خطبه ۱۷۷

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۷۷ : خیانت در حکمیت [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في معنى الحكمين :
فَأَجْمَعَ رَأْيُ مَلَئِكُمْ عَلَى أَنِ اخْتَارُوا رَجُلَيْنِ، فَأَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَنْ يُجَعْجِعَا عِنْدَ الْقُرْآنِ وَ لَا يُجَاوِزَاهُ وَ تَكُونَ أَلْسِنَتُهُمَا مَعَهُ وَ قُلُوبُهُمَا تَبَعَهُ، فَتَاهَا عَنْهُ وَ تَرَكَا الْحَقَّ وَ هُمَا يُبْصِرَانِهِ وَ كَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا وَ الِاعْوِجَاجُ [دَأْبَهُمَا] رَأْيَهُمَا، وَ قَدْ سَبَقَ اسْتِثْنَاؤُنَا عَلَيْهِمَا فِي الْحُكْمِ بِالْعَدْلِ وَ الْعَمَلِ بِالْحَقِّ سُوءَ رَأْيِهِمَا وَ جَوْرَ حُكْمِهِمَا، وَ الثِّقَةُ فِي أَيْدِينَا لِأَنْفُسِنَا حِينَ خَالَفَا سَبِيلَ الْحَقِّ وَ أَتَيَا بِمَا لَا يُعْرَفُ مِنْ مَعْكُوسِ الْحُكْمِ.

يُجَعْجِعَا عِنْدَ الْقُرآن : در برابر قرآن زانو بزنند و در مقابلش خاضع باشند.
التَبَع : پيرو، تابع.
تَاهَا : آن دو گمراه و منحرف شدند. 
يُجَعجِعُ : مى خوابد و اقامت ميكند
تَبَع : پيرو و تابع
تَاهَا : حيران شدند
هَواهُما : دل بخواه ايشان
إعوِجاج : كجروى و كجرفتارى
ثِقَة : منظور دليل اطمينان بخش است 
(در سال ۳۸ هجرى پس از خيانت ابو موسى و عمرو عاص از داوران حكميّت فرمود):
نكوهش از خيانت حكمين:
رأى جمعيّت شما در صفّين يكى شد كه دو مرد را به داورى برگزينند (ابو موسى اشعرى، عمرو عاص) و از آن دو پيمان گرفتيم كه در برابر قرآن تسليم باشند، و از آن تجاوز نكنند و زبان آن دو با قرآن و قلب هايشان پيرو كتاب خدا باشد. امّا آنها از قرآن روى گردان شدند، حق را آشكارا مى ديدند و ترك گفتند، كه جور و ستم، خواسته دلشان، و كجى و انحراف در روش فكريشان بود. در صورتى كه پيش از صدور رأى زشت و حكم جائرانه، با آنها شرط كرده بوديم كه به عدل حكم كرده و به حق عمل كنند. ما به حقّانيت خود ايمان داريم در حالى كه آن دو از راه حق بيرون رفتند و حكمى بر خلاف حكم خدا صادر كردند.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (با خوارج نهروان) در باره ابو موسى اشعرىّ و عمرو ابن عاص:
(1) پس (از ياغى شدن خوارج نهروان بر امام عليه السّلام و اعتراض باينكه چرا در دين خدا مردم را حكم قرار دادى و اكنون كه بر زيان حضرتت حكم داده اند حكمشان را نمى پذيرى، آن حضرت در پاسخشان فرمود:) رأى بزرگان شما بر اين قرار گرفت كه دو مرد (ابو موسى اشعرىّ و عمرو ابن عاص) را برگزيدند (تا بين حقّ و باطل حكم كنند) و ما از ايشان پيمان گرفتيم كه طبق قرآن عمل كرده از آن تجاوز ننمايند، و زبانشان با آن بوده و دلشان پيرو آن باشد (نه آنكه در ظاهر خود را پيرو آن خوانده و در باطن طبق انديشه خودشان حكم دهند)
(2) پس هر دو گمراه شده از قرآن دست كشيده حقّ را رها كردند و حال آنكه آنرا مى ديدند (مى دانستند جز من كسى لياقت خلافت ندارد) و (ليكن چون) ميل و خواهششان ظلم و ستمگرى و عادت و روش ايشان كجى و نادرستى (قدم نهادن در گمراهى) بود (دانستند و بر خلاف حقّ حكم دادند)
(3) و قرار ما با آنان در دادن حكم براستى و درستى و عمل بقرآن بر انديشه و حكمى كه از روى ظلم و ستم دادند پيشى گرفت، و دليلى كه در دست ما است از آن هنگام است كه از راه حقّ قدم بيرون نهاده بر خلاف قرارداد حكم بباطل و نادرست دادند (خلاصه چون با ايشان شرط كرديم كه طبق قرآن عمل نمايند، و از روى هواى نفس حكم دادند، پس ما حقّ داريم كه حكمشان را نپذيريم).
 
سخنى از آن حضرت (ع) در باب آن دو حكم:
رأى سرانتان بر آن قرار گرفت كه دو مرد را برگزينند. و ما از آن دو پيمان گرفتيم كه هرچه قرآن گويد همان كنند و از آن تجاوز ننمايند. زبانشان با قرآن باشد و دلشان پيرو قرآن. ولى آن دو گمراه شدند و با آنكه حق را به عيان مى ديدند تركش گفتند و دلشان به ستم متمايل بود و كجروى شيوه آنها. شرط كرده بوديم كه در داورى به عدالت گرايند و به حق عمل كنند و اين پيش از آن بود كه چنان رأى بد و ستمكارانه اى بدهند. اكنون كه آن دو پاى از جاده حق بيرون نهاده اند و حكمى واژگونه داده اند تا به رأيشان وقعى ننهيم، حجت به سود ما و در دست ماست.
 
(در ماجراى حکمين) نظر و رأى جمعيّت شما بر اين قرار گرفت که دو نفر را براى حکميّت (در ميان ما و لشکر شام ومعاويه) انتخاب کنند و ما از اين دو، پيمان گرفتيم که در برابر قرآن خاضع باشند و از آن تجاوز نکنند، زبانشان همراه با قرآن و دلهايشان تابع آن باشد ; ولى آن ها گمراه، و از قرآن روى گردان شدند و حق را ترک کردند ; با اين که آشکارا آن را مى ديدند; جور و ستم، خواسته دل آن ها بود و اعوجاج و کژى موافق فکرشان و پيش از اين که آن ها اين رأى نادرست و حکم جائرانه را صادر کنند با آن ها شرط کرده بوديم که به عدالت حکم کنند و به حق عمل نمايند ; بنابراين هنگامى که اين دو نفر از راه حق منحرف شدند و حکم نادرستى بر خلاف حکم خدا صادر کردند ما مى توانيم به استناد دليل محکم براى خود تصميم بگيريم (و حکم آن ها را دور بيفکنيم!).
 
و از سخنان آن حضرت است در باره حكمين:
راى سران شما يكى شد كه دو مرد را به داورى پذيرند و از آن دو پيمان گرفتيم كه قرآن را لازم گيرند، و فراتر از حكم آن نگزينند. زبان ايشان با قرآن باشد، و دلشان پيرو حكم آن. امّا آن دو از حكم قرآن سر پيچيدند، و حقّ را واگزاردند، حالى كه آن را مى ديدند. هواى آنان بيرون شدن از راه راست بود، و خوى ايشان كجروى -و مخالفت با آنچه رضاى خداست-. شرط ما با آنان اين بود كه حكمشان به عدالت باشد و كارشان به حقيقت، و اين پيش از آن بود كه آن دو تن رايى چنان نادرست زنند و حكمى چنان ستمكارانه كنند. ما به كار خويش ايمان داريم، و كنون كه آن دو از راه حقّ برون رفتند و حكمى بر خلاف آنچه بايد دادند -به داورى آنان وقعى نمى گذاريم-.
 
از سخنان آن حضرت است در باره حكمين:
رأى بزرگان شما بر اين شد كه دو مرد را اختيار كردند، از آنان پيمان گرفتيم كه بر اساس قرآن حكم كرده از آن تجاوز نكنند، زبانشان با قرآن باشد و دلشان از آن پيروى نمايد، ولى از قرآن روى گرداندند، و حق را در حالى كه مى ديدند ترك كردند، خواسته آنان ستمكارى، و عادتشان كژى بود. تعهّد ما با آنان در حكم كردن به عدالت و عمل به حق پيش از رأى زشت و حكم جائرانه آنان بود. حجت به سود ما و در اختيار ماست از آن هنگام كه با راه حق مخالفت كردند، و حكمى غير حكم خدا صادر نمودند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 614-607 وَ مِنْ كَلَامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ في معنى الحكمين.از سخنان امام عليه السلام در مورد حكمين. خطبه در يك نگاه:همان گونه كه در سند خطبه اشاره شده، مخاطبان امام عليه السلام در اين خطبه خوارج اند كه در آغاز امام عليه السلام را تحت فشار قرار دادند كه حكميت و داورى را بپذيرد و امام عليه السلام با اين كه به هيچ وجه با اين كار موافقت نداشت براى جلوگيرى از جنگ و نزاع داخلى در ميان لشكر خود به ناچار آن را پذيرفت؛ ولى هنگامى كه نتيجه منفى حكميت آشكار شد و ابوموسى اشعرى كه براى حكميت از سوى لشكر امام عليه السلام انتخاب شده بود خيانت كرد و تسليم نيرنگ هاى عمروبن عاص كه نماينده لشكر شام بود گرديد، خدمت امام عليه السلام آمدند و زبان به اعتراض گشودند كه چرا شما حكميت را پذيرفتيد؟! امام عليه السلام در اين خطبه پاسخ دندان شكنى به آن ها مى دهد كه شما آغازگر اين فتنه بوديد و من به شما هشدار دادم، ولى نپذيرفتيد؛ اكنون كه آثار سوء انتخاب خود را مى بينيد زبان به اعتراض گشوديد؟! به علاوه حكميت آن ها مشروط بود نه مطلق؛ مشروط به اين كه از راه حق و داورى قرآن منحرف نشوند و شدند؛ بنابراين ايراد بر آن ها وارد است نه بر من.***بارها درباره حکمين، ضمن شرح خطبه هاى پيشين به خصوص خطبه 125 و 127 سخن گفته ايم و خلاصه آن، چنين بود که هنگامى که آثار شکست در لشکر معاويه آشکار شد، عمروبن عاص دست به نيرنگى زد و دستور داد قرآن ها را بر سر نيزه ها بلند کنند و بگويند ما و شما هر دو تابع قرآنيم ; هر چه قرآن قضاوت کند از آن پيروى خواهيم کرد. ولى امام(عليه السلام) به آن ها هشدار داد که اين نيرنگى بيش نيست و آن ها هرگز از قرآن تبعيت نمى کنند پيش برويد و کار را تمام کنيد ; ولى غافلان نادان به اتفاق عمّال نفوذى معاويه بر پذيرش آتش بس اصرار کردند و به دنبال آن بر امام(عليه السلام) فشار آوردند که براى استنباط حکم قرآن درباره اين اختلاف تن به حکميّت بدهد. امام(عليه السلام) که مى دانست اين نيرنگ ديگرى است قبول نفرمود ; ولى آن ها پيوسته بر فشار خود مى افزودند تا اين که امام(عليه السلام) براى پيشگيرى از اختلاف و شکاف بيش تر ناچار به قبول حکميّت شد.در اين جا باز همان افراد اصرار کردند که نماينده لشکر امام(عليه السلام) ابوموسى اشعرى باشد. امام(عليه السلام) که از حماقت و ايمان ضعيف اين مرد با خبر بود اصرار فرمود ابن عباس را انتخاب کنيد که مردى هوشيار و عاقل و دانشمند است و تحت تأثير نيرنگ هاى عمروبن عاص قرار نمى گيرد; ولى آن ها نپذيرفتند و براى سوّمين بار امام(عليه السلام) را تحت فشار قرار دادند که حکميّت را به ابوموسى مخبّط واگذار کند. در اين جا نيز امام(عليه السلام) براى پيشگيرى از پراکندگى لشکر مجبور به پذيرش آن شد; ولى شرايطى براى آن ها بيان کرد ; از جمله اين که از مسير حق و عدالت هرگز خارج نشوند.هنگامى که عمروبن عاص بعد از مذاکرات بسيار طولانى که ماه ها به طول کشيد ابوموسى را فريب داد و گفت: بيا من معاويه را از حکومت خلع مى کنم و تو على(عليه السلام) را از حکومت خلع کن تا نزاع برچيده شود و مسلمانان فرد سوّمى را براى خلافت برگزيدند، ابوموسى نادان و فريب خورده در حضور جمع اعلام کرد که من على(عليه السلام) را از حکومت خلع کردم و بلافاصله عمروبن عاص گفت: من معاويه را به خلافت نصب کردم. اين نيرنگ غوغايى به پا کرد و سبب اعتراض لشکريان على(عليه السلام) شد و طرفداران آتش بس و حکميّت و انتخاب ابوموسى که خود را سخت در انزوا مى ديدند طلبکارانه به سراغ اميرمؤمنان على(عليه السلام) آمدند و زبان به اعتراض گشودند که چرا حکميّت را پذيرفتى؟!با توجّه به آن چه گفته شد به تفسير خطبه مى پردازيم:امام(عليه السلام) مى فرمايد: «نظر و رأى جمعيّت شما بر اين قرار گرفت که دو نفر را براى حکميّت (در ميان ما و لشکر شام ومعاويه) انتخاب کنند و ما از اين دو، پيمان گرفتيم که در برابر قرآن خاضع باشند و از آن تجاوز نکنند، زبانشان همراه با قرآن و دلهايشان تابع آن باشد» (فَأَجْمَعَ رَأْيُ مَلَئِکُمْ(1) عَلَى أَنِ اخْتَارُوا رَجُلَيْنِ، فَأَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَنْ يُجَعْجِعَا(2) عِنْدَ الْقُرْآنِ، وَ لاَ يُجَاوِزَاهُ، وَ تَکُونَ أَلْسِنَتُهُما مَعَهُ وَ قُلُوبُهُمَا تَبَعَهُ).به اين ترتيب روشن مى کند که پذيرش حکميّت هر چند تحت فشار صورت گرفت مشروط بود، نه مطلق و بى قيد و شرط که آن ها مطابق هواى نفس خود هر چه مى خواهند انجام دهند و ديگران بايد آن را بپذيرند. آن ها موظف بودند تابع قرآن باشند و گوش جان به پيام آن بسپارند و زبان و قلبشان پيرو قرآن باشد; ولى در پايان کار چيزى که سخن از آن در ميان نبود قرآن بود و فريب کارى، آدم احمق و نادانى را بازيچه دست سياست خود کرد و سخنى برخلاف حق و عدالت و قرآن بر زبان او جارى ساخت.لذا امام(عليه السلام) در ادامه سخن مى فرمايد: «(مع الاسف) آن ها گمراه شدند و از قرآن روى گردان گشتند و حق را ترک کردند ; با اين که آشکارا آن را مى ديدند; جور و ستم، خواسته دل آن ها بود و اعوجاج و کژى موافق فکرشان» (فَتَاهَا(3) عَنْهُ، وَ تَرَکَا الْحَقَّ وَ هُمَا يُبْصِرَانِهِ، وَ کَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا، وَ الاِْعْوِجَاجُ رَأْيَهُمَا).سپس امام يادآورى و تأکيد مجدّدى بر مشروط بودن حکميت آن ها مى کند و مى فرمايد: «پيش از اين که آن ها اين رأى نادرست را و اين حکم جائرانه را صادر کنند با آن ها شرط کرده بوديم که به عدالت حکم کنند و به حق عمل نمايند» (وَ قَدْ سَبَقَ اسْتِثْنَاؤُنَا عَلَيْهِمَا فِي الْحُکْمِ بِالْعَدْلِ وَ الْعَمَلِ بِالْحَقِّ سُوءَ رَأْيِهِمَا وَ جَوْرَ حُکْمِهِمَا).کدام آيه از آيات قرآن مى گويد بزرگوارى همچون على(عليه السلام) که اسلام با مجاهدت هاى او رونق گرفت و همواره در محضر پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود و در دامان قرآن تربيت يافت و مظهر حق و عدالت است، از خلافت خلع شود؟ و نيز کدام آيه قرآن مى گويد: کسى که بازمانده دوران جاهليّت و کفر است و مظالم و ستم ها و حيله گرى هاى او بر هيچ کس پنهان نيست و تمام افراد منفور و منافق را دور خود جمع کرده، به خلافت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) منصوب گردد؟!آن گاه چنين نتيجه مى گيرد: «بنابراين هنگامى که اين دو نفر از راه حق منحرف شدند و حکم نادرستى بر خلاف حکم خداوند صادر کردند ما مى توانيم به استناد دليل محکم براى خود تصميم بگيريم (و حکم آن ها را دور بيفکنيم!)» (وَالثِّقَةُ فِي أَيْدِينَا لاَِنْفُسِنَا، حِينَ خَالَفَا سَبِيلَ الْحَقِّ، وَ أَتَيَا بِمَا لاَ يُعْرَفُ مِنْ مَعْکُوسِ الْحُکْمِ).به اين ترتيب، امام(عليه السلام) به خورده گيران پاسخ دندان شکنى مى دهد که اوّلا پذيرش حکميّت از شما بود و ثانياً آن ها در کار حکميت، مطلق العنان و رها نبودند ; بلکه موظّف بودند همراه و همگام قرآن حرکت کنند و به ميل خود سخنى نگويند. حال که آن ها به شرط خود عمل نکردند، حکم شان از درجه اعتبار به کلى ساقط است. جالب اين که آن ها در حکم خود نيز با يکديگر توافق نداشتند و يکى بر سر ديگرى کلاه مى گذارد و او را در برابر کار انجام شده قرار مى دهد; به گونه اى که داد و فريادش بلند مى شود; در حالى که در حکميّت توافق حکمين شرط است. آيا چنين حکميّتى پشيزى ارزش دارد؟!****نکته:حکمين پشت به قرآن کردند:اگر امام(عليه السلام) در اين خطبه با صراحت مى فرمايد: حکمين قرآن را ناديده گرفتند و با اين که حق را مى ديدند به آن پشت کردند و هواى نفس را بر حقيقت مقدّم داشتند، دليلش روشن است ; زيرا اگر آن ها به آيات مختلفى که در قرآن يا مستقيماً در فضيلت على(عليه السلام) نازل شده و يا يک اصل کلى را بيان مى سازد ـ که طبق روايات رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، على(عليه السلام) نمونه بارز آن بوده است ـ مى انديشيدند در ترجيح آن حضرت بر شخصى همچون معاويه که فرزند دشمن شماره يک اسلام و پيامبر(صلى الله عليه وآله) يعنى ابوسفيان بود و در ميسر پدر خود گام بر مى داشت ترديد به خود راه نمى دادند.آيا قرآن مجيد نمى گويد: «(إِنَّمَا وَلِيُّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ)(4) ; آيا آن کس که در رکوع، انگشتر به سائل بخشيد و آيه در شأنش نازل شد، کسى جز على(عليه السلام) بود؟ با اين که ابن عباس، عمارياسر، جابربن عبدالله انصارى، ابوذر غفارى، انس بن مالک، عبدالله بن سلام، مسلمة بن کهيل، عبدالله بن غالب، عقبة بن حکيم و عبدالله بن ابىّ (اين ده نفر) از صحابه همگى اين حديث را نقل کرده اند و شرح آن در تفاسير اهل تسنن نيز نقل شده است.آيا کسى که در جاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در ليلة المبيت مى خوابد و جان خود را آماده نثار کردن در راه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى کند و صبحگاهان آيه (وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاةِ اللهِ وَاللهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ)(5) در حق او نازل مى شود، ديگرى با او مى تواند برابرى کند؟!آيا مقدّم داشتن کسى که قرآن او را بهترين مخلوقات (بعد از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله)) شمرده و آيه «(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُوْلَئِکَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ); کسانى که ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند بهترين مخلوق خدايند»(6) در شأن او نازل شده، جاى شک و ترديد است؟هنگامى که آيه مزبور نازل شد، پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) فرمود: «مصداق اين آيه تو و شيعيان تواند». (به شواهد التنزيل و الصواعق المحرقة و درالمنثور و نورالابصار و تفسير طبرى و غير آن مراجعه کنيد ـ براى شرح بيش تر درباره اين گونه آيات به کتاب آيات ولايت در قرآن مراجعه کنيد).(7)آيا بايد چند ماه، وقت امت اسلامى را بگيرند تا ببينند او برتر است يا معاويه؟! به راستى شگفت آور است اساساً اين مقايسه، جفاى بزرگى به اميرمؤمنان على(عليه السلام) محسوب مى شود که بخواهند او را در برابر معاويه قرار دهند و برترى آن حضرت را ثابت کنند ; خاک کجا و آفتاب کجا؟!(8)* * * *پی نوشت:1. «ملأ» در لغت به معناى چيزى است که چشم را پر مى کند و تعجّب بيننده را بر مى انگيزد ; از همين رو به جمعيّت زيادى که رأى و عقيده واحدى دارند و اجتماع آن ها چشم ها را پر مى کند، «ملأ» گفته مى شود. اين واژه با واژه «مملوّ» از يک ريشه گرفته شده است.2. «يجعجع» از ماده «جعجعه» در اصل در مورد خواباندن شتر بر زمين اطلاق مى شود سپس به معناى خضوع و تسليم در برابر چيزى بکار رفته است.3. «تاه» از ماده «تيه» به معناى تحيّر و سرگردانى و گمراهى گرفته شده است.4. بقره، آيه 207.   5. مائده، آيه 55.6. بينه، آيه 7.7. از جمله کسانى که اين شأن نزول را نقل کرده اند، طبرى، ابن هشام، حلبى و يعقوبى، احمد بن حنبل، ابن جوزى و ابن صباغ مالکى اند. (به جلد دوّم الغدير، صفحه 48 و 49 مراجعه فرماييد).8. سند خطبه: اين خطبه را با اضافات فراوانى طبرى، مورخ معروف در تاريخ خود در حوادث سال 37 هجرى از «ابومخنف» نقل كرده است و مخاطبان آن، خوارج نهروانند. در آغاز اين خطبه، امام عليه السلام مطالبى را درباره حكمين واشتباهات آن ها در اين انتخاب ذكر فرموده؛ سپس آن چه را مرحوم سيّد رضى در اين جا نقل كرده است با تفاوت مختصرى بيان مى كند. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 428) بعيد نيست كه اين خطبه بخشى از خطبه 127 باشد كه گذشت. 
شرح علامه جعفریداستان حكميت، از پست‌ترين رسوايي‌هاي تاريخ بشري بود كه به انگيزه حق‌كشي به وجود آمد و به اضافه اين كه به زيان ظاهري حمايتگران حق تمام گشت، حتي چهره ماكياولي منش‌هارا هم تيره ساخت.توضيحي اجمالي درباره داستان حكميت:مالك اشتر پيروزي نهايي را نصيب سپاهيان اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام ساخته بود، آخرين صف‌هاي لشكريان معاويه در تلاش براي فرار از ميدان جنگ قرار گرفته بودند. معاويه آماده گريز از آتشي بود كه خود او شعله‌ورش ساخته بود. مالك اشتر نخعي، آن زاهد بسيار شجاع و آن سلحشور باتدبير، در صدد دگرگون ساختن وضع و برچيدن دام بساطي بود كه دنياپرستان خودكامه براي مقام چند روزه اين زندگي گسترده و در صدد توسعه آن بودند. مالك در اجراي اين تصميم به موفقيت كامل رسيده بود. حاميان حق و حقيقت زير پرچم حقشناس بزرگ تاريخ قرار داشتند و زمينه براي عرصه رسالتي كه آن پرچمدار حق به عهده داشت آماده مي‌گشت. كه ناگهان دنياپرستي از تبار فرعونيان، دست به مكرپردازي ماكياولي‌گري برده و فرياد (وا قرآنا) سر داد كه ما بايد سرنوشت اين غائله را به وسيله قرآن تعيين كنيم!كسي كه اين نقشه خلاف قرآن را كشيده و اين فرياد را سر داد، عمرو بن عاص بود كه از آن هنگام كه در رديف معاويه و معاويه‌منش‌ها قرار گرفته بود، رويگردان شدن او از قرآن و مكتب قرآن، حداقل براي خود او و آگاهان جوامع آن روز مسلمين پوشيده نبود. اين نداي ويرانگر جمعيت مسلمين در مغز ساده‌لوحان لشكريان معاويه كار خود را كرد و سپس به وسيله جاسوسان قاسطين (لشكر شام به حاكميت معاويه) اختلاف در ناآگاهان سپاهيان اميرالمومنين عليه‌السلام كارگرادانان شريف و مديران خردمند دستگاه آن حضرت، حيله‌گري نابكارانه‌اي را كه گردانندگان دستگاه معاويه به راه انداخته بودند توضيح و تفسير نمودند براي خاموش ساختن فتنه‌اي كه مسلمانان را دچار اختلاف مي‌كرد موثر نگشت. بالاخره امام بزرگوار براي جلوگيري از اختلاف بيشتر مسئله حكميت را با آن شرايط كه مقرر شده بود پذيرفتند. و همانگونه كه همه تواريخ اسلامي نشان مي‌دهد آن دو حكم (ابوموسي اشعري و عمرو عاص) با يك بازي كاملا مسخره، دستور قرآن و مبناي اصلي اسلام را زير پا گذاشتند و پيشرفت اسلام را كه رسالت تكامل براي بشر آورده بود پشت سر انداختند.خلاصه اين بازي مسخره (كه به عقيده بعضي از صاحبنظران در تحليل تاريخ صدر اسلام يك جريان پيش ساخته بود) در دومه‌الجندل چنين بود كه آن دو مرد فريبكار و فريبخور(عمرو عاص و ابوموسي اشعري) يا به اصطلاح صحيح‌تر آن دو فريبكار نشستند و كار زمامداري جوامع اسلامي را با اين جمله كه ابوموسي مي‌گويد: من علي را از خلافت عزل كردم چنانكه اين انگشتر را از انگشتم خارج نمودم! در صورتي كه قرار بر اين بود كه هر دو مرد اقدام به خلع معاويه و خليفه برحق مسلمانان نمايند. بخنديد اي اهل دنيا، بخنديد. گريه كنيد اي حمايتگران حق و حقيقت گريه كنيد بر اينكه سرنوشت ميليون‌ها مسلمان در آن روز و ميلياردها مسلمان بلكه كاروان بشريتي كه در آينده تدريجا از راه مي‌رسند، با بازي كودكانه‌اي با داخل و خارج كردن يك انگشتر تعيين مي‌گردد!****«و الثقه في ايدينا لانفسنا حين سبيل الحق و اتيا بما لا يعرف من معكوس الحكم» (و ما به آن حجت و برهان روشن كه در دست داريم براي خود مطمئن هستيم، در حالي كه آن دو مرد با راه حق مخالفت ورزيدند و حكمي معكوس آوردند كه در راه حق ناشناخته بود).آن دو مرد كه به عنوان حكم برگزيده شده بودند عمل به شرط و حكم قرآن ننمودند:اميرالمومنين عليه‌السلام و پيروان راستين و آگاه آن بزرگوار كه هيچ گفتار و كردار را بر غير مبناي حجت و دليل به رسميت نمي‌شناختند، معلوم بود كه به آن‌گونه بازيگريهاي مسخره و مكرپردازي‌هاي ضد عقل و دين كه حركتي بر خلاف قرآن بود كمترين ارزشي نمي‌دادند. آن خنده‌هاي عمرو عاص كه در آن موقع به علت پيروزي بر يك مرد ساده‌انديش يا (ساده‌انديش‌نما) پيروان معاويه را خندانيد، بديهي است كه چه گريه‌هايي را به دنبال داشت كه نمونه‌هايي از آنها قتل عام مدينه و اهانت به خانه خدا و به شهادت رساند امام حسين عليه‌السلام به دست فرزند نابكار معاويه، يزيد بود كه با شميشر و ارعاب او را بر مسلمانان خليفه ساخته بود! 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از سخنان آن حضرت عليه السّلام در باره حكمين است:«فَأَجْمَعَ رَأْيُ مَلَئِكُمْ عَلَى أَنِ اخْتَارُوا رَجُلَيْنِ»:خطاب آن حضرت به كسانى است كه از اقدام آن بزرگوار در پذيرش حكمين انتقاد مى كردند و خود آنها پيش از اين به آن رضا داده بودند، اين كه فرموده است: جمعيّت آنها بر اين اتّفاق كردند كه دو نفر به داورى برگزيده شوند، مراد ابو موسى اشعرى و عمرو بن عاص است، و آن حضرت شرط كرده بود كه اين دو نفر پايبند حكم قرآن باشند، و از آن تجاوز نكنند و زبان و دل آنها با كتاب خدا باشد، واژه قلوب مجازا از باب ناميدن مسبّب به نام سبب بر خواستهاى اختيارى اطلاق شده است چنان كه خداوند متعال فرموده است: «فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما»، و موافقت آن بزرگوار با حكميّت مشروط به اين شرط بود، و اينك اعلام مى كند كه اينها شرط مذكور را رعايت نكرده، و از كتاب خدا دور شده، و حقّ را با اين كه مى ديده و مى دانسته اند رها ساخته، به پيروى از خواهش نفس از راه عدل و حقّ بيرون رفته و به جور و انحراف گراييده اند.فرموده است: «و قد سبق استثناؤنا»:اين جمله تذكارى است مجدّد بر اين مطلب كه: شرط ما بر اين كه به عدالت داورى كنند و از صدور رأى بد و نادرست دورى ورزند، پيش از آن كه به داورى بنشينند با آنها انجام گرفته است. واژه «سوء» منصوب است زيرا مفعول سبق مى باشد.فرموده است: «و الثّقة في أيدينا لأنفسنا»:يعنى: ما در كار خود دليل مطمئنّ داريم، و پذيرش حكم اين دو نفر بر ما واجب نيست، زيرا آنها مطابق شرط رفتار نكرده و حكمى بى دليل و عكس آن صادر كرده اند. و ما پيش از اين شمّه اى از جريان حكميّت، و فريب خوردن ابو موسى اشعرى را از عمرو بن عاص بيان كرده ايم. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 242 و من كلام له عليه السّلام في معنى الحكمين و هو المأة و السادس و السبعون من المختار في باب الخطب  فأجمع رأي ملإكم على أن اختاروا رجلين فأخذنا عليهما أن يجعجعا عند القرآن و لا يجاوزاه، و تكون ألسنتهما معه، و قلوبهما تبعه، فتاها عنه، و تركا الحقّ و هما يبصرانه، و كان الجور هواهما، و الاعوجاج رأيهما، و قد سبق استثناؤنا عليهما في الحكم بالعدل و العمل بالحقّ سوء رأيهما، و جور حكمهما، و الثّقة في أيدينا لأنفسنا حين خالفا سبيل الحقّ، و أتيا بما لا يعرف من معكوس الحكم. (38061- 37991)اللغة:(الملاء) أشراف النّاس و رؤساهم و مقدّموهم الّذين يرجع إلى قولهم قال في محكىّ النهاية: في حديث عليّ عليه السّلام أن (يجعجعا عند القرآن) أى يقيما عنده يقال: جعجع القوم إذا أناخوا بالجعجاع، و هى الأرض و الجعجاع أيضا الموضع الضيق الخشن و (التبع) محرّكة التابع يكون مفردا و جمعا و يجمع على أتباع مثل سبب و أسباب.الاعراب:سوء رأيهما بالنّصب مفعول استثنائنا أو سبق أيضا على سبيل التنازع و الأوّل أظهر و قوله: في الحكم، متعلّق بقوله: سبق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 243 المعنى:قال الشارح البحراني: هذا الفصل من خطبة خطبها لما بلغه أمر الحكمين.أقول: و الظاهر أنه ره توهّم من قول السيّد ره و من كلام له في معنى الحكمين أنّه تكلّم به حين بلغه أمرهما، فان كان ظفر بتمام الخطبة و اطلع على أنه خطبها حين بلوغ أمرهما فهو، و إلّا فالظاهر أنّ هذا الكلام من فصول الاحتجاجات الّتي كانت له مع الخوارج و قد مرّ نظير هذا الكلام منه في ذيل الكلام المأة و السابع و العشرين.و بالمراجعة إلى شرح الكلام المذكور و شرح الكلام المأة و الخامس و العشرين المتضمّنين لاحتجاجاته معهم يظهر لك توضيح ما ذكره في هذا المقام و تعرف أنه ناظر إلى ردّ احتجاجهم الّذي احتجّوا به عليه و هو: أنك قد حكمت الرّجال في دين اللّه و لم يكن ذلك إليك ثمّ أنكرت حكمهما لما حكموا عليك.فأجابهم عليه السّلام بقوله (فأجمع رأى ملإكم) أى عزم رؤساءكم و كبراءكم و اتّفق آراءهم (على أن اختاروا رجلين) هما أبو موسى الأشعرى و عمرو بن العاص لعنهما اللّه تعالى من غير رضى منّى بتحكيمهما بل على غاية كره منّى بذلك.كما يدلّ قوله لابن الكوا في النهروان في الرّواية الّتي رويناها من كشف الغمّة في شرح الخطبة السادسة و الثلاثين حيث إنّه لما اعترض عليه بأمر الحكمين قال عليه السّلام له: أ لم أقل لكم إنّ أهل الشام يخدعونكم بها «1» فانّ الحرب قد عضتهم فذرونى اناجزهم فأبيتم ألم ارد نصب ابن عمّي- أى عبد اللّه بن العبّاس- و قلت انّه لا ينخدع فأبيتم إلّا أبا موسى و قلتم رضينا به حكما فأجبتكم كارها و لو وجدت في ذلك الوقت أعوانا غيركم لما أجبتكم. (فأخذنا عليهما) أى على الرّجلين الحكمين (أن يجعجعا عند القرآن) أى يقفا دونه و يجب نفسهما عليه (و لا يجاوزاه) أى لا يتجاوزا عن أوامره و نواهيه (و يكون ألسنتهما معه و قلوبهما تبعه) أى يكونان تابعين له و يعملان بحكمه (فتاها) أى ضلّا______________________________ (1) أى بالمصاحف و رفعها منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 244 (عنه و تركا الحقّ و هما يبصرانه) أى عدلا عن القرآن و عن حكمه الحقّ الّذي هو خلافته مع علمهما و معرفتهما بحقيته كما عرفت تفصيل ذلك كلّه في شرح الخطبة الخامسة و الثلاثين.و الحاصل أنّهما تركا الحقّ عمدا عن علم لا عن جهل و لم يكن ذلك فتنة منهما بل كان بنائهما من أوّل الأمر على ذلك (و كان الجور) و الحيف في الحكم (هواهما و الاعوجاج) عن الحقّ و الانحراف عن الدّين (رأيهما) و في بعض النسخ دأبهما و هو أولى أى لم يكن ذلك أوّل حيفهما بل كان ديدنا و عادة لهما و شيمة طبعت عليها قلوبهما.ثمّ أجاب عمّا نقموا عليه من إنكاره التحكيم بعد رضاه به بقوله (و قد سبق استثناؤنا عليهما في الحكم بالعدل و العمل بالحقّ سوء رأيهما و جور حكمهما) أراد به ما كان شرطه على الحكمين حين عزموا على التحكيم أن يحكما بما حكم القرآن و بما أنزل اللّه فيه من فاتحته إلى خاتمته و إلّا فلا ينفذ حكمهما فيه و في أصحابه، فقد قدّم عليه السّلام إليهما أن لا يعملا برأيهما و هواهما و لا يحكما بشيء من تلقاء أنفسهم الأمّارة بالسوء. (و الثقة في أيدينا لأنفسنا) أى إنّا على برهان و ثقة من امورنا و ليس يلازم لنا اتباع حكمهما (حين خالفا سبيل الحقّ) و انحرفا عن سواء السبيل (و أتيا بما لا يعرف) أى لا يصدق به (من معكوس الحكم) يعني أنهما نبذا كتاب اللّه وراء ظهورهم و خالفاه و حكما بعكس حكم الكتاب و قد استحقّا به اللّؤم و العقاب يوم الحسابالترجمة:از جمله كلام فصاحت نظام آن امام عليه السّلام است در ذكر أمر حكمين كه خطاب فرموده بان خوارج نهروان را در مقام اجتماع با ايشان مى فرمايد:پس متّفق شد رأى رؤساء و أشراف شما بر اين كه اختيار كردند دو مرد را كه يكى أبو موسى أشعرى بود و يكى عمرو بن عاص پس عهد و ميثاق گرفتيم بر ايشان كه وا ايستند و حبس كنند نفس خود را در نزد قرآن و تجاوز نكنند از آن و باشد زبان ايشان با آن قرآن و قلبهاى شان تابع آن، پس هر دو گمراه شدند از قرآن و ترك كردند حق را و حال آنكه هر دو مى ديدند حق را، و بود جور و ظلم آرزوى ايشان و كجى و اعوجاج رأى ايشان.و بتحقيق كه سابق شده بود استثنا كردن ما بر آن دو مرد در خصوص حكم كردن با عدالت و عمل كردن بحق بدى رأى ايشان را و ستم كردن ايشان را در حكمى كه مى نمايند، يعني استثناء كرده بوديم كه ايشان با رأى فاسد خود رفتار نكنند و با حكم جور حكم ننمايند، و وثوق و اعتماد در دست ما است از براى نفسهاى خود ما در وقتى كه مخالفت راه حق كردند و آوردند چيزى را كه غير معروف بود از حكمى كه بعكس حكم قرآن بود و بر خلاف شرط ما. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص14 از سخنان على عليه السلام درباره حكمين [در اين خطبه كه با عبارت «فاجمع راى ملئكم على ان اختاروا رجلين» (راى جماعت اشراف شما بر اين قرار گرفت كه دو مرد را برگزينند) شروع مى شود. ابن ابى الحديد پس از توضيح لغات و اصطلاحات به دو لطيفه تاريخى و نامه يى كه معاويه براى عمرو عاص نوشته است پرداخته و مى گويد]: ثورى، از ابو عبيدة نقل مى كند كه مى گفته است: بلال پسر ابو بردة پسر ابو موسى اشعرى كه قاضى بود حكم به جدايى زن و شوهرى داد. مرد گفت: اى خاندان ابو موسى، همانا و جز اين نيست كه خداوند شما را براى ايجاد تفرقه ميان مسلمانان آفريده است. معاويه براى عمرو عاص هنگامى كه حاكم مصر بود و بر طبق شرطى كه با معاويه كرده بود چنين نوشت: «اما بعد، گدايان حجازى و كسانى كه از عراق براى ديدار مى آيند بسيارند و پيش من چيزى بيش از آنچه به حجازيان عطا كنم نيست، امسال با فرستادن خراج مصر مرا يارى ده». عمرو براى او اين ابيات را در نامه نوشت: «... من به آسانى و بخشش حكومت مصر را بدست نياورده ام بلكه در آن هنگام كه جنگ دشوار چون آسيا در گردش بود شرط كردم، وانگهى اگر دفاع من در قبال ابو موسى اشعرى و گروه او نبود تو در حالى با آن رو به رو مى شدى كه چون كره شتر بانگ بر مى آوردى». سپس در ظاهر نامه هم ابيات زير را نوشت و من اين ابيات را به خط ابو زكريا يحيى بن على خطيب تبريزى كه رحمت خدا بر او باد ديده ام. «اى معاويه از بهره من غافل مباش و از راههاى حق باز مگرد، گويا فريب من ابو موسى اشعرى و آنچه را در «دومة الجندل» صورت گرفته است از ياد برده اى... سر انجام او سالار خود را از حكومت خلع كرد، همان گونه كه كفش از پا بيرون مى آورند و من حكومت را در تو به صورت موروثى پايدار ساختم همان گونه كه انگشترى در انگشتها پايدار است. به كسان ديگر همسنگ كوهها بخشيده اى و به من همسنگ خردل همانا كه فرداى قيامت دشمن و مدعى ماست و بزودى با دلايل خداوند و پيامبر برهان خواهد آورد، و خون عثمان نجات دهنده ما نخواهد بود و از حق گريزگاهى نيست». چون اين پاسخ به معاويه رسيد پس از آن درباره مصر و مطالبه چيزى از آن از عمرو عاص هرگز سخنى نگفت. عبد الملك بن مروان، روح بن زنباع و بلال بن ابى بردة بن ابو موسى را با پيامى پيش زفر بن حارث كلابى گسيل داشت و آن دو را بر حذر داشت كه گول نخورند و در آن باره به روح بن زنباع تاكيد بيشترى كرد. روح گفت: اى امير المؤمنين: در دومة الجندل پدر بزرگ بلال فريب خورده است نه پدر من، چرا مرا از گول خوردن مى ترسانى، بلال خشم گرفت و عبد الملك خنديد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom