خطبه ۱۸۹

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : ایمان ثابت و موقتی [منبع]

من كلام له (علیه السلام) في الإيمان و وجوب الهجرة:
أقسام الإيمان:
فَمِنَ الْإِيمَانِ مَا يَكُونُ ثَابِتاً مُسْتَقِرّاً فِي الْقُلُوبِ، وَ مِنْهُ مَا يَكُونُ عَوَارِيَّ بَيْنَ الْقُلُوبِ وَ الصُّدُورِ إِلَى أَجَلٍ مَعْلُومٍ؛ فَإِذَا كَانَتْ لَكُمْ بَرَاءَةٌ مِنْ أَحَدٍ فَقِفُوهُ حَتَّى يَحْضُرَهُ الْمَوْتُ، فَعِنْدَ ذَلِكَ يَقَعُ حَدُّ الْبَرَاءَةِ.

عَوَارِى : جمع «عارية»، كنايه از ايمانهايى است كه بر گمان و ظن بنا شده و پايه و اساسى ندارند. 
عَوارِىّ : جمع عارية : چيزى كه موقتى بانسان داده شده است
قِفوا : بايستيد، منتظر شويد 
(اين سخنرانى كه در مسجد كوفه در سال ۳۸ هجرى ايراد شد با اسناد و مدارك فراوانى آمده است).
۱. اقسام ايمان:
ايمان بر دو قسم است: يكى ايمانى كه در دل ها ثابت و برقرار، و ديگرى در ميان دل ها و سينه ها ناپايدار است، تا سر آمدى كه تعيين شده است. پس اگر از كسى بيزاريد، او را به حال خود گذاريد تا مرگ او فرارسد، پس در آن هنگام وقت بيزارى جستن است.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در وصف ايمان):
(1) يك قسم از ايمان (كه آن عبارت از تصديق بوجود صانع و يقين به رسالت حضرت رسول و اعتقاد به ولايت ائمه معصومين «عليهم السّلام» است) در دلها ثابت و برقرار است (و آن ايمان حقيقى است كه از راه حجّت و برهان بدست آمده، و شبهات و اضلال گمراه كنندگان آنرا زائل نمى گرداند) و قسمى از آن (كه از روى حجّت و برهان بدست نيامده) بين دلها و سينه ها عاريه و چيزى است كه احتمال رجوع و زوال در آن مى رود (خواه يقينى باشد مانند اعتقادات شخص مقلّد و خواه از روى ظنّ و گمان، زيرا چنين ايمانى در دل ثابت و جاگير نشده است) تا وقت تعيين شده (هنگام رفتن از دنيا). پس (چون ايمان ثابت يا عاريه امرى است قلبى و آگاه شدن بر آن ممكن نيست، بنا بر اين) هر گاه شما را از كسى (بسبب سوء ظنّ يا كار زشت) بيزارى پديد آيد در باره (حكم به ايمان و كفر) او تأمّل نمائيد تا زمانيكه مرگ او برسد (زيرا ممكن است پيش از رفتن از دنيا ايمان او ثابت و برقرار گشته از عمل زشت خود توبه و بازگشت نمايد، پس بيزارى از شخص او سزاوار نيست، بلكه بايد از عمل او بيزارى جست، ولى اگر بر عمل زشت خود باقى ماند تا از دنيا رفت) پس (در اين صورت بايد از شخص او بيزارى جست، چون) در آن وقت سزاوار بيزارى مى گردد (زيرا بعد از مرگ تكليفى نيست تا ايمانى تحصيل شود).
 
گونه اى از ايمان است كه ثابت است و در درون دلها جايگزين و گونه اى است كه ميان دلها و سينه ها عاريت است تا آن روز معلوم [يعنى مرگ]، پس هرگاه خواستيد از كسى بيزارى جوييد، تأمّل كنيد تا زمان مرگش فرا رسد. اينجاست مرز بيزارى جستن با مرز بيزارى نجستن.
 
بعضى از ايمانها ثابت و استوار در دلهاست و بعضى ديگر ناپايدار و عاريتى است در ميان قلبها و سينه ها تا سرآمدى معلوم، هر گاه خواستيد از کسى بيزارى جوييد مهلت دهيد تا زمان مرگش فرا رسد که آن هنگام (اگر از گناهانش توبه نکرد و تزلزل پيدا کرد) زمان بيزارى جستن است.
 
برخى ايمان در دلها برقرار است، و برخى ديگر ميان دلها و سينه ها عاريت و ناپايدار. تا روزگار سرآيد -و مرگ در آيد-. پس اگر از كسى بيزاريد، او را واگذاريد تا مرگ بر سر او آيد، آن گاه از او بيزار بودن يا نبودن شايد.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در باره ايمان و هجرت:
از ايمانها ايمانى در دلها ثابت و برقرار، و ايمانى بين دلها و سينه ها تا مدتى معين عاريتى و ناپايدار است. پس اگر از كسى به علّتى شرعى براى شما بيزارى حاصل شد او را واگذاريد تا مرگش برسد، آن هنگام (اگر بر حال گذشته باقى بود) مرز بيزارى است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 282-277 وَ مِنْ كَلامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ فِي الإيمانِ وَ وُجُوبِ الْهِجْرَةِ.از كلمات امام عليه السلام است كه درباره اقسام ايمان و وجوب هجرت، سخن مى گويد. خطبه در يك نگاه:اين خطبه كه در عين كوتاهى، بسيار پرمحتوا و مشتمل بر چهار بخش است: در بخش اول، امام عليه السلام درباره اقسام ايمان (ايمان پايدار و ناپايدار) سخن مى گويد و در بخش دوم از حقيقت مفهوم مهاجرت در اسلام پرده بر مى دارد و آن را برنامه اى دائم و مستمر معرفى مى نمايد و در بخش سوم به مشكل بودن فهم برخى از احاديث معصومين يا عدم قدرت بر تحمل مفهوم آن اشاره مى كند و سرانجام در بخش چهارم به گستردگى دانش خود اشاره مى فرمايد و از مردم دعوت مى كند كه هر چه مى خواهند از وى بپرسند، پيش از آن كه حضرتش را از دست بدهند. ايمان هاى پايدار و ناپايدار:امام(عليه السلام) در بخش اوّل اين خطبه، اشاره به اقسام ايمانهاى ثابت و غير ثابت مى کند و مى فرمايد: «بعضى از ايمانها ثابت و استوار در دلهاست و بعضى ديگر ناپايدار و عاريتى در ميان قلبها و سينه ها تا سرآمدى معلوم است»; (فَمِنَ الاِْيمَانِ مَا يَکُونُ ثَابِتاً مُسْتَقِرّاً فِي الْقُلُوبِ، وَ مِنْهُ مَا يَکُونُ عَوَارِيَ بَيْنَ الْقُلُوبِ وَ الصُّدُورِ، إِلَى أَجَل مَعْلُوم).تقسيم ايمان به ثابت و مستقر و متزلزل و ناپايدار و به بيان ديگر عاريتى، چيزى است که در احاديث اسلامى به آن اشاره شده است.در حديثى از امام صادق(عليه السلام) در تفسير آيه شريفه (وَهُوَ الَّذِى أَنشَأَکُمْ مِّنْ نَّفْس وَاحِدَة فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ)(1) اين چنين مى خوانيم: «فَالْمُسْتَقَرّ الإيمانُ الثابِتُ وَ الْمُسْتَوْدَعُ الْمُعارُ; مستقر به معناى ايمان ثابت است و مستودع ايمان عاريتى است».(2)در حديث ديگرى از امام ابوالحسن در تفسير همان آيه آمده است: «ما کانَ مِنَ الإيمانِ الْمُسْتَقَرِّ فَمُسْتَقَرٌّ إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ أبداً وَ ما کانَ مُسْتَودَعاً سَلَبَهُ اللهُ قَبْلَ الْمَماتِ; ايمانى که مستقر باشد تا ابد ادامه خواهد يافت و اما ايمان عاريتى، خداوند آن را قبل از ممات مى گيرد».(3)گرچه در تفسير آيه فوق نظرات مختلفى داده شده است، از جمله اين که منظور از مستقر آنهايى هستند که از قرارگاه رحم به دنيا گام نهادند و مستودع آنهايى هستند که هنوز در رحم مادرانند; ولى مانعى ندارد که يک آيه داراى چند تفسير باشد.به هر حال اگر انسان داراى نفس مطمئنه شود و ايمان در اعماقش نفوذ کند، ايمان او مستقر است و با دگرگونى ها شرايط و تهديدها و تطميع ها متزلزل نمى شود; ولى اگر راسخ نباشد، زوال آن در برابر زر و زور کاملا ممکن است.عوامل تزلزل ايمان متعدد است; عدم آگاهى از دلايل محکم و هواپرستيها و ضعف نفس و آلودگى به گناهان بزرگ. هر يک از اينها امورى هستند که ممکن است در پايان عمر ايمان انسان را متزلزل سازند و سرانجام آدمى بى ايمان از دنيا برود.تعبير به (عَوَارِيَ بَيْنَ الْقُلُوبِ وَ الصُّدُورِ) کنايه از اين است که ايمان هنوز در قلب و روح آدمى نفوذ نکرده و به همين دليل استقرار نيافته است. درست مانند انسانى که به کنار ديوار خانه اى مى رسد و وارد آن نمى شود. به يقين چنين شخصى استقرارى ندارد.سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مردم را از بيزارى جستن از افراد پيش از پايان عمرشان بر حذر مى دارد; زيرا سرنوشت انسان ها در پايان عمرشان روشن مى شود. حضرت مى فرمايد: «هر گاه خواستيد از کسى بيزارى بجوييد مهلت دهيد تا زمان مرگش فرا رسد که آن هنگام (اگر از گناهانش توبه نکرد و تزلزل ايمان يافت آن زمان) بيزارى جستن است»; (فَإِذَا کَانَتْ لَکُمْ بَرَاءَةٌ مِنْ أَحَد فَقِفُوهُ حَتَّى يَحْضُرَهُ الْمَوْتُ، فَعِنْدَ ذلِکَ يَقَعُ حَدُّ الْبَرَاءَةِ).به اين ترتيب درباره هيچ کس حکم قطعى نمى توان کرد; نه افراد با ايمان و نه افراد بى ايمان، زيرا ممکن است در پايان راه بر اثر عوامل مختلفى برگردد و اگر حکمى بشود حکم موقت و مرحله اى است.****نکته:عوامل پايدارى ايمان:در بخش نخستين اين خطبه که در بالا آمد، امام(عليه السلام) اشاره اى پر معنا بر تقسيم ايمان به دو قسم پايدار و ناپايدار فرمود. اکنون سؤال در اين است که چه امورى سبب ثبات يا تزلزل ايمان مى شود؟پاسخ اين سؤال اجمالا معلوم است، زيرا گناهان سنگين و بى توجهى به وظايف شرعى، به يقين از اسباب تزلزل ايمان و سوء خاتمه است; ولى در آيات و روايات روى موارد خاصى تکيه شده است، از جمله:همنشينى با بدان و منافقان; در آيه 28 و 29 سوره فرقان مى خوانيم که بعضى از دوزخيان در قيامت از داشتن دوستان بد اظهار تأسف مى کنند و مى گويند : «(يَا وَيْلَتا لَيْتَنِى لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَناً خَلِيلا * لَقَدْ أَضَلَّنِى عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جَآءَنِى); اى واى بر من کاش فلان کس را دوست خود انتخاب نکرده بودم، او مرا از ذکر حق گمراه ساخت بعد از آن که ياد حق به سراغ من آمده بود».در آيه 56 و 57 سوره صافات از قول بعضى از بهشتيان مى خوانيم که از فراز بهشت نگاهى به دوزخ مى افکند و به دوست گمراه دوزخيش مى گويد: «(تَاللهِ إِنْ کِدْتَّ لَتُرْدِينِ * وَلَوْلاَ نِعْمَةُ رَبِّى لَکُنتُ مِنَ الْمُحْضَرِينَ); به خدا سوگند! نزديک بود مرا نيز به هلاکت بکشانى و اگر نعمت پروردگارم نبود من نيز از احضارشدگان در دوزخ بودم».در حديثى نيز از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که از آن حضرت پرسيدند چه چيز ايمان را در انسان ثابت و راسخ مى کند؟ در پاسخ فرمود: «اَلَّذى يَثْبُتُهُ فيهِ الْوَرَعُ، وَ الَّذى يُخْرِجُهُ مِنْهُ الطَّمَعُ; ورع و تقوا ايمان را در انسان تثبيت مى کند و طمع آن را بيرون مى سازد».(14)در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است: «مَنْ کانَ فِعْلُهُ لِقَوْلِهِ مُوافِقاً فَاثْبُتْ لَهُ الشَّهادَةُ بِالنَّجاةِ وَ مَنْ لَمْ يَکُنْ فِعْلُهُ لِقَوْلِهِ مُوافِقاً فَإنَّما ذلِکَ مُسْتَوْدَعٌ; کسى که رفتارش با گفتارش هماهنگ است به نجات او گواهى ده، و آن کس که موافق نيست ايمانش عاريتى است (و بر باد مى رود)».(5)اميرمؤمنان على(عليه السلام) نيز به «کميل» راه پايدار بودن را نشان داد و فرمود: «يا کُمَيلَ! إِنَّما تَسْتَحِقّ أنْ تَکُونَ مُسْتَقَراً إذا لَزِمْتَ الْجادَّةَ الْواضِحَةَ الَّتى لا تُخْرِجُکَ إلى عَوْج وَ لا تَزيلُکَ عَنْ مِنْهَج ما حَمَلْناکَ عَلَيْهِ وَ هَدَيْناکَ إلَيْهِ; اى کميل! تنها در صورتى مستحق ثبات ايمان هستى که از جاده روشنى که تو را به کژى نمى برد حرکت کنى و از روشى که به تو آموخته ايم و به سوى آن هدايت شده اى، جدا نشوى».(6)البتّه عوامل ثبات و تزلزل ايمان منحصر به آنچه گفته شد نيست ; ولى بخش مهمى را مى توان در عوامل فوق جستجو کرد.(7)****پی نوشت:1. انعام، آيه 98.2. ميزان الحکمة، جلد 1، صفحه 265، حديث 1350.3. تفسير نورالثقلين، جلد 1، صفحه 751، حديث 207.4. ميزان الحکمة، جلد 1، حديث 1359.5. الکافى، جلد 2، صفحه 420.6. بحارالانوار، جلد 74، صفحه 272.7. سند خطبه: اين خطبه را افزون بر سيّد رضى، جمعى از بزرگانى كه قبل از او مى زيسته اند يا بعد از او ديده به جهان گشوده اند در كتب خود، نقل كرده اند. مرحوم محمّد بن حسن صفار متوفاى سال 290 هجرى در كتاب بصائر الدرجات و مرحوم صدوق متوفاى سال 381 هجرى در كتاب عيون الاخبار و كتاب خصال، در هر كدام قسمتى از خطبه را آورده است و همچنين در غررالحكم آمدى متوفاى 550 هجرى و ثعالبى در كتاب الايجاز و الاعجاز آن را با مختصر تفاوتى نقل كرده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد 3، صفحه 19). 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )در اين خطبه راجع به چند مسأله بحث شده است.1-  مسأله اول: «فمن الايمان... اجل معلوم»،در اين عبارت امام (ع) ايمان را به دو بخش تقسيم فرمود. زيرا معناى ايمان عبارت است از تصديق به وجود حق تعالى و صفات كمال و جلال وى و نيز اعتراف به صداقت پيامبر (ص) و آنچه از طرف خداوند آورده است، حال اگر اين گونه عقايد، آن چنان در دلها نفوذ كند كه ملكه وجودى انسان شود، ايمان مستقر و ثابت خواهد بود، ولى اگر چنين نباشد بلكه در برخى احوال در معرض زوال و تغيير باشد، ايمان متزلزل و ناپايدار مى باشد و حضرت اين گونه عقايد را تعبير به «عوارىّ» كرده است به دليل اين كه مانند وسايلى است كه انسان به عاريه از ديگرى مى گيرد كه بايد موقعى آن را به صاحبش برگرداند، و به اعتبار آن كه درست در دلها جايگزين شده است آن را جا گرفته در ميانه دلها و سينه دانسته است و برخى از شارحان عبارت بالا را چنين خلاصه كرده كه ايمان بر دو گونه است: يكى ايمان خالصانه و بى غلّ و غش، و ديگرى ايمان منافقانه مى باشد.«الى اجل معلوم»، اين عبارت به منظور ترشيح براى استعاره «عوارىّ» آمده است زيرا چنان كه خاصيت شيئى عاريه اى آن است كه در دست عاريه گيرنده دوام ندارد، اين قسم ايمان نيز در معرض تغيير و زوال قرار دارد، اين تقسيم ايمان بر دو بخش چنان كه نقل شد بر طبق نسخه سيد رضى و نسخه هاى معتبر بسيارى از شارحان مى باشد، اما در نسخه اى كه ابن ابى الحديد شرح داده، ايمان را به سه بخش تقسيم كرده است، قسمتى از ايمان آن است كه ثابت و مستقر در دلها جاى دارد و ديگرى آن است كه به عاريت در دلها قرار دارد، و قسم سوم ايمانى است عاريتى كه تا مدت معينى در ميانه دلها و سينه در نوسان و اضطراب است و سپس نامبرده در شرح آن بياناتى دارد كه خلاصه آن چنين است كه: بخشى از ايمان آن است كه با دليل و برهان در دلها جايگزين شده و اين ايمان حقيقى مى باشد، بخش ديگر ايمانى است كه برهانى نيست بلكه با استدلالهاى جدلى ثابت شده مانند ايمان بسيارى از كسانى كه تحقيقات عقلى نكرده اند و عقيده هايشان بر قياسهاى جدلى كه به مرحله برهان نرسيده تكيه دارد و حضرت آن را عاريه در دلها ناميده است كه اگر چه در دل جاى دارد كه محل ايمان حقيقى است اما از اين بابت كه در معرض تزلزل و خروج است مانند چيزى است كه بطور عاريه در خانه اى قرار دارد، و بخش سوم ايمانى است كه نه مستند به برهان است و نه به قياسهاى جدلى بلكه از راه تقليد و حسن ظن به گذشتگان و يا از اعتماد به امامى كه مورد اعتقاد مى باشد پيدا شده است و اين قسم را حضرت عاريه ميان دلها و سينه ها ناميده زيرا پايين تر از بخش دوم و ضعيفتر از آن و نزديكتر به زوال مى باشد.شارح نامبرده اين سخن امام را كه ايمان مستعار فقط تا هنگام مرگ باقى است به دو قسم اخير ارتباط داده است زيرا كسى كه ايمانش با قياس جدلى اثبات شود گاهى به درجه يقين و برهان مى رسد، و آن در موقعى است كه با نظر دقيق بنگرد و مقدمات يقين آور بياورد، ولى اگر مقدمات آن ايمان در نظرش ضعيف آيد عقيده اش تا مرحله تقليد پايين مى آيد و به اين طريق ايمان دو قسم اخير محدود مى شود به اجل معلوم به دليل اين كه هر دو در معرض زوال مى باشند، اين بود شرحى كه ابن ابى الحديد با توجه به متنى كه از نهج البلاغه مولى در هنگام شرح در دست داشته است امّا اصل مطلب آن است كه اگر اين روايت درست هم باشد، باز به همان معنا و تقسيمى بر مى گردد كه ما بيان داشتيم زيرا ايمان چه برهانى و چه غير برهانى باشد اگر به حدّ ملكه برسد و راسخ باشد، ايمان ثابت و مستقّر است و گرنه عاريتى است و من گمان دارم كه قسم دوم در متن شارح معتزلى تكرارى است كه سهوا از قلم نويسنده صادر شده است، خدا مى داند.2-  مسأله دوم: «فاذا كانت لكم براءة... حدّ البراءة»،هر گاه شخصى را گنهكار يافتيد او را بطور كلّى از هدايت محروم ندانيد و در بيزارى جستن از وى شتاب نكنيد بلكه او را مهلت دهيد زيرا تا فرا رسيدن مرگ احتمال برگشتن و توبه كردن مى باشد، به دليل اين كه حتى براى كافر كه بزرگترين گناهان را كه شرك است مرتكب مى شود احتمال ايمان آوردن و توبه كردن مى رود تا چه مسلمانى كه مرتكب گناه مى باشد و اگر مرگش فرا رسيد و گناهان خود را تدارك نكرد آن وقت هنگام برائت جستن از وى فرا مى رسد زيرا پس از مرگ اميد و انتظار و برگشتن از گناه باقى نمى ماند، برخى از شارحان گفته اند مراد از اين بيزارى جستن، طرد مطلق و بيزارى كلى است كه تا پيش از مرگ روا نيست و گرنه بيزارى مشروط از فاسق قبل از مرگ هم جايز است يعنى از گناهكار بيزارى بجويد تا موقعى كه آلوده به گناه است و توبه نكرده باشد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 159و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الثامنة و الثمانون من المختار فى باب الخطبفمن الإيمان ما يكون ثابتا مستقرّا في القلوب، و منه ما يكون عواريّ بين القلوب و الصّدور إلى أجل معلوم، فإذا كانت لكم براءة من أحد فقفوه حتّى يحضره الموت، فعند ذلك يقع حدّ البراءة.اللغة:(العواريّ) بالتشديد جمع العاريّة به أيضا كما عن الصحاح و غيره، قال الفيومي: و قد تخفف في الشعر و تجمع على العوارى بالتخفيف أيضا قال الفيومي و هي أى العارية مأخوذه من تعاوروا الشيء و اعتوروه تداولوه، و الأصل فعلية بفتح العين قال: قال الأزهرى: نسبته إلى العارة و هى اسم من الاعارة يقال أعرته الشيء إعارة و عارة مثل أطعته إطاعة و طاعة و أجبته إجابة و جابة، قال: و قال الليث سمّيت عارية لأنّها عار على طالبها، و قال الجوهرى مثله، و قال بعضهم مأخوذة من عار الفرس إذا وهب من صاحبه لخروجها من يد صاحبها قال الفيومي بعد نقل كلامهما:و هما غلط، لأنّ العارية من الواو، لأنّ العرب تقول هم يتعاورون العوارى و يعتورونها بالواو إذا عار بعضهم بعضا و اللّه أعلم، و العار و عار الفرس من الياء، قال: فالصحيح ما قاله الأزهرى.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة مسوقة لشرح أقسام الايمان، و قد مضى تحقيق الكلام في بيان معنى الايمان بما لا مزيد عليه في شرح المختار المأة و التاسع، و تلخّص لك ممّا حقّقناه هناك أنّه عبارة عن الاذعان و التّصديق باللّه سبحانه و برسوله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 161 و بولاية أمير المؤمنين و الطيّبين من ذرّيته عليهم السّلام و البراءة من أعدائهم.و قد اختلف كلام الشراح في شرح هذه الخطبة و قصرت أفهامهم عن ادراك ما فيها من كنوز الدقايق و رموز الحقائق، و تفرّقوا في شرحها أيادى سبا و أيدى سبا و وقعوا في طخية عمياء شوهاء كما هو غير خفىّ على من راجع إلى الشروح.و ذلك لقصور باعهم عن الاحاطة بأقطار الأخبار و أطراف الاثار المأثورة عن العترة الأطهار، فهيهات التنبّه للرّمزة الدّقيقة الشأن و اللّمحة الخفيّة المكان ممن قلّ انسه بروايات أولياء الدّين و كلمات الأئمة المعصومين سلام اللّه عليهم أجمعين إذا عرفت هذا فأقول مستمدّا من اللّه سبحانه و منه التوفيق و الاعانة:إنّ عمدة نظر أمير المؤمنين و سيّد الوصيّين سلام اللّه عليه و آله في هذه الخطبة الشريفة إلى تقسيم الايمان باعتبار ما تضمّنه من الاذعان بالولاية، لا باعتبار ما تضمّنه من الاذعان باللّه سبحانه أو بالرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقسّمه بالاعتبار الّذي ذكرنا على قسمين و قال:تشبيه- استعاره مرشحة (فمن الايمان ما يكون ثابتا مستقرّا في القلوب و منه ما يكون عوارى بين القلوب و الصّدور إلى أجل معلوم) يعني أنّ الايمان أى التّصديق بوجود الصّانع سبحانه و ما له من صفات الجلال و نعوت الكمال و الاذعان برسالة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ما جاء به من عند اللّه و الاعتقاد بولاية الأئمة الهداة قسمان:قسم منه يكون ثابتا مستقرّا في القلوب راسخا في النّفوس و هو الايمان الحقيقي البالغ إلى مرتبة اليقين و حدّ الملكة، لا يحرّكه العواصف و لا يزيله القواصف لكونه مستندا إلى الدليل القطعي و البرهان القاطع، و إليه الاشارة بقوله سبحانه: «يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ» أى بالقول الّذي ثبت عندهم بالحجّة و البرهان و تمكّن في قلوبهم و اطمأنّت إليه أنفسهم، فلا يزلون في الدّنيا إذا افتتنوا في دينهم و لا يلتئمون في الاخرة إذا سئلوا عن معتقدهم.و قسم آخر يكون غير راسخ فيها و لا بالغ إلى حدّ الملكة، لعدم استناده إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 162 الحجّة فيزول بتشكيك المشكك و تفتين المفتّن  «1» و شبهه بالعوارى باعتبار كونه في معرض الزوال كما أنّ العوارى في معرض الاسترجاع و الرّد، أو باعتبار ذهابه من القلوب و خروجه منها إن جعلنا العارية مأخوذة من عار الفرس كما قاله بعض اللّغويّين حسبما تقدّم، و هو الأنسب بالمقام.و أتى بقوله: الى أجل معلوم، ترشيحا للتشبيه، إذ من شأن العارية أن تستعار إلى وقت معين، و يحتمل أن يكون قيدا للمشبّه فيكون المراد أنّ بقائه في القلوب مستمرّ إلى وقت معين عند اللّه سبحانه و أجل معلوم تعلّقت مشيّته سبحانه ببقائه فيها إليه، فقد تحصّل من ذلك أنّ الايمان على قسمين مستقرّ و مستودع، هذا.و قوله  (فاذا كانت لكم براءة من أحد فقفوه حتّى يحضره الموت فعند ذلك يقع حدّ البراءة) تفريع على كون الايمان بكلا قسميه أمرا قلبيّا، يعني أنّه إذا كان الايمان أمرا باطنيّا لا يمكن العثور عليه و أردتم التبرّى من أحد بمجرّد سوء الظنّ به و زعم عدم كونه مؤمنا أو بمشاهدة المنكرات منه فاجعلوا ذلك الشخص موقوفا أى لا تسرعوا إلى البراءة منه إلى حين حضور موته، فان أدركه الموت و لم يصدر منه عمل صالح يستدل به على إيمانه أو توبة جابرة للمنكر الصادر عنه فعند ذلك يسوغ البراءة، إذ عند حضور الموت ينقطع زمان التكليف و لا يبقى بعده حالة ترجى و تنتظر، فالموت هو حدّ البراءة و منتهاها.و بقاؤه على سوء الظاهر مدّة عمره و تركه الصالحات رأسا إلى ذلك الحدّ يكون كاشفا عن خبث باطنه، إذ بالايمان يستدلّ على الصّالحات و بالصّالحات تستدلّ على الايمان كما صرّح به في المختار المأة و الخامس و الخمسين.و أمّا إلى حين الموت فلا تسوغ التبرّى إذ ربما يكون عمله منكرا ظاهرا و له محمل صحيح باطنا، كالكذب المتضمّن لا نجاء مؤمن من القتل أو حفظ ماله أو عرضه و نحو ذلك و عليه تدلّ الأخبار الامرة بحمل فعل المسلم على الصحّة، و على فرض______________________________ (1) او يزول بالاغراض الباطنة كما انسلخ من زبير و طلحة و أمثالهما. منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 163 عدم محمل صحيح لفعله و كونه قبيحا باطنا أيضا كما هو قبيح ظاهرا، فربما يتدارك ذنبه بالتوبة و نحوها.و يفصح عنه ما رواه في البحار من كنز جامع الفوايد قال: روى شيخ الطائفة بإسناده عن زيد بن يونس الشحام قال: قلت لأبي الحسن موسى عليه السّلام: الرّجل من مواليكم عاص يشرب الخمر و يرتكب الموبق من الذنب نتبرّء منه؟ فقال: تبرّءوا من فعله و لا تبرّءوا من خيره، و ابغضوا عمله، فقلت: يسع لنا أن نقول: فاسق فاجر؟ فقال لا الفاسق الفاجر الكافر الجاحد لنا و لأوليائنا، أبي اللّه أن يكون وليّنا فاسقا فاجرا و إن عمل ما عمل، و لكنّكم قولوا فاسق العمل فاجر العمل مؤمن النفس خبيث الفعل طيّب الرّوح و البدن، الحديث.و قد تقدّم تمامه في شرح الفصل الثّاني من المختار المأة و الثاني و الخمسين، هذا و يحتمل أن يكون تفريعا على خصوص القسم الأخير من الايمان، فيكون المراد به النّهى عن التسرّع إلى البراءة عن مؤمن بمحض احتمال كون إيمانه مستودعا و عارية إلى أجل معين، و احتمال انقضاء ذلك الأجل و خروجه عن وصف الايمان إلى النفاق لأنّ اليقين لا ينقض إلّا بيقين مثله، فلا بدّ من الحكم ظاهرا ببقائه على إيمانه و بأنّه مؤمن إلى أن يظهر منه إلى حين موته أمر بيّن يدلّ على خروجه من حدّ الايمان إلى حدّ الكفر و النّفاق كما ظهر من طلحة و زبير و أمثالهما من المنافقين، فعند ظهور ذلك الأمر البيّن يعلم أنّ ايمانه كان مستودعا و حينئذ يجوز التبرّى عنه، و أمّا قبل ظهوره فلا.و يرشد إلى ذلك قول اللّه سبحانه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ» الاية.و يرشد إليه قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فيما رواه القميّ في تفسير هذه الاية من أنه لما رجع اسامة إليه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أخبره بقتل مرداس اليهودي بعد أن شهد بأن لا إله إلّا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه، قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أفلا شققت الغطاء عن قلبه لا ما قال بلسانه قبلت و لا ما كان في نفسه علمت، هذا.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن امام بحق و ولىّ مطلق است در قسمت ايمان مى فرمايد پس قسمى از ايمان آنستكه ميباشد ثابت و برقرار در دلها، و قسمى ديگر از او آنست كه مى شود مثل عاريتها در ميان دلها و سينها تا وقت معلوم، پس هرگاه باشد شما را برائت و بيزاري از أحدى از آحاد ناس پس موقوف داريد او را و صبر نمائيد تا آنكه حاضر شود او را مرگ پس در اين حالت حضور مرگ واقع مى شود حدّ برائت و هجرت از ضلالت بسوى رشاد و هدايت قائم است بر حدّ أوّل خود نبوده است خداوند عزّ و جلّ را در أهل زمين هيچ احتياج از كسانى كه پنهان كننده باشند دين خود را يا اظهار و آشكار كننده باشند.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص274 از سخنان آن حضرت عليه السلام اين خطبه كه با عبارت «فمن الايمان ما يكون ثابتا مستقرا فى القلوب و منه ما يكون عوارى بين القلوب و الصدور» (برخى از نوع ايمان چيزى است كه در دل جايگزين و پايدار است و برخى از آن عاريت ميان دلها و سينه هاست.) [ابن ابى الحديد ضمن شرح اين خطبه مى گويد:] على عليه السلام ايمان را به سه گونه تقسيم فرموده است: اول، ايمان حقيقى كه با برهان و يقين در دلها جايگزين و پايدار است. دوم، ايمانى كه با برهان و يقين ثابت نيست بلكه با دليل جدلى فراهم آمده است. سوم، ايمانى كه به برهان و قياس جدلى مستند نيست بلكه فقط بر سبيل تقليد و حسن ظن به گذشتگان است...  
بخش ۲ : هجرت و مهاجر واقعى [منبع]

وُجوب الهجرة:
وَ الْهِجْرَةُ قَائِمَةٌ عَلَى حَدِّهَا الْأَوَّلِ؛ مَا كَانَ لِلَّهِ فِي أَهْلِ الْأَرْضِ حَاجَةٌ مِنْ مُسْتَسِرِّ الْإِمَّةِ وَ مُعْلِنِهَا.
لَا يَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ عَلَى أَحَدٍ إِلَّا بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فِي الْأَرْضِ، فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ، وَ لَا يَقَعُ اسْمُ الِاسْتِضْعَافِ عَلَى مَنْ بَلَغَتْهُ الْحُجَّةُ، فَسَمِعَتْهَا أُذُنُهُ وَ وَعَاهَا قَلْبُهُ.
صوبة الإيمان:
إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ، لَا يَحْمِلُهُ إِلَّا عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ، وَ لَا يَعِي حَدِيثَنَا إِلَّا صُدُورٌ أَمِينَةٌ وَ أَحْلَامٌ رَزِينَةٌ.

حَدِّهَا الَاوَّلِ : حكم اولش، يعنى هجرت همانند صدر اسلام بر هر مسلمانى واجب است.
مُسْتَسِرّ : پنهان دارنده.
الِامَّة : طريقه و راه شريعت، حالت.
الَاحْلَام : عقلها. 
مُستَسِرّ : پنهان كننده، از كلمه سرّ
مُعلِن : آشكار كننده
إستِضعَاف : بضعف و ناتوانى واداشتن
لا يَعِى : حفظ نمى كند
أحلام رَزينَة : عقلها و افكار باوقار و سنگين 
۲. شناخت هجرت و مهاجر واقعى:
و هجرت، بر جايگاه ارزشى نخستين خود قرار دارد. خدا را به ايمان اهل زمين نيازى نيست، چه ايمان خود را پنهان دارند يا آشكار كنند.
و نام مهاجر را بر كسى نمى توان گذاشت جز آن كس كه حجّت خدا بر روى زمين را بشناسد. هر كس حجّت خدا را شناخت، و به امامت او اقرار كرد مهاجر است. و نام مستضعف در دين، بر كسى كه حجّت بر او تمام شد، و گوشش آن را شنيد، و قلبش آن را دريافت، صدق نمى كند (و معذور نيست).
۳. مشكل فهم برخى از احاديث عترت عليهم السّلام:
همانا كار ما «ولايت ما» اهل بيت پيامبر عليهم السّلام سخت و تحمّل آن دشوار است، كه جز مؤمن ديندار كه خدا او را آزموده، و ايمانش در دل استوار بوده، قدرت پذيرش و تحمّل آن را ندارد، و حديث ما را جز سينه هاى امانت پذير، و عقل هاى بردبار فرا نگيرد.
 
(2) و هجرت (انتقال از ضلالت و گمراهى به هدايت و رستگارى و از كفر بسوى ايمان) واجب است چنانكه در اوّل بعثت پيغمبر اكرم واجب بود (پس وجوب هجرت مختصّ بزمان حضرت رسول «صلّى اللَّه عليه و آله» و معنى آن تنها حركت از مكّه به مدينه نيست، بلكه هجرت بسوى خلفاء و نوّاب آن بزرگوار نيز واجب است، زيرا غرض از هجرت ترك ضلالت و گمراهى است و اين ممكن نيست مگر به ارشاد و هدايت أئمه دين «صلوات اللَّه عليهم اجمعين» كه خلفاء و نوّاب رسول خدا هستند، پس هجرت بسوى آنها هجرت بسوى آن حضرت است، خلاصه هجرت در جميع ازمنه و اوقات در مرتبه وجوب و لزوم اوّل خود باقى است) خداوند را باهل زمين از گروهى كه هجرت بسوى ايمان را (در بلاد كفر از روى تقيّه) پنهان دارند و از آنانكه (در بلاد اسلام) آشكار سازند حاجت و نيازى نيست (و مقصود از امر به هجرت و سائر تكاليف شرعيّه بهره مند شدن بندگان و رهائى آنها از عذاب روز رستخيز است، نه آنكه خواسته منفعت و سودى را جلب كرده يا مضرّت و زيانى را از خود دفع نمايد، زيرا او غنىّ و مطلق و بى نياز حقيقى است).
نام هجرت بر كسى نهاده نمى شود و ثابت نمى گردد مگر به شناختن حجّت (خليفة الله) در روى زمين (نمى توان گفت كسى هجرت كرده و از ضلالت و گمراهى پا بيرون گذارده مگر آنكه امام زمان خود را بشناسد، زيرا هجرت از ضلالت به هدايت ممكن نيست مگر به ارشاد امام عليه السّلام) پس (از اين جهت) كسيكه حجّت خدا را شناخت و باو اقرار و اعتراف نمود مهاجر است (از ضلالت به هدايت هجرت كرده اگر چه از وطن خود بيرون نرفته باشد، اين جمله صريح در آن است كه گفتيم: وجوب هجرت مختصّ بزمان پيغمبر اكرم و معنى آن بس حركت از مكّه به مدينه نيست) و نام ضعيف و ناتوان بر كسى نهاده نمى شود كه خبر حجّت باو برسد و گوش او آنرا بشنود و در دلش جا گيرد (اگر خبر حجيت حجّت خدا بكسى برسد و راه باو نبرد و از آن كار غافل ماند نپندارد كه از جمله مستضعفين و ناتوانانى است كه بر آنها حرجى نيست، زيرا خبر ثبوت حجّت باو رسيده و به گوش شنيده و بدل فهميده، پس چنين شخصى معذور نيست، و اگر چه در وطن خود باشد).
(3) (و چون هر كسى را لياقت معرفت و شناسايى حجّت نمى باشد، بلكه حقيقت معرفت حجّت مخصوص مؤمنين با اخلاص است، مى فرمايد:) معرفت و شناسايى ما كار بسيار دشوارى است كه بر نمى دارد و زير بار آن نمى رود مگر بنده مؤمنى كه خداوند دل او را براى ايمان آزمايش نموده (آنرا شايسته قبول ايمان دانسته) باشد، و حديث و گفتار ما را نگاه نمى دارد مگر سينه هاى امانت پذير و خردهاى پا برجا (و چون منظور امام عليه السّلام ترغيب شنوندگان است به هجرت بسوى خود و پيروى از احاديث آن بزرگوار از اينرو آنان را امر بسؤال و پرسش مى فرمايد:)
 
هجرت از ضلالت به هدايت، همان گونه كه واجب بود باز هم واجب است. خداوند را به مردم روى زمين نيازى نيست، چه آنان كه ايمان خويش پنهان دارند و چه آنان كه آشكار كنند.
نام مهاجر بر كسى ننهند مگر آنكه حجت خداى بر روى زمين را بشناسد، پس، هر كه او را شناخت و به او اقرار آورد مهاجر است. و نام مستضعف بر كسى كه خبر حجت خدا به او برسد و به گوش خود بشنود و در دلش جاى گيرد، صادق نباشد.
حقيقت امر ما سخت است و بر مردم سخت آيد. كسى آن را نتواند برداشت مگر بنده مؤمنى كه خدا قلبش را براى ايمان آزموده است و حديث ما را فرا نگيرد جز سينه هاى امين و خردهاى استوار.
 
هجرت بر همان وضع نخستين خود باقى است! خداوند به کسانى که در روى زمين زندگى مى کنند; خواه ايمانشان را پنهان نمايند يا آشکار سازند نيازى ندارد. (و اگر دستور به هجرت داده به مصلحت اهل ايمان است که بتوانند در برابر دشمن قوى شوند) و نام هجرت بر کسى اطلاق نمى شود مگر اينکه حجّت خدا را بر روى زمين بشناسد. آنها که حجت خدا را بشناسند و به او ايمان آورند مهاجرند (هر چند ظاهراً سفرى نکرده باشند) و نام مستضعف بر کسى که حجت به او رسيده و گوشش آن را شنيده و قلبش آن را حفظ کرده نهاده نمى شود.
(بدانيد) شناخت موقعيت ما کارى است بس دشوار که جز بنده مؤمنى که خداوند قلبش را به وسيله ايمان آزموده است آن را پذيرا نمى شود و احاديث ما را جز سينه ها و افکار امين و عقلهاى وزين درک نمى کنند.
 
هجرت همچنان است كه بود -و پيوسته هجرت بايد نمود- ما دام كه خدا خواهد مردم زمين را پايدار دارد، از آن كه پنهانى گزيند و يا خود را آشكار دارد.
نام مهاجر بر كسى ننهند، جز كه حجّت روى زمين را بشناسد. پس آن كه او را شناخت و پذيرفت مهاجر است، و آن را كه خبر وى بدو رسيد، و به گوش دل شنفت، مستضعف نتوان گفت.
-دانستن- كار ما -چنانكه بايد و شناختن ما چنانكه شايد- كارى است سخت، و تحمّل آن دشوار، كسى آن را بر نتابد جز مرد ديندار، كه خدا او را آزموده و ايمانش در دل بوده. و حديث ما را فرا نگيرد جز سينه هاى امانتدار، و خردهاى بردبار.
 
وجوب هجرت بر همان اساس اوليّه اش باقى است. البته خدا را به مردم روى زمين از آنان كه ايمانشان را پنهان دارند يا آشكار نمايند نيازى نيست.
نام هجرت بر احدى واقع نمى شود مگر حجت خدا را در زمين بشناسد، كسى كه حجت الهى را شناخت و به او اقرار كرد مهاجر است. و نام مستضعف بر آن كه حجت به او رسيد و گوشش آن را شنيد و دلش آن را حفظ كرد صدق نمى كند.
معرفت به ما كارى است سخت و دشوار، آن را جز عبدى كه خداوند قلبش را براى ايمان امتحان كرده تحمل نمى كند، و حديث ما را فرا نگيرد جز سينه هاى امين، و عقل هاى متين.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 288-284امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به سه نکته مهم اشاره مى فرمايد: نخست تفسير روشنى از مسئله هجرت دارد. مى دانيم در آغاز دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مدينه، نشانه ايمان، هجرت بود; يعنى کسانى که در مناطق ديگر از جمله مکه ايمان پيدا مى کردند بايد به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) بشتابند; هم تعاليم اسلام را فرا گيرند و هم جمعيّت مؤمنان را با حضور خود تقويت کنند; ولى بعد از سيطره اسلام بر جزيرة العرب، هجرت ظاهراً مفهوم خود را از دست داد. ديگر لزومى نداشت کسانى که در مناطق ديگر ايمان پيدا کرده اند به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) بشتابند; ولى هجرت به مفهوم ديگرى که در واقع روح همان هجرت نخستين است، پايدار ماند.امام(عليه السلام) اشاره به اين معناى هجرت مى کند و مى فرمايد: «هجرت بر همان وضع نخستين خود باقى است. خداوند به کسانى که در روى زمين زندگى مى کنند; خواه ايمانشان را پنهان نمايند يا آشکار سازند نيازى ندارد (و اگر دستور به هجرت داده به مصلحت اهل ايمان است که بتوانند از اين طريق در مقابل دشمن قوى شوند)»; (وَالْهِجْرَةُ قَائِمَةٌ عَلَى حَدِّهَا الاَْوَّلِ. مَا کَانَ لِلّهِ فِي أَهْلِ الاَْرْضِ حَاجَةٌ مِنْ مُسْتَسِرِّ(1) الاِْمَّةِ وَ مُعْلِنِهَا).(2)«اِمَّة» (به کسر همزه) در عبارت بالا به معناى حالت است و در اينجا به ايمان اشاره دارد; يعنى کسى که ايمان خود را پنهان سازد; ولى بعضى اُمة (با ضم همزه) خوانده اند که بر طبق آن معنا جمله اين مى شود: آن افرادى از امت اسلامى که ايمان خود را پنهان سازند و آن افرادى که ايمان خود را آشکار نمايند.سپس امام(عليه السلام) بعد از اين بيان اجمالى به شرح معناى هجرت در کلامى شفاف مى پردازد و مى فرمايد: «نام هجرت بر کسى اطلاق نمى شود مگر اينکه حجّت خدا بر روى زمين را بشناسد. آنها که حجت خدا را بشناسند و به او ايمان آورند مهاجرند، (هر چند ظاهراً سفرى نکرده باشند) و نام مستضعف بر کسى که حجت به او رسيده و گوشش آن را شنيده و قلبش آن را حفظ کرده نهاده نمى شود»; (لاَ يَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ عَلَى أَحَد بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فِي الاَْرْضِ. فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ. وَ لاَ يَقَعُ اسْمُ الاِْسْتِضْعَافِ عَلَى مَنْ بَلَغَتْهُ الْحُجَّةُ فَسَمِعَتْهَا أُذُنُهُ وَ وَعَاهَا قَلْبُهُ).(3)عصاره کلام امام(عليه السلام) اين است که هجرت در هر زمان و هر مکانى همچون عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) باقى و برقرار است; اما نه به اين معنا که اهل ايمان از جايى به جاى ديگر بروند، بلکه به اين معنا که حجت خدا را يعنى جانشين واقعى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و به تعبير روايت معروف نبوى، امام زمان خود را بشناسند و به او ايمان آورند; خواه اين امر از طريق هجرت مکانى صورت گيرد يا بدون آن، حاصل شود. کسى که امام زمان خود را بشناسد مهاجر واقعى است، زيرا هدف از هجرت که شناخت حجت خدا در زمين است براى او حاصل شده و کسانى که چنين نباشند مستضعف اند که گاه معذورند و گاه غير معذور. آنها که راه براى شناخت نداشته باشند جزء گروه اوّل اند (يعنى معذورند) و آنها که راه براى شناخت داشته باشند و عمل نکنند جزو گروه دوّم اند (يعنى غير معذورند).«مستضعف» در قرآن و روايات اسلامى به دو معنا اطلاق شده : کسانى که از نظر زندگى مادى در فشارند; مانند آنچه در آيه پنج سوره قصص آمده، مى فرمايد: «(وَنُرِيدُ أَنْ نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَْرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ) ; ما مى خواهيم بر مستضعفان زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روى زمين قرار دهيم». اين آيه اشاره اى به داستان بنى اسرائيل و فرعونيان است و اصل کلّى را در باب مستضعفان بيان دارد.دوم کسانى که از نظر دينى در فشار واقع شده اند و قادر بر هجرت از محل زندگى خود نيستند; قرآن مجيد درباره آنها مى گويد: (وَمَا لَکُمْ لاَ تُقَاتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللهِ وَالْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنْکَ وَلِيّاً وَاجْعَل لَّنَا مِنْ لَّدُنْکَ نَصِيراً).(4) اين آيه ناظر به مسلمانان مکه است که توانايى هجرت نداشتند و مشرکان به آنها اجازه نمى دادند مراسم دينى خود را آزادانه انجام دهند. قرآن مسلمانان مدينه را تشويق به نجات آنها از چنگال مشرکان مى کند و نام مستضعف بر آنها مى نهد.گاه اين واژه در روايات معناى سومى نيز دارد و آن کسى است که توانايى بر تحقيق از حقّ و شناخت آن را ندارد; خواه بر اثر ضعف فکرى باشد يا عدم دسترسى به منابع تحقيق. در روايتى از امام باقر(عليه السلام) مى خوانيم که از آن حضرت درباره مستضعف سؤال کردند، فرمود: «هُوَ الَّذى لا يَهْتَدى حيلَةً إلَى الْکُفْرِ فَيَکْفُرُ وَ لا يَهْتَدى سَبيلا إلى الإيمانِ، لا يَسْتَطيعُ أنْ يُؤْمِنَ وَ لا يَسْتَطيعُ أَنْ يَکْفُرَ ; مستضعف کسى ا ست که راهى بر شناخت کفر و ايمان ندارد; نه مى تواند ايمان را اختيار کند و نه مى تواند کفر را بپذيرد».(5)منظور امام(عليه السلام) در خطبه بالا همين معناى سوم است.****سپس امام نکته دوم را بيان مى فرمايد: «شناخت موقعيت ما کارى است بس دشوار که جز بنده مؤمنى که خداوند قلبش را به وسيله ايمان آزموده است آن را پذيرا نمى شود و احاديث ما را جز سينه ها و افکار امين و عقل هاى وزين درک نمى کنند»; (إِنَّ أَمْرَنا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ(6)، لاَ يَحْمِلُهُ إِلاَّ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللهُ قَلْبَهُ لِلإِيمَانِ، وَ لاَ يَعِي(7) حَدِيثَنَا إِلاَّ صُدُورٌ أَمِينَةٌ، وَ أَحْلاَمٌ رَزِينَةٌ(8)).نظير اين تعبير امام در احاديث ديگر نيز از امامان معصوم رسيده است و ممکن است اشاره به روايات دقيق و عميق توحيدى مربوط به صفات جمال و جلال خدا و مقامات پيامبر و ائمه معصومان(عليهم السلام) و نفوذ آنها در جهان تکوين به اذن خدا و شفاعت گسترده آنان از خاطيان امّت و آگاهى آنها بر غيب و حوادث آينده به تعليم الهى بوده باشد که همه کس توان تحمل آنها را ندارد، زيرا بسيارى از ناآگاهان صفات خدا را همچون صفات مخلوقات مى پندارند و پيامبر و امام معصوم را در حدّ انسانى معمولى. بديهى است اين گونه افراد تحمّل پذيرش آن احاديث را ندارند، همان گونه که در بعضى از خطبه هاى نهج البلاغه آمده است وقتى اميرمؤمنان على(عليه السلام) بخشى از اخبار غيبى را بيان فرمود، افراد ضعيف و نادانى که توان پذيرش آن را نداشتند حضرت را (نَعُوذُ بِاللهِ) به دروغ گفتن متهم کردند.نمونه اى از اين مقامات در قسمت آخر همين خطبه آمده است که به يقين همه توان درک و تحمل آن را ندارند.رابطه اين بخش خطبه با آنچه امام(عليه السلام) درباره مسئله هجرت بيان فرمود اين است که مهاجران براى معرفت امام زمان خود بايد سينه اى وسيع و روحى گسترده و فکرى پرمايه داشته باشند تا بتوانند از اين چشمه هاى پرفيض الهى بهره کافى ببرند.****نکته:نقش هجرت در اسلام:مى دانيم تاريخ اسلام بر اساس هجرت نوشته شده است; يعنى مسلمانان مبدأ تاريخ خود را نه ميلاد پيامبر اکرم گرفته اند و نه بعثت او، بلکه مبدأ را سال هجرت قرار داده اند و اين نشان مى دهد که مهم ترين فصل زندگى مسلمانان هجرت است و در واقع هجرت بود که صفحه جديدى در تاريخ اسلام گشود و سرآغاز حکومت اسلامى و پيشرفت مسلمانان در همه زمينه ها شد.محيط مکه على رغم تبليغات سيزده ساله پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله)، آمادگى براى پذيرش اسلام به طور کامل را نداشت، زيرا سران زورمند قريش سعى داشتند هر حرکتى را که بر ضد خود مى ديدند در نطفه خفه کنند; آنها بت پرستى را حافظ منافع کثيف خود و توحيد را مزاحم مى دانستند; ولى پيامبر اکرم گروهى از جوانان پاکدل را در اين مدت، آهسته آهسته تربيت کرد و قبل از آنکه که خود به مدينه هجرت کند آنها را به مدينه فرستاد. جمعى از پاکدلان مدينه به آنها پيوستند و با يکديگر هم پيمان شدند و در چنين شرايطى پيامبر به مدينه آمد و مورد استقبال واقع شد و آزادانه به نشر اسلام پرداخت و نخستين مسجد به زودى ساخته شد.حرکت هجرت به عنوان فريضه اى الهى همچنان ادامه يافت; يعنى هر کس در هر کجا از جزيرة العرب مسلمان مى شد مى بايست به مدينه نزد پيامبر بشتابد و جمعيت مسلمانان را تقويت کند و آنها که مهاجرت نمى کردند طبق صريح آيه مشمول ولايت اسلامى نبودند: (وَالَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يُهَاجِرُوا مَا لَکُمْ مِّنْ وَلاَيَتِهِمْ مِنْ شَىْء حَتَّى يُهَاجِرُوا).(9)سرانجام هنگام فتح مکّه که اسلام سايه خود را بر همه منطقه گسترانيد موضوع هجرت ظاهراً پايان يافت و افرادى که بعد از آن تاريخ از مکه به مدينه مى آمدند جزو مهاجران محسوب نمى شدند و طبق روايت مشهورى پيامبر اکرم فرمود: «لا هِجْرَةَ بَعْدَ فَتْحِ مَکَّة ; بعد از فتح مکه هجرتى در کار نيست».(10)سپس هجرت مفهوم وسيع و گسترده ترى پيدا کرد; کسانى که از بلاد کفر به بلاد اسلام مى رفتند جزو مهاجران بودند و همچنين کسانى که براى دفع شر دشمنان اسلام از منطقه اى به منطقه ديگر منتقل مى شدند از مهاجرين محسوب مى شدند، لذا در حديثى از پيامبر اکرم مى خوانيم: «أيُّها النّاسُ هاجَرُوا وَ تَمَسَّکُوا بِالاِْسْلامِ فَإنَّ الْهِجْرَةَ لا تَنْقَطِعُوا مادامَ الْجِهادُ ; اى مردم هجرت کنيد و اسلام را محکم بگيريد، زيرا هجرت تا زمانى که جهاد برپاست قطع نمى شود».(11)سپس از اين معنا هم فراتر رفت و هجرت درونى و معنوى افزون بر هجرت برونى و مکانى، بر آن افزوده شد، همان گونه که در احاديث متعددى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «وَالْمُهاجِرُ مَنْ هَجَرَ الْخَطايا وَ الذُّنُوبُ ; مهاجر کسى است که از خطايا و گناهان هجرت کند».(12)حتى در حديثى از على(عليه السلام) مى خوانيم: «يَقُولُ الرّجلُ هاجَرْتُ وَ لَمْ يُهاجِرُ إنّما الْمُهاجِرُونَ الَّذينَ يَهْجُرُونَ السَّيِئاتِ وَ لَمْ يَأْتُوا بِها; بعضى مى گويد: ما مهاجرت کرديم در حالى که مهاجرت نکرده اند; مهاجران واقعى کسانى هستند که از گناهان هجرت کنند و هرگز آن را انجام ندهند».(13) به اين ترتيب کسانى که هجرت مکانى کنند اما هجرت معنوى و درونى نداشته باشند; يعنى از گناهان دورى نکنند در زمره مهاجران واقعى نيستند.دليل اين گونه توسعه در مفهوم هجرت روشن است; زيرا روح و جهان هجرت، رفتن از کفر به سوى ايمان و از عصيان به سوى اطاعت است.از همين رهگذر در خطبه بالا معرفت امام هر زمان و رسيدن به خدمت او براى فراگيرى معارف دينى به عنوان هجرت شناخته شده است.****پی نوشت:1. «مستسرّ» از ريشه «سرّ» گرفته شده و به معناى کسى است که در پى اخفا کردن چيزى است.2. مطابق آنچه در بالا آمد «ما» در جمله «ما کان للّه...» نافيه است; ولى بعضى از شارحان نهج البلاغه «ما» را زمانيه به معناى «مادامَ» دانسته اند و گفته اند مفهوم جمله اين است: تا زمانى که خداوند نياز به ايمان مردم دارد، هجرت باقى و برقرار است و نياز در اينجا به معناى طلب و ناظر به همان اوامر و نواهى خداوند خطاب به مردم است; ولى معناى اوّل مناسب تر به نظر مى رسد.3. توجه داشته باشيد که در بعضى نسخ صبحى صالح «الا» حذف شده ولى در نسخه تصحيح شده موجود است و جمله بدون «الا» معناى درستى ندارد.4. نساء، آيه 75.5. الکافى، جلد 2، صفحه 404، باب المستضعف، حديث 1.6. «مستصعب» از ريشه «صعب» به معناى مشکل شمردن و دشوار دانستن چيزى است و آمدن اين دو واژه (صعب و مستصعب) پشت سر يکديگر براى تأکيد است.7. «يعى» از ريشه «وعى» بر وزن «سعى» به معناى فهميدن و حفظ کردن است.8. «رزينه» از «رزانت» به معناى وقار گرفته شده و رزين به شخص باوقار و متين و سنگين و آرام گفته مى شود.9. انفال، آيه 72.10. کنزالعمال، حديث 46251.11. همان، حديث 46260.12. ميزان الحکمة، جلد 11، حديث 21065.13. سفينة البحار، ماده «هجرت». 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )3-  مسأله سوم: «و الهجرة قائمة على حدّها الاول»،حقيقت معناى لغوى هجرت، ترك منزل و رفتن به منزلى ديگر مى باشد، و اين كه از نظر عرف مسلمين به هجرت در زمان حضرت رسول اكرم اختصاص يافته آن را بطور كلى از معناى لغويش خارج نمى سازد، اين جا نيز مراد امام (ع) از اين كه مى فرمايد: هجرت بر حدّ نخست خود باقى است، آن است كه در اين زمان هر كس براى احياى دين خدا و شناخت معارف حقّه اسلام حركت كند و به امام و رهبر توحيدى خود بپيوندد مهاجر حساب مى شود زيرا او نيز ترك باطل كرده و به جانب حقّ شتافته است، و اين مطلب به دو دليل اثبات مى شود، يكى دليل نقلى و ديگرى دليل عقلى امّا دليل نقلى خود، دو راه دارد:الف-  آيه قرآن «وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً» در اين قسمت از آيه، خداوند هر كس را كه وطن و زندگانى خود را براى به دست آوردن دين خدا و اطاعت فرمان او ترك كند مهاجرش خوانده است و چون واژه من طبق تحقيقى كه در علم اصول فقه به عمل آمده عموميت دارد و همه كس را شامل مى شود پس تمام كسانى كه در راه دين خدا مسافرت مى كنند مهاجر خواهند بود.ب-  دليل نقلى ديگر سخن پيامبر اكرم است كه مى فرمايد: «مهاجر كسى است كه از آنچه خدا بر او حرام كرده، دورى كند» و اين واضح است كه هر كس از گناه و مخالفت پيشوايان دين دست بردارد و به اطاعت و پيروى آنان رو آورد، از حرام خدا هجرت كرده و مهاجر به حساب مى آيد.و اما دليل عقلى: همچنان كه هر كس وطن خود را براى رسيدن به حضور پيامبر ترك كند مهاجر است كسى هم كه وطن خود را ترك كند تا به حضور جانشين او از خانواده طاهر و مطهّرش برسد نيز مهاجر خواهد بود، زيرا مطلوب و هدف در هر دو مورد يكى است و آن سفر در راه خدا و طلب دين او مى باشد خواه كه به سوى پيامبر باشد يا جانشينان او، زيرا ميان آن حضرت و امامان معصوم (ع) جز مقام نبوت و امامت تفاوتى نيست و اين هم دليل بر اين نمى شود كه هجرت مورد نظر منحصر به رفتن حضور پيامبر باشد، حال اگر اشكال شود كه اين مطلب با سخن پيامبر اكرم تطبيق نمى كند زيرا فرموده است: «پس از فتح مكه هجرتى نيست» تا آن جا كه عمويش عباس از آن حضرت خواهش كرد كه نعيم بن مسعود اشجعى را از اين عموم نفى و استثنا كند، و پيامبر هم به وى اجازه خروج داد، در پاسخ مى گوييم براى جمع بين دو دليل (سخن امام و قول پيامبر (ص)) نفى حكم هجرت در سخن پيامبر را، بر هجرت از مكه حمل مى كنيم و سلب اين مورد خاصّ دليل بر سلب تمام موارد نخواهد بود، و نتيجه اين فرمايش امام (ع) كه ياد از هجرت مى كند، مى خواهد مردم را به اين امر متوجه كند كه براى كسب معارف دين و عمل به آن بكوشند و به اين منظور از درياى معنويت او، و خاندان معصومش كسب فيض كنند، به اين دليل كه فضيلت مهاجرت در راه خدا نصيبشان مى شود و به درجات و ثواب هجرت كنندگان صدر اسلام خواهند رسيد.4-  مسأله چهارم: «ما كان فى الارض... و معانيها»،در شرح اين عبارت برخى شارحان به اختلاف سخن گفته اند از آن جمله مرحوم قطب الدين راوندى مى گويد: حرف ما، نافيه است كه معناى عبارت اين است: خداوند هيچ گونه نيازى به ساكنان روى زمين ندارد كه بخواهند دين او را پنهان كنند يا آشكار سازند، و نيز ايشان حرف من را براى بيان جنس گرفته اند.امّا شارح معتزلى ابن ابى الحديد، نافيه بودن ما را نپذيرفته و مى گويد: اگر چنين باشد اين جمله در ميان دو جمله مربوط به يكديگر، معترضه و بيگانه خواهد بود، و به اين دليل ما را به معناى مدّت گرفته كه معناى جمله چنين مى شود، هجرت به ارزش نخستين خود، تا وقتى باقى است كه خداوند نياز به مردمى دارد كه در، روى زمين دين وى را در دل نگه دارند و يا آن را آشكار سازند و سپس اين معنا را با عبارتى ديگر چنين توجيه مى كند كه: يعنى تا هنگامى كه عبادت مطلوب خداست و تكليف به آن از طرف وى براى ساكنان زمين باقى باشد، و اين تعبير تا حدودى شبيه معناى اين دعاست كه انسان از خدا مى خواهد و مى گويد: خدايا مرا تا زمانى زنده نگه دار كه زندگى برايم خير باشد، و بر طبق اين معنا، واژه حاجه در باره خداوند، استعاره از طلب عبادت به سبب تكليف و اوامر صادره از ناحيه وى مى باشد، چنان كه گويا به آن نيازمند مى باشد، ولى حق آن است كه مى توان ما را نافيه گرفت، در عين حال، اتصال و تناسب جمله را هم با ما قبلش حفظ كرد زيرا موقعى كه حضرت اين همه مردم را براى طلب دين و پرداختن به عبادت خداوند تشويق و ترغيب مى كند ممكن است برخى تصور كنند كه شايد خداوند نيازى به عبادت بندگان دارد، لذا به منظور دفع اين توهّم اين سخن را بيان فرموده است، بنا بر اين معناى عبارت امام چنين مى شود: هجرت بر همان معناى اول خود باقى است و بر هر كس كه براى جستجوى دين حق مسافرت كند صدق مى كند، پس شايسته است كه مردم در طلب دين به سوى امامان حق، هجرت كنند اما بايد دانست كه اين توجّه خداوند نسبت به هجرت كنندگان در راه حق به اين دليل نيست كه خداوند نيازمند به كسانى از ساكنان زمين باشد كه دين وى را در دل نهان دارند و يا آن را آشكار كنند، زيرا حق تعالى غنىّ مطلق است كه هيچ گونه نيازى در وى نمى باشد.مسأله پنجم: «لا تقع اسم الهجره... قلبه:،در اين عبارت بيان شده است كه شرط صدق هجرت بر كسى كه به سوى امام وقت خود مسافرت مى كند، آن است كه امام را بشناسد و معرفت به حق او، داشته باشد زيرا امام است كه حافظ دين مى باشد و منبعى است كه بايد از آن معارف الهى را جستجو كرد، لذا فرمود: هيچ وقت نمى توان كسى را مهاجر خواند مگر آن گاه كه معرفت به حقّانيت امام در روى زمين داشته باشد.«فمن عرفها و اقرّبها فهو مهاجر»،در معناى اين عبارت دو احتمال وجود دارد.الف-  پس از بيان مصداق مهاجرت، توضيح مى دهد كه معرفتى كه شرط صدق كردن مهاجرت است آن معرفتى است كه وى را وادار به رفتن به سوى امام سازد نه شناختى در سطح پايين.ب-  احتمال ديگر اين كه تنها، شناختن امام و اقرار به حقانيت او، و گرفتن معارف از وى در صدق مهاجرت كافى است اگر چه به سوى او نرود، و، وى را مشاهده نكند، چنان كه به مقتضاى سخن پيامبر اكرم، ترك حرام خدا هجرت است زيرا چنان كه گذشت، فرمود: مهاجر كسى است كه حرام الهى را ترك كند.«و لا يصدق [يقع] اسم الاستضعاف على من بلغته الحجّه»،در اين عبارت نيز دو احتمال وجود دارد. يكى اين كه كلمه أخبار كه مضاف بوده حذف شده و مضاف اليه آن كه الحجّه مى باشد باقى مانده است و معناى سخن حضرت چنين است: كسى كه از وجود امام در زمان خود آگاهى و اطلاع دارد حكم استضعاف بر او، بار نيست.احتمال دوم آن كه مراد از حجّت أخبار و رواياتى باشد كه از طرف امام نقل مى شود و واجب است كه طبق آنها عمل شود، نه آگاهى و اطلاع از وجود امام.قطب راوندى مى گويد: ممكن است اين سخن اشاره به يكى از دو آيه قرآن باشد:الف-  «إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ، قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً.» پس مراد حضرت آن است كه هر كس امام را بشناسد و احكام و دستور العملهاى الهى را درست درك كند چنين شخصى هرگز مستضعف نيست اگر چه در وطن خود باشد و زحمت سفر به جانب امام را بر خود هموار نكند چنان كه ياد شدگان در آيه مذكور نمى توانند خود را مستضعف به حساب آورند.ب-  آيه بعد، پشت سر همين آيه است كه مى فرمايد: «إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا فَأُولئِكَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ.» يعنى آنان كه در اين آيه ذكر شده اند، به اين دليل مورد عفو مى باشند كه ناتوان بودند و قدرت بر مسافرت و جلاى وطن نداشتند، اما كسانى كه در زمان امام بودند، آن حضرت را شناختند و قول او را درك كردند مستضعف نيستند بلكه مهاجرند چرا كه بر مردم زمان پيامبر، مسافرت و ترك وطن براى صدق هجرت لازم و واجب بود، اما بر آنان كه در دورانهاى بعد بودند، مسافرت لازم نبود، بلكه كافى بود كه امام را بشناسند و به دستور العملهاى وى عمل كنند، اگر چه طى مسافتى نكنند.شارح پس از بيان گفتار قطب راوندى مى گويد: به نظر من اين فراز از سخن امام اشاره به اين است كه هر كس دعوت امام را شنيده حجت بر وى تمام است و اگر از مهاجرت به طرف او كوتاهى كند در حالتى كه قدرت داشته، در اين عمل معذور نيست و نمى تواند خود را جزء آن مردان و زنان و فرزندان مستضعف به شمار آورد كه عذرشان پذيرفته است بلكه مورد ملامت و مستحق كيفر الهى است مانند كسانى كه بهانه تراشى مى كنند و هنگام مرگ در پاسخ فرشتگان مى گويند: ما در روى زمين مستضعف بوديم بنا بر اين، اين فرمايش حضرت، ويژه كسانى است كه توانايى سفر به سوى امام خود را دارند نه ناتوانهايى كه اهل استضعاف مى باشند، ولى بايد توجه داشت كه اين احتمال در صورتى درست درمى آيد كه اطلاق مهاجر بر انسان در كلام پيشين مشروط به معرفت امام با مشاهده و سفر به جانب او باشد، زيرا اگر بدون آن مهاجرت صدق كند، در ترك آن، منع و ملامتى نخواهد بود.مسأله ششم: «انّ امرنا صعب مستصعب»،مقصود از واژه امر كه امام آن را صعب و مستصعب شمرده است موقعيت كمالى ائمه اطهار و خاندان رسالت مى باشد كه براى ديگران فوق تصور است. و همين ويژگى است كه باعث مى شود از آنان كارهايى سرزند كه ديگران عاجز و ناتوانند و از گذشته و آينده خبر مى دهند همان گونه كه خود حضرت از آينده تاريخ خبر داد چيزهايى كه بعدها مو به مو، به وقوع پيوست و مانند قضاوتها و داستانهاى شگفت انگيزى كه از آن حضرت نقل شده است و تحقق اين امور براى كسى ميسّر نمى شود جز پيامبران و جانشينان بر حق ايشان و نيز درك اين مقام ويژه، از انديشه محدود انسانهاى عادى خارج است و كسى نمى تواند آن را بپذيرد و تحمل كند مگر روحيه انسانهايى كه خداوند به سبب ايمان، آن را آزمايش و امتحان فرموده باشد چنان كه در قرآن فرموده است: «إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ»، يعنى دلهايى كه به تكليفهاى شاق و گرفتاريهاى فكرى و نقلى آزمايش فرموده و آنها را آماده ساخته است تا ايمان كامل به خدا و پيامبرش آورده و در مسيرى كه او خواسته قدم بردارند، روحيه هايى كه با كمالات علمى و فضيلتهاى اخلاقى نورانى شده و به سرچشمه معارف اولياى خدا آگاهى يافته اند و كيفيت صدور معجزات و امور فوق العاده را از ايشان دريافته و به اين دليل آنچه مى گويند از گذشته و آينده، انجام مى دهند و يا دستور مى دهند همه را بدون ترديد مى پذيرند، بر خلاف برخى تاريك دلان از همراهان خود حضرت كه گاهى از دستورهايش سرپيچى مى كردند و خبرهايى كه از فتنه ها و آشوبهاى آينده مى داد تكذيب مى كردند كه وقتى اين مطلب را از آنان شنيد، فرمود: مى گويند: على دروغ مى گويد، خدا مرگشان دهد، من به چه كسى، دروغ مى بندم آيا به خدا دروغ مى بندم، و حال آن كه من نخستين مؤمن به او هستم يا به پيامبرش دروغ مى بندم و حال آن كه من اولين تصديق كننده او مى باشم چنان كه در گذشته داستانش را شرح كرديم بلكه تمام آنچه از آنان صادر مى شود بدون دخل و تصرف مى پذيرد و اسرار الهى را كه برايش مى گويند باعث شادمانى وى مى شود.پس اين گونه اشخاص داراى سينه اى مطمئن مى باشند كه اسرار الهى را در آن جاى داده و از انتقال آن به كسانى كه اهلش نيستند خوددارى مى كنند و آن چنان عاقل و خردمند و صبور و بردبارند كه ديدن و شنيدن مطالب بسيار شگفت انگيز، كوچكترين تزلزلى در عقيده آنان به وجود نمى آورد، تا اسرار الهى را ضايع يا انكار كنند بلكه اگر بتوانند حقيقت آن را درك كنند مصرّانه درستى آن را امضاء مى كنند و آن گاه كه از درك واقعى آن فرو مانند باز هم به اعتقاد آنان لطمه اى نمى خورد بلكه بطور اجمال باور دارند و حقيقت آن را هم به خداوند متعال واگذار مى كنند و در جاى ديگر نيز سخنى شبيه اين سخنان از حضرت نقل شده است كه ترجمه آن چنين است: قبيله قريش به جستجوى سعادت بود اما به بدبختى و شقاوت دچار شد و به طلب نجات رفت ولى به هلاكت رسيد واى به حالشان، مگر اينها قول خداى تعالى را نشنيدند كه مى فرمايد: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإِيمانٍ أَلْحَقْنا بِهِمْ.» پس كى و چگونه مى توان از در خانه ذرّيه رسول خدا به جاى ديگر رفت خاندان نبوت كه خداوند ساختمان وجودى آنان را بر فراز تمام بناهاى عالم هستى برافراشت و آنان را سربلندترين خاندانها قرار داد و بر تمام خلق ايشان را برگزيد.اما من، آگاه باشيد كه تمام ذريه پيامبر به منزله شاخه هايى هستند كه من درخت آنهايم و نيز آنان درخت پر از شاخ و برگند و من به منزله تنه آن درخت مى باشم، من و رسول خدا مانند دو نور هستيم، ما پيش از آفرينش بشر و حتى قبل از آفرينش گل آدم سايه هايى در زير عرش الهى بوديم ما اشباح و مظاهرى والامقام بوديم نه اجسامى در حال رشد، همانا درك موقعيت ما امرى است بسيار دشوار كه كسى به حقيقت آن، راه نيابد بجز فرشته مقرب درگاه ربوبى و يا پيامبرى عظيم الشأن و يابنده اى كه خداوند دل وى را به ايمان آزموده باشد بنا بر اين موقعى كه براى شما رازى از رازهاى پنهانى گشوده، و يا امرى از امور غيب آشكار شد آن را به جان بپذيريد و اگر از درك حقيقت آن عاجز مانديد، مبادا آن را انكار كنيد بلكه علم آن را به خود خداوند واگذار كنيد تا به گمراهى دچار نشويد زيرا شما در مقامى قرار داريد كه پهنه آن از ما بين آسمان و زمين گسترده تر است و در اين قسمت از سخنان حضرت كه از جاى ديگر نقل شده است: «و إنّى من احمد بمنزلة الضوء من الضوء و نيز كنّا اظلالا... ناميه»، به دو مطلب مهم اشاره دارد كه ذيلا ذكر مى كنيم:الف-  اشاره به اين است: كمالاتى كه به توسط كمالات نفسانى رسول خدا، براى نفس مقدس آن جناب حاصل شده است، شبيه ترين چيزها به اقتباس نور از نور مى باشد، مثل شعله چراغى كه از چراغ بزرگتر و بالاتر، روشن شود.در اصطلاح قرآن و نيز اهل معنا و اولياى خدا معمول است كه نفوس پاك و علوم و معارف را به نور و روشنايى تشبيه مى كنند به دليل آن كه مشبه و مشبّه به، هر دو داراى صفا هستند و هادى و رهنما مى باشند.ب-  با بيان اين مطلب كه آن حضرت با پيامبر و ذريه طاهرينش پيش از آفرينش انسانها در زير عرش الهى سايه هايى به صورت اشباح غير مادى بوده اند، به وجود آنها در علم كلى الهى اشاره فرموده است، زيرا در برخى موارد از اين علم كلى تعبير به عرش الهى مى شود و اين كه از اين انوار پاك به سايه ها تعبير كرده و استعاره آورده به اين اعتبار است كه ايشان در آن عالم مرجع خلق و ملجا و پناهگاههاى آنان بوده اند، شرح اين معنا به گونه اى روشنتر، در ضمن شرح خطبه اول كتاب بيان شده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 160 و الهجرة قائمة على حدّها الأوّل، ما كان للّه في أهل الأرض حاجة من مستسرّ الامّة و معلنها، لا يقع اسم الهجرة على أحد إلّا بمعرفة الحجّة في الأرض، فمن عرفها و أقرّ بها فهو مهاجر، و لا يقع اسم الاستضعاف على من بلغته الحجّة فسمعتها أذنه، و وعاها قلبه، إنّ أمرنا صعب مستصعب لا يحتمله إلّا عبد مؤمن (ملك مقرّب أو نبيّ مرسل أو مؤمن خ ل) امتحن اللّه قلبه للإيمان، و لا يعي حديثنا إلّا صدور أمينة، و أحلام رزينة.اللغة:و (مستسرّ الامّة و معلنها) بصيغة الفاعل يقال استسرّ القمر و خفى و السرّ ما يكتم، و أسررت الحديث إسرارا أخفيته و هو خلاف الاعلان و (مستصعب) مروىّ بفتح العين و كسرها.الاعراب:قوله: ما كان للّه اه، قال القطب الراوندي في محكىّ كلامه: ما ههنا نافية، و من في قوله: من مستسرّ الامة، لبيان الجنس أى لم يكن للّه في أهل الأرض ممّن أسرّ دينه أو أعلنه حاجة.و قال الشارح المعتزلي: إنّها ظرفيّة و من زايدة و لا حاجة لها إلى المتعلّق قال: فلو حذفت لجرّ المستسرّ بدلا من أهل الأرض، و من إذا كانت زايدة لا تتعلّق نحو ما جائنى من أحد انتهى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 164 المعنى:و لما قسّم الايمان على قسمين و كان القسم الأوّل هو المطلوب، و كانت مطلوبيّته من البديهيات الأوّليّة غنيّة عن البيان، لا جرم طوى عنه و أتى ما هو أحرى بالبيان و أهمّ بالتنبيه عليه، و هو الطريق الموصل إلى وصف الايمان فقال: (و الهجرة قائمة على حدّها الأوّل) لم تتغيّر و لم تتبدّل أى من أراد الفوز بالايمان و الوصول إلى معارج اليقين فليهاجر إلى أئمّة الدّين، لأنّ الهجرة قائمة على حدّها الأوّل الذي كان في بدء البعثة إذ الغرض الأصلي في ذلك الزّمان لم يكن إلّا الوصول إلى حضور حجّة اللّه و رسوله و تحصيل الايمان و المعرفة و معالم الشرع معه، و هذا الغرض موجود الان و يحصل بالوصول إلى حضور الأئمة لكونهم حجج اللّه على عباده و خلفائه في بلاده و قائمين مقام الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فالهجرة إليهم هجرة إليه.و يشهد به ما رواه في الصّافي عن العيّاشي عن محمّد بن أبي عمير قال: وجّه زرارة بن أعين ابنه عبيدا إلى المدينة يستخبر له خبر أبي الحسن موسى بن جعفر عليهما السّلام و عبد اللّه، فمات قبل أن يرجع إليه عبيد، قال محمّد بن أبي عمير: حدثني محمد بن حكيم قال ذكرت لأبي الحسن زرارة و توجيهه عبيدا إلى المدينة، فقال عليه السّلام: إنّي لأرجو أن يكون زرارة ممّن قال اللّه تعالى  «وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ».و في الوسائل من معاني الأخبار عن حذيفة بن منصور قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: المتعرّب بعد الهجرة التارك لهذا الأمر بعد معرفته، هذا و لما ذكر قيام الهجرة و بقائها على حدّها الأوّل تنبيها بذلك على مطلوبيّتها و وجوبها أردفه بقوله  (ما كان للّه في أهل الأرض حاجة من مستسرّ الامة و معلنها) إشارة إلى أنّ مطلوبيّتها ليس لأجل حاجة و افتقار منه إلى المهاجرين و غيرهم من أهل الأرض مضمرين لما قصدوه بالهجرة أو مظهرين له.و بعبارة اخرى انّه سبحانه طلب الهجرة من المهاجرين لا لأجل حاجة منه في هجرتهم و غرض عايدة إليه تعالى من جلب منفعة أو دفع مضرّة أو طلب ثناء و محمدة، بل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 165 هو الغنيّ المطلق المتعالى عن الفاقة و الافتقار، و إنّما حثّهم على الهجرة و على الايمان المتحصّل بالهجرة و ساير التكاليف الشرعيّة المتفرّعة عليه لأجل ايصال النفع إلى العباد و إنجائهم من العقوبة يوم المعاد.فهذه الجملة أعني قوله: ما كان للّه اه، بمنزلة الاستيناف البياني فانّ قوله: (و الهجرة قائمة )، لما كان دالا بدلالة التنبيه و الاشارة على مطلوبيّة الهجرة، و ربما يسبق منه إلى الأوهام القاصرة أنّ مطلوبيّتها لأجل حاجة إليها منه سبحانه أتا بهذه الجملة دفعا لذلك التوهّم.فقد ظهر بما ذكرناه ضعف ما قاله الشّارح المعتزلي من أنّ معناه ما دام للّه في أهل الأرض المستسرّ منهم باعتقاده و المعلن حاجة أى ما دام التكليف باقيا زعما منه أنّ جعل ما نافية موجب لادخال كلام منقطع بين كلامين يتّصل أحدهما بالاخر وجه الضعف منع استلزام كونها نافية، لانقطاع هذه الجملة عما قبلها إذ قد ظهر بما ذكرناه اتّصالها و حسن ارتباطها به كما لا يخفى.مضافا إلى استعاره [ما كان للّه في أهل الأرض حاجة من مستسرّ الامة و معلنها] أنّ وصف اللّه سبحانه بالحاجة على إبقائها على حقيقتها باطل، و على تأويلها بالمعنى المجازي كما أوّلها الشارح البحراني حيث جعل لفظ الحاجة مستعارا في حقه تعالى باعتبار طلبه للعبادة بالأوامر و غيرها كطلب ذى الحاجة لها ممّا يشمئزّ منه الطباع و يأبى عنه الذوق السليم كما لا يخفى.و بالجملة فهذه الجملة معترضة بين الجملتين، و الغرض من الاعتراض تنزيه اللّه سبحانه من الحاجة و الافتقار إلى عبادة أهل الأرض، فهي نظير الجملة المعترضة في قوله سبحانه  «وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما يَشْتَهُونَ» فانّ قوله: سبحانه جملة لكونه بتقدير الفعل وقعت في أثناء الكلام، لأنّ قوله: و لهم ما يشتهون، عطف على قوله: للّه البنات، و النكتة فيه تنزيه اللّه و تقديسه عما ينسبونه إليه.و كيف كان فلما ذكر قيام الهجرة على حدّها الأوّل أوضحه و شرحه بقوله (لا يقع اسم الهجرة على أحد إلّا بمعرفة الحجّة في الأرض فمن عرفها و أقرّ بها فهو مهاجر) يعني أنّه لا يستحق أحد لاطلاق اسم المهاجر عليه و بوصفه بالهجرة إلّا بمعرفة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 166 حجّة اللّه في أرضه و الايمان به، و هذا الحجّة هو النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في زمانه و الأئمة المعصومون القائمون مقامه بعده.و ذلك لما ذكرناه من أنّ الغرض الأصلي من الهجرة هو الوصول إلى حضور الحجة و تحصيل الايمان و المعرفة و معالم الشريعة منه لا مجرّد ترك الأوطان و الهجرة من البلدان و المسير من مكان إلى مكان، فالمهاجر في الحقيقة هو الضارب في الأرض لمعرفة إمام زمانه و الايمان به.و يؤمى إلى ذلك ما رواه في الصافي عن عليّ بن إبراهيم القمّي (ره) في قوله «و السّابقون الأولون من المهاجرين و الأنصار» قال: هم النقباء و أبو ذر و المقداد و سلمان و عمّار و من آمن و صدّق و ثبت على ولاية أمير المؤمنين عليه السّلام و يدل عليه ما رواه في الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس ابن عبد الرحمن قال: حدّثنا حمّاد عن عبد الأعلى قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن قول العامة إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: من مات و ليس له إمام مات ميتة جاهلية، فقال عليه السّلام: الحق و اللّه قلت: فانّ إماما هلك و رجل بخراسان لا يعلم من وصيّه لم يسعه ذلك؟ قال: لا يسعه إنّ الامام إذا هلك وقعت حجة وصيّه على من هو معه في البلد و حقّ النفر على من ليس بحضرته إذا بلغهم إنّ اللّه عزّ و جلّ يقول  «وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا...» قلت: فنفر قوم فهلك بعضهم قبل أن يصل فيعلم، قال: إنّ اللّه عزّ و جلّ يقول  «وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ».بل لا يبعد أن يقال إنّ من عرف امام زمانه و اتبعه و آمن به فيصح أن يسمّى باسم المهاجر من دون حاجة الى المسافرة، و بعبارة اخرى مجرّد المعرفة و الاتباع كاف في صحّة التسمية كما يفصح عنه قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: فمن عرفها و أقرّبها فهو مهاجر.و صحّة إطلاقه عليه ذلك إما باعتبار اشتراكه مع المهاجر المسافر في الغاية المقصودة و ان افترقا بالمسافرة و عدم المسافرة، أو باعتبار كونه مهاجرا بسبب معرفته من الضلالة إلى الهدى كما أنّ المهاجر الاصطلاحى مهاجر من بلد إلى بلد آخر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 167 و على هذا فيكون قوله  (و لا يقع اسم الاستضعاف على من بلغته الحجّة فسمعها اذنه و وعاها قبله) توكيدا لما فهم من الجملة السابقة، فانه لما كان مدلولها المطابقي على الاحتمال الأخير أنّ العارف بامام زمانه مهاجر و حقيق بأن يوصف بالمهاجريّة من دون حاجة إلى السّفر أتا بهذا الكلام توضيحا لمدلولها الالتزامي.فيكون محصل مراده حينئذ أنّ من بلغته حجيّة الحجة فسمعها باذنه و حفظها بقلبه أى عرفها حقّ المعرفة و لو في وطنه و مع عدم تجشّم السفر فهو ليس بمستضعف بل مهاجر، و لا يجوز عدّ مثل هذا الشخص في عداد المستضعفين المستحقين للذّم و العقاب بترك المهاجرة و المسافرة المشار إليهم في قوله سبحانه  «إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً» فانّ هذه الاية كما قيل نزلت في أناس من أهل مكّة أسلموا و لم يهاجروا حين كانت الهجرة واجبة في بدو الاسلام، فانّ المفروض عليهم يومئذ هو المهاجرة بالأبدان و على من بعدهم هو المعرفة و الايمان من دون لزوم الهجرة بالبدن هذا.و لكنّ الأظهر أنّ المراد بهذه الجملة أنّ من بلغته خبر الحجّة فسمعه و وعاه بقلبه أى علم علما قطعيا بوجود الحجّة فلا يقع عليه اسم الاستضعاف أى لا يسوغ له التقصير في الايمان به و الاعتذار بكونه مستضعفا فلو قصر و فرط دخل في زمرة المستضعفين المذكورين في الاية السابقة الّذين لم يكونوا مستضعفين في الحقيقة، و لذلك استحقوا التقريع و العقوبة فالمقصّر المفرط يكون مثلهم في استحقاق السّخط.و يشهد بذلك ما رواه في الصافى من الكافى عن الصادق عليه السّلام أنه سئل ما تقول فى المستضعفين؟ فقال شبيها بالفزع فتركتم أحدا يكون مستضعفا و أين المستضعفون فو اللّه لقد مشى بأمركم هذا العواتق فى خدورهن و تحدّثت به السقاءات في طرق المدينة.و عن الكاظم عليه السّلام أنّه سئل عن الضعفاء فكتب عليه السّلام: الضعيف من لم ترفع له منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 168 حجّة و لم يعرف الاختلاف فاذا عرف الاختلاف فليس بضعيف.و يؤيّده ما فيه عن عليّ بن إبراهيم في الاية المتقدّمة «1» أنها نزلت فيمن اعتزل أمير المؤمنين عليه السّلام و لم يقاتلوا معه، فقالت الملائكة لهم عند الموت فيم كنتم، قالوا: كنّا مستضعفين في الأرض أى لم نعلم مع من الحقّ فقال اللّه تعالى: «أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها» أى دين اللّه و كتاب اللّه واسع فتنظروا فيه.و وجه التأييد غير خفىّ على المتدبّر فتدبّر، هذا.و لما فهم من الجملات السابقة تصريحا و تلويحا وجوب السعى و الهجرة إليه عليه السّلام و إلى الطيّبين من ذريّته لكونهم حجّة اللّه في عباده و خليفة اللّه فى بلاده و علم أنّه لا يسوغ التقصير و الاستضعاف في معرفة حقّهم أردف ذلك بالتنبيه على أنّ معرفتهم حقّ المعرفة من خواصّ المؤمنين المخلصين فقال عليه السّلام: (إنّ أمرنا صعب مستصعب لا يحتمله إلّا عبد مؤمن امتحن اللّه قلبه للايمان) و الغرض بذلك تشويق المخاطبين و ترغيبهم إلى المهاجرة إليهم و المبادرة إلى معرفة شئونات ولايتهم ليدخلوا في زمرة المؤمنين الممتحنين الكاملين في مقام العرفان و الايقان الحائزين قصب السبق في مضمار التصديق و الايمان.و في بعض النسخ لا يحتمله إلّا ملك مقرّب أو نبيّ مرسل أو مؤمن امتحن اللّه قلبه للايمان و هذا المعني قد ورد عنهم عليهم السّلام في أخبار كثيرة.فقد روى في الكافي عن محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن محمّد بن سنان عن عمار بن مروان عن جابر قال قال أبو جعفر عليه السّلام قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ حديث آل محمّد صعب مستصعب لا يؤمن به إلّا ملك مقرّب أو نبيّ مرسل أو عبد امتحن اللّه قلبه للايمان، فما ورد عليكم من حديث آل محمّد فلانت له قلوبكم و عرفتموه فاقبلوه، و ما اشمأزّت منه قلوبكم و أنكرتموه فردّوه إلى اللّه و إلى الرسول و إلى العالم من آل محمّد و إنما الهلاك أن يحدث أحدكم بشيء منه لا يحتمله فيقول: و اللّه ما كان هذا و اللّه ما كان هذا و الانكار هو الكفر.______________________________ (1) و لا منافاة بين هذا الخبر و الخبر السابق الدال على نزولها فى اناس من أهل مكة اسلموا و لم يهاجروا اه: لأنّ الخبر المتقدّم تفسير و هذا تأويل و الاية يشملهما كما قاله المحدث الفيض ره، منه ره. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 169 و رواه في البحار من الخرائج و منتخب البصائر عن جابر عن أبي جعفر عليه السّلام مثله إلّا أنّ في آخره: و الانكار لفضائلهم هو الكفر.و فيه عن أحمد بن إدريس عن عمران بن موسى عن هارون بن مسلم عن مسعدة بن صدقة، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال ذكرت التقية يوما عند عليّ بن الحسين عليهما السّلام فقال عليه السّلام: و اللّه لو علم أبو ذر ما في قلب سلمان لقتله، و لقد آخا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بينهما فما ظنكم بساير الخلق، إنّ علم العلماء صعب مستصعب لا يحتمله إلّا نبيّ مرسل أو ملك مقرّب أو عبد مؤمن امتحن اللّه قلبه للايمان، فقال عليه السّلام و إنما صار سلمان من العلماء لأنّه امرء منا أهل البيت فلذلك نسبته إلى العلماء.و قد مضى أحاديث اخر في هذا المعني في شرح الفصل الرابع من المختار الثاني و قدّمنا هناك بعض الكلام في تحقيق معني هذه الأحاديث.و أقول هنا مضافا إلي ما سبق:إنّ المراد من أمر آل محمّد عليهم السّلام و علمهم و حديثهم الوارد في هذه الروايات على اختلاف عناوينها شيء واحد، و هو ما يختصّ بهم عليهم السّلام و ما هو خصايص ولايتهم من شرافة الذات و نورانيّتها و الكمالات الكاملة و الأخلاق الفاضلة و الاشراقات الّتي يختصّ بها عقولهم و القدرة على ما لا يقدر عليه غيرهم و ما لهم من المقامات النورانية و العلوم الغيبيّة و الاسرار الالهيّة و الأخبار الملكوتيّة و الاثار اللّاهوتية و الأطوار الناسوتية و الأحكام الغريبة و القضايا العجيبة، فانّ هذه الشئونات صعب في نفسه مستصعب فهمه و تسليمه على الخلق لا يذعن به و لا يقبله إلّا ملك مقرّب أو نبيّ مرسل أو عبد مؤمن امتحن اللّه قلبه للايمان و أعدّه بتطهيره و امتحانه و ابتلائه بالتكاليف العقلية و النقلية حتّى تحلّى بالكمالات العلمية و العملية، و الفضايل الخلقية و النفسانية و عرف مبادى كمالاتهم و قدرتهم و لا يستنكر ما ذكر من فضائلهم و ما صدر عنهم من قول أو فعل أو أمر أو نهي، و لا يتلقى شيئا من ذلك بالتكذيب و لا ينسبهم عليهم السّلام فيه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 170 إلى الكذب و ذلك لكونه مخلوقا من فاضل طينتهم معجونا بنور ولايتهم مضافا إليهم، فاذا ورد عليه شيء منهم وصل إليه فهمه و عرفه على ما هو حقّه آمن به تفصيلا، و إذا قصر عنه عقله آمن به إجمالا و لا ينكره كما قال عزّ من قائل  «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي...».و أما غير من ذكر فاذا ورد عليهم شيء من أمرهم و علمهم و أحاديثهم و فضايلهم عليهم السلام نفرت قلوبهم و اشمأزّت نفوسهم و تاهت عقولهم و سارعوا إلى ردّه و انكاره و لا يحتملونه و لا يتحمّلونه بل يكفرون به و يكذبونه كما قال عليه السّلام في المختار السبعين: و لقد بلغني أنكم تقولون: علىّ يكذب، قاتلكم اللّه فعلى من أكذب أعلى اللّه فأنا أوّل من آمن به، أم على نبيّه فأنا أوّل من صدّقه، كلّا و اللّه و لكنّها لهجة غبتم عنها و لم تكونوا من أهلها ويل امّه كيلا بغير ثمن لو كان له دعاة. (و) قوله  (لا يعى حديثنا إلّا صدور أمينة و أحلام رزينة) توكيد لما دلت عليه الجملة السابقة أى لا يحفظ حديثنا الصّعب المستصعب إلّا قلوب متّصفة بالأمانة و عقول ذات ثقل و وقار و رزانة.روى في الكافى عن علىّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن البرقى، عن ابن سنان أو غيره رفعه إلى أبى عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ حديثنا صعب مستصعب لا يحتمله إلّا صدور منيرة أو قلوب سليمة أو أخلاق حسنة إنّ اللّه أخذ من شيعتنا الميثاق كما أخذ على بنى آدم أ لست بربّكم، فمن و فى لنا و في اللّه له بالجنّة، و من أبغضنا و لم يرد «يواد خ» إلينا حقّنا ففى النار خالدا مخلّدا.و المراد انّه لا يحفظ و لا يحتمل حديثنا إلّا صدور أمينة في احتماله و حفظه و كتمانه و ستره إلى أن يؤدّيه إلى أهله على وفق ما احتمله و تحمّله من دون تغير و تبديل و لا تحريف و لا زيادة و لا نقصان كما هو شأن الأمين يحفظ الأمانة و يردّها إلى أهلها صحيحة سالمة.و يرشد اليه ما رواه في الكافي عن محمّد بن يحيى و غيره عن محمّد بن أحمد عن بعض أصحابنا قال كتبت إلى أبي الحسن صاحب العسكر عليه السّلام جعلت فداك ما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 171 معني قول الصادق عليه السّلام حديثنا لا يحتمله ملك مقرّب و لا نبيّ مرسل و لا مؤمن امتحن اللّه قلبه للايمان؟ فجاء الجواب إنما معني قول الصادق عليه السّلام أى لا يحتمله ملك و لا نبيّ و لا مؤمن إنّ الملك لا يحتمله حتّى يخرجه إلى ملك غيره، و النبيّ لا يحتمله حتّى يخرجه إلى نبيّ غيره، و المؤمن لا يحتمله حتّى يخرجه إلى مؤمن غيره، فهذا معني قول جدّى عليه السّلام هذا.و وصف الأحلام بالرزانة إشارة إلى أنها لا يستنفرها صعوبة ما سمعتها من الأحاديث و الفضايل إلى ردّها و إنكارها و لا يستخفنّها غرابتها إلى نشرها و اذاعتها.روى في البحار من منتخب البصاير بسنده عن الحذاء قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: إنّ أحبّ أصحابي إلىّ أفقههم و أورعهم و أكتمهم لحديثنا، و إنّ أسوأهم عندى حالا و أمقنهم إلىّ الّذى إذا سمع الحديث ينسب إلينا و يروى عنّا و اشمأزّ منه جحده و اكفر من دان به و لا يدرى لعلّ الحديث من عندنا خرج و إلينا اسند فيكون بذلك خارجا من ديننا.و فيه منه بسنده عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قول اللّه عزّ و جلّ  «إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا» قال:هم الأئمة و يجرى فيمن استقام من شيعتنا و سلم لأمرنا و كتم حديثنا عن عدوّنا تستقبله الملائكة بالبشرى من اللّه بالجنّة و قد و اللّه مضى أقوام كانوا على مثل ما أنتم عليه من الذين استقاموا و سلّموا لأمرنا و كتموا حديثنا و لم يذيعوه عند عدوّنا و لم يشكّوا فيه كما شككتم فاستقبلتهم الملائكة بالبشرى من اللّه بالجنّة، هذا.الترجمة:واقع نمى شود اسم هجرت بر أحدى مگر بمعرفت و شناختن حجت خدا در زمين پس هر كه شناخت او را و اقرار نمود باو پس او است مهاجر و واقع نمى شود اسم استضعاف و مستضعف گفته نمى شود بر كسى كه رسيده باشد باو حجت پس بشنود آنرا گوش او و نگه داشته باشد آنرا قلب او.بدرستى كه أمر ما بالغاية صعب و دشوار است و متحمل نمى شود آن را مگر بنده مؤمنى كه امتحان كرده باشد خداوند تعالى قلب او را از براى ايمان و حفظ نمى كند حديث ما را مگر سينهاى أمين و عقلها سنگين.  
بخش ۳ : علم امام علی علیه السلام [منبع]

علم الوصي :
أَيُّهَا النَّاسُ سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي، فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّي بِطُرُقِ الْأَرْضِ، قَبْلَ أَنْ تَشْغَرَ بِرِجْلِهَا فِتْنَةٌ تَطَأُ فِي خِطَامِهَا وَ تَذْهَبُ بِأَحْلَامِ قَوْمِهَا.

قَبْلَ انْ تَشْغَرَ بِرِجْلِهَا فِتْنَةٌ : قبل از آنكه فتنه پايش را بالا ببرد، كنايه از گسترش فساد است.
تَطَأ فِى خِطَامِهَا : مهارش را لگد كوب مى كند، كنايه از شيوع فتنه و عدم جلوگيرى از آنست. 
تَشغَرَ بِرِجلِها : پايش را بلند كند
تَطَأُ : پايمال كند و راه مى رود 
(4) اى مردم (معارف الهيّه و احكام شرعيّه و آنچه را كه تا قيامت واقع ميشود) از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد كه من به راههاى آسمان داناترم از راههاى زمين (توجّه من بعلوم و معارف دينيّه از امور دنيويّه بيشتر است) پيش از آنكه فتنه و فساد (بنى اميّه) پا بر دارد و (مانند شتر سركش از دست مالك رميده) بر مهار خود گام نهد، و خردهاى اهلش را از بين ببرد (پيش از آنكه تباهكارى ايشان همه جا را فرا گرفته مردم را از راه حقّ و شناختن امام زمانشان باز دارد. ناگفته نماند كه بحكم عقل و نقل هيچكس را جز علىّ ابن ابى طالب و أئمه معصومين بعد از پيغمبر اكرم «عليهم السّلام» جرأت نيست كه بگويد: «سلونى قبل أن تفقدونى» يعنى از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد، و باين موضوع در شرح خطبه نود و دوّم اشاره و دليل آن بيان شد).
 
اى مردم از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد [كه ما به راههاى آسمان داناتريم از راههاى زمين]. و پيش از آنكه فتنه چونان اشترى گريخته از صاحب خود گام بردارد و مهار خود زير پاى درنوردد و خردمندان را سرگردان سازد.
 
اى مردم! از من سؤال کنيد پيش از آنکه مرا از دست دهيد، زيرا من به راههاى آسمان از راه هاى زمين آشناترم! (آرى بپرسيد) پيش از آنکه فتنه و فساد سرزمين شما را همچون شتر لجام گسيخته لگد مال کند (و سايه شوم خود را همه جا بگستراند) و عقلهاى مردم را بربايد.
 
مردم از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد، كه من راههاى آسمان را بهتر از راههاى زمين مى دانم، پيش از آنكه فتنه اى -پديد شود- كه همچون شتر بى صاحب گام بردارد، و مهار خود پايمال كند و مردمان را بكوبد و بيازارد، و عقل صاحب خردان را ببرد -و در حيرتشان گذارد-.
 
اى مردم، پيش از آنكه مرا نيابيد از من بپرسيد، كه من به راههاى آسمان داناتر از راههاى زمينم، بپرسيد پيش از آنكه فتنه اى به شما روى آورد كه چون شتر بى صاحب گام بردارد و مهار خود را لگد كوب كند، و عقول صاحب عقول را زايل نمايد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 292-288 هر چه مى خواهيد بپرسيد:سپس در سومين و آخرين نکته، خطاب به عموم مردم مى فرمايد: «اى مردم از من سؤال کنيد پيش از آن که مرا از دست دهيد، زيرا من به راههاى آسمان از راه هاى زمين آشناترم (آرى بپرسيد) پيش از آن که فتنه و فساد سرزمين شما را همچون شتر لجام گسيخته لگد مال کند (و سايه شوم خود را همه جا بگستراند) و عقلهاى مردم را بربايد»; (أَيُّهَا النَّاسُ، سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي، فَلاََنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّي بِطُرُقِ الاَْرْضِ، قَبْلَ أَنْ تَشْغَرَ(1) بِرِجْلِهَا فِتْنَةٌ تَطَأُ فِي خِطَامِهَا،(2) وَ تَذْهَبُ بِأَحْلاَمِ(3) قَوْمِهَا).اين سخن از همان احاديث صعب و مستصعب است که ناآگاهان به مقامات معصومين آن را بر نمى تابند; ولى بارها على(عليه السلام) آن را فرموده و به هر سؤالى از هر کس پاسخ داده است.جالب اينکه اين سخن تنها در منابع شيعه نيامده است; دانشمندان اهل سنّت نيز از آن حضرت نقل کرده اند; يحيى بن سعيد بن مسيّب مطابق نقل «الاستيعاب» مى گويد: «ما کانَ أَحَدٌ مِنَ النّاسِ يَقُولُ سَلُونى غَيْرَ عَلىِّ بنِ أبى طالِب رَضِىَ اللهُ تَعالى عَنْهُ; از مردم جمله «هر چه را مى خواهد از من بپرسيد» بر زبان جارى نکرد جز على بن ابى طالب».(4)در همان کتاب از ابوالطفيل نقل مى کند که من، على(عليه السلام) را ديدم خطبه مى خواند و مى گفت: «سَلُونى فَوَاللهِ لا تَسْئَلُونى عَنْ شَىْء إلاّ أخْبَرْتُکُمْ ; وَ سَلُونى عَنْ کِتابِ اللهِ فَوَاللهِ ما مِن آيَة إلاّ وَ أنَا أَعْلَم أَبِليل نُزِلَتْ أمْ بِنَهار أمْ فى سَهْل أمْ فى جَبَل ; هر چه مى خواهيد از من سؤال کنيد، به خدا سوگند از چيزى سؤال نمى کنيد مگر اينکه پاسخ آن را به شما مى گويم، از قرآن از من بپرسيد به خدا قسم من مى دانم کدام آيه در شب نازل شد و کدام در روز و کدام در دشت و کدام در کوه».(5)در حديثى از عبدالله بن عباس در همان کتاب استيعاب آمده است که مى گويد: «وَاللهِ لَقد اُعْطِىَ عَلىُّ بْنُ أبى طالِب تِسْعَةُ أعْشارِ الْعِلْمِ وَ أيْمُ اللهِ لَقَدْ شارَکَکُمْ فِى الْعُشْرِ الْعاشِرِ ; به خدا سوگند على بن ابى طالب(عليه السلام) از نه دهم علوم و دانشها (به لطف پروردگار) بهره مند است و به خدا سوگند در يک دهم باقى مانده (که در اختيار مردم است) شريک است».(6)اين سخن را با حديث ديگرى پايان مى دهيم. محمد بن يوسف بلخى شافعى در کتاب خود چنين آورده است:«از على(عليه السلام) روايت شده است که روزى در مجلسى عمومى فرمود: «سَلُونى قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونى...; از من سؤال کنيد پيش از آن که مرا از دست دهيد»، از من درباره آسمانها سؤال کنيد که به همه بخشهاى آن آشنا هستم. مردى از ميان جمعيت برخاست و گفت: اى پسر ابوطالب اکنون که چنين ادعايى کردى بگو ببينم در اين ساعت جبرئيل کجاست؟ امام(عليه السلام) مقدار کمى سکوت کرد و در فکر فرو رفت. سپس سر برداشت و فرمود: من همه آسمانهاى هفتگانه را جستجو کردم و جبرئيل را نيافتم و تصور مى کنم تو جبرئيل باشى. سؤال کننده گفت: آفرين آفرين بر تو اى فرزند ابوطالب، پروردگارت به تو بر فرشتگان مباهات مى کند. اين سخن را گفت و سپس از نظر حاضران پنهان شد.(7)در ضمن آگاه تر بودن حضرت به طرق آسمانها به جهت اهميّتى است که آسمانها نسبت به زمين دارند.****پی نوشت:1. «تشغر» از «شغور» بر وزن «شعور»، معانى مختلفى دارد از جمله معناى هجوم است که مناسب با جمله بالاست و نيز از معانى آن بلند کردن و بالا بردن است و بالا بردن پا به معناى شروع حرکت است; يعنى پيش از حرکت فتنه.2. «خطام» به معناى «زمام» و دهنه شتر و مانند آن است و جمله «تَطَأُ فى خِطامِها» کنايه از اين است که آن فتنه همچون شتر افسار گسيخته همه جا لگدمال مى کند.3. «احلام» جمع «حُلُم» بر وزن «نهم» به معناى عقل است و گاه به معناى خواب و رؤيا نيز آمده است و در اينجا مراد، معناى اوّل است.4. استيعاب، جلد 2، صفحه 50.5. همان، صفحه 52.6. همان، صفحه 50.7. احقاق الحق، جلد 7، صفحه 621. همين روايت با کمى تفاوت در بحارالانوار (از کتاب فضايل شاذان بن جبرئيل) جلد 39، صفحه 108، حديث 13 نقل شده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )7-  مسأله هفتم: بر سر مردم فرياد زد و فرمود: «... سلونى قبل ان تفقدونى... الارض»،و تمام دانشمندان اتفاق دارند بر اين كه هيچ كس از ياران پيامبر (ص) و ديگران از اهل علم و دانش غير از على (ع) جمله «سلونى» را بر زبان جارى نكرد، اين امر را، ابن عبد البرّ در كتاب استيعاب خود ذكر كرده است و مقصود از راههاى آسمان كه حضرت از راههاى زمين به آنها آگاهتر است جهات راه يافتن به شناخت موقعيت اهل آسمانها و ساكنان ملأ اعلا در پيشگاه حضرت ربوبى و معرفت به مقامهاى جانشينان خداوند و پيامبران او در منزلهاى بهشتى آنان مى باشد و نيز اشاره به آن است كه روح پاك و نفس قدسى وى را از اتصال معنوى با ساكنان ملأ اعلى و ارواح مقدسه انبيا و اولياى الهى كسب فيض كرده و بر تمام خصوصيات كرات آسمانى و افلاك جهان و نيروهاى گرداننده و اداره كننده آن آگاهى كامل يافته و نيز امور غيبى و فتنه ها و وقايع آينده روزگارهاى بعد برايش آشكار و روشن مى باشد، پس به اين دليل آگاهى وى به اين امور كاملتر از آگاهيش نسبت به راههاى زمين خواهد بود، و نظير اين فرمايش در خطبه هاى پيش نيز گذشت كه فرمود:... پيش از آن كه مرا نيابيد و از ميان شما بروم، هر چه مى خواهيد از من بپرسيد، پس به خدا سوگند كه اگر حتى از گروهى سؤال كنيد كه صد نفر را به گمراهى مى كشاند و صد نفر را هدايت مى كند همانا از جلودار و سوق دهنده آن، شما را آگاه خواهم كرد.بعضى از شارحان گفته اند: منظور از راههاى آسمان، احكام شرعى و فتواهاى فقهى است، يعنى آگاهى من به آنها كه مسائلى الهى و آسمانى است خيلى بيشتر از اطلاع و آگاهيم از امور دنيا مى باشد كه مربوط به راههاى زمينى مى باشد، و نظير اين قول از امام وبرى نقل شده است كه مى گويد: منظور حضرت از اين سخن آن است كه علمش نسبت به دين گسترده تر از آگاهى وى نسبت به دنياست.«قبل ان تشغر برجلها فتنه»،اين جمله، اشاره به بنى اميّه و قوانين خلاف حق و عدل آنان و نيز بيچارگيهايى مى باشد كه در دولت ظالمانه آنها نصيب جامعه انسانى شد، و تعبير حضرت به جمله بالا: پيش از آن كه فتنه پاى خود را از زمين بردارد. كنايه از آن است كه براى جامعه سرپرستى باقى نخواهد ماند كه در هنگام غلبه ظلم و ستم بنى اميّه امور را مرتب سازد و دين الهى را محافظت كند.«تطأ فى خطامها»،اين جمله را كه به عنوان استعاره آورده، صفت ناقه اى است كه مهارش رها شده و كسى آن را در دست ندارد و بدين جهت هنگام راه رفتن، بدون توجه، پا روى ريسمان مهار خود مى گذارد به سر در مى آيد و هر كس را كه سر راهش واقع شود لگدمال مى سازد، فتنه و فسادى كه حضرت براى آينده به مردم خبر مى دهد نيز موقعى كه در ميان جامعه رخ مى دهد همچنان نظم و ترتيب را بر هم مى زند، در حالى كه قائد و رهبرى وجود ندارد تا امور مردم را منظّم سازد.«و يذهب باحلام قومها»،به قول برخى از شارحان معناى اين عبارت آن است كه اين فتنه و آشوب، اهل زمان خود را آن چنان بهت زده و سرگردان مى كند كه هيچ گونه آرامش و ثباتى براى آنان باقى نمى ماند، و روى عقلها و خردهاى آنها را پوششى ضخيم فرا مى گيرد و هيچ راهى براى نجات از اين سرگردانى و سلامت از اين ناخوشى پيدا نمى كنند. احتمال ديگر در معناى اين عبارت آن است كه اين فتنه و فساد آن چنان مردم زمان خود را سبك مغز و بى خرد مى سازد كه با ميل و رغبت به سوى آن مى شتابند و هيچ فكر نمى كنند كه اين، فتنه است زيرا به آن خو گرفته اند و غفلت و بى خبرى از حق و عدل، آنان را فرا گرفته است. توفيق با خداوند متعال است. 
منهاج البراعه (خوئی)أيّها النّاس سلوني قبل أن تفقدوني فلأنا بطرق السّماء أعلم منّي بطرق الأرض، قبل أن تشغر برجلها فتنة تطأ في خطامها، و تذهب بأحلام قومها. (42369- 42231)اللغة:و (شغر برجلها) رفعها و شغر الكلب شغرا من باب نفع رفع إحدى رجليه ليبول، و شغرت المرأة رفعت رجلها للنكاح و شغرتها فعلت بها ذلك يتعدّى و لا يتعدّي.و (الخطم) بالخاء المعجمة و الطاء المشالة و زان فلس من كلّ طائر منقاره و من كلّ دابة مقدّم أنفه، و خطام البعير معروف و هو ما يوضع في أنفه لينقاد به و جمعه خطم مثل كتاب و كتب سمّى بذلك لأنه يقع في خطمه.الاعراب:و قوله: برجلها، الضمير راجع إلى فتنة لجواز الاضمار قبل الذكر لفظا فقط.المعنى:و لما فرغ عليه السّلام من قسمة الايمان إلى قسميه و ندب إلى المهاجرة و رغب في احتمال أحاديثهم و تحمّلها و حفظها، عقّب ذلك كلّه بالأمر بالسؤال و أرشدهم إلى المسألة عنه قبل الازداف و الانتقال فقال عليه السّلام: (أيّها النّاس سلوني قبل أن تفقدوني) و قد قدّمنا في شرح الفصل الأوّل من المختار الثاني و التسعين أنّ هذا كلام تفرّد عليه السّلام به و ليس لأحد أن يقول على المنبر سلوني إلّا هو و تقدّم هناك فصل واف فيما يترتّب على العنوان. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 172 و أقول هنا: إنّ أمره للمخاطبين بالمسألة في كلّ موقف و مكان و كلّ وقت و زمان مع عدم تقييد المسئول عنه بشيء مخصوص يدلّ على غزارة علمه و أنه البحر الذى لا يساحل، و الحبر الّذي لا يطاول، و أنّه عالم بجميع العلوم و فارس ميدانها و سابق حلباتها و حائز قصبات رهانها و مبيّن غوامضها و صاحب بيانها، و الفارس المتقدّم عند احجام فرسانها و تأخر أقرانها، و أنّه فيها كلّها قد بلغ الغاية القصوى و فضل فيها جميع الورى، فاسمع به و أبصر فلا نسمع بمثله غيره و لا ترى، و اهتد إلى اعتقاد ذلك بناره فما كلّ نار اضرمت نار قرى و لنعم ما قيل:قال اسألونى قبل فقدى ذوا         ابانة عن علمه الباهر       لو شئت اخبرت عما قد مضى          و ما بقى في الزمن الغابر    و يكفى في ايضاح ذلك قوله: علّمنى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من العلم ألف باب فانفتح لى من كلّ باب ألف باب، فاذا كان المعلم المؤدب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هو أكمل العالمين و أعلاهم فى درجات العرفان و اليقين و التلميذ المتعلّم أمير المؤمنين عليه السّلام و هو في الفطنة و الذكاء أفضل البارعين، فيحقّ له أن يبلغ أقصى غايات الكمال، و ينال نهايات معارج العلم و المعرفة، و يتمكّن من قول سلونى قبل أن تفقدونى. (فلأنا بطرق السماء أعلم منّى بطرق الأرض) و قد ضمن بعض الشعر ذلك و قال:و من ذا يساميه بمجد و لم يزل          يقول سلونى ما يحلّ و يحرم        سلونى ففى جنبى علم ورثته          عن المصطفى ما فات منّى به الفم        سلونى عن طرق السماوات إننى          بها عن سلوك الطرق في الأرض أعلم        و لو كشف اللّه الغطا لم أزد به          يقينا على ما كنت أدرى و أفهم     قال الشارح المعتزلي: المراد بقوله ذلك ما اختصّ به من العلم بمستقبل الامور و لا سيّما فى الملاحم و الدّول قال: و قد تأوّله بعضهم على وجه آخر قالوا:أراد أنا بالأحكام الشرعية و الفتاوى الفقهيّة أعلم منى بالامور الدّنيويّة، فعبّر عن تلك بطرق السماء لأنها أحكام إلهية، و عبّر عن هذه بطرق الأرض لأنها الامور منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 173 الأرضيّة، قال: و الأوّل أظهر، لأنّ فحوى الكلام و أدلته يدلّ على أنّه المراد.و قال الشارح البحراني: أراد بطرق السماء وجوه الهداية إلى معرفة سكّان السماوات من الملاء الأعلى و مراتبهم من حضرة الربوبيّة و مقامات أنبياء اللّه و خلفائه من حظاير القدس و انتقاش نفسه القدسيّة عنهم بأحوال الفلك و مدبّراتها و الأمور الغيبيّة مما يتعلّق بالفتن و الوقايع المستقبلة إذ كان له الاتّصال التّام بتلك المبادى، فبالحرىّ أن يكون علمه بما هناك أتمّ و أكمل من علمه بطرق الأرض أى إلى منازلها.ثمّ نقل عن الوبرى أنّه قال: أراد أنّ علمه بالدّين أوفر من علمه بالدّنيا.أقول: لا يخفى على المتوقد الذّكى العارف بنكات العبارة و أساليب الكلام من أهل الجودة و الذكاء و الفطنة أنّ الشراح قصرت أفهامهم عن معرفة مراد الامام و عزب أذهانهم عن فهم مغزى الكلام، لأنّه عليه السّلام أمرهم بالسؤال قبل فقدانه، و قبل ظهور فتنة كما هو مفاد قوله الاتى قبل أن تشغر برجلها فتنة، و علّل ذلك بأنه أعلم بطرق السماء منه بطرق الأرض، و هذا ملخّص معنى كلامه عليه السّلام.فعلى هذا فليس للمعنى الذى حكاه الشارح المعتزلي عن بعضهم، و كذا المعنى الّذى نقله البحراني عن الوبرى ربط بالمقام أصلا و لا شيء منهما مرادا من الكلام قطعا.و أمّا المعني الّذي قاله الشارح المعتزلي فليس بذلك البعد و لكنّه لم يتبيّن منه جهة التعبير عن العلم بمستقبل الامور بالعلم بطرق السماء كما لم يتبيّن وجه أعلميّته بها أى جهة التفضيل و كونه عليه السّلام أعلم بها من علمه بطرق الأرض.و أمّا ما قاله الشارح البحراني من أنه أراد بطرق السماء وجوه الهداية آه، ففيه أنّ وجوه الهداية إلى معرفة منازل سكّان السماوات و مقامات الأنبياء و أحوال الفلك و مدبّراتها لا ربط لها بالمقام، فكيف يصحّ جعلها علّة لقوله: سلوني آه.و أما وجه الهداية إلى الامور الغيبيّة فهو مناسب للمقام إلّا أنّه قاصر عن تأدية المعني المراد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 174 فان قلت: إذا زيفت جميع ما ذكروه فما ذا عندك فى هذا المقام و ما الّذى أراده بهذا الكلام و ما المعنى المناسب السليم من النقض و الابرام؟قلت: الّذى اهتديت اليه بنور التوفيق و أدّى إليه النظر الدقيق.أنّه لما كان عالما بما يظهر بعده من الفتن و الملاحم أراد من باب اللطف أن يرشد المخاطبين إلى ما هو أصلح لهم عند ظهورها، و أوفق بانتظام امورهم عاجلا و آجلا، فأمرهم بأن يسألوه قبل أن يفقدوه و قبل أن يظهر تلك الفتن حتّى يهتدوا بسؤاله عليه السّلام إلى وجوه مصالحهم فيها، و علّل ذلك بكونه أكمل علما بطرق السماء من طرق الأرض.و فهم معنى هذه العلّة وجهة ارتباطها بالمعلول يحتاج إلى تمهيد مقدّمة و هى:أنّ جميع ما يجرى فى عالم الملك و الشهادة من المقضيات و المقدرات فهو مثبت في عالم الأمر و الملكوت، مكتوب في امّ الكتاب بالقلم الربّاني كما قال جلّ و عزّ «وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ» و قال  «وَ ما مِنْ غائِبَةٍ فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ» و ظهورها في هذا العالم مسبوق بثبوتها في ذلك العالم، و إليه الاشارة في قوله سبحانه  «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» فالخزائن عبارة عما كتبه القلم الأعلى أوّلا على الوجه الكلّى فى لوح القضاء المحفوظ عن التبديل الّذى يجري منه ثانيا على الوجه الجزئي فى لوح القدر الّذى فيه المحو و الاثبات مدرجا على التنزيل، فالى الأوّل أشير بقوله  «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ» و بقوله  «وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ» و إلى الثاني بقوله  «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا» و منه تنزل و تظهر في عالم الشهادة.إذا عرفت ذلك فأقول: إنه عليه السّلام أراد بطرق السماء مجارى الأمورات المقدّرة و مسالكها نازلة من عالم الأمر بتوسّط المدبّرات من الملائكة المختلفين بقضائه و أمره إلى عالم الشهادة، و بطرق الأرض مجارى تلك الامور في ذلك العالم و محالّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 175 بروزها منها، و الى نزولها أشار سبحانه بقوله  «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ» فان كلّ أمر لفظ عام لم يبق بعده شيء كما في رواية أبي جعفر الثاني عليه السّلام، و المنزل إليه هو رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أمير المؤمنين عليه السّلام بعده و الأئمة القائمون مقامه.كما روى في البحار من تفسير العياشي عن محمّد بن عذافر الصيرفي عمّن أخبره عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ اللّه تعالى خلق روح القدس و لم يخلق خلقا أقرب إليه منها، و ليست  «1» بأكرم خلقه عليه، فإذا أراد أمرا ألقاه إليها فألقاه إلى النجوم فجرت به.قال العلّامة المجلسي ره: و الظاهر أنّ المراد بالنجوم الأئمة عليهم السّلام، و جريانها به كناية عن علمهم بما يلقى اليهم و نشر ذلك بين الخلق.و فى تفسير الصافي من تفسير القميّ قال: تنزّل الملائكة و الرّوح القدس على إمام الزمان و يدفعون إليه ما قد كتبوه.و عن الصادق عليه السّلام إذا كان ليلة القدر نزلت الملائكة و الرّوح و الكتبة إلى السماء الدّنيا، فيكتبون ما يكون من قضاء اللّه تلك السّنة، فاذا أراد اللّه أنّ يقدّم شيئا أو يؤخّره أو ينقص شيئا أمر الملك أن يمحو ما يشاء ثمّ أثبت الّذي أراد.و في الكافى عن أبي جعفر عليه السّلام قال اللّه عزّ و جل في ليلة القدر «فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ» يقول ينزّل فيها كلّ أمر حكيم «إلى أن قال» إنّه ينزل في ليلة القدر إلى اولى الأمر تفسير الامور سنة سنة يؤمر فيها في أمر نفسه بكذا و كذا و في أمر النّاس بكذا و كذا، و أنّه ليحدث لولىّ الأمر سوى ذلك كلّ يوم علم اللّه عزّ و جلّ الخاص و المكنون العجيب المخزون مثل ما ينزل في تلك الليلة من الأمر ثمّ قرء «وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ».______________________________ (1) أى هى أقرب خلق اللّه من جهة الوحى، و ليست باكرم خلق اللّه إذ النبيّ و الأئمة عليهم السلام الذين خلق الروح لهم هم أكرم على اللّه منها «بحار» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 176 ثمّ أقول: قد ظهر بدلالة هذه الرّوايات أنّ ما ينزل من عالم الأمر فانّما ينزل أوّلا إلى ولىّ الأمر، ثمّ يجرى بعده في الموادّ المقدّرة، و لازمه كون ولىّ الأمر عالما بها و بكيفيّة نزولها في مسالكها و مجاريها العلويّة و السفليّة.و اوضح دلالة منها ما رواه في البحار من بصاير الدّرجات عن سماعة بن سعد الخثعمي أنه كان مع المفضل عند أبي عبد اللّه عليه السّلام فقال له المفضّل: جعلت فداك يفرض اللّه طاعة عبد على العباد ثمّ يحجب عنه خبر السماء؟! قال: اللّه أكرم و أرءف بعباده من أن يفرض  «1» عليه طاعة عبد يحجب عنه خبر السماء صباحا أو مساء و فيه من البصاير عن الثمالي قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: لا و اللّه لا يكون عالم جاهلا أبدا عالم  «2» بشيء جاهل بشيء ثمّ قال: اللّه أجلّ و أعزّ و أعظم و أكرم من أن يفرض طاعة عبد يحجب عنه علم سمائه و أرضه، ثمّ قال: لا لا يحجب ذلك عنه.بل قد يظهر من أخبار اخر علمهم عليهم السّلام بجميع ما في السماء مثل علمهم بما في الأرض و قد مرّ كثير من هذه الأخبار في تضاعيف الشرح و نورد هنا بعضها.و هو ما في البحار من تفسير علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن مرار عن يونس عن هشام عن أبى عبد اللّه عليه السّلام فى قوله تعالى «وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»  قال كشط «3» له عن الأرض و من عليها و عن السماء و ما فيها و الملك الّذي يحملها و العرش و من عليه، و فعل ذلك برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه.و من بصائر الدرجات عن ابن مسكان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في هذه، قال: كشط لابراهيم السماوات السبع حتّى نظر إلى ما فوق العرش و كشط له الأرض حتّى______________________________ (1) هكذا في نسخة البحار و الظاهر انه من سهو النساخ و الصحيح عليهم بدل عليه، منه (2) و في الكافى عالما بشيء جاهلا بشيء بدل قوله عالم بشيء جاهل بشيء تفصيل لقوله جاهلا و هو الاظهر، بحار. (3) الكشط رفعك الشيء بعد الشيء قد غشاه، و كشط الجل عن الفرس كشفه، بحار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 177 رأى ما في الهواء و فعل بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مثل ذلك، و إنى لأرى صاحبكم و الأئمة من بعده قد فعل بهم مثل ذلك.و فيه من البصاير عن بريدة الأسلمي عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:يا على إنّ اللّه أشهدك معى سبع مواطن حتّى ذكر الموطن الثاني أتاني جبرئيل فاسرى بى إلى السماء فقال أين أخوك؟ فقلت: ودعته خلفى، قال: فقال: فادع اللّه يأتيك به، قال: فدعوت فاذا أنت معى، فكشط لى عن السماوات السبع و الأرضين السبع حتّى رأيت سكانها و عمّارها و موضع كلّ ملك منها فلم أر من ذلك شيئا إلّا و قد رأيته كما رأيته.و فيه من البصاير عن عبد الأعلى و عبيدة بن بشير قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام ابتداء منه: و اللّه إنّي لأعلم ما في السماوات و ما في الأرض و ما في الجنّة و ما في النّار و ما كان و ما يكون إلى أن تقوم الساعة، ثمّ قال: اعلمه من كتاب اللّه أنظر إليه هكذا، ثمّ بسط كفّيه ثمّ قال: إنّ اللّه يقول  «وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ».و الأخبار في هذا المعنى أكثر من أن تحصى و لا حاجة إلى الاكثار من روايتها و كلّها متفق معنى في الدّلالة على علم أمير المؤمنين عليه السّلام و الأئمة الطاهرين من ذريّته سلام اللّه عليهم بالسماوات و ما فيها و بطرقها و أبوابها و اخبارها غير محجوب عنهم عليهم السّلام شيء من ذلك.فان قلت: غاية ما ظهر من هذه الأخبار كون الامام عالما بالسماء و ما فيها كعلمه بالأرض و ما عليها، و لم يظهر منها وجه التفضيل المستفاد من قوله: فلأنا بطرق السماء أعلم منّى بطرق الأرض فاللّازم عليك بيان جهة التفضيل و معناه.قلت: قوله عليه السّلام فلأنا بطرق السماء أعلم، يحتمل معنيين.أحدهما أنّه عليه السّلام أسبق علما بها، و ذلك لما علمت أنّ الامورات المقدّرة في عالم الشهادة مباديها في السماء و منتهاها في الأرض، و المبدأ مقدّم على المنتهى و سابق عليه، فيكون العلم به أسبق من العلم بالمنتهى كما يؤدّى إليه النظر الدّقيق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 178 و ثانيهما أنّه عليه السّلام أكمل و أتمّ علما بها، و ذلك لأنه مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الأئمة من ذريتهما قد كانوا أنوارا مخلوقه قبل خلقة آدم و عالم بألفى عام أو أربعة عشر ألف عام أو خمسة عشر ألف عام أو أربعين ألف عام أو أربعمائة ألف سنة و أربعة و عشرين ألف سنة أو ألف ألف دهر على اختلاف الروايات الواردة في خلقتهم  «1».و قد كان منزلهم و مأويهم في تلك المدّة المتطاولة في سرادقات العزّة و حجابات العظمة و ظلّ العرش و السماوات العاليات، ثمّ اهبطوا باقتضاء مصالح التكليف و إرشاد العباد إلى عالم الشهادة و اكتسوا جلباب البشريّة و لبثوا فى الأرض مدّة قليلة ثمّ رجعوا إلى أوطانهم الأصلية و مساكنهم النورانيّة، و قد دلّت على ذلك كلّه الأخبار الصحيحة.فبطول مدّة الاقامة و المكث فيها و تمادى توطنهم و بقائهم في الملاء الأعلى يكون علمهم بعالم الملكوت البتّة أكمل و أتمّ من علمهم بعالم الناسوت كما لا يخفى.و بقى الكلام بعد ذلك كلّه في جهة ارتباط العلّة بالمعلول أعنى ارتباط قوله: «فلأنا بطرق السّماء أعلم»، بقوله: «سلوني قبل أن تفقدوني قبل أن تشغر فتنة ...».و جهة الارتباط أنه لما أرشدهم إلى السؤال عن الفتن و الملاحم المستقبلة علّله بذلك، لأنّ الفتن الحادثة مثل ساير الامورات المقدورة مكتوبة في الألواح السّماوية قبل حدوثها و ظهورها، و ينزل علمها إلى الامام في ليلة القدر و غيرها كما قال عزّ من قائل  «ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ» أى ما يحدث من مصيبة و قضيّة في الأرض______________________________ (1) قال العلّامة المجلسى ره و الاختلاف الوارد في أزمنة سبق الانوار يمكن حملها على اختلاف معانى الخلق و مراتب ظهوراتهم في العوالم المختلفة فانّ الخلق يكون بمعنى التقدير و قد ينسب الى الارواح و الى الاجساد المثالية و الى الطينات و لكل منها مراتب شتى مع انه قد يطلق العدد و يراد به الكثرة لا خصوص العدد و قد يراعى في ذلك مراتب اختلاف عقولات المخاطبين و افهامهم و قد يكون بعضها لعدم ضبط الرواة، منه ره. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 179 و في أنفسكم إلّا و قد كتبناها و الحكم المتعلّق بها في كتاب من قبل أن نخلق المصيبة أو الأنفس.روى القمّي «ره» عن الصّادق عليه السّلام في هذه الاية قال: صدق اللّه و بلغت رسله كتابه في السّماء علمه بها، و كتابه في الأرض علومنا في ليلة القدر و غيرها.فعلم أمير المؤمنين عليه السّلام بالفتن و ما يتعلّق بها لما كان حاصلا من المبادى العالية و الطرق السّماويّة حسن تعليل الأمر بالسؤال عن الفتن بعلمه بطرق السّماء.و أيضا قد أخبر اللّه سبحانه الفتن الحادثة في كتابه الكريم و هو حبل ممدود من السماء إلى الأرض لنبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بعضها في ظواهر آياته و بعضها في بواطنها، و أعلمها النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أمير المؤمنين عليه السّلام.فمما أخبر بها في الظاهر قوله سبحانه «الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ» .روى في المجمع عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه لما نزلت هذه الاية قال: لا بدّ من فتنة تبتلى به الامّة بعد نبيّها ليتعيّن الصادق من الكاذب، لأنّ الوحى قد انقطع و بقي السيّف و افتراق الكلمة إلى يوم القيامة.و منه أيضا قوله تعالى  «وَ إِذْ قُلْنا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحاطَ بِالنَّاسِ وَ...» الاية فانّه إخبار عن فتن بني اميّة و ملكهم كما ورد في غير واحد من الأخبار.و ممّا يدلّ على أنّ الفتن الحادثة و غيرها من ساير الامورات مدرجة في مفاهيم الايات قوله تعالى  وَ ما مِنْ غائِبَةٍ فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ  أى من خصلة غايبة يعني جميع ما أخفاه عن خلقه و غيبه عنهم مبين في الكتاب.روى في البحار من بصائر الدرجات عن محمّد بن الحسن عن حماد عن إبراهيم ابن عبد الحميد عن أبيه عن أبي الحسن الأوّل عليه السّلام في حديث و ان كان في كتاب اللّه لايات ما يراد بها أمر من الأمور التي أعطاها اللّه الماضين النّبيّين و المرسلين، و قد جعله اللّه ذلك كلّه لنا في امّ الكتاب، إنّ اللّه تبارك و تعالى يقول  وَ ما مِنْ غائِبَةٍ فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ  ثمّ قال عزّ و جلّ «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 180 فنحن الذين اصطفانا اللّه، فقد ورثنا علم هذا القرآن الذي فيه تبيان كلّ شيء.هذا ما اهتديت إليه في شرح هذا المقام بالتمسك بولاية أمير المؤمنين و آله الطاهرين عليهم السّلام، و الحمد اللّه الذي هدانا لهذا و ما كنّا لنهتدى لو لا أن هدانا اللّه.و بعد ما أسفر لك وجه المرام و اتّضح لك معنى الكلام فاستمع لما يتلى عليك في شرح قوله عليه السّلام:كنايه- استعاره بالكنايه (قبل أن تشغر برجلها فتنة تطأ في خطامها) قال الشارح البحراني: أراد فتنة بني اميّة و أحكامهم العادلة عن العدل و ما يلحق النّاس في دولتهم من البلاء، و كنّى بشغر رجلها عن خلوّ تلك الفتنة عن مدبّر يدبّرها و يحفظ الامور و ينتظم الدّين حين وقوع الجور، انتهى.و أقول: أمّا حمله الفتنة على فتنة بني اميّة فلا بأس به لأنّه نكرة في سياق الاثبات فلا تفيد العموم، فباقتضاء كونها أقرب الفتن إلى زمانه عليه السّلام و محلّا لابتلاء المخاطبين بها يكون حملها عليها أنسب و أولى ليسألوه عليه السّلام عنها و عما ينجيهم من ورطاتها و يعرفوا مناصهم منها و من هفواتها.و أما جعله شغر رجلها كناية عن خلوّها عن المدبر ففيه أنه مبنىّ على ما زعمه من أنّ لفظ تشغر هنا مأخوذ من شغرة البلدة إذا خلت عن مدبرها كما صرّح به في بيان لغته، و هو زعم فاسد.أما أوّلا فلأنّ قوله برجلها قرينة على أنه ليس هنا بمعنى الخلوّ من المدبّر فافهم.و أما ثانيا فلأنه بعد الغضّ عن ذلك يتوجّه عليه أنّ فتنة بني امية لم تكن خالية عن مدبّر كيف و مثل معاوية بن أبي سفيان و عمرو بن العاص اللّعين و مروان ابن الحكم و ساير الخلفاء الامويين و أضرابهم من قادة الكفر و أولياء الضلال عليهم لعنة اللّه و الملائكة و الناس أجمعين كانوا مدبّرين لأمر تلك الفتن، و كانت أوقاتهم مستغرقة في تدبيرها و ترويجها و نظم أمورها و حفظها و ترتيبها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 11، ص: 181 نعم امور الدّين و أحكام الشرع المبين قد كانت يومئذ معطّلة مختلّة مضطربة ليس لها حافظ و لا مدبّر لغلبة التقية و كون أئمّة الحق في زاوية الخمول غير متمكنين من إقامة دعائم الشريعة و من حفظ مراسمها و إصلاح معالمها.فان قلت: الظاهر أنّ مراد الشارح بقوله: عن مدبّر يدبرها، من يدبّر في رفع تلك الفتنة لا من يدبّر فى ترويجها و تقويتها، و القرينة على أنّ مراده ذلك قوله و يحفظ الامور و ينتظم الدّين كما هو غير خفى.قلت: سلّمنا ظهور كلامه بقرينة الجملتين المعطوفتين في كون مراده ما ذكرت إلّا أنّ بقوله عليه السّلام قبل أن تشغر برجلها فتنة لا يدلّ على هذا المعنى أصلا كما هو واضح لا يخفى.و الذي عندى في شرح هذه الفقرة أنه شبّه الفتنة على سبيل الاستعارة بالكناية بالبعير الشموس الذي يرفع رجله و يدوس من لقاه و يطأ في خطامه و يخبط من قاربه و دناه، لعدم قائد يقوده و لا ممسك يمسكه فأثبت لها الشغر بالرجل و الوطاء في الخطام تخييلا و ترشيحا للاستعارة.و وجه الاستعارة أنّ البعير الموصوف بالأوصاف المذكورة كما أنه يكون عامّ الضرر ليس له من أذيه رافع و لا رادع، فكذلك هذه الفتنة عند بروزها و ظهورها لا يكون من مضارّها و مفاسدها رادّ و لا مانع.و نظير هذا التشبيه ما مرّ فى المختار الثاني فى قوله: في فتن داستهم بأخفافها و وطأتهم بأظلافها و قامت بهم على سنابكها.و قوله  (و تذهب بأحلام قومها) نظير ما مرّ في المختار الثاني تلو العبارة المتقدّمة آنفا: فهم فيها تائهون حائرون جاهلون مفتونون.و المراد أنّ تلك الفتنة لشدّتها و قوّة الباطل فيها و ضعف الحقّ فيها و غلبة الضلال على أهلها يذهب بعقول ذوى العقول فيتردّدون في معرفة الحقّ و لا يهتدون إلى سبيل الرّشاد و طريق الصلاح و السداد إلّا من عصمه اللّه بفضله و هداه إلى قصد سبيله، و هو الهادي إلى النهج القويم و الصراط المستقيم.الترجمة:اى جماعت مردمان بپرسيد از من علوم أوّلين و آخرين را قبل از اين كه نيابيد مرا، پس هر آينه من براههاى آسمان داناترم از خود براههاى زمين، پيش از اين كه بلند نمايد پاى خود را فتنه كه پازند در مهار خود و ببرد عقلهاى قوم خود را. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص274 از سخنان آن حضرت عليه السلام اين خطبه كه با عبارت «فمن الايمان ما يكون ثابتا مستقرا فى القلوب و منه ما يكون عوارى بين القلوب و الصدور» (برخى از نوع ايمان چيزى است كه در دل جايگزين و پايدار است و برخى از آن عاريت ميان دلها و سينه هاست.) [ابن ابى الحديد ضمن شرح اين خطبه مى گويد:] على عليه السلام ايمان را به سه گونه تقسيم فرموده است: اول، ايمان حقيقى كه با برهان و يقين در دلها جايگزين و پايدار است. دوم، ايمانى كه با برهان و يقين ثابت نيست بلكه با دليل جدلى فراهم آمده است. سوم، ايمانى كه به برهان و قياس جدلى مستند نيست بلكه فقط بر سبيل تقليد و حسن ظن به گذشتگان است. [آنگاه پس از توضيحاتى درباره ديگر جملات اين خطبه اهميت اهل بيت و ذريه پيامبر (ص) را بيان كرده است. سپس در مورد اين گفتار امير المومنين عليه السلام كه در همين خطبه فرموده است: «از من بپرسيد پيش از آنكه مرا از دست بدهيد كه من به راههاى آسمانى داناترم از راههاى زمينى»، توضيحى داده است كه ترجمه آن سودمند است. او مى گويد]: مردم همگى بر اين موضوع اجماع دارند كه اين سخن را هيچيك از اصحاب جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص273 و هيچيك از عالمان بر زبان نياورده اند بجز على بن ابى طالب عليه السلام و موضوع اين اجماع را ابن عبد البر در كتاب الاستيعاب آورده است. مراد از اين سخن او كه «همانا من به راههاى آسمانى داناترم از راههاى زمينى»، علوم ويژه يى است كه نسبت به امور آينده بويژه دولتها و جنگها و خونريزيهاست، و اين گفتار آن حضرت را تواتر اخبارى كه از امور غيبى داده و يك بار و صد بار نبوده، ثابت كرده است، تا آنجا كه هر گونه شك و ترديد را از ميان برده و معلوم شده است كه على عليه السلام آن را بر مبناى علم فرموده است و بر طريق اتفاق نبوده است، و ما بسيارى از اين امور را در مباحث گذشته اين كتاب آورده ايم. گروهى ديگر اين سخن را به گونه يى ديگر تأويل كرده و گفته اند: مقصود على عليه السلام اين بوده است كه من به احكام شرعى و فتواهاى فقهى داناترم تا به امور دنيوى، و از آن علوم به راههاى آسمانى تعبير كرده است كه احكام الهى است و از اين علوم به راههاى زمينى تعبير كرده است ولى همان تعبير نخستين كه ما كرديم آشكارتر است و فحواى كلام دلالت بر آن دارد كه مقصود همان است. داستانى كه در بغداد براى يكى از واعظان پيش آمد: در مورد اين سخن على عليه السلام كه فرموده است «از من بپرسيد»، يكى از اهل علم، كه به او وثوق دارم، داستانى برايم نقل كرد كه هر چند برخى كلمات عاميانه در آن است، ولى متضمن نكاتى ظريف و لطيف و ادبى است. او گفت: در نخستين روزهاى حكومت الناصر الدين الله ابو العباس احمد بن المستضى ء بالله، در بغداد واعظ مشهورى بود كه به مهارت و شناخت حديث و رجال معروف بود. پاى منبر او گروهى بسيار از عوام بغداد و برخى از فضلا جمع مى شدند. اين واعظ مشهور بود كه متكلمان و اهل نظر و بخصوص معتزله را بنابر عادت حشويان و دشمنان عالمان علوم عقلى نكوهش مى كرد، و براى جلب رضايت عامه و گرايش به آنان از شيعيان هم منحرف بود. گروهى از سران شيعه با يكديگر اتفاق كردند كه كسى را بر او بگمارند تا از پاى منبر از او پرسشهايى كند و او را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص274 مغلوب و شرمسار و در همان مجلس ميان مردم رسوا سازد. براى اهل منبر هم اين يك مسأله عادى است كه قومى برخيزند و از مسائلى سؤال كنند كه در پاسخ آن به زحمت و تكلف افتند. سران شيعه پرسيدند و جستجو كردند كه چه كسى را داوطلب انجام آن كار كنند. در بغداد شخصى را به نام احمد بن عبد العزيز كزى، كه زبان آور بود و اندكى هم به كلام معتزله اشتغال و گرايش به تشيع داشت و پر رو بود و از ادبيات هم آگهى داشت، معرفى كردند. من اين شخص را در اواخر عمرش ديده ام. پير مردى بود كه مردم براى تعبير خوابهاى خود پيش او آمد و شد داشتند. آنان او را احضار كردند و از او خواستند آن كار را انجام دهد و پذيرفت. روزى كه بر عادت هميشگى آن واعظ به منبر رفت و مردم هم از طبقات مختلف جمع شدند و مجلس آكنده از آنان شد، واعظ شروع به سخنرانى كرد و طولانى سخن گفت و همينكه ضمن سخنرانى خود به بيان صفات بارى تعالى پرداخت، احمد بن عبد العزيز كزى برخاست و به شيوه متكلمان معتزلى از او چند پرسش عقلى كرد. معلوم است كه واعظ جواب نظرى صحيحى نداشت و او را با خطابه و جدل و الفاظ مسجع پاسخ مى داد و گفتگوى بسيارى ميان ايشان رد و بدل شد. واعظ در آخر كلام خود گفت «چشمهاى معتزليان لوچ است و صداى من در گوشهاى ايشان همچون طبل و سخنان من در دلهاى ايشان همچون تيرهاست. اى كسى كه با مبانى اعتزال حمله مى آورى، واى بر تو چقدر جست و خيز مى كنى آن هم بر گرد كسى كه عقلها او را درك نمى كنند. چقدر بگويم، چقدر بگويم اين فضوليهاى بى مورد را رها كنيد. مجلس به لرزه در آمد و مردم بانگ شادى بر داشتند و صداها بلند شد و واعظ خوشحال و خوشدل شد و به فصل ديگرى وارد شد و شطحياتى همچون شطحيات صوفيان گفت و ضمن آن مكرر گفت: «سلونى قبل ان تفقدونى» (از من بپرسيد پيش از آنكه مرا از دست بدهيد). كزى برخاست و گفت: سرور من ما نشنيده ايم كه اين سخن را كسى جز على بن ابى طالب عليه السلام فرموده باشد و دنباله آن هم معلوم است. مقصود كزى از دنباله خبر اين سخن على عليه السلام است كه فرموده است: «اين سخن را پس از من جز مدعى نخواهد گفت». واعظ كه همچنان در سر مستى شادى خود بود و مى خواست فضل خود را در مورد شناختن رجال حديث و راويان اظهار دارد گفت: كدام على بن ابى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص275 طالب؟ آيا على بن ابى طالب بن مبارك نيشابورى يا على بن ابى طالب بن اسحاق مروزى يا على بن ابى طالب بن عثمان قيروانى يا على بن ابى طالب بن سليمان رازى و بدينگونه نام هفت يا هشت تن از راويان حديث كه نامشان و نام پدرشان «على بن ابى طالب» بود بر شمرد. در اين هنگام كزى برخاست، از سمت راست مجلس هم يكى برخاست و از سمت چپ مجلس هم يكى ديگر و آماده پاسخگويى به واعظ شدند و حاضر شدند براى حميت و غيرت جانفشانى كنند و براى كشته شدن خود آماده گرديدند. كزى گفت: سرورم درنگ كن و اى فلان الدين بس كن گوينده آن سخن على بن ابى طالب همسر فاطمه سرور زنان جهانيان است كه بر هر دو سلام باد، و اگر هنوز هم او را نمى شناسى او همان شخصى است كه چون پيامبر (ص) ميان پيروان خود و افراد عادى عقد برادرى بست، ميان او و خود عقد برادرى بست و مسجل ساخت كه على نظير و مانند اوست. آيا در باروبنه شما چيزى از اين فضيلت منتقل شده است يا در زمين شما چنين گياهى رسته است؟ همينكه واعظ خواست با كزى سخن گويد، آن كس در سمت راست مجلس ايستاده بود فرياد بر آورد و گفت: اى سرور من فلان الدين، محمد بن عبد الله هم ميان نامها بسيار است ولى ميان ايشان كسى نيست كه خداوند متعال در شأن او فرموده باشد: «صاحب شما هرگز در ضلالت و گمراهى نبوده است و هرگز به هواى نفس سخن نمى گويد و سخن او هيچ غير از وحيى كه به او وحى مى شود نيست». همچنين على بن ابى طالب ميان اسامى بسيار است، ولى ميان ايشان كسى نيست كه صاحب شريعت درباره اش فرموده باشد: «منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون نسبت به موسى است، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست.» و اين بيت را خواند: «آرى ممكن است ميان نامها و كنيه ها به شمار بسيارى كه مشترك است بر خورد كنى ولى در سرشت و خوى از يكديگر مميزند». واعظ به او توجه كرد كه پاسخش دهد آن كس كه بر جانب چپ مجلس ايستاده بود فرياد بر آورد و گفت: اى سرور من فلان الدين، سزاوار است كه تو او را نشناسى و تو در اينكه او را نشناسى معذورى: «چون بر شخص گول و كودن پوشيده بمانم، عذرش موجه است و چشم كور مرا نمى بيند». در اين حال مجلس مضطرب شد و همچون موج به حركت آمد و مردم به فتنه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص276 افتادند و عوام بر جستند و بعضى به بعضى هجوم بردند و سرها برهنه و جامه ها دريده شد. واعظ از منبر فرود آمد. او را به خانه يى بردند و درش را بستند. ياران خليفه آمدند و فتنه را فرو نشاندند و مردم باز گشتند و به خانه ها و پى كار خود رفتند. الناصر لدين الله غروب آن روز فرمان داد احمد بن عبد العزيز كزى و آن دو مرد را كه با او برخاسته بودند گرفتند و چند روزى آنان را زندانى كرد تا آتش فتنه فرو كشيد، و سپس ايشان را آزاد كرد.
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom