خطبه ۱۸۱

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۸۱ : ترک امام و پیوستن به خوارج [منبع]

وَ مِنْ كَلَامٍ لَهُ (علیه السلام) وَ قَدْ أَرْسَلَ رَجُلًا مِنْ أَصْحَابِهِ يَعْلَمُ لَهُ عِلْمَ أَحْوَالِ قَوْمٍ مِنْ جُنْدِ الْكُوفَةِ قَدْ هَمُّوا بِاللِّحَاقِ بِالْخَوَارِجِ وَ كَانُوا عَلَى خَوْفٍ مِنْهُ (علیه السلام)؛ فَلَمَّا عَادَ إِلَيْهِ الرَّجُلُ قَالَ لَهُ أَ أَمِنُوا فَقَطَنُوا أَمْ جَبَنُوا فَظَعَنُوا؟ فَقَالَ الرَّجُلُ بَلْ ظَعَنُوا يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ.
فَقَالَ (علیه السلام) :

بُعْداً لَهُمْ كَما بَعِدَتْ ثَمُودُ، أَمَا لَوْ أُشْرِعَتِ الْأَسِنَّةُ إِلَيْهِمْ وَ صُبَّتِ السُّيُوفُ عَلَى هَامَاتِهِمْ لَقَدْ نَدِمُوا عَلَى مَا كَانَ مِنْهُمْ.
إِنَّ الشَّيْطَانَ الْيَوْمَ قَدِ اسْتَفَلَّهُمْ وَ هُوَ غَداً مُتَبَرِّئٌ مِنْهُمْ وَ مُتَخَلٍ عَنْهُمْ، فَحَسْبُهُمْ بِخُرُوجِهِمْ مِنَ الْهُدَى وَ ارْتِكَاسِهِمْ فِي الضَّلَالِ وَ الْعَمَى وَ صَدِّهِمْ عَنِ الْحَقِّ وَ جِمَاحِهِمْ فِي التِّيهِ.

قَطَنُوا : ايستادند، ماندگار شدند.
ظَعَنُوا : كوچ كردند.
اشْرِعَتْ : (نيزه ها بسوى آنها) راست شد، متوجه آنها شد.
الْهَامَات : سرها.
اسْتَفَلَّهُمْ : آنها را به جدائى و كناره گيرى از جماعت (مسلمين) فراخواند.
حَسْبُهُمْ بِخُرُوجِهِم : كافيست خارج شدنشان، باء در «بخروجهم»، زائده است.
الِارْتِكاس : واژگون شدن، سرنگون شدن.
صَدِّهِمْ : اعراضشان، روى گرداندنشان.
الْجِمَاح : چموشى، سركشى.
التِّيه : گمراهى. 
أمِنوا : مطمئن و خاطر جمع شدند
قَطَنوا : اقامت نمودند، منزل گزيدند
جَبَنوا : ترسيدند
ظَعَنوا : كوچ كردند و رفتند
اشرَعَت : متوجه شود
أسِنَِة : نيزه ها، جمع سنان
صُبَّت : ريخته شد، فرو ريزد
هامَاة : سرها، جمع هامة
استَفَلَ : وادار به فرار كرد
مُتَبَرِّئ : بيزارى كننده
مُتخَلّ : (متخلى) خالى شونده، خلوت كننده
إرتِكاس : منقلب شدن، غوطه ور گشتن
صَّد : اعراض نمودن، مانع شدن
جِماح : سركشى نمودن 
(در سال ۳۸ هجرى در آستانه جنگ نهروان امام فردى را فرستاد تا گروهى از كوفيان كه قصد ملحق شدن به لشكر خوارج را داشتند و ترسناك بودند بپايد، از او پرسيد «ايمن شدند و بر جاى ماندند يا ترسيدند و فرار كردند؟، مرد گفت «ترسيدند و به خوارج پيوستند» فرمود:)
نكوهش فريب خوردگان از خوارج:
از رحمت خدا دور باشند چونان قوم ثمود، آگاه باشيد اگر نيزه ها به سوى آنان راست شود و شمشيرها بر سرشان فرود آيد، از گذشته خود پشيمان خواهند شد، امروز شيطان آنها را به تفرقه دعوت كرد، و فردا از آنها بيزارى مى جويد، و از آنها كنار خواهد كشيد. همين ننگ آنان را كافى است كه از هدايت گريختند و در گمراهى و كورى فرو رفتند، راه حق را بستند، و در حيرت و سرگردانى ماندند.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است، يكى از اصحابش (عبد اللّه ابن قعين) را فرستاد تا خبر آورد از گروهى (خريّت ابن راشد رئيس بنى ناجيه و پيروانش) كه از سپاه كوفه (در جنگ صفّين) بودند، و (پس از جنگ با اهل شام) مى خواستند به خوارج نهروان ملحق شوند و از آن حضرت، عليه السّلام مى ترسيدند، چون آن مرد برگشت آن بزرگوار پرسيد:
(1) آيا ايشان ايمن بوده بجا مانده اند، يا اينكه ترسيده كوچيده اند؟ آن مرد گفت: يا امير المؤمنين كوچ كرده اند. امام عليه السّلام فرمود:
(2) ايشان را دورى (از رحمت خدا) باد چنانكه قوم ثمود (نافرمانى نموده و ناقه صالح را پى كرده از رحمت خدا) دور گشتند (و تباه شدند) آگاه باش چون نيزه ها بطرف آنها راست گردد و شمشيرها بر فرقشان فرود آيد از كارى كه كرده اند پشيمان ميشوند،
(3) امروز شيطان خواسته آنان را (از ما) جدا نموده پراكنده گرداند (و پيرو خويش قرار دهد) و فردا (ى قيامت) از آنها بيزارى جسته دورى مى نمايد،
(4) پس بس است ايشان را (استحقاق عذاب) بيرون رفتن از (راه) هدايت و رستگارى، و افتادن در (وادى) گمراهى و كورى، و اعراض از (پيروى) حقّ، و طغيان و سركشى در (جادّه) ضلالت. (قصّه كشته شدن خريّت ابن راشد با پيروانش بدست معقل ابن قيس در شرح سخن چهل و چهارم گذشت).
 
سخنى از آن حضرت (ع)، مردى از اصحاب خود را فرستاد تا بداند كه آيا جماعتى از سپاه كوفه كه مى خواستند به خوارج بپيوندند ولى از آن حضرت بيم داشتند، اكنون چه مى كنند. چون آن مرد نزد او بازگشت، پرسيد: آيا ايمن شده اند و مانده اند يا ترسيده اند و رفته اند؟ پاسخ داد: يا امير المؤمنين رفته اند. آن گاه، امام فرمود:
از رحمت خدا دور باشند، آنسان، كه قوم ثمود دور گشتند. اگر سر نيزه ها به سوى ايشان گرفته شود و شمشيرها بر فرقشان فرود آيد، از آنچه كرده اند پشيمان مى شوند. امروز خواست شيطان جدا كردن و پراكندن ايشان بود و چنان كرده است. فرداست كه از ايشان بيزارى جويد و از آنان كنارى گيرد. بس است ايشان را بيرون شدن از طريق هدايت و افتادن در ورطه ضلالت و كورى و اعراض از حق و سركشى در وادى گمراهى.
 
(اين فراريان) از رحمت خدا به دور باشند همانگونه که قوم ثمود از رحمتش دور شدند، آگاه باشيد آنها (افراد غافل و بى خبرى هستند که) اگر نوک نيزه ها به سوى آنان متوجه شود و شمشيرها بر فرقشان ببارد از گذشته خود پشيمان خواهند شد (آرى!) شيطان امروز از آنها درخواستِ تفرقه و جدايى کرده; ولى فرداى قيامت از آنها بيزارى مى جويد و خود را کنار خواهد کشيد. آنها را همين بس که از طريق هدايت خارج شدند و به گمراهى و کورى بازگشتند. راه حق را سدّ کردند و در وادى جهل وضلالت گام نهادند.
 
[امام مردى از ياران خود را فرستاد، تا ببيند آنان كه از سپاه كوفه مى خواستند به خارجيان بپيوندند، و از امام (ع) در بيم به سر مى بردند در چه حالند. چون مرد نزد او برگشت امام فرمود: ايمن شدند، و بر جاى ماندند يا ترسيدند، و رخت بر بستند؟ مرد گفت: «امير المؤمنين رخت بربستند.» فرمود:]
نابود شوند نابود، چنانكه مردم ثمود بدانيد كه چون نيزه ها به سوى آنان راست شود، و شمشيرها بر كاسه سرهاشان فرود آيد، از آنچه كردند پشيمان گردند. همانا شيطان، امروز آنان را به گريختن و از جمع مسلمانان بريدن، خواند، و فردا از ايشان بيزار باشد، و از آنان به كنار. آنان را همين بس كه از راه راست برون شدند، و در كورى و گمراهى سرنگون، از حق رويگردان، و سركش در گمراهى، روان.
 
از سخنان آن حضرت است امام يكى از ياران خود را فرستاد تا از گروهى از سپاه كوفه كه قصد داشتند از ترس حضرت به خوارج ملحق شوند خبر بياورد، چون برگشت، حضرت پرسيد: آيا ايمن شدند و ايستادند، يا ترسيدند و كوچ كردند؟ عرضه داشت: بلكه كوچ كردند اى امير مؤمنان. حضرت فرمود:
ايشان را هلاكت باد چنانكه قوم ثمود هلاك شدند. آگاه باشيد، هنگامى كه نيزه ها به جانب آنان نشانه رود، و شمشيرها بر سرشان فرود آيد از كارى كه كردند پشيمان شوند. شيطان امروز شكست و فرار ايشان را خواست، و فردا از آنان بيزارى جويد و رهايشان سازد. بيرون رفتن از مدار هدايت، و افتادن در گمراهى كور دلى، و از راه حق باز ماندن، و طغيان و چموشى در مسير گمراهى آنان را بس است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص: 23-17 وَ مِنْ كَلامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ وَ قَدْ أَرْسَلَ رَجُلًا مِنْ أَصْحابِهِ، يَعْلَمُ لَهُ عِلْمُ أَحْوالِ قَوْمٍ مِنْ جُنْدِ الْكُوفَةِ، قَد هَمُّوا بِاللِّحاقِ بِالْخَوارِجِ، وَ كانُوا عَلى  خَوْفٍ مِنْهُ عليه السلام، فَلَمَّا عادِ إِلَيْهِ الرَّجُلُ قالَ لَهُ: «أأمِنُوا فَقَطَنُوا، أم جبنوا فَظَعَنُوا؟» فَقالَ الرَّجُلُ: بَلْ ظَعَنُوا يا أَميرَالْمُؤمنينَ. فَقالَ عليه السلام:...از سخنان امام عليه السلام است امام عليه السلام يكى از ياران خود را فرستاد تا از وضع گروهى از سپاه كوفه كه تصميم داشتند به سبب ترس از او به گروه خوارج بپيوندند، اطّلاعى كسب كند. پس از بازگشت، امام عليه السلام از او پرسيد آيا احساس امنيت كردند و ماندند يا ترسيدند و كوچ كردند؟ عرض كرد: اى اميرمؤمنان ترسيدند و كوچ كردند. در اينجا امام عليه السلام سخن زير را ايراد فرمود. خطبه در يك نگاه:براى آگاهى از اشاراتى كه در اين گفتار امام عليه السلام آمده لازم است شأن ورود آن را قبلًا بدانيم. ماجرا چنين بود كه مردى به نام «خِرّيت بن راشد» از قبيله «بنى ناجيه» بعداز ماجراى حكمين با سى نفر (و طبق روايت طبرى سيصد نفر) از يارانش نزد امام عليه السلام آمد و با جسارت خاصى به حضرت عرض كرد: «وَاللَّهِ يا عَلىُّ لا أُطيع أَمْرَكَ وَ لا أُصلّى  خَلْفَكَ وَ إنّى  غَداً مُفارِقُكَ؛ به خدا سوگند اى على من فرمان تو را اطاعت نمى كنم و پشت سرت نماز نمى خوانم و فردا از تو جدا خواهم شد».امام عليه السلام به او فرمود: «ثَكَلَتْكَ أُمُّكَ إذاً تَعْصى  ربّكَ وَ تَنْكِثُ عَهْدَك وَ لاتَضُرّ إلّا نَفْسَكَ؛ مادرت به عزايت بنشيند! با اين كار معصيت خدا مى كنى و پيمان خويش را مى شكنى و تنها به خويشتن ضرر مى زنى». بگو ببينم چرا اين كار را مى كنى؟ عرض كرد: براى اينكه افراد را به حكميت درباره كتاب خدا پذيرفتى و در برابر حق ضعف نشان دادى، هنگامى كه به پيروزى نزديك بودى، به همين دليل من از تو جدا مى شوم. فرمود: بيا تا من نكته هايى از كتاب خدا را به تو بياموزم و درباره سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله با تو سخن بگويم و امورى از حق را براى تو بگشايم كه من از آن آگاه ترم شايد آنچه را اكنون انكار مى كنى بپذيرى و از آنچه آگاه نيستى آگاه شوى.او گفت: (اكنون آمادگى ندارم) من نزد تو خواهم آمد. فرمود: مراقب باش شيطان تو را فريب ندهد و جهل و نادانى تو را سبك سر نسازد. به خدا سوگند اگر به سخن من گوش فرا دهى تو را به راه راست هدايت مى كنم.اين مرد سبك مغز تصميم گرفت با قوم خود به خوارج بپيوندد و به سرنوشت شوم آنها گرفتار شود. و به دنبال همين ماجرا بود كه امام عليه السلام يكى از ياران خود را براى تحقيق حال به دنبال او فرستاد شايد از تصميم زشت خود منصرف شده باشد؛ ولى چيزى نگذشت كه فرستاده امام عليه السلام خبر آورد كه او با يارانش كوفه را به سوى خوارج ترك كرده اند. سرنوشت خرده گيران لجوج:سخن از گروه کوچک نادان و متعصّبى است که به امام(عليه السلام) خرده مى گرفتند که چرا به حکميّت در برابر قرآن تن دادى؟! حال آنکه آنها و امثالشان بودند که براى پذيرش اين امر در ماجراى صفين امام را تحت فشار قرار دادند و بدتر از آن اينکه به دنبال اين اعتراض از امام(عليه السلام) که کانون هدايت بود بريدند و به خوارج، سرچشمه تعصّب و ضلالت پيوستند.امام(عليه السلام) در اين سخن عوامل بدبختى و تيره روزى اين گروه گمراه را تشريح مى کند تا ديگران در اين دام نيفتند، مى فرمايد: «از رحمت خدا به دور باشند همانگونه که قوم ثمود از رحمتش دور شدند»; (بُعْداً(1) لَهُمْ (کَمَا بَعِدَتْ ثَمُودُ)!).اين تعبير ممکن است اشاره به همان تعبيرى باشد که در قرآن مجيد درباره قوم ثمود آمده، مى فرمايد: (أَلاَ بُعْداً لِّمَدْيَنَ کَمَا بَعِدَتْ ثَمُودُ)(2) که نفرينى است براى قوم سرکش و بت پرست شعيب و نيز مى تواند اشاره به جهات مشترکى باشد که بين اين قوم گمراه و قوم شعيب و قوم صالح وجود داشت ; آنها مردم بسيار متکبّر و خودخواه و لجوجى بودند که داستانشان در قرآن مجيد در سوره هاى متعدد از جمله سوره هود آمده است.سپس مى افزايد: «آگاه باشيد آنها (افراد غافل و بى خبرى هستند که) اگر نوک نيزه ها به سوى آنان متوجه شود و شمشيرها بر فرقشان ببارد از گذشته خود پشيمان خواهند شد (آرى!) شيطان امروز از آنها درخواست تفرقه و جدايى کرده، ولى فرداى قيامت از آنها بيزارى مى جويد و خود را کنار خواهد کشيد»; (أَمَا لَوْ أُشْرِعَتِ(3) الاَْسِنَّةُ إِلَيْهِمْ، وَ صُبَّتِ السُّيُوفُ عَلَى هَامَاتِهمْ(4)، لَقَدْ نَدِمُوا عَلَى مَا کَانَ مِنْهُمْ. إِنَّ الشَّيْطَانَ الْيَوْمَ قَدِ اسْتَفَلَّهُمْ(5)، وَ هُوَ غَداً مُتَبَرِّىءٌ مِنْهُمْ، وَ مُتَخَلٍّ عَنْهُمْ).اين سخن در حقيقت اشاره به همان چيزى است که در قرآن مجيد بارها درباره طاغيان غافل آمده است که وقتى سوار کشتى مى شوند و ميان امواج خروشان دريا گرفتار مى گردند پرده هاى غفلتشان کنار مى رود و به خدا متوجّه مى شوند ولى هنگامى که به ساحل نجات مى رسند باز در همان خواب غفلت فرو مى روند.(6)نيز اشاره به چيزى است که قرآن کراراً بيان فرموده که در روز قيامت شيطان(7) و پيشوايان گمراه(8) از پيروان خود بيزارى مى جويند.و در ادامه اين سخن مى فرمايد: «آنها را همين بس که از طريق هدايت خارج شدند و به گمراهى و کورى بازگشتند. راه حق را سدّ کردند و در وادى جهل وضلالت گام نهادند» (فَحَسْبُهُمْ بِخُرُوجِهِمْ مِنَ الْهُدَى، وَارْتِکَاسِهِمْ(9) فِي الضَّلاَل وَالْعَمَى، وَ صَدِّهِمْ عَنِ الْحَقِّ، وَ جِمَاحِهمْ(10) فِي التِّيهِ).اشاره به اينکه نتيجه آن لجاجت و خيره سرى سرگردانى در وادى ضلالت و دورشدن از مسير هدايت است و اين عاقبت شومى است که هر انسان لجوج و خيره سر و جاهل و بى خبر براى خود فراهم مى سازد.قابل توجه است که از اين کلام و از مقدّمه تاريخى که براى آن ذکر شد به خوبى استفاده مى شود که امام حتّى نسبت به افراد لجوج و متعصّب و بدزبان نيز مهربان بود و تا مى توانست در اصلاح آنان مى کوشيد و هرگاه مواعظ سودمند، مؤثّر واقع نمى شد آن ها را با سخنانى کمى خشن تر سرزنش مى کرد و سرانجام کارشان را در دنيا و آخرت به آنان نشان مى داد شايد به راه حق بازگردند.(11)****پی نوشت:1. «بُعداً» مفعول مطلق براى فعل محذوف و براى تأکيد آمده است و در تقدير چنين است: «أبْعَدَهُمُ اللهُ بُعْداً».2. هود، آيه 95.3. «أشرعت» از ماده «شرع» در اصل به معناى رفتن به آبگاه يا گشودن راهى به سوى آب است و هرگاه اين واژه در مورد «رماح» (نيزه ها) رود به معناى متوجّه ساختن و نشانه گيرى کردن است.4. «هامات» جمع «هام» به معناى سر است.5. «استفلّ» از ريشه «فلّ» بر وزن «شلّ» به معناى شکسته يا پراکنده شدن است.6. عنکبوت، آيه 65.7. حشر، آيه 16.8. بقره، آيات 166-167.9. «ارتکاس» از ريشه «رَکس» بر وزن «مکث» به معناى وارونه شدن و برگشتن چيزى است.10. «جماح» و «جموح» به معناى سرکشى و چموشى است.11. سند خطبه: با توجه به ارتباط و پيوند اين خطبه با خطبه 44، صاحب مصادر اسناد آن را ذيل خطبه 44 آورده است. او مى گويد: افراد متعددى كه قبل از سيّد رضى بوده اند داستان اين گروه را در كتاب هاى خود آورده اند، از جمله طبرى مورخ معروف در تاريخ خود در حوادث سال 38 هجرى و ثقفى در كتاب الغارات و بلاذرى در انساب الاشراف. گروه ديگرى نيز مانند ابن عساكر در تاريخ دمشق و ابوالفرج اصفهانى در الأغانى در شرح حال مثقلة بن هبيرة آن را ذكر كرده اند.(مصادر نهج البلاغه، جلد 1، صفحه 451- 452 و جلد 2، صفحه 441). 
شرح علامه جعفریپيوستگان به خوارج:نام كسي كه اميرالمومنين عليه‌السلام براي خبر آوردن از حال عده‌اي از لشكريان كوفه فرستاده بود كه تصميم به ملحق شدن به خوارج گرفته بودند عبدالله بن قعين بود و كسي كه در راس آن مردم متمرد قرار داشت، خريت بن راشد از افراد قبيله بني‌ناجيه بود. داستان مربوط به اين مرد و قومش را مرحوم محقق بزرگوار حاج ميرزا حبيب‌الله هاشمي خوئي تا حدودي مشروح بيان نموده است، مراجعه فرماييد.****«بعدا لهم كما بعدت ثمود …» (نابود شوند و دور از رحمت خدا شوند همانگونه كه قوم ثمود نابود گشت …).مغالطه‌بازي‌هاي خوارج كه تنها ناآگاهان ساده‌لوح را فريب مي‌داد جمعي را به سوي آنان جذب كرد:شايد بعضي از مردم آرزو مي‌كنند: اي كاش امكان داشت هر كسي كه سخن مي‌گفت، الفاظي كه به كار مي‌برد و قضايايي كه مي‌ساخت، درستي يا نادرستي خود را به شكلي ارائه مي‌داد. بديهي است كه اين يك آرزوي غير قابل تحقق و با صراحت بيشتر بگوييم: از محالات است. اما اين يك آرزوي امكان‌پذير است كه اي كاش بشريت در تعديل طغيانگري خودخواهي‌هايش تا آنجا موفق مي‌شد كه مانعي براي ارتباط او با حق و حقيقت نمي‌گشت. ولي متاسفانه با اين كه چنين آرزويي قابل تحقق است، ولي از آن جهت كه اكثر افراد بشر به جهت سستي اراده و ناتواني از تصميم براي تعديل مزبور، تمايلات و خواسته‌هاي حيواني را با سخنان آراسته حتي براي خويشتن نيز توجيه مي‌نمايند، لذا اين آرزو هم مانند آرزوي قسم اول محال به نظر مي‌رسد، ولي نه محال واقعي، بلكه محال ساختگي.اميرالمومنين عليه‌السلام در سرتاسر داستان (حكميت و عوامل و نتايج آن) مردم را به مكر و حيله‌پردازي با الفاظ بازي و سخن‌سازي كه اصل داستان مزبور را به وجود آورد و آن نتيجه‌اي كه نابكاران دور از دين و مروت و آزادگي از آلودگي‌ها رساند، توجه داده و اصرار فرموده بود كه به اينگونه مغالطه‌بازي‌ها و فريبكاري‌ها اعتنا نكنند و به راه خود بروند، ولي همانطور كه ديديم جريان خوارج از جهل به حقيقت شروع و با بيماري خودخواهي تقويت شد و در تفرقه‌افكني ميان جوامع اسلامي و محروم ساختن عده‌اي فراوان از مردم از نعمت تعليم و تربيت يگانه مرد الهي بعد از رسول خدا (ص) (علي (ع)) به ثمر رسيد. تا آنگاه كه اميرالمومنين عليه‌السلام پس از اتمام حجتهاي قاطع، دست به شمشير برد و ندامت در درون آن فريبخوردگان سركشيد، شيطان درباره اغواي آنان كار خود را كرد و فردا هم كه روز قيامت فرا مي‌رسد با كمال شماتت به آنان خواهد گفت: «اني بري منك اخاف الله رب العالمين» (من از تو بيزارم، من از خداوند رب‌العالمين مي‌ترسم).****«فحسبهم بخروجهم من الهدي» (براي آنان كفايت مي‌كند انحراف از هدايت و سرنگوني در گمراهي).چه شقاوت و عذابي دردناك‌تر از آن كه آدمي خود را از هدايت محروم و از مسير كمال منحرف سازد و نداند كه اين خود او است كه نابودش ساخته است:مي‌گويند: يك تبهكار خودكامه كه عمر خود را در كثافات و آلودگي‌ها سپري مي‌كرد، روزي به يكي از پيامبران الهي رسيد و گفت: شما مي‌گوييد هيچ شقاوت و عذابي بدتر از آن نيست كه آدمي مرتكب گناه از راه راست منحرف گردد، در صورتي كه من ساليان عمر را در مخالفت با تكاليف و حقوق و ارتكاب معاصي به سر برده‌ام، هيچ شقاوت و عذابي هم ندارم. آن پيامبر الهي فرمود: چه شقاوت و عذابي تباه‌كننده‌تر از اين حالت سقوطي كه در تو به وجود آمده است و نمي‌گذارد تو اين سقوط مهلك را درك كني؟! آري، چه مبارك است آن جهل بسيط ابتدايي كه شخص جاهل را به كوشش براي برطرف كردن خود تحريك كند و او را رهسپار مقام والاي علم نمايد و چه شوم و نحس و شقاوت است آن جهل مركب كه جاهل را وادار به مقاومت و لجاجت و پافشاري به داشتن خود (جهل مركب) مي‌نمايد و نمي‌گذارد دنبال حقيقت را بگيرد و با نور علم نفس خود را منور سازد.قاضی اي بنشاندند و مي‌گريست         گفت نايب قاضيا گريه ز چيست!اين نه وقت گريه و فرياد تست         وقت شادي و مبارك باد تستگفت آه چون حكم راند بيدلي         در ميان اين دو عالم، جاهلي؟!آن دو خصم از واقعه خود واقفند         قاضي مسكين چه داند زين دو بندجاهلست و غافلند از حالشان         چون رود در خونشان و مالشانگفت خصمان عالمند و علتي          جاهلي تو ليك شمع ملتيزانكه تو علت نداري در ميان          آن فراغت هست نور ديدگانوان دو عالم را غرضشان كور كرد         علمشان را علت اندر گور كردجهل را بي‌علتي عالم كند          علم را علت كژ و ظالم كند 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اين خطبه بر پرسش از كوچ كردن آن گروه و يا انصراف آنها از آن و علّت هر يك از اين دو امر كه احساس امنيّت و ترس است مشتمل مى باشد، و نيز شامل دعا براى نابودى آنهاست.واژه «بعدا» بنا بر اين كه مفعول مطلق است منصوب شده است، همچنين مشعر بر اين است كه اگر بر اين گروه هجوم برده مى شد و كسانى از آنها كه قصد پيوستن به اولياى شيطان را داشتند زبون و ناتوان مى شدند موجبات پشيمانى آنها از كارهايى كه در گذشته انجام داده اند فراهم مى شد، و نيز علّت پيوستن اين قوم را بيان مى كند، و آن اين است كه شيطان از آنها خواسته است راه گريز را انتخاب كنند و جمعيّت خود را پراكنده سازند.به جاى «استفلّهم»، استفزّهم (آنها را به سبكسرى واداشت) و استقبلهم (پذيرفت و از آنها خشنود گشت) نيز روايت شده و قرينه واژه اخير قويتر است.فرموده است: «و هو غدا متبرئ منهم و متخلّ عنهم»:يعنى فرداى قيامت شيطان آنان را رها مى كند، واژه تبرّى، كه به معناى بيزارى است مقابل استقبال (پذيرفتن) است كه در پيش ذكر شد و مى تواند واژه مذكور قرينه صحّت آن روايت باشد، خداوند متعال فرموده است: «وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ... وَ إِذْ زَيَّنَ...».فرموده است: «فحسبهم بخروجهم من الهدى»:يعنى اين براى كيفر و عذاب آنها بس است كه از شاهراه هدايت بيرون رفته اند، حرف باء در واژه بخروجهم، مانند قول خداوند متعال: «وَ كَفى  بِاللَّهِ شَهِيداً».مراد از «ارتكاسهم في الضَّلال و العمى» بازگشت آنها به گمراهى قديم و كورى جهالت است كه پس از آن كه به نور هدايت آن حضرت از آن رهايى يافته بودند بدان بازگشته اند، و معناى «صدّهم عن الحقّ» خروج آنها از طاعت آن بزرگوار، و سرگردانى آنها در وادى جهل و هواپرستى است پس از آن كه در مدينه علم و عقل جا گرفته بودند، واژه «جماح» (سركشى) براى خروج آنها از صفت پسنديده عدالت و سركشى و طغيان آنان چنان كه پيش از اين گفته شد و تجاوز آنان از مرز حقّ و صراط مستقيم استعاره شده است. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 289 و من كلام له عليه السّلام و هو المأة و الثمانون من المختار في باب الخطب و هو مروى في البحار و في شرح المعتزلي و في شرح المختار الرابع و الأربعين جميعا من كتاب الغارات لابراهيم بن محمّد الثقفى باختلاف تطلع عليه.قال السيّد ره و قد أرسل رجلا من أصحابه يعلم له علم قوم من جند الكوفة قد هموا باللّحاق بالخوارج و كانوا على خوف منه عليه السّلام فلما عاد إليه الرّجل قال عليه السّلام له: ءأمنوا فقطنوا أمّ جبنوا فظعنوا؟ فقال الرجل بل ظعنوا يا أمير المؤمنين فقال عليه السّلام:بعدا لهم كما بعدت ثمود أما لو أشرعت الأسنّة إليهم و صبّت السّيوف على هاماتهم لقد ندموا على ما كان منهم، إنّ الشّيطان اليوم قد استفلّهم و هو غدا متبرّيء منهم، و مخلّ عنهم فحسبهم بخروجهم من الهدى و ارتكاسهم في الضّلال و العمى و صدّهم عن الحقّ و جماحهم في التّيه (38693- 38597)اللغة:(يعلم له) مضارع علم و (قطن) بالمكان من باب قعد أقام به و توّطنه فهو قاطن و (ظعن) ظعنا من باب منع ارتحل و الاسم ظعن بفتحتين (و بعد) بالضمّ بعدا ضدّ قرب فهو بعيد و بالكسر من باب تعب هلك و (ثمود) قوم صالح النبيّ عليه السّلام و سمّوا باسم أبيهم الأكبر و هو ثمود بن عامر بن ارم بن سام بن نوح، و قيل: سمّيت القبيلة بذلك لقلّة مائها من الثمد و هو الماء القليل و كانت مساكنها بين الحجاز و الشام إلى وادى القرى و (أشرعت) الرمح إلى زيد سددته و صوّبته نحوه و (الهامات) جمع الهامة رأس كلّ شيء قال الشاعر:تذر الجماجم ضاحيا هاماتها         بله الأكف كأنّها لم تخلق     (قد استفلّهم) في أكثر النسخ بالفاء أى وجدهم فلّا لا خير فيهم أو مفلولين منهزمين، و في بعضها بالقاف أى حملهم قال سبحانه: أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالًا، أو اتّخذهم قليلا و سهل عليهم أمرهم، و في بعضها استفزّهم أى استخفّهم، و في بعضها استقبلهم أى قبلهم.و (الركس) قال الجوهرى هو ردّ الشيء مقلوبا، و ارتكس فلان في أمر كان قد نجا منه و قال الفيومي: ركست الشيء ركسا من باب قتل قلبته و رددت أوّله على آخره، و أركسته بالألف رددته على رأسه و (جمح) الفرس من باب منع اعتز فارسه و غلبه فهو جموح.الاعراب:بعدا لهم منصوب على المصدر، و ثمود بدون التنوين غير مصروف إذا اريد به القبيلة، و مع التنوين على الانصراف و إرادة الحيّ، أو باعتبار الأصل لأنه اسم أبيهم الأكبر قاله الزمخشرى في الكشاف في تفسير قوله تعالى  وَ إِلى  ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً* و بهما قرء أيضا في الاية، و الباء في قوله: بخروجهم، زايدة كما زيدت في كفى باللّهالمعنى:اعلم أنّ هذا الكلام كما أشار إليه السيّد قاله عليه السّلام (و قد أرسل رجلا من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 290 أصحابه) و هو عبد اللّه بن قعين (يعلم له علم قوم) و في بعض النسخ علم أحوال قوم أى أرسله ليعلم حالهم فيخبره به و هم خريت بن راشد أحد بنى ناحية مع جماعة من أصحابه و كانوا (من جند الكوفة) شهدوا معه عليه السّلام صفين حسبما عرفته في شرح المختار الرابع و الأربعين و تعرفه هنا أيضا تفصيلا. (همّوا) بعد انقضاء صفين و بعد تحكيم الحكمين (باللّحاق بالخوارج و كانوا على خوف منه عليه السّلام فلما عاد) أى رجع اليه عليه السّلام (الرجل قال عليه السّلام له: أ أمنوا) و في بعض النسخ باسقاط همزة الاستفهام كما في قوله تعالى: «سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ»*، على قراءة ابن محيص قال: انّه بهمزة واحدة على لفظ الخبر و همزة الاستفهام مرادة و لكن حذفها تخفيفا لدلالة: «أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُ»مْ*، عليه لأنّ أم يعادل الهمزة، و قرء الأكثرون على لفظ الاستفهام.و قوله (فقطنوا) أى أقاموا (أم جبنوا فظعنوا) أى ارتحلوا (فقال الرجل: بل ظعنوا يا أمير المؤمنين فقال عليه السّلام: بعدا لهم) أى هلكا لهم أو أبعدهم اللّه من رحمته بعدا و المعنيان متلازمان (كما بعدت ثمود) بكسر العين في أكثر النسخ و كذا في المصاحف.ثمّ أخبر عن مستقبل حالهم بأنهم يندمون على تفريطهم فقال استعاره (أما لو اشرعت الأسنّة إليهم و صبّت السيوف على هاماتهم) استعار لفظ الصّب الّذى هو حقيقة في صبّ الماء لكثرة وقع السيوف على الرءوس، و الجامع سرعة الوقوع، يعنى أنهم لو عاينوا القتال و الهجوم عليهم بالقتل و الاستيصال (لقد ندموا) حينئذ (على ما كان منهم) من التقصير و الخطاء.ثمّ نبّه على أنّ ما صدر عنهم من الظعن و اللّحاق بالخوارج إنما هو من عمل الشيطان يقول للانسان اكفر فلما كفر قال إني برىء منك و هو قوله عليه السّلام (إنّ الشيطان اليوم قد استفلّهم) أى وجدهم بمعزل من الخير فزيّن لهم اللّحوق بأوليائه (و هو غدا متبرئ منهم و مخل عنهم) اى تارك لهم كما شأنه مع ساير أوليائه قال تعالى «وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ فَلَمَّا وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 291 (فحسبهم بخروجهم من الهدى) أى يكفيهم خروجهم منه عذابا و وبالا (و ارتكاسهم في الضّلال و العمى) أى رجوعهم إلى الضلال القديم و الجهل الّذى كانوا عليه بعد خروجهم منه و نجاتهم عنه بهدايته عليه السّلام (و صدّهم) أى إعراضهم (عن الحقّ) اللّازم عليهم و هو طاعة إمامهم المفترض طاعته (و جماحهم في التيه) و الضّلال أو مفازة المعصية، هذا.و أما قصّة هؤلاء القوم الّذين همّوا باللّحاق بالخوارج فقد مضى طرف منها في شرح الكلام الرابع و الأربعين لارتباطه به، و أورد هنا باقتضاء المقام ما لم يتقدّم ذكره فأقول: روى العلّامة المجلسى ره في كتاب البحار و الشارح المعتزلي جميعا من كتاب الغارات لابراهيم الثقفي بتلخيص منّي عن الحارث بن كعب الأزدى عن عمّه عبد اللّه بن قعين قال: كان الخريت بن راشد أحد بنى ناجية قد شهد مع عليّ عليه السّلام صفين، فجاء اليه بعد انقضاء صفين و بعد تحكيم الحكمين في ثلاثين من أصحابه يمشي بينهم حتّى قام بين يديه فقال: لا و اللّه لا اطيع أمرك و لا اصلّي خلفك و إنّي غدا لمفارق لك.فقال عليه السّلام: ثكلتك امّك إذا تنقض عهدك و تعصي ربّك و لا تضرّ إلّا نفسك أخبرني لم تفعل ذلك؟قال: لأنّك حكمت في الكتاب و ضعفت عن الحقّ اذ جدّ الجدّور كنت إلى القوم الذين ظلموا أنفسهم فأنا عليك رادّ و عليهم ناقم و لكم جميعا مباين.فقال له عليّ عليه السّلام: ويحك هلمّ إلىّ ادارسك و أناظرك في السّنن و افاتحك أمورا من الحقّ أنا أعلم بها منك فلعلّك تعرف ما أنت الان له منكر، و تبصر ما أنت الان عنه غافل، و به جاهل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 292 فقال الخريت: فانا غاد عليك غدا فقال عليّ عليه السّلام اغد و لا يستهوينّك الشيطان و لا يقتحمنّ بك رأى السّوء و لا يستخقنّك الجهلاء الذين لا يعلمون، فو اللّه إن استرشدتنى و استنصحتنى و قبلت منّي لأهدينك سبيل الرّشاد.فخرج الخريت من عنده منصرفا إلى أهله.قال عبد اللّه بن قعين فعجلت في أثره مسرعا و كان لي من بني عمّه صديق فأردت أن القي ابن عمّه في ذلك فاعلمه بما كان في قوله لأمير المؤمنين عليه السّلام و آمر ابن عمّه أن يشتدّ بلسانه عليه و أن يأمره بطاعة أمير المؤمنين عليه السّلام و مناصحته و يخبره أنّ ذلك خير له في عاجل الدّنيا و آجل الاخرة.قال: فخرجت حتّى أتيت إلى منزله و قد سبقنى فقمت عند باب داره فيها رجال من أصحابه لم يكونوا شهدوا معه دخوله على أمير المؤمنين فو اللّه ما رجع و لا ندم على ما قال لأمير المؤمنين عليه السّلام و لا ردّ عليه و لكنه قال لهم: يا هؤلاء إنّي قد رأيت إن أنا أفارق هذا الرّجل و قد فارقته على أن أرجع إليه من غد و لا أرى إلّا المفارقة فقال له أكثر أصحابه: لا تفعل حتّى تأتيه فان أتاك بأمر تعرفه قبلت منه و إن كانت الأخرى فما أقدرك على فراقه قال لهم نعم ما رأيتم.قال فاستاذنت عليهم فأذنوا إلىّ فأقبلت على ابن عمّه و هو مدرك بن الريان الناجى و كان من كبراء العرب فقال له: إنّ لك علىّ حقا لإحسانك و ودّك و حقّ المسلم على المسلم انّ ابن عمك كان منه ما قد ذكرك فاخل به فاردد عليه رأيه و عظم عليه ما أتى، و اعلم أنّي خائف إن فارق أمير المؤمنين عليه السّلام أن يقتلك و نفسه و عشيرته، فقال: جزاك اللّه خيرا من أخ إن أراد فراق أمير المؤمنين عليه السّلام ففي ذلك هلاكه و إن اختار مناصحته و الاقامة معه ففي ذلك حظّه و رشده.قال: فأردت الرجوع إلى عليّ عليه السّلام لاعلمه الّذى كان ثمّ اطمأننت إلى قول صاحبي فرجعت إلى منزلى، فبتّ ثمّ أصبحت فلما ارتفع النهار أتيت أمير المؤمنين عليه السّلام فجلست عنده ساعة و أنا اريد أن أحدّثه بالّذى كان على خلوة، فأطلت الجلوس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 293 و لا يزداد الناس إلا كثرة، فدنوت منه فجلست ورائه فأصغي الىّ برأسه فأخبرته بما سمعته من الخريت و ما قلت لابن عمّه و ما ردّ علىّ فقال عليه السّلام: دعه فان قبل الحق و رجع عرفنا له ذلك و قبلناه منه فقلت: يا أمير المؤمنين عليه السّلام لم لا تأخذه الان و تستوثق منه؟فقال عليه السّلام: إنا لو فعلنا هذا بكلّ من يتّهم من الناس ملأنا السجون منهم و لا أراني يسعني الوثوب بالناس و الحبس لهم و عقوبتهم حتّى يظهروا لى الخلاف.قال: فسكّت عنه و تنحّيت و جلست مع أصحابي هنيئة فقال عليه السّلام لي: ادن منّي، فدنوت فقال لي: سر إلى منزل الرّجل فاعلم ما فعل فانّه قل يوم لم يكن يأتيني فيه قبل هذه الساعة، فأتيت إلى منزله فاذا ليس في منزله منهم ديّار فدرت على أبواب دور أخرى كان فيها طائفة من أصحابه فاذا ليس فيها داع و لا مجيب فأقبلت إلى أمير المؤمنين عليه السّلام.فقال لي حين رءانى: أقطنوا فأقاموا أم جبنوا فظعنوا؟ قلت: لا بل ظعنوا فقال أبعدهم اللّه كما بعدت ثمود أما و اللّه لو اشرعت لهم الأسنّة و صبّت على هاماتهم السيوف لقد ندموا إنّ الشيطان قد استهواهم و أضلّهم و هو متبرّىء منهم و مخل عنهم فقام إليه زياد بن حفصة فقال يا أمير المؤمنين إنه لو لم يكن من مضرّة هؤلاء إلّا فراقهم إيّانا لم يعظم فقدهم علينا فانّهم قلّ ما يزيدون في عددنا لو أقاموا معنا و قلّما ينقصون من عددنا بخروجهم منّا، و لكنا نخاف أن يفسدوا علينا جماعة كثيرة ممّن يقدمون عليهم من أهل طاعتك، فائذن لي في اتّباعهم حتّى أردّهم عليك انشاء اللّه فقال عليه السّلام له: فاخرج في آثارهم راشدا فلمّا ذهب ليخرج قال عليه السّلام له: و هل تدرى أين توجّه القوم؟ قال: لا و اللّه و لكنّى أخرج فأسأل و اتبع الأثر، فقال اخرج رحمك اللّه حتّى تنزل دير أبي موسى ثمّ لا تبرحه حتّى يأتيك أمرى فانهم ان خرجوا ظاهرين بارزين للناس في جماعة فانّ عمّالي ستكتب إلىّ بذلك، و إن كانوا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 294 متفرّقين مستخفين فذلك أخفى لهم و سأكتب إلى من حولى من عمّالى فيهم.فكتب نسخة واحدة و أخرجها إلى العمّال من عبد اللّه علىّ أمير المؤمنين إلى من قرء عليه كتابى هذا من العمّال أمّا بعد فانّ رجالا لنا عندهم تبعة خرجوا هرابا نظنّهم خرجوا نحو بلاد البصرة فاسأل عنهم أهل بلادك و اجعل عليهم العيون في كلّ ناحية من أرضك ثمّ اكتب إلىّ بما ينتهى إليك عنهم.فخرج زياد بن حفصة حتّى أتى داره و جمع أصحابه و أخذ معه منهم مأئة و ثلاثين رجلا و خرج حتّى أتى دير أبى موسى.و روى باسناده عن عبد اللّه بن وال التيمي قال إنّي لعند أمير المؤمنين إذا فيج قد جاءه يسعى بكتاب من قرظة كعب الأنصارى و كان أحد عمّاله فيه.أما بعد فانّي اخبر أمير المؤمنين أن خيلا مرّت من قبل الكوفة متوّجهة و إن رجلا من دهاقين أسفل الفرات قد أسلم و صلّي يقال له زاذان فروخ أقبل من عند اخوال له فلقوه فقالوا أ مسلم أنت أم كافر قال بل مسلم قالوا فما تقول في علىّ عليه السّلام قال: أقول فيه خيرا أقول إنّه أمير المؤمنين و سيّد البشر و وصيّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقالوا: كفرت يا عدوّ اللّه ثمّ حملت عليه عصابة منهم فقطّعوه بأسيافهم و أخذوا معه رجلا من أهل الذمّة يهوديّا، فقالوا له: ما دينك؟ قال يهوديّ، فقالوا: خلّوا سبيل هذا لا سبيل لكم عليه، فأقبل إلينا ذلك الذّمي فأخبرنا الخبر و قد سألت عنهم فلم يخبرني أحد عنهم بشيء فليكتب إلىّ أمير المؤمنين عليه السّلام فيهم برأيه أنته إليه إنشاء اللّه.فكتب إليه أمير المؤمنين عليه السّلام أمّا بعد فقد فهمت ما ذكرت من أمر العصابة الّتي مرت بعلمك فقتلت البرّ المسلم و امن عندهم المخالف المشرك، و ان اولئك قوم استهواهم الشيطان فضلّوا كالذين حسبوا ألّا يكون فتنة فعموا و صمّوا فاسمع بهم و ابصر يوم يحشر أعمالهم فالزم عملك و اقبل على خراجك، فانك كما ذكرت في طاعتك و نصيحتك، و السّلام. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 295 قال: فكتب عليه السّلام إلى زياد بن حفصة مع عبد اللّه بن وال التيمي كتابا نسخته.أما بعد فقد كنت أمرتك أن تنزل دير أبي موسى حتّى يأتيك أمرى دونك إني لم أكن علمت أين توجّه القوم و قد بلغنى أنهم أخذوا نحو قرية من قرى السواد فاتّبع آثارهم و سل عنهم فانهم قد قتلوا رجلا من أهل السواد مسلما مصلّيا فاذا أنت لحقت بهم فارددهم إلىّ فان أبوا فناجزناهم و استعن باللّه عليهم فانهم قد فارقوا الحقّ و سفكوا الدّم الحرام و أخافوا السّبيل، و السّلام.قال عبد اللّه بن وال فأخذت الكتاب منه عليه السّلام و أنا يومئذ شاب حدث فمضيت غير بعيد ثمّ رجعت إليه فقلت يا أمير المؤمنين ألا أمضى مع زياد بن حفصة إلى عدوّك إذا دفعت عليه كتابك؟ فأذن و دعا لى ثمّ مضيت إلى زياد بالكتاب، فقال لى زياد: يا ابن أخى و اللّه مالي عنك من غنى و إنى احبّ أن تكون معى في وجهى هذا، فقلت: إنّي قد استأذنت أمير المؤمنين عليه السّلام في ذلك فأذن لي فسرّ بذلك.ثمّ خرجنا حتّى أتينا الموضع الذي كانوا فيه فلحقناهم و هم نزول بالمداين و قد أقاموا بها يوما و ليلة و قد استراحوا و علفوا دوابهم و خيولهم و أتيناهم و قد تقطعنا و تعبنا و نصبنا، فلما رأونا وثبوا على خيولهم فاستووا عليها فجئنا حتّى انتهينا إليهم.فنادى الخرّيت بن راشد أخبرونا ما تريدون؟فقال له زياد و كان مجربا رفيقا، قد ترى ما بنا من النصب و اللّغوب و الّذي جئنا له لا يصلح فيه الكلام علانية و لكن تنزلون و ننزل ثمّ نخلو جميعا فنذاكر أمرنا و ننظر فيه فان رأيت ما جئنا له حظا لنفسك قبلته و إن رأيت فيما اسمع منك أمرا أرجو فيه العافية لنا و لك لم ارد عليك.فقال الخرّيت انزل، فنزلنا و نزل و تفرّقنا و تحلقنا عشرة و تسعة و ثمانية و سبعة تضع كلّ حلقة طعامها بين أيديها فتأكل ثمّ تقوم إلى الماء فتشرب، و قال لنا زياد علفوا خيولكم فعلقنا عليها مخاليها «1» و وقف زياد في خمسة فوارس أحدهم______________________________ (1) مخاليها جمع مخلات (م)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 296   عبد اللّه بن وال بيننا و بين القوم و انطلق القوم فتنحّوا فنزلوا و أقبل إلينا زياد.فلما رأى تفرّقنا قال سبحان اللّه أنتم أصحاب حرب و اللّه لو أنّ هؤلاء جاؤكم على هذه الحالة ما أرادوا من عزتكم أفضل من حالكم الّتي أنتم عليها فعجّلوا قوموا إلى خيولكم.فأسرعنا فمنّا من يتوضّأ و منّا من يشرب و منّا من يسقى فرسه حتّى إذا فرغنا من ذلك أتينا زيادا فقال زياد: ليأخذ كلّ رجل منكم بعنان فرسه فاذا دنوت منهم و كلمت صاحبهم فان تابعنى على ما اريد و إلّا فاذا دعوتكم فاستووا على متون خيولكم ثمّ اقبلوا معا غير متفرّقين.ثمّ استقدم أمامنا و أنا معه و دعى صاحبهم الخرّيت فقال له: اعتزل ننظر في أمرنا فأقبل إليه في خمسة نفر فقلت لزياد: أدعو لك ثلاثة نفر من أصحابك حتى تلقاهم في عددهم فقال: ادع من أحببت، فدعوت له ثلاثة فكنّا خمسة.فقال له زياد: ما الّذي نقمت على أمير المؤمنين عليه السّلام و علينا حتّى فارقتنا؟.فقال: لم أرض صاحبكم إماما و لم أرض بسيرتكم سيرة فرأيت أن أعتزل و أكون مع من يدعو إلى الشورى بين النّاس، فاذا اجتمع الناس على رجل هو لجميع الأمّة رضى كنت مع النّاس.فقال زياد: ويحكم و هل يجتمع الناس على رجل يدانى عليا عالما باللّه و بكتاب اللّه و سنّة رسوله مع قرابته و سابقته في الاسلام؟.فقال الخرّيت هو ما أقول لك.قال: ففيم قتلتم الرّجل المسلم؟فقال الخرّيت ما أنا قتلته قتلته طائفة من أصحابي، قال: فادفعهم إلينا قال: ما إلى ذلك من سبيل، قال: أو هكذا أنت فاعل؟ قال: هو ما تسمع.قال: فدعونا أصحابنا و دعى الخرّيت أصحابه ثمّ اقتتلنا فو اللّه ما رأيت قتالا مثله منذ خلقنى اللّه لقد تطاعنّا بالرّماح حتّى لم يبق في أيدينا رمح، ثمّ اضطربنا بالسيوف حتّى اثخنت و عقرت عامة خيلنا و خيلهم و كثرت الجراح فيما بيننا و بينهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 297 و قتل منّا رجلان مولى لزياد كانت معه رايته يدعى سويدا، و رجل آخر يدعى واقد ابن بكر، و صرع منهم خمسة نفر و حال اللّيل بيننا و بينهم و قد و اللّه كرهونا و كرهناهم و هزمونا و هزمناهم و قد جرح زياد و جرحت.ثمّ إنا بتنا في جانب و تنحّوا فمكثوا ساعة من اللّيل ثمّ مضوا فذهبوا، و أصبحنا فوجدناهم قد ذهبوا فو اللّه ما كرهنا ذلك فمضينا حتّى أتينا البصرة و بلغنا أنهم أتوا الأهواز فنزلوا في جانب منها و تلاحق بهم ناس من أصحابهم نحو مأتين كانوا معهم بالكوفة لم يكن لهم من القوّة ما ينهضون معهم حين نهضوا، فاتبعوهم من بعد لحوقهم بالأهواز فأقاموا معهم.و كتب زياد إلى عليّ عليه السّلام أما بعد فانّا لقينا عدوّ اللّه الناجي و أصحابه بالمداين فدعوناهم إلى الهدى و الحقّ و الكلمة السّواء فتولّوا عن الحقّ و أخذتهم العزّة بالاثم و زيّن لهم الشيطان أعمالهم فصدّهم عن السّبيل فقصدونا، و صمدنا صمدهم فاقتتلنا قتالا شديدا ما بين قائم الظهر إلى أن دلكت  «1» الشمس، و استشهد منّا رجلان صالحان و اصيب منهم خمسة نفر و خلوا لنا المعركة و قد فشت فينا و فيهم الجراح، ثمّ إنّ القوم لما ادركوا اللّيل خرجوا من تحته متنكّرين إلى أرض الأهواز و قد بلغني أنهم نزلوا من الأهواز جانبا و نحن بالبصرة نداوى جراحنا و ننتظر أمرك رحمك اللّه و السّلام.فلما أتاه الكتاب قرأه على النّاس، فقام إليه معقل بن قيس الرّياحي إلى آخر ما قدّمنا ذكره في شرح المختار الرابع و الأربعين فليراجع هناك.______________________________ (1) دلكت دلوكا غربت أو اصفرت (ق) الترجمة:از جمله كلام آن بزرگوار است در حالتى كه فرستاده بود مردى را از أصحاب خود تا بداند خبر طايفه از لشكر كوفه را كه قصد كرده بودند آن طايفه ملحق شدن خوارج را، و بودند آن گروه ترسان و هراسان از آن حضرت، چون بازگشت آن مرد بسوى آن حضرت فرمود او را آيا ايمن شدند پس اقامت كردند يا اين كه ترسيدند پس كوچ كردند؟ پس گفت آن مرد كوچ كردند اى أمير مؤمنان پس فرمود:هلاك كند خداوند ايشان را هلاك كردني چنانچه هلاك شدند قوم ثمود، آگاه باش كه اگر راست كرده شود نيزها بسوى ايشان و ريخته گردد شمشيرها بر فرقهاى آن مردودان، هر آينه البته پشيمان خواهند شد بر آن چيزى كه از ايشان سرزد، بدرستى كه شيطان ملعون امرور ايشان را بى خير و منفعت يافت جلوه داد كوچ كردن را در نظر ايشان، و او فردا بى زارى خواهد جست از ايشان و تارك ايشان خواهد گشت، پس بس است خارج بودن ايشان از طريق هدايت، و بازگشتن ايشان در ضلالت و كورى، و اعراض ايشان از حق، و سركشى ايشان در بيابان حيراني و سرگرداني. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص18 امير المومنين على عليه السلام مردى از ياران خود را فرستاد تا در مورد گروهى از لشكر كوفه كه تصميم داشتند به خوارج بپيوندند و از على (ع) بيم داشتند تحقيق كند. همين كه آن مرد برگشت امير المومنين عليه السلام پرسيد آيا آرامش يافتند و بر جاى ماندند يا ترسيدند و كوچ كردند؟ آن مرد گفت: اى امير المومنين، رفتند و كوچ كردند. على (ع) فرمود «بعدا لهم كَما بَعِدَتْ ثَمُودُ» «دورى از رحمت خدا ايشان را باد همان گونه كه قوم ثمود از رحمت خدا دور ماند». [ابن ابى الحديد] گويد: داستان اين قوم را ضمن مطالب تاريخى مباحث گذشته، ذيل خطبه چهل و چهارم و گريز مصقلة بن هبيرة شيبانى، آورده ايم. «ثمود» هرگاه نام قبيله باشد غير منصرف است و هرگاه نام شخص يا شاخه يى از آن قبيله باشد منصرف است و گفته اند نسب ثمود چنين است: ثمود بن عابر بن ارم بن سام بن نوح. همچنين گفته اند: لغت ثمد به معنى آب اندك است و آن قبيله را از اين جهت ثمود نام نهاده اند كه آب مناطق مسكونى آنان كم بوده است، منطقه سكونت آنان حجر بوده است كه ميان حجاز و شام تا وادى القرى گسترده بوده است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom