خطبه ۱۸۰

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۸۰ : نکوهش سستی و نافرمانی یاران [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) في ذمّ العاصين من أصحابه :
أَحْمَدُ اللَّهَ عَلَى مَا قَضَى مِنْ أَمْرٍ وَ قَدَّرَ مِنْ فِعْلٍ وَ عَلَى ابْتِلَائِي بِكُمْ، أَيَّتُهَا الْفِرْقَةُ الَّتِي إِذَا أَمَرْتُ لَمْ تُطِعْ وَ إِذَا دَعَوْتُ لَمْ تُجِبْ.
إِنْ [أُهْمِلْتُمْ] أُمْهِلْتُمْ خُضْتُمْ وَ إِنْ حُورِبْتُمْ خُرْتُمْ، وَ إِنِ اجْتَمَعَ النَّاسُ عَلَى إِمَامٍ طَعَنْتُمْ وَ إِنْ أُجِئْتُمْ إِلَى مُشَاقَّةٍ نَكَصْتُمْ.
لَا أَبَا لِغَيْرِكُمْ! مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِكُمْ وَ الْجِهَادِ عَلَى حَقِّكُمْ، الْمَوْتَ أَوِ الذُّلَّ لَكُمْ؟ فَوَاللَّهِ لَئِنْ جَاءَ يَومِي وَ لَيَأْتِيَنِّي لَيُفَرِّقَنَّ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ أَنَا لِصُحْبَتِكُمْ قَالٍ وَ بِكُمْ غَيْرُ كَثِيرٍ.
لِلَّهِ أَنْتُمْ، أَمَا دِينٌ يَجْمَعُكُمْ وَ لَا حَمِيَّةٌ تَشْحَذُكُمْ؟ أَوَ لَيْسَ عَجَباً أَنَّ مُعَاوِيَةَ يَدْعُو الْجُفَاةَ الطَّغَامَ فَيَتَّبِعُونَهُ عَلَى غَيْرِ مَعُونَةٍ وَ لَا عَطَاءٍ، وَ أَنَا أَدْعُوكُمْ وَ أَنْتُمْ تَرِيكَةُ الْإِسْلَامِ وَ بَقِيَّةُ النَّاسِ إِلَى الْمَعُونَةِ أَوْ طَائِفَةٍ مِنَ الْعَطَاءِ [فَتَتَفَرَّقُونَ] فَتَفَرَّقُونَ عَنِّي وَ تَخْتَلِفُونَ عَلَيَّ؟ إِنَّهُ لَا يَخْرُجُ إِلَيْكُمْ مِنْ أَمْرِي [رِضًا] رِضًى فَتَرْضَوْنَهُ وَ لَا سُخْطٌ فَتَجْتَمِعُونَ عَلَيْهِ، وَ إِنَّ أَحَبَّ مَا أَنَا لَاقٍ إِلَيَّ الْمَوْتُ.
قَدْ دَارَسْتُكُمُ الْكِتَابَ وَ فَاتَحْتُكُمُ الْحِجَاجَ وَ عَرَّفْتُكُمْ مَا أَنْكَرْتُمْ وَ سَوَّغْتُكُمْ مَا مَجَجْتُمْ.
لَوْ كَانَ الْأَعْمَى يَلْحَظُ أَوِ النَّائِمُ يَسْتَيْقِظُ.
وَ أَقْرِبْ بِقَوْمٍ مِنَ الْجَهْلِ بِاللَّهِ قَائِدُهُمْ مُعَاوِيَةُ وَ مُؤَدِّبُهُمُ ابْنُ النَّابِغَةِ.

امْهِلْتُم : مهلت داده شديد.
خُرْتُمْ : ضعيف و ترسان شديد.
الْمُشاقّة : قطع كردن، بريدن، مشقت.
نَكَصْتُم : به قهقرى باز مى گرديد، رو برمى گردانيد.
لَا أبَا لِغَيْرِكُم : جمله اى است در هيئت دعا كه براى توبيخ و سرزنش بكار مى رود.
قالٍ : كسى كه از چيزى اكراه دارد.
غَيْرُ كَثِير : اندك، كم، يعنى در حالى از دنيا مى روم كه يارانم اندكند هر چند كه در اطرافم افراد بسيارى هستند.
تَشْحَذُكُمْ : شما را برّان و تيز ميكند، «شحذ السكّين»، كارد را تيز كرد.
الجُفَاة : جمع «جاف»، خشن ها، جفا كاران.
الطَغَام : اراذل و اوباش.
الْمَعُونَة : مساعدت و كمك، در اينجا مقصود هزينه غذا، تعمير سلاح و خوراك اسبان است.
التَرِيكَة : باز مانده، در اصل به پوستى گفته ميشود كه جوجه شتر مرغ بعد از خارج شدن از تخم در لانه اش باقى مى گذارد.
دَارَسْتُكُمْ الْكِتَاب : قرآن را به شما تعليم و تفهيم كردم.
فَاتَحْتُكُم : بين شما حكم كردم، «فتح الحاكم»، حاكم قضاوت كرد.
الحِجَاج : محاجّة و مخاصمه كردن.
سَوَّغْتُكُم : برايتان گوارا و مقبول ساختم.
مَا مَجَجْتُمْ : آنچه را طرد كرده بوديد. «مجّ الشىء من فمه» : چيزى را از دهانش بيرون پاشيد.
اقْرِبْ بِقَوْمٍ مِنَ الْجَهْلِ : چقدر بجهل نزديكند اين گروه.
ابْنُ النَّابِغَة : عمرو بن عاص. 
خُضتُم : داخل كارهاى باطل و بيهوده مى شويد
حُورِبتُم : بجنگ و جهاد دعوت شديد
خُرتُم : صدا مى كنيد، صداى گاو در مى آوريد
أجِئتُم : آورده شويد
مُشاقَّة : كار سخت
نَكَصتُم : بعقب بر مى گرديد
قالِى : دشمن دارنده
تَشحَذ : تيز و تند ميكند
تَريكَة : بجا مانده و باقى مانده
دارَستُ : خواندم و فهماندم و درس دادم
فاتَحتُ : گشودم، محاكمه نمودم
حِجاج : اقامه جهت نمودن، دليل آوردن
سَوَّغتُ : گوارا نمودم، از گلوى شما پائين كردم
مَجَجتُم : از دهان مى انداختيد
أقرِب بّه : چقدر نزديك است
مُؤدِّب : معلم و تربيت كننده
ابنُ النّابِغَة : منظور عمرو بن عاص است 
(در سال ۳۸ هجرى جهت كمك به محمّد بن ابى بكر در مصر در نكوهش ياران ايراد كرد).
۱. نكوهش كوفيان
خدا را بر آنچه كه خواسته و هر كار كه مقدّر فرموده ستايش مى كنم، و او را بر اين گرفتار شدنم به شما كوفيان مى ستايم. اى مردمى كه هر گاه فرمان دادم اطاعت نكرديد، و هر زمان شما را دعوت كردم پاسخ نداديد، هر گاه شما را مهلت مى دهم در بيهودگى فرو مى رويد، و در هنگامه جنگ سست و ناتوانيد، اگر مردم اطراف امام خود جمع شوند طعنه زده، و اگر شما را براى حل مشكلى بخوانند سرباز مى زنيد.
پدر مباد دشمنان شما را براى پيروزى منتظر چه چيزى هستيد? چرا براى گرفتن حق خود جهاد نمى كنيد? آيا در انتظار مرگ يا ذلّت هستيد? به خدا سوگند، اگر مرگ من فرا رسد -كه حتما خواهد رسيد- بين من و شما جدايى خواهد افتاد، در حالى كه من از همنشينى با شما ناراحت، و حضورتان براى من بى فايده بود.
۲. علل سقوط و انحطاط فكرى كوفيان:
خدا خيرتان دهد، آيا دينى نيست كه شما را گرد آورد? آيا غيرتى نيست كه شما را براى جنگ با دشمن بسيج كند? شگفت آور نيست كه معاويه انسان هاى جفا كار پست را مى خواند و آنها بدون انتظار كمك و بخششى از او پيروى مى كنند و من شما را براى يارى حق مى خوانم، در حالى كه شما بازماندگان اسلام، و يادگار مسلمانان پيشين مى باشيد، با كمك و عطايا شما را دعوت مى كنم ولى از اطراف من پراكنده مى شويد، و به تفرقه و اختلاف روى مى آوريد. نه از دستورات من راضى مى شويد، و نه شما را به خشم مى آورد كه بر ضد من اجتماع كنيد، اكنون دوست داشتنى ترين چيزى كه آرزو مى كنم، مرگ است.(۱)
كتاب خدا را به شما آموختم، و راه و رسم استدلال را به شما آموزش دادم، و آنچه را كه نمى شناختيد به شما شناساندم، و دانشى را كه به كامتان سازگار نبود جرعه جرعه به شما نوشاندم. اى كاش نابينا مى ديد و خفته بيدار مى شد.(۲) سوگند به خدا چه نادان مردمى كه رهبر آنان معاويه، و آموزگارشان پسر نابغه (عمرو عاص) باشد.
___________________________________________
(۱). وقتى عمرو عاص به مصر حمله كرد، محمّد بن ابى بكر استاندار مصر توسّط دو پيك، عبد اللّه بن قعين و كعب بن عبد اللّه، از امام يارى طلبيد، آن حضرت اعلام عمومى كرد تا مردم در «جزعه» بين حيره و كوفه جمع شوند تا به كمك مصريان بشتابند، امام تا ظهر فردا در آن سرزمين منتظر ماند حتّى صد نفر نيز گرد نيامدند ناراحت به كوفه بازگشت و در جمع بزرگان و اشراف اين سخنرانى را ايراد كرد. (كتاب الغارات) 
(۲). ضرب المثل است.
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است در سرزنش اصحاب خود:
(1) خدا را سپاس مى گزارم بر امرى كه واجب و لازم نموده، و بر فعلى كه مقدّر فرموده، و بر آزمايش نمودن من به (نفاق و دو روئى) شما اى گروهى كه هر زمان فرمان دادم پيروى نكرديد، و دعوت مرا نپذيرفتيد، و اگر (از جنگ با دشمن) شما را مهلت دهند به سخنان بيهوده مى پردازيد (لاف زده گزاف مى گوئيد) و اگر جنگى پيش آيد ضعف و سستى نشان مى دهيد (از ترس پنهان مى شويد) و مردمى را كه نزد پيشوا اجتماع ميكنند (از امام عليه السّلام پيروى مى نمايند) طعن زده سرزنش مى نماييد، و اگر ناچار بسختى (جنگ) گرفتار شويد به قهقرى بر مى گرديد (با اينكه مردم ثابت قدمى نيستيد و از هيچ درى براه نمى آييد از راه لطف و رعيّت نوازى مى گويم:)
(2) دشمن شما بى پدر (و مربّى) باشد (نه شما) منتظر چه هستيد در (تأخير) يارى كردن و سعى و كوشش بر (گرفتن) حقّتان مرگ يا خوارى براى شما است (يكى از اين دو شما را دريابد يا كشته شدن در ميدان جنگ يا ذلّت و بيچارگى از دشمن كه از كشته شدن سختتر است)
(3) سوگند بخدا اگر اجل من برسد -و البتّه خواهد رسيد- بين من و شما جدائى مى افكند در حاليكه از بودن با شما بيزار و تنها مانده ام (به انفاق و دو روئى و كردار زشت شما مانند آنست كه چون از دنيا بروم ياورى نداشته ام)
(4) اجر شما با خدا است آيا دينى نيست كه شما را گرد آورد (تا بيكديگر كمك كنيد) و غيرتى نيست كه شما را (به جلوگيرى از دشمن) آماده سازد، آيا شگفت نيست كه معاويه ستمگران فرومايه را مى خواند و از او پيروى ميكنند بدون اينكه ايشان را كمك و بخششى نمايد (اسباب جنگ براى آنها فراهم كرده و پولى بايشان بدهد) و (چون معاويه به افراد چيزى نمى داد و فقط به رؤساى قبائل عرب بسيار بخشش مى نمود آنان را طرفدار خود مى گردانيد و سائر مردم از جهت تعصّب فاميلى يا بسبب بخشش كمى كه از رؤساء مى افتند و يا به رسوم ايلى يا به گول خونخواهى عثمان ايشان را پيروى مى نمودند، و امير المؤمنين، عليه السّلام، به رئيس و پيرو يكسان كمك و بخشش مى فرمود، از اين جهت رؤساء دلخوشى از آن حضرت نداشتند، و پيروان هم در راه آنها مى رفتند، لذا مى فرمايد:) من شما را در حاليكه باز مانده اهل اسلام و باقى مانده مردم مسلمانيد با كمك و بخشش باندازه سهم هر يك دعوت مى نمايم و شما از دور من پراكنده شده مخالفت مى كنيد
(5) رضايتى از امر و فرمان من نداريد تا از آن خوشنود گرديد، و نه خشم و رنجشى تا بر آن اجتماع نمائيد (در كار من پيوسته نفاق و دو روئى مى كنيد، نه در اطاعت و پيروى ثابت قدميد و نه در مخالفت يك رو و يك سخن، كاش يك راه پيش گرفته مرا از كشاكش اين درد و اندوه مى رهانديد) و براى من دوستترين چيزيكه ميل دارم ملاقات كند مرا مرگ است (تا از شما برهم كه از غمّ شما جز به مرگ نتوان رست)
(6) بتحقيق (معارف و حقائق) قرآن را بشما ياد دادم، و با حجّت و دليل بين شما حكم كردم، و شما را بآنچه نمى شناختيد آشنا گردانيدم، و آنچه را كه از دهن بيرون مى افكنديد بشما گوارا ساختم (چيزهائى را كه از روى نفهمى به بدى تلقّى مى كرديد خوبى آنها را بشما آشكار نمودم) كاش كور مى ديد يا خفته بيدار مى گشت (من شرط ارشاد و راهنمائى را بجا آوردم حالا اگر كور نبيند و خفته بيدار نگردد تقصير من نيست)
(7) و چه بسيار نزديك بجهل و نادانى به (احكام) خدا هستند گروهى كه پيشوايشان معاويه است و آموزگارشان پسر زانيه (عمرو ابن عاص كه قصّه مادرش در شرح سخن هشتاد و سوّم گذشت).
 
خطبه اى از آن حضرت (ع) در نكوهش يارانش:
ستايش مى كنم خداى را، بر هر امرى كه مقرر ساخته و بر هر كارى كه مقدّر فرموده. و بر اين كه مرا مبتلاى شما نموده است. اى گروهى كه اگر فرمانتان دهم، اطاعت نمى كنيد و اگر بخوانمتان پاسخ نمى دهيد و اگر مهلت يابيد سرگرم سخنان بيهوده مى شويد، اگر به جنگتان كشند، سستى مى كنيد و اگر مردم بر پيشواى خود گرد آيند، آنان را سرزنش مى كنيد و طعنه مى زنيد و اگر در كشاكش دشوارى افتيد، بازپس مى نشينيد.
نه شما بى پدر از چيست كه در يارى كردن من درنگ مى كنيد و انتظار مى بريد و براى گرفتن حقتان جهاد نمى كنيد. مرگ و خوارى بر شما خواهد بود. به خدا سوگند، اگر مرگ من فرا رسد -و فرا خواهد رسيد- ميان من و شما جدايى افكند. در حالى كه، من از مصاحبت با شما بيزارم و با شما چنانم كه گويى ياورى ندارم.
خدا را، شما چگونه مردمى هستيد نه دين، شما را گرد مى آورد و نه حميت و غيرت شما را بر مى انگيزد. آيا اين شگفت نيست كه معاويه مشتى بلاجوى بى سر و پا را فرا مى خواند، بى آنكه هزينه يا عطايى به ايشان دهد، از او پيروى مى كنند. و من شما را كه يادگار اسلام و باقى مانده مؤمنان نخستين هستيد، دعوت مى كنم و هزينه و عطا مى دهم و شما از گرد من پراكنده مى گرديد و با من مخالفت مى ورزيد. هر چه مى گويم نمى پذيريد، خواه چيزى باشد كه خشنودتان سازد يا به خشمتان آورد. كار شما، در هر حال، مخالفت با من و سرپيچى از من است. چيزى را كه بيش از هر چيز دوست دارم، مرگ است كه به سراغم آيد.
من كتاب خدا را به شما آموختم و باب حجت را بر رختان گشودم و آنچه نمى شناختيد به شما شناساندم و شربتى را كه از دهن مى افكنديد، جرعه جرعه به كامتان ريختم. اى كاش كور بينا مى شد و به خواب رفته بيدار مى گرديد. چه نادان مردمى هستند، اينان كه پيشوايشان معاويه است و آموزگارشان فرزند نابغه.
 
خدا را بر آن چه فرمان داده و کارى که مقدّر فرموده ستايش مى کنم و پروردگار را بر گرفتارى خودم به شما مى ستايم. اى گروهى که هر گاه فرمان دادم اطاعت نکرديد و هر زمان دعوتتان نمودم اجابت ننموديد; هر وقت به شما مهلت داده شود (که آماده پيکار با دشمن شويد) در بيهودگى فرو مى رويد (و فرصت ها را از دست مى دهيد) و اگر با شما بجنگند ضعف وناتوانى نشان مى دهيد ; هرگاه مردم، اطرافِ پيشوايى گرد آيند طعنه مى زنيد و اگر شما را براى حل مشکلى بياورند عقب نشينى مى کنيد. دشمنتان بى پدر باد! منتظر چه نشسته ايد؟! در مقابل يارى خويش و جهاد براى به دست آوردن حق خود جز مرگ يا ذلت (نصيب شما خواهد شد)؟ به خدا سوگند! اگر مرگ من فرا رسد ـ که قطعاً فرا خواهد رسيد ـ ميان من و شما جدايى، خواهد افکند; در حالى که من از همنشينى با شما ناراحت بودم و وجودتان براى من قدرت آفرين نبود (حال آن که من براى شما همه چيز بودم).
شما مردم عجيبى هستيد! آيا دينى نداريد که شما را گردآورد و يا غيرتى که به سوى دشمن بسيج کند؟! آيا شگفت آور نيست که معاويه، جفاکاران اوباش را دعوت مى کند و آن ها بدون انتظارِ بخشش و کمکى، متابعتش مى کنند; ولى من شما را که بازماندگان اسلام و بقاياى انسان هاى ارزشمند هستيد دعوت مى کنم و کمک ها و عطايايى به شما مى بخشم با اين حال، از گرد من پراکنده مى شويد و راه مخالفت را پيش مى گيريد.
نه اوامر من که سبب خشنودى است شما را راضى مى کند و نه آن چه باعث خشم من است بر ترک آن اتفاق مى کنيد. در چنين شرايطى محبوب ترين چيزى که دوست دارم با آن ملاقات کنم مرگ است. من کتاب خدا را به شما تعليم دادم (و تفسير و تأويل آن را به شما آموختم) درهاى استدلال را به روى شما گشودم و آن چه را (از نيکى ها) نمى شناختيد به شما معرفى کردم و آن چه (بر اثر نادانى و جهل) از دهان فرو مى ريختيد براى شما گوارا ساختم. (آرى! همه گفتنى ها را گفتم اما حيف که) نابينا نمى بيند و کسى که در خواب فرو رفته بيدار و هشيار نيست، اما چه نزديک اند به جهل و بى خبرى از خدا (و تعليمات الهى) آن گروه که رهبرشان معاويه و مربى آن ها پسر نابغه (عمروعاص) باشد.
 
و از خطبه هاى آن حضرت است در نكوهش يارانش:
خدا را سپاس مى گويم بر آنچه -در علم او- گذشته است، و بر هر كارى كه مقدّر داشته است، و بر اين گرفتارى كه با شما دارم -گروهى كه از رفتارشان بيزارم-. اى مردمى كه اگر امر كنم فرمان نمى بريد، و اگر -بخوانمتان- پاسخ نمى دهيد، اگر فرصت يابيد -در گفتار بيهوده- فرو مى مانيد، و اگر با شما بستيزند، سست و ناتوانيد.
اگر مردم بر امامى فراهم آيند، سرزنش مى كنيد، و اگر ناچار به كارى دشوار در شويد، پاى پس مى نهيد.
بى حميّت مردم انتظار چه مى بريد چرا براى يارى برنمى خيزيد، و براى گرفتن حقّتان نمى ستيزيد. مرگتان رساد، يا خوارى بر شما باد به خدا، اگر مرگ من بيايد -و به سر وقتم خواهد آمد- ميان من و شما جدايى مى اندازد، حالى كه همنشينى تان را خوش نمى دارم، و با شما بودن چنان است كه گويى ياورى ندارم.
راستى شما چه مردمى هستيد دينى نيست كه فراهمتان آرد غيرتى نداريد تا بر كارتان وادارد شگفت نيست كه معاويه، بى سر و پاهاى پست را مى خواند، و آنان پى او مى روند، بى آنكه بديشان كمكى دهد، يا عطايى رساند، و من شما را -كه اسلام را يادگاريد و مانده مردم ديندار-، مى خوانم تا يارى تان دهم، و بهره از عطا مقرّر گردانم، و شما از گرد من مى پراكنيد، و آتش مخالفت مرا دامن مى زنيد. فرمانى از من به شما نمى رسد كه نشانه خشنودى باشد و آن را بپسنديد يا نشانه آزردگى و در آن يك سخن باشيد. آنچه بيشتر از هر چيز دوست دارم، و مرا بايد، مرگ است كه به سر وقتم آيد.
راه دانستن كتاب خدا را به شما نمودم، و در حجّت را به روى شما گشودم، آنچه را نمى شناختيد به شما شناساندم، و دانشى را كه به كامتان فرو نمى رفت، جرعه جرعه به شما نوشاندم. اگر بودى كه كور مى ديد، و خفته بيدار مى گرديد. چه نادان مردمى كه رهبر آنان معاويه باشد و آموزگارشان پسر نابغه.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در نكوهش اصحابش:
خداى را حمد مى كنم بر امرى كه گذشت، و از كارى كه مقدّر نمود، و بر مبتلا شدنم به شما اى مردمى كه چون فرمان دهم اطاعت نكنيد، و هرگاه دعوت نمايم به اجابتم بر نخيزيد، اگر مهلتتان دهند در سخن باطل فرو مى رويد، و اگر با شما بجنگند ناتوانى نشان مى دهيد، اگر مردم دور امام بر حقّى را بگيرند به آنان طعنه مى زنيد، و اگر ناچار به كار دشوارى شويد عقب گرد مى كنيد.
دشمنتان بى پدر باد، براى پيروزى خود و جهاد بر حقّتان انتظار چه چيزى را مى بريد مرگ يا ذلّت به خدا قسم اگر مرگم برسد-  كه مى رسد-  بين من و شما جدايى مى اندازد در حالى كه از همنشينى با شما نفرت دارم، و با شما بودن به صورتى است كه گويى تنهايم.
شگفتا از شما آيا دينى نيست كه بر محور خود شما را جمع كند و حميّتى نيست كه شما را آماده كار نمايد؟ آيا عجيب نيست كه معاويه ستمگران فرومايه را دعوت مى كند و آنان بدون دريافت كمك و حقوق از او اطاعت مى نمايند، و من شما را -كه باز مانده اسلام و باقى مانده مسلمانان هستيد- به گرفتن كمك و قسمتى از حقوق بيت المال دعوت مى نمايم ولى از دورم پراكنده مى شويد و با من مخالفت مى ورزيد. دستورى مورد پسند از من به شما نمى رسد كه همگى بپسنديد، و دستورى ناپسند نمى رسد كه همگى بر ناپسندى آن اجتماع كنيد. قطعا محبوبترين چيزى كه دوست دارم با آن روبرو شوم مرگ است.
كتاب خدا را به شما آموختم، راه دليل و برهان را به رويتان گشودم، آنچه را نمى شناختيد به شما شناساندم، آنچه را از دهان بيرون مى انداختيد به مذاقتان گوارا كردم، اى كاش كور مى ديد، و خفته بيدار مى شد چه نزديكند به بى معرفتى نسبت به حضرت حق ملّتى كه رهبرشان معاويه، و آموزگارشان پسر زن زانيه (عمرو عاص) است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 656-643 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ في ذم العاصين من أصحابه.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در نكوهش ياران نافرمانش ايراد فرموده است. خطبه در يك نگاه و شأن ورود آن:از كتاب غارات ثقفى چنين بر مى آيد كه امام عليه السلام اين خطبه را زمانى ايراد كرد كه دو نفر فرستاده محمّد بن ابى بكر براى تقاضاى كمك قبل از وقوع جنگ ميان او و عمروبن عاص در سرزمين مصر، نزد امام عليه السلام آمدند. امام عليه السلام برخاست و مردم را به مسجد دعوت كرد و ماجرا را براى آن ها بيان كرد؛ اما گروه اندكى براى جهاد اعلام آمادگى كردند. شب هنگام به سوى اشراف كوفه فرستاد و آن ها را به دارالاماره جمع فرمود؛ در حالى كه بسيار اندوهگين بود؛ زيرا مى دانست شكست محمّدبن ابى بكر و افتادن مصر به دست طرفداران معاويه، ضربه بسيار سنگينى است. امام عليه السلام اين خطبه را در نكوهش ياران نافرمان خويش ايراد كرد و از همه براى دفع فتنه ابن عاص از مصر كمك خواست.از آن چه گفته شد محتواى خطبه به خوبى روشن مى شود؛ مجموعه اى است از كلمه ها و سرزنش ها و تشويق ها و ترغيب به جهاد با دشمن و ذكر عواقب شوم سُستى و تنبلى در اين راه. يا جهاد يا در انتظار مرگ و ذلت بودن:امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه همچون بسيارى ديگر از خطبه ها از حمد و ثناى الهى شروع مى کند و مى گويد: «خدا را بر آن چه فرمان داده و کارى که مقدر فرموده ستايش مى کنم و پروردگار را بر گرفتارى خودم به شما مى ستايم» (أَحْمَدُ اللهَ عَلَى مَا قَضَى مِنْ أَمْر، وَ قَدَّرَ مِنْ فِعْل، وَ عَلَى ابْتِلاَئِي بِکُمْ).در اين که آيا قضا و قدر در اين عبارت به يک معناست و همه اشاره به مقدّرات الهى است يا دو معنا دارد، شارحان نهج البلاغه تفسيرهاى متعددى دارند. بعضى هر دو را به يک معنا دانسته و بعضى گفته اند: قضا مربوط به آفرينش عالم امر و عقول يعنى جهان ماوراى طبيعت است و قدر، اشاره به عالم خلق يعنى جهان طبيعت است. يکى از تفسيرهاى روشنِ قضا و قدر ـ که آيات و روايات نيز بر آن گواهى مى دهد ـ اين است که قضا ـ هم در عالم تکوين و هم در عالم تشريع ـ اشاره به فرمان الهى براى اصل وجود چيزى است و قدر، اشاره به اندازه گيرى ها و اجزا و شرايط آن است ; مثلا فرد بزرگى فرمان مى دهد مسجد يا بيمارستانى ساخته شود. اين مصداق قضاست ; سپس نيازها و اندازه گيرى هاى آن را بيان مى کند; اين قدر است. فرمان خدا به اداى نماز و روزه در عالم تشريع، قضاست و دستور او نسبت به اجزا و شرايط آن، قدر است.نکته ديگر اين است که در عبارت ياد شده، امام(عليه السلام) خدا را بر گرفتارى ها و مشکلاتى که براى ياران نافرمانش به وجود آمده، حمد و سپاس مى گويد. اين بدان جهت است که مردان خدا تسليم فرمان اويند و در ديدگاه آن ها هر چه از دوست مى رسد نيکوست و همه را داراى مصلحت و هدف مى بينند.سپس حاضران در مجلس يعنى سران قبايل و عشاير کوفه را مخاطب ساخته، چنين مى فرمايد: «اى گروهى که هر گاه فرمان دادم اطاعت نکرديد و هر زمان دعوتتان نمودم اجابت ننموديد; هر وقت به شما مهلت داده شود (که آماده پيکار با دشمن شويد) در بيهودگى فرو مى رويد (و فرصت ها را از دست مى دهيد) و اگر با شما بجنگند ضعف وناتوانى نشان مى دهيد ; هرگاه مردم، اطرافِ پيشوايى گرد آيند طعنه مى زنيد و اگر شما را براى حل مشکلى بياورند عقب نشينى مى کنيد» (أَيَّتُهَا الْفِرْقَةُ الَّتِي إِذَا أَمَرْتُ لَمْ تُطِعْ، وَ إِذَا دَعَوْتُ لَمْ تُجِبْ. إِنْ أُمْهِلْتُمْ خُضْتُمْ(1)، وَ إِنْ حُورِبْتُمْ خُرْتُمْ(2) وَ إِنِ اجْتَمَعَ النَّاسُ عَلَى إِمَام طَعَنْتُمْ، وَ إِنْ أُجِئْتُمْ(3) إِلَى مُشَاقَّة(4) نَکَصْتُمْ(5)).امام(عليه السلام) در اين عبارت، به چهار نقطه ضعف مردم پيرامونش اشاره مى کند: نافرمانى، بى توجهى به فراخوانى، استفاده نکردن از مهلت ها و فرصت ها و ضعف نشان دادن در ميدان نبرد.به يقين هريک از اين موارد مى تواندعاملى براى شکست باشد تاچه رسد به تمام اين ها.سپس آن ها را سرزنشى آميخته با محبّت مى کند و مى فرمايد: «دشمنتان بى پدر باد! منتظر چه نشسته ايد؟! در مقابل يارى خود و جهاد براى به دست آوردن حق خويش جز مرگ يا ذلت (نصيب شما خواهد شد)؟» (لاَ أَبَا لِغَيْرِکُمْ! مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِکُمْ وَ الْجِهَادِ عَلَى حَقِّکُمْ؟ الْمَوْتَ أَوِ الذُّلَّ لَکُمْ؟).(6)اشاره به اين که وضعى که به خود گرفته ايد ـ که در برابر توطئه هاى دشمن غدّارى همچون معاويه و لشکريان غارتگر او خونسرد و بى تفاوتيد ـ نتيجه اى جز مرگ يا ذلت ندارد. يا مى ميريد و يا اگر زنده بمانيد در زير دست و پاى آن ها ذليل خواهيد شد. عزت در جهاد است که نتيجه اش يا پيروزى است يا شهادت ; همان گونه که امام(عليه السلام) در خطبه مى فرمايد: «اَلْمَوْتُ فِي حَيَاتِکُمْ مَقْهُورِينَ وَ الْحَياةُ فِي مَوْتِکُمْ قَاهِرِينَ; مرگ در زندگى توأم با شکست شماست و زندگى در مرگ پيروزمندانه به شما خواهد بود».(7)و در ادامه اين سخن مى افزايد: «به خدا سوگند! اگر مرگ من فرا رسد ـ که قطعاً فرا خواهد رسيد ـ ميان من و شما جدايى، خواهد افکند; در حالى که من از همنشينى با شما ناراحت بودم و وجودتان براى من قدرت آفرين نبود (حال آن که من براى شما همه چيز بودم)» (فَوَاللهِ لَئِنْ جَاءَ يَوْمِي ـ وَ لَيَأْتِيَنِّي ـ لَيُفَرِّقَنَّ بَيْنِي وَ بَيْنَکُمْ وَ أَنَا لِصُحْبَتِکُمْ قَال(8)، وَ بِکُمْ غَيْرُ کَثِير).در اين جا امام(عليه السلام) آن ها را به يک نکته مهم توجّه مى دهد و آن اين که وجود من سرمايه عظيمى براى شماست که قدر آن را نمى دانيد. بدانيد اگر مرگ من فرا رسد، من چيزى را از دست نمى دهم، جز سياهى لشکر و گروهى بى اراده و بى اثر; ولى شما همه چيز را از دست خواهيد داد ; رهبرى آگاه و شجاع و فرزانه و فرماندهى شکست ناپذير.****همه گفتنى ها را گفتم اما...امام(عليه السلام) به دنبال سرزنش ياران خود به سبب ضعف و سستى نشان دادن در برابر دستورات آن حضرت، در اين بخش از خطبه سرزنش ها را ادامه مى دهد و مى فرمايد: «شما مردم عجيبى هستيد! آيا دينى نداريد که شما را گرد آورد؟ و يا غيرتى که به سوى دشمن بسيج کند؟!» (للهِِ أَنْتُمْ! أَمَا دِينٌ يَجْمَعُکُمْ! وَ لاَ حَمِيَّةٌ(9) تَشْحَذُکُمْ(10)!).اشاره به اين که ايستادن در برابر دشمن و دفاع از خود و آرمان هاى خويش يکى از دو عامل را مى طلبد: يا اعتقاد به خداوند و روز جزا و وعده هاى پرارزش او به مجاهدان و شهيدان و يا غيرت و تعصب قومى و ميهنى; متأسفانه هيچ يک از آن ها در شما ديده نمى شود، دين و ايمانتان ضعيف و غيرت و تعصب شما از کار افتاده است ; لذا نشسته ايد تا دشمن به سراغتان بيايد و بر مغزتان بکوبد و گلويتان را بگيرد.سپس امام(عليه السلام) مقايسه اى در ميان آن ها و اصحاب معاويه مى کند و مى فرمايد: «آيا شگفت آور نيست که معاويه، جفاکاران اوباش را دعوت مى کند و آن ها بدون انتظارِ بخشش و کمکى، متابعتش مى کنند; ولى من شما را که بازماندگان اسلام و بقاياى انسان هاى با ارزشيد دعوت مى کنم و کمک ها و عطايايى به شما مى بخشم با اين حال، از گرد من پراکنده مى شويد و راه مخالفت با من را پيش مى گيريد» (أَوَ لَيْسَ عَجَباً أَنَّ مُعَاوِيَةَ يَدْعُو الْجُفَاةَ(11) الطَّغَامَ(12) فَيَتَّبِعُونَهُ عَلَى غَيْرِ مَعُونَة وَ لاَ عَطَاء، وَ أَنَا أَدْعُوکُمْ ـ وَ أَنْتُمْ تَرِيکَةُ(13) الاِْسْلاَمِ، وَ بَقِيَّةُ النَّاسِ ـ إِلَى الْمَعُونَةِ أَوْ طَائِفَة مِنَ الْعَطَاءِ، فَتَفَرَّقُونَ عَنِّي وَ تَخْتَلِفُونَ عَلَيَّ؟).در اين جا دو نکته شايان دقت است: نخست اين که در تواريخ معروف است که معاويه در بذل و بخشش هاى سياسى و جهت دار، بسيار فعّال بود; چگونه امام مى فرمايد: معاويه نه کمکى به افراد مى کند و نه عطايى به آن ها مى بخشد؟پاسخ اين سؤال را بعضى از شارحان نهج البلاغه داده اند و آن اين که معاويه معاملات سياسى خود را با سران قبايل و فرماندهان لشکر داشت و آن ها را به ارقام گزافى مى خريد و با توده مردم کارى نداشت ; ولى على(عليه السلام) براى رعايت عدالت، بيت المال را ميان همه تقسيم مى کرد و هزينه هاى جنگى را به همه جنگجويان اسلام مى پرداخت.ديگر اين که چرا معاويه با آن گونه تقسيم مال، مردم را بسيج مى کرد ولى با تعميم عطا و گسترش عادلانه کمک ها از سوى اميرمؤمنان بسيج نمى شدند؟پاسخ اين سؤال نيز چندان پيچيده نيست ; اضافه بر سستى و بى وفايى کوفيان، وفادارى شاميان هنگامى که معاويه اموال را جمع مى کرد و به سران قبايل رشوه مى داد افراد قبيله با فرمان سرانشان بسيج مى شدند، ولى هنگامى که اميرمؤمنان على(عليه السلام) به سران و افراد قبيله تقريباً يکسان مى داد سران ناراضى، سستى به خرج مى دادند و افراد قبيله را بسيج نمى کردند.سپس امام(عليه السلام) نکوهش شديدى از تفرقه و پراکندگى آن ها کرده، مى فرمايد: «نه اوامر من که سبب خشنودى است شما را راضى مى کند و نه آن چه باعث خشم من است بر ترک آن اتفاق مى کنيد» (إِنَّهُ لاَ يَخْرُجُ إِلَيْکُمْ مِنْ أَمْرِي رِضىً فَتَرْضَوْنَهُ، وَ لاَ سُخْطٌ فَتَجْتَمِعُونَ عَلَيْهِ).گرچه شارحان نهج البلاغه در تفسير اين جمله احتمالات گوناگونى داده اند; ولى به اعتقاد ما تفسيرش روشن است; امام مى خواهد بفرمايد: شما همواره در وادى تفرقه و تشتّت گام بر مى داريد و چيزى سبب وحدت کلمه شما نمى شود ; نه عواملى که مورد رضاى من است و نه نواهى نسبت به امورى که مورد خشم من است و مهم ترين عامل بدبختى شما همين تفرقه و اختلاف است ; نه گوش به اوامر من مى دهيد و نه توجّهى به نواهى من داريد.اين احتمال نيز وجود دارد که امام(عليه السلام) مى خواهد به اين نکته اشاره بفرمايد که شما نه در چيزى که مخالف ميلتان است اجتماع مى کنيد و نه در چيزى که موافق ميلتان است جمع مى شويد; مثل اين که انسان به بيمارى بگويد: تو نه دواى تلخ را مى خورى و نه شيرين را; يعنى اگر اوّلى را قبول ندارى، دست کم دوّمى را بپذير.بعد از اين سرزنش ها و توبيخ ها آتش درون قلب امام(عليه السلام) شعله ور مى شود و اين کوه صبر و استقامت، به صورت آتشفشانى در مى آيد که موادّ مذاب و سوزان از دامنه اش سرازير است; مى فرمايد: «در اين شرايط، محبوب ترين چيزى که دوست دارم با آن ملاقات کنم مرگ است؟» (وَ إِنَّ أَحَبَّ مَا أَنَا لاَق إِلَيَّ الْمَوْتُ!).راستى چه دردناک است کار به جايى برسد که اين بزرگ مرد جهان بشريّت که هميشه مردم را به صبر و تحمّل دعوت مى نمود، آرزوى مرگ کند. آرى! گاه دوستان سست عنصر و بى وفا بلايى بر سر انسان مى آورند که دشمنان خونخوار نمى آورند و اين جاست که انسان آرزوى مرگ مى کند; مرگى که ميان او و چنين افراد بى ارزش و حق نشناس جدايى افکند.آن گاه امام(عليه السلام) به شرح خدمات مهم فرهنگى و تربيتى خويش نسبت به امت اسلامى مخصوصاً در مورد يارانش پرداخته و به چهار نکته مهم اشاره مى کند:نخست مى فرمايد: «من کتاب خدا را به شما تعليم دادم (و تفسير و تأويل آن را به شما آموختم)» (قَدْ دَارَسْتُکُمُ(14) الْکِتَابَ).به يقين، قرآن در ميان مسلمان ها بود و شب و روز آن را قرائت مى کردند و نيازى به تدريس امام(عليه السلام) نبود; منظور، فهم محتواى قرآن و رسيدن به عمق دستورات آن است که امام(عليه السلام) که بزرگ ترين مفسّر قرآن در اسلام بعد از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) است همواره آيات الهى را براى مردم تفسير مى کرد و خطبه هاى آن حضرت همه جا از اين آيات مايه مى گيرد.در بيان دوّمين خدمت مى فرمايد: «من درهاى استدلال را به روى شما گشودم» (وَفَاتَحْتُکُمُ الْحِجَاجَ(15)).اشاره به اين که بعد از دليل نقل، شما را به ادله عقليه که يکى از دو حجّت الهى است آشنا ساختم.و در بيان سوّمين خدمت مى فرمايد: «و آن چه را (از نيکى ها) نمى شناختيد به شما معرفى کردم» (وَ عَرَّفْتُکُمْ مَا أَنْکَرْتُمْ).اشاره به اين که حقايق بسيارى بود که بر شما پوشيده بود و از آن بى خبر بوديد ; من از روى آن ها پرده برداشتم و حقيقت آن را آشکار ساختم.اين جمله ممکن است مفهوم ديگرى نيز داشته باشد و آن اين که مسائلى بود که شما انکار مى کرديد و بر اثر نادانى، موضع ديگرى مى گرفتيد ; من حقيقت را بر شما روشن ساختم تا از راه انکار بازگرديد.و سرانجام در بيان چهارمين خدمت فرهنگى مى فرمايد: «و آن چه (بر اثر نادانى و جهل) از دهان فرو مى ريختيد براى شما گوارا ساختم» (وَسَوَّغْتُکُمْ(16) مَا مَجَجْتُمْ(17)).به اين که مفهوم بسيارى از دستورات اسلام بود که شما به عمق و حقيقت آن نرسيده بوديد ; از اين رو آن را ناخوش مى داشتيد و از آن فاصله مى گرفتيد ; ولى من اسرار و فلسفه هاى آن ها را روشن ساختم تا همچون جرعه اى گوارا آن را بنوشيد.و در پايان اين سخن، تأسف خويش را از لياقت نداشتن بسيارى از مخاطبان، چنين ابراز مى فرمايد: «(آرى! همه چيز را گفتم اما صد حيف که) نابينا نمى بيند و شخصى که در خواب فرو رفته بيدار و هشيار نيست» (لَوْ کَانَ الاَْعْمَى يَلْحَظُ، أَوِ النَّائِمُ يَسْتَيْقِظُ!).اشاره به اين که من در تعليم و تربيت شما هيچ کوتاهى نکردم و تمام برنامه هاى مفيد و سازنده را ارائه دادم; اما افسوس که قابليّت محلّ وجود نداشت و اين بذرهاى علم و حکمت و دانه هاى حيات بخش باران تعليم و تربيت من بر شوره زار فرو ريخت.«چه نزديک اند به جهل و بى خبرى از خدا (و تعليمات الهى) آن گروه که رهبرشان معاويه و مربى آن ها پسر نابغه (عمروعاص) باشد»: (وَ أَقْرِبْ بِقَوْمٍ(18) مِنَ الْجَهْلِ بِاللَّهِ قَائِدُهُمْ مُعَاوِيَةُ وَ مُؤَدِّبُهُمُ ابْنُ النَّابِغَةِ(19)). قراين تاريخى نشان مى دهد، مردم شام ذاتاً انسان هاى خوبى بودند ; ولى حاکمان و مربيانى همچون معاويه و بنى اميّه و عمروعاص و ساير تفاله هاى عصر جاهليّت، آن ها را به کلى از راه به در کرده بودند.اين تعبير در ضمن، تأثير رهبرى هاى خوب و بد و معلمان صالح و ناصالح را در شکل گيرى جوامع بشرى نشان مى دهد که گاه اقوام شايسته را چنان از راه به در مى برند که ناشايسته ترين انسان ها مى شوند.در حديثى نقل شده است که على(عليه السلام) از کنار جماعتى از اهل شام که در ميان آن ها «وليد بن عقبه» (همان مرد شرابخوارى که حدّ شرب خمر نيز بر او جارى شد) بود مى گذشت. آن ها (آهسته) به آن حضرت دشنام مى دادند ; بعضى شنيدند و به امام(عليه السلام) خبر دادند. حضرت ايستاد و به ياران خويش فرمود: آرامش و وقار اسلام و سيماى صالحان را حفظ کنيد. به خدا سوگند!... و سپس همان جمله ياد شده را با اضافاتى بيان فرمود.(20)****نکته ها:1ـ فرق ميان «مَعُونه» و «عطا»:در خطبه مزبور امام(عليه السلام) فرمود: معاويه به پيروان خود نه معونه اى مى دهد و نه عطايى (البتّه منظور، افراد عادى است، و گرنه خريدن سران قبايل به وسيله اموال گزاف از سوى معاويه در تواريخ معروف است).فرق ميان «معونه» و «عطا» در اين است که عطا چيزى مانند حقوق رسمى است و معونه، کمک هايى است که گهگاه براى آماده ساختن اسلحه يا مرکب جهت ميدان جنگ داده مى شود.2ـ خدمات چهارگانه فرهنگى امام:در خطبه ياد شده، امام(عليه السلام) در شرح خدمات خود نسبت به اصحاب و يارانش به چهار موضوع اشاره مى کند: نخست تعليم کتاب الله و قرآن مجيد، دوّم آشنا ساختن آن ها با دلايل عقلى و براهين آشکار; سوّم تعليم دادن آن چه بر آن ها مجهول بود و کشف اسرار بسيارى از حقايق مربوط به دين و زندگى و چهارم بازگرداندن آن ها به مفاهيم عاليه اى که بر اثر نادانى از آن فاصله مى گرفتند.در واقع، اين اصول چهارگانه يک دوره کامل آموزش دينى و فکرى را تشکيل مى دهد و سزاوار است همه کسانى که در آموزش يا برنامه ريزى مسلمانان به گونه اى دخالت دارند به آن توجّه کافى کنند. بديهى است اين برنامه ها در صورتى به نتيجه کامل مى رسد که افراد تحت تعليم و تربيت، آمادگى و قابليّت پذيرش را داشته باشند.* * *خداوندا! به ما چشم بينا و گوش شنوا و بيدارى و آگاهى مرحمت فرما تا سخنان روح پرور و انسان ساز اولياى تو را به گوش جان بشنويم و آيات عظمتت را با چشم دل ببينيم.خداوندا! هرگز ما را در دنيا و آخرت از آن ها جدا مفرما و بر طريقه آن ها ثابت قدم بدار ; يا رب العالمين.(21)****پی نوشت:1. «خضتم» از ماده «خوض» (بر وزن حوض) به گفته راغب در مفردات ورود تدريجى در آب و راه رفتن در آن است، سپس به معناى کنايى شروع در کارهاى بد و يا سخنان زشت آمده است.2. «خُرْتم» از ماده «خوار» به معناى فرياد کشيدن گرفته شده و از آن جا که فرياد زدن غالباً از ضعف وناتوانى ناشى مى شود، اين واژه به معناى ضعف و ناتوانى آمده است.3. «اُجئتم» از ماده «اجاء» از ريشه «مجيئى» گرفته شده که به معناى آوردن شخص يا چيزى است; بنابراين «ان اجئتم» يعنى اگر شما را بياورند.4. «مشاقة» به معناى صعوبت و سختى و عداوت و دشمنى است و از ماده «شق» (بر وزن حق) به معناى شکافتن و پراکنده کردن گرفته شده است.5. «نکصتم» از ماده «نکص» (بر وزن عکس) به معناى عقب گرد گرفته شده است.6. بسيارى از شارحان نهج البلاغه جمله «الموت او الذُلَّ لکم» را نوعى نفرين گرفته اند; يعنى مرگ بر شما باد يا ذلت. در حالى که ظاهر جمله چيزى غير ازاين است. امام(عليه السلام) مى خواهد نتيجه سُستى و ضعف آن ها را در جهاد بيان کند ; يعنى نتيجه عمل شما يکى از اين دو چيز است: يا مرگ يا ذلت ; به خصوص اين که جمله «لا ابا لغيرکم» که قبل از آن آمده و جمله «لله أنتم» که بعد از آن نقل شده، نشان مى دهد حضرت در مقام نفرين نبوده است ; بلکه همان گونه که خود اين شارحان نيز اعتراف دارند در مقام ابراز لطف و مهربانى بوده است.7. نهج البلاغه، خطبه 51.8. «قال» به معناى دشمن و مخالف است و از ماده «قِلا» (بر وزن ندا) به معنا شدت بغض و عداوت گرفته شده است.9. «حميّة» به معناى غيرت، شخصيت، تعصّب و گاه به معناى تکبّر نيز آمده است و در اصل از ماده حمايت گرفته شده ; زيرا اين گونه صفات سبب حمايت از چيزى يا شخصى مى شود.10. «تشحذ» از ماده «شحذ» (بر وزن قبض) به معناى تيز کردن است و گاه در مسائل معنوى مانند هوشيارى و زرنگى به کار مى رود.11. «الجفاة» جمع «جافى» به معناى شخص خشن و کج خلق است و از ماده «جفا» گرفته شده است.12. «الطغام» جمع «طغامه» به معناى انسان هاى ضعيف الفکر و پست و اوباش است.13. «تريکه» ازماده ترک (رها کردن) به معناى شخص يا چيزى است که باقى مانده است و منظور در اين جا باقى ماندگان از شخصيت هاى آغاز اسلام است.14. «دارستکم»از ماده «مدارسه» به معناى تدريس کردن و آموختن گرفته شده است.15. «حجاج» جمع «حجّت» به معناى دليل و برهان است و گاه معناى مصدرى دارد و به صورت مفرد به کار مى رود.16. «سوغتکم» از ماده «تسويغ» به معناى گوارا ساختن گرفته شده ; سپس در معناى اجازه دادن و بخشيدن نيز به کار رفته است.17. «مججتم» از ماده «مجّ» (بر وزن حج) به معناى بيرون ريختن آب يا چيزى از دهان است; سپس در معناى کنايى ابراز تنفّر و... کراهت از چيزى نيز به کار رفته است.18. «اقرب بقوم» از قبيل صيغه تعجّب است و امام(عليه السلام) به اين وسيله از افراد نادانى که در برابر برنامه هاى ننگين معاويه تسليم بودند، اظهار تعجّب مى کند.19. «نابغة» در اصل به معناى فرد مبرّز و پراستعداد و کم نظير و مشهور است (و از ماده نبوع گرفته شده) و گاه به افرادى که مشهور به فساد باشند نيز گفته مى شود و «نابغه» نام مادر عمروعاص بود. شايد بدين جهت که او مشهور به فساد بوده است ; همان گونه که در فارسى به چنين زنانى «معروفه» مى گويند.20. تاريخ طبرى، جلد 4، صفحه 31. (حوادث سال 37 هجرى)21. سند خطبه: اين خطبه را ابراهيم بن هلال ثقفى كه پيش از سيّد رضى مى زيسته در كتاب غارات از حبيب بن عبدالله نقل كرده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 439 و 440) 
شرح علامه جعفریدر توبيخ كساني از يارانش كه از فرمان او سرپيچيدند:گفته شده است: اميرالمومنين عليه‌السلام اين خطبه را پس از داستان حكمين و نابكاري آن دو و اختلاف و سستي برخي از يارانش فرموده است.«احمد الله علي ما قضي من امر و قدر من فعل و علي ابتلائي بكم ايتها الفرقه التي اذا امرت لم تطع و اذا دعوت لم تجب …» (ستايش مي‌كنم خدا را در برابر هر چيزي كه قضايش به آن متعلق گشته و به هر فعلي كه مقدر فرموده و مرا به شما مبتلا ساخته است. اي گروهي كه هنگامي كه امر كنم اطاعتم نمي‌كنيد و هر موقع كه دعوت كنم اجابتم نمي‌نماييد … ).به اين جهت كه قضا و قدر خداوندي بر مبناي حكمت او است، لذا بايد مورد ستايش و تسليم بندگان باشد. قطعي است كه با انقسام كارهاي انساني به سه قسم خير و شر، و (نه خير و نه شر) و عدم امكان استناد كارهاي شر و فاسد به خداوند متعال، نبايد چنين توهم كرد كه كارهاي فاسد و شري كه از مخلوقات صادر مي‌شود با اراده خداوندي در قضا و قدر قرار گرفته است. زيرا همه اجزاء جهان هستي منسوب به حكمت بالغه و مشيت ربوبي خداوندي است كه نسبت دادن گناهان و انحرافات به آن، خطاي محض است. لذا منظور اميرالمومنين عليه‌السلام از قضا و قدر كه مورد حمد و ستايش او به خداوند متعال است، نه آن شرور و تباهي‌هاي اختياري مردم است كه با اراده و اختيار از آنها صادر شده است، بلكه مقصود آن اصول و مباني الهي است كه مقتضي به جريان افتادن قضا و قدر در عالم هستي است.****«و علي ابتلائي بكم …» (و حمد مي‌كنم خداوندي را كه مرا به شما مبتلا ساخته است …):گرفتاري علي (ع) به جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كرد:گمان نمي‌رود كسي كه داراي شخصيتي مانند سخصيت اميرالمومنين عليه‌السلام نباشد و پديده‌هاو حوادث و وضع رواني مردم آن جامعه را درك نكرده باشد. و تنها به مطالعه آنها از كتب تاريخي اكتفا كند، بفهمد كه آن بزرگ بزرگان به چه مصيبتها و ناگواري‌ها مبتلا بوده است. ما به نمونه‌اي مختصر از آنها اشاره مي‌كنيم:1- به جهت بروز انواعي از تحولات در مسئله مديريت جوامع اسلامي كه موجب بروز انحرافات و ناگواري‌هاي شديدي شده، مقداري از آنها به عنوان مباني ديني ريشه در جامعه انداخته بود. به همين جهت اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمود: «لو قد استوت قدماي من هذه المداحض لغيرت اشياء» (اگر دو پايم از اين لغزشگاه‌ها كه (جامعه و گردانندگان آن به وجود آورده‌اند) نجات پيدا كند و ثابت گردد، چيزهايي را تغيير خواهم داد).«و الله لو قد تزوج به النساء و ملك به الاماء لرددته فان في العدل سعه و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق» (سوگند به خدا، اگر آن اراضي را پيدا كنم كه مهريه زنان قرار گرفته و كنيزان با آنها خريداري شده‌اند، آنها را به بيت‌المال برمي‌گردانم، زيرا در عدالت گشايشي است و هر كس كه عدالت براي او تنگناي ايجاد كند، ظلم او را در تنگناي شديدتري قرار مي‌دهد.)2- شروع قوميت و نژادپرستي در مراكز اسلامي، با آن كه اسلام با نداي وحدت «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقاكم» (اي مردم، ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را شعبه‌ها و طوايف قرار داديم تا با يكديگر حيات مستند به معرفت و هماهنگي داشته باشيد، باكرامت‌ترين شما نزد خدا با تقوي‌ترين شما است) در ميان همه انسان‌ها، آن پديده تفرقه‌انداز و نابخردانه را به كلي از بين برده و طعم برادري واقعي را به آنان چشانده بود. بديهي است اين انسان بزرگ كه در رديف اول پس از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از بنيانگذاران آن وحدت حيات‌بخش بود، از آن اقوام و خويش بازي‌ها و نژادگرايي‌ها چه تلخي‌ها و ناگواري‌هايي كه نمي‌چشيد.3- طبيعي بود كه به دنبال منتفي شدن احساسات عالي ملكوتي كه پيامبر اسلام در درون آن مردم به وجود آورده بود، بار ديگر خودخواهي‌ها شروع به آتشفشاني نمايند و شعله‌هاي جاهليت بار ديگر سربكشد و هوي و هوس‌ها و مقام‌پرستي‌ها، جنگ جمل و نهروان و صفين و امثال اين كشاكش‌ها را به وجود بياورد و آن اسلام كه مبارزه با خودخواهي را جهاد اكبر معرفي كرده بود، تدريجا از افق درون مردم ناپايدار گردد.4- عدالت كامل اميرالمومنين عليه‌السلام در چنين جامعه‌اي كه راه خود را گم كرده و صخره‌هاي غير قابل شكاف خودخواهي‌ها و مال‌اندوزي‌ها و مقام‌پرستي‌ها روي دل آن مردم جايگير شده بود، مانند آب حيات‌بخش ارزش‌هاي انساني بود كه با آن صخره‌ها برخورد مي‌كرد و هيچ راهي جز برگشت به عقب نداشت.5- طعم به ظاهر شيرين جهانگشايي (و در باطن كشنده‌ترين زهر براي هدف اصلي اسلام كه انسان‌سازي بود) تدريجا ذائقه آن مردم را كه به تازگي داراي فرهنگ و حقوق و اخلاق و دين و علم و جهان‌بيني و سياست گشته بودند، مي‌نواخت و آنان را به دنبال خود مي‌كشيد در صورتي كه پيامبر اكرم (ص) موقعي كه اميرالمومنين علي عليه‌السلام را به جهادي مي‌فرستاد، مي‌فرمود: يا علي لئن هدي الله بك رجلا خير مما طلعت الشمس عليه و غرب (اي علي اگر خداوند به وسيله تو انساني را هدايت كند بهتر از هر چيزيست كه آفتاب بر او طلوع و غروب مي‌كند) يعني تمامي هدف اسلام هدايت مردم به ارزش‌هاي انساني است نه جهانگيري و جهانگشايي.اين مسائل از يك طرف كه جامعه اسلامي را طوفاني و سنگلاخ ساخته بود و از طرف ديگر، شخصيت ملكوتي اميرالمومنين عليه‌السلام و لطافت روح الهي او قرار گرفته است كه حتي از شنيدن به غارت رفتن خلخال پاي يك زن غير مسلمان كه با جامعه اسلامي تعهد همزيستي دارد، چنان مضطرب مي‌گردد كه آرزوي مرگ را در مقابل آن، يك آرزوي بجا تلقي مي‌كند، به چنين شخصيت و روح در چنان جامعه‌اي چه مي‌گذرد؟! با اين حال، آن روح آزرده و آن مبتلا، به جهالت و خودخواهي مردم، براي آن ابتلاءها و مصيبتها و آزردگي‌ها خدا را ستايش مي‌كند!! راز بگشا اي علي مرتضي اي پس از سوءالقضاء حسن‌القضاء اي علي كه جمله عقل و ديده‌اي شمه‌اي واگو از آنچه ديده‌اي آري، شايسته است كه در آغاز ابديت، خداوند سبحان براي ورود علي (ع) آن بنده خاصش به پيشگاه ربوبي و ديدار با خدا چنين خوشامد بگويد:اي مسيح خوش‌نفس چوني ز رنج          كه نبود اندر جهان بي‌رنج گنجچوني اي عيسي ز ديدار يهود          چوني اي يوسف ز اخوان حسودتو شب و روز از پي آن قوم غمر           چون شب و روزي مدد بخشاي عمرآه از آن صفرائيان بي‌هنر          چه هنر زايد ز صفرا دردسرتوضيح- به اين جهت كه خطاب به مضمون ابيات را براي علي (ع) در آغاز ابديت در نظر گرفتيم، لذا در بيت سوم و چهارم به جاي (اين)، (آن) را به كار برديم كه اشاره به زندگي دنيوي شود.اميرالمومنين (ع) در جملات بعدي به بيان نابكاري و نابخردي‌هاي آن مردم پرداخته مي‌فرمايد:1. دستور مي‌دهم، اطاعت نمي‌كنيد! گويا آزادي و آزادگي با مزاج شما نمي‌سازد!2. شما را براي دفاع از جان‌هاي خويشتن و اصطلاح جامعه مي‌خوانم، اجابت نمي‌كنيد.3. وقتي كه به شما فرصت مي‌دهم، در تخيلات و شئون بي‌اساس زندگي خود فرو مي‌رويد! آيا حيوانات جنگلي از شما دفاع خواهند كرد! آيا جامعه شما بدون تلاش و كوشش اصلاح خواهد گشت!4. در آن هنگامه كه مردم به يك پيشواي صالح تسليم مي‌شوند، زبان به طعنه مي‌گشاييد! آيا كار پيشوايي و زمامداري با جنجال و هياهو و طنز و طعنه اصلاح مي‌گردد، يا با انديشه و تدبير و مشورت؟!5. وقتي كه اقدام به يك امر ضروري ولي دشوار براي شما واجب مي‌گردد، رويگردان مي‌شويد! مثل اين كه زندگي را بايد مانند يك شربت گوارا در يك ليوان مرصع، دو دستي بياورند و تقديم لب‌هاي شما كنند!6. با اين سستي و زبوني كه در پيش گرفته‌ايد آيا در انتظار مرگيد، يا ذلت و بدبختي؟!! زيرا هيچ راهي جز اين دو براي كسي كه در عرصه مسابقه براي (حيات معقول) و در برابر چنگال‌هاي خونبار يكه‌تازان تنازع در بقا قرار گرفته است وجود ندارد.7. در آن هنگام كه پيك اجل از در درآيد، نه تنها به جدايي از شما تاسفي نخواهم خورد، بلكه در حال ناراحتي دروني از شما و با احساس تنهايي از مرز اين زندگي عبور خواهم كرد. آيا ديني نداريد كه شما را جمع كند و متحد بسازد! و از دين بگذريم، آيا غيرتي نداريد كه شما را براي هموار كردن زمينه براي زندگي صالح به كوشش بيندازد. (اين مضمون همان سخن است كه فرزند نازنين اميرالمومنين عليه‌السلام در روز عاشورا، به لشكريان خود باخته عمر بن سعد فرمود: «ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا احرارا في دنياكم» (اگر شما ديني نداريد و از معاد باكي به خود راه نمي‌دهيد، اقلا آزادمرداني در دنياي خود باشيد).واقعا تعجب نمي‌كنيد از اين كه معاويه، آن همه اجامر و اوباش را براي استثمار دعوت مي‌كند، آنان بدون توقع مخارج و بخشش او را اجابت مي‌كنند. و من شما را كه بازماندگان اسلام و بقاياي مسلمانان و از اين دين نجات‌بخش بهره‌مند هستيد با تامين مخارج و بخشش‌ها مي‌خوانم، از دور من پراكنده مي‌شويد!! قضيه روشن است، زيرا معاويه هيچ كاري با دين و تقوي و ارزش‌ها و آخرت شما ندارد، شما از اين بي‌خيالي، نوعي آزادي خام و تن‌آسايي احساس كرديد و نفهميديد كه «و ان ليس للانسان الا ما سعي» (و نيست براي انسان مگر كوشش‌هايش) «و يا ايها الانسان انك كادح الي ربك كدحا فملاقيه»(اي انسان تو با تلاش جدي به ديدار پروردگار خواهي رسيد).حالا، ديگر محبوب‌ترين چيزي كه من ديدار آن را مي‌خواهم مرگ است. تكرار ديدن شما و بيهودگي تعليم و تربيتي كه براي شما به راه انداخته بودم و تمامي ساعات عمرم را در راه آن گذراندم، براي من ملامت‌بار گشته است. اينك احساس مي‌كنم اگر از مرز زندگي عبور كنم و در زير خاك تيره براي ديدار محبوبم به انتظار بيارامم، از اين رنج‌هاي بي‌پايان و در عين حال بي‌نتيجه براي شما، آسوده خواهم گشت. شما هم پس از من بنشينيد و تن به ظلم و جور و انحرافات گردانندگانتان بدهيد و آلت دستي براي اشباع خودكامگي‌هاي خودمحوران باشيد! تا در آغاز ابديت كه يكديگر را خواهيم ديد و همگان در پيشگاه خداوند عادل كه خود شاهد سرگذشت من و شما است به مسئوليت بايستم.****«قد دارستكم الكتاب و فاتحتكم الحجاج و عرفتكم ما انكرتم و سوغتكم ما مججمم لو كان الاعمي يلحظ او النائم يستيقظ» (من قرآن را به شما تعليم دادم، شما را تا آنجا كه مقدورتان بود با حقايق آن كلام الهي آشنا ساختم و با احتجاج و برهان براي شما راه رشد و هدايت را آشكار و آن را براي مسير شما رو به جاذبيت بارگاه خداوندي هموار ساختم. اين تلاش‌هاي من نتيجه مي‌بخشيد اگر كور مي‌ديد و به خواب رفته بيدار بود.)آيا تاكنون ديده‌ايد كه من به بيش از احتياجات ضروري در معيشتم تلاشي داشته باشم؟! كجا سراغ داريد كه زري اندوختم، زوري كه به كار بردم و تزویري به راه انداختم؟! كي ديديد كه شما را به تكاليفي مكلف بسازم و خود را از آنها مستثني نمايم؟! آيا حكمي از من برخلاف احكام الهي ديديد يا شنيديد؟! بديهي است كه شما با كمال شرمندگي در برابر سوالات من سر پايين انداخته در دل خواهيد گفت: (نه، اي فرزند ابيطالب، نه) حال كه چنين است چرا اين همه با خويشتن به مبارزه پرداخته‌ايد؟! چرا معناي زندگي خود را براي احياي شخصيت خود در مسير ابديت، درك نمي‌كنيد! باشيد، تا روزگار دستش را برآورد و سخن خود را با شما در ميان گذارد.****«و اقرب بقوم من الجهل بالله قائدهم معاويه و مودبهم ابن النابغه» (قطعا، به ناداني به خدا نزديك است آن قومي كه حاكم و فرمانده آنان معاويه باشد و مربي آنان پسر زن زناكار (عمرو بن العاص).سخن را پيرامون هواداران دشمنان علي (ع) به درازا نكشيم، كافي است كه بگوييم: آنان قومي بودند كه زمام زندگي خود را به دست معاويه سپرده و از فرزند زن زناكار، تربيت پذيرفته بودند!! آن روز كه عمرو بن العاص در ميدان جنگ در برابر اميرالمومنين براي نجات دادن جانش به پشت مي‌افتد و عورتين خود را باز مي‌كند، تير خلاص بر همه ارزش‌ها و مردانگي‌ها و آزادگي‌هاي انساني مي‌زند با هدف زمامداري مصر و اين كه مابين سفره‌هاي معاويه ماكياولي‌منش و ريزشگاه مدفوع چند روز بيشتر تردد داشته باشد، و افتخاري بورزد كه علي بن ابيطالب (ع) را كه پرچم براي مبارزه نهايي با جاهليت و جاهلان برافراشته بود، از پيشرفت براي برقرار كردن عدالت و ايمان در روي زمين متوقف ساخته و زمامداري را به كسي داده كه فرزند خود يزيد ضد بشري را بر جوامع اسلامي مسلط بسازد. آري تاديب و تربيت عمرو عاص در اين مسير به ثمر رسيد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) خداوند متعال را بر هر چه قضا داده و مقدّر فرموده ستايش كرده است، و چون قضا عبارت از فرمان الهى است نسبت به آنچه واقع مى شود، لذا فرموده است: «على ما قضى من الأمر» يعنى: بر آنچه حكم كرده است، و امر ممكن است فعل باشد يا غير آن، و نظر به اين كه قدر تحقّق و تفصيل قضا و ايجاد اشيا بر وفق آن است، لذا فرموده است: «و قدّر من فعل» يعنى هر فعلى را كه مقدّر فرموده است.فرموده است: «و على ابتلائي بكم».اين جمله پاره اى از قضا و قدر الهى را كه همان ابتلاى امير مؤمنان (ع) به آن مردم است تخصيص و ويژگى مى دهد.فرموده است: «إذا أمرت... نكصتم».اين سخنان شرح چگونگى گرفتارى آن حضرت با آنان است، و خلاصه آن مشعر بر مخالفت آنها با تمام مطالبى است كه آن حضرت براى اصلاح حال و انتظام امور آنها از آنان مى خواهد.فرموده است: «إلى مشاقّة».يعنى: به آنچه دشمن را به سختى و مشقّت افكند.فرموده است: «لا أبا لغيركم».اين نفرين در باره غير آنهاست يعنى ذلّت و خوارى بر غير شما باد، و در باره آنها نوعى اظهار لطف است، اصل «لا أبا» لا أب است و الف زايد است، و اين يا به سبب ثقيل بودن چهار حركت متوالى است كه حركت آخر اشباع، و قلب به الف شده است و يا اين كه مضاف بودن آن قصد شده و لام در غير، براى تأكيد آمده است.سپس سوگند ياد مى كند كه اگر روز او يعنى مرگ وى فرا رسد، ميان او و آنان جدايى خواهد افكند و اين سخن تهديدى براى آنهاست كه در اين صورت به فقدان او دچار خواهند شد و امور آنان دستخوش پراكندگى خواهد گشت.فرموده است: «و ليأتينّى».اين جمله حشو لطيف يا مليحى است كه براى تأكيد آمده است، زيرا در آمدن و فرا رسيدن مرگ، امرى ثابت و حتمى است و گويا براى ردّ شكّى است كه مقتضاى إن شرطيّه در جمله پيش است، از اين رو آوردن اين حشو در دنبال آن نيكو و دلپذير است.پس از اين امام (ع) از دلتنگى و ملالت خاطرى كه از آنها دارد سخن مى گويد و به آنها گوشزد مى كند كه از مصاحبت آنها به ستوه آمده، و وجود آنان در گرد آن حضرت مايه قوّت و كثرت نبوده و او را پشتگرم و نيرومند نساخته است، زيرا بسيارى ياور جز براى آن نيست كه از بودن آنان سودى حاصل شود و چون از وجود اين مردم فايده اى به دست نمى آيد، كثرت آنها در حكم عدم است.فرموده است: «للّه أنتم»:يعنى: خدا شما را خير دهد اين جمله اى است اسميّه كه مشعر بر اظهار شگفتى از چگونگى احوال اين مردم است، و مانند جمله هاى «للّه أبوك» و «للّه درّك» مى باشد.سپس امام (ع) در باره آنچه ادّعاى داشتن آن را دارند مى پرسد، و اينها دين و غيرت و زير بار ننگ نرفتن است، زيرا مقتضاى ديندارى جلوگيرى از منكر و انكار آن است، همچنين لازمه غيرت بر آشفتن و برانگيختن قوّه غضبيّه براى مقاومت در برابر دشمن است، پرسش آن حضرت بر سبيل انكار و براى بيان نقايص و معايب آنهاست.فرموده است: «أو ليس عجبا... و تختلفون علّى»:اين عبارت استفهام تقريرى است و بيانگر اظهار شگفتى از تفرقه و پراكندگى آنها از پيرامون آن بزرگوار است كه حتّى با دادن عطايا دعوت او را اجابت نمى كنند، و نيز شگفتى از حال معاويه و رفتار پيروانش مى باشد بى آن كه عطا و بخششى به آنها بكند گرد او را گرفته اند.اگر گفته شود: مشهور اين است كه معاويه عربهايى را كه به دور خود گرد آورده بود از طريق بذل خواسته و مال بوده است، در اين صورت چرا امام (ع) فرموده است: بى آن كه كمك و بخششى به آنها بكند او را پيروى مى كنند پاسخ اين است كه: معاويه كمك و عطايايى را كه مطابق معمول به سپاهيان داده مى شده پرداخت نمى كرده، بلكه او با دادن اموال كلان به سران قبيله هاى شام و يمن آنها را به اطاعت بى چون و چراى خود وادار مى ساخته است و اين سران نيز اتباع خود را دعوت و بسيج كرده و آنها هم فرمانبردارى مى كردند، در اين صورت صحيح است گفته شود: بى آن كه معاويه به لشكريان كمك و بخششى بكند از او پيروى داشتند، امّا على (ع) اموال بيت المال را به صورت كمك و عطايا به طور مساوى ميان پيروان خويش تقسيم مى كرد، و ميان شريف و وضيع تفاوتى نمى گذاشت، و بيشتر بزرگان و سران كه از يارى آن حضرت دست باز داشتند به سبب مساواتى بود كه آن بزرگوار ميان آنها و پيروانشان برقرار كرده بود و در نتيجه كينه آن حضرت را در دل داشتند، و پيروانشان نيز هنگامى كه متوجّه مى شدند ميان آنها و سرانشان تفاوتى نيست از يارى و فرمانبردارى آنها خوددارى مى كردند.بايد دانست كه معونه عبارت از كمك هزينه اى بوده كه در هنگام ضرورت براى تعمير سلاح و تيمار مركب به سرباز داده مى شده و اين غير از عطا و مقرّرى بوده كه همه ماهه به سپاهى پرداخت مى شده است.واژه تريكة (تخم شتر مرغ) را براى آن مردم استعاره فرموده است، زيرا آنان مانند تخمهايى كه شتر مرغ بر جاى مى گذارد ميراث اسلام و بازماندگان مسلمانان بوده اند.فرموده است: «إنّه لا يخرج... فترضونه»:يعنى: دستورهايى كه از طرف آن بزرگوار داده مى شود آن چنان نيست كه باب دل آنها بوده و آنها را خشنود سازد تا بر آن اتّفاق كنند، و يا آنان را خشمگين گرداند تا بر ضدّ آن به پا خيزند و در هر دو حال براى خود چاره اى جز تفرقه و مخالفت نمى بينند.پس از اين امام (ع) با ذكر اين كه مرگ را بيش از هر چيز دوست مى دارد بدرفتارى آنها را با آن بزرگوار به آنان گوشزد مى كند، أبو الطيّب شاعر در دو بيت زير، اين حالت را شرح داده است:كفى بك داء ان ترى الموت شافيا            و حسب المنايا أن تكون امانياتمنّيتها لمّا تمنّيت أن أرى            صديقا فاعيا أو عدوّا مداجيافرموده است: «قد دارستكم الكتاب... مججتم»:اين سخن به نيكيهايى كه آن حضرت در باره آنها فرموده است اشاره دارد، مقصود از دارستكم الكتاب تعليم و آموزش كتاب خدا به آنهاست، و مراد از «فاتحتكم الحجاج» آموختن طريق مجادله و انواع مختلف استدلال است، و منظور از «عرّفتكم ما أنكرتم» شناساندن امورى است كه براى آنها ناشناخته بوده است. و در جمله «سوّغتكم ما مججتم» واژه تسويع را كه به معناى گوارا ساختن است يا براى عطايا و مقرّريهايى كه به آنها مى پرداخت استعاره آورده است، زيرا اگر آن وجوه به وسيله ديگرى مانند معاويه به آنان داده مى شد بر آنها حرام بود، و يا براى علوم و معارفى كه در حلقوم اذهان آنان فرو مى ريخت استعاره گرديده است، همچنين واژه مجّ (چيزى را از دهان پرت كردن) استعاره است يا براى محروميّت آنان از رسيدن به اين دانشها جز از طريق آن حضرت و يا براى خالى ماندن اذهان آنها از دانش و معرفت و كندى و تيرگى درك آنها استعاره شده است، و گويى گوارايى و صلاحيت پذيرش نداشته و آنها با به دور انداخته اند، و مناسبت استعاره در هر دو صورت روشن است.فرموده است: «لو كان الأعمى... يستيقظ»:اين گفتار اشاره به اين است كه: اينان نادانانى هستند كه چشم بصيرت ندارند تا علوم و معارفى را كه آن حضرت در دسترس آنها مى گذارد بنگرند، و غفلت زدگانى هستند كه با همه مواعظ و پند و اندرزها كه به آنها مى دهد از خواب غفلت و بى خبرى بيدار نمى شوند، واژه أعمى (كور) و نائم (خوابيده) هر دو استعاره اند، و مراد از واژه قوم در جمله و أقرب بقوم مردم شام است و اين كه به صيغه تعجّب آمده براى شدّت خدانشناسى و بى بهره بودن آنها از معرفت الهى است، زيرا در اين راه رهبر آنها معاويه و آموزگارشان ابن نابغه يعنى عمرو بن عاص است، و او كه سر دسته منافقان و خيانتكاران و فريبكاران است سردمدار آنهاست پيداست هنگامى كه در راه جهل و انحراف، رهبر و آموزگار آنان اين دو مرد باشند پيروان آنها تا چه حدّ از خداوند دور و از شناخت او محرومند.بايد دانست كه أقرب صيغه تعجّب است، و «قائدهم معاوية» جمله اسميّه است و چون صفت قوم است محلا مجرور است، ميان صفت و موصوف جار و مجرور فاصله شده كه خالى از اشكال است، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ» جمله مردوا صفت منافقون و محلّا مرفوع است و جار و مجرور «من أهل المدينة» ميان صفت و موصوف فاصله شده است، بديهى است غرض از ذكر مردم شام و توصيف احوال آنها ايجاد نفرت و بيزارى از آنهاست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 273 و من خطبة له عليه السّلام في ذمّ أصحابه و هى المأة و التاسعة و السبعون من المختار في باب الخطب:أحمد اللّه على ما قضى من أمر، و قدّر من فعل، و على ابتلائي بكم أيّتها الفرقة الّتي إذا أمرت لم تطع، و إذا دعوت لم تجب، إن أمهلتم خضتم، و إن حوربتم خرتم، و إن اجتمع النّاس على إمام طعنتم، و إن أجبتم إلى مشاقّة نكصتم، لا أبا لغيركم، ما تنتظرون بنصركم، و الجهاد على حقّكم، الموت أو الذّلّ لكم، فواللّه لئن جاء يومي- و ليأتينيّ- ليفرّقنّ بيني و بينكم و أنا لصحبتكم قال، و بكم غير كثير، للّه أنتم أ ما دين يجمعكم، و لا حميّة تشحذكم، أ و ليس عجبا أنّ معاوية يدعو الجفاة الطّغام فيتّبعونه على غير معونة و لا عطاء، و أنا أدعوكم و أنتم تريكة الإسلام و بقيّة النّاس إلى المعونة أو طائفة من العطاء فتفرّقون عنّي و تختلفون عليّ، إنّه لا يخرج إليكم من أمري رضا فترضونه، و لا سخط فتجتمعون عليه، و إنّ أحبّ ما أنّا لاق إلىّ الموت، قد دارستكم الكتاب، و فاتحتكم الحجاج، و عرّفتكم ما أنكرتم، و سوّغتكم ما مججتم لو كان الأعمى يلحظ، أو النّائم يستيقظ، و أقرب بقوم من الجهل باللّه قائدهم معاوية، و مؤدّبهم ابن النّابغة. (38591- 38412)اللغة:(أمهله) اى رفق به و أخّره و في بعض النسخ أهملتم أى تركتم و (خرتم) بالخاء المعجمة و الراء المهملة من الخور بمعنى الضعف أو من خوار الثور و هو صياحه قال تعالى: «عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ»*، و عن بعض النسخ جرتم بالجيم من جار أى عدل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 274 عن الحقّ و (طعنتم) في بعض النسخ بالظاء المعجمة ارتحلتم و فارقتم و (أجبتم) بالجيم و الباء المعجمة على البناء على المعلوم من أجاب إجابة، و في نسخة الشارح المعتزلي اجئتم بالهمزة الساكنة بعد الجيم المكسورة و البناء على المجهول أى الجئتم قال تعالى: «فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ إِلى جِذْعِ النَّخْلَةِ».و (النكوص) الرجوع إلى ما وراء قال تعالى: «فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ» و (شحذت) النصل و السكين حدّتهما و (الجفاة) جمع الجافي و هو الغليظ من الناس و (الطغام) بالطاء المهملة و الغين المعجمة أراذل الناس و أوغادهم الواحد و الجمع سواء و (التريكة) بيضة النعامة يتركها في مجثمها و (درس) الكتاب قرأ و (ساغ) الشراب دخل في الحلق بسهولة قال الشاعر:فساغ لي الشراب و كنت قبلا         أكاد أغصّ بالماء الفرات     و (مججته) من فمى أى رميت به.الاعراب:يحتمل أن يكون ما في قوله: على ما قضا، مصدريّة و موصولة فيكون العايد محذوفا.و قوله: لا أبا لغيركم قال الشارح البحراني: أصله لا أب و الالف زايدة إمّا لاستثقال توالى أربع فتحات، أو لانّهم قصدوا الاضافة و أتوا باللّام للتأكيد.أقول: و يؤيّد الثاني ما حكاه نجم الأئمة عن سيبويه من زيادة اللّام في لا أبالك و قال الشارح المعتزلي: الأفصح لا أب بحذف الألف، و أمّا قولهم لا أبالك باثباته فدون الأوّل في الفصاحة، كأنّهم قصدوا الاضافة و أقحموا اللّام مزيدة مؤكدة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 275 كما قالوا: يا تيم تيم عدىّ  «1» و هو غريب لأنّ حكم لا أن تعمل في النكرة فقط و حكم الألف أن تثبت مع الاضافة و الاضافة تعرف فاجتمع حكمان متنافيان فصار من الشواذ و قال أبو البقاء يجوز فيها وجهان آخران: أحدهما أنه أشبع فتحة الباء فنشأت الالف و الاسم باق على تنكيره و الثاني أن يكون أبا لغة من قال لها أبا في جميع أحوالها، مثل عصا و منه: إنّ أباها و أبا أباها.و قوله: الموت أو الذّل لكم، في أكثر النسخ برفعهما و في بعضها بالنّصب أمّا الرفع فعلى الابتداء و لكم خبر و الجملة دعائيّة لا محلّ لها من الاعراب، و أمّا النصب فبتقدير أرجو و أطلب فتكون دعائية أيضا، و تحتمل الاستفهام أى أ تنتظرون.و قوله: فو اللّه لئن جاء يومى و ليأتيّنى ليفرقنّ آه، جملة ليفرقنّ جواب للقسم و استغنى بها عن جواب الشرط، و جملة و ليأتينّى معترضة بين القسم و الشرط و جوابيهما المذكور و المحذوف و تعرف نكتة الاعتراض في بيان المعنى و جملة: و أنا لصحبتكم قال، منصوبة المحلّ على الحال، و بكم متعلّق بغير كثير قدّم عليه للتوسّع.و قوله: للّه أنتم، قال الشارح المعتزلي: للّه في موضع رفع لأنّه خبر عن المبتدأ______________________________ (1) قال نجم الائمة المنادى المفرد اذا تكرّر لفظه و ولى الاسم الثاني اسم مجرور بالاضافة فالثانى واجب النصب، و لك في الأوّل الضمّ و النصب قال:يا تيم تيم عدىّ لا أبا لكم          لا يلقينكم في سوءة عمر    و قال:يا زيد زيد اليعملات الذبل          تطاول اللّيل عليك فانزل     أما الضم في الأوّل فواضح لأنه منادى مفرد معرفة، و الثاني عطف بيان و هو البدل على ما يأتي في بابه، و أمّا نصب الأوّل فقال سيبويه تيم الثاني مقحم بين المضاف و المضاف اليه، و هو تأكيد لفظى لتيم الأوّل و قد مرّ في توابع المنادى المبنى أنّ التأكيد اللفظى في الاغلب حكمه حكم الأوّل، و حركته حركته اعرابية كانت أو بنائية فكما أنّ الأوّل محذوف التنوين للاضافة فكذلك الثاني، مع أنه ليس بمضاف، و شبهه سيبويه باللام المقحمة بين المضاف و المضاف اليه في لا ابالك لتأكيد اللام المقدّرة (منه) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 276 الذى هو أنتم، و مثله للّه درّ فلان، و للّه بلاد فلان، و للّه أبوك، و اللّام ههنا فيها معنى التعجّب، و المراد بقوله للّه أنتم للّه سعيكم أو للّه عملكم كما قالوا: للّه درّك، أى عملك فحذف المضاف و أقام الضمير المنفصل المضاف اليه مقامه قال الشارح: و لا يجيء هذه اللّام بمعنى التعجّب في غير لفظ اللّه كما أنّ تاء القسم لم تأت إلّا في اسم اللّه، انتهى و قال نجم الأئمة الرّضي: قولهم إنّ لام القسم يستعمل في مقام التعجّب يعنون الأمر العظيم الّذى يستحقّ أن يتعجّب منه فلا يقال للّه لقد قام زيد، بل يستعمل في الأمور العظام نحو للّه لتبعثنّ، و قيل إنّ اللّام في  لِإِيلافِ قُرَيْشٍ ، و لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا»، للتعجّب، و الأولى أن يقال إنّها للاختصاص إذ لم يثبت لام التعجّب الّا في القسم انتهى كلامه رفع مقامه.أقول: المستفاد من نصّ كلام الشارح أنّ لام التعجّب مختصّة بالدّخول على لفظ الجلالة، و من ظاهر كلام الرّضي أنّها ملازمة للقسم، و يشكل ذلك في نحو للّه درّه و للّه أبوك و للّه أنتم و ما ضاهاها، لأنهم اتّفقوا على أنّها في هذه الأمثلة للتعجّب مع أنّه لا معنى للقسم بل لا تصوير له فيها إذ لو كانت للقسم لاحتاجت إلى الجواب و ليس فليس.و قد صرّح الرضىّ نفسه في مبحث التميز من شرح مختصر ابن الحاجب بأنّ معني للّه درّه فارسا، عجبا من زيد فارسا و هو يعطى أنّها فيه للتعجّب فقط لا للتعجّب و القسم على أنها لو جعلت للقسم لا يكون للّه خبرا مقدّما و درّه مبتدأ و لا يكون للدّرّ عامل رفع كما هو ظاهر لا يخفى.و بعد اللّتيا و اللّتي فالتحقيق أن يقال: إنّ اللّام قد تكون للتعجّب مجرّدة عن القسم و لا يلزم دخولها على لفظ الجلالة كما زعمه الشارح المعتزلي بل قد تدخل عليه كما في للّه درّه فارسا و للّه أنت و قوله:شباب و شيب و افتقار و ثروة         فللّه هذا الدّهر كيف تردّدا    و قد تدخل على غيره كما في  «لِإِيلافِ قُرَيْشٍ» أى اعجبوا لايلاف قريش كما حكاه في الكشّاف عن بعضهم و في قوله: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 277 فيا لك من ليل كأنّ نجومه          بكلّ مغار القتل بشدّت بيذبل     و قد تكون للتعجّب و القسم معا، و هذه مختصّة بالدّخول على لفظ الجلالة كما في للّه لا يؤخّر الأجل، و قوله تعالى: «للّه لتبعثنّ» و قول الشاعر:للّه يبقى على الأيّام ذو حيد         بمسمخرّ به الظبيان و الاس     فقد ظهر من ذلك أنّ لام القسم ملازم للتعجّب و لام التعجّب غير ملازم للقسم كما زعمه الرّضى و لا للدّخول على لفظ الجلالة كما زعمه الشارح المعتزلي هذا.و أما تحقيق معنى التعجّب في هذه الموارد فهو ما أشار إليه الرّضي فيما حكى عنه بقوله: و أمّا معنى قولهم للّه درّك، فالدّر في الأصل ما يدرّ أى ينزل من الضّرع من اللّبن و من الغيم من المطر و هو هنا كناية عن فعل الممدوح و الصادر عنه، و إنما نسب فعله إليه قصدا للتعجّب منه لأنّ اللّه تعالى منشيء العجائب، فكلّ شيء عظيم يريدون التعجّب منه ينسبونه إليه تعالى و يضيفونه إليه نحو قولهم: للّه أنت، و للّه أبوك، فمعنى للّه درّه ما أعجب فعله.و قال عز الدّين الزنجاني في محكىّ كلامه من شرح الهادى: للّه درّه كلام معناه التعجّب، و العرب إذا أعظموا الشيء غاية الاعظام أضافوه إلى اللّه تعالى ايذانا بأنّ هذا الشيء لا يقدر على ايجاده إلّا اللّه تعالى و بأنّ هذا جدير بأن يتعجّب منه لأنّه صادر عن فاعل قادر مصدر للأشياء العجيبة هذا.و قوله عليه السّلام: أما دين يجمعكم، قال الشارح المعتزلي ارتفاع دين على أنه فاعل فعل مقدّر أى ما يجمعكم دين يجمعكم، اللّفظ الثاني مفسّر للأوّل كما قدرناه بعد إذا في قوله: «إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ»، و يجوز أن يكون حمية مبتدأ و الخبر محذوف تقديره أما لكم حمية، انتهى.أقول: لزوم تقدير الفعل بعد أما إنما هو مسلم إن جعل أما مركبة حرف عرض بمنزلة لو لا، لاختصاصها بالدّخول على الفعل كما أنّ اذا مختصّة بالدّخول عليه، و لذلك احتيج الى تقديره في الاية الشريفة، و أما استفهام انكارى توبيخى- استفهام تقريرى [أ ما دين يجمعكم ] إذا جعلنا الهمزة للاستفهام على سبيل الانكار التوبيخى أو على سبيل التقرير و ما حرف نفى فلا حاجة إلى تقدير منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 278 الفعل لأنّ ما على ذلك ماء حجازية بمعنى ليس و دين اسمها و يجمعكم خبرها.و الظاهر من قول الشارح: أى ما يجمعكم أنه لا يجعلها حرف عرض و حينئذ فتقديره للفعل باطل، ثمّ إنّ تجويزه كون حمية مبتدأ و الخبر محذوفا فيه أنّ الأصل عدم الحذف مع وجود الجملة الصّالحة للخبريّة، و إن أراد بالتجويز مجرّد الصحّة بالقواعد الأدبيّة فلا بأس به.و قوله: أ و ليس عجبا استفهام تقريرى، و على في قوله عليه السّلام: على غير معونة، بمعنى مع كما في قوله تعالى: «وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ»، «وَ إِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنَّاسِ عَلى ظُلْمِهِمْ»، و إلى في قوله: إلى المعونة، متعلّق بقوله ادعوكم، و جملة: و أنتم تريكة الاسلام آه، معترضة بينهما فليس لها محلّ من الاعراب، و يحتمل كونها في محلّ النّصب على الحالية من مفعول أدعوكم و لكن الأوّل أظهر.و الضمير في قوله: إنه للشأن، و جواب لو في قوله لو كان الأعمى يلحظ أو النائم يستيقظ محذوف بدلالة الكلام كما في قوله تعالى: «وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى »، أى لكان هذا القرآن.و قوله عليه السّلام: و أقرب بقوم من الجهل باللّه، فعل تعجّب و الباء زايدة كما في أحسن بزيد قال سيبويه افعل صورته أمر و معناه الماضي من افعل أى صار ذا فعل كألحم أى صار ذا لحم، و الباء بعده زايدة في الفاعل لازمة، و قد يحذف إن كان المتعجّب منه أن وصلتها نحو أحسن أن يقوم أى أن يقوم على ما هو القياس.و ضعّف قوله بأنّ الأمر بمعنى الماضى مما لم يعهد بل الماضي يجيء بمعنى الأمر مثل اتّقى امرؤ ربّه، و بأنّ افعل بمعنى صار ذا فعل قليل و لو كان منه لجاز ألحم بزيد و أشحم به، و بأنّ زيادة الباء في الفاعل قليل و المطرد زيادتها في المفعول.و قال الفراء و تبعه الزمخشري و غيره ان احسن امر لكل احد بأن يجعل زيدا حسنا، و انما يجعله كذلك بأن يصفه بالحسن فكأنه قيل: صفه بالحسن كيف شئت فانّ فيه منه كلّ ما يمكن أن يكون في شخص كما قال الشاعر:و قد وجدت مكان القول ذا سعة         فان وجدت لسانا قائلا فعل     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 279 و هذا معنى مناسب للتعجّب بخلاف تقدير سيبويه و أيضا همزة الجعل أكثر من همزة صار كذا و ان لم يكن شيء منهما قياسا مطردا، و على ذلك فهمزة أحسن به للجعل كهمزة ما أحسن و الباء مزيدة في المفعول و هو كثير مطرد هذا.و إنما لم يجمع لفظ أقرب مع كون المقصود بالخطاب غير مفرد، لأنّ فعل التعجّب لا يتصرّف فيه فلا يقال أحسنا و أحسنوا و أحسنى و إن خوطب به مثنّى أو مجموع أو مؤنّث، و سهل ذلك انمحاء معنى الأمر فيه اريد به محض انشاء التعجّب و لم يبق فيه معنى الخطاب حتّى يثنّى أو يجمع أو يؤنّث.ثمّ إنّه يجب أن يكون المتعجّب منه مختصّا فلا يقال ما أحسن رجلا، لعدم الفائدة فان خصّصته بوصف نحو رجلا رأيناه في موضع كذا جاز، و لذلك أتى بالجملة الوصفية أعنى قوله قائدهم معاوية بعد قوله بقوم، لئلّا يخلو عن الفائدة، فالجملة على ذلك في محلّ الجرّ على الصفة فافهم ذلك كلّه و اغتنم.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام له عليه السّلام كما نبّه عليه السيّد (ره) وارد في ذمّ أصحابه و التوبيخ لهم، و الأشبه أنه عليه السّلام قاله بعد التّحكيم و انقضاء أمر الحكمين تقريعا لأصحابه على القعود عن قتال معاوية، فافتتح كلامه بحمد اللّه تعالى و ثنائه على ما جرى عليه سيرته في أغلب كلماته الواردة في مقام الخطابة فقال: (الحمد للّه على ما قضا من أمر و قدر من فعل) يحتمل أن يريد بقوله قضا و قدر معنى واحدا و كذلك الأمر و الفعل فيكونان مترادفين كالفعلين، و أن يريد بالقضاء الحكم الالهى بوجود الأشياء، و بعبارة اخرى هو عالم الأمر و لذا فسّره بقوله: من أمر، و بالقدر ما قدره من الخلق و الايجاد و بعبارة اخرى هو عالم الخلق و لذا بيّنه بقوله: من فعل، فيكون المعنى الثناء للّه على قضائه و قدره أى على أمره و فعله أو على ما قضاه و قدره على مقتضياته من الأوامر و الأحكام، و على مقدراته من الصنائع و الأفعال و قد مضى تفصيل الكلام مشبعا في معنى القضاء و القدر في شرح الفصل التاسع من الخطبة الأولى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 280 و أقول هنا: إنّ قوله عليه السّلام هذا مؤيّد لما ذهب إليه اتباع الاشراقيّين من أنّ القضاء عبارة عن وجود الصور العقلية لجميع الموجودات فايضة عنه تعالى على سبيل الابداع دفعة بلا زمان، لكونها عندهم من جملة العالم و من أفعال اللّه تعالى المباينة و ذاتها لذاته، خلافا لاتباع المشّائين كالشيخ الرئيس و من يحذو حذوه فانه عندهم عبارة عن صور علمية لازمة لذاته بلا جعل و تأثير و تأثّر، و ليست من أجزاء العالم، إذ ليست لها جهة عدمية و لا إمكانات واقعية.و أمّا القدر فهو عبارة عن وجود صور الموجودات في العالم السماوى على الوجه الجزئي مطابقة لما في موادّها الخارجية الشخصيّة مستندة إلى أسبابها و عللها لازمة لأوقاتها المعيّنة و أمكنتها المشخّصة هذا.و على ما استظهرناه من ورود هذا الكلام عنه عليه السّلام بعد التحكيم فيجوز أن أن يراد بما قضاه و قدره خصوص ما وقع من أمر الحكمين و إفضاء الأمر إلى معاوية، فإنّ كل ما يقع في العالم فلا يكون إلّا بقضاء من اللّه و قدر، فيكون مساق هذا الكلام مساق قوله عليه السّلام في الخطبة الخامسة و الثلاثين: الحمد للّه و ان أتى الدّهر بالخطب الفادح و الحدث الجليل.فان قلت: فما معنى حمده على وقوع هذا الأمر مع أنه ليس نعمة موجبة للثناء قلت: اللّازم على العبد الكامل في مقام العبوديّة و البالغ في مقام العرفان أن يحمد اللّه على بلاء اللّه سبحانه كما يحمد على نعمائه حسبما عرفت توضيحه في شرح قوله:نحمده على آلائه كما نحمده على بلائه في الخطبة المأة و الاحدى و الثلاثين، و لما كان وقوع ما وقع بليّة له عليه السّلام في الحقيقة لا جرم حمد اللّه سبحانه على ذلك.و يفيد ذلك أيضا قوله (و على ابتلائى بكم) خصوصا ما يروى في بعض النسخ على ما ابتلانى بكم (أيّتها الفرقة التي إذا أمرت لم تطع و اذا دعوت لم تجب) و الاتيان بالموصول لزيادة التقرير أعنى تقرير الغرض المسوق له الكلام، فانه لما بيّن ابتلائه بهم إجمالا عقّبه بتفصيل جهات الابتلاء، و هو كونهم مخالفين له في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 281 جميع الأحوال متمرّدين عن طاعته عند الأمر بالقتال، متثاقلين عن إجابته عند الدّعوة إلى الحرب و الجدال. (إن امهلتم) و عن بعض النسخ إن اهملتم أى تركتم على حالكم (خضتم) في لهو الحديث و فى الضلالة و الأهواء الباطلة (و إن حوربتم خرتم) أى ضعفتم و جبنتم أو صحتم ضياح الثور، و عن بعض النسخ جرتم بالجيم أى عدلتم عن الحرب فرارا (و إن اجتمع الناس على إمام) أراد به نفسه (طعنتم) على المجتمعين (و إن اجبتم الى مشاقة) عدوّ أى مقاطعته و مصارمته (نكصتم) على أعقابكم و رجعتم محجمين (لا أبا لغيركم) دعاء بالذّل و فيه نوع تلطّف لهم حيث قال لغيركم و لم يقل لكم  استفهام توبيخى (ما تنتظرون) استفهام على سبيل التقريع و التوبيخ أى أىّ شيء تنتظرونه  (بنصركم) أى بتأخير نصرتكم لدين اللّه (و) بتأخير (الجهاد على حقكم) اللّازم عليكم و هو إعلاء كلمة اللّه (الموت أو الذّل لكم) قال الشارح المعتزلي: دعاء عليهم بأن يصيبهم أحد الأمرين كأنّه شرع داعيا عليهم بالفناء الكلّى و هو الموت ثمّ استدرك فقال أو الذّل، لأنّه نظير الموت في المعنى لكنه في الصّورة دونه، و لقد اجيب دعائه عليه السّلام بالدعوة الثانية فانّ شيعته ذلّوا بعده في الأيام الأمويّة.أقول: و قد مضي له معني آخر في بيان الاعراب و على ذلك المعني ففيه اشارة إلى أنّ تأخير الجهاد إمّا مؤدّ إلى الموت على الفراش أو الذّل العظيم على سبيل منع الخلوّ، و أهل الفتوّة و المروّة لا يرضي بشيء منهما، و القتل بالسيف في الجهاد عندهم ألذّ و أشهى كما مرّ بيانه في شرح المختار المأة و الثاني و العشرين.ثمّ اقسم بالقسم البارّ بأنه إذا جاء موته ليكون مفارقته لهم عن قلى و بغض فقال (فو اللّه لئن جاء يومي) الموعود (و ليأتينّى) جملة معترضة أتي بها لدفع ايهام خلاف المقصود.بيان ذلك أنّ لفظة إن و إذا الشرطيّتين تشتركان في إفادة الشرط في الاستقبال لكن أصل إن أن يستعمل في مقام عدم الجزم بوقوع الشرط و أصل إذا أن يستعمل في مقام الجزم بوقوعه، و لذلك كان الحكم النادر الوقوع موقعا لان لكونه غير مقطوع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 282 به في الغالب، و الحكم الغالب الوقوع موردا لاذا و غلب لفظ الماضي معها لدلالته على الوقوع قطعا نظرا إلى نفس اللفظ و إن نقل ههنا الى معني الاستقبال قال سبحانه مبيّنا لحال قوم موسى عليه السّلام: «فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ» جيء في جانب الحسنة بلفظ الماضي مع إذا لأنّ المراد الحسنة المطلقة التي وقوعها مقطوع به و لذلك عرفت بلام الجنس لأنّ وقوع الجنس و الماهية كالواجب لكثرته و وسعته، و في جانب السيئة بلفظ المضارع مع إن لندرتها و قلّتها و لذلك نكرت لدلالة التنكير على التقليل.اذا عرفت ذلك فنقول: إنّ موته عليه السّلام لما كان أمرا محقّقا معلوم الوقوع كان المقام مقتضيا للاتيان باذا، لكنه أتى بان الموهمة لعدم جزمه عليه السّلام به.فاستدرك ذلك أوّلا بالعدول في الشرط عن الاستقبال إلى الماضي حيث قال:جاء يومي و لم يقل يجيء إبرازا لغير الحاصل في معرض الحاصل و كون ما هو للوقوع كالواقع بقوّة أسبابه المعدّة له مع ما فيه من إظهار الرغبة و الاشتياق الى حصول الشرط، فانّ الطالب إذا عظمت رغبته في حصول أمر يكثر تصوّره إياه فربما يخيل ذلك الأمر إليه حاصلا فيعتبر عنه بلفظ الماضي.و استدركه ثانيا بقوله: و ليأتينّي، فنبّه عليه السّلام بهذين الاستدراكين على أنّه جازم بمجيء يومه الموعود قاطع به و أنّ مجيئه قريب الوقوع و هو مشتاق اليه و أشدّ حبّا له من الطفل بثدى امّه كما صرّح به في غير واحدة من كلماته، و هذا من لطايف البلاغة و محسّناتها البديعة الّتي لا يلتفت إليها إلّا مثله عليه السّلام هذا.و قوله (ليفرقنّ بيني و بينكم و أنا بصحبتكم قال) يعني إذا جاء مماتى يكون فارقا بيننا و الحال أنى مبغض لكم مستنكف عن مصاحبتكم (و بكم غير كثير) أى غير كثير بسببكم قوّة و عدة لأنّ نسبتكم إلىّ كالحجر في جنب الانسان لا أعوان صدق عند مبارزة الشجعان، و لا إخوان ثقة يوم الكريهة و مناضلة الأقران (للّه أنتم) أى للّه درّكم و هو دار و في مقام التعجّب و المدح تلطفا قال العلّامة المجلسي ره: و لعلّه للتعجّب على سبيل الذمّ. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 283 أقول: إن أراد انفهام الذمّ منه بقرينة المقام فلا بأس و إلّا فهو خلاف ما اصطلحوا عليه من استعمالها في مقام المدح حسبما عرفته تفصيلا في شرح الاعراب.استفهام توبيخي- استفهام تقريرى و قوله (أ ما دين يجمعكم و لا حميّة تشحذكم) أى تحددكم في معنى الطلب و الترغيب على الاجتماع على الدّين و ملازمة الحميّة سواء جعلنا أما حرف عرض و تحضيض أو الهمزة للاستفهام التوبيخي أو التقريرى و ما حرف نفي.أمّا على الأول فواضح لأنّ معني التحضيض في المضارع هو الحضّ على الفعل و الطلب له فهو فيه بمعنى الأمر و قلّما يستعمل فيه إلّا في موضع التوبيخ و اللّوم على ما كان يجب أن يفعله المخاطب قبل أن يطلب.و أمّا على جعل الهمزة للانكار التوبيخى فكذلك لاقتضائه وقوع ما بعدها و كون فاعله ملوما و لوم المخاطبين و توبيخهم على عدم الدّين و ترك الحميّة مستلزم لطلب الدّين و الحميّة منهم.و أمّا على جعلها للتقرير فلأنّ معني التقرير هو حمل المخاطب على الاقرار بأمر قد استقرّ عنده ثبوته أو نفيه، و المراد هنا التقرير بما بعد النفي أى تقرير المخاطبين و حملهم على الاعتراف بالدّين الجامع و الحميّة الشاحذة و حملهم على الاعتراف بذلك في معنى طلبه منهم و حملهم عليهم حتى لا يكونوا كاذبين.و إلى ذلك ينظر ما قاله العلّامة التفتازاني: من أنّ العرض مولد من الاستفهام أى ليس بابا على حدة، فالهمزة فيه همزة الاستفهام دخلت على النفي و امتنع حملها على حقيقة الاستفهام لأنه يعرف عدم النزول مثلا فالاستفهام عنه يكون طلبا للحاصل فتولد منه بقرينة الحال عرض النزول على المخاطب و طلبه، و هي في التحقيق همزة الانكار، أى لا ينبغي لك أن لا تنزل  «1» و إنكار النفي إثبات.و فيه أيضا و من مجيء الهمزة للانكار «أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ»، أى اللّه كاف عبده، لأنّ إنكار النفي نفي له و نفي النفي إثبات، و هذا المعني مراد من قال: إنّ الهمزة للتقرير بما بعد النفي النفي لا بالنفي، و هكذا أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ ، و أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً، و ما______________________________ (1) اى ألا تنزل بنا، م منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 284 أشبه ذلك، فقد يقال: إنّ الهمزة للانكار و قد يقال إنها للتقرير و كلاهما حسن انتهى.و من ذلك علم أنّ الهمزة في قوله  استفهام انكارى- استفهام تقريرى (أ و ليس عجبا) أيضا تحتمل الانكار و التقرير كالجملة السابقة إلّا أنّ بينهما فرقا، و هو أنّ الانكار في السابق للتوبيخ و هنا للابطال، و مقتضاه أن يكون ما بعده غير واقع و مدعيه كاذبا فيكون مفاده إنكار عدم العجب و أنّ من ادّعى عدمه فهو كاذب و يلزمه ثبوت العجب لأنّ نفي النفي إثبات كما مرّ في نحو: «أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ» ، و أمّا على كونها للتقرير فلا فرق بينهما لأنها هنا أيضا للتقرير بما بعد النفي أى حملهم على الاقرار بثبوت العجب.و على أىّ تقدير فالمقصود من الكلام بقرينة الحال و المقام حثّهم على رفع ما أوجب التعجّب عن قبلهم و هو تفرّقهم عنه و اختلافهم عليه.كما أشار إلى تفصيله بقوله (إنّ معاوية يدعو الجفاة الطعام) أى الأراذل و الأوغاد من الناس (فيتّبعونه) و يجيبون دعوته (على غير معونة و لا عطاء) قال الشارح المعتزلي: الفرق بينهما انّ المعونة إلى أنجد شيء يسير من المال يرسم لهم لترميم أسلحهتم و إصلاح دوابهم و يكون ذلك خارجا عن العطاء المفروض شهرا فشهرا و العطاء المفروض شهرا فشهرا يكون شيئا له مقدار يصرف في أثمان الأقوات و معونة العيال و قضاء الدّيون.فان قلت: كيف يجتمع قوله فيتّبعونه على غير معونة و لا عطاء بما هو المعروف من بذل معاوية و أنه يمدّ جيشه بالأموال و الرغائب.قلت: قد أجاب عنه الشارح المعتزلي بأنّ معاوية لم يكن يعطى جنده على وجه المعونة و العطاء، و إنما كان يعطي رؤساء القبايل من اليمن و ساكني الشام الأموال الجليلة تستعبدهم بها و يدعو أولئك الرؤساء أتباعهم من العرب فيطيعونه، فمنهم من يطيعهم حمية و منهم من يطيعهم دينا للطلب بدم عثمان، و لم يكن يصل إلى هولاء الأتباع من أموال معاوية قليل و لا كثير، و أما أمير المؤمنين فانه كان يقسم بين الرؤساء و الاتباع على وجه العطاء و الرزق لا يرى شريف على مشروف فضلا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 285 و إلى ذلك أشار بقوله استعاره (و أنا أدعوكم و أنتم تريكة الاسلام و بقيّة) المسلمين من (النّاس) لا يخفى ما في الاتيان بهذه الجملة من النكتة اللّطيفة و هو الالهاب لهم و التهييج على المتابعة و استعار لهم لفظ التريكة لكونهم خلف الاسلام و بقيّته كالتريكة التي يتركها النعامة، أى أدعوكم مع كونكم خلف الاسلام و بقيّة السلّف و أولى النّاس بالقيام على مراسمه و بسلوك نهج الاسلاف (إلى المعونة أو طائفة من العطاء فتفرّقون عنّي) و تقاعدون (و تختلفون علىّ) و لا تجتمعون.و عمدة أسباب التفرّق و التقاعد هو ما أشرنا إليه هنا إجمالا و قدّمناه في شرح الخطبة الرابعة و الثلاثين تفصيلا من تسويته عليه السّلام في العطاء بين الشريف و الوضيع و الرّئيس و المرءوس و الموالي و العبيد، فكان الرؤساء من ذلك واجدين في أنفسهم فيخذلونه باطنا و ينصرونه ظاهرا، و إذا أحسّ الاتباع بتخاذل الرّؤساء تخاذلوا أيضا فلم يكن يجد عليه السّلام لما أعطى الاتباع من الرّزق ثمرة، لأنّ قتال الأتباع لا يتصوّر وقوعه مع تخاذل الرّؤساء فكان يذهب ما يعطيهم ضياعا، هذا.و قد تحصّل من قوله عليه السّلام أو ليس عجبا، إلى قوله: تختلفون على أنّ منشأ تعجّبه عليه السّلام أمور:أوّلها أنّ داعيهم معاوية إمام القاسطين و داعي هؤلاء أمير المؤمنين إمام المتّقين و الأوّل يدعوهم إلى درك الجحيم و الثّاني يدعوهم إلى نضرة النعيم.و ثانيها أنّ المدعوّ هناك الأوغاد الطغام مع خلوّهم غالبا عن الغيرة و الحميّة و ههنا تريكة الاسلام و بقيّة أهل التقوى و المروّة.و ثالثها متابعة الأوّلين على إمامهم من غير معونة و لا عطاء و مخالفة الاخرين لامامهم مع المعونة و العطاء.ثمّ أشار إلى مخالفتهم له عليه السّلام في جميع الأحوال فقال (إنه لا يخرج إليكم من أمرى رضا فترضونه و لا سخط فتجتمعون عليه) أى لا يخرج إليكم من أمرى شيء من شأنه أن يرضى به كالمعونة و العطاء فترضونه أو من شأنه أن يسخط منه كالحرب و الجهاد لكراهة الموت و حبّ البقاء فتجتمعون عليه، بل لا بدّ لكم من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 286 المخالفة و التفرّق على الحالين أى لا تقبلون من أمرى و ما أقول لكم شيئا سواء كان فيه الرّضا أو السخط.ثمّ قال (و إنّ أحبّ ما أنالاق إلىّ الموت) أى أحبّ الأشياء إلىّ لقاء الموت قال الشارح المعتزلي: و هذه الحال الّتي ذكرها أبو الطيّب فقال:كفى بك داء أن ترى الموت شافيا         و حسب المنايا أن يكنّ أمانيا       تمنّيتها لما تمنّيت أن أرى          صديقا فأعيا أو عدوّا مراجيا    ثمّ أشار عليه السّلام إلى جهة محبّته للقاء الموت و كراهته لصحبتهم، و هو تثقالهم من إجابة الحقّ و عدم قبولهم لمواعظه و نصايحه، و ذلك معنى قوله: (قد دارستكم الكتاب) أى قرأته عليكم للتعليم و قرأتم علىّ للتعلّم (و فاتحتكم الحجاج) أى حاكمتكم بالمحاجّة و المجادلة (و عرفتكم ما أنكرتم) أى عرفتكم ما كانت منكرة مجهولة عندكم من طريق الصّلاح و السّداد و ما فيه انتظام أمركم في المعاش و المعاد استعاره (و سوّغتكم ما مججتم) أى أعطيتكم من الأرزاق و الأموال ما كنتم محرومين عنها فاستعار لفظ التسويغ للاعطاء، و الجامع سهولة التناول كما استعار لفظ المجّ و هو اللّفظ من الفم للحرمان، و الجامع امتناع الانتفاع.و قوله (لو كان الأعمى يلحظ أو النائم يستيقظ) أى لو كان الأعمى يلحظ لأبصرتم، و لو كان النائم يستيقظ لانتبهتم، و هو تعريض عليهم بأنّ لهم أعينا لا يبصرون بها، و آذانا لا يسمعون بها، و قلوبا لا يفقهون بها، فهم صمّ بكم عمى و هم لا يعقلون ثمّ تعجّب من حال أهل الشام و متابعتهم على معاوية فقال (و أقرب بقوم) قد مرّ لطف هذه اللّفظة و افادتها للمبالغة في التعجّب في بيان الاعراب أى ما أشدّ قرب قوم (من الجهل باللّه) و بشرايعه و بأحكامه (قائدهم معاوية) المنافق بن الكافر (و مؤدّبهم) و مشيرهم (ابن النابغة) الغادر الفاجر، و أراد به عمرو بن العاص اللّعين و طوى عن ذكر اسمه تحقيرا و تعريضا على خسّته و دنائته، و قدحا في نسبه على ما عرفته تفصيلا في شرح المختار الثالث و الثمانين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 287 الترجمة:از جمله كلام بلاغت نظام آن امام أنام است عليه الصّلاة و السّلام در مذمّت أصحاب خود مى فرمايد:حمد و ثنا ميكنم معبود بحق را بر آنچه قضا فرمود از هر أمر و تقدير كرد از هر فعل، و بر امتحان شدن من بشما اى گروهى كه چون أمر مى كنم مرا اطاعت نمى نمائيد، و اگر دعوت بكنم اجابت نمى كنيد، و اگر مهمل گذاشته شويد يا مهلت داده شده باشيد غوص مى كنيد در لغو و باطل، و اگر محاربه كرده شويد ضعيف مى باشيد يا صدا مى كنيد مثل صداى گاو، و اگر جمعيت نمايند مردم بر امامي طعنه مى زنيد يا اين كه مفارقت مى نمائيد، و اگر خوانده شويد يا ملجأ شويد بسوى مشقّت يعني محاربه باز مى گرديد.بى پدر باشد غير شما چه انتظار مى كشيد با تأخير يارى كردن و مجاهده نمودن بر حق خودتان، مرگ يا ذلّت باد از براى شما، پس سوگند بخدا اگر بيايد روز وفات من و البته خواهد آمد- هر آينه جدائى مى اندازد ميان من و ميان شما در حالتى كه من دشمن گيرنده باشم صحبت شما را، و در حالتى كه من بسبب شما صاحب كثرت قوّت و زيادتي شوكت نمى باشم، از براى خدا است خير شما آيا نيست دينى كه جمع نمايد شما را، آيا نيست حميّت غيرتي كه باعث حدّت شما بشود، آيا نيست عجيب اين كه معاويه دعوت ميكند جفا كاران و فرومايگان را پس متابعت ميكنند بر او بدون اين كه جيره و مواجبي به آنها بدهد، و من دعوت ميكنم شما را در حالتى كه شما پس مانده اسلام و بقيه مردمان هستيد بسوى معونت يا طائفه از عطاء پس متفرّق مى شويد و اختلاف مى ورزيد بر من.بدرستى كه خارج نمى شود بسوى شما از امر من چيزى كه متضمّن رضا و خوشنوديست پس خوشنود بشويد از آن، يا چيزى كه متضمّن سخط و خشم است پس اجتماع نمائيد بر آن، و بدرستى كه دوست ترين چيزى كه من ملاقات كننده ام بسوى من مرگ است، بتحقيق كه من درس گفتم شما را كتاب خدا را و محاكمه كردم با شما با اجتماع و شناساندم شما را چيزى را كه نمى دانستيد، و گوارا ساختم از براى شما چيزى را كه از دهان انداخته بوديد اگر نابينا مى ديد يا اين كه خواب كننده بيدار مى شد، چه قدر نزديك است قومى از جهالت بخدا كه پيشواى ايشان معاويه است و أدب دهنده ايشان پسر زن زناكار كه عبارت است از عمرو بن عاص بي دين. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص17 از سخنان آن حضرت (ع) در نكوهش ياران خود اين خطبه با اين عبارت «احمد الله على ما قضى من امر، و قدر من فعل» (خداى را بر هر كار كه مقرر و هر فعلى كه مقدر فرمود ستايش مى كنم) شروع مى شود و ضمن آن على عليه السلام خطاب به آنان مى گويد: «شگفتا كه معاويه سفلگان و فرومايگان را بدون آنكه به آنان مستمرى و كمك هزينه اى بدهد فرا مى خواند و از او پيروى مى كنند و من شما را كه بازمانده مردم و اسلام هستيد با پاره يى از مستمرى و كمك هزينه فرا مى خوانم و از گرد من پراكنده مى شويد». ابن ابى الحديد مى گويد: اگر بگويى چگونه على عليه السلام فرموده است معاويه به سپاه خود چيزى نمى داده و آن حضرت به سپاهيان خود مستمرى مى داده است و حال آنكه مشهور آن است كه معاويه به ياران خود اموال فراوان مى بخشيده، در پاسخ مى گويم: معاويه به لشكريان خود چيزى به عنوان مستمرى و كمك هزينه نمى داده است بلكه به سالارهاى قبيله هاى يمنى و ساكنان شام اموال گران و فراوان مى بخشيده است و بدان وسيله آنان را به بردگى خويش در مى آورده است و آن سالارها پيروان خود را از ميان اعراب فرا مى خوانده اند و آنان از سالارهاى خود اطاعت مى كرده اند. برخى از ايشان به سبب حميت و تعصب قبيله و برخى به پاس نعمتها و آشناييها از سالارها فرمان مى برده اند. گروهى هم به پندار ياوه خود به پاس دين و براى طلب خون عثمان از آنان اطاعت مى كردند، و به اين پيروان هيچ چيز كم و بيشى از عطاهاى معاويه نمى رسيد. اما امير المومنين عليه السلام ميان همه سالارها و پيروان اموالى به عنوان مستمرى تقسيم مى كرد و به همه مساوى مى پرداخت و براى هيچ شريفى افزون بر آن نمى پرداخت و به اين كار عقيده نداشت و بدين گونه كسانى كه از يارى دادن او خوددارى مى كردند بيشتر از كسانى بودند كه او را يارى مى دادند و فرمانش را به كار مى بستند زيرا گروهى از ياران على (ع) كه در زمره سالارها و اشراف بودند از اينكه آن حضرت مستمرى را ميان آنان و پيروان ايشان و مردم عادى يكسان تقسيم مى كند در باطن دلگير بودند و نهانى از يارى دادن على (ع) جلوگيرى مى كردند هر چند تظاهر به يارى دادن او مى كردند. پيروان اين سالارها همين كه احساس مى كردند آنان تمايلى به يارى دادن ندارند از نصرت خوددارى مى كردند و بدين گونه على (ع) از مستمرى و حقوقى كه به افراد مى پرداخت بهره ايى نمى برد زيرا امكان نداشت كه پيروان و افراد عادى در حالى كه سالارهاى ايشان از نصرت خوددارى مى كردند على (ع) را يارى دهند و بدين گونه آنچه به ايشان مى داد تباه مى شد. اگر بگويى چه فرقى ميان معونه و عطاء است مى گويم: پرداخت معونه - كمك هزينه-  به سپاهيان مبلغى اندك بوده كه براى اصلاح و مرمت اسلحه و پرورش اسبها و مركوبها گاهى در اختيار آنان نهاده مى شده است و اين غير از عطاء است. عطاء چيزى معين بوده كه ماه به ماه پرداخت مى شده و مصرف آن براى تهيه خوراك و هزينه اهل و عيال و پرداخت وامها بوده است. در پى همين سخنان است كه على عليه السلام مى گويد «شما هيچ سخن مرا نمى پذيريد، چه آن را بپسنديد و چه نپسنديد، گويى چاره يى جز مخالفت با آن نداريد». سپس مى گويد بهترين چيزها در اين حال براى او رسيدن و ديدار مرگ است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom