خطبه ۱۸۲

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : ایمان و شکرِ شایستۀ خدا [منبع]

رُوِيَ عَنْ نَوْفٍ الْبَكَالِيِّ قَالَ خَطَبَنَا بِهَذِهِ الْخُطْبَةِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٌّ (علیه السلام) بِالْكُوفَةِ وَ هُوَ قَائِمٌ عَلَى حِجَارَةٍ نَصَبَهَا لَهُ جَعْدَةُ بْنُ هُبَيْرَةَ الْمَخْزُومِيُّ وَ عَلَيْهِ مِدْرَعَةٌ مِنْ صُوفٍ وَ حَمَائِلُ سَيْفِهِ لِيفٌ وَ فِي رِجْلَيْهِ نَعْلَانِ مِنْ لِيفٍ وَ كَأَنَّ جَبِينَهُ ثَفِنَةُ بَعِيرٍ، فَقَالَ (علیه السلام):
حمد اللّه و استعانته :

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي إِلَيْهِ مَصَائِرُ الْخَلْقِ وَ عَوَاقِبُ الْأَمْرِ، نَحْمَدُهُ عَلَى عَظِيمِ إِحْسَانِهِ وَ نَيِّرِ بُرْهَانِهِ وَ نَوَامِي فَضْلِهِ وَ امْتِنَانِهِ؛ حَمْداً يَكُونُ لِحَقِّهِ قَضَاءً وَ لِشُكْرِهِ أَدَاءً وَ إِلَى ثَوَابِهِ مُقَرِّباً وَ لِحُسْنِ مَزِيدِهِ مُوجِباً؛ وَ نَسْتَعِينُ بِهِ اسْتِعَانَةَ رَاجٍ لِفَضْلِهِ، مُؤَمِّلٍ لِنَفْعِهِ، وَاثِقٍ بِدَفْعِهِ، مُعْتَرِفٍ لَهُ بِالطَّوْلِ، مُذْعِنٍ لَهُ بِالْعَمَلِ وَ الْقَوْلِ؛ وَ نُؤْمِنُ بِهِ إِيمَانَ مَنْ رَجَاهُ مُوقِناً وَ أَنَابَ إِلَيْهِ مُؤْمِناً وَ خَنَعَ لَهُ مُذْعِناً وَ أَخْلَصَ لَهُ مُوَحِّداً وَ عَظَّمَهُ مُمَجِّداً وَ لَاذَ بِهِ رَاغِباً مُجْتَهِداً.

الْمِدْرَعَة : نوعى لباس پشمى.
الثَفِنَة : قسمتهايى از بدن شتر كه بخاطر كثرت تماس با زمين به هنگام نشستن، پينه بسته و خشن و سفت شده است، پيشانى آن حضرت نيز بجهت كثرت سجود به آن تشبيه شده است.
النَوَامِى فَضْلِهِ : فراوانى عطا و فضلش.
الطَّوْل : فضل.
خَنَعَ : تذلل و خضوع كرد. 
ثَفِنَة : پينه زانوى شتر كه در اثر اصابت بزمين توليد مى شود
مَصائِر : جمع مصير : بازگشت
رَاجٍ : اميدوار
مُؤَمِّل : آرزو كننده
طَول : فضل و احسان
خَنَعَ : ذلت و تواضع نمود
مُذعِن : يقين كننده
لاذَ : پناهنده شد 
(يكى از ياران امام، نوف بكّالى(۱) نقل كرد كه امام در سال ۴۰ هجرى در اواخر زندگى خود در شهر كوفه بر روى سنگى كه جعدة بن هبيره مخزومى(۲) آماده كرد ايستاد، در حالى كه پيراهنى خشن از پشم بر تن، و شمشيرى با ليف خرما بر گردن، و كفشى از ليف خرما در پا، و بر پيشانى او پينه از كثرت سجود آشكار بود فرمود):
۱. ستايش پروردگار سبحان:
ستايش خداوندى را سزاست كه سر انجام خلقت، و پايان كارها به او باز مى گردد. خدا را بر احسان بزرگش، و برهان آشكار، و فراوانى فضل و آنچه بدان بر ما منّت نهاده است مى ستاييم، ستايشى كه حق او را اداء كند، و شكر شايسته او را به جا آورد، به ثواب الهى ما را نزديك گرداند و موجب فراوانى نيكى و احسان او گردد.
از خدا يارى مى طلبيم، يارى خواستن كسى كه به فضل او اميدوار، و به بخشش او آرزومند، و به دفع زيانش مطمئن، و به قدرت او معترف، و به گفتار و كردار پروردگار اعتقاد دارد.
به او ايمان مى آوريم، ايمان كسى كه با يقين به او اميدوار، و با اعتقاد خالص به او توجّه دارد، و با ايمانى پاك در برابرش كرنش مى كند، و با اخلاص به يگانگى او اعتقاد دارد، و با ستايش فراوان خدا را بزرگ مى شمارد، و با رغبت و تلاش به او پناهنده مى شود.
___________________________________
(۱). نوف پسر فضّاله از بنى بكال است كه تيره ‏اى از حمير مى‏ باشند. 
(۲) جعده، پسر امّ هانى دختر ابو طالب و خواهر امام على عليه السّلام مى ‏باشد، خواهر زاده امام، جعده، از طرف آن حضرت استاندار خراسان بود.
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است، روايت شده از نوف (ابن فضاله) بكالى كه (از خواصّ اصحاب امام عليه السّلام است. در يمن شهرى بنام صنعاء است كه در سمت غربىّ آن موضعى بنام حمير است و بكال نام قبيله اى بوده كه در آنجا سكونت داشته اند).
قسمت أول خطبه:
گفته: امير المؤمنين عليه السّلام اين خطبه را در كوفه براى ما بيان فرمود، در حاليكه بر بالاى سنگى كه آنرا جعدة (فرزند امّ هانى خواهر حضرت و) پسر هبيره مخزومىّ نصب كرد ايستاده بود، و در تن آن بزرگوار جبّه اى از پشم، و بند شمشير و كفش پايش از برگ درخت خرما (بافته شده) بود، و پيشانى او (از بسيارى سجده) مانند پنبه زانوى شتر بود، پس (در مدح و ثناى خداوند سبحان و قدرت و توانائى او و ترغيب بتقوى و و پرهيزكارى و دل نبستن بدنيا) فرمود:
(1) سپاس خدائى را سزا است كه بازگشت جميع خلائق و آخر كارها (ى ايشان) بسوى اوست،
(2) او را بر بزرگى احسان و دليل آشكار (بر يگانگى) و افزونيهاى عطاء و منّتش (بدين اسلام) سپاسگزاريم، سپاسى كه حقّ او را اداء كرده شكرش را بجا آورد (بفضل و كرم سپاس نالائق ما را قبول فرمايد و گر نه بندگان اداى حقّ او و بجا آوردن شكرش را توانائى ندارند) و (سپاسگزار را) به پاداش او نزديك گردانده باعث افزونى بخشش او گردد.
(3) و از او كمك مى طلبيم چون خواستن كسيكه بجود او اميدوار و به رساندن سودش آرزومند و بر طرف نمودنش (سختيها را) معتمد و بفضل و كرمش معترف و به كردار و گفتار فرمانبر او مى باشد.
(4) و باو مى گرويم مانند گرويدن كسيكه به (فضل و كرم) او اميدوار است با يقين و باور، و بسوى او (به خداونديش) رو آورده است با ايمان كامل، و براى او خضوع و فروتنى دارد با فرمانبرى، و باو اخلاص دارد با اعتقاد بيگانگى او، و او را بزرگ ميداند با سپاسگزارى، و (در سختى و گرفتارى) باو پناه مى برد با رغبت و كوشش (چون جزا و ملجأ و پناهى نمى شناسد).
 
از نوف بكالى روايت شده است كه گفت: امير المؤمنين اين خطبه را براى ما در كوفه ادا فرمود. و او كه بر سنگى كه جعدة بن هبيره المخزومى براى او نصب كرده بود، ايستاده بود. جبّه اى پشمين بر تن داشت و بند شمشيرش از ليف خرما بود و پاى افزارى از ليف خرما به پاى داشت و نشان سجده بر پيشانيش چون پينه هاى زانوى شتر پيدا بود. و چنين فرمود:
ستايش خداى را كه بازگشت همه آفريدگان و پايان كارها به اوست. او را ستايش مى كنم، به سبب احسان فراوانش و برهان روشنش و فضل و عطاى روز افزونش.
ستايشى كه حق او را به جاى آرد و سپاسش را ادا كند و ما را به ثواب او نزديك سازد و موجب فزونى بخشش او شود.
از او يارى مى جوييم، همانند يارى جستن كسى كه به فضلش اميد مى دارد و به عطايش آرزومند است و به دفاعش دل بسته و به فراوانى نعمتش معترف است و به كردار و گفتار، فرمانبردار اوست.
به او ايمان مى آوريم، همانند ايمان كسى كه از روى يقين به او اميد بسته و از روى ايمان به او روى نهاده و خاشعانه در برابرش سر فرود آورده و از روى اخلاص به يكتاييش مى پرستد و بزرگش مى دارد و مى ستايدش و از دل و جان بدو پناه مى جويد.
 
حمد و سپاس مخصوص خداوندى است که سرانجام مخلوقات و عواقب امور به او منتهى مى گردد. او را بر احسان عظيم و برهان روشن و فضل و نعمت فزاينده اش سپاس مى گوييم; سپاسى که آنچه را شايسته حق اوست ادا کند و آنچه در خور شکر اوست انجام دهد و ما را به ثوابش نزديک سازد و موجب فزونى نعمتش گردد. و از او استعانت مى جوييم استعانت کسى که به فضل پروردگار اميدوار است و به سودش آرزومند و به دفع زيان ها مطمئن و به نعمتش معترف و کردار و رفتار به او اذعان دارد. به او ايمان داريم، ايمان کسى که با يقين کامل به او اميدوار است و با اعتقاد خالص به او توجه دارد، ايمان کسى که در برابر او خاضع و با خلوص نيّت به توحيد او عقيده مند است. با تمجيد فراوان به بزرگداشت او مى پردازد و با رغبت و کوشش به او پناهنده مى شود.
 
[از نوف بكالى روايت شده است كه امير المؤمنين (ع) اين خطبه را در كوفه بر ما خواند. او بر سنگى ايستاده بود، كه جعدة پسر هبيره مخزومى آن را بر پا داشته بود.
جامه اى پشمين بر تن داشت و دوال شمشير از ليف خرما برگردن، و نعلين از ليف در پا. نشان سجده بر پيشانى او، همچون داغ شتر بر سر زانو. فرمود:]
ستايش خداى را كه به سوى اوست بازگشتن آفريدگان، و پايان كارهاى -جهان- او را سپاس مى گوييم بر احسان وى كه فراوان است، و برهان او كه رخشان است، و بخشش او كه افزون است، و نعمت او كه از -اندازه برون است-.
ستايشى كه حقّ او را گزارد، و سپاس او را به جاى آرد، و به پاداش او نزديك كننده باشد، و فزونى نعمت او را سبب شونده، و از او يارى مى خواهيم، يارى خواستن آن كس كه فضل او را اميدوار است، و بخشش او را در انتظار، و دفع -زيان- را بدو اعتماد دارنده، و فزونى نعمت او را اقرار آورنده، به گفتار و كردار برابر او فروتن و خوار، و بدو مى گرويم، گرويدن آن كس كه با يقين بدو اميد دارد و با ايمان روى به او آرد، و برابر او خوار باشد، و بى ريايش به يكتايى بپرستد، و به بزرگى بستايد و با كوشش و رغبت به پناه او آيد.
 
از خطبه هاى آن حضرت است از نوف بكالى روايت شده كه امير المؤمنين عليه السّلام اين خطبه را در كوفه براى ما بيان فرمود، و به وقت ايراد خطبه به روى سنگى كه آن را جعده فرزند هبيره مخزومى نصب كرد ايستاده بود، و جبّه اى از پشم بر تن داشت، و بند شمشير و كفش پايش از ليف درخت خرما بود، و پيشانى مباركش از سجده مانند پينه زانوى شتر مى نمود، و بدين گونه آغاز سخن فرمود حمد خداى را كه بازگشت خلق و عواقب امر به اوست، او را بر احسان عظيم، و برهان روشن و فراوانى فضل و نعمتش حمد مى كنيم، حمدى كه حقّش را بجاى آورد، و شكرش را ادا نمايد، و نزديك كننده به ثوابش، و موجب حسن مزيد نعمتش باشد.
و از او طلب يارى مى نماييم يارى كسى كه فضلش را اميدوار، و بهره اش را آرزومند، به دفعش از بلا مطمئن، و عطايش را معترف، و مطيع او به كردار و گفتار است.
و ايمان مى آوريم به او ايمان كسى كه با حالت يقين به او اميد دارد، و با حال ايمان به او روى آورده، مقرّانه در برابر او خاشع شده، و با اعتقاد به يگانگى او برايش اخلاص ورزيده، و با تمجيد او بزرگش شمرده، و با رغبت و كوشش به او پناه آورده است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 32-25 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ رُوِيَ عَنْ نَوْفِ الْبَكّالي قالَ: خَطَبَنا بِهذِهِ الْخُطْبَةِ أَميرُالْمؤمنينَ عَليٌّ عليه السلام بِالْكُوفَة وَ هُوَ قائِمٌ عَلى  حِجارَةٍ، نَصَبَها لَهُ جُعْدَةُ بنُ هُبَيْرَةَ الْمَخْزُومي، وَ عَلَيْهِ مِدْرَعَةٌ مِنْ صُوفٍ وَ حَمائِلُ سَيْفِهِ لِيفٌ، و فى  رِجْلَيْهِ نَعْلانِ مِنْ لِيفٍ، و كأنّ جَبينَه ثَفِنَةُ بَعيرٍ. فَقالَ عليه السلام:...از خطبه هاى امام عليه السلام است از «نوف بكّالى» نقل شده كه اميرمؤمنان على عليه السلام در كوفه روى قطعه اى سنگ، كه «جعدة بن هبيره مخزومى» نصب كرده بود ايستاد در حالى كه پيراهنى خشن از پشم بر تن داشت و شمشيرش را با بندى از ليف خرما حمايل كرده بود و در پاهايش كفشى از ليف خرما بود و پيشانى اش از اثر سجده، پينه بسته بود، و اين خطبه را ايراد كرد. خطبه در يك نگاه:از پايان اين خطبه استفاده مى شود كه امام عليه السلام آن را يك هفته قبل از شهادتش ايراد فرموده و هدفش از ايراد آن آماده ساختن مردم براى جهاد با معاويه و غارتگران شام بوده مردم دعوتش را اجابت كردند و هزاران هزار نفر براى جهاد با ستمگران آماده شدند؛ ولى افسوس ....امام عليه السلام در اين خطبه براى آماده ساختن روح و جان مردم جهت مبارزه با دشمنان ستمگر به بيان چند نكته مهم مى پردازد. در بخش اوّل و دوم و سوم اين خطبه سخن از حمد و سپاس خداوند به ميان آمده و همچنين، صفات جمال و جلال او، سپس يگانگى ذات مقدّس و علم بى پايان خدا به همه ذرّات وجود بيان شده و به اينكه ذات و وصف او برتر از آن است كه در فكر و انديشه ما بگنجد و حتّى ملائكه مقرّبين نيز قادر بر اين امر نيستند اشاره شده است.حضرت در بخش چهارم تقوا و پاكدامنى و زهد در دنيا را وصف مى كند و نمونه هايى از زندگى پيامبران بزرگ پيشين را مانند حضرت سليمان بيان مى دارد كه با آن همه امكانات، زهد در دنيا را فراموش نكردند.در بخش پنجم سرنوشت شوم گردنكشان جهان؛ مانند فراعنه و عمالقه و اصحاب الرّس بيان شده كه پيامبران الهى را كشتند و براى خاموش كردن نور خداوند تلاش كردند اما چيزى نگذشت كه فرمان مرگ آنها صادر شد و از صفحه روزگار محو شدند.در بخش ششم اشاره سربسته اى به ظهور حضرت مهدى عليه السلام و تشكيل حكومت عدل الهى در سراسر جهان و بخشى از صفات و فضايل او مى كند.در بخش هفتم باز هم به موعظه و نصيحت مردم مى پردازد و از بى وفايى و بى اعتبارى دنيا سخن مى گويد و از شهيدان صفّين كه به فيض عظيم شهادت رسيدند ياد مى كند و از عده اى از آنان، همچون عمارياسر، ابن تيّهان و خزيمه ذوالشهادتين نام مى برد و در فراغ آنهاسخت مى گريد و آنها را اين گونه مى ستايد كه گروهى فرمان بردار بودند، سنّت پيامبر را زنده كردند و بدعت را ميراندند و همواره آماده جهاد بودند.در هشتمين بخش با صداى رسا فرمان جهاد را صادر مى كند و از همگان به شركت در اين ميدان دعوت مى فرمايد. آنچه شايسته شکر اوست:پيش از شروع در تفسير خطبه لازم است اشاره اى به شخصيت «نوف بکالى» که راوى اصلى اين خطبه است داشته باشيم. در اينکه او از دوستان على(عليه السلام) و به قولى دربان آن حضرت بود گفت و گويى نيست. بعضى معتقدند که از طايفه حِميَر در يمن بوده و بعضى او را از طايفه همدان مى دانند و در ضبط نام او نيز گفت و گوست: بعضى بکّال (بر وزن فعّال) و بعضى بِکال (بر وزن کتاب) و بعضى بَکال (بر وزن طواف) خوانده اند. به هر حال او مردى پاکدل، با ايمان و وفادار بود.امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه براى آماده ساختن دلهاى مخاطبان و زدودن زنگار غفلت از آنان، نخست به سراغ حمد و شکر پروردگار مى رود و بعد از ذات مقدّسش استعانت مى جويد و سپس ايمان قاطع خود را به او ابراز مى دارد.در قسمت حمد و سپاس مى فرمايد: «حمد و سپاس مخصوص خداوندى است که سرانجام مخلوقات و عواقب امور به او منتهى مى گردد»; (الْحَمْدُ للهِِ الَّذِي إِلَيْهِ مَصَائِرُ(1) الْخَلْقِ، وَ عَوَاقِبُ الاَْمْرِ).آرى آغاز خلقت از اوست و عاقبت هم از آن اوست، همه موجودات اين جهان از فيض وجود او سرچشمه گرفته و سرانجام به سوى او باز مى گردند، که اين اشاره اى است به مسئله معاد و رستاخيز.در اين جمله سخن از مبدئى بود که او را سپاس مى گوييم; ولى اين حمد و سپاس براى چيست؟ مى فرمايد: «او را بر احسان عظيم و برهان روشن و فضل و نعمت فزاينده اش سپاس مى گوييم»; (نَحْمَدُهُ عَلَى عَظِيمِ إِحْسَانِهِ، وَ نَيِّرِ بُرْهَانِهِ، وَ نَوَامِي(2) فَضْلِهِ وَامْتِنَانِهِ).تعبير به «عَظِيمِ إِحْسَانِ» ممکن است اشاره به نعمت ايمان و عقيده خالصانه به پروردگار باشد (به قرينه «نَيِّرِ بُرْهَانِهِ» که اشاره به دلايل آشکار است) و ممکن است اشاره به نعمت حيات و آفرينش باشد که بزرگترين نعمت خداست; ولى تفسير اول مناسب است.جمله «وَ نَوَامِي فَضْلِهِ وَامْتِنَانِهِ» اشاره به تکامل انسان در جنبه هاى مادى و معنوى است که از نعمتهاى فزاينده خدا سرچشمه مى گيرد.آن گاه به بيان کيفيت اين حمد و سپاس پرداخته، مى فرمايد: «سپاسى که آنچه شايسته حق اوست انجام دهد و آنچه در خور شکر اوست ادا کند و به ثوابش نزديک سازد. و موجب افزونى نعمتش گردد»; (حَمْداً يَکُونُ لِحَقِّهِ قَضَاءً، وَ لِشُکْرِهِ أَدَاءً، وَ إِلَى ثَوَابِهِ مُقَرِّباً، وَلِحُسْنِ مَزِيدِهِ مُوجِباً).بديهى است هيچ کس نمى تواند حق شکر و سپاس خدا را ادا کند، حتى همه انبيا و اوليا و فرشتگان مقرّب از اين کار عاجزند، بنابراين منظور اداى همان چيزى است که در توان آدمى است که موجب پاداش الهى و مزيد نعمت او مى شود.به اين ترتيب امام(عليه السلام) در اين چند جمله حساب شده از يک طرف اشاره به صفات خداوند بخشنده نعمت مى کند و از طرف ديگر اشاره اى به اصول نعمتهاى گوناگون او و از سوى سوم کيفيت حمد و شکر را بيان مى فرمايد، و مجموعه کاملى در اين زمينه ارائه مى دهد.بعد از حمد ـ همانگونه که در سوره «حمد» نيز شبيه آن آمده ـ به سراغ استعانت جستن از پروردگار مى رود و مى فرمايد: «و از او استعانت مى جوييم، استعانت کسى که به فضل پروردگار اميدوار است و به سودش آرزومند و به دفع زيانها مطمئن و به نعمتش معترف و با کردار و گفتار به او اذعان دارد»; (وَ نَسْتَعِينُ بِهِ اسْتِعَانَةَ رَاج لِفَضْلِهِ، مُؤَمِّل لِنَفْعِهِ، وَاثِق بِدَفْعِهِ، مُعْتَرِف لَهُ بِالطَّوْلِ(3)، مُذْعِن(4) لَهُ بِالْعَمَلِ وَالْقَوْلِ).اين تعبيرات پنج گانه اشاره به مطالب مختلفى دارد; نخست سخن از اميد به فضل خداوند در امور معنوى است! سپس اميدوارى در منافع مادى، و در مرحله سوم اطمينان به دفع آفات و مضرات از بندگان و در مرحله چهارم در مقام اعتراف به نعمتها برآمدن و بالاخره در مرحله پنجم با قول و عمل حق شکر او را ادا کردن.امام(عليه السلام) بعد از بيان حمد شايسته پروردگار و استعانت جستن کامل از ذرات پاک او به سراغ ابراز ايمان به ذات مقدس پروردگار مى رود، ايمانى که همه امتيازات در آن جمع است و مى فرمايد: «به او ايمان داريم ايمان کسى که با يقين کامل به او اميدوار است و با اعتقاد خالص به او متوجه شده، ايمان کسى که در برابر او خاضع و با خلوص نيّت به توحيد او عقيده مند است. با تمجيد فراوان به بزرگداشت او مى پردازد و با رغبت و کوشش به او پناهنده مى شود»; (وَ نُؤْمِنُ بِهِ إِيمَانَ مَنْ رَجَاهُ مُوقِناً، وَ أَنَابَ إِلَيْهِ مُؤْمِناً، وَ خَنَعَ(5) لَهُ مُذْعِناً، وَ أَخْلَصَ لَهُ مُوَحِّداً، وَ عَظَّمَهُ مُمَجِّداً، وَ لاَذَ بِهِ رَاغِباً مُجْتَهِداً).بديهى است ايمانى که واجد اين صفات و داراى اين آثار باشد برترين ايمان و محکمترين عقيده است و چنين ايمانى جز با پاکسازى صفحه دل از زنگار گناه و پرهيز از هواپرستى و تلاش و کوشش در طريق خودسازى و التجاء به درگاه پروردگار حاصل نمى شود.ممکن است اين سؤال براى خوانندگان عزيز پيش آيد که چرا امام(عليه السلام) نخست از حمد و سپاس الهى و سپس استعانت به ذات پاک او سخن مى گويد و در پايان به سراغ ايمان مى رود، در حالى که ايمان انگيزه حمد و استعانت است؟پاسخ سؤال اين است; ايمانى که امام(عليه السلام) در اينجا از آن سخن مى گويد ايمان کاملى است که همه جهات کمال در آن جمع است و اين بعد از حمد و ثناى الهى و استعانت به ذات پاک او حاصل مى شود. آنچه قبلا براى حمد و استعانت لازم است مراحل ابتدايى ايمان است.(6)****پی نوشت:1. «مصائر» جمع «مصير» به معناى محل بازگشت است.2. «نوامى» جمع «نامية» از ريشه «نموّ» گرفته شده و به معناى چيزى است که داراى نمو و رويش است.3. «طَوْل» به معناى نعمت و غنا و توان و امکانات آمده است و اصل اين کلمه از طول، بر وزن «نور» گرفته شده و از آنجا که توان و قوه و امکانات ضامن بقا و ادامه وجود انسان است واژه «طَوْل»، بر وزن «قول» به آن اطلاق شده است.   4. «مذعن» از ريشه «اذعان» به معناى تصديق کردن و اطاعت نمودن است.5. «خنع» از ريشه «خنوع» به معناى خضوع و فروتنى است.6. سند خطبه: اين خطبه آخرين خطبه اى است كه اميرمؤمنان على عليه السلام ايستاده آن را بيان فرمود، (و يك هفته بعد از آن شهيد شد) زمخشرى در كتاب ربيع الابرار بخشى از آن را آورده است و ابوشاكر ليثى نيز در عيون الحكم و المواعظ بخشى از آن را آورده و ابن اثير در نهايه لغات مهمّى از آن را تفسير كرده و از تفاوتهايى كه در كلمات اين جمع نسبت به نقل نهج البلاغه ديده مى شود چنين بر مى آيد كه آنها اين خطبه را از مصادر ديگرى غير از نهج البلاغه گرفته اند.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 451) 
شرح علامه جعفریتوحيد الهي:اگر بشريت با اين قيافه ملكوتي از نزديك آشنا بود و تربيت او برخوردار مي‌گشت، امروز كمال او به كجا رسيده بود؟ درست تصور كنيد، به طور روشن صحنه را پيش چشم خود بياوريد و آنگاه در ذهن پاك از آلودگي‌هاي خود مجسم سازيد: چند عدد سنگ روي هم چيده شده كه به وسيله جعده بن هبيره مخزومي به شكل منبر در آمده بود. اين سنگ‌ها در مسجد كوفه بود كه براي سخنراني فرزند ابيطالب نصب شده بود، نه صندلي‌هاي مرصع گران قيمتي كه مي‌توانستند سرمايه‌اي براي معاش صدها فقير بينوا باشند. يك لباس بسيار ساده مانند كفش‌هايي از ليف كه بر پاي خود داشت داراي پايين‌ترين قيمت در قلمرو حكومت آن فرمانرواي جان‌هاي پاك آدميان بود. بند (طناب) شمشيري كه خدا بر كمر او بسته بود تا چنگال درندگان خون‌آشام را از گلوي بينوايان جامعه بشري قطع كند، آن هم از ليف بود. با پيشاني پينه‌بسته كه بارها در امتداد روز و شب بر آستان جانان نهاده مي‌شد تا گلبانگ سربلندي بر آسمان‌ها و تمامي قرون و اعصار آينده بزند. با چشماني كه يك نگاه دقيق به آنها براي مشاهده جمال و جلال الهي كه پشت پرده شفاف آن چشمان به خوبي نمايان مي‌شد، كافي بود. مردم كوفه در آن موقع در جايگاهي كوچك با بزرگترين انسان كه مهمان دو يا سه روزه آنان در اين دنيا بود در بدني شبيه به قفس‌هاي مادي بدن ديگر انسان‌ها روياروي بودند، اما آنان چه بهره‌اي از آن بزرگ بزرگان برده بودند و همان ساعت كه براي آنان سخنراني مي‌كرد، در مقابل چشمان خود مي‌ديدند و به چه كسي مي‌نگريستند؟ پاسخ ساده‌اي ندارد.بديهي است كه جمعي از آنان، فرمانده شجاع و دلاوري را مي‌ديدند كه تنها براي جنگ و پيكار ساخته شده! در صورتي كه او در هر كارزاري كه براي قطع ريشه فساد گام مي‌نهاد، ملكوتي‌ترين دعاها را سر مي‌داد كه خداوندا، تو مي‌داني دو گروه براي جنگ و كشتار روياروي هم قرار گرفته‌اند، تو با الطاف بيچونت آرامش روحي را به آنان عنايت فرما، مبادا از حدود و قوانين و ارزش‌هاي انساني تجاوز كرده و خون و جان يكديگر را به بازي‌هاي ابلهانه بگيرند … جمعي ديگر يك حاكم با نرمش اخلاقي را جلو چشمان خود مي‌ديدند كه براي درو كردن جان‌هاي آدميان شتاب نمي‌كند! گروهي ديگر با توقع و طمع ثروت و مال و منال دنيا و اشتياق به رسيدن به مقام به وسيله او، در مقابل وي بر زمين نشسته بودند! دسته‌اي ديگر با كمال تعجب در آن شخصيت كمال‌يافته مي‌نگريستند كه نظيرش را در هيچ جاي دنيا نمي‌ديدند، و نمي‌دانستند كه آن مرد كيست، و از وي چه چيز را بايد توقع داشت! عده‌اي ديگر نمي‌دانستند آن حاكم الهي درباره آن مردم چگونه مي‌انديشد!به راستي، چه دشوار بود براي آن مردم، تصور اين آرمان انساني- الهي اميرالمومنين كه آن را با اين جمله براي آنان ابراز فرموده بود: انا اريدكم لله و انتم تريدوني لانفسكم (من شما را براي خدا مي‌خواهم و شما مرا براي خودتان مي‌خواهيد.) شايد يكي از آن مردم، ابن‌ملجم مرادي آن جانور شقي، غوطه‌ور در لجن جهل و مركب و آن وقيح‌ترين جنايتكار تاريخ هم در آن جمع نشسته بود و به سخنان آن نماينده الهي گوش مي‌داد، ولي قلب سخت‌تر از سنگي كه درون سينه داشت آن سخنان را برمي‌گرداند. شايد در آن هنگام كه مردم متفرق مي‌شدند، چشمان علي (ع) به آن خيبث‌ترين افراد نوع بشر افتاده و اين بشر افتاده و اين شعر را خوانده است: اريد حياته و يريد قتلي عذريك من خليلك من مراد (من (علي بن ابيطالب) زندگي اين شخص را مي‌خواهم و اين ضد انسان كشتن مرا! عذرت را از اين وقيح‌ترين فرد از قبيله مراد بياور.)قطعا در ميان آن جمع گونه‌گون افرادي انگشت‌شمار نيز نشسته بودند كه آن وجود نازنين را مجمع همه ارزش‌هاي والاي انساني مي‌ديدند. آنان از مردان باايماني بودند كه خدا درباره آنان فرموده است: «من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر» (الاحزاب، آيه 23) (از مومنان مرداني هستند كه آنچه را كه با خداوند در مورد آن پيمان بسته بودند صادقانه به جاي آوردند، بعضي از آنان با وفا به آن پيمان از مرز زندگي گذشته و بعضي ديگر از آنان اين حركت سعادت‌بخش را مي‌كشند.) كسي به آن مردم نمي‌گفت: كسي كه شما امروز در حال سخن گفتن مي‌بيند، بيش از چند روز مهمان شما نيست، او به همين زودي از ميان شما رخت برمي‌بندد و به سوي ملكوت الهي به پرواز درمي‌آيد. اين همان باز است كه در ويرانه جغدان فتاده و اينك روزهاي همدمي او با آن حيوانات خودبين و خودكامه به پايان ميرسد:باز در ويرانه بر جغدان فتاد          راه را گم كرد و در ويران فتادبر سري جغدانش بر سر مي‌زنند           پر و بال نازنينش مي‌كنندولوله افتاد در جغدان كه‌ها           باز آمد تا بگيرد جاي ما!چون سگان كوي پر خشم و مهيب            اندر افتادند در دلق غريبباز گويد من چه در خوردم به جغد           صد چنين ويران رها كردم به جغدمن نخواهم بود اين جا ميروم            سوي شاهنشاه راجع مي‌شومخويشتن مكشيد اي جغدان كه من          ني مقيمم مي‌روم سوي وطناين خراب، آباد در چشم شماست           ورنه ما را ساعد شه باز جاستجغد گفتا باز حيلت مي‌كند            تا ز خان و مان شما را بركند …گفت باز ار يك پر من بشكند           بيخ جغدستان شهنشه بركندپاسبان من عنايات وي است          هر كجا كه من روم شه در پي استچون بپراند مرا شه در روش          مي‌پرم بر اوج دل چون پرتوشهمچو ماه و آفتابي مي‌پرم           پرده‌هاي آسمان‌ها مي‌درمروشني عقل‌ها از فكرتم           انفطار آسمان ازفطرتمبازم و در من شود حيران هما          جغد كه بود تا بداند سر ما!يكدمم با جغدها دمساز كرد          از دم من جغدها را باز كرد****«الحمدلله الذي اليه مصائر الخلق و عواقب الامر …» (ستايش خداوندي راست كه سرنوشت مخلوقات و عواقب همه امور به سوي او است.)آنچه كه از بالا و با حكمت و مشيت بالا شروع شده در پايين ختم نمي‌گردد. اين يك دريافت اصيل فطري است كه حركتي از مبدا بالا كه خداوند اعلي است- با توجه به بي‌نيازي مطلق او از همه چيز و فيض و عنايات رباني وي- در مسير قانوني قرار گرفته است، محال است كه در لابلاي ماده و ماديات كه در مسير اين حركت پرمعني قرار گرفته است در هم پيچد و از بين رود:ما ز بالاييم و بالا مي‌رويم           ما ز درياييم دريا مي‌رويماين احساس را خنثي كردن، مساوي مبازره با وجدان سليم درون آدمي است كه بدون آن چيزي جز مشتي گوشت و پوست و خون و استخوان نمي‌باشد. كساني كه اين احساس عميق و پرمعنا را ناديده مي‌گيرند، خوبست كه حركات تكاملي بشر را حداقل در ابعاد مادي و تنظيم ارتباط با عالم طبيعت را كه گوشه‌اي از آن، اين صنعت عميق و پهناوريست كه با فكر كمال‌جوي او به آمده است، به ياد بياورند. نيز خوبست كه كاروانيان وارسته بشري را كه در طول تاريخ مانند رگه‌هاي الماس در انبوه زغال‌سنگ مي‌درخشند، مشاهده كنند كه هر يك از افراد اين كاروانيان به تنهايي، شايسته تفسير هدف زندگي بشري چه در حال انفرادي و چه در حال اجتماعي مي‌باشند. بگذر از باغ يك سحر اي رشك بهار تا ز گلزار جهان رشك خزان برخيزد بسوزد شمع دنيا خويشتن را ز بهر خاطر پروانه‌اي چند اين احساس ريشه‌دار است كه متفكران آگاه را نخست به سوي معاد و ابديت راهنمايي مي‌كند و سپس رهسپار كوي خداوند مي‌نمايد. درك هر احساني، ستايش بزرگي به خداوند را در بردارد.****«نحمده علي عظيم احسانه و نير برهانه …» (ستايش مي‌كنيم او را در برابر احسان باعظمت و برهان روشن و روشنگرش …).در آن هنگام كه يك بنده خداوند عظمت احسان او را درك مي‌كند، مي‌فهمد كه لازمه آن احسان اين است كه او مورد توجه الطاف و مراحم الهي قرار گرفته باشد. پس در هر احساني دو نعمت وجود دارد و براي هر نعمتي، حمدي واجب است. بنابراين، به قول سعدي:از دست و زبان كه برآيد           كز عهده شكرش به در آيد؟!بنده همان به كه ز تقصير خويش           عذر به درگاه خداي آوردورنه سزاوار خداونديش           كس نتواند كه به جاي آورد«اعملوا آل داود شكرا و قليل من عبادي الشكور».  لذا كاري كه از دست بنده خدا برمي‌آيد، اين است كه به طور اجمال بگويد: خداوندا، نيت من حمد و ستايش توست آنچنان كه حق تو را ادا كند و شكر تو را به جاي آورد. اگر چه خود اين حالت روحاني و ذكر آن نيز نعمتي است … حمدي كه نزديك كننده به پاداش او باشد و به افزايش نيكويش شايسته … .****«و نومن به ايمان من رجاه موقنا و اناب اليه مومنا …» (و ايمان به او مي‌آوريم ايمان كسي كه اميدوار به او باشد در حال يقين و به سوي او بازگشت كند در حال ايمان … ).ايمان كه در پيشبرد شخصيت آدمي تاثير مي‌گذارد:به وجود آمدن آن ملكه فعال در درون آدمي كه ايمان ناميده مي‌شود، داراي اركان بسيار با اهميتي است. از آن جمله:1- محتواي ايمان (موضوعات و قضايايي كه ايمان به آنها تعلق گرفته است). اين موضوعات و قضايا حتما بايد روشن و متكي به عقل و قلب و هماهنگي آن دو با يكديگر باشد. يعني اگر آدم باايمان بخواهد ايمان خود را براي بررسي و نقد مورد ملاحظه قرار بدهد، بتواند از شهود قلبي و استدلال صحيح عقلي براي شناخت و اثبات آن بهره بردارد. اگر ايمان، استمراري راكد داشته باشد، هيچگونه نتيجه صحيحي نخواهد بخشيد.2- انسان با ايمان، بايد از استمرار تجددي ايمان كاملا برخوردار باشد و به يك عده موضوعات و قضايايي كه از دوران‌هاي گذشته درونش جاي گرفته و هرگز در مجراي تجدد و نو به نو شدن قرار نمي‌گيرد به عنوان ايمان تكيه نكند. ضرر تخريب ايمان‌هاي رسوبي را كه ميتوان در اين مطلب كه متذكر مي‌شويم، درك كرد. در هر دوراني، مخصوصا در دوران‌هاي متاخر، كساني پيدا مي‌شوند كه پس از كوشش‌ها و تلاش‌هاي جدي درباره علوم و فلسفه‌ها در گذرگاه يك عمر، مثلا 60 يا 70 يا 80 سال، آن عقايد ديني را مورد بررسي و تحقيق قرار مي‌دهند كه در دوران آغاز جواني از پدر و مادر يا آموزشگاه‌هاي ابتدايي مانند دبستان و غيرذلك فرا گرفته‌اند! و از آن جهت كه فراگرفته‌هاي خود در علوم و فلسفه را موافق آن عقايد ابتدايي و كودكانه نمي‌بيند به ترديد و انكار برمي‌خيزند! آيا ممكن است كه اينگونه اشخاص ولو يكبار هم كه شده از روي خرد ناب و فطرت سليمه از خود بپرسند كه چطور شد آن همه معلومات و معارف دوره آغاز جواني را به جهت تعمق و گسترش اطلاعات و معلومات بعدي كنار گذاشتي، ولي درباره عقايد حياتي به همانها قناعت كردي كه در آغاز جواني با الفاظ و مفاهيم محدود و با ذهني بسيار محدودتر به آنها انس مي‌گرفتي؟!!3- عمل حتما بايد مطابق آن حقايق باشد كه به عنوان عقايد پذيرفته شده‌اند و در غير اين صورت تدريجا مبدل به تخيلات و توهمات مي‌شود و از بين خواهد رفت. و ممكن است تحرك دروني براي پيدا كردن معتقدات صحيح كه عامل آن بسيار ريشه‌دار است، با همان عقايد تخيلي و بي‌اساس به مبارزه برخيزد و به جهت پيدانكردن معتقدات صحيح، بر ضد آنها (تخيلات) بشورد و حالت ضد ايمان به خود بگيرد.جملات بعدي اميرالمومنين عليه‌السلام با استدلال‌هاي كاملا واضح است و نيازي به تفسير ندارد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )جوهرى در صحاح نقل كرده است كه نوف بكالى (به فتح با و تخفيف كاف) از اصحاب على (ع) بوده و از ثعلب نقل كرده كه او به قبيله بكاله منسوب است، قطب راوندى گفته كه نسبت او به بكال است و بكيل و بكال هر دو يك چيز و اسم قبيله اى از همدان است و گفته است كه نام بكيل شايعتر است، عبد الحميد بن ابى الحديد شارح نهج البلاغه گفته است: قول درست غير از اين است كه اين دو تن گفته اند و صحيح اين واژه بكال به كسر باست كه نام طايفه اى از حمير است و اين شخص كه نام او نوف بن فضاله است از اين طايفه و از اصحاب على (ع) است، و اين اقوال همه بر سبيل احتمال است. امّا جعدة بن هبيره خواهر زاده امير مؤمنان (ع) مادرش امّ هانى دختر ابى طالب بن عبد المطّلب ابن هاشم است و پدرش هبيرة بن ابى وهب بن عمرو بن عابد بن عمران بن مخزوم از اصحاب پيامبر (ص) است.فرموده است: «الحمد للّه... الأمر»:امام (ع) خداوند را ستايش كرده به اعتبار اين كه همه آثار عالم خلق و امر به او بازگشت دارد و همگى موجودات به او منتهى مى شود، آغاز آنها به صنع و آفرينش او باز مى گردد و فرجام آنها نيز به او پايان مى پذيرد، زيرا او غايت مطلوب و نهايت مقصود همه پويندگان به سوى كمال است، و اوست كه پس از فنا و زوال همه چيز پاينده و پايدار است.همچنين او را سپاس گفته به اعتبار اين كه او واجب الوجود است و ذاتا استحقاق دوام و بقا دارد و آنچه جز اوست مستحقّ فنا و نيستى است، زيرا بر حسب ذات، همگى ممكن الوجودند، و چون حمد و سپاس گاهى براى اداى حقوق نعمتهاى گذشته، و زمانى براى درخواست مزيد نعمت است، لذا عبارت «نحمده... تا أداء»، به ملاحظه انواع نعمتهايى است كه خداوند متعال در گذشته ارزانى داشته كه عبارت است از نعمت خلق و ايجاد و اين كه آدمى را بر وفق حكمت و براى رسانيدن منفعت به او، آفريده و از اين راه او را مورد احسان بزرگ خود قرار داده است، سپس به اعتبار اين كه حقّ تعالى از طريق برقرارى نظام مستحكم آفرينش، و هم به وسيله فرستادگان خود دلائل وجود خويش را روشن ساخته تا ما را به راه راست و بهشت نعيم سوق دهد و به سوى خويش هدايت فرمايد او را ستايش كرده است.سپس از اين كه خداوند اسباب معاش و معاد ما را افاضه فرموده او را ستوده، و با عبارت «إلى ثوابه... تا موجبا» به آنچه موجب افزايش عنايات او مى شود اشاره فرموده است، تا بدين وسيله به ثوابهاى اخروى كه موجب وصول نفس انسان به درجات كمال است دسترسى حاصل شود، و نعمتهاى حاضر به وجهى نيكو زياده گردد چنان كه خداوند متعال فرموده است: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ».امام (ع) پس از اين شكر و سپاس، با شرايط و اوصافى كه در سخنان خود... تا «و القول» ذكر فرموده از خداوند درخواست كمك و يارى مى كند، و درخواستى كه با اين اوصاف و ويژگيها باشد از هر تقاضاى ديگر به اجابت حق تعالى نزديكتر است، زيرا اين درخواست از نظر اين كه توأم با رجا و اميد به پروردگار، و يقين كامل به توانايى او در بذل سود و دفع زيان، و همراه با شكر و سپاس او، و اظهار فرمانبردارى در قول و عمل است، جامع شرايط لازم مى باشد.پس از اين امام (ع) به گفتار ادامه داده ايمان كامل خود را اظهار مى كند، ايمان كامل، ايمان كسى است كه صفات مذكور را در خويشتن به كمال رسانيده باشد، يعنى مطالب عالى خود را از خداوند خواستار بوده و با يقين تمام او را محلّ اميد و مرجع آرزوها بداند، و در لغزشهايى كه مرتكب مى شود به او بازگشت كند، و در همه گرفتاريها و سختيها با ايمان راسخ به او رو آورد، و در حالى كه او را اطاعت و فرمانبردارى مى كند، در برابر عظمت و قدرتش فروتن باشد، و ضمن اعتقاد به توحيد و يگانگى وى نسبت به او اخلاص ورزد، و آن گاه كه خداوند را به بزرگى ياد مى كند در برابر او كوچكى كند، و هنگامى كه به خدا رو مى آورد به او پناه برد و در اين راه هر چه بيشتر بكوشد، و ظاهرا ايمان كامل همين است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 299 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الواحدة و الثمانون من المختار في باب الخطب و شرحها في فصول:الفصل الاول:روى عن نوف البكالي قال: خطبنا بهذه الخطبة بالكوفة أمير المؤمنين عليه السّلام و هو قائم على حجارة نصبها له جعدة بن هبيرة المخزومي و عليه مدرعة من صوف و حمايل سيفه من ليف و في رجليه نعلان من ليف و كأنّ جبينه ثفنة بعير فقال عليه السّلام:الحمد للّه الّذي إليه مصائر الخلق، و عواقب الأمر، نحمده على عظيم إحسانه، و نيّر برهانه، و نوامي فضله و امتنانه، حمدا يكون لحقّه قضاء، و لشكره أداء، و إلى ثوابه مقرّبا، و لحسن مزيده موجبا، و نستعين به استعانة راج لفضله، مؤمّل لنفعه، واثق بدفعه، معترف له بالطّول، مذعن له بالعمل و القول، و نؤمن به إيمان من رجاه موقنا، و أناب إليه مؤمنا، و خنع له مذعنا، و أخلص له موّحدا، و عظّمه ممجّدا، و لاذ به راغبا مجتهدا.اللغة:(البكالي) بكسر الباء قال في القاموس: و بنو بكال ككتاب بطن من حمير منهم نوف بن فضالة التابعي و كأمير حىّ من همدان، و عن الجوهرى أنّه بفتح الباء، و عن قطب الراوندي في شرح النهج أنّ بكال و بكيل شيء واحد و هو اسم حىّ من همدان و بكيل أكثر، و الصواب كما قاله الشارح المعتزلي ما في القاموس.و (ثفنة) البعير بالكسر ركبته و ما مسّ الأرض من كركرته و سعداناته و اصول أفخاذه، و ثفنت يده من باب فرح غلظت.المعنى:قال السيّد ره (روى عن نوف) بن فضالة (البكالى) الحميرى انّه (قال خطبنا بهذه الخطبة أمير المؤمنين عليه السّلام بالكوفة) الظاهر أنّ المراد بجامع الكوفة (و هو قائم على حجارة نصبها له جعدة بن هبيرة المخزومى) و هو ابن اخت أمير المؤمنين عليه السّلام و امّه امّ هاني بنت أبي طالب بن عبد المطلب بن هاشم و أبوه كما قاله السيّد ره:هبيرة و هو ابن أبي وهب بن عمرو بن عايذ بن عمران بن مخزوم، و كان فارسا شجاعا فقيها والى خراسان من جانب أمير المؤمنين عليه السّلام، و من شعره الّذى يباهى فيه بنسبه قوله:أبى من بنى مخزوم إن كنت سائلا         و من هاشم أمّى لخير قبيل        فمن ذا الّذى باهي علىّ بخاله          كخالى علىّ ذى الندى و عقيل     (و عليه عليه السّلام مدرعة) أى جبّة تدرّع بها (من صوف و حمائل سيفه من ليف) النخل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 303  (و في رجليه نعلان من ليف) أيضا و كفي بذلك زهدا (و كأنّ جبينه) من طول السجود (ثفنة بعير) و كفى به عناء و عبادة و قد ورثه منه عليه السّلام ابن ابنه علىّ بن الحسين زين العابدين و سيّد الساجدين صلوات اللّه عليه و على آبائه و أبنائه أجمعين حتّى اشتهر و لقّب بالسجّاد ذى الثفنات قال دعبل الخزاعى في قصيدته المعروفة:ديار علىّ و الحسين و جعفر         و حمزة و السجّاد ذى الثفنات     (فقال الحمد للّه الذى إليه مصائر الخلق و عواقب الأمر) أى إليه مرجع الخلايق في المبدأ و الماب و عواقب امرهم يوم الحساب كما قال تعالى: «إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ» ، و قال: «وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ»* إنما أتى عليه السّلام بلفظ الجمع مع أنّ المصدر يصحّ إطلاقه على القليل و الكثير باعتبار كونه أى الجمع المضاف نصّا في العموم مفيدا لكون جميع رجوعات المخلوقات إليه سبحانه في جميع حالاتهم لافتقار الممكن الى الواجب و حاجته اليه في الوجود و البقاء و الفناء فهو أوّل الأوّلين و آخر الاخرين و إليه المصير و المنقلب. (نحمده على عظيم احسانه) الذى أحسن إلينا به و هو معرفته و توحيده إذ لا إحسان أعظم من ذلك، و قول الشارح المعتزلي: إنه اصول نعمه كالحياة و القدرة و الشهوة و نحوها، و كذا قول الشارح البحراني إنه الخلق و الايجاد على وفق الحكمة و المنفعة فليسا بشيء و يؤيّد ما قلناه تعقيبه بقوله (و نيّر برهانه) فانّ المراد به الأدلّة الواضحة الّتى أقامها في الافاق و الأنفس و من طريق العقل و النقل للدّلالة على ذاته و صفات جماله و جلاله (و نوامى فضله و امتنانه) أراد بها نعمه النامية الزاكية الّتي أفضل بها على عباده و امتنّ بها عليهم باقتضاء ربوبيّته و حفظا لبقاء النوع.و قوله (حمدا يكون لحقه قضاء و لشكره أداء) من باب المبالغة في كمال ثنائه سبحانه كما في قولهم حمدا ملاء السماوات و الأرض، و إلّا فالحمد الّذي يقضي حقّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 304 و يؤدّى شكره على ما هو أهل له و مستحقّه فهو خارج عن وسع البشر كما عرفت تحقيق ذلك في شرح الفصل الأوّل من المختار الأوّل و شرح المختار السابع و السبعين أيضا (و إلى ثوابه مقرّبا) لأنّه سبحانه وعد الثواب للشاكر و قال: فاشكروني أشكركم، من باب المشاكلة أى اثيبكم على شكركم  «1» و معلوم أنه سبحانه منجز لوعده و من أوفي بعهده من اللّه (و لحسن مزيده موجبا) لأنه أخبر عن ايجاب الشكر لزيادة النعمة و وعد به و قال: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ» ، و معلوم أنه صادق في وعده لا يخلف الميعاد. (و نستعين به استعانة) صادرة عن صميم القلب و كمال الرجا و الوثوق باعانته و لذلك وصفها بكونها مثل استعانة (راج لفضله مؤمّل لنفعه واثق بدفعه) فان المستعين المتّصف بهذه الأوصاف لا تكون استعانته إلّا على وجه الكمال إذ رجاه للفضل و أمله لايصال المنافع و وثوقه بدفع المضارّ إنما هو فرع المعرفة بفضله و إحسانه و بقدرته و قهره على كلّ شيء، و بأنه لا رادّ لحكمه و لا دافع لقضائه و أنّ بيده خزائن الملك و الملكوت، و معلوم أنّ من عرف اللّه تعالى بذلك يكون طلبه للاعانة آكد و أشد، و هذه الأوصاف الثلاثة في الحقيقة مظنّة للاعانة باعتبار صفات العظمة و الكمال في المستعان.ثمّ وصفها بوصفين آخرين هما مظنّة للاعانة باعتبار وصف الذّل و الاستكانة في المستعين و هو قوله (معترف له بالطوّل مذعن له بالعمل و القول) فانّ من اعترف لطوله و إفضاله و أذعن أى خضع و ذلّ و انقاد على ربوبيّته و أسرع إلى طاعته قولا و عملا فحقيق على الاعانة و جدير بالافضال.ثمّ أردف ذلك بالاعتراف بالايمان الكامل فقال (و نؤمن به) ايمانا كاملا مستجمعا لصفات الكمال و انما يكون كذلك إذا كان مثل (ايمان من رجاه) للمطالب العالية (موقنا) بأنه أهله لقدرته على إنجاح المأمول و قضاء المسئول (و أناب إليه مؤمنا)______________________________ (1) في هذه الجملات من الاشتباه ما لا يخفى «المصحح» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 305 علما منه بأنّ مرجع العبد إلى سيّده و معوّله إلى مولاه (و خنع) أى خضع (له مذعنا) بأنّ نفسه ذليل أسير في ربق الافتقار و الامكان و أنّ ربّه جليل متّصف بالعزّة و العظمة و السلطان (و أخلص له موحدا) اى أخلص له العبوديّة حال كونه معتقدا بوحدانيّته علما منه بأنّ من كان يرجو لقاء ربّه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربّه أحدا (و عظّمه ممجّدا) أى عظّمه بصفات العزّ و الكبرياء و الجلال حال التمجيد له بأوصاف القدرة و العظمة و الكمال (و لاذ به) أى لجأ إليه (راغبا مجتهدا) أى راغبا في الالجاء مجدّا في الرغبة و الالتجاء علما منه بأنّه الملاذ و الملجاء.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن حضرت است روايت شده از نوف بكالى كه گفته خطبه فرمود ما را باين خطبه أمير مؤمنان سلام اللّه عليه و آله در كوفه در حالتى كه ايستاده بود آن حضرت بر سنگي كه نصب كرده بود آن سنگ را از براى او جعدة بن هبيره مخزومى پسر خواهر آن حضرت در حالتى كه در تن مبارك او درّاعه از پشم و دوالهاى شمشير او از ليف خرما بود، و بر دو پاى آن حضرت بود نعليني از ليف و گويا پيشانى مبارك او از كثرت سجود مانند زانوى شتر بود پس فرمود آن بزرگوار:حمد و ثناء معبود بحقّى را سزاست كه بسوى او است بازگشتهاى مخلوقات و عواقب امورات، حمد مى كنيم ما او را بر بزرگى احسان او و برهان نورانى او و بر افزونيهاى فضل و منت او چنان حمدى كه بشود از براى حقّ او قضا، و از براى شكر او أداء، و بسوى ثواب او نزديك كننده، و زيادتى نيكوئى او را واجب سازنده و طلب إعانت مى كنيم از او مثل طلب اعانت كسى كه اميد دارنده فضل او باشد، آرزو كننده منفعت او، اعتماد كننده بدفع او، اعتراف كننده بافضال و كرم او، گردن نهنده بر او با كردار و گفتار.و ايمان مى آوريم او را مثل ايمان آوردن كسى كه اميدوار باشد باو در حالتى كه يقين كننده باشد، و باز گردد بسوى او در حالتى كه ايمان آورنده باشد، و خضوع خشوع كند او را در حالتى كه گردن نهنده باشد، و اخلاص ورزد از براى او در حالتى كه موحّد باشد، و تعظيم كند او را در حالتى كه تمجيد كننده شود، و پناه ببرد باو در حالتى كه رغبت كننده و سعى نماينده باشد.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص19 از سخنان آن حضرت (ع) از نوف بكالى روايت شده كه گفته است: امير المومنين على عليه السلام اين خطبه را براى ما در كوفه ايراد فرموده و در آن حال بر سنگى كه آن را جعدة بن هبيره مخزومى براى او نصب كرده بود ايستاده بود قبايى كوتاه و مويين بر تن داشت حمايل شمشيرش ليف خرما بود و كفشهايى از ليف [خرما] برپا داشت و از بسيارى سجده بر پيشانى او همچون پينه زانوى شتر ديده مى شد. آن حضرت كه سلام خداى بر او باد چنين فرمود: «الحمد لله الذى اليه مصائر الخلق و عواقب الامر» (سپاس خداوندى را كه بازگشت همه مردم و سرانجام كارها به سوى اوست). نوف البكالى: جوهرى در كتاب صحاح مى گويد: بكالى به فتح اول است و او حاجب على عليه السلام بوده و سپس مى گويد: ثعلب گفته است كه او منسوب به بكاله است كه نام قبيله يى است. قطب راوندى در شرح نهج البلاغه خود گفته است: بكال و بكيل داراى يك معنى و نام شاخه يى از قبيله همدان است و اين كلمه بيشتر به صورت «بكيل» آمده است و كميت آن را در شعر خود به صورت «بكيل» آورده است. صواب غير از چيزى است كه آن دو گفته اند. بنو بكال به كسر «ب» نام شاخه يى از قبيله حمير است كه اين شخص از آن قبيله است و نام پدرش خضاله است كه يار و صحابى على عليه السلام است و روايت درست كسر «ب» است. ابن كلبى نسبت اين قوم را در كتاب خود چنين آورده است: نام و نسب جد اين گروه كه از حميريان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 20 هستند چنين است: بكال بن دعمى بن غوث بن سعد بن عوف بن عدى بن مالك بن زيد بن سهل بن عمرو بن قيس بن معاوية بن جشم بن عبد شمس بن وائل بن غوث بن قطن بن عريب بن زهير بن ايمن بن الهميسع بن حمير. نسب جعدة بن هبيرة: جعدة بن هبيرة خواهر زاده امير المومنين عليه السلام است مادرش ام هانى دختر ابو طالب بن عبد المطلب بن هاشم و پدرش ابو هبيرة بن ابو وهب بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم بن يفظة بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب است. جعده سواركارى دلير و مردى فقيه بوده و از سوى امير المومنين عليه السلام به ولايت خراسان گماشته شده است. او از صحابه يى است كه روز فتح مكه همراه مادرش ام هانى به حضور پيامبر آمده است. پدرش ابو هبيرة بن ابو وهب همان روز همراه عبد الله بن زبعرى به نجران گريخت. اهل حديث روايت مى كنند كه روز فتح مكه ام هانى در خانه خويش بود. شوهرش هبيرة و يكى از پسر عموهايش در حالى كه از مقابل على عليه السلام كه شمشير به دست در تعقيب ايشان بود مى گريختند وارد خانه شدند، ام هانى براى دفاع از آن دو رو به روى على (ع) ايستاد و گفت چه قصدى نسبت به آنان دارى؟ ام هانى هشت سال بود كه على (ع) را نديده بود، على با دست به سينه ام هانى كوفت ولى او از جاى خويش تكان نخورد و گفت: اى على، آيا پس از هشت سال فراق و جدايى از من آزرم نمى كنى كه مى خواهى به خانه ام در آيى و حرمت مرا بشكنى و شوهرم را بكشى. على گفت: پيامبر (ص) ريختن خون اين دو را روا دانسته است و چاره يى نيست و بايد ايشان را بكشم. ام هانى آن دست على را كه شمشير داشت گرفت و هبيره و آن مرد ديگر خود را به خانه يى انداختند و از آن خانه به خانه ديگرى رفتند و گريختند. ام هانى به حضور رسول خدا آمد و متوجه شده كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص21 پيامبر (ص) مشغول غسل و شستشوى خويش از ديگ آبى كه بر كناره هاى آن اثر خمير باقى مانده است مى باشد و دخترش فاطمه او را با جامه خود از انظار پوشيده مى دارد. او درنگ كرد تا پيامبر (ص) جامه پوشيد و خود را با جامه بياراست و هشت ركعت نماز نافله و ظهر بگزارد و چون نمازش تمام شد فرمود: آفرين و خوشامد بر ام هانى باد چه چيزى تو را اين جا كشانده است ام هانى موضوع شوهر خود و پسر عمويش را و اينكه على عليه السلام با شمشير آخته به خانه اش در آمده است به عرض پيامبر رساند در همين حال على عليه السلام فرا رسيد. پيامبر (ص) در حالى كه مى خنديد فرمود: اى على با ام هانى چه كردى على گفت: اى رسول خدا، از او بپرس كه با من چه كرده است سوگند به كسى كه تو را به حق گسيل فرموده است او دست مرا كه شمشير در آن بود بگرفت و نتوانستم آن را از دست او بيرون بكشم، مگر پس از كوشش بسيار و آن دو مرد از چنگ من گريختند. پيامبر (ص) فرمود «اگر ابو طالب پدر همه مردم بود همه ايشان شجاع و دلير مى-  بودند. آن كس را كه ام هانى امان و پناه داده است ما هم امان و پناه داديم و تو را بر آن دو راهى نيست». گويند: هبيره به مكه برنگشت و آن مرد ديگر باز گشت و كسى متعرض او نشد. همچنين گويند: هبيرة همچنان در نجران اقامت كرد و همانجا در حالى كه كافر بود در گذشت. محمد بن اسحاق در كتاب مغازى خود شعرى از او آورده است كه مطلع آن اين بيت است كه ضمن آن از ام هانى و مسلمان شدن او ياد كرده و گفته است كه چون ام هانى از آيين برگشته و مسلمان شده است از او دورى گزيده است. «آيا هند تو را به اشتياق آورده يا پرسش از او به سوى تو آمده است آرى اسباب جدايى و دگرگونى هاى آن اين چنين است...». ابن عبد البر در كتاب الاستيعاب مى گويد: ام هانى براى هبيرة بن ابو وهب چهار پسر زاييد كه جعده و عمر و هانى و يوسف نام داشتند، ابن عبد البر مى گويد جعده همان است كه در مورد خود چنين سروده است:«اگر درباره من مى پرسى پدرم از خاندان مخزوم است و مادرم از خاندان هاشم است كه بهترين قبيله است و چه كسى مى تواند در مورد دايى خود به من فخر بفروشد و دايى او همچون دايى من على بسيار بخشنده و عقيل باشد». [ابن ابى الحديد سپس به توضيح لغات پرداخته و ضمن توضيح در مورد كلمه «ثفنة» پينه زانوهاى شتر] مى گويد: سه تن به سبب كثرت سجود به لقب «ذو الثفنات» معروفند و ايشان حضرت على بن حسين سجاد و على بن عبد الله بن عباس و عبد الله بن وهب راسبى سالار خوارج هستند و طول سجده در پيشانى آنان اثر گذاشته و موجب بسته شدن پينه شده بود. دعبل خزاعى مى گويد: «سرزمين على و حسين و جعفر و حمزه و سجاد ذو الثفنات».  
بخش ۲ : تجلی خدا در آفرینش [منبع]

الله الواحد :
لَمْ يُولَدْ سُبْحَانَهُ فَيَكُونَ فِي الْعِزِّ مُشَارَكاً، وَ لَمْ يَلِدْ فَيَكُونَ مَوْرُوثاً هَالِكاً، وَ لَمْ يَتَقَدَّمْهُ وَقْتٌ وَ لَا زَمَانٌ وَ لَمْ يَتَعَاوَرْهُ زِيَادَةٌ وَ لَا نُقْصَانٌ، بَلْ ظَهَرَ لِلْعُقُولِ بِمَا أَرَانَا مِنْ عَلَامَاتِ التَّدْبِيرِ الْمُتْقَنِ وَ الْقَضَاءِ الْمُبْرَمِ.
فَمِنْ شَوَاهِدِ خَلْقِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ مُوَطَّدَاتٍ بِلَا عَمَدٍ، قَائِمَاتٍ بِلَا سَنَدٍ، دَعَاهُنَّ فَأَجَبْنَ طَائِعَاتٍ مُذْعِنَاتٍ، غَيْرَ مُتَلَكِّئَاتٍ وَ لَا مُبْطِئَاتٍ، وَ لَوْ لَا إِقْرَارُهُنَّ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ وَ إِذْعَانُهُنَّ بِالطَّوَاعِيَةِ، لَمَا جَعَلَهُنَّ مَوْضِعاً لِعَرْشِهِ وَ لَا مَسْكَناً لِمَلَائِكَتِهِ وَ لَا مَصْعَداً لِلْكَلِمِ الطَّيِّبِ وَ الْعَمَلِ الصَّالِحِ مِنْ خَلْقِهِ.
جَعَلَ نُجُومَهَا أَعْلَاماً يَسْتَدِلُّ بِهَا الْحَيْرَانُ فِي مُخْتَلِفِ فِجَاجِ الْأَقْطَارِ؛ لَمْ يَمْنَعْ ضَوْءَ نُورِهَا ادْلِهْمَامُ سُجُفِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ وَ لَا اسْتَطَاعَتْ جَلَابِيبُ سَوَادِ الْحَنَادِسِ أَنْ تَرُدَّ مَا شَاعَ فِي السَّمَاوَاتِ مِنْ تَلَأْلُؤِ نُورِ الْقَمَرِ.

لَمْ يَتَعَاوَرْهُ : «تعاور» يعنى چيزى را دست بدست گرداندن و آن را به نوبت گرفتن است. در اينجا مقصود اين است كه ذات خداوند دستخوش زياده و نقصان نمى شود.
مُوَطَّدات : اجرامى كه (على رغم ثقلشان در مدار خود) ثابتند، پا بر جا و محكم.
مُتَلَكِّئات : توقف كنندگان، درنگ كنندگان.
ادْلِهْمَام : شدت، فزونى و ازدياد، «ادلهمّ اللّيل» : سياهى شب زياد شد.
السُجُفْ : جمع «سجاف»، پوششها، پرده ها.
الْجَلَابِيب : جمع «جلباب»، لباس گشادى كه زنان روى لباسهاى خود مى پوشند.
الْحَنَادِس : جمع «حندس»، شبهاى تاريك.
شَاعَ : پراكنده كرد. 
يَتَعاور : دست بدست مى گيرد
مُوطَّدات : چيزهاى محكم شده
سَنَد : تكيه گاه
مُتَلَكَئات : توقف كنندگان
مُبطِئات : تاخير كنندگان
مَصعَد : محل بالا رفتن
إدلِهمام : تاريكى غليظ
سُجُف : پرده و پوشش
حَنادِس : شب تاريك، جمع حندس 
(5) خداوند سبحان زائيده نشده (از پدرى بوجود نيامده) است تا در بزرگوارى با او شريك باشد (زيرا والد از نوع ولد و عزيز و بزرگوار است) و نزائيده است (فرزندى نياورده) تا از بين رفته ميراثى باقى گذارد (زيرا زائيدن و از بين رفتن و ديگرى را جانشين نمودن از لوازم جسم است). وقت و زمان بر او تقدّم نجسته (زيرا او آفريننده وقت و زمان است) و زيادى و كمى پى در پى او را فرا نگرفته است (زيرا لازمه زيادى و كمى تغيير، و تغيیر مستلزم حدوث، و حدوث از لوازم امكان است، خلاصه هيچ صفتى از صفات اجسام و اعراض را دارا نيست تا او را مانند مخلوقات وصف نماييم) بلكه بسبب آنچه كه بما نموده از نشانه هاى نظم آراسته و حكم استوار (در آفرينش آسمان و زمين و موجودات ديگر وجود و هستى او) به خردها آشكار شده.
(6) پس از جمله دليلها و گواهان بر آفرينش او خلقت آسمانها است كه بدون ستون ثابت و برقرار و بى تكيه گاهى بر پا شده است، خداوند آنها را خواند (خواست ايجاد كند) پس از روى اطاعت و فرمانبرى بدون توقّف و درنگ (دعوتش را) پذيرفتند (موجود گشتند)
(7) و اگر نبود اقرار (زبان حال) ايشان بر (ثبوت) ربوبيّت و اعتراف آنها به اطاعت و بندگى، آنها را موضع عرش خود و محلّ (مقرّبين از) فرشتگان و جاى بالا بردن گفتار نيكو و كردار شايسته بندگانش قرار نمى داد،
(8) ستاره هاى آنها را نشانه ها قرار داد تا شخص حيران و سرگردان در آمد و شد راههاى گشاده اطراف زمين بآنها راه جويد، روشنى نور آنها را تاريكى زياد پرده شب تار نپوشانده، و پرده هاى سياه شبهاى تاريك توانائى بر طرف نمودن درخشيدن نور ماه را كه در آسمانها آشكار است ندارد.
 
زاده نشده تا در عز و بزرگى شريكى داشته باشد، داراى فرزندى نيست تا چون بميرد ميراث او برد.
نه وقتى بر او مقدم بوده است و نه زمانى. افزونى و كاستى را بر او راهى نيست.
با نشانه هاى تدبير درست و قضاى نافذ و استوار خود بر خردها آشكار گرديد.
از شواهد آفرينش او، آفرينش آسمانهاست كه بى هيچ ستون و تكيه گاهى بر جاى و برپاى اند. و او آنها را فراخواند و آنها اجابت كردند، در نهايت فرمانبردارى و انقياد، بيدرنگ و بى هيچ تأخيرى. اگر آسمانها به ربوبيتش اقرار نكرده بودند، و امر او را به اطاعت گردن نمى نهادند، آنها را جايگاه عرش خود قرار نمى داد و نه جايگاه ملايكه اش و نه محل فرا رفتن سخن پاك و كردار شايسته آفريدگان خود.
ستارگان آسمان را علاماتى قرار داد كه مردم گمگشته هنگام سير در راههاى گشاده زمين به آنها راه جويند و پرده سياه شب تاريك، مانع تابيدن نور آنها نگرديد و پوشش سياه شب ظلمانى نتوانست پرتو درخشان مهتاب را، كه از آسمانها بر زمين مى آيد، بازگرداند.
 
او از کسى متولد نشده تا همتايى در عزّت و قدرت داشته باشد و فرزندى به دنيا نياورده تا پس از وفاتش وارث او گردد. وقت و زمانى پيش از او نبوده و زيادى و نقصانى بر او عارض نشده است; بلکه به سبب نشانه هاى تدبير متقن و نظام محکمى که به ما ارائه داده عظمتش پيش چشم عقلها آشکار شده است.
از شواهد خلقت (حکيمانه و) با عظمت او آفرينش آسمانهاى پابرجايى است که بدون ستون و تکيه گاهى برپاست. خداوند آنها را به قبول فرمان خويش دعوت کرد و آنها با اطاعت و اذعان در برابر او بدون درنگ و سستى دعوتش را پذيرفتند و اگر اقرار آنها به ربوبيت خداوند و اذعانشان به اطاعت او نبود هرگز آنجا را محلّ عرش خود و مسکن فرشتگان (مقرّب) و محل بالا رفتن سخنان پاک و اعمال صالح بندگانش قرار نمى داد.
خداوند ستارگان آسمان را نشانه هايى قرارداد تا انسانهاى سرگردان را در شب تاريک در نقاط مختلف رهنمون گردد. نه پرده هاى تاريک شبهاى ظلمانى مانع نورافشانى ستارگان مى شود و نه چادر سياه و تاريک آن مى تواند از تلألؤ نور ماه در پهنه آسمانها جلوگيرى کند.
 
او، كه به بزرگى اش مى ستاييم، زاده نشده است تا در عزّت، وى را شريك شوند، و كسى را نزاده است تا چون مرد، ميراث خوار او بوند، نه وقتى بر او مقدم بوده است نه زمان، و نه زيادت بر او راه يابد نه نقصان.
بلكه بر خردها آشكار گرديد، با نشانه هاى تدبير درست كه به ما نماياند، و قضاى مبرم كه -در آفرينش- راند.
از نشانه هاى آفرينش او خلقت آسمانهاست، كه بى ستونها پا برجاست، و بى تكيه گاه برپاست. آنان را بخواند و پاسخ گفتند، گردن نهاده و فرمانپذير، بى درنگ و كندى و يا تأخير، و اگر نه اقرار آسمانها بود به پروردگار، و در بندگى او گردن نهاده و خوار، نه جايگاه عرش خويششان مى كرد و نه آرميدنگاه فرشتگان، و نه جاى بالا رفتن شهادت مؤمنان و عمل صالح آفريدگان.
ستارگان آسمانها را نشانه ها ساخت، تا سرگشتگان واديها راه خود بدانها توانند شناخت. نه سياهى پرده هاى شب تاريك، درخشش ستارگان را باز دارد، و نه پوششهاى سياه تيره، رخشندگى ماه را كه در آسمانها گسترده است، برگرداندن يارد.
 
آن خداى پاك زاده نشده تا در عزّت شريكش شوند، و نزاده تا چون بميرد ارثى گذارد، وقت و زمان بر او پيشى نجسته، و زيادت و نقصانى به او راه نيافته، بلكه به آنچه از نشانه هاى تدبير استوارش، و قضاى محكمش به ما نموده بر عقول آشكار شده است.
از شواهد آفرينش او خلقت آسمانهاست كه بدون ستون برجا و بدون تكيه گاه بر پاست، آنها را به طاعت خود دعوت فرمود و آنها مطيع و با اقرار، بدون درنگ و تأخير پاسخ دادند، و اگر اقرار آسمانها به ربوبيّت و اعترافشان به طاعت نبود آنها را موضع عرش، و جايگاه فرشتگان، و محل بالا رفتن گفتار نيكو و كردار شايسته بندگانش قرار نمى داد.
ستارگان را نشانه هايى قرار داد تا روندگان سرگشته در نقاط آمد و شد اقطار زمين به آنها راه جويند. سياهى پرده شب مانع نور افشانى اختران نگردد، و چادر سياه شب قدرت بر طرف كردن درخشش ماه را كه در آسمانها پخش است ندارد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 41-34 اين آسمان با عظمت نشانه اى از اوست:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه ـ در ادامه شرح اوصاف خداوند که در آغاز خطبه آمده بود ـ چنين مى فرمايد: «او از کسى متولد نشده تا همتايى در عزّت و قدرت داشته باشد و فرزندى به دنيا نياورده تا پس از وفاتش وارث او گردد. وقت و زمانى پيش از او نبوده و زيادى و نقصانى بر او عارض نشده است»; (لَمْ يُولَدْ سُبْحَانَهُ فَيَکُونَ فِي الْعِزِّ مُشَارَکاً، وَ لَمْ يَلِدْ فَيَکُونَ مَوْرُوثاً هَالِکاً. وَ لَمْ يَتَقَدَّمْهُ وَقْتٌ وَ لاَ زَمَانٌ، وَ لَمْ يَتَعَاوَرْهُ(1) زِيَادَةٌ وَ لاَ نُقْصَانٌ).از جمله قوانينى که بر جهان ماده و ممکنات حاکم است اين است که هر گروهى قدم به عرصه حيات مى گذارد بعد از مدتى جاى خود را به گروه جديدى مى سپارد. فرزندان صفات پدران را به ارث مى برند و آنها نيز آن صفات را براى فرزندانشان به ارث مى گذارند و چون که ذات پاک پروردگار ازلى و ابدى است، نه از کسى تولد يافته تا همتايى داشته باشد و نه کسى از وى متولد شده تا وارث او گردد.جمله «وَ لَمْ يَتَقَدَّمْهُ...» اشاره به اين است که او مافوق زمان است، زيرا زمان نتيجه حرکت موجودات از نقصان به کمال و از کمال به نقصان است و چون وجود مقدس او عين کمال مطلق است و زيادى و نقصان در او راه ندارد وقت و زمانى نيز براى او تصور نمى شود.(2)چون نفى شبيه و همتا، وقت و زمان و زياده و نقصان از ذات پاک او ممکن است اين توهّم را به وجود آورد که نتيجه آن تعطيل معرفة الله است و به بيان ديگر راهى به سوى شناخت او وجود ندارد بلافاصله مى فرمايد: «بلکه به سبب نشانه هاى تدبير متقن و نظام محکمى که به ما ارائه داده عظمتش نزد چشم عقلها آشکار شده است»; (بَلْ ظَهَرَ لِلْعُقُولِ بِمَا أَرَانَا مِنْ عَلاَمَاتِ التَّدْبِيرِ الْمُتْقَنِ، وَالْقَضَاءِ الْمُبْرَمِ).اشاره به اين که گرچه کنه ذات خداوند از دسترس عقول بشر خارج است; ولى اثبات اصل وجود او از طريق مطالعه در نظام آفرينش و تدبير بسيار حکيمانه اى که بر آن حاکم است کاملا ممکن است. اين همان چيزى است که در روايات ديگر اسلامى نيز به آن اشاره شده که درباره کنه ذات خدا نينديشيد، بلکه درباره آثار قدرت و عظمت و علم او در جهان انديشه کنيد و اين همان چيزى است که قرآن مجيد پايه خداشناسى را بر آن قرار داده و صاحبان انديشه و «اولوا الالباب» را به تفکر در آن در همه حال دعوت مى کند و مى فرمايد: (إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لاَيَات لاُِّولِى الاَْلْبَابِ * الَّذِينَ يَذْکُرُونَ اللهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَکَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلا سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ).(3)سپس امام(عليه السلام) انگشت روى مصداق هايى از اين بيان کلى و عام مى گذارد و مى فرمايد: «از شواهد خلقت (حکيمانه و) با عظمت او آفرينش آسمانهاى ثابت و پابرجايى است که بدون ستون و تکيه گاهى برپاست»; (فَمِنْ شَوَاهِدِ خَلْقِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ مُوَطَّدَات(4) بِلاَ عَمَد(5)، قَائِمَات بِلاَ سَنَد(6)).آن گاه به اين حقيقت اشاره مى فرمايد: «خداوند آسمانها را به قبول فرمان خويش دعوت کرد و آنها با اطاعت و اذعان در برابر او بدون درنگ و سستى دعوتش را پذيرفتند»; (دَعَاهُنَّ فَأَجَبْنَ طَائِعَات مُذْعِنَات، غَيْرَ مُتَلَکِّئَات(7) وَ لاَ مُبْطِئَات).در اينکه منظور از اطاعت آسمانها نسبت به اوامر الهى و اقرار آنها به ربوبيّت پروردگار چيست؟ دو نظر وجود دارد; بعضى گفته اند: مراد اقرار و اطاعت به زبان حال است; يعنى خداوند آنها را چنان آفريده که از نظر نظام علّت و معلول و قوانين آفرينش همه در برابر آن تسليم هستند بى آنکه از خود علم و آگاهى و اراده اى داشته باشند، زيرا موجودات بى جان و جامدند.برخى ديگر گفته اند: تعبيرات فوق دلالت مى کند که همه جهان هستى ـ از انسان و حيوان گرفته تا جمادات و همه کرات آسمانى ـ داراى عقل و شعورند و با اراده خود به ربوبيّت پروردگار اقرار و اذعان به اطاعت او دارند.البته هر کدام از اين دو تفسير درست باشد تفاوتى در آنچه امام(عليه السلام) درصدد بيان آن بوده است ندارد، زيرا هدف بيان عظمت آفرينش و تسليم بودن عالم هستى در برابر فرمان اوست.در ادامه اين سخن مى فرمايد: «اگر اين اقرار آنها به ربوبيت خداوند و اذعانشان به اطاعت او نبود هرگز آنجا را محل عرش خود، و مسکن فرشتگان (مقرّب) و محل بالا رفتن سخنان پاک و اعمال صالح بندگانش قرار نمى داد»; (وَ لَوْلاَ إِقْرَارُهُنَّ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ وَ إِذْعَانُهُنَّ بِالطَّوَاعِيَةِ(8)، لَمَا جَعَلَهُنَّ مَوْضِعاً لِعَرْشِهِ، وَ لاَ مَسْکَناً لِمَلاَئِکَتِهِ، وَ لاَ مَصْعَداً(9) لِلْکَلِمِ الطَّيِّبِ وَالْعَمَلِ الصَّالِحِ مِنْ خَلْقِهِ).در اين عبارت امام(عليه السلام) مى فرمايد: مطيع بودن آسمان ها در برابر فرمان خدا سبب شده است که سه امتياز به آنها داده شود: نخست اينکه محل عرش خدا باشد. ديگر اين که مسکن فرشتگان گردد و سوم اينکه محل صعود گفتار و اعمال صالحه بندگان شود; به اين معنا که حافظان اعمال و کاتبان افعال، آنها را در نامه هاى عمل مى نويسند و آنچه را شايسته و لايق قرب الهى است به آسمانها مى برند.بديهى است خداوند محلّى را براى اين امور بر مى گزيند که در سيطره حاکميّت اوست و به تعبير ديگر چون آسمانها همگى در سيطره او قرار دارند آنها را جايگاه اين امور قرار داده است.تعبير به ملائکه در جمله بالا اشاره به فرشتگان مقرّب است، و گرنه طبق روايات فرشتگان الهى در همه جاى عالم در زمين و هر گوشه اى از آسمان حضور دارند.دراينکه حقيقت عرش چيست، به خواست خدا در ادامه همين خطبه خواهد آمد.*****امام(عليه السلام) در ادامه بيان آثار عظمت خداوند در پهنه آسمانها شگفتى هاى ديگر عالم بالا را باز مى گويد و از ستارگان و ماه سخن مى گويد. به گفته ابن ابى الحديد اين بخش از کلام امام(عليه السلام) از فصيح ترين کلمات و زيباترين عبارات تشکيل شده که توحيد و تمجيد خدا را به عالى ترين وجه بيان مى دارد، مى فرمايد: «خداوند ستارگان آسمان را نشانه هايى قرارداد تا انسانهاى سرگردان را در شب تاريک در نقاط مختلف رهنمون گردد»; (جَعَلَ نُجُومَهَا أَعْلاَماً يَسْتَدِلُّ بِهَا الْحَيْرَانُ فِي مُخْتَلِفِ فِجَاجِ(10) الاَْقْطَارِ(11)).اين سخن اشاره به چيزى است که در قرآن مجيد کراراً درباره ستارگان ذکر شده است: «(وَبِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ) ; به وسيله ستارگان مردم هدايت مى شوند».(12) و در جاى ديگر مى فرمايد: «(وَهُوَ الَّذِى جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهَا فِى ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ); او کسى است که ستارگان را براى شما قرار داد تا به وسيله آنها در ظلمتهاى صحرا و دريا هدايت شويد».(13)مى دانيم که ستارگان ثابت که اکثريت نزديک به اتفاق ستارگان آسمان را تشکيل مى دهند همواره از نقاط معينى طلوع و در نقاط معينى غروب مى کنند و جايگاه آنها در آسمان مى تواند شمال و جنوب و شرق و غرب را تعيين کند و در سفرهاى طولانى در شبهاى تاريک در دريا و صحرا، بهترين راهنماست.سپس به نکته بديع ديگرى اشاره کرده، مى افزايد: «نه پرده هاى تاريک شبهاى ظلمانى مانع نورافشانى ستارگان مى شود و نه چادر سياه و تاريک شبها مى تواند از تلألؤ نور ماه در پهنه آسمانها جلوگيرى کند»; (لَمْ يَمْنَعْ ضَوْءَ نُورِهَا ادْلِهْمَامُ(14) سُجُفِ(15) اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ، وَ لاَ اسْتَطَاعَتْ جَلاَبِيبُ(16) سَوَادِ الْحَنَادِسِ(17) أَنْ تَرُدَّ مَا شَاعَ فِي السَّمَاوَاتِ مِنْ تَلاَْلُؤِ نُورِ الْقَمَرِ).در حقيقت امام(عليه السلام) در اينجا به اين نکته ظريف اشاره مى فرمايد که خداوند از يکسو تاريکى شب را نعمتى بزرگ جهت آسايش و آرامش موجودات آفريده است و از سوى ديگر گروه ستارگان را براى راهيابى در دريا و صحرا قرار داده و ماه را چراغ روشنى بخش; ولى اين دو منبع نور آن گونه هستند که در عين کارآيى، ظلمت شب و فلسفه آن را نابود نمى کنند و جمع ميان اين نور و ظلمت با دو هدف مختلف نمونه اى از قدرت بى پايان خداوند است.*****پی نوشت:1. «يتعاور» از ريشه «تعاور» به معناى دست به دست کردن چيزى و به تناوب چيزى را انجام دادن است و در جمله بالا منظور اين است که زيادى و نقصان يکى بعد از ديگرى بر ذات مقدس خداوند عارض نمى شود و ذات پاک او در معرض حوادث نيست.2. بعضى از شارحان وقت و زمان را به يک معنا و مترادف دانسته اند; ولى بعضى ديگر وقت را به معناى زمان معين گرفته اند; اما زمان را داراى مفهوم عامى شمرده اند و تفسير دوم صحيح تر به نظر مى رسد. قرآن مجيد در سوره نساء، آيه 103 نيز درباره نماز مى گويد: (إِنَّ الصَّلوةَ کَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ کِتَاباً مَّوْقُوتاً); «نماز براى مؤمنان وظيفه ثابت و معينى و (و داراى وقت خاصى) است».3. آل عمران، آيات 190 و 191.4. «موطدات» از ريشه «وَطْد» بر وزن «وقت» به معناى ثابت کردن و محکم کردن است.5. «عمد» جمع «عماد» به معناى ستون است.6. «سند» به معناى تکيه گاه است.7. «متلکئات» از ريشه «تلکُّؤ»، بر وزن «تکلّم» به معناى سُستى کردن است.8. «طواعية» به معناى اطاعت و فرمانبردارى است.9. «مصعد» محل صعود و بالارفتن است.10. «فجاج» جمع «فج»، بر وزن «حج» به معناى ذرّه و فاصله ميان دو کوه است.11. «اقطار» جمع «قطر»، بر وزن «قفل» به معناى ناحيه است.12. نحل، آيه 16.13. انعام، آيه 97.14. «ادلهمام» به معناى تاريکى شديد است.15. «سجف» به گفته بعضى از ارباب لغت جمع «سجاف» به معناى پرده است.16. «جلابيب» جمع «جلباب» به معناى روسرى هاى بلندى است که از چادر کوتاه تر است و زنان بر سر مى افکنند.17. «حنادس» جمع «حِندس» بر وزن «قبرس» به معناى ظلمت و تاريکى شديد است. 
شرح علامه جعفری«و لم يتقدمه وقت و لا زمان …» (هيچ وقت و زماني بر او سبقت نگرفته است).وجود اقدس خداوند متعال پيش از حركت و ماده و ذهن كه انتزاع‌كننده زمان از آن دو است مي‌باشد:آرا و نظريات در مباحث مربوط به زمان متعدد و متنوع است. افراطي‌ترين نظريه درباره ماهيت زمان اعتقاد به وجود عيني آن است كه عده فراواني از متفكران گذشته و عده‌اي فراوان‌تر از آنها، مردم معمولي، آن را مي‌پسندند، در حالي كه اگر از حركت چه در عالم بروني و خارجي و چه در عالم دروني صرف نظر شود، هيچ منشائي براي انتزاع زمان در ذهن وجود ندارد. محكم‌ترين و روشن‌ترين دليل اين مدعا اين است كه هر موجودي را كه در امتداد زمان در نظر بگيريد، مانند سيبي كه مثلا در طول سه ماه در شاخه درخت سيب رسيده يا يك موجود ساخته فكر و دست بشري كه ساختنش مثلا يك سال به طول انجاميده است هنگامي كه بخواهيم آن سيب و يا آن موجود ساخته شده بشري را به اجزاي تشكيل دهنده آن تحليل كنيم، مانند ماده قندي و آب و عناصر ديگر در سيب، و اجزاي تشكيل دهنده آن موجود ساخته شده دست بشري، حقيقتي به نام زمان را كه وجود عيني داشته باشد نخواهيم ديد، زيرا چنين چيزي با قطع نظر از يك امتداد ذهني وجود ندارد. او واجب‌الوجود است در نهايت كمال، لذا راهي براي عروض زيادي و نقص بر آن ذات اقدس وجود ندارد.****«بل ظهر للعقول بما ارانا من علامات التدبير المتقن و القضاء المبرم» (بلكه خداوند سبحان بر عقول ما آشكار گشته است به وسيله نشان دادن علامات تدبير متقن و قضاي قطعي).خداوند متعال از دو راه بر عقول ما تجلي مي‌كند: علامات تدبير محكم و قضاي قطعي:1. علامات تدبير محكم با شناخت اصول و قوانين عالي كه در عالم كائنات وجود دارد بر عقول ما تجلي مي‌كند، همان اصول و قوانين كه منشاء بروز و گسترش و تعميق علوم طبيعي و صنعتي و انساني گشته است. از آغاز تاريخ ارتباط علمي انسانها با جهان هستي، نه تنها يك مورد خلاف قانون مشاهده نشده است، بلكه اگر احتمال يك در هزار احتمال وقوع خلاف نظم و قانون در عالم هستي وجود داشت هيچ دانشمند و محققي عمر خود را در كشف قانون واقعيت‌هاي جاريه صرف نمي‌كرد.2. استناد به قضاي قطعي نيز از موارد قانونمندي جهان هستي است كه در دايره موجوديت انسان و كارها و گفتارها و ديگر امور زندگي او جريان دارد و اين جريان هيچ منافاتي ندارد با اختيار انسان در كارهايي كه مستند به نظاره و سلطه شخصيت او و منشا مسئوليت‌هاي او است.****«فمن شواهد خلقه خلق السماوات موطدات بلا عمد قائمات بلا سند. دعاهن فاجبن طائعات مذعنات غير متلكئات و لا مبطئات» (و از شواهد گوياي خلقت او است آفرينش آسمانها بدون ستون و برپا بدون تكيه‌گاه. خداوند سبحان آنها را خواند، آنها مطيع و با اذعان و بدون تاخير اجابتش نمودند.)خداوند آسمانها را بدون ستون آفريد و به آنها دستور داد به حركت درآييد:در قرآن مجيد اين آيه آمده است كه «ثم استوي الي السماء و هي دخان فقال لها و للارض انتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين» (سپس خداوند تنظيم آسمان را اراده كرد در حالي كه حالت دودي داشت. خداوند به آسمان و زمين فرمود: به حركت درآييد اختيارا يا اكراها، آسمان و زمين گفتند ما با اختيار به حركت در آمديم) و در آن آيه ديگر خلقت آسمان و بدون ستون را بيان مي‌فرمايد: «الله الذي رفع السماوات بغير عمد ترونها» (خداوندي كه آسمانها را بلند ساخت بدون ستون كه آن را ببينيد) خلق السماوات بغير عمد ترونها (آسمانها را بلند ساخت بدون ستوني كه آن را ببينيد) دو قضيه مهم در اين مبحث بايد رسيدگي شود:قضيه يكم- برپا داشتن آن آسمانها بدون ستون قابل ديدن. اگر جمله (ترونها) (ببينيد آن را) صفت (عمد) يعني ستون باشد، معنايش اين است كه براي برپا داشتن آسمانها ستون يا ستونهايي است كه قابل ديدن نيست، مانند جاذبيت يا دافعيت كه در سخنان مولوي هر دو احتمال ذكر شده است:چون حكيمك اعتقادي كرده است          كاسمان بيضه زمين چون زرده استگفت سائل چون بماند اين خاكدان          در ميان اين محيط آسمانهمچو قنديلي معلق در هوا           ني به اسفر مي‌رود ني بر علاآن حكيمش گفت كز جذب سما           از جهات شش بماند اندر هواهمچو مغناطيس قبه ريخته          در ميان ماند آهني آويختهآن دگر گفت آسمان با صفا          كي كشد در خود زمين تيره رابلكه دفعش مي‌كند از شش جهات          تا بماند در ميان عاصفاتالبته منظور از تطبيق به نظريه جاذبه يا دافعه در ابيات مولوي، تنها شبيه به اين است كه چنان كه جاذبه ودافعه در احتمال مولوي قابل ديدن نيستند، همچنان است ستون برپا دارنده آسمانها. و اين توهم را كه لازمه وجود ستون براي برپا داشتن آسمانها جسماني بودن آسمانها است و علوم فضايي و كيهاني تاكنون چنين چيزي را اثبات نكرده است، مي‌توان چنين پاسخ داد كه علوم تاكنون با استناد به مشاهده و تجربه چنين چيزي را اثبات نكرده است، نه اين كه جسماني بودن آسمانها را رد كرده است. و با نظر به آيه شريفه «انا زينا السماء الدنيا بزينه الكواكب» (ما آسمان اول را با ستارگان آراستيم) معلوم مي‌شود كه دانش بشر هنوز به فوق آسمان اول نرسيده است و همه معلوماتش مربوط به همين آسمان است.قضيه دوم- تفسير اختيار آسمانها و زمين كه از آيه شريفه (قالتا اتينا طائعين) استفاده مي‌شود. همانگونه كه در بعضي از مباحث اين مجلدات مطرح كرده‌ايم، اختيار انواعي مختلف دارد كه ممكن است آنها را تا 8 نوع در نظر گرفت:1- اختيار خداوند 2- اختيار فرشتگان 3- اختيار انبيا و رسل 4- اختيار وارستگان و حكما و عرفاي تهذيب يافته 5- اختيار انسان‌هاي معمولي 6- اختيار جانداران 7- اختيار روييدني‌ها 8- اختيار جمادات.بديهي است كه اختيار قسم هفتم و هشتم به جهت عدم مشاهده شخصيت در روييدني‌ها و جمادات بسيار مخفي و غير قابل تجربه و مشاهده است، ولي با توجه به تسبيح و سجده كه در قرآن مجيد به همه آنها نسبت داده شده است، اسناد اختيار مناسب به آن دو كاملا قابل تصور است. مخصوصا با توجه به اين كه آنها نيز اجرايي از زمين هستند و مطابق آيه فوق، دستور خداوند را به اختيار پذيرفته‌اند.****«و لولا اقرارهن له بالربوبيه و اذعانهن بالطواعيه لما جعلهن موضعا لعرشه، و لا مسكنا لملائكته و لا مصعدا للكلم الطيب و العمل الصالح من خلقه» (و اگر به خدايي او اقرار نمي‌كردند و اذعان به تسليم اختياري در برابر او نداشتند، خداوند آنها را به جايگاه عرش خود قرار نمي‌داد و نه مسكني براي فرشتگان و نه مقام اعلا براي صعود كلمات پاكيزه و عمل صالح مخلوقاتش.)اگر استعداد ذاتي و امتياز انجام تكليف اختيار براي آسمانها نبود قطعا آنها را جايگاه عرش و مسكن فرشتگان … قرار نمي‌داد:از اين جملات شريفه اثبات مي‌شود كه عرش الهي آن حقيقت باعظمت است كه مقام نزول مستقيم تدابير خداوندي بر عالم هستي مي‌باشد. تاكنون درباره تعريف و تفسير معناي عرش، مسائلي فراوان مطرح گشته است كه بعضي از آنها را مرحوم علامه سيد محمدحسين طباطبائي در تفسير الميزان جلد 8 از صفحه 157 تفسير سوره الاعراف آيه 54 به بعد تحت عنوان (كلام في معني العرش) نقل كرده است، سپس آن مرحوم نظريه‌اي را در تفسير (عرش) اختيار كرده است كه مي‌توان گفت جامع‌ترين تفسير درباره حقيقت مزبوراست. اين تفسير را با يك تشبيه ساده چنين بيان نموده است:(براي توضيح اين معني كشوري از كشورها را در نظر بگير كه يك امت به جهت عوامل طبيعي، اقتصادي و سياسي در آن كشور ساكنند و با امور مزبور در زندگي خود استقلالي دارند و در مقابل ديگر امت‌ها مشخص گشته و يكي از جوامع انساني را تشكيل داده‌اند. آنان در فعاليت‌ها و نتايج آنها با همديگر در آميخته‌اند و هماهنگ زندگي مي‌كنند. سپس در بهره‌برداري از نتايج، هر يك از افراد و گروههاي آن مجتمع به قدر موقعيت و وزن اجتماعي كه دارد برخوردار مي‌گردند. با نظر به قضاياي فوق واجب است كه وحدت و اتصال امت كه به وسيله زندگي اجتماعي به دست آمده است به وسيله كسي كه متصدي وحدت و هماهنگ ساختن آن امور است، محقق شده، اجرا و استمرار داشته باشد، تجربه قطعي اين حقيقت را به انسان نشان داده است كه عوامل گوناگون و اعمال و اراده‌هاي متنوع در يك هدف و يك مسير با صفت اتحاد و هماهنگي دوام پيدا نمي‌كند مگر اينكه زمام همه امور مختلف در دست كسي قرار بگيرد كه آن را حفظ كند و حيات آن امور را با تدبير مناسب ادامه بدهد و در غير اين صورت، با سرعت رو به متلاشي شدن و گسيختگي خواهد رفت … و تعجب درباره اين عامل، هماهنگي و انبساط و گسترش آن در عين وحدت، در اين است كه اين امر واحد صادر از آن مقام عالي در (كرسي‌ها) (مقامات بعد از مقام نخستين دارنده زمام و تابع آن) با كثرت و اختلاف مراتبي كه دارند در هر موقعيتي با شكل خاصي عمل مي‌كند كه مناسب و هماهنگ به همان موقعيت مي‌باشند … مثلا مصالح مالي تكاليف مالي خود را از آن مي‌گيرند و مصالح سياسي تكاليف سياسي خود را از مقام خاص خود اتخاذ مي‌كنند و هكذا مصالح نظامي و غيرذلك. پس همه تفصيلات اعمال و اراده‌ها و احكام جاري درباره آنها كه در كشور فراگير است (كه از نظر كثرت قابل شمارش نيست، بلكه بي‌نهايت است) به طور مداوم در حال تشكل رو به وحدت و انقسام بر (كرسي‌ها) است، اين (كرسي‌ها) منتهي مي‌شوند به يك حقيقت كه عرش يك ملك ناميده مي‌شود و همه امور جزئي و تفصيلات در مقام و موقعيت‌هاي پايين‌تر از عرش قرار مي‌گيرند و هنگامي كه اين حقيقت واحد (عرش) در ارتباط با موقعيت‌ها و مراحل پايين در نظر گرفته شود، وارد عرصه تكثر و تجزيه گشته منتهي به اعمال اشخاص و اراده‌هاي آنان مي‌گردد. اين همان نظام قرارداديست در نزد ما كه ناچار از نظام عالم تكوين گرفته شده است. كسي كه در نظام جهان هستي تحقيق كند مي‌بيند كه امر در آن نظام شبيه به نظام قراردادي است. پس حوادث و رويدادهاي جزئي منتهي به علل و اسباب جزئي مي‌گردد و آن علل و اسباب منتهي به اسباب كلي و كلي‌تر گشته و همه آنها به خداوند سبحان منتهي مي‌گردد، با اين تفاوت كه خداوند متعال در همه حال احاطه بر همه اشياء دارد، در صورتي كه زمامداران جوامع انساني اين احاطه را ندارند. پس در عالم هستي با اختلاف مراحل (و ابعاد و قوا و استعدادها) كه دارند، مرحله‌ايست (عالي) كه همه عوامل حوادث اين عالم بر مبناي علل به آن مرحله منتهي مي‌گردد و زمام تمامي علل با اختلاف اشخاص و انواع مراتبي كه دارند عرش ناميده مي‌شود و در اين عرش است صور امور عالم هستي كه با تدبير خداوند سبحان به هر گونه كه مشيت او اقتضاء كند تنظيم مي‌گردد. «و عنده مفاتح الغيب». (و در نزد خدا است كليدهاي غيب).)اين تفسير و تشبيه مرحوم علامه طباطبائي كه بيان كرديم، براي طرح تقريبي معناي عرش مفيد است.اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير يك قضيه فوق‌العاده باعظمت را گوشزد مي‌فرمايد: «و لو لا اقرارهن له بالربوبيه …» (اگر آسمانها به خداوندي او اقرار نمي‌كردند آنها را جايگاه عرش و مسكن فرشتگان و مقام اعلا براي صعود كلمات پاكيزه و عمل صالح قرار نمي‌داد.) مي‌فرمايد: اگر آسمانها با اقرار به خدا، قداست و شرفي خاص پيدا نمي‌كردند، شايستگي تحمل عرش و كرسي و محل سكونت فرشتگان و ديگر مقدسات را نداشتند. يعني مجرد مشتي مواد جامد توانايي استعداد آن همه عظمت و قداست را ندارد، زيرا بديهي است كه منظور از آسمانها ابعاد مادي آنها نيست، بلكه حقيقتي پشت ظواهر مادي آنها است، مانند حقيقت روح آدمي كه پشت بعد جسماني او است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس با ذكر امورى سلبى و ثبوتى به شرح زير به تنزيه حق تعالى پرداخته و به بالاترين نحو ممكن، او را توصيف كرده است:1-  خداوند را پدر نيست تا در قدرت شريك او باشد، زيرا معمولا پدر هر قدرتمندى صاحب قدرت است.2-  خداوند نزاده است تا اين كه در گذرد و ارثيّه اى بر جاى گذارد، زيرا بر حسب معمول، هنگامى كه انسان مى ميرد فرزندش وارث اوست، دليل تنزيه حقّ تعالى از اين كه زاييده نشده و نزاييده است اين است كه اين دو صفت از ويژگيهاى حيوان و مستلزم جسميّت است و بارى تعالى منزّه از اين است.3-  وقت و زمان بر هستى حقّ تعالى پيشى نگرفته است، بديهى است وقت، جزيى از زمان است و چون او آفريننده وقت و زمان است لازم است بر آنها پيشى داشته باشد.4-  بر خداوند فزونى و كاستى عارض نمى شود، زيرا زياده و نقصان كه مستلزم تغيير و دگرگونى است از لواحق ممكنات است و خداوند واجب الوجود و منزّه از امكان است.5-  خداوند با نشانه هاى تدبير، خود را به عقول ما نشان داده است، مقصود از نشانه هاى تدبير، نظام متقن و سازماندهى مستحكمى است كه بر طبق مشيّت حكيمانه و فرمان نافذ خود در جهان هستى برقرار ساخته است كه از آن جمله آفرينش آسمانهاست، چنان كه فرموده است: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ...» و نيز «أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ..» و در شرح خطبه نخست در باره اين كه آسمانها و زمين بر چيزى تكيه ندارند و بى عمود و پايه برپايند توضيح لازم داده شده است.مقصود از دعوت آسمانها و زمين، صدور حكم فرمانفرماى عالم وجود بر آنهاست، و منظور از اجابت آنها وارد شدن آنها بنا به فرمان الهى در زمره موجودات است كه فرمانبردارى و اذعان كردند و بى هيچ سستى و درنگ پذيرفتند و با فروتنى يوغ نياز و امكان را در برابر واجب الوجود و قدرت و سلطنت او به گردن گرفتند.فرموده است: «و لو لا إقرارهنّ... و العمل الصّالح من خلقه»:سخنى حقّ و درست است، زيرا اقرار آسمانها و زمين به ربوبيّت پروردگار عبارت است از آنچه به زبان حال به پروردگار خويش عرض نياز مى كنند، و به فرمانبردارى خود در پيشگاه قدرت و فرمان او گواهى مى دهند، و آشكار است كه اگر پا در عرصه امكان نمى گذاشتند و از قدرت و تدبير پروردگار بهره مند نمى شدند عرشى در آسمانها نبود و شايستگى آن را نداشتند كه پذيراى تدبير امور فرشتگان و جايگاه آنها باشند، و فرشتگان بدانها صعود كنند و سخنان پاكيزه و اعمال شايسته بندگان را به آن جا بالا برند، و ما پيش از اين در ذيل خطبه نخست در باره بالا رفتن اعمال و غير از آن به وسيله فرشتگان به اندازه امكان سخن گفته ايم، واژه هاى دعاء، إقرار و إذعان استعاره اند، و از نظر اين كه آسمانها و زمين داراى روح عاقله و مدبّره اند ممكن است اين واژه ها در معناى حقيقى خود به كار رفته باشند.فرموده است: «و جعل نجومها... الأقطار»:اين سخنان به برخى از فوايد وجود ستارگان اشاره دارد.فرموده است: «لم يمنع... تا القمر»:واژه سجف و جلابيب را براى پوشش سياهى شب استعاره فرموده و مناسبت آن روشن است، و اين كه از ميان ستارگان، ماه را اختصاص به ذكر داده براى اين است كه ماه از آيات بزرگ الهى است، تقابل ميان روشنى و تاريكى مقابله عدم و ملكه است، و هر يك از اين دو به وجود سبب خود موجود، و به عدم سبب خود معدوم مى گردد و بر طرف شدن يكى به سبب وجود ديگرى نيست، و آشكار است كه در اين صورت روشنايى ماه و ستارگان، مانع وجود و تحقّق تاريكى شب نيست بلكه روز و شب بر حسب تعاقب اسباب آنها كه در نهايت به قدرت صانع حكيم جلّت قدرته منتهى مى شود، از پى هم در مى آيند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 300 لم يولد سبحانه فيكون في العزّ مشاركا، و لم يلد فيكون موروثا هالكا، و لم يتقدّمه وقت و لا زمان، و لم يتعاوره زيادة و لا نقصان، بل ظهر للعقول بما أرانا من علامات التّدبير المتقن، و القضاء المبرم. فمن شواهد خلقه خلق السّموات موطّدات بلا عمد، قائمات بلا سند، دعاهنّ فأجبن طائعات مذعنات، غير متلكّئات و لا مبطئات، و لو لا إقرارهنّ له بالرّبوبيّة، و إذعانهنّ بالطّواعية، لما جعلهنّ موضعا لعرشه، و لا مسكنا لملائكته، و لا مصعدا للكلم الطّيّب و العمل الصّالح من خلقه، جعل نجومها أعلاما يستدلّ بها الحيران في مختلف فجاج الأقطار، لم يمنع ضوء نورها ادلهمام سجف اللّيل المظلم، و لا استطاعت جلابيب سواد الحنادس أن تردّ ما شاع في السّموات من تلالؤ نور القمر.اللغة:و (العمد) جمع عماد على خلاف القياس قال سبحانه: فِي عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ و (تلكأ) عليه اعتلّ و عنه أبطأ و (الطواعية) وزان ثمانية الطاعة و (المختلف) الاختلاف و التردّد أو موضعه أو من المخالفة و (الفجّ) الطريق الواسع بين الجبلين و (القطر) الجانب و الناحية و (السجف) بالفتح و الكسر الستر و الجمع سجوف و أسجاف و (الحنادس) جمع الحندس وزان زبرج اللّيل شديد الظلمة.الاعراب:من في قوله: و العمل الصّالح من خلقه، ابتدائيّة نشويّة، و قوله: فى مختلف فجاج آه، متعلّق بالحيران أو بقوله: يستدلّ، قوله: لم يمنع ضوء نورها ادلهمام، في أكثر النسخ برفع ادلهمام على أنّه فاعل يمنع و نصب ضوء على أنّه مفعوله، و في بعض النسخ بالعكس قال الشارح المعتزلي: و هذا أحسن و ستعرف وجه الحسن في بيان المعنى.المعنى:و لما حمد اللّه سبحانه و استعان منه و امن به أخذ في تنزيهه و تقديسه باعتبارات سلبيّة و إضافية هي غاية وصف الواصفين و منتهى درك الموحّدين فقال (لم يولد سبحانه فيكون في العزّ مشاركا) أى ليس له والد حتّى يكون له شريك في العزّ و الملك لجريان العادة بكون والد العزيز عزيزا غالبا (و لم يلد فيكون موروثا هالكا) أى ليس له ولد حتّى يهلك و يرثه ولده كما هو الغالب عادة من موت الوالد قبل الولد و وارثة الولد عنه و برهان تنزّهه سبحانه عنهما أنهما من لواحق الحيوانية المستلزمة للجسميّة فهو يفيد لنفي تولّده سبحانه عن شيء و نفى تولّد شيء عنه بالمعنى المعروف في الحيوان.و يدلّ على تنزّهه سبحانه عن ذلك مطلقا ما رواه في البحار و الصافى من كتاب التوحيد للصّدوق بسنده عن وهب بن وهب القرشي قال: حدّثنى الصادق جعفر بن محمّد عن أبيه الباقر عن أبيه عليهم السّلام أنّ أهل البصرة كتبوا إلى الحسين بن علىّ عليه السّلام يسألونه عن الصّمد، فكتب إليهم:بسم اللّه الرّحمن الرّحيم أمّا بعد فلا تخوضوا فى القرآن و لا تجادلوا فيه و لا تتكلّموا فيه بغير علم، فقد سمعت جدّى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: من قال في القرآن بغير علم فليتبوء مقعده في النار، و أنه سبحانه قد فسّر الصمد فقال «اللَّهُ أَحَدٌ، اللَّهُ الصَّمَدُ» ثمّ فسّره فقال «لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ»، لم يلد لم يخرج منه شيء كثيف كالولد و ساير الأشياء الكثيفة الّتى تخرج من المخلوقين و لا شيء لطيف كالنفس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 306 و لا ينشعب منه البدوات كالسنّة و النوم و الخطرة و الهمّ و الحزن و البهجة و الضحك و البكاء و الخوف و الرجاء و الرغبة و السّامة و الجوع و الشبع تعالى أن يخرج منه شيء و أن يتولّد منه شيء كثيف، أو لطيف، و لم يولد لم يتولّد من شيء و لم يخرج من شيء كما يخرج الأشياء الكثيفة من عناصرها كالشيء من الشيء و الدابّة من الدابّة، و النبات من الأرض، و الماء من الينابيع، و الثمار من الأشجار، و لا كما تخرج الأشياء اللطيفة من مراكزها كالبصر من العين، و السّمع من الاذن، و الشمّ من الانف، و الذوق من الفم، و الكلام من اللسان، و المعرفة و التميز من القلب، و كالنار من الحجر، لا بل هو اللّه الصّمد الّذى لا من شيء و لا في شيء و لا على شيء، مبدع الأشياء و خالقها و منشيء الأشياء بقدرته يتلاشى ما خلق للفناء بمشيّته و يبقي ما خلق للبقاء بعلمه، فذلكم اللّه الصمد الّذى لم يلد و لم يولد عالم الغيب و الشهادة الكبير المتعال، و لم يكن له كفوا أحد (و لم يتقدّمه وقت و لا زمان) قال الشارح المعتزلي: الوقت هو الزمان و إنما خالف بين اللفظين و أتى بحرف العطف تفنّنا، و قال الشارح البحراني: الوقت جزء الزمان، و قال العلّامة المجلسي ره: و يمكن حمل أحدهما على الموجود و الاخر على الموهوم، و على أىّ تقدير فهو خالقهما و مبدعهما و مقدّم عليهما فكيف يتصوّر تقدّمهما عليه تعالى. (و لم يتعاوره) أى لم يختلف و لم يتناوب عليه (زيادة و لا نقصان) لاستلزامهما التغير المستلزم للامكان المنزّه قدسه عزّ و جلّ عنه.فان قلت: كان اللّازم أن يقال زيادة و نقصان لأنّ التعاور يقتضي الضدّين معا كما أنّ الاختلاف كذلك تقول: لم يختلف زيد و عمرو و لا تقول لم يختلف زيد و لا عمرو.قلت: أجاب عنه الشارح المعتزلي بأنّ مراتب الزيادة لما كانت مختلفة جاز أن يقال: لا يعتوره الزيادة، و كذلك القول في جانب النقصان و جرى كلّ واحد من النوعين مجرى أشياء متنافية يختلف على الموضع الموصوف بها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 307 (بل ظهر للعقول) و تجلّى للبصائر (بما أرانا من علامات التدبير المتقن) المحكم (و) آيات (القضاء المبرم) في الأنفس و الافاق في أصناف الموجودات و أنواع المصنوعات المبدعة على أحسن نظام و أتقن انتظام على ما عرفت تفصيلا و تحقيقا في شرح المختار التاسع و الأربعين.و نزيد عليه ايضاحا و تاكيدا ما قاله الصادق عليه السّلام للمفضل بن عمر في حديثه المعروف: يا مفضّل أوّل العبر و الأدلّة على البارى جلّ قدسه تهيئة هذا العالم و تأليف أجزائه و نظمها على ما هى عليه، فانّك إذا تأمّلت العالم بفكرك و ميّزته بعقلك وجدته كالبيت المبنىّ المعدّ فيه جميع ما يحتاج إليه عباده، فالسّماء مرفوعة كالسّقف و الأرض ممدودة كالبساط، و النجوم منضودة كالمصابيح، و الجواهر مخزونة كالذخائر، و كلّ شيء فيها لشأنه معدّ، و الانسان كالمملك ذلك البيت و المخوّل جميع ما فيه، و ضروب النبات مهيّأة لماربه، و صنوف الحيوان مصروفة فى مصالحه و منافعه، ففي هذا دلالة واضحة على أنّ العالم مخلوق بتقدير و حكمة و نظام و ملايمة و أنّ الخالق له واحد، و هو الّذى ألفه و نظمه بعضا إلى بعض جلّ قدسه و تعالى جدّه و كرم وجهه و لا إله غيره، تعالى عمّا يقول الجاحدون و جلّ و عظم عما ينتحله الملحدون، هذا.و لما ذكر اجمالا أنّه تعالى تجلّي للعقول بما أظهر من آيات القدرة و علامات التدّبر أراد أن يشير إلى بعض تلك الايات تفصيلا و هو خلق السماوات.فقال (فمن شواهد خلقه) أى آيات الابداع و علامات التدبّر المحكم أو ما يشهد من الخلق بوجوده سبحانه و تدبيره و علمه أو ما حضر من خلقه أى ظهر وجوده بحيث لا يمكن لاحد إنكاره من آيات تدبيره تعالى (خلق السماوات) و تخصيصها من بين ساير الشواهد بالبيان لكونها من أعظم شواهد القدرة، و أظهر دلايل الرّبوبيّة، و أوضح علائم التدبير حيث خلقت (موطدات) أى محكمات الخلقة مثبتات في محالها على وفق النظام و الحكمة (بلا عمد) ترونها و لا دسار ينتظمها (قائمات) في الجوّ (بلا سند) يكون عليه استنادها و به اعتمادها (دعاهنّ) سبحانه  فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً* منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 308 (فأجبن طائعات) كما قال حكاية عنها و عن الأرض: «قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ» حقيقت- استعاره [دعاهنّ فأجبن طائعات ] و لفظ الدّعا و الاجابة في كلام الامام عليه السّلام إمّا محمولان على حقايقهما نظرا إلى أنّ للسّماوات أرواحا مدبّرة عاقلة كما هو قول بعض الحكماء و المتكلّمين أو نظرا إلى أنّه تعالى خاطبها و أقدرها على الجواب.و إمّا محمولان على المجاز و الاستعارة تشبيها لتأثير قدرته تعالى فيها و تأثّرها عنها بأمر المطاع و إجابة المطيع الطائع كقوله: «كُنْ فَيَكُونُ»، و هذا هو الأظهر و يؤيّده ما حكي عن ابن عباس في تفسير الاية المتقدّمة أعني قوله: أَتَيْنا طائِعِينَ ، أنه قال أتت السماء بما فيها من الشمس و القمر و النجوم، و أتت الأرض بما فيها من الأنهار و الأشجار و الثمار، و ليس هناك أمر ما بقول حقيقة و لا جواب لذلك القول بل أخبر سبحانه عن اختراعه للسماوات و الأرض و إنشائه لهما من غير تعذّر و لا كلفة و لا مشقّة بمنزلة ما يقال افعل فيفعل من غير تلبّث و لا توقّف و لا تأنّ و هو كقوله: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» .و من ذلك علم أنّ قوله: (مذعنات غير متلكّئات و لا مبطئات) أراد به انقيادهنّ من غير توقّف و لا إبطاء في الاصابة و خضوعهنّ في رقّ الامكان و الحاجة و اعترافهنّ بلسان الذّل و الافتقار بوجوب وجود مبدعها و عظمة سلطان مبدئها. (و لولا) اعترافهنّ و (اقرارهنّ له بالربوبيّة) و القدرة و العظمة و لأنفسهنّ بالامكان و الذلّ و الحاجة (و اذعانهنّ بالطواعية) و الامتثال لبارئهنّ (لما جعلهنّ موضعا لعرشه) قال الشارح البحراني إقرارهنّ بالرّبوبيّة راجع إلى شهادة لسان الحال الممكن بالحاجة إلى الرّب و الانقياد لحكم قدرته، و ظاهر أنه لو لا امكانها و انفعالها عن قدرته و تدبيره لم يكن فيها عرش و لم يكن أهلا لسكنى الملائكة و صعود الكلم الطيّب المشار اليه بقوله (و لا مسكنا لملائكته) و لعلّ المراد بهم المقرّبون أو الأكثر لأنّ منهم من يسكن الهواء و الأرض و الماء (و لا مصعدا للكلم الطيّب) و هو شهادة أن لا إله إلّا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (و العمل الصالح) الصادر (من خلقه) و هو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 309 الخيرات و الحسنات من الفرائض و المندوبات.و المراد لصعودهما صعود الكتبة بصحايف الأعمال إليها و إليه الاشارة بقوله سبحانه و تعالى: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ» ، هذا و قد تقدّم في تذييلات الفصل الثامن من الخطبة الأولى و في شرح الفصل الرابع من الخطبة التسعين فصل واف في عجائب خلقة السماء و ما أبدعه اللّه سبحانه فيها من دلائل القدرة و آيات التدبير و الحكمة فانظر ما ذا ترى، و لشرافتها و كون مادّتها أقبل خصّ عليه السّلام هنا طاعتها بالذكر و إن كانت الأرض مشاركة لها في الطاعة مذكورة معها في الاية.و لما ذكر خلق السماوات و كونها من شواهد الرّبوبيّة و أدلّة التوحيد استطرد إلى ذكر النجوم و الكواكب لما فيها من بدايع التدبير و عجايب التقدير، و قد مرّ في الفصل الثامن من فصول المختار الأوّل و الفصل الرابع من المختار التسعين و شرحيهما منه عليه السّلام و منّا جملة وافية من الكلام عليها و أشار هنا إلى بعض منافعها فقال: (جعل نجومها أعلاما يستدلّ بها الحيران) أى جعلها علامات يهتدى بها المتحيّرون كما قال عزّ من قائل: «وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ» (في مختلف فجاج الأقطار) أى يستدلّ بها الحيارى في اختلاف فجاج الأقطار و تردّدها، أو في محلّ اختلافها أو في حال مخالفة الفجاج الموجودة في أقطار الأرض و نواحيها و ذهاب كلّ منها إلى جهة غير ما يذهب إليه الاخر. (لم يمنع ضوء نورها ادلهمام سجف الليل المظلم) أى شدّة ظلمة ستر اللّيل ذى الظلمة لم تكن مانعة من إضاءة النجوم، و على رواية ادلهمام بالنصب فالمعنى أنّ ضوء نورها لم يمنع من ظلمة الليل. (و لا استطاعت جلابيب سواد الحنادس) أى أثواب سواد الليال المظلمة شديدة الظلمة لم تكن مستطيعة من (أن تردّ ما شاع) و ظهر (في السماوات من تلألؤ نور القمر) و لمعانه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 310 قال الشارح المعتزلي بعد روايته عن البعض نصب لفظ الادلهمام: و هذه الرواية أحسن في صناعة الكتابة لمكان الازدواج أى لا القمر و الكواكب تمنع الليلة من الظلمة، و لا الليل يمنع الكواكب و القمر من الاضاءة أقول: و محصّل مقصود الامام عليه السّلام إنّ اللّه سبحانه لما قدّر بلطيف حكمته أن يجعل الليل سباتا و راحة للخلق جعلها مظلمة لأنّ كثيرا من الناس لو لا ظلمتها لم يكن لهم هدء و لا قرار حرصا على الكسب و الجمع و الادخار مع عظم حاجتهم إلى الهدؤ و الراحة لسكون أبدانهم و جموم حواسّهم و انبعاث القوّة الهاضمة لهضم الطعام و تنفيذ الغذاء إلى الأعضاء و لما كان شدّة ظلمتها و كونها داحية مدلهمة مانعة عن جميع الأعمال و ربما كان الناس محتاجين إلى العمل فيها لضيق الوقت عليهم في تقضى الأعمال بالنهار أو شدّة الحرّ و إفراطه المانع من الزرع و الحرث و قطع الفيافي و الأسفار جعل ببديع صنعه فيها كواكب مضيئة و قمرا منيرا و ليهتدى بها في ظلمات البرّ و البحر و الطرق المجهولة، و يقام بالأعمال من الزرع و الغرس و الحرث و غيرها عند مسيس الحاجة، و جعل نورها ناقصا من نور الشمس كيلا يمنع من الهدؤ و الراحة.الترجمة:متولد نشد حق سبحانه و تعالى تا اين كه در عزّت شريك داشته باشد، و پسر ندارد تا اين كه ميراث برده شده و هالك گردد، و مقدّم نشده بر او هيچ وقت و زماني و نوبه نوبه فراهم نيامده او را هيچ زيادتي و نقصاني، بلكه آشكار شد بعقلها با آنچه نمايان كرد ما را از علامات تدبير محكم و قضاء متقن.پس از جمله شواهد خلق او است خلقت آسمانها در حالتى كه ثابت و محكم اند بى ستونى، و ايستاده اند بدون تكيه گاهى دعوت فرمود آنها را پس اجابت كردند در حالتى كه اطاعت كننده بودند و انقياد نماينده بدون اين كه توقّف داشته باشند يا تأخير كننده باشند، و اگر نبود اقرار آنها بربوبيّت او و انقياد آنها بطاعت او نمى گردانيد آنها را محلّ عرش خود، و نه مسكن از براى فرشتگان، و نه محلّ صعود كلمات طيّبات و أعمال صالحه از خلق.گردانيد ستارهاى آسمانها را علامتها تا راه بيابد با آنها شخص متحيّر سرگردان در محل اختلاف راههاى أطراف زمين، مانع نشد از روشنى نور آن ستارها شدّت تاريكى شب تيره، و متمكّن نشد لباسهاى سياه ظلمتهاى با شدّت از اين كه بر گرداند آنچه كه شايع و ظاهر شده در آسمانها از درخشيدن نور ماه.
بخش ۳ : علم و آگاهی خداوند [منبع]

فَسُبْحَانَ مَنْ لَا يَخْفَى عَلَيْهِ سَوَادُ غَسَقٍ دَاجٍ وَ لَا لَيْلٍ سَاجٍ، فِي بِقَاعِ الْأَرَضِينَ الْمُتَطَأْطِئَاتِ وَ لَا فِي يَفَاعِ السُّفْعِ الْمُتَجَاوِرَاتِ، وَ مَا يَتَجَلْجَلُ بِهِ الرَّعْدُ فِي أُفُقِ السَّمَاءِ وَ مَا تَلَاشَتْ عَنْهُ بُرُوقُ الْغَمَامِ، وَ مَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ تُزِيلُهَا عَنْ مَسْقَطِهَا عَوَاصِفُ الْأَنْوَاءِ وَ انْهِطَالُ السَّمَاءِ، وَ يَعْلَمُ مَسْقَطَ الْقَطْرَةِ وَ مَقَرَّهَا وَ مَسْحَبَ الذَّرَّةِ وَ مَجَرَّهَا، وَ مَا يَكْفِي الْبَعُوضَةَ مِنْ قُوتِهَا، وَ مَا تَحْمِلُ [مِنَ] الْأُنْثَى فِي بَطْنِهَا.

الْغَسَق : ظلمت، تاريكى اول شب.
دَاجٍ : تاريك، ظلمانى.
سَاجٍ : ساكن، آرام.
الْمُتَطَاْطِئَات : گوديها.
الْيَفَاع : تل، زمين بلند و مرتفع.
السُّفْع : جمع «سفعاء»، سياهى مايل به سرخى، منظور در اينجا كوه است كه از دور چنين بنظر مى رسد.
مَا يَتَجَلْجَلُ بِهِ الرَّعْدُ : صداى رعد، «الجلجلة» : غرش رعد.
تَلَاشَتْ : متلاشى شد، مضمحل شد.
العَوَاصِف : بادهاى تند.
الَانْوَاء : جمع «نوء»، اعراب طول سال را با طلوع و غروب برخى ستارگان تطبيق مى دادند و مى گفتند : هر گاه در مغرب ستاره اى غروب كند همزمان با آن در مشرق ستاره اى ديگر طلوع خواهد كرد، و اين طلوع را «نوء»، مى ناميدند. تعداد اين طلوعها «انواء» در سال بيست و هشت بار بوده و آنها معتقد بودند كه طلوع هر ستاره اى باد يا بارانى را به همراه خواهد داشت. از اين رو در اين خطبه نيز «عواصف» (بادها) به «انواء» (طلوعها) نسبت داده شده است. 
مُتَطَأطِئات : سر بزير افكنده ها، زمينهاى گود و پست
يَفاع : تل، زمينهاى مرتفع
سُفع : كوههاى مايل برنگ قرمز
يَتَجَلجَل : رعد سر و صدا ميكند
أنواء : جمع نوء : عربها 28 ستاره معروف را در نظر داشتند كه در هر سيزده شب يكى غروب و در مقابل آن ديگرى طلوع ميكرد، و با پايان يافتن حركات اين ستاره ها سال هم بپايان مى رسيد طلوع و غروب هر ستاره اى را در باريدن باران مؤثر مى دانستند و به هر يكى از آن ستاره ها نوء مى گفتند كه مجموع انواء مى شود
إنهِطال : با شدت فرو ريختن باران
مَسحَب : جائى كه خود را روى آن مى كشد
مَجَرّ : جائى كه دانه را روى آن مى كشد 
پس پاك است خدايى كه پوشيده نيست بر او سياهى تيره و تار بر روى ناهموارى هاى زمين، و قلّه هاى كوتاه و بلند كوه ها، و نه غرّش رعد در كرانه آسمان، و نه درخشش برق در لابلاى ابرها، و نه وزش بادهاى تند و طوفان، و نه ريزش برگ ها بر اثر بارش باران، و نه محل سقوط قطرات باران، و نه مسير كشيده شدن دانه ها به وسيله مورچگان، و نه غذاهاى كوچك ناديدنى پشّه ها، و نه آنچه كه در شكم حيوانات مادّه در حال رشد است (خدا به همه آنها آگاه است).
 
(9) پس منزّه و آراسته است خداوندى كه بر او پوشيده نيست سياهى شب تار و نه آرام گرفته هاى شب در گوشه هاى زمينهاى گود و در قلّه كوههاى تيره رنگ نزديك بهم،
(10) و بر او پوشيده نمى باشد آوازى كه در افق و گوشه آسمان از رعد مى آيد، و برقهاى ابر كه پراكنده و نابود مى گردد (از انظار پوشيده مى ماند) و برگى كه (بر زمين) مى افتد و آنرا بادهاى جهنده كه بسقوط ستارگان نسبت مى دادند و باريدن باران از جاى خود دور مى گردانند (چون باديه نشينان اعراب جاهليّت از روى عقيده نادرست آثار سماوىّ مانند باد و باران و سرما و گرما را بسقوط ستارگان نسبت مى دادند و آنها را مؤثّر مى دانستند، لذا امام عليه السّلام به عقيده آنها اشاره فرموده).
(11) و ميداند هر قطره باران كجا افتاده و كجا قرار مى گيرد، و مورچه ريز از كجا مى كشد و به كجا مى برد، و روزى پشّه را چه چيز كفايت ميكند، و ماده در شكمش (هنگام آبستنى) چه بار دارد (نر يا ماده).
 
منزّه است خداوندى كه بر او پوشيده نيست سياهى تيره و تاريك و نه شب آرميده در بقعه هاى پست زمين يا بر اوج كوههاى به هم نزديك و مجاور يكديگر، و آواز تندر در آفاق آسمان و آنچه از درخشيدن برقها در درون ابرها متلاشى و نابود گردد، و برگى كه بر زمين مى افتد و وزش بادهايى كه از انواء مى جهند يا بارانهايى كه فرو مى ريزند، آن را از جاى مى جنبانند.
خداوندى كه مى داند جايهاى فرو افتادن قطره هاى باران و قرارگاه آنها را و مى داند كه مور ضعيف از كجا دانه مى كشد و به لانه مى برد. و مى داند كه روزى پشه از كجاست و زنان را چگونه فرزندى در شكم است.
 
منزه است خداوندى که ظلمت شبهاى تار و خاموش در نقاط پست زمين و در قله هاى کوتاه و بلند کوهها که در کنار يکديگر قرار دارند بر او مخفى نيست. و نه آنچه را که غرّش رعد در کرانه هاى آسمان به وجود مى آورد و آنچه برقهاى ابر آن را پراکنده مى سازد و همچنين آنچه را تندبادها از برگهاى درختان فرو مى ريزد يا دانه هاى باران آنها را از شاخه ها جدا مى سازد و نيز از محل سقوط و قرارگاه قطرات باران و جايگاه کشش دانه ها به وسيله مورچگان و حرکات آنها (بر روى زمين) و غذايى که پشه را کفايت مى کند و آنچه انسان يا حيوانات ماده در رحم دارند، از همه اينها آگاه است.
 
پس پاك است خدايى كه بر او پوشيده نيست سياهى تيره و تار، و نه شب آرام و پايدار، نه در گونه گون زمينهاى پست، و نه در بلنديهاى به هم نزديك و پيوست، و بانگ تندر كه از كرانه آسمان خيزد، و آنچه به هنگام درخشيدن برق درهم ريزد، و برگى كه فرو ريزد -از درختان- به هنگام فروشدن و برآمدن ستارگان، از بادهاى تندوزان و ريزش باران از آسمان.
و افتادنگاه هر قطره را داند كه كجاست، و كجا بود -و از آن برخاست-، و مورچه خرد كه از كجا -دانه- كشد و چسان به -لانه- برد، و آنچه پشه را زنده نگه دارد، و آنچه مادينه در شكم بردارد.
 
پاك است خدايى كه سياهى شبهاى تار، و تاريكى شب آرام در زمينهاى پست و قلّه كوههاى تيره رنگ نزديك به هم، و غرّشى كه از رعد در افق آسمان بر مى خيزد، و آنچه كه در برق ابرها آشكار مى شود، و برگى كه از درخت مى افتد و آن را بادهاى تند -كه با سقوط ستارگان مى وزد- و باريدن باران از جاى خود دور مى كند از او پوشيده نيست، كجا افتادن و كجا قرار گرفتن هر قطره باران، و اينكه مورچه كوچك دانه را از كجا مى كشد و به كجا مى برد، و رزق پشه را چه چيزى كافى است، و هر ماده در شكمش چه بارى دارد براى او معلوم است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 45-41 احاطه علمى او به همه چيز:امام بعد از بيان نشانه هاى عظمت و قدرت خداوند در جهان آفرينش به بيان گسترش علم او به تمام موجودات در زمين و آسمان و در تمام حالات، شرح جالبى بيان مى فرمايد و با اشاره به بيش از ده مورد از آنها گستردگى علم خدا را کاملا مجسّم مى سازد و مى فرمايد: «منزه است خداوندى که ظلمت شبهاى تار و خاموش در نقاط پست زمين و در قله هاى کوتاه و بلند کوه ها که در کنار يکديگر قرار دارند بر او مخفى نيست. و نه آنچه را غرّش رعد در کرانه هاى آسمان به وجود مى آورد و آنچه برق هاى ابر آن را پراکنده مى سازد و همچنين آنچه را تندبادها از برگهاى درختان فرو مى ريزد يا دانه هاى باران آن ها را از شاخه ها جدا مى سازد و نيز از محل سقوط و قرارگاه قطرات باران و جايگاه کشش دانه ها به وسيله مورچگان و حرکات آنها (بر روى زمين) و غذايى که پشه را کفايت مى کند و آنچه را که انسان يا حيوانات ماده در رحم دارند، از همه اينها آگاه است»; (فَسُبْحَانَ مَنْ لاَ يَخْفَى عَلَيْهِ سَوَادُ غَسَق(1) دَاج(2)، وَلاَ لَيْل سَاج(3)، فِي بِقَاعِ الاَْرَضِينَ الْمُتَطَأْطِئَاتِ(4)، وَ لاَ فِي يَفَاعِ(5) السُّفْعِ(6) الْمُتَجَاوِرَاتِ; وَ مَا يَتَجَلْجَلُ(7) بِهِ الرَّعْدُ فِي أُفُقِ السَّمَاءِ، وَ مَا تَلاَشَتْ(8) عَنْهُ بُرُوقُ الْغَمَامِ، وَ مَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَة تُزِيلُهَا عَنْ مَسْقَطِهَا عَوَاصِفُ(9) الاَْنْوَاءِ(10) وَ انْهِطَالُ(11) السَّمَاءِ! وَ يَعْلَمُ مَسْقَطَ الْقَطْرَةِ وَ مَقَرَّهَا، وَ مَسْحَبَ(12) الذَّرَّةِ وَ مَجَرَّهَا(13)، وَ مَا يَکْفِي الْبَعُوضَةَ مِنْ قُوتِهَا، وَ مَا تَحْمِلُ الاُْنْثَى فِي بَطْنِهَا).به راستى دقّت در آنچه امام در بالا درباره علم و آگاهى خداوند نسبت به همه موجودات، زمين و آسمان بيان فرموده که چگونه عظيم ترين اشيا و کوچک ترين موجودات و پوشيده ترين مخلوقات (مانند جنينى که در ميان پرده هاى سه گانه رحم از همه ديدگان پنهان است) انسان را عميقاً در اين فکر فرو مى برد که آيا ممکن است گفتار و کردار ما و حتّى انديشه ها و نيّات ما از چنين خداوندى پنهان باشد و چيزى از اعمال ما بر او مخفى بماند؟ اين يکى از مهم ترين آثار تربيتى ايمان به علم وسيع خداوند به همه اشياست.جالب اينکه امام هنگامى که از تاريکى شب يا آرامش آن سخن مى گويد، اثرات مختلف آن را در مناطق گوناگون زمين از قلّه کوههاى بلند گرفته تا فراز تپّه ها نيز بيان مى کند و هنگامى که از ريزش برگها سخن مى گويد، از اسباب مختلف اين ريزش، طوفانها و بارانها نيز بحث مى کند و آنگاه که از نزول قطرات باران دم مى زند، از قرارگاه آنها در اعماق زمين که مخزن پربرکتى براى ذخيره آبها هستند نيز سخن مى گويد و هنگامى که از غذاى يک مگس نام مى برد، به مقدار آن نيز اشاره مى کند و اينهاست که اين خطبه را در رديف يکى از فصيح ترين و بليغ ترين خطبه هاى نهج البلاغه درآورده است; فصاحت و بلاغتى در سر حدّ اعجاز.ناگفته پيداست که بسيارى از اين تعبيرات ريشه در آيات قرآنى دارد; آنجا که خداوند به علم وآگاهى خود نسبت به همه موجودات اشاره مى کند و مى فرمايد: «(اللهُ يَعْلَمُ مَا تَحْمِلُ کُلُّ أُنثى وَمَا تَغِيضُ الاَْرْحَامُ وَمَا تَزْدَادُ وَکُلُّ شَىْء عِنْدَهُ بِمِقْدَار); خدا از جنين هايى که هر (انسان يا حيوان) ماده اى حمل مى کند، آگاه است و نيز از آنچه رحمها کم مى کنند (و پيش از موعد مقرّر مى زايند) و هم از آنچه افزون مى کنند (و بعد از موقع مى زايند) و هر چيز نزد او مقدار معيّنى دارد».(14)و در جاى ديگر مى فرمايد: «(إِنَّ اللهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِى الاَْرْحَامِ); آگاهى از زمان قيام قيامت، مخصوص خداست و اوست که باران را نازل مى کند (و از قدر و اندازه آن با خبر است) و آنچه را که در رحم ها (ى مادران) است، مى داند».(15)****نکته:انواء چيست؟در اين بخش از خطبه بالا اشاره اى به تندبادهاى «انواء» شده بود و شايسته است شرح کافى در اين باره داده شود. «انواء» جمع «نوء» بر وزن نوع در لغت به معناى طلوع يا غروب ستارگان است; ولى غالباً آن را به معناى طلوع ستاره ذکر کرده اند، هر چند بعضى غروب را نيز به آن افزوده و آن را از لغات اضداد دانسته اند.يکى از اعتقادات عرب اين بود که ماه در طول گردش خود در سال 28 منزل را طى مى کند و هر منزلى 13 روز به طول مى انجامد و آغاز هر منزل با طلوع ستاره اى در مشرق و غروب ستاره اى در مغرب همراه است و معتقد بودند همراه با آغاز هر منزلى دگرگونى در هوا پيدا مى شود و بارانى مى بارد يا طوفانى مى وزد، از اين رو مى گفتند: «مُطِرنا بنوء فلان» يعنى اين باران مربوط به طلوع يا غروب فلان ستاره بود.اين اعتقاد تدريجاً شکل خرافى و بت پرستى به خود گرفت و عقيده آنها بر اين شد که عامل نزول باران همان ستاره است و بايد چشم اميد به آن ستاره دوخت و نزول باران را از آن خواست.مرحوم علامه مجلسى در جلد 55 بحارالانوار باب مشروحى تحت عنوان «فى النهى عن الاستمطار بالانواء و الطيرة و العدوى» (نهى از طلبيدن باران به وسيله انواء و اعتقاد به فال بد و همچنين سرايت در سرنوشت انسانها) آورده و روايات متعدّدى در اين زمينه ذکر مى کند از جمله در حديثى از امام باقر(عليه السلام) نقل مى کند که فرمود: «ثَلاثَةٌ مِنْ عَمَلِ الْجاهِلَيّةِ، الْفَخْرُ بِالاَْنْسابِ وَ الطَّعْنُ فِى الأَحْسابِ وَ الاسْتِسْقاءُ بِالاَْنْواءِ; سه کار از اعمال جاهليت است; تفاخر کردن به نسب خويش (بى آنکه نسب افتخارآميزى باشد يا خود آنها چيزى از افتخار نياکان را داشته باشند) و اصالت ديگران را بى جهت زير سؤال بردن يا به اندک چيزى نسبت فرزند نامشروع بودن به افراد دادن و همچنين طلب باران از انواء».(16)نکته مهم اينجاست که اگر کسى اين مطلب را به صورت بحثى نجومى مطرح کند و بگويد: مقارن هر يک از ستارگان بيست و هشتگانه که در منزلگاههاى ماه پيدا مى شوند تندبادى به فرمان خدا مى وزد يا بارانى مى بارد سخن خلافى نگفته و مورد نهى نيست; ولى عرب جاهلى پيدايش بادها و بارانها را به آن ستارگان نسبت مى داد و در واقع از قبيل اعتقاد به «ارباب انواع» بود که نوعى از شرک است، زيرا آنان براى «ارباب انواع» تأثير استقلالى قائل بودند.و از اينجا روشن مى شود که هيچ گونه اشکالى متوجّه کلام امام(عليه السلام) در تعبير بالا (تُزِيلُهَا عَنْ مَسْقَطِهَا عَوَاصِفُ الاَْنْوَاءِ) متوجّه نمى شود، زيرا منظور امام به يقين اين است که هر آنچه مقارن طلوع و غروب ستارگان واقع شود به اذن خدا و فرمان اوست.****پی نوشت:1. «غسق» به معناى شدت تاريکى است که معمولا در نيمه شب حاصل مى شود.2. «داج» از ريشه «دجوّ» بر وزن «غلوّ» به معناى فراگير شدن ظلمت و تاريکى است.3. «ساج» از ريشه «سجوّ» بر وزن «غلوّ» به معناى سکون و آرامش است.4. «متطأطئات» جمع «متطأطئ» به معناى منخفض است.5. «يفاع» به معناى هر چيز مرتفع.6. «سفع» جمع «سفعة» بر وزن «سفره» به معناى سرخ مايل به سياهى است.7. «يتجلجل» از «جلجلة» گرفته شده که در اصل به معناى صداى رعد است. سپس به هر صداى شديدى اطلاق شده است.8. «تلاشت» از «تلاشى» به معناى متلاشى شدن و از هم پاشيدن است. بعضى ريشه اين واژه را «لا شىء» يعنى هيچ دانسته اند.9. «عواصف» جمع «عاصف» و «عاصفة» به معناى تندباد است.10. «انواء» جمع «نوء» بر وزن «نوع» غروب ستاره در طرف مغرب را گويند و عرب درباره «انواء» عقيده اى داشت که در نکات خواهد آمد. به معناى طوفان نيز آمده است.11. «انهطال» به معناى فروريختن باران هاى دانه درشت است و گاه به فروريختن اشک نيز اطلاق مى شود.12. «مسحب» اسم مکان از ريشه «سَحْب» بر وزن «سهو» به معناى به سوى خود کشيدن است.13. «مجرّ» اسم مکان است از ريشه «جرّ»; يعنى کشيدن.14. رعد، آيه 8.15. لقمان، آيه 34.16. بحارالانوار، جلد 55، صفحه 315. 
شرح علامه جعفریجملات اميرالمومنين عليه‌السلام تا جمله (و ما تحمل الانثي في بطنها) مربوط به فراگيري و احاطه مطلق علم خداونديست به تمامي اشياء كه از نهاد مخفي كوچكترين ذرات گرفته تا كل مجموعي كيهان، از يك سرانگشت انسان گرفته تا تمامي اجزاء مادي بروني و دروني و استعدادهاي مغزي و رواني و جميع پديده‌ها و فعاليتهاي مربوط به آنها معلوم تفصيلي علم خداونديست. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «فسبحان من لا یخفی ... فى بطنها»:اين سخنان خداوند را از نظر علم او كه بر همه اشياء كلّى و جزيى احاطه دارد از شايبه خلاف تنزيه مى كند، منظور از «مطأطئات» گوديهاى زمين است، مراد از «و ما يتجلجل به الرّعد» (آنچه رعد صدا مى كند) تسبيح رعد است كه در قرآن آمده است: «وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ» و اين تسبيح، زبان حال رعد است كه با بانگ و نهيب خود بر كمال قدرت خداوند كه ابرها را مسخّر كرده و در كنار هم گرد آورده و به صدا در آورده گواهى مى دهد، و پيش از اين سبب پيدايش رعد را شرح داده ايم.و جمله:«و ما تلاشت عنه بروق الغمام»:اشاره است به آنچه بر اثر تابش برق ابرها در جلو چشمها نمايان و منكشف مى شود، اين كه به جاى «ما تلاشت»، ما أضاءته نفرموده، براى اين است كه مفهوم ما تلاشت به كشف و حصول علم برگشت دارد و علم در اين جا فراگيرتر است، زيرا شامل آنچه به چشم آفريدگان در نمى آيد نيز مى گردد در صورتى كه مفهوم جمله ما اضاءت منحصر به چيزى است كه همه با چشم آن را ادراك مى كنند. اين كه عواصف (بادهاى سخت) به أنواء اضافه شده براى اين است كه عرب، آثار سماوى از قبيل باد، باران، گرما و سرما را به انواء (حركات ستارگان) نسبت مى دهد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 310 فسبحان من لا يخفى عليه سواد غسق داج، و لا ليل ساج في بقاع الأرضين المتطأطئات، و لا في يفاع السّفع المتجاورات، و ما يتجلجل به الرّعد في أفق السّماء، و ما تلاشت عنه بروق الغمام، و ما تسقط من ورقة تزيلها عن مسقطها عواصف الأنواء و انهطال السّماء، و يعلم مسقط القطرة و مقرّها، و مسحب الذّرّة و مجرّها، و ما يكفى البعوضة من قوتها، و ما تحمل الانثى في بطنها.اللغة:و (اليفاع) و اليفع محرّكة التلّ و (السفع) بالضمّ جمع سفعة و هو من الألوان ما اشرب حمرة و (المسقط) اسم مكان كمقعد و مجلس.و (الأنواء) جمع نوء و هو سقوط النجم من منازل القمر الثمانية و العشرين في المغرب من الفجر و طلوع رقيبه من المشرق مقابلا له من ساعته و ستعرف زيادة تحقيق له في بيان المعنى.المعنى:(فسبحان من) جعل النور و الظلام على تضادّهما منقادين متظاهرين على ما فيه صلاح العالم و قوامه و سبحان من هو بكلّ شيء محيط حتّى لا يعزب عنه مثقال ذرّة في الأرض و لا في السماء و (لا يخفى عليه سواد غسق داج) أى ظلمة مظلمة و العطف للمبالغة من قبيل شعر شاعر مجاز (توسع) (و لا ليل ساج) أى ساكن و فى الاسناد توسّع باعتبار سكون الناس و هدؤهم فيها جناس الخط (في بقاع الأرضين المتطاطئات) المنخفضات (و لا في يفاع السفع المتجاورات) أى في مرتفع الجبال المتجاورة و انما عبر عن الجبال بالسفع لأنّ لونها غالبا مشرب حمرة، و لا يخفى ما فيما بين لفظ البقاع و اليفاع من جناس الخط و هو من محاسن البديع حسبما عرفته في ديباجة الشرح. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 311 (و) لا يخفي عليه عزّ و جلّ أيضا (ما يتجلجل) و يصوت (به الرّعد في افق السماء) و أراد بتجلجله تسبيحه المشار إليه في قوله تعالى: «وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ»  قال الطبرسى: تسبيح الرّعد دلالته على تنزيه اللّه تعالى و وجوب حمده فكأنه هو المسبّح، و قيل: إنّ الرّعد هو الملك الّذى يسوق السحاب و يزجره بصوته فهو يسبّح اللّه و يحمده.و قال الرازى: في قوله تعالى «وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ» أقوال:الاول أنّ الرّعد اسم ملك من الملائكة و الصّوت المسموع هو صوت ذلك الملك بالتسبيح و التهليل عن ابن عباس، أنّ اليهود سألت النبيّ صلّى اللّه عليه و آله عن الرّعد ما هو فقال: ملك من الملائكة موكّل بالسحاب معه مخاريق من نار يسوق بها السحاب حيث شاء اللّه قالوا: فما الصّوت الّذى نسمع؟ قال: زجره السحاب، و عن الحسن أنّه خلق من خلق اللّه ليس بملك فعلى هذا القول الرّعد هو الملك الموكّل بالسحاب و صوته تسبيح اللّه تعالى و ذلك الصّوت أيضا يسمى بالرّعد و يؤكّد هذا ما روى عن ابن عباس كان اذا سمع الرّعد قال: سبحان الّذى سبّحت له، و عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: إنّ اللّه ينشىء السحاب الثقال فينطق أحسن المنطق و يضحك أحسن الضحك، فنطقه الرّعد و ضحكه البرق و اعلم أنّ هذا القول غير مستبعد، و ذلك لأنّ عند أهل السنّة البنية ليست شرطا لحصول الحياة، فلا يبعد من اللّه تعالى أن يخلق الحياة و العلم و القدرة و النطق في أجزاء السحاب، فيكون هذا الصوت المسموع فعلا له.و كيف يستبعد ذلك؟ و نحن نرى أنّ السمندر يتولّد في النار، و الضفادع تتولّد في الماء البارد، و الدودة العظيمة ربما تتولّد في الثلوج العظيمة.و أيضا فاذا لم يبعد تسبيح الجبال في زمن داود عليه السّلام و لا تسبيح الحصى في زمان محمّد صلّى اللّه عليه و آله فكيف يستبعد تسبيح السحاب.و على هذا القول فهذا الشيء المسمّى بالرّعد ملك أو ليس بملك فيه قولان: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 312 أحدهما أنّه ليس بملك لأنّه عطف عليه الملائكة فقال: و الملائكة من خيفته.و الثاني أنّه لا يبعد أن يكون من جنس الملائكة و إنما حسن إفراده بالذكر على سبيل التشريف كما في قوله: وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ ، و في قوله: «وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ» .القول الثاني أنّ الرّعد اسم لهذا الصوت المخصوص و مع ذلك فانّ الرّعد يسبّح اللّه سبحانه، لأنّ التسبيح و التقديس و ما يجرى مجراها ليس إلّا وجود لفظ يدلّ على حصول التنزيه و التقديس للّه سبحانه و تعالى، فلما كان هذا الصّوت دليلا على وجود موجود متعال عن النقص و الامكان كان ذلك في الحقيقة تسبيحا و هو معنى قوله: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» .و القول الثالث أنّ المراد من كون الرّعد مسبّحا أنّ من يسمع الرّعد فانّه يسبّح اللّه تعالى، فلهذا المعنى اضيف هذا التسبيح إليه. (و) لا يعزب عنه (ما تلاشت) و اضمحلّت عنه (بروق الغمام) يعني أنّه سبحانه عالم بالأقطار التي يضمحلّ عنها البرق بعد ما كانت مضيئة به، و تخصيص ما تلاشت عنه بالذكر مع اشتراك غير المتلاشية عنه معه في إحاطة علمه سبحانه به كالأوّل، لأنّ علمه بما ليس بمضيّ بالبرق أعجب و أغرب، و أمّا ما هو مضىّ به و لم يضمحل عنه فيمكن إدراك غيره سبحانه له من اولى الأبصار الصحيحة، هذا.و أعجب من ذلك ما في نفس البرق من عظيم القدرة و دلالته على عظمة بارئه.قال الفخر الرازي: و اعلم أنّ أمر الصاعقة عجيب جدّا، و ذلك لأنّها نار تتولّد من السحاب و إذا نزلت من السحاب فربما غاصت في البحر و أحرقت الحيتان في قعر البحر و الحكماء بالغوا في وصف قوّتها، و وجه الاستدلال أنّ النار حارّة يابسة و طبيعتها ضدّ طبيعة السحاب، فوجب أن تكون طبيعتها في الحرارة و اليبوسة أضعف من طبيعة النيران الحادثة عندنا، لكنه ليس الأمر كذلك، فانها أقوى نيران هذا العالم، فثبت أنّ اختصاصها بمزيد تلك القوّة لا بدّ و أن يكون بسبب تخصيص الفاعل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 313 المختار (و) لا يغيب عنه (ما تسقط من ورقة تزيلها عن مسقطها عواصف الأنواء و انهطال السماء) أى الرياح الشديدة المنسوبة إلى الأنواء و انصباب الأمطار.و النّوء سقوط نجم من منازل القمر الثمانية و العشرين الّتي عرفتها تفصيلا في شرح الفصل الرابع من فصول المختار التسعين في المغرب  «1» مع الفجر و طلوع رقيبه من المشرق من ساعته مقابلا له في كلّ ليلة إلى ثلاثة عشر يوما، و هكذا كلّ نجم منها إلى انقضاء السنة إلّا الجبهة فانّ لها أربعة عشر يوما.و فى البحار من معاني الأخبار مسندا عن الباقر عليه السّلام قال: ثلاثة من عمل الجاهلية: الفخر بالانساب، و الطعن في الأحساب، و الاستسقاء بالأنواء.قال الصّدوق (ره) أخبرني محمّد بن هارون الزنجاني عن عليّ بن عبد العزيز عن أبي عبيد أنّه قال: سمعت عدّة من أهل العلم يقولون: إنّ الأنواء ثمانية و عشرون نجما معروفة المطالع في أزمنة السنة كلّها من الصّيف و الشتاء و الرّبيع و الخريف، يسقط منها في كلّ ثلاث عشرة ليلة نجم في المغرب مع طلوع الفجر و يطلع آخر يقابله في المشرق من ساعته، و كلاهما معلوم مسمّى و انقضاء هذه الثمانية و العشرين كلّها مع انقضاء السنة، ثمّ يرجع الأمر إلى النجم الأوّل مع استيناف السنة المقبلة و كانت في الجاهلية إذا سقط منها نجم و طلع آخر قالوا: لا بدّ أن يكون عند ذلك رياح و مطر، فينسبون كلّ غيث يكون عند ذلك إلى ذلك النجم الذي يسقط حينئذ فيقولون مطرنا بنوء الثريّا و الدّبران و السماك، و ما كان من هذه النجوم فعلى هذا فهذه هي الأنواء واحدها نوء و إنما سمّى نوء لأنه إذا سقط الساقط منها بالمغرب ناء الطالع بالمشرق بالطلوع و هو ينوء نوء، و ذلك النهوض هو النوء فسمّى النجم به و كذلك كلّ ناهض ينتقل بابطاء فانّه ينوء عند نهوضه، قال اللّه تبارك و تعالى: «إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ...» .و فيه عن الجزرى في النهاية قال: قد تكرّر ذكر النوء و الأنواء في الحديث و منه الحديث: مطرنا بنوء كذا قال: و إنما غلّظ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله في أمر الأنواء، لأنّ______________________________ (1) متعلق بسقوط (منه). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 314 العرب كانت تنسب المطر إليها، فأما من جعل المطر من فعل اللّه و أراد بقوله مطرنا بنوء كذا أى في وقت كذا و هو هذا النوء الفلانى فانّ ذلك جايز، أى إنّ اللّه تعالى قد أجرى العادة أن يأتي المطر في هذه الأوقات، انتهى.و قال ابن العربى من انتظر المطر منها على أنها فاعلة من دون اللّه أو يجعل اللّه شريكا فيها فهو كافر. و من انتظر منها على اجراء العادة فلا شيء عليه هذا و من ذلك كلّه علم أنّ إضافته عليه السّلام العواصف إلى الأنواء من جهة أنّ العرب تضيف الاثار العلويّة من الرّياح و الأمطار و كذلك الحرّ و البرد إليها (و يعلم مسقط القطرة و مقرّها) أى محلّ سقوطها و موضع قرارها (و مسحب الذّرة و مجرّها) أى محلّ سحب صغار النمل و جرّها (و ما يكفى البعوضة من قوتها) قال الدّميرى في حياة الحيوان: البعوضة واحدة البعوض و البعوض على خلقة الفيل إلّا أنّه أكثر أعضاء من الفيل، فانّ للفيل أربع أرجل و خرطوما و ذنبا، و له مع هذه الأعضاء رجلان زايدتان و أربعة أجنحة، و خرطوم الفيل مصمت و خرطومه مجوّف نافذ للجوف فإذا طعن به جسد الانسان استقى الدّم و قذف به جوفه فهو له كالبلعوم و الحلقوم و لذلك اشتدّ عضّها و قويت على خرق الجلود الغلاظ، و مما ألهمه اللّه أنّه اذا جلس على عضو من أعضاء الانسان لا يزال يتوخّى بخرطومه المسام الّتى يخرج منها العرق لأنّها أرقّ بشرة من جلد الانسان فاذا وجدها وضع خرطومه فيها، و فيه من الشره أن يمصّ الدّم إلى أن ينشقّ و يموت أو إلى أن يعجز عن الطيران و ذلك سبب هلاكه.قال: و البعوضة على صغر جرمها قد أودع اللّه في مقدم دماغها قوّة الحفظ و في وسطه قوّة الفكر، و في مؤخّره قوّة الذكر، و خلق لها حاسّة البصر، و حاسّة اللّمس، و حاسّة الشم، و خلق لها منفذا للغذاء، و مخرجا للفضلة، و خلق لها جوفا و أمعاء و عظاما، فسبحان من قدّر فهدى، و لم يخلق شيئا من المخلوقات سدى. (و) يعلم (ما تحمل الانثى) من البعوضة و من غيرها (في بطنها) كما قال عزّ من قائل: «وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ» .الترجمة:پس تنزيه ميكنم آن كسى را كه پوشيده نمى شود بر او سياهى ظلمت با شدّت و نه سياهى شب آرميده در بقعهاى زمينها كه منخفض و پست اند، و نه در كوههاى بلند سياه رنگ مايل بسرخى كه قريب بيكديگرند، و مخفى نمى شود بر او آنچه كه آواز كند بر او رعد در افق آسمان، و آنچه كه متلاشى و نابود مى شود از او برقهاى أبر و بر آنچه كه مى افتد از برگ درختان كه زايل مى گرداند آن برگ را از محلّ افتادن تند بادها كه حاصل مى شود بسبب سقوط نجوم ساقط از منازل قمر و بسبب ريخته شدن باران از آسمان و ميداند جاى افتادن قطرهاى باران و قرارگاه آن را و محلّ كشيدن مورچهاى كوچك و مكان جرّ آنرا و چيزى را كه كفايت كند پشه را از خوراك آن و چيزى كه حمل نموده است آن را ماده در شكم خود.  
بخش ۴ : عجز انسان از وصف خدا [منبع]

عَود إلى الحمد :
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الْكَائِنِ، قَبْلَ أَنْ يَكُونَ كُرْسِيٌّ أَوْ عَرْشٌ أَوْ سَمَاءٌ أَوْ أَرْضٌ أَوْ جَانٌّ أَوْ إِنْسٌ.
لَا يُدْرَكُ بِوَهْمٍ وَ لَا يُقَدَّرُ بِفَهْمٍ وَ لَا يَشْغَلُهُ سَائِلٌ وَ لَا يَنْقُصُهُ نَائِلٌ، وَ لَا يَنْظُرُ بِعَيْنٍ وَ لَا يُحَدُّ بِأَيْنٍ وَ لَا يُوصَفُ بِالْأَزْوَاجِ وَ لَا يَخْلُقُ بِعِلَاجٍ وَ لَا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ.
الَّذِي كَلَّمَ مُوسى تَكْلِيماً وَ أَرَاهُ مِنْ آيَاتِهِ عَظِيماً بِلَا جَوَارِحَ وَ لَا أَدَوَاتٍ وَ لَا نُطْقٍ وَ لَا لَهَوَاتٍ؛ بَلْ إِنْ كُنْتَ صَادِقاً أَيُّهَا الْمُتَكَلِّفُ لِوَصْفِ رَبِّكَ، فَصِفْ جِبْرِيلَ وَ مِيكَائِيلَ وَ جُنُودَ الْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ فِي حُجُرَاتِ الْقُدُسِ، مُرْجَحِنِّينَ مُتَوَلِّهَةً عُقُولُهُمْ أَنْ يَحُدُّوا أَحْسَنَ الْخَالِقِينَ، فَإِنَّمَا يُدْرَكُ بِالصِّفَاتِ ذَوُو الْهَيْئَاتِ وَ الْأَدَوَاتِ وَ مَنْ يَنْقَضِي إِذَا بَلَغَ أَمَدَ حَدِّهِ بِالْفَنَاءِ؛ فَلَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ، أَضَاءَ بِنُورِهِ كُلَّ ظَلَامٍ وَ أَظْلَمَ بِظُلْمَتِهِ كُلَّ نُورٍ.

السَّمَاء : آسمان، در اينجا مقصود باران است.
الْوَهْم : در اينجا به معناى انديشه و تخيل، است.
لَا يَشْغَلُهُ سَائِلٌ : هيچ درخواست كننده اى او را بخود مشغول نمى سازد.
نَائِل : بخشش و عطا.
الَايْن : اسم استفهام براى مكان است.
الَازْوَاج : همنشين، جفت، مثل، يعنى گفته نمى شود كه خداوند صاحب قرينى است و نه او قرين چيزى، مقصود نفى دوگانگى و تعدد از ذات بارى تعالى است.
عِلَاج : تمرين و ممارست، تدبير و چاره جوئى.
اللَهَوَات : جمع «لهاة»، زبان كوچك كه در انتهاى دهان قرار دارد.
المُتَكَلِّف : كسى كه خود را به زحمت مى اندازد و در كارى كه در توانش نيست وارد ميشود.
الْحُجُرَات : جمع «حجرة»، غرفه ها.
الْمُرْجَحِنّينِ : خم شدگان، «مرجحنّ» : چيزيكه بخاطر سنگينى مايل و كج شده باشد.
مُتَوَلِّهَة : حيران، ترسان. 
نائِل : بخشش و عطا
أين : مكان، كجائى
أزواج : در اينجا بمعنى مثل و نظير است
لَهَوات : جمع لهات : زبان كوچك
صِف : تعريف و توصيف كن
مُرجَحِن : كسى كه از سنگينى جثه باين طرف و آن طرف تمايل كند
مُتَوَلِّهة : حيران و سرگردان 
(12) و سپاس سزاى خداوند است كه پيش از آنكه كرسىّ يا عرش يا آسمان يا زمين يا جنّ يا آدمى موجود شود بوده است (زيرا از بديهيّات است كه ايجاد كننده پيش از موجود بايستى باشد)
(13) به انديشه دريافته و بفهم تعيين نمى گردد، و درخواست كننده اى او را مشغول نمى نمايد (زيرا ذات او عين علم است و غفلت در علم راه نمى يابد) و عطاء و بخشش (خزانه نعمت) او را كم نمى گرداند (زيرا بمحض اراده هر چه بخواهد ايجاد مى فرمايد) و بچشم ديده نمى شود، و نمى توان گفت در كجا است، و بمانند آن وصف نمى شود، و بكمك عضوى (مانند دست و پا) نمى آفريند، و بحواسّ درك نمى گردد (زيرا جسم نيست كه اين اوصاف كه از لوازم جسم است در او باشد) و بمردم قياس (تشبيه) نمى شود (زيرا مانندى ندارد)
(14) خداوندى است كه با موسى سخن گفت سخنى (كه آنرا ايجاد فرمود) و از آيات خود امر بزرگى را باو نمود (كه آن سخن بود) بدون اعضاء و آلتها، و گويايى و زبانكها (كه در حلق واقع است و بوسيله آن صدا بيرون مى آيد).
(15) بلكه اگر راست گوئى اى كسيكه براى توصيف پروردگارت بخود رنج مى دهى وصف كن جبريل و ميكائيل و سپاه فرشتگان مقرّب درگاه خداوند را كه در غرفه هاى پاك و پاكيزه ساكنند (و از عظمت و بزرگى پروردگار) سرها به زير افكنده و عقلهاشان حيران و ناتوان است از اينكه بهترين آفرينندگان را وصف نمايند (پس چون آنها نمى توانند بكنه ذات او پى برند تو بنده ضعيف بطريق اولى از درك حقيقت او عاجز و ناتوانى)
(16) و بصفات كسانى درك ميشوند كه داراى شكلها و ابزارها هستند و آنكه مدّت او بسر آيد زمانيكه پايانش به نيستى بكشد،
(17) پس خدائى جز او نيست (كه اگر بود البتّه درك مى شد) هر تاريكى را بنور خود روشن گردانيده و هر نورى را بسبب تاريك كردن خويش تاريك نموده (روشنى هدايت بر اثر لطف و تاريكى گمراهى نتيجه قهر او مى باشد).
 
ستايش خداوندى را كه موجود بود، پيش از موجود شدن كرسى يا عرش يا آسمان يا زمين يا پريان يا آدميان. وهم او را درنيابد و فهم اندازه او نداند. هيچ خواهنده اى او را به خود مشغول ندارد و بخشش هيچ عطايى در او كاستى نياورد.
به چشم ديده نمى شود و نتوان گفت كه در كجاست. به داشتن جفت موصوف نگردد. آفريدنش به مدد عضوى نيست و به حواس درك نگردد. با مردم سنجيده نشود.
خداوندى كه با موسى سخن گفت، سخن گفتنى و آيات بزرگ خود را به او نماياند، بدون اعضا و ادوات و بدون آنكه به زبان سخن گويد يا از حنجره سود برد.
اى آنكه در وصف پروردگارت خويشتن را به رنج افكنده اى، اگر راست مى گويى، جبرئيل و ميكاييل و افواج ملايكه مقرب را، كه در غرفه هاى قدس او هستند وصف نماى. ملايكه اى كه از هيبت ذات الهى لرزان اند و عقولشان از شناساندن بهترين آفرينندگان واله و حيران است.
كسانى به صفات درك مى شوند كه داراى شكل و هيئت و آلات و ابزار باشند يا كسى كه چون زمانش سر آيد فانى گردد. پس خداوندى جز او نيست. به نور او هر تاريكى روشنى گيرد و چون نور خويش دريغ دارد، هر درخششى روى به تاريكى نهد.
 
ستايش مخصوص خداوندى است که پيش از آن که کرسى يا عرش يا آسمان و زمين يا جن و انسى موجود باشد وجود داشته است. خداوندى که نه با فکر و عقل ژرف انديشان درک مى شود و نه با نيروى فهم اندازه اى براى او مى توان تعيين کرد. هيچ درخواست کننده اى او را به خود (از ديگرى) مشغول نمى سازد و هيچ گاه بخشش و عطايش از خزانه بى کرانش نمى کاهد.
نه به وسيله چشم مى بيند و نه در مکانى محدود مى شود. نه همتا و همسرى دارد و نه در آفرينش نياز به وسيله اى; نه با حواس درک مى شود و نه با مردم مقايسه مى گردد. او همان کسى است که با موسى سخن گفت و آيات بزرگش را به او نشان داد بى آنکه نياز به اعضا و ابزار و زبان و حنجره داشته باشد. اى کسى که خود را براى بيان اوصاف پروردگارت به زحمت افکنده اى! اگر راست مى گويى جبرئيل و ميکائيل و لشکر فرشتگان مقربين را وصف کن، همانها که دربارگاه قدس به عبادت و خضوع مشغولند و عقولشان از اين که خداوند احسن الخالقين را وصف کند در حيرت فرو مانده است. (آرى!) کسى را مى توان با صفات شناخت که داراى هيأت و اعضا و ابزارى باشد و عمرش در زمان معينى سپرى گردد، معبودى جز او نيست معبودى که با نور خويش هر ظلمتى را روشن ساخته و با تاريکيهايى که آفريده هر نورى را در ظلمت فرو برده است.
 
سپاس خدايى را كه بوده و هست، پيش از آنكه كرسى يا عرش و آسمان و زمين و پرى و آدمى پديد آمده است.
نه وهم درك او تواند، و نه فهم اندازه او داند. نه پرسنده اى او را از كار بازدارد، و نه عطا خواننده اى در خزانه وى كاهش پديد آرد.
بى ديده بيناست و نتوان گفت در كجاست. همتاييش نيست -تا در كنار او نشيند- و با تمرين و وسيلت نمى آفريند. حواس بدو نتواند رسيد و او را با مردمان نتوان سنجيد. خدايى كه با موسى (ع) سخن راند، و آيتهاى بزرگ خود را بدو نماند، بى دست افزار و اندام، بى جنباندن لب و گشودن و بستن كام.
تو كه خود را به رنج افكنده اى در وصف پروردگار، اگر راست مى گويى وصف كن جبرئيل و ميكائيل و فرشتگان مقرّب را، كه در بارگاه قدس به خود لرزانند، خردهاشان سرگشته است و شناختن آفريدگار را چنان كه بايد نتوانند، چه آن را به صفتها توان شناخت كه پيكرى دارد، و افزارها -به كار آرد-، و چون زمانش به سر آمد، مرگ او را از پا در آرد. پس جز او خدايى نيست كه هر تاريكى را به نور خود روشن كرد، و هر چه را جز به نور او روشن بود، به تاريكى در آورد.
 
و حمد خداى را كه پيش از آنكه كرسى يا عرش، يا آسمان يا زمين، يا جن يا انس موجود شود بوده.
به انديشه درك نگردد، و به فهم اندازه گيرى نشود، درخواست كننده اى او را مشغول نگرداند، بخشش از او كم ننمايد، با چشم نمى بيند. محدود به مكان نگردد، به داشتن مثل و مانند وصف نشود، به كمك ابزار و اعضا نمى آفريند، به حواس در نمى آيد، و با مردم مقايسه نمى گردد.
خداوندى كه با موسى سخن گفت، و از آيات عظيمه اش به او نماياند ولى بدون اعضا و ابزارى كه به كار گيرد، كه با موسى سخن گفت، و از آيات عظيمه اش به او نماياند ولى بدون اعضا و ابزارى به كار گيرد، بى توسط سخنى كه از كام و زبان كوچك درآيد.
اى كه خود را در وصف پروردگارت به زحمت مى اندازى، اگر راست مى گويى جبرئيل و ميكائيل و سپاه ملائكه مقرّب را كه در حجرات قدس سر به زير افكنده، و عقولشان از وصف بهترين آفرينندگان عاجز است وصف كن.
آنانى را مى توان به صفات شناخت كه داراى اشكال و اعضا و مدّت و پايان و مرگ و نهايت اند. پس معبودى جز او نيست كه به نورش هر ظلمتى را روشن ساخت، و به ظلمتش هر نورى را تاريك كرد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 57-48 عجز ما از درک صفات او:امام(عليه السلام) بعد از بيان عظمت خلقت و قدرت خدا و ذکر نشانه هاى او در جهان هستى، بيان صفات پروردگار را پى مى گيرد و در اين فراز، بخش مهمى از صفات ثبوتيه و سلبيه و صفات فعل را بسيار زيبا شرح مى دهد و درس خود را در طريق معرفة الله براى مخاطبان تکميل مى کند.نخست از ازليّت خداوند دم مى زند که البتّه با ابديت او توأم است، مى فرمايد: «ستايش مخصوص خداوندى است که پيش از آنکه کرسى يا عرش يا آسمان يا زمين يا جن و انس موجود باشند وجود داشته است»; (وَالْحَمْدُ للهِِ الْکَائِنِ قَبْلَ أَنْ يَکُونَ کُرْسِيٌّ أَوْ عَرْشٌ، أَوْ سَمَاءٌ أَوْ أَرْضٌ، أَوْ جَانٌّ أَوْ إِنْسٌ).اين امور ششگانه اشاره به مجموعه عالم است، زيرا آنها اصل و اساس و بقيه تابع هستند. در هر حال، اين جمله اشاره به يکى از مهم ترين اوصاف جمال الهى است که بقيه صفات به آن باز مى گردد و آن نامتناهى بودن ذات پاک او از هر نظر است. همه مخلوقات زمان و تاريخ حدوثى دارند جز ذات پاک او که از ازل بوده و تا ابد ادامه دارد; از اين رو به دنبال اين وصف اشاره به يازده صفت از صفات سلبيه مى کند که همه آنها از نامتناهى بودن ذات پاکش سرچشمه مى گيرند.در جمله اول و دوم مى فرمايد: «نه با فکر و عقل ژرف انديش درک مى شود و نه با نيروى فهم، اندازه اى برايش مى توان تعيين کرد»; (لاَ يُدْرَکُ بِوَهْم، وَ لاَ يُقَدَّرُ بِفَهْم).بعضى از شارحان نهج البلاغه درباره تفاوت اين دو جمله گفته اند: وهم اشاره به نيروى درک جزئيات است و فهم اشاره به درک کليّات. اين احتمال نيز وجود دارد که وهم اشاره به قوّه تخمين و فرض باشد و فهم اشاره به درک و يقين; يعنى نه از طريق علم و نه از طريق ظن و گمان به او نمى توان رسيد.اضافه بر اين، جمله اول اشاره به درک اصل وجود او و جمله دوم اشاره به اندازه گيرى ذات پاک اوست و چون بى نهايت است نه در وهم مى گنجد و نه با عقل اندازه گيرى مى شود.و در سومين و چهارمين وصف سلبى مى فرمايد: «هيچ درخواست کننده اى او را به خود (از ديگرى) مشغول نمى سازد و هيچ گاه عطا و بخشش از دارايى او نمى کاهد»; (وَ لاَ يَشْغَلُهُ سَائِلٌ، وَ لاَ يَنْقُصُهُ نَائِلٌ(1)).انسان هر قدر باهوش و زيرک باشد، هنگامى که يک يا چند نفر درباره مطلب مهمى با او روبه رو بشوند نمى تواند مطلب ديگران را درک کند و پرداختن به شخصى او را از ديگرى باز مى دارد، زيرا وجودى است محدود و متناهى; ولى ذات پاک خداوند آنچنان است که اگر تمام مخلوقات در آنِ واحد، دست به درگاه او بردارند و حاجات خود را طلب کنند او صداى همه را مى شنود و از نيّات همه باخبر است و هيچ سائلى او را از ديگرى به خود مشغول نمى سازد.همچنين اگر همه بندگان به درگاه او آيند و هر چه مى خواهند از او بخواهند و خواسته هاى همه آنها را يکجا بدهد کمترين نقصانى در ملک او حاصل نمى شود و به تعبير روايتى همه آنها روى هم رفته به منزله رطوبتى هستند که در يک نخ از ملاقات با آب دريا جاى مى گيرد(2) که کمترين اثرى در وضع آن دريا نمى گذارد، بلکه از آن هم کمتر است، زيرا او خلاّق ما يشاء و چشمه جوشان فيض است.سپس در بيان پنجمين و ششمين وصف او مى فرمايد: «خداوند نه با چشم مى بيند (زيرا جسم نيست) و نه در مکانى محدود مى شود (چون محدوديت مکانى از ويژگيهاى اجسام است); (وَ لاَ يَنْظُرُ بِعَيْن، وَ لاَ يُحَدُّ بِأَيْن(3)).آرى! او همه چيز و همه جا را مى بيند و همه عالم محضر اوست; در عين حال نه چشم دارد نه مکان، زيرا برتر از زمان و مکان و عوارض جسمانى است.حضرت در هفتمين و هشتمين وصف مى فرمايد: «نه همتا و همسر و شبيه و مانندى براى او بيان مى شود و نه در آفرينش نياز به وسيله اى دارد»; (وَ لاَ يُوصَفُ بِالاَْزْوَاجِ(4)، وَ لاَ يُخْلَقُ بِعَلاَج).براى «ازواج» جمع «زوج» معانى زيادى ذکر کرده اند; مثل: همتا، همسر، شبيه، مانند، ضدّ و ترکيب. و مانعى ندارد که همه اين مفاهيم در جمله بالا جمع باشد; يعنى خداوند از همه اين امور منزّه است.جمله «لاَ يُخْلَقُ بِعَلاَج» اشاره به اين است که انسانها و مانند آنها اگر بخواهند چيزى بيافرينند ـ يا به تعبير صحيح تر ـ هيأت تازه اى از ترکيب اشيا بوجود آورند ناگزير از وسايل و ابزارى استفاده مى کند که گاهى ساده و گاهى بسيار پيچيده است.تنها آفريننده اى که هيچ گونه نيازى به ابزار و ادوات ندارد ذات پاک پروردگار است(5)، بلکه همان گونه که قرآن مجيد مى گويد: «(إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ کُنْ فَيَکُونُ)(6); فرمان او هنگامى که اراده آفرينش چيزى کند اين است که مى گويد: موجود باش و بى درنگ موجود مى شود».در نهمين و دهمين وصف از اوصاف سلبيه خداوند مى فرمايد: «با حواس درک نمى شود و با مردم مقايسه نمى گردد»; (وَ لاَ يُدْرَکُ بِالْحَوَاسِّ، وَ لاَ يُقَاسُ بِالنَّاسِ).مى دانيم که قلمرو حواس انسان اجسام مادى است، بنابراين ذات پاکى که مافوق جهان ماده است جز با عقل و انديشه درک نمى شود و آنها که معتقدند خداوند در دنيا و آخرت با اين چشم ديده مى شوند سخت دچار اشتباه و آلوده به شرک اند.جمله «لاَ يُقَاسُ بِالنَّاسِ» بيانگر يک اصل کلى درباره صفات خداست که در هيچ مورد نبايد صفات او را با صفات مخلوق مقايسه کرد که سبب گمراهى و ضلالت است و اين همان است که در خطبه اول نهج البلاغه آمده است: «وَ کَمالُ الاِْخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْهُ; همانا نهايت اخلاص و توحيد پروردگار آن است که صفات مخلوقين را از او نفى کنند».سرانجام در بيان آخرين وصف چنين مى فرمايد: «او همان کسى است که با موسى سخن گفت و آيات بزرگش را به او نشان داد بى آن که نياز به اعضا و ابزار و زبان و حنجره داشته باشد»; (الَّذِي کَلَّمَ مُوسَى تَکْلِيماً، وَ أَرَاهُ مِنْ آيَاتِهِ عَظِيماً ; بِلاَ جَوَارِحَ وَ لاَ أَدَوَات، وَ لاَ نُطْق وَ لاَ لَهَوَات(7)).چون در گذشته صفات مختلفى از صفات مخلوقين نقل کرد، هر چند نتيجه آن را در عالى ترين وجه براى خدا اثبات نمود در اينجا نيز به مسئله تکلّم و سخن گفتن مى پردازد و مى فرمايد: «خدا با موسى سخن گفت; ولى نه مثل انسانها که با زبان و دهان و تارهاى صوتى مخارج حروف را تنظيم کند و کلمات را به وجود آورده بلکه او امواج صوتى را در فضا آفريد و از اين طريق با موسى سخن گفت و موسى سخن خدا را از شش جهت مى شنيد که اين خود از آيات عظيم پروردگار بود، بى آنکه نياز به جوارح و اعضاى صوتى داشته باشد».ظاهر کلام امام(عليه السلام) اين است که آيات عظيم پروردگار همان شنيدن سخنان خداوند از شش جهت بود، چنان که جمله هاى «بِلاَ جَوَارِحَ وَ لاَ أَدَوَات، وَ لاَ نُطْق وَ لاَ لَهَوَات» نيز شاهد و گواه آن است.احتمال ديگرى را جمعى از شارحان نهج البلاغه در اينجا داده اند که منظور از آيات عظيم خداوند، معجزات نه گانه(8) موسى بن عمران باشد; ولى اين احتمال بسيار بعيد به نظر مى رسد و با نظم کلام امام سازگار نيست مگر با تکلف و ارتکاب خلاف ظاهر.البتّه اين احتمال وجود دارد که منظور خصوص دو معجزه عصا و يد و بيضا باشد که مقارن تکلّم با موسى به وى ارائه شد.به هر حال اطلاق وصف ناطق، يا لافظ به خداوند صحيح نيست، زيرا اين دو لفظ اشاره به حرکت زبان و مخارج حروف و تارهاى صوتى دارد که خداوند از آن منزّه است; ولى اطلاق لفظ متکلّم بر خدا صحيح است، چون او ايجاد کلام مى کند و براى اينکه موسى يا ديگران تصوّر نکنند او مکان خاصى دارد امواج صوتى را در شش جهت ايجاد مى فرمايد.سپس امام(عليه السلام) براى تکميل اين اوصاف و اثبات عجز افکار بشرى از بيان واقعى پروردگار به دو بيان ديگر مى پردازد، نخست مى فرمايد: «اى کسى که خود را براى بيان اوصاف پروردگارت به زحمت افکنده اى، اگر راست مى گويى جبرئيل و ميکائيل و لشکر فرشتگان مقرّبين را وصف کن، همانها که در بارگاه قدس همواره به عبادت و خضوع مشغول اند و عقولشان از اين که خداوند احسن الخالقين را وصف کند در حيرت فرو مانده است»; (بَلْ إِنْ کُنْتَ صَادِقاً أَيُّهَا الْمُتَکَلِّفُ(9) لِوَصْفِ رَبِّکَ، فَصِفْ جِبْرِيلَ وَ مِيکَائِيلَ وَ جُنُودَ الْمَلاَئِکَةِ الْمُقَرَّبِينَ، فِي حُجُرَاتِ الْقُدُسِ مُرْجَحِنِّينَ(10)، مُتَوَلِّهَةً(11) عَقُولُهُمْ أَنْ يَحُدُّوا أَحْسَنَ الْخَالِقِينَ).اشاره به اينکه انسانى که از بيان اوصاف فرشتگان مقرّب الهى عاجز است و نمى تواند حقيقت وجود آنها و چگونگى صفاتشان را دريابد، چگونه انتظار دارد که اوصاف خالق آنها را درک کند و صفات جمال و جلالش را در چنبر انديشه درآورد. تازه اين فرشتگانى که ما از بيان اوصافشان عاجزيم خود آنها نيز در اين دايره، حيران و سرگردانند.آن گاه به نکته دوم که دليل روشن عقلى است پرداخته مى فرمايد: «کسى را مى توان باصفات شناخت که داراى هيأت و ابزار و اعضايى باشد و در زمان معينى عمرش سپرى گردد; (يعنى هم محدود به حدودى باشد و هم در زمره جسم و جسمانيّات; خدايى که نه جسم و هيأتى دارد و نه حدّ و حدودى، چگونه با فکر محدود بشرى قابل وصف است (فَإِنَّمَا يُدْرَکُ بِالصِّفَاتِ ذَوُو الْهَيْئَاتِ وَالاَْدْوَاتِ، وَ مَنْ يَنْقَضِي إِذَا بَلَغَ أَمَدَ حَدِّهِ بِالْفَنَاءِ).سپس اين بخش را با يک نتيجه گيرى روشن پايان مى دهد و مى فرمايد: «بنابراين معبودى جز او نيست، معبودى که با نور خويش هر ظلمتى را روشن ساخته و با تاريکى هايى که آفريده هر نورى را در ظلمت فرو برده است»; (فَلاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ، أَضَاءَ بِنُورِهِ کُلَّ ظَلاَم، وَ أَظْلَمَ بِظُلْمَتِهِ کُلَّ نُور).شارحان نهج البلاغه در تفسير اين جمله يا به معناى مطابقى آن توجه کرده و گفته اند: منظور اين است که با روشنايى روز، تاريکى شب را بر مى چيند و به همه جا نور و روشنايى مى تابد و با تاريکى شب اشعه نورانى روز را جمع مى کند و ظلمتى آميخته با آرامش و سکوت بر همه جا حاکم مى سازد، و گاه معناى کنايى آن را در نظر گرفته و گفته اند: منظور از ظلمتها اخلاق زشت است که با نور معرفت الله از صفحه روح انسان برچيده مى شود و در مقابل، کسانى که در ظلمت جهل و عدم معرفت پروردگار گرفتار شوند، انوار فضيلت و اخلاق انسانى از وجودشان برچيده خواهد شد.آرى با توجه به امکان تفسير آن بر وفق معناى مطابقى و عدم وجود قرينه بر معناى کنايى، ضرورتى براى تفسير کنايى به نظر نمى رسد، هر چند جمع ميان هر دو معنا مانعى ندارد.*****نکته ها:1ـ رمز پيچيدگى صفات خدا:بارها گفته ايم به همان اندازه که راه خداجويى روشن و هموار است طريق خداشناسى پيچيده است و به بيان ديگر علم به وجود خدا از طريق مطالعه اسرار آفرينش در زمين و آسمان و بررسى عجايب آفرينش مخلوقات، کار بسيار سختى است. هر انسانى در هر حد از علم و شعور باشد آثار علم و قدرت و عظمت او را در همه جا و در همه چيز مى بيند; ولى فهم کنه ذات و صفات او بسيار مشکل است، زيرا همان گونه که امام(عليه السلام) در خطبه بالا اشاره فرمود ما دراين جا گرفتار قياس گمراه کننده اى مى شويم، ما تنها صفاتى را مى شناسيم که از طريق ابزار و ادوات و هيئات و آميخته با زمان و مکان مفهوم است. بديهى است کسى که مافوق زمان و مکان و ابزار و ادوات است و از هر نظر وجود او و صفاتش نامتناهى است درک آن براى ما مشکل و يا به تعبيرى غير ممکن است: «ما لِتُراب وَ ربِّ الأَرْبابِ».ما حتى قادر به درک اوصاف مخلوقات برتر همچون ملائکه مقرّبين نيستيم ـ همان گونه که امام(عليه السلام) در خطبه بالا اشاره کرد ـ تا چه رسد به درک صفات خالق آنها.به همين دليل به ما دستور روشنى داده شده و در مرحله درک کنه ذات و صفات به علم اجمالى قناعت کنيم و براى درک علم تفصيلى نکوشيم که در دسترس ما قرار نمى گيرد.فى المثل ما مى دانيم: خدا از همه چيز آگاه و بر هر چيز قادر است اما آگاهى او از طريق صورتهاى ذهنى مانند ما انسانهاست؟ البتّه نه! پس از چه طريقى است دقيقاً نمى دانيم.اين حقيقتى است که امام(عليه السلام) در خطبه هاى نهج البلاغه کراراً به آن اشاره فرموده است مخصوصاً در خطبه اشباح، (خطبه 91) به صورت گسترده اى به آن پرداخته است و ساير امامان معصوم(عليهم السلام) به ورود در اين وادى هشدار داده اند که مرحوم کلينى در کافى و صدوق در کتاب توحيد نمونه هايى از آن را نقل کرده اند.عبدالملک اعين که از اصحاب امام صادق(عليه السلام) بود خدمتش نامه نگاشت که گروهى در عراق خدا را با اوصاف جسمانى توصيف مى کنند! فدايت شوم اگر مصلحت مى دانى مذهب صحيح را در توحيد براى من بنويس. امام(عليه السلام) در پاسخ او نوشت: خدايت رحمت کند سؤال از توحيد و پاره اى از انحرافات مردم آن منطقه کرده بودى، بدان! خدايى که مثل و همانندى ندارد و سميع و بصير است از اوصافى که افراد ناآگاه درباره او ذکر مى کنند و او را شبيه مخلوقات مى دانند و به خدا افترا مى بندند برتر و بالاتر است. بدان! مذهب صحيح همان چيزى که در قرآن نازل شده است. بطلان و تشبيه را از خدا نفى کن (اشاره به اين است که در باب صفات خدا نه تشبيه به مخلوقات قائل شويم و نه اعتقاد به عدم به طور کلى; بلکه به معرفت اجمالى قناعت کن).(12)2ـ عرش و کرسى چيست؟درباره عرش و کرسى سخن بسيار گفته شده است. ما هم در شرح خطبه اوّل درباره عرش و حاملان عرش الهى به طور مشروح سخن گفتيم.(13)در قرآن مجيد بيش از 20 بار واژه عرش تکرار شده است، هر چند همه آنها مربوط به عرش الهى نيست و دو بار واژه کرسى ذکر شده که تنها يک بار آن مربوط به کرسى خداوند است. در نهج البلاغه نيز هفت بار عرش و يک بار کرسى (در خطبه بالا) آمده است.گرچه عرش به معناى تختهاى پايه بلند سلاطين که در اعياد و روزهاى رسمى بر آن جلوس مى کردند و کرسى به معناى تخت پايه کوتاه است که در روزهاى عادى بر آن مى نشستند; ولى به يقين آنچه در قرآن و نهج البلاغه و روايات درباره کرسى و عرش الهى آمده است به اين معنا نيست و کنايه از امور ديگرى است.بعضى عرش را اشاره به مجموعه عالم هستى و بعضى ديگر آن را علم خدا و بعضى نيز صفات جمال و جلال خدا دانسته اند. آنان کرسى را نيز به همين معنا تفسير کرده اند.بعضى ديگر کرسى را اشاره به تدبيرات امور جزئيه عالَم و عرش را به معناى تدبير کلّى واحدى که همه تدبيرات جزئى از آن سرچشمه مى گيرد، دانسته اند; ولى همان گونه که در سابق هم اشاره کرديم آنچه از قرآن مجيد فهميده مى شود اين است که لااقل يکى از معانى کرسى مجموعه آسمان و زمين و جهان ماده يا حاکميت بر آن است و عرش اشاره به عالم ارواح و فرشتگان و جهان ماوراى ماده يا حاکميت بر آنهاست، زيرا قرآن در آية الکرسى مى گويد: «(وَسِعَ کُرْسِيُّهُ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ); کرسى حاکميت خداوند آسمانها و زمين را در برگرفته است»(14) و بديهى است عرش که برتر و بالاتر از کرسى است ماوراى آن است.البتّه آنچه گفتيم يکى از تفسيرهاى روشن عرش و کرسى است و از بعضى روايات تفاسير ديگرى درباره آن استفاده مى شود.(15)****پی نوشت:1. «نائل» هم معناى اسم فاعلى دارد و هم معناى مصدرى (مساوى نيل بر وزن سيل) به معناى عطا و بخشش يا طلب کننده بخشش است و در اينجا هر دو معناى مناسب است.2. در حديث قدسى آمده است: «يا عِبادى لَوْ أَنَّ أَوَّلَکُمْ وَ آخِرَکُمْ وَ إنْسَکُمْ وَ جِنَّکُمْ قامُوا فى صَعيد واحِد فَسَأَلُونى فَأَعْطَيْتُ کُلَّ إنْسان مَسْأَلَتَهُ ما نَقَصَ ذلِکَ مِمّا عِنْدى شَيْئاً إلاّ کَما يَنْقُصُ الْمَخيطُ إذا دَخَلَ الْبَحْرَ» (صحيح مسلم، جلد 8، صفحه 17; کنز العمال، جلد 15، صفحه 924).3. «أين» به معناى مکان است.4. «ازواج» جمع «زوج» معناى وسيعى دارد و شامل هر گونه نظير و قرين و همانند مى شود.5. توجّه داشته باشيد که در متن نهج البلاغه صبحى صالح «يَخْلُقُ» به صورت فعل مجهول ذکر شده که هيچ مفهوم صحيحى براى آن به نظر نمى رسد در حالى که اکثريت قريب به اتفاق شارحان بزرگ; مانند مرحوم ابن ميثم، مغنيه، عبده، تسترى، خويى و جعفرى، همه به صورت فعل معلوم نوشته اند و حق نيز همين است و در جمله قبل «وَ لا يَنْظُرُ بِعَيْن» گرچه به صورت معلوم مفهوم مناسبى دارد; ولى اگر به صورت مجهول باشد با جمله بعد هماهنگ تر است.6. يس، آيه 82.7. «لهوات» جمع «لهات» به معناى قطعه گوشت کوچکى است که در آخر سقف دهان قرار دارد و  به آن زبان کوچک مى گويند، ولى در خطبه به نظر مى رسد به قرينه مجاورت به معناى حنجره باشد.8. منظور از آيات نه گانه همان امورى است که در قرآن مجيد در آيات مختلف به آن اشاره شده است و آن عبارت است از جَراد (بلاى ملخ) قُمّل (بلاى شپش) ضَفادع (بلاى قورباغه ها) دَم (رنگين شدن آب نيل به خون) طوفانهاى کوبنده و معجزه عصا، و يد و بيضا و قحطى شديد براى فرعونيان و آفات درختان ميوه.9. «متکلّف» به کسى گفته مى شود که خود را به خلاف آنچه واقعيت دارد نشان مى دهد و خود را به زحمت مى اندازد.10. «مرجحنين» از فعل رباعى «رجحن» بر وزن «دحرج» به معناى به حرکت درآمدن و به جهت سنگينى به راست و چپ مايل شدن است و در خطبه بالا به معناى خضوع و تواضع آمده است.11. «متولّهة» از ريشه «وله» به معناى حيران شدن يا بى قرارى بر اثر شدت اندوه يا عشق است.12. کتاب وافى، جلد 1، صفحه 405، باب 40.13. پيام امام، جلد 1، صفحه 164.14. بقره، آيه 255 .15. مرحوم علاّمه مجلسى در جلد 55 بحارالانوار اقوال و روايات متعددى در مورد عرش و کرسى نقل کرده است. 
شرح علامه جعفری«و الحمدلله الكائن قبل ان يكون كرسي او عرش او سماء او ارض او جان او انس» (و ستايش خداي راست كه پيش از آن كه كرسي، عرش، آسمان، زمين يا جن و انسي پا به عرصه وجود بگذارند، وجود داشت).خداوند ذوالجلال وجود داشت پيش از آن كه چيزي پا به عرصه هستي گذارد:دريافت و تصور اين دو مسئله كه خداوند چگونه پيش از همه كائنات وجود داشت و چگونه موجودات عالم هستي را بي‌سابقه وجودي آفريده است، قدري مشكل به نظر مي‌آيد، ولي با كمي انديشه روشن مي‌شود كه هر دو مسئله قابل تصور و دريافت است. براي حل اين دو مشكل حتما مراجعه فرماييد به مجلد دوم از همين ترجمه و تفسير از ص 84 تا ص 94.****«لا يدرك بوهم و لا يقدر بفهم» (خداوند سبحان با وهم درك نمي‌شود و با فهم اندازه‌گيري نمي‌گردد …).رحم فرما بر قصور فهم‌ها           اي وراي فهم‌ها و وهم‌هاگر توهم مي‌كند او فهم ذات           ذات نبود وهم اسماء و صفاتوهم مخلوق است و مولود آمده است          حق نزاييده است و او لم يولد استعاشق تصوير و وهم خويشتن           كي بود از عاشقان ذوالمننصد هزاران كشتي با هول و سهم           تخته تخته گشته در درياي وهمكمترين فرعون چست فيلسوف           ماه او در برج وهمي در خسوف …چون تو را وهم تو دارد خيره‌سر          از چه گردي گرد وهم آن ديگروهم آنگاه است كاو پوشيده است           اين تحري از پي ناديده استقدر هر روزي ز عمر مرد كار           باشد از سال جهان پنجه هزارعقل‌ها زين سر بود بيرون در          زهره وهم ار بدرد گو بدرموج خاكي فهم و وهم و فكر ماست           موج آبي صحو و سكر است و بقاستدر علم‌النفس در آن مباحث كه مربوط به فعاليتها و صور ذهني مغز است، درباره دو پديده تخيل و توهم مسائلي مطرح مي‌شود كه بايد مورد دقت قرار بگيرند. از بااهميت‌ترين اين مباحث، نخست تعريف اين دو پديده است، سپس مختصات آن دو از آن جهت كه در امثال اين موارد كه دور از مشاهدات عيني تجربي فيزيكي است، مناقشات لفظي و اشتباه مفاهيم به مصاديق به طور فراوان اتفاق مي‌افتد، لذا بهترين راه در اين موارد، تحقيق و بررسي نهايي در انواع فعاليتهاي مغزي و شناخت حقايق آنها است بودن گرفتاري به الفاظ و اصطلاحات. در مغز آدمي دو نوع مفاهيم و قضاياي بي‌اساس به جريان مي‌افتند يكي به نام تخيلات، ديگري به نام توهمات. تخيلات آن مفاهيم و قضايا است كه اغلب به جهت ناتواني از انديشه‌ها و تعقل‌هاي مربوط به واقعيات در ذهن به جريان مي‌افتد، مانند تخيل غول بياناني، دريايي از جيوه، كوهي از ياقوت (در مفاهيم مفرد) و اين كه انسان داراي ده سر است، در صورتي كه بيش از يك سر ندارد. و ماه از خورشيد بزرگتر است و غيرذلك. توهمات عبارت است از تخيلات موثر مانند توهم سقوط در راه رفتن از يك پرتگاه يا روي ديوار باريك كه موجب بيم و هراس نيز مي‌گردد. و نبايد اين دو پديده بي‌اساس مغزي با فرض و نظريه و احتمال اشتباه شود، زيرا اين سه قضيه اخير در مقدمه واقع‌يابي و در هنگام حقيقت‌جويي، قدر مي‌گيرند و كمك بسيار بااهميتي در مسير به دست آوردن واقعيات مي‌نمايند.****«و لا يشغله سائل و لا ينقصه نائل …» (و هيچ سوال‌كننده‌اي او را به خود مشغول ندارد و هيچ عطايي چيزي را از او نكاهد … ).به اين جهت كه خداوند از مقوله ماده و ماديات نيست لذا هيچيك از خواص و لوازم مزبور را نمي‌توان به او نسبت داد:وقتي يك موجود اعم از انسان و هر جاندار، با يكي از ابعاد وقواي خود توجه به نقطه معيني پيدا كرد، محال است با همان بعد و قوه به نقطه ديگر توجه كند و ارتباط به وسيله (شخصيت)، (من) يا هر عامل مديريت كه تصور شود برقرار كند. همچنين افزايش و نقص و جبران از دست رفته و ادراك از كانال وسايل مانند ديدن به وسيله چشم و تعين حدي به وسيله مكان و همتا نتوانند راهيابي به او داشته باشند، زيرا همه اين نيازها مخصوص انسان يا ساير جانداران مي‌باشد. خداوند جل شانه قابل مقايسه با مردم نيست، زيرا مردم موجوداتي حادث، در مجراي حركت وسكون، وابسته و در مسير فنا، داراي احتياجات بي‌شمار هستند و خداوند سبحان كه فوق همه اين خواص و لوازم وجود انساني است، بي‌نياز مطلق و بري از همه نواقص موجود به جهت بعد مادي وجود آدمي است.****«الذي كلم موسي تكليما. و اراه من اياته عظيما. بلا جوارح و لا ادوات و لا نطق و لا لهوات» (خداوندي كه سخن با موسي (ع) به ميان آورد و از آيات خود عظمتي را به آن حضرت ارائه فرمود. بدون اعضاء و ابزار و بدون نطق با لب و دهان و گوشت پاره‌هاي كمك صوت و لفظ).آفريدن الفاظ از طرف خدا براي تكلم با موسي عليه‌السلام:حكمت و مشيت بالغه خداوندي چنين بود كه با حضرت موسي (ع) كه يكي از رسولان اولوالعزم است، به وسيله سخن نيز ارتباط برقرار كند. بديهي است كه سخن گفتن در نوع انساني كه يكي از بزرگترين و روشنترين وسايل تفهيم و تفهم انسانها در زندگي اجتماعي است، مورد نياز خداوند نيست، زيرا خداوند ذوالجلال براي القاء اراده خود به مخلوقات، از هر طريق قدرت دارد حتي نظم قانوني الفاظ و جملات كه در كلام معمولي مردم بايد هر يك از عناوين مبتداء و خبر، فعل و فاعل و صفت و موصوف در جاي معين خود قرار بگيرد، و خود مستلزم قرار گرفتن در طول زماني معين، يا انتزاع زماني معين از ترتيب و نظم كلمات مي‌باشد، درباره كلام خداوندي امكان‌ناپذير است، زيرا اراده خداوندي براي به وجود آمدن كلام متشكل از كلمات و حروف تدريجي‌الوجود، نيازي به اراده هر يك از اجزاء كلام به ترتيب اصول و قواعد سخني نمي‌باشد. از طرف ديگر همان طور كه اميرالمومنين (ع) مي‌فرمايد: خداوند با حضرت موسي (ع) تكلم فرمود، بدون اعضاء و ابزار و بدون نطق با لب و دهان و گوشت پاره‌هاي كمك صوت و لفظ.****«بل ان كنت صادقا ايها المتكلف لوصف ربك. فصف جبريل و ميكائيل و جنود الملائكه …» (اگر اي كسي كه در توصيف پروردگارت خود را به زحمت و تصنع وادار كرده‌اي راست مي‌گويي، جبرئيل و سپاه فرشتگان مقرب را … توصيف كن …).عده فراواني از اشخاص بوده‌اند و هستند كه به جهت ناتواني از درك ذات خداوندي، وجود بديهي آن ذات اقدس را منكر مي‌شوند يا در آن ترديد روا مي‌دارند:يكي از بهانه‌هاي نابخردانه كه باعث شده است عده‌اي فراوان از اشخاص كه به جاي تحصيل معرفت و حكمت، كارمندي اين دو حقيقت (معرفت و حكمت) را براي خود انتخاب نموده‌اند، به جهت ناتواني از درك ذات خداوندي، قيافه ترديد درباره وجود خدا يا انكار آن وجود بديهي را به خود مي‌گيرند و از اين راه يك نمره عالي در مقام انديشه به خود مي‌دهند و سپس در درون خود مجسمه‌اي از قهرمان علم و فلسفه از خود مي‌سازند و دور آن طواف مي‌كنند!! و آنقدر راه گوش خودشان را با تعريف و تمجيد غرض‌ورزان و ناآگاهان و قدرت‌هاي اداره‌كننده آنان مي‌گيرند كه صداي سازنده:نردبان خلق اين ما و من است          عاقبت زين نردبان افتادن استهر كه بالاتر رود ابله‌تر است           كاستخوان او بتر خواهد شكسترا نمي‌شنوند. و نمي‌شوند كه:گوش باز و چشم باز و اين عما          حيرتم از چشم‌بندي خدا!!اميرالمومنين در اين خطبه مباركه براي نجات دادن كساني كه در اين لجن خودخواهي دست و پا مي‌زنند و براي جلوگيري از نزديك شدن ساده‌لوحاني كه به وسيله اين گمراهان ضد علم و معرفت، به اين لجن نزديك مي‌شوند مي‌فرمايد: تو اي خودخواه تصنع‌پرست كه توانايي مخلوقات خداوندي را مانند جبرئيل و ميكائيل و ديگر فرشتگان نداري، از مغز محدود و ناتوانت چه توقع داري كه بتواند ذات خدا را توصيف نمايد!! و با نظر به سخناني ديگر از اميرالمومنين (ع) درباره حيرت در حقيقت موجودات پايين‌تر از مجردات، مانند جانداران پست و غيرذلك، معلوم مي‌شود كه آن اصل ناتواني مغز بشري از وصول به حقايق اشياء كه مي‌توان گفت همه حكما و صاحبنظران علمي آن را قبول دارند، مورد تصديق آن حضرت نيز مي‌باشد.به عنوان نمونه: درخطبه 186 مي‌فرمايد: «… و متبلده ارممها و الياسها علي احداث بعوضه ما قدرت علي احداثها و لا عرفت كيف السبيل الي ايجادها. و لتحيرت عقولها في علم ذلك و تاهت و عجزت قواها». (اگر همه جانداران … و مردم نادان امت‌ها و زيركان و هوشمندهاي آنان براي ايجاد يك پشه اتفاق كنند ناتوان خواهند گشت و عقول آنان براي به دست آوردن علم به ماهيت و چگونگي ايجاد آن موجود ضعيف متحير خواهد ماند و تمامي نيروهاي آنان در راه اين مقصد گم و ناتوان خواهد گشت).****سپس اميرالمومنين (ع) براي امكان‌ناپذير بودن توصيف خداوندي به يك قانون كلي در باب معرفت اشاره مي‌فرمايند: «فانما يدرك بالصفات ذوو الهيئات و الادوات و من ينقضي اذا بلغ امد حده بالفناء …» (جز اين نيست آنچه كه به وسيله صفات درك مي‌شود، داراي اشكال و ابزار و آلات مي‌باشد و هنگامي كه پيك اجل بر درش فرا رسد، زندگيش پايان يابد …).قانون توصيف اشيا درباره خدا جريان ندارد:منشا اصلي اين قانون در قرآن مجيد آيه شريفه «ليس كمثله شي» (چيزي مانند او نيست) مي‌باشد و اگر اين اصل را هم در نظر بگيريم كه:متحد نقشي ندارد اين سرا           تا كه مثلي وانمايم مر تراقضيه فوق با الويت بي‌نهايت ثابت مي‌گردد. به هر حال، به اين جهت كه براي شناساندن حقايق چه طبيعي و چه فوق طبيعي، معرف لازم است و هر معرفي متشكل از اجزايي است كه مجموعا بايد روشن‌تر از معرف (حقيقت تعريف شده) باشد، و خداوند به جهت تجرد حقيقي، از هر گونه جزء مبرا است، و هيچ حقيقتي روشنتر از وجود خدا نيست، پس خداوند قابل تعريف و توصيف نمي‌باشد، به اضافه اين كه هر حقيقتي را كه به عنوان جزء يا اجزاء تعريف براي خداوند سبحان در نظر بگيريم، قطعي است كه به جهت تعين كيفي يا كمي و جوهري و زماني و فضايي و غيرذلك، منافات با بي‌نهايت بودن دارد، در حالي كه خداوند بي‌نهايت مطلق است، وانگهي هر معرف يا جزئي از معرف را كه در نظر بگيريم مغز بشري به جهت خاصيت ذاتي پديده‌ها و فعاليتهايي كه دارد، بايد نوعي احاطه و اشراف به آن معرف (تعريف شده) داشته باشد و بديهي است كه چنين احاطه و اشراف به ذات و صفات خداوندي امكان ندارد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس امام (ع) خداوند را به اعتبار تقدّمى كه در وجود بر آفريدگان دارد ستايش مى كند، و آنچه در باره كرسى و عرش گفته مى شود پيش از اين دانسته ايم. پس از اين خداوند را از نظر صفات سلبى او كه در زير ذكر مى شود تنزيه فرموده است:1-  أنّه لا يدرك بوهم،يعنى: خداوند با تفكّر و انديشه درك و دانسته نمى شود.2-  أنّه الا يقدّر بفهم،يعنى: حقّ تعالى با فهم و ادراك معيّن و محدود نمى گردد، زيرا فهم از صفات عقل است و گفته شد كه خرد و انديشه از بيان چگونگى خداوند ناتوانند.3-  و لا يشغله سائل:خواهنده او را باز نمى دارد، براى اين كه علم و قدرت او بر همه چيز احاطه دارد، و اين موضوع پيش از اين توضيح داده شده است.4-  و لا ينقصه نائل:عطا گيرنده، از ثروت او نمى كاهد، زيرا كاستى و نقصان متوجّه كسى مى شود كه نيازمند و محتاج باشد، و خداوند متعال منزّه از اين است.5-  لا يبصر بعين،يعنى: خداوند اگر چه بصير و بيناست امّا بينايى او به حسّ باصره نيست، زيرا خداوند منزّه از حواسّ است.6-  و لا يحدّ بأين،يعنى: عقل نمى تواند خداوند را در مكانى محدود كند و مكان بر او احاطه يابد، زيرا او از تحيّز و قرار گرفتن در مكان منزّه است. و اين سخن مبتنى بر نفى كمّ متّصل از خداوند است.7-  و لا يوصف بالأزواج:اين جمله مشعر بر نفى كمّ منفصل از بارى تعالى است، يعنى تعدّد و دوگانگى به او راه ندارد.8-  و لا يخلق بعلاج:اين سخن خداوند را از اين كه مانند صنعتگران در ايجاد و آفرينش، از وسايل و اسباب استفاده و چاره جويى كند منزّه ساخته است.9-  و لا يدرك بالحواسّ:خداوند با حواسّ درك نمى شود زيرا درك با حواس و كيفيّات آن اختصاص به جسم دارد و خداوند از جسميّت و لواحق آن منزّه است.10-  و لا يقاس بالنّاس:اين سخن خداوند را از اين كه در كمالات به آفريدگانش شبيه باشد تنزيه مى كند چنان كه مجسّمه يا كسانى كه جسميّت براى خدا قايل شده اند چنين پنداشته اند.11-  اين كه خداوند بدون وسيله نطق و كام سخن مى گويد:اين گفتار، حق تعالى را از داشتن حالات بشرى تنزيه مى كند، و پيش از اين شرح داده شده است كه چگونه پيامبران (ع) وحى خداوند را استماع مى كنند، امّا در باره اين كه فرموده است: برخى از آيات بزرگ خود را به او (موسى (ع)) نشان داده ايم، گفته شده مراد از اين، آيات خداوند در چگونگى سخن گفتن او با موسى (ع) است، توجيه مذكور براى اين است كه ميان عبارت «الّذى كلّم موسى تكليما» و جمله «بلا جوارح و أدوات» جمله معترضه نامناسبى قرار نگرفته باشد، و كسانى كه آن را بدين گونه حمل كرده اند، گفته اند كه موسى (ع) آواز را از شش جهت مى شنيد و مانند آواز بشر نبود كه تنها از يك سمت شنيده مى شود، و صداى آن مانند صداى در افتادن زنجيرهاى بزرگ بر روى سنگريزه هاى سخت بوده و در اين كيفيّت هم سرّ لطيفى است، و اين كه صدا از شش جهت شنيده مى شده تعبير اين معناست كه كلام خداوند بر موسى (ع) نازل مى گشت و در لوح ضمير او نقش مى بست بى آن كه از جهت معيّنى شنيده شود، و از اين حيث جهات ششگانه نسبت به او يكسان بود از اين رو گفته شده كه كلام الهى را از شش جهت مى شنيد و اداى اين معنا به اين نحو شايسته تر است از اين كه گفته شود صدا را مى شنيد بى آن كه از سويى به گوش او برسد، زيرا اين تعبير دور از ذهن مردم است و اين كه صداى آن از حيث قوّت مانند آواز در افتادن زنجيرها بوده، اشاره اى است به شدّت صدا در گوش او، از اين رو آن را به شديدترين آواى جرسها تشبيه و از آن به آيت عظيم تعبير شده است.گفته شده: مراد از آيات عظيم، آيتهاى نه گانه اى است كه بر موسى (ع) نازل شده است مانند شكافته شدن دريا، و تبديل عصا به اژدها و غير اينها.پس از اين امام (ع) ناتوانى بشر را براى توصيف مرتبه كمال حقّ تعالى يادآورى و مى فرمايد: «بل إن كنت صادقا... تا أحسن الخالقين»، اين عبارت صورت قياس استثنايى متّصل را دارد كه ضمن آن عجز كسى را كه مدّعى است مى تواند پروردگارش را آن چنان كه هست توصيف كند گوشزد كرده است، صورت قياس اين است: اى كسى كه مدّعى توصيف پروردگارت شده اى اگر راست مى گويى برخى از آفريدگان پروردگارت را مانند جبرئيل و ميكائيل و فرشتگان مقرّب را وصف و تعريف كن، نتيجه اين قياس استثنايى نقيض تالى است كه به اين صورت است: ليكن تو نمى توانى حقيقة اين آفريدگان خداوند را تعريف كنى، پس قادر به توصيف خداوند متعال نمى باشى، ملازمه اى كه ميان اين دو وجود دارد اين است كه اگر توصيف خداوند برايت ممكن باشد تعريف بعضى از آثار او براى تو آسانتر خواهد بود، امّا بطلان تالى به اين سبب است كه حقيقت جبرئيل و ميكائيل و ديگر فرشتگان مقرّب براى بشر نامعلوم است و آشكار است كسى كه از شناخت و تعريف پاره اى از آثار خداوند ناتوان است از توصيف و تعريف او ناتوانتر است.حجرات قدس: جايگاههايى است كه از آلودگيهاى ابدان و تعلّقات خيالى كه ناشى از پليديهاى نفس امّاره است پاك مى باشد، واژه «مرجحنين» را براى فروتنى و اظهار زبونى فرشتگان در پيشگاه عظمت قدرت و هيبت سلطنت حقّ تعالى استعاره فرموده است. «تولّه عقول» فرشتگان عبارت از حيرت و سرگشتگى خردهاى آنان از ادراك حقيقت ذات و نهايت عظمت بارى تعالى است.سپس تذكّر مى دهد كه آنچه از طريق وصف دانسته و شناخته مى شود چيزهايى است كه داراى شكل بوده و اعضا و جوارحى داشته باشد كه با آنها كار كند، و عقل بتواند از اين راه بر آنها احاطه پيدا كند، و بالاخره اشيايى قابل شناخت و ادراك است كه فناپذير باشد، تا هنگامى كه مدّت آن به سر رسد پايان گيرد، و عقل در همين حدّ شيء متوقّف شود و آن را مورد تجزيه و تحليل قرار دهد و در نتيجه به حقيقت آن آگاه گردد.امام (ع) پس از تنزيه حقّ تعالى از آنچه ذكر شد به شرح يكتايى و بى همتايى او مى پردازد.فرموده است: أضاء بنوره كلّ ظلام.مراد از ظلام اگر تاريكى محسوس باشد، خداوند با تابش انوار ستارگان آن را روشن گردانيده است و اگر منظور تاريكى معنوى و ظلمت نادانى است خداوند آن را با نور علم و در پرتو شرايع خود روشنى بخشيده است.فرموده است: و أظلم بنوره كلّ نور.زيرا همه انوار حسّى و فكرى كه از جانب خدا نيست در برابر تابش انوار علم او ناچيز و نابود است، و در مقايسه با دلايل روشن او كه در همه مخلوقات، موجود و كاشف از وجود و كمال جود اوست ظلمت و تاريكى است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 301 و الحمد للّه الكائن قبل أن يكون كرسيّ، أو عرش، أو سماء، أو أرض، أو جانّ، أو إنس، لا يدرك بوهم، و لا يقدّر بفهم، و لا يشغله سائل، و لا ينقصه نائل، و لا ينظر بعين، و لا يحدّ بأين، و لا يوصف بالأزواج، و لا يخلق بعلاج، و لا يدرك بالحواسّ، و لا يقاس بالنّاس، الّذي كلّم موسى تكليما، و أراه من آياته عظيما، بلا جوارح و لا أدوات، و لا نطق و لا لهوات. بل إن كنت صادقا أيّها المتكلّف لوصف ربّك، فصف جبرئيل و ميكائيل و جنود الملائكة المقرّبين في حجرات القدس مرجحنّين، متولّهة عقولهم أن يحدّوا أحسن الخالقين، و إنّما يدرك بالصّفات ذووا الهيئات و الأدوات، و من ينقضي إذا بلغ أمد حدّه بالفناء، فلا إله إلّا هو، أضاء بنوره كلّ ظلام، و أظلم بظلمته كلّ نور. (39157- 38749)اللغة:و (اللّهوات) و اللّهيات جمع اللّهاة و هي اللّحمة المشرفة على الحلق أو بين منقطع اصل اللّسان و منقطع القلب من أعلى الفم و (ارجحنّ) يرجحنّ كاقشعرّ مال و اهتزّ و عن الجزرى أرجحنّ الشيء إذا مال من ثقله و تحرّك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 302 الاعراب:و أو في قوله: أو عرش و ما بعدها بمعنى الواو، و قوله: لا يحدّ بأين قال الشارح المعتزلي: لفظة أين في الأصل مبنيّة على الفتح فاذا نكرتها صارت اسما متمكّنا من الاعراب، و إن شئت قلت بأنّه عليه السّلام تكلّم بالاصطلاح الحكمى و الأين عندهم حصول الجسم في المكان و هو أحد المقولات العشر و قوله: في حجرات القدس، إمّا متعلّق بالمقرّبين أو بمرجحتين، و الأوّل أقرب لفظا و الثاني معني، و الاضافة في قوله: أمد حدّه، بيانيّة و قوله: بالفناء متعلّق بقوله: ينقضي. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 315 المعنى:ثمّ عاد إلى حمد اللّه سبحانه باعتبار تقدّم وجوده على ساير مخلوقاته فقال (و الحمد للّه الكائن) أى الموجود (قبل أن يكون كرسيّ أو عرش أو سماء أو أرض أو جانّ أو انس) لا يخفى ما في هذه العبارة من حسن التأدية.و المراد بالجانّ إما إبليس أو أبو الجنّ، و بهما فسّر قوله تعالى: «وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ» ، قال الرازى في تفسير هذه الاية: اختلفوا في أنّ الجانّ من هو قال عطا عن ابن عباس: يريد إبليس و هو قول الحسن و مقاتل و قتادة و قال ابن عباس في رواية اخرى: الجانّ هو أبو الجنّ و هو قول الأكثرين و سمّى جانا لتواريه عن الأعين كما سمّى الجنّ جنّا لهذا السّبب و الجنين متوار في بطن أمّه و معنى الجانّ في اللّغة الساتر من جنّ الشيء إذا ستر فالجانّ المذكور هنا يحتمل أن يكون جانا لانه يستر نفسه عن بني آدم، أو يكون الفاعل يراد به المفعول كما في ماء دافق و عيشة راضية.و في البحار من العلل و العيون عن الرضا عن آبائه عليهم السّلام قال: سأل الشاميّ أمير المؤمنين عليه السّلام عن اسم أبى الجنّ فقال شومان و هو الّذى خلق من مارج.قال الطبرسي: من مارج من نار أى نار مختلط أحمر و أسود و أبيض عن مجاهد و قيل المارج الصافي من لهب النار الّذي لا دخان فيه.و قال البيضاوي في تفسير قوله: «مِنْ نارِ السَّمُومِ» ، من نار شديد الحرّ النافذ في المسام و لا يمتنع خلق الحياة في الأجرام البسيط كما لا يمتنع خلقها في الجواهر المجرّدة فضلا عن الاجساد المؤلّفة الّتي الغالب فيها الجزء النارى فانها أقبل لها من الّتي الغالب فيها الجزء الارضي، و قوله: «مِنْ نارٍ»، باعتبار الغالب كقوله: «خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ».ثمّ نزهه تعالى باعتبارات سلبيّة أحدها أنّه (لا يدرك بوهم) كما نقل عن الباقر عليه السّلام من قوله: كلّما ميّزتموه بأوهامكم في أدقّ معانيه فهو مخلوق مثلكم مردود إليكم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 316 (و) الثاني أنه (لا يقدّر بفهم) أى لا يحدّ بفهم العقول، و المراد به و بسابقه تنزيهه سبحانه عن إدراك العقول و الأوهام لذاته و قصورها عن الوصول إلى حقيقته، و قد مرّ برهان ذلك في شرح الفصل الثاني من الخطبة الأولى و غيره أيضا.و أقول هنا إنّ الجملة الثّانية يحتمل أن تكون تأكيدا للجملة الأولى، و يحتمل أن تكون تأسيسا.أما التأسيس فعلى أن يراد بالجملة الاولى عدم إمكان إدراك القوّة الوهميّة له و هى قوّة جسمانيّة للانسان محلّها آخر التجويف الأوسط من الدّماغ من شأنها إدراك المعاني الجزئية المتعلّقة بالمحسوسات كشجاعة زيد و سخاوته، و هذه القوّة هي الّتي تحكم في الشاة بأنّ الذئب مهروب عنه و أنّ الولد معطوف عليه، و هى حاكمة على القوى الجسمانية كلّها مستخدمة إياها استخدام العقل للقوى العقليّة، و يراد بالجملة الثانية عدم امكان تقديره و تحديده بالقوّة العقلية.أمّا عدم إمكان إدراك الأوهام له فلأنّ مدركاتها منحصرة على عالم المحسوسات و الأجسام و الجسمانيات، و اللّه سبحانه متعال عن ذلك.و أمّا عدم إمكان تحديد العقول فلأنّه  «1» لا جزء له و ما لا جزء له لا حدّ له حتّى يمكن تحديده.و أيضا فهو سبحانه غاية الغايات فليس لذاته حدّ و نهاية حتّى يكون له حدّ معيّن و قدر معلوم يمكن تقديره و تحديده كما لساير الممكنات، قال عزّ من قائل: «وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ»*.و قال أمير المؤمنين عليه السّلام في خطبة له مروية عن التوحيد لما شبهه العادلون بالخلق المبعض المحدود في صفاته ذي الأقطار و النواحى المختلفة في طبقاته و كان عزّ و جل الموجود بنفسه لا بأداته انتفى أن يكون قدّروه حقّ قدره فقال تنزيها لنفسه عن مشاركة الانداد و ارتفاعها عن قياس المقدّرين له بالحدود من كفرة العباد: «وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ»*.______________________________ (1) و الا لزم التركيب المستلزم للافتقار و هو من صفات الممكن «منه ره» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 317 فقد علم بذلك أنّه لا يقدّر بالحدود و النهايات الجسمانيّة كما أنه لا يقدّر و لا يحدّ بالحدّ العقلى المركّب من الجنس و الفصل و أما التأكيد فعلى أن يراد بالوهم في الجملة الأولى المعنى الأعمّ من القوّة الوهميّة المتعلّقة بالمحسوسات جميعا و القوّة العقليّة المتعلّقة بالمعقولات و اطلاق الوهم على ذلك المعنى شايع في الاستعمال وارد فى كثير من الأخبار.قال بعض المحققين: اعلم أنّ جوهر الوهم بعينه هو جوهر العقل و مدركاته بعينه هو مدركات العقل، و الفرق بينهما بالقصور و الكمال، فما دامت القوّة العقليّة ناقصة كانت ذات علاقة بالموادّ الحسيّة منتكسة النظر إليها لا تدرك المعاني إلّا متعلّقة بالموادّ مضافة إليها، و ربما تذعن لأحكام الحسّ لضعفها و غلبة الحواسّ و المحسوسات عليها، فتحكم على غير المحسوس حكمها على المحسوس، فما دامت في هذا المقام اطلق عليها اسم الوهم، فاذا استقام و قوى صار الوهم عقلا و خلص عن الزيغ و الضلال و الافة و الوبال، انتهى.و على ذلك فيكون المقصود بالفهم في الجملة الثانية المعنى الأعمّ أيضا، و يكون حاصل المراد بالجملتين عجز الأوهام أى القوّة الوهميّة و العقليّة جميعا عن إدراك ذاته و تعقّل حقيقته، لأنّ تعقّله إمّا بحصول صورة مساوية لذاته تعالى، أو بحضور ذاته المقدّسة و شهود حقيقته، و الأوّل محال إذ لا مثل لذاته و كلّ ما له مثل أو صورة مساوية له فهو ذو ماهيّة كلّية و هو تعالى لا ماهيّة له، و الثاني محال أيضا إذ كلّ ما سواه من العقول و النفوس و الذّوات و الهويّات فوجوده منقهر تحت جلاله و عظمته و سلطانه القهار عين الخفاش في مشهد نور الشمس، فلا يمكن للعقول لقصورها عن درجة الكمال الواجبى إدراك ذاته على وجه الاكتناه و الاحاطة بنعوت جلاله و صفات جماله.فاتّضح من ذلك كلّه أنّه سبحانه لا يدرك بالأوهام، و لا يقدّر بالأفهام جلّ شأنه و عظم سلطانه. (و) الثالث أنّه (لا يشغله سائل) عن سائل آخر كما يشغل السائل من المخلوق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 318 عن توجّهه إلى سائل آخر، و ذلك لقصور ذواتنا و قدرتنا و علمنا، و أمّا اللّه الحيّ القيّوم فلكمال ذاته و عموم قدرته و إحاطته فلا يمنعه سؤال عن سؤال و لا يشغله شأن عن شأن.ألا ترى أنّه يرزق الخلايق جميعا على قدر استحقاقهم في ساعة واحدة، و كذا يحاسبهم يوم القيامة دفعة كما قال عزّ من قائل في سورة النحل: «وَ ما أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»، أي كرجع الطرف على الحدقة إلى أسفلها أو هو أقرب لأنه يقع دفعة و قال في سورة القمر: «وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ»، قال القمّى: يعنى يقول كن فيكون. (و) الرابع أنه (لا ينقصه نائل) و عطاء كملوك الدّنيا إذ مقدوراته تعالى غير متناهية فكرمه لا يضيق عن سؤال أحد، و يده بالعطاء أعلى من كلّ يد، و هو نظير قوله في الفصل الأوّل من المختار التسعين: لا يعزّه المنع و الجمود و لا يكديه الإعطاء و الجود، و قد مرّ في شرحه رواية الحديث القدسى و هو قوله سبحانه: يا عبادى لو أنّ أوّلكم و آخركم و انسكم و جنّكم قاموا في صعيد واحد فسألونى فأعطيت كلّ إنسان مسألته ما نقص ذلك مما عندى شيئا إلّا كما ينقص المخيط إذا دخل البحر أى لا تنقصه شيئا فانّ المخيط و إن كان يرجع بشىء محسوس قليل، لكنّه لقلّته لا يعدّ شيئا فكأنّه لم ينقص منه شيء (و) الخامس أنّه (لا ينظر بعين) أى ليس إدراكه بحاسّة البصر و إن كان بصيرا لتنزّهه عن المشاعر و الحواسّ. (و) السادس أنه (لا يحدّ بأين) لأنّ الأين عبارة عن نسبة الجسم إلى المكان و هو سبحانه منزّه عن ذلك لبرائته عن التحيّز روى في البحار من التوحيد عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: أتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يهودى يقال له شجت فقال: يا محمّد جئت أسألك عن ربّك فان أجبتنى عما أسألك عنه و إلّا رجعت، فقال له: سل عما شئت، فقال: أين ربّك؟ فقال: هو في كلّ مكان و ليس هو في شيء من المكان بمحدود، قال: فكيف هو؟ فقال: و كيف أصف ربّى بالكيف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 319 و الكيف مخلوق و اللّه لا يوصف بخلقه.و عن أبي عبد اللّه عليه السّلام أيضا من زعم أنّ اللّه من شيء فقد جعله محدثا، و من زعم أنّه في شيء فقد جعله محصورا، و من زعم أنه على شيء فقد جعله محمولا قوله عليه السّلام: محصورا أى عاجزا ممنوعا عن الخروج عن المكان، أو محصورا بذلك الشيء و محوّيا به فيكون له انقطاع و انتهاء فيكون ذا حدود و أجزاء و قوله:محمولا أى محتاجا إلى ما يحمله.قال الصدوق ره: الدليل على أنّ اللّه عزّ و جلّ لا في مكان إنّ الأماكن كلّها حادثة و قد قام الدّليل على أنّ اللّه عزّ و جلّ قديم سابق للأماكن، و ليس يجوز أن يحتاج الغنى القديم إلى ما كان غنيّا عنه، و لا أن يتغيّر عما لم يزل موجودا عليه فصحّ اليوم أنه لا في مكان كما أنّه لم يزل كذلك و تصديق ذلك ما حدّثنا به القطان عن ابن زكريا القطان عن ابن حبيب عن ابن بهلول عن أبيه عن سليمان المروزى عن سليمان بن مهران قال: قلت لجعفر ابن محمّد عليه السّلام: هل يجوز أن نقول إنّ اللّه عزّ و جلّ في مكان؟ فقال: سبحان اللّه و تعالى عن ذلك إنه لو كان في مكان لكان محدثا، لأنّ الكائن في مكان محتاج إلى المكان و الاحتياج من صفات الحدث لا القديم. (و) السابع أنّه (لا يوصف بالأزواج) و هي نفى الكميّة المنفصلة عنه أى ليس فيه اثنينية و تعدّد.و قال العلّامة المجلسى ره: أى لا يوصف بالأمثال أو الأضداد أو بصفات الأزواج أو ليس فيه تركب و ازدواج أمرين أو بأنّ له صاحبة. (و) الثامن أنه (لا يخلق بعلاج) أى لا يحتاج في خلقه للمخلوقات إلى مزاولة و معالجة و آلة و حيلة كساير أرباب الصنائع، «و إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 320 (و) التاسع أنه (لا يدرك بالحواسّ) لاختصاص إدراكها بالأجسام و الجسمانيّات و اللّه سبحانه منزّه عن الجسميّة و لواحقها.روى في البحار من التوحيد عن عبد اللّه بن جوين العبدى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام أنّه كان يقول: الحمد للّه الذي لا يحسّ و لا يجسّ و لا يمسّ و لا يدرك بالحواسّ الخمس و لا يقع عليه الوهم و لا تصفه الألسن و كلّ شيء حسسته الحواسّ أو لمسته الأيدى فهو مخلوق. (و) العاشر أنه (لا يقاس بالنّاس) أى لا يشبه شيئا من خلقه في جهة من الجهات كما يزعمه المشبّهة و المجسّمة.روى في البحار من التوحيد بسنده عن المفضّل بن عمر عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من شبّه اللّه بخلقه فهو مشرك إنّ اللّه تبارك و تعالى لا يشبه شيئا و لا يشبهه شيء و كلّما وقع في الوهم فهو بخلافه.قال الصّدوق (ره) الدّليل على أنّ اللّه سبحانه لا يشبه شيئا من خلقه من جهة من الجهات أنه لا جهة لشيء من أفعاله إلّا محدثة، و لا جهة محدثة إلّا و هى تدلّ على حدوث من هى له، فلو كان اللّه جلّ ثناؤه يشبه شيئا منها لدلّت على حدوثه من حيث دلّت على حدوث من هى له، إذ المتماثلين في العقول يقتضيان حكما واحدا من حيث تماثلا منها و قد قام الدّليل على أنّ اللّه عزّ و جلّ قديم، و محال أن يكون قديما من جهة حادثا من اخرى.و من الدّليل على أنّ اللّه تبارك و تعالى قديم أنّه لو كان حادثا لوجب أن يكون له محدث، لأنّ الفعل لا يكون إلّا بفاعل و لكان القول في محدثه كالقول فيه و في هذا وجود حادث قبل حادث لا الى أوّل و هو محال، فيصح أنّه لابدّ من صانع قديم و إذا كان ذلك كذلك فالّذي يوجب قدم ذلك الصانع و يدلّ عليه يوجب قدم صانعنا و يدلّ عليه.و الحادى عشر أنّه متكلّم لا كتكلّم المخلوقين و إليه أشار بقوله (الّذي كلّم موسى) عليه السّلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 321  في شاطىء الوادي الأيمن في البقعة المباركة (تكليما) أتى به تأكيدا و دفعا لتوهم السامع التجوّز في كلامه سبحانه، و قد عرفت تحقيق معنى كلامه و كونه متكلّما في شرح المختار المأة و الثّامن و السبعين.و قوله (و أراه من آياته عظيما) يحتمل أن يراد بها الايات التسع المشار إليها في قوله تعالى: «وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى  تِسْعَ آياتٍ بَيِّناتٍ» ، قال الصادق عليه السّلام: هى الجراد و القمّل و الضفادع و الدّم و الطوفان و البحر و الحجر و العصا و يده، رواه في الصّافي من الخصال عنه عليه السّلام و من العياشي عن الباقر عليه السّلام مثله.و فيه من قرب الاسناد عن الكاظم عليه السّلام و قد سأله نفر من اليهود عنها فقال:العصا و إخراجه يده من جيبه بيضاء و الجراد و القمّل و الضفادع و الدّم و رفع الطور و المنّ و السلوى آية واحدة و فلق البحر قالوا: صدقت و أن يراد بها الايات الّتي ظهرت عند التكليم من سماع الصوت من الجهات السّت و من رؤيته نارا بيضاء تتقد من شجرة خضراء لا خضروية الشجر تطفى النار و لا النار توقد الشجرة.قال الباقر عليه السّلام فأقبل نحو النّار يقتبس فاذا شجرة و نار تلتهب عليها فلما ذهب نحو النّار يقتبس منها أهوت إليه ففزع و عدا و رجعت النار إلى الشجرة فالتفت إليها و قد رجعت إلى الشجرة، فرجع الثانية ليقتبس فأهوت إليه فعدا و تركها ثمّ التفت و قد رجعت إلى الشجرة، فرجع إليها الثالثة فأهوت إليه فعدا و لم يعقّب أى لم يرجع فناداه اللّه عزّ و جلّ  «أَنْ يا مُوسى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ»  قال موسى: فما الدّليل على ذلك؟ قال عزّ و جلّ: ما في يمينك يا موسى قال: هى عصاى قال: ألقها يا موسى فألقيها فاذا هى حيّة تسعى، ففزع منها و عدا فناداه اللّه عزّ و جلّ خذها و لا تخف انّك من الامنين، هذا.و يؤيّد الاحتمال الثاني أى كون المراد من الايات الايات الظاهرة عند التكلّم قوله عليه السّلام (بلا جوارح و لا أدوات و لا نطق و لا لهوات) إذ الظاهر تعلّقه بالتكليم و على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 322 الاحتمال الاوّل يلزم الفصل بين المتعلّق و المتعلّق بالأجنبيّ.و المراد به أنّ كلامه مع موسى ليس ككلام البشر صادرا عن الحنجرة و اللسان و اللهوات أى اللحمات في سقف أقصى الفم و عن مخارج الحروف و غيرها بل كلّم معه بأن أوجد الكلام في الشجرة كما هو صريح قوله سبحانه: «فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يا مُوسى»  هذا.و في كلامه دلالة على عدم جواز وصفه بالنطق و لعلّه لصراحة النطق في إخراج الحروف من المخارج، بخلاف الكلام.و يستفاد من خطبة له عليه السّلام آتية في الكتاب و مرويّة في الاحتجاج أيضا عدم جواز وصفه باللّفظ أيضا بخلاف القول حيث قال فيها: يخبر لا بلسان و لهوات و يسمع لا بخروق و أدوات يقول و لا يلفظ و يحفظ و لا يتحفّظ.و لعلّ السّر فيه أيضا صراحة التلفظ في اعتماد اللفظ على مقطع الفم و استلزامه للأدوات دون القول.ثمّ نبّه على عجز القوى البشريّة عن وصف كماله تعالى بقوله (بل إن كنت صادقا أيّها المتكلّف) أى المتحمّل للكلفة و المشقّة (لوصف ربّك) في وصفه (فصف) بعض خلقه و هو (جبرئيل و ميكائيل و جنود الملائكة المقرّبين) و الأمر للتعجيز كما في قوله تعالى: «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ» .قال الشّارح البحراني: هى صورة قياس استثنائى متّصل نبّه به على عجز من يدّعى وصف ربّه كما هو، و تقديره إن كنت صادقا في وصفه فصف بعض خلقه و ينتج باستثناء نقيض تاليه أى لكنّك لا يمكنك وصف هؤلاء بالحقيقة فلا يمكنك وصفه تعالى، بيان الملازمة أنّ وصفه تعالى إذا كان ممكنا لك فوصف بعض آثاره أسهل عليك، و أما بطلان التالي فانّ حقيقة جبرئيل و ميكائيل و سائر الملائكة المقرّبين غير معلومة لأحد من البشر، و من عجز عن وصف بعض آثاره فهو عن وصفه أعجز.أقول: و يشهد بما ذكره هنا من عدم امكان وصف الملائكة على ما هى عليه ما تقدّم منه عليه السّلام و منّا في الفصل الخامس من فصول المختار التسعين و شرحه، فقد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 323 مضى هناك أنموذج من وصف الملائكة يتحيّر فيه العقول و يدهش الافهام و يقشعرّ الجلود فكيف إذا أريد البلوغ إلى غاية أوصافهم.و قوله (في حجرات القدس) أى منازل الطهارة عن العلاقات العنصريّة و مقارّ التنزّه عن تعلّقات النفس الأمّارة.كنايه و قوله (مرجحنّين) أى خاضعين تحت سلطانه و عظمته و قال العلّامة المجلسي (ره) أى ما يلين إلى جهة التحت خضوعا لجلال البارى عزّ سلطانه، و يحتمل أن يكون كناية عن عظمة شأنهم و ازانة قدرهم أو عن نزولهم وقتا بعد وقت بأمره تعالى.حالكونهم (متولّهة عقولهم) أى متحيّرة متشتّتة (أن يحدّوا أحسن الخالقين) أى يدركوا حقيقته بحدّ و يعرفوا كنه ذاته سبحانه و هو نظير قوله عليه السّلام في الفصل التاسع من المختار الأوّل: لا يتوهّمون ربّهم بالتصوير، و لا يجرون عليه صفات المصنوعين، و لا يحدّونه بالأماكن، و لا يشيرون إليه بالنظاير.و لما نبّه على عجز العقول عن وصف كماله أردفه بالتنبيه على ما يدرك من جهة الوصف فقال (و انما يدرك بالصفات) و يعرف بالكنه (ذوو الهيئات و الأدوات) و الجوارح و الالات الّتي يحيط بها الأفهام، فيدركون و يعرفون من جهتها. (و) كذا يدرك (من ينقضي إذا بلغ أمد حدّه بالفنا) أى من ينقضي و يفنى إذا بلغ غايته، فانه تقف الأفهام عليه و تحلّله إلى أجزائه فتطلع على كنهه، فأمّا اللّه سبحانه فلتنزّهه عن الهيئات و الصّفات الزائدة و وجوب وجوده و عدم امكان تطرّق الفناء و العدم عليه، فيستحيل الاطلاع على كنه ذاته و حقيقة صفاته.ثمّ عقّب ذلك التنزيه بالتوحيد و قال: مقابلة كنايه (فلا إله إلّا هو أضاء بنوره كلّ ظلام و أظلم بظلمته كلّ نور) لا يخفى حسن المقابلة و التطبيق بين القرينتين.و النور و الظلام في القرينة الاولى يحتملان المحسوس و غيره، فان اريد به الظلام المحسوس فالمراد إضاءته بأنوار الكواكب و النيرين، و إن اريد به الظلام المعقول أعنى ظلمة الجهل فالمراد إضاءته بأنوار العلم و الشرائع. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 324 و أمّا القرينة الثانية و المقصود بها أنّ جميع الأنوار المحسوسة أو المعقولة مضمحلّة في نور علمه و ظلام بالنسبة إلى نور براهينه في جميع مخلوقاته الكاشفة عن وجوده و كمال جوده هكذا قال الشارح البحراني.و فيه إنه عليه السّلام لم يقل أظلم بنوره كلّ نور بل قال: أظلم بظلمته، و هو ينافي هذا المعنى فالأنسب أن يراد بالنور و الظلمة الوجود و العدم، و يصحّ ذلك التأويل في القرينة الاولى أيضا فيكون الاضاءة و الاظلام فيهما كنايتين عن الايجاد و الاعدام قيل: و يحتمل على بعد أن يكون الضمير في قوله: بظلمته، راجعا إلى كلّ نور لتقدّمه رتبة فيرجع حاصل الفقرتين حينئذ إلى أنّ النور هو ما ينسب إليه تعالى فتلك الجهة نور و أما الجهات الراجعة إلى الممكنات فكلّها ظلمة.الترجمة:ستايش مر خداى راست كه موجود بود پيش از اين كه بوده باشد كرسى يا عرش يا آسمان يا زمين يا جان يا انسان درك نمى شود آن پروردگار با وهم و گمان و اندازه كرده نمى شود با فهم عقلها، و مشغول نمى گرداند او را سائلى از سائل ديگر، و كم نمى گرداند بحر كرم او را هيچ عطائى، و نگاه نمى كند با چشم، و محدود نمى گردد بامكان، و موصوف نمى شود با جفتها، و نمى آفريند بمعالجه و مباشرت، و ادراك نمى شود با حواس ظاهره و باطنه، و قياس كرده نمى شود بخلق آن چنان پروردگارى كه سخن گفت با جناب موسى عليه السّلام سخن گفتني، و نمايانيد او را أز علامتهاى قدرت خود چيز بزرگى بى أعضا و جوارحى و بدون نطق و گوشت پارهائى كه در آخر دهن است و با آن نطق حاصل مى شود.بلكه اگر راست گوينده باشي تو اى مشقت كشنده در وصف پروردگار خود پس وصف كن جبرئيل و ميكائيل و لشكرهاى فرشتگان را كه مقرّب درگاه اويند در منزلهاى قدس و طهارت خاضع و مايلند بزير أز خضوع در حالتى كه متحيّر است عقلهاى ايشان در اين كه حدى قرار بدهند بهترين آفريننده گان را، و جز اين نيست كه ادراك مى شود با صفتها صاحبان صورتها و آلتها و آن كسى كه منقضى مى شود بفنا و نيستى زمانى كه برسد بغايت حد خود، پس نيست هيچ معبود بحقّى غير او كه روشن فرمود با نور خود هر تاريكى، و تاريك گردانيد با تاريكى خود هر روشنى را.  
بخش ۵ : عبرت گرفتن از گذشتگان [منبع]

الوصية بالتقوى :
أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِي أَلْبَسَكُمُ الرِّيَاشَ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمُ الْمَعَاشَ؛ فَلَوْ أَنَّ أَحَداً يَجِدُ إِلَى الْبَقَاءِ سُلَّماً أَوْ لِدَفْعِ الْمَوْتِ سَبِيلًا، لَكَانَ ذَلِكَ سُلَيْمَانَ بْنَ دَاوُدَ (علیه السلام) الَّذِي سُخِّرَ لَهُ مُلْكُ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ مَعَ النُّبُوَّةِ وَ عَظِيمِ الزُّلْفَةِ، فَلَمَّا اسْتَوْفَى طُعْمَتَهُ وَ اسْتَكْمَلَ مُدَّتَهُ، رَمَتْهُ قِسِيُّ الْفَنَاءِ بِنِبَالِ الْمَوْتِ وَ أَصْبَحَتِ الدِّيَارُ مِنْهُ خَالِيَةً وَ الْمَسَاكِنُ مُعَطَّلَةً وَ وَرِثَهَا قَوْمٌ آخَرُونَ.
وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْقُرُونِ السَّالِفَةِ لَعِبْرَةً، أَيْنَ الْعَمَالِقَةُ وَ أَبْنَاءُ الْعَمَالِقَةِ؟ أَيْنَ الْفَرَاعِنَةُ وَ أَبْنَاءُ الْفَرَاعِنَةِ؟ أَيْنَ أَصْحَابُ مَدَائِنِ الرَّسِّ الَّذِينَ قَتَلُوا النَّبِيِّينَ وَ أَطْفَئُوا سُنَنَ الْمُرْسَلِينَ وَ أَحْيَوْا سُنَنَ الْجَبَّارِينَ؟ أَيْنَ الَّذِينَ سَارُوا بِالْجُيُوشِ وَ هَزَمُوا [الْأُلُوفَ] بِالْأُلُوفِ وَ عَسْكَرُوا الْعَسَاكِرَ وَ مَدَّنُوا الْمَدَائِنَ.

الرِّيَاش : لباس فاخر.
الطُّعْمَة : خوراك، مقصود رزق و روزى است. 
طُعمَة : خوردنى
قِسِىّ : جمع قوس : كمان تيراندازى
نِبال : جمع نبل : تير
مَدائن : شهرها، جمع مدينه
اطفَئوا : خاموش نمودند
مَدَّنوا : شهر ساختند 
۴. سفارش به تقوا و پند پذيرى از تاريخ:
اى بندگان خدا شما را به پرهيزكارى و ترس از خدايى سفارش مى كنم كه بر شما جامه ها پوشانيد، و وسائل زندگى شما را فراهم كرد.
اگر راهى براى زندگى جاودانه وجود مى داشت، يا از مرگ گريزى بود، حتما سليمان بن داوود عليه السّلام چنين مى كرد، او كه خداوند حكومت بر جنّ و انس را همراه با نبوّت و مقام بلند قرب و منزلت، در اختيارش قرار داد. امّا آنگاه كه پيمانه عمرش لبريز و روزى او تمام شد، تيرهاى مرگ از كمان هاى نيستى بر او باريدن گرفت، و خانه و ديار از او خالى گشت، خانه هاى او بى صاحب ماند، و ديگران آنها را به ارث بردند.
مردم براى شما در تاريخ گذشته درس هاى عبرت فراوان وجود دارد كجايند عمالقه(۱) و فرزندانشان (پادشاهان عرب در يمن و حجاز)؟ كجايند فرعون ها و فرزندانشان؟ كجايند مردم شهر رس (درخت پرستانى كه طولانى حكومت كردند) آنها كه پيامبران خدا را كشتند،(۲) و چراغ نورانى سنّت آنها را خاموش كردند، و راه و رسم ستمگران و جبّاران را زنده ساختند؟ كجايند آنها كه با لشكرهاى انبوه حركت كردند و هزاران تن را شكست دادند، سپاهيان فراوانى گرد آوردند، و شهرها ساختند؟
______________________________
(۱). عمالقه: فرزندان سام بن نوح بودند كه بر يمن و حجاز و اطراف آن حكومت مى‏ كردند، يكى از حاكمان اين خاندان، عملاق نام داشت. 
(۲). در روستاى «فلج يمامه» در يمن چاهى وجود داشت بنام «رس» كه از بقاياى قوم ثمود در اطراف آن زندگى مى‏ كردند، كه به علّت فساد و سركشى، سرزمينشان فرو رفت و همه نابود شدند.
قسمت دوم خطبه:
(18) سفارش ميكنم شما را اى بندگان خدا به پرهيزكارى و ترس از خدائى كه لباس آراءسته بشما پوشانيد (تا از سرما و گرما محفوظ مانيد) و وسائل زندگانى را برايتان فراهم آورد (پس چرا با معصيت و نافرمانى نعمت و بخشش او را كفران مى نماييد)
(19) و (چرا از او دورى گزيده بدنيا دل بسته ايد، در صورتيكه) اگر كسى براى ماندن در دنيا وسيله بدست مى آورد يا براى بر طرف نمودن مرگ راه مى يافت آن كس سليمان فرزند داوود، عليه السّلام، بود كه بر جنّ و انس تصرّف و پادشاهى داشت علاوه بر منصب پيغمبرى و مقام و منزلت بزرگ، پس (با داشتن جميع وسائل دنيوىّ و اخروىّ از همه كس براى ماندن در دنيا سزاوارتر بود، ولى) چون روزى مقدّر خود را بكار برد، و مدّت زندگانى را بپايان رساند كمانهاى نيستى با تيرهاى مرگ او را از پاى در آوردند (دنيا را بدرود فرمود) و شهرها از او خالى و خانه ها تهى ماند و ديگران آنها را بميراث بردند،
(20) و شما را در روزگارهاى گذشته عبرتى است (كه ببينيد پيشينيان چگونه دست از اين جهان شسته اند) كجايند عمالقه و فرزندانشان (عمالقه گروهى بودند از اولاد عمليق ابن لاوذ ابن ارم ابن سام ابن نوح پادشاه يمن و حجاز با دولت بى حدّ كه بنيانشان كنده شد) كجايند فراعنه (پادشاهان مصر) و فرزندانشان (كه از آنها اثرى نماند) كجايند مردم شهرهاى رسّ (رسّ نام چاه بزرگى بود كه مردم در كنار آن گرد آمده درخت صنوبر را كه شاه درخت مى گفتند و آنرا يافث ابن نوح كاشته بود پرستش مى نمودند، و خداوند آنها را هلاك و نابود ساخت) كه پيغمبران را كشتند، و احكام فرستادگان خدا را خاموش كردند (از بين بردند) و شيوه هاى گردن كشان را زنده كردند (بآنها رفتار نمودند) كجايند كسانيكه با لشگرها بهر طرف رفته هزاران را شكست مى دادند و سپاهها گرد آورده شهرها بناء مى كردند؟
 
اى بندگان خدا، شما را به ترس از خدا سفارش مى كنم. خداوندى كه بر شما جامه پوشيد و وجه معاش شما بفراوانى مهيا داشت.
اگر كسى مى توانست جاويد زيستن را راهى جويد يا دفع مرگ را وسيله اى انديشد، كسى جز سليمان بن داود (ع) نبود. آنكه خداوند پادشاهى جن و انس با پيامبرى و منزلت و مقام رفيع را مسخر او ساخته بود. چون روزى خود بتمامى بخورد و پيمانه عمرش لبريز گرديد، كمانهاى فنا تيرهاى مرگ را به سوى او رها كردند، آن سراها تهى شد و آن كاخها خالى افتاد و آن مرده ريگ نصيب قوم ديگر گرديد.
هر آينه مايه هاى عبرت در قرنهاى پيشين، فراوان است: كجايند عمالقه و فرزندان عمالقه؟ كجايند فراعنه و فرزندان فراعنه؟ صاحبان شهرهاى «رسّ» كجا رفتند؟ آنان كه پيامبران را مى كشتند و چراغ سنتهاى پيامبران را خاموش مى كردند و سنّتهاى جباران را زنده مى ساختند. كجايند آنان كه لشكرها روانه مى داشتند و هزاران تن را منهزم مى ساختند، آنها كه لشكرگاهها ساختند و شهرها پى افكندند؟
 
اى بندگان خدا ! شما را به تقوا و پرهيزگارى در برابر خداوند سفارش مى کنم; همان خدايى که لباسهاى فاخر به شما پوشانيد و وسايل زندگى را به فراوانى در اختيارتان قرار داد. (هشيار باشيد دنيا شما را نفريبد چرا که هرگز پايدار نيست).
اگر کسى راهى به سوى بقا و جاودانگى يا جلوگيرى از مرگ پيدا مى کرد چنين کسى به يقين سليمان بن داود(عليه السلام) بود. همان کس که خداوند حکومت جن و انس را افزون بر نبوّت و قرب پروردگار مسخّر وى ساخت; ولى آن گاه که آخرين روزى اش را برگرفت و مدّت زندگانى اش پايان يافت، کمانهاى فنا تيرهاى مرگ را به سوى او پرتاب کردند و دار و ديار از او خالى گشت، مسکنها (و قصرها)ى او بى صاحب ماند و گروهى ديگر، آن را به ارث بردند.
(آرى) در قرون گذشته براى شما درسهاى عبرت فراوانى است. کجا هستند «عمالقه» و فرزندان «عمالقه؟!» کجايند فرعونها و فرزندانشان؟ و کجا هستند صاحبان شهرهاى رسّ; همانها که پيامبران را کشتند و چراغ پرفروغ سنّتهاى فرستادگان خدا را خاموش کردند و سنّتهاى جباران را زنده ساختند؟ کجايند آنها که با لشکرهاى گران به راه افتادند و هزاران نفر را شکست دادند و متوارى ساختند; همانها که سپاهيان فراوان گرد آوردند و شهرهاى بسيار بنا نهادند.
 
بندگان خدا شما را سفارش مى كنم به ترس از پروردگارى كه بر تن شما جامه ها پوشاند، و اسباب زندگيتان را آماده گرداند.
پس اگر كسى راهى به زندگانى جاودان مى يافت، و يا توانست پنجه مرگ را برتافت، او سليمان پسر داود مى بود، كه پادشاهى پرى و آدمى وى را مسخّر گرديد، يا پيامبرى و منزلت بزرگ كه بدو رسيد. چون آنچه روزى او بود خورد، و مدّتى را كه بايد بماند به پايان برد، كمانهاى مرگ تيرهاى نيستى بر او باراند، و خانه ها از او تهى ماند. مسكنها خالى گرديدند، و مردمى ديگرشان به ارث بردند -و در آن آرميدند-، و همانا در روزگاران گذشته براى شما پند است، كجايند عملاقيان و فرزندان عملاقيان كجايند فرعونيان و فرزندان فرعونيان كجايند مردمى كه در شهرهاى رسّ بودند پيامبران را كشتند، و سنّت فرستادگان خدا را ميراندند. و سيرت جباران را زنده كردند. كجايند آنان كه با سپاهيان به راه افتادند و هزاران تن را شكست دادند. سپاهها به راه انداختند، و شهرها ساختند.
 
بندگان خدا، شما را به رعايت تقواى الهى وصيت مى كنم، خداوندى كه شما را لباس پوشانيد، و معاشتان را به فراوانى در اختيارتان گذاشت.
اگر كسى براى جاويد ماندن در دنيا نردبانى مى يافت، يا براى دفع مرگ راهى پيدا مى كرد، هر آينه سليمان بن داود عليه السّلام بود، كه سلطنت بر جنّ و انس را همراه با نبوت و منزلت عظيم قرب در اختيارش گذاشته بودند، ولى چون روزى مقدّرش را خورد، و مدّت عمرش را تمام كرد، كمانهاى نيستى با تيرهاى مرگ به كارش پايان داد، و شهرها از وجودش خالى، و خانه ها معطّل ماند، و همه مانده هايش را ديگران به ارث بردند.
براى شما در نسلهاى گذشته عبرت است. كجايند عمالقه و فرزندان عمالقه كجايند؟ فراعنه و فرزندان فراعنه؟ كجايند آنان كه در شهرهاى منطقه رس بودند و انبياء را كشتند، و سنن فرستادگان حق را خاموش نمودند، و روش گردنكشان را زنده كردند؟ كجايند آنان كه با لشگريان فراوان به راه افتادند، و هزاران نفر را فرارى دادند، و سپاهيان گرد آوردند، و شهرها بنا كردند؟
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 66-59 کجا رفتند فراعنه و عمالقه؟امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به دنبال بحثهاى مربوط به صفات جمال و جلال خدا و عظمت جهان هستى به جنبه هاى عملى مى پردازد، زيرا اعمال صالح از عقيده صالح سرچشمه مى گيرد. امام(عليه السلام) همگان را در برابر آن همه نعمتهايى که خدا به بندگانش ارزانى داشته دعوت به تقوا مى کند و مى فرمايد: «اى بندگان خدا شما را به تقوا و پرهيزگارى در برابر خداوند سفارش مى کنم، همان خدايى که لباس هاى فاخر به شما پوشانيد و وسايل زندگى را به فراوانى در اختيار شما قرار داد»; (أُوصِيکُمْ عِبَادَ اللهِ بِتَقْوَى اللهِ الَّذِي أَلْبَسَکُمُ الرِّيَاش(1)، وَ أَسْبَغَ عَلَيْکُمُ الْمَعَاشَ).در واقع امام(عليه السلام) به دو نعمت بزرگ اشاره مى کند که سرچشمه نعمتهاى فراوان ديگرى است; نعمت اول انواع لباسهاست که هم بدن را از سرما و گرما و انواع آسيبها حفظ مى کند و هم به انسان وقار، شخصيت، احترام و ارزش مى بخشد و او را از حيوانات جدا مى سازد.نعمت ديگر معاش است; يعنى انواع روزيهايى که انسان در زندگى به آن محتاج است. با توجه به اينکه معاش از ريشه معيشت به معناى زندگى است، مفهوم وسيعى دارد که غذا و آب و هوا و مسکن و دارو و درمان را شامل مى شود و کليه مواهب حيات را در بر مى گيرد و اينکه بعضى تصوّر کرده اند مفهوم آن محدود به آب و غذاست صحيح به نظر نمى رسد، گرچه اين مفهوم عام، انواع لباس هاى فاخر را نيز شامل مى شود; ولى ممکن است ذکر آن به خصوص به جهت اهميّت فوق العاده اى که در زندگى انسان دارد، باشد.چون بى تقواييها و انواع گناهان از حبّ دنيا سرچشمه مى گيرد، امام(عليه السلام) به ناپايدارى دنيا و فناى آن مى پردازد و مخصوصاً انگشت روى يک مصداق روشن آن مى گذارد و مى فرمايد: «اگر کسى راهى به سوى بقا و جاودانگى يا جلوگيرى از مرگ پيدا مى کرد چنين کسى به يقين سليمان بن داود(عليه السلام) بود; همان که خداوند حکومت بر جنّ و انس را مسخّر وى ساخت. افزون بر نبوّت و مقام قرب پروردگار»; (فَلَوْ أَنَّ أَحَداً يَجِدُ إِلَى الْبَقَاءِ سُلَّماً، أَوْ لِدَفْعِ الْمَوْتِ سَبِيلا، لَکَانَ ذلِکَ سُلَيْمَانُ بْنُ دَاوُودَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ، الَّذِي سُخِّرَ لَهُ مُلْکُ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ، مَعَ النُّبُوَّةِ وَ عَظِيمِ الزُّلْفَةِ(2)).آرى سليمان با آن همه جلال و جبروت و قدرت و عزّت و کرّ و فرّ، هرگز نتوانست راه را بر مرگ ببندد و درست در موعد مقرّر بدون اندک تأخيرى چشم از جهان فرو بست. از همين رو امام(عليه السلام) در ادامه سخن مى فرمايد: «ولى آن گاه که آخرين روزى اش را برگرفت و مدّت زندگانى اش را کامل ساخت کمانهاى فنا تيرهاى مرگ را به سوى او پرتاب کردند و دار و ديار از او خالى گشت و مسکنها (و قصرها)ى او بى صاحب ماند و گروهى ديگر آن را به ارث بردند (و در آنها ساکن گشتند)»; (فَلَمَّا اسْتَوْفَى طُعْمَتَهُ، وَ اسْتَکْمَلَ مُدَّتَهُ، رَمَتْهُ قِسِيُّ(3) الْفَنَاءِ بِنِبَالِ(4) الْمَوْتِ، وَ أَصْبَحَتِ الدِّيَارُ مِنْهُ خَالِيَةً، وَ الْمَسَاکِنُ مُعَطَّلَةً، وَ وَرِثَهَا قَوْمٌ آخَرُونَ).چه تشبيه گويايى! امام(عليه السلام) قانون فنا را به کمانهايى تشبيه کرده که تيرهاى آن مرگ است اين کمانها همگان را نشانه گيرى کرده اند و منتظرند آخرين لقمه روزى را بخورند و آخرين دقيقه عمر را به پايان ببرند; بلافاصله تيرها رها شده و به اهداف خود اصابت مى کنند; خواه اين هدف مورچه ضعيفى باشد يا سليمان حاکم بر انس و جن و وحش و طيور.عجب اينکه قانون فنا و مرگ از قوانينى است که هيچ گونه استثنا در آن راه ندارد; خوبان و بدان، انبيا و اوليا و اشقيا و ظالمان و اقويا و ضعفا همه و همه را در بر مى گيرد و به هيچ کس رحم نمى کند و لحظه اى مهلت نمى دهد: (فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ)(5) درباره چگونگى مرگ سليمان بحث آموزنده اى در نکته ها خواهد آمد.سپس امام(عليه السلام) در نتيجه گيرى، مى فرمايد: «در قرون گذشته براى شما درسهاى عبرت فراوانى است. کجا هستند «عمالقه» و فرزندان عمالقه! کجايند فرعون ها و فرزندانشان و کجا هستند صاحبان شهرهاى «رسّ»; همانها که پيامبران را کشتند و چراغ پرفروغ سنّتهاى فرستادگان خدا را خاموش کردند و سنّتهاى جباران را زنده ساختند کجايند آنها که با لشکرهاى گران به راه انداختند و هزاران نفر را شکست دادند و متوارى ساختند همانها که سپاهيان فراوان گرد آوردند و شهرهاى بسيار بنا نهادند»; (وَ إِنَّ لَکُمْ فِي الْقُرُونِ السَّالِفَةِ لَعِبْرَةً! أَيْنَ الْعَمَالِقَةُ وَ أَبْنَاءُ الْعَمَالِقَةِ! أَيْنَ الْفَرَاعِنَةُ وَ أَبْنَاءُ الْفَرَاعِنَةِ! أَيْنَ أَصْحَابُ مَدَائِنِ الرَّسِّ الَّذِينَ قَتَلُوا النَّبِيِّينَ، وَ أَطْفَؤُوا سُنَنَ الْمُرْسَلِينَ، وَ أَحْيَوْا سُنَنَ الْجَبَّارِينَ! أَيْنَ الَّذِينَ سَارُوا بِالْجُيُوشِ، وَ هَزَمُوا(6) بِالاُْلُوفِ، وَ عَسْکَرُوا الْعَسَاکِرَ، وَ مَدَّنُوا الْمَدَائِنَ!).امام(عليه السلام) در اين عبارات پرمعنا و تکان دهنده بعد از اشاره به مرگ عبرت انگيز سليمان، نظرى به پهنه تاريخ پيشين بشريّت افکنده و از قدرتمندانى که در زمان خود بر کشورها با جلال و جبروت حکومت مى کردند و امروز جز مشتى خاک از آنها باقى نمانده، ياد مى کند به خصوص روى چند گروه از آنها انگشت مى نهد:نخست به «عمالقه» اشاره مى کند که از فرزندان «عملاق» يکى از نوادگان نوح پيامبر بودند پيکرهاى قوى و نيرومندى داشتند و ساليان دراز بر شامات و غير شامات حکومت مى کردند.سپس به فراعنه يعنى پادشاهان مصر که از مقتدرترين شاهان تاريخ بودند مى پردازد و در سومين مرحله از صاحبان شهرهاى رسّ (رودخانه ارس يا چاهاى پرآبى که در بعضى از مناطق ايران وجود داشت) سخن به ميان مى آورد; همانها که در برابر پيامبران خداوند ايستادند، آنها را شهيد کردند، سنّتهاى الهى را خاموش ساختند و سنّتهاى ستمگران را احيا نمودند.در آخرين مرحله اشاره اى کلّى به همه شاهان قدرتمند پيشين مى کند که صاحب لشکر فراوان بودند و شهرهاى زيادى بنا نهادند; ولى سرانجام همگى در برابر مرگ زانو زدند و از فراز تختهاى زرّين به زير خاکهاى سرد و خاموش منتقل شدند.*****نکته ها:1ـ شوکت سليمان (عليه السلام) و مرگ او:برخلاف تورات کنونى که سليمان(عليه السلام) را پادشاهى جبار و بتخانه ساز و هوس باز معرفى کرده(7)، قرآن مجيد او را پيامبرى بزرگ و پاک و خداترس مى شمرد و نمونه قدرت و حاکميت بى نظير مطرح مى کند که در لابه لاى سرگذشت او درسهاى بزرگى براى همگان نهفته است.قرآن مى گويد: خداوند مواهب عظيمى به او داد; مرکب بسيار سريعى همچون باد که مى توانست با آن در مدت کوتاهى سراسر کشورش را سير کند، نيروهاى فعال انس و جنّ، علم و دانش فراوان حتى آشنايى بانطق پرندگان به وى بخشيد، لشکريان و کارگزاران بسيار در اختيار او قرار داد با اين حال مرگ او بسيار عبرت انگيز بود.در بعضى از روايات آمده است که روزى سليمان(عليه السلام) به اصحاب و ياران خود گفت خداوند چنين حکومت عظيمى را در اختيار من قرار داده; ولى على رغم اين همه امکانات، يک روز را شاد زندگى نکرده ام، فردا تصميم دارم به بالاى قصر بروم و تنها باشم و نگاهى به اطراف بيفکنم و عظمت خويش را بنگرم و لذت ببرم. به هيچ کس اجازه ندهيد بر من وارد شود تا يک روز را تنها و خوشحال باشم. گفتند: بسيار خوب. فرداى آن روز عصايش را گرفت و به بالاترين نقطه قصر رفت. تکيه بر عصا کرده بود و به اطراف پايتخت و شکوه و عظمت آن مى نگريست و از اين همه نعمت خداداد شاد و خندان بود. ناگهان ديد جوان خوش قيافه و خوش لباسى از گوشه قصر به سراغ او آمد. سليمان گفت: چه کسى به تو اجازه داده وارد قصر شوى؟ من خواستم امروز تنها باشم. جوان گفت: من به اذن پروردگار اين قصر وارد شدم. سليمان(عليه السلام) گفت: او از من سزاوارتر است بگو ببينم کيستى؟ گفت: من فرشته مرگم. سليمان(عليه السلام) پرسيد: براى چه آمده اى؟ گفت: آمده ام قبض روح تو کنم، سليمان(عليه السلام) گفت: بسم الله مأموريت خود را انجام بده اين روز شادى من بود گويا خدا نمى خواهد سرور و شادى جز با لقاى او صورت بگيرد: «أبَى اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ أنْ يَکُونَ لى سُرُورٌ دُونَ لِقائِهِ».فرشته مرگ روح او را قبض کرد در حالى که بر عصا تکيه داشت (حتى اجازه نشستن به او نداد) آرى او از دنيا رفت در حالى که همچنان به کمک عصا ايستاده بود و مردم به او نگاه مى کردند و تصوّر مى کردند زنده است. چند روز بر اين حال گذشت. بعضى گفتند به راستى عجيب است او چند روز است به اين حال مانده، نه خسته شده و نه خوابيده، نه غذا و آبى خورده و نوشيده، او حتماً خداى ماست که بايد او را بپرستيم. بعضى گفتند نه او ساحر است، چنين وانمود مى کند که متکى به عصا ايستاده; ولى در واقع چنين نيست. مؤمنان گفتند سليمان بنده خداست و پيامبر اوست و در قبضه تدبير پروردگار است. (بايد منتظر بمانيم تا ببينيم چه مى شود).هنگامى که اين اختلافات بالا گرفت خداوند متعال موريانه را بر عصاى او مسلّط ساخت و چيزى نگذشت که عصا شکست و سليمان(عليه السلام) فرو افتاد. در اين هنگام همه از مرگ او آگاه شدند. آرى! موريانه اى حکومتى را به هم ريخت.(8)و همان گونه که امام على(عليه السلام) در خطبه بالا اشاره فرموده هنگامى که پيمانه عمر سليمان(عليه السلام) لبريز شد کمانهاى فنا و نيستى او را با تيرهاى مرگ هدف قرار دادند.2ـ عمالقه کيانند:«عمالقه» جمع «عملاق» نام شخصى است از فرزندزادگان نوح و قبيله عمالقه به او منسوب است; آنان افرادى نيرومند و قوى پيکر و جنگجو بودند و به گفته بعضى از مورّخان در شمال حجاز، در دو هزار سال پيش از ميلاد حضرت مسيح زندگى مى کردند. به مصر حمله کردند و آنجا را تصرف و مدتها در آنجا فرمان روايى داشتند ولى سرانجام در حدود 17 قرن پيش از ميلاد، مصريان به آن حمله کردند و به جزيرة العرب بازگشتند و در يمن و حجاز و ديگر مناطق اين جزيره ساکن شدند و دولتهايى تشکيل دادند.جبارانى که قرآن مجيد در داستان ورود موسى و بنى اسرائيل به بيت المقدّس، از آنها ياد کرده به اعتقاد جمعى از مفسّران شاخه اى از همان عمالقه بوده اند. سرانجام يوشع فرمانده بنى اسرائيل به امر موسى(عليه السلام) با آنها پيکار کرد و بر آنها غلبه يافت.اين قوم چون داراى قدرت فراوانى بودند و قرن ها حکومتهاى مقتدرى تشکيل دادند و سپس همگى بر باد رفتند و تنها نامى از آنها بر صفحه تاريخ ماند، اميرمؤمنان(عليه السلام) در خطبه بالا مى فرمايد: «کجايند عمالقه و فرزندان آنها».(9)3ـ فراعنه مصر:نام پادشاهان مصر به صورت عام، «فرعون» بود همان گونه که به سلاطين روم «قيصر» و به سلاطين ايران «کسرى» مى گفتند. يکى از فراعنه معاصر حضرت موسى بود که «رامسيس دوم» نام داشت و ديگرى که فرعون معاصر حضرت يوسف بود «ريّان بن وليد». بعضى گفته اند: پادشاهانى که در مصر قبل از ظهور حضرت مسيح حکومت کردند 32 نفر بودند; گروهى از سرزمين مصر بودند و جمعى از عمالقه و عده اى از روميان و عده اى از يونانيان و بعضى از ايرانيان که از طرف کسراها براى فتح مصر فرستاده شده بودند و در آنجا حکومت داشتند که امروز اثرى از هيچ يک از آنها نيست.4ـ اصحاب رسّ:واژه رسّ در اصل به معناى اثر مختصر است. بعضى «رسّ» را مخفّف «ارس» (رودخانه معروف در شمال ايران) دانسته اند; ولى اکثراً آن را به معناى چاه مى دانند و معتقدند اين گروه که اکنون آثار بسيار کمى از آنها به جاى مانده، اقوام کشاورزى بودند که چاههاى پرآب فراوانى داشتند و به همين دليل وضع زندگانى آنها خوب بود.در اينکه آنها در کجا زندگى مى کردند و نام پيامبرشان چه بود، اختلاف زيادى در ميان مفسّران است; بعضى آنها را از بقاياى عاد و ثمود مى دانند و بعضى مى گويند آنها در يمامه مى زيستند و پيامبرى به نام حنظله داشتند. بعضى پيامبر آنها را شعيب(عليه السلام) مى دانند.در کتاب عيون اخبارالرضا از اميرمؤمنان على(عليه السلام) نقل شده است که فرمود: آنها قومى بودند که درخت صنوبر را مى پرستيدند و به آن شاه درخت مى گفتند: دوازده شهر آباد داشتند که بر کنار نهرى به نام رسّ بنا شده بود اين شهرها به نامهاى آبان، آذر، دى، بهمن، اسفندار، فروردين، ارديبهشت، خرداد، تير، مرداد، شهريور و مهر ناميده شده بوده و ايرانيان نام ماههاى سال خود را از آن گرفتند. براى آن درخت قربانى مى کردند و هنگامى که قربانى را مى سوزاندند و دود از آن به آسمان بر مى خاست در مقابل درخت به سجده مى افتادند. هنگامى که آنها در کفر و بت پرستى فرو رفتند خداوند پيامبرى از بنى اسرائيل به سوى آنها فرستاد; ولى ايمان نياوردند. آن پيامبر از خدا تقاضا کرد که آن درخت صنوبر که بيش از همه مورد احترام بود بخشکد. هنگامى که درخت خشکيد آنها تصميم بر کشتن پيامبرشان گرفتند. «چاهى» عميق کندند و او را زنده در آن افکندند تا جان سپرد. خداوند به جهت اصرار آنها بر کفر و ظلم به عذاب شديدى گرفتارشان کرد و نابود شدند.(10)آرى! دنيا از اين گونه سلاطين نيرومند و اقوام سرکش و جباران و ستمگران بسيار به خود ديده است که اکنون گرد و غبار نسيان نه تنها بر قبورشان که بر تاريخشان نيز نشسته است و اين بهترين سند بى وفايى و ناپايدارى دنياست:بشکاف خاک را و ببين اکنون *** بى مهرى زمانه رسوا رااين دشت خوابگاه شهيدان است *** فرصت شمار وقت تماشا را!****پی نوشت:1. «رياش» جمع «ريش» در اصل به معناى پرهاى پرندگان است سپس به هرگونه لباس اطلاق شده است و از آنجا که پرهاى پرندگان غالباً به رنگ هاى مختلف و زيباست مفهوم زيبايى و زينت در اين واژه نهفته است و رياش به لباس هاى زينتى گفته مى شود.2. «زلفة» و «زلفى» به معناى قرب و نزديکى و منزلت است.3. «قسىّ» جمع «قوس» به معناى کمان است.4. «نبال» جمع «نبل» به معناى تير است.5. اعراف، آيه 34.6. «هزموا» از ماده «هزيمت» به معناى شکست و متوارى شدن است.7. تورات، کتاب اوّل ملوک و پادشاهان.8. بحارالانوار، جلد 14، صفحه 136 - 137 (با تلخيص) اين مطلب به طور فشرده در قرآن مجيد در سوره سبأ آيه 13 و 14 اشاره شده است.9. به دائرة المعارف فريد وجدى، لغتنامه دهخدا و تفاسير ذيل آيه (قَالُوا يَا مُوسَى إِنَّ فِيهَا قَوْماً جَبَّارِينَ) سوره مائده، آيه 22 مراجعه شود.10. به بحارالانوار، جلد 14، صفحه 148 به بعد; و تفسيرالميزان، جلد 15; و تفسير نمونه، جلد 15 ذيل آيه 38 سوره فرقان و آيه 12 سوره ق مراجعه کنيد. 
شرح علامه جعفری«وصيت به تقوي اوصيكم عباد الله بتقوي الله الذي البسكم الرياش و اسبغ عليكم المعاش» (اي بندگان خداوند، شما را به تقواي الهي توصيه مي‌كنم كه لباس به شما پوشاند و معيشت شما را فراهم ساخت).براي بررسي تقوي و هدف و نتايج آن مراجعه فرماييد به: مجلد سوم از ص 338 تا ص 342 (هدف اعلاي تقوي ورزيدن از ديدگاه قرآن) و مجلد پنجم از ص 63 تا ص 67 (تقوي و ترس و هراس و برحذر بودن از خدا، يعني چه؟) و مجلد ششم از ص 27 تاص 31 (نبرد در راه حيات معقول حافظ تقوي است.) و مجلد يازدهم ص 7 و 8 (از خورشيد زندگي در راه كمال برخوردار شويد كه مرگ بر همه شما سايه افكنده است.) همين مجلد از ص 19 تا ص 27 (خيرخواهي درباره خويشتن و شتاب براي توبه و پيروزي بر شهوت از عاليترين علامات تقوي است) و مجلد سيزدهم از ص 58 تا ص 74 (آن تقواي الهي كه همه نقص‌ها و عيوب را منتفي ميسازد و راه كمال را پيش پاي آدمي هموار مي‌نمايد.) و براي وصول به آن هدفي كه غرض و غايت زندگي است، تقوي ضرورت دارد) و همين مجلد از ص 144 تا ص 147 (براي تقوي كه عمل به اصل‌الاصول است، اجتناب از آرايش‌ها و اغواهاي شيطان مطرود ضرورت دارد).****«فلو ان احد يجد الي البقا و سلما او لدفع الموت سبيلا لكان ذلك سليمان بن داود عليه‌السلام» (اگر كسي مي‌توانست نردباني براي جاودانگي پيدا كند، يا براي دفع مرگ راهي پيش گيرد، قطعا اين شخص سليمان بن داوود عليه‌السلام بود كه همه وسايل و عوامل حيات براي او فراهم بود).بقيه جملات مبارك به جهت روشن بودن نيازي به توضيح و تفسير ندارد. به اين جهت كه اميرالمومنين عليه‌السلام در خطبه شماره 109 درباره مرگ توصيف مشروحي فرموده‌اند و اينجانب نيز تفسير مختصري درباره آن مطرح نموده‌ام، لذا در اين مورد ضرورتي براي تفسير مفصل درباره مرگ ديده نمي‌شود.در مواردي كه از مجلدات اين ترجمه و تفسير بحثي به ميان آمده است اشاره مي‌كنيم: 1. مجلد چهارم از ص 298 تاص 304 و مجلد پنجم از ص 8 تا ص 11 و مجلد نهم از ص 21 و 22 و همين مجلد از ص 280 تا ص 291 و مجلد دهم از ص 118 تا ص 120 و مجلد دهم از ص 137 تا 149 و همين مجلد از ص 270 تا ص 272 و مجلد يازدهم ص 7 و 8 و مجلد سيزدهم از ص 18 تا ص 23 و از ص 39 تا ص 41 و از ص 46 تا ص 51 از ص 78 تا ص 81 و از ص 85 تا ص 87 و از ص 91 تا ص 93 و از ص 122 تا ص 126 و از ص 208 تا ص 211 و از ص 225 تا ص 230 و مجلد هجدهم از ص 107 تا ص 119 و از ص 142تا ص 148 و مجلد نوزدهم از ص 87 تا ص 91. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امام (ع) به وعظ و اندرز شنوندگان مى پردازد و گفتار خود را با سفارش به تقوا و پرهيز از نافرمانى خدا كه موجب سلب دو امر كه سبب بقاى آدمى در دنياست آغاز فرموده است، اين دو امر يكى لباس و ديگرى طعام است و شايد مراد از معاش منحصر به طعام نبوده و همه اسباب زندگى را شامل باشد.ذكر جمله «أو إلى دفع الموت سبيلا» كه با جمله پيش خود وحدت معنا دارد براى ترسانيدن مردم از مرگ است، و به گونه قياس استثنايى به آن استدلال فرموده كه خلاصه آن اين است: اگر كسى براى دور كردن مرگ از خود مى توانست راهى بيابد مى بايد آن كس سليمان بن داود (ع) باشد، تقدير سخن اين است: كه او نيافت، و هرگز كسى پس از او هم نخواهد يافت، ملازمه و ارتباط موجود اين است كه سليمان (ع) نيرومندترين پادشاهى است كه در اين جهان يافت شده است زيرا با داشتن رتبه پيامبرى و مقام بلند قرب الهى فرمان او بر جنّ و انس روان بود، از اين رو اگر دفع مرگ ممكن بود او از هر كس ديگر به دور كردن آن از خود سزاوارتر بود، امّا بطلان تالى در اين قضيّه به اين صورت است كه: هنگامى كه پيمانه عمر سليمان (ع) لبريز شد و مدّتش به پايان رسيد مرد و اگر راهى براى دفع مرگ از خود مى يافت آن را از خويشتن دفع مى كرد. بنا بر اين جمله هاى «و لو أنّ... تا سبيلا» مقدم اين قضيّه شرطيّه و جمله «لكان ذلك... داود عليه السّلام» تالى آن و عبارت «الّذى... تا الزّلفة» بيان وجه ملازمه و جمله هاى «فلمّا استوفى... تا قوم آخرون» بيان بطلان تالى است، واژه هاى «قسّى» (كمانها) و «نبال» (تيرها) براى بيماريها و اسبابى كه موجب مرگ مى شود استعاره شده است، و مناسبت آن روشن است.پس از اين به لزوم عبرت گرفتن از احوال مردم قرون گذشته اشاره مى كند، و از احوال مردمان هر قرن مى پرسد و به اين كه همه آنها دستخوش نابودى گشته اند هشدار مى دهد، و پرسش آن حضرت بر سبيل استفهام تقريرى است.بايد دانست عماليق فرزندان لاوذ بن إرم بن سام بن نوح بوده و در حجاز و يمن و سرزمينهاى مجاور آن جا مى زيسته اند. عملاق و طسم و جديس از فرزندان آنها هستند، پس از عملاق بن لاوز قدرت و سلطنت به طسم منتقل شده و هنگامى كه عملاق بن طسم به پادشاهى رسيده سر به طغيان برداشته و فساد و تباهى بسيار مرتكب گشته تا آن اندازه كه به عروس در شبى كه به خانه شوهر مى رفته تجاوز مى كرده و اگر دوشيزه مى بوده پيش از آن كه بر شوهر وارد شود از او كام مى گرفته است، و هنگامى كه با زنى از جديس اين كار را انجام داد برادر آن زن خشمگين شد و افراد قبيله اش با او همدست شدند كه عملاق بن طسم و خانواده اش را به قتل برسانند. از اين رو مرد مذكور طعامى فراهم كرد و پادشاه را به آن فرا خواند، پس از حضور به پادشاه و طسم حمله بردند و همه سران طايفه حاكم را كشتند و تنها يك نفر به نام رياح بن مرّجان سالم به در برد و نزد ذى جيشان بن تبّع حميرى پادشاه يمن رفت و به او پناه برده عليه طايفه جديس درخواست كمك كرد، ذى جيشان نيز به همراه طايفه حمير به ناحيه جوّ كه شهر بزرگ يمامه بود لشكر كشيد و قبيله جديس را سركوب و يمامه را ويران كرد و در نتيجه از جديس و طسم جز افراد اندكى بر جاى نماند، پس از طسم وجديس و باز بن اميم بن لاوذبن إرم و تنى چند از فرزندان و خاندانش پادشاهى يافتند و در سرزمين و باز كه اكنون به رمل عالج معروف است فرود آمدند و مدّتى به سركشى و ستمگرى پرداختند و پس از آن خداوند آنان را نابود ساخت، پس از اينها عبد ضخم يا عبد صمم بن آسف بن لاوذ به پادشاهى رسيد و مدّتى در طائف اقامت گزيدند و سپس نابود شدند.امّا فراعنه، پادشاهان كشور مصرند و از جمله آنهاست وليد بن ريّان فرعون يوسف (ع) و وليد بن مصعب فرعون موسى (ع) و ديگر، فرعون لنگ است كه با بنى اسرائيل جنگيد و بيت المقدّس را ويران كرد.در باره اصحاب مداين الرّس يا مردم شهرهاى رسّ گفته شده است اينها قوم شعيب پيغمبر (ع) بوده و بت مى پرستيده اند، داراى مواشى و اغنام و چاههاى آب بوده كه از آنها بهره بردارى مى كرده اند، و رسّ نام چاه بسيار بزرگى بوده و در حالى كه آنها در پيرامون آن بوده اند ويران شده و همه آنها را به زمين فرو برده است. نيز گفته شده رسّ نام دهى در يمامه بوده و گروهى از بازماندگان قوم ثمود در آن سكنا داشته و پس از سركشى نابود شده اند، و هم گفته شده كه رسّ اصحاب اخدود يا رسّ اخدودند، و نيز گفته اند رسّ نام رودخانه بزرگى در سرزمين داغستان است، اين رودخانه از شهر طرار سرچشمه گرفته و پس از پيوستن به رودخانه بزرگ ديگرى به بحر خزر مى ريزد و در آن جا پادشاهانى قدرتمند و جنگجو بوده كه در نتيجه طغيان و ستمگرى، خداوند آنها را نابود گردانيده است. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 327 الفصل الثاني:أوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه الّذي ألبسكم الرّياش، و أسبغ عليكم المعاش، و لو أنّ أحدا يجد إلى البقاء سلّما، أو لدفع الموت سبيلا، لكان ذلك سليمان بن داود عليه السّلام الّذي سخّر له ملك الجنّ و الإنس مع النّبوّة و عظيم الزّلفة، فلمّا استوفى طعمته، و استكمل مدّته، رمته قسيّ الفناء بنبال الموت، و أصبحت الدّيار منه خالية، و المساكن معطّلة، و ورثها قوم آخرون، و إنّ لكم في القرون السّالفة لعبرة، أين العمالقة و أبناء العمالقة؟ أين الفراعنة و أبناء الفراعنة؟ أين أصحاب مداين الرّسّ؟ الّذين قتلوا النّبيّين، و أطفئوا سنن المرسلين، و أحيوا سنن الجبّارين، و أين الّذين ساروا بالجيوش، و هزموا الالوف، و عسكروا العساكر، و مدّنوا المداين. (39268- 39160)اللغة:(الرياش) و الريش ما ظهر من اللباس، و قيل: الرياش جمع الريش و هو اللباس الفاخر و (المعاش) و المعيشة مكتسب الانسان الّذى يعيش به و (السلّم) كسكّر ما يرتقى عليه و (القسىّ) جمع القوس  «1» و (النبل) السّهام العربيّة لا واحد لها من لفظها______________________________ (1) و اصلها قووس على فعول كضرب و ضروب الّا انهم قدموا اللّام فقالوا قسو على قلوع قلبت الواو ياء و كسروا القاف كما كسروا عين عسى فصارت قسى، ابن أبي الحديد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 328 و (العمالقة) و العماليق أولاد عمليق وزان قنديل أو عملاق كقرطاس و هو من ولد نوح عليه السّلام حسبما تعرف و (الفراعنة) جمع فرعون و (الرّسّ) بتشديد السّين نهر عظيم بين آذربيجان و ارمينية و هو المعروف الان بالأرس مبدؤه من مدينة طراز و ينتهى إلى شهر الكرّ فيختلطان و يصبّان في البحر، و قال في القاموس: بئر كانت لبقيّة من ثمود كذّبوا نبيّهم و رسّوه في بئر و (مدّن) المداين تمدينا مصّرها.الاعراب:الباء في قوله بنبال الموت زايدة في المفعول، و المداين مفعول لقوله مدّنوا لا فيه كما هو واضح.المعنى:اعلم أنه لما افتتح الخطبة بتحميد اللّه سبحانه و تمجيده و ذكر جملة من صفات جلاله و نعوت جماله و أشار إلى عجائب قدرته و بدايع حكمته في ملكه و ملكوته في الفصل السابق منها، أتبعه بهذا الفصل تذكرة و موعظة للمخاطبين، فأوصى بما لا يزال يوصى به و قال: (أوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه) الّتي هي الزاد و بها المعاد زاد مبلّغ و معاد منجح و هى أن لا يراك حيث نهاك و لا يفقدك حيث أمرك.و انما عقّب بالموصول أعني قوله (الّذي ألبسكم الرياش و أسبغ عليكم المعاش) تأكيدا للغرض المسوق له الكلام، و تنبيها على أنّه سبحانه مع عظيم احسانه و مزيد فضله و انعامه حيث أنعم عليكم باللباس و الرياش و أكمل عليكم المعاش الّذين هما سببا حياتكم و بهما بقاء نوعكم، كيف يسوغ كفران نعمته بالعصيان، و مقابلة عطوفته بالخطيئة، بل اللّازم مكافاة نعمائه بالتقوى، و عطاياه بالحسنى.ثمّ لما كان رأس كلّ خطيئة هو حبّ الدّنيا و كان عمدة أسباب الغفلة و الضّلالة الركون اليها و طول الأمل فيها نبّه على فنائها و زوالها بقوله (و لو أنّ أحدا يجد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 329 إلى البقاء سلّما) و وسيلة (أو لدفع الموت سبيلا) و سببا (لكان ذلك سليمان بن داود عليه السّلام) لأنّه (الّذي) اختصّ من ساير الخلق لكمال السّلطنة و الملك العظيم حيث (سخّر له ملك الجنّ و الانس) و الوحش و الطير فهم يوزعون حسبما تعرفه تفصيلا عن قريب (مع النبوّة و عظيم الزلفة) و القربى إلى الحقّ سبحانه.و معلوم أنّ النّبوة و التقرّب و المنزلة من الوسائل إلى البقاء لاستجابة الدّعاء معهما فهما مظنّتان للتوصّل إليه في الباطن كما أنّ الملك و السلطنة مظنّة لأن تكون وسيلة إليه في الظاهر لكنّه مع نبوّته و عظم سلطانه و قدرته على ما لم يقدر عليه غيره لم يجد وسيلة إلى البقاء، فليس لأحد بعده أن يطمع في وجدانه أما انه عليه السّلام لم يجد وسيلة إلى ذلك (ف) لأنه (لما استوفى طعمته) أى رزقه المقدّر (و استكمل مدّته) المقرّرة المجاز العقلي- استعاره (رمته قسيّ الفناء بنبال الموت) إسناد الرّمى إلى القسيّ من المجاز العقلي و النسبة إلى الالة، قال الشارح البحراني: و لفظ القسىّ و النبال استعارة لمرامى الأمراض و أسبابها الّتي هي نبال الموت (و أصبحت الدّيار منه خالية و المساكن معطّلة و ورثها قوم آخرون).روى في البحار من العلل و العيون عن أحمد بن زياد الهمداني عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن عليّ بن معبد عن الحسين بن خالد عن أبي الحسن عليّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام عن أبيه موسى بن جعفر «عن أبيه جعفر خ» بن محمّد عليهم السّلام قال إنّ سليمان بن داود عليه السّلام قال ذات يوم لأصحابه: إنّ اللّه تبارك و تعالى قد وهب لي ملكا لا ينبغي لأحد من بعدى سخّر لي الرّيح و الانس و الجنّ و الطير و الوحوش و علّمني منطق الطير و آتاني كلّ شيء و مع جميع ما اوتيت من الملك ما تمّ لي سرور يوم إلى اللّيل، و قد أحببت أن أدخل قصرى في غد فأصعد أعلاه و أنظر إلى ممالكي فلا تأذنوا لأحد عليّ لئلّا يرد على ما ينقص على يومى، قالوا: نعم.فلما كان من الغد أخذ عصاه بيده و صعد إلى أعلى موضع من قصره و وقف متكئا على عصاه ينظر إلى ممالكه مسرورا بما أوتى فرحا بما أعطى، إذ نظر إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 330 شابّ حسن الوجه و اللّباس قد خرج عليه من بعض زوايا قصره، فلما بصر به سليمان عليه السّلام قال: من أدخلك إلى هذا القصر؟ و قد أردت أن أخلو فيه اليوم فباذن من دخلت؟ فقال الشاب: أدخلنى هذا القصر ربّه و باذنه دخلت، فقال عليه السّلام: ربّه أحقّ به منّى فمن أنت؟ قال: أنا ملك الموت، قال: و فيما جئت؟ قال: جئت لأقبض روحك قال: امض لما امرت به فهذا يوم سرورى و أبي اللّه عزّ و جلّ أن يكون لي سرورى دون لقائه، فقبض ملك الموت روحه و هو متكئ على عصاه.فبقى سليمان متكئا على عصاه و هو ميّت ما شاء اللّه و النّاس ينظرون إليه و هم يقدّرون أنّه حىّ، فافتتنوا فيه و اختلفوا فمنهم من قال: إنّ سليمان قد بقى متكئا على عصاه هذه الأيام الكثيرة و لم يتعب و لم ينم و لم ياكل و لم يشرب إنّه لربّنا الذي يجب علينا أن نعبده، و قال قوم: إنّ سليمان ساحر إنّه يرينا أنه واقف و متكئ على عصاه يسحر أعيننا و ليس كذلك، فقال المؤمنون: إنّ سليمان هو عبد اللّه و نبيّه يدبّر اللّه بما شاء.فلما اختلفوا بعث اللّه عزّ و جلّ الارضة فدبت في عصاه، فلما أكلت جوفها انكسرت العصا و خرّ سليمان من قصره على وجهه فشكر الجنّ للارضة صنيعها فلأجل ذلك لا توجد الارضة في مكان إلّا و عندها ماء و طين، و ذلك قول اللّه عزّ و جلّ: «فَلَمَّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ» ، يعني عصاه  «فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهِينِ» .ثمّ نبّه عليه السّلام على الاعتبار بأحوال القرون الخالية و الامم الماضية فقال:الاستفهام التقريرى (و انّ لكم في القرون السالفة لعبرة) و أشار إلى وجه العبرة على سبيل الاستفهام التقريرى قصدا للتذكير و التذكّر بقوله (أين العمالقة و أبناء العمالقة).قال الشّارح المعتزلي: العمالقة أولاد لاوز بن ارم بن سالم بن نوح عليه السّلام كان الملك باليمن و الحجاز و ما تاخم ذلك من الأقاليم فمنهم عملاق بن لاوز، و منهم طسم بن لاوز أخوه، و منهم جديس بن لاوز أخوهما، و كان العزّ و الملك بعد عملاق بن لاور في طسم، فلما ملكهم عملاق بن طسم بغى و أكثر الفساد في الأرض حتّى كان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 331 يطأ العروس ليلة إهدائها إلى بعلها و إن كانت بكرا افتضّها قبل وصولها إلى البعل، ففعل ذلك بامرأة من جديس يقال لها غفيرة بنت غفار، فخرجت إلى قومها و هي تقول:لا أحد أذلّ من جديس          أ هكذا يفعل بالعروس     فغضب لها أخوها الأسود بن غفار و تابعه قومه على الفتك بعملاق بن طسم و أهل بيته فصنع الاسود طعاما و دعى العملاق إليه ثمّ وثب به و بطسم فأتى على رؤسائهم و نجا منهم رباح بن مز فصار إلى ذى جيشان بن تبع الحميرى ملك اليمن، فاستغاث به على جديس فصار ذو جيشان في حمير فأتى بلاد جوّ و هي قصبة اليمامة و استأصل جديس كلّها و أخرب اليمامة فلم يبق لجديس باقية و لا لطسم إلّا اليسير منهم ثمّ ملك بعد طسم و جديس و باز بن ايم «بن ظ» لاوز بن ارم فسار بولده و أهله و نزل برمل عالج فبغوا في الأرض حينا حتّى أفناهم اللّه، ثمّ ملك الأرض بعد و باز عبد صحم بن اثيف بن لاوز فنزلوا بالطايف حينا ثمّ بادوا.قال الشارح: و ممن يعدّ من العمالقة عاد و ثمود.فأمّا عاد فهو ابن عويص بن ارم بن سام بن نوح كان يعبد القمر يقال إنّه كان رأى من صلبه أولادا و أولاد أولاد أربعة آلاف، و أنّه نكح ألف جارية و كان بلاده الأحقاف المذكورة في القرآن  «1»، و هي من شجر عمّان إلى حضرموت، و من أولاده شدّاد ابن عاد صاحب المدينة المذكورة في سورة الفجر.و أمّا ثمود فهو ابن عابر بن ارم بن سام بن نوح عليه السّلام، و كانت دياره بين الشام و الحجاز إلى ساحل بحر الحبشة. (أين الفراعنة و أبناء الفراعنة) و هم ملوك مصر فمنهم الوليد بن الريان فرعون يوسف عليه السّلام، و منهم الوليد بن مصعب فرعون موسى، و منهم فرعون بن الأعرج الّذي غزا بني إسرائيل و أخرب بيت المقدّس.______________________________ (1) قال تعالى: «وَ اذْكُرْ أَخا عادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقافِ» ، قال في مجمع البحرين: هى جمع حقف و هو الرمل المعوج و قيل رمال مستطيلة بناحية شجر و كانت عاد بين جبال مشرفة على البحر بالشجر من بلاد اليمن (منه ره). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 332 (أين أصحاب مداين الرّس) و ستعرف انبائهم في التذييل الاتي، و هم (الّذين) جحدوا ربّ العالمين و (قتلوا النبيّين) مظلومين (و أطفئوا سنن المرسلين) و شرايع الدّين (و أحيوا سنن الجبّارين) و بدع الشياطين (و أين) الملوك (الّذين ساروا بالجيوش و هزموا الالوف) و فتحوا الأمصار (و عسكروا العساكر) و جمعوهم (و مدّنوا المداين) و بنوها.و ينبغي تذييل هذا الفصل من الخطبة بامرين:الاول في نوادر أخبار ملك سليمان بن داود عليه السّلام:المشار إليه في هذا الفصل قال تعالى في سورة النمل: «وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً وَ قالا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنا عَلى كَثِيرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِينَ، وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ».و في سورة سبأ: «وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ وَ أَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعِيرِ، يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحارِيبَ وَ تَماثِيلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِياتٍ اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْراً وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ».قوله سبحانه: وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ قال الصّادق عليه السّلام في رواية اكمال الدين إنّ داود عليه السّلام أراد أن يستخلف سليمان لأنّ اللّه عزّ و جلّ أوحى إليه يأمره بذلك فلما أخبر بني إسرائيل ضجّوا من ذلك و قالوا: يستخلف علينا حدثا و فينا من هو أكبر منه، فدعى أسباط بني إسرائيل فقال لهم: قد بلغنى مقالتكم فأرونى عصيّكم فأىّ عصا أثمرت فصاحبها وليّ الأمر بعدي، فقالوا: رضينا، و قال: ليكتب كلّ واحد منكم اسمه على عصاه، فكتبوا ثمّ جاء سليمان بعصاه فكتب عليها اسمه ثمّ ادخلت بيتا و اغلق الباب و حرسه رءوس أسباط بني إسرائيل: فلما أصبح صلّى بهم الغداة ثمّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 333 أقبل ففتح لهم الباب فأخرج عصيّهم و قد ورقت عصا سليمان و قد أثمرت، فسلّموا ذلك لداود عليه السّلام.و في البحار من محاسن البرقي عن أبي الحسن موسى بن جعفر عليه السّلام قال: استخلف داود سليمان و هو ابن ثلاثة عشر سنة، و مكث في ملكه أربعين سنة.و قوله: «عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ» قيل: إنّ النّطق عبارة و هو مختصّ بالانسان إلّا أنّ سليمان لما فهم معنى صوت الطير سمّاه منطقا مجازا، و قال عليّ بن عيسى إن الطّير كانت تكلّم سليمان عليه السّلام معجزة له كما أخبر عن الهدهد، و منطق الطير صوت يتفاهم به معانيها على صيغة واحدة بخلاف منطق الناس الّذي يتفاهمون به المعاني على صيغ مختلفة، و لذلك لم نفهم عنها مع طول مصاحبتها و لم يفهم هي عنا، لأنّ أفهامها مقصورة على تلك الامور المخصوصة، و لمّا جعل سليمان يفهم عنها كان قد علم منطقها.قوله: «وَ أُوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ» أى من كلّ شيء تؤتى الأنبياء و الملوك، و قيل: من كلّ شيء يطلبه طالب لحاجته اليه و انتفاعه به.و قوله: «وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ» قال الطبرسي أى و سخّرنا لسليمان الريح مسير غدوّ تلك الريح المسخّرة مسير شهر و مسير رواحها مسير شهر، و المعنى أنها كانت تسير في اليوم مسيرة شهرين للرّاكب قال قتادة:كانت تغدو مسيرة شهر إلى نصف النهار و يروح مسيرة شهر إلى آخر النهار، و قال الحسن: كانت تغدو من دمشق فيقبل باصطخر من أرض اصفهان و بينهما مسيرة شهر للمستريح، و تروح من اصطخر فتبيت بكابل و بينهما مسيرة شهر تحمله الرّيح مع جنوده أعطاه اللّه الرّيح بدلا من الصافنات الجياد. «وَ أَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ» أى أذبنا له عين النحاس و أظهرناها له. «وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ ...» المعنى و سخّرنا له من الجنّ من بحضرته و امام عينه ما يأمرهم به من الأعمال كما يعمل الادمى بين يدي الادمى بأمر ربّه تعالى، و كان يكلّفهم الأعمال الشاقّة، و فيه دلالة على أنّه قد كان من الجنّ من هو غير مسخّر له. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 334 «وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعِيرِ» أى من يعدل من هؤلاء الجنّ الّذين سخّرناهم لسليمان عما أمرناهم به من طاعة سليمان نذقه من عذاب النار في الاخرة عن أكثر المفسرين، و قيل: نذقه العذاب في الدّنيا و أنّ اللّه سبحانه وكّل بهم ملكا بيده سوط من نار فمن زاغ منهم من طاعة سليمان ضربه ضربة أحرقته. «يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحارِيبَ» و هى البيوت الشريفة الشريعة قيل: و هى القصور و المساجد يتعبّد فيها عن قتادة و الجبائي، قال: و كان مما عملوا بيت المقدّس و قد كان اللّه عزّ و جلّ سلّط على بني اسرائيل الطاعون فهلك خلق كثير في يوم واحد فأمرهم داود أن يغتسلوا و يبرزوا الى الصّعيد بالذّرارى و الأهلين و يتضرّعوا إلى اللّه تعالى لعلّه يرحمهم، و ذلك صعيد بيت المقدس قبل بناء المسجد، و ارتفع داود عليه السّلام فوق الصّخرة فخرّ ساجدا يبتهل إلى اللّه سبحانه و سجدوا معه، فلم يرفعوا رؤوسهم حتى كشف اللّه عنهم الطاعون.فلما أن شفع اللّه داود في بني اسرائيل جمعهم داود بعد ثلاث و قال لهم: إنّ اللّه تعالى قد منّ عليكم و رحمكم فجدّدوا شكرا بأن تتّخذوا من هذا الصعيد الذي رحمكم فيه مسجدا ففعلوا، و أخذوا في بناء بيت المقدس فكان داود عليه السّلام ينقل الحجارة لهم على عاتقة، و كذلك خيار بني اسرائيل حتّى رفعوه قامة و لداود عليه السّلام يومئذ سبع و عشرون و مأئة سنة، فأوحى اللّه تعالى إلى داود عليه السّلام أنّ تمام بنائه يكون على يد ابنه سليمان.فلما صار داود ابن أربعين و مأئة سنة توفّاه اللّه تعالى و استخلف سليمان فأحبّ إتمام بيت المقدس فجمع الجنّ و الشياطين فقسم عليهم الأعمال يخصّ كلّ طائفة منهم بعمل، فأرسل الجنّ و الشياطين في تحصيل الرخام و المها الأبيض الصافي من معادنه و أمر ببناء المدينة من الرخام و الصفاح و جعلها اثنا عشر ربضا و أنزل كلّ ربض منها سبطا من الأسباط. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 335 فلما فرغ من بناء المدينة ابتدء في بناء المسجد فوجّه الشياطين فرقا فرقة يستخرجون الذهب و اليواقيت من معادنها، و فرقة يقلعون الجواهر و الأحجار من أماكنها، و فرقة يأتونه بالمسك و العنبر و ساير الطيب، و فرقة يأتونه بالدرّ من البحار فاوتى من ذلك بشيء لا يحصيه إلّا اللّه تعالى ثمّ احضر الصناع و أمرهم بنحت تلك الأحجار حتّى يصيروها ألواحا و معالجة تلك الجواهر و اللالي.و بنى سليمان المسجد بالرخام الأبيض و الأصفر و الأخضر و عمده بأساطين المها الصافي و سقفه بألواح الجواهر و فضض سقوفه و حيطانه باللالي و اليواقيت و الجواهر و بسط أرضه بألواح الفيروزج، فلم يكن في الأرض بيت أبهى منه و لا أنور من ذلك المسجد كان يضيء في الظلمة كالقمر ليلة البدر.فلما فرغ منه جمع إليه خيار بني إسرائيل فأعلمهم أنه بناه اللّه تعالى و اتّخذ ذلك اليوم الذي فرغ منه عيدا.فلم يزل بيت المقدس على ما بناه سليمان حتّى غزا بخت نصر بني اسرائيل فخرب المدينة و هدمها و نقض المسجد و أخذ ما في سقوفه و حيطانه من الذّهب و الدّر و اليواقيت و الجواهر، فحملها إلى دار مملكته من أرض العراق.قال سعيد بن المسيّب لما فرغ سليمان من بناء بيت المقدس تغلقت أبوابه فعالجها سليمان فلم تنفتح حتّى قال في دعائه بصلوات أبي داود عليه السّلام إلّا فتحت الأبواب ففرغ له عشرة آلاف من قراء بني اسرائيل خمسة آلاف بالليل و خمسة آلاف بالنهار و لا يأتي ساعة من ليل و نهار إلّا و يعبد اللّه فيها. «وَ تَماثِيلَ» يعني صورا من نحاس و شبه و زجاج كانت الجنّ تعملها، ثمّ اختلفوا فقال بعضهم كانت صورا للحيوانات، و قال آخرون كانوا يعملون صور السّباع و البهايم على كرسيّه ليكون أهيب له.فذكروا أنّهم صوّروا أسدين أسفل كرسيّه و نسرين فوق عمودى كرسيّه فكان إذا أراد أن يصعد الكرسي بسط الأسدان ذراعيهما، و إذا علا على الكرسي نشر النسران أجنحتهما فظلّلاه من الشّمس، و يقال: إنّ ذلك كان مما لا يعرفه أحد من النّاس. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 336 فلما حاول بخت نصر صعود الكرسي بعد سليمان حين غلب على بني إسرائيل لم يعرف كيف كان يصعد سليمان، فرفع الأسد ذراعيه فضرب ساقه فقدّها فوقع مغشيّا عليه فما جسر أحد بعده أن يصعد ذلك الكرسي.قال الحسن و لم يكن يومئذ التصاوير محرمة و هى محظورة في شريعة نبيّنا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فانه قال: لعن اللّه المصوّرين، و يجوز أن يكره ذلك في زمن دون زمن، و قد بيّن اللّه سبحانه أنّ المسيح عليه السّلام كان يصوّر بأمر اللّه من الطين كهيئة الطّير و قال ابن عبّاس كانوا يعملون صور الأنبياء و العبّاد في المساجد ليقتدى بهم.و روى عن الصّادق عليه السّلام انه قال: و اللّه ما هى تماثيل النساء و الرجال و لكنها الشجر و ما أشبهه. «وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ» أى صحاف كالحياض الّتي يجبى فيها الماء أى يجمع و كان سليمان عليه السّلام يصلح طعام جيشه في مثل هذه الجفان، فانه لم يمكنه أن يطعمهم في مثل قصاع الناس لكثرتهم، و قيل: انه كان يجمع على كلّ جفنة ألف رجل يأكلون من بين يديه. «وَ قُدُورٍ راسِياتٍ» أى ثابتات لا يزلن عن أمكنتهنّ لعظمهنّ، عن قتادة و كانت باليمن و قيل كانت عظيمة كالجبال يحملونها مع أنفسهم و كان سليمان عليه السّلام يطعم جنده.و فى البحار عن صاحب الكامل قال: لما توفّى داود ملك بعده ابنه سليمان عليه السّلام على بني إسرائيل و كان عمره ثلاث عشر سنة، و أتاه مع الملك النبوّة و سخّر له الجنّ و الانس و الشياطين و الطير و الريح، فكان إذا خرج من بيته إلى مجلسه عكفت عليه الطير و قام الانس و الجنّ متى يجلس فيه، قيل: أنه سخر له الريح و الجنّ و الشياطين و الطير و غير ذلك بعد أن زال ملكه و أعاده اللّه إليه و كان أبيض جسيما كثير الشعر يلبس البياض، و كان يأكل من كسبه، و كان كثير الغزو، و كان إذا أراد الغزو أمر فعمل بساط من خشب يسع عسكره فيركبون عليه هم و دوابهم «ج 21» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 337 و ما يحتاجون إليه، ثمّ أمر الريح فسار في غدوته مسيرة شهر و في روحته كذلك، و كان له ثلاثمأة زوجة و سبعمائة سرية و أعطاه اللّه أخيرا أنه لا يتكلّم أحد بشيء إلّا حملته الريح فيعلم ما يقول.و فيه من كتاب قصص الأنبياء بالاسناد عن أبي حمزة عن الأصبغ بن نباته قال: خرج سليمان بن داود من بيت المقدّس مع ثلاثمائة ألف كرسى عن يمينه عليها الانس و ثلاثمأة ألف كرسى عن يساره عليها الجنّ، و أمر الطير فأظلّتهم و أمّا الريح فحملتهم حتّى وردت بهم المداين، ثمّ رجع و بات في اصطخر، ثمّ غدا فانتهى إلى جزيرة بركاوان، ثمّ أمر الريح فخفضتهم حتّى كادت أقدامهم يصيبها الماء، فقال بعضهم لبعض: هل رأيتم ملكا أعظم من هذا؟ فنادى ملك: لثواب تسبيحة واحدة أعظم مما رأيتم.و فيه منه عن الثمالي عن أبي جعفر عليه السّلام قال: كان ملك سليمان ما بين الشامات إلى بلاد اصطخر.و فيه عن الطبرسي قال: قال محمّد بن كعب بلغنا أنّ سليمان بن داود عليه السّلام كان عسكره مأئة فرسخ خمسة و عشرون للانس و خمسة و عشرون للجنّ و خمسة و عشرون للوحش و خمسة و عشرون للطير و كان له ألف بيت من القوارير على الخشب فيها ثلاثمأة مهيرة و سبعمائة سرية فيأمر الريح العاصف فترفعه و يأمر الرّخاء فتسير به، فأوحى اللّه إليه و هو يسير بين السماء و الأرض أنى قد زدت في ملكك انّه لا يتكلّم أحد من الخلايق بشيء إلّا جائت الريح فأخبرتك.و قال مقاتل: نسجت الشياطين لسليمان بساطا فرسخ في فرسخ ذهبا في ابريسم و كان يوضع فيه منبر من ذهب في وسط البساط فيقعد عليه و حوله ثلاثة آلاف كرسي من ذهب و فضة، فيقعد الأنبياء على كراسي الذهب، و العلماء على كراسيّ الفضّة و حولهم الناس و حول الناس الجنّ و الشياطين و تظلّها الطّير بأجنحتها حتّى لا تقع عليهم الشمس، و ترفع ريح الصبا البساط مسيرة شهر من الصباح إلى الرواح، و من الرواح إلى الصباح. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 338 و فيه من تفسير الثعلبي قال: و روى أنّ سليمان عليه السّلام لما ملك بعد أبيه أمر باتخاذ كرسىّ ليجلس عليه للقضاء و أمر بأن يعمل بديعا مهولا بحيث أن لو رآه مبطل أو شاهد زور ارتدع و تهيب.قال: فعمل له كرسي من أنياب الفيلة و فصّصوه بالياقوت و اللّؤلؤ و الزّبرجد و أنواع الجواهر و حفظوه بأربع نخلات من ذهب شماريخها الياقوت الأحمر و الزّمرّد الأخضر على رأس نخلتين منها طاوسان من ذهب و على رأس الاخرين نسران من ذهب بعضها مقابلا لبعض، و جعلوا من جنبي الكرسي أسدين من الذهب على رأس كلّ واحد منهما عمود من الزّمرّد الأخضر و قد عقدوا على النخلات أشجار كروم من الذهب الأحمر و اتّخذوا عناقيدها من الياقوت الأحمر بحيث يظلّ عريش الكروم النخل و الكرسي.قال: و كان سليمان عليه السّلام إذا أراد صعوده وضع قدميه على الدرجة السفلى فيستدير الكرسي كلّه بما فيه دوران الرحى المسرعة و تنشر تلك النسور و الطواويس أجنحتهما و تبسط الأسدان أيديهما فتضربان الأرض بأذنابهما، فكذلك كلّ درجة يصعدها سليمان عليه السّلام.فاذا استوى بأعلاه أخذ النسران اللّذان على النخلتين تاج سليمان فوضعاه على رأس سليمان ثمّ يستدير الكرسي بما فيه و يدور معه النسران و الطاوسان و الأسدان مايلات برءوسها إلى سليمان ينضحن عليه من أجوافها المسك و العنبر.ثمّ تناولت حمامة من ذهب قائمة على عمود من جوهر من أعمدة الكرسي التوراة فيفتحها سليمان و يقرئها على الناس و يدعوهم إلى فصل القضاء، و يجلس عظماء بني إسرائيل على كراسيّ من الذهب المفصّصة بالجوهر و هي ألف كرسيّ عن يمينه، و تجيء عظماء و تجلس على كراسيّ الفضّة على يساره و هي ألف كرسىّ حافّين جميعا به ثمّ يحفّ بهم الطير فتظلّهم و تتقدّم إليه الناس للقضاء.فاذا دعى البيّنات و الشهود لإقامة الشهادات درا الكرسيّ بما فيه مع جميع ما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 339 حوله دوران الرحا المسرعة و يبسط الأسدان أيديهما و يضربان الأرض بأذنابهما و ينشر النسران و الطاوسان أجنحتهما فيفزع منه الشهود و يدخلهم من ذلك رعب و لا يشهدون إلّا بالحقّ.و فى البحار من كتاب تنبيه الخاطر روى أنّ سليمان بن داود عليه السّلام مرّ في موكبه و الطير تظلّه و الجنّ و الانس عن يمينه و عن شماله بعابد من عبّاد بني إسرائيل فقال: و اللّه يا ابن داود لقد أتاك اللّه ملكا عظيما، فسمعه سليمان فقال: للتسبيحة في صحيفة مؤمن خير مما اعطى ابن داود و إنّ ما أعطى ابن داود تذهب و أنّ التسبيحة تبقى.و كان سليمان إذا أصبح تصفح وجوه الأغنياء و الأشراف حتّى يجيء إلى المساكين و يقعد معهم و يقول مسكين مع المساكين.و من ارشاد القلوب كان سليمان مع ما هو فيه من الملك يلبس الشعر و اذا جنّه اللّيل شدّ يديه إلى عنقه فلا يزال قائما حتّى يصبح باكيا و كان قوته من سفايف الخوص يعملها بيده و إنما سأل الملك ليقهر ملوك الكفر.الثاني فى بيان مداين الرس و قصة اصحابها:قال تعالى في سورة الفرقان  «وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحابَ الرَّسِّ» و في سورة ق  «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ أَصْحابُ الرَّسِّ» «1» قال الطبرسيّ: أي و أهلكنا عادا و ثمود و أصحاب الرّس، و هو بئر رسّوا فيها نبيّهم أى ألقوه فيها عن عكرمة و قيل انهم كانوا أصحاب مواش و لهم بئر يقعدون عليها و كانوا يعبدون الأصنام فبعث اللّه إليهم شعيبا عليه السّلام فكذّبوه فانهار البئر و انخسف بهم الأرض فهلكوا عن وهب.______________________________ (1) الرّس البئر التي لم تطو بالحجارة و لا غيرها (مجمع البيان). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 340 و قيل الرّس قرية باليمامة يقال لها فلج قتلوا نبيّهم فأهلكهم اللّه عن قتادة.و قيل كان لهم نبيّ يسمّى حنظلة فقتلوه فاهلكوا عن سعيد بن جبير و الكلبي.و قيل هم أصحاب رسّ و الرّس بئر بانطاكية قتلوا فيها حبيبا النجار فنسبوا إليها عن كعب و مقاتل.و قيل أصحاب الرّس كان نساؤهم سحّاقات عن أبي عبد اللّه عليه السّلام.و في البحار من تفسير عليّ بن ابراهيم أصحاب الرسّ هم الّذين هلكوا لأنّهم استغنوا الرّجال بالرّجال و النّساء بالنّساء.و من معاني الأخبار معنى أصحاب الرّس أنّهم نسبوا إلى نهر يقال له: الرّس من بلاد المشرق.و قد قيل: إنّ الرّس هو البئر و إنّ أصحابه رسّوا نبيّهم بعد سليمان بن داود عليه السّلام و كانوا قوما يعبدون شجرة صنوبرة يقال لها شاه درخت كان غرسها يافث ابن نوح فانبتت لنوح عليه السّلام بعد الطوفان و كان نساؤهم يشتغلن بالنساء عن الرّجال فعذّبهم اللّه عزّ و جلّ بريح عاصف شديد الحمرة و جعل الأرض من تحتهم حجر كبريت يتوقد و أظلّتهم سحابة سوداء مظلمة فانكفت عليهم كالقبّة جمرة تلتهب فذابت أبدانهم كما يذوب الرّصاص في النار.و من العرايس للثعلبي قال: قال اللّه عزّ و جلّ  «وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحابَ الرَّسِّ» و قال  «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ أَصْحابُ الرَّسِّ» اختلف أهل التفسير و أصحاب الأقاصيص فيهم.فقال سعيد بن جبير و الكلبي و الخليل بن أحمد دخل كلام بعضهم في بعض و كلّ أخبر بطائفة من حديث: أصحاب الرّسّ بقيّة ثمود و قوم صالح و هم أصحاب البئر الّتي ذكرها اللّه تعالى في قوله  «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ» و كانوا بفليج اليمامة نزولا على تلك البئر و كلّ ركيّة لم تطو بالحجارة و الاجر فهو بئر و كان لهم نبيّ يقال له حنظلة بن صفوان، و كان بأرضهم جبل يقال له فتح مصعدا في السماء ميلا، و كانت العنقاء تنتابه و هى كأعظم ما يكون من الطير و فيها من كلّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 341 لون و سمّوها العنقاء لطول عنقها و كانت تكون في ذلك الجبل تنقض على الطير تأكلها، فجاعت ذات يوم فاعوزها الطّير فانقضت على صبيّ فذهبت به، ثمّ إنها انقضت على جارية حين ترعرعت فأخذتها فضمّتها إلى جناحين لها صغيرين سوى الجناحين الكبيرين، فشكوا إلى نبيّهم فقال: اللّهمّ خذها و اقطع نسلها و سلّط عليها آية يذهب بها، فأصابتها صاعقة فاحترقت فلم ير لها أثر فضربتها العرب مثلا في أشعارها و حكمها و أمثالها ثمّ إنّ أصحاب الرّس قتلوا نبيّهم فأهلكهم اللّه تعالى و قال بعض العلماء: بلغني أنه كان رسّان.أما أحدهما فكان أهله بدد و أصحاب غنم و مواش فبعث اللّه إليهم نبيّا فقتلوه ثمّ بعث إليهم رسولا آخر و عضده بوليّ فقتلوا الرّسول و جاهدهم الوليّ حتّى أفحمهم و كانوا يقولون إلهنا في البحر و كانوا على شفيرة و كان يخرج إليهم شيطان في كلّ شهر خرجة فيذبحون و يتّخذونه عيدا فقال لهم الوليّ أرأيتم إن خرج إلهكم الّذي تدعونه إلىّ و أطاعني أ تجيبونني إلى ما دعوتكم إليه؟ فقالوا: بلى، و أعطوه على ذلك العهود و المواثيق.فانتظر حتّى خرج ذلك الشيطان على صورة حوت راكبا أربعة أحوات و له عنق مستعلية و على رأسه مثل التاج، فلمّا نظروا إليه خرّوا له سجّدا و خرج الوليّ إليه فقال ائتني طوعا أو كرها بسم اللّه الكريم، فنزل عند ذلك عن أحواته فقال له الوليّ ائتني عليهنّ لئلّا يكون من القوم في أمري شكّ فاتى الحوت و اتين به حتّى افضين به الى البرّ يجرّونه.فكذّبوه بعد ما رأوا ذلك و نقضوا العهد فأرسل اللّه تعالى إليهم ريحا فقذفهم في البحر و مواشيهم جميعا و ما كانوا يملكون من ذهب و فضّة، فأتى الوليّ الصالح إلى البحر حتّى أخذ التبر و الفضّة و الأوانى فقسّم على أصحابه بالسويّة على الصّغير منهم و الكبير و انقطع هذا النسل.و أما الاخر فهم قوم كان لهم نهر يدعى الرسّ ينسبون إليه و كان فيهم أنبياء كثيرة قلّ يوم يقوم نبيّ إلّا قتل و ذلك النهر بمنقطع آذربيجان بينها و بين أرمنيّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 342 فاذا قطعته مدبرا دخلت في حدّ ارمنيّة و إذا قطعته مقبلا دخلت في حدّ آذربيجان يعبدون النيران و كانوا يعبدون الجوارى «الفذاري» فاذا تمّت لإحديهنّ ثلاثون سنة قتلوها و استبدلوا غيرها و كان عرض نهرهم ثلاثة فراسخ، و كان يرتفع في كلّ يوم و ليلة حتّى يبلغ أنصاف الجبال الّتي حوله، و كان لا ينصب في برّ و لا بحر إذا خرج من حدّهم يقف و يدور ثمّ يرجع إليهم.فبعث اللّه تعالى ثلاثين نبيّا في شهر واحد فقتلوهم جميعا، فبعث اللّه عزّ و جلّ نبيّا و أيّده بنصره و بعث معه وليّا فجاهدهم في اللّه حقّ جهاده.فبعث اللّه تعالى إليه ميكائيل حين نابذوه و كان ذلك في أوان وقوع الحبّ في الزرع، و كانوا إذ ذاك أحوج ما كانوا من الماء، ففجر نهرهم في البحر فانصبّت ما في أسفله و أتى عيونه من فوق فسدّها و بعث إليه خمسمائة ألف من الملائكة أعوانا له ففرّقوا ما بقى فى وسط النهر.ثمّ أمر اللّه جبرئيل فنزل فلم يدع في أرضهم عينا و لا نهرا إلّا أيبسه بإذن اللّه عزّ و جلّ و أمر ملك الموت فانطلق إلى المواشي فأماتهم ربضة واحدة، و أمر الرياح الأربع الجنوب و الشمال و الدّبور و الصّبا فضمت ما كان لهم من متاع و ألقى اللّه عزّ و جلّ عليهم السّبات، ثمّ حفت الرياح الأربع المتاع أجمع فنهبته في رءوس الجبال و بطون الأودية.فأمّا ما كان من علي أو تبرأ أو آنية فانّ اللّه تعالى أمر الأرض فابتلعته فأصبحوا و لا شاء عندهم و لا بقرة و لا مال يعودون و لا ماء يشربونه و لا طعام يأكلونه، فامن باللّه عند ذلك قليل منهم و هداهم إلى غار في جبل له طريق الى خلفه فنجوا و كانوا أحدا و عشرين رجلا و أربع نسوة و صبيّين و كان عدّة الباقين من الرّجال و النساء و الذراري ستّمأة ألف فماتوا عطشا و جوعا و لم يبق منهم باقية.ثمّ عاد القوم إلى منازلهم فوجدوها قد صار أعلاها أسفلها فدعا القوم عند ذلك مخلصين أن يجيهم «ينجيهم» بزرع و ماء و ماشية و يجعله قليلا لئلّا يطغوا، فأجابهم اللّه تعالى إلى ذلك لما علم من صدق نيّاتهم و علم منهم الصّدق و آلوا أن لا يبعث رسولا ممن قاربهم إلّا أعانوه و عضدوه، و علم اللّه منهم الصّدق فأطلق اللّه لهم نهرهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 343 و زادهم على ما سألوا، فأقام اولئك في طاعة اللّه عزّ و جلّ ظاهرا و باطنا حتّى مضوا و انقرضوا.و حدث بعدهم من نسلهم قوم أطاعوا اللّه في الظاهر و نافقوه في الباطن فأملى اللّه تعالى لهم و كان عليهم قادرا، ثمّ كثرت معاصيهم و خالفوا أولياء اللّه تعالى فبعث اللّه عزّ و جلّ عدوّهم ممن فارقهم و خالفهم فأسرع فيهم القتل و بقيت منهم شرذمة فسلّط اللّه عليهم الطاعون فلم يبق منهم أحدا و بقى نهرهم و منازلهم مأتي عام لا يسكنها أحد ثمّ أتى اللّه بقرن بعد ذلك فنزلوها و كانوا صالحين سنين ثمّ أحدثوا فاحشة جعل الرجل بنته و اخته و زوجته فينيلها جاره و أخاه و صديقه يلتمس بذلك البرّ و الصّلة.ثمّ ارتفعوا من ذلك إلى نوع آخر ترك الرّجال النساء حتّى شبقن و استغنوا بالرّجال فجاءت النساء شيطانهنّ في صورة و هى الدّلهاث بنت ابليس و هى اخت الشيصاء و كانت في بيضة واحدة فشهت إلى النساء ركوب بعضهنّ بعضا و علمهنّ كيف يصنعن فأصل ركوب النساء بعضهنّ بعضا من الدّلهاث، فسلّط اللّه على ذلك القرن صاعقة في أوّل اللّيل و خسفا في آخر اللّيل، و صيحة مع الشمس فلم يبق منهم باقية و بادت مساكنهم و لا احسب منازلهم اليوم تسكن.و فى البحار من كتابي العيون و العلل عن الهمداني عن عليّ عن أبيه عن الهروي عن الرضا عليه السّلام عن آبائه عن الحسين بن عليّ عليهم السّلام قال:أتى عليّ بن أبي طالب عليه السّلام قبل مقتله بثلاثة أيام رجل من أشراف تميم يقال له عمرو فقال: يا أمير المؤمنين أخبرني عن أصحاب الرّس في أىّ عصر كانوا و أين كانت منازلهم و من كان ملكهم؟ و هل بعث اللّه عزّ و جلّ إليهم رسولا أم لا؟و بما ذا اهلكوا؟ فانّى أجد في كتاب اللّه تعالى ذكرهم و لا أجد خبرهم.فقال له عليّ عليه السّلام لقد سألت عن حديث ما سألني عنه أحد قبلك و لا يحدثك به أحد بعدي إلّا عنّي، و ما في كتاب اللّه عزّ و جلّ آية إلّا و أنا أعرف تفسيرها و في أىّ مكان نزلت من سهل أو جبل و في أىّ وقت من ليل أو نهار و إنّ ههنا لعلما جمّا- منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 344 و أشار إلى صدره- و لكن طلّابه يسير و عن قليل يندمون لو فقدوني.كان من قصّتهم يا أخا تميم أنهم كانوا قوما يعبدون شجرة صنوبر يقال لها شاه درخت كان يافث بن نوح غرسها على شفير عين يقال لها روشاب «دوشاب» كانت انبعت لنوح عليه السّلام بعد الطوفان، و إنما سمّوا أصحاب الرّس لأنهم رسّوا نبيّهم في الأرض و ذلك بعد سليمان بن داود عليه السّلام.و كانت لهم اثنتا عشرة قرية على شاطىء نهر يقال له الرّس من بلاد المشرق و بهم سمّى ذلك النهر و لم يكن يومئذ في الأرض نهر أغزر منه و لا أعذب منه و لا قرى أكثر و لا أعمر منها تسمّى إحديهنّ أبان، و الثانية، آذر، و الثّالثة دى، و الرّابعة بهمن، و الخامسة اسفندار، و السادسة فروردين، و السابعة اردى بهشت، و الثامنة خرداد، و التاسعة مرداد، و العاشرة تير، و الحادى عشرة مهر، و الثاني عشرة شهريور.و كانت أعظم مداينهم اسفندار و هي الّتي ينزلها ملكهم، و كان تركوز بن غابور بن يارش بن شازن بن نمرود بن كنعان فرعون إبراهيم و بها العين و الصنوبرة و قد غرسوا في كلّ قرية منها حبّة من طلع تلك الصّنوبرة، و أجروا إليها نهرا من العين التي عند الصنوبرة.فنبتت الحبّة و صارت شجرة عظيمة و حرّموا ماء العين و الأنهار فلا يشربون منها و لا أنعامهم، و من فعل ذلك قتلوه و يقولون هو حياة آلهتنا فلا ينبغي لأحد أن ينقص من حياتها و يشربون هم و أنعامهم من نهر الرّس الّذي عليه قراهم.و قد جعلوا في كلّ شهر من السنة في كلّ قرية عيدا يجتمع إليه أهلها، فيضربون علي الشجرة التي بها كلّة «1» من حرير فيها من أنواع الصّور ثمّ يأتون بشاة و بقر فيذبحونهما قربانا للشجرة و يشعلون فيها النيران بالحطب فاذا سطع دخان تلك الذبائح و قتارها في الهواء و حال بينهم و بين النظر إلى السّماء خرّوا سجّدا يبكون و يتضرّعون إليها أن ترضى عنهم.______________________________ (1) الكلّة بالكسر الستر الرقيق يخاط كالبيت يتوقّى فيه من البقّ (بحار). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 345 فكان الشيطان يجيء فيحرّك أغصانها و يصيح من ساقها صياح الصّبي أن قد رضيت عنكم فطيبوا نفسا و قرّوا عينا فيرفعون رؤوسهم عند ذلك و يشربون الخمر و يضربون بالمعازف و يأخذون الدستبند فيكون على ذلك يومهم و ليلتهم ثمّ ينصرفون.و انما سمّت العجم شهورها بأبان ماه و آذرماه و غيرهما اشتقاقا من أسماء تلك القرى لقول أهلها بعضهم لبعض هذا عيد شهر كذا و عيد شهر كذا.حتّى اذا كان عيد قريتهم العظمى اجتمع إليها صغيرهم و كبيرهم فضربوا عند الصنوبرة و العين سرادقا من ديباج عليه من أنواع الصور و جعلوا له اثنى عشر بابا كلّ باب لأهل قرية منهم و يسجدون للصنوبرة خارجا من السرادق و يقرّبون لها الذّبايح أضعاف ما قرّبوا للشجرة الّتي في قراهم.فيجيء ابليس عند ذلك فيحرّك الصنوبرة تحريكا شديدا و يتكلّم من جوفها كلاما جهوريّا و يعدهم و يمنّيهم بأكثر ما وعدتهم و منتهم الشياطين كلّها فيرفعون رؤوسهم من السجود و بهم من الفرح و النشاط ما لا يفيقون و لا يتكلّمون من الشرب و العزف.فيكونون على ذلك اثنى عشر يوما و لياليها بعدد أعيادهم ساير السّنة ثمّ ينصرفون.فلما طال كفرهم باللّه عزّ و جلّ و عبادتهم غيره بعث اللّه عزّ و جلّ إليهم نبيّا من بني إسرائيل من ولد يهودا بن يعقوب، فلبث فيهم زمانا طويلا يدعوهم إلى عبادة اللّه عزّ و جلّ و معرفة ربوبيّته فلا يتّبعونه، فلما رأى شدّة تماديهم في الغىّ و الضلال و تركهم قبول ما دعاهم إليه من الرّشد و النجاح و حضر عيد قريتهم العظمى قال: يا ربّ إنّ عبادك أبوا إلا تكذيبى و الكفر بك و غدوا يعبدون شجرة لا تنفع و لا تضرّ فأيبس شجرهم أجمع و أرهم قدرتك و سلطانك.فأصبح القوم و قد يبس شجرهم كلّها فهالهم ذلك و فظع بهم و صاروا فرقتين فرقة قالت: سحر آلهتكم هذا الرجل الّذي زعم أنه رسول ربّ السماء و الأرض إليكم ليصرف وجوهكم عن آلهتكم إلى اللّه، و فرقة قالت: لا بل غضبت آلهتكم حين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 346 رأت هذا الرّجل يعيبها و يقع فيها و يدعوكم إلى عبادة غيرها فحجبت حسنها و بهائها لكى تغضبوا لها فتنصروا منه.فأجمع رأيهم على قتله فاتّخذوا أنابيب طوالا من رصاص واسعة الأفواه ثمّ أرسلوها في قرار العين إلى أعلا الماء واحدة فوق الأخرى مثل البرانج «اليراع خ» و نزحوا ما فيها من الماء ثمّ حفروا في قرارها بئرا ضيّقة المدخل عميقة و أرسلوا فيها نبيّهم و ألقموا فاها صخرة عظيمة ثمّ أخرجوا الأنابيب من الماء و قالوا نرجو الان أن ترضى عنّا آلهتنا إذا رأت أنا قد قتلنا من كان يقع فيها و يصدّ عن عبادتها و دفنّاه تحت كبيرها يتشفى منه فيعود لنا نورها و نضرتها كما كان.فبقوا عامة يومهم يسمعون أنين نبيّهم عليه السّلام و هو يقول سيدي قد ترى ضيق مكاني و شدّة كربي فارحم ضعف ركنى و قلّة حيلتى و عجّل بقبض روحى و لا تؤخّر إجابة دعوتي حتّى مات عليه السّلام.فقال اللّه جلّ جلاله لجبرئيل: يا جبرئيل أيظنّ عبادى هؤلاء الّذين غرّهم حلمى و امنوا مكرى و عبدوا غيرى و قتلوا رسولي أن يقوموا بغضبي و يخرجوا من سلطاني كيف و أنا المنتقم ممّن عصاني و لم يخش عقابي و اني حلفت بعزّتي لأجعلنّهم عبرة و نكالا للعالمين.فلم يرعهم في يوم عيدهم ذلك إلّا ريح عاصفة شديدة الحمرة فتحيّروا فيها و ذعروا منها و تضام بعضهم إلى بعض، ثمّ صارت الأرض تحتهم حجر كبريت يتوقّد و أظلّتهم سحابة سوداء فألقت عليهم كالقبّة جمرا يتلهّب «يلتهب خ» فذابت أبدانهم كما يذوب الرّصاص في النّار، فنعوذ باللّه تعالى ذكره من غضبه و نزول نقمته و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العليّ العظيم.الترجمة:فصل دويم از اين خطبه در وصيّت بتقوى و پرهيزكاريست مى فرمايد:وصيّت مى كنم شما را أى بندگان خدا بپرهيزكارى خداوندى كه پوشانيده بشما لباس فاخر، و واسع گردانيده بر شما أسباب معيشت را، پس اگر احدى مى يافت بسوى بقا نردباني يا از براى دفع مرگ وسيله و راهى هر آينه بودى آن شخص سليمان بن داود عليه السّلام كه مسخّر شد از براى او پادشاهى جنّ و انسان با منصب پيغمبرى و بزرگي قرب و منزلت، پس زمانى كه استيفا نمود طعمه خود را و استكمال كرد مدّت عمر خود را انداخت او را كمانهاى فنا بتيرهاى مرگ. و گرديد شهرها از وجود او خالى و مسكنها از او معطل و وارث گرديد آنها را قوم ديگر، و بدرستى كه مر شما را در روزگارهاى سابقه هر آينه عبرتى است.كجايند طايفه عمالقه و پسران عمالقه كجايند فراعنه و پسران فراعنه كجايند أصحاب مدينهاى رسّ كه كشتند پيغمبران را و خاموش كردند روشنائى طريقهاى مرسلين را و زنده كردند طريقهاى گردن كشان را و كجايند آن كسانى كه سير كردند با لشكرها و غلبه كردند با هزاران قشون و جمع آوردند لشكرها و بنا كردند شهرها را. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص22 [در دنباله شرح خطبه مطالب ادبى و كلامى آمده است و سپس در مورد اقوامى كه نامهاى ايشان در متن خطبه آمده است مطالب تاريخى زير را مطرح كرده است.] نسب عمالقه: عمالقه فرزندان لاوذ بن ارم بن سام بن نوح هستند. آنان پادشاهان منطقه حجاز و يمن و سرزمين هاى اطراف بودند از جمله ايشان عملاق بن لاوذ بن سام و برادرش طسم بن لاوذ هستند. ديگر از ايشان جديس بن لاوذ برادر ديگرشان است. پس از مرگ عملاق بن لاوذ پادشاهى و قدرت در خاندان طسم قرار گرفت و چون عملاق-  بن طسم به پادشاهى رسيد سركشى كرد و تباهى بسيار در زمين ببار آورد و كار را بدانجا كشاند كه هر عروس را در شب زفافش و پيش از آنكه به خانه شوهرش ببرند تصرف مى كرد و با او در مى آميخت و اگر دوشيزه بود دوشيزگى او را بر مى گرفت. چون همين كار را نسبت به زنى از خاندان جديس كه نامش غفيرة، دختر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص23 غفار بود، انجام داد آن زن پيش قوم خويش رفت و اين شعر را مى خواند: «هيچ كس زبون تر از جديس نيست، آيا بايد با عروس چنين رفتار شود» برادر آن زن كه نامش اسود بن غفار بود به پاس او خشم گرفت و قومش هم از او پيروى كردند و تصميم گرفتند عملاق بن طسم و خاندانش را غافلگير كنند و بكشند. اسود خوراكى فراهم ساخت و عملاق شاه را به ميهمانى فرا خواند و سپس بر او و سران خاندان طسم حمله آورد و همه سالارهاى ايشان را كشت و از آن ميان فقط رياح بن مر نجات پيدا كرد و به ذوجيشان بن تبع حميرى پادشاه يمن پناهنده شد و از او فرياد خواهى كرد و او را براى حمله كردن به جديس بر انگيخت. ذوجيشان همراه حميريان حركت كرد و خود را به سرزمين جو، كه مركز يمامه است رساند و همه افراد جديس را از پاى در آورد و يمامه را ويران كرد و از افراد خاندانهاى طسم و جديس جز اندكى باقى نماند. پس از طسم و جديس وبار بن اميم بن لاوذ بن ارم به پادشاهى رسيد. او با اهل و فرزندان خود به سرزمين «وبار» كه اينك معروف به رمل عالج است كوچ كرد و مدتى در زمين تباهى بار آوردند تا خدايشان نابود فرمود. پس از وبار عبد صحم-  بن اثيف بن لاوذ به پادشاهى رسيد و او و پيروانش در طائف فرود آمدند و مدتى آنجا ساكن بودند و سپس از ميان رفتند. نسب عاد و ثمود: از طوايف ديگرى كه در شمار عمالقه شمرده مى شوند دو طايفه عاد و ثمودند. عاد نسبش چنين است: عاد بن عويص بن ارم بن سام بن نوح. عاد ماه را پرستش مى كرد و گفته مى شود كه او چندان زيست كه از نسل سوم خويش چهار هزار تن را درك كرد و هزار دوشيزه را به زنى گرفت و سرزمين او همان سرزمين احقاف است كه در قرآن از آن نام برده شده است و از ناحيه شحر عمان تا حضرموت ادامه داشته است و شداد بن عاد صاحب و سالار شهرى كه ذكر شده است از فرزندان اوست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص24 ثمود نسبش چنين است: ثمود بن عابر بن ارم بن سام بن نوح، سرزمين ايشان ميان شام و حجاز و بر كرانه رود حبشه قرار داشته است. نسب فراعنه: اين گفتار على عليه السلام كه مى فرمايد «فراعنه و پسران فراعنه كجايند» فراعنه جمع كلمه فرعون است و آنان پادشاهان مصر بوده اند و از جمله ايشان وليد بن ريان فرعون روزگار يوسف عليه السلام است و وليد بن مصعب كه فرعون روزگار موسى عليه السلام است و فرعون بن اعرج و او همان كسى است كه با بنى اسرائيل جنگ و بيت المقدس را ويران كرد. نسب اصحاب الرس: اين گفتار على عليه السلام كه فرموده است «ساكنان شهرهاى رس كجايند»، گفته شده است: ايشان مردمى هستند كه شعيب پيامبر عليه السلام پيامبرشان بوده است. ايشان پرستندگان بتها بودند و چهارپايان بسيار داشتند چاههاى آبى در منطقه آنان بود كه از آنها آب بر مى داشتند. «رس» چاهى بسيار فراخ و بزرگ بود كه آنان را در حالى كه بر گرد آن بودند فرو كشيد و همگان هلاك شدند و سرزمين و خانه هاى ايشان هم به زمين فرو شد. و گفته شده است رس نام دهكده يى در فلج اليمامه بوده است و در آن قومى از بازماندگان ثمود زندگى مى كردند كه ستم يازيدند و نابود شدند. همچنين گفته شده است ايشان قومى از اعراب قديمى بوده اند كه ميان شام و حجاز ساكن بوده اند و عنقاء كودكان ايشان را مى ربود و مى كشت ايشان دعا كردند و خدا را فرا خواندند تا آنان را از اين گرفتارى برهاند. حنظلة بن صفوان براى ايشان مبعوث شد. او ايشان را به دين و آيين فرا خواند و آن را شرط كشتن عنقاء قرار داد و آنان اين شرط را پذيرفتند. صفوان دعا كرد و صاعقه يى بر عنقاء فرود آمد و او را كشت و اصحاب رس نسبت به حنظله وفادارى نكردند و پيمان خود را شكستند و او را كشتند و پس از آن هلاك شدند. گفته شده است: ايشان همان اصحاب «اخدود» ند و رس همان اخدود است. نيز گفته شده است: رس نام سرزمينى در انطاكيه است كه حبيب نجار در آن سرزمين كشته شده است. برخى گفته اند: آنان پيامبر خود را تكذيب كردند و او را در چاهى افكندند و كلمه رس به معنى رمى و در انداختن است. و گفته شده است: رس، نام رودى در اقليم باب و آغاز سرزمين هاى باب از شهر طراز است و به رود كر مى پيوندند و در درياى خزر مى ريزد و آنجا پادشاهانى قدرتمند بوده اند كه خداوند ايشان را به سبب ستمى كه روا داشته اند هلاك فرموده است.  
بخش ۶ : آخرین حجت و خلیفه خدا [منبع]

وَ مِنْهَا :
قَدْ لَبِسَ لِلْحِكْمَةِ جُنَّتَهَا وَ أَخَذَهَا بِجَمِيعِ أَدَبِهَا مِنَ الْإِقْبَالِ عَلَيْهَا وَ الْمَعْرِفَةِ بِهَا وَ التَّفَرُّغِ لَهَا، فَهِيَ عِنْدَ نَفْسِهِ ضَالَّتُهُ الَّتِي يَطْلُبُهَا وَ حَاجَتُهُ الَّتِي يَسْأَلُ عَنْهَا؛ فَهُوَ مُغْتَرِبٌ إِذَا اغْتَرَبَ الْإِسْلَامُ وَ ضَرَبَ بِعَسِيبِ ذَنَبِهِ وَ أَلْصَقَ الْأَرْضَ بِجِرَانِهِ، بَقِيَّةٌ مِنْ بَقَايَا حُجَّتِهِ، خَلِيفَةٌ مِنْ خَلَائِفِ أَنْبِيَائِهِ.

جُنَّةُ الحِكْمَة : سپر حكمت، آنچه كه حكمت را محفوظ و مصون مى دارد مثل زهد و ورع و...
عَسِيبُ الذَنَبِ : بيخ دم، رستنگاه دم.
الْجِرَان : جلو گردن شتر از مذبح تا منحر. 
مُغتَرِب : غريب شده، كسى كه غربت اختيار نموده
عَسيبُ الذَنَب : اصل و ريشه دم حيوان
جِران : قسمتى از گردن شتر كه متصل ببدن است 
۵. وصف حضرت مهدى (عجّل الله تعالى فرجه الشريف):
زره دانش بر تن دارد، و با تمامى آداب، و با توجّه و معرفت كامل آن را فرا گرفته است، حكمت گمشده اوست كه همواره در جستجوى آن مى باشد، و نياز اوست كه در به دست آوردنش مى پرسد.
در آن هنگام كه اسلام غروب مى كند و چونان شترى در راه مانده دم خود را به حركت در آورده، گردن به زمين مى چسباند.(۱) او پنهان خواهد شد (دوران غيبت صغرى و كبرى) او باقى مانده حجّت هاى الهى، و آخرين جانشين از جانشينان پيامبران است.
______________________________
(۱). ضرب المثل است، چون شتر خسته شود، دم خود را به حركت در مى‏ آورد، و گردن به زمين مى ‏چسباند، كه نشانه ضعف و درماندگى اوست.
قسمت سوم از اين خطبه است (در باره امام منتظر عجّل اللّه تعالى فرجه):
(21) (امام زمان عليه السّلام) سپر حكمت (علم بحقائق اشياء و زهد و عبادت) را پوشيده و آنرا با شرايطش كه عبارت است از توجّه و شناختن و فارغ ساختن خود را (از علاقه بدنيا) براى آن فرا گرفته، پس حكمت نزد آن حضرت گم شده اى است كه آنرا طلبيده، و آرزويى است كه آنرا درخواست نموده (انديشه او همواره متوجّه به آنست و بغير آن نظر ندارد، چنانكه در اواخر اين كتاب امام عليه السّلام فرموده: «الحكمة ضالّة المؤمن» يعنى حكمت گم شده مؤمن است كه هميشه در صدد يافتن آن است)
(22) پس آن بزرگوار پنهان شده گوشه اى اختيار نمايد هرگاه (فتنه و تباهكارى بسيار گشته) اسلام غريب (ضعيف و ناتوان) گردد، و (مانند شتر هنگاميكه رنج و آزار بيند) دم خود را به حركت آورده جلو گردنش را بزمين بچسباند (خلاصه چنان ضعف آنرا فرا گيرد كه از پا افتاده از جا بر نخيزد، اين جمله اشاره به فرمايش حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله است كه فرموده: «بَدَء الإسلام غريبا و سيعود غريبا» يعنى اسلام غريب و تنها پيدايش يافت و زود است كه تنها گردد، يعنى پيرو واقعى نداشته باشد). آن حضرت باقى مانده باقى مانده هاى حجّت خدا (ائمّه هدى عليهم السّلام) و جانشين پيغمبران او مى باشد.
 
از اين خطبه:
درع حكمت بر تن كرد و آن را با همه آدابش فرا گرفت. بدان روى آورد و بشناختش و جز آن به چيزى نپرداخت. حكمت در نظر او گمشده اش بود كه به طلبش برخاسته بود و نيازش بود كه پيوسته از آن مى پرسيد.
او غريب است هنگامى كه اسلام غريب شود. چونان اشترى كه از شدت خستگى دم خود به حركت آرد و گردن بر زمين نهد. او باقى بقاياى حجت اوست و خليفه اى است از خلفاى پيامبران.
 
بخش ديگرى از خطبه:
(آن مرد الهى) براى حفظ حکمت و دانش، زرهى بر تن کرده و حکمت را با تمام آدابش در برگرفته، توجه خاص به آن نموده و آن را به خوبى شناخته و يکسره به آن پرداخته است. حکمت و دانش براى او گمشده اى است که همواره در جستجوى آن است و نيازى اوست که پيوسته در طلب آن است. او به هنگامى که اسلام غروب کند و همچون شترى خسته که از راه رفتن بازماند، و بر زمين قرار گرفته و سينه به آن چسبانده است، پنهان خواهد شد. (آرى) او باقيمانده اى از حجّتهاى خداست و خليفه و جانشينى از جانشينان پيامبران اوست.
 
از اين خطبه است:
جامه حكمت آموزى در پوشيد، روى بدان آورد و در فراگرفتن آن چنانكه بايسته است، كوشيد. حكمت را شناخت، و جز آن به چيزى نپرداخت، و گمشده اش بود كه در پى آن مى گرديد، و نياز او، كه از آن مى پرسيد. او غريب است هنگامى كه اسلام غريب ماند، چون شترى خسته كه دم بر زمين نهد، و خفتد و برخاستن نتواند. او مانده اى از حجّتهاى خداست، و خليفه اى از خليفه هاى انبياست.
 
از اين خطبه است:
زره حكمت و دانش در پوشيد، و آن را به تمام آدابش از توجه و معرفت به آن، و فارغ نمودن دل براى آن فرا گرفت. حكمت نزد او گمشده اى است كه در طلب آن است، و حاجتى است كه در جستجوى آن است.
از ديده پنهان است در آن زمانى كه اسلام چون شترى خسته كه دم بر زمين گذاشته و سينه بر آن نهاده دچار غربت است، او باقى مانده اى از حجج حق، و جانشينى از جانشينان انبياء خداست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 72-67 ويژگيهاى آن مرد الهى:آنچه در اين بخش آمده در ظاهر پيوندى با بخشهاى سابق اين خطبه ندارد. دليل آن اين است که مرحوم سيّد رضى در بسيارى از موارد همه خطبه را نقل نمى کند، بلکه بخشهايى از آن را به صورت گزينشى انتخاب مى کند. تعبير به «مِنْها» نيز در آغاز اين بخش، گواه روشنى بر اين مطلب است و همين امر سبب شده است که اين بخش و مرجع ضميرهاى آن در هاله اى از ابهام فرو رود و هر يک از مفسّران، احتمالى درباره آن بدهند; ولى به اعتقاد ما قرائنى در مجموع اين بخش وجود دارد که هرگونه ابهام را برطرف مى سازد که به آن اشاره مى کنم.نخست مى فرمايد: «او براى حفظ حکمت و دانش، زرهى که حافظ آن است بر تن کرده و حکمت را باهمه آدابش را در برگرفته، توجه خاص به آن نموده و آن را به خوبى شناخته و يکسره به آن پرداخته است»; (قَدْ لَبِسَ لِلْحِکْمَةِ جُنَّتَهَا(1)، وَ أَخَذَهَا بِجَمِيعِ أَدَبِهَا، مِنَ الاِْقْبَالِ عَلَيْهَا، وَالْمَعْرِفَةِ بِهَا، وَالتَّفَرُّغِ لَهَا).در اينکه منظور از اين شخص حکيم که حکمت همه وجود او را پر کرده و توجه او را به خود جلب نموده و آن را با همه آداب در برگرفته کيست، احتمالات متعددى داده شده که از جمله چهار احتمال زير است:1ـ گروهى گفته اند: اين کلام، اشاره به حضرت مهدى(عليه السلام) و دوران غيبت و قيام اوست. ابن ابى الحديد اين نظر را به اماميه نسبت داده است و در آغاز آن را نمى پذيرد; ولى در پايان به عنوان کسى که در آخر الزمان متولّد مى شود و نامش مهدى(عليه السلام) است، اين نظريه پذيرفته است.2ـ فلاسفه گفته اند: مراد از آن نخبگان عرفا هستند که در هر زمان در ميان مردم وجود دارند.3ـ از بعضى متصوفه نقل شده که منظور اولياء الله و سالکان طريق حقيقتند که همواره در روى زمين وجود دارند.4ـ از جماعت معتزله نقل شده که منظور عالم به عدل و توحيد از مؤمنان است که در هر عصر و زمان، افرادى از آنها در ميان مردم ديده مى شود; ولى هنگامى که تعبيرات حضرت را تا پايان اين بخش تفسير کنيم به روشنى درخواهيم يافت که اين عبارات تفسير صحيحى جز حضرت مهدى(عليه السلام) ندارد.به هر حال تعبير به (قَدْ لَبِسَ لِلْحِکْمَةِ جُنَّتَهَا) اشاره به اين است که او حکيم است و براى حفظ حکمت سپرى بر تن کرده که منظور از آن، سپر تقوا و پرهيزکارى است، همان گونه که دراين حديث معروف آمده است: «ما أَخْلَصَ عَبْدٌ للهِِ عَزَّوَجَلَّ أَرْبَعينَ صَباحاً إلاّ جَرَتْ يَنابيعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلى لِسانِهِ ; هيچ بنده اى چهل روز اعمال خود را براى خدا کاملا خالص نکرد مگر اين که چشمه هاى جوشان حکمت از قلب او بر زبانش سرازير شد».(2)جمله هاى بعد از آن نيز، «وَ أَخَذَهَا بِجَمِيعِ أَدَبِهَا...» همه اشاره به اين است که او حکيمى است توانا که علم و دانش و حکمت و تدبير بر همه وجود او حاکم است و با همين ابزار محيط خود را اداره مى کند.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى افزايد: «حکمت و دانش براى او گمشده اى است که همواره در جستجوى آن است و نياز اوست که پيوسته در طلب آن است»; (فَهِيَ عِنْدَ نَفْسِهِ ضَالَّتُهُ الَّتِي يَطْلُبُهَا، وَ حَاجَتُهُ الَّتِي يَسْأَلُ عَنْهَا).اين سخن تأکيد ديگرى است بر اينکه آن مرد الهى برنامه کارش بر اساس حکمت قرار گرفته و قبل از ايجاد هر تحوّلى تحوّل علمى و فرهنگى برقرار مى کند; اين سخن هماهنگ با چيزى است که در روايات درباره حضرت مهدى(عليه السلام) آمده است. از جمله در حديثى از امام باقر(عليه السلام) چنين مى خوانيم: «إذا قامَ قائِمُنا وَضَعَ يَدَهُ عَلى رُؤُوسِ الْعِبادِ فَجَمَعَ بِها عُقُولُهُمْ وَ کَمُلَتْ بِها أَحْلامُهُم ; هنگامى که قيام کننده ما به پا خيزد دست خود را بر سر بندگان بگذارد (آنها را تحت تربيت خود قرار دهد) و به اين وسيله عقلهاى آنها را متمرکز سازد و افکار آنها را کامل کند».(3)در ادامه در بيان يک ويژگى ديگر آن مرد الهى مى فرمايد: «او به هنگامى که اسلام غروب کند همچون شترى گردد که از راه رفتن بازمانده، بر زمين قرار گرفته و سينه به آن چسبانده است، پنهان خواهد شد»; (فَهُوَ مُغْتَرِبٌ إِذَا اغْتَرَبَ(4) الاِْسْلاَمُ، وَ ضَرَبَ بِعَسِيبِ(5) ذَنْبِهِ(6)، وَ أَلْصَقَ الاَْرْضَ بِجِرَانِهِ(7)).هنگامى که شتر از راه رفتن باز مى ماند بر زمين چنان پهن مى شود که انتهاى دم او به زمين مى چسبد و حتى پايين گردن خود را نيز بر آن مى نهد و اين نشانه نهايت خستگى است و عرب از آن به عنوان کنايه براى نهايت ضعف و ناتوانى استفاده مى کند.اين سخن اشاره آشکار ديگرى به يکى از اوصاف آن مرد الهى است و که در دوران غيبت او اسلام و مسلمين در نهايت ضعف قرار مى گيرند و دشمنان از هر سو براى محو اسلام و شکست مسلمين قيام مى کنند.در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) آمده است: «اَلْعِلْمُ سَبْعَةٌ وَ عِشْرُونَ حَرْفاً فَجَميعُ ما جاءَتْ بِهِ الرُّسُلُ حَرْفانِ فَلَمْ يَعْرِفِ النّاسُ حَتّى الْيَوْمِ غَيْرَ الْحَرْفَيْنِ فَإذا قامَ قائِمُنا أَخْرَجَ خَمْسَ وَ عِشْرينَ حَرْفاً فَبثّها فى النّاسِ وَ ضَمَّ إِلَيْها الْحَرْفَيْنِ حَتّى يَبُثَّها سَبْعَةَ وَ عِشْرينَ حَرْفاً ; علم و دانش 27 حرف (27 باب) است جميع آنچه پيامبران الهى آورده اند به اندازه دو حرف آن است و مردم تا امروز جز آن دو حرف را نشناختند. هنگامى که قيام کننده ما قيام مى کند 25 حرف ديگر را بيرون مى آورد و در ميان مردم مى گستراند و آن دو حرف را نيز به آن ضميمه مى کند تا 27 حرف کامل شود»(8) (اشاره به اينکه آن حضرت انقلاب فرهنگى قوى و پرشتابى پى ريزى مى کند که سطح آگاهى و علم در جهان بيش از ده برابر وضع موجودش مى شود).به گفته حافظ:ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن *** قوافل دل و دانش که مرد راه رسيدکجاست صوفى دجّال فعلِ ملحدْ شکل *** بگو بسوز که مهدى دين پناه رسيدعزيز مصر به زعم برادران حسود *** ز قعر چاه بر آمد، به اوج ماه رسيدامام(عليه السلام) در پايان اين فراز به نکته روشن ترى در اين زمينه مى پردازد و مى فرمايد: «او باقيمانده اى از حجّتهاى خدا است و خليفه و جانشينى از جانشينان پيامبران اوست»; (بَقِيَّةٌ مِنْ بَقَايَا حُجَّتِهِ، خَلِيفَةٌ مِنْ خَلاَئِفِ أَنْبِيَائِهِ).همان گونه که از بيان اين اوصاف به دست مى آيد جمله هاى بالا مرجع ضميرى جز حضرت مهدى نمى تواند داشته باشد. به ويژه اينکه واژه هاى «بقيه» (بقية الله) و «حجّت» و «خليفه» در فرهنگ دينى ما کاملا منطبق بر آن حضرت است.****نکته:اشاراتى به قيام مهدى(عليه السلام):از اين بخش خطبه که اشارات روشنى به قيام حضرت مهدى(عليه السلام) داشت، به خوبى استفاده مى شود که بر خلاف تصوّر ناآگاهان، تکيه گاه اصلى مهدى برانقلابى فکرى، علمى و فرهنگى است; نه قيامى نظامى و مملوّ از خونريزى. او چنان سطح افکار مردم را بالا مى برد که با پاى خود به سوى يک حکومت سراسر عدل و داد پيش مى روند. بى شکّ در آغاز راه، اقليّت ماجراجو و منحرف و گردنکشان زورگو و ظالمى در اين طريق سدّ راهند که امام آنها را با قدرت نظامى خود بر مى دارد. او پيوسته در طلب دانش و ارتقاى سطح معلومات امّت است و همچون جدّش پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) با زبان حال و قال مى گويد: (رَبِّ زِدْنِي عِلْماً).(9)****پی نوشت:1. «جنّه» از ريشه «جنّ» بر وزن «فنّ» به معناى پوشاندن چيزى است و به ديوانه از اين جهت مجنون گفته مى شود که گويى پرده اى بر عقلش کشيده است و جن موجودى است ناپيدا و جنين در رحم پوشيده شده است. باغ را از اين جهت «جنّت» مى گويند که زمينش از درختان پوشيده است و «جنان» بر وزن زمان به قلب گفته مى شود که در سينه پنهان است و «جنّه» که در خطبه بالا آمده به معناى زره و سلاح هاى دفاعى ديگرى که انسان خود را با آن مى پوشاند.2. عيون اخبارالرضا(عليه السلام)، جلد 2، صفحه 69، حديث 321.3. بحارالانوار، جلد 2، صفحه 328، حديث 47.4. «اغترب» از ماده «اغتراب» به معناى مهاجرت کردن يا پنهان شدن است.5. «عسيب» استخوان انتهايى دم اسب يا شتر گويند.6. «ذنب» از ريشه «ذنب» بر وزن «ضرب» گرفته شده که به معناى دنبال چيزى را گرفتن است و چون گناه آثار و تبعاتى دارد که انسان را رها نمى کند به آن ذنب بر وزن ضرب گفته شده و «ذَنَب»، بر وزن «هدف» که در خطبه بالا آمده به معناى دم حيوان و دنباله هر چيزى است.7. «جران» به معناى بخش پيشين گردن شتر و جمله «ضرب بجرانه» کنايه از جاگرفتن و جا خوش کردن است.8. بحارالانوار، جلد 73، صفحه 336 .9. طه، آيه 114. 
شرح علامه جعفری«قد لبس للحكمه جنتها، و اخذها بجميع ادبها من الاقبال عليها و المعرفه بها و التفرغ لها فهي عند نفسه ضالته التي يطلبها، و حاجته التي يسال عنها …» (آن انسان كامل و وارسته سپري از حكمت پوشيد و جميع آداب و حكمت را فرا گرفت- از روي آوردن به آن و تحصيل معرفت و اشتغال به علم و عمل به آن. حكمت را براي نفس خويشتن همان گمشده‌اي تلقي كرد كه آن را مي‌جست و نيازي براي خويشتن مي‌دانست كه آنرا طلب مي‌كرد …).كيست اين انسان وارسته و كامل؟ مفسران نهج‌البلاغه در تعيين اين شخص اختلاف نظر دارند. مقدمتا بايد در نظر گرفت: تقطيع مرحوم سيد رضي قدس سره در اين مورد از جملات خطبه مباركه كه باعث اختلاف نظر شده است، نابجا بوده است و كاش سيد رحمه‌الله عليه اين كار را انجام نمي‌داد. به هر حال بهترين توضيحي كه در نقل نظريات و در آنچه كه احتمال آن در عبارت قوي‌تر است، محقق مرحوم حاج ميرزا حبيب‌الله هاشمي خويي داده است. اين محقق مي‌گويد (علامه مجلسي مي‌گويد: جمله مورد بحث اشاره است به حضرت قائم عليه‌السلام و شارح معتزلي (ابن ابي‌الحديد) اين نظريه را از شيعه اماميه نقل كرده است و صوفيه مي‌گويند: مقصود اميرالمومنين عليه‌السلام، ولي خدا در روي زمين است در نظر آنان دنيا از ابدال و اولياء خالي نيست.) (اين مطلب در كتاب مثنوي چنين آمده است: پس به هر دوري وليي قائم است، آزمايش تا قيامت دائم است). البته اين كه همواره در روي زمين انسان‌ها وارسته‌اي وجود دارند، صحيح است، ولي حضرت مهدي قائم عجل‌الله فرجه دوازدهمين امام فرزند امام حسن عسكري سلام الله عليه يك شخص معين و ولي‌الله اعظم است كه مطابق روايات فوق متواتر از شيعه و سني در موقعي كه روي زمين پر از ظلم و جور خواهد بود، ظهور فرموده و روي زمين را با عدل و داد پر خواهد كرد. فلاسفه گفته‌اند: مراد امام عليه‌السلام انسان عارف است. و معتزله گفته‌اند: مقصود امام عليه‌السلام عالم به عدالت و توحيد است و آنان چنين گمان كرده‌اند كه خداوند امت اسلامي را از گروهي از مردان باايمان كه عالم به توحيد و عدل مي‌باشند، خالي نمي‌گذارد. و تحقق اجماع به اعتبار حجت قول اين علما مي‌باشد و به اين جهت كه شناخت عين اين انسانهاي وارسته بسيار دشوار است، لذا اجماع جميع آنان حجت تلقي مي‌شود.شارح معتزلي (ابن ابي‌الحديد) بعد از نقل اين اقوال مي‌گويد و بعيد نيست كه مقصود اميرالمومنين عليه‌السلام امام قائم (ع) از آل محمد(ص) در آخرالزمان باشد در آن موقع كه خداوند او را خواهد آفريد اگر چه در اين زمان وجود ندارد و در سخن پيامبر (يا در علم كلام) چيزي وجود ندارد كه دلالت به وجود او در اين زمان نداشته باشد. درباره ظهور و قيام آن حضرت همه فرقه‌ها و مذاهب اسلامي اتفاق نظر دارند به اين كه دنيا و پديده تكليف به پايان نمي‌رسد مگر با وجود او.سپس مرحوم محقق خويي مي‌گويد: مي‌گويم اين كه مي‌گويد: منظور امام حضرت مهدي (ع) است، بعيد نيست همانطور باشد كه مي‌گويد، زيرا آن حضرت با آن صفات موصوف و مظهر آنها است. سپس مرحوم محقق خويي براي اثبات نظريه شيعه اماميه كه مي‌گويد: آن حضرت (ع) متولد شده و تا ظهور در جامع بشري زنده بوده و آن موقع قيام به عدل و داد خواهد فرمود، دلايلي مي‌آورد.در سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام در خطبه صدم، بحث مختصري درباره حضرت مهدي محمد بن الحسن العسكري عجل‌الله فرجه الشريف مطرح نموديم و در آنجا وعده كرديم انشاءالله در ساحت اين مجلدات از مسائل مربوط به دولت جهاني كه جهان در انتظار آن است … مشروحا بحث خواهيم كرد. اينك با عنايات خداوندي به اين مبحث بسيار بااهميت مي‌پردازيم:حضرت مهدي عليه‌السلام و حكومت الهي او در روي زمين:بسم الله الرحمن الرحيم. بشر به كجا مي‌رود و در انتظار چيست؟ اين همان سوال بسيار بااهميت است كه خردمندان آگاه از موجوديت انسان و صاحبنظران اقوام و ملل، از آغاز تاريخ بشري تاكنون همواره براي خود و ديگر انسانهاي عاقل و انديشمند مطرح نموده‌اند. درباره انگيزه اين سوال و پاسخ‌هايي كه به آن داده مي‌شود، مطالب مهمي را مي‌توان مورد بررسي قرار داد. از آن جمله:مطلب يكم- چند عامل را مي‌توان به عنوان انگيزه مزبور در نظر گرفت. از آن جمله:يك- عدم رضايت به وضع موجود كه غالبا دامنگير اغلب مردم جوامع است كه از مشاهده پايمال شدن حقوق انسانها و تجاوز و تعديل‌هايي كه گريبان اكثريت چشمگير آنان را به سختي مي‌فشارد، ناشي مي‌گردد. اين نارضايتي و كراهت، تنها بر احساس ناگوار و نابساماني‌هاي زندگي بشري مبتني است كه فرداهايي را مي‌خواهد كه از ناملايمات رها گردد، بدون اين كه واقعا فردايي را كه بشر در آن موقع نجات پيدا خواهد كرد، بشناسد و آن را بخواهد. به عبارت معمول‌تر، چنين اشخاصي رهايي از وضع دردآور زمان خود را مي‌خواهند، بدون اينكه از فرداي آن زمان اطلاعي و خبري داشته باشند. اينان كه طالب فردايي مجهولند، قربانيان تخيلات بي‌اساس خود هستند:عمر من شد برخي فرداي من          واي از اين فرداي ناپيداي مندو- عدم رضايت تكاملي- گروههاي بسيار فراواني از كمال‌يافتگان نوع بشري در هر زماني كه زندگي مي‌كنند، در هر موقعيتي از فرهنگ و تمدن بشري كه قرار بگيرند، موقعيتي بالاتر از آن را مي‌جويند و قناعت به وضع موجود نمي‌نمايند. اين كه نبايد به هيچ موقعيتي از كيفيت زندگي در روي زمين قانع شد، مستند به يك احساس ريشه‌داريست كه اگر عوامل تخدير آن را خاموش نسازد، بشر با استناد به آن همواره به آينده عالي‌تر از گذشته مي‌نگرد و آن را به طور جدي مي‌خواهد. اساسي‌ترين عامل اين گريز از وضع موجود، همانگونه كه اشاره كرديم همان احساس است كه ريشه از لزوم گسترش ذات (من) در همه جهان هستي مي‌گيرد، زيرا اين احساس هر گونه وضع موجود را كه بشر به دست آورده و در آن به زندگي مي‌پردازد، مانند زنداني مي‌بيند كه ديوارها و سقف آن را خود وي ساخته و پرداخته است. اگر چه اين زندان تجسمي از بهترين فرهنگ‌ها و تمدنهاي ساخته انساني باشد. در اين دنيا كه كميت‌هاي محدودكننده و كيفيت‌هاي رنگ‌آميزي كننده، زندگي او را محدود و مشخص مي‌سازد، نمي‌تواند ذات يا (من) خود را زندگي كند- زيرا هر آنچه كه ذات (من) آدمي آن را دريافت و بر آن مسلط شد، كوچكتر از (من) انسان خواهد نمود اگر چه جهان هستي باشد. اينگونه اشخاص اگر چه عالي‌تر از گروه يكم مي‌انديشند، با اين حال، اينان نيز نتوانسته‌اند انگيزه اصلي گريز از وضع موجود و گرايش به آيين را، آنچنان كه حقيقت در اين مسئله ايجاب مي‌كند، دريابند.سه- عدم رضايت مقدس- اين رضايت، عالي‌ترين انگيزه از سه قسم است كه تاكنون دو قسم آن را طرح و بررسي نموده‌ايم.توضيح اين قسم چنين است كه انسان داراي استعدادها و قوا و سرمايه‌هاي بسيار و خيره‌كننده‌اي است، به طوري كه همانگونه كه در دو قسم گذشته متذكر شديم، هيچ وضع و موقعيتي او را نمي‌تواند اشباع كند اگر چه عالي‌ترين فرهنگ‌ها و تمدن‌ها و جوامع را براي خود تهيه كرده باشد، زيرا عظمت (من) او در حديست كه هيچ چيزي نمي‌تواند او را احاطه كند و اشباعش نمايد و به قول عده‌اي از صاحبنظران فلسفي شرق مانند مولوي و متفكران غرب مانند پاسكال: (انسان موجوديست كه مركزش همه جا (يا در مركز همه جااست) و محيطش هيچ جا نيست. از طرف ديگر هيچگونه پيشرفت و گسترش علمي و سلطه‌اي در اين كيهان بزرگ نتوانسته است (من) او را به موقعيتي كه خود براي خود ساخته است، قانع نمايد. و اين عدم قناعت يك پديده بي‌اساس نيست، بلكه ريشه‌هاي آن را بايد از بعد گرايش جدي او به ماوراي طبيعت كه جزء ذات ناب و فطرت سليم او است، جستجو كرد، نه از سطوح و ابعاد طبيعي محض (من) زيرا (من) با اين سطوح و ابعاد، هم تلقين‌پذير است و هم تخديرپذير و هم قابل انحراف از اصل (صيانت ذات تكاملي) به خودخواهي تباه‌كننده، خود و جامعه، (من انساني) با آن بعد گرايش به ماوراي طبيعت است كه با عامل (عدم رضايت مقدس) همواره در انتظار ايام‌الله (روزهاي الهي) بسر مي‌برد. اين كه گفتيم: ريشه‌هاي عدم قناعت به وضع موجود اگر چه عالي‌ترين تمدن و فرهنگ ساخته مغز و دست او باشد، بايد از بعد گرايش جدي او به ماوراي طبيعت جستجو شود، گمان نمي‌رود مورد ترديد و شك كسي باشد.جمله‌اي كه شما ذيلا مي‌بينيد اگر چه گفته يك متفكر بزرگ غربي است، ولي دلايل و شواهدي كه موجب بروز چنين عقيده و سخني شده است، مورد قبول همه صاحبنظران مذهبي و غير مذهبي است. جمله چنين است: (پيش راندن‌هاي عظيم دسته جمعي، امور بشري را اداره مي‌كنند و در يك موقع معين به حالت منطقي، يعني به تعادل، يعني به عدل سوقشان مي‌دهند. نيرويي مركب از زمين و آسمان (طبيعت و ماوراي طبيعت) از بشريت حاصل مي‌شود. و بر او حكمفرمايي مي‌كند. اين نيرو يك نشان دهنده معجزات است. و مي‌توان منتظر بود كه اين قدرت اسرارآميز ترقي در يك روز زيبا. شرق و غرب (يعني اختلافات تفرقه‌انگيز انسان و انسانيت را) در قعر يك گور مواجه سازد (يعني اختلافات بي‌اساس را از بين ببرد) و امامان را با بناپارت در داخل هرم بزرگ به مكالمه وادارد. در انتظار آن روز، تاملي، ترددي، دوران توقفي در پيشرفت روزافزون عقول نيست. (بينوايان- ويكتور هوگو- ج 2 ص 337 و 338) در جملاتي پيش از عبارات فوق چنين آمده است (ترقي به طور كلي در طريق حل اين مسئله مي‌كوشد.) مولوي چه زيبا مي‌گويد:مي‌ بده اي ساقي آخر زمان            اي ربوده عقل‌هاي مردمانخاكيان زين باده بر گردون زنند            اي مي‌تو نردبان آسمانبشكن از زندان در و ديوار را             وارهان جان را ز زندان غمانترك ساقي گشت و در ده كس نماند             گرگ ماند و گوسفند و تركمان (ديوان شمس تبريزي)(يك روز حيرت همه را فرا خواهد گرفت- چون نوع بشر بالا مي‌رود، بالتبع قشرهاي ته‌مانده نيز از منطقه فلاكت بيرون مي‌آيند- محو بينوايي با يك ارتفاع ساده سطح صورت خواهد گرفت، هر كس در اين راه حل متبرك شبهه كند خطاكار است) (ص 337) اين عبارات را هم مورد دقت قرار بدهيم: (آيا آينده خواهد رسيد؟ به نظر مي‌رسد كه چون اين همه تيرگي مخوف ديده مي‌شود، آدمي تقريبا مي‌تواند اين پرسش را بر زبان آورد. (تيرگي مخوف چيست)؟ مواجهه خودخواهان و بينوايان چه ملال‌انگيز است! نزد خودخواهان، احكام ناحق، ظلمات پرورش اشرافي، اشتهايي كه بر اثر مستي افزون مي‌شود، گيجي حاصل از خوشگذراني كه آدمي را كر مي‌كند، ترس از رنج بردن كه در بعضي از اين اشخاص تا به پايه كينه‌توزي نسبت به رنجبران مي‌رسد، يك رضاي تاثرناپذير، انانيتي چنان نخوت‌آميز كه جان را در بند مي‌نهد، نزد بينوايان، حرص، حسد، بغض از ديدن شادماني ديگران، تكان‌هاي شديد جانور انساني در راه تسكين جوع، قلوب انباشته از تيرگي، غصه احتياج، شئامت، جهلي ناپاك و بسيط. آيا هنوز هم بايد چشم سوي آسمان بالا برد؟ آيا نقطه درخشاني كه آدمي در آن تشخيص مي‌دهد از همان نقطه‌ها است كه خاموش مي‌گردند؟ بسي وحشت‌آور است مشاهده كمال مطلوب كه اينگونه در اعماق تاريكي‌ها ناپديد شده و اين قدر كوچك. دور افتاده، ناديدني، درخشان ولي محاط در همه اين تهديدات عظيم منحوس است كه ديوآسا پيرامونش هجوم كرده‌اند، با اين همه بيش از ستاره‌اي كه در دهان ابرها است، در خطر نيست. (همين ماخذ، ص 339) شما مضاميني را كه در عبارات فوق مي‌بينيد به هيچوجه نمي‌توانيد به يك فرهنگ خاص اقليمي و نژادي و تمدني نسبت بدهيد. ما اين مطالب را چكيده‌اي از فرهنگ عالي متن كلي دين الهي مي‌دانيم كه روزي بشريت را در برابر سقوط اخلاقي و حيات اجتماعي معقول و حيات سياسي و حقوقي مبتني بر تكامل و رشد انساني را نجات خواهد داد و مشعله فروزان فرا راه او نصب خواهد كرد. آيا شما هم مانند ما مشابهت كامل مابين مطالب بالا و ابياتي از مولوي احساس مي‌كنيد؟ اينك ابيات مولوي:اي فلك در فتنه آخر زمان            تيز مي‌گردي بده آخر امانخنجر تيزي تو اندر قصد ما           نيش زهر آلوده‌اي در فصد مازوبعان زيرك آخر زمان           برفزوه خويش بر پيشينيانكه ماييم خلاصه همه تمدنها و فرهنگهاي گذشته! ماييم كه سر به كهكشان‌ها كشيده و چشم به اعماق ذرات بنيادين طبيعت دوخته‌ايم! ماييم تكامل‌يافته همه ادوار تاريخ بشر كه پشت سر گذاشته است! با اين حال اين كمال‌يافتگان:حيله‌آموزان جگرها سوخته          فعل‌ها و مكرها آموختهو همه اصول اخلاق عالي انسانيت را از دست داده و آنها را نابود كرده، تنها به اين علت كه آنها براي ما سودي ندارند!صبر و ايثار و سخاي نفس و جود          باز داده كان بود اكسير سوداينست منطق فراگير امروز كه از همه جا صداي سود به گوش مي‌رسد و هيچ هدفي براي زندگي جز منفعت نمي‌بيند! (يتي ليتاريانيسم)آيا شما دنياي امروز را با آن همه ادعاي دروغين درباره تكامل و پيشرفت در اين ابيات نمي‌بينيد؟ اين كه براي سامان دادن به وضع نابسامان بشر يك قدرت الهي لازم است در ابيات اخير با صراحت كامل مشاهده مي‌شود.مطلب دوم- همه ما با اين پديده بسيار باعظمت رواني آشنايي داريم كه هر اندازه هم فضاي درون آدمي تيره و تار گردد، بالاخره يك روزنه بسيار معنادار، در آنجا وجود دارد كه دريچه خود را بر فضاي درون انساني باز مي‌كند و نور درخشاني را كه كلمه اميد بهتر از همه كلمات آن را مي‌رساند، در آن فضا ارائه مي‌دهد. اين همان نور اميد است كه هر كسي را در طول زندگي بارها از مرز زندگي و مرگ برمي‌گرداند. جامعه‌شناسان و كساني كه به طور جدي با علوم انساني سر و كار دارند و تا اعماق استعدادها و ابعاد او نفوذ مي‌كنند و از سرگذشت زندگي اين نوع بزرگ كه انسان ناميده مي‌شود، اطلاع لازم را دارند، مي‌دانند كه بشر به طور كلي با اميد به حقيقتي زندگي مي‌كند كه ساخته او و طبيعت نمي‌باشد. بلكه مافوق او و طبيعت است. شعله اين اميد با يكي از دو موضوع خاموش مي‌گردد.1- وسايل تخدير كه داراي انواع فراواني است و متاسفانه هر چه انسانها به پيشرفت نايل مي‌گردند، اين وسايل نيز گسترده‌تر و عميق‌تر مي‌گردد!2- رنگ‌آميزي كردن مواد و موضوعات زندگي دنيوي با مطلق بودن و بي‌نهايت بودن مانند امتيازات مادي، علم، آزادي، محبوبيت، مقام و امثال اين امور، در صورتي كه با نظر به ماهيت و مختصات آنها به اين نتيجه مي‌رسيم كه هيچ يك از آنها نمي‌تواند جاي آن حقيقت مافوق انسان و طبيعت را كه مورد اميد عالي ما است بگيرد، زيرا هر يك از آنها به اضافه آن كه محدود و نسبي مي‌باشد، بعدي از ابعاد انسان را اشباع مي‌نمايد، اين در صورتي است كه امور مزبور بر مبناي قانون و اصل استوار شده باشند، و در غير اين صورت آن امور هر اندازه هم كه مطلوب و منشاء امتياز باشند، نتيجه‌اي جز همان سود و بهره‌اي كه جنبه طبيعي محض انسان مي‌خواهد، دربر نخواهند داشت. اين اميد در نهاد هر انسان رشديافته‌اي كه درون او از پليدي‌ها پاك است و بر مبناي فطرت صافي فعاليت مي‌كند، شعله‌ور است. آيا به راستي همين اميد نيست كه ما را از برافراشتن پرچم سفيد تسليم به مرگ در برابر سخت‌ترين ناملايمات فردي و اجتماعي باز مي‌دارد؟ قطعا چنين است. و اگر چنين اميدي در درون انسانها اصالت نداشت، هيچ انسان حساس و دارنده جوشش براي پيشرفت‌هاي حقيقي بني نوع انساني و هيچ عاشق عدالت و حق و آزادي واقعي، رضايت به زندگي پر ملالت و تيره و تار نمي‌داد. اگر چه (جبران خليل جبران) ابيات زير را به طور مستقيم درباره ابديت و اينكه تنها ابديت است كه مي‌تواند زندگي در اين دنيا را توجيه كند، سروده است، ولي باز اساس مطلب خود را بر اميد استوار ساخته است. به اضافه اين كه همان ملاك عظمت اميد به ابديت كه وصول انسان به عالي‌ترين هدف حيات است، در عرصه اين زندگاني دنيوي نيز (با در نظر گرفتن نسبت به اين دنيا) قابل وصول است، زيرا برپا شدن حكومت عدل محض در اين دنيا است كه نفوس انسانها را شكوفا مي‌سازد و طعم ابديت را به آنان مي‌چشاند. ابيات (جبران خليل جبران) چنين شروع مي‌شود:1- يا نفس لو لا مطمعي بالجند ما كنت اعي لحنا تغنيه الدهور2- بل كنت انهي حاضري قشرا فيغدوا ظاهري سرا تواريه القبور1- (اي (من) اگر اميدي به ابديت نداشتم، هرگز آهنگي را كه روزگار مي‌نوازد گوش نمي‌دادم.)2- (بلكه از هم‌اكنون ادامه حياتم را با قدرت جبري قطع مي‌نمودم و نمايش وجودم در عرضه (عرصه) هستي را تبديل به راز پنهاني مي‌نمودم كه گورها آن را مي‌پوشاند.)طغرايي در لاميه‌العجم معروفش مي‌گويد: اعلل النفس بالامال ارقبها ما اضيق الدهر لو لا فسحه الامل (نفس خود را با آرمانها قانع و اميدوار مي‌سازم چه ننگ است روزگار عمر آدمي اگر گشايش آرزو و اميد نباشد).در سال‌هاي گذشته بحثي درباره اميد و انتظار داشتم كه هم مستقلا و هم در كتاب مقالات به چاپ رسيده است. هم به جهت مناسبت شديد و هم به احتمال اين كه آن بحث در دسترس مطالعه‌كننده محترم نباشد. آن را در اينجا با اضافات و توضيحاتي مي‌آوريم: اميد و انتظار (او با توست، تو با او نيستي، در شكوفا ساختن اميدهاي رو به تكامل، تو پاي به راه در نه و هيچ مگوي. خود راه بگويدت كه چون بايد رفت.) اين عيد بزرگ را كه زاد روز منجي عالم بشريت حضرت مهدي (ع) و يادآورنده بزرگ آرزوي ابدي و مقدس بشر است و محرك اصيل‌ترين جنبش‌هاي بشردوستانه، به شما تبريك مي‌گويم و اميدوارم بيان گوشه‌اي از اعتقاد ريشه‌دار اسلامي به مهدويت براي دوستان عزيز سودمند افتد.قبل از ورود به بحث اصلي، مقدماتي را بررسي مي‌كنيم:1- بايستي جريان تدريجي واقعيات محاسبه شود. وقتي ميان شما و هدفي كه به آن خواهيد رسيد مقداري فاصله زماني وجود داشته باشد، شما در انتظار وصول به آن هدف خواهيد بود. مردم بر حسب گنجايش روحي گوناگوني كه دارند، در مورد انتظار هم مختلف مي‌باشند: گروهي هستند كه همواره مي‌خواهند هدف‌هاي زندگي آنان بدون فاصله در مقابل ديدگانشان برويد (برود). اين نفوس ضعيف هميشه در دنيا با ناكامي‌ها روبرو مي‌شوند، زيرا جريان قانون زندگي و مشيت خدا چنين است كه بايستي براي به دست آمدن هدف، حوادث كم و زيادي تدريجا سير كند. هيچ كس در اول فروردين ماه به شاخه‌هاي درخت سيب براي جستجوي سيب خيره نمي‌شود. آيا تاكنون ديده‌ايد مادري در روز پنجم از انعقاد نطفه آماده زاييدن كودكي كامل‌الخلقه باشد؟ گفتيم اشخاصي كه هميشه مي‌خواهند آنچه را هدف قرار داده‌اند بدون گذشت زمان و جريان رويدادهاي مربوطه كه در جويبار زمان گسترده است دريابند، نفوسي ضعيف و كم طاقت مي‌باشند. براي اينان اميدي در زندگاني وجود ندارد، زيرا با آن روش مخالف طبيعت كه در پيش گرفته‌اند، دائما با شكست روبرو مي‌شوند. مانند كسي كه در كلاس‌هاي ابتدايي است و مثلا انتظار دارد در كلاس ششم دانشمند شود. هنگامي كه كلاس ششم را تمام كرد و ديد مانند ابن‌سينا نشده است، با شكست روبرو گشته و زندگي برايش تلخ مي‌شود.گروه ديگري هستند كه تا حدودي با وضع جريانات طبيعي آشنايي دارند. اينان مي‌دانند هر ميوه‌اي در هر فصلي روي شاخه درخت پيدا نمي‌شود. اينان مي‌دانند براي رسيدن به ساحل يك اقيانوس، كشتي مجهزي لازم است تا پهنه بسيار وسيع اقيانوس را درنوردد. اينان مي‌دانند براي اين كه عقل يك انسان به رشد كامل خود برسد، بايستي ده‌ها سال بگذرد تا معرفتي بيندوزد، تجربه‌هاي تلخ و شيرين را انجام دهد، و در فراز و نشيب و سنگلاخ‌هاي زندگي ورزيده شود. براي اين گروه انتظار و اميد مفهوم شايسته‌اي دارد. آنها براي رسيدن به هدف اميدوار مي‌شوند و انتظار مي‌كشند. آيا در اين دنيا باطل‌تر از اين سخن، چيزي به گوش شما رسيد كه (همواره بايد فضاي زمين روشن باشد و هرگز شب فضاي زمين را فرا نگيرد!) با اين كه حركات قانوني اجزاي منظومه شمسي تاريكي شب را ضروري مي‌سازد. حال كه ما در دوران غيبت در شب تاريك، روزگار سپري مي‌كنيم، نه تنها بايد ضرورت‌هاي زندگي در شب را فراموش نكنيم، بلكه بايد همه شئون زندگي خود را در اين شب كه بامدادش ظهور خورشيد حق و حقيقت است، با دقت و تلاش و تكاپوي بيشتر مراعات كنيم، نه اين كه بنشينيم و بگوييم: وقتي كه روز فرا رسيد، به تكاپو مي‌افتيم، زيرا معناي اين پندار نابخردانه چيزي جز اين نيست كه شب زندگي نبايد كرد و بايد مرد!!2- چگونه اميد را با خيالات مخلوط نكنيم مادامي كه در اين دنيا هستيم و داراي خواسته‌هاي بي‌نهايت مي‌باشيم و جهان طبيعي هم فهرستي از موضوعات خواسته‌ها را نشان مي‌دهد، اميد و آرزو هم در قاموس بشري وجود خواهد داشت از آن طرف فعاليت و جريانهاي ذهني به جهت فراواني كه دارند، روح ما را همواره به خود مشغول مي‌سازند و نيز انديشه‌هاي منطقي كه واقعيات را مطرح مي‌كنند، به جهت محدوديتي كه دارند، نمي‌توانند تمام فعاليت و جريانات ذهني را در راه خود استخدام كنند. از همين جا خيالات توليد مي‌شوند و اكثر فعاليتها و جريانات ذهني ما را تشكيل مي‌دهند. اين خيالات كاري با واقعيت‌هاي زندگي مادي و معنوي ما ندارند. لذا اغلب بي‌پايه و پوچ هستند و باعث صرف انرژي بيهوده مي‌گردند. مهم‌ترين فرقي كه بين خيالات و اميد وجود دارد، اينست كه خيالات عبارت است از: جريان صور مخلوط از واقع و ساختگي در صفحه ذهن انساني بدون اين كه توانايي تحريك داشته باشد. در صورتي كه: اميد به جهت تعلق به واقعيات و خواستن آنها. جنبه تحريك به سوي موضوعاتي دارد كه اميد انساني به آنها تعلق گرفته است. ما بايستي در زندگاني بكوشيم خيالات سست و بي‌پايه را با اميد اشتباه نكنيم و هر چه در ذهن ما خوب و مورد تمايل جلوه مي‌كند، به عنوان موتور محرك زندگي تلقي نكنيم.اميرالمومنين (ع) فرمود: «ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان الهوي و طول الامل» شديدترين ترسي كه درباره شما دارم، دو چيز است: پيروي از هوي و هوس و آرزوي دور و دراز. بنابراين اولين شرط به ثمر رسانيدن اميد، محاسبه امكانات خود انسان است، كه تا چه اندازه و به چه كيفيت مي‌تواند با واقعيات مفيد زندگي تماس پيدا كند، و عدم مراعات اين شرط، تلفات سنگين به شخصيت‌هاي انساني وارد مي‌سازد، زيرا مادامي كه محاسبه دقيق در امكانات خود انسان و كميت واقعيات انجام نگيرد، پديده اميد هميشه لرزان و سست بوده و به جاي اين كه محرك زندگي باشد، موجب ناراحتي و ياس خواهد بود. به قول آن دانشمند انسان‌شناس الهي: اميد بر روي اضطراب، چون نفت بر روي آب مي‌سوزد و روشنايي مي‌دهد. اين شعله شناور همواره بر روي آلام بشري زبانه مي‌كشد. درخشندگي اميد بايستي به يك منبع اصيل نور متصل باشد تا بتواند آدمي را تحريك كند.3- هدفي كه اميد را توليد مي‌كند: از آنجا كه اميد يك پديده رواني ناظر به آينده و هدف است، ارزش آن وابسته به هدفي است كه اميد را توليد مي‌كند. از اين جهت هيچ تفاوتي ميان اراده فعلي به يك اقدام فعلي و اميد كه به هدف موجود در آينده پيوستي دارد، ديده نمي‌شود. اگر بخواهيم اراده شخص را درباره كاري كه فعلا مي‌خواهد انجام دهد ارزيابي كنيم، مجبوريم كار مفروض را ارزيابي كنيم. همچنين اگر بخواهيم اميد را ارزيابي نماييم، بايستي ببينيم هدفي كه مورد اميدواري است، چيست؟ جاي ترديد نيست كه: هر چه هدف انسان عالي‌تر باشد، اميد كه به آن هدف بسته است، عالي‌تر و باارزش‌تر خواهد بود، مثلا گاهي انسان فقط هدفهاي جزئي و مادي شخصي را براي خويش منظور مي‌دارد، مانند جاه، ثروت و شهرت، به اين علت كه براي پيشبرد مقاصد مادي او در اين دنيا موثر مي‌باشند. اميدواري مربوط به اين موضوعات بسيار پست است و اگر براي خود شخص مفيد باشد، شايد براي ديگران مضر باشد. برعكس اينگونه هدف‌ها، مقاصد عالي انساني و الهي است. بايستي گفت اميد بستن به اينگونه هدفهاست كه عظمت بشر را در تاريخ ما چه در صورت داشتن دانش و چه در صورت رادمردي و چه در شكل تمدن به معناي عمومي، اثبات كرده است. بنابراين شايسته است بگوييم: اگر عامل تحرك تاريخ چند جزء اساسي دارد، يكي از اجزاي اساسي آن اميد است.4- شخص اميدوار در قلمرو هدف گام برمي‌دارد. شخص يا جامعه‌اي كه اميد وصول به يك هدف در روح آنان پديدار گشته است، چنين نيست كه در امتداد اين اميد، حالت خلاء روحي را سپري كنند. توضيح اين كه مردم معمولي گمان مي‌كنند هنگامي كه انسان هدفي را براي خود مشخص ساخت و آن هدف مطابق جريانات قوانين هستي قابل وصول بود، از آغاز منظور نمودن هدف تا رسيدن به آن، دست او خالي بوده و اميد برايش لذتي رواني است كه فقط جنبه تسليت دارد. اين گمان بيهوده‌ايست كه با نظر به حركات سطحي اشخاص معمولي دست مي‌دهد. ما بايستي در اين باره دقت بيشتري بنماييم.هنگامي كه حقيقتي را هدف قرار داديم، دو موضوع براي ما مطرح مي‌گردد: اول اين كه با توجه به اين نكته كه هدف مزبوراحتياج به گذشت زمان و سپري شدن رويدادهاي زيادي دارد و ما نمي‌توانيم قطعه‌اي از زمان را بريده، كنار بگذاريم، و همچنين نمي‌توانيم جريان قانوني رويدادها را نديده گرفته و حصول هدف را بدون آنها توقع داشته باشيم، به اين جهت هدف مزبور براي ما قيافه دورنمايي را دارد كه به سوي آن حركت مي‌كنيم. با اين نظر در راه هدف گام برمي‌داريم و تدريجا به آن نزديك مي‌شويم. دوم اين كه روح انسان به جهت داشتن خاصيت شگفت‌انگيز دريافت هدف، با اين كه مي‌داند وصل به هدف به گذشت زمان نيازمند است، با اين حال گويي فعلا در قلمرو هدف گام برمي‌دارد. براي توضيح اين مسئله شايسته است حوادث گذشته را در روح محاسبه كنيم. گروهي از حوادث براي انسان رخ مي‌دهد، سپس مدتي طولاني از آن حوادث مي‌گذرد، ولي از آن جهت كه آن حوادث بسيار بااهميت بوده، هرگاه انسان به ياد آنها مي‌افتد، مانند اينست كه زماني كه از وقوع آن حوادث سپري گشته بركنار مي‌شود، و انسان خود را در ميان آن حوادث مي‌بيند. مثلا جنايتي كه به كشته شدن فرزند دلبندش منجر گشته است، بيست سال پس از زمان جنايت موقع به ياد آوردن آن گويي در همين لحظه جنايت را مي‌بيند. هدفي كه در آينده براي انسان منظور شده است، اگر واقعا هدف باشد، دوران اميد وصول به آن هدف خلاء نيست، بلكه انسان در قلمرو هدف گام برمي‌دارد. به همين جهت است كه گفته شده است: اغلب مردم به گمان اينكه هدف و ايده‌آلي در آينده به دست خواهد آمد، اين حقيقت را از دست مي‌دهند كه: آينده بودن زمان، نبايستي اثر فعلي هدف و ايده‌آل را كنار گذارد … اگر شما بدانيد معشوق شما حقيقتا در آينده به شما خواهد رسيد، از موقع تصور آن وصال، روح شما شكفتگي خود را نشان خواهد داد. به بيت ذيل درست توجه كنيد:دل گواهي مي‌دهد البته يارم مي‌رسد           اضطرابم بيش شد، بي‌شك نگارم مي‌رسدعمر هجر آخر شد و صبح وصالم رخ نمود           ديگر از غم، غم ندارم غمگسارم مي‌رسديك مثال ديگر اين قضيه را كاملا روشن مي‌سازد، كه اگر براي روح انسان حقيقي به عنوان هدف و ايده‌آل جلوه نمايد، خود را در آن غوطه‌ور مي‌بيند، اگر چه زمان به وجود آمدن هدف فرا نرسيده باشد. اين مثال مصداق روش مردان الهي در زندگاني است. ملاقات پيشگاه خداوندي پس از مرگ به عنوان هدف و ايده‌آل نهايي به وسيله تمام پيامبران و متفكرين الهي براي تمام بشريت عرضه شده است. ولي مي‌بينيم مردم درباره اين هدف به دو گروهند: گروهي مردمان معمولي هستند كه مي‌گويند: ملاقات پيشگاه خداوندي پس از گذشت ساليان عمر و مرگ و سپري شدن جهان برزخ و فرا رسيدن رستاخيز خواهد بود. پس اين ملاقات راه بس دور و درازي دارد، لذا در كردار و گفتار آنها اثر و نقشي از اين ملاقات ديده نمي‌شود. گروه دوم، مردمان الهي هستند. آنان نيز مي‌دانند كه ملاقات پيشگاه الهي به گذشت زمان نيازمند است، ولي از آن جهت كه ايمان و يقين آنها در عالي‌ترين حد ايمان و يقين است، لذا تمام لحظات زندگاني آنان در پيشگاه الهي سپري مي‌شود. انتظاري كه در اينگونه اميد وجود دارد، در حقيقت انتظار غم‌انگيزي كه از فقدان سيراب شدن كسي است كه ليوان آب در دست دارد و هر لحظه‌اي مي‌تواند از آن بياشامد.5- بايستي اميد و انتظار ما درباره حضرت بقيه‌الله (عج) ماند اميد و انتظاري باشد كه مردان الهي درباره ملاقات پيشگاه خداوندي دارند روي چهار بحث گذشته ما بايستي اميد و انتظار ظهور حضرت بقيه‌الله (عج) را شايسته‌تر از تصورات معمولي درك كنيم، و بدانيم كه جريان مشيت خداي بزرگ درباره جهان هستي چنين است: باغبان با ديدن هسته گل و آب و خاك مناسب، گل شكوفا را مي‌بيند. با كاشتن و نهفتن آن هسته در زير خاك طراوت و زيبايي گل او را خندان و شادمان مي‌سازد. به موقع راه رفتن، زير پاي خود را مي‌بيند كه مبادا آن هسته در خاك فرو رفته را پايمال نكند. براي چه؟ … براي آن كه باغباني كه هسته گل را در زير خاك پوشانيده است، گل مي‌خواهد و گل دارد! آيا ديده‌ايد باغباني پس از آن كه نهالي را در زمين كاشت، زيرش آتش برافروزد و ادعا كند من درخت ميوه‌دار را نمي‌سوزانم! مگر درخت ميوه‌دار غير از همين نهال است كه چند صباحي به طلوع آفتاب و تغذيه از مواد زمين و آب نيازمند مي‌باشد؟ تو اي شخص الهي، كه امروز به اميد ديدار رهبر الهي‌ات نشسته‌اي و آه سوزان از درون شعله‌ورت بيرون مي‌آوري، تو اي منتظر قدوم زمامدار عادل مطلق، كه در دل شب‌هاي تاريك، با وجود پشت پرده‌اي او، به راز و نياز مي‌پردازي. او با توست، چرا تو با او نيستي؟ اگر مي‌خواهي با او باشي، همين مزرعه و گلشن روي زمين را نظاره كن، اين جاست جايگاه شكفتن آن دسته گل ابديت. آيا مي‌داني كه هوي و هوس‌پرستي تو، ستمكاري تو بر ديگران، بي‌اعتنايي تو به دستورات الهي، پايمال كردن اين مزرعه و گلشن است كه دسته‌گل خندان تو از همان جا سر بر خواهد زد؟ هر بامداد كه از خواب شبانه برمي‌خيزي، دست به سوي آن خداي بزرگ كه در همه جا حاضر است بلند كن و بگو: اللهم ارنا الطلعه الرشيده و الغره الحميده (بار پروردگارا، آن جمال دلرباي باعظمت و آن سيماي محبوب را به ما نشان بده.) مي‌گويي: از كجا بدانم كه محبوب ابدي من چهره زيباي خود را به من نشان داده است؟ …پاسخ اين سوال را از كردار و گفتار روزانه خود بپرس! اگر ديدي گفتار و كردار تو مطابق دستورات الهي و وجدان پاك صورت مي‌گيرد، بدان كه آن محبوب زيباي ابديت، گام در نهانخانه دل تو گذاشته است و تو كسي هستي كه اگر امروز دولت آن رهبر عادل الهي فرا رسيد، شايسته زندگي در زير پرچم الهي آن يگانه پيشواي بشريت مي‌باشي. آري، اينست اميد و انتظار برگرديم و بار ديگر اين سوال (بشر كجا مي‌رود؟) را مطرح نماييم و از ديدگاه منابع اسلامي آن را بررسي كنيم. مقدمتا مي‌گوييم: اگر بخواهيم به پاسخ حقيقي اين سوال برسيم، نخستين قضيه‌اي كه با ما روياروي خواهد گشت اينست كه اغلب بشر امروزي نمي‌داند به كجا مي‌رود، براي اين كه هدف كلي براي زندگي خود مشخص ننموده است و به همين جهت است كه اميد و انتظاري براي آينده درخشان هم ندارد. دليل اين مدعا براي مردم آگاه بسيار روشن است، آن دليل اينست كه اگر چنين هدف كلي را براي آينده خود در نظر داشت، آن را توصيف و تعريف مي‌كرد و براي وصول به آن هدف نظم و انضباط و طرقي را به راه مي‌انداخت. ولي هرگز چنين تكاپويي از افراد بشر كه در مديريتهاي حقوقي و سياسي و فرهنگي معمولي زندگي مي‌كنند، مشاهده نشده است.البته اين به آن معني نيست كه بشر در گذرگاه خود نسبت به آينده بي‌خيال است، يا هيچ اطلاعي درباره آن ندارد و هيچگونه تصميم و كاري براي زندگي آينده از او ديده نمي‌شود. زيرا بديهي است كه بشر براي ادامه حيات خود در اين دنيا كه آينده را دامنه جبري ديروز و امروز خود مي‌بيند، تلاش مي‌نمايد، ولي متاسفانه اين تلاش اغلب براي تامين گسترش و تعميق زندگي مادي و تجملات آن در آينده و فراگير ساختن موجوديت مادي خود براي زمان‌هاي نزديك و دور مي‌باشد، نه براي تكامل و رشد مغزي و رواني و روحي در آينده. واقعيت جاريه چنين نشان مي‌دهد كه هر جامعه‌اي براي آينده نسل نژاد خود و اقليم خود در به دست آوردن نيرومندترين وسايل منفعت و لذت و سلطه‌گري تلاش مي‌كند، نه براي تكامل آن نسل و نژاد از نظر اصول والاي انساني، چه رسد به اين كه ترقي و تكامل انساني بشر را منظور بدارند.خلاصه پاسخ ما به سوال مزبور مربوط به دو طرز تفكر و عمل خارجي بشريست كه مي‌خواهد يكي از آن دو را براي خود انتخاب كند. يكي از آن دو تفكر سودپرستي و لذت‌جويي و خودكامگي است. بديهي است كه اين روش به فساد و تباهي او مي‌انجامد، همانگونه كه در همين دوران معاصر خود مي‌بينم. آيا فسادي فوق (بيگانگي از خود و ديگران) تصور مي‌شود؟ آيا فسادي بالاتر از سودپرستي كه منجر به خون‌ريزي‌هاي شرم‌آور شده است، امكان‌پذير است؟! آيا تباهي بدتر از مسخ شدن انسان و مبدل شدن او به دندانه‌هاي ناآگاه ماشين وجود دارد؟! اگر كسي با مشاهده اين نتايج فاسد و تباه‌كننده باز بگويد: (بشر با همين وضع به سوي ترقي و تكامل انساني مي‌رود) يا نمي‌فهمد چه مي‌گويد، يا اثر تخدير و مستي در او به قدري شديد است كه فهم و تعقل او را مختل ساخته است، يا غرض‌ورزي مي‌نمايد. طرز تفكر و عمل خارجي دوم بر اصول و مباني انسانيت با ارزش‌هاي والايي كه دارد استوار است.اين روش، اميد به نجات بشريت از تيرگي‌ها و بينوايي‌ها و انواع فساد و تباهي دارد. انسان‌هايي كه اين اميد را دارند، افق آينده بشريت را روشن مي‌بينند و معتقدند بالاخره روزي فرا مي‌رسد كه عقول و وجدان‌هاي بشري در مسير حقيقي خود به فعاليت مي‌پردازند و با واقعيات ناب روياروي مي‌گردد و طعم عدالت و آزادي و حق‌گرايي را واقعا مي‌چشد. اينان تفكرات خوب و سازنده و اعمال نيكوي خود را در دوران‌هاي ماقبل روزگار سعادت كه انتظار آن را مي‌كشند، مقدمه‌اي براي تحقق يافتن چنان روزگاري ميدانند كه بار ديگر فروغ رباني روي زمين را فرا مي‌گيرد و آرمان‌هاي اعلاي انبيا عليهم السلام و حكماي راستين تحقق پيدا مي‌كند. اينان همانگونه كه در مباحث آينده خواهيم ديد، به جهت تصفيه درون و تخلق به اخلاق‌الله، دوران حيات خود را در سايه همان حقيقت كه اميد و انتظارش را دارند، سپري مي‌نمايند.متن كلي دين الهي كه از نوح و ابراهيم عليهماالسلام تا محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله به بشريت ابلاغ شده است، با صراحت يا با اشاره و تلويحا خبر از درخشش فروغ مزبور در روي زمين را مي‌دهد. آيات قرآني در مواردي متعدد، خبر از آينده روشن براي جوامع بشري مي‌دهد و مي‌گويد: بالاخره روزگار عدل و داد و تحقق حيثيت و كرامت انساني فرا خواهد رسيد. از آن جمله:1- و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين (و ما اراده كرده‌ايم كه بر كساني كه در روي زمين بي‌نوا شده‌اند احسان نماييم و آنان را پيشوايان و وارثان زمين قرار بدهيم)2- ان الارض يرثها عبادي الصالحون (بندگان صالح من هستند كه زمين را به ارث خواهند برد).و اما منابع حديثي درباره ظهور دولت حقه به امامت كبري حضرت مهدي عجل‌الله تعالي فرجه‌الشريف چه در ماخذ شيعه و چه در ماخذ اهل سنت فوق تواتر است يعني به قدري اين احاديث فراوان است كه محال است چنين احاديثي از پيامبر اكرم و ديگر حجتهاي الهي صادر نشده باشد. به عنوان نمونه مراجعه فرماييد به گفتار عبدالرحمن بن خلدون: «الفضل الثاني و الخمسون في امر الفاطمي و ما يذهب اليه الناس في شانه و كشف الغطاء عن ذلك- اعلم ان في المشهور بين الكافه من اهل الاسلام علي ممر الاعصار انه لابد في آخر الزمان من ظهور رجل من اهل البيت يويد الدين و يظهر العدل و يتبعه المسلمون و يستولي علي الممالك الاسلاميه و يسمي بالمهدي». (فصل 52 در امر فاطمي و آنچه كه مردم درباره او معتقدند، و برداشتن پرده از روي اين امر، بدانكه مشهور ميان عموم مسلمين در گذرگاه دورانهاي تاريخ اينست كه گريزي از ظهور مردي در آخرالزمان از اهل بيت پيامبر اكرم نيست (يعني چنين پيشوايي الهي حتمي است) او دين را تاييد مي‌كند و عدالت را آشكار مي‌سازد و گسترش مي‌دهد و مسلمانان از او پيروي مي‌كنند و بر تمامي ممالك اسلامي مسلط مي‌شود و مهدي نام او است.)ابن‌خلدون با اين اعتراف بسيار صريح، مسائلي را خلاف اين اجماع و اتفاق نظر همه علما و ارباب حديث مطرح مي‌نمايد. اگر درست تحليل كنيم خواهيم ديد طرز تفكر ابن‌خلدون در چنان مسئله قطعي، از همان منطق توجيهي سرچشمه مي‌گيرد كه درباره خاندان عصمت داشته است. به هر حال، بنا به تحقيق و تتبع بسيار ارزشمند دانشمند معظم آيت‌الله جناب آقاي لطف‌الله صافي گلپايگاني در كتاب پر محتوي «منتخب‌الاثر في الامام الثاني عشر» شماره احاديث مربوط به حضرت مهدي صلوات‌الله عليه متجاوز از صدها حديث است.ما در اين جا عناوين و شماره احاديثي را كه جناب آقاي گلپايگاني در كتاب مزبور آورده‌اند، مطرح مي‌نماييم و مطالعه‌كنندگان محترم براي تحصيل اطلاع كامل بايد به همان كتاب مراجعه فرمايند:1- باب اول- در احاديثي كه دلالت مي‌كند به اين كه امامان دوازده نفرند: 271 حديث.2- باب دوم- عدد امامان مطابق عدد نقباي بني‌اسرائيل است: 40 حديث.3- باب سوم- ائمه دوازده نفر و اولين آن امامان اميرالمومنين علي عليه‌السلام و حضرت مهدي (ع) يكي از آنان است: 133 حديث.4- باب چهارم- ائمه دوازده نفر و اول آنان علي عليه‌السلام و آخر آنان حضرت مهدي (ع) است: 91 حديث.5- باب پنجم- دوازده نفر بودن ائمه كه آخر آنان حضرت مهدي عليه‌السلام است: 94 حديث.6- باب ششم- ائمه دوازده نفرند و نه نفر آنان اولاد امام حسين عليه‌السلام هستند و در بعضي از آنها تصريح شده است كه حضرت مهدي از جمله آنان است: 120 حديث.7- باب هفتم- ائمه 12 نفردند و 9 نفر از آنها از اولاد امام حسين عليه‌السلام و امام نهم از آنان قائم و مهدي آنان مي‌باشد: 107 حديث.8- باب هشتم- امامان 12 نفر تعيين شده‌اند و نامهاي آنان مشخص است: 50 حديث.فصل دوم- درباره احاديثي كه ظهور حضرت مهدي و نام‌ها و اوصاف و خواص و شمايل و بشارت به او را مطرح مي‌نمايند:باب اول- ظهور و خروج آن حضرت: 657 حديث.باب دوم- حضرت مهدي سلام‌الله عليه از عترت و اهل بيت و نسل پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم است: 389 حديث.باب سوم- نام و كنيه آن حضرت نام و كنيه پيامبر اكرم است: 48 حديث.باب چهارم- شمايل آن حضرت: 21 حديث.باب پنجم- آن حضرت از اولاد اميرالمومنين عليه‌السلام است: 214 حديث.باب ششم- آن حضرت از اولاد فاطمه عليهاالسلام است: 192 حديث.باب هفتم- آن حضرت از اولاد سبطين (امام حسن و امام حسين عليهماالسلام) است: 107 حديث.باب هشتم- آن حضرت از فرزندان امام حسين عليه‌السلام است: 185 حديث.باب نهم- آن حضرت از ائمه 9 گانه از اولاد امام حسين عليهم‌السلام است: 160 حديث.باب دهم- او نهمين از اولاد امام حسين عليه‌السلام است: 148 حديث.باب يازدهم- او از اولاد علي بن الحسين امام زين‌العابدين عليهم‌السلام است: 185 حديث.باب دوازدهم- او هفتمين فرزند از اولاد امام محمد باقر عليهماالسلام است: 103 حديث.باب سيزدهم- او از اولاد امام صادق جعفر بن محمد عليهماالسلام است: 103 حديث.باب چهاردهم- او ششمين فرزند است از اولاد امام صادق عليه‌السلام است: 99 حديث.باب پانزدهم- او از نسل حضرت موسي بن جعفر امام هفتم است: 101 حديث.باب شانزدهم- او پنجمين فرزند از اولاد حضرت موسي بن جعفر امام هفتم است: 98 حديث.باب هفدهم- او چهارمين فرزند از اولاد امام علي بن موسي‌الرضا عليهماالسلام است: 95 حديث.باب هجدهم- او سومين فرزند از اولاد امام محمد بن علي‌الرضا عليهم‌السلام است: 60 حديث.باب نوزدهم- او از اولاد امام علي بن محمد بن علي بن موسي‌الرضا عليه‌السلام است: 90 حديث.باب بيستم- او جانشين جانشين امام علي‌النقي و فرزند ابومحمد الحسن عليهم‌السلام است: 146 حديث.باب بيست و يكم- نام پدر او حسن عليه‌السلام است: 147 حديث.باب بيست و دوم- او فرزند سرور كنيزان و بهترين آنان است: 9 حديث.باب بيست و سوم- هنگامي كه سه اسم پشت سر هم آمدند (محمد، علي و حسن) چهارم آنان حضرت قائم (ع) است: 2 حديث.باب بيست و چهارم- او دوازدهمين و خاتم امامان است: 136 حديث.باب بيست و پنجم- او است كه زمين را از قسط و عدل پر خواهد كرد بعد از آنكه با ظلم و جر پر بوده است: 123 حديث.باب بيست و ششم- براي او دو غيبت است كه يكي از ديگري كوتاه‌تر است: 10 حديث.باب بيست و هفتم- براي او غيبت طولاني است تا آنگاه كه خدا اجازه خروج او را بدهد: 91 حديث.باب بيست و هشتم- علت غيبت آن حضرت: 7 حديث.باب بيست و نهم- در برخي از فوايد وجود آن حضرت و بهره‌مند بودن مردم از او در دوران غيبت و تصرف او در امور: 7 حديث.باب سي‌ام- او داراي عمر طولاني است: 318 حديث.باب سي و يكم- او چهره جوان دارد و با مرور ساليان پير نمي‌شود: 8 حديث.باب سي و دوم- ولادت آن حضرت مخفي بوده است: 14 حديث.باب سي و سوم- بيعت هيچ كس در گردن او نيست: 10 حديث.باب سي و چهارم- او دشمنان خدا را مي‌كشد و زمين را از شرك و هر گونه جرم و ظلم و سلطه جباران پاك مي‌كند و براي تاويل مي‌جنگد، همانگونه كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم براي تنزيل قرآن جنگيد: 19 حديث.باب سي و پنجم- او است كه امر خدا را اعلان و دين او را اظهار مي‌نمايد. او با ياري خداوندي تاييد مي‌شود و به وسيله فرشتگان الهي پيروز مي‌گردد و اسلام را بر روي زمين گسترش مي‌دهد و بر آن مسلط مي‌گردد و خدا زمين را به وسيله او احياء مي‌كند پس از آنكه زمين مرده باشد: 47 حديث.باب سي و ششم- او مردم را به هدايت و قرآن و سنت بر مي‌گرداند: 15 حديث.باب سي و هفتم- او از دشمنان خدا و رسول او و ائمه عليهم‌السلام انتقام مي‌كشد: 4 حديث.باب سي و هشتم- در آن حضرت سنتهايي از پيامبران است كه از آن جمله غيبت است: 23 حديث.باب سي و نهم- او با شمشير قيام مي‌كند و قيام او براي كسي كه پيش از آن ايمان نياورده است، سودي نمي‌بخشد: 7 حديث.باب چهلم- همه مردم به او تسليم مي‌شوند- 1 حديث.باب چهل و يكم- سيرت (رفتار) آن حضرت: 30 حديث.باب چهل و دوم- زهد آن حضرت: 4 حديث.باب چهل و سوم- كمال عدالت و عدالت‌گستري و امنيت در حكومت او: 7 حديث.باب چهل و چهارم- علم آن حضرت: 5 حديث.باب چهل و پنجم- جود و سخاي آن حضرت و كيفيت تقسيم مال: 13 حديث.باب چهل و ششم- خداوند متعال براي اتمام حجت بر دشمنان، معجزات پيامبران را با دست او آشكار مي‌كند و ميراثهاي پيامبران با او است: 5 حديث.باب چهل و هفتم- آن حضرت ظهور نمي‌كند مگر پس از امتحان شديد و قرار گرفتن مردم باايمان در تنگي‌ها و بلاهاي بزرگ: 24 حديث.باب چهل و هشتم- حضرت عيسي بن مريم عليهماالسلام به او اقتدا مي‌كند: 8 حديث.باب چهل ونهم- صاحب پرچم او و آنچه كه بر آن پرچم نوشته شده است: 6 حديث.در اين كتاب (منتخب‌الاثر) موضوعات مربوط به حضرت مهدي عليه‌السلام از فصل سوم تا فصل دهم كه هر يك شامل ابوابي است، مطرح شده است و هر باب متشكل از احاديث متعدد است:فصل سوم- باب اول 214 حديث، باب دوم 9 حديث، باب سوم 19 حديث.فصل چهارم- باب اول 25 حديث، باب دوم 27 حديث، باب سوم 22 حديث.فصل پنجم- باب اول 12 حديث، باب دوم 13 حديث.فصل ششم- باب اول 12 حديث، باب دوم 37 حديث، باب سوم 29 حديث، باب چهارم 27 حديث، باب پنجم 23 حديث، باب ششم 38 حديث، باب هفتم 12 حديث، باب هشتم 7 حديث، باب نهم 7 حديث، باب دهم 17 حديث، باب يازدهم 11 حديث.فصل هفتم- باب اول 12 حديث، باب دوم 7 حديث، باب سوم 10 حديث، باب چهارم 12 حديث، باب پنجم 25 حديث، باب ششم 2 حديث، باب هفتم 129 حديث، باب هشتم 30 حديث، باب نهم 6 حديث، باب دهم 2 حديث، باب يازدهم 5 حديث، باب دوازدهم 7 حديث.فصل هشتم- باب اول 14 حديث، باب دوم 4 حديث.فصل نهم- باب اول 18 حديث، باب دوم 4 حديث، باب سوم 7 حديث.فصل دهم- باب اول 9 حديث، باب دوم 23 حديث، باب سوم 54 حديث، باب چهارم 10 حديث، باب پنجم 23 حديث، باب ششم 6 حديث، باب هفتم 13 حديث.مدت حكومت الهي حضرت بقيه‌الله عجل‌الله تعالي فرجه:مدت حكومت الهي حضرت ولي عصر ارواحنا فداه در احاديث، مختلف آمده است. مجموعا چهار مدت ذكر شده است كه از اين قرار است: 7 سال كه معادل 70 سال معمول است، در حقيقت هر يك سال از 7 سال معادل 10 سال ميباشد. 40 سال، 3 سال و 10 سال.البته مسلم است كه روايات وارده در اين باب از جهات متعددي بايد مورد بررسي قرار بگيرد. آنچه كه به عنوان بااهميت‌ترين جهات براي تحقيق در اين باب به نظر مي‌رسد، موضوع كمي مدت اين حكومت الهي است. يعني اين سوال مطرح است كه اين مدت كم كه فرض كنيم 70 سال باشد، آيا مي‌توان به اضافه جبران بي‌نواييها و تيره‌روزي‌هاي گذشته بشري كه در قرون و اعصار متمادي گريبانگير او بوده است، در جوامع انساني آرمانها و اهداف عاليه را كه بشر قرنها در انتظارش نشسته بود، به وجود بياورد؟ به اين معني كه آيا با توجه به تلفات غير قابل توصيف حقوق و ارزشهاي انساني در همه دورانها، مي‌توان آسايش آرماني 70 سال را توجيه‌كننده حكمت خداوندي در تاريخ انساني نمود يا نه؟براي پاسخ به اين سوال، اين حقيقت را بايد در نظر بگيريم كه فلسفه ظهور حضرت بقيه‌الله (عج) همانند فلسفه بعثت انبياء و رسولان الهي عليهم‌السلام است، همانگونه كه منظور از برانگيخته شدن انبياء و رسولان الهي ابلاغ دستورات خداوندي و نسب مشعل فروزان هدايت بر سر راه كاروانيان بشريت است، و اما اينكه بشريت با چه كميت و كيفيت از آن ابلاغ و ارشاد و مشعل هدايت نتيجه‌گيري خواهد كرد و تا چه مدتي؟ بستگي به آگاهي و تعقل و فعاليتهاي وجداني و اراده و تصميم و اختيار خود مردم دارد. خاتم رسولان محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم نهايت تلاش را در راه ابلاغ رسالت و ارشاد مردم صورت داد و به اين وسيله حجت را از طرف خداوند اتمام فرمود تا آنجا كه براي هيچ كسي جاي عذر تراشي نماند. با اين حال، اين خود مردم هستند كه بايد عقل و وجدان خود را براي گرديدن در مسير كمال راه بيندازند و به هدف اعلاي حيات خود نايل گردند. و اين مطلب را مي‌دانيم كه طولاني يا كوتاه بودن مدت ابلاغ و اجراي رسالت، ضرري بر اصل آن وارد نمي‌سازد. دوران رسالت حضرت خاتم‌الانبياء عليه‌السلام 23 بوده است. و در اين مدت كم مشعل فروزان دين جاوداني اسلام را در جوامع بشري نصب فرمود و رفت، در صورتي كه براي انجام چنين كاري بعضي از پيامبران ديگر دو، بلكه سه برابر مدت مزبور به فعاليت رسالت پرداختند و گسترش و عمق نتيجه كار آنها بسيار كمتر و با كيفيت محدودتر از نتيجه كار پيامبر اسلام بوده است. اگر مدت رسالت حضرت نوح عليه‌السلام را در نظر بگيريم كه چند صد سال بوده است، با اين حال شعاع فعاليت آن حضرت چقدر اندك بوده است، مسئله ما حل مي‌شود.حال، دوران امامت و حكومت الهي حضرت مهدي (عج) نيز چنين است كه مقصود اصلي ابلاغ رسالت انساني- الهي است، اگر چه در طي ساليان محدود باشد. بله، مطابق منابع اسلامي، حكومت آن حضرت فراگير همه جوامع اسلامي روي زمين مي‌گردد و عدل و داد و حق‌بيني و حق‌گرايي سراسر روي زمين را مي‌گيرد، در صورتي كه در دوران‌هاي ديگر انبياء و اوصياء چنين نبوده است، و اثر كار و فعاليت رسالت آنها در همه جوانب بشري در روي زمين نمودار نگشته است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از اين خطبه است:فرموده است: «قَدْ لَبِسَ لِلْحِكْمَةِ جُنَّتَهَا ...»:در اين گفتار اشاره آن حضرت به مطلق عارفان به حقّ و خداشناسان است، و بعضى از طايفه اماميّه گفته اند منظور آن حضرت امام منتظر (ع) است، ليكن در اين سخنان روشن نيست.واژه «جنّة» براى آمادگى به منظور دريافت حكمت از طريق زهد و عبادت حقيقى، و مواظبت در اجراى اوامر الهى استعاره شده وجه استعاره اين است كه با به دست آوردن اين آمادگى از دچار شدن به تيرهاى هوا و هوس و طغيان شهواتى كه انسان را به آتش دوزخ مى كشاند ايمنى مى يابد همچنان كه سپر، رزمنده را از گزند ضربه و زخم مصون مى دارد، از اين كه فرموده است كسى كه براى حكمت سپر ايمنى پوشيده و آداب و شرايط آن را كه عبارت از رو آوردن به سوى آن و شناخت آن است فرا گرفته مراد اين است كه مرتبه حكمت را شناخته و از طريق زهد، خود را از علايق دنيوى وارسته ساخته است، و اين نيز از جمله تحصيل آمادگى براى فرا گرفتن حكمت است، واژه ضالّه را براى حكمت استعاره فرموده است، زيرا همان گونه كه به جستجوى شتر گمشده مى روند حكمت را نيز مى جويند و طلب مى كنند و گفتار آن حضرت (ع) كه فرموده است: «الحكمة ضالّة المؤمن» اشاره به همين مطلب است.فرموده است: «فهو مغترب اذا اغترب الإسلام»:اشاره است به اين كه در هنگام غربت اسلام و ضعف آن، و پديد آمدن بدعتها و منكرات، او خود را از ديده ها پنهان مى سازد و كناره گيرى و گوشه نشينى اختيار مى كند و اين اشاره است به آنچه پيامبر اكرم (ص) فرموده است كه: «اسلام در آغاز غريب بود و به غربت پيشين خود باز خواهد گشت» واژه هاى عسيب و ذنب و جران را براى او استعاره آورده، زيرا به شترى كه زانو به زمين زده و نشسته باشد شباهت دارد، و اين كنايه از ناتوانى و كمى سود رسانى اوست، چه شتر در هنگامى كه زانوا به زمين زده و نشسته است سودش از هر موقع ديگر كمتراست.فرموده است: «بقية من بقايا حجّته»:يعنى بازمانده حجّتهاى خدا بر خلق است، زيرا عالمان و عارفان، حجّتهاى خداوند بر بندگانش در روى زمين مى باشند و اين كه فرموده است جانشينى از جانشينان پيامبران است براى اين است كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است: «دانشمندان وارثان پيامبرانند». 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 347 الفصل الثالث منها:قد لبس للحكمة جنّتها، و أخذها بجميع أدبها، من الإقبال عليها، و المعرفة بها، و التّفرّغ لها، و هي عند نفسه ضالّته الّتي يطلبها، و حاجته الّتي يسئل عنها، فهو مغترب إذا اغترب الإسلام، و ضرب بعسيب ذنبه و ألصق الأرض بجرانه، بقيّة من بقايا حجّته، خليفة من خلائف أنبيائه.اللغة:(الجنّة) بالضم نوع من السلاح (عسيب الذّنب) قال الشارح المعتزلي أصله و قال الفيروزآبادي: العسيب عظم الذنب أو منبت الشعر منه و (جران) البعير صدره أو مقدم عنقه.الاعراب:قوله: بقيّة خبر لمبتدأ محذوف.المعنى:اعلم أنّ السيّد (ره) قد سلك في هذا الفصل من الخطبة مسلك الالتقاط و أسقط صدر الكلام فالتبس الأمر في قوله: (قد لبس للحكمة جنّتها) حيث اشتبه المرجع لفاعل لبس و لم يدر أنّ الموصوف بتلك الجملة و ما يتلوها من هو، فمن ذلك فسّره كلّ على زعمه و اعتقاده.قال العلّامة المجلسيّ (ره) إنّه إشارة إلى القائم عليه السّلام و نقله الشارح المعتزلي عن الشيعة الاماميّة.و قال الصّوفيّة إنه عليه السّلام يعني به وليّ اللّه في الأرض و عندهم لا يخلو الدّنيا من الأبدال و الأولياء.و قالت الفلاسفة: إنّ مراده عليه السّلام به العارف.و قالت المعتزلة: انه يريد به العالم بالعدل و التوحيد و زعموا أنّ اللّه لا يخلى الامة من جماعة من المؤمنين العلماء بالتوحيد و العدل و انّ الاجماع إنما يكون______________________________ (1) أى قال آوه (منه). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 351 حجّة باعتبار قول أولئك، لكنه لما تعذّرت معرفتهم بأعيانهم اعتبر اجماع الجميع و انما الأصل قول أولئك.قال الشّارح المعتزلي بعد نقل هذه الأقوال: و ليس يبعد أن يريد عليه السّلام به القائم من آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في آخر الوقت إذا خلقه اللّه تعالى و إن لم يكن الان موجودا، فليس في الكلام ما يدلّ على وجوده الان، و قد وقع اتّفاق الفرق من المسلمين أجمعين على أنّ الدّنيا و التكليف لا ينقضي إلّا عليه، انتهى.أقول: أما ما ذكره من كون المراد به القائم عليه السّلام فهو كما ذكره غير بعيد لظهور اتّصافه عليه السّلام بهذه الأوصاف و كونه مظهرا لها، و أما ما زعمه كساير المعتزلة من أنّه عليه السّلام غير موجود الان و انما يخلقه اللّه في آخر الزمان فهو زعم فاسد و وهم باطل، لقيام البراهين العقلية و النقلية على أنّ الأرض لو تبقى بغير حجّة لانخسفت و ساخت، و على أنّه لا بد من وجوده في كلّ عصر و زمان، و أنه إما ظاهر مشهور أو غايب مستور، و أنّ القائم من آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله مخلوق من غابر الزمان و موجود الان و هو غايب مستور لمصالح مقتضية لغيبته و الانتفاع بوجوده الشريف حال الغيبة كالانتفاع بالشمس المجلّلة للعالم المحجوبة بالسحاب.و بعد قيام الأدلّة المحكمة على ذلك كلّه فلا يعبأ بالاستبعادات الوهمية للمنكرين، و الاستدلالات السخيفة الهيّنة للمبطلين على ما اشير اليها في كتب أصحابنا الاماميّة المؤلّفة في الغيبة مع أجوبتها المتقنة، و قد مضى طرف من الكلام على هذا المرام في شرح الفصل الأوّل من المختار المأة و الثّامن و الثّلاثين فليراجع ثمة، هذا.و الحكمة اسم لمجامع الخير كلّه قال أبو البقاهى في عرف العلماء استعمال النفس الانسانية باقتباس العلوم النظريّة و اكتساب الملكة التامّة على الأفعال الفاضلة قدر طاقتها.و قال بعضهم: هي معرفة الحقائق على ما هى عليه بقدر الاستطاعة و هي العلم النافع المعبّر عنها بمعرفة ما لها و معرفة ما عليها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 352 و قال ابن دريد: كلّ ما يؤدّى إلى ما يلزمه أو يمنع من قبيح، و قيل: ما يتضمّن صلاح النّشأتين.و قال في البحار: العلوم الحقّة النافعة مع العمل بمقتضاها، قال: و قد يطلق على العلوم الفايضة من جنابه تعالى على العبد بعد العمل بما علم.أقول: و المعاني متقاربة و اليها يرجع تفاسيره المختلفة، فقد يفسّر بأنه معرفة اللّه و طاعته، و قد يفسّر بأنه العلم الذي يرفع الانسان عن فعل القبيح، و فسّر في قوله تعالى  «بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ بالنبوّة» و في قوله: «وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ» بالفقه و المعرفة، و في قوله: «وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ»* بالقرآن و الشريعة، و في قوله: «يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ» بتحقيق العلم و إتقان العمل و في الصافي من الكافي و تفسير العياشي عن الصّادق عليه السّلام في تفسير هذه الاية قال: طاعة اللّه و معرفة الامام.و عنه عليه السّلام معرفة الامام و اجتناب الكبائر التي أوجب اللّه عليها النار.و عن العياشي عنه عليه السّلام: الحكمة المعرفة و الفقه في الدّين و من فقه منكم فهو حكيم.و عن مصباح الشريعة عنه عليه السّلام الحكمة ضياء المعرفة و ميراث التقوى و ثمرة الصدق و لو قلت ما أنعم اللّه على عباده بنعمة أنعم و أعظم و أرفع و أجزل و أبهى من الحكمة لقلت، قال اللّه «يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ» أى لا يعلم ما أودعت و هيأت في الحكمة إلّا من استخلصته لنفسي و خصصته بها و الحكمة هي الكتاب و صفة الحكيم الثبات عند أوائل الأمور و الوقوف عند عواقبها و هو هادى خلق اللّه إلى اللّه.و عن الخصال عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله رأس الحكمة مخافة اللّه.و عنه و عن الكافي عنه صلّى اللّه عليه و آله أنه كان ذات يوم في بعض أسفاره اذ لقاه ركب فقالوا: السّلام عليك يا رسول اللّه، فالتفت إليهم و قال: ما أنتم؟ فقالوا: مؤمنون، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 353 قال: فما حقيقة ايمانكم؟ قالوا: الرّضا بقضاء اللّه و التسليم لأمر اللّه و التفويض إلى اللّه، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: علماء حكماء كادوا أن يكونوا من الحكمة أنبياء فان كنتم صادقين فلا تبنوا ما لا تسكنون، و لا تجمعوا ما لا تأكلون، و اتّقوا اللّه الّذي إليه ترجعون.إذا عرفت ذلك فأقول: استعاره قوله: قد لبس للحكمة جنّتها الظاهر أنه أراد بجنّة الحكمة مخافة اللّه كما أنّ النبيّ جعلها رأسها في رواية الخصال المتقدّمة، فاستعار لفظ الجنّة لها باعتبار أنّ مخافته سبحانه و وجود وصف التّقوى الموجب لقمع النفس عن الشهوات و قلعها عن العلايق و الامنيات مانع عن كون الحكمة غرضا عن الهام الهوى و عن وقوع الحكيم في الهلاكة و الرّدى، كما أنّ الجنّة و هو ما يستتر به السّلاح كالدّرع و نحوه مانعة للابسها عن اصابة سهام الأعداء.فيكون محصّل المعنى أنّ ذلك الحكيم قد اتّصف بمخافة اللّه سبحانه و خشيته التي هي بمنزلة الجنّة للحكمة لأجل حفظ حكمته و كونها وقاية لها عما يصادمها كما أنّ الجنّة تحفظ الانسان عن صدمات الأعداء.و بما ذكرنا يظهر ما في كلام الشارح البحراني، فانّه قال: لفظ الجنّة مستعار في الاستعداد للحكمة بالزهد و العبادة الحقيقين و المواظبة على العمل بأوامر اللّه، و وجه الاستعارة أنّ بذلك الاستعداد يأمن إصابة سهام الهوى و ثوران دواعى الشهوات القائدة إلى النار كما يأمن لابس الجنّة من أذى الضرب و الجرح، انتهى فانّ مفاده كما ترى هو أنّ لفظ الجنّة مستعار للاستعداد الحاصل من الزهد و العبادة و المواظبة على التكاليف الشرعيّة.فيتوجّه عليه حينئذ أوّلا أنّ الاستعداد المذكور لا يكون جنّة للحكمة على ما ذكره، إنّما يكون جنّة للانسان من الوقوع في النار، و ظاهر كلام الامام يفيد تلبسه بجنّة الحكمة لأجل الحكمة لا لأجل نفسه.و ثانيا أنّ الاستعداد و التهيّوء للشيء قبل وجود الشيء، فلو جعل الجنّة استعارة للاستعداد للحكمة لكان مفاد كلامه عليه السّلام عدم اتّصاف الرّجل الموصوف بالحكمة فعلا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 354 و بعبارة اخرى يدلّ على تلبسه و اتّصافه بالاستعداد فقط لا بالحكمة نفسها مع أنّ الغرض من الكلام الوارد في مقام المدح إفادة اتّصافه بها و كونها حاصلا له بالفعل لا بالقوّة، إذ كمال المدح إنما هو في ذلك.و يدلّ على ذلك أيضا أى على الاتّصاف بالفعل صريح قوله (و أخذها بجميع أدبها) أى أخذ الحكمة على وجه الكمال و قام بادابها (من الاقبال عليها و المعرفة بها و التفرّغ لها) يعني أنّه لما علم أنه لا خصلة أعظم و أشرف و أرفع و أبهى من الحكمة و عرف أنه من يؤتها فقد أوتى خيرا كثيرا أقبل الكلّية عليها و قصر همّته و نهمته فيها و عرف شرفها و قدرها و نفاستها و تفرّغ لها و تخلّى عن جميع العلايق الدنيوية التي تضادّها و تنحّى عن كلّ ما سواها.استعاره مرشّحة- تشبيه بليغ (فهى عند نفسه ضالّته الّتي يطلبها و حاجته الّتي يسأل عنها) ذلك مثل قوله عليه السّلام في أواخر الكتاب: الحكمة ضالّة المؤمن.فان قلت: قوله يطلبها و يسأل عنها صريحان في عدم حصولها له فعلا فينافي ما استظهرت آنفا من كلامه عليه السّلام السابق.قلت: لا منافاة بينهما لأنه عليه السّلام استعار لها لفظ الضالّة و جملة يطلبها وصف للمستعار منه لا للمستعار له، إذ من شأن الضلالة أن تطلب فهى استعارة مرشّحة لا استعارة مجرّدة، و الجامع شدّة الشوق و فرط الرغبة و المحبّة لا الطلب كما زعمه الشارح البحراني حيث قال استعار لها لفظ الضالّة لمكان انشاده لها و طلبه كما تطلب الضالّة من الابل، نعم قوله عليه السّلام: يسأل عنها ظهوره فيما أفاده الشارح، لكن تأويله على وجه يوافق ما ذكرناه سهل فتأمل، هذا.و لا يخفى عليك أنّ جعل الكلام من باب الاستعارة إنّما هو جريا على مذاق الشارح البحراني، و إلّا فقد علمت في ديباجة الشرح أنه من باب التشبيه البليغ حيث ذكر المشبّه و المشبّه به و حذف الأداة فيكون الوصف بالطلب ترشيحا للتشبيه لا للاستعارة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 355 (فهو مغترب) يعني هذا الشخص يخفى نفسه و يختار العزلة، و هو إشارة إلى غيبة القائم عليه السّلام (إذا اغترب الاسلام) أى إذا ظهر الجور و الفساد و صار الاسلام غريبا ضعيفا بسبب اغتراب الصلاح و السداد كما قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: بدء الاسلام غريبا و سيعود غريبا كما بدء.استعارة بالكناية ثمّ شبّه الاسلام بالبعير البارك في قلّة النفع و الضعف على سبيل الاستعارة بالكناية فأثبت له لوازم المشبّه به و قال: (و ضرب بعسيب ذنبه) لأنّ البعير إذا أعيى و تأذّى ضرب بذنبه (و ألصق الأرض بجرانه) أى مقدّم عنقه فلا يكون له تصرّف و لا نهوض، و قلّ أن يكون له نفع حال بروكه، هذا.و لما وصفه عليه السّلام بلبسه لجنّة الحكمة و ايثاره العزلة و الغيبة عرّفه بأنه (بقيّة من بقايا حجّته) على عباده و (خليفة من خلائف أنبيائه) في بلاده، و هذان الوصفان يقويان الظنّ بكون نظره عليه السّلام بما أورده في هذا الفصل إلى القائم المنتظر عليه السّلام و آبائه الطاهرين عليهم السّلام.قال الشارح المعتزلي: فان قلت: أليس لفظ الحجّة و الخليفة مشعرا بما يقوله الاماميّة أى كون المراد بها الامام القائم عليه السّلام.قلت: لا لأنّ أهل التصوّف يسمّون صاحبهم حجّة و خليفة و كذلك الفلاسفة و أصحابنا لا يمتنعون من إطلاق هذه الألفاظ على العلماء المؤمنين في كلّ عصر لأنّهم حجج اللّه أى إجماعهم حجّة و قد استخلفهم اللّه في أرضه ليحكموا بحكمه.أقول: فيه أوّلا منع صحّة اطلاق حجّة اللّه و خليفته على غير الأنبياء و الأوصياء إذ العصمة منحصرة فيهم فيختصّ الحجيّة و الخلافة بهم لمكان العصمة الّتي فيهم، و أما غيرهم فليس بمعصوم بالاتّفاق فلا يكون قوله و فعله حجّة، و حجّية إجماع العلماء أيضا باعتبار دخول قول المعصوم في جملة أقوالهم لا من حيث إنّ كلّا من العلماء من حيث إنّه عالم قوله حجّة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 356 و ثانيا على فرض التنزّل و التسليم لصحّة اطلاقه على غيرهم انّ أمير المؤمنين عليه السّلام ليس بمعتزلي المذهب و لا صوفي المذاق و لا فلسفى المسلك، فلا يحمل لفظ الحجّة و الخليفة في كلامه عليه السّلام على اصطلاحاتهم و إنما يحمل على المعنى الغالب إرادته من هذه اللفظة في كلماتهم عليهم السّلام، و غير خفىّ على المتتبّع بأحاديثهم و كثير الانس بأخبارهم أنّهم كثيرا ما يطلقون لفظ الحجج و يريدون به الأئمة الاثنى عشر، و قد يطلقونه و يريدن به ساير المعصومين من الأنبياء و الأوصياء و يطلقون لفظ الحجّة أيضا احيانا بالقراين على العقل و القرآن، و لم نر إلى الان أن يطلق هذا اللفظ في كلامهم على العارف أو العالم غير المعصوم أو أحد الأبدال المصطلح في لسان الفلاسفة و المعتزلة و المتصوّفة.و على ذلك فحيث ما اطلق لفظ حجّة اللّه في كلامهم خاليا عن القراين فلا بدّ من حمله على المعنى الكثير الدوران في ألسنتهم و هو الامام، لأنّ الظنّ يلحق الشيء بالأعمّ الأغلب.و من هذا كلّه ظهر ما في كلام الشارح البحراني أيضا فانّه بعد ما جعل قوله عليه السّلام قد لبس للحكمة جنّتها إشارة إلى العارف مطلقا و نفى ظهور كونه إشارة إلى الامام المنتظر عليه السّلام قال في شرح هذا المقام: قوله: بقيّة من بقايا حججه، أى على خلقه إذ العلماء و العارفون حجج اللّه في الأرض على عباده، و ظاهر كونه خليفة من خلفاء أنبيائه لقوله صلّى اللّه عليه و آله العلماء ورثة الأنبياء، انتهى.و يرد عليه مضافا إلى ما مرّ أنّ استدلاله على خلافة العلماء و العرفاء بقوله: العلماء ورثة الأنبياء و استظهاره من ذلك كون المراد بالخليفة في كلام أمير المؤمنين عليه السّلام هؤلاء لا وجه له.أمّا أوّلا فلأنّ الدّليل أخصّ من الدّعوى لافادته وراثة العلماء فقط دون العرفاء مع أنّ المدّعى أعمّ.و ثانيا إنّ قوله عليه السّلام العلماء ورثة الأنبياء لم يرد به الوراثة الحقيقية قطعا و إنما هو من باب التشبيه و المجاز يعني أنّ علومهم انتقل إليهم كما أنّ أموال المورث ينتقل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 357 إلى الوارث فكانوا بمنزلة الورثة.و على ذلك فأقول: حقيقت [خليفة من خلائف أنبيائه ] إنّ وراثة العلماء للأنبياء و خلافتهم عنهم على سبيل المجاز و الاستعارة، و وراثة الامام المنتظر عليه السّلام و خلافته على سبيل الحقيقة، فلا بدّ من حمل لفظ الخليفة في كلامه عليه السّلام عليه لا على العالم، لأنّ اللّفظ إذا دار بين أن يراد منه معناه الحقيقي و معناه المجازي فالأصل الحقيقة كما برهن في علم الاصول.الترجمة:فصل سيّم از اين خطبه اشارتست بصفات امام زمان عليه السّلام مى فرمايد كه بتحقيق كه پوشيده است آن بزرگوار از براى حفظ حكمت سپر و زره آنرا و أخذ كرده حكمت را با جميع آدابهاى آن كه عبارتند از اقبال كردن بر آن و شناختن قدر و منزلت آن و فارغ شدن از براى آن، پس آن حكمت در پيش آن حضرت بمنزله گم شده او است كه طلب مى نمايد آنرا، و حاجت اوست كه سؤال ميكند از آن، پس آن حضرت اختيار غربت و غيبت كننده است زمانى كه غريب شود اسلام، و بزند اطراف دم خود را و بچسباند بزمين سينه خود را، آن حضرت بقيّه ايست از باقى ماندگان حجّت خدا، و خليفه ايست از خليفه هاى پيغمبران حق تعالى.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص25 اما اين جمله كه مى فرمايد «و الصق الارض بجرانه بقية من بقايا حجته و خليفه من خلائف انبيائه» «و جلو سينه و گردنش را به زمين بگذارد، باقى مانده يى از بقاياى حجت او و خليفه يى از خليفه هاى پيامبرانش» چنين آورده است: اين كلام را هر طايفه يى به اعتقاد خويش تفسير كرده است. شيعه اماميه چنين مى پندارد كه مراد از اين حجت و خليفه مهدى موعود است كه ايشان منتظر اويند. صوفيان مى پندارند كه مقصود امير المؤمنين عليه السلام از اين كلمه «ولى الله» در زمين است و صوفيه معتقدند كه دنيا هيچ گاه از ابدال كه شمارشان چهل تن است و از اوتاد كه شمارشان هفت تن است و از قطب كه يك تن است خالى نمى ماند و هرگاه قطب در گذرد يكى از اوتاد هفت گانه به جاى او منصوب مى شود و يكى از ابدال چهل گانه به مرتبه اوتاد مى رسد و يكى از اوليايى كه خداوند آنان را برگزيده است به مرتبه ابدال مى رسد. ياران معتزلى ما مى پندارند كه خداوند متعال امت را از گروهى مومنان عالم به عدل و توحيد خالى نمى دارد و اجماع به اعتبار گفته اين علماء صورت مى گيرد ولى چون شناخت آن گروه ممكن نيست يا آنكه دشوار است، اجماع علماى ديگر معتبر شمرده شده است و حال آنكه اصل اجماع گفتار اين گروه است. معتزله مى گويند: سخن امير المومنين عليه السلام به اين جماعت از علماء اشاره ندارد و نمى گويد كه آنان چه جماعتى هستند ولى حال هر يك از ايشان را توصيف مى كند و مى گويد صفات او چنين و چنان است. فلاسفه مى پندارند مقصود و مراد آن حضرت از اين سخن شخص عارف است و فلاسفه را در مورد عرفان و صفات عارف سخنانى است كه كسى كه با آنان انس داشته باشد معنى آن را مى فهمد. در نظر و به عقيده من بعيد نيست كه امير المؤمنين عليه السلام با اين سخن قائم آل محمد (ص) را اراده فرموده باشد كه پس از آنكه خداوند او را بيافريند در آخر زمان ظهور خواهد كرد، هر چند هم اكنون هم موجود نباشد. در سخن على عليه السلام سخنى نيست كه دلالت بر وجود آن خليفه در آن زمان باشد و به هر حال همه فرقه هاى مسلمان در اين موضوع اتفاق نظر دارند كه دنيا و تكليف جز با ظهور او منقضى نمى شود.  
بخش ۷ : پندی به دلبستگان دنیا [منبع]

ثم قال عليه السلام :
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنِّي قَدْ بَثَثْتُ لَكُمُ الْمَوَاعِظَ الَّتِي وَعَظَ [بِهَا الْأَنْبِيَاءُ] الْأَنْبِيَاءُ بِهَا أُمَمَهُمْ، وَ أَدَّيْتُ إِلَيْكُمْ مَا أَدَّتِ الْأَوْصِيَاءُ إِلَى مَنْ بَعْدَهُمْ، وَ أَدَّبْتُكُمْ بِسَوْطِي فَلَمْ تَسْتَقِيمُوا وَ حَدَوْتُكُمْ بِالزَّوَاجِرِ فَلَمْ تَسْتَوْسِقُوا.
لِلَّهِ أَنْتُمْ، أَ تَتَوَقَّعُونَ إِمَاماً غَيْرِي يَطَأُ بِكُمُ الطَّرِيقَ وَ يُرْشِدُكُمُ السَّبِيلَ؟ أَلَا إِنَّهُ قَدْ أَدْبَرَ مِنَ الدُّنْيَا مَا كَانَ مُقْبِلًا وَ أَقْبَلَ مِنْهَا مَا كَانَ مُدْبِراً، وَ أَزْمَعَ التَّرْحَالَ عِبَادُ اللَّهِ الْأَخْيَارُ وَ بَاعُوا قَلِيلًا مِنَ الدُّنْيَا لَا يَبْقَى بِكَثِيرٍ مِنَ الْآخِرَةِ لَا يَفْنَى.
مَا ضَرَّ إِخْوَانَنَا الَّذِينَ سُفِكَتْ دِمَاؤُهُمْ وَ هُمْ بِصِفِّينَ أَلَّا يَكُونُوا الْيَوْمَ أَحْيَاءً يُسِيغُونَ الْغُصَصَ وَ يَشْرَبُونَ الرَّنْقَ؟ قَدْ وَ اللَّهِ لَقُوا اللَّهَ، فَوَفَّاهُمْ أُجُورَهُمْ وَ أَحَلَّهُمْ دَارَ الْأَمْنِ بَعْدَ خَوْفِهِمْ.

لَمْ تَسْتَوْسِقُوا : جمع نشديد، گرد نيامديد.
الرَّنِق : تيره، كدر. 
بَثَثتُ : پخش كردم
حَدَوتُ : به پيش راندم و حركت دادم
لَم تَستَوثَقوا : جمع نشديد، بيكديگر منضم نگشتيد
أزمَع : حركت خود را سريع نموده است
تَرحال : كوچ كردن
يُسيغون : از گلو فرو مى برند
رَنق : آب آلوده 
۶. پند و اندرز ياران:
اى مردم من پند و اندرزهايى كه پيامبران در ميان امّت هاى خود داشتند در ميان شما نشر دادم، و وظايفى را كه جانشينان پيامبران گذشته در ميان مردم خود به انجام رساندند، تحقّق بخشيدم. با تازيانه شما را ادب كردم نپذيرفتيد، به راه راست نرفتيد، و با هشدارهاى فراوان شما را خواندم ولى جمع نشديد. شما را به خدا آيا منتظريد رهبرى جز من با شما همراهى كند و راه حق را به شما نشان دهد؟
آگاه باشيد آنچه از دنيا روى آورده بود پشت كرد، و آنچه پشت كرده بود روى آورد، و بندگان نيكوكار خدا آماده كوچ كردن شدند، و دنياى اندك و فانى را با آخرت جاويدان تعويض كردند.
۷. ياد ياران شهيد:
آرى آن دسته از برادرانى كه در جنگ صفّين خونشان ريخت، هيچ زيانى نكرده اند، گر چه امروز نيستند تا خوراكشان غم و غصّه، و نوشيدنى آنها خونابه دل باشد. به خدا سوگند، آنها خدا را ملاقات كردند، كه پاداش آنها را داد و پس از دوران ترس، آنها را در سراى امن خود جايگزين فرمود.
 
پس امام عليه السّلام فرمود:
(23) اى مردم، من بشما پندهايى دادم كه پيغمبران امّتهاى خود را بآنها پند دادند، و آنچه را (از مماشات و مهربانى) با شما بجا آوردم كه اوصياء به آنهائى كه بعد از پيغمبران بودند رفتار كردند، و شما را به تازيانه (نصيحت و اندرز) خود ادب نمودم براه راست نيامديد، و شما را بوسيله ترسانيدنيها (براه حقّ) سوق دادم اجتماع ننموديد (پيروى من نكرديد)
(24) اجرتان با خدا آيا پيشوايى غير از مرا منتظريد كه شما را براه آورده ارشاد نمايد؟
(25) آگاه باشيد پشت كرد از دنيا آنچه رو آورده بود، و رو آورد از آن آنچه پشت كرده بود (بر اثر پيروى نكردن امام بحقّ نيكى دنيا پشت نمود و بدى آن يعنى كردار زمان جاهليّت پديدار گرديد) و بندگان نيكوكار خدا عازم كوچ كردن (رفتن از دنيا) شدند، و كمى دنيا را كه بقايى ندارد به بسيارى آخرت كه فانى نمى گردد فروختند (تبديل نمودند، و از غمّ و اندوه آن رهيدند، منظور حضرت از اين جمله گويا خبر دادن از شهادت خود مى باشد)
(26) چه زيان بردند برادران (همكيشان) ما كه خونهاشان در جنگ صفّين ريخته شد از اينكه امروز زنده نيستند تا غصّه ها بخود راه داده آب تيره بياشامند (سختى اين روزگار را ببينند، خلاصه خوشا حال آنانكه از جهان رفتند و چنين روز را نديدند) سوگند بخدا (رحمت) خدا را در يافتند، خداوند هم مزدهاشان را عطاء فرمود و آنها را بعد از خوف و ترس (در دنيا) در سراى امن جدا داد.
 
سپس، چنين فرمود:
اى مردم، براى شما اندرزهايى آوردم كه پيامبران به امتهاى خود ارزانى دارند. سخنانى گفتم كه اوصياى پيامبران به جانشينان خود گويند. به تازيانه ام ادبتان كردم، و به راه راست نيامديد، به اندرزها هشدار دادم، مجتمع نشديد. شما را به خدا، آيا امامى جز مرا توقع داريد كه با شما راه پيمايد و راه بنمايد.
آگاه باشيد، كه آنچه از دنيا روى آورده بود، پشت كرد و آنچه پشت كرده بود روى آورد. بندگان نيك خدا، عزم رحيل كردند. متاع اندك ناپايدار اين جهان را به نعمت فراوان و پايان ناپذير آخرت فروختند. برادران ما كه خونشان در صفين ريخته شد، اگر امروز زنده نيستند، زيان نكرده اند تا اندوهگين شوند و شرنگ تيره گون جفاى دشمن را بياشامند. به خدا سوگند با خدا ديدار كردند و خدا مزدهايشان را بتمامى بداد و پس از ترسان بودن به سراى امانشان در آورد.
 
سپس آن حضرت فرمود: اى مردم من مواعظ و اندرزهايى را که پيامبران به امتهايشان دادند، براى شما بازگو کردم و در ميان شما منتشر ساختم. و نيز آنچه را اوصياى پيامبران به امتهاى بعد رساندند، (و در آنجا که ضرورت داشت) شما را با تازيانه ام ادب کردم; ولى شما به هيچ صراطى مستقيم نشديد. بانگ نواهى پروردگار را در ميان شما سر دادم (که از اختلاف و تفرقه بپرهيزيد); اما هرگز اجتماع نکرديد و متحد نشديد. شما را به خدا آيا انتظار داريد پيشوايى جز من شما را به راه بياورد و طريق حق را به شما نشان دهد؟
آگاه باشيد آنچه از دنيا روى آورده بود، پشت کرده و آنچه پشت کرده بود، روى آورده است (سنّتهاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) فراموش شده و سنن جاهلى در حکومت امويان بازگشته است) بندگان نيک خدا به سرعت تصميم به کوچ گرفتند و متاع اندک دنياى فانى را با سرمايه هاى فراوان آخرتِ ماندگار، مبادله نمودند.
راستى، برادران ما که خونشان در صفين ريخته شد (و شربت شهادت نوشيدند) اگر امروز زنده نيستند که از اين لقمه هاى گلوگير بخورند و از اين آبهاى ناگوار بنوشند، (و اين حوادث دردناک را ببينند) چه ضررى کردند؟ به خدا سوگند! آنها به لقاى پروردگار نايل شدند و خدا پاداششان را به طور کامل عطا فرمود و آنها را در سراى امن و امان بعد از اين زندگى پر از خوف جاى داد.
 
[سپس فرمود:]
اى مردم من اندرزهايى را كه پيامبران به امّتهايشان دادند، بر شما راندم، و آنچه را اوصيا، به پس از خود رساندند، رساندم. شما را با تازيانه -موعظت- ادب كردم، نپذيرفتيد. و با -سخنانى- كه از نافرمانى تان بازدارد، خواندم، فراهم نگشتيد. شما را به خدا آيا امامى جز مرا چشم مى داريد تا با شما راه -دين- را بپيمايد، و طريق راست را به شما بنمايد. هان بدانيد كه آنچه از دنيا روى آورده بود، پشت كرد، و آنچه پشت كرده بود، روى آورد. و بندگان گزيده خدا دل بر رخت بستن، دوختند، و اندك اين جهان را، كه نپايد، به بسيار آن جهان، كه به سر نيايد، فروختند.
برادران ما كه خونشان در صفّين ريخته شد، زيان نكردند كه امروز زنده نيستند -و به كه نديدند اينان كه مانده اند، كيستند- تا پياپى ساغر غصّه در گلو ريزند و شرنگ تيره -چنين زندگى- را بدان بياميزند. به خدا سوگند، خدا را ديدار كردند و مزد آنان را به كمال پرداخت، و از پس آنكه ترسان بودند در خانه امانشان ساكن ساخت.
 
سپس فرمود:
اى مردم، من به شما اندرزهايى دادم كه انبياء الهى امّتهاى خود را به آن اندرز دادند، وظيفه خود را نسبت به شما آنچنان كه جانشينان انبيا نسبت به مردمى كه پس از آنان آمدند انجام دادند انجام دادم، شما را به تازيانه پندم ادب كردم مستقيم نشديد، و با انذارهاى حق راندم به نظم نيامديد. شگفتا از شما، آيا امامى غير از مرا توقع داريد كه شما را به راه آورد، و در مسير ارشاد قرار دهد؟
بدانيد آنچه از دنياى به شما روى آورده بود روى گرداند، و هر آنچه روى گردانده بود روى آورد، بندگان خوب خدا آماده كوچند، كم دنيا را كه ماندنى نيست به كثير آخرت كه از بين رفتنى نيست معامله كردند. برادران ما كه در صفّين خونشان ريخته شد از اينكه امروز در دنيا نيستند چه زيانى بردند؟ نيستند تا لقمه گلوگير بخورند، و آب تيره ناگوار بنوشند. به خدا سوگند حق را ملاقات كردند و خداوند هم اجرشان را كامل و تمام عنايت فرمود، و آنان را از پس بيم در جايگاه امن جاى داد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 77-74 آنچه لازم بود، گفتم!امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به اندرزها و مواعظ هشدار کننده اى مى پردازد و مى فرمايد: «اى مردم من مواعظ و اندرزهايى را که پيامبران به امتهايشان دادند براى شما بازگو کردم و در ميان شما گستردم. و (نيز) آنچه را اوصياى پيامبران به امتهاى بعد از آنان رساندند، رساندم. (در آنجا که ضرورت داشت) شما را با تازيانه ام ادب کردم; ولى (هيچ يک مؤثر نيفتاد و) شما به هيچ صراطى مستقيم نشديد. بانگ نواهى پروردگار را در ميان شما سر دادم (که از اختلاف و تفرقه بپرهيزيد); اما هرگز اجتماع نکرديد و متحد نشديد»; (أَيُّهَا النَّاسُ، إِنِّي قَدْ بَثَثْتُ(1) لَکُمُ الْمَوَاعِظَ الَّتِي وَعَظَ الاَْنْبِيَاءُ بِهَا أُمَمَهُمْ، وَ أَدَّيْتُ إِلَيْکُمْ مَا أَدَّتِ الاَْوْصِيَاءُ إِلَى مَنْ بَعْدَهُمْ، وَ أَدَّبْتُکُمْ بِسَوْطِي فَلَمْ تَسْتَقِيمُوا، وَ حَدَوْتُکُمْ(2) بِالزَّوَاجِرِ فَلَمْ تَسْتَوْسِقُوا(3)).اين تعبيرات نشان مى دهد که امام(عليه السلام) براى هدايت مردم کوفه که افرادى سست و پراکنده بودند از هر وسيله اى استفاده فرمود و کار فرهنگى گسترده اى را درباره آنها انجام داد تا آنجا که همه مواعظ انبيا واندرزهاى اوصيا را براى آنها جمع، و در اختيارشان قرار داد; ولى اين باران حيات بخش رحمت الهى، در آن شوره زارها اثر نکرد سپس محبّت و نرمش را کنار گذاشت و با شدت با آنها برخورد کرد. شايد به راه بيايند و متحد شوند; ولى اين ميخهاى آهنين در آن سنگهاى خارا فرو نرفت و معلوم شد کمترين نقص و عيبى در رهبرى و مديريت و فرماندهى نيست، بلکه همه عيب در آن گروه نابخرد و بى حميت بود. اين جمله ها نشان مى دهد اگر تمام انبيا و اوصيا براى هدايت آنها مى کوشيدند، هدايت نمى شدند.«شما را به خدا آيا انتظار داريد پيشوايى جز من شما را به راه بياورد و طريق حق را به شما نشان دهد؟»; (لِلّهِ أَنْتُمْ! أَتَتَوَقَّعُونَ إِمَاماً غَيْرِي يَطَأُ بِکُمُ الطَّرِيقَ، وَ يُرْشِدُکُمُ السَّبِيلَ؟).اشاره به اينکه هرگاه پيشوايى چون من نتواند شما را به راه آورد کس ديگرى اين کار را نمى تواند انجام دهد.عجب اينکه با آن همه يأس و نااميدى از اين جمعيّت، باز امام(عليه السلام) به نصايح تازه اى مى پردازد. شرايط زمان و محيط را براى آنها تشريح مى کند و ارزش شهادت در راه خدا را براى آنها بازگو مى کند و مى فرمايد: «آگاه باشيد آنچه از دنيا روى آورده بود، پشت کرده و آنچه پشت کرده بود، روى آورده است»; (أَلاَ إِنَّهُ قَدْ أَدْبَرَ مِنَ الدُّنْيَا مَا کَانَ مُقْبِلا، وَ أَقْبَلَ مِنْهَا مَا کَانَ مُدْبِراً).اشاره به اينکه با طلوع آفتاب عالمتاب اسلام و ظهور پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نيکيها و فضيلتها به جامعه انسانى روى آورد، ولى اکنون با ظهور بنى اميّه و بازماندگان دوران جاهليّت آن نيکيها و سنّتهاى الهى از جامعه رخت بربسته و زشتيهاى عصر جاهليّت که پشت کرده بود به جامعه اسلامى روى آورده بود.سپس به عنوان مقدمه اى براى تجليل از مقام شهيدان راه خدا و تقويت فرهنگ جهاد و شهادت در برابر ظالمان و ستمگران مى فرمايد: «بندگان نيک خدا به سرعت عزم بر کوچ گرفتند و متاع اندک دنياى فانى را با سرمايه فراوان آخرتِ ماندگار، مبادله نمودند»; (وَ أَزْمَعَ(4) التَّرْحَالَ(5) عِبَادُ اللهِ الاَْخْيَارُ، وَ بَاعُوا قَلِيلا مِنَ الدُّنْيَا لاَ يَبْقَى بِکَثِير مِنَ الاْخِرَةِ لاَ يَفْنَى).اين تعبير لطيف اشاره به اين است که آن نيکان و پاکانى که شربت شهادت نوشيدند و در راه خدا به اين افتخار بزرگ نايل شدند نه تنها زيانى نکردند، بلکه تجارت پرسودى نمودند، متاع قليل فانى را به متاع کثير باقى فروختند.کسانى هم که افتخار شهادت پيدا نکردند امّا در جهاد با نفس پيروز شدند و زرق و برق دنياى فانى را به سعادت آخرت فروختند آنها نيز در سلسله اين گروه از عبادالله الاخيار جاى دارند.در ادامه اين سخن، با تأکيد مى فرمايد: «راستى برادران ما که خونشان در صفين ريخته شد (و شربت شهادت نوشيدند) اگر امروز زنده نيستند که از اين لقمه هاى گلوگير بخورند و از اين آبهاى ناگوار بنوشند چه ضررى کرده اند؟»; (مَا ضَرَّ إِخْوَانَنَا الَّذِينَ سُفِکَتْ دِمَاؤُهُمْ ـ وَ هُمْ بِصِفِّينَ ـ أَلاَّ يَکُونُوا الْيَوْمَ أَحْيَاءً؟ يُسِيغُونَ(6) الْغُصَصَ وَ يَشْرَبُونَ الرَّنْقَ!(7)).اشاره به اينکه آنها رفتند و آسوده شدند و امروز ما مانديم و اين اوضاع نابسامان. دشمنان حق در همه جا جولان مى کنند و دوستان حق ضعيف و ناتوان و بى اراده در برابر آنها ايستاده وتماشاگرند. صحنه اى که هر انسان با ايمان و غيورى را سخت آزار مى دهد. در واقع عبارات امام(عليه السلام) اشاره به جنايات معاويه و لشکر شام و سکوت و سُستى مردم کوفه و عراق است.در پايان اين سخن، کلام امام(عليه السلام) اوج مى گيرد و مى فرمايد: «به خدا سوگند! آنها به لقاى پروردگار نايل شدند و خدا پاداششان را به طور کامل عطا فرمود و آنها را در سراى امن و امان بعد از اين زندگى پر از خوف جاى داد»; (قَدْ ـ وَ اللهِ ـ لَقُوا اللهَ فَوَفَّاهُمْ أُجُورَهُمْ، وَ أَحَلَّهُمْ دَارَ الاَْمْنِ بَعْدَ خَوْفِهِمْ).آرى همان گونه که قرآن مى فرمايد: گمان مبر آنها که در راه خدا کشته شده اند مردگانند آنها زنده جاويدانند و در نزد پروردگارشان به انواع روزيها متنعم اند، مرده آنها هستند که تن به ذلت مى سپرند و زير پرچم ظالمان به زندگى مادى و تحقيرآميز ادامه مى دهند.شهادت هميشه مايه افتخار است ولى در محيطهاى آلوده شهادت و رخت بر بستن از آلودگى ها و مفاسد و رهايى از دست گروه هاى فاسد و مفسد افتخار ديگرى است. پيامى که على(عليه السلام) در محراب عبادت در لحظات شهادت به ما داد درس بزرگى بود فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ; به خداى کعبه نجات يافتم و رستگار شدم». و به گفته شاعر:مرده دلانند به روى زمين *** بهر چه با مرده شوم همنشينهم دمى مرده دهد مردگى *** صحبت افسرده دل افسردگىزير گِل آنان که پراکنده اند *** گرچه به تن مرده، به دل زنده اند!زنده شدم از نظر پاکشان *** آب حيات است مرا خاکشان(8)و به گفته شاعر تونايى ديگر (سنائى):بمير اى حکيم از چنين زندگانى *** کز از اين زندگانى چون بميرى بمانى!از اين مرگ صورت نگر تا نترسى *** از اين زندگى ترس کاينک درآنى****پی نوشت:1. «بثثت» از ريشه «بثّ»، بر وزن «نص» به معناى منتشر ساختن گرفته شده است.2. «حدوتکم» از ريشه «حَدْو» بر وزن «محو» و «حُدى» بر وزن «دعا» در اصل به معناى راندن شتران همراه با آواز مخصوص است. که ساربان ها مى خوانند. سپس به هر گونه سوق دادن و بانگ زدن اطلاق شده است.3. «تستوسقوا» از «وسوق» به معناى اجتماع کردن و به يکديگر پيوستن است.4. «أزمع» از ريشه «زمع» بر وزن «شمع» در اصل به معناى تصميم گرفتن بر چيزى است.5. «ترحال» از ريشه «رحلت» به معناى کوچ کردن و رهسپار شدن است.6. «يسيغون» از ريشه «سوغ» بر وزن «فوق» و سيغ، بر وزن «سيل» به معناى گوارا.7. «رنق» به معناى کدر است.8. گزينشى از اشعار نظامى. 
شرح علامه جعفری«ثم قال عليه‌السلام: ايها الناس اني قد بثثت لكم المواعظ التي وعظ الانبياء بها اممهم و اديت اليكم ما ادت الاوصياء الي من بعدهم و ادبتكم بسوطي فلم تستقيموا و حدوتكم بالزواجر فلم تستوسقوا …» (اي مردم، من همه آن موعظه‌ها را كه پيامبران به امتهاي خود نموده بودند به شما ابلاغ كردم و آنچه را كه جانشينان آنان پس از رحلت انبياء عليهم‌السلام از اين دنيا به مردم رسانده بودند براي شما ادا كردم و با اين تازيانه‌ام شما را تاديب نمودم ولي شما استقامت در راه دين نورزيديد، من با نصايح و عوامل بازدارنده از معاصي و انحرافات جلوگيري كردم، شما نظم و انتظام نپذيرفتيد …).شخصيتي ملكوتي با عشق به حق و عدالت، با جدي‌ترين تصميم و كار و پاكترين نيتها و روشن‌ترين وجدان و با كاملترين عقل (علي بن ابيطالب(ع)) در ميان مشتي خودخواه، جاهل، كوته‌بين، اينست شگفت‌انگيزترين پديده‌اي كه تاريخ بشري به خود ديده است!!! تنها نويسنده اين سطور نيست كه با ياد آوردن اين پديده اندوه‌بار در دريايي از شگفتي فرو مي‌رود، بلكه هركسي كه اطلاع از هدف اعلاي زندگي انساني و اصولي و مباني ارزشها و عوامل و عناصر شخصيتهاي تكامل يافته داشته باشد، همچنين تغييرها و ناگواريهاي زندگي چنين انسانها را در محيطهاي اجتماعي نامناسب و غوطه‌ور در جهل و خودخواهي و انواع پستي‌ها درك كند، محال است خود را از شگفت‌زدگي عميق نجات بدهد.يكي از اين متفكران انسان‌شناس جبران خليل جبران است كه بعضي از عبارات او را در مجلد اول از همين ترجمه و تفسير آورده‌ايم. به جهت اهميت شديد نظريه او را بطور كاملتر درباره اميرالمومنين عليه‌السلام در اين مورد نيز مي‌آوريم: (محبت سه نفر از بزرگان انسانيت قلب جبران خليل را پر كرده است. اين سه نفر كمال انساني را در زيباترين مظاهر و صاف‌ترين صفات آن مجسم نموده‌اند … اين سه نفر جز مسيح و محمد و علي عليهم‌السلام چه كساني مي‌توانند باشند! اما گفتار او درباره مسيح و محمد عليهماالسلام فراوان و استفاده او از عظمت‌هاي آن دو بزگوار معروف است. اما درباره علي بن ابيطالب (ع) چه مي‌گويد؟ جبران خليل به امام علي (ع) به عنوان موجودي كه به عالي‌ترين مرتبه از معاني وجود پيوسته است مي‌نگرد. او (علي (ع)) به كمال روحي اشتياق شديد داشته و آن را دريافته و با آن متحد گشته است. در نتيجه او ملازم روح كلي و مجاور و همداستان آن گشته است.جبران خليل، امام علي (ع) را نخستين مرد عرب مي‌بيند كه سرودهاي اين روح عام را در گوش‌هاي مردم دنيا طنين‌انداز كرده است و لب‌هاي او آن سرودها را يكي پس از ديگري منتشر ساخته است … اما رسالت علي (ع) براي مردم، اين رسالت كامل و وافي بود، ولي پيش از آن كه هدف‌ها و مقاصد آن رسالت را به انسان‌ها تكميل نمايد، چشم از دنيا بربست. علي (ع) از اين دنيا رفت، تبسم بر لبانش، زيرا نفس و وجدان او پر از آن حقيقت بود كه دل‌هاي بزرگ به وسيله آن آرامش پيدا مي‌كنند. او (همان انسان كامل) بود كه اگر پاهايش در اين زندگاني ثبات و استقرار پيدا مي‌كرد، اشيايي را تغيير مي‌داد. و او به هر حال، پيامي داشت مانند ديگر پيامبران كه در ميان دودمانشان غريب و در ميان مردم روي زمين تنها بودند و در وطن خود با وحشت زندگي مي‌كردند، آن پيامبراني كه به قومي و در زماني وارد مي‌شدند كه قوم آنان نبودند و زمان آنان نبود و با يك روحيه فوق ارواح آن مردم زندگي مي‌كردند لذا چگونه آن مردم مي‌توانستند آن ارواح بزرگ را در ك كنند! و او را ياري كنند، آن انسان بزرگ را كه براي احياي آنان زندگي مي‌كرد كه در راه آنها به شهادت رسيد.اينست آنچه كه جبران مي‌گويد: (به عقيده من فرزند ابيطالب اولين عرب بود كه با روح كلي دمساز و همسايه و همداستان بود. و او اولين عرب بود كه لبانش صداي سرودهايي را به گوش قومي طنين‌انداز كرد كه پيش از او نشنيده بودند، لذا مابين عظمت‌هاي سخنان بليغ و تاريكي‌هاي سرگذشتشان گم گشتند. پس هر كس شيفته جلالت شان او شد، تكيه بر فطرت پاك داشت و هر كس با او از در خصومت وارد شد قطعا از مردم جاهليت بود. علي بن ابيطالب رخت از اين دنيا بربست در حاليكه شهيد عظمت خود بود. او از اين دنيا چشم بربست، نماز ميان دو لبانش. او اين دنيا را ترك كرد، اشتياق به پروردگار در دلش. عرب حقيقت مقام او را نشناخت تا از همسايگان آنان از قوم فارس مرداني برخاستند كه جواهر را از سنگريزه تشخيص مي‌دادند. او از اين دنيا رفت پيش از آن كه رسالت خود را كامل و وافي به بشريت ابلاغ نمايد، ولي من او را چنين مجسم مي‌كنم كه پيش از آن كه چشمانش را از اين زمين بپوشد در حال تبسم بود. علي بن ابيطالب اين دنيا را وداع كرد مانند آن پيامبران بينا كه به جامعه‌اي مي‌آمدند كه جامعه آنان نبود و به قوم و زماني مبعوث مي‌شدند كه قوم و زمان آنان نبود. ولي براي پروردگار تو در چنين پديده، شان (و مصلحتي) است كه خود داناتر است.ملاحظه مي‌كنيد كه جبران خليل درباره اميرالمومنين در چه حيرت و شگفتي فرو رفته است. ولي اينجانب براي برطرف نمودن حيرت و شگفتي جبران چنين عرض كرده‌ام كه: هدف از زندگي اميرالمومنين در ميان آن قوم و در چنان زماني به جهت شايستگي آن قوم و مناسبت آن زمان نبود، بلكه براي ارائه عظمت و كمال اعلاي انساني بود كه در ميان چنان مردم نالايق و در چنان زمان و محيط نامناسب، مانند خورشيد تجلي كرد و مشعل ارزش‌هاي انساني را در گذرگاه آينده تاريخ بشري نصب فرمود كه هزاران بلكه ميليون‌ها انسان‌شناس بزرگ از مسلمانان و غير مسلمانان در روشنايي آن مشعل‌ها، بشريت را راهنمايي كنند.****«الا انه قد ادبر من الدنيا ما كان مقبلا و اقبل منها ما كان مدبرا و ارفع الترحال عباد الله الاخيار و باعوا قليلا من الدنيا لا يبقي بكثير من الاخره لا يفني …» (آگاه باشيد، آنچه كه از دنيا روي آورده بود، پشت كرده و آنچه كه پشت كرده بود روي آورده است. بندگان صالح خداوند عزم كوچ از اين دنيا نمودند و اندكي از اين دنيا را كه پايدار نيست در برابر زيادي از آخرت كه فناناپذير است، فروختند …).اينك بيش از چند روز از تلاش و تكاپوي اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام در اين كيهان بزرگ كه براي آن حضرت و ديگر وارستگان بشريت معبد و رصدگاهي براي نظاره بر بي‌نهايت و انجذاب به سوي آن و براي حيوانات انسان‌نما جايگاه اشباع خودخواهي و خودكامگي‌ها بوده، نمانده است. اگر چه همه سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام همواره آكنده از عطر ملكوت و روح اعلاي انساني بود، و همانطور كه آشنايان با سخنان اين بزرگوار مي‌دانند، اين بار در سخناني كه از دهان مبارك او در مي‌آيد، صداي برداشتن گام‌هاي مبارك رو به مرز زندگي و مرگ و ورود به پيشگاه لقاءالله شنيده مي‌شود و عطر جان‌نواز ابديت از آن سخنان بي‌سابقه مشام ارواح آشنايان را مي‌نوازد. حالا ديگر به هر طرف مي‌نگرد بادهاي طوفاني، مهلك ارزش‌ها را مي‌بيند كه وزيدن گرفته‌اند. انحراف خلافت الهي به سوي طغيانگري‌هاي طواغيت خودپرست رو به گسترش است. به هر سو مي‌نگرد، خودكامگاني را مي‌بيند كه مشغول تيز كردن شمشيرهاي يكه‌تازان ميدان قدرت و سلطه بر ناتوانان هستند، گويا انتظار زمامداراني را مي‌كشند كه همه اصول انساني و پيمان‌ها را زير پا بگذارند و براي وصول به اهداف نابخردانه و ضد ارزش‌هاي انساني، هر جرم و خطايي را به عنوان وسيله مرتكب شوند و نام آن را هم بدون شرم و خجلت، سياست مملكت‌داري گذارند!!آري، به هر سو مي‌نگرد، ديگر نه مالك اشتر را مي‌بيند، نه ابوذر غفاري را، نه عمار بن ياسر و نه ذوالشهادتين و نه ابن‌التيهان و ديگر برادرانش را كه در راه طلب حق و حقيقت از جان گذشتند و خونشان در صفين به دست نابكاران دنياپرست بر زمين ريخته شد. كجايند؟ كجا رفتند؟ خدايا، آنان را نمي‌بينم! چگونه فراق آن همسفرانم را تحمل كنم در صورتي كه معاهده فداكاري تا از جان گذشتن در سفر رو به پيشگاه خدا با من بسته بودند.بالامس كانوا معي و اليوم قد رحلوا          و خلفوا في سويدا القلب نيرانانذر علي لئن عادوا و ان رجعوا          لازرعن طريق الركب ريحانا1- (آن شهداي راه حق و حقيقت تا ديروز با من بودند و امروز همه آنان كوچ كرده و به جاي خود آتش‌هايي در مغز دل گذاشته و رفته‌اند.)2- نذر مي‌كنم اگر برگردند به سوي من، گل و ريحان در طريق آن سواران خواهم كاشت.) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «أيّها النّاس... تستوسقوا»:امام (ع) در اين جملات پند و موعظه هاى خود را به آنان يادآورى، و عذر خود را بيان مى كند كه آنچه را پيامبران در باره امّتهاى خويش و اوصيا نسبت به افراد پس از خود بر عهده داشته اند ادا كرده است و نيز اين سخنان مشتمل بر سرزنش و نكوهش آن مردم است كه استقامت نمى پذيرند و در اجراى اوامر او اتّفاق ندارند و هم اين كه با تذكّر وعيدها و بيم دادنها و آوردن مثلها آنان را تأديب و تنبيه فرموده است.فرموده است: «للّه أنتم... السّبيل»:اين سخنان مبتنى بر پرسش از شنوندگان است كه آيا پيشوايى رهنما و خيرخواه غير از او انتظار دارند و اين استفهام بر سبيل انكار است، زيرا پيشوايى كه داراى اوصاف مذكور باشد غير از آن حضرت وجود ندارد، و اين مطلب با آنچه پس از اين آمده تأكيد شده كه فرموده است: «ألا إنّه قد أدبر من الدّنيا ما كان مقبلا» يعنى آنچه باعث خير و صلاح مردم دنيا بوده پشت كرده است، «و أقبل منها ما كان مدبرا» يعنى شرور و بديهايى كه به يمن مقدم پيامبر گرامى (ص) و طلوع اسلام پشت كرده بود رو آورده است.اين كه فرموده است بندگان خوب خدا آهنگ رحيل كرده اند، و بى شكّ پيشوايى مانند آن بزرگوار كه رهنمون راه خداست در زمره اين بندگان خوب خداست كنايه از اقتضاى زمان براى نابودى آنان و كوچ كردن آنها از اين جهان است، پس از اين واژه بيع را براى معاوضه متاع قليل و فانى دنيا با متاع بسيار و باقى آخرت استعاره فرموده است.و سپس يادآورى مى كند كه برادران صحابى او كه در صفّين به شهادت رسيده و زندگى را از دست داده اند زيانى نكرده اند و ضرر مرگ از آنها منتفى است و با ذكر اين كه دنيا محلّ تحمّل غصّه ها و نوشيدن آب تيره و درد آلود و رويدادهاى ناگوار و مشاهده نارواييها و منكرات است بى ميلى خود را به دنيا اظهار كرده است و در اين هنگام كه عدم رغبت خود را به زندگى دنيا ابراز فرموده، به سود بزرگى كه اينان با از كف دادن حيات دنيا عايدشان شده اشاره كرده. و اين عبارت از لقاى پروردگار، و رسيدن به پاداشهايى است كه خداوند به اعمال شايسته آنها مى دهد، و در آمدن در سراى امن الهى يعنى بهشت است، پس از بيم و هراسى كه از فتنه هاى گمراهان و خدانشناسان داشته اند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 348 ثمّ قال عليه السّلام:أيّها النّاس إنّي قد بثثت لكم المواعظ الّتي وعظ بها الأنبياء أممهم، و أدّيت إليكم ما أدّت الأوصياء إلى من بعدهم، و أدّبتكم بسوطي فلم تستقيموا، و حدوتكم بالزّواجر فلم تستوسقوا، للّه أنتم أ تتوّقعون إماما غيري يطأ بكم الطّريق، و يرشدكم السّبيل، ألا إنّه قد أدبر من الدّنيا ما كان مقبلا، و أقبل منها ما كان مدبرا، و أزمع التّرحال عباد اللّه الأخيار، و باعوا قليلا من الدّنيا لا يبقى، بكثير من الاخرة لا يفنى. ما ضرّ إخواننا الّذين سفكت دمائهم و هم بصفّين ألّا يكونوا اليوم أحياء، يسيغون الغصص، و يشربون الرّنق، قد و اللّه لقوا اللّه فوفّاهم أجورهم، و أحلّهم دار الأمن بعد خوفهم.اللغه:و (الحدا) سوق الابل و الغنا لها و (الترحال) مبالغة في الرحلة و (الغصص) جمع الغصّة و هى ما يعترض في الحلق و (الرنق) بالفتح و التحريك الكدر من الماء، و في بعض النسخ بالكسر و لا بأس به قال في القاموس: رنق الماء كفرح و نصر رنقا و رنقا و رنوقا كدر فهو رنق كعدل و كتف و جبل.الاعراب:و قوله: للّه أنتم، قد مضى تحقيق الكلام فيه في شرح المختار المأة و التاسع و السبعين، استفهام انكارى و ما في قوله ما ضرّ إخواننا، نافية و يحتمل الاستفهام على سبيل الانكار، و اخواننا بالنصب مفعول ضرّ و فاعله ألّا يكونوا و جملة يسيغون في محلّ النّصب صفة للاحياء.المعنى:(ثمّ) أخذ عليه السّلام في نصح المخاطبين و موعظتهم و تذكيرهم و توبيخهم و (قال عليه السّلام أيّها النّاس إنّي قد بثثت) أى نشرت و فرّقت (لكم المواعظ الّتي وعظ بها الأنبياء أممهم) و هي المواعظ الجاذبة لهم إلى اللّه و معرفته و طاعته و القائدة إلى النهج القويم و الصّراط المستقيم (و أدّيت إليكم ما أدّت الأوصياء إلى من بعدهم) من الأسرار الالهيّة و التكاليف الشرعيّة.قال الشارح المعتزلي: و الأوصياء الذين يأتمنهم الأنبياء على الأسرار الالهيّة و قد يمكن أن لا يكونوا خلفاء بمعنى الامارة و الولاية، فانّ مرتبتهم أعلى من مراتب الخلفاء، انتهى.أقول: غرض الشارح من هذا الكلام اصلاح مذهبه الفاسد، فانّ كلامه عليه السّلام لما كان ظاهرا في وصايته المساوقة للخلافة و الولاية كما هو مذهب الشيعة الاماميّة أراد الشارح صرفه عن ظاهره و أوّله بما يوافق مذهب الاعتزال.و محصّل تأويله أنّ الوصاية عبارة عن الائتمان على الأسرار الالهيّة و هو غير ملازم للخلافة و الولاية، فلا يكون في الكلام دلالة على خلافته عليه السّلام و كونه أولى بالتصرّف، و انما يدلّ على كونه وصيّا مؤتمنا على الأسرار فقط.و فيه أوّلا أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله إذا ائتمن الوصيّ على الأسرار و الأحكام و علّمه إيّاها، فإمّا أن يكون غرضه من ذلك أداء وصيّة تلك الأسرار و الأحكام إلى أمّته و إبلاغها اليهم.أو يكون غرضه منه كونه فقط عالما بها و مكلّفا في نفسه على العمل بتلك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 358 الأحكام و القيام بوظايف هذه الأسرار من دون أن يكون مأذونا في الأداء إليهم.و ظاهر كلامه عليه السّلام بل صريحه كون وصايته على الوجه الأوّل و إلّا لما جاز أن يؤدّى ما أوصى به إلى المكلّفين فحيث أدّاه إليهم علم منه كونه مأذونا في الأداء و مكلّفا به، و حيث كان مكلّفا به وجب عليهم اطاعته و إلّا لكان الأداء عبثا، و لا ريب أنّ الوصيّ بهذا المعنى أى المؤتمن على الأسرار و الأحكام و المكلّف على أدائها إلى الأمة و الواجب على الامة قبول قوله و طاعته ملازم بل مرادف للخليفة و الأمير و الوليّ.نعم الوصاية على الوجه الثاني غير ملازم للخلافة و الولاية إلّا أنّه غير مراد في كلامه عليه السّلام قطعا لما ذكرنا.و ثانيا أنّ ما ذكره من أنّ الوصيّ أعلى مرتبة من الخليفة أى الأمير و الوليّ فغير مفهوم المراد.لأنه إن أراد بالخلافة و الأمارة و الولاية المعنى الّذي يقول به الشيعة و يصفون أئمّتهم به أعنى النيابة عن الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و السلطنة الالهيّة و الأولوية بالتصرّف فلا نسلّم أنّ الوصاية و هي الائتمان بالاسرار أعلى رتبة منها بل الأمر بالعكس، لأنّ الوصاية بالمعنى المذكور من شئونات الولاية المطلقة، و الأولياء مضافا إلى كونهم مؤتمنين على الأسرار أولو الأمر و النّهى و أولى بالتصرّف في أموال المؤمنين و أنفسهم.و إن أراد بها المعنى اللّغوي أعنى الامارة على السرايا مثلا و الولاية أى كونه واليا على قوم أو بلد و نحوه فكون رتبة الوصاية أعلى من ذلك مسلّم و غني عن البيان لأنّ الاطلاع و الائتمان على الأسرار الالهيّة لا نسبة لهما قطعا إلى أمّارة جيش و ولاية قوم إلّا أنّ الاماميّة حيث يطلقون هذه الألفاظ في مقام وصف الأئمة عليهم السّلام لا يريدون بها تلك المعاني قطعا، فلا داعى إلى ما تكلّفه الشارح و لا حاجة إليه فافهم جيّدا، هذا.و قد مضى في شرح الفصل الخامس من المختار الثاني عند شرح قوله عليه السّلام: و لهم خصايص حقّ الولاية و فيهم الوصيّة و الوراثة، ما له مزيد نفع في هذا المقام فليراجع ثمّة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 359 كنايه و قوله (و أدّبتكم بسوطي) الظاهر أنّه كناية عن تأديبه لهم بالأقوال الغير اللينة (فلم تستقيموا) على نهج الحقّ (و حدوتكم بالزّواجر) أى بالنواهى و الابعادات (فلم تستوسقوا) أى لم تجتمعوا على التمكين و الطاعة (للّه أنتم) أى تعجّبا منكم  استفهام تقريرى- استفهام انكارى و توبيخى (أ تتوقّعون إماما غيري) استفهام على سبيل التقرير لغرض التقريع أو على سبيل الانكار و التوبيخ.فان قلت: إنّ الاستفهام الّذي هو للانكار التوبيخي يقتضي أن يكون ما بعده واقعا مع أنهم لم يكونوا متوقّعين لامام غيره إذ قد علموا أنه لا إمام وراه.قلت: نعم انهم كانوا عالمين بذلك إلّا أنهم لما لم يقوموا بمقتضى علمهم و لم يمحضوا الطاعة له عليه السّلام نزّلهم منزلة الجاهل المتوقّع لامام آخر، فأنكر ذلك عليهم و لامهم عليه.و قوله عليه السّلام (يطا بكم الطريق) أى يذهب بكم في طريق النجاة (و يرشدكم السبيل) أى يهديكم إلى مستقيم الصّراط (ألا إنّه قد أدبر من الدّنيا ما كان مقبلا) و هو الصّلاح و الرشاد الذي كان في أيام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أو في أيّام خلافته عليه السّلام فيكون إشارة إلى قرب ارتحاله من دار الفناء (و أقبل منها ما كان مدبرا) و هو الضلال و الفساد الّذي حصل باستيلاء معاوية على البلاد (و أزمع الترحال) أى عزم على الرحلة إلى دار القرار (عباد اللّه الأخيار و باعوا) أى استبدلوا (قليلا من الدّنيا لا يبقى بكثير من الاخرة لا يفنى).لا يخفى ما في هذه العبارة من اللّطافة و حسن التعبير في التنفير عن الدّنيا و الترغيب إلى الأخرى، حيث وصف الاولى مع قلّتها بالفناء، و وصف الثانية مع كثرتها بالبقاء و معلوم أنّ العقلاء لا يرضون الأولى بالثانية بدلا.و أكّد هذا المعنى بقوله (ما ضرّ إخواننا) المؤمنين (الّذين سفكت دماؤهم بصفّين ألّا يكونوا اليوم أحياء) مثل حياتنا (يسيغون الغصص) و يتجرّعون الهموم من توارد الالام (و يشربون الرنق) أى الكدر من كثرة مشاهدة المنكرات.و لما نفى تضرّرهم بعدم الحياة نبّه على ما حصل لهم من عظيم المنفعة بالممات فقال و ل (قد و اللّه لقوا اللّه فوفّاهم اجورهم) بغير حساب (و أحلّهم في دار الأمن) مفتّحة لهم الأبواب (بعد خوفهم) من سوء المال و فتن أهل الضلال.الترجمة:پس فرمود آن حضرت: اى مردمان بدرستى كه من منتشر كردم از براى شما موعظه هائى كه موعظه فرمودند با آنها پيغمبران امتهاى خودشان را، و رساندم بسوى شما چيزى را كه رساند وصيهاى پيغمبران بكسانى كه بودند بعد از ايشان، و ادب دادم بشما با تازيانه خودم پس مستقيم نشديد، و راندم شما را بدلائل مانعه از راه ناصواب پس منتظم نگشتيد، تعجّب ميكنم از شما آيا توقع مى كنيد امامى را غير از من كه ببرد شما را بجادّه حق، و ارشاد نمايد شما را براه راست.آگاه باشيد بدرستى كه ادبار كرده است از دنيا چيزى كه اقبال نموده بود، و اقبال كرده است از آن چيزى كه ادبار كرده بود، و عزم برحلت كردند بندگان پسنديده خدا و عوض كردند قليل از دنيا را كه باقى نخواهد ماند بكثير از آخرت كه فانى نخواهد شد، ضرر نرساند برادران ما را كه ريخته شد خونهاى ايشان در جنگ صفين اين كه نشدند امروز زنده كه گوارا كنند غصه ها را و بياشامند آب كدورت آميز اندوه را بتحقيق قسم بذات حق كه ملاقات كردند پروردگار را پس بتمام و كمال رسانيد بايشان اجرهاى ايشان را، و فرود آورد ايشان را در سراى امن و امان بعد از خوف و هراس ايشان.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص26 اما مقصود از جمله «الا انه قد ادبر من الدنيا ما كان مقبلا» «هان آنچه از دنيا كه مايه سعادت و اقبال بود اينك پشت كرده و مايه ادبار گرديده است» اين است كه هدايت و راه راست كه به روزگار رسول خدا (ص) و خلفاى آن حضرت آشكار و روى آور بود اينك با استيلاء معاويه و پيروانش پشت كرده است. البته در نظر ياران معتزلى، معاويه منسوب به الحاد و مطعون در دين است و پيامبر (ص) دين او را مورد طعن قرار داده است كه شيخ ما ابو عبد الله بصرى در كتاب نقض السفيانية خود كه در رد جاحظ نوشته است آن روايات را آورده است و فراوان است و بر اين موضوع دلالت دارد و ما آنها را در كتاب مناقضة السفيانيه آورده ايم. احمد بن ابى طاهر در كتاب اخبار الملوك خود چنين آورده است: معاويه شنيد مؤذن اذان مى گويد و سه مرتبه گفت: «اشهد ان لا اله الا الله» همين كه موذن گفت «اشهد ان محمدا رسول الله» معاويه گفت: اى پسر عبد الله خدا پدرت را بيامرزد چه بلند همت بودى و براى خود خشنود نشدى و نپسنديدى مگر اينكه نام تو مقارن با نام پروردگار جهانيان باشد.  
بخش ۸ : جای خالی بهترین یاران [منبع]

أَيْنَ إِخْوَانِيَ الَّذِينَ رَكِبُوا الطَّرِيقَ وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ؟ أَيْنَ عَمَّارٌ وَ أَيْنَ ابْنُ التَّيِّهَانِ وَ أَيْنَ ذُو الشَّهَادَتَيْنِ وَ أَيْنَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ تَعَاقَدُوا عَلَى الْمَنِيَّةِ وَ أُبْرِدَ بِرُءُوسِهِمْ إِلَى الْفَجَرَةِ؟ .
قَالَ ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ [إِلَى] عَلَى لِحْيَتِهِ الشَّرِيفَةِ الْكَرِيمَةِ فَأَطَالَ الْبُكَاءَ ثُمَّ قَالَ (علیه السلام) :
[أَوْهِ] أَوِّهِ عَلَى إِخْوَانِيَ الَّذِينَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْكَمُوهُ، وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ، أَحْيَوُا السُّنَّةَ وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَةَ، دُعُوا لِلْجِهَادِ فَأَجَابُوا، وَ وَثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوهُ.
ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ:
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ، أَلَا وَ إِنِّي مُعَسْكِرٌ فِي يَومِي هَذَا، فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ فَلْيَخْرُجْ.
قَالَ نَوْفٌ وَ عَقَدَ لِلْحُسَيْنِ (علیه السلام) فِي عَشَرَةِ آلَافٍ وَ لِقَيْسِ بْنِ سَعْدٍ رَحِمَهُ اللَّهُ فِي عَشَرَةِ آلَافٍ وَ لِأَبِي أَيُّوبَ الْأَنْصَارِيِّ فِي عَشَرَةِ آلَافٍ وَ لِغَيْرِهِمْ عَلَى أَعْدَادٍ أُخَرَ وَ هُوَ يُرِيدُ الرَّجْعَةَ إِلَى صِفِّينَ، فَمَا دَارَتِ الْجُمُعَةُ حَتَّى ضَرَبَهُ الْمَلْعُونُ ابْنُ مُلْجَمٍ لَعَنَهُ اللَّهُ.
فَتَرَاجَعَتِ الْعَسَاكِرُ، فَكُنَّا كَأَغْنَامٍ فَقَدَتْ رَاعِيهَا تَخْتَطِفُهَا الذِّئَابُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ.

عَمَّار : عمّار بن ياسر از مسلمانان صدر اسلام.
ابْنُ التَّيهان : ابُو الهَيثَم مَالِكِ بن تَيهَان از بزرگان صحابه است.
ذُو الشَهَادَتَيْن : خُزيمَة بن ثابت انصارى كه پيامبر در موضوعى گواهى وى را بجاى گواهى دو نفر پذيرفت.
أُبْرِدَ بِرُءُوسِهِم : سرهاشان همراه با نامه اى فرستاده شد.
اوِّهِ : كلمه ايست كه به هنگام درد و اندوه گفته ميشود.  
نُظَراء : جمع نظير : مثل و مانند
اُبرِدَ : با قاصد فرستاده شد
أوِّه : كلمه اى است كه در مقام اظهار درد و ناراحتى گفته مى شود
رَواح : حركت كردن، راه رفتن
تَختَطِف : مى ربايد، مى قاپد 
كجا هستند برادران من كه بر راه حق رفتند، و با حق در گذشتند؟ كجاست عمّار و كجاست پسر تيهان (مالك بن تيهان انصارى) و كجاست ذو الشّهادتين (خزيمة بن ثابت كه پيامبر شهادت او را دو شهادت دانست) و كجايند همانند آنان از برادرانشان كه پيمان جانبازى بستند، و سرهايشان را براى ستمگران فرستادند؟
(پس دست به ريش مبارك گرفت و زمانى طولانى گريست و فرمود):
دريغا از برادرانم كه قرآن را خواندند، و بر أساس آن قضاوت كردند، در واجبات الهى انديشه كرده و آنها را بر پاداشتند، سنّت هاى الهى را زنده و بدعت ها را نابود كردند، دعوت جهاد را پذيرفته و به رهبر خود اطمينان داشته و از او پيروى كردند.
(سپس با بانگ بلند فرمود):
جهاد جهاد بندگان خدا، من امروز لشكر آماده مى كنم، كسى كه مى خواهد به سوى خدا رود همراه ما خارج شود.
(نوف گفت: براى حسين عليه السّلام ده هزار سپاه، و براى قيس بن سعد ده هزار سپاه، و براى ابو ايّوب ده هزار سپاه قرار داد، و براى ديگر فرماندهان نيز سپاهى معيّن كرد، و آماده بازگشت به صفّين بود كه قبل از جمعه، ابن ملجم ملعون به امام ضربت زد، و لشكريان به خانه ها باز گشتند، و ما چون گوسفندانى بوديم كه شبان خود را از دست داده و گرگ ها از هر سو براى آنان دهان گشوده بودند).
___________________________________________
(۱). عمّار فرزند ياسر از نخستين مسلمانان بود در تمام نبردها شركت داشت، پيامبر فرمود: تو به دست شقى‏ ترين قوم كشته خواهى شد، عمّار در جنگ صفّين در ركاب امام على عليه السّلام جنگيد تا بدست شاميان به شهادت رسيد. 
(۲). مالك بن تيهان از بزرگان بود، در جنگ بدر شركت داشت و در صفّين به شهادت رسيد. 
(۳). خزيمة بن ثابت انصارى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را لقب ذو الشّهادتين داد. شهادت او به جاى شهادت دو نفر بحساب مى ‏آمد. 
(۴). ابو ايّوب خالد بن سعد از قبيله خزرج و بنى نجّار بود، مردى شجاع كه همواره پيش روى امام شمشير مى ‏زد.
(27) كجايند برادران من كه در راه حقّ سوار شده و براستى و درستى (عمر بپايان رسانده) گذشتند، كجا است عمّار (ابن ياسر كه در سنّ بيش از نود سال در صفّين شهيد شد) و كجا است (ابو الهيثم مالك) ابن تيهان، و كجا است ذو الشّهادتين (ابو عمارة خزيمة ابن ثابت الأنصارىّ كه پيغمبر اكرم گواهى او را بجاى گواهى دو مرد قبول فرمود. هنگاميكه آن حضرت اسبى از اعرابىّ خريدارى نموده بود و اعرابىّ انكار مى نموده، حضرت فرمود: اى خزيمه آيا گواهى مى دهى، گفت نه يا رسول اللّه، و ليكن دانستم كه اسب را خريدارى نموده اى، آيا ترا بآنچه از جانب خدا آورده اى تصديق مى نمايم و بر اين معامله با اعرابىّ تصديق نمى كنم، پس آن بزرگوار فرمود: گواهى تو چون گواهى دو مرد مى باشد) و كجايند همانندان ايشان (ابن بديل و هاشم ابن عتبه و غير آنها) از برادران (همكيشان) آنان كه (همگى در جنگ صفّين كشته شدند، و) با هم بر مرگ (كشته شدن در راه حقّ) پيمان بستند، و سرهاشان (بعد از كشته شدن) بسوى معصيت كاران (معاويه و پيروانش) فرستاده شد.
نوف گفت: پس از اين كلام امام عليه السّلام با دست خود بريش مبارك زده گريه بسيار كرد و فرمود:
(28) دردا و دريغا بر برادران (همكيشان) من كه قرآن را قرائت نموده آنرا استوار دانستند (محترم شمردند) و در آنچه واجب بود انديشه نموده آنرا بر پا داشتند (طبق آن عمل كردند) و سنّت را زنده كرده بدعت را از بين بردند، بجهاد كه خوانده شدند (آنرا) پذيرفتند، و به پيشوا اعتماد داشته از او پيروى نمودند. پس از آن به آواز بلند فرياد نمود:
(29) اى بندگان خدا جهاد جهاد، آگاه باشيد من در همين روز لشگر مى آرايم هر كه اراده رفتن بسوى خدا دارد بايد برود.
نوف گفت: پس از آن حسين عليه السّلام را بر ده هزار لشگر و قيس ابن سعد را بر ده هزار و ابو ايّوب انصارىّ را بر ده هزار و غير ايشان را بر شماره هاى ديگر امير قرار داد، و اراده بازگشت بصفّين داشت (كه با اهل شام بجنگند) پس هنوز آدينه نيامده بود كه ملعون ابن ملجم، خدا او را لعنت كند، بر آن بزرگوار ضربت وارد آورد، پس لشگرها برگشتند و ما چون گوسفندانى بوديم كه شبان خود را گم كرده باشند و از هر طرف گرگان آنها را بربايند (گفته اند: اين خطبه آخرين خطبه اى است كه امير المؤمنين عليه السّلام ايستاده بيان فرموده).
 
كجايند برادران من كه قدم در راه نهادند و همراه حق درگذشتند؟ عمار بن ياسر كجاست؟ ابن تيّهان كجاست؟ ذو الشهادتين كجاست؟ كجايند همانندان ايشان، برادرانمان كه با هم مرگ پيمان بستند و سرهايشان به سوى بزهكاران فرستاده شد.
سپس، على (ع) دست در محاسن شريف و كريم خود زد و در گريه شد و بسيار گريست سپس، فرمود:
دريغا بر برادران من، كه قرآن تلاوت كردند و آن را نيكو آموختند و در آنچه واجب بود، انديشيدند و بر پايش داشتند و سنت را زنده ساختند و بدعت را ميرانيدند و چون به جهاد دعوت شدند، اجابت كردند و به پيشواى خود اعتماد نمودند و از او پيروى كردند.
سپس، به آواز بلند ندا درد داد:
«الجهاد الجهاد»، اى بندگان خدا. بدانيد كه من امروز لشكر مى آرايم. هر كه خواهد كه با اين سپاه به سوى خدا در حركت آيد به لشكرگاه روى نهد.
نوف گويد: براى حسين (ع) ده هزار سپاهى معين كرد و براى قيس بن سعد، ده هزار و براى ابو ايوب انصارى ده هزار و ديگران را هم شمارى ديگر. مى خواست به صفين بازگردد. هنوز روز جمعه نيامده بود كه آن ملعون، ابن ملجم لعنه الله او را ضربت زد. لشكرها بازگشتند و ما چون گوسفندانى بوديم بى چوپان كه گرگها از هر سو آنها را بربايند.
 
کجايند برادران من؟ همانها که در مسير صحيح گام نهادند و در راه حق پيش افتادند، کجاست «عمار»؟ کجاست «ابن تيّهان»؟ و کجاست «ذوالشهادتين». (سه نفر از بزرگان ياران امام که شربت شهادت نوشيدند). و کجايند کسانى همچون آنان از برادرانشان که پيمان بر جانبازى بستند و سرانجام سرهايشان براى فاجران فرستاده شد!
آن گاه امام(عليه السلام) دست به محاسن شريف خود زد و مدت طولانى گريست و فرمود:
آه بر برادرانم. همانها که قرآن را تلاوت مى کردند و به کار مى بستند در فرائض الهى تدبّر مى کردند و به پا مى داشتند. سنّتها را زنده کرده، بدعتها را ميراندند. هنگامى که به سوى جهاد دعوت شدند، مشتاقانه پذيرفتند به رهبر خود اطمينان داشتند و از او پيروى کردند سپس با صداى رسا ندا داد ـ اى بندگان خدا ! جهاد، جهاد! آگاه باشيد من امروز لشکر را به سوى اردوگاه حرکت مى دهم، آن کس که مى خواهد به سوى خدا حرکت کند با ما کوچ نمايد.
نوف بکالى (راوى اين خطبه) مى گويد: امام(عليه السلام) پرچمى به امام حسين(عليه السلام) براى يک لشکر ده هزار نفرى داد و پرچمى به قيس ابن سعد ـ که رحمت خدا بر او باد ـ براى ده هزار و به ابوايوب انصارى براى ده هزار و براى ديگران هر کدام به تعدادهاى ديگر، و اين در حالى بود که مى خواست به صفين بازگردد ولى هنوز روز جمعه نگذشته بود که ابن ملجم ـ که لعنت خدا بر او باد ـ امام(عليه السلام) را ضربت زد و لشکرها بازگشتند و ما همچون گلّه هايى بوديم که شبان خود را از دست مى دهد و گرگان از هر سو به آنها حمله ور مى شوند و آنها را مى ربايند.
 
كجايند برادران من كه راه حق را سپردند، و با حق رخت به خانه آخرت بردند؟
كجاست عمّار؟ كجاست پسر تيهان و كجاست ذو الشّهادتين و كجايند همانندان ايشان از برادرانشان كه با يكديگر به مرگ پيمان بستند و سرهاى آنان را به فاجران هديه كردند؟
[پس دست به ريش مبارك خود گرفت و زمانى دراز گريست، سپس فرمود:]
دريغا از برادرانم كه قرآن را خواندند، و در حفظ آن كوشيدند. واجب را بر پا كردند، پس از آنكه در آن انديشيدند. سنّت را زنده كردند و بدعت را ميراندند. به جهاد خوانده شدند و پذيرفتند. به پيشواى خود اعتماد كردند و در پى او رفتند.
[سپس به بانگ بلند گفت:] جهاد جهاد بندگان خدا، من همين امروز لشكر آماده مى كنم. كسى كه مى خواهد به سوى خدا رود بيرون شود.
[نوف گفت: براى حسين (ع) ده هزار سپاه، و براى قيس بن سعد ده هزار سپاه، و براى ابو ايوب ده هزار سپاه قرار داد، و براى ديگران هم كم و بيش، و آماده بازگشت به صفيّن بود، و جمعه نيامده بود كه ابن ملجم ملعون او را ضربت زد. لشكريان بازگشتند و ما چون گوسفندانى بوديم شبان خود را از دست داده، گرگها از هر سو براى آنان دهان گشاده.]
 
كجايند آن برادرانم كه راه را به حقيقت طى كردند، و بر اساس حق از دنيا گذشتند؟ عمّار، ابن تيهان و ذو الشهادتين كجا هستند و كجايند نظيران آنان از برادرانشان كه بر جانبازى پيمان بستند، و سرهاى پاكشان براى تبهكاران فرستاده شد؟
نوف گفت: در اين وقت دست به محاسن شريف و كريم خود برد و زمانى طولانى اشك ريخت، سپس فرمود:
آه بر آن برادرانم كه قرآن را تلاوت كرده آن را استوار داشتند، و واجبات را انديشه نموده بر پا كردند، سنّت را زنده نمودند، و بدعت را ميراندند، به جهاد دعوت شدند اجابت كردند، به پيشوا اعتماد نموده تابعش شدند.
آن گاه به آواز بلند فرياد زد:
جهاد جهاد اى بندگان خدا، بدانيد امروز لشگر را مى آرايم، و هر كه اراده رفتن به سوى حق را دارد بيرون آيد.
نوف گفت: پس از آن براى حسين عليه السّلام ده هزار نفر، و براى قيس بن سعد (رحمه اللّه) ده هزار نفر، و براى ابو ايّوب انصارى ده هزار نفر، و براى غير اينان شمارى ديگر نيرو قرار داد، و اراده جدّى براى بازگشت به جبهه صفين داشت، ولى هنوز روز جمعه نرسيده كه ابن ملجم ملعون بر آن انسان بى همتا ضربت زد، نيروها برگشتند، و ما چون گوسپندانى بوديم كه شبان خود را از دست داده و از هر طرف گرگها آنان را بربايند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 87-80 همگى آماده جهاد شويد!در اين بخش از خطبه، لحن کلام امام(عليه السلام) تغيير پيدا مى کند و با تعبيراتى بسيار غم انگيز، سخنان گذشته را ادامه مى دهد و از شهيدان بزرگوارى که در صفين شربت شهادت نوشيدند و جاى آنها در ميان اصحابش خالى است ياد مى کند و مى فرمايد: «کجايند برادران من همانها که در مسير صحيح گام نهادند و در راه حق پيش رفتند»; (أَيْنَ إِخْوَانِي الَّذِينَ رَکِبُوا الطَّريِقَ، وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ؟).سپس روى چند نفر از اين پيشتازان ايثار و شهادت و آگاهى و معرفت، انگشت مى نهد و مى فرمايد: «کجاست عمار؟ کجاست ابن تيّهان؟ و کجاست ذوالشهادتين. (سه نفر از بزرگان اصحاب که شرح حالشان خواهد آمد)»; (أَيْنَ عَمَّارٌ؟ وَ أَيْنَ ابْنُ التَّيِّهَانِ؟ وَ أَيْنَ ذُو الشَّهَادَتَيْنِ؟).آن گاه به صورت کلى و عام از همه آنها چنين ياد مى کند: «کجايند مانند آنان از برادرانشان که پيمان بر جانبازى بستند و سرانجام سرهايشان براى فاجران و فاسقان فرستاده شد»; (وَ أَيْنَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ تَعَاقَدُوا عَلَى الْمَنِيَّةِ، وَ أُبْرِدَ(1) بِرُؤُوسِهِمْ إِلَى الْفَجَرَةِ!).اشاره به ده ها نفر از صحابيان بزرگوار پيامبر(صلى الله عليه وآله) است که همراه على(عليه السلام) در صفين بودند و شربت شهادت نوشيدند و جنايتکاران لشکر معاويه، سرهاى آنها را جدا کردند و براى معاويه بردند.(2)در اينجا خاطره آنان سبب شد که امام(عليه السلام) حالت تأثر شديدى پيدا کند آن گونه که راوى اين خطبه (نوف بکالى) مى گويد: آن گاه امام(عليه السلام) دست به محاسن شريف خود زد و مدت طولانى گريست و فرمود:«آه بر برادرانم. همانها که قرآن را تلاوت مى نمودند و به کار مى بستند در فرائض الهى دقت مى کردند و آنها را به پا مى داشتند. سنّتها را زنده کرده و بدعتها را مى راندند. بسوى جهاد دعوت شدند و مشتاقانه پذيرفتند، به رهبر خود اطمينان داشتند و از او پيروى کردند»; (قالَ: ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ عَلى لِحْيَتِهِ الشَّريفَةِ الْکَريمَةِ، فَأَطالَ الْبُکاءَ، ثُمَّ قالَ(عليه السلام): أَوِّهِ(3) عَلَى إِخْوَانِي الَّذِينَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْکَمُوهُ، وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ، أَحْيَوُا السُّنَّةَ وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَةَ. دُعُوا لِلْجِهَادِ فَأَجَابُوا، وَ وَثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوهُ).اين اوصاف شش گانه حکايت از عظمت مقام آنان در علم و عمل در پاسدارى دين و در جهاد و اطاعت از پيشوا و رهبر الهى مى کند. هم از قرآن آگاهى داشتند و آن را مو به مو در مورد زندگى اجرا مى کردند، هم از واجبات با خبر بودند و به آن عمل مى کردند هم پاسدارى از سنّتها و مبارزه با بدعتها داشتند و به هنگام جهاد اهل ايثار و فداکارى بودند.در واقع امام(عليه السلام) مى خواهد سرمشقى به يارانش بدهد و بگويد مؤمنان واقعى و حافظان راستين اسلام و صحابه حقيقى پيامبر(صلى الله عليه وآله) چه ويژگى هايى داشتند. شايد اين سخنان داغ در آن دلهاى سرد اثر بگذارد و براى جهاد با ظالمان و جانيان به پا خيزند.سپس امام(عليه السلام) با صداى رسا و بانگ بلند ندا داد: «اى بندگان خدا جهاد، جهاد. آگاه باشيد من امروز لشکر را به سوى اردوگاه حرکت مى دهم آن کس که مى خواهد به سوى خدا حرکت کند با ما کوچ نمايد»; (ثُمَّ نادى بِأَعْلى صَوْتِهِ: الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللهِ! أَلاَ وَ إِنِّي مُعَسْکِرٌ فِي يَوْمِي هذَا ; فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللهِ فَلْيَخْرُجْ!).به اين ترتيب امام(عليه السلام) بعد از آن همه بيانات تکان دهنده و بيدارگر، مردم را براى جهاد به سوى دشمن دعوت کرد و گروه زيادى از مردم از سخنان امام(عليه السلام) به شوق آمدند واحساس مسئوليت کردند و آماده حرکت به ميدان جهاد شدند.«نوف بکالى (راوى اين خطبه) مى گويد: امام(عليه السلام) پرچمى به امام حسين(عليه السلام) براى يک لشکر ده هزار نفرى داد و پرچمى به قيس ابن سعد ـ که رحمت خدا بر او باد ـ براى ده هزار و به ابوايوب انصارى براى ده هزار و براى ديگران هر کدام به تعدادهاى ديگر، و اين در حالى بود که مى خواست به صفين بازگردد ولى هنوز روز جمعه نگذشته بود که ابن ملجم ـ که لعنت خدا بر او باد ـ امام(عليه السلام) را ضربت زد و لشکرها بازگشتند و ما همچون گلّه هايى بوديم که شبان خود را از دست مى دهد و گرگان از هر سو به آنها حمله ور مى شوند و آنها را مى ربايند»; (قال نوْفٌ: وَ عَقَد لِلْحُسَيْنِ(عليه السلام) في عَشَرَةِ آلاف، وَ لِقيسِ بن سعد(قدس سره) في عَشَرَةِ آلاف، وَ لاِبي أيُّوبِ الاَْنْصاري في عَشَرَةِ آلاف، وَ لِغَيْرِهِمْ عَلى أَعْداد أُخَر، وَ هُوَ يُريدُ الرَّجْعَةَ إلى صِفينَ، فَما دارَتِ الْجُمْعَةُ حَتّى ضَرَبَهُ الْمَلْعُونُ ابنُ مُلْجَم لَعَنهُ اللهُ، فَتَراجَعَتِ الْعَساکِرُ، فَکُنّا کَأَغْنام فَقَدتْ راعيها، تَخْتَطُفها الذِئابُ مِن کُلِّ مَکان!).به اين ترتيب گرگان شام و غارتگران سپاه معاويه شادمان شدند و از اينکه خطر بزرگى بار ديگر از آنها دفع شد شادى کردند; ولى مؤمنان راستين در دريايى از غم و اندوه فرو رفتند.در حديث آمده است هنگامى که خبر شهادت اميرمؤمنان على(عليه السلام) به شام رسيد عمروابن عاص با خبر شد و با اين جمله به معاويه بشارت داد: «إِنَّ الاَْسَد المُفرِشِ ذِراعَيْهِ بِالْعَراقِ لاقى شُعُوبَه; آن شيرى که در عراق در کمين ما بود به ياران خود پيوست».(4)****نکته ها:ياران باوفاى امام (عليه السلام):امام(عليه السلام) در اين خطبه نام چند نفر از ياران وفادار و بزرگان اسلام را مى برد که در زمره صحابه راستين پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بودند. و سپس پيمان وفادارى با امام بستند و در ميدان صفين شربت شهادت نوشيدند. و همان گونه که قبلا اشاره شد طبق روايتى 300 تن از صحابه پيامبر که در بيعت رضوان و گروهى از آنها از بدريون بودند، با على(عليه السلام) در جنگ صفين همکارى مى کردند از اين جمع 63 نفر در آن ميدان شهيد شدند که امام(عليه السلام) نام سه تن از آنها را مى برد. در ذيل شرح حال مختصرى از هر يک از آنها را مى آوريم. سپس به شرح حال قيس ابن سعد و ابوايوب انصارى که نامشان در پايان اين خطبه به عنوان فرمانده آمده است، مى پردازيم.1. عمّار ياسر:کنيه اش ابويقظان و از کسانى است که در مکّه اسلام آورد و مرارتهاى فراوانى را متحمل شد. ابن عبدالبر در کتاب استيعاب مى نويسد: هنگامى که ياسر به مکّه آمد با کنيزى به نام سميه ازدواج کرد و عمار از او متولد شد. عمار کسى بود که در راه خدا از سوى مشرکان شکنجه شد، هر چند به حکم اجبار کلماتى را در بيزارى از اسلام بر زبان جارى ساخت; ولى سخت ناراحت و گريان شد و خدمت پيامبر آمد و آيه شريفه (إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاِْيمَانِ)(5) که دليلى بر جواز تقيّه در اين موارد است، درباره وى نازل گرديد. مفسّران به اجماع نزول اين آيه را درباره عمار مى دانند. او از کسانى بود که به سرزمين حبشه هجرت کرد و به دو قبله نماز گزارد. او از مهاجران نخستين است که در جنگ بدر و همه جنگهاى اسلامى حضور داشت.پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره وى فرمود: «اِنَّهُ مَليئٌ إيماناً إلى أَخْمُصِ قَدَمَيْهِ; عمار سر تا پا مملو از ايمان است» و نيز فرمود: «مَنْ أَبْغَضَ عَمّاراً أبْغَضَهُ اللهُ; کسى که با عمار دشمن کند خدا دشمن او خواهد بود». در حديث ديگرى از آن حضرت مى خوانيم که: «بهشت مشتاق چهار نفر است: على و عمار و سلمان و ابوذر».ابن عبدالبرّ مى افزايد: اخبار متواترى داريم که پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره عمار فرمود: «تَقْتُلُ عَمّاراً الْفِئَةُ الْباغِيَةُ; عمار را گروه ستمگر و متجاوز خواهند کشت». ابن عبدالبر اين خبر را از صحيح ترين اخبار مى شمرد. مى دانيم که عمار به دست ياران معاويه در صفين شهيد شد و عجب اينکه بسيارى از مردم اين خبر را شنيده بودند که مهم ترين سند در جنايات معاويه است; ولى باز از خواب غفلت بيدار نشدند.ابن عبدالبرّ در ادامه سخنان خود روايتى از ابوعبدالرحمان سلمى نقل مى کند که مى گويد: ما با على(عليه السلام) در صفين بوديم. عمّار ياسر را ديدم که به هر سو حرکت مى کرد اصحاب محمّد او را همراهى مى کردند گويى پرچم آنها بود. و از عمار شنيدم که به هاشم ابن عقبه (عتبه) مى گفت اى هاشم به پيش بتاز که بهشت در سايه شمشيرهاست. امروز دوستانم محمد(صلى الله عليه وآله) و يارانش را ملاقات خواهند کرد. مى دانم که ما برحق و آنها بر باطل اند. عبدالله ابن سلمه مى گويد: من در روز صفين به عمار مى نگريستم که تشنه شد و تقاضاى آب کرد، ظرف شيرى براى او آوردند او گفت امروز روز ملاقات دوستان است چرا که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به من فرمود: آخرين شربتى که از دنيا مى نوشى شير است.(6)قابل توجه است هنگامى که خبر شهادت مالک اشتر ـ بعد از جنگ صفين ـ به معاويه رسيد، در ميان مردم خطبه اى خواند و گفت: على(عليه السلام) دو دوست نيرومند داشت; يکى در صفين قطع شد; يعنى عمار ياسر و ديگرى امروز; يعنى مالک اشتر.(7)2. ابن تيّهان:نام او مالک و کنيه اش ابوالهيثم، از طايفه انصار و از کسانى است که در بيعت عقبه با پيغمبر بيعت کرد و در جنگ بدر حاضر بود. اکثر مورخان معتقدند او در جنگ صفين حضور داشت و در همان جنگ به شهادت رسيد و خطبه بالا گواه بر اين مطلب است. ابن ابى الحديد در اينجا نام گروهى از عالمان اهل سنّت را ذکر مى کند که تصريح کرده اند او در جنگ صفين شهيد شده است.(8)3. ذوالشهادتين:نام او خزيمة بن ثابت انصارى و کنيه اش ابوعمار و از کسانى است که در مدينه به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) پيوست. در مورد اين که چرا به نام ذوالشهادتين لقب داده شده، ابن اثير در اسد الغابه مى نويسد:پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) اسبى از سواء بن قيس محاربى خريدارى کرده بود. سواء معامله را انکار کرد. خزيمة بن ثابت به نفع پيامبر(صلى الله عليه وآله) گواهى داد. پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمود با اين که در جريان معامله حضور نداشتى چگونه شهادت دادى؟ عرض کرد: ما در (مسائل بسيار مهم ترى مانند) وحى الهى تو را تصديق کرديم و مى دانيم جز حق نمى گويى (چگونه در موضوع کوچکى گواهى به صدق تو ندهيم؟) رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: هر کس خزيمه به نفع يا زيان او گواهى دهد همان يک شهادت او کافى است.(9) (البتّه اين يک استثناست به دليل ايمان محکم خزيمه و شايد به اين دليل که گواهى او سبب علم قاضى مى شد). او نيز در بسيارى از جنگهاى اسلامى حضور داشت و ابن عبدالبرّ در استيعاب مى نويسد او در صفين هنگامى که عمار شهيد شد سخت برآشفت، شمشير کشيد و آن قدر پيکار کرد تا به شهادت رسيد.(10)4. قيس بن سعد بن عباده:کنيه او ابوالفضل، مردى رشيد و شجاع و با سخاوت و فرزند سعد بن عباده رييس خزرج بود. قيس بن سعد از بزرگان شيعيان اميرالمؤمنين(عليه السلام) محسوب مى شد و در همه جنگها در رکاب على(عليه السلام) شرکت کرد. انس بن مالک درباره او مى گويد: قيس بن سعد، رئيس محافظان پيامبر(صلى الله عليه وآله) محسوب مى شد (و از هر نظر مورد اعتماد بود) و ابن شهاب مى گويد: هرگاه مشکل اجتماعى و فتنه اى روى مى داد پنج نفر از سياستمداران عرب، به مشاوره مى پرداختند که يکى از آنها قيس بن سعد بود.(11)5. ابوايوب انصارى:نام او خالد بن زيد بود ولى بيشتر او را با کنيه اش مى شناسند. و از ياران نخستين پيامبر(صلى الله عليه وآله) است که در جنگ بدر و ساير جنگها شرکت داشت. و اين افتخار را پيدا کرد که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به هنگام ورود به مدينه، به خانه او وارد شد و همچنان ميهمان او بود تا مسجد و خانه ساده پيامبر(صلى الله عليه وآله) در کنار مسجد ساخته شد. ابوايوب در همه جنگهاى اميرمؤمنان على(عليه السلام) شرکت داشت و در جنگ با خوارج در مقدمه لشکر بود. ابوايوب ده سال پس از شهادت على(عليه السلام) زنده بود و در سال 50 از دنيا رفت.(12)از آنچه در بالا گفته شد اين نکته تاريخى روشن مى شود که هم رزمان على(عليه السلام) در جنگها و در مبارزه با منحرفان شام و ديگر افراد باغى و ياغى چه کسانى بودند؟ چه کسانى در لشکر على شربت شهادت نوشيدند و چه کسانى فرماندهى لشکر آن حضرت را بر عهده داشتند؟ اگر دليلى بر حقانيت آن حضرت و نادرستى عقيده مخالفانش جز اين نباشد، کافى است.****پی نوشت:1. «أبرد» از ريشه «برود» و «برودت» به معناى سرد شدن است و در مورد کسى که آخر روز وارد محلى مى شود اين واژه به کار مى رود و نيز هنگامى که نامه و يا چيزى را با پيک مخصوص از جايى به جايى مى فرستند واژه ابراد اطلاق مى شود و «بريد» در زمان ما به اداره پست اطلاق مى شود.2. ابن عبدالبرّ از عبدالرحمن بن أبزى نقل مى کند: سيصد تن از کسانى که در بيعت رضوان با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بيعت کردند، در جنگ صفين در رکاب على(عليه السلام) شرکت داشتند و از آن ميان شصت و سه تن به شهادت رسيدند که يکى از آنان عمار ياسر است. (استيعاب، جلد 2، صفحه 70، شرح حال عمّار).3. «اوِّه» اين واژه آنگاه که به سکون واو قرائت مى شود کلمه اى است که به هنگام شکايت و اظهار درد گفته مى شود و معادل آن در فارسى آه است.4. بحارالانوار، جلد 41، صفحه 69.5. نحل، آيه 106 .6. استيعاب، جلد 2، صفحه 68 به بعد (شرح حال عمار).7. کامل ابن اثير، جلد 3، صفحه 353. در حوادث سال 38 هجرى.8. شرح ابن ابى الحديد، جلد 10، صفحه 107-108.9. اسد الغابة، جلد 2، صفحه 114 (ذيل شرح حال خزيمه).10. استيعاب، جلد 1، صفحه 268. (شرح حال خزيمة بن ثابت).11. اسدالغابة، جلد 4، صفحه 215. نيز ر.ک: به استيعاب، جلد 2، صفحه 159. (شرح حال قيس بن سعد).12. ر.ک: به استيعاب، جلد 1، صفحه 253 و جلد 2، صفحه 368. 
شرح علامه جعفری«أَيْنَ إِخْوَانِي الَّذِينَ رَکِبُوا الطَّريِقَ، وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ؟ أَيْنَ عَمَّارٌ؟ وَ أَيْنَ ابْنُ التَّيِّهَانِ؟ وَ أَيْنَ ذُو الشَّهَادَتَيْنِ؟»آري، به هر سو مي‌نگرد، ديگر نه مالك اشتر را مي‌بيند، نه ابوذر غفاري را، نه عمار بن ياسر و نه ذوالشهادتين و نه ابن‌التيهان و ديگر برادرانش را كه در راه طلب حق و حقيقت از جان گذشتند و خونشان در صفين به دست نابكاران دنياپرست بر زمين ريخته شد. كجايند؟ كجا رفتند؟ خدايا، آنان را نمي‌بينم! چگونه فراق آن همسفرانم را تحمل كنم در صورتي كه معاهده فداكاري تا از جان گذشتن در سفر رو به پيشگاه خدا با من بسته بودند.بالامس كانوا معي و اليوم قد رحلوا          و خلفوا في سويدا القلب نيرانانذر علي لئن عادوا و ان رجعوا          لازرعن طريق الركب ريحانا1- (آن شهداي راه حق و حقيقت تا ديروز با من بودند و امروز همه آنان كوچ كرده و به جاي خود آتش‌هايي در مغز دل گذاشته و رفته‌اند.)2- نذر مي‌كنم اگر برگردند به سوي من، گل و ريحان در طريق آن سواران خواهم كاشت.)****نوف مي‌گويد: سپس دست مباركش را به محاسن شريفش زد و گريه‌اي ممتد فرموده، سپس گفت: آه، اسفا بر آن برادرانم كه قرآن را خواندند، عمل به آن را براي حيات خود تحكيم كردند و درباره تكاليف خود انديشيدند و آنها را به جاي آوردند. سنت را احياء و بدعت را نابود ساختند. دعوت به جهاد شدند، پاسخ به آن دعوت دادند و به رهبر اطمينان پيدا كرده، از او پيروي كردند. سپس با بلندترين صدا، ندا فرمود: جهاد، جهاد، اي بندگان خدا، من در همين روز سپاه را تنظيم مي‌نمايم و هر كس بخواهد به سوي خدا حركت كند، با من بيرون آيد.نوف مي‌گويد: آنگاه ده هزار نفر را به فرماندهي حسين عليه‌السلام و ده هزار نفر را به فرماندهي قيس بن سعد بن عباده و ده هزار نفر را به فرماندهي ابوايوب انصاري و لشكرياني را به فرماندهي فرماندهان ديگر تنظيم و بسيج فرمود و تصميم به مراجعت به صفين گرفت. جمعه همان هفته نرسيده بود كه ابن‌ملجم ملعون او را زد. لشكريان در حال پراكندگي برگشتند و ما مانند گوسفنداني بوديم كه چوپانشان را گم كرده‌اند و از هر طرف گرگها آنها را بربايند.در مجلد يازدهم در تفسير خطبه هفتادم، ناگهان حالتي در درونم احساس كردم كه از بيان آن با الفاظي كه وسيله تفهيم مقاصد ما انسانها به يكديگر است، ناتوان ماندم. كاغذ و قلم را بر زمين گذاشتم و لحظاتي در صدد پيدا كردن چهره بزرگمرد مظلومي كه پس از خاتم‌الانبياء محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم باعظمت‌ترين شخصيت نوع بشري است برآمدم. در حيرتي توصيف‌ناشدني از فرو رفتن در درياي كرامت و حيثيت انساني- ملكوتي آن فخر اولاد آدم (ع) فرو رفتم، در اين حال، بدون اراده و تصميم رسمي، كلماتي كه در تفسير اين خطبه ملاحظه خواهيد فرمود بر زبانم جاري شد.تفسير عمومي خطبه هفتادم:«ملكتني عيني و انا جالس فسنح لي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم» (نشسته بودم كه چشمم اختيار از دستم ربود و در رويا فرو رفتم و رسول خدا بر من ظاهر گشت). آن مسافر حقيقي ديار ابديت، در زندگي پر تلاش و مشقتش، نشستن و خوابيدن براي آسايش نداشته، دمي از حركت باز نمانده و همواره عشق بر لقاءالله را حتي اين دنيا را از او سلب نموده بود، زيرا:عاشقان بر سيل تند افتاده‌اند         بر قضاي عشق دل بنهاده‌اندلحظاتي روي زمين نشست، با اين حال:نيك بنگر ما نشسته مي‌رويم         مي‌نبيني قاصد جاي نويممگر مسافري كه نشاني جانش را در مقصد خود ديده است، مي‌تواند بنشيند؟! مگر آن عاشق كمال كه از منبع فيض وجودش آگاهي يافته است، مي‌تواند از حركت باز بماند؟!دگر گفتي مسافر كيست در راه؟         كسي كاو شد ز اصل خويش آگاهاگر اين عاشق دلباخته حق در طول حيات خود، نشستن را هم در برنامه زندگيش منظور مي‌كرد، به هيچ احدي نمي‌توانست بگويد: برخيز و حركت كن. «قل انما اعظكم بواحده ان تقوموا لله» (بگو به آنان: من فقط به شما يك پند مي‌دهم: قيام كنيد فقط براي خدا). اگر فرزند ابيطالب مي‌نشست و مي‌خوابيد، چه كسي مي‌توانست رنجديدگان قلمرو زمامداريش را براي آسايش بنشاند و به خواب راحتشان فرو برد.با اين حال، سحرگاه آن شب كه قفس كالبد آن هميشه بيدار آخرين ساعات همدمي با روح ملكوتي اعلي را مي‌گذراند، براي دقايقي چند بر زمينش نشاند و با صدايي ضعيف التماس كرد: يا علي چند دقيقه‌اي در اين سحرگاه اسرارآميز با من بنشين. من از آغاز ديشب حركات بي‌سابقه‌اي در روح تو مي‌بينم، تو همواره به ياد خدا بودي، اين شبي كه لحظه به لحظه به پايانش مي‌رسيم، اين جمله ملكوتي «لا حول و لا قوه الا بالله» را زياد تكرار مي‌كردي، نگاههاي بسيار پر معني به طرف آسمان داشتي، كدامين منزلگه را قصد كرده‌اي؟ آن ذكر و نگاه و حركات غير عادي روح تو، خبر از هجرت و مسافرتي مي‌داد كه من اطلاعي از آن ندارم. حالا بايد به كجا برويم؟ من آماده‌ام، من اطاعتت مي‌كنم، مرا خوب مي‌شناسي، در همه جا با تو بوده‌ام، و مي‌دانم كه از من نرنجيده‌اي، در سر كوي يتيمان و بينوايان با هم بوده‌ايم. در آن هنگام كه بيل بر زمين مي‌زدي تا براي آدميان از اين خاكي غذا بيرون بياوري و در حفر چاهها و به جريان انداختن چشمه‌سارها براي ادامه حيات انسانها همراه و همكار تو بوده‌ام. در محراب عبادت، آنگاه كه به عالم اعلاي ربوبي عروج مي‌كردي، در همانجا به انتظارت مي‌نشستم، وقتي كه از آن سفر الهي باز مي‌گشتي، نوازشت مي‌دادم، تا آنگاه كه وقت عروج و صعود ديگر مي‌رسيد، ساعتها چشم به راه تو مي‌دوختم، هيچ حركتي نمي‌كردم و موقع برگشتن مقدمت را تبريك مي‌گفتم. در ميدان كارزار نيز دمساز تو بودم، به ياد ندارم كه حتي يك لحظه در آن صحنه‌هاي خونبار رهايت كرده و خود در گوشه امن و آسايش آرميده باشم. من در زندگاني همواره تسليم و تابع تو بوده‌ام، به گوشم فرمودي كه جز صداي حق و واقع را به خود راه ندهد، اطاعتت كردم. به چشمانم گفتي: در پهنه بيكران هستي جز جلوه‌هاي مشيت باعظمت حق، چيزي را مبين، فرمان به گردن نهادم. به پاهايم گفتي كه جز مسير حق را نپيمايد، من گامي جز در راه حق برنداشتم. به دست‌هايم دستور دادي كه جز براي حق حركت نكند و جز به بارگاه حق باز نگردد، از اين فرمان هم لحظه‌اي تخلف ننمودم. حالا به هر كجا كه قصد كرده‌اي، و تا هر منزلگهي كه دل بر آن داده‌اي، با تو خواهم آمد. من از دوري راه نمي‌هراسم، من از سنگلاخ‌ها و خارستان‌هاي مسير باك و پروايي ندارم.قفس خسته و رنجديده از درد فراق و اشتياق سخن‌ها مي‌گفت و ناله‌ها مي‌كرد. علي نشست و دست نوازش بر پيشاني قفس كشيد و مژه‌ها روي هم افتادند و لحظاتي نگذشته بود كه برادر و دمساز و هم‌كاروانش پيامبر اكرم (ص) كه سالياني چند پيش از او، اين كهنه‌رباط را كه دنيايش ناميده‌اند، وداع گفته بود، در مقابل ديدگان علي ظاهر شد و گفت:اي مسيح خوش نفس چوني ز رنج         كه نبود اندر جهان بي‌رنج گنجچوني اي عيسي ز ديدار يهود          چوني اي يوسف ز اخوان حسودتو شب و روز از پي اين قوم غمر         چون شب و روزي مدد بخشاي عمرآه از اين صفراييان بي‌هنر         چه هنر زايد ز صفرا؟ درد سرآن سزد از تو ايا كحل عزيز          كه بيابد از تو هر ناچيز چيزز آتش اين ظلمات دل كباب          از تو جمله اهد قومي بد خطابكان عودي در تو گر آتش زنند          اين جهان از عطر و ريحان آكننديا رسول‌الله، همان طور كه دستورم داده بودي، صبرها كردم و تحمل‌ها ورزيدم و شكيبايي‌ها نمودم.دگرم بوارق غيب جان ز قيود كرده مجردا           طيران روح ز حد تن دگرم كشيده بلاحدادر آن موقع با اين كه به جمال والاي پيامبر اكرم مي‌نگريست و از ناداني‌ها و هوي‌پرستي‌ها و سستي‌هاي مردم شكوه‌ها مي‌كرد، در درونش موج نيايش سركشيد: «رب اني دعوت قومي ليلا و نهارا. فلم يزدهم دعائي الا فرارا. و اني كلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم في آذانهم و استغشوا ثيابهم و اصروا و استكبروا استكبارا. ثم اني دعوتهم جهارا. ثم اني اعلنت لهم و اسررت لهم اسرارا». فقلت استغفروا ربكم انه كان غفارا (نوح آيه، 5 تا 9) «و قد اضلوا كثيرا و لا تزد الظالمين الا ضلالا». (نوح، آيه 24) (اي پروردگار من، من شب و روز قوم خود را به سوي تو دعوت نمودم. دعوت من آنان را جز گريز چيزي نيفزود. و من هر وقت كه آنان را دعوت كردم تا آنان را ببخشي، انگشتان خود را بر گوششان نهادند و لباس‌ها را بر خود پيچيدند و اصرار به باطل ورزيدند و بناي استكبار را نهادند. من آنان را رها نكردم، آشكارا به دعوت آنان به سوي تو پرداختم. سپس تبليغ رسالتم را بر آنان اعلان و گاه ديگر پنهاني تبليغ نمودم. سپس به آنان گفتم: بياييد به سوي خدا بازگشت كنيد، او پروردگاري است بخشنده). خداوندا، تو خود شاهدي كه آن تبهكاران از خود و خدا بيگانه، نشنيدند و نپذيرفتند (و عده فراواني از مردم را گمراه كردند و آن همه مهرباني‌ها و خيرخواهي‌ها و دعوتهاي من، جز ضلالت و سيه‌روزي بر ستمكاران نيفزود.)و ديگر اين كه يا رسول‌الله كاسه صبر و شكيبايي‌ام از طول فراق لبريز شده است.اين زمان جان دامنم بر تافته است         بوي پيراهان يوسف يافته استديدار تو اي برگزيده محبوب خدا، آتش اشتياقم را بر آن دياري كه روح تو و ارواح ملكوتي از ديدار خدا برخوردارند شعله‌ورتر ساخت.از براي حق صحبت سالها         بازگو رمزي از ان خوشحال‌هاتا زمين و آسمان خندان شود          عقل و روح و ديده صد چندان شودمن چه گويم يك رگم هشيار نيست          شرح آن ياري كه او را يار نيستعلي از آن روياي چند دقيقه‌اي به قفس باوفايش كه در انتظارش نشسته بود، برگشت و آرام آرام تسليت و دلداريش داد و برخاست، ولي قفس كالبدش آن آشيانه شايسته چنان روح بزرگ پاسخش را نيافته بود كه آيا بالاخره در اين مسافرت بسيار اسرارآميز كه علي در پيش دارد، همراه او خواهد بود يا نه؟ چاره‌اي جز سكوت و اطاعت از روح پر هيجان علي نداشت. هر لحظه بر اضطراب و كنجكاوي قفس افزوده مي‌شد و مقصد بعدي براي او نامعلوم بود، احساس مي‌كرد كه نوازش‌هاي روح حالاتي ناشناخته در وي به وجود مي‌آورد، گويي شبحي بسيار لطيف به روح علي نزديك مي‌شود و مانند دو انگشت كه گاهي براي چيدن شاخه گل نزديك مي‌شود و لطافت گل آن را برمي‌گرداند، از روح علي دور مي‌گردد، از اين جريان بي‌سابقه احساس كرد كه حركات روح علي خبر از سفري مي‌دهد كه در آن نه تنها هيچ كسي را نمي‌تواند همراه خود ببرد، بلكه حتي قفس كالبد كه ساليان عمر با او بوده است، توانايي همراهي روح را ندارد. حال ديگر مقصد روشن شده است و چاره‌اي جز تسليم به آهنگ كلي هستي نيست، پس آماده رفتن به زير خاك شوم و منتظر فرا رسيدن روز ديدار كه آغاز ابديت است، بيارامم. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين در باره آنانى كه راه حقّ را برگزيدند و بر اين طريقه در گذشتند، و همراه و همگام آن حضرت بودند پرسش مى كند، استفهام آن بزرگوار براى اظهار اندوه از فقدان آنها و ابراز وحشت و تنهايى از جدايى آنان است.سپس در باره بزرگان آنان مى پرسد و عمّار بن ياسر را نام مى برد، فضل و برترى عمّار در ميان اصحاب مشهور است، پدر او عرب قحطانى، و مادرش كنيز ابى حذيفة بن مغيرة مخزومى بود، ابى حذيفه سميّه را پس از تولّد عمّار آزاد كرد، از اين رو عمّار با بنى مخزوم هم پيمان بود. هنگامى كه او و مادرش به نام سميّه اسلام اختيار كردند بنى مخزوم آنان را به سبب ايمان به خدا مورد شكنجه قرار دادند، ناگزير عمّار آنچه را از او خواستند بر زبان جارى كند انجام داد امّا دل او بر ايمان به خدا استوار بود لذا آيه «إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ» در باره اش نازل شد و پس از آن به سرزمين حبشه هجرت كرد، او به هر دو قبله اسلام نماز گزارده و از مهاجران نخستين است. در جنگ بدر و ساير غزوات شركت داشته و با اظهار دليريها و تحمّل سختيها آزمايش نيكو داده است، پس از آن در نبرد يمامه حضور داشته و در اين جنگ نيز امتحانى نيكو داده و گرفتار رنج سختى گرديده و گوش او بريده شده است، ابن عبّاس در تفسير گفتار خداوند كه فرموده است: «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ» گفته است او عمّار بن ياسر است، و از عايشه روايت شده كه گفته است: در باره هر كدام از اصحاب پيامبر (ص) بخواهم چيزى بگويم مى گويم جز عمّار بن ياسر، زيرا من از پيامبر خدا (ص) شنيدم كه فرمود: همانا او (عمّار) از سر تا كف پا پر از ايمان است، و نيز فرموده است: عمّار پوست ميان دو چشم من است، او را گروه سركشى كه خداوند شفاعت مرا شامل حال آنها نكند مى كشند. همچنين فرموده است: هر كس با عمّار دشمنى كند خدا با او دشمنى مى كند.امّا ابن تيّهان با ياى مشدّد مفتوح با دو نقطه در زير، و با ياى مخفّف ساكن نيز روايت شده از طايفه انصار است، كنيه او ابو الهيثم و نامش مالك بن مالك مى باشد، و گفته شده نام پدرش عمرو بن حرب است، ابن تيّهان يكى از نقباى ليلة العقبه است، در جنگ بدر حضور داشته، و مشهور است كه در ركاب على (ع) جنگ صفّين را درك كرده و در آن به شهادت رسيده است، و هم گفته شده كه او در زمان پيامبر (ص) وفات كرده است.امّا ذو الشّهادتين كنيه اش ابو عمّاره و نامش خزيمة بن ثابت بن فاكة بن ثعلبه خطمى انصارى و از قبيله اوس است. پيامبر اكرم (ص) گواهى او را برابر گواهى دو مرد قرار داد و اين به سبب قضيّه اى بوده كه مشهور است، او در نبرد بدر و جنگهاى پس از آن حضور داشته، و در روز فتح مكّه پرچم بنى خطمه از قبيله اوس به دست او بوده، و در ركاب على (ع) در جنگ صفّين شركت كرده، و پس از شهادت عمّار به ميدان كارزار تاخته، و با او به فيض شهادت نائل شده است.منظور از «نظراؤهم من إخوانهم» كسانى از اصحاب پيامبر اكرم (ص) است كه در صفّين به شهادت رسيدند، مانند بديل و هاشم بن عتبه و مانند اين دو، و مقصود از جمله «تعاقدوا على المنيّة» هم پيمانى آنان براى جنگ با مخالفان تا رسيدن به فيض شهادت است، به جاى «تعاقدوا»، تعاهدوا نيز روايت شده است، مراد از «فجرة» كه سرهاى اين بزرگان به سوى آنان حمل مى شود فرمانروايان شام است.سپس امام (ع) از فقدان اينان شكوه و ناله مى كند و بعد به فضايل آنان كه مقصد غايى شريعت است اشاره مى فرمايد، و آن عبارت است از تلاوت قرآن و فهم مقاصد و معانى آن، و تفكّر در واجبات الهى، يعنى درك هدف و توجّه به اسرارى كه عبادات به خاطر آنها واجب و بر پا داشته مى شود، و بر اداى آنها مواظبت به عمل مى آيد و همچنين زنده داشتن سنّتهاى پيامبر (ص)، و از ميان بردن بدعتها و پديده هاى مخالف، و اين كه آنها براى بر پايى دين دعوت براى جهاد را اجابت كردند، منظور از اين كه به پيشواى خود وثوق و اطمينان داشتند و از او پيروى كردند شخص خود آن حضرت و متابعت آنها از اوست، مراد از «رواح إلى اللّه» بيرون رفتن براى جهاد است، براى اين كه جهاد راهى است كه انسان را به خداوند و پاداشهاى او مى رساند.امّا قيس بن سعد خزرجى از اصحاب رسول خدا (ص) و كنيه اش ابو عبد الملك است، او از پيامبر اكرم (ص) احاديثى نقل كرده است، پدرش سعد از سران قبيله خزرج بوده و به نام سعد بن عباده معروف و همان است كه پس از درگذشت پيامبر خدا (ص) قبيله اش در صدد برآمدند او را خليفه گردانند، قيس از بزرگان شيعيان و دوستان علىّ (ع) است و در تمام جنگهاى آن حضرت حضور داشته است، پس از علىّ (ع) از فرزندش امام حسن (ع) متابعت كرده ليكن از صلح آن بزرگوار با معاويه اظهار ناخشنودى كرده است.ابو ايّوب انصارى نامش خالد بن سعد بن كعب خزرجى از طايفه بنى نجّار است، او در پيمان عقبه و نبرد بدر و ديگر غزوات شركت داشته است، پيامبر خدا (ص) هنگامى كه از مكّه هجرت كرد و وارد مدينه شد، پس از خروج از ميان قبيله عمرو بن عوف در خانه ابو ايّوب فرود آمد و تا زمانى كه مسجد و خانه هاى آن حضرت بنا و بدانجا منتقل شد در خانه او به سر مى برد، در جنگهاى جمل و صفّين در ركاب علىّ (ع) شركت داشته و در جنگ نهروان در مقدّمه سپاه آن حضرت بوده است. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 349 أين إخواني الّذين ركبوا الطّريق و مضوا على الحقّ؟ أين عمّار؟ و أين ابن التّيّهان؟ و أين ذوا الشّهادتين؟ و أين نظراؤهم من إخوانهم الّذين تعاقدوا على المنيّة، و أبرد برءوسهم إلى الفجرة. قال: ثمّ ضرب يده على لحيته الشريفة الكريمة فأطال البكاء ثمّ قال عليه السّلام:أوه على إخواني الّذين تلوا القرآن فأحكموه، و تدبّروا الفرض فأقاموه، أحيوا السّنّة، و أماتوا البدعة، دعوا للجهاد فأجابوا، و وثقوا بالقائد فاتّبعوه، ثمّ نادى بأعلى صوته: الجهاد الجهاد عباد اللّه ألا و إنّي معسكر في يومي هذا فمن أراد الرّواح إلى اللّه فليخرج. قال نوف و عقد للحسين عليه السّلام في عشرة آلاف، و لقيس بن سعد (ره) في عشرة آلاف، و لأبي أيّوب الأنصاري في عشرة آلاف، و لغيرهم على أعداد اخر و هو يريد الرّجعة إلى صفّين، فما دارت الجمعة حتّى ضربه الملعون ابن ملجم لعنه اللّه فتراجعت العساكر فكنّا كأغنام فقدت راعيها تختطفها الذئاب من كلّ مكان. (39577- 39271)اللغة:و (ابن التيهان) قال الشارح بالياء المنقوطة باثنتين تحتها المشدّدة المكسورة و قبلها تاء منقوطة باثنتين فوقها، و قال العلّامة المجلسي (ره): و المضبوط في أكثر النسخ بالياء الساكنة و فتح التاء و كسرها معا، و فى القاموس و تيّهان مشدّدة الياء و يكسر و تيهان بالسكون.و (اوه) على إخوانى بسكون الواو و كسر الهاء كلمة توجّع و فيها لغات اخر قال في القاموس: اوه كجير و حيث و أين واه و إوه بكسر الهاء و الواو المشدّدة واو بحذف الهاء و اوّه بفتح الواو المشدّدة و اووه بضمّ الواو واه بكسر الهاء منوّنة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 350 واو بكسر الواو منوّنة و غير منوّنة و أوتاه بفتح الهمزة و الواو و المثنّاة الفوقيّة و اوياه بتشديد المثناة التحتية كلمة يقال عند الشكاية أو التوجّع اه اوها واه تاوها و تاوّه قالها. «1» و (تختطفها) من الاختطاف و هو أخذ الشيء بسرعة و في بعض النسخ تتخطفها.الاعراب: و الجهاد الجهاد بالنصب على الاغراء.المعنى:استفهام ثمّ استفهم توجّعا و تحسّرا عن السّلف الصالحين و قال (أين إخوانى الّذين ركبوا الطريق) أى جادّة الشريعة (و مضوا على الحقّ) أى المعرفة و الولاية.ثمّ استفهم عن بعض من مضى بعينه و سمّاه بخصوصه لكونه من أعيان الصحابة و أكابرهم فقال (أين عمار) و هو ابن ياسر المعروف و أبوه عربيّ قحطانيّ و امّه أمة لأبي حذيفة بن المغيرة المخزومي ولدت عمارا فاعتقه أبو حذيفة فمن هناك كان عمّار مولى لبني مخزوم.قال الشارح المعتزلي: و للحلف و الولاء الّذين بين بني مخزوم و بين عمّار و أبيه ياسر كان اجتماع بني مخزوم على عثمان حين نال من عمار غلمان عثمان ما نالوا من الضرب حتّى انفتق له فتق في بطنه زعموا و كسروا ضلعا من أضلاعه، فاجتمعت بنو مخزوم فقالوا: و اللّه لئن مات لا قتلنا به أحدا غير عثمان.قال أبو عمرو بن عبد البرّ: كان عمّار بن ياسر ممّن عذّب في اللّه ثمّ أعطاهم ما أرادوا بلسانه مع اطمينان قلبه فنزل فيه  «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلَّا...» و هذا مما أجمع عليه أهل التفسير و هاجر إلى أرض الحبشة و صلّى القبلتين و هو من المهاجرين الأوّلين و شهد بدرا و المشاهد كلّها و أبلى بلاء حسنا ثمّ شهد اليمامة فأبلى فيها أيضا و يومئذ قطعت أذنه.و قال ابن عبّاس في قوله تعالى «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ» أنه عمار بن ياسر «كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها» أبو جهل ابن هشام.و روى أبو عمرو عن عايشة أنها قالت: ما من أحد من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أشاء أن أقول فيه لقلت إلّا عمّار بن ياسر، فإنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: إنّه ملىء إيمانا إلى أخمص قدميه.قال أبو عمرو و من حديث خالد بن الوليد أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: من أبغض عمارا أبغضه اللّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 361 قال: و من حديث عليّ بن ابي طالب عليه السّلام إنّ عمارا جاء يستأذن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يوما فعرف صوته فقال: مرحبا بالطيّب المطيّب، يعني عمّارا.قال: و من حديث أنس عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله اشتاقت الجنّة إلى أربعة: عليّ عليه السّلام و عمّار، و سلمان، و بلال.قال أبو عمرو: و فضايل عمّار كثير يطول ذكرها.أقول: و قد مضى جملة من فضائله و مجاهداته بصفيّن و كيفيّة شهادته رضى اللّه تعالى عنه هنالك في تذييل المختار الخامس و الستّين و كان سنّه يوم قتل نيفا و تسعين. (و أين ابن التيهان) و اسمه مالك و اسم أبيه مالك ايضا، و قال أبو نعيم:أبو الهيثم بن التيهان اسمه مالك و اسم التيهان عمرو بن الحارث كان «رض» أحد النقباء ليلة العقبة و شهد بدرا و الأكثر على أنه أدرك صفّين مع أمير المؤمنين عليه السّلام و قتل بها، و قيل: توفّى في حياة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، قال أبو عمرو: و هذا القول لم يتابع عليه قائله، و قيل: توفّى سنة عشرين أو إحدى و عشرين. (و أين ذو الشهادتين) و هو خزيمة بن ثابت الأنصاري يكنّى أبا عمارة شهد بدرا و ما بعدها من المشاهد و شهد صفين مع عليّ عليه السّلام فلما قتل عمّار بن ياسر قاتل «ره» حتّى قتل حسبما عرفته في تذييل المختار الخامس و السّتين.و انما لقّب بذو الشهادتين لما رواه الصدوق في الفقيه بسنده عن عبد اللّه بن أحمد الذّهلي قال: حدّثنا عمارة بن خزيمة بن ثابت أنّ عمّه حدّثه و هو من أصحاب النبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله ابتاع فرسا من أعرابيّ فأسرع النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم المشي ليقضيه ثمن فرسه فأبطأ الأعرابي، فطفق رجال يعترضون الأعرابي فيساومونه بالفرس و هم لا يشعرون أنّ النبيّ عليه السّلام ابتاعه، حتّى زاد بعضهم الأعرابي في السّوم على الثمن فنادى الأعرابي فقال: إن كنت مبتاعا لهذا الفرس فابتعه و إلّا بعته، فقام النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله حين سمع الأعرابي فقال: أو ليس قد ابتعته منك، فطفق الناس يلوذون بالنبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و بالأعرابي و هما يتشاجران، فقال الأعرابي: هلمّ شهيدا يشهد أنّى قد بايعتك، و من جاء من المسلمين قال للاعرابي إنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لم يكن ليقول إلّا حقّا حتّى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 362 جاء خزيمة بن ثابت فاستمع لمراجعة النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الأعرابي فقال خزيمة إنّي أشهد أنك قد بايعته، فأقبل النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله على خزيمة فقال: بم تشهد؟ قال: بتصديقك يا رسول اللّه فجعل النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شهادة خزيمة بن ثابت شهادتين و سمّاه ذو الشهادتين و روى هذه القصّة في الكافي بنحو آخر عن عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن معاوية بن وهب قال: كان البلاط حيث يصلّى على الجنائز سوقا على عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يسمّى البطحاء يباع فيها الحليب و السّمن و الأقط و أنّ أعرابيا أتى بفرس له فأوثقه فاشتراه منه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، ثمّ دخل ليأتيه بالثمن فقام ناس من المنافقين فقالوا: بكم بعت فرسك؟ قال: بكذا و كذا، قالوا: بئس ما بعت، فرسك خير من ذلك و أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خرج إليه بالثمن وافيا طيّبا، فقال الأعرابي: ما بعتك و اللّه، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: سبحان اللّه بلى و اللّه لقد بعتني، و ارتفعت الأصوات فقال الناس: رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقاول الأعرابي، فاجتمع ناس كثير فقال أبو عبد اللّه  «1» و مع النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذ أقبل خزيمة بن ثابت الأنصاري ففرج الناس بيده حتّى انتهى إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال: اشهد يا رسول اللّه لقد اشتريته منه، فقال الأعرابي: أتشهد و لم تحضرنا، و قال له النبىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أشهدتنا؟ فقال له: لا يا رسول اللّه و لكنّى علمت أنّك قد اشتريت أ فاصدّقك بما جئت به من عند اللّه و لا اصدّقك على هذا الأعرابي الخبيث؟! قال: فعجب له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال له: يا خزيمة شهادتك شهادة رجلين. (و أين نظراؤهم) و أشباههم (من إخوانهم الّذين تعاقدوا) و تعاهدوا (على المنيّة) و جدّوا فى المقاتلة حتّى قتلوا بصفّين كابن بديل و هاشم بن عتبة و غيرهما ممّن تقدّم ذكره في تذييل المختار الخامس و الستّين (و أبرد برءوسهم إلى الفجرة) أى ارسلت رؤوسهم مع البريد للبشارة بها إلى الفسقة الطغام من أمراء الشام.______________________________ (1) هكذا في نسخة الكافي و الظاهر انه وقع فيه تحريف و سقط لا بدّ من الرجوع الى نسخة صحيحة إن ساعدنا التوفيق إنشاء اللّه تعالى «منه ره».أقول: فى الكافى المطبوع أخيرا ص 400 و 401 ج 7 الحديث هكذا: فقال أبو عبد اللّه (ع) و مع النبي «ص» أصحابه «إلخ» و زاد في أوله: عن يونس، بعد قوله: عن محمد بن عيسى، و ذكر في آخره: و قال، بدل قوله: فقال له. و فى الوافى قال: كا على عن العبيدى عن يونس عن ابن وهب، ثمّ ذكر الحديث. «المصحّح» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 363 (قال) الرّاوى (ثمّ ضرب عليه السّلام يده إلى لحيته فأطال البكاء) من تقلّب الزمان و فقد الاخوان و تراكم الهموم و الأحزان (ثمّ قال) توجّعا و تحسّرا. (اوه على إخوانى الّذين تلوا القرآن فأحكموه) أى أحسنوا تلاوته و مبانيه و فهموا مقاصده و معانيه و عملوا بمقتضاه و مؤدّاه (و تدبّروا الفرض فأقاموه) أى تفكروا في علل الواجبات و أسرار العبادات فواظبوا عليها و قاموا بوظايفها تحصيلا للغرض الأقصى منها و هو الزلفى إلى اللّه و القربى إلى رضوان اللّه الّذي هو أشرف اللّذات و أعلى الدرجات و (أحيوا السّنّة) يحتمل أن يكون المراد بها المستحبّات فيكون ذكرها بعد القرآن و الفرض نظير ما روى عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله إنما العلم ثلاثة: آية محكمة أو فريضة عادلة أو سنّة قائمة و ما خلاهنّ فهو فضل.أى العلم النافع آية محكمة أى واضحة الدّلالة أو غير منسوخة فانّ المتشابه و المنسوخ لا ينتفع بهما غالبا، و فريضة عادلة أى الواجبات المصونة من الافراط و التفريط، و سنّة قائمة أى المندوبات الباقية غير المنسوخة، و على هذا الاحتمال فالمراد باحياء السنّة الاتيان بها و المراقبة عليها.إلّا أنّ الأظهر بقرينة المقابلة بينه و بين قوله: (و أماتوا البدعة) أن يراد بالسنّة مقابل البدعة، يعني السنة الّتي سنّها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و الشريعة الّتي شرعها.روى في البحار من معاني الأخبار مرفوعا قال: جاء رجل إلى أمير المؤمنين عليه السّلام فقال: أخبرني عن السنّة و البدعة و عن الجماعة و عن الفرقة، فقال أمير المؤمنين السنّة ما سنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و البدعة ما أحدث من بعده، و الجماعة أهل الحقّ و إن كانوا قليلا، و الفرقة أهل الباطل و إن كانوا كثيرا.و على هذا فالمراد باحياء السنّة أخذ أحكام الشرع و العمل عليها.روى في البحار من المحاسن عن أبي جعفر عن أبيه عليهما السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من تمسّك بسنّتي في اختلاف أمّتي كان له أجر مأئة شهيد.و المراد باماتة البدعة إبطالها و تركها و الاعراض عنها و عن أهلها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 364 روى في البحار من تفسير عليّ بن إبراهيم قال في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر عليه السّلام في قوله تعالى: وَ الَّذِينَ كَسَبُوا السَّيِّئاتِ جَزاءُ سَيِّئَةٍ بِمِثْلِها وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ  هؤلاء أهل البدع و الشبهات و الشهوات يسوّد اللّه وجوههم ثمّ يلقونه.و فيه من ثواب الأعمال عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من مشى إلى صاحب بدعة فوقّره فقد مشي في هدم الاسلام. (دعوا للجهاد فأجابوا) و نهضوا إليه (و وثقوا) أى اطمأنوا و اتّكلوا (بالقائد) أراد به نفسه الشريف لكونه قائدا لهم إلى سبيل الحقّ (فاتّبعوه). (ثمّ) إنّه عليه السّلام لما رغّب المخاطبين و رهّب و وعظهم و ذكّر و بشّرهم و أنذر و توجّع من مفارقة أصحابه و تحسّر تخلّص إلى أصل غرضه.و (نادى بأعلا صوته: الجهاد الجهاد عباد اللّه) أى اسرعوا إليه و انهضوا به (ألا و اني معسكر في يومي هذا) أى جامع للعساكر في المعسكر (فمن أراد الرواح إلى اللّه) أى الذهاب إلى الفوز برضوانه أو إلى لقائه تعالى بالشهادة (فليخرج) (قال نوف: و عقد للحسين عليه السّلام) راية (في عشرة آلاف و لقيس بن سعد) ابن عبادة (في عشرة آلاف) و كان سعد أبو قيس رئيس الخزرج و لم يبايع أبا بكر و مات على عدم البيعة و المشهور أنّهم قتلوه لذلك و أحالوا قتله على الجنّ و افتروا شعرا من لسان الجنّ كما مرّ في المقدّمة الثالثة من مقدّمات الخطبة الثالثة و في التنبيه الأوّل من شرح المختار السابع و الستّين.و قال الشّارح المعتزلي: سعد هو الّذي حاول إقامته في الخلافة بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و لم يبايع أبا بكر حين بويع و خرج إلى حوران فمات بها، قيل قتلته الجنّ لأنه بال قائما في الصحراء ليلا و رووا بيتي شعر قيل إنهما سمعا ليلة قتله و لم ير قائلهما نحن قتلنا سيّد الخزرج سعد بن عبادة         و رميناه بسهمين فلم يخط فؤاده     و يقول قوم: إنّ أمير الشام يومئذ كمن له من رماه ليلا و هو خارج إلى الصحراء بسهمين فقتله لخروجه عن طاعته، و قد قال بعض المتأخّرين: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 365 يقولون سعد شكّت الجنّ قلبه          ألا ربّما صحّحت ذنبك بالعذر       و ما ذنب سعد أنّه بال قائما         و لكنّ سعدا لم يبايع أبا بكر       و قد صبرت من لذّة العيش أنفس          و ما صبرت عن لذّة النّهى و الأمر     و كان قيس من صحابة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و كبار شيعة أمير المؤمنين عليه السّلام، و كان طوالا جوادا شجاعا شهد مع أمير المؤمنين عليه السّلام حروبه كلّها، و كان مخلصا في اعتقاده ثابت الرأى في التشيّع و المحبّة.و قد مرّ في التنبيه الثاني من شرح المختار السابع و الستّين ما يفصح عن جلالة شأنه و رفعة مقامه و أحببت أن أورد هنا رواية مفيدة لخلوص عقيدته على وجه الكمال مع تضمّنها لاعجاز غريب لأمير المؤمنين عليه السّلام.فأقول: روى في البحار من كتاب إرشاد القلوب عن جابر بن عبد اللّه الأنصاري و عبد اللّه بن عباس قالا: كنّا جلوسا عند أبي بكر في ولايته و قد أضحى النهار و إذا بخالد بن الوليد المخزومي قد وافي في جيش قام غباره و كثر صهيل أهل خيله، و إذا بقطب رحى ملوىّ في عنقه قد فتل فتلا فأقبل حتّى نزل عن جواده و دخل المسجد و وقف بين يدي أبي بكر فرمقه الناس بأعينهم فهالهم منظره.ثمّ قال: اعدل يا ابن أبي قحافة حيث جعلك الناس في هذا الموضع الّذى لست له أنت بأهل، و ما ارتفعت إلى هذا المكان إلّا كما يرتفع الطافى من السّمك على الماء، و انما يطفو و يعلو حين لا حراك به، مالك و سياسة الجيوش و تقديم العساكر و أنت بحيث أنت من دنائة الحسب و منقوص النسب و ضعف القوى و قلّة التحصيل لا تحمى ذمارا و لا تضرم نارا فلا جزى اللّه أخا ثقيف و ولد صهّاك خيرا.إنّى رجعت متكفأ من الطايف إلى جدة فى طلب المرتدّين فرأيت علىّ بن أبي طالب عليه السّلام و معه عتاة من الدّين حماليق شزرات أعينهم من حسدك و بدرت حنقا عليك و قرحت آماقهم لمكانك، منهم ابن ياسر و المقداد و ابن جنادة أخو غفار و ابن العوام و غلامان أعرف أحدهما بوجهه، و غلام أسمر لعلّه من ولد عقيل أخيه.فتبيّن لى المنكر في وجوههم و الحسد في احمرار أعينهم، و قد توشّح علىّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 366 بدرع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و لبس ردائه السحاب و لقد اسرج له دابّته العقاب، و لقد نزل علىّ على عين ماء اسمها روية، فلما رءانى اشمأزّ و بربر و أطرق موحشا يقبض على لحيته.فبادرته بالسلام استكفاء و اتّقاء و وحشة، فاستغنمت سعة المناخ و سهولة المنزل فنزلت و من معى بحيث نزلوا اتّقاء عن مراوغته، فبدانى ابن ياسر بقبيح لفظه و محض عداوته فقر عنى هزؤا بما تقدّمت به إلى بسوء رأيك.فالتفت إلىّ أصلع الرأس و قد ازدحم الكلام فى حلقه كهمهمة الأسد أو كقعقعة الرّعد فقال لي بغضب منه: أو كنت فاعلا يا با سليمان؟فقلت له: إى و اللّه لو أقام على رأيه لضربت الّذي فيه عيناك، فأغضبه قولي إذ صدقته و أخرجه إلى طبعه الذي أعرفه به عند الغضب.فقال: يا ابن اللّخناء مثلك من يقدر على مثلي أو يجسر أو يدير اسمى في لهواته الّتي لا عهد لها بكلمة حكمة، ويلك إني لست من قتلاك و لا من قتلا صاحبك و اني لأعرف بمنيتي منك بنفسك.ثمّ ضرب بيده إلى ترقوتي فنكسنى عن فرسي و جعل يسوقني دعا الى رحى للحارث بن كلدة الثقفي، فعمد إلى القطب الغليظ فمدّ عنقى بكلتا يديه و أداره فى عنقى ينفتل له كالعلك المسخن.و أصحابى هؤلاء وقوف، ما أغنوا عنّي سطوته، و لا كفّوا عنّى شرته فلا جزاهم اللّه عنى خيرا، فانهم لما نظروا اليه كأنما نظروا إلى ملك موتهم، فو الّذي رفع السماء بلا اعماد لقد اجتمع على فكّ هذا القطب مأئة «ألف خ» رجل أو يزيدون من أشدّ العرب فما قدروا على فكّه فدلّنى عجز الناس عن فكّه أنه سحر منه أو قوّة ملك قد ركبت فيه، ففكّه الان عنّى إن كنت فاكّه، و خذ لى بحقّى إن كنت آخذه، و إلّا لحقت بدار عزّى و مستقرّ مكرمتى، قد ألبسنى ابن أبى طالب من العار ما صرت به ضحكة لأهل الدّيار.فالتفت أبو بكر إلى عمر فقال: ما ترى إلى ما يخرج من هذا الرّجل كأنّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 367 ولايتى ثقل على كاهله أو شجى فى صدره.فالتفت إليه عمر فقال: فيه دعابة لا تدعها حتّى تورده فلا تصدره «و جهل خ» و حسد قد استحكما في خلده فجريا منه مجرى الدّماء لا يدعانه حتّى يهنا منزلته و يورطاه ورطة الهلكة.ثمّ قال أبو بكر لمن بحضرته: ادعوا لي قيس بن سعد بن عبادة الأنصاري، فليس لفكّ هذا القطب غيره.قال: و كان قيس سيّاف النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كان رجلا طويلا طوله ثمانية عشر شبرا في عرض خمسة أشبار و كان أشدّ الناس في زمانه بعد أمير المؤمنين عليه السّلام.فحضر قيس فقال له: يا قيس إنك من شدّة البدن بحيث أنت ففكّ هذا القطب من عنق أخيك خالد.فقال قيس: و لم لا يفكّه خالد عن عنقه؟قال: لا يقدر عليه.قال: فما لا يقدر عليه أبو سليمان و هو نجم عسكركم و سيفكم على أعدائكم كيف أقدر عليه أنا.قال عمر: دعنا من هزؤك و هزلك و خذ فيما حضرت له.فقال: لمسألة: تسألونها طوعا أو كرها تجبروني عليه.فقال له: إن كان طوعا و إلّا فكرها.قال قيس: يا ابن صحّاك خذل اللّه من يكرهه مثلك إنّ بطنك لعظيمة و إنّ كرشك لكبيرة، فلو فعلت أنت ذلك ما كان منك.فخجل عمر من قيس بن سعد فجعل ينكث أسنانه بأنامله.فقال أبو بكر: و ما بذلك منه، اقصد لما سئلت.فقال قيس: و اللّه لو أقدر على ذلك لما فعلت، فدونكم و حدّادى المدينة فانّهم أقدر على ذلك منّي، فأتوا بجماعة من الحدّادين فقالوا: لا ينفتح حتّى نحميه بالنّار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 368 فالتفت أبو بكر إلى قيس مغضبا، فقال: و اللّه ما بك من ضعف من فكّه و لكنّك لا تفعل فعلا يعيبك فيه إمامك و حبيبك أبو الحسن، و ليس هذا بأعجب من أنّ أباك رام الخلافة ليبتغى الاسلام عوجا فحدّ اللّه شوكته و أذهب نخوته و أعزّ الاسلام لوليّه و أقام دينه بأهل طاعته، و أنت الان في حال كيد و شقاق.قال: فاستشاط قيس بن سعد غضبا و امتلأ غيظا، فقال: يا ابن أبي قحافة إنّ لك جوابا حميا بلسان طلق و قلب جرىّ، لولا البيعة الّتي لك في عنقى سمعته منّى و اللّه لان بايعتك يدي لم يبايعك قلبى و لا لسانى و لا حجّة لى فى علىّ بعد يوم الغدير و لا كانت بيعتى لك إلّا كالّتى نقضت غزلها من بعد قوّة أنكاثا، أقول قولى هذا غير هائب منك، و لا خائف من معرتك، و لو سمعت هذا القول منك بدأة لما فتح لك منّى صالحا.إن كان أبي رام الخلافة فحقيق أن يرومها بعد من ذكرته، لأنه رجل لا يقعقع بالشنان و لا يغمز جانبه كغمز التينة ضخم صنديد و سمك منيف و عز بازخ اشوس، بخلافك أيّها النعجة العرجاء و الديك النافش لا عن صميم و لا حسب كريم و أيم اللّه لان عاودتنى في أبى لألجمنّك بلجام من القول يمجّ فوك منه دما، دعنا نخوض في عمايتك و نتردّى في غوايتك على معرفة منّا بترك الحقّ و اتّباع الباطل.و أما قولك إنّ عليّا إمامى ما انكر إمامته و لا أعدل عن ولايته و كيف انقض و قد أعطيت اللّه عهدا بامامته و ولايته يسألني عنه فأنا إن ألقى اللّه بنقض بيعتك أحبّ إلىّ من انقض عهده و عهد رسوله و عهد وصيّه و خليله.و ما أنت إلّا أمير قومك إن شاءوا تركوك و إن شاءوا عزلوك، فتب إلى اللّه مما اجترمته و تنصّل إليه مما ارتكبته، سلّم الأمر إلى من هو أولى منك بنفسك، فقد ركبت عظيما بولايتك دونه و جلوسك في موضعه و تسميتك باسمه، و كأنك بالقليل من دنياك و قد انقشع عنك كما ينقشع السحاب و تعلم أىّ الفريقين شرّ مكانا و أضعف جندا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 369 و أمّا تعييرك إيّاى بانّه مولاى هو و اللّه مولاى و مولاك و مولى المؤمنين أجمعين آه آه أنّى لي بثبات قدم أو تمكّن وطأ حتّى الفظك لفظ المنجنيق الحجرة و لعلّ ذلك يكون قريبا و تكتفى بالعيان عن الخبر.ثمّ قام و نفض ثوبه و مضى، و ندم أبو بكر عمّا أسرع إليه من القول إلى قيس، الحديث.قال نوف (و) عقد (لأبي أيّوب الأنصاري) أيضا (في عشرة آلاف) و أبو أيّوب هو خالد بن زيد بن كعب الخزرجي من بنى النجار شهد العقبة و بدرا و ساير المشاهد، و عليه نزل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حين قدم المدينة و شهد مع أمير المؤمنين مشاهده كلّها و كان على مقدمته يوم النهروان. (و) عقد (لغيرهم على اعداد اخر و هو عليه السّلام يريد الرّجعة إلى صفين فما دارت الجمعة حتّى ضربه الملعون) أشقى الأولين و الاخرين شقيق عاقر ناقة صالح (ابن ملجم) المرادي (لعنه اللّه) حسبما عرفت تفصيل ضربته في شرح المختار التاسع و الستّين. (فتراجعت العساكر) من المعسكر إلى الكوفة قال الرّاوي (فكنّا كأغنام فقدت راعيها تختطفها الذئاب من كلّ مكان) كما قال الفرزدق:فلا غرو للأشراف إن ظفرت لها         ذئاب الأعادى من فصيح و أعجم        فحربة وحشىّ سقت حمزة الرّدى          و قتل علىّ من حسام مصمّم     و المراد من اختطاف الذئاب إمّا النهب و القتل و الاذلال أو الاغواء و الاضلال قال الشارح المعتزلي: يقال: إنّ هذه الخطبة آخر خطبة خطبها أمير المؤمنين عليه السّلام قائما.الترجمة:كجايند برادران من كه سوار شدند بر راه صدق، و گذشتند بر طريق حق، كجا است عمار ياسر كجا است ابي الهيثم بن التيهان كجا است خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين و كجايند امثال ايشان از برادران مؤمنين ايشان كه عهد بسته بودند با همديگر بر مردن در راه دين، و فرستاده شد سرهاى ايشان با قاصد بسوى فاجران پس از آن زد آن حضرت دست خود را بمحاسن شريف خود، پس بسيار گريست بعد از آن فرمود:آه بر برادران من كه تلاوت كردند قرآن را پس محكم ساختند آنرا، و تفكر كردند در واجبات پس برپا داشتند آن را، و زنده كردند سنّت پيغمبر را و كشتند بدعت را، خوانده شدند از براى جهاد پس اجابت كردند، و اعتماد نمودند به پيشوا پس متابعت كردند او را.بعد از آن ندا فرمود آن حضرت به آواز بلند و فرمود: بشتابيد بسوى جهاد و قتال اى بندگان خدا، آگاه باشيد كه اردو درست كننده ام در همين روز پس هر كه اراده كند توجّه نمودن بسوى پروردگار خود بس بايد كه خارج بشود باردوگاه.گفت نوف بكالي: و عقد فرمود حضرت أمير مؤمنان از براى پسر خود امام حسين عليه السّلام در ده هزار نفر، و معين فرمود از براى قيس بن سعد بن عبادة در ده هزار، و از براى أبو أيوب انصاري در ده هزار، و از براى سايرين بر شماره هاى ديگر و اراده داشت كه بر گردد بسوى صفين پس بر نگرديد روز جمعه همان هفته تا آنكه ضربت زد آن بزرگوار را ملعون ابن ملجم مرادي، خدا لعنت كند او را پس بر گشتند لشكريان پس شديم ما بمنزله گوسفندانى كه گم كرده باشند شبان خود را در حالتى كه بربايند آنها را گرگان از هر مكان. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص27 آن گاه على (ع) مى فرمايد «اين اخوانى اين عمار...» برادرانم كجايند، عمار كجاست»؟ عمار بن ياسر، نسب و برخى از اخبار او: وى عمار بن ياسر بن عامر بن كنانة بن قيس عنسى مذحجى است. كنيه اش ابو اليقظان و همپيمان بنى مخزوم است. اينك بخشى و گزينه يى از اخبار او را از كتاب الاستيعاب ابى عمرو بن عبد البر محدث نقل مى كنيم. ابو عمر مى گويد: ياسر، پدر عمار، عربى قحطانى از خاندان عنس قبيله مذحج است و پسرش عمار وابسته و از موالى بنى مخزوم است و چنين بود كه پدرش ياسر همراه دو برادر خود به نام مالك و حارث در جستجوى برادر ديگرشان به مكه آمدند. حارث و مالك به يمن برگشتند ولى ياسر در مكه ماند و با ابو حذيفة بن مغيرة بن عبد الله بن عمر بن مخزوم همپيمان شد. ابو حذيفه يكى از كنيزان خود را كه نامش سميه بود به ازدواج ياسر در آورد كه براى او عمار متولد شد. ابو حذيفه عمار را آزاد كرد و از همين جاست كه عمار وابسته بنى مخزوم است در حالى كه پدرش عربى آزاد و بدون وابستگى به كسى است. در اين مورد اهل سيره اختلافى ندارند، به مناسبت همين پيمان و وابستگى كه ميان بنى مخزوم و عمار بوده است پس از اينكه غلامان عثمان عمار را چندان زدند كه گفته اند فتق گرفت و يك دنده از دنده هايش را شكستند. بنى مخزوم بر عثمان خشم گرفتند و جمع شدند و گفتند به خدا سوگند اگر عمار بميرد در قبال خونش كسى جز عثمان را نخواهيم كشت. ابو عمر مى گويد: عمار بن ياسر از كسانى است كه در راه خدا شكنجه شده است و سرانجام عمار با زبان خود آنچه را ايشان مى خواستند گفت در حالى كه دلش مطمئن به ايمان بود و اين آيه كه مى فرمايد «مگر كسى كه مجبور شود و دلش مطمئن به ايمان باشد» در مورد او نازل شده است. اين موضوعى است كه مفسران بر آن اجماع دارند. سپس عمار به حبشه هجرت كرد و به هر دو قبله نماز گزارد و او از نخستين مهاجران به مدينه بود. سپس در جنگ بدر و همه جنگهاى ديگر شركت جست و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص28 سخت كوشش و پايدارى كرد و پس از رحلت رسول خدا (ص) در جنگ يمامه هم حاضر شد و در آن جنگ هم پايدارى كرد و يك گوش او در آن جنگ قطع شد. ابو عمر مى گويد: واقدى، از عبد الله بن نافع، از پدرش، از عبد الله بن عمر روايت مى كند كه مى گفته است روز جنگ يمامه عمار را ديدم بر فراز صخره يى از كوه بر آمده و فرياد مى كشد اى گروه مسلمانان آيا از بهشت مى گريزيد من عمار بن ياسرم پيش من آييد. در همان حال به گوش بريده اش مى نگريستم كه روى زمين مى جهيد و او سخت ترين جنگ را انجام مى داد. ابو عمر مى گويد: عمار شخصى بيش از اندازه كشيده قامت و داراى چشمانى شهلا و فراخ شانه بود و مويهاى سپيد خويش را رنگ نمى كرد. [ابو عمر] گويد: به ما خبر رسيده كه عمار گفته است من همسن رسول خدا (ص) هستم و هيچ كس از اين نظر از من به او نزديكتر نيست. ابن عباس در تفسير اين آيه كه خداوند متعال مى فرمايد «آيا آن كس كه مرده بود و او را زنده اش ساختيم و براى او پرتوى قرار داديم كه در پناه آن ميان مردم راه مى رود» گفته است: مقصود عمار ياسر است و اين گفتار خداوند متعال كه مى فرمايد «همچون كسى است كه مثل او در تاريكيهاست و از آن بيرون نيست» يعنى ابو جهل بن هشام. همچنين گويد: پيامبر (ص) فرموده اند «همانا سراپاى وجود عمار تا سر استخوانهايش انباشته از ايمان است» و به صورت «تا گودى كف پايش» نيز روايت شده است. ابو عمر بن عبد البر از عايشه نقل مى كند كه مى گفته است: هيچيك از اصحاب پيامبر نيست كه اگر بخواهم درباره اش چيزى بگويم مى توانم بگويم جز عمار بن ياسر كه خودم شنيدم پيامبر (ص) مى فرمود «او سراپا تا گودى كف پاهايش انباشته از ايمان است». ابو عمر همچنين مى گويد: عبد الرحمن بن ابزى مى گفته است: هشتصد تن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص29 از كسانى كه در بيعت رضوان شركت كرده بوديم در جنگ صفين همراه على عليه السلام بوديم كه از جمع ما شصت و سه نفر كشته شدند و عمار بن ياسر در زمره ايشان بود. ابو عمر مى گويد: از خالد بن وليد نقل شده است كه پيامبر فرموده اند «هر كس عمار را دشمن بدارد و با او كينه توزى كند، خدايش او را دشمن مى دارد»، خالد مى گفته است من از آن روز همواره او را دوست مى دارم. ابو عمر مى گويد: از على بن ابى طالب عليه السلام روايت شده كه مى گفته است: روزى عمار آمد و براى شرفيابى به حضور پيامبر اجازه خواست پيامبر (ص) كه صداى او را شناخته بود فرمود «خوشامد و آفرين بر پاكيزه يى كه خويشتن را پاكيزه مى دارد-  يعنى عمار-  اجازه دهيدش». ابو عمر مى گويد: انس از پيامبر (ص) روايت مى كند كه فرموده است «بهشت مشتاق چهار تن است على و عمار و سلمان و بلال». سپس مى گويد: فضاياى عمار براستى بسيار است كه آوردن آن سخن را به درازا مى كشاند. گويد: اعمش، از ابو عبد الرحمن سلمى نقل مى كند كه مى گفته است: همراه على عليه السلام در جنگ صفين شركت كرديم، عمار بن ياسر را ديدم كه به هيچ وادى و جانبى حركت نمى كرد مگر اينكه اصحاب محمد (ص) در پى او حركت مى كردند، گويى او براى ايشان نشانه يى بود و خودم از او شنيدم كه در آن روز به هاشم بن عتبه مى گفت اى هاشم پيش برو كه بهشت زير درخشش شمشير است و اين بيت را مى خواند. «امروز ياران را كه محمد و حزب اويند ديدار مى كنم» به خدا سوگند. اگر ما را شكست دهند و به نخلستانهاى هجر عقب برانند باز هم مى دانيم كه ما بر حق هستيم و ايشان بر باطل اند. و سپس اين ابيات را خواند: «ما شما را در مورد تنزيل قرآن فرو كوفتيم و امروز در مورد تأويل آن بر شما ضربه مى زنيم...». گويد: من ياران محمد (ص) را نديده بودم كه در هيچ جا آن چنان كشته شوند. گويد: ابو مسعود بدرى و گروهى كه هنگام احتضار حذيفة حضور داشتند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص30 سخن از فتنه پيش آمد. ابو مسعود و ديگران به حذيفه گفتند چون ميان مردم اختلاف پديد آيد ما را به پيروى از نظر چه كسى فرمان مى دهى گفت بر شما باد به پسر سميه كه او تا گاه مرگ از حق جدا نمى شود-  يا آنكه گفت: او تا هنگامى كه باشد همراه حق حركت مى كند. ابن عبد البر مى گويد: برخى هم اين حديث را به طور مرفوع از حذيفة نقل كرده اند. ابو عمر مى گويد: شعبى، از احنف نقل مى كند كه مى گفته است: در جنگ صفين عمار حمله كرد، ابن جزء سكسكى و ابو الغاديه فزارى بر او حمله كردند، ابو الغاديه بر او نيزه زد، ابن جزء سر او را بريد. مى گويم: در اين مورد خود ابو عمر بن عبد البر كه خدايش رحمت كناد گوناگون سخن گفته است. او در بخش كنيه ها در كتاب استيعاب خود ابو الغاديه را نام برده و گفته است جهنى است و جهينه شاخه يى از قبيله قضاعه است. حال آنكه اينجا او را فزارى شمرده است و باز در همان بخش كنيه ها گفته است كه نام ابو الغاديه يسار و گفته شده است مسلم بوده است. ابن قتيبه در كتاب المعارف از قول خود ابو الغاديه روايت مى كند كه مى گفته است: خودش عمار را كشته است. او مى گفته نخست، مردى بر عمار نيزه زد كه كلاهخود از سرش افتاد و من ضربتى زدم و سرش را جدا كردم ناگاه ديدم سر عمار است. چگونگى اين قتل با آنچه ابن عبد البر روايت كرده است تفاوت دارد. ابو عمر مى گويد: وكيع، از شعبه، از عبد بن مرة، از عبد الله بن سلمه نقل مى كند كه مى گفته است: گويى هم اكنون روز جنگ صفين است و به عمار مى نگرم كه روى زمين دراز كشيده بود و آب خواست، براى او جرعه يى شير آوردند نوشيد و گفت «امروز ياران را ديدار مى كنم» و همانا پيامبر (ص) با من عهد فرموده و گفته است آخرين آشاميدنى من در اين جهان جرعه يى شير است. سپس دوباره آب خواست زنى كه داراى دستهاى بلندى بود ظرف شيرى با آب آميخته براى او آورده و عمار چون آن را آشاميد گفت: سپاس خداوند را بهشت زير پيكان نيزه ها قرار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 31 دارد. به خدا سوگند، اگر چنان ما را فرو كوبند كه به نخلستانهاى هجر عقب بنشانند هر آينه مى دانيم كه ما بر حق هستيم و آنان بر باطل اند. سپس چندان جنگ كرد تا كشته شد. ابو عمر مى گويد: حارثة بن مضراب روايت مى كند و مى گويد نامه يى را كه عمر براى مردم كوفه نوشته بود خواندم و چنين بود: «اما بعد، من عمار را به عنوان امير و عبد الله بن مسعود را به عنوان معلم و وزير پيش شما فرستادم و آن دو از زمره ياران نجيب محمد (ص) هستند، سخن آن دو را بشنويد و به آن دو اقتداء كنيد و من با نيازى كه به وجود عبد الله بن مسعود داشتم شما را بر خودم ترجيح دادم و برگزيدم. ابو عمر مى گويد: عمر بن خطاب از اين جهت گفته است آن دو از نجباى اصحاب پيامبرند، كه رسول خدا (ص) فرموده است «هيچ پيامبرى نيست كه مگر هفت ياور نجيب و فقيه و وزير به او عنايت مى شود و به من چهارده تن عنايت شده است حمزه و جعفر و على و حسن و حسين و ابو بكر و عمر و عبد الله بن مسعود و سلمان و عمار و اباذر و حذيفة و مقداد و بلال». ابو عمر مى گويد: اخبار در حد تواتر رسيده است كه پيامبر (ص) فرموده است «عمار را گروه ستمگر خواهد كشت» و اين از اخبار غيبى و نشانه هاى پيامبرى آن حضرت (ص) و از صحيح ترين احاديث است. جنگ صفين در ربيع الآخر سال سى و هفت بود. على عليه السلام عمار را در جامه هايش بدون اينكه او را غسل دهد به خاك سپرد. مردم كوفه روايت مى كنند كه على عليه السلام بر جنازه عمار نماز گزارده است و مذهب ايشان در مورد شهيدان همين گونه است كه آنان را غسل نمى دهند ولى بر آنان نماز گزارده مى شود. ابو عمر بن عبد البر مى گويد: سن عمار روزى كه كشته شد نود و چند سال بود و نيز گفته شده است: نود و يك يا نود و دو يا نود و سه سال داشته است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص32 ابو الهيثم بن التيهان و برخى از اخبارش: على عليه السلام سپس فرموده است «ابن التيهان كجاست». او ابو الهيثم بن التيهان است كه در كلمه دوم حرف «ى» مشدد و مكسور است، نام اصلى او و پدرش هر دو مالك بوده است و نسبت پدرش چنين است: مالك بن عبيد بن عمرو بن عبد الاعلم بن عامر الانصارى. ابو الهيثم يكى از نقيبان دوازده گانه انصار در شب بيعت عقبه است و گفته شده است كه او از انصار نبوده بلكه از قبيله بلى بن ابى الحارث بن قضاعة و هم پيمان بنى عبد الاشهل بوده است. به هر حال او يكى از نقيبان بيعت شب عقبه است و در جنگ بدر هم شركت كرده است. ابو عمر بن عبد البر در كتاب الاستيعاب خود مى گويد: درباره تاريخ مرگ او اختلاف است خليفة، از اصمعى نقل مى كند كه مى گفته است از خويشاوندانش پرسيدم، گفتند به روزگار زندگى رسول خدا (ص) در گذشته است. ابو عمر مى گويد اين سخنى است كه از گوينده آن كسى پيروى نكرده و پذيرفته نشده است. و گفته شده است او به سال بيستم يا بيست و يكم در گذشته است و آنچه كه از همه بيشتر گفته شده است اين است كه جنگ صفين را درك كرده و همراه على عليه السلام بوده است و هم گفته شده است كه در جنگ صفين كشته شده است. ابو عمر سپس مى گويد: خلف بن قاسم، از حسن بن رشيق، از دولايى، از ابو بكر وجيهى، از قول پدرش، از صالح بن وجيه نقل مى كند كه مى گفته است: از جمله كسانى كه در صفين كشته شده اند عمار و ابو الهيثم و عبد الله بن بديل و گروهى از شركت كنندگان در جنگ بدر هستند كه خدايشان رحمت كناد. آن گاه ابو عمر روايت ديگرى نقل مى كند و مى گويد: ابو محمد عبد الله بن محمد بن عبد المومن، از عثمان بن احمد بن سماك، از حنبل بن اسحاق بن على، از ابو نعيم نقل مى كند كه مى گفته است: نام ابو الهيثم مالك و نام پدرش عمرو بن حارث است و ابو الهيثم در جنگ صفين همراه على عليه السلام كشته شده است. ابن عبد البر مى گويد: اين سخن ابو نعيم و كسان ديگرى جز اوست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص33 مى گويم: اين روايت صحيح تر از گفتار ابن قتيبه است كه در كتاب المعارف خود مى گويد: گروهى گفته اند كه ابو الهيثم در جنگ صفين همراه با على عليه السلام بوده است و حال آنكه اهل علم اين سخن را نه مى شناسند و نه ثابت مى كنند. تعصب ابن قتيبه معلوم است. چگونه مى گويد: اين سخن را اهل علم نه مى شناسند و نه ثابت مى كنند و حال آنكه ابو نعيم و صالح بن وجيه هر دو گفته اند و ابن عبد البر هم آن را روايت كرده است و اينان همگى مشايخ بزرگ محدثان هستند. شرح حال ذو الشهادتين خزيمة بن ثابت: على عليه السلام سپس فرموده است «ذو الشهادتين كجاست»، او خزيمة بن-  ثابت بن فاكه بن ثعلبه خطمى انصارى از خاندان بنى خطمه از قبيله اوس انصار است و پيامبر (ص) در داستان مشهورى گواهى او را معادل گواهى دو مرد قرار داده است. كنيه او ابو عماره است و در جنگ بدر و همه جنگهاى پس از آن شركت داشته است و روز فتح مكه رايت خاندان خطمه در دست او بوده است. ابن عبد البر در كتاب الاستيعاب مى گويد: او در جنگ صفين همراه على بن ابى طالب عليه السلام شركت كرده است و پس از اينكه عمار كشته شد، خزيمة چندان جنگ كرد كه كشته شد. ابن عبد البر مى گويد: موضوع كشته شدن ذو الشهادتين در جنگ صفين از طرق مختلف نقل شده است كه ما در كتاب الاستيعاب از قول پسر پسرش، يعنى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص34 محمد بن عمارة بن خزيمه ذو الشهادتين، نقل كرده ايم. خزيمه در جنگ صفين همواره مى گفت: خودم از پيامبر (ص) شنيدم كه مى فرمود «عمار را گروه ستمگر خواهد كشت» و سپس چندان جنگ كرد كه كشته شد. مى گويم: از شگفت ترين تعصبهاى زشتى كه بر آن آگاه شده ام يكى هم اين است كه ابو حيان توحيدى در كتاب البصائر مى گويد خزيمة بن ثابت كه با على عليه السلام در جنگ صفين كشته شده است خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين نبوده است بلكه مردى ديگر از انصار و صحابه است كه خزيمة بن ثابت نام داشته است. اين [سخن ] اشتباه است چرا كه كتابهاى حديث و نسب گواه آن است كه ميان اصحاب پيامبر (ص) چه از انصار و چه غير ايشان، هيچ كس جز ذو الشهادتين، خزيمة بن ثابت نام نداشته است و چه مى توان كرد كه گمراهى هوس را دارو و چاره اى نيست و بايد توجه داشت كه طبرى صاحب تاريخ پيش از ابو حيان بر گفتن اين سخن پيشى گرفته است و ابو حيان اين سخن را از كتاب او نقل كرده است و كتابهايى كه در مورد نامهاى صحابه تأليف شده به خلاف آنچه اين دو گفته اند گواهى مى دهد. وانگهى يارى دهندگان و ياران امير المومنين چه نيازى دارند كه بخواهند شمار خويش را با بر شمردن نام خزيمه و ابو الهيثم و عمار و جز ايشان بيفزايند. اگر مردم نسبت به اين مرد [على عليه السلام ] انصاف دهند و با ديده انصاف بر او بنگرند خواهند دانست كه اگر على (ع) تنها مى بود و همه مردم با او جنگ مى كردند او بر حق بود، و همگان بر باطل. سپس على عليه السلام مى فرمايد «برادران ديگر آنان كه نظير ايشان بودند كجايند» و مقصودش كسانى از صحابه هستند كه در صفين همراهش بودند و كشته شدند همچون ابن بديل و هاشم بن عتبه و كسان ديگرى غير از آن دو كه ما ضمن اخبار صفين از آنان نام برديم. قيس بن سعد بن عباده و نسب او: قيس بن سعد بن عبادة بن دليم خزرجى از اصحاب پيامبر (ص) و كنيه او ابو عبد الملك است. او احاديثى از پيامبر (ص) روايت كرده است. قيس مردى بيش از اندازه كشيده قامت و داراى موهاى بلند و صاف و دلير و بخشنده بود. پدرش سعد سالار خزرجيان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص35 بود هموست كه انصار درباره اينكه پس از پيامبر (ص) به خلافت برسد چاره انديشى كردند، او هنگامى كه با ابو بكر بيعت شد با وى بيعت نكرد و به حوران رفت و همانجا مرد. گفته شد كه چون ايستاده و به هنگام شب در صحرا ادرار كرد جنيان او را كشتند و در اين مورد دو بيت شعر روايت مى كنند و گويند شبى كه سعد كشته شد اين دو بيت شنيده شد بدون اينكه خواننده آن ديده شود و آن دو بيت چنين است: «ما سالار خزرج سعد بن عباده را كشتيم و دو تير بر او پرتاب كرديم به قلبش برخورد و خطا نرفت» گروهى مى گويند: در آن هنگام امير شام كسى را به كمين او نشانده بود تا شبانگاه او را بكشد و شب كه سعد براى قضاى حاجت به صحرا رفته بود آن شخص او را به سبب اينكه از اطاعت خليفه سرپيچى كرده بود با دو تير كشت و يكى از متأخران در اين باره چنين سروده است. «مى گويند سعد بن عباده را جنيان دلش را شكافتند اى كاش دين و آيين خود را با مكر و تزوير درست نكنى. گناه سعد در اينكه ايستاده ادرار كرده است چيست آرى سعد با ابو بكر بيعت نكرده بود...». قيس بن سعد از بزرگان شيعيان امير المومنين عليه السلام و معتقد به محبت و ولايت اوست و در همه جنگها در التزام ركاب آن حضرت بود. قيس هر چند كه در مورد صلح امام حسن با معاويه بر امام حسن اعتراض كرد ولى از ياران و همراهان او بود و عقيده و ميل او نسبت به آل ابو طالب بود و در اعتقاد و دوستى خود مخلص شمرده مى شد. البته از امورى كه موجب تأكيد اين موضوع مى شد بيرون رفتن كار از دست پدرش و گرفتاريهاى روز سقيفه و پس از آن بود كه از همه اين امور دلتنگ شده بود و اندوه خويش را در دل نهان مى داشت تا آنكه در خلافت امير المومنين عليه السلام امكان اظهار نظر پيدا كرد و از قديم گفته شده است «دشمن دشمنت دوست تو شمرده مى شود». ابو ايوب انصارى و نسب او: نام و نسب ابو ايوب انصارى چنين است: خالد بن يزيد بن كعب بن ثعلبة خزرجى. او از خاندان نجار است. در بيعت عقبه و جنگ بدر و ديگر جنگها جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص36 حضور داشت و هنگامى كه پيامبر (ص) در هجرت از مكه به مدينه از محل سكونت خاندان عمرو بن عوف بيرون آمد در خانه او منزل فرمود و تا هنگامى كه مسجد و خانه ها را ساخت همچنان در خانه ابو ايوب ساكن بود و سپس از آنجا به خانه خود منتقل شد، و روزى كه پيامبر (ص) ميان ياران خود عقد برادرى مى بست ميان ابو ايوب و مصعب بن عمير عقد برادرى منعقد فرمود. ابن عبد البر در كتاب الاستيعاب مى گويد: ابو ايوب انصارى در همه جنگهاى على عليه السلام همراهش بوده است. او اين موضوع را از ابن كلبى و ابن اسحاق نقل مى كند و آن دو مى گفته اند كه ابو ايوب در جنگ جمل و صفين همراه على (ع) بود و در جنگ خوارج هم سالار مقدمه و پيشتازان بوده است. و گفته مى شود اين خطبه آخرين خطبه يى است كه امير المومنين عليه السلام آن را ايستاده ايراد فرموده است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom