خطبه ۱۸۳

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : صفات خدا و اهداف رسالت [منبع]

من خطبة له (علیه السلام) في قدرة اللّه و في فضل القرآن و في الوصية بالتقوى:
الله تعالى:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَيْرِ رُؤْيَةٍ وَ الْخَالِقِ مِنْ غَيْرِ مَنْصَبَةٍ؛ خَلَقَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ وَ اسْتَعْبَدَ الْأَرْبَابَ بِعِزَّتِهِ وَ سَادَ الْعُظَمَاءَ بِجُودِهِ؛ وَ هُوَ الَّذِي أَسْكَنَ الدُّنْيَا خَلْقَهُ وَ بَعَثَ إِلَى الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ رُسُلَهُ، لِيَكْشِفُوا لَهُمْ عَنْ غِطَائِهَا وَ لِيُحَذِّرُوهُمْ مِنْ ضَرَّائِهَا وَ لِيَضْرِبُوا لَهُمْ أَمْثَالَهَا وَ لِيُبَصِّرُوهُمْ عُيُوبَهَا، وَ لِيَهْجُمُوا عَلَيْهِمْ بِمُعْتَبَرٍ مِنْ تَصَرُّفِ مَصَاحِّهَا وَ أَسْقَامِهَا وَ حَلَالِهَا وَ حَرَامِهَا، وَ مَا أَعَدَّ اللَّهُ لِلْمُطِيعِينَ مِنْهُمْ وَ الْعُصَاةِ مِنْ جَنَّةٍ وَ نَارٍ وَ كَرَامَةٍ وَ هَوَانٍ.
أَحْمَدُهُ إِلَى نَفْسِهِ كَمَا اسْتَحْمَدَ إِلَى خَلْقِهِ، وَ جَعَلَ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً وَ لِكُلِّ قَدْرٍ أَجَلًا وَ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتَاباً.

الْمَنْصَبَة : خستگى، رنج و سختى.
لِيَهْجُمُوا عَلَيْهِم : تا بر ايشان به هنگام غفلت و بى خبرى وارد شوند، «هجم عليه» ناگهان بر او وارد شد.
الْمُعْتَبَر : مصدر ميمى، عبرت و پند گرفتن.
تَصَرُّف : در اينجا به معنى «دگرگونى» است.
الْمَصَاحّ : جمع «مصحّة»، صحت و سلامتى.
اسْتَحْمَدَ : خواستار حمد شد، به ستايش امر نمود. 
مَنصَبَة : خستگى و ناراحتى
غِطاء : پرده و پوشش
مَصَاحّ : صحت و عافيت
إستَحمَدَ : طلب و درخواست حمد نموده است 
۱. خدا شناسى:
ستايش خداوندى را سزاست كه شناخته شد بى آن كه ديده شود، و آفريد بى آن كه دچار رنج و زحمتى گردد، با قدرت خود پديده ها را آفريد، و با عزّت خود گردنكشان را بنده خويش ساخت، و با بخشش خود بر همه بزرگان برترى يافت، او خدايى است كه دنيا را مسكن مخلوقات برگزيد، و پيامبران خود را به هدايت جن و انس فرستاد، تا دنيا را آنگونه كه هست بشناسانند، و از زيان هاى دنيا بر حذر دارند، و با مطرح كردن مثل ها، عيوب دنيا پرستى را نشان دهند، و آنچه را كه مايه عبرت است تذكّر دهند، از تندرستى ها و بيمارى ها، از حلال و حرام، و آنچه را كه خداوند براى بندگان اطاعت كننده و نافرمان، از بهشت و جهنّم آماده كرده، كه وسيله كرامت يا سقوط و پستى است باز گو نمايند.
خدا را ستايش مى كنم چنانكه خود از بندگان خواسته است، و براى هر چيزى اندازه اى قرار داده و براى هر اندازه اى مدّتى معيّن كرده، و هر مدّتى را حسابى مقرّر داشته است.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در حمد و ثناى خداى تعالى):
قسمت أول خطبه:
(1) سپاس سزاوار خداوند است كه بى ديده شدن (بچشم بآثار و علامات) شناخته شده است، بدون بردن رنج (و آلت و ابزار، آفريدگان را) آفريننده است،
(2) به قدرت و توانائى خود موجودات را آفريده، و به بزرگى و برترى از گردنكشان اطاعت و بندگى طلبيد (زيرا هر بزرگى در پيشگاه او بى مقدار است، پس امر بخضوع و فروتنى فرمود) و با بخشش خويش بر بزرگان سرور و مهتر است،
(3) و او است خداوندى كه آفريده هايش را در دنيا جا داد، و (طبق حكمت و مهربانى) پيغمبرانش را (براى راهنمائى پى در پى) بسوى جنّ و انس فرستاد تا براى ايشان پرده (نادانى و گمراهى) دنيا را بردارند، و از بديها و سختيهاى آن آنان را بترسانند (آگاه سازند) و براى آنها از (بيوفائى) آن مثلها بزنند (سر گذشتها بيان كنند تا از فريفتگى برهند) و آنان را به نواقص آن بينا گردانند، و در حين غفلت و بيخبرى ايشان (به زيان معصيت و نافرمانى) بياورند سخنى كه بآن عبرت گيرند (متنبّه گردند) از تغيير حالات مانند تندرستى و خوشى و بيمارى و گرفتارى، و (كسب از راه) حلال و حرام آن، و بهشت و ارجمندى كه براى پيروان و دوزخ و خوارى كه براى گناهكاران آماده فرموده است.
(4) خدا را سپاس مى گزارم در حاليكه باو رو آورده ام سپاسى كه آفريدگانش را بآن امر فرموده، و هر چيزى را مقدار و اندازه اى و هر اندازه اى را مدّتى و هر مدّتى را نامه و نوشته اى مقرّر نموده (كه تغيير و تبديل در آن راه ندارد).
 
ستايش خداوندى را كه شناخته است بى آنكه ديده شود. آفريدگار است بى آنكه او را رنجى رسد. موجودات را به قدرت خود بيافريد و به عزت و چيرگى خود هر مهتر گردنكش را بنده ساخت و بر همه بزرگان به جود و بخشش خود سرورى يافت.
اوست كه آفريدگان خود را در اين جهان جاى داد و پيامبران را بر جن و انس مبعوث فرمود، تا پرده از چهره دنيا برگيرند و مردم را از بديها و سختيهايش بر حذر دارند، و برايشان از دنيا مثلها آورند و ديدگانشان را به معايب آن بگشايند و بناگهان برايشان در آيند و سخنى عبرت آميز گويند، از دگرگونيهاى آن چون تندرستيهاى آن و بيماريهاى آن و حلال آن و حرام آن و آنچه خدا براى فرمانبرداران مهيا كرده و آنچه براى بزهكاران از بهشت و دوزخ و بزرگوارى و خوارى.
ستايش مى كنيم او را ستايشى كه به ساحت قدس او منتهى گردد آنسان كه از بندگانش خواسته كه ستايشش كنند. براى هر چيز اندازه اى نهاد و هر اندازه را زمانى مقرر داشت و هر زمان را در كتابى نوشت.
 
ستايش مخصوص خداوندى است که بدون اينکه ديده شود شناخته شده، و بى هيچ زحمت و مشقّتى (جهان را) آفريده است. با قدرت خويش مخلوقات را آفريد و با عزّتش گردنکشان را تسليم خود ساخت و با جود و سخايش بر همه بزرگان برترى جُست.
او کسى است که خلق خود را در دنيا سکونت داد و رسولانش را به سوى جنّ و انس مبعوث ساخت، تا پرده از چهره دنيا براى آنها برگيرند و آنان را از زيانهايش بر حذر دارند، براى آنها (از بى وفايى دنيا) مَثَلها زنند و عيوب دنياپرستى را به ايشان نشان دهند همچنين با بيانات قوى و کوبنده، آنچه را که مايه عبرت است از تندرستى ها و بيماريها، که يکى بعد از ديگرى ظاهر مى شود، براى آنها بيان کنند. و نيز حلالها و حرامهاى اين دنيا و آنچه را خداوند (در سراى ديگر) براى مطيعان و عاصيان از بهشت و دوزخ و احترام و تحقير فراهم ساخته به آنان گوشزد کنند.
او را آن گونه ستايش مى کنم که از بندگانش خواسته است. او براى هر چيز اندازه اى قرار داده و براى هر اندازه اى سرآمدى و براى هر سرآمدى حساب دقيقى تعيين کرده است.
 
ستايش خدايى را كه شناخته است بى آنكه ديده شود، و آفريننده است، بى آنكه رنجى برد.
خلايق را به نيروى خود بيافريد، و مهتران را با چيرگى در بند بندگى كشيد، و بزرگان را با بخشش خويش مهترى بخشيد، و اوست كه آفريده خود را در اين جهان ساكن گرداند، و پيامبرانش را بر جنّ و انس برانگيزاند، تا دنيا را چنانكه هست بديشان بنمايانند، و آنان را از زيانهايش بترسانند، و از دنيا براى شان مثلها زنند، و زشتيهاى آن را به آنان نشان دهند، و به آنان گوشزد كنند، آنچه از آن عبرت توان گرفت، از دگرگونيهايى پى در پى، -و سراسر شگفت-، از تندرستيها و بيماريهايش، و از حلالها و حرامهايش، و آنچه خدا آماده ساخته است براى فرمانبران و نافرمانان، از بهشت و يا آتش سوزان، و ارجمندى و يا خوارى -در آن جهان-.
او را مى ستايم، چنانكه خود خواسته است از آفريدگان. او براى هر چيز اندازه اى گذاشت، و هر اندازه را مدّتى معيّن داشت، و هر مدّتى را در كتابى نگاشت.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در بيان قدرت خداوند و فضل قرآن و سفارش به تقوا:
حمد خداى را كه بدون ديده شدن شناخته شده، خدايى كه آفريننده است به غير رنج و زحمت. به قدرتش موجودات را آفريد، و با عزّتش گردن فرازان را به بند بندگى كشيد، و با جودش بر بزرگان مهترى جست.
اوست خدايى كه مخلوقاتش را در دنيا جاى داد، و رسولانش را به سوى جن و انس فرستاد، تا پرده از رخسار دنيا از برابر ديدگانشان بردارند، و آنان را از زيانهاى دنياى منهاى تقوا بترسانند، و براى بيدار كردنشان در باره آن مثلها بزنند، و بر عيوب دنيا بينايشان گردانند، و آنچه مايه عبرت است از انقلاب حالات دنيا چون تندرستى ها و بيماريها، و حلال و حرام براى مردم غافل باز گو كنند، و آنچه را خداوند براى اهل طاعت و معصيت از بهشت و جهنّم و كرامت و ذلّت آماده نموده بيان نمايند.
او را به درگاهش سپاس و ستايش مى گويم چنانكه از بندگانش سپاس و ستايش خواسته. براى هر چيزى اندازه اى قرار داده، و براى هر اندازه مدّتى معين نموده، و براى هر مدّتى كتابى نگاشته است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 95-89 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ في قُدْرَةِ اللَّهِ وَ فِي فَضْلِ الْقُرْآنِ وَ فِي الْوَصِيَّةِ بِالتَّقْوى.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه درباره قدرت خداوند و فضيلت قرآن و توصيه به تقوا و پرهيزكارى ايراد فرموده است. خطبه در يك نگاه:اين خطبه كه از خطبه هاى بسيار شيوا و فصيح است مباحث گوناگونى را دنبال مى كند كه به جهت روش گزينشى سيّد رضى قدس سره پيوند بخشهاى مختلف آن گاه در هاله اى از ابهام فرو رفته است. به هر حال پنج مسئله مهم در اين خطبه مورد بحث واقع شده است:1- بخشى از صفات جلال و جمال خدا با تعبيرات بسيار پرمعنا.2- معرفى قرآن مجيد و بيان بعضى از ويژگى هاى مهم آن.3- توصيه به تقوا و پرهيزكارى و شرح آثار و بركات آن.4- يادى از قيامت و آتش وحشتناك دوزخ و ناتوانى انسانها از تحمل آن.5- بيان طرق نجات از آتش دوزخ و بهره گيرى از امكانات دنيا در اين راه كه از مهمترين آنها كمك به محرومان و درماندگان است. نقش پيامبران در هدايت امتها:قابل توجه اين که «ابن ابى الحديد معتزلى» هنگامى که به اين خطبه مى رسد سخت تحت تأثير فصاحت و بلاغت آن قرار مى گيرد. سپس به مقايسه آن با يکى از بهترين خطبه هايى که نويسنده معروف عرب (ابن ابى الشحماء عسقلانى) ايراد کرده مى پردازد. و ضعفهاى آن خطبه را در برابر اين خطبه اميرمؤمنان(عليه السلام) روشن مى نمايد، و نتيجه مى گيرد که چنين عباراتى جز از مثل على(عليه السلام) صادر نمى شود. وى متعصبانى را که گاه مى کوشند خطبه هاى نهج البلاغه را به غير امام نسبت دهند سخت نکوهش مى کند و آنها را پيروان هوا و هوس مى شمرند.(1)به هر حال امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه مى فرمايد: «ستايش مخصوص خداوندى است که بدون اينکه ديده شود شناخته شده است و بى هيچ زحمت و مشقّتى آفريدگار است. با قدرت خويش مخلوقات را آفريد و با عزّتش گردنکشان را بنده خود ساخت و با جود و سخايش بر همه بزرگان برترى جُست»; (الْحَمْدُ للهِِ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَيْرِ رُؤْيَة، وَ الْخَالِقِ مِنْ غَيْرِ مَنْصَبَة(2). خَلَقَ الْخَلاَئِقَ بِقُدْرَتِهِ، وَاسْتَعْبَدَ الاَْرْبَابَ بِعِزَّتِهِ، وَ سَادَ الْعُظَمَاءَ بِجُودِهِ).بى شک رؤيت و مشاهده، ويژه جسمانيات است و خداوند برتر و بالاتر از آن است که جسم باشد و خستگى و زحمت به دنبال انجام کارها مخصوص کسانى است که قدرت محدودى دارند. آن کس که همه صفات او نامحدود است براى آفرينش جهان، کمترين مشقت و خستگى به وجودش راه نمى يابد. آفرينش اين جهان براى او حتى آسان تر از آن است که ما چهره دوست خود را در يک لحظه تصور مى کنيم و نيز قدرت قدرتمندان در برابر او ناچيز است. با يک طوفان، صاعقه مرگبار، زلزله، سيلاب عظيم، همه چيز را مى تواند بر هم زند و از درون آب و هوا و زمينى که وسيله حيات و مرکز آرامش انسان است مرگ او را به سويش سوق دهد.جمله «وَ سَادَ الْعُظَمَاءَ بِجُودِهِ» اشاره لطيفى به اين حقيقت است که انسان از طريق جود و بخشش، بزرگ مى شود هر قدر سخاوتش بيشتر باشد عظمتش بيشتر خواهد بود; ولى چون همه مواهب و نعمتهاى زمين و آسمان از سوى اوست و خوان نعمتش را همه جا گسترده و همه را مشمول عنايتهاى خود ساخته است، از هر عظيمى عظيم تر است.سپس به دنبال بيان گوشه اى از صفات والاى پروردگار، آفرينش انسان و هدف از خلقت او و برنامه تعليم و تربيت انبيا را مورد توجه قرار داده، مى فرمايد: «او کسى است که خلق خود را در دنيا سکونت داد و رسولانش را به سوى جنّ و انس مبعوث ساخت»; (وَ هُوَ الَّذِي أَسْکَنَ الدُّنْيَا خَلْقَهُ، وَ بَعَثَ إِلَى الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ رُسُلَهُ).آن گاه به هدف بعثت انبيا اشاره کرده و آن را در چند چيز خلاصه مى کند، مى فرمايد: «هدف از اين بعثت آن بود که پرده از چهره (زشت) دنيا براى آنها برگيرند و آنان را از زيانهايش بر حذر دارند و براى آنها (از بى وفايى دنيا) مَثَلها زنند و عيوب دنياپرستى را به ايشان نشان دهند»; (لِيَکْشِفُوا لَهُمْ عَنْ غِطَائِهَا، وَ لِيُحَذِّرُوهُمْ مِنْ ضَرَّائِهَا، وَ لِيَضْرِبُوا لَهُمْ أَمْثَالَهَا، وَ لِيُبَصِّرُوهُمْ عُيُوبَهَا).آرى زرق و برق دنيا غفلت آور و عيش و نوش آن، فريبنده و مال و مقامش گمراه کننده است. به همين دليل يکى از برنامه هاى اصلى پيامبران الهى هشدارهاى پى در پى به انسانهاست تا از هدف اصلى خلقت غافل نشوند و به دانه هايى که در دام است مشغول نگردند و به جاى اين که دنيا را پلى براى عبور بنگرند يا منزلگاهى که در وسط راه يک شب در آن توقف مى کنند، محل اقامت خود نسازند.در ادامه اين سخن به چند بخش ديگر از اهداف انبيا اشاره کرده، مى فرمايد: «هدف اين بود که با بيانات قوى و کوبنده، آنچه را که مايه عبرت است از تندرستى ها و بيماريها که يکى بعد از ديگرى ظاهر مى شود براى آنها بيان کنند همچنين حلالها و حرامهاى اين دنيا و آنچه را خداوند (در سراى ديگر) براى مطيعان و عاصيان از بهشت و دوزخ و احترام و تحقير فراهم ساخته به آنان گوشزد کنند»; (وَ لِيَهْجُمُوا(3) عَلَيْهِمْ بِمُعْتَبَر(4) مِنْ تَصَرُّفِ مَصَاحِّهَا(5) وَ أَسْقَامِهَا، وَ حَلاَلِهَا وَ حَرَامِهَا، وَ مَا أَعَدَّ اللهُ لِلْمُطِيعِينَ مِنْهُمْ وَالْعُصَاةِ مِنْ جَنَّة وَ نَار، وَ کَرَامَة وَ هَوَان).اشاره به اينکه انبيا افزون بر آنچه گذشت، سه هدف مهم ديگر را براى هدايت انسانها با قوى ترين بيان دنبال مى کردند; نخست بيان درسهاى عبرت که در اين زندگى چند روزه دنياست. از جمله افراد تندرست و نيرومندى را مى بينيم که ناگهان به بستر بيمارى مى افتند و قدرت بر حرکت ندارند و بيماران دم مرگ را مى بينيم که ناگهان از بستر بر مى خيزند و همچون افراد تندرست راه فعاليتهاى زندگى را در پيش مى گيرند. ديگرى بيان حلالها و حرامهاست که بخش مهمى از دعوت انبيا را در بر مى گيرد و منطقه امن را از منطقه ناامن نشان مى دهد. سوم بيان پاداش ها و کيفرهاى مادى و معنوى است ـ مادى، مانند بهشت و دوزخ و معنوى، مانند احترام و تحقير است ـ همه اينها مى تواند انگيزه اى براى اطاعت فرمان حق باشد.(6)تعبير «لِيَهْجُمُوا» اشاره به اين است که پيامبران الهى با بيانات رسا و تعبيرات آميخته با انواع تأکيدها که در شنونده تأثير مهمى بگذارد اهداف تبليغى خود را دنبال مى کردند.در پايان اين بخش بار ديگر امام(عليه السلام) به حمد و ستايش الهى باز مى گردد و عرضه مى دارد: «او را آن گونه ستايش مى کنم که (با بخشش نعمتها) از بندگانش خواسته است»;(أَحْمَدُهُ إِلَى نَفْسِهِ کَمَا اسْتَحْمَدَ إِلَى خَلْقِهِ).در اينکه مجموع اين جمله چه مفهومى را مى رساند، شارحان نهج البلاغه غالباً به ابهام گذر کرده اند; ولى با توجه به اينکه جمله «اسْتَحْمَدَ إِلَى فلان» از نظر لغت مفهومش اين است که به او نيکى کرد تا حمدش کنند(7)، مفهوم جمله اين مى شود که من او را آن گونه حمد مى کنم که (با بخشش نعمتها) از بندگانش خواسته است.در پايان اين بخش به آغاز خطبه باز مى گردد و از محدود بودن زندگى دنيا و حساب دقيقى که بر اين جهان حاکم است سخن مى گويد و مى فرمايد: «خداوند براى هر چيز اندازه اى قرار داده و براى هر اندازه اى سرآمدى و براى هر سرآمدى حساب دقيقى مقرّر داشته است)»; (وَ جَعَلَ لِکُلِّ شَيْء قَدْراً، وَ لِکُلِّ قَدْر أَجَلا، وَ لِکُلِّ أَجَل کِتَاباً).آرى! همه ذرّات اين عالم حساب دارد و همه چيز در لوح محفوظ ثبت است همان گونه که تمام موجودات اين عالم سرآمدى دارند که روزى فرا خواهد رسيد و عمرشان پايان مى گيرد و اين درسى است آموزنده براى همه انسانها که از يک سو بدانند زندگى پايدار نيست و از سوى ديگر بدانند که حساب همه از جمله اعمال آنها، به طور دقيق محفوظ است.(8)****پی نوشت:1. شرح ابن ابى الحديد، جلد 10، صفحه 126.2. «منصبة» مصدر ميمى از ريشه «نصب» بر وزن «غضب» به معناى تعب و خستگى است. مصدر در اينجا معناى اسم مصدرى دارد.3. «يهجموا» از ريشه «هجوم» به معناى ورود ناگهانى يا حمله ناگهانى است و در بعضى از موارد معناى قوه و قدرت، در آن منظور است.4. «معتبر» اسم مفعول است از ريشه «عبرت» در اصل به معناى عبور از چيزى است و چون حوادث عبرت انگيز انسان را از چيزى به چيز ديگر که همانند است عبور مى دهد به آن عبرت مى گويند، بنابراين معتبر به هر چيزى گفته مى شود که مايه عبرت باشد و بتوان از آن براى حوادث مشابه پند گرفت.5. «مصّاح» جمع «مصحّه» به معناى اسم مصدر از ريشه صحّت است، بنابراين به معناى حالت تندرستى است.6. شارحان نهج البلاغه در تفسير اين چند جمله و اين که «حلالها و حرامها...» معطوف بر چه چيزى است گفت و گوى زيادى دارند که غالب آنها خالى از تکلفات نيست. بهتر آن است که «حلالها... و ما أعد الله...» عطف بر «بمعتبر» باشد که مفهومش اين مى شود: پيامبران الهى سه وظيفه ديگر را که در بالا شرح داده شد بر عهده داشتند.7. المعجم الوسيط، واژه «حمد».8. سند خطبه: گرچه اين خطبه را در كتب حديثى پيش از سيّد رضى نيافتيم؛ ولى جمعى از كسانى كه بعد از سيّد رضى اين خطبه را در كتب خود آورده اند، گاه به گونه اى ذكر كرده اند كه نشان مى دهد به منبعى غير از نهج البلاغه نيز دست داشته اند. از جمله كسانى كه اين خطبه را در كتاب خود آورده «زمخشرى» در كتاب ربيع الابرار درباره انواع آتش دوزخ بخشى از اين خطبه را كه مربوط به اين مطلب است ذكر كرده. ابن اثير نيز در كتاب خود نهايه لغات پيچيده اى را از اين خطبه تفسير كرده است. سيّد هاشم بحرانى هم در كتاب برهان بخشهايى از آن را ذكر كرده كه تفاوتهايى با آنچه در نهج البلاغه آمده، دارد و نشان مى دهد منبع ديگرى در دست داشته است. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 459). 
شرح علامه جعفریآفريدگار توانا:«الحمدلله المعروف من غير رويه و الخالق من غير منصبه …» (ستايش خداي راست كه شناخته شده است بودن ديده شدن و آفريننده است بدون تلاش و كوشش …).هيچ حقيقتي در عموميت شناخته شدن خداوندي بدون ديدن، در جهان وجود ندارد:هيچ حقيقتي مانند وجود خداوند ذوالجلال در هستي نيست كه بدون مشاهده و ديده شدن، به نحوي شناخته شده باشد كه هر كسي در موقع توجه فطري به ارتباط آن خدا با او بگويد كه اين خدا فقط خداي من است. با اين جمله همه ما آشنايي داريم كه در موقع هيجانات روحي مي‌گوييم: (اي خداي من) و به قول سعدي:چنان لطف او شامل هر تن است           كه هر بنده گويد خداي من استيا اين كه به قول مولوي:تن ز جان و جان ز تن مستور نيست           ليك كس را ديد جان دستور نيستمگر افراد بسيار آگاه و وارسته از اتصال به علايق دنيوي، و تحصيل قدرت ديدن مجرد از ماده و ماديان او خداوندي است كه مخلوقات را بدون حركت و تلاش و كوشش آفريده است همانگونه كه ما انسانها در حالات طبيعي و حصول توانايي مغزي، عدد 1 يا 2 را در ذهن خود به وجود مي‌آوريم. او مخلوقات را با قدرت خود آفريد و هيچ نيازي به استمداد از عوامل و قدرت‌هاي ديگر كه خود، مخلوقات او هستند ندارد. او تمامي گردنكشان دنيا را به بندگي خود كشيده و با جود و عطاي خود بر همه بزرگان، مالكيت دارد. براي اثبات اين حقيقت نيازي به چون و چراهاي بي سر و ته ندارد، تنها كافي است كه آدمي بتواند درباره مفهوم كمال مطلق الهي دريافتي داشته باشد. و براي همين منطق اصيل است كه عده‌اي از عظماي فكر بشري چه در شرق و چه در غرب معتقد شده‌اند كه براي درك صفات باعظمت خداوند متعال كافي است كه با يك نورانيت و صفاي ذهني و قلبي آن مفهوم بزرگ دريافت شود كه اشتياق به آن در نهاد همگان به وديعت نهاده شده است و اگر خداوند اين اشتياق را كه به همگان عنايت فرموده است، قابل وصول به نتيجه قرار نمي‌داد در درون مانمي‌آفريد: (گر نخواهم داد خود ننمايمش).****«و هو الذي اسكن الدنيا خلقه و بعث الي الجن و الانس رسله ليكشفوا لهم عن غطائها …» (او همان خداونديست كه مخلوقاتش را در دنيا ساكن نمود و رسولان خود را به دو گروه جن و انس فرستاد تا پرده‌هاي ظلماني دنيا را از جلو چشمان آنان بردارند …).اهميت شناخت دنيا در اهداف برانگيخته شدن پيامبران عظام صلوات الله عليهم:ساده لوحاني وجود دارند كه گمان مي‌كنند خداوند ذوالجلال پيامبران را مبعوث فرموده است تنها براي آن كه مردم در يك دنياي ناشناخته و با عوامل ذهني و قلبي مجهول و بدون آشنايي با اهداف شناخت و عبادت خداوندي، زندگي خود را به سر آورند و چهره در نقاب خاك بكشند. اين تصور قطعا از مهمترين عوامل ركود و جمود انسانها در اين زندگاني است كه هم از شناخت عظمت حيات محرومشان مي‌سازد و هم از خداشناسي و هم از آشنايي با جهاني كه واقعا مي‌تواند براي مردم آگاه رصدگاهي براي نظاره و انجذاب به بارگاه خداوندي گردد. بايد با كمال جديت گفت: شناخت هر بعدي از دنيا با آشنايي با ذات درك كننده اگر چه به طور اجمال هم باشد، آدمي را با نزديك ساختن به هدف حيات و هدف بعثت انبياء عليهم‌السلام به خدا نزديكتر مي‌كند (مراجعه فرماييد به تفسير خطبه يكم).ما او را ستايش مي‌كنيم همانگونه كه استعداد و اشتياق به ستايشش را در ما به وجود آورده است:اين دعا هم بخشش و انعام توست          ورنه در گلخن گلستان از چه رست! (مولوي)او خداونديست كه براي همه چيز اندازه‌اي قرار داده و هر اندازه‌اي را مدتي و براي هر مدتي ضابطه‌اي، تا گمان نرود همه چيز در همه حال كه انسان بخواهد ممكن است و انسان داراي آن قدرت است كه هيچ چيز را شرط هيچ چيز نداند. قانون نظم كه در جهان هستي بزرگترين نشان وجود خداوند حافظ موجودات است چگونه مي‌تواند با تخيلات و هوي و هوس‌هاي بي‌اساس ما به نفع ما دگرگون شود. بعضي از مردم گمان مي‌كنند دعا و نيايش با قانون نظم سازش ندارد، در صورتي كه خود دعا كه يك فعاليت بسيار نيرومند دروني و از وسايل تقرب به خدا و تاثير در حوادث است از عالي‌ترين اركان نظم است. اين شما و اين كاربرد دعاهاي حقيقي در طول تاريخي كه درست بازگو شده باشد حتي در اين عمرهاي كوتاهي كه مي‌بينيم و مي‌شنويم اگر بشر بپذيرد كه اصل سببيت اسباب دنيا به چه مقامي وابسته است، مسئله‌اي در اين باره براي او نمي‌ماند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) خداوند را از اين نظر ستايش كرده است كه به سبب روشنى آيات و آثارش، در نزد عقول معروف و شناخته شده است، با اين كه او منزّه است از اين كه به وسيله حسّ باصره كه اختصاص به اجسام و ملحقات آنها دارد درك و شناخته گردد.سپس به اعتبار اين كه آفريننده و پديد آورنده اى است كه در خلق و ايجاد منزّه، از تعب و رنج است او را مى ستايد، زيرا رنج و تعب مستلزم وجود اعضا و آلات است و اينها نيز از ويژگيهاى جسم بوده كه لازمه آن ضعف و به پايان رسيدن نيرو است، پس از اين همه آفريدگان و تمامى نعمتهايى را كه ارزانى آنهاست به قدرت خداوند نسبت داده است تا شنوندگان رابطه خود را با خدا بشناسند و نسبت خود را با او بدانند، همچنين از اين ديدگاه او را ستوده است كه همه ارباب قدرت و گردنفرازان را به سبب كمال عزّت بى منتهاى ذات واجب الوجود خود كه مستلزم خضوع هر موجود ممكن الوجود و نيازمند به اوست بنده خود ساخته است، و نيز از اين نظر كه بر همه بزرگان به سبب كمال عظمت وجود واجب على الاطلاق خود، و فقر و بندگى آنها، بزرگى و سرورى دارد و هم به مناسبت كمال لطف او به بندگانش و حكمت و مصلحتى كه در ايجاد آنهاست او را ستايش كرده است، و از اين كه آنان را در دنيا سكنا داده و پيامبرانى از آنان بر انگيخته و به سوى جنّ و انس فرستاده چنان كه فرموده است: «يا مَعْشَرَ الْجِنِ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِي» او را سپاس گزارده است براى اين كه غرض از فرستادن پيامبران اين است كه پرده هايى را كه دنيا در جلو چشم انسان انداخته و او را از زندگى جاويد آخرت كه براى آن آفريده شده اند بى خبر ساخته است از ميان بردارند، و با هشدار دادن و بر حذر داشتن آنها از زيانهاى دنيا و عواقب خود، و آوردن مثلهاى مناسب چنان كه در قرآن كريم آمده است: «إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ...» و مانند اينها مردم را به راه حقّ بكشانند، و به عيوب خود بينا گردانند و عبرتهايى را كه در گردش روزگار و حوادث ناگهانى آن وجود دارد مانند تندرستى و بيمارى به آنها گوشزد كنند، و به حلال و حرام و موجبات ابتلاى به آن دانا سازند.واژه «حلالها» به كلمه تصرّف (دگرگونى) عطف شده و نيز ممكن است أسقامها معطوف آن باشد، زيرا حلال و حرام هم از دگرگونيها و تحوّلات روزگار است، به دليل اين كه بسيارى از چيزها براى امّت پيامبرى حرام شده در حالى كه براى پيامبر پيش از او حلال بوده و بالعكس و اين امر بدين سبب است كه حلال و حرام تابع مصالح جامعه و به مقتضاى زمان و احوال مردمان است، و مراد از تصرفات دنيا نيز همين گونه تغييرها و دگرگونيهاست.فرموده است: «و ما أعدّ اللّه...»:اين جمله يا به كلمه معتبر و يا به واژه عيوبها عطف شده و معناى آن اين است: تا پيامبران مردم را به آنچه خداوند براى فرمانبرداران و سركشان... آماده فرموده آگاه گردانند.فرموده است: «أحمده إلى نفسه كما استحمد إلى خلقه»:يعنى: خداوند را از نظر كميّت و كيفيّت به گونه اى مى ستايم كه خود از بندگانش خواسته است آن چنان او را بستايند.فرموده است: «جَعَلَ لِكُلِّ شَىْءٍ قَدْراً»:اين مدلول گفتار خداوند متعال است كه فرموده است: «وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ» يعنى: خداوند براى هر چيزى از نظر كميّت و كيفيّت اندازه اى معيّن كرده كه بدان منتهى مى شود و حدّى معين كرده كه در آن متوقف مى گردد، «و لكلّ قدر أجلا» بدين معناست كه خداوند براى هر مقدار و اندازه اى وقت و زمانى مقرّر فرموده كه در آن زمان پايان مى يابد و نابود مى گردد، مراد از كتاب در جمله: «و لكلّ أجل كتابا» كتاب علم الهى است كه از آن به كتاب مبين و لوح محفوظ تعبير شده و بر همه چيز احاطه دارد، و هر چيزى در آن منظور و مضبوط است. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 372 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الثانية و الثمانون من المختار فى باب الخطب:الحمد للّه المعروف من غير رؤية، الخالق من غير منصبة، خلق الخلائق بقدرته، و استعبد الأرباب بعزّته، و ساد العظماء بجوده، و هو الّذي أسكن الدّنيا خلقه، و بعث إلى الجنّ و الإنس رسله، ليكشفوا لهم عن غطائها، و ليحذّروهم من ضرائها، و ليضربوا لهم أمثالها، و ليبصّروهم عيوبها، و ليهجموا عليهم بمعتبر من تصرّف مصاحّها و أسقامها، و حلالها و حرامها، و ما أعدّ سبحانه للمطيعين منهم و العصاة من جنّة و نار، و كرامة و هوان، أحمده إلى نفسه كما استحمد إلى خلقه، جعل لكلّ شيء قدرا، و لكلّ قدر أجلا، و لكلّ أجل كتابا.اللغة:(نصب) نصبا من باب تعب أعيا و عيش ناصب و ذو منصبة فيه كدّ و جهد و نصبه الهمّ أتعبه و (هجمت) عليه هجوما من باب قعد دخلت على غفلة منه، و هجمت على القوم جعلت يهجم عليهم يتعدّي و لا يتعدّى و (المصاح) جمع مصحّة مفعلة من الصحّة كمضار جمع مضرّة، و الصّوم مصحّة بفتح الصاد و كسرها أى فيه صحّة أو يصحّ به.الاعراب:الباء في قوله عليه السّلام: بمعتبر، للمصاحبة أو التعدية، و من في قوله: من تصرّف بيانية، و حلالها بالجرّ عطف على تصرّف أو على أسقامها، و قوله: و ما أعدّ اللّه، إما عطف على معتبر أو على عيوبها، و الى في قوله: أحمده إلى نفسه، لانتهاء الغاية كما في نحو الأمر إليك أى منته إليك قال ابن هشام: و يقولون أحمد إليك اللّه، أى انهى حمده إليك آه، و في قوله كما استحمد إلى خلقه، لانتهاء الغاية أيضا أو بمعنى من كما في قول الشاعر:تقول و قد عاليت بالكور فوقها         أيسقى فلا يروى إلىّ ابن احمرا    أى منّى.المعنىاعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة مسوقة للثناء على اللّه سبحانه و وصف الكتاب العزيز و موعظة المخاطبين و وعدهم بالجنّة و وعيدهم من النار و افتتحها بما هو أحقّ بالافتتاح.فقال (الحمد للّه) أى الثناء و الذكر الجميل حقّ له سبحانه و مختصّ به لاختصاص أوصاف الجمال و نعوت الكمال بذاته و أشار إلى جملة من تلك الصّفات فقال (المعروف من غير رؤية) أى معروف بالايات، موصوف بالعلامات، مشهود بما أبدعه من عجايب القدرة و شواهد العظمة في الأرضين و السّماوات، و ليست معروفيّته كمعروفيّة الأجسام و الجسمانيّات، و ذوى الكيفيّات و الهيات بأن يعرف برؤية العيون بمشاهدة العيان لكونه تعالى شأنه منزّها عن المقابلة و الجهة و المكان، و غيرها من لواحق الامكان، و انما تعرفه القلوب بحقايق الايمان على ما عرفت ذلك كلّه تفصيلا و تحقيقا في شرح المختار التاسع و الأربعين و المختار المأة و الثّامن و السّبعين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 378 و (الخالق من غير منصبة) يعني أنه خالق للمخلوقات بلا آلات و أدوات فلا يلحقه ضعف و تعب و اعياء و نصب.و انما (خلق الخلايق ب) نفس (قدرته) الباهرة و مشيّته القاهرة المضمرة بين الكاف و النون، فأمره إذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون (و استعبد الأرباب بعزّته) أى طلب العبوديّة من السادات و الملوك بقهره و غلبته (و ساد العظماء بجوده) إذ كلّ عظيم فهو بمقتضا امكانه داخر عند وجوده مفتقر إلى إفاضته وجوده. (و هو الّذي أسكن الدّنيا خلقه) و بثّ فيها من كلّ دابّة (و بعث إلى الجنّ و الانس رسله) بمقتضى اللّطف و الحكمة و واتر إليهم أنبيائه (ليكشفوا لهم عن غطائها) و يرفعوا عنها سترها و حجابها و يسفروا عن وجهها نقابها (و ليحذروهم) منها و (من ضرّائها) و ليرغبوهم في الاخرة و في سرّائها (و ليضربوا لهم أمثالها).لأنّ أكثر الأفهام لما كانت قاصرة عن إدراك ماهيّات الأشياء إلّا في موادّ محسوسة جرت عادة اللّه سبحانه و عادة رسله و أنبيائه في تبليغ الأحكام و بيان التكاليف و الكشف عن ماهيّات الأشياء على ضرب الأمثال تقريبا للأفهام حسبما عرفت توضيح ذلك في شرح الفصل الثالث من المختار المأة و الاثنين و السبعين.و لما كان عمدة الغرض من بعث الرّسل و الأنبياء هو جذب الناس إلى طرف الحقّ، و كان حصول ذلك الغرض موقوفا على التنفير عن الدّنيا و الترغيب إلى الأخرى لا جرم أكثروا لها من الأمثال المنفرة، فشبّهوها في وقاحتها و قباحتها بالعجوز الهتماء الشمطاء، و في سرعة الفناء و الانقضاء بالظلّ الزائل و الضوء الافل، و في حسن صورتها و قبيح باطنها بالحيّة اللّين مسّها و القاتل سمّها إلى غير هذه من الأمثال المضروبة لها في الكتاب العزيز و الأخبار و كلمات الأنبياء و الأولياء الأخيار، و قد مضت جملة من تلك الأمثال في شرح الفصل الثاني من المختار الثاني و الثمانين. (و ليبصّروهم عيوبها) حتّى يشاهدوا معايبها و يروا معاطبها و يعلموا أنّها و إن كانت يونق منظرها إلّا أنها يوبق مخبرها مع تضمّنها لقرب الزيال و ازف الانتقال و علز القلق و ألم المضض و غصص الجرض. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 379 (و ليهجموا عليهم بمعتبر من تصرّف مصاحّها و اسقامها) أى ليدخلوا عليهم على حين غفلة منهم بما يوجب عبرتهم من تقلّباتها و تصرّفاتها على أهلها بالصحّة و السقم و اللّذة و الألم، فعن قليل ترى المرحوم مغبوطا، و المغبوط مرحوما و ترى أهلها يمسون و يصبحون على أحوال شتّى، فصحيح مشعوف بها مشغول بزخارفها، و مريض مبتلا، و ميّت يبكى، و آخر يعزّى، و عائد يعود، و آخر بنفسه يجود، فانّ في ذلك تذكرة و ذكرى و عبرة لاولى النهى إذ على أثر الماضي يمضى الباقي، و سبيل السلف يسلك الخلف.و قوله (و حلالها و حرامها) قال الشارح المعتزلي يقول عليه السّلام ليدخلوا «1» عليهم بما في تصاريف الدّنيا من الصحّة و السقم و ما أحلّ و ما حرّم على طريق الابتلاء به.و قال الشارح البحراني بعد ما وافق الشارح المعتزلي في هذا المعنى: و يحتمل أن يكون عطفا على أسقامها باعتبار أنّ الحلال و الحرام من تصاريف الدّنيا، و بيانه أنّ كثيرا من المحرّمات لنبيّ كانت حلالا من نبيّ قبله و بالعكس، و ذلك تابع لمصالح الخلق بمقتضى تصاريف أوقاتهم و أحوالهم الّتي هى تصاريف الدّنيا. انتهى أقول: و أنت خبير بأنّ هذين المعنيين و إن كانا يصحّحان كون الحلال  «2» و الحرام مما هجم به الأنبياء و كونهما «3» من تصاريف الدّنيا إلّا أنهما على هذين لا يكونان مما يوجب العبرة كما لا يخفى و قد جعلهما بيانا لقوله معتبر فلا بدّ أن يكون المعنى دخولهم على الأمم و تذكيرهم بتصاريف الحلال و الحرام على وجه يوجب الاعتبار مثل أن يذكروهم:بأنّ الاكتساب من الحلال يوجب في الدّنيا زيادة المال و بركة له، و في الاخرة يصون من غضب الرّب، و الاقتحام في الحرام يورث في الدّنيا تلف المال و ذهابه، و في الاخرة يعقّب الحسرة و الندامة و العطب.______________________________ (1) فيكون حلالها على هذا الاحتمال عطفا على تصرّف (منه). (2) هذا ناظر الى الاحتمال الأول الّذى وافق عليه الشارحان (منه). (3) هذا ناظر الى الاحتمال الثاني الذى تفرّد به الشارح البحراني (منه ره). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 380 و بأنّ الحلال ربما يتبدّل بالحرام بالظلم و الاثام كما قال عزّ من قائل: «فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ طَيِّباتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ» و بأنّ الحرام قد يتبدّل بالحلال اذا اقتضت الضّرورة كحالة الاضطرار و المخمصة و نحو ذلك مما يوجب الاعتبار بهما و يبعث على القناعة بالحلال و الكفّ عن الحرام.و أبلغ التذكر و العبرة بتصاريف الحلال و الحرام ما نطق به القرآن قال سبحانه «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ فَجَعَلْناها نَكالًا لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ» (و ما أعدّ) اللّه (سبحانه للمطيعين منهم.) أى من الجنّ و الانس (و العصاة من جنّة و نار) نشر على ترتيب اللّف أى جنّة للمطيعين و نار للعاصين (و كرامة) و رضوان للأوّلين و ذلّة (و هوان) للاخرين. (أحمده إلى نفسه) أى أحمده سبحانه متقرّبا أو متوجّها به إليه تعالى أو منهيا حمدى إلى نفسه أى يكون حمدي منتهيا إليه و مخصوصا به عزّ و جلّ (كما استحمد إلى خلقه) أى يكون حمدى إيّاه في الكيفيّة و الكميّة على الوجه الّذي طلب الحمد موجّها طلبه إلى خلقه أو على الوجه الّذي طلبه منهم و المال واحد، و المراد بيان فضل الحمد و كونه على وجه الكمال و خلوصه عن شوب الشرك و الريا و قوله (جعل لكلّ شيء قدرا) كقوله تعالى: «قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً» أى مقدارا معيّنا من الكيفيّة و الكميّة ينتهى إليه، و حدّا محدودا يقف عنده ذلّه (و لكلّ قدر أجلا) أى لكلّ شيء مقدّر وقتا مخصوصا يكون فيه انقضاؤه و فناؤه اذا بلغه (و لكلّ أجل كتابا) أى رقوما تعرفها الملائكة و تعلم بها انقضاء أجل من ينقضي أجله.و قال الشارح البحراني: المراد بالكتاب العلم الالهي المعبّر عنه بالكتاب المبين و اللّوح المحفوظ المحيط بكلّ شيء، و فيه رقم كلّ شيء، انتهى، و الأظهر ما قلناه.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن وصيّ مختار و وليّ پروردگار است مى فرمايد:حمد و ثنا مر خداوندى را سزاست كه شناخته شده بدون رؤيت، و خلق فرموده بدون رنج و مشقت آفريد مخلوقات را بقدرت كامله خود، و طلب بندگى نمود از سلاطين و ملوك با عزّت قاهره خود، و مالك واجب الاطاعة شد بر بزرگان با بخشش فراوان خود، و اوست آن كسيكه ساكن فرمود در دنيا آفريدگان خود را، و مبعوث كرد بسوى جنّ و انس پيغمبران خود را، تا اين كه كشف كنند مر ايشان را از پردهاى دنيا، و بترسانند ايشان را از پريشانيهاى دنيا، و بيان كنند از براى ايشان مثلهاى آن را، و بنمايند بر ايشان عيبهاى آن را، و تا هجوم آور بشوند بر ايشان با چيزى كه باعث عبرت ايشان بشود از صحّتهاى آن و بيماريهاى آن، و حلال آن و حرام آن و با آنچه كه مهيّا فرموده خداوند تعالى از براى اطاعت كنندگان از ايشان، و معصيت كنندگان ايشان از بهشت و جهنّم، و عزّت و خواري.حمد ميكنم او را در حالتى كه قصد تقرّب ميكنم بسوى او چنان حمدى كه طلب كرده از مخلوقات خود گردانيد از براى هر چيزى اندازه معيّني، و از براى هر اندازه مدّت مخصوصي، و از براى هر مدّت نوشته مشخّصي.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص37 از سخنان آن حضرت (ع) [در اين خطبه كه با عبارت «الحمد لله المعروف من غير رؤية» (سپاس خداوندى را كه خرد او را بدون ديدن شناخته است) شروع مى شود. ابن ابى الحديد هيچ گونه بحث ضمنى و مستقلى در امور تاريخى نياورده است. او اقوالى را درباره تقوى و سپس حكايات مختصر لطيفى را نقل كرده است. آن گاه خطبه يى از «ابى الشحماء عسقلانى» نقل مى كند و در پى آن بحثى ايراد مى كند كه اگر چه تاريخى نيست ولى از لحاظ نقد ادبى در خور اهميت است و سزاوار نيست خوانندگان گرامى از چنان نقد و اظهار نظرى بى اطلاع بمانند. ابن ابى الحديد پس از نقل خطبه ابى شخباء چنين مى گويد:] اين بهترين خطبه يى است كه اين نويسنده ايراد كرده است و همان گونه كه مى بينى آشكارا تكلّف از آن مى بارد و مصنوع بودن آن بسيار واضح است و خود خطبه گوياى اين مسئله است. من اين خطبه را از اين جهت آوردم كه بسيارى از افراد متعصب و پيرو هوس مى گويند بسيارى از نهج البلاغه سخن تازه پرداخته يى است كه گروهى از شيعه آن را جعل كرده اند و برخى از آن را به سيد رضى و كسان ديگر نسبت داده اند. اين گروه كسانى هستند كه تعصب چشمهاى ايشان را كور ساخته است و از راه روشن گمراه گشته و به كژ راهه ها رفته اند و اين به سبب كمى شناخت ايشان از اسلوبها و سبكهاى گفتار است و من با كلامى مختصر اين فكر اشتباه را براى تو روشن مى كنم و مى گويم اين سخن او از دو حال بيرون نيست. يا آنكه مى گويند تمام نهج البلاغه جعلى و ساختگى است يا بخشى از آن. فرض اول كه تمام آن مجعول باشد، از روى ضرورت باطل است زيرا ما با تواتر اخبار از صحت اسناد برخى از اين خطبه ها به امير المومنين على آگاهيم و همه يا بسيارى از محدثان و مورخان بسيارى از خطبه هاى نهج البلاغه را آورده اند و شيعه هم نيستند كه متهم و منسوب به غرض و هدف مخصوصى باشند. فرض دوم كه برخى از آن مجعول باشد بايد در آن دوگانگى احساس شود، و هر كس به كلام و خطابه انس داشته باشد و اندكى از علم بيان بهره مند باشد و او را در اين كار ذوقى باشد ناچار ميان سخن سست و استوار و ميان سخن شيوا و شيواتر و سخن اصيل و ريشه دار و سخن تازه فرق مى گذارد و چون بر جزوه يى واقف شود كه متضمن سخن تنى چند از خطيبان يا دو نفر از ايشان باشد ميان سخن آنان فرق مى گذارد و سبك آن دو را از يكديگر تمييز مى دهد. مگر نمى بينى كه ما اگر قدرت شناخت و نقد و بررسى شعر داشته باشيم و ديوان ابو تمام را ورق بزنيم و، در آن ميان يك يا چند قصيده از كس ديگرى ببينيم با ذوق خود مى شناسيم و مباينت آن را با قصايد ابو تمام مى فهميم و متوجه مى شويم كه راه و روش و خرده كارى هاى او در جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص38 آن قصيده نيست و مگر نمى دانى كه شعرشناسان و عالمان به همين سبب قصايد بسيارى را كه منسوب به او بوده و به نامش ساخته اند از ديوانش حذف كرده اند كه با راه و روش شعرى او مباينت داشته است. در مورد ابو نواس هم همين گونه رفتار كرده اند و بسيارى از اشعار را كه از كلمات آنها معلوم شده كه از شعر او نيست حذف كرده اند و درباره شاعران ديگرى غير از آن دو نيز همين گونه رفتار كرده اند و در اين مورد به چيزى جز ذوق اعتماد نكرده اند. اينك اگر در نهج البلاغه تأمل كنى تمام آن را يكدست و از يك سرچشمه و آن را يكنواخت خواهى ديد كه سبك آن يكسان است و همچون يك عنصر خالص است كه هيچ آميزه اى ندارد و هيچيك از اجزاء آن مخالف اجزاء ديگر نيست و ماهيت آن تفاوتى ندارد و همچون قرآن مجيد است كه آغازش همچون ميانه اش و ميانه اش همچون پايان آن است و هر سوره و آيه اش از لحاظ راه و روش و فن و نظم چون ديگرى است. اگر بعضى از قسمتهاى نهج البلاغه صحيح و بعضى ساختگى بود با اين برهان براى تو روشن مى شد و حال آنكه گمراهى كسانى آشكار مى شود كه پنداشته اند اين كتاب يا بخشى از آن منسوب به على عليه السلام و ساختگى است. وانگهى بدان، كسى كه چنين ادعايى مى كند ادعاى چيزى كرده است كه او را ياراى آن نيست و براى ادعايش نهايت و اندازه يى متصور نيست زيرا اگر ما اين باب را بگشائيم و در اينگونه موارد شك و ترديد كنيم نبايد به درستى و صحت هيچ سخنى كه از رسول خدا (ص) نقل شده است اعتماد و وثوق داشته باشيم و هر طعنه زننده اى مى تواند اشكال كند و بگويد اين سخن ساخته و ديگرى پرداخته است و همينگونه سخنانى كه از ابوبكر و عمر نقل شده و خطبه ها و مواعظ و مسائل ادبى مورد شك و ترديد قرار مى گيرد، و در مورد كسى كه در نهج البلاغه شك مى كند هر دليلى را كه مستند خود براى آنچه از پيامبر (ص) و ائمه و اصحاب و تابعان و شعراء و مترسلان قرار دهد ارائه مى دهد ياران امير المومنين عليه السلام هم مى توانند همان مستند را در مورد نهج البلاغه ارائه دهند و اين واضح و روشن است.  
بخش ۲ : دین تغییرناپذیر الهی [منبع]

مِنها :
فَالْقُرْآنُ آمِرٌ زَاجِرٌ وَ صَامِتٌ نَاطِقٌ، حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ، أَخَذَ عَلَيْهِ مِيثَاقَهُمْ وَ ارْتَهَنَ عَلَيْهِمْ أَنْفُسَهُمْ؛ أَتَمَّ نُورَهُ وَ أَكْمَلَ بِهِ دِينَهُ وَ قَبَضَ نَبِيَّهُ (صلی الله علیه وآله) وَ قَدْ فَرَغَ إِلَى الْخَلْقِ مِنْ أَحْكَامِ الْهُدَى بِهِ؛ فَعَظِّمُوا مِنْهُ سُبْحَانَهُ مَا عَظَّمَ مِنْ نَفْسِهِ، فَإِنَّهُ لَمْ يُخْفِ عَنْكُمْ شَيْئاً مِنْ دِينِهِ وَ لَمْ يَتْرُكْ شَيْئاً رَضِيَهُ أَوْ كَرِهَهُ إِلَّا وَ جَعَلَ لَهُ عَلَماً بَادِياً وَ آيَةً مُحْكَمَةً تَزْجُرُ عَنْهُ أَوْ تَدْعُو إِلَيْهِ؛ فَرِضَاهُ فِيمَا بَقِيَ وَاحِدٌ وَ سَخَطُهُ فِيمَا بَقِيَ وَاحِدٌ، وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَنْ يَرْضَى عَنْكُمْ بِشَيْءٍ سَخِطَهُ عَلَى مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ وَ لَنْ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ بِشَيْءٍ رَضِيَهُ مِمَّنْ كَانَ قَبْلَكُمْ؛ وَ إِنَّمَا تَسِيرُونَ فِي أَثَرٍ بَيِّنٍ وَ تَتَكَلَّمُونَ بِرَجْعِ قَوْلٍ قَدْ قَالَهُ الرِّجَالُ مِنْ قَبْلِكُمْ؛ قَدْ كَفَاكُمْ مَئُونَةَ دُنْيَاكُمْ وَ حَثَّكُمْ عَلَى الشُّكْرِ وَ افْتَرَضَ مِنْ أَلْسِنَتِكُمُ الذِّكْرَ.

ارْتَهَنَ عَلَيْهِمْ انْفُسَهُم : آنها را در گرو وفاء به پيمانشان قرار داد. 
لَم يُخفِ : پنهان نكرده است
رَجع قَول : بر گرداندن سخن، تكرار نمودن حرف ديگران 
۲. ويژگى هاى قرآن:
قرآن فرماندهى باز دارنده، و ساكتى گويا، و حجّت خدا بر مخلوقات است. خداوند پيمان عمل كردن به قرآن را از بندگان گرفته، و آنان را در گرو دستوراتش قرار داده است. نورانيّت قرآن را تمام، و دين خود را به وسيله آن كامل فرمود، و پيامبرش را هنگامى از جهان برد كه از تبليغ احكام قرآن فراغت يافته بود، پس خدا را آنگونه بزرگ بشماريد كه خود بيان داشته است.
خداوند چيزى از دينش را پنهان نكرده، و آنچه مورد رضايت يا خشم او بود وا نگذاشته، جز آن كه نشانه اى آشكار، و آيتى استوار براى آن قرار داده است كه به سوى آن دعوت يا پرهيز داده شوند، پس خشنودى و خشم خدا در گذشته و حال يكسان است. بدانيد همانا خداوند از شما خشنود نمى شود به كارى كه بر گذشتگان خشم گرفته، و خشم نمى گيرد به كارى كه بر گذشتگان خشنود بود. شما در راهى آشكار قدم بر مى داريد و سخن گذشتگان را تكرار مى كنيد. خداوند نيازمنديهاى دنياى شما را كفايت كرده و به شكرگزارى وادارتان ساخت، و ياد خويش را بر زبان هاى شما لازم شمرد.
 
قسمت دوم از اين خطبه است در وصف قرآن (و اندرز بمردم):
(5) قرآن امر كننده (بمعروف و) نهى كننده (از منكر) است (خداوند در آن مردم را بطاعات امر و از معاصى نهى فرموده) و (بر حسب ظاهر) خاموش است (زيرا جز حروفى بيش نيست، و در واقع) گويا (است، زيرا همه اخبار و امر و نهى الهى در آن است) و حجّت و برهان خدا است بر بندگانش كه از ايشان بر (عمل به) آن پيمان گرفت، و آنها را در گرو آن قرار داد (پس از عذاب رهائى نيست مگر به متابعت و پيروى از آن)
(6) نور آنرا تمام گردانيد (راه سعادت و نيكبختى و شقاوت و بدبختى را تا قيامت در آن نشان داد) و دين خود (اسلام) را بسبب آن كامل گردانيد، و پيغمبر خود، صلّى اللَّه عليه و آله، را در حالى قبض روح فرمود كه از تبليغ احكام قرآن بمردم كه موجب هدايت و رستگارى است فراغت يافته بود،
(7) پس خدا را به عظمت و بزرگى ياد كنيد چنانكه بزرگوارى خود را (در قرآن كريم) ياد كرده، زيرا حكمى از (احكام) دين خود را بر شما پنهان نگذاشت، و رها نكرد پسند يا ناپسندى را مگر آنكه نشانى آشكار و علامتى هويدا (در كتاب و سنّت) براى آن قرار داد تا باز دارد از آن (چه پسنديده نيست) و امر نمايد بآن (چه مورد پسند است) پس خوشنودى و خواست او و خشم و نهيش در آينده (با گذشته) يكسان است (احكام او تا قيامت تغيير نمى پذيرد، بلكه هميشه حكم هر مسئله همان است كه در زمان رسول خدا در قرآن و سنّت بيان شده است، و اين جمله دليل بر صحّت و درستى مذهب اهل صواب از مخطّئه است كه قائل هستند باينكه خداوند سبحان را در هر مسئله اى يك حكم معيّن است و مجتهدى كه باستنباط آنرا بدست آورده صواب كار است، و آنكه در استنباط خويش كوشش نموده و حكم واقعى را نيافته خطاء كرده، ولى زيانى متوجّه او نمى گردد، بر خلاف اهل خطاء از مصوّبه كه قائل هستند باينكه خداى تعالى را در هر مسئله اى طبق آرا گوناگون مجتهدين احكام مختلفه اى است).
(8) و بدانيد خداوند هرگز رضايت نخواهد داد براى شما بچيزى كه بر پيشينيان شما از آن بخشم آمده، و هرگز بر شما خشمگين نمى شود به چيزى كه بر پيشينيان شما بآن رضايت داده (آنچه در زمان رسول خدا حرام بوده بر شما و آيندگان حرام است، و آنچه واجب بوده واجب، زيرا شرع محمّد صلّى اللَّه عليه و آله تا قيامت مستمرّ است و حكم او بر يك نفر حكم بر همگان است، پس حكم هر مسئله اى بطورى است كه روز اوّل تعيين گشته و در كتاب و سنّت بيان شده و نسبت به هيچ زمان و به هيچ كس تغيير پذير نبوده، و جائز نيست كسى طبق رأى و اجتهاد خود آنرا تبديل نمايد كه اگر چنين كرد در دين بدعت نهاده است، لذا مى فرمايد:) و جز اين نيست كه (بايد) در راه آشكار سير نموده و بتكرار گفتار مردان پيش از خودتان سخن گوييد (بايستى در راه پيشينيان قدم نهاده و به رويّه ايشان رفتار نمائيد نه اينكه از پيش خود سخنى گفته راهى پوئيد)
(9) بتحقيق خداوند تحصيل روزى زندگانيتان را براى شما ضمانت ميكند (شما را از غمّ و اندوه روزى مى رهاند، چنانكه در سوره 51 آیه 23-22 مى فرمايد: «وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ - فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ» يعنى در آسمان است روزى شما و آنچه كه وعده داده مى شويد، پس سوگند به پروردگار آسمان و زمين كه آن راست و درست است مانند آنكه شما سخن مى گوئيد يعنى چنانكه در گفتن شما شكّ و ترديدى نيست در راستى و درستى آنچه بيان شد نيز شكّ و ترديدى نمى باشد) و شما را بر شكر و سپاس ترغيب فرموده و بر شما واجب نموده كه به زبانها بياد او باشيد (چنانكه در قرآن كريم سوره 2 آیه 152 مى فرمايد: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ» يعنى ياد من باشيد تا شما را ياد كنم و شكر نعمت من بجا آورده كفران ننمائيد).
 
از اين خطبه:
قرآن فرمان دهنده است و بازدارنده. خاموش است و گويا. حجت خداست بر آفريدگانش كه براى آن از ايشان پيمان گرفته است و همه را در گرو آن قرار داده. خداى تعالى نور هدايت خود را به قرآن تمام كرده و دين خود را به قرآن كامل نموده است. جان پيامبر خود (صلى الله عليه و آله) را زمانى بستد كه از رسانيدن احكام هدايت آميزش فراغت يافته بود.
پس خداى سبحان را چنان بزرگ داريد كه او خود خويشتن را بزرگ داشته است. زيرا كه چيزى را از دين خويش بر شما پوشيده نداشته است. هيچ چيز نيست كه او را خشنود سازد يا سبب كراهت او گردد، مگر براى آن نشانى روشن و آيينى محكم آورد كه يا منعش كرده يا به سوى آن فراخوانده است. و سبب خشنودى و خشم او در آينده و گذشته يكى است. بدانيد كه او هر چيزى را كه بر پيشينيان ناپسند مى داشته از شما پسنديده ندارد و چيزى را كه از پيشينيان شما پسنديده مى داشته از شما ناپسند نداند.
شما به راه روشن حق گام مى نهيد و همان سخنان كه مردان پيش از شما مى گفته اند بر زبان مى رانيد. خداوند هزينه دنياى شما را بر عهده گرفته است و به سپاسگزارى واداشته و ذكر خود را فريضه زبانها كرده است.
 
قرآن امرکننده و بازدارنده است، خاموش است و گويا، و حجت خداست بر خلق. خداوند پيمان عمل به آن را از بندگانش گرفته و آنان را در گرو دستورات قرآن قرار داده است. نور خدا را (در ميان بندگان به وسيله آن) کامل ساخت و دين و آيينش را با آن به حدّ کمال رساند. پيامبرش(صلى الله عليه وآله) را در حالى از اين جهان برد که احکام هدايتگر قرآن را به خلق، رسانده بود.
حال که چنين است خدا را آن گونه بزرگ بشماريد و توصيف کنيد که خود (در قرآن) بيان کرده، خداوند چيزى از دينش را بر شما پنهان ننموده و هيچ مطلبى را که سبب رضا يا ناخشنوديش باشد وانگذاشته است جز اينکه (در قرآن) نشانه اى آشکار و آيه اى محکم و روشن براى آن قرار داده که از آن باز مى دارد يا به سوى آن دعوت مى کند. (بازداشتن از معاصى و دعوت به سوى اطاعت) رضا و خشم او در گذشته و حال يکسان است. (و اين احکام مخصوص به گروه خاصّى نيست) بدانيد خداوند هيچ گاه به سبب کارى که بر پيشينيان خشم گرفته خشنود نمى شود و هرگز بر شما به سبب چيزى که از پيشينيان راضى شده است، خشمگين نمى گردد. (آرى) شما در راه روشنى گام بر مى داريد (که همه انبيا به آن دعوت کرده اند) و همان سخنى را مى گوييد که بزرگان پيش از شما گفته اند.
خداوند نياز دنياى شما را برطرف ساخته و شما را به شکر نعمتهايش ترغيب کرده (تا نعمتش را بر شما افزون کند) و ذکر و يادش را با زبان بر شما واجب ساخته است (تا دلهايتان همواره بيدار باشد).
 
از اين خطبه است:
پس قرآن فرمان دهنده است و بازدارنده، خاموش است و گوينده، حجّت خداست بر آفريدگانش كه بدان پيمان گرفته است از ايشان، و همگان را نهاده است در گرو آن.
نور -هدايت- خود را با قرآن تمام گرداند، و دين خود را بدان به كمال رساند، و جان پيامبر خويش را هنگامى ستاند كه از رساندن احكامى كه موجب رستگارى آفريدگان است، فارغ ماند.
پس خدا را چنان بزرگ داريد كه خود بزرگ داشته، چه او چيزى از دين خويش را از شما پنهان نداشته، و آنچه را از آن خشنود باشد يا نپسندد وانگذاشته، جز آنكه براى آن نشانى نهاده است آشكارا، و آيتى محكم -و معنى آن هويدا-، تا -مردم را از آنچه نخواهد- بازدارد، و يا -بدانچه رضاى اوست- بخواند.
پس خشنودى و ناخشنودى او در گذشته و حال يكسان است -حرام و حلال خدا نه دستخوش گذشت زمان است-، و بدانيد كه خدا چيزى را از شما نمى پسندد كه از پيشينيان شما ناپسند انگاشته، و بر چيزى خشم نمى گيرد كه از آنان خوش مى داشته، و همانا شما بر پى نشانه اى مى رويد كه آشكار است، و سخنى را مى گوييد كه پيشينيان شما مى گفتند و بازگردان همان گفتار است. -خدا- هزينه دنياى شما را عهده دار گرديده، و شما را به سپاس -گفتن خود- وادار فرموده، و ذكر خود را بر زبانهاتان واجب داشته.
 
از اين خطبه است در باره قرآن:
قرآن امر كننده و نهى كننده است، خاموش و گوياست، حجت خدا بر مردم است، بر آن از خلق خود پيمان گرفت، و آنان را در گرو قرآن قرار داد، نورش را تمام و دينش را به آن كامل كرد، پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله را قبض روح كرد در حالى كه از رساندن پيام هدايت به مردم به وسيله قرآن فارغ شده بود.
پس خدا را بزرگ شماريد آنچنان كه او خود را بزرگ شمرده، زيرا خداوند چيزى از دينش را از شما پنهان نكرد، و امرى را كه مورد رضايت يا كراهتش باشد وانگذاشت جز اينكه براى آن علامتى ظاهر و نشانه اى محكم قرار داد، كه يا از منكر نهى مى كند و يا به معروف دعوت مى نمايد.
پس خشنودى و خشمش در گذشته و حال يكسان است. و بدانيد خداوند هرگز از شما خشنود نمى شود به چيزى كه به خاطر آن بر گذشتگان خشم گرفته، و هرگز بر شما خشم نمى گيرد به خاطر چيزى كه به آن از پيشينيان خشنود شده، شما در راهى روشن حركت مى كنيد، و آنچه گذشتگان گفته اند در سخن تكرار مى كنيد. خداوند مئونه دنياى شما را كفايت كرده، و بر شكر ترغيب نموده، و ذكرش را بر زبانتان واجب كرده.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 106-98 هدايت الهى در سايه قرآن:در بخش اول خطبه امام(عليه السلام) درباره مبدأ و معاد و صفات جمال و جلال الهى و پاداش و کيفر روز قيامت و همچنين بعثت انبيا و رسولان الهى و بيان حلال و حرام براى آنها سخن گفت. در اين بخش درباره قرآن مجيد که برترين معجزه پيامبر اسلام و جامع ترين دستور العمل تا روز قيامت است سخن مى گويد و اوصاف مختلفى براى آن ذکر مى کند که همگى دلالت بر جامعيّت قرآن دارد.مى فرمايد: «قرآن امرکننده و بازداره است، خاموش است و گويا، و حجت خداست بر خلق. خداوند پيمان عمل به آن را از بندگانش گرفته و آنان را در گرو دستورات قرآن قرار داده است»; (فَالْقُرْآنُ آمِرٌ زَاجِرٌ، وَ صَامِتٌ نَاطِقٌ. حُجَّةُ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ. أَخَذَ عَلَيْهِ مِيثَاقَهُمْ، وَ ارْتَهَنَ عَلَيْهِمْ أَنْفُسَهُمْ).به اين ترتيب امام(عليه السلام) هفت وصف مهم را براى قرآن ذکر فرموده است که براى بيان اهميّت قرآن و موقعيت آن کافى است. جمله «آمِرٌ زَاجِرٌ، وَ صَامِتٌ نَاطِقٌ» در واقع هر کدام دو وصف است براى قرآن که واو عاطفه در ميان آنها حذف شده است; يعنى قرآن اوامر و نواهى اى دارد و در برابر بعضى از امور که مصلحت در سکوت بوده ساکت شده است و در برابر امورى که آگاهى از آن براى همگان لازم بوده زبان گشوده است، يا اينکه قرآن به حسب ظاهر خاموش است، زيرا خطوط و نقوشى بيش نيست; ولى در حقيقت با صد زبان سخن مى گويد و حقايق را فاش مى سازد.جمله «أَخَذَ عَلَيْهِ مِيثَاقَهُمْ» اشاره به پيمانى است که به هنگام اظهار ايمان به توحيد و رسالت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) خداوند و پيامبرش از مؤمنان گرفته اند، زيرا وقتى کسى اظهار ايمان نسبت به اين دو اصل مى کند مفهومش تسليم در برابر فرمان خدا و دستورات پيامبر(صلى الله عليه وآله) است.يا اينکه خداوند از طريق اعطاى عقل، از يک سو و فطرت توحيدى، از سوى ديگر اين پيمان را از راه تکوين از همه انسانها گرفته است تا به فرمانش گردن نهند و به کتابش عمل کنند.جمله «وَ ارْتَهَنَ عَلَيْهِمْ أَنْفُسَهُمْ» اشاره به همان حقيقتى است که در قرآن مجيد آمده و مى فرمايد: (کُلُّ نَفْس بِمَا کَسَبَتْ رَهِينَةٌ)(1) هر کسى در گرو اعمال خويش است. همان گونه که عين مرهونه (چيزى را که گرو گذاشته اند) بدون پرداختن بدهى ها آزاد نمى شود، همچنين تا انسان وظايف الهيش را انجام ندهد به آزادى و حريّت واقعى نخواهد رسيد.در ادامه اين سخن، امام(عليه السلام) با بيان دو وصف ديگر براى اين کتاب بزرگ آسمانى، عمق اهميّت آن را آشکارتر مى سازد و مى فرمايد: «خداوند به وسيله قرآن، نور خود را (در ميان بندگان) کامل ساخت و دين و آيينش را با آن به حدّ کمال رساند»; (أَتَمَّ نُورَهُ، وَ أَکْمَلَ بِهِ دِينَهُ).منظور از نور در اينجا همان فيض الهى است که از طريق قرآن به بندگان رسيده و تعبير «أَکْمَلَ بِهِ دِينَهُ» اشاره به آيه (الْيَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِينَکُمْ)(3) است که با نزول قرآن و پيام ولايت، دين کامل شد.امام(عليه السلام) در ادامه سخن به بيان جامعيّت احکام اسلام و قرآن پرداخته، مى فرمايد: «خداوند پيامبرش(صلى الله عليه وآله) را در حالى از اين جهان برد که احکام هدايت قرآن را به خلق، رسانده بود (و حلال و حرام را به طور کامل براى همگان تبيين نمود)»; (وَ قَبَضَ نَبِيَّهُ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ ـ وَ قَدْ فَرَغَ إِلَى الْخَلْقِ مِنْ أَحْکَامِ الْهُدَى بِهِ).سپس چنين نتيجه گيرى مى کند; «حال که چنين است خدا را آن گونه بزرگ بشماريد که خود (در قرآن) بيان کرده است»; (فَعَظِّمُوا مِنْهُ سُبْحَانَهُ مَا عَظَّمَ مِنْ نَفْسِهِ).اشاره به اينکه از پيش خود صفاتى براى خدا قرار ندهيد و در مقام عبادت و نيايش و تعظيم و تقديس پروردگار از خود چيزى اختراع نکنيد بلکه در همه اين امور تابع هدايتها و دستورهاى او باشيد که در قرآن آمده است (اين تعبير ممکن است اشاره به توقيفى بودن صفات خدا و تعبّدى بودن عبادات باشد).سپس به بيان علّت اين موضوع مى پردازد و مى فرمايد: «چنان که خداوند چيزى از دينش را بر شما پنهان نکرده است، و هيچ مطلبى را که سبب رضايت او يا ناخشنوديش باشد وانگذاشته، جز اينکه (در قرآن) نشانه اى آشکار و آيه اى محکم و روشن براى آن قرار داده است که از آن باز مى دارد يا به سوى آن دعوت مى کند»; (فَإِنَّهُ لَمْ يُخْفِ عَنْکُمْ شَيْئاً مِنْ دِينِهِ، وَ لَمْ يَتْرُکْ شَيْئاً رَضِيَهُ أَوْ کَرِهَهُ إِلاَّ وَ جَعَلَ لَهُ عَلَماً بَادِياً(4)، وَ آيَةً مُحْکَمَةً، تَزْجُرُ عَنْهُ، أَوْ تَدْعُو إِلَيْهِ).به بيان ديگر، خداوند نسبت به همه اوامر و نواهيش اتمام حجّت فرموده و رسول خدا در رساندن پيام الهى کوتاهى نکرده ; اصول را روشن ساخته و فروع را تبيين کرده است، بنابراين جايى براى ابداعات اين و آن نگذاشته است.در ادامه مى فرمايد: اين احکام مخصوص زمان پيامبر نبود، بلکه «رضا و خشم (و قانون) او در گذشته و حال و آينده يکسان است»; (فَرِضَاهُ فِيمَا بَقِيَ وَاحِدٌ، وَ سَخَطُهُ فِيمَا بَقِيَ وَاحِدٌ).بنابراين نبايد بعضى به اين بهانه متوسل شوند که احکام عصر پيامبر مخصوص آن زمان بوده و با تغيير زمان و دگرگونى محيط بايد اجتهاد تازه اى به راه اندازيم! در واقع اين جمله امام اشاره به مضمون حديث معروف نبوى است: «حَلالُ مُحَمَّد حَلالٌ أبَداً إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ حَرامُهُ حَرامٌ أبَداً إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ».(5)در ادامه اين سخن و در تأکيد وحدت برنامه هاى الهى درباره همه انسانها، اعم از آيندگان و گذشتگان و حال، مى افزايد: «بدانيد خداوند هيچ گاه از شما خشنود نمى شود به کارى که بر پيشينيان به سبب آن، خشم گرفته، و هرگز بر شما خشمگين نمى شود به چيزى که از پيشينيان راضى شده است. (آرى) شما در راه روشنى گام بر مى داريد (که همه انبيا به آن دعوت کرده اند) و همان سخنى را مى گوييد که بزرگان پيش از شما گفته اند»; (وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَنْ يَرْضَى عَنْکُمْ بِشَيْء سَخِطَهُ عَلَى مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ، وَ لَنْ يَسْخَطَ عَلَيْکُمْ بِشَيْء رَضِيَهُ مِمَّنْ کَانَ قَبْلَکُمْ. وَ إِنَّمَا تَسِيرُونَ فِي أَثَر بَيِّن، وَ تَتَکَلَّمُونَ بِرَجْعِ قَوْل قَدْ قَالَهُ الرِّجَالُ مِنْ قَبْلِکُمْ).همه اين تعبيرات اشاره به آن است که اصول تعليمات انبيا و رجال وحى يکى است و برنامه سعادت و تکامل انسانها که از سوى خدا به وسيله مردان وحى ابلاغ شده است يکسان است، هر چند با گذشت زمان تکامل بيشترى يافته است و اين در واقع يکى از شاخه هاى توحيد است. اين همان چيزى است که قرآن مجيد مى گويد: «(آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللهِ وَمَلاَئِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَد مِّنْ رُسُلِهِ) ; پيامبر به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده ايمان آورده است و مؤمنان نيز همگى به خدا و فرشتگانش و کتابهاى او و رسولانش ايمان آورده اند (و مى گويند) ما در ميان هيچ يک از رسولان او فرق نمى گذاريم (و به همه ايمان داريم)».(6)امام(عليه السلام) در پايان اين بخش به چند نکته پر اهمّيت اشاره کرده، مى فرمايد: «خداوند نياز دنياى شما را برطرف ساخته و شما را به شکر نعمتهايش ترغيب کرده (تا نعمتش را بر شما افزون کند) و ذکر و ياد خود را با زبانهايتان بر شما واجب ساخته است (تا دلهايتان همواره بيدار باشد)»; (قَدْ کَفَاکُمْ مَؤُونَةَ دُنْيَاکُمْ، وَ حَثَّکُمْ عَلَى الشُّکْرِ، وَ افْتَرَضَ مِنْ أَلْسِنَتِکُمُ الذِّکْرَ).اشاره به اينکه از يک سو شما را مشمول انواع نعمتها ساخته و به حکم (وَسَخَّرَ لَکُمْ مَّا فِى السَّمواتِ وَ مَا فِى الاَْرْضِ)(7) و (هُوَ الَّذِى خَلَقَ لَکُمْ مَّا فِى الاَْرْضِ جَمِيعاً)(8) همه مواهب زمين و آسمان را از نور آفتاب گرفته تا باران حياتبخش و نسيم روح پرور و چشمه ها و نهرها و منابع زيرزمينى و رو زمينى، همه را مسخّر شما کرده است. از سوى ديگر، به شما دستور شکرگزارى داده، همان کارى که موجب فزونى نعمت و بقاى مواهب الهى و الطاف او خواهد شد. از سوى سوم شما را وادار به ياد او کرده، يادى که مايه آرامش دلها و نجات از چنگال شيطان است: «(أَلاَ بِذِکْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ) ; بدانيد با ذکر خدا دلها آرامش مى پذيرد».(9) «(إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنْ الشَّيْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُّبْصِرُونَ) ; آنها که تقوا پيشه کنند هنگامى که وسوسه اى از شيطان به آنها مى رسد به ياد خدا مى افتند و بينا مى شوند (و راه نجات را پيدا مى کنند)».(10)اينکه ملاحظه مى شود امام(عليه السلام) از ميان همه اعمال واجب و مستحب بر ذکر زبانى تکيه کرده به جهت آن است که ذکر با زبان، مايه بيدارى دل است و اين بيدارى سرچشمه اصلى حرکت به سوى خير و سعادت است. افزون بر اين اگر زبان در اختيار ذکر خدا قرار نگيرد در اختيار شيطان قرار خواهد گرفت و مى دانيم که بخش مهمّى از گناهان کبيره با زبان انجام مى شود.اين نکته نيز حائز اهميّت است که توجه به نعمتها و شکر منعم در برابر نعمتها، پايه اصلى معرفة الله است همان گونه که در علم عقايد آمده است.****نکته ها:1. يکسان بودن حکم خدا در اولين و آخرين:از نکات مهمى که در اين بخش از خطبه، امام بر روى آن تأکيد مى کند يکسان بودن اصول احکام الهى در ميان همه اقوام و ملل و گذشتگان و مردم امروز و فرداست.توضيح اين که تاريخ بشر در گذشته و حال شاهد و ناظر انواع تبعيض ها در ميان اقوام و ملل در وضع قوانين و احکام عرفى بوده است; گروهى به جهت رنگ پوست و گروه ديگرى به موجب طبقه اجتماعى خاص خود، احکام متفاوتى با ديگران داشتند و در واقع خون سفيد پوستان رنگين تر از رنگين پوستان بوده و طبقه اشراف از نظر قوانين، امتيازات ويژه اى بر ديگران داشتند.اسلام آمد و با شعار معروف مساوات نژادها و رنگها و قوميتها خط بطلان بر امتيازات قومى و نژادى و قبيلگى و طبقات اجتماعى کشيد.معروف است که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در ايّام حج در سرزمين منا در حالى که بر شترى سوار بود و رو به سوى مردم فرمود: «يا أَيُّها النّاسُ ألا إِنَّ رَبَّکُمْ واحِدٌ وَ إِنَّ أَباکُمْ واحِدٌ ألا لا فَضْلَ لِعَرَبِيٍّ عَلى عَجَمي، وَ لا لِعَجَمِي عَلى عَرَبي، وَ لا لاَِسْوَدَ عَلى أَحْمَرَ، وَ لا لاَِحْمَرَ عَلى اَسْوَدَ إِلاّ بِالتَّقْوى. أَلا هَلْ بَلَّغْتُ؟ قالُوا نَعَم! قالَ لِيَبْلُغَ الشّاهِدُ الْغائِبَ; اى مردم بدانيد! خداى شما يکى است و پدرتان يکى، نه عرب بر عجم برترى دارد و نه عجم بر عرب، نه سياهپوست بر گندمگون(10) و نه گندمگون بر سياهپوست مگر به تقوا. آيا من دستور الهى را ابلاغ کردم؟ همه گفتند: آرى! فرمود: اين سخن را حاضران به غايبان برسانند».(11)اين سخن را پيامبر تنها در اجتماع عظيم منا نفرمود، بلکه در موارد ديگر نيز به عنوان يکى از اصول مسلّم اسلام به آن اشاره کرد از جمله در حديثى مى خوانيم: «روزى سلمان فارسى وارد مجلس پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) شد، او را گرامى داشتند و به موجب فضيلتها و سن و سالش در صدر مجلس جاى دادند، در اين هنگام عمر وارد شد و با اعتراض گفت: «مَنْ هذَا الْعَجَمِىِّ الْمُتَصَدَّرِ فيما بَيْنَ الْعَرَبِ ; اين مرد عجمى که در ميان عربها صدر نشين شده کيست؟» پيغمبر بر فراز منبر رفت (کارى که در مواقع بيان يک حکم عام و اساسى انجام مى گرفت) و خطبه خواند و فرمود: «إِنَّ النّاسَ مِنْ آدَمَ إلى يَوْمِنا هذا مِثْلُ أسْنانِ الْمِشْطِ; لا فَضْلَ لِلْعَرَبِىِّ عَلَى الاَْعْجَمِىِّ وَ لا لِلاَْحْمَرِ عَلَى الاَْسْوَدِ إِلاّ بِالتَّقْوى، سَلْمانُ بَحْرٌ لا يُنْزَفُ وَ کَنْزٌ لا يَنْفَد، سَلْمانُ مِنّا أهْلَ الْبَيْتِ; مردم از زمان آدم تا به امروز همگى مانند دندانهاى شانه مساوى هستند، عرب فضيلتى بر عجم ندارد و گندمگون فضيلتى بر سياه پوست مگر به تقوا، سلمان دريايى است که پايان نمى گيرد و گنجى است که تمام نمى شود، سلمان از ما اهل بيت است».(12)اين حديث به خوبى نشان مى دهد که نه تنها انسانهايى که در يک عصر زندگى مى کنند در برابر اصول قوانين الهى يکسانند، بلکه انسانهايى که در طول تاريخ بشريت بر صفحه زمين گام نهاده اند در شرايط همگون يکسانند و با توجه به اينکه امتيازات قبيلگى در ميان عرب و امتيازات نژادى و طبقاتى در سطح جهان آن روز سخت مورد توجه بود، اين حکم اسلام درخشندگى فوق العاده اى دارد.کلام امام اميرمؤمنان(عليه السلام) در خطبه بالا تأکيدى بر همين موضوع است که مى فرمايد: آنچه را خدا براى اقوام پيشين پسنديده و راضى شده، براى شما هم پسنديده است و آنچه مورد خشم و نفرت بوده، هم اکنون نيز چنين است. با توجه به اينکه خليفه دوم هنگامى که به حکومت رسيد بار ديگر امتيازات جاهلى از جمله امتياز عرب را بر عجم ـ طبق تواريخ شيعه و اهل سنّت ـ برقرار کرد اين بيان امام نيز در ادامه بيانات پيامبر است، ارزش فوق العاده اى دارد.اين سخن را با جمله اى از خطبه حجة الوداع که پيامبر اکرم در آنجا اصول قوانين اسلام را براى همگان بيان فرمود پايان مى دهيم: «أَيُّهَا النّاسُ إنّ رَبَّکُمْ واحِدٌ وَ إِنَّ أباکُمْ واحِدٌ کُلُّکُمْ لاِدَمَ وَ آدَمُ مِنْ تُراب، (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللهِ اَتْقيکُمْ) وَ لَيْسَ لِعَربيٍّ عَلى عَجَمِىٍّ فَضْل إلاّ بِالتَّقوى ; ألا هَلْ بَلّغْتُ؟ قالُوا: نَعَمْ. قالَ: فَلْيَبْلُغِ الشّاهِدُ الْغائِبَ; اى مردم پروردگار شما يکى است و پدر شما همه يکى، شما فرزندان آدم و آدم از خاک بود. گرامى ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست. عرب بر عجم برترى ندارد مگر به تقوا. اى مردم آيا من دستور خدا را به شما رساندم؟ همگى گفتند: آرى، فرمود: حاضران اين مطلب را به غايبان برسانند».(13)2. قرآن ناطق است يا صامت؟در آغاز اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) فرمود: قرآن خاموش است و گويا، اين در حالى است که در خطبه 125 در داستان حکمين چنين فرمود: «هذَا الْقُرْآنُ إِنَّما هُوَ خَطٌّ مَسْتُورٌ بَيْنَ الدَّفَتَيْنِ لا يَنْطِقُ بِلِسان وَ لابُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمان. وَ إِنَّما يَنْطِقُ عَنْهُ الرِّجَالُ; اين قرآن خطوطى است که در ميان دو جلد مستور و پنهان شده است با زبان سخن نمى گويد و نيازمند به ترجمان است و تنها انسانها مى توانند از آن سخن بگويند» قريب به اين معنا در خطبه 158 نيز آمده است.آيا اين دو تعبير با هم منافات ندارد؟ پاسخ اين است که منظور از ناطق بودن قرآن اين است که با لسان عربى مبين احکام خدا را بيان کرده است. هر کسى آماده پذيرش باشد او را به سوى خود فرا مى خواند و به خير و سعادت هدايت مى کند، بنابراين براى حق طلبان کاملا گوياست; ولى کسانى که از روى تعصب و لجاج به نزاع برخاسته اند پيام قرآن را نمى شنوند و اگر بشنوند نشنيده مى انگارد. براى اين افراد بايد قاضى و حکم عادلى باشد که پيام قرآن را به آنها برساند و اتمام حجت کند. مثلا در داستان جنگ صفين، قرآن پيام روشنى داشت و مى فرمود: «(فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الاُْخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِى تَبْغِى حَتّى تَفِىءَ إِلَى أَمْرِ اللهِ) ; هرگاه گروهى طغيان کنند و بر ديگر مسلمين ستم روا دارند با آنها پيکار کنيد تا تسليم حق شوند».(14) بر همه واضح بود که على(عليه السلام) اضافه بر اينکه از سوى خدا به خلافت پيامبر منصوب شده بود، از سوى قاطبه مؤمنان و اکثريت قريب به اتفاق مهاجر و انصار نيز براى خلافت پذيرفته شده بود و معاويه و لشکر شام ياغيان و طاغيان بودند که مى خواستند خود را بر مسلمين تحميل کنند ولى چون در برابر حکم خدا لجاجت و سرسختى نشان مى دادند لازم بود کسى به عنوان حَکَم آنها را به سوى حق رهنمون شود، هر چند متأسفانه حکميت در مسير صحيحى قرار نگرفت و نتيجه مطلوبى نداد.****پی نوشت:1. مدثر، آيه 38.2. مائده، آيه 3.3. «بادى» از ريشه «بَدْو» بر وزن «جبر» به معناى آشکار شدن گرفته شده و جنبه وصفى دارد و به معناى آشکار و نمايان است.4. الکافى، جلد 1، باب البدع و الرأى و المقاييس، حديث 19.5. بقره، آيه 285.6. جاثيه، آيه 13.7. بقره، آيه 29.8. رعد، آيه 28.9. اعراف، آيه 201.10. «احمر» به معناى سرخپوست نيست، بلکه به معناى گندمگون است، زيرا سفيدپوستان آن محيط در واقع گندمگون بودند.11. تفسير قرطبى، جلد 9، صفحه 61-62.12. بحارالانوار، جلد 22، صفحه 348.13. بحارالانوار، جلد 73، صفحه 350.14. حجرات، آيه 9. 
شرح علامه جعفری«فالقرآن آمر زاجر، و صامت ناطق، حجه الله علي خلقه …» (پس از قرآن دستور دهنده است و باز دارنده و ساكت است و گوينده قرآن حجت خدا است بر مخلوقاتش …).بيان دستورات حيات‌بخش زندگي و عوامل بازدارنده حيات معقول در قرآن مجيد است:آفريننده داناي حيات با اين عظمت ابعاد و حقايق بدون نياز به آن، و بدون كمترين انتظار سود از آن همه دستورات مربوط به تكامل و به ثمر رسانيدن شخصيت آدمي در اين حيات، آنها را نيز براي بندگانش عنايت فرموده است. اين سخن جاي ترديد نيست، آنچه كه بايد مورد دقت قرار بگيرد اينست كه بايد بفهميم راه شناخت اين دستورات منتهي به رشد نهايي و باز دارنده از آلودگي چيست؟ اين راه در آغاز سوره مباركه البقره چنين بيان شده است: (هدي للمتقين) يعني اين كتاب الهي هدايت‌كننده و به ثمر رساننده شخصيت آن انسان است كه شخصيت خود را دريافته و رساندن آن را به ثمر حقيقي خويش در گذرگاه ابديت درك كرده و لزوم نگهداري و صيانت آن را از آلودگي‌ها به طور جدي دريافته باشد. معناي اين اصل چنين است كه اگر براي كسي هويت شخصيت مطرح نباشد، تقوي براي او مفهوم نيست و براي چنين اشخاص نه حجت‌هاي دروني مانند عقل و قلب به درد مي‌خورد و نه حجت‌هاي بروني مانند پيامبران و كتب الهي كه براي آنان نازل گشته است. (براي تكميل اين مبحث مراجعه فرماييد به راهنماي موضوعات مباحث قرآن).****«فرضاء فيما بقي واحد و سخطه فيما بقي واحد …»(پس رضايت و غضب او در همه حال براي شئون زندگي تكاملي انسانها يكي است و بدانيد خداوند متعال براي شما درباره چيزي كه درباره پيشينيان ناخشنود بوده است، هرگز رضايت نخواهد داشت و درباره چيزي براي شما غضب نخواهد كرد كه براي مردم پيش از شما براي آن رضايت داشته است …).(رجوع فرماييد به مباحث مربوط به ثابتها و متغيرها) قطعي است كه اصول اساسي وجود آدمي در دو قلمرو (آن چنان كه هست و آن چنان كه بايد) در ارتباطات چهارگانه بر مبناي ثابت‌ها و روابط قانوني آنها با متغيرهاي گذران است و به همين جهت است كه در گذرگاه تاريخ زندگي بشري، هيچگونه دگرگوني در جويبار متغيرات پيش نيامده است كه آن اصول اساسي را مختل بسازد و چنين نبوده است كه آن اصول اساسي از ورود متغيرات به جويبار حركت جلوگيري نمايد.****«و انما تسيرون في اثر بين و تتكلمون برجع قول قد قاله الرجال من قبلكم …»(جز اين نيست كه شما در پي نشان آشكاري حركت مي‌كنيد و سخني را بازگو مي‌كنيد كه مرداني پيش از شما آن را گفته‌اند …).بياييد دست از تقليد و آغشته شدن به سخن‌پردازي‌هاي فريبنده برداريد و در راه روشني كه پيش پا داريد حركت كنيد:آري، اي خردمندان آگاه، به فصل مشروحي از زندگي ما گوش فرا بدهيد، در اين فصل مشروح زندگي ما چنين بوده است: سخن، سخن، سخن. ناگهان ساليان عمر ما از دست ما ربوده شده است مگر نمي‌دانيم:ما چو خود را در سخن آغشته‌ايم          از حكايت‌ها حكايت گشته‌ايم!براي چه ما از راه روشن اخلاق الهي و فضايل و ارزش‌هاي اصيل انساني منحرف شده‌ايم، تنها حرف مي‌زنيم و حرف مي‌شنويم؟!اولا- براي اينكه:دم بجنبانيم ز استدلال و مكر          تا كه حيران ماند از ما زيد و بكركه: به‌به، احسنت، چه سخنان نو به ميان آورده است! و به اين ترتيب مي‌خواهيم حيرتي را كه بايد درباره خدا داشته باشيم درباره اين نوپرداز و نوسخن كه به هيچ اساسي متكي نيست، دارا باشيم! و همواره در اين حماقت بدتر از جهالت غوطه‌ور شويم كه:واله حيراني خلقان شديم           دست طمع اندر الوهيت زديمثانيا- از عشق به خودخواهي كه همواره مقتضي (من هدف و ديگران وسيله) را در ذات خود دارد بهره‌برداري كنيم!ثالثا- خود را در صف پيشتاران دوران خود قرار بدهيم، بلكه گاهي كه حماقت و جنون خودخواهي ما از سرگذشت، اثبات كنيم كه اصلا قرني كه من در آن زندگي مي‌كنم، براي من آفريده شده است، بلكه تاريخ بشري هم:چشم باز و گوش باز و اين عما           حيرتم از چشم‌بندي خدا!رابعا- فرو رفتن در سخن به جاي حركت در راه روشن، بر مبناي جهالت از واقعيات اصيل كه در گذرگاه تاريخ (حيات معقول بشري) را اداره كرده است و ناداني به بي‌اساس بودن سخنان پر طنطنه و فريبنده مي‌باشد كه البته اين طرز تفكر بر دو قسم تقسيم مي‌گردد:الف- به جهت كمي اطاعات (اطلاعات) و محدوديت انديشه كه اگر بتواند از آگاهي‌هاي بيشتر و تفكرات عميق‌تر برخوردار گردد، از آغشته شدن به سخن برمي‌گردد و راه روشن انسانيت را در قول و انديشه و عمل پيش مي‌گيرد و واقعا در رسيدن به هدف اعلاي زندگي و رساندن مردم به اين نعمت عظمي شركت مي‌كند.ب- به جهت سستي اراده و شكست خوردن در برابر تمايلات و هوي و هوس‌هاي زودگذر نمي‌خواهد قدمي براي افزايش اطلاعات و توسعه انديشه به جلو بردارد.خامسا- ناآگاهي افراد جامعه و شدت قرار گرفتن تحت تاثير اصطلاح‌بافي‌ها مخصوصا كه جديد باشند و عوامل و اغراض غير واقعي واصيل هم شيوع و رواج آنها را تاييد نمايد. از جمله مورد تفسير كلام مبارك اميرالمومنين عليه‌السلام معلوم مي‌شود كه اين اصل مخرب: (آغشته شدن در سخنان بي‌اساس و انحراف از راه روشن ارزش‌هاي انساني) تازگي نداشته است و بقاي اين اصل مخرب بر همان مبناي قديمي است كه مي‌گويد:رگ رگست اين آب شيرين و آب شور           در خلايق مي‌رود تا نفخ صور (مولوي) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) قرآن كريم را از ديدگاههاى مختلف به صفات متضادّى توصيف فرموده است، مانند آمر (امر كننده) و زاجر (نهى كننده) و اطلاق اين دو بر قرآن بر سبيل مجاز و از باب گذاشتن نام سبب بر مسبّب است، زيرا امر و نهى كننده خداوند است، همچنين قرآن را صامت (خاموش) و ناطق (گوينده) خوانده، و اطلاق واژه ناطق بر قرآن به طريق مجاز است، زيرا ناطق خداوند است كه به زبان قرآن سخن مى گويد و اين اطلاق از باب گذاشتن نام متعلّق بر متعلّق است.اين كه فرموده است قرآن حجّت خدا بر خلق است براى اين است كه مشتمل بر وعد وعيد، و بيانگر غرض خداوند از آفرينش انسان و آنچه از او خواسته است مى باشد و نيز رفع عذر و اتمام حجّت است چنان كه قرآن مى فرمايد: «أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ» همچنين براى اين است كه قرآن خلاصه اى است از آنچه پيامبر (ص) براى تبليغ آن برانگيخته شده است، و خداوند پيامبران را بشارت آورنده و بيم دهنده مبعوث فرموده تا براى مردم پس از فرستادن پيامبران حجّت و بهانه اى باقى نباشد، ديگر اين كه قرآن قويترين معجزه اى است كه پيامبر اكرم (ص) براى صدق نبوّت خود در برابر مردم به آن استدلال كرده و حجّت قرار داده است.فرموده است: «أخذ عليهم ميثاقه»:ضمير مستتر أخذ به اللّه و ضمير متّصل ميثاقه به قرآن برگشت دارد، و پيمان گرفتن از خلق عبارت از ايجاد و بر انگيختن آنان در صحنه عالم وجود است تا به مطالب حقّه خداوند كه كتاب او مشتمل بر آنهاست عمل كنند، چنان كه قرآن كريم بدان اشاره فرموده است «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ» و تقدير سخن امام (ع) اين است كه: «أخذ عليهم ميثاق بما فيه» يعنى: خداوند از آنان بر عمل به آنچه در قرآن است پيمان گرفت.فرموده است: «و ارتهن عليه أنفسهم»:يعنى: خداوند آنان را در گرو عمل به قرآن و وفاى به اين پيمان قرار داده، چنان كه فرموده است: «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً» در جمله أتمّ به نوره مراد نور هدايت خداوند بر خلق است، و نورى را كه خداوند تمام و كامل فرموده، نور نبوّت است كه در آيه شريفه «يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ...» به آن اشاره شده است، إطفاء و يا خاموش كردن نور خدا، عبارت از سخنان ناروايى است كه مشركان در باره پيامبر (ص) خدا بر زبان جارى مى كردند و مى گفتند: او آموزش ديده، ديوانه، جادوگر و دروغگوست، و قرآن افسانه هاى پيشينيان است كه او آنها را نوشته است. جمله «أكمل به دينه» نيز داراى همان معنايى است كه براى أتمّ به نوره ذكر شد.فرموده است: «و قبض نبيّه... به»:اين گفتار نظير قول خداوند متعال است كه فرموده است: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»، منظور از أحكام هدايت، بيان طرق هدايت و چگونگى سير در اين راه و تثبيت آن در دلهاى مؤمنان است.پس از اين به لزوم تعظيم و بزرگداشت خداوند دستور مى دهد، بايد دانست كه عظّمت من فلان معناى عظّمته را دارد، و ما در جمله، «فعظّموا منه سبحانه ما عظّم...» مصدريّه است يعنى: خدا را به عظمت ياد كنيد به گونه اى كه او خود را به بزرگى ياد كرده است، و ميان تعظيمى كه از خداوند به جا مى آوريد با تعظيمى كه خداوند از خود به جا آورده مناسبتى برقرار سازيد، سپس به علّت وجوب تعظيم خداوند اشاره مى كند و مى فرمايد: چيزى از دين خود را پوشيده نداشته بلكه به اندازه ضرورت همه آن را روشن و آشكار ساخته و چيزى از آنچه موجب خشنودى و ناخشنودى اوست رها نكرده مگر اين كه براى هر يك نشانه اى آشكار قرار داده و يا آيه اى روشن در كتاب خود آورده كه به آنچه مى پسندد امر و به آنچه ناپسند اوست نهى مى كند.فرموده است: «فرضاه فيما بقى واحد و سخطه فيما بقى واحد»:اين گفتار اشاره است به اين كه احكام خداوند در باره امورى كه موجب رضا و نارضايى اوست و در گذشته صادر شده در اوقات بعد و زمانهاى آينده نيز ثابت و برقرار است و حكم او در باره امورى كه موجب خشنودى و ناخشنودى اوست هيچ گاه نقض و دگرگون نمى شود، و در اين سخن كنايه اى است به اين كه احكام ثابت الهى را از طريق قياس و رأى نمى توان منتفى ساخت، و ما پيش از اين، نظر آن حضرت را در اين باره روشن كرده ايم.فرموده است: «أنّه لن يرضى عنكم بشىء سخطه على من كان قبلكم...»:اين گفتار در تأكيد و توضيح بيان پيش است، يعنى: كارى كه موجب خشم خداوند است و فى المثل اصحاب از ارتكاب آن نهى كرده اند خداوند هرگز از به جا آوردن آن كار خشنود نمى شود، و نمى توان آن را تجويز، و به عنوان اجتهاد حلال كرد، همچنين آنچه را خداوند براى مردم رضايت داده و انجام دادن آن را دستور فرموده است به جا آوردن آن هرگز موجب خشم خداوند نمى شود، تا مردم از طريق اجتهاد بتوانند آن را حرام و ممنوع گردانند و هم محتمل است منظور آن حضرت در اين كه فرموده است: «فرضاه فيما بقى واحد و سخطه فيما بقي واحد» احكام جزيى و فروع مسائلى باشد كه با دلالت مطابقه نصّى در باره آنها نرسيده بلكه نيازمند اجتهاد است تا به آنچه مندرج در تحت نصوص است ملحق گردد، و معناى وحدت رضا و سخط خداوند در اين جا اين است كه حكم امور جزيى مطلوب يا مكروه يكى است، و اختلاف در آن روا نيست، مگر اين كه يكى از مجتهدان حلال بودن چيزى را فتوا دهد، و مجتهد ديگرى به حرام بودن همان چيز حكم كند، و اختلاف فتوا در آن قضيّه حاصل شود، زيرا مورد فتوا يكى از دو صورت بيشتر ندارد، و آن اين است كه يا مورد خشم خداوند است و يا موجب خشنودى او، و امام (ع) با اين سخن از اختلاف در فتوا نهى مى كند، چنان كه در خطبه هاى پيش نيز آن را زشت شمرده است.گفتار آن حضرت كه فرموده است: «و اعلموا أنّه لن يرضى عنكم... قبلكم»، چنان كه پيش از اين شرح داده ايم به اين معناست كه نبايد احكام شرعى به وسيله اجتهاد و قياس از ميان برداشته شود، و گفته شده كه معناى اين سخن نيز نهى از اختلاف در فتواست و مدلول آن اين است كه: خداوند هرگز به اختلافى كه موجب خشم او بر پيشينيانتان بوده است از شما خشنود نخواهد شد، چنان كه در قرآن كريم اشاره فرموده است: «إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ» همچنين بر اجتماع و اتّفاق كه مورد خشنودى خداوند از پيشينيانتان بود، بر شما خشمگين نخواهد شد، و گفته شده منظور آن حضرت اين است كه: خداوند از شما راضى نشده به چيزى كه خشم او را بر گذشتگان شما بر انگيخته و اين عبارت از اعتقادات باطل در مسائل الهى است، همچنين بر شما خشمگين نشده به سبب چيزى كه به گذشتگان شما از آن خشنودى داده است كه عبارت از اعتقادات حقّه در آن مسائل است، بديهى است اين توجيه به اصول اعتقادى اختصاص دارد نه به مسائل فرعى و عملى.فرموده است: «و إنّما تسيرون في أثر بيّن... قبلكم»:اين سخنان اشاره است به اين كه دلائل براى شما روشن است، و گذشتگان ادلّه دين را دست به دست منتقل كرده اند و شما بازگو كننده گفته هاى آنانيد.فرموده است: «قد كفاكم مئونة دنياكم»:اين سخن به دليل قول خداوند متعال است كه فرموده است: «وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ» و اين كفايت مئونه يا از طريق خلق و ايجاد آن است و يا عبارت از تأمين روزى است طبق آنچه در لوح محفوظ براى هر فرد ثبت شده است، منظور از اين كه خداوند مردم را به شكر گزارى ترغيب كرده يا تكرار كلمه شكر است و يا امر به اداى آن است، از حسن بصرى نقل شده كه گفته است: «همانا خداوند روزى دنياى ما را تضمين كرده و به انجام دادن وظائف دينى تشويق فرموده است، و اى كاش امور دين ما را تضمين و ما را به اداى وظايف دنيا تشويق مى كرد» اين سخن به لزوم شدّت محافظت در دين و پرهيز از رسيدن آسيب به آن اشاره دارد.فرموده است: «و افترض من ألسنتكم الذّكر»:چون براى هر يك از اعضا و جوارح عبادتى مقرّر شده، عبادتى كه براى زبان معيّن گرديده ذكر خداوند است، و مى دانيم كه ذكر، يكى از ابواب بزرگ سير الى اللّه بلكه روح همگى عبادات است، زيرا هر عبادتى با ذكر خدا همراه نباشد ناقص است، سپس به تقوا و پرهيزگارى كه خداوند به آن دستور داده و منتهاى خشنودى، و تنها خواست او از بندگان است سفارش مى كند، واژه حاجت استعاره است، زيرا ساحت قدس او از هر نيازى منزّه است، وجه مناسبت آن تشويق و طلب مكرّر آن از جانب حقّ تعالى است تا آن جا كه گويى خداوند به بندگى و پرهيزگارى بندگان نيازمند است، و چون تقواى حقيقى موجب وصول به مقام قرب الهى است لذا مستلزم منتهاى خشنودى پروردگار از بندگان مى باشد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 373 منها: في ذكر القرآن: فالقرآن آمر زاجر، و صامت ناطق، حجّة اللّه على خلقه، أخذ عليهم ميثاقه، و ارتهن عليه أنفسهم، أتمّ نوره، و أكرم به دينه، و قبض نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و قد فرغ إلى الخلق من أحكام الهدى به، فعظّموا منه سبحانه ما عظّم من نفسه، فإنّه لم يخف عنكم شيئا من دينه، و لم يترك شيئا رضيه أو كرهه إلّا و جعل له علما باديا، و اية محكمة تزجر عنه أو تدعو إليه، فرضاه فيما بقي واحد، و سخطه فيما بقي واحد. و اعلموا أنّه لن يرض عنكم بشيء سخطه على من كان قبلكم، و لن يسخط عليكم بشيء رضيه ممّن كان قبلكم، و إنّما تسيرون في أثر بيّن، و تتكلّمون برجع قول قد قاله الرّجال من قبلكم، قد كفاكم مؤنة دنياكم، و حثّكم على الشّكر، و افترض من ألسنتكم الذّكر.اللغة:و (سخط) سخطا من باب تعب غضب. و (رجع قول) قال الشارح البحراني أى المردد منه، و لعلّه وهم لأنّ الترديد معنى الترجيح مصدر باب التفعيل و منه ترجيع الصّوت و هو تحريكه، و ترجيع الأذان و هو تكرير فصوله، و في القاموس الرجيع من الكلام المردود إلى صاحبه و الروث و كلّ مردود و لم يذكر في معاني رجع الترديد، فالظاهر أنه بمعنى النفع من قولهم ليس له منه رجع أى نفع و فائدة قال في القاموس: الرجع النفع و رجع كلامي فيه أفاد.الاعراب:و من في قوله: فعظموا منه زايدة أى عظموه، و ما في قوله: ما عظم مصدرية، و حاجته بالنصب عطف على منتهى.و قوله: من ألسنتكم الذكر، قال الشارح المعتزلي من متعلّقة بمحذوف دلّ عليه المصدر المتأخر، تقديره: و افترض عليكم الذكر من ألسنتكم.أقول: و كأنّه نظر إلى أنّ المصدر في تقدير أن و الفعل، و ان موصول حرفي لا يتقدّم معموله عليه فلا يجوز تعلّقه بنفس المصدر المذكور إلّا أنه يتوجّه عليه أنّ الظرف و الجارّ و المجرور يتّسع فيه ما لا يتّسع في غيره كما صرّح به المحقّقون من علماء الأدبية، و مثله قوله تعالى «فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ» فيصحّ فيهما تعلّقهما بالمصدر المذكور و لا حاجة إلى التقدير. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 381 المعنى:قال السيّد (ره) (منها) أى بعض فصول هذه الخطبة الشريفة (فى ذكر القرآن) و بعض أوصافه.مجاز من باب اطلاق اسم السبب على المسبّب- مجاز من باب تسمية الالة باسم ذى الالة (فالقرآن آمر زاجر) وصفه بهما من باب التوسع و المجاز لأنّ الامر و الناهي هو اللّه سبحانه إلّا أنّ القرآن لما كان متضمّنا لأمره و نهيه اطلق عليه لفظ الامر و الناهي من باب اطلاق اسم السبب على المسبّب كما قاله الشارح البحراني، أو من باب سيف قاتل، و إنما القاتل الضارب كما قاله الشارح المعتزلي يعني تسمية الالة باسم ذى الالة.أقول: لمّا كان القرآن مظهرا لامريّته و زاجريّته سبحانه يكفى هذا المقدار من العلاقة و الارتباط في صحّة التجوّز، و لا حاجة الى تمحّل إدخالها في إحدى العلائق المعروفة، و قد عرفت تحقيق ذلك في ديباجة الشرح.استعاره- الاستعارة التبعيّة- الاستعارة المكنيّة (و صامت ناطق) وصفه بالصّمت لأنّه كلام مؤلّف من حروف و أصوات صامتة لأنّ العرض يستحيل أن يكون ناطقا، لأنّ النطق إنما يحصل بالأداة و اللّهوات و الكلام و الحروف يستحيل أن يكون ذا أداة تنطق بالكلام.و يحتمل أن يكون وصفه به من باب المجاز إن قلنا إنّ الصّمت عبارة عن عدم النطق عمّن من شأنه أن يكون ناطقا بأن يكون النسبة بينهما مقابلة العدم و الملكة، و على هذا فيكون وصفه به من باب الاستعارة تشبيها له بالحيوان الغير الناطق.و أما وصفه بالنطق فهو من باب الاستعارة التبعيّة أو المكنيّة مثل قولهم نطقت المال بكذا و الحال ناطقة بكذا، و قد عرفت شرحه في ديباجة الشرح في المسألة السابعة من مسائل المجاز، و في التقسيم الثاني من تقسيمات الاستعارة فليراجع ثمّة. (حجّة اللّه على خلقه) لأنّ اللّه سبحانه يحتجّ على العباد بما أتاهم و عرّفهم به و بالقرآن عرف الأحكام و أبان مسائل الحلال و الحرام و أزال العذر به عن نفسه في عقاب العاصين أن يقولوا يوم القيامة إنّا كنّا عن هذا غافلين.و أيضا فهو معجزة للنبوّة و حجّة في صدقها «كذا» النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و قد بعث رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 382 «إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوى وَ الرَّكْبُ أَسْفَلَ» ، و «لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ» . (أخذ عليهم ميثاقه) أى أخذ الميثاق و العهد من المكلّفين على العمل به و بأحكامه، و المراد به ما ورد في بعض الايات و صدر عن لسان النبوّة من الحثّ و الترغيب عليه و الأمر باجلاله و إعظامه و القيام بمعالمه و أحكامه.قال الشارح المعتزلي: و من الناس من يقول: المراد بذلك قصّة الذرّية قبل خلق آدم عليه السّلام كما ورد في الأخبار و فسّر قوم عليه الاية انتهى، و الأولى ما قلناه.تشبيه (و ارتهن عليه أنفسهم) لما كان ذمم المكلّفين مشغولة بما تضمّنه القرآن من التكاليف و الأحكام و كان اللّازم عليهم الخروج عن عهدة التكليف و تحصيل براءة الذّمة شبّههم بالعين المرهونة لدين المرتهن، فانّ فكّ رهانتها موقوف على أداء حقّ صاحب الدّين فكذا فكّ رهانة هؤلاء موقوف على عملهم بالتكاليف الشرعيّة و الأوامر المطلوبة.و هو نظير قول النبيّ صلّى اللّه عليه و آله في الخطبة الّتي خطب بها في فضيلة شهر رمضان أيّها الناس إنّ أنفسكم مرهونة بأعمالكم ففكّوها باستغفاركم، و ظهوركم ثقيلة من ذنوبكم فخففوا عنها بطول سجودكم. (أتمّ نوره) أى جعل نوره تامّا كاملا.أمّا كونه نورا فلأنه نور عقلىّ ينكشف به أحوال المبدأ و المعاد يهتدى به في ظلمات برّ الأجسام و بحر النفوس قال اللّه عزّ و جلّ «يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمَّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نور ...»  و أمّا تماميّته فلكونه أكمل أسباب الهداية أما في بدو الاسلام فلكونه أقوى المعجزات الموجبة لخروج النّاس من ظلمة الكفر إلى نور الاسلام، و أمّا بعده فلبقائه بين الأمة إلى يوم القيامة و اهتدائهم به إلى معالم الدّين و مناهج الشرع المبين يوما فيوما. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 383 (و) بذلك الاعتبار أيضا (أكرم به دينه) أى جعله مكرما معزّزا به (و قبض نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و قد فرغ إلى الخلق من أحكام الهدى به) يجوز أن يكون الأحكام بكسر الهمزة أى فرغ من جعل الهداية بالقرآن محكمة أى متقنة مثبتة في قلوب المؤمنين لكنّ المضبوط فيما رأيته من النسخ بفتحها، فيكون المراد فراغته صلّى اللّه عليه و آله من أحكام الهداية أى من التكاليف الّتي يتوقّف الهداية به عليها، مثل قراءته و تعليمه و تفسير معانيه و توضيح مبانيه، و الالزام على العمل باحكامه و نحو ذلك مما يحصل به الاهتداء.و كيف كان فالمراد أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله لم يمض من الدّنيا إلّا بعد هداية الناس بالقرآن إلى معالم الاسلام.روى في الكافي عن عبد العزيز بن مسلم عن الرّضا عليه السّلام أنّه قال: إنّ اللّه لم يقبض نبيّه صلّى اللّه عليه و آله حتّى أكمل له الدّين و أنزل عليه القرآن فيه تبيان كلّ شيء بيّن فيه الحلال و الحرام و الحدود و الأحكام و جميع ما يحتاج إليه الناس كملا فقال عزّ و جلّ: ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ و أنزل في حجّة الوداع و هى آخر عمره صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ» و أمر الامامة من تمام الدّين و لم يمض حتّى بيّن لأمّته معالم دينهم و أوضح لهم سبيلهم و تركهم على قصد سبيل الحقّ و أقام لهم عليّا عليه السّلام إماما و ما ترك شيئا يحتاج إليه الأمة إلّا بيّنه، فمن زعم أنّ اللّه لم يكمل دينه فقد ردّ كتاب اللّه، و من ردّ كتاب اللّه فهو كافر.و قد مرّ تمام تلك الرواية في شرح الفصل الخامس من المختار الثالث. (فعظّموا منه سبحانه ما عظم من نفسه) أى عظّموه عزّ و جلّ مثل تعظيمه لنفسه، و المراد به وصفه بصفات الجلال و الاعظام و أوصاف الكمال و الاكرام الّتي نطق بها الكتاب، و أفصحت عنها السنّة النبويّة.و علّل عليه السّلام وجوب تعظيمه بقوله: (فانّه لم يخف عنكم شيئا من دينه) و علّة ذلك باعتبار أنّ الشرعيات مصالح المكلّفين و إذا فعل الحكيم سبحانه بهم ما فيه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 384 صلاحهم فقد أحسن إليهم، و من جملة الشّرعيّات ما هو مقرّب إلى الثواب مبعّد من العقاب، و هذا أبلغ ما يكون من الاحسان و المحسن يجب تعظيمه و شكره بقدر الامكان لا سيّما إذا كان إحسانه بالنعم العظام و العطايا الجسام. (و) أكّد عدم إخفائه شيئا من دينه بأنه (لم يترك شيئا رضيه) و أدّى إلى ثوابه (أو كرهه) و قرب من عقابه (إلّا) و عرّفه و بيّنه (و جعل له علما باديا) أى علامة ظاهرة (و آية محكمة) واضحة (تزجر) و تنهى (عنه) لكونه مكروها (أو) تامر و (تدعو إليه) لكونه مرضيّا.و لما ذكر أنّ اللّه سبحانه قبض نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بعد ما فرغ من بيان الأحكام و أنّه لم يخف شيئا من مراسم الدّين و معالم الاسلام فرّع عليه قوله: (فرضاه فيما بقى واحد و سخطه فيما بقى واحد) يعني أنّ مرضيّه فيما بقى واحد و سخطه فيما بقى من الأحكام بين الامة بعد مضىّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله واحد، و كذلك مسخوطه فيها واحد.و هذا هو مذهب أهل الصواب من المخطئة القائلين بأنّ للّه سبحانه في كلّ واقعة حكما معيّنا واحدا و أنّ المصيب إليه من المجتهدين واحد و غيره خاطئ.خلافا لأهل الخطاء من المصوّبة القائلين بتعدّد الأحكام و كثرتها و اختلافها على اختلاف آراء المجتهدين، و قد عرفت تفصيل الكلام في تحقيق التخطئة و التصويب في شرح المختار الثامن عشر المسوق في ذمّ اختلاف العلماء في الفتوى، و هناك فوايد نفيسة نافعة لتوضيح المقام.و لما ذكر أنّ حكم اللّه سبحانه واحد بالنسبة إلى الأشخاص نبّه على اتّحاده بالنسبة إلى الأزمان فقال (و اعلموا أنّه لن يرض عنكم بشيء سخطه على من كان قبلكم، و لن يسخط عليكم بشيء رضيه ممّن كان قبلكم) يعني أنّ ما كان محرّما على السالفين الحاضرين في زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فهو محرّم على الغابرين العامين «الغائبين ظ»، و ما كان واجبا على الأوّلين فواجب على الاخرين، لأنّ شرع محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مستمرّ إلى يوم القيامة و حكمه على الواحد حكم على الجماعة، فلا يجوز تغيير الأحكام الثابتة بالكتاب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 385 و السنّة بالاراء و المقائيس و استحسانات العقليّة.و هذا الكلام نظير ما تقدّم منه عليه السّلام في الفصل الثّاني من المختار المأة و الخامس و السّبعين من قوله: و اعلموا عباد اللّه أنّ المؤمن يستحلّ العام ما استحلّ عاما أوّل و يحرّم العام ما حرّم عاما أوّل و إنّ ما أحدث النّاس لا يحلّ لكم شيئا مما حرّم عليكم و لكنّ الحلال ما أحلّ اللّه و الحرام ما حرّم اللّه، و قد مضى منا في شرح هذا الكلام ما يوجب زيادة البصيرة في المقام هذا.و قد اضطرب أنظار الشارح البحراني و المعتزلي في شرح هذه الفقرة و الفقرة السابقة عليه و قصرت يدهما عن تناول المراد كما يظهر ذلك لمن راجع إلى شرحيهما ثمّ إنّه بيّن اشتراك المخاطبين مع السابقين الأوّلين في التكاليف و الأحكام و أنّه تعالى لا يرضى منهم إلّا بما كان رضيه عنهم و لا يسخط عليهم إلّا بما سخط به عن الأولين أكّد ذلك بقوله (و انما تسيرون في اثر بيّن و تتكلّمون برجع قول قد قاله الرجال من قبلكم) و هو جملة خبريّة في معنى الانشاء.يعني اذا كان تكليفكم متّحدا مع السابقين فلا بدّ لكم أن تسلكوا منهجهم و تحذوا حذوهم و تسيروا في آثارهم البيّنة الرّشد و تعملوا بما علموه من الأحكام الواضحة من الكتاب و السنّة، و أن تتكلّموا بقول نافع قد قالوه قبلكم و تنطقوا بكلام يعود منفعته و فايدته إليكم و إلى غيركم.و هو كلّ كلام يفضى إلى الحقّ و يهدى إلى الصراط المستقيم و النهج القويم، و تخصيصه بكلمة التوحيد أى لا إله إلّا اللّه كما ذهب اليه الشارح المعتزلي لا دليل عليه مع اقتضاء الأصل عدمه فمحصّل المراد بالجملتين أمر المخاطبين بموافقة السلف الصالحين فعلا و قولا. (قد كفاكم مؤنة دنياكم) قال الشارح البحراني: و تلك الكفاية إمّا بخلقها و ايجادها، و إمّا برزقه بكلّ ما كتب في اللّوح المحفوظ.أقول: الظاهر هو الثّاني و هو نظير قوله عليه السّلام المتقدّم في الفصل الأوّل من المختار التسعين: عياله الخلق ضمن أرزاقهم و قدّر أقواتهم، و قد تقدّم في شرحه فوايد نافعة ههنا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 386 و أقول مضافا إلى ما سبق قال الامام سيّد العابدين و زين الساجدين عليه السّلام في دعائه التاسع و العشرين من الصحيفة الكاملة:و اجعل ما صرحت به من عدتك في وحيك و اتبعته من قسمك في كتابك قاطعا لاهتمامنا بالرزق الذي تكفّلت به، و حسما للاشتغال بما ضمنت الكفاية له، فقلت و قولك الحقّ الأصدق و أقسمت و قسمك الأبرّ الأوفي  «وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ» ثمّ قلت: «فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ».قوله: «وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ» أى أسباب رزقكم بأن يرسل سبحانه الرّياح فتثير السحاب فيبسطه في السّماء فينزل الغيث و المطر فيخرج به من الأرض أنواع الأقوات و الملابس و المعايش.و قيل: و في السّماء تقدير رزقكم أى ما قسمته لكم مكتوب في أمّ الكتاب الّذي هو في السّماء.و في حديث أهل البيت عليهم السّلام: أرزاق الخلايق في السّماء الرّابعة تنزل بقدر و تبسط بقدر.و قال الصّادق عليه السّلام الرّزق المطر ينزل من السّماء فيخرج به أقوات العالم و قوله: «وَ ما تُوعَدُونَ» قال الصّادق عليه السّلام هو أخبار القيامة و الرّجعة و الأخبار الّتي في السّماء، و قيل: هو الجنّة فوق السّماء السابعة و تحت العرش، ثمّ أقسم سبحانه بأنّ ما ذكره من أمر الرزق الموعود لحقّ مثل ما أنكم تنطقون، قال الزمخشري و هذا كقول النّاس إنّ هذا لحقّ كما أنك ترى و تسمع و مثل ما أنك ههنا، قيل إنّه لمّا نزلت هذه الاية قالت الملائكة هلك بنو آدم اغضبوا الرّب حتّى أقسم لهم على أرزاقهم و نقل في الكشاف عن الاصمعي قال أقبلت من جامع البصرة و طلع أعرابيّ على قعود فقال: من الرّجل؟ قلت: من بني اصمع، قال: من أين اقبلت؟ قلت:من موضع يتلى فيه كلام الرّحمان، قال: اتل علىّ، فتلوت: و الذاريات، فلمّا بلغت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 387 قوله  «وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ» قال: حسبك، فقام إلى ناقته فنحرها و وضعها على من أقبل و أدبر، و عمد إلى سيفه و قوسه فكسرهما و ولّي.فلمّا حججت مع الرّشيد طفقت أطوف فاذا أنا بمن يهتف بي بصوت دقيق، فاذا أنا بالأعرابي قد نحل و اصفرّ فسلّم علىّ و استقرء السّورة فلمّا بلغت الاية صاح و قال: «قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا»، ثمّ قال: و هل غير ذلك؟ فقرأت «فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ» فصاح و قال: يا سبحان اللّه من ذا الّذي أغضب الجليل حتّى حلف لم يصدّقوه بقوله حتّى ألجئوه إلى اليمين، قالها ثلاثا و خرجت معها نفسه. (و حثكم على الشكر) لطفا بكم و رأفة لكم و رحمة عليكم، لأنّ شكره سبحانه موجب لزيادة نعمته كما أنّ كفرانها موجب لنقصانها قال عزّ من قائل: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ». (و افترض من ألسنتكم الذكر) أى أوجب عليكم أن تذكروه سبحانه بألسنتكم كما قال «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ» و قال «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ» و قد مضى تفصيل الكلام في ذكره تعالى و الأدلّة الواردة في فضله و الحثّ و الترغيب عليه في التنبيه الثاني من شرح الفصل السادس من فصول المختار الثاني و الثمانين.الترجمة:بعضى ديگر از اين خطبه در ذكر قرآن كريم است مى فرمايد:پس قرآن امر كننده است و نهى كننده، و ساكت است بحسب ظاهر و ناطق است بحسب باطن، حجّت پروردگار است بر خلقان او أخذ فرموده است بر او عهد و پيمان ايشان را، و رهن كرده است در مقابل او نفسهاى ايشان را، تمام فرمود نور آنرا و گرامى داشت با آن دين خود را، و قبض فرمود نبيّ خود را در حالتي كه فارغ شده بود بسوى خلق از احكام هدايت با آن.پس تعظيم نمائيد از حقّ سبحانه و تعالى مثل تعظيم كردن او ذات خود را، پس بدرستى كه پنهان نداشته است حق تعالى از شما چيزى را از دين، و فرو نگذاشته چيزى را كه پسنديده يا ناخوش گرفته مگر اين كه گردانيده از براى آن علامتى ظاهر و آيه محكم كه منع نمايد از آن يا دعوت كند بسوى او پس رضاى خدا در چيزى كه باقي مانده يكى است و سخط و غضب او در چيزى كه باقي مانده يكى است.و بدانيد كه حق تعالى هرگز راضى نمى باشد از شما بچيزى كه دشمن گرفته است آنرا بر كسانى كه بودند پيش از شما، و هرگز غضب نمى كند بر شما بچيزى كه رضا داشته بأو از كسانى كه بودند پيش از شما، و جز اين نيست كه بايد سير نمائيد در أثر واضح گذشتگان، و تكلّم نمائيد بكلام با منفعت كه گويا شدند بان مردانى كه پيش از شما بودند. بتحقيق كه كفايت كرد خداوند عالم معيشت دنياى شما را، و تحريص فرمود شما را بر شكر، و واجب كرد از زبانهاى شما ذكر را.  
بخش ۳ : توصیه به تقوا و ترک دنیا [منبع]

الوصية بالتقوى :
وَ أَوْصَاكُمْ بِالتَّقْوَى وَ جَعَلَهَا مُنْتَهَى رِضَاهُ وَ حَاجَتَهُ مِنْ خَلْقِهِ، فَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِعَيْنِهِ وَ نَوَاصِيكُمْ بِيَدِهِ وَ تَقَلُّبُكُمْ فِي قَبْضَتِهِ.
إِنْ أَسْرَرْتُمْ عَلِمَهُ وَ إِنْ أَعْلَنْتُمْ كَتَبَهُ؛ قَدْ وَكَّلَ بِذَلِكَ حَفَظَةً كِرَاماً لَا يُسْقِطُونَ حَقّاً وَ لَا يُثْبِتُونَ بَاطِلًا.
وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ "مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً" مِنَ الْفِتَنِ وَ نُوراً مِنَ الظُّلَمِ، وَ يُخَلِّدْهُ فِيمَا اشْتَهَتْ نَفْسُهُ وَ يُنْزِلْهُ مَنْزِلَ الْكَرَامَةِ عِنْدَهُ فِي دَارٍ اصْطَنَعَهَا لِنَفْسِهِ، ظِلُّهَا عَرْشُهُ وَ نُورُهَا بَهْجَتُهُ وَ زُوَّارُهَا مَلَائِكَتُهُ وَ رُفَقَاؤُهَا رُسُلُهُ.
فَبَادِرُوا الْمَعَادَ وَ سَابِقُوا الْآجَالَ، فَإِنَّ النَّاسَ يُوشِكُ أَنْ يَنْقَطِعَ بِهِمُ الْأَمَلُ وَ يَرْهَقَهُمُ الْأَجَلُ وَ يُسَدَّ عَنْهُمْ بَابُ التَّوْبَةِ؛ فَقَدْ أَصْبَحْتُمْ فِي مِثْلِ مَا سَأَلَ إِلَيْهِ الرَّجْعَةَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ وَ أَنْتُمْ بَنُو سَبِيلٍ عَلَى سَفَرٍ مِنْ دَارٍ لَيْسَتْ بِدَارِكُمْ، وَ قَدْ أُوذِنْتُمْ مِنْهَا بِالارْتِحَالِ وَ أُمِرْتُمْ فِيهَا بِالزَّادِ.

انْتُمْ بِعَيْنِهِ : شما در نظر خدا هستيد، يعنى هيچ عملى از شما بر او مخفى نيست.
يَرْهَقَهُمُ الَاجَلِ : مرگ آنها را فرا مى گيرد، در مى يابد.
الرَّجْعَة : بازگشت، مقصود باز گشتنى است كه انسان گناهكار بعد از مرگ درخواست ميكند، تا دوباره بدنيا باز گردد و جبران گذشته را بنمايد چنانكه قرآن فرموده است : «رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّى اعْمَلُ صَالِحاً فِيمَا تَرَكْتُ» (مؤمنون، 100). 
تَقَلُّب : حركات و تغييرات
يُوشِكُ : اميد است، نزديك است
يَرهَقَ : احاطه كند 
۳. سفارش به پرهيزكارى:
خدا شما را به پرهيزكارى سفارش كرد، و آن را نهايت خشنودى خود، و خواستش از بندگان قرار داده است، پس بترسيد از خدايى كه در پيشگاه او حاضريد، و اختيار شما در دست اوست، و همه حالات و حركات شما را زير نظر دارد. اگر چيزى را پنهان كنيد مى داند، و اگر آشكار كرديد ثبت مى كند، براى ثبت اعمال، فرشتگان بزرگوارى را گمارده كه نه حقّى را فراموش، و نه باطلى را ثبت مى كنند.
«آگاه باشيد آن كس كه تقوا پيشه كند و از خدا بترسد، از فتنه ها نجات مى يابد» و با نور هدايت از تاريكى ها مى گريزد، و به بهشت و آنچه كه دوست دارد جاودانه دسترسى پيدا مى كند. خدا او را در منزل كرامت خويش مسكن مى دهد، خانه اى كه مخصوص خداست، سقف آن عرش پروردگارى، و روشنايى آن از جمال الهى، و زائرانش فرشتگان، و دوستان و همنشينانش پيامبران الهى، مى باشند. پس به سوى قيامت بشتابيد، و پيش از آن كه مرگ فرا رسد آماده باشيد، زيرا ناگهان آرزوهاى مردم قطع شده، و مرگ آنها را در كام خود مى كشد، و در توبه بسته مى شود.
شما امروز به جاى كسانى زندگى مى كنيد كه قبل از شما بودند و ناگهان رفتند و پس از مرگ تقاضاى بازگشت به دنيا كردند.
۴. ضرورت ياد قيامت و عذاب الهى:
مردم شما چونان مسافران در راهيد، كه در اين دنيا فرمان كوچ داده شديد، كه دنيا خانه اصلى شما نيست و به جمع آورى زاد و توشه فرمان داده شديد.
 
و شما را بتقوى و پرهيزكارى سفارش نموده (چنانكه در قرآن كريم سوره 4 آیه 131 مى فرمايد: «وَ لِلهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ إِيَّاكُمْ أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ وَ إِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ» يعنى كسانيكه پيش از شما داراى كتاب بودند «مانند يهود و نصارى» و شما را سفارش نموديم كه از خدا بترسيد و اگر كافر شويد، پس براى خدا است آنچه در آسمانها و زمين است، و خدا بى نياز و ستوده است. پس امر بتقوى براى رستگارى شما است و گر نه خدا به عبادت و پرهيز شما نيازمند نيست) و آنرا آخرين مرتبه رضاء و خوشنودى خود قرار داده، و از بندگانش خواسته است (كه از معاصى پرهيز نموده از او بترسند، و بطاعت بكوشند)
(10) پس بترسيد از خداوندى كه شما در برابر نظر او هستيد، و موهاى پيشانى و خفت و خيز و نشست و برخاست شما در دست او است (غالب و توانا است كه آنچه در باره شما اراده فرمايد فورى انجام پذيرد) اگر (راز خويش را) پنهان كنيد و با كس نگوييد، ميداند (و خوب را پاداش و بد را كيفر مى دهد) و اگر آشكار نمائيد، مى نويسد (يعنى) نگهبانان گرامى (فرشتگانى) را بر شما وا داشته كه (گفتار و كردارتان را مى نويسند، و) حقّى از قلم نمى اندازند (بطورى مواظب هستند كه عمل خير هر چند كوچك باشد چون از شخص صادر گردد از قلمشان نمى افتد) و بيجا و ناكرده را نمى نويسند
(11)، و بدانيد هر كه تقوى پيشه گرفته از خدا بترسد حقّ تعالى راه بيرون شدن از فتنه و تباهى ها و روشنائى از تاريكى ها (ى نادانى و گمراهى) را باو نشان مى دهد، و در آنچه آرزو داشته (بهشت) جاودان نگاهش مى دارد، و او را نزد خود در منزل گرامى در سرايى كه براى (دوستداران) خويش اختيار فرموده وارد نمايد، سايه آن سرا عرش و روشنائى آن خوشنودى خدا است، و زيارت كنندگان آن فرشتگان و دوستان آن پيغمبران او مى باشند.
(12) پس (با عبادت خالق و خدمت بخلق) بسوى آخرت بشتابيد و بر مرگها (بيماريهاى موجب مرگ) پيشى گيريد (پيش از مرگ توشه برداشته كارى كنيد كه خدا و رسول راضى و خوشنود باشند) زيرا نزديك است كه آرزوى مردم قطع شده و مرگ آنان را دريابد، و باب توبه و بازگشت بر ايشان بسته شود (و در غصّه و اندوه بمانند) پس (ناگهان) شما شبى بصبح مى آوريد كه مانند پيشينيان خود كه بازگشت (بدنيا) را درخواست مى نمودند مى باشيد (تا زنده هستيد به چاره كار خويش پرداخته توشه راه برداريد، نه مانند گذشتگان كه از گناهان خويش پشيمان شده بازگشت بدنيا را درخواست مى نمايند وقتى كه پشيمانى شان سود ندارد، و در خواستشان پذيرفته نمى شود، چنانكه در قرآن كريم سوره 6 آیه 28-27 مى فرمايد: «وَ لَوْ تَرى  إِذْ وُقِفُوا عَلَى النَّارِ فَقالُوا يا لَيْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُكَذِّبَ بِآياتِ رَبِّنا وَ نَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ - بَلْ بَدا لَهُمْ ما كانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ» يعنى اگر گناهكاران را كه بر آتش وا مى دارند ببينى، مى گويند: اى كاش ما را بدنيا برگردانند كه آيات پروردگارمان را تكذيب نكرده از جمله مؤمنين و گروندگان باشيم، راست نمى گويند، بلكه اين اقرار از جهت آنست كه براى ايشان هويدا گشت آنچه پيش از اين پنهان بود، و اگر برگردند دوباره آنچه كه از آن نهى شده اند بجا آورند و ايشان دروغ مى گويند. و در سوره 23 آیه 100- 99 مى فرمايد: «حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ - لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ، كَلَّا إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى  يَوْمِ يُبْعَثُونَ» يعنى به كردار زشت مى كوشند تا مرگ يكى از ايشان را دريابد، آنگاه از روى پشيمانى مى گويد: پروردگارا مرا بدنيا باز گردان شايد در آنچه از دست دادم عمل شايسته بجا آورم، دريغا كه او را باز گردانند، زيرا درخواست بازگشت سخنى است كه از روى گرفتارى مى گويد، و از پس ايشان تا روز بر انگيختن براى حساب قبر مانع بازگشت خواهد بود)
(13) و شما در دنيا كه جاى ماندنتان نيست مسافر و رهگذريد، شما را به كوچ كردن از آن اعلام و به توشه برداشتن از آن امر فرموده اند (پس بشتابيد و توشه راه برداريد و از خدا و رسول پيروى كنيد تا سرگردان نمانيد).
 
شما را به پرهيزگارى سفارش كرده و آن را منتهاى خشنودى خود قرار داده و همين است آنچه از بندگان خود خواسته. پس، از خداوندى كه همواره در نظر او هستيد و زمام اختيارتان به دست اوست و در قبضه قدرت اوست، بترسيد. اگر در نهان كارى كنيد، مى داندش و اگر به آشكارا كارى كنيد، مى نويسدش و بر اين كار فرشتگانى گمارده است. نگهبانان و ارجمندان، كه حقى را نانوشته نگذارند و چيزى را بيجا ثبت نكنند.
بدانيد كه هر كه از خدا بترسد براى او راه بيرون شدنى از فتنه ها قرار مى دهد و چراغى در تاريكيها و او را در آنچه ميل و خواست اوست جاويدان دارد و در نزد خود در منزل كرامت فرود آورد، در سرايى كه خاص خود ساخته، سايه اش عرش است و روشناييش اشراق نور خشنودى اوست و زايران آن فرشتگان او و دوستانش پيامبرانش هستند.
به سوى معاد بشتابيد، بر مرگ ها پيشى گيريد، زيرا، بسا مردم كه رشته آرزوهايشان گسسته گردد و اجل دريابدشان و در توبه به رويشان بسته ماند. شما همانند كسانى هستيد كه پيش از شما از اين جهان رفته اند و از خدا مى خواهند كه آنان را به دنيا بازگرداند. شما مسافرانى هستيد در سفر، از خانه اى كه خانه شما نبوده است و اكنون بانگ رحيل سرداده اند كه گاه رفتن است. همراه خود توشه اى برداريد.
 
حرکات شما در اختيار وى قرار دارد. او کسى است که اگر کار خود را پنهان کنيد مى داند و اگر آشکار سازيد ثبت مى کند، پاسداران والامقامى براى ثبت اعمال شما گماشته که از هيچ حقّى غفلت نمى ورزند و چيزى را بيهوده ثبت نمى کنند. بدانيد آن کس که تقوا پيشه کند خداوند راهى براى رهايى از فتنه ها به رويش مى گشايد و نورى در دل تاريکيها به او اعطا مى کند، او را در آنجا که دوست دارد و به آن علاقه مند است (در بهشت) براى هميشه مخلّد مى سازد و در جايگاه والايى نزد خود در سرايى که آن را براى خاصّان خويش ساخته است جاى مى دهد. همان جايى که سايه اش از عرش خداست و نور و روشنايى اش جمال اوست، زائرانش فرشتگان و يارانش پيامبران خدا هستند.
حال که چنين است به سوى معاد (با اعمال صالح) بر يکديگر سبقت جوييد و بر سرآمد زندگى خود پيشى گيريد، زيرا نزديک است آرزوهاى مردم قطع گردد و مرگ آنها را در آغوش کشد و درهاى توبه به رويشان بسته شود (بدانيد) شما همانند کسانى هستيد که قبل از شما بودند; مرگشان فرا رسيد و تقاضاى بازگشت به اين جهان کردند (اما پذيرفته نشد) و همچون رهروانى در حال کوچ کردن از خانه اى هستيد که خانه شما نيست، فرمان کوچ به شما داده شده و دستور تهيّه زاد و توشه (از اين سرا) را نيز به شما داده اند.
 
و به پرهيزگارى تان سفارش كرده، و آن را نهايت خشنودى خود و خواستش از بندگان قرار داده. پس بترسيد از خدايى كه بر كارهاى شما بيناست، و بر شما چيره و تواناست، و در آنچه كنيد قدرت او پيداست. اگر چيزى را پوشانديد، آن را مى داند، و اگر آشكار كرديد ثبت مى گرداند، و بدين كار فرشتگانى گمارده است، نگاهبان و ارجمند كه نه حقّى را وامى نهند و نه باطلى را ثبت مى كنند، و بدانيد آن كه از خدا بترسد، خدا براى او بيرونشوى از فتنه ها قرار دهد، و نورى كه در تاريكى بدان راه  برد، و او را جاودان دارد در آنچه آرزو و خواهش او بود، و او را نزد خود فرود آرد، در منزلى كه نشان كرامت او دارد.
در خانه اى كه براى خود بنا كرد، سايه آن عرش اوست، و روشنى اش تجلّى عظمت او، و زائران آن فرشتگان او، و دوستان و همدمانش پيامبران او. پس -در رسيدن- به معاد بشتابيد و بر اجل پيشى گيريد -و آن را دريابيد- كه نزديك است رشته آرزوى مردمان گسسته گردد، و مرگ ناگهان بر آنان جسته، و در توبه به روى شان بسته.
شما همچون كسانى هستيد كه پيش از شما بدان جهان رهسپار شدند، سپس بازگشتن به دنيا را خواستار شدند. شما رهگذرانيد، به راه افتاده، و خانه اى را كه از آن شما نيست، وانهاده. شما را گفته اند اين خانه را واگذاريد، و فرموده اند از آن توشه برداريد.
 
و شما را به تقوا سفارش نموده، و آن را منتهاى خشنودى خود و خواسته اش از بندگان قرار داده. پس تقواى الهى را پيشه سازيد، خدايى كه در برابر نظارت او هستيد، و مهار زندگى شما در دست قدرت او و تغييرتان از حالى به حالى در كف قوت اوست، اگر پنهان كنيد مى داند، و اگر آشكار نماييد ثبت مى كند، نگهبانان با كرامتى را بر شما موكّل كرده كه حقّى را از قلم نمى اندازند، و چيزى را بيهوده ثبت نمى كنند.
بدانيد آن كه تقواى الهى را رعايت كند خداوند راه خروج از فتنه ها را برايش باز كند، و به او نورى بنماياند كه از تاريكى برهد، و او را در آنچه كه ميل و آرزوى اوست جاويدان كند، وى را نزد خود در خانه كرامت وارد سازد، خانه اى كه براى خود انتخاب نموده كه سايه اش عرش، روشناييش شادمانى او، زيارت كنندگانش فرشتگان، و دوستانش انبياء او هستند. پس بر معاد پيشدستى كنيد، و بر مرگ پيشى جوييد، زيرا نزديك است آرزوى مردم قطع شود، و اجل گريبانشان را بگيرد و باب توبه بر آنان بسته شود.
شما اكنون در شرايطى هستيد كه كسانى پيش از شما از دنيا رفتند بازگشت به آن را خواستار شدند، با آنكه شما در دنيا همچون رهگذريد از خانه اى كه ملك شما نيست آماده سفريد كه كوچ كردن از آن را به شما اعلام نموده، و توشه گرفتن از آن را امر كرده اند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 114-108 جايگاه عظيم تقوا:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه با تأکيد هر چه بيشتر دعوت به تقوا کرده و دليل آن را ذکر مى فرمايد. سپس از آثار تقوا سخن مى گويد و در ادامه درباره ناپايدارى دنيا و سفر آخرت و زاد و توشه آن که تقواست شرح پرمعنايى مى دهد.نخست مى فرمايد: «خداوند شما را به تقوا سفارش کرده و آن را آخرين مرحله خشنودى و خواست خويش از بندگان قرار داده است»; (وَ أَوْصَاکُمْ بِالتَّقْوَى، وَ جَعَلَهَا مُنْتَهَى رِضَاهُ، وَ حَاجَتَهُ مِنْ خَلْقِهِ).اين عبارت نشان مى دهد که تقوا برترين خواست پروردگار از بندگان و بالاترين افتخار براى همگان است. و هماهنگ با آيات قرآنى است که مى گويد: (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاکُمْ)(1)، (وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى)(2)، (تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِى نُورِثُ مِنْ عِبَادِنَا مَنْ کَانَ تَقِيّاً)(3) و بالاترين بها را براى تقوا قائل شده است.حقيقت اين است که تقوا احساس مسئوليت از درون است که از يک سو زاييده ايمان قوى است و از سوى ديگر سرچشمه اطاعت و پرهيز از گناه است.تعبير به حاجت در مورد خداوند; نه به اين معناست که خداوند احتياج به بندگان دارد. حاجت در لغت تنها به معناى نياز و فقر نيست، بلکه گاه به معناى درخواست نيز آمده است.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به بيان دليل رعايت تقواى شديد در پيشگاه الهى پرداخته، مى فرمايد: «پرهيزکارى در برابر خداوندى پيشه کنيد که همواره در پيشگاه او حاضريد و زمام شما به دست اوست و حرکات شما در اختيار او قرار دارد»: (فَاتَّقُوا اللهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِعَيْنِهِ، وَ نَوَاصِيکُمْ(4) بِيَدِهِ، وَ تَقَلُّبُکُمْ(5) فِي قَبْضَتِهِ).آرى عالم محضر خداست و زمام اختيار همه به دست اوست، هر چند بندگان را در اعمالشان آزاد قرار داده; ولى اين آزادى به معناى سلب قدرت از ذات پاک او نيست.در ادامه براى تأکيد بيشتر مى افزايد: «کسى که اگر کار خود را پنهان کنيد مى داند و اگر آشکار سازيد مى نويسد. پاسداران والامقامى براى ثبت اعمال شما گماشته که از حفظ هيچ حقّى غفلت نمى ورزند و چيزى را بيهوده ثبت نمى کنند»; (إِنْ أَسْرَرْتُمْ عَلِمَهُ، وَ إِنْ أَعْلَنْتُمْ کَتَبَهُ ; قَدْ وَکَّلَ بِذلِکَ حَفَظَةً کِرَاماً، لاَ يُسْقِطُونَ حَقّاً، وَ لاَ يُثْبِتُونَ بَاطِلاً).در قرآن مجيد نيز مى خوانيم: «(وَأَسِرُّوا قَوْلَکُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ)(6) ; سخنان خود را پنهان سازيد يا آشکار کنيد (تفاوتى نمى کند) او از آنچه در درون سينه هاست آگاه است.» نيز مى فرمايد: «(وَإِنَّ عَلَيْکُمْ لَحَافِظِينَ * کِرَاماً کَاتِبِينَ * يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ)(7) ; و بى شک نگهبانانى بر شما گمارده شده والا مقام و نويسنده (اعمال نيک و بد شما) که مى دانند شما چه مى کنيد».بديهى است ثبت اعمال به وسيله فرشتگان حافظ اعمال، براى تأکيد است و گرنه از جمله هاى قبل به خوبى روشن شد که آشکار و پنهان و همه چيز در زمين و آسمان در برابر علم خدا يکسان است.با توجه به اين که جمله «قَدْ وَکَّلَ بِذلِکَ ; خداوند براى کتابت گروهى را مأمور کرده است» و با توجه به اين که کتابت اعمال را به اعمال آشکار محدود ساخته «وَ إِنْ أَعْلَنْتُمْ کَتَبَهُ» چنين استفاده مى شود که فرشتگان الهى مأموريت ندارند همه اعمال پنهانى را بنويسند و خداوندى که ستار العيوب است بخشى از اين اعمال را از قلمرو اطلاع آنها خارج ساخته و تنها در اختيار خودش قرار داده است و اين حکايت از نهايت لطف او مى کند.در دعاى کميل نيز مى خوانيم: «وَکُلَّ سَيِّئَة أَمَرْتَ بِاِثْباتِهَا الْکِرامَ الْکاتِبينَ الَّذينَ وَکَّلْتَهُمْ بِحِفْظِ مايَکُونُ مِنّى وَجَعَلْتَهُمْ شُهُوداً عَلَىَّ مَعَ جَوارِحى وَکُنْتَ اَنْتَ الرَّقيبَ عَلَىَّ مِنْ وَرآئِهِمْ وَالشّاهِدَ لِما خَفِىَ عَنْهُمْ وَبِرَحْمَتِکَ اَخْفَيْتَهُ وَبِفَضْلِکَ سَتَرْتَهُ ; خداوندا گناهان مرا ببخش هر گناهى که فرشتگان والا مقام را مأمور ثبت آن کرده اى همان ها که مأموريت دارند همه آنچه را از من سر مى زند بنويسند و آنها را افزون بر اعضاى من گواه من قرار دادى و تو در ماوراى آنها مراقب آنان هستى و گواه بر چيزى هستى که از آنها پنهان شده است (آرى) به رحمتت آن را پنهان سختى و به سبب فضلت مستور داشتى».سپس امام(عليه السلام) به بيان آثار و برکات تقوا مى پردازد و در عبارت کوتاه و بسيار پرمعنايى چهار نتيجه براى تقوا و پرهيزکارى ذکر مى کند. در بيان اولين و دومين اش مى فرمايد: «بدانيد آن کس که تقوا پيشه کند، خداوند راهى براى رهايى از فتنه ها به رويش مى گشايد و نور در دل تاريکيها به او اعطا مى کند»; (وَاعْلَمُوا أَنَّهُ (مَنْ يَتَّقِ اللهَ يَجْعَلْ لَّهُ مَخْرَجاً) مِنَ الْفِتَنِ، وَ نُوراً مِنَ الظُّلَمِ).قسمت اول اين سخن برگرفته از آيه شريفه: (وَمَنْ يَتَّقِ اللهَ يَجْعَلْ لَّهُ مَخْرَجاً)(8) است. در حديثى از ابوذر غفارى نقل شده که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: «إنّى لاَعْلَمُ آيةً لَوْ أَخَذَ بِهَا النّاسُ لَکَفَفَتْهُمْ: (وَ مَنْ يَتَّقِ اللهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً) فَما زالَ يَقُولُها وَ يُعيدُها; من آيه اى را مى دانم که اگر همه انسانها دست به دامن آن زنند براى حلّ مشکلاتشان کافى است... پس آيه (وَ مَنْ يَتَّقِ اللهَ) را همیشه تلاوت می کرد و بارها تکرار نمود».(9)قسمت دوم برگرفته از آيات ديگر است; مانند «(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ امَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللهَ يَجْعَلْ لَّکُمْ فُرْقَاناً); اى کسانى که ايمان آورده ايد اگر تقواى الهى پيشه کنيد براى شما وسيله جداسازى حق از باطل (و روشن بينى خاصّى که در پرتو آن حق را از باطل خواهيد شناخت) قرار مى دهد».(10)در سومين و چهارمين ثمره پربار تقوا مى فرمايد: «خداوند او را در آنچه دوست دارد و علاقه مند است (يعنى بهشت) براى هميشه مخلّد مى سازد و در جايگاه والايى نزد خود در سرايى که آن را براى (خاصّان) خويش ساخته است جاى مى دهد»; (وَ يُخَلِّدْهُ فِيمَا اشْتَهَتْ نَفْسُهُ، وَ يُنْزِلْهُ مَنْزِلَ الْکَرَامَةِ عِنْدَهُ، فِي دَار اصْطَنَعَهَا(11) لِنَفْسِهِ).در اين عبارت نتيجه تقوا را بيرون رفتن از فتنه ها و برطرف شدن ظلمتها از صحنه زندگى پرهيزکاران در اين جهان و خلود در مواهب مادى و معنوى در آن جهان ذکر کرده است. در واقع خداوند ميان نعمتهاى مادى و معنوى اين جهان و مادى و معنوى آن جهان را براى پرهيزگاران جمع مى کند و جمله هاى بالا هر کدام اشاره به يکى از اين نعمتهاست.جمله «اصْطَنَعَهَا لِنَفْسِهِ» يا اشاره به اين است که خداوند منزلگاه خاص آخرت را براى خاصّان خويش آفريده يا از قبيل تعبيراتى همچون «بيت الله» و «شهرالله» است که اشاره به عظمت و اهميّت آن سراست.سپس در شرح اوصاف اين جايگاه ويژه مى فرمايد: «همان جايى که سايه اش از عرش خداست و نور و روشنايى اش جمال اوست، زائرانش فرشتگان و يارانش پيامبران خدا هستند»; (ظِلُّهَا عَرْشَهُ، وَ نُورُهَا بَهْجَتُهُ، وَ زُوَّارُهَا مَلاَئِکَتُهُ، وَ رُفَقَاؤُهَا رُسُلُهُ).راستى چه جايگاه والايى است جايى که مافوق زمين و آسمان و در سايه عرش خداست. پرتو انوار الهى آن را روشن کرده و فرشتگان او هر دم به زيارت انسان مى آيند و او با پيامبران بزرگ همنشين است. اوصافى که شنيدنش انسان را به وجد مى آورد، پس ديدنش چگونه خواهد بود.قرآن مجيد نيز مى گويد: «(وَمَنْ يُطِعِ اللهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلئِکَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُوْلئِکَ رَفِيقاً) ; و کسانى که خدا و پيامبر را اطاعت کنند (در روز رستاخيز) همنشين کسانى خواهند بود که خدا نعمت خود را بر آنان تمام کرده ; از پيامبران و صديقان وشهدا و صالحان و آنها رفيق هاى خوبى هستند».(12)در ادامه اين سخن که امام(عليه السلام) دعوت به تقوا کرد و آثار بسيار گران بهاى آن را بيان فرمود در يک نتيجه گيرى روشن مى فرمايد: «حال که چنين است به سوى معاد (با اعمال صالح) سبقت جوييد و بر اجل پيشى گيريد (و پيش از آنکه فرصتها از دست برود و عمر به پايان برسد از آن بهره برداريد و زاد و توشه بيندوزيد)»; (فَبَادِرُوا الْمَعَادَ، وَ سَابِقُوا الاْجَالَ).همان گونه که قرآن مى فرمايد: «(سَابِقُوا إِلى مَغْفِرَة مِّنْ رَّبِّکُمْ وَ جَنَّة عَرْضُهَا کَعَرْضِ السَّمَاءِ وَالاَْرْضِ); به پيش تازيد براى رسيدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتى که وسعت آن همچون وسعت آسمان و زمين است».(13)در جايى ديگر مى فرمايد: «(وَالْمَلاَئِکَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِّنْ کُلِّ بَاب * سَلاَمٌ عَلَيْکُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ); فرشتگان بر بهشتيان از هر درى وارد مى شوند و مى گويند سلام بر شما به سبب صبر و استقامتتان. چه نيکوست سرانجام اين سرا».(14)در ادامه سخن به بيان علت آن مى پردازد و مى فرمايد: «چرا که نزديک است آرزوهاى مردم قطع گردد و مرگ آنها را در آغوش کشد و درهاى توبه به رويشان بسته شود و (بدانيد) شما همانند کسانى هستيد که قبل از شما بودند; مرگشان فرا رسيد و تقاضاى بازگشت به اين جهان کردند (اما پذيرفته نشد)»; (فَإِنَّ النَّاسَ يُوشِکُ أَنْ يَنْقَطِعَ بِهِمُ الاَْمَلَ، وَ يَرْهَقَهُمُ(15) الاَْجَلَ، وَ يُسَدَّ عَنْهُمْ بَابُ التَّوْبَةِ. فَقَدْ أَصْبَحْتُمْ فِي مِثْلِ مَا سَأَلَ إِلَيْهِ الرَّجْعَةَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ).اين سخن، اشاره به چيزى است که در قرآن آمده و مى فرمايد: «(حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّى أَعْمَلُ صَالِحاً فِيمَا تَرَکْتُ کَلاّ إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا); تا زمانى که مرگ يکى از آنان فرا رسد مى گويد: پروردگارا مرا بازگردانيد شايد در آنچه ترک کردم (و کوتاهى نمودم) عمل صالحى انجام دهم (ولى فرشتگان مى گويند) چنين نيست اين سخنى است که او به زبان مى آورد (و پذيرفته نخواهد بود)».(16)مقصود امام(عليه السلام) اين است که پيش از آن که به چنين سرنوشتى گرفتار شويد و تقاضايى که پذيرفته نمى شود داشته باشيد امروز آنچه از اعمال صالح و توبه از گناه مى خواهيد انجام دهيد.در ادامه همگان را به سفر آخرت و آمادگى براى اين سفر طولانى و پرخطر متوجه مى کند و مى فرمايد: «شما همچون رهروانى هستيد در حال کوچ کردن از خانه اى که خانه شما نيست (بلکه سرايى است ناپايدار و منزلگاهى است در مسير راه)»; (وَ أَنْتُمْ بَنُو سَبِيل، عَلَى سَفَر مِنْ دَار لَيْسَتْ بِدَارِکُمْ).سپس مى افزايد: «فرمان کوچ به شما اعلام شده و دستور تهيّه زاد و توشه (از اين سرا) نيز به شما داده اند»; (وَ قَدْ أُوذِنْتُمْ مِنْهَا بِالاِْرْتِحَالِ، وَ أُمِرْتُمْ فِيهَا بِالزَّادِ).در بعضى از آيات قرآن و در بسيارى از روايات اين تشبيه گويا براى سراى آخرت و دنيا و ساکنان اين جهان ديده مى شود که انسانها را به مسافرانى شبيه کرده اند که به سوى سرمنزل مقصود در حرکتند و در راه به منزلگاهى رسيده اند که بايد چند روزى در آن توقف کنند و زاد و توشه و مرکب فراهم سازند و از آنجا به راه خود ادامه دهند. زاد و توشه چيزى جز تقوا و مرکب راهوار چيزى جز ايمان نيست. آنها که در تهيه آن کوتاهى کنند، در راه مى مانند و هلاک مى شوند و هرگز به مقصد نمى رسند. قافله سالاران انبيا و اوصيا هستند که فرياد «الرحيل» (کوچ کنيد) را برآورده و نداى زاد و توشه را آماده سازيد سرداده اند، هر چند گروهى درخوابند يا بيدارند و گوش شنوا ندارند و بانگ و نداى آنها را نمى شنوند.قرآن مجيد مى گويد: «(وَإِنَّ الاْخِرَةَ هِىَ دَارُ الْقَرَارِ) ; سراى آخرت، سراى جاويدان است».(17) و نيز مى فرمايد: «(وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى) ; و زاد و توشه تهيه کنيد که بهترين زاد و توشه پرهيزکارى است».(18)****پی نوشت:1. حجرات، آيه 13.2. بقره، آيه 197.3. مريم، آيه 63.4. «نواصى» جمع «ناصية» به معناى موهاى پيش سر و اشاره به قدرت قاهره خداوند و کنايه از سلطه او بر همه چيز است.5. «تقلّب» در اينجا به معناى «تصرّف» و هرگونه دگرگونى است، اشاره به اين که همه حرکات شما در دست قدرت اوست.6. ملک، آيه 13.7. انفطار، آيات 10 ـ 12.8. طلاق، آيه 2.9. تفسير مجمع البيان، جلد 10، صفحه 306.10. انفال، آيه 29.11. «اصطنع» يعنى آن را ساخته و پرداخته (از ريشه «صنع» گرفته شده است).12. نساء، آيه 69.13. حديد، آيه 21.14. رعد، آيات 23 و 24.15. «يرهق» از ريشه «رهق» بر وزن «شفق» در اصل به معناى پوشاندن چيزى با قهر و غلبه است و در اينجا به معناى غلبه و تسلّط مرگ بر انسان است.16. مؤمنون، آيه 99 و 100.17. غافر، آيه 39.18. بقره، آيه 197. 
شرح علامه جعفری«و اوصاكم بالتقوي و جعلها منتهي رضاه و حاجته من خلقه فاتقوا الله الذي انتم بعينه و نواصيكم بيده و تقلبكم في قبضته … انه من يتق الله يجعل له مخرجا من الفتن و نورا من الظلم و يخلده فيما اشتهت و ينزله منزله الكرامه عنده في دار اصطنعها لنفسه ظلها عرشه …» (و خداوند متعال شما را به تقوي وصيت فرمود و آن را نهايت رضا و غايت مطلوب خود از مخلوقاتش قرار داده است. پس براي خدا تقوي بورزيد كه در ديدگاه او هستيد و پيشاني‌هاي شما در دست او است و همه دگرگوني‌ها و تحركات شما در قبضه قدرت اوست … هر كس كه به خدا تقوي بورزد براي او راه نجات از فتنه‌ها را هموار مي‌كند … و او را در جايگاه كرامت در نزد خود مقامي كه در سايه عرش براي خود قرار داده است. فرود مي‌آورد …).تقوي آن حقيقت است كه حركت صاحبش را از خويشتن‌داري از كثافات آغاز مي‌كند و او را تا ورود به بارگاه خداوندي پيش مي‌برد:در مباحث گذشته اغلب مسائل مربوط به تقوي توضيح داده شده و در فهرست راهنما ثبت شده است (حتما مراجعه فرماييد) در اين مورد به تفسير يك جمله از سخنان اميرالمومنين (ع) مي‌پردازيم و آن جمله همين است كه در عنوان مبحث آورده‌ايم. معناي اجمالي اين مطلب چنين است كه (من انساني) آدميان در نتيجه تقوي به مقامي مي‌رسد كه شايستگي مجاورت با خدا را به دست مي‌آورد. عظمت اين مقام را با اين مفاهيم دنيوي به هيچوجه نمي‌توان تصور نمود. براي توضيح، اين مسائل را در نظر بگيريم:1- (من انساني در جريان گرديدن به وسيله تقوي؟) حقيقت اينست كه ما يك مفهوم سايه‌اي از چنين (من) مي‌فهميم كه اندكي بالاتر از درك قرار گرفتن غوره در مجراي انگور شدن است و نه حقيقت آن را.2- جوار رحمت الهي عند مليك مقتدر براي ما خاكزادگان خاكنشين، تا وصول به مقام تجرد از اين ماده و ماديات كه به اعتلاي روحي بسيار والا نيازمند است، قابل دريافت نيست. اگر حركتي كنيم همين مقدار شهود مي‌كنيم كه ما پس از پاك كردن گرد و غبار شهوات و تعلقات طبيعت از وجود خود، طوري به طهارت عالي و نورانيت خيره‌كننده نايل مي‌گرديم كه با اين ادراكات و مشاعر آلوده نمي‌توانيم آن را دريابيم. اما قضيه چنان دور نيست كه بشر با توجه به اين عظمت مقام الهي (حضور در مقام پيشگاه ربوبي) خود را دچار ياس نمايد و در همين دنياي دون غوطه‌ور بماند. تاريخ بشر به علاوه وجود نازنين انبيا و ائمه بزرگوار و وارستگان تخلق به اخلاق الله در اين مسير مردمي نسبتا فراوان ديده است كه اوراق سرگذشت او به خوبي ارائه مي‌دهد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم ) امام (ع) پس از آگاهيهايى كه در باره تقوا به شنوندگان داده به رعايت آن امر مى كند، و در باره انگيزه هايى كه انسان را وادار مى سازد تقوا را به كار بندد و از خداوند بيم و هراس داشته باشد هشدار مى دهد. يكى از اين انگيزه ها اين است كه انسان زير نظر و مراقبت پروردگار بوده و به هر كار او دانا و آگاه است. واژه «عين» مجازا براى علم استعاره شده و اين از باب اطلاق نام سبب بر مسبّب است، زيرا عمل چشم ملازم با حصول علم است. ديگرى اين است كه موى پيشانى يا زمام انسان در دست خداوند است يعنى در كف قدرت اوست، و اين كه از تمام بدن پيشانى را اختصاص به ذكر داده براى اين است كه دانسته شود مهمّترين و شريفترين اعضاى بدن، مملوك خداوند و در اختيار اوست، واژه يد مجازا بر قدرت اطلاق مى شود، و اين از باب تسميه سبب است كه قابليّت دارد نام مسبّب بر آن گذاشته شود، يكى ديگر از انگيزه ها اين است كه هر گونه تقلّب و دگرگونى انسان در قبضه اقتدار اوست، يعنى حركت و سكون و همگى رفتار انسان بر حسب اقتضاى قدرت و حكم خداوند است و هيچ چيزى از زير فرمان او بيرون نيست.فرموده است: «إن أسررتم...»:اين سخن به دليل گفتار خداوند متعال است كه فرموده است: «يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ» «آنچه را در نهان انجام مى دهيد مى داند».فرموده است: «إن أعلنتم كتبه... تا باطلا»:پيش از اين بارها در باره كاتبان اعمال سخن گفته ايم.پس از اين گفتار خود را در باره تقوا و پرهيزگارى با عبارت «و اعلموا... من الفتن» تأكيد مى كند، جمله «من يتّق اللّه يجعل له مخرجا» عين الفاظ قرآن است.فرموده است: «من الفتن»:اين سخن تفسير واژه «مخرجا» مى باشد يعنى خداوند راهى براى خروج او از فتنه ها قرار مى دهد، و «نورا من الظّلم» يعنى: به وسيله انوار علومى كه بر اثر تقوا آمادگى و شايستگى آن را پيدا مى كند، او را از ظلمات نادانى رهايى مى دهد.فرموده است: «و يخلده فيما اشتهت نفسه»:دليل اين گفتار قول خداوند متعال است كه فرموده است: «لا يَسْمَعُونَ حَسِيسَها وَ هُمْ فِي مَا...» مراد از منزل كرامت، جايگاه با بركتى است كه خداوند دستور درخواست آن را به بندگان خود داده و فرموده است: «قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ» منظور از سرايى كه براى خود برگزيده بهشت است و اين كه خداوند آن را به خود نسبت داده براى بزرگداشت بهشت و برانگيختن رغبت و شوق دست يافتن به آن است و حسن اين نسبت روشن است، زيرا باغهاى محسوس دنيا عاليترين جاهايى است كه براى نشيمن برگزيده ترين و شريفترين مردم در نظر گرفته مى شود، امّا باغ يا بهشت معقول، كيفيّت آن بستگى به درجات وصول و ميزان برخوردارى انسان از معارف الهى دارد، همان معارفى كه مايه سعادت و سرور و لذّت كامل است. اين بهشت معقول همه شرايط عقلى و امتيازهاى روحى را براى اين كه جايگاه دوستان خدا و خاصّان او و فرشتگان و پيامبرانش باشد داراست و معمولا اگر پادشاهى نظرش بر اين قرار گرفت كه ساختمانى براى سكونت خويش و نزديكان خود بنا كند، گفته مى شود كه اين ساختمان به شاه اختصاص دارد و او آن را بر پا كرده است، بارى از ظاهر اين گفتار بر مى آيد كه بهشت در آسمانهاست و عرش بر روى آن قرار دارد، و در اين سخن نيز نكته لطيفى است. زيرا مى دانيم كه از اطلاق عرش گاهى فلك نهم اراده مى شود و زمانى منظور از عرش، عقل اوّل است به اعتبار اين كه صور همه موجودات در آن است و به همه آنها احاطه دارد و حامل معرفت صانع نخستين جلّ و علا مى باشد، و گاهى هم مراد از عرش سلطنت و عظمت پروردگار است.واژه ظلّ (سايه) را براى عرش استعاره فرموده است، كه در معناى اوّل مراد فلك نهم است، زيرا حركت افلاك از جمله اسبابى است كه نفوس بشرى و فلكى را براى وصول به معارف الهى كه مايه آسودگى از آتش نادانى است آماده مى كند همچنان كه سايه، سبب آسايش و رهايى از گرمى آفتاب مى باشد، و در معناى دوّم منظور عقل اوّل است، براى اين كه معارف الهى كه به واسطه اين فرشته مقدّس بر ضماير كسانى كه آمادگى و شايستگى آن را دارند افاضه مى شود موجب حصول بزرگترين آسايش و آرامش است، و سايه نيز چنين است، و در معناى سوّم مقصود اين است كه سلطنت و عظمت حقّ تعالى بر هر قدرت و بزرگى غلبه و برترى مطلق دارد و چون بزرگوارى او مبدأ آسايش نفوسى است كه آنها را به كمالات عقلى آراسته است، لذا عرش سايه قدرت و عظمت پروردگار است كه به آن پناه برده مى شود، و اطلاق واژه سايه بر نعمت و قدرت در عرف روشن است، مثلا گفته مى شود: من در سايه فلان، و يا در سايه شاه و دادگرى او هستم، يعنى از نعمت و عنايت او برخوردارم.فرموده است: «و نورها بهجته»:بهجت يا شكوه و جلال حقّ تعالى به جمال و كمال او كه بر سرتاسر عوالم وجود و بواطن نفوس تابان است برگشت دارد و بديهى است بهشت به انوار او روشن است، انوارى كه چشم بينندگان را خيره مى سازد، و فرشتگان مقرّب را در بهجت و سرور فرو مى برد.فرموده است: «و زوّارها ملائكته و رفقاؤها رسله»:در اين عبارت نيز نكته ظريفى است، و آن اين كه چون نفوس بشرى ذاتا متّحد مى باشند، مراتب آنها در احراز كمالات و نيل به درجات نيز نزديك به يكديگر، و حصول اين امر براى آنها ميسّر است، لذا از ساكنان آن به رسولانى كه رفيقان بهشتند تعبير شده است، امّا چون انواع فرشتگان آسمانى و آنهايى كه از علائق جسميّت مجرّدند بالذّات، و هم از لحاظ درجه كمالات، با يكديگر متفاوتند، فرشتگان زايران بهشت يعنى ديدار كنندگان ساكنان آن خوانده شده اند، و آشكار است كه رفيق از زاير نزديكتر و پيوسته تر است، گفته اند زيارت فرشتگان از ساكنان بهشت، عبارت از حضور ساكنان عالم بالا در نزد نفوس كامله به هنگام انقطاع و انصراف آنها از علايق جسمى است، و چون اين حضور هميشگى نيست بلكه بر حسب اوقاتى است كه نفس از چنگال تعلّقات رهايى دارد، حضور آنها به زيارت شبيه بوده و اين واژه براى آن استعاره شده است، بديهى است در اين ديدار فرشته زاير است نه نفس انسان، زيرا صورت فرشته است كه به افاضه خداوند صورت آفرين در نفوسى كه آمادگى و شايستگى دارند وارد و نمايان مى گردد.پس از اين امام (ع) دوباره روز رستاخيز را يادآورى مى كند و دستور مى دهد كه در انجام دادن آنچه موجب صلاح امور آخرت مى شود پيشدستى كنند، و در اداى اعمالى كه مايه تقرّب به خدا و رهايى از بيم و هراس روز قيامت مى شود شتاب ورزند، جمله سابقوا الآجال نيز به همين معناست.فرموده است: «فإنّ النّاس يوشك أن ينقطع بهم الأمل»:مراد از أمل آرزوى دنيا و خواستن دوام زندگى آن است يعنى چون نزديك است رشته اين آرزوها بريده شود لازم است به اصلاح امور آخرت توجّه كنند، و «يرهقهم الأجل» يعنى چون بزودى مرگ فرا مى رسد و دامن آدميان را مى گيرد واجب است در عمل براى آنچه باقى و پايدار مى ماند بكوشند، و چون به سبب فرا رسيدن مرگ، باب توبه مسدود مى گردد به آن مبادرت ورزند.فرموده است: «فقد أصبحتم... قبلكم»:يعنى: شما در وضعى هستيد كه از نعمت حيات و سلامت و امنيّت و ديگر وسايلى كه پيشينيان شما آرزو و درخواست رجوع به مانند آنها را مى كنند برخورداريد و مى توانيد با استفاده از اين امكانات به عمل بپردازيد.فرموده است: «و أنتم بنو سبيل... بالزّاد»:واو در جمله «و أنتم...» واو حاليّه است و صفت در راه ماندگان را براى انسانها استعاره فرموده است، زيرا اقامت آنها در سراى دنيا غرض اصلى نيست، و عنايات پروردگار مقصد ديگرى را براى آنها منظور و مقرّر داشته و از طريق دين، آنان را به كوچيدن از دنيا تشويق مى كند، بنا بر اين آنها در دنيا همچون مسافرانند، دروازه هاى شهر آنها جود و بخشش الهى، و نزديكترين درهاى ورودى دنيا ارحام مادران، و درهاى خروجى آن مرگ است، واژه «سفر» مجاز و استعاره مشهورى براى مرگ است كه مى توان آن را حقيقت دانست. آشكار است سرايى كه انسان در آن نخواهد ماند بلكه منزلى در گذرگاه سراى ديگر است خانه و محلّ اقامت او نيست، اين كه فرموده است از اين جا به آنها بانگ رحيل سرداده اند، براى برانگيختن نفرت آنهاست كه به دنيا رغبت و اعتماد نكنند و آن را وطن خود ندانند و اين كه دستور داده از اين دنيا توشه بر گيرند براى توجّه دادن آنهاست به اين كه هدف و مقصد از اين دنيا آخرت است و لازم است براى پيمودن اين راه و رسيدن به مقصد زاد و توشه و آمادگى لازم را در اين جا فراهم كرد، واژه «زاد» براى پرهيزگارى و فرمانبردارى خداوند استعاره شده و همينهاست كه توشه راه انسان به پيشگاه پروردگار جهانيان است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 376 و أوصاكم بالتّقوى و جعلها منتهى رضاه، و حاجته من خلقه، فاتّقوا اللّه الّذي أنتم بعينه، و نواصيكم بيده، و تقلّبكم في قبضته، إن أسررتم علمه، و إن أعلنتم كتبه، قد وكّل بكم حفظة كراما، لا يسقطون حقّا، و لا يثبتون باطلا. و اعلموا أنّ من يتّق اللّه يجعل له مخرجا من الفتن، و نورا من الظّلم، و يخلّده فيما اشتهت نفسه، و ينزّله منزلة الكرامة عنده في دار اصطنعها لنفسه، ظلّها عرشه، و نورها بهجته، و زوّارها ملائكته، و رفقاءها رسله، فبادروا المعاد، و سابقوا الاجال، فإنّ النّاس يوشك أن ينقطع بهم الأمل، و يرهقهم الأجل، و يسدّ عنهم باب التّوبة، فقد أصبحتم في مثل ما سأل إليه الرّجعة من كان قبلكم، و أنتم بنو سبيل على سفر من دار ليست بداركم، و قد أوذنتم منها بالارتحال، و أمرتم فيها بالزّاد.اللغة:و (يوشك) أن يكون كذا بكسر الشين من أفعال المقاربة مضارع أو شك يفيد الدنوّ من الشيء، و قال الفارابي الايشاك الاسراع، و قال النحاة استعمال المضارع أكثر من الماضي و استعمال اسم الفاعل قليل و قد استعملوا ماضيا ثلاثيا فقالوا و شك مثل قرب و شكا، و في القاموس و شك الأمر ككرم سرع كوشك و أوشك أسرع السير كواشك و يوشك الأمر أن يكون و أن يكون الأمر و لا تفتح شينه أو لغة رديئة و (رهقت) الشيء رهقا من باب تعب قربت منه، قال أبو زيد: طلبت الشيء حتّى رهقته و كدت آخذه أو أخذته، و قال: رهقته أدركته و رهقه الدّين غشيه.المعنى:(و أوصاكم بالتقوى) في قوله  «وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ» و غيرها من الايات الّتي تقدّمت في شرح المختار الرّابع و العشرين. (و جعلها منتهى رضاه) فانّها لما كانت موصلة إلى اللّه سبحانه مؤدّية إلى رضوانه موجبة لمحبّته و رضاه صحّ بهذا الاعتبار جعلها منتهى رضاه من خلقه كما قال عزّ و جلّ  «بَلى  مَنْ أَوْفى  بِعَهْدِهِ»* و قال  «قُلْ أَ أُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذلِكُمْ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوانٌ». (و) جعلها استعاره (حاجته من خلقه) استعار لفظ الحاجة لتأكّد الطلب أى طلبه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 388 المؤكّد فانّه سبحانه لما بالغ في الحثّ و الحضّ عليها و تكرّر منه تعالى طلبها و الأمر بها في غير واحدة من الايات شبّهها بالحاجة الّتي يفتقر إليها المحتاج و يبالغ في تحصيلها و الوصول إليها و الجامع المطلوبيّة المتأكّدة.و لمّا نبّه على كونها سببا للوصول إلى رضوانه و غاية المطلوب من خلقه عقّبه بالأمر بها فقال مجاز من باب تسمية المسبّب باسم السبّب- مجاز من باب تسمية اللّازم باسم الملزوم (فاتقوا اللّه الّذي أنتم بعينه) أى بعلمه فاطلق العين و أريد العلم مجازا من باب تسمية المسبّب باسم السبّب، أو اللّازم باسم الملزوم إذ رؤية الشيء سبب للعلم به و مستلزم له.و في الاتيان بالموصول تأكيد الغرض المسوق له الكلام، فانه لما أمر بالتقوى و كانت التقوى حسبما قاله الصادق عليه السّلام عبارة عن أن لا يفقدك اللّه حيث أمرك و لا يراك حيث نهاك، أتى بالجملة الموصولة الوصفيّة تنبيها على أنّ اللّه عالم بكم خبير بأحوالكم بصير بأعمالكم سميع لأقوالكم، و من كان هذا شأنه فلا بدّ أن يتّقى منه حقّ تقاته إذ لا يعزب عنه شيء من المعاصي و لا يخفى عليه شيء من الخطايا كما يخفى على ساير الموالي بالنسبة من عبيدهم.و أكّده اخرى بقوله (و نواصيكم بيده) يعني أنه قاهر لكم قادر عليكم متمكّن من التصرّف فيكم كيف شاء و أىّ نحو أراد لا رادّ لحكمه و لا دافع لسخطه و نواصيكم بيد قدرته، لا يفوته من طلب و لا ينجو منه من هرب.و أكّده ثالثة بقوله (و تقلّبكم في قبضته) أى تصرّفكم في حركاتكم و سكناتكم تحت ملكه و قدرته و اختياره.و قوله (إن أسررتم علمه و إن أعلنتم كتبه) هو أيضا في معنى التأكيد و أن غير الاسلوب على اقتضاء التفنّن، يعني أنّه عالم بالسرائر خبير بالضمائر سواء عليه ما ظهر منكم و ما بطن لا يحجب عنه شيء ممّا يسرّ و ما يعلن كما قال عزّ من قائل: «سَواءٌ مِنْكُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّيْلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ» هذا و يدلّ قوله: إن أعلنتم كتبه بمفهومه على أنّه لا يكتب ما لا يعلن و إن كان يعلمه، فيفيد عدم المؤاخذة على نيّة المعصية بمجرّدها، و قد مضى تحقيق الكلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 389 فيه في شرح الفصل الخامس من المختار الثالث فليتذكّر.و بذلك ظهر ما في قول الشّارح المعتزلي حيث قال: إنّ قوله عليه السّلام إن أسررتم آه ليس يدلّ على أنّ الكتابة غير العلم، بل هما شيء واحد و لكنّ اللّفظ مختلف انتهى فتدبّر.و عقّب قوله: كتبه بقوله الاحتراس (قد وكل بكم حفظة كراما) من باب الاحتراس فانه لما كان بظاهره متوهّما لكونه تعالى شأنه بنفسه كاتبا أتا بهذه الجملة دفعا لذلك التوهّم، و تنبيها على أنّ الموكّل بذلك الملائكة الحافظون لأعمال العباد.قال تعالى  «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ كِراماً كاتِبِينَ» و هم طائفتان ملائكة اليمين للحسنات و ملائكة الشمال للسيئات قال عزّ و جلّ  «إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِيدٌ ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ» هذا.و في وصف الحفظة بالكرام  «1» و تعظيمهم بالثناء تفخيم لما وكّلوا به و أنه عند اللّه تعالى من جلائل الامور حيث يستعمل فيه هؤلاء الكرام، و فيه من التهويل من المعاصي ما لا يخفى.و لهذه النكتة أيضا وصفهم ثانيا بقوله (لا يسفطون حقّا و لا يثبتون باطلا) أى لا يسقط من قلمهم ما هو ثابت له أو عليه، و لا يكتبون ما لا أصل له، و من المعلوم أنّ المكلّف إذا التفت إلى ذلك و تنبّه على شدّة محافظة الحفظة عليه و على أنّهم لا يتركون شيئا مما هو له أو عليه كان ذلك أقوى داعيا له على الازعاج عن المعاصي و الاقلاع عن السيئات.قال الصّادق عليه السّلام: استعبدهم اللّه أى الكرام الكاتبين بذلك، و جعلهم شهودا على خلقه ليكون العباد لملازمتهم إيّاهم أشدّ على طاعة اللّه مواظبة و عن معصيته______________________________ (1) و المستفاد من رواية علل الشرائع عن الصادق (ع) أنّ الملائكة الحفظة غير الكرام البررة قال (ع) فى حديث المعراج انما سمّيت سدرة المنتهى لأنّ أعمال أهل الأرض تصعد بها الملائكة الحفظة الى محلّ السدرة و الحفظة الكرام البررة دون السدرة يكتبون ما يرفع إليهم من أعمال العباد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 390 أشدّ انقباضا، و كم من عبد همّ بمعصيته فذكر مكانهم فارعوى، و كيف فيقول ربّي يراني و حفظتي علىّ بذلك تشهد، هذا.و لما امر بالتقوى و أردفه بذكر ما يحذر من تركها عقّبه بذكر ما يرغب في الملازمة عليها فقال (و اعلموا أنّ من يتّق اللّه يجعل له مخرجا من الفتن) الموجبة للضلالة (و نورا من الظلم) أى من ظلمات الجهالة، و هو اقتباس من الاية الشريفة في سورة الطلاق قال سبحانه: «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ».روى في الصّافي عن القمّي عن الصّادق عليه السّلام قال: في دنياه، و من المجمع عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قرأها فقال: مخرجا من شبهات الدّنيا و من غمرات الموت و شدايد يوم القيامة و عنه عليه السّلام إنّي لأعلم آية لو أخذ بها النّاس كفتهم  «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ»* الاية، فما زال يقولها و يعيدها. (و يخلده فيما اشتهت نفسه) و هو أيضا اقتباس من الاية في سورة الأنبياء قال تعالى  «لا يَسْمَعُونَ حَسِيسَها وَ هُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ وَ تَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ هذا يَوْمُكُمُ». (و ينزله منزل الكرامة عنده) أى في منزل أهله معزّزون مكرّمون عنده سبحانه كنايه (في دار اصطنعها لنفسه) أى اتّخذها صنعه و خالصته و اختصّها بكرامته كما قال سبحانه لموسى بن عمران: «وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي» قيل: هو تمثيل لما أعطاه اللّه من التقريب و التكريم.قال الشارح البحراني: و الدّار الّتي اصطنعها لنفسه كناية عن الجنّة و نسبها إلى نفسه تعظيما لها و ترغيبا فيها، و ظاهر حسن تلك النسبة فانّ الجنّة المحسوسة أشرف دار رتّبت لأشرف المخلوقات، و أما المعقولة فيعود إلى درجات الوصول و الاستغراق في المعارف الالهيّة الّتي بها السعادة و البهجة و اللّذة التامّة، و هي جامع الاعتبار العقلي لمنازل أولياء اللّه و خاصّته و مقامات ملائكته و رسله، و من المتعارف أنّ الملك العظيم اذا صرف عنايته الى بناء دار يسكنها هو و خاصّته أن يقال انّه تختصّ بالملك و انّه بناها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 391 و قوله: (ظلّها عرشه) يدلّ على أنّ الجنّة فوق السّماوات و تحت العرش و اليه ذهب الاكثر.قال الرّازي في تفسير قوله عزّ و جلّ: «وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ» : و ههنا سؤالات «إلى أن قال» السؤال الثّالث أنتم تقولون إنّ الجنّة في السّماء فكيف يكون عرضها كعرض السّماء.و الجواب أنّ المراد من قولنا أنها في السّماء أنّها فوق السّماوات و تحت العرش قال في صفة الفردوس: سقفها عرش الرحمن، و قال: و سئل أنس بن مالك عن الجنّة في الأرض أم في السّماء؟ قال: فأىّ أرض و سماء تسع الجنّة، قيل: فأين هي؟ قال فوق السماوات السبع و تحت العرش.و قال العلّامة المجلسي (ره) في البحار بعد ذكر الايات و الأخبار في وصف الجنّة و نعيمها:اعلم أنّ الايمان بالجنّة و النار على ما وردتا في الايات و الأخبار من غير تأويل من ضروريات الدّين و منكرهما أو مأوّلهما بما اوّلت به الفلاسفة خارج من الدّين.و أما كونهما مخلوقتان الان فقد ذهب إليه جمهور المسلمين إلّا شرذمة من المعتزلة، فانهم يقولون: سيخلقان يوم القيامة، و الايات و الأخبار المتواترة دافعة لقولهم مزيفة لمذهبهم و الظاهر أنه لم يذهب إلى هذا القول السخيف أحد من الاماميّة إلّا ما ينسب إلى السيد الرّضيّ رضي اللّه عنه و أما مكانهما فقد عرفت أنّ الأخبار تدلّ على أنّ الجنّة فوت السماوات السبع و النار في الأرض السابعة، و نقل عن شارح المقاصد أنه قال: لم يرد نقل صريح في تعيين مكان الجنّة و النار، و الأكثرون على أنّ الجنّة فوق السماوات السبع و تحت العرش تشبّثا بقوله تعالى «عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى» و قوله عليه السّلام: سقف الجنّة عرش الرّحمن، و النار تحت الأرضين السبع، و الحقّ تفويض ذلك إلى علم العليم الخبير انتهى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 392 و ذهب بعضهم إلى أنّها في السّماء الرابعة نسبه الطبرسيّ في مجمع البيان إلى صحيح الخبر، و اللّه أعلم. (و نورها بهجته) قال الطريحي و البهجة الحسن و منه رجل ذو بهجة، و البهجة السّرور و منه الدّعاء: و بهجة لا تشبه بهجات الدّنيا، أى مسرّة لا تشبه مسرّات الدّنيا، و فيه: سبحان ذي البهجة و الجمال، يعني الجليل تعالى انتهى.أقول: فعلى المعنى الأوّل فالمراد أنّ نور الجنّة أى منوّرها جماله سبحانه عظمه الّتي تضمحلّ الأنوار دونها، فأهل الجنّة مستغرقة في شهود جماله، و نفوسهم مشرقة باشراق أنوار كماله كما قال عزّ من قائل  «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» أى منوّرهما، فانّ كلّ شيء استنار منهما و استضاء فبقدرته و جوده و افضاله.روى في البحار من تفسير علىّ بن إبراهيم القمّي عن أبيه عن ابن أبي نجران عن عاصم بن حميد عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ للّه كرامة في عباده المؤمنين في كلّ يوم جمعة فاذا كان يوم الجمعة بعث اللّه إلى المؤمن ملكا معه حلّة فينتهى إلى باب الجنّة فيقول: استأذنوا لى على فلان، فيقال هذا رسول ربّك على الباب فيقول لأزواجه أىّ شيء ترين على أحسن، فيقلن يا سيّدنا و الّذي أباحك الجنّة ما رأينا عليك شيئا أحسن من هذا بعث إليك ربّك فيتّزر بواحدة و يتعطّف بالأخرى فلا يمرّ بشيء إلّا أضاء له حتى ينتهى إلى الموعد فاذا اجتمعوا تجلّى لهم الرّب تبارك و تعالى فاذا نظروا إليه خرّوا سجّدا، فيقول عبادي ارفعوا رؤوسكم ليس هذا يوم سجود و لا يوم عبادة قد رفعت عنكم المؤنة، فيقولون: يا ربّ و أيّ شيء أفضل مما أعطيتنا، أعطيتنا الجنّة، فيقول لكم مثل ما في أيديكم سبعين ضعفا، فيرجع المؤمن في كلّ جمعة سبعين ضعفا مثل ما في يديه و هو قوله  «وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ» و هو يوم الجمعة إنّ ليلها ليلة غرّاء و يومها يوم أزهر فأكثروا فيها من التسبيح و التكبير و التهليل و الثناء على اللّه و الصّلاة على محمّد و آله. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 393 قال فيمرّ المؤمن فلا يمرّ بشيء إلّا أضاء له حتّى ينتهى إلى أزواجه، فيقلن و الّذي أباحنا الجنّة يا سيّدنا ما رأيناك قط أحسن منك الساعة فيقول: إنّي قد نظرت بنور ربّي الحديث.قال العلّامة المجلسي (ره) قوله- تجلّى لهم الرّب- أى بأنوار جلاله و آثار رحمته و افضاله- فاذا نظروا إليه- أى إلى ما ظهر لهم من ذلك و على المعنى الثاني فالمراد أنّ نور الجنّة و أهلها ابتهاج اللّه سبحانه بها و بهم أما وصفه سبحانه بالابتهاج و البهجة فلما قال الحكماء و المتكلّمون المثبتون له تعالى اللّذة العقليّة من أنّ أجل مبتهج هو المبدأ الأوّل بذاته لأنّ الابتهاج و اللّذة عبارة عن إدراك الكمال فمن أدرك كمالا في ذاته ابتهج به و التذّ، و كماله تعالى أجلّ الكمالات و إدراكه أقوى الادراكات فوجب أن يكون لذّاته أقوى اللّذات.قال صدر المتألّهين: أجلّ مبتهج بذاته هو الحقّ الأوّل، لأنه أشدّ إدراكا لاعظم مدرك له الشرف الأكمل و النور الأنور و الجلال الأرفع، و هو الخير المحض و بعده في الخيريّة و الوجود و الادراك هو الجواهر العقليّة و الأرواح النوريّة و الملائكة القدسيّة المبتهجون به تعالى، و بعد مرتبتهم مرتبة النفوس البشريّة و السعداء من أصحاب اليمين على مراتب ايمانهم باللّه.و أما المقرّبون من النفوس البشريّة و هم أصحاب المعارج الروحانيّة فحالهم في الاخرة كحال الملائكة المقرّبين في العشق و الابتهاج به تعالى.إذا عرفت ذلك ظهر لك أنّ ابتهاج اللّه بمخلوقاته راجع إلى ابتهاجه بذاته، لأنه لما ثبت أنه أشدّ مبتهج بذاته لما له من الشرف و الكمال كان ذاته أحبّ الأشياء إليه، و كلّ من أحبّ شيئا أحبّ جميع أفعاله و آثاره لاجل ذلك المحبوب، و كلّ ما هو أقرب إليه فهو أحبّ اليه و ابتهاجه به أكمل.فثبت بذلك أنّ اللّه سبحانه مبتهج بالجنّة و أهلها لأنها دار كرامته و رحمته و أقرب المجعولات إليه، و كذلك أهلها لأنهم مقرّبو حضرته و محبوبون إليه و مكرّمون لديه كما أنهم مبتهجون به سبحانه و محبّون إيّاه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 394 مجاز من باب تسميةالسبب باسم المسبّب [و نورها بهجته ] و أما أنّ بهجته تعالى نور لها أى لأهلها فلكون محبّته و ابتهاجه سببا لاستنارة نفوسهم بما يفاض عليهم من الأنوار الملكوتيّة الّتي تغشى أبصار البصاير و يستغرق في الابتهاج بها الأولياء المقرّبون، و على ذلك فتسمية البهجة بالنور من باب تسمية السبب باسم المسبّب، هذا.و انما خصّ بهجته بالذكر لأنها حسبما عرفت ملازمة للمحبّة، و محبّته تعالى لهم و رضوانه عنهم أعظم الخيرات و أفضل الكمالات.روى في البحار عن العياشي عن ثوير عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام قال: إذا صار أهل الجنّة في الجنّة و دخل وليّ اللّه إلى جنانه و مساكنه، و اتكى كلّ مؤمن منهم أريكته حفّته خدّامه و تهدّلت عليه الثمار و تفجّرت حوله العيون و جرت من تحته الأنهار و بسطت له الزّرابي، و صففت له النمارق و أتته الخدّام بما شائت شهوته من قبل أن يسألهم ذلك قال: و يخرج عليهم الحور العين من الجنان فيمكثون بذلك ما شاء اللّه، ثمّ إنّ الجبّار يشرف عليهم فيقول لهم: أوليائي و أهل طاعتي و سكان جنّتي في جواري ألا هل انبئكم بخير مما أنتم فيه؟ فيقولون: ربّنا و أىّ شيء خير مما نحن فيه؟ نحن فيما اشتهت أنفسنا و لذّت أعيننا من النعم في جوار الكريم، قال:فيعود عليهم بالقول، فيقولون: ربّنا نعم، فأتنا بخير مما نحن فيه، فيقول لهم تبارك و تعالى: رضاى عنكم و محبّتي لكم خير و أعظم مما أنتم فيه، فيقولون: نعم يا ربّنا رضاك عنّا و محبّتك لنا خير لنا و أطيب لأنفسنا، ثمّ قرء عليّ بن الحسين عليه السّلام هذه الاية «وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ». (و زوّارها ملائكته) يعني أنّ الملائكة يزورون ساكنيها تعظيما لهم و تشريفا و تكريما حسبما عرفت الاشارة إليه في الرواية الّتي رويناها من روضة الكافي في شرح الفصل التاسع من المختار الأول. (و رفقاؤها رسله) كما قال عزّ من قائل  «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 395 رغب اللّه تعالى و كذا أمير المؤمنين أهل الطاعة و التّقوى بهذا الوعد و ما أحسنه من وعد و هو كونهم رفيق النّبيين الّذينهم في أعلا علّيين و الصدّيقين الّذين صدقوا في أقوالهم و أفعالهم، و الشهداء المقتول أنفسهم و أبدانهم بالجهاد الأكبر و الأصغر و الصالحين الّذين صلحت حالهم و استقامت طريقتهم.روى في الصّافي من الكافي عن الصادق عليه السّلام: المؤمن مؤمنان: مؤمن وفى للّه بشروطه الّتي اشترطها عليه فذلك مع النّبيين و الصدّيقين و الشهداء و الصّالحين و حسن اولئك رفيقا، و ذلك ممّن يشفع و لا يشفع له، و ذلك ممّن لا يصيبه أهوال الدّنيا و لا أهوال الاخرة، و مؤمن زلّت به قدم فذلك كخامة الزرع كيفما كفته الريح انكفى، و ذلك ممّن يصيبه أهوال الدّنيا و أهوال الاخرة و يشفع له و هو على خير.و فيه من الكافي و العياشي عن الصّادق عليه السّلام لقد ذكركم اللّه في كتابه فقال: «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ» الاية، فرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في الاية النبيّون و نحن في هذا الموضع الصدّيقون و الشهداء و أنتم الصّالحون فتسمّوا بالصّلاح كما سمّاكم اللّه، هذا.و لجزالة هذا الوعد أعنى مرافقة النّبيين عقّب اللّه تعالى قوله  «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ» بقوله  «ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ وَ كَفى  بِاللَّهِ عَلِيماً» و قد مضى بعض الكلام في وصف الجنّة و نعيمها في شرح الفصل الثالث من المختار الثامن و المأة، رزقنا اللّه نيلها بمنّه و جوده.ثمّ إنه عليه السّلام لما أمر بالتقوى و نبّه على فضلها و عظم ما يترتّب عليها من الثمرات الدّنيويّة و الأخرويّة رتّب عليه قوله (فبادروا المعاد و سابقوا الاجال) أى سارعوا إلى المعاد بالمغفرة و التّقوى لأنّها خير الزّاد و استبقوا إلى الاجال بالخيرات و صالح الأعمال.و المراد بالمعاد هو العود إلى الفطرة الاولى بعد الانتقال منها و النزول إلى الدّنيا فالاشارة إلى الابتداء بقوله تعالى  «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها» «وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً» و الاشارة إلى الانتهاء «كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 396 «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى  وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ» فالبدو و الرّجوع متقابلان قال تعالى  «يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ» فالعدم الخاصّ الأوّل للانسان هو الجنّة الّتي كان فيها أبونا آدم عليه السّلام و أمّنا حوّا، و الوجود بعد العدم هو الهبوط منها إلى الدّنيا «اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً» و العدم الثاني من هذا الوجود هو الفناء في التّوحيد، و الأوّل هو النزول و الهبوط، و الثاني هو العروج و الصّعود، و البداية النزول عن الكمال إلى النقص، و النهاية المعاد من النقصان إلى الكمال و اليه الاشارة بقوله  «ارْجِعِي إِلى  رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي» هذا.و لما أمر عليه السّلام بالمبادرة إلى المعاد و المسابقة إلى الاجال علّله بقوله (فانّ الناس يوشك أن ينقطع بهم الأمل و يرهقهم الأجل) يعني أنه تقريب انقطاع آمالهم الخادعة و مفاجاة آجالهم المستورة (و) أن (يسدّ عنهم باب) الانابة و (التوبة) و من كان هذا شأنه فلا بدّ أن يتّقى ربّه و ينصح نفسه و يقدّم توبته و يغلب شهوته و يستغفر من خطيئته و يستقيل من معصيته، فانّ أجله مستور عنه و أمله خادع له، و الشيطان موكّل به يزيّن له المعصية ليركبها و يمّنيه التوبة ليسوّفها حتّى يهجم منيته عليه أغفل ما يكون عليها. (فقد أصبحتم في مثل ما سأل إليه الرّجعة من كان قبلكم) أى أصبحتم في حال الحياة و الصحّة و سلامة المشاعر و القوى و البنية و ساير الأسباب الّتي يتمنّى من كان قبلكم الرجعة إليها لتدارك ما فات و اصلاح الزلّات و الهفوات، و قال: «رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ»، و لكنّهم قد حيل بينهم و بين ما يشتهون و قيل «كَلَّا إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» .فالان و الخناق مهمل، و الروح مرسل، في راحة الأجساد، و باحة الاحتشاد و انتظار التوبة، و انفساح الحوبة، لا بدّ من اغتنام الفرصة و الانابة من الخطيئة قبل الضنك و الضيق، و الرّوع و الزهوق، و قبل أن يروع من الرّجعة و يعظم الحسرة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 397 تشبيه (و أنتم بنو سبيل على سفر من دار ليست بداركم) شبّههم بأبناء السبيل تنبيها على أنّ كونهم في هذه الدّار بالعرض و أنّ وطنهم الأصلي هو الدّار الاخرة و أنهم مسافرون إليها. (و) قوله (قد أوذنتم منها بالارتحال و أمرتم فيها بالزاد) قد تقدّم في شرح المختار الثالث و الستّين و غيره توضيح معنى الفقرة الأولى، و مرّ غير مرّة أنّ المراد بالزاد الّذي أمروا بأخذها هو التقوى قال عزّ و جلّ  «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ» و الغرض من هاتين الفقرتين و سابقتهما التنفير عن الدّنيا و الترغيب إلى الأخرى و تنبيه المخاطبين من نوم الغفلة و الجهالة و إرشادهم إلى الاستعداد و تهيئة الزاد لسلوك مسالك الاخرة.و بيان ذلك بلسان الرمز و الاشارة أنّ للّه تعالى عالمين: عالم الدّنيا و عالم الاخرة و نشأتين: الغيب و الشهادة و الملك الملكوت، و أنّ الناس في مبدء تكوّنهم مخلوقون من موادّ العالم الأسفل و لهم الارتقاء بحسب الفطرة الأولى الّتي فطر الناس عليها إلى جوار اللّه سبحانه قاله سبحانه برحمته و عنايته، خلق الأنبياء و بعثهم ليكونوا هداة الخلق إلى معادهم و قوادهم في السفر إليه و سابقوهم إلى منازلهم، كرؤساء القوافل و أنزل الكتب ليعلّمهم و يبيّن لهم كيفيّة السفر و الارتحال و أخذ الزاد و الراحلة و تعريف الأحوال عند الوصول إلى منازلهم في الاخرة.و الخلق ما داموا في الدّنيا و لم يصلوا إلى أوطانهم الأصليّة، فهم في الظلمات على حالات متفاوتة مختلفة، فمنهم نائمون، الناس نيام إذا ماتوا انتبهوا، الدّنيا منام و العيش فيها كالأحلام، و منهم موتى لقوله تعالى «أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياءٍ».فمن مات عن هذه الحياة المجازية الموسومة باللّعب و اللّهو كما قال تعالى  «إِنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ»* فقد انتبه عن نوم الغفلة و حىّ بالحياة الأبديّة.فانّ الموت على ضربين أحدهما الارادى المشار إليه بقوله عليه السّلام: موتوا قبل أن تموتوا، و الاخر الطبيعي و إليه الاشارة بقوله تعالى: «أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 398 فكلّ من مات بالموت الارادى أى قلع قلبه عن العلايق و الامنيّات و نهى نفسه عن الهوى و الشهوات فقد حىّ بالحياة السّرمديّة الطبيعيّة.قال أفلاطن: مت بالارادة تحيى بالطبيعة، و كلّ من مات بالموت الطبيعي فقد هلك هلاكا أبديّا عقلا و ضلّ ضلالا بعيدا و من كان في هذه أعمى فهو في الاخرة أعمى و أضلّ سبيلا، هذا.الترجمة:و وصيّت فرمود شما را بتقوى و پرهيزكاري، و گردانيد آنرا منتهى خوشنودي و حاجت خود از خلق، پس بپرهيزيد از خدائى كه شما در پيش نظر اوئيد، و پيشانيهاي شما در يد قدرت او است و گرديدن شما در قبضه اقتدار او است، هر گاه پنهان داريد چيزى را در قلب خودتان ميداند آنرا، و اگر اظهار نمائيد أعمال خود را نويسد آنرا، بتحقيق موكّل فرموده بان نوشتن ملائكه كه حافظانند با كرامت در حالتى كه اسقاط حق نمى كنند و إثبات باطل نمى نمايند، يعني چيز بي اصل را نمى نويسند.و بدانيد بدرستى كه هر كس بترسد از خدا و صاحب تقوى باشد قرار مى دهد خدا از براى او بيرون آمدني از فتنها، و روشنى از ظلمتها، و مخلّد مى نمايد او را در چيزى كه خواهش دارد نفس او، و نازل مى فرمايد او را در منزل كرامت در نزد خود در خانه كه اختيار فرموده آنرا از براى خود، چنان خانه كه سقف آن عرش او است، و نور آن جمال او است، و زيارت كنندگان آن ملكهاى او است، و رفيقهاى آن پيغمبران او است.پس بشتابيد بسوى معاد، و سبقت كنيد بسوى أجلها از جهت اين كه مردمان نزديكست كه بريده شود از ايشان آرزوها، و در يابد ايشان را أجلها، و بسته شود بروى ايشان در توبه.پس بتحقيق كه صباح كرديد در مثل چيزى كه سؤال كردند بر گشتن بسوى آنرا اشخاصى كه بودند پيش از شما، و شما أبناء السّبيل هستيد بر سفر كردن از خانه كه نيست خانه شما، بتحقيق كه اعلام كرده شديد بكوچ كردن از آن، و مأمور شديد در آن بأخذ كردن توشه.  
بخش ۴ : هشدار از عذاب جهنم [منبع]

وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ لِهَذَا الْجِلْدِ الرَّقِيقِ صَبْرٌ عَلَى النَّارِ، فَارْحَمُوا نُفُوسَكُمْ؛ فَإِنَّكُمْ قَدْ جَرَّبْتُمُوهَا فِي مَصَائِبِ الدُّنْيَا، أَفَرَأَيْتُمْ جَزَعَ أَحَدِكُمْ مِنَ الشَّوْكَةِ تُصِيبُهُ وَ الْعَثْرَةِ تُدْمِيهِ وَ الرَّمْضَاءِ تُحْرِقُهُ، فَكَيْفَ إِذَا كَانَ بَيْنَ طَابَقَيْنِ مِنْ نَارٍ، ضَجِيعَ حَجَرٍ وَ قَرِينَ شَيْطَانٍ؟ أَعَلِمْتُمْ أَنَّ مَالِكاً إِذَا غَضِبَ عَلَى النَّارِ حَطَمَ بَعْضُهَا بَعْضاً لِغَضَبِهِ، وَ إِذَا زَجَرَهَا تَوَثَّبَتْ بَيْنَ أَبْوَابِهَا جَزَعاً مِنْ زَجْرَتِهِ؟

مَالِك : مالك دوزخ. 
شَوكَة : خار
عَثرَة : لغزش و بزمين خوردن
تُدمِى : خونى ميكند
رَمضَاء : گرماى زياد
ضَجِيع : همخوابه
حَطَم : خرد ميكند و مى كوبد
تَوَثَّبَت : مى پرد، به آن ور و اين ور مى افتد 
آگاه باشيد اين پوست نازك تن، طاقت آتش دوزخ را ندارد پس به خود رحم كنيد، شما مصيبت هاى دنيا را آزموديد، آيا ناراحتى يكى از افراد خود را بر اثر خارى كه در بدنش فرو رفته، يا در زمين خوردن پايش مجروح شده، يا ريگ هاى داغ بيابان او را رنج داده، ديده ايد كه تحمّل آن مشكل است پس چگونه مى شود تحمّل كرد كه در ميان دو طبقه آتش، در كنار سنگ هاى گداخته، همنشين شيطان باشيد. آيا مى دانيد وقتى كه مالك دوزخ بر آتش غضب كند، شعله ها بر روى هم مى غلتند و يكديگر را مى كوبند و آنگاه كه بر آتش بانگ زند ميان درهاى جهنّم به هر طرف زبانه مى كشد.
 
(14) و بدانيد اين پوست نازك (بدن شما) را شكيبائى بر آتش نيست، پس (از ابتلاى بآن) به خودتان رحم كنيد كه شما خود را در دنيا به مصيبتها و سختيها آزموده ايد (نتوانسته ايد بر كوچكترين ناكاميهاى آن شكيبا باشيد)
(15) آيا ديده ايد يكى از خودتان كه چگونه ناله و اظهار درد ميكند از خارى كه ببدن او فرو رود، و از لغزيدنى كه او را خونين كند، و از ريگ گرم (بيابان) كه او را بسوزاند، پس چه حالتى خواهد داشت هرگاه بين دو تاوه از آتش باشد در حاليكه همخوابه سنگ سوزان و همنشين شيطان گردد (چنانكه در قرآن كريم سوره 66 آیه 6 مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ» يعنى اى آنانكه گرويده ايد خود را بترك معاصى و فرزندانتان را به اندرز نگاه داريد از آتشى كه هيزم و افروزنده آن مردم و سنگهايى است كه آنها را تراشيده بت قرار داده مى پرستيدند و بر آن آتش فرشتگانى هستند درشت سخن سخت كه بآنچه خداوند آنها را امر فرموده نافرمانى نمى كنند، و آنچه كه مأمورند بجا مى آورند. و در سوره 43 آیه 36 مى فرمايد: «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ» يعنى هر كه خود را از ياد خداى مهربان كور دارد شيطانى را همنشين او قرار مى دهيم)
(16) آيا مى دانيد كه مالك دوزخ هرگاه بر آتش خشم كند از خشم او آتش (به جوش و خروش آمده) بعضى بعضى را مى مالاند (بروى هم قرار مى گيرد) و هرگاه آنرا زجر كند (بر آن بانگ زند) شكيبائى از دست داده ناله كنان در ميان درهاى دوزخ بر اثر زجر او برجهد؟
 
بدانيد كه اين پوست ظريف را طاقت آتش دوزخ نيست. پس بر خود ترحم كنيد. شما توان خود را در برابر مصايب و سختيهاى اين جهانى سنجيده ايد، آيا نديده ايد كه اگر خارى بر تن يكى از شما رود يا بلغزد و بيفتد و خونين شود يا با ريگ تفته بسوزانندش چه حالى خواهد داشت پس چگونه است حال او، آن گاه كه ميان دو طبقه از آتش جاى گرفته، همخوابه اش سنگ است و همنشين او شيطان. آيا مى دانيد كه چون مالك دوزخ بر آتش خشم گيرد، برخى از آن برخى ديگر را فرو كوبد و خرد كند و چون بر آن بانگ زند از هيبت آن فرياد برآورد و ميان درهاى دوزخ برجهد؟
 
بدانيد اين پوست نازکِ تنِ (انسان) طاقت آتش دوزخ را ندارد، بنابراين بر خويشتن رحم کنيد، چنان که شما اين حقيقت را درباره خويش در مصائب دنيا آزموده ايد. آيا ناراحتى يکى از شما را که خارى به بدنش فرو مى رود و يا زمين خوردنى که او را کمى مجروح مى سازد و يا ريگهاى داغ بيابان (در فصل گرما) که او را آزار مى دهد، مشاهده کرده ايد؟ حال چگونه خواهيد بود هنگامى که در ميان دو طبقه از آتش برکنار سنگ هاى گداخته در مجاورت شيطان قرار گيريد؟ آيا مى دانيد آن گاه که مالک دوزخ بر آتش خشم مى گيرد، آتشها روى هم مى غلتند و يکديگر را مى کوبند (و شعله هاى عظيم از درون آنها بر مى خيزد) و آن گاه که بر آتش فرياد زند از وحشت فريادش قطعات عظيم آتش در ميان درهاى جهنم به هر سو پرتاب مى شوند!
 
و بدانيد كه اين پوست نازك را بر آتش سوزان شكيبايى نيست، پس بر خويشتن رحمت آريد، شما-  توان-  خود را در مصيبتهاى اين جهان آزموديد، آيا نديديد از خارى كه بر يكى از شما خلد، چگونه زارى كند، و يا به سر در افتادگى، كه خون آلودش گرداند، و يا ريگ تفته كه او را بسوزاند تا چه رسد كه ميان دو طبقه از آتش بود سوزان، همخوابه او سنگ، و همنشينش شيطان. آيا مى دانيد چون مالك بر آتش دوزخ خشم آرد، برخى از آن برخى ديگر را خرد كند و بيوبارد، و چون بانگ بر آن زند ميان درهاى دوزخ بر جهد از آزارى كه دارد؟
 
بدانيد كه اين پوست نازك را طاقت بر آتش نيست، پس به خود رحم كنيد، كه شما خود را در دنيا به مصائب و رنجها امتحان كرده ايد. آيا مشاهده كرده ايد كه يكى از شما به خاطر خارى كه به بدنش فرو مى رود و از لغزيدنى كه دچار خونريزى مى گردد، و از ريگ داغى كه او را مى سوزاند چگونه ناله سر داده و اظهار درد مى كند. پس چه طاقت و حالى خواهد داشت وقتى بين دو طبقه از آتش قرار گيرد، در حالى كه همخوابه سنگ سوزان و همنشين شيطان گردد. آيا مى دانيد وقتى مالك دوزخ بر آتش خشم گيرد آتشها به روى هم غلتيده و يكديگر را به سختى مى كوبند، و هرگاه به آتش بانگ زند آتش دوزخ بى تابانه از نهيب او در ميان درهاى جهنم بر جهد؟
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 118-116 عذاب هولناک قيامت!امام(عليه السلام) به دنبال سفارشهاى مؤکّدى که درباره تقوا و پرهيزکارى در بخش پيشين گذشت در اين بخش از خطبه اشارات تکان دهنده اى به کيفرهاى سخت آخرت و عذاب هاى هولناک دوزخ کرده، مى فرمايد: «بدانيد اين پوست نازکِ تنِ (انسان) طاقت آتش دوزخ را ندارد، بنابراين بر خويشتن رحم کنيد!»; (وَاعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ لِهذَا الْجِلْدِ الرَّقِيقِ صَبْرٌ عَلَى النَّارِ، فَارْحَمُوا نُفُوسَکُمْ).سپس با مقايسه اى ساده و روشن شدّت سوزش فوق العاده عذاب دوزخ را مجسّم مى سازد و مى فرمايد: «شما اين حقيقت را درباره خويش در مصائب دنيا آزموده ايد. آيا ناراحتى يکى از شما را که خارى به بدنش فرو مى رود و يا زمين خوردنى که او را کمى مجروح مى سازد و يا ريگهاى داغ بيابان (در فصل گرما) که او را آزار مى دهد، مشاهده کرده ايد؟ (شما با اين مصائب جزئى ناراحت مى شويد و گاه فريادتان بلند مى شود، حال فکر کنيد) چگونه خواهيد بود هنگامى که در ميان دو طبقه از آتش در کنار سنگهاى گداخته، در مجاورت شيطان قرار گيريد؟»; (فَإِنَّکُمْ قَدْ جَرَّبْتُمُوهَا فِي مَصَائِبِ الدُّنْيَا. أَفَرَأَيْتُمْ جَزَعَ أَحَدِکُمْ مِنَ الشَّوْکَةِ(1) تُصِيبُهُ، وَالْعَثْرَةِ تُدْمِيهِ(2)، وَ الرَّمْضَاءِ(3) تُحْرِقُهُ؟ فَکَيْفَ إِذَا کَانَ بَيْنَ طَابَقَيْنِ(4) مِنْ نَار، ضَجِيعَ حَجَر، وَ قَرِينَ شَيْطَان!).در تکميل اين سخن مى افزايد: «آيا مى دانيد آن گاه که مالک (دوزخ) بر آتش (دوزخ) خشم مى گيرد، آتشها بر روى هم مى غلتند و يکديگر را مى کوبند (و شعله هاى عظيم از درون آنها بر مى خيزد!) و آن گاه که بر آتش فرياد زند از وحشت فرياد او قطعات عظيم آتش در ميان درهاى جهنم به هر سو پرتاب مى شوند!»; (أَعَلِمْتُمْ أَنَّ مَالِکاً إِذَا غَضِبَ عَلَى النَّارِ حَطَمَ(5) بَعْضُهَا بَعْضاً لِغَضَبِهِ، وَ إِذَا زَجَرَهَا تَوَثَّبَتْ(6) بَيْنَ أَبْوَابِهَا جَزَعاً مِنْ زَجْرَتِهِ!).مرحوم «مغنيه» هنگامى که به شرح اين بخش از خطبه مى رسد سخن جالبى دارد. وى مى گويد:«همه خطبه هاى نهج البلاغه دو يا سه اصل را همراه با هم تعقيب مى کنند، از يک سو حمد و ستايش و تعظيم پروردگار و شرح صفات جمال و جلال و اسماى حسناى او و از سوى ديگر، ثنا و تمجيد پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و نور و هدايتى که براى جهان انسانيّت آورده از سوى سوم سخن از فکر و فريب دنيا و سکرات مرگ و وحشت قبر و حساب و عذابهاى شديد الهى در قيامت. و شگفت آن که با اين همه تکرار، چيزى مکرر در آن نيست، زيرا هر کدام اسلوب تازه و شکل جديد و بديعى دارد که در قبل و بعد آن ديده نمى شود، چيزى که شارحان نهج البلاغه را به زحمت مى افکند و در حيرت فرو مى برد».(7)به هر حال امام(عليه السلام) دراين سخن ناتوانى و ناراحتى شديد انسان را در برابر مصائب کوچک دنيا شرح مى دهد و آن را با مسائل عظيم آخرت و عذاب هاى شديد آن مقايسه مى کند و به همگان هشدار مى دهد. شبيه اين سخن همان است که در دعاى کميل مى گويد: «يا رَبِّ وَاَنْتَ تَعْلَمُ ضَعْفى عَنْ قَليل مِنْ بَلاءِ الدُّنْيا وَعُقُوباتِها وَما يَجْرى فيها مِنَ الْمَکارِهِ عَلى اَهْلِها عَلى اَنَّ ذلِکَ بَلاءٌ وَمَکْرُوهٌ قَليلٌ مَکْثُهُ يَسيرٌ بَقآئُهُ قَصيرٌ مُدَّتُهُ فَکَيْفَ احْتِمالى لِبَلاءِ الاْخِرَةِ وَجَليلِ وُقُوعِ الْمَکارِهِ فيها وَهُوَ بَلاءٌ تَطُولُ مُدَّتُهُ وَيَدُومُ مَقامُهُ وَلا يُخَفَّفُ عَنْ اَهْلِهِ ; پروردگارا تو ناتوانى مرا در برابر کمى از رنج و عذاب دنيا و ناراحتيهايى که در دنيا به اهل دنيا مى رسد مى دانى با اين که درد و رنجى است که زمانش کوتاه و بقايش کم و مدتش ناچيز است، پس چگونه طاقت عذاب آخرت و ناراحتيهاى شديد آن را دارم، حال آن که مدت آن طولانى و بقايش زياد است و تخفيفى به مجازات شدگان داده نمى شود».در ضمن از تعبيرات بالا چنين استفاده مى شود که آتش دوزخ، موجودى هوشيار است و بر اثر خشم فرشته اى که مالک دوزخ است به وحشت در مى آيد و به هر سو پرتاب مى شود، و نيز از تعبيرات فوق استفاده مى شود که عذاب دوزخ هم جنبه جسمانى دارد که سوزش آتش است و هم روحانى که مجاورت و همنشينى با شيطان است.****پی نوشت:1. «شوکة» به معناى خار است، سپس به سرنيزه هاى سربازان و بعد به هرگونه اسلحه اطلاق شده است و چون سلاح نشانه قدرت و شدت است به هر گونه قدرت، شوکت اطلاق مى شود.2. «تدميه» از ريشه «ادماء» به معناى خارج ساختن خون از بدن است.3. «رمضاء» به معناى شدت گرما و همچنين زمين ها و سنگهايى است که بر اثر تابش آفتاب، داغ و سوزان مى شود.4. «طابقين» تثنيه «طابق» است و به فتح و کسر باء هر دو آمده و به معناى آجر بزرگ و طبقه ساختمان است و به چيزى که نان روى آن مى پزند و يا غذا در آن سرخ مى کنند نيز گفته شده و گويا از واژه تابه فارسى، گرفته شده است.5. «حطم» از ريشه «حطم» بر وزن «حتم» به معناى شکستن و خرد کردن چيزى است. اين تعبير در مورد اشيايى که به شدت به هم بخورد و خرد شوند، اطلاق مى گردد و به همين مناسبت يکى از نامهاى دوزخ «حطمة» است.6. «توثبت» از ماده «وثوب» به معناى جستن و پريدن است.7. فى ظلال نهج البلاغه، جلد 3، صفحه 46 (با اقتباس). 
شرح علامه جعفری«و اعلموا انه ليس لهذا الجلد الرقيق صبر علي النار فارحموا نفوسكم فانكم قد جربتموها في مصائب الدنيا افرايتم جزع احدكم من الشوكه تصيبه و العثره تدميه و الرمضاء تحرقه …»(و بدانيد براي اين پوست نازك شما تحملي بر آتش نيست پس به نفوس خود رحم كنيد، زيرا شما نفوس خود را در ناگواري‌هاي دنيا آزموده‌ايد (و بي‌طاقتي آن را در مقابل مصيبتهاي دنيا ديده‌ايد …).ناگواري دردها در مقابل خوشي‌هاي لذايذ از حيث اثر قابل مقايسه نيستند:به نظر مي‌رسد يك حد ميانگين براي حيات طبيعي هر انساني وجود دارد كه اگر آن حد مراعات و تامين گردد، عوامل لذت و خود اين پديده، در حالات معتدل رواني به اجبار خود را به انسان تحميل نمي‌كنند كه حتما بايد از لذت برخوردار شوم آن هم در حداكثر، مخصوصا با نظر به اين كه اغلب لذايذ، كم و بيش ناراحتي‌هايي را به دنبال مي‌آورند، در صورتي كه دردها و رنج‌ها در هر لحظه و با هر شكل كه روي به انسان بياورند موجب زجر و ناگواري مي‌گردند در نتيجه انسان براي مبارزه و رفع آنها با هر وسيله ممكن مي‌كوشد. زيرا قانون اهميت بيشتر دفع ضرر از جلب نفع، چنان بديهي است كه هر فرد عاقل و آگاهي آن را آزموده است.پس از اين مقدمه، به يك قانون مهم ديگر بايد توجه كنيم و آن اينست كه اغلب خردمندان باشخصيت تاريخ پذيرفته‌اند كه مخالفت عمدي با هر مسئوليت مخصوصا در آن موارد كه عوامل آن مسئوليت ريشه در درون داشته باشد، عذابي در عالم درون به وجود مي‌آورد و مادامي كه به وسيله جبران آن مانند توبه اثر مخالفت آن از بين نرود، گريبان او را براي ابد مي‌فشارد، البته ممكن است اشتغالات و علايق دنيوي نگذارد گنهكار آن عذاب را فعلا احساس كند. حال مي‌رسيم به اين نتيجه كه با نظر به دليل اثبات معاد و ابديت، آثار گناهاني كه در موقع رفتن از اين دنيا از نفس انساني از بين نرفته است، تجسم عيني به وسيله انواع وسايل زجر و شكنجه مانند آتش پيدا مي‌كند و تا آنجا كه هستي آدم گنهكار از قابليت تطهير ساقط نشده است، آن را معذب خواهد ساخت. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «و اعلموا... نفوسكم»:اين گفتار وعده هاى سخت خداوند را در باره كيفر گناهان يادآورى مى كند، و به شنوندگان اندرز مى دهد كه به خويشتن رحم كنند، و اين زمانى صورت مى گيرد كه اعمال شايسته به جا آورند و دستورهاى خداوند را پيروى كنند.فرموده است: «فإنّكم قد جرّبتموها... شيطان»:اين سخنان استدلالى است بر اين كه بايد در برابر عقوبتهاى الهى بر خويشتن رحم كرد، و خلاصه اش اين است كه شما خود را در برابر كارهايى كوچكتر آزموده و بى تابى خود را ديده و دانسته ايد، و روشن است آن كسى كه در برابر اين گونه ناراحتيهاى خرد و اندك جزع و ناشكيبايى مى كند، به طريق اولى در ميان دو طبقه آتش كه همخوابه سنگ سوزان و همنشين شيطان است بى تاب و ناشكيبا خواهد بود، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ» و در باره همنشينى شيطان فرموده است: «فَكُبْكِبُوا فِيها هُمْ وَ الْغاوُونَ وَ جُنُودُ إِبْلِيسَ أَجْمَعُونَ» و لشكريان ابليس همان شيطانها هستند، همچنين فرموده است: «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ» تا آن جا كه فرموده است: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ».فرموده است: «أعلمتم أنّ مالكا... زجرته»:آنچه در باره آتش دوزخ فرموده از صفات آتش محسوس اين جهان است و ذكر اينها براى بيم دادن و ترسانيدن شنوندگان از آتش سوزان جهنّم است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 374 و اعلموا أنّه ليس لهذا الجلد الرّقيق صبر على النّار، فارحموا نفوسكم فإنّكم قد جرّبتموها في مصائب الدّنيا أ فرأيتم جزع أحدكم من الشّوكة تصيبه، و العثرة تدميه، و الرّمضاء تحرقه، فكيف إذا كان بين طابقين من نار، ضجيع حجر، و قرين شيطان، أ علمتم أنّ مالكا إذا غضب على النّار حطم بعضها بعضا لغضبه، و إذا زجرها توثّبت بين أبوابها جزعا من زجرته.اللغة:و (الطابق) وزان هاجر و صاحب و رويا معا الاجر الكبير، و ظرف يطبخ فيه معرب تابه و الجمع طوابيق.الاعراب:و قوله: ضجيع حجر حال من اسم كان، و على القول بأنّ كان الناقصة و أخواتها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 377 لا تعمل في الحال كما نسب إلى المحقّقين من علماء الأدبيّة فلا بدّ من جعل كان تامة بمعنى وجد، و على ذلك فيكون قوله: بين طابقين ظرفا لغوا متعلّقا بكان.المعنى:و لما أمر عليه السّلام بالتقوى و بشّر بما رتّب عليها من الثواب و حسن الماب أردف ذلك بالانذار و الوعيد من أليم السخط و العذاب فقال (و اعلموا أنه ليس لهذا الجلد الرقيق صبر على النار) الّتي قعرها بعيد، و حرّها شديد، و شرابها صديد، و عذابها جديد، و مقامعها حديد، لا يفتر عذابها، و لا يموت ساكنها، كلّما نضجت جلودهم بدّلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب إنّ اللّه كان عزيزا حكيما.روى في البحار من تفسير عليّ بن إبراهيم عن ابن أبي عمير عن أبى بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قلت له: يا بن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله خوّفني فانّ قلبي قد قسى، فقال: يا با محمّد استعد للحياة الطويلة، فانّ جبرئيل جاء إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هو قاطب و قد كان قبل ذلك يجيء و هو متبسّم، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا جبرئيل جئتني اليوم قاطبا فقال: يا محمّد قد وضعت منافخ النار، فقال صلّى اللّه عليه و آله: و ما منافخ النار يا جبرئيل؟ فقال:يا محمّد إنّ اللّه عزّ و جلّ أمر بالنّار فنفخ عليها ألف عام حتّى ابيضّت، ثمّ نفخ عليها ألف عام حتّى احمرّت، ثمّ نفخ عليها ألف عام حتّى اسودّت، فهى سوداء مظلمة لو أنّ قطرة من الضريع قطرت في شراب أهل الدنيا لمات أهلها من نتنها، و لو أنّ حلقة واحدة من السلسلة الّتي طولها سبعون ذراعا وضعت على الدّنيا لذابت الدّنيا من حرّها، و لو أنّ سربالا من سرابيل أهل النار علّق بين السماء و الأرض لمات أهل الدّنيا من ريحه.قال عليه السّلام فبكى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و بكى جبرئيل، فبعث اللّه إليهما ملكا فقال لهما: ربكما يقرئكما السلام و يقول قد امنتكما أن تذنبا ذنبا اعذّبكما عليه فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: فما رأى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جبرئيل متبسّما بعد ذلك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 399 ثمّ قال: إنّ أهل النار يعظمون النّار، و إنّ أهل الجنّة يعظمون الجنّة و النعيم و إنّ جهنّم إذا دخلوها هووا فيها مسيرة سبعين عاما فاذا بلغوا علاها قمعوا بمقامع الحديد، فهذه حالهم و هو قول اللّه عزّ و جلّ «كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا فِيها وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ» ثمّ تبدّل جلودهم غير الجلود الّتي كانت عليهم، قال أبو عبد اللّه عليه السّلام حسبك؟ قلت: حسبي حسبى. (فارحموا نفوسكم) إلى مصير هذه النّار الّتي علمت وصفها و عرفت حال أهلها (فانّكم قد جرّبتموها في مصائب الدّنيا) و لم تصبروا على أهون مصائبها و أحقر آلامها (أ فرأيتم جزع أحدكم من الشوكة تصيبه و العثرة تدميه و الرّمضاء) أى الأرض الشديدة الحرارة (تحرقه فكيف) حاله و تحمّله (إذا كان بين طابقين من نار) يغشيهم العذاب من فوقهم و من تحت أرجلهم و يقول ذوقوا ما كنتم تعملون (ضجيع حجر) أشير إليه في قوله: «وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ»* قال ابن عبّاس و ابن مسعود: إنّها حجارة الكبريت لأنّها أحرّ شيء إذا احميت و قيل إنهم يعذّبون بالحجارة المحمية بالنّار. (و قرين شيطان) و هو المشار إليه في قوله سبحانه «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ ، و قالَ قَرِينُهُ رَبَّنا ما أَطْغَيْتُهُ وَ لكِنْ كانَ فِي ضَلالٍ بَعِيدٍ» قال ابن عباس و غيره: أى شيطانه الّذي أغواه و إنما سمّى قرينه لأنه يقرن به في العذاب.و في البحار من تفسير عليّ بن إبراهيم في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر عليه السّلام في قوله تعالى «وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ»  قال عليه السّلام أما أهل الجنّة فزوّجوا الخيرات الحسان و أما أهل النار فمع كلّ إنسان منهم شيطان يعني قرنت نفوس الكافرين و المنافقين بالشياطين فهم قرناؤهم. (أعلمتم أنّ مالكا) و هو اسم مقدّم خزنة النار و الملائكة الموكّلين لأمرها قال تعالى «عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ» روى عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنه قال: و الّذي نفسى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 400 بيده لقد خلقت ملائكة جهنم قبل أن تخلق جهنّم بألف عام فهم كلّ يوم يزدادون قوّة إلى قوّتهم.و في البحار من تفسير عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن هشام بن سالم عن الصّادق عليه السّلام في خبر المعراج قال: قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: فصعد جبرئيل و صعدت حتّى دخلت سماء الدّنيا فما لقيني ملك إلّا و هو ضاحك مستبشر حتّى لقيني ملك من الملائكة لم أر أعظم خلقا منه كريه المنظر ظاهر الغضب فقال لي مثل ما قالوا من الدّعا إلّا أنّه لم يضحك و لم أر فيه الاستبشار ما رأيت ممّن ضحك من الملائكة فقلت: من هذا يا جبرئيل؟ فانّى قد فزعت منه، فقال: يجوز أن تفزع منه فكلّنا نفزع منه إنّ هذا مالك خازن النار لم يضحك قط و لم يزل منذ ولاه اللّه جهنّم يزداد كلّ يوم غضبا و غيظا على أعداء اللّه و أهل معصيته فينتقم اللّه به منهم و لو ضحك إلى أحد كان قبلك أو كان ضاحكا إلى أحد بعدك لضحك إليك، و لكنّه لا يضحك فسلّمت عليه فردّ السلام علىّ و بشّرني بالجنّة.فقلت لجبرئيل و جبرئيل بالمكان الّذي وصفه اللّه  «مُطاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ»: ألا تأمره أن يريني النار؟ فقال له جبرئيل: يا مالك أر محمّدا صلّى اللّه عليه و آله النار، فكشف منها غطائها و فتح بابا منها فخرج منها لهب ساطع في السّماء و فارت و ارتفعت حتّى ظننت ليتناولنى مما رأيت، فقلت: يا جبرئيل قل له: فليرد عليها غطائها، فأمرها فقال لها: ارجعى فرجعت إلى مكانها الّذي خرجت منه، الحديث، فقد علم به زيادة قوّته و شدّة غيظه و غضبه. (إذا غضب على النار حطم بعضها بعضا لغضبه) أى أكله أو كسره و منه الحطمة اسم من أسماء جهنم قال تعالى «لَيُنْبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ» أى ليطرحنّ فيها قال مقاتل و هى تحطم العظام و تأكل اللحوم حتّى تهجم على القلوب و لتفخيم أمرها قال تعالى «وَ ما أَدْراكَ مَا الْحُطَمَةُ نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ» المؤجّجة أضافها سبحانه إلى نفسه ليعلم أنها ليست كنيران الدّنيا. (و اذا زجرها توثّبت بين أبوابها جزعا من زجرته).الترجمة:و بدانيد بدرستى كه نيست مر اين پوست لطيف را صبر كردن بر آتش سوزان پس رحم نمائيد نفسهاى خود را پس بدرستى كه شما تجربه نموديد نفوس خود را در مصائب و صدمات دنيا، پس ديده ايد جزع و فزع يكى از شما را از خارى كه برسد بأو يا لغزيدني كه خون آلود سازد او را، يا زمين بسيار گرمى كه بسوزاند او را، پس چگونه باشد حال او زمانى كه بشود در ميان دو تابه يا دو طبقه از آتش كه همخوا به سنگ سوزان باشد و همنشين شيطان، آيا دانسته ايد اين كه مالك خازن جهنّم هر وقت غضب نمايد بر آتش بشكند بعضى از آتش بعضي ديگر را، و هر گاه زجر كند آتش را بر جهد شراره آن از ميان درهاى دوزخ از جهة جزع كردن آن از زجر او.  
بخش ۵ : غنیمت شمردن فرصت بندگی [منبع]

اَيُّهَا الْيَفَنُ الْكَبِيرُ الَّذِي قَدْ لَهَزَهُ الْقَتِيرُ، كَيْفَ أَنْتَ إِذَا الْتَحَمَتْ أَطْوَاقُ النَّارِ بِعِظَامِ الْأَعْنَاقِ وَ نَشِبَتِ الْجَوَامِعُ حَتَّى أَكَلَتْ لُحُومَ السَّوَاعِدِ.
فَاللَّهَ اللَّهَ مَعْشَرَ الْعِبَادِ وَ أَنْتُمْ سَالِمُونَ فِي الصِّحَّةِ قَبْلَ السُّقْمِ وَ فِي الْفُسْحَةِ قَبْلَ الضِّيقِ، فَاسْعَوْا فِي فَكَاكِ رِقَابِكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُغْلَقَ رَهَائِنُهَا.
أَسْهِرُوا عُيُونَكُمْ وَ أَضْمِرُوا بُطُونَكُمْ وَ اسْتَعْمِلُوا أَقْدَامَكُمْ وَ أَنْفِقُوا أَمْوَالَكُمْ وَ خُذُوا مِنْ أَجْسَادِكُمْ فَجُودُوا بِهَا عَلَى أَنْفُسِكُمْ وَ لَا تَبْخَلُوا بِهَا عَنْهَا، فَقَدْ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ»، وَ قَالَ تَعَالَى «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ»؛ فَلَمْ يَسْتَنْصِرْكُمْ مِنْ ذُلٍّ وَ لَمْ يَسْتَقْرِضْكُمْ مِنْ قُلٍّ، اسْتَنْصَرَكُمْ وَ لَهُ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ، وَ اسْتَقْرَضَكُمْ وَ لَهُ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ، وَ إِنَّمَا أَرَادَ أَنْ يَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا.
فَبَادِرُوا بِأَعْمَالِكُمْ تَكُونُوا مَعَ جِيرَانِ اللَّهِ فِي دَارِهِ، رَافَقَ بِهِمْ رُسُلَهُ وَ أَزَارَهُمْ مَلَائِكَتَهُ، وَ أَكْرَمَ أَسْمَاعَهُمْ أَنْ تَسْمَعَ حَسِيسَ نَارٍ أَبَداً، وَ صَانَ أَجْسَادَهُمْ أَنْ تَلْقَى لُغُوباً وَ نَصَباً؛ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ.
أَقُولُ مَا تَسْمَعُونَ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلَى نَفْسِي وَ أَنْفُسِكُمْ، وَ هُوَ حَسْبُنَا وَ نِعْمَ الْوَكِيل.

الْيَفَن : سالخورده.
لَهَزَهُ : با او در آميخت، مخلوط شد.
الْقَتِير : پيرى.
نَشِبَتْ : چسبيد، آويخت.
الْجَوَامِع : جمع «جامعة»، زنجيرى كه با آن دستها را بطرف گردن جمع كرده و بهم مى بندد، غل جامعه.
قَبْلَ انْ تُغْلَقَ رَهَائنُهَا : قبل از به گرو گرفتن گردنها، «غلق الرَّهن» : گرو از آن گرو گيرنده شد، و اين در زمانى است كه موعد مقرر گذشته و به پيمان، عمل نشده باشد.
يَبْلُوَكُمْ : شما را امتحان ميكند.
الْحَسِيس : صداى خفيف و آهسته.
لُغُوب : خستگى زياد.
النَّصَب : خستگى، رنج و سختى. 
يَفَن : شيخ بزرگ، پير فرتوت
لَهَز : مخلوط شده است
قَتِير : پيرى
نَشِبَت : بند شد
جَوامِع : جمع جامعه : زنجير و بند
تُغلَق : بند شود
أضمِروا : شكمها را لاغر كنيد
جُودوا : بخشش و احسان كنيد
قُلّ : ندارى، كم دارى
أزَارَهم : بزيارت ايشان فرستاد
حَسِيس : صداى آهسته
لُغُوب : بشدت خسته شدن و از كار افتادن
صَانَ : حفظ نمود 
اى پير سالخورده كه پيرى وجودت را گرفته است، چگونه خواهى بود آنگاه كه طوق هاى آتش به گردن ها انداخته شود، و غل و زنجيرهاى آتشين به دست و گردن افتد چنانكه گوشت دستها را بخورد؟
۵. روش استفاده از دنيا:
پس خدا را خدا را اى جمعيّت انسان ها پروا كنيد حال كه تندرستيد نه بيمار، و در حال گشايش هستيد نه تنگ دست، در آزادى خويش پيش از آن كه درهاى اميد بسته شود بكوشيد، در دل شب ها با شب زنده دارى، و پرهيز از شكمبارگى به اطاعت برخيزيد، با اموال خود انفاق كنيد، از جسم خود بگيريد و بر جان خود بيفزاييد، و در بخشش بخل نورزيد كه خداى سبحان فرمود: «اگر خدا را يارى كنيد، شما را پيروز مى گرداند و قدم هاى شما را استوار مى دارد» و فرمود: «كيست كه به خدا قرض نيكو دهد تا خداوند چند برابر عطا فرمايد، و براى او پاداش بى عيب و نقصى قرار دهد» درخواست يارى از شما به جهت ناتوانى نيست، و قرض گرفتن از شما براى كمبود نمى باشد، در حالى كه از شما يارى خواسته كه: «لشكرهاى آسمان و زمين در اختيار اوست و خدا نيرومند و حكيم است» و در حالى طلب وام از شما دارد كه گنج هاى آسمان و زمين به او تعلّق دارد و خدا بى نياز و حميد است، بلكه خواسته است شما را بيازمايد كه كدام يك از شما نيكوكارتريد.
پس به اعمال نيكو مبادرت كنيد، تا با همسايگان خدا در سراى او باشيد كه هم نشينان آنها پيامبران، و زيارت كنندگانشان فرشتگانند، و چنان گرامى داشته مى شوند كه صداى آهسته آتش را نشنوند، و بر بدن هايشان هيچ گونه رنج و ناراحتى نرسد. «اين بخشش خداست به هر كس بخواهد مى دهد و خدا صاحب بخشش بزرگ است.» من آنچه را مى شنويد مى گويم، و خداوند را به يارى خود و شما مى خوانم كه او كفايت كننده و بهترين وكيل است.
 
قسمت سوم خطبه:
(17) اى پير سالخوردى كه ناتوانى پيرى دامن گيرش شده چگونه خواهى بود زمانيكه طوقهاى آتش به استخوانهاى گردنها چسبيده شود و غلّ و زنجيرها بچسبد تا گوشتهاى بازوها را بخورد (اگر بر اثر معاصى باين عذاب و سختيها گرفتار شوى چه ميكنى)
(18) پس اى گروه بندگان از خدا بترسيد از خدا بترسيد در حاليكه در تندرستى پيش از بيمارى (رسيدن مرگ) و در فراخى و آسايش (دنيا) پيش از تنگى و سختى (قبر) آسوده هستيد (مى توانيد رضاء و خوشنودى خدا و رسول را بدست آورده از گرفتارى بعد از مرگ رهائى يابيد) پس در آزاد كردن گردنهاى خودتان (از آتش دوزخ) بكوشيد پيش از آنكه آن گردنها در گرو برود (رهائى ممكن نباشد) چشمهاى خود را بيدار نگاه داريد (شب زنده دار باشيد) و شكمهاتان را لاغر سازيد (روزه بگيريد) و قدمهاتان را بكار بريد (در كار خير قدم نهيد) و اموالتان را (در راه خدا) ببخشيد، و اندامتان را فداى جانهاتان نمائيد و در اين كار بخل نورزيد (بدنها را كه بزودى فانى گشته زير خاك مى پوسد در راه عبادت و بندگى و جهاد با دشمنان دين بكار بريد تا از عذاب هميشگى برهيد و در بهشت جاويد بسر بريد) كه خداوند سبحان (در قرآن كريم سوره 47 آیه 7) فرموده: «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ» يعنى اگر خدا را يارى كنيد (اطاعت و بندگى نمائيد) خدا شما را يارى خواهد نمود و در لغزش قدمهاتان را استوار مى گرداند (از سختى و گرفتارى نجات مى دهد) و (در سوره 57 آیه 11) فرموده: «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ» يعنى كيست كه بخدا وام دهد (در اطاعت و بندگى او) وام دادن نيكوئى (بدون رئاء و خودنمايى) كه خدا آنرا برايش چندين برابر گرداند و براى او است مزدى شايسته،
(19) پس از راه ذلّت و خوارى از شما يارى نخواسته و بجهت كمى مال و نيازمندى وام نطلبيده، از شما يارى خواسته در صورتيكه او را است لشگرهاى آسمانها و زمين و (بر همگان) غالب و دانا است، و از شما وام طلبيده در حاليكه او را است خزينه هاى آسمان و زمين و بى نياز و ستوده شده است، و يارى خواستن و وام طلبيدن او براى آنست كه خواسته شما را بيازمايد كه كدام يك عمل نيكو بيشتر بجا مى آوريد،
(20) پس بكوشيد به كارهاى نيكو تا با همسايگان خدا (نيكوكاران) در سراى او (بهشت) باشيد كه خدا پيغمبرانش را با آنان آشنا گردانيد، و فرشتگانش را امر فرمود به ديدن آنها روند و هميشه گوشهاشان را محفوظ داشته از اينكه آواز آتش را بشنوند (تا مبادا افسرده شوند، چنانكه در قرآن كريم سوره 21  آیه 102 - 101 مى فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى أُولئِكَ عَنْها مُبْعَدُونَ ى لا يَسْمَعُونَ حَسِيسَها وَ هُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ» يعنى آنانكه پيشى گرفتند براى ايشان از جانب ما پاداش نيكوئى است، آنها را از آتش دوزخ دور مى نمايند كه آواز آنرا نمى شنوند و آنها در آنچه آرزو داشتند جاويدان باشند) و اندام آنان را نگاه داشت از دريافت سختى و رنج (در قرآن كريم سوره 57 آیه 21 مى فرمايد:) «ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ» يعنى اين چنين جود و بخشش احسان خدا است كه بهر كه بخواهد داده ميشود و خداوند صاحب احسان بزرگ است.
(21) مى گويم آنچه مى شنويد و از خدا براى خود و شما (در توفيق بجا آوردن عمل نيكو و پيروى نكردن از نفس امّاره و شيطان) يارى مى خواهم كه (يارى خواستن از) او ما را كافى است، و نيكو وكيلى است (براى واگذاشتن كارها باو).
 
اى پير سالخورده كه ضعف پيريت از پاى در آورده، چگونه اى آن گاه كه طوقهاى آتش به استخوانهاى گردنت بچسبد و غلها و زنجيرها گوشت ساعدانت را خورده باشند الله. الله. اى جماعت بندگان، شما كه اكنون در تندرستى پيش از بيمارى هستيد و در گشايش پيش از تنگى، براى رهايى خود، پيش از آنكه گردنها به گرو اعمال رود و رهايى ممكن نگردد بكوشيد.
شب هنگام چشمان خود را بيدار داريد و شكمهاى خود را لاغر نماييد و قدمهاى خود به كار داريد و اموالتان را انفاق كنيد و از تنهايتان بگيريد و به جانهاى خود ببخشيد و در اين گرفتن و دادن بخل مورزيد. خداى سبحان فرمايد: «اگر خدا را يارى كنيد شما را يارى كند و پايداريتان خواهد بخشيد.» و نيز گويد: «كيست كه خدا را قرض الحسنه دهد تا براى او دو چندانش كند و او را پاداشى نيكو باشد.» اگر خدا از شما يارى مى خواهد نه از روى خوارمايگى است و اگر از شما وام مى خواهد نه به سبب بينوايى است. از شما يارى خواسته در حالى كه، لشكرهاى آسمان و زمين از آن اوست و اوست پيروزمند و حكيم و از شما وام مى خواهد و حال آنكه، خزاين آسمانها و زمين از آن اوست و بى نياز و ستوده است خداوند. مى خواهد شما را بيازمايد تا كداميك از شما به عمل، بهتر از ديگران هستيد.
پس به كارهاى نيك دست يازيد تا با همسايگان خدا در خانه خدا باشيد، همانند كسانى كه خدا پيامبرانش را رفيقان آنان كرده و ملايكه خود را به ديدارشان فرستاده و گوشهايشان را بدان گرامى داشته كه هرگز صداى آتش را نشنوند و تنهايشان را از رسيدن رنج و درد مصون داشته «اين بخشايشى است از جانب خدا كه به هر كه مى خواهد ارزانيش مى دارد، كه خدا صاحب بخشايشى بزرگ است.» مى گويم آنچه مى شنويد. از خداوند براى خود و شما يارى مى خواهم. او مرا بسنده است كه بهترين كارگزار است.
 
اى پير کهن سال! اى کسى که پيرى در سراسر وجودت نفوذ کرده! چگونه خواهى بود آن زمانى که طوقهاى آتشين به گردنها افکنده مى شود و غلهاى جامعه دست و گردن را به يکديگر مى بندد و چنان فشار مى دهد که گوشت هاى ساق دستها را مى خورد. خدا را خدا را! اى بندگان خدا! اکنون که سالم و تندرست هستيد و پيش از آنکه بيمار شويد و اکنون که در حال وسعت به سر مى بريد، پيش از آنکه در تنگناى زندگى قرار گيريد فرصت را غنيمت بشمريد و کوشش کنيد گردن خود را از زير بار مسئوليتها رها سازيد پيش از آنکه درهاى رهايى به روى شما بسته شود. چشمها را در دل شب بيدار داريد، شکمها را لاغر کنيد، گامها را بکار گيريد، اموال خود را انفاق کنيد و از جسم وتن خويش بکاهيد و بر جان و روان خود بيفزاييد و در اين کار بخل نورزيد. خداوند سبحان فرموده: «اگر خدا را يارى کنيد، شما را يارى مى کند و گامهايتان را استوار مى دارد» و نيز فرموده است: «کيست که به خداوند قرض نيکو دهد تا چند برابر به او عطا کند و براى چنين کسى پاداش والايى است». به يقين خدا به سبب ضعف و ناتوانى از شما يارى نطلبيده و قرض گرفتنش از شما (انفاق در راهش) به سبب کمبود نيست. او از شما يارى خواسته در حالى که لشکرهاى آسمانها و زمين از آن اوست و شکست ناپذير و حکيم است و (همچنين) از شما درخواست قرض کرده در حالى که گنجهاى آسمانها و زمين به او تعلق دارد و بى نياز و شايسته ستايش است. او خواسته است شما را بيازمايد که کدام يک نيکوکارتريد.
حال که چنين است به اعمال نيک مبادرت ورزيد تا همنشين همسايگان خدا در سراى جاودان او باشيد. نزد کسانى که خداوند، پيامبران خود را رفيق آنها ساخته، فرشتگان خود را به ديدارشان فرستاده و حتى گوشهايشان را از اينکه صداى خفيف آتش دوزخ را بشنوند رهايى بخشيده و بدنهايشان را از ملاقات هرگونه رنج و ناراحتى مصون داشته است. اين فضل و رحمت الهى است که به هر کس بخواهد مى دهد و خداوند صاحب فضل عظيم است. من آنچه را مى شنويد مى گويم (و به شما اتمام حجت مى کنم) و خداوند را براى خود و شما به يارى مى طلبم و او کفايت کننده امور ما و بهترين حامى ماست.
 
اى پير سالخورده كه پيرى در تو راه يافته، چگونه اى آن گاه كه طوقهاى از آتش تافته، گرد گردنت افتد، و غلهايى كه گردن و دستها را به هم فرو برد، چنانكه گوشت بازوها را بخورد پس خدا را، خدا را، اى گروه بندگان حال كه سالم و تندرستيد نه بيمار، و در گشايش هستيد نه به تنگى دچار، در گشودن گردنهاى خود بكوشيد، پيش از آنكه آنچه در گرو است بگيرند -و از شما توبه نپذيرند-، چشمهاى خود را به شب بيدار داريد و شكمهاى خويش را -با اندك خوردن- به لاغرى در آريد. قدمهاى خود را به كار افكنيد، و مالهاى خويش را -در راه خدا- هزينه كنيد.
از تن هاتان بگيريد و به جانهاتان ببخشيد، و در بخشيدن از اين بدان بخل مورزيد، كه خداى سبحان گفته است: «اگر خدا را يارى كنيد، شما را يارى مى كند، و گامهاى شما را استوار مى دارد.» و گفته است: «كيست كه به خدا وام دهد وامى نيكو، پس آن را براى وى دو چندان سازد و براى او مزدى بزرگ باشد.»
خدا از روى خوارى از شما يارى نمى خواهد، و از تنگدستى وام از شما نمى گيرد. از شما يارى خواسته حالى كه سپاهيان آسمانها و زمين در فرمان اوست، و نيرومند و حكيم است، و از شما وام مى گيرد و گنجينه هاى آسمانها و زمين از آن اوست، و بى نياز و حميد است. او خواسته است شما را بيازمايد تا كار كدام يك از شما بهتر آيد.
پس با كردارهاى خود پيشى گيريد تا در خانه خدا با همسايگان خدا باشيد. پيامبران خود را رفيقان آنان كرده، و فرشتگانش را به زيارتشان برانگيخته، و گوشهاشان را حرمت نهاده است تا بانگ آتش را نشنود، و تن هاشان را نگاهداشته است، از اين كه رنجى يا سختى اى بدان رسد. «اين بخشش خداست، به هركس كه خواهد دهد و خدا صاحب بخشش بزرگ است». مى گويم آن را كه مى شنويد و از خدا براى خود، و شما يارى مى خواهم، و او ما را بسنده و نيكو كارگزار است.
 
اى پير سالخورده كه پيرى با تو در آميخته، چگونه خواهى بود وقتى گردن بندهاى آتشين به استخوانهاى گردن بپيوندد، و غلها به دستها وصل شود تا گوشتهاى ساعد را بخورد اى مردم، خدا را خدا را اكنون كه در تندرستى پيش از بيمارى، و فراخى قبل از تنگدستى هستيد، پس در آزادى خود تا گرفتار نشديد بكوشيد، ديده ها را در شب بيدار داريد، شكمها را با روزه لاغر كنيد، قدمها را به كار گيريد، اموالتان را انفاق نماييد، بدنها را فداى جانها كنيد و در اين راه بخل نورزيد، كه خداوند سبحان فرموده: «اگر خدا را يارى كنيد خدا هم شما را يارى مى كند و قدمهاى شما را استوار مى دارد» و نيز فرموده: «كيست كه به خداوند وام نيكو دهد كه خدا آن را برايش به چند برابر باز گرداند و به خاطر اين وام براى او اجر كريم است».
خداوند از روى ذلّت از شما يارى نخواسته، و به خاطر كمى مال قرض نطلبيده، از شما يارى خواسته در حالى كه جنود آسمانها و زمين از اوست و او غالب و حكيم است، از شما وام طلبيده در صورتى كه مالك خزائن آسمانها و زمين بوده و بى نياز و ستوده است، همه اينها به خاطر آزمايش شماست كه كدامتان داراى بهترين عمل هستيد.
پس به سوى اعمال پسنديده بشتابيد تا در بهشت با همجواران خدا باشيد، آنان كه انبيا را با آنان رفاقت داد، و فرشتگان را به ديدارشان فرستاد، و چنان اكرامشان نمود كه گوششان هرگز صداى آهسته آتش جهنم را نشنود، و اندامشان را از برخورد با سختى و رنج مصون داشت، «اين است عطاى خداوند كه به هر كس بخواهد عنايت مى كند و خداوند صاحب بخشش عظيم است». آنچه را مى شنويد مى گويم، و از خدا براى خود و شما يارى مى خواهم، و او ما را بس است و وكيل خوبى است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏7، ص: 131-120 آزمون الهى:در اين بخش از خطبه لحن کلام امام تغيير مى کند و پيران کهن سال را مخاطب قرار مى دهد و بخشى از دردناک ترين عذاب قيامت را براى آنها بازگو مى کند. سپس همه بندگان خدا را به استفاده از فرصت براى نجات از عذاب و کيفر الهى فرا مى خواند و دستورات دقيقى در اين زمينه مى دهد که يکى از آنها دستور انفاق است، مى فرمايد: «اى پير کهن سال! اى کسى که پيرى در سراسر وجودت نفوذ کرده! چگونه خواهى بود آن زمانى که طوقهاى آتشين به گردنها افکنده شود و غلهاى جامعه دست و گردن را به يکديگر ببندد و چنان فشار دهد که گوشتهاى ساق دستها را بخورد»; (أَيُّهَا الْيَفَنُ(1) الْکَبِيرُ، الَّذِي قَدْ لَهَزَهُ(2) الْقَتِيرُ(3)، کَيْفَ أَنْتَ إِذَا الْتَحَمَتْ(4) أَطْوَاقُ النَّارِ بِعِظَامِ الاَْعْنَاقِ، وَ نَشِبَتِ(5) الْجَوَامِعُ(6) حَتَّى أَکَلَتْ لُحُومَ السَّوَاعِدِ(7)).چرا امام(عليه السلام) خطاب به پير کهن سال مى کند؟ ممکن است به خاطر اين باشد که آفتاب عمر آنها بر لب بام آمده ـ هر چند مرگ هيچ کس را خبر نمى کند ـ و بايد بيشتر مراقبت کنند و يا به جهت اينکه پيران در جوانان و فرزندان و خانواده خود نفوذ دارند و مى توانند آنها را پند دهند. جمله «قَدْ لَهَزَهُ الْقَتِيرُ» با توجه به اين که «لهز» در اصل به معناى نفوذ و گسترش چيزى در چيز ديگر است و «قتير» از ريشه «قتر» (بر وزن چتر) تنگ گرفتن و سخت گيرى است مفهومش اين است که پيرى در همه وجود آنها نفوذ کرده، استخوانها سست شده، مغز و اعصاب ضعيف گشته و همه اعضاى بدن ناتوان شده است.امام(عليه السلام) در اينجا به دو عذاب بسيار دردناک دوزخيان اشاره مى کند. يکى طوقه هاى آتشين که به گردن مجرمان انداخته مى شود، به گوشت آنها نفوذ کرده و به استخوانها مى رسد و ديگر غلهاى جامعه است که دستها را محکم به گردنها مى بندد به گونه اى که ساق دست را مجروح مى کند. البتّه اين عذابها گرچه بسيار دردناک است ولى به سبب تأثير بازدارندگى آنها از گناه، رحمت محسوب مى شود.در ادامه اين سخن عموم بندگان را مخاطب ساخته، مى فرمايد: «خدا را، خدا را، اى بندگان خدا! اکنون که سالم و تندرست هستيد پيش از آنکه بيمار شويد و اکنون که در حال وسعت قرار داريد پيش از آنکه در تنگناى زندگى قرار گيريد، فرصت را غنيمت بشمريد و کوشش کنيد گردن خود را از زير بار مسئوليتها رها سازيد پيش از آنکه درهاى رهايى به روى شما بسته شود»; (فَاللهَ اللهَ مَعْشَرَ الْعِبَادِ! وَ أَنْتُمْ سَالِمُونَ فِي الصِّحَّةِ قَبْلَ السُّقْمِ، وَ فِي الْفُسْحَةِ قَبْلَ الضِّيقِ. فَاسْعَوْا فِي فَکَاکِ رِقَابِکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُغْلَقَ رَهَائِنُهَا(8)).در اينجا امام(عليه السلام) به دو نعمت بزرگ الهى اشاره مى کند که يکى سلامت و تندرستى و ديگر فراهم بودن امکانات که سبب مى شود انسان توانايى بر اقدام به هر کارى داشته باشد. آرى به همگان هشدار مى دهد که از اين فرصتها استفاده کنند و خود را از زير بار مسئوليت رها سازند. عبارت «فَاسْعَوْا فِي فَکَاکِ رِقَابِکُمْ» اشاره به اين است که ذمّه همه انسانها مشغول به تکاليفى است که تا آن را انجام ندهند آزاد نمى شوند. در زمانهاى گذشته در ميان بعضى از اقوام چنين معمول بود که اگر بدهکارى توان پرداخت بدهى هاى خود را نداشت طلبکار شخص بدهکار را به بردگى مى گرفت و تا بدهى خود را نمى پرداخت آزاد نمى شد و طوق بندگى او را در گردن داشت، جمله بالا مى تواند کنايه اى از اين مطلب باشد.فقره «قَبْلِ أَنْ تُغْلَقَ رَهَائِنُهَا» نيز اشاره اى به اين است که هرگاه شخص بدهکار در اداى بدهى خود کوتاهى کند چيزى را که به گروگان نزد طلبکار گذاشته است به ملک او در مى آيد (البتّه به مقدار طلبش). امام(عليه السلام) مى فرمايد: ديون الهى خود را که همان انجام فرامانها و واجبات است ادا کنيد تا گروگان آنها که خود شما هستيد رهايى يابد.در ادامه اين سخن امام(عليه السلام) آنچه را در عبارات قبل کلى و سربسته بيان فرموده بود به طور مشروح بيان کرده و روى پنج موضوع تکيه مى کند و مى فرمايد: «چشمها را در دل شب بيدار داريد، شکمها را لاغر کنيد، گامها را بکار گيريد، اموال خود را انفاق کنيد و از جسم وتن خويش بکاهيد و بر جان و روان خود بيفزاييد و در اين کار بخل نورزيد»; (أَسْهِرُوا(9) عُيُونَکُمْ، وَ أَضْمِرُوا(10) بُطُونَکُمْ، وَ اسْتَعْمِلُوا أَقْدَامَکُمْ، وَ أَنْفِقُوا أَمْوَالَکُمْ، وَ خُذُوا مِنْ أَجْسَادِکُمْ فَجُودُوا بِهَا عَلَى أَنْفُسِکُمْ، وَ لاَ تَبْخَلُوا بِهَا عَنْهَا).منظور از «بيدار داشتن چشمها در دل شب» همان راز و نياز شبانه مخصوصاً نماز شب است و «لاغر ساختن شکمها» اشاره به روزه داشتن و «بکارگرفتن قدم ها» اشاره به قيام شبانه يا گام برداشتن در راه حلّ مشکلات مردم و کمک به دردمندان و نيازمندان و «انفاق اموال» اشاره به خمس و زکات واجب و صدقات مستحب، و «گرفتن از بدنها و افزودن بر جان و روان» اشاره به رياضات شرعى و خودسازى و جهاد در راه خداست.آن گاه امام با استفاده از دو آيه قرآن مجيد بر سخنان خويش مهر تأييد مى نهد و مى گويد: «خداوند سبحان فرموده: اگر خدا را يارى کنيد، شما را يارى مى کند و گامهايتان را استوار مى دارد»; (فَقَدْ قَالَ اللهُ سُبْحَانَهُ: (إِنْ تَنصُرُوا اللهَ يَنصُرْکُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ)(11)).«و نيز فرموده: کيست که به خداوند قرض نيکو دهد، تا چند برابر به او عطا کند و براى چنين کسى پاداش والايى است»; (وَ قَالَ تَعَالَى: (مَنْ ذَا الَّذِى يُقْرِضُ اللهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضَاعِفَهُ لَهُ وَلَهُ أَجْرٌ کَرِيمٌ)(12)).حضرت در توضيح اين آيات مى افزايد: «به يقين خدا به سبب ضعف و ناتوانى از شما يارى نطلبيده و قرض گرفتنش از شما (انفاق در راهش) به سبب کمبود نيست. او از شما يارى خواسته در حالى که لشکرهاى آسمانها و زمين از آن اوست و شکست ناپذير و حکيم است و (همچنين) از شما درخواست قرض کرده در حالى که گنجهاى آسمانها و زمين به او تعلق دارد و بى نياز و شايسته ستايش است. او خواسته است شما را بيازمايد که کدام يک نيکوکارتريد»; (فَلَمْ يَسْتَنْصِرْکُمْ مِنْ ذُلٍّ، وَ لَمْ يَسْتَقْرِضْکُمْ مِنْ قُلٍّ ; اسْتَنْصَرَکُمْ وَ لَهُ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَ الاَْرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَکِيمُ وَاسْتَقْرَضَکُمْ وَ لَهُ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ وَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ وَ إِنَّمَا أَرَادُ أَنْ لِيَبْلُوَکُمْ أَيُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلا).اشاره به اينکه خداوند نهايت لطافت در سخن را به کاربرده تا هر کس کمترين آمادگى براى اطاعت در او باشد با اين تعبيرات مملوّ از لطف و مهربانى، پند گيرد و در راه اطاعت او گام بردارد.در حقيقت کلام امام پاسخ به اين سخن است که مگر مى شود خداوندى که لشکر آسمانها و زمينها را در اختيار دارد از بنده ضعيف و ناتوانى که هر چه دارد از خداست يارى طلبد؟ يا کسى که همه خزائن آسمان و زمين در اختيار اوست از من ضعيفى که سرتاپايم غرق نعمت اوست قرض بگيرد؟ اگر خدا مى خواهد ضعيفى را يارى کند چرا خودش يارى نمى کند و اگر مى خواهد فقيرى بى نياز شود چرا خودش اقدام نمى کند؟! امام(عليه السلام) مى فرمايد: هدف از همه اينها آزمودن مردم است.شايان توجه است که همه گفته هاى بالا برگرفته از قرآن مجيد است. در يک جا مى فرمايد: «(وَلَوْ يَشَاءُ اللهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ وَلکِنْ لِّيَبْلُوَا بَعْضَکُمْ بِبَعْض) ; و اگر خدا مى خواست خودش آنها را يارى مى کرد و دشمنانشان را کيفر مى داد اما مى خواهد بعضى از شما را با بعضى ديگر بيازمايد».(13)در جاى ديگر مى فرمايد: «(الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَکُمْ أَيُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلا); آن کس که مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد که کدام يک از شما بهتر عمل مى کنيد»(14) و آيات ديگر.****به همسايگان الهى بپيونديد:امام(عليه السلام) در پايان خطبه در يک نتيجه گيرى روشن مى فرمايد: «حال که چنين است به اعمال نيک مبادرت ورزيد تا همنشين همسايگان خدا در سراى او باشيد»; (فَبَادِرُوا بَأَعْمَالِکُمْ تَکُونُوا مَعَ جِيرَانِ اللهِ فِي دَارِهِ).سپس به شرح حال اوصاف اين همسايگان پرداخته، مى فرمايد: «نزد کسانى که خداوند پيامبران خود را رفيق آنها ساخته، فرشتگان خود را به ديدارشان فرستاده و حتى گوشهايشان را از اين که صداى خفيف آتش دوزخ را بشنوند رهايى بخشيده و بدنهايشان را از ملاقات هرگونه رنج و ناراحتى مصون داشته است. اين فضل و رحمت الهى است که به هر کس بخواهد مى دهد و خداوند صاحب فضل عظيم است»; (رَافَقَ بِهِمْ رُسُلَهُ، وَ أَزَارَهُمْ مَلاَئِکَتَهُ، وَ أَکْرَمَ أَسْمَاعَهُمْ أَنْ تَسْمَعَ حَسِيسَ(15) نَار أَبَداً، وَ صَانَ(16) أَجْسَادَهُمْ أَنْ تَلْقَى لُغُوباً(17) وَ نَصَباً(18): (ذَلِکَ فَضْلُ اللهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ)(19)).امام(عليه السلام) در اين بيان زيبا و پرمعنا چهار وصف براى همسايگان الهى بيان مى کند که دو وصف، جنبه معنوى دارد و دو وصف آن جنبه مادّى ; مرافقت و دوستى پيامبران و زيارت فرشتگان نسبت به آنها، دو نوع کرامت معنوى و فضيلت روحانى بى مانند است، و نشنيدن کمترين صداى آتش دوزخ و مصونيت در برابر هر گونه درد و رنج و ناراحتى، دو نوع کرامت مادى است که مايه آرامش جسم و جان آنهاست.چه افتخارى از اين بالاتر که انسان در بهترين غرفه هاى بهشتى با چنين افرادى همنشين باشد که مشمول چنين مواهب مهم معنوى و مادى هستند.در ضمن با استفاده از آيه شريفه قرآن، امام بر اهميّت اين نعمتهاى بهشتى تأکيد مى نهد و آن را فضيلت بزرگ خدايى مى شمرد.جمله «وَ أَکْرَمَ أَسْمَاعَهُمْ...» برگرفته از آيه «(لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا وَهُمْ فِى مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ); آنها (بهشتيان) صداى آتش دوزخ را نمى شنوند و در آنچه دلهايشان بخواهد جاودانه متنعّم هستند».(20)و جمله «وَ صَانَ أَجْسَادَهُمْ...» اشاره به آيه شريفه «(لاَ يَمَسُّنَا فِيهَا نَصَبٌ وَلاَ يَمَسُّنَا فِيهَا لُغُوبٌ); در آن سراى جاويدان نه رنجى به ما مى رسد و نه واماندگى و ضعفى».(21)در اينجا اين سؤال پيش مى آيد که «جيران الله، همسايگان خدا» چه کسانى هستند که اين همه مقامشان بالاست؟تعبير به جيران (همسايگان) نشان مى دهد که آنها از خاصّان و مقربان درگاه خدا هستند تا آنجا که شايسته نام «جيران» شده اند و با توجه به اينکه فرشتگان و انبيا به سراغ آنها مى آيند معلوم مى شود نه پيامبرند و نه فرشته، بنابراين بايد آنها از صدّيقين و شهدا و خاصّان و حواريّونى باشند که همچون پروانه بر گرد شمع وجود انبيا و اوليا گردش مى کنند و در سايه تقوا و خودسازى کامل به صورت افراد ممتازى درآمده اند که مشمول اين همه عنايت الهى هستند، همان گونه که قرآن مجيد مى فرمايد: (وَمَنْ يُطِعِ اللهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلئِکَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَآءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُوْلئِکَ رَفِيقاً).(22)شاهد اين مطلب بيانى است که امام(عليه السلام) در نامه 27 درباره گروهى از پرهيزگاران که در سطح بالايى از تقوا قرار دارند و زهد و بى اعتنايى آنها به زرق و برق دنيا به حدّ اعلاست، آورده است و در آن، عنوان «جيران الله» را به اين گروه داده است.سرانجام بعد از بيان همه گفتنيها در پايان اين خطبه براى اتمام حجّت مى فرمايد: «من آنچه را مى شنويد مى گويم (و اتمام حجت مى کنم) و خداوند را براى خود و شما به يارى مى طلبم و او کفايت کننده امور و بهترين حامى ماست»; (أَقُولُ مَا تَسْمَعُونَ، وَاللهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى نَفْسِي وَ أَنْفُسِکُمْ، وَ هُوَ حَسْبُنَا وَ نِعْمَ الْوَکِيلُ!).به اين ترتيب هم به آنها اتمام حجّت مى کند و هم براى موفقيّت آنها دعا مى نمايد و هم توکل خود را بر خدا در همه حال روشن مى سازد.****نکته:طريق سير و سلوک الى الله:امام(عليه السلام) در اين خطبه بهترين درسها را به سالکان راه حق، جهت خودسازى مى دهد و آيين سلوک و سير الى الله را در جمله هاى کوتاه و پرمعنا بيان مى کند.نخست با ذکر گوشه اى از عذابهاى دردناک دوزخ، آتش خوف الهى را در دلهاى آنها شعله ور مى سازد، سپس به آنها هشدار مى دهد که عمر شما و تندرستى شما عاريتى است، روزى همه را از شما مى گيرند، اين فرصت را که دردست داريد غنيمت شمريد همانگونه که در حديث معروف از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آمده است: «أَغْتنم خَمساً قَبْلَ خَمْس; حَياتَکَ قَبْلَ مَوْتِکَ وَ صِحَّتِکَ قَبْلَ سُقْمِکَ وَ فَراغِکَ قَبْلَ شُغْلِکَ وَ شَبابَکَ قَبْلَ هِرَمِکَ وَ غِناکَ قَبْلَ فَقْرِکَ ; پنج چيز را قبل از پنج چيز غنيمت شمار، زندگى خود را قبل از مرگ، تندرستى خود را قبل از بيمارى و فراغت خاطرت را قبل از گرفتارى و جوانى را قبل از پيرى و غنايت را قبل از فقر».(23)سپس به رياضتهاى شرعى اشاره کرده، دستور بيدارى و عبادت شبانه و کم خوردن غذا و به کارگيرى گامها در راه خدمت به خلق و جهاد و آن گاه انفاق اموال و در يک کلمه کاستن از جسم و افزودن بر جان، مى دهد و دلهاى سالکان راه را با وعده هاى الهى با ذکر آياتى از قرآن اميدوار و محکم مى سازد.سرانجام انگيزه هاى معنوى را از طريق ذکر پاداشهاى عظيم که در جوار قرب پروردگار در انتظار آنان است، تقويت مى نمايد. آرى اين معلم بزرگ انسانيّت و اين راهبر راهيان قرب الى الله، حق مطلب را در عبارات کوتاهى ضمن ارائه برنامه اى منسجم ادا مى کند.****پی نوشت:1. «يفن» به معناى پيرمرد کهن سال است.2. «لهز» از ريشه «لهز» بر وزن «محض» به معناى آشکارشدن و آميختن و نفوذ کردن در چيزى است.3. «قتير» در اصل نوک ميخهايى است که در سر حلقه هاى زره قرار دارد. سپس به هر امر مشکل زا و کار سخت گيرانه اطلاق شده است و چون دوران پيرى يکى از مشکلات شديد است واژه قتير به پيرى نيز اطلاق شده است و در خطبه بالا نيز به همين معناست.4. «التحمت» از ماده «لحم» بر وزن «فهم» به معناى در هم فرورفتن و محکم شدن آمده است و مفهوم آن در جمله بالا اين است که طوقهاى آتشين به استخوانهاى گردن مى چسبد و «لاحم» به معناى پرکردن شکاف چيزى و به اصطلاح لحيم کردن است. و «لحم» به معناى گوشت نيز از همين معنا سرچشمه گرفته که ميان استخوانها را پر مى کند.5. «نشبت» از ريشه «نشب» بر وزن «رجب» آويزان شدن است.6. «جوامع» جمع «جامعه» غل و زنجير است که دستها را به گردن مى بندد.7. «سواعد» جمع «ساعد» به معناى ساق دست است.8. «رهائن» جمع «رهينه» به معناى گروگان است.9. «اسهروا» از ريشه «سهر» بر وزن «سفر» به معناى شب بيدارى است.10. «اضمروا» از «ضمور» بر وزن «عبور» به معناى لاغر شدن است و چون به باب افعال مى رود (اضمار) لاغر کردن معنا مى دهد.11. محمد، آيه 7.12. حديد، آيه 11.13. محمد، آيه 4.14. ملک، آيه 2.15. «حسيس» از ريشه «حس» گرفته شده و به گفته ارباب لغت به معناى صداى محسوس و يا صداى ضعيف و خفيف است.16. «صان» از «صيانت» نگهدارى کردن است.17. «لغوب» مصدر و به معناى مشقت و زحمت است.18. «نصب» به معناى خستگى و رنج است. بعضى «لغوب» را به مشقت و زحمت روحى و «نصب» را به معناى مشقت جسمانى مى دانند. به اين ترتيب در بهشت و جوار قرب الهى نه خبرى از خستگى روح است و نه جسم.19. حديد، آيه 21 .20. انبياء، آيه 102.21. فاطر، آيه 35.22. نساء، آيه 69.23. کنزالعمال، حديث شماره 43490 و بحارالانوار، جلد 74، صفحه 75 (با اندکى تفاوت). 
شرح علامه جعفری«ايها اليفن الكبير الذي قد لهزه القتیر كيف انت اذا التحمت اطواق النار بعظام الاعناق و نشبت الجوامع حتي اكلت لحوم السواعد …» (اي كهنسال فرتوت كه طوق‌هاي آتشين دور استخوان‌هاي گردنت بپيچد و زنجيرهاي گرانباري در اعضاي تو جايگير شوند تا بازوان تو را نابود سازند …).كيفرهاي دوزخي كه خود تجسم اعمال زشت آدمي است، مي‌توانند جواناني به نيرومندي تمامي نيروي طبيعت را در هم بشكنند، چه رسد پيران فرتوتي را كه موقع خروج از اين دنيا نيروهاي خود را از دست داده‌اند! بنابراين، حال كه خداوند ما را در نعمت تندرستي غوطه‌ور ساخته است قدر نيروهاي آن را بدانيم و به اضافه اين كه خود در برخورداري از آنها بكوشيم، نظم و ترتيب و قوانين جامعه را هم چنان راه بيندازيم كه مديران و كارفرمايان و پيشتازان ما هم به وجود آوردن راههاي بهره‌وري از نيروهاي تندرستي ما را در مسير حيات جدي‌ترين وظيفه خود بدانند، همانطور كه اميرالمومنين عليه‌السلام در سخنان و نامه‌هاي مباركشان به همين وظيفه جدي براي عموم مسئولان تاكيد فرموده است: مانند «كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته» (همه شما چوپانيد (مديريت نسبي داريد) و درباره زيردستان خود مسئوليد) با نظر به قواعد جاريه طبيعت به دستور خداوندي، هر اندازه كه ساليان عمر آدمي پيش مي‌رود بايد براي تقويت نيروهاي تكاملي خود در قلمرو علم و عمل بيفزايد و با يك بدن تحليل رفته وارد ميدان مشاهده نتايج اعمال پليد خود نگردد. تا آنجا كه امكان دارد به بيداري خود در اين زندگاني بيفزاييم و شكم‌ها را از فضولات اضافي باز بداريم و بر تقويت روحي بپردازيم.ما با گام برداشتن در چنين راه سازنده‌اي، در حقيقت قدم در راه مشيت خداوندي كه براي اصلاح ما به راه انداخته است برمي‌داريم و خود پروردگار بي‌نياز ما فرموده است اگر به من كمك كنيد، يعني مطابق مشيت من حركت كنيد، من شما را ياري خواهم كرد … و فرموده است: (كيست كه به خداوند قرض حسنه بدهد و خداوند چند برابرش را براي او بيفزايد و براي او است پاداش عالي.) قطعي است كه خداوندي كه تمامي مجموعه خزاين آسمانها و گنجينه‌هاي زمين از آن او است، هيچ نيازي به اين قرض‌ها ندارد، بلكه خداوند با اين مسئوليت كه متوجه بندگانش مي‌فرمايد، مي‌خواهد آنان را در بوته آزمايش در نعمت عظماي (گرديدن)هاي تكامل در حيات پويا و هدفدار قرار بدهد …). 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «أيّها اليفن الكبير... السّواعد»:در اين گفتار روى خطاب به پير سالخورده است كه پايش به گور نزديكتر و براى او سزاوارتر است كه دست از گناه باز دارد، پرسش آن حضرت از چگونگى حال او در برابر عذابهاى خداوند بر سبيل سرزنش و نكوهش وى در ارتكاب گناه است، طوق آتش محسوس معلوم است، و طوق آتش معقول عبارت است از تسلّط هيأت بدنى حاصل از اعمال انسان بر گردن او، و در آمدن قيد و زنجيرهاى آن بر بازوهاى اوست.پس از اين امام (ع) شنوندگان را از خداوند بيم مى دهد و گوشزد مى كند كه پيش از آن كه سلامت و توانايى را كه اكنون از آنها برخوردارند از ميان رود منتهاى كوشش را در به جا آوردن اعمالى كه خداوند را خشنود سازد به كار برند، و در آزاد كردن گردن خود از يوغ آتش پيش از آن كه به سبب گناهان خود در گرو آن قرار گيرند تلاش لازم به عمل آورند، در جمله «أن تغلق رهائنها» وجه استعاره رهن، پيش از اين توضيح داده شده است.سپس امام (ع) دستور مى دهد كه در شب، بيدارى داشته باشند و اين كنايه از انجام دادن عبادت در پاره اى از شب است، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَيْلًا طَوِيلًا» و اين كه شب براى عبادت اختصاص داده شده از آن رو است كه در اوقات شب امكان خلوت با خدا و فراغ از مردم فراهمتر است، به علاوه روز به عبادت ديگرى اختصاص داده شده كه عبارت از جهاد در راه خدا و تلاش براى تأمين اهل و عيال مى باشد.پس از اين آن حضرت دستور مى دهد كه شكمها را لاغر كنند و اين كنايه از اين است كه روزها را روزه بدارند، سپس سفارش مى كند كه گامهاى خود را به كار گيرند و مراد از اين به پا داشتن نماز است، و نيز تذكّر مى دهد كه اموال خود را انفاق كنند، و منظور اداى زكات و پرداخت صدقات در راه رضاى خدا مى باشد، پس از اين گوشزد مى كند كه از اجساد خود بگيرند و اين كنايه از اين است كه تن را با روزه و بر پاداشتن نماز بكاهند، و سختگيرى در خوراك و پوشاك را كه موجب عدم توجّه به پرورش تن است برگزينند، زيرا تن پرورى مستلزم دنيا دوستى و لذّتجويى است و شكّ نيست كه كاهيدن بدن بر اثر انجام دادن عبادتهايى كه گفته شد متضمّن دهش و بخشش ملكات فاضله به نفس انسان، و حصول قرب پروردگار متعال است، از اين رو فرموده است: از سرمايه تن برگيريد و به روانتان ببخشيد و در اين كار بخل نورزيد، و ذكر اين كه به رنج انداختن تن جود و بخششى به جان است براى ترغيب مردم در توجّه به تهذيب و تكميل نفس است.سپس آن بزرگوار به دنبال دعوت شنوندگان به اين كه با فرمانبردارى از دستورهاى او خدا را يارى كنند، و با دادن صدقات، به خداوند وام دهند، به دو آيه از قرآن كريم استشهاد مى كند كه مبتنى است بر وعده خداوند به يارى كسى كه او را يارى مى كند، و به چند برابر كردن پاداش كسى كه به او وام مى دهد، استعاره واژه قرض براى صدقات به مناسبت كثرت اوامر الهى در دادن صدقات و اداى اين عبادت مالى است از اين رو اوامر خود را به درخواست نيازمندى كه خواهان وام است تشبيه فرموده است، و فايده اين استشهاد و آنچه تا جمله «أيّكم أحسن عملا» بيان فرموده اعلام اين مطلب است كه: خداوند غنىّ مطلق و بى نياز از آن است كه از بندگانش يارى و وام بخواهد و هدف از اين عنايت و مرحمت، آزمودن آنهاست، و ما در باره معناى آزمايش خداوند از بندگانش، مكرّر سخن گفته ايم.امام (ع) پس از اين گفتار دوباره تذكّر مى دهد كه در كار آخرت بر يكديگر پيشدستى كنيد تا در بهشت همسايه خداوند و همراه پيامبرانش باشيد، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «... وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ» و در باره رفاقت و همدمى با پيامبران فرموده است: «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ» و در مورد زيارت فرشتگان فرموده است: «وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ، سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» و اين كه خداوند گوشهاى مؤمنان را گراميتر از آن داشته كه هرگز آواى دوزخ را بشنوند به دليل قول خداوند متعال است كه: «لا يَسْمَعُونَ حَسِيسَها وَ هُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ» و در باره اين كه خداوند بدنهاى مؤمنان را در امان داشته از اين كه خستگى و رنجى به بينند فرموده است: «لا يَمَسُّنا فِيها نَصَبٌ وَ لا يَمَسُّنا فِيها لُغُوبٌ».فرموده است: «ذلك فضل اللّه...»:آيه شريفه قرآن است كه امير مؤمنان (ع) آن را در ختام خطبه خود قرار داده است، و مناسبت آن روشن است.فرموده است: «أقول... »:اينها جملات پايانى خطبه است، و در آن براى سركوبى نفس امّاره، و قرار گرفتن آن در خدمت نفس مطمئنّه از خداوند درخواست يارى فرموده است، چه او بهترين ياور و نيكوترين سرپرست است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 375 أيّها اليفن الكبير الّذي قد لهزه القتير، كيف أنت إذا التحمت أطواق النّار بعظام الأعناق، و نشبت الجوامع حتّى أكلت لحوم السّواعد. فاللّه اللّه معشر العباد و أنتم سالمون في الصّحّة قبل السّقم، و في الفسحة قبل الضّيق، فاسعوا في فكاك رقابكم من قبل أن تغلق رهائنها، أسهروا عيونكم، و أضمروا بطونكم، و استعملوا أقدامكم و أنفقوا أموالكم، و خذوا من أجسادكم ما تجودوا بها على أنفسكم و لا تبخلوا بها عنها، فقد قال اللّه سبحانه- إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ - و قال:- مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ - فلم يستنصركم من ذلّ، و لم يستقرضكم من قلّ، استنصركم و له جنود السّموات و الأرض و هو العزيز الحكيم، و استقرضكم و له خزائن السّموات و الأرض و هو الغنيّ الحميد، و إنّما أراد أن يبلوكم أيّكم أحسن عملا، فبادروا بأعمالكم، تكونوا مع جيران اللّه في داره، رافق بهم رسله، و أزارهم ملائكته، و أكرم أسماعهم أن تسمع حسيس نار أبدا، و صان أجسادهم أن تلقى لغوبا و نصبا- ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ*- أقول ما تسمعون، و اللّه المستعان على نفسي و أنفسكم، و هو حسبنا و نعم الوكيل. (40218- 39595)اللغة:و (اليفن) محرّكة الشيخ الكبير و (لغب) لغبا من باب قتل و تعب لغوبا أعيا و تعب.الاعراب:و قوله: فاللّه اللّه، نصب على الأغراء أى اتقوا اللّه، و هذا الفعل المحذوف هو متعلّق قوله في الصحة أى اتّقوه سبحانه في حال الصحّة، و قوله: قبل السقم إمّا بدل من قوله في الصحة أو حال مؤكدة من الصحّة، و قوله: خذوا من أجسادكم، حرف من نشوية، و جملة: وافق بهم رسله استيناف بيانيّ فكأنه سئل عن ثمرة الكون مع جيران اللّه فأجاب بأنّ ثمرته مرافقة الرّسل و زيارة الملائكة و غيرهما.و قوله: و نعم الوكيل، عطف إمّا على جملة هو حسبنا، فيكون المخصوص محذوفا، و إمّا على حسبنا أى هو نعم الوكيل، فيكون المخصوص هو الضمير المتقدّم و على التقديرين و هو من عطف الانشاء على الاخبار و لا بأس به كما صرّح به ابن هشام و غيره.المعنى: و لمّا حذّر من أهوال الجحيم و أفزعهم بذكر وصف مالك خازنها حذّرهم بأسلوب آخر و أيّهم بقوله: (أيّها اليفن) أى الشيخ (الكبير الّذي قد لهزه) أى خالطه (القتير) و المشيب، و تخصيصه بالخطاب من بين ساير المخاطبين لكونه أولى بالحذر و الاقلاع عن المعصية و الخطاء لاشراف عمره على الزوال و الانقضاء و قرب تورّطه في ورطات الاخرى.استفهام تقريرى (كيف أنت) استفهام على سبيل التقرير تقريعا على المعصية (إذا التحمت) أى التصقت و انضمّت (أطواق النار بعظام الأعناق) كما قال تعالى «الَّذِينَ كَذَّبُوا بِالْكِتابِ وَ بِما أَرْسَلْنا بِهِ رُسُلَنا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ ». (و نشبت الجوامع) أى علقت الأغلال الجامعة بين الأيدي و الأعناق (حتّى أكلت لحوم السّواعد) قال تعالى في سورة الرّحمن  يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيماهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصِي وَ الْأَقْدامِ  قال الطبرسيّ أى تأخذهم الزّبانية فيجتمع بين نواصيهم و أقدامهم بالغلّ، و في سورة الفرقان «وَ إِذا أُلْقُوا مِنْها مَكاناً ضَيِّقاً مُقَرَّنِينَ دَعَوْا هُنالِكَ ثُبُوراً لا تَدْعُوا الْيَوْمَ ثُبُوراً واحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً كَثِيراً» قال الطبرسيّ مقرّنين أى مصفّدين قرنت أيديهم إلى أعناقهم في الأغلال. (فاللّه اللّه) أى اتّقوه سبحانه يا (معشر العباد و أنتم سالمون في الصحّة قبل السقم) أى في زمان صحّتكم قبل أن ينزل بكم السّقم (و في الفسحة قبل الضيق) أى فى سعة الأعمار قبل أن تبدل بالضيق استعاره مرشحة (فاسعوا في فكاك رقابكم) من النّار بالتوبة و التقوى (من قبل أن تغلق رهائنها) أصل غلق الرّهن عبارة عن بقائه في يد المرتهن لا يقدر راهنه على انتزاعه.قال ابن الاثير و كان من فعل الجاهليّة أنّ الراهن إذا لم يؤدّ ما عليه في الوقت المعيّن ملك المرتهن الرّهن فأبطله الاسلام.إذا عرفت ذلك فأقول: إنّ ذمم المكلّفين لكونها مشغولة بالتكاليف الشرعيّة المطلوبة منهم فكأنّها رهن عليها، و كما أنّ انتزاع الرّهن من يد المرتهن و التمكّن من التّصرف فيه موقوف على أداء الدّين، فكذلك تخليص الرّقاب موقوف على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 402 الخروج من عهدة التكاليف، فمن أجل ذلك أمر عليه السّلام بالسّعى في فكاكها و استخلاصها و على ذلك فالاضافة في رهائنها من قبيل إضافة المشبّه به إلى المشبّه و ذكر الغلق ترشيح للتشبيه.و لما أمر بالسّعى في الفكاك إجمالا أشار إلى ما به يحصل الفكّ تفصيلا و لكمال الاتّصال بين الجملتين ترك العاطف فقال: (أسهروا عيونكم) أى بالتهجّد و صلاة اللّيل و ساير النوافل و قد تقدّم بعض الأخبار في فضلها في شرح الفصل السادس من المختار الثاني و الثمانين.و أقول هنا مضافا إلى ما سبق: روى الصّدوق في ثواب الأعمال عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: شرف المؤمن صلاة اللّيل و عزّ المؤمن كفّه عن النّاس.و فيه عن معاوية بن عمار عن بعض أصحابه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: عليكم بصلاة اللّيل فانها سنّة نبيّكم و دأب الصالحين قبلكم و مطردة الداء عن أجسادكم.و بهذا الاسناد قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام صلاة اللّيل تبيض الوجه و صلاة اللّيل تطيب الرّيح، و صلاة اللّيل تجلب الرّزق.و فيه عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: حدّثني أبي عن جدّي عن آبائه عن عليّ عليهم السّلام قال: قيام اللّيل مصحّة للبدن، و رضاء الرّبّ، و تمسّك بأخلاق النبيّين، و تعرّض لرحمة اللّه تعالى.و عن إبراهيم بن عمرو رفعه إلى أبي عبد اللّه في قول اللّه عزّ و جلّ  إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ  قال: صلاة المؤمن باللّيل تذهب بما عمل من ذنب بالنهار.و فيه عن أبيه قال: حدّثني سعد بن عبد اللّه عن سلمة بن الخطاب عن محمّد بن الليث عن جعفر بن إسماعيل عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السّلام أنّ رجلا سأل أمير المؤمنين عليه السّلام عن قيام اللّيل بالقرآن، فقال له عليه السّلام ابشر:من صلّى من اللّيل عشر ليله للّه مخلصا ابتغاء ثواب اللّه «يقول اللّه ظ» عزّ و جلّ لملائكته اكتبوا لعبدي هذا من الحسنات عدد ما انبت من النباتات في النيل «اللّيل خ» من حبّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 403 و ورقة و شجرة و عدد كلّ قصبة و خوطة «1» و مرعى.و من صلّى تسع ليله أعطاه اللّه عشر دعوات مستجابات و أعطاه كتابه بيمينه يوم القيامة.و من صلّى ثمن ليله أعطاه اللّه عزّ و جلّ أجر شهيد صابر صادق النيّة و شفع في أهل بيته.و من صلّى سبع ليله خرج من قبره يوم القيامة و وجهه كالقمر ليلة البدر حتّى يمرّ على الصراط مع الامنين.و من صلّى سدس ليله كتب مع الأوّابين و غفر له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر.و من صلّى خمس ليله زاحم إبراهيم خليل اللّه في قبّته.و من صلّى ربع ليله كان أوّل الفايزين حتّى يمرّ على الصّراط كالرّيح العاصف و يدخل الجنّة بغير حساب.و من صلّى ثلث ليله لم يلق ملكا «لم يبق ملك خ» إلّا غبطه بمنزلته من اللّه عزّ و جلّ و قيل له ادخل من أىّ أبواب الجنّة الثّمانية شئت.و من صلّى نصف ليله فلو اعطى ملاء الأرض ذهبا سبعين ألف مرّة لم يعدل أجره، و كان له بذلك أفضل من سبعين رقبة يعتقها من ولد إسماعيل.و من صلّى ثلثى ليله كان له من الحسنات قدر رمل عالج أدناها حسنة أثقل من جبل أحد عشر مرّات.و من صلّى ليلة تامّة تاليا لكتاب اللّه عزّ و جلّ ذكره راكعا و ساجدا و ذاكرا اعطى من الثواب أدناها أن يخرج من الذّنوب كما ولدته أمّه و يكتب له عدد ما خلق اللّه من الحسنات و مثلها درجات، و يبثّ النور في قبره و ينزع الاثم و الحسد من قلبه، و يجار من عذاب القبر و يعطى براءة من النار و يبعث من الامنين و يقول الرّب تبارك و تعالى لملائكته: ملائكتي انظروا إلى عبدي أحيى ليله ابتغاء مرضاتي أسكنوه الفردوس و له فيها مأئة ألف مدينة في كلّ مدينة جميع ما يشتهى الأنفس______________________________ (1) الخوط بالضمّ الغصن الناعم أو كلّ قصب (ص). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 404 و تلذّ الأعين و ما لا يخطر على بال سوى ما أعددت له من الكرامة و المزيد و القربة. (و أضمروا بطونكم) أى بالصيام و الجوع و قد مضى الأخبار في فضل الصوم في شرح المختار المأة و التاسع (و استعملوا أقدامكم) أى في القيام إلى الصلوات أو مطلق القربات كاستعمالها في تشييع الجنائز و السّعى إلى المساجد و المشى إلى المشاهد المشرّفة و نحوها.روى في ثواب الأعمال باسناده عن الأصبغ بن نباتة قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام: إنّ اللّه عزّ و جلّ ليهمّ أن يعذّب أهل الأرض جميعا حتّى لا يتحاشى منهم أحدا إذا عملوا بالمعاصي و اجترحوا السيئات، فاذا نظر إلى الشيّب ناقلى أقدامهم إلى الصّلاة و الولدان يتعلّمون القرآن رحمهم فأخّر ذلك عنهم. (و أنفقوا أموالكم) أى في الزكاة و الصدقات و صنايع المعروف، و قد عرفت فضل هذه كلّها في شرح المختار المأة و التاسع أيضا كنايه (و خذوا من أجسادكم فجودوا بها على أنفسكم) و هو كناية عن إتعاب الأبدان و إذابتها بالعبادات و الرّياضات و سلوك مسالك الخيرات، و معلوم أنّ الأخذ من الأجساد بهذه القربات جود بها على النفوس و لذلك قال: جودوا بها عليها (و لا تبخلوا بها عنها) ثمّ استشهد على ما رامه بكلام الحقّ سبحانه و قال: (فقد قال اللّه سبحانه) في سورة محمّد صلّى اللّه عليه و آله  (إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ) قال في مجمع البيان أى إن تنصروا دين اللّه و نبيّ اللّه بالقتال و الجهاد ينصركم على عدوّكم و يثبّت أقدامكم إى يشجعكم و يقوى قلوبكم لتثبتوا، و قيل: ينصركم في الاخرة و يثبّت أقدامكم عند الحساب و على الصراط، و قيل: ينصركم في الدّنيا و الاخرة و يثّبت أقدامكم في الدّارين و هو الوجه.قال قتاده: حقّ على اللّه أن ينصر من نصره لقوله: إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ  و أن يزيد من شكره لقوله: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ» ، و أن يذكر من ذكره لقوله: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 405 (و قال) في سورة الحديد (مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ) و نحوه في سورة البقرة إلّا أنّ فيها بدل قوله: «وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ» : «أَضْعافاً كَثِيرَةً».قال في مجمع البيان: ثمّ حث اللّه سبحانه على الانفاق فقال  «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ»* أى ينفق في سبيل اللّه و طاعته، و المراد به الأمر «قَرْضاً حَسَناً»* و القرض الحسن أن ينفق من حلال و لا يفسده بمنّ و لا أذى، و قيل: هو أن يكون محتسبا طيّبا به نفسه، و قيل: هو أن يكون حسن الموقع عند الانفاق فلا يكون خسيسا، و الأولى أن يكون جامعا لهذه الأمور كلّها فلا تنافي بينها «فَيُضاعِفَهُ لَهُ»* أى يضاعف له الجزاء من بين سبع إلى سبعين إلى سبعمائة «وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ» أى جزاء خالص لا يشوبه صفة نقص، فالكريم الّذي من شأنه أن يعطى الخير الكثير فلما كان ذلك الأجر يعطى النفع العظيم وصف بالكريم و الأجر الكريم هو الجنّة.و لما كان ظاهر النصرة موهما لكونها من الذلّة، و ظاهر القرض موهما لكونه من القلّة أردف ذلك من باب الاحتراس بقوله (فلم يستنصركم من ذلّ و لم يستقرضكم من قلّ) أى ليس استنصاره و استقراضه من أجل الذلّة و القلّة حسبما زعمته اليهود و قالوا: إنما يستقرض منّا ربّنا عن عوز فانما هو فقير و نحن أغنياء فأنزل اللّه سبحانه  «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ» بل سمّى نصرة دينه و نبيّه نصرة له و الانفاق في سبيله قرضا تلطّفا للدّعاء إلى فعلهما و تأكيدا للجزاء عليهما، فانّ النّصر يوجب المكافاة و القرض يوجب العوض.و إليه أشار بقوله (استنصركم و له جنود السّموات و الأرض و هو العزيز الحكيم) يعني أنّه عزيز في سلطانه أي قادر قاهر لا يتمكّن أحد أن يمنعه من عذاب من يريد عذابه، ذو قدرة على الانتقام من أعدائه، و انّه حكيم في أفعاله واضع كلّا منها في مقام صالح له و لايق به. (و استقرضكم و له خزائن السّموات و الأرض و هو الغنيّ الحميد) يعني غنيّ بنفسه عن غيره غير مفتقر إلى شيء من مخلوقاته و محمود في أفعاله و صنايعه و أحكامه و أوامره. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 406 (و انما أراد) باستقراضه و استنصاره (أن يبلوكم أيّكم أحسن عملا) و قد مرّ في شرح المختار الثاني و الستّين معنى بلاء اللّه سبحانه أى ابتلائه و اختباره. (فبادروا بأعمالكم) إلى آجالكم استعاره (تكونوا مع جيران اللّه في داره) و المراد بهم أولياؤه المتّقون الّذين لا خوف عليهم و لا هم يحزنون، و استعار لفظ الجيران لهم باعتبار شمول الألطاف و العنايات الخاصّة الالهيّة لهم كما أنّ الجار ينال الكرامة من جاره و الاضافة فيه و في تاليه للتشريف و التكريم. (رافق بهم رسله و أزارهم ملائكته) حسبما عرفت ذلك في شرح هذه الخطبة و غيرها (و أكرم أسماعهم أن تسمع حسيس نار أبدا) كما قال عزّ من قائل «إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى أُولئِكَ عَنْها مُبْعَدُونَ لا يَسْمَعُونَ حَسِيسَها وَ هُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ» .قال الطبرسيّ أى يكونون بحيث لا يسمعون صوتها الّذي يحسّ.روى في الصّافي من المحاسن عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله إنّه قال لعليّ عليه السّلام يا عليّ أنت و شيعتك على الحوض تسقون من أحببتم و تمنعون من كرهتم و أنتم الامنون يوم الفزع الاكبر في ظلّ العرش يوم يفزع الناس و لا تفزعون، و يحزن النّاس و لا تحزنون، و فيكم نزلت هذه الاية «إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى» الاية، و فيكم نزلت «لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ» الاية.و فيه من المحاسن عن الصّادق عليه السّلام قال: إنّ اللّه يبعث شيعتنا يوم القيامة على ما فيهم من الذّنوب أو غيره مبيضّة وجوههم مستورة عوراتهم آمنة روعتهم قد سهلت لهم الموارد و ذهبت عنهم الشدائد، يركبون نوقا من ياقوت فلا يزالون يدورون خلال الجنّة عليهم شرك من نور يتلألأ توضع لهم الموائد فلا يزالون يطعمون و الناس في الحساب، و هو قول اللّه تبارك و تعالى «إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ» الاية. (و صان أجسادهم أن تلقى لغوبا و نصبا) كما قال سبحانه حكاية عنهم  «وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَكُورٌ الَّذِي أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لا يَمَسُّنا فِيها نَصَبٌ وَ لا يَمَسُّنا فِيها لُغُوبٌ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 407 قال في مجمع البيان أى أنزلنا دار الخلود يقيمون فيها أبدا لا يموتون و لا يتحوّلون عنها «مِنْ فَضْلِهِ»* أى ذلك بتفضّله و كرمه  «لا يَمَسُّنا فِيها نَصَبٌ» لا يصيبنا في الجنّة عناء و مشقّة «وَ لا يَمَسُّنا فِيها لُغُوبٌ» أى و لا يصيبنا فيها إعياء و متعبة في طلب المعاش و غيره.و في الصّافي عن القمّي قال: النّصب العناء و اللّغوب الكسل و الضجر و دار المقامة دار البقاء، و قال صاحب الصافي: النّصب التّعب و اللّغوب الكلال إذ لا تكليف فيها و لا كدّ اتبع نفى النصب بنفى ما يتبعه مبالغة. (ذلك) المذكور من النعم العظيمة (فضل اللّه) أى تفضّل منه سبحانه (يؤتيه من يشاء) من عباده (و اللّه ذو الفضل العظيم) يتفضّل بما لا يقدر عليه غيره و يعطى الكثير بالقليل (أقول ما تسمعون و اللّه المستعان على نفسي و أنفسكم) في حفظها عن متابعة الهوى و الشهوات و وقايتها من المعاصي و الهفوات (و هو حسبنا و نعم الوكيل) و نعم المعين و نعم النصير.الترجمة:اى پير بزرگ سال كه آميخته است بأو پيرى و سستى چگونه است حالت تو زمانى كه متّصل شود و پيوند گردد طوقهاى آتش باستخوانهاى گردنها، و فرو روند غلهاى جامعه آتش در أعضاء، تا اين كه بخورد گوشتهاى بازوها را پس بترسيد از خدا أى بندگان خدا در حالتى كه شما سلامت هستيد در زمان صحّت پيش از بيمارى و در فراخى و وسعت پيش از تنگى، پس سعى نمائيد در گشادن و فكّ نمودن گردنهاى خودتان پيش از اين كه بسته شود گروهاى گردنها، بيدار كنيد چشمهاى خود را با تهجّد و قيام، و تهى سازيد شكمهاى خود را با گرسنگى و صيام، و استعمال نمائيد قدمهاى خود را در خيرات، و انفاق كنيد مالهاى خود را در زكاة و صدقات، و أخذ نمائيد از بدنهاى خودتان تا بخشش نمائيد با آنها بر نفسهاى خود و بخل نورزيد به آنها.پس بتحقيق كه فرموده است حق تعالى در كلام مجيد خود «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ» يعني اگر يارى كنيد خدا را يارى ميكند خدا شما را و ثابت مى فرمايد قدمهاى شما را در مواضع لغيزدن.و باز فرموده  «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ» يعني كسيست آن كسى كه قرض دهد خدا را قرض دادن نيكو پس زياده گرداند آنرا از براى او و مر او راست أجر با كراهت.پس يارى نخواست خداى تعالى از شما از بابت ذلّت، و قرض طلب نكرد از شما از جهت كمى و قلّت، يارى خواست از شما در حالتى كه از براى او است لشكرهاى آسمانها و زمين و حال آنكه او است صاحب عزّت و حكمت، و طلب قرض نمود از شما در حالتى كه از براى او است خزانهاى آسمانها و زمين و حال آنكه او است بى نياز و ستوده، و جز اين نيست كه اراده فرموده كه امتحان نمايد شما را كه كدام از شما نيكوتر است از حيثيّت عمل.پس مبادرت نمائيد بسوى عملهاى خودتان تا باشيد با همسايهاى خدا در خانه خدا كه رفيق ساخته ايشان را با پيغمبران خود، و بزيارت ايشان أمر نموده فرشتگان را و گرامى داشته گوشهاى ايشان را از اين كه بشنوند آواز آتش را هرگز، و نگه داشته جسدهاى ايشان را از آنكه برسد بمشقّت و كسالت، اين فضل و احسان خداست كه عطا مى فرمايد آنرا بهر كس كه مى خواهد از بندگان خود، و خداوند است صاحب فضل عظيم، من مى گويم چيزى را كه مى شنويد و خداست يارى خواسته شده، يعني از او استعانت ميكنم بر نفس خودم و بر نفسهاى أمّاره شما، و اوست كفايت كننده ما و چه خوب وكيل است. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom