صفتى است كه از متفرعات خصلت پسنديده عفت و پاكدامنى مى باشد.  «و لو كانت الانبياء... مقتسمه»،  و اين نيز استدلال ديگرى است براى بيان مطلب كه تقدير مقدمات آن چنين است، اگر خداوند نسبت به پيامبرانش تمام امكانات رفاهى را فراهم مى ساخت، قوّت و عزّتى به دست مى آوردند كه هيچ كس جرأت دستيابى بر آن نداشت و سلطنتى را دارا مى شدند كه همه بى چون و چرا تسليم آن مى شدند و اين امر نتايج و مفاسدى را در پى داشت كه اكنون به ذكر آن مى پردازيم: 1-  در اين صورت گر چه اطاعت مردم از آنان سريعتر و آسانتر انجام مى شد اما مانند پيروى از پادشاهان بود نه انبيا و اولياء، زيرا از نظر عامه مردم، شاهان و قدرتمندان حق اطاعت شدن دارند نه مستضعفان و بينوايان.  2-  از پيروى ايشان تكبر نمى ورزيدند زيرا روشن است كه اغلب افراد كمتر شانه از زير فرمان اهل قدرت و پادشاهان خالى مى كنند، اما بر اين اطاعت و ترك تكبر اجر و پاداش كسى كه به سبب مجاهده با نفس خود خواهى و استكبار را از خود دور مى سازد مترتب نبود.  3-  آخرين نتيجه اين كه ايمان مردم در اين موقع خالص و براى خدا نبود بلكه تجزيه شده و يك جزء آن براى خدا و جزء ديگر آن براى تمايلات نفسانى يا ترس از قدرتهاى دنيوى بود، پس اين گونه اعمال ثوابى ندارد، ثواب اعمال كسانى كه با شيطان بجنگند و تلقينهاى گمراه كننده وى را درهم شكنند و پيروزمندانه آماده پاداشهاى جاويد آخرت باشند.  «و ملك تمدّ نحوه اعناق الرجال و تشد اليه عقد الرحال»،  دو صفتى كه در اين عبارت براى واژه ملك آمده كنايه از بزرگى و عظمت قدرت و نيروى پادشاهى مى باشد كه در اين صورت آرزوها به سوى او جلب و نظرها به جانب وى متوجه مى شود و انسانها گردنهاى اميدوارى به طرفش دراز مى كنند و كوله بارهاى خويش به منظور رسيدن به آن، محكم مى بندند.  «و لكنّ اللَّه سبحانه... شائبة»،  پس از بيان استدلال فوق و نتايجى كه بر آن مترتب بود، مجددا حضرت در اين عبارت دليل مى آورد بر اين كه اين امر كه ايمان از روى ترس يا تمايل نفسانى و بالاخره غير خالصانه باشد امر فاسدى است كه خواسته خداوند نمى باشد، بلكه اراده او آن است كه ايمان مردم به انبيا و كتب و اديانى كه مى آورند، خالص و تنها براى وى باشد بدون هيچ گونه شائبه و دخالتى و آنچه كه بايد خالص براى خدا باشد سزاوار نيست تقسيم و تجزيه شود، پس ايمان با تمام اقسامش بايد فقط براى خدا باشد.  «و كلما كانت البلوى... اجزل»،  در اين عبارات دو احتمال تصور مى شود: الف-  نخست اين كه دوّمين مقدمه و كبراى استدلالى باشد كه به منظور بيان مطلب آورده است و مقدمات اين قياس از اين قرار است: در صورتى كه پيامبران از امكانات ظاهرى برخوردار نباشند، براى ايمان آوردن مردم، باب آزمايش و امتحان بيشتر باز است و كسانى كه با اين وضع ايمان بياورند خالصتر خواهند بود و هر چه آزمايش و خلوص بيشتر باشد ثواب و پاداش آن هم مهمتر و زيادتر خواهد بود. نتيجه اين مقدمات آن است كه هر مقدار در به دست آوردن عقيده و ايمان رنج بيشتر تحمل شود و اخلاص زيادتر به كار رود ثواب و پاداش بيشتر نصيب دارنده آن خواهد شد.  ب-  احتمال دوم آن است كه اين جمله قياس جديدى نيست بلكه دنباله بيان قبل و در حقيقت مثل مقدمه دوم براى قياس استثنايى باشد كه صغراى آن قبلا آورده شده است و تقدير چنين است كه اگر امكانات مذكور براى انبياء وجود داشت آن نتايج و توالى ناروا كه از جمله عدم خلوص ايمان مى باشد بر آن بار بود، اما حق تعالى اراده فرموده است كه ايمان و عبادت يكجا و خالص براى او باشد و اگر چه اين امر با زحمت بسيار و آزمايش سخت به دست مى آيد اما هر چه بوته امتحان داغتر باشد ايمان خالصتر و هر اندازه كه ايمان و عمل خالصتر باشد ثواب و پاداش افزونترى خواهد داشت. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 317 و قد دخل موسى بن عمران و معه أخوه هارون عليهما السّلام على فرعون و عليهما مدارع الصّوف، و بأيديهما العصيّ، فشرطا له إن أسلم بقاء ملكه و دوام عزّه، فقال: أ لا تعجبون من هذين يشرطان لي دوام العزّ و بقاء الملك و هما بما ترون من حال الفقر و الذّلّ، فهلّا ألقي عليهما أساورة من ذهب، اعظاما للذّهب و جمعه، و احتقارا للصّوف و لبسه. (44256- 43863)اللغة:و (المدارع) جمع مدرعة بالكسر و هى كالكساء و تدرّع الرّجل لبس المدرعة و (العصيّ) كقسيّ جمع عصا.الاعراب:و الباء في قوله بما ترون بمعني في، و جملة ألا تعجبون إلى قوله من ذهب مقول قال، و إعظاما مفعول لأجله لقال، و يحتمل الانتصاب على الحال فيكون المصدر بمعني الفاعل أى قال ذلك معظما للذّهب و محتقرا للصّوف.المعنى:و عقّبه بذكر قصّة موسى و فرعون لزيادة الايضاح فقال: (و) ل (قد دخل) كليم اللّه (موسى بن عمران و معه أخوه هارون عليهما السّلام على فرعون) اللعين بالرّسالة من ربّ العالمين (و عليهما مدارع الصّوف و بأيديهما العصى ف) دعياه إلى الايمان باللّه و التصديق به و (شرطا له إن أسلم بقاء ملكه و دوام عزّه) و إنما شرطا له ذلك لأنّ قبول الدّعوة مع هذا الشرط أسهل فهو أقطع لوزره (فقال) نحوة و استكبارا للملاء حوله (ألا تعجبون من هذين) الاتيان باسم الاشارة للتحقير كما في قوله  وَ إِذا رَآكَ الَّذِينَ كَفَرُوا أى هذا الحقير المسترذل يعنى به إبراهيم عليه السّلام. (يشرطان لى دوام العزّ و بقاء الملك و هما) متلبّسان (بما ترون من حال الفقر و الذّل فهلا القى عليهما أساورة من ذهب).قال صاحب التلخيص: هلّا في الماضى للتنديم، و قال شارح التلخيص و مع هذا فلا يخلو من ضرب من التوبيخ و اللوم على ما كان يجب أن يفعله المخاطب قبل أن يطلب منه، انتهى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 318 و على هذا فالمراد استحقارهما و توبيخهما على الخلوّ من الزينة و التجمل، فانهم كانوا إذا سوّروا رجلا سوّروه بسوار من ذهب و طوّقوه بطوق من ذهب.و قد ورد في الكتاب الكريم حكاية هذا المعنى عن فرعون نحو ما أورده أمير المؤمنين عليه السّلام هنا قال تعالى في سورة الزّخرف «وَ نادى  فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ قالَ يا قَوْمِ أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَ فَلا تُبْصِرُونَ. أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَ لا يَكادُ يُبِينُ. فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ» .أى أفلا تبصرون هذا الملك العظيم و قوّتى و ضعف موسى، بل أنا خير من هذا الذي هو ضعيف حقير و لا يكاد يفصح بكلامه و حججه للعقدة الّتي في لسانه، فلو لا القى عليه أسورة من ذهب و مقاليد الملك إن كان صادقا و إنما قال ذلك (اعظاما للذّهب و جمعه و احتقارا للصّوف و لبسه).تذييل:ينبنى أن نورد هنا شطرا من قصّة بعث موسى عليه السّلام إلى فرعون اللّعين.قال المحدّث العلّامة المجلسى قدّس اللّه روحه في المجلّد الخامس من البحار:قال الثعلبي: قال العلماء بأخبار الماضين: لما كلّم اللّه موسى و بعثه إلى مصر خرج و لا علم له بالطريق، و كان اللّه تعالى يهديه و يدلّه و ليس معه زاد و لا سلاح و لا حمولة و لا شيء غير عصاه و مدرعة صوف و قلنسوة من صوف و نعلين، يظلّ صائما و يبيت قائما و يستعين بالصيد و يعول الأرض حتى ورد مصر، و لما قرب من مصر أوحى اللّه إلى أخيه هارون يبشّروه بقدوم موسى عليه السّلام و يخبره أنّه قد جعله لموسى وزيرا و رسولا معه إلى فرعون، و أمره أن يمرّ يوم السّبت لغرّة ذى الحجة متنكرا إلى شاطى النيل ليلقى في تلك الساعة بموسى قال: فخرج هارون و أقبل موسى عليه السّلام فالتقيا علي شط النيل قبل طلوع الشمس فاتفق أنه كان يوم ورود الأسد الماء، و كان لفرعون أسد تحرسه في غيضة محيطة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 319 بالمدينة من حولها، و كانت ترد الماء غبّا، و كان فرعون إذ ذاك في مدينة حصينة عليها سبعون سورا في كلّ سور رساتيق و أنهار و مزارع و أرض واسعة، في ربض  «1» كلّ سور سبعون ألف مقاتل.و من وراء تلك المدينة غيضة تولى فرعون غرسها بنفسه و عمل فيها و سقاها بالنيل ثمّ أسكنها الأسد، فنسلت و توالدت حتى كثرت، ثمّ اتخذها جندا من جنوده تحرسه، و جعل خلال تلك الغيضة طرقا تقضى من يسلكها إلى باب من أبواب المدينة معلومة ليس لتلك الأبواب طريق غيرها فمن أخطأ وقع في الغيضة فأكلته الأسد، و كانت الاسود إذا وردت النيل ظلّ عليها يومها كلّها، ثمّ تصدر مع اللّيل.فالتقى موسى و هارون عليهما السّلام يوم ورودها فلما أبصرتهما الأسد مدّت أعناقها و رؤوسها إليهما و شخصت أبصارها نحوهما و قذف اللّه في قلوبها الرّعب فانطلقت نحو الغيضة منهزمة هاربة على وجوهها تطأ بعضها بعضا حتى اندست في الغيضة، و كان له ساسة يسوسونها و ذادة يذودونها و يشلونها «2» بالناس، فلما أصابها ما أصابها خاف ساستها فرعون و لم يشعروا من أين أتوا.فانطلق موسى و هارون عليهما السّلام في تلك المسبعة حتى وصلا إلى باب المدينة الأعظم الذى هو أقرب أبوابها إلى منزل فرعون، و كان منه يدخل و منه يخرج، و ذلك ليلة الاثنين بعد هلال ذى الحجة بيوم، فأقاما عليه سبعة أيام فكلّمهما واحد من الحراس و زبرهما و قال لهما: هل تدريان لمن هذا الباب؟ فقال: إنّ هذا الباب و الأرض كلّها و ما فيها لربّ العالمين و أهلها عبيد له، فسمع ذلك الرّجل قولا لم يسمع مثله قط و لم يظنّ أنّ أحدا من الناس يفصح بمثله، فلما سمع ما سمع أسرع إلى كبرائه الذين فوقه فقال لهم: سمعت اليوم قولا و عاينت عجبا من رجلين هو أعظم عندى و أفظع و أشنع مما أصابنا في الأسد، و ما كانا ليقدما على ما أقدما عليه الّا بسحر عظيم، و أخبرهم القصّة، فلا يزال ذلك يتداول بينهم حتّى انتهى إلى فرعون.______________________________ (1)- ربض المدينة بالتحريك ما حولها، م (2)- اشليت الكلب على الصيد أغريته، م. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 320 و قال السّدى: سار موسى عليه السّلام بأهله نحو مصر حتى أتاها ليلا فتضيف امّه و هى لا تعرفه و إنما أتاهم في ليلة كانوا يأكلون فيها الطفيشل  «1» و نزل في جانب الدار، فجاء هارون فلما أبصر ضيفه سأل عنه امّه فأخبرته أنّه ضيف، فدعاه فأكل معه فلما أن قعد تحدّثا فسأله هارون فقال: من أنت؟ قال: أنا موسى، فقام كلّ واحد منهما إلى صاحبه فاعتنقه فلما أن تعارفا قال له موسى: يا هارون انطلق معى الى فرعون فانّ اللّه عزّ و جلّ قد أرسلنا إليه، فقال هارون: سمعا و طاعة، فقامت امّهما فصاحت و قالت: انشد كما اللّه أن تذهبا إلى فرعون فيقتلكما، فأبيا و مضيا لأمر اللّه سبحانه فانطلقا إليه ليلا، فأتيا الباب و التمسا الدّخول عليه ليلا، فقرعا الباب ففزع فرعون و فزع البواب، و قال فرعون: من هذا الذى يضرب بابى الساعة فأشرف. عليهما البّواب فكلّمهما موسى: أنا رسول ربّ العالمين فأتى فرعون فأخبره و قال: إنّ هنا إنسانا مجنونا يزعم أنه رسول ربّ العالمين.و قال محمد بن إسحاق بن يسار: خرج موسى عليه السّلام لما بعثه اللّه سبحانه حين قدم مصر على فرعون هو و أخوه هارون حتّى وقفا على باب فرعون يلتمسان الاذن عليه و هما يقولان: إنا رسول «لا» ربّ العالمين فأذنوا بنا هذا الرّجل، فمكثا سنتين يغدوان إلى بابه و يروحان لا يعلم بهما و لا يجترى أحد أن يخبره بشأنهما حتّى دخل عليه بطال له يلعب عنده و يضحكه فقال له: أيّها الملك إنّ على بابك رجلا يقول قولا عظيما عجيبا يزعم أنّ له إلها غيرك، فقال: ببابى؟! ادخلوه، فدخل موسى و معه هارون على فرعون، فلما وقفا عنده قال فرعون لموسى: من أنت؟ قال: أنا رسول ربّ العالمين، فتأمّله فرعون فعرفه.فقال له: «أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ. وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ» معناه على ديننا هذا الّذى تعيبه قال: قالَ فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ  المخطئين و لم أرد بذلك القتل- ففررت منكم لمّا خفتكم فوهب لي ربّي حكما أى نبوّة وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ»______________________________ (1)- كسميدع نوع من المرق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 321  ثمّ أقبل موسى ينكر عليه ما ذكر فقال «وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَيَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِي إِسْرائِيلَ»  أى اتّخذتهم عبيدا تنزع أبناءهم من أيديهم تسترق من شئت أى إنّما صيّرني إليك ذلك  «قالَ فِرْعَوْنُ وَ ما رَبُّ الْعالَمِينَ. قالَ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ. قالَ -فرعون- لِمَنْ حَوْلَهُ أَ لا تَسْتَمِعُونَ» إنكارا لما قال «قال» موسى «رَبُّكُمْ وَ رَبُّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ. قالَ -فرعون- إِنَّ رَسُولَكُمُ الَّذِي أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ»  يعني ما هذا الكلام صحيح إذ يزعم أنّ لكم إلها غيرى  «قالَ -موسى- قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ» فرعون لموسى  «قالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهَاً غَيْرِي لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونِينَ قالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُكَ بِشَيْءٍ» تعرف به صدقي و كذبك و حقّي و باطلك. «قالَ*- فرعون- قالَ فَأْتِ بِهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ فَأَلْقى عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ...» فاتحة فاها قد ملأت ما بين سماطي فرعون واضعة لحييها الأسفل في الأرض و الأعلى في سور القصر حتّى رأى بعض من كان خارجا من مدينة مصر رأسها، ثمّ توجهت نحو فرعون لتأخذه فارفض عنها النّاس و زعر عنها فرعون و وثب عن سريره و أحدث حتّى قام به بطنه في يومه ذلك أربعين مرّة و كان فيما يزعمون أنه لا يسعل و لا يصدع و لا يصيبه آفة مما يصيب الناس و كان يقوم في أربعين يوما مرّة و كان اكثر ما يأكل الموز لكيلا يكون له ثقل فيحتاج إلى القيام به و كان هذه الأشياء ممّا زيّن له أن قال ما قال لأنّه ليس له من الناس شبيه.قالوا: فلما قصدته الحيّة صاح يا موسى انشدك باللّه و حرمة الرضاع إلّا أخذتها و كففتها عنّى و إنى او من بك و ارسل معك بني اسرائيل، فأخذها موسى فعادت عصا كما كانت ثمّ نزع يده من حبيبه فأخرجها بيضاء من الثلج لها شعاع كشعاع الشمس، فقال له فرعون: هذه يدك فلما قالها فرعون أدخلها موسى جيبه ثمّ أخرجها الثانية لها نور ساطع في السماء تكلّ منها الأبصار و قد أضاءت ما حولها يدخل نورها في البيوت و يرى من الكوا من وراء الحجب، فلم يستطع فرعون النظر اليها، ثمّ ردّها موسى إلى جيبه ثمّ أخرجها فإذا هي على لونها الأوّل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 322 قالوا: فهمّ فرعون بتصديقه فقام اليه هامان و جلس بين يديه فقال له: بينا أنت اله تعبد إذا أنت تابع لعبد، فقال فرعون لموسى: أمهلني اليوم الى غدو أوحى اللّه تعالى إلى موسى أن قل لفرعون إنك إن آمنت باللّه وحده عمرتك في ملكك و رددت شابا طريا، فاستنظره فرعون، فلما كان من الغد دخل عليه هامان فأخبره فرعون بما وعده موسى من ربّه فقال هامان: و اللّه ما يعدل هذا عبادة هؤلاء لك يوما واحدا و نفخ في منخره ثمّ قال له هامان أنا أردك شابا، فأتا بالوسمة فخضبه بها فلما دخل عليه موسى فرآه على تلك الحالة هاله ذلك، فأوحى اللّه إليه لا يهولنك ما رأيت فانه لا يلبث الّا قليلا حتّى يعود إلى الحالة الاولى.و في بعض الروايات أنّ موسى و هارون عليهما السّلام لما انصرفا من عند فرعون أصابهما المطر في الطريق فأتيا على عجوز من أقرباء امّهما و وجّه فرعون الطلب في أثرهما، فلما دخل عليهما اللّيل ناما في دارها و جاءت الطلب إلى الباب و العجوز منتبهة، فلمّا أحسّت بهم خافت عليهما فخرجت العصا من صبر «1» الباب و العجوز تنظر، فقاتلهم حتّى قتلت منهم سبعة أنفس ثمّ عادت و دخلت الدار، فلما انتبه موسى و هارون عليهما السلام أخبرتهما بقصّة الطلب و نكاية العصا منهم فامنت بهما و صدقتهما.ثمّ قال الثعلبي: قالت العلماء بأخبار الأنبياء: إنّ موسى و هارون وضع فرعون أمرهما و ما أتيا به من سلطان اللّه سبحانه على السحر و قال للملاء من قومه إن هذان لساحران يريدان أن يخرجاكم من أرضكم بسحرهما فما ذا تأمرون أ أقتلهما؟ فقال العبد الصالح خربيل مؤمن آل فرعون: «أَ تَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَ قَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ - إلى قوله- يا قَوْمِ لَكُمُ الْمُلْكُ الْيَوْمَ ظاهِرِينَ فِي الْأَرْضِ فَمَنْ يَنْصُرُنا مِنْ بَأْسِ اللَّهِ إِنْ جاءَنا قالَ فِرْعَوْنُ ما أُرِيكُمْ إِلَّا...». و قال الملا من قوم فرعون  «أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ يَأْتُوكَ بِكُلِّ سَحَّارٍ عَلِيمٍ» و كانت لفرعون مدائن فيها______________________________ (1) الصبر بالكسر شق الباب، لغة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 323 السحرة عدّة للامر إذا حزيه. «1» و قال ابن عبّاس: قال فرعون لما رأى من سلطان اللّه فى اليد و العصا: إنا لا نغالب موسى إلّا بمن هو مثله، فأخذ غلمانا من بني اسرائيل فبعث بهم إلى قرية يقال له الغرماء يعلّمونهم السحر كما يعلّمون الصبيان الكتاب في الكتاب فعلّموهم سحرا كثيرا و واعد فرعون موسى موعدا، فبعث فرعون إلى السحرة فجاء بهم و معهم معلّمهم، فقالوا له: ما ذا صنعت؟ فقال: قد علّمتهم سحرا لا يطيقه سحر أهل الأرض إلّا أن يكون أمر من السماء فانّه لا طاقة لهم به، ثمّ بعث فرعون الشرطي في مملكته فلم يترك ساحرا في سلطانه إلّا أتى به.و اختلفوا فى عدد السحرة الذين جمعهم فرعون.فقال مقاتل: كانوا اثنين و سبعين ساحرا اثنان منهم من القبط و هما رأسا القوم و سبعون من بنى اسرائيل.و قال الكلبى كانوا سبعين ساحرا غير رئيسهم و كان الّذى يعلّمهم ذلك رجلين مجوسيّين من أهل نينوى.و قال السّدى كانوا بضعا و ثلاثين ألفا.و قال عكرمة سبعين ألفا.و قال محمّد بن المنكدر ثمانين ألفا.فاختار منهم سبعة آلاف ليس منهم إلّا ساحر ماهر، ثمّ اختار منهم سبعمائة، ثمّ اختار من اولئك السبعمائة سبعين من كبرائهم و علمائهم.قال مقاتل و كان رئيس السحرة اخوين بأقصى مداين مصر، فلما جاءهما رسول فرعون قالا لامّهما دلّينا على قبر أبينا، فدلّتهما عليه فأتياه فصاحا باسمه فأجابهما فقالا: إنّ الملك وجّه الينا أن نقدم عليه لأنه أتاه رجلان ليس معهما رجال و لا سلاح و لهما عزّ و منعة و قد ضاق الملك ذرعا من عزّهما و معهما عصا إذا ألقياها لا يقوم لها شيء تبلع الحديد و الخشب و الحجر، فأجابهما أبوهما انظر إذا هما ناما______________________________ (1) حزيه الامر اى اصابه، لغة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 324 فان قدرتما أن تسلا العصا فسلاها، فانّ الساحر لا يعمل سحره و هو نائم، و إن عملت العصا و هما نائمان فذلك أمر ربّ العالمين و لا طاقة لكما به و لا للملك و لا لجميع أهل الدّنيا، فأتياهما في خفية و هما نائمان ليأخذا العصا فقصدتهما العصا.قالوا: ثمّ واعدوه يوم الزينة و كانوا يوم سوق عن سعيد بن جبير، و قال ابن عباس كان يوم عاشورا و وافق ذلك يوم السّبت في أوّل يوم من السنة و هو يوم النيروز و كان يوم عيد لهم يجتمع اليه الناس من الافاق، قال عبد الرّحمن بن زيد بن اسلم و كان اجتماعهم للميقات بالاسكندرية و يقال بلع ذنب الحيّة من وراء البحيرة يومئذ.قالوا: ثمّ قال السحرة لفرعون  «وَ جاءَ السَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قالُوا إِنَّ لَنا لَأَجْراً. ... قالَ نَعَمْ وَ إِنَّكُمْ إِذاً لَمِنَ» عندى في المنزلة، فلما اجتمع النّاس جاء موسى عليه السّلام و هو متّكي على عصاه و معه أخوه هارون حتّى اتا الجمع و فرعون في مجلسه مع أشراف قومه فقال موسى للسحرة حين جاءهم  «وَيْلَكُمْ لا تَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ كَذِباً فَيُسْحِتَكُمْ بِعَذابٍ وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَرى » فتناجي السحرة بينهم و قال بعضهم لبعض ما هذا قول ساحر فذلك قوله تعالى  فَتَنازَعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ وَ أَسَرُّوا النَّجْوى  فقالت السحرة لنأتينّك اليوم بسحر لم تر مثله، و قالوا بعزّة فرعون إنّا لنجن الغالبون و كانوا قد جاءوا بالعصىّ و الحبال تحملها ستّون بعيرا.فلما أبوا إلّا الاصرار على السّحر قالوا لموسى: إما أن تلقى و إما أن نكون أوّل من ألقى، قال بل ألقوا أنتم فألقوا حبالهم و عصيّهم فاذا هي حيّات كأمثال الجبال قد ملأت الوادى يركب بعضها بعضها تسعى، فذلك قوله تعالى  «قالَ بَلْ أَلْقُوا فَإِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ»  و قال و اللّه ان كانت لعصيّا في أيديهم و لقد عادت حيّات و ما يعدّون عصاى هذه أو كما حدث نفسه فأوحى اللّه تعالى اليه  «قُلْنا لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلى وَ أَلْقِ ما فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ ما صَنَعُوا إِنَّما صَنَعُوا كَيْدُ ساحِرٍ وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أتی».ففرّج عن موسى و ألقى عصاه من يده فاذا هى ثعبان مبين كأعظم ما يكون أسود مدلهم على أربع قوائم غلاظ شداد و هو أعظم و أطول من البختى و له ذنب يقوم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 325 عليه فيشرف فوق حيطان المدينة رأسه و عنقه و كاهله لا يضرب ذنبه على شيء إلّا حطمه و قصمه و يكسر بقوائمه الصخور الصمّ الصّلاب و يطحن كلّ شيء و يضرم حيطان البيوت بنفسه نارا، و له عينان تلتهبان نارا و منخران تنفخان سموما، و على مفرقه كأمثال الرّماح، و صارت الشعبتان له فيما سعته اثنا عشر ذراعا، و فيه أنياب و اضراس و له صحيح و كشيش و صرير و صريف فاستعرضت ما القى السحرة من حبالهم و عصيّهم و هي حيّات في عين فرعون و أعين الناس تسعى تلقفها و تبتلعها واحدا واحدا حتّى ما يرى في الوادى قليل و لا كثير مما ألقوا، و انهزم الناس فزعين هاربين منقلبين، فتزاحموا و تساقطوا و وطيء بعضهم بعضا حتّى مات منهم يومئذ في ذلك الزحام و مواطىء الأقدام خمسة و عشرون ألفا، و انهزم فرعون فيمن انهزم منخوبا «1» مرعوبا عازبا عقله و قد استطلق بطنه في يومه ذلك أربعمائة مرّة ثمّ بعد ذلك إلى أربعين مرّة في اليوم و الليلة على الدوام إلى أن هلك.فلما انهزم الناس و عاين السحرة ما عاينوا و قالوا لو كان سحرا لما غلبنا و لما خفى علينا أمره، و لئن كان سحرا فأين حبالنا و عصيّنا، فالقوا سجّدا و قالوا آمنا بربّ العالمين ربّ موسى و هرون، و كان فيهم اثنان و سبعون شيخا قد انحنت ظهورهم من الكبر و كانوا علماء السحرة و كان رئيس جماعتهم أربعة نفر سابور و عادور و حطحط و مصّفادهم الذين آمنوا و رأوا ما رأوا من سلطان اللّه ثمّ آمنت السحرة كلّهم.فلما رأى فرعون ذلك اسف و قال لهم متجلّدا «قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ وَ لَتَعْلَمُنَّ أَيُّنا أَشَدُّ عَذاباً وَ أَبْقى  قالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلى  ما جاءَنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الَّذِي فَطَرَنا فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضِي هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنا لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا وَ ما أَكْرَهْتَنا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللَّهُ خَيْرٌ وَ...» فقطع ايديهم و أرجلهم من خلاف و صلبهم على جذوع النّخل و هو أوّل من فعل ذلك فأصبحوا سحرة كفرة و امسوا شهداء بررة و رجع فرعون مغلوبا معلولا،______________________________ (1)- المنخوب الجبان الذى لا فؤاد له، م. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 326 ثمّ أبى إلّا إقامة على الكفر و التمادى فيه فتابع اللّه تعالى بالايات و أخذه و قومه بالسنين إلى أن أهلكهم.و خرج موسى عليه السّلام راجعا إلى قومه و العصا على حالها حيّة تتبعه و تبصبص حوله و تلوذ به كما يلوذ الكلب الألوف بصاحبه و الناس ينظرون إليها ينخزلون و يتضاغطون حتّى وصل موسى عليه السّلام عسكر بنى اسرائيل و أخذ برأسها فاذا هى عصاه كما كانت أوّل مرّة، و شتّت اللّه على فرعون أمره و لم يجد على موسى سبيلا، فاعتزل موسى في مدينته و لحق بقومه و عسكروا مجتمعين الى أن صاروا ظاهرين كافرين و الحمد للّه ربّ العالمين.الترجمة:و بتحقيق كه داخل شد موسى بن عمران عليه السّلام در حالتى كه با او بود برادر او هارون عليه السّلام بر فرعون ملعون و بر ايشان بود خرقهاى پشمين، و بر دست ايشان بود عصاى چوبين، پس شرط كردند از براى فرعون اگر مسلمان شود باقى بودن پادشاهى او را، و هميشگى عزّت و سلطنت او را، پس گفت فرعون بقوم خود از روى حقارت: آيا تعجّب نمى كنيد از اين دو شخص كه شرط ميكنند از براى من دوام رفعت و بقاء ملك و مملكت را و حال آنكه ايشان بان حالى است كه مى بينيد از حالت فقر و ذلت، پس چرا انداخته نشد بر ايشان دست برنجها از طلا، اين گفتار فرعون از جهت بزرگ شمردن طلا و جمع كردن آن بود، و بجهت حقير شمردن پشم و پوشيدن آن كه موسى و هارون پوشيده بودند.***منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 329 الفصل الرابع:و هو مرويّ في الكافي باختلاف تطلع عليه انشاء اللّه تعالى:و لو أراد اللّه سبحانه بأنبيائه حيث بعثهم أن يفتح لهم كنوز الذّهبان، و معادن العقيان، و مغارس الجنان، و أن يحشر معهم طير السّماء، و وحوش الارض لفعل، و لو فعل لسقط البلاء، و بطل الجزاء و اضمحلّت الأنباء، و لما وجب للقابلين أجور المبتلين، و لا استحقّ المؤمنون ثواب المحسنين، و لا لزمت الأسماء معانيها، و لكنّ اللّه سبحانه جعل رسله أولي قوّة في عزائمهم، و ضعفة فيما ترى الأعين من حالاتهم، مع قناعة تملا العيون و القلوب غنى، و خصاصة تملا الأبصار و الأسماع أذى. و لو كانت الأنبياء أهل قوّة لا ترام، و عزّة لا تضام، و ملك تمتدّ نحوه أعناق الرّجال، و تشدّ إليه عقد الرّحال، لكان ذلك أهون على الخلق في الإعتبار، و أبعد لهم في الاستكبار، و لامنوا عن رهبة قاهرة لهم، أو رغبة مائلة بهم، فكانت النّيات مشتركة، و الحسنات مقتسمة. و لكنّ اللّه سبحانه أراد أن يكون الإتّباع لرسله، و التّصديق بكتبه، و الخشوع لوجهه، و الاستكانة لأمره، و الإستسلام لطاعته، أمورا له خاصّة لا يشوبها من غيرها شائبة، و كلّما كانت البلوى و الاختبار أعظم، كانت المثوبة و الجزاء أجزل.اللغة:(الذهبان) بالضمّ و الكسر جمع الذهب كاذهاب و ذهوب و (العقيان) بالكسر ذهب ينبت كما في القاموس، و قيل: الذهب الخالص و هو الانسب هنا بملاحظة المعادن و (رام) الشيء روما كقال طلب و (ضامه) ضيما كضاره لفظا و معنى، و في القاموس ضامه حمقه و استضامه انتقصه فهو مضيم و مستضام و الضيم.و (شابه) شوبا من باب قال خلطه مثل شوب اللبن بالماء فهو مشوب و قولهم ليس فيه شائبة، قال الفيومي ذلك يجوزان يكون مأخوذا من هذا و معناه ليس فيه شيء مختلط به و ان قلّ كما قيل ليس فيه علقة و لا شبهة و أن تكون فاعلة بمعنى مفعولة مثل عيشة راضية هكذا استعمله الفقهاء و لم أجد فيه نصّا، نعم قال الجوهرى الشائبة واحدة الشوائب و هى الأدناس و الأقذار.الاعراب:قوله: لفعل، جواب لو، و قوله: و لما وجب، عطف على قوله لسقط، و الأسماء بالنصب كما في أكثر النسخ مفعول لزمت، و في شرح البحراني عن نسخة الرضيّ «قده» بالرفع على الفاعل و المعنى واحد حسبما تعرفه إنشاء اللّه، و الفاء في قوله: فكانت النيات، فصيحة، و قوله: امورا خبر يكون، و خاصة، صفة له، و له، متعلق بها قدم عليها لتوكيد الاختصاص، و جملة لا يشوبها في محلّ الرّفع صفة ثانية جيء بها لمزيد التوكيد.المعنى:اعلم أنه عليه السّلام لما ذكر في الفصل السابق اختبار اللّه لعباده المستكبرين بأوليائه المستضعفين، و مثّل بقصّة بعث موسى و هارون عليهما السّلام إلى فرعون، اتبعه بهذا الفصل و نبّه عليه السّلام فيه على وجه الحكمة في بعث ساير الأنبياء و الرّسل بالضعف و المسكنة و الفقر و الفاقة و الضرّ و سوء الحال، و في وضع بيته الحرام الذى جعله قبلة للأنام بواد غير ذى زرع و بلد قفر و أرض وعر، و أشار أنّ الحكمة في ذلك كلّه هو الابتلاء و الاختبار و هو قوله عليه السّلام. (و لو أراد اللّه سبحانه بأنبيائه حيث بعثهم) أى حين بعثهم (أن يفتح لهم كنوز الذّهبان و معادن العقيان و مغارس الجنان) لينفقوا منها و يكونوا ذى سعة و منعة و عزّ و رفعة تدفع بها اعتراض الجاحدين، و تنقطع ألسن المعاندين، و لم يقولوا فيهم مثل ما قالوه لنبيّنا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم  «وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْواقِ لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيراً أَوْ يُلْقى  إِلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْها وَ قالَ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا...». (و أن يحشر معهم طير السّماء و وحوش الأرض) احتشاما و إعظاما لقدرهم و إجلالا لشأنهم في أعين المبعوثين إليهم (لفعل) ذلك كلّه لأنه عزّ و جلّ على كلّ شيء قدير، و إنما أمره إذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون.و محصّله أنّ فتح الكنوز و المعادن و حشر الطيور و الوحوش امور ممكنة في نفسها، و هو سبحانه قادر على جميع الممكنات و عالم بها، و لو تعلّقت إرادته بها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 335 مع عموم قدرته عليها لزم وقوعها. (و) لكنه لم يتعلّق إرادته بها فلم يفعلها و لم تقع إذ (لو فعل) لترتّب عليه مفاسد كثيرة و امور كلّها خلاف مقتضى الحكمة الالهيّة و النظم الأصلح و هى ستّة امور:أحدها ما أشار إليه بقوله  (لسقط البلاء) أى لو وقع هذه الأمور لسقط ابتلاء المتكبّرين بالمستضعفين من الأنبياء و المرسلين و ارتفع اختبارهم بهم، إذ مع وقوعها ارتفع الضعف عنهم و انتفى علّة الاستضعاف (و) ثانيها أنه (بطل الجزاء) لأنّ الجزاء مترتّب على التسليم للأنبياء و على امتثال التكاليف الالهيّة على وجه الخلوص، و مع كون الأنبياء حين بعثهم بزينة الملوك و السلاطين يكون الانقياد لهم و امتثال أو امرهم و نواهيهم عن رغبة مائلة أو رهبة قاهرة، فلا تكون طاعتهم عن إخلاص حتى يستحقّ المطيعون للجزاء كما هو واضح لا يخفى. (و) ثالثها أنه (اضمحلّت الأنباء) اى أخبار الأنبياء، و المراد باضمحلالها انمحاؤها و ذهاب أثرها.و ذلك لأنّ الغرض الأصلى من بعثهم و رسالتهم أن يجذبوا الخلق إلى الحقّ الأوّل عزّ و جلّ و يزهّدوهم عن الدّنيا و يرغّبوهم في الاخرة، فاذا فتحت لهم أبواب الكنوز و المعادن، و اشتغلوا بزخارف الدّنيا و كانوا بزّى أهلها لم يؤثّر موعظتهم في القلوب و لم يبق وقع للرسالة عند الناس، و لا وجدوا للمبعوثين إليهم مقالا و تعريضا عليهم بأن يقولوا يا أيّها الرّسل لم تقولون ما لا تفعلون، أنتم تزهّدونا عن الدّنيا و ترغبون فيها، و ترغّبونا في الاخرة و اشتغالكم بغيرها، فيبطل بذلك المقصود الأصلى من البعث و اضمحلّت الرسالة إذا هذا.و قال الشارح البحراني في وجه اضمحلال الأنباء ما محصّله: إنّ الأنبياء و إن كانوا أكمل الخلق نفوسا و أقواهم استعدادا لقبول الكمالات النفسانية، إلّا أنهم محتاجون إلى الريّاضة التّامة بالاعراض عن الدّنيا و طيباتها و هو الزهد الحقيقى، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 336 فيكون تركهم للدّنيا شرطا في بلوغ درجات الوحى و الرّسالة و تلقّى أخبار السّماء، فلو خلقوا منغمسين في الدّنيا و فتحت عليهم أبوابها لا نقطعوا من حضرة جلال اللّه، و اضمحلّ بسبب ذلك عنهم الأنباء، و انقطع عنهم الوحى، و انحطّوا عن مراتب الرسالة.قال: و قال بعض الشارحين: أراد باضمحلال الأنباء سقوط الوعد و الوعيد و الاخبار عن أحوال الجنة و النار و أحوال القيامة انتهى.و الأظهر بل الأولى ما قلناه، لأنّ استلزام انفتاح أبواب الكنوز و المعادن لانقطاع الوحى و الرسالة و الانحطاط عن درجة النبوّة ممنوع و على فرض التسليم فابداء الملازمة بين المقدّم و التالى غير خال عن التكلّف، و مثله الكلام فيما حكاه عن بعض الشارحين، فتدبّر. (و) رابعها أنه (لما وجب للقابلين) لدعوة الرسل أى المتصدّقين لهم المؤمنين بهم (أجور المبتلين) الممتحنين، لأنه إذا سقط البلاء و الامتحان حسبما عرفته آنفا لا يبقى مبتلى و لا مبتلى به، فلا يكون قبول القابلين و تصديقهم للرسل عن وجه الابتلاء حتى يحسب لهم الأجر و الجزاء بذلك. (و) خامسها أنه (لا استحقّ المؤمنون) باللّه و بأنبيائه و رسله (ثواب المحسنين) لعدم كون ايمانهم عن وجه الاخلاص حسبما عرفته، فلا يكونون محسنين حتّى يستحقّوا الثواب الجزيل و الجزاء الجميل، و إنما المؤمنون المحسنون الذين اذا سمعوا ما انزل إلى الرّسول ترى أعينهم تفيض من الدّمع مما عرفوا من الحقّ يقولون ربّنا آمنّا فاكتبنا مع الشاهدين و ما لنا لا نؤمن باللّه و ما جاءنا من الحقّ و نطمع أن يدخلنا ربّنا مع القوم الصالحين فأثابهم اللّه بما قالوا جنّات تجرى من تحتها الأنهار خالدين فيها و ذلك جزاء المحسنين.(و) سادسها أنّه (لالزمت الأسماء معانيها) برفع الأسماء و نصبها على اختلاف النسخ، و المراد واحد و هو ارتفاع الملازمة بينها و بين المعاني و انفكاك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 337 احداهما عن الاخرى، لأنّ اطلاق اسم المسلم على المسلم حينئذ و تسميته به لمحض ماله من صورة الاسلام لا لوجود معنى الاسلام و حقيقته فيه، إذ المفروض أنّ إسلامه عن رغبة أو رهبة لا عن وجه الحقيقة و التمحيص و الاخلاص، فيصدق الاسم بدون المعني، و كذلك التسمية بالمؤمن و المصدق و العابد و الزاهد و الراكع و الساجد و غيرها، هذا.و لما نبّه عليه السّلام أنّ اللّه سبحانه لو أراد بالأنبياء إذ بعثهم انفتاح الكنوز و المعادن و المغارس و حشر الوحوش و الطيور لترتّب عليه هذه الأمور السّتة الّتي كلّها خلاف الحكمة و المصلحة أراد التنبيه بما هو مقتضي النظم الأصلح فقال على وجه الاستدراك: (و لكنّ اللّه سبحانه جعل رسله) حيث بعثهم (اولى قوّة في عزائمهم) و جدّ في تبليغ ما امروا به من تكاليف ربّهم بالقتال و الجهاد و الصّبر على تحمّل المكاره و الأذى.و قد قال بعض المفسّرين في قوله تعالى «فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ»  إنّ من للتبيين لا للتبعيض و انّ كلّ الرسل اولو عزم لم يبعث اللّه رسولا إلّا كان ذا عزم و حزم و رأى و كمال و عقل، و وصفهم بالعزم لصبرهم و ثباتهم في تبليغ الرّسالات و انفاذ ما امروا به. (و) جعلهم مع ذلك (ضعفة فيما ترى الأعين من حالاتهم) لاتّصافهم بالضّر و المسكنة و الفقر و الفاقة استعاره (مع قناعة تملا القلوب و العيون غني و خصاصة) أى جوع (تملا الابصار و الأسماع اذى).قال الشارح البحراني: استعار وصف الملاء للقناعة باعتبار استلزامها لقوّة غنائهم و قلّة حاجتهم إلى شيء من متاع الدّنيا بحيث لا تميل نفوسهم و لا عيونهم إلى شيء من زينتها و قيناتها، فكأنّها قد امتلأت فلا تتسع لشيء من ذلك فتطلبه و كذلك للخصاصة باعتبار استلزامها لقوّة الأذى في أسماعهم و أبصارهم، إذ الجوع المفرط مستلزم لأذى هاتين القوّتين لتحلّل الأرواح الحاملة لهما و ضعفهما فكانّ الأذى حشو أبصارهم و أسماعهم بحيث لا تتّسع لغيره، كلّ ذلك طلبا لكمال الاستعداد لأنّ البطنة تورث منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 338 القسوة و تذهب الفطنة و تزيل الرقة و تستلزم رذايل كثيرة لا دواء لها إلّا الخصاصة، هذا.و قوله  (و لو كانت الأنبياء أهل قوّة لا ترام و عزّة لا تضام) قياس اقتراني آخر من الشكل الأوّل أيضا تأكيد للقياس المتقدّم ذكره، أى لو أراد اللّه بالأنبياء إذ بعثهم أن يكونوا أهل قوّة و قدرة لا يمكن أن تطلب و تقصد لبلوغها الغاية و أهل عزّة و قهر و غلبة لا يمكن أن تنتقص أو تظلم أى يظلم صاحبها لانتهائها النهاية. (و) أهل (ملك) و سلطنة كنايه (تمتدّ نحوه أعناق الرجال و تشدّ إليه عقد الرّحال) أى يأمله الاملون، و يرجوه الراجون فانّ كلّ من أمل شيئا لا سيّما إذا كان ملكا عظيما يطمح إليه بصره و يسافر برغبته إليه و يحيط مطايا الامال عنده، فكنّى عن ذلك بمدّ العنق و شدّ عقد الرّحال.و الحاصل أنّ الأنبياء لو بعثوا بالقدرة و القوّة و الملك و السلطنة (لكان ذلك أهون على الخلق في الاعتبار) أى أسهل في اعتبارهم بحالهم و أسرع في إجابتهم لدعوتهم كما هو المشاهد بالتجربة، فانّ الملوك لا تصعب اجابتهم كما تصعب اجابة الفقراء لا سيّما على المتكبّرين المتجبّرين (و أبعد لهم في الاستكبار) لأنّ الملوك أبعد من أن يتكبّر عليهم و يستنكف من طاعتهم بخلاف البائس الفقير. (و لامنوا عن رهبة قاهرة لهم) على الايمان (أو رغبة مائلة بهم) إليه (فكانت النيّات) إذا (مشتركة) بين اللّه و بين ما يأملونه من الشهوات، غير خالصة له تعالى من هوى الأنفس كما قال «أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ». (و الحسنات مقتسمة) بينه تعالى و بين تلك الشهوات (و لكنّ اللّه سبحانه أراد أن يكون الاتّباع لرسله) و أنبيائه (و التصديق بكنبه) و صحفه السماوية (و الخشوع لوجهه) و الخنوع لذاته (و الاستكانة) و التمكين (لأمره و الاستسلام) و الانقياد (لطاعته امورا له خاصة) أى مختصّة به ممحّضة له كما قال  «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ» (لا يشوبها) أى تلك الامور (من غيرها شائبة) رغبة أو رهبة.و انما أراد عزّ و جل اختصاص هذه الامور له و خلوصها من شوب الرغبة و الرهبة لعظم البلوى و الامتحان حينئذ (و كلّما كانت البلوى و الاختبار أعظم كانت المثوبةو الجزاء أجزل) هذا.الترجمة:مى فرمايد و اگر اراده مى فرمود خداوند متعال به پيغمبران خود وقتى كه مبعوث نمود ايشان را اين كه بگشايد براى ايشان خزانهاى طلا و معدنهاى زر خالص و محلهاى كاشتن باغها را، و اين كه جمع نمايد با ايشان مرغ آسمان و وحشيهاى زمينها را هر آينه مى نمود، و اگر مى نمود اينها را هر آينه ساقط مى شد امتحان و ابتلاء، و باطل مى شد جزا و ثواب، و بهم مى خورد خبرهاى پيغمبران، و هر آينه واجب نمى گرديد از براى قبول كنندگان احكام دين اجرهاى ممتحنين، و مستحق نمى شد مؤمنان ثواب نيكوكاران را، و لازم نمى گرديد اسمها به معنى هاى حقيقى خود و ليكن حق سبحانه و تعالى گردانيده است پيغمبرهاى خود را صاحبان قوّت در عزمهاى خود، و صاحبان ضعف در آنچه مى بيند آن را چشمها از حالت هاى فقر و پريشانى ايشان با قناعتى كه پر ميكند قلبها و چشم ها را از حيثيّت بى نيازى، و با گرسنگى كه پر گرداند ديدها و گوشها را از حيثيّت اذيّت.و اگر بودندى پيغمبرها أهل قوّتى كه قصد كرده نشود، و أهل عزّتى كه مغلوب و مظلوم نگردد، و صاحب سلطنت و ملكى كه كشيده شود بجانب آن گردنهاى مردمان، و بسته شود بسوى او گرههاى پالانهاى مركبان، هر آينه مى شد آسان تر بر خلق در عبرت بر داشتن از ايشان، و دورتر از براى ايشان از تكبّر نمودن بر ايشان، و هر آينه ايمان مى آوردند آن خلق از ترس و خوفى كه قهر كننده باشد ايشان را، يا از رغبت و طمعى كه ميل آورنده باشد ايشان را و مى بود نيتهاى خلق غير خالص و مشوب برهبت و رغبت، و أعمال حسنه ايشان قسمت يافته و مخلوط بريا و سمعت.و ليكن حق تعالى اراده فرمود اين را كه باشد متابعت پيغمبران او و تصديق كتابهاى او و فروتنى براى ذات او، و تمكين كردن براى حكم او، و گردن نهادن براى طاعت او كارهائى كه مختص بأو باشد كه مشوب نباشد به آنها چيزى از رياء و سمعت، و هر قدر امتحان و ابتلاء بزرگتر باشد ثواب و جزاء زياد تر گردد.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص278 [ضمن شرح اين جمله كه على عليه السلام فرموده است: «و عليهما مدارع الصوف». (بر تن موسى و هارون جبه هاى پشمى بود)، ابن ابى الحديد چنين مى گويد]:ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در تاريخ خود مى گويد: چون خداوند موسى و هارون را بر انگيخت و فرمان داد پيش فرعون بروند، به مصر آمدند و بر در كاخ فرعون ايستادند و اجازه ورود خواستند. چند سال درنگ كردند. هر بامداد بر در كاخ مى آمدند و شامگاه بر مى گشتند و فرعون از حال آنان آگاه نبود و كسى هم ياراى آن نداشت كه به فرعون درباره آن دو چيزى بگويد. موسى و هارون به نگهبانان و كسانى كه بر در كاخ بودند مى گفتند: «ما فرستادگان پروردگار جهانيان به سوى فرعون هستيم»، تا آنكه سرانجام دلقك فرعون كه او را مى خنداند و با او شوخى مى كرد، گفت: اى پادشاه مردى بر در كاخ ايستاده و سخنى شگفت و بزرگ مى گويد و مى پندارد او را خدايى غير از تو است. فرعون با شگفتى پرسيد: بر در كاخ من؟ گفت: آرى. فرعون گفت: او را بياوريد. موسى (ع) در حالى كه عصايش را در دست داشت و برادرش هارون همراهش بود وارد شد و گفت: من فرستاده و رسول پروردگار جهانيان به سوى تو هستم و سپس تمام خبر را نقل كرده است. اگر بپرسى چه خاصيتى در پشم و پشمينه پوشى است و چرا صالحان آن جامه را بر غير آن ترجيح مى دهند مى گويم: در خبر وارد شده است كه چون آدم به زمين هبوط كرد نخستين جامه كه پوشيده از پشم گوسپندى بود كه خداوند برايش فرستاد و فرمانش داد آنرا بكشد، گوشتش را بخورد و پشمش را بپوشد-  كه آدم از بهشت برهنه بر زمين آمده بود. آدم آن گوسپند را كشت، حواء پشم آنرا رشت و دو جامه فراهم شد، يكى را آدم پوشيد و ديگرى را حواء و بدين سبب شعار اوليا پوشيدن جامه پشمينه شد و صوفيه هم به همين كلمه منسوبند.  
بخش ۸ : خانه کعبه [منبع]

الكعبة المقدسة :
أَ لَا تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الْأَوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ إِلَى الْآخِرِينَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ لَا تَضُرُّ وَ لَا تَنْفَعُ وَ لَا تُبْصِرُ وَ لَا تَسْمَعُ، فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ الَّذِي جَعَلَهُ [اللَّهُ‏] لِلنَّاسِ قِيَاماً، ثُمَ‏ وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ بِقَاعِ الْأَرْضِ حَجَراً وَ أَقَلِّ نَتَائِقِ الدُّنْيَا مَدَراً وَ أَضْيَقِ بُطُونِ الْأَوْدِيَةِ قُطْراً، بَيْنَ جِبَالٍ خَشِنَةٍ وَ رِمَالٍ دَمِثَةٍ وَ عُيُونٍ وَشِلَةٍ وَ قُرًى مُنْقَطِعَةٍ، لَا يَزْكُو بِهَا خُفٌّ وَ لَا حَافِرٌ وَ لَا ظِلْفٌ، ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ (علیه السلام) وَ وَلَدَهُ أَنْ يَثْنُوا أَعْطَافَهُمْ نَحْوَهُ، فَصَارَ مَثَابَةً لِمُنْتَجَعِ أَسْفَارِهِمْ وَ غَايَةً لِمُلْقَى رِحَالِهِمْ تَهْوِي إِلَيْهِ ثِمَارُ الْأَفْئِدَةِ مِنْ مَفَاوِزِ قِفَارٍ سَحِيقَةٍ وَ مَهَاوِي فِجَاجٍ عَمِيقَةٍ وَ جَزَائِرِ بِحَارٍ مُنْقَطِعَةٍ، حَتَّى يَهُزُّوا مَنَاكِبَهُمْ ذُلُلًا يُهَلِّلُونَ لِلَّهِ حَوْلَهُ وَ يَرْمُلُونَ عَلَى أَقْدَامِهِمْ شُعْثاً غُبْراً لَهُ قَدْ نَبَذُوا السَّرَابِيلَ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ وَ شَوَّهُوا بِإِعْفَاءِ الشُّعُورِ مَحَاسِنَ خَلْقِهِمُ، ابْتِلَاءً عَظِيماً وَ امْتِحَاناً شَدِيداً وَ اخْتِبَاراً مُبِيناً وَ تَمْحِيصاً بَلِيغاً، جَعَلَهُ اللَّهُ سَبَباً لِرَحْمَتِهِ وَ وُصْلَةً إِلَى جَنَّتِهِ.
وَ لَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَضَعَ بَيْتَهُ الْحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ الْعِظَامَ بَيْنَ جَنَّاتٍ وَ أَنْهَارٍ وَ سَهْلٍ وَ قَرَارٍ جَمَّ الْأَشْجَارِ دَانِيَ الثِّمَارِ مُلْتَفَّ الْبُنَى مُتَّصِلَ الْقُرَى بَيْنَ بُرَّةٍ سَمْرَاءَ وَ رَوْضَةٍ خَضْرَاءَ وَ أَرْيَافٍ مُحْدِقَةٍ وَ عِرَاصٍ مُغْدِقَةٍ وَ [زُرُوعٍ‏] رِيَاضٍ نَاضِرَةٍ وَ طُرُقٍ عَامِرَةٍ، لَكَانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَى حَسَبِ ضَعْفِ الْبَلَاءِ، وَ لَوْ كَانَ [الْأَسَاسُ‏] الْإِسَاسُ الْمَحْمُولُ عَلَيْهَا وَ الْأَحْجَارُ الْمَرْفُوعُ بِهَا بَيْنَ [مِنْ‏] زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ وَ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ وَ نُورٍ وَ ضِيَاءٍ، لَخَفَّفَ ذَلِكَ مُصَارَعَةَ الشَّكِّ فِي الصُّدُورِ وَ لَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ إِبْلِيسَ عَنِ الْقُلُوبِ وَ لَنَفَى مُعْتَلَجَ الرَّيْبِ مِنَ النَّاسِ، وَ لَكِنَّ اللَّهَ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ وَ يَتَعَبَّدُهُمْ بِأَنْوَاعِ الْمَجَاهِدِ وَ يَبْتَلِيهِمْ بِضُرُوبِ الْمَكَارِهِ، إِخْرَاجاً لِلتَّكَبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ وَ إِسْكَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِي نُفُوسِهِمْ، وَ لِيَجْعَلَ ذَلِكَ أَبْوَاباً فُتُحاً إِلَى فَضْلِهِ وَ أَسْبَاباً ذُلُلًا لِعَفْوِهِ‏.

النَّتَائِق : جمع «نتيقة»، جاهاى بلند و مرتفع. 
الْمَدَر : قطعات گل خشك. 
رِمَالٍ دَمِثَةٍ : شنزارهاى نرمى كه راه رفتن در آن دشوار است. 
وَشِلَة : كم آب. 
لَا يَزْكُوْ : رشد نمى كند.
الْخُفّ : مقصود شتر است و در اصل به كف پاى شتر گفته مى شود. 
الْحَافِر : سم اسب، در اينجا مقصود اسب مانند آن است. 
الظِّلْف : مقصود گاو و گوسفند است و در اصل به سم حيواناتى از قبيل گاو و گوسفند گفته مى شود كه داراى شكاف است. 
انْ يَثْنُوا اعْطَافَهُمْ : بسوى آن توجه كنند، «ثنى عطفه اليه» بسوى آن توجه كرد. 
مُنْتَجِعِ الَاسْفَار : محل سودمند سفرها، «منتجع»، محلى كه مردم در آن به دنبال چراگاه مى گردند. 
مُلْقى رِحَالِهِم : اسم مكان از «القى»، محل بار اندازشان. 
تَهْوِى الَيْهِ : بسرعت بسوى آن مى شتابد. 
ثِمَار : ميوه ها، مقصود در اينجا ارواح است. 
الْمَفَاوِز : جمع «مفازة»، صحراهاى بدون آب. 
السَّحِيقَة : بعيد، دور. 
الْمَهَاوِى : گودالها، زمينهاى گود و پست. 
الْفِجَاج : مسيرهاى وسيع بين كوهها. 
مَنَاكِب : جمع «منكب»، سرشانه ها، دوشها. 
الرَّمَل : بصورت هروله حركت كردن، نوعى حركت بين راه رفتن و دويدن. 
الَاشْعَث : منتشر، ژوليده موى. 
غُبْر : جمع «اغبر»، كسى كه بدنش پرگرد و غبار باشد، غبار آلود. 
السَّرَابِيل : لباس. 
اعْفَاءِ الشُعُورِ : موها را بدون اصلاح رها كردن. 
الْقَرَار : زمين محكم و سفت. 
جَمَّ الَاشْجَارِ : درختهاى بسيار. 
الْبُنَى : جمع «بنية»، آنچه بنا مى شود، ساختمان. 
مُلْتَفَّ الْبُنَى : بسيار آباد. 
الْبُرَّة : گندم. 
السَّمْرَاء : گندم خوب. 
الَارْيَاف : زمينهاى پرگياه. 
الْعِرَاص : جمع «عرصة»، فضاهاى بدون بناء و عمارت. 
الْمُغْدِقَة : پر آب.
الِاسَاس : جمع «اسّ»، پايه ها، بنيانها. 
مُعْتَلَج : مصدر ميمى از «اعتلاج»، تلاطم، بهم خوردن. 
لَنَفَى : مُعْتَلَجَ الرَّيْبِ مِنَ النَّاسِ بى ترديد تلاطم ريب و شك از (سينه هاى) مردم زائل مى شد. 
فُتُحاً : گشوده، باز. 
أوعر : جاى سخت تر 
نتائق : جمع نتيقة : محل مرتفع 
مَدَر : كلوخ 
رِمال : دمثة ريگهاى بسيار نرم 
وَشِلة : چشمه كم آب 
خُفّ : پاهاى شتر و فيل 
حافر : پاهاى اسب و قاطر 
ظِلف : پاهاى گاو و گوسفند 
يَثنوا أعطافهم : برگردانند توجه خود را 
نَحوه : بسوى آن 
مَثابة : محل بازگشت 
مُنتجِع أسفار : محل منفعت مسافرت 
مَفاوز : جمع مفازة : صحرا 
قِفار : جمع قفر : بيابان بى آب و علف 
سَحيقة : دور، با مسافت زياد 
يَهُزّوا : حركت دهند 
يَرمُلون : از ماده رمل : نوعى راه رفتن 
نَبَذوا السرابيل : پيراهنها را دور انداخته اند 
وَراء : ظهور بمعنى پشت سر 
شَوّهوا : بد قيافه نموده اند 
إعفاء الشعور : باقى گذاشتن و نتراشيدن موها 
تمحيص : خالص و جدا شدن 
جَمّ الاشجار : پر درخت 
دانى الثمار : ميوه هاى نزديك و دسترس 
مُلتفّ البُنى : بناهاى بهم چسبيده و پيچيده 
بُرّة سَمراء : گندم خوب 
أرياف مُحدقة : زمينهاى خوب و پرباغ 
عِراص : جمع عرصة : زمين باز و بى ساختمان 
مغدقة : محل پر آب 
مُجاهدة : تلاش كردن 
مُعتلَج : تلاطم امواج شك در دل 
يَتَعَبّد : به بندگى واميدارد 
ضُروب : انواع و اقسام 
مَكاره : چيزهاى ناپسند 
أبواب فُتُح : درهاى باز و وسيع 
۹. فلسفه حج 
آيا مشاهده نمى كنيد كه همانا خداوند سبحان، انسان هاى پيشين از آدم عليه السّلام تا آيندگان اين جهان را با سنگ هايى در مكّه آزمايش كرد كه نه زيان مى رسانند، و نه نفعى دارند، نه مى بينند، و نه مى شنوند اين سنگ ها را خانه محترم خود قرار داده و آن را عامل پايدارى مردم گردانيد. سپس كعبه را در سنگلاخ ترين مكان ها، بى گياه ترين زمين ها، و كم فاصله ترين درّه ها، در ميان كوه هاى خشن، سنگريزه هاى فراوان، و چشمه هاى كم آب، و آبادى هاى از هم دور قرار داد، كه نه شتر، نه اسب و گاو و گوسفند، هيچ كدام در آن سرزمين آسايش ندارند. 
سپس آدم عليه السلام و فرزندانش را فرمان داد كه به سوى كعبه برگردند، و آن را مركز اجتماع و سر منزل مقصود و بار اندازشان گردانند، تا مردم با عشق قلب ها، به سرعت از ميان فلات و دشت هاى دور، و از درون شهرها، روستاها، درّه هاى عميق، و جزاير از هم پراكنده درياها به مكّه روى آورند، شانه هاى خود را بجنبانند، و گرداگرد كعبه لا اله الا اللّه بر زبان جارى سازند، و در اطراف خانه طواف كنند، و با موهاى آشفته، و بدن هاى پر گرد و غبار در حركت باشند. لباس هاى خود را كه نشانه شخصيّت هر فرد است در آورند، و با اصلاح نكردن موهاى سر، قيافه خود را تغيير دهند، كه آزمونى بزرگ، و امتحانى سخت، و آزمايشى آشكار است براى پاكسازى و خالص شدن، كه خداوند آن را سبب رحمت و رسيدن به بهشت قرار داد. 
اگر خداوند خانه محترمش، و مكان هاى انجام مراسم حج را، در ميان باغ ها و نهرها، و سرزمين هاى سبز و هموار، و پردرخت و ميوه، مناطقى آباد و داراى خانه ها و كاخ هاى بسيار، و آبادى هاى به هم پيوسته، در ميان گندمزارها و باغات خرّم و پر از گل و گياه، داراى مناظرى زيبا و پر آب، در وسط باغستانى شادى آفرين، و جادّه هاى آباد قرار مى داد، به همان اندازه كه آزمايش ساده بود، پاداش نيز سبك تر مى شد. 
اگر پايه ها و بنيان كعبه، و سنگ هايى كه در ساختمان آن به كار رفته از زمرّد سبز، و ياقوت سرخ، و داراى نور و روشنايى بود، دل ها ديرتر به شك و ترديد مى رسيدند، و تلاش شيطان بر قلب ها كمتر اثر مى گذاشت، و وسوسه هاى پنهانى او در مردم كارگر نبود. 
در صورتى كه خداوند بندگان خود را با انواع سختى ها مى آزمايد، و با مشكلات زياد به عبادت مى خواند، و به اقسام گرفتارى ها مبتلا مى سازد، تا كبر و خود پسندى را از دل هايشان خارج كند، و به جاى آن فروتنى آورد، و درهاى فضل و رحمتش را به روى شان بگشايد، و وسائل عفو و بخشش را به آسانى در اختيارشان گذارد. 
آيا نمى بينيد كه خداوند سبحان پيشينيان را از زمان آدم -صلوات اللّه عليه- تا آخرين نفر از اين جهان آزمايش فرموده به سنگهايى كه (كعبه مقدّسه از آنها بنا شده، و) نه زيان دارد و نه سود بخشد و نه مى بيند و نه مى شنود، پس آن سنگها را بيت الحرام خود قرار داد (خانه محترمى كه دخول مشركين را در آن و بيرون نمودن كسى را كه بآن پناه برده حرام كرده) خانه اى كه آنرا براى مردم برپا (محلّ اجتماع و صلاح دنيا و آخرت ايشان) گردانيد، پس آنرا قرار داد در دشوارترين جاهاى زمين از جهت سنگستان بودن، و كمترين جاهاى بلند دنيا از جهت كلوخ و خاك داشتن، و تنگ ترين دره ها كه در جانبى از زمين واقع گشته است (خانه را قرار داد) بين كوههاى ناهموار، و ريگهاى نرم، و چشمه هاى كم آب، و دههاى از هم دور كه نه شتر آنجا فربه ميشود، و نه اسب، و نه گاو و گوسفند (چون آب و گياه و هواى مناسب ندارد).
پس آدم عليه السّلام و فرزندانش را امر فرمود كه بجانب آن متوجّه گردند، و بيت الحرام محلّى براى سود دادن سفرها و مقصد انداختن بارهاشان گرديد (به علاوه سود اخروىّ كه بر اثر بجا آوردن فريضه حجّ مى برند سود دنيوىّ هم دارد) ميوه هاى دلها بآن خانه فرود مى آيد (اصحاب دل آنجا گرد آمده از يكديگر سود معنوىّ بدست آرند) از بيابانهاى بى آب و گياه دور از آبادى، و از بلنديهاى درّه هاى سراشيب، و از جزيره هاى درياها كه (بر اثر احاطه دريا بآنها از قطعات زمين) جدا شده است (از راههاى دور و دراز از كوچ كرده با سختى بسيار به آنجا مى رسند) تا اينكه دوشهاى خود را با خضوع و فروتنى (در سعى و طواف) مى جنبانند، در اطراف خانه تهليل (لا إله الا اللَّه) مى گويند، و بر پاهاشان هروله ميكنند (با شتاب مى روند) در حاليكه براى رضاى خدا ژوليده مو و غبار آلوده رو هستند، جامه هاشان را پشت سر انداخته اند (لباس هميشگى را از تن بيرون كرده جامه هاى احرام پوشيده اند) و بر اثر نتراشيدن موها و زيادة شدن آنها نيكوئيهاى خلقت خود را (مانند روى زندانيان) زشت كرده اند، خداوند ايشان را (در زيارت بيت الحرام باين امور) امتحان و آزمايش نمود امتحانى بزرگ و سخت و آشكار و كامل كه آنرا سبب دريافت رحمت و رسيدن ببهشت خود گردانيد. 
و اگر خداوند سبحان مى خواست خانه محترم و عبادتگاههاى بزرگ خويش را قرار دهد بين باغها و جويها و زمين نرم و هموار با درختهاى بسيار و با ميوه هاى در دسترس و ساختمانهاى بهم پيوسته، و دههاى نزديك بهم، و بين گندم سرخ گونه، و مرغزار سبز، و زمينهاى پر گياه بستان دارد، و كشت زارهاى تازه و شاداب، و راههاى آباد، مقدار پاداش را به تناسب كمى آزمايش اندك مى گردانيد.
و اگر پايه هايى كه خانه بر آنها نهاده شده و سنگهائى كه بآنها بناء گرديده از زمرّد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنائى بود چنين ساختمانى در سينه ها زد و خورد شكّ را كم ميكرد، و كوشش و تلاش شيطان را از دلها برطرف مى ساخت، و اضطراب و نگرانى ترديد را از مردم دور مى نمود، و ليكن خداوند بندگانش را به سختيهاى گوناگون مى آزمايد، و با كوششهاى رنگارنگ از آنان بندگى مى خواهد، و ايشان را به اقسام آنچه پسنديده طباع نيست امتحان مى فرمايد براى بيرون كردن كبر و خودپسندى از دلها و جا دادن فروتنى در جانهايشان، و براى اينكه آن آزمايش را درهاى گشاده بسوى فضل و احسان خود و وسائل آسان براى عفو و بخشش خويش قرار دهد. 
آيا نمى بينيد كه خداوند سبحان پيشينيان را از زمان آدم (ع) تا كسانى كه پس از آنها آمده اند از اين عالم بيازمود، به سنگهايى كه نه سود مى رسانيدند و نه زيان، نه مى ديدند و نه مى شنيدند، و آن سنگها را بيت الحرام خود قرار داد و آن را براى مردم برپا ساخت، در سخت ترين سنگلاخهاى زمين در ريگزارى كه در آنجا از هر جاى ديگر كمتر گياه مى رويد. در درّه اى از ديگر درّه ها تنگتر، بين كوههاى سخت و ريگهاى نرم، آنسان، كه گذر كردن از آنها دشوار باشد و چشمه هاى كم آب و دهكده هاى دور از يكديگر كه در آنجا نه اشترى فربه مى شود و نه اسب و گاو و گوسفندى. 
آدم (ع) و فرزندان او را فرمان داد كه به آن خانه روى نهند و آنجا بازارگاهى شد براى كسانى كه در سفرها در پى سودند و بارگاهى براى افكندن بارها. مردم، شتابان روى به بيت الحرام آوردند. از بيابانهاى بى آب و گياه و از عمق درّه هاى ژرف و جزيره هاى پراكنده و درياها. تا از روى خوارى شانه هاى خود را بجنبانند و گرد آن بگردند و آواز به تهليل بردارند. موى پريشان و خاك آلود، نه دوان و نه آهسته گام بردارند. جامه ها از تن به در كنند و با رها كردن موى، چهره نيكوى خود را زشت نمايند. اين است آزمايش بزرگ و امتحانى سخت و آزمونى آشكار. خداوند آن را سبب رحمت خود ساخت و وسيله رسيدن به بهشت خويش. 
اگر خداى مى خواست بيت الحرام خود را و پرستشگاههاى بزرگش را در ميان باغها و نهرها قرار مى داد و در جايى كه زمين نرم و هموار باشد، در مكانى پر درخت و درختان سرشار از ميوه. در ميان خانه ها و عمارات بسيار و روستاهاى به هم پيوسته. در ميان گندمزارهاى قهوه اى رنگ و اراضى پرباران و باغستانهاى خرم و راههاى آباد. در اين حال، پاداش اندك بود، زيرا رنج سفر اندك بود. 
اگر بنيانى كه كعبه بر روى آن ساخته شده و سنگهايى كه ديوارهايش را برآورده، زمرد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنى بود، از دودليها و ترديدهايى كه در سينه ها جارى كرده مى كاست و سعى و كوشش شيطان را از دلها دور مى ساخت و اضطراب و نگرانى را از قلب مردم مى زدود. 
ولى خداوند بندگانش را به گونه گونه سختى مى آزمايد و به انواع مجاهدتها به بندگى وامى دارد. و به كارهاى ناخوش آيند امتحان مى كند تا تكبر و خودپسندى را از دلهايشان بيرون كند و خوارى و فروتنى را جانشين آن سازد. اينهاست درهايى كه به عوالم فضل و احسان او گشوده مى شود و سببهايى مهيا براى آنكه بندگانش را بيامرزد و گناهانشان را ببخشايد. 
آيا نمى بينيد خداوند انسانهاى نخستين را از زمان آدم تا آخرين آنها را در اين عالم با سنگهايى (منظور خانه کعبه است) آزمايش نموده که نه زيان مى رساند نه سودى مى بخشد، نه مى بيند و نه مى شنود، و اين سنگها را خانه محترم خود قرار داده و آن را موجب پايدارى و پابرجايى مردم ساخته است. سپس آن را در سنگلاخ ترين مکانها و بى گياه ترين ريگزارهاى زمين و تنگ ترين درّه ها، در ميان کوههاى خشن و شنهاى نرم و روان و چشمه هاى کم آب و آباديهاى پراکنده قرار داد که نه شتر به آسانى در آن پرورش مى يابد و نه اسب و گاو و گوسفند. (نه بناى قابل ملاحظه اى دارد و نه سرزمين پربارى).
سپس آدم و فرزندانش را فرمان داد که به سوى آن رخت سفر بربندند، آنجا را مرکز اجتماع و سرمنزل مقصود و باراندازشان قرار داد، که ميوه دلها از ميان فلاتها و دشتهاى دور دست و از درون درّه هاى عميق و جزاير از هم پراکنده درياها به سوى آن سرازير مى شود تا شانه ها را متواضعانه حرکت دهند و لا اله الاّ اللّه گويان گرد اين خانه طواف کنند و با موهاى آشفته و بدنهاى پر گرد و غبار هروله نمايند، در حالى که لباسها را به کنارى افکنده و با ترک اصلاح سر و صورت زيباييهاى خود را دگرگون ساخته اند. اين آزمايشى است بزرگ و امتحانى است شديد و آشکار و پاکسازى مؤثرى که خدا آن را سبب رحمتش و وصول به بهشتش قرار داده است.
اگر خداوند سبحان مى خواست مى توانست خانه محترم خود و اماکن پر عظمتش را در ميان باغها و نهرها و سرزمينهاى هموار و آرام و پر درخت که ميوه هايش در دسترس باشد داراى بناهاى فراوان و آباديهاى به هم پيوسته در ميان گندم زارها و باغهاى خرم و پر گل و گياه و روستاهاى سرسبز و زمينهاى پر آب و گلزارهاى پر طراوت و جاده هاى آباد قرار دهد; امّا در اين صورت به همان نسبت که آزمون، ساده تر بود پاداش و جزا نيز کوچک تر مى شد و اگر پى و بنيانى که خانه کعبه بر آن نهاده شده و سنگهايى که بناى آن را بالا برده از زمرد سبز و ياقوت سرخ و درخشنده بود، شک و ترديد در سينه ها کمتر رخنه مى کرد و نيازى براى تلاش ابليس جهت سيطره بر قلوب نبود و وسوسه هاى پنهانى از مردم منتفى مى شد; ولى خداوند، بندگانش را با انواع شدائد مى آزمايد و با انواع مشکلات، متعبّد مى سازد و با اشکال گوناگون گرفتاريها امتحان مى کند تا تکبر را از قلوب آنها خارج سازد و تواضع و فروتنى را در نفوسشان جاى دهد تا درهاى فضل و رحمتش را به روى آنان بگشايد و اسباب آسان عفوش را در اختيارشان قرار دهد.
نمى بينيد خداى سبحان، پيشينيان از آدم (ص) تا پسينيان از اين عالم را آزمود -به حرمت نهادن- سنگهايى بى زيان و سود، كه نبيند و نتواند شنود. پس خدا آن را خانه با حرمت خود ساخت و براى فراهم آمدن و عبادت مردمانش پرداخت. پس آن خانه را در سنگلاخى نهاد از همه سنگستانهاى زمين دشوارتر، و ريگزارى رويش آن از همه كمتر. به درّه اى از ديگر درّه ها تنگتر، ميان كوههايى سخت و ريگهايى نرم دشوار گذر، و چشمه هايى زه آب آن كم و ده هاى جدا از هم، كه شتر در آنجا فربه نشود و اسب و گاو و گوسفند علف نيابد. 
پس آدم و فرزندان او را فرمود تا روى بدان خانه دارند -و با حرمتش شمارند- پس خانه براى آنان جايگاهى گرديد كه سود سفرهاى خود را در آن بردارند و مقصدى كه بارهاى خويش در آن فرود آرند. دلها در راه ديدار آن شيدا، از دشتهايى بى آب و گياه، و مغاك درّه هاى ژرف و جزيره هاى از يكديگر جدا، -در پهنه- دريا تا از روى خوارى شانه هاشان را بجنبانند و گرداگرد خانه كلمه تهليل بر زبان رانند، و بر گامها روند دوان، خاك آلود و مو پريشان. جامه ها را به يك سو انداخته، و با واگذاشتن موها خلقت نيكوى خود را زشت ساخته. آزمايشى بزرگ و امتحانى دشوار و آزمودنى آشكار براى پديد آمدن نافرمان از فرمانبردار. خدا زيارت خانه را موجب رحمت خود فرمود، و وسيلت رسيدن به بهشت نمود. 
و اگر خداى سبحان مى خواست خانه با حرمت و عبادتگاه با عظمت خود را ميان باغستانها نهد و جويبار، و در زمين نرم و هموار، و درختستانهاى از هم ناگسسته، و ميوه ها در دسترس و عمارتها درهم و دهستانها به يكديگر پيوسته، ميان گندمزارهاى نيكو و باغهاى سرسبز تازه رو و زمينهاى پرگياه گرداگرد او، و بقعه هاى پر باران و باغستانهاى خرم، و راههاى آبادان، پاداش كم بود و آزمايش ناچيز هم. 
و اگر بنيادى كه پايه آن بناست، و سنگهايى كه خانه بدانها برپاست، از زمرّد سبز بود و ياقوت سرخ فام، و با روشنى و درخشش تمام، از راه يافتن دو دلى در سينه ها مى كاست، و كوشش شيطان را از دلها دور مى كرد، و شكّ و ترديد از مردمان بر مى خاست. 
ليكن خدا بندگانش را به گونه گون سختيها مى آزمايد، و با مجاهدتها به بندگى شان وادار مى نمايد، و به ناخوشايندها آزمايششان مى كند تا خود پسندى را از دلهاشان بزدايد، و خوارى و فروتنى را در جانهاشان جايگزين فرمايد، و آن را درهايى سازد گشاده به بخشش او، و وسيلتهايى آماده براى آمرزش او. 
جايگاه خانه خدا:
آيا نمى بينيد خداوند پاك گذشتگان را از زمان آدم-  درود خدا بر او باد-  تا آخرين انسان اين جهان به سنگهايى آزمايش نموده كه نه زيان مى رساند و نه سود مى دهد، نه مى بيند، و نه مى شنود آنجا را خانه حرمت خود و جايگاه قيام مردم به عبادت قرارداد. و آن را در سنگلاخ ترين محل ها، و كم كلوخ ترين مكانهاى مرتفع دنيا، و درّه اى از ديگر درّه ها تنگ تر، در ميان كوههاى سخت، و رملهاى نرم و روان، و چشمه هاى كم آب، و دهات دور از هم، كه شتر و گاو و گوسپند در آنجا از بى آب و علفى رشد نمى كنند بنا كرد. 
سپس به آدم -عليه السلام- و فرزندانش دستور داد به آن ناحيه توجه كنند، در نتيجه آن منطقه مركزى براى سود بخشى سفرها، و مقصدى براى بار اندازى قاصدان گرديد، اعماق دلها آهنگ آن خانه مى كند، از بيابانهاى بى آب و علف و دور از آبادى، و ارتفاعات درّه هاى عميق و شيب دار، و جزاير جدا از هم درياها روى به آن مى آورند، تا از روى ذلّت شانه ها را حركت دهند، و گرداگرد آن خانه تهليل گويند، و ژوليده موى و غبار آلود هروله نمايند، لباسهاى خود را كنار انداخته، و با اصلاح نكردن سر و صورت زيبايى خلقت خود را زشت نمايند، به جهت ابتلايى بزرگ و امتحانى سخت، و آزمايشى روشن، و تطهيرى به نهايت، كه آن را موجب رحمت، و رسيدن به بهشت قرار داد. 
و اگر خداوند پاك مى خواست خانه با حرمت خود و مراكز مناسك حج را در ميان باغها و نهرها، و زمين هاى نرم و هموار و پر درخت، و ميوه هاى در دسترس، و ساختمانهاى به هم پيوسته، و آباديهاى متّصل به هم، ميان گندمزارى نيكو، و باغهاى سر سبز و خرّم، و كشتزارهاى وسيع، و نواحى پر آب، و زراعتهاى تازه و شاداب، و جادّه هاى آباد قرار دهد قرار مى داد، آن وقت مقدار اجر و ثواب را به تناسب آزمايش سهل و آسان اندك ساخته بود. 
و اگر بنيانى كه خانه بر آن استوار است، و سنگهايى كه بيت حق از آن ساخته شده، از زمرّد سبز، و ياقوت قرمز، و روشنى و درخشش خيره كننده بود، بار دو دلى را از سينه ها سبك مى كرد، و كوشش ابليس را براى وسوسه در قلوب فرو مى گذاشت، و تلاطم شك و ترديد را از مردم برطرف مى نمود. 
ولى خداوند بندگانش را به انواع سختى ها امتحان مى كند، و با كوشش هاى گوناگون به عبادت وامى دارد، و به امور ناخوشايند مى آزمايد، تا كبر را از دلهايشان بيرون كند، و خوارى و تواضع را در جانشان بنشاند، تا با اين گونه آزمايشها ابواب فضل و رحمتش را به رويشان بگشايد، و اسباب عفو خود را به راحتى به آنان عنايت فرمايد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 433-420  درس عجيب ديگرى از خانه خدا امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه هدف نهايى خود را که نفى تکبّر و دعوت به ساده زيستى است از طريق ديگرى دنبال مى کند و با تعبيرات بسيار زيبا، گويا و رسا آن را شرح مى دهد، به گونه اى که هيچ گوينده اى هر چند فصيح و بليغ باشد به گرد او نمى رسد، مى فرمايد: «آيا نمى بينيد که خداوند انسانهاى نخستين را از زمان آدم تا آخرين آنها در اين عالم با سنگهايى که نه زيان مى رساند نه سودى مى بخشد، نه مى بيند و نه مى شنود، آزمايش نمود و اين سنگها را خانه محترم خود قرار داده و آن را موجب پايدارى و پابرجايى مردم ساخته است»; (أَلاَ تَرَوْنَ أَنَّ اللّهَ، سُبْحَانَهُ، اخْتَبَرَ الاَْوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ صَلَوَاتُ اللّهِ عَلَيْهِ، إِلَى الاْخِرِينَ مِنْ هذَا الْعَالَمِ; بِأَحْجَار لاَ تَضُرُّ وَ لاَ تَنْفَعُ، وَ لاَ تُبْصِرُ وَ لاَ تَسْمَعُ. فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ «الَّذِي جَعَلَهُ لِلنَّاسِ قِياماً»). از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود که خانه کعبه ـ قديمى ترين معبد جهان ـ نخست به دست آدم ساخته شد (سپس در زمان ابراهيم تجديد بنا گرديد) و نيز از آن استفاده مى شود که سادگى فوق العاده اين خانه و مصالح ظاهراً کم ارزش آن همه براى اين بوده است که مردم در جنبه مادّى آن خيره نشوند، بلکه يکپارچه به مسائل معنوى آن بينديشند. نيز مى فرمايد: «خانه کعبه چنان مرکزيّتى دارد که توجه به آن و مراسمى که هر سال گرداگرد آن انجام مى شود، سبب پايدارى مسلمين و قوّت و عزّت و اتحاد و پيشرفت و تعالى آنان در جهات مختلف است». اين جمله در کلام امام(عليه السلام) برگرفته از آيه شريفه 97 سوره مائده است که مى فرمايد: «(جَعَلَ اللهُ الْکَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ قِيَاماً لِّلنَّاسِ); خداوند کعبه، بيت الحرام را وسيله اى براى سامان بخشيدن به کار مردم قرار داده است». «قيام» در اينجا مصدرى است که به معناى اسم فاعل آمده; يعنى زندگى مردم را از جهت مادّى و معنوى بر پا مى دارد، همان گونه که ستونهاى قوّى، خيمه و خانه برپا مى دارد. «بيت الله» از يک سو، رمز وحدت و اتحاد مسلمانان و سربلندى و عظمت آنهاست و از سوى ديگر مراسمى دارد که دلها را از زنگار گناه پاک مى کند و نور معنويت بر آنها مى پاشد. آن گاه امام(عليه السلام) بعد از ذکر سادگى خانه کعبه به ذکر ويژگيهاى سرزمين مکّه که اين خانه در آن قرار گرفته است، پرداخته، چنين مى فرمايد: «سپس خداوند آن را در سنگلاخ ترين مکانها و بى گياه ترين ريگزارهاى زمين و تنگ ترين درّه ها در ميان کوههاى خشن و شنهاى نرم و روان و چشمه هاى کم آب و آباديهاى پراکنده قرار داد که نه شتر به آسانى در آن پرورش مى يابد و نه اسب و گاو و گوسفند. (نه بناى قابل ملاحظه اى دارد و نه سرزمين زراعى و دامدارى)»; (ثُمَّ وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ(1) بِقَاعِ الاَْرْضِ حَجَراً، وَ أَقَلِّ نَتَائِق(2) الدُّنْيَا مَدَراً(3). وَ أَضْيَقِ بُطُونِ الاَْوْدِيَةِ قُطْراً(4) بَيْنَ جِبَال خَشِنَة، وَ رِمَال دَمِثَة(5)، وَ عُيُون وَشِلَة(6)، وَ قُرًى مُنْقَطِعَة; لاَ يَزْکُو(7) بِهَا خُفٌّ،(8) وَ لاَ حَافِرٌ(9) وَ لاَ ظِلْفٌ(10)). امام(عليه السلام) در اين اوصاف هشتگانه اى که براى سرزمين مکّه بيان فرموده، داد سخن را درباره محروميت اين سرزمين از جهات مختلف سر داده است; نخست از سنگلاخ بودن آن سخن مى گويد که هر کس به اين سرزمين مشرّف شود مى بيند خانه خدا در درّه تنگى ميان کوههاى خشک و خشن و صعب العبور قرار گرفته که امروز با زحمت زياد به وسيله حفر تونلهاى فراوان توانسته اند جادّه ها و خيابانهاى مناسبى از درون اين کوهها براى عابران سواره و پياده بسازند. سپس به کمبود خاک براى زراعت اشاره مى کند که راستى چنين است; امروز مجبورند براى پرورش مقدارى درخت، خاکهايى از نقاط دور و نزديک به آنجا حمل کنند و سپس به تنگ بودن دره هاى آن اشاره مى کند، مى دانيم دره هاى وسيع که داراى سرزمين زراعى خوب است يکى از بهترين نقاط براى زندگى بشر است و بسيارى از شهرهاى بزرگ نيز در چنين درّه ها واقع شده است، ولى دره هاى تنگ به هيچ وجه قابل زندگى نيست. آن گاه به کوههاى خشن مکّه که کمترين گياهى بر آن مى رويد و شنهاى نرمى که عبور و مرور بر آن بسيار مشکل است و طوفانها آن را جابه جا مى کند و چشمه هاى کم آب آن و آباديهاى پراکنده اى که بيابانهايى خشکى در ميان آنها قرار گرفته، اشاره مى کند و سرانجام آماده نبودن اين سرزمين براى پرورش حيوانات اهلى همچون شتر و گاو و گوسفند را از ويژگيهاى آن مى شمارد. به راستى اگر خانه خدا در ميان اين کوهها قرار نداشت هرگز کسى فکر نمى کرد که مکّه را محلّ زندگى خود قرار دهد; ولى خداوند براى تربيت نفوس و زدودن آثار کبر و غرور چنين منطقه اى را به عنوان برترين معبد روى زمين برگزيده و همه مستطيعان را براى انجام مناسک حج به آنجا فرا خوانده است. ابراهيم خليل اللّه که مأمور تجديد بناى کعبه بود نيز طبق آنچه قرآن بيان کرده، به همين حقيقت اعتراف کرد و عرضه داشت: «(رَبَّنَا إِنِّى أَسْکَنتُ مِنْ ذُرِّيَّتِى بِوَاد غَيْرِ ذِى زَرْع عِنْدَ بَيْتِکَ الْمُحَرَّمِ); پروردگارا من بعضى از فرزندانم را در سرزمين بى آب و علفى در کنار خانه اى که حرم توست ساکن ساختم».(11) سپس امام(عليه السلام) بعد از ذکر موقعيت خانه کعبه و ويژگيهاى سرزمين مکّه به مسئله حجّ و زيارت خانه خدا مى پردازد که از زمان آفرينش آدم آغاز شده است و تا پايان جهان ادامه دارد، مى فرمايد: «آن گاه آدم و فرزندانش را فرمان داد که به سوى آن رخت سفر بربندند و آنجا مرکز اجتماع و سرمنزل مقصود و باراندازشان قرار داد، که ميوه دلها از ميان فلاتها و دشتهاى دور دست و از درون درّه هاى عميق و جزائر از هم پراکنده درياها با سرعت به آن جا روى مى آورد»; (ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ وَلَدَهُ أَنْ يَثْنُوا(12) أَعْطَافَهُمْ(13) نَحْوَهُ، فَصَارَ مَثَابَةً(14) لِمُنْتَجَعِ(15) أَسْفَارِهِمْ، وَ غَايَةً لِمُلْقَى رِحَالِهِمْ(16). تَهْوِي إِلَيْهِ ثِمَارُ الاَْفْئِدَةِ مِنْ مَفَاوِزِ(17) قِفَار(18) سَحِيقَة(19) وَ مَهَاوِي(20) فِجَاج(21) عَمِيقَة، وَ جَزَائِرِ بِحَار مُنْقَطِعَة). اين تعبيرات زيباى امام برگرفته از آيات شريفه قرآن مجيد است; امام(عليه السلام) مکّه را به عنوان «مثابه» (جايگاه، پناهگاه و مرکز اجتماع) شمرده، همان گونه که قرآن مجيد مى فرمايد: «(وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْناً); به خاطر بياوريد هنگامى خانه کعبه را محلّ اجتماع و مرکز امن و امان قرار داديم».(22) از آن تعبير به «منتجع» (محلّى که براى سود به آنجا مى روند) کرده، همان گونه که در قرآن مجيد آمده است: «(لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ); مردم به زيارت خانه خدا مى روند تا بهره هاى فراوان از آن گيرند».(23) جمله «تهوى اليه ثمار الافئده» بر گرفته از آيه شريفه «(فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِّنَ النَّاسِ تَهْوِى إِلَيْهِمْ); خداوندا دلهاى مردم را به آنها متوجه ساز» مى باشد.(24) تعبير «من مفاوز قفار» هماهنگ است با آيه شريفه «(وَأَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوکَ رِجَالا وَعَلَى کُلِّ ضَامِر يَأْتِينَ مِنْ کُلِّ فَجّ عَمِيق); و مردم را دعوت عام به حج کن تا پياده ها و سواره ها بر مرکبهاى لاغر از هر راه دورى به سوى تو بيايند».(25) به اين ترتيب حرکت اقوام مختلف از مناطق جهان را به سوى مکّه منعکس مى کند و به دنبال آن اشاره اى به اعمال و مناسک آموزنده حج نموده، مى فرمايد: «اين حرکت براى آن است که: «(هنگام سعى) شانه ها را متواضعانه حرکت دهند و لا اله الاّ اللّه گويان گِرد خانه کعبه طواف کنند و با موهاى آشفته و بدنهاى پر گرد و غبار هروله نمايند، در حالى که لباسها را به کنارى افکنده و با ترک اصلاح سر و صورت زيباييهاى خود را دگرگون ساخته اند»; (حَتَّى يَهُزُّوا(26) مَنَاکِبَهُمْ ذُلُلاً يُهَلِّلُونَ لِلّهِ حَوْلَهُ، وَ يَرْمُلُونَ(27) عَلَى أَقْدَامِهِمْ شُعْثاً(28) غُبْراً(29) لَهُ. قَدْ نَبَذُوا السَّرَابِيلَ(30) وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ، وَ شَوَّهُوا(31) بِإِعْفَاءِ(32) الشُّعُورِ مَحَاسِنَ خَلْقِهِمْ). امام(عليه السلام) در اين عبارت کوتاه به بخش مهمى از مناسک حج اشاره فرموده از جمله پوشيدن لباس احرام و ترک کردن آنچه به محرم حرام است از زيباييها و همچنين طواف گرد خانه خدا و سعى ميان صفا و مروه با آداب خاص که هر يک از برنامه و آموزه اى از آموزه هاى حج است و به راستى تا انسان در اين مراسم شرکت نکند و از نزديک اين برنامه خود سازى را نبيند نمى تواند به عمق تأثير اين تعليمات آشنا شود. در ادامه اين سخن مى افزايد: «اين آزمايشى بزرگ و امتحانى شديد و آزمونى آشکار و پاکسازى است مؤثر که خدا آن را سبب رحمتش و وصول به بهشتش قرار داده است»; (ابْتِلاَءً عَظِيماً، وَ امْتِحَاناً شَدِيداً، وَ اخْتِبَاراً مُبِيناً، وَ تَمْحِيصاً بَلِيغاً، جَعَلَهُ اللّهُ سَبَباً لِرَحْمَتِهِ، وَ وُصْلَةً إِلَى جَنَّتِهِ). تعبير به ابتلا، امتحان و اختبار هر سه تعبير دلالت بر آزمودن دارد; ولى در يکى با وصف عظيم و ديگرى شديد و ديگرى مبين ذکر شده و مقصود امتحانى بسيار مهم است که هم بزرگ باشد هم شديد و هم آشکار و آزمون حج داراى اين اوصاف سه گانه است و جمله (تَمْحِيصاً بَلِيغاً) اشاره به نتيجه اين آزمون است که تأثير عميقى در خالص گردانيدن دلها و نيّات دارد، آن گونه که در روايات وارد شده است که زوّار خانه خدا هنگامى که از اين مراسم بزرگ بر مى گردند، چون انسانى هستند که از نو تولد يافته اند. همان گونه که امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: پدرم مى فرمود: «مَنْ أَمَّ هذَا الْبَيْتَ حاجّاً أوْ مُعْتَمِراً مِبْرِأً مِنَ الْکِبْرِ، رَجَعَ مِنْ ذُنُوبِهِ کَهيئَةِ يَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ; کسى که قصد اين خانه به عنوان حج يا عمره کند در حالى که دور از کبر و غرور باشد، از گناهان خود پاک مى شود آن گونه که از مادر متولد شده بود».(33) تمام اين بيانات در راستاى هدف خطبه است که همان مبارزه با کبر و غرور و خودخواهى و خودبينى است، زيرا حج لباس غرور و خودبينى را از تن انسان بيرون مى آورد و درس تواضع و اخلاص و فروتنى را به او مى آموزد. *** چرا کعبه در ميان باغهاى سرسبز نيست؟ امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه در تکميل آنچه در بخش پيشين گذشت به اين نکته اشاره مى فرمايد که خداوند مى توانست خانه کعبه را در خوش آب و هواترين مناطق زمين قرار دهد و بنايش را با سنگهاى گرانبهاى زينتى بسازد; ولى چنين نکرد مبادا مردم متوجه جهات مادى شوند و اجر و پاداششان کم گردد و در بيان اين معنا چنان داد سخن داده که از آن زيباتر و گوياتر تصور نمى شود، مى فرمايد: «اگر خداوند سبحان مى خواست خانه محترم خود و اماکن پر عظمتش را در ميان باغها و نهرها و سرزمينهاى هموار و آرام و پر درخت که ميوه هايش در دسترس باشد داراى بناهاى فراوان و آباديهاى به هم پيوسته در ميان گندم زارها و باغهاى خرم و پر گل و گياه و روستاهاى سرسبز و زمين هاى پر آب و گلزارهاى پر طراوت و جاده هاى آباد قرار دهد، مى توانست امّا در اين صورت به همان نسبت که آزمون، ساده تر بود پاداش و جزا نيز کوچک تر مى شد»; (وَ لَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَضَعَ بَيْتَهُ الْحَرَامَ، وَ مَشَاعِرَهُ(34) الْعِظَامَ، بَيْنَ جَنَّات وَ أَنْهَار، وَ سَهْل وَ قَرَار، جَمَّ(35) الاَْشْجَارِ، دَانِيَ الِّثمَارِ، مُلْتَفَّ(36) الْبُنَى،(37) مُتَّصِلَ الْقُرَى، بَيْنَ بُرَّة(38) سَمْرَاءَ،(39) وَ رَوْضَة خَضْرَاءَ، وَ أَرْيَاف(40) مُحْدِقَة(41)، وَ عِرَاص(42) مُغْدِقَة(43)، وَ رِيَاض نَاضِرَة(44)، وَ طُرُق عَامِرَة، لَکَانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَى حَسَبِ ضَعْفِ الْبَلاَءِ). امام(عليه السلام) با ترسيم دقيق و زيبايى که براى يک منطقه خرم و سرسبز با ذکر دوازده وصف مختلف بيان فرموده، همه گفتنيها را در اين زمينه گفته و به تمام زيباييها که براى يک سرزمين خرم و آباد است با دقت هر چه تمام تر، اشاره کرده و فصاحت و بلاغت را به اوج رسانده است. به يقين اگر خانه خدا در سرزمين بسيار خوش آب و هوايى که امام اوصاف آن را بيان فرموده قرار مى داد، به گردشگاه مهمى تبديل مى شود که گروهى براى خوشگذرانى به آنجا مى آمدند و درس هاى تربيتى و اخلاقى حج به فراموشى سپرده مى شد. آن گاه درباره ساختمان خانه کعبه مى فرمايد: «و اگر پى و بنيانى که خانه کعبه بر آن نهاده شده و سنگهايى که بناى آن را بالا برده از زمرد سبز و ياقوت سرخ همراه با نور و درخشش بود، سبب مى شد شک و ترديد در سينه ها کمتر رخنه مى کرد و نيازى براى تلاش ابليس جهت سيطره بر قلوب نبود و وسوسه هاى پنهانى از مردم منتفى مى شد»; (وَ لَوْ کَانَ الاِْسَاسُ(45) الْمَحْمُولُ عَلَيْهَا، وَ الاَْحْجَارُ الْمَرْفُوعُ بِهَا، بَيْنَ زُمُرُّدَة خَضْرَاءَ، وَ يَاقُوتَة حَمْرَاءَ، وَ نُور وَ ضِيَاء، لَخَفَّفَ ذلِکَ مُصَارَعَةَ(46) الشَّکِّ فِي الصُّدُورِ، وَ لَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ إِبْلِيسَ عَنِ الْقُلُوبِ، وَ لَنَفَى مُعْتَلَجَ(47) الرَّيْبِ مِنَ النَّاسِ). به يقين برنامه اى همچون حج براى اين تنظيم شده که انسان در پرتو آن با هواى نفس و وسوسه هاى شيطانى مبارزه کند و هرگاه اين مراسم، منظره جالبى داشته باشد اين مبارزه کم رنگ خواهد شد; ولى هنگامى که با زحمت و مشقّت و در محيطى خشک و ساده برگزار گردد وسوسه هاى شياطين و هواى نفس، فعّال مى شود و اينجاست که بازار مبارزه، داغ و بندگان با ايمان، نيرومند و قوى مى شوند و آثار تربيتى حج در آنها آشکار مى گردد. منظور از «مُصَارَعَةَ الشَّکِّ» مبارزه وسوسه ها و شک و ترديدها از درون با قلب مؤمن است و منظور از «مجاهده ابليس» وسوسه هاى او از برون است و مفهوم «مُعْتَلَجَ الرَّيْبِ» تلاطم امواج ترديدهاست که در تکاليف شاقّ مذهبى، گاهى مؤمنان را تکان مى دهد. و «شکّ» و «ريب» را گرچه به يک معنا تفسير کرده اند; ولى به گفته بعضى از ارباب لغت، «ريب» به معناى شکّ و ترديدى است که بعداً پرده از روى آن برداشته مى شود، در حالى که شک ممکن است همچنان باقى بماند. آنگاه امام در يک نتيجه گيرى کلّى چنين مى فرمايد: «ولى خداوند، بندگانش را با انواع شدايد مى آزمايد و با انواع مشکلات، متعبّد مى سازد و با اقسام گوناگون گرفتاريها امتحان مى کند تا تکبّر را از قلوب آنها خارج سازد و تواضع و فروتنى را در نفوسشان جايگزين نمايد و درهاى فضل و رحمتش را به روى آنان بگشايد و اسباب عفوش را به آسانى در اختيارشان قرار دهد»; (وَ لکِنَّ اللّهَ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ، وَ يَتَعَبَّدُهُمْ بِأَنْوَاعِ الْمَجَاهِدِ، وَ يَبْتَلِيهِمْ بِضُرُوبِ الْمَکَارِهِ، إِخْرَاجاً لِلتَّکَبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ، وَ إِسْکَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِي نُفُوسِهِمْ، وَ لِيَجْعَلَ ذلِکَ أَبْوَاباً فُتُحاً(48) إِلَى فَضْلِهِ، وَ أَسْبَاباً ذُلُلاً(49) لِعَفْوِهِ). اشاره به اينکه واجبات شرعى مانند نماز و روزه و حج و جهاد و زکات و خمس و همچنين منهيات و ترک انواع هوا و هوسها، امورى هستند غالباً سنگين و پر زحمت تا صفوف مطيعان و متواضعان در برابر فرمان حق را از هواپرستان خودخواه جدا سازد و اگر غير از اين مى بود هرگز اين جدايى صفوف صورت نمى گرفت. واژه «شدائد» و «مجاهد» و «مکاره» گرچه مفاهيمى نزديک به هم دارد و همه اشاره به کارهاى سخت و دشوار است; ولى از سه زاويه به آن نگاه شده، شدّتى که شکيبايى مى طلبد و مشقّتى که تحمل و بردبارى مى خواهد و کراهتى که صبر و استقامت طلب مى کند. قابل توجه است که امام(عليه السلام) چهار نتيجه که لازم و ملزوم يکديگرند، براى اين امر بيان فرموده است: 1. بيرون راندن تکبّر از دلها. 2. جانشين کردن فروتنى به جاى آن که هدف اصلى خطبه را تشکيل مى دهد. 3. گشودن درهاى بهشت. 4. شمول عفو و رحمت الهى.*** نکته: «أفْضَلُ الاْعْمالِ أحْمَزُها» آنچه در بالا در کلام امام(عليه السلام) آمده، همان چيزى است که در روايات اسلامى تحت عنوان «أفْضَلُ الاْعْمالِ أحْمَزُها» ديده مى شود(50); اين حديث که از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) نقل شده است نشان مى دهد طاعات و اعمال خير هر قدر انجام آن از نظر جسمانى يا روحى سنگين تر باشد فضيلت و ثواب آن بيشتر است. «اَحْمَزَ» از ريشه «حَمْز» در لغت به معناى گزندگى و تندى و تيزى و سختى و سوزندگى چيزى است و اين تعبير نشان مى دهد که اعمال پر زحمت و گزنده و سخت در پيشگاه خدا ارزش بيشترى دارد. دليل آن هم روشن است، زيرا نيروى بيشترى از نظر جسم و روح براى انجام آن لازم است و مى دانيم پاداش اعمال به اندازه نيروهايى است که براى انجام آن به کار گرفته مى شود. اين نيرو هميشه جنبه جسمانى ندارد (مانند پاى پياده به زيارت خانه خدا رفتن در شرايطى که دليل بر عظمت اين برنامه مى شود) در بسيارى از اوقات جنبه روحى دارد; مثلا «اخلاص نيّت» به گونه اى که کمترين شائبه غير خدا در آن نباشد کار آسانى نيست يا تواضع و خضوع در آنجا که با روح سرکش آدمى نمى سازد کار بسيار سختى است و همين امر سبب شد که ابليس آن را تحمل نکند و رشته بندگى خدا را براى هميشه بگسلد. هر کدام از اين سختيها از يک سو سبب پاداش عظيم الهى مى گردد و از سوى ديگر نفوس انسانى را تربيت و تقويت مى کند و اينکه رياضتها سبب صفاى نفس و قوّت و قدرت آن است از همين جا سرچشمه مى گيرد. مبارزه با کبر و تعصّب که موضوع اصلى اين خطبه است از روشن ترين مصاديق «أفْضَلُ الاْعْمالِ أحْمَزُها» است و نيز زيارت خانه خدا در آن سرزمين خشک و سوزان; با برنامه هايى خاص بر نفس آدمى شاقّ و سنگين است; از تروک احرام گرفته تا سعى صفا و مروه و طواف خانه خدا و وقوف در بيابان عرفات و مشعر و منا و حلق رأس، مصداق روشن ديگرى از آن است.*** پی نوشت: 1. «اوعر» از «وعر» بر وزن «قعر» به معناى زمين سفت و سخت است.    2. «نتائق» جمع «نتيقة» به معناى مرتفع از ريشه «نتق»، بر وزن «فتق» به معناى کندن و بلند کردن گرفته شده است. 3. «مدر» به معناى خاکهاى خشکيده به هم چسبيده است و به ملاتهايى که فاصله ميان سنگها و آجرها را به هنگام بنا مى پوشاند، مدر مى گويند. 4. «قطر» به معناى ناحيه و منطقه است. 5. «دمثة» از ريشه «دماثه» به معناى نرم بودن گرفته شده است. 6. «وشلة» به معناى کمى آب از «وَشْل» بر وزن «حشر» به معناى جريان خفيف آب گرفته شده است. 7. «يزکو» از «زکاة» به معناى نموّ و رويش گرفته شده است. 8. «خف» در اصل به معناى کفش و در اينجا کنايه از شتر است، زيرا قسمت پايين پاى او گويى در کفشى قرار دارد. 9. «حافر» به معناى حفر کننده و در اينجا کنايه از اسب است، زيرا سم او زمين را حفر مى کند. 10. «ظلف» به معناى سمهاى شکافدار و کنايه از گاو و گوسفند است. 11. ابراهيم، آيه 37. 12. «يثنوا» از ريشه «ثنى» به معناى تا کردن و چيزى را به چيزى نزديک کردن گرفته شده است. 13. «اعطاف» جمع «عطف» بر وزن «کتف» به معناى شانه (انسان) است. 14. «مثابة» به معناى محل بازگشت از ريشه «ثوب» بر وزن «فوق» به معناى بازگشتن گرفته شده است. 15. «منتجع» يعنى محل فايده از «نجوع» به معناى مفيد بودن گرفته شده است و لذا به چراگاه و آسايشگاه و محل تفريح نيز منتجع گفته مى شود.  16. «ملقى رحالهم» يعنى بارانداز آنها، از ريشه «القاء» و «رحال» جمع «رحل» گرفته شده است. 17. «مفاوز» جمع «مفازه» به معناى بيابان است. 18. «قفار» جمع «قفر» به معناى خالى بودن از سکنه است. 19. «سحيقة» به معناى دور دست از «سحق» بر وزن «سقف» به معناى کوفتن و نرم کردن و دور ساختن گرفته شده است. 20. «مهاوى» جمع «مهواى» به معناى گرداب و پرتگاه است از «هُوِىّ» بر وزن «حُلِىّ» باضم «ح» و تشديد «ى») به معناى سقوط کردن و پايين افتادن گرفته شده است. 21. «فجاج» جمع «فج» به معناى گردنه و گذرگاه ميان دو کوه است از «فج» بر وزن «حجّ» به معناى پاها را از هم گشادن و دور کردن گرفته شده است. 22. بقره، آيه 125. 23. حج، آيه 28. 24. ابراهيم، آيه 37. 25. حج، آيه 27. 26. «يهزوا» از ريشه «هزّ» بر وزن «حظ» به معناى تکان دادن است. 27. «يرملون» از ريشه «رمل» بر وزن «عمل» به معناى راه رفتن سريع (هروله کردن) گرفته شده است. 28. «شعث» جمع «اشعث» يعنى ژوليده مو. 29. «غبر» جمع «اغبر» به معناى غبار آلود است. 30. «سرابيل» جمع «سربال» به معناى پيراهن است و گاه به هر گونه لباسى اطلاق شده و در خطبه بالا همين معنا مراد است. 31. «شوهوا» از ريشه «شوه» بر وزن «قول» به معناى بد نما و بد منظر شدن است. 32. «اعفاء» به معناى رها ساختن است و «اعفاء الشعور» يعنى رها ساختن موها تا بلند شدن آن. 33. الکافى، جلد 4، صفحه 252، حديث 2 باب فضل الحج و العمرة. 34. «مشاعر» جمع «مشعر» به معناى محلى است که بعضى از اعمال حج در آنجا انجام مى شود و به جهت آن «مشعر» مى گويند که شعارهاى اسلامى در آنجا اجرا مى گردد و نيز فکر و شعور و انديشه را به کار مى اندازد.  35. «جم» به معناى فراوان و انبوه است. 36. «ملتف» به معناى مجتمع و تراکم از ريشه «لفّ» بر وزن «کف» به معناى پيچيدن گرفته شده است. 37. «بنى» جمع «بنيه» يعنى بنا. 38. «برّه» و «بُرّ» به معناى گندم. 39. «سمراء» يعنى گندمگون. 40. «ارياف» جمع «ريف» زمينى است که در آن زراعت مى شود و آباد است و به معناى روستا نيز آمده است. 41. «محدقه» يعنى محلى که باغ و بوستان دارد. 42. «عراص» جمع «عرصة» حياط خانه است. 43. «مغدقة» يعنى فراوان و زياد و در اصل از «غدق» بر وزن «شفق» به معناى آب فراوان گرفته شده است. 44. «ناضرة» به معناى شاداب و سرسبز از ريشه «نضرة» به معناى شادابى خاصى است که بر اثر وفور نعمت حاصل مى شود. 45. «اساس» به کسر همزه جمع «اَُِس» (به فتح همزه يا به کسر يا به ضم) به معناى پايه و شالوده است. 46. «مصارعة» به معناى کشتى گرفتن و مبارزه، از «صرع» بر وزن «فرع» به معناى به زمين افکندن گرفته شده است و بيمارى «صرع» را از اين جهت «صرع» گفته اند که انسان، غش مى کند و او را به زمين مى افکند. 47. «معتلج» به معناى «تلاطم» از ريشه «اعتلاج» يعنى نزاع کردن با يکديگر و برآشفتن و به تلاطم افتادن. 48. «فتح» به معناى مفتوح و گشاده است. 49. «ذلل» جمع «ذلول» به معناى رام و تسليم است.  50. بحارالانوار، جلد 67، صفحه 191. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 481-473 امام (ع) به منظور بيان صدق مطلب به ذكر مثال پرداخته است كه عبارت از آزمايش جامعه بشريت به زيارت خانه سنگى خود مى باشد.  «جعله للناس قياما»،  خداوند خانه خود را بپا دارنده موقعيت و ارزش و اعتبار انسانها قرار داد، فلان قيام اهله و قوام بيته، وقتى گفته مى شود كه استقامت و برقرارى خانه و اهل شخص بسته به وجود او باشد. سرزمين مكه كمتر خاكى است و بيشترش از سنگ است، و امام (ع) به منظور مذمّت آن را آكنده از ريگهاى روان مى داند زيرا چنين زمينى مناسب حيوانها و چهار پايان نمى باشد و سمدارها در آن فرو مى روند و در راه رفتن به زحمت دچار مى شوند، و مراد از واژه هاى خفّ، حافر و ظلف، چهار پايان، شتر و اسب و گوسفند و گاوهاى ماده مى باشد كه بطور مجاز از باب اطلاق اسم جزء بر كل اراده شده و يا اين كه مضاف، حذف و مضاف اليه جايش را گرفته است از باب مثال، خف الجمال و حافر الخيل و ظلف الغنم بوده است، و منظور از فعل لا تزكوا آن است كه چهار پايان در آن سرزمين به دليل ارتفاعات زياد و خشونت آن، رشدى ندارند و زياد نمى شوند و مقصود از عبارت او عربقاع الارض، ناهموارترين و صعب العبورترين قسمتهاى زمين، همان معنايى است كه از اين آيه شريفه بر مى آيد «رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ.» «ثم امر آدم و ولده ان يثنوا اعطافهم نحوه»،  اين كلام حضرت دلالت دارد بر اين كه بيت الحرام و خانه كعبه از زمان حضرت آدم بوده است و تاريخ نيز به اين امر گواهى مى دهد، طبرى مى گويد از ابن عباس نقل شده است كه وقتى حضرت آدم به روى زمين فرو آمد، از طرف خدا به او وحى شد كه مرا در روى زمين حرمى است. محاذى عرش من در آسمان، آن جا برو خانه اى برايم بساز و اطرافش طواف كن چنان كه مى بينى فرشتگان را كه اطراف عرشم طواف مى كنند، در آن جا دعاى تو و هر كه را از ذريه تو كه اين عمل را انجام دهد به استجابت مى رسانم، حضرت آدم عرض كرد خدايا من آن محلّ را نمى دانم و قدرت بر ساختمان خانه هم ندارم، پس خداوند فرشته اى را مامور ساخت تا وى را به آن مكان ببرد، در بين راه هر جا به بوستان و منظره هاى آباد و زيبايى مى رسيد به خيال اين كه همان محل مى باشد از فرشته درخواست مى كرد كه فرود آيد و خانه را بسازند، او پاسخ مى داد كه هنوز به آن جا نرسيده ايم، تا سرانجام به سرزمين مكّه رسيدند، آدم شروع به ساختن خانه كعبه كرد و مواد ساختمانى آن را از پنج سلسله جبال فراهم ساخت: 1-  طور سينا 2-  طور زيتون 3-  لبنان 4-  جودى 5-  و پايه هايش را از كوه حراء بنا كرد، و موقعى كه خانه ساخته شد فرشته مذكور وى را به صحراى عرفات برد و اعمال و عبادتهايى كه هم اكنون مرسوم است به او ياد داد و سپس او را به مكه آورد و هفت شوط دور خانه طواف كرد و بعد از آن به سرزمين هند برگشت، و بعضى گفته اند كه حضرت آدم از جايگاه خود چهل بار با پاى پياده به حج و زيارت خانه خدا مشرف شد.  وهب بن مبنّه مى گويد كه آدم در پيشگاه پروردگار خود عرض كرد خدايا آيا در روى زمين غير از من كسى يافت مى شود كه ترا تسبيح و تقديس گويد خداوند متعال فرمود آرى در زمانهاى آينده از فرزندان تو، كسانى را به دنيا خواهم آورد كه مرا بستايند و عبادت كنند و خانه هايى را خواهم ساخت كه مركز ذكر و ياد من باشد و بندگانم در آن به تسبيح و ثنا گوييم بپردازند و در ميان آن بيوت يكى را خانه مخصوص به كرامت خود قرار مى دهم و با اسم خودم آن را علامتگذارى خواهم كرد و آن را خانه خودم مى نامم و به عظمت و جلال خود به آن عزت و شرافت مى دهم اما بايد دانست كه مكان محدودى براى من نيست بلكه من در همه جا و با همه كس هستم و بر همه چيز احاطه دارم و آن خانه را حرم امن بندگان خود قرار داده ام كه با احترام آن هر كس و هر چه در اطراف و در زير و بالاى آن قرار دارد حرمت و احترام پيدا مى كند، پس هر كس آن را به علت احترام من گرامى دارد، مورد كرامت و احترام من خواهد بود، و هر كس باعث وحشت و ترس اهل خانه من بشود حرمت من را از بين برده و مستحق سخط و كيفر من مى باشد، من آن جا را خانه مبارك قرار مى دهم كه فرزندان تو از هر راه دور، پياده و سواره با هر وسيله اى سراسيمه و گردآلود با ناله هاى لبيك و فريادهاى تكبير به آن سو، مى آيند، و هر شخصى كه به آن اهميت دهد و غير آن را اراده نكند و بر من وارد شود و مرا در آن مكان ديدار كند و مهمانى از من بخواهد خواسته او را برآورده مى كنم. آرى براى شخص كريم شايسته است كه واردين و مهمانهاى خود را گرامى دارد، اى آدم، تو تا مدتى كه در دنيايى، در آبادانى خانه من بكوش و پس از تو نيز امّتها و نسلها، و پيامبران از فرزندانت هر كدام پس از ديگرى در زنده نگهداشتنش مى كوشند.  سپس به آدم دستور داد كه به سوى خانه رود و طواف كند مثل طواف فرشتگان بر دور عرش. اين بود سرگذشت خانه در زمان آدم و اساس آن، تا در طوفان نوح خراب شد و سپس حضرت ابراهيم آنرا تجديد بنا كرد، هم اكنون به متن سخن امام برمى گرديم و مى گوييم، اين كه فرمود: خدا به آدم و فرزندانش دستور داد كه توجه خود را به سوى خانه معطوف دارند، كنايه از رو آوردن به كعبه و قصد زيارت آن است.  «فصار مثابة لمنتجع اسفارهم»،  از اين رو محلى شد براى عرض حاجت و طلب فراوانى نعمت و ارزاق و درخواست آبهاى گوارا و آنچه در سفرها مورد نياز مى باشد، چنان كه در قرآن مى فرمايد: «وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً» و نيز مى فرمايد: «لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ» زيرا آن جا محل گرد آمدن مردم است و در آن جا روزهاى برگزارى حج بازار عرضه و تقاضا به پا مى شود و آن وقت هنگام تجارتها و سود و بهره بردارى است چنان كه در خطبه اول بيان داشتيم، و نيز اين كه فرمود: خانه كعبه، مقصد انداختن بارهايشان گرديد.  «تهوى اليه ثمار الافئده»،  خواهشها و ميلهاى دلها به سوى خانه كعبه به جنبش و حركت در مى آيد، هنگامى كه كسى به سوى چيزى مايل مى شود، و آن را دوست مى دارد، مثل آن است كه خود را نمى تواند كنترل كند و خواهى نخواهى بر روى آن سقوط مى كند، به اين دليل، واژه هوى را براى حركت به جانب محبوب و سعى و كوشش به منظور رسيدن به آن سو استعاره آورده است، و بعضى از شارحان گفته اند: ثمرة الفؤاد، سويداى قلب است، يعنى باطن دلها به سوى آن ميل مى كند و به همين مناسبت به فرزند مى گويند، ثمرة الفؤاد، به احتمال ديگر ممكن است كه لفظ ثمار استعاره از افرادى باشد كه به سوى كعبه مى آيند، به اعتبار اين كه هر كدام از آنها محبوب خانواده خود مى باشد، بنا بر اين او مانند ميوه و نتيجه پيدا شده از دلهاى آنهاست زيرا آنان در تربيت او كوشيده اند تا او انسانى كامل شده است و احتمال سوم آن است كه منظور از ميوه دلها، چيزهاى خوب و پسنديده اى است كه از هر جا به مكّه آورده مى شود چنان كه خداوند در قرآن مى فرمايد «وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى» و دليل اضافه شدن ثمار به افئده آن است كه اين امور محبوب و مطلوب دلهاست، و در جاى ديگر مى فرمايد «رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ» و چون واژه هوى كه به معناى ميل داشتن است استعاره مى باشد، كلمه مهاوى خواستگاهها را برايش ترشيح آورده زيرا هر خواستنى خواستگاهى لازم دارد، و لغت عميقه صفت براى فجاج است كه در قرآن مى فرمايد: «يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ» صفت گودى براى راه وصول به مكّه به علت طولانى بودن راه مكه است و اين كه از دورترين شهرها به آن سرازير مى شوند و جزيره هاى منقطعه به اين دليل است كه دريا آنها را احاطه كرده و از بقيه قسمتهاى زمين جدايش ساخته است كلمه حتّى براى غايت و به معناى لام است و تعبير لرزش شانه ها، كنايه از حركات در حال طواف مى باشد زيرا لازمه حركت سريع مى باشد. واژه ذللا جمع ذلول به معناى رام منصوب و حال براى ضمير مستتر در فعل تهرّ مى باشد، و بعضى گفته اند ممكن است حال از مناكب باشد و جمله يهلّلون نيز در محل نصب است بنا بر حاليت و شعثا و غبرا هم حال از ضمير در يرملون مى باشد و عبارت انداختن پيراهنها پشت سرشان كنايه از نپوشيدن آنهاست و اين كه زيباييهاى خود را با آزاد گذاشتن موهايشان زشت كرده اند، به دليل آن است كه تراشيدن و كندن و پاك كردن مو بر محرم حرام است و فديه دارد و روشن است كه اين عمل خود باعث زشتى و قباحت منظر مى شود و روش معمول را كه به منظور حفظ زيبايى، موها را اصلاح مى كنند بر هم مى زند.  «ابتلاء و امتحانا و اختبارا و تمحيصا»،  اين چند كلمه منصوب مفعول له براى فعل امر اللَّه آدم مى باشند، و احتمال ديگر آن است كه هر يك مفعول مطلق براى فعل محذوف از جنس خود باشد، اين چهار كلمه مترادف و همه مفيد يك معنا مى باشند ولى براى تاكيد ذكر شده اند، تاكيد اين كه خداوند حاجيان را به شدت تحت آزمايش قرار داده است تا آمادگى بيشتر و استحقاق افزونترى براى ثواب و پاداش پيدا كنند، و از اين رو مى فرمايد: خداوند خانه خود را سبب نزول رحمت و وسيله ايصال به بهشت قرار داد. و نيز با اين جمله ها تاكيد كرده است صدق گفتار خود را كه قبلا فرموده بود: «هر اندازه آزمايش و اختبار زيادتر باشد اجر و مزد افزونتر خواهد بود» زيرا موقعى كه خداوند بندگانش را با دستور انجام دادن اعمال حج و عبادتهاى مربوط به آن آزمايش فرمود، اعمالى كه بدنها را رنج مى دهد و باعث تحمل زحمت سفرهاى طولانى مى شود و از اين رو كه زيارت خانه اى است تشكيل يافته از سنگهاى بى خاصيّت كه نه حرفى را مى شنوند و نه چيزى را مى بينند، تمام تعلقات دنيا و كبر و خودخواهى را از آدمى دور مى سازد، در اين صورت آمادگى براى پذيرش رحمت الهى و افاضه ثوابهاى او بيشتر خواهد بود از آمادگى كه در ساير عبادتها نصيب آدمى مى شود. بنا بر اين اجر و پاداش در اين عبادت كاملتر و بزرگتر از بقيه عبادات مى باشد.  «و لو اراد اللَّه... ضعف البلاء»،  اين جمله صغراى قياس پنهان استثنايى است كه استثناى آن حذف شده و نتيجه قياس ديگرى است كه از دو متصله تشكيل يافته كه صغرايش اين است: اگر خدا اراده مى كرد كه خانه محترم خود را در محلهاى ياد شده خوش و شادى آور قرار دهد اين كار را مى كرد و كبراى آن اين است: اگر اين كار را انجام مى داد به دليل كمى ابتلا و آزمايش اجر و مزد كم مى شد، و تقدير استثناى قياس اين مى شود: اما اين امر بر خداوند روا نيست زيرا او مى خواهد كه رحمت و ثوابش بر همه افزايش يابد و هر كس به كمال نفسانى خود برسد، و اين امر تحقق نمى يابد مگر با كامل شدن استعداد به سبب تحمل شدايد و سختيها، پس به اين دليل خداوند اراده نكرد كه خانه خود را در اين مكانها قرار دهد تا مستلزم ضعف امتحان و آزمايش شود.  «دنوّ الثمار»،  نزديك بودن ميوه، كنايه از سهل الوصول و حاضر بودن آن مى باشد و در هم پيچيدن ساختمانها كنايه از نزديك بودن بعضى از آنها به بعضى ديگر است. واژه برّة به معناى يك دانه گندم است و گاهى به جاى اسم جنس نيز به كار مى رود و گفته مى شود: هذه برّة حسنة يعنى اين گندم نيكويى است، نه به معناى يك دانه گندم.  «و لو كان الأساس... من الناس»،  اين عبارت قياس مضمر استثنايى ديگرى است كه خلاصه اش اين است: اگر خداوند خانه خود را از اين گونه سنگهاى روشن گرانبها قرار مى داد شك مردم در باره صداقت پيامبران و انتساب خانه به خداوند تخفيف مى يافت، و به آسانى باور مى كردند، زيرا وقتى كه پيغمبران با حالت فقر و پريشانى مشهور مى باشند و خانه خدا از اين سنگهاى سياه و تاريك ساخته شده، شك و ترديد در اين كه اينها از طرف خداى قادر و بى نياز است قوّت مى يابد ولى با فرض اين كه پيامبران داراى عزت و پادشاهى باشند و خانه خدا هم از سنگهاى گرانبها باشد، ديگر اين شك و ترديد وجود نخواهد داشت بلكه خود رياست و عزت آنان و نفاست سنگها مردم را وادار به دوستى آنان و پذيرش ايشان مى سازد، زيرا اين امر مناسبتر است با كمالى كه انبيا به خدا نسبت مى دهند و او را از همه جهت بالاتر مى دانند، علاوه بر آن كه انسان به محسوسها تمايل بيشترى نشان مى دهد تا امور نامحسوس. واژه مسارعه به منظور مبالغه اى است كه در ميان وجود شك در صدق و شكّ در كذب پيامبران قرار دارد، زيرا اين دو احتمال وجود دارد كه آيا گفتار انبياء درست است يا نادرست. و نيز كاهش كوشش ابليس به همين دليل است، زيرا در اين صورت ايمان به اين كه اين خانه از خداوند است و زيارت آن واجب است، برخواسته از مبارزه با شيطان و به دليل عبادت خدا نيست بلكه فقط به خاطر عزت و عظمت خانه و زيبايى ظاهرى آن و توجه نفس به گوهرهاى پر ارزش مادى آن خواهد بود، و حال آن كه خدا مى خواهد كه ميل طبيعى نباشد تا مجاهده ابليس تحقق يابد زيرا نفس و روح انسان بر اثر آزمايش و تحمل رنجها، كمالهاى جاويد و سعادتهاى هميشگى را درك مى كند.  «و لكنّ اللَّه يختبر عباده... المكاره»،  حضرت در اين جمله ها دليل اين كه خداوند خانه خود را چنين مجلّل نيافريده بيان مى دارد كه هدف وى آزمايش بندگان به واسطه تحمل شدايد و مشقّتها مى باشد.  «اخراجا للتكبر... لعفوه»،  اين جمله اشاره است به آن كه اين امور علل معدّه فضل و عفو خداوند است و از عنايتهاى الهى است كه به منظور آماده شدن نفوس براى بيرون راندن صفت ناپسند كبر و خودخواهى از خود و جايگزين ساختن ضد آن كه تواضع و فروتنى است مقرر شده است و چون اين امور مذكور سبب داخل شدن انسان در رضوان خداوند و ثواب او مى باشد. بطور استعاره آنها را، درهاى گشوده ناميده است، و تعبير به ذلل به اين خاطر است كه اين دخول به سهولت و آسانى انجام مى شود.  پس از بيان فايده و علل اين امور، امام (ع) مردم را متوجه به خدا كرده، و از سرانجام بد ظلم و ستم، آنان را بر حذر مى دارد. خلاصه چون خداوند به ستمگران و متكبران وعده عذاب و سرانجام بد داده است به اين دليل امام (ع) ظلم در اين سرا و عاقبت سوء اخروى آن را سبب ترس از كيفر الهى دانسته است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 331 أ لا ترون أنّ اللّه سبحانه اختبر الأوّلين من لدن آدم صلوات اللّه عليه إلى الاخرين من هذا العالم بأحجار لا تضرّ و لا تنفع، و لا تسمع و لا تبصر، فجعلها بيته الحرام الّذي جعله للنّاس قياما، ثمّ وضعه بأوعر بقاع الأرض حجرا، و أقلّ نتائق الدّنيا مدرا، و أضيق بطون الأودية قطرا، بين جبال خشنة، و رمال دمثة، و عيون وشلة، و قرى منقطعة، لا يزكو بها خفّ، و لا حافر، و لا ظلف، ثمّ أمر آدم و ولده أن يثنوا أعطافهم نحوه، فصار مثابة لمنتجع أسفارهم، و غاية لملقى رحالهم، تهوى إليه ثمار الأفئدة، من مفاوز قفار سحيقة، و مهاوي فجاج عميقة، و جزائر بحار منقطعة، حتّى يهزّوا مناكبهم ذللا يهلّلون للّه حوله، و يرملون على أقدامهم شعثا غبرا له قد نبذوا السّرابيل وراء ظهورهم، و شوّهوا بإعفاء الشّعور محاسن خلقهم، ابتلاء عظيما، و امتحانا شديدا، و اختبارا مبينا، و تمحيصا بليغا، جعله اللّه سببا لرحمته، و وصلة إلى جنّته.و لو أراد سبحانه أن يضع بيته الحرام، و مشاعره العظام، بين جنّات و أنهار، و سهل و قرار جمّ الأشجار، داني الثّمار، ملتفّ البني متّصل القرى، بين برّة سمراء، و روضة خضراء، و أرياف محدقة، و عراص مغدقة، و رياض ناضرة، و طرق عامرة، لكان قد صغّر قدر الجزاء على حسب ضعف البلاء، و لو كانت الأساس المحمول عليها، و الأحجار المرفوع بها، بين زمرّدة خضراء، و ياقوتة حمراء، و نور و ضياء، لخفّف ذلك مسارعة الشّكّ في الصّدور، و لوضع مجاهدة إبليس عن القلوب، و لنفى معتلج الرّيب من النّاس. و لكنّ اللّه يختبر عباده بأنواع الشّدائد، و يتعبّدهم بألوان المجاهد، و يبتليهم بضروب المكاره، إخراجا للتّكبّر عن قلوبهم، و إسكانا للتّذلّل في نفوسهم، و ليجعل ذلك أبوابا فتحا إلى فضله، و أسبابا ذللا لعفوه. (44717- 44257) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 332 اللغة:و (قياما) مصدر و زان صيام و (الوعر) من الأرض ضدّ السّهل (و البقاع) كجبال جمع بقعة بالضمّ و الفتح و هى القطعة من الأرض على غير هيئة الّتي إلى جنبها.و (النتائق) جمع نتيقه فعلية بمعنى مفعولة من النتق و هو الرفع و الجذب.قال الشارح البحراني: و سمّيت المدن و الأماكن المشهورة و المرتفعة نتائق لارتفاع بنائها و شهرتها و علوّها عن غيرها من الأرض كأنها جذبت و رفعت، و قال بعض الشارحين: النتائق البقاع المرتفعة و أراد مكة و كنى بنتقها عن شهرتها و علوها بالنسبة إلى ما استفل عنها من البلاد.و قال الشارح المعتزلي أصل هذه اللفظة من قولهم امرأة نتاق أى كثيرة الحمل و الولادة و يقال: ضيعة منتاق أى كثيرة الريع فجعل عليه السّلام الضياع ذات المدر التي يثار للحرث نتايق. و قال عليه السّلام: إنّ مكة أقلّها إصلاحا للزرع لأنّ أرضها حجرية.أقول: و الأظهر عندى أن يكون النتائق مأخوذة من قولهم أنتق فلان إذا حمل مظلّة من الشمس، و المظلّة بالفتح و الكسر الكبير من الأخبية و تسمية البلاد بها لاشتمالها على الدّور و الأبنية التي تستظلّ بها.و (المنتجع) بفتح الجيم اسم مفعول من انتجع القوم إذا ذهبوا لطلب الماء و الكلاء في موضعهما و (المفازة) الموضع المهلك من فوّز بالتشديد إذا مات، لأنّها مظنّة الموت و (القفر) من الأرض الّتي لا نبات بها و لا ماء (يهلّلون للّه) من التهليل و في بعض النسخ يهلّون من أهلّ المحرم رفع صوته بالتلبية عند الاحرام و كلّ من رفع صوته فقد أهلّ إهلالا و استهلّ استهلالا بالبناء فيهما للفاعل.و (رمل) فلان رملا من باب طلب و رملانا بالتحريك فيهما هرول و (الشعث) محرّكة انتشار الأمر و مصدر الأشعث للمغبر الرأس و شعث الشعر شعثا فهو شعث من باب تعب تغيّر و تلبّد لقلّة تعهّده بالدّهن، و الشعث أيضا الوسخ، و رجل شعث وسخ الجسد، و شعث الرأس أيضا و هو أشعث أغبر أى من غير استحداد و لا تنظف، و الشعث أيضا الانتشار و التفرّق كما يتشعّث رأس السّواك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 333 و (السرابيل) جمع السّربال و هو القميص و (البرّة) بالضمّ واحدة البرّ و هى الحنطة و (أرياف) جمع ريف بالكسر أرض فيها زرع و خصب و ما قارب الماء من أرض العرب أو حيث يكون به الخضرة و المياه و الزّروع.و (أحدقت) الروضة صارت حديقة، و الحديقة الرّوضة ذات الشجرة و البستان من النخل و الشجر او كلّ ما أحاط به البناء، أو القطعة من النخل هكذا في القاموس و قال الفيومى: و الحديقة البستان يكون عليه حايط فعيلة بمعنى مفعولة، لأنّ الحائط أحدق بها أى أحاط، ثمّ توسعوا حتى أطلقوا الحديقة على البستان و إن كان بغير حايط و الجمع حدائق.و (عراص) جمع عرصة ككلاب و كلبة و هى البقعة الواسعة الّتى ليس بها بناء و (مغدقة) فيما رأيناه من النسخ بالغين المعجة و الدال المهملة من الغدق بالتحريك و هو الماء الكثير، و أغدق المطر كثر قطره، و يجوز أن يكون من العذق بالذال المعجمة مثل فلس و هو النخلة بحملها و بالكسر القنو منها و العنقود من العنب إو إذا اكل ما عليه و (المعتلج) مصدر بمعنى الاعتلاج من اعتلج الأمواج اضطربت و تلاطمت، و اعتلج الأرض طال نباتها، و يجوز كونه مفعولا من الاعتلاج و في بعض النسخ بصيغة الفاعل و الكلّ صحيح و (الفتح) بضمتين الباب الواسع المفتوح و (الذلل) بضمتين أيضا جمع ذلول بالفتح من الذلّ بالضّم و الكسر ضدّ الصّعوبة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 334 الاعراب:و قوله: بأحجار، متعلق بقوله: اختبر، و حجرا و مدرا و قطرا منصوبات على التميز، و جملة لا يزكو بها في محلّ الجرّ صفة لقرى، و ذللا، حال من فاعل يهزّوا و له، متعلّق بقوله: يرملون، و ابتلاء و امتحانا و اختبارا و تمحيصا منصوبات على المصدر و حذف العوامل من ألفاظها اى ابتلاهم اللّه بهذه المشاق ابتلاء و امتحنهم بها امتحانا و هكذا و يحتمل الانتصاب على المفعول له أى يفعلون ما ذكر من التكاليف الشاقة للابتلاء العظيم الذى ابتلوا به، و جملة لكان جواب لو أراد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 339 المعنى:و لما نبّه عليه السّلام على وجه الحكمة و المصلحة في بعث الأنبياء بالخصاصة و المسكنة، و أنّ الوجه في ذلك هو الامتحان و الابتلاء ليترتّب على اتّباعهم عظيم الأجر و جزيل الجزاء، أردفه بالتّنبيه على حكمة وضع البيت الحرام بأوعر البقاع و أقفر البلدان فقال: (ألا ترون أنّ اللّه سبحانه اختبر الأوّلين من لدن آدم عليه السّلام إلى الاخرين من هذا العالم بأحجار) بنى بها البيت (لا تضرّ و لا تنفع و لا تبصر و لا تسمع) هذا باعتبار مجموع الأحجار أو بملاحظته في نظر الخلق فلا ينافي ما مرّ في شرح الفصل الثامن عشر من الخطبة الاولى من أنّ حجر الأسود أوّل ملك آمن و أقرّ بالتوحيد و النّبوة و الولاية و أنّه يجيء يوم القيامة و له لسان ناطق و عين ناظرة يشهد لكلّ من وافاه إلى ذلك و حفظ الميثاق. (فجعلها بيته الحرام) و وصفه به لأنّه حرام على المشركين دخوله و حرام إخراج من تحصّن به منه حسبما عرفت في شرح الخطبة الاولى.قال الرّماني: و إنّما سمّي به لأنّ اللّه حرّم أن يصاد عنده و أن يعضد شجره، و لأنّه أعظم حرمة.قال في مجمع البيان: و في الحديث مكتوب في أسفل المقام إنّي أنا اللّه ذو بكّة حرّمتها يوم خلقت السماوات و الأرض و يوم وضعت هذين الجبلين، و حففتها بسبعة أملاك حفا، من جاءني زائرا لهذا البيت عارفا بحقّه مذعنا بالربوبيّة حرّمت جسده على النار. (الّذى جعله للنّاس قياما) أى مقيما لأحوالهم في الدّنيا و الاخرة و يستقيم به امورهم الدنيويّة و الاخرويّة يقال: فلان قيام أهله أى يستقيم به شئونهم قال سبحانه  «جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ» أى لمعايشهم و مكاسبهم يستقيم به امور دينهم و دنياهم يلوذ به الخائف و يأمن فيه الضعيف و يربح عنده التّجار باجتماعهم عنده من ساير الأطراف، و يغفر بقصده للمذنب و يفوز حاجّه بالمثوبات. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 340 روى في مجمع البيان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من أتى هذا البيت يريد شيئا للدّنيا و الاخرة أصابه.و قال ابن عبّاس: معناه جعل اللّه الكعبة امنا للنّاس بها يقومون أى يؤمنون، و لولاها لفنوا و هلكوا و ما قاموا، و كان أهل الجاهليّة يأمنون به فلو لقي الرّجل قاتل أبيه أو ابنه في الحرم ما قتله، و قيل: معني قوله: قياما للناس، انهم لو تركوا عاما واحدا لا يحجّونه ما نوظروا ان يهلكوا.و رواه علىّ بن إبراهيم عنهم عليهم السّلام قال ما دامت الكعبة يحجّ الناس إليها لم يهلكوا فاذا هدمت و تركوا الحجّ هلكوا. (ثمّ وضعه) أى البيت (بأوعر بقاع الأرض حجرا) أى أصعب قطعها و أغلظها من حيث الحجر (و أقلّ نتائق الدّنيا مدرا) أى أقلّ بلدانها و مدنها من حيث التراب و المدر، و بذلك لم يكن صلاحية الزرع و الحرث كما قال إبراهيم  «رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ»: (و أضيق بطون الأودية قطرا) من حيث الناحية و الجانب (بين جبال خشنة) غليظة (و رمال دمثة) لينة، و الوصف بها إشارة إلى بعدها من الانبات لأنّ الرّمل كلّما كان ألين و أسهل كان أبعد من أن ينبت و لا يزكو به الدّواب أيضا لأنّها تتعب في المشي به. (و عيون وشلة) قليلة الماء (و قرى منقطعة) بعضها عن بعض (لا يزكو بها خفّ و لا حافر و لا ظلف) أى لا يزيد و لا ينمو بتلك الأرض ذوات الخفّ كالابل و الحافر كالخيل و البغال و الظلف كالبقر و الغنم، و عدم نمائها بها لما عرفت من قلّة مائها و نباتها و خشونة جبالها و سهولة رمالها و خلوّها من المرتع و المرعى. (ثمّ أمر آدم عليه السّلام و ولده أن يثنوا أعطافهم نحوه) أى يعطفوا و يميلوا جوانبهم معرضين عن كلّ شيء متوجّهين إليه قاصدين العكوف لديه، و قد مضى في شرح الفصل الثامن عشر من الخطبة الاولى عن أبي جعفر عليه السّلام انّ آدم عليه السّلام أتى هذا البيت ألف آتية على قدميه منها سبعمائة حجّة و ثلاثمأة عمرة، و مضى هناك حجّ ساير الأنبياء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 341 و الرّسل عليهم السّلام فلينظر ثمة كنايه (فصار) البيت (مثابة) و مرجعا (لمنتجع أسفارهم) كناية عما يرومونه في سفرهم اليه من المارب و المقاصد و المنافع و التجارات كما قال عزّ من قائل  «وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً» و قال  «لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ». (و غاية لملقى رحالهم) أى مقصد القصد كنايه- استعاره (تهوى اليه ثمار الأفئدة) ثمرة الفؤاد كما قيل سويداء القلب أى تميل و تسقط باطن القلوب إليه، و هويها كناية عن سرعة سيرها يعني أنّه سبحانه جعل القلوب مايلة إليه محبّة له إجابة لدعاء إبراهيم عليه السّلام حيث قال «رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ..».قال الشارح البحراني هوى الأفئدة ميولها و محبّتها إلّا أنّه لما كان الّذى يميل الى الشيء و يحبّه كأنّه يسقط إليه و لا يملك نفسه استعير لفظ الهوى للحركة إلى المحبوب و السعى اليه، و الحاصل أنّ القلوب تسعى و تتوجّه إليه. (من مفاوز قفار سحيقة) أى الأفلاء «1» البعيدة (و مهاوى فجاج عميقة) أى من الوهاد و الطرق العميقة الّتي بين الجبال و وصفها بالعمق على حدّ قوله تعالى  وَ عَلى  كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ  (و جزائر بحار منقطعة) وصف الجزائر بالانقطاع إما باعتبار انقطاع الماء عنها، أو باعتبار انقطاعها عن ساير بقاع الأرض بسبب إحاطة البحر بها.كنايه و قوله  (حتّى يهزّوا مناكبهم ذللا) غاية لقوله تهوى، أى تسرع إليه قلوب الحاج من المفاوز و المهاوى إلى أن يحرّكوا المناكب مطيعين منقادين.قال الشارح البحراني: و كنّي بهزّ مناكبهم عن حركاتهم في الطواف بالبيت إذ كان ذلك من شأن المتحرّك بسرعة.و قال المحدّث العلامة المجلسيّ قده: هو كناية عن السفر إليه مشتاقين. (يهلّلون للّه حوله) أى حول البيت، و على رواية يهلّون فالمراد أنّهم يرفعون______________________________ (1)- جمع فلاوهى جمع فلاة و هى الأرض التي لا ماء فيها، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 342 أصواتهم بالتلبية، و على هذه الرواية فلا بدّ من التخصيص بغير المتمتّع و المعتمر بالعمرة المفردة فانّ وظيفتهما قطع التلبية إذا شاهدا بيوت مكة أو حين يدخلان الحرم.روى معاوية بن عمّار عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إذا دخلت مكة و أنت متمتّع فنظرت إلى بيوت مكة فاقطع التلبية، و حدّ بيوت مكّة الّتي كانت قبل اليوم عقبة المدينين، فانّ الناس قد أحدثوا بمكة ما لم يكن، فاقطع التلبية و عليك بالتكبير و التحميد و التهليل و الثناء على اللّه عزّ و جلّ بما استطعت.و روى مرازم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: يقطع صاحب العمرة المفردة التلبية إذا وضعت الابل أخفافها في الحرم- و بمعناهما أخبار كثيرة.و أما فضل الاهلال فقد روى في الوسائل عن الصّدوق «ره» قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام ما من مهلّ يهلّ بالتلبية إلّا أهلّ من عن يمينه من شيء إلى مقطع التراب، و من عن يساره إلى مقطع التراب، و قال له الملكان: ابشر يا عبد اللّه و ما يبشّر اللّه عبدا إلّا بالجنّة. (و يرملون على أقدامهم شعثا غبرا له) أى يهرولون على أقدامهم للّه سبحانه حالكونهم أشعث الرّؤوس متلبّد الشعور متغيّر الألوان مغبّر الوجوه و الأبدان وسخ الأجساد.استعاره مجاز مرسل- كنايه (قد نبذوا السرابيل وراء ظهورهم) يحتمل أن يكون المراد بالسرابيل الثياب المعهودة بالاحرام على وجه الاستعارة تشبيها لها بالسرابيل في إحاطتها بالبدن فيكون المقصود بنبذها وراء ظهورهم طرحها على عواتقهم و مناكبهم كما هو المعهود في لبس ثوب الاحرام، و أن يكون المراد بها مطلق المخيط من الثياب من باب المجاز المرسل فيكون النبذ وراء الظهور كناية عن خلعها عن الأبدان، و الثاني أظهر. (و شوّهوا) أى قبّحوا (باعفاء الشعور) أى اكثارها و إطالتها (محاسن خلقهم) ابتلاهم اللّه سبحانه بهذه المشاق و البليات (ابتلاءا عظيما و امتحانا شديدا و اختبارا مبينا و تمحيصا بليغا) أى امتحانا كاملا (جعله اللّه سببا لرحمته و وصلة إلى جنّته) أى جعل حجّ البيت و البلاء بهذه الابتلاآت العظيمة و التكاليف الشديدة سببا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 343 لشمول رحمته و طريقا للوصول إلى جنّته كما يشهد به الأخبار الواردة في فضل الحجّ، و قد مضى جملة منها في شرح الفصل الثامن عشر من المختار الأوّل، هذا و لما نبّه عليه السّلام على وجه المصلحة في بناء البيت بالأحجار و وضعه بأوعر البقاع و تكليف ولد آدم عليه السّلام بالحجّ إليه على الكيفيّات الخاصّة المتضمنة للتواضع و التذلل و أشار إلى أنّ المصلحة في ذلك هو التمحيص و الامتحان و الاستعداد بذلك لافاضة رحمة اللّه و الوصول إلى جنّته و الاستحقاق لجزيل الجزاء و مز يد الثواب أراد بالتنبيه على أنّ وضعه بغير هذا المكان من الأمكنة البهيجة المستحسنة كان موجبا لتصغير الجزاء و تقليل الثواب و هو خلاف المصلحة فقال: (و لو أراد اللّه سبحانه أن يضع بيته الحرام و مشاعره العظام) أى مواضع المناسك كنايه (بين جنّات و أنهار و سهل و قرار) من الأرض (جمّ الأشجار دانى الثمار) دنوّها كناية عن كثرتها و سهولة تناولها كما قال سبحانه في وصف الجنّة قُطُوفُها دانِيَةٌ (ملتفّ البنى) أى مشتبك العمارات (متّصل القرى) بكثرتها (بين برّة سمراء) أى حنطة حسن اللّون (و روضة خضراء) ذات الخضرة و النضارة (و أرياف محدقة) مشتملة على الحدائق و البساتين (و عراص مغدقة) ذات الماء الكثير و المطر (و رياض ناضرة و طرق عامرة) بكثرة المارة. (لكان) جواب لو أى لو أراد اللّه سبحانه أن يضع بيته بين هذه الأمكنة الحسنة ذات البهجة و النضارة لكان قادرا عليه لكنه خلاف الوجه الأصلح لأنّه يلزم حينئذ أن يكون سبحانه (قد صغّر قدر الجزاء على حسب ضعف البلاء) لما قد مرّ من أنّ الاختبار و البلوى كلّما كانت أعظم كانت المثوبة و الجزاء أجزل.و لما نبّه عليه السّلام في الشرطية المتقدّمة على أنّ وضع البيت الحرام في غير هذا المكان الذى هو فيه الان خلاف الحكمة و المصلحة اتبعها شرطيّة اخرى و نبّه عليه السّلام فيها على أنّ بناءه بغير هذه الأحجار المتعارفة التي بنى بها أيضا خلاف مقتضى الحكمة و هو قوله: (و لو كان الأساس المحمول عليها) البيت (و الأحجار المرفوع بها بين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 344 زمرّدة خضراء و ياقوتة حمراء و نور و ضياء) أى لو كان بنائه بالأحجار المعدنية كالزمرّد و الياقوت و الجواهر النفيسة المتلألاة النيّرة و المضيئة استعاره (لخفّف ذلك مسارعة الشكّ في الصدور) أى سرعته، و في بعض النسخ بالضاد المعجمة بمعنى المقاربة و في بعضها بالصاد المهملة بمعنى المغالبة.قال الشارح البحراني: و تلخيصه أنّه تعالى لو جعل الأساس المحمول عليها بيته الحرام من هذه الأحجار المنيرة المضيئة لخفّف ذلك مسارعة الشّك في الصدور إذ يراد شكّ الخلق في صدق الأنبياء و عدم صدقهم و شكّهم في أنّ البيت بيت اللّه أو ليس، فانه على تقدير كون الأنبياء بالحال المشهور من الفقر و الذلّ و كون البيت الحرام من هذه الأحجار المعتادة يقوّى الشك في كونهم رسلا من عند اللّه و في كون البيت بيتا له، و على تقدير كونهم في الملك و العزّ و كون البيت من الأحجار النفيسة المذكورة ينتفي ذلك الشكّ، إذ يكون ملكهم و نفاسة تلك الأحجار من الامور الجاذبة إليهم و الداعية إلى محبّتهم و المسارعة إلى تصديقهم و الحكم بكون البيت بيت اللّه لمناسبة في كماله ما ينسبه الأنبياء إلى اللّه سبحانه من الوصف بأكمل طرفى النقيض و لكون الخلق أميل إلى المحسوس و استعار لفظ المسارعة للمغالبة بين الشك في صدق الأنبياء و الشك في كذبهم فانّ كلّا منهما يترجّح على الاخر.و بذلك أيضا ظهر معنى قوله عليه السّلام  (و لوضع مجاهدة إبليس عن القلوب) فانّ حجّ البيت المبنى بالطوب و المدر و القيام بوظايفه و إقامة مناسكه مع ما فيه من المشاق العظيمة و الرّياضات التي لا يكاد أن تتحمل عادة لا يتأتى إلّا مع جهاد النفس و مجاهدة إبليس، بخلاف ما لو كان مبنيّا بالجواهر النفيسة الشريفة من الياقوت و الزمرّد و الزبرجد و نحوها بين جنات و أنهار و أشجار في أرض سهل و قرار فانّ النفوس حينئذ كانت تميل إليه و ترغب إلى رؤيته فلا تبقى إذا حاجة إلى مجاهدة نفسانية أو شيطانية.و يوضح ذلك الحديث الّذي قدّمنا روايته عن الفقيه في شرح الفصل الثامن عشر من المختار الأول، و نعيد روايته هنا من الكافي باقتضاء المقام، و مزيد ايضاحه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 345 للغرض المسوق له هذا الفصل من كلام أمير المؤمنين عليه السّلام فأقول:روى ثقة الاسلام الكلينىّ عطر اللّه مضجعه عن محمّد بن أبي عبد اللّه عن محمّد بن أبي يسر «نصر خ» عن داود بن عبد اللّه عن عمرو بن محمّد عن عيسى بن يونس قال:كان ابن أبي العوجاء من تلامذة الحسن البصرى فانحرف عن التوحيد، فقيل له:تركت مذهب أصحابك و دخلت فيما لا أصل له و لا حقيقة، فقال: إنّ أصحابي كان مخلطا كان يقول طورا بالقدر و طورا بالجبر، و ما أعلمه اعتقد مذهبا دام عليه و قدم مكّة متمرّدا و انكارا على من يحجّ و كان يكره العلماء مجالسته و مسائلته لخبث لسانه و فساد ضميره، فأتى أبا عبد اللّه عليه السّلام: فجلس إليه في جماعة من نظرائه فقال: يا أبا عبد اللّه إنّ المجالس أمانات و لا بدّ لكلّ من به سعال أن يسعل أ فتأذن لي في الكلام؟ فقال عليه السّلام: تكلّم، فقال: إلى كم تدوسون هذا البيدر، و تلوذون بهذا الحجر، و تعبدون هذا البيت المعمور بالطوب و المدر، و تهرولون حوله هرولة البعير إذا نفر، إنّ من فكر هذا و قدر علم أنّ هذا فعل أسّسه غير حكيم و لا ذى نظر، فقل فانك رأس هذا الأمر و سنامه، و أبوك اسّه و تمامه.فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: إنّ من أضلّه اللّه و أعمى قلبه استوخم الحقّ و لم يستعذ به فصار الشيطان وليّه و قرينه، و ربّه يورده مناهل الهلكة ثمّ لا يصدره، و هذا بيت استعبد اللّه به خلقه ليختبر طاعتهم في اتيانه، فحثّهم على تعظيمه و زيارته، و جعله محلّ أنبيائه و قبلة للمصلّين إليه فهو شعبة من رضوانه. و طريق يؤدّى إلى غفرانه، منصوب على استواء الكمال، و مجمع العظمة و الجلال خلقه اللّه قبل دحو الأرض بألفي عام فأحقّ من اطيع فيما امر و انتهى عما نهى عنه و ذكر اللّه منشى الأرواح و الصور، هذا.و أما قوله  (و لنفي معتلج الريب من الناس) فانه ربما يعترى الشك على ذوى العقائد الضعيفة أنّه لو كان هذا البيت بيته سبحانه لبناه بما يليق عزّه و جلاله من الحسن و البهاء و العزّ و الشرف و مع بنائه على هذا الوصف كان ينتفي اعتلاج الريب منهم قطعا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 346 (و لكن اللّه) عزّ و جلّ لم يبنه بهذا الوصف، و إنما بناه بالأحجار الغير النفيسة اختبارا و امتحانا و تمحيصا و ابتلاء فانّه (يختبر عباده بأنواع الشدائد) و المشاق كتروك الاحرام و المناسك العظام (و يتعبّدهم بألوان المجاهد) من مجاهدة النفس و مجاهدة إبليس التي عرفت (و يبتليهم بضروب المكاره) التي تكرهها الطباع و ترغب عنها النفوس (اخراجا للتكبّر) المبعد من اللّه سبحانه (عن قلوبهم و اسكانا للتذلّل) و التواضع المقرّب إليه تعالى (في نفوسهم و ليجعل ذلك) الاستعداد الحاصل لهم من الاختبار و الابتلاء (أبوابا فتحا) مفتوحة (الى فضله) و احسانه (و أسبابا ذللا) سهلة (لعفوه) و غفرانه.تكملة:هذا الفصل من الخطبة رواه ثقة الاسلام الكليني «قده» باختلاف لما أورده السيّد «ره» هنا فأحببت ايراده بروايته مع بيان غريب موارد الاختلاف فأقول: قال في الكافي و روى انّ أمير المؤمنين عليه السّلام قال في خطبة له:و لو أراد اللّه جلّ ثناؤه بأنبيائه حيث بعثهم أن يفتح لهم كنوز الذهبان و معادن البلدان و مغارس الجنان و أن يحشر طير السّماء و وحش الأرض معهم لفعل، و لو فعل لسقط البلاء و بطل الجزاء و اضمحلّ الابتلاء، و لما وجب للقائلين أجور المبتلين و لا لحق المؤمنين ثواب المحسنين، و لا لزمت الأسماء أهاليها على معنى مبين و لذلك لو أنزل اللّه من السماء آية فظلّت «لظلّت خ ل» أعناقهم لها خاضعين، و لو فعل لسقط البلوى عن الناس أجمعين.و لكن اللّه جلّ ثناؤه جعل رسله أولي قوّة في عزائم نيّاتهم، و ضعفة فيما ترى الأعين من حالاتهم من قناعة تملا القلوب و العيون غناه، و خصاصة يملا الأسماع و الأبصار اذاه.و لو كانت الأنبياء أهل قوّة لا ترام، و عزّة لا تضام، و ملك يمدّ نحوه أعناق الرّجال و يشدّ إليه عقد الرّحال لكان أهون على الخلق في الاختبار، و أبعد لهم في «من خ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 347 الاستكبار، و لامنوا عن رهبة قاهرة لهم أو رغبة مائلة بهم، فكانت النيّات مشتركة و الحسنة مقتسمة.و لكن اللّه أراد أن يكون الاتّباع لرسله، و التصديق بكتبه و الخشوع لوجهه و الاستكانة لأمره و الاستسلام اليه امور له خاصّة لا يشوبها من غيرها شائبة، و كلّ ما كانت البلوى و الاختبار أعظم كانت المثوبة و الجزاء أجزل.ألا ترون أنّ اللّه جلّ ثناؤه اختبر الأوّلين من لدن آدم عليه السّلام الى آخرين من هذا العالم بأحجار ما تضرّ و لا تنفع و لا تبصر و لا تسمع، فجعلها بيته الحرام الذى جعله للنّاس قياما، ثمّ جعله بأوعر بقاع الأرض حجرا، و أقلّ نتايق الدّنيا مدرا، و أضيق بطون الأودية معاشا، و أغلظ محالّ المسلمين مياها بين جبال خشنة، و رمال دمثة، و عيون وشلة، و قرى منقطعة، واتر من مواضع قطر السماء، واتر [داثر كذا في كا] ليس يزكو به خف و لا ظلف و لا حافر.ثم أمر آدم عليه السّلام و ولده أن يثنوا أعطافهم نحوه، فصار مثابة لمنتجع أسفارهم، و غاية لملقى رحالهم، تهوى إليه ثمار الأفئدة من مفاوز قفار متّصلة و جزائر بحار منقطعة، و مهاوى فجاج عميقة، حتى يهزّوا مناكبهم ذللا للّه حوله، و يرملوا على اقدامهم شعثا غبرا، قد نبذوا القنع و السرابيل وراء ظهورهم، و حسروا بالشعور حلقا عن رؤوسهم، ابتلاءاً عظيما، و اختبارا كبيرا، و امتحانا شديدا، و تمحيصا بليغا، و فتونا مبينا، جعله اللّه سببا لرحمته، و وصلة و وسيلة إلى جنّته. و علّة لمغفرته، و ابتلاءاً للخلق برحمته.و لو كان اللّه تبارك و تعالى وضع بيته الحرام، و مشاعره العظام، بين جنّات و أنهار، و سهل قرار، جم الأشجار، دانى الثمار، ملتفّ النبات، متّصل القرى، من برّة سمراء، و روضة خضراء، و أرياف محدقة، و عراص معذقة، و زروع ناضرة، و طرق عامرة، و حدائق كثيرة، لكان قد صغر الجزاء على حسب ضعف البلاء.ثمّ لو كانت الأساس المحمول عليها، أو الأحجار المرفوع بها بين زمرّدة خضراء و ياقوتة حمراء، و نور و ضياء لخفّف ذلك مصارعة الشك في الصّدور، و لوضع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 348 مجاهدة ابليس عن القلوب، و لنفي معتلج الريب من الناس.و لكن اللّه عزّ و جلّ يختبر عبيده بأنواع الشدائد، و يتعبّدهم بألوان المجاهدة، و يبتليهم بضروب المكاره إخراجا للتكبّر من قلوبهم، و إسكانا للتذلل في أنفسهم، و ليجعل ذلك أبوابا إلى فضله، و أسبابا ذللا لعفوه، و فتنة كما قال «الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ» .بيان:قوله عليه السّلام «و اتر من مواضع قطر السماء» و اتر أى منفرد منقطع من الوتر و هو الفرد، و واتر الثاني يحتمل أن يكون تأكيدا لفظيّا للأوّل، و أن يراد به أنّه ناقص من حيث النبات من وتره ماله نقصه، أو أنه مأخوذ من الوتيرة و هي قطعة تستدقّ و تغلظ من الأرض.و قوله «و حسروا بالشعور» من حسره حسرا كشفه، أى كشفوا شعورهم لأجل حلقها عن رؤوسهم، و فتنه فتنا «و فتونا» اختبره «و عراص معذقة» ضبطه في النسخة الّتي عندنا بفتح الميم و العين المهملة و الذال المعجمة، أى محال العذق «و الاس» مثلثة أصل البناء كالأساس و الاسس محرّكة و أصل كلّ شيء جمعه أسياس و زان أسباب و قوله «كما قال الم احسب اه» شاهد لقوله: فتنة يعنى أنّ اللّه يختبر العبيد و يتعبّدهم بالشدايد و المجاهد لأجل الامتحان و تميّز الجيّد من الرّدى و المؤمن من المنافق كما نصّ به سبحانه في كتابه المجيد، ليثيب المؤمنين بحسن ايمانهم و يعاقب المنافقين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 350 الترجمة:آيا نمى بينيد كه خداوند تعالى امتحان فرموده اولين را از نزد جناب آدم عليه السّلام تا آخرين از اين عالم با سنگهائى كه نه ضرر دارد و نه منفعت، و نمى بينند و نمى شنود پس گردانيد آنها را بيت الحرام خود چنان بيتى كه گردانيده آنرا از براى خلق بر پا دارنده أحوال ايشان در دنيا و آخرت پس نهاد آن خانه را به دشوارترين بقعهاى زمين از جهت سنگ، و كمترين شهرهاى زمين از جهت كلوخ و تنگ ترين ميانهاى واديها از حيثيّت قطر در ميان كوههاى درشت و ريگهاى نرم و چشمهاى كم آب و دههاى بريده كه ميان آنها باير است و خراب كه فربه نمى شود در آنها شتر و اسب و گوسفند و گاو و أمثال آنها.بعد از آن امر كرد خداوند عالم جناب آدم و فرزندان او را كه بر گردانند اطراف و جوانب خود را بسوى آن، پس گرديد بيت الحرام محل باز گشت از براى قصد منفعت سفرهاى ايشان، و نهايت از براى انداختن بار هاى ايشان.مى افتد بسوى آن يعنى مايل مى شود بان باطن قلبها از بيابانهاى بى آب و علف دور دراز، و از درّهاى واقعه در ميان كوهها كه گروند و از جزيره هاى درياها كه بريده اند از ساير قطعات زمين بجهت احاطه آب تا آنكه حركت مى دهند دوشهاى خودشان را در حالت ذلت، تهليل و تكبير مى گويند از براى خداوند در آن، و مى دوند بر قدمهاى خودشان در حالتى كه ژوليده مو غبار آلوده باشند براى معبود بحق در حالتى كه انداخته اند پيراهنها را پس پشتهاى خود هنگام احرام، و زشت سازنده اند بجهت زياد كردن مويها نيكوهاى خلقت خود را در موسم حج امتحان فرمود خداوند ايشان را با اين كارها امتحان بزرگ و امتحان با شدّت و امتحان آشكار و امتحان كامل گردانيد خداوند حجّ آن خانه را و ابتلاء اين بليّات را سبب رحمت خود، و مايه اتّصال بسوى جنّت خود.و اگر اراده مى نمود حق تعالى اين كه بگذارد بيت الحرام خود و مواضع مناسك حج خود را در ميان باغهاى خوش، و نهرهاى دلكش، و زمين نرم و هموار متصفه با كثرت درخت ها، و با نزديكى ميوه ها و با تويهم بودن بناها، و با اتصال دهها ميان گندم مايل بسرخى، و مرغزار سبز و خرّم، و كشتزارهاى مشتمله بر بساتين، و عرصه هاى موصوفه بزيادتى آب، و زراعتهاى تر و تازه، و راههاى آباد و معموره هر آينه مى شد، پروردگار كوچك و حقير ميكرد مقدار جزا را بر حسب ضعف و سستى بلا.و اگر بودى بنائى كه نهاده شده بود بر او بناى حرم و سنگهائى كه بلند شده با آن خانه خدا ميان زمرّد سبز و ياقوت سرخ و سنگهاى درخشنده و نور بخشنده هر آينه سبك مى نمود اين وضع بنا شتابيدن شك را در سينها و هر آينه فرو نهادى مجاهده شيطان لعين را از قلبها، و هر آينه نابود كردى اضطراب شك را از مردمان و ليكن خداى تعالى امتحان مى فرمايد بندگان خود را با أنواع سختيها، و بندگى مى خواهد از ايشان با گوناگون مجاهدها، و مبتلا مى سازد ايشان را بأقسام مكروهات از جهت بيرون كردن تكبّر از قلبهاى ايشان، و ساكن نمودن تذلل در نفسهاى ايشان، و تا بگرداند اين را درهاى گشاده شده بسوى فضل و انعام خود، و واسطهاى رام شده براى عفو و مغفرت خود. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص279 [ابن ابى الحديد ضمن شرح اين جمله كه مى فرمايد: «سپس خداوند به آدم عليه السلام و فرزندانش فرمان داد كه آهنگ آن سرزمين-  مكه و بيت الحرام-  كنند»، چنين مى نويسد]:اگر بپرسى مگر بيت الحرام به روزگار آدم عليه السلام موجود بوده است كه خداوند به آدم (ع) و فرزندانش فرمان دهد كه آهنگ آن كنند و حج گزارند؟ مى گويم: آرى ارباب سيره و مورخان اينچنين روايت كرده اند. از جمله ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در تاريخ خود از ابن عباس نقل مى كند كه چون خداوند متعال آدم را بر زمين فرو فرستاد به او وحى فرمود كه مرا در زمين و برابر عرشم حرمى است. آنجا برو و براى من خانه يى بساز. و برگرد آن طواف كن، همانگونه كه ديدى فرشتگان بر گرد عرشم طواف مى كنند، و آنجاست كه من دعاى ترا و دعاى فرزندانى از ترا كه بر گرد آن طواف كنند بر مى آورم. آدم عرضه داشت: بار خدايا من ياراى ساختن آنرا ندارم كه جاى آنرا نمى دانم. خداوند فرشته يى را براى او آماده و همراه ساخت و آن فرشته آدم را به سوى مكه برد. آدم در طول راه هرگاه سرزمينى خرم مى ديد، كه او را از آن خوش مى آمد، به فرشته مى گفت همانجا فرود آيد تا خانه را بسازد و فرشته مى گفت جايگاه آن خانه اينجا نيست، تا آنكه او را به مكه آورد و آدم خانه كعبه را از سنگهاى پنج كوه، كه عبارتند از طور سيناء و طور زيتون و لبنان و جودى و حراء بنا نهاد و پايه هاى اصلى خانه را از سنگهاى كوه حراء قرار داد. و چون از آن فراغت يافت فرشته او را به عرفات برد و همه مناسك را بدانگونه كه امروز مردم انجام مى دهند به او آموخت. آنگاه او را به مكه باز آورد و هفت بار برگرد كعبه طواف كرد و به سرزمين هند برگشت و در گذشت. همچنين طبرى در تاريخ روايت مى كند كه آدم از سرزمين هند چهل بار پياده حج گزارد. و نيز روايت شده است كه كعبه از آسمان فرود آمده و از ياقوت يا مرواريد-  طبق اختلاف روايات-  بوده و بر همان صورت هم باقى مانده است، تا آنكه به روزگار نوح عليه السلام، زمين با گناهان تباه شد و طوفان آمد و كعبه بر آسمان شد و ابراهيم عليه السلام اين بنا را بر پايه همان بناى قديمى بنا نهاد. همچنين طبرى از وهب بن منبه روايت مى كند كه آدم (ع) پروردگار خويش را فرا خواند و عرضه داشت: بار خدايا آيا در اين زمين تو كس ديگرى جز من نيست كه ترا در آن تسبيح گويد و تقديس كند خداوند فرمود: همانا به زودى گروهى از فرزندانت را چنان قرار مى دهم كه در زمين مرا ستايش و تقديس كنند و بزودى آنجا خانه هايى قرار مى دهم كه براى ياد كردن من بر افراشته مى شود كه خلق من در آن مرا تسبيح مى گويند و نام من در آنها برده مى شود. و بزودى يكى از آن خانه ها را به كرامت خويش ويژه مى كنم و به نام خويش اختصاص مى دهم و آنرا خانه خود مى نامم و جلال و عظمت خويش را در آن جلوه گر مى سازم و با آنكه در همه چيز موجود و جلوه گرم، آن خانه را حرم امن قرار مى دهم كه به حرمت آن هر كس و هر چيز كه برگرد آن و فرود و فراز آن است محترم خواهد بود. هر كس به پاس حرمت من حرمت آن خانه را بدارد سزاوار كرامت من خواهد بود و هر كس اهل آن سرزمين را به وحشت اندازد و حرمت مرا بشكند سزاوار خشم من خواهد بود. و آن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 280 خانه را خانه يى فرخنده قرار مى دهم كه فرزندان تو ژوليده موى و خاك آلوده بر شتران و مركوبها از هر دره ژرف آهنگ آن مى كنند و با صداى بلند و فرياد تلبيه و تكبير مى گويند و هر كس قصد زيارت آن خانه كند و چيز ديگرى جز آنرا اراده نكند و به ديدار من آيد و خود را ميهمان من بداند، نيازش را بر مى آورم و بر عهده شخص كريم است كه ميهمانان و كسانى را كه به حضورش مى آيند گرامى دارد. اى آدم تا هنگامى كه زنده اى آن را آباد دار و سپس امت ها و نسلها و پيامبران از ميان فرزندانت امتى پس از امتى و نسلى پس از نسلى آنرا آباد مى دارند. گويد: سپس خداوند به آدم فرمان داد به سوى بيت الحرام كه براى او آنرا از آسمان به زمين آورده است برود و بر آن طواف كند، همانگونه كه فرشتگان را ديده است كه بر گرد كعبه طواف مى كنند. خانه كعبه در آن هنگام از مرواريد يا ياقوت بود و چون خداوند قوم نوح را غرق كرد، آنرا بر آسمان برد و اساس آن باقى ماند و خداوند محل آنرا براى ابراهيم عليه السلام مشخص ساخت و او آن را بنا كرد.  
بخش ۹ : درمان کبر و غرور [منبع]

عود إلى التحذير :
فَاللَّهَ اللَّهَ فِي عَاجِلِ الْبَغْيِ وَ آجِلِ وَخَامَةِ الظُّلْمِ وَ سُوءِ عَاقِبَةِ الْكِبْرِ، فَإِنَّهَا مَصْيَدَةُ إِبْلِيسَ الْعُظْمَى وَ مَكِيدَتُهُ الْكُبْرَى الَّتِي تُسَاوِرُ قُلُوبَ الرِّجَالِ مُسَاوَرَةَ السُّمُومِ الْقَاتِلَةِ، فَمَا تُكْدِي أَبَداً وَ لَا تُشْوِي أَحَداً لَا عَالِماً لِعِلْمِهِ وَ لَا مُقِلًّا فِي طِمْرِهِ، وَ عَنْ ذَلِكَ مَا حَرَسَ اللَّهُ عِبَادَهُ الْمُؤْمِنِينَ بِالصَّلَوَاتِ وَ الزَّكَوَاتِ وَ مُجَاهَدَةِ الصِّيَامِ فِي الْأَيَّامِ الْمَفْرُوضَاتِ تَسْكِيناً لِأَطْرَافِهِمْ وَ تَخْشِيعاً لِأَبْصَارِهِمْ وَ تَذْلِيلًا لِنُفُوسِهِمْ وَ تَخْفِيضاً لِقُلُوبِهِمْ وَ إِذْهَاباً لِلْخُيَلَاءِ عَنْهُمْ، وَ لِمَا فِي ذَلِكَ مِنْ تَعْفِيرِ عِتَاقِ الْوُجُوهِ بِالتُّرَابِ تَوَاضُعاً وَ الْتِصَاقِ كَرَائِمِ الْجَوَارِحِ بِالْأَرْضِ تَصَاغُراً وَ لُحُوقِ الْبُطُونِ بِالْمُتُونِ مِنَ الصِّيَامِ تَذَلُّلًا، مَعَ مَا فِي الزَّكَاةِ مِنْ صَرْفِ ثَمَرَاتِ الْأَرْضِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ إِلَى أَهْلِ الْمَسْكَنَةِ وَ الْفَقْرِ؛‏ انْظُرُوا إِلَى مَا فِي هَذِهِ الْأَفْعَالِ مِنْ قَمْعِ نَوَاجِمِ الْفَخْرِ وَ قَدْعِ طَوَالِعِ الْكِبْرِ.

تُسَاوِرُهُ : روى آن مى پرد و آن را مى گيرد. 
مَا تُكْدِى : از تأثير فرو نمى ماند، ناتوان نمى شود، «اكدى الحافر»، حفر كننده زمين به سنگ بر خورد كرد و نتوانست به حفر زمين ادامه دهد. 
لَا تُشْوِى : اشتباه نمى كند، «اشوى السّهم»، تير به هدف نخورد. 
الطِّمْر : لباس پوسيده و كهنه. 
الَاطْرَاف : دست و پا. 
عِتَاقُ الْوُجُوهِ : جمع «عتيق»، بهترين موضع صورت (پيشانى). 
الْمُتُون : پشتها. 
الْقَمْع : قهر و غلبه، سركوب كردن. 
النَوَاجِم : جمع «ناجم»، «نجم الشّى ء»، ظاهر و آشكار شد. 
الْقَدْع : بازداشتن، منع كردن.  
مَصيَدة : وسيله صيد و شكار 
مُساورة : حمله نمودن و سوارشدن 
ما تُكدى : از تاثير نمى افتد 
لا تَشوى : خطا نمى كند 
مُقِلّ : ندار و فقير 
طِمر : لباس كهنه 
حَرَس : حفظ و نگهدارى نمود 
خُيَلاء : تكبر و خيالبافى 
تَعفير : رو بخاك ماليدن 
عِتاق الوجوه : روهاى نرم و عزيز 
تصاغُر : كوچكى نشان دادن 
مُتون : جمع متن : پشت 
قَدع : جلوگيرى كردن 
۱۰. پرهيز از ستمكارى 
پس، خدا را خدا را از تعجيل در عقوبت، و كيفر سركشى و ستم بر حذر باشيد، و از آينده دردناك ظلم، و سر انجام زشت تكبّر و خود پسندى كه كمين گاه ابليس است، و جايگاه حيله و نيرنگ اوست، بترسيد، حيله و نيرنگى كه با دلهاى انسان ها، چون زهر كشنده مى آميزد، و هرگز بى اثر نخواهد بود، و كسى از هلاكتش جان سالم نخواهد برد: نه دانشمند به خاطر دانشش، و نه فقير به جهت لباس كهنه اش، در امان مى باشد. 
۱۱. فلسفه عبادات اسلامى 
خداوند بندگانش را، با نماز و زكات و تلاش در روزه دارى، حفظ كرده است، تا اعضا و جوارحشان آرام، و ديدگانشان خاشع، و جان و روانشان فروتن، و دل هايشان متواضع باشد، كبر و خودپسندى از آنان رخت بربندد، چرا كه در سجده، بهترين جاى صورت را به خاك ماليدن، فروتنى آورد، و گذاردن اعضاء پر ارزش بدن بر زمين، اظهار كوچكى كردن است. و روزه گرفتن، و چسبيدن شكم به پشت، عامل فروتنى است، و پرداخت زكات، براى مصرف شدن ميوه جات زمين و غير آن، در جهت نيازمنديهاى فقرا و مستمندان است. به آثار عبادات بنگريد كه چگونه شاخه هاى درخت تكبّر را در هم مى شكند و از روييدن كبر و خودپرستى جلوگيرى مى كند.
پس از خدا بترسيد، از خدا بترسيد از (كيفر) تباهكارى در دنيا و از زيان ستمگرى در آخرت، و از بدى پايان خود خواهى و گردنكشى، زيرا تباهكارى و ستمگرى و گردنكشى بزرگترين دام و فريب شيطان است، چنان فريبى كه مانند زهرهاى كشنده در دلهاى مردان داخل ميشود (و آنها را از بين مى برد) پس شيطان هرگز ناتوان نمى شود، و كشتنگاه هيچيك را اشتباه نمى كند، نه دانشمند را براى دانائى او، و نه درويش و بى چيز را در جامه كهنه اش (عالم با علمش و درويش با بيچاره بودنش از اين زشتكاريها كه از فريبهاى شيطان است رهائى نمى يابند چه جاى آنكه نادان و توانگر آسوده خاطر باشد).
و از تباهكارى و ستمگرى و گردنكشى خداوند بندگان مؤمنينش را حفظ مى فرمايد بوسيله نمازها و زكوةها و كوشش در گرفتن روزه در روزهاى واجب، براى آرام ماندن دست و پا و اندام ديگر ايشان (از معصيت و نافرمانى) و چشم به زير انداختنشان، و فروتنى جانهاشان، و زبونى دلهاشان، و بيرون نمودن كبر و خودپسندى از آنان، چون در نماز است ماليدن رخسارهاى نيكو بخاك براى فروتنى، و (هنگام سجده نمودن) چسبانيدن اعضاء شريفه (هفت موضع) را بزمين براى اظهار كوچكى، و در روزه است رسيدن شكمها به پشتها براى خضوع و ناچيز دانستن، و در زكوة است دادن ميوه هاى زمين (گندم و جو و خرما و مويز) و غير از آن (شتر و گاو و گوسفند و طلا و نقره) به زير دستان و درويشان. نگاه كنيد بمنافع اين عبادات از پست شمردن بزرگيها و سر فرازيهاى آشكار، و برطرف نمودن خود پسندى و گردن كشيهاى هويدا (كه موجب بدبختى دنيا و عذاب آخرت مى گردد.
خدا را، بترسيد از تبهكارى در اين جهان و كيفر ستمگرى در آن جهان، و از سرانجام بد خودخواهى و خودپسندى كه دام بزرگ ابليس است. حيله و مكر او بر دلها چنگ مى افكند، آنسان، كه زهر كشنده. او در كار خود ناتوان نگردد و در كشتن، شمشيرش خطا نكند و كس را از فريب خود مجال رهايى ندهد، خواه عالمى باشد، به سبب علمش يا بينوايى باشد، در جامه كهنه اش. 
خداوند بندگان مؤمن خود را از دامهاى شيطان نگه مى دارد، به نمازها و زكاتها و مجاهدتها در گرفتن روزه در روزهايى كه واجب است. تا جسمشان آرامش يابد و در ديدگانشان خشوع آشكار شود و در نفسهاشان فروتنى پديد آيد. و آتش شهوت در دلهاشان فروكش كند و كبر و نخوت از آنان دور شود. زيرا در نماز است كه به تواضع چهره هاى نيكو به خاك مى آلايند و براى اظهار خردى، اعضا و جوارح بر زمين مى سايند و شكمها در روزه دارى، از روى خضوع، به پشت مى چسبند. و در زكات است كه ثمرات زمين و غير آن به مستمندان و مسكينان داده مى شود. بنگريد، كه در اين كارها چه فوايدى نهفته است، از سركوبى كبر و غرور، آن گاه كه تازه سر بر مى دارد و دفع خودپسندى آن گاه كه تازه مجال ظهور مى يابد. 
خدا را خدا را! از کيفر سريع سرکشى و سرانجام وخيم ظلم و ستم و سوء عاقبت تکبّر بر حذر باشيد، زيرا اين امور دام بزرگ ابليس و نيرنگ عظيم اوست که همچون زهرهاى کشنده در قلوب مردان نفوذ مى کند. هرگز از تأثير فرو نمى ماند و کسى از هلاکتش جان سالم به در نمى برد، نه عالم به جهت علم و دانشش و نه فقير به سبب لباس کهنه اش.
و به همين جهت خداوند بندگان با ايمان خود را با نمازها و زکاتها و مجاهدتها به وسيله روزه هاى واجب (از بغى و ظلم و کبر) حراست فرموده، تا اعضا و جوارحشان آرام شود، چشمانشان خاضع و نفوس آنان رام گردد، قلبهايشان خضوع پذيرد و تکبّر را از آنان بزدايد. و به همين دليل ساييدن پيشانيها که بهترين جاى صورت است بر خاک، موجب تواضع و فروتنى است و گذاردن اعضاى پر ارزش بدن بر زمين دليل بر کوچکى و چسبيدن شکمها به پشت به هنگام روزه مايه تواضع است و نيز پرداخت زکات موجب صرف ثمرات و درآمدهاى زمين و غير آن براى نيازمندان و مستمندان مى گردد (و همه اين امور بندگان را از آفت کبر و غرور باز مى دارد و به تواضع و فرتنى دعوت مى کند) به آثار اين اعمال بنگريد که چگونه شاخه هاى درخت تفاخر را درهم مى شکند و از جوانه زدن کبر و خودپسندى (در دلها) جلوگيرى مى کند.
پس خدا را خدا را بپرهيزيد از سركشى در اين جهان و بترسيد از كيفر ناخوشايند ستم در آن جهان، و پايان زشت خودبينى كه دامى است نهاده شيطان. دامى بزرگ و فريفتنى سترگ. بر دل مردان راه يابد، چون زهر كشنده كه در اندامها شتابد. هيچگاه از كار باز نماند، و به خطا كس را از مكر خود نرهاند. نه دانشمندى را به خاطر دانش و نه مستمندى را در فرسوده پوشش.
و خدا بندگان با ايمان خود را از اين آسيب بركنار مى دارد، با نمازها و زكاتها و روزه گرفتنهاى دشوار، در روزهايى كه واجب است تا اندامهاشان بيارمد با اين كار، و ديده هاشان خاشع شود و جانهاشان خوار. و سبك ساختن دلهاى آنان، و بردن خودبينى از ايشان، به فروتنى كه در اين عبادتهاست: از چهره هاى شاداب را به تواضع بر خاك سودن، و با چسبانيدن اندامهاى پاكيزه بر زمين خردى خويش را نمودن، و رسيدن شكمها به پشت به فروتنى و خوارى به خاطر روزه دارى، و آنچه در زكات است از دادن بهره هاى زمين و جز آن، به مستمندان و بيچارگان. بدانچه در اين كارهاست بنگريد: از سركوبى جوانه هاى نازش و بازداشتن نهالهاى خودپسندى از رويش. 
فلسفه عبادات: 
خدا را خدا را، از عقوبت تجاوز در اين جهان، و نتيجه وخامت ستم در آن جهان، و بدى عاقبت كبر، كه بزرگترين دام شيطان، و عظيم ترين مكر اوست، چنان كيدى كه با دلها چونان زهرهاى كشنده مى رزمد، شيطان هرگز از كارش عاجز نمى گردد، و راه هلاك كسى را خطا نمى كند، نه دانشمند را به خاطر دانشش، و نه تهيدست را به علت لباس كهنه اش. 
خداوند بندگانش را از اين همه شرور با نماز و زكات، و زحمت در روزه گرفتن در ماه رمضان حراست فرموده، تا اندامشان را از گناه آرام سازد، و ديدگانشان را خاشع نمايد، و جانشان را خوار و فروتن گرداند، و دلهايشان را از برترى جويى فرود آورد، و كبر و خودپسندى را از آنان بزدايد، زيرا ساييدن جبهه به خاك علت تواضع، و وانهادن اعضاى پرارزش به روى زمين شكستن خود، و لاغر شدن بدن از پى روزه باعث خاكسارى است، و نيز در اداى زكات پرداخت ميوه هاى زمين و غير آن به مسكينان و تهيدستان نهفته است. آثار اين عبادات را بنگريد كه چگونه جوانه هاى فخر را بر مى كند، و از نهالهاى سر بر آورده كبر جلوگيرى مى كند.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏السلام، ج‏7، ص: 442-436  هيچ کس از کبر و غرور در امان نيست امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه باز به دنبال هدف اصلى مجموع خطبه; يعنى نکوهش کبر و غرور و نشان دادن آثار سوء آن است; ولى اين هدف را از مسير جالب ديگرى دنبال مى کند و به سراغ عبادت و واجبات و فرايض الهى مى رود و نشان مى دهد که آنها چگونه براى زدودن آثار کبر و غرور، مؤثراند. ابتدا مقدّمتاً به طور کلّى به عواقب سوء بغى و ظلم، هشدار مى دهد و مى فرمايد: «خدا را خدا را! از کيفر سريع سرکشى و سرانجام وخيم ظلم و ستم و سوء عاقبت تکبّر بر حذر باشيد»; (فَاللّهَ اللّهَ فِي عَاجِلِ الْبَغْيِ، وَ آجِلِ وَخَامَةِ الظُّلْمِ، وَ سُوءِ عَاقِبَةِ الْکِبْرِ). سپس به ذکر دليل روشنى براى اين هشدار پرداخته، مى فرمايد: «زيرا (اين امور سه گانه) دام بزرگ ابليس و نيرنگ عظيم اوست که همچون زهرهاى کشنده در قلوب مردان نفوذ مى کند. هرگز از تأثير فرو نمى ماند و کسى از هلاکتش جان سالم به در نمى برد، نه عالم به جهت علم و دانشش و نه فقير به سبب لباس کهنه اش»; (فَإِنَّهَا مَصْيَدَةُ(1) إِبْلِيسَ الْعُظْمَى، وَ مَکِيدَتَهُ الْکُبْرَى، الَّتِي تُسَاوِرُ(2) قُلُوبَ الرِّجَالِ مُسَاوَرَةَ السُّمُومِ الْقَاتِلَةِ، فَمَا تُکْدِي(3) أَبَداً، وَ لاَ تُشْوِي(4) أَحَداً، لاَ عَالِماً لِعِلْمِهِ، وَ لاَ مُقِلاًّ(5) فِي طِمْرِهِ(6)). امور سه گانه اى که امام(عليه السلام) در آغاز اين سخن به آن هشدار مى دهد، بعضى به معناى تجاوز از حد به معناى ستم کردن و تکبّر و خود برتربينى است لازم و ملزوم يکديگرند. افراد متکبّر تنها خودشان را مى بينند و به همين جهت براى حقوق ديگران ارزشى قائل نيستند و دست به ظلم و ستم مى زنند و نيز بعضى به معناى تجاوز از حد، به ظلم و ستم مى انجامد و همه اينها سموم کشنده و دامهاى خطرناکى از دامهاى شيطانند که جز اولياء اللّه و افراد صالح با ايمان را از آن گريزى نيست. جمله «فَمَا تُکْدِي أَبَداً...» اشاره به فراگير بودن اين هشدار است; مبادا دانشمندى تصوّر کند که تنها با علم و دانشش مى تواند از اين دام شيطان رهايى يابد و يا شخص فقيرى با فقرش ممکن است از آسيب آن در امان بماند; هرکس ـ بدون استثنا ـ آلوده بغى و ظلم و کبر گردد عاقبت شوم و تاريکى خواهد داشت. آن گاه امام عبادت اسلامى را مطرح و روى بسيارى از آنها انگشت مى گذارد و تأثير مثبت آنها را در زدودن آثار کبر و غرور و زنده کردن روح تواضع و فروتنى شرح مى دهد و مى فرمايد: «و به همين جهت است که خداوند، بندگان با ايمان خود را با نمازها و زکاتها و مجاهدتها به وسيله روزه واجب (از بغى و ظلم و کبر) حراست فرموده، تا اعضا و جوارحشان آرام شود; چشمانشان خاضع، و نفوس آنان رام گردد; قلبهايشان خضوع پذيرد و تکبّر را از آنان بزدايد»; (وَ عَنْ ذلِکَ مَا حَرَسَ اللّهُ(7) عِبَادَهُ الْمُؤْمِنِينَ بِالصَّلَوَاتِ وَ الزَّکَوَاتِ، وَ مُجَاهَدَةِ الصِّيَامِ فِي الاَْيَّامِ الْمَفْرُوضَاتِ، تَسْکِيناً لاَِطْرَافِهِمْ،(8) وَ تَخْشِيعاً لاَِبْصَارِهِمْ، وَ تَذْلِيلاً لِنُفُوسِهِمْ، وَ تَخْفِيضاً(9) لِقُلُوبِهِمْ، وَ إِذْهَاباً لِلْخُيَلاَءِ(10)عَنْهُمْ). اشاره به اينکه يکى از فلسفه هاى مهم اين عبادات، در هم شکستن انگيزه هاى کبر و غرور است که سرچشمه تجاوز و ظلم مى شود. ارکان و آداب نماز به طور کامل، انسان را به تواضع دعوت مى کند. ايستادن همچون عبد خاضع در برابر خداوند و سپس رکوع و از همه مهم تر سجده از يک سو روح تواضع را در انسان پرورش مى دهد و از سوى ديگر او را از هرگونه گناه باز مى دارد (إِنَّ الصَّلَوةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَآءِ وَالْمُنْکَرِ)(11). همچنين زکات که در واقع اکرام و احترامى به نيازمندان و مستمندان است، کبر و غرور را از روح و جان ثروتمندان و متمکّنان مى زدايد و نيز روزه که انسان را با تشنگى و گرسنگى در صف فقرا و نيازمندان قرار مى دهد، در هم شکننده کبر و غرور است; هر چند فلسفه اين عبادات به اين منحصر نمى شود; ولى به يقين يکى از فلسفه هايش همين است که امام(عليه السلام) در اينجا بدان اشاره فرموده است. در ساير روايات اسلامى نيز به اين معنا اشاره شده است; مثلا در حديثى از امام على بن موسى الرضا(عليه السلام) مى خوانيم: «إنَّ عِلَّةَ الصَّلاةِ أنَّها إقْرارٌ بِالرُّبُوبِيَّةِ للهِِ تَعالى وَ خَلْعُ الاَْنْدادِ وَ قِيامُ بَيْنَ يَدَىِ الْجَبّارِ جَلَّ جَلالُهُ بِالذُّلِ وَ الْمَسْکَنَةِ وَ الْخُضُوعِ...; فلسفه نماز اقرار به ربوبيت خداوند متعال و نفى هرگونه شرک و قيام در برابر ذات پاک خداوند با تسليم و تواضع و خضوع است».(12) و نيز درباره فلسفه زکات از همان حضرت نقل شده است که مى فرمايد: «وَ هُوَ مَوْعِظَةٌ لاِهْلِ الْغِنى وَ عِبْرَةٌ لَهُمْ لِيَسْتَدَلُّوا عَلى فُقَراءِ الاْخِرَةِ بِهِمْ; اداى زکات پند و اندرزى است براى اغنيا و درس عبرتى است براى آنها تا از اين طريق به فقر و نيازمندى خود در آخرت آشنا شوند».(13) نيز از همان حضرت درباره فلسفه صوم چنين مى خوانيم: «عِلَّةُ الصَّوْمِ عِرْفانُ مَسِّ الْجُوعِ وَ الْعَطَشِ لِيَکُونَ ذَليلا مُسْتَکيناً...; فلسفه روزه اين است که گرسنگى و تشنگى را احساس کند تا متواضع و خاضع گردد...».(14) آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به شرح آنچه در جمله هاى بالا به صورت اجمال درباره فلسفه نماز و روزه و زکات بيان کرده بود، پرداخته چنين مى فرمايد: «(خداوند نماز را واجب کرد) به اين جهت که ساييدن پيشانيها که بهترين جاى صورت است بر خاک،موجب تواضع و فروتنى است و گذاردن اعضاى پر ارزش بدن بر زمين دليل بر کوچکى، و چسبيدن شکمها به پشت، به هنگام روزه، مايه تواضع است و نيز پرداخت زکات، موجب صرف ثمرات زمين و غير آن براى نيازمندان و مستمندان مى گردد (و همه اين امور، بندگان را از آفت کبر و غرور باز مى دارد و به تواضع و فرتنى دعوت مى کند)»; (وَ لِمَا فِي ذلِکَ مِنْ تَعْفِيرِ(15) عِتَاقِ(16) الْوُجُوهِ بِالتُّرَابِ تَوَاضُعاً، وَ الْتِصَاقِ کَرَائِمِ(17) الْجَوَارِحِ بِالاَْرْضِ تَصَاغُراً(18)، وَ لُحُوقِ الْبُطُونِ بِالْمُتُونِ(19) مِنَ الصِّيَامِ تَذَلُّلاً; مَعَ مَا فِي الزَّکَاةِ مِنْ صَرْفِ ثَمَرَاتِ الاَْرْضِ وَ غَيْرِ ذلِکَ إِلَى أَهْلِ الْمَسْکَنَةِ وَ الْفَقْرِ). به يقين آنچه در بالا آمد، بخشى از فلسفه هاى اين عبادات مهم اسلامى است، زيرا عبادات، فلسفه هاى مهمى دارد که يکى از مهمترين آنها همان پرورش روح تواضع و فروتنى و مبارزه با کبر و غرور است. فلسفه نهى از فحشاء و منکر و معراج مؤمن بودن در نماز و نيز پرورش روح تقوا و اخلاص در سايه روزه و مبارزه با آفت اختلاف طبقاتى در زکات و غير اينها، غير قابل انکار است. در ساير روايات اسلامى نيز اشارات روشنى به اين امور ديده مى شود. در حديثى از امام باقر(عليه السلام) مى خوانيم که خداوند به موسى بن عمران وحى کرد: آيا ميدانى چرا من تو را از ميان خلقم براى سخن گفتن با او برگزيدم؟ موسى عرض کرد: پروردگارا نمى دانم، فرمود: «يا مُوسى إنّي قَلَّبْتُ عِبادى ظَهْراً وَ بَطْناً فَلَمْ أَجِدْ أَحَداً أذلَّ لي نَفْساً مِنْکَ يا مُوسى إِنَّکَ إذا صَلَّيْتَ وَضَعْتَ خَدَّيْکَ عَلَى التُّرابِ; اى موسى من تمام بندگانم را زير و رو کردم احدى را مثل تو متواضع در برابر خود نديدم; اى موسى! هنگامى تو نماز مى خوانى دو طرف صورت خود را بر خاک مى نهى».(20) در پايان اين فقره در يک نتيجه گيرى کلى مى فرمايد: «به آثار اين اعمال (نماز و روزه و زکات و سجده) بيگريد که چگونه شاخه هاى درخت تفاخر را در هم مى شکند و از جوانه زدن کبر و خودپسندى (در دل ها) جلوگيرى مى کند»; (اُنْظُرُوا إِلى مَا فِي هذِهِ الاَْفْعَالِ مِنْ قَمْعِ(21) نَوَاجِمِ(22) الْفَخْرِ وَ قَدْعِ(23) طَوَالِعِ الْکِبْرِ). قابل توجه است که بعضى از اين عبادات همه روز تکرار مى شود تا روزى خالى از برنامه «کبرزدايى» بر انسان نگذرد.*** نکته: فلسفه عبادات بى شک، خداوند بزرگ از عبادت ما و فرشتگان بى نياز است و اگر تمام جهانيان، راه ايمان يا کفر را پيش گيرند چيزى بر جلال او افزوده يا از آن کاسته نمى شود. (إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَمَنْ فِى الاَْرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللهَ لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ).(24) و نيز مى فرمايد: (وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ).(25) هر کس هر چيز دارد از برکات ذات پاک پروردگار و رشحه اى از رشحات وجود اوست بنابراين مخلوق کارى نمى تواند انجام دهد که بر عظمت خالق بيفزايد و از اينجا به خوبى مى تواند نتيجه گرفت که فلسفه و فايده احکام عموماً و عبادات خصوصاً به خود انسانها باز مى گردد. عبادات، فلسفه مشترک و فلسفه خاص دارد; فلسفه مشترک عبادات، خضوع و تواضع در پيشگاه خدا و شکستن بت کبر و غرور و سرکشى و طغيان است. افزون بر اين، عبادات انسان را به ياد خدا مى اندازد و قلب و روح را زنده نگاه مى دارد و آثار غفلت و بى خبرى را مى زدايد و بدين ترتيب عبادات انسان را هميشه در مسير عبوديت و بندگى حق نگاه مى دارد. اضافه بر اين، هر يک از عبادات، فلسفه ويژه خود را نيز دارد; نماز نهى از فحشا و منکر مى کند و روزه مبارزه با هواى نفس را تقويت مى نمايد و زکات، اختلاف طبقاتى را از بين مى برد يا کاهش مى دهد، حج باعث اتحاد صفوف مسلمانان و قوت و قدرت اسلام مى گردد و در روايات اسلامى که در باب فلسفه احکام آمده به همه اين امور اشاره شده است.(26)*** پی نوشت: 1. «مصيدة» (به سکون صاد و فتح ياء) و بعضى به کسر ميم خوانده اند به معناى آلت صيد دام است. 2. «تساور» از «سور»، بر وزن «غور» به معناى پريدن بر چيزى و حمله کردن است و در اينجا به معناى نفوذ سموم در دلها آمده است. 3. «تکدى» از ريشه «کَدْى» بر وزن «کسب» به معناى بخل ورزيدن و محبوس ساختن و از اثر انداختن است. 4. «تشوى» از ريشه «شىّ» بر وزن «شرّ» گاه به معناى بريان کردن و پختن و گاه به معناى دست و پا و اطراف بدن آمده و هنگامى که به باب افعال برود به ضرباتى گفته مى شود که به نقطه حساس وارد نگردد و خطا کند و به اطراف وارد شود. 5. «مقلأ» «مقلّ» به معناى فقير است و از ريشه «قليل» گرفته شده است. 6. «طمر» به معناى لباس کهنه و مندرس است. 7. «عَنْ ذلِکَ ما حَرَسَ اللهُ» در ترکيب و تفسير اين جمله، شارحان اختلاف کرده اند. ابن ابى الحديد مى گويد «ما» در اين جمله زايده و «ذلک» اشاره به بغى و ظلم و کبر است، بنابراين مفهوم جمله چنين مى شود: خداوند بندگانش را از اين امور سه گانه به وسيله نماز و روزه و زکات حفظ فرموده است و بعضى ديگر مانند شارح خوئى گفته اند که «عن» در اينجا براى بيان علت است و «ما» مصدريه است و معناى جمله اين مى شود که خداوند بدين سبب بندگانش را با نماز و زکات و روزه از کبر و غرور و ظلم، حراست کرده است. 8. «اطراف» اين واژه در فارسى امروز به معناى جوانب است; ولى در لغت عرب طرف، بر وزن «هدف» به معناى قطعه و پاره اى از هر چيز است و به هنگامى اطراف بدن گفته مى شود مراد دست و پا و انگشتان است. 9. «تخفيض» از «خفض» بر وزن «لفظ» به معناى سهولت و نرمش و پايين آوردن گرفته شده است. 10. «خيلاء» به معناى تکبّر و خودبينى است. 11. عنکبوت، آيه 45 . 12. وسائل الشيعة، جلد 3، صفحه 4، کتاب الصلاة، باب وجوب الصلاة، حديث 7. 13. همان مدرک، جلد 6، صفحه 5، کتاب الزکاة، ابواب ما يجب فيه و ما تستجب، باب 1، حديث 7. 14. من لا يحضره الفقيه، جلد 2، صفحه 73، حديث 1767. 15. «تعفير» به معناى به خاک ماليدن است از «عفر» به معناى خاک و غبار است. 16. «عتاق» جمع «عتيق» شىء پر ارزش و گرانبهاست و به اشياى قديمى پر ارزش، عتيقه مى گويند، و «عتاق الوجوه» اشاره به بخشهاى پر ارزش صورت يعنى پيشانى است. 17. «کرائم» جمع «کريمه» يعنى گرانقدر، با ارزش، شريف و بزرگوار. 18. «تصاغر» به معناى کوچکى کردن از ريشه «صغر» بر وزن «پسر» به معناى کوچکى شده است. 19. «متون» جمع «متن» به معناى پشت و گاه به معناى اصل مى آيد و در اينجا معناى اوّل مراد است. 20. من لا يحضره الفقيه، جلد 2، صفحه 363. 21. «قمع» به معناى غلبه کردن و ريشه کن نمودن است. 22. «نواجم» جمع «ناجمه» به معناى هر چيزى است که در ابتدا ظاهر مى شود. از «نجم» بر وزن «حجم» به معناى طلوع و ظهور گرفته شده است. 23. «قدع» به معناى باز داشتن است. 24. ابراهيم، آيه 8. 25. آل عمران، آيه 97. 26. به کلمات قصار نهج البلاغه، کلمه 252 مراجعه فرماييد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 484-481 «فإنّها مصيدة ابليس»،  ضمير مؤنث به قول مرحوم سيد فضل اللَّه راوندى بر مى گردد به مجموعه بغى و ظلم و كبر كه از عبارتهاى قبل استفاده مى شود اما ديگران گفته اند مرجع آن كبر است و اين كه مؤنث آورده شده به اعتبار كلمه مصيده است و كبر را به اين دليل شكارگاه ابليس خوانده اند كه هر كس در آن داخل و متصف به آن شود از حزب شيطان محسوب شده و در قبضه او واقع مى شود چنان كه صيد در تور و ريسمان شكارچى قرار مى گيرد و آن را با صفت عظمت ياد كرده است زيرا بسيار نيرومند است و مستلزم رذيله هاى اخلاقى بسيار مى شود و نيز آن را به عنوان كيد و مكر بزرگ متصف كرده به دليل اين كه اين صفت ناپسند سبب قوى و نيرومندى براى كشاندن انسان به باطل و دور ساختن او از راه خدا مى باشد چنان كه كار خدعه و نيرنگ و فريب اين است.  واژه «مساوره» را كه به معناى حمله ور شدن و غلبه يافتن است براى استعاره آورده است به اعتبار اين كه گاهى اين صفت به اين طريق بر نفوس آدميان چيره مى شود كه خود را در نظر آنان نيك جلوه مى دهد و چنان آنها را تحت تأثير مى گيرد كه آن را به جان مى پذيرند و گاهى بر عكس، نفس بر آن غلبه كرده و با نيروى خود وسوسه آن را دفع مى كند و چنان كه در حالت اول غلبه از جانب كبر بود، در اين حالت غلبه از جانب نفس است كه تحت تأثير آن واقع نمى شود. سپس امام حمله ور شدن اين صفت ناپسند كبر را بر دلها و نفوس، تشبيه به وارد شدن سموم كشنده كرده است كه باعث مرگ جسم طبيعى مى شوند و در اين عمل خود هيچ گونه خطايى نمى كنند، يعنى در اين مورد هم، چنان نيست كه عقل بتواند كبر را از تحت تأثير قرار دادن نفوس مانع شود. احتمال ديگر آن است كه حمله ور شدن اين صفت نارواى كبر بر نفس آدمى مانند تأثير سموم بر بدنها، قوى و با نفوذ است.  «فما تكدّى ابدا و لا تشوى احدا»،  شيطان هرگز ناتوان نمى شود و از هيچ هدفى خطا نمى كند، هر دو صفت براى سمّ و استعاره مى باشند، يعنى چنان كه سمّ، هم از پيدا كردن جاهاى حساس خطا نمى كند، و هم براى تأثير خود از كار نمى ماند، صفت كبر نيز با تيرهاى معنوى خود قلب روح آدمى را نشانه مى گيرد، خطا نمى كند و از تأثير و كوشش و عمل باز نمى ماند و وسوسه هاى هلاكتزاى خود را دم به دم القا مى كند.  «لا عالما لعلمه و لا مقلّا فى طمره»،  اين خوى ناپسند اثر خود را هم در دانش دانشمند مى گذارد، و هم در تنگدستى بينوا، پس نه عالم مى تواند آن را از خود دور سازد با آن كه علم به پستى و رذالت آن دارد، و نه تنگدست و فقير به آسانى مى تواند از آن بگريزد، با آن كه تكبر و گردن فرازى هيچ تناسبى با نيازمندى و فقر ندارد بلكه گاهى در همان جامه كهنه و وضع مندرس خود به اين خصلت زشت گرفتار است.  «و عن ذلك ما حرس اللَّه... تذلّلا»،  در اين عبارتها حضرت امورى را مورد توجه قرار داده است كه خداوند متعال به آن سبب بندگانش را از گيرودار اين صفت پست، نگهدارى فرموده است و آنها را سبب احراز و دورى از وساوس شيطانى قرار داده و به سه امر از آنها اشاره فرموده است كه عبارتند از نماز، زكات و روزه هاى واجب، نماز به دليل اين كه تمام اجزاء و حركتهايش با كبر منافات دارد بلكه سراسر آن ذلت و تواضع است اساسا وضع نماز بر تضرع و التماس و خضوع و خشوع و ركوع و سجده و غير آن مى باشد كه هر كدام از اينها حكايت از فروتنى و تسليم در برابر عزت و عظمت حق تعالى و يادآورى كمال او و و وعده و وعيدها موقعيتهاى ترس آور قيامت در پيشگاه وى مى كند و تمام اينها نقطه مقابل تكبر و خود بزرگ بينى مى باشد اين است كه مى فرمايد: خداوند به خاطر حفظ بندگانش از ظلم و ستم و كيد شيطان، نماز، زكات و مجاهده در گرفتن روزه واجب، انسانها را حراست فرموده است تا اعضاء و جوارح آنان آرام و چشمهايشان خاشع و غرايز و تمايلات سركش ايشان خوار و ذليل و دلهاى آنها خاضع شود و تكبر از آنان رخت بر بندد، به علاوه ساييدن پيشانى كه بهترين جاهاى صورت است به خاك موجب تواضع و گذاردن اعضاى پر ارزش بدن بر زمين دليل كوچكى و فروتنى كامل مى باشد.  «امّا الزكاة»،  زكات به دو علت از بين برنده صفت تكبر مى باشد: 1-  پرداختن زكات سپاسگزارى از نعمت منعم در برابر نعمت مال، است چنان كه عبادتهاى ديگر شكر نعمت بدن است و معلوم است كسى كه در برابر منعم به سپاسگزارى پردازد، به ستايش او پرداخته است و اين امر خود مبارزه با تكبر و خودخواهى است.  2-  كسى كه مى داند از طرف خدا بر او زكات واجب شده و قبول دارد كه بايد آن را بپردازد، با توجه به بى نيازى و غناى مطلق حق تعالى، خود را در مقابل قدرت كامل وى، مقهور و ناگزير مى بيند، و تمام اين امور، با تكبر و شانه خالى كردن از زير بار عبادتها منافات دارد.  «و مجاهدة الصيام»،  روزه گرفتن را با عنوان مجاهده روزه نام برده است، به دليل مشقت هايى كه در آن وجود دارد از قبيل تشنگى و گرسنگى بويژه در روزهاى طولانى تابستان چنان كه فرموده است كه از گرسنگى و تشنگى شكمها به پشت مى چسبد، و آدمى در تمام اين احوال توجه به عظمت و جلال الهى دارد، و مى داند كه اين اعمال را به خاطر اظهار عبوديت و فروتنى در مقابل فرمان وى انجام مى دهد، و اين همه نيست مگر تواضع و نقطه مقابل تكبر، علاوه بر آنچه كه در روزه وجود دارد، از قبيل درهم شكستن نفس اماره و قواى شهوانى و حيوانى كه پيامبر اكرم مى فرمايد: «همانا شيطان مانند خون در تمام شريانهاى وجود فرزندان آدم گردش مى كند بنا بر اين راههاى ورود او را با گرسنگى ببنديد» زيرا از طرفى ابزار و وسيله كاربرد شيطان، شهوتها و تمايلات نفسانى است و از طرف ديگر سر چشمه شهوتها و نيرو دهنده آن، خوردن و نوشيدن پى در پى مى باشد كه با تحمل گرسنگى و تشنگى به وسيله روزه، اين قوا ضعيف مى شود، و وساوس شيطانى بى اثر مى ماند و راههاى نفوذ وسوسه هايش مسدود مى شود و نفس سركش، خوار و دل، فروتن و متواضع مى شود.  «مع ما فى الزكاة... الفقير»،  در اين قسمت امام (ع) به راز ديگرى از اسرار زكات اشاره فرموده اند كه امرى است روشن، و ما نيز در خطبه اى كه به اين عبارت آغاز مى شود: ان افضل ما توسّل به المتوسّلون آن را بطور تفصيل شرح كرده ايم.  «انظروا...»،  در پايان اين فصل جامعه را هشدار مى دهد كه از اين دستورها و آثار اين عبادتها عبرت بگيريد كه چگونه در نماز و زكات و روزه، روحيه گردنكشى به خاك مى افتد و اعمال جوارح تحت كنترل در مى آيد و بالاخره تمام اينها آدمى را به تواضع و فروتنى وا مى دارد و از كبر و غرور و خودخواهى باز مى دارد. و توفيق از خداوند است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 352 الفصل الخامس:فاللّه اللّه في عاجل البغي، و آجل وخامة الظّلم، و سوء عاقبة الكبر، فإنّها مصيدة إبليس العظمى، و مكيدته الكبرى، الّتي تساور قلوب الرّجال مساورة السّموم القاتلة، فما تكدي أبدا، و لا تشوى أحدا لا عالما لعلمه، و لا مقلّا في طمره، و عن ذلك ما حرس اللّه عباده المؤمنين بالصّلوات، و الزّكوات، و مجاهدة الصّيام في الأيّام المفروضات، تسكينا لأطرافهم، و تخشيعا لأبصارهم، و تذليلا لنفوسهم، و تخفيضا لقلوبهم، و إذهابا للخيلاء عنهم، لما في ذلك من تعفير عتاق الوجوه بالتّراب تواضعا، و التصاق كرائم الجوارح بالأرض تصاغرا، و لحوق البطون بالمتون من الصّيام تذلّلا، مع ما في الزّكاة من صرف ثمرات الأرض و غير ذلك إلى أهل المسكنة و الفقر أنظروا إلى ما في هذه الأفعال من قمع نواجم الفخر، و قدع طوالع الكبر.اللغة: (البغي) الظلم و العلوّ و الاستطالة و العدول عن الحقّ و تجاوز الحدّ و (وخم) وخامة كشرف شرافة ثقل و طعام وخيم ثقيل ردى غير موافق و (المصيدة) بكسر الميم و سكون الصاد المهملة و فتح الدال آلة الصّيد من الشبكة و نحوها و (المكيدة) و زان معيشة مصدر بمعني الكيد و (ساوره) مساورة دائبة، و سورة الخمر و غيرها حدّتها، و من البرد شدّته، و من السّلطان سطوته و اعتداؤه.و (اكدى) الحافر إذا بلغ في حفره إلى موضع صلب لا يمكنه حفره، و اكدت المطالب إذا صعبت في وجه طالبها فعجز عنها و (اشوت) الضربة تشوى أخطات فلم تصب المقتل، و أشواه يشويه إذا رماه فلم يصب مقتله، و رجل (مقلّ) و أقلّ فقير و (الطمر) بالكسر الثوب الخلق و البالى من الثياب من غير الصوف و الجمع أطمار.و (عتاق) الوجوه إما من العتق و هو الكرم و الشرف و الجمال و الحريّة و النجابة قال في القاموس: و العتاق من الخيل النجائب، أو من العتيق و هو الخيار من كلّ شيء، و في بعض النسخ و عتايق الوجوه جمع عتيقة يقال أمة عتيقة أى خارجة عن الرق.الاعراب:قوله: فانّها مصيدة إبليس، الضمير راجع إلى كلّ من البغي و الظلم و الكبر أو الأخير فقط و هو الأظهر، و التأنيث باعتبار الخبر كما في قولهم: و ما كانت امّك فانّ الضمير إذا وقع بين مرجع مذكر و خبر مؤنّث أو بالعكس فالأولى رعاية جانب الخبر كما صرّح به علماء الأدب.و قوله: عن ذلك ما حرس اللّه، قال الشارح المعتزلي: لفظة ما زائدة مؤكدة أى و عن هذه المكايد التي هى الظلم و البغى و الكبر حرس اللّه عباده فعن متعلّقة بحرس.قال: و قال القطب الراوندى رحمه اللّه: يجوز أن تكون مصدرية فيكون موضعها رفعا بالابتداء و خبر المبتدأ قوله لما في ذلك، و يجوز أن يكون نافية أى لم يحرس اللّه عباده عن ذلك إلجاء و قهرا، بل فعلوا اختيارا من أنفسهم.و الوجه الأوّل باطل لأنّ عن على هذا التقدير يكون من صلة المصدر فلا يجوز تقديمها عليه، و أيضا فان لما في ذلك لو كان هو الخبر لتعلّق لام الخبر بمحذوف أى حراسة اللّه تعالى لعباده عن ذلك كائنة لما في ذلك من تعفير الوجوه، و هذا كلام غير مفيد إلّا على تأويل بعيد لا حاجة إلى تعسّفه.و الثاني يأباه سياق الكلام، لأنّ قوله: تسكينا و تخشّعا، و قوله: لما في ذلك، تعليل للحاصل الثابت لا للمنفي المعدوم، انتهى.أقول: أما ما ذكره القطب الراوندى فغير خال من التكلّف حسبما قاله الشارح المعتزلي، و لكن اعتراض الشارح عليه بأنّ عن على هذا التقدير من صلة المصدر فلا يجوز تقديمها عليه ممنوع، لمنع عدم جواز تقديم معمول المصدر عليه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 357 مطلقا و إنما هو مسلم في المفعول الصريح لضعف عمله، و أمّا الظرف و أخوه فيكفيهما رايحة الفعل.قال نجم الأئمة الرضيّ: و أنا لا أرى منعا من تقديم معموله عليه إذا كان ظرفا أو شبهه، نحو قولك: اللّهم ارزقني من عدوّك بالبراءة و إليك الفرار قال تعالى  «وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ» و قال  «فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ»  و مثله في كلامهم كثير و تقدير الفعل في مثله تكلّف.و أما ما ذكره الشارح من المعني فلا باس به و إن كان يتوجّه عليه أنّ الأصل عدم زيادة ما و أن جعل مرجع اسم الاشارة هو الظلم و البغى و الكبر يأبى عنه الذوق السليم.و الأظهر عندي أنّ عن في قوله: عن ذلك للتعليل كما في قوله تعالى «وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ» أو بمعني من النشوية و ذلك إشارة إلى تساور هذه المكايد في القلوب و تأثيرها في النفوس تساور السّموم القاتلة، و أن يكون الظرف مستقرا في موضع الرفع خبرا مقدّما على مبتدئه و هو قوله: ما حرس اللّه، لكونه في تأويل المصدر، و المعني أنّ حراسة اللّه لعباده بالصلاة و الزكاة و الصيام لأجل مفاسد هذه المكائد أو أنّها ناشئة من ذلك الفساد، و هو تأثيرها في النفوس تأثير السّموم، و على هذا فيتمّ الكلام لفظا و معني على أحسن التئام و انتظام، فافهم و اغتنم.و تسكينا و تخشيعا و تذليلا و تخفيضا و اذهابا منصوبات على المفعول له و العامل حرس. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 358 المعنى:اعلم أنه لما نبّه في الفصل السابق على أنّ المطلوب من العباد هو التواضع و التذلّل و اخلاص النية و العمل، مستشهدا على ذلك ببعث الأنبياء العظام و السفراء الكرام بحال الذلّ و الفاقة و الفقر و الخصاصة، و بوضع البيت الحرام بأقفر البلاد و أوعر الجبال، و ختم الفصل بأنّ التواضع و التذلّل باب مفتوح للفضل و الاحسان، و سبب ذلول للعفو و الغفران، عقّبه بهذا الفصل تذكيرا للمخاطبين، و ترغيبا لهم على ملازمة هذين الوصفين و الأخذ بهما، و تحذيرا لهم عن الأخذ بضدّهما و هو التكبر و الخيلاء، و تنبيها على أنّ الغرض الأصلي في وضع ساير العبادات من الصلاة و الزكاة و الصيام بكيفيّاتها المخصوصة أيضا هذا المعني أعني التذلّل و الاستكانة فقال عليه السّلام: (فاللّه اللّه في عاجل البغي و آجل و خامة الظلم و سوء عاقبة الكبر) أى اتقوا اللّه سبحانه و احذروه تعالى فيما يترتّب على البغي و الظلم عاجلا و آجلا من العقوبات الدنيويّة و الاخروية، و الاتيان في الأوّل بالعاجل و في الثاني بالاجل لمجرّد التفنن لا للاختصاص.و المعاني المتقدّمة للبغى كلّها محتملة هنا إلّا أنّ الأنسب الأظهر بمساق الخطبة أنّ المراد به العدول عن الحقّ و التجاوز عن الحد او السّعى فى الفساد، أو الخروج عن طاعة الامام و أمّا سوء عاقبة الكبر فلكونه مؤدّيا إلى الهلاك الاخروى الموجب للعذاب الأليم و النكال العظيم كما يفصح عنه تعليله وجوب الحذر عنه أو عنه و عن سابقيه بقوله: (فانّها مصيدة ابليس العظمى) الّتى يصيد بها القلوب و يأخذها و يملكها أخذ الصياد للصيّد بشركه و حبائله.قال الشارح البحرانى: و وصفها بالعظم باعتبار قوّة الكبر و كثرة ما يستلزمه من الرذائل. (و مكيدته الكبرى) أى خديعته الكبيرة و كيده القوى، لأنّه يحسّنه فى نظر المتكبّر و يزيّنه و يذكر محاسنه مع أنها مقابح في الواقع، فيوقعه فيه بتمويهه و تلبيسه من حيث لا يعلم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 359 و وصفه بالكبر لما نبّه عليه بقوله استعاره بالكنايه  (الّتى تساور قلوب الرّجال مساورة السّموم القاتلة) فانّ تزيين ما فى باطنه تلك المفسدة العظيمة و ذلك السّم الناقع، و تحسينه في نظر المتكبّر و ايقاعه له فيها من حيث لا يشعر إن هو إلّا كيد عظيم و حيلة كبيرة.و كنّى بتساورها عن شدّة تأثيرها و حدّتها فى القلوب، و شبّهه بمساورة السّموم القاتلة تأكيدا للشدّة و توضيحا لها، بل نقول إنّها أشدّ تأثيرا منها، لأنّ تأثير السموم فى البدن و تأثير تلك الخصلة الذميمة فى القلب، و الأوّل موجب للألم الجسمانى و الهلاك الدنيوى، و الثاني للألم الرّوحانى و الهلاك الاخروى.و قوله  (فما تكدى أبدا و لا تشوى أحدا) تفريع على التشبيه و توضيح لوجه الشبه، يعنى أنّ السّموم القاتلة كما لا يمنع من تأثيرها فى الأبدان مانع، و لا يقاومها شيء من الطبايع، و لا تخطى من اصابة مقاتل احد من آحاد الناس، فكذلك تلك المكيدة لابليس لا يردّها من مساورة القلوب شيء أصلا، و لا يدفعها منها دافع أبدا، و لا يكاد أن يقاومها أحد من النّاس أو يقابلها واحد من العقول، فتخطى من أصابتها و اهلاكها.و لمزيد توكيد العموم المستفادة من قوله لا تشوى أحدا من حيث كونه نكرة في سياق النفي أتى بقوله  (لا عالما بعلمه و لا مقلّا في طمره) يعني أنّ العالم مع ماله من الكياسة و العلم بقبح هذه الصّفة الخبيثة و كونها من مكائد ابليس لا يكاد ينجو منها فضلا عن الجاهل، و كذلك المقلّ المفتقر مع فقره و اعوازه للمال الّذى يتكبّر به لا يخلص من تلك المكيدة فكيف بالغني الواجد لأسباب الطغيان و الخيلاء، فانّ الانسان ليطغى أن رآه استغنى، هذا.و لما كانت الأحكام الشرعيّة تابعة للمصالح و المفاسد الكامنة كما عليه بناء العدلية من الامامية و المعتزلة، و كان جعل العبادات الموظفة من الشارع لتحصيل تلك المصالح و دفع هذه المفاسد و نبه عليه السّلام على أنّ في الكبر مفسدة عظيمة و سوء العاقبة و أنّه بمنزلة السموم القاتلة أشار بقوله: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 360 (و عن ذلك ما حرس اللّه عباده المؤمنين بالصّلوات و الزّكوات و مجاهدة الصيام في الأيام المفروضات) إلى أنّ وجود هذه المفاسد في الكبر صار علّة و منشئا لجعل تلك العبادات، فانها لاشتمالها على التواضع و التّذلّل المنافي للكبر و المضادّ له أمر اللّه سبحانه عباده المؤمنين بها حراسة لهم و حفظا عن الكبر و مفاسده العظيمة، و حثّا على التواضع و مصالحه الخطيرة كما أمر بالحجّ مع ماله من الكيفيّات المخصوصة و باتباع الرّسل مع ما لهم من الذّل و المسكنة لهذه النكتة أيضا حسبما عرفت في الفصل المتقدّم تفصيلا.أما اشتمال الصلاة على التواضع و تنافيها للتكبّر فلكون مدارها بأفعالها و أركانها و أجزائها و شرايطها على ذلك كما يأتي ذكره في كلامه عليه السّلام.و أمّا كون ذلك علّة لجعلها و تشريعها فيدلّ عليه صريحا ما رواه في الفقيه قال: كتب الرضا علي بن موسى عليهما السّلام إلى محمّد بن سنان فيما كتب من جواب مسائله:انّ علّة الصلاة أنها إقرار بالرّبوبيّة للّه تعالى، و خلع الانداد و قيام بين يدي الجبّار جل جلاله بالذّل و المسكنة و الخضوع و الاعتراف و الطلب للاقالة من سالف الذّنوب، و وضع الوجه على الأرض كلّ يوم إعظاما للّه عزّ و جلّ، و أن يكون ذاكرا غير ناس و لا بطر، و يكون خاشعا متذلّلا راغبا طالبا للزّيادة في الدّين و الدنيا، مع ما فيه من الايجاب و المداومة على ذكر اللّه بالليل و النهار لئلا ينسي العبد سيّده و مدبّره و خالقه، فيبطر و يطغى، و يكون في ذكره لربّه و قيامه بين يديه زجرا عن المعاصي و مانعا له من الفساد.و هذه الرواية «1» كما دلّت على كون الصلاة مانعة من الكبر، فكذا دلّت______________________________ (1) و التذييل بهذا الكلام نظرا إلى جعل الضمير فى قوله (ع) فانها مصيدة ابليس راجعا الى البغى و الظلم و الكبر جميعا لا الاخير فقط و إلى جعل المشار إليه بقوله و عن ذلك ما حرس اللّه مساورة جميع هذه المعاصى الثلاث للقلوب لا الى مساورة خصوص الكبر فتدبر جيدا «منه ره» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 361 على كونها مانعة من البغي و الظلم المتقدّم ذكرهما في كلامه عليه السّلام و غيرهما من المعاصي جميعا، و هو نصّ قوله تعالى  «اتْلُ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ وَ».و أمّا اشتمال الزكاة على التواضع فلأنّها شكر للنعمة المالية كما أنّ العبادات البدنية شكر للنعمة البدنيّة و ظاهر أنّ شكر النعمة ملازم للتذلّل و مناف للتكبّر على المنعم، و من حيث إنها مستلزمة للتعاطف و الترحّم على الفقراء و الضعفاء و المساكين تلازم الايتلاف بهم و تنافي التكبّر عليهم أيضا كما يدلّ على ذلك:ما رواه فى الوسائل عن الصدوق «ره» باسناده عن محمّد بن سنان عن الرضا عليه السّلام أنه كتب إليه فيما كتب من جواب مسائله:إنّ علة الزكاة من أجل قوت الفقراء و تحصين أموال الأغنياء، لأنّ اللّه عزّ و جلّ كلّف أهل الصّحة القيام بشان أهل الزمانة و البلوى، كما قال اللّه تبارك و تعالى  لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ  في أموالكم إخراج الزكاة و في أنفسكم توطين الأنفس على الصبر، مع ما في ذلك من أداء شكر نعم اللّه عزّ و جلّ، و الطمع في الزيادة مع ما فيه من الزيادة و الرأفة و الرّحمة لأهل الضعف و العطف على أهل المسكنة و الحثّ لهم على المواساة، و تقوية الفقراء و المعونة لهم على أمر الدّين، و هو «مو» عظة لأهل الغنى و عبرة لهم ليستدلّوا على فقراء الاخرة بهم، و ما لهم من الحثّ في ذلك على الشكر للّه تبارك و تعالى لما خوّلهم و أعطاهم، و الدّعاء و التضرّع و الخوف من أن يصيروا مثلهم في امور كثيرة في أداء الزكاة و الصّدقات و صلة الأرحام و اصطناع المعروف.و أمّا تضمّن الصيام للتّذلّل و تنافيه للتكبّر فلكونه موجبا لكسر سورة النفس الأمارة و ذلّتها، و سببا لتباعد الشيطان عنه، و اندفاع وسوسته المنبعثة عنها الكبر و يرشد الى ذلك:ما رواه في الفقيه قال: و كتب أبو الحسن عليّ بن موسى الرّضا عليهما السلام إلى محمّد بن سنان فيما كتب من جواب مسائله:علّة الصّوم عرفان مسّ الجوع و العطش ليكون ذليلا مستكينا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 362 مأجورا محتسبا صابرا، و يكون ذلك دليلا له على شدائد الاخرة مع ما فيه من الانكسار له عن الشهوات، واعظا له في العاجل دليلا على الاجل ليعلم شدّة مبلغ ذلك من أهل الفقر و المسكنة في الدّنيا و الاخرة.و في الفقيه أيضا قال النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لأصحابه: ألا اخبركم بشيء إن أنتم فعلتموه تباعد الشيطان منكم كتباعد المشرق من المغرب؟ قالوا: بلى يا رسول اللّه، قال: الصّوم يسوّد وجهه، و الصّدقة تكسر ظهره، و الحب في اللّه و الموازرة على العمل الصالح يقطع و تينه، و لكلّ شيء زكاة و زكاة الأبدان الصّيام، هذا.مجاز عقلى ثمّ المراد بمجاهدة الصّيام [و مجاهدة الصيام ] بذل الجهد له و احتمال مشاقّه و نسبة المفروضات إلى الأيام من باب المجاز العقلي و الاسناد إلى الزمان كما في مثل نهاره صائم أى الأيام المفروض فيها الصيام.هذا تفصيل حصول الحراسة بهذه العبادات عن الكبر و أشباهه، و إجماله ما أشار اليه عليه السّلام بقوله  (تسكينا لأطرافهم) أى للأعضاء و الجوارح.روى في الوسائل عن عليّ عليه السّلام في حديث الأربعمائة قال: ليخشع الرجل في صلاته فانّ من خشع قلبه للّه عزّ و جلّ خشعت جوارحه، فلا يعبث بشيء اجلسوا في الركعتين حتّى تسكن جوارحكم ثمّ قوموا فانّ ذلك من فعلنا، إذا قام أحدكم من الصلاة فليرجع يده حذاء صدره، فاذا كان أحدكم بين يدي اللّه جلّ جلاله فيتحرى بصدره و ليقم صلبه و لا ينحنى.و روى في مجمع البيان عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه رأى رجلا يعبث بلحيته في صلاته فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أما أنّه لو خشع قلبه لخشعت جوارحه. (و تخشيعا لأبصارهم).روى في الكافي عن الحلبي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إذا كنت في صلاتك فعليك بالخشوع و الاقبال على صلاتك فانّ اللّه تعالى يقول  الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ .روى في الصافي عن القمي في تفسير هذه الاية قال غضّك بصرك في صلاتك و إقبالك عليها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 363 و في الصافى روى أنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان يرفع بصره إلى السماء في صلاته، فلما نزلت الاية طأطأ رأسه و رمى ببصره إلى الأرض. (و تذليلا لنفوسهم و تخفيضا لقلوبهم) باستحضار عظمة اللّه عزّ و جلّ و استشعار هيبته.فقد قال النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما زاد خشوع الجسد على ما في القلب فهو عندنا نفاق.و قال الصادق عليه السّلام: لا تجتمع الرغبة و الرهبة في قلب أحد إلّا وجبت له الجنّة فاذا صلّيت فاقبل بقلبك على اللّه عزّ و جلّ الحديث.و فى الوسائل عن الخصال باسناده عن عليّ عليه السّلام في حديث الأربعمائة قال عليه السّلام لا يقومنّ أحدكم في الصلاة متكاسلا و لا ناعسا، و لا يفكرّن في نفسه فانه بين يدي ربّه عزّ و جلّ و إنما للعبد من صلاته ما أقبل عليه منها بقلبه. (و اذهابا للخيلاء) و التكبّر (عنهم) و علّل ذلّة النفوس و خفض القلوب و إذهاب الخيلاء بقوله  (لما في ذلك) فهو علّة للعلّة أى في ذلك المحروس به المتقدّم ذكره (من تعفير عتاق الوجوه) أى كرايمها و شرايفها و احرارها (بالتراب تواضعا) و تذلّلا (و إلصاق كرايم الجوارح) و هى المساجد السّبعة (بالأرض تصاغرا).روى في الفقيه عن إسحاق بن عمار عن أبي عبد اللّه عليه السّلام أنّه قال: كان موسى ابن عمران عليه السّلام إذا صلّى لم ينفتل حتّى يلصق خدّه الأيمن بالأرض و خدّه الأيسر بالأرض.قال: و قال أبو جعفر عليه السّلام أوحى اللّه إلى موسى بن عمران عليه السّلام أ تدرى لما اصطفيتك بكلامي دون خلقي؟ قال موسى عليه السّلام: لا يا ربّ، قال: يا موسى إني قلبت عبادى ظهرا و بطنا فلم أجد فيهم أحدا أذلّ لى نفسا منك، يا موسى إنك إذا صلّيت وضعت خديك على التراب. (و لحوق البطون بالمتون من الصّيام تذلّلا) فانّ الجوع يلحق البطن بالمتن و يوجب ذلة النفس و قمعها عن الانهماك في الشهوات و زوال الأشر و البطر و الخيلاء عنها (مع ما في الزكاة من) علّة اخرى لتشريعها و هو (صرف ثمرات الأرض) من الغلّات منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 364 الأربع (و غير ذلك) من الأنعام الثلاثة و النقدين (إلى أهل المسكنة و الفقر) المنصوص بهم في الكتاب الكريم بقوله «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ» و المسكين أسوء حالا من الفقير.روى في الكافي عن أبي بصير قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السّلام: قول اللّه عزّ و جلّ «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ» قال عليه السّلام: الفقير الّذى لا يسأل الناس و المسكين أجهد منه و البائس أجهدهم، فكلّ ما فرض اللّه عليك فإعلانه أفضل من إسراره، و كلّ ما كان تطوّعا فإسراره أفضل من إعلانه، و لو أنّ رجلا يحمل زكاة ماله على عاتقه فقسّمها علانية كان ذلك حسنا جميلا. (انظروا إلى ما فى هذه الأفعال) و هى الصلاة و الزكاة و الصّيام (من قمع نواجم الفخر) أى اذلال ما تبدو و تظهر من خصال الفخر و الخيلاء (و قدع طوالع الكبر) أى كفّ ما تطلع من آثار الكبر و الاعتلاء.و ان شئت مزيد المعرفة بأسرار هذه العبادات أعنى الصّيام و الصلاة و الزكاة و بشرايطها و آدابها و علل وجوبها و غير ذلك مما يتعلّق بها، فعليك بمراجعة شرح المختار المأة و التسع، هذا.الترجمة:پس بترسيد از خدا در عذاب دنيوى بغى، و عذاب اخروى سنگينى ظلم، و بدى عاقبت كبر، پس بدرستى كه اينها أسباب شكار بزرگ شيطان است، و حيله بزرگتر او كه ميجهد در قلبهاى مردان مثل جستن زهرهاى كشنده، پس عاجز نمى شود هرگز، و خطا نمى كند از مقتل أحدى، نه از اهل علم بجهت علم خود، و نه از فقير پوشيده در لباس فقر خود.و از اينست نگاه داشتن خداوند بندگان مؤمنان خود را بوسيله نمازها و زكاتها وجد و جهد روزه گرفتن در أيامى كه فرض شده اند بجهت ساكن كردن اعضا و جوارح ايشان، و خاشع نمودن چشمهاى ايشان، و رام گردانيدن نفسهاى ايشان، و پست و متواضع فرمودن قلبهاى ايشان، و بيرون بردن تجبّر از ايشان براى آنكه در اين مذكوراتست از ماليدن رخسارهاى شريفه بخاك از جهت تواضع، و از چسباندن اعضاء كريمه بزمين از جهت حقارت، و از ملحق شدن شكمها بپشتها در روزه گرفتن از جهت ذلّت، علاوه به آن چه در زكاة است از صرف كردن ميوهاى زمين و غير آن بسوى درويشان و فقيران، نظر نمائيد بسوى آنچه در اين اعمال است از ذليل ساختن ظاهر شوندهاى فخر، و از نگاه داشتن از طلوع كنندهاى كبر.  
بخش ۱۰ : تعصب بجا و نابجا [منبع]

فضائل الفرائض:
‏وَ لَقَدْ نَظَرْتُ فَمَا وَجَدْتُ أَحَداً مِنَ الْعَالَمِينَ يَتَعَصَّبُ لِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ إِلَّا عَنْ عِلَّةٍ تَحْتَمِلُ تَمْوِيهَ الْجُهَلَاءِ أَوْ حُجَّةٍ تَلِيطُ بِعُقُولِ السُّفَهَاءِ غَيْرَكُمْ، فَإِنَّكُمْ تَتَعَصَّبُونَ لِأَمْرٍ مَا يُعْرَفُ لَهُ سَبَبٌ وَ لَا عِلَّةٌ؛ أَمَّا إِبْلِيسُ فَتَعَصَّبَ عَلَى آدَمَ لِأَصْلِهِ وَ طَعَنَ عَلَيْهِ فِي خِلْقَتِهِ، فَقَالَ أَنَا نَارِيٌّ وَ أَنْتَ طِينِيٌ.
‏عصبية المال:
‏وَ أَمَّا الْأَغْنِيَاءُ مِنْ مُتْرَفَةِ الْأُمَمِ فَتَعَصَّبُوا لِآثَارِ مَوَاقِعِ النِّعَمِ فَ «قالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ»؛ فَإِنْ كَانَ لَا بُدَّ مِنَ الْعَصَبِيَّةِ، فَلْيَكُنْ تَعَصُّبُكُمْ لِمَكَارِمِ الْخِصَالِ وَ مَحَامِدِ الْأَفْعَالِ وَ مَحَاسِنِ الْأُمُورِ الَّتِي تَفَاضَلَتْ فِيهَا الْمُجَدَاءُ وَ النُّجَدَاءُ مِنْ بُيُوتَاتِ الْعَرَبِ وَ يَعَاسِيبِ القَبَائِلِ، بِالْأَخْلَاقِ الرَّغِيبَةِ وَ الْأَحْلَامِ الْعَظِيمَةِ وَ الْأَخْطَارِ الْجَلِيلَةِ وَ الْآثَارِ الْمَحْمُودَةِ، فَتَعَصَّبُوا لِخِلَالِ الْحَمْدِ مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ وَ الطَّاعَةِ لِلْبِرِّ وَ الْمَعْصِيَةِ لِلْكِبْرِ وَ الْأَخْذِ بِالْفَضْلِ وَ الْكَفِّ عَنِ الْبَغْيِ وَ الْإِعْظَامِ لِلْقَتْلِ وَ الْإِنْصَافِ لِلْخَلْقِ وَ الْكَظْمِ لِلْغَيْظِ وَ اجْتِنَابِ الْفَسَادِ فِي الْأَرْضِ.

تَلِيطُ : مى چسبد. 
الْمُتْرَف : به ناز و نعمت پرورده، صاحب نعمتى كه از هر لذت نامشروعى استفاده ميكند. 
آثارِ مَوَاقِعِ النِّعَمِ : جمع «ميقعة»، آثار زشتى كه از دلبستگى به نعمتها ناشى ميشود، مثل خود برتر بينى و تكبر. «ميقعة الطّائر»، محلى كه پرنده هميشه در آن فرود مى آيد و با آن انس و الفت دارد. 
يَعَاسِيب : جمع «يعسوب»، ملكه زنبوران و مجازا به رئيس قوم گفته ميشود. 
الَاخْلَاقِ الرَّغِيبَة : اخلاق پسنديده و خوب. 
الَاحْلَام : عقلها. 
الْجِوِار : مجاورت، همسايگى. 
الذِّمَام : پيمان، عهد. 
تَمويه : آراستن ظاهر، جلوه گر نمودن ظاهر چيزى 
تَليط : مى چسبد 
تَفاضلت : بهمديگر برترى يافته است 
مُجداء : اشخاص شريف و با نسب 
نُجداء : اشخاص شجاع و با شهامت 
يَعاسيب : جمع يعسوب : بزرگ قوم و جمعى 
أخطار : چيزهاى با ارزش جمع خطر : ارزش 
جِوار : همسايگى و پناهندگى 
ذِمام : عهد و پيمان 
۱۲. تعصّب ورزيدن زشت و زيبا 
من در اعمال و رفتار جهانيان نظر دوختم، هيچ كس را نيافتم كه بدون علّت در باره چيزى تعصّب ورزد، جز با دليلى كه با آن ناآگاهان را بفريبد، و يا برهانى آورد كه در عقل سفيهان نفوذ كند، جز شما زيرا در باره چيزى تعصّب مى ورزيد كه نه علّتى دارد و نه سببى، ولى شيطان به خاطر اصل خلقت خود بر آدم عليه السّلام تعصّب ورزيد، و آفرينش او را مورد سرزنش قرار داد و گفت «مرا از آتش و تو را از گل ساخته اند»، و سرمايه داران فساد زده امّت ها، براى داشتن نعمت هاى فراوان تعصّب ورزيدند و گفتند: «ما صاحبان فرزندان و اموال فراوانيم و هرگز عذاب نخواهيم شد».(۱)
پس اگر در تعصّب ورزيدن ناچاريد، براى اخلاق پسنديده، افعال نيكو، و كارهاى خوب تعصّب داشته باشيد، همان افعال و كردارى كه انسان هاى با شخصيّت، و شجاعان خاندان عرب، و سران قبائل در آنها از يكديگر پيشى مى گرفتند، يعنى اخلاق پسنديده، بردبارى(۲) به هنگام خشم فراوان، و كردار و رفتار زيبا و درست، و خصلت هاى نيكو. پس تعصّب ورزيد در حمايت كردن از پناهندگان، و همسايگان، وفادارى به عهد و پيمان، اطاعت كردن از نيكى ها، سرپيچى از تكبّر و خود پسندى ها، تلاش در جود و بخشش، خود دارى از ستمكارى، بزرگ شمردن خونريزى، انصاف داشتن با مردم، فروخوردن خشم، پرهيز از فساد در زمين، تا رستگار شويد.______________________________(۱). نفى حكومت: پلوتوكراسى ‏PLUTOCRACY (حكومت سرمايه ‏دارى) و سرمايه داران بزرگ‏.(۲). احلام: را ابن ابى الحديد «عقل و انديشه» معنا كرد، ولى ابن ميثم در جلد چهارم از شرح خود ص ۹۳، احلام را به «بردبارى» معنا كرد، و حق با اوست.
در اينجا امام عليه السّلام اهل كوفه را بر عصبيّت و گردنكشى بدون علّت كه موجب تباهكارى و ستمگرى است توبيخ و سرزنش نموده مى فرمايد:) 
من (در احوال مردم) نظر كردم هيچيك از جهانيان را نيافتم كه بر سر چيزى از چيزها تعصّب و گردنكشى نمايد مگر از روى علّت و سببى كه اشتباه كارى نادانان را در بر دارد، يا از روى دليلى كه به خردها و انديشه هاى نفهمها مى چسبد (خلاصه تعصّب آنها از روى سبب و دليلى بود كه در واقع باطل و نادرست بود و ايشان از روى نادانى و نفهمى در ظاهر گمان مى كردند صحيح و درست است) جز شما را كه تعصّب و گردنكشى مى كنيد براى امرى (افتخار و سرفرازى بر يكديگر) كه (در ظاهر و نزد نادانان و نفهمها نيز) براى آن سبب و علّتى معلوم نمى شود، امّا شيطان بر آدم تعصّب و گردنكشى كرد براى اصل خود (كه از آتش بود) و او را در خلقت و آفرينشش سرزنش نموده گفت: من از آتشم و تو از گلى (پس باين علّت تعصّب و گردنكشى كرد، كه در نظر نادان براى تعصّب حجّت و دليل مى نمايد) و امّا توانگران امّتها كه نعمت براى آنها فراوان بوده و از هر لذّت و خوشى كه مى خواستند بهره مند مى شدند از جهت نعمتها (دارائى و فرزندان و بزرگ شمردن زير دستان آنها را) تعصّب و گردنكشى كردند، پس (چنانكه در قرآن كريم سوره 34 آیه 34 مى فرمايد: «وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلَّا قالَ مُتْرَفُوها إِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ - وَ قالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً، وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ» يعنى ما در هيچ شهر و دهى بيم كننده و پيغمبرى نفرستاديم مگر آنكه خوشگذرانان و ناز پروران آنجا گفتند: ما بآنچه شما پيغام آورده ايد نمى گرويم، و) گفتند: ما را دارائيها و فرزندان بيشتر (از شما) است، و معذّب نخواهيم بود (در آخرت خداوند ما را عذاب نخواهد نمود چنانكه ما را در دنيا به نعمتهاى بيشمار متنعّم فرموده است، خلاصه شما اهل كوفه به چه حجّت و دليل تعصّب و گردنكشى پيش گرفته ايد، آيا مانند شيطان آفرينش خود را بهتر مى دانيد يا مانند توانگران خوشگذران به دارائى و فرزندان بسيار مى باليد). 
پس اگر از تعصّب و گردنكشى چاره و گريزى نداريد بايد تعصّب شما براى صفات شايسته و كارهاى پسنديده و چيزهاى نيكو باشد، از آن صفات و كارها و چيزهائى كه بزرگان و دليران از خاندانهاى عرب و رؤساى قبيله ها با آنها بر ديگران برترى مى جويند بسبب خوهاى مرغوب و عقلهاى بزرگ و مراتب بلند و صفات پسنديده، پس براى خصلتهاى ستوده تعصّب نمائيد: از نگاه داشتن حقّ همسايه، و وفاء بعهد و پيمان، و فرمانبرى نيكوكاران، و نافرمانى گردنكشان، و فرا گرفتن احسان (كار نيكو) و دست كشيدن از ستم، و اهميت دادن به خونريزى، و انصاف و دادگرى براى مردم، و فرو نشاندن خشم، و دورى جستن از تباهكارى در زمين. 
نگريستم و هيچيك از مردم جهان را نديدم كه در چيزى تعصب ورزد، مگر آنكه تعصبش را علت و سببى بود، كه يا فريب و اشتباه نادانان را در برداشت يا تراوشهاى ذهن مشتى مردم بيخرد را. و اينها شما نيستيد، زيرا شما به چيزى تعصب مى ورزيد كه سبب و علتش ناشناخته است. شيطان به سبب اصل و نژاد خود بر آدم تعصب ورزيد و گردنكشى كرد. بر آفرينش او طعن زد و گفت كه من از آتش آفريده شده ام و تو از گل. و توانگران و صاحب نعمتان، تعصبشان به مال و ثروت خود بود. چون خود را در آن همه نعمت و آسايش ديدند گفتند: «ما را مال و فرزند بيش است و ما عذاب نمى شويم». 
پس اگر بناگزير تعصبى بايد، تعصبتان به خصال والا و كارهاى پسنديده باشد، كه بزرگواران و دلير مردان از خاندانهاى عرب و سروران و مهتران قبايل به آن خصال و صفات بر يكديگر برترى مى جستند. چون نيكخويى و خردمندى فراوان و توانايى در كارهاى بزرگ و رفتارهاى پسنديده. شما نيز اگر تعصب مى ورزيد، بايد كه در خصال پسنديده بود، چون پناه دادن كسانى كه به شما پناه مى آورند و وفاى به عهد و پيمان و اطاعت از نيكان و نافرمانى در برابر متكبران و انتخاب فضايل و دورى از ستم و رذايل و پرهيز از قتل و عدالت با مردم و فرو خوردن خشم و اجتناب از فساد كردن در زمين. 
من در رفتار و کردار مردم جهان نظر افکندم، هيچ کس را نيافتم که درباره چيزى تعصّب به خرج دهد جز اينکه دليل و هدفى براى خويش دارد، يا مى خواهد حقيقت را بر جاهلان مشتبه سازد يا با دليلى در فکر و انديشه سفيهان نفوذ کند، جز شما که درباره چيزى تعصّب مى ورزند که نه سببى دارد و نه هدفى. ابليس در برابر آدم به سبب اصل و ريشه خود تعصّب و تکبّر ورزيد; آفرينش آدم را مورد طعن قرار داد و گفت: من از آتشم و تو از گِل. و اما ثروتمندان عيّاش و متکبّر امّتهاى پيشين، تعصّبشان به سبب نعمتهاى گوناگون (و زر و زيورها) و فزونى نفراتشان بود; آنها مى گفتند: ثروت و فرزندان ما از همه بيشتر است و هرگز کيفر (الهى) را نمى بينيم. (امّا شما حتى اين بهانه ها را هم براى تعصب کورکورانه خود نداريد).
اگر قرار است تعصّبى انجام گيرد، بايد تعصّب شما براى اخلاق پسنديده، کارهاى نيک و امور خوب و شايسته باشد. همان افعال و امورى که مردان بزرگوار و شجاع از خاندانهاى با ارزش عرب و سران با شخصيّت قبايل در آنها بر يکديگر پيشى مى جستند (يعنى) در صفات پسنديده و انديشه هاى والا و مقامهاى بلند و آثار ستوده (آرى! اگر مى خواهيد تعصّبى داشته باشيد) درباره خصلتهاى مطلوب، تعصّب به خرج دهيد; از جمله حفظ حقوق همسايگان، وفاى به عهد و پيمان، انجام کارهاى نيک، مخالفت با تکبّر، اقدام به جود و بخشش، خوددارى از ستم، بزرگ شمردن قتل نفس (و پرهيز شديد از آن)، انصاف درباره مردم، فرو خوردن خشم و اجتناب از فساد در زمين.
نگريستم و هيچ يك از جهانيان را نيافتم كه براى چيزى تعصّب ورزد جز آنكه آن تعصّب را علّتى بود: آنچه نادانان را بفريبد، و يا پذيرفتن آن انديشه بيخردان را زيبد. تنها شماييد كه براى چيزى تعصّب مى نماييد كه آن را سببى شناخته نيست و علّتى دانسته نه. امّا شيطان به خاطر گوهر خود بر آدم تعصّب آورد، و در آفرينش وى او را سرزنش كرد و گفت: «من از آتش ساخته ام و تو از گل پرداخته.» امّا توانگران و خداوندان نعمتهاى فراوان، تعصّب ورزيدند، چون نشانه هاى نعمت را ديدند، گفتند: «ما را دارايى و فرزندان بيش است و عذابى مان نه در پيش است.» 
پس اگر به ناچار تعصّب ورزيدند بايد، در چيزى تعصّب ورزيد كه شايد: در خويهاى نيك و گزيده و كردارهاى پسنديده، و كارهاى نيكو كه افزونى بر يكديگر جستند در آن، بزرگواران و دلاوران از خاندانهاى عرب و مهتران قبيله -نيكو حسب. از آراسته بودن- به خوبى خوى و رفتار، و بردبارى به هنگام خشم بسيار، و آنچه پسنديده است از رفتار و كردار. پس در خصلتهاى نيكو تعصّب ورزيد از حمايت كردن پناهندگان، و به سررساندن پيمان و آراسته بودن به تقوى و ايمان، و از خودپسندى دورى گزيدن، و به فضيلت آراسته بودن، و دست بازداشتن از ستمكارى و بزرگ شمردن -گناه- خونريزى و خونخوارى، و داد مردمان دادن، و خشم را فرو خوردن، و پرهيز از تبهكارى در زمين.
تعصب هاى ناروا:
حقّا دقت كردم احدى از جهانيان را نيافتم كه نسبت به چيزى تعصّب ورزد، مگر آنكه ظهور آن تعصّب را علّتى بود كه حقيقت را بر جاهلان مشتبه كند، يا امرى كه به غلط به عنوان حجت به انديشه نفهمان چسبد، جز شما كه تعصبتان را سبب و علّتى نيست. ابليس به خاطر ريشه خود كه از آتش بود بر آدم تعصّب ورزيد، و او را نسبت به خلقتش سرزنش كرد، و گفت: من از آتشم و تو از خاكى. اما ثروتمندان ناز پرورده امتها، به نعمتهاى فراوان خود تعصب به خرج دادند، و گفتند: «اموال و اولادمان از همه افزون تر است، و ما را عذابى نخواهد بود».
تعصب هاى روا: 
اگر بنا به تعصب باشد بايد تعصب شما براى صفات پسنديده، و كردارهاى شايسته، و امور نيكى باشد كه بزرگان و دليران از خاندان هاى ريشه دار عرب و رؤساى قبايل به آنها برترى مى طلبند: به اخلاق خوب، و انديشه هاى بزرگ، و مقامات بلند، و آثار ستوده تعصب بورزيد. به خصلت هاى با ارزش كه عبارت است از حفظ حقوق همسايه ها، وفاى به عهد، پيروى نيكى، روى گرداندن از كبر، توسل به احسان و بخشش، خوددارى از تجاوز، مهم شمردن قتل نفس، انصاف دادن به خلق خدا، فرو خوردن خشم، و اجتناب از فساد در روى زمين. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏7، ص: 452-444  تعصب بى دليل امام(عليه السلام) در اين فقره براى مبارزه با کبر و غرور و تعصبات جاهلى به بيان نکته ديگرى مى پردازد که حاصلش اين است که افراد متعصب براى خود دلايلى دارند، هر چند ضعيف و نادرست; اما تعصبهاى زشت شما که سبب نزاع و خونريزى مى شود هيچ دليلى ندارد و اين نشان مى دهد که تعصب شما از آنها زشت تر و بدتر است. مى فرمايد: «من در رفتار و کردار مردم جهان نظر افکندم هيچ کس را نيافتم که درباره چيزى تعصّب و تکبّر به خرج دهد جز اينکه (ظاهراً) دليل و هدفى براى خويش دارد يا مى خواهد حقيقت را بر جاهلان مشتبه سازد يا با دليلى در فکر و انديشه سفيهان نفوذ کند، جز شما که درباره چيزى تعصّب مى ورزيد که نه سببى دارد و نه هدفى»; (وَ لَقَدْ نَظَرْتُ فَمَا وَجَدْتُ أَحَداً مِنَ الْعَالَمِينَ يَتَعَصَّبُ لِشَيْء مِنَ الأَشْيَاءِ إِلاَّ عن عِلَّةِ تَحْتَمِلُ تَمْوِيهَ(1) الْجُهَلاَءِ، أوْ حُجَّة تَلِيطُ(2) بِعُقُولِ السُّفَهَاءِ غَيْرَکُمْ. فَإِنَّکُمْ تَتَعَصَّبُونَ لاَِمْر مَا يُعْرَفُ لَهُ سَبَبٌ وَ لاَ عِلَّةٌ). اشاره به اينکه هر چه تاريخ گذشتگان و اقوام امروز را مطالعه مى کنم به اين نتيجه مى رسم که آنها بهانه اى براى تعصب خود داشتند، يا پوشاندن حقيقت بر جاهلان و يا نفوذ در افکار سفيهان و ساده لوحان و در نتيجه رسيدن به يک سلسله منافع مادى; ولى تعصبات شما اثر و فايده و هيچ دليل مقبول و يا نيمه مقبولى ندارد، جز سخنانى ناروا و سپس ديوانه وار به جان هم افتادن و احياناً خون ريختن. تفاوت جاهلان و سفيهان در اين است که جاهلان هيچ آگاهى ندارند; ولى سفيهان نيمه آگاهند و هر دو گروه با دلايل دروغين ممکن است در مسير منافع متعصبان و مستکبران گام بردارند. بديهى است منظور امام اين نيست که تعصب شما معلول بدون علت است، زيرا هر چيزى در جهان از نظر فلسفى علتى دارد، بلکه منظور اين است که متعصبان پيشين بهانه هاى ظاهر فريبى داشتند شما آن را هم نداريد چنان که تعصب مخاطبان حضرت از پايين بودن فرهنگ و خيالات واهى جاهلى سرچشمه مى گرفت که حتى در قالب يک بهانه قابل طرح، نمى گنجيد. آن گاه امام(عليه السلام) به دو نمونه از تعصبهايى که ظاهراً با دلايلى ـ هر چند نادرست ـ همراه بوده اشاره مى فرمايد: يکى تعصب و استکبار ابليس و ديگرى تعصب ثروتمندان مستکبر پيشين. مى فرمايد: «اما ابليس در برابر آدم به سبب اصل و ريشه خود تعصّب و تکبّر ورزيد، آفرينش آدم را مورد طعن قرار داد و گفت: من از آتشم و تو از گل»; (أَمَّا إِبْلِيسُ فَتَعَصَّبَ عَلَى آدَمَ لاَِصْلِهِ، وَ طَعَنَ عَلَيْهِ فِي خِلْقَتِهِ، فَقَالَ: أَنَا نَارِيٌّ وَ أَنْتَ طِينِيٌّ). ابليس به يقين از آتش آفريده شده بود، زيرا او از جن بود و آفرينش طايفه جن از آتش بود و آدم نيز از خاک و گل و در ظاهر آتش داراى نور و روشنايى است، در حالى که گل تيره و تاريک است و اين مى تواند بهانه اى براى خود برتربينى ابليس باشد، در حالى که اوّلا آتش سوزنده است و خاک احياکننده. افزون بر اين، فضيلت آدم در روح الهى او بود و لذا خداوند مى فرمايد: (فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ)(3) ولى ابليس در اثر خودخواهى و تعصب نمى خواست اين حقيقت را دريابد. آن گاه به گروه دوم پرداخته مى فرمايد: «اما خود ثروتمندان عيّاش و متکبّر امّتهاى پيشين، تعصّبشان به سبب نعمتهاى گوناگون (و زر و زيورها) و فزونى نفراتشان بود; آنها مى گفتند: ثروت و فرزندان ما از همه بيشتر است و هرگز کيفر نمى بينيم (اما شما حتى اين بهانه ها را هم براى تعصب خود نداريد)»; (وَ أَمَّا الاَْغْنِيَاءَ مِنْ مُتْرَفَةِ(4) الاُْمَمِ، فَتَعَصَّبُوا لاِثَارِ مَوَاقِعِ(5) النِّعَمِ، فَقَالُوا: (نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوَالاً وَ أَوْلاَداً وَ مَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ)(6)). اشاره به اينکه آنها نعمتهاى پروردگار را در جنبه هاى مادّى که شامل نيروى انسانى و اموال سرشار مى شد وسيله برترى جويى و تعصّب قرار دادند و از پذيرش دعوت انبيا سرباز زدند و سرانجام به کيفر الهى گرفتار شدند; ولى تعصّب مخاطبان آن حضرت که به بهانه هاى واهى و کودکانه به نزاع و درگيرى مى پرداختند، نه مثل تعصّب شيطان و نه مثل تعصّب مترفان و مستکبران پيشين، بلکه بر محور مسائلى دور مى زد که حتّى ارزش بهانه جويى را هم نداشت و اين بدترين نوع تعصّب است. *** جاى تعصب اينجاست! تعصّب ـ چنان که قبلا نيز اشاره شد ـ به معناى پاى بندى و وابستگى شديد به چيزى است که به دو شکل ظهور مى کند; در شکل منفى که همان وابستگيهاى شديد دور از منطق و بى قيد و شرط به مسائل کم ارزش و گاه بى ارزش و موهوم است که سرچشمه بسيارى از نزاعهاى خونين و کشمکشهاى پر دردسر است. در شکل مثبت; يعنى ايستادگى و پايمردى بر امورى که ارزشهاى والاى انسانى و اخلاقى و اجتماعى را تشکيل مى دهد و اين نوع تعصّب نه تنها عيب نيست، بلکه يکى از نقاط قوّت و مثبت است; مانند کسى که براى حفظ دين و ايمان و يا حفظ کشور و ناموس و آبرويش پافشارى به خرج مى دهد. به همين جهت امام(عليه السلام) براى اينکه مخاطبان متعصّب خود را از تعصّبهاى منفى و زشت نجات دهد پيشنهاد تعصّبهاى مثبت به آنها مى کند تا خلاء عاطفى آنها را بر طرف سازد و نيروهاى درونى آنان را به سوى يک برنامه مثبت سوق دهد و اين کارى است که همه رهبران آگاه در اجتماعات براى اصلاح مفاسد اجتماعى بايد انجام دهند; به جاى آنکه در مقابل امواج سهمگين انگيزه هاى منفى بايستند، شکل آنها را تغيير دهند و به سوى کانالهاى مثبت سوق دهند و لذا مى فرمايد: «اگر قرار است تعصّبى صورت گيرد بايد تعصّب شما براى اخلاق پسنديده، کارهاى نيک و امور خوب و شايسته باشد، همان افعال و امورى که مردان بزرگوار و شجاع از خاندان عرب و سران با شخصيّت قبايل در آنها بر يکديگر پيشى مى جستند»; (فَإِنْ کانَ لاَبُدَّ مِنَ الْعَصَبِيَّةِ فَلْيَکُنْ تَعَصُّبُکُمْ لِمَکَارِمِ الْخِصَالِ، وَ مَحَامِدِ الاَْفْعَالِ، وَ مَحَاسِنِ الاُْمُورِ، الَّتي تَفَاضَلَتْ فِيهَا الْمُجَدَاءُ(7) وَ النُّجَدَاءُ(8) مِنْ بُيُوتَاتِ الْعَرَبِ وَ  يَعَاسِيبِ(9) الْقَبَائِلِ). اشاره به اينکه سرمشق شما در اين امور نبايد جاهلان بى منطق باشد، بلکه به افراد با شخصيّت و عاقل و هوشيار اقتدا کنيد همانها که در کسب فضايل و مکارم اخلاق از يکديگر پيشى مى گرفتند و نيروهاى خود را در اين ميدان مسابقه انسانى به کار مى بردند. سپس در چند جمله کوتاه به شرح آن پرداخته مى فرمايد: «(يعنى) در صفات پسنديده و انديشه هاى والا و مقامهاى بلند و آثار ستوده (در کسب اين امور تعصب به خرج دهيد)»; (بِالاَْخْلاَقِ الرَّغِيبَةِ، وَالاَْحْلاَمِ الْعَظِيمَةِ، وَ الاَْخْطَارِ الْجَلِيلَةِ، وَ الاْثَارِ الْمَحْمُودَةِ). اين امور چهارگانه که در کلام حضرت آمده است در واقع ابعاد شخيت انسان را بيان مى کند، اخلاق شايسته، فکر بلند، مقام والا، و آثار نيک. (مانند آثار علمى و خدمات اجتماعى). کسى که اين امور را در خود جمع کند به يقين انسان شايسته و پر ارزشى است که مى تواند الگو براى ديگران باشد. آن گاه در ادامه اين سخن امام(عليه السلام) انگشت روى جزئيات مسائل اخلاقى گذاشته، به ده نمونه از مکارم اخلاق و صفات بارز انسانى اشاره کرده و همگان را به آن دعوت مى کند، مى فرمايد: «(اگر مى خواهيد تعصّبى داشته باشيد) درباره خصلت هاى مطلوب تعصب به خرج دهيد; از جمله حفظ حقوق همسايگان، وفاى به عهد و پيمان، انجام کار نيک، مخالفت با تکبّر، اقدام به جود و بخشش، خوددارى از ستم، بزرگ شمردن قتل نفس (و پرهيز شديد از آن)، انصاف درباره مردم، فرو خوردن خشم و اجتناب از فساد در زمين»; (فَتَعَصَّبُوا لِخِلاَلِ الْحَمْدِ مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ، وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ،(10) وَالطَّاعَةِ لِلْبِرِّ، وَ الْمَعْصِيَةِ لِلْکِبْرِ، وَ الاَْخْذِ بِالْفَضْلِ، وَ الْکَفِّ عَنِ الْبَغْيِ، وَ الاِْعْظَامِ لِلْقَتْلِ، وَ الاِْنْصَافِ لِلْخَلْقِ، وَ الْکَظْمِ لِلْغَيْظِ، وَ اجْتِنَابِ الْفَسَادِ فِي الاَْرْضِ). بى شک انسانى که جامع اين صفات دهگانه باشد، انسان شايسته و پرارزشى است و جامعه اى که اين اصول در آن حکمفرما گردد، جامعه اى است از هر نظر سالم و سعادتمند و پيشرو. شايان ذکر است صفات مزبور بر دوگونه است: بعضى اشاره به پرهيز مفاسد فردى و جمعى مى کند; مانند «اعظام قتل» و «مخالفت با تکبّر» و «اجتناب از فساد در زمين» بخشى ديگر به کارهاى مفيد و سازنده، ناظر است مانند «حفظ حقوق»، «وفاى به عهد»، «انجام نيکيها» و «جود و بخشش». «حفظ جوار» به معناى رعايت حقوق همسايگان، در اسلام مورد تأکيد قرار گرفته است. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «حُسْنُ الْجَوارِ يَعْمُرُ الدِّيارِ وَ يَزيدُ فِي الاْعْمارِ; نيکى به همسايگان سبب آبادى و فزونى در عمر است».(11) «حسن جوار» تنها به اين نيست که انسان توليد مزاحمتى براى همسايگان نکند بلکه در مشکلات به يارى آنها بشتابد و اگر احياناً مزاحمتى از سوى آنها شد با رفق و مدارا برخورد کند و به يقين اگر اين دستور اسلامى را همه رعايت کنند موجى از محبّت و دوستى در سرتاسر شهرها و آباديها پيدا مى شود. «وفاء به ذمام» اشاره به وفاى به عهد و پيمان است که در اسلام اهميّت فوق العاده اى دارد و انصاف درباره خلق، اشاره به اين است که حقوق خود و ديگران را به يک چشم نگاه کند; آنچه براى خود مى خواهد براى ديگران نيز بخواهد و آنچه براى خود نمى خواهد براى ديگران نيز نپسندد.*** نکته: تعصّبهاى منفى و مثبت در وجود انسان انگيزه هاى گوناگون و پيچيده اى است که اگر بر اثر جهل و نادانى به کانالهاى نامطلوبى سوق داده شود نتايج آن بسيار منفى و گاه مرگبار است. در اين گونه موارد رهبران جامعه نبايد به فکر نابود کردن انگيزه ها باشند، بلکه بايد آنها را به مسيرهاى مفيد و سازنده هدايت کنند و به تعبير ديگر با انتخاب جايگزينهاى مثبت نه تنها با انگيزه ها مقابله نکنند، بلکه از آن بهره بگيرند. يک سيلاب عظيم اگر مهار نشود سبب ويرانى و نابودى جان و اموال مردم است; ولى اگر سدّى قوى در برابر آن بکشند و مهارش کنند و آب از دريچه هاى معيّنى بيرون آيد، سبب عمران و آبادى است; مقادير عظيمى برق توليد مى کند، کارخانه هاى بزرگى را به راه مى اندازد، آب را براى تمام مدت سال ذخيره مى کند و کشاورزى را رونق مى بخشد. در تعبيرات اسلامى، اين مطلب به خوبى نمايان است; مثلا در خطبه نکاح مى خوانيم: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى أَحَلَّ النِّکاحَ وَ حَرَّمَ الزِّنا وَ السِّفاحِ» اشاره به اينکه خداوند هرگز دستور به سرکوبى غريزه جنسى نمى دهد، بلکه مسير صحيح نکاح را تعيين فرموده تا به اعمال منافى عفّت کشيده نشوند. حضرت لوط پيامبر هنگامى که قوم خود را از اعمال منافى عفّت نهى مى کند به آنهاپيشنهاد ازدواج با دخترانش را مى دهد و مى فرمايد: (هَؤُلاَءِ بَنَاتِى هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ).(12) در سوره نور در کنار حدّ زنا: (الزَّانِيَةُ وَالزَّانِى فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِد مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَة)(13) به همکارى عمومى جامعه براى ازدواج سالم جوانان دستور مى دهد و مى فرمايد: (وَأَنکِحُوا الاَْيَامَى مِنْکُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِنْ يَکُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَاللهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ).(14) در بعضى از روايات اسلامى آمده است: «شُومُ الْمَرْأَةِ کَثْرَةُ مَهْرِها...»(15) و در بعضى ديگر آمده: «شُومُها شِدَّةُ مَؤُونَتِها»(16) يعنى بد قدمى زن در سنگينى مهريه و زيادى هزينه هاى زندگى است. در ميان مردم چيزى به نام خوش قدمى و بد قدمى وجود دارد که به شکل خرافى بسيار زيانبار است; ولى اسلام به آن يک لباس منطقى پوشانده، بى آنکه اصل آن را نابود کند. در مورد تعصّب نيز مطلب از همين قرار است; انگيزه هايى در درون انسان است که او را به سوى تعصّب مى کشاند و هرگاه رها شود، به جنبه هاى منفى که مايه کبر غرور و گاه نزاعهاى خونين است، کشيده مى شود; ولى امام(عليه السلام) سعى مى کند آن را به سوى جنبه هاى مثبت هدايت کند، مى فرمايد: اگر بناست که افراد، قبائل و اقوام تعصّبى به خرج دهند، چه بهتر که اين تعصّب در مکارم الاخلاق و محاسن افعال حمايت از مظلومان، مبارزه با ظالمان و نيکى درباره همگان صورت گيرد.*** پی نوشت: 1. «تمويه» يعنى مشتبه ساختن و در اصل به معناى دادن آب طلا به روى مس براى فريب جاهلان بوده است.  2. «تليط» از ريشه «لوط» بر وزن «موت» به معناى چسبيدن چيزى به چيزى است و هنگامى که مطلبى مورد علاقه قلبى کسى باشد که گويى به آن چسبيده و از آن جدا نمى شود جمله «لاطَ بِقَلْبي» را به کار مى برند. اين واژه هم به صورت اجوف واوى و هم به صورت اجوف يايى به کار مى رود. 3. حجر، آيه 29. 4. «مترفه» و «مترف» به طورى که در لسان العرب آمده از ريشه «ترف» بر وزن «هدف» به معناى تنعّم گرفته شده و معمولا به کسى مى گويند که فزونى نعمت او را مست و مغرور کرده و به طغيان واداشته است. 5. «متواضع» جمع «موقع» به معناى محلّ است و مواقع النعم اشاره به نعمتهايى است که مورد بهره بردارى قرار مى گيرد و منظور از آثار لذّاتى است که از آن براى صاحبان نعمت فراهم مى شود. 6. سبأ، آيه 35 . 7. «مجداء» جمع «مجيد» به معناى عزيز و بزرگوار و والا مقام است.    8. «نجداء» جمع «نجيد» به معناى شجاع از «نجد» به معناى زمين مرتفع گرفته شده است. 9. «يعاسيب» جمع «يعسوب» در اصل به معناى ملکه زنبورهاست. سپس به رؤسا و افراد با شخصيت اطلاق شده است. 10. «ذمام» به معناى عهد و پيمان و حقّ و حرمت است. 11. الکافى، جلد 2، صفحه 667، حديث 8. 12. هود، آيه 78. 13. نور، آيه 2. 14. نور، آيه 32. 15. وسائل الشيعة، ابواب المهور، باب 5، حديث 11 و 10. 16. همان.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 497-493 «و لقد نظرت... بمعذّبين»،  در اين عبارت امام (ع) اصحاب خود را مورد سرزنش قرار مى دهد، زيرا مى بيند كه آنها در باره امور نادرستى تعصب مى ورزند، بدون اين كه هيچ سودى بر آن مترتب باشد و اين امر باعث برانگيختن فساد و آشوب در جامعه مى شود، و كلمه إلّا دلالت مى كند بر اين كه در تمام ملتها هر كس بر چيزى ببالد و در باره آن تعصب ورزد به خاطر امرى و دليلى است كه آن را مايه فخر و مباهات آن قرار مى دهد، نهايت امر آن است كه يا مطلب را آن چنان بر خلاف جلوه داده است كه بى خبران از اصل قضيّه، آن را درست خيال مى كنند و يا دليلى كه آورده مى شود، براى سفيهان و كم خردان، دلچسب مى نمايد. بالاخره اين امرى است مطابق مقتضاى عقل و خردمندى، زيرا ترجيح بدون مرجح، عقلا محال است. تقدير و خلاصه معناى عبارت اين است كه هيچ كس را نديدم كه در امرى تعصب ورزد مگر اين كه تعصبش به علتى و دليلى بوده است.  غيركم، اين كلمه استثنايى از معناى اثبات در جمله است و مفيد حصر، مى باشد، گويا حضرت چنين فرموده است: هر كس را كه به امرى مباهات مى كند، ديدم دليلى براى خود دارد مگر شما كه هيچ دليلى نداريد.  «تتعصّبون لامر ما يعرف له سبب و لا علّة»،  منظور از عدم دليل در اين جا آن است كه هيچ كدام از دو دليل مذكور در عبارت قبل، براى شما وجود ندارد، نه دليلى كه حد اقل امر را بر نادانها مشتبه سازد، و نه علتى كه در نظر سفيهان دلچسب باشد، و حضرت در اين عبارت هر دليلى را بطور كلى و از همه آنان نفى نفرموده است. چرا كه جهّالشان براى تعصب خود علتى داشتند و آن فخر و مباهات به انساب بود كه همين امر باعث ايجاد فتنه و فساد مى شد، نهايت امر چون دليلشان هيچ يك از خصوصيات بالا را نداشت امام از آنها نفى دليل كرد.  «امّا ابليسُ فَتَعَصَّبَ عَلَى آدَم»، امام (ع) پس از سرزنش كردن ياران خود كه بدون دليل منطقى با نسبهاى پوشالى خود كبر و تعصب ورزيدند، به بيان علل و اسباب آن پرداخته و                            ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 494 در آغاز سرچشمه كبر و خودخواهى شيطان را، مورد بحث قرار داده است كه وى به ماده اصلى خلقت خود باليده و جوهر وجودى خود را كه آتش است شريفتر از خاك دانسته كه ماده وجودى آدم است و گفت وجود من آتشى و كالبد تو خاكى است و حال آن كه اين امرى است فرعى و شرافت واقعى و اصلى در كيفيت آفرينش و روح انسانى آدم است، او كه به راز نهفته در وجود آدم شناخت نداشت شرافت ريشه اى را با يك امر فرعى و مادى مقايسه كرد، آرى نخستين قياسگر ابليس بود.  در مرتبه بعد به شرح علت گردنكشى و تعصب ثروتمندان و نادانهاى مردم رفاه طلب و سرمايه دار پرداخته است كه ايشان هم از شاگردان ابليس مى باشند اينها به سرمايه ها و فرزندان كه از آثار و موارد نعمتهاى الهى مى باشند تعصب مى ورزند چنان كه حق تعالى از گفتارشان حكايت مى كند: نحن «أَكْثَرَ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً»، آثار فراوانى اين نعمتها بى نيازى و رفاه طلبى است و به همين دليل اين نعمتها مايه فخر و تكبر صاحبانش بوده، البته بايد توجه كرد كه مطلق اموال و اولاد، نعمت نيست بلكه نعمت از امور نسبى است و نسبت به نعمت دهنده و منعم عليه و نيز به اعتبار منافعى كه آدمى از آنها كسب مى كند نعمت خوانده مى شود، فرق مى كند. به اين دليل اينها را مواقع نعمت گفته يعنى محلهايى كه قابليت دارند كه نعمت واقع شوند و ممكن است كه مراد از كلمه نعم اموال و اولاد باشد و مراد از مواقع، تحقق و وقوع آنها يعنى مصدر ميمى باشد و آثار اين ها، چنان كه گفتيم سرمايه دارى و رفاه طلبى است.  «فإن كان لا بد من العصبیه...»،  پس از توجه دادن مردم به افكار واهى و افتخارات باطل، امورى را كه سزاوار است مورد مباهات و تعصب واقع شود بيان كرده است كه عبارت از اخلاق بزرگوارانه و كارهاى پسنديده و امور نيكى مى باشد كه اهالى مجد و شرف از خانواده هاى عرب و بزرگان قبايل از نظر اتصاف به آن بر بقيه انسانها مزيت و برترى يافته اند و حرف «با» در «بالاخلاق» متعلق به فعل «تفاضلت» مى باشد زيرا اين مردم بزرگوار در كارهاى نيك به سبب اخلاق پسنديده كسب فضيلت كرده اند و در فصول سابق اصول اخلاق برتر و شاخه هاى فرعى هر كدام از آنها را خاطر نشان كرديم.  صفت حلم ملكه اى است از شاخه هاى شجاعت و عبارت است از بردبارى و سنگينى هنگام پيدايش خشم و علل آن، و نيز خود را به خطر انداختن به خاطر حفظ مقامات پسنديده به وسيله خويهاى پسنديده و همراه داشتن آن، كه لازمه اش انجام دادن كارهاى نيكى است كه هماهنگ با صفات نيك انسانى است از قبيل بذل و بخشش كه دليل جود و سخاى نفسانى است و مثل اين كه آدمى براى اهميت دادن به عدالتخواهى و وفاى به عهد الهى از كشتن بستگانش باكى نداشته باشد. پس از توجه دادن به امورى كه شايسته است انسان به آنها ببالد، فرمود: به داشتن ويژگيهاى پسنديده تعصب داشته باشيد و بعد تفصيل آن را چنين بيان مى دارد. كه از جمله آنها: 1-  حفظ جوار و رعايت همسايه دارى مى باشد و اين صفت خود نتيجه دو خصلت نيك مى باشد، يكى اين كه لازمه همسايه دارى آزار ندادن اوست و اين جزء صفت عدل مى باشد دوم اين كه شرط تحققش نيكى به وى و همدردى و گذشت و راستگويى و دوستى با او مى باشد و اين امور نيز از فروع عفت است.  2-  ديگر از جمله خصال پسنديده وفاى به عهدهاست و اين نيز از شاخه هاى عفت مى باشد. 3-  سوم از اين صفات پيروى كردن برّ و نيكى، ظاهر آن است كه منظور از كلمه برّ چيزى است كه خداوند در قرآن مى گويد: «لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ... وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى...» كه مراد از اين دو نيكى، كمال ايمان و تقوا، و كارهاى درست است و معناى عبارت طاعة البرّ، همراه داشتن اين افعال و اعتقاد به وجوب آن مى باشد، احتمال ديگر چنان است كه معناى آن پيروى كردن امر به نيكى است و چون معناى امر از قرينه معلوم بوده است لذا آن را حذف كرده اند و گاهى از لفظ برّ، عفت اراده مى شود و به اين اعتبار نقطه مقابل آن فجور و گناه خواهد بود احتمال ديگر آن كه مراد از برّ نقطه مقابل عقوق باشد كه عبارت از شفقت و مهربانى به خويشان و نيكى به پدر و مادر مى باشد و اين نيز از فروع و شاخه هاى عفت است.  4-  خصلت ديگرى كه امام بيان فرموده است مخالفت با تكبر است يعنى دورى كردن از آن كه از باب مجاز اسم سبب را كه عصيان است برده است و مسبب را كه دورى باشد اراده كرده است يا منظور معصيت كردن در برابر امر به تكبر است كه كنايه از فروتنى و تواضع مى باشد و اين نيز فضيلتى است از شاخه هاى عفت و معصيت در اين مورد در مقابل اطاعت است.  5-  خصلت ديگر كه بايد مايه فخر و مباهات آدمى باشد، كامل ساختن شرافت و فضيلت و مداومت به آن مى باشد، احتمال ديگر در معناى فضيلت بخشش و احسان نسبت به ديگران كه جود و بخشش نيز صفتى است از فروع عفت.  6-  صفت ديگر خوددارى از ظلم كه برگشتش به فضيلت عدل مى باشد.  7-  هفتمين ويژگى بزرگ شمردن قتل نفس يعنى ترك كردن آن، زيرا آدم كشى لازمه خصلت ناپسند ظلم است و بر آن وعده عذاب در آخرت داده شده است و برگشت اين ويژگى نيز به فضيلت عدل است، و همچنين انصاف با مردم آن است كه در داد و ستد با آنها پيوسته عدالت را رعايت كند.  8-  ويژگى ديگر كظم غيظ و فرو بردن خشم است كه يكى از شاخه هاى صفت شجاعت مى باشد.  9-  آخرين صفتى كه بايد مورد مباهات واقع شود، دورى از فساد، در زمين مى باشد كه از لوازم فضيلت عدالت است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 353 و لقد نظرت فما وجدت أحدا من العالمين يتعصّب لشيء من الأشياء إلّا عن علّة تحتمل تمويه الجهلاء، أو حجّة تليط بعقول السّفهاء غيركم، فإنّكم تتعصّبون لأمر لا (ما خ) يعرف له سبب و لا علّة، أمّا إبليس فتعصّب على آدم لأصله، و طعن عليه في خلقته، فقال: أنا ناريّ و أنت طينيّ، و أمّا الأغنياء من مترفة الامم فتعصّبوا لاثار «إلى آثار خ» مواقع النّعم فقالوا- نحن اكثر أموالا و أولادا و ما نحن بمعذّبين. فإن كان لا بدّ من العصبيّة فليكن تعصّبكم لمكارم الخصال، و محامد الأفعال، و محاسن الامور الّتي تفاضلت فيها المجداء و النّجداء من بيوتات العرب، و يعاسيب القبائل بالأخلاق الرّغيبة، و الأحلام العظيمة، و الأخطار الجليلة، و الأثار المحمودة. فتعصّبوا لخلال الحمد من الحفظ للجوار، و الوفاء بالذّمام، و الطّاعة للبرّ، و المعصية للكبر، و الأخذ بالفضل، و الكفّ عن البغي، و الإعظام للقتل، و الإنصاف للخلق، و الكظم للغيظ، و اجتناب الفساد في الأرض.اللغة:و (التمويه) التدليس يقال موّهت النحاس أو الحديد تمويها أى طليته بالذهب أو الفضة و (مواقع) النعم جمع موقع اسم مكان و يحتمل المصدر و (المجداء) جمع مجيد مثل فقهاء و فقيه و هو الرفيع العالى و الكريم الشريف الفعال (و النجداء) كفقهاء أيضا جمع نجيد و هو الشجاع الماضي فيما يعجز غيره. (و اليعسوب) أمير النحل و رئيس القوم و (الأخطار) جمع خطر بالتحريك كأسباب و سبب و هو القدر و المنزلة و (الجوار) بالكسر أن تعطي الرّجل ذمّة فيكون بها جارك فتجيره و مصدر جاور يقال جاوره مجاورة و جوارا و جوارا بالضمّ و الكسر صار جاره و (الذّمام) أيضا الحق و الحرمة و ما يذمّ به الرّجل على إضاعته من العهد.الاعراب:و عن، في قوله: عن علّة، للتعليل أو بمعني من النشوية، و غيركم، بالنصب استثناء من قوله: أحدا، و العامل وجدت، و قوله: بالاخلاق الرغيبة، متعلّق بقوله: تفاضلت.المعنى:و لما حذّرهم عليه السّلام من البغى و الظلم و الكبر أردفه بتوبيخهم على العصبيّة و العناد من دون علّة مقتضية لذلك فقال: (و لقد نظرت فما وجدت أحدا من العالمين يتعصّب لشيء من الأشياء إلّا عن علة) مقتضية لتعصّبه حاملة له عليه (تحتمل) و فى بعض النسخ تحمل (تمويه الجهلاء) أى تلبيس الأمر عليهم حتّى يزعمون لمكان جهالتهم صحّة تلك العلّة مع بطلانها في نفس الأمر (أو حجّة) و دليل (تليط بعقول السفهاء) أى تلتصق بعقولهم و يظنّون بمالهم من السفاهة حقّيتها مع أنها باطلة في الحقيقة (غيركم) فيقبلونها أى ما وجدت أحدا يتعصّب بشيء إلّا وجدت تعصّبه ناشئا من علّة غيركم، و بعبارة اخرى وجدت كلّ أحد يتعصّب لعلّة إلّا أنتم. (فانّكم تتعصّبون لأمر لا يعرف له سبب و لا علة) حاملة لتمويه الجهلاء و ملتصقة بعقول السفهاء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 365 و ليس المراد نفى مطلق السبب للعصبيّة، لما قد مرّ في شرح الفصل الأوّل و الثالث من الخطبة من أنّ سبب تعصّبهم و ثوران الفتنة بينهم هو اعتزاء الجاهلية الّذى كان بينهم، و إنّما المراد نفى سبب ذلك الاعتزاء، يعنى أنكم تتعصّبون لأمر و هو الاعتزاء ليس لذلك الأمر سبب معروف ظاهر مقبول و لو عند الجهال فاذا لم يكن للاعتزاء سبب مقبول تكون سببيّته للعصبيّة أيضا سخيفة هيّنة، فيكون تعصّبهم له بمنزلة التعصّب لا لعلّة، هذا.و لما ذكر اجمالا أنّ تعصّب كلّ متعصّب من العالمين فانّما هو علّة مقتضية له أراد تفصيل ذلك الاجمال بالاشارة إلى بعض علل التعصّب الناشى من المتعصّبية فقال: (أما إبليس) اللعين و هو رئيس المتعصّبين و المستكبرين (فتعصّب على آدم لأصله) و استكبر عليه بشرف جوهره على زعمه لكونه مخلوقا من النار (و طعن عليه فى خلقته) لكونه مخلوقا من الطين، ففضل نفسه عليه قياسا للفرع على الأصل فى الشرف و الخسة (فقال أنا نارىّ و أنت طيني) فكانت علة تعصّبه أنه تعزّز بخلقة النار و استوهن خلق الصلصال.روى في الكافى عن داود بن فرقد عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ الملائكة يحسبون أنّ ابليس منهم و كان فى علم اللّه أنّه ليس منهم فاستخرج ما فى نفسه بالحميّة و الغضب، فقال خلقتنى من نار و خلقته من طين.و قد مرّ تفصيل الكلام فى قياسه و بطلان قياسه فى شرح الفصل الحادى عشر من المختار الأوّل و شرح الفصل الأوّل من هذا المختار الذى نحن بصدد شرحه، من أراد الاطلاع عليه فليراجع الفصلين. (و أمّا الأغنياء من مترفة الأمم) أى الامم المترفة و هم الذين أطغتهم النعمة أو المتنعّمون الذين لا يمنع من تنعّمهم أو المتروكون يصنعون ما يشاؤن و لا يمنعون (فتعصّب و الاثار مواقع النعم). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 366 قال المحدّث العلّامة المجلسىّ «ره»: مواقع النعم هى الأموال و الأولاد، و آثارها هى الترفّه و الغنى و التلذّذ بها.و بمثله قال الشارح البحرانى حيث قال: مواقعها هى الأموال و الأولاد، و آثار تلك المواقع هى الغنى و الترفّه بها و التنعّم و الالتذاذ و كان تعصّبهم لذلك و فخرهم به، ثمّ قال: و يحتمل أن يريد بالنعم الأموال و الأولاد و بمواقعها وقوعها، فانه كثيرا ما يريد بمفعل المصدر و آثارها هى الغنى و الترفّه كما قدّمنا.و كيف كان فالمقصود أنّ تعصّب المترفين و تفاخرهم إنما كان بسبب كثرة الأموال و الأولاد كما أقرّوا به اقتباس (فقالوا نحن أكثر أموالا و أولادا و ما نحن بمعذّبين) و هو اقتباس من الاية الشريفة في سورة سباء قال سبحانه  «وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلَّا قالَ مُتْرَفُوها إِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ. وَ قالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ» .قال الطبرسي «و ما ارسلنا في قرية من نذير» أى من نبىّ مخوف باللّه تعالى  «إِلَّا قالَ مُتْرَفُوها»* أى جبابرتها و اغنياؤها المتنعّمون فيها «إِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ»* و في هذا بيان للنّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّ أهل قريته جروا على منهاج الأوّلين، و إشارة إلى أنّه كان اتباع الأنبياء فيما مضى الفقراء و أوساط الناس دون الأغنياء.ثمّ بين سبحانه علّة كفرهم بأن قال  «وَ قالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً» أى افتخروا بأموالهم و أولادهم ظنّا بأنّ اللّه سبحانه انما خوّلهم المال و الولد كرامة لهم عنده فقالوا إذا رزقنا و حرمتم فنحن اكرم منكم و أفضل عند اللّه تعالى فلا يعذّبنا على كفرنا بكم و ذلك قوله  وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ* و لم يعلموا أنّ الأموال و الأولاد عطاء من اللّه تعالى يستحقّ به الشكر عليهم، و ليس ذلك للاكرام و التفضيل، هذا.و لمّا وبّخهم على التعصّبات الباطلة أرشدهم إلى التعصّبات المرغوبة في الشريعة فقال: (فإن كان و لا بدّ من العصبيّة فليكن تعصّبكم لمكارم الخصال) و في بعض النسخ لمكارم الأخلاق و المعنى واحد، و قد مضى تفصيلها في شرح الفصل الثالث من الخطبة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 367 السادسة و الثمانين، و أقول هنا:روى في الوسائل من الخصال عن الحسن بن عطية عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال:المكارم عشر فان استطعت أن تكون فيك فلتكن فانها تكون فى الرجل و لا تكون في ولده، و تكون في ولده و لا تكون في أبيه، و تكون في العبد و لا تكون في الحرّ: صدق النّاس «البأس خ»، و صدق اللسان، و اداء الامانة، و صلة الرحم، و إقراء الضيف، و إطعام السائل، و المكافاة على الصنائع، و التذمّم للجار، و التذمّم للصّاحب، و رأسهنّ الحياء.و فى الوسائل من معانى الأخبار و أمالى الصّدوق عن حماد بن عثمان قال: جاء رجل الى الصادق عليه السّلام فقال: يا ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أخبرني عن مكارم الأخلاق فقال: العفو عمّن ظلمك، و صلة من قطعك، و إعطاء من حرمك، و قول الحقّ و لو على نفسك (و محامد الأفعال).روى في الوسائل من المجالس عن المفضّل بن عمر عن الصادق جعفر بن محمّد عليهما السّلام إنّه قال: عليكم بمكارم الأخلاق، فانّ اللّه عزّ و جلّ يحبّها، و إيّاكم و مذامّ الأفعال فانّ اللّه عزّ و جلّ يبغضها، و عليكم بتلاوة القرآن «إلى أن قال» و عليكم بحسن الخلق فانّه يبلغ بصاحبه درجة الصائم القائم، و عليكم بحسن الجوار فانّ اللّه جلّ جلاله أمر بذلك، و عليكم بالسّواك فانّه مطهّرة و سنّة حسنة، و عليكم بفرائض اللّه فأدّوها، و عليكم بمحارم اللّه فاجتنبوها. (و محاسن الامور الّتى تفاضلت فيها المجداء و النجداء) أى أولو لشّرف و الكرم و الشجاعة (من بيوتات العرب و يعاسيب القبايل) أى رؤسائها و ساداتها و ذلك:مثل ما رواه في الكافي عن حبيب بن ثابت عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام قال: لم يدخل الجنّة حميّة غير حميّة حمزة بن عبد المطلب، و ذلك حين أسلم غضبا للنبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في حديث السلا الذى القى على النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فانّ تعصّبه للنبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و دخوله في الاسلام إنما نشأ من فرط الغيرة و العصبيّة بمقتضى سودده و شرف نسبه و علوّ حسبه و هكذا كان عادة الأشراف و الأنجاد فانهم انّما كانوا يتعصّبون و يتفاضلون (بالأخلاق الرغيبة) المرغوب فيها (و الأحلام) أى العقول (العظيمة و الأخطار) أى الأقدار و المراتب (الجليلة و الاثار المحمودة). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 368 و قد اشير اليها في الحديث النّبوي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم المروىّ في الوسائل قال: قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله إنّ خياركم أولو النّهى، قيل: يا رسول اللّه من أولو النهى؟ قال:هم اولو الأخلاق الحسنة، و الأحلام الرزينة، و صلة الأرحام، و البررة بالأمّهات و الاباء، و المتعاهدون بالجيران و اليتامى، و يطعمون الطعام و يفشون السلام فى العالم و يصلّون و الناس نيام غافلون.و لما قال: فان كان و لا بدّ من العصبيّة فليكن تعصّبكم لمكارم الأخلاق و محامد الأفعال نبّه على تفصيلها بقوله  (فتعصّبوا لخلال الحمد) أى للخصال المحمودة و أورد منها هنا عشرا.الاولى ما أشار إليه بقوله  (من الحفظ للجوار) يحتمل أن يكون المراد به حسن المجاورة و حفظ حقوق الجيران.ففى الكافى عن معاوية بن عمّار عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: حسن الجوار يعمر الدّيار و ينسى الأعمار.و عن أبى مسعود قال: قال لي أبو عبد اللّه عليه السّلام: حسن الجوار زيادة في الأعمار و عمارة الدّيار.و في الوسائل عن الصّدوق باسناده عن شعيب بن واقد عن الحسين بن زيد عن الصادق عن آبائه عن عليّ عليهم السّلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في حديث المناهي قال: من اذى جاره حرّم اللّه عليه ريح الجنّة و مأواه جهنّم و بئس المصير، و من ضيّع حقّ جاره فليس منّا، و ما زال جبرئيل يوصيني بالجار حتّى ظننت أنّه سيورثه.قال بعض الأعلام: ليس حسن الجوار كفّ الأذى فقط، بل تحمّل الأذى منه أيضا، و من جملة حسن الجوار ابتداؤه بالسلام، و عيادته في المرض، و تعزيته في المصيبة، و تهنيته في الفرح، و الصفح عن زلّاته، و عدم التطلّع على عوراته، و ترك مضايقته فيما يحتاج إليه من وضع جذوعه على جدارك، و تسلّط ميزابه إلى دارك و ما أشبه ذلك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 369 و يحتمل أن يكون المراد بالجوار أن تعطى رجلا ذمّته و أمانا يكون بذلك جارك، قال الطريحى: و فى الحديث أيّما رجل نظر إلى رجل من المشركين فهو جارحتى يسمع كلام اللّه أى في أمن لا يظلم و لا يؤذي و على هذا فمعنى الحفظ للجوار هو المحافظة على ما اعطيته من الذمام و القيام بلوازمه و عدم الاضاعة له. (و) الثانية (الوفاء بالذمام) أى الوفاء بالعهد و الأمان.روى في الوسائل عن الكلينيّ عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قلت له: ما معنى قول النّبي صلّى اللّه عليه و آله: المسلمون تتكافا دماؤهم و يسعى بذمّتهم أدناهم؟ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لو أنّ جيشا من المسلمين حاصروا قوما من المشركين فأشرف رجل فقال: اعطونى الأمان حتى ألقى صاحبكم و اناظره فأعطاه أدناهم الأمان وجب على أفضلهم الوفاء به.و فيه عن الصّدوق بسنده عن حبّة العرنى قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام: من ائتمن رجلا على دمه ثمّ خاس به فأنا من القاتل برىء و إن كان المقتول في النار. (و) الثالثة (الطاعة للبرّ) قيل: البرّ اسم جامع للخير كلّه فيكون المراد من طاعته الانقياد له و الاتيان بالخيرات، و يجوز أن يكون بمعنى البارّ أو بحذف المضاف أى لذى البرّ على حدّ قوله تعالى  «لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى»  أى البارّ، أو ذو البرّ هو المتّصف بالتقوى، و على هذا فالمراد بالطاعة للبرّ هو الطاعة للأبرار المتّقين. (و) الرابعة مراعاة النظير (المعصية للكبر) أى المجانبة و المخالفة له بالملازمة للتواضع و انّما عبر بلفظة المعصية لتقدّم لفظ الطاعة و كونها في قبالها، فعبّر بها لحسن المجاورة و مراعاة للنظير و هو من محاسن البلاغة. (و) الخامسة (الأخذ بالفضل) يجوز أن يراد بالفضل التفضّل و الاحسان على الغير، و أن يراد به العمل الصالح و على أيّ تقدير فأخذه عبارة عن المواظبة عليه و بهما فسّر قوله سبحانه  «وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُمَتِّعْكُمْ مَتاعاً حَسَناً إِلى أَجَلٍ ...» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 370  قال أمين الاسلام الطبرسى قيل: إنّ الفضل بمعنى التفضّل و الافضال أى و يؤت كلّ ذى إفضال على غيره بمال أو كلام أو عمل بيد أو رجل جزاء إفضاله، فيكون الهاء في فضله عايدا إلى ذى الفضل، و قيل: إنّ معناه يعط كلّ ذي عمل صالح فضله أى ثوابه على قدر عمله، فانّ من كثرت طاعته في الدّنيا زادت درجاته في الجنّة و على هذا فالأولى أن تكون الهاء في فضله عائدا إلى اسم اللّه.أقول: و يرشد إلى المعنيين ما روى في الكافي عن أبي حمزة الثمالي عن عليّ ابن الحسين عليهما السّلام قال: سمعته يقول: إذا كان يوم القيامة جمع اللّه تبارك و تعالى الأوّلين و الاخرين في صعيد واحد ثمّ ينادى مناد أين أهل الفضل؟ قال: فيقوم عنق من الناس فتلقّاهم الملائكة فيقولون: ما كان فضلكم؟ فيقولون: كنّا نصل من قطعنا، و نعطى من حرمنا، و نعفو عمن ظلمنا، قال: فيقال لهم: صدقتم ادخلوا الجنّة. (و) السادسة (الكفّ عن البغى) أى عن الظلم و الاعتداء و الاستطالة و العدول عن الحقّ.روى في الكافي عن ابن القداح عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ أعجل الشرّ عقوبة البغي.و عن السكونى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: يقول ابليس لجنوده: القوا بينهم الحسد و البغي فانّهما يعدلان عند اللّه الشرك.أى يعدلانه في الاخراج من الدّين و العقوبة و التأثير في فساد نظام الخلق. (و) السابعة (الاعظام للقتل) أى تعظيمه و عدّه عظيما، و المراد قتل النفس التي حرّم اللّه إلّا بالحقّ فانّه من أكبر الكبائر و أعظم الذنوب قال تعالى «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً» روى الصّدوق في عقاب الأعمال عن جابر بن يزيد عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال أوّل ما يحكم اللّه في القيامة في الدّماء فيوقف ابنى آدم فيفصل بينهما، ثمّ الذين يلونهم من أصحاب الدّماء حتّى لا يبقى منهم أحد، ثمّ الناس بعد ذلك فيأتي المقتول قاتله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 371 فيشخب دمه في وجهه فيقول: هذا قتلنى، فيقول أنت قتلته، فلا يستطيع أن يكتم اللّه حديثا.و عن سعيد الأزرق عن أبى عبد اللّه عليه السّلام فى رجل قتل رجلا يقال له: مت أىّ ميتة شئت إن شئت يهوديا و إن شئت نصرانيا و ان شئت مجوسيا.و عن أبى الجارود عن محمّد بن علىّ صلوات اللّه عليهما قال: ما من نفس يقتل برّة و لا فاجرة إلّا و هو يحشر يوم القيامة معلّقا بقاتله بيده اليمنى و رأسه بيده اليسرى و أوداجه تشخب دما يقول: يا ربّ سل هذا بم قتلنى، و إن «فان ظ» كان قتله فى طاعة اللّه عزّ و جلّ أثيب القاتل و ذهب بالمقتول إلى النار، و إن كان فى طاعة فلان قيل له: اقتله كما قتله، ثمّ يفعل اللّه فيهما مشيّته. (و) الثامنة (الانصاف للخلق) روى في الكافى عن السّكونى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: سيّد الأعمال إنصاف الناس من نفسك، و مواساة الأخ فى اللّه، و ذكر اللّه على كلّ حال.و عن أبى حمزة الثمالى عن علىّ بن الحسين عليهما السّلام قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول في آخر خطبته: طوبى لمن طاب خلقه و طهرت سجيّته و صلحت سريرته و حسنت علانيته و أنفق الفضل من ماله و أمسك الفضل من قوله، و أنصف الناس من نفسه و عن زرارة عن أبى جعفر عليه السّلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام فى كلام له: ألا انّه من ينصف الناس من نفسه لم يزده اللّه إلّا عزّا.و عن محمّد بن مسلم عن أبى عبد اللّه عليه السّلام قال: ثلاثة هم أقرب الخلق إلى اللّه عزّ و جلّ يوم القيامة حتى يفرغ من الحساب. رجل لم تدعه قدرته في حال فى غضبه إلى أن يحيف على من تحت يده، و رجل مشى بين اثنين فلم يمل مع أحدهما على الاخر بشعيرة، و رجل قال بالحقّ فيما له و عليه. (و) التاسعة (الكظم للغيظ) روى فى الكافى عن مالك بن حصين السكونى قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: ما من عبد كظم الغيظ إلّا زاده اللّه عزّ و جلّ عزّا فى الدّنيا و الاخرة، و قد قال اللّه عزّ و جلّ  «وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»  و أثابه اللّه مكان غيظه ذلك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 372 و عن سيف بن عميرة قال حدّثنى من سمع أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: من كظم غيظا و لو شاء أن يمضيه أمضاه ملأ اللّه قلبه يوم القيامة رضاه.و عن عبد اللّه بن منذر عن الوصافى عن أبى جعفر عليه السّلام قال: من كظم غيظا و هو يقدر على إمضائه حشا اللّه قلبه أمنا و ايمانا يوم القيامة. (و) العاشرة (اجتناب الفساد فى الأرض) و هو الدّعوة إلى عبادة غير اللّه أو أخذ المال و قتل النفس بغير حقّ أو العمل بالمعاصى، و بها جميعا فسّر قوله سبحانه  «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»  هذا.الترجمة:و بتحقيق نظر كردم بنظر بصيرت پس نيافتم أحدى را از أهل عالم كه تعصّب كند براى چيزى از چيزها مگر بجهت علّتى كه حامل اشتباه كارى جاهلان شود و بجهت دليلى كه چسبد بعقلهاى سفيهان بغير از شما، پس بدرستى كه شما تعصّب مى نمائيد بجهت چيزى كه شناخته نمى شود از براى آن هيچ سبب و علّتى.أما شيطان ملعون پس تعصّب كرد و تكبّر نمود بجناب آدم عليه السّلام بجهت أصل خود كه آتش بود، و طعن كرد بر او در خلقت أو، پس گفت بادم عليه السّلام: من از آتش خلق شده ام و تو از گل آفريده شده، و أمّا توانگران از متنعّمان امّتها پس تعصّب كردند بجهت آثار وقوع نعمتها پس گفتند ما بيشتريم از حيثيّت أموال و أولاد و نيستيم ما عذاب شدگان.پس اگر لا بدّ شود از عصبيّت پس بايد كه شود عصبيّتها بجهت مكارم أخلاق و كارهاى پسنديده و امورات نيكو كه تفاخر مى كردند در آنها صاحبان مجدت و نجدت از خانواده هاى عربها و رئيسان قبيلها بخلقهاى مرغوبه، و عقلهاى بزرگ و مرتبه هاى بلند، و اثرهاى پسنديده.پس تعصّب نمائيد بخصلتهاى ستوده از محافظت حقّ همسايگى، و وفا نمودن بعهد و امان، و اطاعت نمودن نيكوكار، و مخالفت نمودن كبر، و فرا گرفتن فضل و باز ايستادن از بغى، و بزرگ شمردن كشتن ناحق، و انصاف كردن از براى خلق و فرو خوردن خشم نزد فوران غضب، و پرهيز كردن از فساد در زمين.  
بخش ۱۱ : عبرت از گذشتگان [منبع]

وَ احْذَرُوا مَا نَزَلَ بِالْأُمَمِ قَبْلَكُمْ مِنَ الْمَثُلَاتِ بِسُوءِ الْأَفْعَالِ وَ ذَمِيمِ الْأَعْمَالِ، فَتَذَكَّرُوا فِي الْخَيْرِ وَ الشَّرِّ أَحْوَالَهُمْ وَ احْذَرُوا أَنْ تَكُونُوا أَمْثَالَهُمْ؛ فَإِذَا تَفَكَّرْتُمْ فِي تَفَاوُتِ حَالَيْهِمْ فَالْزَمُوا كُلَّ أَمْرٍ لَزِمَتِ الْعِزَّةُ بِهِ شَأْنَهُمْ [حَالَهُمْ‏] وَ زَاحَتِ الْأَعْدَاءُ لَهُ عَنْهُمْ وَ مُدَّتِ الْعَافِيَةُ بِهِ عَلَيْهِمْ وَ انْقَادَتِ النِّعْمَةُ لَهُ مَعَهُمْ وَ وَصَلَتِ الْكَرَامَةُ عَلَيْهِ حَبْلَهُمْ، مِنَ الِاجْتِنَابِ لِلْفُرْقَةِ وَ اللُّزُومِ لِلْأُلْفَةِ وَ التَّحَاضِّ عَلَيْهَا وَ التَّوَاصِي بِهَا؛ وَ اجْتَنِبُوا كُلَّ أَمْرٍ كَسَرَ فِقْرَتَهُمْ وَ أَوْهَنَ مُنَّتَهُمْ، مِنْ تَضَاغُنِ الْقُلُوبِ وَ تَشَاحُنِ الصُّدُورِ وَ تَدَابُرِ النُّفُوسِ وَ تَخَاذُلِ الْأَيْدِي.

الْمَثُلَات : كيفرها. 
تَفَاوُت : اختلاف و تباين. 
مُدَّتْ : پهن شد، كشيده شد. 
الْفِقْرَة : ستون فقرات، استخوان و مهره كمر. 
اوْهَن : ضعيف تر.
المُنَّة : قدرت.  
تحاض همديگر را تشويق كردن 
فقرة ستون فقرات 
اوهن : سست نمود 
تضاغن : پر كينه شدن 
تشاحن : پر شدن از حسد 
تدابر : پشت كردن بهم 
تخاذل : يارى نكردن و تنها گذاشتن  
۱۳. علل پيروزى و شكست ملّت ها 
از كيفرهايى كه بر اثر كردار بد و كارهاى ناپسند بر امّت هاى پيشين فرود آمد خود را حفظ كنيد، و حالات گذشتگان را در خوبى ها و سختى ها به ياد آوريد، و بترسيد كه همانند آنها باشيد پس آنگاه كه در زندگى گذشتگان مطالعه و انديشه مى كنيد، عهده دار چيزى باشيد كه عامل عزّت آنان بود، و دشمنان را از سر راهشان برداشت، و سلامت و عافيت زندگى آنان را فراهم كرد، و نعمت هاى فراوان را در اختيارشان گذاشت، و كرامت و شخصيّت به آنان بخشيد، كه از تفرقه و جدايى اجتناب كردند، و بر وحدت و همدلى همّت گماشتند، و يكديگر را به وحدت واداشته به آن سفارش كردند.و از كارهايى كه پشت آنها را شكست، و قدرت آنها را در هم كوبيد، چون كينه توزى با يكديگر، پركردن دلها از بخل و حسد، به يكديگر پشت كردن و از هم بريدن، و دست از يارى هم كشيدن، بپرهيزيد.
و بترسيد از عذابها و سختيها كه بر اثر زشتكاريها و بد كرداريها بامتهاى پيش از شما رسيد، و پيش آمدهاى آنان را در نيكى و بدى (خودتان) ياد آوريد (ببينيد بر هر كارى چه اثرى مترتّب مى گردد) و بر حذر باشيد از مانند آنان شدن (كه بر اثر كردار بد و گفتار زشت بشما نيز عذاب و سختى برسد) و هرگاه در تفاوت دو حالت (نيك و بد) ايشان انديشه نموديد، پس (در راه خير و نيكى قدم نهيد، و) اختيار كنيد هر كارى را كه بسبب آن ارجمند گشتند، و دشمنان را از آنان برطرف ساخت، و تندرست ماندند، و نعمت و خوشى براى آنها فراوان شد، و نيكوكارى و بزرگوارى پيوست ريسمان (اجتماع) آنان را (و كارى كه موجب ارجمندى و بر طرف شدن دشمنان و تندرستى و آسودگى و ارزانى نعمت و خوشى و پيوند ريسمان اجتماع است عبارت است) از پرهيز نمودن از جدائى (نفاق و دو روئى) و مهربانى كردن (اتّفاق و يگانگى) و ترغيب و سفارش يكديگر به مهربانى (اتّحاد و همبستگى) و (در راه شرّ و بدى پا نگذاريد، و) دورى كنيد از هر كارى كه مهره پشت پيشينيان را شكست، و توانائى ايشان را سست نمود، از جهت كينه ورزى در دلها و دشمنى داشتن در سينه ها و پشت كردن اشخاص بهم و يارى نكردن دستها يكديگر را. 
و بترسيد از عذابهايى كه در اثر رفتارهاى ناپسند و كردارهاى نكوهيده بر امتهاى پيش از شما رسيده است. پس بياد آريد، احوال نيك و بد آنان را و حذر كنيد از اين كه همانند آنان باشيد. چون در تفاوت حالاتشان انديشيديد، روشى را برگزينيد كه به سبب آن مقامشان ارجمندى يافت و دشمنانشان از سرشان رانده شد و عافيت بر سرشان سايه گسترد و نعمت مطيع و منقادشان شد. و به بركت آن كرامت، رشته اتحاد در ميانشان استوار گرديد و از تفرقه اجتناب كردند و الفت و مهربانى را شعار خود ساختند و يكديگر را بر آن تحريض نمودند و سفارش كردند، و از هر كارى كه پشتشان را مى شكست و بنيان قدرتشان را سست مى نمود، چون رخنه كردن كينه ها در دلها و افروخته شدن آتش عداوتها در سينه ها و از يكديگر روى گردانيدن و از يارى هم دست كشيدن، دورى نمودند. 
از کيفرهايى که بر اثر سوء افعال و اعمال ناپسند بر امتهاى پيشين وارد شد، برحذر باشيد، حالات آنها را در خوبى و بدى به ياد آريد و بترسيد از اينکه شما هم مانند آنان شويد، هرگاه به تفاوت دو حال آنها (پيروزى و شکست) مى انديشيد به سراغ امورى برويد که موجب عزّت و اقتدار آنان شد; دشمنان را از آنها دور کرد; عافيت و سلامت را بر آنان گسترش داد; نعمتها مطيعشان شد و کرامت و شخصيت، رشته خود را به آنان پيوست. عامل اين خوشبختى پرهيز از تفرقه، تأکيد بر الفت و اتحاد، تشويق يکديگر به آن و سفارش نمودن به انجام آن بود. از هر کارى که ستون فقرات آنها را در هم شکست و قدرتشان را سست کرد اجتناب کنيد: از کينه هاى درونى، بدخواهى، پشت به هم کردن و دست از يارى هم برداشتن بپرهيزيد.
و بپرهيزيد از آنچه فرود آمد بر امّتهاى پيشين، از كيفرهايى كه ديدند بر كردارهاى ناشايست و رفتارها كه كردند و نبايست. پس نيك و بد احوالشان را به ياد آريد و خود را از همانند شدن به آنان بر حذر داريد. -و چون به چشم خود ديديد- و در خوشبختى و بدبختى شان انديشيديد، آن را عهده دار شويد كه عزيزشان گرداند و دشمنان را از سرشان راند، و زمان بى گزندى شان را به درازا كشاند، و با عافيت از نعمت بر خوردار و پيوند رشته بزرگوارى با آنان استوار. و آن از پراكندگى دورى نمودن بود و به سزاوارى روى آوردن، و يكديگر را بدان برانگيختن و سفارش كردن، و بپرهيزيد از هر كار كه پشت آنان را شكست و نيروشان را گسست، چون: كينه هم در دل داشتن و تخم نفاق در سينه كاشتن و از هم بريدن، و دست از يارى يكديگر كشيدن. 
و از عذابهايى كه بر اثر زشتى افعال و بدى اعمال بر امم گذشته رسيد حذر نماييد، نيك و بد احوالشان را بينديشيد، و از اينكه همانند آنان شويد بركنار بمانيد. 
چون در تفاوت وضع امم گذشته در نيكى و بدى اعمالشان انديشه كرديد، آن كارى را اختيار نماييد كه عزت آنان بدان سبب تأمين شد، و دشمنانشان از عرصه حياتشان دور شدند، و زمان سلامتيشان طولانى گشت، و نعمت در اختيارشان قرار گرفت، و پيوند كرامت آنان استوار شد، به اين معنى كه از تفرقه اجتناب كردند، و بر الفت پايدارى نمودند، و يكديگر را به آن تشويق و ترغيب كردند و سفارش نمودند. 
و از امورى كه ستون فقراتشان را درهم شكست، و قدرتشان را قرين سستى كرد دورى نماييد: از كينه ورزى قلوب، و عداوت سينه ها، و ناموافق بودن نفوس، و دست از يارى يكديگر كشيدن 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 456-454  از سرگذشت پيشينيان عبرت بگيريد امام(عليه السلام) در اين بخش و چند بخش آينده، مخاطبان خود را به مطالعه در احوال پيشينيان دعوت مى کند عوامل ضعف و قدرت آنها را بر مى شمرد و اسباب پيروزى و شکست را در جاى جاى زندگى آنان به مخاطبان خود نشان مى دهد، تا از تجارب آنان بهره گيرند و در پرتو هدايتهاى تاريخ، راه صحيح زندگى را پيدا کنند. اين نوع آموزش (آموزش از طريق مطالعه تاريخ پيشينيان) چيزى است که قرآن مجيد در اکثر سوره ها بر آن تأکيد مى کند و بسيار مؤثر و تکان دهنده است. مى فرمايد: «کيفرهايى که بر اثر سوء افعال و اعمال ناپسند بر امتهاى پيشين وارد شد برحذر باشيد، حالات آنها را در خوبى و بدى به ياد آريد و بترسيد از اينکه شما مانند آنان آنان باشيد»; (وَ احْذَرُوا مَا نَزَلَ بِالاُْمَمِ قَبْلَکُمْ مِنَ الْمَثُلاَتِ بِسُوءِ الاَْفْعَالِ، وَ ذَمِيمِ الاَْعْمَالِ. فَتَذَکَّرُوا فِي الْخَيْرِ وَ الشَّرِّ أَحْوَالَهُمْ، وَ احْذَرُوا أَنْ تَکُونُوا أَمْثَالَهُمْ). در اين جمله امام(عليه السلام) به سرنوشت اقوامى، همچون قوم عاد، ثمود و قوم نوح و قوم لوط و سرنوشت فرعونها و نمرودها عذابهايى که بر اثر اعمال زشتشان بر سر آنها فرو آمد اشاره مى کند و همه را از مبتلا شدن به چنان سرنوشتى برحذر مى دارد. تعبير به «سُوءِ الاَْفْعَالِ وَ ذَمِيمِ الاَْعْمَالِ» ممکن است تأکيد بر روى يک معنا باشد و آن کارهاى زشت و ناپسند است. اين احتمال نيز وجود دارد که «سوء افعال» اشاره به اعمال گناه آلوده باشد و «ذميم اعمال» ناظر به کارهاى ناپسند، هر چند به مرحله گناه نيز گناه نيز نرسد; مانند غفلت از جان محرومان و ترک انصاف و جود و بخشش و ايثار که مورد نکوهش عقل و خرد است. آن گاه بعد از بيان اين اجمال به تفصيل مى پردازد، همان روشى که قرآن مجيد، کراراً از آن براى بيان مسائل مهم استفاده مى کند، مى فرمايد: «هرگاه به تفاوت دو حال آنها (پيروزى و شکست) بينديشيد به سراغ امورى برويد که موجب عزّت و اقتدار آنان شد; دشمنان را از آنها دور کرد; عافيت و سلامت را براى آنان گسترش داد; نعمتها مطيعشان شد و کرامت و شخصيت، رشته خود را به آنان پيوست»; (فَإِذَا تَفَکَّرْتُمْ فِي تَفَاوُتِ حَالَيْهِمْ، فَالْزَمُوا کُلَّ أَمْر لَزِمَتِ الْعِزَّةُ بِهِ شَأْنَهُمْ، وَ زَاحَتِ الاَْعْدَاءُ لَهُ عَنْهُمْ، وَ مُدَّتِ الْعَافِيَةُ بِهِ عَلَيْهِمْ، وَ انْقَادَتِ النِّعْمَةُ لَهُ مَعَهُمْ، وَ وَصَلَتِ الْکَرَامَةُ عَلَيْهِ حَبْلَهُمْ). سپس امام، عواملى را که باعث فراهم شدن اين امور پنجگانه (عزّت، شکست دشمن، عافيت، نعمت و کرامت) شد به اين صورت بيان مى فرمايد: «(اين امور عبارتند از) پرهيز از تفرقه و پراکندگى، تأکيد بر الفت و اتحاد، تشويق يکديگر به آن و سفارش نمودن به انجام آن است»; (مِنَ الاِْجْتِنَابِ لِلْفُرْقَةِ، وَ اللُّزُومِ لِلاُْلْفَةِ، وَ التَّحَاضِّ عَلَيْهَا، وَ التَّوَاصِي بِهَا). اين عوامل چهارگانه گرچه همه به مسئله اتحاد و وحدت باز مى گردد; ولى هر يک از تعبيرات ناظر به نکته اى است; اجتناب از فرقه ناظر به نفى عوامل تفرقه است و لزوم الفت، ناظر به اثبات عوامل وحدت است. «تحاض» اشاره به تشويق است (احتمالا تشويقهاى عملى) و «تواصى» اشاره به سفارش کردن از طريق بيان است. و همه اينها در مسير اتحاد صفوف و يکدلى است. سپس امام(عليه السلام) به جنبه منفى اين مسئله; يعنى تفرقه و عوامل آن مى پردازد و با تعبيرى پر معنا به آنها هشدار مى دهد که از عوامل اختلاف به شدت بپرهيزند، مى فرمايد: «از هر کارى که ستون فقرات آنها را در هم شکست و قدرتشان را سست کرد اجتناب کنيد»; (وَ اجْتَنِبُوا کُلَّ أَمْر کَسَرَ فِقْرَتَهُمْ(1)، وَ أَوْهَنَ مُنَّتَهُمْ(2)). در ادامه اين سخن بعد از ذکر اين اصل کلى، انگشت بر عوامل خاص آن مى گذارد و مى فرمايد: «(عوامل اختلاف آنها) از کينه هاى درونى، بدخواهى، پشت به هم کردن و دست از يارى هم برداشتن بود»; (مِنْ تَضَاغُنِ الْقُلُوبِ، وَ تَشَاحُنِ الصُّدُورِ، وَ تَدَابُرِ النُّفُوسِ، وَ تَخَاذُلِ الاَْيْدِي). اين چهار عامل، عوامل اصلى اختلافند که بعضى جنبه باطنى دارد; مانند کينه هايى که در سينه ها پنهان است و حسادت و بخل، و بعضى جنبه ظاهرى دارد; مانند پشت به يکديگر کردن و در برابر حوادث برادران و دوستان و مؤمنان را تنها گذاشتن. آرى! اين امور در هر قوم و ملتى پيدا شود پشتشان را مى شکند و قدرتشان را مى گيرد.*** پی نوشت: 1. «فقره» به معناى مهره پشت است که جمع آن «فقرات» است و به منزله ستونى است که پشت انسان را نگه مى دارد و به او اجازه خم و راست شدن مى دهد. 2. «منّه» به معناى قوّت است و «منّت» بر وزن «عزّت» به معناى نعمت بزرگ است که موجب قدرت و قوت مى شود و به گفته راغب در مفردات در اصل از «منّ» که واحد وزن است گرفته شده است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 498-497 پس از آن كه امام (ع) ياران خود را به داشتن خويهاى پسنديده و انجام دادن كارهاى نيك دستور داده، به دنبال آن، آنان را از اتصاف به رذايل اخلاقى و دارا بودن ويژگيهاى ناپسند متنفر مى كند، و به اين منظور سرگذشت امتهاى پيشين و كيفرهاى الهى را كه به دليل كارهاى زشت بر آنها وارد شد براى شنوندگان خود بيان مى فرمايد و آنان را از دست يازيدن به اين گونه اعمال ناروا بر حذر مى دارد زيرا كيفرى كه به آنان وارد شد به ايشان خواهد رسيد و به آنها دستور مى دهد كه توجه كنند چگونه ملتهاى گذشته هنگام اطاعت از پيامبران و انجام دادن اعمال نيك در خير و نعمت بودند و همين كه تغيير حالت دادند و با كارهاى ناپسند و رفتارهاى زشت دمساز شدند به بدترين حالات گرفتار شدند. و آنان را بيم مى دهد كه مثل اين گذشتگان حالت نيكى و خير را به زشتى و بدى مبدّل نكنند، و هنگام انديشيدن در تفاوت دو حالت اقبال و ادبار، چيزى را كه حالت خير آنها را ثابت نگه داشت و دشمنان را از آنان دور كرد، و سلامت در آن پيوسته همراهشان شد، مورد نظر قرار دهند.  «مدّت العافية فيه بهم»،  حرف «با» براى مصاحبت است، يعنى عافيت پيوسته همراه آنها بود و در نسخه مرحوم سيد رضى مدّت به حالت معلوم آمده مثل مدّ الماء يعنى آب جارى و روان شد. و نيز به ياران خود توصيه مى فرمايد كه امرى را مورد توجه قرار دهند كه سبب افاضه نعمتهاى خداوند بر گذشتگان بود، و كرامت و بزرگوارى رشته آنها را به آن امر پيوند داده است، در اين جمله واژه وصل استعاره است از همراه بودن كرامت الهى با آنها در حالى كه امر مذكور را مورد توجه داشته باشند و از اين جهت آن را با ذكر حبل كه به معناى ريسمان است مرشّح ساخته است.  «من الاجتناب... و التواصى بها»،  روشن است كه وجود انس و الفت در ميان جامعه تمام نعمتها و خوبيهايى را كه در متن سخنان امام بيان شده در بر دارد.  «و اجتنبوا... و تخاذل الايدى»، و دورى كنيد از امورى كه گذشتگان به آن وسيله موجبات عزّت و بزرگوارى خود را دگرگون كردند، سست شدند، نيروى خود را از دست دادند، و يكايك مهره هاى كمرشان در زير بار كيفر و عقوبت الهى خرد شد، و آن امور عبارتند از كينه ورزى و تجاوز و دشمنى و عدم توجه به حقوق ديگران و جز اينها و همه اين امور ضدّ انس و الفت مى باشند.  «تخاذل الايدى»،  اين عبارت كنايه است زيرا معمولا يارى كردن به توسط دست مى باشد و تخاذل به معناى دست از يارى همديگر برداشتن است، منظور از امتهاى گذشته كه حضرت ياران خود را امر به عبرت گرفتن از احوالشان فرموده مطلق جامعه هاى پيشين مى باشند نه يك ملت معين و مشخصى زيرا بطور كلى هر امتى كه دست به دست هم دهند و همديگر را كمك و يارى كنند عزت و آقايى مى يابند و دشمن تاب مقاومت با آنها را از دست مى دهد و بر عكس هر جامعه اى كه با هم اختلاف داشته باشند و تفرقه و جدايى ميانشان حكمفرما باشد به خوارى و ذلّت دچار شده و دشمنان بر آنها چيره خواهند شد.   
منهاج البراعه (خوئی)و احذروا ما نزل بالامم قبلكم من المثلات بسوء الأفعال، و ذميم الأعمال، فتذكّروا في الخير و الشّرّ أحوالهم، و احذروا أن تكونوا أمثالهم، فإذا تفكّرتم في تفاوت حاليهم، فالزموا كلّ أمر لزمت العزّة به شأنهم، و زاحت الأعداء له عنهم، و مدّت العافية عليهم «فيه بهم خ»، و انقادت النّعمة له معهم، و وصلت الكرامة عليه حبلهم: من الاجتناب للفرقة، و اللّزوم للالفة، و التّحاضّ عليها، و التّواصي بها، و اجتنبوا كلّ أمر كسر فقرتهم، و أوهن منّتهم من تضاغن القلوب، و تشاحن الصّدور، و تدابر النّفوس، و تخاذل الأيدي.اللغة:و (مدّت العافية) بالبناء للمفعول كما هو الظاهر أو بالبناء على الفاعل من قولهم مدّ الماء إذا جرى و سال، و في بعض النسخ و مدّت العافية فيه بهم، و في بعضها عليه بهم و (الفقرة) بالكسر ما انتظم من عظام الصّلب من الكاهل إلى العجز و الجمع فقر كعنب.الاعراب:و لفظة في في قوله: و مدّت العافية فيه، بمعني اللّام كما في قوله تعالى  قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي  و قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ امرأة دخلت النار في هرّة حبستها، و قوله: من الاجتناب، بيان لأمر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 372 المعنى:و لما أمرهم بأخذ مكارم الخصال و محامد الأفعال و أن يكون تعصّبهم لها أردفه بالتحذير عن مذامّ الأفعال و ذمايم الأعمال بالتنبيه على سوء ما نزل باخذيها من العذاب الأليم و الخزى العظيم و هو قوله: (و احذروا ما نزل بالامم) السابقين (قبلكم من المثلات) و العقوبات (بسوء الأفعال و ذميم الأعمال) أى سوء أفعالهم و ذميم أعمالهم. (فتذكّروا فى الخير و الشرّ أحوالهم) أى تذكّروا اختلاف حالاتهم و لا حظوا تفاوتها فى الخير الناشى من الأخذ بصالح الأعمال و اللّزوم للايتلاف و الاتّفاق، و الشّر الناشى من الأخذ بسوء الأفعال و سلوك مسلك العناد و الافتراق. (و احذروا أن تكونوا أمثالهم) بأن ينزل عليكم المثلاث أيضا بسوء أفعالكم و ذميم أعمالكم. (فاذا تفكّرتم في تفاوت حاليهم) بالخير و الشرّ و النعمة و النقمة. (ف) اسلكوا مسلك الخير و (الزموا كلّ أمر لزمت العزّة به حالهم) أى شأنهم (و زاحت الأعداء له عنهم) أى زالت و بعدت أعداؤهم عنهم لأجل ذلك الأمر (و مدّت العافية فيه عليهم) أى انبسطت و جرت العافية عليهم لأجله و العافية هو كفّ أذى النّاس عنهم و كفّ أذاهم عن النّاس (و انقادت النعمة له معهم) لكونه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 373 سببا معدّا لافاضة النعم عليهم استعاره مرشحة (و وصلت الكرامة عليهم حبلهم) قال البحرانى استعار لفظ الوصل لاجتماعهم عن كرامة اللّه لهم حالكونهم على ذلك الأمر و رشّح بذكر الحبل. (من الاجتناب للفرقة و اللزوم للالفة) بيان للأمر الموجب لعزّتهم و لساير ما تقديم من الخصائص الأربعة «1» يعنى أنّ الأمر الذى لزمت العزّة به شأنهم هو التجنب من الاختلاف و الافتراق و اللزوم للمحبّة و الايتلاف (و التحاضّ) أى الحثّ و الترغيب من الطرفين (عليها و التواصى) أى وصيّة بعضهم بعضا (بها) أى بتلك الالفة.و اتركوا مسلك الشرّ (و اجتنبوا كلّ أمر كسر فقرتهم) أى ظهرهم (و أوهن منّتهم) أى قوّتهم. (من تضاغن القلوب) يعنى أنّ الأمر الموجب لكسر ظهرهم هو انطواء قلوبهم على الحقد (و تشاحن الصّدور) أى تباغضها و إعلانها بالعداوة (و تدابر النفوس) أى تقاطعها و مصارمتها و هجران بعضها عن بعض و أصله أنّ من يعادى أحدا يولّيه دبره بعداوته و يعرض عنه بوجهه (و تخاذل الأيدى) أى لا ينصر بعضهم بعضا، و إضافة التخاذل إلى الأيدى لأنّ الأغلب أن يكون التناصر بها.الترجمة:و بترسيد از چيزى كه نازل شد بامتها كه پيش از شما بودند از عقوبتها بسبب بدى فعلها و زشتى عملها، پس متذكّر باشيد در نيكى و بدى أحوال ايشان را، و حذر نمائيد از آنكه باشيد امثال ايشان، پس وقتى كه تفكر كرديد در تفاوت دو حالت ايشان يعنى حالت خوب و حالت بد ايشان.پس لازم شويد هر كارى را كه لازم شد بسبب آن كار عزّت بحال ايشان و دور شد دشمنان بجهت آن كار از ايشان و ممدود شد رستگارى در آن كار بايشان، و منقاد شد نعمت از براى آن كار با ايشان، و وصل كرد كرامت و بزرگوارى بر آن كار ريسمان ايشان را كه عبارتست آن كار از اجتناب و پرهيز كردن از نفاق و افتراق و لازم شدن بايتلاف و اتّفاق، و ترغيب كردن بر آن، و وصيّت نمودن بان و اجتناب نمائيد از هركارى كه شكست مهره پشت ايشان را، و سست كرد قوت ايشان را از كينه جوئى قلبها بيكديگر، و دشمنى سينه ها، و پشت بيكديگر كردن نفسها، و خوار كردن دستها يكديگر را.  
بخش ۱۲ : عوامل پیروزی و شکست [منبع]

وَ تَدَبَّرُوا أَحْوَالَ الْمَاضِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ قَبْلَكُمْ كَيْفَ كَانُوا فِي حَالِ التَّمْحِيصِ وَ الْبَلَاءِ؛ أَ لَمْ يَكُونُوا أَثْقَلَ الْخَلَائِقِ أَعْبَاءً وَ أَجْهَدَ الْعِبَادِ بَلَاءً وَ أَضْيَقَ أَهْلِ الدُّنْيَا حَالًا؟ اتَّخَذَتْهُمُ الْفَرَاعِنَةُ عَبِيداً فَسَامُوهُمْ سُوءَ الْعَذَابِ وَ [جَرَّعُوهُمْ جُرَعَ الْمُرَارِ] جَرَّعُوهُمُ الْمُرَارَ، فَلَمْ تَبْرَحِ الْحَالُ بِهِمْ فِي ذُلِّ الْهَلَكَةِ وَ قَهْرِ الْغَلَبَةِ لَا يَجِدُونَ حِيلَةً فِي امْتِنَاعٍ وَ لَا سَبِيلًا إِلَى دِفَاعٍ، حَتَّى إِذَا رَأَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ جِدَّ الصَّبْرِ مِنْهُمْ عَلَى الْأَذَى فِي مَحَبَّتِهِ وَ الِاحْتِمَالَ لِلْمَكْرُوهِ مِنْ خَوْفِهِ جَعَلَ لَهُمْ مِنْ مَضَايِقِ الْبَلَاءِ فَرَجاً، فَأَبْدَلَهُمُ الْعِزَّ مَكَانَ الذُّلِّ وَ الْأَمْنَ مَكَانَ الْخَوْفِ، فَصَارُوا مُلُوكاً حُكَّاماً وَ أَئِمَّةً أَعْلَاماً، وَ قَدْ بَلَغَتِ الْكَرَامَةُ مِنَ اللَّهِ لَهُمْ‏ مَا لَمْ تَذْهَبِ الْآمَالُ إِلَيْهِ بِهِمْ.
فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانُوا حَيْثُ كَانَتِ الْأَمْلَاءُ مُجْتَمِعَةً وَ الْأَهْوَاءُ مُؤْتَلِفَةً وَ الْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً وَ الْأَيْدِي مُتَرَادِفَةً وَ السُّيُوفُ مُتَنَاصِرَةً وَ الْبَصَائِرُ نَافِذَةً وَ الْعَزَائِمُ وَاحِدَةً؛ أَ لَمْ يَكُونُوا أَرْبَاباً فِي أَقْطَارِ الْأَرَضِينَ وَ مُلُوكاً عَلَى رِقَابِ الْعَالَمِينَ؟ فَانْظُرُوا إِلَى مَا صَارُوا إِلَيْهِ فِي آخِرِ أُمُورِهِمْ حِينَ وَقَعَتِ الْفُرْقَةُ وَ تَشَتَّتَتِ الْأُلْفَةُ وَ اخْتَلَفَتِ الْكَلِمَةُ وَ الْأَفْئِدَةُ وَ تَشَعَّبُوا مُخْتَلِفِينَ وَ تَفَرَّقُوا مُتَحَارِبِينَ، وَ قَدْ خَلَعَ اللَّهُ عَنْهُمْ لِبَاسَ كَرَامَتِهِ وَ سَلَبَهُمْ غَضَارَةَ نِعْمَتِهِ، وَ بَقِيَ قَصَصُ أَخْبَارِهِمْ فِيكُمْ عِبَراً [عِبْرَةً] لِلْمُعْتَبِرِينَ [مِنْكُمْ‏].

التَّمْحِيص : ابتلاء و آزمايش. 
الْمُرَار : نام درخت بسيار تلخى است كه در اينجا مقصود عصاره آنست. 
الَامْلَاء : جمع «ملأ»، جماعات، گروهها. 
الْمُتَرَادِفَة : پشت هم، پشتيبان هم. 
ارْبَاباً : رؤسا، صاحبان. 
غَضَارَةُ النِّعْمَة : وسعت و فراوانى نعمت.  
جَرّعوا : جرعه جرعه نوشاندند 
مُرار : تلخيها 
لم تَبرَح : ثابت بود 
أملاء : جمع ملأ : بزرگان و اشراف قوم 
مُتناصرة : يارى كننده همديگر 
مُتحارب : با هم جنگ كننده  
و در احوالات مؤمنان پيشين انديشه كنيد، كه چگونه در حال آزمايش و امتحان به سر بردند، آيا بيش از همه مشكلات بر دوش آنها نبود و آيا بيش از همه مردم در سختى و زحمت نبودند و آيا از همه مردم جهان بيشتر در تنگنا قرار نداشتند فرعون هاى زمان، آنها را به بردگى كشاندند، و همواره بدترين شكنجه ها را بر آنان وارد كردند، و انواع تلخى ها را به كامشان ريختند، كه اين دوران ذلّت و هلاكت و مغلوب بودن، تداوم يافت نه راهى وجود داشت كه سرپيچى كنند، و نه چاره اى كه از خود دفاع نمايند.
تا آن كه خداوند، تلاش و استقامت و بردبارى در برابر ناملايمات آنها را، در راه دوستى خود، و قدرت تحمّل ناراحتى ها را براى ترس از خويش، مشاهده فرمود. آنان را از تنگناهاى بلا و سختى ها نجات داد، و ذلّت آنان را به عزّت و بزرگوارى، و ترس آنها را به امنيّت تبديل فرمود، و آنها را حاكم و زمامدار و پيشواى انسانها قرار داد، و آن قدر كرامت و بزرگى از طرف خدا به آنها رسيد كه خيال آن را نيز در سر نمى پروراندند. 
پس انديشه كنيد كه چگونه بودند آنگاه كه: وحدت اجتماعى داشتند، خواسته هاى آنان يكى، قلب هاى آنان يكسان، و دست هاى آنان مدد كار يكديگر، شمشيرها يارى كننده، نگاه ها به يك سو دوخته، و اراده ها واحد و همسو بود آيا در آن حال مالك و سرپرست سراسر زمين نبودند و رهبر و پيشواى همه دنيا نشدند. 
پس به پايان كار آنها نيز بنگريد در آن هنگام كه به تفرقه و پراكندگى روى آوردند، و مهربانى و دوستى آنان از بين رفت، و سخن ها و دل هايشان گوناگون شد، از هم جدا شدند، به حزب ها و گروه ها پيوستند، خداوند لباس كرامت خود را از تنشان بيرون آورد، و نعمت هاى فراوان شيرين را از آنها گرفت، و داستان آنها در ميان شما عبرت انگيز باقى ماند. 
و در حالات گذشتگان از مؤمنين پيش از خودتان (از بنى اسرائيل و غير ايشان) انديشه كنيد كه در موقع آزمايش و رنج كشيدن چگونه بودند آيا از مردم ديگر گرانبارتر (جفا كشتر) و از سائرين رنجبرتر و از اهل دنيا زندگانيشان سختتر نبود كه فرعونها آنان را به بندگى و خدمتگزارى گماشتند، و سختى عذاب را بايشان چسبانيدند (پسرهاشان را سر بريده و دخترهاشان را بجا مى گذاشتند) و تلخى را بآنها جرعه جرعه مى نوشانيدند (بمنتهى درجه سختى گرفتارشان كردند، گروهى خدمتگزار و برخى برزگر ايشان بودند، و از آنكه كارى ساخته نبود باج مى گرفتند) پس هميشه حال آنها در خوارى هلاكت و زير تسلّط و استيلاء (فرعونها) بود، چاره اى براى سرباز زدن (از فرمان آنها) و راهى براى دفاع (از ستمگريهاشان) نمى يافتند.
تا آنگاه كه خداوند كوشش ايشان را در شكيبائى بر رنج بردن در راه محبّت خود و تحمل بر ناشايسته ها را از جهت ترس از خود مورد نظر قرار داد، آنان را از گرفتاريهاى سخت گشايش و رهائى داد، و بآنها عوض ذلّت و خوارى ارجمندى و عوض ترس آسودگى عطاء فرمود، پس پادشاهان فرمانده و پيشوايان راهنما شدند، و از جانب خدا بايشان عزّت و بزرگوارى رسيد بيش از آنچه آرزو داشتند (بمقام و مرتبه اى رسيدند كه هرگز رسيدن به آن را در انديشه نگذرانيده بودند، چنانكه در قرآن كريم سوره 2 آیه 47 مى فرمايد: «يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ» يعنى اى بنى اسرائيل نعمت هايى را كه بشما بخشيدم و شما را بر جهانيان «مردم زمانتان» برترى دادم ياد كنيد. و برترى آنان اين بود كه دريا را براى آنها شكافت و از فرعونيان رهائيشان داد، و دشمنانشان را تباه ساخت، و شهرها و داراييشان را به خودشان باز گردانيد، و تورية بر آنها نازل فرموده و ديگر نعمتها).
پس نگاه كنيد چگونه بودند زمانيكه جمعيّتها گرد آمده و انديشه ها با هم و دلها يكسان و دستها يار هم و شمشيرها كمك يكديگر و بينائيها ژرف و تصميمها يگانه بود آيا در اطراف زمينها (شهرها) بزرگ و بر همه چيز جهانيان پادشاه نبودند.
پس نگاه كنيد بآنچه (به سختيهائى كه) در آخر كارها (خوشگذرانيها) شان گرفتار شدند، آنگاه كه (بين آنها) جدائى افتاد، و مهربانى و پيوستگى بهم خورد، و سخن و دلهاشان مختلف گرديد، و دسته دسته شده بجان هم افتادند، و پراكنده گشته با يكديگر جنگيدند، خداوند (بر اثر اين زشتكاريها بوسيله ستمگران مانند بخت نصر و غير او) لباس عزّت و بزرگوارى را از بر ايشان بيرون آورد، و فراوانى نعمتش را از آنها گرفت، و براى عبرت گرفتن پند گيرندگان شما داستان سرگذشتهاى آنان در بينتان باقى ماند. 
پس در احوال مؤمنانى كه پيش از شما مى زيستند، تأمّل كنيد. كه در هنگام آزمون و رنج چگونه بودند. آيا از همه آفريدگان بارشان سنگينتر و از همه بندگان خدا به هنگام آزمايش كوشنده تر نبودند و زندگيشان از همه مردم جهان تنگتر نبود فرعونان آنان را برده خود مى ساختند و سخت شكنجه شان مى نمودند و شرنگ جانگزا، جرعه جرعه، به كامشان مى ريختند و همواره با خوارى و هلاكت دست به گريبان بودند. و مقهور قهر و غلبه آنان. براى سر بر تافتن از ستم چاره اى نمى دانستند و دفاع از خود را راهى نمى شناختند. 
تا آن گاه كه خداى سبحان ديد كه چگونه در راه محبت او، بر آن همه آزار، شكيبايى مى ورزند و چه سان از خوف او هر ناگوارى را تحمل مى كنند. پس از آن تنگناهاى بلا، راهشان را بگشود و خواريشان را به عزّت بدل نمود و وحشتشان را به ايمنى، پادشاهان و حاكمان شدند و پيشوايانى سرفراز. كرامت خداوندى در حق ايشان به جايى رسيد كه هرگز آرزوى آن را در دل نپرورده بودند. 
بنگر كه حال آنان چگونه بود، آن گاه كه جماعتشان متفق بودند و آرايشان يكى بود و شمشيرهاشان آخته به يارى هم. و ديده بصيرتشان ژرف نگر و عزم و آهنگشان يگانه بود. آيا در آن روزگاران مهتران روى زمين و ملوك فرمانروا بر مردم جهان نبودند. 
آن گاه به پايان كارشان بنگريد، زمانى كه ميانشان تفرقه افتاد و الفتشان به پراكندگى كشيد و ميان آنها به دل و زبان خلاف و پراكندگى افتاد. با يكديگر به نزاع برخاستند و خداوند جامه كرامت خود از تنشان به در كرد و نعمت سرشارش را از آنان بستد. داستانشان در ميان شما بماند تا مگر عبرت گيرندگان عبرت گيرند. 
در احوال مؤمنان پيشين بينديشيد که در حال آزمايش و امتحان چگونه بودند؟ آيا آنها بيش از همه مردم بار مشکلات را بر دوش نکشيدند و بيش از همه بندگان (خدا) در شدت و زحمت نبودند و از همه جهانيان در تنگناى سخت ترى قرار نداشتند؟ فرعونها آنان را برده خويش ساختند و پيوسته آنها را در بدترين شکنجه ها قرار دادند و تلخيهاى روزگار را جرعه جرعه به آنها نوشاندند و همچنان اين وضع با ذلّت و هلاکت به سبب قهر و غلبه ظالمان ادامه يافت.
نه چاره اى داشتند که از آن وضع سرباز زنند و نه راهى براى دفاع از خود مى يافتند، تا زمانى که خداوند سبحان جدّيت آنها را در صبر و استقامت در برابر ناملايمات در مسير محبّتش و تحمّل ناراحتيها را به جهت خوف و خشيتش در آنها مشاهده کرد. در اين هنگام گشايشى از تنگناهاى بلا براى آنان فراهم ساخت; ذلّت را به عزّت، و ترس و ناامنى را به امنيّت مبدّل کرد و آنها زمامداران فرمانروا و پيشوايان برجسته شدند و آن قدر لطف و کرامت الهى شامل حالشان شد که هيچ کس فکر آن را هم درباره آنان نمى کرد.
بنگريد (اقوام پيشين) در آن هنگام که جمعيّتهايشان متّحد، خواسته ها هماهنگ، انديشه ها معتدل، دستها پشتيبان هم، شمشيرها يارى کننده يکديگر، ديده ها نافذ و تصميم ها يکى بود چگونه بودند آيا (در آن روز) آنها زمامدار اقطار زمين نبودند و بر مردم جهان حکومت نمى کردند، حال بنگريد که پايان کارشان به کجا کشيد. در آن هنگام که در ميان آنها جدايى افتاد; الفتشان به پراکندگى و اهداف و دلهايشان از هم دور شد و به گروه هاى مختلفى تقسيم شدند و در پراکندگى به نبرد با هم پرداختند (در اين هنگام بود که) خدا لباس کرامت خود را از تنشان بيرون کرد و وسعت و شادابى نعمت را از آنها گرفت، تنها چيزى که از آنها باقى ماند سرگذشتشان در ميان شما بود که درس عبرتى است براى عبرت گيرندگان.
و در احوال گذشتگان پيش از خود بنگريد، مردمى كه با ايمان بودند چسان به سر بردند و چگونه آنان را آزمودند آيا نبودند گرانبارتر آفريدگان. و به هنگام آزمايش كوشاترين بندگان، و تنگ زندگانى ترين مردم جهان فرعونان آنان را به بندگى گرفتند و در عذاب سخت كشيدند، و تلخى -زندگانى- را جرعه جرعه بديشان نوشانيدند. پس پيوسته در خوارى و هلاكت بودند و مقهور چيرگى و قدرت، نه چاره اى مى يافتند تا سرباز زنند، و نه راهى كه عذاب را از خود دور كنند. 
تا چون خدا ديد چگونه در راه دوستى او بر آزار شكيبايند، و چسان از بيم او ناخوشايند را تحمّل مى نمايند، از تنگناهاى بلاگشايشى براى شان پديد آورد، و از پس خوارى ارجمندشان فرمود و آرامش را جايگزين بيم كرد. پس پادشاهان حكمران شدند و پيشوايان با فرّ و شان و كرامت خدا در باره شان تا بدانجا رسيد كه ديده آرزو نهايت آن را نديد. 
پس بنگريد چسان مى نمودند، آن گاه كه گروهها فراهم بودند، و همگان راه يك آرزو را مى پيمودند، و دلها راست بود و با هم سازوار و دستها يكديگر را مددكار، شمشيرها به پارى هم آخته، و ديده ها به يكسو دوخته، و اراده ها در پى يك چيز تاخته، آيا مهتران سراسر زمين نبودند، و بر جهانيان پادشاهى نمى نمودند. 
پس بنگريد كه پايان كارشان به كجا كشيد، چون ميانشان جدايى افتاد، و الفت به پراكندگى انجاميد، و سخنها و دلهاشان گونه گون گرديد. از هم جدا شدند، و به حزبها گراييدند، و خدا لباس كرامت خود را از تنشان برون آورد، و نعمت فراخ خويش را از دستشان به در كرد، و داستان آنان ميان شما ماند، و آن را براى پندگيرنده عبرت گرداند.
عبرت از مؤمنان پيشين: 
در احوالات مؤمنين گذشته انديشه كنيد، كه چگونه در حال آزمايش و امتحان بودند آيا از همه خلايق مشكلاتشان بيشتر نبود آيا بيش از همه مردم در زحمت و رنج نبودند آيا از همه مردم دنيا در تنگناى بيشترى قرار نداشتند. فراعنه آنان را برده خود ساختند، و به عذاب سخت كشيدند، جرعه جرعه تلخى به آنان نوشاندند، پيوسته در ذلّت هلاكت، و مورد سلطه و استيلا بودند، چاره اى براى سر باز زدن، و راهى براى دفاع نمى يافتند. 
تا چون خداوند جديّت آنان را در صبر بر آزار در راه محبّتش، و تحمّل ناراحتى ها را در مسير بيم و خوفش از آنان ديد، گشايشى از تنگناهاى بلا براى آنان قرار داد، ذلّتشان را به عزّت و بيمشان را به امنيت تبديل كرد، پس سلاطين حكمران، و پيشوايان راهنما شدند، و كرامت خداوند در باره آنان به جايى رسيد كه خيالش هم در باره آنان نمى رفت. 
بنگريد چگونه بودند زمانى كه اجتماعشان متّحد، خواسته هايش متّفق، دلها معتدل و مناسب، دستها پشتيبان هم، و شمشيرها مدد كار يكديگر، چشم دلشان نافذ، و تصميم هايشان يكى بود آيا با اين خصال آقاى سراسر زمين نبودند، و بر جهانيان حكومت نمى كردند. 
از طرفى به پايان كارشان نظر كنيد كه به كجا رسيد زمانى كه بينشان جدايى افتاد، الفتشان به پراكندگى رسيد، وحدت كلمه و دلهايشان به اختلاف مبدل شد، دسته دسته شده، به جنگ با هم برخاستند، خداوند لباس كرامت را از وجودشان به در آورد، و نعمت فراوانش را از آنان گرفت، و داستان زندگى آنان در بين شما به عنوان درس عبرتى براى عبرت گيرندگان شما باقى ماند. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏7، ص: 464-458  عوامل پيروزى مؤمنان پيشين با توجه به اينکه موضوع اصلى اين خطبه مبارزه با کبر و غرور و تعصبهاى منفى است و در فصل سابق امام(عليه السلام) توجه مخاطبان خود را به احوال امتهاى پيشين و پيروزيهاى آنها در سايه اتحاد و اتفاق بيان نمود، در اين فصل بار ديگر مخاطبان را به مطالعه احوال پيشينيان و امتحانات سخت و سنگين آنان جلب مى کند و نشان مى دهد چگونه در برابر امتحانات الهى بر دشمن پيروز شدند و عزت و عظمت و امنيّت را خداوند به آنها بازگرداند و مى فرمايد : «در احوال مؤمنان پيشين بينديشيد که در حال آزمايش و امتحان چگونه بودند؟»; (وَ تَدَبَّرُوا أَحْوَالَ الْمَاضِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ قَبْلَکُمْ، کَيْفَ کَانُوا فِي حَالِ التَّمْحِيصِ وَ الْبَلاَءِ). در ادامه اين بحث، به شرح امتحانات سخت آنها پرداخته، مى فرمايد: «آيا آنها بيش از همه مردم بار مشکلات را بر دوش نکشيدند و بيش از همه بندگان (خدا) در شدت و زحمت نبودند و از همه جهانيان در تنگناى سخت ترى قرار نداشتند؟»; (أَلَمْ يَکُونُوا أَثْقَلَ الْخَلاَئِقِ أَعْبَاءً(1)، وَ أَجْهَدَ العِبَادِ بَلاَءً، وَ أَضْيَقَ أَهْلِ الدُّنْيَا حَالاً). سپس به شرح بيشترى در اين زمينه پرداخته و انگشت بر مشکلات سخت زندگى آنها گذارده، مى افزايد : «فرعونها آنان را برده خويش ساختند و پيوسته ايشان را در بدترين شکنجه ها قرار دادند، تلخيهاى روزگار را جرعه جرعه به آنها نوشاندند و همچنان اين وضع با ذلّت و هلاکت به سبب سلطه و قهر ظالمان ادامه يافت; نه چاره اى داشتند که از آن وضع سرباز زنند و نه راهى براى دفاع از خود مى يافتند!»; (اتَّخَذَتْهُمُ الْفَرَاعِنَةُ عَبِيداً فَسَامُوهُمْ(2) سُوءَ الْعَذَابِ، وَجَرَّ عُوهُمُ الْمُرَارَ(3)، فَلَمْ تَبْرَحِ الْحَالُ بِهِمْ فِي ذُلِّ الْهَلَکَةِ وَ قَهْرِ الْغَلَبَةِ، لاَ يَجِدُونَ حِيلَةً فِي امْتِنَاع، وَ لاَ سَبِيلاً إِلَى دِفَاع). گرچه مشکلات زندگى اقوام پيشين و امتحانات سخت و سنگين آنها محدود به زمان فراعنه نبود; ولى از آنجا که در قرآن مجيد بارها به مشکلات عظيم بنى اسرائيل در زمان فرعون اشاره شده و همه مسلمانان با آنها آشنا هستند، امام(عليه السلام) مخصوصاً به زندگى آنها اشاره مى کند که از يک سو همه آنان را به صورت بردگان درآورده بودند و سخت ترين کارها را از آنها مى کشيدند و کمترين امکانات را در اختيارشان مى نهادند و در صورت احساس خطر مردانشان را مى کشتند و زنان را براى خدمتکارى و کنيزى زنده نگاه مى داشتند. ساليان دراز بر آنها گذشت و هيچ راهى براى نجات نيافتند ولى سرانجام لطف خداوند شامل حال آنها شد و به طرز معجزه آسايى بر دشمنان پيروز شدند. و فراعنه و اعوان آنها را به ديار عدم فرستاد، همان طور که در ادامه سخن مى فرمايد: «(اين صف همچنان ادامه يافت) تا زمانى که خداوند سبحان جدّيت آنها را در صبر و استقامت در برابر ناملايمات در مسير محبّتش و تحمّل ناراحتيها را به جهت خوف و خشيتش در آنها مشاهده کرد. در اين هنگام گشايشى از تنگناهاى بلا براى آنان قرار داد»; (حَتَّى إِذَا رَأَى اللّهُ سُبْحَانَهُ جِدَّ الصَّبْرِ مِنْهُمْ عَلَى الاَْذَى فِي مَحَبَّتِهِ، وَ الاِْحْتِمَالَ لِلْمَکْرُوهِ مِنْ خَوْفِهِ، جَعَلَ لَهُمْ مِنْ مَضَايِقِ الْبَلاَءِ فَرَجاً). آرى! هنگامى که انسان از ميدان امتحان سربلند درآيد خداوند ابرهاى تيره و تار مشکلات را کنار مى زند و آفتاب درخشان پيروزى چهره خود را نمايان مى سازد. آن گونه که درباره حضرت موسى و يارانش و اقوام ديگرى همانند آنها واقع شد. امام(عليه السلام) در اين جمله تنها اشاره اى کلى به پيروزى آنها کرده، سپس در ادامه سخن، آن را شرح مى دهد و مى فرمايد: «ذلّت را براى آنها به عزّت، و ترس و ناامنى را به امنيّت مبدّل ساخت; (و با اين عنايت الهى) و آنها زمامداران فرمانروا و پيشوايان برجسته شدند و آن قدر لطف و کرامت الهى شامل حالشان شد که هيچ کس فکر آن را هم درباره آنان نمى کرد»; (فَأَبْدَلَهُمُ الْعِزَّ مَکَانَ الذُّلِّ، وَ الاَْمْنَ مَکانَ الْخَوْفِ، فَصَارُوا مُلُوکاً حُکَّاماً، وَ أئِمَّةً أَعْلاَماً، وَ قَدْ بَلَغَتِ الْکَرَامَةُ مِنَ اللّهِ لَهُمْ مَا لَمْ تَذْهَبِ الاْمَالُ إِلَيْهِ بِهِمْ). قرآن مجيد در مورد بنى اسرائيل و فرعونيان در اين زمينه توضيح بيشترى دارد که زواياى اين پيروزى را نشان مى دهد، مى فرمايد: «(کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنَّات وَعُيُون * وَزُرُوع وَمَقَام کَرِيم * وَنَعْمَة کَانُوا فِيهَا فَاکِهِينَ * کَذَلِکَ وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِينَ); چه بسيار باغها و چشمه ها که از خود به جاى گذاشتند و زراعتها و قصرهاى زيبا و گران قيمت و نعمت هاى فراوان ديگر که در آن غرق بودند اين گونه ما آن (اموال و حکومت) را ميراث براى اقوام ديگرى قرار داديم».(4) در جاى ديگر مى فرمايد: «(وَنُرِيدُ أَنْ نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَْرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ); ما مى خواستيم بر مستضعفان زمين منّت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روى زمين قرار دهيم».(5) *** اتحاد و پراکندگى، مهم ترين عامل پيروزى و شکست امام(عليه السلام) پس از سخنان پرمعنايى که درباره اقوام پيشين و سرنوشت عبرت انگيز آنها بيان فرمود، در اين بخش از خطبه به نتيجه گيرى پرداخته و روى عامل اصلى پيروزى و شکست که همان اتحاد صفوف و اختلاف است. انگشت مى نهد و با تعبيرات گوناگونى در ضمن هفت جمله ابعاد وحدت کلمه را منعکس مى کند و مى فرمايد: «بنگريد (اقوام پيشين) در آن هنگام که جمعيتهايشان متّحد، خواسته ها هماهنگ، انديشه ها معتدل، دستها پشتيبان هم، شمشيرها يارى کننده يکديگر، ديده ها نافذ و تصميمها يکى بود، چگونه بودند؟ آيا (در آن روز) آنها زمامدار اقطار زمين نبودند و بر مردم جهان حکومت نمى کردند»; (فَانْظُرُوا کَيْفَ کَانُوا حَيْثُ کَانَتِ الاَْمْلاَءُ(6) مُجْتَمِعَةً، وَ الاَْهْوَاءُ مُؤْتَلِفَةً، وَ الْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً، وَ الاَْيْدِي مُتَرَادِفَةً، وَ السُّيُوفُ مُتَنَاصِرَةً، وَ الْبَصَائِرُ نَافِذَةً، وَ الْعَزَائِمُ وَاحِدَةً. أَلَمْ يَکُونُوا أَرْبَاباً فِي أَقْطَارِ الاَْرَضِينَ، وَ مُلُوکاً عَلَى رِقَابِ الْعَالَمِينَ). امام(عليه السلام) در اين عبارات زيبا و پرمعنا اتحاد و اتفاق را در همه مظاهرش بيان کرده، آن را عامل سربلندى و حاکميت و قدرت عظيم شمرده است; اتفاق در خواسته ها، اتفاق در برنامه ها و تصميمها، اتفاق در عمل، اتفاق به هنگام صلح و جنگ و در يک کلمه، اتحاد صفوف در جميع مظاهر حيات. دليل اين سخن کاملا روشن است; افراد هر کدام به تنهايى قدرت زيادى ندارند و همچون قطره اى هستند که اگر در بيابانى قرار گيرند با يک تابش آفتاب و وزش باد بخار مى شوند; ولى همين قطرها هنگامى که به هم پيوستند درياى خروشانى را تشکيل مى دهند که مى تواند منبع هر گونه خير و برکت باشد. تار عنکبوت به تنهايى به قدرى ضعيف و کم دوام است که در برابر يک نسيم مقاومت نمى کند; اما امروز آنها را به هم مى تابند و جليقه هاى ضدّ گلوله درست مى کنند که مقاومتش از هر چيز بيشتر است و اين است نقش اتحاد و اتفاق. صد هزاران خيط يکتا را نباشد قوّتى *** چون به هم برتافتى اسفنديارش نگسلد! ممکن است جمله هاى فوق درباره بنى اسرائيل باشد. در آن زمانى که موسى بن عمران قيام کرد و صفوف آنها را متحد ساخت و عنايات الهى نيز شامل حال آنها شد و بر پهنه کشور مصر و سرزمينهاى اطراف آن حاکم شدند و بعد از موسى حکومتهاى عظيمى; مانند حکومت داود و سليمان تشکيل دادند. نيز ممکن است يک اصل کلى و عمومى باشد که بارها در تاريخ پيشينيان به وقوع پيوسته است که هر زمان اتحاد صفوف و اتفاق نظر و تصميم و برنامه حاصل شد پيروزى به دنبال آن بود. به هر حال بيان امام(عليه السلام) اين حقيقت را منعکس مى کند که گرچه براى پيروزى و پيشرفت و ترقّى، عوامل زيادى وجود دارد; ولى از همه مهم تر مسئله اتحاد و اتفاق است. در ادامه اين سخن امام(عليه السلام) عامل اصلى شکست را يادآور مى شود که همان اختلاف نظر و تشتّت صفوف است و در ضمن پنج جمله به ابعاد مختلف آن اشاره کرده، مى فرمايد: «حال بنگريد که پايان کارشان به کجا کشيد. در آن هنگام که در ميان آنها جدايى افتاد; الفتشان به پراکندگى گراييد و اهداف و دلهايشان از هم دور شد و به گروه هاى مختلفى تقسيم شدند و در پراکندگى به نبرد با هم پرداختند (آرى در اين هنگام بود که) خدا لباس کرامت خود را از تنشان بيرون کرد و وسعت و شادابى نعمت را از آنها برگرفت، تنها چيزى که از آنها باقى ماند سرگذشتشان در ميان شما بود که درس عبرتى است براى عبرت گيرندگان»; (فَانْظُرُوا إِلَى مَا صَارُوا إِلَيْهِ فِي آخِرِ أُمُورِهِمْ، حِينَ وَقَعَتِ الْفُرْقَةُ، وَ تَشَتَّتَتِ الاُْلْفَةُ، وَ اخْتَلَفَتِ الْکَلِمَةُ وَالاَْفْئِدَةُ، وَ تَشَعَّبُوا مُخْتَلِفِينَ، وَ تَفَرَّقُوا مُتَحَارِبِينَ، قَدْ خَلَعَ اللّهُ عَنْهُمْ لِبَاسَ کَرَامَتِهِ، وَ سَلَبَهُمْ غَضَارَةَ(7) نِعْمَتِهِ، وَ بَقِيَ قَصَصُ أَخْبَارِهِمْ فِيکُمْ عِبَراً لِلْمُعْتَبِرِينَ). آرى! هنگامى که نيروهاى يک ملت در مسير اختلاف گام بر دارند، الفت و محبت به پراکندگى و عداوت تبديل شود و آتش اختلاف کلمه و تفرّق افکار از ميان آنها زبانه کشد. به جاى اينکه با دشمنى که قصد نابودى آنها را دارد بجنگند، به جنگ با خود مى پردازند و نيروهايشان در اين راه به هدر مى رود. خداوند نيز دست مرحمتش را از سر آنها بر مى دارد و لباس ذلّت بر اندامشان مى پوشاند. اين بخش از کلام امام(عليه السلام) نيز مى تواند اشاره به سرگذشت بنى اسرائيل بعد از پيروزى هاى پى در پى باشد که بر اثر اختلاف و پراکندگى قدرت خويش را از دست دادند و در دنيا پراکنده و در به در شدند و نيز مى تواند اشاره به همه اقوامى باشد که بعد از پيروزى در سايه اتحاد، دوران نکبت آنها به سبب کفران نعمت و اختلاف شروع شد و در سراشيبى سقوط قرار گرفتند.*** پی نوشت: 1. «اعباء» جمع «عِبْأ» بر وزن «فکر» به معناى بار سنگين است. 2. «ساموا» از ريشه «سوْم» بر وزن «قوم» در اصل به معناى جستجوى چيزى کردن و يا تحميل کار به ديگرى آمده و از آن يک نوع ادامه و استمرار نيز استفاده مى شود، بنابراين جمله «ساموهم...» مفهومش آن است که پيوسته آنها را شکنجه مى دادند. 3. «مرار» در اصل نوعى درخت با برگ و چوب بسيار تلخ است. سپس به هر حادثه تلخ و ناگوارى اطلاق شده است. 4. دخان، آيه 25-28. 5. قصص، آيه 5. 6. «املاء» جمع «ملأ» به معناى جمعيت و گاه به معناى جمعيت خاصّى مانند اشراف يک قوم است. 7. «غَضارَة» به معناى خوبى و شادابى و وسعت است.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 501-499 «و تدبّروا احوال الماضين من المؤمنين... اليه بهم»،  در اين عبارت بر خلاف قبل كه سرگذشت مطلق امتهاى گذشته را مورد پند و اندرز ياران خود قرار داده بود، جامعه هاى خاصى را مورد عبرت قرار مى دهد و مى فرمايد از احوال مؤمنان زمانهاى گذشته كه همزمان با پيامبران پيشين بودند پند بگيرند، زيرا آنها پيوسته در رنج و شكنجه و آزمايش و امتحان به سر مى بردند و با تحمل سختيها مى كوشيدند دين خود را حفظ كنند و نفوس خود را از آلودگيهاى فساد روزگار به دور دارند فرعونها و طاغوتهاى زمان آنان را بردگان خود مى خواندند و با شكنجه هاى طاقت فرسا آنها را معذّب مى كردند، مثل يوسف كه در آغاز زندگى آن چنان گرفتار بلا شد و نيز موسى و هارون و مؤمنان بنى اسرائيل در شدايد و سختيها دچار بودند كه حضرت مى فرمايد: فراعنه آنان را عذاب مى كردند و زندگى را بر ايشان تلخ كرده بودند و به اين طريق دورانها را گذراندند تا موقعى كه با سلامت روح از بوته امتحان بيرون آمدند. و با نشان دادن صبر براى نگهدارى دين، لياقت و استعداد افاضه رحمت الهى را پيدا كردند از اين رو خداوند رحمت خود را شامل حال آنان فرمود و ايشان را از تنگناهاى بلا به فراخناهاى نجات رهايى بخشيد و از دره هاى هولناك ذلت به بلنداى عزت اوجشان داد و بيم و هراس آنان را به حالت امن و آسايش مبدل كرد، كه خداوند در قرآن اين امر را به آنها خاطر نشان مى فرمايد: «وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ، يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ...» و نيز پيش از اين دورانها، آنچه كه براى پيروان حضرت نوح و ابراهيم و ديگران جريان داشت.  و اما اين كه فرمود پس از پايان آزمايش و بلايا، خداوند آنان را پادشاهان و حكمروايان و پيشوايان جامعه قرار داد، و به مرحله ى از كرامت و عزتشان رساند كه هيچ تصوّرش را نمى كردند، چنين بود كه موسى و هارون پس از هلاكت فرعون مالك حكومت مصر شدند و حاكميت دين و رياست جامعه بر ايشان استقرار يافت، و همين طور طالوت و داود پس از كشتن جالوت به حكومت و رياست رسيدند به اين طريق كه وقتى با پيروان خود به منظور جنگ با جالوت از رود عبور كردند، داود با فلاخن خود سنگى را به سوى جالوت رها كرد، به وى اصابت كرد و او را به قتل رساند، يارانش شكست خورده متفرق شدند و حكومت نصيب طالوت و يارانش شد، و پس از او به حضرت داود منتقل شد چنان كه خداوند در قرآن مى فرمايد: «وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ» به همين طريق سلطنت و حكومت مطلقه به سليمان رسيد و سپس در ميان فرزندان او يكى پس از ديگرى مى چرخيد تا رسيد به شخصى از اولاد سليمان بنام اعرج و چون او ضعيف و ناتوان بود علاوه بر آن پيامبر هم نبود، پادشاهان از اطراف بيت المقدس به طمع گرفتن سلطنت وى سر برآوردند تا سرانجام يكى از پادشاهان جزيره كه در سرزمينى به اسم سنجار رياست داشت بر او شورش كرد، و پادشاهى را از او گرفت آن گاه پس از مدتى خداوند بلايى بر او نازل كرد و با فرستادن بادى شديد لشكريان و سربازان وى را به هلاكت رساند. پادشاه و فرزندش با بخت نصر كه نويسنده اش بود فرار كردند و در هنگام گريز فرزند پادشاه پدرش را به قتل رساند از اين قضيه بخت نصر خشمگين و ناراحت شد، سرانجام با هر نيرنگى كه بود پسر پادشاه را كه قاتل پدر بود كشت و خودش بر تخت سلطنت قرار گرفت اين بود نخستين مرحله پادشاهى بخت نصر.  *** فانظروا كيف كانوا... للمعتبرين منكم،  در اين عبارات حضرت به مردم زمان خود دستور مى دهد كه در حال ملتهاى گذشته بنگرند كه چگونه موقعى كه با هم وحدت كلمه داشتند و دلها با هم الفت داشت و گرد هم اجتماع داشتند خداوند تمام خوبيها را به ايشان عطا فرمود، و در اوج عزت و اقتدار به سر مى بردند، اما همين كه از آن وضع برگشتند از يكديگر پراكنده شدند و با هم به دشمنى برخاستند، خداوند جامه كرامت و بزرگوارى را از تنشان كند و ناز و نعمت را از آنان گرفت و سر گذشتشان مايه عبرت و پند آيندگان شد، و اين سنت الهى در تمام ملتها و در همه زمانها جارى است كه هر گاه مردم اهل حق و حقيقت شدند، به توحيد رو آوردند، به وحدت كلمه و مهربانى و الفت گراييدند و دلهايشان به همديگر نزديك بود و براى برقرارى حق و عدالت استقامت ورزيدند و در اين راه در مبارزه با دشمنان، طاغوتها و فراعنه زمان صبر و تحمل داشتند و از پا، در نيامدند سرانجام تاج پيروزى بر سر نهند و بر قلّه خوشبختى قرار گيرند.  «و السيوف متناصره»،  برخى برآنند كه تقدير اين عبارت: اهل سيوف است يعنى صاحبان شمشير پيروز مى شوند، مضاف حذف شده است ولى شارح احتمال داده است كه پيروزى براى شمشيرها استعاره است به اين دليل كه چون شمشيرها هر كدام باعث پشتيبانى ديگرى مى شوند گويا جماعتى از انسانها مى باشند كه به پشتيبانى هم برخاسته اند، و منظور از نفوذ ديدگان آن است كه پرده هاى شبهه را كه مانع وصول به حق هستند پاره مى كنند و به سوى حق راه مى يابند و مراد از اتحاد عزائم، آن است كه انديشه هاى قاطعانه براى جستن حق و حقيقت با هم اتفاق و يگانگى داشته باشند. كلمه هاى مختلفين و متحاربين، حال و منصوبند و جمله قد خلع در محل نصب و حال است و عبرة هم حال و منصوب است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 355 و تدبّروا أحوال الماضين من المؤمنين قبلكم كيف كانوا في حال التّمحيص و البلاء، أ لم يكونوا أثقل الخلائق أعباء، و أجهد العباد بلاء و أضيق أهل الدّنيا حالا، اتّخذتهم الفراعنة عبيدا فساموهم سوء العذاب و جرّعوهم جرع المرار، فلم تبرح الحال بهم في ذلّ الهلكة، و قهر الغلبة، لا يجدون حيلة في امتناع، و لا سبيلا إلى دفاع. حتّى إذا رأى اللّه جدّ الصّبر منهم على الأذى في محبّته، و الاحتمال للمكروه من خوفه، جعل لهم من مضائق البلاء فرجا، فأبدلهم العزّ مكان الذّلّ، و الأمن مكان الخوف، فصاروا ملوكا حكّاما، و أئمّة أعلاما، و بلغت الكرامة من اللّه لهم ما لم تذهب الامال إليه بهم. فانظروا كيف كانوا حيث كانت الأملاء مجتمعة، و الأهواء مؤتلفة «متّفقة خ»، و القلوب معتدلة، و الأيدي مترادفة، و السّيوف متناصرة، و البصائر نافذة، و العزائم واحدة. أ لم يكونوا أربابا في أقطار الأرضين، و ملوكا على رقاب العالمين فانظروا إلى ما صاروا إليه في آخر أمورهم حين وقعت الفرقة، و تشتّتت الالفة، و اختلفت الكلمة و الأفئدة، و تشعّبوا مختلفين، و تفرّقوا متحاربين، قد خلع اللّه عنهم لباس كرامته، و سلبهم غضارة نعمته، و بقي قصص أخبارهم فيكم، عبرا للمعتبرين منكم (45275- 44721).اللغة:و (سام) فلانا أمرا أى كلّفه إياه و أكثر ما يستعمل في الشرّ و العذاب قال سبحانه «يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ». (و المرار) بالضمّ شجر مرّ إذا اكلت منه الابل قلصت مشافرها و (الاملاء) جمع الملاء و هو الجماعة و (قصص أخبارهم) في بعض النسخ بكسر القاف جمع قصّة، و في بعضها بالفتح كصدر من قصصت الخبر قصا حدّثت به على وجهه، و الأوّل أولى.الاعراب:و جملة: اتّخذتهم الفراعنة، استيناف بياني لا محلّ لها من الاعراب.المعنى:و لما ذكر على وجه العموم أنّ كلّ أمّة من الامم السابقة ترافدت أيديهم و تناصروا و تعاونوا كان ذلك سببا لعزّتهم و ابعاد الأعداء عنهم، و كلّ امّة افترقوا و تقاطعوا استلزم ذلك ذلّهم و كسر شوكتهم و ضعف قوّتهم، عقّبه بتذكير حال خصوص المؤمنين الماضين، و أنّ اجتماع كلمتهم جعلهم ملوكا في أقطار الأرضين و اختلافها أوجب خلع لباس العزّ عنهم و كونهم مقهورين بعد ما كانوا قاهرين و هو قوله: (و تدبّروا أحوال الماضين من المؤمنين قبلكم كيف كانوا في حال التمحيص و البلاء) أى حال الاختبار و الابتلاء (ألم يكونوا أثقل الخلايق أعباء) أى أثقالا______________________________ (1)- و هى ازاحة الاعداء و مدّ العافية و انقياد النعمة و وصل الكرامة، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 374 (و أجهد العباد بلاء و أضيق أهل الدّنيا حالا) و بيّن شدة ابتلائهم و ضيق حالهم بقوله: (اتّخذتهم الفراعنة عبيدا) و المراد بهم إما فراعنة مصر كما سنشير اليه و تقديم ذكرهم في شرح الفصل الثاني من الخطبة المأة و الاحدى و الثمانين و يدلّ عليه صريحا:ما فى البحار من تفسير القمّي عن أبي الجارود عن أبى جعفر عليه السّلام في قوله تعالى «وَ قالَ مُوسى - إلى قوله-: رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» فانّ قوم موسى عليه السّلام استعبدهم آل فرعون و قالوا: لو كان لهؤلاء على اللّه كرامة كما يقولون ما سلطنا عليهم، الحديث أو مطلق العتاة كما قال الشارح المعتزلي (فساموهم) أى كلّفوهم و أذاقوهم (سوء العذاب استعاره و جرّعوهم جرع المرار) أى سقوهم المرار جرعة بعد جرعة، و يستعار شرب المرار لكلّ من يلقى شديد المشقة.و المراد بسومهم سوء العذاب إمّا خصوص ذبح الأبناء و ترك البنات، فيكون جرع المرار إشارة إلى ساير شدايدهم، أو الأعمّ منه و من ساير أعمالهم الشاقة، فيكون عطف و جرّعوهم جرع المرار، من قبيل عطف المسبّب على السبب، يعنى أنهم عذّبوهم بسوء العذاب من الذّبح و غيره، فاشربوهم بسبب ذلك التعذيب جرع المرار إلى كلّ من المعنيين ذهب المفسّرون في تفسير قوله تعالى «وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ».قال امين الاسلام الطبرسي: فرعون اسم لملك العمالقة كما يقال لملك روم قيصر، و لملك الفرس كسرى، و لملك الترك خاقان، و لملك اليمن تبّع، فهو على هذا بمعنى الصفة، و قيل: إنّ اسم فرعون مصعب بن الرّيان، و قال محمد بن إسحاق: هو الوليد بن مصعب.قال الطبرسي: فصّل سبحانه في هذه الاية النعمة الّتي أجملها فيما قبل فقال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 375 و اذكروا إذ نجّيناكم اى خلصناكم، من قوم فرعون و أهل دينه، يسومونكم يلزمونكم سوء العذاب، و قيل: يذيقونكم و يكلّفونكم و يعذّبونكم، و الكلّ متقارب و اختلفوا في العذاب الذى نجّاهم اللّه منه فقال بعضهم: ما ذكر في الاية من قوله يذبّحون أبناءكم و يستحيون نساءكم و هذا تفسيره. «1» و قيل: أراد به ما كانوا يكلّفونهم من الأعمال الشاقّة، فمنها أنّهم جعلوهم أصنافا فصنف يخدموهم، و صنف يحرثون لهم، و من لا يصلح منهم للعمل ضربوا عليهم الجزية و كانوا يذبّحون أبناءهم و يستحيون نساءهم مع ذلك، و يدلّ عليه قوله تعالى في سورة إبراهيم  «يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ وَ يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ»  فعطفه على ذلك يدلّ على أنه غيره، و معناه يقتلون أبناءكم و يستحيون نساءكم يستبقونهنّ و يدعونهنّ احياء ليستعبدن و ينكحن علي وجه الاسترقاق، و هذا أشدّ من الذّبح، و في ذلكم أى في سومكم العذاب و ذبح الأبناء ابتلاء عظيم من ربّكم، لما خلى بينكم و بينه حتى فعل بكم هذه الأفاعيل.و السبّب في قتل الأبناء أنّ فرعون رأى في منامه كان نارا أقبلت من بيت المقدّس حتى اشتملت على بيوت مصر فاحترقتها و احترقت القبط و تركت بنى إسرائيل، فهاله ذلك و دعا السّحرة و الكهنة، و القافة فسألهم عن رؤياه، فقالوا إنه يولد في بني إسرائيل غلام يكون على يده هلاكك و زوال ملكك و تبديل دينك، فأمر فرعون بقتل كلّ غلام يولد في بني إسرائيل و جمع القوابل فقال لهنّ لا يسقط في أيديكنّ غلام من بني إسرائيل إلّا قتل و لا جارية إلّا تركت و وكّل بهنّ، فكنّ يفعلن ذلك و أسرع الموت في مشيخة بني إسرائيل، فدخل رءوس القبط على فرعون فقالوا له: إنّ الموت قد وقع في بني إسرائيل فيذبح صغارهم و يموت كبارهم و يوشك أن يقع العمل علينا، فأمر فرعون أن يذبحوا سنة و يتركوا سنة فولد______________________________ (1)- و فى تفسير الامام عليه السلام و كان من عذابهم الشديد انه كان فرعون يكلفهم عمل البناء و الطين و يخاف ان يهربوا من العمل فامرهم بتقييدهم و كانوا ينقلون ذلك على السلاليم الى السطوح فربما سقط الواحد منهم فمات او زمن فلا يحقلون بهم، الحديث. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 376 هارون في السنة الّتى لا يذبحون فيها فترك، و ولد موسى في السّنة الّتي يذبحون فيها.و في البحار عن الثعلبي في كتاب عرايس المجالس لما مات الريان بن الوليد فرعون مصر الأول صاحب يوسف عليه السّلام و هو الذى ولىّ يوسف خزائن أرضه و أسلم على يديه، فلما مات ملك بعده قابوس بن مصعب صاحب يوسف الثاني، فدعاه يوسف عليه السّلام إلى الاسلام فأبي، و كان جبّارا و قبض اللّه تعالى يوسف عليه السّلام في ملكه ثمّ هلك و قام بالملك بعده أخوه أبو العباس بن الوليد بن مصعب بن الريان بن اراشة بن مروان بن عمرو بن فاران بن عملاق بن لاوز بن سام بن نوح عليه السّلام، و كان أعتى من قابوس و أكبر و أفجر، و امتدّت أيام ملكه و أقام بنو إسرائيل بعد وفاة يوسف و قد نشروا و كثروا و هم تحت أيدى العمالقة و هم على بقايا من دينهم مما كان يوسف و يعقوب و إسحاق و إبراهيم عليهم السّلام شرعوا فيهم من الاسلام متمسّكين به، حتى كان فرعون موسى الذى بعثه اللّه إليه و لم يكن منهم فرعون أعتى على اللّه و لا أعظم قولا و لا أقسى قلبا و لا أطول عمرا في ملكه و لا أسوء ملكة لبني إسرائيل منه و كان يعذّبهم و يستعبدهم فجعلهم خدما و خولا و صنفهم في أعماله فصنف يبنون و صنف يحرسون، و صنف يتولون الأعمال القذرة و من لم يكن من أهل العمل فعليه الجزية كما قال تعالى  «يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ». (فلم تبرح الحال بهم في ذلّ الهلكة و قهر الغلبة) أى لم يزالوا أذلّاء هالكين مقهورين مغلوبين في أيدى الفراعنة و أتباعهم (لا يجدون حيلة في امتناع) منهم (و لا سبيلا إلى دفاع) عنهم. (حتّى إذا) طالت بهم المدّة و بلغت الغاية المشقّة و الشدّة و (رأى اللّه سبحانه جدّ الصّبر منهم) أى رأى منهم أنهم مجدّون في الصّبر (على الاذى في محبّته و الاحتمال) أى التحمل (للمكروه من خوفه) و خشيته. (جعل لهم من مضائق البلاء فرجا) و من سوء العذاب مخرجا (فأبدلهم العزّ مكان الذلّ و الأمن مكان الخوف) كما قال عزّ من قائل: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 377 «وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتِي بارَكْنا فِيها وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى  بَنِي إِسْرائِيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ»  و قال أيضا «وَ لَقَدْ نَجَّيْنا بَنِي إِسْرائِيلَ مِنَ الْعَذابِ الْمُهِينِ. مِنْ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ كانَ عالِياً مِنَ الْمُسْرِفِينَ. وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى عِلْمٍ عَلَى الْعالَمِينَ»  أى نجّينا الذين آمنوا بموسى عليه السّلام من العذاب المهين، يعنى قتل الأبناء و استخدام النساء و تكليف المشاق و الاستعباد بعد سنين متطاولة و مدد متمادية.روى الصّدوق في كتاب كمال الدّين و اتمام النعمة عن سعيد بن جبير عن سيّد العابدين عليّ بن الحسين عن أبيه سيّد الشهداء الحسين بن عليّ عن أبيه سيد الوصيّين أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليهم السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لما حضرت يوسف الوفاة جمع شيعته و أهل بيته فحمد اللّه و أثنا عليه ثمّ حدّثهم بشدّة تنالهم تقتل فيها الرجال و تشقّ بطون الحبالى و تذبح الأطفال حتّى يظهر اللّه في القائم من ولد لاوى بن يعقوب و هو رجل أسمر طوال و نعته لهم بنعته فتمسّكوا بذلك، و وقعت الغيبة و الشدّة على بنى اسرائيل و هم ينتظرون قيام القائم أربعمائة سنة حتّى إذا بشّروا بولادته و رأوا علامات ظهوره و اشتدّت البلوى و حمل عليهم بالحجارة «بالخشب و الحجارة خ ل».و طلب الفقيه الذى كانوا يستريحون إلى أحاديثه فاستتر، و راسلهم «و طلبوا خ ل» فقالوا كنا مع الشدّة نستريح إلى حديثك، فخرج بهم إلى الصحارى و جلس يحدّثهم حديث القائم و نعته و قرب الأمر، و كانت ليلة قمراء.فبيناهم كذلك حتّى طلع عليهم موسى عليه السّلام و كان في ذلك الوقت حدث السّن قد خرج من دار فرعون يظهر النزهة، فعدل عن موكبه و أقبل إليهم و تحته بغلة و عليه طيلسان خزّ.فلمّا رآه الفقيه عرفه بالنعت فقام اليه و انكبّ على قدمه فقبّلها ثمّ قال: الحمد للّه الذى لم يمتني حتّى أرانيك، فلما رأى الشيعة ذلك علموا أنّه صاحبهم فأكبّوا على الأرض شكرا للّه عزّ و جلّ فلم يزدهم على أن قال: أرجو أن يعجّل اللّه فرجكم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 378 ثمّ غاب بعد ذلك و خرج إلى مدينة مدين فأقام عند شعيب عليه السّلام ما أقام فكانت الغيبة الثانية أشدّ عليهم من الاولى، و كانت نيفا و خمسين سنة، و اشتدّت البلوى عليهم.و استتر الفقيه فبعثوا إليه أنه لا صبر لنا على استتارك عنّا، فخرج إلى بعض الصحارى و استدعاهم و طيّب نفوسهم و أعلمهم أنّ اللّه عز و جلّ أوحى إليه أنّه مفرّج عنهم بعد أربعين سنة، فقالوا بأجمعهم: الحمد للّه، فأوحى اللّه عزّ و جلّ إليه قل لهم قد جعلتها ثلاثين سنة لقولهم الحمد للّه، فقالوا: كلّ نعمة من اللّه، فأوحى اللّه إليه قل لهم: قد جعلتها عشرين سنة، فقالوا: لا يأتي بالخير إلّا اللّه، فأوحى اللّه تعالى إليه قل لهم: قد جعلتها عشرا، فقالوا: لا يصرف السوء إلّا اللّه، فأوحى اللّه إليه قل لهم:لا تبرحوا فقد أذنت لكم في فرجكم.فبيناهم كذلك إذ طلع موسى عليه السّلام راكبا حمارا فأراد الفقيه أن يعرف الشيعة ما يستبصرون به فيه، و جاء موسى عليه السّلام حتّى وقف عليهم فسلّم عليهم فقال له الفقيه:ما اسمك؟ قال: موسى، قال: ابن من؟ قال: ابن عمران، قال: ابن من؟ قال: ابن فاهت بن لاوى بن يعقوب، قال: بما ذا جئت؟ قال: جئت بالرّسالة من عند اللّه عزّ و جلّ، فقام إليه فقبّل يده ثمّ جلس بينهم فطيّب نفوسهم و أمرهم أمره ثمّ فرّقهم، فكان بين ذلك الوقت و بين فرجهم بغرق فرعون أربعون سنة. (فصاروا) أى المؤمنون بعد غرق فرعون و جنوده (ملوكا حكاما و أئمة أعلاما) كما يدلّ عليه قوله سبحانه في سورة القصص  «وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ» .قال الطبرسى: المعنى أنّ فرعون كان يريد إهلاك بنى اسرائيل و إفنائهم و نحن نريد أن نمنّ عليهم و نجعلهم أئمة أى قادة و رؤساء في الخير يقتدى بهم عن ابن عباس، و قيل: نجعلهم ولاة و ملوكا عن قتادة، و هذا القول مثل الأوّل، لأنّ الذين جعلهم اللّه ملوكا فهم أئمة و لا يضاف إلى اللّه سبحانه ملك من يملك الناس ظلما و عدوانا، و قد قال سبحانه  «فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً» و الملك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 379 من اللّه هو الذى يجب أن يطاع فالأئمة على هذا ملوك مقدّمون في الدّين و الدّنيا يطأ الناس أعقابهم.و فى سورة المائدة «وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ» اى اذكروا نعمة اللّه و أياديه لديكم إذ جعل فيكم أنبياء يخبرون بالغيب و تنصرون بهم على الأعداء و لم يبعث فى أمّة ما بعث فى بنى اسرائيل من الأنبياء، و قيل: هم الأنبياء الذين كانوا بعد موسى عليه السّلام مقيمين فيهم إلى زمن عيسى عليه السّلام مبيّنون لهم أمر دينهم، و جعلكم ملوكا أى جعل منكم أو فيكم، و قد تكاثر فيهم الملوك تكاثر الأنبياء بعد فرعون، و قيل:لما كانوا مملوكين فى أيدى القبط فأنقذهم و جعلهم مالكين لأنفسهم و امورهم سماهم ملوكا، و آتاكم ما لم يؤت أحدا من العالمين، من فلق البحر و تظليل الغمام و المنّ و السّلوى و غيرها مما أكرمهم اللّه تعالى به. (و) قد (بلغت الكرامة من اللّه لهم ما) أى إلى مقدار (لم تذهب الامال إليه بهم) أى إلى ذلك المقدار، يعني بلغت كرامة اللّه لهم إلى غاية الغايات و فوق ما يأمله الاملون و يرجوه الراجون، حيث آتاهم ما لم يؤت أحدا من العالمين.و لذلك منّ اللّه عليهم في موضعين من سورة البقرة بقوله  «يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ» و ذلك إنّ اللّه سبحانه فلق لهم البحر و أنجاهم من فرعون و أهلك عدوّهم و أورثهم ديارهم و أموالهم و أنزل عليهم التوراة فيها تبيان كلّ شيء يحتاجون إليه و أعطاهم ما أعطاهم في التيه، و ذلك أنهم قالوا أخرجتنا من العمران و البنيان إلى مفازة لا ظلّ فيها و لا كنّ فأنزل اللّه عليهم غماما أبيض رقيقا ليس بغمام المطر أرقّ و أطيب و أبرد منه فأظلّهم و كان يسير معهم إذا ساروا، و يدوم عليهم من فوقهم إذا نزلوا، فذلك قوله تعالى  «وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ»  يعني في التيه تقيكم من حرّ الشمس.و من جملة كرامته تعالى لهم أنّه جعل لهم عمودا من نور يضيء لهم بالليل إذا لم يكن ضوء القمر، فقالوا: هذا الظلّ و النور قد حصل فأين الطعام فأنزل اللّه تعالى عليهم المنّ. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 380 و اختلفوا فيه ففي تفسير الامام هو الترنجبين و به قال الضحاك، و قال مجاهد:هو شيء كالصمغ كان يقع على الأشجار و طعمه كالشهد، و قال وهب: هو الخبز الرقاق، و قال السّدى: هو عسل كان يقع على الشجر من الليل فيأكلون منه، و قال عكرمة:هو شيء أنزله عليهم مثل الربّ الغليظ.و قال الزجاج: جملة المنّ ما يمنّ اللّه به ممّا لا تعب فيه و لا نصب فقالوا: يا موسى قتلنا هذا المنّ حلاوته فادع لنا ربّك يطعمنا اللحم فأنزل اللّه عليهم السّلوى.و اختلفوا فيه أيضا ففي تفسير الامام هو السماني أطيب طير لحما يسترسل لهم فيصطا دونه، و قال ابن عباس و الاكثر: هو طاير يشبه السّماني، و قال أبو العالية و مقاتل: هو طير حمر و كانت السّماء تمطر عليهم ذلك، و قيل: كانت طيرا مثل فراخ الحمام طيّبا و سمينا قد تمعط ريشها و زغبها فكانت الريح تأتي بها إليهم فيصبحون و هو في معسكرهم.و من جملة كراماته لهم أنهم عطشوا في التيه فقالوا يا موسى من أنزلنا الشراب، فاستسقى لهم موسى، فأوحى اللّه سبحانه أن اضرب بعصاك الحجر، قال ابن عبّاس:كان حجرا خفيفا مربعا مثل رأس الرّجل أمر أن يحمله فكان يضع في مخلاته، فاذا احتاجوا إلى الماء ألقاه و ضربه بعصاه فسقاهم، و كان يسقى كلّ يوم ستمائة ألف.و منها أنهم قالوا لموسى: من أين لنا اللباس فجدّد اللّه لهم ثيابهم التي كانت عليهم حتّى لا تزيد على كرور الأيام و مرور الأعوام إلّا جدة و طراوة لا تخلق و لا تبلى، و قد مضى تفصيل التيه فى شرح الخطبة المأة و الخامسة و السّتين، هذا.و لما أمر بالتدبر فى أحوال المؤمنين الماضين و تبدّل ذلّهم بالعزّ و خوفهم بالأمن و انتقالهم من عبوديّة الفراعنة إلى الملك و السلطنة، و بلوغهم من كرامة اللّه إلى ما لم تذهب إليه الامال، عقّبه بالأمر بالنظر في حالهم و التّنبيه على أنّ المستلزم لتلك الخيرات كلّها إنما كان هو الالفة و الاجتماع، و أنهم ما دامت كلمتهم متّفقة و قلوبهم مؤتلفة كان العزّ و السلطنة فيهم مستقرّة، و لمّا اختلفت الاراء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 381 و تشتّتت الأهواء عاد جميعهم إلى الشتات و عزّهم إلى البتات، فأبدلوا الذّل مكان العزّ، و الخوف مكان الأمن و صار مال أمرهم عبرا للمعتبرين و تذكرة للمتدبّرين و هو قوله: (فانظروا كيف كانوا) فى مبدء أمرهم بعد الخلاص من استرقاق الفراعنة (حيث كانت الأملاء) أى الجماعات و الأشراف (مجتمعة و الأهواء مؤتلفة و القلوب معتدلة) محفوظة من الميل إلى طرف الافراط أو التفريط (و الأيدى مترادفة) أى مترافدة متعاونة مجاز (و السّيوف متناصرة) نسبة التناصر إلى السّيوف من باب التوسّع و الاسناد إلى السبب (و البصائر نافذة) أى ماضية غير متردّدة فإنّ من نفذت بصيرته في أمر لا يبقى له تردّد فيه لعلمه به و تحققه إيّاه (و العزائم واحدة) أى الارادات الجازمة اللازمة على طلب الحقّ متفقة.استفهام تقريرى (ألم يكونوا أربابا في أقطار الأرضين و ملوكا على رقاب العالمين) الاستفهام للتقرير بما بعد النفى و المقصود التنبيه على أنهم صاروا ملوكا و أربابا بسبب اتّصافهم بشئون الالفة، و ملازمتهم لمراسم المحبّة فأمر المخاطبين بالنظر في حالهم ليقتفوا آثارهم في الايتلاف و الاجتماع، فينالوا به الفوز العظيم ، ثمّ أمرهم بالنظر الى مال أمرهم فقال: (فانظروا إلى ما صاروا إليه فى آخر امورهم) و احذروا أن تكونوا مثلهم فى النفاق و الافتراق فتقعوا فى مهواة الذّلة و مفازة الهلكة، فانهم (حين وقعت الفرقة و تشتّتت) أى تفرّقت (الالفة و اختلفت الكلمة و الأفئدة و تشعّبوا) أى صاروا شعوبا و قبائل حال كونهم (مختلفين و تفرّقوا متحاربين) و فى بعض النسخ متحزّبين أى اختلفوا أحزابا (قد خلع اللّه عنهم) بسبب التفرّق و الاختلاف (لباس كرامته) و عزّته (و سبلهم غضارة نعمته) أى طيّبها و لذّتها (و بقى قصص أخبارهم فيكم عبرا للمعتبرين منكم) و محصّل ما ذكره عليه السّلام أنّهم خلعوا من لباس الكرامة و سلبوا من غضارة النعمة، و نزعوا من الملك و السلطنة بسبب افتراق الكلمة و اختلاف الاراء و تفرّقهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 382 بالحرب و البغى و الفساد و سفك الدّماء فضربت  «1» عليهم الذّلة و المسكنة و باءوا بغضب من اللّه ذلك بأنّهم كانوا يكفرون بايات اللّه و يقتلون النبيّين بغير الحقّ ذلك بما عصوا و كانوا يعتدون.و الى ذلك اشير فى قوله سبحانه فى سورة المائدة: مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى  بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ قال الباقر عليه السّلام المسرفون هم الذين يستحلّون المحارم و يسفكون الدّماء.و فى الجاثية وَ لَقَدْ آتَيْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلَى الْعالَمِينَ. وَ آتَيْناهُمْ بَيِّناتٍ مِنَ الْأَمْرِ فَمَا اخْتَلَفُوا إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ .و فى سورة الاسراء «وَ قَضَيْنا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيراً. فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ وَ كانَ وَعْداً مَفْعُولًا. ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً. إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ لِيُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِيراً».قال البيضاوى: و قضينا إلى بني اسرائيل أوحينا إليهم وحيا مقتضيا في التوراة، لتفسدنّ في الأرض إفسادتين اولاهما مخالفة أحكام التوراة و قتل شعيا و قتل ارميا، و ثانيتهما قتل زكريّا و يحيى و قصد قتل عيسى عليه السّلام، فإذا جاء وعد عقاب أوليهما بعثنا عليكم عبادا لنا بخت النصر عامل لهراسف على بابل و جنوده، و قيل جالوت، و قيل سخاريب من أهل نينوى، أولى بأس شديد ذوى قوّة و بطش في الحرب شديد، فجاسوا تردّدوا لطلبكم، خلال الدّيار وسطها للقتل و الغارة، قتلوا كبارهم و سبوا صغارهم و حرّقوا التوراة و خربوا المساجد، ثمّ رددنا لكم الكرّة أى الدّولة و الغلبة عليهم على الذين بعثوا عليكم، و ذلك بأن ألقى اللّه في قلب بهمن بن اسفنديار______________________________ (1)- اقتباس من الاية فى سورة البقرة م منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 383 لما ورث الملك من جدّه كشتاسف بن لهراسف شفقة عليهم، فردّ اسراءهم إلى الشام و ملك دانيال عليهم فاستولوا على من كان فيها من اتباع بخت نصر، أو بأن سلّط داود على جالوت فقتله و جعلناكم اكثر نفيرا، مما كنتم و النفير من ينفر مع الرّجل من قومه، و قيل: جمع نفروهم المجتمعون للذهاب، فاذا جاء وعد الاخرة، وعد العقوبة الاخرة ليسوءوا وجوهكم أى بعثناهم ليسوءوا وجوهكم ليجعلوها بادية آثار المساءة فيها، و ليتبّروا ليهلكوا ما علوا ما غلبوه و استولوا عليه أو مدّة علوّهم، تتبيرا و ذلك بأن سلّط اللّه عليهم الفرس مرّة اخرى فغزاهم ملك بابل من ملوك الطوايف اسمه جورز و قيل جردوس.قيل دخل صاحب الجيش مذبح قرا بينهم فوجد فيه دما يغلى، فسألهم عنه فقالوا دم قربان لم يقبل منّا فقال: ما صدقتموني فقتل عليه الوفا منهم فلم يهدأ الدّم، ثمّ قال: إن لم تصدّقوني ما تركت منكم أحدا، فقالوا: إنّه دم يحيى عليه السّلام، فقال: لمثل هذا ينتقم منكم ربّكم، ثمّ قال: يا يحيى قد علم ربّي و ربّك ما أصاب قومك من أجلك فاهدء باذن اللّه قبل أن لا ابقى أحدا منهم، فهدأ.و فى البحار من قصص الأنبياء بالاسناد إلى الصّدوق باسناده إلى وهب بن منبه قال: كان بخت نصر منذ ملك يتوقّع فساد بني اسرائيل يعلم أنّه لا يطيقهم إلّا بمعصيتهم، فلم يزل يأتيه العيون بأخبارهم حتّى تغيّرت حالهم و فشت فيهم المعاصي و قتلوا أنبياءهم و ذلك قوله تعالى «وَ قَضَيْنا إِلى  بَنِي إِسْرائِيلَ»  إلى قوله  «فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما» يعني بخت نصر و جنوده أقبلوا فنزلوا بساحتهم.فلما رأوا ذلك فزعوا إلى ربّهم و تابوا و صابروا على الخير و أخذوا على أيدى سفهائهم و أنكروا المنكر و أظهروا المعروف فردّ اللّه لهم الكرّة على بخت نصر و انصرفوا بعد ما فتحوا المدينة، و كان سبب انصرافهم أنّ سهما وقع في جبين فرس بخت نصر فجمح به حتّى أخرجه من باب المدينة.ثمّ إنّ بني اسرائيل تغيّروا فيما برحوا حتّى كرّ عليهم و ذلك قوله تعالى «إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ...»  فأخبرهم ارميا أنّ بخت نصر يتهيّأ بالمسير منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 384 إليكم و قد غضب اللّه عليكم و أنّ اللّه تعالى جلّت عظمته يستتيبكم لصلاح آبائكم و يقول هل وجدتم أحدا عصاني فسعد بمعصيتي أم هل علمتم أحدا أطاعني فشقى بطاعتي و أمّا أحباركم و رهبانكم فاتّخذوا عبادى خولا يحكمون فيهم بغير كتابى حتّى انسوهم ذكرى، و أما ملوككم و امراؤكم فبطروا نعمتى فغرّتهم الحياة الدّنيا، و أمّا قرّاؤكم و فقهاؤكم فهم منقادون للملوك يبايعونهم على البدع و يطيعونهم فى معصيتى، و أما الأولاد فيخوضون مع الخائضين، و في كلّ ذلك البسهم العافية فلا بدلنّهم بالعزّ ذلّا و بالأمن خوفا إن دعوني لم اجبهم، و إن بكوا لم أرحمهم.فلما بلّغهم ذلك نبيّهم كذّبوه و قالوا: و قد أعظمت الفرية على اللّه تزعم أنّ اللّه معطل مساجده من عبادته، فقيّدوه، و سجنوه.فأمر بخت نصر و حاصرهم سبعة أشهر حتى اكلوا خلاهم و شربوا أبوالهم، ثمّ بطش بهم بطش الجبّارين بالقتل و الصّلب و الاحراق و جدع الانوف و نزع الألسن و الأنياب و وقف النساء.فقيل له: إنّ لهم صاحبا كان يحذرهم بما أصابهم، فاتّهموه و سجنوه، فأمر بخت نصر فاخرج من السجن فقال له: أ كنت تحذر هؤلاء؟ قال: نعم قال: و أنّى علمت ذلك؟ قال: أرسلني اللّه به إليهم، قال: فكذّبوك و ضربوك؟ قال: نعم، قال: لبئس القوم قوم ضربوا نبيّهم و كذّبوا رسالة ربّهم فهل لك أن تلحق بي فاكرمك و إن أحببت أن تقيم في بلادك امنتك؟ قال ارميا: إنّي لم أزل في أمان اللّه منذ كنت لم أخرج منه و لو أنّ بني اسرائيل لم يخرجوا من أمانه لم يخافوك.فأقام ارميا عليه السّلام مكانه بارض ايليا و هى حينئذ خراب و قد هدم بعضها فلما سمع به من بقي من بني اسرائيل اجتمعوا فقالوا عرفنا أنّك نبيّنا فانصح لنا، فأمرهم أن يقيموا معه، فقالوا: ننطلق إلى ملك مصر نستجير، فقال ارميا عليه السّلام: إن ذمّة اللّه أو في الذمم، فانطلقوا و تركوا ارميا، فقال لهم الملك: أنتم في ذمّتي. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 385 فسمع ذلك بخت نصر فأرسل إلى ملك مصر ابعث بهم إلىّ مصفدين و إلّا آذنتك بالحرب، فلما سمع ارميا عليه السّلام بذلك أدركته الرّحمة لهم فتبادر إليهم لينقذهم، فورد عليهم و قال: إنّ اللّه تعالى جلّ ذكره أوحى إلىّ أنّي مظهر بخت نصر على هذا الملك و آية ذلك انه تعالى أرانى موضع سرير بخت نصر الذى يجلس عليه بعد ما يظفر بمصر، ثمّ عمد فدفن أربعة أحجار في ناحية من الأرض.فصار إليهم بخت نصر فظفر بهم و أسرهم، فلما أراد أن يقسم الفىء و يقتل الأسارى و يعتق منهم كان منهم ارميا فقال له بخت نصر: أراك مع أعدائى بعد ما عرضتك له من الكرامة، فقال ارميا عليه السّلام: إنّى جئتهم مخوفا اخبرهم خبرك، و قد وضعت لهم علامة تحت سريرك هذا و أنت بأرض بابل، ارفع سريرك فانّ تحت كلّ قائمة من قوائمه حجرا دفنته بيدى و هم ينظرون، فلما رفع بخت نصر سريره وجد مصداق ما قال، فقال لارميا: إنّى لأقتلنهم إذ كذّبوك و لم يصدّقوك، فقتلهم و لحق بأرض بابل.الترجمة:و تدبّر نمائيد در حال گذشتگان از مؤمنين كه پيش از شما بودند كه چگونه بودند در حال ابتلا و امتحان، آيا نبودند ايشان سنگين ترين خلق از حيثيّت بارهاى گران، و كوشش كننده ترين خلق از حيثيّت بلا، و تنگ ترين اهل دنيا از حيثيّت حال، اخذ كرد ايشان را فرعونيان بندگان و غلامان، پس عذاب كردند ايشان را به بدترين عذاب، و آشاميدند ايشان را جرعه هاى تلخ، پس بود هميشه حال ايشان در ذلّت هلاكت، و در قهر غلبه در حالتى كه نمى يافتند حيله و علاجى در امتناع از ظلم ايشان، و نه راهى بسوى دفع كردن بلاى ايشان.تا آنكه چون ديد خداوند متعال كوشش در صبر از ايشان بر اذيّت در محبّت او، و متحمّل شدن مكروه را از خوف او، گردانيد براى ايشان از تنگيهاى بلا و محنت گشايش، پس بدل كرد بر ايشان عزّت را بجاى ذلّت، و أمنيت را بجاى خوف، پس گشتند پادشاهان و حاكمان و امامانى كه علمهاى هدايتند، و رسيد كرامت از جانب خدا براى ايشان بمقامى كه نمى برد آرزوها ايشان را بان مقام.پس نظر نمائيد بديده اعتبار كه چگونه بودند ايشان وقتى كه بود جماعتها متّفق، و خواهشات موافق، و قلبها معتدل، و دستها يارى يكديگر كننده، و شمشيرها رو بنصرت يكديگر نهنده، و بصيرتها نافذ، و عزيمتها متّحد، آيا نبودند ايشان مالكها در اطراف زمينها، و پادشاهان بر گردن عالميان.پس نظر كنيد بسوى آنچه كه برگشتند بان در آخر كارهاى خودشان وقتى كه واقع شد پراكندگى، و پراكنده شد پيوستگى، و مختلف شد گفتار و قلوب، و منتشر شدند در حالتى كه مختلف بودند، و متفرّق گشتند در حالتى كه محارب يكديگر بودند، بر كند خداى تعالى از ايشان لباس كرامت خود را، و سلب نمود از ايشان لذّت نعمت خود را، و باقى ماند قصّه هاى خبرهاى ايشان در شما عبرتها از براى عبرت كنندگان از شما.  
بخش ۱۳ : تأثیر بعثت پیامبر اکرم [منبع]

النعمة برسول اللّه‏ :
فَاعْتَبِرُوا بِحَالِ وَلَدِ إِسْمَاعِيلَ وَ بَنِي إِسْحَاقَ وَ بَنِي إِسْرَائِيلَ، فَمَا أَشَدَّ اعْتِدَالَ الْأَحْوَالِ وَ أَقْرَبَ اشْتِبَاهَ الْأَمْثَالِ! تَأَمَّلُوا أَمْرَهُمْ فِي حَالِ تَشَتُّتِهِمْ وَ تَفَرُّقِهِمْ لَيَالِيَ كَانَتِ الْأَكَاسِرَةُ وَ الْقَيَاصِرَةُ أَرْبَاباً لَهُمْ يَحْتَازُونَهُمْ عَنْ رِيفِ الْآفَاقِ وَ بَحْرِ الْعِرَاقِ وَ خُضْرَةِ الدُّنْيَا إِلَى مَنَابِتِ الشِّيحِ وَ مَهَافِي الرِّيحِ وَ نَكَدِ الْمَعَاشِ، فَتَرَكُوهُمْ عَالَةً مَسَاكِينَ إِخْوَانَ دَبَرٍ وَ وَبَرٍ أَذَلَّ الْأُمَمِ دَاراً وَ أَجْدَبَهُمْ قَرَاراً، لَا يَأْوُونَ إِلَى جَنَاحِ دَعْوَةٍ يَعْتَصِمُونَ بِهَا وَ لَا إِلَى ظِلِّ أُلْفَةٍ يَعْتَمِدُونَ عَلَى عِزِّهَا، فَالْأَحْوَالُ مُضْطَرِبَةٌ وَ الْأَيْدِي مُخْتَلِفَةٌ وَ الْكَثْرَةُ مُتَفَرِّقَةٌ، فِي بَلَاءِ أَزْلٍ وَ أَطْبَاقِ جَهْلٍ مِنْ بَنَاتٍ مَوْءُودَةٍ وَ أَصْنَامٍ مَعْبُودَةٍ وَ أَرْحَامٍ مَقْطُوعَةٍ وَ غَارَاتٍ مَشْنُونَةٍ.
فَانْظُرُوا إِلَى مَوَاقِعِ نِعَمِ اللَّهِ عَلَيْهِمْ حِينَ بَعَثَ إِلَيْهِمْ رَسُولًا، فَعَقَدَ بِمِلَّتِهِ طَاعَتَهُمْ وَ جَمَعَ عَلَى دَعْوَتِهِ أُلْفَتَهُمْ، كَيْفَ نَشَرَتِ النِّعْمَةُ عَلَيْهِمْ جَنَاحَ كَرَامَتِهَا وَ أَسَالَتْ لَهُمْ جَدَاوِلَ نَعِيمِهَا وَ الْتَفَّتِ الْمِلَّةُ بِهِمْ فِي عَوَائِدِ بَرَكَتِهَا، فَأَصْبَحُوا فِي نِعْمَتِهَا غَرِقِينَ وَ فِي خُضْرَةِ عَيْشِهَا فَكِهِينَ [فَاكِهِينَ‏]، قَدْ تَرَبَّعَتِ الْأُمُورُ بِهِمْ فِي ظِلِّ سُلْطَانٍ قَاهِرٍ وَ آوَتْهُمُ الْحَالُ إِلَى كَنَفِ عِزٍّ غَالِبٍ، وَ تَعَطَّفَتِ الْأُمُورُ عَلَيْهِمْ فِي ذُرَى مُلْكٍ ثَابِتٍ، فَهُمْ حُكَّامٌ عَلَى الْعَالَمِينَ وَ مُلُوكٌ فِي أَطْرَافِ الْأَرَضِينَ، يَمْلِكُونَ الْأُمُورَ عَلَى مَنْ كَانَ يَمْلِكُهَا عَلَيْهِمْ وَ يُمْضُونَ الْأَحْكَامَ فِيمَنْ كَانَ يُمْضِيهَا فِيهِمْ، لَا تُغْمَزُ لَهُمْ قَنَاةٌ وَ لَا تُقْرَعُ لَهُمْ صَفَاةٌ.

الِاعْتِدَال : در اينجا به معناى «تناسب» است. 
الِاشْتِبَاه : در اينجا به معناى «تشابه» است. 
يَحْتَازُوُنَهُمْ : آنها را (از زمينهاى سرسبز و...) باز مى دارند، بيرون مى رانند. 
الْمَهافِى : محلهاى وزش باد. 
النَّكَد : سختى و دشوارى. 
الدَّبَر : زخم پشت حيوان. 
الْوَبَر : موى شتر، يعنى شغلشان ساربانى بود. 
لَا يَأوُونَ : پناهى ندارند، يعنى در ميان آنها كسى نبود كه دعوت بحق كند و اينان به او پناه ببرند. 
بَلَاءِ ازْلٍ : بلاء شديد، «الَازل»، شدت، سختى. 
مَوْءُودَة : زنده به گور شده. 
مَشْنُونَة : از همه طرف، همه جانبه. 
الْتَفّتِ الْمِلّةُ بِهِم : شريعت اسلام موجب الفت و اتحاد آنها شد. 
الْعَوَائِد : آنچه از خيرات و نعمتها كه عائد انسان ميشود. 
فَكِهِين : خوشنود، خرسند. 
تَرَبَّعَت : برقرار شد، ثابت شد. 
الْقَنَاة : نيزه. 
صَفَاة : سنگ صاف و سخت. 
أكاسرة : جمع كسرى : شاهان ايرانى قديم 
قَياصرة : جمع قيصر : پادشاه چين 
يحتازون : جمع و جلب مى كردند 
رِيف : جاهاى خوش آب و هوا 
مَنابِت : محل رويش علف 
شيح : علف مخصوص 
مَهافى الريح : محل ورزش باد 
نَكد : شدت و دشوارى 
دَبَر : پشت حيوان 
لا يأوون : پناهنده نمى شوند، منزل نمى كنند 
يَعتصمون : خود را حفظ ميكنند 
أزل : شدت و سختى 
بَنات مَوؤودة : دختران زنده بگور شده 
مَشنونة : متفرق و پراكنده شده 
عَوائد : جمع عائدة : منفعت 
فَكِهين : حظ كنندگان 
تَرَبّعت : برقرار و برپا شد 
آوتهم : ايشان را پناه و منزل داد 
يمضون : نافذ و اجراء ميكنند 
لا تغمز لهم قَناة : نيزه ايشان فشرده نمى شد (كسى نمى توانست دست ايشان را فشرده و نيزه را از آن بستاند) 
لا تقرع لهم صَفاة : كوبيده نمى شد تخته سنگ ايشان (محيط ايشان زير پاى دشمن كوبيده نمى شد) 
از حالات زندگى فرزندان اسماعيل پيامبر، و فرزندان اسحاق پيامبر، فرزندان اسراييل «يعقوب» (كه درود بر آنان باد) عبرت گيريد، راستى چقدر حالات ملّتها با هم يكسان، و در صفات و رفتارشان با يكديگر همانند است در احوالات آنها روزگارى كه از هم جدا و پراكنده بودند انديشه كنيد، زمانى كه پادشاهان كسرى و قيصر(۱) بر آنان حكومت مى كردند،(۲) و آنها را از سرزمين هاى آباد، از كناره هاى دجله و فرات،(۳) و از محيطهاى سر سبز و خرّم دور كردند، و به صحراهاى كم گياه، و بى آب و علف، محل وزش بادها، و سرزمين هايى كه زندگى در آنجاها مشكل بود تبعيد كردند، آنان را در مكان هاى نامناسب، مسكين و فقير، همنشين شتران ساختند،(۴) خانه هاشان پست ترين خانه ملّت ها، و سرزمين زندگيشان خشك ترين بيابان ها بود، نه دعوت حقّى وجود داشت كه به آن روى آورند و پناهنده شوند، و نه سايه محبّتى وجود داشت كه در عزّت آن زندگى كنند. حالات آنان دگرگون، و قدرت آنان پراكنده، و جمعيّت انبوهشان متفرّق بود. در بلايى سخت، و در جهالتى فراگير فرو رفته بودند، دختران را زنده به گور، و بت ها را پرستش مى كردند، و قطع رابطه با خويشاوندان، و غارتگرى هاى پياپى در ميانشان رواج يافته بود. 
۱۴. ره آورد بعثت پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله:
حال به نعمت هاى بزرگ الهى كه به هنگامه بعثت پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر آنان فروريخت بنگريد، كه چگونه اطاعت آنان را با دين خود پيوند داد. و با دعوتش آنها را به وحدت رساند چگونه نعمت هاى الهى بالهاى كرامت خود را بر آنان گستراند، و جويبارهاى آسايش و رفاه بر ايشان روان ساخت و تمام بركات آيين حق، آنها را در بر گرفت در ميان نعمت ها غرق گشتند، و در خرّمى زندگانى شادمان شدند، امور اجتماعى آنان در سايه قدرت حكومت اسلام استوار شد، و در پرتو عزّتى پايدار آرام گرفتند، و به حكومتى پايدار رسيدند. آنگاه آنان حاكم و زمامدار جهان شدند، و سلاطين روى زمين گرديدند، و فرمانرواى كسانى شدند كه در گذشته حاكم بودند، و قوانين الهى را بر كسانى اجراء مى كردند كه مجريان احكام بودند، و در گذشته كسى قدرت در هم شكستن نيروى آنان را نداشت، و هيچ كس خيال مبارزه با آنان را در سر نمى پروراند.______________________________(۱) كسرى لقب پادشاهان ايران و قيصر لقب پادشاهان روم شرقى بود.(۲) نفى حكومت: اريستوكراسى ‏ARISTOCRACY (حكومت‏هاى اشرافى) و اليگارشى ‏OLIGARCHY (حكومت استبدادى چند نفر از أغنيا).(۳) بحر العراق: درياى عراق، منظور آبهاى ميان دجله و فرات است كه ساسانيان بر آن حكومت داشتند.(۴) دبر و وبر، كنايه از شتر است، يعنى آنها را فقير و تهيدست با شتران رها كردند.
پس از پيشآمدهاى فرزندان اسماعيل (ذبيح) و پسران اسحاق (ابن ابراهيم خليل) و اولاد اسرائيل (يعقوب ابن اسحاق) -عليهم السّلام- عبرت گيريد كه چه بسيار متناسب است سر گذشتها (ى مردم هر عصرى با هم) و چه مانند و نزديك است داستانها (با يكديگر، يعنى اوضاع و احوال شما و گذشتگان بهم شباهت دارد شايسته است از سرگذشت آنان پند گيريد، و) در سرگذشت ايشان و چگونگى پراكندگى و جدائيشان از يكديگر تأمّل و انديشه نمائيد در شبهايى كه (روزگارى كه) كسرى ها (پادشاهان عجم) و قيصرها (پادشاهان روم) سرور و مسلّط بر آنان بودند، آنها را از كشتزارها (آباديها) و درياى عراق (دجله و فرات) و سبزه زار جهان راندند به جاهائى كه درمنه (گياهى است در بيابان) رويد، و بادهاى تند وزد، و زندگانى سخت باشد (آنها را به بيابانهاى بى آب و گياه و دور از آبادى روانه ساختند) پس آنان را درويش و مستمند و يار و همراه زخم و موى شتر (شتر چران) رها كردند، زبون ترين امتها بودند از جهت خانه و جايگاه، و بد بختترين آنها از جهت آسايشگاه (جائى داشتند كه آب و گياه نبود) به زير بار مهترى گرد نمى آمدند كه بآن پناه برند (كسى نبود كه آنها را بدين و آئينى دعوت نموده بر امرى گرد آورد تا از اين بدبختى و سختى برهند) و نه به زير سايه الفت و مهربانى كه بر عزّت و بزرگوارى آن تكيه كنند (پيشوايى نداشتند تا در سايه اعتماد باو بياسايند) پس با حالات نگران و دستهاى مختلف (با هم همراه نبودن) و بسيارى پراكنده، در رنج سخت و جهل و نادانى از قبيل زنده به گور كردن دختران، و پرستيدن بتها، و دورى جستن از خويشان، و غارتگرى از هر راهى بودند. 
پس بنگريد به نعمتهاى خداوند بر ايشان زمانيكه بسوى آنان پيغمبرى (حضرت خاتم الأنبياء صلى اللَّه عليه و آله) را فرستاد و آنها را فرمانبر شريعت او گردانيد، و بر دعوت او ايشان را گرد آورده با هم مهربانشان ساخت، چگونه نعمت و آسايش بال بزرگوارى خود را بروى آنها گسترد، و نهرهاى خوشگذرانى را براى آنان روان كرد، و شريعت (آن حضرت) آنها را در سودهاى پر بركت خود گرد آورد، پس غرقه نعمت آن شدند (چون منتهى درجه نيكبختى و بزرگوارى و آسايش را براى ايشان فراهم آورده بود) و از خرّمى زندگانى آن خوشنود گرديدند، زندگانيشان در سايه پادشاه غالب (دين مقدّس اسلام) بر قرار شد، و آنها را نيكوئى حالشان در كنار بزرگوارى و غلبه جا داد، و كارها براى ايشان آسان گرديد، در رفعت پادشاهى استوار (سعادت دنيا و آخرت بآنها رو آورد) پس ايشان فرمان دهنده بر جهانيان و پادشاهان اطراف زمينها (شهرها) بودند، مسلّط شدند بر كسانيكه بر آنها تسلّط داشتند، و فرمانها مى دادند بر آنانكه بر آنها فرمانده بودند، براى ايشان نيزه اى انداخته و سنگى پرتاب نمى شد (دين اسلام بآنها قدرت و توانائى داد كه زمامدار كارهاى جهان و فرمانده جهانيان گشتند، و كسى بر آنان مسلّط نمى گشت). 
از حال فرزندان اسماعيل و اسحاق و فرزندان اسرائيل [درود بر آنان] پند گيريد حالاتشان چه به هم شبيه است و شباهتشان نزديك. در كار آنها بينديشيد و به پراكندگى و تفرقه آنها در روزگارى كه كسراها و قيصرها سرورانشان بودند. آنها را از آباديهاى آفاق و درياى عراق و اراضى سبز و خرم مى راندند و به جايهايى كه «درمنه» مى رويد و بادهاى سخت مى وزد، مى فرستادند و آنان گرفتار زندگى سخت و ناگوارى شدند. آنان را، چون گروهى درويش و مسكين با چند اشتر پشت ريش و مشتى كرك رها كردند. از حيث مساكنشان، خوارترين ملتها بودند و سرزمينشان بى آب و گياه ترين زمينها. نه به دعوتى پيوسته بودند، كه بر آن تعصب ورزند و نه سايه سار محبتى داشتند، كه در آنجا بيارامند و به عزّت و ارجمندى متكى شوند. احوالشان پريشان بود و آرايشان گونه گون. با آنكه به شمار بيش بودند، در پراكندگى مى زيستند، گرفتار بلاهاى سخت و نادانيهاى تو بر تو، چون زنده به گور كردن دختران و پرستش بتان و بريدن از خويش و پيوند و رفتن در پى غارت و تاراج. 
سپس اين قوم را بنگريد، آن گاه كه خداوند نعمتهاى خويش به آنان ارزانى داشت و برايشان پيامبرى فرستاد و آنان را فرمانبردار آيين او نمود و به دعوت او پراكندگيهاشان را به يگانگى بدل كرد. و نعمت، بال كرامت بر سرشان بگسترد و جويبارهاى خود را به سويشان روان داشت. دين خدا آنان را در سودها و بركات خود درپيچيد. در نعمت اسلام غرقه شدند و در مرغزارهاى زندگى خوش به شادمانى بيارميدند. در سايه سلطانى قاهر و غالب كارهاشان به سامان آمد و حالشان به گونه اى نيكو شد كه در كنف عزّت و پيروزمندى جاى گرفتند. كارها به آسانى مى راندند و بر اوج اقتدار جاى گرفتند و بر همه جهانيان فرمانروا شدند. پادشاهانى شدند فرمانروا بر سراسر زمين. از هر كس كه بر آنها فرمان رانده بود، فرمانروايى بستدند و كسانى را كه روزگارى بر آنان حكومت مى كردند به زير فرمان در آوردند. ديگر نه كسى را انديشه آن بود كه نيزه اى بر آنان راند و نه سنگى به سوى ايشان افكند. 
اکنون از سرنوشت فرزندان اسماعيل و اولاد اسحاق و يعقوب درس عبرت بگيرند. چقدر احوال امتها يکسان و سرنوشتها شبيه يکديگر است! در کار آنها در آن زمان که گرفتار تشتّت و پراکندگى بودند بينديشيد، آن زمان که کسراها و قيصرها مالک و ارباب آنان بودند و آنها را از سرزمينهاى آباد و کناره هاى درياى عراق (دجله و فرات) و مناطق سرسبز و خرم به نقاط بى آب و علف، محل وزش تندبادها و مکانهايى که زندگى در آن سخت و مشکل بود تبعيد کردند، و آنها را به صورت گروهى فقير و مسکين همنشين شتران مجروح و لباسهاى پشمين خشن ساختند. آنها را ذليل ترين امتها از نظر محل سکنا قرار دادند و در بى حاصل ترين زمينها ساکن کردند. نه در پناه کسى بودند که از حمايت او کمک گيرند و نه در سايه الفت و اتحادى که بر عزتش تکيه کنند، وضع آنها ناآرام، قدرتها پراکنده، جمعيّت انبوهشان متفرق شد. در بلايى شديد و جهلى فراگير فرو رفتند، دختران زنده به گور شده، بتهاى مورد پرستش، قطع رحمها و جنگها و غارتهاى پى در پى از آثار آن دوران بود.
اکنون به نعمتهاى بزرگى که خداوند هنگام بعثت پيامبر اسلام به آنها ارزانى داشت بنگريد که در سايه آيين خود آنها را مطيع فرمان ساخت و با دعوتش آنان را متحد کرد (بنگريد) چگونه نعمت (الهى) پر و بال کرامت خود را بر آنها گسترد و نهرهاى مواهب خويش را به سوى آنها جارى ساخت، آيين حقّ با همه برکاتش آنان را در بر گرفت تا آنجا که در ميان نعمتهاى اين آيين غرق شدند و در زندگى خرّمش شادمان گشتند. امور آنها در سايه حکومت قدرتمندى استوار شد و تحت حمايت عزّت پيروزمندى قرار گرفتند و کارهايشان بر قلّه هاى حکومتى پايدار، سامان يافت. در سايه اين امور آنها زمامداران جهانيان شدند و سلاطين گرداگرد زمين و بر کسانى که پيش از آن بر آنها فرمانروايى داشتند حکم راندند و احکام را درباره کسانى به اجرا درآوردند که درگذشته آنها مجريان امور بودند، نه نيزه هاى آنها کج مى شد و نه سنگ آنان در هم مى شکست (قدرتشان ثابت و نيروهايشان شکست ناپذير بود). 
پس از حال فرزندان اسماعيل و اسحاق و اسرائيل -كه درود بر آنان باد- پند گيريد، كه حالتها سخت متناسب است با هم و چه نزديك است مثالها به هم، بيش و كم. در كار آنان بينديشيد، و روزگارى كه پراكنده بودند و از هم جدا، و كسراها و قيصرها بر آنان پادشا. آنان را از مرغزارهاى پر نعمت و درياى عراق و سرزمينهاى سبز آفاق مى ربودند و به زمينهايى كه رستنى آن درمنه بود، روانه مى نمودند، آنجا كه بادها از هر سو در آن وزان بود، و آنان گرفتار بدى گذران. آنان را واگذاشتند مستمند درويش، بيابان نشين و چراننده اشتران پشت ريش. پست ترين جايهاشان خانه، و خشكترين بيابانشان جاى قرار و كاشانه. نه -به سوى حق- دعوتى، تا بدان روى آرند، و خود را -از گمراهى- باز دارند، و نه سايه الفتى كه رخت بدانجا افكنند و در عزّت آن زندگى كنند. حالتها ناپايدار، دستها به خلاف هم در كار، جمعيّت پراكنده، در بلاى سخت و تيه نادانى دست و پا زننده، از: زنده به گور كردن دختران، و پرستيدن بتان و بريدن پيوند خويشان و يكديگر را غارت كنان. 
پس بنگريد كه نعمتهاى خدا چگونه بر آنان فرو ريخت، هنگامى كه پيامبرى برايشان بر انگيخت. آنان را به طاعت خدا در آورد و با خواندنشان به سوى او با يكديگر سازوارشان كرد، و چسان نعمت، شهپر خود را بر سر آنان گسترد و جويبارهايى از آسايش و رفاه براى ايشان روان نمود، و ملّت اسلام، با بركتهاى خود آنان را فراهم فرمود. پس در نعمت شريعت غرقه گرديدند، و لذّت زندگى خرّم و فراخ آن را چشيدند. زندگى شان به سامان، در سايه دولتى قوى شان، و نيكويى حال آنان را به عزّتى رساند ارجمند، و كارهاشان استوار گرديد و دولتشان نيرومند، چنانكه حاكم شدند بر جهانيان، و پادشاهان زمين در اين كرانه و آن كران. كار كسانى را به دست گرفتند كه تيرشان بر آنان حكومت مى نمودند، و بر كسانى فرمان راندند كه فرمانبر آنان بودند. نه تيرشان بر سنگ مى رسيد و نه سنگشان سبك مى گرديد. 
از حال اولاد اسماعيل و اسحاق و يعقوب -درود خدا بر آنان- پند گيريد، چه اندازه احوالات با هم متناسب، و چقدر داستانها به هم نزديك است در امورشان به هنگام پراكندگى و جداييشان از يكديگر دقت كنيد، روزگارى كه كسرى ها و قيصرها حاكم آنان بودند، آنها را از مرغزارها، و درياى عراق، و سرزمين هاى سبز و خرّم ربودند، و به زمين هايى كه گياه درمنه رويد، و بادهاى سخت وزد، و زندگى در آن مشكل باشد روانه نمودند. آنان را فقير و تهيدست، و در شغل شتر چرانى رها كردند، خوارترين امم از نظر خانه و مكان، و در بى حاصل ترين سرزمين ها از نظر مسكن و مأوا ساختند، نه دعوت حقّى كه به آن چنگ زنند، نه سايه الفتى كه به عزّتش تكيه نمايند. احوالشان مضطرب، و قدرتشان پراكنده، و جمعيّتشان قرين تفرقه، گرفتار بلايى سخت، و جهالتى متراكم كه نتيجه كارشان زنده به گور كردن دختران، پرستش بتها، قطع رحم، و غارت پى در پى يكديگر بود.
نعمت وجود پيامبر (ص): 
به نعمت هاى خداوند زمانى كه پيامبر اسلام را در بين آنان برانگيخت دقت كنيد، كه اطاعتشان را به آيين پيامبر پيوند داد، و در سايه دعوتش ايشان را جمعيت واحد نمود، چگونه نعمت الهى پر و بال كرامتش را بر عرصه حيات آنان گسترد، و نهرهاى آسايش و راحتى را به سوى آنان جارى نمود، و دين خدا در ميان انواع منافع و بركات خود آنان را گرد هم آورد در نعمت آن غرق شدند، و از خرّمى عيش آن دلشاد گشتند، زندگى آنان در سايه حكومتى قوى استوار شد، و نيكويى احوالشان آنان را به عزتى پيروز رساند، و در بلنديهاى دولتى ثابت كارشان سهل و آسان شد، بر جهانيان حاكم شدند، و پادشهان روى زمين گشتند، مالك امور كسانى شدند كه آنان قبلا مالك امور اينان بودند، و بر آنانى فرمان راندند كه در گذشته بر اينان فرمان مى راندند. كسى قدرت درهم شكستن آنان را نداشت، و در مبارزه عليه ايشان به خود جرأت نمى داد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏7، ص: 476-466  از سرنوشت فرزندان اسماعيل و اسحاق عبرت بگيريد! امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به دنبال بحث مشروحى که در بخشهاى قبل درباره عوامل پيروزى و شکست اقوام پيشين بيان فرمود، انگشت روى مصاديق عينى اين مطلب مى گذارد و دست مخاطبان خويش را گرفته، به اعماق تاريخ گذشته مى برد و سرگذشت فرزندان اسماعيل و اسحاق و بنى اسرائيل را به آنها نشان مى دهد تا از آن عبرت بگيرند، مى فرمايد: «حال که چنين است از سرنوشت فرزندان اسماعيل و اولاد اسحاق و يعقوب، درس عبرت بياموزيد، و چقدر احوال امتها يکسان و سرنوشتها شبيه يکديگر است»; (فَاعْتَبِرُوا بِحَالِ وَلَدِ إِسْمَاعِيلَ وَ بَنيِ إِسْحَاقَ وَ بَنِي إِسْرَائِيلَ(عليهم السلام) فَمَا أَشَدَّ اعْتِدَالَ(1) الاَْحْوَالِ، وَ أَقْرَبَ اشْتِبَاهَ(2) الاَْمْثَالِ!). به اين ترتيب امام به آنها توصيه مى کند که با مقايسه حال خود به پيشينيان، عوامل پيروزى را از شکست بشناسند و در دام شيطان و هواى نفس و تعصب و غرور گرفتار نشوند. بايد توجه داشت که فرزندان ابراهيم به سه شاخه تقسيم شدند. يک شاخه بنى اسماعيل بودند که اجداد پيامبر اکرم را تشکيل مى دادند و ديگر بنى اسحاق بودند که به دو شاخه تقسيم شدند; گروهى فرزندان يعقوب بودند که بنى اسرائيل را تشکيل مى دهند و گروهى فرزندان «عيسو» که «ادوميان» از نسل آنها هستند (ادوميان قوم نيرومندى بودند که در منطقه «ادوم» بخش جنوبى بحر الميّت تا شمال عربستان زندگى مى کردند. اين احتمال نيز در تفسير جمله هاى بالا وجود دارد که امام يک قانون کلى بيان مى کند و مى فرمايد: «تاريخ پيوسته تکرار مى شود و اقوام و امت ها همواره، شرايط مشابهى دارند که هر ملتى از آن مى تواند به سرنوشت خودش پى ببرد». آن گاه به شرح و بسط اين سخن پرداخته و از روش اجمال و تفصيل که روش مؤثّرى براى بيان حقايق است بهره مى گيرد، مى فرمايد: «در کار آنها که گرفتار تشتّت و پراکندگى بودند، بينديشيد، آن زمان که کسراها و قيصرها مالک و اربابشان بودند و آنها را از سرزمينهاى آباد و کناره هاى درياى عراق (دجله و فرات) و مناطق سرسبز و خرم به نقاط بى آب و علف، محل وزش تندبادها و مکانهايى که زندگى در آن سخت و مشکل بود تبعيد کردند»; (تَأَمَّلُوا أَمْرَهُمْ فِي حَالِ تَشَتُّتِهِمْ وَ تَفَرُّقِهِمْ، لَيَالِيَ کَانَتِ الاَْکَاسِرَةُ(3) وَ الْقَيَاصِرَةُ(4) أَرْبَاباً لَهُمْ، يَحْتَازُونَهُمْ(5) عَنْ رِيفِ(6) الاْفَاقِ، وَ بَحْرِ الْعِرَاقِ، وَ خُضْرَةِ الدُّنْيَا، إِلَى مَنَابِتِ الشِّيحِ(7)، وَ مَهَافِي(8) الرِّيحِ، وَ نَکَدِ(9) الْمَعَاشِ). اشاره به اينکه زندگى پربرکت شهرى و روستايى را از آنها گرفتند و آنان را به بيابانها راندند و در محيط هاى بى آب و علف آواره ساختند. در ادامه مى افزايد: «آنان را به صورت گروهى فقير و مسکين، همنشين شتران مجروح و لباسهاى پشمين خشن ساختند. (شغلشان ساربانى، خوراکشان شير شتر، لباس و خيمه هايشان از پشمهاى خشن تهيه مى شد) آنها را ذليل ترين امتها از نظر محل سکنا قرار دادند و در بى حاصل ترين زمينها ساکن کردند. نه در پناه کسى بودند که از حمايت او کمک گيرند و نه در سايه الفت و اتحادى که بر عزتش تکيه کنند»; (فَتَرَکُوهُمْ عَالَةً(10) مَسَاکِينَ إِخْوَانَ دَبَر(11) وَ وَبَر(12)، أَذَلَّ الاُْمَمِ دَاراً، وَ أَجْدَبَهُمْ قَرَاراً لاَ يَأْوُونَ(13) إِلَى جَنَاحِ دَعْوَة يَعْتَصِمُونَ بِها، وَ لاَ إِلَى ظِلِّ أُلْفَة يَعْتَمِدُونَ عَلَى عِزِّهَا). سپس امام به شرح نتيجه اين وضع پرداخته، مى فرمايد: «حالات آنها ناآرام، قدرتها پراکنده، جمعيت انبوهشان متفرق شد. در بلايى شديد و جهلى فراگير فرو رفتند، دختران زنده به گور شده، بتهاى مورد پرستش، قطع رحمها و جنگها و غارتهاى پى در پى از آثار آن بود»; (فَالاَْحْوَالُ مُضْطَرِبَةٌ، وَ الاَْيْدِي مُخْتَلِفَةٌ، وَ الْکَثْرَةُ مُتَفَرِّقَةٌ، فِي بِلاَءِ أَزْل(14)، وَ أَطْبَاقِ جَهْل! مِنْ بَنَات مَوْؤُودَة(15)، وَ أَصْنَام مَعْبُودَة، وَ أَرْحَام مَقْطُوعَة، وَ غَارَات(16) مَشْنُونَة(17)). اشاره به اينکه اختلاف و پراکندگى و تشتّت آرا و افکار، هميشه بلاهاى شديدى بر سر جوامع انسانى نازل مى کند و آنها را در جهل و نادانى فرو مى برد، همان گونه که تاريخ درباره جاهليّت عرب نشان مى دهد که دست به اعمال ضدّ انسانى وحشتناکى مى زدند که امام به چهارنمونه آن اشاره فرموده است; دخترانشان را به بهانه حفظ حرمت و ابراز غيرت و يا نجات از ننگ زنده به گور مى کردند و سنگ و چوبهايى را که با دست خود ساخته و پرداخته بودند، مى پرستيدند. هر قبيله اى بتى مخصوص به خود داشتند. قريش، بنى کنانه، اوس و خزرج بت «منات» پرستش مى کردند. بنى ثقيف، بتهاى «لات و عزّى» و هُذيل بت «سواع» و قبيله بنى کلب بت «ودّ» و طوايف ديگر بتهاى ديگر را، بت «هبل» به عنوان بزرگترين بت بر فراز کعبه نصب شده بود و بتهاى «اساف» و «نائله» بر صفا و مروه قرار داشت و همه در برابر اين سه بت تعظيم مى کردند و خانه کعبه که کانون توحيد و يگانه پرستى بود تبديل به بتخانه اى بزرگ شده بود. قطع رحم، در کلام امام مى تواند اشاره به کشتن فرزندان به علت فقر يا به عنوان عبادت در مقابل بتها بوده باشد و «غارات مشنونه» اشاره به جنگهاى متعددى است که در عصر جاهليّت ميان قبائل عرب به بهانه هاى واهى در مى گرفت و به گفته بعضى از مورّخان هيچ گاه آتش اين جنگها خاموش نشد تا اسلام ظهور کرد و به جنگهاى قبيلگى و کشتن پسران و دختران و پرستش بتها پايان داد. اين است سرنوشت کسانى که رشته اتحاد را پاره کنند و به پراکندگى و نفاق روى آورند که در ميان هر قوم و ملتى به شکلى ظهور مى کند و منحصر به عصر جاهليّت نيست.*** نکته: قطره ها و دريا! شايد اين سخن را کراراً شنيده باشيد که قطره هاى باران هر کدام به تنهايى قوت و قدرتى ندارند، اما هنگامى که به هم پيوستند و تشکيل نهر عظيمى دادند و پشت سد نيرومندى متراکم شدند مى توانند کارهاى بزرگى را انجام دهند از جمله نيروى مهم برق توليد مى کنند که کارخانه هاى عظيمى را به حرکت در مى آورد، فضاى شهرها و روستاها را روشن مى سازد و مزارع و باغهاى گسترده اى را آبيارى مى کند و در يک کلام حيات و زندگى مى بخشد. انسانها نيز همين گونه اند; هر انسانى هر قدر قوىّ و نيرومند باشد به تنهايى کارى از او ساخته نيست، همچون يک قطره درشت باران; ولى هنگامى که اين نيروهاى کوچک به هم پيوستند دنيا را تکان مى دهند. نه تنها در ميدان نبرد با دشمن سدّ عظيمى ايجاد مى کنند، در عالم اقتصاد و علم و دانش نيز سبب پيشرفت هاى عظيمى مى شوند. اگر قطرات علم دانشمندان در طول تاريخ و در جوامع بشرى به هم نمى پيوست امروز شاهد و ناظر اين پيشرفتهاى علمى نبوديم و تمدّن بشر همچون تمدّن دوران حجر بود. هنگامى که اختلاف در جوامع انسانى ظاهر شود نه تنها پيشرفتى حاصل نمى گردد، بلکه همه قدرت و قوّت در مبارزه با يکديگر نابود مى گردد و اثرى جز ويرانى و عقب ماندگى نخواهد داشت. امام(عليه السلام) در اين خطبه شريفه بارها بر اين معنا تأکيد فرمود و مخاطبان خود را به اعماق تاريخ بشريت برده و نتيجه اتحاد و اختلاف را آشکارا به آنها نشان مى دهد. در آيات قرآن مجيد و روايات اسلامى بر اين موضوع تأکيد بسيار زيادى شده است; ولى هميشه به دست آوردن اتحاد صفوف کارآسانى نيست. آفات زيادى دارد; از جمله تعصّبها و تکبّر و خودبرزگ بينى و ترجيح منافع محدود کوتاه مدت، بر منافع گسترده درازمدت که امام(عليه السلام) در اين خطبه به آن اشاره فرموده از آفات مهمّ وحدت است. امام(عليه السلام) در خطبه هاى ديگر نهج البلاغه نيز بر اين معنا تأکيد کرده است; از جمله در خطبه 127 خوانديم که مى فرمايد: «وَ إيّاکُمْ وَ الْفُرْقَةَ فَإنَّ الشّاذَّ مِنَ النّاسِ لِلشَّيْطانِ کَما أنّ الشّاذّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ; از جدايى و تفرقه بپرهيزيد، زيرا افراد تنها و جدا از جمعيّت نصيب شيطانند، همان گونه که گوسفند جدا از گله طعمه گرگ است». در خطبه 86 نيز تعبير گوياى ديگرى دارد که مى فرمايد: «وَ لا تَباغَضُوا فَإنّها الْحالِقَةُ; با هم دشمنى نکنيد که دشمنى و عداوت هر خير و برکتى را از بين مى برد». اين سخن را با پيام مهمى از قرآن مجيد پايان مى دهيم که مى فرمايد: «(وَلاَ تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُکُمْ وَاصْبِرُوا إِنَّ اللهَ مَعَ الصَّابِرِينَ); نزاع مکنيد که سست خواهيد شد و قوّت و قدرت شما از دست خواهد رفت و صبر و استقامت (در برابر عوامل نفاق) داشته باشيد که خدا با صابران است».(18) *** اسلام به شما قدرت و عظمت داد: به دنبال بحثى که امام(عليه السلام) در بخش گذشته اين خطبه درباره بدبختيهاى عصر جاهليّت و مشکلات و نابسامانيها و فقر و ناامنى بيان فرمود، در اين بخش از خطبه به شرح برکاتى که در سايه قيام پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و اتحاد و اتفاق و الفت مردم به يکديگر نصيب آنها شد، پرداخته و با عباراتى بسيار گويا و زيبا آن را تشريح مى کند و مى فرمايد: «به نعمتهاى بزرگى که خداوند هنگام بعثت پيامبر به آنها ارزانى داشت بنگريد که در سايه آيين خود آنها را مطيع فرمان ساخت و با دعوتش آنان را متحد کرد»; (فَانْظُرُوا إِلَى مَوَاقِعِ نِعَمِ اللّهِ عَلَيْهِمْ حِينَ بَعَثَ إِلَيْهِمْ رَسُولاً، فَعَقَدَ بِمِلَّتِهِ طَاعَتَهُمْ، وَ جَمَعَ عَلَى دَعْوَتِهِ أُلْفَتَهُمْ). آرى در عصر جاهليت، هر قوم و قبيله اى، بلکه هر فردى دنبال منافع و هوا و هوس خويش بود و اختلاف و پراکندگى عظيمى بر آنها حاکم شده بود; ولى خداوند در سايه توحيد و آيين اسلام همه را در زير يک پرچم گردآورى کرد و تحت يک فرمان قرار داد و در سايه همين امر همه چيز دگرگون شد. آن گاه به شرح اين نعمتها پرداخته و با تشبيهات و استعارات زيبايى آنها را يک به يک بر مى شمارد و مى افزايد: «(بنگريد) چگونه نعمت (الهى) پر و بال کرامت خود را بر آنها گسترد و نهرهاى مواهب خويش را به سوى آنها جارى ساخت و آيين حقّ با همه برکاتش آنان را در بر گرفت تا آنجا که در ميان نعمتهاى اين آيين غرق شدند و در زندگى خرّمش شادمان گشتند»; (کَيْفَ نَشَرَتِ النِّعْمَةُ عَلَيْهِمْ جَنَاحَ کَرَامَتِهَا، وَ أَسَالَتْ لَهُمْ جَدَاوِلَ(19) نَعِيمِهَا، وَ الْتَفَّتِ الْمِلَّةُ بِهِمْ فِي عَوَائِدِ بَرَکَتِهَا، فَأَصْبَحُوا فِي نِعْمَتِهَا غَرِقِينَ، وَ فِي خُضْرَةِ عَيْشِهَا فَکِهِينَ(20)). امام(عليه السلام) نخست نعمتهاى الهى را به پرنده اى تشبيه مى کند که جوجه هاى خود را زير بال و پر مى گيرد و به آنها گرمى و آرامش و امنيّت مى بخشد، سپس آن را به نهرهاى آب زلالى تشبيه مى کند که به سوى مزارع و باغها در حرکت است و آنها را خرم و سرسبز و شاداب مى سازد و نتيجه آن را غرق شدن در نعمتها و آسوده زيستن در يک زندگى شيرين و آرام ذکر مى کند. در ادامه اين سخن، به نعمت مهم حکمت اسلامى، حکومتى مقتدر و سرفراز اشاره کرده، مى فرمايد: «امور آنها در سايه حکومت قدرتمندى استوار شد، و تحت حمايت عزّت پيروزمندى قرار گرفتند و کارهايشان بر قلّه هاى حکومتى پايدار، سامان يافت»; (قَدْ تَرَبَّعَتِ(21) الاُْمُورُ بِهِمْ، فِي ظِلِّ سُلْطَان قَاهِر، وَ آوَتْهُمُ الْحَالُ إِلَى کَنَفِ عِزٍّ غَالِب، وَ تَعَطَّفَتِ الاُْمُورُ عَلَيْهِمْ فِي ذُرَى(22) مُلْک ثَابت). تاريخ اسلام، بهترين گواه بر صدق تمام تعبيرات امام(عليه السلام) در زمينه پيروزى عرب بالخصوص و مسلمانان عموماً در سايه اسلام است، چيزى که مورخان شرق و غرب همه به آن معتقدند. در پايان اين سخن اشاره به پيروزى مطلق مسلمانان بر دشمنان کرده و با تعبيرى رسا مى فرمايد: «در سايه اين امور آنها زمامداران جهانيان شدند و سلاطين گرداگرد زمين و بر کسانى که پيش از آن بر آنها فرمانروايى داشتند حکم راندند، و احکام را درباره کسانى به اجرا درآوردند که در گذشته مجريان امور بودند، نه نيزه هاى آنها کج مى شد و نه سنگ آنان در هم مى شکست (قدرتشان ثابت و نيروهايشان شکست ناپذير بود)»; (فَهُمْ حُکَّامٌ عَلَى الْعَالَمِينَ، وَ مُلُوکٌ فِي أَطْرَافِ الاَْرَضِينَ. يَمْلِکُونَ الاُْمُورَ عَلَى مَنْ کَانَ يَمْلِکُهَا عَلَيْهِمْ، وَ يُمْضُونَ الاَْحْکامَ فِيمَنْ کَانَ يُمْضِيهَا فِيهِمْ! لاَ تُغْمَزُ(23) لَهُمْ قَنَاةٌ(24)، وَ لاَ تُقْرَعُ(25) لَهُمْ صَفَاةٌ(26)). اشاره به اينکه پادشاهان و حاکمانى که در دوران قبل آنها را بر اثر اختلاف و پراکندگى و ضعف و ناتوانى به بند مى کشيدند و برده و بنده خود مى ساختند، در سايه اتحاد و قدرتى که مسلمين از ايمان گرفته بودند در برابر آنان زانو زدند و به نيروى شکست ناپذيرى مبدّل شدند. يکى از مستشرقين مى گويد: قدرت مسلمين به جايى رسيده بود که اگر کسى به فکر مبارزه با آنها مى افتاد، مى گفتند: ديوانه است و عقل خود را از دست داده است.*** پی نوشت: 1. «اعتدال» معناى معروفى دارد و آن ميان حدّ افراط و تفريط است و معناى ديگرى و آن مساوات دو چيز و شباهت آنها به يکديگر است (هر کدام عِدل ديگرى است) و در عبارت بالا همين معنا مراد است. 2. «اشتباه» نيز دو معنا دارد; نخست در فهم يا انجام چيزى راه خطا رفتن و دوم شباهت دو چيزى به يکديگر است و در اينجا معناى دوم اراده شده است. 3. «اکاسرة» جمع «کسرى» (به کسر و فتح کاف) لقب عمومى براى پادشاهان ايرانى پيش از اسلام بوده است. (مثل واژه شاه) 4. «قياصره» جمع «قيصر» بر وزن «حيدر» لقب عمومى پادشاهان روم; مانند فرعون که لقب عمومى پادشاهان مصر بوده است. 5. «يحتازونهم» از ريشه «حيازت» به معناى در اختيار گرفتن و تملک کردن چيزى است و در اينجا به معناى برگرفتن آن افراد از سرزمينهاى آباد و سرسبز و تبعيد کردنشان به جاى ديگر است. 6. «ريف» يعنى زمين حاصلخيز و پربرکت. 7. «شيح» گياه تلخ و خوشبويى است که در بيابانها مى رويد و در فارسى به آن درمنه مى گويند.   8. «مهافى» جمع «مهفى» به معناى محلّى است که تندبادها در آن مى وزد. 9. «نکد» به معناى شىء قليل است. 10. «عالة» جمع «عائل» به معناى فقير است و «عيلولة» برطرف ساختن نيازهاى ديگرى است. 11. «دبر» جمع «دبرة» بر وزن «شجره» يعنى جراحت و زخم پشت حيوان. 12. «وبر» پشم شتر (و گاه به خصوص کُرک گفته مى شود) و منظور از اخوان وبر در عبارت بالا، ساربانى شتر است. 13. «يأوون» از ريشه «اواء» بر وزن «کتاب» به معناى وارد شدن و سکنا گزيدن در مکانى است. 14. «ازل» به معناى تنگ و سخت است; به معناى حبس کردن نيز آمده است. 15. «موؤدة» از «وأد» بر وزن «رعد» در اصل به معناى ثقل و سنگينى است. سپس به دخترانى که در زير خاک در عصر جاهليت پنهان مى کردند نيز اطلاق شده، زيرا آنها را در زير خاک پنهان مى کردند و انبوهى خاک و سنگ به روى آنها مى ريختند. 16. «غارات» جمع «غارة» در اصل به معناى هجوم بردن است و هنگامى که هجوم از هر طرف باشد «غارات مشنونة» گفته مى شود و چون حملات در بسيارى از اوقات توأم با بردن اموال است واژه غارتگرى در فارسى به معناى بردن اموال اطلاق شده; ولى ظاهراً در عربى به اين معنا نيامده است. 17. «مشنونة» از «شَنّ» بر وزن «ظنّ» به معناى هجوم بردن از هر طرف است. 18. انفال، آيه 46 . 19. «جداول» جمع «جدول» به معناى جوى آب است. 20. «فکهين» جمع «فکه» بر وزن «خشن» به معناى شادمان و خندان است و در اصل از «فکاهه» بر وزن قباله به معناى مزاح کردن و خنديدن گرفته شده است. بعضى معتقدند ريشه اصلى آن «فاکهه» به معناى ميوه است گويى شوخيها و مزاحها همچون ميوه هاى شيرينى است که از آن لذّت مى برند. 21. «تربّعت» از «تربّع» به معناى چهارزانو نشستن است. سپس به معناى اقامت در مکانى با آرامش و اطمينان به کار رفته است. 22. «ذرى» جمع «ذروة» (به ضم ذال و کسر آن) قسمت بالاى هر چيزى است و به کوهان شتر و قلّه کوهها گفته مى شود. 23. «تغمز» از ريشه «غمز» بر وزن «طنز» به معناى اشاره با چشم و دست براى عيب جويى است و گاه به معناى کج و معوج شدن به کار مى رود و در جمله بالا معناى دوم مراد است. 24. «قناة» به معناى نيزه و گاه به معناى عصا آمده است و به کاريز و مسير آبها که به صورت مستقيم کشيده مى شود، قنات مى گويند و در اينجا به معناى نيزه است. 25. «لا تقرع» از ريشه «قرع» بر وزن «فرع» يعنى کوبيدن چيزى بر روى چيزى به گونه اى که صداى شديد از آن برخيزد. 26. «صفاة» به معناى تخته سنگ پهن و صاف و در جمله بالا کنايه از قدرت است.   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 511-502 «فاعتبروا بحال ولد اسماعيل... صفاة»،  امام (ع) در امر به عبرت گرفتن مردم زمان خود از احوال ملتهاى پيشين، مراتب گوناگون عام و خاص و اخص را رعايت فرموده است به اين طريق كه در مرحله نخست بطور مطلق فرمود از سرگذشت ملتهاى گذشته عبرت بگيريد، در مرحله دوم با روش ذكر خاص پس از عام بيان فرمود كه به احوال مؤمنان گذشته بنگريد و در عبارت فوق مردم را به پند گرفتن از سرگذشت اولاد اسماعيل و اسحاق و مردم پيش از ظهور پيامبر اسلام متوجه مى سازد كه اخصّ از مرحله قبل مى باشد.  اولاد اسماعيل اشاره به عرب خاندان قحطان و معدّ مى باشد و مراد از بنى اسحاق فرزندان روم، پسر عبص از اولاد اسحاق است و منظور از بنى اسرائيل يعقوب فرزند اسحاق مى باشد. اما اختلاف افكار و جدايى آنان از يكديگر كه عامل تسلط پادشاهان ستمگر كسراهاى ايران و قيصرهاى روم شد چنان است كه حضرت در سخنان خود بيان فرموده است و ما به شرح آن مى پردازيم: جنگ و جدالهاى فكرى و اجتماعى و اختلاف و تفرقه مردم عرب كه بلا فاصله پيش از ظهور پيامبر اسلام وجود داشت بسيار روشن است و براى هر كسى كه اندك مطالعه اى از كتابهاى سير و تاريخ داشته باشد واضح است كه همين اختلافهاى همه جانبه باعث شد كه سلاطين جور و كسراهاى دنيا بر آنان حكومت يافتند و آنان را دستگير و از سرزمينهاى آباد و كرانه هاى درياى عراق و مكانهاى سر سبز جهان به طرف بيابانهاى بدون آبادى و لم يزرع تبعيد مى كردند اين بود سرگذشت اعراب، اما وضع بنى اسحاق و اسرائيل همان بود كه براى فرزندان روم بن عيص واقع شد: در دين مسيحيت شعبه هاى مختلفى به وجود آمد از قبيل نسطوريه يعقوبيه و ملكانيه و...، و نزاعها و اختلافاتى كه فرقه هاى گوناگون با هم داشتند باعث ضعف آنان شد، و به اين دليل قيصرها در سرزمين روم و شام بر آنان تسلط يافتند و بخت نصر براى مرتبه دوم بر بنى اسرائيل تاخت و با آنها به جنگ پرداخت و ايشان را از بيت المقدس بيرون راند، چنان كه در قرآن به اين جنگ دوم اشاره فرموده است: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ...» و جنگ نخستين او، با بنى اسرائيل موقعى بود كه در دين بدعتهايى به وجود آمد و سنت الهى را تغيير دادند و خود، دگرگون شدند، و در نتيجه گرفتار ظلم و ستم بخت نصر شدند، و هنگامى كه تغيير حالت دادند و به سوى خدا برگشتند و توبه كردند خداوند شرّ او را از سر ايشان بر طرف فرمود، كه به اين مرحله نيز خداوند در قرآن اشاره فرموده است: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما» امّا پس از مرحله آغاز كه بدعت در دين را ايجاد كردند خداوند ارمياى نبى را به جانب آنان فرستاد و او ايشان را به سوى خدا دعوت كرد. اما بروى شوريدند و آن حضرت را كتك زدند و در بند و زندانش افكندند. خداوند بر آنها غضب كرد و بخت نصر را بر آنان مسلّط فرمود، بسيارى از آنان را كشت، و به دار زد و سوزانيد و مثله كرد و زنان و فرزندانشان را به بردگى گرفت و خريد و فروش كرد، طايفه اى از آنها به مصر فرار كردند و به پادشاه آن جا پناه بردند، بخت نصر به آن سرزمين رفت و پادشاه و بنى اسرائيل را اسير گرفت ولى برخى فرار كردند و به اطراف مدينه آمدند كه از جمله آنها يهوديان قريضه و بنى نضير و وادى قرى و بنى قينقاع مى باشند.  امام (ع) در اين قسمت از خطبه شريف مردم را دستور مى دهد كه از حالت تفرقه و تشتّتى كه پيش از ظهور پيامبر اسلام داشتند و ستمهايى كه دشمنان در حق آنها انجام مى دادند عبرت بگيرند و توجه كنند كه چگونه خداوند به واسطه آن حضرت سمتها و سختيها را از آنها بر طرف فرمود، و هدف حضرت از اين مطلب كه از حالات مؤمنان دورانهاى گذشته درس بگيرند آن است كه در تحمل شدايد و صبر بر مكار، به آنان اقتداء كرده و به ايجاد انس و الفت با هم اقدام كنند، و با اين عمل خود اميد و انتظار فرج و گشايش براى آينده خود داشته باشند.  «فما اشدّ اعتدال الاحوال»،  چه قدر بسيار، احوال گذشتگان با شما مردم همانندى دارد، و چون زندگانى و رفتار شما شباهت فراوانى با مردم زمانهاى پيش دارد مى توانيد از سرگذشت آنان و تحول نعمتها و بلاهايى كه به سبب دگرگونى در كارها براى آنها پيدا شد پند و عبرت بگيريد.  «تأمّلوا أمرهم فى حال تشتتهم...»،  امام (ع) در اين قسمت مردم را متذكر مى شود كه در سختى و سستى و شدت و رخا، كه بر مردم دورانهاى گذشته وارد شد بيانديشند تا ذهن شنوندگان را به اين امر متوجه سازد كه خود آنها نيز دچار چنين حالتى مى باشند، بنا بر اين اصلى كه پايه پندگيرى است گذشتگان و فرعش شنوندگان است و حكم اصلى و مايه پندپذيرى، حالت خير و شرّ و علت آن هم شباهت داشتن اين مردم به پيشينيان مى باشد.  «ليالى كانت الاكاسره و القياصره اربابا لهم»،  روزگارهاى تاريك و مانند شبهاى ظلمانى را به خاطر آوريد كه پادشاهان و قيصرها بر مردم حاكم بودند، قيصرهاى روم بنى اسرائيل و اولاد اسحاق را در سختى و شدت قرار مى دادند و پادشاهان، فرزندان اسرائيل را از حقوقشان محروم مى كردند، و آنان را از سكونت در سرزمين عراق باز مى داشتند بنا بر اين همه اين پيشينيان از تمام سرزمينهاى آباد و باغهاى شام و درياى عراق يعنى دجله و فرات رانده و آواره شدند.  «الى منابت الشيح و مهافى الريح»،  اين كلمه كنايه از بيابان و سرزمينهاى خشك و غير آباد مى باشد و چنين جايى بطور بديهى محل زندگى ناگوار و تلخ است چنان كه در فصلهاى گذشته از وضع زندگى آنان بدگويى و نكوهش فرموده است.  اكاسره جمع كسرى به پادشاهان فارس، و قياصره جمع قيصر، به سلاطين روم اختصاص دارد، و اين چنين جمع بستن بر خلاف قياس است. و دو كلمه دبرو، و وبر كنايه از شتران مى باشند و با ذكر اين دو كلمه بى چيزى و تنگدستى آنان را خاطر نشان كرده است، زيرا زخمها و جراحتهاى پشت شتران و به كار بردن كرك و موى آن و خوردن چرك و خون از لوازم تنگدستى و بد حالى مى باشد، و بنا به روايت ديگر دبر هم كه به معناى زخم پشت شتر است كنايه از فقر و تنگدستى و اشاره به زندگانى فقيرانه آنها مى باشد و اين مطلب روشنى است كه عربهاى روزگاران پيشين در پست ترين خانه ها زندگى مى كردند، زيرا بيابان نشينان نه داراى قلعه هاى محكم و نه منزلهاى با استقامت بودند كه آنها را از حوادث خرابى و حمله غارتگران نگهدارى كند و اگر برخى از آنان در بعضى بناها و حصارها زندگى مى كردند و آنان را از بعضى حوادث از قبيل حمله درندگان و سيل و باد محافظت مى كرد ولى چنان كافى نبود كه بتواند آنها را از شرّ دشمنان نيرومند و بنيانكن جلوگيرى كند.  «اجدبهم قرارا»،  و در بى حاصلترين جاها قرار داشتند، زيرا آن بيابانهاى خشك با شهرها و سرزمينهاى آباد قابل مقايسه نبود.  در عبارت بعد، واژه جناح استعاره از چيزى است كه به آن سبب خواسته آنان بر آورده شود و تقويت شوند هر گاه به آن پناه برند، و كنايه از اين مطلب است كه كسى نداشتند كه در خواستشان را پاسخ دهد تا به سبب آن از گرفتاريها مصون بمانند، و نيز لفظ ظلّ استعاره از نيروى تعاون و هميارى و دستگيرى يكديگر است كه لازمه انس و الفت با هم باشد و دليل مشابهت اين دو امر آن است: همچنان كه سايه باعث آسايش و حفظ از گرماى آفتاب مى شود اين امور نيز آدمى را از حرارت آتش جنگ و دشمنى، سالم نگه مى دارد.  «فالاحوال مضطربة»،  اين جمله اشاره است به اوضاع آشفته و نامرتب ملتهاى گذشته و عبارت اختلاف ايديهم را كنايه آورده است از اين كه براى يارى يكديگر هماهنگ نبودند و تفرّق كلمه، اشاره به نامأنوس بودن با همديگر است و اين كه براى رعايت مصالح خود به گرد يكديگر جمع نمى شدند و اضافه بلاء به كلمه أزل به معناى من است يعنى در گرفتارى كه از گذشته دور نصيب آنان بوده و همچنين اضافه أطباق به كلمه جهل و چنان كه در سابق معلوم شده است كه براى صفت جهل، انبوهى از زشتيها وجود دارد كه برخى از آنها فوق ديگرى است، نخستين و پست ترين امرى كه در جاهل پيدا مى شود ناآگاهى وى از حقيقت و بالاتر از آن اعتقاد به حقانيت امور باطل است و از آن بالاتر اعتقاد به امر شبهه ناكى است با احتمال خلاف آن و بالاترين مرتبه، اعتقاد جزمى و قطعى به آن امر شبهه ناك بدون احتمال خلاف مى باشد، در نسخه ديگر كه از خط سيد رضى نقل شده اطباق به كسر همزه ذكر شده كه مصدر باب افعال است يعنى جهل آنان را فرا گرفته است.  «من بنات»،  از اين جا، به پى آمدها و تبعات اين جهل و نادانى پرداخته چهار مورد آن را بطور تفصيل بازگو مى فرمايد: 1-  نخست زنده به گور كردن دختران، چنان كه در قرآن ذكر شده است «وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ».  به قرارى كه نقل شده اين كار در ميان قبيله هاى بنى تميم، قيس، بنى اسد، بنى هذيل و بكر بن وائل بوده است. بعضى گفته اند علت امر، اين بود كه پيامبر اكرم عليه آنها نفرين كرد و گفت: خدايا عقوبت خود را بر مضر وارد كن و سالهايى مثل سالهاى يوسف بر آنان قرار ده، بدين علت هفت سال به قحطى و خشكسالى دچار شدند تا به حدّى كه پشم شتر آميخته با خون را مى خوردند و آن را علهز مى خواندند، و از شدت فقر و تنگدستى دختران خود را زنده به گور كردند، و مؤيد اين مطلب آيه ديگر است كه مى فرمايد: «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ».  برخى گفته اند: كه زنده به گور كردن آنان دخترانشان را به دليل غيرتمندى آنان بوده است و داستان آن چنين است كه در سالى از سالها قبيله تميم از فرمانروايى نعمان ابن منذر سرپيچى كردند، او هم غضب كرد و برادرش ريان بن منذر، را با تعداد زيادى از قبيله بكر بن وائل به جنگ آنان فرستاد، او هم با لشكريان خود، چهار پايان آنها را تصرف كرد و زن و فرزندهايشان را به اسيرى گرفت و به سوى نعمان برد اما بعد مردم بنى تميم به درخواست پيش نعمان رفتند و التماس كردند كه آنچه از آنها برده شده باز پس دهد، نعمان به حال آنها رقّت كرد و پذيرفت كه اسيرانشان را آزاد كند اما در اول گفت: هر زن و دخترى كه پدر خود را انتخاب كند و بخواهد به قبيله خود برگردد آزاد است و هر كس بخواهد همين جا بماند بايد باشد همه آنها قبيله خود را ترجيح دادند مگر دختر قيس بن عاصم كه اسير كننده خود را برگزيد، قيس كه به غيرتش بر خورد با خود عهد كرد كه هر چه دختر برايش متولد شود زنده به گور كند و از آن به بعد دختران خود را چنين مى كرد و بسيارى از بنى تميم هم از او پيروى كردند، اين بود علت رسميت يافتن اين سنت غلط.  2-  دومين بلايى كه بر اثر جهل گريبانگير ملتهاى پيشين شده بود، بت پرستى بود كه هر قبيله اى بتى داشت و آن را پرستش مى كرد، بت قبيله هذيل نامش سواع و بت بنى كلب، ودّ و بت مذجح يغوث بود، و در دومة الجندل و ذو الكلاع بتى به نام نسر، پرستش مى شد، و بنى ثقيف لات و عزّا را مى پرستيدند و قريش بنى كنانه، اوس و خزرج بتشان مناة بود. هبل در خانه كعبه و بتهاى إساف و نايله بر كوههاى صفا و مروه، قرار داشتند و از كارهاى به نامى كه ثمره نادانى و جهالت اين مردم بود آن است كه بنى حنيفه بتى را از ماده خوراكى درست كرده و مدتى طولانى آن را پرستش مى كردند اما يك موقعى كه گرسنگى بر آنان غلبه كرد آن را گرفتند و خوردند در اين زمينه يكى از شعرا چنين سروده است: «افراد قبيله بنى حنيف در موقع سختى و گرسنگى خداى مورد پرستش خود را خوردند. و از آن نترسيدند كه خدايشان آنان را سرانجام عقوبت و كيفر كند». 3-  عمل ديگرى كه در نتيجه جهالت انجام مى دادند، قطع رحم و رعايت نكردن رابطه خويشاوندى بود كه گاهى به كمترين سببى شخص تحريك مى شد، پدر، يا برادرش را به قتل مى رساند اين مطلبى است روشن، كه در تاريخ سرگذشت آنان همواره به چشم مى خورد.  4-  چهارم غارتگريها و جنگهايى كه در ميان آنان وجود داشت مثل جنگ ذى قار، و بكر و تغلب از قبيله بنى وابل و جنگ را حس و جز اينها از ديگر روزهاى مشهور، و حضور اين ملتها در جنگها و غارتگريها بيش از آن است كه به شمارش در آيد، و تمام اين امور از آثار جهالت و نادانى است.  «فانظروا الى مواقع نعم اللَّه عليهم»،  حضرت در اين عبارات به مردم، خاطر نشان مى كند كه پند بگيرند از موقعيت مردمى كه همزمان با بعثت پيامبر اسلام وجود داشتند و خداوند به بركت اين نعمت بزرگ ايشان را از آن سختيها و ناهنجاريها رهايى بخشيد، و ضمير مستتر در دو فعل عقد و جمع به خداى متعال برمى گردد كه قرآن ايجاد الفت و مهربانى در ميان آنان را به خداوند نسبت مى دهد چنان كه مى فرمايد: «وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ...» و معناى اين كه خداوند اطاعت آنان را به آيين خود پيوند داد، آن است كه انديشه هاى متفرق و نامنظم آنان را جمع و مرتب كرد، زيرا در دوران جاهليت و بى دينى كارهاى آنان بر طبق ميلها و خواسته هاى نفسانى بود كه از هم دورو با همديگر ناموافق بودند.  واژه جناح استعاره از كرامت و بزرگوارى است كه نعمت بعثت پيامبر بر عموم جامعه آن روز پخش كرد، و حضرت اين استعاره را با كلمه نشر كه به معناى افشاندن و انتشار دادن است مرشح ساخته و كنايه از آن است كه اين نعمت و كرامت شامل عموم آنان بوده است و لفظ جداول كه به معناى نهرها و جويهاست، استعاره از انواع گوناگون نعمتها، خيرات و كمالات نفسانى و بدنى مى باشد، يعنى علل و اسبابى كه باعث اين نعمتها است تشبيه شده است به نهرهايى كه آب در آن جريان دارد و فعل اسالت كه به معناى جارى ساخت، به عنوان ترشيح براى استعاره آورده شده است.  «و التقت المّلة بهم فى عوائد بركتها»،  ديندارى و فرهنگ اسلامى در سودهاى بركتدار خود آنان را ملاقات و در زير لوايش جمع آورى كرد. گفته مى شود «التقيت بفلان فى موضع كذا»: فلانى را در آن مكان ملاقات كردم و برخى گفته اند اصل عبارت فى موضع عوائد مى باشد و در محل نصب بنا بر حاليت است يعنى اسلام آنها را ملاقات كرد در حالى كه چنين بود، و اين ملاقات و بر خورد كنايه از اين است كه ديانت و فرهنگ توحيد بر آنها وارد شد و ايشان هم آن را به جان پذيرفتند.  در اين جمله دين را كه در بردارنده نعمت هدايت است، تشبيه به دريايى پر از گوهر، و مردم را كه در احاطه آن مى باشند به غرق شدگان در آن درياى پر از نعمت و رحمت همانند ساخته و به منظور رساندن اين معنا، واژه غرقين، را استعاره آورده است، و سر سبزى و طراوت زندگى در سايه ديانت، كنايه از گستردگى نعمت و خوشى زندگى در آن مى باشد. مراد از كلمه سلطان ممكن است استدلال برهانى و يا اقتدا و پيروى كردن باشد و نيز ممكن است به معناى غلبه كردن و حكومت داشتن باشد و واژه ظلّ استعاره از نعمتهايى است كه در پرتو تسلط دين براى آنان پيدا مى شود، يعنى در سايه دين، علل و اسبابى فراهم مى شود كه مردم را مستعّد نعمتها و رحمتهاى الهى مى سازد.  «و آوتهم الحال»،  اين وضعيت قرار گرفتن آنان در سايه توحيد، آنان را به عزّت پيروز كه همان عزت اسلام و حكومت آن است، سوق داد و در اين عبارت امام (ع)، دين و آيين را در بلندى و رفعت به كوههاى مرتفع تشبيه كرده است و واژه تعطّف استعاره از رو آوردن خوشبختيهاى دنيا و آخرت به آنها به سبب دين مى باشد كه در سخن حضرت از اين خوشبختيها تعبير به امور شده است و در حقيقت اين رو آوردن، تشبيه شده است به اقبال و توجّهى كه صاحبان رحمت و شفقت، نسبت به ديگران انجام مى دهند.  «لا تغمز لهم قناة و لا تقرع لهم صفاة»،  نه نيزه اى به سوى آنها انداخته و نه سنگى پرتاب مى شد، اين دو جمله كنايه از نيروى زيادى است كه داشتند و مغلوب نمى شدند و به عنوان ضرب المثل آورده شده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 389 الفصل السادس:فاعتبروا بحال ولد إسماعيل و بني إسحاق و بني إسرائيل عليهم السّلام فما أشدّ اعتدال الأحوال، و أقرب اشتباه الأمثال، تأمّلوا أمرهم في حال تشتّتهم و تفرّقهم ليالي كانت الأكاسرة و القياصرة أربابا لهم، يحتازونهم عن ريف الافاق، و بحر العراق، و خضرة الدّنيا إلى منابت الشّيح، و مهافي الرّيح، و نكد المعاش، فتركوهم عالة مساكين إخوان دبر و وبر، أذلّ الامم دارا، و أجدبهم قرارا، لا يأوون إلى جناح دعوة يعتصمون بها، و لا إلى ظلّ ألفة يعتمدون على عزّها. فالأحوال مضطربة، و الأيدي مختلفة، و الكثرة متفرّقة في بلاء أزل، و إطباق جهل، من بنات موؤودة، و أصنام معبودة، و أرحام مقطوعة، و غارات مشنونة. فانظروا إلى مواقع نعم اللّه عليهم حين بعث إليهم رسولا، فعقد بملّته طاعتهم، و جمع على دعوته ألفتهم، كيف نشرت النّعمة عليهم جناح كرامتها، و أسالت لهم جداول نعيمها، و التفّت الملّة بهم عوائد بركتها، فأصبحوا في نعمتها غرقين، و عن خضرة عيشها فكهين، و قد تربّعت الامور بهم في ظلّ سلطان قاهر، و أوتهم الحال إلى كنف عزّ غالب، و تعطّفت الامور عليهم في ذرى ملك ثابت، فهم حكّام على العالمين و ملوك في أطراف الأرضين، يملكون الامور على من كان يملكها عليهم، و يمضون الأحكام في من كان يمضيها فيهم، لا تغمز لهم قناة و لا تقرع لهم صفاة. (45486- 45278)اللغة:(الأكاسرة) جمع كسرى بالكسر و الفتح لقب من ملك الفرس معرّب خسرو أى واسع الملك و يجمع على كياسرة و أكاسر أيضا و كلّها خلاف القياس و القياس كسرون و زان عيسون.و (القياصرة) جمع قيصر لقب من ملك الرّوم و (الرّيف) بالكسر أرض فيها زرع و خصب و ما قارب الماء من أرض العرب أو حيث يكون به الخضر و المياه و الزّروع و (الشيّح) بالكسر نبت معروف يقال له بالفارسيّة درمنه و (هفت الريح) هفوا هبت و هفت به أى حركته و (عالة) جمع عائل مثل قادة و قائد و هو ذو العيلة أى الفقر قال تعالى «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 390 و (الدّبر) محرّكة الجرح في ظهر البعير من دبره القتب أى عقره و (الوبر) للبعير بمنزلة الصّوف للغنم و (وئد) بنته دفنها في التراب حيّة قال تعالى  «وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» و (شنّ الغارة) عليهم صبّها من كلّ وجه و (تفكّه به) تمتّع بأكله و الفاكهة التّمر و العنب و الثّمر كلّه، و في بعض النسخ فاكهين بدل فكهين أى ناعمين، و بها قرء قوله تعالى «وَ نَعْمَةٍ كانُوا فِيها فاكِهِينَ» و قال الاصمعى فاكهين مازحين و المفاكهة الممازحة. (و تربّعت) الامور بهم اعتدلت من قولهم: رجل ربعة و امرأة ربعة أى معتدل و حذف الهاء في المذكر لغة و فتح الباء فيهما أيضا لغة و قال الشارح المعتزلي و غيره:تربّعت بمعنى أقامت من قولك ربع بالمكان أى أقام به (الذّرى) جمع ذروة بالضمّ و الكسر و هى أعلى الشيء و (الغمز) العصر و الكبس باليد قال الشاعر:و كنت إذا غمزت قناة قوم          كسرت كعوبها أو تستقيما   و (القناة) الرّمح و (الصّفاة) الصّخرة و الحجر الأملس.الاعراب:جملة يحتازونهم في محلّ النّصب على الحال من الأكاسرة و القياصرة و تحتمل الاستيناف البياني، و قوله: عالة مساكين، حال مترادفة، و قوله: اخوان دبر و وبر، بدل، و جملة: لا يأوون، حالية، و الفاء في قوله: فالأحوال مضطربة، فصيحة.و قوله: في بلاء أزل، متعلّق بمقدّر أى كائنون في بلاء أزل، فيكون خبرا لمبتدأ محذوف و يحتمل الحال لقوله متفرّقة و اضافة بلاء إلى الأزل معنويّة بمعنى من و كذا اضافة اطباق إلى الجهل هكذا قال الشّارح البحرانى و لا بأس به، و من في قوله: من بنات بيانيّة.و قوله: في عوائد بركتها، قال الشّارح المعتزلي و البحراني: متعلّق بمحذوف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 391 و موضعه نصب على الحال أى جمعتهم الملّة كائنة في عوائد بركتها أقول: و يجوز تعلّقه بقوله و التفّت فيكون مفعولا بالواسطة.و قوله: و عن خضرة عيشها قال الشّارح المعتزلي: عن متعلّقة بمحذوف تقديره، فأصبحوا فاكهين فكاهة صادرة عن خضرة عيشها أى خضرة عيش النّعمة سبب لصدور الفكاهة و المزاح عنه أقول: لا حاجة إلى تقدير المحذوف لجواز تعلّقها بقوله فاكهين و كونها بمعنى من النشوية أو بمعنى اللّام كما في قوله تعالى «وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ».المعنى:اعلم أنّه لمّا ذكر في الفصل السّابق محاسن الالفة و الاتّفاق و مفاسد الفرقة و الافتراق، و أمر بالتدبّر في أحوال الماضين و أنّ الفتهم في بداية حالهم أوجبتهم العزّة و الكرامة، و فرقتهم في آخر أمرهم سلبتهم غضارة النعمة فبقى قصص أخبارهم عبرا للمعتبرين من المخاطبين، اتبعه بهذا الفصل تفصيلا لما أجمله من قصص أخبارهم و تنبيها على جهة العبرة في تلك القصص فقال:(فاعتبروا بحال ولد إسماعيل) الذّبيح (و بني إسحاق) بن إبراهيم الخليل (و بني إسرائيل) يعقوب بن إسحاق سلام اللّه عليهم، و علّل وجوب الاعتبار بقوله: (فما أشدّ اعتدال الأحوال و أقرب اشتباه الأمثال) يعني أنّ أحوالكم أشدّ اعتدالا و تناسبا لأحوالهم و أنّ أمثالكم أي صفاتكم أكثر قربا و مشابهة لصفاتهم فاذا كانت الأحوال معتدلة متناسبة، و الصّفات متشابهة متماثلة وجب لكم الاعتبار بحالهم، و أشار إلى جهة العبرة فيهم بقوله: (تأمّلوا أمرهم في حال تشتّتهم و تفرّقهم ليالي كانت الأكاسرة) أى ملوك الفرس (و القياصرة) أى ملوك الروم (أربابا لهم) أى مالكين لرقابهم، و كانت العرب تسمّى الملوك أربابا كما في قوله تعالى «وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ» .و المراد من المربوبين كما ذكره الشارح المعتزلي: بنو إسماعيل، فالضمير منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 392 في أمرهم و تشتتهم و تفرّقهم راجع إليهم، و المراد من الأرباب بنو إسحاق و بنو إسرائيل لأنّ الأكاسرة من بني اسحاق، ذكره كثير من أهل العلم، و القياصرة من ولد اسحاق أيضا، لأنّ الرّوم بنو العيص بن اسحاق ثمّ قال الشارح: فان قلت: فبنو اسرائيل أىّ مدخل لهم ههنا.قلت: لأنّ بني اسرائيل كانوا ملوكا بالشام حاربوا العرب من بني اسماعيل غير مرّة و طردوهم عن الشام و ألجئوهم إلى المقام ببادية الحجاز، و يصير تقدير الكلام فاعتبروا بحال ولد اسماعيل مع بني اسحاق و بني اسرائيل، و تخصيص ملوك بني اسحاق أى الأكاسرة و القياصرة بالذكر دون ملوك بني اسرائيل لأنّ العرب لم تكن تعرف ملوك ولد يعقوب حتّى يذكر أسمائهم في الخطبة، بخلاف ولد اسحاق فانهم كانوا يعرفون ملوكهم من بنى ساسان و بني الأصفر، هذا ملخّص ما قاله الشّارح هنا.أقول: و هو مع أنّه غير خال عن التكلّف مخالف لظاهر كلامه عليه السّلام فانه كما ترى ظاهر فى كون الضمائر في أمرهم و تشتّتهم و تفرّقهم و لهم جميعا راجعة إلى بني اسماعيل و بني إسحاق و بني إسرائيل جميعهم، و نصّ فى كون الأكاسرة و القياصرة أربابا لهم مسلّطين عليهم، و لا حاجة إلى تجشّم الاستدلال فى انتهاء نسبهم إلى ولد إسحاق، فانّ تسلّطهم على العرب و اليهود و غيرهم و بعبارة اخرى على بنى إسماعيل و بني إسحاق و بني إسرائيل ملاء منه كتب التواريخ و السير، فلا وجه لتخصيص المقهورين بالعرب و القاهرين من الأكاسرة و القياصرة ببني إسحاق و بنى إسرائيل من ملوك الشام كما زعمه الشّارح.فان قلت: الوجه في مصير الشّارح إلى هذه التكلّفات كلّها ما ذكره فى كلامه قبل ما حكينا عنه ملخّصا، من أنّه لا نعرف أحدا من بنى اسرائيل احتازتهم الأكاسرة و القياصرة عن ريف الافاق إلى البادية إلّا أن يقال يهود خيبر و النضير و بنى قريظة و بنى قيقاع، و هؤلاء نفر قليل لا يعتدّ بهم، مع أنّ فحوى الخطبة مانع من إرادتهم أيضا، لأنّهم لم يكونوا أهل دبر و وبر، و إنّما كانوا ذوى حصون و قلاع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 393 فهذا الوجه ألجأ الشّارح إلى تخصيصه المقهورين بالعرب خاصّة.قلت: غرض أمير المؤمنين عليه السّلام من سوق كلامه حسبما عرفت سابقا و تعرفه أيضا أحكام لحوق الذّل على فرق الأنام بسبب التفرّق و اختلاف الكلام من أيّ فرقة كانت، و ذكر بني إسماعيل و إسحاق و إسرائيل من باب التمثيل و الاستطراد و مزيد التوضيح لهذا المرام، و من المعلوم أنّ الذلّ اللّاحق ببنى إسرائيل من أجل اختلاف الاراء أظهر و أجلى من الذلّ اللّاحق ببنى إسماعيل، فكون كلامه ذلك إشارة إلى مقهوريّة الفرقتين جميعا أثبت لهذا الغرض و أدخل فى التوضيح.و ما قاله الشارح فى وجه تخصيص الأذلّاء المقهورين بالفرقة الثانية فقط من عدم المعرفة بمن يحتازه الأكاسرة و القياصرة إلى البادية من بنى إسرائيل.ففيه أوّلا أنّه بعد ثبوت قوّة سلطنة الأكاسرة و القياصرة و استيلائهم على البلدان و كون هممهم مقصورة على فتح الأمصار و على القتل و النّهب في الأصقاع و الأقطار تارة بالعراق و توابعها، و أخرى بالشام و مضافاتها، فالعادة قاضية بانجلاء أهلها منها حتما، و هربهم منها إلى البوادى و المفاوز البعيدة حفظا للدّماء، و حذرا من النّهب و الاستيصال، فعدم المعرفة بأعيان المحتازين المشرّدين و عدم وجدانهم لا يدلّ على عدم الوجود بعد شهادة الاستقراء و قضاء العادة و إفادة ظاهر كلامه عليه السّلام له.و ثانيا أنّ مفاد كلامه عليه السّلام كما ترى أنّ بني إسماعيل و إسحاق و إسرائيل كانوا مشرّدين عن عقر دارهم إلى البوادي بفعل الأكاسرة و القياصرة، يكفى في صدق هذا الكلام و صحّته كون المشرّدين من مجموع الفرق الثلاث و إن كان من بعضها قليلا كبنى إسرائيل على زعم الشّارح، و من البعض الاخر كثيرا كبنى إسماعيل، فلا حاجة على ذلك إلى تمحّل التكلّف أصلا.و بعد هذا كلّه فلا بأس بأن نذكر طرفا ممّا وقع على بنى إسماعيل و بنى إسرائيل من القتل و الغارة فى دولة الأكاسرة و القياصرة بملاحظة اقتضاء المقام و مسيس الحاجة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 394 فأقول: أمّا بنو اسرائيل أعني العرب فقد قال في روضة الصّفا: إنّ شابور ذا الأكتاف بن هرمز بن نرسي بن بهرام من الأكاسرة لمّا بلغ سنّه ستّ عشر سنة انتخب من أصحابه من العجم أربعة آلاف من أنجادهم، فسار معهم إلى حدود فارس، و كان هناك جماعة من الأعراب أكثروا في تلك الحدود من القتل و النّهب و الفساد، فقتل منهم من وجد، و هرب الباقون، و لم يبق منهم في أطراف دجلة و الفرات عين و لا أثر، ثمّ سار إلى البحرين و قطيف و الحجر، فقتل من قبايل تميم و بكر بن وائل و عبد قيس و غيرها جمّا غفيرا.فلمّا ملّ من القتل أمر بأن يثقب أكتاف من بقي من الأعراب و يدخل في ثقبها الحبال، فلقّب من ذلك بذي الأكتاف.و لمّا قضى وطره من استيصال العرب توجّه إلى بلاد الرّوم و دخل قسطنطنية و جرى له مع قيصر قصّة مشهورة في الكتب مأثورة، و فوّض إليه قيصر بلدة نصيبين بين الشام و العراق فأوفد إليها اثني عشر ألفا من أهل اصبهان و فارس و ساير البلاد فتوطّنوا فيها، و لم يبق من العرب باقية في ملكه و ملك ساير الأكاسرة.و أمّا بنو اسرائيل فقد ظهر مقهوريّتهم ممّا ذكرنا في شرح الفصل المتقدّم و نزيد توضيحا بذكر ما أورده الطبرسي في تفسير الاية المتقدّمة هناك أعني قوله تعالى «وَ قَضَيْنا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ» إلى قوله «وَ لِيُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِيراً».قال الطبرسي: اختلف المفسّرون في القصّة عن هاتين الكرّتين اختلافا شديدا، قالوا: لمّا عتى بنو اسرائيل في المرّة الاولى سلّط اللّه عليهم ملك فارس و قيل: بخت نصر، و قيل: ملكا من ملوك بابل، فخرج إليهم و حاصرهم و فتح بيت المقدس و خرب المسجد و أحرق التوراة و ألقي الجيف في المسجد، و قتل على دم يحيى سبعين ألفا و سبي ذراريهم و أغار عليهم و أخرج أموالهم و سبي سبعين ألفا و ذهب بهم إلى بابل فبقوا في يده مأئة سنة يستعبدهم المجوس و أولادهم.ثمّ تفضّل اللّه عليهم بالرّحمة فأمر ملكا من ملوك فارس عارفا باللّه سبحانه تعالى، فردّهم إلى بيت المقدس فأقاموا به مأئة سنة على الطريق المستقيم و الطاعة و العبادة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 395 ثمّ عادوا الى الفساد و المعاصي، فجاءهم ملك من ملوك الرّوم اسمه انطياحوس فخرّب بيت المقدس و سبا أهله، و قيل: غزاهم ملك الرّوميّة و سباهم عن حذيفة.و قال محمّد بن إسحاق: كانت بنو اسرائيل يعصون اللّه تعالى و فيهم الأحداث و اللّه يتجاوز عنهم، و كان أوّل ما نزل بهم بسبب ذنوبهم أنّ اللّه تعالى بعث إليهم شعيا قبل مبعث زكريّا عليه السّلام، و شعيا هو الذى بشّر بعيسى و بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و كان لبنى إسرائيل ملك كان شعيا يرشده و يسدّده، فمرض الملك، و جاء سنجاريب إلى بيت المقدس بستمائة ألف راية، فدعى اللّه سبحانه شعيا فبرء الملك و مات جمع سنجاريب و لم ينج منهم إلّا خمس نفر منهم سنجاريب فهرب و ارسلوا خلفه من يأخذه، ثمّ أمر سبحانه باطلاقه ليخبر قومه بما نزل بهم، فأطلقوه و هلك سنجاريب بعد ذلك بسبع سنين.و استخلف بخت نصر ابن ابنه فلبث سبع عشر سنة و هلك ملك بني اسرائيل و مرج أمرهم و تنافسوا في الملك، فقتل بعضهم بعضها، فقام شعيا فيهم خطيبا و وعظهم بعظات بليغة و أمرهم و نهاهم فهمّوا بقتله، فهرب و دخل شجرة فقطعوا الشجرة بالمنشار فبعث اللّه اليهم ارميا من سبط هارون ثمّ خرج من بينهم لما رأى من أمرهم، و دخل بخت نصر و جنوده بيت المقدس و فعل ما فعل، ثمّ رجع إلى بابل بسبايا بني إسرائيل فكانت هذه الدّفعة الأولى.و قيل أيضا: إنّ سبب ذلك كان قتل يحيى بن زكريّا، و ذلك إنّ ملك بني اسرائيل أراد أن يتزوّج بنت ابنته «امرأته خ» فنهاه يحيى عليه السّلام و بلغ أمّها فحقدت عليه و بعثته على قتله فقتله، و قيل إنّه لم يزل دم يحيى يغلى حتّى قتل بخت نصر منهم سبعين ألفا أو اثنين و سبعين ألفا حتّى سكن الدّم.و ذكر الجميع أنّ يحيى بن زكريّا هو المقتول في الفساد الثاني، قال مقاتل: و كان بين الفساد الأوّل و الثاني مأتا سنة و عشر سنين.و قيل إنما غزى بنى اسرائيل فى المرّة الاولى بخت نصر و في المرّة الثانية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 396 ملوك فارس و الرّوم و ذلك حين قتلوا يحيى فقتلوا منهم مأئة ألف و ثمانين ألفا و خرب بيت المقدس، فلم يزل بعد ذلك خرابا حتّى بناه عمر بن الخطاب، فلم يدخله بعد ذلك روميّ إلّا خائفا.فقد ظهر بذلك تسلّط الأكاسرة و القياصرة على بني إسماعيل و إسرائيل بسبب اختلاف كلماتهم و تشتّتهم و فسادهم في الأرض و أنّهم كانوا يشرّدونهم عن بلادهم و أوطانهم فيظهر به معنى قوله عليه السّلام: (يحتازونهم) أى يبعدونهم (عن ريف الافاق) أى الأماكن المشتملة على المزارع و المراتع و المنتجع من بلاد الشام و أراضى العرب القريبة من الماء (و بحر العراق) و هو دجلة و الفرات (و خضرة الدّنيا إلى منابت الشيح) و هى أرض العرب الخالى من الماء و الكلاء (و مها فى الرّيح) أى المواضع الّتى تهفو فيها الرياح و تهبّ من الفيافى و الصّحارى (و نكد المعاش) أى ضيقه و قلّته (فتركوهم عالة) أى فقراء (مساكين إخوان دبر و وبر) أى معاشرين بجمال دبراء عجفاء عقراء، و هو إشارة إلى سوء الحال و ضيق المعاش، فانّ استعمال الجمل الأدبر و التعيّش بوبره علامة الضّر و المسكنة.قال الشارح المعتزلي إنّهم أجدبوا حتّى أكلوا الدّم بالوبر و كانوا يسمّونه العلهز، انتهى.و قد مضى في شرح الخطبة السّادسة و العشرين فصل واف فى ضيق حال العرب و سوء معاشهم قبل بعثة النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم. (أذلّ الامم دارا) لعدم المعاقل و الحصون المنيعة و إن كان لبعضهم حصن فلم يكن بحيث يحصن من عدوّ ذى عدد و قوّة (و أجدبهم قرارا) أى مستقرّا لخلوّه من الزّرع و الثّمر و الخصب (لا ياؤون إلى جناح دعوة يعتصمون بها) أى لا يلتجئون و لا ينضّمون إلى من يحبّهم و يحضنهم إذا دعوه و استغاثوا به كما يحمى الطّاير فرخه بجناحه و يحضنه.و وصف الدّعوة بوصف الاعتصام لأنّ من عادة العرب إذا هجم عليهم عدوّ لا يتمكّنون من مقاومته يستغيثون بساير القبايل و يستنجدونهم، فيعتصمون بالاستنجاد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 397 و الدّعوة عن الشّر و المكروه قال الشّاعر:ألا يا أمّ زنباغ أقيمى          صدور العيس نحو بنى تميم        هنالك لو دعوت أتاك منهم          فوارس مثل أرمية الحميم    تشبيه (و لا إلى ظلّ الفة يعتمدون على عزّها) إضافة ظلّ إلى الفة من إضافة المشبّه به إلى المشبّه، و وجه الشبّه أنّ الظّل سبب الرّاحة و السّلامة من حرارة الشمس و الالفة سبب الرّاحة و السلامة من نار العدوّ، و وصف الالفة بالاعتماد لأنّ الالفة مستلزم للعزّ، فبا لاعتماد عليها يحصل العزّ اللّازم منها.و لمّا بيّن مساوى حالاتهم من الفقر و الفاقة و الذلّة و ضيق المعاش و غيرها فرّع عليه قوله: (فالأحوال) أى أحوالهم (مضطربة و الأيدى مختلفة و الكثرة متفرّقة) كائنين (في بلاء أزل و أطباق جهل) أى في شدّة بلاء و طبقات من الجهل أى جهل متراكم بعضه فوق بعض قال الشارح البحراني: و في نسخة الرّضي و إطباق بكسر الهمزة فيكون المعني و جهل مطبق عليهم عام.ثمّ فصل ما نشأ من هذا الجهل من القبايح و الفضايح بقوله  (من بنات موؤودة) أى مدفونة حيّة فقد كانت العرب يئدون البنات و يرشد إليه قوله تعالى  «وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» .و قيل إنّه مختصّ بني تميم و استفاض منهم في جيرانهم، و قيل: بل كان ذلك أى الوئد في بني تميم و قيس أسد و هذيل و بكر بن وائل و يؤيّدة قوله «وَ كَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَكاؤُهُمْ» .و اختلفوا في سبب الوئد فقيل: هو الفقر و الاملاق، قالوا: و ذلك إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دعا عليهم فقال، اللّهم اشدد وطأتك على مضروا جعل عليهم سنين كسنى يوسف، فاجدبوا سبع سنين حتّى أكلوا الوبر بالدّم فوأدوا البنات لفقرهم، و يدلّ على ذلك قوله سبحانه «قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ» .و قيل: بل الأنفة و لحوق العار بهم من أجلهنّ، و ذلك إنّ تميما منعت النعمان بن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 398 المنذر الخراج سنة من السّنين فوجّه إليهم أخاه الريّان بن المنذر فأغار عليهم و استاق النّعم و سبى الذّرارى، فوفدت بنو تميم الى النعمان و استعطفوه، فرقّ عليهم و أعاد عليهم السّبى و قال كلّ امرأة اختارت أباها ردّت عليه و إن اختارت صاحبها تركت عليه، فكلّهنّ اخترن أباهنّ إلّا بنت قيس بن عاصم فانها اختارت من سباها، فنذر قيس بن عاصم المنقرى التميمى أن لا تولد له بنت إلّا وئدها، ثمّ اقتدى به كثير من بني تميم.و اختلف في كيفيّة الوئد فقيل: كان الرّجل إذا ولدت له بنت فأراد بقاء حياتها ألبسها جبّة من صوف أو شعر لترعى له الابل و الغنم فى البادية، و إن أراد قتلها تركها حتّى إذا بلغت قامتها ستّة أشبار فيقول لامّها طيّبيها و زيّنيها حتّى أذهب بها إلى أقاربها، و قد حفر لها بئرا فى الصّحرا فيبلغ بها إلى البئر فيقول لها:انظرى فيها، ثمّ يدفعها من خلفها و يهيل عليها التراب حتّى يستوى البئر بالأرض.و قيل: كانت الحامل إذا قربت حفرت حفرة فتمخضت على رأس الحفرة فإذا ولدت بنتا رمتها في الحفرة، و إذا ولدت ابنا أمسكته.و كانت صعصعة بن ناجية ممّن منع الوئد، فافتخر الفرزدق به فى قصيدته الّتي يهجو بها جريرا، و هو قوله:و منّا الّذى أحيى الوئيد و غالب          و عمرو و منا حاجب و الأقارع     و قد حكينا في ديباجة الشّرح، عن ابن أبى الدّنيا أنّه قال: لم يكن أحد من أشراف العرب بالبادية كان أحسن دينا من صعصعة، و هو الّذى أحيى ألف موؤودة و حمل على ألف فرس.و روى الشّارح المعتزلي هنا قال: إنّ صعصعة لمّا وفد على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال:يا رسول اللّه إنّي كنت أعمل فى الجاهليية عملا صالحا فهل ينفعني ذلك اليوم؟قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: و ما عملت؟ قال: أضللت ناقتين عشراوين فركبت جملا و مضيت فى بغائهما فرفع لى بيت جريد فقصدته فإذا شيخ جالس بفنائه فسألته عن الناقتين فقال: ما نارهما؟ قلت: ميسم بنى دارم قال: هما عندى و قد أحيى اللّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 399 بهما قوما من أهلك من مضر، فجلست معه ليخرجهما إلىّ فاذا عجوز قد خرجت من كسر البيت فقال لها: ما وضعت؟ فان كان سقيا شاركنا في أموالنا و إن كان حائلا «1» أوئدناها، فقالت العجوز: وضعت أنثى، فقلت له: أ تبيعها؟ قال: و هل تبيع العرب أولادها؟ قلت: إنّما أشترى حياتها و لا أشترى رقّها، قال: فبكم؟ قلت:احتكم، قال: بالنّاقتين و الجمل، قلت: ذاك لك على أن يبلغني الجمل و إيّاها، قال: قد بعتك، فاستنقذتها منه بالجمل و النّاقتين و آمنت بك يا رسول اللّه و قد صارت لى سنّة فى العرب أن اشترى كلّ موؤودة بناقتين عشراوين و جمل، فعندى إلى هذه الغاية ثمانون و مأتا موؤودة قد أنقذتهنّ، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لا ينفعك ذلك لأنّك لم تبتغ به وجه اللّه و إن تعمل فى إسلامك عملا صالحا تصب عليه. (و أصنام معبودة) قد مضى فى شرح الفصل السّادس عشر من المختار الأوّل أنّ جمهور العرب كانوا عند بعثة النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عبدة أصنام، و مضى هناك تفصيل أصنامهم المعبودة و لا حاجة إلى الاعادة. (و أرحام مقطوعة و غارات مشنونة) أى مصبوبة من كلّ جهة، فانّ القتل و الغارة و قطع الأرحام كانت من شعار العرب في الجاهلية و قد أشار إلى ذلك و إلى بعض ما تقدّم هنا من حالات العرب فى الفصل الأوّل من المختار السّادس و العشرين حيث قال عليه السّلام هناك:إنّ اللّه بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نذيرا للعالمين، و أمينا على التّنزيل، و أنتم معشر العرب على شرّ دين و في شرّ دار، بين حجارة خشن، و حيّات صمّ، تشربون الكدر، و تأكلون الجشب، و تسفكون دماءكم، و تقطعون أرحامكم، الأصنام فيكم منصوبة، و الاثام بكم معصوبة.و قد ألّف إبراهيم بن مسعود الثقفى كتابا سمّاه كتاب الغارات جمع فيه غارات العرب و حروبهم، و إن شئت ارشدك إلى اثنين من تلك الحروب و الغارات فانّهما أنموذج منها.أحدهما ما كان بين الأوس و الخزرج من الحروب الّتى تطاولت مأئة و عشرين سنة إلى أن ألف اللّه بين قلوبهم بالاسلام.______________________________ (1)- الانثى من أولاد الابل، م. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 400 و ثانيهما ما كان بين تغلب و بكر بن وابل أربعين سنة حتّى صار من أمثال العرب السّائرة أشأم من البسوس.قيل: إنها امرأة كانت لها ناقة فرآها كليب ترعى فى حماه و قد كسرت بيض طائر كان قد أجاره، فرمي ضرعها بسهم فوثب جساس  «1» إلى كليب فقتله، فهاجت الحرب بين بكر و تغلب «تغلب و بكرظ» بن وابل أربعين سنة.قال التفتّازاني: البسوس زارت اختها البهيلة و هى امّ جساس بجار لها من جرم زياد له ناقة و كليب قد حمى أرضا من العالية فلم يكن يرعاها إلّا إبل جساس لمصاهرة بينهما، فخرجت فى ابل جساس ناقة الجرمى ترعى فى حمى كليب فأنكرها كليب فرماها فاختلّ زرعها «ضرعها ظ» فولّت حتّى بركت بفناء صاحبها و زرعها «ضرعها ظ» تشخب دما و لبنا، و صاحت البسوس: و اذلّاه و اعزبتاه، فقال جساس ايّتها الحرّة اهدئى فو اللّه لأعقرنّ فحلا هو أعزّ على أهله منها، فلم يزل جساس يتوقّع عزّة كليب حتّى خرج و تباعد عن الحىّ فبلغ جساسا خروجه، فخرج على فرسه و اتّبعه فرمى صلبه حتّى وقف عليه، فقال كليب: يا عمرو أغثنى بشربة من ماء فاجهز عليه و نشب الشّر بين تغلب و بكر أربعين سنة.و هذا أنموذج من شنّ الغارات فى العرب و قطع الأرحام أوردناه تبصرة لك و توضيحا لكلامه عليه السّلام هذا.و لمّا ذكر ما كانت العرب عليه قبل بعثة النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من الضّيم و الذّل و الفقر و الجهل، أردفه بالتّنبية على أعظم ما أنعم اللّه سبحانه به عليهم من بعث النّبى الكريم محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إليهم و تبديل سوء حالهم بحسن الحال ببركة هذه النعمة العظيمة فقال: (فانظروا إلى مواقع نعم اللّه عليهم حين بعث إليهم رسولا) كريما (فعقد) أى______________________________ (1) جساس بن مرة قاتل كليب بن وابل م منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 401 اللّه سبحانه أو الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (بملّته طاعتهم) لأنّ طاعتهم قد كانت في الجاهليّة تابعة لأهوائهم الباطلة، متشتّتة بتشتّت الاراء المختلفة، فلذلك اتّخذوا لهم آلهة فأطاع كلّ منهم إلهه و صنمه فعقد الملّة طاعتهم للّه تعالى بعد الانتشار و عبادة الأصنام. (و جمع على دعوته) أى الرّسول (الفتهم) بعد طول تضاغن القلوب و تشاحن الصّدور، و أشار إلى تفصيل مواقع نعم اللّه بقوله: استعاره بالكنايه- استعاره نخييلية- استعاره مرشحة (كيف نشرت النعمة عليهم جناح كرامتها) شبّه النعمة أى نعمة الاسلام الحاصلة بالبعثة فى انبساطها عليهم بالطاير الباسط لجناحه على فرخه على سبيل الاستعارة بالكناية و ذكر الجناح تخييل و النّشر ترشيح. (و أسالت) أى أجرت (لهم جداول نعيمها) و الكلام في هذه القرينة مثله في سابقتها، فانّه عليه السّلام شبّه النعمة بالنّهر العظيم الّذي تسيل منه الجداول و الأنهار الصّغار إلى المحال القابلة و المواضع المحتاجة، فأثبت الجداول تخييلا و الاسالة ترشيحا، و وجه الشبّه أنّ جريان الجداول من النهر سبب لحياة الموات من الأرض و كذلك إفاضة أنواع النّعم و شئون الخيرات من نعمة الاسلام الّتي هي أعظم النعماء في الموادّ المستعدّة سبب لحياة القلوب الميّتة بموت الجهل و الضّلالة مضافة الى الثّمرات الدّنيويّة. (و التقّت الملّة بهم عوائد بركتها) أى جمعتهم ملّة الاسلام بعد ما كانوا متفرّقين في منافعها و معروفاتها الحاصلة ببركتها، فكان تلك المنافع ظرفا لاجتماعهم حاوية لهم محيطة بهم إحاطة الظرف بالمظروف. (فأصبحوا) أى صاروا بحواية عوائدها لهم (في نعمتها غرقين) و التعبير به مبالغة في احاطة النعمة عليهم من جميع الجهات إحاطة الماء بالغرقى و الغائصين. (و عن خضرة عيشها فكهين) أى اشربن فرحين بسعة المعاش و طيبه، أو ناعمين مازحين من خضرة العيش. (و قد تربعت الامور بهم) أى اعتدلت امورهم و استقامت (في ظلّ سلطان قاهر) اى سلطان الاسلام الغالب على ساير الأديان (و آوتهم الحال) أى ضمّتهم حسن حالهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 402 و أنزلتهم كنايه (الى كنف عزّ غالب) أى إلى جانبه و ناحيته أو كناية عن حرزه كما في قولك:أنت في كنف اللّه، أى حرزه و ستره (و تعطّفت الأمور عليهم في ذرى ملك ثابت) أى أقبلت السعادات الدّنيويّة و الأخرويّة عليهم بعد إدبارها عنهم إقبال الشفيق العطوف على من يشفق و يتعطف عليه في أعالي السّلطنة الثّابتة المستقرّة. (فهم حكّام على العالمين و ملوك فى أطراف الأرضين يملكون الامور) أى امور الملك و السلطنة (على من كان يملكها عليهم) من الكفرة الفجرة (و يمضون الأحكام فيمن كان يمضيها فيهم) من كفّار مكّة، و قريش و غيرهم من عبدة الأوثان كنايه (لا تغمز لهم قناة و لا تقرع لهم صفاة) إشارة إلى قوّتهم و عدم تمكّن الغير من قهرهم و غلبتهم.قال الشارح المعتزلي: و يكنّي عن العزيز الّذى لا يضام فيقال: لا يغمز له قناة، أى هو صلب و القناة إذا لم تكن في يد الغامز كانت أبعد عن الحطم و الكسر، تمثيل قال: و لا تقرع لهم صفاة مثل يضرب لمن لا يطمع في جانبه لعزّته و قوّته.تبصرة:لمّا كان أوّل هذا الفصل من كلامه عليه السّلام متضمّنا للاشارة إلى ملك الأكاسرة، و آخرها متضمّنا للاشارة إلى بعثة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اقتصاص حال أهل الجاهليّة في دولة الأكاسرة و أيّام الفترة و حين البعثة و بعدها أحببت أن أورد هنا رواية متضمّنة لهذا المرام، مبيّنا فيها أسماء الملوك مفصّلا من زمن عيسى إلى زمن الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أسماء المبعوثين قبله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من الأنبياء و الرّسل عليهم السّلام لمزيد ارتباطها بالمقام فأقول:روى الصّدوق في كتاب اكمال الدّين عن أبيه و محمّد بن الحسن «رض» قالا: حدّثنا سعد بن عبد اللّه قال: حدّثنا أحمد بن محمّد بن عيسى عن العبّاس بن معروف عن عليّ بن مهزيار عن الحسن بن سعيد عن محمّد بن اسماعيل القرشي عمّن حدّثه عن إسماعيل بن أبي رافع عن أبيه أبي رافع قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ جبرئيل نزل عليّ بكتاب فيه خبر الملوك ملوك الأرض قبلي، و خبر من بعث قبلي من الأنبياء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 403 و الرّسل- و هو حديث طويل أخذنا منه موضع الحاجة إليه- قال: لمّا ملك اشبح بن اشجان و كان يسمى الكيس و كان قد ملك مأتي و ستّا و ستّين سنة.ففي سنة إحدى و خمسين من ملكه بعث اللّه عزّ و جل عيسى بن مريم عليه السّلام و استودعه النور و العلم و الحكم و جميع علوم الأنبياء قبله، و زاده الانجيل، و بعثه إلى بيت المقدس الى بني إسرائيل يدعوهم إلى كتابه و حكمته و إلى الايمان باللّه و رسوله، فأبى أكثرهم إلّا طغيانا و كفرا، فلمّا لم يؤمنوا به دعا ربّه و عزم عليه، فمسخ منهم شياطين ليريهم آية فيعتبروا فلم يزدهم ذلك إلّا طغيانا و كفرا، فأتى بيت المقدس فمكث يدعوهم و يرغبهم فيما عند اللّه ثلاثا و ثلاثين سنة حتّى طلبه اليهود و ادّعت أنّها عذّبته و دفنته في الأرض، و ادّعا بعضهم أنّهم قتلوه و صلبوه، و ما كان اللّه ليجعل لهم سلطانا عليه و إنّما شبّه لهم و ما قدروا على عذابه و دفنه و على قتله و صلبه لقوله عزّ و جلّ «إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَ»  و لم يقدروا على قتله و صلبه لأنّهم لو قدروا على ذلك كان تكذيبا لقوله تعالى: و لكن رفعه اللّه اليه بعد أن توفّاه عليه السّلام.فلمّا أراد أن يرفعه أوحى إليه أن استودع نور اللّه و حكمته و علم كتابه شمعون ابن حمّون الصّفا خليفة على المؤمنين، ففعل ذلك فلم يزل شمعون في قومه يقوم بأمر اللّه عزّ و جلّ و يهتدى بجميع مقال عيسى في قومه من بني إسرائيل و جاهد الكفّار، فمن أطاعه و آمن به فيما جاء به كان مؤمنا، و من جحده و عصاه كان كافرا حتّى استخلص ربّنا تبارك و تعالى و بعث في عباده نبيّا من الصّالحين و هو يحيى بن زكريّا عليه السّلام و قبض شمعون.و ملك عند ذلك اردشير بن اشكان «زار كان خ ل» أربع عشرة سنة و عشرة أشهر، و في ثمان سنين من ملكه قتلت اليهود يحيى بن زكريا عليه السّلام.و لمّا أراد اللّه سبحانه أن يقبضه أوحى إليه أن يجعل الوصيّة في ولد شمعون و يأمر الحواريّين و أصحاب عيسى عليه السّلام بالقيام معه ففعل ذلك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 404 و عندها ملك سابور بن أردشير ثلاثين سنة حتّى قتله اللّه و استودع علم اللّه و نوره و تفصيل حكمته في ذريّته يعقوب بن شمعون و معه الحواريّون من أصحاب عيسى عليه السّلام و عند ذلك ملك بخت نصر مأئة سنة و سبعا و ثمانين سنة، و قتل من اليهود سبعين ألف مقاتل على دم يحيى بن زكريّا و خرّب بيت المقدّس و تفرّقت اليهود في البلدان.و في سبعة و أربعين سنة من ملكه بعث اللّه عزّ و جلّ العزيز نبيّا إلى أهل القرى الّتي أمات اللّه عزّ و جلّ أهلها ثمّ بعثهم له و كانوا عن قرى شتّى فهربوا فرقا من الموت فنزلوا في جوار عزيز و كانوا مؤمنين و كان عزير يختلف إليهم و يسمع كلامهم و إيمانهم و احبّهم على ذلك، و آخاهم عليه فغاب عنهم يوما واحدا ثمّ أتاهم فوجدهم صرعى موتى فحزن عليهم، و قال  «أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ...» تعجّبا منه حيث أصابهم قد ماتوا أجمعين في يوم واحد، فأماته اللّه عزّ و جلّ عند ذلك مأئة عام فلبث «و هى خ ل» فيهم مأئة سنة ثمّ بعثه اللّه و ايّاهم و كانوا مأئة ألف مقاتل ثمّ قتلهم اللّه أجمعين لم يفلت منهم أحد على يدي بخت نصر.و ملك بعده مهروية بن بخت نصر ستّ عشر سنة و ستّ و عشرين يوما.و أخذ عند ذلك دانيال و حفر له جبّا في الأرض و طرح فيه دانيال عليه السّلام و أصحابه و شيعته من المؤمنين فالقى عليهم النّيران، فلمّا رأى أنّ النّار ليست تقربهم و لا تحرقهم استودعهم الجبّ و فيه الأسد و السّباع و عذّبهم بكلّ لون من العذاب حتّى خلّصهم اللّه عزّ و جلّ منه و هم الذين ذكرهم اللّه في كتابه العزيز فقال عزّ و جلّ «قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ. النَّارِ ذاتِ الْوَقُودِ».فلمّا أراد اللّه أن يقبض دانيال أمره أن يستودع نور اللّه و حكمته مكيخا بن دانيال ففعل.و عند ذلك ملك هرمز ثلاثة و ستّين «ثلاثين خ ل» سنة و ثلاثة أشهر و أربعة أيّام. و ملك بعده بهرام ستّة و عشرين سنة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 405 و ولّي أمر اللّه مكيخا بن دانيال و أصحابه المؤمنين و شيعته الصديقون غير أنّهم لا يستطيعون أن يظهروا الايمان في ذلك الزّمان و لا أن ينطقوا به.و عند ذلك ملك بهرام بن بهرام سبع سنين، و في زمانه انقطعت الرّسل فكانت الفترة.و ولّي الأمر مكيخا بن دانيال و أصحابه المؤمنين فلمّا أراد اللّه عزّ و جلّ أن يقبضه أوحى إليه في منامه أن استودع «يستودع» نور اللّه و حكمته ابنه انشو بن مكيخا و كانت الفترة بين عيسى و بين محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أربعمائة و ثمانين سنة و أولياء اللّه يومئذ في الأرض ذرّية انشو بن مكيخا يرث ذلك منهم واحد بعد واحد ممّن يختاره الجبار عزّ و جل فعند ذلك ملك سابور بن هرمز اثنين و سبعين سنة، و هو أوّل من عقد التّاج و لبسه.و ولىّ أمر اللّه يومئذ انشو بن مكيخا.و ملك بعد ذلك اردشير أخو سابور سنتين، و في زمانه بعث اللّه الفتية أصحاب الكهف و الرّقيم.و ولىّ أمر اللّه يومئذ في الأرض رسيحا «رشيحاء خ ل» بن انشوبن مكيخا.و عند ذلك ملك سابور بن اردشير خمسين سنة.و ولىّ امر اللّه يومئذ رسيحاء بن انشو.و ملك بعده يزدجرد بن سابور احدى و عشرين سنة و خمسة أشهر و تسعة عشر يوما.و ولّى أمر اللّه يومئذ في الأرض رسيحا عليه السّلام، و لما أراد اللّه عزّ و جل أن يقبض رسيحا أوحى اليه أن استودع علم اللّه و نوره و تفصيل حكمته نسطورس بن رسيحا.فعند ذلك ملك بهرام جور ستّا و عشرين سنة و ثلاثة أشهر و ثمانية عشر يوما.و ولّى أمر اللّه يومئذ نسطورس بن رسيحا.و عند ذلك ملك فيروز بن يزدجرد بن بهرام سبعة و عشرين سنة.و ولىّ أمر اللّه يومئذ نسطورس بن رسيحا و أصحابه المؤمنين، فلمّا أراد اللّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 406 عزّ و جلّ أن يقبضه أوحى اليه في منامه أن استودع نور اللّه و حكمته و كتبه مرعيدا.و عند ذلك ملك فلاس بن فيروز أربع سنين.و ولىّ أمر اللّه عزّ و جل مرعيدا.و ملك بعده قباد بن فيروز ثلاثا و اربعين سنة.و ملك بعده جاماسف اخو قباد ستّا و أربعين «خ ل ستين» سنة و ولىّ أمر اللّه يومئذ في الأرض مرعيدا.و عند ذلك ملك كسرى  «1» بن قباد ستّا و أربعين سنة و ثمانية أشهر و ولىّ أمر اللّه يومئذ مرعيدا عليه السّلام و اصحابه و شيعته المؤمنين، فلمّا أراد اللّه عزّ و جل أن يقبض مرعيدا أوحى اليه في منامه ان استودع نور اللّه و حكمته بحيراء الرّاهب ففعل فعند ذلك ملك هرمز بن كسرى ثلاث و ثمانين سنة.و ولىّ أمر اللّه يومئذ بحيرا و أصحابه المؤمنون و شيعته الصدّيقون.و عند ذلك ملك كسرى بن هرمز بن پرويز و ولىّ امر اللّه يومئذ بحيرا.حتّى إذا طالت المدّة و انقطع الوحى و استخفّ بالنعم و استوجب الغير و درس الدّين و تركت الصلاة و اقتربت السّاعة و كثرت الفرق و صار النّاس في حيرة و ظلمة و أديان مختلفة و أمور متشتّتة و سبل ملتبسة و مضت تلك القرون كلّها و مضى صدر منها على منهاج نبيّها عليه السّلام و بدّل آخر نعمة اللّه كفرا و طاعته عدوانا فعند ذلك استخلص اللّه عزّ و جل لنبوّته و رسالته من الشجرة المشرفة الطيّبة و الجرثومة «2» المتحيّزة «المتمرة خ ل» «3» الّتى اصطفاها اللّه عزّ و جلّ في سابق علمه و نافذ قوله قبل ابتداء خلقه، و جعلها منتهى خيرته و غاية صفوته و معدن خاصيّته محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اختصّه بالنبوّة و اصطفاه بالرّسالة و أظهر بدينه الحق ليفصل بين عباد اللّه القضاء، و يعطي في الحقّ جزيل العطاء، و يحارب أعداء رب السّماء و جمع عند ذلك ربّنا تبارك و تعالى______________________________ (1) و هو المعروف بأنوشيروان كما في روضة الصفا، منه. (2) جرثومة الشيء اصله، م (3) أتمر النخلة اى صارت حاملة للتمر. م منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 407 لمحمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم علم الماضين و زاده من عنده القرآن الحكيم بلسان عربىّ مبين لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد، فيه خبر الماضين و علم الباقين.بيان:ما في هذه الرّواية من كون الفترة بين عيسى و محمّد أربعمائة و ثمانين سنة مخالف لما في البحار من كتاب كمال الدّين بسنده عن يعقوب بن شعيب عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: كان بين عيسى و بين محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خمسمائة عام منها مائتان و خمسون عاما ليس فيها نبيّ و لا عالم ظاهر، قلت: فما كانوا؟ قال: كانوا متمسّكين بدين عيسى، قلت: فما كانوا؟ قال: مؤمنين ثمّ قال عليه السّلام: و لا تكون الأرض إلّا و فيه عالم.و فيه أيضا من الاحتجاج قال: سأل نافع مولى ابن عمر أبا جعفر عليه السّلام كم بين عيسى و بين محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من سنة؟ قال: اجيبك بقولك أم بقولى؟ قال: أجبني بالقولين قال عليه السّلام: أمّا بقولي فخمسمائة سنة، و أمّا قولك فستّمأة سنة.قال المحدّث العلّامة المجلسي بعد نقل هذه الأخبار: و المعوّل على هذين الخبرين، ثمّ قال: و يمكن تأويل الخبر المتقدّم بأن يقال: لم يحسب بعض زمان الفترة من أوّلها لقرب العهد بالدّين.أقول: أمّا أنّ التعويل على ما تضمّنه الخبران من كون المدّة بينهما خمسمائة عام فلا غبار عليه لشهرته، و أمّا التّأويل الّذى ذكره في الخبر فليس بذلك البعد و لكن في خصوص هذه الفقرة منه إلّا أنّ السنين المشخّصة فيه لكلّ من السلاطين بين عيسى و محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يزيد مجموعها على تسعمائة سنة و منافاته لكون المدّة بينهما خمسمائة سنة كما في الخبرين واضح و لا يمكن دفعه بالتّأويل المذكور، و الجمع بينهما محتاج إلى التأمل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 408 الترجمة:پس عبرت برداريد بحالت فرزندان جناب اسماعيل و پسران جناب إسحاق و فرزندان جناب يعقوب عليهم السّلام پس چه قدر سخت است معتدل شدن حالت شما با حالات ايشان، و چه نزديكست مشابهت صفات شما بصفتهاى ايشان، تدبّر نمائيد كار ايشان را در حال پراكندگى ايشان و متفرّق بودن ايشان در شبهائى كه بودند پادشاهان فارس و روم پادشاه ايشان، در حالتي كه دور مى كردند ايشان را از كشت زار آفاق و از درياى عراق كه شطّ و فراتست، و از سبزى دنيا يعنى بلاد معموره بسوى مواضع روئيدن درمنه «1» و مكانهاى وزيدن باد و تنگى معاش.پس گذاشتند پادشاهان ايشان را در حالتى كه فقرا و مساكين بودند برادران شتران مجروح صاحب كرك در حالتى كه ذليل ترين امّتها بودند از حيثيت خانه، و قحطترين ايشان بودند از حيثيّت منزل و مقرّ، نمى توانستند خودشان را بچسبانند و پناه برند بسوى جناح دعوتى كه طلب حفظ كنند با آن، و نه بسوى سايه الفتى كه اعتماد نمايند بر عزّت آن. پس احوال ايشان پريشان بود و دستهاى ايشان مختلف، و جمعيت و كثرت ايشان متفرّق، در شدّت بلا و جهالت عام از دختران زنده در گور شده، و بتهاى عبادت كرده شده، و رحمهاى بريده شده، و غارتهاى ريخته شده از هر طرف.پس نظر كنيد بمواقع نعمتهاى خداوند بر ايشان وقتى كه مبعوث فرمود بسوى ايشان پيغمبرى را يعنى محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، پس منعقد ساخت با ملّت خود اطاعت ايشان را، و جمع فرمود با دعوت خود الفت ايشان را چگونه منتشر ساخت و فراخ گردانيد نعمتى كه بر ايشان بود بال كرامت خود را، و جارى ساخت بر ايشان نهرهاى ناز و نعمتهاى خود، و پيچيده شد ملّت بايشان يعنى جمع نمود دين اسلام ايشان را در منافع بركت خود.پس گرديدند در نعمت ملت غرق شدگان، و از سبزى و طراوت عيش آن شادمان، بتحقيق كه مستقيم شد كارهاى ايشان در سايه سلطان غالب، و نازل كرد ايشان را حالت ايشان بسوى پناه عزّت قاهر، و مهربانى كردند كارها بر ايشان در بلنديهاى پادشاهى ثابت. پس ايشان حاكمانند بر عالميان، و پادشاهانند در أطراف زمينها، مالك مى شوند در كارها بر كسانى كه مالك بودند در آن كارها بر ايشان، و امضا مى كنند و جارى مى سازند حكمها را در اشخاصى كه امضاء مى نمودند آن كارها را در ايشان فشرده نمى شود براى ايشان هيچ نيزه بجهت قوت ايشان، و كوبيده نمى شود مر ايشان را هيچ سنگى بجهت غايت قدرت و جرأت ايشان.______________________________ (1) با تركى پوشان. م  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص281 [ابن ابى الحديد سپس در شرح جمله «فاعتبروا بحال ولد اسماعيل و بنى اسحاق و بنى اسرائيل عليهم السلام...» چنين آورده است ]: ممكن است كسى بگويد: كسى از فرزندان اسحاق و فرزندان يعقوب-  بنى اسرائيل-  را نمى شناسم كه خسروان و سزارها آنان را از مناطق خوش آب و هوا و مراكز زندگى به صحرا و جاى رستن علف درمنه تبعيد كرده باشند، مگر يهوديان خيبر و نضير و بنى قريظة و بنى قينقاع كه اينان گروههاى اندكى هستند و بشمار نمى-  آيند. وانگهى از فحواى خطبه چنين بر مى آيد كه مقصود ايشان نيستند، زيرا مى فرمايد: آنان را به حال پشم ريسى و كرك ريسى رها كردند و يا ساكن خانه هاى گلى و كلوخ شدند. در حالى كه ساكنان خيبر و بنى قريظه و بنى نضير داراى حصارها و برجها بودند و خلاصه آنكه كسانى كه خسروان و قيصرها آنان را از مناطق سبز و خرم به صحرا رانده اند و اهل پشم و كرك شده اند، فرزندان اسماعيل (ع) هستند نه فرزندان اسحاق و يعقوب عليهما السلام. پاسخ اين اعتراض چنين است كه مقصود على عليه السلام. در اين جمله دقت به حال ايشان است چه مغلوب باشند و چه غالب. مغلوبان و شكست خوردگان فرزندان اسماعيل و غالبان و چيره شدگان فرزندان اسحاق و بنى اسرائيل هستند، زيرا خسروان از فرزندان اسحاق هستند و بسيارى از اهل علم نوشته اند كه ايرانيان از فرزندان اسحاق هستند و قيصرها هم از نسل همان بزرگوارند زيرا روميان فرزند زادگان عيص پسر اسحاق هستند، و بدين صورت ضمائرى كه پس از تشتت و تفرق آمده است به بنى اسماعيل بر مى گردد. و اگر بگويى بنى اسرائيل را در اين موضوع چه دخالتى بوده است مى-  گويم: در آن هنگام كه ايشان پادشاهان شام بودند و به روزگار اجاب و ديگر پادشاهان آنان چند بار با اعرابى كه فرزندزادگان اسماعيل بودند جنگ كردند و ايشان را از سرزمين شام بيرون راندند و وادار به اقامت در صحراى حجاز كردند. و تقدير سخن على عليه السلام اين است كه از احوال فرزند زادگان اسماعيل با فرزندزادگان اسحاق و اسرائيل پند بگيريد و در آغاز سخن بطور عموم از آنان نام برده و سپس تخصيص فرموده و گفته است: خسروان و قيصران كه همگان در زمره فرزندزادگان اسحاق هستند، و همه بنى اسرائيل را تخصيص نداده است، از اين جهت كه اعراب پادشاهانى را كه از اعقاب يعقوب بودند نمى شناختند و لازم نبوده است كه على عليه السلام در اين خطبه نامهاى ايشان را بياورد، بر خلاف فرزند زادگان اسحاق كه اعراب پادشاهان ايشان-  يعنى ساسانيان و روميان-  را مى شناخته اند. فصلى درباره انگيزه هايى كه اعراب را به زنده بگور كردن دختران وا داشت: [در همين خطبه به مناسبت آنكه سخن از دختركان زنده بگور شده آمده است. ابن ابى الحديد بحث زير را در آن باره آورده است كه از لحاظ اجتماعى و اطلاع از اسباب آن بسيار سودمند است ]. در مورد «بنات موءودة» چنين بوده است كه قومى از اعراب دختران را زنده بگور مى كردند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص282 گفته شده است آن گروه فقط بنى تميم بوده اند و سپس اين كار از آنان به همسايگان ايشان سرايت كرده است و هم گفته اند كه اين كار ميان بنى تميم و قيس و اسد و هذيل و بكربن وائل معمول بوده است. گويند: و اين بدان سبب بود كه رسول خدا، كه درود و سلام بر او و آلش باد، بر آنان نفرين فرمود و عرضه داشت: «پروردگارا گام خويش را استوار بر مضر بنه و قحطسالى همچون قحطساليهاى يوسف بر آنان قرار بده»، و آنان هفت سال گرفتار خشكسالى و قحطى شدند و كار به آنجا كشيد كه كرك شتران آميخته و آلوده به خون را مى خوردند و به آن علهز مى گفتند و از شدت تنگدستى و بينوايى دختران را در خاك مى كردند. و در اين مورد به اين آيه استدلال كرده اند كه خداوند فرموده است: «فرزندانتان را از بيم فقر مكشيد»، و در جاى ديگر فرموده است: «و نكشيد فرزندان خود را». قومى ديگر گفته اند كه آنان دختران را به سبب تعصبى كه داشته اند مى كشته اند و چنين آورده اند كه قبيله تميم يك سال از پرداخت خراج به نعمان بن منذر خوددارى كردند. او برادر خود ريان را همراه لشكرى كه همه آنان از قبيله بكر بن وائل بودند به سوى ايشان گسيل داشت. چهارپايان و دامهاى آنان را در ربودند و زنان و دختران را به اسيرى بردند. در اين مورد يكى از قبيله بنى يشكر چنين سروده است: «چون رايت نعمان را ديدند كه در حال پيش آمدن است، گفتند: اى كاش نزديكترين خانه و جايگاه ما عدن مى بود.» بنى تميم به حضور نعمان آمدند و از او تقاضاى عطوفت كردند. بر ايشان رحمت آورد، و اسيران را به ايشان باز داد و گفت هر دخترى كه پدرش را برگزيد او را به پدرش باز دهند، ولى اگر صاحب خود را برگزيد او را با صاحبش بگذارند. همگان پدران خويش را برگزيدند، جز دختر قيس بن عاصم كه او همان كسى را برگزيد كه او را اسير كرده بود و او عمرو بن مشمرخ يشكرى بود. در اين هنگام قيس بن عاصم منقرى تميمى نذر كرد كه براى او هيچ دخترى متولد نشود مگر اينكه او را زنده بگور كند، يعنى او را در خاك خفه كند، و چهره او را چندان زير خاك بپوشاند كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص283 بميرد. و سپس گروهى از بنى تميم از او پيروى كردند و خداوند متعال به طريق سرزنش و ريشخند مى فرمايد: «هنگامى كه از دختران زنده به گور شده سوال شود كه به چه گناهى كشته شدند» و حاكى از توبيخ كسى است كه آن كار را انجام داده است. نظر آيه 116 سوره مائده كه خطاب به عيسى (ع) است كه «آيا تو به مردم چنين گفته اى» و از اشعار گزيده فرزدق در هجو جرير اين ابيات است: «مگر نمى بينى كه ابو معبد زرارة از قبيله ما يعنى بنى دارم است و آن كسى كه از زنده به گور كردن دختران منع كرد و فرزند را زنده نگه داشت و او را به خاك نسپرد از ماست...». و در حديث است كه صعصعة بن ناجية بن عقال، چون به حضور رسول خدا (ص) رسيد، و گفت: اى رسول خدا من در دوره جاهلى كار پسنديده انجام مى دادم. آيا آن كارها امروز براى من پاداش و ثوابى دارد رسول خدا فرمود: چكار كرده اى گفت: دو ناقه خود را كه ده ماهه باردار بودند گم كردم. سوار شتر نرى شدم و به جستجوى آن دو پرداختم خانه يى دور افتاده به نظرم رسيد آهنگ آنجا كردم. ناگاه پير مردى را ديدم كه كنار خانه نشسته است. از او درباره آن دو ناقه پرسيدم. گفت: چه داغ و نشانى دارند گفتم: داغ ميسم بنى دارم. گفت: آن دو پيش من هستند، و خداوند گروهى از خويشاوندان ترا از قبيله مضر با آن دو زنده ساخت. من نشستم تا آن دو ناقه را براى من بياورد. در همين هنگام پير زالى از درون خانه بيرون آمد. آن مرد به او گفت چه زاييد اگر پسر است در اموال خود ما شريك باشد و اگر دختر است است او را زنده بگور كنيم. آن زن گفت: دختر زاييد. من به آن مرد گفتم: آيا اين نوزاد را مى فروشى گفت: مگر اعراب فرزندانشان را مى فروشند من گفتم: آزادى او را نمى خرم بلكه زندگى او را مى خرم. گفت: به چند مى خرى گفتم: هر چه شما مى گوييد. گفت: به دو ناقه و يك شتر نر، گفتم: باشد، به شرطى كه اين شتر نر من و نوزاد را به خانه ام ببرد. گفت: باشد فروختم. و من آن نوزاد دختر را از او به دو جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص284 ناقه و يك شتر نر نجات دادم، و همان دختر هم اينك به تو ايمان آورده است و اين براى من ميان عرب سنت و معمول شد كه هر دختر نوزادى را به دو ناقه ده ماهه باردار و يك شتر نر بخرم و تا كنون دويست و هشتاد دختر را نجات داده ام. پيامبر (ص) فرمود: «چون آن كار را براى رضاى خداى انجام نداده اى براى تو سودى ندارد و اگر در مسلمانى خويش كار نيكو انجام دهى پاداش داده مى شوى». زبير بن بكار در «الموفقيات» مى نويسد ابو بكر در دوره جاهلى به قيس بن عاصم منقرى گفت: چه چيزى ترا بر زنده به گور كردن دختران وا مى دارد گفت: ترس اينكه كسى مثل تو بر آنان سالار شود.  
بخش ۱۴ : سرزنش یاران نافرمان [منبع]

لَومُ العُصاة :
أَلَا وَ إِنَّكُمْ قَدْ نَفَضْتُمْ أَيْدِيَكُمْ مِنْ حَبْلِ الطَّاعَةِ وَ ثَلَمْتُمْ حِصْنَ اللَّهِ الْمَضْرُوبَ عَلَيْكُمْ بِأَحْكَامِ الْجَاهِلِيَّةِ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ امْتَنَ‏ عَلَى جَمَاعَةِ هَذِهِ الْأُمَّةِ فِيمَا عَقَدَ بَيْنَهُمْ مِنْ حَبْلِ هَذِهِ الْأُلْفَةِ الَّتِي [يَتَقَلَّبُونَ‏] يَنْتَقِلُونَ فِي ظِلِّهَا وَ يَأْوُونَ إِلَى كَنَفِهَا بِنِعْمَةٍ لَا يَعْرِفُ أَحَدٌ مِنَ الْمَخْلُوقِينَ لَهَا قِيمَةً لِأَنَّهَا أَرْجَحُ مِنْ كُلِّ ثَمَنٍ وَ أَجَلُّ مِنْ كُلِّ خَطَرٍ؛ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ صِرْتُمْ بَعْدَ الْهِجْرَةِ أَعْرَاباً وَ بَعْدَ الْمُوَالاةِ أَحْزَاباً، مَا تَتَعَلَّقُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ إِلَّا بِاسْمِهِ وَ لَا تَعْرِفُونَ مِنَ الْإِيمَانِ إِلَّا رَسْمَهُ؛ تَقُولُونَ النَّارَ وَ لَا الْعَارَ، كَأَنَّكُمْ تُرِيدُونَ أَنْ تُكْفِئُوا الْإِسْلَامَ عَلَى وَجْهِهِ انْتِهَاكاً لِحَرِيمِهِ وَ نَقْضاً لِمِيثَاقِهِ الَّذِي وَضَعَهُ اللَّهُ لَكُمْ حَرَماً فِي أَرْضِهِ وَ أَمْناً بَيْنَ خَلْقِهِ، وَ إِنَّكُمْ إِنْ لَجَأْتُمْ إِلَى غَيْرِهِ حَارَبَكُمْ أَهْلُ الْكُفْرِ ثُمَّ لَا [جَبْرَائِيلَ‏] جَبْرَائِيلُ وَ لَا [مِيكَائِيلَ وَ لَا مُهَاجِرِينَ وَ لَا أَنْصَارَ] مِيكَائِيلُ وَ لَا مُهَاجِرُونَ وَ لَا أَنْصَارٌ يَنْصُرُونَكُمْ إِلَّا الْمُقَارَعَةَ بِالسَّيْفِ، حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَكُمْ وَ إِنَّ عِنْدَكُمُ الْأَمْثَالَ مِنْ بَأْسِ اللَّهِ وَ قَوَارِعِهِ وَ أَيَّامِهِ وَ وَقَائِعِهِ، فَلَا تَسْتَبْطِئُوا وَعِيدَهُ جَهْلًا بِأَخْذِهِ وَ تَهَاوُناً بِبَطْشِهِ وَ يَأْساً مِنْ بَأْسِهِ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَلْعَنِ الْقَرْنَ الْمَاضِيَ [الْقُرُونَ الْمَاضِيَةَ] بَيْنَ أَيْدِيكُمْ إِلَّا لِتَرْكِهِمُ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ، فَلَعَنَ اللَّهُ السُّفَهَاءَ لِرُكُوبِ الْمَعَاصِي وَ الْحُلَمَاءَ لِتَرْكِ التَّنَاهِي؛ أَلَا وَ قَدْ قَطَعْتُمْ قَيْدَ الْإِسْلَامِ وَ عَطَّلْتُمْ حُدُودَهُ وَ أَمَتُّمْ أَحْكَامَهُ.

ثَلَمْتُمْ : پاره كرديد، شكاف ايجاد كرديد. 
الْمُوَالَاة : محبت. 
نَفَضتم : شل كرديد، دست بر داشتيد 
ثَلَمتم : رخنه وارد كرديد 
أعراب : كسانى كه از حقائق و معارف اسلام بى اطلاعند و روح ايمان بقلبشان وارد نشده است 
تكفَئوا : زيرورو كنيد 
مُقارعة بالسيف : كوبيدن با شمشير 
لا تَستبطئوا : دور نشماريد، تأخير افتاده نپنداريد 
۱۵. علل نكوهش و سقوط كوفيان 
آگاه باشيد كه شما هم اكنون دست از رشته اطاعت كشيديد، و با زنده كردن ارزش هاى جاهليّت، دژ محكم الهى را در هم شكستيد، در حالى كه خداوند بر اين امّت اسلامى بر «وحدت و برادرى» منّت گذارده بود، كه در سايه آن زندگى كنند، نعمتى بود كه هيچ ارزشى نمى توان همانند آن تصوّر كرد، زيرا از هر ارزشى گران قدرتر، و از هر كرامتى والاتر بود. 
بدانيد كه پس از هجرت، دوباره چونان اعراب باديه نشين شده ايد، و پس از وحدت و برادرى به احزاب گوناگون تبديل گشته ايد، از اسلام تنها نام آن، و از ايمان جز نشانى را نمى شناسيد شعار مى دهيد: آتش آرى، ننگ هرگز گويا مى خواهيد اسلام را واژگون، و پرده حرمتش را پاره كنيد و پيمانى را كه خدا براى حفظ حرمت مسلمين در زمين، و عامل امنيّت و آرامش مردم قرار داد بشكنيد. همانا اگر شما به غير اسلام پناه بريد، كافران با شما نبرد خواهند كرد. آنگاه نه جبرئيل و نه ميكائيل، نه مهاجر و نه انصار، وجود ندارند كه شما را يارى دهند، و چاره اى جز نبرد با شمشير نداريد تا خدا در ميان شما حكم نمايد. 
مردم، از مثل هاى قرآن در باره كسانى كه عذاب و كيفر شدند، و روزهاى سخت آنان، و آسيب هاى شديدى كه ديدند آگاهيد، پس وعده عذاب خدا را دور مپنداريد، و به عذر اينكه آگاهى نداريد خود را گرفتار نسازيد، و انتقام خدا را سبك، و خود را از كيفر الهى ايمن مپنداريد، زيرا كه خداى سبحان، مردم روزگاران گذشته را از رحمت خود دور نساخت مگر براى ترك امر به معروف، و نهى از منكر. پس خدا، بى خردان را براى نافرمانى، و خردمندان را براى ترك باز داشتن ديگران از گناه، لعنت كرد. آگاه باشيد شما رشته پيوند با اسلام را قطع، و اجراى حدود الهى را تعطيل، و احكام اسلام را به فراموشى سپرده ايد.
آگاه باشيد شما (بعد از عزّت و بزرگوارى كه بر اثر گرويدن به شريعت حضرت خير الأنام يافتيد) دستهاتان را از ريسمان طاعت و پيروى رهانيديد (از خدا و رسول اعراض و دورى نموديد) و در حصار خدا كه به اطراف شما كشيده شده بود بوسيله حكمهاى جاهليّت (عادات پيش از اسلام) رخنه كرديد (از امام و پيشواى خود فرمان نبرده بر اثر آن دنيا و آخرت خويش را بر باد داديد) و خداوند سبحان بر اين امّت منّت نهاد (بدون رنج نعمت بايشان ارزانى داشت) در ريسمان اين الفت و مهربانى كه بين آنها بست -الفتى كه در سايه آن وارد ميشوند، و در كنار آن قرار مى گيرند- به نعمتى (دينى كه موجب الفت است) كه كسى از آفريدگان بهاى آنرا نمى داند، زيرا بهاى الفت و مهربانى با يكديگر از هر بهايى افزونتر و از هر بزرگى بزرگتر است (چون با الفت و يگانگى سعادت و نيكبختى دنيا و آخرت بدست مى آيد). 
و بدانيد شما بعد از هجرت (از نادانى و گمراهى به دانائى و رستگارى دوباره بر اثر عصبيّت و گردنكشى و دشمنى با يكديگر و بر پا كردن فتنه و آشوب) اعراب (و باديه نشينان نادانى و گمراهى) شديد، و بعد از دوستى (گرد آمدن با هم) گروه گروه (مخالف و دشمن يكديگر) گرديديد، با اسلام علاقه و ارتباطى نداريد مگر بنام آن، و از ايمان نمى شناسيد مگر نشان آنرا (فقط به زبان شهادتين مى گوئيد، ولى از احكام اسلام چيزى فرا نگرفته و به حقيقت ايمان پى نبرده ايد) مى گوئيد به آتش مى رويم و به ننگ تن نمى دهيم (مثل النّار و لا العار را كسانيكه زير بار ذلّت و خوارى نمى روند مى گويند، اگر در باره حقّ گفته شود نيكو است، و اگر در باره باطل گفته شود نادرست است، و چون غرض اهل كوفه اگر خطاب با ايشان باشد، يا غرض آنها و اهل شام اگر خطاب عامّ باشد، فتنه و آشوب و مخالفت با دستور اسلام بود، امام عليه السّلام در سرزنش آنان مى فرمايد:) مانند آنست كه شما مى خواهيد اسلام را از صورتيكه هست وارونه نمائيد (از بين ببريد همانطور كه كفّار و منافقين و دشمنان در صدد از بين بردن آن هستند) با دريدن پرده احترام و شكستن پيمان (عمل نكردن به احكام و شرائط) آن، چنان پيمانى كه خداوند آنرا براى شما در زمين خود پناه (از دخول دشمنان و تسلّط بر شما) و در بين آفريدگانش (براى رفع اضطراب و نگرانى آنها سبب) ايمنى و آسايش قرار داده (تا هر گاه جهانيان در هر كار بيچاره شده و از هر راه وا ماندند به پيمان اسلام يعنى به احكام و دستور آن توجه كرده از آنها پيروى كنند).
و شما (با داشتن چنين آئينى) اگر بغير اسلام پناه ببريد (به دليرى و بسيارى جمعيّت و خويشان اعتماد كرده از احكام آن پيروى ننموده دستورش را محترم نشماريد) كفّار با شما مى جنگند، و جبرائيل و ميكائيل و مهاجرين و انصار نيستند كه شما را يارى كنند (چنانكه در زمان حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله يارى مى كردند) مگر با شمشير زد و خورد كنيد تا خداوند بين شما حكم فرمايد (غلبه و فيروزى را نصيب كدام قرار دهد). و مثلها و داستانها (ى پيشينيان) از عذاب خدا و بلاها و سختيهاى او كه (دلها را) كوبنده و بدرد آورنده است و از روزگارها (ى خشم) و پيشآمدهاى (علاج ناپذير) او در دسترس شما است (در قرآن كريم سرگذشت قوم نوح و عاد و ثمود و ديگران را بيان فرموده است). پس (رسيدن) عذاب او را دير مپنداريد از جهت نادانى به مؤاخذه و سهل انگاشتن سخت گيرى او، و نرسيدن بعذاب او (زيرا حكمت الهيّه اقتضاء دارد كه عذاب گناهكاران را تأخير اندازد تا نيكان توبه و بازگشت نمايند و ستمگران شقاوت خود را بيشتر آشكار سازند).
و خداوند سبحان گذشتگان را از رحمت خود دور نكرده مگر بجهت ترك نمودن ايشان امر بمعروف و نهى از منكر را (يكديگر را بكار پسنديده وادار نكرده و از كار ناشايسته باز نداشتند) پس خداوند نفهمها را از جهت گناه كردن و خردمندان را از جهت نهى از منكر نكردن لعن فرمود (از رحمت خود دور كرده بعذاب سخت گرفتارشان نمود). 
آگاه باشيد رشته اسلام را گسيختید (با عصبيّت و گردنكشى الفت و دوستى را پشت سر انداخته با يكديگر دشمنى نموديد) و حدود آنرا معطّل كرديد (بوظائف آن عمل ننموديد) و احكام آنرا (كه بزرگتر و مهمتر از همه آنها امر بمعروف و نهى از منكر است) از بين برديد (ولى من كه امام مفترض الطّاعة و پيشواى شما هستم، و نزديكترين اشخاص به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بودم بآنچه مأمور شده ام رفتار مى نمايم.) 
بدانيد كه شما بند طاعت اسلام از دستها گشوديد و آن دژ خدايى را كه گرداگردتان را فرا گرفته بود با به كار بستن احكام جاهليت، سوراخ كرديد. خداى سبحان بر جماعت اين امت منت نهاد، آن گاه كه ميانشان عقد الفت بست. الفتى كه در سايه آن قدم مى زدند و در پناه آن مى آرميدند. همراه با نعمتى كه هيچيك از آفريدگان بهاى آن ندانند، زيرا بهايش از هر بهايى بيش است و ارجش از هر ارجمندى برتر. بدانيد كه شما بعد از هجرت بار ديگر شيوه اعراب باديه نشين را پيش گرفتيد و پس از عقد مودت گروه گروه شديد. از اسلام تنها نام آن بر خود بستيد و از ايمان تنها به ظاهر آن بسنده كرديد. مى گوييد: آتش، آرى و ننگ و عار، نه. گويى مى خواهيد كه چهره اسلام را وارونه سازيد و پرده حرمتش بردريد و پيمانى را كه خدا با شما بسته است بگسليد. همان پيمان كه آن را در زمين پناهگاه خود ساخت و جاى امن و آسايش در ميان آفريدگان خود قرار داد. 
اگر از اسلام به غير اسلام پناه جوييد كافران به پيكار شما خواهند خاست. نه جبرئيل به ياريتان خواهد آمد و نه ميكائيل، نه مهاجران و نه انصار. و ياورى جز ضربه هاى شمشير نخواهيد داشت تا آن گاه كه خدا در ميان شما حكم كند. 
هر آينه، شما را نمونه هاى عبرت آميزى است، از عذابهاى و سختيهاى كوبنده الهى بر امتهاى پيشين و روزهاى نزول عذاب و حوادث سخت او. فرا رسيدن عذاب خدا را دير مى نگاريد، بدين بهانه كه از مؤاخذه او بيخبريد يا خشم و غضب او را سهل مى شماريد و چنان پنداريد كه عذاب او به شما نخواهد رسيد. خداوند سبحان گذشتگان را كه پيش از شما بودند، از رحمت خود دور نساخت، مگر بدين سبب كه امر به معروف و نهى از منكر را ترك كردند. خداوند سفيهان را به خاطر ارتكاب معاصى و اهل خرد را به سبب واگذاشتن نهى از منكر لعنت نموده است. آگاه باشيد كه شما رشته اسلام را بريده ايد و حدود آن را اجرا نكرده ايد و احكامش را ميرانده ايد.
آگاه باشيد شما دست از ريسمان اطاعت خدا کشيديد و با احياى احکام جاهليّت دژ محکم الهى را که گرداگرد شما بود درهم شکستيد، خداوند سبحان بر اين امّت منّت نهاده و پيوند الفت و اتحاد را ميان آنان برقرار ساخته، الفتى که در سايه آن (در نهايت امنيّت) رفت و آمد کنند و در کنف حمايت آن قرار گيرند; نعمتى که هيچ کس از مردم نمى تواند بهايى براى آن بشناسد، زيرا از هر بهايى برتر و از هر چيز با ارزشى پرارزش تر است. 
بدانيد شما بعد از هجرت (به سوى اسلام) به خوى اعراب باديه نشين (قبل از اسلام) بازگشتيد و بعد از دوستى و محبّت (رشته الفت را گسستيد و) به صورت گروه هاى پراکنده درآمديد. از اسلام تنها به نامش قناعت کرديد و از ايمان جز صورتى نمى شناسيد. شما مى گوييد: «النار و لا العار» (آتش دوزخ آرى! اما ننگ و عار نه!) گويا مى خواهيد با اين شعارتان اسلام را واژگون کنيد و حرمت آن را بشکنيد و پيمان الهى را که خداوند آن را حرمى براى شما در زمين قرار داده و وسيله امنيّت خلقش شمرده، نقض کنيد. 
شما اگر به غير اسلام پناه بريد کافران با شما نبرد خواهند کرد و در آن هنگام نه جبرئيل و ميکائيل به يارى شما مى آيند و نه مهاجرين و انصار و راهى جز پيکار با شمشير نخواهيد داشت تا خداوند ميان شما حکم کند و شکست و زبونى شما فرا رسد.
نمونه هايى از کيفرهاى الهى و عذابهاى کوبنده او و روزهايى که مجازات وى دامن گنهکاران را گرفت و وقايعى که در اين زمينه اتفاق افتاد (در قرآن مجيد) در دسترس شماست، بنابراين تهديدهاى الهى را به جهت جهل و سبک شمردن خشم پروردگار و ايمنى از کيفر او دور نشمريد، زيرا خداوند سبحان مردم قرون پيشين را از رحمت خود دور نساخت جز به اين سبب که امر به معروف و نهى از منکر را ترک کردند، لذا افراد نادان را به سبب گناه و دانايان را به علت ترک نهى از منکر از رحمت خود دور ساخت. آگاه باشيد شما رشته اسلام را قطع کرديد و حدود آن را تعطيل نموديد و احکامش را به نابودى کشانديد (با اين حال انتظار نجات داريد؟!). 
همانا شما رشته فرمانبردارى را از گردن گشاديد و به داوريهاى دوران جاهليت رضا داديد، در دژ خدايى كه پيرامونتان بود رخنه نهاديد. همانا خداى سبحان بر جماعت اين امّت -مسلمان- منّت نهاد و به الفت آنان را با يكديگر پيوند داد، پيوندى كه در سايه آن بچمند، و در پناه آن بيارمند. در نعمتى كه هيچ يك از آفريدگان بهايى نداند براى آن. چه آن نعمت از هر بهايى برتر است و از هر رتبت و منزلتى گرانقدرتر. 
و بدانيد كه شما پس از هجرت -و ادب آموختن از شريعت- به -خوى- باديه نشينى بازگشتيد و پس از پيوند دوستى دسته دسته شديد. با اسلام جز به نام آن بستگى نداريد و از ايمان جز نشان آن را نمى شناسيد. مى گوييد به آتش -مى سوزيم- و ننگ را -نمى توزيم-. گويا مى خواهيد اسلام را واژگون كنيد با پرده حرمتش را دريدن، و رشته برادرى دينى را بريدن. پيمانى كه خدايش براى شما در زمين خود پناهگاه و جاى امن فرمود، و موجب ايمنى آفريده هايش نمود، و اگر شما به چيزى جز اسلام پناه برديد، كافران با شما پيكار خواهند كرد، آن گاه نه جبرئيل ماند و نه ميكائيل، و نه مهاجران و نه انصار كه شما را يارى كند. جز تيغ بر يكديگر زدن نبود تا خدا ميان شما داورى كند. 
و همانا نمونه ها و داستانها در دسترس شماست -از گذشتگان- و عذاب خدا و سختيهاى او -كه رسيد به آنان-، و روزهايى -كه عذابشان كرد -و آسيبهاى سخت او- كه به آنان فرود آورد-.
پس وعده عذاب او را دير مى انگاريد، به عذر آنكه نمى دانيد در چنگ او گرفتاريد. و با انتقام او را سبك شمردن، و از كيفر او ايمن بودن كه همانا خداى سبحان -مردم- دوران گذشته را كه پيش از شمايند از رحمت خود دور نفرمود، جز براى آنكه امر به معروف را واگذاشتند، و مردمان را از منكر باز نداشتند. پس خدا بيخردان -آنان را- لعنت كرد به خاطر نافرمانى كردن، و خردمندان را به گناه ديگران را از نافرمانى مانع نبودن.  
سرزنش ياران نافرمان: 
بدانيد كه شما دست از رشته طاعت برداشتيد، و با زنده كردن احكام جاهلى در حصن محكم حق كه به اطراف شما كشيده شده بود رخنه ايجاد نموديد، و خداوند پاك بر اين امت با پيوند الفتى كه ميان آنان برقرار كرد تا در سايه اش زندگى كنند و در حمايتش مأوى گيرند، به نعمتى منت نهاد كه ارزش آن را احدى از آفريدگان نمى داند، زيرا بهاى الفت با يكديگر از هر بهايى بالاتر، و از هر عظمتى عظيم تر است. 
و بدانيد كه شما پس از ديندارى بى دين شديد، و بعد از الفت و برادرى حزب حزب گشتيد، تعلّقى به اسلام جز به نام آن نداريد، و از ايمان جز نشان آن را نمى دانيد. مى گوييد به دوزخ مى رويم ولى ننگ را نمى پذيريم گويى قصد داريد اسلام را وارونه كنيد، با هتك حرمت حريم حق، و شكستن پيمانى كه خداوند آن را در زمين خود پناهگاه شما، و منطقه امن براى آفريدگانش قرار داده است. اگر به غير اسلام پناهى بگيريد اهل كفر به جنگ شما بر مى خيزند، آن وقت جبرئيل و ميكائيل و مهاجر و انصار در ميان نيستند كه شما را يارى كنند، جز شمشير زدن بر يكديگر چيزى به جاى نماند تا خداوند بين شما حكم كند. 
امثال و داستانهايى از عذاب خدا و كيفرهاى كوبنده و روزگار بلا و حوادث سخت كه كيفر گناهان گذشتگان بود در اختيار شماست. فرا رسيدن عذابش را به بهانه جهل به مؤاخذه او و يا سهل انگارى نسبت به خشمش، يا ايمنى از كيفرش دير مپنداريد، زيرا خداوند پاك، گذشتگان را از رحمتش دور نكرد مگر به خاطر ترك امر به معروف و نهى از منكر. 
آرى پروردگار جاهلان را به خاطر ارتكاب گناه، و عاقلان را به علّت ترك نهى از منكر از رحمت خود دور نمود. بدانيد كه شما رشته اسلام را از گردن جان برداشتيد، حدود آن را واگذاشتيد، و احكامش را ميرانديد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏7، ص: 485-479  از تعصّب و تفرقه بپرهيزيد به دنبال بحثى که در فرازهاى گذشته درباره بنى اسرائيل و ضعف آنها قبل از قيام موسى(عليه السلام) سپس قدرت و قوّت آنان در سايه اين قيام وحدت ساز و آن گاه ضعف و ذلّت مجدّد به جهت پشت کردن به آيين موسى بيان فرمود، همين مراحل سه گانه را درباره مسلمانان يادآور مى شود: مرحله اوّل که مربوط به عصر جاهليت بود و مرحله دوم که ارتباط با عصر قيام پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و آن همه موفقيّت ها و پيروزى ها داشت، در بخش هاى سابق اين خطبه گذشت. اکنون امام در اين بخش به بيان مرحله سوم که دوران عقب گرد مسلمانان از وحدت و پيروزى پيشينه است، پرداخته چنين مى فرمايد: «آگاه باشيد شما دست از ريسمان اطاعت خدا کشيديد و با احياى احکام جاهليّت دژ محکم الهى را که گرداگرد شما بود درهم شکستيد»; (أَلاَ وَ إِنَّکُمْ قَدْ نَفَضْتُمْ(1) أَيْدِيَکُمْ مِنْ حَبْلِ الطَّاعَةِ، وَ ثَلَمْتُمْ(2) حِصْنَ اللّهِ الْمَضْرُوبَ عَلَيْکُمْ، بِأَحْکامِ الْجَاهِلِيَّةِ). سپس به شرح اين سخن پرداخته، مى افزايد: «چنان که خداوند سبحان بر اين امّت منّت نهاده و پيوند الفت و اتحاد را ميان آنان برقرار ساخته، الفتى که در سايه آن (در امنيّت) رفت و آمد کنند و در کنف حمايت آن قرار گيرند; نعمتى که هيچ کس از مردم نمى تواند بهايى براى آن بشناسد، زيرا از هر بهايى برتر و از هر چيز با ارزشى پرارزش تر است»; (فَإِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ امْتَنَّ عَلَى جَمَاعَةِ هذِهِ الاُْمَّةِ فِيمَا عَقَدَ بَيْنَهُمْ مِنْ حَبْلِ هذِهِ الاُْلْفَةِ الَّتي يَنْتَقِلُونَ فِي ظِلِّهَا، وَ يَأْوُونَ إِلَى کَنَفِهَا(3)، بِنِعْمَة لاَ يَعْرِفُ أَحَدٌ مِنَ الْمَخْلُوقِينَ لَهَا قِيمَةً، لاَِنَّها أَرْجَحُ مِنْ کُلِّ ثَمَن، وَ أَجَلُّ مِنْ کُلِّ خَطَر). اين تعبيرات بلند و بالا، همه درباره اهميّت اتحاد و الفت است، همان چيزى که قرآن بارها بر آن تأکيد کرده از جمله مى فرمايد: «(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَتَ اللهِ عَلَيْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً); و همگى به ريسمان خدا (= قرآن و اسلام، و هرگونه وسيله وحدت) چنگ زنيد و پراکنده نشويد و نعمت (بزرگ) خدا را بر خود، به ياد آريد که چگونه دشمن يکديگر بوديد و او ميان دلهاى شما، الفت ايجاد کرد و به برکت نعمتش، برادر شديد».(4)(5) در ادامه اين سخن با صراحت بيشترى مى فرمايد: «بدانيد شما بعد از هجرت (به سوى اسلام) به خوى اعراب باديه نشين (قبل از اسلام) بازگشتيد و بعد از دوستى و محبّت (رشته الفت را گسستيد و) به صورت گروه هاى پراکنده درآمديد. از اسلام تنها به نامش قناعت کرده ايد و از ايمان جز صورتى نمى شناسيد»; (وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ صِرْتُمْ بَعْدَ الْهِجْرَةِ أَعْرَاباً، وَ بَعْدَ الْمُوَالاَةِ أَحْزَاباً. مَا تَتَعَلَّقُونَ مِنَ الاِْسْلاَمِ إِلاَّ بِاسْمِهِ، وَ لاَ تَعْرِفُونَ مِنَ الاِْيمَانِ إلاَّ رَسْمَهُ). امام در اين چند جمله نگرانى شديد خود را از وضع مسلمانان آن زمان ابراز مى دارد که چگونه تعصّبات قبيلگى در ميان آنها به شدت آشکار شده بود، همان چيزى که پيامبر اسلام آن را در سايه تعليمات عالى اسلامى محو کرد و اين تعصّبات سرچشمه درگيرى و خونريزى شد، لذا امام(عليه السلام) به آنها مى فرمايد: «شما دم از اسلام و ايمان مى زنيد; ولى تنها از اسلام نامى برخود نهاده ايد و از ايمان به تشريفاتى بسنده کرده ايد. آرى! شما شهادتين را بر زبان جارى مى کنيد و نماز و روزه اى در ظاهر انجام مى دهيد; ولى از اصول تعليمات اسلام بى خبريد». سپس امام به شرح اين جمله سربسته پرداخته، مى فرمايد: «شما مى گوييد: «النّارَ وَ لاَ الْعارَ» (آتش دوزخ آرى! اما ننگ و عار نه!) گويا مى خواهيد با اين شعارتان اسلام را واژگون کنيد و حرمت آن را بشکنيد و پيمان الهى را که خداوند آن را حرمى براى شما در زمين قرار داده و وسيله امنيّت خلقش شمرده، نقض کنيد»; (تَقُولُونَ: النَّارَ وَ لاَ الْعَارَ! کَأَنَّکُمْ تُرِيدُونَ أَنْ تُکْفِئُوا(6) الاِْسلاَمَ عَلَى وَجْهِهِ انْتِهَاکاً لِحَرِيمِهِ، وَ نَقْضاً لِمِيثَاقِهِ الَّذِي وَضَعَهُ اللّهُ لَکُمْ حَرَماً فِي أَرْضِهِ، وَ أَمْناً بَيْنَ خَلْقِهِ). جمله شعارگونه «اَلنّارَ وَ لاَ الْعارَ» که به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه اوّلين بار از زبان «اوس بن حارثه»(7) شنيده شد و مفهومش اين است که «ما از آتش استقبال مى کنيم ولى ننگ را نمى پذيريم» در واقع از شعارهاى متعصّبين دور از اسلام است; آنها مى گفتند: «حاضريم به دوزخ برويم; اما حاضر نيستيم مثلا فلان قبيله بر ما پيشى گيرد يا خونى از ما بريزد و انتقامش را دو چندان نگيريم». امام مى فرمايد: «مفهوم اين سخن پشت کردن به اسلام و نقض پيمانهاى الهى است». جمعى از شارحان نهج البلاغه گفته اند: جمله «اَلنّارَ وَ لاَ الْعارَ» اگر در مورد اهداف مقدّس باشد جمله خوبى است; ولى اگر درباره افتخارات موهوم قبيلگى باشد سخن زشت و نادرستى است. اين سخن در صورتى صحيح است که «النار» به معناى آتش دوزخ نباشد، بلکه به معناى وسيعى باشد که شامل آتش مشکلات دنيوى نيز بشود. مثلا گفته شود: «تن به مشکلات و حتى مرگ مى دهيم اما ننگ سيطره کفّار را بر بلاد اسلامى نمى پذيريم». به يقين اين شعار صحيحى است; اما اگر گفته شود «تن به آتش دوزخ مى سپاريم; اما ننگ برترى جويى فلان قبيله را نمى پذيريم» شعارى بسيار نادرست و همگون با تعصّبات جاهليت است. بر اين اساس آنچه در شرح نهج البلاغه محقّق تسترى آمده است که اين تقسيم را سخن مضحکى مى داند، درست به نظر نمى رسد، زيرا گويندگان اين سخن نار را به معناى وسيع تفسير کرده اند، هر چند آنچه در کلام امام(عليه السلام) از زبان متعصّبان آن زمان آمده، منظور همان قسم منفى اين شعار است. آن گاه امام به عاقبت شوم اين روش اشاره کرده، مى فرمايد: «شما اگر به غير اسلام پناه بريد کافران با شما نبرد خواهند کرد و در آن هنگام نه جبرئيل و ميکائيل به يارى شما مى آيند و نه مهاجرين و انصار و راهى جز پيکار با شمشير نخواهيد داشت تا خداوند ميان شما حکم کند (و شکست و زبونى شما فرا رسد)»; (وَ إِنَّکُمْ إِنْ لَجَأْتُمْ إِلَى غَيْرِهِ(8) حَارَبَکُمْ أَهْلُ الْکُفْرِ، ثُمَّ لاَ جَبْرَائِيلُ وَلاَ مِيکائِيلُ وَ لاَ مُهَاجِرُونَ وَ لاَ أَنْصَارٌ(9) يَنْصُرُونَکُمْ إِلاَّ الْمُقَارَعَةَ(10) بِالسَّيْفِ(11) حَتَّى يَحْکُمَ اللّهُ بَيْنَکُمْ). اشاره به اينکه آن روز که متمسّک به اسلام بوديد، خداوند فرشتگان آسمان را به يارى شما فرستاد و امدادهاى غيبى شامل حال مهاجران و انصار شد; دشمنان را عقب رانديد و پيروزى و امنيت و عزّت را براى خود فراهم ساختيد; ولى اگر به اسلام پشت کنيد همه اينها از شما گرفته خواهد شد; شما مى مانيد و دشمنان خون آشام و به يقين بدون يارى خداوند راه به جايى نخواهيد برد، بنابراين به اسلام راستين بازگرديد، باد کِبر و غرور از سر به در کنيد و تعصّبهاى جاهليّت را کنار بگذاريد و آتش اختلاف را فرو بنشانيد تا دست لطف الهى بر سر شما باشد. آن گاه امام(عليه السلام) به آنها هشدار مى دهد که درسرگذشت دردناک متمرّدان پيشين بينديشيد و حال خود را با آنها قياس کنيد، مى فرمايد: «(در قرآن مجيد) نمونه هايى از کيفرهاى الهى و عذابهاى کوبنده او و روزهايى که مجازات وى دامن گنهکاران را گرفت و وقايعى که در اين زمينه اتفاق افتاد در دسترس شماست»; (وَ إِنَّ عِنْدَکُمُ الاَْمْثَالَ مِنْ بَأْسِ اللّهِ وَ قَوَارِعِهِ، وَ أَيَّامِهِ وَ وَقَائِعِهِ). تعبيرات چهارگانه «بأس» و «قوارع» و «ايام» و «وقايع» همه، اشاره به مجازاتهاى سخت و سنگين امتهاى تبه کار پيشين است; ولى هر يک از اين تعبيرات مفهوم خاص خود را دارد; «بأس» به معناى جنگ و پيکار و عذاب است و «قوارع» اشاره به کيفرهاى کوبنده است; مانند طوفان نوح و زلزله ويرانگر قوم لوط و صاعقه عاد و ثمود. «ايّام» اشاره به مجموعه روزهايى است که اين حوادث در آن اتفاق افتاد و «وقايع» مجموعه اين حوادث اعم از مقدمات و ذى المقدمه و آثار و نتايج آن است. «ايّام الله» در اينجا اشاره به روزهاى سخت و وحشتناک امتهاى پيشين است. در قرآن مجيد درباره قوم عاد آمده است: «(إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِى يَوْمِ نَحْس مُّسْتَمِرّ); مانند باد وحشتناک و سردى را در يک روز شوم طولانى بر آنان فرستاديم».(12) و به دنبال آن مى فرمايد: «(تَنزِعُ النَّاسَ کَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْل مُّنْقَعِر); که مردم را همچون تنه هاى نخل ريشه کن شده از جايشان بر مى کند».(13) و آيات فراوان ديگرى که درباره قوم فرعون و قوم نوح و مانند آنها آمده است. سپس امام به دنبال آن مى افزايد: «بنابراين تهديدهاى الهى را به جهت جهل نسبت به آن و سبک شمردن خشم پروردگار و ايمنى از کيفر او دور نشمريد»; (فَلاَ تَسْتَبْطِئُوا(14) وَعِيدَهُ جَهْلاً بِأَخْذِهِ، وَ تَهَاوُناً بِبَطْشِهِ(15)، وَ يَأْساً مِنْ بَأْسِهِ). اشاره به اينکه اگر چند روز يا چند ماهى مجازات عاصيان و گردنکشان به تأخير افتد آن را دليل بر عدم نگيريد، زيرا تاريخ نشان داده اين امر «گرچه دير آيد بيايد» و اصولا اين گونه فاصله هاى زمانى در مقياس عمر جهان فاصله اى محسوب نمى شود. آن گاه امام به ذکر دليل براى اين موضوع (همگونى سرنوشتها) پرداخته و انگشت بر يکى از مهم ترين خطاهاى آنان گذارده، مى فرمايد: «خداوند سبحان مردم قرون پيشين را از رحمت خود دور نساخت جز به اين سبب که امر به معروف و نهى از منکر را ترک کردند، لذا افراد سفيه و نادان را به سبب گناه و دانايان را به علت ترک نهى از منکر از رحمت خود دور ساخت»; (فَإِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَلْعَنِ الْقَرْنَ الْمَاضِيَ بَيْنَ أَيْدِيکُمْ إِلاَّ لِتَرْکِهِمُ الاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْکَرِ. فَلَعَنَ اللّهُ السُّفَهَاءَ لِرُکُوبِ الْمَعَاصِي، وَ الْحُلَمَاءَ(16) لِتَرْکِ التَّنَاهِي). اين سخن اشاره به آيات شريفه قرآن مجيد است، آنجا که مى فرمايد: «(لُعِنَ الَّذِينَ کَفَرُوا مِنْ بَنِى إِسْرَائِيلَ عَلَى لِسَانِ دَاوُدَ وَعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذَلِکَ بِمَا عَصَوْا وَّکَانُوا يَعْتَدُونَ * کَانُوا لاَ يَتَنَاهَوْنَ عَنْ مُّنکَر فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مَا کَانُوا يَفْعَلُونَ); کافران بنى اسرائيل از زبان داود و عيسى بن مريم لعن و نفرين شدند. اين به جهت آن بود که گناه کردند و تجاوز نمى نمودند; آنها از اعمال زشتى که انجام مى دادند يکديگر را نهى نمى کردند، چه بدکارى انجام مى دادند».(17) البتّه در بخش آينده خطبه، به عوامل ديگر سقوط آنها اشاره شده; ولى تعبير امام نشان مى دهد که مهم ترين خطاى آنها ترک امر به معروف و نهى از منکر بود، زيرا اجراى همه احکام الهى وابسته به زنده نگه داشتن اين دو وظيفه الهى است و هر گاه اين دو فريضه برپا داشته شود همه فرايض برپا خواهد بود و اگر رها شود فرايض ديگر نيز دستخوش فنا و نابودى خواهد شد، لذا در حديث امام باقر(عليه السلام)مى خوانيم: «إنَّ الاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْىَ عَنِ الْمُنْکَرِ... فَريضَةٌ عَظيمَةٌ بِها تُقامُ الْفَرائِضُ».(18) درباره اهميّت فوق العاده امر به معروف و نهى از منکر در اسلام، ذيل خطبه هاى ديگرى که با صراحت از اين موضوع سخن مى گويد به خواست خدا بحث خواهيم کرد. سپس امام(عليه السلام) سخنش را در اين فراز از خطبه با اين جمله پايان مى دهد، مى فرمايد: «به هوش باشيد شما رشته اسلام را قطع کرديد، حدود آن را تعطيل نموديد و احکامش را به نابودى کشانديد»; (أَلاَ وَ قَدْ قَطَعْتُمْ قَيْدَ الاِْسْلاَمِ، وَ عَطَّلْتُمْ حُدُودَهُ، وَ أَمَتُّمْ أَحْکامَهُ). اشاره به اينکه که تنها نام اسلام يا تشريفات ظاهريش سبب نجات کسى نيست، بلکه بايد احکامش اجرا شود، حدودش برقرار گردد و پيوند با اسلام در همه زمينه ها محکم باشد و شما چنين نيستيد. نام اسلام را يدک مى کشيد و از افکار و رفتار جاهلى پيروى مى کنيد و باز هم انتظار داريد سربلند و عزيز و مقتدر باشيد. *** پی نوشت: 1. «نفضتم» از ريشه «نفض» بر وزن «نبض» به معناى تکان دادن چيزى است براى فروريختن اشيايى که در آن است و تعبير بالا به معناى رها ساختن رشته طاعت الهى است. 2. «ثلمتم» از ريشه «ثلم» بر وزن «عزم» به معناى شکستن و سوراخ کردن و شکاف دادن است. 3. «کنف» به معناى حمايت و حفاظت و سايه و پناه است. 4. آل عمران، آيه 103. 5. نمونه هاى عينى اين فرمان قرآنى و تعليمات امام(عليه السلام) را در اين خطبه با چشم خود در ايّام مشاهده کرديم. دشمنان اسلام و استعمارگران غرب نقشه هاى خطرناکى براى کشورهاى اسلامى لبنان کشيده بودند که آن را به وسيله عمّال نفوذى خود تحت سيطره قرار دهند; هم فکر اسرائيل را از اين ناحيه آسوده کنند و هم سکويى باشد براى دست انداختن به ساير کشورهاى اسلامى; ولى ملّت لبنان در يک روز تاريخى (روز 26 محرم الحرام 1426) دست اتحاد به هم دادند و گردهمايى عظيم ميليونى به راه انداختند و با يک زبان، بيزارى خود را از دشمنان ابراز داشتند و نقشه هاى آنها را نقش بر آب کردند : (وَمَکَرُوا وَمَکَرَ اللهُ وَاللهُ خَيْرُ الْمَاکِرِينَ). 6. «تکفئوا» از ريشه «اکفاء» به معناى واژگون کردن است. 7. او مردى بود که در عصر جاهليّت مى زيست; ولى مطابق نقل نوه او «حميد بن منهب» جدّش اوس بن حارثه با هفتاد نفر از قبيله «طىّ» خدمت پيامبر رسيد و با آن حضرت بيعت کرد. (اسد الغابة، ج 1، ص 141) 8. مرجع ضمير در «غيره» اسلام است که قبلا ذکر شده، هر چند بعضى احتمال دادند که منظور خداست. 9. واژه «لا» در چهار مورد که در اين جمله آمده است، اگر «لا» نافيه جنس باشد بايد جبرائيل و ميکائيل و مهاجرون و انصار به صورت منصوب خوانده شود، آن گونه که در بعضى از نسخ نيز وارد شده است و اگر آن را «لا»ى نفى بدانيم (لاى مشبهه به ليس) بايد هر چهار کلمه به صورت مرفوع خوانده شود، آن گونه که در نسخه موجود است. 10. «المقارعة» به معناى زد و خورد و نبرد و کشمکش است. 11. جمله «إلاّ المُقارَعَةَ بِالسَّيْفِ» احتمال دارد از قبيل استثناى منقطع باشد، اشاره به اينکه شما هيچ يار و ياورى نخواهيد داشت، جز زد و خورد با شمشير که آن نيز نمى تواند با اين پراکندگى که داريد سبب پيروزى شما شود، بنابراين محکوم به شکست خواهيد شد. اين احتمال نيز از سوى جمعى از شارحان داده شده که جمله مزبور استثناى متّصل است; يعنى يار و ياور شما تنها شمشيرهاى شماست که احتمال پيروزى و شکست، هر دو را دارد; ولى پيداست که اين احتمال با سياق عبارت امام سازگار نيست. 12. قمر، آيه 19. 13. قمر، آيه 20 . 14. «تستبطئوا» از ريشه «استبطاء» به معناى کُند شمردن و انتظار کشيدن است. از «بُطئ» بر وزن «قفل» به معناى کُندى گرفته شده است. 15. «بطش» در اصل به معناى گرفتن چيزى با قدرت است و چون به هنگام مجازات مجرم، نخست او را با قدرت مى گيرند، اين واژه به معناى مجازات نيز آمده است. 16. «الحلماء» جمع «حليم» به معناى عاقل است و از ريشه «حُلُم» بر وزن «شتر» به معناى عقل گرفته شده است. 17. مائده، آيه 78-79. 18. الکافى، جلد 5، صفحه 56 .  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 517-511 سپس پيروان خود را به علت اطاعت نكردن فرمان خدا سرزنش و نكوهش مى فرمايد كه شما دست از ريسمان اطاعت خداوند برداشته ايد و لفظ «حبل» استعاره از دين و اطاعت خداست كه مايه پيوستگى و ارتباط منظم آنان مى باشد، و دست برداشتن از ريسمان اطاعت، كنايه از بيرون رفتن از اطاعت و به سختى دور انداختن آن به سبب بسيارى از گناهان و معاصى است كه انجام مى دادند. كلمه حصن استعاره از اسلام است زيرا همان طور كه حصار و ديوار محيط كسانى را كه در داخلش هستند از حوادث مصون مى دارد اسلام و ديانت نيز پيروان خود را از شرّ دشمنان ظاهرى و باطنى دور و در امان مى دارد. واژه مضروب هم به عنوان ترشيح براى اين استعاره ذكر شده است، و ماده ثلم كنايه از اين معناست كه آنها با اعمال دوره جاهليت خود اسلام را درهم شكستند و در برابر بسيارى از احكام آن مخالفت ورزيدند و حضرت با ذكر اين كلمه مردم را از مخالفت با دين و دستورات آن بر حذر داشته است.  «و ان اللَّه سبحانه قدامتنّ... كل خطر»،  در اين عبارت حضرت مردم زمان خود را بيشتر ترغيب مى فرمايد كه با هم انس بگيرند، و الفت و دوستى را در ميان خودشان برقرار سازند و مهمترين نعمتى كه در ارزشمندى كسى را توان آن نيست كه بهايى برايش تعيين كند، و خداوند به علت آن بر جامعه منت گذارده است، نعمت اتحاد، محبت و الفت مى باشد، به علت منافع عظيم و دفع ضررهاى فراوانى كه در آن وجود دارد، و دليل اين كه هيچ كس از عهده ارزشيابى اين نعمت بر نمى آيد، آن است كه اين نعمت از هر بهايى با ارزشتر و از هر عظمتى برتر مى باشد، مطلبى كه به عنوان دليل بيان شده است، صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدر آن چنين است: و هر چه كه به اين ويژگى باشد، كسى ارزش آن را نمى داند، درستى مقدمه اول امرى است روشن زيرا دوستى با همديگر و اجتماع و تعهد مردم نسبت به مسايل دينى بزرگترين سبب آمادگى و شايستگى جامعه به منظور سعادت دنيا و آخرت مى باشد.  «و علموا... بين خلقه»،  در اين قسمت آنان را به علّت اين كه از حالتهاى اسلامى و كارهاى دينى برگشته و به معاصى و فسادهاى جاهلانه رو آورده بودند مورد توبيخ و سرزنش قرار داده، يعنى شما مردم پس از آن كه از مهاجران بوديد برگشتيد و أعراب شديد و انتخاب كلمه اعراب يعنى باديه نشينان به اين دليل است كه اينان معمولا نسبت به مهاجران و شهر نشينان از نظر فرهنگى در رتبه پايينتر مى باشند، زيرا از همنشينى با پيامبر و شنيدن مواعظ و پندهاى وى محرومند و توفيق يادگيرى آداب اسلامى و فراگيرى فرهنگ و اخلاق اجتماعى از جامعه متمدن را ندارند، لذا از فضايل انسانى دور و غالبا مردمى سنگدل و بى رحم مى باشند، چنان كه خداوند متعال در قرآن مى فرمايد: «الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً«»»، به اين علت حضرت ياران خود را سرزنش فرموده است كه چنين حالتى پيدا كرده اند اما چنين نيست كه همه اعراب اين خصوصيت را داشته باشند بلكه بعضى از آنان مردمى وارسته مى باشند چنان كه در آيه ديگر مى فرمايد: «وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ«»»  «و بعد الموالات احزابا»،  مراد گروههايى است كه به جنگ با پيامبران و جانشينان ايشان بر مى خيزند، مردم زمان آن حضرت نيز چنين بودند و گروههاى ناكثين، مارقين، قاسطين و منافقان در جبهه هاى گوناگون با وى مى جنگيدند، اين فرقه ها فقط در ظاهر مسلمان بودند و در ميانشان از اسلام جز نامى و از ايمان غير از شعارهاى تو خالى وجود نداشت، تظاهر به دين داشتند شهادتين بر زبان جارى مى كردند، و در نمازهاى جماعت شركت مى كردند اما به حقايق آن توجه نداشتند و دستورات واقعى را عمل نمى كردند.  «تقولون النار و لا العار»،  سخنى است كه اشخاص خودخواه و متكبر، به منظور اين كه دست به فتنه و آشوب بزنند و اعمال ضد انسانى و فرار از قانون اخلاقى و دينى را موجه نشان دهند، بر زبان مى آوردند، و اين دو كلمه منصوب و مفعول براى دو فعل مقدر مى باشند كه چنين مى شود: ادخلوا النار و لا تحتملوا العار: در آتش (جهنم) داخل شويد و تحمّل ننگ و عار نكنيد. آن گاه امام (ع) اين مردم را كه چنين حالتى دارند و اين گونه سخنان بر زبان مى رانند، مانند شخصى دانسته است كه مى خواهد وجهه اسلام را دگرگون سازد و به طريق استعاره بالكنايه، فساد عمل وى را خاطر نشان مى فرمايد، و اسلام را به ظرفى تشبيه كرده است كه وارونه شده و محتويات مفيد آن ريخته شود و وجه مشابهت اين است كه كارهايى كه اينها انجام مى دهند مانند كارهاى كسى از دشمنان اسلام است كه قصد دارد با كارهاى خود اسلام را تباه سازد.  «انتهاكا و نقضا»،  اين دو كلمه مفعول له براى فعل تكفئوا، مى باشند و مى توان گفت: اين دو كلمه كه به معناى هتك حرمت و نقض پيمان است، در حقيقت پى آمد و نتيجه تمام فعلهايى است كه امام (ع) به مردم زمان خود نسبت داده، و ذكر اين دو، در اين مورد خاص مفسّر بقيه موارد مى باشد.  منظور از پيمان الهى كه حضرت شكستن آن را به ايشان نسبت مى دهد همان تعهدات دينى است كه موقع پذيرفتن اسلام خود به خود به آن ملتزم شده اند، يعنى ايمان راستين به خدا و پيامبر و تمام دستوراتى كه از شرع مقدس رسيده است، و بعد مى فرمايد خداوند اين پيمان را به اين علت وضع كرده است كه خلق را در روى زمين امان باشد و حرمت حفظ و نگهدارى آن صاحبانش را از شرّ تمام دشمنان حق و حقيقت مصون دارد. در معناى كلمه امنا دو احتمال وجود دارد: 1-  يعنى محل امن كه مضاف حذف شده است.  2-  از كلمه امن، مجازا مأمن كه محل امن است اراده شود، از باب اطلاق حالّ بر محلّ.  «و انّكم... بينكم»،  در اين جمله ها، حضرت مردم را بر حذر مى دارد از اين كه از اسلام رو گردان شوند، و به غير آن از قبيل: شجاعت و عصبيّت و يا زيادى افراد قبيله و فاميل رو آورند، زيرا اين عمل سبب مى شود كه كافران به آنان طمع ورزند، و در اين صورت نه فرشتگان به يارى آنها خواهند آمد و نه مهاجرين و انصار به كمك ايشان برخواهند خاست، به دليل اين كه يا اين نصرت و پيروزى اختصاص به وقتى دارد كه پيامبر وجود داشته باشد و مردم هم مطيع دستورهاى وى باشند و حال آن كه با وفات آن حضرت اين موقعيت از بين رفته است و يا مشروط به اين است كه مردم مدافع دين باشند و در اين راه وحدت داشته باشند، اما وقتى كه به غير خدا و دين رو آوردند و دچار جنگ و ستيز كفار شدند، نه مهاجر و انصارى وجود دارند كه ايشان را يارى و كمك كنند و نه خدا و فرشتگان به ياريشان مى آيند زيرا اينها به دين توجه ندارند وقتى كه امرى لازمه اى چنين ناروا داشته باشد لازم است كه از ملزوم آن يعنى پناه بردن به غير اسلام پرهيز شود، و ضمير مضاف اليه در دو كلمه حريمه و ميثاقه به اسلام بر مى گردد، ولى بعضى از شارحان ترجيح داده اند كه به خدا برمى گردد، اما اوّلى با سياق كلام مناسبتر است، چنان كه نصب كلمات: جبرائيل و ميكائيل ارجح است، و دنباله آن هم بايد مهاجرين و انصارا باشد كه چون نكره است، اسم لاى نفى جنس به حساب آيد و فعل ينصرونكم هم كه در آخر آمده است خبر لا، مى باشد و تفسير كننده خبرهاى ديگرى است كه در فرازهاى قبل حذف شده است.  «الا المقارعة بالسيف»،  استثناى منقطع است و حكم خدا كه امام (ع) آن را در اين عبارت نتيجه ضربات شمشير قرار داده، عبارت از پيروزى يا شكستى است كه نصيب يكى از دو طرف مى شود.  «و انّ عندكم الأمثال... و وقائعه»،  امام (ع) در اين قسمت از سخنان خود مردم را به ياد سرگذشت مردمان پيشين مى اندازد، كه خداوند در قرآن بيچارگيها و بدبختيهاى فراوان آنان را به منظور پند و اندرز، مثل قرار داده است، و واژه ايام كنايه است از روزگارانى كه خداوند در وقتى كه بر اثر معاصى استحقاق يافتند، آنان را به كيفر و عقوبت رسانده است و حضرت با اين بيانات ياران خود را هشدار مى دهد كه دست از مخالفت وى بردارند.  «فلا تستبطئوا... بأسه»:  اين جمله نيز نوعى تهديد است و امام (ع) با اين مطلب مردم زمان خود را توجه مى دهد كه بى درنگ در پى گناه و معصيت، عقوبت و كيفر حتمى است، اطلاق لفظ استبطاء در اين مورد مجاز است، زيرا معناى حقيقى آن موقعى است كه آدمى در انتظار واقع شدن امرى حريصانه بسر مى برد و هنگامى كه مى بيند، دير شده به طلب آن برمى خيزد و حال آن كه هيچ خردمندى به دنبال عقوبت و كيفر نمى رود تا بگوييم حضرت آنها را از اين كار نهى كرده است پس به معناى حقيقى نيست اما از اين بابت كه انسان هر گاه قصد انجام دادن معصيتى مى كند، عقوبت و كيفر گناه را نزديك نمى بيند بلكه آن را خيلى دور تصور مى كند و اين تصور، وى را در انجام دادن گناه كمك مى كند و چون به طريقى اين استبعاد سبب و علت گناه شده، از راه اطلاق اسم جزء بر كل، استبطاء كه در حقيقت جزء علت است علت تامه به حساب آمده و مورد توبيخ واقع شده است. دليل ديگر بر اين اطلاق آن است كه در حقيقت كسى كه اقدام به گناه مى كند با علم به اين كه پى آمد آن، مجازات و كيفر است مثل آن است كه مى خواهد هر چه زودتر به آن برسد و با انجام دادن گناه به استقبال آن مى رود، به اين دليل حضرت اين گونه افراد را انتظار كشندگان عقوبت دانسته و آنان را از اين عمل نهى فرموده است و كلمات جهلا و تهاونا و بأسا، مفعول له مى باشند و هر سه صلاحيت دارند كه علت غايى بعيد شمردن عقوبت باشند زيرا ناآگاهى انسان از كيفرهاى الهى به وسيله مرگ و قبر و هراسهاى سخت آخرت اين امور را در نظر او بعيد مى نماياند و نيز بى اعتنايى او به عقوبتهاى سخت خداوند باعث دور دانستن آن مى شود و وى را به تصميم و عزم بر گناهان كمك مى كند و عدم اطمينان به سختگيرى خدا در مجازاتها نيز چنين است.  «و انّ اللَّه... التناهى»،  اين جمله هشدارى است به مردم كه لعنت خدا بر ملتهاى پيش از اسلام در برابر گناه ترك امر به معروف و نهى از منكر آنها بود، و اين كه سفها و نابخردان آنها ملعونند به اين سبب است كه مرتكب گناه مى شدند، و اما اين كه خردمندان و دانشمندانشان مورد لعنت واقع شدند به اين علت بود كه مفاسدى را كه از ديگران مشاهده مى كردند زشت نشمرده و مانع نمى شدند چنان كه خداوند در قرآن مى فرمايد: «لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ، ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ».  «الا و قد قطعتم قيد الاسلام... احكامه»،  و در اين قسمت جامعه زمان خود را آگاه مى كند بر اين كه آنان نيز متصف به صفات پيشينيان هستند كه امر به معروف و نهى از منكر را ترك كرده بودند و مستوجب لعنت خدا شدند اينها نيز در آن لعنت داخل مى باشند و هدف حضرت از تشبيه آنان به گذشتگان آن است كه آنان را از گناهكارى باز دارد و به سوى طاعت سوق دهد.  منظور از قيد و بند اسلامى انس و الفت و توجه همگانى نسبت به دين اسلام و اطاعت از قوانين آن مى باشد و چون اين اعمال اسلام را براى آنان نگهدارى مى كند و ايشان را از آوارگى و از ميان رفتن جلوگيرى مى كند چنان كه مهار شتر، آن را از پراكندگى و آوارگى منع مى كند و منظور از حدود اللَّه، احكام الهى است كه براى مردم مشخص فرموده و آنان را از تجاوز به اين حدود منع فرموده است، و تعطيل حدود آن است كه آنها را دور بياندازند و به آن عمل نكنند و نيز اماته احكام يعنى عمل نكردن به آن و صفت ميراندن استعاره از ترك و مهمل گذاردن آن مى باشد زيرا آنان به سبب اعمالشان احكام الهى را از بهره برى خارج ساخته اند، همچنان كه ميراننده شيئى آن را از حد بهره دهى و حيّز انتفاع خارج مى كند.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 3 الفصل السابع:ألا و إنّكم قد نفضتم أيديكم من حبل الطّاعة، و ثلمتم حصن اللّه المضروب عليكم بأحكام الجاهليّة، و إنّ اللّه سبحانه قد امتنّ على جماعة هذه الامّة فيما عقد بينهم من حبل هذه الالفة، الّتي ينتقلون «يتقلّبون خ ل» في ظلّها، و يأوون إلى كنفها، بنعمة لا يعرف أحد من المخلوقين لها قيمة، لأنّها أرجح من كلّ ثمن، و أجلّ من كلّ خطر و اعلموا أنّكم صرتم بعد الهجرة أعرابا، و بعد الموالاة أحزابا، ما تتعلّقون من الإسلام إلّا باسمه، و لا تعرفون من الإيمان إلّا رسمه، تقولون: النّار و لا العار، كأنّكم تريدون أن تكفؤا الإسلام على وجهه انتهاكا لحريمه، و نقضا لميثاقه، الّذي وضعه اللّه لكم حرما في أرضه، و أمنا بين خلقه، و إنّكم إن لجأتم إلى غيره حاربكم أهل الكفر، ثمّ لا جبرئيل و لا ميكائيل و لا مهاجرين و لا أنصار ينصرونكم إلّا المقارعة بالسّيف، حتّى يحكم اللّه بينكم، و إنّ عندكم الأمثال من بأس اللّه و قوارعه، و أيّامه و وقايعه فلا تستبطئوا وعيده جهلا بأخذه، و تهاونا ببطشه، و يأسا من بأسه، فإنّ اللّه سبحانه لم يلعن القرن الماضي «القرون الماضية خ ل» بين أيديكم إلّا لتركهم الأمر بالمعروف و النّهي عن المنكر، فلعن اللّه السّفهاء لركوب المعاصي، و الحلماء لترك التّناهي، ألا و قد قطعتم قيد الإسلام، و عطّلتم حدوده، و أمتّم أحكامه (45691- 45489)اللغة:(نفضت) الورقة من الشجرة أسقطته، و نفضت الثوب نفضا حرّكته ليزول عنه الغبار و نحوه فهو منتفض و (ثلمت) الاناء ثلما من باب ضرب كسرته من حافته فهو منثلم، و الثلمة في الحائط و غيره الخلل و الجمع ثلم مثل غرفة و غرف و (الخطر) محرّكة السّبق الّذى يتراهن عليه، و خطر الرّجل خطرا وزان شرف شرفا إذا ارتفع قدره و منزلته فهو خطير و (الأحزاب) جمع حزب و هو الطّائفة من النّاس و تحزّب القوم صاروا أحزابا، و يوم الأحزاب هو يوم الخندق و (كفات) الاناء قلبته و أكفأته مثله و (بطش به) من باب نصر و ضرب أخذه بالعنف و السّطوة كأبطشه، و البطش الأخذ الشديد في كلّ شيء و (تناهوا عن المنكر) نهي بعضهم بعضا.الاعراب:قال الشارح المعتزلي: الباء في قوله: بنعمة، متعلّقة بقوله: امتنّ، و في من قوله فيما عقد بينهم متعلّقة بمحذوف و موضعها نصب على الحال، انتهى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 4 و الظاهر من سياق كلامه أنّ ذا الحال هو قوله: بنعمة، أى امتنّ بنعمة حاصلة فيما عقداه، و لا يضرّ تقدّمها عليه لكونها ظرفا يغتفر فيه ما لا يغتفر في غيره، و يجوز أن يكون ذو الحال قوله: على جماعة إى امتنّ على جماعة هذه الأمّة حالكونهم ثابتين مستقرّين فيما عقد بينهم.و قوله: النّار و لا العار منصوبان بفعل مضمر، أى ادخلوا النّار و لا تلتزموا العار، و انتهاكا مفعول لأجله لقوله: تريدون، أو لقوله: تكفؤا، و الثاني أظهر و أقرب.و قوله: لا جبرئيل و لا ميكائيل و لا مهاجرين قال الشّارح المعتزلي: الرّواية المشهورة هكذا بالنّصب و هو جائز على التشبيه بالنّكرة كقولهم معضلة و لا أبا حسن لها، انتهى.أقول: قال نجم الأئمة بعد اشتراط كون اسم لا النّافية للجنس نكرة:و اعلم أنّه قد يؤول العلم المشتهر ببعض الخلال بنكرة فينتصب و ينزع منه لام التعريف إن كان فيه، نحو لا حسن في الحسن البصرى، و لا صعق في الصعق، أو فيما اضيف إليه نحو لا امرء قيس و لا ابن زبير، و لتأويله بالمنكر وجهان: إمّا أن يقدّر مضاف هو مثل فلا يتعرّف بالاضافة لتوغّله في الابهام، و إمّا أن يجعل العلم لاشتهاره بتلك الحلّة كانّه اسم جنس موضوع لافادة ذلك المعني، لأنّ معني قضيّة و لا أبا حسن لها لا فيصل لها إذ هو عليه السّلام كان فيصلا في الحكومات على ما قال النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أقضاكم عليّ، فصار اسمه كالجنس المفيد لمعني الفصل و القطع كلفظ الفيصل، انتهى.و عليه فالتّاويل في كلامه أن يراد بقوله لا جبرئيل و لا ميكائيل أنّه لا ناصر لكم و لا معاون، هذا.و على الرّواية الغير المشهورة فالرّفع في الجميع بالابتداء على أن لا ملغاة عن العمل، و هو أحد الوجوه الخمسة الّتي ذكرها علماء الأدب في نحو لا حول و لا قوّة إلّا باللّه، و على أىّ تقدير فالخبر محذوف و جملة ينصرونكم وصف أو حال و الأوّل أظهر و أولى من جعلها خبرا أيضا كما ذهب إليه الشّارح البحراني.و قوله: إلّا المقارعة بالسّيف، يروى بالنصب و بالرّفع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 5 أمّا النّصب فعلي أنّه استثناء من الأسماء الواقعة بعد لاء التّبرية لعمومها بعد تأويل الأوّلين منها بالنّكرة حسبما عرفت، فانّ الكلام بعد التأويل المذكور بمنزلة لا عوان و لا ناصرين ينصرونكم إلّا المقارعة، و يجوز جعل المستثنى منه ضمير الجمع في ينصرون العايد الى الأسماء المذكورة، و على أىّ تقدير فالظّاهر أنّ الاستثناء متّصل بعد ارتكاب التاويل المذكور لا منقطع كما قاله الرّاوندى.و أمّا الرّفع فعلي أنّه بدل من الأسماء المذكورة على روايتها بالرّفع، أو من ضمير ينصرون على روايتها بالنّصب، و الرّفع هو المختار كما قاله علماء الأدب في مثل ما فعلوه إلّا قليل و إلّا قليلا، أى فيما إذا وقع المستثنى بالّا في كلام غير موجب و ذكر المستثنى منه أنّه يجوز النّصب و يختار البدل.و مرادهم بالكلام الغير الموجب كما قاله نجم الأئمة أن يكون المستثنى مؤخّرا من المستثنى منه المشتمل عليه نفى أو نهى، فيدخل فيه الضّمير الرّاجع قبل الاستثناء بالّا على اسم صالح لأن يبدل منه معمول للابتدا أو أحد نواسخه نحو قولك ما أحد ضربته إلّا زيدا يجوز لك الابدال من هاء ضربته لأنّ المعني ما ضربت أحدا إلّا زيدا، فقد اشتمل النفى على هذا الضمير من حيث المعنى، و كذلك إذا كان الضمير فى صفة المبتدأ نحو ما أحد لقيته كريم إلّا زيدا، فانّه بمنزلة ما لقيت أحدا كريما إلّا زيدا.فعلم بذلك انّ جعل جملة ينصرون في كلامه عليه السّلام صفة أو خبرا لا يوجب التفاوت في الابدال من الضمير الّذي فيه.قال نجم الأئمة: و الابدال من صاحب الضمير أولى لأنّه الاصل و لا يحتاج الى تاويل آه.فان قلت: فعلى الابدال يكون بدل غلط فكيف به فى كلام أمير المؤمنين عليه السّلام الّذي هو أفصح الكلام؟قلت: كلّا بل هو بدل اشتمال، لأنّ نصرة جبرئيل و ميكائيل و المهاجر و الأنصار لما كان بمقارعة السّيوف حسن ذلك للابدال، هذا ما يقتضيه النظر الجلى.و أمّا الذى يقتضيه النظر الدّقيق فهو أن جعل انتصاب المقارعة على رواية النصب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 6 بالمصدر كما قاله الشارح المعتزلي أولى، لافادته الدّوام و الثبوت.بيان ذلك أنهم قد قالوا إنّ المصدر إذا وقع مثبتا بعد نفي داخل على اسم لا يكون خبرا عنه إلّا مجازا لكونه صاحب هذا المصدر يحذف عامله قياسا نحو ما زيد إلّا سيرا، و ما الدّهر إلّا تقلّبا، و ما كان زيد إلّا سيرا، فانّ سيرا لا يجوز جعله خيرا عن زيد، لأنّ زيدا صاحب السير لا نفس السير، و هكذا لا يصحّ جعل تقلّبا خبرا عن دهر، فلا بدّ من أن يكون العامل محذوفا أى ما زيد إلّا يسير سيرا، و ما الدّهر إلّا يتقلّب تقلّبا، و فيما نحن فيه لا أنصار ينصرونكم إلّا تقارعوا المقارعة بالسيف.قال نجم الأئمة: و إنّما وجب حذف الفعل لأنّ المقصود من هذا الحصر وصف الشيء بدوام حصول الفعل منه و لزومه له، و وضع الفعل على الحدوث و التجدّد فلما كان المراد التنصيص على الدّوام و اللزوم لم يستعمل العامل أصلا لكونه إما فعلا و هو موضع على التجدّد، أو اسم فاعل و هو مع العمل كالفعل لمشابهته، فصار العامل لازم الحذف، فان أرادوا زيادة المبالغة جعلوا المصدر نفسه خبرا نحو ما زيد إلّا سير كما ذكرنا فى المبتدأ في قولنا إنما هي أقبال و إدبار، فينمحى إذا عن الكلام معني الحدوث أصلا لعدم صريح الفعل و عدم المفعول المطلق الدّال عليه، انتهى.و به يعلم أنه على رواية الرّفع يجوز أن يكون ارتفاعه على الخبر قصدا إلى المبالغة كما فى ما زيد إلّا سير، فافهم جيّدا.المعنى:اعلم أنّه لمّا أمر المخاطبين في الفصل السابق بالاعتبار بحال بني إسماعيل و بنى إسرائيل، عاد في هذا الفصل إلى تقريعهم و توبيخهم كما فى أكثر الفصول السّابقة بقلّة الطّاعة و أخذ طريق الجاهليّة فقال:تشبيه المعقول بالمحسوس (ألا و انّكم قد نفضتم أيديكم من حبل الطّاعة) و التعبير بلفظ النّفض دون الترك للاشارة إلى طرحهم له و إعراضهم عنه، فانّ من يخلى الشيء من يده منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 7 ثمّ ينفض يده منه يكون أشدّ تخلية ممن لا ينفضها، بل يقنع بتخليته فقط.و تشبيه الطاعة بالحبل من تشبيه المعقول بالمحسوس و وجه الشّبه أنّ الحبل آلة الوصلة بين الشيئين و الطاعة سبب الاتّصال بقرب الخالق، و لذلك أمر اللّه سبحانه بالاعتصام به فى قوله  «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا».استعاره مرشحة (و ثلمتم حصن اللّه المضروب عليكم بأحكام الجاهليّة) استعار حصن اللّه للاسلام، و رشح بذكر المضروب، و الجامع بين المستعار منه و المستعار له أنّ الحصن سبب الحفظ و الوقاية من شرّ الأعداء، و الاسلام سبب السّلامة من شرّ الأعداء في الدّنيا و من حرّ النّار في الاخرة، يعني أنّكم كسرتم حصن الاسلام الّذى كنتم متحصّنين فيه متحفّظين به بأحكام الجاهليّة و هي التفرّق و الاختلاف و العصبيّة و الاستكبار.و لمّا وبّخهم على ترك الطاعة و ثلم الاسلام بالافتراق و الاختلاف رغّبهم في الاعتصام بحبل الايتلاف و الاجتماع بالتّنبيه على أنّه أعظم نعمة أنعم اللّه سبحانه بها على عباده و هو قوله: (و انّ اللّه سبحانه قد امتنّ على جماعة هذه الأمّة) أى منّ عليهم استعاره (فيما عقد بينهم من حبل هذه الالفة الّتي ينتقلون) و في بعض النسخ يتقلّبون (في ظلّها و يأوون إلى كنفها) أى ينزلون و يسكنون إلى جانبها و ناحيتها.و المراد بحبل الالفة هو الاسلام الموجب للايتلاف و الارتباط بينهم استعار له الحبل لذلك. (بنعمة) أى امتنّ عليهم بنعمة عظيمة (لا يعرف أحد من المخلوقين لها قيمة) و المراد بتلك النعمة نفس هذه الالفة أو الاسلام الموجب لها، فانّها نعمة عظيمة يترتّب عليها من المنافع الدّنيويّة و الأخروية ما لا تحصى، و يندفع بها من المضار الدّنيوية و الاخرويّة ما لا تستقصى.تلميح و في هذه الفقرات [و انّ اللّه سبحانه قد امتنّ على جماعة هذه الأمّة ... لا يعرف أحد من المخلوقين لها قيمة] تلميح إلى قوله تعالى في سورة آل عمران  «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ. وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 8 إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها» «1» قال الطبرسي: أي تمسّكوا بحبل اللّه و هو دين اللّه و الاسلام قاله ابن عبّاس، و لا تفرّقوا معناه و لا تتفرّقوا عن دين اللّه الّذي أمركم فيه بلزوم الجماعة و الايتلاف على الطاعة و اثبتوا عليه.«و اذكروا نعمة اللّه عليكم إذ كنتم أعداء فألّف بين قلوبكم». قيل: أراد ما كان بين الأوس و الخزرج من الحروب الّتي تطاولت مأئة و عشرين سنة إلى أن ألّف اللّه بين قلوبهم بالاسلام فزالت تلك الأحقاد.و قيل: هو ما كان بين مشركى العرب من الطوائل، و المعنى احفظوا نعمة اللّه و منته عليكم بالاسلام و بالايتلاف، و رفع ما كان بينكم من التنازع و الاختلاف، فهذا هو النفع الحاصل لكم فى العاجل مع ما أعدّ لكم من الثواب الجزيل فى الاجل، إذ كنتم أعداء فألّف بين قلوبكم، بجمعكم على الاسلام و رفع البغضاء و الشحناء عن قلوبكم.فأصبحتم بنعمته، أى بنعمة اللّه إخوانا متواصلين و أحبابا متحابّين، بعد أن كنتم متحاربين متعادين.و كنتم على شفا حفرة من النار، أى و كنتم يا أصحاب محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على طرف حفرة______________________________ (1)- قال فى مجمع البيان فى وجه نزول هذه الاية قال: مقاتل: افتخر رجلان من الأوس و الخزرج. فقال الأوسى: منّا خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين، و منّا حنظلة غسيل الملائكة، و منّا عاصم بن ثابت بن أفلح حمى الدين، و منّا سعد بن معاذ الذى اهتزّ عرش الرّحمن له و رضى بحكمه فى بنى قريظة.و قال الخزرجى: منّا أربعة أحكموا القرآن ابىّ بن كعب، و معاذ بن جبل، و زيد ابن ثابت، و ابو زيد، و منّا سعد بن عبادة خطيب الأنصار و رئيسهم.فجرى الحديث بينهما فغضبا و تفاخرا و ناديا، فجاء الأوس إلى الأوسى و الخزرج إلى الخزرجى و معهم السلاح، فبلغ ذلك النبىّ (ص) فركب حمارا و أتاهم، فأنزل اللّه الايات فقرأها عليهم، فاصطلحوا، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 9 من جهنّم لم يكن بينكم و بينها إلّا الموت.فأنقذكم اللّه منها بأن أرسل إليكم رسولا و هداكم للايمان و دعاكم إليه فنجوتم باجابته من النار.و انما قال: فأنقذكم منها و إن لم يكونوا فيها، لأنهم كانوا بمنزلة من هو فيها حيث كانوا مستحقّين لها.و بما ذكرنا كلّه علم أنّ هذه النعمة أعنى نعمة الالفة و المحابّة على الاسلام أعظم نعمة لا يعرف أحد من المخلوقين لها قيمة. (لأنّها) موجبة لسعادة النشأتين و عزّ الدّارين و للانقاذ من النار و الدّخول فى جنّات تجرى من تحتها الأنهار و النزول فى منازل الأبرار و (أرجح من كلّ ثمن) كما يشير اليه قوله تعالى  «وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ ..» (و أجلّ من كلّ خطر) و شرف و مزيّة لجمعها جميع أقسام الشرف، إذ بها يتمكّن من دركها و تحصيلها و الوصول إليها. (و اعلموا أنكم صرتم بعد الهجرة أعرابا) قال الشارح المعتزلي: الأعراب على عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من آمن به من أهل البادية و لم يهاجر إليه، و هم ناقصوا المرتبة عن المهاجرين لجفائهم و قسوتهم و توحّشهم و تشتّتهم في بعد من مخالطة العلماء و سماع كلام الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و فيهم انزل: «الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلَّا يَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى رَسُولِهِ» و ليست هذه الاية عامّة في كلّ الأعراب بل خاصّة ببعضهم، و هم الّذين كانوا حول المدينة و هم: جهنية، و أسلم، و أشجع، و غفار، و اليهم أشار سبحانه بقوله  «وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ» و كيف يكون كلّ الأعراب مذموما و قد قال تعالى  «وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللَّهِ» و صارت هذه الكلمة جارية مجرى المثل، انتهى و قال الشهيد الثاني: المراد بالأعراب من أهل البادية و قد أظهر الشهادتين على وجه حكم باسلامه ظاهرا و لا يعرف من معني الاسلام و مقاصده و أحكامه سوى الشهادتين آه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 10 إذا عرفت ذلك فأقول:قد ظهر لك في شرح الخطبة المأة و الثامنة و الثمانين أنّ حقيقة المهاجرة هو الهجرة إلى حضور الحجّة لمعرفته و العلم بوجوب اطاعته و امتثال أحكامه، و على هذا فمقصوده عليه السّلام بقوله: صرتم بعد الهجرة أعرابا، توبيخهم على أنّهم بعد ما كانوا عارفين به و بمقامه عليه السّلام و وجوب طاعته و عالمين بأحكام الشرع و آدابه و وظايف الاسلام كما هو شأن المهاجر، قد تركوا ذلك كلّه و صاروا مثل الأعراب الّذين لا يعرفون إلّا ظاهر الاسلام كما قال عزّ و جلّ  «الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ» أى أحرى بأن لا يعلموا حدود اللّه في الفرائض و السنن و الحلال و الحرام.يعني أنكم قد صرتم بالعصبيّة و الاستكبار و العناد و إثارة الفتن بمنزلة الأعراب الجاهلين بما لهم و ما عليهم بعد ما كنتم عارفين بذلك كلّه. (و بعد الموالات أحزابا) أى بعد الالفة و الاجتماع أحزابا متعادية متشتّتة مختلفة الاراء، أى صرتم حزبا حزبا و طائفة طائفة كلّ منكم يخالف آخرين، و كلّ حزب بما لديهم فرحون. (ما تتعلّقون من الاسلام إلّا باسمه و لا تعرفون من الايمان إلّا رسمه) لما جعلهم أعرابا أحزابا اتبعه بهذه الجملة و لكمال الاتّصال بينهما وصلها بسابقته و ترك العاطف.و المراد أنّهم لم يأخذوا من الاسلام و أحكامه شيئا إلّا اسمه فيسمّون باسم المسلم، و لا يعرفون من الايمان إلّا صورته دون ماهيّته و حقيقته، و في بعض النسخ لا تعقلون بدل لا تعرفون، و المقصود واحد. (تقولون النّار و لا العار) كلمة جارية مجرى المثل يقولها أهل الحميّة و الانفة من تحمل الضيم و الذّل على نفسه أو من ينسب إليه من قومه و خاصّته استنهاضا و الهابا بها إلى النضال و الجدال فاذا قيلت في حقّ كان ثوابا و إذا قيلت في باطل كان خطاء.و لمّا كان غرض المخاطبين منها هو الشرّ و الفساد و إثارة الفتنة المخالفة لوظايف الاسلام شبّه حالهم في أعمالهم و أقوالهم بقوله: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 11 استعاره مكنية- استعاره تخييلية (كأنّكم تريدون أن تكفؤا الاسلام على وجهه) بأنّهم يريدون أن يكبّوا و يقلبوا الاسلام على وجهه، تشبيها له بالاناء المقلوب على وجهه فكما أنّه بعد قلبه لا يبقي فيه شيء أصلا و يخرج ما كان فيه من حيّز الانتفاع، فكذلك الاسلام الّذى لم يراع حدوده و احكامه كأنّه لم يبق منه شيء ينتفع به، و هو من الاستعارة المكنيّة و ذكر الكفاء تخييل.و قوله  (انتهاكا لحريمه) أراد به أنّ فعلكم ذلك كاشف عن كون غرضكم منه الانتهاك كالكفّار و المنافقين و أعادى الدّين الذين لا غرض لهم إلّا إبطال الاسلام و هتك حريمه (و نقضا لميثاقه) و هى حدوده و شرايطه المقرّرة و وظايفه المأخوذة فيه (الذى وضعه اللّه لكم حرما في أرضه) لمنعه الاخذين به و المواظبين له من الرّفث و الفسوق و الجدال. (و أمنا بين خلقه) أى سبب أمن أى أمانا لهم من شرّ الأعداء و من تعدّى كلّ منهم إلى الاخر.و المراد بنقضهم ميثاقه تركهم لوظايفه المقرّرة، و قطعهم لما أمر اللّه به أن يوصل، و سعيهم في إثارة الفتنة و الفساد و القتل و القتال، قال سبحانه  «الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ».قال الطبرسيّ: الذين ينقضون عهد اللّه، أى يهدمونه أى لا يفون به، و عهد اللّه وصيّته إلى خلقه على لسان رسوله بما أمرهم به من طاعته و نهيهم عنه من معصيته و نقضهم لذلك تركهم العمل به من بعد ميثاقه قال في الصّافي: أى تغليظه و أحكامه و يقطعون ما أمر اللّه به أن يوصل قال الطبرسيّ: معناه امروا بصلة النبيّ و المؤمنين فقطعوهم، و قيل: امروا بصلة الرّحم و القرابة فقطعوها و قيل: امروا بأن يصلوا القول بالعمل ففرّقوا بينهما بأن قالوا و لم يعملوا و قيل: معناه الأمر بوصل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 12 كلّ من أمر اللّه بصلته من أوليائه و القطع و البراءة من أعدائه، و هذا أقوى لأنّه أعمّ.و في الصّافي أقول: و يدخل في الاية التفريق بين الأنبياء و الكتب في التصديق و ترك موالاة المؤمنين و الجمعة و الجماعات المفروضة و ساير ما فيه رفض خير أو تعاطى شرّ لأنّه يقطع الوصلة بين اللّه و بين العبد الّتى هى المقصودة بالذات من كلّ وصل و فصل.و يفسدون في الأرض قيل: نقضهم العهد، و قيل أراد كلّ معصية تعدّى ضررها إلى غير فاعلها.و في الصّافي يفسدون بسبب قطع ما في وصله نظام العالم و صلاحه اولئك هم الخاسرون الذين خسروا أنفسهم بما صاروا إلى النيران و حرموا الجنان، فيا لها خسارتا لزمتهم عذاب الأبد و حرّمتهم نعيم الأبد.ثمّ حذّرهم و خوّفهم بقوله  (و إنّكم إن لجأتم إلى غيره حاربكم أهل الكفر) يعني أنّكم إن قطعتم حبل الاسلام العاقد بينكم و الجامع لجمعيّتكم و تمسّكتم بغيره من حمية أو جماعة أو كثرة عشيرة مع الخروج عن طاعة سلطان الاسلام و التفرّق فيه فانّ ذلك يوجب أن يطمع فيكم الكفّار و يحاربونكم. (ثمّ لا جبرئيل و لا ميكائيل و لا مهاجرين و لا أنصار ينصرونكم) كما كانوا ينصرون في زمن الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (إلّا المقارعة) أى المضاربة و قرع بعضكم بعضا (بالسّيف حتّى يحكم اللّه بينكم) و بينهم بغلبة أحد الفريقين على الاخر.ثمّ ذكّرهم بالعقوبات النّازلة على الامم الماضية في القرون الخالية بخروجهم عن طاعة اللّه سبحانه فقال: (و انّ عندكم الأمثال) الّتي ضربها اللّه لكم بأهل القرون الماضية كما قال  «وَ لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ آياتٍ مُبَيِّناتٍ وَ مَثَلًا مِنَ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ» و قال أيضا «وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحابَ الرَّسِّ وَ قُرُوناً بَيْنَ ذلِكَ كَثِيراً. وَ كُلًّا ضَرَبْنا لَهُ الْأَمْثالَ وَ كُلًّا تَبَّرْنا تَتْبِيراً» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 13  (من بأس اللّه) و عذابه لهم (و قوارعه) أى دواهيه و افزاعه الّتي كانت تقرع القلوب بشدّتها (و أيّامه) الّتي انتقم اللّه فيها من القرون الاولى.قال الطبرسيّ في قوله: و ذكّرهم بأيّام اللّه: معناه و أمرناه  «1» بأن يذكّر قومه وقايع اللّه في الامم الخالية و اهلاك من أهلك منهم ليحذروا ذلك.أقول: و من تلك الأيام ما اشير إليه في قوله  «إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ. تَنْزِعُ النَّاسَ كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ» و في قوله  «فَأَخَذَهُمْ عَذابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ إِنَّهُ كانَ عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» و في قوله  «وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ. سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ أَيَّامٍ حُسُوماً فَتَرَى الْقَوْمَ فِيها صَرْعى كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ». (و وقايعه) أى نوازله الشّديدة و عقوباته الواقعة بالعاصين المتمرّدين كما اشير اليها في قوله عزّ و جلّ  «فَكُلًّا أَخَذْنا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِ حاصِباً وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِ الْأَرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنا وَ ما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ».و غرضه عليه السّلام من التذكير بهذه الأمثال توعيد المخاطبين و تهديدهم من أن يقارفوا ما قارف أهل القرون المتقدّمة من الذّنوب و الاثام، فتنزل عليهم ما نزل بهم من البأس و العذاب، و لذلك فرّع عليه قوله: (فلا تستبطئوا وعيده) أى لا تعدّوا ما أوعدكم به من العذاب بطيئا بعيدا فانّه قريب كما قال  «إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَراهُ قَرِيباً».و لا تبطئوا إبطاءه للعذاب طمعا منكم في أنّ إبطاءه يوجب ذهابه، و إمهاله يوجب إهماله كما هو الغالب في وعيد غيره سبحانه، فانّ تأخيره غالبا يوجب عدم وقوعه إمّا لحصول الغفلة و النسيان من الموعد، أو لأنه ربّما يفوته من طلب أو يعجزه من هرب، و أمّا اللّه الحىّ القيّوم القهّار ذو القوّة المتين و البأس الشّديد فانّه لبالمرصاد و لا يخلف الميعاد، و المخاطبون لما قاسوه عزّ شأنه بغيره و وعيده بوعيد______________________________ (1)- أى موسى المتقدّم ذكره فى الاية، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 14 غيره استبطئوه لذلك و انما وقعوا في هذا الزّعم الفاسد. (جهلا بأخذه و تهاونا ببطشه و يأسا من بأسه) يعنى أنّ جهلكم بمؤاخذته الشديدة، و تهاونكم ببطشه الناشى من تأخير وقوعه، و يأسكم من بأسه الناشي من طول مدّة البأس صار علّة للاستبطاء فأوجب ذلك جسارتكم على اقتراف الجرائم و اقتحامكم في ورطات الاثام.كما أنّ أهل القرون الاولى قد وقعوا في الهلاك الدّائم و استحقوا العذاب الأليم أيضا من الجهالة بأخذه كما اشير إليه في الكتاب الكريم في قوله  «وَ إِذا قِيلَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ السَّاعَةُ لا رَيْبَ فِيها قُلْتُمْ ما نَدْرِي مَا السَّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ».و من التهاون ببطشه كما حكاه سبحانه عنهم بقوله عقيب هذه الاية «وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ» و بقوله  «وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَحاقَ بِالَّذِينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ»*.و من اليأس من بأسه كما اخبر عنهم بقوله  «فَعَقَرُوا النَّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ. فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ».و أما أهل العرفان و الايقان فيعرفون بنور الايمان و اليقين بما أخبر به الأنبياء و المرسلين و شهد به الكتاب المكنون أنّ وعده عزّ و جلّ و وعيده واقعان لا محالة و أنّ أخذه و بطشه و بأسه و إن تأخر حقّ محقّق لا ريب فيه كما قال  «وَ لا يُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ» و قال  «وَ لا يَزالُ الَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِما صَنَعُوا قارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دارِهِمْ حَتَّى يَأْتِيَ وَعْدُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ. وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَمْلَيْتُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ عِقابِ».و يعلمون أنّ التأخير و الامهال في العقاب لاقتضاء الحكمة الالهيّة و لو يعجّل  «1» اللّه للنّاس الشرّ استعجالهم بالخير لقضى إليهم أجلهم.______________________________ (1)- اقتباس من الاية فى سورة يونس (ع) (منه) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 15 و لكنه يمهل المؤمنين من باب اللّطف حتّى يتوبوا و يتداركوا الذّنوب بالانابة و الاستغفار.و يمهل الظالمين و يذر الذين لا يرجون لقائه في طغيانهم يعمهون من باب الاستدراج كما قال تعالى  «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ» هذا.و لما ذكّرهم بأمثال الذين خلوا من قبل و نهاهم عن استبطاء وعيد اللّه سبحانه أردفه بالتنبيه على عمدة سبب الاستحقاق القرون الخالية للطعن و العتاب و اللّعن و العقاب و هو ارتفاع الرّكن الأعظم من الاسلام أى الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر من بينهم، و غرضه بذلك تحذير المخاطبين و تنبيههم على أنهم مثلهم في استحقاق اللّعن لارتفاع هذه الخصلة العظيمة من بينهم أيضا و لذلك أتى بالفاء التفريعيّة فقال: (فانّ اللّه سبحانه لم يلعن القرون الماضية) و لم يحرمهم من رحمته الواسعة (إلّا لتركهم الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر) كما اشير إليه في قوله سبحانه  «لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ. كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ».قال الطبرسيّ: أخبر تعالى عما جرى على أسلافهم فقال: لعن الذين كفروا الاية، معناه لعنوا على لسان داود فصاروا قردة و على لسان عيسى فصاروا خنازير.قال و قال أبو جعفر الباقر عليه السّلام و أما داود فانه لعن أهل ايلة لما اعتدوا في سبتهم و كان اعتداؤهم في زمانه فقال: اللّهم البسهم اللعنة مثل الرّدا و مثل المنطقة على الحقوين، فمسخهم اللّه قردة، فأمّا عيسى عليه السّلام فانه لعن الذين انزلت عليهم المائدة ثمّ كفروا بعد ذلك قال الطبرسيّ: و انما ذكر اللعن على لسانهما إزالة للابهام بأنّ لهم منزلة بولادة الأنبياء تنجيهم من العقوبة، ثمّ بيّن اللّه تعالى حالهم فقال: كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه، أى لم يكن ينهى بعضهم بعضا و لا ينتهون أى لا يكفّون عما نهوا عنه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 16 قال ابن عباس: كان بنو اسرائيل ثلاث فرق: فرقة اعتدوا في السّبت، و فرقة نهوهم و لكن لم يدعوا مجالستهم و لا مؤاكلتهم، و فرقة لما رأوهم يعتدون ارتحل عنهم و بقى الفرقتان المعتدية و الناهية المخالطة فلعنوا جميعا.و لذلك قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لتأمرنّ بالمعروف و لتنهنّ عن المنكر و لتأخذن على يد السفيه و لتاطرنه  «1» على الحقّ اطراء أو ليضربنّ اللّه قلوب بعضكم على بعض و يلعنكم كما لعنهم.و فى الوسائل عن الحسن بن عليّ بن شعبة في تحف العقول عن الحسين عليه السّلام قال: و يروى عن عليّ عليه السّلام: اعتبروا أيها الناس بما وعظ اللّه به أولياءه من سوء ثنائه على الأحبار إذ يقول: «لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ» و قال  «لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ - إلى قوله- لَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ» و إنما عاب اللّه عليهم لأنهم كانوا يرون من الظلمة المنكر و الفساد فلا ينهونهم عن ذلك رغبة فيما كانوا ينالونه منهم، و رهبة مما يحذرون، و اللّه يقول: «فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ» و قال: «الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ» فبدء اللّه بالأمر بالمعروف و النهى عن المنكر فريضة منه لعلمه بأنها إذا ادّيت و اقيمت استقامت الفرائض كلّها و هيّنها و صعبها، و ذلك إنّ الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر دعاء إلى الاسلام مع ردّ المظالم، و مخالفة الظالم، و قسمة الفىء و الغنايم، و أخذ الصدقات من مواضعها و وضعها في حقّها.و قد تقدّم هذا الحديث مع حديث آخر مناسب للمقام و بعض الكلام في الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر في شرح الفصل الثاني من المختار المأة و الخامس و الخمسين (فلعن اللّه السفهاء) أى الجهّال (لركوب المعاصي و الحلماء) أى ذوى العقول و الاناة و في بعض النسخ الحكماء بدله (لترك التناهى)______________________________ (1) الاطر عطف الشيء، ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 17 و هذه الجملة إمّا اخباريّة أتى بها إيضاحا للجملة المتقدّمة أعنى قوله:إنّ اللّه لم يلعن القرون الماضية إلّا لتركهم اه، و يؤيّده إضمار فاعل لعن و إسقاط لفظ الجلالة في بعض النّسخ و إمّا انشائيّة دعائية منه عليه السّلام أتى بها قياما منه بوظيفته اللّازمة، فانّ لعنه عليهم نهى لهم عن المنكر و هو مقتضى وظيفة الامامة.فعلى الاحتمال الأوّل يكون المراد بالسّفهاء و الحلماء سفهاء القرون الماضية و حلماءهم.و على الاحتمال الثاني سفهاء المخاطبين و حلماءهم، و أوضح استحقاقهم للّعن و دخولهم في زمرة الملعونين بقوله: (ألا و قد قطعتم قيد الاسلام) أى حبل الالفة عليه بالاعتزاء و العصبيّة (و عطلتم حدوده) أى تركتم وظايفه المقرّرة الّتي لم يجز التّعدّى و التّخطي منها (و أمتّم أحكامه) أى أبطلتم أحكامه التي كان يلزم عليكم إحياؤها و العمل بها.و قد كان من جملة تلك الحدود و الأحكام المتروكة المعطلة أمرهم بالمعروف و نهيهم عن المنكر، فانّ القيام بهما غالبا شأن الرّؤساء و الكبراء، و قد كانوا قائمين بخلافه و كانوا يأمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف و لذلك حذّر عن طاعتهم و متابعتهم في الفصل الثالث من هذه الخطبة و قال: إنّهم قواعد أساس العصبيّة و دعائم أركان الفتنة و سيوف اعتزاء الجاهليّة.الترجمة:آگاه باشيد بدرستى كه شما بتحقيق افشانده ايد دستهاى خود را از ريسمان اطاعت و بالمرّه اعراض كرده ايد از آن، و خراب نموده ايد حصار خدا را كه زده شده است بر شما با أحكام جاهليّت، و بدرستى خداى تبارك و تعالى منّت نهاده بر جماعت اين امّت در آنچه منعقد ساخته در ميان ايشان از ريسمان اين الفت، چنان الفتى كه بر مى گردند در سايه آن، و نازل ميشوند در پناه گاه آن با نعمتى كه نمى شناسد احدى از مخلوقان قيمت آن را، از جهت اين كه آن افزونتر است از هر بهائى، و بزرگتر است از هر منزلت و مزيّتى.و بدانيد بدرستى كه شما گرديديد بعد از مهاجرت و معرفت برسومات و آداب شريعت مثل عربان باديه نشين بى معرفت، و بعد از دوستى و موالاة طوايف مختلفه متعلّق نمى شويد از اسلام مگر اسم آن را، و نمى شناسيد از ايمان مگر رسم آن را مى گوئيد: النار و لا العار، داخل آتش بشويد قبول ننگ و عار ننمائيد گويا كه مى خواهيد برگردانيد اسلام را بر روى آن بجهت هتك احترام آن، و بجهت شكستن پيمان آن چنان اسلامى كه نهاده است آن را خداى تعالى براى شما حرم در زمين خود، و ايمنى در ميان خلقان خود.و بدرستى كه اگر شما ملتجى بشويد بسوى غير آن يعنى اگر اعتماد نمائيد بر غير دين اسلام محاربه مى كنند با شما كفّار، بعد از آن نه جبرئيل است و نه ميكائيل و نه مهاجرين و نه انصار كه نصرت كنند شما را مگر كوفتن يكديگر با شمشير آبدار تا آنكه حكم كند خداوند متعال در ميان شما. و بدرستى كه در نزد شما است داستانها از شدّت عذاب خدا و عقوبات كوبنده أو و روزهاى سخت او و واقعه هاى نكال او، پس بعيد نشماريد وعده عذاب او را از جهت جهالت شما بمؤاخذه او، و از جهت استخفاف بعنف و سطوت او، و از جهت نوميدى از عذاب او.پس بدرستى كه خداوند لعنت نفرمود قرنهاى گذشته را مگر بجهت ترك كردن ايشان امر بمعروف و نهى از منكر را، پس لعنت كرده خدا سفيهان را بجهت ارتكاب معصيتها، و دانايان را بجهت ترك نهى كردن از مناهى، آگاه باشيد بدرستى كه شما بريديد بند محكم اسلام را، و معطل كرديد حدّهاى نظام او را و فانى نموديد و باطل كرديد أحكام او را. 
بخش ۱۵ : جهاد با منحرفان [منبع]

أَلَا وَ قَدْ أَمَرَنِيَ اللَّهُ بِقِتَالِ أَهْلِ الْبَغْيِ وَ النَّكْثِ وَ الْفَسَادِ فِي الْأَرْضِ‏؛ فَأَمَّا النَّاكِثُونَ فَقَدْ قَاتَلْتُ، وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَقَدْ جَاهَدْتُ، وَ أَمَّا الْمَارِقَةُ فَقَدْ دَوَّخْتُ، وَ أَمَّا شَيْطَانُ الرَّدْهَةِ فَقَدْ كُفِيتُهُ بِصَعْقَةٍ سُمِعَتْ لَهَا وَجْبَةُ قَلْبِهِ وَ رَجَّةُ صَدْرِهِ، وَ بَقِيَتْ بَقِيَّةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَغْيِ؛ وَ لَئِنْ أَذِنَ اللَّهُ فِي الْكَرَّةِ عَلَيْهِمْ لَأُدِيلَنَّ مِنْهُمْ إِلَّا مَا يَتَشَذَّرُ فِي أَطْرَافِ الْبِلَادِ تَشَذُّراً.
 أَنَا وَضَعْتُ فِي الصِّغَرِ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ، وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ.

النَّكْث : نقض عهد. 
الْقَاسِطُون : منحرفين از حق. 
الْمَارِقَة : از دين خارج شدگان. 
دَوَّخْتُ : آنها را ضعيف و خوار كردم. 
الرَّدْهَة : گودالى در كوه كه در آن آب جمع ميشود. 
شَيْطَانُ الرَّدْهَة : مقصود «ذو الثديّة» از رؤساى خوارج است كه جسد وى در يكى از كوهها، در گودالى پيدا شد. 
الْصَعْقَة : بيهوشى كه بواسطه ترس به انسان عارض شود. 
وَجْبَةُ قَلْبِهِ : خفقان و اضطراب قلبش. 
رَجَّةُ صَدْرِه : لرزش سينه اش. 
لأُدِيلَنَّ مِنْهُمْ : دولت را از آنها باز پس گرفته، به ديگران خواهم سپرد. 
يَتَشَذّرُ : پراكنده ميشود. الْكَلَاكِلْ : سينه ها، اشاره به بزرگان عرب است. 
نَوَاجِمُ قُرُونِ : مقصود بزرگان قبائل است. 
دَوَّختُ : ضعيف و ذليل نمودم، درهم كوبيدم 
رَدهَة : شكافى در كوه، شيطان ردهه عبارتست از ذو الثديه رئيس خوارج 
صَعقة : غش نمودن در اثر صيحه، يا خود صيحه هولناك 
وَجَبَة : اضطراب قلب 
كَرّة : حمله و بازگشت براى حمله 
أديلَنّ : دولت را از ايشان مى گيريم 
تَشَذّر : متفرق شدن
كَلاكِل : سينه ها منظور بزرگان است 
نَواجم القُرون : شاخهاى روينده  
۱۶. قاطعيّت امام در نبرد با منحرفان 
آگاه باشيد خداوند مرا به جنگ با سركشان تجاوز كار، پيمان شكنان و فساد كنندگان در زمين فرمان داد: با ناكثان پيمان شكن جنگيدم، و با قاسطين تجاوز كار جهاد كردم، و مارقين خارج شده از دين را خوار و زبون ساختم، و رهبر خوارج (شيطان ردهه)(۱) بانگ صاعقه اى قلبش را به تپش آورد و سينه اش را لرزاند و كارش را ساخت. حال تنها اندكى از سركشان و ستمگران باقى ماندند، كه اگر خداوند مرا باقى گذارد با حمله ديگرى نابودشان خواهم كرد، و حكومت حق را در سراسر كشور اسلامى پايدار خواهم كرد، جز مناطق پراكنده و دور دست. من در خردسالى، بزرگان عرب را به خاك افكندم، و شجاعان دو قبيله معروف «ربيعه» و «مضر» را در هم شكستم._____________________________________________(۱). ردهة: گودالى كه رهبر خوارج معروف به «ذو الثديه» جنازه ‏اش در آن افتاده بود. و ناكثان يعنى «عهد شكنان» اصحاب جمل كه در بصره شورش كردند، قاسطين «ستمكاران» يعنى معاويه و پيروان ستمكار او و مارقين يعنى خارج شدگان، خوارج و طرفدارانشان كه از لشكر امام و امّت اسلامى كناره گرفتند. 
 بدانيد خداوند مرا بجنگ با ستمگران و پيمان شكنان و تباهكاران در روى زمين امر فرمود: پس با پيمان شكنان (اصحاب جمل: طلحه و زبير و پيروانشان) جنگيدم (و آنان را از پا در آوردم) و با آنانكه دست از حق برداشتند (اهل شام) جهاد كرده زد و خورد نمودم، و بر آنان كه از دين بيرون رفتند (خوارج نهروان) خشم نموده زبون و خوارشان كردم، و امّا شيطان ردهه را (كه يكى از رؤساى خوارج نهروان ثرمله يا حرقوص ابن زهير و لقبش ذو الثّديه است براى آنكه يك دستش مانند پستان زنان بوده است، و بعضى ذو اليديّة خوانده اند يعنى داراى يك دست كوچك) از (كشتن و جنگيدن با) او بسبب صداى ترسناك كه از آن فرياد تپش دل و جنبش و لرزش سينه اش را شنيدم، بى نياز گرديدم (ردهه در لغت بمعنى گودالى است در كوه يا در سنگ سخت كه آب باران در آن جمع ميشود، و اينكه او را شيطان تعبير فرموده براى آنست كه چون گمراه و پيشواى گمراهان بوده و اينكه او را به ردهه نسبت داده براى آنست كه پس آن حضرت پس از فراغت از جنگ با خوارج نهروان خواست او را در بين كشتگان بيابد بعد از جستجوى بسيار در گودالى افتاده بود، و مراد از صعقه يعنى صداى وحشت انگيز و ترسناك آنست كه روايت شده آن حضرت چون با خوارج رو برو شد نعره و فريادى كشيد كه ذو الثّديّه از جمله كسانى بوده كه از ترس گريخت تا اينكه در گودالى كشته او را يافتند، و گفته اند: خداوند او را بر اثر صاعقه آسمانى تباه ساخت، و گفته شده: چون آن بزرگوار شمشيرى بر او زد بيهوش گرديده مرد، و گروهى گفته اند: شيطان ردهه شيطانى از فرزندان شيطان بوده، و ديگرى گفته: مراد از او شيطان جنّ است. لكن ظاهر فرمايش امام عليه السّلام و مناسبتر بمقام كه پس از دقّت و تأمّل معلوم مى گردد آنست كه مراد از شيطان ردهه يكى از رؤساى خوارج است كه بر اثر فرياد آن حضرت گريخته در گودالى كشته اش پيدا شد، و اللَّه أعلم)؛
و آنچه از ستمگران (معاويه و اطرافيانش كه بر اثر مكر و حيله عمرو ابن عاص كه قرآنها بر سر نيزه ها زده جنگ صفّين را خاتمه دادند) باقى ماند، اگر خداوند رخصت دهد (بخواهد و زنده بمانم) دوباره كه بسوى ايشان مى روم دولت و توانائى را از آنان بگيرم (و همه را تباه سازم) مگر اندكى كه در اطراف شهرها پراكنده شوند. من در كوچكى سينه هاى عرب را بزمين رساندم (در جنگهاى صدر اسلام بزرگان آنان را كشتم) و شاخه هاى نو بر آمده (دليران قبيله) ربيعه و (قبيله) مضر را شكستم.
آگاه باشيد! خداوند مرا به نبرد با ستمگران، پيمان شکنان و مفسدان در ارض امر فرموده است، با ناکثين و پيمان شکنان (اشاره به اصحاب جمل) نبرد کردم (و آنها را در هم شکستم) و با قاسطين (ستمگران شام و اصحاب معاويه) جهاد نمودم (و ضعف و زبونى آنها را نشان دادم) و مارقين (خوارج نهروان) را بر خاک مذلت نشاندم; اما شيطان ردهه (ذوالثديه رييس خوارج) با صاعقه اى که بر او فرود آمد به گونه که تپش قلب و لرزش سينه اش شنيده شد، شرّ او از من دفع گرديد ولى گروه ديگرى از ستمگران باقى مانده اند که اگر خداوند به من اجازه حمله ديگرى به آنها دهد (و مرا باقى بگذارد) آنها را از ميان برداشته و دولت حق را به جاى آنها قرار مى دهم، جز افراد قليلى از آنان که (ممکن است از دست ما بگريزند و) در اطراف بلاد پراکنده مى شوند. من در خردى پشت عرب را به خاك رسانيدم و شاخهاى ربيعه و مضر را شكستم.
 
آگاه باشيد! خداوند مرا به نبرد با ستمگران، پيمان شکنان و مفسدان در ارض امر فرموده، اما با ناکثين و پيمان شکنان (اشاره به اصحاب جمل) نبرد کردم (و آنها را در هم شکستم) و با قاسطين (ستمگران شام و اصحاب معاويه) جهاد نمودم (و ضعف و زبونى آنها را نشان دادم) و مارقين (خوارج نهروان) را بر خاک مذلت نشاندم. اما شيطان ردهه (اشاره به ذوالثديه رييس خوارج است که جسم بى جان او بعد از جنگ نهروان در گودال آبى افتاده بود) با صاعقه اى که بر او فرود آمد به گونه که تپش قلب و لرزش سينه اش شنيده شد، شرّ او از من دفع گرديد. و گروه ديگرى از ستمگران باقى مانده اند که اگر خداوند به من اجازه حمله ديگرى به آنها دهد (و مرا باقى بگذارد) آنها را از ميان برداشته و دولت حق را به جاى آنها قرار مى دهم، جز افراد قليلى از آنان که (ممکن است از دست ما بگريزند و) در اطراف بلاد پراکنده شوند. من در دوران جوانى بزرگان و شجاعان عرب را به خاک افکندم و شاخهاى بلند قبيله ربيعه و مضر را درهم شکستم (و سران گردنکش آنها را به خاک نشاندم).
 
هان بدانيد كه شما رشته -پيوند با- اسلام را گسستيد، و حدود آن را شكستيد، و احكام آن را كار نبستيد. بدانيد كه خدا مرا فرموده است با تجاوزكاران و پيمان گسلان، و تبهكاران در زمين پيكار كنم. امّا با پيمان گسلان جنگيدم و با از حق برون شدگان ستيزيدم، و از دين بيرون شدگان را زبون ساختم. امّا شيطان ردهه، به جاى من بانگى كار او را بسنده گرديد چنانكه از آن بانگ آواى طپيدن دل و لرزه سينه خود را شنيد، و اندكى از تجاوزكارن مانده، و اگر خدا مرا رخصت داد كه بر ايشان بتازم و آنان را براندازم، دولت را از آنها بازگردانم و از آن خود سازم، جز تنى چند كه در اين سوى و آن سوى شهرها بمانند -و مردم را بترسانند-. من در خردى بزرگان عرب را به خاك انداختم و سركردگان ربيعه و مضر را هلاك ساختم.
معلومتان باد كه خداوند مرا به جنگ با ستم پيشگان و پيمان شكنان و آنان كه در زمين اهل فسادند امر فرموده. بر اين اساس با پيمان شكنان جنگيدم، و با متجاوزان به نبرد بر خاستم، و بيرون شدگان از مدار دين را خوار و زبون ساختم، و اما شيطان ردهه (رئيس خوارج) با فرياد وحشتى كه از پى آن بانگ تپش دل و لرزه سينه او را شنيدم كارش تمام شد، و تعدادى اندك از ستمكاران باقى مانده اند، اگر خداوند مرا اجازت دهد كه دوباره براى جنگ به جانب ايشان حركت نمايم نابودشان مى كنم جز گروهى اندك كه اين طرف و آن طرف پراكنده مى شوند و از دسترس خارج مى گردند. من در خردسالى سركشان عرب را به زمين رساندم، و شاخ قدرت دو قبيله ربيعه و مضر را شكستم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 499-487  من مأمور به مبارزه با فاسدان و مفسدانم: امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، اشاره به نبردهاى معروف خود با گروه هاى ستمگر و پيمان شکن در جنگ هاى جمل و صفين و نهروان مى کند که چگونه قدرت و توان خود را به آنها نشان داد، گويى مى خواهد با اين سخن، بعضى از قبايل شورشى را که بر اثر تعصبات واهى به جان هم مى افتادند (و بحث آنها در بخشهاى پيشين آمد) بر سر جاى خود بنشاند و به آنها بفهماند که اگر به اين حرکت نادرست خود ادامه دهند با حمله شديدى مجازات خواهند شد، مى فرمايد: «آگاه باشيد! خداوند مرا به نبرد با ستمگران، پيمان شکنان و مفسدان در ارض امر فرموده، اما با ناکثين و پيمان شکنان (اشاره به اصحاب جمل) نبرد کردم (و آنها را در هم شکستم) و با قاسطين (ستمگران شام و اصحاب معاويه) جهاد نمودم (و ضعف و زبونى آنها را نشان دادم) و مارقين (خوارج نهروان) را بر خاک مذلت نشاندم»; (أَلاَ وَ قَدْ أَمَرَنِي اللّهُ بِقِتَالِ أَهْلِ الْبَغْيِ وَ النَّکْثِ(1) وَالْفَسَادِ فِي الاَْرْضِ، فَأَمَّا النَّاکِثُونَ فَقَدْ قَاتَلْتُ، وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ(2) فَقَدْ جَاهَدْتُ، وَ أَمَّا الْمَارِقَةُ(3) فَقَدْ دَوَّخْتُ(4)). اشاره به اينکه اولا آنچه را من در پيکار با اين سه گروه انجام دادم به فرمان خدا بود. اين سخن ناظر به روايتى است که از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است که به اميرمؤمنان على(عليه السلام) فرمود: «وَ إنَّکَ سَتُقاتِلُ بَعْدى النّاکِثينَ وَ الْقاسِطينَ وَ الْمارِقينَ».(5) همين سخن به تعبير ديگرى در اسدالغابة آمده است، که امام(عليه السلام) فرمود: «عَهْدٌ إلى رَسُولِ اللهِ أنْ أقاتِلَ النّاکِثينَ وَ الْقاسِطينَ وَ الْمارِقينَ».(6) ثانياً اشاره به اين است که هر سه گروه را درهم شکستم; اما اصحاب جمل تار و مار شدند و خوارج نهروان متلاشى گشتند و اصحاب معاويه نيز در نبرد مغلوب شدند، اما با حيله اى که عمروعاص پيشنهاد کرد خود را از شکست کامل نجات دادند. در ادامه اين سخن، انگشت روى رييس خوارج که نامش حرقوص بن زهير و کنيه اش ذوالثدية بود، گذارده که به طرز فجيعى در ميدان جنگ نهروان جان داد، مى فرمايد: «اما شيطان ردهه (اشاره به ذوالثديه رييس خوارج است که جسم بى جان او بعد از جنگ نهروان در گودال آبى افتاده بود) با صاعقه اى که بر او فرود آمد به گونه که تپش قلب و لرزش سينه اش شنيده شد، شرّ او از من دفع گرديد»; (وَ أَمَّا شَيْطَانُ الرَّدْهَةِ(7) فَقَدْ کُفِيتُهُ بِصَعْقَة(8) سُمِعَتْ لَهَا وَجْبَةُ(9) قَلْبِهِ وَ رَجَّةُ(10) صَدْرِهِ). در ميان شارحان نهج البلاغه درباره اين صاعقه، گفت و گوست; بعضى معتقدند که واقعاً صاعقه اى آسمانى رييس خوارج ذوالثديه را نابود ساخت و جسم بى جانش در گودال آبى افتاد («ردهة» به معناى گودال آب است) ولى جمعى ديگر عقيده دارند که اين صاعقه کنايه از آن فرياد شجاعانه اى است که امام(عليه السلام) در آغاز جنگ از سينه برکشيد، اين فرياد گروهى را به لرزه در آورد و از جمله ذوالثديه چنان ترسيد که قلبش از کار افتاد به روى زمين غلتيد و در گودال آبى سرازير شد.  آن گاه بعضى از بازماندگان مخالفين را با اين جمله مورد تهديد قرار مى دهد و مى فرمايد: «و گروه ديگرى از ستمگران باقى مانده اند که اگر خداوند به من اجازه حمله ديگرى به آنها دهد (و مرا باقى بگذارد) آنها را از ميان برداشته و دولت حق را به جاى آنها قرار مى دهم، جز افراد قليلى از آنان که (ممکن است از دست ما بگريزند و) در اطراف بلاد پراکنده شوند»; (وَ بَقِيَتْ بَقِيَّةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَغْيِ. وَ لَئِنْ أَذِنَ اللّهُ فِي الْکَرَّةِ عَلَيْهِمْ لاَُدِيلَنَّ(11) مِنْهُمْ إِلاَّ مَا يَتَشَذَّرُ فِي أَطْرَافِ الْبِلاَدِ تَشَذُّراً(12)). تعبير به «أَهْلِ الْبَغْيِ» اشاره به ستمگران شام و اصحاب معاويه است که اگر داستان حکمين در ميدان صفين پيش نيامده بود تار و مار مى شدند. امام(عليه السلام) مى فرمايد: «اگر توفيقى نصيب من شود قدرت آنها را در هم مى شکنم و حکومت حق و عدالت را در سراسر کشور اسلامى برپا مى دارم». ذکر اين معنا به صورت جمله شرطيه، شايد اشاره به اين است که امام(عليه السلام) مى دانسته است توفيق حمله ديگر به آنان نخواهد يافت و پيش از آن که دست به چنين کارى زند شهيد خواهد شد; ولى به هر حال آمادگى خود را براى مبارزه با ستمگران تا آخرين نفس اعلام مى دارد و در ضمن برنامه آينده را به ياران خود تعليم مى دهد.*** نکته: ذوالثدية کيست؟ نام اصلى وى حرقوص بن زهير سعدى تميمى است که به ذوالخويصره، ذوالثديه و مُخدج معروف است. وجه نامگذارى وى به ذوالخويصرة روشن نيست; ولى به اعتبار آنکه گوشت زائدى همانند پستان بر بازو داشت، به ذوالثديه معروف شد و به جهت نقص در دست، به مُخدج اليد نيز شناخته شده است. در تفاسير در ذيل آيه 58 سوره توبه آمده است: «(وَمِنْهُمْ مَّنْ يَلْمِزُکَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِنْ لَّمْ يُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ); در ميان آنها کسانى هستند که در (تقسيم) غنايم به تو خرده مى گيرند، اگر از آن (غنايم، سهمى) به آنها داده شود، راضى مى شوند; و اگر داده نشود، خشم مى گيرند». و در منابع تاريخى در نقل ماجراى غزوه چنين آمده است که پس از پايان جنگ حنين، به هنگام تقسيم غنايم، در محلى به نام «جعرانه» ابوسفيان و برخى از تازه مسلمانان قريش، غنايم بيشترى را از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) طلب کردند; آن حضرت نيز با اذن الهى و براى تأليف قلوب، اموال فراوانى را به آنان بخشيد. در گير و دار اين تقسيم ذوالثديه نزد پيامبر آمد و معترضانه گفت: «اى رسول خدا! عدالت پيشه کن». پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «واى بر تو! اگر من به عدالت رفتار نکنم، چه کسى به عدالت رفتار خواهد کرد؟». در اين هنگام يکى از حاضران (عمر بن خطاب) از پيامبر اجازه خواست که گردن او را بزند; ولى پيامبر وى را از اين کار بازداشت و فرمود: «دَعْهُ، فَسَيَخْرُجُ مِنْ ضِئْضِئِ هذا قَوْمٌ يَمْرُقُونَ مِنَ الدّينِ کَما يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرِّمْيَةِ،... تُحْتَقَرُ صَلاَتُکُمْ فى جَنْبِ صَلاَتِهِمْ، وَ صَوْمُکُمْ عِنْدَ صَوْمِهِمْ، يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لاَ يُجاوِزُ تَراقيهِمْ، آيَتُهُمْ رَجُلٌ أسْوَدٌ مُخْدَجُ الْيَدِ، إحدى يَدَيْهِ کَأنَّها ثُدْىُ امْرَأَة أوْ بَضْعَةٌ تَدَرْدَر; رهايش کنيد! او پيروانى خواهد يافت که از دين به در خواهند شد; همان گونه که تير از کمان به در مى شود. شما نماز و روزه خويش را در برابر نماز و روزه آنان ناچيز خواهيد شمرد. آنان قرآن مى خوانند; ولى از شانه و گلوگاهشان فراتر نخواهد رفت. نشانه آنان وجود مردى سياه چرده، با دست ناقص است که بر يکى از دستانش (پاره گوشتى) چون پستان زنان دارد و در ميان آنان است».(13) مطابق اين پيش بينى، گروهى در امت اسلامى پديد مى آمدند که قرآن مى خواندند و اهل تهجّد و عبادت بودند; ولى در واقع از دين خارج و از حقيقت آن اطلاعى نداشتند. اين حقيقت به اندازه اى ميان مسلمانان معروف بود که حتّى عايشه که به على(عليه السلام) کينه داشت، پس از ماجراى نهروان و کشته شدن ذوالثديه گفت: من از پيامبر شنيدم که درباره اين گروه فرمود: آنان بدترين مردمند که به دست بهترين افراد کشته مى شوند.(14) اين پيش بينى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) محقّق شد و پس از ماجراى جنگ صفين و ماجراى حکميّت، خوارج در منزل عبدالله بن وهب راسبى اجتماع کردند، ذوالثديه در آن جمع خطبه اى آتشين خواند و دوستان و پيروان خود را به قيام بر ضدّ مسلمانان ـ که به زعم او گمراه شده بودند ـ فراخواند. رهبرى آن گروه را عبدالله بن وهب راسبى به عهده داشت (هر چند رهبرى فکرى و عقيدتى آنها به عهده ذوالثديه بود).(15) آن گروه گمراه جنگ نهروان را به راه انداختند و اميرمؤمنان(عليه السلام) قبل از پيکار با آنها فرمود: پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: قومى از دين خارج مى شوند و با مسلمانان جنگ مى کنند و علامت آنان مردى است که نقصى در دست اوست (مُخدج اليد).(16) در اثناى جنگ و همچنين پس از پايان آن مردم به دنبال ذوالثديه و يا همان مُخدج بودند; ولى هر چه گشتند، او را پيدا نکردند. کم کم برخى از بهانه جويان زبان به طعن گشودند و گفتند: «پسر ابوطالب، ما را فريب داد تا با برادران خويش بجنگيم».(17) يافتن او کار دشوارى شد و همه در جستجوى آن بودند، ولى على(عليه السلام) پيوسته مى فرمود: «ما کَذِبتُ وَ لاَ کُذِبْتُ; نه دروغ گفته ام و نه بر من دروغ گفته شد». حضرت دستور داد با نى تک تک جنازه ها را علامت گذارى کردند، تا آنکه داخل لجنزارى جنازه اى را ديدند که فقط پاهايش پيدا بود. جنازه را خارج ساختند و بى درنگ دستهاى او را بررسى کردند و ديدند او همان مردى است که اميرمؤمنان به نقل از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ويژگيهاى او را پيش بينى کرده بود. على(عليه السلام) تکبير گفت و مردم نيز تکبير گفتند و آن حضرت سجده شکر به جاى آورد.(18) ***سپس امام(عليه السلام) براى تقويت روحيه ياران خود و در مقابل دشمنان و غوغاسالاران و فتنه جويان قبايل، به نکته مهمی اشاره مى فرمايد. امام (عليه السلام) به موقف خود در جنگهاى اسلامى در برابر شجاعان عرب و ضربات سنگينى که به آنها وارد ساخت، اشاره مى کند تا دشمنان و غوغاگران بر سر جاى خود بنشينند. بنابراين هرگز نبايد تصوّر کرد که امام در اين بخش از خطبه به خودستايى پرداخته است; چيزى که با بخش هاى پيشين خطبه در تضاد است، بلکه امام هدف مهمى را دنبال مى کند که فراتر از اين گونه پندارهاست. در قسمت اوّل مى فرمايد: «من در دوران جوانى بزرگان و شجاعان عرب را به خاک افکندم و شاخهاى بلند قبيله ربيعه و مضر را درهم شکستم (و سران گردنکش آنها را به خاک نشاندم)»; (أَنَا وَضَعْتُ فِي الصِّغَرِ بِکَلاَکِلِ الْعَرَبِ، وَ کَسَرْتُ نَوَاجِمَ(19) قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ). تعبير به «صغر» در جمله بالا نقطه مقابل «کبر»، اشاره به دوران جوانى حضرت است; نه کودکى، و اين تعبير متعارفى است که افرادى که سنّ و سالى از آنها گذشته، هنگامى که مى خواهند به دوران جوانى خود اشاره کند، مى گويد: «هنگامى که کوچک بودم چنين و چنان کردم». به هر حال امام(عليه السلام) در اين عبارت کوتاه خاطره پرشکوه پيروزيهايش را در جنگهاى اسلامى در نظرها مجسّم مى کند; ضرباتى را که در ميدان «بَدْر» بر پيکر «عتبه» و «وليد» و «حنظله» وارد کرد و دفاع جانانه اى را که در ميدان «اُحُد» از پيامبر اکرم در برابر انبوه دشمنان فرمود و ضربه سهمگينى را که در جنگ «احزاب» بر بزرگترين شجاع عرب «عمروبن عبدود» وارد ساخت و آوازه اش در همه جزيرة العرب پيچيد و سپس قدرت نماييهاى او در فتح «مکه» و جنگ «حنين» و همچنين غزوات و سراياى ديگر که اندکى مطالعه درباره آنها نشان مى دهد. امام از نظر روح و جسم تا چه حد قدرتمند بوده است. يادآورى اين امور لرزه بر پيکر دشمنان او مى افکند. بعضى از شارحان نهج البلاغه تحليل جالبى در اينجا دارند، مى گويند: پيامبر اسلام سه دوران مختلف را بعد از بعثت، پشت سر گذاشت; نخست دوران سيزه ساله مکه بود که دست به شمشير نبرد و تنها به مقاومت در برابر دشمنان و تعليم و تربيت دوستان پرداخت. دوران دوم از آغاز هجرت شروع مى شود تا جنگ احزاب که پيغمبر اکرم و مسلمانان غالباً در برابر دشمن حالت دفاعى داشتند و دوران سوم دوران فتح مکه و جنگ حنين بود که بيشتر جنبه تهاجمى داشت، هر چند هدف خاموش کردن آتش فتنه بود. على(عليه السلام) در همه اين دورانها، در کنار پيامبر به فداکارى پرداخت. در دوران اوّل «ليلة المبيت» را پشت سر گذاشت که در بستر پيامبر خوابيد و جان خود را سپر بلاى او ساخت. در دوران دوم فداکارى هاى امام در جنگ بدر و احد و احزاب در کنار پيامبر فراموش ناشدنى است. در دوران سوم يعنى فتح مکّه و جنگ حنين نيز در صف اوّل در برابر دشمن قرار داشت.(20) بعضى از نويسندگان از اين هم فراتر رفته و گفته اند: اميرمؤمنان حتى قبل از بعثت نيز مدافع پيامبر اکرم بود و در اينجا اشاره به داستانى کرده اند که از دوران هشت سالگى آن حضرت رخ مى دهد; امام در آن سن و سال با کودکان مکّه چنين مى گفت: محمّد(صلى الله عليه وآله) در خانه اش سخنى از بردگان نمى گويد و کنيز و غلامان (خديجه) را به عنوان جوانان خطاب مى کند و هرگز در برابر کارهاى خلاف آنها تندى نمى کند و حتى کلمه «افّ» را نيز به آنها نمى گويد.(21) تعبير به «کَلاَکِلْ» (جمع کلکل به معناى استخوان سينه) اشاره به افراد نيرومند و سرکردگان است و «قرون» جمع «قرن» به معناى شاخ کنايه از افراد نيرومند است، زيرا شاخ حيوان از محکمترين اعضاى اوست.*** پی نوشت: 1. «نکث» به معناى پيمان شکنى است و اهل نکث اشاره به طلحه و زبير و مانند آنهاست که با امام(عليه السلام)بيعت کردند. سپس بيعت خود را شکستند و جنگ جمل را به راه انداختند و سرانجام کشته شدند و به آنها ناکثون گفته مى شود. 2. «قاسطون» از ريشه «قسط» است که گاه به معناى ظلم و گاه به معناى عدالت مى آيد، زيرا اصل معناى آن همان سهم و نصيب است که اگر پرداخته شود عدالت و اگر باز گرفته شود ظلم است. در اينجا اشاره به اصحاب معاويه است که انواع ستمها را بر مردم روا مى داشتند. 3. «مارقة» از ريشه «مروق» بر وزن «غروب» خروج از چيزى است مخصوصاً هنگامى که تير از کمان خارج شود و فراتر از هدف برود از آن تعبير به مروق مى کنند و خوارج نهروان را از اين جهت «مارقة» يا «مارقين» گفته اند که آنها افرادى بسيار افراطى و خشک و متعصب بودند و به همين دليل همه را جز خودشان کافر مى دانستند (مانند وهابيها). 4. «دوّخت» از ريشه «دوخ» بر وزن «فوق» به معناى ذليل کردن و به تسليم کشاندن است. 5. شرح ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 130 . 6. اسد الغابة، جلد 4، صفحه 33 . 7. «ردهة» گودالى است که آب باران در آن جمع مى شود. به اتاقها يا حياط وسيع و سالن نيز اطلاق مى شود. 8. «صعقة» در اصل از صاعقه گرفته شده که سبب هلاکت مى شود. سپس به معناى هلاکت يا وحشتى که قلب را به لرزه در مى آورد استعمال شده است. 9. «وجبة» به معناى سقوط و خفقان و از کار افتادن و ساکت شدن است. واژه «وجبة» گاه به يک وعده غذا اطلاق مى شود. شايد به اين دليل که خوردن غذا باعث سکون و سکوت آدمى مى گردد. 10. «رجّة» از ريشه «رجّ» بر وزن «حج» به معناى به لرزه درآوردن است. 11. «اديلن» از ريشه «دولة» که گاه به معناى جابجايى و گاه به معناى ضعف و سُستى است گرفته شده و در اينجا به همان معناى اوّل است; يعنى قدرت را از آنان مى گيرم. 12. «يتشذر» از «تشذر» يعنى پراکنده شدن. 13. اين ماجرا و پيش بينى رسول خدا (با اختلاف در تعبيرات) درباره آنان در منابع معتبر اهل سنّت آمده است، از جمله: صحيح بخارى، جلد 7، صفحه 111 و جلد 8، صفحه 52; صحيح مسلم، جلد 3، صفحه 112; مسند احمد، جلد 3، صفحه 56 و 65 ; مصنف ابن ابى شيبه، جلد 8، صفحه 741; شرح ابن ابى الحديد، جلد 2، صفحه 266; تاريخ طبرى، جلد 2، صفحه 360; اسد الغابة، جلد 2، صفحه 139 و کنزالعمال، جلد 11، صفحه 307 به بعد. 14. شرح ابن ابى الحديد جلد 2، صفحه 267 و 268 و البداية و النهاية، جلد 7، صفحه 337. 15. رجوع کنيد به : تاريخ طبرى، جلد 4، صفحه 54-55. 16. مصنف ابن ابى شيبه، جلد 10، صفحه 740 . 17. مصنف ابن ابى شيبه، جلد 10، صفحه 737 . 18. شرح ابن ابى الحديد،جلد 2، صفحه 275-277.19. «نواجم» جمع «ناجمة» از «نجم» بر وزن «حجم» به معناى طلوع و ظهور است و به شاخهاى بلند که ظهور و بروز زيادى دارد نواجم قرون گفته مى شود، و از قبيل اضافه صفت به موصوف است. 20. فى ظلال نهج البلاغه (شرح محمد جواد مغنيه بر نهج البلاغه)، جلد 3، صفحه 151-155. 21. در فى ظلال نهج البلاغه (شرح محمد جواد مغنيه بر نهج البلاغه)، جلد 3، صفحه 151-155، اين جمله از عبدالرحمن شرقاوى نقل شده است.   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 527-520 امام (ع) در اين فصل از خطبه قاصعه به جهانيان گوشزد مى فرمايد كه جنگش با اين گروه از مردم به فرمان خدا بوده است كه از زبان پيامبر صادر شده است فرمان خدا يا قرآن است و يا سنت، اما قرآن اين است: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى...» و اما سنت كه آن هم در حقيقت فرمان خداست، اين است كه پيامبر فرمود يا على بزودى پس از من با اين سه گروه خواهى جنگيد: ناكثين، قاسطين و مارقين، ناكثين اهل جنگ جمل بودند، زيرا بيعتى را كه با حضرت بسته بودند شكستند و قاسطين يعنى متجاوزان و ستمگران اهل شام، پيروان معاويه و حاضر شدگان در جنگ صفين بودند، و مارقين هم شامل خوارج نهروان مى شود بايد توجه داشت كه بر هر سه گروه ستمكارى صدق مى كند و همچنين قاسطين چون همه شان از صراط مستقيم عدالت بيرون شده و به ظلم و جور، رو آورده بودند.  و ليكن اين كه هر گروه را به اسمى نامگذارى كرده اند، صرفا عرف و اصطلاح شرعى مى باشد و اما دليل نامگذارى خوارج به مارقين گفتار پيامبر اكرم است كه درباره «ذو الثّديه» فرمود: از اصل و نسب اين مرد، قومى برمى خيزند كه از دين خارج مى شوند چنان كه تير از هدف انحراف مى يابد و ما اين حديث را در گذشته ذكر كرده ايم.  واژه «ضئضئ»، به معناى اصل و ريشه است. و اين مطلب كه خبر از آينده است از علامتهاى پيامبرى رسول خدا مى باشد، و اين كه امام (ع) مى فرمايد: با قاسطين جنگيدم و مارقين را شكست دادم اين سخن دليل بر آن است كه اين خطبه در آخر خلافت وى و پس از جنگهاى صفين و نهروان ايراد شده است.  مراد حضرت از «شيطان ردهه» همان ذو الثديه است كه از خوارج مى باشد، زيرا در حديث وارد است كه پيغمبر اكرم در مورد او فرمود: شيطان در چاله افتاده، كه مردى از قبيله بجيله از او مى ترسد و به اعتبار اين كه گمراه و گمراه كننده است وى را شيطان ناميد، و اما اين كه او را به گودال نسبت داد به اين دليل است كه وقتى امام در ميان كشته ها به جستجويش پرداخت وى را در ميان گودالى يافت كه بر اثر ريزش آب حفر شده بود، و چون پيامبر قبلا از چگونگى قتل وى خبر داشت لذا او را چنين توصيف فرمود، و از زيد بن رويم نقل شده است كه امير المؤمنين در جنگ نهروان به من فرمود: امروز چهار هزار نفر از خوارج كشته مى شوند كه يكى از ايشان ذو الثديه است، و وقتى كه تمام خوارج را به قتل رساند در صدد برآمد كه جسد ذو الثديه را بيابد، ممكن نشد و چون از جستجوى آن خسته شده بود به من دستور داد چهار هزار قطعه از نى آماده كنم، و خودش سوار بر قاطر مخصوص پيامبر شد پشت سر من مى آمد و به من گفت روى هر كدام از كشتگان يك قطعه از نى بگذار مردم نظاره مى كردند من كارم را به آخر رساندم جسدها تمام شد اما يكى از تكه هاى نى در دست من باقى ماند، رو به آن حضرت كردم ديدم چهره اش درهم شد و با خود مى گفت: به خدا سوگند دروغ نگفته ام و دروغ به من گفته نشده، در اين حال از گودالى كه جاى ريزش آب بود صداى شرشر آب شنيده شد، به من فرمود: آن جا را دقت كن، موقعى كه خوب نگاه كردم ديدم يكى از كشته ها در آب فرو رفته، پايش به دستم آمد آن را كشيدم و گفتم اين پاى آدمى است حضرت زود از مركب پياده شد، پاى ديگرش را گرفت و دو نفرى او را به بيرون گودال كشانديم معلوم شد كه اوست، اين جا بود كه صداى تكبيرش بلند شد و به سجده افتاد و مردمى كه حاضر بودند نيز تكبير گفتند و به سجده افتادند.  منظور از واژه «صعقه» حالت غشوه و مرگى است كه در اثر شمشير وى بر ذو الثديه عارض شد و لازمه آن لرزش و حركات سينه و ضربان قلب او بود كه شنيدن آن را بيان فرموده است و بعضى گفته اند مراد صاعقه و صيحه عذاب است زيرا روايت شده است كه وقتى على (ع) در مقابل دشمنان قرار گرفت فريادى چنان هول انگيز سر داد كه همه ترسيدند و ذو الثديه از شدت ترس فرار كرد و ناپديد شد تا بالاخره جسدش را در ميان آن گودال يافتند، بعضى ديگر از شارحان احتمال داده اند كه مقصود از شيطان همان ابليس مشهور است چنان كه در خطبه اول شرح كرديم، كه همان قوه و هميّه است و به خاطر مشابهت لفظ ردهه را كه حفره اى در دامنه كوه است به منظور استعاره از قسمت ميانى دماغ كه جايگاه قوه مذكور است، آورده و گاهى در اصطلاح اهل تجريد و معنويت از دماغ و قواى آن تعبير به جبل و از شياطين گاهى به جن و گاهى به ملائكه مى شود و چون پيامبران و اولياى خدا بعضى اوقات امور معنوى و حقايق مجرد از ماده از قبيل فرشتگان، جن و شياطين را با كمك نيرويى كه بر ايشان حاصل شده، به صورت محسوس در مى يابند -كه اين مطلب در مقدمات كتاب بيان شده و در آينده نيز به آن اشاره خواهيم كرد- بنا بر اين مى توان گفت كه امام (ع) شيطان واقعى را با صورت محسوس كه داراى قفسه سينه و قلب بوده، مشاهده كرده و چون داراى مقام عصمت بود پيروزى بر شيطان و رانده شدن و بيچارگى وى را مشاهده مى كرد لذا از پيشگاه خداوند توانا صيحه عذاب آورى را مى شنيد كه بر شيطان وارد شده و در اثر آن صداى ضربان قلب و حركتهاى سينه وى را شنيد همچنان كه ناله هاى او را مى شنيد كه بقيه سخنان حضرت حكايت از اين معنا دارد.  منظور امام از بقيه اهل بغى معاويه و واماندگان از لشكر شامند در مقابل جنگ با آن حضرت كه فريبكارى را پيشه كردند و آن حكميّت خائنانه را بر قرار ساختند و اين كه فرمود اگر خدا رخصت دهد كه به جانب آنها برگردد بر آنان غلبه خواهد كرد و زندگيشان واژگونه مى شود، از باب اطمينان به وعده اى بود كه خداى سبحان بطور كلى داده است كه هر كس مورد تجاوز و ستم واقع شود او را يارى خواهد كرد و آيه شريفه «فَلَمَّا أَنْجاهُمْ إِذا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ» و نيز آيه ديگر كه مى فرمايد «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ» و جز اينها... .  «و لا أذن اللَّه فى الكّرة... تشذّرا»،  اذن خدا كنايه از فراهم شدن اسباب برگشت به سوى آنها و مهلت داشتن براى تجهيز وسايل و امكانات مى باشد، در اين عبارت ما به معناى من، به كار رفته از باب اطلاق اسم عام بر خاصّ، يا اين كه ما، به معناى الذى است.  «انا وضعت بكلكل العرب...»،  در اين قسمت حضرت فضيلت و برترى خود را از نظر شجاعت و بزرگوارى بر ديگران خاطر نشان ساخته است اما نه فقط به منظور مفاخره و مباهات كه صفتى ناپسند و مذموم است و حتى اساس اين خطبه را بر آن نهاده است، بلكه مراد آن است كه با اين سخنان دل دشمنان را از بيم و ترس، پر كند و روحيه دوستانش را تقويت نمايد.  واژه كلكل را استعاره از گروهى از بزرگان عرب قرار داده كه در صدر اسلام آنها را به قتل رساند و جمعيتشان را پراكنده ساخت و دليل مشابهت در اين مورد آن است كه اين گروه در حقيقت مركز قدرت و نيروى عرب بودند، چنان كه سينه موجود زنده جايگاه نيرو، و قوت او مى باشد و بنا بر قرائت كلاكل به صورت جمع نيز استعاره از همان اشراف عرب است كه امام با آنها جنگيد و آنان را كشت، و وجه شبه همان است كه ذكر شد و احتمال ديگر آن است كه مجاز باشد از باب اطلاق جزء بر كل يعنى مراد از سينه يا سينه هاى عرب، خود عربها باشد. حرف «باء» در كلمه بكلكل زايد است و مراد از وضع آنها، ذليل و خوار ساختنشان مى باشد، «وضعته فاتضع»، اين سخن را عرب وقتى مى گويد كه قدر و منزلت شخصى را پايين آورده باشد و ممكن است حرف باء براى الصاق باشد يعنى پستى و خوارى را همراه آنان ساختم و لفظ قرون استعاره از بزرگان دو قبيله ربيعه و مضر است كه با آنها جنگيد و آنان را به قتل رساند، و وجه شبه آن است كه اين گونه افراد نسبت به قبيله خود، حربه دفاعى و وسيله حمله به دشمن مى باشند چنان كه شاخها براى حيوانها وسيله دفاع و حمله است و با ذكر واژه كسر كه به معناى شكستن است اين استعاره را ترشيح فرموده است كه كنايه از كشتن آنان مى باشد، و مراد از نواجم قرون افراد سرشناس و مشهور از اين دو قبيله است، اين مطلب كه حضرت عده اى از بزرگان قبيله مضر را در اوايل اسلام به قتل رسانده امرى روشن و معروف است اما يادآورى قرون (شاخها) ى ربيعه اشاره به كسانى از آنهاست كه در جنگهاى جمل و صفين حاضر بودند و حضرت با يارانش آنان را به قتل رساند و هر كس در اين جنگها دقت كند نام اين افراد را مى تواند دريابد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 19 الفصل الثامن:ألا و قد أمرني اللّه بقتال أهل البغي و النّكث و الفساد في الأرض فأمّا النّاكثون فقد قاتلت، و أمّا القاسطون فقد جاهدت، و أمّا المارقة فقد دوّخت، و أمّا شيطان الرّدهة فقد كفيته بصعقة سمعت لها وجبة قلبه، و رجّة صدره، و بقيت بقيّة من أهل البغي و لئن أذن اللّه في الكرّة عليهم لاديلنّ منهم إلّا ما يتشذّر في أطراف البلاد تشذّرا. أنا وضعت في الصّغر بكلاكل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر.اللغة:(دوّخه) ذلّله و (الرّدهة) وزان تمرة حفرة في الجبل يجتمع فيها الماء و الجمع رده كتمر قال في القاموس: و شبه اكمة خشنة و جمعه رده محرّكة و (كفيته) بالبناء على المفعول من كفانى اللّه مؤنته قتله أو دفع عنّى شرّه و (صعق) صعقا و صعقا و صعقة غشى عليه فهو صعق ككتف و الصّعق محرّكة شدّة الصّوت و الصّاعقة الموت و كلّ عذاب مهلك و صيحة العذاب.و (الوجبة) وزان تمرة الاضطراب للقلب و (الرّجّة) الحركة و الزلزلة و (أدلت) من فلان غلبته و قهرته أى صرت ذا دولة و (تشذّر) تبدّد و تفرّق و (الكلاكل) الصّدور و الواحد الكلكل و (النواجم) جمع ناجمة من نجم الشيء أى طلع و ظهر و (القرن) من الحيوان الرّوق و موضعه من رأسنا أو الجانب الأعلى من الرّأس و الجمع قرون.و (ربيعة و مضر) وزان صرد قبيلتان من قريش معروفتان يضرب لهما المثل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 21 في الكثرة نسبتهما إلى أبويهما و هما ربيعة و مضرابنا نزار بن معدّ بن عدنان و يقال للأوّل ربيعة الفرس و للثاني مضر الحمراء بالاضافة، لأنّ ربيعة اعطي الخيل من ميراث أبيه و مضر اعطى الذّهب.الاعراب:الواو في قوله: و لئن اذن اللّه، للقسم و المقسم به محذوف و قوله: لاديلنّ جواب القسم، و الباء فى قوله: وضعت بكلاكل العرب، زائدة و قال الشارح البحرانى و يحتمل أن تكون للالصاق أى فعلت بهم الوضع و الاهانة، و ربيعة و مضر بالفتح لمنع الصرف بالتّأنيث و العلميّة.المعنى:اعلم أنّه عليه السّلام لما لام المخاطبين فى الفصول السابقة و وبّخهم على مخالفة شرايع الدّين و ترك مراسم الاسلام، و دعاهم إلى اللّه سبحانه بالحكمة و الموعظة الحسنة، و نصحهم بالتى هى أحسن، أردف بهذا الفصل المسوق لبيان فضايله و مناقبه و خصائصه الخاصّة و علوّ شأنه و رفعة مقامه، تنبيها بذلك على أنّه إمام مفترض الطّاعة، و أنّه فيما يأمر و ينهى بمنزلة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فى أوامره و نواهيه، و غرضه بذلك جذب قلوب المخاطبين إلى قبول مواعظه و نصايحه و امتثال أوامره و نواهيه، و صدّر الفصل بالاشارة إلى أعظم تكليف كان مكلّفا به بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و إلى قيامه به منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 22 على أبلغ وجهه و هو قوله: (ألا و قد أمرنى اللّه بقتال أهل البغى) و المراد بهم المجاوزون عن الحدّ و العادلون عن القصد الخارجون عليه عليه السّلام بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من الفرق الثلاث الذين يصرح بهم تفصيلا.و أمر اللّه سبحانه له بقتالهم إمّا بما أنزله سبحانه في ضمن آيات كتابه العزيز مثل قوله تعالى  «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ».فقد روى فى غاية المرام عن يونس بن عبد الرّحمن بن سالم عن أبيه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام فى هذه الاية قال: اللّه انتقم بعلىّ عليه السّلام يوم البصرة و هو الّذى وعد اللّه رسوله.و فيه عن  «1» عدىّ بن ثابت قال: سمعت ابن عباس يقول: ما حسدت قريش عليا بشىء مما سبق له أشدّ مما وجدت يوما و نحن عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: كيف أنتم يا معشر قريش لو كفرتم بعدى و رأيتمونى فى كتيبة أضرب وجوهكم بالسيف، فهبط جبرئيل فقال: قل انّ اللّه أو على فقال إنّ اللّه أو على.و فيه عن الشيخ فى أماليه باسناده عن محمّد بن على عن جابر بن عبد اللّه الأنصارى قال: إنّى لأدناهم من رسول اللّه فى حجّة الوداع فقال: لاعرفنكم ترجعون بعدى كفارا يضرب بعضكم رقاب بعض، و أيم اللّه لئن فعلتموها لتعرفونى فى الكتيبة التي تضاربكم، ثمّ التفت إلى خلفه فقال: أو عليّ أو عليّ أو عليّ ثلاثا، فرأينا أنّ جبرئيل غمزه فأنزل اللّه عزّ و جل  «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ - بعلىّ- أَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذِي وَعَدْناهُمْ فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ».و مثل قوله سبحانه  «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ».روى فى الصافى من الكافى و التهذيب و علىّ بن إبراهيم القمىّ عن الصادق عن______________________________ (1)- ذكره الرواية لتأييدها الرواية الاتية في شأن نزول الاية فافهم، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 23 أبيه عليهما السّلام فى حديث لما نزلت هذه الاية قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: إنّ منكم من يقاتل على التأويل كما قاتلت على التنزيل، فسئل من هو؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله: خاصف النعل يعنى أمير المؤمنين عليه السّلام، فقال عمار بن ياسر: قاتلت بهذه الرّاية مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ثلاثا و هذه الرّابعة «1» و اللّه لو ضربونا حتّى يبلغوا بنا السعفات من هجر لعلمنا أنا على الحقّ و أنّهم على الباطل و كانت السّيرة فيهم من أمير المؤمنين ما كان من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يوم فتح مكة، فانّه لم يسب منهم ذريّة و قال: من أغلق بابه فهو آمن، و من ألقى سلاحه فهو آمن، و من دخل دار أبى سفيان فهو آمن، و كذلك قال أمير المؤمنين عليه السّلام يوم البصرة نادى فيهم: لا تسبوا لهم ذريّة، و لا تجهزوا على جريح و لا تتبعوا مدبرا، و من أغلق بابه و ألقى سلاحه فهو آمن.و فيه من الكافي عن الصادق عليه السّلام إنّما جاء تأويل هذه الاية يوم البصرة و هم أهل هذه الاية، و هم الذين بغوا على أمير المؤمنين عليه السّلام فكان الواجب عليهم قتلهم و قتالهم حتى يفيئوا إلى أمر اللّه، و لو لم يفيئوا لكان الواجب عليه عليه السّلام فيما انزل اللّه أن لا يرفع السيف عنهم حتّى يفيئوا و يرجعوا عن رأيهم، لأنّهم بايعوا طائعين غير كارهين، و هى الفئة الباغية كما قال اللّه عزّ و جل، فكان الواجب على أمير المؤمنين عليه السّلام أن يعدل فيهم حيث كان ظفر بهم كما عدل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فى أهل مكّة إنّما منّ عليهم و عفى، و كذلك صنع أمير المؤمنين عليه السّلام بأهل البصرة حيث ظفر بهم بمثل ما صنع النبىّ صلّى اللّه عليه و آله بأهل مكّة حذو النعل بالنعل.و مثل قوله تعالى  «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ».قال في مجمع البيان في تفسير الاية قيل: هم أمير المؤمنين و أصحابه حين قاتل من قاتله من النّاكثين و القاسطين و المارقين، و روى ذلك عن عمار و حذيفة و ابن عبّاس، و هو المروىّ عن أبي جعفر عليه السّلام و أبي عبد اللّه عليه السّلام قال و روى عن عليّ عليه السّلام انّه قال يوم البصرة: و اللّه ما قوتل أهل هذه الاية حتّى اليوم.______________________________ (1)- يعنى فى صفّين، م منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 24 و سيأتي لهذه الاية مزيد تحقيق و تفصيل بعد الفراغ من شرح هذا الفصل في أوّل التنبيهات الاتية.و إمّا «1» بما صدر عن لسان الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في ضمن الأخبار النّبويّة من الأوامر الانشائية و الجملات الخبريّة الّتي في معنى الانشاء، حسبما عرفتها في شرح الفصل الخامس من المختار الثالث، و شرح المختار المأة و الثامن و الأربعين، و شرح الفصل الثاني من المختار المأة و الخامس و الخمسين في التّنبيه الأوّل منه، و قد عرفت في التّنبيه الثاني منه و في شرح المختار الثالث و الثلاثين تحقيق الكلام في كفر البغاة و ساير أحكامهم، فليراجع إلى المواضع الّتي اشرنا إليها، فانّ مراجعتها يوجب مزيد البصيرة في المقام.و تعرف بما أوردناه هنا و فيما تقدّم أنّ أهل البغى الّذين كان أمير المؤمنين عليه السّلام مأمورا بقتالهم هم الناكثون و القاسطون و المارقون كما أوضحه بقوله: (و النّكث و الفساد في الأرض) و فصّلهم بقوله  (فأمّا النّاكثون) أى النّاقضون ما عقدوه من البيعة و هم أصحاب الجمل (فقد قاتلت) و قد مضى تفصيل قتالهم في شرح المختار الحادى عشر. (و أمّا القاسطون) أى العادلون عن الحقّ و الدّين و هم أصحاب معاوية و صفّين (فقد جاهدت) و مضي تفصيل جهادهم في شرح المختار الخامس و الثلاثين و المختار الحادى و الخمسين و المختار الخامس و الستين. (و أمّا المارقة) و هم خوارج النهروان الّذين مرقوا من الدّين أى جازوا منه مروق السّهم من الرمية حسبما عرفته في التذييل الأوّل من شرح المختار السّادس و الثلاثين (فقد دوّخت) أىّ ذلّلتهم و قهرتهم حسبما عرفته في التذييل الثاني منه (و أمّا شيطان الرّدهة فقد كفيته) أى كفانى اللّه من شرّه (بصعقة سمعت لها وجبة قلبه) و اضطرابه (و رجّة صدره) و زلزاله.______________________________ (1)- عطف على قولنا و أمر اللّه سبحانه له بقتالهم إما بما أنزله سبحانه فى ضمن آيات كتابه، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 25 و قد اختلف الأقوال فى شيطان الرّدهة فقد قال قوم  «1» إنّ المراد به ذو الثّدية رئيس الخوارج و تسميته بالشّيطان لكونه ضالّا قائد ضلالة مثل شيطان الجنّ، و أمّا إضافته إلى الرّدهة فلما عرفته في التذييل الثاني من شرح المختار السادس و الثلاثين من أنّه بعد الفراغ من قتل الخوارج طلبه عليه السّلام فى القتلى فوجده بعد جدّ أكيد فى حفرة دالية فنسبه عليه السّلام إليها لذلك.و أمّا الصعقة الّتي كفى عليه السّلام عنه بها فقد قيل: إنّ المراد بها الصّاعقة و هى صيحة العذاب لما روى أنّ عليّا لمّا قابل القوم صاح بهم فكان ذو الثّدية ممّن هرب من صيحته حتّى وجد قتيلا فى الحفرة المذكورة.و قيل إنّه رماه اللّه بصاعقة من السماء فهلك بها و لم يقتل بالسيف، و قيل: إنّه لما ضربه عليه السّلام بالسيف غشى عليه فمات.و قال قوم: إنّ شيطان الرّدهة أحد الأبالسة المردة من أولاد ابليس اللّعين قال الشارح المعتزلي: و رووا فى ذلك خبرا عن النّبى صلّى اللّه عليه و آله و أنّه كان يتعوّذ منه، و هذا مثل قوله صلّى اللّه عليه و آله هذا أزبّ العقبة اى شيطانها و لعل أزبّ العقبة هو شيطان الرّدهة بعينه فتارة يعبّر بهذا اللفظ و اخرى بذلك.أقول: و الأظهر أن يكون المراد به شيطان الجنّ و يكون الاشارة بهذا الكلام إلى ما وقع منه عليه السّلام فى بئر ذات العلم.فقد روى السيّد السّند السيّد هاشم البحرانى فى كتاب مدينة المعاجز عن ابن شهر آشوب، عن محمّد بن إسحاق، عن يحيى بن عبد اللّه بن الحارث عن أبيه، عن ابن عبّاس و عن أبي عمر و عثمان بن أحمد عن محمّد بن هارون باسناده عن ابن عباس فى خبر طويل أنّه أصاب النّاس عطش شديد فى الحديبيّة فقال النّبىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هل من رجل يمضى مع السّقاة إلى بئر ذات العلم فيأتينا بالماء و أضمن له على اللّه الجنّة؟فذهب جماعة فيهم سلمة بن الأكوع فلمّا دنوا من الشّجر و البئر سمعوا______________________________ (1)- قال ابن شهر آشوب عن ابانة بن بطة انه ذكر المقتول بالنهروان فقال سعد ابن وقاص هو شيطان الردهة و قال ابن الاثير: الردهة النقرة فى الجبل يستنقع فيها الماء و قال فى حديث على (ع) أنه ذكر ذا الثدية فقال شيطان الردهة، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 26 حسّا و حركة شديدة و قرع طبول و رأوا نيرانا تتقد بغير حطب فرجعوا خائفين «خ ل خائبين».ثمّ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: هل من رجل يمضى مع السّقاة يأتينا بالماء أضمن له على اللّه الجنّة؟ فمضى رجل من بنى سليم و هو يرتجز و يقول:أمن غريف  «1» ظاهر نحو السلم          ينكل من وجّهه خير الأمم        من قبل أن يبلغ آبار العلم          فيستقى و الليل مبسوط الظلم        و يأمن الذّم و توبيخ الكلم          و صاحب السيف لسيف منهدم     فلمّا وصلوا إلى الحسّ رجعوا وجلين.فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: هل من رجل يمضي مع السّقاة إلى البئر ذات العلم فيأتينا بالماء أضمن له على اللّه الجنّة؟ فلم يقم أحد، و اشتدّ بالنّاس العطش و هم صيام.ثمّ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لعليّ عليه السّلام: سر مع هؤلاء السقاة حتّى ترد بئر ذات العلم و تستقى و تعود إنشاء اللّه فخرج عليّ عليه السّلام قائلا:أعوذ بالرّحمن أن أميلا         من غرف «2» جنّ أظهروا تأويلا       و أوقدت نيرانها تغويلا         و قرعت مع غرفها الطبولا    قال فداخلنا «خ ل فتداخلنا» الرّعب فالتفت عليّ عليه السّلام إلينا و قال: اتّبعوا أثري و لا يفزعنّكم ما ترون و تسمعون فليس بضائركم إنشاء اللّه.ثمّ مضى فلمّا دخلنا الشّجر فاذا بنيران تضطرم بغير حطب و أصوات هائلة و رءوس مقطّعة لها ضجّة و هو يقول: اتّبعوني و لا خوف عليكم و لا يلتفت أحد منكم يمينا و لا شمالا.فلمّا جاوزنا الشّجر و وردنا الماء فأدلى البراء بن عازب دلوه في البئر فاستقى دلوا و دلوين ثمّ انقطع الدّلو فوقع فى القليب، و القليب ضيّق مظلم بعيد القعر، فسمعنا في أسفل القليب قهقهة و ضحكا شديدا.______________________________ (1)- الغريف كأمير الشجر الكثير الملتفّ أى شجر كان أو الأجمة من الضال و السلم، منه (2)- الغرف شجر يدبغ به، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 27 فقال عليّ عليه السّلام: من يرجع الى عسكرنا فيأتينا بدلو و رشا؟ «1» فقال أصحابه عليه السّلام:من يستطيع ذلك، فائتزر بمئزر و نزل في القليب و ما تزداد القهقهة إلّا علوا و جعل عليه السّلام ينحدر في مراقي القليب إذ زلّت رجله فسقط فيه، ثمّ سمعنا وجبة شديدة و اضطرابا و غطيطا «2» كغطيط المخلوق «المخنوق ظ» ثمّ نادى علىّ عليه الصلاة و السلام و التحيّة و الاكرام: اللّه أكبر اللّه أكبر أنا عبد اللّه و أخو رسول اللّه، هلمّوا قربكم فأفعمها و أصعدها على عنقه شيئا فشيئا و مضى بين أيدينا فلم نر شيئا فسمعنا صوتا.أى فتى ليل أخي روعات          و أىّ سبّاق إلى الغايات        للّه درّ الغرر السادات          من هاشم الهامات و القامات        مثل رسول اللّه ذى الايات          أو كعليّ كاشف الكرباتكذا يكون المرء في حاجات             فارتجز أمير المؤمنين عليه السّلام:الليل هول يرهب المهيبا         و مذهل المشجّع اللبيبا       و انّني اهول منه ذيبا         و لست أخشي الرّدع و الخطوبا       إذا هززت الصّارم القضيبا         أبصرت منه عجبا عجيبا    و انتهى إلى النّبيّ و له زجل  «3» فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: ما ذا رأيت في طريقك يا علي؟ فأخبره بخبره كلّه فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ الّذي رأيته مثل ضربه اللّه لي و لمن حضر معي في وجهي هذا، قال عليّ عليه السّلام: اشرحه لي يا رسول اللّه.فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أمّا الرّؤوس الّتي رأيتم لها ضجّة و لألسنتها لجلجة، فذلك مثل قومي معي يقولون بأفواههم ما ليس في قلوبهم و لا يقبل اللّه منهم صرفا و لا عدلا و لا يقيم لهم يوم القيامة وزنا.و أما النيران بغير حطب ففتنة تكون في أمتي بعدي القائم فيها و القاعد سواء______________________________ (1)- الرشا الحبل الذى يستقى به الماء من البئر، منه (2)- الغطيط صوت النائم المتضمن لتردّد نفسه إلى حلقه حتى يسمعه من حوله، منه (3)- الزجل بالزاء المعجمة الصوت، لغة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 28 لا يقبل اللّه لهم عملا و لا يقيم لهم يوم القيامة وزنا.و أمّا الهاتف الّذى هتف بك فذلك سلقعة و هو سملقة «كذا» بن غداف الذى قتل عدوّ اللّه مسعرا شيطان الأصنام الّذى كان يكلّم قرين منها و يشرع في هجائي، هذا.و قوله عليه السّلام  (و بقيت بقيّة من أهل البغي) أراد به معاوية و أصحابه لأنه لم يكن أتى عليهم بأجمعهم، بل بقيت منهم بقيّة بمكيدة التحكيم حسبما عرفته في شرح المختار الخامس و الثلاثين. (و) الذى فلق الحبّة و برء النسمة (لئن أذن اللّه في الكرّة عليهم) هذا بمنزلة التعليق بالمشيّة أى إنشاء اللّه سبحانه لي الرّجوع إليهم بأن يمدّ لى في العمر و يفسح في الأجل و يهيّأ أسباب الرّجوع (لاديلنّ منهم) أى ليكون الدّولة و الغلبة لي عليهم.و الاتيان في جواب القسم باللّام و نون التوكيد لتأكيد تحقّق الإدالة و ثبوته لا محالة بعد حصول الاذن و المشيّة منه سبحانه، و ذلك بمقتضي وعده الصّادق و قوله الحقّ في كتابه العزيز «الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا».و بعد هذا فلقائل أن يقول: إنّه عليه السّلام قد كان عالما بعدم اذن اللّه سبحانه في الكرّة عليهم و الادالة منهم، و ذلك لما كان يعلمه باخبار اللّه سبحانه و اخبار رسوله صلّى اللّه عليه و آله بأنّ بنى اميّة يملكون البلاد ألف شهر، و قد كان عليه السّلام نفسه أخبر بذلك حين شاع فى الكوفة خبر موت معاوية بقوله: كلّا أو تخضب هذه من هذه و يتلاعب بها ابن آكلة الأكباد، فى الرّواية الّتي تقدّمت فى شرح المختار السادس و الخمسين، و مع ذلك كلّه فما معنى قوله عليه السّلام: و لئن أذن اللّه فى الكرّة اه؟قلت: الاتيان بهذه الجملة الشرطية مع علمه عليه السّلام بعدم وقوع مضمونها لربط جاش المخاطبين و تقوية قلوبهم.و نظيره ما رواه عنه عليه السّلام عليّ بن إبراهيم بسنده عن عدىّ بن حاتم و كان معه عليه السّلام فى مردبه «كذا» أن عليا قال ليلة الهرير بصفّين حين التقى مع معاوية رافعا صوته يسمع أصحابه: لأقتلنّ معاوية و أصحابه، ثمّ قال فى آخر قوله: إنشاء اللّه تعالى، يخفض بها صوته، و كنت قريبا منه فقلت: يا أمير المؤمنين إنّك حلفت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 29 على ما قلت ثمّ استثنيت فما أردت بذلك؟ فقال عليه السّلام: إنّ الحرب خدعة و أنا عند أصحابى صدوق فأردت أن اطمع أصحابى كيلا يفسئوا «يفشلوا ظ» و لا يفرّوا، فافهم فانك تنتفع بهذه بعد اليوم انشاء اللّه، هذا.و قوله عليه السّلام: (إلّا ما يتشذّر فى أطراف الأرض تشذّرا) كلمة ما هنا بمعنى من كما فى قوله: «وَ السَّماءِ وَ ما بَناها»، أى إلّا من يتفرّق فى أطرافها تفرّقا ممنّ لم يتمّ أجله ثمّ نبّه على نجدته و شجاعته بقوله:استعاره تحقيقية- استعاره بالكناية- استعاره تخييلية- استعاره ترشيحية (أنا وضعت فى الصغر بكلاكل العرب) استعار لفظ الكلاكل للأكابر و الرؤساء من العرب و أشراف القبايل الّذين قتلهم في صدر الاسلام، و الجامع للاستعارة كونهم سبب قوّة العرب و مقدّميهم و بهم انتهاضهم إلى الحرب كما أنّ الكلكل للجمل كذلك سبب لنهوضه و قيامه و قوته و مقدم أجزائه.و يجوز أن يكون من باب الاستعارة بالكناية، بأن يشبه العرب بجمال مستجلات ذوات الصدور و الكلاكل في القوّة، فيكون اثبات الكلاكل تخييلا، و الوضع ترشيحا.و على أيّ تقدير فأشار عليه السّلام بوضعه لهم إلى قهرهم و إذلالهم كما أنّ إناخة الجمل يستلزم قهره و إذلاله قال الشاعر:مراجيح ما تنفكّ إلّا مناخة         على الحتف أو ترمى بها بلدا قفرا    و إن شئت أن تعرف أنموذجا من قتله و قتاله و إذلاله للكلاكل و الشجعان فاستمع لما وقع منه عليه السّلام في أوّل غزاة كانت في الاسلام و هي غزوة بدر، و قد كانت تلك الغزوة على رأس ثمانية عشر شهرا من الهجرة كما في كشف الغمة و كان عمره عليه السّلام إذ ذاك سبعة و عشرين سنة.قال المفيد في الارشاد: و أما الجهاد الّذى ثبتت به قواعد الاسلام، و استقرّت بثبوته شرايع الملّة و الأحكام، فقد تخصّص منه أمير المؤمنين عليه السّلام بما اشتهر ذكره في الأنام، و استفاض الخبر به بين الخاصّ و العامّ، و لم يختلف فيه العلماء، و لا تنازع في صحته الفهماء، و لا شكّ فيه إلّا غفل لم يتأمّل في الأخبار، و لا دفعه أحد ممّن نظر في الاثار إلّا معاند بهّات لا يستحيي من العار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 30 فمن ذلك ما كان منه عليه السّلام في غزاة البدر المذكورة في القرآن، و هي أوّل حرب كان به الامتحان، و ملأت رهبة صدور المعدودين من المسلمين في الشجعان، و راموا التأخر عنها لخوفهم منها و كراهتهم لها على ما جاء به محكم الذّكر فى التبيان.و كان من جملة خبر هذه الغزاة إنّ المشركين حضروا بدرا مصرّين على القتال، مستظهرين فيه بكثرة الأموال، و العدد و العدّة و الرّجال، و المسلمون إذ ذاك نفر قليل عدد هناك، و حضرته طوايف منهم بغير اختيار، و شهدته على الكراهة منها له و الاضطرار.فتحدّتهم قريش بالبراز و دعتهم إلى المصافة و النزال و اقترحت  «1» في اللقاء منهم الأكفاء، و تطاولت الأنصار لمبارزتهم فمنعهم النبيّ صلّى اللّه عليه و آله من ذلك فقال لهم: إنّ القوم دعوا الأكفاء.ثمّ أمر عليّا أمير المؤمنين بالبروز إليهم، و دعا حمزة بن عبد المطلب و عبيدة ابن الحارث رضوان اللّه عليهما أن يبرزا معه، فلمّا اصطفوا لهم لم يثبتهم  «2» القوم لأنهم كانوا قد تغفّروا فسألوهم من أنتم، فانتسبوا لهم، فقالوا: أكفاء كرام، و نشبت الحرب بينهم.و بارز الوليد أمير المؤمنين عليه السّلام فلم يلبثه حتّى قتله، و بارز عقبة حمزة رضي اللّه عنه فقتله حمزة، و بارز شيبة عبيدة رحمه اللّه فاختلفت بينهما ضربة قطعت إحداهما فخذ عبيدة، فاستنقذه أمير المؤمنين عليه السّلام بضربة بدر بها شيبة فقتله، و شركه فى ذلك حمزة.فكان قتل هؤلاء الثلاثة أوّل وهن لحق المشركين، و ذلّ دخل عليهم، و رهبة اعتراهم بها الرّعب من المسلمين، و ظهر بذلك امارات نصر المسلمين.ثمّ بارز أمير المؤمنين العاص بن سعيد بن العاص بعد أن أحجم عنه من سواء____________________________ (1)- أى طلبت (2) أى لم تعرفهم حقّ المعرفة، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 31 فلم يلبثه أن قتله، و برز إليه حنظلة بن أبي سفيان فقتله، و برز إليه طعيمة بن عدى فقتله، و قتل بعده نوفل بن خويلد و كان من شياطين قريش.و لم يزل عليه السّلام يقتل واحدا منهم بعد واحد حتّى أتى على شطر المقتولين منهم، و كانوا سبعين رجلا تولّى كافّة من حضر بدرا من المسلمين مع ثلاثة آلاف من الملائكة المسوّمين قتل الشطر منهم، و تولّى أمير المؤمنين عليه السّلام قتل الشطر الاخر وحده بمعونة اللّه له و تأييده و توفيقه و نصره و كان الفتح له بذلك على يديه.و ختم الأمر بمناولة النّبي صلّى اللّه عليه و آله كفّا من الحصى فرمي بها في وجوههم و قال لهم:شاهت الوجوه، فلم يبق أحد منهم إلّا ولّى الدّبر بذلك منهزما، و كفى اللّه المؤمنين القتال بأمير المؤمنين عليه السّلام و شركائه في نصرة الدّين من خاصّة الرّسول عليه و آله السلام و من أيّدهم به من الملائكة الكرام.قال المفيد: و قد أثبتت رواة العامة و الخاصّة معا أسماء الّذين تولّى أمير المؤمنين عليه السّلام قتلهم ببدر من المشركين على اتّفاق فيما نقلوه من ذلك و اصطلاح فكان ممّن سمّوه: الوليد بن عتبة كما قدّمناه و كان شجاعا جرئيا و قاحا فاتكاتها به الرّجال، و العاص بن سعيد و كان هولا عظيما تها به الأبطال، و هو الّذى حاد عنه عمر بن الخطّاب، و طعيمة بن عدىّ بن نوفل و كان من رءوس أهل الضلال، و نوفل ابن خويلد و كان من أشدّ المشركين عداوة لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كانت قريش تقدّمه و تعظّمه و تطيعه و هو الّذى قرن أبا بكر و طلحة قبل الهجرة بمكة و أوثقهما بحبل و عذّبهما يوما إلى الليل حتّى سئل في أمرهما و لمّا عرف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حضوره بدرا سأل اللّه أن يكفيه أمره فقال: اللّهمّ اكفني نوفل بن خويلد، فقتله أمير المؤمنين عليه السّلام.و زمعة بن الأسود، و عقيل بن الأسود، و الحارث بن زمعة، و النضر بن الحارث ابن عبد الدّار، و عمير بن عثمان بن كعب بن تيم عمّ طلحة بن عبيد اللّه، و عثمان، و مالك ابنا عبيد اللّه أخوا طلحة بن عبيد اللّه، و مسعود بن أبي اميّة بن المغيرة، و قيس بن الفاكهة ابن المغيرة، و حذيفة بن أبى حذيفة بن المغيرة، و أبو قيس بن الوليد بن المغيرة، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 32 و حنظلة بن أبي سفيان، و عمرو بن مخذوم، و أبو المنذر بن أبي رفاعة، و منية بن الحجاج السّهمي، و العاص بن منية، و علقمة بن كلدة، و أبو العاص بن قيس بن عدى، و معاوية ابن المغيرة بن أبي العاص، و لوذان بن ربيعة، و عبد اللّه بن المنذر بن أبي رفاعة، و مسعود بن اميّة بن المغيرة، و حاجب بن السائب بن عويمر، و اوس بن المغيرة بن لوذان، و زيد بن مليص، و عاصم بن أبي عوف، و سعيد بن وهب حليف بنى عامر، و معاوية ابن عبد القيس، و عبد اللّه بن جميل بن زهير بن الحارث بن أسد، و السّائب بن مالك، و أبو الحكم بن الأخنس، و هشام بن أبي اميّة بن المغيرة.فذلك ستة و ثلاثون رجلا سوى من اختلف فيه أو شرك أمير المؤمنين عليه السّلام فيه غيره، و هم أكثر من شطر المقتولين ببدر على ما قدّمناه.قال المفيد: و فيما صنعه أمير المؤمنين عليه السّلام ببدر قال اسيد ين اياس يحرض مشركى قريش عليه:فى كلّ مجمع غاية أخزاكم          جذع أبرّ على المذاكى القرّح        للّه درّكم المّا تنكروا         قد ينكر الحرّ الكريم و يستحى        هذا ابن فاطمة الذى أفناكم          ذبحا و قتلا قعصة لم يذبح        اعطوه خرجا و اتّقوا تضريبه          فعل الذّليل و بيعة لم تربح        أين الكهول و أين كلّ دعامة         فى المعضلات و اين زين الأبطح        أفناهم قعصا و ضربا يعترى          بالسيف يعمل حدّه لم يصفح «1»______________________________ (1)- الغاية الراية، و الجذع الشاب الحدث، ابرّ عليهم غلبهم، و المذاكى من الخيل التي قد اتى عليها بعد قروحها سنة او سنتان، و القارح منها ما انتهت اسنانه و انما تنتهى فى خمس سنين و الجمع قرح، و القعص أن يضرب الانسان فيموت فى مكانه يقال قعصه اى قتله سريعة، و الكهول جمع كهل و هو من جاوز الثلاثين إلى الأربعين أو الخمسين و انما خصّهم بالذكر لأنّهم أشدّ قوّة فى الحروب و اكمل عقلا يرجع اليهم و يحتاج إلى تدبيرهم فى الملمات و الدواهى، و دعامة القوم سيّدهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 33 استعاره تحقيقية- استعاره مكنية- استعاره مرشحة (و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر) و الاستعارة في هذه القرينة مثل الّتي في سابقتها، فتحتمل الاستعارة التحقيقية بأن يراد تشبيه رؤساء القبيلتين و انجادهم بقرون الحيوان، لأنّهم أسباب القوّة و الصّولة و المحاربة للقبيلتين كما أنّ القرن آلة الحرب و النطح و الصّيال للكبش.و تحتمل الاستعارة المكنيّة بأن يراد تشبيه القبيلتين بالأكبش ذوات القرون في الصّولة و القوّة، فيكون اثبات القرن تخييلا، و الكسر و النّواجم ترشيحا، و المراد بكسره عليه السّلام نواجم قرونهم قهرهم، و اذلالهم، لأنّ الكبش اذا انتطح بكبش آخر فانكسر قرنه يغلب و يهرب.و قد قتل عليه السّلام من ربيعة و مضر فى مجاهداته بين يدي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و بعده في الجمل و صفّين جما غفيرا يكاد أن يكون أغزر من قطر المطر و أكثر من عدد النجم و الشّجر، و لنعم ما قال كاشف الغمّة:سل عن عليّ مقامات عرفن به          شدّت عرى الدّين في حلّ و مرتحل        بدرا واحدا و سل عنه هوازن          في أوطاس و اسأل به في وقعة الجمل        و اسأل به إذ أتي الأحزاب يقدمهم          عمرو و صفّين سل أن كنت لم تسل     الترجمة:اين فصل از خطبه شريفه مسوقست در بيان مناقب جليله و فضايل جميله خود آن بزرگوار مى فرمايد:آگاه باشيد كه بتحقيق امر فرمود خداوند متعال مرا بقتال و جدال أهل ظلم و طغيان و أهل نقض بيعت و أهل فساد در زمين، پس أما ناقضان بيعت كه أهل جمل بودند پس بتحقيق مقاتله كردم با ايشان، و أمّا عدول كنندگان از حقّ كه أهل صفين بودند پس بتحقيق جهاد كردم با ايشان، و أمّا بيرون روندگان از دين كه أهل نهروان بودند پس بتحقيق كه ذليل گردانيدم ايشان را، و أما شيطان ردهه پس بتحقيق كفايت كرده شدم از او به آواز مهيبى كه شنيدم بجهت شدّت آن آواز اضطراب قلب و حركت سينه او را، و باقى مانده بقيّه از أهل ستم كه معاويه و أهل شام است و اگر اذن بدهد خداى تعالى در رجوع بر ايشان هر آينه البته غالب مى شوم بر ايشان و باز گيرم دولت را از ايشان مگر اين كه متفرّق شود در اطراف زمين متفرّق شدنى. من پست كردم رؤساى عرب را، شكستم شاخهاى ظاهر شده قبيله ربيعه و مضر را.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )[ابن ابى الحديد سپس ضمن شرح اين عبارت از اين خطبه كه مى گويد: «فاما الناكثون فقد قاتلت و اما القاسطون فقد جاهدت و اما المارقه فقد دوخت...» «اما با پيمان گسلان بدرستى كه جنگ كردم و با تبهكاران جهاد كردم و اما خوارج را بدرستى كه نابود ساختم...» چنين مى گويد]: اين موضوع ثابت شده و قطعى است كه پيامبر (ص) به على عليه السلام فرموده است: «بزودى پس از من با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگ خواهى كرد». منظور از ناكثين كسانى هستند كه جنگ جمل را پديد آوردند و بيعت على عليه السلام را شكستند و پيمان گسستند و مقصود از قاسطين مردم شامند كه در جنگ صفين شركت كردند و مقصود از مارقين خوارج هستند كه در نهروان با او جنگ كردند. و خداوند متعال درباره اين سه گروه چنين فرموده است: «هر آنكس پيمان بگسلد همانا بر زيان و هلاك خويش اقدام كرده است» و نيز فرموده است: «و اما ستمكاران آتشگيره دوزخ شده اند» و پيامبر (ص) فرموده اند: «از اصل و ريشه اين شخص قومى از دين چنان بيرون مى روند كه تير از كمان بيرون مى جهد. يكى از شما بر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص285 چوبه تير مى نگرد، چيزى نمى يابد. و بر دنباله و پرهايى كه به آن است مى نگرد، چيزى نمى يابد كه از ميان چرك و خون گذشته و نفوذ كرده است.» و اين خبر خود يكى از نشانه هاى پيامبرى رسول خدا (ص) از اخبار مفصل آن حضرت به امور غيبى و نهانى است. اما در مورد «شيطان ردهة» كه در اين عبارت على (ع) آمده است گروهى گفته اند مقصود ذوا الثديه است كه سالار خوارج بوده است. و در همين مورد خبرى را از پيامبر (ص) نقل مى كند و از جمله كسانى كه اين موضوع را گفته اند، جوهرى مولف كتاب الصحاح است. آنان مى گويند: ذو الثديه با شمشير كشته نشده است و خداوند روز جنگ نهروان بر او صاعقه يى فرو فرستاده است و على عليه السلام هم در اين سخن خود به همين موضوع تصريح كرده و فرموده است: «بدرستى كه كفايت كردند مرا از او با فريادى كه طپش دل و سينه اش را شنيدم». قومى ديگر گفته اند: شيطان ردهة يكى از شيطانهاى سركش و از ياران دشمن خدا-  ابليس-  است، و آنان هم در اين باره خبرى از پيامبر (ص) نقل مى كنند و اينكه پيامبر (ص) از او به خدا پناه مى برده است. لغت «ردهه» به معنى گودالى در كوه است كه آب در آن جمع مى شود و اين هم نظير سخن پيامبر (ص) در مورد شيطان عقبه منى است كه از او به «ازب العقبة» تعبير فرموده اند. شايد هم «ازب العقبة» همان «شيطان ردهه» است كه گاهى از او به اين صورت و گاه به آن صورت تعبير شده است. برخى ديگر گفته اند: شيطان ردهه شيطان سركشى است كه به صورت مار در مى آيد و در گودال زندگى مى كند و اين را از لفظ شيطان، كه يكى از معانى آن مار است، گرفته اند. نظير «شيطان الحماطة» كه حماطه نام درختى است كه مى گويند مارهاى بسيارى بر آن زندگى مى كنند. در اين بخش از گفتار على عليه السلام منظور از بقيه يى كه از ستمگران باقى مانده است، معاويه و ياران اوست كه آن حضرت از عهده همه آنان بر نيامده بود و جنگ ميان او و ايشان با تزوير حكميت متوقف شده بود و بعد هم مى فرمايد: اگر خداوند مرا عمر دهد هر آينه بر آنان پيروز خواهم شد و دولت براى من بر ايشان خواهد بود. [پس از اين مبحث ابن ابى الحديد بحثى كلامى را كه ميان قاضى عبد الجبار معتزلى و سيد مرتضى درباره امامت ابو بكر صورت گرفته، بدين معنى كه قاضى عبد الجبار در كتاب «المغنى» با استناد به آيه پنجاهم يا پنجاه و سوم-  بنا بر اختلاف شماره آيه-  سوره مائده اصرار مى ورزد كه در شأن ابو بكر و يارانش نازل شده است او شايسته منصب امامت است. و سيد مرتضى در كتاب الشافى اين موضوع را مستندا رد مى كند. مطالعه اين احتجاج نشان دهنده دقت و نكته سنجى و عظمت علمى بزرگان مكتب تشيع در قبال بزرگان معتزله است و نمودارى براى چگونگى بحث و احتجاج بدون ستيز و لجاج و بدور از هر نوع توهين و لعن و نفرين و بسيار آموزنده است، ولى چون در حيطه كار اين بنده و جزء امور تاريخى نيست فعلا از ترجمه آن خوددارى شد و اميدوارم اهل نظر از استفاده از متن عربى غافل نباشند، خداوند متعال به همه توفيق ارزانى فرمايد].  
بخش ۱۶ : فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام [منبع]

فضلُ الوحي‏ :
وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ، وَضَعَنِي فِي [حَجْرِهِ‏] حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ [وَلِيدٌ] يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْ‏ءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ، وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ، وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ (صلی الله علیه وآله) مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ، وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً وَ يَأْمُرُنِي بِالاقْتِدَاءِ بِهِ، وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي، وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا، أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ، وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ (صلی الله علیه وآله)، فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ؟ فَقَالَ هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ، إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى، إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ، وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ.

عَرْفُهُ : بوى خوش او. 
الْخَطْلَة : خطا و اشتباه در اثر بى فكرى. 
الْفَصِيل : بچه شتر. 
عَلَماً : رايت، نشانه، علامت راهنما. 
حِرَاء : كوهى است در نزديكى مكه.  
يَكنُفُني : مرا پناه مى داد 
يُشِمُّني عَرفه : مى بوياند بمن بوى خوش خود را 
خَطلَة : خطا و لغزش در كار 
فَطيم و فَصيل : بچه جدا شده از شير 
یُجاوِر : مجاورت و همسايه گى ميكرد 
حِراء : نام كوهى است در نزديكى مكه كه رسول اكرم پيش از بعثت به آنجا براى خلوت و عبادت مى رفت 
أشُمّ : مى بوئيدم، استشمام مى كردم 
رَنَة : ناله و صداى درماندگى  
۱۷. سوابق درخشان شجاعت و فضائل امام عليه السّلام 
شما موقعيّت مرا نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در خويشاوندى نزديك، در مقام و منزلت ويژه مى دانيد، پيامبر مرا در اتاق خويش مى نشاند، در حالى كه كودك بودم مرا در آغوش خود مى گرفت، و در بستر مخصوص خود مى خوابانيد، بدنش را به بدن من مى چسباند، و بوى پاكيزه خود را به من مى بوياند، و گاهى غذايى را لقمه لقمه در دهانم مى گذارد، هرگز دروغى در گفتار من، و اشتباهى در كردارم نيافت. 
از همان لحظه اى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را از شير گرفتند، خداوند بزرگ ترين فرشته (جبرئيل) خود را مأمور تربيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كرد تا شب و روز، او را به راه هاى بزرگوارى و راستى و اخلاق نيكو راهنمايى كند، و من همواره با پيامبر بودم چونان فرزند كه همواره با مادر است،(۱) پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هر روز نشانه تازه اى از اخلاق نيكو را برايم آشكار مى فرمود، و به من فرمان مى داد كه به او اقتداء نمايم. 
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چند ماه از سال را در غار حراء(۲) مى گذراند، تنها من او را مشاهده مى كردم، و كسى جز من او را نمى ديد، در آن روزها، در هيچ خانه اسلام راه نيافت جز خانه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه خديجه هم در آن بود و من سوّمين آنان بودم. من نور وحى و رسالت را مى ديدم، و بوى نبوّت را مى بوييدم. 
من هنگامى كه وحى بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرود مى آمد، ناله شيطان را شنيدم، گفتم اى رسول خدا، اين ناله كيست گفت: شيطان است كه از پرستش خويش مأيوس گرديد. و فرمود: «على تو آنچه را من مى شنوم، مى شنوى، و آنچه را كه من مى بينم، مى بينى، جز اينكه تو پيامبر نيستى، بلكه وزير من بوده و به راه خير مى روى».________________________________(۱). اتّباع الفصيل اثر امّه (شتر بچّه همواره با شتر است) وقتى مى‏ خواستند بگويند كه آن دو نفر هميشه با هم بودند از اين ضرب المثل استفاده مى ‏كردند. (۲). حراء: كوهى است كه در شمال مكّه به فاصله ۶ كيلو متر، بر دامنه جنوبى كوه و در ارتفاع ۱۶۰ متر، غارى وجود دارد كه پيامبران گذشته و حضرت ابراهيم عليه السّلام در آن عبادت مى‏ كردند، و خلوتگاه و محل عبادت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نيز بود كه آيات آغازين قرآن در آنجا بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نازل شد.
(در اينجا شجاعت و دليرى و مقام و منزلت و بزرگوارى خود را گوشزد نموده مى فرمايد:) و شما قدرت و منزلت مرا از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بسبب خويشى نزديك (پسر عمو و داماد او بودن) و مقام بلند و احترام مخصوص (كه نزد آن حضرت داشتم و مرا بخلافت نصب فرمود) مى دانيد، زمان كودكى مرا در كنار خود پرورش داد، و به سينه اش مى چسبانيد، و در بسترش در آغوش مى داشت، و تنش را بمن مى ماليد، و بوى خوش خويش را بمن مى بويانيد، و خوراكى جويده در دهان من مى نهاد (چنانكه پدر نسبت به فرزند كند) و دروغ در گفتار و خطاء و اشتباه در كردار از من نيافت (زيرا باتّفاق اماميّه آن حضرت و حضرت زهرا و يازده فرزندشان «سلام اللَّه عليهم أجمعين» معصوم هستند و هرگز گناه كوچك و بزرگ از ايشان نه عمدا و نه نسيانا و نه خطاء سر نمى زند). 
و خداوند بزرگترين فرشته اى از فرشتگانش را از وقتى كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله از شير گرفته شده بود همنشين آن حضرت گردانيد كه او را در شب و روز براه بزرگواريها و خوهاى نيكوى جهان سير دهد (از اخبار چنين معلوم ميشود كه مراد از آن فرشته روح القدس است كه از جبرائيل و ميكائيل بزرگتر و هميشه با پيغمبر اكرم بوده بعد از آن حضرت هم با ائمّه اطهار عليهم السّلام مى باشد) و من پى او مى رفتم مانند رفتن بچه شتر پى مادرش (شب و روز در خلوت و جلوت با آن بزرگوار بوده و هرگز از او جدا نمى شدم. ابن ابى الحديد در شرح خود نوشته: فضل ابن عبّاس گفت: از پدرم پرسيدم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كدام يك از پسرانش را بيشتر دوست مى داشت گفت: علىّ ابن ابى طالب را، گفتم من ترا از پسران او مى پرسم، گفت او را نسبت به پسرانش از همه بيشتر دوست مى داشت، نديديم هيچ روزى علىّ عليه السّلام از وقتى كه كودك بود از آن حضرت جدا شود مگر زمانيكه براى خديجه در سفر بود، نديديم پدرى را به پسرش مهربانتر از او به علىّ، و نه پسرى را براى پدرش فرمانبرتر از على براى پيغمبر.) در هر روزى از خوهاى خود پرچم و نشانه اى مى افراشت (آشكار مى نمود) و پيروى از آنرا بمن امر مى فرمود.
و در هر سالى (پيش از مبعوث شدن به رسالت يك ماه از مردم دورى گزيده براى عبادت و بندگى) بحراء (كوهى است نزديك مكّه) اقامت مى نمود، من او را مى ديدم و غير من نمى ديد، و در آن زمان اسلام در خانه اى نيامده بود مگر خانه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و خديجه (زوجه آن حضرت) كه من سوّم ايشان بودم (در آنروز مسلمان نبود مگر پيغمبر اكرم و خديجه و من، اين جمله صراحت دارد باينكه امام عليه السّلام نخستين مردى بود كه به آن حضرت ايمان آورده و اسلام اختيار نمود، و نظير اين سخن فرمايش آن بزرگوار است در سخن صد و سى و يكم كه فرمود: «اللّهمّ إنّى أوّل من أناب، و سمع و أجاب، لم يسبقني إلّا رسول اللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله- بالصّلاة» يعنى بار خدايا من نخستين كسى هستم كه بحقّ رسيده و آنرا شنيده و پذيرفته است، هيچكس بر من به نماز پيشى نگرفت مگر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله) نور وحى و رسالت را مى ديدم، و بوى نبوّت و پيغمبرى را مى بوييدم (هنگام نزول وحى با آن حضرت بوده و بآنچه نازل مى شد بدون ترديد ايمان مى آوردم). 
و هنگاميكه وحى بر آن حضرت صلّى اللَّه عليه و آله نازل شد صداى شيطان را شنيدم، گفتم: اى رسول خدا اين چه صدايى است فرمود: اين شيطان است كه او را از پرستش نمودن نوميدى روى داده (چون دانسته كه بعد از رسيدن اين وحى مردم از ضلالت و گمراهى بيرون آمده از او پيروى نمى كنند نوميد گرديده ناله و فرياد مى نمايد) تو مى شنوى آنچه من مى شنوم، و مى بينى آنچه من مى بينم (در همه چيز با من يكسانى) مگر اينكه پيغمبر نيستى، و ليكن وزيرى، و تو بر خير و نيكوئى هستى (جامع جميع كمالات صوريّه و معنويّه بوده بر آنچه خير و نيكوئى دنيا و آخرت در آنست استوار مى باشى). 
و شما از منزلت من در نزد رسول الله آگاه هستيد، هم از جهت خويشاوندى و هم از جهت حرمت خاصى كه براى من مى شناخت. من خردسال بودم كه مرا در كنار خود مى نشاند و بر سينه خود مى چسباند و در بستر خود مى خوابانيد و تن من به تن او مى ساييد و بوى خوش خود را به مشام من مى رسانيد. گاه چيزى را مى جويد و در دهان من مى نهاد. او هرگز نه دروغى را از من شنيد و نه در رفتارم خطايى ديد. از آن زمان كه رسول الله (صلى الله عليه و آله) از شير باز گرفته شد، خداوند، بزرگترين ملك خود را شب و روز همنشين او ساخت تا او را به راه بزرگواريها و خصال و اخلاق نيكو برد. 
من همواره، چون بچه شترى كه در پى مادر رود در پى او مى رفتم و او هر روز يكى از صفات پسنديده اش را بر من آشكار مى نمود و مرا مى فرمود كه بدان اقتدا كنم. 
هر سال در غار حراء، زمانى چند خلوت مى گزيد. من او را مى ديدم و جز من كسى نمى ديد. روزگارى جز خانه اى كه رسول الله (ص) و خديجه و من در آن مى زيستيم، اسلام را ديگر خانه اى نبود. نور وحى و رسالت را به چشم مى ديدم و بوى نبوت را مى شنيدم. هنگامى كه وحى نازل مى شد صداى ناله شيطان را مى شنيدم. مى پرسيدم يا رسول الله، اين صداى چيست مى گفت كه صداى شيطان است، از اين كه او را بپرستند، نوميد شده است. تو هم مى شنوى، هر چه من مى شنوم و مى بينى آنچه من مى بينم، جز آنكه تو پيامبر نيستى ولى تو وزير منى، تو به راه خير مى روى. 
و شما به خوبى موقعيّت مرا از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از نظر خويشاوندى نزديک و منزلت و مقام ويژه مى دانيد. او مرا در دامان خويش در حالى که کودک (خردسالى) بودم مى نشاند و (همانند فرزندش) مرا به سينه خود مى فشرد و در بستر خويش در کنار خود مى خوابانيد، به گونه اى که بدن خود را (همچون يک پدر مهربان) به بدن من مى چسبانيد و بوى خوش خود را به مشام من مى رساند و (چون بسيار کوچک بودم و توان جويدن غذاى سخت را نداشتم) غذا را مى جويد و در دهان من مى گذاشت. او هرگز دروغى در گفتار من نيافت و در کردارم خطا و اشتباهى نديد.
از همان زمان که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از شير بازگرفته شد، خداوند بزرگ ترين فرشته از فرشتگان خود را مأمور ساخت تا در طول شب و روز وى را به راههاى فضيلت و محاسن اخلاق جهانيان وادارد و من هم مانند کودکى که به دنبال مادرش حرکت مى کند از او پيروى مى کردم. هر روز نکته تازه اى از اخلاق برجسته خود براى من آشکار مى ساخت و مرا فرمان مى داد که به او اقتدا کنم. 
او در هر سال مدتى را در مجاورت غار حرا به سر مى برد (و به عبادت خدا مى پرداخت) من او را مى ديدم و کسى ديگر او را نمى ديد (و از برنامه عبادت او خبر نداشت و هنگامى که آن حضرت به نبوت مبعوث شد) در آن روز خانه اى که اسلام در آن راه يافته باشد، جز خانه پيامبر نبود تنها او و خديجه در آن بودند و من نفر سوم بودم. من نور وحى و رسالت را مى ديدم و بوى نبوّت را استشمام مى کردم. من صداى ناله شيطان را در آغاز نزول وحى بر آن حضرت شنيدم و گفتم اى رسول خدا اين ناله (از کيست و براى) چيست؟ فرمود: اين ناله شيطان است، زيرا از اينکه پيرويش کنند مأيوس شده است. (سپس پيامبر(صلى الله عليه وآله)به من فرمود:) تو آنچه را من مى شنوم مى شنوى و آنچه من مى بينم مى بينى (و چشم و گوش تو حقايق عالم غيب را درک مى کند) جز اينکه تو پيامبر نيستى; ولى وزير منى و در مسير خير و سعادت قرار دارى!
شما مى دانيد مرا نزد رسول خدا چه رتبت است، و خويشاونديم با او در چه نسبت است. آن گاه كه كودك بودم مرا در كنار خود نهاد و بر سينه خويشم جا داد، و مرا در بستر خود مى خوابانيد چنانكه تنم را به تن خويش مى سود و بوى خوش خود را به من مى بويانيد. و گاه بود كه چيزى را مى جويد، سپس آن را به من مى خورانيد. از من دروغى در گفتار نشنيد، و خطايى در كردار نديد. 
هنگامى كه از شير گرفته شد خدا بزرگترين فرشته از فرشتگانش را شب و روز همنشين او فرمود تا راههاى بزرگوارى را پيمود، و خويهاى نيكوى جهان را فراهم نمود. و من در پى او بودم -در سفر و حضر- چنانكه شتر بچّه در پى مادر. هر روز براى من از اخلاق خود نشانه اى بر پا مى داشت و مرا به پيروى آن مى گماشت. 
هر سال در حراء خلوت مى گزيد، من او را مى ديدم و جز من كسى وى را نمى ديد. آن هنگام جز خانه اى كه رسول خدا (ص) و خديجه در آن بود، در هيچ خانه اى مسلمانى را نيافته بود، من سوّمين آنان بودم. روشنايى وحى و پيامبرى را مى ديدم و بوى نبوّت را مى شنودم. من هنگامى كه وحى بر او (ص) فرود آمد، آواى شيطان را شنيدم. گفتم: اى فرستاده خدا اين آوا چيست گفت: «اين شيطان است كه از آن كه او را نپرستند نوميد و نگران است. همانا تو مى شنوى آنچه را من مى شنوم، و مى بينى آنچه را من مى بينم، جز اين كه تو پيامبر نيستى و وزيرى و بر راه خير مى روى -و مؤمنان را اميرى-.» 
در بيان فضايل خود: 
شما موقعيت مرا نسبت به رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- به خاطر خويشى نزديك و منزلت مخصوص مى دانيد، وقتى كودك بودم مرا در دامن مى نشاند، در آغوشش مى فشرد، در فراشش جاى مى داد، تنش را به تنم مى ساييد، و بوى خوشش را به من مى بويانيد، غذا را جويده در دهانم قرار مى داد. هرگز دروغى در گفتار، و اشتباهى در عمل از من نديد. از وقتى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را از شير گرفتند خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگانش را مأمور وى نمود، تا شبانه روز او را در مسير كرامت و محاسن اخلاق جهان سوق دهد. من همانند طفلى كه به دنبال مادرش مى رود دنبال او مى رفتم، هر روز براى من از اخلاق پاك خود نشانه اى بر پا مى كرد، و مرا به پيروى از آن فرمان مى داد. 
هر سال در حراء مجاورت مى نمود، تنها من او را مى ديدم و غير من كسى وى را مشاهده نمى كرد. آن زمان در خانه اى جز خانه اى كه رسول حق -صلّى اللّه عليه و آله- و خديجه در آن بودند اسلام وارد نشده بود و من سومى آنان بودم. نور وحى و رسالت را مى ديدم، و بوى نبوت را استشمام مى كردم. 
به هنگام نزول وحى بر ايشان -صلّى اللّه عليه و آله- صداى ناله شيطان را شنيدم، عرضه داشتم: يا رسول اللّه، اين صداى ناله چيست فرمود: اين ناله شيطان است كه وى را از پرستش شدن يأس و نا اميدى دست داده، تو آنچه را مى شنوم مى شنوى، و آنچه را مى بينم مى بينى، جز اينكه پيامبر نيستى، ولى وزير من و بر طريق خير هستى. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 508-499  پرورش در آغوش پيامبر: سپس امام(عليه السلام) به بيان رابطه بسيار نزديک او با پيامبر(صلى الله عليه وآله) پرداخته و نشان مى دهد که اين رابطه از آغاز طفوليت تا پايان عمر بوده و امام تربيت يافته دامان پيامبر اکرم است، مى فرمايد: «شما به خوبى موقعيت مرا از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از نظر خويشاوندى نزديک، و منزلت و مقام ويژه، مى دانيد»; (وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللّهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ، وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصيصَةِ). آن گاه براى توضيح بيشتر مى افزايد: «او مرا در دامان خويش در حالى که کودک (خردسالى) بودم مى نشاند و (همانند فرزندش) مرا به سينه خود مى فشرد و در بستر خويش در کنار خود مى خوابانيد، به گونه اى که بدن خود را (همچون يک پدر بسيار مهربان) به بدن من مى چسبانيد و بوى خوش خود را به مشام من مى رساند و (چون بسيار کوچک بودم و توان جويدن غذاى سخت را نداشتم) غذا را مى جويد و در دهان من مى گذاشت»; (وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّني إِلَى صَدْرِهِ، وَ يَکْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ، وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ، وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ(1) وَ کَانَ يَمْضَغُ الشَّيْءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ). اين تعبيرات نشان مى دهد که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) هيچ تفاوتى ميان على(عليه السلام) و فرزندان خود نمى گذاشت و از آن موقع که آن حضرت بسيار کم سن و سال بود او را در دامان و آغوش خود پرورش مى داد و نهايت محبّت را درباره او ابراز مى فرمود. در ادامه مى افزايد: «رسول خدا هرگز دروغى در گفتار من نيافت و در کردارم خطا و اشتباهى نديد»; (وَ مَا وَجَدَ لِي کَذْبَةً فِي قَوْل، وَ لاَ خَطْلَةً(2) فِي فِعْل). اشاره به اينکه من مدارج تربيت را در سايه او به طور کامل پيمودم، به گونه اى که گفتار و رفتارم کاملا صادقانه و در مسير حق بود و کمترين انحرافى نداشتم. آن گاه امام(عليه السلام) به بيان اين نکته مى پردازد که من اگر در دوران قبل از بعثت نيز از آن حضرت پيروى مى کردم و اين را افتخار و فرصت مهمى براى خود مى شمردم، به اين دليل بود که آن حضرت از آغاز عمر تحت هدايت و عنايت پروردگار قرار داشت، مى فرمايد: «از همان زمان که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از شير بازگرفته شد، خداوند بزرگ ترين فرشته از فرشتگان خود را مأمور ساخت تا در طول شب و روز وى را به راههاى فضيلت و محاسن اخلاق جهانيان وادارد و من هم مانند کودکى که به دنبال مادرش حرکت مى کند از او پيروى مى کردم. هر روز نکته تازه اى از اخلاق برجسته خود براى من آشکار مى ساخت و مرا فرمان مى داد که به او اقتدا مى کنم»; (وَ لَقَدْ قَرَنَ اللّهُ بِهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ مِنْ لَدُنْ أَنْ کَانَ فَطِيماً(3) أَعْظَمَ مَلَک مِنْ مَلاَئِکَتِهِ يَسْلُکُ بِهِ طَرِيقَ الْمَکَارِمِ، وَ مَحَاسِنَ أَخْلاَقِ الْعَالَمِ، لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. وَ لَقَدْ کُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ(4) أَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لِي فِي کُلِّ يَوْم مِنْ أَخْلاَقِهِ عَلَماً، وَ يَأْمُرُنِي بِالاِْقْتِدَاءِ بِهِ). اشاره به اينکه سرپرستى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نسبت به من، تنها در جهات ظاهرى و معمولى نبود، بلکه هر روز اين معلم بزرگ درس، تازه اى از اخلاق و فضيلت به من آموخت و من نيز پذيرا مى شدم. تعبير به «عَلَماً» اشاره به پرچمها و نشانه هايى است که سابقاً در مسير راهها در بيابانها مى گذاردند تا مسافران و رهگذران راه خود را گم نکنند و با اطمينان خاطر و گامهاى استوار به سوى سرمنزل مقصود، پيش روند. اين هدايت کننده راه حق نيز درباره على(عليه السلام) همين موقعيت را داشت. آن گاه به يکى از فصول مهم زندگى پيامبر(صلى الله عليه وآله) قبل از بعثت; يعنى داستان عبادتهاى او در غار حراء اشاره کرده، چنين مى فرمايد: «او در هر سال مدتى را در مجاورت غار حرا به سر مى برد (و به عبادت خدا مى پرداخت) من او را مى ديدم و کسى ديگر او را نمى ديد (و از برنامه عبادت او خبر نداشت) و هنگامى که آن حضرت به نبوّت مبعوث شد در آن روز خانه اى که اسلام در آن راه يافته باشد، جز خانه پيامبر نبود که او و خديجه در آن بودند و من نفر سوم بودم. من نور وحى و رسالت را مى ديدم و بوى نبوّت را استشمام مى کردم»; (وَ لَقَدْ کَانَ يُجَاوِرُ فِي کُلِّ سَنَة بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ، وَ لاَ يَرَاهُ غَيْرِي. وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذ فِي الاِْسْلاَمِ غَيْرَ رَسُولِ اللّهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا. أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ، وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ). اين عبارت نشان مى دهد که داستان عبادت پيامبر در غار حراء سالها تکرار مى شد، به طورى که امام مى فرمايد: «هر سال آن حضرت به حراء مى رفت» و نيز نشان مى دهد که تنها على(عليه السلام) با او بود. افزون بر اين، در آغاز اسلام مدتها گذشت که تنها سه نفر پيرو اين آيين پاک بودند: پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) خديجه و على(عليه السلام). در اينکه منظور از ديدن نور وحى و استشمام بوى نبوّت چيست؟ بعضى از شارحان نهج البلاغه آن را بر جنبه هاى معنوى حمل کرده اند، در حالى که بعضى ديگر مى گويند: مانعى ندارد که حمل بر جنبه ظاهرى و مادى بشود; يعنى به هنگام وحى واقعاً نورى ساطع مى کشد که تنها پيامبر اکرم و اميرمؤمنان آن را مى ديدند و بوى خوشى فضا را عطرآگين مى کرد که تنها به مشام اين دو بزرگوار مى رسيد و هيچ مانعى ندارد که بعضى از موجودات مادى را افرادى که احساس قوى ترى دارند درک کنند و ديگران درک نکنند; مثلا گفته مى شود: اشعه ماوراى بنفش يا مادون قرمز که براى ما انسانها قابل ادراک نيست براى بعضى از پرندگان که حسن قويترى دارند قابل ادراک است. درباره برنامه هاى پيامبر در غار حراء و ايمان خديجه و على(عليه السلام) به عنوان اوّلين نفر از زنان و مردان در ذيل همين بخش در بحث نکات، سخن خواهيم گفت. سپس امام به نکته مهم ديگرى در رابطه او با پيامبر اکرم اشاره کرده، مى فرمايد: «من صداى ناله شيطان را در آغاز نزول وحى بر آن حضرت شنيدم و گفتم اى رسول خدا اين ناله (از کيست و براى) چيست؟ فرمود: اين ناله شيطان است، زيرا از اينکه پيرويش کنند مأيوس شده است»; (وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ(5) الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللّهِ مَا هذِهِ الرَّنَّةُ؟ فَقَالَ: «هذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ). آن گاه اضافه مى کند که پيامبر در ادامه اين سخن فرمود: «تو آنچه را من مى شنوم مى شنوى و آنچه من مى بينم مى بينى (چشم و گوش تو همچون چشم و گوش من حقايق عالم غيب را ادراک مى کند) جز اينکه تو پيامبر نيستى; ولى وزير (من) هستى و در طريق خير قرار دارى»; (إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ، وَ تَرَى مَا أَرَى، إِلاَّ أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ، وَ لکِنَّکَ لَوَزِيرٌ وَ إِنَّکَ لَعَلَى خَيْر»). ممکن است کسى بگويد: بعد از ظهور اسلام و پيامبر اکرم باز هم گروه کثيرى سر بر فرمان شيطان دارند. اين سخن چگونه با مطلب بالا سازگار است؟ پاسخ اين است که با ظهور اسلام آن اطاعت مطلق و بى قيد و شرط عصر جاهليّت در همه چيز از شيطان، که شامل بت پرستى و آلودگى هاى اخلاقى و مظالم شديد اجتماعى مى شد درهم شکست و گروه کثيرى از مؤمنان راستين در هر قرن پيدا شدند که اگر جمعيّت آنها از پيروان شيطان بيشتر نباشد کيفيت وجودى و مقامات آنها بسيار برتر است. به تعبير ديگر: شيطان در روز نخست گفته بود: (وَلاَُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلاَّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ).(6) اين معنا با ظهور پيامبر اکرم از ميان رفت، زيرا غير از «مخلصين» که منظور اولياى خاص خدا هستند، گروهى از مؤمنان قوىّ الايمان و صالح العمل نيز از پيروى شيطان سرباز زدند. به هر حال اين گفتار، همانند روايات متعدّد ديگر که بعداً به آن اشاره خواهد شد، نشان مى دهد که موقعيت على(عليه السلام) نسبت به پيامبر اکرم تا چه اندازه والا بوده است ـ او در همه چيز دوش به دوش پيامبر پيش مى رفت، فقط مقام نبوّت نداشت. اين همان حقيقتى است که در حديث «منزلت» که به طور گسترده در کتب شيعه و اهل سنّت نقل شده، آمده است که در جنگ تبوک هنگامى که پيامبر، على(عليه السلام) را به جاى خود در مدينه قرار داد و امام از جهت عدم شرکت در جهاد ناراحت بود پيامبر حديث منزلت را بيان فرمود. اين حديث طبق نقل ابن عباس که در کتب معتبر اهل سنّت به عنوان يک حديث صحيح شناخته شده است، چنين است: «هنگامى که رسول خدا براى غزوه تبوک آماده حرکت شد و گروهى از مردم با آن حضرت بودند على(عليه السلام) عرض کرد: من هم با شما بيايم، پيامبر فرمود: نه! على(عليه السلام) گريست، رسول خدا فرمود: «أما تَرْضى أنْ تَکُونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى إلاّ أنَّهُ لَيْسَ بَعْدى نَبِىّ; آيا تو راضى نيستى که نسبت به من همچون هارون (برادر موسى) نسبت به موسى باشى جز اينکه بعد از من پيامبرى نيست (اشاره به اينکه تمام مزاياى من جز مقام نبوت را دارا هستى)». سپس افزود: «إنّهُ لا يَنْبَغى أنْ أذْهَبَ إلاّ وَ أنْتَ خَليفَتي; سزاوار نيست من بروم جز اينکه تو جانشين من باشى». اين حديث را حاکم در مستدرک ذکر کرده و گفته است: سند حديث صحيح است و نيز ذهبى در تلخيص المستدرک آن را آورده و تصريح به صحّت آن کرده است. در کتب بسيار ديگرى; مانند مسند احمد، ذخائرالعقبى، مناقب خوارزمى، الاصابة ابن حجر عسقلانى و کتب بسيار ديگرى که نقل تمام اسناد آن بسيار به طول مى انجامد، آمده است.(7)*** نکته ها: 1ـ رابطه بسيار نزديک على (عليه السلام) با پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين رابطه از زمانى آغاز شد که على(عليه السلام) کودک بسيار خردسالى بود و بحران شديد اقتصادى و قحطى در مکّه پيدا شد. ابوطالب فرزندان زيادى داشت و سخت به زحمت افتاد. پيامبر اکرم که هنوز به مقام نبوت نرسيده بود به عباس که مرد ثروتمندى بود، فرمود: برادرت ابوطالب، کثيرالعيال است و مشکلات موجود را مى بينى. همراه من بيا نزد او برويم. يکى از فرزندانش را تو سرپرستى کن و يکى را من. عباس پذيرفت، هر دو نزد ابوطالب آمدند و مقصود خود را بازگو کردند، ابوطالب گفت: عقيل را نزد من بگذاريد و هر يک از ساير فرزندانم را خواستيد انتخاب کنيد، پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) على(عليه السلام) را برگزيد و عباس جعفر را و از آن به بعد على بن ابى طالب با رسول خدا بود تا زمان بعثت که در آن زمان نيز از او پيروى کرد و به او ايمان آورد و تصديقش نمود.(8) گويا دست تقدير اين حادثه را به وجود آورد تا بزرگ ترين مرد جهان بعد از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از آغاز عمر شب و روز در کنار آن حضرت باشد و تحت تعليم و تربيت او قرار گيرد و اين شاگرد در محضر آن استاد تا آنجا پيش برود که نور وحى را ببيند و بوى وحى را استشمام کند و صداى جبرئيل را بشنود و حتى ناله شيطان را که به هنگام بعثت از حلقوم او برخاست، درک کند و در يک کلام با جهان غيب کاملا در ارتباط باشد و تا آنجا پيش برود که پيامبر اکرم خطاب به او بفرمايد: «إِنَّکَ تَسْمَعُ ما أَسْمَعُ وَ تَرَى ما أَرَى إلاّ أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ; آنچه را که من مى شنوم، مى شنوى و آنچه را که من مى بينم مى بينى جز اينکه پيامبر نيستى».(9) 2ـ داستان غار حرا غار حرا بر فراز کوهى قرار دارد که امروز جبل النور ناميده مى شود. سابقاً اين کوه در خارج مکه بود; ولى امروز به سبب گسترش شهر مکّه جبل النور و غار حرا در داخل مکّه قرار دارد و پيمون آن از پاى کوه تا فراز آن حدود يک ساعت به طول مى انجامد. غار مزبور غار کوچکى است که گنجايش يک نفر ايستاده در حال عبادت و دو سه نفر نشسته را دارد; ولى در کنار آن محل نسبتاً وسيعى است که جاى نشستن گروهى است. جالب اينکه دو طرف غار باز است و هواى لطيفى در غار جريان دارد و در گرم ترين اوقات سال، انسان احساس گرما نمى کند و از همه گذشته، جاى خلوت و مملوّ از روحانيت است. پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) قبل از بعثت و حتى گاه بعد از بعثت براى دورماندن از غوغاى بت پرستان جاهل و جامعه مملوّ از خرافات آن عصر، به غار حرا مى رفت و ساعتها و روزها به راز و نياز با خدا مى پرداخت و در اسرار آسمان و زمين مى انديشيد. قابل توجه است که داخل غار اگر کسى رو به دهانه شمالى غار بايستد هم رو به کعبه ايستاده و هم رو به بيت المقدس. از پاره اى از روايات استفاده مى شود که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) حتى بعد از نبوّت، گاهى به غار حراء مى رفت و دور از اذيت و آزار مشرکان متعصب، به عبادت و راز و نياز با خدا مى پرداخت و على(عليه السلام) و خديجه گاه با آن حضرت بودند و مى دانيم نخستين شعاع وحى در همانجا درخشيد. ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود مى گويد: داستان مجاورت پيامبر اکرم به غار حرا مشهور است و در کتب صحاح آمده که او در هر سال يک ماه در جوار حراء بود و در آن ماه نيازمندانى به سراغ آن حضرت مى آمدند و آنها را اطعام مى کرد، هنگامى که اين مدت پايان مى پذيرفت و پيامبر اکرم از آنجا باز مى گشت به سراغ کعبه مى آمد و هفت دور يا بيشتر طواف مى کرد. سپس به خانه خود باز مى گشت تا سال بعثت فرا رسيد. پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) ماه مبارک را در آن سال به اتفاق خديجه و على بن ابى طالب و خادمى که داشتند در آنجا بود و در اين زمان بود که جبرئيل فرمان نبوّت و رسالت را براى آن حضرت آورد و (اين حديث ظاهراً اشاره به نزول دفعى و يک پارچه قرآن بر پيامبر اکرم در ماه رمضان است و منافاتى با نزول تدريجى که آغاز آن 27 رجب است، ندارد).(10) 3ـ برنامه ويژه پيامبر (صلى الله عليه وآله) قبل از بعثت بسيارى سؤال مى کنند که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) قبل از بعثت چه آيينى داشته است، در حالى که هنوز آيين اسلام نازل نشده بود؟ گاه گفته مى شود او بر آيين شيخ الانبياء، ابراهيم خليل(عليه السلام) بود. اين سخن از يک نظر صحيح است و آن اينکه حضرت، موحد و يگانه پرست بود و يگانه پرستى از بارزترين ويژگيهاى آيين ابراهيم است، هر چند همه انبيا يگانه پرست بودند; ولى اين دليل بر آن نمى شود که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در همه فروع دين، متعبّد به شريعت ابراهيم(عليه السلام) باشد. از کتاب غنيه مرحوم ابن زهره بر مى آيد که اين سؤال از آن زمان نيز مطرح بوده است، زيرا ايشان فصلى براى اين مطلب که آيا پيامبر متعبّد به شريعت انبياى پيشين بوده يا نه منعقد نموده، هر چند سخن بسيار کوتاهى در ذيل آن بيان کرده است. وى تنها به اين مطلب قناعت کرده که ممکن است رسول خدا قبل از بعثت نيز به آيين خود عمل مى کرده بى آنکه کوچک ترين دليلى بر آن ذکر کند. در پاورقيهاى چاپ اخير اين کتاب آمده است که اين مسئله از زمان سيّد مرتضى و شيخ طوسى نيز مطرح بوده و بعضى به طور سربسته گفته اند که آن حضرت پيرو آيينهاى قبل از خود بوده است و بعضى گفته اند: نبوده، و بعضى توقف کرده اند. از شيخ طوسى نقل شده که مى گويد: اعتقاد شيعه بر اين است که او قبل از نبوّت به برنامه ويژه اى عمل مى کرده که از طريق وحى بر او نازل مى شده است، بى آنکه پيرو آيين انبياى پيشين باشد. علامه مجلسى معتقد است که پيامبر اسلام قبل از رسالت داراى مقام نبوّت بوده گاه فرشتگان با او سخن مى گفتند و صداى آنها را مى شنيد و گاه در رؤياى صادقه به او الهام الهى مى شد و بعد از چهل سال به مقام رسالت رسيد و قرآن و اسلام رسماً بر او نازل گرديد. او شش دليل بر اين معنا ذکر مى کند.(11) و چه خوب بود دانشمندان ما به خطبه قاصعه و کلام اميرالمؤمنين(عليه السلام) که در مورد برنامه ويژه پيامبر توسط بزرگ ترين فرشته الهى سخن مى گويد و مى فرمايد: «خداوند از همان زمان که رسول خدا از شير بازگرفته شد، بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را مأمور او ساخت تا در طول شب و روز وى را به راههاى فضيلت و محاسن اخلاق وادار کند». اين سخن به خوبى نشان مى دهد که پيامبر اکرم قبل از بعثت پيرو آيينهاى پيشين نبود، بلکه برنامه اى مخصوص خود داشت که از طريق الهام فرشته بزرگ خدا به او اعلام مى شد و آن حضرت مطابق اين برنامه ويژه عمل مى کرد. چگونه ممکن است فرشته بزرگ الهى طرق مکارم اخلاق را به او بياموزد; اما واجبات را به او نياموزد و به اين ترتيب پاسخ سؤال درباره تعبّد پيامبر به آيينهاى پيشين يا عدم آن در زمان قبل از بعثت روشن مى شود.(12)*** پی نوشت: 1. «عَرف» به معناى بوى خوش است. 2. «خطلة» از ريشه «خطل» بر وزن «خطر» به معناى انحراف از مسير صواب است. 3. «فطيم» از «فطام» به معناى از شير بازگرفتن است و فطيم به کسى گفته مى شود که از شير بازگرفته شده باشد. 4. «فصيل» بچه شتر است بعد از آنکه از شير باز گرفته شود. 5. «رَنَّة» به معناى صداى غم انگيز و ناله است و گاه به فرياد شديد نيز گفته مى شود. 6. حجر، آيه 39-40 . 7. مرحوم سيّد شرف الدين در کتاب «المراجعات» و محققان کتاب المراجعات در پاورقيهاى آن به مصادر مختلف اين حديث اشاره کرده اند. (المراجعات، صفحه 261، مراجعه 26). در کتاب احقاق الحق بيش از يکصد صفحه پيرامون مصادر اين حديث و اسناد آن از کتب اهل سنّت بحث شده است. (احقاق الحق، جلد 5، صفحه 132 تا 238). 8. تاريخ طبرى، جلد 2، صفحه 57-58. 9. درباره اينکه على(عليه السلام) نخستين کسى بود که ايمان آورد و ايمانش پذيرفته شد به طور مشروح در جلد 3، از همين کتاب، صفحه 169-174 بحث شد. 10. شرح ابن ابى الحديد،جلد 13، صفحه 208. 11. بحارالانوار، جلد 18، صفحه 277 به بعد. 12. مرحوم علامه مجلسى نيز در کتاب بحارالانوار بحثى در اين زمينه دارد و معتقد است که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) قبل از بعثت نبى بود، ولى رسول نبود (جلد 17، صفحه 277-281) و فخر رازى نيز در کتاب المحصول (جلد 1، صفحه 426، چاپ دارالکتب العلمية) بحثى در اين زمينه  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 539-527 «و قد علمتم موضعى...»،  در اين عبارت حضرت شرح مى دهد كه چگونه از اول عمر در خدمت رسول خدا بوده و در سايه تربيت وى آماده كمالات نفسانى علمى و اخلاقى برتر شده و مناسبتها و اولويتهايى را بيان مى دارد كه در حصول اين تربيت و ملازمت، مؤثر بوده است و اينك به ذكر آنها مى پردازيم: 1-  نخست خويشاوندى نزديك وى با رسول خداست كه با يكديگر پسر عمو بودند، پدرهايشان برادران اصلى از يك پدر و مادر بودند و ديگر اولاد عبد المطّلب، از يك پدر و مادر نبودند جز زبير كه (مادرش صفيّه دختر عبد المطّلب با پدر پيغمبر و على (ع) از يك پدر و مادر بودند).  2-  دوم موقعيت خاصى كه با رسول خدا داشته و آن را با اين مطلب كه پيامبر او را در كنار خود مى گرفت هنگامى كه كودك بود و ساير آنچه را كه بيان فرموده است، شرح مطلب اين است كه مجاهد مى گويد يكى از نعمتهاى خداوند بر على (ع) كه در باره وى انجام و خير او را اراده فرمود، آن است كه در يكى از سالها قحطى و خشكسالى سختى قريش را فرا گرفت، ابو طالب كه داراى فرزندان و عيالات زيادى بود، طبعا بسيار در مضيقه قرار داشت، از اين رو پيامبر اكرم به عمويش عباس كه از بقيه بنى هاشم وضعش بهتر بود گفت مى دانى كه برادرت ابو طالب عيالمند است و سختى معيشت وى را مى آزارد چه مى شود برويم و هر كداممان يكى از فرزندانش را تكفل كنيم تا تخفيفى در زندگانى او پديد آيد او هم پذيرفت و دو نفرى پيش ابو طالب رفتند و پيشنهاد خود را بيان داشتند، ابو طالب گفت عقيل را پيش من بگذاريد و هر چه مى خواهيد انجام دهيد، پس پيغمبر اكرم على را انتخاب كرد و عباس هم جعفر را برگزيد، و از طرفى تنها ابو طالب بود كه مدتها كفالت پيامبر را به عهده داشت و او را در دامن خود پروراند و بعدها او را در آغاز پيامبريش حمايت كرد و از شرّ مشركانش رهانيد و هنگام ظهور دعوتش، وى را يارى كرد و اين مطلب از امورى است كه ويژگى موقعيّت على را در نزد پيامبر تاكيد مى كند.  ويژگى ديگر على (ع) با پيامبر، خويشاوندى سببى و مصاهرت آن دو بزرگوار مى باشد، كه باعث پيدايش نسل اطهر و فرزندان معصوم و ائمه اطهار شد، در مورد اين كه حضرت مى فرمايد پيامبر اكرم لقمه را مى جويد و در دهان من مى گذاشت مطلبى را حسن بن زيد بن على بن الحسين (ع)، از پدرش زيد نقل كرده است كه پيغمبر خدا (ص) لقمه گوشت يا خرما را در دهان مى جويد تا نرم شود و آن را در دهان على (ع) كه طفلى كوچك در دامن پيامبر بود، مى گذاشت.  3-  موقعيت سوّم كه حضرت با پيامبر اكرم داشته اين است كه هرگز گفته اى خطا و عملى خلاف از او ديده نشد، و اين مطلب به آن دليل بود كه تربيت در دامن رسول خدا و عبادات و رياضتهاى شرعى، عامل چيرگى عقل بر دو نيروى خشم و شهوت و سبب مغلوبيّت نفس اماره است كه خود سرچشمه خطاى در گفتار و خلاف در رفتار مى باشد، و در نتيجه اين امور ترك رذايل و دورى از گناه و معصيت، ملكه نفسانى و خلق و خوى وى گرديد و اين همان مقام عصمت از هر گونه خطاست كه در حق آن حضرت و بقيه معصومين از فرزندان وى ادعا شده است و جاى هيچ گونه انكارى نيست: منظور از فرشته اى كه مى فرمايد از اول زندگى همدم پيامبر بود جبرئيل است كه در اصطلاح گروهى از دانشمندان اسلامى تعبير به عقل فعال مى شود و همراهى با او اشاره به آن است كه نفس مقدس آن حضرت از اول طفوليت تحت تربيت وى بود و بر حسب استعداد كاملى كه در طبيعت او وجود داشت علوم و مكارم اخلاقى و بقيه راههاى رسيدن به مقام قرب الهى را به او افاضه مى كرد. و در ضمن يادآورى موقعيتهاى خود با پيامبر، اشاره به تربيت آن حضرت به وسيله فرشته وحى مى كند تا خاطر نشان سازد كه علوم و معارف و مكارم اخلاقى و سجاياى نفسانى رسول اكرم در خود وى نيز به وسيله تبعيت از پيامبر، تحقق يافته است.  از مطالبى كه در باره پيامبر با فرشته و نگهداريش به سبب او، ذكر شده روايتى است كه از امام باقر (ع) نقل شده است كه فرمود: خداوند بر حضرت محمد (ص) فرشته با عظمتى را موكل ساخته بود كه از آغاز انفصال از شير خوارگى او را به كارهاى خير و مناسب، راهنمايى كند و به مكارم اخلاق وادار سازد و، وى را از شرور و خويهاى نامناسب باز دارد، و او كسى است كه در سن جوانى كه هنوز به درجه پيامبرى نرسيده بود پيوسته اين ندا به گوشش مى رسيد: السلام عليك يا محمد يا رسول اللَّه و چنان گمان مى كرد كه اين ندا از سوى سنگها و يا داخل زمين است امّا هر چه دقت مى كرد چيزى را مشاهده نمى كرد... .  4-  «و لقد كنت اتبعه اتباع الفصيل اثر أمّه»،  اشاره به موقعيت ديگرش با پيامبر است كه پيرويش از وى، هيچ وقت قطع نشد زيرا فرمود پيوسته به دنبال پيامبر مى رفتم چنان كه بچه شتر هميشه به دنبال مادرش مى رود.  5-  فايده و ثمره تبعيت و ملازمت خودش را با پيامبر (ص) به اين طريق بيان مى فرمايد كه هر روزه علامت و پرچمى از اخلاق پسنديده و خويهاى شايسته اش را براى من برمى افراشت و هر لحظه مرا به اقتداى به وى امر و ترغيب مى كرد، كلمه علم كه به معناى پرچم و علامت است استعاره از درخشندگيهاى اخلاقى است زيرا اينها نيز همانند علامت و پرچم راهنماى آدمى به سوى سعادت و خوشبختى مى باشد.  6-  ويژگى ششم آن حضرت با پيامبر آن است كه هر ساله در دامنه كوه حراء مدتى مجاور پيامبر (ص) بود، پس در اين مكان تنها او بود كه پيامبر را مى ديد و جز وى ديگرى حضرت را نمى ديد.  در كتب صحاح نقل شده است كه پيغمبر اكرم سالانه مدت يك ماه در حراء سكونت مى گرفت و در اين ماه هر كسى از بينوايان كه مى آمد از خوان نعمت آن حضرت استفاده مى كرد و موقعى كه آن مدت سپرى مى شد به سوى مكه بر مى گشت و پس از هفت بار طواف كعبه به خانه خود مى رفت و اين وضع ادامه داشت تا سالى كه خداوند او را براى رسالت برگزيد، كه آن سال در ماه رمضان به همراه خانواده اش خديجه و حضرت على و يك نفر خدمت گزار به حراء آمد. طبرى و ديگران مى گويند كه حضرت رسول قبل از بعثت هر گاه وقت نماز مى شد، پنهان از ابو طالب و بقيه عموها و ساير فاميلش تنها با على به سوى دامنه كوههاى خارج مكه رهسپار مى شدند آن جا نماز مى خواندند و هنگام شب مراجعت مى كردند و اين امر مدتها ادامه داشت تا آن كه يك روز حضرت ابو طالب در آن جا با آنها بر خورد كه مشغول نماز بودند به پيامبر رو آورد و گفت فرزند برادرم اين چه دينى است كه تو به آن عمل مى كنى حضرت فرمود: عمو جان، اين دين خدا و فرشتگان و تمام پيامبران او، و نيز آيين جدمان ابراهيم است كه خداوند مرا براى ابلاغ آن به بندگانش فرستاده است. عمو جان، اكنون تو براى پاسخ دادن به آن و يارى كردن من و جان نثارى و بذل نصيحت در راه پيشرفت آن از ديگران سزاوارترى، ابو طالب گفت: فرزند برادرم من كه معذورم و نمى توانم از دين خود و كيش و آيين پدران و اجدادم برگردم، اما به خدا سوگند تا زنده ام نمى گذارم از كسى گزندى بر تو وارد شود.  در روايت ديگر چنين نقل كرده است كه حضرت ابو طالب به على (ع) گفت: فرزندم اين دين كه به آن عمل مى كنى چيست او پاسخ داد، پدر من ايمان به خدا آورده و پيغمبرش را پذيرفته ام و آنچه او از طرف خدا آورده تصديق دارم و براى خدا با وى نماز مى خوانم، ابو طالب فرمود: البته او محمد (ص) جز به خير و نيكى دعوت نمى كند همراهى با او را ترك مكن.  7-  «لم يجمع بيت واحد... و انا ثالثهما»،  در اين عبارت اشاره مى كند به اين مطلب كه او نخستين مردى است كه اسلام آورد و به پيغمبر گرويد. تفصيل بيشتر اين امر در خطبه هاى پيشين بيان شده است در خطبه شماره 68: آيا من به خدا دروغ مى بندم و حال آن كه من اولين ايمان آورنده به او مى باشم، و در خطبه شماره 56: پس از من بيزارى مجوييد زيرا من بر فطرت توحيد زاده شده ام، و بر همه مردم در اسلام آوردن و هجرت كردن سبقت جسته ام.  طبرى در تاريخ خود از عباد بن عبد اللَّه نقل مى كند كه شنيدم امير المؤمنين فرمود: من بنده خدا و برادر رسول خدايم و من صديق اكبرم و پس از من هر كس چنين ادعايى كند، دروغگو و افترا زننده است و من هفت سال پيش از بقيه مردم نماز بجا مى آوردم، و بنا به روايت ديگر فرمود: من صدّيق و فاروق نخستينم كه هفت سال پيش از ابو بكر ايمان آوردم و نماز خواندم، و به وجوه ديگرى نيز اين مطلب نقل شده است: الف-  ابن مسعود مى گويد: به مكه وارد شدم، رفتم نزد عباس بن عبد المطلب كه آن روز فروشنده عطر بود و نزديك زمزم نشسته بود، در حالى كه ما نزد او حضور داشتيم ناگهان مردى با دو جامه سفيد از باب صفا جلو آمد در حالى كه زلفهاى مجعّد و پيچ در پيچ تا نيمه هاى دو گوش او را فرا گرفته بود، داراى قامتى بلند و دماغى عقابى بود كه ميانه آن بر آمده و سوراخهايش تنگ مى نمود، چشمهايش درشت و سياه و ريشش انبوه و پر پشت بود، دندانهايى روشن و درخشان داشت رنگ چهره اش سفيد متمايل به قرمز بود، كودكى نزديك به بلوغ يا نوجوانى بالغ با صورتى زيبا در پهلوى راست او قرار داشت به دنبال ايشان زنى روان بود كه موارد زينت خود را پوشيده بود، اين چند نفر به طرف حجر روان شدند، نخست آن مرد و سپس آن جوان نورس حجر را لمس كردند و بعد به طواف خانه پرداختند و پس از آن سنگ را قبله قرار دادند، نوجوان در پهلوى آن مرد و آن زن هم پشت سرشان قرار گرفت، اركان نماز را بطور كامل انجام دادند وقتى كه ما اين وضع بى سابقه را مشاهده كرديم به عباس گفتيم ما كه تا كنون چنين دينى در ميان شما متدينين نديده ايم.  گفت: آرى به خدا سوگند چنين است گفتيم اينها چه كسانى مى باشند آنان را براى ما معرفى كرد، و سپس گفت: به خدا قسم در روى اين زمين، جز اين سه نفر به اين دين يافت نمى شود و نظير اين داستان از عفيف بن قيس نيز نقل شده است.  ب-  از معقل بن يسار نقل شده است كه گفت: نزد پيامبر بودم به من فرمود: آيا مى خواهى به عيادت فاطمه (ع) بروى عرض كردم: البته كه مى آيم، برخاستيم و با هم رفتيم، پيامبر به دخترش فرمود: حالت چطور است فاطمه عرض كرد: به خدا سوگند بيماريم طولانى شده و حزن و اندوهم شدت يافته است زنها به من مى گويند پدرت به تو شوهرى داده است كه ثروت و مالى ندارد پيامبر فرمود: آيا خوشحال نيستى كه ترا شوهرى داده ام كه پيشتازترين افراد امتم در اسلام آوردن است و دانشش از همه بيشتر و فضيلت حلم و بردبارى وى بر تمام آنها راجح مى باشد فاطمه عرض كرد: البته كه خوشحالم، اى رسول گرامى.  همين حديث از ابو ايوب انصارى، امام جعفر صادق (ع)، سدّى، ابن عباس، جابر بن عبد اللَّه انصارى، اسماء بنت عميس، و ام ايمن، نيز روايت شده است.  ج-  ابو رافع مى گويد: براى ديدن ابو ذر و خدا حافظى با وى به سرزمين ربذه رفتم، ابو ذر ضمن سخنانى به من گفت: در آينده نزديك براى شما آزمايشى بزرگ در پيش است پس تقواى الهى را پيشه خود سازيد، و دست از دامن على بن ابي طالب بر نداريد، از او پيروى كنيد زيرا من از پيامبر اكرم شنيدم كه با وى فرمود اى على (ع) تو نخستين شخصى هستى كه به من ايمان آورده و اولين فردى مى باشى كه در روز رستاخيز با من مصافحه مى كنى، و تو صديق اكبر و فاروق هستى كه حق را از باطل جدا مى كنى و تو يعسوب المؤمنين مى باشى.  د-  ابو ايوب انصارى مى گويد كه پيامبر خدا فرمود: فرشتگان الهى هفت سال بر من و بر على (ع) دعا و صلوات نثار كردند به دليل اين كه در آن مدت بجز وى مردى با من نماز نخواند.  اين را نيز بدانيد كه برخى از اشخاص نادان به اين امر اعتراض كرده و گفته اند: على بن ابي طالب هنگامى كه اسلام آورد به سن بلوغ نرسيده بود بنا بر اين ايمان و اسلامش معتبر نيست ولى از اين اعتراض به چند وجه پاسخ داده شده است كه به ذكر آن مى پردازيم: 1-  در مرحله اول، اين را قبول نداريم كه حضرت على (ع) هنگام اسلام آوردن بالغ نبوده است و چند دليل نقلى براى آن وجود دارد كه هم اكنون خاطر نشان مى كنيم: الف-  شداد بن أوس گفت: از خبّاب بن الارتّ پرسيدم كه حضرت على هنگام مسلمان شدن چند ساله بود او گفت: در آن موقع پانزده سال از عمرش مى گذشت و در آن روز بالغ و كامل در بلوغ بود.  ب-  ابو قتاده از حسن بصرى نقل كرده است كه نخستين مسلمان على بن ابي طالب بود، وى در آن موقع پانزده ساله بوده است.  ج-  حذيفه يمانى گفت: هنگامى كه على (ع) چهارده سال از سنش مى گذشت و با پيامبر شبانه روز نماز مى خواند، ما بت پرست بوديم و به پرستش سنگها و شرب خمر و مى گسارى بسر مى برديم، در آن موقع قريش به آن حضرت نسبت سفاهت و نادانى مى دادند اما هيچ كس به دفاع از وى برنمى خاست بجز على بن ابي طالب.  2-  پاسخ دوم از اعتراض بر بالغ نبودن على (ع) هنگام اسلام آوردن آن است كه آنچه از اطلاق واژه كافر و مسلم تبادر به ذهن مى كند بالغ بودن (ذهن) و كودك نبودن از اين جهت است نه از نظر سنّى و تبادر به ذهن هم خود دليل بر حقيقت است. بنا بر اين به ظاهر امر رجوع مى كنيم كه گفته اند: على اسلام آورد و خود اين كلام دليل است بر آن كه در آن وقت بالغ بود و نسبت به آنچه انجام مى داد عقل داشت، بعلاوه كه در سرزمينهاى گرم مثل شهر مكه و نواحى آن، بطور معمول طبيعتهاى سالم، پيش از پانزده سالگى به حد بلوغ مى رسند و حتى بعضى در سن دوازده سالگى حالت احتلام براى شان اتفاق افتاده است.  3-  پاسخ سوم كه ريشه اعتراض را در هم مى شكند و اساس و بنيان آن را ويران مى سازد اين است كه اگر اسلام آوردن آن حضرت در زمان بلوغش بوده است كه مقصود حاصل است و اگر بالغ نبوده، باز كافر بر او اطلاق نمى شود زيرا مولود بر فطرت بوده است، پس اين كه مى گويند على (ع) در فلان سنّ اسلام آورده، مراد آن است كه در اين موقع به عبادت خداوند آغاز كرده و اطاعت فرمان خدا و رسولش را گردن نهاده است. بنا بر اين اسلام وى اسلامى فطرى و ايمان خالصى بود كه بر زمينه پاك و نفس مقدس او وارد شد، نفس مقدس او كه هرگز به ناشايستگيهاى جهالت و بت پرستى و عقايد باطلى كه بر ضد حق است آلوده نشده بود اين عقايد باطله معمولا در نفوس آنان كه سالها عمر خود را در بى ايمانى و شرك گذرانده و سپس اسلام مى آورند، جايگزين مى شود، آرى ايمان على (ع) به خدا و پيامبر وى موقعى تحقق يافت كه صفحه دلش آن چنان از كدورتهاى باطل پاك و مصفّا بود كه تمثالى از حق و تصويرى از حقيقت را مجسم مى ساخت (اين بود جايگاه ايمان على (ع)) اما ديگران موقعى ايمان آوردند كه سالها در كفر و شرك گذرانده بودند، بنا بر اين تحقق و جايگزينى ايمان در دلهاى آنان در صورتى ميسر مى شود كه با زحمتهاى زياد و ممارستهاى طولانى، آثار باطل و ملكات سوء را از خود محو كنند، پس چقدر فرق است ميان اين دو مسلمان، ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا.  8-  هشتمين ويژگى امير المؤمنين و موقعيت او با پيامبر اكرم آن است كه او نور وحى را رؤيت و رايچه طيبه نبوت را احساس مى كرد و ناله بى تابانه شيطان را مى شنيد، و اين امور از بالاترين مراتب اوليا مى باشد.  نكته هاى بلاغى: امام (ع) لفظ نور و روشنايى را استعاره آورده است از آنچه كه با چشم بصيرت جاودانه خود مشاهده كرده و مشاهدات وى عبارت است از اسرار وحى و نبوت و علوم تنزيل و دقايق تأويل اينها بر صفحه نفس قدسى او. وجه استعاره آن است كه اين علوم و اسرار انسان را از تاريكيهاى جهل و نادانى در طريق حق به سوى حق تعالى راهنمايى مى كند چنان كه نور مادى در راههاى محسوس راه انسان را روشن مى سازد و چون روشنايى، خود بهره بصرى است با آوردن واژه رويت و ديدن اين استعاره را ترشيح فرموده، و كلمه ريح را نيز از موقعيت و مقام پيامبرى و رازهاى آن استعاره آورده و براى ترشيح از واژه شمّ بوييد استفاده فرموده است به دليل آن كه، بهره حس شامّه است.  اما اين كه حضرت صداى ناله شيطان را مى شنيد، پيش از اين در باره چگونگى شنيدن انسان صداى فرشته و شيطان و ديدن صورت او، توضيح داديم، كه اين امور در صورتى ميسر است كه نفس آدمى براى طلب معانى معقول و فرود آوردن آن به طرف صفحه خيال، از قوه مخيله كمك بگيرد تا آن را به شهود سمعى، حس مشترك برساند.  از اين مطالب چنين استفاده مى شود كه امام (ع) آمادگى داشت كه صداى گريه شيطان را بشنود، اين ديو حيله گر، هنگامى كه از پيروى مردم و تسليم آنان در برابر دستورهاى گمراه كننده اش نااميد شد، فريادش به ناله بلند شد، زيرا متوجه شد كه خلق حاضر نيستند در برابر او خضوع كنند و، وى را بپرستند.  توضيح اين كه نفس مقدس امام (ع) معناى شيطان را همراه با مفهوم يأس و اندوه تصور مى كرد و سپس نيروى تصوير ساز مخيله اش آن را به صورت فرياد زننده اندوهگين تصوير و به سوى صفحه خيال پايينش مى آورد، اين بود كه آن حضرت ناله دردناك شيطان را مى شنيد. و اين معنا را سخن رسول خدا تأييد مى كند موقعى كه در مورد اين امور از پيامبر سؤالهايى مطرح ساخت، فرمود: آنچه را كه من مى شنوم، تو نيز آن را مى شنوى و آنچه مى بينم تو نيز مى بينى اما تو پيامبر نيستى، اين فرمايش رسول خدا گواه روشنى است بر اين كه آن حضرت به مقامى رسيده بود كه آواز وحى و سخن فرشته و صداى شيطان را مى شنيد و بالاخره روح پاك و نفس قدسى امام، تمام كمالات ديدنى و شنيدنى و غير آن را دارا بود بجز مقام نبوت و پيامبرى كه اين مطلب براى هيچ فردى از افراد انسانى حاصل نمى شود، مگر با دارا بودن شرايطى كه ما در مقدّمات كتاب آنها را مشروحا بيان داشتيم و در همان مورد فرق ميان نبى و ديگر دارندگان نفوس كامله را خاطر نشان كرديم و اكنون خلاصه اى از گذشته را تكرار مى كنيم و آن، آن است كه آدمى از سوى آسمان مورد خطاب واقع شود و مسئوليت يابد كه تمام امور دنيوى و اخروى جامعه بشريت را اصلاح سازد و اين خود بالاترين و كاملترين مقام از هر مقامى است كه آدمى امكان وصول به آن را دارد.  از امام صادق (ع) روايت شده است كه حضرت على (ع) پيش از ماموريت پيامبر براى رسالت همراه آن حضرت نور وحى را مى ديد و صداى آن را مى شنيد و پيامبر اكرم به او فرمود اگر اين نبود كه من آخرين پيغمبرم، تو هم در نبوت با من شريك مى بودى، اكنون اگر چه تو پيامبر نيستى، اما وصى پيغمبر خدا و وارث او بلكه تو سرور اوصياء و پيشواى با تقواترين آنها مى باشى، بطور كلى پس از آن كه رسول اكرم از امير المؤمنين (ع) نفى مقام نبوت كرد امر وزارت را براى او تثبيت فرمود و خود اين امر دليل شايستگى آن حضرت است كه لياقت دارد، پس از پيامبر اكرم امور معاش و معاد جامعه انسانى را به نحو احسن اداره كند، و سپس در باره وى گواهى مى دهد كه آن حضرت بر طريق خير و در مسير آن است و اين اشاره است به طريقه پسنديده و پايدارى وى در رفتارى كه در خدمت و تحت تربيت او داشت و اين مطلب نيز خير كثير مى باشد.  در امر مصاحبت آن حضرت با پيامبر و شنيدنش صداى ناله دردآور شيطان را از مسند احمد حنبل چنين نقل مى كنند كه على (ع) فرمود: در شب معراج خدمت پيامبر بودم، او در حجر اسماعيل مشغول نماز و من نيز نماز مى خواندم، پس از آن كه هر دو نمازمان را بجاى آورديم من ناله دردناك شديدى را شنيدم، خدمت آن حضرت عرض كردم يا رسول اللَّه اين چه فريادى است فرمود مگر نمى دانى، اين صداى ناله شيطان است چون دانسته است كه من در اين شب به آسمان بالا مى روم و او نااميد شده است از اين كه در روى زمين عبادت شود لذا فرياد دردناكش بلند شده است.  اما در باره امر وزارت كه پيامبر اكرم براى امير المؤمنين (ع) تثبيت كرد، از خودش روايت شده است كه وقتى آيه «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» نازل شد، رسول خدا مرا خواست و به من امر فرمود كه يك صاع از طعام حاضر سازم و ران گوسفندى بر آن بگذارم و اندكى شير بياورم، آنچه دستور داد انجام دادم و پس از تهيه غذا ماموريت جمع آورى اولاد عبد المطلب را به من محوّل فرمود: من رفتم آنها را فرا خواندم حاضر شدند، چهل نفر مرد بودند كه در ميان آنان عموهايش ابو طالب، حمزه، عباس و ابو لهب وجود داشتند وقتى همه جمع شدند دستور داد غذا را آوردند آن را جلو خود بر زمين گذاشت، پاره اى از گوشت برداشت و قطعه قطعه كرد و آنها را در تمام قسمتهاى ظرف غذا انداخت و به حاضران گفت به نام خدا تناول كنيد، همه خوردند و كاملا سير شدند، به خداى محمد (صلی الله علیه وآله) سوگند هر يك از آنان به اندازه همه غذايى كه براى تمام جمعيت آورده بودم مى خورد. پس از خوردن غذا، فرمود: يا على (ع) مهمانان را سيراب كن ظرف شير را حاضر ساختم همه از آن نوشيدند تا سيراب شدند به خدا سوگند هر يكى از آنان مانند همان كاسه شيرى كه جمعيت را سيراب كرد به تنهايى مى نوشيد، سپس رو كرد به آنان و فرمود اى فرزندان عبد المطلب به خدا قسم، در سر تا سر جهان عرب جوانى را سراغ ندارم كه براى فاميل خود، امرى را آورده باشد برتر و با فضيلت تر از آنچه من براى شما آورده ام، من خوبى دنيا و آخرت را براى شما آورده ام و خداوند به من دستور داده است كه شما را به آن دعوت كنم، كدام يك از شما حاضر است در اين راه به كمك من برخيزد، تا برادر و وصى و جانشين من در ميان همه شما باشد همگى سرها را به زير افكندند، من كه سنّم از همه كمتر و چشمم از همه بيمارتر و شكمم بزرگتر و ساقهاى پايم باريكتر بود (كنايه از اظهار كوچكى و فروتنى آن حضرت است) گفتم: يا رسول اللَّه من آماده ام تو را در اين امر، كمك و يارى كنم، حضرت مرتبه دوم مطلب را اعاده فرمود، باز هم مردم از پاسخ دادن خوددارى كردند و من نيز آنچه اول گفته بودم تكرار كردم، اين بار پيامبر دست به گردن من گرفت و به خويشان خود گفت: اين است برادر، و، وصى و خليفه من در ميان شما، بنا بر اين سخنان او را بشنويد و اطاعت كنيد اما مردم برخاستند، در حالى كه مى رفتند خنده مسخره آميز بر لب داشتند و به ابو طالب گفتند: اكنون محمد (ص) تو را دستور داد كه گوش به حرفهاى بچه ات بدهى و از وى پيروى و اطاعت كنى. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 20 و قد علمتم موضعي من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة، وضعني في حجره و أنا وليد، يضمّني إلى صدره، و يكنفني في فراشه، و يمسّني جسده، و يشمّني عرفه، و كان يمضغ الشّيء ثمّ يلقمنيه، و ما وجد لي كذبة في قول، و لا خطلة في فعل. و لقد قرن اللّه به صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لي في كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرني بالاقتداء به، و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحراء فأراه و لا يراه غيري، و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و خديجة و أنا ثالثهما، أرى نور الوحي و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة. و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحي عليه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقلت: يا رسول اللّه ما هذه الرّنة؟ فقال: هذا الشّيطان قد أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبيّ، و لكنّك وزير، و إنّك لعلى خير. (45948- 45692)اللغة:و (الوليد) الصّبي و المولود و (يكنفني) أى يجعلني في كنفه و الكنف محرّكة الحرز و الجانب و السّتر، و كنف الطائر جناحه و (العرف) وزان فلس الرائحة و أكثر استعماله في الطيبة و (الخطلة) بالفتح المرّة من الخطل محرّكة و هو الخفّة و السرعة و الكلام الفاسد الكثير فهو خطل ككتف أى أحمق عجل.و (حراء) بالكسر و المدّ وزان كتاب جبل بمكّة فيه غار كان النّبيّ يعتزل إليه و يتعبّد أيّاما يذكّر و يؤنث و (الرنّة) الصوت رنّ يرنّ رنينا صاح و رنّ إليه أصغى.الاعراب:و جملة وضعنى فى حجره استينافيّة بيانيّة.المعنى:ثمّ ذكر المخاطبين بمناقبه الجميلة و مفاخره الجليلة، و عدّ منها تسعا الاولى- ما أشار اليه بقوله  (و قد علمتم موضعى من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بالقرابة القريبة) لأنّ أبويهما عبد اللّه و أبا طالب أخوان لأب و أمّ، دون غيرهما من بني عبد المطلب فهما ابنا عمّ مضافا إلى علاقة المصاهرة و كونه عليه السّلام زوج ابنته فاطمة سلام اللّه عليها.و الى هذه القرابة اشيرت في قوله سبحانه  «وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ...».روى في غاية المرام عن المالكي في فصول المهمّة عن محمّد بن سيرين في هذه الاية أنّها نزلت في النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و عليّ بن أبي طالب ابن عمّ رسول اللّه و زوج ابنته فاطمة فكان نسبا و صهرا.و فيه عن الشيخ فى أماليه بسنده عن انس بن مالك قال: ركب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 34 ذات يوم بغلته فانطلق الى جبل آل فلان و قال: يا أنس خذ البغلة و انطلق إلى موضع كذا و كذا تجد عليّا جالس يسبّح بالحصى، فاقرءه منى السلام و احمله على البغلة و ايت به إلىّ.قال أنس: فذهبت فوجدت عليّا كما قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فأتيت به عليه، فلمّا أن نظر عليه السّلام برسول اللّه قال: السلام عليك يا رسول اللّه، قال: و عليك السلام يا أبا الحسن اجلس، فانّ هذا موضع قد جلس فيه سبعون نبيّا مرسلا ما جلس فيه أحد من الأنبياء إلّا و أنا خير منه، و قد جلس كلّ نبيّ أخ له ما جلس فيه من الاخوة واحد إلّا و أنت خير منه.قال أنس: فنظرت إلى سحابة قد أظلّتهما و دنت من رؤوسيهما، فمدّ النّبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يده إلى السحابة فتناول عنقود عنب فجعله بينه و بين عليّ و قال: كل يا أخي.قلت: يا رسول اللّه: صف كيف عليّ أخوك؟ قال: إنّ اللّه عزّ و جلّ خلق ماء تحت العرش قبل أن يخلق آدم بثلاثة آلاف عام، و اسكنه في لؤلؤة خضراء فى غامض علمه إلى أن خلق آدم، فلمّا خلق آدم نقل ذلك الماء من اللؤلؤة فأجراه فى صلب آدم إلى أن قبضه اللّه، ثمّ نقله فى صلب شيث فلم يزل ذلك الماء ينتقل من ظهر إلى ظهر حتّى صار فى عبد المطّلب، ثمّ شقّه اللّه عزّ و جلّ نصفين نصف فى أبى عبد اللّه بن عبد المطّلب و نصف فى أبي طالب فأنا من نصف الماء و علىّ من النصف الاخر، فعليّ أخي في الدّنيا و الاخرة، ثمّ قرء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله  «وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ كانَ رَبُّكَ قَدِيراً».و فى كشف الغمة عن جابر بن عبد اللّه قال: سمعت عليّا ينشد و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يسمع:أنا أخو المصطفى لا شكّ في نسبي          معه ربّيت و سبطاه هما ولدي        جدّي و جدّ رسول اللّه منفرد         و فاطم زوجتى لا قول ذي فند       فالحمد للّه شكرا لا شريك له          البرّ بالعبد و الباقى بلا أمد    قال فتبسّم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قال: صدقت يا عليّ الثانية- ما أشار إليه بقوله  (و المنزلة الخصيصة) أي الخاصة و المخصوصة بي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 35 و شرحها بقوله  (وضعني في حجره) و ربّاني (و أنا وليد) طفل صغير (يضمّني إلى صدره و يكنفني) أي يضمّنى إلى كنفه و حضنه (في فراشه و يمسّني جسده و يشمّني عرفه) أى ريحه الطيّب (و كان يمضغ الشيء ثمّ يلقمنيه) و هذا كلّه إشارة إلى شدّة تربيته صلّى اللّه عليه و آله له و قيامه بأمره و يوضحه ما رواه الشارح المعتزلي عن الطّبرى فى تاريخه قال: حدّثنا ابن حميد قال حدّثنا سلمة قال حدّثني محمّد بن إسحاق قال حدّثنى عبد اللّه بن نجيح عن مجاهد قال:كان من نعمة اللّه عزّ و جلّ على عليّ بن أبي طالب و ما صنع اللّه له و أراد به من الخير أنّ قريشا أصابتهم أزمة «1» شديدة و كان أبو طالب ذا عيال كثير فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم للعبّاس و كان من أيسر بني هاشم: إنّ أخاك أبا طالب كثير العيال و قد ترى ما أصاب النّاس من هذه الأزمة فانطلق بنا فنخفّف عنه من عياله آخذ من بنيه واحدا و تأخذ واحدا فنكفيهما عنه، فقال العبّاس: نعم، فانطلقا حتّى أتيا أبا طالب فقالا له: إنّا نريد أن نخفّف عنك من عيالك حتّى ينكشف عن الناس ما هم فيه، فقال لهما: إن تركتما لي عقيلا فاصنعا ما شئتما، فأخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عليا فضمّه إليه، و أخذ العبّاس جعفرا فضمّه إليه، فلم يزل عليّ بن أبي طالب مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حتّى بعثه اللّه نبيّا، فاتبعه عليّ عليه السّلام فأقرّ به و صدّقه، و لم يزل جعفر عند العبّاس حتّى أسلم و استغنى عنه.و رواه كاشف الغمّة عن الخطيب الخوارزمي عن محمّد بن إسحاق نحوه.و روى الشّارح المعتزلي عن الفضل بن عباس قال: سألت أبي عن ولد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الذّكور أيّهم كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أشدّ حبّا، فقال: عليّ بن أبي طالب، فقلت: سألت لك عن بنيه، فقال: إنّه كان أحبّ إليه من بنيه جميعا و أرءف ما رأيناه زايلة يوما من الدّهر منذ كان طفلا إلّا أن يكون في سفر لخديجة و ما رأينا أبا أبرّ بابن منه لعليّ و لا ابنا أطوع لأب من عليّ له قال الشّارح: و روى جبير بن مطعم قال: قال أبي مطعم بن عدي لنا و نحن______________________________ (1)- و هى السنة المجدبة (منه) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 36 صبيان بمكّة: ألا ترون حبّ هذا الغلام يعني عليّا لمحمّد و اتّباعه له دون أبيه و اللّات و العزّى لوددت أنّه ابني بفتيان بني نوفل جميعا.قال الشّارح: و روى الحسين بن زيد بن عليّ بن الحسين عليه السّلام قال: سمعت زيدا أبي يقول: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يمضغ اللّحمة و التمرة حتّى تلين و يجعلهما في فم عليّ و هو صغير في حجره.الثالثة- ما أشار إليه بقوله  (و ما و جد لي كذبة في قول و لا خطلة في فعل) أى لم تجد منّى كذبا و خطاء أبدا و لو مرّة واحدة، لوجود العصمة المانعة فيه و في زوجته و الطيّبين من أولاده سلام اللّه عليهم أجمعين من الاقدام على الذّنوب صغيرها و كبيرها باتّفاق الاماميّة و حكم آية التّطهير و غيرها، فلا يقع منهم ذنب أصلالا عمدا و لا نسيانا و لا خطاء.روى في البحار من الخصال قال: قوله تعالى  «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ» عنى به أنّ الامامة لا تصلح لمن قد عبد صنما أو وثنا أو أشرك باللّه طرفة عين و إن أسلم بعد ذلك، و الظلم وضع الشيء في غير موضعه و أعظم الظلم الشّرك قال اللّه عزّ و جلّ  «وَ إِذْ قالَ لُقْمانُ» و كذلك لا تصلح لمن قد ارتكب من المحارم شيئا صغيرا كان أو كبيرا و إن تاب منه بعد ذلك، و كذلك لا يقيم الحدّ من في جانبه حدّ.فاذا لا يكون الامام إلّا معصوما، و لا تعلم عصمته إلّا بنصّ اللّه عزّ و جلّ عليه على لسان نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، لأنّ العصمة ليست فى ظاهر الخلقة فترى كالسّواد و البياض و ما أشبه ذلك و هى مغيبة لا تعرف إلّا بتعريف علّام الغيوب.و قد مضى وجوب عصمة الامام بتقرير آخر في مقدّمات الخطبة الثالثة المعروفة بالشّقشقيّة.ثمّ نبّه على منقبة عظيمة لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لتكون تمهيدا و توطئة لمنقبته عليه السّلام الرابعة فقال: (و لقد قرن اللّه به صلّى اللّه عليه و آله من لدن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 37 قال الشّارح المعتزلي: روى انّ بعض أصحاب أبي جعفر محمّد بن عليّ الباقر عليهما السّلام سأله عن قول اللّه عزّ و جلّ  «إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ، فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً» فقال عليه السّلام يوكّل اللّه بأنبيائه ملائكة يحصون أعمالهم و يؤدّون إليه تبليغهم الرسالة، و وكّل بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ملكا عظيما منذ فصل عن الرّضا (ع) يرشده إلى الخيرات و مكارم الأخلاق و يسدّه عن الشرّ و مساوى الأخلاق، و هو الذي كان يناديه السّلام عليك يا محمّد يا رسول اللّه و هو شابّ لم يبلغ درجة الرّسالة بعد فيظنّ أنّ ذلك من الحجر و الأرض فيتأمّل فلا يرى شيئا.أقول: و الظّاهر على ما يستفاد من الأخبار و اشير إليه في غير واحدة من الايات: إنّ المراد بهذا الملك هو روح القدس المخصوص بالنبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و عترته الأطهار الأخيار.فقد روى المحدّث العلّامة المجلسي «ره» فى البحار من تفسير عليّ بن إبراهيم في قوله  «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» حدّثنى أبي عن ابن أبي عمير عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: هو ملك أعظم من جبرئيل و ميكائيل كان مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هو مع الأئمة، و فى خبر آخر هو من الملكوت.و فيه منه فى قوله تعالى  «لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ» هم الأئمة «وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ» قال: ملك أعظم من جبرئيل و ميكائيل و كان مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هو مع الأئمة عليهم السّلام.و فيه من كتاب الاختصاص و بصائر الدّرجات بسندهما عن أبى بصير قال:سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن قول اللّه تبارك و تعالى  «وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ» قال: خلق من خلق اللّه أعظم من جبرئيل و ميكائيل، كان مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يخبره و يسدّده و هو مع الأئمة من بعده.و فيه من البصاير مسندا عن سماعة بن مهران قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ الرّوح خلق أعظم من جبرئيل و ميكائيل كان مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 38 يسدّده و يرشده و هو مع الأوصياء من بعده و فيه من البصاير عن البرقى عن أبى الجهم عن ابن اسباط قال: سأل أبا عبد اللّه عليه السّلام رجل و أنا حاضر عن قول اللّه  «وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا» فقال: منذ أنزل اللّه ذلك الرّوح على محمّد صلّى اللّه عليه و آله لم يصعد إلى السماء و أنه لفينا.و فيه من الاختصاص و البصاير عن ابن يزيد عن ابن أبى عمير عن هشام بن سالم قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول  «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ ربی» قال: خلق أعظم من خلق جبرئيل و ميكائيل لم يكن مع أحد ممّن مضى غير محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هو مع الأئمّة يوفقهم و يسدّدهم، و ليس كلّما طلب وجد.و الأخبار فى هذا المعنى كثيرة و لا حاجة إلى الاكثار و الاطالة، و المستفاد من الرّواية الأخيرة اختصاصه بالنبيّ و الأئمة عليهم السّلام و قوله عليه السّلام فيها: و ليس كلّما طلب وجد معناه أنّ حصول تلك المرتبة الجليلة و المنقبة العظيمة لا يتيسّر بالطلب بل ذلك فضل اللّه يؤتيه من يشاء.الرابعة- ما أشار إليه بقوله  (و لقد كنت اتّبعه اتّباع الفصيل) و هو ولد الناقة (أثر امّه) و هو اشارة إلى فرط ملازمته له و عدم مفارقته إيّاه ليله و نهاره سفرا و حضرا في خلواته و جلواته.و لمّا عرفت آنفا أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان مؤيّدا مسدّدا بروح القدس من حين الطفولية إلى آخر عمره الشريف ملهما إلى الخيرات موفقا بتأييد الرّوح إلى سلوك طريق المكارم و محاسن أخلاق العالم.تعرف من ذلك أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام إذا كان ملازما له غير مفارق منه يكون تاليا له صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في سلوك مسالك مكارم الخصال و محامد الأفعال مقتبسا من أنواره مقتفيا لاثاره كما أوضحه بقوله: (يرفع لى فى كلّ يوم علما) وراية (من أخلاقه) الفاضلة (و يأمرنى بالاقتداء به) و المتابعة له. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 39 الخامسة- ما أشار إليه بقوله  (و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء) و يعتزل عن الخلق و يتخلّى للعبادة (فأراه و لا يراه) أحد (غيرى) قال الشارح المعتزلي: حديث مجاورته بحراء مشهور، قد ورد فى الكتب الصحاح أنه صلّى اللّه عليه و آله كان يجاور فى حراء من كلّ سنة شهرا، و كان يطعم فى ذلك الشهر من جاءه من المساكين، فاذا قضى جواره من حراء كان أوّل ما يبدء به إذا انصرف أن يأتي باب الكعبة قبل أن يدخل بيته فيطوف بها سبعا أو ما شاء اللّه من ذلك ثمّ يرجع إلى بيته حتى جاءت السنة التي أكرمه اللّه فيها بالرّسالة، فجاور فى حراء شهر رمضان و معه أهله خديجة و عليّ بن أبي طالب و خادم لهم، فجاءه جبرئيل بالرّسالة قال صلّى اللّه عليه و آله: جائنى و أنا نائم بنمط فيه كتاب فقال: اقرء، قلت: ما أقرء؟ فغشني حتّى ظننت أنّه الموت، ثمّ أرسلني فقال  «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ  -إلى قوله- عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ»، فقرأته ثمّ انصرف عنّى، فنبّهت من نومي و كأنّما كتب فى قلبي كتاب الحديث و في كتاب حيوة القلوب للمحدّث العلّامة المجلسيّ عن عليّ بن إبراهيم و ابن شهر آشوب و الطبرسي و الرّاوندي و غيرهم من المحدّثين و المفسّرين أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان قبل مبعثه يعتزل عن قومه و يجاور الحراء و يفرغ لعبادة ربّه سبحانه، و كان عزّ و جلّ يسدّده و يهديه و يرشده بالرّوح القدس و الرؤيا الصّادقة و أصوات الملائكة و الالهامات الغيبية، فيدرج في مدارج المحبّة و المعرفة، و يعرج إلى معارج القرب و الزّلفي، و كان سبحانه يزيّنه بالفضل و العلم و محامد الأخلاق و محاسن الخصال و لا يراه أحد في أيّام مجاورته به و خلال تلك الأحوال غير أمير المؤمنين عليه السّلام و خديجة.السادسة- ما أشار إليه بقوله  (و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الاسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و خديجة و أنا ثالثهما) هذا الكلام صريح في سبقه على جميع من سواه من الرّجال بالاسلام، و نظيره قوله في المختار المأة و الأحد و الثلاثين: اللّهم إنّي أوّل من أناب و سمع و أجاب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 40 لم يسبقني إلّا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بالصّلاة.و قد تقدّم في شرح المختار المذكور تحقيق تقدّمه بالصّلاة و الاسلام كما هو مذهب الامامية تفصيلا و أبطلنا تقدّم اسلام أبي بكر عليه كما ذهب إليه شرذمة من العثمانيّة و أوردنا ثمّة من الأدلّة و الأخبار و الأشعار في هذا المعنى ما لا مزيد عليه و أقتصر هنا على روايتين تقدّمتا هناك اجمالا و نرويهما هنا تفصيلا.احداهما عن كاشف الغمّة عن عفيف الكندي قال: كنت امرأ تاجرا فقدمت الحجّ فأتيت العبّاس بن عبد المطلب لأبتاع منه بعض التّجارة، و كان امرأ تاجرا فو اللّه إنى لعنده بمنى إذ خرج رجل من خباء قريب منه، فنظر إلى الشمس فلمّا رآها قد مالت قام يصلّى.قال: ثمّ خرجت امرأة من الخباء الّذى خرج منه ذلك الرّجل فقامت خلفه فصلّت، ثمّ خرج غلام حين راهق الحلم من ذلك الخباء فقام معه فصلّى.قال: فقلت للعباس: من هذا يا عبّاس؟ قال: هذا محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطّلب ابن أخي قال: فقلت: من هذه المرأة؟ قال: امرأته خديجة بنت خويلد قال:فقلت: من هذا الفتي؟ قال: عليّ بن أبي طالب ابن عمّه فقلت له: ما هذا الذى يصنع؟ قال: يصلّي و هو يزعم أنّه نبيّ و لم يتبعه على أمره إلّا امرأته و ابن عمّه هذا الفتي و هو يزعم أنّه سيفتح عليه كنوز كسرى و قيصر، و كان عفيف و هو ابن عمّ الأشعث بن قيس يقول بعد ذلك و هو أسلم و حسن إسلامه: لو كان رزقني اللّه الاسلام يومئذ فأكون ثانيا مع عليّ عليه السّلام.قال كاشف الغمة: و قد رواه بطوله أحمد بن حنبل فى مسنده، نقلته من الّذى اختاره و جمعه عزّ الدّين المحدّث، و تمامه من الخصائص بعد قوله ثمّ استقبل الرّكن و رفع يديه فكبّر، و قام الغلام و رفع يديه و كبّر، و رفعت المرأة يديها فكبّرت و ركع و ركعا و سجد و سجدا و قنت و قنتا، فرأينا شيئا لم نعرفه أو شيئا حدث بمكّة فأنكرنا ذلك و أقبلنا على العبّاس فقلنا له يا أبا الفضل الحديث بتمامه.و الرواية الثانية قدّمناها هناك من البحار من مناقب ابن شهر آشوب من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 41 كتاب محمّد بن إسحاق و أرويها هنا بتفصيل من شرح المعتزلي رواها هنا عن الطّبرى عن ابن حميد عن سلمة عن محمّد بن إسحاق، و رواها أيضا في تاسع المختار من باب الكتب من كتاب السّيرة و المغازى لمحمّد بن إسحاق قال الشارح المعتزلي: فانّه كتاب معتمد عند أصحاب الحديث و المؤرّخين، و مصنّفه شيخ النّاس كلّهم قال:قال محمّد بن إسحاق: لم يسبق عليّا عليه السّلام إلى الايمان باللّه و رسالة محمّد أحد من النّاس، اللّهمّ إلّا أن تكون خديجة زوجة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.قال: و قد كان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يخرج و معه عليّ عليه السّلام مستخفيا من النّاس فيصلّيان الصّلاة في بعض شعاب مكة، فاذا أمسيا رجعا فمكثا بذلك ما شاء اللّه أن يمكثا لا ثالث لهما.ثمّ إنّ أبا طالب عثر عليهما يوما و هما يصلّيان فقال لمحمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يا ابن أخي ما هذا الّذى تفعله؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أى عمّ هذا دين اللّه و دين ملائكته و رسله و دين أنبيائه أو كما قال صلّى اللّه عليه و آله بعثنى اللّه به رسولا إلى العباد «إلى أن قال» فزعموا أنّه قال: لعليّ عليه السّلام أى بنيّ ما هذا الّذى تصنع قال: يا أبتاه آمنت باللّه و رسوله و صدقته فيما جاء به و صليت إليه و اتّبعت قول نبيّه فزعموا أنّه قال له أما انّه لا يدعوك أو لن يدعوك إلّا إلى خير فالزمه.قال ابن إسحاق: ثمّ أسلم زيد بن حارثة مولى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فكان أوّل من أسلم و صلّى معه صلّى اللّه عليه و آله بعد عليّ بن أبي طالب، ثمّ أسلم أبو بكر بن أبي قحافة فكان ثالثا لهما، ثمّ اسلم عثمان بن عفّان و طلحة و الزّبير و عبد الرّحمن و سعد بن أبى وقّاص فصاروا ثمانية، فهم الثّمانية الّذين سبقوا النّاس إلى الاسلام بمكّة.السابعة- ما أشار إليه بقوله استعاره مرشحة (أرى نور الوحى و الرّسالة و أشمّ ريح النّبوة) قال الشارح البحرانى و هذه أعلى مراتب الأولياء، و استعار لفظ النور لما يشاهده بعين بصيرته من أسرار الوحي و الرّسالة و علوم التنزيل و دقايق التّأويل و اشراقها على لوح نفسه القدسيّة، و وجه الاستعارة كون هذه العلوم و الأسرار هادية في سبيل اللّه إليه من ظلمات الجهل كما يهدى النور من الطّرق المحسوسة، و رشح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 42 تلك الاستعارة بذكر الرؤية لأنّ النور حظّ البصر و كذلك استعار لفظ الرّيح لما أدركه من مقام النّبوة و أسرارها و رشح بذكر الشمّ لأنّ الرّيح حظّ القوّة الشامة، انتهى.أقول: و لقائل أن يقول: لا مانع من ظهور نور محسوس عند نزول الوحي أو في ساير الأوقات أيضا، و كذلك عرف طيب يدركه أمير المؤمنين عليه السّلام بقوّة قوّتيه الباصرة و الشّامّة و إن لم يكن يحسّ به غيره و لا حاجة على ذلك إلى التّأويل الّذى ذكره.و يشهد بما ذكرته ما رواه فى البحار من أمالى الشيخ عن المفيد عن علىّ بن محمّد البزّاز عن زكريا بن يحيى الكشحى عن أبى هاشم الجعفرى قال: سمعت الرّضا عليه السّلام يقول: لنا أعين لا تشبه أعين النّاس، و فيها نور ليس للشّيطان لها نصيب.و فى شرح المعتزلي روى عن جعفر بن محمّد الصادق عليهما السّلام قال: كان عليّ عليه السّلام يرى مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قبل الرّسالة الضوء و يسمع الصّوت، و قال صلّى اللّه عليه و آله لو لا أنّى خاتم الأنبياء لكنت شريكا فى النّبوة فان لا تكن نبيّا فانك وصيّ نبيّ و وارثه بل أنت سيّد الأوصياء.الثامنة- ما أشار إليه بقوله  (و لقد سمعت رنّة الشيطان حين نزل الوحي عليه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقلت يا رسول اللّه ما هذه الرّنة) و الصّوت (فقال هذا الشّيطان قد أيس من عبادته) أى من أن يعبد له.و هذه المنقبة له عليه السّلام تدلّ على كمال قوّته السامعة أيضا و سماعه ما لا يسمعه غيره.و أما رنين هذا اللّعين فقد روى عليّ بن إبراهيم القميّ عن أبيه عن الحسن ابن عليّ بن فضال عن علىّ بن عقبة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ إبليس رنّ رنينا لما بعث اللّه نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على حين فترة من الرّسل و حين انزلت أمّ الكتاب.و روى المحدّث العلّامة المجلسيّ في كتاب حيوة القلوب عن الصّدوق عن الصّادق عليه السّلام أنّ ابليس رنّ أربع رنّات: يوم لعن، و يوم اهبط إلى الأرض، و حين بعث محمّد على حين فترة من الرّسل، و حين نزلت امّ الكتاب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 43 و فى شرح المعتزلي من مسند أحمد بن حنبل عن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام قال: كنت مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم صبيحة الليلة الّتى اسرى به فيها و هو بالحجرة يصلّي فلمّا قضى صلاته و قضيت صلاتى سمعت رنّة شديدة فقلت: يا رسول اللّه ما هذه الرنّة: قال: ألا تعلم هذه رنّة الشيطان علم أنّي اسرى فى الليلة إلى السماء فايس من أن يعبد فى هذه الأرض.التاسعة- ما أشار إليه بقوله  (إنّك تسمع ما أسمع و ترى ما أرى) ظاهر هذا الكلام يفيد أنّ الامام يسمع صوت الملك و يعاينه كالرّسول.أمّا سماع الصوت فلا غبار عليه و يشهد به أخبار كثيرة.و أمّا المعاينة فيدلّ عليه بعض الأخبار.مثل ما فى البحار من أمالى الشيخ باسناده عن أبى حمزة قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ منّا لمن ينكت فى قلبه و إنّ منّا لمن يؤتي في منامه و إنّ منّا لمن يسمع الصّوت مثل صوت السلسلة فى الطّشت و أنّ منّا لمن يأتيه صورة أعظم من جبرئيل و ميكائيل و قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: منّا من ينكت في قلبه، و منّا من يخاطب، و قال عليه السّلام: إنّ منّا لمن يعاين معاينة و إنّ منّا لمن ينقر في قلبه كيت و كيت، و إنّ منّا لمن يسمع كوقع السّلسلة في الطشت، قال: قلت: و الّذى يعاينون ما هو؟ قال: خلق أعظم من جبرئيل و ميكائيل.و لكن الظاهر من الأخبار الكثيرة أنّ الامام يسمع الصّوت و لا يعاين، و من ذلك اضطرّ المحدّث العلّامة المجلسي «ره» بعد رواية هذه الرّواية إلى تأويلها بقوله: و المراد بالمعاينة معاينة روح القدس و هو ليس من الملائكة مع أنّه يحتمل أن يكون المعاينة في غير وقت المخاطبة، انتهى.و تمام الكلام إنشاء اللّه فى التّنبيه الثاني من التنبيهات الاتية، هذا.و لما كان ظاهر قوله صلّى اللّه عليه و آله انّك تسمع ما أسمع و ترى ما أرى موهما للسماوات بينه عليه السّلام و بينه صلّى اللّه عليه و آله استدرك ذلك بقوله  (إلّا أنّك لست بنبيّ) و نظير هذا الاستدراك قد وقع في كلام الصادق عليه السّلام و هو: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 44 ما رواه في البحار من البصاير بسنده عن عليّ السائي قال: سألت الصادق عليه السّلام عن مبلغ علمهم، فقال: مبلغ علمنا ثلاثة وجوه: ماض، و غابر، و حادث، فأمّا الماضي فمفسّر، و أمّا الغابر فمزبور، و أمّا الحادث فقذف في القلوب و نقر في الأسماع و هو أفضل علمنا و لا نبيّ بعد نبيّنا.فانّ النّكث و النّقر لما كانا مظنّة لأن يتوهّم السائل فيهم النّبوّة قال عليه السّلام: و لا نبيّ بعد نبيّنا، و يتّضح لك معني هذا الحديث ممّا نورده في التّنبيه الثاني إنشاء اللّه.ثمّ إنّه لمّا نفي عنه النّبوة أثبت له الوزارة و هي عاشر المناقب فقال (و لكنّك لوزير و إنّك لعلى خير) بشّره بالوزارة و نبّه به على أنّه الصّالح لتدبير أمور الرّسالة و المعاون له صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في نظم امور الدّين و تأسيس قواعد شرع المبين و اصلاح امور الاسلام و المسلمين، ثمّ شهد به أنّه على خير و أشار به على استقراره و ثباته على ما هو خير الدّنيا و الاخرة، و أنّه مجانب لما هو شرّ الدّنيا و الاخرة.و هذا معني عام متضمّن لكونه عليه السّلام جامعا لجميع الكمالات و المكارم الدّنيويّة و الاخرويّة و المحامد الصّوريّة و المعنويّة و كونه راسخا فيها غير متزلزل و لا متكلّف، هذا.و اعلم أنّ هذا الفصل من الخطبة الشريفة لمّا كان متضمّنا لجلّ مسائل الرّسالة و الامامة حسبما عرفته أتيت في شرحه من الرّوايات الشّريفة و التحقيقات اللطيفة بما هو مقتضي مذهب الفرقة النّاجية الاماميّة، و أضربت عن روايات عاميّة ضعيفة أوردها الشّارح المعتزلي في بيان عصمة النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بالملائكة.و العجب من مبالغة الشّارح البحراني له في ايراد بعض هذه الأخبار مع أنّها مضافة إلى أنّها خلاف اصول الاماميّة ممّا تشمئزّ عنها الطباع و تنفر عنها الأسماع كما هو غير خفيّ على من لاحظ الشرحين بنظر الدّقة و الاعتبار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 45 ثمّ لما بقي هنا بعض مطالب محتاجة إلى بسط من الكلام أردت ايرادها و تحقيق ما هو محتاج إلى التحقيق في ضمن تنبيهات ثلاثة فأقول و باللّه التوفيق:التنبيه الاول:اعلم أنّا قد قلنا في شرح قوله عليه السّلام في فاتحة هذا الفصل: ألا و قد أمرني اللّه بقتال أهل البغى: إنّ من جملة الأوامر الامرة بقتاله لهم قوله  «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ. يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ».لكن جمعا من العامّة العمياء المتعصّبين من المعتزلة و الأشاعرة زعموا أنّ الاية ناظرة إلى أبي بكر و دالّة على صحّة إمامته، و قد أفرط في هذا المعنى النّاصب المتعصّب فخر المشكّكين و المضلّين خذله اللّه تعالى و حشره مع أوليائه المرتدّين فأحببت أن اورد مقالهم و اعقّبه بالتنبيه على خطائهم و ضلالهم فأقول:قال الشّارح المعتزلي في شرح هذا الفصل:و اعلم أنّ أصحابنا قد استدلّوا على صحّة إمامة أبي بكر بهذه الاية، قال قاضي القضاة في المغنى: و هذا خبر من اللّه تعالى و لا بدّ أن يكون كائنا على ما أخبر به، و الذين قاتلوا المرتدّين هم أبو بكر و أصحابه فوجب أن يكونوا هم الّذين عناهم اللّه سبحانه بقوله: يحبّهم و يحبّونه، و ذلك يوجب أن يكون على صواب، انتهى و قال الفخر الرّازي في تفسير الاية: اختلفوا في أنّ اولئك القوم من هم، فقال عليّ بن أبي طالب و الحسن و القتادة و الضحاك و ابن جريح: هم أبو بكر و أصحابه لأنهم هم الذين قاتلوا أهل الرّدّة، قالت عايشة: مات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ارتدّت العرب و اشتهر النفاق و نزل بأبي ما لو نزل بالجبال الرّاسيات لهاضها.و قال السدى: نزلت الاية فى الأنصار، لأنّهم هم الّذين نصروا الرّسول و أعانوه على اظهار الدّين.و قال مجاهد: نزلت في أهل يمن و روى مرفوعا أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لما نزلت هذه الاية أشار إلى أبي موسى الأشعري و قال: هم قوم هذا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 46 و قال آخرون: هم الفرس لأنه روي أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لما سئل عن هذه الاية ضرب بيده على عاتق سلمان و قال: هذا و ذووه ثمّ قال: لو كان الدّين معلّقا بالثريّا لنا له رجال من أبناء فارس.و قال قوم: إنها نزلت في عليّ عليه السّلام و يدلّ عليه وجهان:الوجه الأوّل أنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لما دفع الرّاية إلى عليّ عليه السّلام يوم خيبر قال: لأدفعنّ الرّاية غدا إلى رجل يحبّ اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله، و هذا هو الصفة المذكورة فى الاية.و الوجه الثاني أنه تعالى إنما ذكر بعد هذه الاية قوله: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ»  الاية، و هذه فى حقّ عليّ عليه السّلام فكان الأولى جعل ما قبلها أيضا فى حقّه عليه السّلام، فهذه جملة الأقوال فى هذه الاية، و لنا فى هذه الاية مقامات:المقام الأول أنّ هذه الاية من أدلّ الدّلائل على فساد مذهب الاماميّة من الرّوافض.و تقرير مذهبهم إنّ الّذين أقرّوا بخلافة أبى بكر و امامته كلّهم كفروا و صاروا مرتدّين، لأنّهم أنكروا النصّ الجليّ على إمامة عليّ عليه السّلام.فنقول: لو كان كذلك لجاء اللّه تعالى بقوم يحاربهم و يقهرهم و يردّهم إلى الدّين الحقّ بدليل قوله: «مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ» ، الاية، و كلمة من فى معرض الشرط للعموم، فهي تدلّ على أنّ كلّ من صار مرتدّا عن دين الاسلام فانّ اللّه يأتي بقوم يقهرهم و يردّهم و يبطل شوكتهم فلو كان الذين نصبوا أبا بكر للخلافة كذلك لوجب بحكم الاية أن يأتي اللّه بقوم يقهرهم و يبطل مذهبهم، و لما لم يكن الأمر كذلك بل الأمر بالضدّ فانّ الرّوافض هم المقهورون الممنوعون من إظهار مقالاتهم الباطلة أبدا منذ كانوا علمنا فساد مذهبهم و مقالتهم، و هذا كلام ظاهر لمن أنصف.المقام الثاني إنّا ندّعي أنّ هذه الاية يجب أن يقال: إنّها نزلت في حقّ أبي بكر و الدّليل عليه وجهان: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 47 الوجه الأول أنّ هذه الاية مختصّة بمحاربة المرتدّين، و أبو بكر هو الذي تولّى محاربة المرتدّين، و لا يمكن أن يكون المراد هو الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، لأنه لم يتّفق له محاربة المرتدّين، و لأنه تعالى قال: فسوف يأتي اللّه، و هذا للاستقبال لا للحال، فوجب أن يكون ذلك القوم غير موجودين فى وقت نزول هذا الخطاب.فان قيل: هذا لازم عليكم، لأنّ أبا بكر كان موجودا فى ذلك الوقت.قلنا: الجواب من وجهين:الأول أنّ القوم الذين قاتل بهم أبو بكر أهل الردّة ما كانوا موجودين فى الحال و الثّانى أنّ معنى الاية أنّ اللّه تعالى قال: فسوف يأتي اللّه بقوم، قادرين متمكّنين من هذا الحراب، و أبو بكر و إن كان موجودا فى ذلك الوقت إلّا أنه ما كان مستقلّا فى هذا الوقت بالحراب و الأمر و النّهى، فزال السؤال فثبت أنه لا يمكن أن يكون هو الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و لا يمكن أن يكون المراد هو علىّ عليه السّلام لأنّ عليا لم يتّفق له قتال مع أهل الردّة فكيف تحمل هذه الاية عليه.فان قالوا: بل كان قتاله مع أهل الردّة، لأنّ كلّ من نازعه فى الامامة كان مرتدّا.قلنا: هذا باطل من وجهين:الأول أنّ اسم المرتدّ إنما يتناول من كان تاركا للشرايع الاسلاميّة، و القوم الذين نازعوا عليّا ما كانوا كذلك فى الظاهر، و ما كان أحد يقول إنّهم خرجوا عن الاسلام و عليّ لم يسمّهم البتّة بالمرتدّين، فهذا الذى يقوله هؤلاء الرّوافض لعنهم اللّه بهت على جميع المسلمين و على عليّ عليه السّلام أيضا.الثاني أنه لو كان كلّ من نازعه في الامامة مرتدّا لزم فى أبى بكر و فى قومه أن يكونوا مرتدّين، و لو كان كذلك لوجب بحكم ظاهر الاية أن يأتي اللّه بقوم يقهرونهم و يردّونهم إلى الدّين الصحيح، و لما لم يوجد ذلك البتّة علمنا أنّ منازعة عليّ فى الامامة لا يكون ردّة، و إذا لم تكن ردّة لم يمكن حمل الاية على عليّ لأنّها نازلة فيمن يحارب المرتدّين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 48 و لا يمكن أيضا أن يقال: إنّها نازلة في أهل فارس أو في أهل اليمن، لأنّهم لم يتّفق لهم محاربة مع المرتدّين، و بتقدير أنّه اتّفقت لهم هذه المحاربة و لكنهم كانوا رعيّة و أتباعا و أذنابا، و كان الرئيس المطاع الامر في تلك الواقعة هو ابو بكر و معلوم أنّ حمل الاية على من كان أصلا في هذه العبادة و رئيسا مطاعا فيها أولى من حملها على الرّعية و الأتباع و الأذناب، فظهر بما ذكرنا من الدّليل الظاهر أنّ هذه الاية مختصّة بأبي بكر.و الوجه الثاني في بيان أنّ هذه الاية مختصّة بأبي بكر هو: إنّا نقول: هب أنّ عليّا قد كان حارب المرتدّين، و لكن محاربة أبى بكر مع المرتدّين كانت أعلى حالا و أكثر موقعا فى الاسلام من محاربة عليّ مع من خالفه فى الامامة و ذلك لأنّه علم بالتواتر أنّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لمّا توفّى اضطربت الأعراب و تمرّدوا و أنّ أبا بكر هو الّذي قهر مسيلمة و طليحة، و هو الذى حارب مانعي الزّكاة، و لمّا فعل ذلك استقرّ الاسلام و عظمت شوكته و انبسطت دولته.أمّا لما انتهى الأمر إلى علىّ فكان الاسلام قد انبسط فى الشّرق و الغرب و صار ملوك الدّنيا مقهورين و صار الاسلام مستوليا على جميع الأديان و الملل، فثبت أنّ محاربة أبى بكر أعظم تاثيرا فى نصرة الاسلام و تقويته من محاربة عليّ عليه السّلام.و معلوم أنّ المقصود من هذه الاية تعظيم قوم يسعون فى تقوية الدّين و نصرة الاسلام، و لما كان أبو بكر هو المتولّى لذلك وجب أن يكون هو المراد بالاية.المقام الثالث فى هذه الاية و هو أنّا ندّعى دلالة هذه الاية على صحّة إمامة أبى بكر، لما ثبت بما ذكرنا أنّ هذه الاية مختصّة به، فنقول: إنّه تعالى وصف الذين أرادهم بهذه الاية بصفات:أوّلها أنّهم يحبّهم اللّه، فلمّا ثبت أنّ المراد بهذه الاية هو أبو بكر ثبت أنّ قوله يحبّهم و يحبّونه وصف لأبى بكر، و من وصفه اللّه تعالى بذلك يمتنع أن يكون ظالما، و ذلك يدلّ على أنه كان محقّا في إمامته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 49 و ثانيها قوله: أذلّة على المؤمنين أعزّة على الكافرين، و هو صفة أبي بكر أيضا للدّليل الّذي قدّمناه.و يؤكّده ما روى في الخبر المستفيض أنّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: أرحم امّتي بامّتي أبو بكر، فكان موصوفا بالرّحمة و الشفقة على المؤمنين، و بالشدّة مع الكفّار.ألا ترى أنّ في أوّل الأمر حين كان الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في مكّة و كان في غاية الضعف كيف كان يذبّ عن الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كيف كان يلازمه، و يخدمه، و ما كان يبالي بجبابرة الكفّار و شياطينهم و في آخر الأمر أعنى وقت خلافته كيف لم يلتفت إلى قول أحد و أصرّ على أنه لا بدّ من المحاربة مع مانعى الزكاة حتى آل الأمر إلى أن خرج إلى قتال القوم وحده حتى جاء أكابر الصحابة و تضرّعوا إليه و منعوه من الذهاب.ثمّ لما بلغ بعث العسكر إليهم انهرموا و جعل اللّه ذلك مبدء لدولة الاسلام، فكان قوله: «أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ» ، لا يليق إلّا به.و ثالثها قوله: يجاهدون فى سبيل اللّه و لا يخافون لومة لائم، فهذا مشترك فيه بين أبى بكر و علىّ إلّا أنّ حظّ أبى بكر فيه أتمّ و أكمل.و ذلك لأنّ مجاهدة أبى بكر مع الكفار كان فى أوّل البعث، و هناك الاسلام كان فى غاية الضعف، و الكفر كان فى غاية القوّة، و كان يجاهد الكفار بمقدار قدرته و يذبّ عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بغاية وسعه.و أما عليّ عليه السّلام فانه إنما شرع فى الجهاد يوم بدر و أحد، و فى ذلك الوقت كان الاسلام قويّا و كانت العساكر مجتمعة.فثبت أنّ جهاد أبى بكر كان أكمل من جهاد عليّ عليه السّلام من وجهين:الأوّل أنه كان متقدّما عليه فى الزّمان لقوله تعالى: «وَ ما لَكُمْ أَلَّا تُنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ ...» و الثاني جهاد أبي بكر كان في وقت ضعف الرّسول و جهاد علىّ كان في وقت القوّة.و رابعها قوله: ذلك فضل اللّه يؤتيه من يشاء، و هذا لايق بأبي بكر لأنّه متأكّد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 50 بقوله تعالى: «وَ لا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ السَّعَةِ»، و قد بيّنا أنّ هذه الاية في أبي بكر و ممّا يدلّ على أنّ جميع هذه الصّفات لأبي بكر أنا بيّنا بالدّليل أنّ هذه الاية لا بدّ و أن تكون في أبي بكر، و متى كان الأمر كذلك كانت هذه الصّفات لا بدّ و أن تكون لأبي بكر، و إذا ثبت هذا وجب القطع بصحّة امامته، إذ لو كانت باطلة لما كانت هذه الصّفات لائقة به.فان قيل: لم لا يجوز أن يقال: إنه كان موصوفا بهذه الصّفات حال حياة الرّسول ثمّ بعد وفاته لما شرع في الامامة زالت هذه الصّفات و بطلت.قلنا: هذا باطل قطعا، لأنّه تعالى قال: فسوف يأتي اللّه بقوم يحبّهم و يحبّونه، فأثبت كونهم موصوفين بهذه الصّفات حال اتيان اللّه بهم في المستقبل، و ذلك يدلّ على شهادة اللّه بكونه موصوفا بهذه الصّفات حال محاربته مع أهل الرّدة، و ذلك هو حال امامته، فثبت بذلك الاية دلالة الاية على صحّة امامته.أمّا قول الرّوافض لعنهم اللّه إنّ هذه الاية في حقّ عليّ عليه السّلام بدليل أنّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال يوم خيبر: لاعطينّ الرّاية غدا رجلا يحبّ اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله، و كان ذلك هو عليّ عليه السّلام.فنقول: هذا الخبر من باب الاحاد و عندهم لا يجوز التّمسك به في العمل فكيف يجوز التّمسك به في العلم.و أيضا إنّ اثبات هذه الصفة لعليّ عليه السّلام لا يوجب انتفاءها عن أبي بكر و بتقدير أن يدلّ على ذلك لكنّه لا يدلّ على انتفاء ذلك المجموع عن أبي بكر و من جملة تلك الصفات كونه كرّارا غير فرّار فلمّا انتفى ذلك عن أبى بكر لم يحصل مجموع تلك الصّفات له فكفى هذا في العمل بدليل الخطاب، فأمّا انتفاء جميع تلك الصفات فلا دلالة فى اللّفظ عليه فهو تعالى إنّما أثبت هذه الصّفة المذكورة فى هذه الاية حال اشتغاله بمحاربة المرتدّين بعد ذلك، فهب أنّ تلك الصفة ما كانت حاصلة في ذلك الوقت فلم يمنع ذلك من حصولها في الزّمان المستقبل.و لأنّ ما ذكرناه تمسّك بظاهر القرآن و ما ذكروه تمسّك بالخبر المذكور المنقول بالاحاد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 51 و لأنّه معارض بالأخبار الدّالة على كون أبى بكر محبّا للّه و رسوله و كون اللّه محبّا له و راضيا عنه، قال تعالى فى حقّ أبى بكر: وَ لَسَوْفَ يَرْضى  و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ اللّه يتجلّى للناس عامّة و يتجلّى لأبى بكر خاصّة، و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما صبّ اللّه شيئا فى صدرى إلّا و صبّه فى صدر أبى بكر، و كلّ ذلك يدلّ على أنّه كان يحبّ اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله.و أما الوجه الثاني و هو قولهم: الاية التي بعد هذه الاية دالّة على امامة عليّ عليه السّلام فوجب أن تكون هذه الاية نازلة في عليّ.فجوابنا أنا لا نسلّم دلالة الاية التي بعد هذه الاية على امامته، و سنذكر الكلام فيه، فهذا ما فى هذا الموضع من البحث و اللّه أعلم، انتهى كلامه هبط مقامه.و يتوجّه عليه وجوه من الكلام و ضروب من الملام:الوجه الاول- أنّ نسبته كون المراد بقوم يحبّهم و يحبّونه هو ابو بكر و أصحابه إلى عليّ عليه السّلام بهت و افتراء، و إنما المرويّ عنه عليه السّلام و عن حذيفة و عمّار و ابن عباس حسبما تعرفه أنّ المراد به هو عليه السّلام و أصحابه.الثاني- ما ذكره من الوجه الثاني من استدلال الامامية بأنّ الاية الواقعة بعد هذه الاية عنى قوله: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ ...»، فى حقّ عليّ عليه السّلام فكان الأولى جعل ما قبلها أيضا فى حقّه فاسد، لأنّ أصحابنا و إن قالوا بكون انما وليّكم اللّه فى حقّه لكنّهم لم يستدلّوا بذلك على كون هذه الاية أعني: «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ..» ، فيه عليه السّلام و إنّما استدلّوا على ذلك بالوجه الأوّل الّذى حكاه عنهم و يأتي توضيحه، و بما روي عن أمير المؤمنين عليه السّلام من قوله يوم البصرة و اللّه ما قوتل أهل الاية حتّى اليوم و تلاها، و بما روي عن وجوه الصحابة مثل حذيفة و عمّار و ابن عبّاس من نزولها فيه عليه السّلام كما قاله المرتضى في الشافي، و مثلهم الثعلبى قال فى تفسير قوله: «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ»  الاية، هو عليّ بن أبي طالب.الثالث- أنّ استدلاله على فساد مذهب الاماميّة بقوله: و تقرير مذهبهم إلى قوله:و لما لم يكن كذلك علمنا فساد مذهبهم، سخيف جدّا، لأنّا لا ننكر ارتداد أبي بكر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 52 و من تبعه حسبما نشير اليه، و لكن نمنع دلالة الاية على أنّ كلّ من صار مرتدّا عن دين الاسلام، فانّ اللّه يأتي بقوم يردّهم إلى الاسلام و إفادة من للشرط و العموم لا يقتضى ذلك.و ذلك لأنه سبحانه لم يقل من يرتدّ منكم عن دينه فسوف يأتي اللّه بقوم يجاهدهم و يقهرهم و يردّهم الى الدّين الحقّ كما زعمه هذا الناصب، و إنما قال فسوف يأتي اللّه بقوم يحبّهم و يحبّونه آه.و لا دلالة فيها على أنّ القوم المأتيّ بهم يجاهدون هؤلاء المرتدّين بل ظاهر معنى الاية و مساقها مع قطع النظر عن الأخبار أنّ من يرتدّ منكم عن دينه فلن يضرّ دينه شيئا و لا يوجب ارتداده ضعفه و وهنه لأنّه سبحانه سوف يأتي بقوم لهم هذه الصّفات ينصرونه على أبلغ الوجوه، و بهم يحصل كمال قوّته و شوكته.فيكون مساق هذه الاية مساق قوله تعالى «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ».و قد روى ابن شهر آشوب من طريق العامّة باسناده عن سعيد بن جبير عن ابن عباس في هذه الاية يعني بالشاكرين عليّ بن أبي طالب و بالمرتدّين على أعقابكم هم الذين ارتدّوا عنه عليه السّلام.فقد علم بما ذكرنا أنّ الاية لا تقتضى أنّ كلّ من ارتدّ لا بدّ و أن يأتي اللّه بمن يردّه عن ارتداده إلى دين الاسلام كما توهّمه الرّازى، كيف؟ و لو كان مفهومها ذلك لوجب أن لا يوجد مرتدّ إلّا و له قاهر يقهره و رادّ يردّه إلى دين الاسلام، و المعلوم المشاهد بالتجربة و الوجدان عدمه، فانّ العالم ملاء من المرتدّين و ليس لهم دافع و لا رادع.و قد اعترف الرازى بخبطه من حيث لا يشعر، فانّه نقل قبل ما حكينا عنه من كلامه في جملة كلام نقله عن صاحب الكشّاف و ارتضاه أنّ من جملة المرتدّين غسّان قوم جبلة بن الايهم على عهد عمر، و ذلك أنّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 53 جبلة أسلم على يد عمر و كان ذات يوم جارّا رداءه فوطئ رجل طرف ردائه فغضب فلطمه، فتظلّم الرّجل إلى عمر فقضي له بالقصاص عليه إلّا أن يعفو عنه فقال:أنا اشتريها «1» بألف فأبى الرّجل فلم يزل يزيد في الفداء إلى أن بلغ عشرة آلاف، فأبى الرّجل إلّا القصاص، فاستنظر عمر فأنظره فهرب إلى الرّوم و ارتدّ، انتهى.فأقول للرّازى: إنّ هؤلاء كانوا مرتدّين بعد إسلامهم فلم لم يأتي اللّه بقوم يقهرونهم و يردّونهم إلى الاسلام على ما زعمت، فعلم فساد ما قاله في معني الاية.الرابع- قوله: إنّ هذه الاية مختصّة بمحاربة المرتدّين و أبو بكر هو الّذى تولّى محاربتهم، قد علمت عدم دلالة الاية على محاربتهم فضلا عن اختصاصها بها.و على التنزّل و تسليم الدّلالة و الاختصاص فنمنع اختصاص أبي بكر بمحاربتهم لأنّ من جملة المرتدّين الناكثين و القاسطين و المارقين و قد حاربهم أمير المؤمنين عليه السّلام.و من جملتهم بنو مدلج و رئيسهم ذو الحمار و هو الأسود العنسي و كان كاهنا ادّعا النبوّة في اليمن و استولى على بلادها و أخرج عمّال رسول اللّه منها فكتب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى معاذ بن جبل و سادات اليمن فأهلكه اللّه على يد فيروز الدّيلمي فقتله و اخبر رسول اللّه بقتله ليلة قتل، فسرّ المسلمون و قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من الغد، و أتى خبره في آخر شهر ربيع الأوّل روى ذلك في الكشّاف و حكاه عنه الرّازى أيضا.و إذا لم يكن المحاربة مختصّة بأبي بكر فلم لا يجوز أن يكون المقصود بالاية هؤلاء المحاربون بالمرتدّين لا أبو بكر و أصحابه.الخامس- قوله: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لم يتّفق له محاربة المرتدّين قد علمت بطلانه.فان قلت: إنّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لم يتولّ بنفسه جهاد بني مدلج، و إنّما أنفذ إليهم سريّة قلت: أبو بكر أيضا لم يتولّ بنفسه.السادس- قوله: و لأنه تعالى قال: «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ» ، و هذا للاستقبال لا للحال______________________________ (1)- اى اللطمة، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 54 فوجب أن يكون هذا القوم غير موجودين في وقت نزول الخطاب فيه أنّه مسلّم و لكنّه لا ينافي كون المراد بالمرتدّين بنو مدلج أو قوم مسيلمة فانّ محاربة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لهم كان بعد مضيّ نزول الخطاب و في آخر عمره الشريف، أمّا بنو مدلج فقد عرفت، و أمّا مسيلمة فقد ادّعى النّبوة فأنفذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لقتله جماعة من المسلمين و أمرهم أن يفتكوا به إن أمكنهم غيلة، و استقرّ عليه قبايل من العرب و قتل على يدي وحشي قاتل حمزة بعد موت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.السابع- قوله: إنّ القوم الّذين قاتل بهم أبو بكر أهل الردّة ما كانوا موجودين في الحال.فيه أوّلا أنّه رجم بالغيب فمن أين له إثبات عدم وجودهم، بل بيّن الفساد لأنّ المرتدّين هم الذين كانوا في زمن الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مثل خالد بن الوليد و أبو قتادة الأنصارى و نظرائهم و جلّهم كان جيش اسامة كما يظهر من كتب السّير.و ثانيا بعد التنزّل أنّ عدم وجودهم لا ينفع بحال أبي بكر على ما زعم مع كونه موجودا بل يدخل المقاتلون معه في عموم الاية لعدم كونهم موجودين و يخرج هو بنفسه عنه لكونه موجودا، فافهم جيّدا.الثامن- قوله: إنّ معنى الاية إنّ اللّه قال: فسوف يأتي اللَّه بقوم قادرين متمكّنين من هذا الحرب «إلى قوله» و الأمر و النهي.فيه إذا كان البناء في معنى الاية على ذلك فلنا أن نقول: إنّ أمير المؤمنين أيضا كان موجودا في ذلك الوقت و فى زمان أبى بكر لكنّه لم يكن متمكّنا من الحرب و الأمر و النهي إلى أن استقلّ بالأمر، فقاتل المرتدّين من النّاكثين و القاسطين و المارقين، غاية الأمر إنّ عدم استقلال أبي بكر بوجود الرئيس الحقّ و هو رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و عدم استقلال أمير المؤمنين عليه السّلام بوجود رئيس الباطل أعني الغاصبين للخلافة مع عدم المعاون التاسع- قوله: فثبت أنّه لا يمكن أن يكون المراد هو الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قد علمت فساده و امكان إرادته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 55 العاشر- قوله: اسم المرتدّ إنما يتناول من كان تاركا للشرايع الاسلاميّة اه.فيه أنّه إن أراد به تركه لجميعها فيتعرض عليه بأنّ مانعي الزكاة لم يكونوا تاركين للجميع و انّما منعوا الزّكاة فحسب فكيف حكمتم بارتدادهم، و يدلّ على ما ذكرنا من عدم تركهم للجميع، مضافا إلى ما يأتي قول قاضي القضاة في المغني حيث قال: فان قال قائل فقد كان مالك يصلّي، قيل له: و كذلك ساير أهل الرّدة و الكفر و إنّما كفروا بالامتناع من الزّكاة و اعتقاد إسقاط وجوبها دون غيره.و إن اراد به تناول الاسم و لو بترك بعضها فنقول: إنّ المحاربين لأمير المؤمنين عليه السّلام قد كانوا تاركين للبعض، حيث انّهم قد كانوا يستحلّون قتاله و قتله و قتل ساير المؤمنين التابعين له عليه السّلام فضلا عن إنكارهم النصّ الجليّ و نقضهم لبيعته.و استحلال قتل المؤمنين و سفك دمائهم فضلا عن أكابرهم و أفاضلهم أشدّ من استحلال الخمر و شربه قطعا، فيكونوا كفّارا مرتدّين.مع أنّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال له عليه السّلام بلا خلاف بين أهل النقل: يا عليّ حربك حربي و سلمك سلمي، و نحن نعلم أنّ المقصود به ليس إلّا التشبيه في الأحكام، و من أحكام محاربي النّبي الكفر و الارتداد بالاتّفاق.و ملخّص الكلام و محصّل المرام أنّ الرّدة الّتي نقولها في حقّ محاربي عليّ عليه السّلام هي بعينها مثل الرّدة الّتي تقولونها في حقّ مانعي الزكاة حرفا بحرف.قال شارح صحيح مسلم في المنهاج في كتاب الايمان كلاما استحسنه من الخطابي ما هذا لفظه قال بعد تقسيم أهل الرّدة إلى ثلاثة أقسام:فأمّا مانعوا لزكاة منهم المقيمون على أصل الدّين فانّهم أهل بغي و لم يسمّوا على الانفراد منهم كفارا و إن كانت الردّة قد اضيفت إليهم لمشاركتهم المرتدّين في منع بعض ما منعوه من حقوق الدّين، و ذلك انّ اسم الرّدة اسم لغوىّ و كلّ من انصرف عن أمر كان مقبلا عليه فقد ارتدّ عنه، و قد وجد من هولاء القوم الانصراف و منع الحق و انقطع عنهم اسم الثناء و المدح بالدّين و علّق بهم اسم القبيح لمشاركتهم القوم الّذين كان ارتدادهم حقّا، انتهى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 56 و هذا الكلام كما ترى صريح في أنّ مانعي الزكاة كانوا مقيمين على أصل الدّين لكنّه اطلق عليهم اسم المرتدّ لترك بعض حقوق الدّين الواجبة، هذا.و أما استبعاد الشّارح المعتزلي لارتدادهم أعنى الناكثين و القاسطين و المارقين بأنّهم لا يطلق عليهم لفظ الرّدة.أمّا اللفظ فباالاتّفاق منّا و من الاماميّة و ان سمّوهم كفارا.و أمّا المعنى فلأنّ فى مذهبهم أنّ من ارتدّ و كان قد ولد على فطرة الاسلام بانت امرأته منه و قسم ماله بين ورثته و كان على زوجته عدّة المتوفى عنها زوجها، و معلوم أنّ أكثر المحاربين لأمير المؤمنين قد ولدوا فى الاسلام و لم يحكم فيهم بهذه الأحكام.ففيه منع أنّ الاماميّة لا يطلقون عليهم اسم المرتدّ و من أخبارهم المشهورة:ارتدّ النّاس بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إلّا ثلاثة أو أربعة.و أمّا ما حكاه عنهم من انّ مذهبهم أنّ من ارتدّ و كان قد ولد على الفطرة اه، فهو حقّ لكن نجيب عنه بأنّ أحكام الكفّار كما أنّها مختلفة و إن كان شملهم اسم الكفر، فانّ منهم من يقتل و لا يستبقى، و منهم من يؤخذ منهم الجزية و لا يقتل إلّا بسبب طار غير الكفر، و منهم من لا يجوز نكاحه على مذهب أكثر المسلمين، فكذلك من الجايز اختلاف أحكام الارتداد و يرجع فى أنّ حكمهم مخالف لأحكام ساير الكفار و المرتدّين إلى فعله عليه السّلام و سيرته فيهم.و لذلك قال الشافعي: أخذ المسلمون السيرة فى قتال المشركين من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و أخذوا السيرة فى قتال البغاة من عليّ عليه السّلام.و بالجملة فلو لم يكن الباغون عليه عليه السّلام كفارا مرتدّين لما حاربهم أمير المؤمنين و لا استحلّ سفك دمائهم و لم يكن مأمورا من اللّه تعالى و من رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بقتالهم على ما صرّح به فى أوّل هذا الفصل من كلامه بقوله: و قد أمرنى اللّه بقتال أهل البغي اه.إذ المسلم لا يجوز سفك دمه و استحلال قتله فلمّا حاربهم أمير المؤمنين عليه السّلام ثبت بذلك كفرهم و ارتدادهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 57 و لمّا لم يسر فيهم بسيرة ساير الكفار من سبيهم و سبي ذراريهم و غنيمة أموالهم و اتّباع مولّيهم و إجهاز جريحهم، و لم يسر فيهم بسيرة ساير المرتدّين من إبانة امرأتهم و تقسيم أموالهم و غيرها من الأحكام، علمنا بذلك اختلاف أحكامهم مع أحكام ساير الكفار و المرتدّين، فانّ فعل الامام و سيرته كقوله حجّة متّبعة مثل الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و ان شئت مزيد تحقيق لهذا المقام.فأقول: إنّ ارتداد المنحرفين عنه عليه السّلام كائنا من كان من الغاصبين للخلافة أو الباغين عليه عليه السّلام و اطلاق اسم المرتدّ عليه قد ورد فى الرّوايات العاميّة كوروده فى أخبار الخاصّة.ففى غاية المرام عن الثعلبى قال: أخبرنا عبد اللّه بن حامد بن محمّد أخبرنا أحمد بن محمّد بن الحسن حدّثنا محمّد بن شبيب حدّثنا أبي عن يونس، عن ابن شهاب، عن ابن المسيّب عن أبى هريرة أنّه كان يحدّث عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: يرد علىّ يوم القيامة رهط من أصحابى فيجلون عن الحوض، فأقول: يا ربّ أصحابى، فيقال:إنّك لا علم لك بما أحدثوا أنّهم ارتدّوا على أدبارهم القهقرى.و فيه من صحيح البخارى في الجزء الخامس على حدّ ثلثه الأخير فى تفسير قوله  «وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً ما دُمْتُ فِيهِمْ» قال:حدّثنا شعبة قال أخبرنا المغيرة بن النعمان قال سمعت سعيد بن جبير عن ابن عبّاس «رض» خطب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال يا أيّها النّاس إنّكم محشورون إلى اللّه حفاة عزلا، ثمّ قال: كما بدئنا أوّل خلق نعيده وعدا علينا إنا كنّا فاعلين «إلى آخر الاية» ثمّ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ألا و إنّ أوّل الخلايق يكسى يوم القيامة إبراهيم عليه السّلام ألا و انه يجاء برجال من أمتى فيؤخذ بهم ذات الشمال فأقول: يا ربّ أصحابى، فيقال إنك لا تدرى ما أحدثوا بعدك، فأقول كما قال العبد الصالح: و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلمّا توفّيتني كنت أنت الرّقيب عليهم و أنت على كلّ شيء شهيد، فقال: إنّ هؤلاء لم يزالوا مرتدّين على أعقابهم منذ فارقتهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 58 و رواه فيه من صحيح مسلم فى الجزء الثالث من أجزاء ثلاثة من ثلثه الأخير بسنده عن ابن عباس نحوه.و فيه من البخارى من حديث الزّهرى عن سعيد بن المسيّب عن أبي هريرة كان يحدّث عن بعض أصحاب النّبي قال: يرد على الحوض رجال من امّتي فيجلون عنه فأقول يا ربّ أصحابي، فيقال: إنّك لا علم لك بما أحدثوا بعدك إنّهم ارتدّوا على أدبارهم القهقرى.فان قلت: غاية ما يستفاد من هذه الرّوايات أنّ جماعة من امّته صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ارتدّوا بعده، و لا دلالة على أنّهم مبغضو أمير المؤمنين عليه السّلام و المخالفون له.قلت: الجواب أولا أنّه قد ورد في النبوىّ المتّفق عليه بالنقل البالغ حدّ الاستفاضة: عليّ مع الحقّ و الحقّ مع عليّ يدور معه، و من جملة طرقه الزّمخشرى في ربيع الأبرار قال:استأذن أبو ثابت مولا عليّ عليه السّلام على امّ سلمة رضي اللّه عنها فقالت: مرحبا بك يا أبا ثابت أين طار قلبك حين طارت القلوب مطائرها؟ قال: تبع عليّ، فقالت:و الّذي نفسي بيده سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: عليّ مع الحقّ و القرآن و الحقّ و القرآن معه و لن يفترقا حتّى يردا على الحوض و من المعلوم أنه عليه السّلام إذا كان معهما و كانا معه مصاحبين حتّى يردا على الحوض يكون مخالفوه المنحرفون عنه مخالفين للحقّ و القرآن، مفترقين عنهما البتة و ليس معنى الارتداد إلّا ذلك فيكون المرتدّون المجلون عن الحوض هم هؤلاء.و بمعناه ما رواه إبراهيم بن محمّد الحمويني مسندا عن الأعمش عن إبراهيم عن علقمة و الأسود قالا: أتينا أبا أيّوب الأنصارىّ و قلنا له: يا أبا أيّوب إنّ اللّه تعالى أكرمك بنبيّه حيث كان ضيفا لك فضيلة من اللّه فضّلك بها أخبرنا بمخرجك مع عليّ عليه السّلام تقاتل أهل لا إله إلّا اللّه، قال: اقسم لكما باللّه لقد كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فى هذا البيت الّذى أنتما فيه معى، و ما فى البيت غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و عليّ جالس عن يمينه و أنا جالس عن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 59 يساره و أنس قائم بين يديه، إذ حرّك الباب فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: افتح لعمّار الطيّب المطيّب، ففتح النّاس الباب و دخل عمار فسلّم على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرحّب به ثمّ قال لعمار: إنه سيكون في أمّتي بعدي هناة حتى يختلف السيف فيما بينهم و حتى يقتل بعضهم بعضا، فاذا رأيت ذلك فعليك بهذا الأصلع عن يميني يعني عليّ بن أبي طالب، فاذا سلك الناس كلّهم واديا و سلك علىّ و اديا فاسلك وادى عليّ و خلّ عن النّاس، يا عمار إنّ عليّا لا يردّك عن هدى و لا يدلّك على ردى، يا عمار طاعة عليّ طاعتي و طاعتي طاعة اللّه عزّ و جلّ. و دلالته على المدّعى غير خفيّة.و ثانيا انه قد وقع التصريح منه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بأنّ المرتدّين المطرودين عن الحوض مبغضوه عليه السّلام في ما رواه موفق بن أحمد أخطب خوارزم بسنده عن إبراهيم ابن عبد اللّه بن العلا عن أبيه عن زيد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عن أبيه عن جدّه عن عليّ بن أبي طالب رضي اللّه عنه قال:قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله يوم فتح خيبر: لو لا أن يقول فيك طوايف من أمّتي ما قالت النصارى فى عيسى بن مريم لقلت اليوم فيك مقالا بحيث لا تمرّ على ملاء من المسلمين إلّا أخذوا من تراب رجليك و فضل طهورك، يستشفعون به و لكن حسبك أن تكون منّي و أنا منك ترثني و أرثك و أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبيّ بعدي يا عليّ أنت تؤدّي ديني و تقاتل على سنّتي و أنت في الاخرة أقرب النّاس منّي و إنّك يا عليّ غدا على الحوض خليفتي تذود عنه المنافقين، و أنت أوّل من يرد على الحوض و أنت أوّل داخل في الجنّة من أمّتي، و إنّ شيعتك على منابر من نور رواء مرويّين مبيضّة وجوههم حولي أشفع لهم فيكونون في الجنّة غدا جيراني، و إنّ أعداءك غدا ظماء مظمئين مسوّدة وجوههم يتقحمون مقمعون يضربون بالمقامع و هى سياط من نار مقتحمين، حربك حربي و سلمك سلمي و سرّك سرّي و علانيتك علانيتي و سريرة صدرك كسريرة صدري و أنت باب علمى و انّ ولدك ولدي و لحمك لحمي و دمك دمى، و أنّ الحق معك و الحقّ على لسانك و في قلبك و بين عينيك، و الايمان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 60 خالط لحمك و دمك كما خالط لحمي و دمي، و انّ اللّه عزّ و جلّ أمرني أن أبشّرك أنّك أنت و عترتك في الجنّة، و عدّوك في النار لا يرد على الحوض مبغض لك، و لا يغيب عنه محبّ لك.قال عليّ عليه السّلام فخررت ساجدا للّه تعالى و حمدته على ما أنعم به عليّ من الاسلام و القرآن و حبّبنى إلى خاتم النّبيّين و سيّد المرسلين.و قد أوردت هذه الرّواية بطولها لتضمّنها وجوها من الدّلالة على المدّعى كما لا يخفى على المنصف المجانب عن العصبيّة و الهوى فقد علم بذلك كلّه أنّ المحاربين له عليه السّلام كالمنتحلين للخلافة مرتدّون على لسان اللّه و النبيّ و الوصيّ و منكر ارتدادهم منكر للنّص الجليّ.الحاد يعشر- قوله: لو كان كلّ من نازعه في الامامة مرتدّا اه فيه إنّ ارتدادهم مسلّم حسبما عرفت و لكن وجوب إتيان اللّه بقوم يقهرونهم بحكم الاية غير لازم، لما عرفت أيضا من عدم اقتضاء الاية ذلك لأنه سبحانه قال «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ» و لم يقل يقهرونهم و يردّونهم إلى الدّين الصّحيح.لا يقال: لو كان أبو بكر و قومه مرتدّين لحاربهم أمير المؤمنين عليه السّلام كما حارب النّاكثين و القاسطين و المارقين.لأنّا نقول: نعم و لكن تركه لمحاربتهم لأنّه لم يجد عونا له على الحرب كما أشار عليه السّلام إلى ذلك في الخطبة الثالثة بقوله: و طفقت أرتاي بين أن أصول بيد جذّاء أو أصبر على طخية عمياء فصبرت و في العين قذى و في الحلق شجى، و فى الفصل الثاني من الخطبة السّادسة و العشرين: فنظرت فاذا ليس لي معين إلّا أهل بيتي فضننت بهم عن الموت و أغضيت على القذى و شربت على الشّجى و صبرت على أخذ الكظم و على أمرّ من طعم العلقم.و ممّا رواه عنه نصر بن مزاحم و كثير من أرباب السّير أنّه قال عقيب وفاة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لو وجدت أربعين ذوى عزم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 61 و قد سأل الرّماني عن الرّضا عليه السّلام قال: فقلته يا ابن رسول اللّه أخبرنى عن عليّ بن أبي طالب لم لم يجاهد أعداءه خمسا و عشرين سنة بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ثمّ جاهد في أيّام ولايته؟ فقال: لأنّه اقتدى برسول اللّه في تركه جهاد المشركين بمكّة ثلاثة عشر سنة بعد النبوّة و بالمدينة تسعة عشر شهرا، و ذلك لقلّة أعوانه عليهم.فلمّا لم تبطل نبوّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مع تركه الجهاد لم تبطل ولاية عليّ عليه السّلام بتركه الجهاد خمسا و عشرين سنة إذ كانت العلّة المانعة لهما عن الجهاد واحدة.الثاني عشر- قوله: و معلوم أنّ حمل الاية على الرئيس المطاع أولى.فيه منع الأولوية أوّلا و منع اقتضاء الأولويّة على فرض تسليمه للاختصاص ثانيا.الثالث عشر- قوله: و لكن محاربة أبي بكر مع المرتدّين كانت أعلى حالا «إلى قوله» وجب أن يكون هو المراد بالاية.فيه أوّلا إنّ محاربة أبي بكر كانت عقيب وفاة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كان الأنصار و المهاجرون و ساير المسلمين رغباتهم متوافرة و أيديهم متناصرة و آرائهم متّفقة و أبدانهم مجتمعة و أهوائهم متّحدة و كلمتهم واحدة في حماية الدّين و في ذبّ الكفار عن شرع سيّد المرسلين، و كان المرتدّون شرذمة قليلين، فحارب أبو بكر هؤلاء الجماعة الكثيرة المتّفقة ذوي الحميّة و العصبيّة هذه الشرذمة القليلة مع ما بين الطرفين من عداوة الدّين و تضادّ المذهب على رأى المجاهدين المقتضى للجدّ و الثبات في الحرب و أما حرب أمير المؤمنين عليه السّلام فقد كان بعد السنين المتطاولة و تعوّد الناس على محدثات المتخلّفين الثلاثة و بدعاتهم مع كون سيرته عليه السّلام فيهم بخلاف سيرة الشيخين الموجب لتقاعدهم عنه و مخالفتهم له، و كون هوى أكثرهم فى الباطن خلاف هوى أمير المؤمنين عليه السّلام و رأيهم مخالفا لرأيه.بل كان أكثرهم فى شكّ و تردّد من جواز قتال حرم رسول اللّه عايشة و جهاد قوم هم من أهل القبلة على ظاهر الاسلام و قوم لهم ثفنات فى مساجدهم كثفنات البعير أجهد منهم عبادة و أكمل قراءة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 62 فقاتل بهؤلاء الجماعة المختلفة الأهواء و المشتّتة الاراء الضعفاء الاعتقاد المرتدّين على كثرتهم بمقتضى تصلّبه في الدّين من دون أن يأخذه لومة لائم غير هائب و لا محتشم.فحارب مع من حالهم ذلك بالناكثين و قد بلغوا تسعة آلاف و بالقاسطين و قد كانوا زهاء مأتي ألف، و بالمارقين و كانوا اثنى عشر ألفا فى أوّل أمرهم و أربعة آلاف فى آخره فانظر ما ذا ترى.هل كان محاربته عليه السّلام و الحال بما وصفت أولى و أحقّ بالتعظيم و أن تقصد بالاية الشريفة أم محاربة أبى بكر؟! و ثانيا إنّ محاربة أبى بكر لم تكن إلّا بمحض الأمر و النهى و انهاض الجيش و السّرايا، و قد كان جالسا فى كسر بيته و حوله المهاجر و الأنصار فى أمن و راحة و طيب عيش و دعة على مصداق قوله:ألا طعان ألا فرسان عادية         ألا تجشوكم حول التنانير    و أما أمير المؤمنين عليه السّلام فقد كان شاهرا سيفه واضعا له على عاتقه فى حروب يضطرب لها فؤاد الجليد، و يشيب لهو لها فود الوليد، و يذوب لتسعّر بأسها زبر الحديد، و يجب منها قلب البطل الصديد.فتولى عليه السّلام الحرب بنفسه النفيسة فخاض غمارها و اصطلى نارها، و دوّخ أعوانها و أنصارها و أجرى بالدّماء أنهارها، و حكم فى مهج الناكثين و القاسطين و المارقين فجعل بوارها، فصارت الفرسان تتحاماه إذا بدر، و الشجعان تلوذ بالهزيمة إذا زأر عالمة أنه ما صافحت صفحة سيفه مهجة إلّا فارقت جسدها، و لا كافح كتيبة إلّا افترس ثعلب رمحه أسدها.و هذا حكم ثبت له بطريق الاجمال و حال اتّصف به بعموم الاستدلال.و أما تفصيله فليطلب من مظانه من الكتاب، فانه لا يخفى على ذوي البصاير و أولى الألباب.فانشدك باللّه هل مجاهدة ذلك أجدر و أحرى بالمجمدة و الثناء؟ أم محاربة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 63 هذا؟! «1» جزى اللّه خير الجزاء من تجنّب العصبيّة و الهوى الرابع عشر- قوله: فلما ثبت أنّ المراد بهذه الاية أبو بكر ثبت أنّ قوله: يحبّهم و يحبّونه وصف له.فيه أنّ الاستدلال على اتّصاف أبي بكر بهذا الوصف و ما يتلوه من الأوصاف بسبب اختصاص الاية به أشبه شيء بالأكل من القفاء، إذ المناسب لرسم المناظرة أن يقيم الدليل أولا على اتّصاف أبي بكر بهذه الأوصاف ثمّ يستدلّ بذلك على أنّ الاية فى حقّه لا بالعكس.مع أنك قد علمت عدم دلالة الاية على خلافته فضلا عن الاختصاص فلم يثبت اتّصافه بها بما زعمه من الدليل، بل قد علمت بما ذكرناه و نذكره نزولها فى أمير المؤمنين عليه السّلام و أنه المتّصف بهذه الأوصاف لا غير.الخامس عشر- قوله: و من وصفه اللّه بذلك يمتنع أن يكون ظالما.هذا مسلّم لكن ظلمه محقّق فاتّصافه به ممتنع فمبطليّته في الامامة محقّقة لا غبار عليها.أما تحقّق ظلمه فلأنّ أعظم الظلم الشرك باللّه و عبادة الأوثان كما قال عزّ من قائل  «إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ» و أبو بكر قد كان مشركا مدّة مديدة و زمنا طويلا من عمره فيكون ظالما البتة، و من كان كذلك لا يستحقّ الإمامة بمقتضى قوله سبحانه: «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ ..».روى أبو الحسن الفقيه ابن المغازلي الشافعي مسندا- حذفت الاسناد للاختصار- عن مينا مولى عبد الرّحمن بن عوف عن عبد اللّه بن مسعود قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنا دعوة أبي إبراهيم، قلت: يا رسول اللّه و كيف صرت دعوة أبيك إبراهيم؟ قال: أوحى اللّه عزّ و جلّ إليه إنّى جاعلك للناس إماما، فاستخفّ إبراهيم الفرح قال عليه السّلام و من ذرّيتى أئمّة مثلي، فأوحى اللّه عزّ و جلّ إليه أن يا إبراهيم إنّى لا اعطيك عهدا لا أفى لك به، قال: يا ربّ ما العهد الذي لا تفى لى به؟ قال: اعطيك عهدا لظالم من______________________________ (1)- أى أبى بكر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 64 ذرّيتك قال إبراهيم عندها: «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَ...» ، فقال النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فانتهت إليّ و إلى عليّ لم يسجد أحدنا لصنم قط فاتّخذنى نبيا و اتّخذ عليا وصيا.و قال الواحدي في تفسير قوله تعالى: «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ »: اعلمه أنّ في ذرّيته الظالم قال و قال السدى عهدى نبوّتى يعنى لا ينال ما عهدت إليك من النبوّة و الامامة فى الدّين من كان ظالما فى ولدك.قال و قال الفراء: لا يكون للناس إمام مشرك.و قد ظهر بذلك كون المشرك ظالما غير مستحقّ للامامة و لا كلام فى شرك أبي بكر فى أوّل أمره فظلمه فى بداية حاله ثابت، و أما ظلمه بعد إسلامه فكذلك، لأنه لم يكن معصوما بالاتّفاق حتى يكون له قوّة العصمة المانعة من الظلم على نفسه و على غيره، و قد قال على المنبر: إنّ لي شيطانا يعتريني فاذا ملت فسدّ دونى، فمن كان محتاجا إلى تسديد الغير عند الميل و الانحراف عن الرّشاد كيف يكون مسدّدا لغيره على ما هى وظيفة الامامة.و من ظلمه العظيم غصبه للخلافة و حكمه باخراج أمير المؤمنين عليه السّلام من بيته ملبّبا للبيعة و انتزاع الفدك من يد الصدّيقة الطاهرة حسبما عرفت و تعرف فى تضاعيف الشرح ذلك كلّه بالأدلّة القاطعة و البراهين الساطعة.و من عظيم ظلمه الذي صار عليه من أعظم المطاعن مضافا إلى مطاعنه الأخر محاربته مانعي الزكاة مع عدم كونهم مرتدّين و تركه إقامة الحدّ و القود على خالد بن الوليد و قد قتل مالك بن نويرة و ضاجع المرأة من ليلته و أشار إليه عمر بقتله و عزله، فقال: انّه سيف من سيوف اللّه سلّه اللّه على أعدائه و قال عمر مخاطبا لخالد:لان ولّيت الأمر لأقيدنّك له.و قد روى تفصيل ذلك أرباب السير و رواه أصحابنا فى جملة مطاعن أبي بكر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 65 و لا حاجة بنا في هذا المقام إلى ذكر التّفصيل و إنّما نورد ما له مزيد مدخل في إثبات المدّعى فأقول:روى الطبري في تاريخه و رواه غيره أيضا في جملة ما رواه من تلك القضيّة أنّ من جملة السّرية المبعوثة إلى بني يربوع قوم مالك بن نويرة أبا قتادة الحارث ابن ربعي فكان ممّن شهد أنّهم قد أذّنوا و أقاموا و صلّوا، فحدث أبو قتادة الأنصاري خالد بن الوليد بأنّ القوم ماذوا بالاسلام و أنّ لهم أمانا، فلم يلتفت خالد إلى قوله و أمر بقتلهم و قسم سبيهم، فحلف أبو قتادة أن لا يسير تحت لواء خالد في جيش أبدا، و ركب فرسه شادّا إلى أبي بكر و أخبره بالقصّة و قال: إنّي نهيت خالدا عن قتله فلم يقبل قولي و أخذ بشهادة الأعراب الّذين غرضهم الغنائم، و أنّ عمر لمّا سمع ذلك تكلّم فيه عند أبي بكر فأكثر، و قال: إنّ القصاص قد وجب عليه، و لما أقبل خالد بن الوليد قافلا دخل المسجد و عليه قباء له عليه صداء الحديد معتجرا بعمامة له قد غرز في عمامته أسهما فلما دخل المسجد قام إليه عمر فنزع الأسهم عن رأسه فحطمها ثمّ قال: يا عديّ نفسه عدوت على امرء مسلم فقتلته ثمّ نزوت على امرأته و اللّه لنرجمنّك بأحجارك، و خالد لا يكلّمه و لا يظنّ إلّا أنّ رأي أبي بكر مثل ما راى عمر فيه، حتّى دخل إلى أبي بكر و اعتذر إليه فعذّره و تجاوز عنه.و قد رواه الشّارح المعتزلي أيضا في الشّرح و في غير ذلك المقام و قال عقيب ذلك:فكان عمر يحرّض أبا بكر على خالد و يشير عليه أن يقتصّ منه بدل مالك، فقال أبو بكر إيها يا عمر ما هو بأوّل من أخطأ فارفع لسانك عنهم، ثمّ ودى ذلك من بيت مال المسلمين، انتهى.فقد علم بذلك أنّ أبا بكر كان ظالما فكيف يكون محبوبا للّه سبحانه و محبّا له.ثمّ لا يخفى عليك إنّ اللّه وصف القوم المأتىّ بهم بالمحبّة و لم يخصّ المحبّة بالرئيس فقط و من جملة المحاربين للمرتدّين على زعمهم خالد بن الوليد الّذي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 66 عرفت حاله من هتكه لناموس الاسلام و تضييعه لشرع سيّد الأنام أفترى من نفسك أن تحكم بأنّه محبوب اللّه و محبّه؟! حاشا ثمّ حاشا.السادس عشر- قوله: أذلّة على المؤمنين أعزّة على الكافرين، صفة لأبي بكر للدّليل الّذي قدّمناه.فيه أولا أنّك قد عرفت عدم تمامية الدّليل و عدم اختصاص الاية بأبي بكر، و الخبر الّذي رواه من قوله: أرحم أمّتي بامّتي أبو بكر. مما تفرّد العامّة بروايته لا يكون حجّة علينا.و ثانيا أنّ قوله: ألا ترى انّ في أوّل الأمر كيف كان يذبّ عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فيه أنّه لم يسمع إلى الان ذبّ منه عنه صلّى اللّه عليه و آله و لم يكن له نسب معروف، و لا حسب مشهور، و لا فضل مأثور، و لا صيت مذكور، و لم يكن يومئذ ممّن يعتنى بشأنه و يعبأ به في عداد الرّجال حتّى يذبّ عن رسول اللّه، أ لم يكن يومئذ مثل شيخ بطحاء أبي طالب و أسد اللّه حمزة و ذي الجناحين جعفر و أسد اللّه الغالب أمير المؤمنين و ساير فتية بني هاشم و أنجاد بني عبد مناف محدقين حوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حامين له ذابّين عنه حتّى يكون الذّاب عنه مثل أخي تيم الجلف الجافي الرّذل، و لو كان له تلك المقام و المنزلة لم يعزله رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عن إبلاغ سورة برائة.و ثالثا قوله: و في آخر الأمر أصرّ على المحاربة مع مانعي الزّكاة.فيه أنك قد علمت أنّ مانعي الزّكاة لم يكونوا من المرتدّين بل كانوا مسلمين و لذلك صار محاربته معهم من أعظم المطاعن عليه فاستحقّ بذلك عقابا و نكالا، و صار له وزرا و وبالا.و رابعا قوله حتى جاء أكابر الصحابة و تضرّعوا إليه و منعوه من الذّهاب النكّة في منعهم منه على تقدير صحّته أنّهم قد كانوا عارفين بجبنه، عالمين بضعف قلبه، مجرّبين له في المعارك و المهالك، و أنّه و صاحبه عمر عند منازلة الشجعان و مبارزة الأقران كان شيمتهما الفرار، و سجيّتهما عدم الحماية للذّمار، و قد فرّا يوم خيبر و احد و الأحزاب و غزوة ذات السلسلة و غيرها على أقبح الوجوه كما أثبتته منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 67 أرباب السّير، و على لسان الشّعراء و المورّخين شاع و اشتهر قال الشّارح المعتزلي في اقتصاص غزوة خيبر يقصّ فرارهما في قصايد السّبع العلويّات:و ما أنس لا أنس اللّذين تقدّما         و فرّهما و الفرّ قد علما حوب        و للراية العظمى و قد ذهبا بها         ملابس ذلّ فوقها و جلابيب        يشلّهما من آل موسى شمر دل          طويل نجاد السّيف أجيد يعبوب        يمجّ منونا سيفه و سنانه          و يلهب نارا غمده و الأنابيب        احضرهما أم حضرا خرج خاضب          اذان هما ام ناعم الخدّ مخضوب        عذرتكما أنّ الحمام لمبغض          و انّ بقاء النفس للنّفس مطلوب «1»    فكان تضرّع الصحابة له في الرّجوع و الاياب مخافة أن يذهب فيهرب بمجرى عادته و مجرب شيمته، فيبطل بالمرّة دين الاسلام و يضمحلّ شرع سيّد الأنام فتضرّعوا إليه بلسان المقال، و قالوا له بلسان الحال:دع المكارم لا ترحل لبغيتها         و اقعد فانك أنت الطاعم الكاسى     و يشهد بما ذكرنا أنه لو كان عرف فى نفسه البأس و النجدة لأصرّ على المضيّ و لم يصغ إلى تضرّعهم، و كان مثل أمير المؤمنين عليه السّلام لما عزم على المسير إلى البصرة تضرّع إليه ابنه الحسن بأن لا يتبع طلحة و الزبير و لا يرصد لهما القتال و بكى و قال أسألك أن لا تقدم العراق و لا تقتل بمضيعة.______________________________ (1)- الحوب الاثم و الراية العظمى راية رسول اللّه «ص» و الجلابيب جمع الجلباب و هو الملحفة و يشلّهما اى يطردهما، و آل موسى هنا قومه أى اليهود، و الشمردل الابل القوى السير و أراد به مرحب و الأجيد طويل الجيد و هو العنق و اليعبوب الفرس الكثير الجرى و المجّ القذف و المنون الموت. و الحضر العدو و الاخرج ذكر النعام و الخاضب الذى اكل الربيع فاحمر طنبوياه و ناعم الخدّ مخضوب كناية عن المرأة، يقول: اعدوا هذين الرّجلين حين طردهما مرحب انه عدو نعامة قوى منفروهما رجلان ام امرأتان ناعمتا الخدّ بأيديهما خضاب و هذا تهكّم و استهزاء (منه) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 68 فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: و اللّه لا أكون كالضبع تنام على طول اللّدم حتّى يصل إليها طالبها و يختلها راصدها، و لكنّي أضرب بالمقبل إلى الحقّ المدبر عنه، و بالسامع المطيع العاصى المريب أبدا حتى اتى علي يومي، على ما عرفت تفصيله في شرح سادس المختار في باب الخطب.و لعمري إنّ هذه المنقبة الشريفة أعنى العزّة على الكافرين هو حظّ أمير المؤمنين عليه السّلام لا غير، و استمع ما قاله الأديب النحرير الشاعر الماهر و الاستاد الفاضل.بدر له شاهد و الشعب من احد         و الخندقان و يوم الفتح إن علموا       و خيبر و حنين يشهدان له          و في قريظة يوم صيل قتم        مواطن قد علت في كلّ نائبة         على الصحابة لم اكتم و إن كتموا    و أما كونه عليه السّلام ذليلا على المؤمنين فلما عرفت فى تضاعيف الشرح و تعرفه أيضا من مكارم أخلاقه و محامد خصاله التي أقرّ بها المخالف كالمؤلف، و نقله المنحرف كالمعترف، و اعترف بها الخاصّة و العامّة و تصدقها المحبّ و المبغض له شرف فوق النجوم محلّه          أقرّ به حتّى لسان حسوده     حدّث الزّبير بن بكار عن رجاله قال دخل محفن بن أبي محفن الضّبي على معاوية فقال: يا أمير المؤمنين جئتك من عند ألأم العرب «و أبخل العرب ظ» و أعيى العرب و أجبن العرب قال: و من هو يا أخا بني تميم؟ قال: عليّ بن أبي طالب، قال معاوية: اسمعوا يا أهل الشام ما يقول أخوكم العراقي، فابتدروه أيّهم ينزله عليه و يكرمه، فلمّا تصدّع النّاس عنه قال له: كيف قلت؟ فأعاد عليه، فقال له: ويحك يا جاهل كيف يكون ألأم العرب و أبوه أبو طالب و جدّه عبد المطلب و امرأته فاطمة بنت رسول اللّه، و أنّى يكون أبخل العرب فو اللّه لو كان له بيتان بيت تبن و بيت تبر لأنفذ تبره قبل تبنه و أنّى يكون أجبن العرب فو اللّه ما التقت فئتان قطّ إلّا كان فارسهم غير مدافع، و أنّى يكون أعيى العرب فو اللّه ما سنّ البلاغة لقريش غيره، فو اللّه لو لا ما تعلم لضربت الّذى فيه عيناك فايّاك عليك لعنة اللّه و العود إلى مثل هذا.فقد أقرّ بفضله العنود الحسود، و قيام الحجّة بشهادة الخصم أوكد و إن تعددت الشّهود. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 69 و مليحة شهدت لها ضرّاتها         و الفضل ما شهدت به الأعداء    السابع عشر- قوله: إلّا أنّ حظّ أبي بكر فيه أتمّ «إلى قوله» يوم بدر واحد.أقول: لا يكاد ينقضي عجبي من هذا النّاصب المتعصّب كيف أعمته العصبيّة إلى أن جاوز حدّه و خرج عن زيّه و تكلّم فوق قدره حتّى رجّح ابن أبي قحافة على أبي تراب فوا عجبا عجبا كيف يقاس التراب بالتبر المذاب، و أيّ نسبة للسّراب إلى الشراب و أيّ شبه بين الدّرّ و الحصى و السّيف و العصا، و أيّ تطابق بين الشجاع المبارز الغالب على كلّ غالب، و الأجبن من كلّ الثعالب و هذا مقام التمثيل بقول أبي العلاء:إذا وصف الطّائي بالبخل ما در         و عيّر قسّا بالفهاهة باقل        و قال السهيل للشمس أنت خفيّة         و قال الدّجى للصّبح لونك حائل        و طاولت الأرض السّماء ترفّعا         و طاول شهبا الحصى و الجنادل        فيا موت زر إنّ الحياة ذميمة         و يا نفس جدّي إنّ دهرك هازل     فيقال لهذا الخابط الهازل اللّاغي الّذي لا ينفعل من لغوه و هذيه: أىّ جهاد كان قبل غزوة بدر؟ و أىّ ذبّ نقل عن أبي بكر؟ و لو كان منه قدرة الذّب و الدّفاع لنقل شيء منها في محاربات الرّسول المختار مع الكفّار، و لنزل فيه ما نزل في أبي الحسن الكرّار، من مثل  «وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ» و لا فتى إلّا عليّ و لا سيف إلّا ذو الفقار.و قد كانت العساكر في هذه المعارك حسبما قال مجتمعة، و الصفوف متلاصقة، و الكتائب مترادفة، فاختار هو و صاحبه عمر و الحال هذه الفرّ على الكرّ، و وليّا عن العدوّ الدّبر، فمن كان هذه حاله كيف كان يذبّ عن سيّد الأنام حين ضعف الاسلام مع عدم العساكر، و لا معين و لا ناصر.الثامن عشر- قوله: إنّه كان متقدّما عليه في الزّمان.فيه انّه إن أراد تقدّمه عليه من حيث الجهاد فقد عرفت بطلانه، إذ أوّل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 70 غزوة في الاسلام غزوة بدر و قد كانا كلاهما حاضرين فيها معا، ثمّ فيما بين حضوريهما من التفاوت ما لا يخفى، فانّ أبا بكر لم ينقل منه فيها فرد قتيل، و أمّا أمير المؤمنين عليه السّلام فقد روى جمهور المؤرّخين أنّ قتلاه فيها شطر جميع المقتولين و كانوا سبعين.و إن أراد تقدّمه عليه في السّن ففيه إنّ الزّمان الّذى تقدّم به على أمير المؤمنين عليه السّلام مع سبقه عليه السّلام عليه بالاسلام و مع كونه فيما تقدّم به عليه من أهل الشّرك و عبدة الأصنام، فأيّ شرف لهذا التقدّم أو منقبة، أمّ أيّ خير فيه و منفعة.التاسع عشر- قوله: جهاد أبي بكر في وقت ضعف الرّسول.فيه إنّك قد عرفت فساده لأنّه لم يكن قبل غزوة بدر غزوة معروفة إلّا غزوات مختصرة مثل غزوة بواد بواط و عشيرة و غزوة بدر الصغرى، و لم ينجرّ الأمر فيها إلى القتال فيجاهد أبو بكر و يقعد عنه أمير المؤمنين مع أنّ حضور أبي بكر فيها و غياب عليّ عنها غير ثابت.و أيضا لم يكن الرّسول عند المسير إليها ضعيفا، و إن أراد أنّه كان لأبي بكر جهاد قبل تلك الوقايع فهو ممّا تفرّد به و لم ينقله عن غيره.نعم لو قلنا إنّ أمير المؤمنين كان سابقا بالجهاد لأنّه جاهد الكفّار صبيحة ليلة بات فيها على فراش رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لما ذهب إلى الغار، و جاهدهم أيضا عند الهجرة بأهل بيت الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من مكّة إلى المدينة لمّا أرادت قريش المنع منها، لقلنا مقالا رواه أرباب السّير، و ورد في صحيح الخبر.و كيف كان فجهاد أمير المؤمنين عليه السّلام في سبيل اللّه و كون حظّه فيه الأوفر أبين من الشمس في رابعة النّهار، و لنعم ما قيل:بعليّ شيّدت معالم دين اللّه          و الأرض بالعناد تمور       و به أيدّ الاله رسول اللّه          إذ ليس في الأنام نصير       أسد ما له إذا استفحل الناس          سوى رنّة السلاح زئير       ثابت الجاش لا يردعه الخطب          و لا يعتريه فتور    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 71 عزمات أمضى من القدر المحتوم          يجرى بحكمه المقدور    فقد ظهر بذلك كلّه أنّ مصداق قوله سبحانه فى الاية الشريفة «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ ...» هو أمير المؤمنين عليه السّلام.أمّا قوله سبحانه «لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ»  فيظهر كونه مصداقا له و يصدّقه قوله صريحا في الفصل الاتي: و انّي لمن قوم لا يأخذهم فى اللّه لومة لائم.و قوله عليه السّلام فى المختار الرّابع و العشرين: و لعمرى ما عليّ من قتال من خالف الحقّ و خابط الغيّ من إدهان و لا ايهان.و قوله عليه السّلام في المختار الحادى و التسعين لما اريد على البيعة بعد قتل عثمان:دعوني و التمسوا غيرى فانا مستقبلون أمرا له وجوه و ألوان لا تقوم له القلوب و لا تثبت عليه العقول «إلى قوله» و اعلموا إن أجبتكم ركبت بكم ما أعلم و لم أصغ إلى قول القائل و عتب العاتب.و قوله عليه السّلام في المختار المأة و السادسة و العشرين لما عوتب على التسوية في العطاء: أ تأمرونّي أن أطلب النصر بالجور فيمن ولّيت عليه و اللّه ما أطور به ما سمر سمير و ما أمّ نجم في السّماء نجما.العشرون- قوله: و ذلك فضل اللّه يؤتيه من يشاء و هذا لائق بأبي بكر متأكّد بقوله و لا يأتل أولو الفضل منكم و السعة اه و قد بيّنا أنّ هذه الاية في أبي بكر.فيه بعد الغضّ عمّا روي عن ابن عباس و غيره من أنّها نزلت في جماعة من الصّحابة أقسموا على أن لا تتصدّقوا على رجل تكلّم بشيء من الافك و لا يواسوهم، و البناء على نزولها في أبي بكر كما هو قول جمع من المفسّرين، انّ إحدى الايتين لا ارتباط لها بالاخرى، فانّ المراد بالفضل فى الاية الثانية هو الغنى و الثروة، و به في الاية الاولى اللّطف و التوفيق، و معنى قوله: و ذلك فضل اللّه إنّ محبّتهم للّه و لين جانبهم للمؤمنين و شدّتهم على الكافرين فضل من اللّه و توفيق و لطف منه و من جهته يمنّ به على من يشاء من عباده. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 72 الحادى و العشرون- قوله: انا بيّنا بالدّليل.فيه أنّك قد عرفت عدم تماميّة الدّليل بما لا مزيد عليه.الثاني و العشرون- قوله: هذا الخبر من باب الاحاد.فيه منع كونه من الأخبار الاحاد الّتي لا يعوّل عليها، بل هو خبر مستفيض رواه المخالف و المؤالف معتضد مضمونه بأخبار كثيرة قطعية، و نقتصر على بعض الأخبار العاميّة لكونه أدحض لحجّة الخصم.ففى غاية المرام عن عبد اللّه بن أحمد بن حنبل بسنده عن سعيد بن المسيّب أنّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال يوم خيبر: لأدفعنّ الرّاية إلى رجل يحبّه اللّه و رسوله و يحبّ اللّه و رسوله، فدعا عليّا و أنّه لأرمد ما يبصر موضع قدميه، فتفل في عينيه ثمّ دفعها إليه ففتح اللّه عليه.و رواه أيضا عن عبد اللّه بن أحمد بن حنبل عن عبد الرّحمن أبي ليلى و عن عليّ عليه السّلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و عنه عن عبد اللّه بن بريدة عن أبيه عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و عنه عن أبي هريرة عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و عنه بسند آخر أيضا عن عبد اللّه بن بريدة عن أبيه بريدة الأسلمي عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و عنه عن سهل بن سعد عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و رواه أيضا من صحيح البخاري من الجزء الرّابع في رابع كراسه عن سلمة الأكوع عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و من الجزء الرّابع من صحيح البخارى أيضا في ثلثه الأخير في باب مناقب عليّ عن سلمة عنه صلّى اللّه عليه و آله و من الجزء الخامس منه أيضا عن سلمة عنه صلّى اللّه عليه و آله و من صحيح البخاري عن سهل بن سعد عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و رواه أيضا من صحيح مسلم من الجزء الرابع في نصف الكراس من أوّله باسناده عن عمر بن الخطاب بعد قتل عامر أرسلني رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى عليّ عليه السّلام و هو أرمد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 73 و قال: لاعطينّ الرّاية رجلا يحبّ اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله، الحديث.و من صحيح مسلم في آخر كراس من الجزء الرابع منه عن أبي هريرة عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و من صحيح مسلم عن سهل بن سعد عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و من صحيح مسلم عن سلمة بن الأكوع عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و رواه أيضا من تفسير الثعلبي في تفسير قوله  «وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقِيماً» باسناده عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و رواه أيضا من مناقب ابن المغازلي بسند يرفعه إلى أياس بن سلمة عن أبيه في ذكر حديث خيبر قال فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لاعطينّ الرّاية اليوم رجلا يحبّ اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله.و من مناقبه أيضا عن أبي طالب محمّد بن عثمان يرفعه إلى عمران بن الحصين قال: بعث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عمر إلى خيبر فرجع فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لاعطين الرّاية غدا رجلا يحبّ اللّه و رسوله ليس بفرّار.و من المناقب أيضا عن القاضي أبو الخطاب يرفعه إلى عمران بن الحصين قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لأعطينّ الرّاية رجلا يحبّ اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله، فأعطاها عليّا ففتح اللّه عزّ و جلّ خيبر به.و من المناقب عن سعيد بن المسيّب عن أبي هريرة قال: بعث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أبا بكر إلى خيبر فلم يفتح عليه ثمّ بعث عمر فلم يفتح عليه فقال: لاعطينّ الراية رجلا كرّارا غير فرّار يحبّ اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله.و من المناقب عن أحمد بن محمّد بن عبد الوهاب بن طاران يرفعه إلى أبي هريرة قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لاعطينّ الراية غدا رجلا يحبّ اللّه و رسوله و يحبّه اللّه فاستشرف لها أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فدفعها إلى عليّ بن أبي طالب.و من المناقب قال: أخبرنا أبو القاسم عمر بن عليّ بن الميموني و أحمد بن محمّد بن عبد الوهاب بن طاران الواسطيان بقراءتى عليهما فأقرّا به يرفعه إلى أبي سعيد الخدري قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حيث كان أرسل عمر بن الخطاب إلى خيبر هو و من معه فرجعوا إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فبات تلك اللّيلة و به من الغمّ غير قليل فلما أصبح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 74 خرج إلى النّاس و معه الرّاية فقال: لاعطينّ اليوم رجلا يحبّ اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله غير فرّار، فتعرّض لها جميع المهاجرين و الأنصار فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أين عليّ، فقالوا: يا رسول اللّه هو أرمد، فأرسل إليه أبا ذر و سلمان فجاء و هو يقاد لا يقدر على أنّه يفتح عينيه، ثمّ قال: اللّهمّ اذهب عنه الرّمد و الحرّ و البرد و انصره على عدوّه و افتح عليه فانّه عبدك و يحبّك و يحبّ رسولك «خ ل رسوله» غير فرّار، ثمّ دفع صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الرّاية إليه عليه السّلام و استأذنه حسّان بن ثابت في أن يقول فيه شعرا، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم له: قل، فأنشأ يقول:و كان عليّ أرمد العين يبتغي          دواء فلمّا لم يحسّ مداويا       شفاه رسول اللّه منه بتفلة         فبورك مرقيّا و بورك رافيا       و قال سأعطي اليوم راية صار ما         كميّا محبّا للرّسول محاميا       يحبّ إلهي و الاله يحبّه          به يفتح اللّه الحصون الأوابيا       فأصفى بها دون البريّة كلّها         عليّا و سمّاه الوزير المؤاخيا    و من المناقب أيضا عن عبد اللّه بن بريدة عن أبيه أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نزل بحضرة أهل خيبر و قال: لاعطينّ اللّواء رجلا يحبّ اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله، فلمّا كان من الغد صادف أبا بكر فدعا عليّا و هو أرمد العين فأعطاه الرّاية.و من المناقب بسند مرفوع إلى عامر بن سعد بن أبي وقاص عن أبيه قال سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول يوم الخيبر: لاعطينّ الرّاية رجلا يحبّ اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله.و فيه من الجمع بين الصّحاح الستة باسناده عن سهل بن سعد عن أبيه قال:كان عليّ تخلّف عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في غزوة خيبر فلحق، فلمّا أتينا اللّيلة الّتي فتحت في صبيحتها قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لاعطينّ غدا الرّاية رجلا يفتح اللّه على يديه يحبّ اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله.و من الجمع بين الصّحاح الستّة من الصحيح الترمدى قال بالاسناد عن سلمة قال: أرسلني رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إلى عليّ و هو أرمد فقال: لاعطينّ الرّاية رجلا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 75 يحبّ اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله.و فيه عن إبراهيم بن محمّد الحمويني مسندا عن جابر بن عبد اللّه الأنصاري في ذكر حديث خيبر قال: فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لابعثنّ غدا رجلا يحبّ اللّه و رسوله لا يولّي الدّبر، هذا.و اقتصرنا على مورد الحاجة في أكثر هذه الرّوايات و حذفنا اسناد أكثرها للاختصار، و تركنا الأخبار الخاصيّة الواردة في هذا المعنى حذرا من الاطالة و دفعا لمكابرة الخصم و عناده، و ادّعى صاحب غاية المرام تواتر الخبر في القصّة من طريق العامّة و الخاصّة.أقول: و هذه الأخبار الّتى رواها المخالفون في كتبهم فضلا عن أخبار الموالين له عليه السّلام كافية لمن راقب العدل و الانصاف، و جانب التّعصب و الاعتساف في إثبات كونه عليه السّلام محبّا للّه و رسوله و كون اللّه و رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم محبّين له.و لكنّي أضيف إلى هذه الأخبار على رغم الناصب المعاند الرّازى المتعصّب الجاحد حديث الطير الّذى قال فيه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: اللّهمّ اعطني «ايتنى ظ» بأحبّ الناس إليك و في بعض روايته: إليك و إلى رسولك يأكل معى فجاء عليّ عليه السّلام و أكل معه و قد رواه في غاية المرام بستّة و ثلاثين طريقا من طرق العامّة، و من جملتها أبو المظفر السمعاني في كتاب مناقب الصّحابة عن السّدى عن أنس بن مالك قال:كان عند النبيّ طير فقال: اللّهم ائتني بأحبّ خلقك إليك يأكل معي من هذا الطير فجاء عليّ عليه السّلام فأكل معه.و قد روى ذلك في الجمع بين الصّحاح الستّة لرزين من مسند أبي داود السّجستاني و رواه أحمد بن حنبل بطريق واحد من طريق السفينة مولى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و رواه ابن المغازلي الشافعي الواسطي من عشرين طريقا.و من جملة طرق غاية المرام أيضا القاصم لظهر المكابرين و الرّاغم لانوف الناصبين ما أورده من كتاب المناقب الفاخرة في العترة الطاهرة، روى أبو جعفر بن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 76 محمّد بن أحمد بن روح مولى بني هاشم قال: حدّثني العباس بن عبد اللّه الباكناني عن محمّد بن يوسف السري عن الأوزاعي عن يحيى بن أبي كثير قال: حدّثني أبي صميم حوثن بن عدي عن أبي ذرّ ره قال: بينا نحن قعود مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إذا هدي إليه طائر مشويّ، فلمّا وضع بين يديه قال لأنس: انطلق به إلى المنزل، و تبعه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حتّى إذا دخل المنزل وضع أنس الطائر بين يديه، فرفع النبيّ يديه نحو السماء و قال: اللهمّ ايت إلىّ بأحبّ النّاس اليك تحبّه أنت و يحبّه من في الأرض و من في السماوات حتّى يأكل معي من هذا الطير، قال أنس: فقلت: اللهمّ اجعله من قومي و قالت عايشة: اللهمّ اجعله أبي و قالت حفصة: اللهمّ اجعله أبي فما لبثنا حتى أتى عليّ عليه السّلام فقال له أنس: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فى حاجة حتى أتى عليّ عليه السّلام ثلاث مرّات.فجثا النّبي صلّى اللّه عليه و آله على ركبتيه و رفع يديه إلى السماء حتّى بان بياض إبطيه و قال: حاجتي يا ربّ الساعة الساعة، فما لبثنا أن قرع الباب فقال أنس: من ذا؟فقال: أنا عليّ و سمع النبيّ صلّى اللّه عليه و آله صوته فقال افتح، ففتحته، فلما دخل و كز أنس بيده حتى ظنّ أنس أنه قد أنفذ يده من ظهره، فلما بصر به النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وثب قائما و قبّل عينيه و قال: ما الذي أبطاك عنّي يا قرّة عيني، فقال عليه السّلام: يا رسول اللّه قد أقبلت ثلاثا و يردّني أنس، فصفق رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كان لا يصفق حتّى يغضب، فقال:يا أنس حجبت عنّي حبيبي، فقال: يا رسول اللّه إني أحببت أن يكون رجلا من قومي فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا أنس أما علمت أنّ المرء يحبّ قومه، إنّ عليا يحبّني و إنّ اللّه يحبّه و الملائكة تحبّه و يحبّه اللّه، يا أنس إنّي و عليا لم نزل ننقلب إلى مطهّرات الأرحام حتّى نقلنا إلى عبد المطلب فصار علىّ في صلب أبي طالب و صرت أنا في صلب عبد اللّه عمّ عليّ، فصارت فيّ النّبوة و في عليّ الولاية و الوصيّة أما علمت يا أنس أنّ اللّه عزّ و جلّ اشتقّ لى اسما من أسمائه و لعليّ اسما فسمّاني أحمد لتحمدني امّتي و أما عليّ فاللّه العليّ سمّاه عليا، يا أنس كما حجبت عنّي عليا ضربك اللّه بالوضح، و كان لا يدخل المسجد بعد الدّعوة إلّا متبرقع الوجه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 77 و هذه الرّواية كما ترى ظاهرة بل صريحة من جهات عديدة في فرط محبّة النبيّ صلّى اللّه عليه و آله له و محبّته للّه و محبّة اللّه له.و الأخبار فى كونه أحبّ الناس إلى اللّه و إلى رسوله متجاوزة عن حدّ الاحصاء، و لو أردنا أن نجمع ما نقدر عليه منها لصار كتابا كبير الحجم و لكن اورد منها روايتين اختم بهما المقام ليكون ختامه مسكا فأقول: روى فى كشف الغمة من مناقب الخوارزمي عن عبد اللّه بن عمر قال:سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سئل بأي لغة خاطبك ربك ليلة المعراج، قال: خاطبني بلغة عليّ بن أبي طالب فألهمني أن قلت يا ربّ أنت خاطبتني أم عليّ؟ فقال: يا أحمد أنا شيء لا كالأشياء و لا أقاس بالناس و لا اوصف بالأشباه، خلقتك من نوري و خلقت عليا من نورك فاطلعت على سرائر قلبك فلم أجد إلى قلبك أحبّ من عليّ بن أبي طالب، فخاطبتك بلسانه كيما يطمئنّ قلبك.و فيه من المناقب قال: و أخبرنا بهذا الحديث عاليا الامام الحافظ سليمان بن إبراهيم الاصفهاني مرفوعا إلى عايشة، قالت: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و هو فى بيتي لمّا حضره الموت. ادعوا إليّ حبيبي، فدعوت أبا بكر فنظر إليه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ثمّ وضع رأسه، ثمّ قال: ادعوا إليّ حبيبي فقلت: ويلكم ادعوا له عليّ بن أبي طالب فو اللّه ما يريد غيره، فلما رآه فرج الثوب الذى كان عليه ثمّ ادخله فيه فلم يزل يحتضنه حتّى قبض و يده عليه.إذا عرفت هذا فأقول:قال فيه البليغ ما قال ذو العيّ          فكلّ بفضله منطيق        و كذاك العدوّ لم يعد أن قال          فيه جميلا كما قال المحبّ الصديق     و مع ذلك كلّه فانظر هداك اللّه إلى سلوك صراطه المستقيم إلى الرازى و استمراره على غيّه، و غرقه فى سبيل نصبه و تعصّبه، و مكابرته الحقّ اللايح، و تنكّبه الجدد الواضح، و عدوله عن السنن، و بقائه على غمط «1» حقّ أبي الحسن، و إرادته______________________________ (1)- غمط حق فلان حقره م منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 78 ستر الشمس المجلّلة بنورها للعالم بالنقاب، و النير الأعظم بالحجاب، فجزاه اللّه عن رسوله و عن أمير المؤمنين سلام اللّه عليهما شرّ الجزاء.الثالث و العشرون- قوله: و لأنه معارض بالأخبار الدّالة على كون أبي بكر محبّا للّه و رسوله و كون اللّه محبّا له اه.فيه أوّلا إنّه ليس هنا خبر متضمّن لمحبّة أبي بكر للّه أو محبّة اللّه له يحتجّ به على الاماميّة فضلا عن الأخبار، و ما رووه في هذا المعنى ممّا تفرّدوا بروايته لا يكون حجّة علينا.و مع ذلك فمعارض بالأخبار الكثيرة المتضمّنة لكون عليّ عليه السّلام أحبّ النّاس إلى اللّه و إلى رسوله المستفيضة بل المتواترة معنى من طرقهم حسبما عرفت في الاعتراض الثاني و العشرين، و هي أقوى منها سندا و أظهر دلالة فلا يكاد تكافوء الأخبار الاولة على تقدير وجودها لها كما لا يخفى صدق المدّعى على أهل البصيرة و النهى الرابع و العشرون- قوله: قال تعالى في حقّ أبي بكر و لسوف يرضى.غير مسلّم نزولها في أبي بكر و لما نزله الرازى عن ابن الزّبير و عن أبي بكر الباقلاني، و المرويّ عن المفسّرين خلافه، فقد روى الواحدي بالاسناد المتّصل المرفوع عن عكرمة عن ابن عبّاس أنّها نزلت في رجل من الأنصار، و عن عطاء قال: اسم الرّجل أبو الدّحداح، و في بعض روايات أصحابنا أنّها في عليّ عليه السّلام و قال بعض المفسّرين: الأولى إبقاؤها على العموم فيرجع الضمير إلى كلّ من يعطي حقّ اللّه من ماله ابتغاء وجه ربّه، و إذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال و قوله: و قال: إنّ اللّه يتجلّي للناس عامة و يتجلّي لأبي بكر خاصّة أنت خبير بأنّه لا غبار في كونه من الأحاديث الموضوعة، لأنّه إن أريد من تجلّيه سبحانه تجلّيه بذاته فهو مستلزم للتجسّم مخالف للاصول المحكمة و البراهين القاطعة السّاطعة، و إن اريد تجلّيه ببرّه و فضله و عناياته و لطفه المقرّب إلى طاعته و المبعد عن معصيته، ففيه أنّ التجلّى بهذا المعنى لعموم النّاس غير جايز إذ فيهم المؤمن و المنافق و المسلم و الكافر، فكيف يتصوّر التجلّى في حقّ الكافر المنافق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 79 و إن خصّ بالمؤمنين فهو مع كونه خلاف الظّاهر يتوجّه عليه أنّ من جملة المؤمنين الأنبياء و الرّسل و فيهم اولو العزم و غيرهم فيلزم أن يكون أبو بكر أعلى شأنا منهم و هو باطل بالاتفاق.ثمّ كيف يتجلّى اللّه سبحانه على قلب أبي بكر و هو عشّ الشيطان و قد قال مخبرا عن نفسه: إنّ لي شيطانا يعتريني فان استقمت فأعينوني و إن زغت فقوّموني و قوله: و قال صلّى اللّه عليه و آله: ما صبّ اللّه شيئا في صدر إلّا و صبّه في صدر أبي بكر.هو كسابقه أيضا في الوضع، لأنّ النكرة في سياق النفي مفيد للعموم، و من جملة ما صبّ في صدر النّبيّ نور النبوّة و الوحي و الالهام و علم ما كان و ما يكون و ما هو كائن و نحوها، فهل ترى شيئا من ذلك ينصبّ في قلب أبي بكر فضلا عن جميعها و لو صحّ ذلك الصبّ لم يخف عليه معنى الكلالة و الأبّ الخامس و العشرون- قوله: إنّا لا نسلّم دلالة الاية الّتي بعد هذه الاية على امامته و سنذكر الكلام فيه اه.يريد عدم تسليم دلالة الاية «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ ...» الاية على إمامة أمير المؤمنين بما ذكره من الوجوه السخيفة في تفسير هذه الاية، و أنت قد عرفت تماميّة دلالتها على امامته في مقدّمات الخطبة الثالثة المعروفة بالشّقشقيّة، كما عرفت بطلان ما ذكره من الأدلّة، لعدم تماميّتها بما لا مزيد عليه.و الحمد للّه الّذي هدانا لهذا و ما كنّا لنتهدي لو لا أن هدينا اللّه، و أسأل اللّه أن يثبت ما أوردناه هنا في ردّ الرّازي النّاصب في صحائف أعمالي، و يردّه إليّ يوم حشر الأوّلين و الاخرين، و يثقّل به ميزاني، و يحشرني مع من أتولّاه و احبّه و أتعصّب له من محمّد و آله الطيّبين الطاهرين، و أن يكتب ما أورده النّاصب الرّازي في صحيفة أعماله، و يردّه إليه، و يحشره يوم القيامة مع من تعصّب له من أوليائه الظالمين في حقّ آل الرّسول، صلّى اللّه عليهم و عليه أجمعين إلى يوم الدّين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 80 التنبيه الثاني:قد أشرنا في شرح قوله عليه السّلام: إنّك تسمع ما أسمع و ترى ما أرى، أنّه ظاهر في سماع الامام ما يسمعه النبيّ من الملك و رؤيته له مثله، قد اختلفت الأخبار في ذلك فمما يدلّ على سماعه و رؤيته حديث الأمالى المتقدّم فى شرح الفقرة المذكورة و منه أيضا ما في البحار من البصاير عن أبي بصير قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّا نزاد فى اللّيل و النهار و لو لا أنّا نزاد لنفد ما عندنا، فقال أبو بصير: جعلت فداك من يأتيكم؟ قال: إنا منا لمن يعاين معاينة، و منّا من ينقر فى قلبه كيت و كيت، و منا من يسمع باذنه وقعا كوقع السلسلة فى الطست، قال: قلت: جعلنى اللّه فداك من يأتيكم بذاك؟ قال: هو خلق أكبر من جبرئيل و ميكائيل.و من كتاب المحتضر للحسن بن سليمان باسناده عن الرّضا عليه السّلام فى حديث طويل قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام فى كلام له: و ان شئتم أخبرتكم بما هو أعظم من ذلك قالوا: فافعل قال عليه السّلام: كنت ذات ليلة تحت سقيفة مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و اني لاحصي ستا و ستّين وطئة من الملائكة كلّ وطئة من الملائكة أعرفهم بلغاتهم و صفاتهم و أسمائهم و وطئهم.و مما يدلّ على السماع فقط من دون الرّؤية مثل ما فى الاحتجاج قال: كان الصادق عليه السّلام يقول: علمنا غابر و مزبور و نكت فى القلوب و نقر فى الأسماع، فسئل عن تفسير هذا الكلام فقال عليه السّلام: أما الغابر فالعلم بما يكون، و أما المزبور فالعلم بما كان، و أما النكت فى القلوب فهو الالهام، و أما النقر فى الأسماع فحديث الملائكة نسمع كلامهم و لا نرى أشخاصهم.و مثله الأخبار الكثيرة الفارقة بين الرّسول و النبيّ و الامام و المحدث.مثل ما رواه فى الكافى عن زرارة قال سألت أبا جعفر عليه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 81 وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا*، ما الرّسول و ما النبيّ؟ قال عليه السّلام النبيّ الذي يرى فى منامه و يسمع الصوت و لا يعاين الملك، و الرّسول الذى يسمع الصوت و يرى فى المنام و يعاين الملك، قلت: الامام ما منزلته؟ قال: يسمع الصوت و لا يرى و لا يعاين الملك ثمّ تلا هذه الاية: و ما أرسلنا من قبلك من رسول و لا نبيّ و لا محدث.و فيه عن بريد (زيد خ) عن أبي جعفر و أبي عبد اللّه عليهما السّلام في قوله عزّ و جلّ «و ما ارسلنا من قبلك من رسول و لا نبيّ و لا محدّث، قلت جعلت فداك ليست هذه قراءتنا فما الرّسول و النبيّ و المحدّث قال: الرّسول الّذي يظهر له الملك فيكلّمه و النّبيّ هو الّذي يرى في منامه و ربما اجتمعت النبوّة و الرّسالة لواحد، و المحدّث الذى يسمع الصوت و لا يرى الصّورة، قال: قلت: أصلحك اللّه كيف يعلم أنّ الذي رأى في النوم حقّ و أنّه الملك؟ قال: يوفق لذلك حتّى يعرفه و لقد ختم اللّه بكتابكم الكتب و ختم بنبيّكم الأنبياء و فيه عن الأحول قال: سألت أبا جعفر عليه السّلام عن الرّسول و النبيّ و المحدّث قال عليه السّلام: الرّسول الذي يأتيه جبرئيل قبلا فيراه و يكلّمه فهذا الرّسول، و أمّا النّبيّ فهو الّذي يرى في منامه نحو رؤيا إبراهيم عليه السّلام و نحو ما كان رأى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من أسباب النبوّة قبل الوحي حتّى أتاه جبرئيل عليه السّلام من عند اللّه عزّ و جلّ بالرّسالة و كان محمّد صلّى اللّه عليه و آله حين جمع له النّبوة و جاءته الرّسالة من عند اللّه عزّ و جلّ يجيئه بها جبرئيل عليه السّلام يكلّمه بها قبلا، و من الأنبياء من جمع له النبوّة و يرى في منامه و يأتيه الرّوح و يكلّمه و يحدثه من غير أن يكون يرى في اليقظة، و أمّا المحدّث فهو الّذي يحدّث فيسمع و لا يعاين و لا يرى في منامه.و عن محمّد بن مسلم قال: ذكر المحدّث عند أبي عبد اللّه عليه السّلام فقال إنّه يسمع الصّوت و لا يرى الشّخص، قلت له: جعلت فداك كيف يعلم أنّه كلام الملك؟قال: إنّه يعطى السّكينة و الوقار حتّى يعلم أنّه كلام ملك.بيان:السّكينة اطمينان القلب و عدم التزلزل، و الوقار الحالة الّتي بها يعلم أنّه كلام الملك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 82 و فى رواية زرارة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قلت: كيف يعلم أنّه كلام من الملك و لا يخاف أن يكون من الشّيطان إذا كان لا يرى الشّخص؟ قال: إنّه يلقى عليه السّكينة فيعلم أنّه من الملك و لو كان من الشيطان اعتراه فزع، و إن كان الشّيطان بازراره لا يتعرّض لصاحب هذا الأمر.و فى البحار من أمالي الشّيخ عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: كان عليّ محدّثا و كان سلمان محدّثا، قال: قلت: فما آية المحدّث؟ قال عليه السّلام: يأتيه ملك فينكت في قلبه كيت و كيت.و من البصاير عن حمران عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: من أهل بيتي اثنى عشر محدّثا.و من البصاير عن زرارة قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول الاثنى عشر الأئمة من آل محمّد عليه و عليهم السّلام كلّهم محدّث من ولد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ولد عليّ عليه السّلام فرسول اللّه و عليّ هما الوالدان، فقال عبد الرّحمن بن زيد و أنكر (ذكر) ذلك و كان أخا لعليّ بن الحسين عليهما السّلام لأمّه، فضرب أبو جعفر عليه السّلام فخذه فقال أمّا ابن امّك كان أحدهم.و منه عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: سمعته يقول: كان عليّ عليه السّلام و اللّه محدّثا، قال: قلت له: اشرح لي ذلك أصلحك اللّه قال: يبعث اللّه ملكا يوقر في اذنه كيت و كيت و كيت.و منه عن حمران بن أعين قال: قلت لأبي جعفر عليه السّلام: أ لست حدّثتني أنّ عليّا عليه السّلام كان محدّثا؟ قال: بلى قلت: من يحدّثه؟ قال: ملك يحدّثه، قال:قلت: فأقول إنّه نبيّ أو رسول؟ قال: لا بل مثله مثل صاحب سليمان و مثل صاحب موسى و مثل ذى القرنين، أما بلغك أنّ عليّا عليه السّلام سئل عن ذى القرنين فقالوا كان نبيّا؟ قال: لا، بل كان عبدا أحبّ اللّه فأحبّه، و ناصح اللّه فناصحه فهذا مثله و بمعناها أخبار كثيرة احر تركنا ذكرها حذرا من الاطالة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 83 بيان:المراد بصاحب موسى إمّا يوشع بن نون كما صرّح به في بعض الأخبار، أو الخضر على نبيّنا و عليه السّلام كما في البعض الاخر، فيدلّ على عدم نبوّة واحد منهما و يمكن أن يكون المراد عدم نبوّته في تلك الحال فلا ينافي نبوّته بعد في الأوّل و نبوّته قبل في الثّاني، هكذا قال في البحار، و المراد بصاحب سليمان عليه السّلام إمّا خضر عليه السّلام أو آصف بن برخيا.قال المحدّث العلّامة المجلسيّ في البحار بعد ايراد هذه الأخبار ما هذا لفظه استنباط الفرق بين النبيّ و الامام من تلك الأخبار لا يخلو من إشكال، و كذا الجمع بينها مشكل جدّا، و الّذي يظهر من أكثرها هو أنّ الامام لا يرى الحكم الشرعي في المنام و النبيّ قد يراه فيه.في المنام و النبيّ قد يراه فيه.و أمّا الفرق بين النّبيّ و الامام و بين الرّسول هو أنّ الرّسول يرى الملك عند إلقاء الحكم و النّبي غير الرّسول و الامام لا يريانه في تلك الحال و ان رأياه في ساير الأحوال، و يمكن أن يخصّ الملك الّذي لا يريانه بجبرئيل عليه السّلام و يعمّ الأحوال لكن فيه أيضا منافاة لبعض الأخبار.و مع قطع النظر من الأخبار لعلّ الفرق بين الأئمة و غير اولى العزم من الأنبياء أنّ الأئمة عليهم السّلام نوّاب للرّسول صلّى اللّه عليه و آله لا يبلّغون إلّا بالنيابة و أمّا الأنبياء و إن كانوا تابعين لشريعة غيرهم لكنّهم مبعوثون بالاصالة و إن كانت تلك النيابة أشرف من تلك الاصالة.و بالجملة لا بدّ من الاذعان بعدم كونهم عليهم السّلام أنبياء و بأنّهم أشرف و أفضل من غير نبيّنا عليه و عليهم السّلام من الأنبياء و الأوصياء، و لا نعرف جهة لعدم اتّصافهم بالنّبوّة إلّا رعاية جلالة خاتم الأنبياء صلوات اللّه عليه و آله، و لا يصل عقولنا إلى فرق بيّن بين النبوّة و الامامة، و ما دلّت عليه الأخبار فقد عرفته، و اللّه تعالى يعلم حقايق أحوالهم صلوات اللّه و سلامه عليهم أجمعين و قال المفيد رحمة اللّه عليه في كتاب المقالات: إنّ العقل لا يمنع من نزول منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 84 الوحى اليهم صلوات اللّه عليهم و إن كانوا أئمة غير أنبياء فقد أوحى اللّه عزّ و جلّ إلى أمّ موسى أن أرضعيه الاية، فعرفت صحّة ذلك بالوحي و عملت عليه و لم تكن رسولا و لا نبيّا و لا إماما، و لكنّها كانت من عباده الصّالحين، و إنّما منعت نزول الوحي إليهم و الايحاء بالأشياء إليهم للاجماع على المنع من ذلك و الاتفاق على أنه من زعم أنّ أحدا بعد نبيّنا صلّى اللّه عليه و آله يوحى اليه فقد أخطأ و كفر، و لحصول العلم بذلك من دين النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كما أنّ العقل لم يمنع من بعثة نبيّ بعد نبيّنا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و نسخ شرعنا كما نسخ ما قبله من شرايع الانبياء عليهم السّلام و إنما منع ذلك العلم و الاجماع، فانه خلاف دين النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من جهة اليقين و ما يقارب الاضطرار «1»، و الاماميّة جميعا على ما ذكرت ليس بينها على ما وصفت خلاف.و قال رحمة اللّه عليه فى شرح عقايد الصدوق عليه الرّحمة: أصل الوحي هو الكلام الخفيّ، ثمّ قد يطلق على كلّ شيء قصد به إفهام المخاطب على الستر له عن غيره و التخصيص له به دون من سواه، و إذا اضيف إلى اللّه تعالى كان فيما يخصّ به الرّسل خاصّة دون من سواهم على عرف الاسلام و شريعة النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم «إلى أن قال» و قد يرى اللّه فى منامه خلقا كثيرا ما يصحّ تأويله و يثبت حقّه، لكنّه لا يطلق بعد استقرار الشريعة عليه اسم الوحي و لا يقال في هذا الوقت لمن اطّلعه اللّه على علم شيء أنه يوحى إليه و عندنا أنّ اللّه تعالى يسمع الحجج بعد نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كلاما يلقيه إليهم أى الأوصياء فى علم ما يكون لكنّه لا يطلق عليه اسم الوحى لما قدّمناه من إجماع المسلمين على أنه لا وحي لأحد بعد نبيّنا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و أنه لا يقال في شيء مما ذكرناه أنه وحي إلى أحد، و للّه تعالى أن يبيح اطلاق الكلام احيانا، و يحظره احيانا فأما المعاني فانها لا تتغير عن حقايقها، انتهى كلامه رفع مقامه______________________________ (1)- يعنى أنه يكاد أن يكون ضروريّا، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 85 التنبيه الثالث:في ذكر الأخبار الواردة في وزارته عليه السّلام و هى كثيرة جدا من طرق الخاصّة و العامّة و لنقتصر على بعضهما حذرا من الاطالة فأقول و باللّه التوفيق:فى غاية المرام من مسند أحمد بن حنبل بسنده عن النسيم قال: سمعت رجلا من خثعم يقول: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: اللهمّ إنّي أقول كما قال موسى:اللهمّ اجعل لي وزيرا من أهلى عليا أخي اشدد به أزري و أشركه في أمري كي نسبّحك كثيرا و نذكرك كثيرا إنك كنت بنا بصيرا.و فيه عن أبى نعيم الحافظ باسناده عن رجاله عن ابن عباس قال: أخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيد عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و بيدي و نحن بمكة و صلّى أربع ركعات، ثمّ مدّ يديه إلى السماء و قال: اللّهم إنّ نبيّك موسى بن عمران عليه السّلام سألك فقال  قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي  الاية، و أنا محمّد نبيّك أسألك: ربّ اشرح لي صدرى و يسّر لي أمرى و احلل عقدة من لساني يفقهوا قولي و اجعل لي وزيرا من أهلي عليّا أخي اشدد به أزرى و أشركه في أمرى، قال ابن عبّاس: فسمعت مناديا ينادى: قد اوتيت ما سألت.و فيه عن أبي الحسن الفقيه من طريق العامّة باسناده عن الباقر عن أبيه عن جدّه الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهم السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: عليّ بن أبي طالب عليه السّلام خليفة اللّه و خليفتي، و حجّة اللّه و حجّتي، و باب اللّه و بابي، و صفيّ اللّه و صفيّي، و حبيب اللّه و حبيبي، و خليل اللّه و خليلي، و سيف اللّه و سيفي، و هو أخي و صاحبي، و وزيرى، و محبّه محبّي، و مبغضه مبغضي، و وليّه وليّي، و عدوّه عدوّي، و زوجته ابنتي، و ولده ولدى، و حزبه حزبي، و قوله قولي، و أمره أمري، و هو سيّد الوصيّين و خير امّتي و فيه عن ابن شاذان من طريق العامّة بحذف الاسناد عن سعيد بن المسيّب قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: اللهمّ اجعل لي وزيرا من أهل السماء، و وزيرا من أهل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 86 الأرض، فأوحى اللّه إليه أني قد جعلت وزيرك من أهل السماء جبرائيل، و وزيرك من أهل الأرض علىّ بن أبي طالب عليه السّلام.و أقنع من غاية المرام بهذه الأحاديث الأربعة، و قد روى فيه من طرق العامّة أحد عشر حديثا، و من طرق الخاصّة أحدا و عشرين حديثا، جلّها بل كلّها ناصّة بخلافته و وصايته عليه الصّلاة و السلام.و روى الشارح المعتزلي عن الطبرى في تاريخه عن عبد اللّه بن عبّاس عن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام قال:لمّا نزلت هذه الاية «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دعاني فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لى: يا علىّ إنّ اللّه أمرنى أن انذر عشيرتك الأقربين فضقت بذلك ذرعا و إنّي علمت متى اناديهم بهذا الأمر أرى منهم ما أكره، فصمتّ حتّى جاءنى جبرئيل عليه السّلام فقال: يا محمّد إنّك إن لم تفعل ما امرت به يعذّبك ربّك، فاصنع لنا صاعا من طعام و اجعل عليه رجل شاة و املاء لنا عسّا من لبن، ثمّ اجمع بنيّ عبد المطلب حتّى اكلّمهم و ابلّغهم ما امرت به، ففعلت ما أمرنى به، ثمّ دعوتهم و هم يومئذ أربعون رجلا يزيدون رجلا أو ينقصونه و فيهم أعمامه: أبو طالب و حمزة و العباس، و أبو لهب.فلما اجتمعوا إليه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دعا بالطعام الّذى صنعت لهم، فجئت به، فلمّا وضعته تناول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بضعة من اللحم فشقّها بأسنانه، ثمّ ألقاها فى نواحى الصحفة، ثمّ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كلوا باسم اللّه فأكلوا حتّى ما لهم إلى شيء من حاجة، و أيم اللّه الّذى نفس عليّ بيده أن كان الرّجل الواحد منهم ليأكل ما قدّمته لجميعهم قال صلّى اللّه عليه و آله: اسق القوم يا عليّ، فجئتهم بذلك العسّ فشربوا منه حتّى رووا جميعا و أيم اللّه ان كان الرّجل الواحد منهم ليشرب مثله.فلمّا أراد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أن يكلّمهم بدر أبو لهب إلى الكلام فقال: لشدّ ما سحركم صاحبكم، فتفرّق القوم و لم يكلّمهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فقال من الغد: يا عليّ إنّ هذا الرّجل قد سبقني إلى ما سمعت من القول فتفرّق القوم قبل أن اكلّمهم فعدلنا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 87 اليوم إلى ما سمعت بالأمس ثمّ اجمعهم لى، ففعلت ثمّ جمعهم، ثمّ دعانى بالطعام فقربته لهم ففعل كما فعل بالأمس فأكلوا حتّى ما لهم بشىء حاجة، ثمّ قال: اسقهم فجئتهم بذلك العسّ فشربوا منه جميعا حتّى رووا.ثمّ تكلّم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: يا بنيّ عبد المطلب إنّي و اللّه ما أعلم أنّ شابا في العرب جاء قومه بأفضل ممّا جئتكم به، إنّي جئتكم بخير الدّنيا و الاخرة، و قد أمرني اللّه أن أدعوكم اليه فأيّكم يوازرني على هذا الأمر على أن يكون أخي و وصيّي و خليفتي فيكم؟فأحجم القوم عنها جميعا و قلت أنا و إنّي لأحدثهم سنّا و أرمصهم عينا و أعظمهم بطنا و أحمشهم ساقا: أنا يا رسول اللّه أكون وزيرك عليه.فأعاد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم القول فأمسكوا و أعدت ما قلت.فأخذ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برقبتي ثمّ قال لهم: هذا أخي و وصيّي و خليفتي فيكم فاسمعوا له و أطيعوا، فقام القوم يضحكون و يقولون لأبي طالب: قد أمرك أن تسمع لابنك و تطيع.قال الشارح المعتزلي و يدلّ على أنّه وصيّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من نصّ الكتاب و السّنة قول اللّه تبارك و تعالى  وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي هارُونَ أَخِي اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي  و قال النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في الخبر المجمع على روايته بين ساير فرق الاسلام: أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبيّ بعدي، فأثبت له جميع مراتب هارون و منازله عن موسى فاذا هو وزير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و شادّ ازره، و لو لا أنّه خاتم النبيّين لكان شريكا في أمره.أقول و هذه الأخبار كما ترى صريحة في إمامته عليه السّلام و وزارته و خلافته حسبما عرفت تحقيقه في مقدّمات الخطبة الثالثة المعروفة بالشقشقية.قال المفيد في الارشاد بعد الاستدلال على إمامته عليه السّلام بحديث المنزلة: فأوجب له الوزارة و التخصيص بالمودّة و الفضل على الكافّة له و الخلافة عليهم في حياته و بعد وفاته لشهادة القرآن بذلك كلّه لهارون من موسى عليهما السّلام، قال اللّه عزّ و جلّ مخبرا عن موسى عليه السّلام  «وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي هارُونَ أَخِي اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَ أَشْرِكْهُ «1» فِي أَمْرِي كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيراً وَ نَذْكُرَكَ كَثِيراً إِنَّكَ كُنْتَ» قال اللّه تعالى «قالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا موسی».______________________________ (1) اى ظهرى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 88 فثبت لهارون شركة موسى عليه السّلام في النّبوة و وزارته على تأدية الرّسالة و شدّ ازره به فى النصرة.و قال فى استخلافه له: «وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثِينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقاتُ» فثبت له خلافته بمحكم التنزيل فلمّا جعل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لأمير المؤمنين عليه الصّلاة و السّلام جميع منازل هارون من موسى على نبيّنا و عليه السّلام فى الحكم له منه إلّا النّبوة وجبت له وزارة الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و شدّ الازر بالنصرة و الفضل و المحبّة لما تقتضيه هذه الخصال من ذلك فى الحقيقة ثمّ الخلافة فى الحياة بالصّريح و بعد النّبوة بتخصيص الاستثناء لما اخرج منها «1» بذكر البعد «2»، و أمثال هذه الحجج كثيرة يطول بذكرها الكتاب.و قال «ره» فى موضع آخر من الارشاد: فأمّا مناقبه عليه السّلام الغنيّة لشهرتها و تواتر النقل بها و اجماع العلماء عليها عن ايراد أسانيد الأخبار بها فهى كثيرة يطول بشرحها الكتاب و فى رسمنا منها طرفا كفاية عن ايراد جميعها.فمن ذلك أنّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جمع خاصّة أهله و عشيرته فى ابتداء الدعوة إلى الاسلام فعرض عليهم الايمان و استنصرهم على الكفر و العدوان و ضمن لهم على ذلك الخطوة «3» فى الدّنيا و الشرف و ثواب الجنان فلم يجبه منهم إلّا أمير المؤمنين علىّ ابن أبي طالب عليه الصّلاة و السّلام فنحله  «4» بذلك تحقيق الاخوّة و الوزارة و الوصيّة و الوراثة و الخلافة، و أوجب له به الجنّة.و ذلك فى حديث الدّار الّذي أجمع على صحّته نقّاد الاثار حين جمع______________________________ (1)- أى المنازل م (2)- أى قوله لا نبىّ بعدى م (3)- أى المكانة و المنزلة (4)- أى اعطاه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 89 رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنى عبد المطلب فى دار أبى طالب و هم أربعون رجلا يومئذ يزيدون رجلا أو ينقصون رجلا فيما ذكره الرّواة.و أمر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أن يصنع لهم طعاما فخذ شاة مع مدّ من برّ و يعدّ لهم صاع من اللّبن، و قد كان الرّجل منهم معروفا بأكل الجذعة- و هو من الضّأن ما له سنة كاملة- فى مقام واحد، و يشرب الفرق  «1» من الشراب فى ذلك المقعد.فأراد عليه و آله السلام باعداد قليل الطعام و الشراب لجماعتهم إظهار الاية لهم فى شبعهم و ريّهم مما كان لا يشبع واحدا منهم و لا يرويه ثمّ أمر بتقديمه لهم، فأكلت الجماعة كلّها من ذلك اليسير حتى تملوا منه و لم يبن ما أكلوه منه و شربوه فيه فبهرهم  «2» بذلك و بيّن لهم آية نبوّته و علامة صدقه ببرهان اللّه تعالى فيه.ثمّ قال لهم بعد أن شبعوا من الطعام و رووا من الشراب: يا بنى عبد المطلب إنّ اللّه بعثنى إلى الخلق كافّة و بعثنى إليكم خاصّة فقال «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» و أنا أدعوكم إلى كلمتين خفيفتين على اللّسان ثقيلتين فى الميزان تملكون بهما العرب و العجم و تنقاد لكم بهما الامم و تدخلون بهما الجنّة و تنجون بهما من النّار: شهادة أن لا إله إلّا اللّه، و أنّى رسول اللّه، فمن يجيبني إلى هذا الأمر و يوازرني عليه و على القيام به يكون أخى و وصيّى و وزيرى و خليفتى من بعدى.فلم يجبه أحد منهم، فقال أمير المؤمنين عليه الصّلاة و السّلام فقمت بين يديه من بينهم و أنا إذ ذاك أصغرهم سنا و أحمشهم  «3» ساقا و أرمصهم عينا فقلت: أنا يا رسول اللّه اوازرك على هذا الأمر، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: اجلس.ثمّ أعاد صلّى اللّه عليه و آله القول على القوم ثانية فاصمتوا، فقمت أنا و قلت مثل مقالتى الاولى، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: اجلس.______________________________ (1)- كيل معروف بالمدينة و هو ستّة عشر رطلا و قد يحرّك صحاح م (2)- أى غلبهم م (3)- حمش الرجل حمشا صار دقيق الساقين فهو أحمش، و الرمص البياض الذى يجتمع فى روايا العين يقال رجل أرمص و هو كناية عن صغر العين، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 90 ثمّ أعاد على القوم ثالثة فلم ينطق أحد منهم بحرف فقمت و قلت: أنا أوازرك يا رسول اللّه على هذا الأمر.فقال صلّى اللّه عليه و آله: اجلس فانت أخى و وصيّى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى فنهض القوم و هم يقولون لأبي طالب: يا أبا طالب ليهنئك اليوم ان دخلت فى دين ابن اخيك فقد جعل ابنك أميرا عليك.قال المفيد قدّس سرّه العزيز: و هذه منقبة جليلة اختصّ بها أمير المؤمنين عليه الصّلاة و السّلام و لم يشركه فيها أحد من المهاجرين و الأنصار و لا أحد من أهل الاسلام، و ليس لغيره عليه السّلام عدل لها من الفضل و لا مقارب على حال.و فى الخبر بها ما يفيد أنّ به عليه الصّلاة و السّلام تمكّن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من تبليغ الرسالة و إظهار الدّعوة و الصدع بالاسلام، و لولاه لم تثبت الملّة و لا استقرّت الشريعة و لا ظهرت الدّعوة.فهو عليه الصّلاة و السّلام ناصر الاسلام و وزيره الدّاعى اليه من قبل اللّه عزّ و جلّ، و بضمانه لنبيّ الهدى عليه و آله السلام النصرة، تمّ له فى النّبوة ما أراد و في ذلك من الفضل ما لا توازنه الجبال فضلا، و لا تعادله الفضايل كلّها محلّا.الترجمة:و بتحقيق كه شما دانسته ايد مرتبه و مقام مرا در نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با قرابت نزديك و با رتبه و منزلت مخصوصه، نهاد مرا در كنار تربيت خود در حالتى كه طفل بودم، مى چسباند مرا بسينه خود، و ضمّ مى كرد مرا در رختخواب خود، و مسّ مى كرد بمن بدن شريف خود را، و مى بوئيد مرا بوى معطر خود را، و بود كه مضغ مى فرمود چيزى را از طعام پس مى خوراند بمن آنرا.پس بتحقيق كه مقرون گردانيد بان بزرگوار از وقتى كه فطيم و از شير واشده بود أعظم ملكى را از ملائكه خود كه مى برد آنرا براه مكرمتها و خوبترين خلقهاى عالم در شب و روز او، و بتحقيق كه تبعيّت مى نمودم او را مثل تبعيّت شتر بچه در عقب مادر خود، بلند مى گردانيد از براى من در هر روز رايتى از خلقهاى عظيمه خود، و امر مى فرمود مرا به پيروى كردن بخود.و هر آينه بود آن سيّد أنام عليه صلوات اللّه الملك العلّام مجاور مى شد هر سال بكوه حرا پس مى ديدم من او را و نمى ديد او را احدى غير از من، و جمع نكرده بود يك خانه آن روز در اسلام غير رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و خديجه كبرى عليها سلام اللّه و من ثالث ايشان بودم، مى ديدم نور وحى را و مى بوئيدم بوى پيغمبرى را.و بتحقيق شنيدم ناله شيطان را در وقت نزول وحى بر آن بزرگوار پس گفتم يا رسول اللّه اين چه ناله است؟ پس فرمود كه: اين شيطانست بتحقيق نا اميد شده است از اين كه عبادت و اطاعت كنند مردمان او را. بدرستى كه تو اى على مى شنوى آنچه كه مى شنوم من، و مى بينى آنچه كه مى بينم من، مگر آنكه تو پيغمبر نيستى، و لكن تو وزير منى، و بدرستى كه تو ثابت هستى بر خير دنيا و آخرت.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص286 ابن ابى الحديد سپس ضمن شرح اين جمله از اين خطبه كه مى فرمايد: «و قد علمتم موضعى من رسول الله صلى الله عليه و آله بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة» (و بدرستى كه شما جايگاه مرا از رسول خدا كه درود خداوند بر او و آل او باد به خويشاوندى بسيار نزديك و منزلتى بسيار ويژه مى دانيد). پس از توضيح لغات و اصطلاحات دو مبحث تاريخى زير را آورده است: پيوستگى على به پيامبر (ص) در دوره كودكى خود: اين خويشاوندى و قرابت بسيار نزديك، كه ميان على (ع) و پيامبر (ص) بوده است، ويژه اوست نه ديگر عموها. پيامبر (ص) او را در دامن خويش پرورانده است و على (ع) به هنگام اظهار دعوت پيامبر از آن حضرت حمايت كرده و يارى داده است بدون اينكه كسى ديگر از بنى هاشم چنان كرده باشد. وانگهى ميان آن دو چنان پيوند فرخنده يى صورت گرفته است كه چنان نسل فرخنده يى پديد آمده است كه در دامادهاى ديگر چنان نبوده است و ما اينك آنچه را كه سيره نويسان در اين باره نوشته اند مى آوريم: طبرى در تاريخ خود مى گويد: ابن حميد از سلمه، از محمد بن اسحاق، از عبد الله بن نجيح، از مجاهد نقل مى كند كه مى گفته است: از نعمتهاى خداوند و حسن صنع و اراده خير بارى تعالى نسبت به على بن ابى طالب عليه السلام اين بود كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص287 قريش را خشكسالى و قحطى دشوارى در رسيد. ابو طالب نانخور بسيار داشت و عائله مند بود. پيامبر (ص) به عباس بن عبد المطلب، كه از توانگرترين و آسوده ترين افراد بنى هاشم بود، فرمود: اى عباس برادرت ابو طالب عائله مند است و مى بينى كه از اين قحطسالى چه بر سر مردم آمده است. بيا برويم و بار او را سبك و از نانخورهاى او بكاهيم. من يك فرد از افراد خانواده اش را بر عهده مى گيرم و تو فرد ديگرى را بر عهده بگير و هزينه آن دو را از او كفايت كنيم. عباس گفت: آرى. آن دو پيش ابو طالب رفتند و به او گفتند: مى خواهيم از بار تو و نانخورهاى تو بكاهيم تا اين سختى كه مردم گرفتار آن شده اند برطرف شود. ابو طالب گفت: عقيل را براى من بگذاريد و هر چه مى خواهيد بكنيد. پيامبر (ص) على را گرفت و او را به خانه خود برد و عباس جعفر را، كه خدايش از او خشنود باد، به خانه خود برد، و بدينگونه على بن ابى طالب عليه السلام همواره تا هنگامى كه پيامبر (ص) را خداوند به رسالت بر انگيخت با او بود و على (ع) از رسول خدا پيروى كرد و آن حضرت را تصديق و به پيامبرى او اقرار كرد. جعفر هم همواره در خانه عباس بود، تا آنگاه كه مسلمان و از عباس بى نياز شد. طبرى مى گويد: همچنين ابن حميد براى ما از سلمه، از محمد بن اسحاق، حديث كرد كه مى گفته است: هرگاه وقت نماز مى رسيد پيامبر (ص) به دره هاى مكه مى رفت و على بن ابى طالب عليه السلام هم با او مى رفت و اين كار از ابو طالب و ديگر عموهايش پوشيده انجام مى شد و آن دو همانجا نمازهاى خود را مى گزاردند و چون شب مى شد باز مى گشتند و اين كار مدتها و تا هنگامى كه خداوند مقرر فرموده بود صورت مى گرفت. سپس ابو طالب آنان را در حالى كه نماز مى گزاردند ديد و به پيامبر (ص) گفت: اى برادر زاده اين چه آيينى است كه مى بينم به آن گرويده اى فرمود: اى عموجان اين آيين خدا و فرشتگان و پيامبران او و آيين پدرمان ابراهيم است. يا فرموده است: و خداوند مرا با اين آيين به پيامبرى به سوى بندگان گسيل فرموده است. و تو اى عمو سزاوارترين كسى هستى كه من نصيحت را بر او ارزانى دارم و او را به هدايت فرا خوانم و سزاوارترين كسى هستى كه بايد تقاضاى مرا بپذيرد و مرا بر آن كار يارى دهد. ابو طالب گفت: اى برادرزاده اينك نمى توانم كه از آيين خود و پدرانم و آنچه ايشان بر آن بوده اند جدا شوم، ولى به خدا سوگند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص288 تا هنگامى كه زنده باشم چيزى كه آنرا ناخوش بدارى به تو نخواهد رسيد. طبرى مى گويد: و همينها كه نام بردم روايت مى كنند كه ابو طالب به على عليه السلام فرمود: پسرجان، اين چه آيينى است كه بر آنى گفت: پدرجان من، به خدا و به رسول خدا ايمان آورده ام و آنچه را آورده است تصديق كرده ام و همراه او براى خدا نماز گزارده ام. آورده اند كه ابو طالب به على فرموده است: همانا كه او جز به خير و صلاح فرا نمى خواند، همراهش باش. همچنين طبرى در تاريخ خود مى گويد: احمد بن حسين ترمذى از عبد الله بن موسى از علاء از منهال بن عمر و از عبد الله بن عبد الله براى ما نقل كرد كه مى-  گفته اند: شنيديم على عليه السلام مى گفت: من بنده خدا و برادر رسول خدا و صديق اكبرم. اين سخن را پس از من كسى نمى گويد مگر دروغگوى افترا زننده. من هفت سال پيش از مردم نماز گزارده ام. در روايت كس ديگرى غير از طبرى آمده كه على فرموده است: من صديق اكبر و فاروق اول هستم كه پيش از ابو بكر مسلمان شده ام و هفت سال پيش از او نماز گزارده ام. گويا على (ع) راضى نبوده كه از عمر نام ببرد و او را شايسته اينكه با خود مقايسه كند نمى ديده است و اين بدان سبب است كه اسلام عمر متأخر است. فضل بن عباس كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: از پدرم پرسيدم پيامبر (ص) نسبت به كداميك از پسران خود محبت بيشترى داشت گفت: نسبت به على بن ابى طالب عليه السلام. گفتم: پدر جان من در مورد پسرانش پرسيدم. گفت: پيامبر (ص) نسبت به على از همه پسران خود بيشتر محبت و رأفت داشت: از هنگام كودكى على حتى يك روز هم نديديم از او جدا باشد، مگر هنگامى كه براى خديجه به سفر مى رفت. و ما هيچ پدرى را نديده ايم كه نسبت به پسرى مهررانتر از پيامبر نسبت به على باشد و هيچ پسرى را هم مطيع تر از على نسبت به پيامبر نديده ايم. حسين بن زيد بن على بن حسين عليهم السلام مى گويد: از پدرم زيد عليه السلام شنيدم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص289 كه مى گفت: پيامبر (ص) قطعه كوچكى از گوشت يا خرما را نخست در دهان مى-  نهاد و ملايم مى كرد و سپس به دهان على عليه السلام، كه كودكى خردسال و در دامنش بود، مى نهاد و پدرم على بن حسين عليه السلام نسبت به من همين گونه رفتار مى فرمود و چيزى از گوشه گوشت ران كه بسيار گرم بود برمى داشت و آنرا در هوا سرد مى كرد، يا بر آن مى دميد تا سرد شود، سپس در دهان من مى نهاد. آيا بر من از حرارت يك لقمه مى ترسيد و از حرارت آتش دوزخ بر من نمى ترسيد. اگر آنچنان كه اين گروه مى پندارند برادرم به وصيت پدرم امام بود، پدرم اين موضوع را به من مى گفت و مرا از آتش دوزخ حفظ مى فرمود. جبير بن مطعم مى گويد: در حالى كه كودك و در مكه بوديم، پدرم، مطعم بن عدى، به ما مى گفت: آيا محبت اين پسرك يعنى على را نسبت به محمد (ص) و پيرويش از او كه بيشتر از پدرش هست مى بينيد سوگند به لات و عزى دوست مى-  دارم او پسرم باشد، در قبال همه جوانان بنى نوفل. سعيد بن جبير روايت مى كند و مى گويد: از انس بن مالك پرسيدم اين سخن عمر را درباره اين شش تن افراد شورى كه مى گويد: پيامبر (ص) رحلت فرمود در حالى كه از ايشان راضى بود، چگونه تعبير مى كنى مگر پيامبر از ديگر اصحاب خود راضى نبوده است گفت: پيامبر (ص) رحلت فرمود در حالى كه از بسيارى از اصحاب خود راضى بود، ولى از اين شش تن رضايت بيشترى داشت. گفتم: پيامبر (ص) كداميك از اصحاب خود را ستوده تر مى دانست. گفت: هيچكس ميان ايشان نبود، مگر اينكه پيامبر در موردى بر او خرده گرفته بود، يا كارى از كارهاى او را نا ستوده دانسته بود، مگر دو تن كه آنان على بن ابى طالب (ع) و ابو بكر بن ابى قحافه بودند، و آن دو از هنگامى كه خداوند آيين اسلام را آورده است هرگز مرتكب كارى نشدند كه رسول خدا (ص) را ناراحت سازند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 290 ذكر احوال رسول خدا (ص) در دوره كودكى و نوجوانى: اينك شايسته است كه آنچه را درباره رسول خدا (ص) و حفظ و نگهداشت آن حضرت به وسيله فرشتگان آمده است بيان داريم، تا آنكه توضيحى و شرحى براى اين جمله على عليه السلام باشد كه در اين خطبه فرموده است: «و بدرستى كه خداوند از آن هنگام كه پيامبر (ص) از شير باز گرفته شده بود بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را قرين او فرمود» و نيز موضوع مجاورت آن حضرت در كوه حراء و همراه بودن على عليه السلام را با ايشان در آنجا توضيح دهيم و اينكه در آن هنگام هيچكس و هيچ خانواده جز رسول خدا و على و خديجه مسلمان نبودند و شنيدن شيون شيطان را و اينكه على عليه السلام وزير مصطفى صلوات الله عليه بوده است را بيان داريم. اما در مورد مقام نخست، محمد بن اسحاق بن يسار در كتاب السيرة النبوية و محمد بن جرير طبرى در تاريخ خود آورده اند كه حليمه دختر ابو ذويب كه از قبيله بنى سعد است و مادر رضاعى رسول خدا (ص) است و آن حضرت را شير داده است مى گويد: از سرزمين خود همراه شوهر و پسر شيرخوارش با گروهى از زنان قبيله بنى سعد بن بكر در سالى كه از خشكى و قحطى هيچ چيز باقى نگذاشته بود براى گرفتن كودكان شير خوار به مكه آمده اند. گويد: من بر ماده خرى خاكسترى بسيار لاغر بيرون آمدم و همراه ما شتر ماده پيرى بود كه يك قطره شير هم نمى داد و همگى تمام شب را از گريه پسرك شير خوارم كه از گرسنگى مى گريست نمى توانستيم بخوابيم. پستانهاى خودم آنقدر شير نداشت كه كودك را كفايت كند و ماده شتر ما هم شيرى نداشت كه به مصرف خوراك طفل برسد، ولى به هر حال اميد گشايش و آسايش داشتيم. من كه با همان ماده خر بودم به سبب لاغرى و سستى از كاروان عقب مى ماندم و اين كار بر آنان گران آمد. سرانجام به مكه رسيديم و در جستجوى كودكان شير خواره بر آمديم. هيچيك از زنان كاروان ما نبود مگر محمد (ص) را بر او عرضه داشته بودند، ولى همينكه گفته بودند اين پسر يتيم است، از پذيرفتن او خوددارى كرده بود و اين بدان سبب است كه ما معمولا از پدر كودك انتظار خير و نيكى داريم و مى گوييم براى كودك يتيم از مادر و جدش چه كارى ساخته است و گرفتن محمد (ص) را خوش نداشتيم. هيچيك از زنانى كه همراه بودند باقى نماند مگر اينكه كودك شير خوارى را گرفت غير از من. و چون آهنگ بازگشت كرديم من به شوهرم گفتم: به خدا سوگند خوش نمى دارم از ميان همه همراهانم من بدون آنكه شيرخواره يى را گرفته جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص291 باشم برگردم و به خدا سوگند مى روم و همان كودك يتيم را مى گيرم. گفت: عيبى ندارد كه اين كار را انجام دهى و شايد خداوند در وجود او براى ما بركتى قرار دهد. اين بود كه رفتم و او را گرفتم و چاره نبود كه كودكى جز او پيدا نكردم. گويد: چون محمد (ص) را قبول كردم، كنار بارهاى خود برگشتم و همينكه او را در دامن خويش نهادم هر دو پستانم چنان پر شير شد كه او و برادرش [پسر خودم ] هر دو خوردند و سير شدند. پيش از آن شبها از گريه كودكم به سبب گرسنگى نمى خوابيديم و آن شب راحت خفت. شوهرم بر خاست و كنار ماده شتر رفت و چون نگريست پستانش را آكنده از شير ديد، و چندان شير از آن دوشيد كه خودش و من خورديم و سيراب و سير شديم و آن شب را به بهترين وجه گذارديم. گويد: چون صبح كرديم، شوهرم گفت: اى حليمه ترا به خدا سوگند مى دانى كه چه نوزاد فرخنده يى را گرفته اى گفتم: به خدا سوگند كه اميدوارم چنان باشد. آنگاه حركت كرديم. من بر همان ماده خرم سوار شدم و محمد (ص) را همراه خود داشتم و به خدا سوگند چنان به سرعت راه را مى پيمودم كه هيچيك از خرهاى ايشان به پاى ماده خر من نمى رسيد و چنان شد كه زنان همراه من مى گفتند: اى دختر ابو ذؤيب چه خبر است كمى آهسته تر رو و درنگ كن. مگر اين ماده خر تو همانى نيست كه بر آن از سرزمين خود بيرون آمدى مى-  گفتم: چرا، به خدا سوگند همان است. و مى گفتند: در اين صورت به خدا سوگند كه براى آن شأن خاصى است. حليمه گويد: سرانجام به منازل خود كه در سرزمينهاى قبيله بنى سعد است رسيديم و من ميان تمام سرزمين عرب جايى را خشك تر از آنجا نمى دانم، ولى از هنگامى كه او را با خود آورديم، گوسپندهاى من شامگاه بر مى گشتند در حالى كه سير بودند و پستانهايشان آكنده از شير بود و مى دوشيديم و مى نوشيديم و در همان حال هيچكس ديگر يك قطره شير هم در پستانى نمى يافت كه بدو شد. چنان شد كه ساكنان محل ما به شبانهاى خود مى گفتند شما را چه مى شود شما هم دامهاى خود را همانجا بچرانيد كه شبان دختر ابو ذؤيب مى چراند و چنان مى كردند باز هم گوسپندانشان گرسنه و بدون يك قطره شير بر مى گشتند و گوسپندان من سير و پر شير باز مى آمدند، و ما همواره از جانب خداوند متعال خير و بركت و افزونى براى محمد (ص) مى ديديم، تا آنكه دو سال او سپرى شد و من او را از شير گرفتم و چنان رشد و نمود مى كرد كه ديگر كودكان چنان نبودند و هنوز به دو سالگى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص292 نرسيده بود كه پسر بچه چابكى بود. او را پيش مادرش آمنه دختر وهب برگردانديم و بسيار آرزومند بوديم كه همچنان ميان ما باشد كه بركات بسيارى از او ديده بوديم. با مادرش گفتگو كرديم و به او گفتيم: چه خوب است او را تا هنگامى كه برومند شود پيش ما باقى بگذارى كه ما از بيمارى و بدى هواى مكه بر او مى ترسيم و چندان پافشارى كرديم كه او را با ما بر گرداند. ما با محمد (ص) به سرزمين بنى سعد برگشتيم و به خدا سوگند چند ماه پس از آن محمد (ص) همراه برادرش ميان برده هاى ما كه پشت خانه هايمان مى گشتند بودند و ناگاه برادرش دوان دوان پيش ما آمد و به من و پدرش گفت هم اينك دو مرد كه جامه هاى سپيد بر تن داشتند پيش برادر قرشى من آمدند او را گرفتند و دراز دادند و شكمش را دريدند و درون شكمش را به هم ريختند. حليمه مى گويد: من و پدرش دوان دوان خود را پيش او رسانديم. محمد (ص) را ديديم با چهره گرفته. من او را در آغوش كشيدم پدرش هم او را در آغوش كشيد و گفتيم: پسرجان ترا چه شده است گفت: دو مرد كه جامه سپيد بر تن داشتند پيش من آمدند و درازم دادند. سپس شكمم را دريدند و در آن چيزى را جستجو مى كردند كه ندانستم چه بود. حليمه گويد: او را به خيمه خود آورديم و پدرش [يعنى پدر رضاعى ] به من گفت: اى حليمه بيم آن دارم كه اين پسرك ديو زده باشد، او را به خانواده اش بر گردان. گويد: او را برداشتم و با خود پيش مادرش بردم. گفت: چه چيزى ترا بر آن واداشت كه او را بياورى اى دايه مهربان، تو كه اصرار داشتى او پيش تو بماند گفتم: خداوند اين پسرم را به حد رشد رسانده است و آنچه بر عهده من بود انجام داده ام و اينك از پيشامدها بر او بيمناكم و همانگونه كه تو دوست مى دارى، اينك او را به تو مى سپارم. مادرش گفت: شايد بر او از ديو و شيطان بيم زده شده اى گفتم: آرى. گفت: هرگز كه به خدا سوگند شيطان را بر او راهى نيست و اين پسرم را شأن خاصى است. آيا خبر او را به تو بگويم گفتم: آرى. گفت: چون به او باردار شدم، چنين ديدم كه نورى از من سر زد كه كاخ هاى منطقه بصراى شام را روشن ساخت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص293 و در مورد باردارى هيچ حملى را به اين سبكى و آسانى نديده بودم و به هنگام ولادت چون بر زمين رسيد دستهايش را بر زمين نهاد و سرش را بسوى آسمان بر افراشت. او را بگذار و خوش و سعادتمند برو. طبرى در تاريخ خود از شداد بن اوس روايت مى كند كه مى گفته است: رسول خدا (ص) درباره خويشتن سخن مى گفت و آنچه را كه در دوره كودكى در سرزمين قبيله بنى سعد بر سرش آمده بود بيان مى فرمود. گويد: پيامبر فرمود چون متولد شدم ميان بنى سعد دوران شيرخوارى خود را گذراندم روزى كه همراه تنى چند از كودكان همسال خود از اهل خويش دور شده بوديم و در گوشه صحرا سنگهاى ريز را به هدف مى زديم [يا تيله بازى مى كرديم ] سه تن جلو من آمدند كه طشتى زرين و آكنده از برف همراه داشتند، آنان مرا از ميان يارانم گرفتند، دوستانم گريزان خود را كنار صحرا رساندند، سپس پيش آن سه نفر برگشتند و گفتند: هدف و خواسته شما در مورد اين پسر بچه چيست او از ما نيست و فرزند سرور قريش است كه ميان ما دوران شيرخوارگى خويش را گذرانده است. پسرى يتيم است كه پدر ندارد. كشتن او براى شما چه نتيجه يى دارد و چه بهره يى از آن مى بريد و اگر بناچار كشنده اوييد، هر كدام ما را كه مى خواهيد انتخاب كنيد و به جاى او بكشيد و اين پسر بچه را رها كنيد كه يتيم است. و چون كودكان ديدند كه آن قوم پاسخى به آنان نمى دهند، شتابان و گريزان به سوى افراد قبيله برگشتند كه آنان را آگاه سازند و يارى بطلبند. در اين هنگام يكى از آن سه تن پيش آمد و مرا ملايم دراز داد و از پايين قفسه سينه تا زير نافم را شكافت، من مى نگريستم و هيچ احساس ناراحتى نمى كردم. او احشاء مرا بيرون آورد و با آن برف كه همراه داشتند نيكو شست و بر جاى خود برگرداند، نفر دومى به اولى گفت: كنار برو. او كنار رفت و شخص دوم دست ميان قفسه سينه ام كرد و قلب مرا بيرون آورد و من همچنان مى نگريستم او قلب مرا شكافت و لخته خون سياهى از آن بيرون آورد و دور انداخت. آنگاه دست خود را به جانب راست خويش دراز كرد، گويى چيزى را مى خواست بگيرد و ناگاه در دست جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص294 او خاتمى از نور ديدم كه چشم بينندگان از پرتوش خيره مى ماند و دلم را با آن خاتم مهر كرد و سپس قلبم را به جاى خود نهاد و من روزگاران درازى سردى و خوشى آنرا در دل خود احساس مى كردم. آنگاه نفر سوم به دومى گفت كنار برو و خود بر محل شكاف، كه از زير قفسه سينه تا پايين نافم بود، دست كشيد و آن زخم التيام يافت و دستم را گرفت و مرا با نرمى بلند كرد و به شخص اول، كه سينه ام را شكافته بود، گفت: او را با ده تن از امتش وزن كن و بسنج. چنان كرد و من از آن ده تن فزون بودم. گفت: رهايش كنيد كه اگر او را با همه افراد امتش بسنجيد بر همگان فزونى خواهد داشت. آن سه تن در اين هنگام مرا به سينه خود چسباندند و سر و ميان دو چشم مرا بوسيدند و گفتند: اى حبيب خدا، مترس و اگر بدانى چه خيرى براى تو اراده شده است چشمانت روشن خواهد شد. در همان حال ناگاه ديدم افراد قبيله همگان آمدند و مادرم يعنى مادر شيرى و دايه ام پيشاپيش آنان حركت مى كند و با صداى بلند فرياد مى كشد: اى واى بر پسرك ضعيف من آن سه تن خم شدند و سر و ميان چشمهايم را بوسيدند و گفتند: اى آفرين و خوشا بر ضعيفى كه تو باشى آنگاه دايه ام بانگ برداشت و گفت: اى واى بر پسرك تنها و يكتاى من آن فرشتگان همچنان خم شدند و مرا بر سينه خود چسباندند و سر و ميان دو چشم مرا بوسيدند و گفتند: اى آفرين و خوشا بر تنها و يكتايى كه تو تنها باشى. تو تنها نيستى كه خداى و فرشتگان و مومنان زمين همراه تو هستند. آنگاه دايه ام بانگ برداشت كه واى بر يتيم من از ميان همه يارانت مستضعف بودى و به سبب همين ضعف كشته شدى آن فرشتگان همچنان خم شدند و مرا بر سينه خود چسباندند و سر و ميان دو چشم مرا بوسيدند و گفتند: اى آفرين و خوشا بر يتيمى چون تو كه چه قدر در پيشگاه خداوند گرامى هستى اى كاش مى دانستى چه خيرى نسبت به تو اراده شده است. گويد: در اين هنگام افراد قبيله كنار وادى رسيدند و همينكه چشم مادر شيرى من بر من افتاد، فرياد بر آورد كه اى پسركم آيا هنوز ترا زنده مى بينم و آمد و خود را بر من افكند و به سينه اش چسباند. سوگند به كسى كه جان من در دست اوست همچنان كه در دامن دايه ام بودم و او مرا در آغوش گرفته بود و دستم در دست يكى از ايشان بود همچنان به فرشتگان مى نگريستم و مى پنداشتم كه اين قوم هم آنانرا مى بينند و معلوم شد كه اين گروه فرشتگان را نمى بينند. يكى از مردم قبيله گفت: اين پسر را آسيبى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص295 رسيده يا ديو زده شده است او را پيش كاهن فلان قبيله ببريد كه او را ببيند و علاج كند. گفتم: چيزى از آنچه مى گويند در من نيست. نفس من سالم و دلم صحيح است و هيچ درد و تشويشى در من نيست. پدر رضاعى من كه شوهر دايه ام بود گفت: مگر نمى بينيد كه سخن او درست است و من اميدوارم پسرم را باكى نباشد و آن قوم هماهنگ شدند كه مرا پيش آن كاهن برند. مرا برداشتند و آنجا بردند و داستانم را براى او بازگو كردند. كاهن گفت: ساكت باشيد تا از اين پسر سخنش را بشنوم كه خود به كار خويش از شما داناتر است. من در آن هنگام پنج ساله بودم. كاهن از خودم پرسيدم و موضوع را برايش نقل كردم. همينكه سخن مرا شنيد از جاى برجست و گفت: اى گروه اعراب اين كودك را بكشيد كه سوگند به لات و عزى اگر زنده بماند آيين شما را دگرگون مى سازد و با فرمان شما مخالفت خواهد كرد و چيزها براى شما مى آورد كه هرگز نشنيده ايد. دايه ام مرا از آغوش كاهن در ربود و گفت: اگر مى دانستم سخن تو اينچنين است هرگز او را پيش تو نمى آوردم. و مرا با خود بردند و نشانه آن شكاف در بدنم از زير قفسه سينه تا زير نافم همچون بند كفش باقى بود. و روايت شده است كه يكى از ياران ابو جعفر محمد بن على باقر عليه السلام از او در مورد معنى و تفسير اين آيه كه خداوند عز و جل مى فرمايد: «مگر آن كس از رسولان برگزيده كه از پيش رو و پشت سرش نگهبانان الهى-  فرشتگان-  در حركتند»، پرسيد. امام باقر عليه السلام فرمود: خداوند متعال به پيامبران خود فرشتگانى را مى گمارد كه كردارشان را مواظبت مى كنند و تبليغ رسالت او را به عرض خداوند مى رسانند، و خداوند به هنگامى كه پيامبر (ص) از شتر باز گرفته شد، فرشته يى گرانقدر را بر او موكل ساخت كه او را به انجام مكارم اخلاق و افعال پسنديده هدايت كند و از انجام خويهاى نا پسنديده و كارهاى بد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص296 باز دارد و او همان فرشته يى است كه پيامبر (ص) را ندا مى داد و مى گفت: «اى محمد اى رسول خدا سلام بر تو باد» و آن حضرت نوجوان بود و هنوز به درجه پيامبرى نرسيده بود و مى پنداشت كه آن بانگ سلام از سنگها و زمين است و دقت مى فرمود و چيزى نمى ديد. طبرى در تاريخ از محمد بن حنفيه، از پدرش على عليه السلام نقل مى كند كه مى گفته است: از پيامبر (ص) شنيدم مى فرمود: «هر گز جز دوبار آهنگ انجام كارهاى دوره جاهلى را كه ديگران انجام مى دادند نكردم و در هر دو مورد خداوند متعال ميان من و انجام آن كار حائل شد و ديگر هرگز آهنگ كارى ناپسند هم نكردم تا خداوند متعال به رسالت خويش بر من كرامت ارزانى داشت. و چنان بود كه شبى به نوجوانى از اهل مكه كه در منطقه بالاى مكه همراه من گوسپند مى چراند. گفتم: چه خوب است گوسپندهاى مرا هم بنگرى و مواظبت كنى تا من هم به مكه روم و در مجالس افسانه سرايى آن همانگونه كه ديگر جوانان مى روند بروم. به آهنگ اين كار آمدم و چون به نخستين خانه از خانه هاى مكه رسيدم صداى دايره و نى شنيدم. پرسيدم چه خبر است گفتند: فلان كس با دختر فلان كس عروسى مى كند. نشستم كه تماشا كنم. خداوند بر گوشم خواب را فرو كوفت و چنان خوابيدم كه فقط تابش آفتاب بيدارم كرد. پيش رفيق خود برگشتم. پرسيد چه كردى گفتم: هيچ و موضوع را براى او نقل كردم. شبى ديگر هم به او همانگونه گفتم. گفت باشد. من بيرون آمدم و چون وارد مكه شدم همانگونه كه دفعه قبل صورت گرفته بود، صداى دايره و نى شنيدم و نشستم كه تماشا كنم. همچنان خداوند خواب را بر گوش من چيره ساخت و خوابيدم و چيزى جز تابش آفتاب مرا از خواب بيدار نكرد و پيش دوستم برگشتم و موضوع را به او گفتم، و ديگر پس از آن آهنگ كار ياوه يى نكردم تا خداوندم به رسالت خويش گرامى داشت. محمد بن حبيب در كتاب امالى خويش مى گويد: پيامبر (ص) فرموده است به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص297 ياد مى آورم كه پسر بچه يى هفت ساله بودم و ابن جدعان در مكه براى خود خانه يى مى ساخت. من هم همراه كودكان در دامن خود خاك و سنگ مى بردم. من دامنم را پر از خاك كردم و عورتم برهنه شد. سروشى از فراز سرم گفت: اى محمد ازار خويش را فرو افكن. سرم را بلند كردم چيزى نديدم و فقط صدا را مى شنيدم. خوددارى كردم و ازار خود را فرو نينداختم. ناگاه گويى كسى بر پشتم ضربتى زد كه بر روى در افتادم و ازار و لنگ من فرو افتاد. خاكهايش ريخت و مرا پوشيده داشت. برخاستم و به خانه عمويم ابو طالب رفتم و ديگر برنگشتم. اما حديث مجاورت پيامبر (ص) در غار حراء مشهور و در كتابهاى صحيح آمده است كه آن حضرت در هر سال يك ماه را در غار حراء مجاور مى شد و در آن ماه هر كس از بينوايان را كه پيش او مى رفت خوراك مى داد، و چون مدت مجاورت خود را در حراء سپرى مى فرمود نخستين كارى كه پس از بازگشت انجام مى داد اين بود كه حتى پيش از رفتن به خانه خود كنار كعبه مى آمد و هفت بار يا بيشتر طواف مى فرمود و سپس به خانه خود مى رفت. در سالى كه خداوند آن حضرت را به پيامبرى گرامى داشت ماه رمضان را در غار حراء مقيم بود و خانواده اش يعنى خديجه و على و خدمتكارى همراهش بودند. جبريل عليه السلام پيام رسالت را آورد. پيامبر مى فرموده است: جبريل در حالى كه من دراز كشيده و خفته بودم پيش من آمد و تافته يى آورد كه بر آن كتابى بود. گفت: بخوان. گفتم: چيزى نمى خوانم. چنان فشارم داد كه پنداشتم مرگ است. سپس رهايم كرد و فرمود: «بخوان بنام پروردگارت كه بيافريد» تا آن آيه كه مى فرمايد: «و به آدمى آنچه را نمى داند آموخت» و خواندم و جبريل باز گشت و من به خود آمدم. گويى در دلم كتابى نوشته شده بود و سپس تمام حديث را نقل كرده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص298 اما اين موضوع كه اسلام حتى در يك خانه جز خانه يى كه در آن پيامبر و على و خديجه ساكن بودند وجود نداشته است، خبر مشهور عفيف كندى است كه پيش از اين آنرا نقل كرديم و اينكه ابوطالب به او گفت: آيا مى دانى اين كيست عفيف گفت: نه. گفت: اين پسر برادرم محمد بن عبد الله بن عبد المطلب است و اين يكى پسرم على است و اين زن كه پشت سرشان حركت مى كند خديجه دختر خويلد و همسر برادرزاده ام محمد است و به خدا سوگند مى خورم كه من بر روى تمام زمين كسى را كه بر اين آيين باشد جز همين سه تن نمى شناسم. اما داستان شيون شيطان، چنين است كه ابو عبد الله احمد بن حنبل در مسند خود از على بن ابى طالب عليه السلام نقل مى كند كه مى گفته است: در سپيده دم آن شبى كه رسول خدا را به معراج برده بودند، در حجر اسماعيل همراه پيامبر بودم. نماز مى گزارديم. چون او از نمازش و من از نمازم فارغ شديم، من بانگ شيون سختى شنيدم و گفتم: اى رسول خدا، اين شيون چيست فرمود: مگر نمى دانى شيون شيطان است. دانسته است كه ديشب مرا به آسمان و معراج برده اند و از اينكه ديگر در اين سرزمين مورد پرستش قرار گيرد نوميد شده است. از پيامبر (ص) روايت ديگرى هم، كه شبيه اين است، روايت شده است و آن اين است كه چون آن هفتاد تن انصار شب بيعت عقبه بيعت كردند. از گردنه، همان دل شب، صداى بسيار بلندى شنيده مى شد كه مى گفت: اى مردم مكه اين مذمم [يعنى نكوهيده، منظورش حضرت محمد (ص) بوده است ] و از دين برگشتگانند كه بر جنگ با شما هماهنگ شده اند. پيامبر (ص) به انصار فرمود: آيا مى شنويد چه مى گويد اين «ازب العقبه» يعنى شيطان گردنه است و اين كلمه به صورت «ازبب العقبه» هم روايت شده است. سپس روى به جانب صدا كرد و فرمود: اى دشمن خدا، بشنو به خدا سوگند من براى ستيز با تو آماده ام. و از جعفر بن محمد صادق عليه السلام روايت شده كه فرموده است. على عليه السلام هم، پيش از آنكه پيامبر (ص) مبعوث شود، همراه آن حضرت، پرتو را مى ديد و صدا را مى شنيد و پيامبر به على فرموده است: «اگر نه اين بود كه من خاتم پيامبرانم تو در پيامبرى شريك بودى، اينك هم اگر پيامبر نيستى همانا كه تو وصى و وارث پيامبرى، سرور همه اوصيا و امام همه پرهيزگارانى». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص299 اما خبر وزارت را طبرى در تاريخ خود، از عبد الله بن عباس، از على بن ابى طالب عليه السلام نقل مى كند كه مى گفته است: چون اين آيه نازل شد كه «و بيم بده خويشاوندان نزديك خود را» پيامبر (ص) مرا فرا خواند و فرمود: اى على خداوندم فرمان داده است كه نخست خويشاوندان نزديك را بيم دهم. سينه ام تنگى گرفته است و مى دانم هرگاه آنان را به اسلام فرا خوانم نا خوشايندى از ايشان خواهم ديد، تا آنكه جبريل عليه السلام پيش من آمد و فرمود: اى محمد اگر آنچه را كه به آن فرمان داده شده اى انجام ندهى، خدايت عذاب مى كند. اينك براى ما يك صاع گندم خمير كن و ران گوسپندى را بپز و كاسه يى را از شير آكنده ساز و سپس اعقاب عبد المطلب را جمع كن تا با آنان سخن گويم و آنچه را به آن مأمور شده ام به ايشان تبليغ كنم. من همانگونه كه فرمان داد رفتار كردم و آنان را، كه حدود چهل مرد بودند يا يكى كمتر و بيشتر، فراخواندم. از عموهاى پيامبر (ص) ابو طالب و حمزه و عباس و ابو لهب حضور داشتند. و چون جمع شدند پيامبر (ص) آن غذا را كه من پخته بودم خواست. آوردم و همينكه بر زمين نهادم پيامبر نخست پاره گوشتى را برداشت و آنرا با دندان به چند قطعه تقسيم فرمود و در گوشه هاى سينى نهاد و سپس فرمود: در پناه نام خدا بخوريد. شروع به خوردن كردند و چندان خوردند كه به چيز ديگرى نيازمند نشدند. و سوگند به خدايى كه جان على در دست اوست، هر يك از ايشان معمولا همان مقدارى را كه براى جمع ايشان آوردم مى خورد. سپس پيامبر به من فرمود: اى على اين قوم را بياشامان و من همان كاسه شير را آوردم. همگان از آن آشاميدند و سيراب شدند و به خدا سوگند مى خورم كه فقط يك مرد از ايشان معمولا همان مقدار شير مى آشاميد. و همينكه پيامبر (ص) خواست با آنان سخن بگويد، ابو لهب پيشى گرفت و گفت: اين صاحب شما-  يعنى پيامبر (ص)-  سخت شما را جادو كرده است، و آن قوم پراكنده شدند و پيامبر (ص) با آنان سخنى نفرمود فرداى آن روز به من فرمود: اى على ديروز آن مرد همانگونه كه شنيدى در سخن گفتن بر من پيشى گرفت و آن قوم پيش از آنكه من سخنى بگويم پراكنده شدند. امروز هم براى ما همانگونه خوراكى فراهم ساز و آنان را پيش من جمع كن. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5 ، ص 300 چنان كردم و آنان را جمع ساختم. پيامبر آن خوراك را خواست پيش آوردم و همچون روز گذشته عمل فرمود و آنان چندان خوردند كه به چيز ديگرى نياز نداشتند. سپس پيامبر فرمود: به ايشان آشاميدنى بياشامان و من همان كاسه شير را آوردم همگى چندان نوشيدند كه سيراب شدند و سپس پيامبر با آنان چنين فرمود: اى فرزندان عبد المطلب به خدا سوگند من هيچ جوانى را در عرب نمى-  شناسم كه براى قوم خود چيزى بهتر از آنچه من براى شما آورده ام آورده باشد و همانا كه من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده ام و خداوندم فرمان داده است شما را بر آن آيين دعوت كنم. كداميك از شما در اين كار مرا يارى مى دهد و وزارتم را بر عهده مى گيرد تا در قبال آن برادر و وصى و جانشين من ميان شما باشد؟ همگان از سخن باز ماندند و پاسخ ندادند. من گفتم من، و در آن ميان از همه آنها كوچكتر و كم سن و سال تر بودم. ولى پاهاى من و شكمم از آنان استوارتر و ستبرتر بود و افزودم كه اى رسول خدا من وزير تو در آن كار خواهم بود. پيامبر (ص) سخن خويش را تكرار فرمود و آنان همچنان سكوت كردند و من گفتار خود را تكرار كردم. پيامبر (ص) گريبان مرا با محبت بدست گرفت و فرمود: اين برادر و وصى و جانشين من ميان شماست. از او بشنويد و فرمان بريد. آن قوم برخاستند و مى خنديدند و به ابو طالب مى گفتند: به تو فرمان داد تا از پسرت سخن بشنوى و فرمانبردارى كنى. وانگهى از نص كتاب و سنت اين گفتار خداوند متعال كه از قول حضرت موسى بيان فرموده است كه عرضه داشت «و براى من از خويشانم وزيرى قرار بده كه هارون برادرم باشد و نيروى مرا با او استوار فرماى و او را در «كار من شريك گردان» چنين استنباط مى شود كه على وزير رسول خدا (ص) است، زيرا پيامبر (ص) در خبرى كه روايت آن مورد قبول فرق اسلامى است به على فرموده است: «منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون از موسى است جز اينكه پس از من پيامبرى نيست». و بدينگونه تمام مراتب هارون نسبت به موسى را براى على عليه السلام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص301 جمع فرموده است و در اين صورت او وزير رسول خدا و استوار كننده بازو و نيروى اوست و اگر نه اين است كه پيامبر (ص) خاتم پيامبران است او در پيامبرى هم شريك بود. همچنين ابو جعفر طبرى در تاريخ خود نقل مى كند كه مردى به امير المومنين گفت: اى امير المومنين به چه دليل تو از پسر عمويت ارث مى برى آنهم بدون اينكه از عمويت ارث ببرى على عليه السلام سه مرتبه فرمود: هان بشنويد تا آنكه همگى آماده شدند و گوش فرا دادند سپس فرمود: پيامبر (ص) فرزندان و فرزند-  زادگان عبد المطلب را كه خويشاوندانش بودند در مكه جمع فرمود و چنان بود كه هر يك از ايشان به تنهايى يك بزغاله را مى خورد و ديگى بزرگ شير مى آشاميد. پيامبر (ص) فقط يك مد - حدود يك كيلو-  خوراك فراهم فرمود. همگى خوردند و سير شدند و آن خوراك همچنان بر جاى بود، گويى اصلا دست نخورده است و سپس كاسه كوچكى شير خواست كه همگان نوشيدند و سيراب شدند و آن شير همچنان بر جاى بود، گويى هيچ چيز از آن نياشاميده اند. سپس فرمود: اى فرزندان عبد المطلب من نخست ويژه شما بر انگيخته شده ام و پس از آن براى همگان. اينك كداميك از شما با من بيعت مى كند كه در قبال آن برادر و دوست و وارث من باشد هيچكس برنخاست و من كه از افراد كم سن و سال آن قوم بودم برخاستم. فرمود: بنشين و سخن خود را سه بار تكرار فرمود و هر بار فقط من بر مى خاستم و مى فرمود بنشين. بار سوم دست بر دست من زد-  من بيعت كردم-  و از آن گاه من از پسر عمويم ميراث بردم بدون اينكه از عمويم ميراث برم.  
بخش ۱۷ : معجزه ای از پیامبر اکرم [منبع]

وَ لَقَدْ كُنْتُ مَعَهُ (صلی الله علیه وآله) لَمَّا أَتَاهُ الْمَلَأُ مِنْ قُرَيْشٍ، فَقَالُوا لَهُ يَا مُحَمَّدُ إِنَّكَ قَدِ ادَّعَيْتَ عَظِيماً لَمْ يَدَّعِهِ آبَاؤُكَ وَ لَا أَحَدٌ مِنْ بَيْتِكَ، وَ نَحْنُ نَسْأَلُكَ أَمْراً إِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنَا إِلَيْهِ وَ أَرَيْتَنَاهُ، عَلِمْنَا أَنَّكَ نَبِيٌّ وَ رَسُولٌ، وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّكَ سَاحِرٌ كَذَّابٌ.
فَقَالَ (صلی الله علیه وآله) وَ مَا تَسْأَلُونَ؟ قَالُوا تَدْعُو لَنَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ حَتَّى تَنْقَلِعَ بِعُرُوقِهَا وَ تَقِفَ بَيْنَ يَدَيْكَ.
فَقَالَ (صلی الله علیه وآله) إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ، فَإِنْ فَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ ذَلِكَ أَ تُؤْمِنُونَ وَ تَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ؟ قَالُوا نَعَمْ.
قَالَ فَإِنِّي سَأُرِيكُمْ مَا تَطْلُبُونَ وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّكُمْ لَا تَفِيئُونَ إِلَى خَيْرٍ وَ [أَنَ‏] إِنَّ فِيكُمْ مَنْ يُطْرَحُ فِي الْقَلِيبِ وَ مَنْ يُحَزِّبُ الْأَحْزَابَ.
ثُمَّ قَالَ (صلی الله علیه وآله) يَا أَيَّتُهَا الشَّجَرَةُ إِنْ كُنْتِ تُؤْمِنِينَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ تَعْلَمِينَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ فَانْقَلِعِي بِعُرُوقِكِ حَتَّى تَقِفِي بَيْنَ يَدَيَّ بِإِذْنِ اللَّهِ.
[وَ الَّذِي‏] فَوَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَانْقَلَعَتْ‏ بِعُرُوقِهَا وَ جَاءَتْ، وَ لَهَا دَوِيٌّ شَدِيدٌ وَ قَصْفٌ كَقَصْفِ أَجْنِحَةِ الطَّيْرِ حَتَّى وَقَفَتْ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) مُرَفْرِفَةً وَ أَلْقَتْ بِغُصْنِهَا الْأَعْلَى عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) وَ بِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَى مَنْكِبِي وَ كُنْتُ عَنْ يَمِينِهِ (صلی الله علیه وآله).
فَلَمَّا نَظَرَ الْقَوْمُ إِلَى ذَلِكَ قَالُوا عُلُوّاً وَ اسْتِكْبَاراً فَمُرْهَا فَلْيَأْتِكَ نِصْفُهَا وَ يَبْقَى نِصْفُهَا، فَأَمَرَهَا بِذَلِكَ فَأَقْبَلَ إِلَيْهِ نِصْفُهَا كَأَعْجَبِ إِقْبَالٍ وَ أَشَدِّهِ دَوِيّاً فَكَادَتْ تَلْتَفُّ بِرَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله).
فَقَالُوا كُفْراً وَ عُتُوّاً فَمُرْ هَذَا النِّصْفَ فَلْيَرْجِعْ إِلَى نِصْفِهِ كَمَا كَانَ، فَأَمَرَهُ (صلی الله علیه وآله) فَرَجَعَ.
فَقُلْتُ أَنَا:
لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، إِنِّي أَوَّلُ مُؤْمِنٍ بِكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ، وَ أَوَّلُ مَنْ أَقَرَّ بِأَنَّ الشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى تَصْدِيقاً بِنُبُوَّتِكَ وَ إِجْلَالًا لِكَلِمَتِكَ.
فَقَالَ الْقَوْمُ كُلُّهُمْ:
بَلْ ساحِرٌ كَذَّابٌ، عَجِيبُ السِّحْرِ، خَفِيفٌ فِيهِ، وَ هَلْ يُصَدِّقُكَ فِي أَمْرِكَ إِلَّا مِثْلُ هَذَا؟ يَعْنُونَنِي.

لَا تَفِيئُونَ : باز نمى گرديد. 
الْقَلِيب : چاه، مقصود چاه «بدر» است. 
الْقَصْف : صداى شديد.  
تَنقَلِع : كنده شود 
عُروق : ريشه ها 
تَفيئون : بر مى گرديد 
يُطرَح : انداخته مى شود 
قَليب : چاه، منظور چاه بدر است 
دَوىّ : جنبيدن، صداى نرم و آهسته 
قَصف : بال شكننده 
مُرَفرِفَة : بال گشوده 
يَعنونَني : مرا قصد مى كردند  
۱۸. خيره سرى و دشمنى سران قريش 
من با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بودم آنگاه كه سران قريش نزد او آمدند و گفتند: «اى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تو ادّعاى بزرگى كردى، كه هيچيك از پدران و خاندانت نكردند، ما از تو معجزه اى مى خواهيم، اگر پاسخ مثبت داده، انجام دهى، مى دانيم كه تو پيامبر و فرستاده خدايى، و اگر از انجام آن سرباز زنى، خواهيم دانست كه ساحر و دروغگويى». 
پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود «شما چه مى خواهيد» گفتند: «اين درخت را بخوان تا از ريشه كنده شود و در پيش تو بايستد» پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: خداوند بر همه چيز تواناست. حال اگر خداوند اين كار را بكند آيا ايمان مى آوريد و به حق شهادت مى دهيد گفتند: آرى، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: من بزودى نشانتان مى دهم آنچه را كه درخواست كرديد، و همانا بهتر از هر كس مى دانم كه شما به خير و نيكى باز نخواهيد گشت، زيرا در ميان شما كسى است كه كشته شده و در چاه «بدر» دفن خواهد شد، و كسى است كه جنگ احزاب را تدارك خواهد كرد. سپس به درخت اشاره كرد و فرمود: «اى درخت اگر به خدا و روز قيامت ايمان دارى، و مى دانى من پيامبر خدايم، از زمين با ريشه هايت در آى، و به فرمان خدا در پيش روى من قرار گير». 
سوگند به پيامبرى كه خدا او را به حق مبعوث كرد، درخت با ريشه هايش از زمين كنده شده، و پيش آمد كه با صداى شديد چونان به هم خوردن بال پرندگان، يا به هم خوردن شاخه هاى درختان، جلو آمد و در پيش روى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ايستاد كه برخى از شاخه هاى بلند خود را بر روى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و بعضى ديگر را روى من انداخت و من در طرف راست پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ايستاده بودم، وقتى سران قريش اين منظره را مشاهده كردند، با كبر و غرور گفتند: «به درخت فرمان ده، نصفش جلوتر آيد، و نصف ديگر در جاى خود بماند» پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمان داد. نيمى از درخت با وضعى شگفت آور و صدايى سخت به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نزديك شد گويا مى خواست دور آن حضرت بپيچد، امّا سران قريش از روى كفر و سركشى گفتند: «فرمان ده اين نصف باز گردد و به نيم ديگر ملحق شود، و به صورت اول در آيد» پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دستور داد و چنان شد. 
من گفتم: لا اله الا اللّه، اى رسول خدا من نخستين كسى هستم كه به تو ايمان آوردم، و نخستين فردى هستم اقرار مى كنم كه درخت با فرمان خدا براى تصديق نبوّت، و بزرگداشت دعوت رسالت، آنچه را خواستى انجام داد. امّا سران قريش همگى گفتند: «او ساحرى است دروغگو، كه سحرى شگفت آور دارد، و سخت با مهارت است». و خطاب به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفتند: «آيا نبوّت تو را كسى جز امثال على عليه السّلام باور مى كند».
و من با پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله بودم زمانيكه گروهى از بزرگان قريش نزد او آمدند و گفتند: اى محمّد تو امر بزرگى (نبوّت و پيغمبرى) ادّعا ميكنى كه پدران تو و نه كسى از خاندان تو آنرا ادّعاء نكرده است، و ما از تو كارى درخواست مى نماييم كه اگر آنرا براى ما بجا آورى و بما بنمائى مى دانيم كه پيغمبر و فرستاده (از جانب خدا) هستى، و اگر بجا نياورى مى دانيم جادوگر و دروغگو هستى. 
پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: چه مى خواهيد گفتند: اين درخت را براى ما بخوان تا با ريشه هايش (از زمين) كنده شده (بيايد) جلو رويت بايستد، پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: خداوند بر همه چيز توانائى دارد، اگر اين خواهش شما را بر آورد آيا ايمان مى آوريد و بحقّ گواهى مى دهيد، گفتند: آرى.
فرمود: من بشما نشان مى دهم آنچه را مى طلبيد، و مى دانم كه بخير و نيكوئى (اسلام كه جامع خير دنيا و آخرت است) نمى گرويد، و بين شما كسى هست كه (بر كفرش باقى مانده و در جنگ بدر كشته مى گردد، و) در چاه انداخته ميشود (مراد چاهى است كه آنرا بدر مى ناميدند و آن بين مكّه و مدينه واقع شده به مدينه نزديكتر است، و از جمله كسانيكه در جنگ بدر بعد از كشته شدن در آن چاه افكنده شدند عتبه و شيبه دو پسر ربيعه و اميّة ابن عبد شمس و ابو جهل و وليد ابن مغيره بودند) و كسى هست كه لشگرها را گرد آورد (در وقعه خندق با مسلمين مى جنگد، و از جمله كسانيكه لشگر از اطراف گرد آوردند و مدينه را محاصره نمودند ابو سفيان و عمرو ابن عبدود و صفوان ابن اميّه و عكرمة ابن ابى جهل و سهل ابن عمرو بودند، و خندق گودالى بود كه در اطراف سور مدينه طيّبه براى اين جنگ كندند). 
پس از آن پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اى درخت اگر تو بخدا و روز رستخيز ايمان دارى و ميدانى من پيغمبر خدا هستم با ريشه هاى خود كنده شو و به فرمان خدا جلو من بايست.
سوگند به خدائى كه آن حضرت را بحقّ (راستى و درستى) بر انگيخت درخت با ريشه هايش كنده شد و آمد در حاليكه صداى سخت داشت و صدايى مانند صداى بالهاى مرغان، تا بين دو دست پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله مانند مرغ پر و بال زنان ايستاد، و شاخه بلند خود را بر سر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و بعضى از شاخه هايش را بر دوش من افكند، و من در طرف راست آن حضرت صلّى اللَّه عليه و آله بودم.
پس چون آن گروه آنرا ديدند از روى سرفرازى و گردنكشى گفتند: بفرما تا نيمى از آن پيش تو آيد و نيمه ديگر جاى خود بماند، پس درخت را بآن درخواست فرمان داد، آنگاه نيمه آن بسوى آن حضرت رو آورد كه به شگفت ترين روى آوردن و سختترين صدا كردن مى ماند (از اوّل با شتابتر فرمان آن بزرگوار را اجابت نمود) و نزديك بود به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بپيچد. پس از روى ناسپاسى و ستيزگى گفتند: امر كن اين نيمه باز گردد و به نيمه خود پيوندد همچنانكه بود، پس پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله امر فرمود درخت بازگشت. 
من گفتم: سزاوار پرستش جز خدا نيست، اى رسول خدا من نخست كسى هستم كه ايمان بتو آوردم و نخست كسيكه اقرار كردم باينكه درخت به فرمان و خواست خدا بجا آورد آنچه را كه كرد براى اعتراف به پيغمبرى تو و احترام فرمانت، پس همه آن گروه گفتند: جادوگر بسيار دروغگويى است، شگفت جادويى كه در آن چابك است (زيرا بدون تأمّل و انديشه آنچه خواسته كرد) و (گفتند:) آيا ترا در كارت تصديق مى نمايد غير از مانند اين شخص كه قصدشان من بودم.
من با آن حضرت (صلى الله عليه و آله) بودم كه گروهى از بزرگان قريش بيامدند و گفتند: يا محمد تو ادعاى بزرگى كرده اى كه نه پدرانت چنان كرده بودند و نه يكى از خاندانت. ما از تو چيزى مى خواهيم كه اگر بپذيرى و به ما نشان بدهى، دانيم كه تو پيامبر و فرستاده او هستى و اگر نكنى دانيم كه جادوگر و دروغگويى. 
پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيد: چه مى خواهيد، گفتند: اين درخت را فراخوان تا از ريشه به در آيد و بيايد و پيش روى تو بايستد. پيامبر (ص) گفت: خدا بر هر كارى تواناست. آيا اگر خدا براى شما چنين كند، ايمان مى آوريد و به حق شهادت مى دهيد گفتند: آرى، گفت: اكنون هر چه خواسته ايد به شما نشان خواهم داد. ولى مى دانم كه به راه خير باز نمى گرديد. در ميان شما كسى است كه به چاه قليب افكنده شود و كسى است كه گروهها را گرد آورد. 
سپس گفت: اى درخت، اگر به خدا و روز جزا ايمان دارى و مى دانى كه پيامبر خدا هستم، به اذن خداى از ريشه به در آى و بيا و در برابر من بايست. سوگند به كسى كه او را به رسالت مبعوث داشته، درخت از جاى برآمد و بيامد. آوازى سخت داشت و چون پرندگان بال زنان بيامد و در برابر رسول الله (صلى الله عليه و آله) بايستاد و شاخه هاى بالاى خود را بر رسول الله (ص) سايبان ساخت و يكى از شاخه هايش را بر شانه من نهاد كه در طرف راست آن حضرت (ص) بودم. 
مردم به آن نگريستند و از روى بلندگرايى و گردنكشى گفتند: اكنون فرمانش ده كه نيمى از آن نزد تو آيد و آن نيم ديگر برجاى بماند. پيامبر (ص) فرمان داد. نيمى از درخت با رفتارى عجيب و آوازى بلندتر، نزد او آمد. آن قدر كه نزديك بود به گرد او پيچيده شود. آنها از روى كبر و سركشى گفتند: حال بفرماى تا به نيم ديگر خود ملحق شود. پس پيامبر (ص) امر فرمود و درخت بازگشت. 
من گفتم: لا اله الا الله. من نخستين كسى هستم كه به تو ايمان آورده ام. اى رسول خدا و نخستين كسى هستم كه گواهى مى دهم كه به امر خداى تعالى براى تصديق نبوت تو و ارج نهادن بر سخن تو، درخت چه كرد. همه آن قوم گفتند كه اين مرد جادوگرى دروغگوست. شگفت جادوگرى و در جادوگرى چه سبك دست. آنها گفتند: آيا جز همانند اين [مقصودشان من بودم ] كسى تو را در كارت تصديق كند.
من با آن حضرت ـ صلى الله عليه و آله ـ بودم; که سران قريش نزد او آمدند و گفتند: اى محمّد تو ادعاى بزرگى کرده اى; ادعايى که هيچ يک از پدران و خاندانت نکردند. ما از تو معجزه اى مى خواهيم که اگر پاسخ مثبت پيش چشم ما به انجام برسانى، مى دانيم که تو پيامبر و فرستاده خدايى و اگر انجام ندهى، خواهيم دانست، ساحر دروغگويى هستى.
پيامبر ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ فرمود : خواسته شما چيست؟ گفتند: اين درخت را (اشاره به درختى کردند که در آنجا بود) براى ما صدا زن، تا با تمام ريشه هايش کنده شود و پيش روى تو بايستد، پيامبر ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: خداوند بر هر چيزى تواناست. آيا اگر اين کار را براى شما انجام دهم، ايمان مى آوريد و شهادت به حق خواهيد داد، عرض کردند : آرى، فرمود: من به زودى آنچه را مى خواهيد به شما نشان مى دهم; ولى مى دانم که شما به خير و نيکى (و ايمان و تسليم در برابر حق) باز نمى گرديد، و نيز مى دانم در ميان شما کسى است که درون چاه (در سرزمين بدر) افکنده مى شود (اشاره به جنازه هاى ابوجهل و عتبه و شيبه و امية بن خلف است که در ميدان بدر به چاه افکنده شدند) و نيز کسى است که احزاب را (براى جنگ با مسلمين) بسيج مى کند (اشاره به ابوسفيان است).
سپس فرمود: اى درخت اگر به خدا و روز واپسين ايمان دارى و مى دانى که من رسول خدا هستم با ريشه ها از زمين کنده شو و نزد من آى و به فرمان خدا پيش روى من بايست!
سوگند به خدايى که او را به حق مبعوث کرد (با چشم خود ديدم) درخت با ريشه هايش از زمين کنده شد و حرکت کرد، در حالى که (بر اثر سرعت حرکت) طنين شديدى داشت و صدايى همچون صداى بال پرندگان (در هنگام پرواز) از آن بر مى خاست و در برابر رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ قرار گرفت، در حالى که مانند پرندگان بال مى زد و بعضى از شاخه هاى بالاى آن، بر سر رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ سايه افکنده بود و بعضى ديگر بر دوش من، در حالى که در طرف راست پيامبر ايستاده بودم. 
هنگامى که آن قوم (لجوج) اين صحنه را مشاهده کردند، از روى برترى جويى و تکبّر گفتند : (اگر راست مى گويى) دستور ده (درخت به جاى خود برگردد و) نيمى از آن نزد تو آيد و نيم ديگر در جاى خود باقى بماند. (رسول خدا) به درخت امر فرمود که چنين کند، بلافاصله نيمى از آن درخت، با منظره اى شگفت آور و صدايى شديدتر به سوى آن حضرت، حرکت کرد و آن قدر پيش آمد که نزديک بود به آن حضرت ـ صلى الله عليه و آله وسلم ـ بپيچد.
(بار ديگر) آنها از روى کفر و سرکشى گفتند : دستور ده اين نصف بازگردد و به نصف ديگر ملحق شود و به صورت نخستين درآيد، پيامبر اکرم ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ دستور داد و آن نصف به جاى نخستين بازگشت. 
در اين هنگام من گفتم: لا اله الا الله; اى رسول خدا! من نخستين کسى هستم که به تو ايمان آورده ام و نخستين کسى هستم که اقرار مى کنم که آن درخت آنچه را انجام داد به فرمان خدا و براى تصديق نبوّت تو و بزرگداشت سخن و برنامه ات بود; ولى تمام آن گروه گفتند: او ساحرى دروغگوست، که سحر شگفت آور و ماهرانه اى دارد (سپس افزودند:) آيا تو را در اين کار کسى جز امثال اين ـ منظورشان من بودم ـ تصديق مى کند؟!
و من با او بودم، هنگامى كه مهتران قريش نزد وى آمدند، و گفتند: «اى محمّد (ص) تو دعوى كارى بزرگ مى كنى كه نه پدرانت چنان دعويى داشتند، نه كسى از خاندانت. 
ما چيزى را از تو مى خواهيم اگر آن را پذيرفتى و به ما نماياندى، مى دانيم تو پيامبر و فرستاده اى و گرنه مى دانيم جادوگرى دروغگويى.» گفت (ص): «چه مى پرسيد» گفتند: «اين درخت را براى ما بخوان تا با رگ و ريشه برآيد و پيش روى تو در آيد.» گفت (ص): «خدا بر هر چيز تواناست. اگر خدا براى شما چنين كرد، مى گرويد، و به حق گواهى مى دهيد» گفتند: «آرى». 
گفت: «من آنچه را مى خواهيد به شما نشان خواهم داد. و من مى دانم شما به راه خير باز نمى گرديد. و در ميان شما كسى است كه در چاه افكنده شود و كسى است كه گروهها را بهم پيوندد و لشكر فراهم آورد.» 
سپس گفت (ص): «اى درخت اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان گرويده اى و مى دانى من فرستاده خدايم با رگ و ريشه از جاى برآى، و پيش روى من در آى به فرمان خداى.» 
پس به خدايى كه او را به راستى بر انگيخت، رگ و ريشه درخت از هم گسيخت و از جاى بر آمد بانگى سخت كنان و چون پرندگان پرزنان تا پيش روى رسول خدا (ص) بيامد، و شاخه فرازين خود را بر رسول خدا (ص) گسترد، و يكى از شاخه هايش را بر دوش من آورد، و من در سوى راست او (ص) بودم. 
پس چون آنان اين -معجزه- را ديدند، از روى برترى جويى و گردنكشى گفتند: «بگو تا نيم آن نزد تو آيد و نيم ديگر بر جاى ماند.» پس او درخت را چنين فرمان داد و نيم آن رو سوى او نهاد، پيش آمدنى سخت شگفت آور، و با بانگى هر چه سخت تر. چنانكه مى خواست خود را به رسول خدا (ص) بپيچد. 
پس آنان از روى ناسپاسى و سركشى گفتند: «اين نيم را بفرما تا نزد نيم خود باز رود چنانكه بود» و او درخت را چنان فرمود. پس درخت باز گرديد و من گفتم: لا اله الّا اللّه، اى فرستاده خدا من نخستين كسم كه به تو گرويد، و نخستين كس كه اقرار كرد كه درخت آنچه را فرمودى به فرمان خدا به جا آورد. تا پيامبرى تو را گواهى دهد و گفته تو را بزرگ دارد.» پس آنان گفتند: «نه كه ساحرى است دروغگو، شگفت جادوگر است، و چه آسان است كار او. و چه كسى تو را در كارت تصديق كند جز او» (و قصدشان من بودم). 
من همراه رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- بودم كه دسته اى از بزرگان قريش نزد او آمدند، و گفتند: اى محمّد، تو مسأله عظيمى را ادعا مى كنى كه پدرانت و احدى از خاندانت آن را ادعا نكردند، ما كارى از تو مى خواهيم كه اگر آن را بپذيرى و به ما بنمايانى، مى دانيم كه تو پيامبر و فرستاده خدايى، و گر نه به اين نتيجه مى رسيم كه جادوگر و دروغگويى.
آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود: چه مى خواهيد گفتند: اين درخت را به خاطر ما صدا كن كه از ريشه درآيد و جلو آمده در برابرت بايستد. پيامبر-  صلّى اللّه عليه و آله-  فرمود: خداوند بر هر كارى تواناست، اگر خداوند اين برنامه را برايتان انجام دهد ايمان مى آوريد و به حق شهادت مى دهيد گفتند: آرى. 
فرمود: آنچه را مى خواهيد به شما نشان مى دهم، ولى مى دانم كه به خير و نيكويى باز نمى گرديد، در ميان شما كسى است كه به چاه افكنده مى شود (در جنگ بدر)، و نيز كسى است كه احزاب را فراهم خواهد آورد. سپس آن حضرت -صلّى اللّه عليه و آله- فرمود: اى درخت، اگر به خدا و قيامت ايمان دارى، و آگاهى كه من فرستاده خداوندم، با ريشه از جاى بيرون آى تا به اذن خدا در برابر من بايستى. 
قسم به خدايى كه او را به راستى بر انگيخت درخت همراه ريشه هايش از زمين بر آمد، و در حالى كه آوازى شديد و صدايى چون صداى بال پرندگان داشت آمد تا آنكه چون مرغى بال گشاده در برابر پيامبر -صلّى اللّه عليه و آله- ايستاد، و شاخه هاى بلند خود را بر پيامبر -صلّى اللّه عليه و آله- و بعضى از شاخه هايش را به روى دوش من گستراند و من در جانب راست رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بودم. 
چون قريش اين واقعه را ديدند، از باب برترى جويى و گردنكشى فرياد زدند: بگو نصف درخت نزد تو آيد و نصف ديگر بر جايش بماند. رسول خدا فرمان داد نيمى از آن با حالتى شگفت آور و صداى سخت ترى به حضرت روى آورد كه نزديك بود به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بپيچد. پس از آن از روى كفر و سركشى گفتند: بگو اين نصفه درخت پيش نصفه ديگرش باز گردد. حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله امر فرمود پس درخت بازگشت. 
من فرياد زدم: لا اله الّا اللّه، اى رسول خدا، من اولين كسى هستم كه به تو ايمان آوردم، و نخستين كسى كه اعتراف كرد كه درخت آنچه را دستور دادى به فرمان خدا انجام داد تا به پيامبريت شهادت دهد و سخنت را بزرگ شمارد. ولى همه آنان گفتند: بلكه ساحرى است دروغگو، و جادوگرى است عجيب جادو و تردست آيا رسالتت را جز امثال اين تصديق مى كند -منظورشان من بودم-. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏7، ص: 520-512  معجزه حرکت درخت: امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه که يکى از مهم ترين بخش هاى آن مسحوب مى شود، اشاره به يکى از معجزات مهم پيامبر که در مکه واقع شده و امام شاهد و ناظر آن بوده، مى کند تا تأکيدى بر رابطه نزديک خود با آن حضرت و ايمان پيشين خويش نمايد. معجزه اى که کمتر کسى از مسلمانان شاهد و ناظر آن بوده و مى فرمايد: «من با آن حضرت ـ صلى الله عليه و آله ـ بودم; در آن هنگام که سران قريش نزد او آمدند و گفتند : اى محمّد تو ادعاى بزرگى کرده اى، ادعايى که هيچ يک از پدران و خاندانت چنين ادعايى نکردند. ما از تو معجزه اى مى خواهيم که اگر پاسخ مثبت به آن دهى، و آن را پيش چشم ما به انجام برسانى، مى دانيم که تو پيامبر و فرستاده خدايى و اگر انجام ندهى، خواهيم دانست، ساحر دروغگويى هستى»; (وَ لَقَدْ کُنْتُ مَعَهُ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ لَمَّا أَتَاهُ الْمَلاَُ مِنْ قُرَيْش، فَقَالُوا لَهُ: يَا مُحَمَّدُ، إِنَّکَ قَدِ ادَّعَيْتَ عَظِيماً لَمْ يَدَّعِهِ آبَاؤُکَ وَ لاَ أَحَدٌ مِنْ بَيْتِکَ، وَ نَحْنُ نَسْأَلُکَ أَمْراً إِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنَا إِلَيْهِ وَ أَرَيْتَنَاهُ، عَلِمْنَا أَنَّکَ نَبِيٌّ وَ رَسُولٌ، وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّکَ سَاحِرٌ کَذَّابٌ). تعبير به «الْمَلاَُ مِنْ قُرَيْش» (= سران قريش) نشان مى دهد که اين معجزه در مکّه واقع شده و در زمانى بوده که دعوت پيامبر آشکار شده بود و به گوش بسيارى رسيده بود; ولى هنوز مسلمانان قوت و قدرتى نداشتند و گرنه مخالفان، با چنين لحن شديد و جسورانه اى با آن حضرت سخن نمى گفتند. به هر حال آنها به گمان خود در مقام آزمون پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) برآمده اند و فرصت خوبى به دست رسول الله افتاد تا حقانيّت خود را از طريق معجزه اى که آنها مى خواهند (نه آنچه را خودش مى خواهد) به اثبات رساند، لذا در ادامه اين خطبه مى خوانيم: «پيامبر(صلى الله عليه وآله). فرمود: خواسته شما چيست؟ گفتند: اين درخت را (اشاره به درختى کردند که در آنجا بود) براى ما صدا زن، تا با همه ريشه هايش کنده شود و پيش روى تو بايستد»; (فَقَالَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: «وَ مَا تَسْأَلُونَ؟» قَالُوا: تَدْعُو لَنَا هذِهِ الشَّجَرَةَ حَتَّى تَنْقَلِعَ بِعُرُوقِهَا وَ تَقِفَ بَيْنَ يَدَيْکَ). پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: «خداوند بر هر چيزى تواناست؟ آيا اين کار را براى شما انجام دهم، ايمان مى آوريد و به حق شهادت به حق خواهيد داد، عرض کردند: آرى»; (فَقَالَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: «إِنَّ اللّهَ عَلَى کُلِّ شَيْء قَدِيرٌ، فَإِنْ فَعَلَ اللّهُ لَکُمْ ذلِکَ، أَتُؤْمِنُونَ وَ تَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ؟» قَالُوا: نَعَمْ). شايان توجه است که حضرت مى فرمايد: «فَإِنْ فَعَلَ اللّهُ ; اگر خدا اين کار را انجام دهد». و نمى گويد: «فَإِنْ فَعَلْتُ; اگر اين کار را من انجام دهم» اشاره به اينکه معجزه در حقيقت کار خداست، هر چند بر دست پيامبر(صلى الله عليه وآله) ظاهر مى شود. تعبير «أَتُؤْمِنُونَ» و «تَشْهَدُونَ» اشاره به اين است که هم قلباً ايمان بياوريد و هم در ظاهر شهادت به حق بدهيد. به هر حال آنها هر دو را پذيرفتند و در اينجا بود که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمود : «من به زودى آنچه را مى خواهيد به شما نشان مى دهم; ولى مى دانم که شما به خير و نيکى (و ايمان و تسليم در برابر حق) باز نمى گرديد. و نيز مى دانم در ميان شما کسى است که درون چاه (در سرزمين بدر) افکنده مى شود و نيز کسى است که احزاب را (براى جنگ) بسيج مى کند»; (قَالَ: «فَإنِّي سَأُرِيکُمْ مَا تَطْلُبُونَ، وَ إِنِّي لاََعْلَمُ أَنَّکُمْ لاَ تَفِيئُونَ إِلَى خَيْر، وَ إِنَّ فِيکُمْ مَنْ يُطْرَحُ فِي الْقَلِيبِ، وَ مَنْ يُحَزِّبُ الاَْحْزَابَ»). جمله «وَ إِنَّ فِيکُمْ...» اشاره به ابوجهل و عتبه و شيبه و امية بن خلف است که در ميدان جنگ بدر کشته شدند و بدن بى جان آنها را در چاهى که آنجا بود، افکندند و جمله «مَنْ يُحَزِّبُ الاَْحْزَابَ» اشاره به ابوسفيان است. در واقع پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) معجزه مورد تقاضاى آنها را با سه خبر غيبى که هر يک معجزه اى محسوب مى شود، تکميل فرمود : عدم ايمان آنها و داستان افکندن جنازه بعضى از آنها در چاه و مسئله جنگ احزاب که ساليان درازى بعد از آن واقع شد. سپس پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به سراغ اصل تقاضاى آنها رفت و رو به درخت کرده: «فرمود: اى درخت اگر به خدا و روز واپسين ايمان دارى و مى دانى که من رسول خدا هستم با ريشه ها از زمين کنده شو و نزد من آى و به فرمان خدا پيش روى من بايست»; (ثُمَّ قَالَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: «يا أيَّتُهَا الشَّجَرَةُ إِنْ کُنْتِ تُؤْمِنِينَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ، وَ تَعْلَمِينَ أَنِّي رَسُولُ اللّهِ، فَانْقَلِعِي بِعُرُوقِکِ حَتَّى تَقِفِي بَيْنَ يَدَيَّ بِإِذْنِ اللّهِ»). خطاب پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به آن درخت نشان مى دهد که نباتات و جمادات نيز از نوعى شعور خداداد برخوردارند و جمله بعد از آن، نشان مى دهد که آنها هم داراى ايمان به خدا و روز جزا هستند; اما اين ايمان و آن هوشيارى چگونه است و آيا جنبه اختيارى دارد يا اجبارى، مطالبى است که دقيقاً بر ما روشن نيست. آيات متعددى در قرآن مجيد نيز داريم که اشاره به نوعى هوشيارى و ايمان در همه چيز حتى جمادات مى کند و مى گويد: آنها نيز تسبيح و حمد خدا مى گويند که مفسّران به طور مشروح درباره آن بحث کرده اند. در اينجا اميرمؤمنان على(عليه السلام) رشته سخن را به دست مى گيرد و مى فرمايد : «قسم به کسى که او را به حق مبعوث کرد (که با چشم خود ديدم) درخت با ريشه هايش از زمين کنده شد و حرکت کرد، در حالى که (بر اثر سرعت حرکت) طنين شديدى داشت و صدايى همچون صداى بال پرندگان (در هنگام پرواز). تا در برابر رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ قرار گرفت، در حالى که مانند پرندگان بال مى زد و بعضى از شاخه هاى بالاى آن، بر سر رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ سايه افکنده بود و بعضى ديگر بر دوش من، که در طرف راست پيامبر ايستاده بودم»; (فَوَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لاَنْقَلَعَتْ بِعُرُوقِهَا، وَ جَاءَتْ وَ لَهَا دَوِيٌّ شَدِيدٌ، وَ قَصْفٌ کَقَصْفِ أَجْنِحَةِ الطَّيْرِ; حَتَّى وَقَفَتْ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللّهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ مُرَفْرِفَةً، وَ أَلْقَتْ بِغُصْنِهَا الاَْعْلَى عَلَى رَسُولِ اللّهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ، وَ بِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَى مَنْکِبِي، وَ کُنْتُ عَنْ يَمِينِهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ). از تعبيرات فوق به خوبى استفاده مى شود که درخت مزبور درخت تنومندى بوده است که حرکت شاخ و برگهاى آن در آسمان توليد صدا و همهمه مى کرد و بعضى از شاخه هاى آن بالاى سر پيامبر و بعضى بر دوش على(عليه السلام) و اين معجزه بزرگى است که درختى آن چنان، با يک اشاره پيامبر به اذن الله از ريشه کنده شود و در برابر او قرار گيرد. آيا اين معجزه آشکار سبب بيدارى و ايمان آن مشرکان متعصّب شد؟ نه! بلکه همان گونه که عادت متعصّبان لجوج است به بهانه جويى پرداختند که امام(عليه السلام) در ادامه سخن به آن اشاره کرده، مى فرمايد: «هنگامى که آن قوم (لجوج) اين صحنه را مشاهده کردند، از روى برترى جويى و تکبّر گفتند: (اگر راست مى گويى) دستور ده (درخت به جاى خود برگردد و) نيمى از آن نزد تو آيد و نيم ديگر آن در جاى خود باقى بماند! (رسول خدا) به درخت امر فرمود که چنين کند، بلافاصله نيمى از آن درخت، با منظره اى شگفت آور و صدايى شديدتر به سوى آن حضرت، حرکت کرد و آن قدر پيش آمد که نزديک بود به آن حضرت ـ صلى الله عليه و آله وسلم ـ بپيچد»; (فَلَمَّا نَظَرَ الْقَوْمُ إِلَى ذلِکَ قَالُوا ـ عُلُوًّا وَاسْتِکْبَاراً ـ : فَمُرْهَا فَلْيَأْتِکَ نِصْفُهَا وَ يَبْقَى نِصْفُهَا، فَأَمَرَهَا بِذلِکَ، فَأَقْبَلَ إِلَيْهِ نِصْفُهَا کَأَعْجَبِ إِقْبَال وَ أَشَدِّهِ دَوِيّاً، فَکَادَتْ تَلْتَفُّ بِرَسُولِ اللّهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ). از تعبير بالا استفاده مى شود که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در اينجا دو معجزه ديگر به آنها نشان داد: نخست امر فرمود که درخت به جاى خود برگردد. سپس دستور داد تا نيمى از آن به اذن الله نزد او آيد. آيا با اين همه آن قوم مشرک لجوج تسليم شدند؟ متأسفانه نه! آن گونه که امام در ادامه سخن مى فرمايد : «آنها از روى کفر و سرکشى گفتند: دستور ده اين نصف بازگردد و به نصف ديگر ملحق شود. به صورت نخستين درآيد، پيامبر اکرم ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ دستور داد و آن نصف به جاى نخستين بازگشت. در اين هنگام من گفتم : لا اله الا الله; اى رسول خدا! من نخستين کسى هستم که به تو ايمان آورده ام و نخستين کسى هستم که اقرار مى کنم که آن درخت آن چه را انجام داد به فرمان خدا و براى تصديق نبوّت تو و بزرگداشت سخن و برنامه ات بود»; (فَقَالُوا ـ کُفْراً وَ عُتُوّاً ـ : فَمُرْ هذَا النِّصْفَ فَلْيَرْجِعْ إِلَى نِصْفِهِ کَمَا کَانَ، فَأَمَرَهُ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ فَرَجَعَ; فقُلْتُ أَنَا: لاَ إِلهَ إِلاَّ اللّهُ; إِنِّي أَوَّلُ مُؤْمِن بِکَ يَا رَسُولَ اللّهِ، وَ أَوَّلُ مَنْ أَقَرَّ بِأَنَّ الشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اللّهِ تَعَالَى تَصْدِيقاً بِنُبُوَّتِکَ، وَ إِجْلاَلاً لِکَلِمَتِکَ). آيا بعد از مشاهده اين معجزات چهارگانه و خوارق عادات شگفت انگيز که همه به پيشنهاد آنها واقع شد; نه به خواست پيغمبر و انتخاب او، آن گروه ايمان آوردند؟ متأسفانه نه تنها ايمان نياوردند، بلکه سخنى کفرآميز و جسورانه و دور از منطق گفتند، آن گونه که امام در ادامه سخن مى فرمايد : «تمام آن گروه گفتند: او ساحرى دروغگوست، که سحر شگفت آور، و توأم با مهارت دارد (سپس افزودند:) آيا تو را در اين کار کسى جز امثال اين ـ منظورشان من بودم ـ تصديق مى کند»; (فَقَالَ الْقَوْمُ کُلُّهُمْ: بَلْ سَاحِرٌ کَذَّابٌ، عَجِيبُ السِّحْرِ خفِيفٌ(1) فِيهِ، وَ هَلْ يُصَدِّقُکَ فِي أَمْرِکَ إِلاَّ مِثْلُ هذَا! ـ يَعْنُونَنِي ـ). اشاره به اينکه ما که در عمر خود ساحران بسيار ديده ايم و مى دانيم که کار تو همانند کار آنها بلکه از نوع برتر آن است و تنها امثال اين کودکِ خوش باور تو را تصديق مى کنند! عجب اينکه صدر و ذيل سخنانشان کاملا متناقض است! خودشان پيشنهاد معجزه مى دهند و اظهار مى دارند، در همان اوّلين مرحله معجزه قانع مى شويم و ايمان مى آوريم; ولى هنگامى که اين معجزه چهار بار تکرار مى شود، تازه مى گويند تو ساحرى! هر کس در اينجا مى پرسد اگر آنها سحر و معجزه را از هم نمى شناختند و احتمال ساحر بودن را درباره پيامبر مى دادند، چرا از آغاز پيشنهاد معجزه کردند؟ مى توانستند اين نسبت دروغين را در آغاز بگويند. آرى افراد لجوج و متعصّب نه منطق صحيح دارند و نه وجدان و انصاف.*** نکته ها: 1ـ معجزه شجره در روايات اسلامى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) معجزات بسيارى داشت که معجزه بالا يکى از بارزترين آنهاست و تنها در اين خطبه نيست که اشاره به اين مطلب شده است، بلکه اين معجزه در تواريخ و روايات اسلامى بازتاب گسترده اى دارد. در اينجا کافى است به سخنى که ابن ابى الحديد در شرح اين خطبه دارد، توجه شود. او چنين مى گويد: «اما درختى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آن را فراخواند (و به صورت اعجاز نزد آن حضرت آمد) احاديث وارده درباره آن بسيار است و به حدّ استفاضه رسيده و محدّثان در کتب حديث و متکلّمان در باب معجزات رسول خدا آن را نقل کرده اند و غالباً روايات آنها به همان صورتى است که در خطبه قاصعه (خطبه مورد بحث) آمده است، هر چند بعضى آن را به صورت مختصر ذکر کرده اند و چنين گفته اند: «إنَّهُ دَعا شَجَرَةً فَأَقْبَلَتْ تَخِدُّ إلَيْهِ الاَْرْضَ خَدّاً; آن حضرت درخت را فراخواند و درخت زمين را شکافت و نزد او آمد». سپس مى افزايد: «بيهقى در کتاب دلائل النبوة داستان درخت را آورده و همچنين محمد بن اسحاق بن يسار در کتاب السيرة و المغازى به گونه ديگرى آن را ذکر نموده است.(2) مرحوم علاّمه تسترى نيز در شرح نهج البلاغه خود مى گويد : ابن اثير در کتاب کامل و در اسدالغابه و بلاذرى در انساب الاشراف و کراجکى در کنزالفوائد نيز حديث درخت را به گونه مختصرى آورده اند.(3) البتّه کسانى که آشنايى با معجزات انبيا عموماً و معجزه رسول خدا خصوصاً دارند، مى دانند که اين گونه معجزات و برتر از آن براى اثبات حق بودن دعوت نبوّت چيز عجيبى نيست، همانگونه که لجاجت افراد نادان و متعصب و لجوج نيز در برابر آنها مطلب تازه اى نيست. 2ـ فرق ميان سحر و معجزه همان گونه که در بالا اشاره شد بى شک انبيا و پيامبران و همچنين امامان معصوم(عليهم السلام) خارق عاداتى که از انسان عادى امکان پذير نيست داشته اند; يعنى امورى که برخلاف قوانين معمول طبيعت بوده و انجام آن جز با استمداد از يک نيروى مافوق طبيعى ممکن نبوده است; مانند زنده کردن مردگان، شفا دادن بيماران غير قابل علاج، اخبار از امور پنهانى که در قرآن مجيد درباره حضرت مسيح(عليه السلام) آمده يا معجزه عصا و يد بيضاى حضرت موسى و ناقه صالح و خاموش و سرد شدن آتش نمرود در مورد ابراهيم(عليهم السلام) و معجزه شقّ القمر و از همه بالاتر اعجاز قرآن از جهات مختلف در مورد پيامبر(صلى الله عليه وآله). واضح است که هرگز معجزه به معناى تحقّق معلول بى علت نيست تا افرادى آن را انکار کنند، بلکه به معناى استمداد از علل ناشناخته فوق طبيعى است و اين ادعا که ما تمام علل طبيعى و مافوق طبيعى را شناخته ايم، ادعايى است که هيچ کس آن را نمى پذيرد. از سوى ديگر سحر يک واقعيت است، هر چند با خرافات زيادى آميخته شده است. ساحران معمولا از علل طبيعى استفاده مى کنند; ولى علل و اسبابى که مردم عادى از آن اطلاعى ندارند، مثلا درباره سحر ساحران عصر موسى(عليه السلام) گفته اند: آنها چيزى شبيه مار ساختند و درون آن را «جيوه» ريختند. هنگامى که آفتاب بر آن تابيد به علت «فرّار بودن» جيوه آن مارهاى ساختگى به حرکت درآمد، بنابراين کار آنها خارق عادت بود; اما با استفاده از اسباب ناشناخته براى توده مردم. اکنون اين سؤال پيش مى آيد که مردم از کجا تفاوت سحر را از معجزه بفهمند تا بتوانند پيامبران را از ساحران دروغگو بشناسند؟ فرق ميان اين دو واضح است، زيرا اوّلا سحر ساحران چون متّکى به علوم محدود بشرى است طبعاً محدود است، و لذا ساحران خارق عادتى را که خود مى خواهند انجام مى دهند نه خارق عادتى را که مردم پيشنهاد مى کنند، زيرا کار آنها متّکى به تجربيات و تمرينات و رياضت هاى قبلى است. اما در مورد اعجاز، انبيا به سراغ امورى مى رفتند که مردم پيشنهاد مى کردند; مانند معجزه بالا و معجزه شق القمر و معجزات مختلفى که از موسى بن عمران درخواست کرده اند، هر چند بعضى از انبيا در آغاز معجزاتى نيز با خود داشتند; مانند معجزه قرآن و معجزه عصا و يد بيضا. ثانياً معجزات انبيا توأم با ادّعاى نبوّت بود، در حالى که خارق عادات ساحران هرگز با چنين ادعايى همراه نبوده و نيست، زيرا حکمت الهى اجازه نمى دهد که کار خارق عادتى بر دست کذّاب و دروغگويى حاصل شود و ادعاى نبوت کند و مردم ناآگاه را به گمراهى بکشاند. حکمت الهيه ايجاب مى کند که اين قبيل افراد رسوا شوند، لذا هر وقت ساحرى به فکر چنين ادعايى افتاده، رسوا شده است. ثالثاً از آنجا که سحر امرى انحرافى است، افراد منحرف و نادرست به دنبال آن مى روند; افرادى که رفتار و کردارشان گواه بر نادرستى آنان است. به اين ترتيب هنگامى که خارق عادتى از کسى ديده شود بايد زندگى او را بررسى کرد، اگر زندگى او سراسر پاکى و تقوا بوده، اين نشان معجزه بودن آن خارق عادت است و اگر آثار نادرستى در او نمايان بود و پرونده تاريک يا مبهمى از نظر زندگى داشت، روشن مى شود که آن خارق عادت سحر است، چرا که ساحران از مصداقهاى بارز افراد متقلّب و دروغگو هستند.*** پی نوشت: 1. «خفيف» در اصل به معناى سبک است و به حرکات سريعى که به هنگام تردستى با مهارت انجام مى دهند، نيز خفيف گفته مى شود. 2. شرح ابن ابى الحديد، جلد 13، صفحه 214 . 3. شرح نهج البلاغه علامه تسترى، جلد 2، صفحه 469 .  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 542-539 ويژگى نهم امير المؤمنين با پيامبر اكرم آن است كه وقتى جمعيت فراوانى از قريش حضور آن حضرت آمدند سؤالاتى كردند و داستان معجزه درخت كه در قبل شرح داديم اتفاق افتاد على (ع) آن جا بود، آنها انكار كردند ولى على (ع) تصديق كرد و ايمانش را براى چندمين مرتبه آشكار كرد.  در مباحث گذشته آگاه شدى كه هيولاى عالم كون و فساد و اصل جهان هستى، در تصرف نفوس مقدّسه پيامبران قرار گرفته و از آن كسب فيض مى كند، تا آن اندازه كه شايستگى پيدا مى كنند كه امور خارق عادت را بپذيرند كه از گستره قدرت ديگر انسانها خارج است. اصل معجزه پيامبر در باره درخت و پرسشهاى مردم و چگونگى درخواست حضرت از درخت و اطاعت كردن آن، و چگونگى نپذيرفتن مردم و انكار كردن آنان و تصديق امير المؤمنين اين معجزه در متن سخن امام (ع) كاملا تشريح شده است از جمله «و لقد كنت ... يعنوني».  و اما اين كه پيش از اجراى معجزه پيامبر به آنان فرمود من آنچه شما مى خواهيد به شما مى نمايانم اما مى دانم كه به سوى خير و خوبى گرد نمى آييد بلكه برخى در چاه خواهيد افتاد و برخى ديگر به گروههاى گوناگون خواهيد گراييد اين امر از علم غيب الهى است كه به اولياى خود ارزانى داشته و آن حضرت به حسب گستردگى نيروى روح قدسيش آن را درك فرموده و از آينده خبر داده است.  منظور از چاه همان چاه بدر است و كسانى كه در آن افتادند عبارتند از: عتبه و شيبه پسران ربيعه و اميّة بن عبد الشمس و نيز ابو جهل و، وليد بن مغيره و جز اينها كه پس از پايان يافتن جنگ بدر به چاه، ريخته شدند و اين خبر از علامتهاى پيغمبرى رسول خداست و آنها كه گروههاى مختلف تشكيل مى دهند عبارتند از ابو سفيان، عمرو بن عبدود، صفوان بن اميّه، عكرمة بن ابى جهل، سهل بن عمرو و جز اينها.  داستان درخت در مورد معجزه پيامبر، مشهور و زبانزد خاص و عام مى باشد، اهل حديث در كتابهاى خود، آن را ذكر كرده اند و متكلمان هم در باب معجزات رسول خدا آن را آورده اند و بعضى خلاصه آن را چنين روايت كرده اند كه: آن حضرت، درختى را به سوى خود خواند، آن هم به پيامبر روى آورد، در حالى كه زمين را مى شكافت، بيهقى در كتاب دلايل النبوه اين داستان را آورده است.  با اين كه در عرف عقلاء خطاب ويژه عاقلان است اما حضرت رسول در اين داستان، درخت را كه غير عاقل است مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى درخت اگر ايمان به خدا و پيامبرى من دارى... تا آخر، اين خطاب از باب استعاره است كه حضرت با توجه قدسى خود استعداد پذيرش امر خدا را در آن بر انگيخت و آن را آماده اطاعت امر خود فرمود، كه در حقيقت، امر خداست، از اين رو، در عبارت متن، درخت تشبيه شده است به موجودى خردمند و عاقل كه مى تواند دعوت وى را پاسخ مثبت دهد و پيش او، بيايد.  فايده اين خطاب آن است كه تحقق يافتن خواسته پيامبر از درخت به دنبال دعوت و خطاب، امرى است كه بر شگفتى اصل مطلب مى افزايد و چون در نظر حاضران شگفت انگيزتر است، براى جايگزينى در دلها رساتر خواهد بود. توضيح اين كه اصل اين مطلب كه درخت از جاى خود كنده شود و به سوى ديگرى برود، مسأله شگفت انگيزى است زيرا از درخت كه موجود بى شعورى است چنين امرى هرگز انتظار نمى رود و وقتى كه اصل اين مطلب شگفت انگيز باشد، پس انجام شدن آن در پاسخ خطاب و درخواست پيامبر، شگفت تر خواهد بود. زيرا شنيدن نداى حضرت و درك كردن آن از ناحيه درخت، خود، امر عجيب ديگرى است كه طبيعت درخت اين اقتضا را ندارد و چون شگفت انگيزتر است در اذهان و نفوس جايگزين تر است. با اين فايده اى كه ذكر شده ديگر اين سخن و خطاب عبارتى سفيهانه و بيهوده نيست.  امام و برى (ره) اين معنا را به گفتار خداوند تشبيه كرده است كه مى فرمايد «وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي» و در توجيه اين معجزه گفته است حقيقت خطاب به خداوند است كه گويا حضرت در پيشگاه خدا عرض مى كند: خدايا اگر اين درخت كه از آثار وجود توست، قادر است گواهى به وجود تو بدهد و تو آگاهى كه من فرستاده تو هستم، پس آنچه را كه من از آن خواسته ام شاهد بر صدق مدعايم قرار ده، و چون درخت محل چيزى است كه آن حضرت از خدا خواست، به اين دليل درخت را مورد خطاب خواسته خود قرار داد، بنا بر اين در اين خطاب مجاز به كار برده شده، از باب جايگزين ساختن مسبب به جاى سبب، احتمال ديگر اين است كه مخاطب در اصل فرشتگانى باشند كه موكل بر درخت مى باشند.  اما بنا بر رأى طايفه اشعريه، خطاب بدون هيچ گونه توجيهى درست است زيرا آنان مى گويند براى حصول حيات، ساختمان مخصوصى كه دست و پا و گوش و چشم و بقيه اعضاء باشد لازم نيست، پس به اين طريق ممكن است كه خداوند در وجود درخت ايجاد فهم و شنوايى كرده باشد و به اين طريق درخت، خطاب حضرت را درك كرده باشد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 93 الفصل التاسع:و لقد كنت معه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لمّا أتاه الملاء من قريش، فقالوا له: يا محمّد إنّك قد إدّعيت عظيما لم يدّعه آباؤك و لا أحد من بيتك و نحن نسئلك أمرا إن أجبتنا إليه و أريتناه علمنا أنّك نبيّ و رسول و إن لم تفعل علمنا أنّك ساحر كذّاب. قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لهم: و ما تسئلون؟ قالوا: تدع لنا هذه الشّجرة حتّى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ اللّه على كلّ شيء قدير فإن فعل اللّه ذلك بكم أ تؤمنون و تشهدون بالحقّ؟ قالوا: نعم. قال: فإنّي ساريكم ما تطلبون، و إنّى لأعلم أنّكم لا تفيئون إلى خير، و أنّ فيكم من يطرح في القليب، و من يحزّب الأحزاب. ثمّ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا أيّتها الشّجرة إن كنت تؤمنين باللّه و اليوم الاخر و تعلمين أنّي رسول اللّه فانقلعي بعروقك حتّى تقفى بين يديّ بإذن اللّه. و الّذي بعثه بالحقّ لانقلعت بعروقها و جاءت و لها دويّ شديد و قصف كقصيف أجنحة الطّير، حتّى وقفت بين يدي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مرفرفة، و ألقت بغصنها الأعلى على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و ببعض أغصانها على منكبي، و كنت عن يمينه صلّى اللّه عليه و آله. فلمّا نظر القوم إلى ذلك قالوا علوّا و استكبارا: فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها، فأمرها بذلك، فأقبل إليه نصفها كأعجب إقبال و أشدّه دويّا، فكادت تلتفّ برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقالوا كفرا و عتوّا فمر هذا النّصف فليرجع إلى نصفه كما كان، فأمره صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرجع. فقلت أنا: لا إله إلّا اللّه فإنّي أوّل مؤمن بك يا رسول اللّه و أوّل من أقرّ بأنّ الشّجرة فعلت ما فعلت بأمر اللّه تعالى، تصديقا لنبوّتك و إجلالا لكلمتك، و قال القوم كلّهم: بل ساحر كذّاب عجيب السّحر خفيف فيه و هل يصدّقك في أمرك إلّا مثل هذا- يعنونني.اللغة:(القليب) البئر يذكّر و يؤنّث أو العاديّة القديمة منها و (الأحزاب) جمع الحزب الطائفة و جماعة الناس و تحزّبوا صاروا أحزابا و حزّبتهم تحزيبا جعلتهم حزبا حزبا و (القصف و القصيف) الصوت، و في بعض النسخ قصف كقصف أجنحة الطير، و الجميع بمعنى واحد و (رفرف) الطائر بجناحيه إذا بسطهما عند السقوط على شيء يحوم عليه ليقع فوقه.الاعراب:قوله: مرفرفة بالنصب حال من فاعل وقفت، و قوله: و ألقت عطف على وقفت، و علوّا و استكبارا منصوبان على المفعول لأجله، و دويّا منصوب على التميز، و كفرا و عتوّا أيضا منصوبان على المفعول له، و كذلك تصديقا و اجلالا.المعنى:اعلم أنّه عليه الصّلاة و السّلام لمّا نبّه فى الفصل السابق على علوّ مقامه و رفعة شأنه و شرف محلّه، و ذكر المخاطبين بمناقبه الجميلة و عدّ فيه منها تسعا أردفه بهذا الفصل تذكيرا لهم بمنقبته العاشرة و هو ايمانه برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تصديقه بالمعجزة الظاهرة منه صلوات اللّه و سلامه عليه فى الشجرة لمّا كفر به غيره و نسبوه إلى السّحر و الكذب و هو قوله عليه الصّلاة و السّلام: (و لقد كنت معه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لمّا أتاه الملاء من قريش) أى الجماعة منهم (فقالوا له يا محمّد إنّك قد ادّعيت أمرا عظيما) و هو النّبوة و الرّسالة (لم يدّعه آباؤك) أى الأقربون منهم و إن كان الأبعدون أنبياء و مرسلين كاسماعيل و إبراهيم و غيرهما (و لا أحد من) أهل (بيتك و نحن نسألك أمرا) خارقا للعادة (إن أجبتنا إليه) و أتيت به (و أريتناه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 95 علمنا أنّك نبيّ و رسول) لاتيانك بما أتى به ساير الأنبياء و الرّسل ممّا يعجز عنه غيرهم من الايات البيّنات المصدّقة لرسالتهم و نبوّتهم (و ان لم تفعل علمنا) بطلان دعواك و انّك ساحر كذّاب) لأنّ عدم فعلك لما نسأله كاشف عن عجزك من معاجزة النّبوة و دلائل الرّسالة.ف (قال لهم) النّبي صلّى اللّه عليه و آله (و ما تسألون). (قالوا تدع لنا هذه الشجرة حتّى تنقلع بعروقها) من الأرض و تأتى (و تقف بين يديك) إجابة لدعوتك (فقال صلّى اللّه عليه و آله إنّ اللّه على كلّ شيء قدير) لا يعجزه شيء و لا يقصر قدرته عن شيء (فان فعل اللّه ذلك بكم) و أجاب إلى مسئولكم (أ تؤمنون) به (و تشهدون بالحقّ) و إنّما نسب الفعل إلى اللّه و لم ينسبه إلى نفسه تنبيها لهم على أنّ ما يفعله و يصدر منه صلّى اللّه عليه و آله فانّما هو فعل اللّه سبحانه و هو عليه السّلام مظهر له كما قال تعالى «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ ...» و لذلك ذكر أوّلا عموم قدرته تعالى و فرّع عليه قوله: فان فعل اللّه ذلك، ايماء إلى أنّ ما تسألونه من انقلاع الشجرة من مكانها و وقوفها بين أيديهم أمر يعجز عنه المخلوق الضعيف و يقدر عليه الخالق القاهر القادر على كلّ شيء، فقال لهم: فان فعلت ذلك مع كونى بشرا مثلكم فانّما هو بكونى مبعوثا من عنده خليفة له و كون فعلى فعله أ تؤمنون حينئذ و تشهدون بأن لا إله إلّا اللّه و أنّى رسول اللّه. (قالوا نعم قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فانّى ساريكم ما تطلبون) أسند الارائة إلى نفسه القدسى بعد اسناد الفعل إلى اللّه، لما ذكرناه من النكتة (و إنّي لأعلم أنكم لا تفيئون إلى خير) أى لا ترجعون إلى الاسلام الجامع لخير الدّنيا و الاخرة و فى تصدير الجملة بانّ و اللّام تنبيها على أنّ عدم رجوعهم إلى الحقّ و بقائهم على الكفر و الضلال محقّق معلوم له صلّى اللّه عليه و آله بعلم اليقين ليس فيه شكّ و ريب (و انّ فيكم من) يبقى على كفره و يقتل و (يطرح فى القليب) قليب بدر (و من) يستمرّ على غيّه و (يحزّب الأحزاب) و يجمع جموع الكفّار و المشركين على محاربتى و جهادى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 96 و هذه الخبر من أخباره الغيبيّة و دلائل نبوّته صلّى اللّه عليه و آله و قد وقع المخبر به على طبق الخبر، فممّن طرح فى القليب بعد قتلهم عتبة و شيبة ابنى ربيعة و أبى جهل و اميّة ابن عبد شمس و الوليد بن المغيرة و غيرهم، و ممّن حزّب الأحزاب أبو سفيان بن حرب و عمرو بن ود و صفوان بن اميّة و عكرمة بن أبى جهل و سهل بن عمرو و غيرهم. (ثمّ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يا أيتها الشجرة إن كنت تؤمنين باللّه و اليوم الاخر و تعلمين أنّى رسول اللّه) خطابه للشّجرة بخطاب ذوي العقول يدلّ على أنّها صارت بتوجّه نفسه القدسى إليها شاعرة مدركة قابلة للخطاب كساير ذوى العقول المتّصفة بالاحساس و الحياة لأنّ مشيّته صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مشية اللّه و إذا أراد اللّه شيئا أن يقول له كن فيكون.و نظير هذا الخطاب خطاب اللّه سبحانه للأرض و السماء بقوله  «وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ ...» و في قوله: ان كنت تؤمنين باللّه و اليوم الاخر، دلالة على أنّ للنبات و الجماد تكليفا كساير المكلّفين، و قد مرّ بعض الكلام فى ذلك فى شرح المختار المأة و التسعين.و كيف كان فقد خاطب الشّجرة و قال لها (فانقلعى بعروقك حتّى تقفى بين يدىّ باذن اللّه) و مشيّته ف (و الّذى بعثه بالحقّ) نبيّا (لانقلعت بعروقها و جاءت و لها دوىّ شديد) صوت كصوت الرّيح (و قصف كقصيف) أى صوت مثل صوت (أجنحة الطير حتى وقفت بين يدي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) ممتثلة لأمره منقادة لحكمه (مرفرفة) رفرفة الطير (و ألقت بغصنها الأعلى على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) متثلة لأمر منقادة لحكمه (مرفوعة) رفرقة الطير (و ألقت بغضها الأعلى على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم) إجلالا له و إعظاما (و ببعض أغصانها على منكبى) تكريما و تعظيما (و كنت) واقفا (عن يمينه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فلمّا نظر القوم إلى ذلك) الاعجاز (قالوا) له صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (علوا و استكبارا) لا اهتداء و استرشادا (فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها فأمرها بذلك) إتماما للحجّة و اكمالا للبيّنة كنايه (فأقبل إليه نصفها كأعجب إقبال و أشدّه دويا) و هو كناية عن سرعة إجابتها لأمره (فكادت تلتفّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 97 برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) بمزيد دنوّها منه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (فقالوا) ثالثة (كفرا و عتوّا) و تمرّدا و اعتلاء بقصد تعجيزه و افحامه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (فمر هذا النّصف فليرجع إلى نصفه كما كان فأمره صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) قطعا للعذر و حسما لمادّة المكابرة (فرجع) إلى النّصف الاخر و انضمّ اليه.قال أمير المؤمنين لما شاهد هذه المعجزة (فقلت أنا: لا إله إلّا اللّه فانّى أوّل مؤمن بك) أى برسالتك (يا رسول اللّه و أوّل من أقرّ بأنّ الشجرة فعلت ما فعلت بأمر اللّه) و اذنه (تصديقا لنبوّتك و إجلالا لكلمتك) و إجابة لأمرك. (فقال القوم كلّهم بل ساحر كذّاب) أى أنت مموّه مدلّس لا حقيقة لما فعلته و إنّما هو تمويه و تخييل لا أصل له و أنّك كذّاب فيما تدعوننا إليه من التوحيد و الايمان.و قد حكى اللّه عنهم ذلك بقوله في سورة ص «وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ. أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ» .قال الطبرسي في وجه نزول الاية: قال المفسّرون: إنّ أشراف قريش و هم خمسة و عشرون منهم الوليد بن المغيرة و هو أكبرهم و أبو جهل و أبيّ و اميّة ابنا خلف و عتبة و شيبة ابنا ربيعة و النضر بن الحارث أتوا أبا طالب و قالوا أنت شيخنا و كبيرنا و قد أتيناك لتقضى بيننا و بين ابن اخيك فانّه سفّه أحلامنا و شتم آلهتنا، شيخنا و كبيرنا و قد أتيناك لتقضى بيننا و بين ابن اخيك فانّه سفّه أحلامنا و شتم آلهتنا، فدعى أبو طالب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قال: يا ابن أخ هؤلاء قومك يسألونك: فقال: ما ذا يسألونني قالوا دعنا و آلهتنا ندعك و إلهك فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أ تعطونني كلمة واحدة تملكون بها العرب و العجم، فقال أبو جهل: للّه أبوك نعطيك ذلك و عشر أمثالها فقال: قولوا: لا إله إلّا اللّه، فقاموا و قالوا: أ جعل الالهة إلها واحدا، فنزلت هذه الايات، هذا.و لمّا قالوا: إنّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ساحر و لم يكونوا شاهدين مثل ما أتى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به من غيره أعظموا أمره و وصفوه بأنّه (عجيب السّحر) لأنّه قد أتى بما يعجز عنه غيره و بأنّه (خفيف فيه) لأنّه فعل ما فعل سريعا من دون تراخ و تأخير.استفهام تحقيرى ثمّ قالوا استحقارا و استصغارا: (و هل يصدّقك) و يؤمن بك (فى أمرك إلّا مثل هذا) الغلام الحدث السنّ (يعنونني) و قد حذا حذو هؤلاء الكفّار أتباعهم الّذين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 98 فضّلوا ابن أبي قحافة على أمير المؤمنين عليه السّلام حيث قالوا: إنّ ابن أبي قحافة أسلم و هو ابن أربعين سنة و علىّ أسلم و هو حدث و لم يبلغ الحلم فكان إسلام الأوّل أفضل و قد نقل تفصيل مقالهم الشارح المعتزلي من كتاب العثمانيّة للجاحظ، و تفصيل الجواب عن ذلك من كتاب نقض العثمانية لأبي جعفر الاسكافي تغمّده اللّه بغفرانه، و كفانا نقل الشّارح المعتزلي له مؤنة النقل هنا، من أراد الاطلاع فليراجع شرحه.الترجمة:اين فصل آخر از خطبه شريفه باز در ذكر مفاخر و مناقب خود آن بزرگوار است مى فرمايد: و بتحقيق بودم من با حضرت رسالتماب صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وقتى كه آمدند نزد آن حضرت جماعتى از كفار قريش پس گفتند او را: أى محمّد بدرستى كه تو ادّعا كردى أمر عظيمى را كه ادّعا نكرده بود آنرا پدران تو و نه أحدى از خانواده تو و ما خواهش مى كنيم از تو كارى را اگر اجابت كردى ما را بان كار و نمودى آن را بما مى دانيم كه تو پيغمبر مرسلى، و اگر اجابت نكردى مى دانيم كه تو جادوگر و بسيار دروغ گوئى.پس فرمود آن حضرت بايشان چه خواهش داريد گفتند كه بخوانى بجهت ما اين درخت را تا پر كنده شود با ريشه هاى خود و بايستد پيش تو، پس فرمود آن حضرت كه خداى تعالى بهر چيز قادر است پس اگر بكند خداوند عالم بجهت شما آن را آيا ايمان مى آوريد و شهادت مى دهيد بحق؟ پس گفتند: بلى فرمود پس بدرستى كه بزودى بنمايم من بشما آن چيزى را كه طلب مى كنيد و حال آنكه بدرستى كه يقين منست كه شما باز نمى گرديد بسوى اسلام كه خير دنيا و آخرت است، و بدرستى كه در ميان شما است كسى كه انداخته مى شود در چاه بدر، و كسى كه جمع سازد لشكرهاى كفّار را بمحاربه من.بعد از آن فرمود آن حضرت بطريق خطاب بدرخت كه اى درخت اگر هستى كه ايمان دارى بخداى تعالى و بروز آخرت و مى دانى كه منم پيغمبر خدا پس بركنده شو با ريشه هاى خود تا اين كه بايستى پيش من با اذن خدا. پس قسم بخدائى كه مبعوث فرمود او را بحق هر آينه بر كنده شد با رگ و ريشه هاى خود و آمد بسوى آن حضرت در حالتى كه مر او را صداى سخت بود، و آوازى بود مانند آواز بالهاى مرغان، تا اين كه ايستاد پيش حضرت رسالتماب صلّى اللّه عليه و آله حركت كنان مثل مرغ بال زنان، و انداخت شاخه بلندتر خود را بر پيغمبر خدا و بعض شاخهاى خود را بر دوش من، و بودم من در جانب راست آن حضرت.پس وقتى كه نظر كردند آن جماعت بان معجزه گفتند از روى تكبّر و گردن كشى پس أمر كن تا بيايد بسوى تو نصف آن و باقى ماند بر جاى خود نصف ديگر آن، پس أمر فرمود آن را باين پس پيش آمد بسوى او نصف آن درخت مانند عجب ترين روى آوردن و سخت ترين آن از روى آواز پس نزديك شد كه پيچيده شود بحضرت رسول خدا پس گفتند آن ملاعين از روى كفر و ستيزه گى پس أمر كن اين نصف را برگردد بسوى آن نصف ديگر چنانكه در اصل بود، پس أمر فرمود او را پس برگشت. پس گفتم من: لا إله إلّا اللّه بدرستى كه من أوّل ايمان آورنده ام بتو يا رسول اللّه و أوّل كسى هستم كه ايمان آورد باين كه آن درخت كرد آنچه كرد بفرمان خدا از جهت تصديق پيغمبرى تو و تعظيم فرمايش تو. پس گفتند آن كفّار شقاوت آثار جميعا كه تو جادوگر دروغ گوئى عجيب و غريب است سحر تو چابك و سبك دستى در آن، و تصديق نمى كند تو را در پيغمبرى تو مگر مثل اين- و قصد مى كردند در اين حرف مرا-.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص302 [در آخرين بخش اين خطبه كه امير المومنين على عليه السلام موضوع پيوستگى و ملازمت خود با رسول خدا (ص) را بيان فرموده است، و ضمن آن از معجزه يى كه كفار قريش از پيامبر (ص) خواسته اند تا درختى را فراخواند، كه با ريشه هايش از جاى خود كنده شود و بيايد و مقابل پيامبر بايستد، سخن گفته است. ابن ابى الحديد پس از توضيح لغات و اصطلاحات چنين آورده است ]: اما موضوع درختى كه پيامبر (ص) آنرا فرا خواند و به حضورش آمد حديثى است كه بسيارى از محدثان آنرا در كتابهاى خويش آورده اند و متكلمان هم آنرا ضمن بيان معجزات رسول خدا (ص) نقل كرده اند و بيشتر آنان اين موضوع را همانگونه كه در اين خطبه امير المومنين آمده است آورده اند. برخى هم اين موضوع را به صورت مختصر نقل كرده اند كه پيامبر (ص) درختى را فرا خواند و آن درخت در حالى كه زمين را مى شكافت به حضورش آمد. بيهقى اين موضوع را در كتاب دلائل النبوة آورده است و محمد بن اسحاق بن يسار در كتاب سيره و مغازى به صورت ديگرى نقل كرده است. محمد بن اسحاق مى گويد: ركانة بن عبد يزيد بن هاشم بن عبد المطلب بن عبد مناف از همه قريش نسبت به پيامبر (ص) خشن تر بود. روزى در يكى از دره هاى مكه تنها به رسول خدا برخورد. پيامبر (ص) به او فرمود: اى ركانة آيا حاضر نيستى از خدا بترسى و آنچه را كه من تو را به آن فرا مى خوانم بپذيرى؟ ركانه گفت: اگر بدانم آنچه كه مى گويى حق است از تو پيروى مى كنم. پيامبر فرمود. آيا اگر با تو كشتى بگيرم و ترا بر زمين زنم قبول مى كنى كه آنچه من مى گويم حق است گفت آرى. فرمود: برخيز تا با تو كشتى بگيرم. ركانه برخاست و همينكه پيامبر به او حمله آورد او را، بدون اينكه از خودش اختيارى داشته باشد، بر زمين زد. ركانه گفت: اى محمد اين كار را تكرار كن. تكرار كرد و باز هم ركانه را بر زمين زد. ركانه گفت: اى محمد، اين شگفت است كه چنين مرا بر زمين مى زنى پيامبر (ص) فرمودند: اگر بخواهى كه از خدا بترسى و از آيين من پيروى كنى شگفت تر از اين را به تو نشان مى دهم. ركانه گفت: آن چيست فرمود: همين درختى را كه مى بينى براى تو فرا مى خوانم كه بيايد. ركانه گفت: آنرا فرا خوان و پيامبر (ص) چنان فرمود و آن درخت حركت كرد و آمد و مقابل رسول خدا (ص) ايستاد. آنگاه پيامبر (ص) فرمود: به جاى خود برگرد و درخت به جاى خود برگشت. ركانة پيش قوم خود برگشت و گفت: اى خاندان عبد مناف، با اين دوست خود با تمام مردم روى زمين مسابقه جادوگرى دهيد كه هرگز جادوگرتر از او نديده ام و داستان را براى آنان گفت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص303 [ابن ابى الحديد سپس بحث مفصل زير را ايراد كرده است ]: سخن درباره اسلام آوردن ابو بكر و على و ويژگيهاى هر يك از آن دو: شايسته و سزاوار است در اين مورد خلاصه آنچه را كه شيخ ابو عثمان جاحظ در كتاب معروف العثمانية خود، درباره تفضيل اسلام ابو بكر بر اسلام على عليه السلام، آورده است بيان كنيم، زيرا در اين خطبه على عليه السلام به نقل از قريش مى گويد، كه چون او پيامبر (ص) را تصديق كرده است، آنان گفته اند: معلوم است كه كار تو را كسى جز اين تصديق نمى كند. زيرا على را كوچك و كم سن و سال مى دانستند و كار پيامبر را هم كوچك مى شمردند و مى گفتند: در ادعاى او فقط پسر بچه يى كم سن و سال هماهنگ شده است، و شبهه عثمانيه هم كه جاحظ آنرا تقرير كرده است از همين سخن و شبهه سر چشمه گرفته است و خلاصه آن اين است كه ابو بكر در حالى كه چهل ساله بوده است مسلمان شده است و على عليه السلام در حالى كه هنوز بالغ نشده بوده است اسلام آورده است و بنابر اين اسلام ابو بكر افضل است. سپس پاسخها و اعتراضات شيخ خود ابو جعفر اسكافى را در كتاب معروف خود كه نامش نقض العثمانية است مى آوريم و سخن ميان آن دو از بحث درباره اسلام آن دو گذشته جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص304 است و به بحث درباره افضليت و ويژگيهاى ايشان كشيده است. و اين موضوع خالى از فايده بزرگى نيست. وانگهى لطافتى دارد كه نبايد اين كتاب از آن خالى بماند و سخن جاحظ و اسكافى به رساله و خطابه شبيه تر است و از بهترين نمونه هاى كتابت و نگارش است و اين كتاب ما براى همين كار است. ابو عثمان جاحظ گويد: عثمانيه مى گويند افضل امت و سزاوارترين ايشان به امامت ابو بكر بن ابى قحافه عليه ما عليه است كه اسلام آوردن او چنان بوده است كه هيچكس به روزگار مسلمانى او اسلام نياورده بوده است و چنين است كه مردم درباره نخستين كسى كه مسلمان شده است اختلاف نظر دارند. گروهى گفته اند ابو بكر است، گروهى گفته اند زيد بن حارثه است و گروهى گفته اند خباب بن ارث است. و چون اين اخبار و شمار احاديث و رجال آنرا بررسى مى كنيم و به صحت اسانيد آنان مى نگريم، مى بينيم خبر تقدم اسلام ابو بكر عمومى تر و رجال آن بيشتر و سندهايش صحيح تر است و خود ابو بكر هم در اين مورد مشهورتر و الفاظ در مورد او آشكارتر است. وانگهى اشعار صحيح و اخبار فراوانى در اين باره به هنگام زندگى رسول خدا (ص) و پس از رحلت آن حضرت نقل شده است و ميان اشعار و اخبار فرقى نيست به شرطى كه در اصل آن اتفاق باشد و به صورت صحيح نقل شده باشد، ولى ما به اين موضوع فعلا كارى نداريم و آنرا كنارى مى نهيم، زيرا به جهت ديگر توانا هستيم، و بر آن اعتماد داريم و به همان كمترين چيزى كه در مورد ابو بكر گفته شده است قناعت مى كنيم و حكم مدعى را مى پذيريم. و مى گوييم گروهى را مى بينيم كه مى گويند ابو بكر پيش از زيد و خباب مسلمان شده است و گروهى مى گويند آن دو پيش از او مسلمان شده اند و ميانگين اين كار از همه به عدالت نزديكتر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص305 و براى جلب محبت همگان بهتر است و موجب رضايت مخالف هم مى شود و آن اين است كه بگوييم: قبول مى كنيم كه آنان همگى باهم مسلمان شده اند و آنچنان كه شما مى پنداريد اخبار در مورد اسلام هر يك از ايشان برابر و يك اندازه است و هيچيك از دو طرف اين قضيه بر ديگرى برترى ندارد و ما با قبول اين مسأله با استدلال به آنچه در حديث وارد شده است و به آنچه پيامبر (ص) در مورد او نسبت به غير او روشن ساخته است به امامت او حكم مى كنيم. گويند: از جمله چيزها كه در مورد تقدم اسلام ابو بكر روايت شده است، روايتى است كه ابو داود و ابن مهدى از شعبة، و ابن عيينة از جريرى از ابو هريره نقل مى كنند كه ابو بكر خود مى گفته است: من به خلافت از همه شما سزاوارترم. مگر من نخستين كس نيستم كه نماز گزارده است. عباد بن صهيب از يحيى بن عمير از محمد بن منكدر نقل مى كند كه رسول خدا (ص) فرموده است: «خداوند مرا به هدايت و دين حق مبعوث فرمود و براى همه مردم. گفتند: دروغ مى گويى و ابو بكر گفت راست مى گويى.» يعلى بن عبيد روايت مى كند كه مردى پيش ابن عباس آمد و از او پرسيد: چه كسى نخستين مسلمان از ميان مردم است ابن عباس گفت: مگر اين سخن-  شعر-  حسان بن ثابت را نشنيده اى كه مى گويد: «هرگاه مى خواهى شادى و كار پسنديده يى از برادرى مورد اعتماد به ياد آورى، برادر خود ابو بكر را به آنچه انجام داد ياد كن. نفر دومى و پيروى كننده پسنديده ديدار و نخستين كس از مردم كه پيامبر را تصديق كرده است.» و ابو محجن چنين سروده است: «تو، به اسلام آوردن پيشى گرفتى و خداوند گواه است و تو در آن خيمه بر افراشته-  ظاهرا يعنى در جنگ بدر-  حبيب بودى.» و كعب بن مالك گفته است: «اى برادر تيمى، تو به دين احمد پيش گرفتى و به هنگام سختى در غار دوست و مصاحب پيامبر بودى.» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص306 ابن ابى شيبة، از عبد الله بن ادريس و وكيع، از شعبه، از عمرو بن مره نقل مى كند كه مى گفته است: نخعى مى گفته است: ابو بكر نخستين كسى است كه مسلمان شده است. هيثم، از يعلى بن عطاء از عمرو بن عنبسة نقل مى كند كه مى گفته است: به حضور پيامبر (ص) كه در بازار عكاظ بودند رسيدم و پرسيدم: چه كسى با تو بر اين آيين بيعت كرده است فرمود: آزاده يى و برده يى و من در آن هنگام چهارمين مسلمان بودم. برخى از اصحاب حديث گفته اند: منظور از آزاده ابو بكر و منظور از برده بلال است. ليث بن سعد، از معاوية بن صالح، از سليم بن عامر، از ابو امامه نقل مى كند كه مى گفته است: عمرو بن عنبسه براى من نقل كرد كه از پيامبر (ص)، كه در عكاظ بوده اند، پرسيده است: چه كسى از تو پيروى كرده است فرموده است: آزاده و برده يى كه ابو بكر و بلال باشند. عمرو بن ابراهيم هاشمى از عبد الملك بن عمير از اسيد بن صفوان كه از اصحاب پيامبر است نقل مى كند كه گفته است: چون ابو بكر در گذشت على عليه السلام آمد و فرمود: اى ابابكر، خدايت رحمت كناد كه از ميان مردم نخستين مسلمان بودى. عباد، از حسن بن دينار، از بشر بن ابى زينب، از عكرمه برده آزاد كرده ابن عباس نقل مى كند كه مى گفته است: چون بنى هاشم را ملاقات مى كنم، مى گويند: على بن ابى طالب نخستين كسى است كه مسلمان شده است و چون آنانى را كه مى دانند ملاقات مى كنم مى گويند: ابو بكر نخستين كسى است كه مسلمان شده است. ابو عثمان جاحظ مى گويد: عثمانيه مى گويند: اگر كسى بگويد شما را چه مى شود كه نام على بن ابى طالب را در اين طبقه نمى آوريد و حال آنكه فراوانى افرادى كه اسلام او را مقدم مى دارند و بسيارى روايات را در آن باره مى دانيد مى گوييم: روايت صحيح و گواهى استوار را مى دانيم كه او در حالتى كه كودك فريفته و طفل صغيرى بوده است اسلام آورده است و نقل كنندگان اين احاديث را تكذيب نمى كنيم، در عين حال نمى توانيم اسلام او را به اسلام افراد بالغ ملحق جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص307 سازيم، زيرا كسانى كه كم گفته اند سن او را به هنگام مسلمان شدن پنج سال پنداشته اند و كسانى كه بيشتر گفته اند پنداشته اند كه در آن هنگام نه ساله بوده است. قياس اين است كه ميانگين اين دو روايت گرفته شود و حق اين كار از باطل آن چنين شناخته مى شود كه سالهاى خلافت على و عثمان و عمر و ابو بكر و مدت توقف پيامبر (ص) را در مدينه و مكه حساب كنيم و چون اين كار را انجام دهيم معلوم مى شود كه همان صحيح است كه على در هفت سالگى مسلمان شده است. ضمنا اين مسأله مورد اجماع است كه على عليه السلام در ماه رمضان سال چهلم هجرت كشته شده است. شيخ ما ابو جعفر اسكافى مى گويد: اگر نه اين است كه جهل و نادانى بر مردم غلبه دارد و آنان تقليد از ديگران را دوست مى دارند، نيازمند به آن نبوديم كه دلايل و سخنان عثمانيه را نقض كنيم و خلاف آنرا بياوريم. همه مردم مى دانند كه دولت و زور و قدرت طرفدار سخنان ايشانند و همه كس مى داند كه شيوخ و علما و اميران چه قدرتى داشته اند و سخن عثمانيان آشكار و قدرت ايشان پيروز بوده است. از كرامت حكومت برخوردار بوده اند و تقيه هم نداشته اند. وانگهى چه جوايزى تعيين مى كردند كه افراد اخبار و رواياتى در فضيلت ابو بكر نقل مى كنند و بنى اميه هم در اين باره بسيار تأكيد داشتند و محدثان هم براى رسيدن به آنچه در دست بنى اميه بود چه بسيار احاديث كه ساختند و پرداختند. بنى اميه در تمام مدت حكومت خود براى به فراموشى سپردن نام على عليه السلام و فرزندانش و خاموش كردن پرتو ايشان از هيچ كوششى فروگذار نبودند و همواره فضائل و مناقب و سوابق ايشانرا پوشيده جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص308 مى داشتند و مردم را بر دشنام و ناسزا گفتن و لعن كردن آنان بر منابر وا مى داشتند و همواره از شمشير خون علويان فرو مى چكيد و شمارشان اندك و دشمنشان بسيار بود در آن مدت علويان يا كشته و اسير بودند يا گريزان و سرگردان و خوار و زبون و بيمناك مواظب خويشتن. حتى كار به آنجا كشيد كه به فقيه و محدث و قاضى و متكلم تذكر داده مى شد و آنانرا به سختى بيم مى دادند و تهديد مى كردند كه نبايد چيزى از فضائل علويان بر زبان آورند، و به هيچكس اجازه نمى دادند گرد ايشان بگردد و چنان شد كه محدثان در چنان تقيه يى قرار گرفتند كه چون مى خواستند از على عليه السلام حديثى نقل كنند با كنايه و بدون تصريح به نام او نقل مى كردند و مى گفتند: مردى از قريش چنين گفت و مردى از قريش چنين كرد، و نام او را بر زبان نمى آوردند. وانگهى به خوبى مى بينيم كه همه نقيض گويان در نقض فضائل شخص على عليه السلام كوشش كرده اند و هر گونه حيله سازى و تأويلات نا درست را موجه دانسته اند، اعم از خارجيان از دين بيرون شده و ناصبيان كينه توز و افراد به ظاهر پايدار ولى گنگ و زبان بسته و ناشيان ستيزه گر و منافقان دروغگو و عثمانيان حسود در آن مورد اعتراض ها كرده و طعن ها زده اند، و چه بسيار معتزليانى كه با وجود دانستن مبانى و شناخت موارد شبهه و مواضع طعن و انواع تأويلات در جستجوى چاره براى باطل كردن مناقب على و تأويل نادرست از فضائل مشهور او بر آمده اند. گاه آنها را به چيزهايى كه احتمال داده نمى شود تأويل كرده اند و گاه با مقايسه كردن با موارد ديگر خواسته اند از قدر و منزلت آن بكاهند، و با وجود همه اين كارها فضائل او همواره بر قوت و رفعت خود و وضوح و روشنى فزونى گرفته است. و مى دانى كه معاويه و يزيد و مروانيانى كه پس از آن دو بودند در تمام مدت پادشاهى خودشان، كه بيش از هشتاد سال طول كشيده است، از هيچ كوششى در وا داشتن مردم به دشنام دادن و لعن كردن و پوشيده نگهداشتن فضائل و مناقب و سوابق او خوددارى نكردند. خالد بن عبد الله واسطى از حصين بن عبد الرحمان، از هلال بن يساف، از عبد الله بن ظالم نقل مى كند كه مى گفته است: چون با معاويه بيعت شد مغيرة بن شعبه خطيبانى را بر پا داشت كه على عليه السلام را لعن كنند. سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل مى گفت: آيا اين مرد ستمگر را نمى بينيد كه به لعن كردن مردى از اهل بهشت فرمان مى دهد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص309 سليمان بن داود، از شعبه از حر بن صباح نقل مى كند كه مى گفته است: شنيدم عبد الرحمان بن اخنس مى گفت: حضور داشتم كه مغيرة بن شعبه خطبه خواند و از على عليه السلام نام برد و دشنامش داد. ابو كريب مى گويد: ابو اسامه از قول صدقة بن مثنى نخعى، از رياح بن ثابت براى ما نقل كرد كه مى گفته است: در حالى كه مغيرة بن شعبه در مسجد بزرگ كوفه نشسته بود و گروهى پيش او بودند، مردى به نام قيس بن علقمه پيش او آمد. مغيره روى به او كرد و شروع به دشنام دادن على (ع) كرد. محمد بن سعيد اصفهانى، از شريك، از محمد بن اسحاق، از عمر بن على بن حسين، از پدرش على بن حسين عليهما السلام روايت مى كند كه مى گفته است: مروان به من گفت: ميان آن قوم هيچكس به اندازه سالار شما - على عليه السلام-  از سالار ما - عثمان-  دفاع نكرد. گفتم: پس شما را چه مى شود كه او را روى منبرها دشنام مى دهيد گفت: كار و حكومت ما بدون آن مستقيم و روبراه نمى شود. ابو غسان مالك بن اسماعيل نهدى، از ابن ابى سيف نقل مى كند كه مى گفته است: مروان خطبه مى خواند و حسن عليه السلام پايين منبر نشسته بود. مروان به على عليه السلام دشنام داد. حسن فرمود: اى مروان واى بر تو آيا اين كسى را كه دشنام دادى بدترين مردم است گفت: نه، كه بهترين مردم است. همچنين ابو غسان مى گويد: عمر بن عبد العزيز مى گفت: پدرم خطبه مى خواند و همواره نيكو سخن مى گفت ولى همينكه به ياد كردن از نام على و دشنام دادن به او مى رسيد زبانش بند مى آمد و رنگ چهره اش زرد و حالش دگرگون مى شد. در اين باره با او گفتگو كردم. گفت: تو اين حال مرا فهميده اى اگر اين گروه آنچه را كه پدرت از على مى داند بدانند، حتى يك مرد هم از ما پيروى نخواهد كرد. ابو عثمان گويد ابو اليقظان براى ما نقل كرد كه روز عرفه مردى از پسران عثمان پيش هشام بن عبد الملك آمد و گفت: امروز روزى است كه خليفگان در آن لعن كردن ابو تراب را مستحب مى دانستند. عمرو بن قناد، از محمد بن فضيل، از اشعث بن سوار نقل مى كند كه مى گفته جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 310 است: عدى بن ارطاة على عليه السلام را بر منبر دشنام داد. حسن بصرى گريست و گفت: امروز مردى دشنام داده شد كه در اين جهان و جهان ديگر برادر پيامبر (ص) است. عدى بن ثابت از اسماعيل بن ابراهيم نقل مى كند كه مى گفته است: من و ابراهيم بن يزيد در مسجد كوفه كنار درهاى بنى كنده براى نماز جمعه نشسته بوديم مغيره بيرون آمد و شروع به خطبه نماز جمعه كرد. نخست خدا را ستايش كرد و سپس در آنچه مى خواست سخن گفت و آنگاه در پوستين على عليه السلام در افتاد. ابراهيم بر زانو ياران من زد و گفت: بيا خودمان سخن گوييم كه ديگر در نماز جمعه نيستيم، مگر نمى شنوى كه اين چه مى گويد؟ عبد الله بن عثمان ثقفى مى گويد: ابن ابى سيف براى ما گفت: يكى از پسران عامر بن عبد الله بن زبير به فرزندش مى گفت: پسركم از على (ع) جز به نيكى نام مبر كه بنى اميه هشتاد سال بر منابر خود او را لعنت كردند و خداوند با اين كار بر رفعت على افزود. دنيا هرگز چيزى را بنا نمى كند مگر اينكه خودش آنرا ويران مى كند، ولى دين هرگز چيزى را نمى سازد كه ويران كند. عثمان بن سعيد مى گويد مطلب بن زياد، از ابو بكر بن عبد الله اصفهانى براى ما نقل كرد كه براى بنى اميه پسر خوانده-  زنازاده يى-  بنام خالد بن عبد الله بود كه همواره على عليه السلام را دشنام مى داد. روز جمعه يى در حالى كه براى مردم خطبه مى خواند گفت: به خدا سوگند كه رسول خدا هرگز على را به حكومتى نگماشت كه مى دانست چگونه است، ولى چاره نداشت كه دامادش بود. در اين هنگام سعيد بن مسيب كه در حال چرت زدن بود چشمش را گشود و گفت: اى واى بر شما اين خبيث چه گفت، كه من ديدم مرقد مطهر رسول خدا شكاف برداشت و آن حضرت مى فرمود: اى دشمن خدا دروغ مى گويى. قتادة روايت مى كند و مى گويد: اسباط بن نصر همدانى از قول سدى نقل مى كرد كه مى گفته است: در مدينه كنار محله احجار الزيت بودم. ناگاه شتر سوارى آمد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص311 و ايستاد و على عليه السلام را دشنام داد. مردم گرد او جمع شدند و او را مى نگريستند. در همين حال كه او دشنام مى داد، سعد بن ابى وقاص رسيد و گفت: بار خدايا اگر اين مرد بنده شايسته و نيكوكار ترا دشنام مى دهد، هم اكنون بدبختى و زبونى او را به مسلمانان نشان بده. چيزى نگذشت كه شترش رم كرد و او بر زمين افتاد و گردنش درهم شكست. عثمان بن ابى شيبه، از عبد الله بن موسى، از فطر بن خليفه، از ابو عبد الله جدلى نقل مى كند كه مى گفته است: به حضور ام سلمه كه خدايش رحمت كناد رسيدم. به من گفت: آيا كار به آنجا رسيده است كه به رسول خدا دشنام داده مى شود و شما زنده ايد گفتم: چگونه ممكن است و كجا چنين چيزى بوده است گفت: مگر به على عليه السلام و هر كس او را دوست بدارد دشنام داده نمى شود. عباس بن بكار ضبى گويد: ابو بكر هذلى، از زهرى نقل مى كند كه مى گفته است: ابن عباس به معاويه گفت: آيا از دشنام دادن به اين مرد خوددارى نمى كنى گفت: نه، تا آنگاه كه كودكان بر آن پرورش يابند و بزرگ شوند و بزرگان پير و شكسته گردند، و چنان شد كه چون عمر بن عبد العزيز از دشنام دادن به على خوددارى كرد، گفتند: ترك سنت كرده است. گويد: از ابن مسعود به صورت موقوف يا مرفوع نقل شده كه خطاب به مردم مى گفته است: در چه حال خواهيد بود، چون فتنه يى شما را فرا رسد كه كودك در آن بزرگ و بزرگ در آن شكسته و فرتوت شود و آن فتنه ميان مردم چنان جريان يابد كه آنرا سنت پندارند و چون چيزى از آن تغيير كند گويند سنت دگرگون شده است. ابو جعفر اسكافى مى گويد: اين را مى دانيد كه چه بسا اتفاق مى افتد كه برخى از پادشاهان سخنى يا آيینى پديد مى آورند و فقط به منظور خاص و هواى دل خودشان است و مردم را بر آن كار وا مى دارند، آنچنان كه چيز ديگرى غير از آنرا نمى شناسند. آنچنان كه حجاج بن يوسف مردم را وادار به خواندن قرآن به قرائت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص312 عثمان و ترك قراءت ابن مسعود و ابى بن كعب كرد و در آن مورد بيم و تهديدى به مراتب كمتر از آنچه خودش و ستمگران بنى اميه و سركشان بنى مروان در مورد على و فرزندان و شيعيانش انجام دادند انجام داد و با آنكه او فقط حدود بيست سال حكومت كرد و هنوز حجاج نمرده بود كه همه مردم عراق فقط به قراءت عثمان متفق شدند و فرزندانشان رشد كردند و هيچ قراءت ديگرى غير از قراءت عثمان را نمى شناختند و اين به سبب آن بود كه پدران از آن خوددارى مى كردند و معلمان هم از تعليم آن خويشتن دارى، و چنان شد كه اگر قراءت عبد الله بن مسعود يا ابى بن كعب بر آنان خوانده مى شد آنرا نمى شناختند. حتى بر آن گمان ناخوش و مسخره مى بردند، زيرا بر آن عادت نداشتند و مدتى هم در جهالت بودند. و چون بر رعيت به زور غلبه كنند و ايام چيرگى بر ايشان طولانى شود و ترس و بيم ميان ايشان رايج شود و تقيه آنانرا فرا گيرد، ناچار بر سكوت و زبونى هماهنگ مى شوند و روزگار همواره از بينش آنان مى گيرد و انديشه آنان را مى كاهد و از سرشت ايشان مى شكند تا به آنجا كه بدعتى را كه پديد آورده اند بر سنتى كه مى شناخته اند ترجيح مى نهند، بلكه آن بدعت، سنت اصيل را به فراموشى مى سپارد. و مى دانيم كه حجاج و كسانى كه امثال او را ولايت مى دادند چون عبد الملك و وليد و ديگر فرعون هاى بنى اميه و بنى مروان كه پيش و بعد از آنان بودند در پوشيده داشتن محاسن و فضايل على عليه السلام و فرزندان و شيعيان او و ساقط كردن قدر و منزلت ايشان به مراتب حريص تر و كوشاتر بودند از ساقط كردن قراءت عبد الله بن مسعود و ابى بن كعب، زيرا به هر حال آن قرائت ها سبب زوال پادشاهى و تباهى حكومت و روشن شدن وضع زشت ايشان نمى شد و حال آنكه در مشهور شدن فضل على عليه السلام و فرزندان آن حضرت و آشكار ساختن محاسن آنان هلاك و نابودى ايشان قرار داشت و موجب مى شد حكم قرآن مجيد كه آنرا يك سو نهاده بودند بر آنان چيره مى شود. بدين سبب در پوشيده داشتن فضائل على عليه السلام سخت كوشش مى كردند و مردم را بر پوشيده نگه داشتن آن مجبور مى ساختند، ولى خداوند متعال و در مورد او و فرزندانش جز درخشش و پرتو افشانى بيشتر چيز ديگرى را نخواست و به خواست خدا محبت ايشان در دلها در حد شيفتگى و شدت و نام آنان در حد كمال شهرت و فراوانى و حجت آنان در حد وضوح و كمال قوت و شأن و فضيلت آنان برتر و قدر و منزلت ايشان بزرگتر شد. و در نتيجه اهانت زمامداران عزيزتر شدند و آنچه آنان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص313 خواستند ياد ايشان را بمیرانند بيشتر زنده شد و هر شر و بدى كه نسبت به على عليه السلام و فرزندانش اراده كردند مبدل به خير و نيكى شد و در نتيجه آنقدر از فضائل و خصائص و مزاياى او و سوابق آن حضرت براى ما نقل مى شود و به دست ما مى رسد كه هيچيك از پيشگامان از او مقدم نيستند و هيچكس با او برابر نيست و هر كس بخواهد همپايه او شود هرگز به او نمى رسد، و حال آنكه قاعده بر اين است كه اگر على به شهرت كعبه و همچون آثار و احاديث محفوظه هم مى بود، با اين مبارزه يى كه آنرا وصف كرديم، حتى يك كلمه درباره فضائل او بدست ما نرسد. اسكافى سپس چنين مى گويد: اما آنچه كه جاحظ در مورد امامت ابو بكر به آن استناد كرده است، كه او نخستين كسى است كه مسلمان شده است، اگر اين خبر صحيح و استدلال به آن درست مى بود، خود ابو بكر روز سقيفه به آن استناد مى كرد و ما نمى بينيم كه او چنان كرده باشد، زيرا ابو بكر دست عمر و ابو عبيده بن جراح را گرفت و به مردم گفت: من براى شما به خلافت يكى از اين دو راضى هستم و با هر يك از آن دو كه مى خواهيد بيعت كنيد. و اگر اين احتجاج جاحظ درست مى بود هرگز عمر نمى گفت بيعت ابو بكر گرفتارى يى بود كه خداوند شر آنرا حفظ فرمود. وانگهى لازم بود يكى از مردم چه در دوره امامت و پيشوايى ابو بكر و چه پس از آن همين ادعا را مى كرد كه او به سبب اينكه نخستين مسلمان است بايد پيشوا باشد و ما هيچكس را نمى شناسيم كه چنين ادعايى در مورد او كرده باشد، علاوه بر اينكه عموم و جمهور محدثان چيزى جز اين ننوشته اند كه ابو بكر پس از چند مرد اسلام آورده است كه از جمله ايشان على بن ابى طالب و برادرش جعفر و زيد بن حارثه و ابو ذر غفارى و عمرو بن عنبسة سلمى و خالد بن سعيد بن عاص و خباب بن ارت هستند، و چون در روايات صحيح و اسانيد مورد اعتماد و استوار تأمل كنيم، همه آنها را چنين مى يابيم كه گوياى اين موضوع است كه على عليه السلام نخستين مسلمان است كه اسلام آورده است. اما روايت از ابن عباس كه ابو بكر نخستين مسلمان از ميان صحابه است همانا كه از او بر خلاف اين موضوع بيشتر روايت كرده اند و مشهورتر است. از جمله روايتى است كه آنرا يحيى بن حماد از ابو عوانه و سعيد بن عيسى از ابو داود طيالسى از عمرو بن ميمون از ابن عباس آورده اند كه گفته است: نخستين كس از مردان كه نماز گزارده على عليه السلام است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص314 و حسن بصرى روايت كرده و گفته است: عيسى بن راشد، از ابو بصير، از عكرمة، از ابن عباس، براى ما روايت كرد، كه گفته است: خداوند متعال استغفار براى على عليه السلام را در قرآن بر هر مسلمانى واجب فرموده، در آنجا كه گفته است: «پروردگارا براى ما و براى برادران ما كه در ايمان بر ما پيشى گرفته اند غفران خود را عنايت فرماى». بنا بر اين همگان كه پس از على اسلام آورده اند براى على عليه السلام طلب غفران مى كنند. و سفيان بن عيينة، از ابن ابى نجيح، از مجاهد، از ابن عباس، روايت مى-  كند كه مى گفته است: پيشى گيرندگان سه تن هستند: يوشع بن نون كه به ايمان آوردن به موسى (ع) از همگان سبقت گرفت و صاحب «يس» كه به گرويدن به عيسى (ع) پيشى گرفت و على بن ابى طالب كه به گرويدن به محمد كه بر آن دو سلام باد پيشى گرفت. و اين گفتار ابن عباس است در مورد سبقت على (ع) به اسلام و اين احاديث ثابت تر و شهره تر از حديث شعبى است، علاوه بر اينكه از خود شعبى هم خلاف آن روايت شده است و چنين است كه ابو بكر هذلى و داود بن ابى هند از شعبى نقل مى كنند كه مى گفته است: پيامبر (ص) در مورد على عليه السلام فرموده اند: «اين نخستين كسى است كه به من ايمان آورده و مرا تصديق كرده است و همراه من نماز گزارده است». اسكافى مى گويد: از ديگر اخبارى كه در كتابهاى صحيح و با سندهاى استوار، در مورد سبقت اسلام على عليه السلام آمده است، روايتى است كه شريك بن عبد الله از سليمان بن مغيره از زيد بن وهب از عبدالله بن مسعود نقل كرده كه مى گفته است: نخستين چيزى كه از كار رسول خدا (ص) ديدم آن بود كه با تنى چند از عموها و خويشاوندانم و گروهى از قوم خودم به مكه آمدم. كار ما عطر فروشى بود. ما را پيش عباس بن عبد المطلب بردند وقتى پيش او رسيديم كنار چاه زمزم نشسته بود. در همان حال كه ما پيش او نشسته بوديم ناگاه مردى از در صفا وارد شد و پيش آمد. دو جامه سپيد بر تن داشت. زلفى تا نيمه گوشها داشت. موهايش مجعد و بينى او عقابى و زيبا، چشمانش مشكى و شهلا و ريش او پرپشت و دندانهايش رخشان بود. رنگ چهره اش سپيدى بود كه به سرخى مى زد، گويى ماه شب چهاردهم بود. بر سمت راستش نوجوانى در حد بلوغ يا به بلوغ رسيده و خوش سيما حركت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص315 مى كرد و پشت سر آن دو، بانويى حركت مى كرد كه زيبايى هاى خود را پوشيده بود. نخست آهنگ حجر الاسود كردند. آن مرد و آن نوجوان حجر را استلام كردند و پس از آنان، آن بانو استلام كرد. آنگاه آن مرد هفت بار گرد خانه طواف كرد. آن نوجوان و آن بانو هم همراهش طواف كردند. پس از آن روى به حجر اسماعيل آوردند. آن مرد ايستاد و دستهاى خود را بلند كرد و تكبير گفت. نوجوان كنار او و آن بانو پشت سرشان ايستادند و آن دو هم دستهاى خود را بر افراشتند و تكبير گفتند. آن مرد قنوت طولانى خواند و به ركوع رفت كه آن دو نيز چنان كردند. سپس مرد از ركوع برخاست و مدتى همچنان ايستاده درنگ كرد و نوجوان و زن هم همانگونه رفتار كردند. ما كه چيزى را ديديم كه براى ما نا آشنا بود و در مكه انجام آنرا نديده بوديم، روى به عباس كرديم و به او گفتم: اى ابا الفضل ما چنين آيينى را تا كنون ميان شما نمى شناختيم. گفت: آرى، به خدا سوگند كه همچنين است. پرسيديم: اين شخص كيست گفت: برادرزاده من محمد بن عبد الله است و اين نوجوان هم پسر برادر ديگرم، يعنى على بن ابى طالب، است و اين زن هم خديجه دختر خويلد و همسر محمد است و به خدا سوگند بر روى زمين كسى جز اين سه نفر متدين به اين دين نيست. در حديثى هم كه موسى بن داود، از خالد بن نافع، از عفيف بن قيس كندى نقل كرده است همچنين مالك بن اسماعيل نهدى و حسن بن عنبسة وراق و ابراهيم بن محمد بن ميمونه، همگى از سعيد بن جشم، از اسد بن عبد الله بجلى، از يحيى بن عفيف بن قيس، از پدرش، آنرا نقل كرده اند چنين آمده كه عفيف مى گفته است: من در دوره جاهلى عطر فروش بودم. به مكه آمدم و پيش عباس بن عبد المطلب منزل كردم. در همان حال كنار عباس نشسته بودم و به كعبه مى نگريستم و خورشيد ميان آسمان حلقه زده بود. جوانى كه از زيبايى گويى ماه در چهره اش خانه داشت آمد. نگاهى به آسمان افكند و به خورشيد نگريست. سپس روى به جانب كعبه آورد و چون نزديك آن رسيد استوار بر پاى ايستاد كه نماز گزارد. از پى او نوجوانى آمد كه چهره اش چون شمشير يمانى مى درخشيد و بر جانب راست او ايستاد. آنگاه بانويى در جامه پيچيده و پوشيده بيامد و پشت سر آن دو ايستاد. آن جوان به ركوع آمد و آن دو هم چنان كردند و سپس براى سجده آهنگ زمين كرد، آن دو هم با او سجده كردند. من به عباس گفتم: اى ابا الفضل، سخت كارى است گفت: آرى. سوگند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص316 به خدا كه چنين است. آيا مى دانى اين جوان كيست گفتم: نه. گفت: برادرزاده من است. اين محمد بن عبد الله بن عبد المطلب است. آيا مى دانى اين نوجوان كيست گفتم: نه. گفت: اين برادرزاده ديگر من است. اين على بن ابى طالب بن عبد المطلب است. آيا مى دانى اين زن كيست گفتم. نه. گفت: اين دختر خويلد بن اسد بن عبد العزى است. اين خديجه همسر همين محمد است. و اين محمد چنين مى گويد كه خداى او خداى آسمان و زمين است و همان خداوند او را بر اين آيين فرمان داده است و او همينگونه كه مى بينى بر آن آيين است و مى پندارد كه پيامبر است و او را بر اين اعتقاد همين نوجوان يعنى على كه پسر عموى اوست و همين زن كه خديجه و همسر اوست تصديق كرده اند و من بر روى تمام زمين كسى را بر اين آيين جز همين سه نفر نمى شناسم. عفيف مى گويد به عباس گفتم: شما چه مى كنيد و چه مى گوييد گفت: منتظريم ببينيم شيخ چه مى كند و منظور او برادرش ابو طالب بود. عبيد الله بن موسى و فضل بن دكين و حسن بن عطيه همگى، از خالد بن طهمان، از نافع بن ابى نافع، از معقل بن يسار، نقل مى كنند كه مى گفته است: مشغول مواظبت از پيامبر (ص) بودم. فرمود: آيا موافقى از فاطمه (ع) ديدار كنيم گفتم: آرى، اى رسول خدا. برخاست و در حالى كه به من تكيه داده بود راه مى رفت و فرمود: سنگينى بدن مرا كسى غير از تو-  فرشتگان-  بر دوش مى كشند و پاداش آن براى تو خواهد بود. معقل مى گويد: به خدا سوگند كه گويى از سنگينى پيامبر (ص) چيزى بر من نبود. به حضور فاطمه عليها السلام رسيديم. پيامبر به او فرمودند: چگونه يى و خود را چگونه مى يابى گفت: اندوهم بسيار و غم من شديد است كه زنان به من گفتند: پدرت ترا به همسرى فقيرى داد كه مالى ندارد پيامبر فرمود: آيا خشنود نيستى كه تو را به همسرى نخستين و قديمى ترين مسلمان امت خود در آوردم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص317 كه علمش از همه بيشتر و خردش و بردبارى او از همگان برتر است گفت: آرى اى رسول خدا خشنودم. اين خبر را يحيى بن عبد الحميد و عبد السلام بن صالح هم، از قيس بن ربيع، از ابو ايوب انصارى، با همين الفاظ يا نظير آن روايت كرده اند. عبد السلام بن صالح، از اسحاق ازرق، از جعفر بن محمد (ص) از پدرانش نقل مى كند كه چون پيامبر (ص) فاطمه را به على تزويج فرمود: زنان پيش او رفتند و گفتند: اى دختر رسول خدا فلان و بهمان از تو خواستگارى كردند و پدرت آنان را پاسخ داد و ترا به ازدواج بينوايى در آورد كه مالى ندارد. و چون پيامبر (ص) به ديدار فاطمه آمد، اثر آنرا در چهره او ديد و فاطمه هم موضوع را براى پدر باز گو كرد. رسول خدا فرمود: اى فاطمه خداوند به من فرمان داد و من تو را به كسى كه پيش از همه مسلمان شده است و از همگان علم بيشتر و خرد و بردبارى فزونتر دارد تزويج كردم و تو را بدون فرمان آسمانى به ازدواج او در نياوردم. مگر نمى دانى كه او در اين جهان و آن جهان برادر من است؟ عثمان بن سعيد، از حكم بن ظهير، از سدى نقل مى كند كه ابو بكر و عمر هر دو از فاطمه (ع) خواستگارى كردند. پيامبر (ص) به هر دو پاسخ منفى داد و فرمود: به اين كار فرمان داده نشده ام. و چون على عليه السلام خواستگارى كرد، پيامبر فاطمه (ع) را به او تزويج فرمود و به او گفت: من ترا به همسرى كسى در آوردم كه اسلامش از همه امت قديمى تر است، و سپس دنباله حديث را نقل مى كند و مى گويد: اين خبر را جماعتى از صحابه، از جمله اسماء دختر عميس و ام ايمن و ابن عباس و جابر بن عبد الله نقل كرده اند. اسكافى مى گويد: محمد بن عبد الله بن ابى رافع، از پدرش، از جدش ابو رافع نقل مى كند كه مى گفته است: به ربذه رفتم تا از ابو ذر توديع كنم. چون خواستم برگردم به من و مردمى كه همراهم بودند گفت: به زودى فتنه يى خواهد بود. از خدا بترسيد و بر شما باد به ملازمت پير گرانقدر على بن ابى طالب، از او پيروى كنيد كه من خود شنيدم پيامبر (ص) به او مى فرمود: «تو نخستين كسى هستى كه به من ايمان آورده اى و نخستين كسى هستى كه روز قيامت با من دست خواهى داد. تو صديق اكبرى و فاروقى هستى كه ميان حق و باطل فرق مى گذارى و تو سالار مومنانى و مال سالار كافران است. تو برادر و وزير منى و بهترين كسى هستى كه پس از خود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص318 باقى مى گذارم. وام مرا خواهى پرداخت و وعده هاى مرا بر آورده خواهى ساخت. گويد: ابن ابى شيبة، از عبد الله بن نمير، از علاء بن صالح، از منهال بن عمرو، از عباد بن عبد الله اسدى، نقل مى كند كه مى گفته است: شنيدم، على بن ابى طالب مى گفت: من بنده خدا و برادر رسول خدايم. من صديق اكبرم. اين سخن را كسى غير از من نمى گويد، مگر دروغگو، و من هفت سال پيش از همه مردم نماز گزاردم. معاذه دختر عبد الله عدويه مى گويد: شنيدم كه على عليه السلام بر منبر بصره خطبه مى خواند و مى گفت: من صديق اكبرم. پيش از آنكه ابو بكر ايمان آورد، ايمان آوردم و پيش از آنكه او مسلمان شود مسلمان شدم. حبة بن جوين عرنى نقل مى كند كه از على عليه السلام شنيده كه مى فرموده است: من نخستين مردى هستم كه همراه رسول خدا اسلام آورده است. اين روايت را ابو داود طيالسى از شعبه، از سفيان ثورى، از سلمة بن كهيل، از حبة بن جوين روايت كرده است. عثمان بن سعيد خراز، از على بن حرار، از على بن عامر، از ابو الحجاف، از حكيم وابسته ز اذان نقل مى كند كه مى گفته است: از على شنيدم كه مى فرمود: من هفت سال پيش از همه مردم نماز گزاردم. در آن هنگام ما سجده مى كرديم و در نمازها ركوع نمى كرديم و نخستين نمازى كه در آن ركوع كرديم نماز عصر بود، و من گفتم: اى رسول خدا اين چيست فرمود: به انجام آن فرمان داده شده ام. اسماعيل بن عمرو، از قيس بن ربيع، از عبد الله بن محمد بن عقيل، از جابر بن عبد الله نقل مى كند كه مى گفته است: پيامبر (ص) روز دوشنبه نماز گزارد و على روز سه شنبه يعنى يك روز پس از آن نماز گزارد. و در روايت ديگرى از انس بن مالك نقل شده است كه پيامبر (ص) روز دوشنبه به پيامبرى مبعوث شد و على روز سه شنبه پس از آن مسلمان شد. و ابو رافع روايت مى كند كه پيامبر (ص) نخستين نمازى كه گزارد نماز صبح روز دوشنبه بود. خديجه آخر همان روز نماز گزارد و على عليه السلام سه شنبه يى كه فرداى آن روز بود نماز گزارد. اسكافى مى گويد: و با روايات مختلف فراوان از زيد بن ارقم و سلمان فارسى و جابر بن عبد الله و انس بن مالك نقل شده است كه على عليه السلام نخستين كسى است كه مسلمان شده است و اسكافى آن روايات را با اسامى راويان نقل كرده است. سلمة بن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص319 كهيل از قول راويان خود كه ابو جعفر اسكافى آنان را در كتاب خود نام مى برد نقل مى كند كه پيامبر (ص) خطاب به مسلمانان فرموده اند: «نخستين كس از شما كه كنار حوض بر من وارد مى شود و نخستين كس از شما كه مسلمان شده است على بن ابى طالب است». ياسين بن محمد بن ايمن، از ابو حازم وابسته آزاد كرده ابن عباس، از ابن عباس، نقل مى كند كه مى گفته است: از عمر بن خطاب شنيدم مى گفت: از على بن ابى طالب دست برداريد كه من از رسول خدا (ص) شنيدم مى فرمود: او را خصلتهايى است كه اى كاش يكى از آنها در همه خاندان خطاب مى بود و براى من دوست داشتنى تر از همه چيزهايى است كه خورشيد بر آن مى تابد. و چنان بود كه روزى من و ابو بكر و عثمان و عبد الرحمان بن عوف و ابو عبيدة، همراه تنى چند از ياران رسول خدا (ص) در جستجوى آن حضرت بوديم، تا آنكه بر در خانه ام سلمه رسيديم على را ديديم كه بر دستگيره در تكيه داده است. گفتيم: مى خواهيم به حضور پيامبر برسيم. گفت: بر جاى باشيد كه آن حضرت در خانه است. در اين هنگام پيامبر (ص) بيرون آمد و ما بر گرد آن حضرت براه افتاديم. پيامبر (ص) به على عليه السلام تكيه داد و با دست خويش بر دوش او زد و فرمود: اى على مژده بر تو باد كه با تو مخاصمه مى شود و تو با هفت خصلت بر مردم برترى دارى كه هيچكس ياراى ستيز در هيچ مورد از آن هفت خصلت را با تو ندارد. تو نخستين مسلمان از ميان مردمى و از همه مردم به ايام الله داناترى...» و سپس دنباله حديث را گفته است. گويد: ابو سعيد خدرى هم از پيامبر (ص) نظير اين حديث را نقل مى كند. گويد: ابو-  ايوب انصارى از رسول خدا (ص) روايت مى كند كه فرموده است: «همانا كه فرشتگان بر من و على عليه السلام هفت سال درود مى فرستادند و اين بدان سبب بود كه در آن هفت سال هيچ مردى جز او با من نماز نگزارد». ابو جعفر اسكافى مى گويد: اما آنچه كه جاحظ نقل كرده و گفته است: پيامبر (ص) فرموده است: «همانا كه از من آزاده يى و برده يى پيروى كرده اند». در اين حديث نامى از ابو بكر و بلال نيامده است، وانگهى چگونه ممكن است درست باشد و حال آنكه ابو بكر بلال را پس از ظهور اسلام در مكه خريده است و همينكه بلال اسلام خود را ظاهر ساخت امية بن خلف شروع به آزار او كرد و اين موضوع به هنگامى نبوده كه اسلام و دعوت پيامبر (ص) پوشيده باشد و در آغاز كار اسلام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص320 هم نبوده است و گفته شده است: منظور از آزاده على بن ابى طالب و از برده زيد بن حارثه است. محمد بن اسحاق هم همين روايت را نقل كرده و هم گفته است كه اسماعيل بن نصر صفار، از محمد بن ذكوان، از شعبى، نقل مى كند كه مى گفته است: حجاج به حسن بصرى در حالى كه گروهى از تابعين پيش او بودند و سخن از على عليه السلام مى رفت، گفت: اى حسن تو درباره على چه مى گويى گفت: چه بگويم او نخستين كسى است كه روى به قبله نماز گزارد و دعوت رسول خدا (ص) را پذيرفت و همانا على را منزلتى در پيشگاه خداوند و قرابتى به رسول خدا (ص) است و او را سوابقى است كه هيچكس نمى تواند آنرا رد كند. حجاج سخت خشمگين شد و از روى تخت برخاست و درون يكى از حجره ها رفت و فرمان داد ما برگرديم. شعبى مى گويد: ما گروهى بوديم كه هيچكس از ما نبود كه براى تقرب به حجاج به على عليه السلام دشنام ندهد، جز حسن بصرى كه خدايش رحمت كناد. محرز بن هشام، از ابراهيم بن سلمه، از محمد بن عبيد الله، نقل مى كند كه مى-  گفته است: مردى به حسن بصرى گفت: چگونه است كه ترا نمى بينيم بر على (ع) ستايش كنى گفت: آخر چگونه ممكن است كه شمشير حجاج خونبار است. همانا كه او نخستين كسى است كه اسلام آورده است و همين شما را بس است. اسكافى مى گويد: اينها اخبار و روايات بود. اما اشعارى كه روايت شده بسيار معروف و فراوان و منتشر است و از جمله اين گفتار و سروده عبد الله بن ابى سفيان بن حارث بن عبد المطلب است كه آنرا در پاسخ وليد بن عقبة بن ابى معيط سروده است. «همانا پس از محمد (ص) ولى امر على است كه در همه جنگها همراهش بوده است، آرى او به حق وصى و همتاى رسول خدا و نخستين كسى است كه نماز گزارده و تسليم شده است» «از ميان همه خويشاوندان فقط او وصى رسول خدا و سواركار دلير آن حضرت از دير باز و نخستين كسى است كه از ميان همه مردم جز برگزيده زنان-  خديجه-  نماز گزارده است، و خداوند صاحب نعمتهاست.» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص321 و ابو سفيان بن حرب بن امية بن عبد شمس هنگامى كه با ابو بكر بيعت شد چنين سرود: «هرگز نمى پنداشتم كه حكومت از بنى هاشم بويژه از ابو الحسن به ديگرى منتقل شود. مگر او نخستين كسى نيست كه سوى قبله آنان نماز گزارده و داناترين مردم به سنتها و احكام نيست» و ابو الاسود ضمن تهديد طلحه و زبير چنين سروده است: «همانا كه على در مكه نخستين عبادت كنندگان بود و در آن هنگام خداوند عبادت نمى شد». سعيد بن قيس همدانى ضمن رجزهاى خود در جنگ صفين چنين سروده است: «اين على و پسر عموى مصطفى است و بنا بر آنچه روايت شده نخستين كسى است كه دعوت پيامبر را پذيرفته است. او امام است و به هر كس گمراه شود اهميتى نمى دهد.» زفر بن يزيد بن حذيفه اسدى چنين سروده است: «على را احاطه كنيد و ياريش دهيد كه او وصى است و در اسلام نخستين نخستينهاست...» گويد: اشعار هم هنگامى كه هر دو گروه آنرا مكرر و به صورت اتفاق نقل كرده باشند دليل و برهان است. اما سخن جاحظ كه مى گويد ميانگين كارها اين است كه اسلام ابو بكر و ديگران را باهم قرار بدهيم، با اين سخن برهان و حجت خويش را در مورد پيشوايى ابو بكر و امامت او باطل كرده است، زيرا جاحظ نخست به سبقت اسلام ابو بكر استدلال كرده است و اينك از آن برگشته است. ابو جعفر اسكافى مى گويد: بايد به آنان گفته شود: ما را نيازى به اثبات پيشى گرفتن على عليه السلام به مسلمان شدن نيست، زيرا شما خود در اين موضوع با ما متفق هستيد كه او پيش از همه مردم مسلمان شده است و اين ادعاى شما كه او مسلمان شده، ولى طفل بوده است ادعايى است كه حجتى ندارد و قابل قبول نيست. و اگر بگوييد: اين ادعاى شما هم كه او مسلمان شده و بالغ بوده است جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص322 حجتى ندارد و قابل قبول نيست، در پاسخ شما مى گوييم: اسلام على كه به عقيده و حكم خودتان ثابت شده است و حال آنكه اگر در آن حال كودك بوده باشد، در حقيقت غير مسلمان بوده است، زيرا نام ايمان و اسلام و كفر و طاعت و معصيت مخصوص بالغان است و بر كودكان و ديوانگان اطلاق نمى شود و اينك كه هم ما و هم شما نام مسلمان را بر او اطلاق مى كنيم، اصل اين است كه اين اطلاق، اطلاق حقيقى است، وانگهى چگونه ممكن است اطلاق حقيقى نباشد و حال آنكه پيامبر (ص) به او فرموده است: «تو نخستين كسى كه به من ايمان آورده است و نخستين كسى كه مرا تصديق كرده است» و به فاطمه هم فرموده است: «من تو را به كسى كه اسلامش از همگان قديمى تر است تزويج كردم». و اگر بگويند: پيامبر (ص) على را از جهت عرض و نه از جهت تكليف به اسلام فرا خوانده است، مى گوييم: در اين صورت شما در اصل فرا خواندن رسول خدا على را با ما موافقيد و حكم دعوت و فرا خواندن، حكم امر و تكليف است و سپس مى گوييد: اين كار عرضى است و قائم به وجود غير است، بنا بر اين بايد براى دعوت على به اسلام دليل و حجتى داشته باشيد. اگر بگوييد: پيامبر (ص) على را از باب تعليم و تأديب به اسلام فرا خوانده است، همانگونه كه نظير اين موضوع در مورد اطفال عمل مى شود و مورد اعتماد است، مى گوييم: اين موضوع در صورتى صحيح است كه اسلام كاملا در خانواده على (ع) جايگزين شده بود و على در خانه يى كه بر آن اسلام حاكم بود متولد مى-  شد و پرورش مى يافت، ولى در شهر و محيطى كه شرك و كفر بر آن حاكم است چنين چيزى واقع نمى شود، خاصه به هنگامى كه اسلام معروف و شناخته شده ميان آنان نبوده است و بر اين بايد افزود كه سنت و روش پيامبر (ص)، دعوت كودكان مشركان به اسلام و تفرقه انداختن ميان آنان و پدرانشان، پيش از آنكه به حد بلوغ برسند نبوده است. وانگهى شأن طفل اين است كه از افراد خانواده و پدر خويش پيروى مى كند و بر حالتى كه در محل ولادت و رشد و پرورش او حاكم است گرايش دارد و منزلت و موقعيت پيامبر (ص) هم در آن هنگام همراه با سختى و گرفتارى و تنهايى بوده است و اين امور را كسى نمى پذيرد و گام در آن نمى نهد مگر اينكه اسلام در نظرش با حجت و برهان ثابت شده باشد و يقين همراه با شناخت و علم در دل او جايگزين شده باشد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص323 و اگر بگويند: على عليه السلام با پيامبر (ص) انس و الفت داشته است و از راه مساعدت و كمك كردن به پيامبر با آيين ايشان موافقت كرده است، مى گوييم: هر چند كه على (ع) با پيامبر (ص) بيش از پدر و مادر و برادران و عموها و خويشاوندش الفت داشت، ولى اين الفت او را از آنچه بر آن پرورش يافته بود بيرون نكرده بود، كه اسلام به آن مرحله نرسيده بود كه هر صبح و شام نامش را بشنود و به گوش او بخورد، زيرا اسلام عبارت است از خلع شريك و تبرى از هر كس كه به خداوند شرك مى ورزد و چنين چيزى در اعتقاد طفل جمع نمى شود. و شگفت تر از اين سخن عباس بن عبد المطلب به عفيف بن قيس كندى است كه مى گويد: ما منتظريم ببينيم شيخ چه مى كند هنگامى كه عباس و حمزة منتظر تصميم و رأى ابو طالب مى مانند، چگونه ممكن است پسرش با او مخالفت كند و اقليت را بر اكثريت و خوارى و زبونى را بر عزت و خوف را بر امنيت، بدون شناخت و علم ترجيح دهد و برگزيند. اما اين گفتار جاحظ كه مى گويد: عمر امير المومنين على را به هنگامى كه اسلام آورده است: كسانى كه از همه كمتر گفته اند پنج سال دانسته اند و كسانى كه از همه بيشتر گفته اند نه سال دانسته اند. نخستين پاسخى كه به او داده مى شود اين است كه اخبارى كه در مورد سن على عليه السلام. به هنگامى كه مسلمان شده است، رسيده است بر پنج نوع است كه بيان مى داريم. دسته نخست كسانى هستند كه گفته اند: على عليه السلام در پانزده سالگى مسلمان شده است. اين مورد را براى ما، احمد بن سعيد اسدى، از اسحاق بن بشر قرشى، از اوزاعى، از زمرة بن حبيب، از شداد بن اوس، نقل كرد كه مى گفته است: از خباب بن ارت در مورد اسلام على پرسيدم گفت: در پانزده سالگى مسلمان شد و من خود او را ديدم كه پيش از همگان، در حالى كه در بلوغ خود استوار بود، با پيامبر (ص) نماز مى گزارد. همچنين عبد الرزاق، از معمر، از قتاده، از حسن، نقل مى كند كه مى گفته است: نخستين كس كه مسلمان شد على بن ابى طالب در سن پانزده سالگى بود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص324 دسته دوم كسانى هستند كه گفته اند على در سن چهارده سالگى مسلمان شده است. اين موضوع را ابو قتاده حرانى، از ابو حازم اعرج، از حذيفة بن اليمان، نقل مى كند كه مى گفته است: در حالى كه ما سنگ مى پرستيديم و باده نوشى مى كرديم، على از نوجوانان چهارده ساله بود كه شب و روز در خدمت پيامبر ايستاده بود و نماز مى گزارد و در آن هنگام قريش پيامبر (ص) را دشنام مى دادند و نسبت به او سفلگى مى كردند و هيچكس جز على (ع) از او دفاع نمى كرد. همچنين ابن ابى شيبة، از جرير بن عبد الحميد نقل مى كند كه مى گفته است: على در چهارده سالگى مسلمان شده است. دسته سوم كسانى هستند كه گفته اند على (ع) در يازده سالگى مسلمان شده است. اين موضوع را اسماعيل بن عبد الله رق، از محمد بن عمر، از عبد الله بن سمعان، از جعفر بن محمد، از پدرش محمد بن على باقر عليهم السلام، نقل مى كند كه على عليه السلام هنگام مسلمان شدن يازده ساله بوده است. همچنين عبد الله بن زياد مدنى از محمد بن على باقر (ع) نقل مى كند كه فرموده است: نخستين كس كه به خدا ايمان آورد على بن ابى طالب در سن يازده سالگى بوده و در بيست و چهار سالگى به مدينه هجرت كرد. دسته چهارم كسانى هستند كه گفته اند آن حضرت در ده سالگى مسلمان شده است. اين موضوع را نوح بن دراج، از محمد بن اسحاق نقل مى كند كه مى گفته است: نخستين نرينه كه ايمان آورد و نبوت پيامبر را تصديق كرد على بن ابى طالب عليه السلام بود كه ده سال داشت و پس از او زيد بن حارثه و سپس ابو بكر مسلمان شدند و آن گونه كه به ما خبر رسيده است، ابو بكر در آن هنگام سى و شش ساله بوده است. دسته پنجم افرادى هستند كه مى گويند على (ع) در نه سالگى مسلمان شده است. اين موضوع را حسن بن عنبسة وراق، از سليم آزاد كرده شعبى، از شعبى، روايت مى كند كه مى گفته است: نخستين كس از مردان كه مسلمان شد على بن ابى-  طالب در نه سالگى بود و به هنگام رحلت رسول خدا (ص) بيست و نه سال داشت. شيخ ما ابو جعفر اسكافى مى گويد: اين اخبار را اينچنين كه مى بينى يا جاحظ نمى دانسته است يا قصد ستيز داشته است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص325 اما اين سخن او كه مى گويد: «قياس بر اين است كه حد وسط و ميانگين روايات را بگيريم» و بگوييم على در هفت سالگى مسلمان شده است، نوعى زورگويى است، و مثل اين است كه مردى بگويد از مرد ديگرى ده درهم طلبكارم. آن مرد منكر شود و بگويد فقط چهار درهم طلبكار است. بگوييم: سزاوار است و قياس بر اين است كه ميانگين آن را بگيريم و بگوييم هفت درهم بدهكار است. وانگهى بر مبناى پيشنهاد خود جاحظ بايد در مورد ابو بكر كه گروهى او را كافر و گروهى او را امام عادل شمرده اند بگوييم ميانگين اين اقوال را مى گيريم و اين همان منزلت بين المنزلتين است و در نتيجه تبهكار ستمگرى بوده است و همينگونه در همه موارد اختلاف. اما اين سخن جاحظ كه مى گويد: حق و باطل در مورد سن على به هنگام مسلمان شدن او بدينگونه شناخته مى شود كه سالهاى خلافت خود على و عثمان و عمر و ابو بكر و هجرت و مدت اقامت پيامبر (ص) را پس از مبعوث شدن در مكه حساب كنيم، بايد به او گفته شود: اگر روايات در اين مورد همگى متفق بودند، براى اين سخن راهى وجود داشت، ولى مردم در اين روايات به صورتهاى مختلف و گوناگون سخن گفته اند. گفته شده است: پيامبر (ص) پس از بعثت در مكه پانزده سال درنگ فرموده اند، و اين مدت را ابن عباس روايت كرده است. و گفته شده است: سيزده سال درنگ فرموده اند، كه اين را هم ابن عباس روايت كرده است، و بيشتر مردم همين مدت را روايت كرده اند و گفته شده است: ده سال درنگ فرموده است، كه اين را عروة بن زبير نقل كرده است، و گفته حسن بصرى و سعيد بن مسيب هم همين گونه است. و در مورد سن رسول خدا به هنگام رحلت نيز اختلاف است. قومى گفته اند: شصت و پنج سال بوده است، و قومى گفته اند: شصت و سه سال، و شصت سال هم گفته شده است. همچنين در مورد سن على عليه السلام هم به هنگام رحلت اختلاف است شصت و هفت و شصت و پنج و شصت و سه و شصت و پنجاه و نه گفته شده است. با اين همه اختلاف اقوال، تحقيق اين موضوع چگونه ممكن است و آنچه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص326 واجب است پذيرفتن سخن ايشان است كه على قبل از همه اسلام آورده است، و مسلمان جز بر بالغ اطلاق نمى شود، همانگونه كه اسم كافر جز بر بالغ اطلاق نمى-  شود. علاوه بر آنكه افراد يازده ساله-  يعنى مردان مناطق گرمسير و حجاز-  بالغند و فرزند از آنان پديد مى آيد. آنچنان كه راويان روايت كرده اند كه عمرو بن عاص از پسرش عبد الله فقط دوازده سال بزرگتر بوده است كه در اين صورت لازم است در كمتر از يازده سالگى هم بالغ شده باشد. همچنين روايت شده است كه محمد بن على بن عبد الله بن عباس، از پدرش على بن عبد الله يازده سال كوچكتر بوده است. وانگهى در اين صورت لازم است جاحظ عبد الله بن عباس را به هنگام رحلت حضرت پيامبر (ص) مسلمان حقيقى و مطيع نسبت به اسلام و پاداش داده شده از سوى خداوند نداند كه او در آن هنگام ده ساله بوده است. اين موضوع را هشيم، از سعيد بن جبير، از ابن عباس، نقل مى كند كه مى گفته است: پيامبر (ص) رحلت فرمود و من ده ساله بودم. جاحظ مى گويد: اگر بگويند شايد على در هفت يا هشت سالگى به مرحله يى از هوش و زيركى خردمندى و حدس زدن درست و كشف كردن سر انجام كارها رسيده است كه به يارى ان شناخت آنچه را كه بر شخص بالغ واجب و اقرار به آن جايز بوده است داشتهاست، به آنان پاسخ داده مى شود كه ما طبق ظواهر احوال و آنچه كه طبايع كودكان را بر آن سرشته است قضاوت مى كنيم و نمى توانيم با استناد به شايد و ممكن است بسنده كنيم و ما نمى دانيم. شايد همان گونه كه مى گوييد داراى فضيلت زيركى بوده است و شايد هم در آن داراى كاستى بوده است. جاحظ مى گويد: اين سخن در صورتى درست است كه على عليه السلام در عالم غيب در هفت و هشت سالگى اسلامى چون اسلام افراد بالغ آورده باشد و گر نه حكم ظاهرى در اينگونه موارد اين است كه او و امثال او كه مسلمان مى شوند، به سبب تربيت مربى و تلقين قيم و زحمت و پرورش پرورش دهندگان است. اما در وادى تحقيق چنين ادعايى كه كودكى در هفت هشت سالگى اسلام شخص بالغ دارد جايز نيست، كه اگر على در هفت يا هشت سالگى مسلمان شده باشد بايد چگونگى تفاوت ميان پيامبران و كاهنان و فرستادگان و جادوگران و تفاوت ميان پيامبر و منجم را بداند. و بايد حيله گرى افراد زرنگ را از موضع حجت باز شناسد، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص327 و بايد درست بداند كه اشخاص مدعى نبوت چگونه امور را بر اشخاص عاقل مشتبه مى سازند و عقلهاى تاريك را به كژى مى كشانند. وانگهى به طور درست بشناسد كه ممكن چيست و ممتنع كدام است و چه چيزى به صورت اتفاق و چه چيزى با اسباب پديد مى آيد و ميزان كاربرد قواى مختلف و حيله گرى و فريب سازى و مكر را بشناسد و بداند چه چيزهايى است كه احتمال داده نمى شود جز خداوند سبحان آنها را آفريده باشد و بداند چه چيزها در حكمت خداوند جايز است و چه چيزها جايز نيست و چگونه بايد خود را از هوس و خدعه حفظ كند. و بودن على عليه السلام بر اين حال با توجه به كمى سن و نوباوگى و كمى تجربه و ممارست به آن خرق عادت است و غير ممكن، زيرا تركيب خلقت افراد عادى چنين نيست و معمولا كسى به شناخت پيامبر و تميز دادن آن از كسى كه به دروغ ادعاى پيامبرى مى كند نمى رسد، مگر اينكه همه اين علوم و معارفى را كه شمرديم بداند و اسبابى را كه بر شمرديم آماده داشته باشد. و اگر على عليه السلام داراى چنين صفت و خاصيت در آن سن و سال بوده باشد بايد حجتى براى عامه مردم و يكى از معجزات نبوت باشد و خداوند او را به چنين چيز عجيبى مخصوص نمى فرمايد مگر اينكه بخواهد به وجود او احتجاج فرمايد و او را برهانى براى قطع بهانه شاهد و غايب قرار دهد. و اگر خداوند متعال خود در قرآن تصريح نمى فرمود كه حكمت را در كودكى به يحيى بن زكريا عطا فرموده و عيسى را در گهواره به سخن گفتن واد اشته است، حكم در مورد آنان هم همچون حكم درباره پيامبران ديگر و افراد بشر بود، و چون قرآن در اين باره در مورد على عليه السلام چيزى نفرموده است و خبرى هم كه حجت قاطع و برهان قائم باشد نرسيده است، معلوم است كه ما درباره طبيعت او همانگونه حكم مى كنيم كه براى طبيعت دو عمويش حمزه و عباس، و حال آنكه آن دو به معدن خير از او نزديكتر بودند، يا همچون طبيعت جعفر و عقيل كه همگى از مردان بزرگ و سران خويشاوندان او بوده اند. و اگر كسى در مورد برادرش جعفر يا عموهايش حمزه و عباس هم چنين حكمى كند در مورد آنان هم همين اعتراض را مطرح مى سازيم. شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، پاسخ مى دهد و مى گويد: اين سخنان و اعتراضهاى جاحظ همگى مبنى بر اين است كه على عليه السلام در هفت يا هشت سالگى مسلمان شده باشد و حال آنكه ما به صورت روشن گفتيم كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص328 او در پانزده يا چهارده سالگى و در حالى كه بالغ بوده است مسلمان شده است، و بر فرض كه بر ادعاى دشمنان تسليم شويم و روايت مشهور آنان را كه بيشتر بر آن عقيده اند بپذيريم، كه على عليه السلام در ده سالگى مسلمان شده است، باز هم آنچه كه جاحظ گفته است لازم نخواهد بود، زيرا طفل ده ساله عقلش جمع و جور است و از مبادى معارف و علوم چندان آگاه است كه به بسيارى از امور عقلى پى مى برد و هرگاه كودك مميز باشد در مورد عقليات مكلف است، هر چند كه مكلف بودن او به امور شرعيات متوقف بر حد و نهايت زمانى خاصى است. بنا بر اين موضوع عجيبى نيست كه على عليه السلام در ده سالگى در مورد معجزه و شناخت آن عاقل باشد و همان او را به اقرار نبوت پيامبر (ص) وا داشته است و مسلمان شده است آن هم اسلام كسى كه عارف به آن است نه اسلام مقلد و پيرو. وانگهى اگر آن چيزها كه جاحظ به رشته كشيده و بر شمرده است و گفته است مسلمان بايد فرق ميان سحر و نجوم و نبوت و آنچه را در حكمت جايز و غير جايز است و آنچه را كه جز خداوند كسى آنرا پديد نياورده است و فرق ميان آن و چيزى را كه اشخاص با قدرت مى توانند آنرا پديد آورند بشناسد و خدعه و فريب و نيرنگ سازى و اشتباه اندازى را تشخيص دهد و فقط در آن صورت اسلام او صحيح است، مورد قبول باشد، بايد گفت: بنابر اين نه اسلام ابو بكر و عمر درست است و نه افراد ديگرى غير از آن دو، زيرا تكليفى هم كه در اين مورد بر عهده آنها بوده است، شناخت اجمالى مبادى علوم و معارف است، نه دقايق و پيچيدگى آنها. وانگهى اسلام هرگز نيازمند آن نيست كه مسلمان با مردان جنگ كرده و فاتح شده باشد و همه امور را آزموده و با دشمنان و مدعيان مناظره و ستيز كرده باشد، بلكه اسلام نيازمند صحت غريزه و كمال نسبى عقل و سلامت فطرت شخص مسلمان است. مگر نمى بينى اگر كودكى در خانه يى پرورش يابد كه با مردان و دشمنان و مدعيان مباحثه و ستيزى نكرده باشد و عقل او به نسبت در حد كمال باشد و علوم بديهى را كسب كرده و براى او محرز باشد نسبت به امور عقلى مكلف است اما اين گمان و پندار جاحظ كه على عليه السلام در اثر تربيت مربى و تلقين قيم و زحمت پرورش دهنده خويش مسلمان شده است، آرى، سوگند به جان خودم كه محمد (ص) مربى و قيم و پروراننده اوست ولى على هرگز از پدرش ابو طالب و برادرانش طالب و عقيل و جعفر و از عموها و افراد خاندان خويش منقطع نبوده است، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص329 بلكه همواره با آنان آمد و شد و معاشرت داشته است، در عين حال كه خدمتگزار پيامبر (ص) بوده است. بنابراين چرا على (ع) گرايشى به شرك و پرستش بتها نشان نداد در صورتيكه او با برادران و پدر و عموها و خويشاوندان خود كه بسيار بودند معاشرت ممتد داشت و حال آنكه محمد (ص) يك فرد تنها بود و تو مى دانى كه كودك وقتى داراى خويشاوندانى است كه اكثريت با ايشان است و ميان آنان يك نفر داراى مذهب و روش ويژه يى است و كسى از خويشاوندان با او موافقت نمى كند كودك به گرايش به اكثريت تمايل بيشترى دارد و از راى اندك و نادر آن يك تن دورى مى گزيند. وانگهى على (ع) در شهر و ديار اسلام متولد نشده است، بلكه در سامان شرك زاييده و ميان مشركان پرورش يافته است و بتها را مشاهده كرده و به چشم خويش بستگان نزديك و خويشاوندان خود را ديده است كه بتها را مى پرستيده اند. اگر چنان بود كه على در شهر و ديار اسلام زندگى مى كرد، شايد براى اين گفتار جاحظ راهى مى بود و گفته مى شد: او ميان مسلمانان متولد شده است و مسلمانى او بر اثر تلقين دايه و شنيدن سخن اسلام و مشاهده شعارهاى اسلامى بوده است، زيرا سخنى جز آن نشنيده و چيز ديگرى به خاطرش خطور نكرده است، ولى چون در مورد على عليه السلام چنين نبوده است ثابت مى شود كه اسلام على اسلام شخص مميز و عارف است و مى دانسته است در چه راهى وارد مى شود و گام مى نهد، و اگر چنين نمى بود پيامبر (ص) او را در آن مورد ستايش نمى فرمود و دختر خود فاطمه (ع) را كه از آن ازدواج نگران بود با اين سخنان راضى نمى فرمود كه بگويد: «ترا به تزويج كسى در آوردم كه اسلامش از همگان قديمى تر است» و سخن خود را اينگونه ادامه نمى داد كه «علمش از همه آنان بيشتر و حلمش بزرگتر است» و حلم به معنى عقل است و اين دو موضوع نهايت فضيلت براى على است. و اگر چنان بود كه اسلام على بدون تميز و شناخت مى بود، پيامبر (ص) اسلام او را ضميمه علم و حلم نمى فرمود كه على عليه السلام را به آن دو توصيف فرموده است، و چگونه ممكن است پيامبر (ص) على را، در موضوعى كه در آن ثوابى براى او نبوده و در ترك آن عقابى برايش متصور نبوده است، ستايش فرمايد و اگر اسلام على به سبب تلقين و تربيت مى بود خودش در آن مورد، در حضور جمع و روى منبر و ميان دشمن در حال جنگ با او، افتخار نمى فرمود و ميان گروهى منافق كه از يارى دادنش دست برداشته بودند چنين نمى گفت كه من بنده خدا و برادر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 330 رسول خدا و صديق اكبر و فاروق اعظم هستم و هفت سال پيش از همه مردم نماز گزارده ام و پيش از آنكه ابو بكر مسلمان و مومن شود من مسلمان و مؤمن شده ام، و آيا به شما خبر رسيده است كه كسى از مردم آن روزگار اين موضوع را منكر شود يا بر او خرده بگيرد و اين موضوع را براى كس ديگرى مدعى شده باشد يا به او گفته باشد تو كودكى بودى كه به سبب تربيت و تلقين پيامبر (ص) مسلمان شده اى همانگونه كه به طفل زبان فارسى يا تركى تعليم داده مى شود آن هم در دوره شير-  خوارگى بديهى است در اين صورت براى او افتخارى نبود. وانگهى بايد در نظر داشت كه على عليه السلام اين سخن را به هنگامى گفته است كه با مردم بصره و شام و نهروان جنگ مى كرده است و دشمنان از هر سو بر او خرده مى گرفته اند و شاعران او را هجو مى گفته اند، آنچنان كه نعمان بن بشير چنين سروده است: «همانا ابو تراب خلافت را از راه دور جستجو مى كند و در گمراهى شتاب مى ورزد، معاويه پيشوا و امام است و تو از امامت فقط چون آبنما و سراب هستى.» يكى از خوارج در نكوهش على عليه السلام چنين سروده است: «ما براى او در تاريكى ابن ملجم را گماشتيم تا به او پاداش مرگ و پايان-  نامه سرنوشت را بدهد. اى ابا حسن اين ضربه را بر سر خود از دست مردى بزرگوار بگير كه ثواب او را پس از مرگش خواهد بود.» و عمران بن خطاب خارجى ضمن ستايش قاتل على عليه السلام چنين سروده است: «خوشا آن ضربه از آن مرد پرهيزگار كه مى خواست با آن به رضوان خداوند عرش برسد. هرگاه او را - ابن ملجم-  ياد مى كنم چنين گمان مى كنم كه در پيشگاه خداوند ترازويش بسيار آكنده از حسنات است.» اين سرايندگان اگر راهى براى كوبيدن حجت و برهانى كه على به آن افتخار مى كرد، و آن تقدم اسلامش بر همگان است، مى يافتند از آن شروع مى كردند و چيزهاى بى معنى را رها مى كردند. ما اشعارى را كه شاعران در ستايش على در مورد سبقت او بر اسلام سروده اند آورديم و چگونه هيچيك از اين شاعران دشمن و در حال جنگ با او در رد كردن آن موضوع چيزى نسروده اند و حال آنكه على عليه السلام، در مورد احكام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص331 كنيزانى كه داراى فرزند هستند، سخن و فتوايى بر خلاف عمر داده بود، شاعران مخالف با او همين موضوع را در شعر خود آورده و بر او خرده گرفته اند. چگونه ممكن است از خرده گرفتن بر او در چيزى كه خود به آن افتخار مى كرده است، در صورتى كه از نظر آنان داراى ارزش و فخر نباشد، چشم بپوشند و حال آنكه بر فتواى آن حضرت در مورد كنيزكان خرده گرفته اند. از اين گذشته به جاحظ مى گوييم: عقيده خودت را در مورد عبد الله بن عمر كه پيامبر (ص) در جنگ احد اجازه شركت در جهاد را به او ندادند و در جنگ خندق اجازه فرمودند به ما بگو. آيا آنچه را كه تو از شروط صحت و فضيلت اسلام بر شمردى تميز مى داده است و آيا فرق ميان پيامبر و مدعى پيامبرى و تفاوت ميان سحر و معجزه و ديگر چيزها را كه به تفصيل بر شمردى مى دانسته است اگر جاحظ گستاخى كند و بگويد آرى، به او گفته خواهد شد: على عليه السلام براى اين موضوع سزاوارتر از ابن عمر است كه بدون هيچگونه خلافى ميان اشخاص عاقل، على عليه السلام از او زيركتر و روشنتر بوده است و چگونه ممكن است در اين باره شك كرد و حال آنكه خودتان روايت كرده ايد كه ابن عمر پس از داشتن عمر طولانى، تفاوتى ميان چوب و ترازو نمى نهاد و پس از مدتها تجربه، فرقى ميان امام هدايت و امام گمراهى نمى نهاد كه از بيعت با على عليه السلام خوددارى كرد، و حال آنكه شبانه بر در خانه حجاج رفت تا براى عبد الملك بيعت كند كه آن شب را بدون امام نخوابد كه به تصور خود از پيامبر (ص) چنين روايت مى كرد كه فرموده اند: «هر كس بميرد و او را امامى نباشد به مرگ جاهلى مرده است» و كار كوچك ساختن و به زبونى كشيدن ابن عمر از سوى حجاج به آنجا كشيد كه پاى خود را از تشك و زير لحاف بيرون آورد و گفت دست خود را بر آن بنه. اين است شناخت ابن عمر از چوب و ترازو و اين است تشخيص و گزينش او در مورد امامان. و حال على عليه السلام در هوش و زيركى و رخشندگى تشخيص و صحت گمان و حدس معلوم و مشهور است. اگر جايز باشد كه اسلام ابن عمر اسلامى صحيح باشد و در مورد او گفته شود امورى را كه جاحظ بر شمرده، و خواسته است زبان آورى و ژاژخايى خويش را آشكار سازد، مى دانسته است، بدون ترديد على عليه السلام به شناخت اين امور سزاوارتر و به صحت اسلام شايسته تر است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص332 و اگر جاحظ بگويد: ابن عمر اين چيزها را نمى دانسته است، بنا به ادعاى خودش اسلام او را باطل ساخته است و به رسول خدا (ص) طعنه زده است كه پيامبر (ص) حكم به صحت اسلام ابن عمر فرموده و اجازه شركت در جنگ خندق را به او داده است و پيامبر مكرر مى فرموده است: من جز به شخص بالغ و عاقل اجازه شركت در جنگ نمى دهم و به همين سبب در جنگ احد اجازه شركت به او نفرمود. از اين گذشته به جاحظ پاسخ داده مى شود كه آنچه ما در مورد بلوغ على عليه السلام مى گوييم، حدى است كه در آن تكليف عقلى پسنديده بلكه واجب است. و بلوغ على در ده سالگى عجيب تر از تولد فرزند شش ماهه نيست كه اهل علم آنرا صحيح دانسته اند و درستى آنرا از قرآن استنباط كرده اند، هر چند خارج از حد عادت و معمول است. همچنين تولد فرزند پس از دو سال طول كشيدن مدت باردارى هم با آنكه خارج از حد معمول است مورد تصويب فقيهان و مردم است. و روايت شده است كه چون معاذ بن جبل عمر را از سنگسار كردن زن باردارى منع كرد، عمر آن زن را آزاد كرد و او پسرى زاييد كه دو دندان پيشين آن كودك روييده بود. پدر طفل گفت: به خداى كعبه سوگند كه اين پسر خود من است، و اين كار سنتى شد كه فقيهان به آن عمل مى كنند. عادت هم بر اين جارى است كه دختر در دوازده سالگى خون حيض مى بيند و كمترين سنى كه زن قاعده مى شود همين دوازده سالگى است، ولى به صورت اندك مشاهده شده است كه برخى از زنان در ده سالگى يا نه سالگى قاعده شده اند و فقيهان اين موضوع را گفته و پذيرفته اند. شافعى در مورد لعان گفته است: اگر زن از شوهرى كه كمتر از ده سال داشته باشد، فرزندى بياورد، آن فرزند از آن مرد نيست، زيرا پسرانى كه به ده سال نرسيده باشند اولاددار نمى شوند، ولى اگر ده سال داشته باشد جايز است كه آن فرزند از خود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص333 او باشد البته اگر مرد اقرار به كودك نكند، ميان زن و شوهر احكام لعان جارى مى-  شود. فقيهان همچنين گفته اند كه زنان منطقه تهامه به سبب شدت گرمايى كه در سرزمين آنان است در نه سالگى حيض مى شوند. جاحظ مى گويد: اگر هر كس تقوى پيشه و پرهيز كننده از هوس باشد باطل بودن اين ادعا را نپذيرد، مگر به اين دليل كه على عليه السلام اين ادعا را نفرموده و با دشمن در اين باره ستيز نكرده است بايد به همين قانع شود، زيرا على عليه السلام كه با همه مردان و با اشخاصى كه نظير و همتاى خود بوده اند و با اهل شورى بگو و مگو داشته است و به روزگار خويش چنين ادعايى نفرموده است و هرگاه چنين ادعايى براى او ثابت نشده باشد و مردم روزگارش اين موضوع را ثبت نكرده باشند براى فرزندانش سست تر و ضعيف تر است. وانگهى نقل نشده است كه على عليه السلام در هيچ موردى و مجلسى اين ادعا را فرموده باشد و خطبه يى در اين خصوص ايراد كرده باشد و به آن استدلال فرموده باشد. اينك با توجه به اينكه پيامبر (ص)-  به اعتقاد شما-  على را براى شما راهنما و پناهگاه قرار داده است و او را براى مردم به امامت نصب كرده است، وقتى هيچكس و خودش چنين ادعايى نكرده اند، و كسى نگفته است كه دليل بر امامت او اين است كه پيامبر (ص) او را به اسلام و تصديق قبل از بلوغ دعوت فرموده باشد، بايد اين ادعا را رها كرد. خاصه كه اگر چنين مى بود آيت و حجتى براى مردم و فرزندانش در روزگار خودش و پس از او محسوب مى شد كه براى طلحه و زبير و عايشه از همه دلايل ديگر از قبيل فضائل و سوابق و خويشاوندى نزديك او كوبنده تر مى بود. شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: بر شخصى همچون جاحظ با توجه به علم و فضل او پوشيده نيست كه به دروغ چنين چيزى مى گويد، ولى چه مى توان كرد كه آنچه مى گويد از روى تعصب و ستيز است و حال آنكه عموم مردم افتخار كردن على (ع) به پيشى گرفتن از همگان به مسلمان شدن را نقل كرده و گفته اند: پيامبر (ص) روز دوشنبه به پيامبرى مبعوث شد و على روز سه شنبه مسلمان شد، و خود على عليه السلام همواره مى فرمود: من هفت سال پيش از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص334 همه مردم نماز گزاردم، و من نخستين كس هستم كه اسلام آورده است. و على عليه السلام خود به اين موضوع افتخار مى كرد و اولياء و مادحان و شيعيان على در عصر خودش و پس از وفات او اين افتخار را براى او بر شمرده اند، و اين موضوع از هر شهره يى شهره تر است و اندكى از آن را قبلا بر شمرديم. و هيچكس از مردم را نمى شناسيم كه به اسلام على عليه السلام به ديده سستى و سبكى بنگرد و هيچكس چنين گمان ياوه يى نبرده است كه على عليه السلام مسلمان شده است. مسلمانى نوجوانى شيفته و كودكى خردسال، و جاى شگفت است كه افرادى چون حمزه و عباس منتظر بمانند كه ابو طالب چه مى كند و به راى او عمل كنند ولى پسر ابو طالب بدون هيچ اميد و بيمى با او مخالفت كند و اقليت را بر اكثريت و زبونى را بر عزت بدون علم و شناخت فرجام آن برگزيند و ترجيح دهد. وانگهى چگونه ممكن است جاحظ و عثمانيان منكر اين موضوع شوند كه رسول خدا (ص) على (ع) را به اسلام دعوت فرموده و تصديق را بر او تكليف كرده باشد و حال آنكه در خبرى صحيح آمده است كه پيامبر (ص) در آغاز دعوت و پيش از ظهور كلمه اسلام و انتشار آن در مكه از على خواست كه خوراكى فراهم آرد و فرزندان عبد المطلب را به حضور پيامبر (ص) فرا خواند، و على عليه السلام چنان كرد. فرزندان عبد المطلب در آن روز به حضور پيامبر آمدند، ولى آن حضرت به سبب سخنى كه عمويش ابو لهب گفت آنان را به اسلام دعوت نكرد و بيم نداد و براى روز ديگر على (ع) را همچنان مكلف كرد كه غذايى فراهم آرد و آنان را براى بار دوم فرا خواند و چنان كرد و آنان غذا خوردند و پيامبر با آنان سخن گفت و به اسلام فرا خواندشان و على را هم همراه ايشان، از آن جهت كه او هم از اعقاب عبد المطلب بود، به دين اسلام فرا خواند و براى هر كس كه با پيامبر همكارى كند و يارى دهد تضمين فرمود كه او را برادر خود در دين و وصى خود پس از مرگ و خليفه خود پس از رحلت قرار دهد. همگى از پذيرفتن آن خواسته خوددارى كردند و فقط على عليه السلام آن را پذيرفت و عرضه داشت كه من تو را بر آنچه آورده اى يارى مى دهم و با تو بيعت و همكارى مى كنم. و چون پيامبر (ص) از ديگران خوددارى از يارى و سرپيچى كردن را ديد و از او يارى و فرمانبردارى را مشاهده فرمود به آنان گفت: اين برادر من و وصى و خليفه ام پس از من است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص335 برخاستند و در حالى كه مى-خنديدند و مسخره مى كردند: به ابو طالب مى گفتند: اينك از پسرت فرمانبردارى كن كه محمد او را بر تو امير ساخت. آيا ممكن است به كودكى كه فقط مميز است و به شيفته يى كه هنوز عاقل نيست گفته و تكليف شود كه خوراكى فراهم سازد و آن قوم را فرا خواند، و آيا ممكن است كه كودكى پنج يا هفت ساله را بر راز نبوت امين قرار داد و آيا كسى جز عاقل و خردمند را در زمره پيرمردان و كامل مردان دعوت مى كنند، و آيا ممكن است كه پيامبر (ص) دست خود را در دست او نهد و با او بيعت فرمايد و برادرى و وصايت و خلافت خويش را به او واگذار كند و او شايسته براى آن كار و در حد تكليف نباشد و يارى تحمل دوستى خدا و دشمنى با دشمنان خدا را نداشته باشد و چگونه است كه آن كودك-  به ادعاى شما-  پس از مسلمان شدن هرگز با كودكان هم سن و سال خود انس نداشت و به شكل آنان در نيامد و هرگز ديده نشد كه با كودكان همبازى شود و حال آنكه او هم يكى از ايشان و در طبقه آنان بود و معرفت و شناخت او هم مى بايست همچون يكى از آنان باشد. و چگونه است كه حتى يك ساعت هم از وقت خود را به گرايش به نوجوانان صرف نكرد كه گفته شود انگيزه نوجوانى و كودكى و شيفتگى و كم سن و سالى و اسباب دنيايى او را به ورود در جرگه نوجوانان و بازى كردن واداشت، بلكه او را فقط در حالى مى بينيم كه بر اسلام خود مصمم و استوار است و گفته و عقيده خويش را با كار و عمل خود محقق مى سازد و اسلام خود را با پاكدامنى و پارسايى به مرحله تصديق مى رساند و از همه كسانى كه در محضر پيامبر بودند او به رسول خدا پيوست و او امين و انس پيامبر (ص) در اين جهان و آن جهان است. و على عليه السلام شهوت خود را سركوب و انگيزه هاى خود را مقهور و خويشتن را بر آن شكيبا ساخت كه اميد به فرجام پسنديده و پاداش آن جهانى داشت و على خود در سخنان و خطبه هاى خويش آغاز كار و گشايش حال خويش را بيان فرموده است و مى گويد: هنگامى اسلام آورده است كه رسول خدا (ص) درختى را به حضور خود فرا خوانده است و آن درخت در حالى كه زمين را مى-  شكافته است به حضورش آمده است و قريش گفته اند جادوگرى است كه جادويش سبك است و على عليه السلام عرضه داشته است كه اى رسول خدا من نخستين كس هستم كه به تو ايمان مى آورد. من به خدا و رسولش ايمان مى آورم و تو را در آنچه آورده اى تصديق مى كنم و گواهى مى دهم كه درخت اين كار خود را به فرمان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص336 خداوند و به عنوان تصديق نبوت و برهان درستى دعوت تو انجام داده است. در اين صورت آيا ايمانى صحيح تر و استوارتر و قرص بنيان تر از چنين ايمانى وجود دارد ولى چه مى توان كرد كه شدت خشم و كينه عثمانيان و تعصب و انحراف جاحظ را چاره يى نيست. وانگهى اگر شخص منصف با دقت بنگرد و هوس را يك سود نهد، نعمت خدا را بر على خواهد دانست كه او چه هنگام و با چه وضعى اسلام آورده است و اگر الطاف ويژه يى كه او به آن مخصوص بوده و هدايتى كه خداوند به او ارزانى داشته است نمى بود، او هم همچون يكى ديگر از خويشاوندان نزديك و افراد خاندان پيامبر (ص) بود، كه با آنكه همچون على با او معاشرت و آميزش داشتند، ولى هيچيك دعوت او را نپذيرفتند مگر پس از سالها و برخى از خويشاوندان نزديك رسول خدا هرگز دعوتش را پذيرا نشدند. مثلا جعفر طيار عليه السلام با آنكه پيوسته به رسول خدا بود ولى در آن هنگام مسلمان نشد و عتبة بن ابى لهب با آنكه پسر عمو و داماد پيامبر (ص)-  يعنى شوهر دخترش-  بود، هرگز آن حضرت را تصديق نكرد، بلكه از دشمنان سر سخت رسول خدا شمرده مى شد. خديجه را پسرانى از شوهران ديگر بود كه با آن حضرت در يك خانه مى-  زيستند و ناپسريهاى او بودند، ولى در آن هنگام مسلمان نشدند. ابو طالب كه در واقع همچون پدر پيامبر (ص) و كفيل و ناصر او بود و همواره از آن حضرت حمايت مى كرد و كسى است كه اگر او نمى بود براى پيامبر هيچ ركنى برقرار نمى شد، بر طبق بيشتر روايات مسلمان نشده است. عباس كه عمو و همتاى پدر محمد (ص) بود و از لحاظ سن و سال و محل تولد و چگونگى پرورش همانندش بود، پس از روزگارى دراز دعوت او را پذيرفت، و ابو لهب كه عموى پيامبر و همچون گوشت و خون او بود نه تنها هرگز مسلمان نشد بلكه از دشمنان سر سخت او بود. بنا بر اين چگونه ممكن است اسلام على عليه السلام را معلول الفت و تربيت و قرابت و پرورش و تلقين و خانه مشترك و طول معاشرت و انس و خلوت و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص337 همخونى دانست و حال آنكه همه اين حالات براى همه آنان كه نام برديم يا براى بيشتر آنان فراهم بوده است و با وجود آن گروهى از ايشان همچنان بر انكار و كفر خود اصرار ورزيدند و بر همان حال مردند و گروهى بسيار دير و پس از درنگ بسيار و در حالى كه ديگران از آنان سبقت گرفته بودند و در پايان كار مسلمان شدند و ديگران فضيلت و منزلت را از آنان در ربودند. و آيا دقت و تأمل منصفانه در حال على عليه السلام نشان دهنده اين موضوع نيست كه او به سبب مشاهده نشانه ها و معجزات و احساس بوى دل انگيز پيامبرى و بينش از پرتو رسالت و يقين پايدارى كه در دلش جايگزين شد و از روى علم و نظر صحيح نه از روى تقليد و تعصب مسلمان شده است و اگر بيم و اميدى هم داشته است فقط متعلق به امور آخرتى بوده است. جاحظ گفته است: بر فرض كه على عليه السلام به هنگامى كه مسلمان شده است بالغ بوده باشد، باز هم اسلام ابو بكر و زيد بن حارثه و خباب بن ارت از اسلام او برتر و با فضيلت تر بوده است، زيرا اسلام كسى كه مستعد پذيرش آن نبوده است و بر آن عادت و آمادگى نداشته و تمرين نكرده است برتر از اسلام نوجوانى است كه در آن پرورش يافته و رشد كرده است و اسلام در نظرش با محبت جلوه گر شده است و اين بدان سبب است كه دوستى و محبت مربى بار انديشه و اضطراب نفس و شور دل را از دوش على (ع) برداشته است و حال آنكه زيد و خباب و ابو بكر گرفتار سختى تأمل و دقت و سختى انتقال از دينى كه به آن الفت داشته اند به آيين جديد بر كسى پوشيده نيست و در صورتى كه على عليه السلام به هنگام مسلمان شدن بالغ و داراى همين شروط هم بوده باشد باز هم اسلام آنان از اسلام او برتر است، زيرا كسى كه مسلمان مى شود و مى داند پشتيبانى چون ابو طالب و مدافعانى چون بنى هاشم دارد و ميان بنى عبد المطلب داراى موقعيت خاص است، همچون برده و همپيمان و پيرو و مزدور نيست و نمى توان او را همچون يكى از افراد عادى قريش دانست. مگر نمى دانى كه قريش به طور خصوصى و مردم مكه به صورت عمومى ياراى آزار پيامبر (ص) را تا هنگامى كه ابو طالب زنده بود نداشتند وانگهى آن گروه علاوه بر اينكه با رسول خدا چنان الفتى نداشته اند گرفتار كارها و انديشه هاى خود هم بوده اند و حال آنكه على عليه السلام همواره در محضر رسول خدا بوده و پيوسته جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص338 نشانه هاى نبوت را مى ديده و در منزل وحى مى زيسته است و براهين براى او آشكارتر بوده و گرفتاريها در قلب او كمتر خلجان داشته است و معلوم است كه به ميزان سختى و مشقت فضيلت و پاداش بزرگتر و بيشتر است. ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: سزاوار است اشخاص منصف اين فصل را بدقت بنگرند و در گفته هاى جاحظ و ابو بكر اصم در يارى دادن عثمانيان و كوشش آن دو در كاستن قدر فضائل على عليه السلام دقت كنند كه چگونه مى خواهند از ارزش آن بكاهند. گاهى مى خواهند معنى آن را باطل سازند و گاه مى-  خواهند انگيزه ها و اسبابى فراهم آوردند كه از منزلت آن بكاهند و با اين فريب سازى و داستانسرايى آميخته با سجع خويش هيچكارى از پيش نمى بردند. و اگر دقت كنى خواهى دانست كه فقط الفاظ بدون معنى درهم بافته است كه بر آن رنگ ستيز و گرفتارى آشكار است، و گرنه چگونه ممكن است كه حيله و مكر حسود و ستيز و دشمنى عيب گيرنده براى كسى كه قدرش از هرگونه نقصى منزه است و فضائلش از پرتو خورشيد تابناكتر اثر بگذارد و اين سخن جاحظ كجا مى تواند با دلائل آسمانى و براهين انبياء پهلو بزند كه هر كوچك و بزرگ و هر دانا و نادان كه نام على عليه السلام را شنيده و چگونگى مبعث پيامبر (ص) را دانسته باشد بخوبى مى داند كه على در سرزمين اسلام متولد نشده و در دامن ايمان پرورش نيافته است و پيامبر (ص) او را در سال قحطى و گرسنگى كه على (ع) هشت ساله بوده است پيش خود برده است و على هفت سال همراه پيامبر بوده است و پس از آن جبرئيل رسالت را به او ابلاغ كرده است. پيامبر (ص) در آن هنگام على را كه بالغ و داراى عقل كامل بوده به اسلام فرا خوانده است و او پس از مشاهده معجزه و اعمال نظر و انديشه مسلمان شده است. و اينكه در سخن على (ع) آمده است كه هفت سال پيش از همه مردم نماز گزارده است، منظورش همان فاصله ميان هشت تا پانزده سالگى خويش بوده است و بديهى است كه در آن مدت نه پيامبر (ص) مدعى پيامبرى بوده و نه كسى را به اسلام دعوت مى فرموده است. پيامبر (ص) بر مبناى آيين ابراهيم عليه السلام و دين حنيف، خدا را پرستش مى فرموده است و از مردم كناره گيرى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص339 داشته و گوشه نشين و خواهان خلوت بوده و در كوه حرا گسسته از همگان مى گذرانده است و على عليه السلام همچون پيرو و شاگردى براى آن حضرت بوده است. و چون على به حد بلوغ رسيد و فرشتگان به حضور پيامبر آمدند و او را به پيامبرى مژده دادند، على را به اسلام فرا خواند و او با كمال دقت و شناخت دلائل و معجزات دعوت رسول خدا را پذيرفت. بنابر اين چگونه جاحظ مى گويد كه اسلام على چنان نبوده كه مستعد براى آن باشد و اگر قرار باشد كه اسلام على از اسلام ديگران فضيلت كمترى داشته باشد، آنهم به اين سبب كه پيش از دعوت به اسلام در مورد تعبد و خداپرستى با رسول خدا تمرين مى كرده است، بايد طاعت و عبادت بسيارى از مكلفان افضل و برتر از اطاعت و عبادت پيامبر (ص) و ديگر معصومان باشد، زيرا به عقيده عدلى مذهبان-  معتزله-  عصمت عبارت از لطف ويژه خداوند است كه هر بنده يى به آن اختصاص يابد، مرتكب كار قبيح نمى شود و هر كس به اين لطف مخصوص گردد طاعت و عبادت بر او آسانتر است و طبق سخن جاحظ لازم است كه پاداش و اجرا او كمتر از ثواب كسى كه بدون چنان لطفى طاعت و بندگى مى كند، باشد. از اين گذشته چگونه جاحظ مى گويد كه اسلام على (ع) از اسلام ديگران ناقص تر است و حال آنكه در خبر صحيح آمده است كه على (ع) روز سه شنبه يى مسلمان شد كه روز پيش از آن-  يعنى دوشنبه-  پيامبر به رسالت مبعوث شده است و كسى كه حال او چنين باشد-  در آن فاصله اندك-  دلايل و حجتهاى رسالت چندان به گوش او نرسيده و معجزات پيامبرى را چندان مشاهده نكرده است و زمان چنان طولانى نبوده است كه اندوه ترك آيين و سنگينى تكليف را از دوشش برداشته باشد، بلكه بدين گونه فضل او و حسن انتخاب او براى خودش آشكارتر مى شود كه در حال بلوغ و پس از ستيز كوتاهى با انگيزه هاى نفسانى مسلمان شده است و پس از شنيدن آن مسلمانى خود را به تأخير نينداخته است. وانگهى، جاحظ در كتاب عثمانيه خود مى گويد: ابو بكر پيش از آنكه مسلمان شود شخصى نام آور و معروف و سالار بوده است. گروه بسيارى از مردم مكه پيش او جمع مى شدند، شعر مى خواندند و در مورد تاريخ و اخبار مذاكره مى كردند و به باده نوشى مى پرداختند. و ابو بكر دلائل پيامبرى و براهين پيامبران را شنيده و به سرزمينهاى بسيارى سفر كرده بود و اخبار كاهنان و حيله گريهاى جادوگران را مى-  شناخته و اخبار ايشان به او رسيده بوده است. بنابراين كسى كه احوالش اينچنين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 340 باشد بايد كشف شدن امور براى او آشكارتر و پذيرش اسلام بر او آسانتر باشد و گرفتاريها بر دلش كمتر خلجان كند و همه اين امور از چيزهايى است كه بايد ابو بكر را به مسلمانى يارى مى داد و راه را براى او آسان مى ساخت، و از جمله همين امور است كه چون پيامبر فرمود: «ديشب به بيت المقدس رفتم»، ابو بكر درباره مسجد اقصى و جايگاههاى بيت المقدس سؤال كرد و چون قبلا آنجا را ديده بود گفتار پيامبر (ص) را تصديق كرد و حقيقت كار پيامبر براى او روشن شد و به سبب شناختى كه از مسجد اقصى و بيت المقدس داشت، كار بر او آسان گرديد. در اين صورت طبق ادعاى جاحظ، اسلام ابو بكر هم از اينكه از پيش براى آن آماده نبوده باشد بيرون است، و باز در همين باره شما خودتان از پيامبر (ص) روايت مى كنيد كه فرموده است: هيچكس را به اسلام دعوت نكردم مگر اينكه او را ترديدى و درنگى بود، مگر آنچه از ابو بكر صورت گرفت كه بدون هيچ درنگى يقين بر او هجوم آورد و مسلمان شد و معرفت يافت. بنابر اين چگونه اين اسلام را مقايسه مى كنيد با اسلام كسى كه فقط خودش بوده است و عقلش و فقط با كمى سن خود به انديشه خويش پناه برده است و بدون اتلاف وقت مسلمان شده است علاوه بر نوجوانى چه انگيزه ها كه در دلش خلجان داشته است و ميان گروهى پرورش يافته است كه بر ضد آيينى بوده اند كه آن را پذيرفته است و حال آنكه بر اشخاصى كه هم سن و سال و نظير او بوده اند دوستى و گرايش به لهو و لعب است، ولى على عليه السلام به آنچه از دلائل دعوت پيامبر كه برايش روشن شد پناه برد و اسلام خود را به تأخير نينداخت كه در نتيجه مقصر و مرتكب معصيت باشد، شهوت خود را سركوب كرد و بر خواسته ها و انگيزه هاى خويش غلبه يافت و از عادت و چيزى كه به آن پرورش يافته بود به سبب صحت نظر و لطافت فكر و تيزبينى فهم بيرون آمد. استنباط او بسيار گرانقدر است و فضلش رجحان و برترى دارد و منزلت و ارزش اسلامش بسيار شريف است. او از دنيا هيچ بهره يى نبرد و نه در جوانى و نه در پيرى به نعمتى از آن دست نيازيد. نفس خود را از هوس باز داشت و با تقوى و پرهيزگارى شور جوانى خويش را در هم شكست و به جاى سرگرم شدن به اندوختن نعمت دنيا به كار دين پرداخت. اندوه آخرت دل او را به خود مشغول داشت و ميل و رغبت خود را متوجه آخرت فرمود. آرى، اسلام آوردن على به گونه يى است كه هيچكس چنان اسلامى نياورده است و راه او همان راه پيامبران است، تا شناخته جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص341 شود كه منزلت او نسبت به پيامبر (ص) همان منزلت هارون به موسى عليهما السلام است و على (ع) هر چند كه پيامبر نبوده است ولى راه آنان را مى پيموده و روش ايشان را پيروى مى كرده است. حال او همچون حال ابراهيم عليه السلام است كه اهل علم نوشته اند: ابراهيم (ع) را در كودكى مادرش در سردابى جا داده بود، تا كسى بر وجودش آگاه نشود. چون ابراهيم پرورش يافت و رشد كرد و خردمند شد، به مادرش گفت: خداى من كيست گفت: پدرت خداى تو است. ابراهيم پرسيد: خداى پدرم كيست مادرش او را از سخن گفتن باز داشت و روى بر او ترش كرد، تا آنكه ابراهيم (ع) از شكاف سرداب سر كشيد و ستاره يى را ديد و گفت: اين پروردگار من است. و چون ستاره ناپديد شد، فرمود: من غروب كنندگان را دوست نمى دارم. و چون ماه را رخشان ديد گفت: اين پروردگار من است. و همينكه غروب كرد، گفت: اگر پروردگار من مرا هدايت نفرمايد هر آينه از قوم گمراهان خواهم بود. و همينكه خورشيد را تابان ديد، گفت: اين كه از همه بزرگتر است پروردگار من است. و همينكه خورشيد غروب كرد، گفت: اى قوم، من از شركى كه شما مى ورزيد بيزارم. من روى خويش را براى آن كس كه آسمانها و زمين را آفريده است، با ايمان خالص متوجه مى سازم و من از مشركان نيستم. و خداوند متعال خود در اين مورد چنين مى فرمايد: «بدينگونه ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم، تا از يقين كنندگان باشد.» اسلام صديق اكبر عليه السلام-  يعنى حضرت امير المومنين على-  هم بر همين منوال بوده است. ما نمى گوييم كه على در فضيلت همپايه ابراهيم است، ولى از روش او پيروى مى كرده است بر همان منوال كه خداوند متعال فرموده است كه «همانا سزاوارترين مردم نسبت به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى كرده اند و اين پيامبر و كسانى كه ايمان آورده اند، و خداوند ولى مومنان است.» اما اينكه جاحظ بهانه تراشى كرده است كه چون على را پشتيبانى همچون ابو طالب و مدافعانى چون بنى هاشم بوده است، ثواب و فضيلت اسلام ابو بكر و بلال به سبب محنتى كه داشته اند برتر است، در اين صورت بايد ثواب و فضيلت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص342 اسلام آن دو از اسلام خود پيامبر (ص) هم بيشتر باشد، زيرا ابو طالب پشتيبان او بوده است و بنى هاشم مدافعان آن حضرت هم بوده اند. و همين مقدار براى نشان دادن نادانى ستيزه گرى چون جاحظ كافى است كه نمى تواند قدر و منزلت على عليه السلام را كاهش دهد، مگر به كاستن قدر و منزلت رسول خدا (ص). وانگهى هيچكس در دشمنى نسبت به پيامبر (ص) سخت گيرتر از برخى خويشاوندان نزديك آن حضرت نبوده است، آن هم به ترتيب نزديكى خود، مانند ابو لهب عمويش و زن او يعنى ام جميل كه دختر حرب بن اميه و از اعقاب عبد مناف است و عقبة بن ابى معيط كه او هم از عمو زادگان پيامبر است و نضر بن حارث كه او هم از اعقاب عبد الدار و از عمو زادگان پيامبر است و كسان ديگرى جز ايشان كه بر شمردن نام آنان سخن را به درازا مى كشاند و همه آنها در راه پيامبر سنگ و خار مى ريختند و رازها و اخبار پوشيده اش را نقل مى كردند و بر او سنگ مى زدند و امعاء و احشاء و كثافتهاى درون شكم دامهاى خود را كه مى كشتند، بر آن حضرت پرتاب مى كردند و آنان على عليه السلام را هم همچون پيامبر آزار مى دادند و در اندوهگين ساختن و تمسخر او سخت كوشش مى كردند و ابو بكر چنان خويشاوندانى نداشت كه او را بدانگونه آزار دهند. و از سوى ديگر به سبب الفت و اتحاد و اتفاقى كه ميان پيامبر (ص) و على وجود داشت، منافقان در مدينه از آزار رسول خدا (ص) خوددارى مى كردند كه به هر حال فرمانده لشكر و امير مدينه بود و فرمانش مطاع و حكمش جارى بود و منافقان از ترس شمشير و براى حفظ خون خود از پيامبر (ص) مى ترسيدند و از اظهار دشمنى نسبت به ايشان خوددارى مى كردند، ولى كينه و ستيز خود را نسبت به على عليه السلام اظهار مى داشتند و پيامبر (ص) در اين مورد ضمن خبرى كه در تمام كتابهاى صحاح آمده فرموده است: «ترا جز مومن دوست نمى دارد و كسى جز منافق ترا دشمن نمى دارد.» و گروه بسيارى از بزرگان صحابه ضمن خبرى كه ميان محدثان مشهور است چنين گفته اند: «ما منافقان را فقط با كينه توزى نسبت به على بن ابى طالب مى شناختيم». از اين گذشته اگر قرار بود پشتيبانى ابو طالب موثر باشد، چرا در مورد جعفر عليه السلام چنين نبود و آزارها او را از وطنش بيرون راند، تا آنجا كه بر دريا نشست و به حبشه هجرت فرمود شايد جاحظ چنين گمان ياوه يى دارد كه ابو طالب على را يارى مى داده و از يارى جعفر خوددارى مى كرده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص343 جاحظ مى گويد: ابو بكر را در مسلمان شدنش فضيلت ديگرى است كه پيش از مسلمان شدن داراى دوستان بسيار و آبرومند و توانگر و آسوده بوده است به سبب اموالش مورد تعظيم بوده و از انديشه او استفاده مى شده است. ابو بكر با مسلمان شدن از عزت توانگرى و داشتن دوستان فراوان به خوارى و تنگدستى و ناتوانى تنهايى افتاده است، و اين غير از مسلمان شدن كسى است كه حركت و قدرتى نداشته و پيرو بوده و كسى از او پيروى نمى كرده است، و از سخت ترين امورى كه شخص كريم گرفتار آن مى شود دشنام شنيدن پس از خوشامد و ضربه خوردن پس از هيبت و سختى پس از آسانى است. وانگهى ابو بكر يكى از داعيان دعوت پيامبر (ص) و در همه احوال پيرو آن حضرت بوده است. بنابر اين بيم او بيشتر و ناخوشايندها نسبت به او سريعتر بوده است، و از كسانى بوده است كه مطالبه از او راحت تر صورت مى گرفته و در مورد انتقامجويى و خونخواهى به سبب شهرت و بلندآوازگى هدف قرار مى گرفته است و حال آنكه از گناه افراد كم سن و سال به سبب گمنامى و نوجوانى چشم پوشى مى شود. شيخ ما ابو جعفر، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: آنچه درباره فراوانى مال و دوستان و نام آورى و شهره بودند و بزرگسالى ابو بكر گفته شده است، همگى بر زيان ابو بكر است و نه بر سود او. اين بدان سبب است كه هر كس سيره و روش عرب را بداند، متوجه اين نكته است كه از اخلاق عرب حفظ دوستى و وفادارى به پيمان و احترام نسبت به ثروتمندان و سالخوردگان است، كه در همه اين امور، به هنگام گرفتاريها مى توان اعتماد كرد و آنها را پشتوانه شمرد و به همين سبب است كه عرب هرگاه بر دوست خود قدرت مى يافت، او را زنده نگه مى داشت و آزارم مى-  كرد و در واقع سبب نجات و عفو او مى شد. از سوى ديگر بايد در نظر داشت كه اگر سن و سال على عليه السلام او را مشهور و نام آور نكرده بود ولى نسب او و موقعيتى كه ميان بنى هاشم داشت او را مشهور ساخته بود و اگر نام على به سبب رويارويى با مردان و سفرهاى فراوان زبانزد نبود، ولى در پناه نام ابو طالب بسيار زبانزد شده بود و شما مى دانيد كه خاندان تيم در بلند آوازگى همچون خاندان بنى هاشم نبودند و ابو قحافه قابل مقايسه با ابو طالب نبود و با اين حساب شهرت جوان بر پير و نام آورى نوجوان بر شخص سالخورده برترى مى يابد. اين هم معلوم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص344 است كه بار على بر گردن مشركان به مراتب سنگين تر از ديگران است كه هاشمى بوده است و پدرش هم از پيامبر حمايت مى كرده است و مانع ستم بر او بوده است. و اين على است كه درهاى مخالفت و ستيز با عرب را گشود و با آشكار ساختن اسلام و نماز خود آنان را خوار شمرد و با افراد خاندان و عشيره خود مخالفت و از پسر عموى خويش در آيينى كه از پيش شناخته شده نبود و نظيرى نداشت پيروى كرد. و خداوند متعال در مورد احوال آن قوم مى فرمايد: تا بيم دهى گروهى را كه پدران ايشان بيم داده نشده اند و آنان بى خبرانند». و على عليه السلام افزون بر اين كار همواره مصاحب رسول خدا (ص) بوده است و پيامبر همه اندوه خود را بر او شكايت مى فرموده است و على همنشين و انيس خلوت و دوست همه روزگاران پيامبر بود و همه اين امور موجب مى شد كه اعراب بر ضد او تحريض شوند و دشمنى كنند. و شما گروه عثمانيان براى ابو بكر فضيلتى ثابت مى كنيد و مى گوييد: از مكه تا مدينه مصاحب آن حضرت بوده است و با ايشان در غار به سر برده است و به همين اندازه كه شريك پيامبر در هجرت و انيس آن حضرت در وحشت بوده است، براى او معتقد به مرتبتى شريف و حالتى جليل هستيد. اين مقدار مصاحبت كجا قابل مقايسه با مصاحبت على عليه السلام در خلوتهاى پيامبر (ص) است، آن هم هنگامى كه در شب و روز براى رسول خدا همدمى جز او نبوده است. پيامبر (ص) هنگام اقامت در مكه فقط همراه على خدا را پوشيده عبادت مى كرد، و حاجتهاى خود را آشكارا به على مى فرمود و على همانگونه كه برده يى براى صاحب خود خدمت مى كند خدمتگزار بود و همچون پسرى مهربان نسبت به پدر، نسبت به رسول خدا مهربانى و عطف توجه مى كرد، تا آنجا كه چون از عايشه پرسيدند محبوب ترين مردم در نظر رسول خدا (ص) چه كسى بود گفت: از مردان على و از زنان فاطمه. جاحظ مى گويد: ابو بكر پيش از هجرت از كسانى بود كه در مكه شكنجه اش مى دادند. نوفل بن خويلد كه به ابن عدويه معروف است او را دوبار در مكه چنان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص345 زد كه آغشته به خون شد و او را با طلحة بن عبيد الله در يك ريسمان و بند بست. و عمير بن عثمان بن مرة بن كعب بن سعد بن تيم بن مره، آن دو را همچنان بسته ميان آفتاب نيمروز قرار داد و به همين سبب به ابو بكر و طلحه قرينين «دو هم بند» مى گفتند و اگر شكنجه ديگرى جز همين يك بار نمى بود، باز رسيدن به مقام و منزلت او دشوار بود، و بر فرض كه فقط يك روز هم بوده باشد منزلتى بسيار بزرگ است، و حال آنكه على بن ابى طالب مرفه و آسوده بوده است. نه او در جستجوى كسى بوده است. و نه كسى در جستجوى او، و منظور از اين سخن اين نيست كه در سرشت او شهامت و چالاكى و در غريزه او شجاعت وجود نداشته است، ولى در آن هنگام هنوز شجاعت و شهامت او به مرحله كمال و تمام نرسيده بود و معمولا خونخواهان و انتقام جويان نسبت به نوجوانان و كسانى، كه هنوز حالت كودكى و فريفتگى دارند، چشم پوشى و حوصله مى كنند، تا آنكه به مردان ملحق شوند و از حالت كودكى بيرون آيند. شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: سخن گفتن و ادعا كردن ممكن و آسان است، بويژه براى افرادى مثل جاحظ كه بر زبانش از دين و عقل او رقيبى گماشته نيست و هرگونه ادعاى ياوه يى از او بعيد نيست. سخن او بيهوده و معنى آن سست و مطلب آن سجع و گفتارش لهو و لعب است. هر سخنى و خلاف آن را مى گويد و هر عقيده و ضد آن را نيكو بيان مى كند. او را از نفس خود اندرزگويى نيست و ادعاى او را حد و مرزى وجود ندارد و گر نه چگونه ممكن است اينچنين گستاخى كند و بگويد در آن هنگام على نه در طلب كسى بوده است و نه كسى در طلب او، و حال آنكه ما با اخبار صحيح روشن ساختيم و با احاديث مرفوع و مسند توضيح داديم كه على به هنگامى كه مسلمان شد بالغ كامل بود و با دل و زبان خويش مشركان قريش را كنار مى نهاد و بر دلهاى مشركان سخت سنگين بود. وانگهى على اين اختصاص را دارد كه در دره ابو طالب در حصر بود و ابو بكر داراى اين فضيلت نيست، و در آن روزگاران سياه تنها او همدم خلوتهاى پيامبر (ص) بود و چه جرعه هاى تلخ اندوه كه از ابو لهب و ابو جهل مى آشاميد و پذيراى هر نا خوشايندى بود. على (ع) در تحمل هر آزارى با پيامبر خود شريك بود و بار سنگين را بر دوش مى كشيد و كارى بس سنگين را عهده دار بود. چه كسى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص346 شبانه از دره ابو طالب دزدانه بيرون مى آمد و در حالى كه خود را از نظرها پوشيده مى داشت پيش بزرگانى از قريش، همچون مطعم بن عدى و ديگران كه ابو طالب او را گسيل مى داشت و پيام مى فرستاد، مى رفت و از آنجا جوالهاى سنگين آرد و گندم را بر دوش مى كشيد و براى بنى هاشم مى برد، در حالى كه از دشمنان ايشان همچون ابو جهل و ديگران در كمال بيم بود كه اگر بر او دست مى يافتند خونش را مى ريختند. آيا به هنگام محاصره در دره ابو طالب، على چنان مى كرد يا ابو بكر؟ على عليه السلام حال خود را در آن هنگام بيان كرده و ضمن خطبه يى چنين فرموده است و آن خطبه بسيار مشهور است: «مشركان پيمان بستند كه با ما هيچ داد و ستدى نكنند و به ما زن ندهند و از ما زن نگيرند، و جنگ شعله هاى خود را به زيان ما شعله ور مى ساخت. آنان ما را به دامنه كوهى دشوار محصور كردند. مومن ما فقط اميد ثواب داشت و كافر ما هم براى دفاع از اصل و نسبت خويش با ما همكارى مى كرد». در آن حال همه قبائل بر ضد بنى هاشم متحد شده بودند و عبور رهگذران و رساندن خواروبار به ايشان را مانع شده بودند و آنان هر صبح و شام از شدت گرسنگى منتظر مرگ بودند و هيچ راه و چاره يى براى گشايش كار خود نداشتند. عزم آنان سستى گرفته و اميدشان بريده شده بود، و تنها كسى كه اندوه اين گرفتاريها را پس از پيامبر (ص) متحمل مى شد فقط على عليه السلام بود. و هرگز كسى كه بخواهد اين فضيلت را وصف كند و آنچنان كه شايسته است بيان كند از عهده بيرون نمى آيد و نمى توان اهميت فضيلت كسى را كه در اين گرفتارى شكيبا بوده است بيان كرد. اين محنت و گرفتارى سه سال براى آنان ادامه داشت تا سرانجام با داستان صحيفه كه داستانى مشهور است گشايش يافت. جاحظ چگونه براى خود مى پسندد كه در مورد على عليه السلام بگويد پيش از هجرت آسوده و مرفه بوده است، نه در جستجوى كسى بوده و نه كسى در جستجوى او و حال آنكه على (ع) همان كسى است كه در آن بسترى خفته است كه جان خويش را فداى رسول خدا كرده است و با خون خويش او را نگهدارى كرده جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص347 و ضربات شمشير و سنگ را به جاى آن حضرت تحمل كرده است. آيا وصف كننده و ستايشگر، هر اندازه هم كه سخن را به درازا كشاند مى تواند، حق اهميت اين فضيلت و ارزش اين خصيصه را روشن سازد. اما اين سخن جاحظ كه مى گويد: ابو بكر در مكه شكنجه شده است، تا آنجا كه ما مى دانيم شكنجه فقط نسبت به بردگان و مزدوران و افرادى كه خانواده و خويشاوندانى نداشته اند كه از آنان دفاع كنند صورت مى گرفته است. و شما در مورد ابو بكر دو گونه سخن مى گوييد: گاهى او را شخص زبون و فرو منزلت و خوار و مستضعفى مى دانيد و گاه او را سالارى بزرگ كه مورد احترام بوده است و از او پيروى مى شده است. اينك به يكى از اين دو سخن خود اعتماد و بسنده كنيد تا ما با شما بر همان مبنا كه براى خود انتخاب مى كنيد سخن بگوييم. اگر در شكنجه و عذاب شدن فضيلتى باشد، بدون ترديد عمار و خباب و بلال و هر كس ديگرى كه او را در مكه شكنجه داده اند، از ابو بكر برتر است كه آنان به مراتب بيشتر و سخت تر شكنجه شده اند و در مورد شكنجه شدن آنان آيات قرآنى نازل شده كه در مورد ابو بكر نازل نشده است، نظير اين گفتار خداوند متعال كه فرموده است: «و آنان كه پس از آنكه به ايشان ستم شد در راه خدا هجرت كردند» و گفته اند اين آيه در مورد خباب و بلال نازل شده است. در مورد عمار اين آيه نازل شده است كه «مگر كسى كه مجبور شود و دلش مطمئن به ايمان باشد»، و پيامبر (ص) هرگاه از كنار عمار و پدر و مادرش، كه آنان را بنى مخزوم كه هم پيمان ايشان بودند شكنجه مى كردند، عبور مى كرد مى فرمود: «اى خاندان ياسر بر شما باد به شكيبايى كه وعده گاه شما بهشت است». و بلال را بر پشت روى ريگهاى گرم مى خواباندند و او فقط، احد، احد مى گفت، و ما نشنيده ايم كه از ابو بكر در اين گونه شكنجه ها نامى باشد، و بر فرض كه آنچه درباره شكنجه او روايت مى كنيد راست باشد، در اين صورت على عليه السلام را بر ابو بكر حق نعمتى بزرگ است كه هر دو شكنجه گر او يعنى نوفل بن خويلد و عمير بن عثمان را به روز جنگ بدر كشته است. او نخست بر نوفل ضربتى زد كه ساق پايش را قطع جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 348 كرد. نوفل گفت: تو را به حق خدا و پيوند خويشاوندى سوگند مى دهم. على گفت: خداوند هر پيوند سببى و نسبى را جز در مورد كسانى كه تابع محمد (ص) باشند قطع فرموده است و سپس ضربتى ديگر بر نوفل زد كه بر جاى سرد شد. على سپس آهنگ عمير بن عثمان تميمى كرد و او را در حال گريز ديد و راه گريز هم بر او بسته شده بود. چنان ضربتى بر زير دنده هاى او زد كه بالا تنه اش را قطع و او را دو نيمه ساخت و آن نيمه بدنش جلو پايش افتاد. و چنين نبوده است كه ابو بكر در پى انتقام از آن دو نباشد، بلكه در آن مورد كوشش هم كرده، ولى ياراى آن را نداشته است كه كار على عليه السلام را انجام دهد و فضيلت على (ع) با اين كار خود آن هم به جاى ابو بكر آشكارا مى شود. جاحظ مى گويد: ابو بكر را مراتبى است كه در آن نه على و نه هيچكس ديگر با او شريك نيست و آن عبارت از اعمال او پيش از هجرت است، و مردم به خوبى مى دانند كه شهرت و فضيلت على عليه السلام و آزمايش و رويارويى او با سختيها از روز جنگ بدر شروع شده است و او به روزگارى جنگ و رويارويى را شروع كرده است كه شمار مسلمانان و مشركان تقريبا برابر بوده است و مسلمانان طمع داشته اند كه فتح و پيروزى ميان آنان به نوبت باشد. وانگهى خداوند متعال به مسلمانان اعلام فرموده است كه فرجام پسنديده و پيروزى از پرهيزگاران است، و حال آنكه ابو بكر پيش از هجرت هم مغدب و رانده شده و پراكنده خاطر بوده است، آن هم به روزگارى كه اسلام و مسلمانان را ياراى جنبش نبوده است و به همين جهت است كه ابو بكر به روزگار خلافت خود گفته است: خوشا به حال كسى كه به هنگام سستى و ضعف اسلام مرده است. ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: هيچ شكى ندارم كه باطل و ناحق نسبت به جاحظ خيانت كرده و زبونى و گمراهى او را به سرگشتگى كشانده است و ندانسته و بدون شناخت اين سخنان را گفته است، و به ياوه پنداشته است كه على (ع) پيش از هجرت گرفتار و دست به گريبان سختيها نبوده است و از روز جنگ بدر گرفتار تكليفهاى دشوار و محنت شده است. جاحظ موضوع محاصره جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص349 دره ابو طالب و سختيهايى را كه به على رسيده است فراموش كرده است و حال آنكه در مدت محاصره بنى هاشم، ابو بكر آسوده و مرفه بوده است. آنچه مى خواسته مى خورده است و با هر كس دوست مى داشته همنشينى مى كرده است. آسوده خاطر و دل آرام و خوش بوده است، در حالى كه على دستخوش گرفتاريها و چاره انديشى براى برطرف كردن بيمهاى هراس انگيز بوده است. گرسنگى و تشنگى را تحمل مى كرد و هر بامداد و شامگاه منتظر كشته شدن خود بود، زيرا تنها كسى كه پوشيده براى بدست آوردن خوراكى اندك از پيرمردان و خردمندان به تن خويش اقدام مى كرد همو بود، تا بتواند رمق پيامبر (ص) و بنى هاشم را كه در محاصره بودند حفظ كند. و هيچگاه از هجوم و حمله ناگهانى دشمنان رسول خدا بر خود در امان نبودند و اگر ابو جهل بن هشام و عقبة بن ابى معيط و وليد بن مغيرة و عتبة بن ربيعه و ديگر سركشان و فرعونهاى قريش بر او دسترسى پيدا مى كردند از كشتن او فروگذار نبودند. در آن روزگار على به خود گرسنگى مى داد و خوراك خود را به پيامبر (ص) مى خورانيد و خود را تشنه مى داشت و سهم آب خويش را به رسول خدا ارزانى مى داشت و هرگاه پيامبر (ص) بيمار مى شد پرستارش مى بود و چون آن حضرت تنها مى ماند على همدمش بود. ابو بكر از همه اين امور بر كنار و آسوده بود و هيچ درد و رنجى از آنچه بر سر بنى هاشم مى رسيد و از آن همه سختى چيزى بهره او نبود، بلكه از اخبار و احوال ايشان چيزى به صورت اجمال نه به صورت تفصيل مى دانست و سه سال انجام هر گونه معامله و ازدواج و همنشينى با بنى هاشم ممنوع بود و آنان در محاصره و زندانى بودند و از بيرون آمدن از آن دره و انجام كارهاى خويش ممنوع بودند. چگونه است كه جاحظ اين فضيلت را به حساب نمى آورد و اين خصيصه را كه شبيه و نظيرى ندارد فراموش مى كند آرى، او همين قدر كه خطابه و سخن پردازيش روبراه شود ديگر اعتنايى ندارد كه چه معانى را تباه ساخته است و چه خطايى بر او بر مى گردد. اما اين سخن جاحظ كه مى گويد: مسلمانان در جنگ بدر مى دانستند كه فرجام پسنديده و پيروزى از پرهيزگاران است، متضمن معنى پيچيده يى است كه جاحظ در نظر داشته است. و آن اين است كه در آن جهاد فضيلتى براى على عليه السلام نيست، زيرا پيامبر (ص) به او اعلام فرموده كه پيروز است و فرجام كار از اوست و اين از دسيسه هاى جاحظ و سخن چينيها و ريشخندهاى اوست و آنچه گفته است بر حق نيست، زيرا پيامبر (ص) جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 350 به صورت خطاب اجمالى و به همه اصحاب خويش اعلام فرموده است كه پيروزى از آنان است و به هيچيك از ايشان گفته نشده و نمى دانسته است كه كشته نخواهد شد، نه على و نه غير او. و بر فرض اين موضوع درست باشد كه پيامبر (ص) به على اعلام فرموده باشد كه كشته نمى شود، ولى ديگر نفرموده است كه هيچ عضوى از اعضاى او جدا نمى شود. يا آنكه درد زخم را در جسد خود احساس نمى كند و ضربه هاى سخت نمى خورد، و با توجه به اينكه پيامبر (ص) پيش از جنگ بدر و در آن هنگام كه در مكه ساكن بود به ياران خود فرموده بود كه نصرت و غلبه سرانجام از ايشان خواهد بود و پس از هجرت هم همين سخن را تكرار كرده بود، اگر قرار باشد كه براى على و ديگر مجاهدان پس از هجرت براى جهاد ايشان فضيلتى منظور نشود، آن هم به اين بهانه كه پيامبر (ص) به آنان اعلام پيروزى فرموده است، همينگونه در خبر آمده است كه آن حضرت به ابو بكر هم پيش از هجرت وعده نصرت داده و فرموده است كه من به كشتن اين گروه مبعوث شده ام و خداوند به زودى اموال ايشان را به ما ارزانى مى دارد و سرزمينهاى آنان را در اختيار ما مى گذارد، بنابر اين براى ابو بكر و كسان ديگرى غير از او كه پيش از هجرت تحمل سختيها كرده اند فضيلتى نخواهد بود و اين سخن در هر دو مورد يكسان و متفق خواهد بود. جاحظ در پى اين سخن خود مى گويد: فرق بسيارى است ميان گرفتاريهاى ياران پيامبر (ص) در هنگامى كه روياروى مشركان و مردم مكه در جنگ بدر ايستاده بودند و مردم مدينه كه صاحبان نخلستانها و برج و بار و شجاعت و مواسات و ايثار و شمار فراوان و اهل كار استوار بودند با ايشان بودند، با روزگارى كه آنان را در مكه شكنجه و دشنام مى دادند و كتك مى خوردند و پراكنده مى شدند و گرسنه و تشنه بودند و مقهور و بدون جنب و جوش و زبون بدون قدرت و بينوايان بدون مال بودند و پوشيده مى زيستند و نمى توانستند دعوت خود را اظهار كنند. ميان اين دو حالت فرق واضحى است. مسلمانان به هنگام اقامت در مكه همچنان بودند كه لوط نبى (ع) كه از فرط درماندگى عرضه داشت: «اى كاش مرا در قبال شما نيرويى مى-  بود يا به كرانه و ركنى قوى گريزم.» پيامبر (ص) مى فرموده اند: از برادرم لوط جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص351 شگفت مى كنم كه چگونه با آنكه به سوى خداوند متعال پناه برده بود، باز مى گفت به ركنى قوى گريزم. و اين حال يك روز و دو روز و يك ماه و دو ماه و يك سال و دو سال نبود، بلكه سالهاى پياپى بود. و پس از رسول خدا (ص) محنت و سختى ابو بكر از همگان بيشتر بود كه او هم در مكه همان اندازه كه پيامبر اقامت فرمود، يعنى سيزده سال، اقامت داشت و اين مدت ميانگين اقوالى است كه درباره مدت اقامت پيامبر (ص) در مكه گفته شده است. شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، در پاسخ گفته است: چنين مى بينم كه دليل جاحظ براى اينكه ابو بكر از همه محنت و سختى بيشترى داشته است فقط موضوع اقامت او در مكه به اندازه اقامت پيامبر (ص) است، و حال آنكه اين دليل تنها به ابو بكر مختص نيست، كه على عليه السلام، همچنين طلحه و زيد و عبد الرحمان بلال و خباب و كسان ديگرى هم همان اندازه مقيم مكه بوده اند و بر عهده جاحظ است كه دليل ديگرى ارائه دهد كه دلالت بر آن داشته باشد كه محنت و سختى ابو بكر از همگان بيشتر و دشوارتر بوده است. بنابر اين احتجاج جاحظ خود بخود بى ارزش است. وانگهى بايد به جاحظ گفته شود ترا چه مى شود كه موضوع خوابيدن و شب زنده دارى على عليه السلام در بستر پيامبر (ص) در شب هجرت را بى اهميت جلوه مى دهى و از آن نام نمى برى. آيا آنرا فراموش كرده اى يا خود را به فراموشى زده اى در صورتى كه آزمايش بزرگ و فضيلت سترگ همان است كه هرگاه آدمى در آن بنگرد و بينديشد، ضمن آن فضائل مختلف و مناقب گوناگون ديگرى را هم مى بيند. و چنان بود كه چون براى مشركان آگاهى قطعى حاصل شد كه پيامبر (ص) تصميم گرفته است از ميان آنان برود و پيش ديگران هجرت فرمايد، آهنگ شتاب در كشتن او كردند و پيمان بستند كه بر آن حضرت در بسترش شبيخون زنند و با شمشيرهاى بسيارى كه هر يك در دست يكى از سالارهاى خاندانهاى مختلف قريش قرار داشته باشد بر او ضربت بزنند تا خون او ميان همه خاندانها و قبائل تباه شود و بنى هاشم نتوانند خون رسول خدا را از يك قبيله و خاندان قريش مطالعه كنند. و پيمان بستند و سوگند خوردند و هماهنگ شدند كه در آن شب آن كار را انجام دهند. و چون پيامبر (ص) از كار آنان آگاه شد، مطمئن ترين افراد را در نظر خويش كه او را برگزيده ترين مردم مى دانست فرا خواند و يقين داشت كه او بخشنده ترين مردم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص352 درباره جان و خون خويش در راه خداوند است و شتابانتر از همگان پاسخ مثبت مى دهد و فرمان بردارتر است. آنگاه به او فرمود: قريش پيمان بسته و سوگند خورده اند كه امشب بر من شبيخون زنند. تو در بستر من برو و در خوابگاه من بخواب و برد حضرمى مرا بر خود بيفكن كه چنين پندارند كه من از خانه خود بيرون نرفته ام و من به خواست خداوند متعال بيرون خواهم شد. پيامبر (ص) در عين حال على را از هر گونه حيله گرى و چاره انديشى منع كرد و او را از اينكه به يكى از انواع چاره گريها و پيش گيريهايى كه مردم براى حفظ جان خود مى كنند دست يازد بازداشت و در واقع او را وادار فرمود كه خويشتن را عرضه لبه هاى تيز شمشير، آن هم از دست مردمى تندخو و كينه توز كند، و على (ع) در كمال شنوايى و فرمانبردارى و خوش نفسى آن را پذيرفت و در كمال شكيبايى و براى رضاى خداوند متعال در بستر پيامبر (ص) آرميد و با جان خود در حالى كه منتظر كشته شدن خويش بود از رسول خدا حمايت كرد. و هيچ منزلتى براى هيچ صابرى فراتر از بخشيدن جان نيست و كسى به فراتر از آن نمى رسد، كه بخشيدن جان و گذشت از آن نهايت بخشندگى است. و اگر پيامبر (ص) او را شايسته آن كار نمى دانست بر آن كار نمى گماشت، و اگر نقصى در شكيبايى و شجاعت و خير خواهى او براى پسر عمويش وجود مى داشت و پيامبر (ص) او را براى آن كار مى گزيد، دليل بر آن بود كه پيامبر در اختيار كردن او گرفتار اشتباه شده است و براى هيچ مسلمانى جايز نيست كه چنين پندارى داشته باشد و همه مسلمانان در اين مسأله اتفاق نظر دارند كه پيامبر (ص) همواره بهترين كار را انجام مى داده اند و بهترين گزينش را داشته اند. و از اين گذشته، هرگاه كسى با دقت بر اين كار على (ع) بنگرد چند فضيلت ديگر هم در آن مى بيند كه به شرح زير است: از جمله آنكه علاوه بر آنكه على (ع) مورد اعتماد براى انجام اين كار بوده است ولى تأمينى نداشته است كه آن راز فاش نشود و تدبير تباه نگردد و موضوع براى دشمنان آشكار نگردد و بنا بر اين رازدارى شخص على (ع) هم مورد تأييد و اعتماد بوده است. ديگر آنكه اين احتمال مى رفته است كه با وجود رازدارى و مورد اعتماد بودن در نظر كسى كه على را براى آن كار برگزيده است، تأمينى از ترس به هنگام غافلگير شدن و فرا رسيدن خطر نبوده باشد و از بستر بگريزد و از ناچارى به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص353 جستجوى رسول خدا بر آيد و بر او دست يابد و پيامبر (ص) از احتمال چنين موضوعى هم درباره على آسوده خاطر بوده است. ديگر آنكه هر چند مورد اعتماد و رازدار و شجاع دلير بوده است، اين احتمال داده مى شده است كه نتواند توقف در بستر را تحمل كند، كه اين موضوعى غير از شجاعت است و مى دانيم سخت تر از حال كسى است او را بسته باشند و از حركت باز داشته باشند، زيرا كسى كه بسته و از حركت باز داشته شده است مى داند راهى براى گريز ندارد و حال آنكه على راه گريز و دفاع از خود داشته است و در عين حال نه گريخته و نه از خود دفاع كرده است. ديگر آنكه با وجود جمع بودن همه چيزهايى كه گفته شد اين احتمال مى رفته است كه به هنگام شكنجه و عقوبت صبرش تمام شود و تراوشى از او سر زند و به آنچه مى داند اقرار كند و بگويد پيامبر (ص) از فلان راه بيرون رفته است و پيامبر تعقيب و گرفتار شود و على (ع) چنين هم نكرد و به همين سبب است كه علماى مسلمان گفته اند: هيچكس از بشر را نمى شناسيم كه به فضيلتى چون فضيلت على عليه السلام در آن شب رسيده باشد. مگر قضيه حضرت ابراهيم و حضرت اسحاق به هنگامى كه ابراهيم (ع) از او خواست كه تسليم براى كشته و قربانى شدن بشود، و اگر چنين نبود كه كسى بر پيامبران فضيلت ندارد، مى گفتيم آزمايش و گرفتارى على عليه السلام بزرگتر و ارزشمندتر بوده است، زيرا روايت است كه چون ابراهيم (ع) به اسحاق فرمان داد براى كشته شدن بر زمين بخوابد اسحاق (ع) اندكى درنگ كرد و بر حال خود گريست و چون پدرش مى دانست كه او را در آن مورد ترديد و درنگى است، به گفته قرآن مجيد به او گفت: «پس بنگر كه تو خود چه مى بينى»، در صورتى كه حال على عليه السلام بر خلاف اين بوده است و هيچ درنگى و خوددارى يى نفرموده است. رنگش دگرگون نشده و اعضاى بدنش به لرزه نيفتاده است. و مى دانيم كه اصحاب پيامبر (ص) در مواردى آرايى مخالف با نظر و فرمان آن حضرت اظهار مى كردند و پيامبر در پاره يى از امور نظر خود را رها و پيشنهاد ايشان را قبول مى كرد، آن چنان كه در جنگ خندق پيامبر (ص) پيشنهاد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص354 فرمود با پرداخت يك سوم خرماى مدينه با احزاب صلح فرمايد و اصحاب پيشنهاد كردند آن كار را رها فرمايد و چنان كرد و اين قاعده و روش پيامبر (ص) با آنان بود. على عليه السلام هم مى توانست، بهانه يى بياورد و درنگ كند و بگويد: اى رسول خدا بهتر آن نيست كه من همراه تو باشم تا تو را از دشمن حمايت كنم و با شمشير خود از تو دفاع كنم كه تو در بيرون رفتن خود از همچون منى بى نياز نيستى، و يكى از بردگان خويش را در بستر شما بخوابانيم، تا دشمن با ديدن او چنان بپندارد كه تو بيرون نرفته اى و مركز خويش را رها نفرموده اى. و على (ع) چنين نگفت و هيچ درنگ و توقفى نكرد و فرمان را انجام داد. البته اين بدان جهت بود كه هم پيامبر (ص) و هم على عليه السلام مى دانستند كه هيچكس بر اين مشقت ياراى تحمل ندارد و هيچكس خود را در اين ورطه نمى اندازد، مگر كسى كه خداوندش بر صبر بر آن كار مخصوص فرموده باشد تا آن فضيلت را نائل شود. و براى على عليه السلام كارهاى بسيارى نظير اين كار بوده است، همچون روزى كه عمرو بن عبدود مسلمانان را به مبارزه فرا خواند و همه مسلمانان به سبب اطلاعى كه از دليرى و نيروى او داشتند از سخن گفتن و روياروى شدن با او خوددارى كردند. عمرو بن عبدود باز صداى خويش را بلند كرد و هماورد خواست. على عليه السلام برخاست و فرمود من به مبارزه با او مى روم. پيامبر (ص) به او فرمود: اين عمرو است على (ع) عرض كرد: آرى، و من على هستم. پيامبر (ص) فرمان دارد براى جنگ با او برود و همينكه على عليه السلام بيرون رفت پيامبر فرمود: «اينك تمام ايمان به مبارزه تمام شرك بيرون شد»، و همچون جنگ احد كه على پيامبر (ص) را، از هجوم پهلوانان قريش كه آهنگ كشتن آن حضرت را كرده بودند، حمايت كرد و آنان را چنان راند كه جبريل عليه السلام فرمود: «اى محمد اين مواسات است». پيامبر فرمود: «او از من و من از اويم» و جبريل فرمود: «من هم از شما دو تن هستم». و اگر بخواهيم جنگها و مواردى را كه على عليه السلام جان خود را در راه خداوند متعال عرضه داشته است بر شمريم سخن را به درازا كشانده ايم. جاحظ مى گويد: اگر كسى بخواهد در مورد على عليه السلام به خفتن و شب-زنده دارى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص355 در بستر رسول خدا (ص) احتجاج كند، ميان موضوع غار و بستر فرقى آشكار است، زيرا در مورد غار و همراهى و مصاحبت ابوبكر با پيامبر قرآن سخن گفته است و بدينگونه چيزى همچون نماز و زكات و ديگر امورى كه قرآن نقل كرده است مى باشد و حال آنكه كار على عليه السلام و خفتن او در بستر پيامبر (ص) هر چند كه صحيح و ثابت هم باشد باز در قرآن ذكر نشده است و به روش روايات و اخبار است و اين همسنگ آن نيست. شيخ ما ابو جعفر، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: اين سخنى بى تأثير است كه حديث خفتن على (ع) در بستر پيامبر (ص) با تواتر ثابت شده است و فرقى ميان آن و آنچه در نص كتاب آمده است نيست و كسى جز ديوانه يا غير مسلمان اين سخن را نمى گويد. مگر موضوع آنكه نمازهاى واجب روزانه پنج است و نصاب زر چه اندازه است و اينكه خروج باد مبطل طهارت است و امورى نظير اينها كه حكمش با تواتر معلوم است در قرآن آمده است و آيا مخالف نص كتاب است؟ اين چيزى است كه هيچ خردمند رشيدى نمى گويد. وانگهى خداوند متعال در قرآن از ابوبكر نام نبرده بلكه فرموده است «هنگامى كه به همنشين خود مى گفت» و از طريق اخبار و آنچه كه در سيره آمده است دانسته ايم كه مقصود ابوبكر است، و اهل تفسير گفته اند: اين گفتار خداوند متعال كه فرموده است «خدا مكر فرمود و خداوند بهترين مكر كنندگان است»، كنايه از على عليه السلام است كه نسبت به مشركان مكر ورزيد و آغاز اين آيه چنين است: «و چون آنان كه كافرند نسبت به تو مكر ورزيدند، تا تو را باز دارند يا بكشند يا بيرونت كنند، آنان بدسگالى كردند و خدا هم سگالش كرد و خدا بهترين سگالش كنندگان است». اين آيه در شب هجرت نازل شده است. مكر و سگالش كافران تقسيم كردن شمشيرها ميان قبايل قريش بود و مكر خداوند خوابيدن على عليه السلام در بستر پيامبر بود و هيچ فرقى در اين دو مورد نيست كه از هر دو به صورت كنايه ياد شده است نه به صورت تصريح. و تمام مفسران نقل كرده اند كه اين گفتار خداوند «و از مردمان كسى است كه جان خود را براى كسب رضاى خداوند مى فروشد» در مورد على عليه السلام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص356 و خفتن او در بستر پيامبر نازل شده است و اين نظير همان گفتار خداوند است كه فرموده است: «هنگامى كه به همنشين خود مى گفت» و ميان آن دو فرقى نيست. جاحظ مى گويد: فرقى ديگر كه وجود دارد اين است كه بر فرض خوابيدن على عليه السلام در بستر پيامبر (ص) همچون بودن ابوبكر در غار باشد، براى على نمى توان طاعت بزرگى منظور كرد، زيرا ناقلان اخبار نقل كرده اند كه پيامبر (ص) به على فرموده است: «بخواب كه هيچ چيزى كه آن را ناخوش داشته باشى به تو نخواهد رسيد» و هيچ ناقلى نقل نكرده كه پيامبر (ص) براى مصاحبت ابوبكر با او در غار به او چنين سخنى فرموده باشد، يا به او گفته باشد: هزينه كن و بردگان را آزاد ساز كه هرگز فقير نخواهى شد و ناخوشايندى به تو نخواهد رسيد. شيخ ما ابوجعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: اين ديگر دروغ محض و تحريف و افزودن چيزى را كه نيست در روايت است. آنچه كه معروف و منقول است، اين است كه پيامبر (ص) به على (ع) فرموده است: برو و در بستر من بخواب و برد حضرمى مرا بر خود افكن كه اين قوم بزودى مرا گم مى كنند و بستر مرا نمى بينند. شايد چون تو را در بسترم ببينند، تا صبح موجب آرامش ايشان شود. و چون تو شب را به صبح آوردى، صبح زود، در پرداخت امانتهاى من اقدام كن. و چيزى كه جاحظ گفته است نقل نشده است. اين موضوع را ابوبكر اصم جعل كرده و جاحظ از او گرفته است و آنرا اصلى نيست، و اگر اين سخن درست مى بود هيچ نا خوشايندى از دست مشركان بر سر على عليه السلام نمى رسيد و حال آنكه اين مسأله مورد اتفاق است كه بر على (ع) سنگ پرتاب شد و پيش از اينكه بفهمند او كيست، او را زدند تا آنكه داد و فرياد بر آورد و آنان به على گفتند: جنب و جوش ترا ديديم و هياهويت را شنيديم. ما به محمد سنگ مى زديم و تكان نمى خورد و جنب و جوشى نداشت. و مقصود از كلمه نا خوشايند و مكروه در آن عبارت پيامبر (ص) بر فرض كه گفته باشد مراد آن است كه از كشته شدن محفوظى، و بر فرض كه على از كشته شدن محفوظ مى بود، چه دليلى دارد كه از كتك خوردن و زبون شدن و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص357 قطع شدن برخى از اعضاى خود مصون و كاملا سالم بماند مگر خداوند متعال به پيامبر خويش نفرموده است: «آنچه را كه از سوى پروردگارت به تو نازل شده است تبليغ كن و اگر چنان نكنى رسالت او را تبليغ نكرده اى و خداوند تو را از مردم در پناه قرار مى دهد» با وجود اين دندانهاى او شكست و پيشانى او دريد و هر دو پايش زخمى و خون آلوده شد و اين بدان جهت است كه حفظ و عصمت فقط از كشته شدن بوده است و همينگونه مكروه و ناخوشايندى كه على عليه السلام از آن در امان بوده است و بر فرض درستى سخن جاحظ كشته شدن است و بس. از اين گذشته، به جاحظ گفته خواهد شد: در اين صورت براى همراه بودن ابوبكر با پيامبر (ص) در غار نيز فضيلتى نخواهد بود، زيرا به نقل قرآن مجيد پيامبر (ص) به او فرمود «اندوهگين مباش كه خداوند با ماست»، و هر كس كه خدا با او باشد بدون هيچ ترديد از هر بدى و نا خوشايندى در امان است. و چگونه ادعا مى كنى كه هيچكس نقل نكرده است كه پيامبر (ص) به ابوبكر در مورد توقف در غار چنين فرموده باشد: هر پاسخى كه جاحظ در اين مورد بدهد همان پاسخ ما هم خواهد بود. اضافه بر اين به او مى گوييم: اين اعتراضى كه تو طرح كرده اى شامل حال پيامبر هم مى شود، زيرا خداوند متعال او را وعده فرموده است كه دين او آشكار خواهد شد و پيروزى از اوست و بنا به ادعاى تو، او هم در قبال تحمل آن همه ناخوشايند و آزارى كه ديد نبايد پاداشى دريافت فرمايد، زيرا يقين به سلامت و پيروزى پيدا فرموده است. جاحظ مى گويد: هر كس منكر اين باشد كه ابوبكر همدم رسول خدا (ص) در غار بوده است بدون ترديد كافر شده است، زيرا نص قرآن را منكر شده است، وانگهى دقت كن كه در اين گفتار خداوند متعال كه مى فرمايد: «همانا خداوند با ماست»، چه فضيلتى براى ابوبكر نهفته است كه او شريك پيامبر در همراه بودن خداوند با آن حضرت و فرو فرستادن آرامش بوده است، و بسيارى از مردم مى-  گويند: اين آيه مخصوص به ابوبكر است، كه او به سبب رقت طبع بشرى كه گرفتار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص358 آن شده است، نيازمند به نزول آرامش و سكينه بوده است و پيامبر (ص) نيازى به آن نداشته است، زيرا مى دانسته است كه از جانب خداوند متعال حراست مى شود و نزول سكينه بر آن حضرت معنى ندارد و اين در مسأله غار فضيلت سوم ابوبكر است. شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: شگفت است كه جاحظ چيزهايى را به خود مى بندد كه در قبال آن ياراى تحمل مطاعن شيعه را نخواهد داشت و حال آنكه از توسل به اين دليل بى نياز بوده است. شيعيان چنين مى-  پندارند كه اين آيه بيشتر از آنچه موجب فضيلت ابوبكر باشد، موجب كاستى و سرزنش و عيب اوست، زيرا چون در آيه خطاب به او آمده است «اندوهگين مباش». دليل بر آن است كه نا اميد شده و بر جان خويش ترسيده و اندوهگين شده است. و اين حالت از صفات مومنان صابر نيست و ضمنا مسلم است كه اندوه او طاعت و پسنديده نيست، زيرا خداوند از طاعت كسى را نهى نمى كند و اگر گناه نمى بود، از آن نهى نمى فرمود، و اين گفتار كه «خداوند با ماست» يعنى خداوند داناى به حال ماست و مى داند چه شك و يقينى در دل داريم، همانگونه كه كسى به مصاحب خود مى گويد: نيت ناپسند و بد مكن كه خداوند متعال آنچه را نهان و آشكار بداريم مى داند، و نظير اين گفتار خداوند متعال است: «و نه كمتر از آن و نه بيشتر از آن، جز اينكه هر كجا كه باشند خداوند با آنان است.» يعنى خداوند در همه حال به آنان عالم است. اما در مورد نزول آرامش و سكينه، چگونه جاحظ مى گويد به پيامبر (ص) بر نمى گردد و حال آنكه بقيه آيه چنين است «و خداوند او را با لشكرهايى كه شما نمى بينيد تأييد كرد». آيا تصور مى كنى آن كسى كه با لشكرهاى ناديده مويد شده است ابوبكر بوده است يا رسول خدا (ص) و اينكه جاحظ مى گويد: پيامبر (ص) از آن بى نياز بوده است، صحيح نيست كه هيچكس از الطاف و توفيق و تأييد و تثبيت قلب خود بى نياز نيست. وانگهى خداوند متعال در بيان داستان جنگ حنين چنين فرموده است: «زمين را همه گشادگى بر شما تنگ شد و روى به گريز نهاديد. سپس خداوند سكينه خود را بر رسول خويش و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص359 مومنان فرو فرستاد». اما موضوع مصاحبت بر چيزى جز رفاقت و همراه بودن دلالت ندارد و همين كلمه گاه براى موردى كه ايمان ندارد نيز استعمال شده است، آنچنان كه خداوند متعال فرموده است «مصاحب و دوست او در حالى كه با او گفتگو مى كرد، گفت: آيا به آن كسى كه تو را از خاك آفريده است كافر شدى.» و ما هر چند معتقد به اخلاق ابوبكر و ايمان صحيح او و فضيلتش هستيم، ولى به آنچه جاحظ از دلايل سست احتجاج كرده است احتجاج نمى كنيم و به آنچه كه موجب شود مطاعن و زيركيهاى شيعه دامنگير ما شود استدلال نمى كنيم. جاحظ مى گويد: بر فرض كه خفتن در بستر پيامبر (ص) فضيلت باشد، كجا قابل مقايسه با فضائل ابوبكر در مكه است، از آزاد كردن بندگانى كه شكنجه مى-  شدند و انفاق اموال و فراوانى افرادى كه به دعوت او مسلمان شدند، با در نظر گرفتن فرقى كه ميان اطاعت جوان كم سن و سالى كه عزت او در گرو عزت سالارش مى باشد، با اطاعت پير مردى سالخورده و خردمند كه عزت و سالارى او وابسته به دوست و عشيره خودش نيست وجود دارد. شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: در مورد فراوانى افرادى كه دعوت كسى را پذيرفته اند فضيلت آن به كسانى كه دعوت را پذيرفته اند بر مى گردد، نه به آن كس كه آنان را دعوت كرده است و براى مثال مى دانيم افرادى كه دعوت حضرت موسى عليه السلام را پذيرفتند بيشتر از افرادى هستند كه دعوت حضرت نوح عليه السلام را پذيرا شدند و حال آنكه ثواب نوح (ع) به مناسبت صبر او در قبال دشمنان و تحمل اخلاق نكوهيده و سركشى آنان بيشتر است. اما آنچه در مورد انفاق مال گفته است، كجا مى توان سختى و محنت توانگر را با سختى و محنت بى نوا مقايسه كرد، و كجا مى توان اسلام كسى را كه با ثروت و دولت مسلمان شده است و اگر گرسنه شود هر چه خواهد مى خورد و اگر خسته شود سوار مى شود و اگر برهنه ماند جامه مى پوشد و به هر حال به توانگرى و مال خويش تكيه دارد و در سختيهاى دنيا از ثروت خود بهره مند مى شود، و با اسلام كسى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 360 مقايسه كرد كه خوراك روزانه خود را نمى يابد و بر فرض كه بيابد آنرا به خود اختصاص نمى دهد و فقر شعار اوست، در همين مورد گفته شده است: فقر شعار مومن است، و خداوند متعال به موسى فرموده است: «اى موسى، چون فقر را ببينى كه مى آيد، بگو: درود و خوشامد بر شعار نيكوكاران.» و هم در حديث آمده است: «فقيران پانصد سال پيش از توانگران وارد بهشت مى شوند» و پيامبر ما كه درود خدا بر او و خاندانش باد عرضه مى داشت: «بار خدايا، مرا در زمره فقيران محشور فرماى.» و به همين سبب خداوند محمد (ص) را فقير مبعوث فرمود و با فقير بسيار شاد و كامياب بود و چنان رنج تنگدستى و دشوارى گرسنگى را تحمل فرمود كه سنگ بر شكم خود مى بست، و همين فضيلت فقر را كفايت است كه در دين خدا براى هر كس كه بر آن صبر كند فضيلت است، و دنياجويان طالب فقر نيستند كه فقر با احوال دنيا و مردمش سازگار نيست و شعار مردم آخرت است. اما اينكه جاحظ پنداشته است طاعت و فرمانبردارى على از اين جهت بوده است كه عزت او وابسته به عزت محمد (ص) و خاندانش بوده است و طاعت ابوبكر چنين نبوده است، اين راه را براى جاحظ مى گشايد كه بگويد جهاد حمزه و عبيدة بن حارث و هجرت جعفر به حبشه هم به همين سبب بوده است، بلكه مى تواند بگويد حمايت مهاجران از پيامبر (ص) هم به همين سبب بوده است كه دولت ايشان در پناه دولت محمد (ص) و حكومت آنان وابسته به يارى دادن آن حضرت بوده است و اين كار منجر به الحاد مى شود و دروازه زندقه را مى گشايد و به طعنه زدن به اسلام و پيامبرى كشيده مى شود. جاحظ گويد: بر فرض كه آنچه را مى خواهند بپذيريم و فضيلت خفتن در بستر را همچون فضيلت مصاحبت در غار قرار دهيم، ديگر فضائل ابوبكر معارضى نخواهد داشت. شيخ ما ابو جعفر، كه خدايش رحمت كناد، گويد: ما برترى فضيلت خوابيدن در بستر پيامبر (ص) را به هم صحبتى در غار بيان كرديم و براى هر كس كه داد دهد واضح است و اينك تاكيدى ديگر را كه در مباحث گذشته نگفته ايم بيان مى كنيم و مى- جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص361 گوييم: به دو دليل ديگر هم خفتن در بستر پيامبر (ص) بر مصاحبت در غار برترى دارد. نخست آنكه على عليه السلام به پيامبر (ص) انس داشته است و به مناسبت اينكه از ديرباز با آن حضرت مصاحبت داشته اين انس و الفت شدت پيدا كرده است و چون پيامبر (ص) در آن شب از او جدا شد آن انس و الفت را از دست داد و حال آنكه ابو بكر به آن دست يافت بنابر اين رنجى كه على از تحمل فراق و دورى كشيد موجب افزونى ثواب اوست كه ثواب و پاداش به ميزان مشقت بستگى دارد. دو ديگر آنكه ابو بكر از پيش هم ترجيح مى داد از مكه بيرون برود. يك بار هم تنهايى بيرون رفته بود و كراهت او از ماندن در مكه افزون شده بود و همينكه همراه رسول خدا بيرون رفت كارى موافق طبعش و خواسته دلش بود. بنابر اين او را فضيلتى همچون فضيلت كسى كه مشقت بزرگى را تحمل كرده و تن خود را عرضه شمشيرها قرار داده است و سر خود را آماده سنگ خوردن كرده است نخواهد بود كه عبادت هر چه آسان تر باشد ثواب آن كمتر است. جاحظ گويد: فضيلتى را كه ابو بكر در مسجدى كه بر در خانه خود در محله بنى جمح ساخته بود بايد در نظر گرفت و چنان است كه او مسجدى ساخته بود و در آن نماز مى گزارد و مردم را به اسلام فرا مى خواند. او صدايى خوش و چهره يى زيبا داشت و چون قرآن مى خواند مى گريست و همه رهگذران از مرد و زن و كودك و برده مى ايستادند و گوش مى دادند و چون در راه خدا آزار ديد و از آن مسجد او را منع كردند از پيامبر (ص) براى هجرت اجازه گرفت و رسول خدا او را اجازه فرمود و چون براى رفتن به مدينه روى در راه نهاد كنانى او را ديد و به او پناه داد و گفت: به خدا سوگند نمى گذارم چون تو كسى از مكه بيرون رود. ابو بكر برگشت و به كار خود در مسجد خويش پرداخت. قريش پيش كنانى كه او را پناه داده بود رفتند و مردم را بر او شوراندند. كنانى به ابو بكر گفت: مسجدت را رها كن به خانه خويش برو و آنچه مى خواهى انجام بده. شيخ ما ابو جعفر اسكافى مى گويد: چگونه است كه بنى جمح، عثمان بن مظعون جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص362 را كه ميان ايشان داراى قدرت و عزت بوده است آزار مى دادند و مى زدند و اينگونه كه شما مى گوييد ابو بكر را آزاد گذشته اند كه مسجدى بسازد و آنچنان عمل كند وانگهى خود شما از ابن مسعود روايت مى كنيد كه گفته است: «هرگز آشكارا نماز نگزارديم تا آنكه عمر بن خطاب مسلمان شد» و آنچه در مورد ابو بكر براى ساختن مسجد نقل مى كنيد بايد پيش از اسلام عمر باشد و اين چگونه است اما آنچه درباره خوش آوازى و زيبارويى ابو بكر مى گوييد، چگونه است كه واقدى و غير او روايت كرده اند كه عايشه مردى از عرب را كه گونه هاى كم گوشت و سوخته و چشمان گود داشت و گوژپشت بود و نمى توانست ازار خود را نگهدارد ديد و گفت: شبيه تر از اين به ابو بكر نديده ام. در اين توصيف ما چيزى را كه دليل بر زيبايى او باشد نمى بينيم. جاحظ مى گويد: و چون ابو بكر پناه و جوار كنانى را نپذيرفت و گفت: پناه و جوارى غير از خدا نمى خواهم، چنان آزار و شكنجه و زبونى و پستى ديد كه از آن آگاهيد و اين در همه كتابهاى سيره موجود است، و سرانجام هم آن همه مشقت خودش و خاندانش براى موضوع مصاحبت او در غار تحمل كردند. قريش به جستجوى او پرداخت و صد شتر جايزه قرار داد، همان مقدار كه براى پيدا كردن پيامبر (ص) قرار داده بودند. ابو جهل اسماء دختر ابو بكر را ديد و از او پرسيد، كه چون پوشيده داشت، چنان بر رخسارش سيلى زد كه گوشواره از گوشش بيرون پريد. شيخ ما ابو جعفر، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: اين سخن از لحاظ اضطرابى كه در معنى آن است هم از نظر الفاظ با هذيان گفتن مست يكسان است و چنين بوده است كه تا هنگامى كه ابو طالب زنده بود و از پيامبر حمايت مى كرد قريش بر آزار پيامبر قادر نبود و چون ابو طالب در گذشت قريش به تعقيب و جستجوى پيامبر (ص) پرداخت تا آن حضرت را بكشد، و رسول خدا (ص) روزى به قبيله بنى عامر و روزى به ثقيف و روزى به بنى شيبان پناه مى برد و جرأت نمى فرمود در مكه آشكارا اقامت فرمايد، تا آنكه مطعم بن عدى آن حضرت را پناه داد و پس از آن هم آهنگ جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص363 مدينه فرمود. قريش از شدت كينه يى كه داشت چون نتوانست به پيامبر دست يابد صد شتر جايزه تعيين كرد. ديگر چه معنى دارد كه براى ابو بكر صد شتر جايزه تعيين كند، كه او به گفته شما پناهندگى را رد كرده و ميان آنان تنها و بدون ناصر و حامى مانده و هر چه مى خواستند مى توانستند نسبت به او انجام دهند. ظاهرا عثمانيان يا نادان ترين يا دروغگو و وقيح ترين مردمند. اين سخن كه جاحظ مى گويد در هيچ سيره و خبرى نيامده است و هيچكس آنرا نشنيده است و پيش از جاحظ كسى آنرا نگفته است. جاحظ مى گويد: فضيلت ديگر ابو بكر حسن احتجاج او و فراخواندن مردم به اسلام است تا آنجا كه طلحه و زبير و سعد و عثمان و عبد الرحمان بدست او مسلمان شدند و او از همان ساعتى كه مسلمان شد مردم را به خدا و رسولش فرا خواند. شيخ ما ابو جعفر، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: اين سخن چه شگفت-  انگيز است كه عثمانيان براى ابو بكر ادعا مى كنند و مى گويند به نرمى و با احتجاج پسنديده مردم را به اسلام فرا مى خوانده است، در حالى كه ابو بكر هنگامى كه مسلمان شده پسرش عبد الرحمان در خانه او زندگى مى كرد و ابو بكر نتوانست او را با رفق و مدارا و احتجاج پسنديده مسلمان كند، يا آنكه با زور و اجبار و قطع هزينه اش او را به قبول اسلام وا دارد. وانگهى ابو بكر در نظر پسرش آنقدر احترام و منزلت نداشته است كه از فرمان او اطاعت كند و به آنچه او را فرا مى خواند بپذيرد، در صورتى كه روايت شده است كه ابو طالب روزى پيامبر (ص) را گم كرد و بيم آن داشت كه قريش آن حضرت را غافلگير سازند و همراه پسرش جعفر بيرون آمد و به جستجوى پيامبر پرداختند. آن حضرت را در يكى از دره هاى مكه پيدا كردند كه به نماز ايستاده بود و على (ع) هم در سمت راست او ايستاده بود. همينكه ابو طالب آن دو را ديد به جعفر گفت: برو پهلوى پسر عمويت نماز بگزار. جعفر سمت چپ رسول خدا (ص) ايستاد و چون شمارشان سه تن شد پيامبر (ص) اندكى پيش رفت و آن دو برادر اندكى عقب رفتند، در اين هنگام ابو طالب گريست و چنين گفت: «همانا على و جعفر به هنگام پيشامدهاى دشوار و حادثه هاى سنگين مايه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص364 اعتماد منند. خوددارى مكنيد و پسر عمويتان را كه برادرزاده پدر و مادرى من است يارى دهيد. به خدا سوگند من از يارى او خوددارى نمى كنم و هيچيك از پسران نژاده من از يارى او خوددارى نمى كند.» راويان مى گويند: جعفر از همان روز مسلمان شد كه پدرش به او فرمان داد و او فرمان پدر را اطاعت كرد، در صورتيكه ابو بكر نتوانست پسر خود عبد الرحمان را به اسلام در آورد و او سيزده سال در مكه به كفر خود باقى بود و پس از آن در جنگ احد همراه مشركان بود و ميان لشكر آنان فرياد مى كشيد كه من عبد الرحمان پسر عتيقم، آيا هماوردى هست و پس از آن هم همچنان بر كفر خود باقى بود تا آنكه در سال فتح مكه، كه همه قريش خواه و ناخواه مسلمان شدند، او هم مسلمان شد و در آن هنگام هيچ يك از افراد قريش چاره و راهى جز مسلمان شدن نداشت. از اين گذشته مدارا و حسن احتجاج ابو بكر نسبت به پدرش ابو قحافه هم هيچ اثرى نداشته است و با آنكه هر دو در يك خانه ساكن بودند، اى كاش ابو بكر مى-  توانست با مدارا او را به اسلام فرا خواند تا مسلمان شود و خودتان مى دانيد كه ابو قحافه تا روز فتح مكه مسلمان نشد و همچنان بر كفر خود باقى ماند. پسرش ابو بكر در آن روز او را كه پيرى فرتوت و موهاى سرش همچون پنبه و ابر يكسره سپيد بود به حضور پيامبر آورد. رسول خدا را خوش نيامد و فرمود: اين سپيدى موهايش را تغيير دهيد. او را خضاب كردند و بار ديگر به حضور پيامبر آوردند و مسلمان شد. ابو قحافه فقيرى گرسنه و در مانده و ابو بكر مردى توانگر و ثروتمند بود و نتوانست با نيكى كردن و پرداخت اموال به پدر خويش از او استمالت كند و او را به اسلام در آورد. همچنين همسر ابو بكر يعنى مادر پسر ديگرش عبد الله، كه نامش نملة و دختر عبد الغرى بن اسد بن عبدود و از قبيله بنى عامر است، مسلمان نشد و همچنان بر كفر خود در مكه باقى ماند و ابو بكر هجرت كرد و او همچنان كافر بود و چون اين نازل شد كه «و هرگز به نگهدارى زنان كافر دست ميازيد» ابو بكر طلاقش داد. بنابر اين كسى كه از مسلمان كردن پدر و فرزند و همسر خويش عاجز و ناتوان باشد، از مسلمان كردن ديگران و بيگانگان ناتوان تر است، و كسى كه پدر و فرزند و همسرش سخن او را نه با مدارا و نه با بيم دادن از قطع هزينه و زور نپذيرند. ديگران سخن او را كمتر مى پذيرند و بيشتر با او مخالفت مى كنند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص365 جاحظ مى گويد: اسماء دختر ابو بكر گفته است: من از هنگامى كه پدرم را شناخته ام متدين بوده است. روزى كه مسلمان شد نزد ما آمد و ما را به اسلام دعوت كرد و درنگ نكرديم و مسلمان شديم و بيشتر همنشينان او مسلمان شدند و به همين سبب گفته اند: كسانى كه با دعوت ابو بكر مسلمان شده اند، بيشتر از كسانى هستند كه با شمشير مسلمان شده اند و در اين مورد عددى را نشمرده اند بلكه منظور اهميت قدر و منزلت كسانى است كه به دست او مسلمان شده اند، كه تنها پنج تن از اعضاى شورى كه هر يك شايسته خلافت بوده اند و همگى همتاى على عليه السلام و رقباى او براى رياست و امامت شمرده مى شدند مسلمان شده اند و ارزش آنان بيشتر از همه مردم است. شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: لطفا به ما بگوييد در آن روز كه ابو بكر مسلمان شده است كداميك از افراد خانواده اش با او مسلمان شده اند همسرش و پسرش عبد الرحمان و پدرش ابو قحافه و خواهرش ام فروة كه مسلمان نشدند. عايشه هم در آن هنگام هنوز متولد نشده بود و او پنج سال پس از مبعث پيامبر (ص) متولد شده است، محمد بن ابى بكر هم كه بيست و سه سال پس از مبعث و به سال حجة الوداع متولد شده است و اسماء دختر ابو بكر كه جاحظ اين خبر را از قول او نقل مى كند، به هنگام مبعث رسول خدا (ص) چهار ساله و طبق برخى از روايات دو ساله بوده است. بنابر اين چه كسى از خانواده ابو بكر به هنگام مسلمان شدن ابو بكر مسلمان شده است؟ از نادانى و دروغ و ستيز به خدا پناه مى بريم. بنا بر اين چگونه ممكن است سعد بن ابى وقاص و زبير و عبد الرحمان به دعوت ابو بكر مسلمان شده باشند و حال آنكه نه از قبيله اويند و نه هم سن و سال او و نه از دوستان و همنشينان او. پيش از آن هم ميان ايشان دوستى و رفاقت استوارى نبوده است، و چگونه ابو بكر عتبه و شيبه پسران ربيعه را رها كرد و نتوانست با مدارا و دعوت پسنديده آنان را به اسلام در آورد و شما خود پنداشته ايد كه آن دو به سبب علم و خوش محضرى ابو بكر همواره با او نشست و برخاست داشته اند، و چگونه است كه نتوانسته است جبير بن مطعم را به اسلام در آورد و حال آنكه شما مدعى هستيد كه ابو بكر او را تربيت كرده و آماده ساخته است و جبير علم به انتساب قريش و آثار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص366 و اخبار آنان را از ابو بكر آموخته است. چگونه است كه ابو بكر از مسلمان كردن اين اشخاص كه بر شمرديم، با وجود آنكه دوستى او با ايشان بدينگونه كه گفتيم بوده است، عاجز مانده است و كسانى را كه با آنان چندان انس و شناختى نبوده است به اسلام دعوت كرده است و چگونه است كه عمر بن خطاب را كه از همه مردم به او نزديكتر و شبيه تر و در بيشتر خلق و خوى خود نظير او بوده است نتوانسته است مسلمان كند. و اگر انصاف دهيد به خوبى مى دانيد كه اسلام اين گروه خر با دعوت پيامبر (ص) نبوده است و بدست آن حضرت مسلمان شده اند و اگر در مورد روش پسنديده دعوت به اسلام بينديشيد، براى ابو طالب با آنكه به تصور شما مشرك بوده است، چند برابر اين فضيلتى كه براى ابو بكر متذكر شده ايد موجود است كه خودتان روايت مى كنيد ابو طالب به على عليه السلام گفت: پسركم همراه پسر عمويت باش كه او تو را جز به كار خير فرا نمى خواند، و به جعفر گفت: كنار پسر عمويت نماز بگزار، و جعفر با همين سخن ابو طالب مسلمان شد و به پاس ابو طالب همه اعقاب عبد مناف دو مكه بر نصرت پيامبر (ص) دست بدست دادند و از ميان بنى مخزوم و بنى سهم و بنى جمح مشخص شدند و به پاس ابو طالب افراد بنى هاشم بر سختى محاصره شدن در دره ابو طالب صبر و پايدارى كردند و به سبب توجه ابو طالب به محمد (ص) و دعوت او، همسرش فاطمه دختر اسد مسلمان شد. بنابر اين ابو طالب با مداراتر و فرخنده تر از ابو بكر و ديگران بوده است و بر فرض كه ثابت شود خودش مسلمان نشده است فقط براى تقيه بوده است. و ابو بكر جز يك پسر كه همان عبد الرحمان باشد نداشته است و نه تنها نتوانسته است او را مسلمان كند بلكه پس از اينكه اسلام را نپذيرفته است ابو بكر موفق نشده است كه او را همچون يكى از مشركان ديگر مكه كه آزارشان نسبت به پيامبر كمتر بوده است تربيت كند تا آنجا كه اين آيه در مورد او نازل شده است كه مى فرمايد: «و آنكه به پدر و مادرش گفت اف بر شما باد، آيا مرا بيم و وعده مى دهيد كه از گور بيرون آورده مى شوم و حال آنكه پيش از من امتهايى در گذشته اند، و پدر و مادرش از خدا فرياد خواهى مى كردند و مى گفتند اى واى بر تو، ايمان بياور كه وعده خداوند حق است، و او مى گفت اين چيزى جز افسانه هاى گذشتگان نيست» و حسن مدارا و توفيق آدمى به اين شناخته مى شود كه نخست كار اهل خانه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص367 خود را روبراه كند و سپس خويشاوندان خود را به ترتيب نزديكى آنان فرا خواند، آنچنان كه رسول خدا (ص) انجام داد و همينكه مبعوث شد نخستين كسى را كه به اسلام فرا خواند همسر او خديجه بود، سپس پسر عموى خويش على عليه السلام را كه تحت تكفل پيامبر (ص) بود و پس از او آزاد كرده خود زيد و خدمتكار خويش ام ايمن را به اسلام دعوت فرموده است و آيا هيچكس از وابستگان پيامبر را، كه در پناه آن حضرت بوده اند، ديده ايد كه به مسلمان شدن پيشى نگيرد و آيا هيچيك از اينان كه بر شمرديم در پذيرفتن اسلام درنگ كردند آرى حسن تدبير و مداراى در دعوت اينچنين است و بايد اضافه كرد كه پيامبر (ص) تنگدست و فقير و به هنگام بعثت ظاهرا در زمره نانخورهاى خديجه بوده است و حال آنكه ابو بكر در نظر شما مردى توانگر بوده است و پدر و پسر و همسرش تنگدست بوده اند و بر طبق قاعده فطرت و عقل، توانگر سزاوارتر است كه پيروى شود. همانا مدارا و دقت و حسن دعوت به اسلام كارى است كه مصعب بن عمير در مورد سعد بن معاذ انجام داد و كارى است كه سعد بن معاذ نسبت به بنى عبد الاشهل به هنگام دعوت آنان به اسلام و بريدة بن حصيب نسبت به قبيله اسلم انجام داده اند، كه گفته اند همه افراد قبيله بنى الاشهل بر اثر دعوت سعد بن معاذ در يك روز مسلمان شده اند و بر اثر دعوت بريده هشتاد خانواده از قبيله اسلم مسلمان شدند. اما كسى كه پدر و پسر و همسر و خواهرش با دعوت او مسلمان نشده اند بسيار بعيد است كه بتوان او را به مدارا و حسن دعوت و بردبارى وصف كرد. جاحظ مى گويد: از اين گذشته ابو بكر گروهى از كسانى را كه در راه خدا شكنجه مى شده اند و شش برده بوده اند كه از جمله ايشان بلال و عامر بن فهيره و زبيرة نهديه و دخترش بوده اند خريده و آزاد كرده است، همچنين از كنار كنيزكى گذشت كه عمر بن خطاب او را شكنجه مى داد كه او را هم از عمر بن خطاب خريد و آزاد كرد و ابو عيسى را هم آزاد كرد و خداوند متعال اين آيات را در مورد او نازل فرمود «اما آن كس كه عطا و پرهيزگارى كرد و به نيكويى تصديق كرد ما هم كار او را سهل و آسان مى كنيم»، تا آخر سوره. شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص368 خدايش رحمت كناد، مى گويد: بلال و عامر بن فهيره را رسول خدا (ص) آزاد فرموده است و اين موضوع را واقدى و ابن اسحاق و كسان ديگرى غير از آن دو نقل كرده اند و اما چهار برده ديگرى كه گفته ايد بر فرض كه ادعاى شما را بپذيريم، در آن حال به سبب نفرتى كه صاحبان ايشان از آنان داشتند، بهاى همه شان چيزى بيش از صد درهم يا حدود آن نبوده است و چه افتخارى در اين مبلغ وجود دارد، اما اين آيات كه شاهد آورده ايد، ابن عباس مى گويد: يعنى براى او تكرار آن را آسان مى كنيم و كسى ديگر غير از ابن عباس گفته است: اين آيه در شأن مصعب بن عمير نازل شده است. جاحظ مى گويد: و شما به خوبى مى دانيد كه ابو بكر در مورد اموال خودش كه چهل هزار درهم بود چگونه رفتار كرد و همه را در راه گرفتاريهاى اسلام هزينه ساخت، و ابو بكر كم عائله و سبك بار نبوده است و بدينگونه يكى از راحتيها را كه كمى عائله است نداشته است بلكه داراى پسران و دختران و همسر و خدم و حشم بوده است و پدر و مادر خويش و فرزندان آنان را تحت تكفل داشته است. وانگهى پيامبر (ص) پيش از اسلام در نظر ابو بكر مشهور نبوده است كه در ترك مواسات با آن حضرت بيم ننگ و عارى داشته باشد. بنابر اين انفاق او به صورتى كه انجام يافته فضيلتى است كه نظيرى براى آن نمى يابيم و پيامبر (ص) فرموده اند: «هيچ مالى مرا بدانگونه كه مال ابو بكر سودمند بود سود نرساند». شيخ ما ابو جعفر، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: به ما خبر بدهيد در چه گرفتاريهايى ابو بكر اين اموال را انفاق و در چه راهى هزينه كرده است كه جايز نيست اين موضوع پوشيده بماند و كهنه و از خاطره ها زدوده شود و به فراموشى سپرده شود. شما كه بر چيزى از آن بيشتر از آزاد كردن همان شش برده آن هم به تصور خودتان دسترسى پيدا نكرده ايد كه شايد بهاى آن به صد درهم در آن زمان نمى رسيده است، و چگونه براى او ادعاى انفاقهاى بزرگ مى شود در حالى كه هنگام بيرون رفتن پيامبر (ص) به سوى مدينه دو شتر براى ايشان خريد و در چنان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص369 حالى بهاى آنرا گرفت و اين موضوع را همه محدثان نقل كرده اند و خودتان هم روايت مى كنيد كه ابو بكر هنگام اقامت در مدينه توانگر و آسوده بوده است و از عايشه هم روايت مى كنيد كه مى گفته است: ابو بكر هجرت كرد و ده هزار درهم داشت و مى گوييد خداوند در مورد او اين آيه را نازل فرموده است: «و نبايد صاحبان ثروت و نعمت شما درباره خويشاوندان خود و در راه بى نوايان و مهاجران در راه خدا از انفاق كوتاهى كنند» و مى گوييد اين آيه در شأن ابو بكر و مسطح بن اثاثه نازل شده است پس آن فقر ابو بكر كه پنداشته ايد اموال خود را چنان انفاق كرد كه فقط يك عبا براى او باقى ماند كه خود را در آن مى پيچيد كجاست و شما روايت مى كنيد كه خداوند متعال را در آسمانها فرشتگانى است كه فقط عبايى به خود پيچيده اند و پيامبر (ص) در شب معراج آنان را ديد و از جبريل درباره آنان پرسيد و جبريل فرمود: اينان فرشتگانى هستند كه به ابو بكر بن ابى قحافه كه دوست تو در زمين است تأسى جسته اند و او بزودى همه اموالش را بر تو هزينه مى كند تا آنجا كه فقط عبايى بر گردن خويش خواهد داشت، و از سوى ديگر خودتان روايت مى كنيد كه چون خداوند آيه نجوى را نازل كرد و فرمود: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، چون با رسول خدا نجوى مى كنيد پيش از راز گفتن خود صدقه يى بپردازيد كه آن براى شما بهتر است. » هيچكس جز على بن ابى طالب به اين دستور عمل نكرد. با آنكه خودتان اقرار به فقر و تنگدستى او داريد و ابو بكر با آنكه در گشايش بود از پرداخت صدقه رازگويى با سؤال كردن خوددارى كرد و خداوند مومنان را در اين باره سرزنش كرده و فرموده است: «آيا از اينكه پيش از نجوى و رازگويى خود صدقه بپردازيد از فقر ترسيديد و اينك با آنكه چنان نكرديد خداوند شما را بخشيد». و خداوند متعال صدقه ندادن را خطايى دانسته كه توبه آنان را پذيرفته است و آن خوددارى ايشان از صدقه دادن است. با اين وضع چگونه ابو بكر سخاوت داشته است كه چهل هزار درهم را بپردازد و از تقديم صدقه مناجات با جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 370 پيامبر (ص) كه دو درهم بوده است خوددارى كند. اما آنچه در مورد بسيارى افراد عائله و نفقه ايشان گفته اند دليلى بر فضيلت ابو بكر نيست، زيرا نفقه آنان بر او واجب بوده است. با آنكه سيره نويسان نوشته اند كه ابو بكر بر پدرش چيزى انفاق نمى كرد و او مزدور ابن جدعان بود كه بر سفره اش مى ايستاد و مگسها را مى راند. جاحظ مى گويد: و شما به خوبى مى دانيد كه ياران پيامبر (ص) در مكه با مشركان چگونه برخورد كردند و بسيارى از آنان كارهاى پسنديده انجام دادند نظير آن كار حمزه كه با كمان خود بر سر ابو جهل كوبيد و آنرا دريد و ابو جهل در آن هنگام سالار بطحاء و سرور كفر و پر حمايت ترين مردم مكه بود. و شما مى دانيد كه چون در مكه شايعه پراكنى كردند كه محمد (ص) كشته شد، زبير شمشير خود را كشيد و به رويارويى مشركان آمد و عمر بن خطاب همينكه مسلمان شد: گفت: از امروز ديگر خداوند پوشيده عبادت نخواهد شد. و سعد بن ابى وقاص با استخوان چانه شترى بر يكى از مشركان ضربه زد و او را خون آلود كرد، و در مورد اين فضائل براى على بن ابى طالب هيچ سهمى نبوده است و خداوند متعال فرموده است: «كسانى از شما كه پيش از فتح مكه انفاق و جنگ كرده اند با آنانى كه پس از آن انفاق و جنگ كرده اند برابر نيستند و آنان از اينان درجه بزرگترى دارند»، و هرگاه خداوند متعال كسانى را كه قبل از فتح مكه انفاق كرده اند فضيلت داده باشد و پس از فتح مكه هم ديگر هجرتى نبوده است، گمان شما درباره كسى كه نه تنها پيش از هجرت بلكه از هنگام بعثت رسول خدا-  تا هنگام هجرت و پس از آن انفاق كرده است چيست. شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: ما فضيلت و سوابق صحابه را منكر نيستيم و همچون اماميه هم نيستيم كه هوى و هوس آنان را بر انكار كردن امور معلوم وا دارد، ولى منكر فضيلت هر يك از صحابه بر على بن ابى طالب هستيم و چيز ديگرى را انكار نمى كنيم و تعصب جاحظ را هم براى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص371 عثمانيان كه مى خواهد به سود آنان فضائل و مناقب على (ع) را رد كند و باطل سازد نا پسند مى شمريم. اما حمزه در نظر ما داراى فضيلتى بزرگ و مقامى جليل است و او سرور همه شهيدانى است كه به روزگار رسول خدا (ص) شهيد شده اند. فضل عمر و زبير و سعد هم قابل انكار نيست، ولى در آنچه گفته شده است دليلى بر آنكه رتبه على عليه السلام از آنان كمتر باشد يا از غير ايشان فروتر باشد وجود ندارد، ولى اين سخن جاحظ كه مى گويد «در همه اين فضائل براى على عليه السلام هيچ سهمى وجود ندارد»، تعصب زشت و ستم نا پسند است و ما پيش از اين درباره آثار و مناقب و خصائص على عليه السلام پيش از هجرت امورى را بيان كرديم كه بزرگتر و شريف تر و با فضيلت تر از همه مناقبى است كه براى اين اشخاص ذكر شده است. وانگهى مورخان و سيره نويسان مى گويند: همان ضربتى و زخمى كه سعد بن ابى وقاص زد و همان شمشيرى كه زبير كشيد، موجب اصلى محاصره شدن پيامبر (ص) و بنى هاشم در دره ابو طالب شد و همان موجب آمد كه جعفر ناچار با ياران خود به حبشه هجرت كند. كشيدن شمشير به هنگامى كه هنوز به مسلمانان فرمان شمشير كشيدن داده نشده است جايز نيست. خداوند متعال مى فرمايد: «آيا نمى نگرى و شگفت نمى كنى از حال آنانى كه به ايشان گفته شد هم اكنون از جنگ خوددارى كنيد و نماز را برپا داريد و زكات را بپردازيد، و چون جنگ برايشان نوشته و مقرر شد برخى از آنان از مردم همانگونه مى ترسيدند كه از خدا.» بنابر اين روشن است كه براى تكليف اوقات معينى است. گاهى كشيدن شمشير صواب و صلاح نيست و گاهى نه تنها مصلحت كه واجب است. اما گفتار خداوند متعال كه مى فرمايد: «آنانى از شما كه پيش از فتح انفاق كردند...»، ما قبلا در مورد ادعاى ايشان درباره انفاق مال ابو بكر توضيح داديم، اينك هم مى گوييم: خداوند متعال در اين آيه تنها انفاق مال را بيان نفرموده، بلكه آنرا قرين با جنگ و جهاد فرموده است و چون ابو بكر اهل جنگ و جهاد نبوده است، اين آيه او را شامل نمى شود و حال آنكه على عليه السلام پيش از فتح مكه هم جنگ و جهاد و هم انفاق مال كرده است. جهاد على كه به ضرورى معلوم و قطعى است، انفاق او هم بر حسب حال و متناسب با فقر و تنگدستى او بوده است و هموست كه با احتياج و نيازمندى خوراك خود را به فقير و اسير و يتيم خورانيده است و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص372 يك سوره كامل قرآن درباره اين كار او و همسرش و دو پسرش نازل شده است و هموست كه فقط چهار درهم داشت، شبانه يك درهم را آشكارا صدقه داد و روز بعد هم يك درهم را آشكارا و يك درهم را نهانى صدقه داد و اين گفتار خداوند متعال در شأن او نازل شد: «كسانى كه اموال خود را شبانه و روزانه پوشيده و آشكار انفاق مى كنند»، و هموست كه پيش از آنكه نجوى كند صدقه پرداخت و تنها او بود كه از ميان تمام مسلمانان چنان كرد و هموست كه در حال ركوع انگشترى خويش را صدقه داد و خداوند متعال درباره اش اين آيه را نازل فرمود: «همانا جز اين نيست كه ولى شما خداوند است و رسول او از كسانى كه ايمان آورده اند آنانى كه نماز را بر پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند». جاحظ مى گويد: بزرگترين دليلى كه معتقدان به تفضيل على عليه السلام به آنان استدلال مى كنند، كشتن على پهلوانان را و فرو رفتن او در آغوش پيكار است و حال آنكه در اين كار فضيلت بزرگى نيست، زيرا اگر بسيارى كشتار هماوردان و رفتن با شمشير كشيده به مبارزه پهلوانان از آزمونهاى بسيار سخت و فضائل بسيار مهم و دليل بر رياست و تقدم باشد، لازمه اش چنين مى شود كه براى زبير و ابو دجانة و محمد بن مسلمه و ابن عفراء و براء بن مالك فضيلتى فراهم باشد كه براى رسول خدا (ص) چنان فضيلتى فراهم نيست، زيرا پيامبر (ص) بدست خويش جز يك مرد را نكشته است و در جنگ بدر در آوردگاه حاضر نشده و در صفها قدم نگذارده است و در سايبان و بر كنار از آوردگاه و همراه آن حضرت ابو بكر بوده است. وانگهى تو مرد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص373 شجاعى را مى بينى كه هماوردان را مى كشد و پهلوانان را بر زمين مى كوبد و كسانى در لشكر از لحاظ رتبت از او برترند، در حالى كه جنگ و مبارزه يى نكرده اند، و آنان سالارها و مستشاران در جنگ هستند و مى دانيم كه گرفتارى سالارها چندان زياد است كه بايد به همه امور عنايت كنند و بررسى نمايند و ديگران چنان گرفتارى ندارند. وانگهى همه چيز از سالار مطالبه مى شود و مدار كارها بر او مى گردد و جنگجويان در پناه او جنگ مى كنند و بينش مى يابند و دشمن با شنيدن نام او منهزم مى شود و چنان است كه اگر لشكر پايدارى كند ولى او بگريزد پايدارى لشكر اثرى ندارد و شكست بهره او خواهد شد و اگر همه لشكر تباهى بار آورند و او خود را حفظ كند پيروز مى شود و به اين جهت است كه پيروزى و شكست فقط به سالار قوم نسبت داده مى شود. بنابر اين فضيلت ابو بكر در توقف او در سايبان و همراه رسول خدا بودن در جنگ بدر بزرگتر از جهاد على عليه السلام و كشتن او پهلوانان قريش را خواهد بود. شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه رحمت خدا بر او باد، مى گويد: بدون ترديد سخن پردازى به جاحظ ارزانى شده و از معقول محروم مانده است، البته اگر اين سخنى را كه گفته است از روى اعتماد و جدى گفته باشد و مقصودش شوخى و بذله گويى و نشان دادن توان ژاژخايى نباشد و نخواسته باشد سخن آورى و باريك انديشى خود را در مورد جدل و ستيز ارائه دهد. آيا جاحظ نمى داند كه پيامبر (ص) شجاع ترين فرد بشر است و در جنگها خوض كرده و جاهايى پايدارى فرموده است كه عقل از سر افراد مى پريده است و دلها به حنجره ها مى رسيده است، كه از جمله آنها جنگ احد است و ايستادگى آن حضرت پس از آنكه همه مسلمانان گريختند و فقط چهار تن با ايشان باقى ماندند كه على و زبير و طلحه و ابو دجانه بودند. پيامبر (ص) جنگ كرد و چندان تير انداخت كه تيرهايش تمام شد و سرهاى برگشته كمانش شكست و زه آن قطع شد، پيامبر به عكاشة بن محصن فرمان داد كه زه كمان را وصل كند، گفت: اى رسول خدا اين زه كوتاه شده است و به سر كمان نمى رسد، فرمود تا همانجا كه مى رسد وصل كن. عكاشة مى گويد: سوگند به كسى كه او را بر حق مبعوث فرموده است، زه كمان را كشيدم تا آنكه علاوه بر آنكه به سر كمان رسيد يك وجب هم افزون آمد كه بر زبانه بر گشته جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص374 سر كمان بستم و پيامبر (ص) آنرا از من گرفت و همچنان تير انداخت تا سرانجام ديدم كه كمانش شكست. در اين هنگام ابى بن خلف به مبارزه آمد. برخى از اصحاب پيامبر گفتند: اگر بخواهيد و اجازه فرماييد يكى از ما به جنگ او برود. نپذيرفت و زوبينى را از دست حارث بن صمه گرفت و از ميان اصحاب خود چنان بيرون پريد كه گفته اند از بيم همچون پشه و مگسى كه بر سرين شتر نشسته باشد پريديم و خود را كنار كشيديم. و پيامبر به ابى بن خلف چنان زوبين زد كه چون گاو نر بانگ بر كشيد. اگر هيچ چيز دليل بر پايدارى آن حضرت به هنگامى كه يارانش گريختند و او را تنها گذاشتند جز همين آيه نباشد كه خداوند فرموده است: «بياد آوريد هنگامى را كه مى گريختيد و به هيچكس توجه نداشتيد و رسول شما را از پى شما فرا مى-  خواند». بودن پيامبر (ص) در پى آنان آن هم در حالى كه ايشان مى گريختند و به هيچكس توجه نداشتند، دليل پايدارى رسول خدا و نگريختن اوست. در جنگ حنين هم پيامبر (ص) فقط همراه نه تن از افراد خاندان و ياران خويش ايستادگى فرمود و حال آنكه همه مسلمانان گريختند و فقط همان نه تن برگرد آن حضرت بودند. عباس لگام استر رسول خدا را گرفته بود و على با شمشير كشيده پيشاپيش ايشان حركت مى كرد و ديگران بر گرد استر پيامبر و بر سمت چپ و راست بودند و ديگر مهاجران و انصار گريخته بودند و هر چه آنان بيشتر مى گريختند، ان حضرت كه درود خدا بر او و خاندانش باد پيش مى رفت و استوارتر مى تاخت و با سينه و گلوى خويش در قبال شمشيرها و تيرها جلو مى رفت و آنگاه مشتى شن بر گرفت و بر مشركان پرتاب كرد و فرمود چهره هايتان زشت باد. و اين خبر مشهور از على عليه السلام كه خود دليرترين انسان است نقل شده كه فرموده است: «هرگاه كار دشوار مى شد و تنور جنگ سخت بر افروخته مى گرديد ما به رسول خدا پناه مى برديم و او را پناه خويش قرار مى داديم». بنابر اين جاحظ چگونه مى گويد پيامبر در معركه جنگ در نيامده و با صفهاى نبرد آشنا نشده است، و چه دروغى بزرگتر از دروغ كسى كه پيامبر (ص) را به گوشه گيرى از جنگ و خوددارى از شركت در آن نسبت دهد. وانگهى، چه تناسبى ميان ابو بكر و پيامبر (ص) در اين معنى است كه او را با رسول خدا (ص) مقايسه مى كند و رسول خدا (ص) رئيس ملت و اسلام و صاحب دعوت و فرمانده و سالار جنگ بوده است و همگان، چه ياران آن حضرت و چه دشمنانش، او را به سالارى و سرورى مى شناخته اند و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص375 تمام امور و اشارات متوجه به او بوده است. اين رسول خدا (ص) است كه قريش و عرب را سخت خشمگين ساخته و با تبرى از ايشان جگرهايشان را آتش زده است. دين آنان را مورد نكوهش قرار داده است و نياكان ايشان را گمراه دانسته است. از آن گذشته آنان را با كشتن سران و بزرگانشان سوگوار كرده است و اگر از شركت مستقيم در صحنه جنگ خوددارى و كناره گيرى فرموده است، حق او بوده است و اين شان فرماندهان و سالارهاى جنگ است، زيرا قوام لشكر به بقاى ايشان وابسته است و هرگاه پادشاه نابود شود تمام لشكر نابود مى شود و هرگاه او سالم بماند، بر فرض كه لشكر شكست بخورد، امكان باقى ماندن حكومت فراهم است و لشكرى ديگر آماده مى سازد و به همين سبب حكيمان و خردمندان پادشاه را از اينكه به تن خويش جنگ كند منع كرده اند و اسكندر را كه به تن خويش به جنگ قوسر پادشاه هند رفت تخطئه كرده و گفته اند جانب احتياط و دورانديشى را رعايت نكرده است. اينك جاحظ به ما بگويد: ابو بكر را در اين معنى چه دخالتى است و كداميك از دشمنان اسلام او را چنان سرشناس مى دانسته است كه آهنگ كشتن او كند و مگر نه اين است كه او هم يكى از افراد معمولى مهاجران و در زمره عبد الرحمان بن عوف و عثمان بن عفان بوده است، بلكه عثمان بن عفان به مراتب از او مشهورتر و شريفتر بوده است و چشمها بيشتر به او دوخته شده بوده است و دشمن نسبت به عثمان كينه توزتر و ستيزه گرتر بوده است. و بر فرض كه ابو بكر در يكى از اين اوردگاهها كشته مى شد، مگر كشته شدن او موجب سستى و ناتوانى و زبونى اسلام مى شد. يا اگر ابو بكر كشته مى شد بيم آن مى رفت كه آثار اسلام كهنه و چراغ فروزان آن خاموش شود كه جاحظ مى گويد حكم او چون حكم رسول خدا (ص) است و پرهيز از جنگ و كناره گيرى از آن همچون آن حضرت براى او لازم است به راستى كه بايد از بدبختى به خدا پناه ببريم، و حال آنكه همه افراد عاقل و آشنا به اخبار و تاريخ مى دانند كه احوال پيامبر (ص) در جنگها چگونه بوده است و آن حضرت كجا وقوف كرده است و كجا جنگ فرموده است و به چه مناسب آن روز در سايبان نشسته است. و به هر حال توقف ايشان توقفى بوده است كه در آن تدبير امور رياست جنگ را بر عهده داشته است و مايه پشتيبانى و اعتماد لشكريان بوده است. كارهاى اصحاب خود را شناسايى مى كرده و كوچك و بزرگ جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص376 ايشان را حراست مى فرموده است و خوددارى آن حضرت از حركت پيشاپيش سپاه به اين سبب بوده است كه لشكريان هرگاه مى دانستند پيامبر (ص) پشت صف و در انتهاى لشكر است مطمئن مى بودند و دلهايشان نگران حال او نبود و موجب نمى شد كه با توجه به حراست از پيامبر از رويارويى و درگيرى با دشمن باز مانند. وانگهى پيامبر در آن حال مايه دلگرمى بيشتر ايشان بود و به او پناه مى بردند و به حضورش باز مى گشتند و توجه داشتند كه هرگاه پيامبر (ص) پشت سرشان باشد كارهاى آنان را مورد بررسى قرار مى دهد و مى داند هر يك كجا ايستاده اند و همه كس چه به هنگام حمله و چه به هنگام گريز و چه در خوشبختى و چه در بدبختى متوجه آن حضرت خواهد شد. و توقف رسول خدا (ص) به صلاح كار لشكريان بود و براى حفظ آنان بهتر و به دورانديشى نزديك تر بود، و چون پيامبر (ص) تدبير كننده همه كارهاى لشكريان و فرمانده همگان بود دشمنى همواره در جستجوى آن حضرت بود. وانگهى مگر نمى بينيد كه علمدار سپاه همواره در جايى پايدارى مى كند و مصلحت جنگ هم در توقف و پايدارى اوست و فضيلت علمدار در آن است كه در بيشتر حالات از پيشروى و قرار گرفتن در صف مقدم خوددارى كند، وانگهى در جنگ براى سالار چند حالت پيش مى آيد. نخست آنكه پشت جبهه و آخر صحنه بايستيد كه مايه اعتماد و نيروى لشكريان باشد و پناه آنان شمرده شود و تدبير كارهاى جنگ را بر عهده بگيرد و مواضع خلل و سستى را شناسايى و براى آن چاره انديشى كند. حالت دوم اين است كه ميان لشكر قرار گيرد تا بتواند ضعيف را يارى دهد و افراد سست را تشجيع و ترغيب كند. حالت سوم حالتى است كه چون دو گروه برخورد كنند و شمشيرها آخته شود، او هرگاه مصلحت بداند يكجا توقف كند يا آنكه به تن خويش جنگ كند كه اين آخرين حالت است و در اين حال شجاعت شجاع دلير و زبونى ترسوى بزدل روشن مى شود. بنا بر اين مقام رياست رسول خدا (ص) كجا قابل مقايسه و تناسب با منزلت ابو بكر است كه اين دو منزلت را بتوان مساوى دانست و مناسب. اگر چنان مى بود كه ابو بكر در رياست پيامبر (ص) همكارى مى داشت و فضيلتى همچون فضيلت نبوت از سوى خداوند به او ارزانى شده بود و قريش و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص377 اعراب همانگونه كه در جستجوى پيامبر (ص) بودند در جستجوى او مى بودند و او تدبير برخى كارهاى اسلامى و بسيج كردن لشكرها و تجهيز افراد را براى اعزام به سريه ها و كشتن دشمنان را عهده دار مى بود، يعنى همان كارهايى را كه پيامبر تدبير مى-  فرمود او هم بر عهده مى داشت، شايد جاحظ مى توانست چنين حرفى بزند، ولى حال ابوبكر چنان است كه مى دانيد و او از همه مسلمانان ضعيف دل تر بوده است و از همه مسلمانان، عرب را كمتر سوگوار ساخته است، هرگز تيرى نزد و شمشيرى نكشيد و خونى نريخت و او يكى از افراد دنباله رو بوده است و نه مشهور بوده و شناخته شده و نه جستجوگر و جستجو شونده. بنابر اين چگونه جايز است كه مقام و منزلت او را همچون مقام و منزلت پيامبر (ص) قرار داد در جنگ احد پسرش عبد الرحمان همراه مشركان به جنگ آمده بود. ابوبكر او را ديد. خشمگين برخاست و شمشيرش را باندازه انگشتى از نيام بيرون كشيد، و مى خواست به مبارزه پسرش برود. پيامبر (ص) فرمودند: «اى ابوبكر شمشيرت را غلاف كن و ما را از وجود خودت بهره مند بدار»، و پيامبر (ص) به ابوبكر اين سخن را نفرمود مگر اينكه مى دانست او شايسته و مرد جنگ و رويارويى با مردان نيست و اگر به جنگ برود كشته خواهد شد. وانگهى جاحظ چگونه مى گويد: در مباشرت به جنگ و رويارويى با هماوردان و كشتن سران و دليران مشركان فضيلتى نيست و مگر ستون اسلام جز بر اين پايدار شده است، و آيا دين به چيز ديگرى جز اين كار ثابت و مستقر شده است خيال مى كنى جاحظ اين سخن خداوند متعال را نشنيده كه فرموده است: «همانا خداوند كسانى را كه در صفى استوار كه گويى چون بنيانى محكم هستند در راه او جنگ مى كنند دوست مى دارد» و مقصود از محبت خداوند متعال اعطاى ثواب است، و هر كس در صف جهاد پايدارتر و كوشاتر و جنگ كننده تر باشد در پيشگاه خداوند محبوب تر است و معنى افضل هم آن است كه ثواب آن شخص بيشتر باشد و على عليه السلام در اين صورت محبوب ترين مسلمانان در پيشگاه خداوند است كه پايدارترين ايشان در آن صف استوار بوده است. به اجماع همه امت اسلامى هيچگاه از جنگ نگريخته است و با هر هماوردى كه نبرد كرده است او را كشته است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص378 آيا مى پندارى كه جاحظ اين سخن خداوند متعال را نشنيده كه فرموده است: «و خداوند مجاهدان را بر نشستگان فضيلت و پاداش گران بخشيده است» و گويى اين گفتار خداوند را نشنيده كه فرموده است: «همانا خداوند از مؤمنان جانها و اموالشان را مى خرد كه بهشت براى آنان باشد، آنان در راه خدا پيكار مى كنند، مى كشند و كشته مى شوند، و عده يى بر آن حق در تورات و انجيل و قرآن» و سپس خداوند اين خريد و فروش را با اين گفتار خود تأكيد كرده و فرموده است: «و چه كسى به عهد خود وفادارتر از خداوند است پس مژده باد بر شما به اين معامله كه انجام مى دهيد و آن كاميابى بزرگ است.» و خداوند متعال فرموده است: «اين بدان سبب است كه آنان را هر تشنگى و رنج و گرسنگى كه در راه خدا برسد و هر گامى بردارند كه كافران را به خشم آورد و هر پيروزى كه نسبت به دشمن يابند، براى آنان عملى صالح نوشته مى شود.» موقف مردم در جهاد گوناگون است، و برخى از برخى ديگر فضيلت بيشترى دارند. آن كس كه سوى هماوردان مى رود و ضربه هاى شمشير و نيزه را پذيرا مى شود به مناسبت شدت برخورد با دشمن بر دوشهاى آنان سنگين تر از كسى است كه فقط در معركه حاضر شده است ولى پيشروى نمى كند. همچنين آن كس كه در معركه جنگ حاضر است و پيشروى نمى كند و فقط در جايى ايستاده است كه در تيررس قرار دارد و ممكن است ضربات تير و پيكان به او برسد، برتر و پر فضيلت تر از كسى است كه در جايى مى ايستد كه از تيررس دور است، و اگر اشخاص ناتوان و ترسو به سبب ترك جنگ و كمى گشاده دستى در آن مستحق رياست باشند و گفته شود در آن كار شبيه پيامبر (ص) هستند، بايد پربهره ترين افراد براى رياست حسان بن ثابت باشد و اگر قرار باشد فضيلت على عليه السلام، در مورد جهاد، به اين بهانه كه پيامبر از همگان كمتر جهاد فرموده است باطل شود، آن هم به گونه يى كه جاحظ پنداشته است، با اين قياس، فضيلت ابوبكر هم در انفاق باطل مى شود، زيرا پيامبر (ص) از همگان كمتر ثروت داشته است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص379 و هرگاه در كار عرب و قريش تأمل كنى و به اخبار سيره بنگرى و بخوانى خواهى دانست كه قريش و عرب همواره در جنگها به جستجوى پيامبر (ص) بودند و آهنگ كشتن او را داشتند و اگر به آن حضرت دسترس پيدا نمى كردند، به جستجوى على عليه السلام و در صدد كشتن او بودند كه از ميان همه مسلمانان، در همه احوال به پيامبر (ص) شبيه تر و نزديك تر بود و از همگان شديدتر از پيامبر دفاع مى كرد و دشمنان همواره آهنگ على مى كردند و مى دانستند هرگاه او را بكشند كار حكومت پيامبر (ص) را سست و شوكت آن حضرت را شكسته خواهند كرد كه على برترين كسى بود كه با نيرو و دليرى و بى باكى و پيشروى و دلاورى پيامبر را نصرت مى داد، مگر نمى بينى كه عتبة بن ربيعه در جنگ بدر چه مى گويد. او همراه برادرش شيبة و پسر خود وليد به ميدان آمده بود، پيامبر تنى چند از انصار را به جنگ آنان فرستاد. آن سه تن نسب انصاريان را پرسيدند، كه چون نسب خود را بيان كردند، و گفتند: برگرديد و پيش قوم خود برويد، و سپس بانگ برداشتند و گفتند: اى محمد افرادى از قوم خودمان را كه هم شأن ما باشند بفرست و در اين هنگام پيامبر (ص) به خويشاوندان خود فرمود: اى بنى هاشم، برخيزيد و حقى را كه خداوند در قبال باطل آنان به شما ارزانى فرموده است يارى دهيد. على برخيز، حمزه برخيز، عبيدة برخيز. مگر نمى بينى كه هند دختر عتبة-  مادر معاويه-  چه جايزه يى براى كشتن على در جنگ احد قرار داد زيرا على و حمزه در كشتن پدرش عتبه در جنگ بدر همكارى كرده بودند. مگر اين شعر هند را كه در سوگ خويشاوندان خود سروده است نشنيده اى كه مى گويد: «براى من در مورد پدرم عتبه و عمويم و محبوب سينه ام بردارم، كه پرتو چهره اش چون ماه تمام بود، صبرى باقى نمانده است. اى على با كشتن آنان پشتم را شكستى.» و اين بدان سبب بود كه على عليه السلام برادر هند، وليد بن عتبه را كشته بود و در كشتن پدرش عتبه شركت داشت، ولى عمويش شيبه را حمزه به تنهايى كشته بود. جبير بن مطعم به برده خود وحشى، به روز جنگ احد گفت: اگر محمد را بكشى آزاد خواهى بود. و اگر على را بكشى آزاد خواهى بود و اگر حمزه را بكشى آزاد خواهى بود. وحشى گفت: اما محمد را كه يارانش مواظبت مى كنند. اما على مردى مواظب است كه در جنگ فراوان به اين سو و آن سو مى نگرد، ولى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5    ، صفحه ى 380 من بزودى حمزه را مى كشم و در كمين او نشست و بر او زوبين پراند و او را كشت. اينكه گفتيم: حال على عليه السلام در اين مورد بسيار نزديك و مناسب حال پيامبر (ص) بوده است، از اين جهت است كه در سيره و اخبار مى بينيم كه رسول خدا (ص) تا چه اندازه بر او مهر مى ورزيده است و بر او بيم داشته است و براى حفظ و سلامت او دعا مى فرموده است، آنچنان كه در جنگ خندق همينكه على به مبارزه عمرو رفت، رسول خدا در حضور اصحاب هر دو دست خود را سوى آسمان بر-  افراشت و چنين عرضه داشت: «بار خدايا تو در جنگ احد حمزه را از من گرفتى و در جنگ بدر عبيدة را. پروردگارا اينك و در اين جنگ على را براى من حفظ فرماى-  بار خدايا مرا تنها مگذار و تو خود بهترين وارثانى- » و به همين سبب هم بود كه چون عمرو بن عبدود مردم مسلمان را به مبارزه فرا مى خواند و اين كار را چند بار تكرار كرد و هماورد طلبيد و همگان سكوت كردند و على عليه السلام پيشقدم مى شد و از پيامبر (ص) كسب اجازه مى كرد، آن حضرت سكوت مى كرد و از اجازه دادن خوددارى مى فرمود. سرانجام پيامبر فرمود: «او عمرو بن عبدود است» و على عرضه داشت: «من هم على هستم». در اين هنگام پيامبر (ص) على را پيش خود فرا خواند او را بوسيد و عمامه خويش را بر سر او بست و همچون كسى كه بخواهد با ديگرى بدرود كند چند گام او را بدرقه فرمود و با اضطراب منتظر نتيجه ماند. و همينكه على عليه السلام به ميدان رفت، پيامبر (ص) دستهاى خود را بر افراشت و رو به قبله ايستاد و به دعا كردن مشغول شد و مسلمانان برگرد آن حضرت چنان سكوت كرده و خاموش بودند كه گويى پرنده بر سرشان نشسته است، تا آنكه گرد و خاك بر خاست و از درون آن بانگ تكبير شنيدند و دانستند كه على (ع) عمرو را كشته است. در اين هنگام بود كه پيامبر و مسلمانان چنان تكبيرى گفتند كه صداى آنرا در آن سوى خندق مشركان شنيدند. به همين سبب حذيفة بن اليمان گفته است: اگر فضيلت على عليه السلام در مورد كشتن عمرو در جنگ خندق ميان همه مسلمانان تقسيم شود همگان را زير پوشش خود قرار مى دهد. و ابن عباس در تفسير آيه بيست وپنجم سوره احزاب كه مى فرمايد: «و خداوند براى مؤمنان جنگ را كفايت فرمود»، گفته است، يعنى به وجود على بن ابى طالب. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص381 جاحظ مى گويد: وانگهى بايد اين موضوع را در نظر گرفت كه رفتن شخص شجاع با شمشير به مبارزه هماوردان چنان نيست كه كسانى كه از باطن كار آگاه نيستند مى پندارند، زيرا در آن حال كه پهلوانى با شمشير كشيده به جنگ هماورد مى رود، امور ديگرى هم در سر دارد كه مردم آنها را نمى بينند و فقط طبق ظاهر و آنچه از پيشروى و شجاعت او مى بينند قضاوت مى كنند. چه بسا انگيزه آن پهلوان براى آن مبارزه فقط هيجان باشد و بس و چه بسا از نوجوانى و شيفتگى سرچشمه بگيرد و گاه ممكن است از اجبار و تعصب و حميت باشد و هر گاه به سبب دوستى شهرت باشد. گاهى هم اين مسأله در سرشت كسى نهفته است، همچون طبيعت كسى كه سنگدل يا مهربان است و طبيعت كسى كه بخشنده يا بخيل است. شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: به جاحظ گفته مى شود: به نظر تو رفتن على بن ابى طالب با شمشير به جنگ هماوردان منطبق بر كداميك از اين حرفها كه مى زنى مى باشد هر كدام را كه بگويى دشمنى تو نسبت به خدا و رسولش آشكار مى شود، و اگر رفتن على عليه السلام به جنگ با آنان منطبق بر هيچيك از اين حرفها كه زدى نباشد و منطبق بر نيت نصرت دادن و پيشى گرفتن براى كسب ثواب جهاد و پاداش اخروى و عزت بخشيدن به دين باشد، در همه چيزها كه گفتنى ستيزه گرى و از طريق انصاف بيرون شده اى و به امام مسلمانان طعنه زده اى. وانگهى اگر بشود چنين گمانى نسبت به على عليه السلام برد، همين خيال پردازى را مى توان نسبت به همه بزرگان مهاجر و انصار كه اهل جنگ و كشتار بوده اند و با جان خود پيامبر (ص) را يارى داده اند و با خون خود او را حفظ كرده اند و پسران و پدران خويش را فداى آن حضرت كرده اند تعميم داد و گفت شايد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص382 منطبق بر يكى از علتهايى كه گفته شده است باشد و اين طرز تفكر مايه طعن دين و جماعت مسلمانان است. و اگر جايز مى بود كه چنين گمانى نسبت به على عليه السلام و ديگران برده شود، رسول خدا به نقل از قول خداوند متعال به شركت كنندگان در جنگ بدر نمى فرمود: «هر چه مى خواهيد انجام دهيد كه شما را آمرزيدم» و به على عليه السلام در مورد مبارزه او با عمرو بن عبدود نمى فرمود: «تمام ايمان در قبال كفر بر پا خاست» و نيز در مورد طلحه نمى فرمود: «كارى انجام داد كه او را به بهشت خواهد برد». وانگهى به ضرورت مى دانيم كه دين و آيين پيامبر (ص) چنين بوده است كه على عليه السلام را فقط براى جهاد و نصرت دادن دين تعظيم مى كرده است. بنابر اين كسى كه تصور كند جهاد على عليه السلام در راه خدا نبوده است و انگيزه ديگرى از آن انگيزه ها كه بر شمرده داشته است و كيد و مكر شيطانى و افراط در دشمنى على او را بر آن كار وا داشته است و چنان سخنانى بر زبان آورد است، بدون ترديد به رسول خدا (ص) طعنه زده است و حال آنكه اين سخنان را درباره كسى گفته است كه خداوند فرمان به دوستى او داده است و از دشمنى و ستيز كردن با او نهى فرموده است. آيا گمان مى كنى آنچه در مورد كار على عليه السلام به گمان جاحظ و عثمانيان رسيده است بر پيامبر (ص) پوشيده مانده است و رسول خدا على را بدون آنكه سزاوار ستايش باشد ستايش فرموده است. جاحظ مى گويد: كسى كه داراى نفس معتدل و مختار باشد، جنگ او طاعت و فرار او معصيت است. چون نفس او معتدل و همچون ترازويى است كه شاهين و دو كفه آن مستقيم است، و اگر چنان نباشد، اقدام او به جنگ و گريزش از آن موضوعى است كه در سرشت او قرار دارد و خوى اوست. شيخ ما ابو جعفر، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد در پاسخ جاحظ گفته مى شود: در اين صورت شايد ابوبكر هم كه به تصور تو چهل هزار درهم انفاق كرده است پاداشى نداشته باشد، زيرا ممكن است نفس او غير معتدل بوده و سرشت و خوى او بخشش بوده است و شايد بيرون آمدن او با پيامبر (ص) به روز هجرت و حضورش در غار ثوابى نداشته باشد، زيرا انگيزه هايى چون دوست داشتن بيرون شدن از مكه و خوش نداشتن درنگ در آن شهر و فراهم بودن وسايل وجود داشته جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص383 است. و شايد زحمات پيامبر (ص) در دعوت به اسلام و مواظبت آن حضرت بر نمازهاى پنجگانه و در دل شب و تدبير كارهاى امت براى او ثوابى نداشته باشد، زيرا ممكن است نفس آن حضرت هم غير معتدل بوده باشد و در سرشت او محبت رياست و عبادت سرشته شده باشد، و ما از مذهب و روش ابو عثمان جاحظ شگفت مى كنيم كه مى گويد: معارف و شناختها ضرورى است و بر طبق خوى و سرشت انجام مى گيرد و نيز از عقيده او كه چيزى از چيز ديگر سر چشمه مى گيرد و اينك سخنى شگفت تر از او مى شنويم كه مى پندارد و مى گويد: جهاد على عليه السلام و كشتن او مشركان را پاداشى ندارد، زيرا سرشت او اين چنين بوده است و آنرا از روى خوى و عادت انجام داده است، و اين نمونه يى از اعتقاد او در مورد شناخت و سرچشمه گيرى امور از يكديگر است. جاحظ مى گويد: براى على (ع) آنچنان كه شيعيان او پنداشته اند، در كشتن هماوردان چندان فضيلت و طاعتى موجود نيست، زيرا از پيامبر (ص) روايت شده است كه به على فرموده است: بزودى پس از من با پيمان گسلان و تبهكاران و از دين بيرون شدگان جنگ خواهى كرد». بنابر اين همينكه پيامبر (ص) به او وعده داده است كه پس از رحلت آن حضرت زنده خواهد بود، على (ع) مطمئن شده است كه از دليران و هماوردان به سلامت مى ماند و دانسته است كه پيروز و كشنده آنان خواهد بود و با اين حساب جنگ طلحه و زبير و جهادهاى آنان از جهاد على پر ارزش تر است. شيخ ما ابوجعفر، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: اين اعتراض جاحظ در واقع به پيامبر (ص) است، زيرا خداوند متعال به پيامبر فرموده است: «و خداوندت از مردم مصون مى دارد»، در اين صورت نبايد جهاد پيامبر هم فضيلتى داشته باشد و اطاعتى بزرگ شمرده شود، و بسيارى از مردم روايت كرده اند كه پيامبر فرموده است: «به دو شخصى كه پس از من باقى خواهند بود، يعنى ابوبكر و عمر، اقتدا كنيد. بنابر اين واجب مى آيد كه ارزش جهاد آن دو از ميان برود، و پيامبر (ص) جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص384 به زبير فرموده است: «به زودى با على جنگ خواهى كرد، در حالى كه نسبت به او ستم خواهى كرد.» و بدينگونه به زبير فهمانده است كه در زندگى آن حضرت نخواهد مرد. و در قرآن خطاب به طلحه امده است: «و شما را نرسد كه پيامبر خدا را آزار دهيد و نرسد كه پس از رحلت او همسرانش را به همسرى بگيريد» و گفته اند اين آيه در مورد طلحه نازل شده است و بدينگونه به او فهمانده شده است كه پس از پيامبر زنده خواهد ماند و بدينگونه لازم مى آيد كه براى طلحه و زبير هم فضيلتى در جهاد نباشد. وانگهى آنچه در نظر ما در مورد خبرى كه از پيامبر (ص) نقل كرده است، اين است كه رسول خدا (ص) اين موضوع را هنگامى به على عليه السلام فرموده است كه جنگها همه تمام شده بوده است و مردم گروه گروه در دين خدا وارد مى شده اند و همه عرب تسليم شده يا پرداخت جزيه مقرر را پذيرفته اند. جاحظ مى گويد: كسانى كه خواسته اند على را نصرت دهند و معتقد به تفضيل او بر ديگران هستند و به نبرد او با هماورد آن استناد مى كنند، در اين مورد مبالغه كرده اند و حال آنكه خود حاضر نبوده اند. از جمله آنكه در مورد عمرو بن عبدود و شجاعت او مبالغه كرده اند و او را از عامر بن طفيل و عتبة بن حارث و بسطام بن قيس شجاع تر دانسته اند و حال آنكه ما اخبار و احاديث مربوط به جنگهاى فجار و جنگهاى ميان قريش و قبيله دوس و حلف الفضول را شنيده ايم و در آن ميان سخنى از عمرو بن عبدود نيست. شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: موضوع عمرو بن عبدود و شجاعت او مشهورتر از آن است كه لازم باشد در آن مورد حجت آورده شود. بايد به كتابهاى سيره و مغازى نظر افكند و بايد به مرثيه هاى شاعران قريش كه پس از كشته شدنش سروده اند نگريست. و از جمله اخبارى است كه محمد بن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص385 اسحاق در كتاب مغازى خود آورده است. او مى گويد: چون عمرو بن عبدود در ناحيه مذاد از خندق گذشت و هماورد خواست و على بن ابى طالب عليه السلام ضمن جنگ تن به تن او را كشت، مسافع بن عبد مناف بن زهرة بن حذافة بن جمح ضمن گريستن بر عمرو او را چنين مرثيه گفته است: «عمرو بن عبد نخستين سوار كارى بود كه در منطقه مذاد از خندق پريد و همو سوار كار وادى بدر-  مليل-  بود...» هبيرة بن ابى وهب مخزومى هم ضمن پوزشخواهى و بهانه تراشى از اينكه از جنگ على بن ابى طالب گريخته و عمرو را تنها رها كرده است، چنين سروده و بر عمرو بن عبدود گريسته و او را مرثيه گفته است: «به جان خودت سوگند كه من به محمد و يارانش از بيم و ترس كشته شدن پشت نكردم، ولى سنجيدم و ديدم كه شمشير و تير من بر فرض كه پايدارى كنم سودى ندارد...» همچنين هبيرة در سوگ عمرو ابيات زير را سروده است: «همانا برگزيدگان خاندان لوى بن غالب بخوبى مى دانند كه چون حادثه يى پيش آيد سوار كار دليرش عمرو است...» حسان بن ثابت انصارى هم ضمن ياد كردن از عمرو چنين سروده است: «همانا بامداد جنگ بدر با گروهى روياروى شدى كه ضربات كارساز بر تو زدند...» و همو در اين باره چنين سروده است: «عمرو كه چون شمشير برنده بود، جوانمرد و دلير قريش و پيشانى او همچون شمشير صيقل داده شده بود...» اين اشعار نمونه يى از اشعارى است كه در مورد او سروده شده است، و اما آثار و اخبار در كتابهاى سيره و جنگهاى دليران آمده است و هيچيك از بزرگان اين علم از عمرو بن عبدود نام نبرده اند مگر اينكه گفته اند كه سوار كار و دلير قريش بوده است. حسان بن ثابت هم كه خطاب به او گفته است: «همانا در بامداد جنگ بدر با گروهى روياروى شدى» از اين سبب است كه او در جنگ بدر همراه مشركان بود و تنى چند از مسلمانان را كشت و سپس گريخت و خود را به مكه رساند و هموست كه كنار كعبه عهد كرد كه هيچكس از او سه حاجت نخواهد خواست، مگر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص386 اينكه يكى را بر آورده خواهد كرد. كارها و دليريهاى او هم در جنگهاى فجار مشهور است و كتابهاى مربوط به جنگها و وقايع از آن سخن گفته اند. البته او را همراه آن سه دلاور مشهور كه عتبه و بسطام و عامر بوده اند نام نبرده اند، زيرا آن سه تن مردمى صحرا-  نشين و اهل تاراج بوده اند و قريش شهر نشين و ساكنان مناطق آباد بوده اند و معتقد به غارت كردن و تاراج اعراب ديگر نبوده اند و فقط به حمايت از حرم و شهر خود مى پرداخته اند و بدين سبب است كه نام عمرو بن عبدود همچون نام ايشان بلند آوازه نبوده است. و به جاحظ گفته مى شود اگر عمرو بن عبدود به حساب نمى آمده است، پس چگونه است كه چون همراه شش تن ديگر از سواركاران از خندق عبور كرد و مقابل اصحاب پيامبر (ص) كه سه هزار تن بودند ايستاد و آنان را چند بار به مبارزه خواست هيچكس داوطلب جنگ با او نشد و هيچيك از آنان جرأت نكرد كه جان خويش را با او در افكند، تا آنجا كه عمرو ايشان را سرزنش كرد و با صداى بلند گفت: مگر شما تصور نمى كنيد هر كس از ما كشته شود به دوزخ مى رود و هر كس از شما كشته شود به بهشت مى رود آيا هيچكس از شما مشتاق نيست به بهشت برود يا دشمن خود را به دوزخ فرستد ولى مسلمانان همگى ترسيدند و خاموش ماندند و از ترس از رويارويى با او خوددارى كردند و در اين صورت يا بايد عمرو همانگونه كه گفته شده است شجاع ترين مردم بوده باشد، يا مسلمانان همگى ترسو-  ترين و سست و درمانده ترين اعراب بوده باشند. و همه مردم نوشته اند كه چون مسلمانان از جنگ با او خوددارى كردند، او با اسب خود به جست و خيز پرداخت و شروع به دور زدن و رفتن به چپ و راست كرد و سپس مقابل مسلمانان ايستاد و چنين سرود: «همانا از بس كه بر همه آنان بانگ زدم كه آيا هماوردى نيست صدايم گرفت...» و همينكه على عليه السلام به مبارزه عمرو رفت در پاسخش چنين سرود: «شتاب مكن كه پاسخ دهنده تو بدون آنكه ناتوان باشد پيش تو آمد...» و سوگند به جان خودم كه در مورد اين سخن جاحظ يكى از اشخاص نادان انصار بر او پيشى گرفته است و چنان است كه هنگام بازگشت پيامبر (ص) از جنگ بدر، يكى از نوجوانان انصار، كه همراه ايشان در جنگ بدر شركت كرده بود گفت: ما گروهى درمانده و موى ريخته (طاس) را كشتيم پيامبر (ص) به او فرمودند: «اى برادرزاده چنين مگو كه آنان برجستگان و دليران بودند». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص387 جاحظ مى گويد: همچنين در مورد وليد بن عتبة بن ربيعه كه در جنگ بدر به دست على كشته شده است مبالغه كرده اند و حال آنكه ما نمى دانيم كه وليد هرگز در جنگى پيش از بدر شركت كرده و از او نامى برده شده باشد. شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: هر كس اخبار قريش و آثار مردان آن قبيله را تنظيم كرده و نوشته است وليد را به شجاعت و دليرى ستوده است و علاوه بر شجاعت با همه جوانمردان كشتى مى گرفت و همه آنان را بر زمين مى زد و اينكه او در جنگى پيش از بدر شركت نكرده است، دليل بر آن نيست كه دلاور و شجاع نباشد. على عليه السلام هم در جنگى پيش از جنگ بدر شركت نكرده بود و مردم آثار دليرى او را در همان جنگ ديدند. جاحظ مى گويد: ابو بكر هم در جنگ احد همانگونه كه على پايدارى كرده است پايدارى كرده و همراه رسول خدا باقى مانده است و بنابر اين در آن مورد هيچيك را بر ديگرى افتخار و فضيلتى نيست. شيخ ما ابو جعفر، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: در مورد پايدارى ابو بكر در جنگ احد بيشتر مورخان و سيره نويسان منكر آن هستند و جمهور ايشان روايت مى كنند كه همراه پيامبر (ص) كسى جز على و طلحه و زبير و ابو دجانه باقى نمانده اند، و گاهى در رواياتى از قول ابن عباس نقل شده است كه نفر پنجمى هم بوده كه عبد الله بن مسعود است. برخى از سيره نويسان نفر ششمى هم نوشته اند كه مقداد بن عمرو است. يحيى بن سلمه بن كحيل مى گويد: به پدرم گفتم: روز احد چند تن با رسول خدا پايدارى كردند گفت: فقط دو تن. پرسيدم آنان كه بودند گفت: على و ابو دجانة. بر فرض كه طبق ادعاى جاحظ ابو بكر در جنگ احد پايدارى كرده باشد، آيا جايز است گفته شود كه او همچون على پايدارى كرده است و هيچيك را بر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص388 ديگرى فخرى نيست و حال آنكه جاحظ مى داند كه على عليه السلام در آن جنگ چه آثار مهمى داشته است و همو همه پرچمداران را كه از خاندان عبد الدار بودند از پاى در آورده است، و از جمله آنان طلحة بن ابى طلحه بوده كه چون پيامبر (ص) در خواب ديد قوچى را از پى خود مى كشد، تأويل و تعبير فرمود كه ما قوچ و دليرترين مرد لشكر دشمن را خواهيم شكست، و همينكه على عليه السلام در جنگ تن به تن او را كشت پيامبر (ص) تكبير گفت و فرمود: «اين قوچ لشكر بود»، طلحة بن ابى طلحه نخستين كشته يى بود كه از مشركان كشته شد. وانگهى على (ع) در آن روز چه بسيار از پيامبر حمايت كرد و حال آنكه مردم گريختند و رسول خدا را رها كردند و هر گروهى از لشكر قريش كه آهنگ حمله به پيامبر مى كردند، رسول خدا مى فرمود: «اى على اين گروه را از من كفايت كن.» و على بر آنان حمله مى كرد و سالارشان را مى كشت و ايشان را به گريز وا مى داشت، تا آنجا كه مسلمانان و مشركان صدايى از آسمان شنيدند كه مى گفت: «شمشيرى جز ذوالفقار و جوانمردى جز على نيست.» و تا آنجا كه پيامبر (ص) از قول جبريل سخنى را كه گفته بود بيان فرمود. آيا آثار و كارهاى ابو بكر هم اينچنين بوده است كه جاحظ مى گويد هيچيك را بر ديگرى فخرى نيست. «بار خدايا ميان ما و قوم ما به حق حكم فرماى كه تو بهترين حكم كنندگانى.» جاحظ مى گويد: براى ابو بكر در اين جنگ كارى شايسته و مشهور است، كه پسرش عبد الرحمان در حالى كه پوشيده از آهن و سواره بود، از لشكر مشركان براى مبارزه بيرون آمد و هماورد مى طلبيد و مى گفت: من عبد الرحمان پسر عتيقم، ابو بكر برخاست و با شمشير كشيده آهنگ او كرد. پيامبر (ص) به او فرمودند: «شمشيرت را غلاف كن و جاى خويش بر گرد و ما را از خودت بهره مند بدار». شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: اى جاحظ، بيان اين مقام مشهور براى ابو بكر سودى براى تو ندارد، كه اگر اماميه آن را بشنوند، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص389 آن را بر نكوهيده هاى ديگر خود مى افزايند، زيرا گفتار پيامبر (ص) كه به ابو بكر فرموده است بر گرد، نشانه آنست كه ابو بكر ياراى مبارزه با هيچكس نداشته است، به اين دليل كه او ياراى مبارزه با پسرش را نداشته است. و تو مى دانى كه پسر نسبت به پدر چه توجه و احترامى دارد و در هر حال بر او مهربان است و از او گذشت مى كند و دست باز مى دارد، بنابر اين بديهى است كه او ياراى جنگ با بيگانه را هرگز ندارد. وانگهى اين گفتار پيامبر (ص) كه «ما را از خود بهره مند بدار» اعلان اين مطلب است كه اگر ابو بكر به جنگ برود كشته مى شود و پيامبر (ص) به حال ابو بكر از جاحظ داناتر بوده است. بنابر اين حال اين مرد كجا قابل مقايسه با حال مردى است كه خود آتش جنگ را بر مى فروزد و با شمشير آخته به سوى شمشير مى رود و سران و فرماندهان و دليران و سواركان و پيادگان دشمن را مى كشد. جاحظ مى گويد: اين را هم بايد در نظر گرفت كه اگر چه آثار و كارهاى ابو بكر در جنگ همچون آثار ديگران نيست، ولى او كمال كوشش خود را كرده است و آنچه مى توانسته و ياراى آنرا داشته است انجام داده است و هرگاه تا حد امكان كار كرده باشد حالتى شريفتر از حالت او نيست. شيخ ما ابو جعفر، كه خدايش رحمت كناد، مى گويد: اين سخن جاحظ كه ابو بكر توان خود را مبذول داشته است راست است، ولى اين گفتار جاحظ كه مى گويد: «هيچ حالى شريف تر از حال او نيست». خطا است. زيرا حالت آن كس كه توانش تا آن اندازه است كه در كشتن مشركان اعمال مى كند، شريف تر از حالت كسى است كه توانش به آن پايه نمى رسد. مگر نمى بينى كه حال مرد در جهاد از حال زن برتر است و حال شخص بالغ نيرومند شريف تر از حال پسر بچه ناتوان است. اينها بخشى از مطالبى بود كه شيخ ابو جعفر محمد بن عبد الله اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، در كتاب نقض العثمانيه آورده است. در اينجا به همين اندازه قناعت مى كنيم و در مباحث آينده هرگاه مقتضى باشد مطالب ديگرى از سخنان او را خواهيم آورد.  
بخش ۱۸ : ویژگیهای اهل بیت علیهم السلام [منبع]

وَ إِنِّي لَمِنْ قَوْمٍ لَا تَأْخُذُهُمْ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ، سِيمَاهُمْ سِيمَا الصِّدِّيقِينَ وَ كَلَامُهُمْ كَلَامُ الْأَبْرَارِ، عُمَّارُ اللَّيْلِ وَ مَنَارُ النَّهَارِ، مُتَمَسِّكُونَ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ، يُحْيُونَ سُنَنَ اللَّهِ وَ سُنَنَ رَسُولِهِ (صلی الله علیه وآله)، لَا يَسْتَكْبِرُونَ وَ لَا يَعْلُونَ وَ لَا يَغُلُّونَ وَ لَا يُفْسِدُونَ، قُلُوبُهُمْ فِي الْجِنَانِ وَ أَجْسَادُهُمْ فِي الْعَمَل‏.

عُمَّارُ اللّيْل : جمع «عامر»، شب زنده داران، كسانيكه شب را به تفكر و عبادت سپرى مى كنند. 
لَا يَغُلّون : خيانت نمى كنند.  
عُمّار : آباد كنندگان، جمع عامر 
لا يَعلون : بلندى نمى كنند 
لا يَغُلّون : خيانت نمى كنند  
۱۹. الگوهاى كامل ايمان 
و همانا من از كسانى هستم كه در راه خدا از هيچ سرزنشى نمى ترسند، كسانى كه سيماى آنها سيماى صدّيقان، و سخنانشان، سخنان نيكان است، شب زنده داران و روشنى بخشان روزند، به دامن قرآن پناه برده سنّت هاى خدا و رسولش را زنده مى كنند، نه تكبّر و خود پسندى دارند، و نه بر كسى برترى مى جويند، نه خيانتكارند و نه در زمين فساد مى كنند، قلب هايشان در بهشت، و پيكرهايشان سرگرم اعمال پسنديده است. 
و من از گروهى هستم كه در راه خدا آنان را توبيخ سرزنش كننده اى باز نمى دارد، چهره آنان چهره راستگويان و سخنشان سخن نيكوكاران است، شب را آباد كننده و روز را نشانه و راهنما هستند (شب را زنده داشته آخرت خود را آباد مى سازند و روز مردم را براه حقّ راهنمائى مى نمايند) به ريسمان قرآن (علوم و معارف آن كه سبب رهائى و گمراهى از بدبختى است) خود را مى آويزند، و راههاى خدا و روشهاى پيغمبرش را زنده ميكنند (آثار دين را نشر داده به احكام آن عمل مى نمايند) گردنكشى و سرفرازى و نادرستى و تباهكارى نمى كنند، دلهاشان در بهشت و بدنهاشان مشغول كار (دلهاشان متوجّه آخرت و بدنهاشان به كارهاى نيكو و بندگى پرداخته) است. 
من از قومى هستم كه ملامت هيچ ملامتگرى آنان را از راه خداى باز نمى دارد. چهره آنان چهره راستگويان است و سخنشان سخن نيكان. شب را به عبادت بيدارند و روزها، مردم را چراغ هدايت اند. چنگ در ريسمان قرآن زده اند و سنتهاى خدا و سنتهاى پيامبرش را زنده نگه مى دارند. نه گردنكشى مى كنند و نه برترى مى فروشند. از نادرستى و تبهكارى به دورند. دلهايشان در بهشت است و تنهايشان در كار عبادت. 
من از کسانى هستم که در راه خدا از هيچ ملامتى هراس ندارند، از کسانى که سيمايشان سيماى صديقان و گفتارشان گفتار نيکان است. از کسانى که شبها را با عبادت آباد مى کنند و (در طريق هدايت مردم) روشنى بخش روزهايند، از کسانى که دست به ريسمان قرآن زده و سنّتهاى خدا و رسولش را احيا مى کنند، تکبّر نمىورزند و برترى جويى ندارند، خيانت نمى کنند و فساد به راه نمى اندازند، دلهايشان در بهشت و بدنهايشان در ميدان عمل است.
من از مردمى هستم كه در راه خدا از سرزنش ملامت كنندگان باز نمى ايستند. نشانه هاى آنان، نشانه راستكاران و سخنشان، گفتار درست كرداران. زنده داران شبند -به عبادت- و نشانه هاى روزند -براى هدايت- چنگ در ريسمان قرآن زده اند و سنّت خدا و فرستاده او را زنده كرده اند. نه بزرگى مى فروشند، و نه برترى جويى دارند، نه خيانت مى كنند و نه تبهكارند. دلهاشان در بهشت است و تن هاشان را به كار -عبادت- وامى دارند. 
من از كسانى هستم كه در راه خدا از ملامت ملامت كنندگان باك ندارند، از كسانى هستم كه چهره آنان چهره صدّيقان، و سخنشان سخن نيكان است، شب زنده دارانند و نشانه هاى روز روشن، تمسك به ريسمان قرآن دارند، سنّت خدا و رسولش را زنده مى كنند، استكبار و برترى جويى ندارند، و خيانت و فساد در كارشان نيست، دلهايشان در بهشت، و بدنهايشان در عبادت خداوند است. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏7، ص: 525-521  من از اين گروهم! سرانجام امام(عليه السلام) در بخش نهايى خطبه به معرّفى خويش مى پردازد، و آنچه را در سابق براى معرفى خود فرموده بود کامل مى کند تا از يک سو به آنچه در اين خطبه آمده، قوّت و عمق و اتقان بيشترى ببخشد، زيرا ايمان به گوينده و عمق علم و تقوا و بينش و آگاهى او به خواننده پيام مى دهد که سخنانش را جدّى تر بگيرد و از سوى ديگر نسل جوانى که در ميان ياران او بودند و از سوابق امام آگاهى نداشتند، آگاهى پيدا کنند و از سوى سوم همه بدانند که اين بيانات نه به جهت دنيا بوده، نه تقويت پايه هاى حکومت، بلکه هدفى جز هدايت امّت به صراط مستقيم در آن نبوده است. حضرت در اينجا دوازده وصف براى خويشتن بيان مى کند که هر يک فضيلت بزرگى از فضايل انسانى است. نخست مى فرمايد : «من از کسانى هستم که در راه خدا از هيچ سرزنشى هراس ندارم»; (وَ إِنِّي لَمِنْ قَوْم لاَ تَأْخُذُهُمْ فِي اللّهِ لَوْمَةُ لاَئِم). گاه انجام وظيفه، مخالف افکار و خواسته هاى گروهى از افراد جامعه است، در اينجا افراد سودجو و عافيت طلب يا ترسو از انجام وظيفه سرباز مى زنند، مبادا هدف تيرهاى ملامت و سرزنش قرار گيرند. مرد خدا کسى است که اگر همه مردم به راه خطا بروند و او راه صواب را در برابر خود ببيند از پيمودن آن نهراسد و رضاى خدا را بر رضاى خلق مقدّم دارد و در رأس چنين جمعيّتى اميرمؤمنان على(عليه السلام) ـ بعد از پيامبر اکرم ـ قرار داشت و اين ويژگى در همه اهل بيت عصمت بود که يکى از نمونه هاى بارز آن امام حسين(عليه السلام) و قيامش در کربلاست. قرآن مجيد نيز درباره گروهى از مجاهدان راه خدا اين وصف را بيان کرده، مى فرمايد : «(يُجَاهِدُونَ فِى سَبِيلِ اللهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لاَئِم ذَلِکَ فَضْلُ اللهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ); آنها در راه خدا جهاد مى کنند و از سرزنش هيچ ملامت گرى هراسى ندارند، اين فضل خداست که به هر کس بخواهد (و شايسته ببيند) مى دهد».(1) در دومين و سومين وصف مى فرمايد : «از کسانى که سيمايشان سيماى صديقان و گفتارشان گفتار نيکان است»; (سِيمَاهُمْ سِيمَا الصِّدِّيقِينَ، وَ کَلاَمُهُمْ کَلاَمُ الاَْبْرَارِ). «صدّيقين» همان راستگويانى هستند که در صف مقدّم تصديق کنندگان پيامبران درآمده اند و اعمالشان گفتارشان را تصديق مى کند و در آيه 69 سوره نساء هم رديف پيامبران ذکر شده اند; آنجا که مى فرمايد : (فَأُوْلَئِکَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ...). «ابرار» کسانى هستند که در سوره «هل أتى» هيجده وصف براى آنها بيان شده است، اوصافى که دارنده آن را به بالاترين مقام قرب خدا مى رساند و مى دانيم اين اوصاف درباره پنج تن، (على(عليه السلام) و فاطمه زهرا و حسن و حسين(عليهم السلام)) وارد شده است. سپس در چهارمين و پنجمين وصف مى فرمايد : «از کسانى که شبها را با عبادت آباد مى کنند و (در طريق هدايت مردم) روشنى بخش روزهايند»; (عُمَّارُ اللَّيْلِ وَ مَنَارُ النَّهَارِ). تعبير به «عمّار» جمع عامر يعنى آبادگر به جهت آن است که شب زنده دارى و عبادات شبانه روح و جان انسان را آباد مى کند و به آن صفا و روحانيّت مى بخشد و دلهاى مرده از گناه را با آب حيات بخش توبه زنده مى سازد و تعبير به «منار» اشاره به برجهاى بلندى است که سابقاً در مسير راههاى بيابانى قرار مى دادند و بر فراز آنها چراغى روشن مى کردند تا مسافران گمراه نشوند (شبيه علائم راهنمايى امروز). آرى اين قوم همانند آنها مردم را در مسير راه به سوى خدا و سعادت و خوشبختى راهنمايى مى کنند تا به بيراهه ها نيفتند و گرفتار غولهاى بيابان نشوند. در بيان ششمين و هفتمين وصف مى فرمايد : «از کسانى که دست به ريسمان قرآن زده و سنّتهاى خدا و رسولش را احيا مى کنند»; (مُتَمَسِّکُونَ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ; يُحْيُونَ سُنَنَ اللّهِ وَ سُنَنَ رَسُولِهِ). منظور از تمسّک به «حبل قرآن» يا اين است که به آن توسّل جسته شود تا انسان از چاه طبيعت و هواى نفس بيرون آيد و به اوج قرب خدا صعود کند و يا اينکه به وسيله آن، آب حيات، از درون زمين وجود انسانى بيرون کشيده شود و يا در گذرگاه هاى خطرناک دنيا با تمسّک به حبل قرآن از سقوط در دره گمراهى نجات حاصل گردد. در روايتى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم که به هنگام ايراد حديث ثقلين، در توضيح اهميّت قرآن فرمود : «کِتابُ اللهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّماءِ إلَى الاَْرْضِ; کتاب خدا ريسمانى است کشيده شده از آسمان به زمين (که عالم مُلک با ملکوت را پيوند مى دهد و وسيله ارتقا را فراهم مى سازد).(2) «احياى سنّت خدا و سنّت پيامبر» عمل کردن به واجبات الهى که در قرآن آمده و فرايضى است که پيامبر فرض نموده است ; نه فقط عمل کردن، بلکه دعوت عامه مردم به سوى آن نيز لازم است. در هشتمين و نهمين و دهمين و يازدهمين وصف مى فرمايد: «از کسانى که تکبّر نمى ورزند و برترى جويى ندارند و خيانت نمى کنند و فساد به راه نمى اندازند»; (لاَ يَسْتَکْبِرُونَ وَ لاَ يَعْلُونَ، وَ لاَ يَغُلُّونَ(3) وَ لاَ يُفْسِدُونَ). اين چهار وصف در واقع به يکديگر مرتبط اند; مستکبران دائماً به سوى برترى جويى مى روند و براى رسيدن به اهداف نامشروع خود دست به خيانت و فساد مى زنند، قرآن مجيد مى گويد: «(إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا); شاهان جبّار هنگامى که وارد منطقه آبادى شوند، آنجا را به فساد مى کشند»(4)، و نيز مى فرمايد : «(تِلْکَ الدَّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَ يُرِيدُونَ عُلُوّاً فِى الاَْرْضِ وَلاَ فَسَاداً); اين سراى آخرت را تنها براى کسانى قرار مى دهيم که اراده برترى جويى در زمين و فساد را ندارند».(5) با توجه به اينکه خيانت و فساد در اينجا به صورت مطلق آمده، خيانت و فساد در عقايد و اخلاق و اموال و تمام شؤون زندگى را شامل مى شود. سرانجام در دوازدهمين وصف که جامعيّت فوق العاده اى دارد، مى فرمايد : «ما از کسانى هستيم که دل هايشان در بهشت و بدن هايشان در ميدان عمل است»; (قُلُوبُهُمْ فِي الْجِنَانِ، وَ أَجْسَادُهُمْ فِي الْعَمَلِ). اشاره به اينکه هدف آنها بسيار والاست و جز به رضاى خدا و بهشت جاويدان او نمى انديشند و به همين دليل بدنهايشان پيوسته در مسير طاعت حق و عمل به وظايف الهى و انسانى است. قابل توجّه است که خطبه با نفى تکبّر و استکبار آغاز مى شود و با همان پايان مى يابد و اين يکى از شئون فصاحت و بلاغت است که پايان سخن با آغاز آن پيوند بخورد. به راستى قوم و جمعيت يا افرادى که واجد اين اوصاف دوازده گانه باشند، برترين انسان ها هستند; وجودشان در دنيا پربها و در آخرت مايه افتخار و نجات براى پيروانشان است. بارالها ما را در خط و مسير آنها قرار ده و توفيق پيروى از برنامه هاى آنها عنايت فرما و دست ما را از دامنشان در دنيا و آخرت کوتاه مفرما!*** پی نوشت: 1. مائده، آيه 54 . 2. مجمع البيان، ذيل آيه 103 سوره آل عمران: (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعاً). 3. «يغلّون» از «غلل» بر وزن «اجل» يا «غلول» بر وزن «غروب» به معناى خيانت گرفته شده; يعنى آنها خيانت نمى کنند. 4. نمل، آيه 34 . 5. قصص، آيه 83 .  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 4، صفحه 544-542 «و انّى لمن قوم... لائم»،  اين عبارت كنايه از آن است كه حضرت در اطاعت و بندگى حق تعالى مراحل نهايى را مى پيمايد و هيچ گونه توقف و كوتاهى از او در اين مقام رخ نداده كه به دليل ايجاد نقص در آن، مستوجب ملامت و سرزنش واقع شود.  «سيماهم سيما الصديقين»،  تا آخر صفات، قومى كه حضرت خود را از آنها به حساب مى آورد اهل تقوا هستند، آنان كه همّام در باره صفاتشان از وى سؤال كرد و صفاتى كه در اين خطبه ذكر كرده برخى از صفتهاى آنها مى باشد كه در همان خطبه بطور كامل بيان شده است اما در اين جا فقط ده صفت از آنها را بيان فرموده است: 1-  نشانه هاى آنان نشانه هاى صديقان است و صديقان كسانى هستند كه در تمام گفتارها و كردارهاى خود، صدق در اطاعت خدا را مراعات كنند، و علامتهاى كامل آنان را در خطبه همام شناختى.  2-  سخنان ايشان سخنان ابرار و نيكان است كه عبارت از امر به معروف و نهى از منكر و ذكر هميشگى براى معبود بر حقشان مى باشد.  3-  ايشان آباد كنندگان شب هستند، كنايه از اين كه شبها را پيوسته با عبادت بسر مى برند، روايت شده است كه برخى از آنان هر گاه از عبادت خسته و كسل مى شد، خود را تا صبح به ريسمانى مى آويخت، تا نفس را عقوبت كند كه بعد از آن خسته و كسل نشود.  4-  از باب استعاره آنان را برج ديده بان در روز، به شمار آورده است زيرا همچنان كه برج ديده بان يا جايگاه بلندى كه آتش روى آن روشن مى كنند، راه مادى و محسوس را براى مردم مى نماياند، متقيان هم مردم را به راه خدا، راهنمايى مى كنند.  نكته بلاغى: واژه حبل را براى قرآن استعاره آورده اما در مناسبت تشبيه، دو احتمال وجود دارد: الف- همان طور كه ريسمان وسيله آب كشيدن از چاه و سيراب شدن است، قرآن هم نو آموزان و كسانى را كه در آن مى انديشند در نوشيدن آب حيات جاويد كه علوم و اخلاق پسنديده و معارف حقه است كمك مى كند.  ب- احتمال دوم: همچنان كه با ريسمان مى توان از پايين به بالا رفت، قرآن نيز هر كس را كه به آن چنگ بزند تا از پرتگاههاى جهل و نادانى به بالاترين قله هاى عقل و سعادتمندى برسد، كمك مى كند.  5-  آنان را زنده كننده سنتهاى خدا و رسول دانسته از اين نظر كه به دستورهاى خدا و پيغمبر عمل مى كردند و به اين طريق به برقرارى و جاودانگى آن كمك مى كردند.  6-  خود بزرگ بينى در آنها وجود ندارد، و چون وجود اين صفت در آدمى مايه پستى است، پس عدمش باعث شرافت و فضيلت وى مى باشد.  7-  در اين قوم صفت تقلّب نيست و اين نبودن، خود فضيلتى است، زيرا وجودش مستلزم حالتهاى ناپسندى از قبيل شهوترانى، خيانت، حرص، پستى و جز اينها مى باشد.  8-  آنها مفسد نيستند، به دليل اين كه هر نوع تباهى و فسادى، حد اقل سبب، يكى از رذايل و صفات ناپسند مى شود بنا بر اين، نبودن آن مايه سعادت و كمال آدمى است، از باب مثال زنا كردن باعث وجود صفت فجور مى شود و آدم كشى سبب وجود ظلم مى باشد و همين طور بقيه انواع گناهان و فسادها.  9-  دلهايشان در باغهاى بهشت جاى دارد، پيش از اين دانستى كه بالاترين غرفه ها و درجات بهشت، معارف الهى و جا گرفتن در مكانهاى صدق، نزد مليك مقتدر است و اين از مقامات عارفان و اولياى صديق خداوند است.  10-  بدنهايشان پيوسته در كار عمل مى باشد، حرف واو در، و اجسادهم، احتمال مى رود كه حاليه باشد يعنى دلهاى آنان در باغهاى بهشت است در حالى كه بدنهايشان مستغرق در حركات و سكنات و پيوسته مشغول عبادات و كارهاى پسنديده مى باشند «أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ».   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 94 و إنّي لمن قوم لا تأخذهم في اللّه لومة لائم، سيماهم سيما الصّدّيقين، و كلامهم كلام الأبرار، عمّار اللّيل، و منار النّهار، متمسّكون بحبل القرآن، يحيون سنن اللّه و سنن رسوله لا يستكبرون، و لا يعلون، و لا يغلوّن، و لا يفسدون، قلوبهم في الجنان، و أجسادهم في العمل. (46269- 45949)اللغة:(و السّيما) بالقصر و المدّ العلامة و (غلّ) يغلّ من باب قعد غلولا إذا خان في الغنيمة كأغلّ أو مطلق الخيانة و غلّ غلّا من باب ضرب أى حقد حقدا.الاعراب:و عمّار اللّيل بالرّفع خبر لمبتدأ محذوف، قوله: و أجسادهم فى العمل، الواو فيه للعطف و تحتمل الحال.المعنى:ثمّ اشار عليه السّلام إلى مناقب له اخرى و فصّلها بقوله  (و انّى لمن قوم لا تأخذهم في اللّه لومة لائم) أى لا تأخذهم في سلوك سبيله و التقرّب إليه سبحانه و اقامة أحكام الدّين و اعلاء كلمة الاسلام، ملامة لائم و وصف هؤلاء القوم بعشرة أوصاف:أولها أنّ (سيماهم سيما الصّديقين) أى علامتهم علامة هؤلاء قال الطبرسىّ في تفسير قوله تعالى: من يطع اللّه و الرّسول فأولئك مع الذين أنعم اللّه عليهم من النبيّين و الصّديقين، قيل: في معنى الصّديق إنّه المصدّق بكلّ ما أمر اللّه به و بأنبيائه لا يدخله في ذلك شكّ و يؤيّده قوله تعالى  «وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ»  و قال في قوله: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا» أى كثير التصديق في امور الدّين، و قيل: صادقا مبالغا في الصدق فيما يخبر عن اللّه.أقول: مقتضى كون الصدّيق من أبنية المبالغة أن يكون كثير الصّدق مبالغا فيه، و ذلك مستلزم لكون عمله مطابقا لقوله مصدّقا له غير مكذّب أى صادقا في أقواله و أفعاله.قال سبحانه فى وصف الصّادقين  «لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمالَ عَلى  حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّائِلِينَ وَ فِي الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ ..» و فى البحار عن بصاير الدّرجات عن بريد العجلى قال: سألت أبا جعفر عليه السّلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 99 عن قول اللّه  «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ» قال عليه السّلام ايّانا عنى و فيه من البصاير عن أحمد بن محمّد قال: سألت الرّضا عليه السّلام عن هذه الاية قال: الصادقون الأئمة الصدّيقون بطاعتهم.و فيه من كنز جامع الفوايد عن عباد بن صهيب عن جعفر بن محمّد عن آبائه عليهم السّلام قال: هبط على النبيّ ملك له عشرون ألف رأس فوثب النبىّ ليقبّل يده، فقال له الملك: مهلا مهلا يا محمّد فأنت و اللّه أكرم على اللّه من أهل السّماوات و أهل الأرضين أجمعين و الملك يقال له: محمود، فاذا بين منكبيه مكتوب لا إله إلّا اللّه محمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم علىّ الصّديق الأكبر، فقال له النّبىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: حبيبى محمود كم هذا مكتوب بين منكبيك؟ قال: من قبل أن يخلق اللّه أباك باثنى عشر ألف عام.فقد علم بما ذكرنا كلّه أنّ المراد بالصدّيقين خصوص الأئمة أو الأعمّ منهم و من ساير المتّقين، و على أىّ تقدير فرئيسهم هو أمير المؤمنين عليه السّلام. (و) الثاني (أنّ كلامهم كلام الأبرار) أى المطيعين للّه المحسنين فى أفعالهم قال تعالى  «إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً» قال الحسن فى تفسيره هم الذين لا يؤذون الذّر و لا يرضون الشرّ و قيل هم الّذين يقضون الحقوق اللّازمة و النّافلة قال الطبرسيّ و قد أجمع أهل البيت عليهم السّلام و موافقوهم و كثير من مخالفيهم أنّ المراد بذلك علىّ و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السّلام، و الاية مع ما بعدها متعيّنة فيهم و أيضا فقد انعقد الاجماع على أنهم كانوا أبرارا و فى غيرهم خلاف، و على أيّ معنى فالمراد بكلامهم الذكر الدائم و قول الحقّ و الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر و الثالث أنّهم (عمّار اللّيل) أى بالدّعاء و المناجاة و الصّلاة و تلاوة القرآن (و) الرابع أنّهم (منار النّهار) يعنى أنّهم يفرغون باللّيل لعبادة الخالق و يقومون فى النّهار بهداية الخلايق فالنّاس يهتدون بهم من ظلمات الجهالة و الضّلالة كما يهتدي بالمنار فى غياهب الدّجى.الخامس استعاره أنّهم (متمسّكون بحبل القرآن) قال الشارح البحراني استعار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 100 لفظ الحبل للقرآن باعتبار كونه سببا لمتعلّميه و متدبّريه إلى التروّى من ماء الحياة الباقية كالعلوم و الأخلاق الفاضلة كالحبل هو سبب الارتواء و الاستسقاء من الماء أو باعتبار كونه عصمة لمن تمسّك به صاعدا من دركات الجهل إلى أقصى درجات العقل كالحبل يصعد فيه من السفل إلى العلو، انتهى و الأظهر أنّ تشبيهه بالحبل لأنّه حبل ممدود من السماء إلى الأرض كما فى أخبار الثقلين: من اعتصم به فاز و نجا و ارتقى به إلى مقام القرب و الزلفى، و من تركه و لم يعتصم به ضلّ و غوى و فى مهواة المهانة هوى.السادس أنّهم (يحيون سنن اللّه و سنن رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) أى يقومون بنشر آثار الدّين و يواظبون على وظايف الشّرع المبين بأقوالهم و أعمالهم السابع أنّهم (لا يستكبرون و لا يعلون) لما قد علموا من مخازي الكبر و التّرفع و مفاسده التي تضمّنتها هذه الخطبة الشريفة و غيرها من الخطب المتقدّمة (و) الثامن أنّهم (لا يغلون) أى لا يحقدون و لا يحسدون علما منهم برذايل الحقد و الحسد المتكفلة لبيانها الخطبة الخامسة و الثمانون و شرحها، و لرذالة هذه الصّفة و دنائتها أخرجها سبحانه من صدور أهل الجنّة كما قال فى وصفهم  «وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ»* أى أخرجنا ما في قلوبهم من حقد و حسد و عداوة في الجنّة حتّى لا يحسد بعضهم بعضا و إن رآه أرفع درجة منه، و على كون يغلون من الغلول فالمراد براءتهم من وصف الخيانة لمعرفتهم برذالتها. (و) التاسع أنّهم (لا يفسدون) أى لا يحدثون الفساد لأنّه من صفة الفسّاق و المنافقين كما قال تعالى  «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ»  الاية قال الطبرسيّ: معناه إذا قيل للمنافقين لا تفسدوا في الأرض بعمل المعاصي و صدّ الناس عن الايمان أو بممايلة الكفار فانّ فيه توهين الاسلام أو بتغيير الملّة و تحريف الكتاب.و العاشر أنّ (قلوبهم في الجنان و أجسادهم في العمل) يعني أنّ قلوبهم متوجّهة إلى الجنان مشتاقة إلى الرّضوان، فهم و الجنّة كمن قد رآها و هم فيها منعّمون، و محصّله أنّ نفوسهم بكلّيتها معرضة عن الدّنيا مقبلة إلى الاخرة، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 101 و الحال أنّ أجسادهم مستغرقة في العبادة و أوقاتهم مصروفة بالطاعة.و على كون الواو للعطف يكون قوله: و أجسادهم في العمل الوصف الحادى عشر، و على الاحتمالين فالمراد واحد.تبصرة:حديث الشجرة مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قد روي في ضمن معاجزه على أنحاء مختلفة لا حاجة بنا إلى روايتها، و لكنّي أحببت أن اورد رواية مرويّة في تفسير الامام متضمنة لمعجزة شجرية له صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أوجب مشاهدتها لمشاهدها علما و ايمانا، كما أنّ مشاهدة ما رواه أمير المؤمنين عليه السّلام لم يزد كفّار قريش إلّا كفرا و عتوّا و طغيانا فاقول: في تفسير الامام قال عليّ بن محمّد عليهما السّلام و أمّا دعاؤه صلّى اللّه عليه و آله الشجرة فانّ رجلا من ثقيف كان أطبّ النّاس يقال له حارث بن كلدة الثّقفي، جاء إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال يا محمّد جئت اداويك من جنونك فقد داويت مجانين كثيرا فشفوا على يدي، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يا حارث أنت تفعل فعل المجانين و تنسبني إلى الجنون، قال الحارث: و ما ذا فعلته من أفعال المجانين، قال: نسبتك إيّاى إلى الجنون من غير محنة منك و لا تجربة و نظر في صدقي أو كذبي، فقال الحارث:أو ليس قد عرفت كذبك و جنونك بدعويك النّبوّة التي لا تقدر لها، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قولك لا تقدر لها، فعل المجانين، لأنّك لم تقل لم قلت كذا و لا طالبتني بحجّة فعجزت عنها، فقال الحارث: صدقت و أنا أمتحن أمرك باية اطالبك بها، إن كنت نبيّا فادع تلك الشّجرة- و أشار بشجرة عظيمة بعيد عمقها- فان أتتك علمت أنّك رسول اللّه و شهدت لك بذلك، و إلّا فأنت المجنون الّذي قيل لي.فرفع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يده إلى تلك الشّجرة و أشار إليها أن تعالى، فانقلعت الشّجرة باصولها و عروقها و جعلت تخدّ في الأرض اخدودا عظيما كالنهر حتّى دنت من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فوقفت بين يديه و نادت بصوت فصيح: ها أنا ذا يا رسول اللّه ما تأمرني؟. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 102 فقال لها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: دعوتك لتشهد لي بالنبوّة بعد شهادتك للّه بالتوحيد ثم تشهدي لعليّ هذا بالامامة و أنّه سندي و ظهري و عضدي و فخرى، و لولاه لما خلق اللّه شيئا ممّا خلق.فنادت أشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له، و أشهد أنّك يا محمّد عبده و رسوله أرسلك بالحقّ بشيرا و نذيرا و داعيا إلى اللّه باذنه و سراجا منيرا، و أشهد أنّ عليّا ابن عمّك هو أخوك في دينك أوفر خلق اللّه من الدّين حظّا، و أجز لهم من الاسلام نصيبا، و أنّه سندك و ظهرك قاطع أعدائك و ناصر أوليائك، باب علومك في امتك، و أشهد أنّ أولياءك الّذين يوالونه و يعادون أعداءه حشو الجنّة، و أن أعداءك الذين يوالون أعداءك و يعادون أولياءك حشو النّار.فنظر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إلى الحارث بن كلدة فقال: يا حارث أو مجنونا تعدّ من هذه آياته؟! فقال: لا و اللّه يا رسول اللّه، و لكنّي أشهد أنّك رسول ربّ العالمين و سيّد الخلق أجمعين و حسن اسلامه.و قد مضى نظير هذه المعجزة لأمير المؤمنين عليه السّلام في شرح الفصل الأوّل من الخطبة المأة و السابعة فتذكر.قال الشارح عفى اللّه عنه: إنّ الفصول السّبعة الاول من هذه الخطبة الشريفة كما كانت قاصعة للمستكبرين المتجبّرين، راغمة لأنفهم، لاطمة لرأسهم بمقامع التوبيخ و التّقريع و التهديد، فكذلك الفصل الثامن و التاسع منها قاصعان للمنحرفين عنه عليه السّلام من غاصبي الخلافة و النّاكثين و القاسطين و المارقين بما فصّله عليه السّلام فيهما من مناقبه و مفاخره، فتلك المناقب الجميلة له عليه السّلام:على قمم من آل صخر ترفّعت          كجلمود صخر حطّه السّيل من عل    الترجمة:و بدرستى كه من از قومى هستم كه اخذ نمى كند ايشان را در راه خدا ملامت هيچ ملامت كننده كه علامت ايشان علامت صدّيقين است، و كلام ايشان كلام نيكوكاران، آباد كنندگان شبند بعبادت، و منارهاى روزند بهدايت، چنگ زنندگانند بريسمان محكم قرآن، زنده ميكنند شريعت إلهى و سنّت رسالت پناهى را، تكبّر نمى نمايند، بلندى نمى جويند، حقد و حسد نمى كنند، در راه فساد نمى پويند، قلبهاى ايشان در بهشت برينست و بدنهاى ايشان مشغول عبادت ربّ العالمين، و الحمد للّه و الصّلاة على محمّد و آله.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom