خطبه ۱۹۱

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : شناخت بیشتر خداوند [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) يحمد اللّه و يثنّي على نبيه و يوصي بالزهد و التقوى‏ :
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْفَاشِي فِي الْخَلْقِ حَمْدُهُ وَ الْغَالِبِ جُنْدُهُ وَ الْمُتَعَالِي جَدُّهُ؛ أَحْمَدُهُ عَلَى نِعَمِهِ التُّؤَامِ وَ آلَائِهِ الْعِظَامِ، الَّذِي عَظُمَ حِلْمُهُ فَعَفَا وَ عَدَلَ فِي كُلِّ مَا قَضَى وَ عَلِمَ مَا [بِمَا] يَمْضِي وَ مَا مَضَى؛ مُبْتَدِعِ الْخَلَائِقِ بِعِلْمِهِ وَ مُنْشِئِهِمْ بِحُكْمِهِ، بِلَا اقْتِدَاءٍ وَ لَا تَعْلِيمٍ وَ لَا احْتِذَاءٍ لِمِثَالِ صَانِعٍ حَكِيمٍ وَ لَا إِصَابَةِ خَطَإٍ وَ لَا حَضْرَةِ مَلَإٍ.

الْفَاشِى : منتشر، پراكنده، فاش و آشكار.
التُؤام : جمع «توام»، دو نوزادى كه همراه هم متولد مى شوند، «دو قلو»، اين لغت مجازا بمعنى كثير و پى در پى آمده است.
الآلَاء : نعمتها.
الْحُكْم : در اينجا به معناى حكمت است. 
فَاشِى : پخش و منتشر شده
جَدّ : عظمت و بزرگوارى
تُؤام : جمع توأم : دو قلو (بسيار و متصل بهم)
إحتِذاء : مطابق نمودن، اقتداء كردن
حَضرَة مَلَأ : حضور بزرگان و اشراف 
۱. شناخت پروردگار:
سپاس خداوندى را سزاست كه ستايش او در خلق آشكار، و سپاهش پيروز، و بزرگى او والا و بيكرانه است.
خدا را براى نعمت هاى پى در پى، و بخشش هاى بزرگش ستايش مى كنم، خدايى كه حلمش بزرگ و عفوش فراگير است، در فرمانش عادل، و از گذشته و آينده با خبر است. با علم خود جهان هستى را پديد آورده، و با فرمان خود موجودات را آفريده است، بى آن كه از كسى پيروى كند، و يا بياموزد، و يا از طرح حكيم ديگرى استفاده نمايد، در آفرينش پديده ها، دچار اشتباهى نشده، و نه با حضور و مشورت گروهى، آفريده است.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در پرهيزكارى و دل نبستن بدنيا):
(1) سپاس خداوند را سزا است كه (موجب) سپاسگزارى او (نعمتهاى بيشمارش) در بين آفريدگان منتشر، و لشگر او (فرشتگان و انبياء و اوصياء و مؤمنين كه جهاد كننده در راه دين او هستند بر دشمنانش) غالب، و بزرگى او (از هر چيز) بر تر است،
(2) او را بر نعمتهاى پى در پى و بر بخششهاى بزرگش (كه خردها در برابر آن ناتوان و زبان از شمارش وا مانده است) سپاس مى گزارم، خداوندى كه بسيار بردبار است (گناهكاران را زود كيفر نمى دهد) و (تقصير ايشان را كه قابل عفو و گذشت است) مى بخشد، و در آنچه حكم كرده (مقدّر و امر فرموده بر وفق حكمت و مصلحت) بعدل و انصاف رفتار نموده، و بآنچه مى گذرد و آنچه گذشته دانا است (دانائى او در برابر آينده و گذشته يكسان است) به دانائى خود (كه عين ذات او است) ايجاد كننده آفريدگان، و بامر و فرمان خويش (كه چيزى از آن جلوگيرى نمى تواند كرد) خلق كننده آنان است بدون پيروى كردن و آموختن (از ديگرى) و بدون بهره مند شدن از نمونه صنعت كار و دور انديشى (زيرا او مبدا المبادى و اوّلى است كه اوّلى براى او فرض نمى شود) و بدون برخوردن بخطاء و اشتباهى و بدون گرد آوردن جماعتى (از خردمندان و دانايان تا با ايشان مشورت نمايد، زيرا او عين علم است، پس خطاء و اشتباه در او راه ندارد تا نياز به مشورت داشته باشد).
 
ستايش خداوندى را كه ستايش او در آفريدگانش منتشر است و لشكرش پيروز است و متعالى است عظمتش.
سپاس مى گوييم به سبب نعمتهاى دمادم او و بخششهاى بزرگ او. خداوندى كه بردباريش بسيار است و در مى گذرد و مى بخشايد.
در هر چه داورى كند به عدالت داورى كند و به آنچه گذشته است و مى گذرد، آگاه است.
پديدآورنده موجودات است به علم خود و آفريننده آنهاست به حكمت خود. بى آنكه به كسى اقتدا كند يا از كسى بياموزد، يا از نمونه كار صانع حكيمى بهره مند گردد و بى آنكه مرتكب خطايى شود يا با جماعتى مشورت نمايد.
 
ستايش ويژه خداوندى است که حمد و ثنايش همه خلايق را فرا گرفته، سپاهش پيروز و مجد و عظمتش متعالى است، او را به سبب نعمتهاى به هم پيوسته و برکات و فيض عظيمش مى ستايم، همان خداوندى که حلمش عظيم است و به همين دليل (از خطاکاران) در مى گذرد و در آنچه حکم کرده و فرمان داده، دادگر است و از آينده و گذشته با خبر.
خداوندى که به علم خود، آفريدگان را ابداع کرده و با فرمانش آنها را ايجاد نموده است، بى آنکه (در اين کار) از کسى پيروى کند و يا آموزشى ببيند و يا از نمونه اى که از آفريننده حکيمى صادر شده باشد، الگو پذيرد و يا خطايى براى او پيش آيد (و از خطاى خود تجربه آموزد) و بى آنکه جمعيّتى حضور داشته باشند (که با آنها مشورت کند يا از آنان کمک گيرد).
 
ستايش خداى را، كه سپاس او آشكار است در آفريدگان، سپاهش چيره است و پرتوان. بزرگى او بس بلند است و بيكران.
او را مى ستايم بر پيوسته نعمتهايش و بزرگى بخششهايش. خدايى كه بردبارى او فراوان است، و بخشود، و داد كرد در آنچه حكم فرمود، و مى داند آنچه آيد، و آنچه بود.
پديد آورنده آفريدگان به دانش، و آفريننده آنان از روى بينش، بى پيروى كردن و آموختن، و نه نمونه اى از سازنده اى دانا را به كار بردن، و نه مرتكب خطايى شدن، و نه با حضور و مشورت گروهى آفريدن.
 
از خطبه هاى آن حضرت است باز هم در ستايش الهى و سفارش به تقوا:
حمد خداى را كه حمدش در ميان آفريدگان آشكار است، و لشگرش غالب، و بزرگيش والاست. او را بر نعمتهاى پيوسته و بخششهاى بزرگش سپاس مى گزارم.
خداوندى كه بردبارى حضرتش عظيم است پس عفو فرمود، و در آنچه حكم كرد عدالت نمود، و آنچه را مى گذرد و گذشته است داند.
خدايى كه آفريننده مخلوقات به علم خود، و پديد آرنده آنان به حكمت خويش است، بدون تقليد و تعليم گرفتن، و بدون پيروى كردن از نمونه ساخته شده صانعى حكيم، و منهاى هر گونه اشتباهى، و بى حضور هيچ جمعيتى.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 325-319 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ يَحْمَدُاللَّهَ وَ يَثْنى عَلى نَبِيِّهِ وَ يُوصى بِالزُّهْدِ وَ التَّقْوى.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن حمد خداوند و ثناى بر پيامبر خدا مى گويد و به زهد و تقوا توصيه مى كند. خطبه در يك نگاه:اين خطبه در حقيقت از سه بخش تشكيل شده است: بخش اوّل ناظر به حمد و ثناى الهى، آميخته با ذكر نعمتهاى و بخشى از صفات جمال و جلال اوست. سپس شهادت بر رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است و توضيح شرايطى كه آن حضرت در آن شرايط براى هدايت مردم مبعوث شده است.بخش دوم از تقوا و آثار و بركات آن سخن مى گويد و توصيه مى كند كه مردم در همه امور زندگى به اين دستگيره محكم الهى چنگ زنند.در بخش سوم به دنياپرستى و فريفته زرق و برق آن شدن هشدار مى دهد و به معرفى دنيا و نشان دادن عيوب آن مى پردازد تا همگان بيدار شوند و عبرت گيرند. خلقت بديع خداوند:امام(عليه السلام) در بخش اوّل اين خطبه که از فصيح ترين خطبه هاى آن حضرت است از حمد خدا آغاز مى کند و او را به سه وصف مى ستايد و عرضه مى دارد: «ستايش ويژه خداوندى است که حمد و ثنايش همه آفريده ها را فرا گرفته و سپاهش پيروز و مجد و عظمتش متعالى است»; (ألْحَمْدُ لِلّهِ الْفَاشِى(1) فِي الْخَلْقِ حَمْدُهُ، وَ الْغَالِبِ جُنْدُهُ، وَ الْمُتَعَالِي جَدُّهُ).تعبير به «الْفَاشِى فِي الْخَلْقِ حَمْدُهُ» که از گستردگى حمد خداوند در ميان همه مخلوقات خبر مى دهد; ممکن است اشاره به اين باشد که همه اقوام با ايمان او را حمد و ثنا مى گويند و يا اشاره به حمد و سپاسى است که همه موجودات جهان به ويژه نعمتهاى پروردگار با زبان حال يا زبان قال، حمد و تسبيح او را مى گويند.پيروز بودن لشکر خدا از آن رو است که نه تنها فرشتگان الهى بلکه همه عالم سپاه و لشکر خداست و هيچ کس و هيچ چيز تاب مقاومت در برابر آنها را ندارد: (وَللهِِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ).(2)جمله «وَ الْمُتَعَالِي جَدُّهُ» برگرفته از آيه شريفه (وَأَنَّهُ تَعَالَى جَدُّ رَبِّنَا)(3) است و با توجه به اينکه «جدّ» در اينجا به معناى عظمت است، اشاره به اين است که عظمت ذات پاک او بسيار متعالى است.(4)سپس انگشت بر نعمتهاى مادى و معنوى خداوند گذارده و در برابر آنها حمد خدا مى گويد و عرضه مى دارد: «او را به سبب نعمتهاى به هم پيوسته و برکات و فيض عظيمش مى ستايم»; (أَحْمَدُهُ عَلَى نِعَمِهِ التُّؤَامِ(5)، وَ آلاَئِهِ الْعِظَامِ).با توجه به اينکه «تؤام» (بر وزن غلام) جمع توأم (بر وزن جوهر) به معناى اشيايى است که همراه با يکديگر است. اشاره به اين است که نعمتهاى الهى غالباً نعمتهاى به هم پيوسته است، مثلا نعمت زبان هم وسيله گفتار است و هم عاملى براى هدايت غذا به زير دندان براى جويدن و هم وسيله بسيار مهمى براى فرو بردن غذا و هم چشيدن طعمها و باخبر شدن از سلامت و فساد غذاها و همچنين نعمتهاى بى شمار ديگر و چه زيبا سروده است آن شاعر توانا:فضل خداى را که تواند شمار کرد *** يا کيست آن که شکر يکى از هزار کردآن صانع قديم که بر فرش کائنات *** چندين هزار صورت الوان نگار کردبحر آفريد و بر و درختان و آدمى *** خورشيد و ماه و انجم و ليل و نهار کردالوان نعمتى که نشايد سپاس گفت *** اسباب راحتى که نشايد شمار کرداز چوب خشک ميوه و در نى شکر نهاد *** و از قطره دانه اى در شاهوار کرداجزاى خاک مرده به تأثير آفتاب *** بستان ميوه و چمن و لاله زار کردچندين هزار منظر زيبا بيافريد *** تا کيست کو نظر ز سر اعتبار کردتوحيد گوى او نه بنى آدمند و بس *** هر بلبلى که زمزمه بر شاخسار کردلال است در دهان بلاغت زبان وصف *** از غايت کرم که نهان و آشکار کرد(6) ممکن است قرار گرفتن «آلاء» در مقابل «نعم» اشاره به نعمتهاى معنوى در مقابل نعمتهاى مادى باشد.سپس به معرفى خداوندى که حمد و ستايش او را کرده مى پردازد و او را با پنج وصف مهم ياد مى کند که هر يک به تنهايى مى تواند انگيزه حمد و ستايش باشد، مى فرمايد: «همان خداوندى که حلمش عظيم است و به همين دليل (از خطاکاران) در مى گذرد و در آنچه حکم کرده و فرمان داده دادگر است و از آينده و گذشته با خبر، خداوندى که به علم خود آفريدگان را ابداع کرده، و با حکمش آنها را ايجاد نموده است»; (الَّذِي عَظُمَ حِلْمُهُ فَعَفَا، وَ عَدَلَ فِي کُلِّ مَا قَضَى، وَ عَلِمَ مَا يَمْضِي وَ مَا مَضَى، مُبْتَدِعِ الْخَلاَئِقِ بِعِلْمِهِ، وَ مُنْشِئِهِمْ بِحُکْمِهِ).اين اوصاف پنجگانه که از فزونى حلم خداوند آغاز مى شود و به آفرينش خلايق و ابداع کائنات منتهى مى گردد، مهم ترين بخش از صفات خداست که شامل علم و قدرت و عدالت و لطف و مرحمت است.آن گاه به اين حقيقت اشاره مى کند که آفرينش خداوند بدون هيچ گونه سابقه تعلم، تجربه و مشورت است، مى فرمايد: «بى آنکه (در اين کار) از کسى پيروى کند و يا آموزشى ببيند، و يا از نمونه اى که از آفريننده حکيمى صادر شده باشد الگوپذيرد، يا خطايى براى او پيش آيد (و از خطاى خود تجربه آموزد) و نه جمعيّتى حضور داشته باشند (که با آنها مشورت کند يا از آنان کمک گيرد»; (بِلاَ اقْتِدَاء وَ لاَ تَعْلِيم، وَ لاَ احْتِذَاء(7) لِمِثَالِ صَانِع حَکِيم، وَ لاَ إِصَابَةِ خَطَإ، وَ لاَ حَضْرَةِ مَلاَ).در واقع کسى که در صنعت خود از ديگرى الهام مى پذيرد، ممکن است از يکى از پنج طريق زير باشد:نخست، از ديگرى تقليد کند، دوم آموزش ببيند، سوم نمونه اى از صنعتگر دانشمندى ببيند و با استفاده از آن به مقصود خود برسد، چهارم از خطاهاى خود تجربه بيندوزد و پنجم گروهى را به مشورت و همکارى دعوت کند; اما خداوند صانع حکيم، خلقتش در همه جا بى سابقه و بى نياز است از همه آنچه در بالا آمده، لذا درباره آفرينش او لفظ ابداع (خلقت بدون سابقه) به کار مى رود.اين مسئله، فوق العاده اهميّت دارد که انسانها هر چه مى سازند و هر مصنوعى به وجود مى آورند حتماً نمونه هايى از آن را در جهان آفرينش ديده اند; مثلا مخترعان هواپيما، بى شک از پرندگان الهام فراوان گرفته اند به همين دليل شباهت زيادى در ميان انواع هواپيماها با انواع پرندگان ديده مى شود. در عين حال براى رسيدن به مقصود بايد از علوم و تجارب پيشينيان بهره بگيرند و هميشه در کنار خود آزمايشگاه وسيع و گسترده اى داشته باشند تا خطاهاى خود را از طريق آزمايش برطرف سازند و غالباً براى تکميل کار خود شورا تشکيل مى دهند و از همايشها و کنگره ها استفاده مى کنند، در حالى که خداوند حکيم در خلقت گسترده و انواع نامحدود مخلوقاتش نياز به هيچ يک از اين امور ندارد.(8)****پی نوشت:1. «الفاشى» از ريشه «فشو» بر وزن «کشف» به معناى گسترش يافتن و منتشر شدن گرفته شده است.2. فتح، آيه 7.3. جن، آيه 3.4. اينکه پدر بزرگ را جدّ مى گويند به واسطه بزرگى مقام و سنّ اوست.5. «تؤام» بر وزن «غلام» جمع «توأم» بر وزن «جوشن» در اصل به معناى فرزند دو قلو است و هر دو را توأمين مى گويند. سپس به هر چيزى که همراه شىء ديگرى باشد توأم اطلاق شده است و در جمله بالا اشاره به اين نکته است که نعمتهاى پروردگار به صورت مفرد نيستند، بلکه غالباً گروهى از نعمتها همراه يکديگرند.6. بوستان سعدى، قسمت توحيد.7. «احتذا» يعنى هماهنگ شدن از ريشه «حذو» بر وزن «جذب» به معناى هماهنگى گرفته شده است.8. سند خطبه: ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود و آمدى در غرر الحكم قسمتهايى از اين خطبه را با تفاوتهايى ذكر مى كنند كه نشان مى دهد از منبع ديگرى جز نهج البلاغه گرفته اند.(مصادر نهج البلاغه، جلد 3، صفحه 28) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )در اين خطبه شريف حضرت خدا را به صفتهايى ستوده كه ويژه ذات بارى تعالى مى باشد:1-  خداوند متعال ذاتى است كه حمد و ثناى وى در تمام زمينه هاى او آشكار و پيداست زيرا موقعى كه صحنه وجود پر از نعمتهاى آشكار او باشد هر يك از آنها با زبان حال يا مقال، حكايت از ستايش ذات وى نيز دارد چنان كه قرآن مجيد از اين موضوع پرده بر مى دارد: «وَ لَهُ الْحَمْدُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ عَشِيًّا وَ حِينَ تُظْهِرُونَ.»2-  صفت دوم آن كه لشكرش پيروز است، لشكريان خدا، فرشتگان و يارى كنندگان دين او از ساكنان زمين مى باشند، چنان كه مى فرمايد: «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ» و نيز مى فرمايد: «إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ» و پيروزى لشكريان خداوند امرى است بسيار آشكار چنان كه در قرآن بدين امر اشاره مى فرمايد: «وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ» و نيز مى فرمايد: «فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ» امام (ع) با بيان اين ويژگى شنوندگان را تشويق كرده است كه بكوشند تا خود را جزء لشكريان پيروز خداوند قرار دهند و در اين راه ثابت قدم باشند.3-  سومين ويژگى خداوند آن است كه مقام عظمت الهى بسيار بالاست، خداوند در قرآن نيز مى فرمايد: «وَ أَنَّهُ تَعالى جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً،» با توجه به ويژگى قبل كه پيروزى لشكر الهى است ممكن است شبهه اى به وجود آيد كه شايد خداوند نياز به چنين لشكرى دارد از اين رو اين خصوصيت ذكر شده است كه شأن و مقام پروردگار بالاتر از اين امور، مى باشد و سپس به امرى اشاره مى فرمايد كه در حقيقت علت و سبب وجوب حمد و ثناى الهى بر بنده اش مى باشد و آن عبارت از نعمتهاى ظاهرى و معنوى است كه بطور دوام بنده را احاطه كرده است تا جايى كه وى را قدرت آن نيست كه از عهده سپاس آن برآيد.4-  چهارم از ويژگيهاى حق تعالى عظمت حلم اوست كه سبب عفو و بخشش عظيم وى شده است، حلم در انسان صفتى است فرع بر شجاعت و آن خصوصيتى است كه انسان با وجود آن در مقابل ناملايمات مقاوم و استوار مى ماند، و حلم در خداوند عبارت از آن است كه از گناه بندگان و مخالفت آنان در برابر اوامر و نواهيش، براى وى انفعالى دست نمى دهد و در هنگام مشاهده منكرات غضبش او را از جا در نمى برد و وادار به انتقام عجولانه نمى سازد، با اين كه هيچ امرى از تحت قدرت و توانايى وى بيرون نيست و هر وقت مى تواند هر كارى را انجام دهد. فرق ميان حق تعالى و انسان در اين صفت (حلم) آن است كه عدم انفعال در خدا عدم مطلق است اما در بنده خدا، عدم چيزى است كه از شأنش تاثّر و انفعال مى باشد و به اين دليل حلم در خداوند كاملتر و گسترده تر از حلم در ديگران است و چون لازمه صفت حلم، عفو و گذشت كردن از گناهان و صرف نظر از آنها مى باشد، بدين جهت مهلت دادن خداوند بنده و شتاب نكردن در كيفر گناهان را عفو ناميده است و از اين رو به دنبال توصيف خداوند به صفت بزرگ حلم، عفو، و گذشت را ذكر كرده و عطف با حرف فانيز دليل بر آن است كه با وجود صفت حلم، كه ملزوم است لازمه آن كه عفو از گناهان است بى درنگ تحقق مى يابد.5-  «و عدل فى كلّ ما قضى»،خداوند در تمام قضاوتها و جزئيات آفرينش خود عدالت و ميانه روى را رعايت فرموده است زيرا عدل عبارت است از ميانه روى در كارها و گفتارها و دورى از افراط و تفريط است و آنچه را هم كه حق تعالى انجام دهد يا انجام ندهد، دستور به انجام دادن و يا انجام ندادن بدهد، تمام آن بر طبق حكمت و نظام احسن مى باشد، چون در جاى خودش كه از علم الهى بحث كرديم توضيح داده ايم كه گفتار و كردار خدا درست ميانگين، و حد وسط افراط و تفريط است كه همان عدل مى باشد.بعضى گفته اند: قضى به معناى فرمان داد، مى باشد چنان كه در آيه است: پروردگارت فرمان داد كه جز او را نپرستيد و اين سخن همان گفتار ماست. چون آنچه امر به ايجاد يا نهى از ايجادش فرموده در حقيقت امر به وقوع يا عدم وقوع آن كرده است.6-  به امور گذشته و آينده جهان هستى آگاهى دارد، اين مطلب اشاره به احاطه علم الهى بر تمام كليات و جزئيات مى باشد كه در خطبه هاى گذشته بطور مشروح بيان شده است.7-  «مبتدع الخلايق بعلمه»،با علم و آگاهيش عالم هستى را آفريده است، چنان كه از ظاهر عبارت بر مى آيد علم و دانش خداوند سبب و علت آفرينش موجودات مى باشد، و سبب نيز به دليل سبب بودنش بر مسبب تقدم دارد، چنان كه عقيده اكثر فلاسفه اين است اما متكلمان اين مطلب را ردّ مى كنند زيرا مى گويند علم تابع معلوم است و تابع نمى تواند سبب و علت چيزى باشد بنا بر اين، حرف «با» طبق عقيده فلاسفه براى سببيّت است و به عقيده متكلمان براى مصاحبت است اما به نظر ما كه معتقديم صفات خداوند زايد بر ذاتش نيست بلكه ذات او با علم و قدرت و اراده و بالاخره با تمام صفات كمالش يكى است و اختلافى كه به نظر مى رسد بر حسب اعتباراتى است كه عقلهاى محدود و ناتوان ما از مقايسه با مخلوقات به وجود مى آورند، چنان كه تحقيق آن در خطبه اول كتاب بيان شده است، بنا بر اين فرقى نمى كند كه آفرينش مخلوقات مستند به ذات حق تعالى يا به علم و قدرت، و يا به ديگرى ا ز صفات وى باشد و اين مسأله كه آيا علم تابع معلوم است و نمى تواند سبب معلوم خود باشد و يا اين كه خود متبوع است و مى تواند علت آفرينش باشد در جاى مناسب خود، بحث و تحقيق شده است و از مواردى است كه عده زيادى را به ورطه خطا و اشتباه افكنده است. ممكن است واژه مبتدع را به معناى آفريننده نگيريم تا دچار اشكال بالا نشويم بلكه آن را به معناى محكم كننده و ابداع كننده و خلاصه كسى بگيريم كه منظره بديعى را به وجود مى آورد كه از زيبايى آن بيننده به شگفتى در مى آيد، و معلوم است كه اين مطلب از علم بر مى خيزد و به اين دليل است كه محكم كارى و زيبايى عمل را نسبت به علم و دانش فاعل آن عمل، مى دهند.8-  «و منشئهم بحكمه»،آخرين صفتى كه حضرت در اين خطبه براى حق تعالى بيان فرموده آن است كه خداوند تمام موجودات را با حكمت و مصلحت و تدبير خويش به وجود آورده است، با اين معنا اين صفت مثل صفت قبل خواهد بود، ولى ممكن است حكم را به معناى قدرت و توانايى بگيريم يعنى خداوند با قدرت خود عالم هستى را ايجاد فرمود.9-  «بلا اقتداء و لا تعليم»،يعنى حق تعالى در آفرينش و ابداع و استحكام موجودات نه از كسى پيروى كرده و نه آن را از ديگرى آموخته است.10-  «و لا اصابة خطاء»،يعنى چنان نيست كه خداوند آفرينش موجودات را نخست عجولانه و اشتباهى و بدون علم و آگاهى انجام داده و پس از آن كه برايش آگاهى پيدا شده آن را از سر گرفته و به طريق صحيح انجام داده باشد زيرا اگر چنين باشد لازم آيد كه علم به اين امور در خداوند حادث شده باشد و حال آن كه محال است كه حق تعالى محل حوادث باشد.نظير اين اعتراض را متكلمان بر خودشان وارد كرده و پاسخ داده اند، آن جا كه در مورد استدلال بر اين كه خداوند بر تمام معلومات علم و آگاهى دارد مى گويند چون خداوند به بعضى امور علم دارد و اين علم را از هيچ راه به دست نياورده نه از طريق حس و نه از راه تفكر و استدلال، بنا بر اين بايد علم او به بقيه امور هم، چنين باشد، زيرا وجهى براى تخصيص در اين امر نيست پس از اين استدلال بر خود، اشكال كرده اند كه اگر چنين باشد، چرا نتوانيم بگوييم كه نخست كارهاى خود را با اضطراب و شتاب انجام داده و بعد آنها را درك كرده و بر كيفيت صنع آنها پى برد و از اين راه كارهايى را كه با اضطراب به وجود آورده و مختلف بوده، مستحكم و استوار ساخت امّا از اين اشكال پاسخ داده اند كه با اين فرض نيز بايد پيش از ايجاد اضطراب آميز افعال علم به مفردات آنها داشته باشد، علمى كه از هيچ طريق آن را كسب نكرده است و چون براى تخصيص به اين امرهم دليلى وجود ندارد، پس به تمام افعال خود (نه تنها به مفردات) علم و آگاهى دارد كه از هيچ طريق آن را به دست نياورده است.امّا اين پاسخ به هر تقدير باطل است زيرا اگر مفردات افعال را فعل خدا ندانيم چنان كه طرفداران اجزاى لا يتجزّا مى گويند، اين اجزاء از فعل خدا نيستند از محل بحث خارج است، چرا كه سخن در امورى است كه فعل خدا باشد و در اين مورد مى گوييم از علم به مفردات فعل، علم به خود فعل لازم نمى آيد، و اگر مفردات را فعل خدا بدانيم گفته شما كه بايد خدا عالم به مفردات باشد، پيش از آن كه آنها را به وجود آورد، مصادره به مطلوب است.پاسخ واقعى اشكال فوق آن است كه اگر خداوند علم به افعال خود پيدا كند پس از آن كه علم به آن نداشته اين علم در ذات خدا حادث خواهد بود، و لازم مى آيد كه خداوند محل حوادث واقع شود، و اين امر هم به دلايلى كه در گذشته بيان شده بر خداوند متعال محال است.11-  «و لا حضرة ملاء»،يعنى آفرينش حق تعالى موجودات را در حضور جمعى از عقلا نبوده است تا آن كه هر كدام براى بهتر شدن آن اظهار نظر كنند زيرا هر جاعتى را كه تصور كنيم آفريده خدا مى باشد، بنا بر اين هرگز چنين نبوده كه براى خلقت خداوند جز ذات اقدس وى ناظرى وجود داشته باشد، و لازمه احتياج هم، امكان است، در حالى كه امكان و ويژگيهاى آن از ساحت قرب خداوندى بدور مى باشد و در قرآن به اين مطلب اشاره دارد كه مى فرمايد: «ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً». تمام اين مطالب را حضرت به منظور آن آورده است كه فعل حق تعالى را از ويژگيهاى افعال بندگان منزه سازد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 218 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و التسعون من المختار فى باب الخطب:الحمد للّه الفاشي «في الخلق خ ل» حمده، و الغالب جنده، و المتعالي جدّه، أحمده على نعمه التّوام، و آلائه العظام، الّذي عظم حلمه فعفى، و عدل في كلّ ما قضى، و علم ما «بما خ» يمضى و ما مضى، مبتدع الخلايق بعلمه، و منشئهم بحكمه، بلا اقتداء و لا تعليم، و لا احتذاء لمثال صانع حكيم، و لا إصابة خطاء، و لا حضرة ملاء.اللغة:(فشا) الخبر يفشو فشوا أى ظهر و شاع و انتشر، و أفشيته و فشت امور النّاس افترقت و فشت الماشية مرحت و (الجدّ) العظمة و هو مصدر يقال منه جدّ في عيون النّاس من باب ضرب أى عظم و الجدّ أيضا الحظّ يقال وجدت بالشيء من باب تعب أى حظظت به، و قيل الجد أصله القطع، و منه الجدّ العظمة لانقطاع كلّ عظمة عنها لعلوّها عليه و منه الجدّ أبوأب الأب لانقطاعه بعلوّ أبوّته و كلّ من فوقه لهذا الولد أجداد و الجدّ الحظ لانقطاعه بعلوّ شأنه، و الجدّ خلاف الهزل لانقطاعه عن السخف و منه الجديد لأنه حديث عهد بالقطع. و (التوام) جمع توأم و زان فوعل و هو أبو المقارن أخاه في بطن واحد و كلّ واحد من الولدين توأم و هذا توأم هذا و هذه توأمته، و الجمع توائم مثل جندل و جنادل، و يجمع أيضا على توام و زان فعال كما في هذه الخطبة.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة المشتملة على كثير من محاسن البلاغة و البديع من الانسجام و حسن السّبك و أنواع من الجناس و حسن الاسجاع و القوا في و الاشتقاق و نسبة الاشتقاق و غيرها مما يعرفها الناقد البصير مسوقة للترغيب إلى التقوى و الترهيب من الدّنيا، و قبل الشروع في المقصود ابتدأ بحمد اللّه سبحانه و ذكر جملة من نعوت جماله و صفات جلاله كما هو دأبه و ديدنه في مقام الخطابة فقال: (الحمد للّه الفاشى حمده) أى الشائع المنتشر ثناؤه في جميع مخلوقاته بعضها كالكفار بلسان الحال فقط و بعضها به و بلسان المقال أيضا.قال تعالى في سورة الرّعد «وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ»  و في سورة النمل  «أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلى ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ وَ هُمْ داخِرُونَ. وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَ الْمَلائِكَةُ وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ»  و في سورة بني إسرائيل  «تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً» و في سورة النور «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَفْعَلُونَ»  إلى غير هذه من الايات الدالة على تسبيح كلّ شيء و تقديسه و حمده للّه سبحانه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 225 و المراد بالتسبيح حسبما اشرنا إليه معنى منتظم لما ينطق به لسان الحال و لسان المقال بطريق عموم المجاز.و ذهب بعض أهل العرفان إلى أنّ المراد به التسبيح بلسان المقال حيث قال: خلق اللّه الخلق ليسبّحوه فأنطقهم بالتسبيح له و الثناء عليه و السّجود له فقال «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّيْرُ» الاية و قال أيضا «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ» الاية و خاطب بهاتين الايتين نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الذي أشهده ذلك و أراه فقال: ألم تر، و لم يقل: ألم تروا فانا ما رأيناه فهو لنا ايمان و لمحمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عيان، فأشهده سجود كلّ شيء و تواضعه للّه، و كلّ من أشهده اللّه ذلك و أراه دخل تحت هذا الخطاب، و هذا تسبيح فطرى و سجود ذاتي نشأ عن تجل تجلّى لهم فأحبوه فانبعثوا إلى الثناء عليه من غير تكليف بل اقتضاء ذاتيّ، و هذه هى العبادة الذاتيّة الّتي أقامهم اللّه فيها بحكم الاستحقاق الذي يستحقّه.قال: و ليس هذا التسبيح بلسان الحال كما يقوله أهل النظر ممّن لا كشف له قال: و نحن زدنا مع الايمان بالاخبار الكشف، فقد سمعنا الأحجار تذكر اللّه رؤية عين بلسان تسمعه آذاننا منها، و تخاطبنا مخاطبة العارفين بجلال اللّه ممّا ليس يدركه كلّ انسان، انتهى.و فيه ما ذكره من الدّليل لا يفي باثبات مدّعاه إذ التسبيح الذاتي و السجود الفطرى الذي ذكره ليس أمرا وراء التسبيح بلسان الحال فما معنى قوله و ليس هذا التسبيح بلسان الحال كما يقوله أهل النظر.و بعبارة اخرى التسبيح، إما قالىّ و هو التسبيح بالنطق و اللّسان مثل قول سبحان اللّه و نحوه، و إما حاليّ و هو دلالة المخلوق على ما لا يليق بذاته تعالى من لواحق الامكان و لواحق الحدوث و النقصان، إذ ما من موجود إلّا و هو بامكانه و حدوثه يدلّ دلالة واضحة على أنّ له صانعا قادرا عليما حكيما واجب الوجود قطعا للتسلسل.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 226 فأن أراد بالسجود الذاتي هذا المعنى فينا فيه قوله و ليس هذا التسبيح بلسان الحال.و إن أراد المعنى الأوّل فدليله لا ينهض به إذ محصّل ما ذكره من الدليل أنّ الخطاب في الايتين متوجّه إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بخصوصه، و لذلك قال: ألم تر و لم يقل: ألم تروا، و لو كان المراد التسبيح بلسان الحال لقال ألم تروا، لأنّ التسبيح الحالي يعرفه كلّ أحد بخلاف التسبيح القولي فانّه مختصّ رؤيته بالنبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.و يتوجّه عليه أنّا نمنع اختصاص الخطاب به صلّى اللّه عليه و آله بل متوجّه إلى كلّ من يتأتّي منه الرؤية و النظر لو قلنا بالقول الاخر، و يشهد بذلك قوله في سورة النحل  أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلى  ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ حيث أتى بصيغة الجمع فلا فرق بين هذه الاية و الايتين المتقدّمتين، غاية الأمر أنّ الاستفهام في الاوليين للتقرير و إن كان الخطاب مختصّا بالنبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و في هذه للتوبيخ و التقريع، و من المعلوم أنّ التوبيخ إنّما توجّه عليهم بسبب تمكّنهم من الرؤية، و الرؤية العيانية كما ذكره هذا القائل غير ممكنة، فلا بدّ من حمل السجود على السجود بلسان الحال، و الرؤية بالرّؤية بمعنى التفكر.ثمّ ما ادّعاه أخيرا من الكشف و أنّه سمع باذنه ذكر الأحجار بعد الغضّ عن أنّه دعوى بلا برهان يناقض ما قرّره أولا من اختصاص الرؤية العيانية بالنّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لأنّه على زعمه يكون شريك النبوّة في الرؤية العيانية مع ساير أرباب المكاشفة، و هذا يقتضى أن يؤتى الخطاب في الايتين بصيغة الجمع و يقال: ألم تروا.اللّهمّ إلّا أن يقال: إنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم له قوّة الرؤية لسجود جميع الأشياء، و هذا القائل ادّعى تسبيح البعض كالأحجار، و لما ذكر سبحانه في الايتين سجود الجميع و تسبيحهم لا جرم خصّ رؤيته بالنبيّ لكونه فقط متمكّنا من رؤية الكلّ، هذا و ربما استدلّ على ما قاله هذا القائل من أنّ الجماد و النبات و الحيوان كلّها ناطقة بالحمد و الثناء و التسبيح و التقديس قولا لقوله «و لكن لا تفقهون تسبيحهم» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 227 فانّ التسبيح الّذي لا نفقهه هو التسبيح المقالي، و أمّا التسبيح الحالي فيفقهه كلّ من له عقل و نظر.و فيه أوّلا النقض بقوله  «أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلى ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ وَ هُمْ داخِرُونَ»  فانّه سبحانه وبّخهم على ترك رؤية سجود ما خلق اللّه، و لازم ذلك أن تكون الرّؤية ممكنة و إلّا لم يحسن التوبيخ، و السجود المقالي غير ممكنة الرؤية إذ لا نفقهه فلا بدّ أن يكون سجودهم بالحال حتّى يمكن رؤيته و يحسن التوبيخ على تركها.و ثانيا بالحلّ و أنّه لا يثبت المدّعى، لأنّ قوله «لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ» كما يجوز أن يراد به التسبيح القولي و يكون عدم فهم المخاطبين له من أجل اختلاف اللغات و عدم معرفتهم بأصوات الحيوانات و الجمادات و ساير المخلوقات، كذلك يجوز أن يراد به التسبيح الحالي و يكون عدم فهم المخاطبين له لأجل التشاغل و الأغراض، أى لا تعلمون تسبيح هذه الأشياء حيث لم تنظروا فيها و لم تعرفوا كيفيّة دلالتها على صانعها.و لذلك قال المفسّرون إنّ الخطاب فيها للمشركين أى لا تفقهون أيّها المشركون لاخلالكم بالنظر الصحيح الّذي به يفقه ذلك، و إلى هذا أشير في قوله سبحانه  «وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ» .و على ما قلنا فيكون مفاد هذه الاية موافقا لمفاد الاية السابقة أعني قوله «أَ وَ لَمْ يَرَوْا» إِلى  «ما خَلَقَ اللَّهُ»  و لمفاد ساير الايات المتقدّمة، فيكون المراد بالتسبيح و السجود و الحمد في جميعها المعني الأعمّ مما كان بلسان المقال، و يكون المراد بالرؤية فيها هو الرّؤية بمعني التأمّل و التدبّر في ملكوت السماوات و الأرض و معرفته دلّهم للّه سبحانه قولا و حالا، هذا.و لما كان هذا المقام من مطارح الأنظار و مسارح الأفكار أحببت أن اشبع فيه الكلام بتوفيق الملك العلّام و إعانة الأئمة الكرام عليهم السّلام. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 228 فأقول: إنّ التسبيح و الثناء للّه سبحانه على قسمين.أحدهما حاليّ، و هو دلالة أحوال المخلوق على وجود خالقه و توحيده، و التسبيح، و الثناء بهذا المعني لا ريب في اتّصاف جميع المخلوقات به  «تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ..» إذ كلّ موجود سوى القديم حادث يدعو إلى تعظيمه لافتقاره إلى صانع غير مصنوع صنعه، أو صنع من صنعه فهو يدعو الى تثبيت قديم غنيّ بنفسه عن كلّ شيء سواه، و لا يجوز عليه ما يجوز على المحدثات.و بعبارة اخرى نقصانات الخلايق دلائل كمالات الخالق، و كثراتها و اختلافاتها شواهد وحدانيّته، و انتفاء الشريك و الضّد و النّد عنه كما قال عليه السّلام في المختار المأة و الخمس و الثمانين: بتشعيره المشاعر عرف أن لا مشعر له، و بمضادّته بين الأمور عرف أن لا ضدّ له، و بمقارنته بين الأشياء عرف أن لا قرين له.و الثاني قاليّ، و هو في الانسان و الملك و الجنّ قول سبحان اللّه و الحمد للّه و نحو ذلك من الألفاظ المتضمّنة للتنزيه و التقديس الخارجة من اللّسان و المسموعة بالأسماع و الاذان.و أما في أصناف الحيوان فكلّ صنف بما اختصّ به من النطق و امتاز به عن ساير أبناء جنسه كالفرس فى صهيله، و البعير في هديره، و الحمار في نهيقه، و الغراب في نعيقه و هكذا.و أمّا في الجماد و النبات و الماء و الشجر و الأرض و الهواء فنحو آخر مثل الصرير في الأبواب، و الجرى في المياه، و الانقضاض في الجدران و الأخشاب، و نحو ذلك مما يعلمه اللّه سبحانه و تعالى.إذا عرفت ذلك فأقول: أما ذوو العقول فلا كلام في تسبيحهم للّه سبحانه حالا و قالا، كما لا كلام في اتّصاف غير ذوى العقول حيوانا أو جمادا بالتسبيح الحالي، و إنما الكلام في اتّصافها بالتسبيح القالي، و الحقّ فيه أيضا الامكان بل الوقوع خلافا لعلم الهدى السيّد المرتضى في كتاب الغرر و الدّرر، و للفخر الرازي في التفسير الكبير. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 229 لنا على جوازه و وقوعه في الحيوان أنّ الأدلة من الكتاب و السّنّة قد دلّت على أنّ الأنواع على اختلافها منطقا مفهوما و ألفاظا تفيد أغراضها بمنزلة الأعجمي و العربي اللّذين لا يفهم أحدهما كلام صاحبه و إنما يفهمه المشارك له في هذه اللهجة فاذا جاز لها النطق في ساير أغراضها جاز لها النّطق في تسبيح خالقها أيضا.و الشاهد على أنها ذوات نطق و ادراك و شعور، و أنها تنطق بتوحيده و تسبيحه تعالى قوله سبحانه حكاية عن نملة سليمان  «حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ. وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ...»  و قوله تعالى حكاية عن سليمان  «يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ» و قوله عزّ و جلّ حكاية عن الهدهد و تكلّمه مع سليمان  «وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِينَ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ. فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ. فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ أَلَّا يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْءَ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ يَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ. قالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ ...».و في هذه الاية وجوه من الدّلالة على المدّعى:احدها دلالة هذه الايات بمجموعها على أنّ سليمان كان مع الهدهد في مقام الخطاب و السؤال و الجواب حتّى نزله في آخر مقاله منزلة العاقلين و جعل خبره محتملا للصدق و الكذب و قال  «قالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ...» و ذلك كلّه يدلّ على أنّه كان عالما فهما شاعرا لما يقول و يجيب به.الثاني قوله «لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً» فانّ التعذيب لا يجوز من النّبى المعصوم إلّا مع التقصير في التكليف، و الهدهد لما كان مأمورا بطاعته كساير الوحوش و الطيور استحقّ العقاب لغيبته بدون اذنه، و اعترف الرازى أيضا بذلك حيث قال قوله  «لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً» اه فهذا لا يجوز أن يقوله إلّا فيمن هو مكلّف أو فيمن قارب العقل فيصلح لأن يؤدّب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 230 الثالث قوله «احطت بما لم تحط به» فقد قال الرازي: فيه تنبيه لسليمان على أنّ في أدنى خلق اللّه من أحاط علما بما لم يحط به، فيكون ذلك لطفا له في ترك الاعجاب و الاحاطة بالشيء أن يعلم من جميع جهاته.الرابع ما دلّ عليه قوله  «وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ» إلى قوله  «لا يَهْتَدُونَ» من أنّ الهدهد كان له معرفة باللّه و بوجوب السجود له و أنه أنكر سجودهم للشمس و أضافه إلى الشيطان و تزيينه.و ما قاله الجبائى من أنّ الهدهد لم يكن عارفا باللّه و إنما أخبر بذلك كما يخبر مرهقو صبياننا لأنه لا تكليف إلّا على الملائكة و الانس و الجنّ، فيرانا الصّبى على عبادة اللّه فيتصوّر أن ما خالفها باطل، فكذلك الهدهد تصوّر أنّ ما خالف فعل سليمان باطل.فهو خلاف ظاهر القرآن لأنه لا يجوز أن يفرق بين الحقّ الذى هو سجود للّه و بين الباطل الذى هو السجود للشمس، و أنّ أحدهما حسن و الاخر قبيح إلّا العارف باللّه و بما يجوز عليه و بما لا يجوز عليه خصوصا مع نسبة تزيين أعمالهم و صدّهم عن طريق الحقّ إلى الشيطان، و هذا مقالة من يعرف العدل و أنّ القبيح غير جايز على اللّه سبحانه.الخامس استنكاره عليهم في ترك السجود للّه بقوله  «أَلَّا يَسْجُدُوا لِلَّهِ» على القول بأنّ هذا الكلام إلى قوله «العظيم» من تمام الحكاية لمقال هدهد كما عليه اكثر المفسرين لا جملة معترضة و من كلامه سبحانه كما ذهب إليه بعضهم.السادس قوله  «أَلَّا يَسْجُدُوا لِلَّهِ» إلى قوله  «وَ ما يُعْلِنُونَ» نصّ في معرفة الهدهد بقدرة اللّه و بعلمه.السابع قوله  «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ» فانّه نصّ صريح في معرفته باللّه و توحيده و تنطّقه بكلمة التوحيد و تسبيحه له و تقديسه من الشريك و وصفه بالربوبيّة، هذا.و من الأدلّة أيضا قوله سبحانه فى سورة النور «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 231 على أنّ الضمير في علم راجع إلى الطير كما عليه جملة من المفسّرين.و من السنة الأخبار الكثيرة العامية و الخاصيّة الدالّة على أنّ لها تسبيحا و ذكرا، و أنها تعرف خالقهم و مصالحهم و مفاسدهم، و أنه لا يصاد صيد فى برّ أو بحر من طير أو وحش إلّا بتضييعه التسبيح.فمنها ما رواه في البحار من قصص الأنبياء عن ابن عبّاس عن أمير المؤمنين عليه السّلام في حديث طويل أجاب فيه عن مسائل قوم من أحبار اليهود قال: قالوا: فأخبرنا ما تقول هذه الحيوانات؟ قال عليه السّلام: درّاج يقول: الرّحمن على العرش استوى، و الدّيك يقول: اذكروا اللّه يا غافلين، و الفرس يقول إذا مشى المؤمنون إلى الكافرين:اللّهم انصر عبادك المؤمنين على عبادك الكافرين، و الحمار يلعن العشّار و ينهق فى عين الشيطان، و الضّفدع يقول: سبحان ربّى المعبود و المسبّح في لجج البحار، و القنبر يقول: اللّهم العن مبغضى محمّد و آل محمّد.و عن حيوة الحيوان: ذكر السرحان سبحان ربّى، و ذكر الدّراج: الرّحمن على العرش استوى، و العقاب: البعد عن الناس راحة، و الخطاف: الفاتحة إلى آخرها و تمدّ صوته بقوله و لا الضّالين، و البازى: سبحان ربّى و بحمده، و القمرى: سبحان ربّى الأعلى، و الغراب: يلعن العشار، و الحدئة: كلّ شيء هالك إلّا اللّه، و القطاة: من سكت سلم، و العنقا: ويل لمن كانت الدّنيا همّه، و الزرزور: اللّهم أسألك رزق يوم بيوم يا رزّاق، و القبرة: اللّهم العن مبغضي محمّد و آل محمّد، و الدّيك: اذكروا اللّه يا غافلين، و النسر: يا ابن آدم عش ما شئت فانّ آخره الموت، و الفرس عند ملتقى الجمعين: سبّوح قدّوس ربّ الملائكة و الرّوح، و الحمار يلعن المكارى و كسبه، و الضّفدع: سبحان ربّى القدّوس.و منها ما ورد في أخبار كثيرة في حديث المعراج و غيره من أنّ للّه ملكا في صورة الدّيك براثينه في الأرضين السابعة و عرفه تحت العرش و له جناحان يصفق بهما فاذا كان وقت السحر يسبّح اللّه سبحانه و يقول في تسبيحه: سبّوح قدّوس ربّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 232 الملائكة و الرّوح، و في رواية سبحان الملك القدوس سبحان اللّه الكبير المتعال لا إله إلّا الحىّ القيّوم، فلا يبقى فى الأرض ديك إلّا أجابه و رفع صوته بالتسبيح، قال أمير المؤمنين عليه السّلام و ذلك قول اللّه عزّ و جلّ «وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ» .و مثلها الأخبار الواردة في مدح أجناس الطير و البهايم كالحمام و البلبل و القنبر و الحجل و الدّراج و ما شاكل ذلك من فصيحات الطّير معلّلا بأنّها تنطق بالثناء على اللّه و على أوليائه و دعا لهم و دعا على أعدائهم، و ذم أجناس اخر كالفواخت و الرخم و العنقا و البوم و الجرّى و المار ماهى و الوزغ و نحوها لتنطقهم بذمّ أولياء اللّه و انكارهم للولاية.هذه الأخبار فوق حدّ الاحصاء فلا يبقى مجال لانكار تسبيحها القولى بمحض استبعاد الأوهام أو تقليدا للفلاسفة الّذين استبدّوا بالعقول و لم يؤمنوا بما جاءت به الأنبياء الكرام عليهم السّلام، و أىّ دليل على عدم شعورها و إدراكها للكلّيات و عدم تكلّمها و نطقها، فانا كثيرا ما نسمع بعض كلام النّاس مع غيرهم ممن لا نفهم لغاتهم بوجه، فنظنّ أنّ كلامهم كأصوت الحيوانات لا نميّز بين كلماتهم و نتعجب من فهم البعض كلام بعض و لا استبعاد في كونها مكلّفة ببعض التكاليف و تعذّب في الدّنيا بتركها بأن يصاد أو يذبح، أو في الاخرة أيضا كما روى في تأويل قوله تعالى «وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» و إن لم يكن تكليفها عاما و عقابها أبديّا لضعف إدراكها.قال السيّد المحدّث الجزايرى في كتاب زهر الرّبيع:تحقيق المقام أنّ النفس الناطقة إن كانت عبارة عن قوّة النطق و ابراز الكلام فالحيوانات لها كلام يفهمه بعضها عن بعض كما هو المشاهد منها خصوصا مع أولادها، و فسّر كلام بعضها الأنبياء و الأئمة عليهم السّلام.و إن كان المراد منها إدراك الكليات و العلوم كما هو الشائع في إطلاق النفس الناطقة، ففى الحيوانات من يدرك من جزئيات العلوم ما لا يدركه أعقل النّاس كادراك القرد من لطايف الحيل و دقايق الامور ما لا يخفى، و كذلك النحل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 233 و إن كان المراد من النفس الناطقة فهم كتابى الشفاء و الاشارات و نحوهما، فانّ بعد كثير من النّاس عن هذا أبعد من الثرى إلى الثريّا.قال و إلى هذا ذهب الشيخ شهاب الدّين، و قد صرّح ابن سينا في جواب أسئلة بهمنيار إنّ الفرق بين الانسان و الحيوانات في هذا الحكم مشكل.و قال القيصرى في شرح فصوص الحكم ما قاله المتأخرّون من أنّ المراد بالنطق إدراك الكليات لا التكلّم مع كونه مخالفا بوضع اللغة لا يفيدهم لأنه موقوف على أنّ النفس الناطقة المجرّدة خاصّة بالانسان، و لا دليل لهم على ذلك و لا شعور لهم بأنّ الحيوانات ليس لها إدراك الكليّات، و الجهل بالشيء لا ينافي وجوده و إمعان النّظر فيما يصدر عنها من العجايب يوجب أن يكون لها إدراك الكليّات انتهى.و قال المحقق الدوانى في شرح هياكل النور: اعتقادنا أنّ جميع الحيوانات لها نفوس مجرّدة كما فى الانسان، و بعض القدماء على ذلك بل صرّح بعضهم بأنّ النبات لها نفوس ناطقة أيضا.اذا عرفت ذلك فلنذكر ما ذكره الفخر الرازى في هذا المقام.قال في تفسير قوله تعالى «تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَ» : اعلم أنّ الحىّ المكلف يسبّح للّه بوجهين: الأوّل بالقول كقوله باللسان سبحان اللّه، و الثاني بدلالة أحواله على توحيد اللّه و تقديسه و عزّته، فأمّا الّذى لا يكون مكلّفا مثل البهايم و من لا يكون حيّا كالجمادات فهى إنّما تسبّح اللّه بالطريق الثاني، لأنّ التسبيح لا يحصل إلّا مع الفهم و العلم و الادراك و النطق و كلّ ذلك في الجماد محال فلم يبق حصول التسبيح في حقه إلّا بالطريق الثاني.و انت بعد الخبرة بما ذكرنا تعرف فساد ما ادّعاه بما لا مزيد عليه، و العجب أنّه عمّم دعواه للبهائم و الجماد و خصّ دليله بالجماد فقط، فان كان مقصوده أنّ البهايم مثل الجماد في عدم العلم و الادراك و كان اكتفاؤه بالجماد من باب الاختصار فهو ممنوع لما ذكرناه من الايات الصّريحة في أنّ لها إدراكا و فهما و شعورا، و إلّا فدليله أخصّ من مدّعاه و ستعرف بطلان دليله في الجماد أيضا انشاء اللّه تعالى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 234 و اما علم الهدى فقد بالغ في إنكار تسبيح الحيوان، و شدّد النكير على من ادّعاه و أطال الكلام في تأويل الايات و الأخبار بما يشمئزّ منه الطباع و يأبي عنه الذّوق السليم و الطبع المستقيم، و صرفها عن ظواهرها بغير دليل.و عمدة جهة مصيره إلى الخلاف هو عدم عمله بأخبار الاحاد، و قد أقام علماؤنا الاصوليّون أدلّة معتبرة من الكتاب و السنّة و الاجماع و العقل على حجيّتها، و بعد ثبوت الحجيّة فالأخبار الّتي يثبت المدعى و تبطل قول المرتضى فوق حدّ الاحصاء هذا تمام الكلام في التسبيح القالي للحيوان.و اما في الجماد و النّبات و السّماء و الأرض و غيرها مما ليس لها حركات إرادية فالظاهر من أخبار الأئمة الأطهار عليهم السّلام ثبوته أيضا.فقد روى في الصّافي من الكافي عن الصادق عليه السّلام تنقض الجدر تسبيحها.و عن الباقر عليه السّلام أنّه سئل أ تسبّح الشجر اليابسة؟ فقال: نعم أما سمعت خشب البيت كيف ينقض فذلك تسبيحه فسبحان اللّه على كلّ حال.و في البحار من العيون عن الرضا عن آبائه عن الحسين بن علىّ و محمّد بن الحنفيّة عن أمير المؤمنين صلوات اللّه عليهم أجمعين قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: تختّموا بالعقيق فانّه أوّل جبل أقرّ للّه بالوحدانيّة ولي بالنّبوة و لك يا على بالوصيّة.و الأخبار في هذا المعني كثيرة لا حاجة إلى الاطالة بروايتها.و قد خالفنا فيه الرازى أيضا فانّه قال من لا يكون حيّا مثل الجمادات فهي إنّما تسبّح اللّه بالطريق الثاني، لأنّ التسبيح بالطريق الأوّل لا يحصل الّا مع الفهم و العلم و الادراك و كلّ ذلك في حقّ الجماد محال فلم يبق حصول التسبيح في حقّه إلّا بالطريق الثاني ثمّ قال:و اعلم أنا لو جوّزنا في الجماد أن يكون عالما متكلّما لعجزنا عن الاستدلال بكونه تعالى عالما قادرا على كونه حيّا و حينئذ ينسدّ علينا باب العلم بكونه حيّا و ذلك كفر، فانّه يقال إذا جاز في الجمادات أن تكون عالمة بذات اللّه تعالى و صفاته منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 235 و تسبيحه مع أنّها ليست باحياء فحينئذ لا يلزم من كون الشيء عالما قادرا متكلما كونه حيّا و ذلك جهل و كفر لأنّ من المعلوم بالضرورة أنّ من ليس بحىّ لم يكن عالما قادرا، انتهى و محصل دليله أمران احدهما أنّ التسبيح القالى مستلزم للعلم و الفهم و الادراك و هو في حقّ الجماد محال و ثانيهما أنه لو كان متكلّما لانسدّ باب الاستدلال على حياة اللّه سبحانه بالتقريب الّذى ذكره.و يتوجه على دليله الاول أنه إن أراد الاستحالة العقلية فممنوعة و إن أراد الاستحالة العادية فلا تثبت المدّعى و لا تفيد الامتناع، و الشاهد على ذلك قوله سبحانه في سورة سبا «وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلًا يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ» أى رجعي معه التسبيح قال عليّ بن إبراهيم القميّ أي سبّحي للّه و قال: كان داود إذا مرّ بالبراري يقرأ الزبور و تسبّح الطير معه و الوحوش، و قال الرازي قوله «يا جبال أوّ بى معه» قال الزمخشرى يا جبال بدل من قوله فضلا معناه و آتيناه فضلا قولنا يا جبال أو من آتينا و معناه قلنا يا جبال أوّبى، انتهى.فنقول إذا جاز تعلّق خطابه سبحانه على الجبال بالتأويب تفضّلا منه على داود فيجوز تعلّق خطابه عليها في غير هذا المقام أيضا، و بعبارة اخرى إذا كان الجبال قابلة للخطاب هناك كانت قابلة له مطلقا غاية الأمر أنّ تأويبها مع داود عليه السّلام كان ظاهرا يسمعه كلّ من حضر لإعجاز داود عليه السّلام نظير تسبيح الحصى في يد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله، و فى ساير المقامات كان خفيّا لا يسمعه الناس كما قال تعالى  وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ .و أوضح من ذلك دلالة قوله تعالى في سورة ص «اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ وَ الطَّيْرَ » الاية السّابقة أفادت تعلّق خطابه سبحانه على الجبال بالتسبيح، و هذه الاية دلّت على قبولها لذلك الخطاب و نصّت بأنّها يسبّحن بالرواح و الصباح و أنّ الطير شاركتها في التسبيح و أنّ كلّا منها أوّاب له أى رجّاع إلى ما يريد مطيع له بالتسبيح. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 236 و العجب أنّ الجبائي مع إنكاره لعرفان الهدهد باللّه حسبما حكينا عنه فى تفسير آية النّمل قال في تفسير هذه الاية: و لا يمتنع أن يكون اللّه خلق فى الطيور من المعارف ما يفهم به أمر داود و نهيه فتطيعه فيما يريده منها و إن لم تكن كاملة العقل مكلّفة.و قال الفخر الرازى: قوله و «سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ» الاية إنّ اللّه سبحانه خلق فى جسم الجبال حياة و عقلا و قدرة و منطقا و حينئذ صار الجبل مسبّحا للّه و قوله «يسبّحن» يدلّ على حدوث التسبيح من الجبال شيئا فشيئا و حالا بعد حال، و كان السامع محاضر تلك الجبال يسمعها تسبّح و قوله  «وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً» معطوفة على الجبال، و التقدير و سخّرنا الطير محشورة قال ابن عبّاس: كان داود إذا سبّح جاوبته الجبال و اجتمعت إليه الطير فسبّحت معه، و اجتماعها إليه هو حشرها فيكون حاشرها هو اللّه سبحانه.ثم قال الرازي: فان قيل كيف يصدر تسبيح اللّه عن الطير مع أنّه لا عقل لها قلنا لا يبعد أن يقال: إنّ اللّه كان يخلق لها عقلا حتّى يعرف اللّه فيسبّحه حينئذ و كلّ ذلك كان معجزة لداود عليه السّلام و قوله «كلّ له أوّاب» معناه كلّ واحد من الجبال و الطير أوّاب أى رجّاع، أى كلّما رجع داود إلى التسبيح فهذه الأشياء أيضا كانت ترجع إلى تسبيحاتها، و الفرق بين هذه الصّفة و بين ما قبلها أن فيما سبق علمنا أن الجبال و الطير سبّحت مع تسبيح داود، و بهذا اللّفظ فهمنا دوام تلك الموافقة، انتهى كلامه هبط مقامه.فقد ظهر بذلك أنّه معترف بتسبيح الجبال و الطيور مقرّ بأنه لا يبعد إفاضة اللّه إليها عقلا فتعرف اللّه و تسبّح غاية الأمر أنّه يقول إنّ ذلك كلّه كان معجزة لداود عليه السّلام.و يتوجّه عليه أنّه إذا لم يستبعد أن يفيض اللّه إليها عقلا فيأمرها بالتسبيح لغرض الاعجاز فأىّ بعد في إفاضة العقل إليها و أمرها بالتسبيح لا لذلك الغرض بل لمصالح اخر اقتضت ذلك، و هذا يهدم مادّة الاستحالة الّتي ادّعاها، فافهم جيّدا و اغتنم و تدبّر، هذا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 237 و يتوجه على دليله الثاني أنّ إثبات الحياة للّه سبحانه لا ينحصر دليله في العقل بل الاجماع و الأدلّة النقليّة على اتّصافه بالحياة قائمة، و قد دللنا على جملة من صفاته بالسمع ككونه متكلّما سميعا بصيرا فليكن صفة الحياة مثلها.قال صدر المتألهين في المبدأ و المعاد: الحياة في حقنا يتمّ بادراك هو الاحساس و فعل هو التحريك منبعثين عن قوّتين مختلفتين، و لما ورد الشريعة باطلاقها عليه تعالى فالحىّ فى حقه تعالى هو الدراك الفعال، فاذا كان علمه مبدء للوجود كله فهو حىّ اذ لم يزد علمه على ذاته و لا افتقار له في الفعل إلى قوّة محرّكة دالّة كمالنا بل ذاته يعلم و يفعل فذاته حياته، انتهى.فقد انقدح مما ذكرنا أن انتقاض دليل العقل للحياة بتسبيح الجماد لا يستلزم انتفاء الدليل مطلقا حتّى من السمع، فلا يكون انتقاضه موجبا لانسداد باب الاستدلال رأسا و لا للكفر أصلا، فلا إله إلّا اللّه الحىّ القيّوم تعالى شأنه و عظم سلطانه.هذا كلّه على أن نقول بأن تسبيح السّماء و الأرض و الجماد و النبات مثل تسبيح ذوى العقول و أنه بالذكر و البيان و النطق و اللسان.و أما على القول بأنّ تسبيحها مغاير لتسبيحهم و أنّ تسبيح السماء بدورانها، و الماء بجريانها، و تسبيح ساير الأشياء على حسبما طلبه منها ربّها و بارؤها كما قال به أهل العرفان و المعقول، و نطق به أخبار آل الرسول فيرتفع الاشكال رأسا.قال القميّ في تفسير قوله تعالى  «يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ» الاية تحويل كلّ ظلّ خلقه اللّه هو سجود للّه، و قال بعض أهل المعرفة في تفسير هذه الاية إنّ أمثال هذه الايات تدلّ على أنّ العالم كلّه في مقام الشهود و العبادة إلّا مخلوق له قوّة التفكر و ليس إلّا النفوس الناطقة الانسانيّة و الحيوانية خاصة من حيث أعيان أنفسهم لا من حيث هياكلهم، فانّ هياكلهم كساير العالم في التسبيح له و السجود، فأعضاء البدن كلّها مسبّحة ناطقة ألا تراها تشهد على النفوس المسخرة لها يوم القيامة من الجلود و الأيدى و الأرجل و الألسنة و السمع و البصر و جميع القوى، فالحكم للّه العلى الكبير. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 238 و قال صدر المتألّهين في كتاب المبدأ و المعاد: و مما يجب عليك أن تعتقد أنّ الواجب تعالى كما أنّه غاية الأشياء بالمعنى المذكور، فهو غاية بمعني أنّ جميع الأشياء طالبة لكمالاتها و متشبّهة به تعالى فى تحصيل ذلك بحسب ما يتصوّر في حقّها، و لكلّ منها شوق و عشق إليه إراديّا كان أو طبيعيّا، و الحكماء الالهيّون حكموا بسريان العشق و الشوق في جميع الموجودات على تفاوت طبقاتهم، فلكلّ وجهة هو مولّيها يحسن اليها و يقتبس بنار الشوق نور الوصول لديها، و إليه اشير في قوله  «تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ...».و قد صرّح الشيخ الرّئيس في عدّة مواضع من التعليقات بأنّ القوى الأرضية كالعقول الفلكية في أنّ الغاية في أفاعيلها ما فوقها إذ هى لا تحرّك المادّة لتحصيل ما تحتها من المزاج و غيره، و ان كانت هذه من التوابع اللّازمة، بل الغاية في تحريكاتها كونها على أفضل ما يمكن لها ليحصل لها التشبه بما فوقها كما في تحريكات نفوس الأفلاك أجرامها بلا تفاوت، فقد ثبت أنّ غاية جميع المحرّكات من القوى العالية و السّافلة في تحريكها لما دونها استكمالها بما فوقها و تشبهها به إلى أن ينتهى سلسلة التشبهات و الاستكمالات إلى الغاية الأخيرة و الخير الأقصى الّذي يسكن عنده السلك و تطمئنّ به القلوب، و هو الواجب جلّ مجده، فيكون غاية بهذا المعنى أيضا، و بهذا نعلم حقيقة كلامهم: لو لا عشق العالي لا نطمس السّافل، ثم لا يخفى عليك إنّ فاعل التسكين كفاعل التحريك في أنّ مطلوبه ليس ما تحته كالأين مثلا، بل كونه على أفضل ما يمكن له كما قال المعلم الثّاني: صلت السّماء بدورانها و الأرض برجحانها و قيل في الشعر:و ذلك من عميم اللّطف شكر         و هذا من رحيق الشوق شكر   هذا و قد ظهر بما ذكرنا كلّه أنّ حمده سبحانه و ثنائه و تسبيحه و تقديسه فاش في مخلوقاته حالا أو مقالا و علم أنّه لا حاجة إلى تكلّف حذف المضاف في قوله الفاشي حمده بأن يقال: المراد الفاشي سبب حمده و هو النعم التي لا يقدر قدرها كما تكلّفه الشارح المعتزلي. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 239  (و الغالب جنده) كما قال سبحانه «وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ» و قوله «وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ» أى جنده، و المراد بجنده في السماء هو الملائكة قال تعالى «وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ» و قال أيضا «إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ...». و المراد بجنده في الأرض الناصرون لدينه.روى في الصافي من التوحيد عن الصادق عليه السّلام يجيء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يوم القيامة آخذا بحجزة «1» ربه و نحن آخذون بحجزة نبيّنا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و شيعتنا آخذون بحجزتنا فنحن و شيعتنا حزب اللّه و حزب اللّه هم الغالبون، و اللّه ما يزعم أنها حجزة الازار، و لكنها أعظم من ذلك يجيء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آخذا بدين اللّه و نحن نجىء آخذين بدين نبيّنا و يجيء شيعتنا آخذين بديننا.فان قيل: غلبة جنده السماوى فى كلّ وقت لا غبار عليه و لا اشكال فيه، و أما جند الأرض فربما يكون مغلوبا و كفى به شاهدا وقعة الطف و شهادة سيد الشهداء عليه السّلام مع أولاده و اخوانه و أتباعه و أنصاره مع كونهم حزب اللّه و أنصار دين اللّه فما معني قوله عليه السّلام: الغالب جنده؟ و قوله تعالى: وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ؟.قلت: يحتمل أن يكون غلبة جنده و حزبه محمولا على الغلبة بالحجّة أو على الأغلب لأنّه سبحانه أعزّ جنده و نصر أنصار دينه في أغلب الأوقات و أيّدهم بالجنود السماوية كما قال عزّ من قائل «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ. ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ» .و يجوز أن يقال: إنّ جنده و إن كان مغلوبا احيانا في أوّل الأمر و لكن الغلبة لهم في آخره كما قال تعالى  يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ. هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى  وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ .______________________________ (1)- الحجزة مقعد الازار، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 240 روى في الصافي من الاكمال عن الصادق عليه السّلام و قد ذكر شق فرعون بطون الحوامل في طلب موسى كذلك بني اميّة و بنو العبّاس لما أن وقفوا على أنّ زوال ملك الأمراء و الجبابرة منهم على يد القائم عليه السّلام ناصبونا العداوة و وضعوا سيوفهم في قتل أهل بيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و إبادة نسله طمعا في الوصول إلى قتل القائم عليه السّلام فأبي اللّه أن يكشف أمره لواحد من الظلمة إلّا أن يتمّ نوره و لو كره المشركون.و فيه من الاكمال عن الصادق عليه السّلام في قوله «ليظهره على الدّين كلّه» و اللّه ما نزل تأويلها بعد و لا نزل تأويلها حتى يخرج القائم فاذا خرج القائم عليه السّلام لم يبق كافر باللّه العظيم و لا مشرك بالامام إلا كره خروجه حتّى لو كان كافر أو مشرك في بطن صخرة لقالت يا مؤمن في بطني كافر فاكسرني و اقتله.و عن الباقر عليه السّلام القائم منّا منصور بالرّعب مؤيّد بالنّصر، تطوى له الأرض و تظهر له الكنوز يبلغ سلطانه المشرق و المغرب و يظهر اللّه دينه على الدّين كلّه فلا يبقى في الأرض خراب إلّا عمر. (و المتعالى جدّه) قال الطبرسيّ في قوله سبحانه تَعالى «جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً» معناه تعالى جلال ربّنا و عظمته عن اتّخاذ الصّاحبة و الولد عن الحسن و مجاهد، و قيل: معناه تعالت صفات اللّه الّتي هي له خصوصا و هي الصفات العالية الّتي ليست للمخلوقين، و قيل: معناه تعالى جدّ ربّنا في صفاته فلا تجوز عليه صفات الأجسام و الأعراض، و قيل: تعالى قدرة ربّنا عن ابن عبّاس و قيل:تعالى ذكره، و قيل: فعله و أمره، و قيل: علا ملك ربّنا، و قيل: تعالى آلاؤه و نعمه على الخلق، قال الطبرسي: و الجميع يرجع إلى معنى واحد و هو العظمة و الجلال، انتهى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 241 و فى تفسير عليّ بن إبراهيم عن الصادق عليه السّلام في تفسير هذه الاية قال: هي شيء قالته الجنّ بجهالته فلم يرضه اللّه منهم، و معنى جدّ ربّنا بخت ربّنا.و في المجمع و عن التهذيب و الخصال عن الباقر عليه السّلام إنما هو شيء قالته الجنّ جهالة فحكي اللّه عنهم، يعني ليس للّه جدّ و إنما قالته الجنّ جهالة.فان قلت: لفظ الجدّ قد استعمله أمير المؤمنين عليه السّلام أيضا في كلامه و وصف اللّه سبحانه به فكيف التوفيق بينه و بين روايتي الباقر و الصادق عليهما السّلام.قلت: الجدّ حسبما عرفت قد يطلق بمعني العظمة و الجلال، و قد يطلق بمعني البخت و الطالع، و لا بأس باستعماله فيه تعالى بالمعني الأوّل كما في كلام أمير المؤمنين عليه السّلام و أما استعماله فيه سبحانه بالمعني الثاني فغير جايز، و لما عرف الأئمة عليهم السّلام انّ الجنّ يصفونه سبحانه به مريدين به المعني الثاني لا جرم نسبوهم إلى الجهالة.و لما حمد اللّه سبحانه باعتبارات لا يليق إلّا له عقّبه بالاشارة إلى سبب الحمد فقال: (أحمده على نعمه التوام و آلائه العظام) أى على نعمه المترادفة المتواترة الّتي لا فترة بينها كالتوأمين من الأولاد يجيء أحدهما على الاخر، و على آلائه العظيمة الّتي يعجز عن معرفتها العقول و يحصر عن إحصائها اللسان و يقصر عن وصفها المنطق و البيان، و ان شئت أن تعرف أنموذجا من نعم اللّه سبحانه عليك، فلنقتصر على نعمة الأكل الّتي بها قوام بدن الانسان و نشر إلى جملة من الأسباب الّتي بها تتم نعمة الأكل.فنقول: إنّ الأكل فعل من الأفعال و كلّ فعل فهو حركة و الحركة لا بدّ لها من جسم متحرّك هو آلتها، و لا بدّ لها من قدرة على الحركة، و إرادة محرّكة له فلنذكر الأعضاء الّتي لها مدخلية في الأكل ليقاس عليها غيرها.فنقول: إذا رأيت الطعام من بعد و اشتهيت أكله فلا بدّ لك من الحركة اليه، و حركتك لا تنفع ما لم تتمكن من أخذه فافتقرت إلى آلة باطشة فأنعم اللّه عليك بخلق اليدين و هما طويلتان مشتملتان على مفاصل كثيرة لتتحرّك في الجهات فتمتدّ و تثني اليك، فلا تكون كخشبة منصوبة ثمّ جعل رأس اليد عريضا يخلق الكفّ ثمّ قسّم رأس الكفّ بخمسة أقسام هي الأصابع، و جعلها في صفّين ليكون الابهام. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 242 في جانب و يدور على الأربعة الباقية، و لو كانت جميعها في صفّ واحد لم يحصل بها تمام الغرض، فوضعها بحيث إن بسطتها كانت لك مجرفة، و إن ضممتها كانت مغرفة، و إن جمعتها كانت آلة للضرب، و إن نشرتها ثمّ قبضتها كانت لك آلة في القبض.ثمّ خلق لها أظفارا لتصون رءوس الأصابع من التفتّت، و لتلتقط بها الأشياء الدقيقة الّتي لا تحويها الأصابع فتأخذها برءوس أظفارك.فاذا أخذت بها الطعام فلا ينفعك الأخذ إلّا إذا أمكنك ايصاله إلى المعدة، و هي في الباطن فلا بدّ و أن يكون في الظاهر دهليز إليها حتّى يدخل الطعام منه، فلا ينفعك منه.فجعل الفم منفذا إلى المعدة مع ما فيه من الحكم الكثيرة وراء كونه منفذا للطعام إلى المعدة.ثمّ إذا وضعت الطعام في الفم و هو قطعة فلا يتيسّر لك ابتلاعه حتّى تطحن فخلق لك اللّحيين من عظمين و ركّب فيهما الأسنان و طبق الأضراس من العليا على السفلي لتطحن بهما الطعام طحنا.ثمّ الطعام تارة يحتاج إلى الكسر و تارة إلى القطع، ثمّ إلى الطحن بعد ذلك، فقسّم الأسنان إلى عريضة طواحن كالأضراس، و إلى حادّة قواطع كالرباعيات، و إلى ما يصلح للكسر كالأنياب.ثمّ جعل مفصل اللّحيين متخلخلا بحيث يتقدّم و يتأخر حتىّ يدور على الفكّ الأعلى دوران الرّحى، و لو لا ذلك لما تيسّر إلّا ضرب أحدهما على الاخر مثل تصفيق اليدين و لا يتحصّل به الطحن، فجعل اللّحي الأسفل متحرّكا حركة دوريّة و اللّحى الأعلى ثابتا لا يتحرّك عكس الرّحى الذى يصنعه المخلوق، فانّ الحجر الأسفل منه يسكن و الأعلى يتحرّك.ثمّ إنّك إذا وضعت الطعام في فضاء الفم فهو يحتاج إلى التصريف و التقليب و الحركة من جانب إلى جانب، و لا يمكن أن يكون حركته باليد و هو في داخل الفم، فأنعم اللّه سبحانه بخلق اللسان، فانّه يطوف في جوانب الفم و يردّ الطعام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 243 من الوسط إلى الاسنان بحسب الحاجة كالمجرفة التي تردّ الطعام إلى الرحى، هذا.مضافا الى ما فيه من فائدة الذّوق و قوّة النطق و الحكم الّتي لا نطيل بذكرها.ثمّ لما كان الطعام ربما يكون يابسا فلا يمكن ابتلاعه إلّا بأن ينزلق إلى الحلق بنوع رطوبة، خلق اللّه سبحانه تحت اللسان عينا يفيض منها اللعاب، و ينصبّ بقدر الحاجة حتّى يتعجن به الطعام.و لما لم يمكن ايصاله إلى المعدة بدفعه باليد و لم تكن المعدة ممتدّة حتّى تجذبه من الفم إلى نفسها، هيّأ اللّه سبحانه المرى و الحنجرة و جعل على رأسها طبقات تنفتح لأخذ الطعام ثمّ تنطبق و تنضغط حتّى ينقلب الطعام بضغطه فيهوى إلى المعدة في دهليز المرى.فاذا ورد الطعام على المعدة و هو خبز و فاكهة مقطعة فلا يصلح أن يصير لحما و عظما و دما على هذه الهيئة بل لا بدّ و أن يطبخ طبخا تامّا حتّى تتشابه أجزاؤه، فخلق اللّه تعالى المعدة على هيئة قدر فيقع فيها الطعام و تحتوى عليه و تغلق عليه الأبواب، فلا يزال يلبث فيها إلى أن يتمّ الهضم و ينضج بالحرارة الّتي تحيط بالمعدة من الأعضاء الباطنة، إذ من جانبها الأيمن الكبد، و من الأيسر الطحال، و من قدّام الترائب، و من خلف لحم الصّلب، فتتعدّى الحرارة إليها من تسخين هذه الأعضاء الّتي بها ينطبخ الطعام و يصير مائعا متشابها يصلح للنفوذ في تجاويف العروق، و عند ذلك يشبه ماء الشعير في تشابه أجزائه و رقّته، و هو بعد لا يصلح للتغذية، فخلق اللّه تعالى بينها و بين الكبد مجارى من العروق و جعل لها فوهات كثيرة حتّى ينصب الطعام فيها فينتهى إلى الكبد.و الكبد معجون من طينة الدّم حتّى كأنّه دم، و فيه عروق كثيرة شعرية منتشرة في أجزاء الكبد، فيصبّ الطعام الرقيق النافذ فيها و ينتشر في أجزائها حتّى تستولي عليه قوّة الكبد، فتصبغه بلون الدّم فيستقرّ فيها ريثما يحصل له نضج آخر و يحصل له هيئة الدّم الصافي الصّالح لغذاء الأعضاء إلّا أنّ حرارة الكبد هي التي تنضج هذا الدّم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 244 فيتولّد من هذا الدّم فضلتان كما يتولد في جميع ما يطبخ أحدهما شبيهة بالدّردى و العكر و هو الخلط السّوداوى، و الأخرى شبيهة بالرغوة و هي الصّفراء، و لو لم تفصل عنه فضلتان فسد مزاج الأعضاء.فخلق اللّه المرارة و الطحال و جعل لكلّ منهما عنقا ممدودا إلى الكبد داخلا في تجويفه فتجذب المرارة الفضلة الصّفراوية، و يجذب الطحال العكر السّوداوي فيبقي الدّم صافيا ليس فيه إلّا زيادة رطوبة ورقة.فخلق اللّه سبحانه الكليتين و أخرج من كلّ منهما عنقا طويلا إلى الكبد و من عجائب حكمة اللّه تعالى أنّ عنقها ليس داخلا في تجويف الكبد بل متصل بالعروق الطالعة من حدبة الكبد حتّى يجذب ما يليها بعد الطلوع من العروق الدّقيقة التي في الكبد، إذ لو اجتذب قبل ذلك لغلظ و لم يخرج من العروق، فاذا انفصلت منه المائية فقد صار الدّم صافيا من الفضلات الثلاث نقيّا من كلّ ما يفسد الغذاء.ثمّ إنّ اللّه اطلع من الكبد عروقا، ثمّ قسّمها بعد الطلوع أقساما، و شعّب كلّ قسم بشعب، و انتشر ذلك في البدن كلّه من الفرق إلى القدم ظاهرا و باطنا فيجري الدّم الصافي فيها و يصل إلى أجزاء البدن تماما.و لو حلّت بالمرارة آفة فلم تجذب الفضلة الصّفراويّة فسد الدّم و حصل منه الأمراض الصفراويّة كاليرقان و البثور و الحمرة.و إن حلّت بالطحال آفة فلم يجذب الخلط السّوداوي حدثت الأمراض السّوداوية كالبهق و الجذام و الماليخوليا و غيرها.و ان لم تندفع المائية نحو الكلى حدث منه الاستسقاء و غيره.ثمّ انظر إلى بديع حكمته سبحانه كيف رتّب المنافع على هذه الفضلات الثلاث الخسيسة.أمّا المرارة فانّها تجذب بأحد عنقيها و تقذف بالعنق الاخر إلى الأمعاء ليحصل له في ثفل الطعام رطوبة زلقة و يحصل في الأمعاء لذع يحرّكها للدّفع فتنضغط حتّى يندفع الثفل و ينزلق و يكون صفرته لذلك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 245 و أمّا الطحال فانّه يحيل تلك الفضلة إحالة يحصل بها فيه حموضة و قبض ثمّ يرسل منها في كلّ يوم شيئا إلى فم المعدة فيحرّك الشهوة بحموضته و ينبّهها و يثيرها و يخرج الباقي مع الثفل.و أمّا الكلية فانّها تغتذي ممّا في تلك المائية من دم و ترسل الباقي إلى المثانة.و لنقتصر على هذا القدر من بيان نعم اللّه تعالى في الأسباب التي اعدّت للأكل، و قد مرّ في شرح الفصل الخامس من فصول الخطبة الثانية و الثمانين بعض الكلام في تشريح جملة من أعضاء الانسان و قد علم مما أوردناه هناك و ههنا أنّ اللّه سبحانه أسبغ علينا نعمه ظاهرة و باطنة، و هذا الّذي أوردناه قطرة من بحار نعم اللّه بل جملة ما عرفناه و عرفه الخلق من نعمه سبحانه بالاضافة إلى ما لم نعرفه و لم يعرفوه أقلّ من قطرة من بحر إلّا أنّ من علم شيئا من ذلك عرف شمة من معاني قوله تعالى  «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها» و نسأل اللّه سبحانه التوفيق لشكر نعمه، و الثّناء عليها.و لما حمده سبحانه على نعمه المترادفة و آلائه العظيمة أردفه بالاشارة إلى أعظم نعمه سبحانه و هو نعمة العفو فقال: (الذي عظم حلمه فعفى) و الحلم في الانسان فضيلة يعسر معها انفعال النفس عن المكروهات المنافية للطبع، و أما في اللّه سبحانه فيعود إلى عدم تعجيله بالعقوبة و الحليم من أسمائه الحسنى.قال أحمد بن فهد: الحليم هو ذو الصّفح و الاناة الذي لا يغيّره جهل جاهل و لا غضب مغضب و لا عصيان عاص.و لما وصف حلمه تعالى بالعظمة فرّع عليه وصفه بالعفو، لأنّ عظم الحلم مستلزم للعفو و العفو من الأسماء الحسنى أيضا.قال ابن فهد: هو المحّاء للذّنوب الموبقات و مبدلها بأضعافها من الحسنات، و العفو فعول من العفو و هو الصّفح عن الذّنب و ترك مجازاة المسىء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 246 و قيل: مأخوذ من عفت الريح إذا درسته و محته.و قوله  (و عدل في كلّ ما قضى) يعني أنّ جميع مقتضياته و مقدّراته على حدّ الاعتدال و وجه الكمال مصون من التفريط و الافراط، لجريانها جميعا على مقتضى الحكمة و النظام الأصلح، و يحتمل أن يكون المراد بما قضاه ما حكم به، فالمعنى أنه سبحانه عادل في تكاليفه و أحكامه الشرعيّة و ما يترتّب عليها من المثوبات و العقوبات، لأنّ الظلم قبيح محال في حقه سبحانه و ما ربّك بظلّام للعبيد.سجع- حسن الاشتقاق (و علم ما يمضى و ما مضى) لا يخفى ما في هذه القرينة من حسن الاشتقاق و تقديم يمضي على مضى لاقتضاء السجع و القافية مضافا إلى ما فيه من نكتة لطيفة، و هو الاشارة إلى أنّ علمه بالمستقبل كعلمه بالماضي.و بعبارة اخرى علمه بالمستقبل و الماضي واحد بخلاف غيره فانّ علمهم بالماضى أسبق و أكمل من علمهم بالمضارع، فاذا اريد وصف غيره بالعلم يقال: فلان علم ما كان و ما يكون أو يقال: علم ما مضى و ما يأتي، فقدّم في وصفه سبحانه ما يأتي على ما سبق تنبيها على أنّ علمه ليس كعلم المخلوقين، و المقصود به الاشارة إلى إحاطته سبحانه بجميع الامور مستقبلها و ماضيها كلّيها و جزئيها، و قد مضى تحقيق ذلك في شرح الفصل السابع من المختار الأوّل و غيره أيضا فليتذكر. (مبتدع الخلايق بعلمه) أى مبدعهم و مخترعهم بارادته التي هي العلم بالاصلح و النظام الخير فيكون علمه سببا و علة لما ابتدع من مخلوقاته مقدّما عليه، و على هذا فالباء في بعلمه سببيّة.و المستفاد من الشارح المعتزلي أنها باء المصاحبة حيث قال: قوله: مبتدع الخلايق بعلمه، ليس يريد أنّ العلم علّة في الابداع كما يقال: هوى الحجر بثقله، بل المراد أبدع الخلق و هو عالم كما تقول خرج زيد بسلاحه أى خرج متسلّحا.و الظّاهر أنّه وافق في ذلك المتكلمين حيث قالوا: إنّ العلم تابع للمعلوم و التابع يمتنع أن يكون سببا، فالباء على رأيهم أيضا للاستصحاب، و الحقّ ما ذكرناه لما مرّ من أمير المؤمنين عليه السّلام في المختار الأوّل من قوله: عالما بها قبل ابتدائها، فانه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 247 صريح في أنّ علمه سبحانه بالأشياء مقدّم على الأشياء و ليس تابعا لها، و شرحناه هنا بما لا مزيد عليه و قد تقدّم الكلام مستوفي فى أنّ إبداع الأشياء إنما هو بالارادة و العلم فى شرح الفصل الثالث من المختار التسعين، و لا حاجة هنا إلى الاطالة. (و منشئهم بحكمه) أى موجدهم بحكمه الالزامى التكوينى الذي لا يمتنع منه شيء هو و حكم قدرته النافذ في الأشياء كلّها بالوجود و إنّما أمره إذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون.و يحتمل أن يكون المراد بالحكم الحكمة يعنى أنّه أوجد المخلوقات على وفق الحكمة و المصلحة و وضع كلّا منها موقعه اللّايق به، و لا أحكام و لا نظام فوق أن يكون الموجودات على كثرتها و تفصيلها متفاوته متعاضدة منتفعة بعضها ببعض مؤدّية بعضها إلى بعض، و يكون كثرتها ككثرة أعضاء شخص واحد و حركاتها المختلفة المتضادة كحركات صاحب الرقص المنتظم حيث يكون مع اختلاف هياتها سرعة و بطؤا و تعويجا و تقويما كهيئة واحدة، فأجزاؤها جميعا مشدودة في رباط واحد مع أنّ كلّا منها متوجّه نحو غاية مخصوصة تترتّب عليه، و الكلّ من حيث هو كلّ له غاية واحدة و هو التوجّه إلى مبدعه و منشئه.و لما ذكر ايجاده سبحانه للأشياء على نحو الابداع و الانشاء و الاختراع لا بعنوان الاستفادة من الغير أكدّ ذلك إيضاحا بقوله. (بلا اقتداء و لا تعليم و لا احتذاء لمثال صانع حكيم) يعنى صنعه و ابداعه ليس باقتداء صانع صنع قبله فاتبعه و لا بتعليم ذلك الصانع له فيتعلمه لأنه سبحانه قبل القبل ليس شيء قبله حتّى يستفيد منه و يتبعه و يحتذى حذوه، و قد مضى نظير هذه الفقرة فى الفصل الثاني من فصول المختار التسعين و ذكرنا هنا ما ينفعك فى هذا المقام. (و لا اصابة خطاء) قال الشارح البحرانى أى لم يكن إنشاؤه للخلق أوّلا اتفاقا على سبيل الاضرار و الخطاء من غير علم منه ثمّ علمه بعد ذلك فاستدرك فعله و أحكمه فأصاب وجه المصلحة فيه، و الاضافة بمعنى اللّام لأنّ الاصابة من لواحق ذلك الخطاء، انتهى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 248 أقول: محصله أنّه سبحانه لم يخطىء في شيء من خلقه فيصيبه و يصلحه أى يجبر خطائه بالصواب و فساده بالصّلاح، و يحتمل أن يكون الاصابة بمعنى المصادفة و الوصول إلى الشيء. (و لا حضرة ملاء) أى لم يكن خلقه للأشياء بحضور جماعة من العقلاء و أصحاب الرأى بحيث يشير كلّ منهم عليه برأيه و يعينه بقوله في كيفية خلقه كما هو المعروف في الصّناع البشريّة إذا أرادوا صنعة شيء معظم يجتمعون مع أبناء نوعهم و يشاورونهم و يستمدّون منهم فيشيرون عليهم و يعينونهم، لأنّ ذلك مستلزم للنقص و الافتقار و الحاجة و هو سبحانه منزّه عنه.و أيضا فانّ الملاء من جملة مخلوقاته فكيف يتصوّر حضورهم في خلق أنفسهم قال سبحانه  «ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً» أى أعوانا و هذا كلّه تنزيه لفعله من أن يكون مثل أفعال العباد محتاجا إلى معاونة الغير.الترجمة:از جمله خطب بليغه آن بزرگوار است در تحريض مردمان بتقوى و پرهيزكارى مى فرمايد:حق و سپاس معبود بحقى را سزا است كه آشكار است حمد او، و غالب است شكر او، و بلند است عظمت و جلال او، حمد ميكنم بر نعمتهاى متواتر او، و بر عطاهاى بزرگ و متكاثر او، چنان خداوندى كه بزرگ شد حلم او پس عفو فرمود، و عدالت بجا آورد در هر چه كه حكم نمود، و عالم شد به آن چه مى گذرد و به آن چه گذشت، آفريننده مخلوقاتست با علم شامل خود، ايجاد كننده ايشان است با أمر كامل خود بدون اقتدا نمودن بكسى در ايجاد آنها، و بدون تعليم دادن ديگرى او را، و بي اندازه گرفتن مر نمونه صنعت كار حكيم را، و بى رسيدن خطا و بدون حضور جماعتى از عقلا كه مشاورت كند با ايشان در امر ايجاد.  
بخش ۲ : نقش پیامبر در هدایت مردم [منبع]

الرسول الأعظم‏ :
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، ابْتَعَثَهُ وَ النَّاسُ يَضْرِبُونَ فِي غَمْرَةٍ وَ يَمُوجُونَ فِي حَيْرَةٍ؛ قَدْ قَادَتْهُمْ أَزِمَّةُ الْحَيْنِ، وَ اسْتَغْلَقَتْ عَلَى أَفْئِدَتِهِمْ أَقْفَالُ الرَّيْنِ‏.

يَضْرِبُونَ فِى غَمْرَةٍ : در فتنه ها و بلايا غوطه مى خورند، «ضرب فى الماء» در آب شنا كرد، «ضرب فى الارض»، بسرعت رفت و دور شد.
الغَمْرَة : آب زياد و انبوه، مقصود در اينجا انبوه فتنه ها و بلاهاست.
الَازِمَّة : جمع «زمام»، افسارها.
الْحَيْن : هلاكت.
الرَّيْن : زنگار، يعنى قفلهايى از زنگارها و آلودگيها بر قلبها و عقلهايشان زده شده بود. 
يَضرِبون فى غَمرَة : غوطه مى زدند در موج نادانى
قادَتهُم أزمّة الحَين : مى كشيد ايشان را لجامهاى هلاكت
استَغلَقَت : قفل زده شده بود
رَين : چرك و كثافت 
گواهى مى دهم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده و فرستاده اوست، هنگامى او را مبعوث فرمود كه مردم در گرداب جهالت فرو رفته بودند، و در حيرت و سرگردانى به سر مى بردند، هلاكت آنان را مهار كرده و به سوى خود مى كشيد، و گمراهى بر جان و دلشان قفل زده بود.
 
(3) و گواهى مى دهم كه محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) بنده و فرستاده او است بر انگيخت او را هنگامى كه مردم در ضلالت و گمراهى بسيار سير مى كردند، و در حيرت و نگرانى غوطه ور بودند، و مهارهاى تباهى و بد بختى آنها را مى كشانيد (و بسوى گرفتاريهاى دنيا و آخرت مى راندشان) و قفلهاى گمراهى بر دلهاشان نهاده شده بود (بطوريكه نور حقّ و حقيقت در آنها نمى تابيد).
 
و شهادت مى دهم كه محمد بنده او و پيامبر اوست. او را مبعوث داشت در حالى كه، مردم در گرداب جهالت و گمراهى گرفتار بودند و بر امواج حيرت سرگشته. افسارشان به دست مرگ و تباهى بود، به هر جا كه مى خواست مى بردشان و بر دلهاشان قفلهاى ضلالت زده بود.
 
و گواهى مى دهم که محمّد(صلى الله عليه وآله) بنده و فرستاده اوست، او را زمانى مبعوث کرد که مردم غرق گناه و جهل بودند و در ميان امواج حيرت و سرگردانى دست و پا مى زدند. افسار هلاکت، آنها را به هر سو مى کشيد و قفل هاى نادانى و گمراهى بر قلب هايشان زده شده بود.
 
و گواهى مى دهم كه محمّد (صلی الله علیه وآله) بنده او و فرستاده اوست. او را بر انگيخت حالى كه مردم در گرداب -نادانى- شناور بودند و در لجه سرگردانى گاه زير و گاه زبر. هلاكت، آنان را مهار كرده و راهبر، و دلهاشان را قفل گمراهى، استوار بر در.
 
و شهادت مى دهم كه محمّد بنده و فرستاده اوست، وقتى او را مبعوث به رسالت نمود كه مردم در درياى گمراهى غوطه ور بودند، و در گرداب حيرت موج مى زدند، مهار هلاكت آنان را مى كشيد، و بر قلوبشان قفلهاى ظلمت بسته شده بود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 327-325سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين بخش از خطبه بعد از حمد و ثناى الهى، شهادت به رسالت پيامبر پرداخته و وضع عصر قيام آن حضرت را در چند جمله کوتاه و پرمعنا تشريح مى کند تا اهميّت اين دعوت الهى آشکارتر و ملموس تر شود، مى فرمايد: «و گواهى مى دهم که (محمّد(صلى الله عليه وآله)) بنده و فرستاده اوست او را زمانى مبعوث کرد که مردم غرق گناه و جهل بودند و در ميان امواج حيرت و سرگردانى دست و پا مى زدند. افسار هلاکت، آنها را به هر سو مى کشيد و قفلهاى نادانى و گمراهى بر قلبهايشان زده شده بود»; (وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ; ابْتَعَثَهُ وَ النَّاسُ يَضْرِبُونَ فِي غَمْرَة(1)، وَ يَمُوجُونَ فِي حَيْرَة قَدْ قَادَتْهُمْ أَزِمَّةُ الْحَيْنِ(2)، وَ اسْتَغْلَقَتْ عَلَى أَفْئِدَتِهِمْ أَقْفَالُ الرَّيْنِ(3)).امام(عليه السلام) با چند تشبيه گويا وضع مردم را در عصر جاهليّت کاملا ترسيم فرموده است; گاه آنها را به کسى تشبيه مى کند که در گرداب وحشتناکى افتاده و پيوسته فرياد مى کشد و کمک مى طلبد، و گاه به حيواناتى تشبيه کرده که زمام آنها به دست افراد فاسد و مفسدى است که آنان را به سوى پرتگاه مى کشند، و گاه دل هاى آنها را شبيه مخزنى مى داند که قفل محکمى بر در آن خورده و هيچ علم و دانش و آگاهى و فضيلتى وارد آن نمى شود.به راستى تا انسان به وضع مردمى که در عصر جاهليّت مى زيستند از نظر فکرى و عقيدتى و اخلاقى و اجتماعى و سياسى آگاه نشود، به عظمت مقام پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و دعوت او آشنا نخواهد شد، به همين دليل امام در خطبه هاى متعددى از نهج البلاغه با تعبيرهاى بسيار گويا وضع آن زمان را براى نسلهايى که آن عصر را درک نکرده بودند و يا درک کرده و به فراموشى سپرده بودند، يادآور مى شود از جمله:در خطبه دوم مى فرمايد: «أرْسَلَهُ بِالدّينِ الْمَشْهُورِ... وَ النّاسُ في فِتَن انْجَزَمَ فيها جَعْلُ الدّينِ...».در خطبه 26 مى فرمايد : «إنّ اللهَ بَعَثَ مُحَمّداً... وَ أنْتُمْ مَعْشَرُ الْعَرَب فى شَرِّ دين وَ في شَرِّ دار...».در خطبه 59 مى فرمايد : «بَعَثَهُ وَ النّاسُ ضُلاّلٌ فى حيرَة وَ حاطِبُونَ فى فِتْنَة...».و در خطبه 195 مى خوانيم : «أَرْسَلَهُ وَ أعْلامُ الْهُدى دارِسَةٌ وَ مَناهِجُ الدّينِ طامِسَةٌ...».هرگاه مجموعه عبارات امام(عليه السلام) را در مجموع اين خطبه ها، کنار هم قرار دهيم، ترسيم بسيار گويايى از وضع زمان جاهليت و مشکلات عظيم مردم آن زمان در مسائل عقيدتى و اجتماعى و اخلاقى در برابر ما مجسّم مى شود و آن گاه به اهميّت اسلام و خدمات رسول خدا در تبديل جامعه جاهلى به جامعه اسلامى پى خواهيم برد.****پی نوشت:1. «غمره» آب فراوانى است که همه چهره چيزى را مى پوشاند، سپس به معناى هرگونه شدّت  فراگير اطلاق شده است.2. «حين» (با فتح حاء) به معناى مرگ و هلاکت است و به معناى غم و اندوه شديد که انسان را تا سر حدّ مرگ پيش مى برد نيز استعمال شده است و حين (با کسر حاء) به معناى زمان است. در خطبه بالا با فتح حاء مى باشد.3. «رين» (با فتح راء) در اصل به معناى زنگارى است که روى اشياى مختلف مى نشيند. در فارسى آن را زنگ و زنگار مى گويند و معمولا نشانه پوسيدن و ضايع شدن آن فلز يا از بين رفتن شفافيّت و درخشندگى آن است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از ستايش و بيان اوصاف حق تعالى و تنزيه وى از ويژگيهاى ناروا به چگونگى وضعيت مردم در زمان بعثت پيامبر اسلام پرداخته است. واو در «و الناس»، حاليه است يعنى مردم در آن هنگام از نظر فرهنگ در جهل و نادانى و در گردابى از ضلالت و گمراهى سر گردان بودند، احتمال ديگر آن كه: مردم در سختى به سر مى بردند و از نظر معيشت زندگى در وضعيت سختى دچار بودند، اموالشان به سرقت و غارت مى رفت و هرج و مرج و خونريزى امنيت را از ميان جامعه برده بود، اين مطلب را قبلا در خطبه ديگرى نيز بيان فرموده است، خداوند محمد (صلی الله علیه وآله) را فرستاد تا جهانيان را از گناهان بر حذر دارد و در جهت حفظ آثار وحى امانت را رعايت كند، در حالى كه شما جامعه عرب در بدترين عقيده به سر مى برديد و در بدترين موقعيتى قرار داشتيد.«و قادتهم ازمّة الحين»،تمام مردم در آن موقع بر اثر ناامنيها و سختيهاى زندگى در شرف مرگ و فناء بودند زيرا وقتى كه بر جامعه اى نظام عدل و قانون صحيحى حكومت نكند، استبداد و ستمگرى به زودى آنان را در ورطه فنا و نابودى سقوط مى دهد، واژه ازمّه كه به معناى مهار شتر است بطور استعاره در انسانها به كار رفته و فعل قاد كه از ماده قود و به معناى كشاندن مى باشد به عنوان ترشيح اين استعاره بيان شده است.«و استغلقت... الرّين»،و مردم آن روزگار بر دلهايشان قفلهاى جهل و نادانى زده شده بود و چنان قلبهاى آنان از گناه پوشانده شده بود كه قادر نبودند از انوار الهى بهره مند شوند و از راهنماييهاى شريعت و ديانت راه به سويى بيابند.در اين جا امام (ع) از حجابهاى جهل و چهره هاى زشتى كه بر اثر توجه زياد به دنيا براى انسان به وجود مى آيد تعبير به قفل فرموده است زيرا چنان كه قفل بر هر چه زده شود مانع از تصرف در آن مى شود اين امور نيز دلها را از پذيرفتن حق مانع مى شود، ماده استغلاق را هم به عنوان ترشيح آورده و چون اين موانع و قفلهاى زده شده بر دلها هر لحظه رو به افزايش است مثل آن است كه آدمى در جستجوى آن است و آن را طلب مى كند، به اين دليل آن را از باب استفعال كه به معناى طلب و درخواست است آورده است. 
منهاج البراعه (خوئی)و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، ابتعثه و النّاس يضربون في غمرة، و يموجون في حيرة، قد قادتهم أزمّة الحين، و استغلقت على أفئدتهم أقفال الرّين.اللغة:و (استغلقنى) بيعته و استغلق علىّ بيعته أى لم يجعل لى خيارا في ردّه و (الرّين) الدنس يقال: ران على قلبه ذنبه أى دنسه و وسخه.المعنى:و لما حمد اللّه سبحانه و أثنا عليه بما هو أهله اتبعه بالشهادة على رسالة رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: (و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله ابتعثه) أى بعثه (و) الحال أنّ (النّاس) يوم بعثه (يضربون في غمرة) أى يسيرون في الانهماك في الضّلال و الباطل لأنّهم يومئذ كما قال عليه السّلام في الفصل السادس عشر من المختار الأوّل: ملل متفرّقة و أهواء منتشرة و طرائق متشتّتة بين مشبه للّه بخلقه أو ملحد في اسمه أو مشير به إلى غيره.أو أنهم يسيرون في الشدّة و الزّحمة كما قال عليه السّلام في الفصل الأوّل من المختار السّادس و العشرين: إنّ اللّه بعث محمدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أنتم معشر العرب على شرّ دين و في شرّ دار منيخون بين حجارة خشن و حيات صمّ تشربون الكدر و تأكلون الجشب و تسفكون دماءكم و تقطعون أرحامكم. (و يموجون في حيرة) أى يضطربون و يختلفون في حيرة و جهالة لكثرة الفتن في أيام الفترة و زمان البعثة كما قال عليه السّلام في الفصل الثالث من المختار: و الناس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 249 في فتن تنجذم فيها حبل الدّين و تزعزعت سوارى اليقين و اختلف النجر و تشتّت الأمر و ضاق المصدر و عمى المخرج «إلى قوله» فهم فيها تائهون حائرون جاهلون مفتونون.استعاره (و قد قادتهم أزمّة الحين) أى أزمّة الهلاك كانت تجرّهم و تقودهم إلى الهلاك الدّائم و الخزى العظيم، فالمراد بالحين الهلاك الاخروى لا الهلاك الدّنيوي و الموت كما زعمه البحراني، و استعار لفظ الأزمة للمعاصي و الاثام و شبههم بالحيوان الذي يتبع قائده و يسير خلفه، يعني أنّهم يتبعون الشّهوات و يسيرون خلف السّيئات فتقودهم إلى هلاك الأبد.تشبيه المعقول بالمحسوس (و استغلقت على أفئدتهم أقفال الرّين) شبّه رين الذنوب و هو وسخها و دنسها بالأقفال المغلقة و هو من تشبيه المعقول بالمحسوس و وجه الشبه أنّ الأقفال إذا اغلقت على الأبواب تمنع من الدّخول في البيت فكذلك رين الذّنوب إذا طبع على القلوب يمنع من دخول أنوار الحقّ فيها كما قال سبحانه  «بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ» و ذكر الاستغلاق ترشيح للتشبيه أى استحكمت في قلوبهم أو ساخ الذّنوب بحيث صارت مانعة من إفاضة أنوار الحقّ إليها كالبيوت المغلقة بالأقفال المانعة من الدخول عليها.الترجمة:و شهادت مى دهم باين كه محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده و رسول او است، مبعوث فرمود او را در حالتى كه مردمان سير مى كردند در شدّت و ضلالت، و موج مى زدند در حيرت و جهالت، در حالتى كه كشيده بود ايشان را مهارهاى هلاكت، و بسته بود بر دلهاى ايشان قفلهاى وسخ ذنوب.  
بخش ۳ : اهمیت تقوا و آثار آن [منبع]

الوصية بالزهد و التقوى‏ :
عِبَادَ اللَّهِ، أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ، فَإِنَّهَا حَقُّ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ الْمُوجِبَةُ عَلَى اللَّهِ حَقَّكُمْ، وَ أَنْ تَسْتَعِينُوا عَلَيْهَا بِاللَّهِ وَ تَسْتَعِينُوا بِهَا عَلَى اللَّهِ، فَإِنَّ التَّقْوَى فِي الْيَوْمِ الْحِرْزُ وَ الْجُنَّةُ، وَ فِي غَدٍ الطَّرِيقُ إِلَى الْجَنَّةِ، مَسْلَكُهَا وَاضِحٌ وَ سَالِكُهَا رَابِحٌ وَ مُسْتَوْدَعُهَا حَافِظٌ، لَمْ تَبْرَحْ عَارِضَةً نَفْسَهَا عَلَى الْأُمَمِ الْمَاضِينَ مِنْكُمْ وَ الْغَابِرِينَ لِحَاجَتِهِمْ إِلَيْهَا غَداً، إِذَا أَعَادَ اللَّهُ مَا أَبْدَى وَ أَخَذَ مَا أَعْطَى وَ سَأَلَ عَمَّا أَسْدَى؛ فَمَا أَقَلَّ مَنْ قَبِلَهَا وَ حَمَلَهَا حَقَّ حَمْلِهَا، أُولَئِكَ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ هُمْ أَهْلُ صِفَةِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ إِذْ يَقُولُ "وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ"؛ فَأَهْطِعُوا بِأَسْمَاعِكُمْ إِلَيْهَا وَ أَلِظُّوا بِجِدِّكُمْ عَلَيْهَا وَ اعْتَاضُوهَا مِنْ كُلِّ سَلَفٍ خَلَفاً وَ مِنْ كُلِّ مُخَالِفٍ مُوَافِقاً، أَيْقِظُوا بِهَا نَوْمَكُمْ وَ اقْطَعُوا بِهَا يَوْمَكُمْ وَ أَشْعِرُوهَا قُلُوبَكُمْ وَ ارْحَضُوا بِهَا ذُنُوبَكُمْ وَ دَاوُوا بِهَا الْأَسْقَامَ وَ بَادِرُوا بِهَا الْحِمَامَ، وَ اعْتَبِرُوا بِمَنْ أَضَاعَهَا وَ لَا يَعْتَبِرَنَّ بِكُمْ مَنْ أَطَاعَهَا؛ أَلَا فَصُونُوهَا وَ تَصَوَّنُوا بِهَا.

مُسْتَوْدَع : كسى كه نزد او وديعه گذاشته مى شود، در اينجا مقصود خداست.
أسْدَى : بخشش كرد، نيكى كرد.
اهْطِعُوا بِاَسْمَاعِكُم : به گوش باشيد، «اهطع البعير» شتر گردن كشيد و سر خود را بلند كرد.
ألِظّوا : پافشارى و اصرار كنيد، «الظاظ»، يعنى الحاح و اصرار ورزيدن.
الجِدّ : سعى و كوشش.
ارْحَضُوا : بشوئيد، شستشو دهيد.
الْحِمَام : مرگ.
تَصَوَّنُوا بِها : (خود را)، بواسطه آن حفظ كنيد. 
مُستَودَع : محل وديعه و امانت
لَم تَبرَح : ثابت است
عارِضَة : عرضه كننده، نشان دهنده
غابِرين : باقيمانده ها
أسدَى : عطا و بخشش نمود
أهطِعوا : سرعت كنيد، گردن خود را دراز كنيد
ألِظّوا : ممارست و عادت كنيد
اعتَاضُوا : عوض كنيد
أيقِظوا : بيدار كنيد
إرحَضوا : بشوئيد
حِمام : مرگ
صُونوا : نگهداريد و حفظ كنيد 
۲. ره آورد پرهيزكارى:
اى بندگان خدا شما را به پرهيزكارى سفارش مى كنم، كه حق خداوند بر شماست، و نيز موجب حق شما بر پروردگار است. از خدا براى پرهيزكارى يارى بخواهيد، و براى انجام دستورات خدا از تقوا يارى جوييد، زيرا تقوا، امروز سپر بلا، و فردا راه رسيدن به بهشت است، راه تقوا روشن، و رونده آن بهرمند، و امانت دارش خدا، كه حافظ آن خواهد بود.
تقوا همواره خود را بر امّت هاى گذشته (و حال) عرضه كرده و بر آينده نيز عرضه مى كند، زيرا فرداى قيامت، همه به آن نيازمندند.
آنگاه كه در قيامت آفريده ها را گرد مى آورد و آنچه باز داده است باز پس مى گيرد و در باره همه نعمت ها مى پرسد، پس چه اندكند آنان كه تقوا را برگزيدند و بار آن را بدرستى بر دوش كشيدند آرى پرهيزكاران تعدادشان اندك است و شايسته ستايش خداوند سبحان كه فرمود «بندگان سپاسگزار من اندكند».
پس گوش جان را به نداى تقوا بسپاريد، و براى بدست آوردن آن تلاش كنيد. تقوا را به جاى آنچه از دست رفته به دست آوريد و عوض هر كار مخالفى كه مرتكب شده ايد انتخاب كنيد، با تقوا خواب خود را به بيدارى تبديل، و روزتان را با آن سپرى كنيد، دل هاى خود را با تقوا زنده كنيد، و گناهان خود را با آن شستشو دهيد.
بيمارى هاى روان و جان خود را با تقوا درمان، و خود را آماده سفر آخرت گردانيد، از تباه كنندگان تقوا عبرت گيريد و خود عبرت پرهيزكاران نشويد.
آگاه باشيد تقوا را حفظ كنيد و خويشتن را با تقوا حفظ نماييد.
 
(4) بندگان خدا شما را بتقوى و ترس از خدا سفارش مى نمايم، زيرا تقوى حق خدا است بر شما (تقوى را كه عبارت است از عمل بواجبات و ترك منهيّات خداوند حقّ خود و اداء شكر و سپاسگزارى از نعمت هايش قرار داده) و حقّ شما (پاداش كردارتان) را بر خدا لازم و برقرار مى نمايد، و شما را سفارش ميكنم باينكه از خدا براى تقوى كمك بطلبيد (بخواهيد تا شما را بتقوى و پرهيزكارى موفّق بدارد) و از تقوى براى (قرب به) خدا همراهى درخواست نمائيد (پرهيزكار شويد تا بخدا نزديك گرديد) زيرا تقوى در امروز (دنيا) پناه و (در برابر سختيها و گرفتاريها) سپر است، و در فردا (قيامت) راه بهشت است، راه آن آشكار و رونده در آن سود برنده، و امانت دار آن (خداوند) حافظ و نگهدار است (امانت در نزد او تباه نمى شود، بلكه روز رستخيز با سود بسيار آنرا پس مى دهد)
(5) هميشه تقوى خود را بر مردمان گذشته و باقى مانده شان داده و جلوه گرى مى نمايد (تا از آن بهره ببرند) چون ايشان در فردا (ى قيامت) بآن نيازمندند، فردايى كه خداوند باز گرداند آنچه پديد آورده (مردگان را زنده فرمايد) و گرفته آنچه بخشيده (از دنيا و كالاى آن) و پرسش نمايد از آنچه عطاء فرموده (از نعمتهاى بيشمار كه در چه راه صرف نموديد) پس چه بسيار اندكند كسانيكه تقوى را پذيرفته و از روى راستى و درستى آنرا شعار خويش قرار داده اند، آنان از جهت عدد و شماره كم اند و شايسته وصف و مدح خداوند سبحان هستند كه (در قرآن كريم سوره 34 آیه 13) مى فرمايد: «وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّکُورُ» يعنى بندگان بسيار سپاسگزار من اندكند،
(6) پس با گوشهاتان بسوى (شنيدن وصف) تقوى بشتابيد (تا بفهميد) و با سعى و كوششتان بر آن مواظبت نمائيد (تا رستگار شويد) و آنرا در برابر هر چه گذشته (از دست رفته) عوض و جانشين و در برابر هر مخالف (طريق حقّ) موافق قرار دهيد، بسبب تقوى خوابتان را بيدار سازيد (از خواب غفلت بيدار شويد) و روز خود را جدا نمائيد (بدنيا دل نبنديد) و آنرا ملازم دلهاتان قرار دهيد (هيچ گاه از آن دور نشويد) و گناهانتان را بآن بشوئيد، و بيمارى هاتان را بآن مداواة كنيد، و بآن بر مرگ پيشى گيريد (كارى كنيد كه از مرگ نگرانى نداشته باشيد) و عبرت گيريد از كسيكه تقوى را تباه ساخته و از دست داده (از شيطان و نفس امّاره پيروى كرده در دنيا بدبخت مانده يا بهره اى كه خواسته بدست نياورده و در آخرت بعذاب جاويد مبتلى است) و نشود كه از شما عبرت گيريد كسيكه از آن پيروى نموده. آگاه باشيد تقوى را (از كبر و خودخواهى و رئاء و خود نمائى) محافظت كنيد، و خود را بسبب آن نگاه داريد (زيرا تقوى پناهگاه و سپر از عذاب است).
 
اى بندگان خدا، شما را به ترس از خدا سفارش مى كنم كه تقوا حق خداست بر شما و حق شما را بر خدا سبب شود. از خداى يارى جوييد كه به تقوايتان يارى دهد و از تقوا مدد خواهيد كه حق پروردگارتان را بگزاريد.
امروز، تقوا براى شما سپر است و پناهگاه و فردا راهى است كه شما را به بهشت مى رساند. راه تقوا راهى روشن است كه هر كه در آن راه رود سود برد. و آنكه امانت دار تقوا است نگه دارنده تقوا است.
تقوا همواره خود را بر امتهاى گذشته و امتهاى برجاى مانده به سبب نيازى كه روز رستاخيز بدان دارند، عرضه داشته، زيرا فردا، خداوند آنچه را پديدار كرده بازگرداند و آنچه را داده باز ستاند و از آنچه بخشيده بازخواست نمايد.
چه اندك اند كسانى كه پذيراى تقوا گشته اند و آنسان، كه شايسته آن است بر خود هموار مى كنند. آرى، شمار اينان اندك است و اينان همانهايند كه خدا در توصيفشان گفته است: «و اندكى از بندگان من سپاسگزارند.»
 پس گوش به تقوى داريد و با كوشش تمام بدان روى نهيد، ملازم آن شويد و آن را عوض و جانشين سازيد براى هر چه از دست داده ايد و در برابر مخالف اگر با تقوا موافق باشيد شما را كافى است.
به نيروى تقوا از خواب بيدار شويد و روزتان را با آن سپرى سازيد، و شعار دل خود گردانيد. گناهانتان را با آب تقوا بشوييد و بيماريهايتان را درمان كنيد و با آن مرگ را به پيشباز رويد. از آنان كه تقوا را ضايع گذاشته اند عبرت گيريد و مبادا كه خود سبب عبرت كسانى شويد كه در فرمان تقوا هستند.
هان، در نگه داشت تقوا بكوشيد تا تقوا نيز شما را نگه دارد.
 
اى بندگان خدا! شما را به تقوا و پرهيزکارى توصيه مى کنم، زيرا تقوا حق خداوند بر شماست و سبب حق شما بر خداوند نيز مى شود! و نيز توصيه مى کنم که با استعانت از خداوند به تقوا دست يابيد، زيرا پرهيزگارى، امروز پناهگاه و سپر بلاى شماست و فردا راه رسيدن به بهشت است.
جاده تقوا واضح و روشن و پوينده آن صاحب سود فراوان و امانت دارش (خداوند) حافظ آن است. تقوا همواره خود را به امتهاى پيشين و آينده عرضه داشته و مى دارد، زيرا فرداى قيامت همه به آن نيازمندند، در آن روز که خدا آنچه را آفريده باز مى گرداند و آنچه را عطا کرده، باز مى ستاند و از همه (صاحبان نعمت) نعمتهايش را بازخواست مى کند (که با نعمتهاى او چه کردند؟).
اما چقدر کمند کسانى که تقوا را پذيرا شدند و حق آن را ادا کردند (آرى) آنها عددشان کم و شايسته تمجيد هستند که خداوند (در قرآن مجيد) درباره آنان فرموده: «اندکى از بندگان من سپاسگزارند».
گوش جان خود را براى شنيدن نداى تقوا باز کنيد، و با جديّت براى به دست آوردن آن تلاش نماييد، تقوا را به جاى آنچه از دست رفته است قرار دهيد، و آن را در عوض هر کار مخالفى (که انجام مى داديد) پذيرا شويد، خواب خود را با تقوا به بيدارى مبدّل سازيد و روز خود را با آن طى کنيد، قلوب خود را با آن همراه نماييد، گناهان خويش را با آن شستشو دهيد و بيمارى جان و دل را با آن مداوا کنيد.
به وسيله تقوا بر مرگ خود پيشى گيريد. (و با آن آماده سفر آخرت شويد) از کسانى که تقوا را بر باد دادند (و گرفتار انواع بدبختيها شدند) عبرت بگيريد. مبادا مطيعان تقوا از بى تقوايى شما عبرت گيرند. به هوش باشيد! تقوا را حفظ کنيد و خويشتن را نيز در پرتو آن محافظت نماييد.
 
بندگان خدا شما را سفارش مى كنم به پرهيزگارى و ترس از خدا، كه پرهيزگارى حقّ خداست بر شما، و موجب حقّ شما شود بر خدا، و اين كه از خدا يارى خواهيد در پرهيزگارى، و از پرهيزگارى و يارى جوييد در گزاردن حقّ حضرت بارى، كه پرهيزگارى امروز سپر و پناهگاه است، و فردا بهشت را راه است. راه آن آشكار است و رونده راه سود بردار، و امانتدار آن، نيكو نگه دار.
پرهيزگارى پيوسته خود را نموده است بر مردمان، چه گذشتگان و چه ماندگان، به خاطر نياز آنان در فردا بدان. روزى كه خدا آنچه را آشكار كرد بازگرداند، و آنچه داد بستاند، و در آنچه بخشيد مؤاخذت راند.
پس چه اندكند آنان كه پرهيزگارى را پذيرفتارند، و بار آنان را چنانكه بايد بر مى دارند. آنان اندكند در شمار، و ستوده پروردگار، كه فرمايد: «و اندكى از بندگان منند سپاسگزار.»
پس گوشهاى خود را به تقوا فرا داريد، و به جد روى بدان آريد، و از هر چه خلاف تقوا بود دل بكنيد و تقوا را دلخواه خود شماريد.
خود را با پرهيزگارى بيدار داريد، و روز خود را با آن به سر آريد. پوشش دل خويشش نماييد، و گناهان خود را با آن بشوييد و بزداييد، و بيماريهاى را با آن درمان سازيد، و بدان به پيشباز مرگ تازيد و پند گيريد از آن كس كه آن را تباه كرد، و مبادا از شما پند گيرد، آن كس كه گردن در حلقه تقوا در آورد.
هان پرهيزگارى را بپاييد، و از آن براى خود پاييدن خواهيد.
 
بندگان خدا، شما را به تقواى الهى سفارش مى كنم، تقوايى كه حقّ خداوند بر شماست، و باعث حق شما بر خدا هم هست، براى دريافت تقوا از خدا كمك بخواهيد، و از تقوا براى گريز از عذاب خداوند مدد گيريد، كه قطعا امروز تقوا سپر از بلا، و فردا راه بهشت الهى است، جادّه اش روشن، و پوينده اش سود بر، و امانت دارش (كه خداوند مى باشد) حافظ آن است.
تقوا به طور دائم خود را بر گذشتگان عرضه كرده و به آيندگان هم عرضه مى كند، چرا كه فرداى قيامت به آن محتاجند، آن روزى كه خداوند آنچه را پديد آورده باز گرداند، و آنچه را عنايت فرموده باز ستاند، و از آنچه مرحمت نموده باز خواست كند.
تقوا پذيران كه آن را چنانكه بايد رعايت كنند چه اندكند راستى كه آنان بسيار اندك شمارند، اينان سزاوار وصف حقّند كه در قرآن فرموده: «اندكى از بندگان من شاكرند».
پس گوش خود را به جانب تقوا بداريد، و به كوشش خود بر آن مواظبت نماييد، و آن را به جاى آنچه از دست داده ايد قرار دهيد، و در عوض هر مخالفى كه داريد به عنوان موافق قبول كنيد.
خواب غفلت را به تقوا بيدار كنيد، روز خود را با آن سپرى نماييد، آن را ملازم دل خويش كنيد، گناهانتان را با آن بشوييد، امراض را به وسيله آن درمان نماييد، و با آن بر مرگ سبقت گيريد، و از كسى كه آن را تباه نموده عبرت گيريد، مبادا كه آراستگان به تقوا از شما عبرت گيرند.
هان، تقوا را نگاه داريد و خود را نيز به تقوا حفظ نماييد.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 339-330 تقوا بهترين پناهگاه در دنيا و چراغ راه در قيامت است:اين بخش از کلام امام(عليه السلام) هدف اصلى خطبه را تشکيل مى دهد و آنچه در بخش نخست گذشت در واقع مقدمه و زمينه ساز اين بخش است، زيرا تا ايمان به خدا و نبوت پيامبر اکرم نباشد سخن از تقوا گفتن موضوعى ندارد; نخست مى فرمايد : «اى بندگان خدا شما را به تقوا و پرهيزکارى توصيه مى کنم، زيرا که تقوا حق خداوند بر شما است و سبب حق شما بر خداوند (نيز) خواهد بود»; (عِبَادَاللّهِ! أُوصِيکُمْ بِتَقْوَى اللّهِ فَإِنَّهَا حَقُّ اللّهِ عَلَيْکُمْ، وَ الْمُوجِبَةُ عَلَى اللّهِ حَقَّکُمْ).اين تعبير درباره تقوا بديع است که از يک سو حقّ خداست بر بندگان و از سوى ديگر سبب مى شود بندگان بر خداوند حقّى پيدا کنند; اما حق خداست به دليل آنکه نتيجه تقوا همان اطاعت جميع اوامر و نواهى پروردگار است و اطاعت حق خدا بر بندگان است، و اما حق بندگان است، زيرا بر اثر آن استحقاق پاداش خواهند يافت.بسيارى از شارحان نهج البلاغه تقوا را در اينجا به اطاعت کامل از فرمانهاى خدا تفسير کرده اند در حالى که تقوا آن خداترسى درونى و پاى بند بودن باطنى به اصولى است که اثرش اطاعت فرمان خداست; تقوا همان چيزى است که در مراحل نخستين به صورت عدالت ظاهر مى شود و در مراحل عالى به صورت عصمت، و اينها همه از صفات باطنى است.کسى که در برابر اطاعت و گناه بى تفاوت است بى تقواست و آن کس که پاى بند به اصول الهى و متعهّد به آنهاست، باتقواست و آثار هر دو در اعمال نمايان مى شود. سپس امام براى بدست آوردن اين گوهر گرانبها چنين مى فرمايد:«شما را توصيه مى کنم که با استعانت از خداوند به تقوا دست يابيد (که پيمودن اين راه بى يارى خدا بسيار مشکل است) و به يارى تقوا بر خداوند حق (پاداش) پيدا کنيد»; (وَ أَنْ تَسْتَعِينُوا عَلَيْهَا بِاللّهِ، وَ تَسْتَعِينُوا بِهَا عَلَى اللّهِ).آرى پيمودن راه تقوا، تقوايى که بر زندگى انسان احاطه کند، جز به يارى خداوند ميسّر نيست. حتى انبيا و اوليا خود را در اين راه به خدا مى سپردند و از او يارى مى جستند و مى گفتند: «(وَمَا تَوْفِيقِى إِلاَّ بِاللهِ عَلَيْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ) ; توفيق من جز به يارى خدا نيست، بر او توکّل کردم و به سوى او باز مى گردم».(1)در دعاى پرمعنايى که بعد از زيارت امام على بن موسى الرضا(عليه السلام) به آن توصيه شده، مى خوانيم: «کُلَّما وَفَّقْتَنى بِخَيْر فَأنْتَ دَليلى عَلَيْهِ وَ طَريقى إلَيْهِ ; هر زمان مرا به کار نيکى توفیق دادى تو راهنماى من به سوى آن و نشان دهنده مسير من بودى».(2)آن گاه امام به دو اثر مهم تقوا به عنوان دليل اشاره کرده، مى فرمايد: «زيرا پرهيزگارى امروز، پناهگاه و سپر بلاى شماست و فردا راه رسيدن به بهشت است»; (فَإِنَّ التَّقْوَى فِي الْيَوْمِ الْحِرْزُ وَ الْجُنَّةُ).آرى! همه حوادث تلخ فردى و اجتماعى که زندگى را در کام انسان در اين جهان، ناگوار مى کند بر اثر گناه و خروج از جاده عدل و انصاف است; تقوا سبب مى شود که انسان در اين جهان از سقوط در پرتگاه گناه و عواقب دردناک آن رهايى يابد و زندگى شيرين توأم با آرامش و سعادت داشته باشد و فرداى قيامت به مقتضاى : «(وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى) ; و زاد و توشه تهيه کنيد که بهترين زاد و توشه پرهيزکارى است».(3)راه وصول به بهشت و نعمتهاى بى نظير بهشتى است، آيا گوهرى گرانبهاتر از اين پيدا مى شود که هم در دنيا حافظ انسان باشد و هم در آخرت نجات دهنده او گردد؟سپس در ادامه سخن به سه نکته مهم درباره تقوا اشاره مى کند، نخست مى فرمايد: «جاده تقوا واضح و روشن و پوينده آن صاحب سود فراوان و امانتدارش (خداوند) حافظ آن است» (وَ فِي غَد الطَّرِيقُ إِلَى الْجَنَّةِ. مَسْلَکُهَا وَاضِحٌ، وَ سَالِکُهَا رَابِحٌ، وَ مُسْتَوْدَعُهَا حَافِظٌ).اما واضح بودن جاده تقوا به جهت آن است که از يک سو با فطرت انسان، کاملا هماهنگ است و از سوى ديگر در عالم تشريع در کتاب و سنّت، مسير اين جاده، تبيين شده است.اما سود بردن سالک اين راه به جهت آن است که از يک سو در قيامت به مقتضاى (تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِى نُورِثُ مِنْ عِبَادِنَا مَنْ کَانَ تَقِيّاً)(4) پرهيزکاران را به سوى بهشت دعوت مى کند و از سوى ديگر در دنيا صاحب آن را از آلودگيها و پستيها و زندگى تاريک و ظلمانى رهايى مى بخشد و او را آبرومند و سربلند و مورد احترام قرار مى دهد.اما حافظ بودن نگاهدارنده آن (بنابر اينکه «مستودع» را به معناى اسم مفعولى بگيريم) به سبب آن است که خداوند اجر و پاداش پرهيزکاران را بر عهده گرفته، بنابراين امانت آنها نزد خدا محفوظ است و فرشتگان الهى نيز حافظ اعمال پرهيزگارانند، و اگر «مستودع» را به معناى اسم مکان (مخزن و جايگاه) بدانيم جايگاه تقوا قلب انسان است که آن را به خوبى حفظ مى کند و از آن مراقبت مى نمايد. بعضى نيز «حافظ» را به معناى محفوظ گرفته اند، بنابراين مفهوم جمله اين مى شود که پرهيزکاران در سايه تقوا محفوظ اند.نکته دومى که امام به آن اشاره مى کند، اين است که تقوا حقيقتى است پايدار که محدود به زمان و مکانى نبوده و نخواهد بود، مى فرمايد: «تقوا همواره خود را به امت هاى پيشين و آينده عرضه داشته و مى دارد، زيرا فرداى قيامت همه به آن نيازمندند; در آن روز که خدا آنچه را که آفريده باز مى گرداند و آنچه را عطا کرده، باز مى ستاند و از همه نعمت هايش (صاحبان نعمت را) بازخواست مى کند (که با نعمت هاى او چه کردند؟)»; (لَمْ تَبْرَحْ(5) عَارِضَةً نَفْسَهَا عَلَى الاُْمَمِ الْمَاضِينَ مِنْکُمْ وَ الْغَابِرِينَ،(6) لِحَاجَتِهِمْ إِلَيْهَا غَداً، إِذَا أَعَادَ اللّهُ مَا أَبْدَى، وَ أَخَذَ مَا أَعْطَى، و َ سَأَلَ عَمَّا أَسْدَى(7)).آرى تقوا همچون قصر زيبا، باشکوه و آرام بخشى است که همگان را به سوى خود فرا مى خواند و در برابر ديدگان همه انسانها بوده و خواهد بود و همه کتب آسمانى و انبيا و اولياى الهى به سوى آن دعوت کرده اند. قرآن مجيد مى گويد: «(وَلَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَإِيَّاکُمْ أَنِ اتَّقُوا اللهَ) ; ما به کسانى که پيش از شما کتاب آسمانى به آنها داده شده بود سفارش کرديم به شما نيز سفارش مى کنيم که تقواى الهى پيشه کنيد».(8)امام(عليه السلام) در سومين نکته مى فرمايد: «اما چه کم هستند کسانى که تقوا را پذيرا شدند و حق آن را ادا کردند (آرى) آنها عددشان کم و شايسته توصيفى هستند که خداوند (در قرآن مجيد) مى فرمايد: اندکى از بندگان من سپاسگزارند»; (فَمَا أَقَلَّ مَنْ قَبِلَهَا، وَ حَمَلَهَا حَقَّ حَمْلِهَا! أُولئِکَ الاَْقَلُّونَ عَدَداً، وَهُمْ أَهْلُ صِفَةِ اللّهِ سُبْحَانَهُ إِذْ يَقُولُ: (وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّکُورُ)(9)).امّا چرا تقوا با آن همه اهميّتى که دارد طالبانش کم است؟ پاسخ اين سؤال چندان پيچيده نيست، زيرا تقوا مخالف هواى نفس است و گام برداشتن بر خلاف هواى نفس کار آسانى نيست. جاده تقوا بسيار پر سنگلاخ و پر فراز و نشيب است، هر چند پايانى لذت بخش دارد; ولى جاده هواى نفس، اما صاف و لذت بخش; اما پايانش بسيار دردناک است.در حديثى مى خوانيم هنگامى که خداوند بهشت را آفريد به جبرئيل فرمود نگاهى به آن بيفکن. هنگامى که جبرئيل مناظر زيباى بهشت را ديد عرض کرد پروردگارا «لا يَتْرُکُها أحَدٌ إلاّ دَخَلَها; هيچ کس نيست که بهشت را رها سازد و وارد آن نشود»; اما هنگامى که خداوند آن را در لابه لاى ناراحتيها (و مخالفت هواى نفس) پيچيد، فرمود نگاهى به آن بيفکن، چون جبرئيل به آن نگاه کرد عرض کرد: «يا رَبّ أخْشى أنْ لا يَدْخُلَها أَحَدٌ; پروردگارا از اين مى ترسم که هيچ کس وارد آن نشود». هنگامى که دوزخ را آفريد به جبرئيل فرمود: نگاهى به آن بيفکن، چون که جبرئيل به آن منظره وحشتناک نگاه کرد عرض کرد: «يا رَبِّ لا يَدْخُلُها أحَدٌ; پروردگارا هيچ کس به سراغ آن نخواهد آمد» اما هنگامى که خداوند آن را در لابه لاى شهوات پيچيد فرمود نگاهى به آن بيفکن. وقتى که جبرئيل به آن نگاه کرد عرض کرد: «يا رَبِّ أخْشى أنْ يَدْخُلَها کُلُّ أحَد; پروردگارا از آن مى ترسم که همه وارد آن شوند».(10)اين حديث پر معنا در واقع شرحى است بر حديث فشرده اى که از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و اميرالمؤمنين(عليه السلام) نقل شده است: «حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْمَکارِهِ وَ حُفَّتِ النّارُ بِالشَّهَواتِ».(11)****نداى بيدارگر تقوا را بشنويد:امام على(عليه السلام) در اين بخش از خطبه بحث گسترده و عميقى درباره آثار تقوا براى انسانهاى بيدار دل بيان فرموده است و در دوازده جمله کوتاه و پر معنا ابعاد مختلف آن را به نمايش گذارده است:نخست مى فرمايد: «گوش جان خود را براى شنيدن نداى تقوا باز کنيد، و با جديت براى به دست آوردن آن تلاش نماييد، تقوا را به جاى آنچه از دست رفته است قرار دهيد. و آن را در عوض هر کار مخالفى (که انجام مى داديد) پذيرا شويد»; (فَأَهْطِعُوا(12) بِأَسْمَاعِکُمْ إِلَيْهَا، وَ أَلِظُّوا(13) بِجِدِّکُمْ عَلَيْهَا، وَ اعْتَاضُوهَا مِنْ کُلِّ سَلَف خَلَفاً، وَ مِنْ کُلِّ مُخَالِف مُوَافِقاً).گويى تقوا همه انسانها را به سوى خود فرا مى خواند و آثار نيک خود را براى همگان تشريح مى کند، لذا امام مى فرمايد : به سرعت گوش خود را به دعوت تقوا بسپاريد و به دنبال آن برخيزيد و به تهيه مقدمات آن بپردازيد و اگر تقوا داشته باشيد از دست رفتن سرمايه هاى دنيا غمى ندارد و تقوا در برابر مخالفان مدافع شماست.واژه «مخالف» در اينجا ممکن است اشاره به گناهان پيشينى باشد که آثار آن با تقوا برچيده مى شود و يا منظور دشمنان و مخالفان انسان باشد، زيرا خداوند وعده پيروزى به پرهيزگاران داده است همان گونه که قرآن مجيد مى فرمايد: «(إِنَّ اللهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَواْ وَالَّذِينَ هُمْ مُّحْسِنُونَ); خداوند با پرهيزکاران و نيکوکاران است».(14) و نيز مى فرمايد: «(وَإِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا لاَ يَضُرُّکُمْ کَيْدُهُمْ شَيْئاً); هر گاه شکيبايى و تقوا پيشه کنيد مکر مخالفان به شما نمى رسد».(15)سپس در شش جمله ديگر مى افزايد : «خواب خود را با تقوا به بيدارى مبدّل سازيد، و روز خود را با آن طى کنيد، قلوب خود را با آن همراه نماييد، گناهان خويش را با آن شستشو دهيد، و بيماريهاى جان و دل را با آن مداوا کنيد»; (اَيْقِظُوا بِهَا نَوْمَکُمْ وَ اَقْطَعُوا بِهَا يَوْمَکُمْ، وَ أَشْعِرُوهَا قُلُوبَکُمْ، وَ ارْحَضُوا(16) بِهَا ذُنُوبَکُمْ، وَ دَاوُوا بِهَا الاَْسْقَامَ).جمله «أَيْقِظُوا بِها نَوْمَکُمْ» ممکن است اشاره به خواب معمولى باشد; يعنى در پرتو تقوا پاسى از شب را بيدار باشيد و با خدا راز و نياز کنيد. (در مقابل وَ اقْطَعُوا بِها يَوْمَکُمْ) اين احتمال داده شده که مراد بيدار شدن از خواب غفلت به سبب تقواست. جمله «اَشْعِرُوها قُلُوبکم» (با توجه به اينکه شعار لباس زيرين است) ممکن است به اين اشاره باشد که دل خود را با تقوا نورانى کنيد و يا تقوا را شعار و علامت خويش قرار دهيد و يا دلهاى خود را با تقوا بيدار سازيد. (چنانچه «اشعروا» از ريشه شعور باشد).جمله «دَاوُوا بِهَا الاَْسْقَامَ» دردهاى اجتماعى است که به واسطه تقوا درمان مى شوند.در نهمين تا دوازدهمين جمله ها مى فرمايد: «به وسيله تقوا بر مرگ خود پيشى گيريد. (و با آن آماده سفر آخرت شويد) از کسانى که تقوا را بر باد دادند (و گرفتار انواع بدبختى ها شدند) عبرت بگيريد، مبادا مطيعان تقوا از بى تقوايى شما عبرت گيرند! (و زندگى شما عبرتى براى آنان گردد) به هوش باشيد! تقوا را حفظ کنيد و خويشتن را نيز در پرتو آن محافظت نماييد»; (وَ بَادِرُوا بِهَا الْحِمَامَ(17)، وَاعْتَبِرُوا بِمَنْ أَضَاعَهَا، وَ لاَ يَعْتَبِرَنَّ بِکُمْ مَنْ أَطَاعَهَا. أَلاَ فَصُونُوهَا وَ تَصَوَّنُوا(18) بِها).قرآن مجيد نيز مى فرمايد: «(سَابِقُوا إِلَى مَغْفِرَة مِّنْ رَّبِّکُمْ وَ جَنَّة عَرْضُهَا کَعَرْضِ السَّمَاءِ وَالاَْرْضِ); به پيش تازيد براى رسيدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتى که پهنه آن مانند پهنه آسمان و زمين است».(19)در جاى ديگر مى فرمايد: «(وَلِبَاسُ التَّقْوَى ذَلِکَ خَيْرٌ); لباس پرهيزکارى لباس خوبى است».(20) آرى لباس تقوا را بايد حفظ کرد و با لباس تقوا نيز بايد مصون و محفوظ بود.جمله «و اعتبروا...» اشاره به اين است که نتيجه بى تقواييها در همين زندگى دنيا در برابر چشمان شماست; هم با چشم مى بينيد و هم در تاريخ مى خوانيد که افراد و جوامع بشرى بر اثر بى تقواييها به چه سرنوشت شوم و دردناکى گرفتار شدند. شما از آنان عبرت گيريد و نگذاريد ديگران از شما عبرت گيرند.قرآن مجيد بعد از اينکه داستان يوسف و برادران و همسر عزيز مصر و مشکلاتى که بر اثر بى تقوايى دامن گروهى را گرفت و آثار پر برکتى را که از تقوا عايد يوسف(عليه السلام) شد بيان مى کند و مى فرمايد: «(لَقَدْ کَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِّوْلِى الاَْلْبَابِ); به يقين در سر گذشت آنها درس عبرتى براى صاحبان انديشه است».(21)****پی نوشت:1. هود، آيه 88 . اين سخن از زبان شعيب در برابر قوم سرکش او در قرآن نقل شده است.2. بحارالانوار، جلد 99، صفحه 55.3. بقره، آيه 197.4. مريم، آيه 63.5. «لم تبرح» از ريشه «برح» به معناى دور شدن و کنار رفتن گرفته شده و هنگامى که با کلمه نفى همراه مى شود، معناى اثبات را مى رساند.6. «غابرين» جمع «غابر» از غبور، بر وزن «عبور» گرفته شده که به معناى باقى ماندن چيزى است، بنابراين «غابرين» يعنى بازماندگان.7. «اَسْدى» از ريشه «سَدى» بر وزن «عبا» به معناى نيکى کردن گرفته شده است.8. نساء، آيه 131.9. سبأ، آيه 13 .10. بحارالانوار، جلد 68، صفحه 72.11. همان مدرک و نهج البلاغه، خطبه 176.12. «اهطعوا» از ريشه «هطوع» بر وزن «طلوع» به معناى به سرعت به سراغ چيزى رفتن گرفته شده است.13. «الظوا» از ريشه «لظّ» بر وزن «خطّ» به معناى ملازم چيزى بودن مشتق شده است.14. نحل، آيه 128.15. آل عمران، آيه 120.16. «ارحضوا» از «رحض» بر وزن «محض» به معناى شستشو دادن است.17. «حمام» (به کسر حاء) به معناى مرگ است.18. «تصّونوا» از ريشه «صون» بر وزن «قوم» به معناى حفظ کردن گرفته شده و «تصوّن» يعنى خويشتن را حفظ نمودن.19. حديد، آيه 21.20. اعراف، آيه 26.21. يوسف، آيه 111. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )براى امام (ع) معمول است كه پس از بيان هر مطلبى سفارش به تقوا مى كند، زيرا كه تقوا مهمترين مطلب است اين جا نيز بر طبق معمول پس از بيان شرح حال مردم زمان پيامبر، سفارش به تقوا كرده و به دو دليل مردم را بدان تشويق فرموده است:1-  تقوا حقى است از خداوند بر گردن بندگان و از آنان خواسته است كه آن را انجام دهند.2-  تقواى بندگان حقّى را براى آنان بر خداوند واجب مى سازد كه مزد طاعت و بندگى آنها باشد زيرا حق تعالى به دليل فيّاضيّت ذات و لطف بى پايانش بر خود لازم ساخته است كه جزاى نيكوكاران را ضايع نفرمايد و سپس اشاره فرموده است به آنچه كه سزاوار است شخص پرهيزگار انجام دهد و آن، درخواست كمك از خداوند و توجه كامل به اوست زيرا اين مطلب اصل و اساس همه مطالب است و نيز اشاره كرده به فايده تقوا در تقرب و وصول به ساحل درياى عزت و جلال حضرت احديت ظاهر شود، نهايت مطلوب بنده خدا رسيدن به جوار قرب حق تعالى و نظر انداختن به عظمت و جلال كبريايى او، و در امان بودن از غضب و سالم ماندن از حسابرسى دقيق وى مى باشد، به دليل اين كه او حاكم على الاطلاق است و براى رسيدن به اين مطلوب تقوا مهمترين وسيله است و سعادتمند كسى است كه براى نجات از گرفتاريهاى اخروى از تقوا كمك بگيرد زيرا جز تقوا وسيله نجاتى از شدايد آن جهان وجود ندارد.سرانجام به ذكر فوايد ديگرى براى تقوا پرداخته كه باعث دلبستگى بيشترى به آن مى شود:1-  تقوا در زندگانى دنيا، آدمى را از ناملايمات محافظت مى كند چنان كه در قرآن مى فرمايد: «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ».2-  فايده اخروى، تقوا در روز قيامت راهى براى ورود به بهشت است، و اين امرى روشن است.3-  راه پرهيزكارى واضح و روشن است زيرا شارع مقدس پيامبر اكرم، راههاى تقوا را بيان كرده و مسير آن را مشخص فرموده و تا اين كه براى هيچ فردى پوشيده نباشد، مگر جاهل و نادان باشد.4-  آن كه در اين راه قدم گذارد و اين مسير را بپيمايد سود مى برد، كلمه سود كه مربوط به امور مادى است استعاره از نتيجه هاى دنيوى و اخروى است كه شخص متقى از داشتن تقوا، كسب مى كند و وجه اين استعاره آن است كه شخص پرهيزگار به سبب حركتها و كارهايش و داشتن تقوا كه مانند سرمايه اى براى او مى باشد ثواب كسب مى كند چنان كه بازرگان به وسيله سرمايه خود سود به دست مى آورد.واژه «مستودَع» با فتح دال به معناى قبول كننده وديعه، و با كسر آن به معناى فاعل و وديعه دهنده مى باشد.اگر به فتح گرفته شود منظور آن است كه قبول كننده امانت به سبب آن خود را از كيفر الهى محافظت مى كند و مى توان حافظ را به معناى محفوظ گرفت يعنى آن كه امانت تقوا به او سپرده شده از عذاب الهى محفوظ است و اگر به كسر دال گرفته شود، كسى كه تقوا را به امانت سپرده ممكن است حق تعالى باشد زيرا تقوا، همان امانتى است كه خداوند بر آسمانها و زمين آن را عرضه داشت و آنها از حمل آن خوددارى كردند و از آن ترسيدند اما انسان آن را پذيرفت و بديهى است كه خداوند بنده خود را كه امانتش را پذيرفته از هر گونه انحراف و سردرگمى نگهدارى مى فرمايد و نيز ممكن است فرشتگان را فاعل امانت گرفت زيرا آنان واسطه ميان خدا و خلق و حافظان از طرف او مى باشند چنان كه در قرآن مى فرمايد: «وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً» و در جاى ديگر مى گويد: «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ كِراماً كاتِبِينَ يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ».«لم تبرح عارضة نفسها... الغابرين»،در اين عبارت مطلب بسيار لطيفى را با زبان استعاره و تشبيه بيان فرموده، تقوا را به زن صالحه اى تشبيه كرده است كه پيوسته خود را در معرض تزويج و بهره گيرى قرار مى دهد يعنى تقوا هميشه آماده است كه آدميان آن را بپذيرند و سپس به منظور تشويق و توجه كردن بيشتر مردم مى فرمايد: علت اين كه تقوا اين چنين خود را جلوه مى دهد آن است كه فرداى قيامت همگان به آن نيازمند و محتاجند، مى توان همين علّت را وجه شبه دانست (وجه مشابهت دنيا به زن، نياز مردم به هر دو است).«اذا اعاذ... اسدى»،چون در عبارت قبلى از روز قيامت تعبير به فردا كرده، در پى آن اين عبارت را به منظور قرينه بيان كرده است تا كلمه غد را از معناى حقيقى خارج سازد و معناى مجازى آن را كه فرداى قيامت است اراده فرموده و معين كرده كه آن وقتى است كه هر چه خداوند از اول آفرينش ايجاد كرده در آن روز آنها را به نيستى بر مى گرداند و آنچه از هستى دنيوى و متعلقات آن كه به موجودات داده همه را از آنها مى گيرد و ندايش بلند مى شود: حاكميت جهان هستى در امروز با چه كسى است و باز خود مى فرمايد: تنها از آن خداى يكتاى غالب است. در حديث آمده است: خداوند متعال در آن هنگام تمام جواهر پر ارزش دنيا از قبيل طلا و نقره را جمع مى كند تا به اندازه كوههاى عظيمى مى شود و آن گاه مى گويد اينها فتنه اولاد آدم بود و سپس آن توده از طلا و نقره را به جانب دوزخ سوق مى دهد و آن را وسيله داغ نهادن بر پيشانيهاى گنهكاران قرار مى دهد و از مردم سؤال مى كند در باره نعمتهايى كه در دنيا به آنان عطا كرده بود كه با آن همه نعمت و ثروت چه اعمالى انجام دادند، از آنان كه اموال دنيا را اندوخته كردند و در راههاى رضاى خدا صرف نكردند سؤال مى كند، و نيز از كسانى كه آن را در راههاى نامشروع و غير رضاى خدا خرج و صرف كردند مى پرسد كه چرا چنين كرديد و به آنان خطاب مى كند: «وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ أَذْهَبْتُمْ.»دسته اول را كه پولها را اندوخته كرده بودند خداوند چنان كه معين ساخته به اين طريق مجازات مى كند «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ...». و دسته دوم را كه اموال را در راههاى نامشروع خرج مى كردند به طريق ديگر كيفر مى دهد چنان كه مى فرمايد: «الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ».«فما اقلّ من قبلها»،امام (ع) از اين كه پذيرندگان صفت تقوا و عاملان به شرايط آن كه همان امانت الهى است اندكند. اظهار شگفتى و تعجب كرده و سپس فرموده است اين گروه به عدد قليل، توصيف شدگان حق تعالى مى باشند كه در قرآن فرموده است «و قليل من عبادى الشّكور».و بعد به پيروان خود دستور مى دهد كه امور ذيل را انجام دهند:1-  «اهطعوا باسماعكم اليها»،اين كه براى شنيدن فوايد تقوا بشتابند و به گفته مناديان آن گوش فرا دهند تا حقيقت آن را بشناسند و از روى بصيرت به آن عمل كنند.2-  كوشش كنند كه هرگز دست، از پرهيزگارى بر ندارند و پيوسته همراه آن باشند. به روايت ديگر به جاى اهطعوا، انقطعوا آمده و معنايش اين است كه خود را از دلبستگيهاى دنيا بر كنيد و به شنيدن اوصاف تقوا گوش فرا دهيد: البته ممكن است كه يكى از اين دو كلمه تغيير يافته ديگرى باشد به اين دليل كه هر گاه حرف ن و ق پهلوى يكديگر قرار گيرند مانند ه نوشته مى شود.3-  تقوا را به جاى تمام آنچه كه در گذشته از دنيا دوست مى داشتند قرار دهند و آن بهترين جانشين از هر محبوبى است زيرا گرانبهاترين نتيجه ها را كه سعادت هميشگى است براى انسان به بار مى آورد.4-  در مقابل هر نوع مخالفى تنها تقوا را موافق خود سازد، به اين معنا كه هر كس بر خلاف حق و تقوا قدم بردارد گر چه عزيزترين دوست آدم باشد بايد از او دست برداشت و راه پرهيزگارى را كه راه حق است، پيش گرفت و از تمايل به راه مخالف حق پرهيز كرد، چنان كه از افلاطون حكيم نقل شده است كه: سقراط را دوست مى دارم و حقيقت را هم دوست مى دارم اما در هنگامى كه حرف سقراط مخالف حق باشد حق را دوست تر مى دارم.5-  به پيروان خود دستور مى دهد كه با توجه به تقوا و پرهيزگارى، خوابشان را به بيدارى مبدّل سازند يعنى شب زنده دار باشند خواب شبانه را از خود دور كنند و تمام آن را به عبادت به سر برند.برخى از شارحان نهج البلاغه مى گويند: مراد آن است كسانى را كه در خواب فرو رفته اند با توجه به تقوا بيدارشان سازند منظور از خواب، غفلت و جهل و بى خبرى است و مقصود از بيدار كردن آنان، بيرون آوردنشان از خوابگاههاى طبيعت و وادار كردن ايشان به انجام دادن عبادات است تا لياقت كمالات علمى و عملى را دريافت كنند.6-  ششمين دستورى كه امام به اصحاب خود در باره صفت تقوا مى دهد آن است كه سراسر روزهاى عمر خود را با توجه به تقوا و پرهيزگارى بگذرانند.7-  تقوا را شعار دلهاى خود قرار دهند، شعار به معناى لباس زيرين است كه به عنوان استعاره به كار رفته است يعنى همچنان كه شعار در زير لباسهاست و به باطن بدن چسبيده است، تقواى حقيقى نيز دل آدمى را فرا گرفته و در باطن اثر مى گذارد و ممكن است از عبارت سخن امام (ع) اين اراده شده باشد كه تقوا را با دلهاى خود قرين كنند، تا با دلهاى ستمكاران متفاوت باشد، و نيز ممكن است معناى عبارت چنين باشد: دلهاى خود را آگاه كنيد و تقوا را به دلهايتان بشناسانيد تا به حقيقت آن و آثار و فوايدش پى ببرند، و به اين معنا كلمه شعار از ماده شعور خواهد بود.8-  گناهانشان را به وسيله تقوا و پرهيزگارى بشويند، شستن در اين مورد نيز به عنوان استعاره به كار رفته است زيرا همچنان كه با شستن آلودگيهاى جامه و چرك آن از بين مى رود به سبب تقوا هم آلودگى گناه و پليديهاى مادّى از چهره روح و صفحه قلب آدمى پاك مى شود.9-  دستور ديگر امام آن است كه با توجه به تقوا و عمل كردن به شرايط آن، بيماريهاى درونى خويش را درمان كند و امراض مهلكه گناه و رذايل اخلاقى از قبيل نفاق و دو رويى و ريا و خودنمايى و حسد ورزيدن و تكبر و بخل و فرومايگى و ساير صفات زشت را از خود دور سازند تا دل آنان به نور علم و يقين نورانى شده و از شرّ جهل و شك و ترديد خلاصى يابند و چون تقوا تمام كارهاى خوب و ملكات پسنديده را در بر دارد. داروى اين دردهاست و درمانى است كه درد در پى ندارد.10-  با پرهيزگارى و عمل به شرايط تقوا آن چنان قدردان فرا رسيدن مرگ شوند كه براى دست يافتن به آن بر يكديگر پيشى بگيرند و مسابقه دهند.11-  از اوضاع و احوال گذشتگان تاريخ كه تقوا را ضايع ساختند، عبرت بگيرند مردمى كه به خاطر علاقه به دنيا و لذتهاى زودگذرش پرهيزكارى را كنار گذاشتند و در نتيجه به هلاكت ابدى و سوء عاقبت دچار شدند بايد از كار آنان و سرانجامشان پند گرفت و تقوا را پيشه خود ساخت تا به سرنوشت آنها كه سقوط در ورطه دوزخ و افسوس بر گذشته است دچار نشد.12-  به ياران خود دستور مى دهد كه نكند بر اثر ترك تقوا و انجام دادن اعمال زشت و گرفتار شدن به سوء عاقبت آن، مايه عبرت ديگران شوند در اين قسمت حضرت لطيفه اى به كار برده و بطور كنايه كه هشدارى است به شنونده، اصحاب خود را به ترك گناه و توجه به صفت تقوا وادار فرموده است چنان كه معمول است بعضى اوقات كه شخصى مى خواهد، ديگرى را نصيحت كند مى گويد: كارى نكنى كه مردم بر تو بخندند، يعنى عمل خلاف انجام مده كه مايه مسخره ديگران واقع شوى.13-  به شدت و با تمام نيرو از تقوا محافظت كنند مبادا آن را به ريا و سمعه آلوده سازند، دامن پاك تقوا را به سبب سوء اخلاق و انجام دادن گناه لكه دار نكنند.14-  و نيز تقوا را محافظ خود قرار دهند يعنى با اتصاف به پرهيزكارى خود را از انجام دادن گناه و تمايل به صفتهاى ناشايسته و پى آمدهاى نارواى آن بدور دارند تا از كيفر الهى و عذاب آخرت ايمن باشند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 221 أوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه، فإنّها حقّ اللّه عليكم، و الموجبة على اللّه حقّكم، و أنّ تستعينوا عليها باللّه، و تستعينوا بها على اللّه، فإنّ التّقوى في اليوم الحرز و الجنّة، و في غد الطّريق إلى الجنّة، مسلكها واضح، و سالكها رابح، و مستودعها حافظ، لم تبرح عارضة نفسها على الامم الماضين و الغابرين لحاجتهم إليها غدا إذا أعاد اللّه ما أبدا،و أخذ ما أعطى، و سئل ما أسدى، فما أقلّ من قبلها، و حملها حقّ حملها أولئك الأقلّون عددا، و هم أهل صفة اللّه سبحانه إذ يقول- و قليل من عبادي الشّكور- فأهطعوا بأسماعكم إليها، و أكظّوا بجدّكم عليها، و اعتاضوها من كلّ سلف خلفا، و من كلّ مخالف موافقا، أيقظوا بها نومكم، و اقطعوا بها يومكم، و أشعروا بها قلوبكم، و أرحضوا بها ذنوبكم، و داووا بها الأسقام، و بادروا بها الحمام، و اعتبروا بمن أضاعها، و لا يعتبرنّ بكم من أطاعها، ألا و صونوها و تصوّنوا بها.اللغة:و (اهطع) في عدوه أى أسرع و أهطع البعير إذا مدّ عنقه و صوّب رأسه، و في بعض النسخ بدل فاهطعوا فانقطعوا بأسماعكم، فلا بدّ من التضمين أى انقطعوا مستمعين بأسماعكم.و (اكظوا) أمر من الكظّ و هو الجهد يقال كظّه الأمر جهده و الكظاظ طول الملازمة و شدّة الممارسة، و في بعض النسخ: و ألظوّا من ألظّ في الأمر أى ألحّ فيه و ألظّ المطر أى دام و في بعض النسخ: و واكظوا من المواكظة و هى المداومة على الأمر و (الجدّ) في الشيء بالكسر المبالغة و الاجتهاد فيه و (رحضت) الثوب رحضا من باب منع غسلته.المعنى:ثمّ شرع فيما هو الغرض الأصلي من الخطبة و هو النّصح و الموعظة فقال: (اوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه فانّها حقّ اللّه عليكم) لما كان التقوى عبارة عن إتيان الواجبات و اجتناب المنهيات جعلها حقّا للّه سبحانه، إذ حقّه على عباده أن يعبدوه و يوحّدوه كما قال عزّ من قائل  «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ».مشاكلة (و الموجبة على اللّه حقّكم) أى جزاءكم، و أتى بلفظ الحق للمشاكلة و مثله ما صدر عن صدر النّبوة في رواية معاذ المتقدّمة في شرح الفصل الرابع من المختار الأوّل قال: كنت رفقت النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال يا معاذ هل تدرى ما حقّ اللّه على العباد؟يقولها ثلاثا قلت: اللّه و رسوله أعلم فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: حقّ اللّه عزّ و جلّ على العباد أن لا يشركوا به شيئا، ثمّ قال: هل تدري ما حقّ العباد على اللّه إذا فعلوا ذلك؟ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 250 قلت: اللّه و رسوله أعلم، قال: ألّا يعذّبهم أو قال ألّا يدخلهم النار.حسن المقابلة (و أن تستعينوا عليها باللّه و تستعينوا بها على اللّه) لا يخفي ما في هذه القرينة من حسن المقابلة، و المراد بالاستعانة عليها باللّه أن يطلب منه سبحانه التوفيق و الاعانة على تحمل مشاقّ التكاليف الشرعيّة، و بالاستعانة بها على اللّه الاستعداد بها على الوصول الى قرب الحق و جواره و ساحل عزّته و جلاله.وضع المظهر موضع المضمر (فانّ التقوى في اليوم الحرز و الجنّة) لم يقل فانها بل وضع المظهر موضع المضمر لزيادة التمكين في ذهن السامع كما في قوله: «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ» أو ايهام الاستلذاذ بذكره كما في قوله: ليلاى منكنّ أم ليلا من البشر           يعني أنها في دار الدّنيا حرز حريز و حصن حصين يمنع المتحرّز بها و المتحصّن فيها من شرّ الأعداء كما قال تعالى  «إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ» و هي جنّة و ترس يبقي المستتر بها من شدائد الدّنيا كما قال سبحانه  «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً». (و في غد الطريق إلى الجنّة) أى في يوم القيامة طريق إلى الجنّة و الخلود فيها كما قال عزّ و جلّ  «وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ». (مسلكها واضح) جلي و هي جادّة الشريعة و أيّ مسلك أوضح منها (و سالكها رابح) ملّى لأنّه يسلك بها الجنّة و أىّ سفر أربح منها تشبيه (و مستودعها حافظ) لما كان التقوى زادا للاخرة شبّهها بالوديعة المودعة عند اللّه سبحانه و جعله تعالى بمنزلة المستودع، أى قابل الوديعة، و المراد أنّ مستودع التقوى و هو اللّه سبحانه حافظ لهذه الوديعة الّتي هو زاد الاخرة من التلف و الضّياع كما قال تعالى  «إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا».و يجوز أن يراد بالمستودع الملائكة الحفظة الّتي هي وسايط بين الخلق و بين اللّه، فانهم لما كانوا مأمورين بكتابة أعمال العباد و حفظها و ضبطها كما قال تعالى  «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ. كِراماً كاتِبِينَ. يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ» شبّههم بالمستودع أى المستحفظ الّذي يطلب منه حفظ الوديعة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 251 ثمّ أشار إلى عموم منفعتها و عدم اختصاص مطلوبيّتها بالمخاطبين فقال: (لم تبرح عارضة نفسها على الامم الماضين منكم و الغابرين) أى لم تزل تعرض نفسها على اللّف و الخلف كالمرأة الصالحة الحسناء العارضة نفسها على الرجال للتزويج و الاستمتاع و الانتفاع منها في محن الدّهر و نوائب الزّمان و كذلك هذه عرضت نفسها على الامم لينتفعون بها في الدّنيا. (و لحاجتهم إليها غدا) أى في العقبى (إذا أعاد اللّه ما أبدا و أخذ ما أعطى و سأل عمّا أسدى) يعني أنهم محتاجون إليها إذا أنشر اللّه الموتى و إذا أخذ من الناس ما خوّلهم من متاع الدّنيا، و إذا سأل العباد عما أسدى و أحسن إليهم من النعم و الالاء، أو إذا سأل عما أسداه و أهمله من الجوارح و الأعضاء.و إنما كانوا محتاجين إليها في تلك الأحوال لوقايتها لهم من أهوال ذلك اليوم و داهي هذه الأحوال، فالمتقون بما لهم من التقوى من فزع النشر و المعاد آمنون، و إلى زادهم حين أخذ ما أعطى مطمئنّون، و بصرف ما أسدى إليهم من الأموال في مصارفه و ما أسداه من الأعضاء في مواقعها من مناقشة السؤال سالمون كما قال عزّ من قائل  «فَمَنِ اتَّقى وَ أَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» و قال  «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً» «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مِنْ أَمْرِهِ يُسْراً» «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئاتِهِ وَ يُعْظِمْ لَهُ أَجْراً».و أما غير المتّقين فعند نشرهم يمسّهم العذاب بما كانوا يفسقون، و حين اخذ ما اعطى فانهم إذا لخاسرون، و إذا سئل عما أسدى فيخاطبون بخطاب قفوهم انهم مسئولون، فاليوم نختم على أفواههم و تكلّم أيديهم و تشهد أرجلهم بما كانوا يكسبون.ثمّ تعجب من قلّة الاخذين بالتقوى مع كونها محتاجا فقال: (فما أقلّ من قبلها و حملها حقّ حملها) أى شرايطها و وظايفها المقرّرة الموظفة (اولئك الأقلّون و هم أهل صفة اللّه سبحانه) أى القابلون الحاملون لها الّذين وصفهم اللّه تعالى في كتابه (إذ يقول) في حقّهم (و قليل من عبادى الشكور) ربما فسّر الشكور منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 252 بمن تكرّر منه الشكر و قيل: الشكور المتوفر على أداء الشكر بقلبه و لسانه و جوارحه أكثر أوقاته و قيل: الشكور من يرى عجزه عن الشكر و قال ابن عباس أراد به المؤمن الموحّد و في هذا دلالة على أنّ المؤمن الشاكر يقلّ في كلّ عصر و زمان.أقول: و يحتمل أن يراد بالشكور كثير الطاعة للّه و يشهد به ما رواه في الكافي عن الباقر عليه السّلام قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عند عايشة ليلتها فقالت يا رسول اللّه لم تتعب نفسك قد غفر لك ما تقدم من ذنبك و ما تأخّر، فقال: يا عايشة أما أكون عبدا شكورا.و لما ذكر ثمرات التقوى و نبّه على الاحتياج إليها غدا أمر المخاطبين بالمواظبة عليها فقال: (فاهطعوا باسماعكم إليها) أى أسرعوا بأسماعكم إلى سماع وصفها و نعتها لتعرفوها حقّ المعرفة و تعملوا على بصيرة (و أكظوا بجدّكم عليها) أى اجهدوا و داوموا بالجدّ و المبالغة (و اعتاضوها من كلّ سلف خلفا) أى اجعلوها عوضا من جميع ما سلف بكم و خذوها خلفا منه لأنّه خير خلف محصّل للسعادة الأبديّة و العناية السرمدية (و من كلّ مخالف موافقا) الظاهر أنّ المراد بالمخالف و الموافق المخالف لطريق الحقّ و الموافق له، فيكون المعني اجعلوا التقوى حال كونها موافقا لطريق الحقّ عوضا و بدلا من كلّ ما يخالف طريقه و (ايقظوا بها نومكم و اقطعوا بها يومكم) الظاهر أنّه أراد بهما قيام اللّيل و صيام النهار و اللذين هما من مراسم التقوى، و يحتمل أن يكون المراد بالأوّل الأمر بالانتباه بها من نوم الغفلة، و بالثاني الأمر بختم النهار بالعبادة. (و أشعروا بها قلوبكم) قال الشارح المعتزلي يجوز أن يريد اجعلوها شعارا لقلوبكم، و هو ما دون الدثار و ألصق بالجسد منه، و يجوز أن يريد اجعلوها علامة يعرف بها القلب التقي من القلب المذنب كالشعار في الحرب يعرف به قوم من قوم، و يجوز أن يريد الاشعار بمعني الاعلام من أشعرت زيدا بكذا أى عرفته اياه أى اجعلوها عالمة بجلالة موقعها و شرف محلها. (و ارحضوا بها ذنوبكم) أى اغسلوها بها لأنّها كفّارة لها كما قال تعالى  «وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئاتِهِ وَ يُعْظِمْ لَهُ أَجْراً» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 253 (و داووا بها الأسقام) أى أسقام الذّنوب و أمراض القلوب (و بادروا بها الحمام) أى الموت. (و اعتبروا بمن أضاعها و لا يعتبرن بكم من أطاعها) أمرهم بالاعتبار بالامم الماضية قبلهم ممّن أضاع التقوى و اتّبع الهوى فأخذه اللّه نكال الاخرة و الاولى إنّ في ذلك لعبرة لمن يخشى قال تعالى  «وَ أَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئِيسٍ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ. فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ» و نهيهم عن كونهم عبرة للمطيعين و هو في الحقيقة نهي عن دخولهم في زمرة المضيّعين، أى ادخلوا في حزب المطيعين لتعتبروا بغيركم و لا تدخلوا في حزب المضيّعين حتّى يعتبر بكم غيركم. (ألا و صونوها و تصوّنوا بها) أى صونوها حق الصّيانة و احفظوها من شوب العجب و الرياء و السمعة و تحفظوا أنفسكم بها لأنها الحرز و الجنّة.الترجمة:وصيّت ميكنم شما را أى بندگان خدا بپرهيزكارى پروردگار، پس بدرستى كه تقوى حق خدا است بر ذمه شما، و واجب كننده است حق شما را بر خدا، و وصيت ميكنم باين كه استعانت نمائيد بر تقوى از خدا، و استعانت نمائيد از تقوى بر خدا، پس بتحقيق كه تقوى در اين روز دنيا پناه است و سپر، و در فرداى آخرت راه است ببهشت، راه آن تقوى واضح است و آشكار، و راه رونده آن صاحب ربح است و با منفعت، و أمانت گيرنده آن حافظ است آنرا از تلف.هميشه تقوى اظهار كننده است نفس خود را بر امّتهاى كه گذشته اند و باقى مانده بجهت حاجت ايشان بان در فردا زمانى كه باز گرداند خدا آنچه را كه ايجاد فرموده بود، و بگيرد آنچه را كه عطا نموده بود، و سؤال نمايد از چيزى كه احسان كرده بود، پس چه قدر كم است اشخاصى كه قبول تقوا كردند و برداشتند آنرا حق برداشتن آن جماعت متقيان كم اند از حيثيّت عدد، و ايشان كسانى هستند كه وصف فرموده خدا ايشان را در كتاب مجيد خود وقتى كه مى فرمايد- و قليل من عبادى الشكور- يعنى اندك است از بندگان من شكر كننده.پس بشتابيد بسمعهاى خود بسوى شنيدن منافع تقوى، و مداومت نمائيد با جد و جهد خودتان بر تقوى، و عوض نمائيد آن را از هر گذشته از جهت خلف صالح بودن، و عوض نمائيد آنرا از هر چيزى كه مخالف طريق حق است در حالتى كه آن موافق حق است، و بيدار نمائيد با آن تقوى خواب خود را، و ببريد با آن روز خود را، و شعار قلبهاى خود نمائيد آن را، و بشوئيد با آن گناهان خود را، و دوا نمائيد با آن ناخوشيهاى خود را، و مبادرت كنيد با آن بسوى مرگ، و عبرت بگيريد با كسى كه ضايع ساخت تقوى را. و البته نبايد عبرت گيرد با شما كسى كه اطاعت نمايد بان، آگاه باشيد پس نگاه داريد تقوى را و نگاه دارى كنيد با آن نفس خود را.  
بخش ۴ : مذمت دنیا و دنیاطلبی [منبع]

وَ كُونُوا عَنِ الدُّنْيَا نُزَّاهاً وَ إِلَى الْآخِرَةِ وُلَّاهاً، وَ لَا تَضَعُوا مَنْ رَفَعَتْهُ التَّقْوَى وَ لَا تَرْفَعُوا مَنْ رَفَعَتْهُ الدُّنْيَا، وَ لَا تَشِيمُوا بَارِقَهَا وَ لَا تَسْمَعُوا نَاطِقَهَا وَ لَا تُجِيبُوا نَاعِقَهَا وَ لَا تَسْتَضِيئُوا بِإِشْرَاقِهَا وَ لَا تُفْتَنُوا بِأَعْلَاقِهَا، فَإِنَّ بَرْقَهَا خَالِبٌ وَ نُطْقَهَا كَاذِبٌ وَ أَمْوَالَهَا مَحْرُوبَةٌ وَ أَعْلَاقَهَا مَسْلُوبَةٌ.
أَلَا وَ هِيَ الْمُتَصَدِّيَةُ الْعَنُونُ وَ الْجَامِحَةُ الْحَرُونُ وَ الْمَائِنَةُ الْخَئُونُ وَ الْجَحُودُ الْكَنُودُ وَ الْعَنُودُ الصَّدُودُ وَ الْحَيُودُ الْمَيُودُ؛ حَالُهَا انْتِقَالٌ وَ وَطْأَتُهَا زِلْزَالٌ وَ عِزُّهَا ذُلٌّ وَ جِدُّهَا هَزْلٌ وَ عُلْوُهَا سُفْلٌ؛ دَارُ [حَرْبٍ‏] حَرَبٍ وَ سَلَبٍ وَ نَهْبٍ وَ عَطَبٍ، أَهْلُهَا عَلَى سَاقٍ وَ سِيَاقٍ وَ لَحَاقٍ وَ فِرَاقٍ؛ قَدْ تَحَيَّرَتْ مَذَاهِبُهَا وَ أَعْجَزَتْ مَهَارِبُهَا وَ خَابَتْ مَطَالِبُهَا؛ فَأَسْلَمَتْهُمُ الْمَعَاقِلُ وَ لَفَظَتْهُمُ الْمَنَازِلُ وَ أَعْيَتْهُمُ الْمَحَاوِلُ؛ فَمِنْ نَاجٍ مَعْقُورٍ وَ لَحْمٍ مَجْزُورٍ وَ شِلْوٍ مَذْبُوحٍ وَ دَمٍ مَسْفُوحٍ وَ عَاضٍّ عَلَى يَدَيْهِ وَ صَافِقٍ بِكَفَّيْهِ وَ مُرْتَفِقٍ بِخَدَّيْهِ وَ زَارٍ عَلَى رَأْيِهِ وَ رَاجِعٍ عَنْ عَزْمِهِ وَ قَدْ أَدْبَرَتِ الْحِيلَةُ وَ أَقْبَلَتِ الْغِيلَةُ وَ لَاتَ حِينَ مَنَاصٍ.
هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ، قَدْ فَاتَ مَا فَاتَ وَ ذَهَبَ مَا ذَهَبَ وَ مَضَتِ الدُّنْيَا لِحَالِ بَالِهَا، «فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِين»‏.

نُزَّاه : جمع «نازه»، عفيف النفس، كسانى كه از زشتيها دورى مى كنند.
الوُلّاه : جمع «واله»، مشتاق و دلباخته، كسانيكه از فراق چيزى محزون رهند مگر آنكه به آن برسند.
لَا تَشِيمُوا بَارِقَهَا : چشم ندوزيد به ابر دنيا كه در كجا مى بارد.
الْبَارِق : ابر.
الَاعْلَاق : جمع «علق»، گرانبها، نفيس.
خَالِبٌ : خدعه كننده، فريبنده.
الْمَحْرُوبَة : غارت شده، به تاراج رفته.
الْمُتَصَدِّيَة : زنى كه با طنازى توجه مردان را بخود جلب مى كند.
الْعَنُون : صيغه مبالغه از «عنّ» بسيار آشكار شونده.
الْجَامِحَة : حيوان چموش و سركش.
الْحَرُون : مركبى كه حركت نمى كند و فرمان نمى برد.
المَائِنَة : كاذب، دروغگو.
الخَؤُون : صيغه مبالغه از «خان» بسيار خائن.
الْجَحُود : كسى كه چيزى را على رغم علم به آن انكار مى كند.
الْكَنُود : كفران كننده نعمت، ناسپاس.
العَنُود : بسيار ستيزه گر.
الصَّدُود : بسيار روى گردان و اعراض كننده، حيله گر محال گو.
الْحَيُود : بسيار دورى كننده، كناره گيرنده.
الْمَيُود : مضطرب، لرزان.
الْحَرَب : مال و دارائى كسى را گرفتن.
الْعَطَب : هلاكت.
عَلَى سَاقٍ : برپا، ايستاده كنايه از آمادگى و انتظار است.
السِيَاق : راندن، سوق دادن.
اللَحَاق : (به گذشتگان) ملحق شدن.
فِرَاق : (از حاضرين) جدا شدن.
تَحَيَّرَتْ مَذَاهِبُهَا : راههاى آن حيرت زاست، (مردم در آن سرگردان و متحيرند).
الْمَهَارِبْ : جمع «مهرب»، گريزگاهها، محلهاى فرار.
الْمَحَاوِل : جمع «محالة»، تيز بينى ها، مهارتها و زيركيها.
مَعْقُور : مجروح.
الْمَجْزُور : پوست كنده.
الشِّلْو : در اينجا منظور «تمام بدن» است.
الْمَسْفُوح : ريخته شده.
الْمُرْتَفِقُ بِخَدَّيْهِ : كسى كه سر بر دستها نهاده و زانوها را در بغل گرفته است.
زَارٍ : سرزنش كننده، ملامتگر.
الْغِيْلَة : مكر و فريب، كشتن بطور ناگهانى و غافلگيرانه.
لَاتَ حِينَ مَنَاصٍ : زمان، زمان فرار نيست.
الْبَال : قلب و خاطر، يعنى دنيا به ميل و خواست خود گذشت نه به ميل و خواست اهل آن.
مُنْظَرِين : مهلت داده شدگان. 
نُزّاه : پاكان و بريئان
وُلّاه : جمع واله : عاشق و مشتاق
لا تَشِيموا : به ابر نگاه نكنيد كه بكجا ميبارد
لا تُفتَنوا : فريفته نشويد
أعلاق : چيزهاى بند شدنى، چيزهاى نفيس
خالِب : برق خالى و فريبنده
مَحروب : جنگ زده و از دست رفته
مُتَصَدِّيَة : زنى كه خود را بمردان نشان داده و جلب نظر ميكند
عَنون : ظاهر و نمايان شونده
جامِحَة : سركشى كننده
حَرون : اسبى كه اگر وادار به حركت كنند مى ايستد
مائِنَة : دروغگو
خَؤون : خيانت كار
جَحود : انكار كننده
كَنود : كفران نعمت كننده
عَنود : با عناد و دشمنى
صَدُود : قهر و جدائى كننده
حَيُود : رمنده و ميل كننده
مَيُود : مضطرب
نَهب : غارت و چپاول
عَطَب : هلاكت
عَلى ساقٍ : روى پايند
سِياق : رانده شدن و حركت كردن
مَهَارِب : جمع مهرب : محل فرار
أسلَمَت : ترك نمود، تحويل داد
لَفَظَت : دور انداخت
أعيَت : عاجز و درمانده نمود
مَحاوِل : حاذق بودن، روشن بينى
مَعقور : زخمى شده
لَحم مَجزور : گوشت پوست كنده شده
شِلْوٍ : جثه و بدن
مَسفوح : خون ريخته شده
عاضٍّ عَلى يَدَيه : دست بدندان گزنده است
صافِق بِكَفَّيه : كسى كه دو دست خود را بهم مى زند
مُرتَفِق بِخَدَّيه : رويش را ببازوان و آنها را بزانوها تكيه داده است
زارٍ عَلى رَأيِه : عيب گيرنده است برأى خودش
غِيلَة : غافلگير كردن، ترور نمودن
لاتَ حينَ مَناص : نيست موقع چاره و فرار
بَال : ياد و خاطره 
۳. پرهيز از دنياى حرام:
برابر دنيا خويشتن دار و برابر آخرت دلباخته باشيد. آن كس را كه تقوا بلند مرتبت كرد خوار نشماريد، و آن را كه دنيا عزيزش كرد گرامى نداريد. برق درخشنده دنيا شما را خيره نكند، و سخن ستاينده دنيا را نشنويد. به دعوت كننده دنيا پاسخ ندهيد، و از تابش دنيا روشنايى نخواهيد، و فريفته كالاهاى گران قدر دنيا نگرديد. همانا برق دنياى حرام بى فروغ است، و سخنش دروغ، و اموالش به غارت رفتنى، و كالاهاى آن تاراج شدنى است.
آگاه باشيد دنياى حرام چونان عشوه گر هرزه اى است كه تسليم نشود، و مركب سركشى است كه فرمان نبرد، دروغگويى خيانتكار، ناسپاس حق نشناس، دشمنى حيله گر، پشت كننده اى سرگردان، حالاتش متزلزل، عزّتش خوارى، جدّش بازى و شوخى، و بلندى آن سقوط است. خانه جنگ و غارتگرى، تبهكارى و هلاكت، و سر منزل نا آرامى است، جايگاه ديدار كردن ها و جدايى هاست. راه هاى آن حيرت زا، گريزگاهايش ناپيدا، و خواسته هايش نوميد كننده و زيانبار است، پناهگاه هاى آن دنيا انسان را تسليم مرگ مى كند، و از خانه هاى خود بيرون مى راند، و چاره انديشى هاى آن ناتوان كننده است.
۴. اقسام دنيا پرستان:
نجات يافته اى مجروح، يا مجروحى پاره پاره تن، دسته اى سر از تن جدا، و دسته اى ديگر در خون خود تپيده، گروهى انگشت به دندان، و جمعى از حسرت و اندوه دست بر دست مى مالاند، برخى سر بر روى دست ها نهاده به فكر فرو رفته اند، عدّه اى بر اشتباهات گذشته افسوس مى خورند و خويشتن را محكوم مى كنند، و عدّه اى ديگر از عزم و تصميم ها دست برداشته اند، چرا كه راه فرار و هر نوع حيله گرى بسته شده، و دنيا آنها را غافلگير كرده است، و كار از كار گذشته، و عمر گرانبها هدر رفته است.
هيهات هيهات آنچه از دست رفت گذشت، و آنچه سپرى شد رفت، و جهان چنانكه مى خواست به پايان رسيد. «نه آسمان بر آنها گريست و نه زمين، و هرگز ديگر به آنها مهلتى داده نشد.»
 
(7) و از دنيا دورى نمائيد و بآخرت مشتاق و شيفته باشيد، و پست مداريد كسيرا كه تقوى بلند كرده (پرهيزكاران را خوار مشماريد كه خلاف تقوى و پرهيزكارى است) و بلند مرتبه ندانيد كسيرا كه دنيا بلند كرده (توانگران را از جهت دارائيشان بزرگ نپنداريد، زيرا تعظيم از جهت دارائى با تقوى و پرهيزكارى منافات دارد) و چشم ندوزيد به ابر برق دار (كالاى جلوه گر) دنيا، و به گوينده آن گوش ندهيد، و خواننده آن را نپذيريد (با دنيا پرستان گرم نگرفته رفت و آمد ننمائيد) و به درخشندگى آن روشنائى مجوييد، و به كالاهاى نفيس آن فريفته نشويد، زيرا برق آن بى باران و گفتار آن دروغ و دارائيهاى آن غارت گشته و كالاهاى نفيس آن ربوده شده است.
(8) آگاه باشيد دنيا بزن فاجره اى ماند كه خود را (به مردان) نشان داده روى بگرداند، و به اسب سركشى ماند كه هنگام حركت توقّف نموده فرمان نبرد، و دروغگوى بسيار خيانتكار و ستيزه گر ناسپاسگزار، و بسيار جفا كار منحرف شونده (از راه حقّ)، و بسيار دورى كننده (از راه راست) و نگران و درهم است، روش آن منتقل شدن (از حالى به حالى و از شخصى به شخصى) و جاى پاى آن متحرك و غير ثابت و ارجمندى آن زبونى، و سعى و كوشش آن بازى و شوخى، و بلندى آن پستى است، سراى گرفتن مال و برهنه كردن و تاراج نمودن و تباه ساختن است،
(9) اهل آن بر پا بوده (از سختى و گرفتارى بسيار آنى آسودگى ندارند) و رانده ميشوند، و (به پيشينيان) ملحق مى گردند، و (از مال و زن و فرزند و خويشان و دوستان) جدا خواهند ماند، راههاى آن سرگردان كننده (روندگان در آن نمى دانند كجا مى روند و به كجا مى رسند) و گريزگاههاى آن ناتوان كننده است (مردم در آن گريزگاهى نيافته دستشان بجائى بند نمى شود) و مقاصد آن نوميد كننده است (هيچكس در آن بمراد نمى رسد) پس پناهگاهها دنيا پرستان را (به چنگ بلاء و سختى) تسليم نموده و آنها را نگاه نداشته، و منزلها آنان را دور انداخته، و زرنگى ها ايشان را وا مانده و خسته گردانيده است (خلاصه در دنيا گريزگاهى نيست كه كسى بآن پناه برد، و منزلى نيست كه كسى را نگاه داشته از خود دور نيفكند، و زرنگى و پشت هم اندازى سودى ندارد) پس بعضى (از اهل دنيا) رهائى يافته (لكن) پى كرده شده و بپاى آنها زخم رسيده، و بعضى چون گوشت جدا شده، و بعضى مانند بدن سر بريده، و بعضى همچون خون ريخته شده، و بعضى (بر اثر غمّ و اندوه) دستهاى خود را گزان، و بعضى (دريغ خورده بر اثر آن) كفهاى خود را بر هم زنان، و بعضى (بر اثر بيچارگى) دو گونه بر مرفق و آرنج نهاده، و بعضى انديشه خود را سرزنش نموده نادرست دانند، و بعضى از قصد خويش رو گردانند، در حاليكه تدبير و چاره از دست رفته (سود ندارد) و بلاى ناگهانى رو آورده (مرگ رسيده و كار از كار گذشته) و آن هنگام موقع گريختن نيست (خداوند در قرآن كريم سوره 38 آیه 3 مى فرمايد: «كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنادَوْا وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ» يعنى چه بسيار پيش از ايشان از مردم روزگار را تباه ساختيم، پس كمك خواستند «تا بگريزند» و هنگام گريختن و فرار كردن نبود)
(10) چه بسيار دور است (گريختن و تدارك كار بعد از رسيدن مرگ) بتحقيق از دست رفت آنچه از دست رفت، و گذشت آنچه گذشت (زمان تدارك گناهان و جبران خطاها و كارهاى زشت سپرى شد) و دنيا به دلخواه خود (نه بر وفق آرزوى اهلش) گذشت (در قرآن كريم سوره 44 آیه 29 مى فرمايد: «فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِينَ» يعنى) پس اهل آسمان و زمين بر هلاك دنيا پرستان گريه نكردند (افسردگى به خودشان راه ندادند) و آنها از مهلت داده شدگان نبودند (تا راه رهائى از عذاب بيابند).
 
از دنيا دورى گزينيد و شيفته و مشتاق آخرت باشيد. كسى را كه تقوا برافراشته، پست مسازيد و آن را كه دنيا برافراشته، بر مى فرازيد. چشم طمع به برق و باران دنيا مدوزيد و به سخن آن گوش مسپاريد. آنكه شما را به دنيا فرا مى خواند، پاسخش مدهيد.
از پرتو دنيا روشنى مخواهيد و فريب نعمتهاى گرانبهايش را مخوريد كه برقش بى باران است، سخنش دروغ است، ثروتهايش دستخوش غارت است و نفايس آن ربوده شده.
بدانيد، كه دنيا چونان روسپى زنى است كه چهره مى نمايد و بزودى چهره مى پوشد. يا چون توسنى است سركش كه كس را ركاب ندهد. دروغگويى است خيانتكار، منكرى است كافر نعمت. ستيزه جويى است، چون اشترى كه به راه نمى آيد، كج مى رود و از راه دور مى افتد.
سرشتش بى ثباتى و انتقال است از كسى به ديگر كس. قرارگاهش متزلزل و بيقرار است. عزّتش ذلّت است و جدّ آن هزل است، بلنديش پستى است. جايگاه ربودن است و غارت و هلاكت.
مردمش همواره رفتن را برپاى ايستاده اند تا به سوى مرگ رانده شوند. اگر به يكى مى رسند از ديگرى جدا مى افتند. راههايش همه سرگردانى و گريزگاههايش، بى سرانجامى است و خواسته هايش به نوميدى كشنده. پناهگاههايش پناه جويان را تسليم دشمن كند و منازلش ساكنانش را بيرون افكند و چاره انديشيها، ملولشان كرده.
هر كه هست يا رها شده اى است مجروح يا گوشتى پوست بركنده يا جسدى است بى سر يا خونى است ريخته شده. يكى از پشيمانى دست به دندان گزد، يكى از تأسّف دست بر دست زند، يكى سر در گريبان برده و به سبب اعمالش خود را سرزنش كند و مى خواهد از عزم خود بازگردد. ولى چاره از دست شده و مرگ ناگهانى در رسيده است و «لات حين مناص» و جاى گريز نيست.
هيهات، هيهات، از دست شد هر چه از دست شد و رفت آنچه رفت و دنيا آن گونه، كه دلخواهش بود، سپرى گرديد. «نه آسمان بر آنها گريست و نه زمين و نه به آنها مهلت داده شد.»
 
در برابر زرق و برق دنيا خويشتن دار، و نسبت به آخرت دلباخته و مشتاق باشيد. آن کس را که تقوا او را بلند مرتبه ساخته، خوار مشمريد و آن کس که دنيا عزيزش کرده، ارجمند ندانيد. به زرق و برق دنيا چشم ندوزيد و به سخن کسى که شما را به آن ترغيب مى کند گوش فرا ندهيد و به ندايش پاسخ مگوييد.
از درخشندگى ظاهريش روشنايى مخواهيد و فريفته اشياى به ظاهر نفيس آن نگرديد، زيرا زرق و برقش نيرنگ و سخنش دروغ و اموال گران قيمتش غارت شده و متاعش به سرقت رفته است.
آگاه باشيد دنيا همچون زن هرزه عشوه گر و خودنمايى است که مردم را به سوى خود فرا مى خواند و يا همچون حيوان سرکشى است که صاحبش را از خود مى راند، دروغگويى است پر خيانت، ناسپاسى است حق نشناس و دشمنى است باز دارنده و پشت کننده اى است مضطرب و نگران!
حال دنيا دگرگونى (دائمى) است و گامهاى محکمش لرزان، عزّتش ذلّت، برنامه هاى جدى اش شوخى و بلندى اش عين سقوط است. دنيا سراى غارت و دزدى و ربودن (اموال و مقامات يکديگر) و تباهى و هلاکت است و اهل آن همواره آماده حرکت (به سوى پايان زندگى) و پيوستن (به پيشينيان) و جدايى (از دوستان و عزيزان) هستند.
راههايش حيرت زا، گريزگاههايش ضعيف و مقاصدش يأس آور و نوميدى زاست (هنگامى که فرمان مرگ دنياپرستان صادر مى شود) دژهاى محکم صاحبان خود را تسليم مى کنند و خانه هايشان آنان را بيرون مى افکنند و تدبيرشان آنها را خسته و ناکام مى سازد. در اين حال آنها يا نجات يافته اى مجروحند يا مرده اى پاره پاره، يا سر از تن جدا شده، يا غرق به خون، يا پشيمانى که هر دو دستش را به دندان مى گزد، يا حسرتمندى که دستها را به هم مى سايد، يا حيرت زده اى که سر را به روى دستها تکيه داده (و به فکر فرو رفته) يا پشيمانى که بر اشتباهات خويش تأسف مى خورد (و خود را شايسته سرزنش مى بيند) و يا از تصميم برگشته اى (که راه چاره را در برابر خويش مسدود مى بيند. آرى!) اين در حالى است که راه چاره بسته شده، حوادث غافلگير کننده فرا رسيده «و هنگام فرار و نجات نيست». هيهات هيهات! (در اين هنگام کار از کار گذشته) آنچه بايد از دست برود از دست رفته، گذشته ها گذشته و دنيا همچنان به راه خود ادامه مى دهد (و کسى از آنان ياد نمى کند) «نه آسمان بر آنها گريست و نه زمين، و نه به آنها مهلتى داده شد!».
 
و از دنيا پاك مانيد و بر كنار، و آخرت را شيفته ديدار. آن را كه تقوا فراز برده فرود مياريد، و آن را كه دنيا بالا برده بلند مشماريد. به برق درخشنده دنيا خيره مشويد، و سخن ستاينده دنيا را مشنويد، و بانگ آن كس را كه به دنيا مى خواند پاسخ مدهيد، و از تابش آن روشنى مخواهيد، و فريفته كالاهاى گرانمايه آن مگرديد، كه برق آن بى فروغ است و سخنش دروغ. مالهايش ربوده است و كالاهايش دستخوش ربودن بوده.
آگاه باشيد كه دنيا چون چاروايى است پرستيز، سركش و با جست و خيز، و دروغگويى خيانتكار، و حقّ نشناس سپاس ندار و ستيهنده حيله گر و كجرو از راه به در.
شيوه اش دگرگونى، سختى فشارش لرزاننده، و عزّتش زبونى، و جدّ آن لاغ، و بلندى آن مغاك، خانه ربودن و بردن و غارت و هلاك. مردم آن در سختى، در مسير مرگ بر پا، به آن يك رسنده و از ديگرى جدا، -مردم در- راههايش سرگردان، گريزگاهايش ناپيدا -بر اين و آن-. خواسته آن موجب نوميدى و زيان. پناهگاهايش آنان را -به دشمن- سپرده، و خانه هايش آنان را از خود برون رانده، و چاره انديشى ها ناتوانشان گردانده.
چنانكه از آنان، يا رها شده اى است خسته، يا كشته اى سر از تن گسسته و يا سر بريده اى اندام گسيخته و يا خونى بر زمين ريخته، و يا پشت دست گزنده، و يا دست بر هم زننده، و يا سر ميان دو بازو نهاده پشيمان، و يا خود را بر آنچه انديشيده سرزنش كنان، و يا از تصميمى كه گرفته رويگردان. حالى كه چاره و تدبير پشت كرده است، و مرگ، ناگهانى و گريبانگير روى آورده است «و جاى گريزى نمانده».
و چه دور است دور. آنچه درگذشت، درگذشت، و آنچه رفت سپرى گرديد، و جهان چنانكه خود مى خواست به پايان رسيد «پس نگريست بر آنان آسمان و زمين و نبودند از مهلت دادگان.»
 
خود را از دنيا پاك كنيد، و نسبت به آخرت شيفته باشيد، آن را كه تقوا بلند مقام نموده پست نكنيد، و آن را كه دنيا رفعت داده بلند مقامش ننماييد، چشم به بارش ابر آن ندوزيد، و گفتار ترغيب كننده به آن را نشنويد، و خواننده به آن را اجابت ننماييد، و به فروغ بى پايه آن روشنى مجوييد، و به اشياء نفيسش فريب مخوريد، زيرا كه برقش از ابر بى باران، و گفتارش دروغ، و اموالش غارت شده، و اشياء نفيسش غنيمت دزدان گشته است.
بدانيد كه آن چارپايى است سركش و گريزپاى، اسبى است چموش و نافرمان، دروغگويى است خائن، حق ناشناسى است ناسپاس، ستمگرى است بيراهه رو، دورى كننده اى است بى قرار.
وضعش حالى به حالى شده، قدمهايش لرزان، ارجمنديش خوارى، جدّى اش شوخى، و بلنديش پست است. دنيا خانه ربودن مال و سلب ثروت، و جايگاه غارت و هلاكت است.
مردمش در سختى و رانده شدن به سوى مرگ، و عرصه ديدار و فراق اند. راههايش موجب سرگردانى، گريزگاههايش علت ناتوانى، و مقاصدش باعث نا اميدى است. حصارهاى استوارش اهل خود را به دست مرگ مى سپارد، و منازل آن صاحبانش را دور مى اندازد، و چاره انديشى نسبت به امور آنان را ملول و خسته مى نمايد.
بعضى از دام هلاكت رسته ولى از دنيا زخم كارى خورده اند، گروهى با بدن پاره و پوست كنده شده، عده اى سر بريده، دسته اى خونشان به زمين ريخته، عده اى انگشت به دهن مى گزند، برخى از شدت حسرت دست به هم مى مالند، جمعى سر در گريبان فكرت فرو برده اند، جمعيتى بر اشتباه خود ندامت دارند، و پاره اى از نيّت خود برگشته، ولى راه چاره بر آنان بسته و مرگ ناگهانى در رسيده، و زمان خلاصى و رهايى تمام شده.
هيهات هيهات، از چنگ شد آنچه شد، و رفت آنچه رفت، دنيا آن گونه كه خود مى خواست سپرى شد، و آسمان و زمين بر اهلش گريه نكرد، و به آنان مهلتى داده نشد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 350-339سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به بيان عواقب سوء دنيا پرستى مى پردازد که از شاخه هاى بى تقوايى است و در ضمن نُه جمله کوتاه، دستوراتى درباره برحذر شدن از دنياى فريبنده بيان کرده، چنين مى فرمايد: «در برابر زرق و برق دنيا خويشتن دار، و نسبت به آخرت دلباخته و مشتاق باشيد. آن کس که تقوا او را بلند مرتبه ساخته، خوار مشمريد و آن کس که دنيا عزيزش کرده ارجمند ندانيد. به زرق و برق دنيا چشم ندوزيد و به سخن کسى که شما را ترغيب به آن مى کند گوش فرا ندهيد و به ندايش پاسخ مگوييد. از درخشندگى ظاهريش روشنايى مخواهيد و فريفته اشياى (به ظاهر) نفيس آن نگرديد»; (وَ کُونُوا عَنِ الدُّنْيَا نُزَّاهاً(1)، وَ إِلَى الاْخِرَةِ وُلاَّهاً(2). وَ لاَتَضَعُوا مَنْ رَفَعَتْهُ التَّقْوَى، وَ لاَ تَرْفَعُوا مَنْ رَفَعَتْهُ الدُّنْيا. وَ لاَ تَشِيمُوا(3) بَارِقَهَا(4) وَ لاَتَسْمَعُوا نَاطِقَهَا، وَ لاَ تُجِيبُوا نَاعِقَهَا(5). وَ لاَ تَسْتَضِيئُوا بِإِشْرَاقِهَا، وَ لاَ تُفْتَنُو بِأَعْلاَقِهَا(6)).در واقع امام(عليه السلام) در اين عبارت پر معنا طرق نفوذ دنيا را در فکر و جان انسانها مورد توجّه قرار داده و درباره همه آنها هشدار مى دهد; دورى از زرق و برق دنيا، عشق به آخرت، حمايت از پرهيزگاران، بى اعتنايى به مقامات دنياپرستان، چشم ندوختن به اموال و ثروتها و کاخها و زينتهاى ظاهرى، گوش ندادن به وسوسه هاى دنيا پرستان، دست ردّ به سينه آنها گذاشتن، فريب درخشش ظاهرى دنيا را نخوردن و به امورى که مورد علاقه صاحبان زر و زور است، دل نبستن.به يقين هر کس اين هشدارهاى نه گانه را به کار ببندد در دام شيطان و دنياپرستان نخواهد افتاد.سپس امام على(عليه السلام) به بيان دليلهاى روشنى براى هشدارهاى بالا پرداخته، چنين ادامه مى دهد: «زيرا زرق و برقش نيرنگ و سخنش دروغ و اموال گران قيمتش غارت شده، و متاعش به سرقت رفته است!»; (فَإِنَّ بَرْقَهَا خَالِبٌ(7)، وَ نُطْقَهَا کاذِبٌ، وَ أَمْوَالَهَا مَحْرُوبَةٌ(8)، وَ أَعْلاَقَهَا مَسْلُوبَةٌ).در واقع واقع هر يک از اين دلايل چهارگانه اشاره به بخشى از تعبيرات گذشته است:فريبنده بودن زرق و برق دنيا به جهت آن است که دوام و بقايى ندارد و دروغ بودن سخنانش به دليل اين است که با هيچ کس در هيچ زمان وفا نکرده است. غارت شده بودن اموالش به جهت اين است که پيوسته دنياپرستان آن را از دست يکديگر غارت مى کنند و به سرقت رفته بودنش از آن روست که هر مال ظاهراً نفيسى که در دست کسى است فرد دنياپرستى چشم به آن دوخته و در فرصت مناسب آن را مى ربايد.آن گاه بار ديگر امام به همه مخاطبان خويش هشدار مى دهد و با ذکر شش وصف ديگر از اوصاف رذيله دنيا همگان را از گرفتار شدن در دام آن بر حذر مى دارد و مى فرمايد: «آگاه باشيد دنيا همچون زن هرزه عشوه گر و خودنمايى است که مردم را به سوى خود فرا مى خواند و يا همچون حيوان سرکشى صاحبش را از خود مى راند، دروغگويى است پر خيانت، ناسپاسى است حق نشناس و دشمنى است باز دارنده و پشت کننده اى است مضطرب و نگران»; (أَلاَ وَ هِيَ الْمُتَصَدِّيَةُ(9) الْعَنُونُ(10)، وَ الْجَامِحَةُ(11) الْحَرُونُ(12)، وَ الْمَائِنَةُ(13) الْخَؤُونُ(14)، وَ الْجَحُودُ الْکَنُودُ(15)، وَ الْعَنُودُ الصَّدُودُ(16)، وَ الْحَيُودُ(17) الْمَيُودُ(18)).****سرنوشت دنيا و دنياپرستان:با توجه به اينکه حبّ دنيا و دلبستگى شديد به امور مادّى سرچشمه انواع گناهان و جنايات و خلافکاريهاست و با توجّه به اينکه در عصر امام به موجب فتوحات اسلامى، ثروت زيادى در کشور اسلام فراهم شده بود و عدّه اى غرق ناز و نعمت بودند، امام بارها در خطبه هايش مردم را از دنياپرستى نهى مى کند و با تعبيراتى که در کلام ديگرى، نظير آن ديده نشده است آثار زشت دنياپرستى را بر ملا مى سازد، لذا در اين بخش از خطبه امام(عليه السلام) نخست با پنج جمله کوتاه بر بى اعتبار بودن مواهب مادى تأکيد مى کند و مى فرمايد: «حال دنيا دگرگونى (دائمى) است و گامهاى محکمش لرزان، عزّتش ذلّت، برنامه هاى جدى اش شوخى، و بلندى اش عين سقوط است»; (حَالُهَا انْتِقَالٌ، وَ وَطْأَتُهَا زِلْزَالٌ، وَ عِزُّهَا ذُلٌّ، وَ جِدُّهَا هَزْلٌ، وَ عُلْوُهَا سُفْلٌ(19)).اما دگرگونى حال دنيا بر کسى پوشيده نيست چه بسا شبانگاه، بر تخت قدرت نشسته و قصد کشور گشايى دارد; ولى سحرگاه نه تن سر و نه سر تاج دارد! با يک گردش چرخ نيلوفرى نيرومندان سقوط مى کنند و ضعيفان به قدرت مى رسند و عزيزان ديروز ذليلان امروز مى گردند.اما متزلزل بودن گامهاى آن به آن علت است که قرارگاه انسان در اين جهان دائماً متزلزل است بر هر چيز تکيه کند ـ مال، ثروت، جوانى وسلامتى ـ همه امورى متزلزلند. و امّا اينکه عزّتش عين ذلّت است، بعضى از شارحان آن را به اين معنا تفسير کرده اند که عزّت هاى مادى و نامشروع سبب ذلّت در آخرت است و بعضى گفته اند: سبب دورى از خدا در همين دنياست; ولى تفسير روشن تر آن است که عزّتهاى مادّى سبب وابستگيهاى شديد مى شود، وابستگيهايى که او را به ذلت مى کشاند و براى حفظ آن بايد در مقابل هر کس و ناکس سر فرود آورد.اما اينکه جدّ آن هزل و شوخى است علت آن ناپايدارى و سرعت زوال و عدم استقرار است و بلندى اش پستى است از اين رو که افراد بلند مقام براى حفظ قدرت خويش تن به پستيهاى فراوانى مى دهند و از افراد آلوده و کثيف براى حفظ قدرت خود بهره مى گيرند.سپس با دو صف ديگر، اين مطلب را کامل تر مى سازد و مى فرمايد: «دنيا سراى غارت و دزدى و ربودن (اموال و مقامات يکديگر) و تباه شدن و هلاکت است و اهل آن پيوسته آماده حال حرکت (به سوى مرگ) و پيوستن (به پيشينيان) و جدايى (از دوستان و عزيزان) هستند»; (دَارُ حَرَب وَ سَلَب، وَ نَهْب وَ عَطَب. أَهْلُهَا عَلَى سَاق وَ سِيَاق(20)، وَ لَحَاق وَ فِرَاق(21)).واژه «حَرَب وَ سَلْب، وَ نَهْب» هر چند همه به معناى غارت کردن و بردن اموال کسى است; ولى به نظر مى رسد در ميان آنها تفاوت دقيقى است «حَرَب» آن است که همه اموال کسى را ببرند، زيرا در لغت به عنوان «اَخْذُ جَميعِ مالِهِ» تفسير شده است; ولى «سلب» غالباً به معناى بردن لباس افراد و آنچه در دست دارند تفسير شده است و لذا در حديث داريم: «مَنْ قَتَلَ قَتيلا فَلَهُ سَلَبُهُ; کسى که در ميدان جنگ فردى را به قتل برساند لباس و سلاحش از آن اوست».(22)و اما «نَهْب» که در لغت به معناى غنيمت گرفتن و غارت کردن آمده است ممکن است اشاره به غارتهاى گروهى و دسته جمعى باشد، بنابراين معناى کلام امام(عليه السلام) اين مى شود که: دنيا گاه تمام هستى انسان را مى برد و گاه بخشى از آن را و گاه گروهى از غارتگران به عناوين مختلف بر سر کار مى آيند و اموال گروههايى از مردم را به غارت مى برند.آرى، به راستى دنيا ـ اگر خوب دقت کنيم ـ ميدان کارزارى است که غارتگران در آن به جان هم افتاده اند و غارت در اشکال مختلف آن صورت مى گيرد و سرانجامش «عطب» يعنى هلاکت و نابودى است و اينها همه در حالى است که همه انسانها در آستانه سفر، به جهان ديگر قرار دارند و کسى از فرداى خود با خبر نيست. سپس امام(عليه السلام) در سه جمله ديگر به بخش ديگرى از مشکلات و معايب دنيا اشاره کرده مى فرمايد: «راههايش حيرت زا، گريزگاههايش ناتوان کننده و مقاصدش يأس آور و نوميدى زاست»; (قَدْ تَحَيَّرَتْ مَذَاهِبُهَا، وَ أَعْجَزَتْ مَهَارِبُهَا(23)، وَ خَابَتْ مَطَالِبُهَا).اشاره به اينکه انسانهاى بيدار هر گاه بخواهند از مشکلات آن نجات و رهايى يابند آن هم کار آسانى نيست. تشخيص دادن راه فرار در آن بسيار مشکل و پيدا کردن گريزگاه بسيار پيچيده است.اين مسئله را ما با تجربه دريافته ايم که افراد هنگامى که گرفتار دنيا مى شوند سپس بيدار مى گردند و قصد فرار دارند دست و پاى آنها را امور مختلفى مى بندند و با زحمت زياد، بايد راه را پيدا کنند.سپس به سرنوشت دنياپرستان اشاره کرده مى فرمايد: «(هنگامى که فرمان مرگشان صادر مى شود) دژهاى محکم، صاحبان خود را تسليم مى کنند و خانه هايشان آنان را بيرون مى افکنند و تدبيرشان آنها را خسته و ناکام مى سازد»; (فَأَسْلَمَتْهُمُ الْمَعَاقِلُ(24)، وَ لَفَظَتْهُمُ(25) الْمَنَازِلُ، وَ أَعْيَتْهُمُ الْمَحَاوِلُ(26)).آرى! هنگامى که پيمانه آنها لبريز مى شود همه چيز او را در برابر حوادث تنها مى گذارد; نيرومندترين قلعه ها و محکم ترين خانه ها دفاعى از او نمى کنند و تدبيرهايش نتيجه معکوس مى دهند و او را تسليم مرگ مى سازند و مطابق ضرب المثل معروف: «چون قضا آيد طبيب ابله شود».در نتيجه سرنوشت مغروران دنياپرست به يکى از چند صورتى که امام در ادامه اين سخن بيان فرموده، رقم مى خورد، مى فرمايد: «يا نجات يافته اى مجروحند يا مرده اى پاره پاره، يا سر از تن جدا شده، يا غرق به خون، يا پشيمانى که هر دو دستش را به دندان مى گزد، يا حسرت مندى که دستها را به هم مى سايد، يا حيرت زده اى که سر را به روى دستها تکيه داده (و به فکر فرو رفته) يا پشيمانى که بر اشتباهات خويش تأسف مى خورد (و خود را شايسته ملامت مى بيند) و يا از تصميم برگشته اى (که راه چاره را در برابر خود مسدود مى بيند»; (فَمِنْ نَاج مَعْقُور(27)، وَ لَحْم مَجْزُور(28)، وَ شِلْو(29) مَذْبُوح، وَ دَم مَسْفُوح(30)، وَ عَاضٍّ(31) عَلَى يَدَيْهِ، وَ صَافِق(32) بِکَفَّيْهِ، وَ مُرْتَفِق(33) بِخَدَّيْهِ(34)، وَ زَار(35) عَلَى رَأْيِهِ، وَ رَاجِع عَنْ عَزْمِهِ).امام عاقبت کار مغروران ناکام در اين دنيا را در نُه صورت بالا به گونه اى بيان فرموده که دقيق تر و گوياتر از آن تصوّر نمى شود; اين اصناف نه گانه هر کدام به نوعى ضربات دنيا را بر پيکر خود احساس مى کنند و قدر جامع آن است که پايان کارشان شقاوت و حسرت و ندامت است چه آنها که ضرباتشان سنگين است و در کام مرگ فرو مى روند و چه آنها که زنده مى مانند و حسرت مى خورند.تاريخ نمونه هاى زيادى از هر يک از اين گروههاى نه گانه را نشان مى دهد و اى بسا خود، نيز در عمر کوتاهمان آنها را با چشم خود ديدهايم.آن گاه در آخرين جمله هاى اين خطبه به اين حقيقت اشاره مى کند که به هنگام فرا رسيدن حوادث بلا خيز و مرگ حتمى، راهها مسدود مى شود، مى فرمايد: «اين در حالى است که راه چاره بسته شده، حوادث غافلگير کننده فرا رسيده «و هنگام فرار و نجات نيست»; (وَ قَدْ أَدْبَرَتِ الْحِيلَةُ، وَ أَقْبَلَتِ الْغِيلَةُ(36)، وَ لاَتَ(37) حِينَ مَنَاص(38)).مى افزايد: «هيهات هيهات! (در اين هنگام کار از کار گذشته) آنچه بايد از دست برود از دست رفته، گذشته ها گذشته و دنيا همچنان به راه خود ادامه مى دهد (کسى از آنان ياد نمى کند) نه آسمان بر آنها گريست و نه زمين، و نه به آنها مهلتى داده شد»; (هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ! قَدْ فَاتَ مَا فَاتَ، وَ ذَهَبَ مَا ذَهَبَ، وَ مَضَتِ الدُّنْيَا لِحَالِ بَالِهَا(39)، (فَما بَکَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَآءُ وَ الاَْرْضُ وَ مَا کَانُوا مُنْظَرِينَ)).آرى! آنها که روزى بر مرکب غرور سوار بودند در کاخهاى پر زرق و برق مى زيستند و خود را فرمانروايان زمين و آسمان مى پنداشتند، هنگامى که پنجه هاى نيرومند قضا گلوى آنها را گرفت، چنان ذليلانه تسليم شدند و با دنيا وداع گفتند که گويى هرگز نبودند; چشمى براى آنها گريان نشد و خاطرى پژمان نگشت و بعد از آنها دنيا همچنان به راه خويش ادامه مى دهد و پيش مى رود و اقوام و ملّتها و قدرتمندان و زورمندان، يکى بعد از ديگرى مى آيند و مى روند و گرد و غبار نسيان و فراموشى بر تاريخشان پاشيده مى شود.جمله (و لاَتَ حِينَ مَنَاص) که عيناً از قرآن مجيد(40) گرفته شده درباره گروههايى از اقوام پيشين است که گرفتار غرور اختلاف بودند و زندگى دنيا را جاودان مى پنداشتند ـ و هنگامى که در چنگال عذاب الهى گرفتار شدند فرياد مى زدند و کمک مى خواستند; ولى وقت نجات گذشته بود.و جمله (فَمَا بَکَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَاءُ وَالاَْرْضُ) نيز آيه اى ديگر از قرآن مجيد(41) است که اشاره به حال فرعونيان مى کند در آن هنگام که همگى در دريا غرق شدند و باغها و چشمه ها و کاخها و نعمتها را به ديگران واگذاردند و رفتند بى آنکه چشمى براى آنها بگريد.اين تعبير که «نه آسمان بر آنها گريست و نه زمين» ممکن است کنايه از حقارت و پستى و نبودن يار و ياور براى آنها باشد، زيرا در ميان عرب معمول است هنگامى که مى خواهند عظمت مقام کسى را که از دست رفته است بيان کنند مى گويند: آسمان و زمين بر او گريه کردند و خورشيد و ماه به سبب فقدانش تاريک شدند.اين احتمال نيز داده شده که که منظور از آن، گريستن اهل آسمانها و زمين باشد، زيرا گاه فرشتگان براى مؤمنان و مقرّبان درگاه خداوند گريه مى کنند; نه براى جبّاران و ستمکاران.****پی نوشت:1. «نزاه» جمع «نازه» به معناى عفيف النفس و خويشتن دار است.2. «ولاه» جمع «واله» به معناى مشتاق و شيداست.3. «لا تشيموا» از ريشه «شيم» بر وزن «غيب» به معناى چشم به چيزى دوختن، گرفته شده است.4. «بارق» ابرى است که از آن برق مى جهد و به معناى شمشيرى درخشان نيز آمده است.5. «ناعق» از ريشه «نعق» بر وزن «برق» به معناى بانگ زدن بر حيوانات است سپس به هر بانگ زدنى اطلاق شده است.  6. «اعلاق» جمع «علقه» بر وزن «فتنه» به معناى شىء نفيس و پر ارزش است (هر چند جنبه ظاهرى داشته باشد) و از ريشه «علاقه» گرفته شده، زيرا اشياى نفيس سبب تعلّق قلب به آنها مى شود.7. «خالب» به معناى فريبنده از «خلابه» به کسر خاء به معناى فريب دادن گرفته شده است.8. «محروبه» به معناى غارت شده از «حرب» به معناى جنگ که سبب غارت مى شود، گرفته شده است.9. «متصديه» به معناى زنى است که خود را به مردان عرضه مى دارد که به زن بدکاره تفسير مى شود، از ريشه «تصدّى» به معناى عرضه کردن گرفته شده است.10. «عنون» از ريشه «عنّ» بر وزن «ظنّ» به معناى خودنمايى گرفته شده است.11. «جامحه» به معناى چموش و سرکش از «جموح» بر وزن «فتوح» گرفته شده است.12. «حرون» نيز به معناى سرکش است، با اين تفاوت که «جموح» حيوانى است که بدون کنترل به هر طرف مى رود و «حرون» حيوانى است که سرکشى مى کند و مى ايستد و قدم از قدم بر نمى دارد.13. «مائنه» يعنى دروغگو از ريشه «مين» بر وزن «عين» به معناى کذب گرفته شده است.14. «خؤون» به معناى خيانتگر از ريشه خيانت است.15. «کنود» يعنى ناسپاس و بخيل. در اصل به زمينى مى گويند که چيزى از آن نمى رويد.16. «صدود» يعنى اعتراض کننده و باز دارنده. از ريشه «صدّ» گرفته شده که در دو معنا استعمال مى شود: اعراض و منع.17. «حيود» به معناى گريزان و پشت کننده، از «حيد» بر وزن «صيد» گرفته شده است.18. «ميود» به معناى منحرق و مضطرب از ريشه «ميدان» بر وزن «ضربان» به معناى تزلزل و اضطراب و انحراف گرفته شده است.19. «علو» و «سفل» به معناى بلندى و پايينى است که گاه به ضمّ حرف اوّل و گاه به کسر آن تلفظ مى شود.20. «ساق» به معناى ساق پاست و تعبير به «على ساق» در جايى گفته مى شود که کسى بر پا ايستاده و آماده انجام کارى است و «سياق» از ريشه «سوق» به معناى راندن و به پيش بردن است، بنابراين جمله «على ساق و سياق» مفهومش اين است که اهل دنيا آماده حرکت و راهى شدن به سوى جهان ديگرند.21. «لحاق» و «فراق» نقطه مقابل يکديگرند; «لحاق» به معناى ملحق شدن و «فراق» به معناى جدا شدن است.22. بحارالانوار، جلد 41، صفحه 73. اين حديث از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده و نيز در سنن بيهقى، جلد 6، صفحه 307 و 309 نيز آمده است.23. «مهارب» جمع «مهرب» بر وزن «مطلب» به معناى گريزگاه از ريشه حرب بر وزن چرب به معناى گريختن گرفته شده است.24. «معاقل» جمع «معقل» بر وزن «مجلس» به معناى دژ محکم و پناهگاه است.25. «لفظت» از ريشه «لفظ» بر وزن «حذف» به معناى بيرون افکندن گرفته شده و الفاظ را از اين جهت الفاظ مى گويند که گويى از دهان پرتاب مى شود.26. «محاول» جمع «محاله» بر وزن «حواله» يعنى قدرت تدبير و تصرّف.27. «معقور» از ريشه «عقر» بر وزن «فقر» يعنى مجروح کردن و کشتن شتر يا قطع کردن دست و پاى حيوان.   28. «مجزور» به معناى مقطوع و سر بريده از ريشه «جزر» بر وزن «مرز» قطع کردن است.29. «شلو» بخشى از گوشت حيوان مذبوح را گويند.30. «مسفوح» يعنى ريخته شده و در اصل از «سفح» بر وزن «صبر» به معناى ريختن است و بيشتر در مورد خون ريزى به کار مى رود.31. «عاض» يعنى گازگيرنده از ريشه «عضّ» بر وزن «سدّ» به معناى گاز گرفتن با دندان است واين تعبير معمولا درباره کسانى به کار مى رود که از شدّت ناراحتى يا ندامت دستهاى خود را با دندان مى گزند.32. «صافق» يعنى کسى که دستهاى خود را به هم مى زند. از ريشه «صفق» بر وزن «دفع» به معناى ضربه زدنى است که با صدا همراه باشد و در اينجا اشاره به کسانى است که از شدّت ناراحتى دستهاى خود را به هم مى کوبند.33. «مرتفق» به معناى کسى است که دستهاى خود را تکيه گاه قرار مى دهد و در عبارت بالا کنايه از کسى است که گرفتار حيرت شديدى شده و سر خود را به دستها تکيه داده و در فکر فرو رفته است و «ارتفاق» تکيه کردن است.34. «خدّى» تثنيه خدّ به معناى گونه انسان است.35. «زار» به معناى ملامت کننده و توبيخ کننده است. از ريشه «زرى» بر وزن «زرد» عيب جويى و ملامت کردن است و لذا به معناى کوچک و حقير شمردن نيز آمده است.36. «غيله» به معناى شرّ و تصميم خطرناک مخفيانه و غافلگيرانه است. اين واژه به ترور کردن اطلاق مى شود.37. «لات» براى نفى است و در اصل «لا نافيه» بوده و تاء تأنيث براى تأکيد به آن افزوده شده است و بعضى تاء را زائده و براى مبالغه مى دانند.38. «مناص» به معناى فرارگاه و پناهگاه از ريشه «نوص» به معناى فرار است.39. «بال» به معناى قلب و درون است.40. ص، آيه 3.41. دخان، آيه 29. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )15-  خود را از آلودگيهاى دنيا دور كنند، و از آنچه كه خداوند حرام كرده و از آن در دنيا مذمت فرموده و در آخرت وعده عذاب داده خوددارى كنند.16-  كارى كنند كه نسبت به آخرت عاشق و شيدا باشند و اين مطلب كمال توجه به تقوا و پرهيزكارى را مى رساند زيرا در موقعى اين حالت دست مى دهد كه آدمى بكلى از علايق دنيا چشم بپوشد و به عبادات و اعمال نيك بپردازد كه در اين صورت عشق به آخرت و پيشگاه پروردگار در آدمى به وجود مى آيد.17-  يكى ديگر از دستورهايى كه امام به ياران خود در رابطه با توجه كردن به تقوا مى دهد آن است كه پرهيزگاران و اهل تقوا را حقير نشمارند، از آنها بدگويى نكنند آنان را مورد تمسخر و ضرب و شتم قرار ندهند، و كارى انجام ندهند كه باعث اهانت به ايشان باشد و همه اينها گناه است به دليل اين كه باعث توهين به شخص پرهيزكارى است كه خداوند او را دوست مى دارد و مقامش را بالا برده است.18-  مطلب ديگر كه به اصحاب خود خاطر نشان ساخته آن است كه مثل دنيا پرستان اهل دنيا را بلند مقام ندانند و كسانى را كه در ميان خلق به سبب موقعيتهاى مالى و رياستى و جسمانى داراى وجاهتى مى باشند خيلى مورد اهميت و احترام قرار ندهند زيرا كسى كه به دليل علايق دنيوى و امور مادى كسى را بلند مرتبه شمارد خود از تقوا بدور است و احترام او، علامت دلبستگى به وى و توجه به دنيا خواهد بود و بر عكس بى توجهى به چنين شخصى دليل بى علاقگى به دنيا و اهل آن و نشانه زهد انسان مى باشد كه از علامتهاى تقواست.19-  به ابر درخشنده دنيا چشم ندوزيد، ابر درخشنده كنايه از زرق و برقهاى دنياست كه دنيا دوستان پيوسته چشم طمع به آن دوخته اند كه روزى به آن دست يابند و از لذتهاى آن بهره مند شوند مانند ابرى كه صداى غرّش و درخشندگى برقش منتظران را متوجه خود مى كند، انتظار مى كشند تا از بارش بارانش بهره مند شوند.20-  و نيز پيروان خود را از گوش دادن به سخنان ستايش كنندگان دنيا نهى فرموده است، خواه اين كه دنيا پرستان آن را با زبان بستايند و يا با اعمال خود محبوبيّت آن را آشكار كنند، و يا زينتهاى دنيوى با جلوه گريهايشان جلب توجه كنند زيرا اعتنا كردن و با اهميت نگريستن به هر كدام از امور فوق، سبب دورى و انحراف از مسير تقوا و آخرت و سقوط در سياهچال هلاكت و گرفتار كيفر ابدى شدن مى باشد.21-  «و لا تجيبوا ناعقها»،به سر و صداى دعوت كنندگان به دنيا پاسخ مثبت ندهيد، به دليل اين كه واژه نعق، به معناى صداى قار قار كلاغ مى باشد، گويا امام (ع) دعوت كنندگان به دنيا را به خاطر زشتى معنويشان، تشبيه به اين پرنده كرده كه باطنشان به سبب دنياپرستى، سياه و زشت و فريادهايشان دلخراش و كريه است و سرانجامى خشونتزا دارد.22-  از جلوه گرى و درخشندگى دنيا روشنايى مجوييد. در اين قسمت واژه هاى درخشندگى و روشنايى جستن به عنوان استعاره به كار برده شده است، زيرا همچنان كه درخشندگى نور محسوس سبب راهيابى انسان مى شود، افكار و انديشه هاى مربوط به مصالح دنيا هم آدمى را براى به دست آوردن امور مادّى و دنيايى راهنمايى مى كنند و به احتمال ديگر مى توان گفت درخشندگى دنيا استعاره از امور لذت بخش و زينتهاى دنياست كه باعث سرور و ابتهاج مى شود و طلب روشنايى استعاره از خوشحالى و سرورى است كه از اين امور به دست مى آيد.23-  آخرين دستورى كه حضرت در اين مورد به پيروان خود مى دهد آن است كه فريفته كالاهاى پر قيمت دنيا نشوند يعنى از دوستى دنيا و فرو رفتن در خوشيهاى آن بپرهيزند زيرا اين امور سبب فريب خوردن آنان و انحرافشان از راه خدا و گرفتارى و اندوه ابدى آنان مى شود و خداوند در قرآن به اين مطلب اشاره فرموده است «وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ ...»، اهل تفسير گفته اند مراد از فتنه بلا و محنت و رو گرداندن از آخرت مى باشد، انسان به خاطر مال دنيا و فرزندان خود چه بسا كه به گناهان بزرگ دچار شود و به حرام بيفتد مگر كسانى كه خداوند آنان را از لغزش و گناه محافظت فرمايد. از ابو بريده روايت شده است كه روزى پيامبر اكرم روى منبر براى ما سخنرانى مى كرد ناگهان دو فرزندش امام حسن و امام حسين به مسجد وارد شدند، در حالى كه پيراهن هاى سرخ عربى به تن داشتند و همچنان كه قدم بر مى داشتند گاهى بر زمين مى افتادند، رسول خدا كه چنين ديد، فورى از منبر پايين آمد و آن دو را بلند كرد و جلو روى خود نشاند و سپس فرمود: خداى بزرگ درست فرموده است كه «انما اموالكم و اولادكم فتنه»، من همين كه ديدم اين دو كودك راه مى روند و زمين مى خورند، نتوانستم تحمل كنم تا اين كه فرود آمدم و آنها را بلند كردم.پس از بيان دستورهاى متعدد به شرح عيبهاى دنيا پرداخته و از اين طريق علت بى ارزشى دنيا را روشن ساخته است:«فانّ برقها خالب»،صفت خالب كه به معناى ابر بى باران است، استعاره از آرزوهاى دنيا مى باشد كه معمولا برآورده نمى شود و اگر مقدار اندكى از آن برآورده شود آن هم چنان در معرض زوال است كه گويا حاصل نشده و از اين رو به برقى شباهت دارد كه يا به كلى خالى از آب است و يا اگر مقدار كمى هم داشته باشد ارزش و اعتبارى ندارد و بدين سبب سزاوار نيست كه آدمى چشم به آن بدوزد.«و نطقها كاذب»،به سخنهايى كه در ستايش دنيا اظهار مى شود گوش فرا ندهيد كه جز، و هم و خيال و دروغ چيزى نيست، زرق و برق دنيا با زبان حال خود را مى ستايد، دنيا طلبان آدمى را به اندوختن مال دنيا تشويق مى كنند و لذتهاى آن را به رخ مى كشند تا انسان گول خورده و به سويش بشتابد، به هيچ كدام از اين نويدها گوش ندهيد زيرا تمام اينها خالى از واقعيت مى باشد.«و اموالها مخروبه»،سزاوار نيست كه آدمى براى به دست آوردن مال و ثروت دنيا فكر و انديشه خود را به زحمت اندازد و يا از داشتن آن خوشحال و شادمان باشد زيرا سرانجام بايد تمامى آن را از دست بدهد.«و اعلاقها مسلوبه»،تعلّقات دنيا و آنچه مايه دلبستگى به آن است عاقبت از آدمى گرفته مى شود، بنا بر اين نبايد فريفته دنيا و محو تعلقات آن بشويد.****پس از بيان ادله عدم دلبستگى به دنيا در جمله هاى بعد به شرح اوصاف و عيوب ديگرى براى آن پرداخته و به عنوان تشبيه و استعاره آنها را اظهار فرموده است:1-  «انها المتصديّه العنون»،بعضى شارحان گفته اند اين جمله استعاره است از ويژگى زن بدكاره اى كه پيوسته خود را بر مردان عرضه مى كند تا آنان را به سوى خود بكشاند و احتمال ديگر آن است كه استعاره از صفت اسب يا ناقه اى باشد كه در هنگام راه رفتن پا را بر زمين مى كوبد و نامنظم و غير عادى راه مى رود.و كلمه عنون به معناى حيوانى كه پيوسته در راه رفتن از همه جلوتر مى رود نيز مى باشد، و خلاصه در اين جمله حضرت دنيا را از سه جهت به سه چيز تشبيه كرده است: الف-  نخست آن را به زن فاجره اى تشبيه كرده كه پيوسته در پى جلب انسان و فريب وى مى باشد.ب-  از طرف ديگر آن را به اسب يا ناقه اى مانند ساخته است كه در هنگام راه رفتن چموشى مى كند، چون دنيا نيز براى آدمى بر يك منوال باقى نمى ماند بلكه پيوسته در حال دگرگونى و نوسان مى باشد.ج-  و نيز به دليل سرعت سر رسيد و زودگذر بودنش آن را به چهار پاى تندرويى تشبيه كرده است كه پيوسته از همه زودتر راه را به پايان مى رساند.2-  «الجامحه الحرون»،در اين عبارت حضرت دنيا را به طريق استعاره به چهار پاى چموشى تشبيه كرده است كه كنترل را از دست صاحبش گرفته است اگر بخواهد آن را از حركت باز دارد سركشى مى كند و اگر سعى در راه رفتنش كند در جاى خود توقف مى كند و گام از گام بر نمى دارد، و بالاخره به هيچ رو در اطاعت راكبش قرار نمى گيرد، دنيا نيز چنين است هيچ گاه مطابق ميل اهلش جارى نمى شود بلكه در هنگام شدت نياز و كمال احتياج به آن، پشت به او كرده و در حسرت رهايش مى سازد.3-  «الماثنه الخوون»،صفت دروغگويى را براى دنيا استعاره آورده است به دليل آن كه زرق و برقهاى دنيا، مردم را به خود جلب كرده، فكر مى كنند كه متاعهاى دنيا هميشه برايشان باقى است ولى يك بار متوجه مى شوند كه چه زود از دست آنها رفت و باقى نماند، اين جا معلوم مى شود كه آن زرق و برقها سرابى بيش نبوده و توهمهايشان دروغ از كار در آمد، وصف خيانتكار هم به اين اعتبار است كه گويا دنيا با جلوه هاى گول زننده و زينتهاى فريبكارانه خود به آنان وعده مى داده است كه پيوسته با آنها باقى خواهد ماند، اما با از بين رفتن و نابوديش خيانتكارى و پيمان شكنى وى آشكار شد.4-  «الجحود الكنود»،با ذكر اين دو صفت دنيا را در بى وفايى به زنى مانند ساخته است كه نعمت وجود شوهر خود را كفران كرده تمام نيكيهاى وى را ناديده مى انگارد و پيوسته با فريبكارى به سر مى برد، دنيا نيز رسمش بر آن است كه دلبستگانش را فريبكارانه وا مى گذارد و از آنان كه با وى اظهار تمايل مى كنند و براى دست يافتن به آن مى كوشند و به زينتهاى آن مغرورند، متنفّر است و سرانجام آنان را به هلاكت سپرده و به ديگرى رو مى آورد.5-  «العنود الصّدور»،اين جا دنيا را به ناقه اى همانند كرده است كه از چراگاه مخصوص و هميشگى شتران كناره گرفته و آخور خود را از ديگران جدا ساخته است، دنيا نيز طبق روش دلخواه مردم رفتار نمى كند و از راهها و مقصدهايى كه به آن منظور آن را مى طلبند سرپيچى مى كند و از هر كس كه بيشتر به وى ميل و رغبت داشته باشد بيشتر اعراض و دورى مى كند.6-  «الحيود الميود»،نسبت به دلبستگانش بى علاقه و پيوسته در حال دگرگونى و تغيير است گاهى به برخى رو مى آورد و زمانى از او اعراض و به ديگرى اقبال مى كند گاهى به سود انسان و گاهى به زيان او مى باشد.7-  «حالها انتقال»،خاصيت ذاتى دنيا بر آن است كه هر لحظه در حالتى و متوجه به ديگرى است به احتمال ديگر، معناى كلام امام (ع) اين است: آنچه از دنيا به نظر ظاهر، حاضر و ثابت مى نمايد در حقيقت چنان نيست بلكه سيّال و متغير است زمان حاضرش هم مانند گذشته و آينده اش بى ثبات و قرار مى باشد.8-  «وطأتها زلزال»،لگدكوب كردن دنيا، لرزش و اضطراب به وجود مى آورد منظور از لگدكوب ساختن، مبتلا شدن آدمى به شدايد و مصيبتهاى دنيا مى باشد. زيرا چنان كه اگر حيوانى گامهاى خود را بر چيزى بگذارد سنگينى خود را بر رويش انداخته و، وى را حقير و پست شمرده، سختيها و گرفتاريهاى دنيا نيز اهلش را اين چنين تحت فشار قرار داده و پست و بى مقدار مى داند، و مراد از واژه زلزال اضطراب و ناراحتى و دگرگونى احوال مبتلايان به ناگواريهاى دنيا مى باشد.9-  «عزّها ذلّ»،عزّتى كه از ناحيه آرايشها و آرايشگريهاى دنيا، براى ملوك و پادشاهان و ساير اهل دنيا، حاصل مى شود، همه آنها در آخرت عين ذلّت و خوارى است زيرا عزت دنيا سبب انحراف از حقيقت دين و تقوا مى شود كه لازمه آن ذلّت در پيشگاه حق تعالى مى باشد و به اين معنا در قرآن اشاره شده است هنگامى كه خداوند متعال گفتار رئيس منافقان را نقل مى كند: «يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ ...» چنان كه مفسران گفته اند، كسى كه چنين حرفى گفته، عبد اللَّه ابىّ رئيس گروه منافقها بوده و منظورش از عزيزتر خودش و از ذليلتر پيامبر است اما حق تعالى حرف او را ردّ كرده و مى فرمايد: «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ».10-  «و جدها هزل»،لفظ جدّ، كه به معناى دست زدن به كار با توجه و كوشش مى باشد دو مطلب را مى فهماند.الف-  گاهى دنيا آن چنان خوشيهاى خود را به بعضى اشخاص متوجه مى سازد مثل دوستى كه عنايت كاملى به دوست خود داشته باشد.ب-  و موقعى كه از آدمى برمى گردد و بخت او را واژگون مى سازد مثل دشمنى مى باشد كه تصميم قطعى براى از بين بردن دشمن خود دارد، و حضرت اين اقبال و ادبار دنيا را كه به صورت جدّى براى اشخاص ظاهر مى شود شوخى و مسخره مى خواند، به علت اين كه دوام و ثباتى ندارد زيرا تا انسان مى خواهد از خوشيهاى آن بهره اى ببرد از دستش مى رود و باز همين كه مى رود تا به سختيها و مصائبش خو بگيرد، عوض مى شود گويا اين دنيا با اهل خود بازى و شوخى دارد، (چرخ بازيگر، از اين بازيچه ها بسيار دارد).احتمال ديگر در سخن امام (ع) آن است كه جدّ و هزل، مربوط به كارهاى مردم باشد يعنى جديت و كوشش اهل دنيا براى به دست آوردن مال و منال آن مثل بازى و شوخى بى دوام و زودگذر است زيرا با از بين رفتن فرصتهاى دنيا، آن نيز از بين مى رود.11-  «و علوّها سفل»،بلندى مقام و مرتبه اى كه به سبب دنيا و براى اهل آن حاصل مى شود، در حقيقت تنزّل و پستى است زيرا كه مايه انحطاط و پايين آمدن مقام انسانى در سراى آخرت و پيشگاه پروردگار مى شود، معناى اين عبارت شبيه عبارت شماره 9 كه در صفحه قبل گذشت مى باشد عزّها ذلّ.12-  «دار حرب و...»،اين عبارت نيز شبيه جمله اموالها محروبه صفحه مى باشد يعنى دنيا و خوشگذرانيهايش به سبب مرگ و ناگواريهاى ديگر پيوسته در محلّ سلب شدن از انسان مى باشد، امروز در تصرف عده اى است و فردا از آنان گرفته شده و ديگرى آن را در اختيار مى گيرد، شبيه ميدان جنگ كه هر كس كشته شد ديگرى سلاح و لباس وى را مالك مى شود واژه هاى نهب و عطب كه به دنبال عبارت بالا ذكر شده قريب به اين معناست، دنيا سراى غارتگرى و وادى هلاكت است.13-  «اهلها ساق و...»،اهل دنيا پيوسته در شدايد و ناراحتى به سر مى برند و اين حال انسان مى باشد، مرحوم قطب الدين راوندى در شرح عبارت فوق گفته است مراد آن است كه مردم دنيا هر كدام بى درنگ در پى ديگرى به سوى آخرت روانند و فاصله اى ميانشان نمى افتد مانند ضرب المثلى كه گفته اند: «ولدت فلانة ثلاثه بنين على ساق» يعنى فلانه زن، سه پسر پشت سر هم زاييد در حالى كه ميان آنها به آمدن دخترى فاصله واقع نشد، اما ابن ابى الحديد اين معنا را نپذيرفته بلكه واژه ساق را كنايه از امر شديد دانسته چنان كه در اول بيان داشتيم. بعضى هم آن را مصدر دانسته اند يعنى اهل دنيا به سوى آخرت رانده مى شوند. كلمه لحاق به اين معناست كه هر كدام از مردم دنيا در به وجود آمدن و از ميان رفتن به ديگرى ملحق مى شود و لفظ فراق يعنى ميانشان جدايى و فراق مى افتد چنان كه گفته اند الدنيا مولود يولد و مفقود يفقد، دنيا چيزى است كه پيوسته زاييده مى شود و سپس نابود مى شود. ممكن است منظور از لحاق، ملحق شدن زندگان به مردگان در عدم باشد.14-  «قد تحيّرت مذاهبها»،راههاى دنيا باعث سرگردانى آدمى است منظور از اين راهها نه جاده هاى حسّى روى زمين است و نه مذاهب اعتقادى بلكه مقصود روشهاى عقلى و تدبيرهاى خردمندانه اى است كه عقلا به منظور دست يافتن به منافع دنيا و دفع شرور آن به كار مى برند و اين كه امام (ع) سرگردانى و حيرت را به اين روشها نسبت داده و مى فرمايد: راههاى دنيا سرگردان است، از باب مجاز و ذكر پذيرنده به جاى انجام دهنده مى باشد زيرا حقيقت امر آن است كه روندگان اين راهها، دچار حيرت و سرگردانى مى باشند.15-  «و اعجزت مهاربها»،گريزگاههاى دنيا فراريانش را درمانده و ناتوان ساخته است، هر كس بخواهد از شرور و بديهاى اين جهانى بگريزد تا خود را نجات دهد قدرت بر اين امر ندارد، در اين عبارت مفعول به، حذف شده است به علت آن كه هدف بيان ناتوان ساختن فرارگاههاى دنياست و به مفعول توجّهى نيست.16-  «و خابت مطالبها»،نوميد شد خواسته هاى دنيا، يعنى امور دنيوى كه مورد علاقه انسانهاست آنان را از وصال خود مأيوس و نااميد مى سازد، در اين جا كه حضرت صفت نااميدى را نسبت به مطالب دنيا مى دهد تشبيه و استعاره به كار برده است زيرا آرزوهاى دراز و خواسته هاى نفسانى كه در ذهن آدمى جلوه مى كند، اما در عالم وجود تحقق نمى يابد و انسان به آن نمى رسد مانند شخصى است كه اظهار دوستى مى كند و، وعده وصال مى دهد اما به وعده خود وفا نمى كند و انسان را نااميد مى سازد، امام (ع) پس از بيان اين ويژگى براى دنيا، برخى از پى آمدهاى آن را كه گواه بر مطلب مى باشد، بيان فرموده است: الف-  پس پناهگاههاى عالم آنان را ترك كرد و به خود، واگذارشان ساخت، زيرا موقعى كه حفاظتهاى دنيايى و حصارهاى محكم آن سبب نجات انسان نمى شود و جلو تيرهاى بلا و دردهاى مرگ آور را نمى گيرد شبيه كسى است كه پناهنده اش را به خود راه ندهد بلكه وى را تسليم دشمن كند.ب-  منزلهاى دنيا، آنان را به دور انداخت، اين جا نيز مانند قسمتهاى بالا استعاره و تشبيه به كار رفته است، اين كه انسانها با مردن از استراحتگاههاى دنيا بيرون برده مى شوند و راه آخرت مى پيمايند چنين تشبيه شده است كه گويا همين منزلها ساكنان خود را از درون خود بدور افكنده اند.ج-  انقلابات روزگار، ايشان را عاجز و ناتوان ساخت.پس از بيان ويژگيهاى دنيا، مردم را به اعتبار اين كه مرده و زنده آنان از بلاهاى آن بى بهره نيستند، به چند گروه تقسيم كرده است:1-  عده اى اگر چه از مرگ نجات يافته و نمرده اند، اما مجروح و زخمى باقى مانده اند.2-  گروهى كشته شده و به حالت گوشتهاى قطعه قطعه در آمده اند.3-  برخى پس از مرگ اعضايى از هم جدا شده مى باشند. احتمال مى رود كه «مذبوح» صفت «شلو» باشد و از ذبح شقّ و شكافتن را بطور كلى اراده كرده است همچنان كه در اصل لغت بدين معناست.4-  پاره اى خونهايشان بر زمين ريخته است.5-  تعدادى به دليل پشيمانى از گناهانى كه در دنيا مرتكب شده اند، دستهاى خود را با دندانهايشان مى گزند.6-  گروهى دست بر روى دست مى زنند و اظهار ندامت و پشيمانى مى كنند.7-  عده اى به علامت پشيمانى و حسرت، كف دستهاى خود را بر دو طرف صورت خود نهاده و بر مرفقهاى خويش تكيه مى كنند.8-  گروهى انديشه اى را كه در دنيا داشته اند مورد سرزنش قرار مى دهند، زيرا همان بوده است كه آنان را واداشت كه تمام همّ خود را به دنيا متوجه سازند و از انديشه عالم آخرت بيرون روند، و اينك پس از مرگ به كيفر كردارهاى ناشايست خود، دچار شده اند، و تعلّقات دنيا و گناهان به صورت غل و زنجيرهاى آتشين به گردنهايشان افتاده است و به اين دليل از افكار دوران گذشته خود، اظهار تنفر و انزجار مى كنند.9-  و بالاخره، گروهى كه فكر مى كردند، براى هميشه در اين سراى خواهند ماند و در انديشه آباد ساختن دنياى خود بودند ولى با فرا رسيدن مرگ بيدار شده و از اين تصميم خود برگشتند.«و قد ادبرت الحيلة»،پس از بيان حالت پشيمانى گروهها (كه شامل شماره هاى 5 تا 9 مى شود) هشدار مى دهد كه اين پشيمانيها سودى ندارد زيرا چاره از دست رفته است.«و اقبلت الغيلة»،هلاكت و سقوط آنان در ورطه هولناك دوزخ به آنان رو آورده و نزديكشان شده است، و موقع فرار نيست، چنان كه خداوند متعال نيز مى فرمايد: «كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنادَوْا وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ»، يعنى با فريادهاى خود يارى مى طلبيدند ولى موقع نجات و خلاصى باقى نمانده بود.هيهات، هيهات، هنگام فرار گذشته و بسيار دور شده است، امام (ع) اين كلمه را كه دلالت بر سپرى شدن موقع فرار از رنج و عذاب عالم آخرت دارد، دوبار ياد كرده تا مفيد تاكيد باشد و اين سخن در حقيقت نقطه مقابل گفتار كافران در دنياست كه چون منكر روز قيامتند در برابر وعد و وعيدهاى خدا و پيامبران به مردم مى گويند: هيهات هيهات لما توعدون، آنچه پيامبران به شما وعده مى دهند بسيار دور است و منظورشان آن است كه اينها همه فريب و دروغ است و اين سخن امام (ع) گويا جزا و جواب گفتار آنان مى باشد.«و قد فات ما فات... ذهب»،ديگر آن موقعيت و فرصت دنيايى كه داشتيد به پايان رسيده و آرزوى برگشت به آن، مورد ندارد زيرا امرى است غير ممكن چنان كه در قرآن نيز به اين درخواست و برآورده نشدنش تصريح فرموده است: «حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ...» هنگامى كه مرگ كافر و گنهكار فرا مى رسد مى گويد: بار الها مرا به دنيا بازگردان تا شايد به تدارك گذشته عمل صالحى انجام دهم، به او خطاب شود: بس كن.«و مضت الدنيا لحال بالها»،دنيا به دنبال كار خود رفت، اين عبارت شبيه جمله اى است كه در خطبه شقشقيه مى فرمايد: حتى مضى الاول لسبيله، تا سرانجام اولى راه خود را گرفت و رفت، و نيز مثل قول كسى كه مى گويد: امض لشأنك، به سوى هدف خودت برو، واژه بال كه به معناى قلب است براى دنيا استعاره است زيرا دنيا به شخصى مانند شده است كه دنبال هدف و خواسته دل خود رفته است، به احتمال ديگر مى توان بال را در همان معناى حال گرفت و چون در لفظ اختلاف دارند، مضاف و مضاف اليه بود نشان هم بى اشكال است.بنا بر اين معناى عبارت چنين مى شود: دنيا به هر حال چه خوب و چه بد، گذشت.«و اقبلت الآخره»،و آخرت با همه سختيها و ناگواريهايش فرا رسيد، و در آخر به منظور كسب نورانيت بيشتر از كلام خداوند سخن خود را به آيه قرآن پايان داده و مى فرمايد: «فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ»، يعنى اهل ناز و نعمت كه باغها و مزارع از خود باقى گذاشتند و رفتند كسى بر آنها نگريست و با آن كه تكيه و اعتمادشان بر دنيا بود نتوانستند طرفى از آن ببندند، بلكه بر آنها پشت كرد و پى كار خود رفت، برخى مفسّران برآنند كه منظور از آسمان و زمين كه در آيه شريفه ذكر شده، اهل آسمان يعنى ملائكه و اهل زمين مى باشد، كه در هر دو جا مضاف حذف شده و اين اشاره به آن است كه اين گونه اشخاص كه از دنيا مى روند شايسته آن نيستند كه كسى بر آنها تأسف بخورد يا بر حالشان بگريد، بعضى گفته اند بدون اين كه مضافى محذوف بگيريم، مراد مبالغه در تحقير اهل دنياست زيرا در ميان عربها معروف است كه اگر فرد يا شخصيّتى از دنيا برود مى گويند زمين و آسمان بر حالش گريست، و در اين كه اين مطلب را از آنان نفى كرده اشاره بر آن است كه اينها ارزش آن را ندارند كه كسى بر ايشان چنين بگويد، از ابن عباس سؤال شد، آيا آسمان و زمين براى كسى مى گريد گفت.آرى وقتى كسى از دنيا مى رود در زمين مكانى كه آن جا نماز مى خوانده و در آسمان جايى كه اعمالش به آن محلّ بالا مى رفته بر حال او مى گريند، پس اين كه در اين آيه گريه آسمان و زمين را از آنان نفى كرده، اشاره به آن است كه آنها اهل عبادت نبوده اند تا جايگاه عبادتشان از زمين و محلّ بالا رفتن آن از آسمان بر آنها بگريد، و شبيه اين معنا از انس بن مالك نقل شده است كه مى گويد: پيامبر خدا فرمود: براى هر مسلمانى دو در به سوى آسمان باز است از يك در اعمال و عباداتش بالا مى رود و از در ديگر روزيش به زمين مى آيد و هر گاه اين شخص از دنيا مى رود، هر دو در بر او مى گريند، و اين است معناى آيه شريفه.در خاتمه بايد توجه داشت كه گريه زمين و آسمان امرى مجازى است و از باب ذكر لازم (گريه) و اراده ملزوم (فراق) مى باشد، به دليل آن كه هر گاه كسى محبوب خود را از دست داد، در فراقش مى گريد، اين جا نيز مراكز عبادت او در زمين و محلهاى بالا رفتن آن در آسمان، با مردن وى محبوب خود را از دست داده و به فراق و دورى او مبتلا شده اند. توفيق از خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 220 و كونوا عن الدّنيا نزّاها، و إلى الاخرة ولّاها، و لا تضعوا من رفعته التّقوى، و لا ترفعوا من رفعته الدّنيا، و لا تشيموا بارقها، و لا تسمعوا ناطقها، و لا تجيبوا ناعقها، و لا تستضيئوا بإشراقها، و لا تفتنوا بأعلاقها، فإنّ برقها خالب، و نطقها كاذب، و أموالها محروبة، و أعلاقها مسلوبة، ألا و هي المتصدّية العنون، و الجامحة الحرون، و المائنة الخئون، و الجحود الكنود، و العنود الصّدود، و الحيود الميود حالها انتقال، و وطأتها زلزال، و عزّها ذلّ، و جدّها هزل، و علوها سفل، دار حرب و سلب و نهب و عطب، أهلها على ساق و سياق، و لحاق و فراق، قد تحيّرت مذاهبها، و أعجزت مهاربها، و خابت مطالبها، فأسلمتهم المعاقل، و لفظتهم المنازل، و أعيتهم المحاول، فمن ناج معقور، و لحم مجزور، و شلو مذبوح، و دم مسفوح، و عاضّ على يديه، و صافق بكفّيه «لكفّيه خ»، و مرتفق بخدّيه، و زار على رأيه، و راجع عن عزمه، و قد أدبرت الحيلة، و أقبلت الغيلة، و لات حين مناص، و هيهات هيهات قد فات ما فات، و ذهب ما ذهب، و مضت الدّنيا لحال بالها- فما بكت عليهم السّماء و الأرض و ما كانوا منظرين. (43235- 42805)اللغة:و (شام) البرق يشمه إذا نظر إليه انتظارا للمطر و (تصدّى) له تعرّض و (عنّ) الشيء يعنّ من باب ضرب عنا و عننا و عنونا إذا ظهر أمامك و اعترض و (جمح) الفرس براكبه يجمح من باب منع جماحا و جموحا استعصى حتّى غلبه فهو جموح و زان رسول و جامح، و جمحت المرأة خرجت من بيتها غضبى بغير إذن بعلها.و (حرن) الدابة حرونا من باب قعد فهى حرون و هي التّي إذا استدرّ جريها وقفت و (مان) يمين مينا كذب فهو مائن و (حادت) الناقة عن كذا أى مالت عنه فهى حيود و (مادت) أى مالت فهى ميود فان كانت عادتها ذلك سمّيت الحيود الميود و (الجدّ) في الكلام بالكسر ضدّ الهزل و (الحرب) بسكون الراء معروف و جمعه حروب و بفتحها مصدر يقال حربه حربا مثل طلبه طلبا أى سلب ماله (و سلبه) سلبا و سلبا اختلسه و (و النّهب) بسكون الهاء الغنيمة.و (الساق) ما بين الكعب و الركبة قال سبحانه «وَ الْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ» و السّاق أيضا الشدّة، و منه قامت الحرب على ساق إذا اشتدّ أمرها و صعب الخلاص منها، و ربما فسّرت الاية بهذا المعنى أى التفّت آخر شدّة الدّنيا بأوّل شدّة الاخرة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 222 (و السّياق) مصدر من ساق الماشية سوقا و سياقة و ساق المريض سوقا و سياقا شرع في نزع الروح و (جزرت) الجزور نحرتها و (الشلو) بالكسر العضو و الجسد من كلّ شيء و كلّ مسلوخ أكل منه شيء و بقيت منه بقيّة و الجمع أشلاء كحبر و أحبار و (ارتفق) اتكاء على مرفق يده أو على المخدّة و (الغيلة) الشّر أو بمعنى الاغتيال و هو الخديعة و (المناص) المهرب من ناص عن قرنه ينوص نوصا إذا هرب و المناص أيضا الملجأ. و قوله  (لحال بالها) قال الشارح المعتزلي كلمة يقال فيما انقضى و فرط أمره و قيل: البال القلب و رخاء النفس أى مضت الدّنيا لما يهواه قلبها.الاعراب:جملة و قد أدبرت الحيلة في محلّ النصب حال من فاعل راجع و قوله: و لات حين مناص، لا مشبّهة بليس و التاء زايدة و حين بالنصب خبر لا و اسمها محذوف، قال نجم الأئمة: و قد يلحق لا التاء نحو لات فيختصّ بلفظ الحين مضافا إلى نكرة، نحو لات حين مناص، و قد يدخل على لفظة أوان و لفظة هنا أيضا و قال الفراء يكون مع الأوقات كلّها و أنشد: و لات ساعة مندم.و التاء في لات للتأنيث كما في ربّة و ثمّة قالوا: إما لتأنيث الكلمة أى لا، أو لمبالغة النفى كما في علّامة فاذا وليها حين فنصبه أكثر من رفعه و يكون اسمها محذوفا و حين خبرها أى لات الحين حين مناص و تعمل يعنى لات عمل ليس لمشابهتها له بكسع  «1» التاء إذ يصير على عدد حروفه ساكنة الوسط و لا يجوز أن يقال باضمار اسمها كما في نحو عبد اللّه ليس منطلقا، لأنّ الحرف لا يضمر فيه و إن شابه الفعل، و اذا رفعت حين على قلّته فهو اسم لا و الخبر محذوف أى لات حين مناص حاصلا، و لا يستعمل إلّا محذوفة أحد الجزئين.هذا قول سيبويه و عند الأخفش أنّ لات غير عاملة و المنصوب بعدها بتقدير______________________________ (1) الكسع ان تضرب دبر الانسان بيدك او بصدر قدمك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 223 فعل، فمعنى لات حين مناص لا أرى حين مناص، و المرفوع بعدها مبتدأ محذوف الخبر، و فيه ضعف لأنّ وجوب حذف الفعل الناصب و خبر المبتدأ له مواضع متعينة قال نجم الأئمّة: و لا يمتنع دعوى كون لات هي لاء التبرية، و يقوّيه لزوم تنكير ما اضيف حين إليه، فاذا انتصب حين بعدها فالخبر محذوف كما في لا حول و إذا ارتفع فالاسم محذوف أى لات حين حين مناص كما في لا عليك، و نقل عن أبى عبيد أنّ التاء من تمام حين كما جاء:العاطفون تحين ما من عاطف          و المطعمون زمان ما من مطعم      و قد ضعف لعدم شهرة تحين في اللّغات و اشتهار لات حين، و أيضا فانّهم يقولون لات أوان و لات هنا و لا يقال تاوان و تهنا.و كيف كان فجملة و لات حين مناص في موضع النصب حال من فاعل اقبلت، و قوله: هيهات هيهات اسم فعل فيه معنى البعد، و فيه ضمير مرتفع عايد إلى مناص و المعنى بعد المناص جدّا حتى امتنع.قال نجم الأئمة و كلّ ما هو من اسماء الأفعال بمعنى الخبر «1» ففيه معنى التعجّب فمعنى هيهات أى ما أبعده، و شتّان أى ما أشدّ الافتراق، و سرعان و وشكان أى ما أسرعه، و بطان أى ما أبطاه.و قال الزمخشرى في الكشاف في قوله تعالى «أَ يَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُراباً وَ عِظاماً أَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ. هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوعَدُونَ»  قرأ هيهات بالفتح و الكسر و الضمّ كلّها بتنوين و بلا تنوين و بالسّكون على لفظ الوقف.و قال أبو عليّ و انّما كرّر هيهات في الاية و في قول جرير:فهيهات هيهات العقيق و من به          و هيهات وصل بالعقيق فواصله     للتأكيد أمّا اللتان في الاية ففي كلّ واحد ضمير مرتفع يعود إلى الاخراج إذ لا يجوز خلوّه من الفاعل و التقدير: هيهات إخراجكم، لأنّ قوله: انّكم مخرجون______________________________ (1) احتراز عما هو بمعنى الانشاء مثل هلم بمعنى اقبل و رويد بمعنى امهل و بله بمعنى اترك و نحوها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 224 بمعنى الاخراج أى بعد اخراجكم للوعد إذ كان الوعد إخراجكم بعد موتكم استبعد أعداء اللّه إخراجهم لما كانت العدة به بعد الموت، ففاعل هيهات هو الضّمير العايد إلى انكم مخرجون الّذي هو بمعنى الاخراج.و امّا في البيت ففى هيهات الأوّل ضمير العقيق و فسّر ذلك ظهوره مع الثّاني، هذا.و ذكر في القاموس في هيهات إحدى و خمسين لغة لا مهمّ بنا إلى ذكرها.المعنى:ثمّ أمر بالزّهد في الدّنيا و الوله إلى الاخرة لاستلزامهما للتقوى و هو قوله: (و كونوا عن الدّنيا نزاها) متباعدين (و إلى الاخرة ولّاها) أى و الهين مشتاقين، فانّ الوله إلى الاخرة يوجب تحصيل ما يوصل إليها و هو التباعد عن الدّنيا و الملازمة للتقوى (و لا تضعوا من رفعته التقوى) و هو نهي عن إهانة المتقين لكونه خلاف التقوى (و لا ترفعوا من رفعته الدّنيا) و هو نهي عن تعظيم الأغنياء الذين ارتفاع شأنهم عند الناس و وجاهتهم من جهة ثروتهم، فانّ تعظيمهم من هذه الجهة مناف للتقوى.استعاره بالكنايه (و لا تشيموا بارقها) أى لا تنظروا إلى سحابها صاحب البرق انتظارا للمطر قال الشارح البحراني: استعار لفظ البارق لما يلوح للناس في الدّنيا من مطامعها و مطالبها، و وصف الشيم لتوقع تلك المطالب و انتظارها و التطلع إليها على سبيل الكناية عن كونها كالسحابة الّتي يلوح بارقها فيتوقّع منها المطر.استعاره (و لا تسمعوا ناطقها و لا تجيبوا ناعقها) و هو نهي عن مخالطة أهل الدّنيا و معاشرتهم أى لا تسمعوا إلى مادحها و من يزيّنها و يصفها بلسانه و بيانه و لا تصدّقوا قوله، و لا تجيبوا صائحها أى لا تتّبعوا و لا توافقوا المنادى إليها لأنّ سماع الناطق و إجابة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 254 الناعق يوجب الميل اليها، و يحتمل أن يكون الناطق و الناعق استعارة لمتاع الدّنيا و مالها، فانّه لما كان يرغب فيها بلسان حاله و يدعو إليها شبه بالنّاطق و الناعق.استعاره (و لا تستضيئوا باشراقها و لا تفتنوا باعلاقها) استعار لفظ الاشراق لزينة الدّنيا و زخارفها و زبرجها و أموالها و لفظ الاستضاءة للالتذاذ و الابتهاج بتلك الزخارف أى لا تبتهجوا بزخارف الدّنيا و لا تفتنوا بنفايسها.و لما نهي عن شيم البارق و سماع الناطق و اجابة الناعق و عن الاستضاءة بالاشراق و الافتتان بالاعلاق، أردفه بالاشارة إلى علل تلك المناهي فعلل النهي عن شيم البارق بقوله:استعاره (فانّ برقها خالب) أى خال من المطر فيكون الشيم و النظر خاليا من الثمر قال الشارح البحراني: استعار لفظ الخالب لما لاح من مطامعها، و وجه المشابهة كون مطامعها و آمالها غير مدركة و إن ادرك بعضها ففي معرض الزوال كان لم يحصل فاشبهت البرق الذي لا ماء فيه و ان حصل معه ضعيف غير منتفع به فلذلك لا ينبغي أن يشام بارقها.و علل النهى عن سماع الناطق و اجابة الناعق بقوله  (و نطقها كاذب) أى ناطقها كاذب لأنّ قوله مخالف لنفس الأمر و ما يزيّنه و يرغب فيه و يدعو إليه كسراب بقيعة يحسبه الظمان ماء حتّى إذا جاءه لم يجده شيئا.و علّل النّهى عن الاستضاءة بالاشراق بقوله  (و أموالها محروبة) أى مأخوذة بتمامها، و ما شأنها ذلك فلا يجوز الابتهاج و الشعف بها.و علّل النهى عن الفتون بالاعلاق بقوله  (و اعلاقها مسلوبة) أى منهوبة مختلسة و ما حالها ذلك فكيف يفتن بها و يمال إليها، ثمّ وصف الدّنيا بأوصاف اخرى منفرة عنها فقال:تشبيه البليغ- تشبيه المعقول بالمحسوس (ألا و هي المتصدّية العنون) أى مثل المرأة الفاجرة المتصدّية المتعرّضة للرجال المولعة في التعرّض لهم، و هو من التشبيه البليغ و من قبيل تشبيه المعقول بالمحسوس، و وجه الشبه أنّ المرأة الموصوفة كما تزين نفسها و تعرضها على الرجال لتخدعهم عن أنفسهم فكذلك الدّنيا تتعرّض بقيناتها لأهلها فتخدعهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 255 (و الجامحة الحرون) أى مثل الدّابة السيّئة الخلق التي لا تنقاد لراكبها البالغة في عدم الانقياد غايته، و التشبيه هنا مثل التشبيه في الفقرة السابقة، و وجه الشبه أنّ الدابة الموصوفة كما لا تنقاد لصاحبها و لا يتمكّن من حملها و ركوبها مهما اريد، فكذلك الدّنيا لا يتمكّن أهلها من تصريفها و تقليبها و الانتفاع بها في مقام الضرورة و الحاجة. (و المائنة الخئون) أى الكاذبة كثيرة الخيانة حيث إنها تخدع الناس بزينتها و تغرّهم بحليّها و توقع في وهمهم و خيالهم لقيائها لهم، فعما قليل ينكشف كذبها و تتبيّن خيانتها إذا زالت عنهم. (و الجحود الكنود) أى كثيرة الانكار و الكفران كالمرأة التي تكفر نعمة زوجها و تنكر معروفه و احسانه، و يكون من شأنها الغدر و المكر، و كذلك الدّنيا تنفر عمن رغب فيها و سمى إليها و اجتهد في عمارتها و تكون سبب هلاكه ثمّ تنتقل عنه إلى غيره.تشبيه (و العنود الصدود) لما كان من شأن الدّنيا الانحراف و الميل عن القصد و العدول عن سنن قصود الطالبين الراغبين منها، شبّهها بالعنود الصدود، و هى الناقة العادلة عن مرعى الابل و الراعية في جانب منه و وصفها بالصدود لكثرة اعراضها. (و الحيود الميود) أى كثيرة الميل و التغيّر و الاضطراب (حالها انتقال) أى شأنها و شيمتها انتقال من حال إلى حال و انقلاب من شخص إلى شخص (و وطأتها زلزال) أى موضع قدمها متحرّك غير ثابت (و عزّها ذلّ) أى العزّ الحاصل لأهل الدّنيا بسبب الثروة و الغنى فهو ذلّ في الحقيقة، لأنّ ما تعزّز به من المال إن كان من حلال ففيه حساب و إن كان من حرام ففيه عقاب، فعزّتها موجب لانحطاط الدرجة عند اللّه سبحانه، و لذلك قال سيّد الساجدين عليه السّلام في بعض أدعية الصحيفة: فانّ الشريف من شرّفته طاعتك، و العزيز من أعزّته عبادتك.استعاره (و جدّها هزل) قال الشارح البحراني: استعار لفظ الجدّ و هو القيام في الأمر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 256 بعناية و اجتهاد لاقبالها على بعض أهلها بخيراتها كالصديق المعتنى بحال صديقه و لادبارها عن بعضهم و اصابتها له بمكروهها كالعدوّ القاصد لهلاك عدوّه، و استعار لجدّها لفظ الهزل الذي هو ضدّه، و وجه الاستعارة كونها عند اقبالها على الانسان كالمعتنية بحاله، و عند إعراضها عنه و رميه بالمصائب كالقاصدة لذلك، ثمّ تسرع انتقالها عن تلك الحال إلى ضدّها فهي في ذلك كالهازل اللّاعب. (و علوها سفل) و هو فى معنى قوله: و عزّها ذلّ، أى العلوّ الحاصل بسببها موجب لانحطاط الرتبة في الاخرة. (دار حرب و سلب و نهب و عطب) أى دار محاربة أو دار سلب و اختلاس و غارة و هلاكة لأنّ أهلها و مالها غرض للافات و هدف للقتل و الغارات، أو أنّ مالها يسلب عن أهلها و يحرب و ينهب بموت صاحب المال و هلاكه (أهلها على ساق و سياق) إن فسر الساق بساق القدم فالمراد بالجملة الاشارة إلى زوالها و انقضائها، يعني أنّ أهلها قائمون على سوقهم و أقدامهم مستعدون للسياق و المسير إلى الاخرة، و إن فسّر بالشّدة فالمراد أنّ أهلها في شدّة و محنة و عرضة للموت، و معلوم أنها إذا كانت دار حرب و نهب و سلب و عطب يكون أهلها في شدّة لا محالة. (و لحاق و فراق) أى أهلها يلحق بعضهم بعضا أى يلحق احياءهم بالأموات و يفارقون من الأموال و الأولاد.مجاز العقلى (قد تحيّرت مذاهبها) من المجاز العقلي أى تحيّر أهلها في مذاهبها و مسالكها لا يهتدون إلى طريق جلب خيرها و دفع شرّها، و ذلك لاشتباه امورها و عدم وضوح سبلها الموصلة إلى المقصود. (و أعجزت مهاربها و خابت مطالبها) إسناد الاعجاز إلى المهارب و الخيبة إلى المطالب أيضا من باب المجاز، و المراد أنّ من أراد الهرب و الفرار من شرورها فهو عاجز في مواضع الهرب، و من أراد النيل إلى عيشها و ماربها فهو خائب في محال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 257 الطلب، و أشار إلى بعض ملازمات الخيبة بقوله: (فأسلمتهم المعاقل) أى لم تحفظهم من الرزايا و لم تحصنهم «تحرزهم خ ل» من المنايا (و لفظتهم المنازل) أى ألقتهم و رمت بهم نحو سهام المنيّة (و أعيتهم المحاول) أى تصاريف الدّنيا و تغيّرات الزمان أو الحيل لاصلاح امورها.ثمّ قسّم أهلها باعتبار ما يصيبهم من حوادثها و مزورها إلى أصناف بعضها أحياء و بعضها أموات و هو قوله: (فمن ناج معقور) أى مجروح كالهارب من الحرب بعد مقاساة الأحزان و الشدائد، و قد جرح بدنه، و هذا صفة الباقين في الدّنيا قد نجوا من الموت و لكن صاروا غرضا للافات. (و لحم مجزور) أى قتيل صار لحما مقطوعا (و شلو مذبوح) قال الشّارح البحراني: أراد ذى شلو أى عضو مذبوح أي قد صار بعد الذبح أشلاء «1» متفرّقة، و يحتمل أن يكون مذبوح صفة للشلو، و أراد بالذبح مطلق الشق كما هو في أصل اللغة (و دم مسفوح) أى ذى دم مسفوك (و عاض على يديه) بعد الموت ندما على التفريط في أمر اللّه و هو وصف للظالمين قال تعالى «وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا. يا وَيْلَتى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلًا» (و صافق بكفيه) أى ضارب إحداهما على الاخرى تأسّفا و تحسّرا (و مرتفق بخدّيه) أى جاعل راحة كفّيه تحت خدّيه متكا على مرفقيه همّا و حزنا (و زار على رأيه) أى عائب على اعتقاده فانه لما كان عقيدته طول المكث و البقاء في الدّنيا و امتداد زمان الحياة و كان ذلك موجبا للالتفات بكليته إليها و انقطاعه عن الاخرة و انهما كه في الشهوات، ثمّ انكشف بالموت فساد تلك العقيدة و بطلان ذلك الاعتقاد لا جرم أزرى على رأيه و عابه (و راجع عن عزمه) أى عن قصده، و ذلك لأنّ قصده لما كان السّعى في تحصيل الدّنيا و عمارتها و الاكثار من قيناتها و كان منشأ ذلك أيضا زعم تمادى مدّة الحياة و اللّبث فيها فانكشف خلافه، كان ذلك موجبا لرجوعه عن عزمه و ندمه عليه، هذا.______________________________ (1) اى أعضاء، م منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 258 و لما كانت الجملات  «1» المتعاطفات الأخيرة كلّها مشتركة المعنى في إفادة ندم الأموات  «2» على ما فرّطوا في جنب اللّه عقّبها بالجملة الحالية أعنى قوله: (و قد أدبرت الحيلة و أقبلت الغيلة) تنبيها بها على أنه لا ثمر للندم و لا منفعة في العضّ على اليدين و الصفق بالكفين و الارتفاق بالخدّين و لا فائدة في الازراء على الرأى و الرّجوع عن العزم، و الحال أنّه قد ولي الاحتيال و أقبل الهلاك و الاغتيال لأنّ الحيلة للخلاص من العقاب و التدبر و للفوز بالثواب إنّما هو قبل أن يغتال مخالب المنية كما قال سبحانه  «انَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ» .و أما بعد ما أنشبت أظفارها فلا كما قال سبحانه «وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ» و لو قال بعد الموت  حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِ  يقال له  لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ  فانقطع العلاج و امتنع الخلاص. (و لات حين مناص هيهات هيهات) أى بعد المناص و الخلاص جدّا و الحال أنه (قد فات ما فات و ذهب ما ذهب) الاتيان بالموصول فى المقامين تفخيما بشأن الفايت الذاهب أى فات زمان تدارك السيئات، و ذهبت أيام جبران الخطيئات، و انقضى وقت تحصيل النجاة من العقوبات، و الخلاص من ورطات الهلكات. (و مضت الدّنيا لحال بالها) أى بما فيها خيرا كان و شرّا، و قيل: أى مضت الدّنيا لما يهواه قلبها و للسّبيل الّذي أرادت و لم تكترث لحال القوم و لم تهتم لأمرهم بل نسيتهم، و هذا مثل قولهم: مضى فلان لسبيله، و مضى لشأنه.اقتباس (فما بكت عليهم السّماء و الأرض و ما كانوا منظرين) اقتباس من الاية الشريفة في سورة الدّخان.______________________________ (1) من قوله وعاض على يديه الى قوله و راجع عن عزمه (منه). (2) فيه ما لا يخفى، لان الظاهر أن الجملات كلها مشتركة المعنى في افادة ندم الاحياء على ما فرطوا لا الاموات، إذ لا يعقل لهم العضّ على اليدين و الصفق بالكفين و الارتفاق بالخدّين كما هو واضح، و عضّ الظالم على يديه انما هو في القيامة فليتأمل. «المصحح». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 259 و اختلف في معناها على وجوه:أحدها أنّه لم تبك عليهم أهل السّماء و أهل الأرض، لأنهم لا يستحقون أن يتأسّف عليهم أحد و يحزن لفقدهم، و كأنهم توقعوا ذلك لعزّتهم و رفعة درجتهم في نظرهم.الثّاني أنّه ما بكى عليهم المؤمنون من أهل الأرض و لم يبك عليهم أهل السّماء كما يبكون على فقد الصالحين، لأنّ هؤلاء مسخوط عليهم، و هو قريب من الوجه الأوّل.الثّالث أنّه سبحانه أراد المبالغة في وصف القوم بصغر القدر، فانّ العرب إذا أخبرت عن عظم المصاب بالهالك قالت: بكاه السّماء و الأرض، و أظلم لفقده الشمس و القمر، قال جرير يرثى عمر بن عبد العزيز:فالشّمس طالعة ليست بكاسفة         تبكى عليك نجوم اللّيل و القمر    أى ليست مع طلوعها كاسفة نجوم اللّيل و القمر لأنّ عظم المصيبة قد سلبها ضوءها، و قال النابغة:تبدو كواكبه و الشّمس طالعة         لا النور نور و لا الاظلام اظلام     الرابع أن يكون ذلك كناية عن أنّه لم يكن لهم في الأرض عمل صالح يرفع منها إلى السّماء، و قد روى عن ابن عبّاس أنّه سئل عن هذه الاية فقيل:و هل يبكيان على أحد؟ قال: نعم مصلّاه في الأرض، و مصعد عمله في السّماء، و روى عن أنس عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما من مؤمن إلّا و له باب يصعد منه عمله و باب ينزل منه رزقه، فاذا مات بكيا عليه.قال الطبرسي: على هذا يكون معنى البكاء الاخبار عن الاختلال بعده، قال مزاحم العقيلي:بكت دارهم من أجلهم فتهلّلت          دموعى فأىّ الجازعين ألوم        أ مستعبرا يبكى من الهون و البلى          أم آخر يبكى شجوه و يهيم     و قوله: و ما كانوا منظرين، أى عوجلوا بالعقوبة و لم يمهلوا، نسأل اللّه سبحانه أن يوفقنا التوبة قبل حلول الفوت، و للانابة قبل نزول الموت، و أن لا يجعلنا في زمرة من غضب عليه اللّه، و من نادى واحسرتا على ما فرّطت في جنب اللّه، بمحمّد و آله الكرام عليهم الصّلاة و السّلام.الترجمة:و باشيد از دنيا دور شوندگان و بسوى آخرت شيفته گان، و پست مسازيد كسى را كه بلند نموده است او را تقوى، و بلند مسازيد كسى را كه بلند نموده است او را دنيا، و چشم ندوزيد بزخارف برق زننده دنيا، و گوش ندهيد بمدح كننده آن، و قبول نكنيد خواننده بدنيا را، و روشنى مخواهيد با روشنى آن، و مفتون نشويد بنفايس آن از جهت اين كه برق آن خالى است از باران، و گفتار آن دروغ است، و مالهاى او گرفته شده است بتمامى، و نفايس آن ربوده شده بناكامى.آگاه باشيد كه دنيا مثل زن فاجره است كه متعرّض شونده مردها است، كثير التعرض است بايشان مثل حيوان سركشى است نافرمان، و كاذبست بغايت خاين، و منكرات زياده ناسپاس، و منحرفست بسيار عدول كننده و برگردانده است زياده متغيّر و مضطرب، شأن آن زوال و فنا است و موضع قدم آن اضطرابست و حركت، و عزّت آن خواريست و همت آن سخريّه است و استهزا، و بلندى آن پستى است، خانه ستاندن و ربودن و غارت و هلاكت است، أهل آن بر شدّت اند و رحلت و بر لا حق شدن روندگان اند و مفارقت از باقى ماندگان.بتحقيق متحيّر بوده است راههاى آن، و عاجز نموده محلهاى گريز از آن، و خايب و نا اميد شده مكانهاى طلب او، پس فرو گذاشت و ترك نمود ايشان را پناگاهها، و انداخت ايشان را منزلها، و عاجز ساخت آنها را انقلابات روزگار.پس بعضى از ايشان نجات يابنده است صاحب جراحت، و بعضى گوشتى است پاره پاره، و عضوى است بريده شده، و خونيست ريخته شده، و گزنده است با دندان دستهاى خود را از روى ندامت، و زننده است كف دستهايش را بهم از روى حسرت، و نهنده است مرفقين خود را زير خدّين خود از جهت پريشانى و اندوه، و عيب كننده است بر عقيده فاسد خود، و رجوع كننده است از عزم و قصد خود.و حال آنكه بتحقيق كه ادبار نموده حيله و تدبير، و اقبال كرده مرگ ناگهان، و نيست اين وقت وقت چاره چه دور است بغايت دور چاره و علاج، و حال آنكه فوت شد آنچه كه فوت شد، و رفت آنچه كه رفت، و گذشت دنيا بحال دل خود نه بخواهش اهل روزگار، پس نه گريست بأهل روزگار آسمان و زمين، و مهلت داده نشدند و زود گرفتار عذاب گشتند.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom