خطبه ۱۷۸

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : شناخت خدا و رسول او [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) في الشهادة و التقوى.
و قيل:
إنه خَطَبَها بعد مقتل عثمان في أول خلافته:
اللّه و رسولُه:
لَا يَشْغَلُهُ شَأْنٌ وَ لَا يُغَيِّرُهُ زَمَانٌ وَ لَا يَحْوِيهِ مَكَانٌ وَ لَا يَصِفُهُ لِسَانٌ.
لَا يَعْزُبُ عَنْهُ عَدَدُ قَطْرِ الْمَاءِ وَ لَا نُجُومِ السَّمَاءِ وَ لَا سَوَافِي الرِّيحِ فِي الْهَوَاءِ وَ لَا دَبِيبُ النَّمْلِ عَلَى الصَّفَا وَ لَا مَقِيلُ الذَّرِّ فِي اللَّيْلَةِ الظَّلْمَاءِ.
يَعْلَمُ مَسَاقِطَ الْأَوْرَاقِ وَ خَفِيَّ طَرْفِ الْأَحْدَاقِ.
وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ غَيْرَ مَعْدُولٍ بِهِ وَ لَا مَشْكُوكٍ فِيهِ وَ لَا مَكْفُورٍ دِينُهُ وَ لَا مَجْحُودٍ تَكْوِينُهُ، شَهَادَةَ مَنْ صَدَقَتْ نِيَّتُهُ وَ صَفَتْ دِخْلَتُهُ وَ خَلَصَ يَقِينُهُ وَ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ.
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ الَمْجُتْبَىَ مِنْ خَلَائِقِهِ وَ الْمُعْتَامُ لِشَرْحِ حَقَائِقِهِ وَ الْمُخْتَصُّ بِعَقَائِلِ كَرَامَاتِهِ وَ الْمُصْطَفَى لِكَرَائِمِ رِسَالاتِهِ وَ الْمُوَضَّحَةُ بِهِ أَشْرَاطُ الْهُدَى وَ الْمَجْلُوُّ بِهِ غِرْبِيبُ الْعَمَى.

لَا يَعْزُب : پنهان نمى شود.
سَوَافِى الرِّيح : جمع «سافية»، چيزهائى كه باد در هوا مى پراكند مانند گرد و غبار يا هر چيز ديگر.
الصَّفَا : جمع «صفاة»، سنگهاى صاف و محكم.
دَبِيب : مورچه.
الذَرّ : مورچه هاى ريز.
مَقِيل : استراحتگاه، لانه.
طَرْفُ الَاحْدَاق : حركت چشمها.
مَعْدُول بِهِ : همتا و شريك خدا.
تَكْوِينُهُ : خلقتش.
دِخْلَتُهُ : باطنش.
الْمُجْتَبَى : برگزيده.
الْمُعْتَام : انتخاب شده.
الْعَقَائِل : جمع «عقيلة»، گرانبها، ارزشمند، گزيده، «عقيلة البحر» : دُر دريا.
الكَرَامَات : معجزات و مقامات معنوى كه خداوند به پيامبرش عطا ميكند.
اشْرَاطُ الْهُدَى : نشانه هاى هدايت.
غِرْبِيب : بسيار سياه، «غربيب العمى»، مقصود تاريكى و گمراهى شديد است. 
يَحوى : شامل مى شود، در بر مى گيرد
يَعزَب : مخفى و پنهان مى شود
سَوافى : جمع سافية : بادى كه خاك و برگ را پخش ميكند و مى پاشد
دَبيب : حركت كردن، راه رفتن
نَمل : مورچه
صَفا : سنگ بزرگ صاف و صيقلى
مَقيل : خوابگاه، خواب
دِخلَة : باطن و درون
مُعتام : انتخاب شده
مُوَضَّحَة : روشن شده، از ماده وضوح
أشراط : علامتها و نشانه ها
مَجلُوّ : جلا يافته و كشف شده
غِربيب : سياهى شديد 
(گفته اند اين خطبه را پس از اعلام نظر داوران حكميّت در «دومة الجندل» ايراد فرموده است).(۱)
۱. خدا شناسى:
هيچ كارى خدا را از كار ديگر باز نمى دارد، و گذشت زمان در او دگرگونى ايجاد نمى كند، و مكانى او را در بر نمى گيرد، هيچ زبانى قدرت وصف او را ندارد، و چيزى از خدا مخفى و پنهان نيست. نه تعداد قطرات فراوان آب ها، و نه ستارگان انبوه آسمان، و نه ذرّات خاك همراه با گرد بادها در هوا، و نه حركات مورچگان بر سنگ هاى سخت، و نه استراحتگاه مورچگان ريز در شب هاى تار. خدا از مكان ريزش برگ درختان، و حركات مخفيانه، چشم ها آگاه است.
و شهادت مى دهم كه جز اللّه، خدايى نيست، همتايى نداشته و شك و ترديدى در او راه ندارد. دين او را انكار نمى كنم و به آفريدگارى او اعتقاد دارم شهادت كسى كه نيّت او راست، درون او پاك، يقين او خالص، و ميزان عمل او گران سنگ است و شهادت مى دهم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده و فرستاده و برگزيده او از ميان انسان هاست. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم براى تشريح حقائق آيين الهى انتخاب، و به ارزش هاى ويژه اخلاقى گرامى داشته شد. او را براى رساندن رسالت هاى كريمانه اش برگزيد، نشانه هاى هدايت به وسيله او آشكار، و تاريكى هاى جهل و گمراهى با نور هدايت او از ميان رفت.
___________________________________________
(۱). امّا سيد عبد الزّهرا در مصادر نهج البلاغه ج ۳ ص ۴۳۵، و ابن ابى الحديد مى‏ گويند در سال ۳۵ هجرى در مدينه ايراد شد. (ترجمه شرح ابن ابى الحديد ج ۵ ص ۱۵).
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در اوّل خلافت خود راجع به اوصاف خداوند سبحان و مدح حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و اندرز به شنوندگان):
(1) خداى تعالى را كارى از كار ديگر باز نمى دارد (زيرا كسيرا كارى از كار ديگر باز مى دارد كه يا نقصان در علم و دانائى او باشد يا بر اثر محدوديّت قدرت و توانائى، و خداوند متعال چون بهمه چيز دانا و توانا است هيچ كار او را از كار ديگر مشغول نمى گرداند) و او را زمان تغيير نمى دهد (چون خالق زمان و محيط بر آن و واجب الوجود است، و تغيير يافتن از لوازم ممكن باشد) و مكانى او را در بر نمى گيرد (زيرا قرار گرفتن در جائى مستلزم جسميّت است و او جسم نيست) و زبانى نمى تواند (كنه ذات و حقيقت) او را وصف نمايد، شماره قطره هاى آب و ستاره هاى آسمان و آنچه باد در هوا پراكنده كند و حركت مور بر سنگهاى سخت و خوابگاه مورچه هاى كوچك در شب تار از او پوشيده نيست، جاى افتادن برگها و نگاه كردن از زير چشمها را ميداند،
(2) و گواهى مى دهم كه معبودى نيست جز خدا كه مانندى براى او نبوده و در هستيش شكّ و ترديد و دين و آفرينش را انكارى نيست، همچون گواهى كسيكه نيّت او راست (از صميم قلب) و باطنش (از رئاء و خودنمايى) پاكيزه، و يقين و باورش (از شبهات) پاك، و ميزانهايش سنگين (كردار نيكش بسيار) باشد،
(3) و گواهى مى دهم كه محمّد بنده و فرستاده او است كه از بين آفريده هاى او انتخاب و براى بيان احكام او اختيار، و بالطاف گرانبهاى او اختصاص يافته، و براى رساندن پيغامهاى نيكوى او برگزيده شده، و بسبب او نشانه هاى هدايت و رستگارى آشكار و تاريكى كورى و گمراهى روشن گرديده است.
 
خداوند را هيچ كارى از كار ديگر باز ندارد. زمان دگرگونش نكند و مكان را گنجاى او نباشد. زبانها از وصفش ناتوان اند. شماره قطره هاى آب و شمار ستارگان آسمان و ذرات خاك را كه باد به هوا برمى دارد، مى داند. و رفتن مورى بر سنگى صاف و خوابگاه مورى در شبى تاريك بر او پوشيده نيست. افتادن برگهاى درختان و بسته شدن و باز شدن آهسته پلكها را مى داند.
شهادت مى دهم كه جز الله خدايى نيست. هيچ چيز همتاى او نيست و در او ترديد روا نبود، نه دينش را توان پوشيده داشت و نه آفرينش را انكار توان كرد. شهادت مى دهم، شهادت كسى كه نيتش صادق است و باطنش از هر شائبه مبرّاست و يقينش خالص است و كفّه ترازوى عملش به نيكى سنگين است.
شهادت مى دهم كه محمد (صلى الله عليه و آله) بنده او و پيامبر اوست كه از ميان همه آفريدگانش برگزيد و براى شرح حقايق دينش، اختيار كرد و به گراميترين كراماتش مخصوص گردانيد و براى رسانيدن پيامهاى نيكو انتخاب نمود. به وجود او نشانه هاى هدايت آشكار شد و ظلمت كورى و گمراهى روشنى گرفت.
 
هيچ کار، خدا را به خود مشغول نمى سازد (تا از کار ديگرى بازماند) و گذشت زمان، دگرگونى در او ايجاد نمى کند ; مکانى او را در بر نمى گيرد، و هيچ زبانى قادر بر وصف او نيست، نه تعداد قطره هاى آب ها بر او پنهان مى ماند، نه عدد ستارگان آسمان، نه شماره ذرات خاک که همراه بادها در هوا به پرواز در مى آيد; نه حرکات مورچگان بر سنگ هاى سخت و نه استراحت گاه مورچه هاى ريز در شب هاى تار، از محل ريزش برگ ها و حرکات پنهان چشم ها آگاه است.
و گواهى مى دهم که جز او معبودى نيست و همتايى براى او وجود ندارد; نه شک و ترديد در او راه دارد، و نه کفر در دين و آيينش و نه مى توان خلقت (با عظمت) او را انکار کرد. شهادت کسى که نيّتش راست، درونش پاک، يقينش خالص، و ميزان عملش (با ايمان و اعمال صالح) سنگين است.
و گواهى مى دهم که محمّد(صلى الله عليه وآله) بنده و فرستاده برگزيده او از ميان خلايق است که براى تشريح حقايق آيين الهى انتخاب شد و به ويژگى هاى خاص اخلاقى آراسته گرديد; براى رساندن رسالت هاي کريمانه الهى برگزيده شد و نشانه هاى هدايت به وسيله او آشکار گشت و تاريکى هاى جهل و ضلالت به وجود او روشنى يافت.
 
هيچ كار او را -از كارى- باز نمى دارد، و گذشت زمان در او دگرگونى نيارد. هيچ جا گنجايش وى را ندارد، و هيچ زبانى وصف او نيارد، و از علم او پنهان نيست شمار قطره هاى باران، و نه ستارگان آسمان، و نه آن خاكريزه ها كه باد با خود به هوا بردارد، و نه مورى كه بر سنگى صاف پاى گذارد، و نه آرام جاى مورچه اى -خرد و باريك- در شبى سياه و تاريك. مى داند جاى افتادن برگهاى درختان را، و آهسته باز و بسته شدن ديدگان را.
و گواهى مى دهم كه جز خداى يكتا خدايى نيست، و او را همانند و همتايى نيست، نه در يكتايى او جاى گمان است، و نه دين او پوشيده و نهان است. نه آفرينش موجودات را -به دست قدرت او- انكار توان كرد، -نه بندگى او، چنانكه وى را شايد، توان به جاى آورد- گواهى كسى است كه نيّت او راست است و درون او پاك -از عيب و عار-، يقين وى بى آميغ، و ترازوى او گرانبار، و گواهى مى دهم كه محمّد (صلی الله علیه وآله) بنده او و فرستاده اوست، برگرفته از ميان آفريدگان، و گزيده براى شرح دادن حقيقتهاى ايمان، مخصوص به گراميترين تشريفهاى كرامت، منتخب براى اداى وظيفه بزرگ رسالت، نشانه هاى رستگارى بدو آشكار و مبرهن، ديده تاريك بين -خرد- به -نور- او روشن.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در توحيد و تقواى الهى:
اشتغال به كارى او را سر گرم نمى سازد، زمانى باعث دگرگونى او نمى گردد، مكانى او را فرا نمى گيرد، و زبانى قدرت وصفش را ندارد. شماره قطرات باران، و ستارگان آسمان، و ذرات خاكى كه باد در هوا پراكنده ساخته، و نيز حركت مورچه بر سنگ صاف، و خوابگاه موران كوچك در شب تار از او پوشيده نيست. محل افتادن برگها، و نگاه هاى زيرچشمى را مى داند.
و شهادت مى دهم كه معبودى جز خدا نيست، همتايى ندارد، در وجودش ترديدى نيست، نمى توان دينش را كافر شد، و آفريدن او را منكر گشت، شهادت آن كه نيّتش صادقانه، و باطنش پاك، و يقينش خالص، و ميزانش سنگين است.
و شهادت مى دهم كه محمد بنده و فرستاده او، و برگزيده از موجودات است، كه براى بيان احكام انتخاب شده، و به كرامتهاى گرانبهاى الهى اختصاص يافته، و جهت ابلاغ رسالت هاى با ارزشش برگزيده شده، و به سبب او نشانه هاى هدايت روشن، و سياهى كور دلى و ضلالت زدوده گشته است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 624-615 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ فى الشهادة و التقوى و قيل أنه خطبها بعد مقتل عثمان فى أول خلافته.از خطبه هاى امام عليه السلام اين خطبه درباره وحدانيّت خدا و توصيه به تقوا سخن مى گويد. بعضى گفته اند: امام عليه السلام اين خطبه را بعد از قتل عثمان و در آغاز خلافتش ايراد فرموده است. خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام در اين خطبه نخست همگان را به صفات خداوند از جمله به علم بى پايان پروردگار نسبت به همه چيز و حتى كوچك ترين امور- همچون عدد قطره هاى باران و ذرات خاك- توجّه مى دهد تا بدانند اعمال آن ها نزد خداوند كاملًا روشن است و چيزى از اسرار درون و برون آن ها بر ذات مقدّسش مخفى نمى ماند.در بخش دوّم گواهى به يگانگى خداوند و نبوّت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى دهد و هر يك را با صفات مناسب و پرمعنايى همراه مى سازد كه به شهادت و گواهى او عمق مى بخشد.در بخش سوّم از فريبندگى دنيا و وعده هاى دروغينش به دنياپرستان سخن مى گويد.و سرانجام در بخش چهارم به همگان هشدار مى دهد كه گناهان، سبب زوال نعمت ها مى شود و هيچ ملتى گرفتار بدبختى نشدند جز به علت گناهانشان و به همين دليل، همگان را به بازنگرى در اعمالشان دعوت مى كند تا از روش هاى ناپسند دست بردارند و با اصلاح سيره عملى خود سعادتمند شوند. عظمت خداوند و کرامت پيامبرش:امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه و در عبارات کوتاه و پرمعنايى پنج وصف از اوصاف جمال و جلال او را بيان مى دارد; مى فرمايد: «هيچ کار، خداوند را به خود مشغول نمى سازد (تا از کار ديگرى بازماند) و گذشت زمان، دگرگونى در او ايجاد نمى کند ; مکانى او را در بر نمى گيرد، و هيچ زبانى قادر بر وصف او نيست» (لاَ يَشْغَلُهُ شَأْنٌ، وَ لاَ يُغَيِّرُهُ زَمَانٌ، وَ لاَ يَحْوِيهِ(1) مَکَانٌ، وَ لاَ يَصِفُهُ لِسَانٌ).اين اوصاف چهارگانه همگى از نامتناهى بودن ذات پاک او سرچشمه مى گيرد. کسى که علم و قدرتش محدود است هنگامى که به چيزى مى پردازد و علم و قدرت خود را در راه انجام آن به کار مى گيرد به طور طبيعى از کار ديگر باز مى ماند ; ولى ذات پاک خداوند در يک لحظه به تدبير تمام جهان هستى مى پردازد، راز و نياز بندگان را مى شنود و خواسته هاى آن ها را مى داند و از آن جا که نامحدود است و جامع جميع کمالات است دگرگونى در او راه ندارد ; زيرا دگرگونى ها يا به سوى کمال است يا به سوى نقصان و هيچ کدام در آن ذات نامتناهى راه ندارد.و همچنين مکان، لازمه محدوديت وجود است، آن ذاتى که نامحدود است همه جا حاضر است و در عين حال، نيازى به مکان ندارد.نيز ذات و صفاتش در وصف ما نمى گنجد ; چرا که ما محدوديم و ذات و صفاتش نامحدود و اگر تا پايان عمر از کمالات او سخن بگوييم ناچاريم در پايان کار اعتراف کنيم:مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر *** ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ايمآرى، تنها او مى تواند در وصف و صفات خود را بيان کند ; آن گونه که در حديث آمده است: «لاَ أَبْلُغُ مَدْحَکَ وَ الثَّنَاءَ عَلَيْکَ أَنْتَ کَمَا اثْنَيْتَ عَلَى نَفْسِکَ; من هرگز نمى توانم به مرحله مدح و ثناى تو برسم تو همان گونه هستى که خودت ثناى خويش را گفته اى».(1)سپس به شرح جالبى از پنجمين وصف يعنى علم نامحدود او مى پردازد و ضمن اين که آگاهى او را بر همه چيز بيان مى کند، انگشت روى هفت موضوع که کاملا از نظر ديگران پنهان است مى گذارد و بر علم و آگاهى خدا نسبت به آن ها تأکيد مى کند و مى فرمايد: «نه تعداد قطره هاى آب ها بر او پنهان مى ماند، نه عدد ستارگان آسمان، نه شماره ذرات خاک که همراه بادها در هوا به پرواز در مى آيد; نه حرکات مورچگان بر سنگ هاى سخت و نه استراحت گاه مورچه هاى ريز در شب هاى تار، و نيز از محل ريزش برگ ها و حرکات پنهان چشم ها آگاه است» (وَ لاَ يَعْزُبُ(2) عَنْهُ عَدَدُ قَطْرِ الْمَاءِ وَ لاَ نُجُومِ السَّمَاءِ، وَ لاَ سَوَافِي(3) الرِّيحِ فِي الْهَوَاءِ، وَ لاَ دَبِيبُ(4) النَّمْلِ عَلَى الصَّفَا(5)، وَ لاَ مَقِيلُ(6) الذَّرِّ(7) فِي اللَّيْلَةِ الظَّلْمَاءِ. يَعْلَمُ مَسَاقِطَ الاَْوْرَاقِ، وَ خَفِيَّ طَرْفِ(8) الاَْحْدَاقِ).تعبير به «عدد قطر الماء» اشاره به دانه هاى باران و قطره هاى آب درياها و نهرها و چشمه ها است که جز خدا از آن آگاه نيست ; همان گونه که از عدد ستارگان آسمان کسى با خبر نمى باشد. امروز مى گويند تنها در کهکشان ما حدود 200 ميليارد ستاره هست ; ولى در کهکشان هاى بى شمار ديگر چه خبر است؟ تنها خدا مى داند!و از آن ها عجيب تر ذرات غبارى است که در کره خاکى ما هر لحظه بر امواج باد سوار مى شود و از جايى به جايى منتقل مى گردد; چه کسى از تعداد آن ها با خبر است جز خدا؟!تعبير به جنبش مورچه بر سنگ سخت به عقيده بعضى اشاره به صداى بسيار ضعيفى است که از برخورد پاهاى او از آن سنگ به وجود مى آيد و يا اشاره به اثر بسيار ضعيفى است که رد پاى او را بر آن سنگ سخت بر جاى مى گذارد که با هيچ وسيله اى قابل درک نيست ; ولى خدا از آن آگاه است و همچنين از محل آسايش آن ها. فراموش نشود اين مربوط به تمام مورچه ها در تمام نقاط جهان است!تعبير به «يَعْلَمُ مَسَاقِطَ الاَْوْرَاقِ» اشاره به محل ريزش برگ ها در سراسر کره زمين است که در هر لحظه در دل باغ ها و جنگل ها و بلنداى کوه ها و اعماق دره ها برگ هايى از درختان فرو مى ريزد او از تمام آن ها آگاه است.و همچنين در هر لحظه، چشم ميليون ها ميليون انسان، بلکه حيوانات، داراى چشم و پلک آهسته به هم مى خورد او شماره و کيفيت آن ها را به خوبى مى داند.آرى، در تمام پهنه هستى نه چيزى از کليات بر او مخفى است ; نه چيزى از جزئيات. ايمان به چنين خدايى براى تربيت انسان کافى است. آرى، کافى است که بداند عالم، محضر خداست و اسرار درون و برون ما بر او آشکار است. به همين دليل در قرآن مجيد مى خوانيم: «اگر تمام درختان، قلم شوند و هفت اقيانوس ديگر بر آن ها اضافه شود (اين ها همه پايان مى يابد ; ولى) کلمات خدا پايان نمى گيرد».(9)سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن گواهى به وحدانيّت معبود يگانه مى دهد; چرا که تنها چنين خدايى شايسته عبوديت است; نه غير او; عرضه مى دارد: « گواهى مى دهم که جز الله معبودى نيست و همتايى براى او وجود ندارد ; نه شک و ترديد در هستى او راه دارد، و نه کفر در دين و آيينش و نه مى توان خلقتش را انکار کرد» (وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ غَيْرَ مَعْدُول(10) بِهِ، وَ لاَ مَشْکُوک فِيهِ، وَ لاَ مَکْفُور دِينُهُ، وَ لاَ مَجْحُود تَکْوِينُهُ).به اين ترتيب، امام(عليه السلام) هرگونه شرک و شک و کفر به آيات تکوينى و تشريعى را نفى مى فرمايد. به تعبير ديگر، نخست هرگونه شبيه و همتا را از ذات پروردگارش نفى مى کند ; سپس شک در ذات مقدّس او و بعد به افعال تشريعى و تکوينى خداوند مى پردازد و تصريح مى کند که نه در دين و آيين او جايى براى اين کار است و نه در خالقيت و ربوبيت او در جهان آفرينش.آن گاه مى افزايد: «شهادت کسى که نيّتش راست، درونش پاک، يقينش خالص، و ميزان عملش (با ايمان و اعمال صالح) سنگين است» (شَهَادَةَ مَنْ صَدَقَتْ نِيَّتُهُ، وَصَفَتْ(11) دِخْلَتُهُ(12) وَ خَلَصَ يَقِينُهُ، وَ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ).اشاره به اين که اين گواهى ذات و صفات حق گواهى کسى است که داراى اين صفات چهارگانه است: نيّت و انگيزه او صادقانه و قلب او از هرگونه شرک و ريا خالص است ; يقين او آميخته به شک نيست و اعمال او نيز نشان مى دهد که در درون، ايمان راسخى به خدا دارد ; نه همچون گواهى افراد منافق يا طمع ورزان در مال و جاه دنيا و نه آن ها که ايمانى آميخته به شک دارند و نه کسانى که دم از ايمان مى زنند، ولى عمل صالحى در ترازوى اعمالشان ديده نمى شود.سپس امام(عليه السلام) بعد از شهادت به يگانگى پروردگار به شهادت بر نبوّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى پردازد و آن حضرت را با شش ويژگى از اوصاف مهمش مى ستايد:«گواهى مى دهم که محمّد(صلى الله عليه وآله) بنده و فرستاده برگزيده او از ميان خلايق است که براى تشريح حقايق آيين الهى انتخاب گشته و به ويژگى هاى خاص اخلاقى گرامى داشته شده، و او را براى رساندن رسالات کريمانه الهى برگزيده و نشانه هاى هدايت به وسيله او آشکار گرديده و تاريکى هاى جهل و ضلالت به وجود او روشنى يافته است» (وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ الْمُجْتَبَى مِنْ خَلاَئِقِهِ، وَ الْمُعْتَامُ(13) لِشَرْحِ حَقَائِقِهِ، وَالْمُخْتَصُّ بِعَقَائِلِ(14) کَرَامَاتِهِ وَ الْمُصْطَفَى لِکَرَائِمِ رِسَالاَتِهِ، وَ الْمُوَضَّحَةُ بِهِ أَشْرَاطُ الْهُدَى، وَالْمَجْلُوُّ بِهِ غِرْبِيبُ الْعَمَى(15)).در اوّلين ويژگى، سخن از صفات برجسته آن حضرت به ميان آمده که سبب انتخاب او به رسالت بوده است. و در دوّمين وصف، از مأموريت آن حضرت براى شرح حقايق دين و اعتقادات صحيح سخن مى گويد.و در سوّمين صفت از مکارم اخلاق آن حضرت پرده بر مى دارد و در چهارمين وصف از مأموريت هاى مهم او براى بيان احکام سخن به ميان مى آورد.در پنجمين وصف از هدايت هاى آن حضرت از طريق گفتار و رفتار و امضاى عملى او سخن مى گويد.و در ششمين وصف از تلاشى که آن حضرت براى مبارزه با جهل ـ که از آن به نابينايى تعبير شده ـ سخن به ميان آورده است.تمام اين اوصاف، اشاره به اين است که اگر من به نبوّت او گواهى مى دهم و به پيشوايى اش تن داده ام، بى علت نيست ; نه يک دليل که چندين دليل دارد.****نکته:1 ـ کليد حل معماى صفات:همان گونه که در کلمات پرمعناى امام(عليه السلام) بيان شد، نه گذشت زمان در ذات پاک خداوند اثر مى گذارد و نه جابه جايى مکان درباره او متصور است و نه چيزى در سراسر عالم هستى از دايره علم او بيرون است.آرى، همه عالم، محضر خداست ; ولى او جا و مکانى ندارد. همه جا حاضر است ; ولى هيچ کس او را نمى بيند. اوصاف جلال و جمال او هر چند معرفتى عميق به ما مى بخشد، ولى بايد اعتراف کرد که او در وصف نمى گنجد!گاه اين تعبيرات درباره ذات بى مثال او معما جلوه مى کند و شکلى از تناقض را در نظر مجسم مى سازد ; ولى با توجّه به يک نکته، کليد حل اين معما به دست مى آيد و آن اين که او وجودى است بى نهايت در بى نهايت و نامحدود و نامتناهى از هر جهت ; نه آغازى دارد نه انجامى و نه حد محدودى.گرچه تصور چنين وجودى براى ما انسان ها که همه چيزمان محدود و نامتناهى است، بسيار مشکل است، ولى به هر حال بدون توجّه به اين نکته، بحث صفات الهى حل نخواهد شد.اگر مى گوييم او همه چيز حتى ذرات غبارى را که تندبادها در هوا به پرواز در مى آورند، مى داند به جهت آن است که همه جا حضور دارد و اگر مى گوييم او همه جا حضور دارد به اين معناست که وجود و هستى او نامحدود است و چيزى جدا از او تصور نمى شود و بر هر چيز احاطه دارد و اگر مى گوييم زمان و مکان ندارد، به دليل آن است که زمان بر اثر حرکت به وجود مى آيد و مکان به واسطه محدود بودن انسان است ; ولى وجود نامتناهى حرکتى به سوى نقص و يا کمال ندارد و چون از همه چيز بى نياز است، به مکان نيازى نخواهد داشت. کوتاه سخن اين که اگر بخواهيم خداشناس خوبى باشيم بايد تمام صفات مخلوقات را که از محدود بودن و نيازهاى آن ها سرچشمه گرفته از آن ذات بى مثال نفى کنيم.2 ـ اهداف بعثت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله):در آيات قرآن مجيد و روايات اسلامى، به ويژه در نهج البلاغه درباره هدف بعثت انبيا و مخصوصاً پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) سخنان بسيارى وجود دارد ; از جمله در اين بخش از خطبه مورد بحث، تعبيرات پرمعنايى ديده مى شود. امام(عليه السلام) يکى از اهداف رسالت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را شرح حقايقى بيان فرموده که مى تواند اشاره به هر حقيقت يا حقايق مربوط به مبدأ و معاد و اصول عقايد باشد و ديگر بيان ارزش هاى اخلاقى ; آن گونه که از خود پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است: «إِنَّمَا بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَکَارِمَ الاَْخْلاَقِ; من براى اين مبعوث شدم که ارزش هاى اخلاقى را به کمال برسانم».(16)و ديگر اين که رسالت هاى الهى را در زمينه احکام دين تبيين کند و نشانه هاى هدايت را آشکار سازد و سرانجام اين که پرده هاى جهل و کوردلى را از چشم جان انسان ها دور نمايد. او هم معلّمى است بزرگ و هم مربى آگاه و هم رهبرى فرزانه و هم راهنمايى خبير و پرمايه.(17)****پی نوشت:1. «يحوى» از ماده «حوايه» (بر وزن شفاعت) به معناى احاطه و استيلا بر چيزى است.2. اين بخش از مناجاتى است که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در دل شب به هنگام سجده بيان مى فرمود. اصول کافى، جلد 3، صفحه 324 (حديث 12).3. «يعزب» از ماده «عزوب» (بر وزن غروب) به معناى دورشدن و پنهان گشتن است. و به همين مناسبت به مردان و يا زنانى که همسر ندارند و يا از همسر خود دورند «عزب» گفته مى شود.4. «سوافى» جمع «سافيه» به معناى تندباد است.   5. «دبيب» به معناى راه رفتن آهسته است.6. «صفا» جمع «صفاة» (بر وزن وفا) به معناى تخته سنگ صاف است.7. «مقيل» از ماده «قيلوله» به معناى خواب نيم روز گرفته و چون «مقيل» اسم مکان است، به معناى محل استراحت و خواب در ميان روز مى باشد.8. «طرف» به معناى پلک چشم و گاه به معناى نگاه کردن و به هم زدن پلک ها نيز مى آيد.9. لقمان، آيه 27.10. «معدول» از ماده «عدل» (بر وزن علم) به معناى شبيه و همتا گرفته شده است.11. ازماده «صفا» به معناى پاکى گرفته شده است.12. «دخله» به معناى باطن و درون چيزى است.13. «معتام» از ماده «عَيْم» (بر وزن غَيْب) در اصل به معناى شدت علاقه به شير گرفته شده و «معتام» در اين جا به معناى کسى است که «علاقه شديد» به انجام دادن مأموريت الهى به او داده شده است.14. «عقائل» جمع «عقيله» به معناى برگزيده هر چيزى است و لذا به گوهرهاى گران بها «عقيلة البحر» گفته مى شود.15. «غربيب» به معناى چيز سياه پر رنگ است و در اين جا به معناى تاريکى جهل به کار رفته است.16. کنزالعمال، جلد 3، صفحه 16. (حديث 52175)17. سند خطبه: مرحوم شيخ صدوق در كتاب خصال بخشى از اين خطبه را نقل كرده و ابن اثير در كتاب نهايه بعضى از لغات پيچيده خطبه را تفسير كرده و زمخشرى در ربيع الابرار نيز قسمت هايى از آن را ذكر كرده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 435) 
شرح علامه جعفریدر صفات خداوند:«لا يشغله شان» (او خداونديست كه هيچ كاري و هيچ امري او را از چيز ديگر باز نمي‌دارد.)هيچ چيزي او را از چيز ديگر مشغول نمي‌كند:خداوند سبحان آن نوع موجود نيست كه اگر چيزي از اشياء عالم هستي، او را به خود مشغول بدارد، او از اشياء ديگر غافل بماند. اشتغال كه مانع از توجه به ديگري مي‌باشد اشتغالات مربوط به ادراكات و انديشه و حواس محدود است كه در آن موقع كه به يك موضوع خاص توجه كرده و در حال ارتباط با آن است، نمي‌تواند به موضعي ديگر توجه كند و با آن ارتباط برقرار نمايد. اگر بخواهيم با يك مثال ناقص اين حقيقت را توضيح بدهيم، جان آدمي را در نظر مي‌گيريم كه در حال توجه به يك انگشت، مي‌تواند ديگر اعضاء را هم درك كند و در حال اشتغال به يك عضو، ورود عامل تاثيركننده در عضو يا اعضاي ديگر را هم دريافت نمايد. همچنين مي‌توانيم (من آدمي) را هم در مديريت تمامي استعدادها و فعاليتها و نيروهاي دروني و اعضاي مادي وجود آدمي در نظر بگيريم. مي‌بينيم توجه (من) به مديريت يك جزء از اجزاء فوق در وجود آدمي مانع از مديريت همه اجزاء مجموعه وجود آدمي نمي‌باشد.****«و لا يغيره زمان. و لا يحویه مكان. و لا يصفه لسان» (و هيچ زماني او را دگرگون نسازد و مكاني او را در برنگيرد. و زباني او را توصيف نتواند.)آن ذات اقدس فرا سوي زمان و مكان و توصيف به وسيله زبان است:آنچه كه زمان به نظر مي‌رسد، يك امتداد معلول دو قطب بروني و دروني انسان است- قطب بروني عبارت است از حركت در عالم عيني اگر چه حركت استمراري حيات باشد كه قابل دريافت در درون آدمي است. لذا مي‌توان گفت: منظور از قطب بروني در اين مورد (جز من درك كننده) است در هر موقع و موقعيتي درك ذهن آدمي، زمان در ذهن بروز مي‌كند. از آنجا كه خداوند متعال فوق درون و برون (من و جز من و حركت آن) است، لذا فوق زمان است. خدا فوق مكان است، زيرا مكان و فضا به هر معني كه باشد، گسترده‌ايست كه مي‌تواند اجسام و جسمانيات را در بربگيرد. بنابراين، مكان نيز از مختصات عالم ماده و ماديات است و خدا فوق همه آنها است، لذا خدا فوق فضاست. اما اين كه خدا را به وسيله زبان نمي‌توان توصيف نمود، به اين علت است كه آنچه كه انسان‌ها به وسيله الفاظ از مجراي زبان ابراز مي‌كنند، مفاهيم و قضايا و دريافته‌هايي است كه از دو نوع عامل در درون آنان به وجود مي‌آيند:عامل يكم- تصورات وانديشه‌ها و تجسيمات و تخيلاتي كه از طريق حواس به مغز آدمي منتقل مي‌شوند. بديهي است كه اين پديده‌ها به وسيله حواس محدود و معين و تحت تاثير آنها قرار گرفته‌اند، لذا محال است اين امور بتوانند درباره خدا و صفات و افعال آن ذات اقدس حقايقي را بيان كنند. اين عبارت كه (هر لفظي كه ما درباره خدا و صفات او به كار مي‌بريم، تنها ظرفيت آن مفاهيم را دارند كه ما از معلومات محدوده مغز خود آنها را درك نموده يا آنها را ساخته و پرداخته‌ايم، از محمد بن طرخان فارابي تاكنون مورد تصديق همه حكما و دانشمندان بوده است و بداهت اين حقيقت در حديست كه نيازي به اثبات ندارد.عامل دوم- دريافت شده‌هاي تاثري است كه از ناحيه عللي معين به وجود مي‌آيند و ثبات واصالتي ندارند. البته اين محدوديت در آن موقع است كه الفاظي كه درباره خدا و الهيات به كار مي‌بريم، مفاهيم فوق ماده و ماديات و ابديت و ازليت و بي‌نيازي و كمالات مطلق را به ذهن ما ولو اجمالا منتقل ننمايند. در حقيقت الفاظ در اين موارد داراي نقش علامت محض براي ارائه معاني و مفاهيمي مي‌باشند كه در فطرت الهي خود داريم.****«و لا يعزب عنه قطر الماء و لا نجوم السماء …» (و هيچ عددي از قطره‌هاي آب و ستارگان آسمان … از او غايب نيست).براي بررسي و تحقيق درباره فراگيري مطلق علم خداوندي بر همه اشياء مراجعه فرماييد به مجلد دوم از همين ترجمه و تفسير از صفحه 101 تا صفحه 105 و به مجلدات ديگر با مراجعه به فهرست مطالب هر يك از آنها.****«و اشهد ان لا اله الا الله غير معدول به و لا مشكوك فيه و لا مكفور دينه …» (و من شهادت مي‌دهم به اين كه جز او خدايي نيست و همتايي براي او وجود ندارد و شك درباره وجود او شايسته نيست و دين او قابل پوشيدن و كفر ورزيدن نيست …).براي بررسي شهادتين در اين خطبه مراجعه فرماييد به مجلد دوم از همين ترجمه و تفسيراز ص 249 تا ص 258 و مجلد نهم ص 55 و مجلد هجدهم ص 51 و 52 و ص 93 و 94.شك در وجود خداوند از هيچ عاقلي شايسته نيست:«افي الله شك فاطر السماوات والارض …» (آيا در وجود خداوند آفريننده آسمانها و زمين شكي وجود دارد)؟! براي برطرف شدن شك و ترديد در وجود خداوند سبحان، سه عامل اساسي وجود دارد.عامل يكم- تفكر لازم و كافي در عالم دروني كه آيات بيشمار خداوندي را مي‌توان در آن ديد مانند قدرت انواع تجريد، تجسيم، انديشه، تعقل، اكتشافات، علم حضوري (خود آگاهي)، قانونگرايي، دريافت لذايذ طبيعي و فوق طبيعي، آلام فوق طبيعي، اراده، تصميم، اختيار و صدها نيرو و پديده كه درك آنها با توصيفات و تعاريف و تعبيرات فيزيكي و فيزيولوژيك و بيولوژيك امكان‌پذير نمي‌باشد و اين كه در موقع بروز فعليت نيروها و پديده‌هاي فوق، انعكاس و تاثري در وضع فيزيكي يا فيزيولوژيك و بيولوژيك به وجود مي‌آيد، هيچ دلالتي بر مادي و طبيعي بودن اصل نيروها و پديده‌ها نمي‌باشد.عامل دوم- دقت و تحقيق و بررسي‌هاي علمي و فلسفي در عالم بروني عيني كه آيات و شكوه فوق طبيعي حاكم بر طبيعت را با كمال وضوح اثبات مي‌كند.عامل سوم- دريافت مفهومي به عنوان مفهوم خدا با اين خصوصيات (موجودي بي‌نياز از علت و مستغني از هر گونه وابستگي، فرا سوي زمان، مكان، حركت، سكون و عالم و قادر مطلق و به طور خلاصه داراي همه كمالات). هرگاه كسي چنين مفهومي را دريافت كرد، براي اثبات هستي آن، نياز به هيچ قضيه و دليلي ندارد. زيرا چنين مفهومي هستي خود را در ذات خود دارد. و اگر كسي خود را به ناتواني زد و ناتواني را به خود تلقين نمود كه من چنين مفهومي را نمي‌توانم دريافت كنم، ما با چنين كسي جز ارجاع او به وجدان برينش كاري نداريم. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اين خطبه را با اشاره به مسائلى از توحيد و خداشناسى به شرح زير آغاز فرموده است:1-  «لا يشغله شأن عن شأن»:هيچ كارى او را از كار ديگر باز نمى دارد زيرا باز ماندن از كارى يا به سبب نقص قدرت و يا نارسايى دانش است، در حالى كه علم و قدرت حقّ تعالى بر همه چيز احاطه دارد، در اين صورت هيچ مقدور و معلومى او را از مقدور و معلوم ديگر باز نمى دارد، اين دو مسأله در كتابهاى كلام و حكمت به تفصيل توضيح داده شده است.2-  «لا يغيّره زمان»:گذشت روزگار در او دگرگونى پديد نمى آورد، زيرا او آفريننده زمان و منزّه از آن است كه اين پديده بر او عارض گردد، از اين رو دگرگونى و تغيير به ساحت مقدّس او راه ندارد، ديگر اين كه خداوند متعال واجب الوجود است، و هر چيزى كه در ذات يا صفات دستخوش دگرگونى شود واجب الوجود نيست، بنا بر اين «آن كه تغيّر نپذيرد تويى».3-  «و لا يحويه مكان»:هيچ جايى او را در بر نمى گيرد، زيرا خداوند متعال مبرّا از جسميّت و لوازم آن است، و هر چه جسم نباشد بى نياز از امكان است، نتيجه اين است كه بارى تعالى منزّه از مكان و لواحق آن است.4-  «و لا يصفه لسان»:يعنى هيچ زبانى نمى تواند خدا را آن چنان كه هست توصيف كند، زيرا خداوند از هر گونه تركيب منزّه است، و در نتيجه عقل نمى تواند چگونگى او را درك كند چه رسد به زبان كه ترجمان عقل است.5-  «و لا يعزب عنه عدد قطر الماء... الأحداق»:اين گفتار اشاره است به علم خداوند كه به همه امور كلى و جزيى احاطه دارد، و اين موضوعى مهمّ و شگرف است كه خردها از آن در حيرتند، و ما در كتاب مختصر خود به نام «القواعد الإلهيّة» بدان اشاره كرده ايم.****امام (ع) پس از تنزيه بارى تعالى به كلمه توحيد شهادت مى دهد و بر وحدانيّت او به داشتن صفاتى كه براى خداوند بر شمرده و به شرح زير است گواهى داده است:اوّل-  «غير معدول به است»:يعنى: همتا و مانندى ندارد.دوّم-  «و لا مشكوك فيه»:يعنى: در وجود و هستى او هيچ گونه شكّ و ريبى نيست، زيرا شكّ، با اقرار به وحدانيّت او منافات دارد.سوّم-  «و لا مكفور دينه»:زيرا انكار دين خدا متضمّن نقصان در شناخت اوست، پس اعتراف به دين، نشانه كمال معرفت، و تماميّت شهادت بر وحدانيّت اوست.چهارم-  «و لا مجحود تكوينه»:يعنى: در اين كه او موجودات را آفريده و پروردگار آنهاست انكارى نيست.****سپس به دنبال ذكر كلمه توحيد و توصيف وحدانيّت او، حال گوينده اين شهادت را در هنگام اداى آن بيان مى كند كه او در اين گواهى نيّتش صادق است يعنى اعتقادش قطعى است، و درونش پاكيزه است يعنى پاك از ريا و نفاق است، و يقين او در باره وجود پروردگار جهان و يگانگى او از هر گونه شكّ و شبهه صافى و خالص است، و با اداى اين شهادت و ايفاى حقوق آن كه انجام دادن كارهاى شايسته است وزنه اعمال او سنگين است. پس از اين به ذكر جزء ديگر شهادتين كه گواهى بر حقانيّت رسالت پيامبر اكرم (ص) است مى پردازد، و اوصافى به شرح زير براى آن حضرت بيان مى كند:1-  او پسنديده و برگزيده خداوند از ميان خلايق است،اين سخن به تكريم و گراميداشت پيامبر اكرم (ص) برگشت دارد، به سبب اين كه وجود مقدّس او را شايسته و آماده پذيرش انوار رسالت حقّ و تحمّل بار نبوّت شمرده است.2-  «المعتام لشرح حقائقه»:يعنى: براى روشن ساختن حقايق الهى كه بر مردم پوشيده است و بيان احكام شرع خود او را انتخاب كرده است.3-  «المختصّ بعقائل كراماته»:يعنى: او به كرامات و عطاياى نفيس و گرانقدر اختصاص يافته كه عبارت از كمالات نفسانى و علوم و مكارم اخلاق است تا به وسيله اينها نفوس ناقص را كامل گرداند و درماندگان طريق معرفت را به مقصد برساند.4-  «و المصطفى لكرائم رسالاته»:يعنى: او برگزيده شده تا رسالتهاى كريمانه خداوند را به مردم ابلاغ فرمايد، اين كه رسالت به صورت جمع آمده و رسالتها گفته شده از نظر تعدّد اوامرى است كه از جانب خداوند بر او نازل شده، بديهى است هر دستورى كه به او داده شده تا به مردم ابلاغ كند رسالتى گرامى و پيامى ارزشمند بوده است.5-  «الموضّحة به أشراط الهدى»:منظور از اشراط يا نشانه هاى هدايت، قانونهاى شريعت و دلايل كتاب و سنّت است.6-  «المجلّو به غربيب العمى»:واژه غربيب براى شدّت تاريكى جهل، و واژه جلا را براى از ميان رفتن اين تاريكى بر اثر تابش انوار نبوّت، استعاره آورده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 246 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و السابعة و السبعون من المختار في باب الخطب خطبها بعد قتل عثمان في أوّل خلافته كما في شرح المعتزلي و البحراني:لا يشغله شأن، و لا يغيّره زمان، و لا يحويه مكان، و لا يصفه لسان، لا يعزب عنه عدد قطر الماء، و لا نجوم السّماء، و لا سوافي الرّيح في الهواء، و لا دبيب النّمل على الصّفاء، و لا مقيل الذّرّ في اللّيلة الظّلماء، يعلم مساقط الأوراق، و خفيّ طرف الأحداق. و أشهد أنّ لا إله إلّا اللّه غير معدول به، و لا مشكوك فيه، و لا مكفور دينه، و لا مجحود تكوينه، شهادة من صدقت نيّته، و صفت دخلته، و خلص يقينه، و ثقلت موازينه. و أشهد أنّ محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عبده و رسوله، المجتبى من خلايقه، و المعتام لشرح حقايقه، و المختصّ بعقايل كراماته، و المصطفى لكرائم رسالاته، و الموضحة به أشراط الهدى، و المجلوّ به غربيب العمى.اللغة:(سفت) الريح التراب أى ذرته و (الدّخلة) بالكسر و الضمّ باطن الشيء و (المعتام) بالتاء المثناة فاعل من اعتام أى اختار مأخوذ من العتمة و هو خيار المال و (الغربيب) وزان قنديل الأسود شديد السواد قال سبحانه: وَ غَرابِيبُ سُودٌ.الاعراب:الظاهر تعلّق قوله في اللّيلة الظلماء بالدّبيب و المقيل على سبيل التنازع، و غير معدول بنصب غير حال من اللّه.المعنى:اعلم أنّ مدار هذه الخطبة على فصول أربعة:أولها تنزيه اللّه سبحانه و تمجيده:بجملة من أوصاف الجلال و صفات الجمال و هو قوله (لا يشغله شأن) عن شأن أى أمر عن أمر لأنّ الشغل عن الشيء بشيء آخر إمّا لنقصان القدرة أو العلم و هو تعالى على كلّ شيء قدير و بكلّ شيء محيط، فلا يشغله مقدور منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 248 عن مقدور و لا معلوم عن معلوم (و لا يغيّره زمان) لأنّه تعالى واجب الوجود و المتغيّر في ذاته أو صفاته لا يكون واجبا فلا يلحقه التغيّر و لأنه خالق الزّمان و لا زمان يلحقه فلا تغيّر يلحقه بتغيّره (و لا يحويه مكان) اذ لو كان محويا يلزم أن يكون محدودا و كلّ محدود جسم، و قد عرفت في شرح الفصل الخامس من الخطبة الأولى و في شرح الخطبة المأة و الثانية و الخمسين تحقيق الكلام في تنزّهه عن المكان و عن الحدود بما لا مزيد عليه فليراجع المقامين.و أقول هنا مضافا إلى ما سبق: إنّ المشبّهة قد تعلّقت بقوله سبحانه: «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى» ، في أنّ معبودهم جالس على العرش و قد تقدّم في شرح الفصل الخامس من الخطبة الاولى تأويل هذه الاية و ظهر لك فساد قولهم و بطلان تمسّكهم بها، و قد أقام المتكلّمون المتألهون أدلّة عقليّة و نقليّة على فساد مذهبهم و على استغنائه تعالى عن المكان لا بأس بالاشارة إلى جملة منها.أحدها أنّه تعالى كان و لا عرش و لا مكان، و لما خلق الخلق لم يحتج إلى مكان غنيّا عنه فهو بالصّفة التي كان لم يزل عليها إلّا أن يقال لم يزل مع اللّه شيء كالعرش و هو أيضا باطل لأنه يلزم أن يخلو عن المكان عند ارتحاله عن بعضها إلى بعض فيختلف نحو وجوده بالحاجة إلى المكان و الاستغناء عنه و هو محال.ثانيها أنّ الجالس على العرش إما أن يكون متمكنا من الانتقال و الحركة عنه أم لا، فعلى الأوّل يلزم ما ذكرنا من الاستغناء و الاختلاف في نحو الوجود أعنى التجرّد و التجسّم.لا يقال: هذا منقوض بانتقال الانسان مثلا من مكان إلى مكان.قلنا إنّه ينتقل على الاتّصال من مكان إلى مكان و هو فيما بينهما لم ينفكّ عن المكان و أمّا البارى جلّ ذكره فالمكان الّذي ينتقل إليه مخلوق له فلا بدّ أن يخلقه أوّلا حتى يمكن انتقاله إليه فهو فيما بين مجرّد عن المكان و على الثاني يكون كالزّمن بل أسوء حالا منه، فان الزّمن يتمكّن من الحركة على رأسه و معبودهم غير متمكّن و ثالثها أنّ الجالس على العرش لابدّ و أن يكون الجزء الحاصل منه في يمين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 249 العرش غير الجزء الحاصل منه في شمال العرش فيكون مركّبا مؤلفا من الأجزاء المقدارية و مركبا من صورة زيادة، و كلّ من كان كذلك يحتاج إلى مؤلّف و مركّب و الحاجة من أوصاف الممكن، هذا.هذه الأدلّة الثلاث كما يبطل كونه جالسا على العرش كذلك تبطل كونه محويا للمكان أىّ مكان كان كما هو غير خفىّ على الفطن العارف فتدبّر. (و لا يصفه لسان) أى لا يقدر لسان على وصفه و مدحه لأنّ اللّسان إنّما هو ترجمان للقلب معبّر عن المعاني المخزونة فيه، و القلب إذا كان عاجزا عن البلوغ إلى وصفه و عن تعقّل صفاته فاللّسان أعجز و ألكن.بيان ذلك أنّ وصف الشيء و الثّناء عليه إنّما يتصوّر إذا كان مطابقا لما هو عليه في نفس الأمر، و ذلك غير ممكن إلّا بتعقّل ذاته و كنهه، لكن لا يمكن للعقول تعقّل ذاته سبحانه و تعقّل ما له من صفات الكمال و نعوت الجلال، لأنّ ذلك التعقّل إمّا بحصول صورة مساوية لذاته تعالى و صفاته الحقيقيّة الذاتيّة أو بحضور حقيقته و شهود ذاته المقدّسة و الأوّل محال إذ لا مثل لذاته كما قال عزّ من قائل: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»، لأنّ كلّ ما له مثل أو صورة مساوية له فهو ذو جهة كلّية و هو تعالى لا مهيّة له، و الثاني أيضا كذلك إذ كلّ ما سواه من العقول و النفوس و الذّوات و الهويّات معلول له مقهور تحت جلاله و عظمته و كبريائه كانقهار عين الخفّاش تحت نور الشمس، فلا يمكن للعقول لقصورها عن درجة الكمال الواجبي إدراك ذاته على وجه الاكتناه و الاحاطة، بل كلّ عقل له مقام معلوم لا يقدر على التعدّي عنه إلى ما فوقه، و لهذا قال جبرئيل الأمين لما تخلّف عن خير المرسلين ليلة المعراج: لو دنوت أنملة لاحترقت، فأنّى للعقول البشريّة الاطلاع على النعوت الالهيّة و الصّفات الأحديّة على ما هى عليه من كمالها.فالقول و الكلام و إن كان في غاية الجودة و البلاغة و اللّسان و البيان و إن كان في نهاية الحدّة و الفصاحة يقف دون أدنى مراتب مدحه، و المادحون و إن صرفوا جهدهم و بذلوا وسعهم و طاقتهم في وصفه و الثناء عليه فهم بمراحل البعد عمّا هو ثناء عليه بما هو أهله و مستحقه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 250 و لهذا قال سيّد النّبيّين و أكمل المادحين: لا احصى ثناء عليك أنت كما أثنيت على نفسك.ثمّ وصفه باحاطة علمه سبحانه بجميع الجزئيّات و خفيّات ما في الكون، و قد عرفت في شرح الفصل السابع من الخطبة الاولى عموم علمه تعالى بجميع الموجودات و عدد من ذلك هنا أشياء فقال (لا يعزب عنه) أى لا يغيب عن علمه (عدد قطر الماء) المنزل من السّماء و الراكد في متراكم البحار و الغدران و الابار و الجارى في الجداول و الأنهار (و لا) عدد (نجوم السّماء) من الثوابت و السّيار (و لا سوافي الرّيح في الهواء) أى التي تسفو التراب و تذروه.و تخصيصها بالذكر من جهة أنها غالب أفرادها، فلا دلالة فيها على اختصاص علمه بها فقط، لأنّ الوصف الوارد مورد الغلبة ليس مفهومه حجّة كما صرّح به علماء الأصولية و مثله قوله تعالى: «وَ رَبائِبُكُمُ اللَّاتِي فِي حُجُورِكُمْ»، و يمكن أن يكون غرضه الاشارة إلى أنه لا يخفى عليه سبحانه السوافي مع ما تسفوه من التراب، فانّ التراب الّذي تحمله الرّيح و تبثّه في الجوّ لا يعلم مقداره و أجزائه و ذراته إلّا اللّه سبحانه العالم بكلّ شيء. (و لا) يعزب عنه (دبيب النمل على الصفا و لا مقيل الّذر في اللّيلة الظلماء) أى لا يخفى حركة آحاد النمل على الصّخر الأملس في اللّيلة المظلمة، و لا محلّ قيلولة صغار النّمل فيها مع فرط اختفائهما عليه سبحانه بل علمه تعالى محيط بهما و بغيرهما من خفيّات الموجودات و خبياتها.فان قلت: لم خصّص دبيب النمل بكونه على الصفا؟قيل: لعدم التأثّر بالدّبيب كالتراب إذ يمكن في التراب و نحوه أن يعلم الدّبيب بالأثر.و فيه إنّ بقاء أثر الدّبيب في التراب مسلّم إلّا أنّ حصول العلم به بذلك الأثر إمّا أن يكون في اللّيل أو في النهار، و الأوّل ممنوع لأنّ ظلمة الليل المظلم مانعة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 251 عن مشاهدة الأثر كنفس المؤثر و الصفا و التراب سيّان في اختفاء الدّبيب فيها على كلّ منهما، و الثاني مسلّم إلّا أنّه إذا كان في النّهار فهو مشاهد لكلّ أحد و معلوم بنفسه من دون حاجة إلى الاستدلال بالأثر من غير فرق أيضا في ظهوره بين كونه على الصّفا و بين كونه على التراب.إلّا أن يقال: إنّه مع كونه في اللّيل على التراب يبقى أثره إلى النهار فيمكن حصول العلم به منه، بخلاف ما إذا كان على الصّفا فلا يكون له أثر أصلا حتّى يبقى إلى النهار و يتحصّل منه العلم.و لكن يتوجّه عليه إنّ ظاهر القضيّة أنّه لا يخفى عليه دبيبه حين دبّه أعنى في اللّيلة المظلمة و لا مقيل الذرّ حين قيلولتها.فان قلت: هذا مسلّم لو جعلنا قوله: في اللّيلة الظلماء قيدا لكلا الأمرين، أمّا لو جعلناه قيدا للأخير فقط لارتفع الاشكال.قلت: لابدّ من إرجاع القيد إليهما جميعا إذ الدّبيب الحاصل في النهار مشاهد لكلّ أحد و مرئىّ معلوم و لا اختصاص لعدم اختفائه باللّه سبحانه حتّى يتمدّح به.و الّذي يلوح للخاطر في سرّ التخصيص هو أنّ غالب أفراد الحيوان و منها النمل إذا سارت بالليل على التراب لا يظهر صوت قوائمها و حوافرها للين التراب، فيختفى سيرها غالبا على الناس، و أمّا إذا صارت على الصّفا فيطلع عليه النّاس لظهور صوت الحوافر و الأقدام، و أمّا النمل فلا يظهر دبيبه عليه أيضا لخفّة جرمه و صغر جثّته، فمدح اللّه سبحانه بأنّ النمل الّذى اختفى دبيبه على الصّفا على النّاس فضلا عن التراب لم يعزب عليه سبحانه دبيبه مع فرط خفائه فافهم جيّدا.و كيف كان فقد ظهر من ذلك كلّه أى مما ذكره عليه السّلام هنا و ما ذكرناه و ممّا قدمه و قدّمناه أنّه لا يعزب عنه مثقال ذرّة في السّماوات و لا في الأرض و لا أصغر من ذلك و لا أكبر إلّا في كتاب مبين.فانقدح منه أنه سبحانه (يعلم مساقط الأوراق) عدل عن نفى المعزوب إلى إثبات العلم على قاعدة اليقين و تصديق علمه بمساقط الأوراق مضافة إلى غيرها قوله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 252 تعالى: «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ» . (و) هو يدلّ أيضا لعمومه على أنّه يعلم (خفى طرف الأحداق) و أراد بالطرف انطباق أحد الجفنين على الاخر أى يعلم ما خفى من ذلك على النّاس كما قال سبحانه: «يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ».الفصل الثاني في الشهادة بالتوحيد و الرسالة:و هو قوله (و أشهد أن لا إله إلّا اللّه) مضى تحقيق الكلام فيه بما لا مزيد عليه في شرح الفصل الثاني من الخطبة الثانية فليراجع ثمّة و أكّد الشهادة بالوحدانيّة بقوله (غير معدول به) أى حالكونه سبحانه لم يجعل له مثل و عديل (و لا مشكوك فيه) أى في وجوده لمنافاة الشكّ فيه بالشهادة بوحدانيّته (و لا مكفور دينه) لملازمة التصديق بالوحدانيّة بالاعتراف بالدّين المنافي للجحود و يدلّ على التلازم ما مرّ في الفصل الرابع من الخطبة الاولى من قوله: أوّل الدّين معرفته و كمال معرفته التصديق به و كمال التصديق به توحيده (و لا مجحود تكوينه) أى اتّحاده للموجودات و تكوينه لها لشهادتها جميعا بوجود مبدعها و وحدانيّة بارئها.و وصف شهادته بكونها مثل (شهادة من صدقت نيّته) أى صادرة عن صميم القلب و عن اعتقاد جازم (وصفت دخلته) أى موصوفة بصفاء الباطن و سلامتها من كدر الرّياء و النفاق (و خلص يقينه) من رين الشكوك و الشبهات (و ثقلت موازينه) إذ الشهادة إذا كان على وجه الكمال توجب ثقل ميزان الأعمال.و يدلّ عليه صريحا ما قدّمنا روايته في شرح الفصل الثاني من الخطبة الثانية من ثواب الأعمال عن أبي سعيد الخدري عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: قال اللّه جلّ جلاله لموسى بن عمران: يا موسى لو أنّ السّماوات و عامريهنّ عندى و الأرضين السّبع في كفّة و لا إله إلّا اللّه في كفّة مالت بهنّ لا إله إلّا اللّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 253 (و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله المجتبى) المصطفى (من خلائقه) و قد عرفت توضيحه في شرح الخطبة الثّالثة و التسعين (و المعتام لشرح حقايقه) أى المختار لشرح حقايق توحيده أى لايضاح العلوم الالهيّة (و المختصّ بعقائل كراماته) النفيسة من الكمالات النفسانيّة و الأخلاق الكريمة الّتي اقتدر معها على هداية الأنام و تأسيس أساس الاسلام (و المصطفى لكرائم رسالاته) أى لرسالاته الكريمة الشريفة و جمعها باعتبار تعدّد أفراد الأوامر و الأحكام النازلة عليه، فانّ كلّ أمر أمر بتبليغه و أدائه رسالة مستقلّة و ان كان باعتبار المجموع رسالة واحدة (و الموضحة به أشراط الهدى) أى أعلام الهداية فقد أوضح بقوله و فعله و تقريره ما يوجب هداية الأنام إلى النهج القويم و الصراط المستقيم (و المجلوّ به غربيب العمى) أى المنكشف بنور نبوّته ظلمات الجهالة.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن بزرگوار و وصيّ مختار است در وصف حضرت كردگار و نعت حضرت ختم النبيّين و نصيحت و ملامت مخاطبين مى فرمايد كه:مشغول نمى نمايد حق تعالى را امرى از امر ديگر، و تغيير نمى دهد او را زماني و احاطه نمى كند او را هيچ مكاني، و وصف نمى تواند بكند او را هيچ زبانى، غايب نمى شود از علم او عدد قطرهاى آب و نه ستارهاى آسمان، و نه بادهاى سخت وزنده و نه حركت مورها بر روى سنگها و نه خوابگاه مورچها در شب تاريك، و ميداند مواضع افتادن برگهاى درختان، و پنهان نگريستن چشمان را.و شهادت مى دهم باين كه هيچ معبود بحقى نيست مگر خداوند متعال در حالتى كه هيچ برابر كرده نشد باو چيزى و شك كرده نشد در وجود او و انكار كرده نشد دين او و جحود نشد ايجاد و تكوين او، مثل شهادت كسى كه صادق بشود نيّت او و صافي باشد باطن او و خالص گردد يقين او و سنگين شود ميزان اعمال او.و شهادت مى دهم باين كه محمّد مصطفى صلوات اللّه و سلامه عليه و آله بنده او است و رسول برگزيده از مخلوقات او و اختيار كرده شده از براى كشف حقايق توحيد او، و مخصوص شده بكرامتهاى نفيسه او، و برگزيده شده برسالات كريمه او، و روشن كرده شده باو علامتهاى هدايت، و جلا داده شد بنور او سوادى و سياهي ضلالت.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص15 از سخنان آن حضرت (ع) [در اين خطبه كه با عبارت «لا يشغله شأن و لا يغيره زمان و لا يحويه مكان و لا يصفه لسان» (مشغول نكند او را كارى و زمان او را تغير ندهد و احاطه نكند او را جايگاهى و توصيف نكند او را زبانى» شروع مى شود، ابن ابى الحديد پس از توضيحات لغوى و آوردن شواهد قرآنى و بيان مطالب كلامى به اين موضوع اشاره مى كند كه امير المومنين على عليه السلام امام و پيشواى همه متكلمان است و علم كلام پيش از او از هيچ كس تراوش نكرده است، به نكته يى تاريخى اشاره مى كند كه چنين است.] امير المومنين عليه السلام اين خطبه را در آغاز خلافت خود و پس از كشته شدن عثمان ايراد فرموده است. بخشى از اين خطبه را در مباحث گذشته آورديم و امورى را كه موجب شد روز شورا عثمان را به خلافت برگزينند و از على (ع) عدول كنند بازگو كرديم. او ضمن اين خطبه فرموده است اگر كار و احوال شما همان گونه كه به روزگار رسول خدا (ص) بود باز گردد و دلها و نيت ها اصلاح شود، بدون ترديد نيكبخت و سعيد خواهيد بود. سپس گفته است: اگر مى خواستم بگويم مى گفتم كه چرا بر من ستم شد و از ديگران عقب ماندم ولى نمى خواهم و بازگو كردن آن را مصلحت نمى دانم.  
بخش ۲ : عوامل بلا و راه رفع آن [منبع]

أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ الدُّنْيَا تَغُرُّ الْمُؤَمِّلَ لَهَا وَ الْمُخْلِدَ إِلَيْهَا وَ لَا تَنْفَسُ بِمَنْ نَافَسَ فِيهَا وَ تَغْلِبُ مَنْ غَلَبَ عَلَيْهَا.
وَ ايْمُ اللَّهِ مَا كَانَ قَوْمٌ قَطُّ فِي غَضِّ نِعْمَةٍ مِنْ عَيْشٍ فَزَالَ عَنْهُمْ إِلَّا بِذُنُوبٍ اجْتَرَحُوهَا، لِ «أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ»، وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ حِينَ تَنْزِلُ بِهِمُ النِّقَمُ وَ تَزُولُ عَنْهُمُ النِّعَمُ فَزِعُوا إِلَى رَبِّهِمْ بِصِدْقٍ مِنْ نِيَّاتِهِمْ وَ وَلَهٍ مِنْ قُلُوبِهِمْ، لَرَدَّ عَلَيْهِمْ كُلَّ شَارِدٍ وَ أَصْلَحَ لَهُمْ كُلَّ فَاسِدٍ.
وَ إِنِّي لَأَخْشَى عَلَيْكُمْ أَنْ تَكُونُوا فِي فَتْرَةٍ وَ قَدْ كَانَتْ أُمُورٌ مَضَتْ مِلْتُمْ فِيهَا مَيْلَةً كُنْتُمْ فِيهَا عِنْدِي غَيْرَ مَحْمُودِينَ، وَ لَئِنْ رُدَّ عَلَيْكُمْ أَمْرُكُمْ إِنَّكُمْ لَسُعَدَاءُ، وَ مَا عَلَيَّ إِلَّا الْجُهْدُ وَ لَوْ أَشَاءُ أَنْ أَقُولَ لَقُلْتُ، عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ.

الْمُخْلِد : كسى كه به چيزى تمايل نشان دهد و به آن اعتماد كند.
لَا تَنْفَسُ : بخل نمى ورزد، دريغ نمى كند، يعنى از وعده هاى دروغين و به مهلكه انداختن انسانها، دريغ نمى كند.
غَضِّ نِعْمَةٍ : خرمى و سرسبزى نعمت.
اجْتَرَحُوهَا : مرتكب (گناه) شدند.
الْفَتْرَة : در اينجا كنايه از جهالت و غرور است. 
مُخلِد : تكيه و اعتماد كننده
غَضّ : طراوت و تازگى و شادابى
إجتَرَحوا : گناه كسب كرده اند و مرتكب شده اند
نَقَم : جمع نقمة : غضب و بلا
فَزَعُوا : از ترس فرار كردند
وَلَه : عشق و علاقه
شارِد : چيز رميده، از دست رفته
مِلتُم : ميل كرديد، كج شديد
جُهد : سعى و تلاش 
۲. روش برخورد با دنيا:
اى مردم دنيا آرزومندان و خواهان خود را فريب مى دهد، براى شيفتگان خود ارزشى قائل نيست، و آن كس را كه بر دنيا پيروز شود مغلوب گرداند.
به خدا سوگند هرگز ملّتى از ناز و نعمت زندگى گرفته نشدند مگر به كيفر گناهانى كه انجام داده اند، زيرا خداوند بر بندگان خود ستم روا نمى دارد، اگر مردم به هنگام نزول بلاها، و گرفته شدن نعمت ها، با درستى نيّت در پيشگاه خدا زارى كنند، و با قلب هاى پر از محبّت از خداوند درخواست عفو نمايند، آنچه از دستشان رفته باز خواهد گشت، و هر گونه فسادى اصلاح خواهد شد.
من بر شما ترسناكم كه در جهالت و غرور فرو رفته باشيد، چه اينكه در گذشته به سويى كشيده شديد كه قابل ستايش نبود. امّا اگر در زندگانى خود اصلاحاتى پديد آوريد، سعادتمند خواهيد شد، وظيفه من جز تلاش و كوشش در اصلاح امور شما نيست، اگر مى خواستم، بى مهره هاى شما را باز گو مى كردم. خدا آنچه را گذشت ببخشايد.
 
(4) اى مردم، دنيا آرزومند و اعتماد دارنده بخود را مى فريبد، و بكسيكه بآن شيفته شده (و آنرا براى شخص خود خواهان است) بخل نمى ورزد (او را دوچار آلودگيها مى سازد) و بكسيكه بر آن تسلّط يابد (متاع آنرا بدست آورد) غلبه خواهد يافت (نابودش خواهد نمود)
(5) و سوگند بخدا هرگز قومى در فراخى نعمت و خوشى زندگانى نبوده اند كه خوشى ايشان زائل شده باشد مگر بر اثر گناهانى كه مرتكب شدند (چنانكه در سوره 13 آیه 11 مى فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» يعنى خدا تغيير نمى دهد آنرا كه در گروهى است تا هنگاميكه آنچه در نفسهاشان است تغيير دهند، يعنى اخلاق پسنديده را به خوهاى زشت تبديل نمايند. و در سوره 16 آیه 112 مى فرمايد: «وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا قَرْيَةً كانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيها رِزْقُها رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ» يعنى خدا مثل آورد دهى را كه اهل آن از سختيها آسوده و آرميده بودند و از هر سو روزى فراوان بآنها مى رسيد، پس شكر نعمتهاى خدا را بجا نياوردند، خداوند هم لباس گرسنگى و ترس را بايشان پوشانيده مزه سختى و گرفتارى را بآنها چشانيد، و بر اثر آنچه بجا آوردند آنان را بهر گونه سختى و گرسنگى مبتلى نمود) زيرا (ايشان با كفران نعمت و بجا آوردن گناه اگر مستحقّ نعمت بودند، منع نعمت از آنها منع از مستحقّ بود كه عين ظلم و ستم است، و ظلم بر خدا محال است، چنانكه در سوره 8 آیه 51 مى فرمايد:) «أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ» يعنى خدا بر بندگان، ستمگر نمى باشد (مقصود از فرمايش امام عليه السّلام آنست كه غالبا سبب زوال نعمت مرتكب شدن گناهان است، نه آنكه عموميّت داشته باشد، زيرا بسا خداوند از جهت امتحان و آزمايش يا بجهت كفّاره گناهان كوچك يا بلند نمودن مقام و منزلت، نعمت بعضى از بندگان را گرفته، و آسايششان را بسختى و گرفتارى تبديل مى نمايد، چنانكه در قرآن كريم سوره 2 آیه 157-155 مى فرمايد: «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ - الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ - أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ» يعنى شما را مى آزماييم بترس و گرسنگى و كمبود در دارائيها و نفسها و فرزندان، و در اين آزمايش مژده ده شكيبايان را، آنانكه چون اندوهى بايشان رو آورد مى گويند: ما به رضاى خدا خوشنود و بسوى او باز مى گرديم، از جانب پروردگارشان درودها و رحمت و مهربانى بر ايشان باد كه آنان راه يافتگانند)
(6) و اگر مردم هنگاميكه سختيها بايشان رو آورد و نعمتها از آنها زائل گردد، با نيّتهاى راست و دلهاى شيفته به پروردگارشان پناه ببرند، آنچه از دست رفته بآنها باز مى گرداند، و هر فسادى را براى ايشان اصلاح مى فرمايد،
(7) و من (از رفتار زشت شما در پيروى آنانكه خلافت را غصب كرده طبق وصيّت پيغمبر اكرم عمل ننمودند) مى ترسم (مانند مردم زمان جاهليّت) در فترت واقع شويد (از آئين پيغمبر دور شده بمرور از دين دست برداشته بر اثر نادانى و گمراهى از انديشه هاى نادرست پيروى نمائيد) و كارهايى گذشت (خلفايى به ناحقّ روى كار آمدند) كه شما بآنها مائل شده از حقّ دست كشيديد و نزد من مردم ناپسنديده بوديد، و اگر روشى كه (در زمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله) داشتيد بشما باز گردد (بعد از زشتيها) از نيك بختان خواهيد شد، و بر من نيست جز سعى و كوشش (در اصلاح امور و اندرز دادن)
(8) و اگر مى خواستم (گفتار و كردار زشت شما را در زمان سه خليفه) بگويم مى گفتم (و ليكن مصلحت در عفو و چشم پوشى از آنها است) خدا آنچه را كه گذشت عفو و بخشش فرمايد.
 
اى مردم، دنيا كسى را كه آرزوى او را در دل پرورد و خواستار او باشد مى فريبد و با كسى كه براى به دست آوردن آن با ديگران رقابت و همچشمى كند بخل نمى ورزد. و مغلوب مى سازد كسى را كه بر او چيره گردد.
به خدا سوگند، قومى كه در فراخى نعمت و كاميابى بوده اند و نعمتشان روى به زوال نهاده، زوال نعمت را سببى جز ارتكاب گناهان نبوده است، زيرا خدا بر بندگانش ستم روا ندارد. اگر مردم هنگامى كه محنت و بلايى بر آنها فرود مى آيد و نعمتهايشان زوال مى يابد، از روى صدق و صفاى نيت و شيفتگى دل به درگاه خداوندى زارى كنند، خداوند نعمت رميده را به آنان بازمى گرداند و كارهاى تباهشان را به صلاح مى آورد.
مى ترسم از مهلت داده شدگانى باشيد كه غافلگير مى شوند. كارهايى صورت پذيرفت و شما به آنها مايل شديد كه در آن هنگام نزد من ناستوده بوديد. اگر راه و روشى كه در روزگاران گذشته داشته ايد به شما بازگردد، اهل سعادت خواهيد بود. بر من جز كوشش نيست. اگر خواهم كه بگويم مى گويم. خدا آنچه را گذشته است ببخشايد.
 
اى مردم، دنيا آرزومندان و دل بستگان خود را فريب مى دهد و از وعده هاى دروغين به علاقه مندان خويش دريغ نمى ورزد و بر آن کس که بر دنيا پيروز گردد سرانجام چيره خواهد شد. به خدا سوگند! هرگز ملتى که در ناز و نعمت مى زيستند نعمتشان زوال نيافت، مگر بر اثر گناهانى که مرتکب شدند; زيرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمى دارد و اگر مردم هنگامى که بلاها بر آن نازل مى شود و نعمت ها از آنان سلب مى گردد با صدق نيّت در پيشگاه خدا تضرّع کنند و با قلب هاى پر از عشق و محبتِ به خدا، از او درخواست نمايند، به يقين آن چه، از دستشان رفته به آنان باز مى گردد و هر خرابى را براى آن ها اصلاح مى کند. من از اين مى ترسم که شما در جهالت و غفلت فرو رويد (همچون دوران جاهليّت); زيرا امورى بر شما گذشت که در آن، تمايلاتى پيدا کرديد که از نظر من پسنديده نبود; ولى اگر امور شما به مسير اصلى بازگردد سعادتمند خواهيد شد. وظيفه من جز تلاش و کوشش (براى بازگشت شما به راه راست) نيست و اگر بخواهم گفتنى ها را مى گويم (و کوتاهى هاى شما را در گذشته بر مى شمرم; ولى به دليل مصالحى صرف نظر مى کنم); فقط مى گويم خداوند گذشته را (بر شما) ببخشايد.
 
اى مردم همانا دنيا آرزومند و خواهان خود را فريب مى دهد، آن را كه در خواستن وى با ديگران همچشمى كند، عزيز نمى دارد، و كسى را كه بر او چيرگى جويد، مغلوب مى سازد، و به خدا سوگند هرگز مردمى زندگانى خرّم و نعمت فراهم را از كف ندادند، مگر به -كيفر- گناهانى كه انجام دادند «كه خدا بر بندگان ستمكار نيست» -ليكن بنده نمى داند سبب زوال نعمت او چيست-، و اگر مردم هنگامى كه بلا بر آنان فرود آيد، و نعمت ايشان راه زوال پيمايد، فرياد خواهند از پروردگار، با نيّت درست و دلهايى از اندوه و بيم سرشار. هر رميده را به آنان بازگرداند، و هر فاسد را اصلاح و بساز، و من مى ترسم، كه شما در فترت -نادانى باشيد و غفلت همچون روزگار جاهليت- كارهايى انجام گرفت و شما بدان گراييديد، كه در آن نزد من ستوده نبوديد.
اگر آنچه از دست داديد به شما بازگردد. نيكبختانيد، و بر من جز كوشش نباشد اگر خواهم -در باره آنچه شد- بگويم، گويم: خدا آنچه را گذشت ببخشايد.
 
اى مردم، دنيا كسى را كه به او آرزو و دلبستگى دارد مى فريبد، و بر جان كسى كه به او رغبت كند بخل نمى ورزد، و بر هر كه آن را به دست آورد چيره شود. سوگند به خدا ملّتى خرمى نعمت و عيش زندگى را از دست ندادند مگر به خاطر گناهانى كه مرتكب شدند، زيرا خداوند هرگز ستمكار به بندگان نيست.
و اگر مردم به وقتى كه بلاها بر آنان فرود آيد، و نعمتها از دستشان برود، با نيت هاى صادقانه و دلهاى مشتاق به پروردگار پناه ببرند آنچه را از دستشان رفته به آنان باز مى گرداند، و هر فسادى را بر ايشان اصلاح مى كند.
من بر شما از اينكه در غرور و جهل قرار بگيريد مى ترسم، كارهايى گذشت كه شما نسبت به آن رغبت كرديد و بدين سبب نزد من پسنديده نبوديد، و اگر روش نيكى كه داشتيد به شما برگردد از نيك بختان خواهيد شد، من تكليفى ندارم جز اينكه بكوشم، اگر مى خواستم (معايب گذشتگان را) بگويم مى گفتم. خداوند بگذارد از آنچه گذشت.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 631-626 با صدق نيّت به درگاه خدا رويد:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، همه مردم را مخاطب ساخته و چهار نکته مهم را که در زندگى انسان ها اثر عميق دارد، به همگان گوشزد مى کند ; نخست مى فرمايد: «اى مردم، دنيا آرزومندان و دل بستگان خود را فريب مى دهد و ارزش و اهمّيّتى براى کسانى که آن را با ارزش بدانند قائل نيست و بر آن کس که بر دنيا پيروز گردد سرانجام چيره خواهد شد» (أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ الدُّنْيَا تَغُرُّ الْمُؤَمِّلَ لَهَا وَ الْمُخْلِدَ(1) إِلَيْهَا، وَ لاَ تَنْفَسُ(2) بِمَنْ نَافَسَ فِيهَا، وَ تَغْلِبُ مَنْ غَلَبَ عَلَيْهَا).از آن جا که «حُبّ الدّنيا» ـ مطابق حديث معروف ـ سرچشمه هرگونه گناه و خطاست، امام(عليه السلام) از حبّ دنيا شروع مى کند. شايان توجّه اين که نکوهش از دنيا داران نشده; بلکه سخن از دنياخواهان و عاشقان و دلبستگان به آن به ميان آمده است.زرق و برق دنيا آن چنان دنياپرستان را مغرور مى سازد که گمان مى کنند همه چيز جاويدان خواهد ماند ; ولى ناگهان مى بينند در يک حادثه ناگوار همه چيز بر باد مى رود ; مثلا محصول صدها سال از امکانات مادى در يک شهر با يک زلزله که گاه ده ثانيه بيش تر به طول نمى انجامد نابود مى شود. آرى، تکانى مى خورند و موقتاً بيدار مى شوند و باز در خواب غفلت فرو مى روند.سپس در ادامه اين سخن به نکته دوّم مى پردازد و به صورت يک قانون کلى مى فرمايد: «به خدا سوگند! هرگز ملتى که در ناز و نعمت مى زيستند نعمتشان زوال نيافت، مگر بر اثر گناهانى که مرتکب شدند ; زيرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمى دارد» (وَ ايْمُ اللهِ، مَا کَانَ قَوْمٌ قَطُّ فِي غَضِّ(3) نِعْمَة مِنْ عَيْش فَزَالَ عَنْهُمْ إِلاَّ بِذُنُوب اجْتَرَحُوهَا(4)، لاَِنَّ (اللهَ لَيْسَ بِظَلاَّم لِلْعَبِيدِ)).در واقع اين سخن برگرفته از آيات قرآن است ; آن جا که مى فرمايد: «(إِنَّ اللهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْم حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ) ; خداوند نعمت هاى هيچ قوم و ملتى را تغيير نمى دهد، مگر آن که آن ها آن چه را مربوط به خودشان است، تغيير دهند».(5)و نيز مى فرمايد: «(وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَکَات مِّنَ السَّمَاءِ وَالاَْرْضِ وَلَکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا کَانُوا يَکْسِبُونَ); اگر اهل شهرها و آبادى ها ايمان مى آوردند و تقوا پيشه مى کردند برکات آسمان ها و زمين را بر آن ها مى گشوديم ولى آن ها (حق را) تکذيب کردند ما نيز آنان را به کيفر اعمالشان مجازات کرديم».(6)به يقين نعمت هاى الهى بر حسب شايستگى ها و لياقت ها در ميان بندگان تقسيم مى شود ; لذا پاکان و صالحان شايسته آنند نه گنهکاران آلوده.پرسش: در روايات مى خوانيم خداوند براى ترفيع مقام اوليايش گاه آن ها را به بلاهايى مبتلا مى سازد ; همان گونه که در تعبير معروف آمده است: «اَلْبَلاَءُ لِلْوَلاَءِ».(7)و از بعضى آيات و روايات استفاده مى شود که بلاها گاهى براى آزمايش مؤمن و پاداش هاى بزرگ الهى و نيز گاه براى هشدار و بيدارى بندگان است، آيا اين موارد با آن چه در عبارت امام(عليه السلام) ذکر شد منافات ندارد؟پاسخ: آن چه در کلام امام(عليه السلام) آمده يک قانون کلى است و مى دانيم هر قانون کلى استثنائاتى دارد. موارد آزمايش و بيدار باش و امثال آن، استثنائاتى در قانون کلى فوق محسوب مى شود و به تعبير ديگر آن چه امام(عليه السلام) فرموده حمل بر غالب مى شود و اين شبيه چيزى است که در قرآن مجيد بيان شده است: «(وَمَا أَصَابَکُمْ مِّنْ مُّصِيبَة فَبِمَا کَسَبَتْ أَيْدِيکُمْ وَ يَعْفُو عَنْ کَثِير); هر مصيبتى بر شما مى رسد به سبب اعمالى است که انجام داده ايد و بسيارى را نيز عفو مى کند».(8)به يقين اين آيه با آيه (وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَىْء مِنَ الْخَوْفِ...)(9) که از آزمايش هاى مختلف الهى به وسيله بلاها سخن مى گويد و نيز با آيه «(ظَهَرَ الْفَسَادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَيْدِى النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ); فساد در خشکى و دريا به دليل کارهايى که مردم انجام داده اند آشکار شد خدا مى خواهد نتيجه بعضى اعمالشان را به آن ها بچشاند. شايد (به سوى حق) بازگردند.(10)»، منافاتى ندارد.و اگر انسان درست دقت کند غالباً مى تواند مواردى را که بلاها جنبه مجازات الهى دارد، از مواردى که براى آزمايش يا هشدار است بازشناسد. هرگاه گناه مهمى از او سرزد و يا جامعه اى آلوده به انواع مفاسد شد، حوادث تلخى که بعد از آن پيدا مى شود قطعاً مجازات است ; ولى حوادث تلخى که براى صالحان و پاکان پيش مى آيد، معمولا جنبه آزمايش و هشدار براى ترفيع مقام است.سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن که در واقع نتيجه مستقيم يادآورى پيشين است، مى فرمايد: «و اگر مردم زمانى که بلاها بر آن نازل مى شود و نعمت ها از آنان زايل مى گردد با صدق نيّت در پيشگاه خدا تضرّع کنند و با قلب هاى پر از عشق و محبّتِ به خدا، از او درخواست (توبه) نمايند، يقيناً آن چه، از دستشان رفته به آنان باز مى گردد و هر خرابى را براى آن ها اصلاح مى کند» (وَلَوْ أَنَّ النَّاسَ حِينَ تَنْزِلُ بِهِمُ النِّقَمُ، وَ تَزُولُ عَنْهُمُ النِّعَمُ، فَزِعُوا إِلَى رَبِّهِمْ بِصِدْق مِنْ نِيَّاتِهمْ، وَ وَلَه(11) مِنْ قُلُوبِهمْ، لَرَدَّ عَلَيْهِمْ کُلَّ شَارِد(12)، وَ أَصْلَحَ لَهُمْ کُلَّ فَاسِدِ).در واقع اين طبيب حاذق الهى بعد از ذکر درد به بيان درمان مى پردازد و راه دفع آفات و بلاها را به آن ها مى آموزد و دعايى را که صادقانه باشد و از اعماق جان بر خيزد و در يک کلمه در انسان، تحول ايجاد کند برطرف کننده بلاها مى شمرد ; همان گونه که در احاديث متعدد ديگرى وارد شده است ; از جمله امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد: «اَلدُّعاءُ يَدْفَعُ الْبَلاءَ النَّازِلِ وَ مَا لَمْ يَنْزِلْ; دعا بلاهايى را که نازل شده و نازل نشده است، برطرف مى سازد».(13)امام(عليه السلام) درآخرين بخش اين خطبه و در بيان چهارمين نکته آن چه را قبلا به صورت عام بيان کرده بود، براى اصحاب و ياران و مخاطبان تطبيق مى فرمايد: «من از اين مى ترسم که شما در جهالت و غفلت فرو رويد (همچون دوران فترت جاهليّت); زيرا امورى بر شما گذشت که در آن، تمايلاتى پيدا کرديد که از نظر من پسنديده نبود; ولى اگر امور شما به مسير اصلى بازگردد (و مسلمانان ناخالص و هوشيار باشيد) سعادتمند خواهيد شد» (وَ إِنِّي لاََخْشَى عَلَيْکُمْ أَنْ تَکُونُوا فِي فَتْرَةِ(14). وَ قَدْ کَانَتْ أُمُورٌ مَضَتْ مِلْتُمْ فِيهَا مَيْلَةً، کُنْتُمْ فِيهَا عِنْدِي غَيْرَ مَحْمُودِينَ، وَ لَئِنْ رُدَّ عَلَيْکُمْ أَمْرُکُمْ إِنَّکُمْ لَسُعَدَاءُ).و سرانجام مى فرمايد: «وظيفه من جز تلاش و کوشش (براى بازگشت شما به راه راست) نيست و اگر بخواهم گفتنى ها را مى گويم (و کوتاهى هاى شما را در گذشته بر شمرم; ولى به دليل مصالحى صرف نظر مى کنم; فقط مى گويم) خداوند گذشته را (بر شما) ببخشد» (وَ مَا عَلَيَّ إِلاَّ الْجُهْدُ، وَ لَوْ أَشَاءُ أَنْ اَقُولَ لَقُلْتُ: عَفَا اللهُ عَمَّا سَلَفَ!).در اين که منظور امام(عليه السلام) از اشاره سربسته اى که به بعضى از انحرافات آن ها مى کند، چيست؟ جمعى معتقدند: اشاره به ماجراى عثمان و حکومت اوست که در شوراى شش نفره عمر، ظالمانه، حکومت را از لايق ترين افراد (على(عليه السلام)) به کسى که هيچ گونه شايستگى اين کار را نداشت ـ و حوادث بعد اين حقيقت را اثبات کرد ـ سپردند و شما هم بر آن صحّه گذاشتيد و ورود خطبه را بعد از قتل عثمان و در اوايل خلافت امام(عليه السلام) شاهد اين معنا دانسته اند.ولى اين احتمال نيز وجود دارد که اشاره به تمام دوران خلفاى پيشين و حوادث دردناکى باشد که در امر خلافت به وقوع پيوست.و منظور امام(عليه السلام) از جمله «و لو اشاء ان اقول لقلت» نيز همين است که اگر من بخواهم از روى اين حوادث نامطلوب پرده بر گيرم مى توانم; ولى از آن صرف نظر مى کنم و از خدا مى خواهم شما را به علت اين کوتاهى ها و اشتباهات مجازات نکند و ببخشد.(15)* * * *پی نوشت:1. «مخلد» به معناى کسى است که در جايى به طور هميشگى سکونت اختيار مى کند و از ماده «خُلد» و «خلود» گرفته شده و در عبارت مذکور اشاره به کسى است که به دنيا چسبيده است.2. «تنفس» از ماده «نفاسه» به معناى پرقيمت بودن گرفته شده و در اين جا به معناى اهمّيّت و ارزش قائل شدن آمده است.3. «غض» به معناى تر و تازه است .4. «اجترحوا» از ماده «جرح» به معناى جراحت و اثرى است که بر اثر آسيب ها به بدن مى رسد و «اجتراح» به معناى انجام دادن گناه آمده: گويى انسان به وسيله آن خود را مجروح مى سازد و گاه اين معنا توسعه داده شده و در هرگونه کسب و اکتساب نيز استعمال مى شود.5. رعد، آيه 11.6. اعراف، آيه 96.7. اين عبارت که در کلمات علما و بزرگان آمده، متن حديث نيست ; بلکه برگرفته از احاديث اسلامى است; از جمله در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: «إِنَّ اَشَدَّ النَّاسِ بَلاَءً اَلاَْنْبياءُ ثُمَّ الَّذِي يَلُونَهُمْ ثُمَّ الاَْمْثَلُ فَالاَْمْثَل; پيامبران الهى بيش از همه (با آفات و مصايب) آزمايش مى شوند ; سپس کسانى که بعد از آن ها قرار دارند و به همين ترتيب آن ها که برترند آزمون بيش ترى دارند». (اصول کافى، جلد 2، صفحه 252، باب شدة ابتلاء المؤمن، حديث 1).8. شورى، آيه 30.9. بقره، آيه 155.10. روم، آيه 41.11. «وله» به معناى تحيّر از شدت اندوه است تا آن جا که گاه انسان، عقل و هوش خود را از دست مى دهد; لذا به عشق سوزانى که آرامش و هوش را از انسان مى گيرد نيز اطلاق شده است.12. «شارد» به معناى کسى است که از مسير منحرف شده يا فرار کرده است.13. اصول کافى، جلد 2، صفحه 469 (باب ان الدعاء يردّ البلاء، حديث 5).14. «فترة» در اصل به معناى توقف و ضعف و ناتوانى است و به همين جهت به فاصله ميان دو برنامه که کارها متوقف مى شود اطلاق شده و از آن جا که فترت گاه آميخته با غفلت و جهل است در اين معنا نيز استعمال شده است.15. بسيارى از شارحان و مترجمان نهج البلاغه، جمله ياد شده را چنين ترجمه کرده اند: اگر من بخواهم چيزى بگويم مى گويم: «خداوند گذشته را ببخشد». ولى اين معنا بسيار بعيد است; به خصوص اين که در کلام شيخ مفيد(ره) در کتاب جمل و در کتاب مناقب طبق نقل کتاب تمام نهج البلاغه کلمه «لکن» قبل از «عفا الله عما سلف» آمده است; بنابراين مى گويم: «عفا الله عما سلف» و اين دعايى است جهت تقاضاى عفو الهى براى آن ها ; به علاوه ارتباط اين جمله با جمله هاى قبل نيز همين را اقتضا مى کند. (و عده اى از شارحان همين معنا را برگزيده اند). به کتاب هاى معارج نهج البلاغه، تأليف بيهقى، صفحه   و بحارالانوار، علامه مجلسى، جلد 29، صفحه 599 و شرح حدائق الحقائق بيهقى، جلد 2، صفحه 94 و شرح مرحوم خويى، جلد 16، صفحه 359 مراجعه کنيد. 
شرح علامه جعفری«ايها الناس، ان الدنيا تغر المومل لها و المخلد اليها و لا تنفس بمن نافس فيها و تغلب من غلب عليها». (اي مردم، اين دنيا آرزوكننده خود (دنيا) را و كسي را كه در آن بيارامد مي‌فريبد و كسي را كه درباره آن به رقابت بپردازد، او را عزيز نمي‌دارد تا درباره او به رقابت بورزد. دنيا بر آن كسي كه درباره آن پيروز شده، غلبه مي‌نمايد).علت چيست كه هر اندازه هم كه انسان در اين دنيا به خواستني‌هاي دنيوي نايل گردد، باز از همين دنيا فريب مي‌خورد و حريص‌تر مي‌گردد؟اگر آدميزادگان به علت حرص شديدي كه براي به دست آوردن خواستني‌هاي دنيوي دارند پي ببرند و نتايج آن حرص و تلاش براي اشباع آن را بفهمند، براي آرزوها و تمايلات خود، حدودي قائل مي‌شوند. ولي هيهات كه خاصيت قطعي اين شوره‌زار آب‌نما را درك كنند و فريب درخشندگي آن را نخورند. ما بايد بدانيم كه علت اصلي اين حرص و جوش دائم‌التزايد همان اشتياق بسيار بااهميت است كه آدمي براي تحصيل كمال و وصول به آن دارد. اين اشتياق و نيروي آن، هرگاه در مسير علم و معرفت قرار بگيرد، موجب تكاپوي شديد براي علم و معرفت مي‌گردد. اگر براي خدمت به نوع انساني به جريان بيفتد همه قواي مادي و مغزي و رواني فرد را در اين راه بكار مي‌اندازد و همچنين … ولي چه بايد كرد كه همانگونه كه امام حسين (ع) فرمود «الناس عبيد الدنيا» (مردم بندگان دنيا هستند) و طبيعي است كه بشر نيرو و اشتياق به كمال را در افزودن به ارتباط هر چه بيشتر با متاع و زرق و برق دنيا مستهلك بسازد. آدمي در اين كشاكش به دنيا مي‌آرامد همانگونه كه طفل شيرخوار در آغوش مادرش. او غافل از آن است كه دنيا براي خير و صلاح او هرگز دست به كار نخواهد شد و براي نجات دادن او رقابت با كسي نخواهد كرد و نمي‌داند كه بالاخره دنيا او را بر زمين خواهد زد، اگر چه در تمامي عمرش بر دنيا غالب باشد.****«و ايم الله ما كان قوم قط في غض نعمه من عيش فزال عنهم الا بدنوب اجتر حوها لان الله ليس بظلام للعبيد …» (سوگند به خدا، هيچ قومي داراي فراواني نعمت و طراوت عيش نبوده كه خداوند آن را از دست آن قوم بگيرد مگر به وسيله گناهاني كه آن قوم مرتكب گشتند، زيرا خداوند سبحان هيچ ستمي بر بندگان روا نمي‌دارد.)هيچ انساني چه در حال انفرادي و چه در حال اجتماعي، نعمت و امتيازي را از دست نمي‌دهد مگر به جهت گناهان و خطاهايي كه مرتكب مي‌شود:اين قانون كلي هم از ناحيه تجارب و مشاهدات سرگذشت بشر در طول تاريخ اثبات مي‌شود و هم از مفاد آيات فراواني كه در قرآن مجيد آمده است. در حدود 50 آيه فقط تغييرات عارضه به وسيله ظلم را گوشزد مي‌كند.آياتي ديگر وجود دارد كه هر گونه تغيير در نعمت‌ها را به خود انسان مستند مي‌نمايد، مانند: «ذلك لان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها علي قوم حتي يغيروا ما بانفسهم». (و اين بدان جهت است كه) خداوند تغيير نمي‌دهد نعمتي را كه به قومي داده است، مگر اين كه تغيير در خود ايجاد كنند.)در بعضي از آيات ديگر هر گونه تغيير و دگرگوني را به خود انسان نسبت مي‌دهد مانند «ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم» (قطعي است كه خداوند تغيير نمي‌دهد آنچه را كه قومي آن را دارد مگر اينكه آن قوم در وضع خودشان تغييري ايجاد كنند.) اين دگرگوني غير از آن پديده‌هايي است كه خداوند سبحان براي آزمايش و به طور موقت براي انسانها وارد مي‌آورد خداوند مي‌فرمايد: «ولنبلونكم بشي‌ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لله و انا اليه راجعون. اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئك هم المهتدون» (البته ما شما را به مقداري از خوف و گرسنگي و كاهش در اموال و نفوس و محصولات آزمايش مي‌كنيم كساني كه هنگامي كه مصيبتي به آنان برسد مي‌گويند: ما از آن خداييم و به سوي او برمي‌گرديم، براي آنان درودهايي از پروردگارشان نصيب مي‌گردد و آنان هدايت يافتگانند.)خود آزمايش به وسيله عوامل ترس و گرسنگي و كاهش در اموال و نفوس و محصولات، قانوني است كه به جهت صبر و شكيبايي درباره آنها و احساس اينكه آزمايش مستند به حكمت و مشيت خداونديست، روح آدمي قدرت اعتلاء به دست مي‌آورد و بر تكيه او بر پيشگاه خداوندي مي‌افزايد. اين رنج‌ها و بليات، نتايج دگرگوني مستند به گناه و خطا نيستند بلكه مستند به الطاف خداوندي مي‌باشند كه يكي از آنها احساس اين قضيه سازنده است كه «انا لله و انا اليه راجعون» (ما از آن خداييم و به سوي او برمي‌گرديم). اين آزمايش در فرهنگ ادبي اقوام و ملل آگاه نيز ديده مي‌شود:خنده از لطفت حكايت مي‌كند          گريه از قهرت شكايت مي‌كنداين دو پيغام مخالف در جهان          از يكي دلبر روايت مي‌كند (مولوي)«و انه هو اضحك و ابكي، و انه هو امات و احيا». (قطعا اوست خداوندي كه مي‌خنداند و مي‌گرياند و اوست خداوندي كه مي‌ميراند و زنده مي‌كند.)غم و شادي بر عارف چه تفاوت دارد         ساقيا باده بده شادي آن كاين غم ازوستبه حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقيست          به ارادت بكشم درد كه درمان هم ازوست (سعدي)و اگر مردم در آن موقع كه به جهت ارتكاب گناهان، مورد غضب خداوندي قرار گرفته‌اند، حقيقتا توبه كنند و با كمال صدق نيت و اشتياق قلبي به سوي خدا برگردند، قطعي است كه خداوند خسارت‌هاي گذشته آنان را جبران و امور فاسد شده آنان را اصلاح خواهد فرمود. شما در گذشته درباره اموري تمايلاتي نشان داده‌ايد كه در آن حال در نزد من پسنديده نبوديد. اگر بكوشيد و گذشته را اصلاح كنيد و با دلي پاك به حركت خود در زندگي ادامه بدهيد.****«و لئن رد عليكم امركم انكم لسعداء...» (و اگر بينش و تقواي اولي‌تان به شما برگردد قطعي است كه سعادتمند خواهيد گشتو من نهايت تلاشم را به كار خواهم انداخت و براي گذشته شما طلب عفو از خدا خواهم داشت).براي رسيدن به سعادت چه بايد كرد؟ سعادت به هر معني كه باشد بينايي و عمل و اخلاص از اركان اساسي آنست.1. بينايي: بايد از خداوند بينايي مسئلت بداريم و عوامل بينش را به كار ببنديم. ابيات ذيل را درباره فرق بينش با عدم بينش در داستان (شكايت استر با شتر كه من بسيار در رو مي‌افتم و تو كم در رو مي‌آيي حكمت اين چيست و جواب گفتن شتر او را) مطالعه فرماييد:اي شتر كه تو مثال مومني          كم فتي در رو و كم‌بيني زني؟تو چه داري كه چنين بي‌آفتي          بي‌عثاري و كم اندر رو فتي؟گفت گر چه هر سعادت از خداست          در ميان ما و تو بس فرق‌هاستسربلندم من دو چشم من بلند         بينش عالي امانست از گزنداز سر كه من ببينم پاي کوه          هر گو و هموار را من توه توهگه چنين بنمايد گه ضد اين          جز كه حيواني نباشد كار دينكاملان كز سر تحقيق آگهند          بيخود و حيران و مست و واله‌اندنه چنين حيران كه پشتش سوي اوست          بل چنان حيرت كه غرق و مست دوستآن يكي را روي او شد سوي دوست          وين يكي را روي او خود روي اوستروي هريك مي‌نگر ميدار پاس           بو كه گردي تو ز خدمت روشناسديدن دانا، عبادت اين بود          فتح ابواب سعادت اين بود2- عمل:همچنين تاويل قد جف القلم          بهر تحریض است بر فعل اهمچون قلم بنوشت كه هر كار را          لايق آن هست تاثير و جزاكژ روي جف القلم كژ آيدت          راستي آري سعادت زايدتظلم آري مدبري جف القلم          عدل آري برخوري جف القلمتعريف سعادت و طرق وصول به آن:براي تعريف سعادت مي‌توان مطالبي متنوع را در نظر گرفت كه مورد تحقيق و گفتگوي صاحبنظران در علوم انساني قرار مي‌گيرد. اين نكته قابل توجه است كه در آنچه كه درباره تعريف سعادت از گذشتگان تا دوران معاصر به يادگار مانده است، در طول تاريخ تفاوتي مهم ديده نمي‌شود. از اين جريان معلوم مي‌شود كه انسان همان گونه كه در بعد، (آنچنان كه هست) در طول قرون و اعصار تغييري اساسي نداشته است، همچنان در بعد (آنچنان كه بايد و شايد) نيز كه سعادت هدف اعلاي آنست، فرقي نكرده است. يعني شما سعادت را از ديدگاه دين كلي الهي كه اسلام جلوه‌گاه آنست، و از ديد بزرگترين حكماي تاريخ از افلاطون گرفته تا ملا محمد مهدي نراقي صاحب جامع‌السعادات، يك حقيقت كلي خواهيد ديد، با خصوصياتي اندك، كه معمولا در همه تعاريف ناشي از تنوع ذوق و طرق درك متفكران مي‌باشد.محمدمهدي نراقي خلاصه و حقيقت كلي خير و سعادت را از ديدگاه همه علماي اخلاق و حكما چنين بيان مي‌كند: بنابراين از سخنان همه علماي اخلاق آشكارشد كه حقيقت خير و سعادت چيزي جز معارف حقيقي و اخلاق پاك نيست. و با اين قضيه چنين است، زيرا حقيقت خير و سعادت براي خودش خواستني و مطلوب است و آنها هميشه با نفس باقي‌اند، مع‌ذلك در اين شك نيست كه آثار مترتب بر آن دو (خير و سعادت) مانند حب و انس به خدا و ابتهاجات عقلي و لذات روحاني اعتبارا غير از آنهاست، اگر چه از آن دو جدا نمي‌شود و مطلوبيت ذاتي آن آثار شديدتر و قويتر است و نام خير و سعادت براي آنها مناسبتر و اولي است هر چند همه درخورند كه خير و سعادت ناميده شوند. بدين‌سان مي‌توان ميان اقوال صاحبان نظر و استدلال (حكما و فلاسفه) و اصحاب كشف و حال و اهل نقل و روايت (متشرعه و اهل حديث) جمع كرد، به طوري كه دسته اول را نظر اين است كه حقيقت سعادت همان عقل و علم است و دسته دوم معتقدند كه حقيقت سعادت عشق است و دسته سوم بر اين عقيده‌اند كه زهد و ترك دنياست.به اين جهت كه ترجمه جامع‌السعادات به وسيله جناب آقاي سيد جلال‌الدين مجتبوي از دقت لازم برخوردار است و در دسترس فارسي‌زبانان قرار دارد، لذا به نقل عبارات ايشان از ترجمه مزبور بسنده كرديم. يكي از مختصات بسيار بااهميت سعادت اين است كه انسان با آگاهي از اين كه در يك جهان معني‌دار، با داشتن مسئوليت درباره همه گفتارها و كردارها و حتي انديشه‌ها زندگي مي‌كند و وجود او از يك حكمت و مشيت بالغه سرازير شده و براي قرار گرفتن در پيشگاه خداوندي در حركت است، هر لحظه كه علامت توقف و خروج از اين دنيا به او ارائه شود، او با كمال شوق و شعف و خرسندي آماده حركت به ابديت باشد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين مردم را مخاطب قرار داده، آنان را به زشتيها و عيبهاى دنيا آگاه مى كند، از جمله اين كه روزگار آرزومندان و شيفتگان خود را كه دل به آن خوش داشته و بر آن اعتماد كرده اند مى فريبد، زيرا كسى كه به دنيا دل بسته و آرزوهايى را در سر مى پروراند پيوسته در باره آنچه در انديشه دارد نشانه هايى خيالى و دلايل موهومى به ذهن او مى رسد و مى پندارد كه خواستهاى او قابل حصول و ثمر بخش است و همين پندار موجب درازى آرزوهاى او مى گردد، امّا گاهى پيش از آن كه به اين آرزوها برسد نابود مى شود. و گاهى هم پس از تحمّل رنجهاى دراز پوچى و بطلان اين دلائل و خيالات بر او آشكار مى گردد.يكى ديگر از زشتيهاى دنيا اين است كه هر كس در راه رسيدن به آن بكوشد و آن را دوست بدارد، دنيا در باره او بخل نمى ورزد، و راه رسيدن او را به سر منزل نابودى آسان مى گرداند، و وى را هدف تير مصيبتهاى شگرف و نابهنگام قرار مى دهد.ديگر اين كه هر كس به دنيا دست يابد، دنيا بر او چيره مى شود، يعنى هر كس در اين جهان سلطنت و قدرتى پيدا كند دنيا بزودى بر او غلبه يافته به هلاكتش مى رساند.صفات مذكور از قبيل اين كه دنيا آرزومندان خود را مى فريبد، و هر جا غلبه يابند بر آنها چيره مى شود و بر دوستان خود رحم نمى كند كه همه از شئون دشمنى حيله گر است، استعاره اند، وجه مناسبت اين است كه زندگى دنيا و شيفتگى و دلبستگى به آن، و دولت و قوّت يافتن در آن همگى مستلزم نابودى در دنيا و آخرت است همچنان كه فريفته شدن به دشمن مكّارى كه دوستى هيچ كس را در دل ندارد و بر كسى اعتماد نمى كند موجب هلاكت و نابودى است.سپس تذكّر مى دهد كه شكر منعم واجب است، و بايد از قصور خود در سپاس نعمتهاى خداوند به او پناه برد، و سوگند ياد مى كند كه نعمت از مردم گرفته نمى شود جز به سبب گناهانى كه مرتكب مى شوند، و اين سخن اشاره است به اين كه گناه، موجب زوال نعمت و نزول عذاب و انتقام خداوند است، زيرا اگر مردمى با وجود ارتكاب گناه، مستحقّ افاضه نعمت و بخشش باشند، سلب و منع نعمت از اين مردم كه شايستگى و آمادگى آن را دارند عين ظلم است، و اين از خداوند كه فيّاض مطلق است محال است، چنان كه فرموده است: «وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ» و نيز اشاره به همين معنا دارد آيه شريفه: «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» يعنى خداوند آنچه را به قومى داده دگرگون نمى كند مگر آن گاه كه در نتيجه به جا آوردن گناه استعداد دگرگونى پيدا كنند.فرموده است: «و لو أنّ النّاس... كلّ فاسد»:اين سخنان گوياى اين است كه با نيّت راست و قلب مشتاق به خدا پناه بردن، و از هر چه جز اوست گسستن، انسان را آماده مى كند كه خداوند خواستهاى او را بر آورد، خواه اين كه مطلوب او برگشت نعمت از دست رفته و يا درخواست نعمتهايى تازه باشد و يا خواهان اين باشد كه سختى و بدبختى از او دور شود، و يا بخواهد اينها بر دشمنش فرود آيد، مراد از ردّ شارد برگشت نعمت از دست رفته، و منظور از اصلاح فاسد، به صلاح آوردن ساير احوال است.فرموده است: «و إنّي لأخشى عليكم أن تكونوا في فترة»:واژه فترت (دوران) كنايه از وضع جاهليّت است و مجازا نام ظرف به مظروف داده شده است يعنى بيم دارم در تعصّبات نادرستى كه داريد و برخاسته از هوا و هوسهاى گوناگون است احوال دوران جاهليّت را داشته باشيد.فرموده است: «و قد كانت امور... محمودين»:طايفه اماميّه گفته اند: منظور از امورى كه مردم بدان رغبت كردند مقدّم داشتن خلفاى پيشين بر آن حضرت است، ديگران گفته اند: مراد تمايلات و اقدامات آنان در قبال آن حضرت است كه به هنگام تشكيل شورا عثمان را بر او مقدّم داشته و به خلافت برگزيدند، و گفتارها و كارهايى كه در اين شورا جريان يافت.فرموده است: «و لئن ردّ عليكم امركم»:يعنى: اگر صلاح حال و روش درستى كه در زمان پيامبر خدا (ص) داشتيد به شما باز گردد بى شكّ نزد خداوند از سعادتمندان و در دنيا از نيكبختان خواهيد بود. «و ما علىّ إلّا الجهد» يعنى: بر من جز اين نيست كه در بازگردانيدن آن احوال و دگرگونى اوضاع كنونى كوشش كنم.فرموده است: «و لو أشاء أن أقول لقلت»:از اين گفتار چنين دانسته مى شود كه اگر آن حضرت در اين باره سخن گفته بود، مقتضاى سخنش اين بود كه بگويد: كسانى كه بر وى پيشى گرفتند بر او ستم كردند، و در اين عمل مرتكب خطا شدند، و معايبى از آنها ذكر كند كه از نظر آن حضرت مقتضى وجوب تأخّر آنها از اوست، و در واقع اين كه مى فرمايد: اگر بخواهم بگويم مى گفتم، اين تتمّه در درون اين گفتار است كه: نمى گويم و نخواسته ام بگويم.فرموده است: «عفا اللّه عمّا سلف»:اين عبارت قرآنى اشاره به گذشت و بردبارى آن حضرت در باره آنهاست نسبت به آنچه پيش از اين انجام داده اند، عادت بر اين است هنگامى كه كسى قصد چشم پوشى از گناه ديگرى دارد چنين كلماتى را بر زبان مى آورد، و بهترين عبارات در اين مورد الفاظ قرآن است كه آن بزرگوار همان را بر زبان جارى ساخته اند. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 247 أيّها النّاس إنّ الدّنيا تغرّ المؤمّل لها، و المخلد إليها، و لا تنفس بمن نافس فيها، و تغلب من غلب عليها. و أيم اللّه ما كان قوم قطّ في غضّ نعمة من عيش فزال عنهم إلّا بذنوب اجترحوها، لأنّ اللّه ليس بظلّام للعبيد، و لو أنّ النّاس حين تنزل بهم النّقم، و تزول عنهم النّعم، فزعوا إلى ربّهم بصدق من نيّاتهم، و وله من قلوبهم، لردّ عليهم كلّ شارد، و أصلح لهم كلّ فاسد، و إنّي لأخشى عليكم أن تكونوا في فترة، و قد كانت أمور مضت ملتم فيها ميلة كنتم فيها عندي غير محمودين، و لئن ردّ عليكم أمركم إنّكم لسعداء، و ما عليّ إلّا الجهد، و لو أشاء أن أقول لقلت: عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ . (38319- 38084)اللغة:و (أخلد إلى الأرض) أى ركن إليها و اعتمد عليها (و ما عليّ إلّا الجهد) في نسخة الشارح البحراني بفتح الجيم و ضبطه الشارح المعتزلي بالضمّ و بهما قرء قوله سبحانه: وَ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ ، قال الفيومى: الجهد بالضمّ في الحجاز و بالفتح في لغة غيرهم الوسع و الطاقة، و قيل: المضموم الطاقة و المفتوح المشقّة، و الجهد بالفتح لا غير الغاية و النهاية، و هو مصدر من جهد في الأمر جهدا من باب نفع إذا طلب حتّى بلغ غايته في الطلب.الاعراب:و في في قوله: في غضّ نعمة، للظرفيّة المجازية، و الباء في قوله: بصدق، للمصاحبة، و جملة عفى اللّه عما سلف و غايته لا محلّ لها من الاعراب و على ذلك فمقول قلت محذوف، و يجوز أن يكون في محلّ النّصب مقولة للقول و الثاني أظهر لاحتياج الأوّل إلى الحذف و الأصل عدمه.المعنى:الفصل الثالث في تنبيه الراكنين إلى الدّنيا و ايقاظ الغافلين عن العقبىو هو قوله (أيّها الناس إنّ الدّنيا تغرّ المؤمّل لها و المخلد إليها) و ذلك مشهود بالعيان معلوم بالتجربة و الوجدان، فانّا نرى كثيرا من المؤمّلين لها و الراكنين إليها تعرض لهم مطالب وهميّة خياليّة فتوجب ذلك طول أملهم فيختطفهم الموت دون نيلها و ينكشف بطلان تلك الخيالات، و قد تقدّم تفصيل ذلك في شرح الخطبة الثانية و الأربعين (و لا تنفس بمن نافس فيها) أى لا تضنن ممّن ضنن  «1» بها لنفاستها، بل ترميه بالنوائب و الالام و بسهام المصائب و الأسقام (و تغلب من غلب عليها) أى من ملكها و أخذها بالقهر و الغلبة فعن قليل تقهره و تهلكه.الفصل الرابع في التنبيه على وجوب شكر النعم:و استدراكها بالفزع إلى اللّه فأقسم بالقسم______________________________ (1) ضنن بالشيء من باب تعب بخل به، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 254 البارّ و هو قوله (و أيم اللّه ما كان قوم قطّ في غضّ نعمة من عيش فزال عنهم إلّا بذنوب اجترحوها) على أنّ زوال النعمة الطريّة و رغيد العيش عن العباد ليس سببه إلّا كفران النعم و الذّنوب الّتي اكتسبوها كما قال عزّ من قائل: «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» ، و ذلك لأنهم لو استحقّوا مع الكفران و اكتساب الاثام لافاضة النعماء لكان منعهم منها منعا للمستحقّ المستعدّ و ذلك عين الظلم و هو محال على اللّه سبحانه (لأنّ اللّه ليس بظلّام للعبيد) فعلم من ذلك أنّ سبب زوال النعمة و حصول النقمة ليس إلّا الذّنوب المكتسبة هذا.و لا يخفى عليك أنّ هذا الكلام منه عليه السّلام محمول على الغالب و إن كان ظاهره العموم، و ذلك لأنّ كثيرا من العباد يبدّل اللّه نعمتهم بالنقمة و رخائهم بالشدّة و منحتهم بالمحنة من باب الابتلاء و الامتحان إعلاء للدّرجات و إحباطا للسّيئات و إضعافا للحسنات كما قال عزّ من قائل: «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ» الاية.و لمّا نبّه على أنّ علّة زوال النعمة و نزول النقمة اكتساب المعصية أرشدهم إلى طريق تداركها بقوله (و لو أنّ الناس حين تنزل بهم النقم و تزول عنهم النعم فزعوا إلى ربّهم) و تضرّعوا إليه سبحانه (بصدق من نيّاتهم) أى باخلاصها و إخلائها من شوب العجب و الرّيا (و وله من قلوبهم) أى بتحيّر منها في محبّته سبحانه و لذّة مناجاته و تفريغ ساحتها عن كلّ ما سواه تعالى (لردّ عليهم كلّ شارد) من النعم (و أصلح لهم كلّ فاسد) من الأمور.ثمّ تخلص إلى تعريض المخاطبين بالاشارة إلى بعض حالاتهم الغير المحمودة التي كانوا عليها حثا لهم على الارتداع عنها فقال: (و إنّى لاخشى عليكم أن تكونوا في فترة) أى في حالة فترة مثل حالة أهل الجاهليّة الّذين كانوا على فترة من الرّسل أى أخاف عليكم أن تكونوا مثل هؤلاء في التعصّبات الباطلة بحسب الأهواء المختلفة و غلبة الجهل و الضّلال على الأكثرين (و قد كانت أمور مضت) و هو تخليفهم للفساق و تقديم أجلاف العرب الثلاثة عليه و أتباعهم بهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 255 و حملها على اختيارهم لعثمان فقط و عدولهم عنه يوم الشورى كما في شرح المعتزلي خلاف ظاهر اللّفظ المسوق على نحو الاطلاق معتضدا بقوله (ملتم فيها ميلة كنتم فيها عندى غير محمودين) لأنّهم بسبب تقديم كلّ من الثلاثة و الاتباع عليه مالوا عن نهج الحقّ و عدلوا عن منهج الصّواب و استحقوا اللّوم و العتاب. (و لئن ردّ عليكم أمركم) أى شغلكم الّذى كنتم عليه في زمن الرّسول صلّى اللّه عليه و آله (انكم لسعداء) أى تكونون سعيدا بعد اتصافكم بالشقاوة (و ما علىّ إلّا الجهد) أى بذل الوسع و الطاقة في الاصلاح و النصيحة (و لو أشاء أن أقول) و أشرح ما جرى من الظلم و العدوان و ما وقع منكم من التفريط و التقصير فيّ (لقلت) ذلك و شرحته و لكنّى لا استصلحه لتضمّنه التعريض على المتخلّفين و التقريع على المخاطبين و الصّلاح في العفو و الاغماض لأنّ الصفح حسن و العفو جميل فقد (عفي اللّه عمّا سلف) اقتباس من الكتاب العزيز قال تعالى: «عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ».قال الشارح المعتزلي: و هذا الكلام يدلّ على مذهب أصحابنا في أنّ ما جرى من عبد الرّحمان و غيره يوم الشورى، و إن كان لم يقع على الوجه الأفضل فانّه معفوّ عنه مغفور لفاعله لأنّه لو كان فسقا غير مغفور لم يقل أمير المؤمنين عليه السّلام: عفى اللّه عمّا سلف.أقول: و يتوجّه عليه أنّه بعد الاعتراف بكون ما صدر عن ابن عوف و أضرابه فسقا كما هو كذلك لكونه ظلما فاحشا في حقّه عليه السّلام فهذا الكلام لا دلالة فيه على العفو عنه و الغفران له لأنّ هذا الكلام كما يحتمل أن يكون جملة إنشائية أو غايبة أو اخبارية مسوقة لبيان حسن العفو و دليلا عليه كما عليه مبنى كلام الشارح، فكذلك يحتمل أن يكون مقولا لقوله: قلت و متّصلا به لا مقطوعا عنه.فيكون محصّل الكلام أنّي لو شئت أن أقول عفى اللّه عمّا سلف لقلته أى لو أحببت أن أدعو بالعفو لدعوت، فعلى هذا كما يصدق الشرطيّة باستثناء عين المقدّم ينتج عين التالي فكذلك يصدق برفع المقدّم المفيد لرفع التالي، أى لكنّى لم أشاء ذلك فلا قلته و حينئذ لا يكون لكلامه عليه السّلام دلالة على ما رامه الشارح لو لم يكن دلالة على خلافه أظهر، فافهم و تبصّر.الترجمة:اى گروه مردمان بدرستى دنيا فريب مى دهد اميد دارنده او را و آرام گيرنده او را و بخل نمى كند بكسى كه بخيل باشد در محبّت او و غلبه مى نمايد بر كسى كه غلبه كند بر او. و قسم بخدا كه نبودند هيچ قومى هرگز در طراوت نعمت از زندگانى دنيا پس زوال يافت آن نعمت از ايشان مگر بسبب گناههائى كه كسب گردند آن را از جهة اين كه خداوند عالم نيست صاحب ظلم بر بندگان، و اگر مردمان در وقتى كه نازل بشود بايشان عقوبتها و زايل بشود از ايشان نعمتها پناه ببرند بسوى پروردگار براستى از نيّتهاى خودشان و فرط محبّت از قلبهاشان، هر اينه باز گرداند حق سبحانه بسوى ايشان هر رميده از نعمتها را، و اصلاح مى فرمايد از براى ايشان هر فاسد از اموراترا، و بدرستى كه من مى ترسم بر شما اين كه باشيد در حالت أهل جاهليّت، و بتحقيق كه واقع شد كارهائى كه گذشت ميل كرديد در آن امور از جادّه شريعت ميل كردني، در حالتى كه بوديد در آن امور در نزد ما پسنديده، و اگر باز گردانيده شود بر شما كار شما هر آينه مى باشيد از أهل سعادت، و نيست بر من مگر بذل وسع و طاقت، و اگر بخواهم بگويم هر آينه مى گفتم كه عفو فرمود خداى تعالى از آنچه كه گذشت. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom